شمشیر

نوشته‌ها

آگاهی امام عصر(عج‌الله فرجه) از نیات دیگران

 

اشاره:

بسیار اتفاق افتاده و نقل شده که امامان معصوم(علیهم‌السلام) از نیت و تصمیم دیگران پی از آنکه آناتن اظهار کنند خبر می داده اند. این گونه خبرها در راستای کار و فعالیت برخی از شیعیان از سوی آنان اتفاق افتاده است. در زیر به دو مورد از این گونه خبر از سوی امام عصر(عج‌الله فرجه) اشاره شده است.

 

 

پدر غلام احمد بن حسن گفته است: وارد سرزمین جبل [منطقه‌ای بین بغداد و آذربایجان] شدم؛ در حالی که به امامت معتقد نبودم، و همگی [اهل بیت علیهم السلام و خلفا] را دوست می‌داشتم. تا این‌که یزید بن عبدالله از دنیا رفت. او به من وصیت کرده بود که شهری سمند [نام اسب او] و شمشیر و کمربندش را به مولایش [ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف‌] تحویل دهم.

من ترسیدم که اگر اسب او را به «اذ کوتکین» [فرمانده سپاه عباسی] ندهم، از جانب او تحقیر و اذیت شوم؛ لذا آن‌ها را نزد خود به هفتصد دینار قیمت کردم و بدون اینکه کسی را از این مطلب آگاه کنم، اسب را به اذکوتکین دادم. در این هنگام، از عراق نامه‌ای به دستم رسید که در آن آمده بود: «هفتصد دیناری را که از بهای شهری و شمشیر و کمربند از ما نزد تو است، برای ما بفرست».[۱]

حسن بن عبدالحمید گفته است: در وکالتِ[ حاجز بن یزید ]که وکیل امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بود شک کردم. اموالی را جمع کردم و به عسکر [سامرّا] رفتم. در آن‌جا نامه‌ای به دستم رسید که در آن نوشته شده بود: «در مورد ما و کسی که جانشین ما در کارهای ماست، شکی نیست. آنچه را با خود آورده‌ای، به حاجز بن یزید تحویل بده»[۲].

پی نوشت:

[۱] . کلینی، اصول کافی، ۱۳۸۸:ج۱، ص۴۳۸، مفید، الارشاد،  ۱۴۱۳ (اول): ج۲، ص۳۶۲.

[۲] . کلینی، اصول کافی، ۱۳۸۸: کافی، ج۱، ص۴۳۷؛ مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ (اول): ج۲، ص۳۶۱.

برگرفته از مقاله علی ربانی گلپایگانی

منبع :مرکز تخصصی مهدویت

دست برداشتن منصور از قتل امام صادق(علیه‌السلام)

اشاره:

محبت اهل بیت پیامبر گرامی اسلام(صلی‌الله علیه و آله) به دلایل قرآنی و حدیثی بر همه امت اسلامی واجب است. از این رو پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) به خدای متعال قسم یاد نموده که هر کسی با اهل بیت دشمنی کند جایگاهش جنهم است. خلفای اموی و عباسی در طول حکومتهای جابرانه خود با اهل بیت(علیهم‌) به گونه ای دشمنی کرده اند که در نهایت آنان را به شهادت رسانده اند. در این نوشتار به دشمنی منصور با امام صادق (علیه‌السلام) در حد کشتن بیان گردیده که با معجزه الهی دست از کشتن آن حضرت بر می دارد.

منصور روزی در قصر حمرا نشسته بود و هر روز که در آن قصر می نشست، قصد جنایت و کشتن افراد را می کرد. ربیع (از نزدیکان و خاصان منصور) می گوید: منصور مرا احضار کرد و گفت: می خواهم در این ساعت بروی و جعفر بن محمد را در هر حالی که دیدی، به اینجا بیاوری و اجازه ندهی که لباس بیرون بپوشد. ربیع یکی از فرزندان خود را مامور احضار امام می کند، او از دیوار خانه وارد می شود و امام را در حال نماز می بیند، به امام می گوید: خلیفه تو را احضار کرده، حضرت می فرماید: اجازه بده دعا بخوانم و لباس بپوشم، پاسخ می دهد: اجاز ه نمی دهم! مأمورم به همین صورت شما را نزد خلیفه ببرم، وی می گوید: امام را با سر و پای برهنه از خانه بیرون آوردم، و او را نزد خلیفه بردم. چون چشم خلیفه به امام افتاد، با خشم و غضب حضرت را مورد عتاب قرار داد و او را متهم کرد، که علیه حکومت اقدام می کنی، امام اتهامات را رد کرد و فرمود: در جوانی چنین کارهایی انجام نمی دادم. اکنون که ضعف پیری بر من عارض شده، چگونه چنین کارهایی انجام می دهم! ربیع می گوید: منصور چند مرتبه شمشیر خود را از غلاف بیرون کشید و قصد کشتن حضرت را داشت، اما ناگهان برخورد منصور تغییری کرد و حضرت را گرامی داشت و او را کنار مسند خویش جای  داد و عطر مخصوص خویش را آورد و محاسن حضرت را خوشبو کرد، نیز دستور داد بهترین اسب های مرا بیاورید و جعفر را بر آن سوار کرده و با احترام به منزل برسانید. ده هزار درهم نیز به حضرت داد و به ایشان اجازه داد که اگر دوست داری، می توانی به مدینه برگردی. ربیع می افزاید: علت تغییر این وضع را از منصور جویا شدم، گفت: هیچ رازی را از تو پنهان نمی کنم ولی این موضوع را برای هیچ کس نقل نکن. سپس توضیح داد: چون شمشیر را از غلاف بیرون آوردم، رسول خدا(صلی الله علیه وآله) را مشاهده کردم، که برابر من حاضر شد و با خشم شدید به من نگاه کرد! وحشت کردم و شمشیر را غلاف نمودم، برای بار دوم نیز چون شمشیر را آماده کردم. که حضرت را به قتل برسانم، مجدداً رسول خدا(صلی الله علیه وآله) را مشاهده کردم، که با حالت خشم بیشتری در برابرم آشکار و به من نزدیک تر شد! دو باره شمشیر را غلاف کردم.

برای بار سوم که شمشیر را به طور کامل از غلاف بیرون آوردم و تصمیم جدی برای قتل حضرت گرفتم، پیامبر را مشاهده کردم که بسیار به من نزدیک شده و آستین ها را بالا زده و با خشم بسیار شدیدی مرا نظاره می کند! دیدن این صحنه ها مرا وادار کرد، که نسبت به حضرت احترام نمایم.

منبع:

برگرفته ازشیخ عباس قمی، منتهی الامال، قم، دلیل، چ اول، ۱۳۷۹ش، ج۲، ص ۱۳۹۳.

بیگانه بودن معیار های امامت و خلافت از قرآن و سنت در نزد اهل سنت

 به دلیل اینکه وقایع خارجی اساس امامت را در اهل‌سنت می‌سازد، علمای این مذهب مجبور شده‌اند که امامت را مانند نماز و روزه  از فروع دین بدانند و از این‌رو خداوند و پیامبرش هیچ نقشی در معرفی و نصب امام ندارند؛ بلکه امام به روش های مختلفی قابل تعیین و انتخاب است که در زیر به این روش‌ها اشاره می‌شود:

۱٫ امام می‌تواند به وسیله اهل حل و عقد انتخاب شود چنانچه ابوبکر اینگونه انتخاب شد و امامت او تأیید گردید.

۲٫ از دیدگاه اهل‌سنت امامت امام به وسیله یک فرد از اهل عدالت نیز قابل انعقاد است و پس از انعقاد امامت، بر دیگران واجب می‌گردد که با او بیعت کنند از این‌رو ابوبکر به تنهایی خلافت را برای عمر منعقد گردانید و بعد از آن دیگران با عمر بیعت کردند. این روش را استخلاف هم می‌نامند.[۱]

۳٫ امام توسط شورای کسانی که برای امامت کاندید و نامزد شده‌اند نیز قابل انتخاب است. چنانچه عثمان با این روش انتخاب گردید. زیرا عمر شش نفر یعنی «عثمان، علی، طلحه، زبیر، سعد بن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف» را برای مقام امامت نامزد کرد که با هم مشورت کنند و یکی را به عنوان امام انتخاب کنند. در این شورای شش نفره طلحه و زبیر و سعد بن ابی وقاص کنار می‌روند و حق خودشان را به عثمان و علی و عبدالرحمن بن عوف واگذار می‌کنند و سپس عبدالرحمن بن عوف هم از حق امامت خود با این شرط می‌گذرد که وی بین عثمان و علی حکم قرار بگیرد. با پذیرفته شدن این شرط، او عثمان را خلیفه قرار می‌دهد.[۲]

۴٫ روش دیگر از نظر اهل‌سنت برای انتخاب امام، بیعت مردم است و امام علی علیه السلام با بیعت مردم به عنوان امام و خلیفه چهارم انتخاب گردید.[۳]

۵٫ راه پنجم انعقاد امامت در نزد اهل‌سنت اینست که کسی با زور شمشیر بر مردم غلبه کند و قدرت را به دست بگیرد و بر مردم است که از او متابعت کند و حق جنگ و خروج بر علیه او را ندارند به دلیل اینکه خروج بر علیه حاکمی که با زور شمشیر، قدرت را به دست گرفته است اختلاف در بین مسلمین ایجاد می‌شود و باعث خونریزی می‌گردد.[۴]

پس از این مطالب که مورد پذیرش اهل سنت است، سوالات زیر از سوی اهل سنت نیاز به پاسخ دارند:

۱٫ اهل سنت این معیارهای انتخاب امام و خلیفه را از کجا به دست آورده اند آیا کمترین ارتباط را بین این معیارها و آموزه های اسلام می توانند ارائه دهند؟

۲٫ آیا جز این است که این معیارها از وقایع خارجی که در صدر اسلام در مسئله خلافت ابوبکر تا معاویه واقع شده استنباط شده اند. اگر کسی به نحوی دیگری هم خلیفه می شد آن هم یکی از معیارهای انتخاب خلیفه یا امام قرار نمی گرفت؟

۳٫ در پیروی از این گونه امامانی که هیچ ارتباطی با خدا و پیامبرش ندارند چه الزام عقلی و شرعی وجود دارد؟ و با چه معیاری کسانی که آنان را به عنوان جانشینان برحق پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) نمی دانند از سوی اهل سنت تکفیر می شوند؟

پی نوشتها

[۱]. جمال الدین احمد بن محمد غزنوی، اصول الدین، ج۱، ص۲۷۶-۲۷۹ بیروت، دار البشائر الإسلامیۀ، اول، ۱۴۱۹ق/ ۱۹۹۸م.؛ ابوسعید عبدالرحمن نیشابوری، الغیبۀ فی اصول الدین، ج۱، ص۱۸۵، بیروت، موسسه الکتب الثقافیه، چ۱، ۱۴۰۶ق.

[۲] . ابو سعید عبدالرحمن نیشابوری، الغیبۀ فی اصول الدین، ج۱، ص۱۸۵٫

[۳] . ابو سعید عبدالرحمن نیشابوری، الغیبۀ فی اصول الدین، ج۱، ص۵۴۵٫

[۴] . محمد الأمین بن محمد بن المختار شنقیطی، اضواء البیان، ج۱،ص۳۰، بیروت ، دار الفکر للطباعۀ والنشر، ۱۴۱۵ق / ۱۹۹۵م. ، تحقیق: مکتب البحوث والدراسات.

نویسنده: حمید رفیعی

شمشیر مأمون و بدن مبارک امام جواد علیه السلام

سیّد بن طاووس رحمه الله در کتاب «مهج الدعوات» از اُمّ عیسى دختر مأمون نقل کرده است که گفت:

من زیاد بر شوهر خود یعنى حضرت محمّد بن على علیهما السلام غیرت مى‏ورزیدم و مراقب او بودم، روزى بر پدرم مأمون وارد شدم در حالى که مست بود و نمى ‏توانست درست بیندیشد .

به غلام خود گفت : شمشیر مرا بده، شمشیر را گرفت و سوار شد و گفت: بخدا قسم مى ‏روم و او را مى‏ کشم.

من چون این حالت را از او دیدم گفتم: «انّا للَّه وانّا إلیه راجعون»[۱] چه به روزگار خود و شوهرم آوردم و از ناراحتى سیلى به صورت خود مى ‏زدم و دنبال او به راه افتادم تا اینکه بر امام علیه السلام وارد شد، و دیدم که او را با شمشیرى پیاپى زد بطورى که او را قطعه قطعه کرد سپس از نزد او خارج شد ، من از پشت سرش گریختم، و آن شب را تا به صبح نخوابیدم، چون روز مقدارى بالا آمد به دیدار پدرم آمدم و به او گفتم: آیا مى ‏دانى دیشب چه کردى؟ گفت: چه کردم؟

گفتم: فرزند حضرت رضا علیه السلام را کشتى! ناگاه چشمانش برقى زد و از وحشت زیاد از حال رفت و بیهوش گردید، و پس از مدّتى که به حال آمد به من گفت: واى بر تو ، چه مى‏ گویى؟

گفتم: بلى بخدا قسم اى پدر ، تو دیشب بر او وارد شدى و پیوسته او را با شمشیر زدى تا او را کشتى، دوباره از شنیدن این خبر دچار اضطراب و نگرانى شد و گفت: یاسر خادم را حاضر کنید ، وقتى یاسر آمد به او نگاهى کرد و گفت: واى بر تو این حرفها چیست که دختر من مى‏ گوید؟!

یاسر گفت:

راست مى‏ گوید، قصه همان است که او مى‏ گوید، مأمون به سینه و صورت خود زد و گفت : «انّا للَّه و انّا إلیه راجعون» ، بخدا قسم هلاک و نابود شدیم، و کار ما به رسوایى کشید و تا قیامت ما را سرزنش خواهند کرد، بعد به یاسر گفت: برو راجع به این قضیّه تحقیق کن و فوراً خبر آن را برایم بیاور.

یاسر از نزد مأمون خارج شد و پس از مدّتى کوتاه برگشت و گفت: اى امیرالمؤمنین(!!) برایت بشارت آورده ‏ام! از او پرسید چه خبرى آورده ‏اى؟

گفت: نزد آن حضرت رفتم، دیدم نشسته و پیراهنى پوشیده و دندان‏هاى خود را مسواک مى ‏کرد، بر او سلام کردم و گفتم: اى فرزند رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم دوست دارم این پیراهن خود را به من ببخشى تا در آن نماز بخوانم و به آن تبرّک بجویم، و من مقصودم این بود که بدن نازنین او را مشاهده کنم که آیا اثرى از شمشیرها بر آن مانده است یا نه؟ بخدا قسم بر بدنش اثرى از زخم شمشیر نبود و سفید بود مثل عاجى که مقدارى زردى به آن رسیده باشد.

مأمون با شنیدن این خبر گریه ‏اى طولانى کرد و گفت: با دیدن این کرامت و شنیدن این معجزه عذرى دیگر براى ما باقى نماند و همانا این براى اوّلین و آخرین عبرت است.[۲]

پی نوشت ها:

[۱] . سوره بقره ، آیه ۱۵۶ ، کلمه استرجاع است که هنگام شنیدن حادثه ‏اى ناگوار یا خبر وفات کسى بر زبان جارى مى‏ کنند و معنایش این است که همه ما از خدا هستیم و به سوى او مراجعت مى ‏کنیم .

[۲] . مهج الدعوات، ص ۳۹ – ۳۶؛  بحار الأنوار ، ج۵۰، ص ۹۵؛ عیون المعجزات، ص ۱۲۹ – ۱۲۴؛  مدینه المعاجز، ج۷، ص۳۵۹، حدیث ۷۱؛  کشف الغمّه، ج۲، ص ۳۶۶؛  با کمى اختلاف. و براى این حدیث تتمّه ‏اى است که از جهت اختصار مؤلّف رحمه الله آن را ذکر نکرده است .

منبع : پایگاه علمی المنجی.

فروکش خشم هارون با کرامت امام کاظم(ع)

فضل بن ربیع حکایت کند:

روزى هارون الرّشید با حالت غضب ، شمشیر به دست بر من وارد شد و گفت : همین الا ن باید این حجازى یعنى ؛ حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام را در هر حالتى که هست ، امانش ندهى و او را این جا حاضر کنى .

پس من به سوى محلّ سکونت حضرت حرکت کردم تا آن که به خانه اى که با حصیر و شاخه هاى درخت خرما درست شده بود، رسیدم ؛ غلام سیاهى در آن جا حضور داشت ، گفتم : اجازه ورود بر مولایت را مى خواهم ؟

غلام گفت : مولاى من حاجب و دربان و وزیر ندارد، بیا داخل ، چون وارد منزل شدم ، پس از عرض سلام ، گفتم : هارون الرّشید شما را طلب کرده است .

امام کاظم علیه السلام فرمود: مرا با هارون چه کار است ؟!

آیا با آن همه نعمت کفایت نمى کند؟

و پس از آن ، با سرعت حرکت نمود و اظهار داشت : اگر جدّم رسول خدا (صلى الله علیه و آله) نفرموده بود: تبعیّت از سلطان در حالت تقیّه واجب است ، هرگز نمى آمدم .

عرضه داشتم : یا ابن رسول اللّه ! آماده عقوبت و شکنجه هارون باشید، چون که بسیار غضبناک بود.

حضرت فرمود: همراه من کسى است که مالک تمام دنیا و آخرت است ، و هارون الرّشید امروز نمى تواند کمترین آسیبى را به من وارد نماید، انشاءاللّه تعالى .

و سپس دست مبارک خود را اطراف سر خود سه مرتبه چرخانید و زمزمه اى کرد که من متوجّه آن نشدم .

سپس حرکت کردیم و همین که جلوى دارالا ماره رسیدیم حضرت بیرون ایستاد ومن بر هارون الرّشید وارد شدم ، دیدم همانند مادر بچّه مرده ناراحت و سرگردان است ؛ و چون چشمش بر من افتاد گفت : آیا پسر عمویم را آوردى ؟

گفتم : بلى .

اظهار داشت : آسیبى که به او نرسانده اى ؟

گفتم : خیر.

گفت : بگو: وارد شود.

چون حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام وارد شد، هارون از جاى خود حرکت کرد و به استقبال حضرت رفت و او را در آغوش گرفت و با یکدیگر معانقه کردند.

سپس هارون الرّشید به حضرت خطاب کرد و گفت : اى پسر عمو! خوش ‍ آمدى ؛ و آن گاه حضرت را با احترام و تکریم کنار خود نشانید و اظهار داشت : چه شده است که با ما قطع رابطه کرده اى ؛ و به ملاقات ما نمى آئى ؟

امام علیه السلام فرمود: چون ریاست و نعمت تو فراوان گشته است و علاقه مند به دنیا گشته اى .

پس از آن ، هارون دستور داد تا هدایاى متعدّد و ارزشمندى براى حضرتش ‍ آماده کنند؛ و سپس آن هدایا را تحویل امام کاظم علیه السلام داد.

حضرت فرمود: اگر نمى خواستم به جوانان بنى هاشم در امر ازدواجشان کمک کنم تا نسل آنها افزایش یابد، این هدایا را نمى پذیرفتم ؛ و سپس ‍ حرکت نمود و رفت .

فضل بن ربیع در ادامه این حکایت افزود: چون حضرت موسى بن جعفر علیه السلام از دربار خلیفه خارج شد و رفت ، به هارون الرّشید گفتم : تو تصمیم تعذیب و جسارت داشتى ، ولى اکنون هدایائى گرانبها تقدیمش ‍ کردى ؛ و نیز با عزّت و احترام راهى منزل خویش گردید؟

هارون الرّشید در جواب اظهار داشت : همین که تو را به دنبال او فرستادم ، چند نفر ناشناس و مسلّح بر من وارد شدند و همگى گفتند: چنانچه آسیبى به موسى بن جعفر علیهما السلام برسانى ، تمام کاخ و اهل آن را نابود مى گردانیم ؛ پس سعى کن با او به نیکى و احسان برخورد نمائى .

فضل بن ربیع گوید: پس از گذشت چند صباحى خدمت امام موسى کاظم علیه السلام رفتم و عرضه داشتم : چگونه شرّ هارون الرّشید را از خودت دفع و برطرف نمودى ؛ و به حمد اللّه هیچ آسیبى به شما نرسید؟

امام علیه السلام در جواب فرمود: دعاى جدّم حضرت امیرالمؤمنین ، علىّ بن ابى طالب علیه السلام را خواندم و خداوند مرا کفایت نمود.(۱)

۱- عیون اخبارالرّضا علیه السلام : ج ۱، ص ۷۶ ۷۸، ح ۵، جهت اختصار دعا آورده نشد.

مسلمان شدن ایرانیان به زور شمشیر مسلمانان

شبهه

در این اواخر از سوی ملی گرایان ایرانی شبهه‌ای مطرح شده که اسلام هر جایی رفته، با شمشیر و زور رفته و ایرانیان به زور شمشیر مسلمان شده و کتاب های کتابخانه های ایران توسط مسلمانان به آتش کشیده شده است.

پاسخ شبهه

سوال و شبه ه­ی فوق از جنبه های گوناگون دینی، فلسفی، انسان شناسی، تاریخی و… قابل بررسی و پاسخگوئی است اما چون در سوال فوق، جنبه تاریخی مساله مورد پرسش قرار گرفته است ما به همین بعد قضیه می پردازیم.

نخست باید عرض کنیم دین اسلام و امور وابسته به آن از دو سنخ حقایق تشکیل شده است. یکسری آموزه های بنیادین که به منزله اصول و زیر بنای فکری و عقیدتی دین به حساب می آید مانند اعتقاد به توحید، نبوت و دنیای پس از مرگ و… سنخ دوم آموزه های عملی و فروعات فقهی دین است که به منزله رو بنای سیستم دین محسوب می شود. گسترش و رسوخ هر دینی در ابعاد مختلف اجتماعی فرهنگی و جغرافیای، نخست با اصول فکری و اعتقادی و ایمانی آن انجام می پذیرد. یعنی هر دینی در روند گسترش و توسعه جغرافیای خود نخست با عناصر و آموزه های ایمانی و اعتقادی خود پا می گذارد و سپس آموزه های فرعی و عملی آن نمود می یابد. رسوخ و گسترش اصول فکری و اعتقادی دین که با جان و روان انسان ها سر وکار دارد از حیث واقعیت های انسان شناسی قابل اجبار و تحمیل نیست بلکه حتما باید آزادانه و داو طلبان انجام شود. همان حقیقتی که آیه شریفه (لا اکراه فی الدین…[1]) در صدد تببین آن است. زیرا به زور و اجبار هر گز نمی توان فردی یا جمعی را نسبت به یک امر ی مؤمن و معتقد ساخت.

اما جنبه تاریخی مساله:

اما از حیث تاریخی نیز جای تردید نیست كه توسعه و گسترش دین اسلام در ابعاد مختلف فرهنگی، اجتماعی و جغرافیای، مرهون آموزه های بلند، خرد پسند و انسانی آن است نه در اثر قهر و فشار. تاریخ فتوحات اسلامی كه از زمان شخص رسول اكرم با فتح مكه آغاز شد به خوبی این حقیقت را گواهی می دهد. پیشرفت پر سرعت آئین اسلام در ایران نیز معلول عوامل دینی، فرهنگی و اجتماعی بوده است كه بطور كلی می توان دو عامل را نام برد:

الف: عامل اول جذابیت آموزه های بلند، نورانی و خرد پسند اسلام است که موجب جذب و شیفتگی اقوام و ملل دیگر می شد. آموزه های دین اسلام چه در حوزه اعتقادات و چه در فروعات عملی و مسائل اجتماعی دارای جذبه و امتیازات فراوان است. این آموزه ها از حیث محتوا از مزیت های چون سازگارى با فطرت آدمى، سادگى و آسانى احكام و دستورات آن، توجه به واقعیت هاى وضرورتهاتی اجتماعی ، واز حیث روش تبلیغ، مبتنی بر روش دعوت با حكمت و جدال احسن و آغاز دعوت با طرح مسائل اعتقادى و پس از آن، طرح مسائل عملى، برخوردار بوده اند. كه این خود موجب رسوخ سریع در دل ها وتسخیر شتاب آور جان ها می شد.[2]

ب: عامل دوم نارضایتی مردم ایران از وضع موجود سیاسی و اجتماعی آن زمان ایران و شكافی بود كه در اثر ظلم و استبداد طبقه حاكم، بین حاكمیت و بدنه جامعه ایرانی ایجاد شده بود. استاد مطهری در این رابطه می گوید: حقیقت این است كه مهم ترین عامل شكست حكومت ساسانى را باید ناراضى بودن ایرانیان از وضع دولت و آیین و رسوم اجحاف آمیز آن زمان دانست. این نكته از نظر مورخین شرقى و غربى مسلّم است كه رژیم حكومت و اوضاع اجتماعى و دینى آن روز به قدرى فاسد و خراب بود كه تقریباً همه مردم از آن ناراضى بودند. جامعه آن روز ایران یك جامعه طبقاتى عجیبى بود با همه عوارض و آثارى كه در این گونه جوامع هست – تا آنجا كه حتى آتشكده ‏هاى طبقات مختلف با هم فرق داشت. فرض كنید كه میان ما مساجد اغنیا از مساجد فقرا جدا باشد؛ چه روحى در مردم بیدار مى‏ شود؟! – جامعه ایرانی دارای طبقات بسته بود، هیچ كس حق نداشت از طبقه ‏اى وارد طبقه دیگر بشود، كیش و قانون آن روز هرگز اجازه نمى‏ داد كه یك بچه كفشدوز و یا كارگر بتواند باسواد بشود؛ تعلیم و تعلم تنها در انحصار اعیان زادگان و موبدزادگان بود.[3]

یكی از نویسندگان معروف بر خلاف بعضی كه روح «ناسیونالیستی» شدید آنها را از اعتراف به حقیقت باز می دارد در مورد علت گرایش ایران آنروز به اسلام می گوید: توده های مردم نه تنها در خود در برابر جاذبه جهان بینی و ایدئولوژی ضد طبقاتی اسلام مقاومتی احساس نمی كردند بلكه درست در آرمان آن، همان چیزی را می یافتند كه قرن ها به بهای آه و اشك و خون، خریدار و جان نثار و مشتاق آن بودند و عطش آن را قرنها در خود احساس می كردند.[4]

آری در كنار این دو عامل اسلام جهاد با شمشیر را هم دارد اما شمشیر اسلام در برابر حكومت ها و حاكمان جور و ستمگری بوده اند كه به عنوان مانع از گسترش اسلام و جلو گیری ازدست یابی توده مردم به آموزه های نورانی آن عمل می كرده اند. نه اقشار مستضعف و محروم مردم كه همواره به دنبال عدالت، مساوات، برابری و برادری موجود در اسلام هستند.

آنان كه می گوید گسترش اسلام در سرزمین ایران با قهر و اجبار ودر سایه شمشیر، بوده و از كتاب سوزی ها و ویران گری های عرب سخن می گوید علاوه بر عدم آگاهی نسبت به تاریخ اسلام و فتوحات آن، به ایرانیان و اسلام آوردن آنان در واقع توهین می كنند.

به قول استاد مطهری: از همه عجیب ‏تر این است كه عده‏اى به نام حمایت از ملیت ایرانى و نژاد ایرانى بزرگترین توهینها را به ملت ایران مى‏ كنند. گاهى مى‏ گویند: «ملت ایران با كمال جدیت مى‏خواست از حكومت و رژیم و آیین خودش دفاع كند ولى با آن همه شوكت و قدرت و جمعیت صد و چهل میلیونى و وسعت سرزمین، در مقابل یك عده پنجاه شصت هزار نفرى عرب شكست خورد». اگر راست است، پس چه ننگ بزرگى. گاهى مى‏ گویند: «ایرانیان از ترس، كیش و عقیده و ایمان خویش را عوض كردند». واقعاً اگر چنین باشد، ایرانیان از پست‏ترین ملل جهانند. ملتى كه نتواند عقیده قلبى خود را در مقابل یك قوم فاتح حفظ كند، شایسته نام انسانیت نیست.[5]

این سخنان توسط افرادی بیان می شود كه با حس ملی گرائی و ناسیونالیستی چشم خود را بر روی واقعیت ها بسته اند و روی یك سری تصورات ذهنی و پیش فرض های خود نسبت به مسائل تاریخی داوری می كنند.

اما قضیه کتاب سوزی مسلمانان در ایران.

یکی از افسانه های تاریخی که قرن ها پس از فتح ایران و مصر توسط افراد ملی گرا و ضد عرب ساخته شده و نمونه بارزی از دروغ پردازی و جعل تاریخ می باشد، کتاب سوزی توسط مسلمانان بوده است. بدین ترتیب که می گویند: سپاهیان اسلام بعد از فتح ایران و مصر به کتابخانه های معتبر این سرزمین ها یورش برده و میلیونها جلد کتاب را سوزانده اند. نا گفته نماند كه درباره سوزاندن کتابهای ایرانیان تا اواخر قرن هشتم و گذشتن هشتصد سال از فتح ایران، هیچ مسلمان و نامسلمانی نگفته و ننوشته که فاتحان عرب کتابهای ایرانیان را سوزانده اند. بلكه بعد از این دوره است كه مساله كتاب سوزی در ایران توسط افرادی چون سرجان ملكم، پور داوود و دكتر معین مطرح شده و برجسته می ­گردد.

ما مهم ترین دلایل و مستنداتی را كه مدعیان کتاب سوزی در ایران از جمله دكتر معین به آنها تمسك جسته اند؛ از كتاب خدمات متقابل اسلام و ایران استاد شهید مطری نقل نموده و گذرا مورد بررسی قرار می دهیم. و كسانی را كه در صدد تتبع بیشتر است به آن كتاب ارجاع می دهم.

الف: ابوریحان بیرونى در« الآثارالباقیة» درباره خوارزم مى‏ نویسد كه: چون قتیبة بن مسلم دوباره خوارزم را پس از مرتد شدن اهالى فتح كرد، اسك جموك را بر ایشان والى گردانید، و قتیبه هركس كه خط خوارزمى مى ‏دانست و از اخبار و اوضاع ایشان آگاه بود و از علوم ایشان مطلع، بكلى فانى و معدوم الاثر كرد …چون قتیبة بن مسلم نویسندگان ایشان (خوارزمیان) را هلاك كرد و هربدان ایشان را بكشت و كتب و نوشته‏ هاى آنان را بسوخت، اهل خوارزم امّى ماندند و در امورى كه محتاجٌ الیه ایشان بود فقط به محفوظات خود اتكا كردند…

استاد مطهری این دلیل را این گونه نقد می كند:

اولًا: آنچه ابوریحان نقل كرده، مربوط به خوارزم و زبان خوارزمى است نه به كتب ایرانى كه به ‏زبان پهلوى یا اوستا یى بوده است.

ثانیاً: خود ابوریحان در مقدمه كتاب صیدله كه هنوز چاپ نشده، درباره زبان خوارزمى مى ‏گوید: این زبان به هیچ وجه قادر براى بیان مفاهیم علمى نیست؛ اگر انسان بخواهد مطلبى علمى با این زبان بیان كند، مثل این است كه شترى بر ناودان آشكار شود. بنابراین اگر واقعاً یك سلسله كتب علمى قابل توجه به زبان خوارزمى وجود داشت، امكان نداشت كه ابوریحان تا این اندازه این زبان را غیروافى معرفى كند.

ثالثا: رفتار قتیبة بن مسلم با مردم خوارزم كه در دوره ولید بن عبد الملك صورت گرفته نه در دوره خلفاى راشدین اگر داستان اصل داشته باشد و خالى از مبالغه باشد رفتارى ضدانسانى و ضداسلامى بوده و با رفتار سایر فاتحان اسلامى كه ایران و روم را فتح كردند و غالباً صحابه رسول خدا و تحت تأثیر تعلیمات آن حضرت بودند تباین دارد. با وجود این كار او را كه در بدترین دوره‏ هاى خلافت اسلامى (دوره امویان) صورت گرفته نمى‏ توان مقیاس رفتار مسلمین در صدر اسلام كه ایران را فتح كردند قرار داد.

ب: دلیل دومی كه مدعیان كتاب سوزی عربها در ایران ذكر كرده اند سخن ابن خلدون در مقدمه اش است. ابن خلدون در فصل «العلوم العقلیة و اصنافها» می گوید: وقتى كشور ایران فتح شد كتب بسیارى در آن سرزمین به دست تازیان افتاد. سعد بن ابى وقاص به عمربن الخطاب در خصوص آن كتب نامه نوشت و در ترجمه كردن آنها براى مسلمانان رخصت خواست. عمر بدو نوشت كه آن كتابها را در آب افكند، چه اگر آنچه در آنهاست راهنمایى است خدا ما را به رهنماتر از آن هدایت كرده است، و اگر گمراهى است خدا ما را از شر آن محفوظ داشته. بنابراین آن كتابها را در آب یا در آتش افكندند و علوم ایرانیان كه در آن كتب مدون بود از میان رفت و به دست ما نرسید.

این كلام ابن خلدون از چند جهت قابل نقد است.

نخست اینكه: ابن خلدون این سخن را به صورت قاطع اظهار نظر نكرده بلكه به صورت فعل مجهول بیان كرده یعنی با تعبیر( لقد یقال ) آورده است، كه این تعبیر خود، حكایت از عدم اعتماد او به این سخن می كند و گرنه یك مورخ نباید قضیه مسلم تاریخ را این گونه بیان كند.

ثانیا: ابن خلدون در صدر سخنش جمله‏ اى دارد كه بیشتر موجب ضعف قضیه مى ‏شود. او بعد از آنكه بر اساس نظریات خود، نتیجه مى‏ گیرد كه در ایران عمران و آبادانی توسعه زیادی پیدا كرده بوده و در چنین حالتی، نمى ‏تواند علوم عقلى گسترش نایافته مانده باشد، مى‏ گوید: همانا گفته مى ‏شود كه این علوم از ایرانیان به یونانیان رسید آنگاه كه اسكندر دارا را كشت و بر ملك كیانى تسلط یافت و بر كتابها و علوم بى‏ حد و حصر آنها استیلا یافت و چون سرزمین ایران فتح شد و در آنجا كتب فراوان دیدند، سعد وقاص به عمر نامه نوشت …

حال اینكه اسكندر از ایران كتابهایى به یونان برده باشد و بعد از فتح ایران به دست اسكندر یونانیان به علوم تازه‏اى دست یافته باشند، مطلبى است كه هیچ تاریخى آن را ذكر نكرده و هیچ اساسى ندارد. كسانی كه به سخن ابن خلدون تمسك نموده قسمت اول را كه هم مشتمل بر فعل مجهولِ «ولقد یقال» است و هم مشتمل بر داستان مجعول حمل كتب و علوم ایران به یونان است حذف كرده و قسمت دوم را كه داستان كتابسوزی است چون به نفع افكار و پیش فرضای خود دیده اند نقل نموده و به نتیجه گیرى پرداخته اند.

ثالثا: به قول استاد مطهری: مأخذ شایعه ‏اى كه ابن خلدون اشاره كرده است على الظاهر «شعوبیه» اند. خود ابن خلدون نیز خالى از تمایل شعوبى و ضدعربى نیست.

شعوبیان ایرانى شعارشان این بود: هنر نزد ایرانیان است و بس. از ظاهر عبارت ابن خلدون شاید بشود استفاده كرد كه مى‏ خواسته ‏اند مدعى شوند همه علوم یونان از ایران است، در صورتى كه مى‏ دانیم اسكندر در زمان ارسطو به ایران حمله كرد و تمدن و فرهنگ یونان در آن وقت در اوج شكوفایى بود.

رابعا: آنچه تا كنون از ابن خلدون نقل شده از مقدمه اوست كه كتابى است فلسفى و اجتماعى. تا كنون ندیده ‏ایم كه این مطلب را كسى از خود تاریخ او كه به نام «العبر و دیوان المبتدأ والخبر» است نقل كرده باشد. ابن خلدون اگر براى این قصه ارزش تاریخى قائل بود، باید در آنجا نقل می كرد كه نقل نكرده. و این خود از بی اعتمادی او نسبت به این داستان حكایت می كند.

دلیل سومی كه بر كتابسوزی مسلمین در ایران ذكر نموده اند. داستان كتاب سوزی فاتحین عرب در اسكندریه می باشد. كه اگر ثابت شود كه اعراب فاتح، كتابخانه اسكندریه را سوزانده اند، قرینه است كه در هر جا كتابخانه‏ اى مى ‏یافته ‏اند مى‏ سوزانده ‏اند.

كه این داستان (سوزاندن كتب اسكندریه) را ابوالفرج در« مختصرالدول» و عبد اللطیف بغدادى در كتاب «الافادة والاعتبار» و قفطى در« تاریخ الحكماء» در شرح حال یحیى نحوى، و حاج خلیفه در «كشف الظنون» و دكتر صفا در «تاریخ علوم عقلى» نقل نموده اند.

در مورد پی بردن به حقیقت این داستان چند نكته قابل توجه است.

اولا: كتب تاریخ اسلام و فتوحات اسلامى كه از اواخر قرن دوم تدوین شده وفعلا موجود است در هیچ یك از این كتاب ها چه آنهای كه به دست مسلمانان نوشته شده و چه آنهای كه توسط مسیحی ها یا یهودی ها نوشته شده ذكری از داستان كتابسوزی اسكندریه یا ایران توسط فاتحین مسلمان به میان نیامده.

تنها در اواخر قرن ششم هجرى و اوایل قرن هفتم است كه اولین بار عبد اللطیف بغدادى كه مردى مسیحى است در كتابى به نام الافادة والاعتبار فى الامور المشاهدة والحوادث المعاینة بارض مصر؛ گفته است: و گفته مى ‏شود كه این عمود یكى از عمودهایى است كه بر روى آنها رواقى استوار بوده و ارسطو در این رواق تدریس مى كرده و دارالعلم بوده و در اینجا كتابخانه‏اى بوده كه عمروعاص به اشاره خلیفه آن را سوخته است.

ثانیا: عبد الطیف این قضیه را بدون ذكر سند و به صورت فعل مجهول نقل نموده كه گویای عدم اعتماد خود او به این نقل است.

ثالثا: این نقل ضعف مضمونى دارد؛ یعنى مشتمل بر مطلبى است كه از نظر تاریخى قطعاً دروغ است و آن تدریس ارسطو در رواق است. چون ارسطو پایش به مصر و اسكندریه نرسیده، تا چه رسد كه در آن رواق تدریس كرده باشد، بلكه اساساً اسكندریه بعد از ارسطو تاسیس شده، زیرا اسكندریه بعد از حمله اسكندر به مصر تأسیس شد. طرح این شهر در زمان اسكندر ریخته شد و شاید هم در زمان او آغاز به ساختمان شد و تدریجاً به صورت شهر درآمد. ارسطو معاصر اسكندر است.

رابعا : از همه اینها بالاتر اینكه تواریخ شهادت مى ‏دهند كه اساساً كتابخانه اسكندریه چندین بار قبل از آنكه اسكندریه به دست مسلمانان فتح شود مورد تاراج و یغما و حریق واقع شده و هنگامى كه مسلمین اسكندریه را فتح كردند اساساً كتابخانه‏اى به صورت سابق وجود نداشت و تنها كتابهایى در دست افرادى بوده كه مسلمین در قرنهاى دوم تا چهارم هجرى از آن كتابها استفاده كردند. ویل دورانت مى‏ گوید:

از جمله دلایل ضعف این روایت (روایت عبد اللطیف) این است كه: قسمت مهم كتابخانه اسكندریه را مسیحیان متعصب به دوران اسقف «توفینس» به سال 392 میلادى (در حدود 250 سال قبل از فتح اسكندریه به دست مسلمین) سوزانیده بودند.

ویل دورانت هم چنین می گوید: در مدت پنج قرن كه از وقوع تا ثبت حادثه مفروض در كتاب عبد اللطیف فاصله بود، هیچ یك از مورخان درباره آن سخن نیاورده‏اند در صورتى كه «اوتكیوس» مسیحى كه به سال 322 هجرى (933 میلادى) اسقف بزرگ اسكندریه بود، فتح این شهر را به دست عربان با تفصیل فراوان نقل كرده است. به همین جهت غالب مورخان این قضیه را نمى ‏پذیرند و آن را افسانه مى‏ پندارند. نابودى كتابخانه اسكندریه كه به تدریج انجام شد از حوادث غم ‏انگیز تاریخ جهان بود.

گوستاو لوبون در تمدن اسلام و عرب مى‏ گوید:

سوزانیدن كتابخانه اسكندریه كه آن را به فاتحین اسلام نسبت داده‏اند جاى بسى تعجب است كه یك چنین افسانه موهومى چگونه در این مدت متمادى به شهرت خود باقى مانده است و آن را تلقى به قبول نموده‏اند. ولى امروز بطلان این عقیده به ثبوت پیوسته و معلوم و محقق گردیده است كه خود نصارى پیش از اسلام هم چنانكه همه معابد و خدایان اسكندریه را با كمال اهتمام منهدم نموده‏ اند، كتابخانه مزبور را نیز سوزانیده بر باد دادند، چنانكه در زمان فتح اسلام از كتاب هاى مزبور چیزى باقى نمانده بود تا آن را طعمه حریق سازند.[6]

دلیل چهارمی كه مدعیان كتاب سوزی و دكتر معین، دست وپا نموده جریان كتاب سو ی عبدالله بن طاهر است. عبد اللَّه پسر طاهر ذوالیمینین سردار معروف ایرانى زمان مأمون است كه فرماندهىِ لشكر خراسان را در جنگ میان امین و مأمون، به حمایت مأمون بر عهده داشت. و سرسلسله طاهریان در خراسان است.

عبد اللَّه مانند پدرش طاهر روحیه ضدعرب داشت. اما در عین حال همین عبد اللَّه ایرانى ضدعرب كه از نظر قوت و قدرت به حدى رسیده كه در مقابل خلیفه بغداد اعلام استقلال مى‏ كند، كتاب هاى ایرانى قبل از اسلام را به عنوان اینكه با وجود قرآن همه این ها بیهوده است مى ‏سوزاند.

روزى شخصى به دربار عبد اللَّه بن طاهر در نیشابور آمد و كتابى فارسى از عهد كهن تقدیم داشت. چون پرسیدند چه كتابى است؟ پاسخ داد: داستان وامق و عذراست و آن قصه شیرین را حكما به رشته تحریر آورده و به انوشیروان اهدا نموده‏اند. امیر گفت: ما قرآن مى‏ خوانیم و نیازى به این كتب نداریم. كلام خدا و احادیث ما را كفایت مى‏ كند. بعلاوه این كتاب را مجوسان تألیف كرده ‏اند و در نظر ما مطرود و مردود است. سپس بفرمود تا كتاب را به آب انداختند و دستور داد هر جا در قلمرو او كتابى به زبان فارسى به خامه مجوس كشف شود نابود گردد.

حال كار عبدالله ایرانی را چگونه می شود به پای فاتحین عرب نوشت. او كه ایرانی بوده اما چرا چنین كاری كرد؟ شاید عكس العمل نفرتى است كه ایرانیان از مجوس داشتند.

اگر بتوان كار عبدالله را دلیل برعمومیت عمل او دانست باید عمل كتاب سوزی اورا به حساب همه ایرانیان گذاشت. كه این كاملا بر خلاف مدعیان كتاب سوزی است زیرا آنان كتاب سوزی را كار فاتحین عرب می داند وایرانیان را ملت متمدن می دانند.

علاوه بر آنچه گفته شد این نكته نیز قابل توجه است كه: مدعیان كتاب سوزی (كه این همه بر قبر خالی از مرده نوحه می سرایند) هرگز نمی گویند: كتابخانه ملى ایران كه توسط عرب ها سوزانده شده در كجا بوده؟ در همدان بوده؟ در اصفهان بوده؟ در شیراز بوده؟ در آذربایجان بوده؟ در نیشابور بوده؟ در تیسفون بوده؟ در آسمان بوده؟ در زیر زمین بوده؟ در كجا بوده است؟ چگونه ایشان از كتابخانه ‏اى ملى كه به آتش كشیده شد اطلاع دارند اما از محل آن اطلاع ندارند؟! و با وجود اینكه جزئیات حوادث فتوحات اسلامى در ایران و روم ضبط شده، نامى از كتابخانه‏ اى در ایران اعم از اینكه به آتش كشیده شده یا نشده باشد، در هیچ مدرك تاریخى وجود ندارد، بلكه مدارك خلاف آن را ثابت مى‏ كند؛ مدارك مى ‏گویند كه در حوزه زردشتى علاقه‏ اى به علم و كتابت نبوده است. جاحظ در كتاب المحاسن والاضداد مى‏ گوید: ایرانیان علاقه زیادى به نوشتن كتاب نداشتند، بیشتر به ساختمان علاقه‏ مند بودند. در كتاب تمدن ایرانى به قلم جمعى از خاور شناسان تصریح مى كند به عدم رواج نوشتن در مذهب زردشت در عهد ساسانى.

بنا بر این از همه آنچه گفته شد می توان به ساختگی بودن داستان كتاب سوزی توسط مسلمین فاتح، كاملا واقف شد. وبه ماهیت جریان سازی افراد ملی گرا علیه عرب و فاتحین مسلمان پی برد.

و در پایان باید عرض كنم، بر فرض بعیدِ قبول سخنان مدعیان كتاب سوزی در ایران و اسكندریه، موضع ما شیعیان روشن و آسان است. زیرا ما اصل خلافت خلفای اول، دوم و سوم را مشروع نمی دانیم تا عمل آنها را منتسب به دین و نماد آئین و مكتب بدانیم و بدنبالش مجبور باشیم تا از عمل آنان دفاع كنیم. پس اگر آنها چنین كاری هم كرده باشند ابدا نمی توان كاری آنان را به نام دین و مكتب قلمداد نمود بلكه به حساب انحرافات فكری و عملی شخصی آنان باید گذاشت زیرا آنان در اصل رهبری و خلافت شان از موضع دین نمایندگی نمی كرده اند چه رسد به سایر كارهای شان.

پی نوشت ها:

[1] . بقره، آیه 256.

[2] – بینش، عبد الحسین، مقایسه دو دوره جاهلیت و اسلام، ص120، بی تا، بی جا.

[3] – مجموع آثار استاد شهید مطهری، ج24، ص 395.

[4] – زین العابدین قربانی، علل پیشرفت اسلام و انحطاط مسلمین، ص 138، دفتر نشر فرهنگ، تهران، پنجم، 1374.

[5] – مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج14، ص 130.

[6] گوستا ولوبون، تمدن اسلام وعرب، ترجمه سید هاشم حسینی، ص258.كتابخانه اسلامیه، تهران، 1347.

نویسنده: محمد ظاهر نصیری

امام هادی علیه السلام و صد نگهبان شمشیر به دست

 از ابو سعید سهل بن زیاد نقل شده است که: ما در خانه «ابوالعباس فضل بن احمد بن ادریس» بودیم و صحبت از امام هادی علیه السلام به میان آمد. ابو العباس از پدرش نقل کرد که روزی نزد متوکل رسیدم، او را خشمگین و مضطرب دیدم. او به وزیرش «فتح بن خاقان» با خشم و غضب می گفت: این چه سخنانی است که در مورد این مرد می گویی و مرا از اجرای تصمیم باز می داری؟ فتح می گفت: یا امیرالمؤمنین! سخن چینها دروغ گفته اند. و بدین ترتیب تلاش می کرد متوکل را آرام سازد، ولی او آرام نمی گرفت و هر لحظه خشم و غضبش بیشتر می شد تا آنجا که گفت: به خدا سوگند! او را می کشم. او مرتب مردم را [علیه من] می شوراند و می خواهد فتنه ای برپا سازد و چشم طمع به دولت من دارد.
آن گاه دستور داد چهار نفر جلاد آماده شوند و به چهار نفر از غلامان خود دستور داد هنگامی که «علی بن محمد علیهماالسلام » وارد شد، بر او بتازید و با شمشیرهای خود او را قطعه قطعه کنید. ناگاه متوجه شدم امام هادی علیه السلام است که مأموران، حضرت را با وضع نامناسبی به حضور متوکل آوردند. ناگهان چهار غلامی که مأمور به قتل او بودند، به سجده افتادند و دستور متوکل را اجرا نکردند، و خود متوکل نیز از تخت به زیر آمده، عرض کرد: یابن رسول الله! چرا نابهنگام تشریف آورده اید؟ و مرتب دستها و صورت حضرت را می بوسید! حضرت فرمود: من به اختیار خود نیامده ام، بلکه به دعوت تو آمده ام و پیک تو مرا احضار نموده است.

آن گاه متوکل به فتح بن خاقان و دیگران خطاب کرد: مولای من و خودتان را بدرقه کنید! پیک «بد مادر» به دروغ او را احضار کرده است.

بعد از آنکه حضرت برگشتند، متوکل رو کرد به جلاّدها که چرا دستور مرا [در باره علی بن محمد علیهماالسلام [ اجرا نکردید؟ جواب دادند: آن گاه که او را وارد ساختید، ناگهان مشاهده کردیم که بیش از یکصد نفر شمشیر به دست دور او را گرفته اند! از دیدن آنان آن قدر وحشت کردیم که نتوانستیم مأموریت را انجام دهیم.[1]

[1] . بحار الانوار، ج 50، ص 155؛ محجّة البیضاء، فیض کاشانی، ج 4، ص 318؛ کشف الغمة، اربلی، ج 2، ص 395؛ تجلّیات ولایت، ص 478.