شقیق
امام کاظم (ع) و بیداری شقیق
 شقیق می گوید: «در سال ۱۴۹ هجری برای زیارت خانه خدا عازم مکه شدم و در بین راه چشمم به جوانی افتاد که در گوشه ای نشسته بود و لباس پشمی بر تن داشت . با خود گفتم: به خدا سوگند! این جوان از «صوفیه » است، الآن می روم و او را تحقیر می کنم . چون به نزدیک او رسیدم، به من گفت: ای شقیق! از بدگمانی دوری گزینید، …
شقیق بلخی و امام کاظم (ع)
غروبى دیگر به قادسیه رسیدیم.کاروان در کاروانسرایى بزرگ و قدیمى از حرکت ‏باز ایستاد. مسافران خسته‏ از چارپایان فرود آمدند و بارها بر زمین نهادند. من نیز پیاده شدم و باراندکم را کنجى گذاردم. کاروانسرا پر از مسافر بود. گروهى سر بر بارهاشان نهاده، خفته بودند؛ دسته ‏اى پیرامون چاه سر وصورت مى ‏شستند؛ برخى نماز مى‏ خ…