شقاوت

نوشته‌ها

نفس

عنوان: نفس
مولف: حسین انصاریان
مترجم/ محقق:****
ناشر: انتشارات مرکز تحقیقاتی دارالعرفان
سال نشر: ۱۳۸۸
نوبت نشر: اول
محل نشر: قم

۴۴۴ صفحه، وزیری
(مجموعه آثار ۶۵؛ سیری در معارف اسلامی(۶) مجموعه سخنرانی‌های استاد حسین انصاریان)

مجموعه‌ای از سخنرانی‌های استاد حسین انصاریان درباره تربیت و تهذیب نقس و راهکارها و موانع آن است. این اثر که مجلد ششم از این مجموعه است چندین سخنرانی از استاد انصاریان در مورد اخلاق و تربیت اسلامی و بایسته‌های آن بیان شده است. در ابتدای کتاب هدف از بعثت انبیاء تربیت انسان‌ها بر اساس فرامین الهی و رساندن انسان به کمال انسانی خویش عنوان شده و لزوم ارتباط با انبیاء و اولیاء به عنوان مربیان واقعی انسان مورد تأکید قرار گرفته است. نویسنده میدان پرواز انسان، ورود به عوالم نورانی و رسیدن به لقاء الهی ارزیابی کرده و جنبه‌های نفسانی و روحانی انسان را تشکیل دهنده هویت انسانی او دانسته است. در ادامه آیات و روایاتی درباره حقیقت و ماهیت نفس انسان و مسیر حرکت آن و همچنین ضرورت تفکر در نفس و توانایی‌های نفس مطرح شده و تربیت نفس و ارتقاء دادن آن از مراحل پائین به مراتب عالی تا رسیدن به نفس به لقای الهی مورد بحث قرار گرفته است. رابطه نفس با سعادت و شقاوت انسان عنوان موضوع بعدی کتاب است که در آن حقیقت نفس از دیدگاه حضرت علی(علیه السلام) و اوصاف نفس سلیم و نفس پلید بیان گردیده و آثار تربیت نفس در ضمن چند روایت و حکایت بررسی شده است.
در بخش بعدی کتاب نویسنده به مراحل سیر نفس اشاره کرده و نفس را مرکز همه خیرات و شرور دانسته و سفرهای چهارگانه نفس را از منظری روایی شرح نموده است.
آراستگی و پیراستگی نفس عنوان بحث بعدی کتاب است که درآن به لزوم پرسش از همه انسان‌ها و اعمال و رفتار آنها اشاره شده و روایات و حکایاتی در مورد تأثیر کنترل نفس و تهذیب آن نقل گردیده است. مبارزه با نفس و سیره انبیاء و اولیای الهی در این زمینه نیز در مباحث بعدی کتاب گنجانده شده است. راه‌های تربیت و تهذیب و نفس و عوامل آن و همچنین عوامل انحراف نفس و عوامل آن در کلام معصومین(علیهم السلام)، راه‌های تغذیه نفس و تعدیل آن، معرفی منازل ایمان، بررسی قدرت نفس انسان، حالات نفس در روایات معصومین(علیهم السلام)، نفحات الهی در نفس و آثار آن، معرفی اقسام مردم در معامله کردن با خدا، شب قدر و تأثیر آن در مهار نفس، اوصاف نفوس ظلمانی و نورانی، ویژگی‌های نفس اماره و مطمئنه و راه‌های رسیدن به اطمینان قلبی، تبدیل روابط نفس از مادیات به معنویات، منازل و مراحل عرفان و شناخت نفس و چشیدن لذت عبادت در دور شدن از هوای نفس از دیگر مباحث مهم مطرح شده در این کتاب است که نویسنده ذیل هر یک از این مباحث از روایات و حکایات حکمت‌آمیزی استفاده کرده و مراحل تربیت و اصلاح نفس را بررسی نموده است.

منبع: روابط عمومی و امور بین الملل مرکز علمی تحقییقاتی دارالعرفان الشیعی

 

 

گفتارى پیرامون حبط

کلمه حبط به معناى باطل شدن عمل، و از تاثیر افتادن آن است، و در قرآن هم جز به عمل نسبت داده نشده، از آن جمله فرموده: “لئن اشرکت لیحبطن عملک، و لتکونن من الخاسرین” (۱).

و نیز فرموده: “ان الذین کفروا و صدوا عن سبیل الله، و شاقوا الرسول، من بعد ما تبین لهم الهدى لن یضروا الله شیئا، و سیحبط اعمالهم، یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول، و لا تبطلوا اعمالکم” (۲).

و ذیل همین آیه سوره محمد که میان کفار و مؤمنین مقابله انداخته، به آنان فرموده اعمالتان حبط شده، و به اینان می‏ فرماید زنهار مواظب باشید عملتان باطل نگردد، دلالت دارد بر اینکه حبط به معناى بطلان عمل است، هم چنانکه از آیه: “و حبط ما صنعوا فیها، و باطل ما کانوا یعملون” (۳) نیز این معنا استفاده می‏ شود و قریب به آن آیه: “و قدمنا الى ما عملوا من عمل، فجعلناه هباء منثورا” (۴) است.

و سخن کوتاه اینکه کلمه (حبط) به معناى باطل شدن عمل و از تاثیر افتادن آن است، بعضى گفته‏ اند: اصل این کلمه از حبط با حرکت است، یعنى با فتحه حا و با، و حبط به معناى پرخورى حیوان است، بطوری که شکمش باد کند، و گاهى منجر به هلاکتش شود.

و آنچه خداى تعالى در باره اثر حبط بیان کرده باطل شدن اعمال انسان هم در دنیا و هم در آخرت است، پس حبط ارتباطى با اعمال دارد، از جهت اثر آخرتى آنها، آرى ایمان بخدا همان طور که زندگى آخرت را پاکیزه می‏ کند زندگى دنیا را هم پاکیزه می ‏سازد، هم چنانکه قرآن کریم فرمود: “من عمل صالحا من ذکر او انثى و هو مؤمن، فلنحیینه حیوه طیبه و لنجزینهم اجرهم باحسن ما کانوا یعملون” (۵).

این بود معناى کلمه حبط، حال ببینیم چگونه اعمال کفار و مخصوصا مرتدین در دنیا و آخرت حبط می ‏شود؟ و ایشان زیانکار می‏ گردند؟ اما زیانکاریشان در دنیا که بسیار روشن است.

و هیچ ابهامى در آن نیست براى اینکه قلب کافر و دلش به امر ثابتى که همان خداى سبحان است بستگى ندارد، تا وقتى به نعمتى می ‏رسد نعمت را از ناحیه او بداند، و خرسند گردد، و چون به مصیبتى می‏ رسد آن را نیز از ناحیه خدا بداند، و دلش تسلى یابد، و نیز در هنگام حاجت دست به درگاه او دراز کند، به خلاف مؤمن که در همه این مراحل زندگى دلش به جائى بستگى دارد.

و خداى تعالى در این مقایسه می ‏فرماید:

“او من کان میتا فاحییناه، و جعلنا له نورا یمشى به فى الناس، کمن مثله فى الظلمات لیس بخارج منها؟ “ (۶) و مؤمن را در زندگى دنیا نیز داراى نور و حیات خوانده و کافر را مرده و بی‏نور، و نظیر آن آیه: “فمن اتبع هداى فلا یضل و لا یشقى، و من اعرض عن ذکرى فان له معیشه ضنکا، و نحشره یوم القیمه اعمی” (۷).

که از راه مقابله می‏فهمیم زندگى مؤمن و معیشتش فراخ و وسیع و قرین با سعادت است.

و همه این مطالب و علت سعادت و شقاوت را در یک جمله کوتاه جمع کرده و فرموده:

“ذلک بان الله مولى الذین آمنوا، و ان الکافرین لا مولى لهم” (۸).

پس از آنچه گذشت معلوم شد مراد از اعمالى که حبط می ‏شود، مطلق کارهائى است که انسان به منظور تامین سعادت زندگى خود انجام می‏دهد، نه خصوص اعمال عبادتى، و کارهائى که نیت قربت لازم دارد، و مرتد، آنها را در حال ایمان، و قبل از برگشتن به سوى کفر انجام داده، علاوه بر دلیل گذشته، دلیل دیگرى که می‏ رساند: مراد از عمل، مطلق عمل است، نه تنها عبادت، این است که: دیدید حبط را به کفار و منافقین هم نسبت داده، با اینکه کفار عبادتى ندارند، و در این باره فرموده: “یا ایها الذین آمنوا ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم، و الذین کفروا فتعسا لهم و اضل اعمالهم، ذلک بانهم کرهوا ما انزل الله، فاحبط اعمالهم ” (۹).

و نیز می ‏فرماید: “ان الذین یکفرون بایات الله، و یقتلون النبیین بغیر حق، و یقتلون الذین یامرون بالقسط من الناس، فبشرهم بعذاب الیم، اولئک الذین حبطت اعمالهم فى الدنیا و الاخره و ما لهم من ناصرین” (۱۰) و آیاتى دیگر.

پس حاصل آیه مورد بحث مانند سایر آیات حبط این است که کفر و ارتداد باعث آن می‏ شود که عمل از این اثر و خاصیت که در سعادت زندگى دخالتى داشته باشد می ‏افتد، هم چنانکه ایمان باعث می ‏شود، به اعمال آدمى حیاتى و جانى می ‏دهد، که به خاطر داشتن آن اثر خود را در سعادت آدمى می ‏دهد، حال اگر کسى باشد که بعد از کفر ایمان بیاورد، باعث شده که به اعمالش که تاکنون حبط بود حیاتى ببخشد، و در نتیجه اعمالش در سعادت او اثر بگذارند، و اگر کسى فرض شود که بعد از ایمان مرتد شده باشد، تمامى اعمالش می ‏میرد، و حبط می‏ شود، و دیگر در سعادت دنیا و آخرت وى اثر نمی ‏گذارد، و لیکن هنوز امید آن هست که تا نمرده به اسلام برگردد، و اما اگر با حال ارتداد مرد، حبط او حتمى شده، و شقاوتش قطعى می ‏گردد.

از اینجا روشن می‏ شود که بحث و نزاع در اینکه آیا اعمال مرتد تا حین مرگ باقى است و در هنگام مرگ حبط می‏ شود، یا از همان اول ارتداد حبط می‏ شود بحثى است باطل و بیهوده .

توضیح اینکه بعضى قائل شده ‏اند، به اینکه اعمالى که مرتد قبل از ارتداد انجام داده، تا دم مرگش باقى است، اگر تا آن لحظه به ایمان خود برنگردد آن وقت حبط می ‏شود، و به این آیه استدلال کرده که می ‏فرماید: “و من یرتدد منکم عن دینه فیمت و هو کافر فاولئک حبطت اعمالهم فى الدنیا و الاخره” (۱۱)

و چه بسا آیه:

“و قدمنا الى ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا” (۱۲) هم آن را تایید کند، چون این آیه نیز حال کفار در هنگام مرگ را بیان می‏ کند و نتیجه این نظریه آن است که اگر مرتد در دم مرگ به ایمان سابق خود برگردد، صاحب اعمال سابق خود نیز می‏شود، و دست خالى از دنیا نمی ‏رود.

بعضى دیگر قائل شده‏ اند به اینکه به محض ارتداد اعمال صالح آدمى باطل می‏ شود، و دیگر بر نمی‏ گردد، هر چند که بعد از ارتداد دوباره به ایمان برگردد، بله بعد از ایمان بار دومش می‏ تواند تا دم مرگ اعمال صالحى انجام دهد، و آیه شریفه که قید مرگ را آورده منظورش بیان این جهت است، که تمامى اعمال که تا دم مرگ انجام داده حبط می ‏شود.

و ما گفتیم اصلا جائى براى این بحث نیست، چون اگر در آنچه ما گفتیم دقت کنى متوجه می‏ شوى که آیه شریفه در صدد بیان این معنا است که تمامى اعمال و افعال مرتد از حیث تاثیر در سعادتش باطل می‏ شود.

در اینجا مساله دیگرى هست که تا حدى ممکن است آن را نتیجه بحث در حبط اعمال دانست، و آن مساله احباط و تکفیر است، و آن عبارت است از اینکه آیا اعمال در یکدیگر اثر متقابل دارند و یکدیگر را باطل می ‏کنند، و یا نه بلکه حسنات حکم خود، و اثر خود را دارند، و سیئات هم حکم خود و اثر خود را دارند، البته این از نظر قرآن مسلم است که حسنات چه بسا می‏ شود که اثر سیئات را از بین می‏ برد، چون قرآن در این باره تصریح دارد.

بعضى از علما قائل به تباطل و تحابط اعمال شده‏اند، و گفته ‏اند:

اعمال یکدیگر را باطل می‏ سازند، و آنگاه این علما در بین خود اختلاف کرده، بعضى گفته‏ اند: هر گناهى حسنه قبل از خود را باطل می‏ کند، و هر حسنه‏اى سیئه قبل از خود را از بین می‏برد، و لازمه آن حرف آن است که انسان یا تنها حسنه برایش مانده باشد، و یا تنها سیئه.

و بعضى دیگر گفته‏ اند: میان حسنات و سیئات موازنه می‏ شود، به این معنا که از حسنات و سیئات هر کدام بیشتر باشد، به مقدار آنکه کمتر است از آنکه بیشتر است کم می ‏شود، تا بقیه بیشتر بدون منافى باقى بماند، و لازمه این دو قول این است که براى هر انسانى از اعمال گذشته ‏اش بجز یک قسم نمانده باشد، یا حسنه به تنهائى، و یا سیئه به تنهائى و یا اینکه هر دو با هم مساوى بوده، و تساقط کرده ‏اند، و هیچ چیز برایش نمانده باشد.

و این درست نیست، زیرا اولا از ظاهر آیه:

“و آخرون اعترفوا بذنوبهم، خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا، عسى الله ان یتوب علیهم، ان الله غفور رحیم” (۱۳) بر می‏ آید که اعمال چه حسنات و چه سیئات، باقى می ‏ماند، و تنها توبه خدا سیئات را از بین می ‏برد، و تحابط به هر معنائى که تصورش کنند با این آیه نمی سازد.

و ثانیا خداى تعالى در مساله تاثیر اعمال همان روشى را دارد که عقلا در اجتماع انسانى خود دارند و آن روش مجازات است، که کارهاى نیک را جدا پاداش می‏ دهند، و کارهاى زشت را جداگانه کیفر، مگر در بعضى از گناهان که باعث قطع رابطه مولویت و عبودیت از اصل می‏شود، که در این موارد تعبیر به حبط عمل می ‏کنند، و آیات در اینکه روش خدا این است بسیار زیاد است، و حاجتى به آوردن آنها نیست.

بعضى دیگر گفته‏ اند: نوع اعمال محفوظند، و هر یک از اعمال اثر خود را دارد چه حسنه و چه سیئه.

بله چه بسا می‏ شود که حسنه سیئه را از بین می‏برد هم چنانکه فرمود:

“یا ایها الذین آمنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا، و یکفر عنکم سیاتکم” (۱۴).

و نیز فرموده:

“فمن تعجل فى یومین فلا اثم علیه” (۱۵) و نیز فرموده: “ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم” (۱۶).

بلکه بعضى از اعمال گناه را مبدل به حسنه می‏ کند، هم چنانکه فرمود: الا من تاب و آمن و عمل صالحا فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات” (۱۷).

در اینجا مساله دیگرى هست که اصل و بنیان آن دو مساله است، و آن این است که ببینیم مکان و زمان این جزا و استحقاق آن کجا و چه وقت است؟ بعضى گفته ‏اند: هنگام عمل، بعضى دیگر گفته ‏اند: حین مرگ و بعضى دیگر گفته ‏اند: عالم آخرت است، بعضى هم گفته‏ اند هنگام عمل است به موافات، به این معنا که اگر آن حالى را که در حال عمل داشت تا دم مرگ ادامه ندهد، مستحق جزا نیست مگر آنکه خدا بداند که سرانجام حال او چیست، و بر چه حالى مستقر می‏ شود، در نتیجه، همان جزائى را که در حال عمل مستحق بود برایش نوشته می ‏شود.

صاحبان این اقوال هر یک براى گفته خود استدلال به آیاتى متناسب با آن کرده‏اند، چون بعضى از آیات هستند که مناسب با یکى از این اوقات و منطبق با آن می ‏شود، البته گاهى به وجوه عقلی ه‏اى که براى خود ترکیب و تلفیق کرده ‏اند استدلال نموده ‏اند.

ولى آنچه جا دارد گفته شود: این است که اگر ما در باب ثواب و عقاب و حبط و تکفیر و مسائلى نظیر اینها راه نتیجه اعمال را که در تفسیر آیه: “ان الله لا یستحیى ان یضرب مثلا ما بعوضه فما فوقها…” (۱۸) ، بیان شد پیش بگیریم، لازمه آن راه این است که بگوئیم نفس و جان انسانى مادام که متعلق به بدن است جوهرى است داراى تحول که قابلیت تحول را هم در ذات خود دارد، و هم در آثار ذاتش، یعنى آن صورتهائى که از او صادر می‏ شود، و نتایج و آثار سعیده و شقیه قائم به آن صورتها است.

بنا بر این وقتى حسنه‏ اى از انسان صادر می ‏شود، در ذاتش صورت معنوی ه‏اى پیدا می ‏شود، که مقتضى آن است که متصف به صفت ثواب شود، و چون گناهى از او سر می‏زند صورت معنویه دیگرى در او پیدا می‏ شود که صورت عقاب قائم بدان است، چیزى که هست ذات انسان از آنجائى که گفتیم متحول و از نظر حسنات و سیئاتى که از او سر می‏زند در تغیر است، لذا ممکن است صورتى که در حال حاضر به خود گرفته مبدل به صورتى مخالف آن شود، این است وضع نفس آدمى، و همواره در معرض این دگرگونى هست تا مرگش فرا رسد، یعنى نفس از بدن جدا گشته، از حرکت و تحول (حرکت از استعداد به فعلیت و تحول از صورتى به صورتى دیگر) بایستد.

در این هنگام است که صورتى و آثارى ثابت دارد، ثابت یعنى اینکه دیگر تحول و دگرگونگى نمی‏ پذیرد، مگر از ناحیه خداى تعالى، یا به آمرزش و یا شفاعت به آن نحوى که در سابق بیان کردیم.

و هم چنین اگر در مساله ثواب و عقاب مسلک مجازات را به آن جور که در گذشته بیان کردیم اختیار کنیم، در آن صورت حال انسان از جهت به دست آوردن حسنه و سیئه و اطاعت و معصیت نسبت به تکالیف الهیه و ترتب ثواب و عقاب بر آنها حال یک انسان اجتماعى از جهت تکالیف اجتماعى و ترتب مدح و ذم بر آنها خواهد بود.

و ما می‏ بینیم عقلا به مجرد اینکه فعلى از فاعلش سرزد، اگر فعل خوبى باشد شروع می ‏کنند به مدح او، و اگر بد باشد می‏ پردازند به مذمت و ملامتش ولى این معنا را هم در نظر دارند که مدح و ذمشان دائمى نمی‏ تواند باشد، چون ممکن است به خاطر عوض شدن فاعل عوض شود، آنکه فعلا مستحق مدح است در آینده مستحق مذمت و آنکه فعلا مستحق مذمت است در آینده مستحق مدح شود.

پس عقلا هم هر چند مدح و ذم فاعل را به محض صدور فعل از فاعل بکار می ‏زنند، و لیکن بقاى آن دو را مشروط به این می‏ دانند که فاعل عملى بر خلاف آنچه کرده بود نکند، و تنها کسى را مستحق مدح ابدى و یا مذمت همیشگى می‏ دانند، که یقین کنند وضع او عوض نمی ‏شود، و این یقین وقتى حاصل می‏ شود که فاعل دستش از عمل کوتاه شود، یا به اینکه بمیرد و یا حداقل دیگر استعداد زنده ماندن نداشته باشد، چنین کسى را اگر فاعل عمل نیکى بوده مستحق ستایش دائمى، و اگر مرتکب جنایتى شده سزاوار مذمت دائمى می‏ دانند.

از اینجا معلوم شد که همه آن اقوالى که در مسائل نامبرده نقل کردیم، اقوالى باطل و منحرف از حق بود، براى اینکه بناى بحث را بر اساسى گذاشته بودند که اساسى و درست نبود.و معلوم شد که اولا حق مطلب این است که انسان به مجرد اینکه عملى را انجام داد مستحق ثواب و یا عقاب می ‏شود، و لیکن این استحقاقش دائمى نیست، ممکن است دستخوش دگرگونى بشود، و وقتى از معرض دگرگونى در می ‏آید که دیگر عملى از او صادر نشود، یعنى بمیرد.

و ثانیا در مساله حبط شدن به وسیله کفر و امثال آن، حق این است که حبط هم نظیر استحقاق اجر است، که به مجرد ارتکاب گناه می ‏آید، ولى همواره در معرض دگرگونى هست تا روزى که صاحبش بمیرد، آن وقت یک طرفى می ‏شود.

و ثالثا حبط همان طور که در اعمال اخروى هست در اعمال دنیوى هم جریان می‏ یابد.

و رابعا فرض تحابط یعنى حبط طرفینى در اعمال، و اینکه یک عمل عمل دیگر را حبط کند، و دومى هم اولى را حبط کند، فرضیه‏ اى است باطل، به خلاف تکفیر و امثال آن.

پی ‏نوشت ‏ها:

۱) اگر شرک بورزى بطور مسلم عملت حبط می‏شود و از زیانکاران خواهى بود.”سوره زمر آیه ۶۵”

۲) به درستى کسانى که کافر شدند و از راه خدا جلوگیرى نموده، با رسول به دشمنى برخاستند، بعد از آنکه راه هدایت بر ایشان روشن شد، بدانند که به خدا هیچ ضررى نمی‏رسانند، و به زودى اعمالشان حبط می‏شود، اى کسانى که ایمان آورده‏اید شما خدا و رسول را اطاعت کنید، و زنهار که اعمال خود را باطل مکنید.”سوره محمد آیه ۳۳”

۳) آنچه در دنیا کردند بی‏نتیجه شد، و آنچه کردند باطل گشت.”سوره هود آیه ۱۶”

۴) و ما به آنچه کردند پرداختیم، و تمامى اعمالشان را به باد فنا دادیم.”سوره فرقان آیه ۲۳”

۵) هر کس چه مرد و چه زن عمل صالحى کند، به شرطى که ایمان داشته باشد، ما او را به حیاتى طیب زنده نموده و اجرشان را طبق بهترین آنچه می‏کردند می‏دهیم.”سوره نمل آیه ۹۷”

۶) آیا کسى که مرده بود ما زنده‏اش کردیم، و نورى برایش قرار دادیم که با آن در میان مردم زندگى می‏کند، مثلش مثل کسى است که در ظلمت‏هائى قرار گرفته باشد که بیرون شدن برایش نیست؟ .”سوره انعام آیه ۱۲۲”

۷) زندگى کافر و معیشتش در دنیا نیز تنگ و خسته کننده است و در قیامت او را کور محشور می‏کنیم.”سوره طه آیه ۱۲۷”

۸) و همه اینها بدان جهت است که خدا سرپرست کسانى است که ایمان آورده‏اند، و اینکه کافران سرپرستى ندارند.”سوره محمد آیه ۱۱”

۹) اى کسانى که ایمان آورده‏اید اگر خدا را یارى کنید، یاریتان می‏کند، و قدمهایتان را ثابت و استوار می‏سازد، و کسانى که کافر شدند و اعمالشان…را گم کرد، چون آنان از آنچه خدا نازل کرده بود کراهت داشتند، و خدا هم اعمالشان را حبط کرد.”سوره محمد آیه ۹”

۱۰) آنهائى که به آیات خدا کفر می‏ورزند، و پیامبران را می‏کشند، آنان را هم که مردم را به رعایت عدالت می‏خوانند به قتل می‏رسانند، تو ایشان را به عذابى دردناک مژده ده، که اینان همانهایند که اعمالشان در دنیا و آخرت حبط می‏شود و به هیچ وجه یاورى ندارند .”سوره آل عمران آیه ۲۲”

۱۱) و کسى که از شما از دین خود برگردد، و در نتیجه در حال کفر بمیرد اعمالشان در دنیا و آخرت حبط می‏شود.

۱۲) سوره فرقان آیه ۲۳”

۱۳) و یک دسته دیگرند که به گناهان خود اعتراف کرده، اعمالى صالح و اعمالى طالح را بهم در آمیخته‏اند و امید است خدا از ایشان در گذرد، که خدا آمرزگار مهربان است.”سوره توبه آیه ۱۰۳”

۱۴) اى کسانى که ایمان آورده‏اید، اگر از خدا بترسید خداى تعالى برایتان نیروى جداسازى حق از باطل قرار می‏دهد، و گناهانتان را تکفیر می‏کند.”سوره انفال آیه ۲۹”

۱۵) پس هر کس عجله کند در دو روز، گناهى بر او نیست.”سوره بقره آیه ۲۰۳”

۱۶) اگر از کبیره‏هاى گناهانى که از آنها نهى می‏شوید دورى کنید بدیهایتان را از شما محو می‏کنیم.”سوره نسا آیه ۳۱”

۱۷) مگر کسى که توبه کند، و ایمان آورده عمل صالح انجام دهد، اینان همانهایند که خدا گناهانشان را مبدل به حسنات می‏کند.”سوره فرقان آیه ۷۰”

۱۸) سوره بقره آیه ۲۶

منبع:ترجمه المیزان، ج ۲، ، سید محمد حسین طباطبایى

نگاهی به جایگاه احسان و نیکی به والدین در قرآن و حدیث؛ راهی به سوی بهشت

گرچه عواطف انسانی و مساله حق‌شناسی به تنهایی برای رعایت احترام در برابر والدین کافی است، ولی از آنجا که اسلام حتی در مسائلی که هم عقل در آن استقلال کامل دارد، و هم عاطفه آن را به وضوح در می‌یابد، سکوت روا نمی‌دارد، بلکه به عنوان تاکید در این گونه موارد هم دستورات لازم را صادر می‌کند در مورد احترام والدین آنقدر تاکید کرده است که در کمتر مساله‌ای دیده می‌شود.

به عنوان نمونه به چند قسمت اشاره می‌کنیم:

الف. در چهار سوره از قرآن مجید، نیکی به والدین بلافاصله بعد از مسأله توحید قرار گرفته؛ این هم ردیف بودن دو مسأله، بیانگر این است که اسلام، تا چه حد برای پدر و مادر احترام قائل است. به عنوان مثال، در سوره اسرا آیه ۲۳ می‌خوانیم: و پروردگار تو مقرر کرد که جز او را مپرستید و به پدر و مادر احسان کنید!

ب. اهمیت این موضوع تا آن جاست که هم قرآن و هم روایات صریحاً توصیه می‌کنند که حتی اگر پدر و مادر کافر باشند، رعایت احترامشان لازم است. در سوره لقمان آیه ۱۵ می‌خوانیم: اگر آنها به تو اصرار کنند که مشرک شوی اطاعتشان مکن، ولی در زندگی دنیا به نیکی با آنها معاشرت نما!

ج. شکرگزاری در برابر پدر و مادر در قرآن مجید، در ردیف شکرگزاری در برابر نعمت‌های خدا قرار داده شده؛ چنان که در سوره لقمان آیه ۱۴ می‌خوانیم: مرا و پدر و مادرت را شکر کن.

د- قرآن حتی کمترین بی‌احترامی را در برابر پدر و مادر اجازه نداده است. در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) آمده است:
اگر چیزی کمتر از اف وجود داشت، خدا از آن نهی می‌کرد و این حداقل مخالفت و بی‌احترامی نسبت به پدر و مادر است، و منظور از این جمله نظر تند و غضب آلود به پدر و مادر کردن می‌باشد(تفسیر نمونه/ج۱۲،ص۷۹)

ه. با این که جهاد یکی از مهمترین برنامه‌های اسلامی است، تا زمانی که جنبه وجوب عینی پیدا نکند، یعنی داوطلب به قدر کافی باشد، بودن در خدمت پدر و مادر از آن مهم تر است، و اگر موجب ناراحتی آنها شود، جایز نیست.
در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) می‌خوانیم که مردی نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض کرد: من جوان با نشاط و ورزیده‌ای هستم و جهاد را دوست دارم ولی مادری دارم که از این موضوع ناراحت می‌شود، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: برگرد و با مادر خویش باش، قسم به آن خدایی که مرا به حق مبعوث ساخته است، یک شب مادر با تو مانوس گردد از یک سال جهاد در راه خدا بهتراست(همان/ص ۸۰)! ولی البته هنگامی که جهاد، جنبه وجوب عینی پیدا کند و کشور اسلامی در خطر قرار گیرد و حضور همگان لازم شود، هیچ عذری پذیرفته نیست، حتی نارضایتی پدر و مادر.
انسان باید در برابر پدر و مادر خود، حق شناس باشد و احترام و نیکی به آنها را هرگز فراموش نکند، هر چند زحمات آنان به قدری ارزشمند است که فرزندان هرگز نمی‌توانند آن گونه که شایسته مقام و منزلت پدر و مادر است، دین خود را نسبت به آنها ادا کنند و ذره‌ای از آن همه محبت را جبران نمایند.

شناخت جایگاه و مقام والدین

جایگاه پدر و مادر بسیار والاست که انسان قادر به درک این عظمت نمی‌باشد. پدر و مادر، واسطه آفرینش فرزند و مسؤول تربیت و پرورش او می‌باشند، بدین سبب در دین مقدس اسلام، بالاترین تأکید در اطاعت و احترام به آنان شده است تا جایی که خداوند متعال در قرآن کریم نام آنان را در ردیف نام خود قرار داده و پس از دستور به شکرگزاری خود، بر لزوم قدردانی از آنان تأکید می‌نماید و می‌فرماید: آری به او توصیه کردم که برای من و برای پدر و مادرت شکر بجا آور که بازگشت [همه شما] به سوی من است! و هر گاه آن دو، تلاش کنند که تو چیزی را همتای من قرار دهی، که از آن آگاهی نداری [بلکه می‌دانی باطل است]، از ایشان اطاعت مکن، ولی با آن دو، در دنیا به طرز شایسته‌ای رفتار کن و از راه کسانی پیروی کن که توبه کنان به سوی من آمده‌اند سپس بازگشت همه شما به سوی من است و من شما را از آنچه عمل می‌کردید آگاه می‌کنم.(لقمان/۱۴-۱۵)
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز از مقام عظیم و والای پدر و مادر، نزد خداوند خبر می‌دهد و می‌فرماید: خداوند با خشنودی والدین خشنود می‌شود و با خشمگین شدن والدین خشمگین می‌گردد و این نشان دهنده توجه و عنایت ویژه پروردگار نسبت به مقام و منزلت والدین می‌باشد.
همچنین ایشان در بیان عظمت و شأن این دو موجود گرانقدر می‌فرماید: نگاه محبت آمیز فرزند به پدر و مادرش، عبادت است.(محدث نوری/ مستدرک الوسائل/ ج۹/ ص۱۵۲)
آری، همین نگاه ساده و همراه با مهر و محبت به پدر و مادر که باعث خشنودی و شادمانی آنها خواهد شد و رضایت آنها را در پی خواهد داشت،عبادت محسوب می‌شود ؛ همان‌هایی که با تحمل مشقتهای فراوان در راه پرورش فرزندان فداکاری‌ها کرده‌اند و لذا، شایسته ترین انسانها برای احترام و قدردانی معرفی شده اند.

اهمیت احترام به والدین

در فرهنگ دینی ما، احترام به پدر و مادر، از جمله ضروریات و مهمترین مسائل اخلاقی محسوب شده که خداوند متعال به آن سفارش فراوان کرده است. قرآن کریم بعد از اصل توحید، یکی از مهمترین تعلیمات انسانی را نیکی به پدر و مادر معرفی فرموده است: پروردگارت مقرر داشت که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید. اگر یکی از آن دو یا هر دو در کنار تو به سالخوردگی رسیدند به آنها [حتی] اف مگو و به آنان پرخاش مکن و با آنها سخنی شایسته بگو و از روی مهربانی و لطف، بالِ تواضع خویش را برای آنان فرودآور و بگو: پروردگارا!بر آن دو رحمت آور، همان گونه که مرا در کودکی تربیت کردند.(اسراء/۲۳-۲۴)
آری، بی‌احترامی به پدر و مادر گناه بزرگی است که خداوند به راحتی از آن نمی‌گذرد و تا روز قیامت صبر نمی‌کند و فرزند خطاکار را سریع مجازات می‌نماید. پیامبر بزرگ ما در اهمیت این موضوع می‌فرماید: «کیفر سه گناه تا قیامت به تاخیر نمی‌افتد: عاق پدر و مادر، ظلم و تجاوز به مردم و ناسپاسی در مقابل احسان و نیکی دیگران».

آثار نیکی و احترام به والدین

نیکی و احترام به پدر و مادر و راضی و خشنود نمودن آنان، آثار و فواید بسیار مهم و ارزنده و سعادت دنیوی و اخروی را در پی خواهد داشت. در اینجا به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:

۱ – خشنودی خداوند و غفران الهی

خشنودی خداوند، یکی از مهمترین نتایج نیکی و احترام به والدین است؛ چنان که امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «حسن سلوک و نیکی به والدین از حسن شناخت و معرفت عبد به خداوند تعالی است، زیرا هیچ عبادتی انسان را به سرعت نیکی به پدر و مادر به خشنودی خداوند تعالی نمی‌رساند آن هم احسانی که محض تحصیل رضای پروردگار باشد».
بدین جهت خداوند در سوره اسراء بعد از آنکه انسان را به نیکی کردن و احترام به پدر و مادر دستور می‌دهد، می‌فرماید: «پروردگارتان به آنچه در درون شماست، آگاه تر [از خودتان]است. اگر صالح باشید، قطعاً او آمرزنده توبه کنندگان است».(اسراء/۲۵)
بنابراین از آنجا که گاهی در باره حفظ حقوق پدر و مادر و احترام آنها و تواضعی که بر فرزند لازم است ممکن است لغزش‌هایی پیش بیاید که انسان آگاهانه یا ناآگاه به سوی آن کشیده شود. چنانچه بلافاصله پشیمان شود و در مقام جبران برآید، مسلماً مشمول عفو خدا خواهد شد.

۲ – طول عمر

یکی دیگر از آثار احترام به والدین، طولانی شدن عمر انسان است. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)در این باره می‌فرماید: «ای فرزند آدم! به پدر و مادرت نیکی کن و صله رحم داشته باش تا خداوند، کارت را آسان و عمرت را طولانی بگرداند. پروردگارت را فرمان ببر تا خردمند به شمار آیی و از او نافرمانی نکن که نادان شمرده می‌شوی». همچنین می‌فرماید: «در آنچه خدای متعال در «الواح» به موسی(علیه السلام) داد، از جمله چنین بود:… مرا و پدر و مادرت را سپاسگزاری کن، تا تو را از نابود شدن‌ها حفاظت کنم و اجلت را به تأخیر بیندازم و به تو زندگی‌ای پاک ببخشم و تو را از این زندگی به سوی بهتر از آن، ببرم».
امام باقر(علیه السلام) نیز با تحسین کسانی که والدین خود را مورد احترام و نیکی قرار می‌دهند می‌فرماید: «خوشا به حال کسی که به پدر و مادر خود نیکی کند، زیرا خداوند بر عمر او می‌افزاید».

۳ – فراوانی روزی

خداوند متعال «رزاق» است؛ تمامی موجودات بر سفره لطف و احسان او حضور دارند و از نعمت‌های او چه مادی و چه معنوی بهره مند می‌شوند. وظیفه ما در قبال این همه نعمتی که خداوند به ما عطا کرده، این است که همیشه و در همه حال، سپاسگزار او باشیم. در حقیقت شکر نعمت، عامل بسیار مؤثری در افزایش نعمت‌ها و الطاف الهی است که خداوند با صراحت بدان اشاره فرموده است: «و پروردگارتان اعلام کرد که اگر مرا سپاس گویید، بر نعمت شما می‌افزایم و اگر کفران کنید، بدانید که عذاب من سخت است».
پدر و مادر نیز از جمله بزرگترین نعمت‌هایی هستند که خداوند به بندگانش ارزانی داشته است و باید خدا را به خاطر وجود این نعمت‌های گرانقدر، شاکر بود.
در آیه ۱۴سوره لقمان، شکر والدین هم ردیف شکر خدا آمده است: «أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوالِدَیْکَ؛ [به انسان توصیه کردیم] که شکرگزار من و پدر و مادرت باش!».
امام رضا(علیه السلام) در این باره می‌فرماید: «خدا امر فرموده به شکرگذاری از خودش و برای والدین، پس اگر کسی والدین را شکر نکند، خدا را هم شکر نمی‌کند.

۴- آسان شدن مرگ

مرگ، یک رخداد طبیعی در زندگی انسان است و در روایتی از امام رضا(علیه السلام)، به عنوان یکی از وحشتناک‌ترین مراحل زندگی انسان معرفی شده است. در حالی که مرگ برای انسان مؤمن و صالح، آسان و بنا به سخن امام علی(علیه السلام)، ارزشمندترین هدیه برای او می‌باشد آن جا که فرمود: «أفضل تحفه المومن، الموت».
خداوند در قرآن کریم در وصف مرگ پرهیزگاران می‌فرماید: «همانها که فرشتگان [مرگ] روحشان را می‌گیرند در حالی که پاک و پاکیزه‌اند به آنها می‌گویند: «سلام بر شما! وارد بهشت شوید به خاطر اعمالی که انجام می‌دادید!»(نحل/۳۲)
امام صادق(علیه السلام) راحتی در هنگام مرگ و آسان شدن سکرات موت را از دیگر آثار احترام و نیکی به والدین برشمرده و می‌فرماید: «کسی که دوست دارد خدای متعال سختی‌های مرگ را بر او آسان سازد، نسبت به خویشان و نزدیکان و پدر و مادرش نیکوکار باشد و اگر چنین کند خدای متعال سختی‌های مرگ را بر او آسان می‌کند».

۵ – ورود به بهشت و برخورداری از درجات بالای بهشتی

از جمله آثار اخروی که در نتیجه احترام به پدر و مادر برای انسان حاصل می‌شود، رسیدن به بهشت و بهره‌مندی از نعمت‌های فراوان آن است.
خداوند در قرآن، سعادت و شقاوت انسان را بسته به اعمال او می‌داند و برای هر یک از اعمال انسان، درجه و مرتبه‌ای قرار داده است: «برای هر یک، برابر اعمالی که انجام داده اند، درجاتی است، که پروردگار تو از آنچه می‌کنند غافل نیست».(انعام/۱۳۲)
اگر احترام به پدر و مادر در نزد خدا در مرتبه‌ای بسیار بالا قرار دارد، پس چه پاداشی بهتر و ارزشمندتر از بهره مندی از بهشت و درجات بالای آن برای انسان می‌تواند وجود داشته باشد؟
امام باقر(علیه السلام) در مورد مؤمنان برخوردار از جایگاه والای بهشتی می‌فرماید: «اگر مؤمنی چهار ویژگی در خود داشته باشد خداوند او را در بالاترین و شریف‌ترین جایگاه قرار خواهد داد: کسی که یتیمی را پناه داده و بر او پدرانه نظر افکند، کسی که ضعیفی را مورد ترحم قرار دهد و در حد کفایت به او کمک کند، کسی که به والدین خود انفاق و با آنان مدارا کند، و [آن که] به ایشان نیکی کرده واز نگران ساختن آنها اجتناب نماید».

۶ – همنشینی با نیکان

یکی از پیامدهای نیک احترام به والدین، همنشینی با نیکان در آخرت است. بزرگترین آرزو و خواسته اهل ایمان، همنشینی با «ابرار» چه در دنیا و چه در آخرت است. آنان از خدا می‌خواهند که با نیکان بمیرند و با ایشان محشور شوند: «پروردگارا! گناهان ما را بیامرز و زشتی‌های ما را بپوشان و ما را با نیکان بمیران».
کسی که به خدا ایمان داشته باشد، برای جلب رضایت خدای متعال و برخورداری از فضل و رحمت الهی تمام سعی و تلاش خود را به کار می‌گیرد و با اعمال شایسته،راه رسیدن به رستگاری را می‌پیماید. یکی از آن اعمال نیک، احترام به پدر و مادر است که سعادت آخرت و همنشینی با نیکان را به دنبال خواهد داشت.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در بیان نیکی به پدر و مادر و نتیجه آن در آخرت و روز قیامت می‌فرماید: «کسی که برای پدر و مادرش حج انجام دهد و یا بدهکاری آنها را بپردازد، خداوند او را در روز قیامت با نیکان بر می‌انگیزد».

۷ – اجابت دعای والدین در حق فرزندان

انسان، موجودی است که همیشه به خداوند محتاج است و همواره در تمام کارها، باید به او متوسل شود و از او کمک بخواهد. دعا، بهترین وسیله ارتباط بین خدا و انسان است. خداوند بزرگ، بندگان خود را به دعا کردن سفارش نموده و وعده استجابت به آنان داده است. چنانکه در سوره بقره می‌فرماید: «دعای دعا کننده را، به هنگامی که مرا می‌خواند، پاسخ می‌گویم».
البته خداوند متعال برای دعا و استجابت آن و همچنین برای درخواست کنندگان آن، شرایطی قرار داده است که باید به آن شرایط عمل نمود. در این خصوص پدر و مادر، از جمله کسانی هستند که دعایشان در حق فرزندان خوش رفتار مستجاب می‌شود.
در اهمیت دعا برای فرزندان، همین بس که حضرت امام سجاد(علیه السلام) در صحیفه سجادیه، دعای ۲۵ را به فرزندان خود اختصاص می‌دهد و از خداوند نیک بختی آ نها را می‌خواهد.
امام صادق(علیه السلام) در اهمیت دعای والدین در حق فرزندان می‌فرماید: «خداوند دعای سه کس را رد نخواهد کرد: دعای پدر در حق فرزند در هنگام نیکی به او، دعای پدر بر ضد فرزند(نفرین) هنگامی که مورد عاق او واقع شود و دعای مظلوم بر ظالم».

۸ – موجب نیکی فرزندان

والدین از نظر اخلاقی و تربیتی، بر فرزندان خود تأثیر زیادی دارند. پدر و مادر، اولین کسانی هستند که فرزندان در تمام مراحل زندگی، آنها را به عنوان الگوی خود قرار می‌دهند.
بنابراین کسی که انتظار ادب و معرفت و حق شناسی از فرزندانش دارد، باید همین حالت را نسبت به پدر و مادر خودش و بزرگترها نشان دهد، تا کوچکترها هم از او بیاموزند. اگر کسی پدر و مادرش را احترام کرد، نتیجه آن را در احترام فرزندانش به خود خواهد دید. اگر فرزند ببیند که پدر و مادرشان نیکی به والدین را سرلوحه زندگی خود قرار داده‌اند و به آن اهتمام می‌ورزند، او هم نسبت به آنان چنین خواهد کرد.
امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «به پدرانتان نیکی کنید تا فرزندانتان به شما نیکی کنند».(بحارالانوار/ج۷۱/ص۶۵)

منبع: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی مرکز فرهنگ و معارف قرآن؛ مرضیه سادات موسوی

غضب و اسباب آن

غضب عبارت از حالت نفسانیّه که باعث حرکت روح حیوانى و از داخل به جانب خارج از براى غلبه و انتقام مى شود. هرگاه غضب شدت نمود باعث حرکت شدیدى مى شود که از آن حرکت، حرارتى مفرط حاصل و از آن حرارت دود تیره اى بر مى خیزد و دماغ و رگها را پر مى سازد، و نور عقل را مى پوشاند، و اثر قوه عاقله را ضعیف مى کند.

به این جهت در صاحب غضب، موعظه و نصیحت اثرى نمى بخشد. بلکه پند و موعظه، درشتى و شدّت را زیاد مى کند. حرکت قوّه غضبیه به این جهت امرى است که هنوز واقع نشده است بلکه محتمل الوقوع است و به جوش آمدن شعله غضب، به جهت دفع آن است، یا به سبب امرى است که واقع شده، و حرکت آن به جهت انتقام است.

پس اگر انتقام ممکن باشد و قدرت بر آن داشته باشد، چون غضب به حرکت آمد خون از باطن به ظاهر میل مى کند و رنگ آدمى سرخ مى شود. و اگر انتقام ممکن نباشد و از آن مأیوس باشد خون میل به باطن مى کند و به آن جهت رنگ آدمى زرد مى شود. اگر غضب بر کسى باشد که نداند خواهد توانست انتقام از او بکشد یا نه، گاهى خون میل به باطن و گاهى میل به ظاهر مى کند، و به این جهت رنگ آدمى گاهى سرخ و گاهى زرد مى شود.

مخفى نماند که: مردمان در قوه غضبیه بر سه قسم اند:

  1. بعضى در طرف افراط هستند، که در وقت غضب فکر و هوشى از براى ایشان باقى نمى ماند و از اطاعت عقل و شرع بیرون مى روند.
  2. طایفه اى در طرف تفریط اند، که مطلقا قوه غضبیه ندارند. و در جائى که عقلا و یا شرعا غضب لازم است مطلقا از جا بر نمى آیند.
  3. گروهى بر جاده اعتدال مستقیم اند، که غضب ایشان به موقع، و غلظت ایشان به جاست. و در هنگام غضب از حد شرع و عقل تجاوز نمى کنند.

شکى نیست که حد اعتدال آن، مرغوب و مطلوب است. بلکه آن در حقیقت غضب نیست، بلکه شجاعت و قوّت نفس است. و طرف تفریط آن نیز اگر چه غضب نباشد اما مذموم و قبیح، و نتیجه جبن و خوارى است. و بسا باشد که از غضب بدتر بوده باشد، زیرا کسى را که هیچ قوه غضبیه نباشد بى غیرت و خالى از حمیّت است.

از این جهت گفته اند: «کسى که در موضع غضب به غضب نیاید خر است».[۱] از حضرت امیر المؤمنین- علیه السلام- روایت شده که: «حضرت پیغمبر- صلّى اللّه علیه و آله- از براى دنیا هرگز به غضب نمى آمد. اما هرگاه از براى حق، غضبناک مى شد احدى را نمى شناخت، و غضب او تسکین نمى یافت تا یارى حق را نمى کرد».[۲] از آنچه گفتیم معلوم شد که غضب مذموم، آن است که: در حد افراط باشد، زیرا که اعتدال آن، ممدوح است و تفریط آن غضب نیست، اگر چه از صفات ذمیمه است.

غضب مفرط و مفاسد آن

غضب مفرط از مهلکات عظیمه و آفات جسمیه است. بسا باشد که: به امرى مؤدّى شود که باعث هلاک ابد و شقاوت سرمد گردد، چون قتل نفس، یا قطع عضو. از این جهت است که گفته اند: «غضب جنونى است که دفعى عارض مى گردد».[۳] و بسا باشد که: شدت غضب، موجب مرگ مفاجات گردد.

بعضى از حکما گفته اند که: «کشتى که به گرداب افتاده باشد و موجهاى عظیم آن را فرو گرفته باشد و بادهاى شدید آن را به هر طرف افکند به خلاص و نجات نزدیکتر است از کسى که شعله غضبش به التهاب آمده باشد».

در اخبار و آثار، مذمت شدید در خصوص غضب وارد شده است. حضرت رسول- صلّى اللّه علیه و آله- فرمودند که: «غضب ایمان را فاسد مى گرداند چنانکه سرکه عسل را فاسد مى کند».[۴] و از حضرت امام محمد باقر- علیه السلام- مروى است که: «این غضب آتش پاره اى است از شیطان، که در باطن فرزند آدم است. و چون کسى از شما غضبناک گردید چشمهاى او سرخ مى گردد و باد به رگهاى او مى افتد و شیطان داخل او مى شود».[۵] و از حضرت امام جعفر صادق- علیه السلام- مروى است که: «غضب، کلید هر بدى و شرّى است».[۶] و باز از آن حضرت مروى است که: «غضب، دل مرد دانا را هلاک مى کند».[۷] و نیز آن حضرت فرموده است که: «کسى که قوه غضبیّه خود را مالک نباشد عقل خود را نیز مالک نیست».[۸] و مخفى نماند که: علاوه بر اینکه خود غضب از مهلکات عظیمه و از صفات خبیثه است، لوازم و آثارى چند نیز بر آن مترتّب مى شود که همه آنها مهلک و قبیح است، مانند: فحش و دشنام و اظهار بدى مسلمین و شماتت ایشان و سرّ ایشان را فاش کردن و پرده ایشان را دریدن و سخریه و استهزاء به ایشان کردن و غیر این ها از امورى که از عقلا صادر نمى گردد.

از جمله لوازم غضب آن است که: البته بعد از تسکین آتش برافروخته آن، آدمى پشیمان و افسرده خاطر مى گردد. و غضبناک و غمناک و شکسته دل مى شود. و باعث دشمنى دوستان و شماتت دشمنان، و شادى ایشان و سخریه و استهزاى اراذل و اوباش، و تألم  دل و تغیّر مزاج، و بیمارى تن مى گردد.

عجب این است که بعضى چنان توهّم مى کنند که: شدت غضب از مردانگى است، با وجود اینکه افعالى که از غضبناک سر مى زند افعال اطفال و دیوانگان است نه کردار عقلا و مردان. همچنان که مشاهده مى شود کسى که: شدت غضب بر او مستولى شد حرکات قبیحه و افعال ناشایسته، از: دشنام و هرزه گوئى و سخنهاى رکیک از او سر مى زند. و بسا باشد که: دشنام به ماه و خورشید و ابر و باد و باران و درخت و جماد و حیوان مى دهد. و مى رسد به جائى که کاسه و کوزه خود را مى شکند و با حیوانات و جمادات به سخن درمى آید. و چون دست او از همه جا کوتاه شود جامه خود را مى درد و بر سر و صورت خود مى زند و خود و پدر و مادر خود را دشنام مى دهد. و گاهى چون مستان و مدهوشان به هر طرف دویدن مى گیرد. و بسا باشد که بیهوش مى شود و به زمین مى افتد. آرى:

خشم و شهوت مرد را احول کند ز استقامت روح را مبدل کند

چگونه امثال این افعال نشانه مردى و شیردلى است و حال اینکه پیغمبر خدا- صلّى اللّه علیه و آله و سلم- فرمودند که: «شجاع، کسى است که: در حالت غضب خود را تواند نگاه داشت».[۹]

معالجه غضب

علاج غضب متوقف بر چند چیز است:

اول آنکه: سعى کند در ازاله اسبابى که باعث هیجان غضب مى شود، مثل: فخر و کبر و عجب و غرور و لجاج و مراء و استهزاء و حرص و دشمنى و حب جاه و مال و امثال این ها، که همه آنها اخلاق ردیّه و صفات مهلکه هستند و خلاصى از غضب با وجود آنها ممکن نیست. پس باید ابتدا ازاله آنها را کرد تا ازاله غضب سهل و آسان باشد.

دوم آنکه: ملاحظه اخبار و آثارى کند که در مذمت غضب رسیده چنانچه شمه اى از آنها گذشت.

سوم آنکه: متذکر اخبار و احادیثى گردد که در مدح و ثواب نگاهداشتن خود از غضب وارد شده است، و فوائد آن را به نظر درآورد.

همچنان که از حضرت پیغمبر- صلّى اللّه علیه و آله- مروى است که: «هر که غضب خود را از مردم باز دارد، خداوند- تبارک و تعالى- نیز در روز قیامت عذاب خود را از او باز مى دارد».[۱۰] و از حضرت امام محمد باقر- علیه السّلام- مروى است که: «در تورات نوشته شده است که: از جمله چیزهائى که خدا به موسى- علیه السّلام- فرمود این بود که: نگاهدار غضب خود را از کسى که من تو را صاحب اختیار او کرده ام، تا من نیز غضب خود را از تو نگاه دارم».[۱۱] و حضرت صادق- علیه السلام- فرمودند که: «خدا وحى فرستاد به بعضى از پیغمبران خود که: اى فرزند آدم! در وقتى که غضبناک گردى مرا یاد کن تا من هم تو را یاد کنم و در وقت غضبم و تو را هلاک نسازم».[۱۲] و باز از آن حضرت- علیه السّلام- مروى است که: «مردى از اهل بادیه به خدمت پیغمبر- صلّى اللّه علیه و آله- آمد و عرض کرد که: من مردى هستم «بادیه نشین»،[۱۳] مرا کلمه اى یاد ده که جامع خیر دنیا و آخرت باشد. آن حضرت فرمودند که: هرگز غضب مکن. و سه مرتبه آن اعرابى عرض خود را اعاده کرد حضرت همین جواب را فرمود».[۱۴] و نیز از آن بزرگوار روایت شده که: «هر که غضب خود را باز دارد از کسى، خدا عیوب او را مى پوشاند».[۱۵] و اخبار در این خصوص بى حد و نهایت است.[۱۶]

چهارم آنکه: ملاحظه فواید ضد غضب را که حلم باشد بکند، و مدحى را که در این خصوص وارد شده است.- همچنان که مذکور خواهد شد- ببیند، پس خود را خواهى نخواهى بر آن بدارد و حلم و بردبارى را بر خود ببندد و غضب و خشم را بر خود ظاهر نسازد، اگر چه در دل خشمناک باشد. و اگر کسى مدتى چنین کند به تدریج عادت مى شود و حسن خلق از براى او حاصل مى شود.

پنجم آنکه: هر قول و فعلى که از او سر مى زند ابتدا در آن فکر کند و خود را از صدور آثار غضب محافظت نماید.

ششم آنکه: اجتناب کند از مصاحبت کسانى که قوه غضبیه ایشان غالب و از فضیلت حلم خالى هستند. و در صدد انتقام و «تشفّى غیظ»[۱۷] خود مى باشند، و این را مردى و شجاعت مى نامند و مى گویند: ما از کسى متحمل درشتى و سختى نمى شویم، و بر فلان امر صبر نمى کنیم. بلکه مجالست کند با اهل علم و حلم و وقار، و کسانى که مانند کوه پا بر جاى با هر باد ضعیفى از جاى در نمى آیند.

هفتم آنکه: تأمل نماید و بداند که هر چه در عالم واقع مى شود همه به قضا و قدر الهى است و جمیع موجودات، مسخّر قبضه قدرت او، و همه امور در ید کفایت اوست. و خدا هر چه از براى بنده مقرر کرده است البته خیر و صلاح آن بنده در آن است. و بسا باشد که مصلحت او در گرسنگى و بیمارى، یا فقر و احتیاج، یا ذلت و خوارى، یا قتل یا امثال این ها باشد. و چون این را دانست، مى داند که: دیگر غضب کردن بر دیگران، و خشم گرفتن بر ایشان راهى ندارد، چرا که هر امرى هست از جانب پروردگار خیر خواه او مى رسد.

هشتم آنکه: متذکر شود که غضب نیست مگر از بیمارى دل و نقصان عقل، که باعث آن ضعف نفس است نه شجاعت و قوت نفس و از این جهت است که: دیوانه زودتر از عاقل غضبناک مى گردد. و مریض از تندرست زودتر به غضب مى آید. و همچنین پیران ضعیف المزاج زودتر از جوانان، و زنان زودتر از مردان از جا در مى آیند. و صاحبان اخلاق بد زودتر از ارباب ملکات فاضله به خشم مى آیند. چنانکه مى بینى که کسى که: رذل است به فوت یک لقمه خشمناک مى گردد. و بخیل به تلف شدن یک حبه از مالش غضب مى کند حتى بر دوستان و عزیزان خود. اما صاحبان نفوس قویّه، شأن ایشان از آن بالاتر، و رتبه ایشان از آن والاتر است که به امثال این امور، متغیّر و مضطرب گردند.

اگر در آنچه گفتیم تشکیکى داشته باشى دیده بگشا و نظر به صفات و اخلاق مردم کن و کتب سیر و تواریخ را مطالعه نماى و حکایات گذشتگان را استماع کن تا ببینى که حلم و بردبارى و خود را در وقت غضب نگاهدارى کردن طریقه انبیا و اولیا و دانایان و حکما و نیکان و عقلا و پادشاهان ذو الاقتدار و شهریاران کامکار بوده و غضب و اضطراب و از جا در آمدن، خصلت اراذل و اوباش و نادانان و جهّال است.

نهم آنکه: به یاد آورى که تسلط و قدرت خدا بر تو، قوى تر و بالاتر است از قدرت تو بر این ضعیفى که بر او غضب مى کنى، و تو در جنب قوه قاهره الهیه غیر متناهیه به مراتب ضعیف تر و ذلیل ترى از این ضعیف ناتوان که در جنب قدرت توست. پس بترس و حذر کن از اینکه: چون تو غضب خود را بر او جارى سازى خداوند قهار نیز در دنیا و آخرت غضب خود را بر تو جارى بکند.

غم زیر دستان بخور زینهار بترس از زبر دستى روزگار
لب خشک مظلوم را گو بخند که دندان ظالم بخواهند کند

در آثار پیشینیان رسیده که: هیچ پادشاهى در بنى اسرائیل نبود مگر اینکه حکیمى دانشمند با او بود و صحیفه اى در دست داشت که بر آن نوشته بود که: بر زیردستان رحم کن، و از مرگ بترس، و روز جزا را فراموش مکن. و هر وقت که پادشاه غضبناک شد آن حکیم، صحیفه را به دست او دادى تا خواندى و غضب او ساکن شدى.[۱۸]

دهم آنکه: متذکر گردى که: شاید روزگار، روزى آن ضعیفى را که تو بر او غضب مى کنى قوّت دهد و کار او بالا گیرد و بر تو زبر دست شود و در صدد انتقام و مکافات بر آید.

لا تهین الفقیر علّک ان ترکع یوما و الدهر قد رفعه

  یازدهم آنکه: بدانى که: هر حلیم و بردبارى غالب و قاهر، و در نظر اولى «البصائر»[۱۹] عزیز و محترم مى باشد. و هر غضبناک مضطرب الحالى پیوسته مغلوب، و در دیده ها بى وقع مى گردد.

تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر

دوازدهم آنکه: تصور کنى که در وقت غضب، صورت تو چه نوع قبیح و متغیر، و اعضاى تو متحرک و مضطرب، و کردارت از نظم طبیعى بیرون، و گفتارت غیر مطابق قاعده و قانون مى شود.

و از جمله معالجات غضب آن است که: آدمى در وقت هیجان، به خدا پناه برد از شر شیطان، و بگوید: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم». و اگر ایستاده باشد بنشیند، و اگر نشسته باشد بخوابد. و وضو گرفتن و غسل کردن با آب سرد از براى تسکین آتش غضب مفیدند. و اگر غضب بر کسى باشد که قرابت رحم با یکدیگر داشته باشند دست به بدن او گذارد غضب او ساکن مى گردد چنانچه در اخبار وارد شده.[۲۰][۲۱]

[۱] احیاء العلوم، ج ۳، ص ۱۴۵ و ۱۵۶٫

.[۲] احیاء العلوم، ج ۳، ص ۱۴۸٫ و محجه البیضاء، ج ۵، ص ۳۰۳٫

[۳]. بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۶۶، ح ۲۰٫

.[۴] بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۶۶، ح ۱۹٫

[۵]. بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۶۷، حدیث ۲۱٫

.[۶] کافى، ج ۲، ص ۳۰۳، ح ۳٫ و بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۷۴، ح ۲۴٫

[۷]. بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۷۸، ح ۳۳٫

[۸]. بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۷۸، ح ۳۳٫

[۹]. صحیح بخارى، ج ۸، ص ۳۴٫

[۱۰]. کافى، ج ۲، ص ۳۰۵، ح ۱۵٫

.[۱۱] بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۶۷، ذیل حدیث ۲۱٫

.[۱۲] بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۷۶، ح ۲۹٫

.[۱۳] بیابان نشین، چادر نشین.

[۱۴]. بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۷۴، ح ۲۵٫

.[۱۵] کافى، ج ۲، ص ۳۰۳، ح ۶٫

.[۱۶] رک: بحار الأنوار، ج ۷۳، صفحات ۲۶۲- ۲۸۱٫

[۱۷]. آسوده کردن خشم و غضب،( خالى کردن عقده).

[۱۸] احیاء العلوم، ج ۳، ص ۱۵۰٫ و محجه البیضاء، ج ۵، ص ۳۰۶٫

[۱۹] صاحبان بینش و فهم.

[۲۰]. رک: کافى، ج ۲، ص ۳۰۲، ح ۲٫

.[۲۱] برگرفته از: نراقى، احمد بن محمدمهدى، معراج السعاده، ص۲۳۶-۲۴۲، هجرت – ایران – قم، چاپ: ۶، ۱۳۷۸ ه.ش.

حقیقت نبوت

واژه «نبوت» ‌در لغت به معنای پیامبری، و واژه «نبی» به معنای پیامبر است. بنابر قول مشهور، ریشه این دو واژه، کلمه «نبأ» به معنای خبر است، و یا به گفته راغب اصفهانی، خصوص خبرهایی است که از نوعی اهمیت برخوردارند. یعنی خبرهایی که فایده‎ای بزرگ دارند، و از آن‎ها علم یا ظن غالب حاصل می‎شود.[۱]

و این ویژگی در مسئله نبوت موجود است؛ زیرا خبرهایی که پیامبران الهی ـ علیه السلام ـ به بشر ابلاغ می‎کنند، از عالی‎ترین اهمیت برخوردارند، زیرا که سعادت و شقاوت بشر با نوع برخورد انسان با خبرهای پیامبران رقم می‎خورد. بر این اساس، پیامبر در اصطلاح شرع به کسی گفته می‎شود که خبرهای مهم آسمانی را به بشر ابلاغ می‎کند.

از این جا به دست می‎آید که نبوت با رسالت ملازمت دارد، یعنی کسی که به مقام نبوت و پیامبری برگزیده می‎شود، مقام رسالت و پیام‎رسانی را نیز دارد. البته مقصود این نیست که دو واژه نبوت و رسالت یا نبی و رسول با یکدیگر مترادف‎اند، بلکه مقصود این است که در اصطلاح کلامی، این دو با یکدیگر ملازم‎اند. دلیل روشن بر این مطلب آن است که قرآن کریم آن جا که از نبوت عامه سخن می‎گوید، گاه واژه «نبی» و گاه واژه «رسول» را به کار می‎برد. چنان‎که فرموده است:

۱٫ «کانَ النَّاسُ أُمَّهً واحِدَهً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ.»[۲]

۲٫ «لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ.»[۳]

آن چه گفته شد مربوط به مطالعه نبوت و رسالت از دیدگاه کلامی است، یعنی، فلسفه نبوت و رسالت ـ چنان‎که بیان خواهد شد ـ از نظر علم کلام یک چیز است، و از این نظر تفاوتی میان نبی و رسول وجود ندارد. و دو آیه یاد شده و آیات دیگری که رسالت و مأموریت پیامبران ـ علیه السلام ـ را بیان کرده است، تفاوتی میان پیامبر و رسول نمی‎گذارد؛ ولی از آن جا که درباره پیامبران الهی تفاضل و تفاوت مراتب مطرح است، ممکن است در برخی از آیات قرآن یا روایات میان نبی و رسول فرق گذاشته شده باشد، لیکن فرق مزبور مربوط به مأموریت و مسؤولیت آنان نیست، بلکه مربوط به صفات و ویژگی‎های دیگر آنان است. چنان‎که در روایات آمده است: «رسول کسی است که در خواب و بیداری فرشته وحی را می‎بیند و صدای او را می‎شنود، ولی نبی کسی است که فقط در خواب فرشته وحی را می‎بیند، و در بیداری فقط صدای او را می‎شنود.»[۴]

شایان ذکر است که روایات یاد شده، غالباً در تفسیر دو آیه ذیل وارد شده‎اند:

۱٫ «وَ کانَ رَسُولاً نَبِیًّا.[۵]»

۲٫ «وَ ما أرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ إِلاَّ إِذا تَمَنَّى ألْقَى الشَّیْطانُ فِی أمْنِیَّتِهِ.[۶]»

آیه نخست دربارۀ حضرت موسی ـ علیه السلام ـ و آیه دوم درباره عموم پیامبران ـ علیه السلام ـ است و در هر دو آیه «رسول»‌ و «نبی» بر کسانی اطلاق شده است که مأموریت ابلاغ پیام‎های الهی به بشر را داشته‎اند.

بنابراین، از جنبه کلامی، میان نبوت و رسالت تفاوتی وجود ندارد. با این حال ظاهر کلام بر نوعی تفاوت میان رسول و نبی دلالت می‎کند، بدین جهت از ائمه طاهرین ـ علیه السلام ـ درباره تفاوت آن دو سؤال شده است، و آنان تفاوت آن دو را به گونه‎ای که پیش از این یادآور شدیم، بیان کرده‎اند.

نظریۀ دوم دربارۀ تفاوت میان نبی و رسول ـ که دیدگاه مشهور میان متکلمان و مفسران اسلامی است ـ این است که رسول، پیامبری است که مأمور ابلاغ پیام‎های الهی به مردم است، ولی نبی، پیامبری است که حامل پیام‎های الهی است، خواه، مأمور به ابلاغ آن‎ها باشد، و یا مأمور به ابلاغ آن‎ها نباشد.[۷]

بنابراین دیدگاه، نسبت میان نبی و رسول، عموم و خصوص مطلق است؛ زیرا هر رسولی نبی هم هست، ولی هر نبیی، رسول نیست،‌ این نظریه با آن چه ما پیش از این یادآور شدیم که نبوت و رسالت از نظر کلامی با یکدیگر ملازمه دارند، ناسازگار است. با این حال می‎توان گفت: مقصود از این نظریه آن نیست که در میان پیامبران کسانی بوده‎اند که در عین این که حامل پیام‎های الهی بوده‎اند، هیچگاه مأموریت ابلاغ آن پیام‎ها را به مردم نداشته‎اند، زیرا چنین فرضی با فلسفه نبوت که هدایت مردم است منافات دارد، بلکه مقصود این است که ممکن است در شرایطی، فردی دارای مقام نبوت باشد، ولی هنوز به مقام رسالت نرسیده باشد، یعنی به دلایلی مأموریت ابلاغ پیام‎های الهی به مردم را نداشته باشد. به عبارت دیگر، چه بسا پیامبران الهی قبل از آن که به رسالت مبعوث شوند، مقام نبوت را داشته‎‎اند، یعنی با عالم غیب در ارتباط بوده، و معارفی نیز به آنان وحی می‎شده است، اما مأمور ابلاغ آن معارف به مردم، و هدایت آنان نبوده‎اند. البته روشن است که پیامبران الهی در آن زمان به عنوان پیامبر نیز شناخته نمی‎شدند، ولی آن‎گاه که مأموریت هدایت بشر را عهده‎دار می‎شدند، هم دارای مقام نبوت بودند، و هم مقام رسالت. و در اصطلاح کلامی، هر گاه نبوت به کار رود، همین معنا مقصود است.

حاصل آن که: از منظر علم کلام و با توجه به فلسفه نبوت، میان نبی و رسول فرق نیست، ولی از جنبه‎های دیگر می‎توان میان آن دو فرق گذاشت. از قبیل آن چه در روایات بیان شده است، و یا فرقی که از مفسران و متکلمان یادآور شدیم، با توضیحی که درباره آن ارائه گردید.

برخی نیز فرق میان نبی و رسول را براساس کتاب و شریعت دانسته‎اند. به این صورت که: نبی و رسول در این جهت که مأموریت هدایت و رهبری مردم را دارند تفاوتی ندارند؛ ولی رسول، به پیامبری گفته می‎شود که صاحب شریعت مستقل، و دارای کتاب آسمانی باشد، و نبی به پیامبری گفته می‎شود که صاحب شریعت و کتاب آسمانی مستقل نباشد.[۸] (به صورت «به شرط لا» یا به صورت «لا بشرط»).

این نظریه، از این جهت که هدایت و تبلیغ را مأموریت مشترک نبی و رسول می‎داند، مورد قبول است؛ ولی از این جهت که تفاوت میان رسول و نبی را به صاحب شریعت و کتاب بودن و غیر آن گذاشته است، دلیل استواری ندارد، بلکه با کاربردهای واژه نبی و رسول در قرآن کریم و روایات سازگار نیست، زیرا قرآن کریم، حضرت اسماعیل[۹] ـ علیه السلام ـ را رسول نامیده است، در حالی که او صاحب کتاب و شریعت مستقل نبوده است.

«وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِسْماعِیلَ إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ کانَ رَسُولاً نَبِیًّا.[۱۰]»

نیز عموم پیامبران را رسول نامیده است:

«وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّهٍ رَسُولاً أنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ.[۱۱]»

ـ فلسفه نبوت

فلسفه نبوت را می‎توان از دو دیدگاه کلی بررسی کرد:

یکی، از دیدگاه وحی؛ و دیگری، از دیدگاه عقل.

در درس قبل دیدگاه فلاسفه و متکلمان اسلامی را درباره ضرورت دین ـ که در حقیقت بیانگر دیدگاه آنان درباره فلسفه نبوت نیز می‎باشد ـ مطرح کردیم. آنان این مسئله را از نگاه عقل بررسی کرده‎اند، از این رو در این جا به نگاه وحی درباره فلسفه نبوت بسنده می‎کنیم.

قرآن و فلسفه نبوت

قرآن کریم در آیات مختلف هدف از بعثت پیامبر الهی را بیان کرده است. برخی از این آیات مربوط به نبوت عامه، و برخی دیگر مربوط به نبوت خاصه است، لیکن باید توجه کرد که آن چه در مورد پیامبران خاص به عنوان هدف از نبوت آنان بیان شده است، اختصاص به آنان ندارد، زیرا آن چه مطرح شده است درباره عنوان نبوت و رسالت است، نه ویژگی شخصی آن پیامبر. در هر حال، هدف از بعثت پیامبران از دیدگاه قرآن کریم را در موارد زیر می‎توان جستجو کرد:

۱٫ دعوت به یکتاپرستی و مبارزه با شرک و بت‎پرستی.

«وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّهٍ رَسُولاً أنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ.[۱۲]»

به تحقیق، در میان هر امتی رسولی را برانگیختیم تا آنان را به یکتاپرستی بخواند، و از پرستش طاغوت باز دارد.

علاوه بر این آیه شریفه، در آیاتی که سرگذشت پیامبران الهی بیان شده است نیز دعوت به توحید و یکتاپرستی به عنوان هدفی که در سرلوحه دعوت پیامبران قرار داشته، یاد شده است، چنان‎که در بیان سرگذشت حضرت نوح، هود، صالح، شعیب ـ علیه السلام ـ آمده است که آنان به قوم خود، می‎گفتند:

«یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ[۱۳].»

۲٫ داوری در اختلافات و منازعات.

«کانَ النَّاسُ أُمَّهً واحِدَهً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیَما اخْتَلَفُوا فِیهِ.[۱۴]»

این آیه شریفه بیانگر آن است که: مردم به صورت امتی یک پارچه زندگی می‎کردند و در میان آنان اختلافات پیچیده‎ای که نیاز به شرایع آسمانی باشد، وجود نداشت، سپس اختلاف و نزاع در میان آنان پدید آمد، لذا خداوند برای حل اختلافات آنان پیامبران را که بشارت و بیم‎دهنده بودند، مبعوث کرد، و با آنان کتاب و شریعت آسمانی را به حق فرو فرستاد تا مبنای داوری در اختلافات آنان باشد.

درباره حضرت داود ـ علیه السلام ـ می‎فرماید:

«یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ.[۱۵]

پى نوشت ها

[۱] . النبأ خبر ذو فائده عظیمه یحصل به علم أو غلبه ظنٌ، و لا یقال للخبر فی الأصل نبأ حتی یتضمن هذه الأشیاء الثلاثه، مفردات راغب، ماده نبأ.»

[۲] . بقره/ ۲۱۳٫

[۳] . حدید/ ۲۵٫

[۴] . اصول کافی، ج ۱، کتاب الحجه، باب الفرق بین الرسول و النبی.

[۵] . مریم/ ۵۱٫

[۶] . حج/ ۵۲٫

[۷] . تفسیر تبیان، ج ۷، ص ۳۳۱؛ مجمع البیان، ج ۴، ص ۹۱؛ تفسیر الجلالین، تفسیر آیه ۵۲، سوره حج، تفسیر المنار، ج ۹، صص ۲۲۶ـ۲۲۵٫

[۸] . تفسیر کشاف، ج ۲، صص ۳۵۲ـ۱۶۵٫ تفسیر بیضاوی، ج ۴، ص ۵۷٫ اسرار الحکم، ص ۳۹۵٫ سرمایه ایمان، صص ۸۶ـ۸۵٫

[۹] . این اسماعیل پسر حضرت ابراهیم نیست، بلکه پیامبر دیگری است. برای توضیح بیشتر به المیزان رجوع شود.

[۱۰] . مریم/ ۵۴٫

[۱۱] . نحل/ ۳۶٫

[۱۲] . نحل/ ۳۶٫

[۱۳] . اعراف/ ۸۵، ۷۳، ۶۵، ۵۹٫

[۱۴] . بقره/۲۱۳٫

[۱۵] . ص/ ۲۶٫

منبع :سایت نسیم مطهر

بسترهای لازم برای خانواده موفق(۱)

مقدمه

«خانواده» به گروه نهادی شده ی زیستی- اجتماعی شامل چند فرد بالغ(که دست کم دو نفر آنها بدون داشتن پیوند خونی و از دو جنس مخالف، با هم ازدواج کرده باشند) و فرزندانی گفته می‌شود که زاده ی ازدواج آن افراد بالغ‌اند.(۱)

– خانواده، گروهی از افراد را در بر می‌گیرد که از پیوند سببی یا نسبی برخوردارند و با یکدیگر زندگی می‌کنند؛ مانند زن و شوهری همراه فرزندان یا بدون آنها.(۲)

– گیدنز در تعریف خود قید دیگری اضافه می‌کند و می‌نویسد: «خانواده، گروهی از افراد است که با ارتباطات خویشاوندی پیوند یافته‌اند و در آن اعضای بزرگسال مسئولیت مراقبت از کودکان را به عهده دارند.(۳) در مقابل خانواده، خانوار قرار دارد. افراد غیر خویشاوندی که با یکدیگر زندگی و به هم کمک می‌کنند، به طور معمول، با نام خانوار شناخته می‌شوند».(۴)

– خانواده، چهار نوع اصلی دارد: خانواده ی گسترده، خانواده ی هسته‌ای، خانواده ی تک والدی و خانواده ی تجدیدبنا شده.(۵)

– خانواده ی طبیعی و سالم، شامل زن و مردی ازدواج کرده است که با فرزندان خود زندگی می‌کنند.(۶)

– آنچه در این پژوهش، خانواده نامیده می‌شود عبارت است از زن و شوهری که بنابر پیوند ازدواج با یکدیگر زندگی می‌کنند و می‌توانند فرزندانی داشته باشند.

در نظام اسلامی، سعادت انسان که غایت آفرینش اوست، در بندگی و قرب خداوند تجلی می‌یابد؛ از این رو، بندگی خدا هدف غایی در نظام مطلوب اسلام است. این هدف در خرده نظام‌های مطلوب اسلام(خانواده، اقتصاد، سیاست و … ) نیز نمایان می‌شود. در نظام مطلوب خانواده در اسلام، با مجموعه‌ای از اهدف ثانوی روبه رو می‌شویم که در مسیر نیل انسان ها به بندگی خداوند مقرر شده است و مهم‌ترین آنها به این شرح است: آرامش درونی همسران از راه آشنایی با آگاهی از تفاوت‌های طبیعی زن و مرد، تأمین نیازهای جنسی و عاطفی و اقتصادی، تولید مثل، مراقبت از فرزندان و تربیت صحیح آنها، و جلوگیری از انحرافات اجتماعی. همه این اهداف، برای تشکیل زندگی سالم و دستیابی به موفقیت در زندگی زناشویی است.(۷)

موفق و ناموفق، از عناوینی است که تنها با معنویت و آخرت سنجیده نمی‌شود، بلکه توفیق و بی‌توفیقی درباره ی دنیا نیز مطرح است، همانگونه که خوشبختی و بدبختی نیز در هر دو زمینه مطرح می‌شود و معنایی گسترده دارد. اولین تصویری که از کلمه ی «بدبخت» به ذهن متدینان می‌آید، بی‌ایمانی و گناه است و بار معنوی و آخرتی دارد، اما بدبختی در این تصویر خلاصه نمی‌شود. بی‌شک گناه یکی از بسترهای بدبختی است، اما بسیاری از کارها با این که گناه و معصیت نیست، برای انسان بدبختی و ناکامی در پی دارد. در روایاتی از معصومان(علیهم السلام) به این نکته اشاره شده است. رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرمایند: «اربع من السعاده: المراه الصالحه و المسکن الواسع و الجار الصالح و المرکب الهنیء، و اربع من الشقاوه: الجار السوء و المراه السوء و المسکن الضیق و المرکب السوء؛(۸) چهار چیز از سعادت و خوشبختی، و چهار چیز از شقاوت و بدبختی است: زن خوب، خانه ی وسیع، همسایه ی صالح و مرکب خوب، از خوشبختی است؛ و همسایه ی بد، زن بد، خانه ی تنگ و مرکب بد، از بدبختی است».

در این روایت، حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) خانه ی تنگ و مرکب نامناسب را نمونه‌هایی از بدبختی به شمار آورده اند. که هیچ یک نمونه از گناه نیست، اما مانع رسیدن انسان به موفقیت است.

با این ملاک می‌توان گفت: نابینایی، ناشنوایی و … نیز نمونه‌هایی از بدبختی است. در روایت دیگری پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «الشوم فی ثلاثه: فی الدابه و المراه و الدار. ففی المراه غلاء مهرها و عسر ولادتها، و فی الدابه کثره علفها و سوء خلقها و فی الدار ضیقها و خبث جیرانها؛(۹) بدبختی در سه چیز، یعنی مرکب، زن و خانه است. در زن، بالا بودن مهریه و دشوار زاییدن؛ در چهار پا، زیادی علف و ناآرامی؛ و در خانه، کوچکی و همسایه ی بد از بدبختی است». این روایات نشان می‌دهد وقتی درباره ی بسترهای خوشبختی و بدبختی، موفقیت و نبود آن سخن به میان می‌آید، نباید ضرورتاً به گناهان فکر کرد و در پی یافتن مقصر بود، بلکه هر نوع نداشتن نعمت و هر گونه تنگنا در زندگی، نمونه‌ای از بی‌توفیقی است. دشوار زاییدن زن، زیادی علف حیوان و کوچکی خانه، از تنگناهای زندگی است. بنابراین، توصیه‌های مرتبط با بسترهای خوشبختی و بسترسوزی بدبختی، همیشه برای دوری از گناه و از میان بردن تقصیر نیست. موفقیت و خوشبختی، و نبود آنها دایره‌ای گسترده دارد.

نکته‌های ضروری

خانواده موفق، با رعایت نکته‌هایی می‌تواند بسترهای خوشبختی را افزایش، و بسترهای بدبختی را کاهش دهد. رعایت شرایط لازم در انتخاب همسر، محل زندگی، زمان بارداری، تعداد فرزندان، شیوه ی اداره ی زندگی و … بسترهای مناسب خوشبختی و موفقیت به شمار می‌آید. اما وجود موانع و فقدان شرایط، بسترساز بدبختی و بی‌توفیقی است. برای مثال، اگر پدر مجنون یا مادر احمق باشد، بستر دیوانگی یا کمبود بهره ی هوشی فرزند فراهم می‌آید. فرزند گناهی ندارد، اما می‌توان گفت: این فرزند در رحم مادر خویش، بدبخت است. پس اگر در روایت آمده است: «الشقیّ شقیّ فی بطن امه والسعید سعید فی بطن امه؛(۱۰) انسان موفق و خوشبخت، در شکم مادر خود خوشبخت است و انسان بی‌سعادت و بدبخت نیز در شکم مادر خود چنین است»، شاید به همین نکته اشاره می‌کند که این فرزند، از برکات و نعمت‌هایی در همین دنیا محروم است، گر چه نقصی در معنویت و آخرت او نتوان پیدا کرد.

بخشی از موفقیت درخشان مردان بزرگ جهان، مرهون چگونگی ولادت آنها بوده است، چنان که بخشی از بی‌توفیقی و بدبختی ناپاکان، به انحرافات والدین در دوران جنینی آنها مربوط است. قرآن کریم از دو مرد بزرگ الهی، یحیی بن زکریا و عیسی بن مریم(علیهم السلام) با سلامت و پاکی روز ولادت یاد کرده است. درباره ی حضرت یحیی می‌فرماید: «وَ سَلامٌ عَلَیهِ یَومَ وُلِدَ؛(۱۱) سلام بر او روزی که متولد شد»؛ و درباره ی حضرت عیسی به نقل از او می‌فرماید: «وَ السَّلامُ عَلَیَّ یَومَ وُلِدتُ؛(۱۲) و سلام بر من روزی که متولد شدم». «سلام» به معنای عموم عافیت است، یعنی پاکی کامل جسم و جان؛ و این حقیقتی یک سان درباره ی تمام مردان الهی است و همه ی آن ها به سلامت متولد شده اند. این سلامت، زمانی تحقق می‌یابد که جنین، تمام منازل رحم را به خوبی گذرانده باشد.(۱۳)

بنابراین، اگر روایات، سعادت و شقاوت فرزند را به رحم مادر مربوط دانسته و از پدر سخنی به میان نیاورده است، از آن روست که سرچشمه ی خوشبختی و بدبختی فرزند، عمدتاً در مراحل گوناگون حضور جنین در رحم رقم می‌خورد.

برخی کودکان ویژگی‌هایی مادرزادی مانند عقل، هوش، حافظه، شهامت و مناعت طبع فراوان دارند که با افراد عادی متفاوت است. ابوزکریای تبریزی، شاگرد ابوالعلاء معری بود و سال‌های دراز از محضر درس آن استاد بهره برد. ابوالعلاء به دلیل نابینایی نمی‌توانست کتاب بخواند. روزی شاگردش، ابوزکریا، در مسجدی با ایشان بود و یکی از کتاب‌های استاد را برایش می‌خواند. ابوزکریا در حال خواندن کتاب بود که یکی از اهالی تبریز که همشهری او بود، وارد مسجد شد. ابوزکریا از دیدن او خوشحال شد و چند لحظه از خواندن کتاب باز ایستاد. استاد علت را پرسید و او توضیح داد: یکی از همشهری هایم را در مسجد ملاقات کردم، ولی نخواستم خواندن کتاب را رها کنم. استاد به او اجازه داد چند دقیقه‌ای، نزد همشهری خود باشد و با هم سخنی بگویند. ابوزکریا در چند قدمی استاد، نزد همشهری خود نشست و با زبان محلی با او حرف زد؛ سؤالاتی کرد و پاسخ‌هایی شنید وقتی صحبتشان تمام شد، با هم نزد استاد آمدند. ابوالعلاء از ابوزکریا پرسید: زبان محلی شما چیست، او جواب داد: آذربایجانی. استاد گفت: من که نفهمیدم شما چه گفتید، ولی آنچه را گفتید حفظ کردم. سپس همه ی الفاظ سخنان آنها را تکرار کرد. ابوزکریا و همشهری اش از حافظه ی استاد بسیار تعجب کردند که او چگونه، به این سرعت، توانسته بود الفاظی را که معنایش را هم نمی‌دانست حفظ کند.(۱۴) این امتیاز ناشی از رهاوردهایی است که ابوالعلاء از عالم رحم با خود آورده بود.

ضرورت ایمان و اخلاق به مثابه ی بستر توفیق و سعادت

بی‌شک دو رکن اساسی موفقیت، ایمان و اخلاق است. در زمینه ی ایمان، خداوند منان، در سوره ی مبارکه ی عصر، قسم یاد می‌کند که همه ی مردم، در هر زمان، گرفتار بدبختی اند، مگر آنان که دارای امتیازاتی باشند که یکی از آنها ایمان است:

«وَ الْعَصْرِ* إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا؛(۱۵) سوگند به عصر(غلبه ی حق بر باطل) به درستی که انسان در زیان است مگر آنان که به خدا گرویده باشند». در زمینه ی ضرورت پاکی از رذایل اخلاقی برای رسیدن به موفقیت، خداوند منان، در سوره ی مبارکه ی شمس، پس از سوگندهای متعدد می‌فرماید: «قَد اَفلَحَ مَن زَکّاها* وَ قَد خابَ مَن دَسَّاها؛(۱۶) رستگاری و موفقیت از آن کسی است که جان خود را از پلیدی پاک کند و هر کس آن را آلوده سازد قطعاً خاسر است».

همچنین علی(علیه السلام) سرلوحه ی سعادت و موفقیت را دوری از رذیلت اخلاقی می‌دانند و می‌فرمایند: «عنوان صحیفه ی المؤمن حسن الخلق؛(۱۷) سرلوحه ی سعادت مؤمن، سجایای اخلاقی اوست». حسن خلق باعث توفیق و پدید آمدن مقدمات رسیدن به مقصود طبیعی و عادی می‌شود. امام خمینی(رحمه الله) در کتاب چهل حدیث، ضمن تعریف خُلق، به بیان تأثیر حسن خلق در انجام آسان رفتار نیکو می‌پردازند و می‌گویند:

بدان که خُلق عبارت از حالتی است در نفس که انسان را دعوت به عمل می‌کند، بدون رویه و فکر؛ مثلاً کسی که دارای خلق سخاوت است، آن خلق او را وادار به جود و انفاق می‌کند، بدون آنکه مقدماتی تشکیل دهد و مرجحاتی را در نظر بگیرد، گویی یکی از افعال طبیعیه مثل دیدن و شنیدن است و همین طور است نفس عفیف که این صفت خُلق آن شده است، به طوری حفظ نفس می‌کند که گویی یکی از افعال طبیعیه ی اوست.(۱۸) با داشتن حسن خلق، موفقیت با کمترین هزینه و به طور طبیعی حاصل می‌شود و سراسر زندگی انسان را فرا می‌گیرد. بنابراین، خلق و خویی که در شرع مقدس، مدح شده است و با غرایز حیوانی و تمایلات نفسانی هماهنگ است، یا دست کم، با آنها تضادی ندارد، «حسن خلق» است که در موفقیت انسان سهم بسزا دارد.

در منابع اسلامی، حسن خلق عاملی بسیار مؤثر در موفقیت زندگی و تحکیم بنیاد خانواده معرفی شده است. این نکته در رابطه ی میان والدین و فرزندان تأثیر فراوانی دارد؛ زیرا رابطه ی سالم، مفید و موفق والدین و فرزندان با استحکام خانواده ارتباط مستقیم دارد.

شخصی به نام حسین بن بشار واسطی می‌گوید: «نامه‌ای به امام رضا(علیه السلام) نوشتم و در آن نامه به حضرت عرضه داشتم: “یکی از بستگانم برای خواستگاری نزد من آمده است، ولی بداخلاق است، چه کنم؟” حضرت در پاسخ فرمودند: “اگر بد اخلاق است، به او زن ندهید”».(۱۹)

این روایت نشان می‌دهد انس و الفت، که از شرایط ضروری برای موفقیت در زندگی است، مرهوم خوش اخلاقی است.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از آنکه محبوب‌ترین مردم در پیشگاه خداوند متعال را خوش اخلاق‌ترین آنان معرفی می‌کنند، به بیان ویژگی آنان می‌پردازند و می‌فرمایند: «کسانی از شما نزد خدا محبوب ترند که بهترین اخلاق را دارند، متواضع اند، با دیگران الفت می‌گیرند و مردم نیز با آنها الفت می‌گیرند».(۲۰) امام رضا(علیه السلام) نیز در جواب مردی که از ایشان درباره ی محدوده ی حسن خلق پرسیده بود، فرمودند: «حسن خلق این است که به مردم بدهی آنچه را دوست داری آنان به تو دهند».(۲۱)

از آنجا که اخلاق حسنه گاه به صورت طبیعی و فطری، گاه با عادت دادن خود به کارهای زیبا و در مواردی با مشاهده و مصاحبت با افرادی که رفتارهای زیبا دارند به دست می‌آید،(۲۲) تغییر دادن آن گرچه محال نیست، دشوار به نظر می‌رسد. بنابراین، فردی که در پی موفقیت در زندگی است، مایل است زندگی گوارا، آسیب‌ناپذیر، سرشار از لطف و محبت و … داشته باشد، در مرحله ی اول و در آغاز تشکیل خانواده، باید در جست و جوی همسری باشد که اخلاق خوش و خوی پسندیده داشته باشد. این ویژگی در موفقیت خانواده و داشتن فرزندان سالم اهمیت بسیاری دارد.

با توجه به این اصل، اسلام از میان همه ی ویژگی‌های همسر در مرحله ی انتخاب او، درباره ی موضوع صفات اخلاقی وی سفارش اکید دارد. در روایتی، رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرمایند: «هر گاه کسی به خواستگاری نزد شما آمد که اخلاق و دین او را پسندیدید، شرایط ازدواج او را فراهم آورید». راوی می‌پرسد: «ای رسول خدا! هر چند از نظر نسب پست باشد»، حضرت می‌فرمایند: « هنگامی که کسی نزد شما آمد و اخلاق و دین او را پسندیدید، برای ازدواج زمینه‌سازی کنید که اگر چنین نکنید فتنه و فساد بزرگی در زمین رخ خواهد داد».(۲۳) روایات متعددی با این مضمون وجود دارد که نشان می‌دهد خوش اخلاقی، بسیاری از کاستی‌های فرد را جبران می‌کند و موفقیت را در پی دارد و پرهیز از ازدواج با چنین فردی، آسیب‌های اجتماعی فراوانی را به وجود می‌آورد. از سوی دیگر، فرد بداخلاق هر چند امتیازات دیگری داشته باشد، صلاحیت لازم برای ازدواج را ندارد و معصومان(علیهم السلام) اصحاب خود را از ازدواج و وصلت با چنین افرادی برحذر داشته اند.

بنابراین، یکی از مهم‌ترین عوامل موفقیت در رابطه ی والدین با یکدیگر و با فرزندان، بُعد اخلاقی آنهاست. دختر و پسری می‌توانند پدر و مادر موفقی در آینده باشند که هنگام ازدواج، خوش اخلاقی را یکی از اصلی‌ترین ملاک‌های گزینش همسر خود در نظر بگیرند و با فرد خوش اخلاق ازدواج کنند تا هم روابط زن و شوهر بسامان باشد و هم در تربیت فرزندان خود موفق باشند و با معضلی روبه رو نشوند.

از مهمترین نتایج خوش‌خلقی برای خانواده ی موفق، ایجاد محبت میان افراد خانواده و تثبیت و تقویت آن است. امیرالمومنین(علیه السلام) در روایتی کسب محبت را پیامد حسن خلق برشمرده اند.(۲۴) آن حضرت در روایت دیگری حسن خلق را باعث محبت و تأکید کننده ی مودت دانسته و فرموده‌اند: «خوش اخلاقی محبت بار می‌آورد و مودت را تقویت می‌کند».(۲۵) بی‌شک خانواده‌ای که همه ی اعضای آن محبت را میان خود حس می‌کنند، خود را موفق می‌دانند.

در بیان تفاوت میان «محبت» و «مودت»، لغویّین تا حدودی، اختلاف نظر دارند، به گونه‌ای که صاحب کتاب معجم مقاییس اللّغه «ودّ» را کلمه‌ای می‌داند که بر محبت دلالت می‌کند. بنابراین، مودت همان اظهار محبت است، ولی در الفروق اللغویه «محبت» را ناشی از میل طبیعی و حکمت، اما «مودت» را ناشی از میل طبیعی دانسته است.(۲۶) در صورت اول، تأثیر حسن خلق آن چنان است که افزون بر ایجاد دوستی میان اعضای خانواده، زمینه ی اظهار این محبت را نیز فراهم می‌سازد و از آنجا که دوستی وقتی ابراز شود تأثیر شگرفی در تداوم نهاد خانواده دارد،(۲۷) احساس موفقیتِ بیشتر اعضای آن را فراهم می‌کند. اگر مودت متضمن معنای دوم باشد، روایت پیشین نشان دهنده ی آن است که حسن خلق زمینه‌ساز میل طبیعی افراد خانواده به یکدیگر می‌شود و بدیهی است که این میل و گرایش طبیعی، در استقرار فضای صلح و احساس آرامش و موفقیت، بسیار موثر خواهد بود.

بسیاری از مشکلاتی که در خانواده بروز می‌کند، ناشی از مشکلات و تنگناهای اقتصادی است. آن گاه که نیازهای ضروری خانواده در بُعد مالی بی‌پاسخ بماند، به ویژه آنجا که افراد خانواده از بینش توحیدی کم بهره یا بی‌بهره باشند، به مرور زمینه ی ابراز نارضایتی از وضع موجود و به تبع آن احساس شکست فراهم می‌شود. در منابع اسلامی، افزون بر کار و فعالیت، حسن خلق نیز عاملی تأثیرگذار در رشد اقتصادی معرفی شده است. امیرالمومنین(علیه السلام) جایگاه گنج‌های روزی را در اخلاق نیکو دانسته‌اند،(۲۸) همچنان که امام صادق(علیه السلام) حسن خلق را عامل افزایش رزق برشمرده‌اند.(۲۹) با افزایش روزی، احساس آرامش و موفقیت، بیشتر احساس می‌شود.

روشن است که اقبال عمومی به افراد متواضعی که با مردم انس و الفت دارند و خوش اخلاق محسوب می‌شوند، بسیار بیش از اقبال به دیگران است. مردم ترجیح می‌دهند افراد خوش خلق را به کار گیرند، به استخدام آنان در آیند و با آنان معامله کنند. شاید، این خود یکی از عوامل جلب روزی به شمار رود. به همین دلیل، امیرالمومنین(علیه السلام) حسن خلق را موجب ارتقای سطح زندگی دانسته اند.(۳۰) ارتقای سطح زندگی، موفقیتی است که نتیجه ی حسن خلق در معاشرت‌های اجتماعی است. خوش اخلاقی نه تنها در معاشرت‌های اجتماعی، بلکه در مواجهه با اعضای خانواده نیز چنین تأثیری دارد. امام صادق(علیه السلام) می‌فرمایند: «هر که با خانواده ی خود به نیکی عمل کند، روزی اش زیاد شود».(۳۱) امام علی(علیه السلام) خوش خویی را موجب پاکیزگی زندگی دانسته اند.(۳۲) و امام صادق(علیه السلام) نیز فرموده اند: «هیچ شیوه ی زندگانی، گواراتر از زندگانی آمیخته با حسن خلق نیست».(۳۳) به طور قطع، زندگانی همراه مسرت، شادابی و طهارت برای همه ی انسان‌ها موفقیت بزرگی تلقی می‌شود و این نتیجه ی خوش‌خلقی است. در مقابل، بداخلاقی فرد همه ی اعمال نیک او را بر باد می‌دهد و موجب می‌شود تا دیگران چشم خود را بر تمام خوبی هایش ببندند و نگاه خود را تنها به بدخلقی او معطوف سازند. اگر وجود انسان بداخلاق به مثابه ی عسل باشد، باید بداند که بدخلقی آن گونه وجود او را به فساد می‌کشاند که سرکه عسل را فاسد می‌کند.(۳۴)

در متون دینی، آثار دیگری همچون آسانی راه،(۳۵) عمران و آبادی(۳۶) و سعادتمندی(۳۷) برای خوش‌خلقی ذکر شده است. تأثیر این آثار بر استحکام بنیاد خانواده بسیار روشن است. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرمایند: «اگر انسان به پیامدهای خوش اخلاقی آگاه باشد، به خلق خوش احساس نیاز می‌کند».(۳۸) خانواده‌ای که نیازمندی‌هایش تأمین نشود، خانواده ی ناموفقی است.

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها

۱- جولیوس گولد و ویلیام ل. کولب، فرهنگ علوم اجتماعی، ترجمه ی باقر پرهام و همکاران، ص ۳۸۱

۲- Stephen Moor. Sociology Alive, p. 93.

۳- Anthony Giddens, Sociology , p. 195.

۴- Stephen Moor , Sociology Alive,p.93.

۵- بروس کوئن، مبانی جامعه شناسی، ترجمه و اقتباس غلام عباس توسلی و رضا فاضل، ص ۱۷۳

۶- ویلیام گاردنر، جنگ علیه خانواده، ترجمه ی معصومه محمدی، ص ۷۹

۷- حسین بستان( نجفی)، اسلام و جامعه شناسی خانواده، ص ۲۷۶

۸- علی بن حسام الدین المتقی الهندی، کنزالمعال، ج ۱۱، ص ۹۲

۹- جعفر کاشف الغطاء، کشف الغطاء، ج ۱، ص ۲۱۶

۱۰- عبدعلی العروسی الحویزی، تفسیر نور الثقلین، ج ۲، ص ۱۸

۱۱- مریم(۱۹)، ۱۵

۱۲- مریم(۱۹)، ۳۳

۱۳- محمد تقی فلسفی، کودک از نظر وراثت و تربیت، ص ۹۸

۱۴- علی اکبر دهخدا، لغت نامه، ص ۶۳۶

۱۵- عصر(۱۰۲)، ۱- ۳

۱۶- شمس(۹۱)، ۹- ۱۰

۱۷- شیخ عباس قمی، سفینه البحار، ص ۴۱۰

۱۸- روح الله خمینی، چهل حدیث، ص ۴۳۴

۱۹- عن الحسین بن بشار قال: کتبت الی ابی الحسن الرضا(علیه السلام) ان لی قرابه قد خطب الی و فی خلقه سوء قال: لا تزوجه ان کان سییء الخلق(محمد بن حسن حر عاملی، وسائل الشیعه، ج ۲۰، ص ۸۱).

۲۰- قال رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) : احبکم الی الله احسنکم اخلاقا، الموطئون اکنافا، الذین یألفون و یؤلفون(ابوعلی فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج ۱۰، ص ۳۳۳).

۲۱- قال الرضا(علیه السلام) : ان تعطی الناس من نفسک ما تعجب ان یعطوک مثله(حسن دیلمی، ارشاد القلوب، ج ۱، ص ۱۳۵).

۲۲- ملا محمد محسن فیض، المحجه البیضاء، ج ۵، ص ۱۰۸

۲۳- اذا جائکم من ترضون خلقه و دینه فزوجوه قلت: یا رسول الله و ان کان دنیا فی نسبه؟ قال: اذا جائکم من ترضون خلقه و دینه فزوجوه والا تفعلوه تکن فتنه فی الارض و فساد کبیر(محمد بن حسن حر عاملی، وسائل الشیعه، ج ۲۰، ص ۷۸).

۲۴- علیک بحسن الخلق فانه یکسبک المحبه(عبدالواحد آمدی، غررالحکم و درر الکلم، ص ۲۵۴).

۲۵-قال علی(علیه السلام) حسن الخلق یورث المحبه و یؤکد الموده(همان).

۲۶- حسن مصطفوی، التحقیق فی کلمات القران الکریم، ص ۶۳، ۶۴-

۲۷- رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «گفتن این جمله از طرف مرد به همسرش که “دوست دارم” هرگز از قلبش نمی‌رود»(محمد بن حسن حر عاملی، وسائل الشیعه، ج ۲۰، ص ۲۳)

۲۸- فی سعه الاخلاق کنوز الارزاق(محمد محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ماده ی «رزق»).

۲۹- حسن الخلق یزید فی الرزق(همان).

۳۰- کم من وضیع رفعه حسن خلقه(عبدالواحد آمدی، غرر الحکم و درر الکلم، ص ۲۵۴).

۳۱- من حسن بره اهل بیته زید فی رزقه(محمد محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ماده ی «رزق»).

۳۲- بحسن الاخلاق یطیب العیش(عبدالواحد آمدی، غررالحکم و درر الکلم، ص ۲۵۴).

۳۳- لا عیش اهنا من حسن الخلق(محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج ۸، ص ۲۴۴).

۳۴- قال رسول الله(علیه السلام) الخلق السیّی لیفسد العمل کما یفسد الخل العسل(محمد بن حسن حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۲، ص ۱۵۲).

۳۵- من حسن خلقه سهلت له طریقه(عبدالواحد آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ص ۲۵۴).

۳۶- عن ابی عبدالله(علیه السلام) قال: البر و حسن الخلق یعمران الدیار و یزیدان فی الاعمار(محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج ۲، ص ۱۰۰).

۳۷- عن ابی عبدالله(علیه السلام) قال: من سعاده الرجل حسن الخلق(حسین نوری، مستدرک الوسائل، ج ۸، ص ۴).

۳۸- لویعلم العبد ما فی حسن الخلق لعلم انه محتاج ان یکون له خلق حسن(محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج ۱۰، ص ۳۶۹).