شجاعت علی

نوشته‌ها

شجاعت علی

شبهه

اگر امیرالمؤمنین (علیه السلام)، آن طور که می گویند، شجاع بودند، چرا حضرت به ماجرای قتل همسرشان واکنش نشان نداده و از حق خود گذشتند؟!

پاسخ شبهه

در ماجرای شهادت دختر رسول خدا، سؤال متداولی که بسیاری از مردم سؤال می کنند آن است که با وجود آن که حضرت علی علیه السلام، شیر خدا، فاتح خیبر است و نیز کسی است که گفته می شود در جنگ خیبر درب قلعه را با یک دست بلند نموده که چهل نفر نمی توانستند آن را حرکت دهند؛ چرا در مقابل هجوم مهاجمین سکوت نموده و کوچکترین اعتراضی ننمود و از حق خود گذشت؟ در این وجیزه سعی داریم که قدری از فاطمه زهرا سلام الله علیها و نیز امیر مؤمنان دفاع کنیم.

بدون شک امیر المؤمنین علیه السلام شجاع ترین مرد عرب در زمان خود بود و او را از جنگ و شمشیر هراسی نبود اما این سؤال وارد است که چرا علی علیه السلام اقدامی نکرد؟

سید مرتضی در کتاب شافی، مغلوب شدن علی (علیه السلام) را ملامت نمی داند و بیان می کند که غلبه نه دلیل حق است و نه باطل؛ ایشان همچنین بیان می دارند که علی (علیه السلام) که به نص صریح قرآن[۱] ، معصومند و از روی عصبیت کاری نمی کند؛ بلکه امام وظیفه مدار است و طبق دستور صبر پیشه می کند. بنابرین ایشان نه به واسطه خشم پیشروی می کند و نه به خاطر ترس پا عقب نشینی می کند[۲]. و در جای دیگر، سکوت امیرمؤمنان را مراعات امر امت و دوری آنها از تفرقه می داند[۳].

این سؤال، سؤالی است که در طول تاریخ، اذهان عمومی مسلمین را به خود درگیر کرده بود. تا جایی که حتی کوفیان نیز به صراحت آن را ابراز داشه و از خود حضرت سؤال می نمودند. چنانچه باری اشعث بن قیس، به حضرت رو می کند و می پرسد: چرا هنگامى که افرادى از تیم بن مرّه و بنى عدى بن کعب و پس از آنان بنو امیه با ابوبکر بیعت کردند، نجنگیدى و شمشیر نزدى، اما حالا که کار از کار گذشته، مرتباً از حق از دست رفته خویش سخن می گویی و پس از هر منبرت می گویی: «من از آنها سزوارتر بودم»! چرا همان موقع دست به شمشیر نشدی؟!

حضرت نیز در پاسخ به او، ترس را از خود مبری می کنند و می فرمایند: علت سکوت و عدم دادخواهی من، پیمانی بود که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر من صادر شده بود. و نیز ادامه دادند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، مرا از همه چیز با خبر کرده بودند و چیزی جز آنچه برایم خبر داده بود، نمایان نشد! پس از آن، امیرمؤمنان فرمودند من از رسول خدا پرسیدم: «اینک چه سفارشی به من دارید»؟ ایشان نیز فرمودند: «اگر یارانى یافتى با آنان جهاد کن و اگر نیافتى دست نگهدار و خون خویش حفظ کن تا که براى برپایى دین و کتاب خدا و سنت من یارانى بیابى».

حضرت پس از این گفتار، ماجرای خود را به فتنه سامری و اقدام هارون، تشبیه کردند و فرمودند من نیز همانند هارون ترس از اختلاف امت داشتم، برای همین دست به شمشیر نزدم تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مرا ملامت نکند که چرا بین امت من تفرقه انداختی و خون خود و اهل بیت مرا حفظ نکردی!

حضرت پس از این گفتار، به اقدامات خویش پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اشاره کرده و بیان می دارند که پس از رحلت، مشغول کفن و دفن پیامبر بودند که اهل سقیفه، مکر خود را پیاده ساختند. حضرت ادامه دادند، بعد از آن، به جمع آوری قرآن پرداختم و تصمیم گرفتم، جز برای نماز ردائی بر تن نکنم! سپس دست حسنین و فاطمه اطهر را به همراه بردم و یکایک خانه های انصار و مهاجر را زدم و از آنان مساعدت خواستم، ولی جز سلمان، ابوذر، مقداد، و زبیر کسی به یاری من بر نخواست. حضرت همچنین به غربت خویش اشاره می کنند و می فرمایند: از بستگان خویش نیز کسی را نداشتم که همراه من باشم. زیرا همزه در احد و جعفر نیز در موته به شهادت رسیده بودند!

و بعد از این، الگوی هارون را الگوی نیکی تلقی کرده و فرمودند: «ان القوم استضعفونی وَکادوا یَقْتلونَنی»؛ امت، مرا تضعیف کرده و قصد داشتند که مرا به قتل برسانند؛ برای همین پیمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را حجتی محکم برای خویش دانستم[۴]!

و باز هم در جای دیگری قسم یاد می کنند که اگر چهل نفر همراه را پیدا می نمودند، قیام کرده و حق خویش را می ستاندند؛ ولی می فرمایند که نفر پنجمی برای چهار همراه خود نیافتند. سپس اشعث نام آنها را از حضرت می پرسد و حضرت هم نام سلمان، اباذر، مقداد و زبیر (تا قبل از پیمان شکنی اش) را می برد و نقل می کند که به همگان گفتم که فردا با سر تراشیده حاضر شوند که جز این چهار نفر کسی حاضر به همراهی نشد[۵]!

طبرسی نیز در احتجاج خود روایتی شبیه به همین مظمون را می آورد که در آن حضرت قسم یاد می کند که اگر چهل همراه داشت، به وظیفه خویش عمل می نمود[۶]

همچنین در روایت دیگری از کافی مشاهده می کنیم که حضرت اهل سقیفه را مخاطب خویش قرار داده و قسم یاد می کند که اگر به اندازه یاران طالوت و یا یاران پیامبر در بدر، دشمنانی را برای شما میافتم، شما را با شمشیر می زدم تا به حق بازگردید و به راستی میل کنید[۷]

بنابراین شجاعت علی علیه السلام در اینجا صبر بر اذیت و بی توجهی به تحریکاتی بود که برضد او به راه انداخته بودند. علی علیه السلام کسی است که همه چیز را در راه حفظ دین قربانی می کند و این را مسئولیت و تکلیف شرعی خود می داند. او کسی نبود که در راه رسیدن به هیچ، از دینش کوتاه بیاید.

نتیجه اینکه: شجاعت علی علیه السلام در جریان هجوم وپس از آن، صبر بر اذیت و بی توجهی به تحریکات خصم بود که امیرالمؤمنین علیه السلام این تکلیف را به نحو احسن انجام دادند.

پی نوشتها

[۱] الاحزاب،۳۳

[۲] الشافی ، ج ۴، ۲۰ – ۲۰۱

[۳] الشافی، ج ۴،ص۱۸۸

[۴] « فَقَالَ الْأَشْعَث بْن قَیْسٍ [وَغَضبَ منْ قَوْله‏] فَمَا یَمْنَعکَ یَا ابْنَ أَبی طَالبٍ حینَ بویعَ أَخو تَیْم بْن مرَّهَ وَأَخو بَنی عَدیّ بْن کَعْبٍ وَأَخو بَنی أمَیَّهَ بَعْدَهمَا أَنْ تقَاتلَ وَتَضْربَ بسَیْفکَ وَأَنْتَ لَمْ تَخْطبْنَا خطْبَهً منْذ کنْتَ قَدمْتَ الْعرَاقَ إلَّا وَقَدْ قلْتَ فیهَا قَبْلَ أَنْ تَنْزلَ عَنْ منْبَرکَ وَاللَّه إنّی لَأَوْلَى النَّاس بالنَّاس وَمَا زلْت مَظْلوماً منْذ قَبَضَ اللَّه محَمَّداً (صلی الله علیه وآله) فَمَا مَنَعَکَ أَنْ تَضْربَ بسَیْفکَ دونَ مَظْلمَتکَ؟ فَقَالَ لَه عَلیٌّ (علیه السلام) یَا ابْنَ قَیْسٍ [قلْتَ فَاسْمَع الْجَوَابَ‏] لَمْ یَمْنَعْنی منْ ذَلکَ الْجبْن وَلَا کَرَاهیَهٌ للقَاء رَبّی وَأَنْ لَا أَکونَ أَعْلَم أَنَّ مَا عنْدَ اللَّه خَیْرٌ لی منَ الدّنْیَا وَالْبَقَاء فیهَا وَلَکنْ مَنَعَنی منْ ذَلکَ أَمْر رَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله) وَعَهْده إلَیَّ أَخْبَرَنی رَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله) بمَا الْأمَّه صَانعَهٌ بی بَعْدَه فَلَمْ أَک بمَا صَنَعوا حینَ عَایَنْته بأَعْلَمَ منّی وَلَا أَشَدَّ یَقیناً منّی به قَبْلَ ذَلکَ بَلْ أَنَا بقَوْل رَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله) أَشَدّ یَقیناً منّی بمَا عَایَنْت وَشَهدْت فَقلْت یَا رَسولَ اللَّه فَمَا تَعْهَد إلَیَّ إذَا کَانَ ذَلکَ قَالَ: إنْ وَجَدْتَ أَعْوَاناً فَانْبذْ إلَیْهمْ وَجَاهدْهمْ وَإنْ لَمْ تَجدْ أَعْوَاناً فَاکْففْ یَدَکَ وَاحْقنْ دَمَکَ حَتَّى تَجدَ عَلَى إقَامَه الدّین وَکتَاب اللَّه وَسنَّتی أَعْوَاناً وَأَخْبَرَنی (صلی الله علیه وآله) أَنَّ الْأمَّهَ سَتَخْذلنی وَتبَایع غَیْری وَتَتَّبع غَیْری وَأَخْبَرَنی (صلی الله علیه وآله) أَنّی منْه بمَنْزلَه هَارونَ منْ موسَى وَأَنَّ الْأمَّهَ سَیَصیرونَ منْ بَعْده بمَنْزلَه هَارونَ وَمَنْ تَبعَه وَالْعجْل وَمَنْ تَبعَه إذْ قَالَ لَه موسَى یا هارون ما مَنَعَکَ إذْ رَأَیْتَهمْ ضَلّوا. أَلَّا تَتَّبعَن أَ فَعَصَیْتَ أَمْری. قالَ یَا بْنَ أمَّ لا تَأْخذْ بلحْیَتی وَلا برَأْسی إنّی خَشیت أَنْ تَقولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنی إسْرائیلَ وَلَمْ تَرْقبْ قَوْلی وَقَالَ ابْنَ أمَّ إنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفونی وَکادوا یَقْتلونَنی وَإنَّمَا [یَعْنی‏ أَنَ‏ موسَى أَمَرَ هَارونَ حینَ اسْتَخْلَفَه عَلَیْهمْ إنْ ضَلّوا فَوَجَدَ أَعْوَاناً أَنْ یجَاهدَهمْ وَإنْ لَمْ یَجدْ أَعْوَاناً أَنْ یَکفَّ یَدَه وَیَحْقنَ دَمَه وَلَا یفَرّقَ بَیْنَهمْ] وَإنّی خَشیت أَنْ یَقولَ لی ذَلکَ أَخی رَسول اللَّه ص [لمَ‏] فَرَّقْتَ بَیْنَ الْأمَّه وَلَمْ تَرْقبْ قَوْلی وَقَدْ عَهدْت إلَیْکَ إنْ لَمْ تَجدْ أَعْوَاناً أَنْ تَکفَّ یَدَکَ وَتَحْقنَ دَمَکَ وَدَمَ أَهْل بَیْتکَ وَشیعَتکَ فَلَمَّا قبضَ رَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله) مَالَ النَّاس إلَى أَبی بَکْرٍ فَبَایَعوه وَأَنَا مَشْغولٌ برَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله) بغسْله وَدَفْنه ثمَّ شغلْت بالْقرْآن فَآلَیْت عَلَى نَفْسی أَنْ لَا أَرْتَدیَ إلَّا للصَّلَاه حَتَّى أَجْمَعَه [فی کتَابٍ‏] فَفَعَلْت ثمَّ حَمَلْت فَاطمَهَ وَأَخَذْت بیَد ابْنَیَّ الْحَسَن وَالْحسَیْن فَلَمْ أَدَعْ أَحَداً منْ أَهْل بَدْرٍ وَأَهْل السَّابقَه منَ الْمهَاجرینَ وَالْأَنْصَار إلَّا نَاشَدْتهم اللَّهَ فی حَقّی وَدَعَوْتهمْ إلَى نصْرَتی فَلَمْ یَسْتَجبْ لی منْ جَمیع النَّاس إلَّا أَرْبَعَه رَهْطٍ سَلْمَان وَأَبو ذَرٍّ وَالْمقْدَاد وَالزّبَیْر وَلَمْ یَکنْ مَعی أَحَدٌ منْ أَهْل بَیْتی أَصول به وَلَا أَقْوَى به أَمَّا حَمْزَه فَقتلَ یَوْمَ أحدٍ وَأَمَّا جَعْفَرٌ فَقتلَ یَوْمَ موتَهَ وَبَقیت بَیْنَ جلْفَیْن جَافیَیْن ذَلیلَیْن حَقیرَیْن [عَاجزَیْن‏] الْعَبَّاس وَعَقیلٍ وَکَانَا قَریبَی الْعَهْد بکفْرٍ فَأَکْرَهونی وَقَهَرونی فَقلْت کَمَا قَالَ هَارون لأَخیه- ابْنَ أمَّ إنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفونی وَکادوا یَقْتلونَنی فَلی بهَارونَ أسْوَهٌ حَسَنَهٌ وَلی بعَهْد رَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله)‏ حجَّهٌ قَویَّهٌ».

( اشعث بن قیس که از سخن علی علیه السّلام خشمگین بود گفت: اى پسر ابوطالب! چرا هنگامى که افرادى از تیم بن مرّه و بنى عدى بن کعب و پس از آنان بنو امیه با ابوبکر بیعت کردند، نجنگیدى و شمشیر نزدى؟ و از هنگامى که به عراق آمده‏اى در هر سخن و خطبه‏اى که با ما داشته‏اى نبوده که در پایان آن پیش از به زیر آمدن از منبر نگویى که: به خدا سوگند! من از خود مردم به آنان سزاوارترم، از پگاه درگذشت رسول خدا هماره به من ستم شده است؛ پس چرا در دفاع از حقت شمشیر نزدى؟! علی علیه السلام فرمود: اى پسر قیس! گفتى و حال پاسخ را بشنو؛ این ترس و فرار از مرگ نبود که مرا از آن بازداشت، من بیش از هر کسى مى‏دانم که آنچه نزد خداوند است برایم از دنیا و آنچه در آن است بهتر مى‏باشد؛ ولى آنچه مرا از شمشیر کشیدن بازداشت وصیت و پیمان رسول خدا با من بود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم مرا از آنچه امّت پس از حضرتش با من خواهند کرد خبر داده بود؛ بنابراین هنگامى که کردار امت را با خود دیدم بیش از آنچه از پیش مى‏دانستم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم به من گفته بود، نبود. گفتم: اى رسول خدا! اینک چه وصیت و سفارشی به من دارید؟ فرمود: اگر یارانى یافتى با آنان جهاد کن و اگر نیافتى دست نگهدار و خون خویش حفظ کن تا که براى برپایى دین و کتاب خدا و سنت من یارانى بیابى. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم مرا خبر داد که به زودى امّت مرا رها خواهند کرد و با فردى جز من بیعت خواهند نمود و جز مرا پیروى خواهند کرد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم مرا خبر داد که من نسبت به او مانند هارونم نسبت به موسى، و اندکى پس از حضرتش سرنوشت امّت همانند هارون و پیروانش و گوساله و گوساله پرستان خواهد شد؛ در آن هنگام  موسى به هارون گفت: اى هارون! چرا هنگامى که دیدى گمراه شدند، از آنان جدا نشدى، آیا مى‏خواستى مرا نافرمانى کنى؟! گفت: اى برادر! این قوم مرا ناتوان ساختند و نزدیک بود مرا بکشند و گفت: اى برادر! مرا سرزنش مکن، ترسیدم که بگویى میان بنى اسرائیل جدائى انداختى و وصیتم را بکار نبستى! یعنى هنگامى که موسى هارون را به جاى خود بر آنان گمارد، به وى فرمود اگر گمراه شدند و یارانى یافت با آنان جهاد کند و اگر نیافت دست نگهدارد و خون خویش را حفظ کند و پراکنده‏شان نسازد. و من ترسیدم که برادرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم به من چنین گوید که: چرا میان امت پراکندگى افکندى و وصیتم را به کار نبستى، به تو گفتم که اگر یارانى نیافتى دست نگهدارى و خون خود و اهل بیت و پیروانت را حفظ کنى؟

پس از درگذشت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم مردم به ابوبکر روى آوردند و با وى بیعت کردند، در حالى که من سرگرم غسل و دفن رسول خدا بودم. سپس به قرآن پرداختم و با خود عهد بستم که جز براى انجام نماز ردایى برنگیرم و پاى بیرون ننهم تا که قرآن را در کتابى گرد آورم و چنین کردم، سپس فاطمه را برداشتم و دست پسرانم حسن و حسین را گرفتم و به خانه یکایک مجاهدان بدر و پیشگامان در اسلام از مهاجران و انصار رفتم و آنان را درباره حقّم به خدا سوگند دادم و آنان را به یارى خویش فراخواندم، از همه آنان تنها چهار نفر به دعوتم پاسخ دادند: سلمان، ابوذر، مقداد، و زبیر. از خاندانم نیز کسى نبود تا از من پشتیبانى کند؛ حمزه در نبرد احد کشته شده بود و جعفر در نبرد موته، من بودم و دو عامى تندخوى بدبخت ناتوان خوار؛ عباس و عقیل که تازه از کفر به اسلام روى آورده بودند. مردم مرا ناخوش داشتند و رها کردند، آن گونه که هارون به برادرش گفت، گفتم: اى برادر! همانا که این قوم مرا ناتوان ساختند و نزدیک بود مرا بکشند، هارون برایم الگوى نیکویى است و عهد و پیمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم برایم حجّتى نیرومند)!  کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص۶۶۶، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعه الأولی، ۱۴۰۵هـ

 [۵] « أَمَا وَالَّذی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَبَرَأَ النَّسَمَهَ إنّی لَوْ وَجَدْت یَوْمَ بویعَ أَخو تَیْمٍ الَّذی عَیَّرْتَنی بدخولی فی بَیْعَته أَرْبَعینَ رَجلًا کلّهمْ عَلَى مثْل بَصیرَه الْأَرْبَعَه الَّذینَ قَدْ وَجَدْت لَمَا کَفَفْت یَدی وَلَنَاهَضْت الْقَوْمَ وَلَکنْ لَمْ أَجدْ خَامساً [فَأَمْسَکْت‏] قَالَ الْأَشْعَث فَمَن الْأَرْبَعَه یَا أَمیرَ الْمؤْمنینَ قَالَ علیه السلام: سَلْمَان أَبو ذَرٍّ وَالْمقْدَاد وَالزّبَیْر بْن صَفیَّهَ قَبْلَ نَکْثه بَیْعَتی فَإنَّه بَایَعَنی مَرَّتَیْن أَمَّا بَیْعَته الْأولَى الَّتی وَفَى بهَا فَإنَّه لَمَّا بویعَ أَبو بَکْرٍ أَتَانی أَرْبَعونَ رَجلًا منَ الْمهَاجرینَ وَالْأَنْصَار فَبَایَعونی [وَفیهم الزّبَیْر] فَأَمَرْتهمْ أَنْ یصْبحوا عنْدَ بَابی محَلّقینَ رءوسَهمْ عَلَیْهم السّلَاح فَمَا وَفَى لی وَلَا صَدَقَنی منْهمْ أَحَدٌ غَیْر أَرْبَعَهٍ سَلْمَانَ وَأبو [أَبی] ذَرٍّ وَالْمقْدَاد وَالزّبَیْر….» (قسم به کسى که دانه را شکافت و مردمان را خلق کرد اگر روزى که با ابوبکر بیعت شد ـ که تو به خاطر آن بر من عیب مى‌گیرى ـ چهل سرباز داشتم که هر کدام بینش آن چهار نفر را که یافتم داشتند، به طور قطع دست خود را کوتاه نمى‌نمودم و در مقابل این قوم مى‌ایستادم؛ ولیکن من پنجمى (براى این چهار نفر) پیدا نکردم؛ پس ( خود را) نگاه داشتم. اشعث گفت: این چهار نفر چه کسانى بودند یا امیر المومنین؟ فرمود: سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر بن صفیه پیش از شکستن بیعت من؛ پس بدرستى که او با من دو بار بیعت کرد؛ بار اول همان بود که به آن وفا کرد؛ هنگامى که با ابوبکر بیعت کردند چهل نفر از مهاجرین و انصار به نزد من آمدند و با من بیعت کردند و زبیر در میان ایشان بود. به آن‌ها دستور دادم که فردا صبح با سرى تراشیده همراه با سلاح درب خانه من جمع شوند؛ کسى از ایشان به وعده خود براى من وفا نکرد و کسى از ایشان مرا تصدیق نکرد؛ مگر چهار نفر؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر..) کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص۶۶۹، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعه الأولی، ۱۴۰۵هـ

[۶] . «ثمَّ أَخَذْت بیَد فَاطمَهَ وَابْنَیَّ الْحَسَن وَالْحسَیْن فَدرْت عَلَى أَهْل بَدْرٍ وَأَهْل السَّابقَه فَنَاشَدْتهمْ حَقّی وَدَعَوْتهمْ إلَى نصْرَتی فَمَا أَجَابَنی منْهمْ إلَّا أَرْبَعَه رَهْطٍ سَلْمَان وَعَمَّارٌ وَأَبو ذَرٍّ وَالْمقْدَاد… لَوْ وَجَدْت یَوْمَ بویعَ أَخو تَیْمٍ أَرْبَعینَ رَهْطاً لَجَاهَدْتهمْ فی اللَّه إلَى أَنْ أبْلیَ عذْری… » (دست فاطمه و دو فرزندم حسن و حسین را گرفته و نزد اهل بدر و سابقین رفتم وآنان را بر گرفتن حق خودم قسم داده و به یارى خویش دعوت کردم؛ کسى از ایشان جز چهار نفر به من پاسخ نداد؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر؛ افرادى که براى کمک به آنان دل بسته بودم همه رفتند… قسم به کسى که محمد را به حق فرستاد اگر در روزى که با ابوبکر بیعت شد چهل نفر مى‌یافتم در راه خدا مى‌جنگیدم تا وظیفه‌ام را انجام داده باشم.) الطبرسی، أبی منصور أحمد بن علی بن أبی طالب (متوفای ۵۴۸هـ)، الاحتجاج، ج ۱ ص ۹۸، تحقیق: تعلیق وملاحظات: السید محمد باقر الخرسان، ناشر: دار النعمان للطباعه والنشر – النجف الأشرف، ۱۳۸۶ – ۱۹۶۶ م.)

[۷] . «أَمَا وَاللَّه لَوْ کَانَ لی عدَّه أَصْحَاب طَالوتَ أَوْ عدَّه أَهْل بَدْرٍ وَهمْ أَعْدَاؤکمْ لَضَرَبْتکمْ بالسَّیْف حَتَّى تَئولوا إلَى الْحَقّ وَتنیبوا للصّدْق فَکَانَ أَرْتَقَ للْفَتْق وَآخَذَ بالرّفْق اللَّهمَّ فَاحْکمْ بَیْنَنَا بالْحَقّ وَأَنْتَ خَیْر الْحَاکمین». (قسم به خدا اگر به اندازه تعداد یاوران طالوت یا تعداد اهل بدر نیرو داشتم و ایشان با شما دشمنى مى‌کردند ( یاور من مى‌شدند) شما را با شمشیر مى‌زدم تا به حق باز گردید و به راستى میل کنید؛ پس آن بهتر بود براى جمع کردن فاصله‌ها و نگهداشتن آرامش. خدایا میان ما به حق حکم کن که تو بهترین حکم کنندگانی!)  الکلینی الرازی، أبی جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفای۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج ۸ ص ۳۲، ناشر: اسلامیه‏، تهران‏، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ ش‏.

منبع: ثقلین

فضایل امام على‏(علیه السلام) ازنظر ابوالفتوح رازى

 فضایل على علیه السلام در کتاب «روض الجنان و روح الجنان » مشهور به:تفسیر ابوالفتوح رازى

دانشمندان بزرگ شیعى با همه تنگناهایى که در قرون نخستین اسلامى – از سوى دستگاه جبار اموى و سپس حکومت عباسى – وجود داشته و آنان، نیز، با دسیسه هاى گوناگون، در مواقع حساس، به قتل و نهب و زجر و آزار شیعیان دست مى یازیده اند و به هر صورت، از نشر فرهنگ شیعى که با خصیصه اعتراض و مقاومت توام بود، جلوگیرى مى کرده اند.

با این همه، دلباختگان این فرهنگ اصیل و پویا که از کانون وحى و سرچشمه امامت و تعلیمات خاص اهل البیت علیهم السلام نشات گرفته بود، تلاش مى کردند فرهنگ تشیع را که پیوسته با خون و شهادت و ایثار همراه بوده است; همچنان بارور و پویا نگهدارند. از جمله تلاشهاى مهم علمى، بر مبناى عقاید شیعى و فقه جعفرى – مى توان از تدوین و نگارش تفسیر قرآن یاد کرد.

از جهت نیازى که به قرائت و فهم کتاب آسمانى، از همان آغاز احساس گردید، دانشمندان عامه با کوششهاى علمى از سویى و علماى خاصه ، به هدایت احادیث نبوى صلى الله علیه وآله و روایات منقول از پیشوایان دینى و تعلیمات مذهبى از ائمه اطهارعلیهم السلام و یاران و تلامذه آنان که به حقیقت مفسر قرآن کریم و مبلغ معارف جعفرى بودند از سوى دیگر، کوششى پیگیر به کار بردند و کتابهاى زیادى در «علم قرائت »، «بلاغت »، «صرف و نحو زبان عربى »، و «لغت » و «تفسیر قرآن » و «آیات الاحکام » و … نوشتند که برشمردن آنها، حتى به اجمال، از گنجایش این مقال، خارج است.

ما، در این جا، از تفسیر عظیم «روض الجنان و روح الجنان » که به زبان فارسى درى در نخستین دهه هاى قرن ششم هجرى، در شهر رى، به همت دانشمندى شیعى مذهب و بر مبناى فقه جعفرى، به نام حسین بن على بن محمدبن احمد خزاعى نیشابورى در بیست مجلد نگاشته شده است، نام مى بریم. این تفسیر گرانقدر در واقع نخستین تفسیر فارسى بر مبناى مذهب تشیع است.

هر چند جزئیات زندگى این مفسر بزرگ روشن نیست، اما معلوم است که نسبش به نافع بن بدیل ورقاء از صحابه حضرت رسول صلى الله علیه وآله مى رسد.

این تفسیر بزرگ على رغم حجم زیاد و مجلدات بیستگانه از زمان تالیف تاکنون، براى علاقه مندان به کلام الهى و علوم قرآنى، مرتبا استنساخ مى شده و دست به دست مى گشته است; چنان که در کتابخانه هاى داخل و خارج نسخه هایى از دستنوشته هاى آن موجود است. از زمان رواج صنعت چاپ در کشور اسلامى ما، این کتاب گرانقدر، سه نوبت چاپ شده و از آن چاپها، به طریق افست، چاپهاى بعدى انجام پذیرفته است. این دستنوشته هاى متعدد و چاپهاى متنوع نشان اعتماد کامل اهل تحقیق و توجه خاص به این تفسیر کم نظیر است.

درباره این تفسیر عظیم دانشمندان بزرگوار از گذشته و حال داوریهاى ارزنده اى کرده اند که ما به ذکر پاره اى از آنها مبادرت مى کنیم:

… قدیمترین ترجمه حالى که از او  (ابوالفتوح رازى)  در دست است به قلم دو نفر از معاصرین و تلامذه اوست:

 یکى شیخ منتجب الدین ابوالحسن على بن عبیدالله بن الحسن بن الحسین بن بابویه رازى متوفى بعد از سنه ۵۸۵ صاحب فهرست معروف که در اول مجلد بیست و پنجم بحارالانوار مرحوم مجلسى بتمامه مندرج است.

و دیگر رشیدالدین ابوجعفر محمدبن على بن شهرآشوب مازندرانى معروف به ابن شهرآشوب متوفى در سنه ۵۸۸ صاحب کتاب مشهور معالم العلماء...

شرح حال ابوالفتوح رازى در دو کتاب مزبور گرچه در نهایت اختصار است و حاوى هیچ گونه معلومات تاریخى نیست ولى چون به قلم دو نفر از معاصران خود مؤلف است در غایت اهمیت است، ترجمه عین عبارت منتجب الدین از قرار ذیل است:

 «شیخ امام جمال الدین ابوالفتوح حسین بن على بن محمد خزاعى رازى عالم و واعظ و مفسر و متدین او را تصانیفى است از آن جمله تفسیر موسوم به روض الجنان و روح الجنان فى تفسیر القرآن در بیست مجلد و روح الاحباب و روح الالباب فى شرح الشهاب. هر دو کتاب مزبور را من بر مؤلف آنها قرائت نموده ام »

(فهرست منتجب الدین مطبوع در اول مجلد بیست وپنجم بحارالانوار ص ۵٫ فهرست مزبور جداگانه نیز چاپ شده است.)و ترجمه عبارت ابن شهرآشوب در معالم العلماء از قرار ذیل است: «استاد من ابوالفتوح بن على رازى از تالیفات اوست روح الجنان و روح الجنان فى تفسیر القرآن به زبان فارسى است ولى عجیب است [یعنى خوشایند و مطبوع است] و شرح شهاب…

و باز همو در کتاب دیگر خود مناقب آل ابى طالب معروف به مناقب ابن شهرآشوب در ضمن تعداد مشایخ خود یکى همین مؤلف مانحن فیه «ابوالفتوح حسین بن على بن محمد رازى » را مى شمرد و در اواخر همان فصل بازگوید: «و ابوالفتوح روایت روض الجنان و روح الجنان فى تفسیر القرآن را به من اجازه داده است » (مناقب ابن شهرآشوب طبع طهران ۱/۹). (۱)

یکى از معاصرین شیخ ابوالفتوح، عبدالجلیل قزوینى رازى صاحب کتاب معروف به (النقض) است… و او این کتاب را در حدود ۵۵۶ تالیف کرده است و نام ابوالفتوح رازى را آورده. گوید: او [ ابوالفتوح رازى] تفسیرى نوشت بیست مجلد و همه طوایف طالب و راغب آنند. (۲)

مرحوم ابوالحسن شعرانى درین باره مى نویسد: و از این عبارت مستفاد مى گردد که در سال ۵۵۶هجرى تفسیر او پایان یافته و میان مردم منتشر بوده است. (۳)

قاضى نورالله شوشترى هم در کتاب مجالس المؤمنین درباره این تفسیر گوید:

«… و این تفسیر فارسى در وثاقت تحریر و عذوبت تقریر و دقت نظر بى نظیر است ». (۴)

تصحیح جدید تفسیر ابوالفتوح رازى که به مساعدت مغتنم بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى و به همت دو تن از استادان دانشمند دانشگاه فردوسى مشهد; جنابان آقایان دکتر محمدجعفر یاحقى و دکتر محمدمهدى ناصح به صورتى مطلوب و دقیق به طبع رسیده و چاپ مجلدات آن در شرف اتمام است; بر مبناى شناسایى و گردآورى نزدیک به چهل دستنویس ناقص و کامل و از گوشه و کنار کتابخانه هاى داخل و خارج، با تحمل رنج بسیار، از سیزده سال پیش آغاز شده است و همه جهات تحقیق و دقت در آن اعمال گردیده است.

مصححان دانشمند در عظمت این تفسیرچنین نوشته اند: «… مى توان گفت که تفسیر روض الجنان چیزى کم از ویست سال سنت تفسیر نویسى پارسى را پست سر دارد و در واقع در آن سالها [قرن ششم هجرى] شایستگى آن را یافته است که صرف نظر از یک تفسیر قرآن به عنوان متنى پارسى و مجموعه اى کامل و عزیزالوجود همپاى متون معتبر نثر فارسى – وبى تردید در میان آثار پرحجم و ممتاز، به عنوان یکى از ارزنده ترین آنها – جاى خاص خود را بازیابد (۵) ».

کار توانفرساى مقابله و تصحیح این تفسیر کبیر، با فراهم آوردن قریب به چهل نسخه کهن که: «بتدریج در درازاى چندین سال کوشش پیگیر از گوشه و کنار کتابخانه هاى عمومى و خصوصى ایران و جهان گرد آمده است » از سال ۱۳۶۰ ه ش عملا آغاز شده و هنوز ادامه دارد. علاوه بر دو استاد بزرگوار همکاران گروه فرهنگ و ادب اسلامى بنیاد پژوهشها که نامشان در مقدمه جلد اول آمده است; هر کدام به سهم خود تلاشى ارزنده داشته اند.

چنان که اشارت رفت، این تفسیر بزرگ از جهات مختلف کتابى است جامع نکات مهم و شامل فوائد تفسیرى بسیار از قبیل علوم قرائت، فقه، روایت، لغت، اشتقاق، کلام، حدیث و مشتمل بر اشعار و امثال عربى و فارسى که به استشهاد از شعراى بزرگ عرب و گاه زبان فارسى نقل شده است. دقایق صرفى و نحوى و مزایاى بسیارى که بازگو کردن همه آنها در این مختصر امکان ندارد. همه این مزایا کتاب تفسیر مزبور را در نوع خود، منحصر به فرد ساخته که جا دارد از جهات مختلف میدان پژوهش محققان و معرکه آراء صاحب نظران قرار گیرد.

مزیت دیگر این تفسیر لغات کهن فارسى و کاربردهاى نخستین آنها در نثر فارسى است که خود از جهت زبان درى و لهجه شناسى مفید است. خوشبختانه، به ابتکار و سعى مصححان این لغات اصیل در پایان هر مجلد در فهرست خاص «واژه نامه » آمده و کار پژوهندگان را، در این زمینه، آسان کرده است. در پایان هر جلد فهرستهاى متعدد دیگر نیز درباره مکانها، اشخاص، امثال، اشعار فارسى و عربى (با ترجمه) و … آمده است.

ابوالفتوح رازى به علت شیعه بودن و شیفتگى خاص به ساحت اقدس مولى الموالى امیرالمؤمنین على علیه السلام که در خانواده اش موروثى است، به مناسبتهاى گوناگون شمه اى از فضایل و مناقب آن حضرت را نقل کرده و گاه با نامحرمان و ناشایستگان به تعریض سخن رانده است.

ما در این مقاله، به نقل پاره اى از آن موارد مى پردازیم. باشد که شمیم عطرآگین فضائل آن سرور عالم اسلام روح و جان خوانندگان عزیز را شادى بخش گردد. این مطلب نیز در خور ذکر است که ابوالفتوح رازى – همه جا اهل انصاف است و تعصب را در قضاوت او جایى نیست.

على (ع) برادر، وصى و جانشین رسول(ص)

وانذر عشیرتک الاقربین و خویشان نزدیک را بترسان،

 ابتدا کن بالاقرب فالاقرب والاهم فالاهم. البراء بن عازب روایت کند که

چون خداى تعالى این آیت فرستاد:

وانذر عشیرتک الاقربین رسول – صلى الله علیه وآله – کس فرستاد و فرزندان عبدالمطلب را در سراى بوطالب حاضر کرد و امیرالمؤمنین على – علیه السلام – را فرمود تا براى ایشان گوسپندى با مدى گندم طعامى ساخت و صاعى شیر براى ایشان به آن بنهاد، ایشان حاضر آمدند و به عدد چهل مرد بودند، یک مرد بیش یا کم، و هر مردى از ایشان معروف بود به آن که جذعه بخوردى بر یک مقام، و آن شتر بچه پنج ساله باشد و فرقى از شیر باز خوردى و آن شست صاعى باشد. چون طعام پیش ایشان بنهادند ایشان را خنده آمد از آن طعام اندک و گفتند: اى محمد! این طعام که خواهد خوردن، که خورد این طعام یک مرد از آن ما نیست؟ رسول – صلى الله علیه وآله – گفت:

کلو بسم الله;

بخورید به نام خداى و یاد کنید نام خداى بر او. ایشان دست به نان و طعام دراز کردند و از آن طعام بخوردند و سیر شدند، و از آن صاع شیر باز خوردند و سیراب شدند، و حق تعالى این را آیتى ساخت و معجزى بر صدق

دعوى رسول الله (ص) – علیه الصلاه والسلام.

آنگه برپاى خاست پس از آن که از آن طعام و شراب فارغ شده بودند، گفت: یا بنى عبدالمطلب! ان الله بعثنى الى الخلق کافه والیکم خاصه، فقال تعالى:

 وانذر عشیرتک الاقربین و انا ادعوکم الى کلمتین خفیفتین على اللسان ثقیلتین فى المیزان تملکون بهما رقاب العرب والعجم وینقاد بهما لکم الامم وتدخلون بهما الجنه وتنجون بهما من النار شهاده ان لااله الا الله وبانى رسول الله فمن یجیبنى الى هذا لامر ویوازرنى على القیام به یکن اخى و وصیى ووزیرى ووارثى وخلیفتى من بعدى

گفت: اى پسران عبدالمطلب! بدانى که خداى تعالى مرا به جمله خلقان فرستاد بر عموم، و به شما فرستاد مرا بر خصوص، و این آیت بر من انزله کرد: وانذر عشیرتک الاقربین. و من شما را با دو کلمه مى خوانم که بر زبان آسان است و در ترازو سنگى و گران است که شما بر آن بر عرب و عجم مالک شوى، و امتان شما را منقاد شوند، و به آن به بهشت رسى و از دوزخ نجات یابى، و آن آن است که: گواهى دهى که خداى یک است، و من رسول اویم، هر که او مرا اجابت کند با این و موازرت و معاونت کند مرا بر این کار، برادر من باشد و وصى من باشد و وزیر من باشد و خلیفت من باشد از پس من. هیچ کس هیچ جواب نداد، على بن ابى طالب برپاى خاست و گفت:

انا اوازرک على هذا الامر، و ان کان اصغرهم سنا واخمصهم ساقا وادمعهم عینا;

 و او به سال از همه کهتر و به ساق از همه باریکتر بود و به چشم از همه گریانتر بود، گفت: من تو را موازرت کنم بر این کار.

رسول – علیه السلام – گفت: بنشین. او بنشست. رسول – علیه السلام – دگرباره این سخن بازگفت. کس جواب نداد. هم او برپاى خاست و گفت: یا رسول الله! من معاونت کنم تو را بر این کار، رسول – علیه السلام – گفت: بنشین. بار سه دیگر همین سخن باز گفت. کس برنخاست، هم او برخاست و گفت: من موازرت کنم تو را یا رسول الله! رسول – علیه السلام  گفت: بنشین یا على. فانک اخى و وصیى و وزیرى و وارثى و خلیفتى من بعدى، بنشین که تو برادر منى و وصى منى و وزیر منى و وارث منى و خلیفت منى از پس من.

قوم از آنجا برخاستند و بر طریق استهزا ابوطالب را گفتند:

 لیهنئک الیوم ان دخلت فى دین ابن اخیک فقد امر ابنک علیک

مبارک باد تو را اى ابوطالب که در دین پسر برادرت رفتى تا پسرت را بر تو امیر کرد. و این خبر بیرون آن که در کتب اصحابان ماست، ثعلبى مفسر امام اصحاب الحدیث در تفسیر خود بیاورده است بر این وجه، و این حجتى باشد هر کدام تمامتر (۶)

نمونه دیگر:

اى عجب اگر موسى را یارى بایست در نبوت که او را وزیر باشد و معاون بر اداى رسالت، و او را به فرعون فرستاده بودند، رسول ما را که به کافه الناس بلکه به جن و انس فرستادند – و هر یکى از صنادید قریش فرعونى بودند – او را وزیرى نبایست؟ بلى! او را وزیرى بود و هم برادر او بود به فرمان خداى و خلیفه او بود از پس او تا لاجرم گفت او را: انت منى بمنزله هرون من موسى الا انه لانبى بعدى گفت: یا على! تو را از من منزلت هارون است از موسى، جز پیغامبرى. این خبرى است متلقى به قبول، و همه طوایف روایت کنند، و این خبر دلیل امامت امیرالمؤمنین مى کند براى آن که از ظاهر خبر مفهوم آن است که: رسول – علیه السلام – به این خبر اثبات کرد امیرالمؤمنین را از خود هر منزلتى که هارون را بود از موسى، جز نبوت که به لفظ استثنا کرد. و اخوت که به عرف مستثناست، و از منازل هارون یکى وزارت بود و یکى خلافت، وزارت فى قوله: واجعل لى وزیرا من اهلى و خلافت فى قوله: هرون اخلفنى فى قومى. (۷)

امامت على علیه السلام

در ذیل آیه:

تؤتى الملک من تشاء وتنزع الملک ممن تشاء،

ابوالفتوح مى نویسد: بعضى دیگر گفتند مراد ملک امامت است، چنان که گفت:

فقد اتینا آل ابراهیم الکتاب والحکمه و آتیناهم ملکا عظیما، «کتاب » قرآن است، و «حکمت » نبوت، و «ملک عظیم » ملک امامت. عجب از گروهى که گویند:

ملک دنیا با امر دنیا به امر خداست، تا خدا دهد و خدا ستاند، و ملک دین که امامت است به دست ماست، ما به آن کس دهیم که ما خواهیم، و از آن بستانیم که ما خواهیم. ملک دو است:

 یکى ملک دنیا، یکى ملک آخرت و هر ییک را وصفى است یکى را به عظم و یکى را به کبر، هر دو به امیرالمؤمنین على – علیه السلام – ارزانى داشتند تا ملک این سرایش به ملک آن سراى مقرون باشد. ملک دنیا ملک امامت است که: وآتیناهم ملکا عظیما، و ملک عقبى ملک بهشت است، وملکا کبیرا. (۸)

خطبه رسول الله (ص) درباره وصایت و ولایت على (ع)

…چون خداى تعالى این آیت فرستاد که:

 یا ایهاالذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم…، رسول – صلى الله علیه وآله – خطبه کرد گفت:

 ایها الناس ان الله امرکم ان تطیعوه فى نبیه وتطیعونى فى وصیتى و وزیرى و خلیفتى فى حیوتى و ولى الامر من بعد وفاتى و خیر من اخلف بعدى علی بن ابى طالب الا و من اطاع علیا فقد اطاعنى و من اطاعنى اطاع الله، و من فارق علیا فقد فارقنى و من فارقنى فقد فارق الله، و من فارق الله فعلیه لعنه الله، گفت: خداى تعالى شما را فرمود که: طاعت او دارید در حق من و طاعت من دارید در باب وصى و وزیر و خلیفه من در حیات من و خداوند امامت از پس وفات من، و بهینه هر کس که او را رها کنم و آن على ابوطالب است. الا و هر که طاعت او دارد طاعت من داشته باشد، و هر که طاعت من دارد طاعت خداى داشته باشد، و هر که از او مفارقت کند از من مفارقت کرده باشد، و هر که از من مفارقت کند از خداى مفارقت کرده باشد – یعنى از دین خدا – و هر که از خدا مفارقت بکند عنت خدا بر او باد. (۹)

راهب به حق وصایت و ولایت على علیه السلام معترف مى شود

آن جا که در (سوره قصص) از حضرت موسى علیه السلام و حضرت شعیب علیه السلام و دختران شعیب سخن مى رود و درجه امانت و قدرت موسى علیه السلام که سنگ بزرگى را از سر چاه برداشت و گوسفندان شعیب را آب داد:

 نویسنده تفسیر، ابوالفتوح رازى، به معجزه امیرالمؤمنین در صفین اشاره مى کند: «… مانند این معجزه امیرالمؤمنین را – علیه السلام – بود در صفین، و آن، آن بود که: چون روى به صفین نهاد به بعضى منازل فرود آمدند که آن جا آب نبود، و مردم و چهارپایان سخت تشنه بودند، برفتند و از جوانب آب طلب کردند، نیافتند، باز آمدند و امیرالمؤمنین را خبر دادند و گفتند: یا امیرالمؤمنین! در این نواحى هیچ آب نیست و تشنگى بر ما غالب شد، تدبیر چیست؟ امیرالمؤمنین- علیه السلام – برنشست و لشکر با او، پاره اى برفتند، از ره عدول کرد. دیرى پدید آمد در میان بیابان، آن جا رفتند. امیرالمؤمنین گفت: این راهب را آواز دهید. آوازش دادند. او به کنار دیر آمد. امیرالمؤمنین گفت: یا راهب! هیچ بدین نزدیکى آبى هست که این قوم باز خورند؟ که هیچ آب نماند ما را. راهب گفت: از این جا تا آب دو فرسنگ بیش است، و جز آن آب نیست این جا، و اگر نه آنستى که مرا آب آرند به قدر حاجت و به تقتیر به کار برم، از تشنگى هلاک شدمى.

قوم گفتند: یا امیرالمؤمنین! اگر صواب بینى تا آن جا رویم اکنون که هنوز قوتى و رمقى مانده است. امیرالمؤمنین گفت: حاجت نیست به آن، آن گه از جانب قبله اشارت کرد به جایى و گفت: این جا برکنى که آب است. مردم بشتافتند و بیل و کلنگ برگرفتند و زمین پاره اى بکندند، سنگى سپید در ریگ پدید آمد. پیرامن آن باز کردند و خواستند تا سنگ بردارند، نتوانستند.

امیرالمؤمنین گفت: این سنگ بینى بر سر آب نهاده است! اگر سنگ بگردانى در زیر او آب است، آب خورى از او. و چندان که توانستند جهد کردند، ممکن نبود ایشان را سنگ از جاى بجنبانیدن. گفتند: یا امیرالمؤمنین! به قوت ما راست نمى شود. او پاى از اسب باز آورد و آستین دور کرد و دست فراز کرد، و سنگ بجنبانید و به تنهایى برکند و برگرفت و چند گام بینداخت. از زیر آن آبى پدید آمد از برف سردتر و از شیر سپیدتر، و از عسل خوشتر، آب بخوردند و چهارپایان را سیراب کردند، و قربه ها پر آب کردند و راهب از بالا مى نگرید. آنگه امیرالمؤمنین – علیه السلام – بیامد و سنگ با جاى خود نهاد و بفرمود تا خاک بر او کردند و اثر او ناپدید کردند.

راهب چون چنان دید، آواز داد که: ایها الناس انزلونى انزلونى; فرود آرى مرا، فرود آرى مرا، او را فرود آوردند. از آن جا بیامد و در پیش امیر المؤمنین بایستاد و گفت: یا هذا انت نبى مرسل: تو پیغامبرى مرسلى؟ گفت: نه. گفت: فملک مقرب; فریشته مقربى؟ گفت: نه، و لکن وصى رسول الله محمدبن عبدالله خاتم النبیین، و لکن وصى پیغامبر خاتم – محمدبن عبدالله – خاتم پیغامبران. راهب گفت: دست بگستر تا ایمان آرم.

آنگه دست بر دست او زد و گفت: اشهد ان لااله الا الله و ان محمدا رسول الله و انک وصى رسول الله و احق الناس بالامر من بعده.

امیرالمؤمنین – علیه السلام – عهود و شرایط اسلام بر او هاگرفت، آنگه گفت: چه حمل کرد تو را بر مسلمانى، پس از آن که مدتى دراز بر خلاف مسلمانى مقام کردى؟ گفت: بدان که این دیر که بنا کرده اند بر طلب و امید تو بنا کرده اند، و عالمى از پیش من برفتند و این کرامت نیافتند، و خداى تعالى مرا روزى کرد، و سبب آن بود که در کتب ما نبشته است که: این جا چشمه اى است سنگى بر سر او نهاده، پیدا نشود الا بر دست پیغامبرى یا وصى پیغامبرى، و لابد است که ولیى از اولیاى خدا این چشمه بر دست او پیدا شود، و چون این آیت بر دست تو پیدا شد، من دانستم که تو آن ولیى یا پیغامبرى یا وصیى، لاجرم بر دست تو اسلام آوردم و به حق ولایت تو معترف شدم.

امیرالمؤمنین – علیه السلام – بگریست چنان که محاسن او از آب چشم تر شد، آنگه گفت: الحمدلله الذى لم اکن عنده منسیا الحمدلله الذى ذکرنى فى کتبه، سپاس آن خداى را که مرا فراموش نکرد و ذکر من در کتب اوایل یاد کرد.

آنگه گفت مسلمانان را: شنیدى این که این برادر شما گفت؟ گفتند: شنیدیم و خداى را شکر گزاریم بر این نعمت که با تو کرد و با ما از براى تو. و راهب با امیرالمؤمنین به شام رفت و کارزار کرد و در پیش او شهیدش کردند، امیرالمؤمنین-علیه السلام – بر او نماز کرد و او را دفن کرد. (۱۰)

انفاق على علیه السلام و قرآن مجید

در ذیل آیه مبارکه الذین ینفقون اموالهم باللیل والنهار سرا و علانیه، مجاهد روایت کند از عبدالله عباس که او گفت: آیت در امیرالمؤمنین على [علیه السلام] آمد که او چهار درهم داشت: یکى به شب بداد و یکى به روز، و یکى پنهان و یکى آشکارا، [خداى تعالى این آیت فرستاد و از او باز گفت که: آنان که مالهاى خود نفقت کنند به شب و روز پنهان و آشکارا]، حالت مرد این دو حال باشد: از سر و علانیه، و وقت این دو باشد که مردم در او بود از شب و روز، حق تعالى باز گفت که: او بر این دو حال خود و در این دو وقت از این خیر خالى نیست. لاجرم به عاجل این ثنابستد، و به آجل: فلهم اجرهم عند ربهم، و او به امثال این، آیات متضمن به مدح و ثنا بسیار دارد.

ابواسحاق روایت کرد از یزیدبن رومان که گفت: ما نزل فى احد من القرآن ما نزل فى علی ابى طالب; از قرآن آنچه در حق امیرالمؤمنین على آمد در حق هیچ کس نیامد.

و بدان منگر که درم به عدد چهار بود که او داد، که حق تعالى آن را مالها خواند براى آن که از سر اخلاص و صفاى عقیدت بود، براى این رسول – علیه السلام – گفت: سبق درهم مآئه الف درهم گفت:

 یک درم باشد که سابق بود صدهزار درم را. گفتند: یا رسول الله! و آن کدام درم باشد که یکى از او صد هزار را سابق بود؟ گفت: مردى دو درم دارد، بکى بهتر بگزیند و براى خدا بدهد، و مردى مال بسیار دارد از عرض آن مال صدهزار درم بدهد، آن یک درم او بهتر باشد که صد هزار درم این. (۱۱)

قضاوت و عدالت على علیه السلام

رسول – علیه السلام – بیامد و دعوى کرد که: من فرستاده اویم و او را همتا و انباز نیست. گفتند: گواه تو کیست بر آن که فرستاده اویى؟ گفت: بار خدایا! این کافران از من گواه مى خواهند. گفت: من گواه توام، و یقول الذین کفروا لست مرسلا قل کفى بالله شهیدا بینى وبینکم.

گفتند: به یک گواه کار برنیاید، حق تعالى گفت: گواهى با من گواهى مى دهد که علم کتاب به نزدیک اوست، و من عنده علم الکتاب، و آن پسر بوطالب است. مخالفان گفتند: جهودانند، و موافقان گفتند: آن است که جهودان از تیغ او بهرى به دین درآمدند، و بهرى به روى درآمدند و بهرى جزیه پذیرفتند. بى انصاف مردى، تا گواى اوت نباید گفتن، جهودى اختیار کردى، تا ولایت قضاى اوت نباید گفتن جهودى اختیار کردى آن را که رسول اقضى خواند، خواجه را برگ نیست که به گواییش بدارد، گواى خداست بر تو، شئت ام آبیت; گواى مقبول الشهاده و حاکمى نافذا الحکم. (۱۲)

و اگر داوود را در حکومت سلسله داد، این را در حکمت گشایشى داد که هر حکمى که در اشکال سلسله بسته تر بودى به او [ على علیه السلام] گشاده شدى، تا رسول-صلى الله علیه وآله- گفت او را: اقضاکم على و صحابه گفتند: لا کانت معضله لم یکن لها ابوالحسن; در جهان مشکل مباد که نه آن را ابوالحسن باشد. (۱۳)

و در خبر است که در عهد عمر خطاب زنى را پیش او آوردند که به شش ماه بار بنهاده بود و بر او دعوى کرد شوهر که کودک نه مراست به علت آن که به شش ماه وضع افتاده بود. عمر بفرمود تا زن را رجم کنند. امیرالمؤمنین على گفت «علیه السلام » ان خاصمتک بکتاب الله خصمتک; اگر این زن به کتاب خداى با تو خصومت کند، تو را غلبه کند. گفت: چگونه؟ گفت: قال الله تعالى: و حمله و فصاله ثلثون شهرا… و قال: والوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین – آلایه. چون مدت رضاع به دو سال بنهند چنان که خداى تعالى نهاد، دو سال تمام بیست و چهار ماه باشد تا به سى ماه، شش ماه ماند که مدت حمل بوده باشد، عمر گفت: راست گفتى و بفرمود تا زن را رها کردند. (۱۴)

شجاعت على علیه السلام

در آن جا که سخن از حضرت داوود علیه السلام است، ابوالفتوح رازى از فضائل على-علیه السلام- سخن مى گوید، بدین سان:

و خداى تعالى او داوود را به کشتن جالوت صنعت درع درآموخت او را درع کردن و آیین درع درپوشیدن، او امیرالمؤمنین على علیه السلام درعى کرد که پیش از او کسى چنان درع نکرده بود. و درعى در پوشید که پیش از او و پس از او کس چنان درع درنپوشیده بود، و آن درعى بود که سینه داشت و پشت نداشت. او را گفتند: ما بالله درعک لا ظهرلها؟ قال اذا ولیت فلاولت.

و اگر او  داوود را حکمت داد از موعظه زبور، این على علیه السلام را حکمتى داد در مواعظ بلیغه که فصحاى عرب و عجم آن را گردن نهادند و بگفتند: کلامه دون کلام الخالق وفوق کلام المخلوق ما عدا کلام رسول الله – صلى الله علیه وآله .

و اگر داوود را آواز دادى که مرغ از آواز او در هوا بماندى، او را آوازى داد که به یک نعره جانهاى شجاعان از تن جدا شدى و روان گشتى. (۱۵)

معصوم بودن على علیه السلام

و زین العابدین على بن الحسین را گفتند: جدت را – امیرالمؤمنین را – فضیلتى گو، گفت: مختصر گویم یا مطول: گفتند: مختصر. گفت: ماهم بمعصیه الله قط، گفت: هرگز همت نکرد که خداى را بیازارد. (۱۶)

مقام على علیه السلام در بهشت

جابر روایت کرد از ابوجعفر الباقر – علیه السلام – که او گفت، رسول را پرسیدند عن، قوله: طوبى لهم و حسن مآب، گفت: «طوبى » درختى است در بهشت اصل آن در سراى من است و شاخهاى آن بر اهل بهشت. پس از آن یکى دیگر درآمد و هم این سؤال کرد که «طوبى » چیست؟ رسول – علیه السلام – گفت، درختى است در بهشت اصل آن در سراى على و شاخهاى آن بر اهل بهشت. گفتند: یا رسول الله! نه تو را پرسیدند هم این ساعت گفتى: درختى است اصل آن در سراى من است و اکنوى مى گوى اصل آن در سراى على است؟ چگونه باشد؟ گفت: نه سراى من و سراى على در بهشت یکى است و ما هر دو در یک سراى باشیم. (۱۷)

علم على علیه السلام

در تفسیر اهل البیت مى آید که الو العلم امیرالمؤمنین على – علیه السلام – است [بیانه] قوله: ومن عنده علم الکتاب و اگر علماى اهل اسلام یا علماى اهل کتاب یا مهاجر و انصار صحابه، آیت محتمل باشد ایشان را او اولیتر که اگر از صحابه شماریش، راس و رئیس ایشان است، و اگر از اهل البیت گوى، اول و پیشواى ایشان است، و اگر از علماى ایمان گویى او مقدم ایشان است، و اگر احبار اهل کتاب گویى او به کتاب ایشان از ایشان عالمتر است. (۱۸)

در خبر است که: مردى با امیرالمؤمنین على – علیه السلام – در حرب صفین بود، او را گفت: یا امیرالمؤمنین! اخبرنا مسیرنا الى الشام اکان بقضاء من الله وقدر; خبر ده ما را از رفتن ما به شام به قضا و قدر خداى بود یا نه گفت: والله ما هبطنا وادیا ولا علونا تلعه ولا وطئنا موطئا الا بقضاء من الله وقدر، گفت: به خداى که هیچ بلند برنشدیم، و هیچ نشیب فرو نیامدیم، و پاى بر هیچ جاى ننهادیم الا به قضا و قدر خدا.

مرد شامى گفت: یا امیرالمؤمنین! فعند الله احتسب عنایى; پس رنجى که مرا در این راه رسید همانا بر خداى نویسم که مرا در آن مزدى نباشد، چون مى گویى که به قضا و قدر خداست. امیرالمؤمنین گفت: نه: ان الله قد اعظم لکم الاجر فى مسیرکم وانتم سایرون [و فى مقامکم و انتم مقیمون ولم تکونوا فى شى من حالاتکم مکرهین ولا الیها مضطرین ولا علیها مجبرین; خداى تعالى] مزد شما عظیم کرد بر رفتگان در آن حال که مى رفتى، و بر مقامتان در آن حال که مقیم بودى، براى آن که در هیچ حال مکره نبودى و ملجا و مضطر نبودى.

شامى گفت: یا امیرالمؤمنین! کیف ذالک والقضاء والقدر ساقانا و عنهما کان مسیرنا وانصرافنا; چگونه باشد این قضا و قدر ما را به آن جا راند و از قضا و قدر رفتیم و آمدیم؟

و امیرالمؤمنین – علیه السلام – گفت: یا اخا اهل الشام لعلک ظننت قضاء لازما وقدرا حتما لو کان ذالک کذالک لبطل الثواب والعقاب و سقط الوعد والوعید والامر من الله والنهى و ما کان المحسن اولى بثواب الاحسان من المسى ولاالمسئ اولى بعقوبه الذنب من المحسن تلک مقاله عبده الاوثان و حزب الشیطان و خصماء الرحمان و شهداء الزور و قدریه هذه الامه و مجوسها، ان الله تعالى امر عباده تخییرا و نهاهم تحذیرا وکلف یسیرا، ولم یلزم عسیرا واعطى على القلیل کثیرا، ولم یطع مکرها ولم یعص مغلوبا، ولم یرسل الانبیاء لعبا، ولم ینزل الکتب الى عباده عبثا ولم یخلق السموات والارض ومابینهما باطلا ذالک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار، گفت: اى برادر اهل شام! همانا قضاء لازم و قدرى حتم گمان بردى، اگر چنین بودى ثواب و عقاب باطل شدى، و وعد و وعید ساقط گشتى، و امر و نهى بى فایده بودى، و محسن به ثواب احسان اولى نبودى از مسئى و نه مسئى اولى بودى به عقوبت اساءت از محسن، این مقاله بت پرستان است و لشکر شیطان و خصمان رحمان و گواهان دروغ و قدریان این امت و مجوسیان. خداى تعالى بندگان را امر به تخییر کرد و نهى کرد به تحذیر و تکلیف آسان کرد، و الزام دشخوار نکرد، و بر تکلیف اندک آلات بسیار داد، و طاعت او به اکراه نداشتند، و معصصیت او به غلبه بر او نکردند، و پیغمبران را به بازى نفرستاد، و کتابها به هرزه انزله نکرد، و آسمان و زمین و آنچه در میان آن است باطل نیافرید، این گمان کافران است به خداى، واى بر ایشان از آتش دوزخ.

شامى گفت: یا امیرالمؤمنین! پس این قضاء که فرمودى چیست؟ گفت: آن امر خداست به طاعت، و نهى او از معصیت، و وعده ثواب است بر آن، و وعید عقاب است بر این، و ترغیب و ترهیب به طاعت و معصیت، و تمکین از فعل حسنه، و خذلان اهل عصیان بر معصیت، این قضاء خداست افعال ما را، و قدر اوست اعمال ما را، اما بیرون از این ظن مبر، که ظن آن، عمل را احباط کند.

شامى برپاى خاست شادمان، و گفت: یا امیرالمؤمنین! فرجت عنى فرج الله عنک; مرا از [این] شبهه فرج دادى که خداى تو را از مکاره فرج دهاد، و این بیتها انشا کرد.

شعر:

انت الامام الذى نرجوا بطاعته یوم المآب من الرحمن غفرانا اوضحت من دیننا ما کان ملتبسا جزاک ربک بالاحسان احسانا

پى نوشتها:

۱– ر.ک : روض الجنان و روح الجنان فى تفسیر القرآن مشهور به تفسیر ابوالفتوح رازى، به کوشش و تصحیح: دکتر محمدجعفر یاحقى – دکتر محمدمهدى ناصح، چاپ بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، ۱۳۷۱ ه ش، مقدمه، صفحه ۳۰-۳۱٫

۲- عبدالجلیل قزوینى رازى، النقض، تصحیح محدث ارموى، چاپ انجمن آثار ملى، تهران، ص ۲۱۲٫

۳- تفسیر ابوالفتوح رازى، چاپ مرحوم ابوالحسن شعرانى، ج ۱، مقدمه، ص ۸، بر حسب دو نسخه معتبرى که بعد مورد استفاده مصححان در تصحیح جلد ۱۱ و ۱۲ قرار گرفته به خوبى روشن مى شود که آغاز به تالیف کتاب و شاید هم تالیف تمامى آن در سال ۵۳۳ بوده است ر.ک: مقدمه ۱/۶۱-۶۰٫

۴- قاضى نورالله شوشترى، مجالس المؤمنین، کتابفروشى اسلامیه، سال ۱۳۶۵، ۱/۴۹۰٫

۵- تفسیر ابوالفتوح رازى، چاپ بنیاد پژوهشهاى اسلامى، مقدمه، ۱/۱۹٫

۶- همان، ۱۴/۳۶۱٫

۷- همان، ۱۳/۱۴۷٫

۸- همان، ۴/۲۵۷٫

۹- همان، ۴/۲۸۲٫

۱۰- همان، ۱۵/۱۱۹٫

۱۱- همان، ۴/۹۵٫

۱۲- همان، ۴/۲۲۸٫

۱۳- همان، ۳/۳۸۵٫

۱۴- همان، ۱۱/۱۸۸٫

۱۵- همان، ۳/۳۸۴٫

۱۶- همان، ۴/۳۰۶٫

۱۷- همان، ۱۱/۲۲۳٫

۱۸- همان، ۴/۲۳۰٫

۱۹- همان، ۳/۳۹۲٫

منبع: احمد احمدى بیرجندى ؛فصلنامه مشکوه شماره ۴۵

 

برخی از فضایل و سجایای اختصاصی علی علی السلام

 [خلاصه: علم، شجاعت، عدالت، فصاحت و بلاغت امام علی- علیه السلام- از فضایلی است که اختصاص به آن حضرت دارند که نه در میان صحابه کسی از آنها برخوردار بوده و نه هیچ کسی دیگری بعد از آنان لیاقت داشتن این فضایل را داشته است].

با قطع نظر از آنچه که پیامبر گرامی اسلام- صلی الله علیه  وآله و سلم-  در بارۀ امام علی- علیه السلام – فرموده و به آن حضرت جایگاه خاصی در میان صحابه اعطا فرموده اند،سجایا و فضایلی در آن حضرت وجود داشته که هیچ یکی از اصحاب از آنها برخوردار نبوده اند. در اینجا به چند نمونه از این فضایل اشاره می‌شود:   

  1. علم علی

از فضایل امیرالمؤمنین- علیه السلام- علم آن حضرت در حوزه‌های مختلف است. علم الهی که اشرف علوم است از کلام او اقتباس و به او منتهی شده و از او آغاز گردیده است. فرقه‌های اسلامی مانند معتزله، اشاعره، امامیه و زیدیه هرکدام عقاید خود شان را در مسئله توحید به او نسبت می دهند. او اساس علم فقه است و تمام فقهاء در اسلام از او استفاده کرده و از عیال او به شمار می‌آیند، گذشته از سایر فقهاء و مذاهب اسلامی حتی عمر بن خطاب و عبدالله بن عباس فقه را از علی- علیه السلام- فرا گرفته‌اند. فرا گیری ابن‌عباس روشن است اما دربارۀ عمر بن خطاب همه می‌دانند که در حل بیشتر مسائلی که بر او و دیگر صحابه اشکال می‌شد به امام علی رجوع می‌کرد، در حدی که بارها گفت: «لولا علی لهلک عمر» و نیز می‌گفت: «لا بقيت لمعضلة ليس لها أبو الحسن» و این سخن نیز از عمر نقل شده که «لا يفتين أحد في المسجد و علي حاضر».[1]

 هنگامی که عمر بن خطاب زن باردار را محکوم به رجم کرد علی به او گفت: «أما سمعت رسول الله يقول رفع القلم عن ثلاث…» عمر گفت: «لولا علی هلک عمر». همچنین از ابوسعید نقل شده هرگاه عمر از علی سؤالی می‌کرد و علی پاسخش را می‌داد، عمر می‌گفت: «أعوذ بالله أن أعيش في قوم ليس فيهم أبو الحسن وفي رواية لا أبقاني الله بعدك يا علي» یعنی پناه می‌برم به خدا که در میان قومی زندگی کنم ابوالحسن در آن نباشد و در روایتی آمده که خدا مرا بعد از تو باقی نگذارد یا علی. [2]

 به گفتة عضدالدین ایجی این سخن علی که گفت: «اگر متکایی برایم گذاشته شود و سپس بر آن بنیشینم همانا بین اهل تورات به تورات آنان و بین اهل انجیل به انجیل آنها و بین اهل زبور به زبور شان و بین اهل فرقان به فرقان آنان قضاوت خواهم کرد، حکایت از احاطه علم او بر این کتابها دارد نه اینکه حکم با کتابهای منسوخ جایز باشد.[3]

همچنان همۀ مردم می‌دانند که علم نحو و عربی را او ابداع کرد و اصول آن را بر ابوالأسود دؤلی املا فرمود. از جملۀ آنها این است که کلمه را به اسم و فعل و حرف و به معرفه و نکره و اِعراب را به رفع، نصب، جر و جزم تقسیم کرد. این کار او نزدیک است که به معجزه ملحق شود؛ زیرا نیروی فکری بشر به این حصر احاطه ندارد.[4]

  1. عدالت علی علیه السلام

 یکی دیگر از فضایل امام علی- علیه السلام- عدالت اوست که عدالت جویان را به سوی خود جذب کرده و حاکمان را به تحیر واداشته است. عدالت او در ابعاد فردی و اجتماعی منحصر به فرد بوده که جورج جرداق مسیحی را واداشته تا کتابی به نام«الامام علی صوت العدالة الانسانیة» بنویسد. عدالت امام علی- علیه السلام- در زمان حکومتش در ابعاد مالی، سیاسی، اجتماعی و حقوقی به نهایت درجه تبلور پیدا کرد و بسیاری از سیاست‌مداران، عدالت او را برنتابیده، از او فاصله گرفته و در نهایت پرچم دشمنی را بر علیه او بلند کردند. حتی برخی از سران جامعه که با علی- علیه السلام- بیعت کرده بودند به علت عدالت علی پیمان و بیعتها را شکستند و پرچمهای مخالفت را برپا کردند.[5]

امام علی- علیه السلام- ‌در کلام 215 نهج البلاغه مطالبی مبنی بر تبری خود از ظلم بیان فرموده که حکایت از فرط عدالت او دارد. او با سوگند به لفظ جلاله چنین می‌گوید: «وَ اللَّهِ لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً وَ أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفَّداً أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ وَ غَاصِباً لِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْحُطَامِ ….؛ سوگند بخدا اگر شب را بر روى خارهاى «سعدان» بيدار بسر برم و يا در غلها و زنجيرها بسته و كشيده شوم، برايم محبوبتر است از اينكه خدا و رسولش را روز قيامت در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم كرده، و چيزى از اموال دنيا را غصب نموده باشم. چگونه به كسى ستم روا دارم، آنهم براى جسمى كه تار و پودش به سرعت بسوى كهنگى پيش مى‏رود (و از هم مى‏پاشد) و مدتهاى طولانى در ميان خاكها مى‏ماند». امام علی- علیه السلام-  در ادامه این سخنان باز به خدا سوگند یاد کرده که برادرش عقیل فقیر شده بود و از او درخواست کرد که از بیت المال به او کمک کند؛ ولی علی با نزدیک کردن آهن گداخته به سوی بدن برادر او را مورد عبرت قرار داد تا موجب نشود علی دینش را به او بفروشد. علی- علیه السلام-  بعد از موعظه و نصیحت به برادرش می‌گوید:«وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا-  عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ-  وَ إِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا-  مَا لِعَلِيٍّ وَ لِنَعِيمٍ يَفْنَى وَ لَذَّةٍ لَا تَبْقَى-  نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ وَ قُبْحِ الزَّلَلِ وَ بِهِ نَسْتَعِين‏؛ یعنی به خدا سوگند اگر اقليمهاى هفتگانه با آنچه در زير آسمانها است را به من دهند كه خداوند را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه‏اى نافرمانى كنم هرگز نخواهم كرد، اين دنياى شما از برك جويده‏اى كه در دهان ملخى باشد، نزد من خوارتر و بى‏ارزشتر است. «على» را با نعمتهاى فناپذير و لذتهاى نابود شدنى دنيا چه كار. پناه می بریم به خدا از به خواب رفتن عقل و لغزشهاى قبيح و از او يارى مى‏جوئيم».

به همین دلیل جبران خليل جبران كه يك متفكّر مسيحى امروزى است گفته است: «قتل علىّ فى محراب عبادته لشدّة عدله؛ على- علیه السلام- در محراب عبادتش به علّت شدّت عدالتش كشته شد».[6]

  1. شجاعت علی علیه السلام

 فضیلت مهم دیگر امام علی- علیه السلام-  شجاعت اوست که زبانزد عام و خاص است. شجاعت او در حدی بود که یاد هر کسی قبل از او را به فراموشی می‌سپارد و  اسم هر کسی را که پس از او می‌آید محو می‌کند. مقامات او در جنگها مشهور است که تا روز قیامت به آنها مثل زده می‌شود. او شجاعی بود که هیچگاه فرار نکرد و از هیچ چیزی نترسید و با هیچ کسی مبارزه نکرد مگر اینکه او را کشت و ضربه ای نزد که نیازی به ضربه دوم داشته باشد. هنگامی که عمرو بن عبدود به دست علی کشته شد خواهرش در مرگ او مرثیه‌ای خواند:

         لو كان قاتل عمرو غير قاتله            بكيته أبدا ما دمت في الأبد

         لكن قاتله من لا نظير له            و كان يدعى أبوه بيضة البلد

یعنی اگر عمرو را غیر علی کشته بود تا زمانی که جان در تن دارم می‌گریستم، لکن قاتل او کسی است که مانندی برایش نیست و پدرش او را بیضةالبلد خوانده است.[7]

ابن حجر عسقلانی باور برخی را مبنی بر اینکه علی- علیه السلام- در سقیفه حق خود را بر اساس تقیه نگرفته است تخطئه کرده، می‌گوید که نسبت دادن تقیه به علی با داشتن شجاعت عظمایی که او داشت قابل پذیرش نیست.[8]

نووی سخنان پیامبر گرامی اسلام را در جنگ خیبر که فرمود: «لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَدًا رَجُلًا يُفْتَحُ على يَدَيْهِ يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ الله…»[9]معجزۀ فعلی و قولی رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم-  دانسته است. معجزۀ فعلی اش این است که با آب دهنش در جا چشم علی را شفا داد و معجزۀ قولی اش این است که فرمود خیبر با دست علی فتح خواهد شد که چنین شد و این سخن پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم- در ضمن بیان فضایل علی رضی الله عنه بیان شجاعت و حسن رعایت علی از دستور پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم- است و بیان این است که او خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند.[10] یعنی دیگرانی که از ترس نتوانستند در برابر دشمن بایستند و از آنان شکست خوردند، علی در میان صحابه تنها کسی بود که پیامبر خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- شجاعت او را با این پیشگویی بیان کرده و او هم با شجاعت خود دشمن را شکست داد و خیبر را فتح کرد.

  1. فصاحت و بلاغت علی علیه السلام

 یکی دیگر از فضایل امام علی- علیه السلام-  فصاحت و بلاغت اوست. امير المؤمنين سرچشمه و آبشخور فصاحت و منشأ و مولد بلاغت است و راز اين دو  در كلام او آشكار گرديده و قواعدش را از كلام او اقتباس كرده‌اند. هر گوينده يا سخنورى بدو اقتدا كند و هر واعظ بليغى در سخن خود از او يارى جويد. على- علیه السلام-  گوى سبقت از همگان در ربوده و آنان هر چند كوشيده‌اند به او نرسيده‌اند. على- علیه السلام-  پيش افتاده بود و آنان واپس مانده بودند؛ زيرا  در كلام على- علیه السلام- جلوه‌اى است از كلام الهى و بويى است از سخن رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم-. از كلام فصيح و بليغ گذشتگان اندكى به ما رسيده است ولى امير المؤمنين دريايى است بی‌كرانه كه هيچ سخنورى را ياراى برابرى با او نيست و مجموعه اى است از فضايل كه كسى را ياراى همسرى با او نباشد.[11] این بلاغت و فصاحت امام علی- علیه السلام-  در خطبه‌ها، نامه‌ها، رساله‌ها حکمتها و موعظه‌های نهج‌البلاغه اعجاب هر خواننده‌ای را بر می‌انگیزد.

زهد، تقوی، عبادت، سخاوت، حلم، فداکاری، و سایر فضایل انسانی برای آن حضرت در دعاها، متون حدیثی و تاریخی نقل شده است که توجه هر خواننده را به خود جلب می‌کند و این مقاله گنجایش ذکر همۀ آنها را ندارد.

نویسندۀ مواقف فضایلی زیادی را بری امام علی – علیه السلام- ‌بر می‌شمارد و در آخر می‌گوید که این فضایل دلالت بر افضلیت علی ندارند. او می‌گوید اینکه او اعلم صحابه بود به دلیل نهایت ذکاوت و حرص به  تعلّم و ملازم بودنش با محمد- صلی الله علیه و آله و سلم-  در کودکی  و بزرگی، و اینکه عمر را از رجم زن حامله نهی کرد و عمر گفت «لولا علی لهلک عمر» و یا اینکه علی گفت «لو کسرت لی الوسادة…»  و اینکه در خطبه‌های علی از اسرار توحید، عدل، نبوت، قضا و قدر ذکر شده که در کلام سایر صحابه از این امور دیده نمی‌شود، اینکه همۀ فرقه‌های اسلامی در اصول و فروع خود را منتسب به او کرده و متصوفه هم علم تصفیه را از او گرفته و ابن عباس شاگرد او بوده است و در فقه و فصاحت در درجه نهایی قرار داشته است، اینکه علم نحو از او پدیدار شده و ابو الأسود دؤلی را به تدوین آن امر کرده، اینکه او در جوانمردی، اخلاق، زهد، کرم در حدی بود که با نیازمندی خود مسکین و یتیم و اسیر را اطعام می‌کرد و اینکه در شجاعت همتایی نداشت و پهلوانان را در جنگها از پای در می‌آورد و اینکه پیامبر اسلام- صلی الله علیه و اله و سلم- در روز احزاب گفت «لضربة علي خير من عبادة الثقلين» و نیز وقایع متواتر او در جنگ خیبر، حسن خلق و خوشرویی، قرابت او با پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم- و همسری اش با دختر پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم-   و پسرداشتن مانند حسن و حسین که سید جوانان اهل بهشت هستند و همین طور اولاد اولاد او که مردم در فضل آنان نسبت به عالمین اتفاق دارند، همگی دلیل بر فضیلت علی است نه دلیل بر افضلیت او. افضلیت کسی چیزی نیست که یقین به آن حاصل شود و باید آن را به خدا واگذار کرد. اما سلف گفته اند که افضل مردم ابوبکر و پس از او عمر و سپس عثمان و سپس علی است. ما باید بر آنان اعتماد داشته باشیم و از آنان متابعت کنیم.[12]

در پاسخ این سخن گفته می‌شود هرچند افضلیت کسی با داشتن فضایلی که دیگران از آنها بهره ای ندارند ثابت می‌شود؛ امّا در عین حال با چشم پوشی از این حقیقت و اینکه ما در صدد شناخت افضل صحابه نباشیم؛ ولی این قدر مسلم است که علی از فضایلی برخوردارد بوده که سایر صحابه آنها را نداشته اند؛ حالا اسم آن را هر چه می‌خواهید بگذارید. ثانیا سلف با کدام و چه ملاکی چنین حکمی کرده و از کجا برای آنان یقین پیدا شده که مراتب افضلیت را چنین رتبه بندی کرده‌اند و چرا آن را به خدا واگذار نکرده اند؟ آیا این رتبه بندی از آنچه که در امر خلافت واقع شده ناشی نشده است؟ به این معنا که چون ابوبکر خلیفۀ اول شد و عمر خلیفۀ دوم و عثمان خلیفۀ سوم و امام علی خلیفۀ چهارم، پس با چشم پوشی از واقعیت، افضلیت هم باید از ابوبکر تا علی رتبه بندی شود!

واژگان کلیدی: علی، پیامبر، علم؛ شجاعت، فصاعت، عدالت، صحابه، ابن ابی الحدید، نهج البلاغه.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

[1]. عزالدين ابو حامد ابن ابى الحديد، شرح ‏نهج ‏البلاغة(ابن‏أبي‏الحديد)، ج 1، ص17- 18. قم، كتابخانه ‏عمومى‏ آيةالله‏ مرعشى‏ نجفى، چ1، 1337.‏ مصحح: محمدابوالفضل‏ ابراهيم‏.

[2] . فیض القدیر، ج4،ص357. عبدالرؤوف مناوی، فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج4، ص357، مصر، المكتبة التجارية الكبرى، چ1،  1356ق.

[3] . عضدالدین عبدالرحمن بن احمد ایجی، المواقف، ج3، ص636. بیروت، دار الجيل ، چ1، 1417ق/ 1997م، تحقيق: عبد الرحمن عميرة.

[4] . شرح‏نهج‏البلاغة(ابن‏أبي‏الحديد)، ج1، ص20.

[5] . ناصر مکارم شیرازی،  پيام‏ امام‏ شرح‏ تازه ‏وجامعى‏ برنهج ‏البلاغه، ‏ج 1، ص409، تهران، دارالکتب الاسلامیة، چ1، 1375ش.

[6] . محمد تقی جعفری، ترجمه‏ وتفسيرنهج‏ البلاغه‏، ج 1، ص179، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چ7، 1376ش،

[7] . شرح‏ نهج ‏البلاغة(ابن ‏أبي ‏الحديد)، ج1، ص21.

[8] . احمد بن علی بن حجر عسقلانی، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج5، ص362، دار المعرفة – بيروت، دارالمعرفة، بی‌تا،تحقيق: محب الدين الخطيب.

[9] .  محمد بن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، ج3، ص1096،  بیروت، دار ابن كثير , اليمامة ،چ3، 1407ق/ 1987م، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا.

[10] . ابو زکریا یحیی بن شرف نووی، شرح النووی علی صحیح مسلم، ج15، ص177بیروت، دار إحياء التراث العربي چ2، 1392ق.

[11] . نهج البلاغة ( فارسي )، خطب الإمام علي ( ع )، ص21-23، ( مترجم : عبد المحمد آيتي)،چ2، 1377ش، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.

[12]. المواقف، ج3، ص627-629.