سید الشهدا

نوشته‌ها

مقام حمزه (ع) در قیامت از زبان پیامبر (ص)

اشاره:

حمزه سیدالشهداء (علیه السلام) عموی بزرگوار پیامبر اسلام آزاد مردی بود که حتى پیش از پذیرش اسلام، از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در برابر آزارهاى مشرکان‏ حمایت مى ‏کرد، گرویدن وى به اسلام موجب سربلندى دین خدا شد.حمزه بن عبدالمطلب، عموى پیامبر گرامى اسلام بود، دو سال پیش از ولادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دیده ‏به جهان گشود. او در میان جوانان قریش در دلاورى و بزرگوارى برجسته و در آزاد اندیشى، آزاد منشى و ستم‏ ستیزى سرآمد بود که سلحشورى و توان رزمى وى همزمان با آغاز دوره جوانى نمودار شد.

آن آزاد مرد، حتى پیش از پذیرش اسلام، از رسول خدا در برابر آزارهاى مشرکان‏ حمایت مى ‏کرد، گرویدن وى به اسلام موجب سربلندى دین خدا شد، زیرا پس از آن ‏مسلمانان از انزوا بیرون آمدند و قریش با درک پشتیبانى توانا و استوار حمزه از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از آزارهاى خود کاستند و رفتارشان با رسول خدا و مسلمانان‏ ملایم‌ تر شد.
حمزه (علیه السلام) همراه دیگر مسلمانان به مدینه هجرت کرد و خدمات ارزنده ‏اى بویژه در امور نظامى ارائه داد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به مسائل دفاعى حکومت نوبنیاد خود اهتمام خاصى داشتند. ایشان‏ با تشکیل گروه‌هاى رزمى درصدد برآمدند امنیت مدینه را تامین کرده، مسلمانان را براى رویارویى با دشمنان آماده سازند. بر این اساس هفت ماه پس از هجرت، نخستین‏ گروه گشتى رزمى را به فرماندهى حضرت حمزه (علیه السلام) ، اعزام نمودند. گرچه این‏ رویارویى بدون درگیرى پایان یافت ولى نشانه ‏اى از اقتدار سپاه اندک اسلام دربرابر کاروان بزرگ مشرکان بود.
رسول گرامى اسلام در ربیع ‏الاول سال دوم هجرت غزوه “ابواء” را تدارک دید و درجمادى ‏الاولى غزوه “ذات العشیره‏” را به قصد تعقیب کاروان قریش سازماندهى کرد. در این دو غزوه نیز پرچمدار سپاه اسلام، حضرت حمزه بود.
آن رزمنده نستوه در جنگ بدر حضورى درخشنده داشت. این نبرد با امدادهاى الهى و دلاورى ‏هاى بى ‏مانند امیرمومنان على (علیه السلام) و سلحشورى حمزه، با پیروزى قاطع سپاه اسلام‏ به پایان رسید. در این پیکار تنى چند از سران کفر به دست تواناى حمزه به هلاکت ‏رسیده یا به اسارت درآمدند. طعیمه بن‏عدى و ابوقیس بن‏ فاکه از جمله این کشته ‏شدگان‏ بودند؛ و “اسود بن‏عامر” به دست‏ حمزه به اسارت درآمد، سیدالشهدا حمزه ‏بن ‏عبدالمطلب در غزوه “بنى قینقاع‏” پرچمدار سپاه اسلام بود. یهودیان بنى‏ قینقاع ‏نخستین گروه یهود بودند که با اسلام اعلام جنگ نمودند، سپاه اسلام قلعه آنها را محاصره کرد. آنگاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آنان را از مدینه تبعید نمود و اموالشان را مصادره کرد.
یک سال پس از جنگ بدر، غزوه احد با هدف مقابله با مشرکانى که براى انتقام‏گیرى‏ از مسلمانان و جبران شکست‏ بدر به سمت مدینه آمده بودند آغاز گردید.حمزه و برخى دیگر از مسلمانان سلحشور، معتقد به جنگ برون‏ شهرى بودند، حمزه به ‏رسول خدا عرض کرد: “سوگند به آن که قرآن را بر تو فرستاد امروز دست‏ به غذا نخواهم برد، مگرآنکه بیرون مدینه با شمشیر خود بر دشمن بتازم!”
حضرت حمزه (علیه السلام) از معدود قهرمانانى‏ بود که در جنگ، نشان بر خود مى ‏نهاد و بدین وسیله خود را به دوست و دشمن معرفى‏ مى‏ کرد. او نمونه ‏اى از شجاعت و دلیرى در میدان نبرد بود، خود را به اعماق صفوف‏ دشمن مى ‏رساند و با دشمن درگیر مى‏ شد، از قدرت بازوى برجسته ‏اى بهره‌ مند بود. در احد با دو شمشیر پیش رسول خدا مى‏ جنگید و مى ‏گفت: “من شیر خدا هستم!”
غزوه احد
روحیه قریش بر اثر شکست در جنک بدر سخت افسرده بود. برای جبران این شکست مادی ومعنوی وبه قصد گرفتن انتقام کشتگان خود، بر آن شد که با ارتشی مجهز ومتشکل از دلاوران ورزیده اکثر قبایل عرب به سوی مدینه حرکت کنند.
از این رو عمرو عاص و چند نفر دیگر مامور شدند که قبایل کنانه وثقیف را با خود همراه سازند واز آنان برای جنگ با مسلمانان کمک بگیرند. آنان توانستند سه هزار مرد جنگی برای مقابله با مسلمانان فراهم آورند.
دستگاه اطلاعاتی اسلام، پیامبر(صلی الله علیه و آله) را از تصمیم قریش و حرکت آنان برای جنگ با مسلمانان آگاه ساخت. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله)برای مقابله با دشمن شورای نظامی تشکیل داد و اکثریت اعضا نظر دادند که ارتش اسلام از مدینه خارج شود و در بیرون شهر با دشمن بجنگد. پیامبر پس از ادای نماز جمعه با لشکری بالغ بر هزار نفر مدینه را به قصد دامنه کوه احد ترک گفت.
صف آرایی دو لشکر در بامداد روز هفتم شوال سال سوم هجرت آغاز شد. ارتش اسلام مکانی را اردوگاه خود قرار داد که از پشت‏ به یک مانع وحافظ طبیعی یعنی کوه احد محدود می‏ شد. ولی در وسط کوه بریدگی خاصی بودکه احتمال می ‏رفت دشمن، کوه را دور زند واز وسط آن بریدگی در پشت اردوگاه مسلمانان ظاهر شود. پیامبر برای رفع این خطر عبد الله جبیر را با پنجاه تیر انداز بر روی تپه‏ ای مستقر ساخت که از نفوذ دشمن از این راه جلوگیری کنند و فرمان داد که هیچگاه از این نقطه دور نشوند، حتی اگر مسلمانان پیروز شوند و دشمن پا به فرار بگذارد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) پرچم را به دست مصعب داد زیرا وی از قبیله بنی عبد الدار بود و پرجمدار قریش نیز از این قبیله بود.
جنگ آغاز شد، و بر اثر دلاوریهای مسلمانان ارتش قریش با دادن تلفات زیاد پا به فرار گذارد. تیراندازان بالای تپه، تصور کردند که دیگر به استقرار آنان بر روی تپه نیازی نیست. از این رو، برخلاف دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله)، برای جمع آوری غنایم مقر نگهبانی را ترک کردند. خالد بن ولید که جنگاوری شجاع بود از آغاز نبرد می ‏دانست که دهانه این تپه کلید پیروزی است. چند بار خواسته بود که از آنجا به پشت جبهه اسلام نفود کند ولی با تیراندازی نگهبانان روبرو شده، به عقب بازگشته بود. این بار که خالد مقر نگهبانی را خلوت دید با یک حمله توام با غافلگیری، در پشت ‏سر مسلمانان ظاهر شد و مسلمانان غیر مسلح و غفلت زده را از پشت‏ سر مورد حمله قرار داد. هرج و مرج عجیبی در میان مسلمانان پدید آمد وارتش فراری قریش، از این راه مجددا وارد میدان نبرد شد. در این میان مصعب بن عمیر پرچمدار اسلام به وسیله یکی از سربازان دشمن کشته شد و چون صورت مصعب پوشیده بود قاتل او خیال کرد که وی پیامبر اسلام است، لذا فریاد کشید: «ألا قد قتِلَ مُحمد».(هان ای مردم، آگاه باشید که محمد کشته شد). خبر مرگ پیامبر در میان مسلمانان انتشار یافت واکثریت قریب به اتفاق آنان پا به فرار گذاردند، به طوری که در میان میدان جز چند نفر انگشت‏ شمار باقی نماندند.
ابن هشام، چنین می ‏نویسد: انس بن نضر عموی انس بن مالک می‏ گوید: موقعی که ارتش اسلام تحت فشار قرار گرفت و خبر مرگ پیامبر منتشر شد، بیشتر مسلمانان به فکر نجات جان خود افتادند وهر کس به گوشه‏ ای پناه برد. وی می‏ گوید: دیدم که دسته‏ ای از مهاجر وانصار، که در بین آنان عمر خطاب و طلحه وعبیدالله بودند، در گوشه‏ ای نشسته‏ اند و در فکر نجات خود هستند. من با لحن اعتراض آمیزی به آنان گفتم: چرا اینجا نشسته‏ اید؟ در جواب گفتند: پیامبر کشته شده است و دیگر نبرد فایده ندارد. من به آنها گفتم: اگر پیامبر کشته شده دیگر زندگی سودی ندارد؛ برخیزید و در آن راهی که او کشته شد شما هم شهید شوید؛ و اگر محمد کشته شد خدای او زنده است. وی می‏ افزاید که: من دیدم سخنانم در آنها تاثیر ندارد؛ خود دست‏ به سلاح بردم و مشغول نبرد شدم.(۱)
ابن هشام می‏ گوید: انس در این نبرد هفتاد زخم برداشت و نعش او را جز خواهر او کسی دیگر نشناخت. گروهی از مسلمانان به قدری افسرده بودند که برای نجات خود نقشه می ‏کشیدند که چگونه به عبد الله بن ابی منافق متوسل شوند تا از ابوسفیان برای آنها امان بگیرد! گروهی نیز به کوه پناه بردند. (۲)
ابن ابی الحدید می ‏نویسد: شخصی در بغداد در سال ۶۰۸ ه. ق. کتاب مغازی واقدی را نزد دانشمند بزرگ محمد بن معد علوی درس می ‏گرفت ومن نیز یک روز در آن مجلس درس شرکت کردم. هنگامی که مطلب به اینجا رسید که محمد بن مسلمه، که صریحا نقل می ‏کند که در روز احد با چشمهای خود دیده است که مسلمانان از کوه بالا می ‏رفتند و پیامبر آنان را به نامهایشان صدا می‏ زد ومی ‏فرمود:«إلیّ یا فلان، إلیّ یا فلان( به سوی من بیا ای فلان) ولی هیچ کس به ندای رسول خدا جواب مثبت نمی‏ داد، استاد به من گفت که منظور از فلان همان کسانی هستند که پس از پیامبر مقام ومنصب به دست آوردند و راوی، از ترس، از تصریح به نامهای آنان خودداری کرده است و صریحا نخواسته است اسم آنان را بیاورد. (۳)

شرح فداکاری امام علی (علیه السلام)نویسندگان معاصر مصری که وقایع اسلام را تحلیل کرده‏ اند حق حضرت علی (علیه السلام) را چنانکه شایسته مقام اوست و یا لااقل به نحوی که در تواریخ ضبط شده است ادا نکرده‏ اند و فداکاری امیر مؤمنان را در ردیف دیگران قرار داده‏ اند.از این رو لازم می ‏دانیم اجمالی از فداکاریهای آن حضرت را از منابع خودشان در اینجا منعکس سازیم.

۱- ابن اثیر در تاریخ خود (۶) می نویسد: پیامبر (صلی الله علیه و آله) از هر طرف مورد هجوم دسته‏ هایی از لشکر قریش قرار گرفت. هر دسته‏ ای که به آن حضرت حمله می‏ آوردند حضرت علی(علیه السلام) به فرمان پیامبر به آنها حمله می‏ برد و با کشتن بعضی از آنها موجبات تفرقشان را فراهم می‏ کرد واین جریان چند بار در احد تکرار شد. به پاس این فداکاری، امین وحی نازل شد وایثار حضرت علی را نزد پیامبر ستود و گفت: این نهایت فداکاری است که او از خود نشان می ‏دهد. رسول خدا امین وحی را تصدیق کرد و گفت:«من از علی و او از من است‏» سپس ندایی در میدان شنیده شد که مضمون آن چنین بود:
«لاسیف الا ذوالفقار، ولا فتی الا علی‏».شمشیری چون ذوالفقار وجوانمردی همچون علی نیست.
ابن ابی الحدید جریان را تا حدی مشروحتر نقل کرده، می‏ گوید: دسته‏ای که برای کشتن پیامبر (صلی الله علیه و آله) هجوم می‏ آوردند پنجاه نفر بودند و علی(علیه السلام) در حالی که پیاده بود آنها را متفرق می‏ ساخت.
سپس جریان نزول جبرئیل را نقل کرده، می ‏گوید: علاوه بر این مطلب که از نظر تاریخ مسلم است، من در برخی از نسخه‏ های کتاب «غزوات‏» محمد بن اسحاق جریان آمدن جبرئیل را دیده‏ ام. حتی روزی از استاد خود عبد الوهاب سکینه از صحت آن پرسیدم. وی گفت صحیح است. من به او گفتم چرا این خبر صحیح را مؤلفان صحاح ششگانه ننوشته‏ اند؟ وی در پاسخ گفت: خیلی از روایات صحیح داریم که نویسندگان صحاح از درج آن غفلت ورزیده‏ اند! (۷)
۲- در سخنرانی مشروحی که امیر مؤمنان برای «راس الیهود» در محضر گروهی از اصحاب خود ایراد فرمود به فداکاری خود چنین اشاره می‏ فرماید: هنگامی که ارتش قریش سیل آسا بر ما حمله کرد، انصار و مهاجرین راه خانه خود گرفتند. من با وجود هفتاد زخم از آن حضرت دفاع کردم. سپس آن حضرت قبا را به کنار زد ودست روی مواضع زخم، که نشانه‏ های آنها باقی بود، کشید. حتی به نقل «خصال‏» صدوق، حضرت علی(علیه السلام) در دفاع از وجود پیامبر(صلی الله علیه و آله) به قدری پافشاری وفداکاری کرد که شمشیر او شکست و پیامبر شمشیر خود را که ذوالفقار بود به وی مرحمت نمود تا به وسیله آن به جهاد خود در راه خدا ادامه دهد. (۸)
۳- ابن ابی الحدید می‏ نویسد: هنگامی که غالب یاران پیامبر پا به فرار نهادند فشار حمله دشمن به سوی آن حضرت بالا گرفت. دسته‏ ای از قبیله بنی کنانه وگروهی از قبیله بنی عبد مناف که در میان آنان چهار قهرمان نامور بود به سوی پیامبر هجوم آوردند. در این هنگام حضرت علی پروانه‏ وار گرد وجود پیامبر می‏ گشت واز نزدیک شدن دشمن به او جلوگیری می‏ کرد. گروهی که تعداد آنان از پنجاه نفر تجاوز می ‏کرد قصد جان پیامبر کردند وتنها حملات آتشین حضرت علی بود که آنان را متفرق می‏ کرد. اما آنان باز در نقطه‏ ای گرد می‏ آمدند و حمله خود را از سر می‏ گرفتند. در این حملات، آن چهار قهرمان وده نفر دیگر که اسامی آنان را تاریخ مشخص نکرده است کشته شدند. جبرئیل این فداکاری حضرت(علیه السلام) را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) تبریک گفت و پیامبر فرمود: «علی از من و من از او هستم‏».
۴- در صحنه جنگهای گذشته پرچمدار از موقعیت‏ بسیار بزرگی برخوردار بوده و پیوسته پرچم به دست افراد دلیر و توانا واگذار می ‏شده است. پایداری پرچمدار موجب دلگرمی جنگجویان دیگر بود وبرای جلوگیری از ضربه روحی به سربازان چند نفر به عنوان پرچمدار تعیین می‏ شد تا اگر یکی کشته شود دیگری پرچم را به دست‏ بگیرد.
قریش از شجاعت ودلاوری مسلمانان در نبرد بدر آگاه بود. از این رو، تعداد زیادی از دلاوران خود را به عنوان حامل پرچم معین کرده بود. نخستین کسی که مسئولیت پرچمداری قریش را به عهده داشت طلحه بن طلیحه بود. وی نخستین کسی بود که با ضربات حضرت علی(علیه السلام) از پای در آمد. پس از قتل او پرچم قریش را افراد زیر به نوبت‏ به دست گرفتند وهمگی با ضربات حضرت علی(علیه السلام) از پای در آمدند: سعید بن طلحه، عثمان بن طلحه، شافع بن طلحه، حارث بن ابی طلحه، عزیز بن عثمان، عبد الله بن جمیله، ارطاه بن شراحبیل، صواب.
با کشته شدن این افراد، سپاه قریش پا به فرار گذارد واز این راه نخستین پیروزی مسلمانان با فداکاری حضرت علی(علیه السلام) به دست آمد. (۹) مرحوم مفید در ارشاد از امام صادق (علیه السلام) نقل می‏ کند که پرچمداران قریش نه نفر بودند وهمگی، یکی پس از دیگری، به دست‏ حضرت علی (علیه السلام) از پای در آمدند. ابن هشام در سیره خود علاوه بر این افراد از افراد دیگری نام می‏ برد که در حمله نخست‏ با ضربات علی (علیه السلام) از پای در آمدند. (۱۰)
شهادت حضرت حمزه (علیه السلام)
حضرت حمزه در جنگ احد، به هنگام تهاجم دشمن، وفادار و ثابت‏ قدم از رسول خدا دفاع مى ‏کرد و توانست‏ سى مشرک جنگجو را به هلاکت‏ برساند. یکى از مشرکان به نام “وحشى‏”، زیر درختى درکمین آن سردار دلاور نشسته بود حمزه او را دید و آهنگ او کرد. یکى از دشمنان راه‏ را بر او بست، حمزه به او حمله کرد و وى را به قتل رساند. سپس با شتاب به سوى ‏وحشى خیز برداشت ولى پایش در گل سر خورد و به زمین افتاد. در این هنگام وحشى ‏زوبین به سویش پرت کرد … و بدین ترتیب آن بزرگوار پس از عمرى جهاد در راه خدا و یارى پیامبر گرامى به ملکوت اعلى پیوست و آن سردار رشید، شهید شاهد بارگاه ‏الهى شد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در منزلت او فرمود: “سالار شهیدان در روز قیامت نزد خداوند حمزه است‏”. مزار آن سردار شهید و دیگر شهیدان احد همواره زیارتگاه عاشقان و عارفان الهى و الهام‏بخش جهاد و شهادت به‏ مبارزان بوده است. “السلام علیک یا عم رسول الله السلام علیک یا خیر الشهداء السلام علیک یااسد الله و رسوله‏” .
________________________
۱- سیره ابن هشام، ج‏۳، ص‏۸۳- ۸۴٫
۲- سیره ابن هشام، ج‏۳، ص‏۸۳- ۸۴٫
۳- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج‏۱۵، ص‏۲۳٫
۴- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج‏۱۴، ص‏۲۶۶٫
۵- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۴، ص ۲۵۰٫
۶- کامل، ج‏۲، ص‏۱۰۷٫
۷- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج‏۱۴، ص ۲۱۵٫
۸- خصال،شیخ صدوق، ج‏۲، ص ۱۵٫
۹- تفسیر قمی، ص‏۱۰۳؛ ارشاد مفید، ص ۱۱۵؛ بحار ج ۲۰، ص ۱۵٫
۱۰- سیره ابن هشام، ج‏۱، ص‏۸۴ – ۸۱٫

تبیین امامت در پرتو قرآن و عترت

اشاره:

روزنامه شرق در تاریخ ۱۴ و ۱۵ اسفند۸۴  اقدام به درج سخنرانى آقای دکتر محسن کدیور با عنوان «بازخوانی  امامت در پرتو نهضت حسینی» کرده بود که حاوی نکات و مطالب قابل تأملی پیرامون مسئله خطیر امامت است، ضمن آنکه آقای کدیور در همین سخنرانی وعده پرداخت بیشتر به این مباحث را در آینده داده است. سخنران محترم در اظهارات خود بخشی از مهم‌ترین و اساسی‌ترین اعتقادات تشیع را در موضوع امامت به نقد و چالش کشیده و خواستار ارائه تفسیری نو و جدید از مسئله امامت شده است.

۱. تلقی از امامت در جامعه ما دچار استحاله و تحول جدی شده است. در مفهوم امامت از قرن اول تا امروز به تدریج ابعادی تغلیظ، تأکید و برجسته شده است و ابعادی تخفیف یافته، تضعیف و کوچک شده است. آنچه غلیظ شده است نوعی تقدیس در حوزه امامت است حال آنکه در قرون اولیه اثر کمتری از آن یافت می‌شود. تأکید امام علی(ره) و متون معتبر باقی مانده از امامان همواره بر بشری بودن آنها است. آنچه که آنها به آن تأکید می‌کردند، نوعی افضلیت علمی، بصیرت، تهذیب، پاکی نفس و عقل درایتی در مقابل عقل روایتی است اما یاد نداریم که  سیدالشهدا، امام علی(ع) و دیگر ائمه(ع) برای معرفی خود بر جنبه‌های فرابشری استناد کنند. کافی  است به نهج‌البلاغه، خطبه‌های امام حسین(ع)، ادعیه صحیفه سجادیه و سایر متون معتبر دینی مراجعه کنید.

۲. من جایی ندیده‌ام امام حسین در پاسخ به این سئوال مهم که «امام کیست؟» گفته باشد:

الإمام هوالمنصوب من الله، الإمام هوالمنصوص من قبل رسول الله، الإمام هوالمعصوم، الإمام هوالعالم بالغیب.

[امام منصوب از جانب خدا، بیان شده از سوی پیامبر خدا، معصوم و عالم به غیب است.]

مگر نه اینکه این چهار نکته ابعاد مرجعی به نام امامت کلامی در میان ما است. عصمت، علم غیب، نصب الهی و نص از جانب پیامبر چهار نکته‌ای که  متکلمین محترم ما از حدود قرن سوم و چهارم به بعد گفته‌اند و هرچه پیش رفته، گسترده‌تر و فربه‌تر شده است.

۳. این مفاهیم در قرون اولیه از زبان امامان کمتر گفته شده است و شیعیان اصیل از قبیل سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، کمیل، مالک اشتر، ابوبصیر، زراره و محمد بن مسلم و… آنان را این گونه که متکلمان رسمی معرفی می‌کنند، نشناخته بودند. آیا مسلمانان صدر اسلام و شیعیان اولیه با ائمه خود با این مفاهیم مواجه می‌شدند یا با مفاهیم قرآنی و متعارف؟

۴. امروز می‌باید از تبدیل «معارف اصیل دینی» به نظام خاص کلامی ـ فقهی بحث کرد و این که چگونه این  نظام کلامی ـ فقهی به جای آن مباحث اصیل دینی نشسته‌اند. در قرون اولیه و متون معتبر، نکات متفاوتی به عنوان  شاخص امامت بیان شده است که نوعاً ناظر به هدایت به راه خدا، اقامه دین و حقوق مردم است.

۵. اسوه بودن ائمه زمانی است که سنخیت و تشابهی بین امام و مأموم ممکن باشد. این مشابهت در امکان رسیدن به مرتبه امام برای مأمومین است و وقتی این صفات در آنها به حدی باشد که متکلمین فرموده‌اند، دیگر اسوه بودن از آن وجودهای محترم برمی‌خیزد.

۶. نمی‌خواهم بگویم این مفاهیم نادرست است، می‌خواهم بگویم شاخص امامت روز اول چیز دیگری بود و به تدریج به نصب، نص، عصمت و علم غیب تحول یافت.

۷. امام علی(ع) در عبارت «ما أخذ الله علی العلماء أن لایقارّوا علی کظّه ظالم ولا سغب مظلوم…» خود را «علما» خطاب می‌کند. امام علی(ع) در نهج‌البلاغه به جای اینکه خود را به علم غیب معرفی کند (یعنی آنچه متکلمان گفته‌اند) از پیمان خدا با عالمان سخن می‌گوید.

۸. وقتی که مردم وجودهای مهذب عالم ائمه(ع) را مشاهده کردند به سیاق مبالغه شرقی به این نتیجه رسیدند که اینها باید تافته جدا بافته باشند و شروع کردند در مناقب و فضائل آنها سخن گفتن و سخن را به جایی رساندند که داد خود ائمه(ع) برخاست که آنچه می‌گویید خارج از حدّ ماست، ما این که شما می‌گویید نیستیم. این افراد مشهور به غالی شدند. امام علی(ع) گروهی از این غالیان را مجازات کرد.

۹. گروهی دیگر که شعبه‌ای از غالیان اند، مفوضه هستند که می‌گویند خداوند کار خلقت جهان، کار دین و کار تدبیر و روزی رسانی خلایق را به پیامبر(ص) و پس از پیامبر به علی و ائمه بعدی(ع) تفویض کرده است. روایات فراوانی از اینها صادر شده و اکنون در میان جوامع روایی ما وجود دارد.

۱۰. مراتبی از مفّوضه که قائل به تفویض خلقت عالم به ائمه بودند، به صراحت توسط برخی از علما شرک دانسته شد. اینها کم کم از شیعیان جدا شدند و در بین شیعه دیگر کسی با این تفکر نبود. اما مراتب بعدی تفویض مثل تفویض  در امر دین باقی ماند. یعنی اینکه خدا امر دینش را به پیامبر(ص) و امام(ع) سپرده است، آنها غیرخدا نمی‌خواهند ولی می‌توانند هرچه را که صلاح بدانند حلال یا حرام کنند، یا تابیدن آفتاب و باریدن باران، به اذن ائمه و از برکت وجود ایشان است.

۱۱. در جلد ۲۵ بحارالانوار، بیش از ۱۰۰ صفحه حدیث در نفی غلو و تفویض یافت می‌شود. مسئله تا بدان جا بالا می‌گیرد که در قرن چهارم شیخ صدوق می‌گوید: مفوضه و غلات کافر و مشرک هستند و از همه اهل ضلالت  گمراه‌ترند.

۱۲. علمای آن زمان قم نسبت به غلو و تفویض بسیار سخت‌گیر بودند و کسانی را که در حق ائمه زیاده‌روی  می‌کردند از شهر اخراج می‌کردند.

۱۳. تفکر تفویضی با یک شکل اعتدالی‌تر از حالت اولیه اش به اندیشه غالب و مسلط شیعی تبدیل شد. مرادم از تفویض اعتدالی این است که ائمه را خدا نمی‌دانند و به آنها امر خلقت جهان را تفویض نمی‌کنند اما در سه محور، اندیشه تفویض را حفظ می‌کنند: یکی تدبیر عالم، دوم اعطای رزق عباد، سوم در شریعت و دین. اصلاً بحث تفویض  امر دین و دنیا به ائمه از بدیهیات اولیه مذهب تشیع است و با بیان این مطلب دیگر نام خود را تفویضی نمی‌گذارند، نامش می‌شود شیعه اصیل. این معالم مذهب است که استحاله و تغلیظ شد.

۱۴. در ادعیه شیعه وقتی مقایسه کنیم می‌بینیم دو سنخ دعا و زیارت وجود دارد، سنخ اول متعلق به تفکر اول  (تشیع اولیه) و سنخ دوم متعلق به تفکر دوم (تشیع مفوضه اعتدالی) است. سنخ اول دعای کمیل، دعای  ابوحمزه، دعاهای صحیفه سجادیه، مناجات شعبانیه و دعای عرفه است. در این دعاها یک کلمه اتکا و توسل به غیرخدا نیست، هرچه هست مستقیم به محضر خدا رفتن است.

۱۵. ما تشیعی داریم که شاخصه اش خطبه سیدالشهدا در روز عاشورا، خطبه‌های نهج‌البلاغه و دعاهایی چون عرفه امام حسین است و تشیع دیگری داریم که شاخصه‌اش توسل و شفاعت ائمه به جای توکل به ذات ربوبی است.]

پاسخ

آنچه گذشت فرازهای مهم مطرح شده توسط آقای کدیور بود. اکنون به ارائه توضیحاتی پیرامون مدعیات فوق می‌پردازیم تا دریابیم از چه میزان صحت، استحکام و استناد برخوردارند:

۱. اگرچه سخنران محترم ابراز داشته است که قصد انکار وجود ویژگی‌هایی چون: نصب از جانب خداوند، نص از جانب رسول خدا(ص)، عصمت و علم به غیب را در امامان(ع) ندارد، اما فضای کلی بحث این است که این ویژگی‌ها نه به استناد سخنان خود ائمه(ع) بلکه محصول دخل و تصرف متکلمان و فقها است و امامت کلامی  اقتضای مطرح کردن چنین ویژگی‌هایی را داشته است و الا امام حسین(ع) هرگز در توصیف امامت این چهار ویژگی را ذکر نکرده است.

از سخنان ایشان هم چنین برمی‌آید که وجود گرایش‌هایی چون غلو و تفویض در میان شیعیان و اغلب عالمان شیعی در ارائه چنین تصویری از امامت مدخلیت داشته است و ما هم چنان با گرایش‌های غلوآمیز و تفویضی مواجه هستیم. سخنران محترم خوشبختانه به برخی عالمان، از جمله شیخ صدوق و مجلسی و نیز برخی متون از جمله نهج‌البلاغه، صحیفه سجادیه، دعای عرفه و دعای ابوحمزه در جهت تأیید حرف‌های خود استناد کرده است و اعتراف کرده است که این عالمان و متون در مقابل مسئله غلو و تفویض موضعی مناسب دارند و امامت مطرح شده توسط آنها، از امامت کلامی ـ فقهی متفاوت است. البته ایشان بارها سخن از متون معتبر گفته‌اند که ای کاش نام آنها را نیز ذکر می‌کردند تا با مراجعه به آنها به وضوح بیشتری پیرامون مسئله دست می‌یافتیم.

اما ما عمدتاً با مراجعه به کتب روایی شیخ صدوق که به اعتراف همه کسانی که با بنیان احادیث و روایات مشکلی  ندارند، در زمره کتب و متون در مجموع معتبر است و سخنران محترم هم به موضع مناسب صدوق در مسئله امامت و حساسیت در مقابل غلو و تفویض اشاره کرده است، نشان خواهیم داد که منشاء طرح چهار ویژگی فوق‌الذکر برای  ائمه(ع)، کسی جز رسول گرامی اسلام(ص) و خود ائمه(ع) نبوده و هرگز یافته و یا بافته متکلمان و فقها نیست، ضمن آنکه آیاتی از قرآن نیز اشاره به ویژگی‌های مورد بحث دارند.

 الف) عصمت:

شیخ صدوق(ره) در کتاب معانی الاخبار، در بابی با عنوان «معنی عصمه الإمام» به ذکر سه حدیث  می‌پردازد که مضمون آنها علاوه بر اثبات عصمت برای ائمه(ع)، حاوی معنای عصمت نیز هست:

۱. حدیث اول از امام موسی بن جعفر(ع) به نقل از امامان صادق(ع)، باقر(ع) و سجاد(ع) است که فرمود:

همه ما امامان، معصوم هستیم و عصمت را نیز از ظاهر خلقت و قیافه نمی‌توان شناخت و از همین رو جز از راه نص (الهی یا نبوی و یا امام سابق) قابل شناخت نیست.

از امام کاظم(ع) سئوال شد، معنای عصمت چیست؟ فرمود:

معصوم یعنی چنگ زننده به ریسمان الهی که قرآن است و این دو (قرآن و امام) تا روز قیامت از هم جدایی ندارند. امام، هادی به قرآن و قرآن، هادی به امام است و معنای سخن خداوند که

إنّ هذا القرآن یهدی للّتی هی أقوم. نیز همین است.۱

۲. در روایت بعدی، صحابی معروف امام صادق(ع) هشام بن حکم در پاسخ به فردی که از وی می‌پرسد، این سخن شما که می‌گویید «جز معصوم کسی نمی‌تواند امام باشد» یعنی چه؟ می‌گوید:

از امام صادق(ع) همین سئوال را پرسیدم، ایشان فرمود: معصوم یعنی آنکه به مدد الهی از همه محارم الهی اجتناب ورزد و آیه «و من یعتصم بالله فقد هدی إلی صراط مستقیم» اشاره به همین معنا دارد.

شیخ صدوق پس از ذکر این سه حدیث می‌گوید:

«دلیل بر عصمت امام این است که چون هر سخنی که از گوینده‌ای نقل می‌شود، قابل تأویل به معانی گوناگون است و قرآن و سنت نیز محتمل وجوه گوناگون است، واجب است که با قرآن و سنت نبوی(ص)، راوی و مفسر صادق و معصوم از دروغ و خطا باشد که مقصود واقعی خدا ـ جلّ و علا ـ و رسول(ص) را از کتاب و سنت توضیح دهد که اگر چنین نباشد و خداوند چنین فردی را تعیین نکرده باشد، گویا جواز اختلاف و تفرقه در دین را صادر کرده است که می‌دانیم این امری محال از جانب خداوند است. بنابراین واجب است که با قرآن و سنت در هر عصری کسی باشد که مقاصد خداوند و رسول را از قرآن و سنت توضیح دهد و باب تأویل‌های گوناگون را سد کند و از سوی دیگر واجب است که این فرد معصوم از دروغ و اشتباه باشد تا در آنچه خبر می‌دهد، احتمال دروغ و خطا راه  نداشته باشد.»۲

شیخ صدوق در ادامه می‌افزاید:

«وقتی پذیرفتیم که صفت عصمت برای امام واجب است، به ناچار باید بپذیریم که خداوند باید از لسان نبی بر او تنصیص کند، چرا که عصمت ویژگی‌ای نیست که در ظاهر افراد بتوان شناخت.»۳ صدوق(ره) هم چنین در کتاب علل الشرایع به نقل روایت زیر از علی(ع) می‌پردازد که:

 اطاعت (به طور مطلق) فقط از خدای تعالی و رسول او و والیان امر واجب است و اطاعت صاحبان امر به آن جهت واجب  شده که آنان معصوم و پاکیزه‌اند و به گناه امر نمی‌کنند.۴

علامه مجلسی(ره) در کتاب بحارالانوار۵ در ذیل بابی با عنوان: باب عصمهالائمه و لزوم عصمهالإمام(ع)، ۲۳ حدیث درباره معصوم بودن امامان(ع) ذکر می‌کند و در پایان این باب به نقل سخن  صدوق(ره) در باب عصمت امامان می‌پردازد که می‌گوید: «به عقیده ما، انبیا و رسولان و ائمه(ع) همگی معصوم و پاک از هر آلودگی هستند، نه مرتکب گناه کبیره می‌شوند و نه صغیره و هرگز از امر خدا سرپیچی نمی‌کنند و به آنچه مأمورند، عمل می‌کنند و هر کس از امامان نفی عصمت کند، جاهل در حق آنان است.»۶

ب) نصب الهی

و اما دلایل این که ائمه(ع) از جانب خداوند منصوب به مقام امامت شده‌اند:

ـ بیان آیات:

۱. یا أیّها الذین امنوا أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی‌الأمر منکم۷.

 به اعتقاد همه شیعیان، اولی‌الامر کسانی جز ائمه معصومین(ع) نیستند که بر اساس این آیه به امر و نصب الهی به این مقام نائل شده و واجب‌الاطاعه هستند.

۲. یا أیّهاالرسول بلّغ ما اُنزل الیک من ربّک و إن لم تفعل فما بلّغت رسالتک والله یعصمک من النّاس.۸

ای پیامبر، آنچه از طرف پروردگار بر تو نازل شده است، کاملاً برسان و اگر نکنی رسالت او را انجام نداده‌ای  و خداوند تو را از مردم حفظ می‌کند.

به اتفاق و اجماع همه شیعیان، مفاد این دستور [و نصب] الهی چیزی جز معرفی امام علی(ع) به مقام جانشینی حضرت رسول(ص) و امامت مردم نبوده است.

۳. ألیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الإسلام دینا.۹

امروز دین شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دین برای شما پسندیدم.

باز هم به اجماع همه شیعیان، این اکمال دین و اتمام نعمت از جانب خداوند ناشی از چیزی جز نصب  علی(ع) به عنوان امام و جانشین رسول الله(ص) نبوده است.

۴. إنّما ولیّکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه و هم راکعون.۱۰

سرپرست شما تنها خدا و پیامبر او و مؤمنانی هستند که نماز را برپا می‌دارند و در حال رکوع زکات  می‌دهند.

به اتفاق همه مفسران، مقصود از «والذین آمنوا» که در اینجا از جانب خداوند به عنوان سرپرست و ولی مؤمنان در کنار خداوند و رسولش منصوب شده است، کسی جز امام علی(ع) نیست که در حال رکوع  انگشتری اش را به فقیری بخشید.

به روایت شیخ صدوق از امام باقر(ع)، این آیه در پاسخ به گروهی یهودی تازه مسلمان نازل شد که از رسول خدا(ص) پرسیدند: موسی، یوشع بن نون را وصی و جانشین خود قرار داد، جانشین تو و ولی و امام ما پس از تو کیست؟۱۱

ـ بیان روایات:

۱. شیخ صدوق در کتاب معانی‌الاخبار به نقل روایتی از امام باقر(ع) و ایشان به نقل از پدرش و پدرش به نقل از جدش(ع) می‌پردازد که وقتی آیه

و کلّ شیء أحصیناه فی إمام مبین.

بر رسول خدا(ص) نازل شد، ابوبکر و عمر برخاسته و پرسیدند: یا رسول الله(ص) آیا مقصود از امام مبین تورات است، حضرت(ص) فرمود: نه، گفتند: انجیل است؟ فرمود: نه، گفتند: قرآن است، فرمود: نه، در این هنگام امام علی(ع) وارد شد و حضرت رسول(ص) به علی اشاره کرد و گفت:

اوست امامی که خداوند هر علمی را در او احصاء کرده است.

۲. شیخ صدوق در معانی‌الاخبار به نقل روایتی از امام رضا(ع) می‌پردازد، به این شرح: «خداوند پیامبرش را قبض روح نکرد مگر آنکه دینشان را کامل کرد و قرآن را که تفصیل هرچیزی در آن است  بر او نازل کرد و در حجهالوداع این آیه را نازل کرد که «الیوم أکملت لکم دینکم و…»، پس امر تعیین امامت [علی(ره) از جانب خداوند] مایه اتمام دین بوده است…، مسئله امامت مهم‌تر و عظیم‌تر و بلند مرتبه‌تر و دست نایافتنی‌تر از آن است که مردم با عقل‌ها و نظراتشان بدان دست یابند و یا آنکه امامی را برای خویش انتخاب کنند. امامت مقامی است که ابراهیم خلیل پس از مقام نبوت بدان دست یافت و امامت در ذریه ابراهیم(ع) باقی ماند و در قرنی پس از قرنی به ارث رسید تا آنکه رسول خدا(ص) آن را به ارث برد و حضرتش به امر خداوند این مقام را پس از خود به علی(ع) اعطا کرد و پس از آن مقام امامت در ذریه علی(ع) باقی ماند.»۱۲

۳. ابی‌جارود از امام باقر(ع) می‌پرسد امام چگونه شناخته می‌شود؟ امام(ع) فرمود: با ویژگی‌هایی که اول آنها نص و نصب از جانب خداوند متعال است که او را به عنوان راهنما و حجت بر مردم نصب می‌کند، از همین رو رسول خدا(ص) [به دستور خداوند] علی(ع) را نصب کرد و او را به مردم معرفی کرد و هم چنین ائمه(ع) هر یک امام پس از خود را [به دستور خداوند] نصب می‌کنند.۱۳

۴. علی(ع) طی سخنانی در جمع انصار و مهاجران که در مسجد پیامبر در زمان عثمان جمع شده بودند، فرمود:

شما را به خدا سوگند می‌دهم آیا می‌دانید وقتی آیه «ای آنان که ایمان آوردید، خدا را اطاعت کنید و رسول  و اولوالامر از خودتان را اطاعت کنید.»۱۴ و آیه «همانا ولیّ شما فقط خدا و رسولش است و آنان که ایمان آورده و نماز اقامه می‌کنند و در حال رکوع زکات می‌دهند»۱۵ و آیه «و غیر خدا و رسولش و مؤمنان، کافران را دوست اختیار نکنند.»۱۶، نازل شدند، مردم به رسول خدا(ص) عرض کردند: آیا این آیات به عده‌ای خاص از مؤمنان اختصاص دارد یا برای همه آنها است؟ خداوند متعال به پیامبرش دستور داد تاوالیان امرشان را به آنان بشناساند و چنان که نماز و زکات و روزه و حج را برای آنها تفسیر می‌کند، ولایت را نیز برایشان تفسیر کند، پس مرا در غدیرخم، علم و نشانه برای مردم قرار داد؛ سپس خطبه خواند و فرمود: ای مردم آیا می‌دانید خدای ـ عزوجل ـ مولای من است و من مولای مؤمنان و از خود آنها به آنها سزاوارترم؟ همه گفتند: آری یا رسول الله، سپس فرمود: ای علی برخیز، من برخاستم، پس فرمود: هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست… بعد ابوبکر و عمر بلند شدند و گفتند ای رسول خدا آیا این آیات فقط به علی اختصاص دارد، حضرت فرمود: آری به  او و اوصیای من تا روز قیامت. گفتند: ای رسول خدا، آنان را به ما معرفی کن، فرمود: علی برادرم و وزیرم و وارثم و وصیم و خلیفه من در امتم، سپس فرزندم حسن و بعد فرزندم حسین و بعد ۹ نفر از اولاد حسین یکی پس از دیگری. قرآن با آنها است و آنها با قرآنند، از قرآن جدا نمی‌شوند و قرآن از آنها جدا نمی‌شود تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.»۱۷

۵. امام صادق(ع) فرمود:

«خداوند در روز قیامت با سه نفر سخن نمی‌گوید و به آنها توجه نمی‌کند و آنها عذابی دردناک دارند: کسی که درختی را برویاند که خدای متعال آن را نرویانده باشد؛ یعنی کسی که امامی را نصب کند که خدا او را نصب نکرده  است و کسی که امام منصوب از سوی خدای متعال را انکار کند و هرکسی که خیال کند برای او در این دو در اسلام  سهمی هست، در حالی که خداوند می‌فرماید: و ربّک یخلق ما یشاء و یختار، ماکان لهم الخیره۱۸؛ پروردگار تو می‌آفریند آن را که می‌خواهد و اختیار می‌کند و آنان اختیاری ندارند»۱۹

۶. ابوبصیر می‌گوید: نزد امام صادق(ع) بودم که سخن از اوصیاء و امامان پیش آمد و من نام اسماعیل [فرزند امام صادق(ع)] را بردم، امام فرمود:

نه، قسم به خدا این امر در دست ما نیست بلکه در عهده خود خداوند است که یکی را پس از دیگری معرفی می‌کند.۲۰

۷. عمروبن اشعث می‌گوید:

از امام صادق(ع) شنیدم که می‌گوید: آیا می‌پندارید که هر یک از ما کسی را که می‌خواهیم وصی خود قرار می‌دهیم؟ نه به خدا قسم، این [امامت] عهدی از جانب خدا و رسول است که به مردی پس از مرد دیگر می‌رسد تا آن که این امر به صاحبش منتهی می‌شود.۲۱

۱. مجلسی(ره) در جلد ۲۳ بحارالانوار در ذیل بابی با عنوان «امامت جز با نص نیست و برهر امامی واجب است که بر امام بعد از خود تنصیص نماید»، ۲۵ حدیث ذکر می‌کند.

۲. شیخ صدوق در کتاب کمال الدین و تمام  النعمه، در مورد نص بر حضرت حجت بن الحسن(عج) و اینکه  دوازدهمین امام است به ترتیب زیر احادیث فراوانی را ذکر می‌کند:

۱. نص خداوند بر قائم(عج)، ۴ حدیث

۲. نص رسول خدا(ص) بر قائم(عج)، ۳۷ حدیث

۳. نص امیرالمؤمنین بر قائم(عج)، ۱۹ حدیث

۴. نص حضرت فاطمه (س) بر قائم(عج)، ۱ حدیث

۵. نص بر قائم(عج) در لوحی که خداوند او را به رسولش اهدا کرد و حضرت رسول(ص) آن را به  فاطمه (س) واگذار نمود و فاطمه (س) به جابر بن عبدالله انصاری و جابر آن را به امام باقر(ع) تحویل داد.

۶. نص امام حسن(ع) بر قائم(عج)، ۲ حدیث

۷. نص امام حسین(ع)، ۵ حدیث

۸. نص امام سجاد(ع)، ۸ حدیث

۹. نص امام باقر(ع)، ۱۷ حدیث

۱۰. نص امام صادق(ع)، ۵۷ حدیث

۱۱. نص امام موسی(ع)، ۶ حدیث

۱۲. نص امام رضا(ع)، ۸ حدیث

۱۳. نص امام جواد(ع)، ۳ حدیث

۱۴. نص امام هادی(ع)، ۱۰ حدیث

۱۵. نص امام عسکری(ع)، ۹ حدیث

گفتنی است که در اکثر احادیث فوق علاوه بر قائم(عج) نام دیگر امامان نیز ذکر شده است.

۳. کلینی(ره) در اصول کافی در ذیل بابی با عنوان «آنچه خدا و رسولش بر امامان، یکی پس از دیگری  نص کردند»، ۷ حدیث ذکر کرده و در ۱۲ باب دیگر احادیث مربوط به نص امام قبلی بر امام یا ائمه بعدی را ذکر می‌نماید.۲۲

پى نوشت‌:

۱. شیخ صدوق، معانی الاخبار، انتشارات جامعه مدرسین، ۱۳۶۱ ه، ص ۱۳۲.

۲. همان، ص ۱۳۴.

۳ . همان ص ۱۳۶.

۴. علل الشرایع، ص ۱۲۳؛ إنّما الطاعه لله ـ عزّوجّل ـ ولرسوله و لولاه الامر و أنّما امر بطاعه أولی‌الأمر لأنّهم معصومون مطهّرون و لایأمرون بمعصیته.

۵. بحارالانوار، ج ،۲۵ ص ۱۹۱.

۶. بحارالانوار، ج ،۲۵ ص ۲۱۱ به نقل از اعتقادات صدوق، صص ۱۰۹ـ۱۰۸.

۷. سوره نساء (۴)، آیه ۵۹.

۸. سوره مائده (۵)، آیه ۶۷.

۹. سوره مائده (۵)، آیه ۳.

۱۰. سوره مائده (۵)، آیه ۵۵.

۱۱. صدوق، امالی، ص ۱۸۶.

۱۲. صدوق، معانی الاخبار، ص ۱۰۲.

۱۳. همان.

۱۴. سوره نساء (۴)، آیه ۵۹.

۱۵. سوره مائده (۵)، آیه ۵۵.

۱۶. سوره توبه (۹)، آیه ۱۶.

۱۷. طبرسی، احتجاج، ج ،۱ ص ۳۴۴.

۱۸. سوره قصص (۲۵)، آیه ۶۸.

۱۹. تحف العقول، ص ۳۲۹.

۲۰. کلینی، کافی، ج،۱ ص ،۲۷۶؛ مجلسی، بحارالانوار، ج،۴۸ ص ۲۵.

۲۱. شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ص ۲۲۲.

۲۲. کلینی، کافی، ج ،۱ صص ۲۸۶ تا ۳۲۹.

منبع :مهدى نصیرى ماهنامه موعود شماره ۶۳

سروش سرافرازى در کلام سید الشهدا علیه السلام

اشرف آشوری

حدیث عزت‏

حسین، امام عزت است و کربلا، تجلی‏گاه عزتمندی یاران خدا. و عاشورا، لحظه‏ای تاریخی که افتخار حفظ دین و ارزش‏ها و فدا کردن خود برای بقای آنها به حسین‏ علیه السلام تعلق گرفت. حسین از آن رو افتخار بشر شد که زندگی بدون ارزش را همسنگ «مرگ زرد»، دانست و رفتار و گفتارش آکنده از عطر سرافرازی ماند.

به قول شهید مطهری: «با این که از امام حسین ‏علیه السلام کلام زیادی نقل نشده است، اگر به نسبت حساب کنیم، در میان ائمه از ایشان بیشتر از همه، در مسأله کرامت و عزت نفس مأثور است. از جمله کلمات قصار ایشان است: «موت فی عزّ خیر من حیاه فی ذُلّ»… راز این ‏که این‏ گونه کلمات از ایشان به نسبت بیشتر از سایر ائمه رسیده، این است که داستان کربلا زمینه‏ای بود برای این که روح امام حسین‏ علیه السلام در این قسمت تجلی خودش را ظاهر کند.»(۱)

ما نیز در این مقاله بر آنیم کهچهل گوهر حسینی پیرامون عزّت(۲) را به خوانندگان تقدیمنماییم.

زندگی در سایه عزت‏

۱٫ مَوْتٌ فی‏ عِزٍّ خیرٌ مِنْ حَیاهٍ فی ذلّ.(۳)

مرگ با عزت بهتر از زندگی در ذلت است.

مرگ در سایه ذلت‏

۲٫ لَیْسَ المَوْتُ فی سبیلِ العِزِّ الاّ حیاهٌ خالِدَهً و لیستِ الحیاهُ معَ الذُّلِّ الاّ الموت الذی لاحیاهَ مَعَهُ.(۴)

مرگ در راه عزت، تنها حیات جاودان است و زندگی با ذلت، چیزی جز مرگی که تهی از حیات است، نیست.

ذلت‏پذیری، هرگز!

۳٫ یا اَخی‏ وَاللهِ لَولم تکُن فی الدّنیا مَلْجَأً ولا مَأویً لَما بایَعتُ یزیدَ بنَ مُعاوِیَهَ اَبَداً.(۵)

برادرم! حتی اگر در دنیا هیچ پناه و آشیانی نداشته باشم، به خدا قسم هرگز با یزید پسر معاویه بیعت نخواهم کرد.

مرگ عزت آفرین‏

۴٫ ما اَهوَنَ الموتُ علی‏ سبیل نَیل العزّ و احیاءِ الحقِّ.(۶)

چه آسان است مرگ در راه رسیدن به عزت و احیای حق.

شعار عزت‏

۵٫ الموتُ اولی‏ مِن رکوبِ العارِ ،والعارُ اولی‏ مِن دخولِ النَّارِ.(۷)

مرگ، بهتر از ننگ پذیری است و ننگ، بهتر از ورود در آتش است.

عزت اهل ایمان‏

۶٫ شخصی به امام حسین ‏علیه السلام گفت: تو متکبری! فرمود:

کُلُّ الکِبْرِللهِ وَحْدَهُ ولا یکونُ فی غیرهِ. قالَ اللّهُ تعالی: «فَلله العزَّهُ و لِرَسولِهِ و للمؤمنین‏(۸)»(۹)

همه عظمت، کبر و بزرگیاز آنِ خدای یگانه است و در دیگری نیست. خدای متعال فرمود: «عزت مخصوص خدا و رسول و اهل ایمان است.».

تشخیص روش عزت آفرینی‏

بعد از صلح امام حسن ‏علیه السلام، شخصی به امام حسین ‏علیه السلام گفت: آیا عزت را با ذلت معامله کردید؟ امام حسین ‏علیه السلام فرمود:

۷٫ اِنَّ قَد بایَعنا و لیس الی‏ ما ذَکَرتَ سبیل‏.(۱۰)

ما بیعت کرده ‏ایم و به آنچه تو می‏گویی، راهی نیست.

اولویت امام برای عزت آفرینی‏

۸٫ اِنَّ هؤُلاءِ قَومٌ لَزَموا طاعَهَ الشیطانِ و تَرَکوا طاعَهَ الرحمانِ و اَظهروا الفسادَ فی‏الارضِ و اَبْطلوا الحدودَ و شَرِبوا الخُمورَ و اِسْتَأثَروا فی اموالِ الفقراء والمساکینِ و انا اَولی مَن قام بنُصرَهِ دین الله و اعزازِ شَرعِهِ والجهادِ فی سبیله لتکون کلمه الله هی العلیاء.(۱۱)

اینان مردمی اند که در پیروی شیطان پا برجایند و خدای رحمان را پیروی نمی‏کنند و در زمین فساد را رواج داده و حدود خداوند را باطل کرده‏اند. شراب می‏نوشند و اموال فقرا و مساکین را ویژه خود ساخته‏اند و من سزاوارترم که به یاری دین خدا برخیزم و آیین او را عزیز دارم و در راهش جهاد کنم تا کلمه «الله» برترین باشد.

ذلت گریزان‏

۹٫ یأبَی اللهُ ذلک (الذلّهَ) لنا و رسولُهُ و المؤمنون و حُجُورٌ طابَتْ و طَهُرَتْ و اُنوفٌ حَمیَّهٌ و نفوسٌ اَبِیَّهٌ مِن اَنْ تُؤثَرَ طاعَهَ اللّئامِ عَلی مصارع الکرام.(۱۲)

خداوند و پیامبر و مؤمنان و دامن‏های پاک و سرافرازان غیور و دلاوران با رشک، آن (ذلت) را برای ما نمی‏پذیرند و پیروی فرومایگان را بر قتلگاه بزرگواران برنگزینند.

دل نبستن به دنیا

۱۰٫ هَلْ تَقْدِرونَ عَلی‏ اکثر مِن قتلی؟ مَرحَباً بالقَتْلِ فی‏سبیل اللهِ ولکِنَّکُم لاتقدرون عَلی هَدمِ مَجدی‏ و مَحوِ عزّی و شَرَفی‏ فَاِذاً لا اُبالی‏ بِالقَتْلِ.(۱۳)

آیا شما به بیشتر از کشتن من توان دارید؟ خوشا به مرگِ در راه خدا! اما شما نمی‏توانید مجد و عزت و شرف مرا نابود کنید، پس مرا از کشته شدن چه باک.

عمل به تکلیف در هر شرایط

۱۱٫ أَلا اِنّی‏ زاحِفٌ بهذه الاُسْرهِ عَلی قِلَّه العتادِ و خَذَلَهِ الأصحاب‏،فَاِنْ نَهزِم فهَزّامون قِدْماً،و ان نُهزَم فَغَیرُ مُهزَّ مینا،و ما اِن طِبُّنا جُبْنٌ و لکن‏ منایانا و دَولهُ آخرینا. (۱۴)

بدانید با همین آمادگی ناچیز و یاران اندک، با شما پیکار می‏کنم. اگر دشمن را بشکنیم، از دیرباز غالب بوده‏ایم و اگر شکست بخوریم، باز مغلوب نشده‏ایم که در خوی ما ترس نیست، بلکه این، اجل‏ها و نوبت واپسین ماست.

ذلت ناپذیری‏

امام حسین‏ علیه السلام در برابر تقاضای بیعت از سوی اشعث بن قیس فرمود:

۱۲٫ لا وَاللهِ لا اُعطیهم بِیَدی‏ اِعطاءَ الذَّلیل ولا اُفِرُّ اِفْرارَ العبید. «عِبادَ اللهِ اِنّی‏ عُذْتُ بِرَبّی‏ و ربِّکُم اَن‏ تَرْجِمُونِ.»(۱۵)

نه به خدا سوگند! هرگز دست مذلت در دست ایشان ننهم و مانند بردگان تسلیم نشوم و یا فرار نکنم «بندگان خدا! من به پروردگار خود و شما پناه می‏برم از این که مرا سنگسار کنید.»

بر سر دو راهی عزت‏

۱۳٫ اَلا اِنَّ الدَّعِیَّ بن الدَّعِیَّ قَد رَکَزَ بینَ اِثنَتَینِ؛ بَین السَّلِّهِ والذِّلَّهِ و هیهاتَ مِنّا الذِّلَّهُ.(۱۶)

آگاه باشید که زنازاده فرزند زنازاده میان دو چیز پافشرده است؛ کشته شدن و ذلت. هیهات که ما ذلت را بپذیریم!

سازش، هرگز!

عبدالله بن عمر از امام حسین‏علیه السلام خواست تا با یزید سازش کند، امام فرمود:

۱۴٫ اُفٍّ لِهذا الکلامِ أبَداً ما دامتِ السَّماواتُ و الارضُ أسألُکَ باللّهِ یا عبدَالله أنا عندکَ عَلی خَطَاءٍ من أمری هذا فَاِنْ کنتُ عندکَ عَلی‏ خَطاءٍ فَرُدَّنی فَاِنّی اَخْضَعُ و اَسْمَعُ و أطیعُ.(۱۷)

برای همیشه و هر زمان، اف بر این سخن! عبدالله! تو را به خدا، آیا نزد شما من در تصمیم خود اشتباه می‏کنم؟ اگر در اشتباهم، بگو که من خاضعم و می‏شنوم و می‏پذیرم.

پذیرش هزینه؛ خواست خدا

۱۵٫ لا أُعطی‏ المَقادَهَ و المَذَلَّهَ مِن نَفسی فَقد عَلِمتُ واللهِ اَنَّهُ جاءَ مِنَ الامر ما لا قِوامَ بِهِ وَ لکِنْ قَضاءُ اللهِ ماضٍ فِیَّ وَ هوالذّی یَفْعَلُ فی بیتِ رسولِهِ ما یَشاءُ و یَرضی‏. (۱۸)

من از بیعت با یزید خودداری خواهم کرد و زیر بار بردگی و ذلت نخواهم رفت. به خدا سوگند! می‏دانم حادثه‏ای پیش آمده که هیچ نظام (حساب و کتاب) ندارد؛ ولی قضای خداوندی در حق من رخ خواهد داد و اوست که در خاندان پیامبرش آنچه را می‏خواهد و می‏پسندد، انجام می‏دهد.

نیروی بی ‏پایان، دلیل عزت‏

۱۶٫ سبحانَ ربِّکَ رَبِّ العِزَّهِ عَمَّا یَصِفونَ… سبحانَ ذی العِزَّهِ و العظمهِ… لاحولَ ولا قُوَّهَ الاَّ باللهِ العلیِّ العظیم.(۱۹)

پاک و منزه است پروردگار تو که مالک عزت است از آنچه که خلق در توصیف او می‏گویند… پاک و منزه است صاحب عزت و عظمت… هیچ جنبش و نیرویی جز از خدای بلند مرتبه عظیم الشأن نیست.

پیروی از امام زمان‏ علیه السلام سمبل خداشناسی‏

۱۷٫ اَیّها النَّاسُ اِنَّ الله جَلَّ ذِکرهُ ما خَلقَ العبادَ الاّ لِیَعرِفُوهُ فاِذا عَرَفوه عَبدوه فاذا عبدوه استغنوا بعبادتِهِ عن عبادهِ ما سَواهُ (فقال له رجل: یابن رسول الله! بابی انتَ و امّی فما معرفهُ الله؟) قال: معرفهُ اهلِ کُلّ زمان اِمامَهُم الذی یَجِبُ علیهم طاعتُهُ.(۲۰)

ای مردم، خدای بزرگ بندگان را نیافرید، مگر برای آن که او را بشناسند، وقتی او را شناختند او را پرستش خواهند کرد و هنگامی که او را بپرستند، از بندگی غیر اوبینیاز خواهند شد.

مردی پرسید: ای فرزند رسول خدا پدر و مادرم فدایت، شناخت خدا چیست؟ فرمود: شناخت مردمبه امامشان درهر زمان؛ آن امامی که اطاعتش بر آنها واجب است.

در حزب خدا بودن‏

۱۸٫ نحنُ حِزبُ اللهِ الغالبونَ و عترهُ رسولِ الله ِ‏صلی الله علیه و آله و سلم الاَقربونَ… .(۲۱)

ما حزب خدا و پیروزیم و از نزدیک‏ترین بستگان رسول خداییم…

بی‏ نیازی‏

شخصی از امام پرسید: عزت آدمی در چیست؟ فرمود:

۱۹٫ اِستِغناؤُهُ عَنِ النَّاسِ.‏(۲۲)

در بی‏نیازی‏اش از مردم.

توکل به خدا

۲۰٫ اِنَّ العِزَّ والغِنی‏ خَرَجا یَجولانِ فَلَقیا التَّوَکُّلَ فاسْتَوْطَنا.(۲۳)

“عزت” و”بی‏نیازی” بیرون آمدند و به گردش پرداختند، وقتی با توکل رو به رو شدند، در آن مقیم شدند.

راست گویی‏

۲۱٫ الصّدقُ عِزُّ وَالکِذْبُ عَجزٌ. (۲۴)

راستی، عزت و دروغ ناتوانی است.

هوس ستیزی‏

۲۲٫ اِصبِر عَمَّا تُحِبُّ فیما یَدعوکَ الیه الهَوی‏.(۲۵)

در مواردی که هوای نفس تو را فرا می‏خواند، از آنچه (ناحق است) دوست داری، خود را نگهدار.

زندگی با ظالمان‏

۲۳٫ ألا تَرَونَ اَنَّ الحَقَّ لا یُعْمَلُ بِه و اَنَّ الباطلَ لا یُتناهی‏ عَنه لِیَرْغَبَ المؤمِنُ فی‏ لِقاءِ اللهِ مُحِقّاً فَاِنّی‏ لا اری الموتَ الاّ شهادهً ولا الحیاهَ مع الظالمینَ الاّ بَرَماً. (۲۶)

آیا نمی‏بینید به حق عمل نمی‏شود و از باطل بازداشته نمی‏شود؟ (در چنین شرایطی) مؤمن را بایسته‏ است که خواهان دیدار خدا باشد، که من چنین مرگی را جز شهادت، و زندگی با ظالمان را جز ننگ و خواری نمی‏دانم .

قتل پاکان (انبیا)

۲۴٫ زن پادشاه بنی‏اسرائیل پیر شد و خواست دخترش را به ازدواج شاه در آورد؛ پادشاه با یحیی مشورت کرد و یحیی او را از این کار نهی کرد. آن زن چون فهمید، دخترش را آراست و نزد شاه فرستاد. او نزد شاه به رقص و کرشمه پرداخت. پادشاه گفت: چه می‏خواهی؟ گفت: سر یحیی را…؟

فَقَتَلَهُ ثُمَّ بَعَثَ الیها فی طشتٍ من ذَهَبٍ. فَأُمِرَتِ الارضُ فَأَخَذَتْها و سَلَّطَ علیهم بُختَ نُصَّر… فَقُتِلُ علیه سبعین أَلفاً… .(۲۷)

شاه یحیی را کشت و سرش را در طشت طلایی نزد دختر فرستاد. پس زمین فرمان یافت و آن را گرفت و خدا «بُخْت نُصَّر» را بر بنی‏اسرائیل مسلط کرد… پس هفتاد هزار نفر را کشت….

ترس و طمع‏

۲۵٫ اِعْتَبِروا ایُّها النَّاسُ بما وَعَظَ اللهُ بِهِ أَولیاءَهُ مِن سوء ثَنائِهِ عَلیَ الأحبار اذ یَقولُ: «لولا یَنهاهُمُ الرّبّانِیُّونَ و الأحبارُ عَن قولِهِم الأثم.» (۲۸)

…انّما عابَ اللهُ ذلک علیهم لأَنَّهم کانوا یَرَونَ مِنَ الظَّلَمَهِ الّذینَ بینَ أظهُرِهِمْ المُنکَرِ و الفسادَ فَلا یَنْهَونَهُم عَن ذلک رَغْبَهً فیما کانوا یَنالونَ منهُم و رَهبَهً ممّا یَحْذَرُونَ واللهُ یقولُ: «فَلا تَخْشَوا النّاسَ وَاخْشَونِ.»(۲۹) (۳۰)

ای مردم! از آنچه خدا به آن، اولیای خود را پند داده، پند گیرید؛ مانند بدگویی او از دانشمندان یهود آنجا که می‏فرماید: «چرا دانشمندان الهی آنان را از گفتار گناهشان باز نمی‏دارند؟…» بدین سان خداوند آنان را نکوهش کرد، چون آنان از ستمگران میان خود، کارهای زشت و فساد می‏دیدند و نهی‏شان نمی‏کردند به طمع آنچه از آنها به ایشان می‏رسید و از بیم آنچه از آن می‏ترسیدند، با این که خدا می‏فرماید: «از مردم نترسید و از من بترسید.»

غفلت علما از وظیفه (نهی از منکر)

۲۶٫ قَد تَرَونَ عهودَ اللهِ مَنقُوضَهً فَلا تَفْزَعونَ و انتم لبعضِ ذِمَمِ آبائکم تفزعون و ذِمَّهُ رسولِ اللهِ مخفورهٌ… ولا فی منزِلَتِکُم تَعلمونَ ولا مَنْ عَمِلَ فیها و بالادهانِ و المُصانَفَهِ عندَ الظَّلَمهِ تَأمَنُونَ کُلُّ ذلک مِمَّا اَمَرَکُم اللهُ بِهِ من النّهی والتَّناهی و انتم عَنْهُ غافلونَ و انتم اَعْظَمُ النَّاسِ مُصیبَهً لما غُلِبتُم علیه من منازلِ العُلما.(۳۱)

شما (علما) می‏بینید که پیمان‏های خدا شکسته شده ولی نگران نمی‏شوید، با این که برای یک نقض پیمان پدران خود به هراس می‏افتید! می‏بینید که پیمان رسول خدا خوار و ناچیز شده… ولی در خورِ مسئولیت خود، کار نمی‏کنید و به کسانی هم که در آن راه تلاش می‏کنند، وقعی نمی‏نهید و خود به چاپلوسی و سازش با ظالمان آسوده‏اید. همه اینها همان نهی و بازداری است که خدا به آن امر کرده است، ولی شما از آن غافلید. و مصیبت بر شما از همه بزرگ‏تر است؛ زیرا در حفظ منزلت علما مغلوب شدید.

تفرقه عالمان‏

۲۷٫ … ذلک بِاَنَّ مجاری الامورِ و الاحکامِ عَلی ایدی العُلماء بالله الاُمناء عَلی حلالِهِ و حرامِهِ فَأَنتم اَلْمَسلُوبونَ تلکَ المنزلَهَ و ما سُلِبتُم ذلک اِلاَّ بِتَفَرُّقِکُم عَنِ الحَقِّ و اختلافِکُم فی الألسِنَّه (السُّنّه).(۳۲)

شکست خوردن شما برای آن است که مجرای کارها و گذرگاه احکام، به دست عالمان به خداست که بر حلال و حرام خدا امین‌اند و از شما این منزلت را ربودند، و آن از شما ربوده نشد مگر به واسطه دوری شما از حق، و اختلافتان در زبان‏ها (یا سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم).

هزینه ناپذیری‏

۲۸٫ لَوصَبَرتُم عَلی الأذیِ و تَحَمَّلتُمُ المؤونهَ فی ذاتِ الله کانتِ امورُ اللهِ علیکم تَرِدُ و عنکم تَصدُرُ و الیکم تَرجِعُ و لکِنَّکُم مَکّنتُم الظَّلَمَهَ مِن منزلَتِکُم و اَسلَمتُم اُمورَ اللهِ فی‏ اَیدیهِم یَعملونَ بِالشُّبهاتِ و یَسیرونَ فی الشَّهواتِ.(۳۳)

اگر بر آزارها شکیبا بودید و در راه خدا هزینه را تحمل می‏کردید، زمام امور خدا بر شما در می‏آمد و از جانب شما به جریان می‏افتاد و به شما باز می‏گشت. ولی شما ظالمان را در جای خود نشاندید و امور خدا را به آنان سپردید، تا به شبهه کار کنند و در شهوت و دلخواه خود راه روند.

فرار از مرگ‏

۲۹٫ سَلَّطَهُم (الظَّلَمَهَ) علی ذلک (منزله العُلما) فِرارُکُم مِن الموتِ و اِعجابُکُم بالحیاهِ التی هی مُفارِقَتُکُم فَأسلَمتُم الضُّعفاءَ فی ایدیهم فَمِن بین مُستَعبَدٍ مَقهورٍ و بین مُستَضعفٍ عَلی مَعیشَتِهِ مَغلوبٍ. یَتَقَلَّبونَ فی المُلکِ بآرائهم و یستَشعِرونَ الخِزیَ بأهوائهم اِقتداءً بالأشرارِ و جُرأهً عَلَی الجَبَّارِ.(۳۴)

فرار شما از مرگ و خوش بودن شما به زندگی دنیا، که از شما جدا خواهد شد، آنان را به منزلت شما چیره کرد. بدین سان، ضعیفان را به دست آنان سپردید که برخی را برده و مقهور ساختند و برخی را ناتوان و مغلوب زندگی روزمرّه.

در امور مملکت به رأی خود تصرف می‏کنند و با هوسرانی خویش ننگ و خواری پدید می‏آورند… . مردم بردگان آنهایند که هیچ دستِ برخورد کننده‏ای را از خود نراند.

یاری نکردن عزت جویان‏

۳۰٫ فَاِنَّکُم (الاّ) تَنصُرُونا و تَنصِفونا قَوَی الظَّلَمَهُ علیکُم و عَمِلوا فی‏ اِطفاءِ نورِ نَبِیِّکُم و حَسبُنَااللهُ و علیه تَوَکَّلنا و الیهِ أنَبنا و الیه المصیرُ.(۳۵)

اگر شما ما را (در این راه) یاری نرسانید و در خدمت ما نباشید، ستمگران بر شما نیرو گیرند و در خاموش کردن نور پیامبر شما بکوشند. خدا ما را بس است و بر او توکل داریم و به سوی او بر می‏گردیم و سرانجام به سوی اوست.

شکستن پیمان الهی‏

۳۱٫ امام حسین ‏علیه السلام درباره آیه شریفه «و اذ خذناهم میثاقکم» فرمود:

اَما اِنَّهم لو کانوا دَعَوُا اللهَ بمحمدٍ و آلِهِ الطَّیبینَ بِصدقٍ فی نِیّاتِهِم و صِحَّهِ اعتقادِهِم مِن قُلُوبِهِم اَنْ یَعصِمَهُم حتّی لا یُعانِدوهُ بَعدَ مشاهَدَهِ تلکَ المُعجزاتِ الباهراتِ لَفَعَلَ ذلک بِجودِهِ و کَرَمِهِ ولکِنَّهُم قَصَّروا فَآثَروا الهوی‏ بنا و مَضَوا مَعَ الهَوی فی ‏طَلبِ لَذّاتِهِم.(۳۶)

آگاه باشید که اگر آنان (که رو برتافتند) از روی صدق نیت و درستی عقیده قلبی خود، خدا را با سوگند به محمد و خاندان پاکیزه‏اش می‏خواندند که نگاهشان بدارد تا دیگر پس از مشاهده آن معجزات، آشکارا با خدا لجاجت نکنند؛ خدا حتماً از راه بخشش و بزرگواری خود، این خواسته را اجابت می‏نمود. اما آنان کوتاهی کرده، ذلت و خواری را برگزیدند و با هواپرستی دنبال لذات خویش رهسپار شدند.

سرگرم شدن جوانان‏

۳۲٫ جعید همدان می‏گوید: امام حسین ‏علیه السلام پرسید: جوانان عرب (یا عرب‌ها) چگونه‏اند؟ گفتم: اهل تیروکمان بازی و گعده هایند. پرسید: مَوالی چه می‏کنند؟ گفتم: خورنده ربا و حریص بر دنیایند. فرمود:

اِنّا للهِ و انّا الیه راجعون و اللهِ انّهُما لِلصِّنفانِ اللّذان کُنّا نَتَحَدَّثُ انَّا الله تبارک و تعالی یَنتَصِرُ بهما لِدینه.(۳۷)

انّا لله و انّا الیه راجعون. اینان دو گروهی بودند که ما می‏گفتیم خدای متعال با ایشان، دین خود را یاری می‏کند!

دنیا زدگی‏

۳۳٫ اِنَّ النّاسَ عبیدُ الدُّنیا و الدّینُ لَعِقٌ عَلی اَلسِنَتِهِم یَحوطونَهُ ما دَرَّت معایِشُهُم فاذا مُحِصّوا بالبلاءِ قَلَّ الدّیانون.(۳۸)

مردم، بنده دنیایند و شیرینی دین را تنها بر زبان دارند؛ تا زندگی هایشان پربار است، بر محور دین گرد می‏آیند و هر گاه با بلاها آزموده شدند، دینداران کم می‏شوند.

آثار ذلت

استخدام نخبگان در حکومت فاسدها

۳۴٫ فی‏ کُلِّ بَلَدٍ مِنهُم عَلی مِنبَرِهِ خطیبٌ مُصِقَعٌ فَالارضُ لَهُم شاغِرَهٌ و اَیدیهم فیها مَبسوطهٌ و النَّاسُ لهم خَوَلٌ لا یَدفَعونَ یَد لامبینٍ فَمِن بَینِ جَبَّارٍ عنیدٍ و ذی سَطوَهٍ عَلَی الضَّعَفَهِ شَدیدِ مُطاعٍ لا یَعرِفُ المُبْدِی وَ المُعید.(۳۹)

در هر شهری خطیبی سخنور بر منبر دارند که به سود آنان سخن می‏گویند و سرتاسر کشور اسلامی بی‏پناه مانده و دستشان در همه جای آن باز است و مردم بردگان آنهایند که هیچ دست برخورد کننده‏ای را از خود نرانند. آنها که برخی زورگو و معاندند و برخی بر ناتوانان سلطه‏گر و تند خویند؛ فرمانروایانی که نه خداشناسند و نه معاد شناس.

انحطاط، و سلطه ناصالحان‏

۳۵٫ امام حسین ‏علیه السلام ضمن اعتراض به عمر (برای غصب خلافت)، فرمود:

یَابن الخَطّاب!… أما وَاللهِ لَو اَنَّ لِلسانٍ مَقالاً یَطُولُ تَصدیقُهُ و فِعلاً یُعینُهُ المؤمنونَ لِما تَخطّأتَ رِقابَ آل محمدٍ تَرقی‏ مِنبَرَهُم و صِرتَ الحاکمَ عَلیهم بکتابٍ نزل فیهم ولا تعرفُ مُعجَمَهُ ولا تَدری تأویلَهُ اِلاّ سَماعَ الآذان…(۴۰)

ای فرزند خطاب!… آگاه باش! اگر زبانی پابرجا در تصدیق، و کرداری که مؤمنان یاری‏اش رسانند، بود، بر آل محمد سلطه نمی‏یافتی تا بر منبرشان برآیی و حاکم شوی. آن هم حکومت با کتابی که در خاندان محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرود آمده و تو از نکات سربسته و تأویل آن جز شنیدن با گوش‏ها چیزی نمی‏شناسی!

سرانجام عزت ستیزان‏

۳۶٫ امام حسین‏ علیه السلام پس از این فرمایش که: «بعد از قتل یحیی (پیامبر) توسط پادشاه، خداوند بخت نصر را بر آنان مسلط کرد که هفتاد هزار نفر را کشت»، فرمود:

یا وَلَدی‏ یا عَلِیُّ وَاللهِ لایَسکُنُ دَمی‏ حتّی یَبعَثَ اللهُ المهدیَّ فَیَقْتُلَ عَلی دَمی‏ مِن المنافقینَ الکَفَرَهِ الفَسَقَهِ سبعینَ ألفاً.(۴۱)

فرزندم علی ‏جان! به خدا سوگند! خون من از جوشش نخواهد افتاد تا خدا مهدی ‏علیه السلام را برانگیزد و او انتقام خونم را از هفتاد هزار منافقِ کافرِ فاسق بستاند.

لباس ذلت‏

۳۷٫ أَیمُ اللهِ یا أباهِرَّهَ لَتَقْتُلُنی‏ الفِئَهُ الباغِیَهُ وَ لَیَلْبِسُهُمُ اللهُ ذُلاًّ شاملاً و سَیفاً قاطعاً و لَیُسَلِّطَنَّ علیهم مَن یُذِلُّهم حتی یکونوا أَذَلَّ مِن قومِ سَبَأٍ اذ مَلِکَتْهُم اِمْرَاَهٌ منهم فَحَکَمَت فی اَموالهم و دِمائهِم.(۴۲)

به خدا سوگند ای ابوهریره! این گروه ستمگر مرا خواهند کشت و خداوند لباس ذلتِ فراگیری را بر آنان خواهد پوشانید و شمشیر برنده بر آنان خواهد کشید. خدا کسی را بر آنان مسلط کند که از قوم سبأ خوارترشان گرداند که زنی بر آنان حکم راند و اختیاردار اموال و خونشان بود.

ذلتِ عذاب‏

۳۸٫ أَما تَعْلَمُ اَنَّ بَنی اسرائیلَ کانوا یَقْتُلونَ ما بین طلوعِ الفجرِ الی‏ طلوعِ الشمسِ سَبعینَ نَبِیّاً، ثُمَّ یَجْلسونَ فی اَسواقِهم یَبیعونَ و یَشتَرُونَ کَأَنَّ لم یَصنَعوا شَیْئاً فَلَمْ یُعَجِّلِ اللهُ عَلَیهِم بَل اَمهَلَهُم و اَخَذَهُم بَعد ذلکَ اَخذَ عَزیزٍ ذی انتقامٍ.(۴۳)

آیا نمی‏دانی که بنیاسرائیل از سپیده فجر تا طلوع آفتاب، هفتاد پیامبر را می‏کشتند، سپس در بازارهای خود نشسته، به خرید و فروش می‏پرداختند، آن‏ چنان که گویی هیچ نکرده‏اند؟! خدا نیز در عذاب آنان شتاب نکرد، بلکه مهلت داد و سپس با صلابت و اقتدار آنان را گرفت.

ذلت و انتقام الهی‏

۳۹٫ أَما والله لا تَقْتُلُونَ بَعدی عَبداً مِن عبادِاللهُ أَسخَطَ علیکُم لِقَتْلِهِ منّی و أَیمُ اللهِ اِنّی لاَرجوا أَنْ یُکْرِمَنی اللهُ بِهوانِکُم ثُمَّ یَنْتَقِمَ لی‏ منکُم مِن حیثُ لا تَشْعُرُونَ أَما واللهِ لَو قَد قَتَلْتُمونی‏ لَقَد اَلقَی اللهُ بَأسَکُم بَیْنَکُم و سَفَکَ دِمائکم ثُمَّ لا یَرضی‏ لَکُم حَتّی یُضاعِفَ لکُم العذابَ الأَلیم.(۴۴)

بدانید به خدا سوگند! هیچ بنده‏ای از بندگان خدا را پس از من نمی‏کشید که بیشتر از کشتن من، خدا را به خشم آورد. امیدوارم خدا با خواری شما، مرا ارجمند کند و از جایی که نفهمید، انتقامم را از شما بگیرد. شما اگرچه مرا کشتید، اما خدا در میان شما درماندگی افکَند و خونتان را بریزد و خشنود نشود تا عذاب دردناک‏تان را چند برابر کند.

عصر خواری صالحان‏

۴۰٫ وَقَعْنا فیِ الخَطایا وَ البَلایا،وَ فی زَمَنِ اِنتِقاضٍ وَ اَشتِباهٍ‏،تَفانَی الخَیرُ وَالصُّلَحاءُ ذَلُّوا،و عَزَّ بِذُلِّهم أَهلُ السَّفاهِ،وَ باءَ الآمِرونَ بِکُلِّ عُرفٍ‏،فَما عَن مُنکَرٍ فِی النَّاسِ ناهِ‏،فَصارِ الحُرُّ لِلْمَلوکِ عَبداً،فَما للحُرِّ مِنْ قَدرٍ وَ جاهِ.(‏۴۵)

ما در عصر خطاها و گرفتاری‏ها و شکستن (پیمان‏های الهی) و اشتباه واقع شده‏ایم. خیرها نابود شدند و صالحان خوار گشتند و با خواری آنان، نابخردان عزیز شدند. فرمان دهندگان به هر نیکی برگشتند. از این رو در میان مردم هیچ باز دارنده‏ای از منکر نیست. آزادمردان، برده بردگان شدند و از این رو برای آزادگان ارج و منزلتی نمانده است.

پی‏نوشت‏ها:

۱. فلسفه اخلاق، ص ۱۵۲ – ۱۶۰ (با تلخیص).

۲٫ طبرسی می‏نویسد: اصل العزه الشده و منه قیل للارض الصُلبه الشدیده: عزاز، العزیز: القوی المنیع بخلاف الذلیل (مجمع البیان لعلوم القرآن، ج ۳، ص ۱۹۳٫)

یادآوری می‏شود برای اطلاع از سخنان امام حسین(ع) پیرامون «عزّت» باید واژه‏های فراوانی از جمله موارد زیر مطالعه شود:

عزت، ذلت، غیرت، علوّ، قوّت، اباء، عبد، غل، حرّیت، غنی، مجد، کرامت نفس، حرمت، استخفاف، هزیمه، تکویت، حصر، عجز، غمص، سفه، انجذاد، مناص، فظیع، وهن، هون، سداد، خذلان و…

۳٫ بلاغه الحسین، ص ۱۴۱٫

۴٫ احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۶۰٫

۵٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۹٫

۶٫ احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۶۰٫

۷٫ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۵۰٫

۸٫ منافقون/ ۸٫

۹٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۹۸٫

۱۰٫ انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۵۱٫

۱۱٫ تذکره الخواص، ص ۲۱۷٫

۱۲٫ مقتل‏الحسین، خوارزمی، ج ۲، ص ۷ و ۸٫

۱۳٫ احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۶۰٫

۱۴٫ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۸٫

۱۵٫ همان، ص ۶٫

۱۶٫ مقتل خوارزمی، ج ۲، ص ۷ و ۸/ تحف العقول، ص ۱۷۱(با اختلاف عبارت)/ مقتل خوارزمی، ج ۱، ص ۱۸۲٫

۱۷٫ متقل خوارزمی، ج ۱، ص ۱۹٫

۱۸٫ الفتوح، ج ۵، ص ۱۱/مقتل، خوارزمی، ج ۱، ص ۱۸۲ (با اختلاف).

۱۹٫ منهج الدعوات، ص ۱۴۹، (دعای عشرات).

۲۰٫ کنز الفوائد، ص ۱۵۱٫

۲۱٫ وسایل الشیعه، ج ۱۸، ص ۱۴۴٫

۲۲٫ بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۳۸۴٫

۲۳٫ مستدرک الوسایل، ج ۱۱، ص ۲۱۸٫

۲۴٫ تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۴۶٫

۲۵٫ نزهه الناظر و تنبیه الخاطر، ص ۸۵، ح ۱۸٫

۲۶٫ احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۶۰۵، «الاّالسّعاده»/ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۱٫

۲۷٫ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۹۹٫

۲۸٫ مائده/ ۶۳٫

۲۹٫ همان/ ۴۴٫

۳۰٫ تحف العقول، ص ۱۶۸٫

۳۱٫ همان.

۳۲٫ همان.

۳۳٫ همان و بحارالانوار، ج ۱۰۰، ص ۷۹٫

۳۴٫ تحف العقول، ص ۱۶۸٫

۳۵٫ همان.

۳۶٫ بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۲۸۸٫

۳۷٫ موسوعه کلمات امام حسین(ع)، (ترجمه)، ص ۸۴۰٫

۳۸٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳٫

۳۹٫ همان، ج ۱۰۰، ص ۷۹٫

۴۰٫ احتجاج طبرسی، ج ۱، ص ۲۹۲٫

۴۱٫ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۹۹٫

۴۲٫ مقتل، خوارزمی، ج ۱، ص ۲۲۶٫

۴۳٫ بحارالانوار، ج ۴، ص ۳۶۴٫

۴۴٫ تاریخ طبری، ج ۳، ص ۳۳۴٫

۴۷٫ دیوان امام حسین(ع)، ص ۱۷۸٫

منبع:ماهنامه کوثر، شماره  ۵۲

تحلیلى جامعه شناختى از سنت عزادارى امام حسین علیه السلام

حرم سیدالشهدا((علیه السلام)) مزار انبیا و ملائکه است .

زیارت سیدالشهدا((علیه السلام)) موجب برآورده شدن حوایج دنیوى و به دست آوردن ثواب هاى اخروى و استکمالات معنوى مى شود.

راه انداختن دسته هاى سینه زن و زنجیر زن، پوشیدن لباس سیاه، حمل پرچم هاى رنگارنگ، علم، علامت و مانند اینها، همه براى زنده نگه داشتن فرهنگ عاشورا، امر ضرورى است و مبارزه با اینها یا ناشى از اغراض سوء است و یا از کمال بى خبرى و بى سلیقگى.

کنش اجتماعى را مى توان به عنوان ساده ترین عنصر زندگى اجتماعى انسان در نظر گرفت. از کنش اجتماعى چنین تعبیر کرده اند: حرکت بارزى که از یک انسان براى حصول هدفى نسبت به انسان دیگر، صادر مى شود. وقتى کنش اجتماعى استمرار یابد تحریک متقابل اجتماعى روى مى دهد و این تحریک به ارتباط متقابل اجتماعى منجر مى شود.

براثر ارتباط متقابل اجتماعى کنش هاى اجتماعى یک انسان با کنش هاى اجتماعى انسان هاى دیگرى که در پیرامون او هستند، مى آمیزند و از این آمیزش، کنش هاى متقابل اجتماعى به وجود مى آیند. از کنش هاى متقابل اجتماعى، که یکى از مفاهیم محورى در جامعه شناسى است، مى توان چنین تعبیر کرد: کنش هایى هستند که بین دو یا چند انسان واقع مى شوند و در میان آنان نوعى هماهنگى به وجود مى آورند.

کنش هاى متقابل اجتماعى در تقسیم نخستین، بر دو قسم اند: پیوسته و گسسته.

کنش هاى متقابل اجتماعى پیوسته آنهایى است که در جهت یگانه اى صورت مى گیرند؛ مانند گفتگو براى کشف یک حقیقت و یا تعاون براى تحقق یک امر خیر.

کنش هاى متقابل اجتماعى گسسته آنهایى است که جهت یگانه اى ندارند؛ مانند رقابت و ستیز.

دوام و استحکام زندگى اجتماعى به آمیختن کنش هاى متقابل پیوسته و گسسته بستگى دارد و بدین گونه است که مفهوم همسازى مطرح مى شود.

همسازى کوششى براى رفع اختلاف کنش هاى متقابل پیوسته و گسسته است. صورت کامل همسازى سازگارى مى باشد که نه سازش است و نه توافق ؛ زیرا در این دو، تنزل از مواضع مطرح مى باشد، در حالى که در سازگارى اصلا سخن از تنزل نیست، هر چند ممکن است در مواردى هم تنزلى رخ دهد، بلکه سخن در این است که مى دانند به هم نزدیک مى شوند و مى خواهند که به هم نزدیک شوند. بدین دلیل، از سازگارى به همسازى اى که با خواست و آگاهى شخصى صورت مى گیرد، تعبیر شده است. از همسازى کنش هاى متقابل پیوسته و گسسته، گروه اجتماعى پدید مى آید.

گروه اجتماعى نیز یکى دیگر از مفاهیم محورى جامعه شناسى است و از آن به دو یا عده بیشترى از انسان ها تعبیر مى شود که کنش هاى متقابلى بین آنان روى مى دهد و از همسازى برخوردارند.

کنش هاى متقابل اعضاى گروه و خرده گروه ها موجب پویایى گروهى مى شود و بر اثر آن، اعضاى گروه در زندگى یکدیگر رخنه مى کنند و به یکدیگر وابسته مى شوند و در نتیجه، به اتحاد بیشترى دست مى یابند. نفوذ متقابل گروهى و اتکاى متقابل گروهى از این طریق حاصل مى شود. از هماهنگى و سنخیتى که بدین منظور در رفتار اعضاى گروه پدید مى آید رفتار گروهى ظاهر مى شود.

گونه اى از رفتار گروهى ، که جنبه عاطفى شدید دارد و بر کنش ها و یا واکنش هاى متقابل دورانى استوار است، رفتار جمعى نامیده مى شود.

کنش ها یا واکنش هاى مزبور به واگیرى اجتماعى مى انجامد؛ یعنى بر اثر آنها، اعضاى گروه به سرعت و با شدتى فزاینده، رفتار عاطفى یکدیگر را فرامى گیرند و در نتیجه، از نوعى مسانخت عاطفى برخوردار مى شوند.

گروه برخوردار از رفتار جمعى را جمع مى نامند.

جامعه شناسان معمولا از مفهوم جمع ، خود را به مفهوم جماعت ، که مهم ترین نوع جمع است، مى رسانند و آنگاه تحقیق خود را روى جماعت متمرکز مى کنند. جماعت جمعى است پرمسانخت، مرکب از اشخاصى که معمولا در یک جا گرد نمى آیند، با یکدیگر ربط مى یابند و به جنب و جوش مى افتند.

ربط رابطه عاطفى عمیقى است که دو یا چند تن را به یکدیگر پیوند مى دهد، به طورى که آنان به راحتى و خودبه خود با یکدیگر هماهنگ مى شوند. جنب و جوش رفتار عاطفى آشکارى است که بر اثر ربط اشخاص روى مى دهد؛ مانند کف زدن و یا تکبیر گفتن. یکى از انواع جماعت، که با سایر انواع آن فرق بسیار دارد و از این رو، مى توان آن را جمعى مستقل از جماعت به شمار آورد، جماعت نامجاور یا عامه است. عامه جمعى است کم تشابه و تسانخ، مرکب از افرادى که معمولا در یک جا گرد نمى آیند، ولى به سبب مصالح مشترک خود با یکدیگر ارتباط پیدا مى کنند و موجد عقیده عمومى و وفاق عمومى مى شوند.

مقصود از عقیده عمومى قضاوتى است که مورد قبول عامه باشد؛ مانند قضاوت عامه کتابخوان که کتاب در وضع فعلى از عرضه و تقاضاى متناسبى برخوردار نیست و یا قضاوت عامه ورزشکار که مسؤول امور ورزشى کشور، درایت کافى ندارد. منظور از وفاق عمومى نیز عقیده اى است سخت دامنه دار و ریشه دار مانند عقیده عامه کتابخوان که کتاب، ناصح مشفق و انیس کنج تنهایى است و یا مانند عقیده عامه ورزشکار که تواضع و جوانمردى دو ویژگى جدایى ناپذیر ورزشکار واقعى است.

اکنون نوبت آن است که بحث را به گونه اى هدایت کنیم تا مناسبت طرح این مفاهیم جامعه شناختى را با آنچه قصد اداى آن را داریم، روشن سازد:

هر جامعه انسانى (۱) را مورد مداقه قرار دهیم، متوجه مى شویم به طور عمده از چندین عامه تشکیل شده است و هر عامه اى را مورد بررسى قرار دهیم، متوجه مى شویم که بر اساس عقیده عمومى و وفاق عمومى از خویش، عمل و عکس العمل بروز مى دهد. بنابراین، مى توانیم بگوییم: هر جامعه اى بر اساس عقاید و وفاق هاى عمومى به حیات اجتماعى اش ادامه مى دهد.

از سخن فوق، مى توان چنین استفاده کرد که: نفوذ در عقاید و وفاق هاى عمومى و تغییر آنها مساوى با نفوذ و تغییر حیات اجتماعى است. به همین دلیل، عقیده عمومى و وفاق عمومى به شدت مورد توجه جامعه شناسان و علماى سیاست قرار دارد.

اگر بخواهیم جامعه اى را در راستاى یک مکتب قرار دهیم باید چاره اى بیندیشیم تا عقیده عمومى در این راستا قرار گیرد. براى این کار، به طور کلى، از چهار شیوه بهره گرفته مى شود:

الف) تطمیع.

ب) تهدید.

ج) تخریب.

د) تبلیغ.

در میان این چهار شیوه، تقریبا همه محققان قبول دارند که چهارمین شیوه از همه کارسازتر و مؤثرتر و بنابراین، مهم تر است. (۲) و باز به همین دلیل، جامعه شناسان و علماى سیاست، تحقیقات وسیعى در این زمینه انجام داده اند که هنوز هم این تحقیقات به گونه هایى ادامه دارد. متاسفانه به سبب گستردگى آن تحقیقات و عدم مجال، در اینجا، ذکر گزارشى – هرچند اجمالى – از آنها مقدور نیست. بنابراین، فقط به چند مطلب، که با این بحث تناسب بیشترى دارد، اشاره مى کنیم:

یکى از شیوه هاى بسیار مؤثر تبلیغى، تشکیل جلسات تذکر درباره امرى است که ترویج آن مورد نظر است. در این جلسات به طور عمده، از مکانیسم کنش و یا واکنش متقابل دورانى استفاده مى شود؛ بدین صورت که افراد گرد آمده، به وسیله ذاکر تحریک مى شوند. این تحریک، واکنشى در افراد به وجود مى آورد. این واکنش در ذاکر مؤثر مى افتد و واکنش شدیدترى را موجب مى شود. این واکنش شدیدتر، خود تحریکى مجدد نسبت به آن افراد خواهد بود و باز واکنش و تحریکى دیگر. به این طریق، همواره بر شدت واکنش متناسخ آن افراد افزوده مى شود و این همان است که از آن اینچنین تعبیر مى شود: کنش هاى متقابل و واکنش هاى درونى اینچنین، به واگیرى اجتماعى مى انجامد.

جلسات عزادارى امام حسین (علیه السلام) را در این ارتباط مى توان مورد مداقه قرار داد. عزادارى امام حسین (علیه السلام) از ابعاد گوناگون قابل بحث و بررسى است. بحمدالله، بسیارى از این ابعاد، توسط علماى دین تا حدودى مورد بررسى قرار گرفته است، اما در این بحث، بعدى که ذکر شد، مد نظر است.

وقتى از این زاویه نیز در توصیه هاى ائمه اطهار(علیهم السلام) به تشکیل جلسات عزادارى امام حسین (علیه السلام) نگاه کنیم این کار را بسیار حکیمانه مى یابیم، به گونه اى که موجب مى شود بیش از پیش به این انوار طیبه (علیهم السلام) ارادت ورزیم.

یکى دیگر از شیوه هاى مؤثر تبلیغى، تعیین اسوه براى مردم است. لازم است بیندیشیم که در عین اسوه بودن و هادى بودن همه ائمه اطهار(علیهم السلام) چرا امام حسین (علیه السلام) به عنوان مصباح هدایت و کشتى نجات، مطرح مى شود؟ چرا تربت مرقد او از ویژگى وحرمت برخورداراست؟آیا غیر از این است که دقیق ترین ابعاد یک اسوه، در امام حسین (علیه السلام) تجلى تام یافته است.

از دیگر شیوه هاى مؤثر، در مرحله نخست، جعل شعایر و در مرحله بعد، تثبیت و ترویج آن شعایر مى باشد؛ زیرا در صورت انجام گرفتن این کار، آن ایده مطلوب، تثبیت و ترویج شده است.

راه انداختن دسته هاى سینه زن و زنجیر زن، پوشیدن لباس سیاه، حمل پرچم هاى رنگارنگ، علم، علامت و مانند اینها، همه براى زنده نگه داشتن فرهنگ عاشورا، امر ضرورى است و مبارزه با اینها یا ناشى از اغراض سوء است و یا از کمال بى خبرى و بى سلیقگى. آرى، برخورد اصلاحى و تکمیلى و تحسینى از سوى فرزانگان آشنا با مذاق شرع، نه تنها صحیح است، بلکه لازم هم مى باشد و اعتراض به مغرضان یا بى خبرانى است که با این شعایر بر خورد حذفى مى کنند.

از جمله شیوه هاى قابل ملاحظه، تعیین مکان هایى براى انجام دادن مناسک ویژه مى باشد تا افراد با رو آوردن به آن مکان ها و انجام آن مناسک، تجدید عهدى با اعتقاد و ایده مطلوب کرده باشند و با این کار، دل ها هرچه بیشتر با آن ایده گره بخورد.

در این ارتباط، توجه به روایاتى که حاوى مضامین ذیل است، مفید به نظر مى رسد:

حرم سیدالشهدا(علیه السلام) مزار انبیا و ملائکه است . (۳)

زیارت سیدالشهدا(علیه السلام) را ترک نکنید. (۴)

زیارت سیدالشهدا (علیه السلام) موجب برآورده شدن حوایج دنیوى و به دست آوردن ثواب هاى اخروى و استکمالات معنوى مى شود. (۵)

براى تکمیل این بحث به نظر مى رسد تذکر دو مطلب ضرورى باشد:

۱- ممکن است تصور شود نفوذ در عقیده عمومى عملى ناپسند است و تغییر آن را باید نوعى خیانت به مردم تلقى کرد؛ اما این تصور هیچ اساسى ندارد و حقیقت، آن است که صرف نفوذ در عقیده عمومى و تغییر آن را نه مى توان خوب شمرد و نه بد. این بدان بستگى دارد که ببینیم نفوذ به چه قصدى و تغییر از چه چیز به چه چیزى است.(دقت شود.)

۲- بعضى عقیده دارند که اصلا برخورد تبلیغاتى امر پسندیده اى نیست، بلکه باید فقط با روش هاى برهانى، مردم را به تشخیص حق از باطل موفق ساخت. هرچند بررسى انتقادى این سخن مجال دیگرى مى طلبد، اما اجمالا در حد اعلان موضع باید یادآور شویم که:

اولا، هرگز روش هاى برهانى در سطح عمومى جامعه، ما را از برخوردهاى تبلیغاتى مستغنى نمى کند و باید گفت: هریک به جاى خویش نیکوست.

ثانیا، حتى فرزانگان و خواص جامعه نیز نیازمند تبلیغات حساب شده و فنى اند تا علاوه بر تشخیص حق، انگیزه کافى براى عمل بر طبق آن داشته باشند این مطلب دقیق و لطیف، مربوط به فلسفه اخلاق و روان شناسى تربیتى است و باید همان جا مورد بحث قرار گیرد که صرف اقناع عقلى نمى تواند محرک انسان به سوى عمل باشد؛ اگرچه ظاهر راى افلاطون مقابل این است.

این بحث را با ذکر فرازهایى از بیانات رهبر کبیر انقلاب، حضرت امام خمینى قدس سره به پایان مى بریم:

در آن وقت، یکى از حرف ها که هى رایج بود مى گفتند: ملت گریه؛ براى اینکه مجالس روضه را از دستشان بگیرند. این که همه مجالس روضه را آن وقت تعطیل کردند، آن هم به دست کسى که خودش در مجالس روضه مى رفت و آن بازى ها را در مى آورد، قضیه مجلس روضه بود یا از مجلس روضه آنها یک چیز دیگر مى فهمیدند و آن را مى خواستند از بین ببرند؟ (۶)

امروز ما به مجالس تعزیه و روضه بیشتر از سابق احتیاج داریم. (۷)

زنده نگه داشتن عاشورا یک مساله بسیار مهم سیاسى- عبادى است. عزادارى کردن براى شهیدى که همه چیز را در راه اسلام داد یک مساله سیاسى است. یک مساله اى است که در پیشبرد انقلاب اثر بسزا دارد. ما از این اجتماعات استفاده مى کنیم. (۸)

مجالس عزا را با همان شکوهى که پیش تر انجام مى گرفت و بیشتر از آن، حفظ کنید و اهل منبر – ایدهم الله تعالى – کوشش کنند در این که مردم را سوق بدهند به مسائل اسلامى و مسائل سیاسى اسلامى، مسائل اجتماعى اسلامى و از روضه دست برندارید که ما با روضه زنده هستیم. (۹)

پى نوشتها:

۱. غیر از جوامع ابتدایى؛ زیرا در آنها عامه وجود ندارد.

۲. هر چند در بینش اسلامى، تقدیم و تاخیر این شیوه ها وابسته به یک سلسله معیارهاى ارزشى ویژه این فرهنگ الهى است و از این حیث، باید در فرصت مناسبت دیگرى به بحث پرداخت، لکن در این مقال، این بررسى از حیث تحلیل جامعه شناسانه مدنظر است.

۳. ر. ک. به: محمد تقى مجلسى، بحارالانوار، ابواب ما یختص بتاریخ الحسین بن على علیهماالسلام، باب ۳۴، باب ثواب البکاء على مصیبته و مصائب سائر الائمه (علیهم السلام) و فیه ادب الماتم یوم عاشوراء، ج ۴۴، ص ۲۷۸ -۲۹۶.

۴. ر. ک. به: کامل الزیارات، باب ۳۸، روایت ۱ و ۴ و نیز باب ۱۰ روایت ۱.

۵. پیشین، باب ۴۱، روایت ۳

۶. پیشین، باب ۴۶، روایت ۱ و ۲ ؛ باب ۴۹ و روایت ۱، ۲ و ۵ ، باب ۵۱ ؛ روایت ۱ باب ۵۶ ؛ روایت ۳ ، باب ۵۹ ؛ روایت ۲، باب ۴۹ ؛ روایت ۶ ، باب ۲۲ ؛ روایت ۱ و ۲ ، باب ۴۴ ؛ روایت ۱ ، باب ۵۰ ؛ روایت ۱ و ۲ ، باب ۵۲ ؛ روایت ۱ و ۲، باب ۵۴ ؛ روایت ۱۷ و باب ها و روایات دیگرى در همان کتاب.

۷ و ۸ و ۹. روح الله موسوى (رهبر کبیر انقلاب قدس سره)، صحیفه نور، ج ۸، بیانات در جمع وعاظ و خطباى مذهبى به مناسبت حلول ماه محرم.

نویسنده: اکبر میرسپاه