سلمان

نوشته‌ها

قَنبر ؛ دلباخته ولایت ، شهید محبت

اشاره:

 آنانى هم که به عبادت ـ از گونه نظر در صورت ولى خدا(۱) ـ روزگار مى گذرانده اند سلمان و بوذر و عمار و سرانجام غلام على قنبر بوده اند. قنبر که زندگى اش به ظاهر و به باطن وقف على و آل او بود و مظلوم؛ مظلوم به مفهوم بى توجهى و کم عنایتى به شخصیت و هم به کلمه قنبر و ادامه این مظلومیت در طول اعصار و تا روز امروز. این مقاله در ضمن بیان مظلومیت قنبر غلام علی اشاراتی به زندگینامه مختصر و ایثار و دلباختگی او نسبت به ولایت دارد.

 

مظلومیت قنبر از براى آن که نه شعرى به خاطرش سرودند و نه حماسه اى از برایش نگاشتند(۲) و هر چند غلامعلى و غلام على فراوان شد ولى کمتر کسى نام قنبر بر فرزندش نهاد و آنانى که نامشان قنبر بود کمتر نام آفریدند و در جریده مصلحان و محققان ذکرى از ایشان نرفت و آن قنبر نامان انگشت شمار نیز خود مظلومى دیگر شدند(۳); نه کسى قلم بر ایشان لنگانید و نه خود قلم بر دوش بنان نهادند.

این مظلومیت سالیان سال ادامه داشت تا از برکات روح قدسى آن شهید راه حلقه به گوشى على، خامه نویسنده عاشق غلامى على و غلام على، علا مه محمدرضا عبدالامیر انصارى، نخستین کتاب مستقل در باره قنبر را با نام قنبر المذبوح(۴) فى حب على ـ علیه السلام ـ(۵) به زبان وحى نگاشت.

این کمین بنده نیز که همواره در پى شناساندن چهره هاى درخور توجه و کمتر مورد توجه بوده است، با در رسیدن سال «سلونى» آهنگ آن نمودم تا متن این کتاب محققانه را به در درى درآورم تا پارسى زبانان عربى گریز نیز از این ترجمان تحریرگونه استفادت برند و از چون اویى محروم نگردند; تقارن نام مترجم حقیر با آن نویسنده عدیم النظیر نیز گیرنده فال نیکى دیگر شد…

والسلام على مولاى قنبر و مولاى مولاى على

روزى از روزهاى جنگ مسلمانان علیه ساسانیان بود… سپاهیان مسلمان با کوله بارى از غنایم جنگى از راه رسیدند و مانند همیشه گروهى ایرانیان گرفتار شده به همراه داشتند. آن ها را به اهل مدینه عرضه داشتند تا هر یک دوران اسارات خود را جایى بگذراند… .

در آن میان جوانى بود با موهاى برآمده و زایده اى بر سرش که مى گفتند پسر حمدان و از سخن گویان حکومتى بوده است.(۶)

سر به زیر افکنده و خود را از نگاه هاى پیروز شدگان جنگ مى رهانید. ناگهان نگاهى محبتآمیز بر سرش سنگینى کرد، مى خواست خود را پنهان سازد ولى غافلگیر شده بود. زیرچشمى بدان عرب نگریست، اوهم جوانى بود با چشم هایى مهربان ولى پر کشش. اندکى موهاى جلوى سر را نداشت و آثار جنگ در چهره اش مى نمود.

آن جوان عرب این جوان عجم را به غلامى اش برگزید. به این عزیز دیروز و ذلیل امروز کنیه ابوهمدان(۷) بخشید و وى را قنبر نامید.

از آن پس همواره همراه و یا در یاد مولایش على بود. خیلى زود با محیط خو گرفت و خیلى چیزها آموخت.

اجراى حدود الهى و تعزیرات حکومتى را برعهده گرفت و با این اجراى عدالت خود را در زمره عادلان وارد ساخت تا جایى که مولایش نیز به عدالتش گواهى داد.(۸)

البته در این راه سختى ها دیده بود; از جمله مردى را قصاص نمود و سه تازیانه افزون تر بر وى نواخت و على هر سه را با دست خود به وى باز زد.(۹) و روزى که سهم زیادترى براى مولایش از بیت المال کنار گذاشته بود به سختى مورد عتاب و تنبیه لفظى على واقع شد.(۱۰)

ولى در مقابل این سختى ها بر کمالات و معلومات خود مى افزود و روزبه روز پیشرفتى در خود حس مى کرد و در مى یافت که نیرویى غیبى وى را به سمتى مى برد که همان شیعه على بودن است; همان چیزى که هر کس را آن گونه نبود ولى ادعاى آن داشت از منزل على مى راند و اجازه دیدار آفتاب به وى نمى داد، و سرانجام شیرینى این پیروزى را هنگامى چشید که على خود شیعه اش نامید.(۱۱)

از آن پس بود که سنگ صبور مولایش گشت; ناگفتنى ها را شنید و نادیدنى ها را دید. على از ولایت اهل بیت مى گفت; از ولایتى که اگر کسى آن را نشناسد هزاران سال عبادت سود ندهد و حتى اگر عمل هفتاد و دو نبى را بر خدا عرضه دارد باز ذره اى از آن مورد قبول نیفتد. در عوض، اگر یقین به ولایت خاندان رسول پیدا کند پسندیده تر از هزار سال نماز و روزه است.(۱۲) همان ولایتى که به اهل آسمان ها و زمین عرضه گشت، بر جن و انس و میوه هاى درختان و محصولات کشتزارها و… آن هایى که بر آن گردن نهادند پاک و پاکیزه و خوشمزه گشتند و آنانى که سر پیچیدند پلیدى و تلخى بر آنان روى نمود.(۱۳)

آرى قنبر با این معارف برآمد و دوستى اش هر روز و هر روز به على و آلش افزون مى گشت. حتى در دل شب با شمشیرى برهنه سایه به سایه على مى رفت تا مبادا آسیبى بر مولایش رسد و او خفته باشد.(۱۴)

این دوستى از دو سو بود، مولا نیز به این غلام دلباخته عنایت داشت، برترین لباسى که مهیا بود را بر وى مى پوشایند و خود فروتر از او مى پوشید(۱۵) و همواره پوشاکى جوان پسند برایش مى خرید و خوراکى لذیذ به او مى خوارنید.

اکنون قنبر چیزهاى زیادى آموخته است; دانسته است که با وجود آن که مولایش بر خلیفه کنونى برترى دارد باز وى خلافت غصبى را با چنگ و دندان گرفته و رها نمى کند، حتى حل مشکلات پیشآمده را به على وامى گذارد و مى گوید: ((اگر على نبود هلاک مى شدم.)) ولى باز از مسند خلافت پایین نمىآید و عذاب ابدى را براى خویش فراهم مى کند. سرانجام مردى از ایران زمین دشنه بر او فرو مى برد ولى باز هم به خانه نشینى مولا پایان نمى دهد.

خلیفه کنونى نیز نه بر قرآن مى نگرد و نه بر سنت عمل مى کند و نه بر کردار دو شیخ گذشته نظر دارد ولى او را نیز خونین مى کنند و این بار مردم، خودجوش، على را بر مسند مى نشانند.

قنبر در پوست خود نمى گنجد، پرده دار مولا مى شود،(۱۶) به تنظیم ملاقات ها و حل و فصل مشکلاتى که از پس آن برمىآید مى پردازد، چون گذشته در کار قضاوت یارى مى رساند; از جمله آن که پادشاه روم از معاویه معناى لا شىء را پرسید، عمروعاص اسب خوبى را به جانب على گسیل داشت. على و قنبر به او برخوردند، على به قنبر فرمود: با وى معامله کن! قنبر نیز بهاى اسب را پرسید، شخص مإمور گفت: بهاى این اسب لاشىء است. قنبر اسب را گرفت. مإمور گفت: پس بهایش چه مى شود؟ على وى را به صحرا برد و سراب را به وى نشان داد: (یحسبه الظمآن مإا حتى اذا جائه لم یجده شیئا) این هم بهاى اسب!(۱۷)

قنبر هر روز به مسإله جدیدى برمى خورد. روزى ده نفر که على را پروردگار خویش مى خواندند خواستار ملاقات با خلیفه شدند. قنبر مولا را آگاه نمود و آنان وارد شدند و عرض کردند: تو خدا و پروردگار و روزىدهنده مایى!

على: واى بر شما! چنین مگویید! من، على، آفریده اى چون شمایم.

گفتند: نه، اشتباه مى کنید! شما بودى که ما را آفریدى!

على: توبه کنید! من و شما را خداى جهانیان آفریده است.

گفتند: از سخن خود دست نمى کشیم اى پروردگار ما!

على، قنبر را به حاضر ساختن عده اى کارگر مإمور ساخت. کارگران حاضر شدند و مولا آنان را به کندن گودالى در زمین امر نمود. سپس هیزم و آتش در آن افکند و دوباره آن گروه غلات را به توبه فرا خواند اما فایده نداشت مولا نیز یک یک آنان را در آتش افکند و فرمود: هر گاه چیز ناروایى بینم; قنبر را فرا خوانم و آتش فروزان گردد.(۱۸)

ولى این خوشى نیز چون تلخى هاى گذشته دیرى نپایید. هنوز شیرینى خلافت مولایش را در کام داشت که شمشیر بدبخت ترین مرد روى زمین محاسن على را به خون پیشانى اش رنگین ساخت. اشک از گونه هایش روان شده و بغض گلویش را گرفته بود و مى گفت: مولاى من! مولاى من! مولاى من! اى پدر حسنین! اى کاش قبل از این مرده بودم! اى کاش… .

قضایاى بعدى از نظرش چون برق و باد گذشت: خاکسپارى مولایش، غصب خلافت توسط معاویه، قصاص ابن ملجم و… وقتى چشم باز کرد هنگامى بود که فرزند مولایش على را زهر خورانیده بودند و پوستش به سبزى مى گرایید و آماده شهادت و دیدار جدش، مادر و پدرش بود. وى را به نزد خود خواند تا وصیت کند; قنبر! نگاه کن! آیا پشت در مومنى غیر از اهل بیت ایستاده است؟

قنبر: خداوند و پیامبر و فرزند پیامبرش از من داناترند.

قنبر! برو و محمد حنفیه را نزد من آور تا وصیتم را درباره امام بعدى ـ برادم حسین بن على ـ به وى بگویم.(۱۹)

پس از چندى شهادت حسن بن على ـ علیه السلام ـ داغى دیگر بر دل قنبر نهاد. حال، وى شاهد است که بسیارى از یاران على شهد شهادت مى نوشند و قنبر نیز به جرم حق گویى به زندان مى رود.

هنوز زندانى است که حسین بن على در کربلا مى رزمد و دین را جاودانه مى سازد; قیام توابین، نهضت مختار ثقفى و دیگر نداهاى تشیع ـ هیچ کدام ـ را نمى بیند، تنها اطلاع وى از روزگار اخبارى است که بین زندانیان مى پیچد…

براى شهادتى که مولایش على به وى وعده داده بود لحظه شمارى مى کند. سرانجام روزى که انتظارش را مى کشید از راه مى رسد. حجاج خواسته است نزدیک ترین دوست على را از میان بردارد تا کمى آرام شود، و اطرافیان وى را به قنبر رهنمون گشته اند.

حجاج: قنبر تویى؟ بنده على؟

قنبر: بنده خداوندم و على ولى نعمت من است.

حجاج: از دین على بیزارى بجوى!

قنبر: اگر از آن دست کشم تو مرا به دین بهترى راهنمایى مى کنى؟

حجاج: من تو را امروز مى کشم، ولى چگونگى آن را به خودت واگذاردم.

قنبر: من نیز به اختیار خودت نهادم، زیرا هرگونه مرا به شهادت رسانى روزى به همان صورت به هلاکت مى رسانمت و قصاص مى کنم. و اما مولایم على ـ علیه السلام ـ مرا خبر داده است که تو سر از بدنم جدا مى سازى و بدین گونه مرا به شهادت مى رسانى.

حجاج: سر از بدنش جدا سازید!…(۲۰)

قنبر اکنون به آنچه که در جمل و صفین و نهروان با تلاش بسیار نرسیده بود رسید; پرواز در آسمان ها، شهادت، شهادت… .

این جاست که حیات ظاهرى قنبر به پایان مى رسد و آگاهى درباره زندگى وى در طول قرن ها کم و کمتر مى شود. حتى آگاهى دقیقى از مکانى که پیکر پاکش را در آن جا به خاک سپردند وجود ندارد; عده اى مزار وى را در ((حمص))(۲۱) و گروهى در نجف در کنار کمیل بن زیاد ـ رحمه الله ـ(۲۲) دانند.

فرزندان و کسانى که از نسل وى به وجود آمدند:

۱ـ احمد;(۲۳)

۲ـ سالم;(۲۴)

۳ـ عبدالله(۲۵).

این سه تن در تاریخ از فرزندان قنبر ثبت گشته اند و آنانى که از احفاد وى قلمداد گشته اند این هشت تن اند که نامشان در پى مىآید:

۱ـ قنبربن احمدبن قنبر، که از پدر و جدش حدیث روایت مى کرده است.(۲۶)

۲ـ کثیر بن طارق ابوطارق القنبرى، صاحب کتابى حدیثى بوده است.(۲۷)

۳ـ یغنم بن سالم بن قنبر، که نامش را نعیم هم دانسته اند.(۲۸)

۴ـ عباس بن الحسن بن خشیش القنبرى، کنیه ابى فضل داشته و از حاجب بن سلیمان المنبجى روایت کرده و محمدبن المظفر نیز از وى روایت کرده است.(۲۹)

۵ـ احمدبن بشر القنبرى البصرى، از بشربن هلال الصواف روایت کرده و پسرش بشر نیز از او روایت کرده است.(۳۰)

۶ـ محمدبن روح بن عمران القنبرى، صاحب کنیه ابى عبدالله و ساکن مصر بوده و در ماه ذىحجه سال دویست و چهل و پنج هجرى قمرى دار فانى را وداع گفته است.(۳۱)

۷ـ محمدبن على القنبرى الهمدانى، وى از طایفه شاعران همدان در دوره معتمد بالله و مکتفى بالله است. حدیث نیز از صولى روایت نموده و به تشیع شهرت داشته است.(۳۲)

۸ـ محمدبن صالح بن على بن محمدبن قنبر الکبیر غلام حضرت رضا ـ علیه آلاف التحیه و الثنإ ـ بوده و از آن حضرت حدیث روایت نموده است.(۳۳)

پى‏ نوشت‏:

۱ـ (النظر فى وجه على ـ علیه السلام ـ عباده) (ذخائر العقبى، ص ۹۵).

۲ـ براى نمونه اى از این شاهنامه گونه هاى منثور که در قسمت هاى مختلف نقشى نیز به قنبر داده شده است; نگر: کلیات خاورنامه، کتابفروشى محمد حسن علمى; تهران.

۳ـ نگر: قنبرعلى، جوانمرد شیراز، کنت گوبینو، ترجمه و نگارش سید محمدعلى جمالزاده، کانون معرفت، تهران، ۱۳۵۲ ش.

۴ـاثبات الهداه، ۴ / ۵۴۹ و ۵ / ;۱۱ ارشاد القلوب، ص ;۲۲۷ بحارالانوار، ۴۲ / ;۱۲۶ مستدرک سفینه البحار، ۸ / ۶۰۳، و ارشاد، ص ۱۷۳٫ ۵ـ قنبر المذبوح فى حب على ـ علیه السلام ـ ، محمد رضا عبد الامیر الانصارى، مجمع البحوث الاسلامیه، مشهد، الطبعه الاولى، ۱۴۱۳ ه” .ق.

۶ـ دایره المعارف، ۲۴ / ۱۰۳٫

۷ـ الارشاد، ص ;۱۷۳ بحارالانوار، ۴۲ / ۱۲۶٫

۸ـ قضإ امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ ، ص ۲۰۵٫

۹ـ وسائل، الشیعه ۱۸ / ;۳۱۲ ۱۹ / ;۱۳۷ کافى، ۷ / ;۲۶ تهذیب، ۱۰ / ;۱۴۸ بحارالانوار، ۴ / ۳۱۲٫

۱۰ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۲ / ;۱۹۹ بحارالانوار، ۴۱ / ;۱۱۳ مناقب، آل ابى طالب / ۲ / ;۱۰۸ الغارات، ۱ / ۵۵٫

۱۱ـ بحارالانوار، ۲۷ / ;۱۰۹ تفسیر فرات، ص ;۲۰۸ مشکاه الانوار، ص ;۹۳ مشارق الانوار، ص ۴۸، مستدرک سفینه البحار، ۸ / ۶۰۲٫

۱۲ـ بحارالانوار، ۲۷ / ;۱۹۶ جامع الاخبار، ص ۲۰۷٫

۱۳ـ اختصاص، ص ;۲۴۹ معجم رجال الحدیث، ۱۴ / ۸۵٫

۱۴ـ بحارالانوار، ۴۱ / ۱ و ۵ / ;۱۰۴ مستدرک سفینه البحار، ۸ / ;۶۰۳ توحید، ص ;۳۳۸ تنقیح المقال، ۲ / ;۳۰ قاموس الرجال، ۷ / ۲۹۰، کافى، ۲ / ۵۹٫

۱۵ـ بحار الانوار، ۱۰۳ / ;۹۳ غارات، ۱ / ;۱۰۶ مکارم الاخلاق، ص ;۱۲۸ مناقب، ۲ / ;۹۷ سیره الائمه الاثنى عشر، ۱ / ;۳۰۴ مجالس السنیه، ۱ / ۴۷۴، کشف الغمه، ۱ / ۱۷۵

۱۶ـ التنبیه و الاشراف / ص ۲۵۸٫

۱۷ـ مناقب، ۲ / ;۳۸۲ قضإ امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ ، ص ۱۷۰، شماره ۹٫

۱۸ـ معجم البلدان، ۱ / ;۹۳ شرح نهج البلاغه، ۵ / ۵ و ۶ و ۸ / ;۱۱۹ رجال کشى، ص ;۳۰۷ معجم رجال الحدیث، ۱۴ / ;۸۵ قاموس الرجال، ۷ / ;۳۹۰ تنقیح المقال، ۲ / ;۳۰ قضإ امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ ، ص ۲۳۷٫

۱۹ـ اعلام الورى، ص ;۲۱۴ کافى، ۱ / ;۳۰۱ بحار الانوار، ۴۴ / ۱۷۴٫

۲۰ـ بحار الانوار، ۴۲ / ;۱۲۶ ارشاد، ص ;۱۷۳ مستدرک سفینه البحار، ۸ / ;۶۰۳ محجه البیضا، ۴ / ;۱۹۸ کشف الغمه، ۱ / ۲۷۸٫

۲۱ـ معجم البلدان، ۲ / ۳۰۳٫

۲۲ـ دایره المعارف، ۲۴ / ۱۰۴٫

۲۳ـ مائه منقبه، ص ;۱۶۶ غایه المرام، ص ;۵۸۶ تاریخ بغداد، ۴ / ۲۱۰٫

۲۴ـ لسان المیزان، ۶ / ;۳۱۵ میزان الاعتدال، ۴ / ;۴۵۹ مناقب، ۲ / ۲۸۲٫

۲۵ـ دایره المعارف، ۲۴ / ۱۰۳٫

۲۶ـ مائه منقبه، ص ۱۶۶، بحار، ۲۷ / ;۱۱۷ غایه المرام، ص ;۵۸۶ تاریخ بغداد، ۴ / ;۲۱۰ کشف الغمه، ۱ / ۹۲٫

۲۷ـ رجال نجاشى، ص ;۳۱۹ رجال ابن داود، ص ۲۸۰، منهج المقال، ص ;۲۶۷ رجال العلامه، ص ;۲۴۹ مجمع الرجال، ۵ / ۶۸٫

۲۸ـ لسان المیزان، ۶ / ;۳۱۵ میزان الاعتدال، ۴ / ۴۵۹٫

۲۹ـ انساب، ۴ / ;۵۴۷ تاج العروس، ۳ / ۵۰۸٫

۳۰ـ انساب، ۴ / ;۵۴۷ تاج العروس، ۳ / ۵۰۸٫

۳۱ـ انساب، ۴ / ۵۴۷٫

۳۲ـ انساب، ;۵۴۷ اعیان الشیعه، ۹ / ;۴۲۶ معجم الشعرا، ;۴۲۳ تاج العروس، ۳ / ۵۰۸٫

۳۳ـ کمال الدین، ص ۴۴۲٫

منبع: مجله حوزه اصفهان ، شماره ۴ و ۵ زمستان۷۹و بهار۸۰ 

محمدرضا  زادهوش

مسلمان شدن برخی نصارا

اشاره:

اولیای خداوند به اذن و قدرت الهی دارای کرامات و معجزاتی است که اگر لازم باشد آن را برای اهداف مقدس انجام میدهند. یکی از اموری که که نبوت و امامت به وسیله آن قابل اثبات است معجزه و کرامت مدعی نوبت و امامت است. در این مقاله کوتاه حادثه ای بازگو شده است که در ضمن اثبان معجزه پیامبر گرامی اسلام کرامت امام علی(علیه‌السلام) را به اثبات می رساند.

 

عده ای از نصارا حضور پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) آمدند و گفتند: می رویم و تمام خویشان و قوم خود را می آوریم، اگر صد شتر بچه دار برای ما بیاوری به تو ایمان می آوریم! پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) نیز برای آنها صد شتر تعهد کرد، آنان به وطن خود برگشتند.

گفتند: ما در کتاب های خود خوانده ایم که هر پیامبری جانشین و وصی دارد. جانشین پیامبر شما کیست؟

مردم ابوبکر را به او نشان دادند! بر ابوبکر وارد شدند و گفتند: تعهد محمد(صلی‌الله علیه و آله) را ادا کن. ابوبکر گفت: چه تعهدی کرده است؟

گفتند: صد شتر بچه دار که تمامش سیاه باشد.

ابوبکر گفت: ارثیه رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) به اندازه طلب شما نیست. آنان به زبان خود به یکدیگر گفتند: دین محمد(صلی‌الله علیه و آله) باطل است!

سلمان حاضر بود و زبان آنها را می فهمید، به آنها گفت: بیایید تا وصی رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) را به شما نشان دهم. در این هنگام علی(علیه‌السلام) وارد مسجد شد. آنها با سلمان به طرف او رفتند و مقابل حضرت نشستند و گفتند: پیامبر شما صد شتر با این صفات برای ما تعهد کرده بود.

علی(علیه‌السلام) فرمود: در این صورت ایمان می آورید.

گفتند: بلی. حضرت فردای آن روز آنها را به جبانه برد و منافقین خیال می کردند که حضرت مفتضح خواهد شد. وقتی که به آن جا رسیدند حضرت دو رکعت نماز خواند و به آرامی دعا کرد و با چوب دستی رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) به سنگی زد و از آن صدایی مثل ناله شتر حامله شنیده شد. آن گاه سنگ شکافه شد و سر شتر در حالی که با افسار بود، از آن بیرون آمد. به امام حسن(علیه‌السلام) فرمود:افسارش را بگیر تا این که صد شتر سیاه موی بچه دار از آن بیرون آمد.

با مشاهده این صحنه تمام نصارا ایمان آوردند. سپس گفتند: ناقه صالح یکی بود و به خاطر آن تمام قومش هلاک شدند. یا امیرالمؤمنین دعا کن این ها به جای خود برگردند، تا این که سبب هلاکت امت محمد(صلی‌الله علیه و آله) نشوند.

حضرت دعا نمود، سپس شترها از جایی که بیرون آمده بودند، وارد شدند و ناپدید گشتند.[۱]

پی نوشت:

[۱] . بحار: ۴۱/۱۹۸، حدیث ۱۰.

ارتداد صحابه

شبهه

وقتی منافقان و مرتدان چنان در میان اصحاب زیاد بودند که شیعه ادعا می کنند، پس چگونه اسلام گسترش یافت؟! و چگونه فارس و روم سقوط کردند و بیت المقدس فتح شد؟! شیعیان برای اثبات اینکه اصحاب بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) مرتد شده اند به این حدیث استدلال می کنند که پیامبر فرمود: «یرد علی رجال أعرفهم ویعرفوننی، فیذادون عن الحوض، فأقول: أصحابی، أصحابی!، فیقال: إنک لا تدری ما أحدثوا بعدک». «مردانی بر من وارد می شوند که آنها را می شناسم و آنان مرا می شناسند، و آنها از حوض من بازداشته می شوند و آنگاه من می گویم: اصحاب من، اصحاب من هستند!، گفته می شود تو نمی دانی که چه چیزهایی بعد از تو پدید آورده اند»؟! به شیعه ها باید گفت: که این حدیث عام است و کسی را به طور خاص نام نبرده است، و عمار بن یاسر و مقداد بن اسود و ابوذر و سلمان فارسی و کسان دیگری که از دیدگاه شیعه مرتد نشده اند در این حدیث استثنا نشده اند. بلکه خود علی بن ابی طالب هم مستثنی نشده است! پس چگونه شما حدیث را مختص بعضی قرار می دهید و بعضی را می گویید که حدیث به آنها تعلق ندارد؟! هر کسی که با فردی از اصحاب کینه و دشمنی داشته باشد می تواند ادعا کند که این حدیث در مورد همان فردی است که او نسبت به وی کینه دارد!

پاسخ شبهه

از این که پرسشگر روی عمومیت حدیث تکیه نموده و مبنای استدلال خود را عمومیت آن قرار داده و آنگاه ارتداد همه صحابه از جمله سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حتی علی (علیه السلام) را نتیجه گرفته است، به خوبی معلوم می شود که معنا و مفهوم ارتداد و منظور و مقصود شیعه از ارتداد صحابه برای وی خوب روشن و معلوم نیست. بنابراین لازم است هم به منظور روشن شدن پاسخ پرسش و هم معلوم شدن مقصود و مراد شیعه از ارتداد اصحاب پیرامون مفهوم ارتداد توضیحی ارائه گردد:

لفظ ارتداد به دو معنا به کار برده می شود و در نتیجه اصطلاحا به دو قسم تقسیم می شود: گاهی مسلمانی حکمی از احکام ضروری فقهی شریعت اسلام را انکار نموده و نسبت به آن کفر می ورزد و زمانی مسلمانی بدون انکار حکمی از احکام ضروری شریعت الهی یکی از اصول و ارکان اعتقادی دین مقدس اسلام را منکر شده و نسبت به آن کافر می شود. روی این اساس به مسلمانی که حکم فقهی شریعت مقدس اسلام را انکار می کند، اصطلاحا مرتد فقهی گفته می شود، و به مسلمانی که اصلی از اصول و رکنی از ارکان اعتقادی دین مبین اسلام را انکار می کند، اصطلاحا مرتد کلامی گفته می شود.

با توضیحی که ارائه شد هر دو منظور فوق روشن می شود، زیرا مقصود شیعه از ارتداد صحابه این نیست که آنها بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) احکام ضروری فقهی شریعت اسلام را انکار کردند، چنانچه برخی از اصحاب زکات را انکار کردند، به عبارت دیگر مقصود شیعه از ارتداد صحابه ارتداد فقهی آنان نیست، بلکه مقصود شیعه این است که اصحاب بعد از رحلت رسول مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) یکی از ارکان و اصول اعتقادی اسلام یعنی امامت و خلافت بلافصل مولی الموحدین علی (علیه السلام) را انکار نموده و نسبت به آن کفر ورزیده و مرتد شدند و به تعبیر دیگر مقصود شیعه از ارتداد صحابه ارتداد کلامی آنان است.

با روشن شدن مقصود شیعه از ارتداد، پاسخ سوال نیز روشن می شود، زیرا عمومیت روایت در صورتی سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و حتی علی (علیه السلام) را شامل می شود که مقصود شیعه از ارتداد،ارتداد فقهی اصحاب باشد، در این صورت ممکن است گفته شود چه فرقی بین افراد نام برده شده و بقیه اصحاب است.

اما وقتی شیعه با صراحت اعلام می کند که مقصود ما از ارتداد اصحاب، ارتداد فقهی نیست بلکه کلامی است، در این صورت به هیچ وجه حدیث، افراد فوق الذکر و کسانی را که با آنان هم عقیده هستند شامل نمی شود، زیرا این دسته از اصحاب بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هیچ چیزی را انکار نکرده و هیچ پدیده اعتقادی تازه و جدیدی را به وجود نیاورده اند تا حدیث شامل آنان هم بشود. این بقیه اصحاب بودند که بعد از رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) امامت و خلافت دینی امام امیرالمومنین علی (علیه السلام) و اهل بیت او را که به منظور استمرار خط رسالت تا روز قیامت در میان امت از سوی خدا و پیامبر تعیین و منصوب گردیده بودند و یکی از ارکان و اصول اعتقادی دین اسلام است انکار نموده و خلافت و سلطنت و پادشاهی دنیایی را که هیچ ارتباطی با خدا و پیامبر نداشت به منظور هم آهنگی و هم نوایی و تحقق بخشیدن به هدف آن کافری که می گفت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ابتر است یعنی جانشین ندارد، پی ریزی کرده و پدیده تازه ای به وجود آوردند.

بنابراین، حدیث شامل کسانی می شود که بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر ضد اسلام بدعت گذاری کردند، نه آنهایی که بدعت جدیدی به وجود نیاوردند به تعبیر علمی، افرادی که بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ، بدعت آفرینی نکرده اند تخصصا از شمول حدیث خارج اند چون حدیث از اول آنها را شامل نمی شود پس نیازی به استثنا هم ندارد.

اما در پاسخ بخش اول سوال باید گفت: با توجه به توضیحی که در مورد مفهوم و مصداق ارتداد داده شد، سقوط فارس و روم و فتح بیت المقدس هیچ گونه منافات و ناسازگاری با کثرت منافقان و مرتدان در میان اصحاب ندارد و این چیزها نمی توانند آنها را از ارتداد تطهیر و تبرئه نموده و عدالت آنان را که توسط اهل سنت نه به منظور احترام گذاشتن به پیامبر و دین و شریعت که به خاطر سرپوش گذاشتن روی اعمال خلفا و حفظ آنان از نقد نقادان که کسی نتواند اعمال آنان را زیر سوال برده و از آنان انتقاد کند، طراحی گردیده است، اثبات نموده و حقانیت آنان را ثابت نمایند. زیرا هیچ منافاتی ندارد و هیچ دلیلی هم وجود ندارد که یک جمعیتی با این ترکیب نمی توانند به پیروزی رسیده و مناطقی را فتح نمایند. چون با مراجعه به تاریخ و رویدادهای موجود در آن شواهد گویا و مستحکم می یابیم که نشان می دهد انسان ها با اعتقاد باطل و اعمال ناصواب هم می توانند به پیروزی هایی نایل آیند. زیرا در تاریخ گروه ها و جمعیت هایی همانند اسکندر و چنگیز را می بینیم که با کفر اعتقادی به فتح و پیروزی های شگفت انگیز و حیرت آوری دست یافته اند، ولی این فتح و پیروزی ها به هیچ وجه نمی توانند دلیلی بر صحت اعتقاد و اعمال و حقانیت آنها باشد.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

 

شجاعت علی

شبهه

اگر امیرالمؤمنین (علیه السلام)، آن طور که می گویند، شجاع بودند، چرا حضرت به ماجرای قتل همسرشان واکنش نشان نداده و از حق خود گذشتند؟!

پاسخ شبهه

در ماجرای شهادت دختر رسول خدا، سؤال متداولی که بسیاری از مردم سؤال می کنند آن است که با وجود آن که حضرت علی علیه السلام، شیر خدا، فاتح خیبر است و نیز کسی است که گفته می شود در جنگ خیبر درب قلعه را با یک دست بلند نموده که چهل نفر نمی توانستند آن را حرکت دهند؛ چرا در مقابل هجوم مهاجمین سکوت نموده و کوچکترین اعتراضی ننمود و از حق خود گذشت؟ در این وجیزه سعی داریم که قدری از فاطمه زهرا سلام الله علیها و نیز امیر مؤمنان دفاع کنیم.

بدون شک امیر المؤمنین علیه السلام شجاع ترین مرد عرب در زمان خود بود و او را از جنگ و شمشیر هراسی نبود اما این سؤال وارد است که چرا علی علیه السلام اقدامی نکرد؟

سید مرتضی در کتاب شافی، مغلوب شدن علی (علیه السلام) را ملامت نمی داند و بیان می کند که غلبه نه دلیل حق است و نه باطل؛ ایشان همچنین بیان می دارند که علی (علیه السلام) که به نص صریح قرآن[۱] ، معصومند و از روی عصبیت کاری نمی کند؛ بلکه امام وظیفه مدار است و طبق دستور صبر پیشه می کند. بنابرین ایشان نه به واسطه خشم پیشروی می کند و نه به خاطر ترس پا عقب نشینی می کند[۲]. و در جای دیگر، سکوت امیرمؤمنان را مراعات امر امت و دوری آنها از تفرقه می داند[۳].

این سؤال، سؤالی است که در طول تاریخ، اذهان عمومی مسلمین را به خود درگیر کرده بود. تا جایی که حتی کوفیان نیز به صراحت آن را ابراز داشه و از خود حضرت سؤال می نمودند. چنانچه باری اشعث بن قیس، به حضرت رو می کند و می پرسد: چرا هنگامى که افرادى از تیم بن مرّه و بنى عدى بن کعب و پس از آنان بنو امیه با ابوبکر بیعت کردند، نجنگیدى و شمشیر نزدى، اما حالا که کار از کار گذشته، مرتباً از حق از دست رفته خویش سخن می گویی و پس از هر منبرت می گویی: «من از آنها سزوارتر بودم»! چرا همان موقع دست به شمشیر نشدی؟!

حضرت نیز در پاسخ به او، ترس را از خود مبری می کنند و می فرمایند: علت سکوت و عدم دادخواهی من، پیمانی بود که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر من صادر شده بود. و نیز ادامه دادند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، مرا از همه چیز با خبر کرده بودند و چیزی جز آنچه برایم خبر داده بود، نمایان نشد! پس از آن، امیرمؤمنان فرمودند من از رسول خدا پرسیدم: «اینک چه سفارشی به من دارید»؟ ایشان نیز فرمودند: «اگر یارانى یافتى با آنان جهاد کن و اگر نیافتى دست نگهدار و خون خویش حفظ کن تا که براى برپایى دین و کتاب خدا و سنت من یارانى بیابى».

حضرت پس از این گفتار، ماجرای خود را به فتنه سامری و اقدام هارون، تشبیه کردند و فرمودند من نیز همانند هارون ترس از اختلاف امت داشتم، برای همین دست به شمشیر نزدم تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مرا ملامت نکند که چرا بین امت من تفرقه انداختی و خون خود و اهل بیت مرا حفظ نکردی!

حضرت پس از این گفتار، به اقدامات خویش پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اشاره کرده و بیان می دارند که پس از رحلت، مشغول کفن و دفن پیامبر بودند که اهل سقیفه، مکر خود را پیاده ساختند. حضرت ادامه دادند، بعد از آن، به جمع آوری قرآن پرداختم و تصمیم گرفتم، جز برای نماز ردائی بر تن نکنم! سپس دست حسنین و فاطمه اطهر را به همراه بردم و یکایک خانه های انصار و مهاجر را زدم و از آنان مساعدت خواستم، ولی جز سلمان، ابوذر، مقداد، و زبیر کسی به یاری من بر نخواست. حضرت همچنین به غربت خویش اشاره می کنند و می فرمایند: از بستگان خویش نیز کسی را نداشتم که همراه من باشم. زیرا همزه در احد و جعفر نیز در موته به شهادت رسیده بودند!

و بعد از این، الگوی هارون را الگوی نیکی تلقی کرده و فرمودند: «ان القوم استضعفونی وَکادوا یَقْتلونَنی»؛ امت، مرا تضعیف کرده و قصد داشتند که مرا به قتل برسانند؛ برای همین پیمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را حجتی محکم برای خویش دانستم[۴]!

و باز هم در جای دیگری قسم یاد می کنند که اگر چهل نفر همراه را پیدا می نمودند، قیام کرده و حق خویش را می ستاندند؛ ولی می فرمایند که نفر پنجمی برای چهار همراه خود نیافتند. سپس اشعث نام آنها را از حضرت می پرسد و حضرت هم نام سلمان، اباذر، مقداد و زبیر (تا قبل از پیمان شکنی اش) را می برد و نقل می کند که به همگان گفتم که فردا با سر تراشیده حاضر شوند که جز این چهار نفر کسی حاضر به همراهی نشد[۵]!

طبرسی نیز در احتجاج خود روایتی شبیه به همین مظمون را می آورد که در آن حضرت قسم یاد می کند که اگر چهل همراه داشت، به وظیفه خویش عمل می نمود[۶]

همچنین در روایت دیگری از کافی مشاهده می کنیم که حضرت اهل سقیفه را مخاطب خویش قرار داده و قسم یاد می کند که اگر به اندازه یاران طالوت و یا یاران پیامبر در بدر، دشمنانی را برای شما میافتم، شما را با شمشیر می زدم تا به حق بازگردید و به راستی میل کنید[۷]

بنابراین شجاعت علی علیه السلام در اینجا صبر بر اذیت و بی توجهی به تحریکاتی بود که برضد او به راه انداخته بودند. علی علیه السلام کسی است که همه چیز را در راه حفظ دین قربانی می کند و این را مسئولیت و تکلیف شرعی خود می داند. او کسی نبود که در راه رسیدن به هیچ، از دینش کوتاه بیاید.

نتیجه اینکه: شجاعت علی علیه السلام در جریان هجوم وپس از آن، صبر بر اذیت و بی توجهی به تحریکات خصم بود که امیرالمؤمنین علیه السلام این تکلیف را به نحو احسن انجام دادند.

پی نوشتها

[۱] الاحزاب،۳۳

[۲] الشافی ، ج ۴، ۲۰ – ۲۰۱

[۳] الشافی، ج ۴،ص۱۸۸

[۴] « فَقَالَ الْأَشْعَث بْن قَیْسٍ [وَغَضبَ منْ قَوْله‏] فَمَا یَمْنَعکَ یَا ابْنَ أَبی طَالبٍ حینَ بویعَ أَخو تَیْم بْن مرَّهَ وَأَخو بَنی عَدیّ بْن کَعْبٍ وَأَخو بَنی أمَیَّهَ بَعْدَهمَا أَنْ تقَاتلَ وَتَضْربَ بسَیْفکَ وَأَنْتَ لَمْ تَخْطبْنَا خطْبَهً منْذ کنْتَ قَدمْتَ الْعرَاقَ إلَّا وَقَدْ قلْتَ فیهَا قَبْلَ أَنْ تَنْزلَ عَنْ منْبَرکَ وَاللَّه إنّی لَأَوْلَى النَّاس بالنَّاس وَمَا زلْت مَظْلوماً منْذ قَبَضَ اللَّه محَمَّداً (صلی الله علیه وآله) فَمَا مَنَعَکَ أَنْ تَضْربَ بسَیْفکَ دونَ مَظْلمَتکَ؟ فَقَالَ لَه عَلیٌّ (علیه السلام) یَا ابْنَ قَیْسٍ [قلْتَ فَاسْمَع الْجَوَابَ‏] لَمْ یَمْنَعْنی منْ ذَلکَ الْجبْن وَلَا کَرَاهیَهٌ للقَاء رَبّی وَأَنْ لَا أَکونَ أَعْلَم أَنَّ مَا عنْدَ اللَّه خَیْرٌ لی منَ الدّنْیَا وَالْبَقَاء فیهَا وَلَکنْ مَنَعَنی منْ ذَلکَ أَمْر رَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله) وَعَهْده إلَیَّ أَخْبَرَنی رَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله) بمَا الْأمَّه صَانعَهٌ بی بَعْدَه فَلَمْ أَک بمَا صَنَعوا حینَ عَایَنْته بأَعْلَمَ منّی وَلَا أَشَدَّ یَقیناً منّی به قَبْلَ ذَلکَ بَلْ أَنَا بقَوْل رَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله) أَشَدّ یَقیناً منّی بمَا عَایَنْت وَشَهدْت فَقلْت یَا رَسولَ اللَّه فَمَا تَعْهَد إلَیَّ إذَا کَانَ ذَلکَ قَالَ: إنْ وَجَدْتَ أَعْوَاناً فَانْبذْ إلَیْهمْ وَجَاهدْهمْ وَإنْ لَمْ تَجدْ أَعْوَاناً فَاکْففْ یَدَکَ وَاحْقنْ دَمَکَ حَتَّى تَجدَ عَلَى إقَامَه الدّین وَکتَاب اللَّه وَسنَّتی أَعْوَاناً وَأَخْبَرَنی (صلی الله علیه وآله) أَنَّ الْأمَّهَ سَتَخْذلنی وَتبَایع غَیْری وَتَتَّبع غَیْری وَأَخْبَرَنی (صلی الله علیه وآله) أَنّی منْه بمَنْزلَه هَارونَ منْ موسَى وَأَنَّ الْأمَّهَ سَیَصیرونَ منْ بَعْده بمَنْزلَه هَارونَ وَمَنْ تَبعَه وَالْعجْل وَمَنْ تَبعَه إذْ قَالَ لَه موسَى یا هارون ما مَنَعَکَ إذْ رَأَیْتَهمْ ضَلّوا. أَلَّا تَتَّبعَن أَ فَعَصَیْتَ أَمْری. قالَ یَا بْنَ أمَّ لا تَأْخذْ بلحْیَتی وَلا برَأْسی إنّی خَشیت أَنْ تَقولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنی إسْرائیلَ وَلَمْ تَرْقبْ قَوْلی وَقَالَ ابْنَ أمَّ إنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفونی وَکادوا یَقْتلونَنی وَإنَّمَا [یَعْنی‏ أَنَ‏ موسَى أَمَرَ هَارونَ حینَ اسْتَخْلَفَه عَلَیْهمْ إنْ ضَلّوا فَوَجَدَ أَعْوَاناً أَنْ یجَاهدَهمْ وَإنْ لَمْ یَجدْ أَعْوَاناً أَنْ یَکفَّ یَدَه وَیَحْقنَ دَمَه وَلَا یفَرّقَ بَیْنَهمْ] وَإنّی خَشیت أَنْ یَقولَ لی ذَلکَ أَخی رَسول اللَّه ص [لمَ‏] فَرَّقْتَ بَیْنَ الْأمَّه وَلَمْ تَرْقبْ قَوْلی وَقَدْ عَهدْت إلَیْکَ إنْ لَمْ تَجدْ أَعْوَاناً أَنْ تَکفَّ یَدَکَ وَتَحْقنَ دَمَکَ وَدَمَ أَهْل بَیْتکَ وَشیعَتکَ فَلَمَّا قبضَ رَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله) مَالَ النَّاس إلَى أَبی بَکْرٍ فَبَایَعوه وَأَنَا مَشْغولٌ برَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله) بغسْله وَدَفْنه ثمَّ شغلْت بالْقرْآن فَآلَیْت عَلَى نَفْسی أَنْ لَا أَرْتَدیَ إلَّا للصَّلَاه حَتَّى أَجْمَعَه [فی کتَابٍ‏] فَفَعَلْت ثمَّ حَمَلْت فَاطمَهَ وَأَخَذْت بیَد ابْنَیَّ الْحَسَن وَالْحسَیْن فَلَمْ أَدَعْ أَحَداً منْ أَهْل بَدْرٍ وَأَهْل السَّابقَه منَ الْمهَاجرینَ وَالْأَنْصَار إلَّا نَاشَدْتهم اللَّهَ فی حَقّی وَدَعَوْتهمْ إلَى نصْرَتی فَلَمْ یَسْتَجبْ لی منْ جَمیع النَّاس إلَّا أَرْبَعَه رَهْطٍ سَلْمَان وَأَبو ذَرٍّ وَالْمقْدَاد وَالزّبَیْر وَلَمْ یَکنْ مَعی أَحَدٌ منْ أَهْل بَیْتی أَصول به وَلَا أَقْوَى به أَمَّا حَمْزَه فَقتلَ یَوْمَ أحدٍ وَأَمَّا جَعْفَرٌ فَقتلَ یَوْمَ موتَهَ وَبَقیت بَیْنَ جلْفَیْن جَافیَیْن ذَلیلَیْن حَقیرَیْن [عَاجزَیْن‏] الْعَبَّاس وَعَقیلٍ وَکَانَا قَریبَی الْعَهْد بکفْرٍ فَأَکْرَهونی وَقَهَرونی فَقلْت کَمَا قَالَ هَارون لأَخیه- ابْنَ أمَّ إنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفونی وَکادوا یَقْتلونَنی فَلی بهَارونَ أسْوَهٌ حَسَنَهٌ وَلی بعَهْد رَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله)‏ حجَّهٌ قَویَّهٌ».

( اشعث بن قیس که از سخن علی علیه السّلام خشمگین بود گفت: اى پسر ابوطالب! چرا هنگامى که افرادى از تیم بن مرّه و بنى عدى بن کعب و پس از آنان بنو امیه با ابوبکر بیعت کردند، نجنگیدى و شمشیر نزدى؟ و از هنگامى که به عراق آمده‏اى در هر سخن و خطبه‏اى که با ما داشته‏اى نبوده که در پایان آن پیش از به زیر آمدن از منبر نگویى که: به خدا سوگند! من از خود مردم به آنان سزاوارترم، از پگاه درگذشت رسول خدا هماره به من ستم شده است؛ پس چرا در دفاع از حقت شمشیر نزدى؟! علی علیه السلام فرمود: اى پسر قیس! گفتى و حال پاسخ را بشنو؛ این ترس و فرار از مرگ نبود که مرا از آن بازداشت، من بیش از هر کسى مى‏دانم که آنچه نزد خداوند است برایم از دنیا و آنچه در آن است بهتر مى‏باشد؛ ولى آنچه مرا از شمشیر کشیدن بازداشت وصیت و پیمان رسول خدا با من بود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم مرا از آنچه امّت پس از حضرتش با من خواهند کرد خبر داده بود؛ بنابراین هنگامى که کردار امت را با خود دیدم بیش از آنچه از پیش مى‏دانستم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم به من گفته بود، نبود. گفتم: اى رسول خدا! اینک چه وصیت و سفارشی به من دارید؟ فرمود: اگر یارانى یافتى با آنان جهاد کن و اگر نیافتى دست نگهدار و خون خویش حفظ کن تا که براى برپایى دین و کتاب خدا و سنت من یارانى بیابى. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم مرا خبر داد که به زودى امّت مرا رها خواهند کرد و با فردى جز من بیعت خواهند نمود و جز مرا پیروى خواهند کرد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم مرا خبر داد که من نسبت به او مانند هارونم نسبت به موسى، و اندکى پس از حضرتش سرنوشت امّت همانند هارون و پیروانش و گوساله و گوساله پرستان خواهد شد؛ در آن هنگام  موسى به هارون گفت: اى هارون! چرا هنگامى که دیدى گمراه شدند، از آنان جدا نشدى، آیا مى‏خواستى مرا نافرمانى کنى؟! گفت: اى برادر! این قوم مرا ناتوان ساختند و نزدیک بود مرا بکشند و گفت: اى برادر! مرا سرزنش مکن، ترسیدم که بگویى میان بنى اسرائیل جدائى انداختى و وصیتم را بکار نبستى! یعنى هنگامى که موسى هارون را به جاى خود بر آنان گمارد، به وى فرمود اگر گمراه شدند و یارانى یافت با آنان جهاد کند و اگر نیافت دست نگهدارد و خون خویش را حفظ کند و پراکنده‏شان نسازد. و من ترسیدم که برادرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم به من چنین گوید که: چرا میان امت پراکندگى افکندى و وصیتم را به کار نبستى، به تو گفتم که اگر یارانى نیافتى دست نگهدارى و خون خود و اهل بیت و پیروانت را حفظ کنى؟

پس از درگذشت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم مردم به ابوبکر روى آوردند و با وى بیعت کردند، در حالى که من سرگرم غسل و دفن رسول خدا بودم. سپس به قرآن پرداختم و با خود عهد بستم که جز براى انجام نماز ردایى برنگیرم و پاى بیرون ننهم تا که قرآن را در کتابى گرد آورم و چنین کردم، سپس فاطمه را برداشتم و دست پسرانم حسن و حسین را گرفتم و به خانه یکایک مجاهدان بدر و پیشگامان در اسلام از مهاجران و انصار رفتم و آنان را درباره حقّم به خدا سوگند دادم و آنان را به یارى خویش فراخواندم، از همه آنان تنها چهار نفر به دعوتم پاسخ دادند: سلمان، ابوذر، مقداد، و زبیر. از خاندانم نیز کسى نبود تا از من پشتیبانى کند؛ حمزه در نبرد احد کشته شده بود و جعفر در نبرد موته، من بودم و دو عامى تندخوى بدبخت ناتوان خوار؛ عباس و عقیل که تازه از کفر به اسلام روى آورده بودند. مردم مرا ناخوش داشتند و رها کردند، آن گونه که هارون به برادرش گفت، گفتم: اى برادر! همانا که این قوم مرا ناتوان ساختند و نزدیک بود مرا بکشند، هارون برایم الگوى نیکویى است و عهد و پیمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم برایم حجّتى نیرومند)!  کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص۶۶۶، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعه الأولی، ۱۴۰۵هـ

 [۵] « أَمَا وَالَّذی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَبَرَأَ النَّسَمَهَ إنّی لَوْ وَجَدْت یَوْمَ بویعَ أَخو تَیْمٍ الَّذی عَیَّرْتَنی بدخولی فی بَیْعَته أَرْبَعینَ رَجلًا کلّهمْ عَلَى مثْل بَصیرَه الْأَرْبَعَه الَّذینَ قَدْ وَجَدْت لَمَا کَفَفْت یَدی وَلَنَاهَضْت الْقَوْمَ وَلَکنْ لَمْ أَجدْ خَامساً [فَأَمْسَکْت‏] قَالَ الْأَشْعَث فَمَن الْأَرْبَعَه یَا أَمیرَ الْمؤْمنینَ قَالَ علیه السلام: سَلْمَان أَبو ذَرٍّ وَالْمقْدَاد وَالزّبَیْر بْن صَفیَّهَ قَبْلَ نَکْثه بَیْعَتی فَإنَّه بَایَعَنی مَرَّتَیْن أَمَّا بَیْعَته الْأولَى الَّتی وَفَى بهَا فَإنَّه لَمَّا بویعَ أَبو بَکْرٍ أَتَانی أَرْبَعونَ رَجلًا منَ الْمهَاجرینَ وَالْأَنْصَار فَبَایَعونی [وَفیهم الزّبَیْر] فَأَمَرْتهمْ أَنْ یصْبحوا عنْدَ بَابی محَلّقینَ رءوسَهمْ عَلَیْهم السّلَاح فَمَا وَفَى لی وَلَا صَدَقَنی منْهمْ أَحَدٌ غَیْر أَرْبَعَهٍ سَلْمَانَ وَأبو [أَبی] ذَرٍّ وَالْمقْدَاد وَالزّبَیْر….» (قسم به کسى که دانه را شکافت و مردمان را خلق کرد اگر روزى که با ابوبکر بیعت شد ـ که تو به خاطر آن بر من عیب مى‌گیرى ـ چهل سرباز داشتم که هر کدام بینش آن چهار نفر را که یافتم داشتند، به طور قطع دست خود را کوتاه نمى‌نمودم و در مقابل این قوم مى‌ایستادم؛ ولیکن من پنجمى (براى این چهار نفر) پیدا نکردم؛ پس ( خود را) نگاه داشتم. اشعث گفت: این چهار نفر چه کسانى بودند یا امیر المومنین؟ فرمود: سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر بن صفیه پیش از شکستن بیعت من؛ پس بدرستى که او با من دو بار بیعت کرد؛ بار اول همان بود که به آن وفا کرد؛ هنگامى که با ابوبکر بیعت کردند چهل نفر از مهاجرین و انصار به نزد من آمدند و با من بیعت کردند و زبیر در میان ایشان بود. به آن‌ها دستور دادم که فردا صبح با سرى تراشیده همراه با سلاح درب خانه من جمع شوند؛ کسى از ایشان به وعده خود براى من وفا نکرد و کسى از ایشان مرا تصدیق نکرد؛ مگر چهار نفر؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر..) کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص۶۶۹، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعه الأولی، ۱۴۰۵هـ

[۶] . «ثمَّ أَخَذْت بیَد فَاطمَهَ وَابْنَیَّ الْحَسَن وَالْحسَیْن فَدرْت عَلَى أَهْل بَدْرٍ وَأَهْل السَّابقَه فَنَاشَدْتهمْ حَقّی وَدَعَوْتهمْ إلَى نصْرَتی فَمَا أَجَابَنی منْهمْ إلَّا أَرْبَعَه رَهْطٍ سَلْمَان وَعَمَّارٌ وَأَبو ذَرٍّ وَالْمقْدَاد… لَوْ وَجَدْت یَوْمَ بویعَ أَخو تَیْمٍ أَرْبَعینَ رَهْطاً لَجَاهَدْتهمْ فی اللَّه إلَى أَنْ أبْلیَ عذْری… » (دست فاطمه و دو فرزندم حسن و حسین را گرفته و نزد اهل بدر و سابقین رفتم وآنان را بر گرفتن حق خودم قسم داده و به یارى خویش دعوت کردم؛ کسى از ایشان جز چهار نفر به من پاسخ نداد؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر؛ افرادى که براى کمک به آنان دل بسته بودم همه رفتند… قسم به کسى که محمد را به حق فرستاد اگر در روزى که با ابوبکر بیعت شد چهل نفر مى‌یافتم در راه خدا مى‌جنگیدم تا وظیفه‌ام را انجام داده باشم.) الطبرسی، أبی منصور أحمد بن علی بن أبی طالب (متوفای ۵۴۸هـ)، الاحتجاج، ج ۱ ص ۹۸، تحقیق: تعلیق وملاحظات: السید محمد باقر الخرسان، ناشر: دار النعمان للطباعه والنشر – النجف الأشرف، ۱۳۸۶ – ۱۹۶۶ م.)

[۷] . «أَمَا وَاللَّه لَوْ کَانَ لی عدَّه أَصْحَاب طَالوتَ أَوْ عدَّه أَهْل بَدْرٍ وَهمْ أَعْدَاؤکمْ لَضَرَبْتکمْ بالسَّیْف حَتَّى تَئولوا إلَى الْحَقّ وَتنیبوا للصّدْق فَکَانَ أَرْتَقَ للْفَتْق وَآخَذَ بالرّفْق اللَّهمَّ فَاحْکمْ بَیْنَنَا بالْحَقّ وَأَنْتَ خَیْر الْحَاکمین». (قسم به خدا اگر به اندازه تعداد یاوران طالوت یا تعداد اهل بدر نیرو داشتم و ایشان با شما دشمنى مى‌کردند ( یاور من مى‌شدند) شما را با شمشیر مى‌زدم تا به حق باز گردید و به راستى میل کنید؛ پس آن بهتر بود براى جمع کردن فاصله‌ها و نگهداشتن آرامش. خدایا میان ما به حق حکم کن که تو بهترین حکم کنندگانی!)  الکلینی الرازی، أبی جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفای۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج ۸ ص ۳۲، ناشر: اسلامیه‏، تهران‏، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ ش‏.

منبع: ثقلین

شخصیت ‏شناسى فاطمه (ع)

احمد لقمانى

سخن نخست

کتاب زندگانى شایستگان و پاکان، معرفت آفرین راه خداجویان و دین باوران بوده و خواهد بود. با نگاهى به صحیفه هاى این کتاب، فصلهاى فروزانى از شخصیتهاى برجسته اى می یابیم که نگاهى سراسر عظمت و عزّت به آدمى بخشیده، شایستگی هاى والا و بالایى را در عرصه هاى مختلف نمایان می سازد.

این نگاه و آن عظمت آنگاه به اوج خود می رسد که از سوى معصومان(ع) سخنانى سراسر بصیرت و بینش نسبت به آنها بیان شده، تا براى امروز و هر روز ما اسوه اى روشن و روشنگر ارائه گردد؛ گستره هاى دانش و بینش، عرصه هاى ارادت و اطاعت، جلوه هاى ولایت محورى و امام شناسى و فرجامى الهى و آسمانى به عنوان فرازهاى فرزانگى و جاودانگى مطرح شده تا پس از قرنهاى بسیار، آشنایى هر یک از ما با آنان، شناخت، معرفت و عشقى افزون نسبت به خداباورى و دین محورى فراهم سازد و راه دستیابى به قله قرب الهى را سهل و سریع نماید.

«حذیفه بن یمان» از جمله شخصیتهاى شایسته اى است که این بار بر سراى صفات او حاضر می شویم و با رواق روشنیها و روشنگریهاى او در صدر اسلام و هنگامه هاى حساس آشنا می شویم.

  1. حذیفه بن یمان

«حذیفه» فرزند «حُسَیْل» از یاران برجسته رسول اکرم (ص) بود. که چون با طایفه یمانیها پیمان داشته، به نام «یمان» شهرت یافته است. حذیفه در نخستین عامل تعلیم و تربیت، یعنى پدر و مادر و محیط خانواده، توفیقى چشمگیر داشت، زیرا فرزند شهید محسوب شده و پدر وى افزون بر آنکه از نیکان زمان خود محسوب می شد، در سن کهنسالى و پیش از آنکه مرگ گریبان او را گیرد، به شوق شهادت، رهسپار احد گردید و در رکاب پیامبر اسلام(ص) شهد شیرین شهادت را نصیب خود نمود.(۱)

حذیفه از مادرى خردمند، فهیم و صاحب بینش نیز بهره مند بود؛ بانویى که گلستان وجودش سرشار از «عطر محمّدی» بود و برکات سیره و سخنان رسول اکرم(ص) را با تمام توان پذیرا بود به گونه اى که گاه فرزند خود، حذیفه را به خاطر همنشینى اندک با آن حضرت سرزنش می نمود. یک بار که این ویژگى آن بانوى شیفته به گوش پیامبر(ص) رسید، آن حضرت در حق او دعا کرده و براى وى طلب آمرزش نمود.(۲)

مقام بس ارجمند این صحابى سپید سیرت چنان والا بود که همچون سلمان، ابوذر و مقداد دانسته می شد و در بین دیگر یاران همپاى سلمان در گفتگوهاى نبوى بود.(۳)

حذیفه و رسول خدا(ص)؛

جلوه هاى جاودان

رسول اسلام(ص) در نشست و برخاستهاى خود با حذیفه احساس خاصى نسبت به او داشته، گاه دست خود را می گشود و حذیفه دست در دست آن حضرت می نهاد(۴) و گاهى نیز وى را از بهترین بندگان خوب خدا و روشن بین ترین افراد می شمرد و می فرمود: «حذیفه بن الیمان مِنْ اَصْفیاء الرّحمن وَاَبْصرُکُمْ»؛(۵)

حذیفه بن یمان از بندگان صاف و خالص خداوند و بصیرترین شماست.

اعتماد و اطمینان پیامبر(ص) به حذیفه جلوه هاى گوناگون داشت، زیرا آن حضرت پیش از نزول آیه عصمت ـ که در آن خداوند خود حافظ رسول(ص) خود دانسته شده بود ـ حذیفه را نگاهبان و محافظ مخصوص خویش قرار داده بود(۶) و در برهه هاى مختلف از او در امور جامعه کسب خبر می نمود.(۷)

روزى نیز، وى را با اسرارى بس ارزشمند آگاه ساخته، منافقین را به او معرفى کرد و به دیگر اصحاب فرمود:

«اَعْرَفُکُمْ باِلمنافقین حُذَیْفَه بن الیَماْن»(۸)؛

آشناترین شما با منافقان، حذیفه بن الیمان است.

افزون بر آن در زمانهاى خاصى نیز حذیفه از رسول اکرم(ص) حوادث سخت و

تلخ آینده را می شنید؛ نسبت به ظلمت و ضلالت آینده جامعه، پس از پیامبر(ص) آشنا می شد(۹) یا در باره فتنه جمل و جمل سوار نکته ها می شنید(۱۰) و آگاهیهاى حیرت آور دیگرى کسب می کرد.(۱۱)

این فضیلت کم نظیر در حذیفه باعث شده بود که برخى خلفا به هنگام حضور در مراسم تشییع یاران پیامبر(ص)، ابتدا از وى پرسش کرده، از حضور یا عدم حضور حذیفه آگاه می شدند، در صورت شنیدن پاسخ مثبت، شرکت می کردند!(۱۲) و حتى گاه پرسشهاى فقهى خویش را که در پاسخ ناتوان می ماندند، با این صحابى برجسته مطرح می کردند.(۱۳)

بصیرت سیاسى ـ فرهنگى حذیفه چنان چشمگیر بود که بسیارى از پدیده هاى آینده جامعه در نگاه او روشن می نمود. از این رو چون عمر از او در باره پس از خود سخن گفت و پرسید:

به نظر تو، مردم چه کسى را بعد از من به امارت خواهند پذیرفت؟

حذیفه در پاسخ گفت: به نظر من مردم کار خود را به عثمان بن عفان واگذار خواهند کرد!

استنباط حذیفه بطور کامل صحیح بود. چون بینش وى بیانگر دوستى قریش با عثمان بود، بدین خاطر در بین مشاوران خلیفه دوم، نظر حذیفه درست از کار درآمد.(۱۴)

زیرکى نظامى حذیفه فراز دیگرى از زندگانى اوست که در نبردهاى مختلف، به ویژه جنگ خندق بر همگان آشکار شد. هنگامى که تمامى سپاه شرک دچار تندباد عذاب گشتند؛ خیمه هاى آنان از جا کنده شد و سوزش سردى هوا امان از یکایک آنها ربوده بود، و در آن سو طولانى شدن نبرد و محاصره مدینه، تاب و توان روحى از سپاه اسلام گرفته بود، حذیفه مأموریت یافت تا از سوى رسول خدا از لشکریان قریش خبرى آورد.

او چون از مدینه و حصار شهر و خندق عبور کرده، وارد سپاه مشرکان گردید، در حالى که اوضاع نابسامان، سختى سرما و شکنجه الهى را بر آنان می دید، ناگاه، صداى ابوسفیان را شنید که آخرین سخن خود را براى فرار از دیار مسلمانان و با این نکته امنیّتى آغاز کرد: اى گروه قریش! هر کس نام رفیق خود را بپرسد، تا مبادا جاسوسى در میان ما باشد، فراست و کیاست حذیفه در الهام رحمانى خداوند جلوه گر شد، از این رو بی درنگ به افرادى که سمت راست و چپ خود بودند رو کرده پرسید: تو کیستی؟ و پس از شنیدن پاسخ سکوت کرد! اطرافیان که مطمئن شده بودند کسى در میانشان نیست، به گفتار ذلّت بار امیر خود در باره فرار از نبرد گوش فرا دادند و مدینه را ترک کردند.

حذیفه گوید: چون بازگشته، خدمت رسول خدا رسیدم، پس از فارغ شدن آن حضرت از نماز، خبر شادی بخش خود را بیان کردم و پیامبر عباى خود را گشود تا زیر آن رفته، اندکى از سوزش سرما رهایى یابم.(۱۵)

حذیفه، امام علی(ع)؛ پویایى و

پایدارى

شناخت، معرفت و ارادت نسبت به اهل بیت(ع) هدیه هاى الهى و هدایت بخشى بود که حذیفه نخست از پدر و مادر خویش در کام جان خود قرار داد. سپس در گفت و گوهاى خردمندانه و عاشقانه با اسوه هاى آسمانى نصیب خود ساخته بود. او به تمامى همراهان رسول خدا(ص) محبت خاص داشت و در صحنه هاى مختلف، همدل و همراه آنان بود.(۱۶) اما نسبت به امیر مؤمنان علی(ع)، شناخت و عشقى به عظمت نگاه و گفته هاى پیامبراسلام(ص) یافته بود. زیرا پیش از رحلت آن حضرت از جانشین پیامبر(ص)، پرسش کرده(۱۷) و از ابعاد عظمت امیر مؤمنان نکته هایى نورانى شنیده بود.(۱۸) از این رو براى لحظه اى هم در حمایت و ارادت خود دچار تردید نگردید و تا پایان عمر بر عهد و پیمان خویش استوار بود.(۱۹)

او گرچه بنا بر مصالحى ـ و به یقین با مشورت با امام علی(ع) ـ مناصبى را براى تقویت جامعه اسلامى از سوى عمر و عثمان(۲۰) پذیرفت و حتى حکم حکومتِ مدائن را از خلیفه سوم گرفت،(۲۱) اما همواره ثابت قدم، مدافع و چونان سربازى جان بر کف در خط مقدم جبهه حمایت از ولایت حضور داشت.

گاه سخن از غصب خلافت به میان آورد، و با بیان نام یکى از آنان می فرمود:

«او کسى است که دوست دارم تمام تیرهایى که در ترکشم قرار دارد، بر پهلو و شکم وى قرار می گرفت؛ به خدا قسم او در دین فاسق و در زندگى اجتماعى احمق است.»(۲۲)

و گاهى با آینده نگرى نسبت به حرکات مخالفان امام(ع)، دستها و دسیسه هاى آنان را براى مردم آشکار می نمود. روزى با اشاره به این ویژگى فرمود:

اگر آنچه را از پیغمبر شنیده ام براى شما باز گویم، سیلیها به صورتم می نوازید!

مردم گفتند: پناه بر خدا ما چنین می کنیم؟!

فرمود: اگر بگویم بعضى از مادرهایتان (ام المؤمنین ها) در یک سپاه سنگین با شما خواهند جنگید، مرا تصدیق می کنید؟

گفتند: خیر! چه کسى است که تصدیق کند!

حذیفه ادامه داد: حمیرا (عایشه)، مادرتان، در یک لشکر سنگینى که کفار راهنماى او هستند به جنگ شما خواهد آمد.(۲۳)

فعالیتهاى فرهنگى حذیفه تأثیرى بسیار براى آگاهى و هوشیارى ساده لوحان داشت، از این رو در فرصتهاى مختلف، از دانش و بینش خود، در اختیار شیفتگان حقیقت می گذارد.

زید بن صوحان می گوید: در بصره بودم، حذیفه را دیدم که مردم را موعظه می کرد و آنان را از فتنه و آشوبى که پیش می آمد، می ترسانید. پرسیدند راه نجات و رهایى چیست؟

فرمود: در آن دسته و جمعیتى باشید که علی(ع) با آنهاست. هرچند همراهى و همگامى با آن حضرت به گونه اى باشد که جنگ کردن و پیش رفتن با دو زانو دشوار بوده و به سختى انجام شود!

سپس ادامه داد: از رسول خدا شنیدم که فرمود:

«على امیرُ البَرَرهْ و قاتِلُ الفَجَرَه منصور؛ مَنْ نَصَرَه مَخْذُوُل مَنْ خَذَلَهُ اِلى یومِ القیامَه»؛(۲۴)

علی(ع) امیر نیکان و کشته بدکاران است؛ هر که او را یارى نماید، خدا یاری اش کند و هر که او را خوار سازد، خدا خوارش کند.

هنگامى که امام مجتبی(ع) و عمار یاسر براى جمع آورى لشکر به مدائن رفتند، حذیفه با حالت کسالت و مریضى فراوان و در آخرین روزهاى عمر خویش، با تکیه به دو نفر به میان جمعیت آمد و مردم را به کمک امیر مؤمنان(ع) تشویق می کرد و می فرمود: «آگاه باشید! به خدایى که جز او خدایى نیست هر که می خواهد به امیرالمؤمنین حقیقى نگاه کند على بن ابی طالب را ببیند.»(۲۵)

یکى از دوستان حذیفه گوید: در آخرین لحظات زندگى که پارچه اى بر صورت او افکنده بودم، سر را زیر پارچه کرد، پرسیدم: اکنون که فتنه طلحه و زبیر با على بن ابی طالب پیش آمده، به من چه دستور می دهی؟

فرمود: «همین که از دفن من خلاص شدى، بر پشت مرکب بنشین و به على بن ابی طالب ملحق شو. زیرا او بر حق است و حق از او جدا نمی شود؛ علیٌ مَعَ الْحَقَ و الْحَقُ لا یفارِقُهُ».(۲۶)

سخن حذیفه و حذیفه هاى امروز و هر روز جامعه این است:

مهر حیدر در دل و جان من است

مهر حیدر دین و ایمان من است

مهر حیدر کار صد موسى کند

مهر حیدر مرده را احیا کند

مهر حیدر ریسمانى محکم است

مهر حیدر دستگیر عالم است

مهر حیدر گوهرى بس قیمتى است

دُرّ «اَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی» است

زمانى که در آغازین روزهاى خلافت امام(ع)، خبر بیعت مردم را با آن حضرت شنید، یک دست را به دست دیگر زد و از سر شوق و عشق و ارادت فرمود:

«این بیعت با امیرالمؤمنین حقیقى است و پس از او به خدا قسم با احدى از قریش بیعت نخواهم کرد.»(۲۷)

حذیفه، افزون بر آنکه فرزند شهید بود، پدر شهیدان نیز گردید، زیرا دلدادگى او به امام(ع) موجب گردید که در وصیت پایان عمرِ خود به فرزندان، سفارش به همراهى و ملازمت با علی(ع) نموده، این گونه بگوید:

«فرزندانم! در رکاب مولاى خود علی(ع) باشید و دست از یارى او برندارید.»

پسران حذیفه نیز براى انجام وصیت پدر در میدان نبرد صفین حاضر شده و هر دو در رکاب مقتداى خویش شهید شدند.(۲۸)

از آن سو اعتماد و اطمینان عمیقى که امام علی(ع) به حذیفه داشت در میان تمامى اصحاب قابل توجه بود. دانستیم که عثمان حذیفه را والى مدائن کرده بود، این سمت تا پایان عمر عثمان پایدار بود و پس از آن، علی(ع) که والیان ناشایست را بدون کمترین اغماض برکنار می نمود، حذیفه را بر این منصب ابقاء، فعالیتهاى او را در مدائن تأیید و طى نامه اى حکومت او را به مردم ابلاغ کرد.(۲۹)

پیش از آن و در زمان خلافت عمر که اسیران ایران را به مدینه می آوردند، عمر تصمیم گرفت آنان را مانند سایر اسیران در معرض فروش قرار دهد، امام(ع) گفت: پیغمبر می فرمود: اَکْرِموُا کَریم کُلِّ قومٍ (بزرگان هر جمعیتى را گرامى بدارید) اینان دانشمندان و بزرگانى هستند که علاوه بر آن، علاقه به اسلام نیز دارند و باید آنها را آزاد کرد و زنان را در امر ازدواج مختار گردانید.

شهربانو، امام حسین(ع) را به شوهرى خود برگزید. علی(ع) رو به او کرده فرمود: کسى را وکیل کن تا تو را عقد کند. او گفت: شما از سوى من وکیل هستید. در این هنگام امام(ع) به حذیفه وکالت داد تا شهربانو را براى امام حسین(ع) عقد بندد و حذیفه خطبه خواند و عقد کرد.(۳۰)

در سخنى از امیرمؤمنان(ع) گستره عظمت این یار وفادار و دلباخته را می توان احساس کرد. آن حضرت فرمود: «زمین به خاطر هفت نفر خلق شده است. مردم به خاطر آنان روزى می خورند و به جهت ایشان بر آنها باران می بارد و به خاطر آنها یارى می شوند. آنان ابوذر، سلمان، مقداد، عمّار، حذیفه و عبداللّه بن مسعود هستند و من که امام آنهایم و اینان همان کسانى هستند که بر جنازه حضرت زهرا، حاضر شده نماز خواندند.»(۳۱)

حذیفه، فاطمه زهرا(ع)؛

همدلى و همراهى

حذیفه از یاران و همراهان دخت آفتاب، فاطمه زهرا(س) بود که افتخار والاى نقل احادیث از رسول خدا(ص) را نصیب خود کرده بود؛ روایاتى که در باره شیوه برخورد پیامبر اکرم(ص) با فرزند دلبند خود زهراى مرضیه بود و هر یک چونان چلچراغى همیشه روشن، دلها و دیده ها را پر از نور معرفت و ارادت می کرد.

از حذیفه روایت شده است: «رسول خدا(ص) نمی خوابید مگر پس از آنکه بر پهناى صورت فاطمه و دستانش بوسه می زد.»(۳۲)

در حدیثى دیگر ـ که عالمان اهل سنّت با استناد به آن در آثار برجسته خود نقل کرده اند ـ حذیفه روایت کرده است که پیامبر اکرم(ص) فرمود:

«همانا فاطمه عقّت و پاکدامنى خود را حفظ کرد، خداوند او و ذریّه اش را بر آتش حرام نمود».(۳۳)

بی شک آشنایى با این صحابى والا گوهر با سخنانى اینچنین باعث پدید آمدن بوستانى از محبت و مؤدّت بی کران نسبت به زهراى عزیز شده بود بدان گونه که پس از وفات رسول اکرم(ص) حمایت حذیفه در صحنه هاى مختلف سیاسى اجتماعى براى لحظه اى نیز تحت تأثیر تهدیدها و تطمیعهاى حکومت غاصب قرار نگرفت و او همچون سلمان، ابوذر، مقداد و عمار پا به پاى تمیر مؤمنان و گوش به فرمان آن حضرت از بیعت خوددارى کرد. به یقین تمام تلاشها و فداکاریهاى حذیفه، براى فاطمه زهرا(ع) آشکار بود و او به خوبى از اخلاص و عشق ورزى این صحابى وفادار آگاه بود، از این رو وى را از دوستان و مَحْرمان اهل بیت(ع) دانسته، در واپسین روزهاى عمر خویش، رو به همسر مظلوم خود نمود و فرمود:

«اذا تَوَفَیْتُ لا تُعلم اَحَدا الاّ … اِبنَیْ و العّباس و سَلمان و عمّارا و المقداد و اباذر و حذیفه و لا تدفِنّى الاّ لیلاً و لا تعلم قبرى احدا»؛(۳۴)

آن هنگام که وفات کردم هیچ کس را آگاه مکن مگر دو فرزندم و عباس و سلمان و عمّار و مقداد و اباذر و حذیفه را. و مرا غیر از شب دفن مکن و کسى را از این موضوع باخبر نساز.ادامه دارد.

پى نوشتها :

۱ ـ پیغمبر و یاران، آیت اللّه عالمى، ج۱، ص۶۰۹ و ۶۱۱٫ ر.ک: اسدالغابه، ج۲، ص۱۵ ؛ کامل، ص۱۰۶؛ الایضاح، ص۲۳۶٫

۲ ـ سفینه البحار، حرف ح، حذیفه.

۳ ـ الفضایل، ص۱۵۹؛ الیقین فى امره امیرالمؤمنین، ص۳۸۸؛ مجمع الرجال، ج۲، ص۸۹٫

۴ ـ الکافى، ج۲، ص۱۸۳؛ المسترشد، ص۱۸۱؛ امالى شیخ طوسى، ج۲، ص۲۰۰؛ الیقین فى امره امیرالمؤمنین(ع)، ص۳۸۸؛ المحجه البیضاء، ج۳، ص۳۲۱؛ الوافى، ج۵، ص۶۱۲؛ وسایل الشیعه، ج۸، ص۵۵۵٫

۵ ـ الدرجات الرفیعه، ص۳۸۴؛ روضه الواعظین، ص۲۸۶؛ بحارالانوار، ج۲۲، ص۳۴۱ و۳۴۲٫

۶ ـ پیغمبر و یاران، ج۱، ص۶۰۱٫

۷ ـ مدینه المعاجز، ج۱، ص۱۰۲؛ الدمعه الساکبه، ج۲، ص۹۵؛ بحارالانوار، ج۳۹، ص۱۸۶٫

۸ ـ کامل بهایى، ج۱، ص۱۲۹؛ المحتضر، ص۵۵؛ الطرائف، ص۴۷۰؛ حدیقه الشیعه، ص۳۲۰؛ غایه المرام، ج۱، ص۴۳۶٫

۹ ـ مدینه المعاجز، ج۱، ص۱۲۳ و ۲۱۹؛ المسترشد، ص۲۰۱؛ المناقب، ج۲، ص۲۶۸؛ ارشادالقلوب، ص۷۰؛ بحارالانوار، ج۴۱، ص۳۱۲٫

۱۰ ـ تنبیه الخواطر (مجموعه ورام) ص۲۲۸؛ الصراط المستقیم، ج۳، ص۱۲؛ ارشادالقلوب، ص۲۴۵٫

۱۱ ـ المحجهُ البیضاء، ج۷، ص۳۸۷٫

۱۲ ـ پیغمبر و یاران، ج۱، ص ۶۱۰٫

۱۳ ـ اثبات الهداه، ج۲، ص۳۲۴ و۳۳۹٫ ر.ک: الغارات، ابراهیم بن محمد ثفقى، ترجمه عزیزاللّه عطاردى، ص۸۲٫

۱۴ ـ طبقات الکبرى، ج۳، ص۳۳۳، از تاریخ تحول دولت و خلافت، ص۱۱۴٫ نک: مروج الذهب، ج۱ (ترجمه)، ص۶۷۹ (فراز اطمینان خلیفه دوم به حذیفه در همراهى فرمانده سپاه به هنگام جنگ)

۱۵ ـ پیغمبر و یاران، ج۱، ص۶۱۴ و ۶۱۵ از کامل ج۲، ص۱۲۰؛ بحارالانوار، ج۲۰، ص۲۰۸٫

۱۶ ـ بحارالانوار، ج۲۲، ص۴۰۸؛ المسترشد، ص۱۸۱؛ مدینه المعاجز، ج۱، ص۱۰۲؛ مجمع الرجال، ج۳، ص۱۰۱؛ اختیار المعرفه الرجال، ص۳۸٫

۱۷ ـ الامالى للشیخ الصدوق، ج۱، ص۱۶۵؛ جامع الاخبار، ص۱۳؛ کشف الغمه، ج۱، ص۳۲۹؛ الکشکول فیما جرى على آل الرّسول، ص۹۳؛ مشارق انوار الیقین، ص۵۹؛ اثبات الهداه، ج۲، ص۵۷؛ البرهان، ج۱، ص۲۴۳؛ غایه المرام، ج۱، ص۱۷۲، ۲۴۵، ۴۸۶ و ۶۰۶؛ اللوامع النورانیه، ص۳۹ و ۴۰۲ معالم الزلفى، ج۱، ص۲۷٫

۱۸ ـ نوادر الاثر، ص۳۱۸؛ الفصول المختاره، ص۲۶۳؛ المناقب، ج۳، ص۶۷؛ الطرائف، ص۱۰۷؛ شرح تقدمه تقویم الایمان، ص۸۳؛ بحارالانوار، ج۳۸، ص۷، ۱۱ و ۲۷۰٫

۱۹ ـ بحارالانوار، ج۳۷، ص۲۹۸؛ پیغمبر و یاران، ص۶۲۱؛ الدرجات الرفیعه، ص۲۸۷؛ عوالم العلوم، ج۱۴، ص۳۲۲٫

۲۰ ـ مروج الذهب، مسعودى (ترجمه)، ج۱، ص۶۷۹٫

۲۱ ـ الدرجات الرفیعه، ص۲۸۷٫

۲۲ ـ بحارالانوار، ج۳۱، ص۲۸۳٫

۲۳ ـ شرح الاخبار فى فضائل الائمه الاطهار، ص۴۰۰؛ پیغمبر و یاران، ص۶۱۶٫

۲۴ ـ بحارالانوار، ج۲۲، ص۱۰۹؛ ر.ک: الارشاد، ج۱، ص۱۰۳؛ امالى شیخ مفید، ص۳۳۳؛ اعلام الورى، ص۱۹۳؛ المعتبر، ج۲، ص۴۵۴؛ کشف الیقین فى فضائل امیرالمؤمنین(ع)، ص۲۰۸؛ حدیقه الشیعه، ص۳۰۹٫

۲۵ ـ بحار الانوار، ج۲۲، ص۱۰۹٫ نک: الدرجات الرفیعه، ص۲۸۷؛ غایه المرام، ج۱، ص۴۵۵ و ۴۷۸؛ اثبات الهداه، ج۲، ص۸۹؛ مجمع الرجال، ج۲، ص۸۹٫

۲۶ ـ بحار الانوار، ج۲۲، ص۱۰۹٫ ر.ک: همان، ج۳۸، ص۱۱ و ۲۷۰؛ الدرجات الرفیعه، ص۲۸۷؛ اللوامع النورانیه، ص۳۹؛ مدینه المعاجز، ج۱، ص۱۲۳؛ بحارالانوار، ج۳۸، ص۹۷ و ج۴۱، ص۲۱۲٫

۲۷ ـ بحارالانوار، ج۲۲، ص۱۰۹٫

۲۸ ـ سفینه البحار، حرف حا، (حذف).

۲۹ ـ پیغمبر و یاران، ج۱، ص۶۱۹٫

۳۰ ـ بحارالانوار، ج۲۶، ص۱۵٫

۳۱ ـ خصال صدوق، ص۳۶۱؛ الغارات (ترجمه)، ص۳۶۰ و ۴۲۸٫

۳۲ ـ شادمانى دل پیامبر(ص)، احمد رحمانى همدانى، ترجمه دکتر افتخارزاده، ص۱۶۶، روایت۱۰٫ ر.ک: احقاق الحق، ج۱۰، ص۱۸۵ و ۱۸۶٫

۳۳ـ همان، ص۸۹۰٫ ر.ک: الغدیر، ج۲، ص۶۱ و ۶۲؛ الغارات (ترجمه)، ص۳۷۴٫

۳۴ ـ بیت الاحزان، ص۱۷۶؛ دلائل الامامه طبرى، ص۴۴؛ صحیح بخارى، ج۵، ص۱۳۹؛ تاریخ طبرى، ج۲، ص۴۴۸؛ کفایه المطالب، ص۲۲۵؛ سنن بیهقى، ج۶، ص۳۰۰؛ السیرهُ الحلبیه، ج۳، ص۳۶۱؛ خلاصه تذهیب الکمال، ص۴۲۵؛ مرأه الجنان، ص۶۱؛ المصنّف، ج۴، ص۱۴۱ از نهج الحیاه، ص۳۱۷ و ۳۱۸٫

قم ، مجله  پیام زن ، اسفند ۱۳۷۹ شماره ۱۰۸

 

شرح مناجات الشاکرین (۲)

سپاسگزاری خداوند از بندگان خویش

وقتی موجود شعورمندی کمک و خدمتی به موجود شعورمند دیگر می رساند، در دریافت کننده خدمت احساس رضامندی و قدردانی پدید می آید و در پی این احساس، با رفتار خود مراتب قدردانی و تشکر خود را به جا می آورد. از جمله، در برابر نعمت هایی که خداوند به ما ارزانی داشته است، فطرتاً حالت قدردانی و تشکر از خدا در ما پدید می آید و متناسب با آن حالت، با زبان و یا رفتار خود به شکرگزاری خدا می پردازیم. شکرگزاری از دیگران نه فقط خصلت فطری انسانی ماست بلکه خصلت فطری حیوانات پیشرفته نیز هست.
باید افزود که در قرآن خداوند خود را شاکر و شکرگزار معرفی کرده است و چنان که ما شکر خداوند را به جا می آوریم، در برخی از آیات قرآن آمده است که خداوند نیز از بندگانش شکرگزاری می کند. در چهار آیه قرآن خداوند «شکور» معرفی شده است (۱) و در دو آیه قرآن نیز خداوند «شاکر» معرفی شده است.(۲) همچنین در دو آیه قرآن نیز آمده است که سعی و تلاش بندگان مورد ستایش و سپاس خداوند قرار می گیرد. در آیه اول خداوند می فرماید: وَ مَنْ أَرَادَ الْآخِرَهَ وَ سَعَى لَهَا سَعْیَهَا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کَانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً؛ (۳) «و هرکس خواهان آخرت است و برای آن کوششی درخور آن کند و مؤمن باشد، پس کوشش آنان سپاس داشته خواهد شد».
در آیه ی دوم خداوند می فرماید: إِنَّ هذَا کَانَ لَکُمْ جَزَاءً وَ کَانَ سَعْیُکُمْ مَشْکُوراً؛ (۴) این برای شما پاداشی است و کوشش شما [پذیرفته و] سپاس داشته شده است».
روشن شد که خداوند نیز از بندگان خود شکر و سپاس می کند، اما مسلماً کیفیت شکرگزاری خداوند با شکرگزاری انسان متفاوت است و خداوند برخی حقایق را در قالب الفاظ و اصطلاحات رایج بین ما انسان ها بیان می کند تا برای ما قابل فهم گردد و در این نوع استعمال و انتقال مرادات و معانی، به نوعی مجاز راه یافته است. صرف ‏نظر از اینکه الفاظ و مفاهیمی که دلالت بر ذات، صفات و افعال خداوند کنند، از آنجا که آن حقایق را به ما نمی نمایانند خالی از مجاز نیستند، در مواردی کاربرد مجاز در ارائه حقایق خیلی واضح و روشن است و از عمد برخی از حقایق و معانی تنزل داده می شوند تا انگیزه کافی برای عمل به مقتضای آنها در انسان ها پدید آید. به عنوان نمونه، در مواردی انفاق مال واجب است، نظیر پرداخت زکات و خمس، و در مواردی نیز انفاق مال مستحب است. همچنین قرض دادن مال به کسی که برای تأمین نیازمندی های زندگی خویش درخواست قرض کرده است مستحب می باشد و حتی در برخی از روایات، ارزش و فضیلت قرض دادن فراتر از بخشش و صدقه معرفی شده است: عن الصادق علیه السلام: لاَن أُقرِضَ قَرضاً أَحَبُّ إلَیَّ مِن أَن أتَصدَّقَ بِمثِلهِ؛(۵) « امام صادق علیه السلام فرمود: اینکه مالی را قرض دهم، در نزد من بهتر است از آنکه آن را ببخشم».
در مورد قرض، یک طرف بخشی از مالش را قرض می دهد و دیگری آن قرض را دریافت می کند تا بدان نیازش را تأمین کند. پس چه در مورد قرض و چه زکات و خمس، دریافت کننده انسان نیازمند است. اما خداوند برای ترغیب و تشویق مردم به قرض دادن به همدیگر مجازاً خودش را دریافت کننده قرض معرفی می کند و می فرماید: مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافاً کَثِیرَهً وَ اللَّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْسُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ؛(۶) «کیست که به خدا وام نیکویی دهد تا خدا آن را برای او چند برابر بیفزاید؟ و خدا [روزی را] تنگ و فراخ می کند، و بازگشت شما به سوی اوست».
مالک حقیقی همه هستی خداوند است و ما و آنچه در اختیار ماست از خداوند است و مالکیت ما بر سرمایه و دارایی مان اعتباری است. حال وقتی ما مالمان را انفاق می کنیم و یا آن را قرض می دهیم، دریافت کننده آن شخصی است که نیازمند انفاق و یا قرض است. اما خداوند به جهت لطفی که به ما دارد، مجازاً خود را در حد انسانی نیازمند تنزل می دهد و می فرماید که در برابر قرضی که می دهید، چندین برابر در آخرت به شما می بخشم، تا بدین وسیله اهمیت کمک به دیگران و قرض دادن را برای ما روشن سازد و انگیزه انجام چنین کار خیری را در ما برانگیزاند.

رابطه ی تکوینی عمل با جزا

اکثر بیانات قرآنی و روایی درباره جزا، پاداش و کیفر رفتار به گونه ای است که رابطه جعلی و قراردادی بین عمل صالح و پاداش نیکو و عمل بد و کیفر را به ذهن می آورد. نظیر قراردادی که بین موجر و مستأجر بسته می شود و مستأجر در قبال منفعتی که از مال موجر می برد به او اجاره پرداخت می کند، خداوند نیز در قبال کارهای نیک بندگان به آنان پاداش عنایت می کند. با این تفاوت که پاداش و اجر اخروی بسیار فراتر از پاداش دنیوی رفتار است. این تعابیر که برای سهولت تفاهم و رعایت حال اکثریت مردمی است که ذهنشان با این گونه مفاهیم آشناتر می باشد اعتباری است و در آنها فرض شده که بندگان برای خداوند کاری انجام می دهند و خداوند دریافت کننده منافع رفتار آنان است و در قبال آن به آنان مزد و پاداش می دهد و یا در قبال اعمال نیک آنان بخشی از گناهانشان را می بخشد. ولی چنان که از برخی از آیات و روایات استفاده می شود، رابطه بین اعمال انسان و ثواب و عقاب اخروی فراتر از یک رابطه قراردادی و جعلی است، بلکه بین اعمال انسان و ثواب و عقاب رابطه تکوینی و تولیدی برقرار است. بر اساس این رابطه تکوینی، اعمال اختیاری انسان دارای صورت های ملکوتی گوناگونی است که به عنوان نتیجه و بازتاب اعمال در عالم برزخ و قیامت ظاهر می شوند.
اینک نمونه ای از آیات را که دلالت بر وجود رابطه حقیقی بین اعمال انسان و نتایج اخروی آنها و به عبارت دیگر دلالت بر تجسم اعمال دارند ملاحظه می کنیم:
وَ أَقِیمُوا الصَّلاَهَ وَ آتُوا الزَّکَاهَ وَ مَا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ؛ (۷) «و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و هر نیکی که برای خود پیش فرستید، آن را نزد خدا باز یابید که خدا بدان چه می کنید بیناست».
یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ مَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَهَا وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً وَ یُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ اللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ؛ (۸) «روزی که هرکسی هر کار نیکی که کرده حاضر یابد و نیز هر کار بدی که کرده، دوست دارد که کاش میان او و کارهای بدش فاصله ای دور بود. خدا شما را از [نافرمانی ]خویش بیم می دهد و خدا با بندگان مهربان است».
إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَى ظُلْماً إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَاراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً(۹)؛ «همانا کسانی که مال‏ های یتیمان را به ستم می خورند جز این نیست که در شکم ‏های خود آتشی می خورند و به زودی به آتش افروخته دوزخ درآیند».
از آیه اخیر استفاده می شود که صورت باطنی خوردن مال یتیم، خوردن آتش است و هنگامی که در جهان دیگر حقایق ظاهر می شود، خورنده مال یتیم خواهد دید که باطن آن غذا آتش بوده و سوزش درونش را خواهد یافت و به او گفته خواهد شد: آیا این آتش جز همان مال حرامی است که خورده ای؟
بنابراین، چنان که بسیاری از آیات و روایات دلالت دارند و از دلایل عقلی نیز استفاده می شود، بین اعمال ما و ثواب و عقاب رابطه تکوینی برقرار است و آنچه ما در این جهان انجام می دهیم در جهان دیگر به صورتی متناسب با آن جهان نمودار گردیده و تجسم می یابد. به عبارت دیگر، پاداش ها و کیفرها بازنمود و حقیقت اعمال دنیوی انسان هاست که در حیات اخروی خود را نشان می دهند. هر کرداری که انسان انجام می دهد، یک صورت دنیوی دارد که ما آن را مشاهده می کنیم و یک صورت اخروی دارد که هم‏ اکنون در دل و نهاد عمل نهفته است و عمل در روز رستاخیز و پس از تحولاتی که در آن رخ می دهد، شکل کنونی و دنیوی خود را از دست داده و با واقعیت اخروی خود جلوه می کند و باعث لذت و فرح و یا آزار و اندوه انسان می گردد. بر این اساس، پاداش ها و حتی بخشش گناهان نتیجه تکوینی اعمال و بلکه تجسم آنها در عالم آخرت است و برخی از کارهای نیک از چنان نورانیتی برخوردارند که ظلمت و تاریکی برخی از گناهان را از بین می برند. البته چون نوع مردم از درک این حقایق عاجزند و ذهن آنها با مفاهیم و تعابیر اعتباری خو گرفته است، در آیات و روایات از تعابیری نیز استفاده شده که ظهور در رابطه قراردادی بین اعمال انسان و ثواب و عقاب دارند و این تعابیر مجازی و اعتباری برای سهولت فهم نوع مردم به کار رفته است. در راستای این تعابیر مجازی، در برخی آیات، از جهاد با مال و جان در راه خدا به تجارت و معامله با خدا تعبیر شده و خداوند خریدار جان و مال معرفی گردیده که در قبال آن بهشت را به فروشنده آن ارزانی می کند: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقّاً فِی التَّوْرَاهِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‌… ؛(۱۰) «خداوند از مؤمنان جان ها و مال ‏هایشان را بخرید به بهای آنکه بهشت برای آنان باشد».
در آیه دیگر ایمان به خدا و پیامبر صلی‏ الله‏ علیه ‏و ‏آله و جهاد در راه خدا، تجارت و داد و ستد با خداوند اطلاق گردیده است:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَى تِجَارَهٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ‌ * تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‌؛(۱۱) «ای کسانی که ایمان آورده اید، آیا شما را بر تجارتی راه نمایم که شما را از عذابی دردناک برهاند؟ به خدا و پیامبر او ایمان آورید [بر ایمان به خدا و پیامبر او استوار باشید ] و در راه خدا با مال‏ ها و جان های خویش جهاد کنید، این برای شما بهتر است اگر می دانستید».
تعبیر تجارت و داد و ستد جان و مال با خدا تنزلی در بیان حقیقت به منظور تشویق ما به انجام کار خیر و دریافت ثواب و پاداش است و چنان نیست که ما مالک جان و مالمان باشیم و در قبال فروش آنها به خداوند، چیزی دریافت کنیم و یا چیزی را که خداوند فاقد آن هست در اختیار او بگذاریم و در عوض از او پاداش دریافت کنیم. بلکه مالک حقیقی جان و مال ما خداست و خداوند آنها را به امانت در اختیار ما قرار داده و هر وقت اراده کند از ما باز می ستاند.

عبادت بستر بهره مندی از رحمت الاهی و دستیابی به کمال

با توجه به نمونه هایی که بیان کردیم، عبادت ما اعتباراً خدمت به پیشگاه خداوند محسوب می گردد و گذشته از بذل مال و جان در راه خدا و رفتار محسوسی که به عنوان عبادت خدا انجام می گیرند، توجه و ذکر قلبی نیز خدمت به پیشگاه خداوند و مطلوب وی محسوب می گردد. مطلوبیت عبادت و اعمال خیر برای خداوند نه از آن روست که خداوند نیازمند آنهاست و به وسیله آنها نقص خود را برطرف می کند، بلکه از آن ‏روست که در پرتو آنها ما به کمال لایق خویش و مقام قرب الاهی نایل می گردیم. ما در پرتو عبادت و تضرع به درگاه او لایق دریافت رحمت بی کران او می گردیم و خداوند چون دوست می دارد که رحمتش را بر بندگان خویش بگستراند، آن بخش از رفتار بندگان که زمینه نزول رحمت و برکات الاهی را فراهم می آورد، مطلوب و محبوب اوست. تمام تعابیر مجازی که در روایات و آیات درباره معامله با خدا و جزا و پاداش وارد شده برای این است که ما به ارتباط با خداوند واقف گردیم و سعی کنیم کارهایی که محبوب و مطلوب خداست انجام دهیم تا به کمال حقیقی نایل گردیم و کارهایی که در راستای تعالی، کمال و نیل به رضوان الاهی انجام می گیرد، مجازاً خدمت به خداوند محسوب می گردد و از این روی، امیرمؤمنان علی علیه السلام در دعای کمیل می فرمایند:
یا رَبِّ، اَسئَلُک بِحَقِّک وَ قُدسِک، وَ اَعظَم صِفاتِک وَ اَسمائِک، اَن تَجعَل اَوقاتی مِنَ اللَّیلِ وَ النَّهارِ بِذکرِک مَعمورَهً، وَ بِخدمَتِکَ مَوصُولَهً، وَ اَعمالی عِندَک مَقبولَهً، حَتّی تَکونَ اَعمالی و اَورادی کلُّها ورِداً واحِداً، وَ حالی فی خِدمَتِک سَرمَداً؛(۱۲) «خدایا، از تو درخواست می کنم به حق و ذات مقدست و صفات و اسماء بس بزرگ و مبارکت که اوقات مرا در شب و روز به یاد خود آباد گردانی و پیوسته به خدمت بندگی ‏ات بگذرانی و اعمالم را مقبول درگاهت گردانی تا کردار و گفتارم یک پارچه و خالص برای تو باشد و حالم تا ابد به خدمت تو مصروف گردد».
در مقابل خدمت ما به پیشگاه خداوند و انجام عباداتی که مطلوب و مقبول پیشگاه پروردگار است، ذات پروردگار از ما تشکر و قدردانی می کند و قدردانی و تشکر او در افزایش نعمت و بار دادن به رضوان خود تمثل پیدا می کند. خداوند فرمود: وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ…؛ (۱۳) «و هنگامی که پروردگارتان به شما آگاهی داد که اگر سپاس گزارید، [نعمت ] شما را افزون خواهم کرد».
شکر نعمت های خداوند عبادت و مطلوب خداوند است و خداوند در قبال آن و به عنوان تشکر و قدردانی از بنده خویش هم نعمت های موجود را باقی می دارد و هم بر آنها می ‏افزاید و نیز بر کمالات و مراتب قرب بندگان شاکر به درگاه خویش می ‏افزاید.

تفاوت مراتب شکرگزاری بندگان از خداوند

در جلسه پیشین گفتیم درصورتی انسان به شکرگزاری از خداوند می پردازد که بداند آنچه در اختیارش قرار گرفته برای او سودمند و نافع است و نیز بداند که خداوند آن را در اختیارش نهاده است. کسانی که به حقایق عالم و آنچه در آن می گذرد و نعمت ها و امکانات ارزنده ای که در اختیارشان هست توجهی ندارند، از معرفت خالق و مدبر هستی بی نصیب هستند و در نتیجه به شکرگزاری خداوند نمی پردازند. گذشته از این گروه، برخی به خداوند اعتقاد دارند، اما چون نظرشان معطوف به لذت ها و نعمت های مادی نظیر خانه، همسر، غذا و لباس است، از خداوند به پاس ارزانی کردن آن نعمت ها شکرگزاری می کنند و از آن فراتر نمی ‏روند. اما کسانی که به نعمت های معنوی واقف‏ اند و ارزش و اهمیت عقل، ایمان، ولایت، معرفت و محبت خداوند را درک می کنند، بیش از هر چیز در قبال آن نعمت های بزرگ خداوند را سپاس می گزارند. بزرگ‏ ترین و عظیم ترین نعمت های الاهی فرجام نیک و حسن عاقبت و برخورداری از رحمت و رضوان الاهی در سرای آخرت است و ما باید خود را در معرض این نعمت های بزرگ قرار دهیم و زمینه برخورداری از آنها را در خود فراهم کنیم و به پاس آن نعمت های بزرگ از خداوند تشکر کنیم.
فهم انسان ها از نعمت های الاهی متفاوت است و تازه آنان که به فهم و معرفت فزون‏ تری از نعمت های الاهی دست یافته اند، شناختشان از گستره نعمت ها و عظمت آنها ناچیز است. بسیاری از افراد نمی دانند که خداوند چه نعمت هایی در بدن آنها قرار داده و در پرتو آشنایی به دانش های آناتومی و فیزیولوژی شناخت انسان به نعمت ها و اجزا و عناصر تشکیل ‏دهنده بدن و کارکرد و پیچیدگی های آنها افزایش می‏ یابد. در طب و علم تشریح قدیم مطرح می شد که بدن انسان دارای سیصد و شصت رگ است. اما با پیشرفت های جدید در علم پزشکی، ثابت شده که تنها در چشم انسان که اندام کوچکی از بدن به شمار می آید میلیاردها سلول از طیف‏ های گوناگون وجود دارد که با فعالیت آنها و ارتباطی که بین آنها برقرار است، چشم می ‏تواند ببیند. حال آیا انسان قادر است که تنها شکر نعمت چشم را به جا آورد؟ به راستی آیا به سلسله عواملی که دست به دست هم دادند تا ما به وجود آییم و از بدن و اندام سالمی برخوردار گردیم، اندیشیده ایم؟ گاهی بر اثر ناکارآمد گشتن برخی از وسایط، نظیر عقیم بودن پدر و یا مادر امکان انعقاد نطفه و درنتیجه تولد انسان فراهم نمی گردد و یا انسان با اندام و یا عضوی ناقص و یا فاقد عقل به دنیا می آید. پس هر قدر شناخت انسان به گستره نعمت های خدا افزایش یابد، مرتبه شکرگزاری ‏اش از خدا فراتر می‏ رود.
از سوی دیگر، معرفت افراد درباره استناد امور به خداوند متفاوت است. برخی خداوند را عله العلل و سرسلسله عوامل می دانند و تأثیر خداوند را در پیدایش و تحول پدیده ها در همین حد می شناسند و دسته دوم کسانی هستند که فراتر از دسته اول، در کنار عوامل و اسباب، برای خداوند نیز نقش قائل هستند و به تعبیر دیگر، خداوند را به نوعی شریک با آن عوامل و دخیل در پیدایش امور و پدیده ها می دانند. مثلاً وقتی غذا می خورند و سیر می گردند، سیر شدن خود را به غذا نسبت می دهند و می گویند غذا ما را سیر کرد و یا بهبودی از بیماری را ناشی از دارو می دانند و نقش خداوند را در تأثیر بخشیدن به غذا و دارو در سیر گشتن و سلامتی انسان و جلوگیری از موانع تأثیر آنها می دانند. دسته سوم به حدی از معرفت دست یافته اند که تأثیر اصلی و استقلالی را برای خداوند قائل هستند و عوامل و اسباب را صرفاً به عنوان ابزاری می شناسند که خداوند به وسیله آنها اراده و خواست خود را تحقق می بخشد. نظیر خطاطی که عامل اصلی در پیدایش خط است و قلم و کاغذ ابزار کار او به حساب می آیند و هیچ ‏گاه خط به آن قلم و کاغذ نسبت داده نمی شود. فراتر از همه معرفت ها، معرفت اولیای خداست که به مرتبه ای از توحید افعالی دست یافته اند که خداوند را تنها مؤثر حقیقی در وجود می دانند و توجهشان تنها معطوف به خداوند است و هیچ توجهی به اسباب و ابزار ندارند و نقشی مستقل برای آنها قائل نمی باشند. با توجه به این معرفت ناب توحیدی، حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: وَ الَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَ یَسْقِینِ‌ * وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ‌؛ (۱۴) «و آن کس که طعام می دهد و سیرابم می سازد، و چون بیمار شوم بهبودم بخشد».
طبیعی است به تناسب معرفت افراد به خداوند و نقشی که آنان برای خداوند در پیدایش امور و پدیده ها قائل هستند، مرتبه شکرگزاری آنان نیز متفاوت می گردد. کسی که بر آن است که با تلاش و پیگیری و زحمت خود پولی به دست آورده و البته معتقد است که خداوند نیز به او کمک کرده، مرتبه شکرگزاری ‏اش فروتر از شکرگزاری کسی است که نقش و تأثیر اصلی را از آن خدا می داند و برای خود نقشی مستقل قائل نیست. برخی نیز که در حضیض انحطاط قرار گرفته اند و منکر تأثیر و نقش ‏آفرینی خداوند هستند و آنچه را به دست آورده اند صرفاً ناشی از تلاش، هوش و تدبیر خود می دانند؛ چنان که خداوند درباره قارون نقل می کند که گفت:
قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِنْدِی أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّهً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً وَ لاَ یُسْأَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ‌؛ (۱۵) «گفت: همانا آنچه به من داده شده بنابر دانشی است که نزد من است. آیا ندانست که خدا پیش از او نسل‏ هایی را نابود کرد که نیرویشان از او فزون‏ تر و فراهم آوردنشان [از مال دنیا ]از او بیشتر بود؟ و مجرمان را از گناهانشان نپرسند [یعنی آنان را بی‏حساب به دوزخ برند]».
گذشته از کسانی که خداوند را مؤثر در امور نمی دانند، چنان که گفتیم کسانی که خداوند را مؤثر می دانند، از نظر اندازه و حدی که برای تأثیر اراده و مشیت الاهی قائل‏ اند متفاوت می باشند و این اختلاف ناشی از مراتب معرفت بندگان به خداوند و توحید است که حتی یک درجه تفاوت در مراتب معرفت، دو فرد را از حیث رفتار و باورهای قلبی کاملاً متمایز می سازد. تا آنجا که امام سجاد علیه السلام درباره سلمان و ابوذر، رضوان ‏الله علیهما، که هر دو از بهترین اصحاب رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه ‏و ‏آله و امیرمؤمنان علیه السلام بودند، فرمودند: وَ اللهِ لَو عَلِمَ ابوذرٍ ما فی قلبِ سلمانَ لَقَتَلَه و لَقَد آخا رسولُ الله صلی الله عَلیه وَ آله بَینَهما؛(۱۶) «به خدا سوگند، اگر ابوذر به آنچه در دل سلمان بود اطلاع داشت او را می کشت، با اینکه رسول خدا صلی ‏الله‏ علیه ‏و ‏آله بین آن دو پیمان برادری برقرار کرد».

نقش باور راستین به خدا در شکرگزاری از او

مسلماً اختلاف مراتب معرفت افراد به خداوند و توحید، مراتب شکرگزاری آنان را متفاوت می گرداند و مرتبه شکرگزاری کسی که ده درصد تأثیر برای خداوند قائل است بسیار فروتر از مرتبه شکرگزاری کسی است که صد در صد تأثیر برای خداوند قائل است و همه امور را به خداوند نسبت می دهد. تازه وقتی انسان به انتساب امور به اراده الاهی باور داشت و بر آن بود که باران را خداوند نازل می کند و گیاهان را خداوند می ‏رویاند و همچنین سایر پدیده ها و امور با اراده الاهی تحقق می یابند، برای اینکه انگیزه قوی برای شکرگزاری پیدا کند باید باور کند که خداوند اراده کرده که او از خیرها و نعمت هایی که فرو می فرستد، برخوردار گردد. خداوند باران را برای او نازل کرد و نسیم و باد را فرستاد تا او از خنکای آن بهره مند گردد. به دیگر سخن، برای شکرگزاری از خداوند دو باور در انسان باید پدید آید، باور اول اینکه همه امور و از جمله نعمت ها، نزول باران و باد با اراده و مشیت الاهی تحقق می یابند و حتی حرکت برگ درختان با اراده خداوند انجام می پذیرد. و خداوند به همه امور و حقایق عالم غیب و عالم شهود آگاه است. خداوند در این باره می فرماید:
وَ عِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لاَ یَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ وَ یَعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ إِلاَّ یَعْلَمُهَا وَ لاَ حَبَّهٍ فِی ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَ لاَ رَطْبٍ وَ لاَ یَابِسٍ إِلاَّ فِی کِتَابٍ مُبِینٍ‌؛(۱۷) «و کلیدهای غیب نزد اوست، جز او کسی آنها را نمی داند، و آنچه را در خشکی و دریاست می داند، و هیچ برگی [از درخت] نیفتد مگر آنکه آن را می داند، و هیچ دانه ای در تاریکی های [درون] زمین و هیچ تر و خشکی نیست، مگر آنکه در کتابی روشن [ثبت]است».
در آیه دیگر می فرماید:
وَ مَا تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَ مَا تَتْلُو مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاَّ کُنَّا عَلَیْکُمْ شُهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ وَ مَا یَعْزُبُ عَنْ رَبِّکَ مِنْ مِثْقَالِ ذَرَّهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاَ فِی السَّمَاءِ وَ لاَ أَصْغَرَ مِنْ ذلِکَ وَ لاَ أَکْبَرَ إِلاَّ فِی کِتَابٍ مُبِینٍ‌؛(۱۸) «و در هیچ حالی و کاری نباشی و از قرآن هیچ [آیه ای]نخوانی و [شما مردم ]هیچ کاری نمی کنید مگر اینکه آن گاه که به آن می پردازید ما بر شما گواهیم، و از پروردگارت هم‏ سنگ ذره ای در زمین و در آسمان پوشیده نیست و نه کوچک‏ تر از آن و نه بزرگ‏ تر، مگر آنکه در کتابی روشن [لوح محفوظ ثبت] است».
پس از باور به اینکه تدبیر عالم به دست خداست و اوست که نعمت ها را نازل می کند، باید باور داشت که خداوند می داند که چه موجوداتی از خیرات و نعمت های او بهره مند می گردند و نیز هرکس باید باور داشته باشد که خداوند می داند که او نیز از آن نعمت ها بهره مند می گردد. در غیر این صورت علم خداوند ناقص و محدود خواهد بود و محدودیت و نقص و جهل به ساحت خداوند راه ندارد. وقتی خداوند خیر و نعمتی را فرو می فرستد، ممکن نیست نخواهد که ما از آن خیر و نعمت برخوردار شویم و بی ‏تردید خداوند آنچه به خیر و صلاح ماست در اختیارمان نهاده و می نهد. وقتی ما چیزی را نمی خواهیم، یا از آن‏ روست که به ارزش آن و نفعی که برای ما دارد واقف نیستیم و چون درک کافی نداریم و جاهلیم، آن را درخواست نمی کنیم. یا از آن روست که احتیاجی به آن نداریم و اگر احساس نیاز به چیزی در ما پدید آید انگیزه حرکت و تلاش برای به دست آوردن آن در ما نیز پدید می آید. ساحت خداوند از جهل منزه است و دارای علم نامحدود می باشد و هیچ چیز از علم خداوند پنهان نمی ماند. همچنین خداوند کمال مطلق است و ممکن نیست که نیاز و احتیاجی به چیزی داشته باشد، چون نیاز و احتیاج ناشی از نقص و محدودیت وجودی است و خداوند غنی مطلق و عاری از نقص و محدودیت است. پس اگر خداوند خیر و نعمتی را در اختیار موجودات قرار می دهد، نه از آن روست که نفعی و سودی برای خود در نظر گرفته و در پی آن است که در عوض استفاده ای از آن موجودات عاید خود سازد، بلکه از آن روست که او دارای رحمت بی نهایت است و در پی آن است که با افاضه رحمت خود، موجودات به کمال برسند و از برکات و رحمت الاهی بهره مند گردند. او چون می داند که موجودات از باران و نور آفتاب بهره مند می گردند و این دو نعمت بزرگ از شمار نعمت های بی نهایت الاهی، به نفع موجودات و از جمله انسان هاست و او هرچه را خیر و صلاح بر مخلوقات است از آنان دریغ نمی کند، آن دو نعمت را به وفور در اختیارشان می نهد.
وقتی انسان باور کرد که همه عالم خیر است و همه آنچه در گذشته بوده و اکنون هست و در آینده به وجود خواهد آمد در وجود ما مؤثر است و به نفع ما می باشد. به تعبیر دیگر وقتی باور کرد که خداوند همه چیز را برای او آفریده، لحظه ای از شکرگزاری نعمت های بی کران الاهی غافل نمی گردد. البته چنان باوری در هرکس منافات با آن ندارد که خداوند عالم را برای دیگران نیز خلق کرده باشد، چون تدبیر و اراده الاهی چنان است که هم‏ زمان هریک از مخلوقات از زنجیره امکانات و نعمت های عالم برخوردار می گردند و استفاده انبوه مخلوقات، خلل و رخنه ای در قابلیت ها و ظرفیت های نامحدود نعمت های الاهی وارد نمی سازد. با توجه به تأثیر متقابل مخلوقات در یکدیگر و ارتباط سیستمی عناصر عالم با یکدیگر، برخی از بزرگان گفته اند که انسان اگر نیک بیندیشد به این واقعیت و حقیقت پی می برد که خداوند همه عالم را برای شخص او آفریده است و در عین حال آن عالم و آن شخص را برای شخص دیگر آفریده است!

پی نوشت ها :

۱٫ فاطر(۳۵)، ۳۰ و ۳۴؛ شوری(۴۲)، ۲۳؛ تغابن(۶۲)، ۱۷٫
۲٫ بقره(۲)، ۱۵۸؛ نساء(۴)، ۱۴۷٫
۳٫ اسراء(۱۷)،۱۹٫
۴٫ انسان(۷۶)، ۲۲٫
۵٫ حر عاملی، وسائل‏الشیعه، ج ۱۸، ص ۳۲۹ـ۳۳۰، ح ۲۳۷۸۳٫
۶٫ بقره(۲)، ۲۴۵٫
۷٫ بقره(۲)، ۱۱۰٫
۸٫ آل عمران(۳)، ۳۰٫
۹٫ نساء(۴)، ۱۰٫
۱۰٫ توبه(۹)، ۱۱۱٫
۱۱٫ صف(۶۱)، ۱۰-۱۱٫
۱۲٫ مفاتیح ‏الجنان، دعای کمیل.
۱۳٫ ابراهیم(۱۴)، ۷٫
۱۴٫ شعراء(۲۶)، ۷۹-۸۰٫
۱۵٫ قصص(۲۸)، ۷۸٫
۱۶٫ کلینی، کافی، ج ۱، ص ۴۰۱، ح ۲٫
۱۷٫ انعام(۶)، ۵۹٫
۱۸٫ یونس(۱۰)، ۶۱٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

حدیث سبق اسلام

رسول الله (صلی الله علیه و آله) بعد از مرگ مادرش آمنه بنت وهب و جدش عبدالمطلب در هشت سالگی به خانه عمش عبدمناف مکنی به ابوطالب منتقل شد و او و همسرش فاطمه بنت اسد مانند پدر و مادری دلسوز از آن حضرت سرپرستی کردند و تا بیست و پنج سالگی و به قولی سی و یا سی و هفت سالگی که با خدیجه ازدواج کرد و به خانه او رفت با ابوطالب زندگی می کرد. از این رو وقتی علی (علیه السلام) متولد شد به چشم فرزند یا برادر کوچک بدو می نگریست و در پرستاری از او با فاطمه کمک می کرد و ساعتهای بسیار در کنار گاهواره اش می نشست یا این که او را در آغوش می گرفت و به او غذا می داد و برایش آواز لالایی می خواند تا به خواب رود (اعیان الشیعه، ۱/۳۳۵) ؛ سیره ابن هشام، ۱/۱۸۷، حواشی آن، ۱/۱۷۸؛ شرح مواهب؛ الاستیعاب) علی (علیه السلام) وقتی بزرگتر شد و زبان باز کرد و به راه افتاد رسول الله (صلی الله علیه و آله) مربی و زبان آموز او شد. او را به دوش می گرفت و به کوه و صحرا می برد و با او حرف می زد و به پرسشها و کنجکاویهای او پاسخ می داد. هر چه زمان می گذشت تعالیم پیغمبر دقیق تر و عمیق تر و سرسپردگی و اخلاص علی (علیه السلام) به معلم و مربی خود افزونتر می شد تا این که رفته رفته نسخه دوم مقام رسالت و شایسته منصب ولایت گردید. قضا را بعد از انتقال رسول الله (صلی الله علیه و آله) به خانه خدیجه و در ایام خردسالی علی (علیه السلام) واقعه ای پیش آمد که وی از خانه پدر به خانه پیغمبر نقل مکان کرد. تفصیل چنین بود که در حجاز قحطی و خشکسالی پیش آمد (از آن خشک سالی ها که تا کشف و استخراج نفت غالبا گریبانگیر عرب بود) و مکیان از جمله ابوطالب که شیخ الاباطح و رئیس مکه و قریش بود دچار عسرت گردیدند. اما رسول الله (صلی الله علیه و آله) و همسرش خدیجه دولتمند و بازرگان بودند و عمش عباس نیز تاجر و ثروتمند بود. پس پیغمبر به عباس پیشنهاد کرد هر یک یکی از پسران ابوطالب را متکفل شوند و با هم به خانه ابوطالب رفته عباس، جعفر را و رسول الله علی (علیه السلام) را با خود به خانه بردند (سیره ابن هشام، ۱/۲۴۵) .

از این پس علی پسر خوانده و عضو خانواده رسول الله (صلی الله علیه و آله) شد و شب و روز را با او می گذرانید . حتی در خلوت کوه حرا که هیچ کس را حق رفتن نزد پیغمبر نبود فقط علی حق داشت نزد آن حضرت برود (نهج البلاغه، خطبه قاصعه، ۳۰۰) به سبب همین پیوستگی است که محدثین سنی و شیعه آورده اند که رسول الله به علی فرمود: «انت منی و انا منک» تو پاره ای از تن من و من پاره ای از تن توام (صحیح، ترمذی، ۲/۲۹۷ و ۲۹۹؛ مسند، ابن حنبل، ۱/۱۰۸ و .۳۳۰٫) . . و فرمود: «علی لحمه من لحمی و دمه من دمی» علی گوشتش از گوشت من و خونش از خون منست (کنز العمال، ۱۲/۱۱۷۶) و در خانه پیغمبر بود که علی علوم ظاهر و باطن را فراگرفت تا جائی که رسول الله در حق او می فرمود: «اعلم امتی من بعدی علی بن ابی طالب» بعد از من عالم ترین امت من علی بن ابی طالب است (کنزالعمال، ۱۲/۱۲۱۷) . و خود او می گفت: سلونی قبل ان تفقدونی فانی لا اسال عن شی ء دون العرش الا اخبرت عنه» پیش از اینکه مرا از

۱۶۸

دست بدهید هر چه می خواهید بپرسید. درباره هیچ چیز فروتر از عرش از من پرسیده نمی شود مگر آن که از آن خبر می دهم (کنزالعمال، ۱۵/۴۱۷) .

با این مقدمات طبیعی است وقتی رسول الله (صلی الله علیه و آله) مأمور ابلاغ رسالت شد نخستین مردی که از این واقعه با خبر گردید و دعوت او را پذیرفت علی (علیه السلام) بود. خود او در خطبه قاصعه در نهج البلاغه (۳۰۱) فرموده است: «…یرفع لی فی کل یوم من اخلاقه علما و یأمرنی بالاقتداء به. و لقد کان یجاور فی کل سنه بحراء فأراه و لا یراه غیری و لم یجمع بیت واحد یومئذ فی الاسلام غیر رسول الله صلی الله علیه و آله و خدیجه و انا ثالثهما. أری نور الوحی و الرساله و اشم ریح النبوه» یعنی: (رسول الله) هر روز حکمت تازه ای از اخلاق خود به من می آموخت و مرا امر می فرمود از او پیروی کنم آن حضرت در هر سال چندی در کوه حراء مجاور می شد. در آن خلوت تنها من او را می دیدم و جز من کسی او را نمی دید. خانه پیغمبر آن وقت تنها خانه در اسلام بود و رسول الله صلی الله علیه و آله و خدیجه و من که سومی ایشان بودم در آن با هم به سر می بردیم. من نور وحی و رسالت را می دیدم و بوی نبوت را استشمام می کردم.

به روایت سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد بن عمرو کندی و جابر بن عبدالله و ابوسعید خدری و زید بن ارقم و قتاده بن النعمان و سایر صحابه و تابعین (که علامه امینی در الغدیر ۳/۲۲۰، نام ۶۶ تن از ایشان را برده است) نخستین مردی که مسلمان شد علی (علیه السلام) بود. پیش از او تنها کسی که اسلام آورده بود خدیجه همسر رسول الله بود. در آن وقت علی پانزده ساله (سنن بیهقی، ۶/۲۰۶؛ ابن عبدالبر در الاستیعاب، ۲/۴۵۸) و به قولی یازده ساله (شرح ابن ابی الحدید بر نهج البلاغه به روایت از امام محمد باقر (علیه السلام)، ۳/۲۶۰) یا ده ساله (تاریخ الخلفاء، سیوطی، ۱۶۶) بود. پیغمبر روز دوشنبه هفدهم رجب (اعیان الشیعه، ۱/۲۲۴) و به قولی دوشنبه دوازدهم رمضان (سیره ابن هشام، ۱/۲۳۳) به رسالت مبعوث شد و علی روز بعد سه شنبه ایمان آورد (سیوطی، ۱۶۶؛ اعیان الشیعه، ۱/۳۳۵) . سپس زید بن حارثه (و همسرش ام ایمن) و بعد ابوبکر بن ابی قحافه به شرف مسلمانی نائل آمدند (سیره ابن هشام، ۱/۲۴۵؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی به نقل از ابن کثیر، ۳۴) . این که جمعی پنداشته اند ابوبکر مسلم اول بوده زیرا طبق بعض روایات علی (علیه السلام) هنگام اسلام به سن بلوغ نرسیده بود و خدیجه زن بوده و زید مولی بوده، هم بر خلاف نصوص و هم مخالف منطق و عقل است که علمای حدیث در این باره به تفصیل سخن گفته اند. اینک ترجمه چند حدیث که مؤید سبق اسلام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است بیان می شود:

۱) ابوبکر احمد بن الحسین البیهقی در السنن الکبری (۶/۲۰۶) چنین آورده است: … و کان اول من آمن به علی بن ابی طالب (علیه السلام) و هو ابن خمس عشره او ست عشره سنه، یعنی نخستین کسی که به رسول الله ایمان آورد علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود و او در آن وقت پانزده یا شانزده سال داشت. همین حدیث را هیثمی در مجمع الزوائد (۹/۱۰۲) به نقل از طبرانی روایت کرده و گفته است رجال این حدیث صحیحند؛ ۲) متقی هندی در کنزالعمال (۱۵/۲۹۷ به بعد به روایت حسن بن بدر در کتاب ما رواه الخلفاء) و حاکم نیشابوری در الکنی و الالقاب و ابوبکر فارسی شیرازی در القاب الرجال از عمر بن الخطاب چنین آورده است: «… کنت أنا و أبوبکر و ابوعبیده بن الجراح و نعز من اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله) و النبی متکی ء علی علی بن ابی طالب حتی ضرب (فضرب) بیده علی منکبه ثم قال: أنت یا علی اول المؤمنین ایمانا و اولهم اسلاما. ثم قال : أنت منی بمنزله هارون من موسی. و کذب علی من زعم انه یحبنی و یبغضک» یعنی: روزی من (عمر بن الخطاب) و ابوبکر و ابوعبیده جراح و چند تن دیگر از اصحاب نزد رسول الله (صلی الله علیه و آله) بودیم و آن حضرت بر علی بن ابی طالب تکیه داشت. پس دست بر شانه علی زد و گفت: تو ای علی نخستین مؤمنی که ایمان آوردی و نخستین مسلمانی که اسلام آوردی. سپس گفت: تو برای من به جای هارون برای موسی هستی (برادر و جانشین) و بر من دروغ بسته است آن که ادعا کند مرا دوست دارد ولی دشمن تو باشد؛ ۳) حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین (۳/۱۳۶، به روایت از سلمان فارسی از رسول الله (صلی الله علیه و آله)) چنین آورده است: «اولکم واردا علی الحوض اولکم اسلاما، علی بن ابی طالب» نخستین کس از بین شما که در کنار حوض بر من وارد می شود همان است که پیش از شما مسلمان شده و او علی بن ابی طالب است. این حدیث را علاوه بر سلمان، ابن عباس و ابوموسی اشعری نیز روایت کرده اند و با الفاظی مشابه ابن ابی شیبه نیز روایت کرده است (کنز العمال، ۱۵/۳۶۷؛ اسد الغابه، ۴/۱۷؛ استیعاب، ۲/۴۵۷؛ مجمع الزوائد، ۹/.۱۰۲٫). ؛ ۴) در صحیح ترمذی به روایت زید به ارقم (۲/۳۰۱) و در «الاصابه فی معرفه الصحابه» (۴ ۱/۱۱۸) به روایت از عمرو بن مره جهنی و عبدالله بن فضاله مزنی و جابر بن عبدالله انصاری آمده است که: «اول من اسلم علی بن ابی طالب (علیه السلام)» یعنی نخستین کسی که مسلمان شد علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود. این حدیث را علاوه بر محدثین امامی و عده دیگری که قبلا ذکر شد، امام نسائی در خصائص (۴۴) و ابن سعد کاتب واقدی در الطبقات الکبیر (۳ ۱/۱۲) و ابن اثیر در اسد الغابه (۴/۱۷) و احمد بن حنبل در المسند (۴/۳۶۸ و ۳۷۱ به دو سند) و محمد بن جریر طبری در تاریخ الامم و الملوک (۲/۵۵) نیز روایت کرده اند؛ ۵) معاذ بن جبل از رسول الله (صلی الله علیه و آله) چنین روایت کرده است: «قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) لعلی (علیه السلام): یا علی، أخصمک  بالنبوه و لا نبوه بعدی و تخصم بسبع لا یحاجک فیها احد من قریش. انت اولهم ایمانا بالله و أوفاهم بعهد الله و أقومهم بأمر الله و أقسمهم بالسویه و أعدلهم فی الرعیه و أبصرهم بالقضیه و أعظمهم عندالله مزیه» یعنی: «رسول الله (صلی الله علیه و آله) به علی بن ابی طالب (علیه السلام) فرمود: ای علی، من به سبب مقام نبوت از تو برترم و پس از من پیامبری نخواهد بود و تو نیز هفت فضیلت داری که هیچ یک از قریش در آنها به تو نمی رسند. پیش از همه به خدا ایمان آوردی و در پیمان با خدا از همه وفادارتری و در اجرای اوامر الهی از همه پایدارتری و مساوات را در تقسیم بیشتر از دیگران رعایت می کنی و در امور رعیت از همه عادلتری و هنگام دادرسی از هر قاضی دیگر بیناتری و نزد خدا مزیتی از همه بزرگتر داری. این حدیث را حافظ ابونعیم اصفهانی در حلیه الاولیاء (۱/۶۶) و محب طبری در الریاض النضره (۲/۱۹۸) و دیگران روایت کرده اند؛ ۶) سلمان فارسی و ابوذر غفاری از رسول الله (صلی الله علیه و آله) چنین روایت کرده اند: «… اخذ رسول الله (صلی الله علیه و آله) بید علی (علیه السلام) فقال: ان هذا أول من آمن بی و اول من یصافحنی یوم القیامه و هذا الصدیق الاکبر و هذا فاروق هذه الامه یفرق بین الحق و الباطل و هذا یعسوب الدین و المال یعسوب الظالمین قاله لعلی الطبرانی عن سلمان و أبی ذر معا . البیهقی و ابن عدی عن حذیفه» یعنی رسول الله (صلی الله علیه و آله) دست علی را گرفت و گفت: همانا این است کسی که پیش از همه به من ایمان آورد و نخستین کسی است که در روز قیامت دستش را در دست من می گذارد. این است صدیق اکبر و این است فاروق این امت که حق و باطل را از هم جدا می کند. این است پشتیبان مؤمنان و مال پشتیبان ستمکاران است. این سخن را درباره علی فرمود. این حدیث را هیثمی در مجمع الزوائد و متقی در کنزالعمال (ج ۱۲ حدیث ۱۲۳۰) به روایت از طبرانی در المعجم الکبیر از سلمان و ابوذر و به روایت بیهقی در السنن الکبری و ابن عدی در الکامل از حذیفه الیمان و نیز عبدالرؤوف مناوی در فیض القدیر (۴/۳۵۸) از طبرانی نقل کرده اند؛ ۷) احمد بن حنبل در المسند (۵/۲۶) و طبرانی در المعجم الکبیر (به نقل کنزالعمال) از معقل بن یسار روایت کرده اند که آن حضرت به فاطمه زهرا (علیه السلام) فرمود : «أوما ترضین انی زوجتک أقدم امتی اسلاما و اکثرهم علما و أعظمهم حلما» یعنی: آیا راضی نیستی از این که تو را به شوهری دادم که از همه امت من پیشتر اسلام آورده و علمش از همه بیشتر و عقل و حلمش از همه بزرگتر است. متقی هندی در کنزالعمال (ج ۱۲ حدیث ۱۱۶۴) می گوید: احمد بن حنبل تمامی این حدیث را روایت کرده و گفته است: معقل گوید: روزی رسول الله را شستشو می دادم. مرا فرمود آیا میل داری از فاطمه عیادت کنی؟ گفتم: آری. پس برخاست و به من تکیه کرد و فرمود: سنگینی آن را دیگری تحمل می کند و ثوابش مال تو است. معقل گوید: مثل این که هیچ سنگینی بر من نبود. با هم به خانه فاطمه علیها السلام رفتیم. رسول الله (صلی الله علیه و آله) به او فرمود حالت چطور است؟ عرض کرد به خدا سوگند اندوهم سخت و فقرم شدید و بیماریم دراز شده است. پس آن حضرت حدیث فوق را به فاطمه فرمود. عبدالله به احمد بن محمد بن حنبل که این حدیث را روایت کرده گفته است: آن را در کتاب پدرم به خط او یافته ام . همین حدیث به روایت از ابن عباس و ابوهریره و برده بن الحصیب در جلد پانزدهم کنزالعمال شماره های ۱۱۶۵ و ۱۱۶۶ و ۱۱۶۷ نقل شده است؛ ۸) احمد بن شعیب نسائی در خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) حدیث ذیل را از امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت کرده است: «حدثنا أحمد بن سلیمان الرهاوی قال: حدثنا عبدالله بن موسی. قال: حدثنا العلاء بن صالح عن المنهال عن عمرو بن عباد بن عبدالله قال: قال علی رضی الله عنه أنا عبدالله و أخو رسول الله و أنا الصدیق الاکبر لایقولها بعدی الا کاذب. آمنت قبل الناس سبع سنین» یعنی: احمد بن سلیمان رهاوی از عبدالله بن موسی و او از علاء بن صالح و علاء از منهال و منهال از عمرو بن عباد چنین روایت کرده است: علی رضی الله عنه فرمود: من بنده خدا و برادر رسول خدا و صدیق اکبرم. بعد از من هر که این سخن را بگوید دروغگو است. من هفت سال پیش از سایر مردم به خدا ایمان آوردم (خصائص، ۴۶؛ الغدیر، ۳/۲۲۱) .

حدیث سبق اسلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) نزد شیعه متواتر و رجال آن همه از ثقات محدثین به شمار می روند. علمای اهل سنت نیز صحت و اعتبار آن را پذیرفته اند. علاوه بر گواهی کبار صحابه چون سلمان و ابوذر و مقداد و جابر و ابوسعید خدری و سعد وقاص و زید بن ارقم… که احادیث ایشان در صحاح مسانید معتبر ثبت است کتب تاریخ و سیره نیز از قدیمترین ایام تاکنون آن را به صورت حدیثی مسلم الصدور روایت می کنند. علامه امینی در الغدیر (۳/۲۱۹ تا ۲۴۷) صد و یک حدیث در این باره از طرق اهل سنت نقل نموده و اتفاق نظر علمای اسلام را در این باره به اثبات رسانده است.

منبع :دایره المعارف تشیع، ج ۶، ص ۱۶۸ ؛مشایخ فریدنی؛صص۱۶۸-۱۶۹

شیعه را در یک کلمه یافتم؛ «اخلاق»

اشاره:

در این نوشته مصاحبه که درباره شیعه با جرجرداق انجام شده منعکس شده است. جرج جرداق، محقق سرشناس در حوزه اسلام، نویسنده، شاعر و نمایشنامه نویس، شیعه را مکتبی اخلاق گرا توصیف می کند و خودش را نیز به دلیل داشتن اخلاق پسندیده، شیعه می داند. او از اینکه جامعه شیعه به سمت انشقاق پیش می رود، ابراز تاسف کرد.

 

جرج جرداق، نویسنده، شاعر و نمایشنامه نویس مسیحی لبنانی است. او سال ۱۹۲۶ میلادى در جدیده مرجعیون واقع در جنوب لبنان در یک خانواده مسیحى چشم به جهان گشود.
پدر و مادرش منتسب به یک قبیله یمنى بادیه نشین بودند و نسبت به مسایل فرهنگى، علمى و ادبى و آموزش اهتمام خاصى داشتند. آنان به حضرت على (علیه السلام) بسیار ارادت داشتند و بر سردر خانه خود، سنگى را نصب کرده بودند که روى آن جمله لا فتى الا على، لا سیف الا ذوالفقار حک شده بود.
جرج جرداق در وصف حضرت علی (علیه السلام) می گوید: “ای روزگار کاش می توانستی همه قدرت هایت را، و ای طبیعت، کاش می توانستی همه استعدادهایت را در خلق یک انسان بزرگ، نبوغ بزرگ و قهرمان بزرگ جمع می کردی و یک بار دیگر به جهان ما یک علی دیگر می دادی”.
او با نوشتن کتابی درباره امام علی (علیه السلام) بین شیعیان شناخته شد. کتاب «الامام علی صوت العداله الانسانیه» مشهورترین کتاب اوست که در ۵ جلد با عناوین «علی و حقوق بشر» ، «علی و انقلاب فرانسه» ، «علی و سقراط» ، «علی و دوران زندگانی اش» و «علی و قومیت عربی» به زبان فارسی منتشر شده است.
گفت وگویی با جرج جرداق انجام شده که در ادامه می خوانید:
– دکتر! چگونه با مکتب شیعه و شخصیت امیرمومنان (علیه السلام) آشنا شدید؟
– جرداق: پدر من از کودکی علی بن ابی طالب را دوست داشت و می گفت، اگر علی بن ابی طالب پیامبر بود من از دین او پیروی می کردم. مادرم هم شخصیت علی بن ابی طالب را ستایش می کرد و می گفت، علی انتقام مسیح را از یهود در خیبر گرفت.
در ایام نوجوانی به سراغ این شخصیت بزرگ رفتم و به مطالعه درباره شخصیت علی بن ابی طالب پرداختم؛ بله، تمام خوبی ها را در امام شما یافتم، پیشوای شما نمونه ی کامل از یک انسان نمونه است.

هر روز حداقل یک ساعت مطالعه را به پیشوای شما اختصاص دادم و به خودم گفتم شخصی با این کمالات ویژه صاحب چه مکتب و چه فکری است؟ بعد از پنج سال مطالعه مکتب شما را بهترین مکتب دانستم.
– شما مکتب شیعه را چگونه می بینید؟
– جرداق: مذهب شیعه بهترین مذهب است؛ چرا که این مذهب برای تمامی امور پاسخی دارد. نکته لازم به ذکر این است که پاسخ به تمامی امور از لحاظ عقلی و علمی ثابت شده است. الان خود شما هر سوالی را که مطرح می کنید مذهبتان برای آن پاسخ دارد اما سایر مذاهب اسلامی اینطور نیستند برای مثال، اقتصاد، سایر مذاهب اسلام و حتی سایر ادیان پاسخی به اقتصاد نوین ندارند ولی مذهب شیعه طوری به سوالات اقتصادی پاسخ داده که بنده در هنگام مطالعه لذت می برم؛ البته این نکته به عنوان مثال بود.
– شما بعد از این همه مطالعه و پژوهش چرا مسلمان و شیعه نشده اید؟
– جرداق: من بعد از سال ها تحقیق، شیعه را در یک کلمه یافتم و آن هم «اخلاق» بود. بنده شیعه هستم چرا که اخلاق پسندیده ای دارم.
– جامعه  شیعی را چگونه می بینید؟
– جرداق: سوال شما بسیار مبسوط است. متاسفانه جامعه ی شیعه به سمت انشقاق به پیش می رود. جامعه شیعه کنونی تفاوت بسیاری با مذهب شیعه دارد. من معتقدم که اگر یاری خداوند نبود این مذهب به کلی از بین می رفت زیرا دشمنان کنونی بشریت به شدت بر این مذهب می تازند. اگر مذهب شیعه را بررسی کنیم خواهیم دید که در طول تاریخ از زمان علی بن ابی طالب دشمنان به این مکتب رحمی نداشتند. ریشه مخالف این مذهب ستمگران تاریخ هستند. هم اکنون مشاهده می کنیم، چرا همه ستمگران علیه سوریه بسیج شده اند؟ چرا اسراییل علیه حزب الله فعالیت می کند؟ چرا تمام عرب ها بر شیعیان می تازند؟ چرا انقلاب بحرین به ثمر نرسیده است؟ چرا کشورها علیه جمهوری اسلامی فعالیت می کنند؟ واقعا جامعه ی شیعه تاکنون این سوالات را از خود پرسیده است؟ آیا جامعه شیعی تاکنون از خود پرسیده است که چرا جنگ ایران و عراق هشت سال به طول انجامید؟ تمامی ستمگران از شیعه می ترسند. وقتی امام خمینی، حکومت جمهوری اسلامی را تشکیل داد چرا سران استکبار علیه این حکومت ایستادند؟ هم اکنون مشاهده می کنید که تمامی ستمگران علیه مکتب شیعه هستند. ای کاش جامعه ی شیعی احساس خطر کند و دشمن خود را بشناسد.
– به نظر شما نیاز فعلی جامعه شیعی چیست؟
– جرداق: نیاز جامعه شیعه، امام شناسی است. شیعه باید امام خود را بشناسد برای مثال آیا تاکنون (خود شما) به زیارت ائمه ی خودتان رفته اید؟ معنای (عارفاً بحقه) چیست؟ عارفاً بحقه یعنی اطاعت، شیعه اگر از امام خود اطاعت کند به بالاترین سطح می رسد.
سلمان، ابوذر، مقداد، میثم تمار و بسیاری از این شخصیت ها چرا به این جایگاه رسیده اند؟ چرا این شخصیت ها برای شیعیان عزیز هستند؟ جواب این سوال ها همان اطاعت است.
سخن علی بن ابی طالب به میثم چه بود؟ امام شما به میثم گفت اگر با من باشی و از من اطاعت کنی در بهشت مقام مرا داری. پس اگر جامعه ی کنونی شیعه از امام غایب خود اطاعت کند به والاترین مقام دست پیدا خواهد کرد.
– چه شخصیت هایی معاصری از مذهب شیعه برای شما دوست داشتنی هستند؟
– جرداق: مذهب شیعه شخصیت های عزیزی دارد اما در این بین دو نفر از همه برای من دوست داشتنی تر هستند. اولین شخصیت امام خمینی است. شنیده بودم که امام خمینی در هنگام زیارت علی بن ابی طالب بسیار ادب می کرد به صورتی که وی در هنگام ورود از پایین پا وارد حرم می شد و در همان جا می ایستاد و امام خود را زیارت می کرد.
– شخصیت دوم شهید صدر است. یکی از شاگردان شهید صدر برایم می گفت که شهید صدر آرزو داشت که خاک کف پای قنبر غلام علی بن ابی طالب باشد.
این دو شخصیت را بسیار دوست دارم چرا که معرفت علی بن ابی طالب را به خوبی نشان دادند.
– جشنواره ی غدیر را چگونه ارزیابی می کنید؟
– جرداق: غدیر باید جهانی شود، شیعیان باید به مساله ی غدیر اهمیت فراوان بدهند و اینطور نباشد که فقط در ایام غدیر به یاد غدیر باشند. غدیر سند اسلام و شیعه است.
– به نظر شما دشمنان غدیر به نتیجه ای می رسند؟
– جرداق: من دشمنان غدیر را همیشه جاهل و احمق می دانستم به راستی که همین طور است؛ دشمنان علی بن ابی طالب به کلی احمق هستند و احمق هم به هیچ نتیجه ای نمی رسد.
– آیا افراد گوناگون از سایر مذاهب می توانند به حقانیت غدیر برسند؟

– جرداق: بله، افراد گوناگون می توانند به مذهب شیعه برسند و از نظر من راه رسیدن به غدیر از کربلاست، راه رسیدن به مذهب شیعه، عاشوراست. کسانی که سرشت پاکی دارند یقینا با مطالعه ی مصیبت کربلا به غدیر می رسند.
– استاد از شما می خواهم از خود سوالی بپرسید و پاسخ خود را بدهید؟
– جرداق: چرا علی بن ابی طالب در تمامی زمان ها مظلوم است؟ جواب سوال من اشک است.
منبع: شفقنا

جانشینی امام علی(ع) در متون اهل سنت

مسئله امامت یک مسئله درون دینی است. طبیعی است که دلایل آن را باید در آموزه‌های دین اسلام جستجو نمود. دانشمندان اسلامی برای اینکه در برابر خدا و رسولش عذر داشته باشند، وظیفه عقلی و شرعی دارند که در این راستا تمام آموزه‌های اسلامی را که صلاحیت روشنگری در باره ولایت و امامت دارند، مورد لحاظ قرار داده و از کوچکترین دلالتی که ممکن است ما را هدایت کند چشم پوشی نکنند. ولی با کمال تأسف عالمان اهل‌سنت سعی می‌کنند از هر چیزی که بر امامت امام علی علیه السلام و سایر امامان دلالت داشته باشد، خود را کنار کشیده و تا توانسته اند بزرگان آنان احادیث و روایاتی را که در باره امامت اهل‌بیت علیهم السلام از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم صادر شده، در کتابهای شان نقل نکنند؛ ولی در عین حال احادیث زیادی در متون حدیثی اهل سنت منعکس شده که بیانگر مسئله امامت و خلافت بوده و صلاحیت برای بررسی در جهت راه‌کشایی در مسئله امامت را دارند. ما در اینجا به برخی احادیثی که در متون اهل سنت در باره جانشینی امام علی علیه السلام نقل شده اشاره می کنیم:

  1. در میزان الاعتدال نقل شده که ابن عبّاس گفت: رسول خدا در حالیکه دست علی را گرفته بود، فرمود: این اوّلین کسی است که به من ایمان آورد. و اوّل کسی است که در قیامت با من مصافحه می‌کند او فاروق امّت و امیر و ملاذ مؤمنین است و مال ملاذ ظالمین است، او صدیق اکبر و خلیفة من بعد از من است.[1]
  2. انس بن مالک می‌گوید: رسول خدا فرمود: تحقیقاً برادر و وزیر و جانشین و خلیفة من در اهلم و بهترین کسی که بعد از خود به جا می گذارم، علی بن ابی طالب علیه السلام است.[2]
  3. علی علیه السلام فرمود: هنگامی که رسول خدا بستگان نزدیک خود را جمع نمود و به آنها فرمود: ای فرزندان عبد المطلّب، به خدا قسم من هیچ جوان عربی را نمی شناسم که بهتر از آنچه من برای شما آورده ام برای قومش آورده باشد، من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام، خداوند مرا مأمور نموده تا شما را به سوی آن دعوت نمایم، پس چه کسی از شما در این امر مرا یاری می‌کند، تا او برادر و وصی و خلیفه من در میان شما باشد، همه قوم سکوت کردند، من که از همه کوچکتر بودم گفتم من وزیر و یاور تو در این امر هستم، رسول خدا سخنش را تکرار نمود، قوم سکوت کردند و من گفته خود را تکرار کردم آنگاه رسول خدا گردن مرا گرفت و به آنها فرمود: این برادر و وصی و خلیفة من در میان شما است، پس حرف های او را بشنوید و از او اطاعت کنید.[3]
  4. ام سلمه می‌گوید: «رسول خدا فرمود: به راستی که خداوند از هر امّتی پیامبری اختیار نموده و برای هر پیامبری وصی قرار داده است، من پیغمبر این امّت و علی وصی من در میان عترت و اهل بیت و امّت من بعد از من است».[4]
  5. ابن عباس می‌گوید: رسول خدا فرمود: «ای علی من شهر علمم و تو درب آن هستی، نمی‌شود داخل شهر شد مگر از دروازه آن، دروغ می‌گوید کسی که ادّعای دوستی مرا می‌کندولی با تو دشمنی می ورزد، زیرا تو از من و من از تو هستم، گوشت تو گوشت من، خون تو خون من و روح تو روح من، اسرار تو اسرار من و آشکار تو آشکار من است تو وصّی و امام امّت من هستی، به سعادت می‌رسد هر که از تو اطاعت کند، شقی و بدبخت می‌شود کسی که تو را نافرمانی و عصیان کند، …. مَثَل تو و مَثَل امامانی که از فرزندان تو است، مَثَل کشتی نوح است، هر کس بر آن سوار شد نجات یافت، و هر کس از آن تخلّف نموده و جا ماند غرق شد مَثَل شما مَثَل ستاره ای است، هرگاه ستاره غایب شود ستارة دیگر طلوع می‌کند، تا روز قیامت.[5]
  6. ابن عباس می‌گوید: رسول خدا فرمود: علی امام امّت من بعد از من است، قائم منتظر که زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد بعد از آن که پر از ظلم و جور شده باشد، از فرزندان اوست، قسم به آن کسی که مرا به حق بشیر و نذیر مبعوث فرمود: کسی که در زمان غیبت بر امامت او استوار بماند، از طلای سرخ کمیاب تر است…[6]
  7. ابن عباس می‌گوید: «پیامبر فرمود: … امّا علی برادر و پارۀ تن و صاحب امر من بعد از من است، او صاحب لوای من در دنیا و آخرت و صاحب حوض و شفاعت من است، او مولا و سرپرست هر مسلمان و امام هر مؤمن و پیشوای هر متّقی است، او در حیات و بعد از مرگ وصی و خلیفه من بر اهل بیت و امّتم خواهد بود».[7]
  8. سلمان می‌گوید به رسول خدا عرض کردم، هر پیامبری وصی ای دارد پس وصّی تو کیست؟ حضرت سکوت نمود، مدّتی بعد مرا دید و فرمود: ای سلمان! عرض کردم بله، فرمود تو می دانی وصی موسی چه کسی بود؟ عرض کردم بلی یوشع بن نون بود، حضرت فرمود چون او داناترین فرد زمان خود بود، سپس فرمود: تحقیقاً وصی و موضع سر و بهترین کسی که من بعد از خود به جا می گذارم، علی بن ابی طالب است، هم اوست که وعده مرا تنجیز و دَین مرا ادا می‌کند.[8]
  9. علی می‌گوید رسول خدا به من فرمود: «ای علی تو برای من به منزلة شیث از آدم و سام از نوح و اسحاق از ابراهیم …. و هارون از موسی و شمعون از عیسی و وصی و وارث و امام امّت من هستی و به سبب محبّت تو بهشتی از جهنمی و ابرار از فجّار و مؤمنین از منافقین و کفّار، تشخیص و تمییز داده می‌شود».[9]
  10. علی علیه السلام می‌گوید: «رسول خدا به من فرمود: ای علی تو برادر من و من برادر تو هستم، من برای نبوّت و تو برای امامت برگزیده و انتخاب شده ای، من و تو پدران این امّت هستیم، تو وصی و وارث و پدر فرزندان من هستی، پیروان تو پیروان من، دوستان تو دوستان من و دشمنان تو دشمنان من هستند، …. یا علی تو بعد از من حجّت خدا بر مردم هستی، گفتار تو گفتار من امر تو امر من و نهی تو نهی من و طاعت تو طاعت من و معصیت تو معصیت من و حزب تو حزب من که حزب الله است، است».[10]
  11. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در ذیل حدیثی به علی علیه السلام فرمود: «ای علی کسی که تو را بکشد، مرا کشته و کسی که تو را مبغوض دارد مرا مبغوض داشته و کسی که به تو فحش دهد، به من فحش داده است، برای اینکه تو نسبت به من مثل خود من هستی، روح تو از روح من و گِل تو از گِل من است خداوند من و تو را از نور خودش آفریده و برگزیده است و برای من نبوّت و برای تو امامت را اختیار کرد، پس هر کس امامت تو را انکار کند تحقیقاً نبوّت مرا انکار کرده است، ای علی تو وصی و وارث و پدر فرزندان و شوهر دختر منی، امر تو امر من و نهی تو نهی من است، قسم به خدایی که مرا به نبوّت مبعوث نمود، تو حجّت خدا بر خلق و امین خدا در اسرار و خلیفة خدا بر بندگان وی هستی».[11]
  12. رسول خدا فرمود: هر پیامبری وصی و وارثی دارد، محققاً علی وصی و وارث من است.[12]

[1] . الذهبی محمّد بن احمد، میزان الإعتدال، 2/417 دار المعرفه للطباعه و النشر بیروت 1382.

[2] . همان 4/127.

[3] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه 13/211 مؤسسه اسماعیلیان الطباعة و النشر و التوزیع.

[4] . قندوزی حنفی سلیمان بن ابراهیم، ینابیع المودّه 1/235 دار الأسوه للطباعه و النشر 1416 هـ . ق.

[5] . قندوزی حنفی سلیمان بن ابراهیم، ینابیع الموده 1/390 ح 3، پیشین.

[6] . همان ص 387.

[7] . حموینی شافعی ابراهیم بن محمّد، فرائد السمطین 2/34- 35 ح 371 باب 7.

[8] . الهیثمی علی بن ابی بکر، مجمع الزواید 9/113 دار الکتب العلمیه، بیروت 1408 هـ .

[9] . قندوزی حنفی سلیمان بن ابراهیم، ینابیع المودّه لذوی القربی 1/255، پیشین.

[10] . قندوزی حنفی سلیمان بن ابراهیم، ینابیع المودّه لذوی القربی 1/371 پیشین.

[11] . همان ص 167.

[12] . خوارزمی موفق بن احمد، المناقب، ص 85، مؤسسه النشر الإسلامی التابعه لجامعه المدرسین، بقم 1414 هـ .

نماز سلمان فارسی

شروع كند به نماز سلمان رضي الله عنه بدين طريق كه ده ركعت نماز گزارد و بعد از هر دو ركعت سلام دهد و در هر ركعت يك مرتبه حمد و سه مرتبه سوره توحيد و سه مرتبه سوره قل يأيها الكافرون بخواند و بعد از هر سلام دستها را بلند كند و بگويد

لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ

* * *

يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ هُوَ حَيٌّ لاَ يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ

* * *

پس بگويد

اللَّهُمَّ لاَ مَانِعَ لِمَا أَعْطَيْتَ وَ لاَ مُعْطِيَ لِمَا مَنَعْتَ وَ لاَ يَنْفَعُ ذَا الْجَدِّ مِنْكَ الْجَدُّ

* * *

پس دستها را بر روى خود كشد

ولايت اميرالمومنين در اذان عصر پيامبر(ص)

ابوذر در اذان شهادت به ولايت می‏داد :

در اين زمينه مراغي مصري از علماي اهل سنت در کتاب خويش السلافة في امر الخلافة دو روايت از جناب صحابي عظيم الشان ابو ذر غفاري و نيز صحابي گرانمرتبه سلمان فارسي نقل مي کند :

روايت اول در مورد ابوذر:

أخرج أن رجلا دخل علی رسول الله (صلی الله عليه واله وسلم) وقال : يا رسول الله إنّ أبا ذر يذكر في الأذان بعد الشهادة بالرسالة الشهادة بالولاية لعلی عليه السلام .

قال رسول اللّه‏(صلي الله عليه وآله وسلم ) كذلك ، أو نسيتم قولي في غدير خم : من كنت مولاه فعلي مولاه ؟ 1

شخصي به نزد رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم آمده و گفت : اي رسول خدا ؛ ابو ذر در اذان بعد از شهادت به رسالت شهادت به ولايت علي مي دهد ؛ رسول خدا فرمودند : همين است ؛ آيا کلام من را در روز غدير خم فراموش کرديد که « هرکس که من مولاي اويم پس علي مولاي اوست »؟

روايت دوم در مورد سلمان :

دخل رجل علی رسول الله صلی الله عليه وآله وسلم ، فقال : يا رسول الله ! إني سمعت أمرا لم أسمع قبل ذلك ، فقال صلی الله عليه واله وسلم : ما هو ؟ قال : سلمان قد يشهد في أذانه بعد الشهادة بالرسالة ، الشهادة بالولاية لعلي (عليه السلام) ، قال (صلي الله عليه وآله وسلم ): سمعت خيرا. 2

شخصي به نزد رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم آمده و گفت : اي رسول خدا ،چيزي را شنيدم كه تا كنون نشنيده بودم ، رسول خدا فرمودند : آن چه چيزي است ؟

پاسخ داد :‌سلمان در اذان خويش بعد از شهادت به رسالت ، شهادت به ولايت علي عليه السلام مي دهد ؛ پس حضرت فرمودند : چيز نيكويي را شنيده اي !!

بنا بر اين نمي توان و نبايد گفتن شهادت ثالثه را جزو بدعت هاي در اذان دانست

1-السلافة في أمر الخلافة،,ص32
2-السلافة في أمر الخلافة، ص 32

تشیع سلمان و آغاز پیدایش تشیع

اشاره:

یکی از مسایل مهم زندگی سلمان، تشیع اوست که حتی اهل ‏تسنن آن را قبول دارند. این مقاله، نخست به شرح پیدایش تشیع پرداخته و سخن صواب را در پیدایش تشیع بیان داشته است و ‏سپس درباره  تشیع سلمان فارسی مطالبی ارائه نموده است.

 

 

آغاز پیدایش تشیع

گر چه مغرضان و قلم به دستان عوام فریب یا ناآگاه سعی ‏دارند، وانمود کنند که تشیع بعد از رحلت پیامبر صلی الله ‏علیه و آله پدید آمده و نتیجه ی افکار «عبدالله بن سبا»(۱) یا ‏ایرانیان و یا … است، ولی حقیقت این است که تشیع در ‏زمان پیامبر صلی الله علیه و آله پی ریزی شد و در روز ‏غدیر رسما اعلام گردید و برای آن طبق فرمان پیامبر صلی ‏الله علیه و آله از مسلمانان بیعت گرفته شد. ‏

در روایات فراوان از طریق شیعه و سنی بیان شده است که ‏آیه ۷ و ۸ سوره ی بینه درباره ی امام علی علیه السلام و ‏شیعیان او نازل شده است، در این دو آیه می خوانیم:‏

«ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریه – ‏جزاؤهم عند ربهم جنات عدن تجری من تحتها الانهار ‏خالدین فیها ابدا رضی الله عنهم و رضوا عنه ذلک لمن ‏خشی ربه؛ همانا کسانی که به خدای یگانه ایمان آورده و ‏اعمال نیکو انجام دادند، بهترین مخلوقات ( خدا) هستند – ‏پاداش آنها نزد پروردگارشان، باغ های بهشت جاویدان است ‏که نهرها از زیر درختانش جاری است، همیشه در آن ‏بهشت متنعم هستند، خدا از آنها خشنود است و هم آنها از ‏خدا خشنود هستند و این بهشت، مخصوص کسی است که از ‏پروردگارش ترسید (و به اطاعت او پرداخت).»‏

در بسیاری از روایات، جمله ی «اولئک هم خیرالبریه»

‏‏(آنها بهترین خلق خدا هستند) به امام علی علیه السلام و ‏شیعیانش تفسیر شده است.‏

حاکم حسکانی در کتاب شواهد التنزیل با اسناد مختلف نقل ‏می کند که «ابن عباس» گفت: هنگامی که این آیه (۷سوره ‏ی بینه) نازل شد، پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه ‏السلام فرمود:«هو انت و شیعتک...؛

منظور از بهترین خلق خدا، تو و ‏شیعیان تو هستند که در روز قیامت وارد محشر شوید، در ‏حالی که شما از خدا ناراضی هستید و خدا از شما خوشنود ‏است.»‏

در روایت دیگری آمده است، ابوبرزه گفت: «پیامبر صلی ‏الله علیه و آله این آیه را قرائت کرد و به حضرت علی علیه ‏السلام فرمود:‏«هو انت و شیعتک..مقصود از بهترین خلق خدا، تو و ‏شیعیانت هستند.»(۲)‏

در روایت دیگر، جابر بن عبدالله انصاری نقل می کند: «در ‏کنار کعبه در محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته ‏بودیم که پیامبر صلی الله علیه و آله رو به کعبه کرد و ‏فرمود:‏ «و رب هذه البینه ان هذا و شیعته هم الفائزون؛ به خدای ‏این کعبه، این مرد( در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله ‏به علی علیه السلام اشاره می کرد) و شیعیانش در قیامت ‏رستگارانند.»‏

و آیه مذکور (۷ سوره ی بینه) در مورد علی علیه السلام و ‏شعیانش نازل شد. از آن پس هنگامی که یاران محمد صلی ‏الله علیه و آله ، و علی علیه السلام را می دیدند که می آید، ‏می گفتند: «بهترین مخلوق خدا بعد از رسول الله می ‏آید.»(۳)‏

این مطلب با اندکی تفاوت، در تفسیر الدر المنثور و فصول ‏المهمه و فتح الغدیر و .. آمده است.‏

از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمود: از ام سلمه ‏شنیدم که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود:‏ «ان علیا و شیعته هم الفائزون؛ علی علیه السلام و ‏شیعیانش، همان گروه رستگارانند.»(۴)‏

نتیجه اینکه، واژه شیعه از همان عصر پیامبر صلی الله علیه ‏و آله به وسیله ی آن حضرت به پیروان علی علیه السلام ‏اطلاق شده است.‏

گفتار دو نفر از علمای اهل تسنن در پیدایش شیعه در عصر ‏پیامبر صلی الله علیه و آله ‏ ۱- ابوحاتم سهل بن محمد سجستانی ( متوفی ۲۰۵ ه.ق) در ‏کتاب الزینه (ج۳) می گوید: «لفظ شیعه در عصر رسول ‏خدا صلی الله علیه و آله، لقب چهارنفر از صحابه یعنی ‏سلمان، ابوذر، مقداد و عمار یاسر بود.

بعد از قتل عثمان و ‏جبهه گیری معاویه در برابر پیروان علی علیه السلام، ‏پیروان معاویه را عثمانیه می خواندند و پیروان علی علیه ‏السلام با نام علویان با حفظ نام شیعه نامیده می شوند.»‏

‏ شیخ ابومحمد حسین بن موسی نوبختی گفته است که شیعه به پیروان علی ‏بن ابی طالب علیه السلام گفته می شود که در عصر زندگانی ‏پیامبر صلی الله علیه و آله و پس از رحلت او به نام «شیعه ‏ علی» خوانده می شدند و فقط علی علیه السلام را امام بر ‏حق می دانستند، مانند سلمان، مقداد، ابوذر و عمار یاسر و ‏هر کس که علی علیه السلام را دوست می داشت. اینها ‏نخستین افراد در اسلام هستند که با نام شیعه خوانده شدند و ‏قبل از اسلام به پیروان ابراهیم، موسی، عیسی علیه السلام ‏و انبیاء دیگر شیعه می گفتند.» (۵)‏

نظریه ی ابن ابی الحدید معتزلی ‏

عالم معروف اهل تسنن، شارح نهج البلاغه ابن ابی الحدید (‏متوفی ۶۵۶ ه.ق) می نویسد:‏ ‏«از دیرباز مردم، علی علیه السلام را بر سایر صحابه ی ‏پیامبر صلی الله علیه و آله ترجیح می دادند و بسیاری از ‏اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و تابعان همین عقیده را ‏داشتند، از جمله عمار، مقداد، ابوذر، سلمان، جابر، حذیفه و ‏‏… تمام بنی هاشم و تمام فرزندان و نوادگان عبدالمطلب و ‏از بنی امیه، خالد بن سعید بن عاص و عمر بن عبدالعزیز، ‏به برتری علی علیه السلام بر سایر خلفاء اعتقاد داشتند.

‏سپس داستانی ذکر می کند که:‏ ‏«مردی در کوفه سوگند یاد کرد که اگر علی علیه السلام بعد ‏از پیامبر صلی الله علیه و آله برتر از همه نباشد، زنم مطلقه ‏است (زنم طلاق داده شده است) ولی پدر زنش، منکر ‏برتری علی علیه السلام بود. ناگزیر برای داوری نزد عمر ‏بن عبدالعزیز آمدند.

عمر بن عبد العزیز در حضور جماعتی ‏از بنی امیه، حکم کرد که آن زن همسر آن مرد است و ‏مطلقه نیست، کنایه از اینکه علی علیه السلام برتر از همه ‏است.»(۶)‏

نامگذاری شیعه از جانب پیامبر صلی الله علیه و آله ‏در روایات ائمه ی اهلبیت علیه السلام بسیار گفته شده است ‏که پیامبرصلی الله علیه و آله واژه ی «شیعه» را در مورد پیروان امام علی ‏علیه السلام به کار برده است، به عنوان نمونه:‏

امام رضا علیه السلام از پدران خود نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله ‏فرمود:‏ «انا و هذا یوم القیامه کهاتین و شیعتنا معنا؛ من و علی علیه السلام در ‏روز قیامت، مثل این دو انگشت بهم پیوسته هستیم و ‏شیعیانمان با ما هستند.»(۷)‏

و نیز پیامبرصلی الله علیه و آله فرمود:‏ «توضع یوم القیامه منابر حول العرش لشیعتی و شیعه اهل ‏بیتی المخلصین فی ولایتنا…؛ در روز قیامت، منبرهایی در ‏اطراف عرش برای شیعیانم و شیعیان اهلبیت من که درباره ‏ی ولایت ما اخلاص دارند، نهاده می شود و خداوند به آنها ‏می فرماید: ای بندگانم بیایید تا کرامتم را بر شما سرازیر ‏کنم، شما در دنیا مورد آزار قرار گرفتید.»(۸)‏

و نیز از امام رضا علیه السلام نقل شده است که پیامبرصلی الله علیه و آله به علی علیه السلام ‏فرمود:‏ «ترد شیعتک یوم القیامه رواء غیر عطاش؛ شیعیان تو در ‏روز قیامت در حالی که سیراب هستند و تشنه نمی شوند، به ‏عرصه ی محشر وارد می گردند.»(۹)‏

امام سجاد علیه السلام می فرماید: پیامبرصلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود:‏ «بشر لشیعتک انی الشفیع لهم... ؛ به شیعیان خود بشارت ‏بده که من در روز قیامت از آنها شفاعت می کنم.»(۱۰)‏

انس بن مالک می گوید، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «از امت ‏من هفتاد هزار نفر وارد می شوند که برای آنها حساب و ‏عذابی نیست.»

سپس رو به علی علیه السلام کرد و فرمود:‏ «هم و شیعتک و انت امامهم؛ آنها شیعیان تو هستند و تو امام ‏آنها هستی .»(۱۱)‏

پیامبرصلی الله علیه و آله فرمود: «برای خداوند متعال درختی است از ‏یاقوت سرخ که از آن بهره مند نگردند جز من و شیعیانم و ‏مردم دیگر از آن بهره ندارند.»(۱۲)‏

پیشتازان تشیع در عصر پیامبرصلی الله علیه و آله و بعد از او ‏ در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله در میان اصحاب، جمعی از افراد ‏بر جسته و مورد تأیید پیامبرصلی الله علیه و آله بودند که پیامبرصلی الله علیه و آله ‏همواره آنها را می ستود، مانند سلمان، ابوذر، مقداد، عمار ‏یاسر، جابر بن عبدالله انصاری، خذفه بن یمان، ابی الهیثم ‏بن تیهان، سهل بن حنیف، ابوایوب انصاری، عبدالله بن ‏صامت، خزیمه بن ثابت، ابوسعید خدری و …، (۱۳) ‏

در میان این افراد، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار یاسر و ‏پیشتازانی بودند که هیچ تردیدی نیست که مورد قبول پیامبر ‏صلی الله علیه و آله بودند و پیامبرصلی الله علیه و آله بارها آنان را با تعبیرات گوناگون ‏ستود.‏

و نیز بدون تردید این افراد بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه و آله ، از ‏شیعیان برجسته ی امام علی علیه السلام بودند و هرگز از این عقیده ‏دست برنداشتند. ‏

بنابراین به روشنی درمی یابیم که موضوع تشیع، در همان ‏عصر پیامبرصلی الله علیه و آله و در زمان خلافت ابوبکر و عمر رسما ‏مطرح بوده است و در نتیجه ی افکار افراد عصرهای بعد ‏نبوده است.‏

در روایت دیگر آمده است، وقتی که آیه ۲۳ سوره ی شورا ‏نازل شد:‏ «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی؛ ای پیامبر! به ‏مسلمانان بگو که از شما پاداشی جز دوستی با خویشانم را ‏نمی خواهم.»‏

با اینکه در عصر پیامبرصلی الله علیه و آله بسیاری پذیرفتند که محبت ‏اهلبیت علیهم السلام را مطابق آیه ی مذکور حفظ کنند ولی ‏امام صادق علیه السلام فرمود: «سوگند به خدا هیچکس جز هفت نفر، ‏به عهد خود (در مورد پذیرش کامل معنی آیه ی مذکور) ‏وفا نکرد و آن هفت نفر عبارتند از: ۱- سلمان ۲- ابوذر ۳- ‏مقداد ۴- عمار یاسر ۵- جابربن عبدالله انصاری ۶- غلامی ‏از رسول خدا صلی الله علیه و آله به نام «ثبیت» ۷- زید بن ارقم. (۱۴)‏

و در روایات متعددی بیان شده است که سه نفر یعنی سلمان ‏و ابوذر و مقداد به طور کامل در راه تشیع و ولایت علی علیه السلام ‏ایستادگی نمودند و کوچکترین شک و تغییری در دل و ‏روش آنها راه نیافت در حالی که دیگران سستی کردند.(۱۵)‏

آزمایش اصحاب

بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه و آله و پایان ماجرای سقیفه، چهل نفر از ‏اصحاب به حضور علی علیه السلام آمده و اظهار داشتند: «سوگند به ‏خدا ما هرگز از غیر تو پیروی نمی کنیم و کسی را در ‏اطاعت بر تو مقدم نمی داریم.» ‏

امام علی علیه السلام فرمود: «چرا و به چه علت؟»‏

گفتند: «زیرا به خوبی به مقام تو پی برده ایم و ماجرای ‏جانشینی تو از رسول خدا صلی الله علیه و آله را درروز غدیر دیده ایم.»‏

امام علی علیه السلام فرمود: «آیا شما حتما بر سر پیمان خود وفادار ‏خواهید ماند؟»‏

پاسخ دادند: «آری.»‏

امام به آنها فرمود: «فردا با سر تراشیده نزد من بیایید.»‏

فردای آن روی علی علیه السلام سر خود را تراشید و از آن چهل ‏نفر، تنها سلمان و ابوذر و مقداد با سر تراشیده آمدند و عمار ‏یاسر نیز بعد از ظهر با سر تراشیده آمد.‏

این موضوع دوبار تکرار شد و در این آزمایش، این چهار ‏نفر رو سفید شدند.(۱۶)‏

با توجه به اینکه شریط و جوسازی به قدری شدید بود که ‏طرفداران امیرمؤمنان علی علیه السلام در خطر جدی بودند و تأمین ‏جانی نداشتند، صداقت و استواری انسان ها در چنین موارد ‏آشکار خواهد شد.‏

تذکر لازم درباره  کثرت شیعیان صدر اسلام ‏

البته باید توجه داشت که شیعیان مؤمن و فداکار که تا آخرین ‏نفس دفاع می کردند، به چند نفر خلاصه می شدند، ولی ‏افرادی که به خلافت امام علی علیه السلام پس از پیامبرصلی الله علیه و آله اعتقاد ‏داشتند، بی شمار بودند. از جمله تمام بنی هاشم و بنی ‏عبدالمطلب شیعه بودند.‏

مسعودی در مروج الذهب می نویسد: «درجنگ صفین دو ‏هزار و هشتصد نفر از اصحاب رسول خداصلی الله علیه و آله در سپاه ‏علی علیه السلام بودند.»(۱۷)‏

و عالم بزرگ سید علی خان در کتاب ارزشمند «الدرجات ‏الرفیعه» می نویسد:‏ «اعلم ان کثیرا من الصحابه رجع الی امیرالمؤمنین و لیس ‏الی استقصائهم جمیعا سبیل و قد اتفقت نقله الاخبار و علی ‏ان اکثر الصحابه کانوا معه علیه السلام فی حروبه…؛

همانا ‏بسیاری از صحابه ی پیامبرصلی الله علیه و آله به سوی امیرمؤمنان علی ‏علیه السلام برگشتند که بر اثر کثرت نمی توان آنها را شمرد و ‏مورخان معتقدند که در جنگ های عصر خلافت امام علی ‏علیه السلام اکثر صحابه در صف آن حضرت بودند.»(۱۸)‏

بنابراین، پیروان تشیع چند نفر افراد معدود نیستند بلکه تعداد ‏آنها از همان آغاز بسیار بود.‏

مرحوم علامه سید محسن امین در کتاب اعیان الشیعه می ‏نویسد: «شیعیان هر روز زیاد می شدند و در همان صدر ‏اسلام به هزار نفر و بیشتر رسیدند و هنگامی که در عصر ‏خلافت عثمان، ابوذر غفاری به شام تبعید شد، در آنجا بر ‏اثر تبلیغات او بسیاری به تشیع گرویدند و گفته می شود که ‏آغاز پیدایش شیعیان در جبل عامل از همین وقت شروع شد ‏و در جنگ های صفین و جمل بسیاری از اصحاب و غیر ‏اصحاب در مسیر تشیع بودند و در سپاه علی علیه السلام به ‏حمایت ازآن حضرت پرداختند و مذهب تشیع کم کم رواج ‏یافت.»‏

نتیجه گیری و جمع بندی ‏

در نتیجه، اینکه بعضی از خاورشناسان و علمای سنی ‏مدعی شده اند که مذهب تشیع ساخته افکار ایرانیان است، ‏تهمت نارواست.

آنها این تهتمت را چنین بیان می کنند: «‏ایرانیان شکست خورده در برابر مسلمانان، نسبت به ‏حکومت اسلامی بدبین شدند و کینه و دشمنی خود را تحت ‏نام تشیع به اسلام روا داشته اند…»‏

آیا به راستی چنین بود؟

‏«حقیقت این است که قبل از ورود اسلام و تشیع به ایران، ‏علاوه بر بنی هاشم بسیاری از مردم عرب حجاز و یمن و ‏اطراف به تشیع اعتقاد داشتند و اساس تشیع در عصر پیامبر ‏صلی الله علیه و آله پی ریزی شد.»(۱۹)‏

پی نوشت :
‏۱.با اینکه عبدالله بن سبا از غلات بود، و به دستور علی ‏‏(ع) او را سوزاندند و خاکسترش را برباد دادند. (بحار، ‏ج۴۱،ص ۲۱۴ و ۲۱۵).‏
‏۲. تفسیر جامع البیان طبری، ج۲۹، ذیل آیه ۷ سوره ی ‏بینه: شواهد التنزیل، ج۲،ص ۳۵۷.‏
‏۳.شواهد التنزیل، ج۲،ص ۳۶۲؛ روح المعانی، ج۳۰،ص ‏‏۳۰۷.‏
‏۴. ترجمه ارشاد مفید، ج۱،ص ۳۶.‏
‏۵. اعیان الشیعه، چاپ ارشاد، ج۱،ص ۱۸ و ۱۹.‏
‏۶. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، مطابق نقل احقاق ‏الحق، ج۴،ص ۲۹۲.‏
‏۷. عیون اخبار الرضا، ج۲،ص ۵۸.‏
‏۸. همان مدرک، ج۲،ص ۶۰.‏
‏۹. احتجاج طبرسی، ج۱،ص۲۱۰؛ عیون اخبار الرضا، ‏ج۲،ص ۶۰.‏
‏۱۰. همان مدرک.‏
‏۱۱. ترجمه ارشاد شیخ مفید، ج۱،ص ۳۶.‏
‏۱۲. همان مدرک.‏
‏۱۳. نام این دوازده تن در سخنان امام صادق (ع) به عنوان ‏افراد استوار و پرهیزکار در راه اهلبیت (ع) ذکر شده ‏است (خصال شیخ صدوق، ج۲،ص ۱۵۰)‏
‏۱۴. نورالثقلین، ج۴،ص۵۷۰؛ بحارالانوار، ج۲،ص ‏‏۳۲۱؛ قرب الاسناد، ص ۳۸.‏
‏۱۵. رجال کشی، ص۴؛ اعیان الشیعه، چاپ ارشاد، ج ۷، ‏ص ۲۸۶.‏
‏۱۶. قاموس الرجال، ج۲،ص ۴۵۱؛ اعیان الشیعه، ج۷، ‏ص ۲۸۴.‏
‏۱۷. اعیان الشیعه، چاپ ارشاد، ج۱،ص ۲۴.‏
‏۱۸. شرح بیشتر در اعیان الشیعه، ج۱،ص ۲۴ و ۲۵.‏
‏۱۹. اقتباس از اعیان الشیعه، ج۱،ص ۲۵ و۳۲.‏
منبع: کتاب رابطه ایران با اسلام و تشیع

محمد ‏محمدی اشتهاردی

شمه اى از مناقب فاطمه زهرا (س)

در طول تاريخ همواره كتابهاى متعددى درباره يگانه گوهر عالم هستى و سرّ مستتر الهى فاطمه زهرا (عليها السلام) نوشته شده است كه از آن جمله، مي توان از كتب عامّه به: اتّحاف السائل بمالفاطمة ( رضى اللّه عنها ) من الفضائل، از محمد حجازى شافعي؛ الثغور الباسمة فى مناقب السيدة فاطمه، از جلال الدين سيوطي؛ فضائل فاطمة الزهرا (عليها السلام) ، از حاكم نيشابورى، و از كتب شيعيان به: الروضة الزهرا فى مناقب فاطمة الزهرا، از محمد بن احمد خزاعي؛ فضائل الزهرا (عليها السلام) ، از احمد بن على بن ابى طالب طبرسي؛ الاربعون حديثا فى فضائل السيدة فاطمه (عليها السلام) ، از نجم الدين شريف عسكرى، و دهها كتاب ديگر اشاره كرد.

استاد على محمد على دخيل مي گويد: كتابخانه عمومى علمين در نجف به سال 1387 ه·· . ق از كسانى كه در مورد فاطمه زهرا (عليها السلام) كتاب يا مقاله اى نوشته اند، فراخوانى داده و اين جانب حدود 300 كتاب كه درباره ايشان نوشته شده بود، جمع كردم.[1]

و اين از كثرت كتبى كه در مورد اين بانوى يگانه نوشته شده، خبر مي دهد.

در اين مقاله مي كوشيم تا به قدر وسع، هشت منقبت از مناقب بسيار آن حضرت را به رشته تحرير در آوريم، كه:

آب دريا را اگر نتوان كشيد          هم بقدر تشنگى بايد چشيد

1. پيدايش فاطمه (عليها السلام)

در روايات زيادى به اين مطلب اشاره شده كه فاطمه زهرا (عليها السلام) نطفه اش از ميوه بهشتى تكوّن يافته است. از آن جمله، روايتى است كه در امالى صدوق آمده كه امام رضا (عليه السلام) فرمود: پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: وقتى به معراج رفتم، جبرئيل دست مرا گرفت و وارد بهشت نمود. پس رطب بهشتى به من داد كه آن را خوردم و آن غذا در صلبم به نطفه تبديل شد. پس چون به زمين آمدم، با خديجه همبستر شدم و او به فاطمه حامله شد.[2]

همچنين از مناقب آن حضرت، اين است كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) براى به وجود آوردن فاطمه (عليها السلام) مأمور به چهل روز عبادت شد و عظمت اين منقبت آنجا روشن مي شود كه حضرت موسى (عليه السلام) نيز براى آوردن تورات مأمور به چهل روز عبادت شده بود. اگر چه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) براى آوردن قرآن مدتى را در غار حرا معتكف بود، ولى براى ايجاد فاطمه (عليها السلام) مأمور به چنين عبادت طولانى گرديد.

علامه مجلسى روايت مي كند كه روزى پيامبر گرامى اسلام (صلي الله عليه و آله) در سرزمين ابطح نشسته بود و با او عمار و منذر بن ضخصاح و ابوبكر و عمرو عباس بودند. على (عليه السلام) هم در آن جمع بود كه جبرئيل به صورت اصلى بر حضرت نازل شد و عرض كرد: خدا به تو سلام رسانده، مي فرمايد كه بايد چهل روز از خديجه دورى كني… پس چون چهل روز به پايان رسيد، جبرئيل نازل شد و گفت: خدايت سلام مي رساند و مي فرمايد: خود را براى هديه و تحفه اى آماده كن. حضرت فرمود: آن تحفه چيست؟ در جواب گفت: از اين تحفه خبرى ندارم. بعد از آن، ميكائيل فرود آمد و با او طبقى بود و حضرت روزه خود را با طعامِ درون طبق افطار كرد. بعد از آن، جبرئيل خطاب به پيامبر (صلي الله عليه و آله) عرض كرد: خداوند به ذاتِ خود سوگند ياد نموده كه امشب از صلبِ تو ذريه اى طيب بيافريند.[3]

گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض            ورنه هر سنگ و گلى لؤلؤ و مرجان نشود

2. شباهت به پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله)

ام سلمه مي گويد: فاطمه (عليها السلام) شبيه ترين مردم از لحاظ صورت به پيامبر (صلي الله عليه و آله) بود.[4] و عائشه مي گويد: شبيه تر از فاطمه (عليها السلام) در گفتار به پيامبر (صلي الله عليه و آله) نديدم.[5] و جابر مي گويد: هر گاه فاطمه راه مي رفت، به ياد حضرت رسول (صلي الله عليه و آله) مي افتادم.[6] پس فاطمه شبيه ترين مردم به پيامبر بود صورتا و سيرتا و كلاما.

3. ايمان و كمال

در روايتى آمده كه ابوذر روزى به خانه على (عليه السلام) مي رود و على (عليه السلام) را صدا مي زند، ولى كسى جواب نمي دهد، در حالى كه سنگ آسيا خود به خود در حال چرخش بوده. پس جريان را به حضرت رسول خبر داده و پيامبر (صلي الله عليه و آله) مي فرمايد: إنَّ ابْنَتى فاطِمَةَ مَلاَءَ اللّه قَلْبَها وَجَوارِحَها ايمانا وَيقينا؛[7] خداوند قلب و جوارح دخترم فاطمه را از ايمان و يقين پر نموده است. بنابراين، چون خداوند ضعف فاطمه را مي دانست، با فرستادن فرشته او را در زندگى يارى مي دهد.

ابن صبّاغ در كتاب خود؛ الفصول المهمه از پيامبر (صلي الله عليه و آله) نقل مي كند كه فرمود: كَمُلَ مِنَ الرِّجالِ كَثيرٌ وَلَمْ يكْمُلْ مِنَ النِّساءِ اِلاّ مَرْيمُ بِنْتُ عِمْرانَ وَآسِيةُ بِنْتُ مُزاحِمٍ إمْرَأَةُ فِرْعَونَ وَخَديجةُ بِنْتُ خُوَيلَدٍ وَفاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ (صلي الله عليه و آله) ؛ مردان بسيارى از لحاظ ايمان[ كامل شده اند، اما از زنان تنها مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم، همسر فرعون و خديجه دختر خويلد و فاطمه (عليها السلام) دختر محمد (صلي الله عليه و آله) به كمال رسيدند. اين روايت را مسلم و بخارى و ترمذى نقل نموده اند.[8]

و به خاطر همين منزلت، حضرت فاطمه (عليها السلام) از نخستين كسانى است كه به بهشت مي رود.[9] در روايتى مي خوانيم: اَوَّلُ شَخْصٍ يدْخُلُ عَلَى الْجَنَّةِ فاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ؛[10] اول كسى كه وارد بهشت مي شود، فاطمه دختر محمد (صلي الله عليه و آله) است.

4. علم فاطمه (عليها السلام)

از ديگر فضائل فاطمه زهرا (عليها السلام) علم ايشان به آينده و حوادث قبل است. سلمان مي گويد: روزى عمار به من گفت: آيا خبر عجيبى به تو بدهم؟ گفتم: آري! عمار گفت: على بن ابى طالب (عليه السلام) را ديدم كه بر فاطمه وارد شد؛ چون چشم فاطمه بر او افتاد، گفت: اجازه مي دهى از گذشته و حال و آينده تا روز قيامت خبر دهم.

عمار مي گويد: سپس ديدم كه اميرمؤمنان (عليه السلام) به عقب برگشت و به مسجد رفت و خدمت پيامبر (صلي الله عليه و آله) رسيد. پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: نزديك بيا يا ابا الحسن! چون نزديك پيغمبر رسيد فرمود: تو مي گويى يا من بگويم؟ حضرت امير (عليه السلام) عرض كرد: حديث شما و كلام شما بهتر است و آن گاه پيامبر (صلي الله عليه و آله) جريان را بيان نمود… عمار مي گويد: اميرمؤمنان بعد از آن، از مسجد خارج شد و من هم با او بيرون رفتم و بر فاطمه وارد شد و حضرت فاطمه (عليها السلام) از آنچه على (عليه السلام) به پيامبر (صلي الله عليه و آله) گفته بود، خبر داد.[11]

و نيز در روايتى از امام كاظم (عليه السلام) نقل شده كه فرمود: فاطمه (عليها السلام) از تمام صحابه داناتر بود، جز از شوهرش.[12] و مكرر مي شد كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) مردم را به فاطمه زهرا (عليها السلام) ارجاع مي داد و او به مردم پاسخ كافى مي داد، چرا كه آنچه را كه ديگران نمي دانستند مي دانست.

روزى رسول خدا (صلي الله عليه و آله) با عده اى از اصحاب خود نشسته بودند، رو به اصحاب كرده، فرمودند: براى زنان چه چيزى بهتر است؟ آنها نتوانستند جوابى بگويند. حضرت على (عليه السلام) اين خبر را به فاطمه (عليها السلام) رسانيد و آن حضرت پاسخ داد كه: شما نگفتيد بهترين چيز براى زن آن است كه نه مردى او را ببيند و نه او مردى را ببيند؟

على (عليه السلام) اين جواب را به رسول خدا (صلي الله عليه و آله) عرض كرد. حضرت فرمودند: چه كسى اين جواب را به تو گفت؟ عرض كرد: فاطمه (عليها السلام) . حضرت فرمودند: راستى كه او پاره تن من است.[13]

و چه بسيار اتفاق مي افتاد كه زنان مسائل خود را از فاطمه زهرا (عليها السلام) مي پرسيدند.

از ايشان كلمات گوهربارى هم رسيده كه خود بهترين دليل بر علم و فضل ايشان مي باشد؛ خصوصا خطبه هاى توحيدى آن حضرت كه همسنگ خطبه هاى توحيدى نهج البلاغه مي باشد.

و اگر ابن ابى الحديد در مورد خطبه هاى توحيدى على (عليه السلام) مي گويد: وَاعْلَمْ أَنَّ التَّوْحيدَ وَالْعَدْلَ وَالْمَباحِثَ الشَّريفَةَ الاْءلهِيةَ ما عُرِفَتْ إلاّ مِنْ كَلامِ هذَا الرَّجُلِ وَأَنَّ كَلامَ غَيرِهِ مِنْ أَكابِرِ الصَّحابَةِ لَمْ يتَضَمَّنْ شَيئا مِنْ ذلِكَ أَصْلاً وَلاكانُوا يتَصَوَّرُونَهُ وَلَوْ تَصَوَّرُوهُ لَذَكَرُوهُ؛[14] و بدان كه توحيد و عدل و مباحث شريف الهى جز از كلام اين مرد شناخته نشد و بي شك در كلام غير او از بزرگان صحابه چيزى از اينها اصلاً وجود ندارد و تصور آن را هم نمي كردند. و اگر آن را تصور مي كردند، بيان مي نمودند. بايد گفت اين جملات در مورد فاطمه زهرا (عليها السلام) هم صحيح مي باشد و بايد گفت: هذه المباحث ما عرفت الاّ من كلام هذا الرجل وزوجته و چه خوب فرمود، مرحوم آية ا… العظمى غروى اصفهاني:

حامل سرّ مستمر حافظ غيب مستتر دانش او احاطه بر دانش ما سوا كند

5. لباس بهشتى

روزى بعضى از يهوديان خدمت پيامبر (صلي الله عليه و آله) رسيده، گفتند: ما حق همسايگى داريم، درخواست مي كنيم دخترت فاطمه را به عروسى ما بفرستى تا مجلس جشن ما به قدوم آن حضرت زينت گيرد. پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: فاطمه، زن على بن ابيطالب است و در اطاعت او مي باشد. اما آنها اصرار كردند كه تو شفاعت كن كه على به او اجازه دهد.

بعد از اجازه، يهوديان خود را به هر آنچه از لباسهاى خوب و فاخر و جواهرات داشتند، آراستند و گمان مي كردند كه فاطمه (عليها السلام) با لباس فقيرى مي آيد و او را استهزاء مي كنند؛ اما جبرئيل نازل شد و يك لباس بهشتى با جواهرات بي نظيرى ـ كه چشم روزگار مانند آن را نديده بود ـ با خود آورد و فاطمه (عليها السلام) آن را پوشيد و به مجلس عروسى رفت و زنان چون اين منظره را ديدند، به سجده افتاده، مسلمان شدند و به سبب آن بسيارى ديگر از يهوديان هم مسلمان شدند.[15]

6. مائده آسمانى

نزول مائده آسمانى براى فاطمه (عليها السلام) مكرّر اتفاق افتاده است. در روايتى آمده: پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) به خانه فاطمه زهرا (عليها السلام) رفت و وقتى وارد شد، ديد چهره فاطمه زرد است. از حال او سؤال كرد. جواب داد: سه روز است كه غذا نخورده ايم. پيامبر (صلي الله عليه و آله) وارد شد و حسن و حسين (عليهما السلام) را بر پاى راست و چپ خود نشاند.

بعد از آن على (عليه السلام) وارد شد. سپس پيامبر (صلي الله عليه و آله) رو به آسمان كرد و فرمود: اِلهى وَسَيدى وَمَوْلاى هؤُلاءِ اَهْلُ بَيتى اَللّهُمَّ أَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهِّرْهُمْ تَطْهيرا؛ اى خدا و آقا و مولاى من! اينها اهل بيت من هستند. خدايا! پليدى را از آنها ببر و آنها را حقيقتا پاك گردان.

بعد از آن فاطمه بلند شد و دو ركعت نماز گذارد و دستها را رو به آسمان برده، فرمود: اِلهى وَسَيدى هذا مُحَمَّدٌ نَبِيكَ وَهذا عَلِى ابْنُ عَمِّ نَبِيكَ وَهذانِ الْحَسَنُ وَالْحُسَين سِبْطا نَبِيكَ، اِلهى اَنْزِلْ عَلَينا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ كَما اَنْزَلْتَها عَلى بَنى إسْرائيلَ؛ اى خدا و آقاى من! اين محمد پيامبر تو و اين على پسر عموى پيامبر تو و اين دو حسن و حسين دو فرزند پيامبر تو هستند. خدايا! مائده اى از آسمان بر ما نازل كن! همان گونه كه بر بنى اسرائيل نازل فرمودي. پس غذايى براى آنها فراهم شد و على (عليه السلام) گفت: اين از كجا بوده؟ پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: اى اباالحسن! بخور و سؤال نكن! خدا را شكر كه نمرديم و خدا فرزندى را به ما مرحمت كرد، مانند مريم كه كُلَّما دَخَلَ عَلَيها زَكَرِيا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقا؛[16]

هرگاه زكريا بر او در كنار محراب وارد مي شد، نزد او رزقى را مشاهده مي كرد.

7. همسر على (عليه السلام)

از ديگر افتخارات فاطمه (عليها السلام) اين است كه پدرى همچون رسول اللّه (صلي الله عليه و آله) و همسرى همچون على ابن ابى طالب (عليهما السلام) داشت و اگر على (عليه السلام) نبود، هيچ همتايى براى فاطمه نبود تا با او ازدواج كند.[17]

در روايتى از رسول گرامى اسلام (صلي الله عليه و آله) نقل شده است كه فرمود: به فاطمه چهار چيز در دنيا داده شده:

1 – پدرى همچون من

2 – شوهرى همچون على

3 – فرزندانى همچون حسن و حسين …[18]

بضعه سيد بشر ام ائمه غرر كيست      جز او كه همسرى باشه لافتى كند

8. محبّت فاطمه (عليها السلام)

حب و بغض معصومين (عليهم السلام) كه از جمله آنها فاطمه زهرا (عليها السلام) مي باشد ، در بسيارى از روايات مورد تأكيد قرار گرفته است، به طورى كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) در روايتى فرمودند: خدايا! تو خود شاهد باش كه من دوستدار آن كسى هستم كه آنها را دوست بدارد و دشمنم با آنكه آنها را دشمن مي دارد.[19] اما به طور خصوص در مورد محبّت فاطمه (عليها السلام) روايتى نقل شده كه دلالت بر عظمت مقام آن بانوى يگانه مي كند.

سلمان روايت كرده كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: مَنْ اَحَبَّ فاطِمَةَ ابْنَتى فَهُوَ فِى الْجَنَّةِ مَعى وَمَنْ اَبْغَضَها فَهُوَ فِى النّارِ، يا سَلْمانُ حُبُّ فاطِمَةَ ينْفَعُ فى مِأةِ مَواطِنَ اَيسَرُ تِلْكَ الْمَواطِنِ الْمَوْتُ وَالْقَبْرُ وَالْميزانُ وَالْحَشْرُ وَالصِّراطُ وَالْمُحاسِبَةُ فَمَنْ رَضِيتْ عَنْهُ ابْنَتى فاطِمَةُ رَضيتُ عَنْهُ وَمَنْ رَضيتُ عَنْهُ رَضِى اللّه عَنْهُ؛[20] كس فاطمه دخترم را دوست بدارد، او در بهشت با من خواهد بود و هر كس او را دشمن دارد، در آتش است. اى سلمان! محبت فاطمه در صد جا سود مي رساند كه كمترين آن جاها مرگ و قبر و ميزان و حشر و صراط و محاسبه اعمال است. پس هر كس دخترم فاطمه از او راضى باشد، از او راضيم و هر كس من از او راضى باشم، خداوند از او راضى است.

اين گوشه اى از فضائل آن گوهر يكتا بود كه در اين مقال به رشته تحرير در آمد و بايد در وصف آن حضرت گفت:

وصف تو بگذشت از قدر عقول          عقل در شرح شما شد بوالفضول

پاورقى ها:

[1] . فاطمة الزهرا عليها السلام ، از سلسله اعلام النساء (3)، على محمد على دخيل، مؤسسه اهل البيت بيروت، ص148.

[2] . بحارالانوار، ج43، ص4.

[3] . همان، ج16، صص 80 ـ 78.

[4] . همان، ج16، صص 80 ـ 78.

[5] . همان، ص25؛ مستدرك حاكم، ج3، ص167، ح4732.

[6] . همان، ص53.

[7] . همان، ص29.

[8] . الفصول المهمه، ابن صبّاغ، نشر دارالأضواء بيروت، ص137.

[9] . مستدرك حاكم، ج3، ص151؛ فاطمة الزهراء، ص28.

[10] . الفصول المهمه، ص137.

[11] . بحارالانوار، ج43، ص8.

[12] . زندگانى فاطمه زهرا عليها السلام ، حسين عمادزاده، ص181.

[13] . بحارالانوار، ج43، ص54.

[14] . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، به تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، داراحياء الكتب العربية، ج6، ص346.

[15] . بحارالانوار، ج43، ص30.

[16] . همان، ص73 و نيز ر.ك: همان، ص31، 50، 68 و 59.

[17] . اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، با ترجمه سيد جواد مصطفوى، انتشارات علميه اسلاميه، ج2، كتاب الحجة، باب مولد فاطمه زهرا عليها السلام ، ص360، ح10.

[18] . بحارالانوار، ج43، ص57 و 58.

[19] . همان، ص25.

[20] . بحارالانوار، ج27، ص116.

منبع :احسان فتاحى؛مبلغان – تیر 1383، شماره 55.