سلسلة الذهب

نوشته‌ها

عرفان و آزادى در آینه عاشورا

اشاره:

آزادی یکی از امور مقدس و ارزشمند فطری است که هر انسانی آن را دوست می دارد. این امر فطری از سوی دین اسلام نیز مورد تأکید قرار گرفته است و پیشوایان دینی مردم را دعوت نموده که دارای آزادی معقول باشند. به این معنا که انسان نباید برده غیر خدا باشد و شخصیت و حیثیت خود را با دوری از بردگی غیر خود حفظ نماید. بلکه می توان گفت  «توحید» همان اصلى است که در روزگار ما «آزادى» نامیده مى شود و این سخن ارزشمند پیامبر اسلام(ص) که فرمود «قولوا لا اله الاّ الله تفلحوا»(۱) بر این امر ارزشمند اشاره دارد. در این نوشته به مسئله آزادی در نهضت عاشورا اشاره شده است.

امیر آزادگان حضرت على (ع) نیز در تأیید و تفسیر همین اصل بود که مى گفت : «لا تکن عبد غیرک فقد جعلک الله حُرّاً؛(۲) بنده دیگرى مباش که خداوند تو را آزاد آفریده است».

امام حسن و حسین(ع) و امامان دیگر نیز، همه و همه، براى تکامل و تداوم همین اصل مى زیستند که سخن همه باورمندان به قرآن کریم هم صدا با خدا همین است که مى گفتند: «کلمه لا اله الاّ الله حصنى فمن دخل حصنى اَمِن من عذابى ».(۳) امام حسین (ع) را نیز فقط باید در سلسله همین «سلسله الذهب » جست وجو کرد، صد البته با اجتناب و احتراز از باورهاى بنیان برافکن ِ غالیان و افراطیان که آنان غافل از «انّک میت و انهم میتون »(۴)اند و «انّما انا بشر مثلکم »(۵) و «کنت من قَبْلهِ لمن الغافلین »(۶) و ده ها آیه دیگر را فراموش کرده اند. کتاب کربلا را تنها با همین رمز مى توان گشود که سرور آزادگان خود گفت : «ان لم یکن لکم دین و لاتخافون المعاد فکونوا احراراً فى دنیاکم»(۷).

دقت در اصلِ عدل ـ از اصول مذهب و دین ـ، معلوم مى کند که منظور از طرح بحث عدل، نفى ِ جبر و اثبات اختیار و آزادى و انتخاب بوده است ؛ اصل توحید آزادى عقیده و اندیشه را ـ پس از رهایى از هرچه و هرکه غیر خداست ـ تأمین مى کند و تعمیم مى دهد. اصل دوم (عدل ) نیز آزادى بیان و قلم و عمل را از انسان هاى زنده و باورمند و اندیشه مند مى خواهد. انسانِ بما هو انسان ، انسانیت خود را مدیون و محصول ِ همان آزادى فطرى و ذاتى خود می داند و اینک در غربت خویشتن خویش هم صدا با حافظ خدا را مى خواند:

در ازل پرتو حُسنت ز تجلّى دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

مدعى خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

آیا آفریننده انسان ؛ به خود نمى بالد آن گاه که مى گوید: انّا عرضنا الامانه على السموَات و الارض و الجبال فأبین أن یحملنها و اشفقن منها وحملها الانسان انّه کان ظلوماً جهولا.(۸)

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام من دیوانه زدند

آری، دیوانه بودن حتى به معناى عوامانه و نازل ِ واژه و حتى با فهم فرودین آن ، بسیار بهتر و برتر از متملّق ماندن و برده بودن است که خفّت و خوارى بردگى را حیوان نجس العینى چون سگ نیز برنمى تابد.

آدم از بى بصرى بندگى آدم کرد

گوهرى داشت ولى نزد قباد و جم کرد

یعنى در خوى غلامى زسگان پست تر است

من ندیدم که سگى نزد سگى سرخم کرد

آزادى و عاشورا

«آزادی» و «آزادگی» واژه هاى فارسی، به معناى وارستگى و رهایى ، مترادف با کلمه «حرّیت» در عربى است . این واژه کلمه اى کلیدى ، و ریشه اى در حماسه عاشورا است . تردید نیست که آزادى یکى از اصول بنیادین در حماسه حسینى و قیام عاشورا است . این دو مفهوم در فرهنگ مسلمانان، به ویژه در معارف شیعی، تا آنجا پیش رفته است که مى توان گفت: دو کلمه «آزادى » و «عاشورا» پیوسته یادآور یکدیگرند حتى گاه معناى یکى به حوزه دیگرى وارد مى شود، درست مانند دو کلمه «عدالت » و «علی(ع)» که همیشه تداعى گر یکدیگرند، چنان که اگر علی(ع) نبود، عدالت معناى صحیح خود را در حوزه عمل و میدان اقدام باز نمى یافت.

اگرچه از امام حسین (ع) در کتاب هاى تاریخى و متون روایی، بیشتر با کُنیت ِ پرآوازه «ابوعبدالله» نام برده شده است، اما در متون ادبى و قصاید حماسى و نیز در لسان شاعران ِ شیعى و بیشتر با کُنیت ِ «ابوالاحرار» و «سرور آزادگان » شناخته شده است. سخن مستند و معروفى که امام حسین(ع) در واپسین لحظات عمرش مى گفت، «منشور آزادى » و «حدیث حرّیت » خوانده شده است .(ى)

«آزادى» در سخن حسین (ع) و یارانش

پیش از همه شهید پیشتاز عاشورا، مسلم بن عقیل است که با صراحت و با تأکید از «آزادی» سخن مى گوید. مسلم در ضمنِ رجزى که روز شهادتش در کوفه خواند، چنین گفت :

اُقْسِم ُ لا أُقْتَل ُ اِلاّ حُرّاً

وَ اِن ْ رَأَیت ُ الْمَوْت َ شَیئاً مُرّاً(۱۰)

ـ سوگند مى خورم که جز در حال حرّیت و براى آزادى نمیرم

ـ اگرچه مرگ را تلخ ببینم .

همین رجز را پسر مسلم بن عقیل (عبدالله بن مسلم بن عقیل ) روز عاشورا در کربلا تکرار مى کرد. پسر نیز با رجز پدر به پیشواز مرگ مى شتافت و مى گفت :

أَقْسَمت ُ لا أُقْتَل ُ اِلاّحُرّاً

وَ قدَ وَجَدْت ُ الْمَوْت َ شَیئاً مُرّا

أُکْرِه ُ أَن ْ أُدْعی َ جَباناً فَرّاً

ان َّ الْجَبَان َ مَن ْ عَصَى وَ فَرّا(۱۱)

ـ سوگند خورده ام که جز براى آزادى کشته نشوم

ـ اگرچه مرگ را تلخ یافته ام دوست ندارم ترسویى خوانده شوم که گریخته باشد

ـ ترسو کسى است که خدا را نافرمانى کند و بگریزد.

امام حسین (ع) وقتى دید حُرّ بن یزید ریاحى از قید قبیله و قوم رهیده و قدم به ساحت مقدّس آزادى گذاشته و مى خواهد با مرگ ِ انتخابى خود جاودانه گردد به او گفت : «أنت الحرّ کما سمّتک به أمّک . و أنت الحرّ فى الدنیا و أنت الحرّ فى الا خره؛(۱۲) تو آزادمردی، چنان که مادرت تو را با همین نام نامید».

ـ تو نه تنها در این دنیا که در سراى دیگر نیز آزادمردى .

بنا به بعضى روایت ها، امام سجاد(ع) سوگ سروده اى در رثاى حُرّ بن یزید سرود که چنین نقل مى شود:

فَنِعْم َ الْحُرّ حُرّ بنى ریاح ٍ

صَبُور عند مُشْتَبَک ِ الرِّماح ِ

و نعم الحرّ اذ واسى َ حُسَیناً

و جادَ بِنَفْسِه ِ عِنْدَ الصّباح ِ

لَقَدْ فازوا الّذى نَصَرُوا حُسیناً

و فازوا بِالْهِدایه ِ وَ الصّلاح ِ(۱ى)

ـ چه نیک آزادمردى است آزادمرد قبیله بنى ریاح ! آن گاه که نیزه ها از هر سو به او مى رسیدند، صبور و مقاوم بود.

ـ و چه خوش عاقبت بود این آزادمرد آن گاه که در کنار حسین ایستاد، جانش را فداى او کرد و پیش از همه در پگاهان از بند تن رهید.

ـ به راستى آنان که حسین را یارى کردند، رستگار شدند و به هدایت و اصلاح دست یافتند.

در ضمن اشعاری که منسوب به امام حسین (ع) است شعر زیر نیز دیده مى شود:

وَ قَعْنا فى الخَطایا و البلایا

و فى زَمَن ِ انتقاض ٍ وَ اشْتِباه ٍ

فَصارَ الحُرُّ لِلْمَمْلُوک ِ عَبْداً

فَمَا لِلْحُرِّ مِن ْ قَدْرٍ وَ جاه(۱ى)

هنگامى که ابن اشعث، یکى از فرماندهان سپاه یزید، به زعم خود سرور آزادگان را به تسلیم و بیعت با یزید دعوت مى کرد، امام (ع) در پاسخ مى گفت : لا والله لا اعطیهم بیدى اعطاء الذلیل و لا افرّ فرار العبید؛(۱ى)

ـ نه ، به خدا سوگند نه به سان ذلیلان، خود را به دست خویش به آنان خواهم سپرد و نه چون گریز بردگان خواهم گریخت .

هنگامى که هنگامه بزرگ در تاریخ اسلام رخ داد و امام آزادگان از اسب به زمین افتاد، با شگفتى و تأسف دید که بیچارگان کوفى خود را چنان باخته و اسیر امیال امیران ستمگر ساخته اند که حتى پیش پا افتاده ترین اصول انسانى را نیز فراموش کرده اند، تا آنجا که به سوى زنان و کودکان یورش مى برند؛ در این حال، امام(ع) با صداى رسا فریاد زد: «وَ یحَکُم یا شیعَه َ آل ِ أبى سُفیان ! ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا أحراراً فى دنیاکم هذه؛(۱۶) واى بر شما، اى پس ْروان ِ تبارِ بوسفیان ، گیرم که شما را دینى نباشد و از روز بازگشت نمى ترسید، دست کم در این دنیاى خود آزاد باشید».

امامت و آزادى

امام حسین (ع) در مراحل مختلف و مواقع مناسب با یاران و همراهان خود از اهداف و پیامدهاى قیامش سخن مى گفت تا همسفران و پیروانش با آگاهى و آزادى همگام و با او همراه باشند. گروهى که مى خواستند خبر شهادت مسلم بن عقیل را به امام حسین(ع) بدهند به او گفتند: خبرى داریم که اگر بخواهید آشکارا مى گوییم وگرنه پنهانى گزارش مى کنیم» . امام حسین(ع) به اصحاب و همراهانش نگاهى کرد و فرمود :

«من چیزى را از ایشان پوشیده نمى دارم و میان ما و آنان پرده و سرّى نیست ».(۱ى)

پس از آن که همه همراهان از شهادت مسلم بن عقیل باخبر شدند، امام حسین(ع) به آنها گفت : «مى بینید که چه بر سر ما آمده است؟ من چنان پیش بینى مى کنم که کوفیان ما را تنها خواهند گذاشت و اینک هر که مى خواهد تا دیر نشده برگردد.»(۱ى)

یک بار دیگر وقتى که خبر شهادت «عبدالله بن یقطر» به حضرتش رسید، امام (ع) در میان یاران و همراهانش به پا خاست و نامه اى را که خود نوشته بود براى آنان خواند و به این ترتیب و به صورت رسمى و مؤکد از آنان خواست که اگر مى خواهند، مى توانند بدون هیچ بازدارنده اى برگردند که او عهد خویش از آنان برداشته و آنها را کاملاً آزاد گذشته است .(۱ى)

امام آزادگان حسین(ع) شب عاشورا نیز خطبه اى خواند و از همگان خواست که از تاریکى شب بهره گیرند؛ در صحرا پراکنده شوند و از کربلا دور گردند تا جان به سلامت برند و فرمود که این گروه مرا مى خواهند و چون به من دست یابند ازجست وجوى شما دست بردارند.(۲ى)

امام حسین(ع) تا آنجا به آزادى و آزادگى یارانش اهتمام داشت که حتى نمى خواست کسى از آنها در قید قرضى یا گرفتار وامى ـ گرچه اندک ـ باشد. ابن سعد در «الطبقات الکبیر» در این باره روایتى نقل مى کند: «یکى از یاران امام حسین(ع) نزد او آمد و گفت : در ذمّه من قرضى است . امام(ع) تا این سخن شنید به همگان گفت : «لا یقاتل معى من علیه دَین ؛ هرکه را قرضى است همراه من نجنگند».(۲ى) و با همین سخن نه تنها از او، بلکه از همه همراهانش خواست تا در همراهى او از هر جهت آزاد باشند و با اختیار کامل گام بردارند.

پسر یکى از انصار به نام «محمد بن بشیر خضرمی» در مرز رى اسیر شد. امام(ع) با شنیدن این خبر یک بار دیگر بیعت خویش برداشت و از او خواست برود و براى آزادى پسرش کارى بکند و به او گفت : «رحمک الله أنت فى حل ّ من بیعتى ، فاعمل فى فکاک ابنک؛(۲۲) خداوند تو را بیامرزاد. بیعت خود از تو برداشتم. برو و براى آزادى پسرت بکوش».

آزادى سیاسى و آزاداندیشى

یکى از شاخصه هاى مهم سیدالشهدا(ع) و یارانش ، آگاهى و ایمان به هدف بود. آنان هم در انتخاب ، هم در تداوم راه تا انتهاى مقصود، با آگاهى و آزادى راه مى پیمودند. این تنها امام حسین (ع) نبود که به نصایح دلسوزانه اما کوتاه بینانه امثال عبدالله بن عباس و عبدالله بن جعفر اعتنایى نکرد و فراتر از اندیشه دانشمندان و حبرالاُمّه ها، و پرچم آزادى را برافراشت ، بلکه یاران امام(ع) نیز با آزادْ فکرى از همه موانع گذشتند و زنجیرهاى دست و پاگیر زندگانى این جهانى را یکى پس از دیگرى گسستند.

براى نمونه صفحه اى از تاریخ عاشورا را ورق مى زنیم و مى بینیم که درباره زهیر بن قین، یکى از سرداران سپاه امام حسین (ع) در عاشورا، نوشته اند: زهیر پس از انتخاب راه و در همان گام نخستین ِ تصمیم ِ بزرگش ، چشم از همه چیز دنیا مى بندد. او براى این که همسرش نیز در انتخاب راه نهایى آزاد باشد، وى را طلاق مى دهد و با صراحت و اطمینان مى گوید: «وطّنت ُ نفسى على الموت مع الحسین (ع)؛ من جانم را وقف حسین کرده ام تا همراه او بر مرگ چیره شوم». و رو به همراهان و یاران خویش مى کند و مى گوید:

«مَن أَحَب َّ منکم الشهاده َ فلیقم و مَن کرهها فلیتقدّم ؛(۲۳) از شما یاران و همراهانم هرکس دوستدار شهادت است، به پا خیزد (و با من همراه شود) و هرکس که نمى خواهد از همین جا بازگردد».

فراتر از آزادی و آزادگى

آن آزادى سرخ که در شفق شهادت و در مشهد سیدالشهدا دیده مى شود، بسى فراتر از آزادیى است که زبانزد همگان است. فاصله این شعارهاى خاکى با آن آزادى آسمانى چنان زیاد است که گاه تا مرز تضاد و تناقض نیز پیش مى رود. آن آزادى که امام حسین(ع) سرسپردگان سفیانى را به آن فراخواند و گفت : «اگر دین ندارید دست کم در این دنیا آزاده باشید»، پایین ترین حد آزادى است که آن انسان هاى پست هم توان درک آن را داشتند؛ زیرا این نوع آزادى از ذات انسان ناشى مى شود و هرکس که از انسانیت خویش برنگشته و مسخ نشده باشد، همیشه خواهان آن است . اما آن آزادى که در سیره سبز امام حسین(ع) همواره دیده مى شود و همچون خورشید در آسمان عاشورا مى درخشد، فراتر از این آزادى ابتدایى است و گستره دراز دامن آن تا توحید پیش مى رود و عوالم عرفان حقیقى و عشق الهى را در بر مى گیرد.

چنین است که سرور آزادگان، و به پیروى از او شهیدان عاشورا، از هر قید و بند مى رهند و از خیر خود و خواسته هاى خویش مى گذرند تا به خداى هرچه خیر است برسند؛ تا آنجا که هرگز از مردن و قطعه قطعه شدن هراسى ندارند که با عزم عاشقانه خود مرگ را به مصاف مى خوانند تا بر مرگ و زندگى چیره گردند. از امام سجاد(ع) در این باره این روایت نقل شده است: «آن گاه که کار بر پدرم امام حسین (ع) دشوار شد همراهانش به او نگریستند و او را برخلاف حال خویش یافتند که هرگاه کار بر آنان دشوار مى شد رنگ چهره شان دگرگون مى گشت ، بدنشان مى لرزید و دلشان را وحشت فرامى گرفت . اما امام (ع) و برخى از یاران مخلصش چنان بودند که رنگ سیمایشان مى درخشید، بدنشان با قوام افزون ترى مى پایید و جانشان مى آرامید و به یکدیگر مى گفتند: نگاه کنید هرگز باکى از مرگ ندارد».(۲ى)

گویى مرحوم حجه الاسلام نیر تبریزى به این حدیث نظر داشته آنجا که گفته است :

هرچه بر وى سخت تر گشتى نبرد

رخ ز شوقش ، سرخ تر گشتى چو ورد

آرى آری عشق را این است حال

چون شود نزدیک هنگام وصال

و این همان اصلی است که از آغاز قیام عاشورا از جایگاه ویژه اى برخوردار بود. امام(ع) پیشتر در دعاى عرفه از این اصل سخن به میان آورده و در راز و نیاز با خدا گفته بود:

«خَسِرَت صَفْقه عَبْدٍ لم تَجْعَل له مِن حُبِّک نَصیباً…، الهى اغننى بتدبیرک عن تدبیرى و باختیارک لى عن اختیارى …، الهی اخرجنى مِن ذل ّ نفسى …، ماذا وَجَدَ مَن ْ فَقَدَک َ و ما الّذی فقد مَن وجدک …(۲۵)؛

زیان کار شد بنده اى که از عشق تو نصیبى نبرد… خدایا، به تدبیر و اختیار خود بى نیازم کن… خدایا، مرا از خوارى جان وارهان… خدایا، آن که تو را گم کرد چه یافت؟ و آن که تو را یافت چه را گم کرد؟».

این اصل همچنان و در همه حال در سیره سرور آزادگان و یارانش سارى و جارى بود و رادمردان عاشورا هرچه به هنگام وصال و شهادت نزدیک تر مى شدند، روح رادمردى و آزادگى آشکارتر مى شد؛ حتى در آخرین لحظه هاى زندگى هم ترنم همان آزادى از زبان پیشواى شهیدان جدا نمى شد و او با همه وجودش مى گفت : «صبراً على قضائک یا رب ِّ لا اله سِواک ، یا غیاث َ المُستغیثین َ، ما لِى َ رب ّ غیرک َ(۲۶)؛ اى پروردگارى که خداوندى جز تو نیست، بر قضاى تو شکیبایم. اى فریادرس فریادخواهان، مرا پروردگارى جز تو نیست».

پى نوشت:

۱. ابن عدیم ، بغیه الطا لب ، ج ۸، ص ۳۶۱۴؛ قاضى سعید قمى ، شرح توحید الصدوق ، ج ۱، ص ۲۱.

۲. نهج البلاغه ، نامه ۳۱.

۳. قاضى سعید قمى ، شرح توحید الصدوق ، ج ۱، ص ۴۷.

۴. زمر، ۳۰.

۵. کهف، ۱۱۰.

۶. یوسف، ۳.

۷. خوارزمى ، مقتل الحسین ، ج ۲، ص ۳۳.

۸. احزاب، ۷۲.

۹. منظور حدیثى است که چکیده آن همه جا نقل مى شود که فرمود : «ان لم یکن لکم دین فکونوا أحراراً فى دنیاکم» .

۱۰. مسعودی، مروج الذهب ، ج ۳، ص ۵۸.

۱۱. شیخ صدوق، الامالى ، ص ۲۲۵.

۱۲. مقتل الحسین (ع)، ج ۲، ص ۱۱؛ سید ابن طاووس ، اللهوف ، ص ۱۰۴.

۱۳. قندوزى حنفی، ینابیع المودّه ، ص ۴۱۴؛ شیخ صدوق، الامالى ، ص ۲۲۴، مرحوم شیخ صدوق، تنها دو بیت نخست را آورده که آن را نیز با اندکى اختلاف در واژگان از امام حسین (ع) نقل کرده است .

۱۴. محمدبن عبدالرحیم ، دیوان الامام الحسین ، ص ۱۷۸.

۱۵. شیخ مفید، الارشاد، ج ۲، ص ۹۸؛ تاریخ الطبرى ، ج ۳، ص ۳۱۸، در تاریخ طبرى به جاى «و لا افرّ فرارالعبید»، «ولا اقرّ اقرارالعبید» ثبت شده است .

۱۶. سید ابن طاووس ، اللهوف ، ص ۱۱۹، خوارزمى ، مقتل الحسین ، ج ۲، ص ۳۳.

۱۷. تاریخ الطبرى ، ج ۳، ص ۳۰۲؛ شیخ مفید، الارشاد، ج ۲، ص ۷۴.

۱۸. ابن سعد، ترجمه الامام الحسین و مقتله ، ص ۶۸ ـ ۶۷.

۱۹. شیخ مفید، الارشاد، ج ۲، ص ۷۵؛ خوارزمى ، مقتل الحسین ، ج ۱، ص ۲۲۹.

۲۰. ابن سعد، ترجمه الامام الحسین و مقتله ، ص ۷۲.

۲۱. همان ، ص ۷۱.

۲۲. همان ، ص ۷۱؛ حسینى جلالى ، سید محمدرضا، الحسین سماته و سیرته ، ص ۱۶۱، به نقل از ابن عساکر در «تاریخ دمشق» .

۲۳. دینورى ، ابوحنیفه ، الاخبار الطوال ، ص ۲۴۷.

۲۴. شیخ صدوق ، معانى الاخبار، ص ۲۸۸.

۲۵. سید ابن طاووس ، اقبال الاعمال ، ص ۳۳۹.

۲۶. موسوعه کلمات الامام الحسین (ع)، ص ۵۱۰.

منبع: خردنامه همشهرى –  شماره ۱۵ – چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۲

محمد صحّتى سرورودى

حدیث سلسله الذهب

 بهاء الدین خرمشاهی

حدیث سلسله الذهب، حدیثى است که از حضرت رضا (علیه السلام) به هنگام ورود ایشان به نیشابور نقل شده و عده کثیرى آن را براى خود نوشته ‏اند.

این حدیث با اختلافات ناچیزى مربوط به شرایط و اوضاع و احوال املاء و استملاى آن، در منابع کهنى چون تاریخ نیشابور و توحید صدوق، عیون اخبار الرضا، امالی، شیخ مفید، ربیع الابرار زمخشری، التدوین رافعی، فصول المهمه ابن صباغ مالکی، کشف الغمه اربلى و منابع جدیدتر چون کنزالعمال متقى هندی، بحارالانوار مجلسى نقل شده است.

در این جا روایتى که مرحوم حاج شیخ عباس قمی، از چند روایت بحارالانوار پسندیده و در سفینهالبحار آورده است و برابر با نقل کشف الغمه اربلى در بحارالانوار است، از بحار و سفینه نقل و ترجمه می‏شود: سرور سعید و امام الدنیا عمادالدین محمد بن ابی سعید بن عبدالکریم وزان در محرم سال ۵۹۶ ق نقل کرد که صاحب کتاب تاریخ نیشابور در کتابش آورده که هنگامى که على بن موسى الرضا (علیه السلام) در سفرى که در همان سفر به فیض شهادت نایل آمد، به نیشابور رسید، در مهدى بر روى یک استر سفید رنگ مایل به خاکسترى نشسته بود و نشستنگاه او از نقره خالص بود.

در راه بازار امامان حافظ احادیث نبوى یعنى ابوزرعه و محمد بن اسلم طوسی، رحمهما الله به حضور حضرت راه یافتند و گفتند: اى بزرگوار و بزرگ زاده، اى امام و فرزند ائمه، اى سلاله طاهره رضیه، اى خلاصه زاکیه نبویه، به حق پدران مطهر و نیاکان گرامیت، چهره مبارکت را به ما بنما و براى ما از پدران و جدت حدیثى به یادگار نقل کن. استر ایستاد، سایبان کنار رفت و چشمان مسلمانان به طلعت مبارک او روشن شد.

گیسوان بافته و فروهشته او همانند گیسوان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، و مردم از هر طبقه‏ای حاضر و ایستاده بودند. بعضى فریاد می‏زدند، بعضی می‏گریستند و جامه چاک می‏کردند یا در خاک می‏غلطیدند یا باربند استر او را می‏بوسیدند و به سوى سایبان او گردن می‏کشیدند، تا نیمروز شد و اشکها چون جویباران روان بود. بانگ و هیاهو آرام گرفت و بعضى از ائمه و قضاه حاضر در میان جمعیت به دیگران‏ بانگ زدند ای مردم گوش فرا دهید و عترت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را نیازارید و خاموش باشید. آن گاه حضرت صلوات الله علیه، این حدیث را املا کرد و عده دواتها بالغ بر بیست و چهار هزار بود، به علاوه تعداد بسیارى قلمدان، نویسندگان اصلى حدیث ابوزرعه رازى و محمد بن اسلم طوسى رحمهما الله بودند.

حضرت (علیه السلام) فرمود: پدرم موسى بن جعفر الکاظم گفت: که پدرم جعفر بن محمد الصادق گفت: که پدرم محمد بن على الباقر گفت: که پدرم على بن حسین گفت: که پدرم حسین بن على شهید ارض کربلا گفت: که پدرم امیرالمؤمنین على بن ابى طالب شهید ارض کوفه گفت: که برادر و پسر عمم محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: که جبرئیل مرا گفت: که از حضرت رب العزه ـ سبحانه و تعالى ـ شنیدم که فرمود:

کلمه لا اله الا الله حصنى فمن قالها دخل حصنى و من دخل حصنى امن من عذابى (بحار الانوار، ۴۹/۱۲۶) . عبارت حدیث در بعضى منابع تفاوتهائى دارد از جمله در توحید صدوق چنین است:فمن دخله امن من عذابی» . شیخ صدوق در توحید این حدیث را با سلسله راویان متفاوت هم نقل کرده است.

در یکى از روایتهاى او آمده است که چون موکب امام به حرکت در آمد حضرت ندا در داد . «بشروطها و انا من شروطها» و شیخ در توضیح آن نوشته است: «از شروط آن اقرار به حضرت رضا (علیه السلام) است به این که امامى از جانب خداوند عزوجل بر بندگان او است و اطاعت از او بر بندگان واجب است» (توحید، صدوق، ۲۵) .

علامه مجلسى پس از نقل حدیث نوشته است که استاد ابوالقاسم قشیرى گفته است که چون این حدیث با این سند به اطلاع یکى از پادشاهان سامانى رسید آن را به زر نوشت و وصیت کرد که آن را همراه او دفن کنند. چون در گذشت به خواب کسى آمد و از او پرسیدند خداوند با تو چه کرد؟ گفت: خداوند به خاطر اقرار و تلفظم به لا اله الا الله و تصدیق مخلصانه ‏ام به نبوت محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و این که این حدیث را به قصد احترام و بزرگداشت آن به زر نوشته بودم، مرا بخشید (بحار الانوار، ۴۹/۱۲۷) . این حدیث «به جهت مسلسل بودن آن از ائمه اطهار (علیهم السلام) تا حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به ۱۷۵

سلسله الذهب معروف شده است» (مقاله «امام رضا (علیه السلام)» ، دایره المعارف تشیع، ۲/۳۶۶) .

منابع: جز آنچه در متن مقاله یاد شده است، سفینه البحار، ۱/۲۲۹؛ صحیفه الامام الرضا، تحقیق محمد مهدى نجف، ۳۹؛ اعیان الشیعه، ۲/ .۱۸

ورود امام رضا علیه السلام به ایران عامل گسترش شیعه در ایران

پس از آن‌كه مأمون بر برادرش امین پیروز شد و با توجّه به علاقه‎ی مردم ایران به علویان، مأمون از موقعیت استفاده كرد و اقدام به دعوت امام رضا علیه السلام نمود؛ چون یكی از نخستین مراكز تشیع در ایران خراسان بود، كه پس از استیلای بنی‌ عباس بر بنی ‌امیه و تسلط بر خراسان، مردم به طرف آنها رفتند و فكر می ‌كردند بین علوی و عباسی از بنی ‌هاشم فرقی نیست، امّا بعد از ورود امام رضا علیه السلام به این منطقه، تشیع واقعی و اعتقادی گسترش پیدا كرد.[1]

امام رضا علیه السلام از لحظه‎ حركت از مدینه تا مرو، در طول مسیر از روش‌های گوناگون جهت شناساندن شیعه اقدام می ‌كردند، رجا بن ابی ‎الضحاك كه مأموریت آوردن امام را بر عهده داشتند می‌گویند: امام در هیچ شهری فرود نمی ‌آمد، مگر این‌كه مردم به سراغ او می‌آمدند و مسائل دینی و اعتقادی خویش را می ‌پرسیدند. امام در طول مسیر، احادیث را از طریق پدرانش، به حضرت علی علیه السلام و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  می ‌رساند كه این بهترین روش معرفی مكتب تشیع و خنثی كننده توطئه ‌هایی بود كه شیعه را خارج از دین می ‌دانستند: نمونه‎ بارز آن، حدیث سلسلة الذهب بود كه در جمع مردم نیشابور این گونه ایراد فرمودند: از پدرانم، از پیامبر، از خداوند باری تعالی كه فرمود: «لا اله الا الله، قلعه‎ محكم من است هر آن كس داخل آن شود، از عذاب ایمن است. بعد با كمی تأمل فرمودند: این مطلب شروطی دارد كه از جمله آن شرایط، پذیرش ولایت من (اهل‌بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم) است. امام علیه السلام با این بیان، شیعه‎ واقعی و اعتقادی را معرفی نمودند و محبت مردم به علویان را جهت‌ دار كردند.[2]

در هنگام ورود، امام حتّی در دربار مأمون ـ كه از ایشان تقاضای خواندن خطبه كردند ـ نیز به معرفی ولایت خود و ائمه علیهم السلام پرداختند و فرمودند: ما به واسطه‏‎ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر شما حق داریم و شما هم از جانب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر ما ذی‌حق هستید، زمانی كه شما حق ما را ادا كردید ما هم بر خود لازم می ‌دانیم كه حق شما را به جای آوریم، پس در زمینه‎ حق شما حق ما هم باید ادا گردد.[3]

یكی دیگر از كارهایی كه به واسطه‎ی آن حضرت، مكتب شیعه معرفی و استدلال‌های مخالفین ابطال می‌گشت، مجالس مناظره‌ای بود كه مأمون برای امام تشكیل داده و تمام آنها به نفع امام رضا علیه السلام خاتمه می ‌یافت، شاید منظور مأمون از این كار، محكوم كردن امام بود، از این رو می ‌بینیم بعد از استقبال مردم از این گونه جلسات، مأمون دستور داد مردم را از در خانه‎ امام دور كنند، تا مبادا شیعه واقعی به مردم معرفی گردد.[4]

مجموعه‎ نامه‌هایی كه امام به افراد مختلف در توضیح مبانی تشیع می ‌نوشتند، از قبیل: تبیین جایگاه اهل‌بیت در كتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مسائل اختلافی با اهل سنّت مانند، ایمان ابوطالب به دین اسلام، توضیح مصداق شیعه‎ واقعی مراد از اولوالامر در قرآن، عامل مؤثری در گسترش فكر شیعی و استحكام پایه ‌های تشیع اعتقادی در نقاطی زیادی از کشور ایران شد.[5]

[1] .  محمد حسین مظفر، ترجمه‎ی دكتر سید محمد باقر حجتی، نشر فرهنگ اسلامی، چ اوّل، 1368.

[2] . رسول جعفریان، تاریخ تشیع ایران، تا قرن هفتم، ص 54.

[3] . دامغانی، تاریخ انتشارات تشیع در ایران، نشر علامه، چ اول، 1350.

[4] . عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 169ـ 173.

[5] . رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، تا قرن هفتم، ص 8 ـ 157.

حديث سلسلة الذهب

حديث سلسلة الذهب، حديثى است که از حضرت رضا (علیه السلام) به هنگام ورود ايشان به نيشابور نقل شده و عده کثيرى آن را براى خود نوشته اند.

اين حديث با اختلافات ناچيزى مربوط به شرايط و اوضاع و احوال املاء و استملاى آن، در منابع کهنى چون تاريخ نيشابور و توحيد صدوق، عيون اخبار الرضا، امالي، شيخ مفيد، ربيع الابرار زمخشري، التدوين رافعي، فصول المهمه ابن صباغ مالکي، کشف الغمه اربلى و منابع جديدتر چون کنزالعمال متقى هندي، بحارالانوار مجلسى نقل شده است.

در اين جا روايتى که مرحوم حاج شيخ عباس قمي، از چند روايت بحارالانوار پسنديده و در سفينةالبحار آورده است و برابر با نقل کشف الغمه اربلى در بحارالانوار است، از بحار و سفينه نقل و ترجمه مي شود: سرور سعيد و امام الدنيا عمادالدين محمد بن ابي سعيد بن عبدالکريم وزان در محرم سال 596 ق نقل کرد که صاحب کتاب تاريخ نيشابور در کتابش آورده که هنگامى که على بن موسى الرضا (علیه السلام) در سفرى که در همان سفر به فيض شهادت نايل آمد، به نيشابور رسيد، در مهدى بر روى يک استر سفيد رنگ مايل به خاکسترى نشسته بود و نشستنگاه او از نقره خالص بود.

در راه بازار امامان حافظ احاديث نبوى يعنى ابوزرعه و محمد بن اسلم طوسي، رحمهماالله به حضور حضرت راه يافتند و گفتند: اى بزرگوار و بزرگ زاده، اى امام و فرزند ائمه، اى سلاله طاهره رضيه، اى خلاصه زاکيه نبويه، به حق پدران مطهر و نياکان گراميت، چهره مبارکت را به ما بنما و براى ما از پدران و جدت حديثى به يادگار نقل کن.

استر ايستاد، سايبان کنار رفت و چشمان مسلمانان به طلعت مبارک او روشن شد. گيسوان بافته و فروهشته او همانند گيسوان رسول الله (صلّى اللّه عليه و آله ) بود، و مردم از هر طبقه اي حاضر و ايستاده بودند. بعضى فرياد مي زدند، بعضي مي گريستند و جامه چاک مي کردند يا در خاک مي غلطيدند يا باربند استر او را مي بوسيدند و به سوى سايبان او گردن مي کشيدند، تا نيمروز شد و اشکها چون جويباران روان بود.

بانگ و هياهو آرام گرفت و بعضى از ائمه و قضاة حاضر در ميان جمعيت به ديگران بانگ زدند اي مردم گوش فرا دهيد و عترت رسول الله (صلّى اللّه عليه و آله ) را نيازاريد و خاموش باشيد. آن گاه حضرت (صلوات الله عليه)، اين حديث را املا کرد و عده دواتها بالغ بر بيست و چهار هزار بود، به علاوه تعداد بسيارى قلمدان، نويسندگان اصلى حديث ابوزرعه رازى و محمد بن اسلم طوسى رحمهماالله بودند.

حضرت (علیه السلام) فرمود: پدرم موسى بن جعفر الکاظم گفت: که پدرم جعفر بن محمد الصادق گفت: که پدرم محمد بن على الباقر گفت: که پدرم على بن حسين گفت: که پدرم حسين بن على شهيد ارض کربلا گفت: که پدرم اميرالمؤمنين على بن ابى طالب شهيد ارض کوفه گفت: که برادر و پسر عمم محمد رسول الله (صلّى اللّه عليه و آله ) فرمود: که جبرئيل مرا گفت: که از حضرت رب العزه (سبحانه و تعالى) شنيدم که فرمود: کلمة لا اله الا الله حصنى فمن قالها دخل حصنى و من دخل حصنى امن من عذابى .[1]

عبارت حديث در بعضى منابع تفاوتهائى دارد از جمله در توحيد صدوق چنين است: فمن دخله امن من عذابي» . شيخ صدوق در توحيد اين حديث را با سلسله راويان متفاوت هم نقل کرده است. در يکى از روايتهاى او آمده است که چون موکب امام به حرکت در آمد حضرت ندا در داد . «بشروطها و انا من شروطها» و شيخ در توضيح آن نوشته است: «از شروط آن اقرار به حضرت رضا (علیه السلام) است به اين که امامى از جانب خداوند عزوجل بر بندگان او است و اطاعت از او بر بندگان واجب است».[2]

علامه مجلسى پس از نقل حديث نوشته است که استاد ابوالقاسم قشيرى گفته است که چون اين حديث با اين سند به اطلاع يکى از پادشاهان سامانى رسيد آن را به زر نوشت و وصيت کرد که آن را همراه او دفن کنند. چون در گذشت به خواب کسى آمد و از او پرسيدند خداوند با تو چه کرد؟

گفت: خداوند به خاطر اقرار و تلفظم به لا اله الا الله و تصديق مخلصانه ام به نبوت محمد رسول الله (صلّى اللّه عليه و آله ) و اين که اين حديث را به قصد احترام و بزرگداشت آن به زر نوشته بودم، مرا بخشيد.[3] اين حديث «به جهت مسلسل بودن آن از ائمه اطهار (علیهم السلام) تا حضرت رسول (صلّى اللّه عليه و آله ) به 175 سلسلة الذهب معروف شده است».[4]

نویسنده: بهاء الدين خرمشاهي

منابع: جز آنچه در متن مقاله ياد شده است، سفينة البحار، 1/229؛ صحيفة الامام الرضا، تحقيق محمد مهدى نجف، 39؛ اعيان الشيعة، 2/ .18

پاورقی:

[1] . بحار الانوار، 49/126.

[2] . توحيد، صدوق، 25.

[3] . بحار الانوار، 49/127.

[4] . مقاله «امام رضا (ع)»، دايرة المعارف تشيع، 2/366.