زندان

نوشته‌ها

زندانی بودن امام حسن عسکری (علیه السلام)

اشاره:

شاید بتوان گفت که هیچ یک از امامان (علیهم السلام) همانند امام حسن عسکری (علیه السلام) در فشار طاغوتهای عصر و در زندانها نبوده است، تا آن‌جا که حتی در زندان، جاسوسی را بر او گماشته بودند تا گفتار و رفتار او را گزارش دهد، چنان‌که ابو جعفر هاشمی می‌گوید: با چند نفر در زندان بودم ناگاه امام حسن عسکری (علیه السلام) را وارد زندان کردند، در زندان شخصی بودو ادعا می‌کرد از علویان است، امام (علیه السلام) در غیاب او به یارانش فرمود «این مرد از شما نیست، از او بر حذر باشید، آن‌چه گفته اید در نامه‌ای نوشته و در داخل لباسهایش می‌باشد تا به خلیفه گزارش دهد» یکی از حاضران لباسهای او را وارسی کرد، همان نامه را یافت که مطالب خطرناکی را در مورد زندانیان نوشته بود[۱].

این همه فشار برای چه بود؟ در جواب باید گفت: طاغوتهای بنی‌عباس از چند جهت در مورد امام حسن عسکری (علیه السلام) ترس و نگرانی داشتند و حساس بودند:

۱ـ جمعیت شیعیان در آن عصر، به خصوص در عراق، بسیار بود، طاغوت‎ها ترس آن داشتند که آن‌ها قدرت را به دست گیرند و با زعامت و رهبری امام حسن عسکری (علیه السلام) تاج و تخت عباسیان را واژگون نمایند؛ شیعیان در این عصر به قدری نیرومند بودند که: احمد بن عبید الله ابن خاقان می‌گوید: جعفر کذاب (برادر امام حسن عسکری (علیه السلام) که به دروغ ادعای امامت می‌کرد) نزد پدرم عبیدالله ـ که دارای مقام عالی در دربار خلیفه بود ـ آمد و گفت: « مقام برادرم را به من بده، در عوض، من سالی بیست هزار دینار برای تو می‌فرستم» پدرم به او گفت: «یا احمق السلطان جرد سیفه فی الذین زعموا أن اباک و اخاک[۲] …الخ»

ترجمه: ای احمق نادان! خلیفه، به روی معتقدین به امامت پدر و برادرت (امام حسن عسکری (علیه السلام)) شمشیر کشید، تا آن‌ها را از این اعتقاد برگرداند، نتوانست، بنا بر این اگر آن‌ها (شیعیان) امامت تو را قبول دارند نیاز به خلیفه و غیر او نداری و اگر آن‌ها تو را به امامت قبول ندارند، به وسیله ما هرگز نمی‌توانی به این مقام برسی. پدرم از آن پس، اصلاً به جعفر اعتنا نکرد و تا زنده بود اجازه نداد که جعفر به نزدش بیاید[۳].

۲ـ از سوی دیگر باید به این مسئله مهم نیز توجه داشت که شیعیان توجه خاصی به امام حسن عسکری (علیه السلام) داشتند و اموال بسیاری به مجضرش می‌رساندند، تا آن‌جا که به عنوان مثال، آن حضرت صد هزار دینار (یعنی صد هزار مثقال طلا) به یکی از نمایندگان مورد اطمینان خود به نام علی‌‌بن جعفر همّانی داد تا بین مستمندان و شیعیان در مراسم حج تقسیم کنند، بار دیگر صد هزار دینار برای او فرستاد، بار سوم سی هزار دینار برای او حواله کرد.[۴]

تلاش‌های سیاسی اما حسن عسکری (علیه السلام) نامه و پیک‌های او، فعالیت شاگردان و نمایندگان او، حوزه علمیه طاغوت برانداز او، گفتار سازنده و حرکت‌بخش او و … همه و همه نشان می‌داد که او نه تنها تسلیم دستگاه طاغوتی بنی‌عباس نیست، بلکه زمینه سازی فرهنگی و سیاسی عمیق و گسترده‌ای بر ضد آن دستگاه می‌کند.

۴ ـ طبق روایات متعدد و متواتر، همه مسلمانان می‌دانستند که قائم آل محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ ظهور می‌کند و واژگونی تاج و تخت شاهان و سلاطین جور در سراسر جهان به دست اوست، از طرفی دریافته بودند که این مصلح جهانی از نسل امام حسن عسکری (علیه السلام) است، لذا در مورد آن حضرت، بسیار حساس بودند و احساس خطر می‌کردند و بر همین اساس حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ از هنگام ولادت (در سال ۲۵۵) حتی در عصر پدر (تا سال ۲۶۰ یعنی ۵ سال) جز از یاران بسیار مخصوص، مخفی بود.

مرحوم محدث قمی در این‌باره می‌نویسد: « سه نفر از خلفای بنی عباس خواستند امام حسن عسکری (علیه السلام) را بکشند زیرا به آنها خبر رسیده بود که حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ در صلب اوست، آن‌ها آن حضرت را چندین بار زندانی نمودند.[۵]»

و نیز روایت شده امام حسن عسکری (علیه السلام) هنگام ولادت حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ فرمود: «ظالمان پنداشتند که مرا می‌کشند تا نسل مرا قطع نمایند، آن‌ها قدرت خداوند قادر را چگونه دیده‌اند».[۶]

این عوامل و نظیر آن، موجب شد که طاغوتیان بنی‌عباس سخت ترین فشار و اختناق و سانسور را بر امام حسن عسکری (علیه السلام) و یارانش وارد ساختند، امام حسن عسکری (علیه السلام) برای حفظ یاران خود، به پنهان‌کاری و راز پوشی تأکید می‌کرد، تا آن‌جا که عثمان بن سعید عمری یار مخصوص آن‌ حضرت (اولین نائب خاص امام مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ) زیر پوشش روغن فروش مطالب را محرمانه از امام حسن عسکری (علیه السلام) به شیعیان و به عکس گزارش می‌داد، از این رو به او سمّان (روغن فروش) می‌گفتند[۷].

کوتاه سخن آن‌که: از بررسی تلاشهای امام حسن عسکری (علیه السلام) و یارانش فهمیده می‌شود که آن بزرگ‌مردِ علم و کمال و سیاست، در هفت مورد، تلاش عمیق و چشم‌گیری داشته است که عبارتند از:

۱ـ تشکیل حوزه علمیه و کوشش‌های علمی و انقلاب فرهنگی.

۲ ـ ایجاد شبکه ارتباطی با شیعیان توسط پیک‌ها و نامه‌ها و تعیین نمایندگان، و تلاش‌های آن‌ها و ارتباط با آن‌ها.

۳ ـ تلاش‌های سری و محرمانه سیاسی.

۴ ـ پشتیبانی مالی شیعیان از امام و حمایت مالی آن حضرت از مستضعفان، برای حفط کیان تشیع.

۵ ـ تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه، و روحیه دادن به آن‌ها و سفارش آن‌ها به مقاومت و استقامت در برابر ستمگران.

۶ـ استفاده گسترده از آگاهی‌های غیبی و قدرت‌های ملکوتی و معنوی.

۷ ـ آماده سازی شیعیان برای دوران غیبت[۸].

امام حسن عسکری (علیه السلام) در راستای این اصول تا سرحد شهادت ایستادگی کرد و تحت شدید ترین شکنجه‌ها و فشارها در زندان‌ها و خانه و بیرون خانه رسالت خود را به جهانیان ابلاغ فرمود و سرانجام با نیرنگ معتمد عباسی، در سن ۲۸ یا ۲۹ سالگی مسموم و به شهادت رسید.

خدایا ما را از پیروان و شیعیان واقعی آن حضرت و از منتظران واقعی فرزندش حجه‌بن الحسن العسکری قرار بده.

پی نوشت:

[۱] . اعلام الوری، ص ۳۵۴٫

[۲] . اصول کافی، ج ۱، ص ۵۰۵ و ۵۰۶٫

[۳] . اصول کافی، ج ۱، ص ۵۰۵ و ۵۰۶٫

[۴] . الغیبه الطوسی، ص ۲۱۲٫

[۵] . انوار البهیّه، ص ۴۹۰٫

[۶] . بحار، ج ۵۰، ص ۲۱۴٫

[۷] . سفینه البحار، ج ۶، ۱۴۳ و ۱۴۴، انتشارات دارالاسوه للطباعه و النشر، طهران ۱۴۱۶ قمری.

[۸] . اقتباس از کتاب سیره پیشوایان مهدی پیشوایی، ص ۶۲۶ تا ۶۵۰٫

مدت زندان حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام)

اشاره:

پیشوای هفتم شیعیان حضرت امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام)  در ماه صفر سال ۱۲۸ هـ ق در «ابواء» که مکانی است میان مکّه و مدینه متولد شد.(۱) بنابر قول مشهور آن حضرت دارای ۳۷ فرزند پسر و دختر بوده.(۲). امام کاظم از سوی حکام عباسی شدیدا کنترل گردیده و بالاخره آن حضرت را در بغداد زندانی می کنند. در این نوشته کوتاه به مدت زمانی که در زندان بوده اشاره شده است.

 

شهادت امام(علیه‌السلام) در ۲۵ رجب سال ۱۸۳ در زندانی واقع در بغداد صورت گرفته است حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) نزدیک ۶ سال از عمر مبارکشان را در زندان سپری نمودند بیشتر زندگیشان مصادف با عصر عباسیان بوده است که با چندتن از خلفای عباسیان همزمان بوده است در سن۵۵ در۲۵رجب ۱۸۳ه.ق در زندان بغداد به شهادت رسیده است.(۳) آن حضرت هنگام شهادت ۵۵ سال از عمر شریفشان می‌گذشت. علاوه بر این به این نکته نیز باید توجّه داشت که مدت زندانی بودن آن حضرت بیشتر از ۵ یا ۶ سال نبوده است. بیشتر دوره زندگی آن حضرت مصادف با حکومت عباسیان بوده است. آن حضرت با چند تن از خلفای عباسی همزمان بود و بیشتر مدت زندانی شدن آن حضرت در دوره هارون الرشید عباسی صورت گرفته است. آن حضرت حدود ۹ سال با منصور عباسی همزمان بود. منصور به ظاهر متعرض آن حضرت نشد.(۴) در دوره مهدی عباسی آن حضرت مدت کوتاهی در زندان به سر برد. مهدی عباسی در آغاز خلافت متعرض امام هفتم نمی‌شد ولی فعالیت‌های آن حضرت را کنترل می‌کرد… او که در اثر محبوبیت عمیق پیشوای هفتم در جامعه اسلامی، حکومت خود را در خطر می‌دید، دستور بازداشت امام را صادر کرد… پیشوای هفتم مدّت کوتاهی در زندان بغداد بود ولی طولی نکشید که مهدی روی پاره‌ای از ملاحظات سیاسی امام را آزاد ساخت.(۵) در دوره هادی عباسی هم آن حضرت آزاد بود، هر چند حکومت او بیش از یک سال طول نکشید.

بیشترین مدت زندانی شدن امام هفتم (علیه‌السلام) در دروه هارون بوده است. در سال ۱۷۹ هـ هارون برای استحکام خلافت خود به منظور دستگیر کردن امام موسی (علیه‌السلام) اراده حج کرد… هارون فضل بن ربیع را فرستاد و آن حضرت را در اثنای نماز گرفتند و کشیدند و سپس حضرت را به بصره بردند و زندانی کردند.(۶) با توجّه به اینکه شهادت آن حضرت در سال ۱۸۳ هـ ق اتّفاق افتاده است بنابراین مدّت حبس آن حضرت در دروه هارون بیش از چهار سال نبوده است.

زاهدی گلپایگانی می‌نویسد:«امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام) مدّت چهار سال در زندان گرفتار بود، از این مدّت یک سال آن را در بصره و در زندان عیسی بن جعفر به سر برد و بقیه مدت را گاه در حبس فضل بن یحیی برمکی و گاه در حبس فضل بن ربیع گذرانید و در سال آخر در حبس سندی بن شاهک قرار گرفت.»(۷)

در کتاب منتخب التواریخ از کتاب رجال کبیر چند روایت نقل می‌کند که آنها صراحت دارند در اینکه حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) مدّت چهار سال در زندان بوده است.(۸)

ذکر این این نکته لازم است که همه فرزندان آن حضرت از یک همسر نبوده، بلکه همان‌طور که در الارشاد شیخ مفید آمده است:«فرزندان آن حضرت هر کدام یا هر چند تن از یک زن ام ولد(کنیز) بوده‌اند.»(۹)

نتیجه‌گیری: حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) در دوران خلفای عباسی مدّت چهار یا پنج سال در زندان به سر برده‌اند و بقیه این مدت را در شهر مدینه در کنار خانواده خویش بوده‌اند.

پی نوشت:

  1. مجلسی، محمد باقر، جلاء العیون، چاپ نهم، قم، نشر سرور، ۱۳۸۲ ش، ص ۸۹۱.
  2. شیخ مفید، ارشاد، ترجمه رسولی محلاتی، سید هاشم، چاپ ۲، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، ص ج۲، ۲۳۶.
  3. ابن شهر آشوب، مناقب، نجف، مطبعه الحیدریه، سال ۱۳۷۶، ج۴، ص ۳۴۹.
  4. علامه مجلسی، پیشین، ۸۹۶.
  5. علامه مجلسی، بحارالانوار، جلد ۴۸.
  6. علامه مجلسی، جلاء العیون، پیشین ۸۹۹.
  7. زاهدی گلپایگانی، زندگانی چهارده معصوم، چاپ دوم، مشهد، کتابفروشی جعفری، ۱۳۶۰، ص ۲۰۱.
  8. نجفی، محمد جواد، ستارگان درخشان، تهران ، کتابفروشی اسلامیه، جلد ۹،ص ۵۸.
  9. شیخ مفید، پیشین، ۲۳۶.

منبع ک نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

عبادت و تقوای حضرت امام کاظم علیه السلام.

اشاره:

امام موسی کاظم علیه السّلام در بیت قداست و تقوا پرورش یافت و در کانون بندگی و فرمانبرداری بزرگ شد. حضرتش خدادوستی و ایمان به او را از پدران خود به ارث برد؛ دو اصلی که آنان را واداشت تا جان خود را در راه محبوب و معبود خود قربان کنند و آنچه در توان دارند در راه نشر آیین الهی و سرکوب آیین دوگانه پرستی و گمراهی به کار گیرند. بنابراین اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اساس تقوا و معدن ایمان و عقیده هستند و اگر آنان نبودند هیچ بنده ای خدا را بندگی نمی کرد، و هیچ کسی او را به وحدانیت و یکتایی نمی خواند، هیچ فریضه و واجبی به کار بسته نمی شد و هیچ سنتی به پا داشته نمی شد و به یک سخن، هیچ قانون و حکمی در اسلام و بر پیروان آن هموار و قابل تحمل نبود.

نماز آن حضرت

زیباترین و پربهاترین ساعت ها و لحظه ها از نظر امام کاظم علیه السّلام زمانی بود که با خدای خویش خلوت می کرد. آن حضرت با تمام وجود و حضور قلب به درگاه خدا می رفت. درباره عبادت امام آمده است: «چون به درگاه الهی به نماز می ایستاد یا مناجات و راز و نیاز می کرد، اشکش جاری می شد و قلبش به تپش درمی آمد و از شوق و خوف، لرزه بر اندامش می افتاد؛ بیشتر اوقات خود را به نماز می گذراند. «شب را [تا هنگام فجر صادق] نمازهای مستحبی و نوافل می گزارد و آن ها را با نماز صبح پیوند می داد. آن گاه تا برآمدن خورشید به تعقیبات می پرداخت و چون خورشید طلوع می کرد، حضرت سر به سجده می گذارده و پیوسته به دعا و ستایش خداوند مشغول بود تا این که ظهر فرا می رسید».[۲]

از دیگر جلوه های فرمانبرداری و بندگی امام کاظم علیه السّلام این بود که در ابتدای شب وارد مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله می شد سر به سجده می نهاد و در یک سجده با صدای بلند که اخلاص و ترس از خدا از آن مشهود بود می گفت:

«عظم الذنب من عبدک، فلیحسن العفو من عندک؛[۳]

گناه بنده ات [چه بسیار] بزرگ است [، اما] عفو و بخشش از حضرتت [چه بسیار و چه ] نیکوست».

آن هنگام که طاغوت زمان، هارون الرشید، حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام را در سیاهچال ها به بند کشید، امام فرصتی به دست آورد تا به عبادت بپردازد، به گونه ای که خردها را مبهوت کرد. حضرت از این که چنین فرصتی برای بندگی به دست آورده بود به درگاه الهی عرض سپاس داشته می گفت:

«اللهم إنی کنت اسألک أن تفرغنی لعبادتک، أللهم و قد فعلت فلک الحمد؛[۴]

بار خداوندا، از تو می خواستم فرصتی عنایت کنی تا به بندگی و عبادتت بپردازم.

خداوندا، آنچه خواستم فراهم نمودی، پس ستایش تو را سزاست.

امام کاظم علیه السّلام نمونه عالی بندگی بود و در بندگی و عبادت و توجه به خداوند کسی را یارای رقابت با حضرت نبود. وجود و جان حضرت شیفته خداوند و دلش آکنده از ایمانی ژرف و راسخ بود. «شیبانی» درباره ابعاد و گستره عبادت حضرت کاظم علیه السّلام می گوید: ابو الحسن، موسی [بن جعفر علیه السّلام] حدود هفت سال همه روزه هنگام برآمدن خورشید سر بر سجده می نهاد و ظهر سر از سجده برمی داشت.[۵]

هارون الرشید، دشمن سرسخت امام موسی بن جعفر علیه السّلام، حضرت را نمونه اعلا در بندگی و ایمان معرفی می کرد، زیرا خود توجه فوق العاده امام را به بندگی خداوند دیده بود. آن هنگام که امام را در زندان «ربیع»[۶] به بند کشیده بود، از فراز کاخ خود خانه (زندان) را می کاوید. او در جای مخصوصی از آن خانه جامه ای بر زمین می دید که هرگز جابه جا نمی شود و حرکتی ندارد.

از این موضوع در شگفت شده، از ربیع پرسید: «این پیراهن چیست که همه روزه آن را در همین جا می بینم؟

ربیع پاسخ می دهد: ای امیر مؤمنان، آنچه می بینی پیراهن نیست، بلکه موسی بن جعفر است که همه روزه هنگام برآمدن خورشید سر به سجده می نهد و ظهر هنگام سر از سجده برمی دارد.

هارون الرشید مبهوت شده، نتوانست شگفتی خود را پنهان کند و گفت: اما او (امام کاظم «ع») از زاهدان بنی هاشم است.

چون ربیع اعتراف هارون را در مورد زهد و بی توجهی امام کاظم علیه السّلام به دنیا شنید، به این انگیزه که هارون امام را آزاد کند گفت: ای امیر مؤمنان، تو را چه شده که با زندانی کردن او، بر او سخت گرفته ای؟

هارون پاسخی داد که نشانه سنگدلی و فقدان عطوفت وی بود. او گفت:

هیهات، جز این که دربند باشد چاره ای نیست».[۷]

روزه داری حضرت

حضرت کاظم علیه السّلام روزها روزه داشت و شب ها را به عبادت زنده می داشت، به ویژه زمانی که به دستور هارون در زندان به سر می برد. در این دوره هرگز عبادت های مستحبی را وانمی گذاشت و به روزه و اعمال مستحبی دیگر مشغول بود و خدای را بر نعمت فرصتی که به دست آورده بود تا بندگی حضرتش کند سپاس می گفت.

حج امام

هرآنچه محبوب خدا و مطلوب درگاهش بود از نظر امام کاظم علیه السّلام دور نمی ماند و حضرتش با اخلاص و رغبت بی حد بدان می پرداخت، از آن جمله سفر حج و مناسک آن بود. آن حضرت در حالی که اسبان راهوار و اصیل را در مسیر سفر آزاد گذاشته بود، مسافت میان مدینه و مکه را پیاده طی می کرد. تمام افراد خانواده حضرت و نیز برادرش «علی بن جعفر علیه السّلام» چهار بار در سفر مکه با حضرت همراه بودند. علی بن جعفر علیه السّلام درباره مدت زمانی که در راه بودند می گوید: «نخستین سفر ۲۶ روز، دومین آن ۲۵ روز، سفر سوم ۲۴ روز و چهارمین سفر ۲۱ روز به درازا کشید».[۸]

تلاوت قرآن

قرآن کریم هماره همدم تنهایی ها و مونس خلوت امام کاظم علیه السّلام بود.

حضرت قرآن را بادقت و تدبّر و بهتر و خوش نواتر از هرکس دیگر می خواند و چون به خواندن قرآن می پرداخت اندوهگین می شد، آن گونه که هرکس تلاوت حضرت را می شنید می گریست.[۹]

«حفص» چگونگی تلاوت قرآن را توسط حضرت کاظم علیه السّلام چنین بیان می کند: «او قرآن را با آهنگی حزین می خواند و چون به تلاوت می پرداخت گویی که با مخاطبی گفت وگو می کند».[۱۰]

حضرت با این گونه تلاوت قرآن، در آموزه ها، آداب، اوامر، نواهی و احکام آن تأمل می کرد.

آزاد کردن بردگان

از دیگر مظاهر و نشانه های فرمانبرداری حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام مهربانی و احسان در حق بردگان بود تا آن جا که حضرت، هزار برده[۱۱] را به انگیزه جلب خشنودی خدا و تقرب به درگاهش آزاد کرد.

پی نوشت:

[۱] جوهره الکلام/ ۱۳۹٫

[۲] الارشاد ۲/ ۲۳۱ و کشف الغمه ۳/ ۱۸( به نقل از الارشاد ۲/ ۲۳۱٫

[۳] وفیات الاعیان ۴/ ۲۹۳؛ کنز اللغه/ ۷۶۶؛ تاریخ بغداد ۱۳/ ۲۷ و انوار البهیه/ ۱۹۰( به نقل از تاریخ بغداد ۱۳/ ۲۷٫

[۴] حیاه الامام موسى بن جعفر علیه السّلام ۱/ ۱۴۰( به نقل از بحار الانوار).

[۵] شیبانى ابو عبد الله محمد بن حسن( مولاى بنى شیبان) سال‏ها در محفل درس ابو حنیفه حضور یافت و نزد ابو یوسف دانش اندوخت. کتاب‏هاى فراوانى نگاشت و دانش ابو حنیفه را گستراند.

شافعى مى‏گوید دانش فراوانى از محمد بن حسن اندوختم. او همچنین مى‏ گوید« هرکس که درباره مسأله اختلافى مورد سؤال قرار مى‏ گرفت ناخشنودى در چهره‏اش پدیدار مى‏شد مگر محمد بن حسن».

شیبانى به سال ۱۸۷ ق. در ۵۸ سالگى زندگى را وداع گفت( نک: طبقات الفقهاء/ ۱۱۴).

[۶] ربیع بن یونس حاجب منصور بود و پس از ابو ایوب وزیر منصور شد و مورد علاقه و اعتماد کامل او قرار گرفت. روزى منصور به ربیع گفت« خدا تو را رحمت کند اى ربیع اگر مرگ نبود دنیا چه دلپذیر و چه گوارا مى‏ بود!

ربیع به او گفت دنیاى بدون مرگ دلپذیر نیست.

منصور پرسید چرا چنین است؟

ربیع پاسخ داد اگر مرگ نبود تو بر این تخت نمى‏ نشستى.

منصور گفت راست گفتى.

هنگامى که مرگ منصور فرارسید به ربیع گفت آخرت را به یک خواب‏[ خوش‏] فروختیم».

گفته مى ‏شود که ربیع پدرى شناخته شده نداشت. روزى یکى از بنى هاشم بر منصور وارد شد و لا به لاى گفت‏ وگو مى‏ گفت« پدرم- که خدایش رحمت کند- و مرتب از پدر خود یاد کرده و بسیار براى او طلب رحمت مى‏ کرد. ربیع به مرد هاشمى گفت در محضر امیر المؤمنین چقدر براى پدرت طلب رحمت مى‏ کنى؟ مرد هاشمى گفت تو را از این بابت معذور مى‏ دارم زیرا قدر و منزلت پدر را نمى‏ دانى.

ربیع از این پیشامد شرمگین شد. ربیع به سال ۱۷۰ ق. از دنیا رفت( نک: وفیات الاعیان ۱/ ۲۳۱- ۲۳۳ چاپ بولاق).

[۷] عیون اخبار الرضا ۱/ ۹۵ حدیث ۱۴ و انوار البهیه/ ۱۸۹( به نقل از عیون اخبار الرضا).

[۸] بحار الانوار ۴۸/ ۱۰۰ حدیث ۲( به نقل از قرب الاسناد).

[۹] مناقب ۴/ ۳۴۸٫

[۱۰] بحار الانوار ۴۸/ ۱۱۱( به نقل از اصول کافى ۲/ ۶۰۶٫

[۱۱] یوسف بن حاتم شامى الدر النظیم فی مناقب الائمه اللهامیم( نسخه خطى موجود در کتابخانه امام سید محسن حکیم نجف اشرف).

محمد ابراهیم گاوسوار.

اشاره:

محمدابراهیم گاوسوار (۱۲۹۴-۱۳۶۱ش)، رهبر شیعی قیام مسلحانه مردم هزاره افغانستان در اعتراض به مالیات‌های سنگین در حکومت ظاهرشاه. او که بچه گاوسوار نیز خوانده می‌شد، پس از فرمان سردار هاشم خان برای گرفتن مالیات روغن و فشار فراوان به مردم، با رهبری قیام مردمی، حکومت ظاهرشاه را مجبور به عقب‌نشینی کرد. زندگی محمد ابراهیم گاوسوار، ۲۶ اردیبهشت ۱۲۹۴ش در روستای برگر در منطقه «شهرستان» از ولایت دایکُندی افغانستان متولد شد. پدربزرگ او ارباب امیرداد، بزرگ قوم اخی بر گاو زین شده سوار می‌شد و به همین جهت گاوسوار نام گرفته است.[۱]

قیام مسلحانه

قیام محمدابراهیم گاوسوارسردار محمد هاشم خان، اولین صدر اعظم حکومت افغانستان، دستور داد از تمامی حیوانات مناطق هزاره‌نشین، مالیات روغن گرفته شود. این مالیات سنگین، چنان برای مردم دشوار بود که برخی از آنان مجبور به مهاجرت به کشورهای همسایه شدند.محمد ابراهیم گاوسوار، در سال ۱۳۲۳ش با همراهی دهقانان خرد و مردم فقیر، دست به قیام زد و اولقان مرکز ولسوالی شهرستان را تسخیر کرد. پس از آن با همراهی دهقانان در حال کوچ ولسوالی پنجاب، این شهرستان را محاصره کرده و تقاضای خود را مبنی بر لغو مالیات روغن از هزاره‌ها، به حاکم پنجاب ارائه کردند. حاکم پنجاب درخواست قیام‌کنندگان را به حکومت مرکزی منتقل کرد و پس از مذاکرات طولانی، بالاخره در سال ۱۳۲۵، مالیات روغن از مردم هزاره برداشته شد. این قیام، قیام دهقانی ابراهیم خان گاوسوار خوانده شد.[۳]گاوسوار سپس به همراه برخی دیگر از بزرگان هزاره، رهسپار کابل شد تا با مقامات دولتی دیدار کند، اما به خواست حکومت در کابل ماندگار شد تا زمینه حرکت‌های ضددولتی از او سلب شود.[۴]

برکناری صدر اعظمیکی از پیامدهای قیام گاوسوار، برکناری سردار هاشم خان صدر اعظم از سوی ظاهرشاه بود. پادشاه زمانی که دامنه قیام گسترده شد، در ۲۵ فروردین ۱۳۲۵، سردار هاشم خان را برکنار کرد و سردار شاه محمود را به صدر اعظمی نشاند. سردار شاه محمود برخلاف سردار هاشم خان، راه مصالحه با قیام گاوسوار در پیش گرفت.[۵]

حزب اتحادمحمد ابراهیم گاوسوار، در کنار سید اسماعیل بلخی و برخی دیگر، از اعضای شورای مرکزی حزب اتحاد بود. حزب اتحاد رویکردی مسلحانه داشت و در نوروز سال ۱۳۲۹، طرحی برای ترور شاه محمود خان صدر اعظم و براندازی دولت[۶] ریخت که قرار بود گاوسوار مسئولیت شلیک را بر عهده بگیرد، اما این طرح پیش از اجرا افشا شد و حلقه رهبری حزب اتحاد همگی دستگیر شدند و بدون محاکمه[۷]، تا سال ۱۳۴۳ در زندان دهمزنگ[۸] کابل ماندند.[۹]

مرگ در تبعید محمد ابراهیم گاوسوار پس از آزادی از زندان دهمزنگ، در شهر پلخمری زندگی می‌کرد؛ چرا که پس از زندانی شدن او و اعضای حزب اتحاد، دولت وقت افغانستان، خانواده و خویشاوندان او را به شهر پلخمری در ولایت بغلان تبعید کرده بود. گاوسوار تا پایان عمر تحت مراقبت دولت زندگی می‌کرد.[۱۰] و سرانجام ۱۴ آذر ۱۳۶۱ش درگذشت.

پی نوشت:

  1. محمد ابراهیم گاوسوار، محمدعوض نبی‌زاده، پایگاه هم‌صنفی.
  2. محمد ابراهیم گاوسوار، حق‌طلب جسور، پایگاه آریائی.
  3. محمد ابراهیم گاوسوار، محمدعوض نبی‌زاده، پایگاه هم‌صنفی.
  4. محمد ابراهیم گاوسوار، محمدعوض نبی‌زاده، پایگاه هم‌صنفی.
  5. ابراهیم خان گاوسوار نمادی از مبارزات دادخواهانه بر ضد استبداد، محمد عوض نبی‌زاده، پایگاه سروش صبا.
  6. شیعیان افغانستان و حکومت آل یحیی( نادر شاه، ظاهر شاه و داوود خان)، علی مدد فهیمی.
  7. شیعیان افغانستان و حکومت آل یحیی( نادر شاه، ظاهر شاه و داوود خان)، علی مدد فهیمی.
  8. محمد ابراهیم گاوسوار، حق‌طلب جسور، پایگاه آریائی.
  9. محمد ابراهیم گاوسوار، محمدعوض نبی‌زاده، پایگاه هم‌صنفی.
  10. محمد ابراهیم گاوسوار، محمدعوض نبی‌زاده، پایگاه هم‌صنفی.

سید اسماعیل بلخی.

اشاره:

سید اسماعیل بلخی (۱۲۹۹-۱۳۴۷ش) مشهور به شهید بلخی و علامه بلخی، در حوزه علمیه مشهد به تحصیل علوم اسلامی پرداخت و نقشی جدی در قیام مسجد گوهرشاد داشت. او سپس به زادگاه خود بازگشت و با تشکیل گروه‌هایی از جمله حزب ارشاد، برای اصلاح قانون اساسی و انتخابات مجلس شورای ملی افغانستان تلاش کرد. بلخی را پیشگام نهضت اسلامی معاصر افغانستان دانسته‌اند. مهمترین اثری وی دیوان شعرش است که در آن ۵ هزار بیت از اشعار او گردآوری شده است.  سید اسماعیل بلخی، در روستای سرپل بلخاب از توابع ولایت جوزجان در شمال افغانستان متولد شد. تاریخ تولد او را ۱۲۹۵[۱] یا ۱۲۹۹[۲]ش ذکر کرده‌اند.

زندگینامه

پدر بلخی سید محمد حسینی بلخی، از عالمان بلخاب بود. سید اسماعیل، مادرش بی‌بی علویه را در سال ۱۳۰۰ش از دست داد و در سال ۱۳۰۴ش همراه خانواده، به مشهد رفت. سپس برای تحصیل علوم دینی وارد حوزه علمیه مشهد شد. در سال ۱۳۱۷ با دختر مردی به نام رحم‌خدا خان ازدواج کرد. اولین فرزند او در سال ۱۳۱۸ متولد شد و علی نام گرفت. دومین فرزند او، خدیجه بلخی در سال ۱۳۲۴ در هرات به دنیا آمد. صدیقه بلخی، دیگر فرزند سید اسماعیل بلخی است.سید اسماعیل بلخی سرانجام یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۴۷ش مورد سوءقصد قرار گرفت و روز بعد تشییع و در دامنه کوه افشار کابل و در کنار مزار ملا آقا بابا چنداولی دفن شد.

تحصیلات حوزویسید اسماعیل بلخی، در حالی که تنها ۳ سال داشت، فراگیری علوم اسلامی را نزد پدر و همچنین دایی خود آیت الله سید حیدر بلخی آغاز کرد. پدر او با مشورت آیت الله سید حیدر بلخی، برای ادامه تحصیل سید اسماعیل، به همراه فرزندانش به خراسان هجرت کرد.

تحصیل در حوزه علمیه مشهدسید محمد حسینی بلخی به همراه فرزندانش، در اول اردیبهشت ۱۳۰۴ وارد مشهد شد. سید اسماعیل به همراه برادرش سید ابراهیم در مدرسه بالاسر حرم امام رضا (ع) فراگیری علوم اسلامی را آغاز کرد. سید ابراهیم در سال ۱۳۱۲ش در پی یک بیماری ناشناخته درگذشت، اما سید اسماعیل تا سال ۱۳۱۴ توانست صرف، نحو، تفسیر، کلام، فلسفه، فقه، اصول و علوم متداول حوزه‌های علمیه را از استادان خود فراگیرد.

استادان بلخی در حوزه مشهدبرخی از استادان او عبارتند از:    شیخ محمدتقی هروی (ادیب نیشابوری ثانی)

میرزا احمد مدرس یزدی

میرزا مهدی غروی اصفهانی

شیخ محمدهاشم قزوینی

شیخ میرزا علی‌اکبر نهاوندی

شیخ محمدمحسن آقابزرگ تهرانی

شیخ میرزا محمد کفایی خراسانی

شیخ میرزا احمد کفایی خراسانی

سید میرزا حسین فقیه سبزواری

سید صدرالدین صدر موسوی جبل عاملیمطالعه در کنار دروس اصلیسید اسماعیل بلخی علاوه بر فراگیری دروس متداول حوزه‌ علمیه، به مطالعه در زمینه تاریخ، تفسیر، فلسفه، ادبیات و… نیز می‌پرداخت. او در ۱۵ سال حضور خود در حوزه‌های علمیه ایران، عراق و افغانستان، و به خصوص در مشهد، قرآن کریم، نهج‌البلاغه، نهج‌الفصاحه، صحیفه سجادیه، و همچنین احادیث و روایات معصومین را حفظ کرد.[۳]

فن خطابهبلخی از آنجا که سخنوری و خطابه را لازمه حیات طلبگی و روحانیت می‌دانست[۴]، با حضور در درس اساتید نامداری مانند شیخ غلامرضا واعظ طبسی، سید حسن شمس فریمانی، شیخ محمود حلبی خراسانی و حسینعلی راشد خراسانی، به تقویت فن سخنوری خود پرداخت، تا آنجا که از سوی دوستانش، سید اسماعیل واعظ بلخی خطاب می‌شد.[۵]سید اسماعیل در همان سال‌های تحصیل در حوزه مشهد، در ماه‌های محرم، صفر، رمضان و همچنین در تعطیلات تابستان، در اطراف مشهد منبر می‌رفت.[۶] او خطابه و سخنرانی را از سال ۱۳۱۰ در شهر فریمان آغاز کرد.

تحصیل در حوزه علمیه نجفسید اسماعیل بلخی که در سال ۱۳۱۰ به همراه پدر و دایی خود در سفری یک ساله به عراق، عربستان سعودی و سوریه رفته بود. او در اوایل سال ۱۳۱۶ش بار دیگر عازم نجف اشرف شد و در مدرسه علمیه آخوند خراسانی که مرکز طلاب و علمای افغانستانی بود استقرار یافت.اساتید او در نجف اشرف عبارتند از:    شیخ ضیاءالدین عراقی

سید ابوالحسن اصفهانی

سید محمدباقر اصطهباناتی

محمدحسین آل کاشف‌الغطاء

محمدحسین غروی اصفهانی

سید محسن طباطبایی حکیمتحصیل در حوزه علمیه قمسخنرانی‌های بلخی در انتقاد از اوضاع حاکم بر عراق، امکان حضور در حوزه علمیه نجف را نیز از او گرفت و زمانی که در سال ۱۳۱۶ به سفر حج رفت، پس از بازگشت با توصیه برخی علما، به ایران بازگشت و در حوزه علمیه قم مشغول تحصیل شد.او پس از ورود به حوزه علمیه قم، در درس مراجعی از جمله سید صدرالدین صدر جبل عاملی، سید حسین طباطبائی بروجردی، شیخ عباس قمی، سید حسین طباطبایی قمی و سید محمدتقی خوانساری حضور یافت. علاوه بر آن، در جلسات خصوصی امام خمینی نیز شرکت می‌کرد.

فعالیت‌های سیاسی و فرهنگیبلخی در سال ۱۳۱۲ که موج کشف حجاب به تدریج ایران را فرامی‌گرفت، به فریمان رفت و خطابه‌هایی در مخالفت با کشف حجاب و دعوت مردم به مبارزه با رضاشاه ایراد کرد.[۷]

نقش‌آفرینی در قیام مسجد گوهرشادبلخی در جریان قیام مسجد گوهرشاد و تظاهرات اعتراضی روحانیت و مردم در محکومیت کشف حجاب، نقش‌آفرینی جدی‌ای داشت و در جمع مردم حاضر در مسجد گوهرشاد نیز سخنانی ایراد کرد و سپس تحت تعقیب ماموران حکومت پهلوی قرار گرفت.

یک سال حضور در افغانستاناو در ۱ مرداد ۱۳۱۴ به همراه پدر خود وارد هرات شد. سپس در مسجد جامع اهل تسنن و در جمع علما، بزرگان و مردم شیعه و سنی به ایراد خطابه پرداخت و سیاست‌های رضاشاه و مخصوصا کشف حجاب را محکوم کرد. خطابه سید اسماعیل بلخی مورد استقبال علمای شیعه و سنی قرار گرفت. مهارت سخنوری بلخی، با استقبال مردم مواجه شد و او را در هرات ماندگار کرد.

فعالیت‌های علمی و تحقیقی در هراتبلخی در طول یک سال اقامت در هرات، علاوه بر فعالیت‌های تبلیغی، به کار علمی و پژوهشی نیز پرداخت و دو کتاب با نام‌های «فلسفه الاحکام فی نصره الاسلام» و «طب از نگاه قرآن» تالیف کرد. کتاب «طب از نگاه قرآن»، به «زنبیل بلخی» شهرت یافت.[۸]

آخرین بازگشت به افغانستانسید اسماعیل بلخی، ۱۸ ماه پس از خروج از افغانستان، و حضور در حوزه علمیه نجف و قم، به دلیل فعالیت‌های سیاسی در عراق و ایران، ادامه حضور در خارج از افغانستان را به صلاح ندانست و برای همیشه به کشور خود بازگشت.بلخی در شرایطی به افغانستان بازگشت که ظاهرشاه از خاندان محمدزایی بر افغانستان حکومت می‌کردند و هر گونه حرکت‌ اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بلافاصله سرکوب می‌شد. حاکمیت در دست یک قوم خاص بود، و قدرت اقتصادی نیز در اختیار درباریان قرار گرفته بود و مردم عادی و مخصوصا شیعیان سهمی از قدرت و ثروت نداشتند.[۹]

اقدامات فرهنگی و علمیبلخی از همان ابتدای ورود به افغانستان، فعالیت‌ها و اقدامات اصلاحی خود را آغاز کرد:    سخنرانی در مراکز علمی، فرهنگی و آموزشی از جمله حسینیهها، حوزه‌های علمیه، دانشگاه‌ها و مساجد؛ موضوعاتی از قبیل اخلاق، تاریخ اسلام، تفسیر و احادیث نبوی، به همراه داستان‌های جذاب و حماسی، و همچنین بیان شیوای او، موجب توجه و اشتیاق مردم نسبت به بلخی شد.

تاسیس کرسی تدریس برای آموزش علوم اسلامی و تربیت شاگردان در زمینه‌های تفسیر و تبلیغ، در سال ۱۳۱۴ ش در شهر هرات.

تاسیس کانون‌های فرهنگی

احداث یا تجدید بنای مساجد، وزه‌های علمیه و حسینیه در شهرهای هرات، کابل، بامیان و…

تشویق مردم به تحصیل دانش و فراگیری علوم اسلامی. بلخی از مردم می‌خواست اجازه ندهند در زنجیر اسارت بی‌سوادی باقی بمانند. او آگاهی و نادانی را عامل تداوم سلطه استبداد می‌دانست و بر این بار بود که پویایی و تداوم حیات جامعه در گرو گسترش آگاهی عمومی است.اقدامات سیاسی و ضداستبدادی

تاسیس حزب ارشادپایه‌گذاری حزب ارشاد که آن را اولین حزب اسلامی و ملی افغانستان دانسته‌اند، مهمترین اقدام سیاسی سید اسماعیل بلخی است. این حزب با همکاری گروهی از چهره‌های سیاسی، علمی، نظامی و فرهنگی در هرات تاسیس شد و شیعه و سنی را در کنار هم قرار داد و هدف اصلی آن، سرنگونی حکومت استبدادی و تشکیل حکومت اسلامی بود.اولین تلاش‌ها برای تاسیس حزب ارشاد ، در سال ۱۳۱۷ و بلافاصله پس از ورود بلخی به هرات انجام شد، اما کمیته مرکزی حزب، پس از استقرار او در کابل در سال ۱۳۲۷ به طور سری تشکیل شد. مقر این حزب ابتدا در منطقه چنداول در کابل بود و تا پیش از لو رفتن و زندانی شدن اعضای برجسته آن، اغلب مردم از موجودیت حزب ارشاد مطلع نبودند.گرچه این حزب ابتدا در هرات و سپس در کابل رهبری می‌شد، اما به تدریج و در پی سفر بنیانگذاران آن به مناطق مختلف افغانستان، به سراسر کشور گسترش یافت و افرادی از قومیت‌ها، مذاهب و قبایل مختلف به آن پیوستند.توجه به توده مردم، آشنایی به مبانی دینی، و همچنین محدود نشدن به قوم و مذهب و قبیله خاص، موجب شد اعتماد مردم به بلخی و یارانش جلب شود.

اعضای کمیته مرکزیبرخی از اعضای کمیته مرکزی حزب ارشاد:    سید اسماعیل بلخی

سید محمدحسن رئیس یکاولنگی

سید غلام حسن واعظ بلخی

سید اسحاق خان وکیل سانچارکی

سید اسماعیل خان سرپلی

سید میرعلی اصغر شعاع کابلی

سید محمدحیدر قطب غزنوی

سید میراحمدشاه خان گردیزی

محمدحسین نهضت کابلی

محمدحسین نهضت طالب قندهاری

نادرعلی خان سناتور غزنوی

محمدیوسف بینشتلاش برای وحدت و برادری شیعه و سنیسید اسماعیل بلخی با اآگاهی از تنوع مذاهب، اقوام و ملیت‌ها در افغانستان، تلاش کرد دشمنی‌ها و جنگ‌های میان گروه‌های مختلف را کمرنگ کند و مردم افغانستان را به هم نزدیک سازد. یکی از این تلاش‌ها خطابه‌هایی است که در این زمینه ارائه کرده است. بلخی می‌گوید: «برادران شیعه و سنی! اگر باران بارید، به زمین شیعه و سنی می‌بارد و اگر خشکسالی آمد، هر دو شما گرسنه می‌شوید. امریکا دارد نزاع سیاه و سفید را حل می‌کند، ما اینقدر کوچک شده‌ایم که اول جنگ شیعه و سنی و از آن هم که گذشت، جنگ اسماعیلی و غیراسماعیلی را دامن می‌زنند.»

برنامه‌ریزی برای قیام مردمی و براندازی حکومت ظاهرشاهبلخی به همراه همفکرانش در حزب ارشاد، برای یک قیام سراسری در افغانستان با همکاری گروه‌ها، احزاب سیاسی و شخصیت‌های مشهور برنامه‌ریزی کرده بود تا در اولین روز فروردین ۱۳۲۹ ه.ش، حکومت استبدادی ظاهرشاه را سرنگون کرده و حکومت جمهوری اسلامی را جایگزین آن سازد.این قیام، پیش از آنکه به اجرا درآید، از سوی فردی به نام گل جان وردک لو رفت و اکثریت اعضای حزب ارشاد و برنامه‌ریزان قیام، دستگیر و روانه زندان دهمزنگ کابل شدند. [۱۰]

سفر مجدد به ایران، عراق و سوریهبلخی پس از آنکه در سال ۱۳۴۳ از زندان آزاد شد، علاوه بر فعالیت‌هایی که در مناطق مختلف افغانستان در انتقاد به سیاست‌های حکومت بیان می‌کرد، سفر مجدد به ایران، عراق و سوریه را از سر گرفت و در حوزه‌های علمی نجف، کربلا، کاظمین، سامرا، بغداد، دمشق، قم، تهران و مشهد به بیان نظرات خود و گفتگو با علما و شخصیت‌های سیاسی و انقلابی پرداخت.[۱۱]

بازداشت‌ها و زندان‌ها

پس از قیام مسجد گوهرشادسید اسماعیل بلخی پس از مشارکت در قیام مسجد گوهرشاد و اعتراض به کشف حجاب در مشهد، به افغانستان بازگشت و به دستور محمدهاشم خان، نخست‌وزیر ظاهرشاه، از سوی ماموران امنیتی ولایت هرات بازداشت شد. برخی منابع، بازداشت بلخی را براساس درخواست رضاشاه دانسته‌اند.پس از آنکه محمدهاشم خان از نخست‌وزیری برکنار شد، بلخی در سال ۱۳۲۷ به کابل منتقل شد.[۱۲]

پس از برنامه‌ریزی طرح براندازیبلخی در سال ۱۳۲۹، پیش از آنکه طرح براندازی حکومت ظاهرشاه را به اجرا درآورد، به همراه تعدادی از یاران خود دستگیر و به زندان افکنده شد. بلخی در شرایطی که یارانش پیش از او بازداشت شده بودند، تنها گذاشتن یاران را شرط مردانگی ندانست[۱۳] و خود را در حسینیه میراکبرآقا در چنداول کابل، به ماموران مخفی ظاهرشاه معرفی کرد و روانه زندان شد. برخی، اولین تظاهرات سیاسی اعتراض‌آمیز در تاریخ افغانستان را در تجمع مردم در اعتراض به دستگیری بلخی می‌دانند. بلخی بیش از یک دهه زندانی بود و در سال ۱۳۴۳، پس از آغاز نخست‌وزیری محمد یوسف، آزاد شد.[۱۴]

تلاوت قرآن و سرودن اشعار حماسی و انقلابی در زندانبلخی در زندان هم آرام نگرفت و بنابر نقل برخی دوستانش، در زندان هر سه شبانه‌روز، یک بار قرآن کریم را ختم می‌کرده است.سید اسماعیل بلخی، در طول حدود ۱۵ سال زندانی بودن، نزدیک به ۷۵ هزار بیت شعر در قالب غزل، قصیده، مثنوی، مخمس، مسدس، مسمط، ترکیب‌بند و ترجیع‌بند سروده است که گفته می‌شود بیشتر این اشعار در دوران حکومت کمونیست‌ها از میان رفته و تنها ۵ هزار بیت باقی مانده است.[۱۵] بلخی در اشعار خود حس آزادیخواهی را به نمایش گذاشته است و به مسائل سیاسی اجتماعی جامعه خود و حتی جهان اسلام توجه داشته است.[۱۶] او بیشتر اشعار خود را در زندان سروده است.[۱۷]

نمونه شعر بلخی

ما به سر منزل مقصود چسان راه بریم                   راهزن راهبر و خس دزد امام است این‌جا

بردگان سر خوش آزاد به هر جا اما                      ملتی بر در یک شخص غلام است اینجا

دیگران را به فلک سبقت دانش به دوام                رفتن ما به عقب هم به دوام است این‌جا

بلخیا نکبت ادبار زسستی پیداست                        چاره این همه، یک‌بار قیام است این‌جا[۱۸]

فوتسید اسماعیل بلخی پس از آنکه در سفر به ایران، عراق و سوریه، به بیان نظرات خود پرداخت و با چهره‌های سیاسی و انقلابی دیدار کرد، به افغانستان بازگشت و سرانجام دولت ظاهرشاه، در ۲۳ تیر ۱۳۴۷، او را در بیمارستان علی‌آباد کابل مسموم کرد. مرگ بلخی، مقدمه‌ای برای سرکوب حرکت‌های اسلامی و به خصوص از میان رفتن حزب ارشاد بود.[۱۹]

بلخی از نگاه دیگران    میرغلام محمد غبار، مورخ نامدار افغان، در جلد دوم کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ»، بلخی را «روحانی وطن‌پرست، مرد فاضل و آگاه به مقتضیات عصر و متوجه فساد اداره و حیات رقت‌بار مردم» دانسته است.

دکتر امین برین زوری: سید اسماعیل بلخی از تعصب مذهبی، قومی و محلی سخت متنفر بود و به صلح و دوستی بین مردمان زحمتکش افغانستان و مسلمانان شرق باور داشت. از آن قماش انسان‌ها نبود که در زیر لحاف بمیرد.[۲۰]

پی نویشت:

  1. تاریخ علمای بلخ، ج۱، ص۱۹۴.
  2. علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص۱۰.
  3. علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص۱۰.
  4. علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص۱۰.
  5. علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص۱۰.
  6. تاریخ علمای بلخ، ص ۱۹۴.
  7. علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۱.
  8. علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۲.
  9. علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۵.
  10. علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۶.
  11. علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۵.
  12. علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۵.
  13. علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۵.
  14. علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۵.
  15. جعفریان، از فراز هندوکش، ص۳۸.
  16. یادواره شهید اسماعیل بلخی، ص۳۷،۲۶۸. به نقل از خدیجه بلخی، بلخی، ج۱،ص ق.
  17. ناصری داوودی، زمینه و پیشینه جنبش اصلاحی در افغانستان، ص۲۷۰.
  18. علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۷.    علامه بلخی بنیانگذار نهضت اسلامی معاصر افغانستان، ص ۱۷.منابع    ناصری داوودی، عبدالمجید، زمینه و پیشینه جنبش اصلاحی در افغانستان، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ۱۳۸۷ش.
  19. جعفریان، محمدحسین، از فراز هندوکش، کیهان فرهنگی، سال۸، شماره۸، بهمن ۱۳۷۰ش.
  20. یادواره شهید اسماعیل بلخی، تهران ۱۳۶۸ش.

زندانى شدن محمد بن قاسم علوى درنزدمعتصم ۱۵ ربیع الثانى

 سال ۲۱۹ هجرى قمرى

“محمد بن قاسم بن عمر بن على بن الحسین(علیه السلام) “، که نَسَبش با چهار واسطه، به “امام على بن ابیطالب (علیه السلام)” میرسد و بدین منظور به محمد بن قاسم علوى شهرت پیدا کرد، در عصر “معتصم عباسى” با خراسانیان همراه شد و بر علیه حاکمان معتصم در منطقه خراسان ، اقدام به قیام نمود وى در آغاز، در “جوزجان” (۱) مقیم شد و مردم آن ناحیه را به “الرضا من آل محمد” دعوت کرد و گروهى بسیار، دعوتش را اجابت کردند.

در آن زمان، از جانب معتصم بالّله (هشتمین خلیفه عباسى ) در خراسان و شرق عالم اسلام، عبدالله بن طاهر حکومت میراند و سیطره کاملى برمنطقه داشت .بدین جهت ، وجود این سید علوى را در آن ناحیه برنمى تافت و به حاکمان محلى و سرداران نظامى خویش دستور داد که با وى مبارزه کرده و نهضتش را خاموش گردانند.

فشارهاى روزافزون و تندرویهاى حاکمان محلى و سرداران نظامى عبدالله بن طاهر، مردم را به جوش و خروش آورد و آنان را در “طالقان”، به رهبرى “محمد بن قاسم علوى” وادار به قیام و شورش سراسرى و علنى نمود.

از آن پس، میان یاران سید علوى و سپاهیان عبدالله بن طاهر، درگیریهاى متعددى به وقوع پیوست و لى به خاطر برترى نیروهاى عبدالله بن طاهر و ضعف انقلابیون، محمد ناچار شد از جوزجان و طالقان (که هم اکنون در خاک کشور افغانستان قرار دارند) به “نسا” مهاجرت کند.

عامل نسا که از مهاجرت محمد با خبر شده بود، طى عملیاتى وى را دستگیر و به نزد عبدالله بن طاهر فرستاد.

عبدالله بن طاهر نیز وى را در غل و زنجیر کرد و به نزد معتصم عباسى در بغداد ارسال نمود.

محمد بن قاسم در نیمه ربیع‏الآخر و به قولى در نیمه ربیع الاول سال ۲۱۹ قمرى بر معتصم وارد شد و معتصم وى را در نزد “مسرور کبیر”، در جایگاهى تنگ و تاریک زندانى نمود و بر وى بسیار سخت گرفت. پس از سه روز، وى را از سلول انفرادى و جایگاه تنگ و طاقت فرسا بیرون آورد و در اتاقى دیگر زندانى نمود.

محمد بن قاسم در زندان معتصم، شب و روز را سپرى میکرد و از درد و ناراحتى می نالید و به نقل مورخان اهل سنت، در شب عید فطر که همگى مشغول جشن و شادمانى بوده و از وى غافل بودند، از زندان گریخت و خود را از بند دژخیمان عباسى رهانید. امّا کسى ندانست که وى، چگونه گریخت، به کجا رفت، زندگى او چگونه بود و یا به دست چه کسى کشته شد.(۲)

ولى بی تردید، فرار وى از زندان، نقشه خود دستگاه خلافت بود، تا از این راه وى را سر به نیست کرده و بدون این که حساسیتى در میان مخالفان خود به وجود آورند، وى را از سر راه خویش بردارند. برخى معتقدند که وى را در همان جا مسموم کرده و با زهر جفا شهیدش نمودند.(۳)

۱- هم اکنون در کشور افغانستان قرار دارد.

۲- البدایه و النهایه، ج ۱، ص ۳۰۹؛ تاریخ ابن خلدون، ج ۲، ص ۳۹۸

۳- مروج الذهب، ج ۴، ص ۶۱

وارد کردن امام موسى کاظم(ع) به زندان بصره ۸ ذیحجه

۸ ذیحجه ، سال ۱۷۹ هجرى قمرى

امام موسى بن جعفر(ع) معروف به {کاظم} هفتمین امام شیعیان است و در ایام امامتش با حکومت هاى منصور دوانقى، مهدى عباسى و هارون الرشید، که همگى از سلسله بنى عباس بودند معاصر بود و از تمامى آنان، سختى ها،رنج هاوبى مهرى هاى فراوانى متحمل شدو چندین بار از سوى آنان به بغداد فرا خوانده شد و در حبس آنان قرار گرفت و تنها در دوره هارون الرشید به مدت چهار سال زندانى بود.

هارون در آخرین ماه هاى سال ۱۷۹ قمرى، جهت استحکام خلافت عباسیان و اخذ بیعت و زمینه سازى لازم براى ولیعهدى فرزندانش ،عازم مراسم حج گردید و به علما، سادات، اعیان و اشراف سراسر عالم اسلام نامه هایى نوشت و آنان را براى حضور در مکه معظمه و بیعت با ولیعهدى فرزندانش فرا خواند.

او پیش از ورود به مکه معظمه وارد مدینه منوره گردیدو چند مدتى را درآن اقامت نمود و براى دستگیرى امام موسى بن جعفر(ع)، اندیشه کرد وبا دولت مردان وقت، از جمله یحیى بن خالد برمکى مشورت نمود و سر انجام به دستگیرى اش تصمیم گرفت. زیراآن حضرت را مزاحم خواسته ها وأمیال شیطانى خویش مى دانست و به هر طریقى مى خواست وى را از سر راه خود بر دارد.

بدین جهت روزى که امام موسى کاظم(ع) در کنار قبر مطهر جدش رسول اکرم(ص) مشغول نماز و نیایش بود مأموران خلیفه وارد مسجد شده و آن حضرت را دستگیر و ظالمانه از مسجد خارج کردند. امام موسى کاظم(ع) هنگامى که با زورگویى و بى نزاکتى مأموران هارون رو برو گردید، متوجه قبر شریف پیامبر(ص) شد وبه شکوه پرداخت و گفت: اى رسول خدا(ص)!از امّت بدکردار تو،آنچه به اهل بیتت مى رسد،به تو شکایت مى کنم.

مردم که از مظلومیت آن حضرت و زور گویى مأموران هارون به شدت ناراحت وعصبانى شده بودند،با صداى بلند گریستند و آن حضرت را تا مقدارى از راه همراهى کردند.

هارون الرشیید دستور داد آن حضرت را در غل و زنجیر کرده و سوار بر محملى نمایند و از مدینه به عراق تبعیدش کنند.

وى براى رد گم کردن مردم و گریز از اعتراضات احتمالى آنان، دو محمل ترتیب داد،یکى را به سوى بغداد ودیگرى را به سوى بصره حرکت داد و کسى جز مأموران وى نمى دانستند که حضرت در کدام کجاوه است.ولى آن حضرت در کجاوه اى بود که به سوى بصره حرکت کرده بودند.آنان پس از چندین روز راه پیمایى در روز هفتم ذى حجّه وارد بصره شدند و آن حضرت را به عیسى بن جعفر بن منصور دوانقى، پسر عموى هارون و عامل وى در بصره تسلیم نمودند.

عیسى بن جعفر، آن حضرت را در یکى از حجره هایى خانه خود زندانى کرد و به مدت یکسال در آن زندان،آن حضرت را نگه داشت، و سپس آن حضرت را به بغداد فرستاد.(۱)

۱- نک : الارشاد (شیخ مفید) ، ص۵۷۹؛ منتهى الآمال (شیخ عباس قمى)، ج۲، ص۲۱۲

وقایع الایام [شیخ عباس قمى]ص ۱۱۱

پیش بینى مهمّ در آزادى از زندان

مرحوم طبرسى ، راوندى ، إ ربلى ، ابن شهرآشوب و برخى دیگر از بزرگان آورده اند:

یکى از اصحاب حضرت ابوالحسن ، امام هادى صلوات اللّه علیه به نام محمّد بن فرج رُخجى حکایت کند:

روزى امام علیه السلام برایم نامه اى را به این مضمون فرستاد:

اى محمّد! مسائل و امور خود را بررسى کن و تجهیزات لازم را فراهم ساز.

هر چه فکر کردم منظور امام علیه السلام چیست ، متوجّه نشدم تا آن که پس از گذشت چند روز، مأ مورى از طرف حکومت آمد و مرا به زندان برد و دست و پایم را با زنجیر بستند و تمام اموالم را ممنوع التّصرف اعلام کردند.

مدّت هشت روز با چنان حالتى در زندان به سر بردم ، تا این که نامه اى دیگر از آن حضرت در زندان به دستم رسید که در آن مرقوم فرموده بود: اى محمّد! سعى کن در ضلع غربى زندان سُکنى و منزل ننمائى .

هنگامى که نامه را خواندم بسیار تعجّب کردم و با خود گفتم : من در زندان هستم و امام علیه السلام براى من چنین مطلبى را مى نویسد، در صورتى که سرنوشت من معلوم نیست .

چون دو سه روزى از آمدن نامه حضرت گذشت ، مامورى آمد و زنجیرهائى که بر دست و پاى من بود باز کرد و مرا از زندان آزاد گردانید، بعد از آن ، نامه اى براى امام هادى علیه السلام فرستادم تا از خداوند متعال درخواست نماید اموال و ثروتم را بازگردانند.

حضرت در جواب نامه من ، مرقوم فرمود: به همین زودى اموال تو را به تو بر مى گردانند و اگر هم آن ها را به تو ندهند، ضرر و زیانى به تو نخواهد رسید، چون تو از آن ها بهره اى نخواهى برد.

ست – گوید: هنوز محمّد بن فرج به عسکر – یعنى سامراء – نرسیده بود که دستور آزادى کلیّه اموالش صادر شد، ولى پیش از آن که نامه رفع ممنوعیّت از اموال به دستش برسد مرگ او را ربائید و از دنیا رفت و طبق پیش بینى امام علیه السلام بهره اى از أ موال خود نبرد.(۱)

۱- إ علام الورى طبرسى : ج ۲، ص ۱۱۵، الخرایج و الجرائج : ج ۲، ص ۶۷۹، ح ۹، مناقب ابن شهرآشوب : ج ۴، ص ۴۰۹، کشف الغمّه : ج ۲، ص ۳۸۰، بحار: ج ۵۰، ص ۱۴۰، ح ۲۵٫

خروج معجزه آسای امام کاظم علیه السلام از زندان

مسیب، زندانبان امام موسی کاظم علیه السلام می‌گوید:

سه روز قبل از شهادت امام مرا طلبید و فرمود: «امشب عازم مدینه هستم تا عهد امامت پس از خود را به فرزندم علی واگذار کنم و او را وصی و خلیفه خود نمایم.»

گفتم:  آیا توقع دارید با وجود این همه مامور و قفل و زنجیر، امکان خروج شما را فراهم کنم؟!

فرمود: «ای مسیب، تو گمان می‌کنی قدرت و توان الهی ما کم است؟ »

گفتم: نه، ای مولای من. فرمود: « پس چه؟ »

گفتم: دعا کنید ایمانم قوی‌تر شود.

امام چنین دعا کرد: «خدایا او را ثابت‌قدم بدار.»

سپس فرمود:«من با همان اسم اعظم الهی که آصف بن برخیا ( وزیر حضرت سلیمان علیه السلام ) تخت بلقیس را در یک چشم به هم زدن از یمن به فلسطین آورد، خدا را می‌خوانم و به مدینه می‌روم.»

ناگهان دیدم امام دعایی خواند و ناپدید شد. اندکی بعد بازگشت و با دست خود زنجیرهای زندان را به پای مبارک بست.

سپس فرمود: «من پس از سه روز از دنیا می‌روم.»

من به گریه افتادم. فرمود: «گریه مکن و بدان که پسرم علی ابن موسی الرضا پس از من، امام توست.»[۱]

پی نوشت ها:

[۱] . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۲۲۴؛ و حدیث شماره ۲۶ عیون اخبارالرضا.

امام کاظم (ع) در زندانهای هارون

از بارزترین نکات دردناک در زندگانى امام کاظم علیه السلام، زندانى شدن هاى مکرر و طولانى آن حضرت در عصر هارون الرشید است. آنچه مى‏ خوانید، مطلبى در این باره است‏ که از کتاب « سیره رسول الله و اهل بیته‏» جلد دوم صفحه ۳۸۲ به بعد براى خوانندگان کوثر ترجمه شده است. کتاب یاد شده، کارى است گروهى از«موسسه البلاغ‏»، که از سوى معاونت فرهنگى «مجمع جهانى اهل بیت‏» منتشر شده ‏است.

هراس حکومت هارون

امام کاظم(علیه السلام) در شرایط دشوار حکومت عباسیان ‏مى‏زیست که دستگیرى و آزار هواداران اهل بیت، سیاست رایج ‏خلفا بود و طبیعى بود که آن حضرت نیز، از سوى هارون‏الرشید، دچار زندان و شکنجه گردد.

به گواهى تاریخ، امام موسى بن جعفر(علیه السلام) ، قربانى بیم و هراسى شد که هارون نسبت ‏به از دست دادن حکومت ‏خویش داشت، نیز قربانى سخن‏ چینى‏ها و گزارش هاى دروغ‏ بدخواهان و متملقان گردید.

به نقل برخى مورخان، سبب آمدن موسى بن جعفر(علیه السلام) به بغداد، آن بود که‏هارون‏الرشید مى‏خواست‏ خلافت را براى پسرش «محمد امین‏» استوار سازد.

در سال‏۱۷۹ به حج رفت و به همه نواحى فرمان صادر کرد و به همه فقیهان،عالمان، قاریان و امیران دستور داد که در موسم حج در مکه حضور یابند و خود، راه مدینه را در پیش گرفت.

از جمله کسانى که نسبت ‏به امام کاظم، سخن چینى مى‏کرد، یحیى بن خالد ( وزیرهارون) بود و این سعایت را از طریق جعفر بن محمد اشعث انجام مى‏داد. به هارون‏ گفت: من پیشتر از اخبار جعفر و مذهب او به تو مى‏گفتم و نمى‏پذیرفتى، اینک این ‏خبر را بشنو که:

هیچ مالى از هیچ جا به جعفر نمى ‏رسد مگر آن که خمس آن را براى موسى بن جعفر(علیه السلام) مى‏ فرستد.

هارون الرشید به سبب این گزارش، شبانه مامور فرستاد تا صحت گزارش را تحقیق ‏کند. وقتى دروغ بودن آن آشکار شد، اطمینان هارون به جعفر زیادتر شد، ولى یحیى ‏بن خالد پیوسته مى‏کوشید تا پاپوشى براى جعفر درست کند و او را ساقط کند و از این رهگذر، ضربه اصلى را به امام کاظم(علیه السلام) بزند. امام، حتى از سعایت و سخن‏ چینى ‏بستگان خویش نیز در امان نبود. یکى از برادرانش (محمد بن جعفر که زیدى مذهب‏ بود) روزى نزد هارون الرشید رفت و پس از سلام، گفت: فکر نمى‏کردم که روى زمین دو خلیفه باشد، تا آن که برادرم موسى بن جعفر را دیدم، که به حضورش مى‏آیند و به‏ عنوان خلیفه بر او سلام مى‏دهند.

به نقل یحیى بن خالد، هارون الرشید پیش از آن که امام کاظم(علیه السلام) را زندانى کند، در مدینه نزد قبر حضرت رسول(ص) رفت و خطاب به حضرت گفت: یا رسول الله! از تصمیمى که گرفته‏ام عذر مى‏خواهم! تصمیم گرفته‏ام موسى بن جعفر را زندانى کنم، چون مى‏ترسم میان امت تو جنگ افروزى کند و خون ها ریخته شود! فرداى آن روز، فضل ‏بن ربیع را براى دستگیرى امام فرستاد، و امام را در حالى که به نماز ایستاده ‏بود، دستگیر کرد و به زندان افکند.

شخصیت والاى امام کاظم(علیه السلام) ، چندان جاذبه ‏دار و والا بود که دشمنان را به وحشت‏ انداخته بود و با همه قدرت و امکاناتى که داشتند، در برابر عظمت او، احساس‏ کوچکى و ضعف مى‏کردند و جز زندانى کردن و محدود ساختن وى، راهى براى حفظ تاج و تخت‏ خویش نداشتند. کیفیت دستگیرى امام نیز نشان این وحشت است. امام را دست‏ بسته از منزل خارج کردند و براى رد گم کردن، دو استر را کجاوه بستند که پوشیده ‏بود و همراه هر یک، گروهى از نظامیان بودند، یکى را به سوى کوفه و دیگرى را به ‏سمت ‏بصره روانه کردند، تا مردم نفهمند امام را کجا بردند.

امام در بصره

امام را پس از دستگیرى به بصره بردند و تحویل عیسى بن جعفر بن منصور دادند که آن زمان، والى بصره بود. امام کاظم(علیه السلام) مدت یک سال نزد او بود.

سپس عیسى به هارون‏الرشید نوشت: موسى بن جعفر را از من تحویل بگیر و به هر که ‏مى‏خواهى بسپار، وگرنه رهایش خواهم ساخت، در این مدت هر چه کوشیدم، سند و بهانه‏اى براى زندانى ساختنش نیافتم. حتى وقتى دعا مى‏کرد، به گوش ایستادم که ‏شاید بر ضد من یا خلیفه دعا و نفرین کند، اما آنچه شنیدم، فقط دعا براى خودش‏ بود که از خداوند، مغفرت و آمرزش مى‏طلبید.

هارون کسى را فرستاد تا امام را از او تحویل گرفت و به بغداد آورد و نزد فضل ‏بن ربیع زندانى کرد. مدت درازى امام نزد او محبوس بود. فضل، نامه‏اى نوشت و درخواست کرد که حضرت را تحویل گرفته به فضل بن یحیى بسپارد.

به هارون خبر رسید که امام در « رقه‏» در وضعیت مناسب و خوبى قرار دارد.

هارون خادم خود « مسرور» را به صورت پیک سریع به بغداد فرستاد تا از وضعیت‏ موسى بن جعفر، گزارش بیاورد. سپس نامه‏اى به « سندى بن شاهک‏» نوشت.

وقتى نتیجه گزارش همانگونه بود که به هارون گفته بودند، دستور داد که فضل بن یحیى را صد ضربه شلاق زدند.

مسرور، اوضاع را براى هارون نوشت، هارون الرشید هم دستور داد که امام را تحویل سندى بن شاهک بدهند.

رفتار امام کاظم (علیه السلام) در زندان

در دیدگاه امام کاظم، سراسر زمین مسجد و معبد و محراب وسیع  پرستش و زمینه‏اى براى تسبیح و تقدیس خدا بود، چه در زندان چه ‏بیرون، چه در مدینه چه در بصره یا بغداد. هر چه حلقه حصار را بر او تنگ‏ ترمى‏کردند و سخت گیری ها بیشتر مى‏شد و محنت ها متراکم تر مى‏گشت، احساس قرب بیشتر به ‏خدا مى‏کرد و از« نماز» و « صبر»، کمک مى‏گرفت. امام، زندان را پرستشگاه‏ ساخته بود و از تنهایى زندان، خانه انس و الفت ‏با خدا پدید آورده بود.

روزها روزه مى‏گرفت و شب ها به نماز و مناجات مى‏ایستاد. به روایت ‏یکى از زندان بانانش، حضرت، خدا را حمد مى‏کرد که جایى مهیا و آسوده براى عبادت، نصیب وى‏ ساخته است.

احمد بن عبدالله از پدرش نقل مى‏کند: نزد فضل بن ربیع رفتم. وى بر پشت‏ بامى ‏نشسته بود. به من گفت: به داخل این اتاق نگاه کن چه مى‏بینى؟

گفتم: جامه‏اى بر روى زمین افتاده.

گفت: خوب بنگر. دقت کردم، گفتم:

مردى است در حال سجود. گفت: او را مى‏شناسى؟ او موسى بن جعفر است.

من شب و روز مراقب حال او هستم، همواره او را در همین حالت مى‏یابم.

پس از نماز صبح، تا طلوع خورشید تعقیبات مى‏خواند، سپس به سجده مى‏افتد تا اذان‏ ظهر. کسى را گماشته که وقت نماز را به او اطلاع دهد. وقتى هنگام نماز را به او خبر مى‏دهد، برخاسته، بدون آن که دوباره وضو بگیرد، به نماز مى‏پردازد و این حالت ‏اوست، تا غروب که افطار مى‏کند، تجدید وضو مى‏کند، سپس به سجده مى‏افتد و در دل‏ شب تا طلوع فجر نماز مى‏خواند.

در نقل دیگرى آمده است:

وقتى امام موسى را به فضل بن یحیى تحویل دادند، او را در یکى از اتاقهایش‏ محبوس ساخت و کسى را گماشت تا رفتار او کنترل کند. امام پیوسته به عبادت مشغول‏ بود. شب ها را با نماز و تلاوت قرآن و روزها را با روزه سپرى مى‏کرد و چهره از محراب بر نمى‏گرداند. فضل بن یحیى که حالات او را دید، او را مورد احترام قرار داد و بر او آسان گرفت.

امام همواره بر زندان بانان و جلادان هم تاثیر مى‏گذاشت. فرصت هاى زندان را به ‏دعا و مناجات و استغفار و ذکر و رکوع و سجود مى‏گذراند و این را منت و نعمت و موهبتى از سوى خداوند قلمداد مى‏کرد و سپاسگزار بود.

حکومت هارون نتوانست ‏با هیچ شیوه‏اى، اراده حضرت کاظم را در هم شکند و او را وادار سازد که براى رهایى از زندان، دست‏ به دامان حکام شود و اندکى در موضع و رفتار خویش، انعطاف و ضعف نشان دهد.

وقتى هارون احساس کرد که روحیه مقاوم حضرت در زندان بر دیگران هم تاثیرمى‏گذارد و به بیدارى آنان مى‏انجامد، از افزایش این حالت ‏بیدارى و آگاهى هراسان ‏شد و با وزیرش یحیى بن خالد برمکى مشورت کرد که با امام چه کند؟ او گفت: آزادش‏ کن.

هارون به این شرط حاضر شد از زندان آزادش کند که امام کاظم به گناه خویش‏ اعتراف کند و درخواست عفو از گذشته بنماید.

ولى امام، درخواست او را رد کرد و حاضر نشد در برابر هارون به گناه اعتراف‏ کند و پیغام داد که: « فردا که در پیشگاه خداوند حاضر خواهیم شد، روشن خواهد گشت که چه کسى تعدى و ستم کرده است!» براى هارون‏الرشید، تنها راه باقى مانده، کشتن امام بود. فکر مى‏کرد مى‏تواند با قتل وى و پرده ‏پوشى بر این جنایت از عواقب ‏این ننگ برهد و از شورش و جهاد آگاهان جان سالم به در برد. در دوران زندانى ‏بودن، هارون این کار را به والى بصره، عیسى بن جعفر واگذاشت، ولى او عذر خواست‏ و این ماموریت را نپذیرفت.

به فضل بن ربیع سپرده شد، او هم تحت تاثیر شخصیت‏ حضرت قرار گرفت و از کشتن‏امام امتناع کرد و حاضر شد عواقب این تخلف و امتناع را نیز، هر چه که باشد، بپذیرد. فضل بن یحیى هم حاضر به کشتن امام کاظم نشد و به علت ‏خوشرفتارى با امام کاظم در مدتى که در اختیارش بود، طعم صد ضربه شلاق را چشید.

سندى بن شاهک، رئیس پلیس هارون در بغداد بود، بسیار خشن و سخت گیر و سنگدل و از جلادان و آدم ‏کشان بود. سندى حضرت را تحویل گرفت، و به زنجیر بست، بر او سخت گرفت و حتى امام را مورد توهین و ضرب و کتک قرار داد و در نهایت، امام را به شهادت رساند، با خرماى زهرآلود، حضرت را مسموم کرد. پس از سه روز، روح پاک ‏امام، از جسد مطهرش پرگشود و امام در ۲۵ رجب سال‏۱۸۳ هجرى به خدا پیوست و آسمان بغداد، با غروب این خورشید فروزان، تیره گشت.

منبع : مجله کوثر

مدعیان سفارت و نیابت(2)

اخیراً در بحرین گروهی پا به عرصه وجود نهاده که به گروه «سفارت یا باب المولی» معروف شده است. این گروه طرفدار شخصی به نام «عبدالوهاب بصری» هستند. او در زندان بحرین، ادعای ارتباط با نمایندة امام مهدی(ع) در خواب را می کرد و می گفت: برخی اوامر و نواهی از جانب ایشان به او رسیده است. گروهی این ادعای او را باور کردند و برخی از کسانی که با او در زندان به سر می بردند به او ایمان آوردند.

· گروه مدعی سفارت امام در بحرین

اخیراً در بحرین گروهی پا به عرصه وجود نهاده که به گروه «سفارت یا باب المولی» معروف شده است. این گروه طرفدار شخصی به نام «عبدالوهاب بصری» هستند. او در زندان بحرین، ادعای ارتباط با نمایندة امام مهدی(ع) در خواب را می کرد و می گفت: برخی اوامر و نواهی از جانب ایشان به او رسیده است. گروهی این ادعای او را باور کردند و برخی از کسانی که با او در زندان به سر می بردند به او ایمان آوردند. هنگامی که این گروه در پایان دهة هشتاد میلادی از زندان آزاد شدند، با مخالفت شدید علمای بحرین مواجه شدند، زیرا علما معتقد بودند که این دعوت آنها بدعت است. به همین دلیل از مراجع مختلف، در مورد ایشان استفتا شد و آنها همگی دعوت او را بدعت خواندند، و بر ضرورت جلوگیری از فعالیت های آنها تأکید کردند. با فرا رسیدن دهة نود، این گروه فعالیت های خود را گسترش داد و افراد زیادی را جذب خود کردند. آنها بر زنان، به ویژه زنان ثروتمند تمرکز کرده بودند و به دلیل جوّ باز موجود در آن زمان، توانستند پروانة تأسیس انجمنی به نام «جمعیت بازسازی فرهنگ اجتماعی» را بگیرند.

الف ـ چگونگی طرح دعوی سفارت امام مهدی(عج)

این عوامل در جوّ محیط زندان نهفته بود. شرایط و محیط زندان به نوعی باعث به وجود آمدن روحیة شکست و دلزدگی روانی و پشیمانی شدید به دلیل اشتباهات گذشته و فاش ساختن اسرار بسیاری از مؤمنان بود که از طریق شکنجه و بازپرسی از زندانیان انجام می شد. و این اوضاع و شرایط، زمینه را برای پذیرش اندیشه ها و افکار نادرست به خوبی آماده کرده بود و این ایده ها به نوعی می توانست جایگزین این حسّ شکست و ناامیدی شود. بدین ترتیب، بسیاری از زندانیان جذب این خواب ها و رؤیاها شدند و به آن ایمان آوردند.

ب ـ فعالیت ها

در زندان های منامه و بعد از آن، جو دو جریان وجود داشت:

1. جریان سید محمد شیرازی، گروه سید هادی مدرسی(الجبهة)؛

2. جریان سید محمدباقر صدر، گروه جمعیة التوعیة (الدعوة)

اوضاع اینگونه شده بود که زندانیان توجه زیادی به خواب هایی که در شب می دیدند، نشان می دادند و به محض اینکه صبح می شد، در محوطه هواخوری زندان با هم به گفت وگو می پرداختند و هر یک از دیگری در مورد خواب های شب گذشته اش سؤال می کرد.

آنها سپس به تحلیل و تفسیر این خواب ها می پرداختند و آن را به واقعیت های موجود در زمان خود ربط می دادند یکی از آنها می گفت. در کتاب العروة الوثقی مطلبی در مورد غسلی خوانده است که هر کس آن غسل را انجام دهد، می تواند معصوم را ببیند و با او گفت وگو کند. بنابراین سعی کنید یک نسخه از این کتاب را وارد زندان کنید پس از مدتی، آنها توانستند یک نسخه از این کتاب را وارد زندان کنند. پس از آن، آنها برای انجام این غسل و سعی در حفظ آن به رقابت با هم پرداخته، پیوسته آن را انجام می دادند. این حوادث در زمانی اتفاق افتاد که زمستان بود و آب آنجا بسیار سرد و آنها با این کار می خواستند درستی و صحّت خط و جهتی را که به آن تمایل داشتند، اثبات کنند و اینچنین نوعی رقابت در اجرا و انجام این غسل در میان دو خط و دو گروه پیش آمد.

یکی از جوانان به نام ملا عبدالله عبدالعزیز المالکی ادعا کرد که حضرت زهرا(س) را در خواب دیده است و برخی از او خواستند در صورت رؤیت مجدد ایشان، از ایشان سؤال کند که آیا از آنها راضی است یا نه. اینچنین، فتنه کم کم پدیدار شد و برخی از آن زندانیان به عبدالله در مورد خطرناک بودن این مسئله و سوء استفاده از برخی از این امور و رویدادها تذکر دادند. عبدالله از این مسئله خشمگین شد و از «شیخ ابراهیم الجفیری»، «احمد عباس خمیس»، «استاد عیسی الشارقی»، «شیخ احمد العریبی» و «حمید مسعود» در این مورد کسب تکلیف شد، آنها او را از این کار نهی کردند و احمد عباس خمیس پیش از همه گفت: آیا حضرت زهرا(ع) را دیده ای یا نه؟ عبدالله پاسخ داد خیر ندیده ام احمد عباس خمیس گفت: تو برای تحمل این مسئولیت بسیار ضعیف هستی در حالی که این امر بسیار عظیمی است و این نعمتی است که اهل بیت(ع) به ما ارزانی داشته اند، اما خداوند برای این کار مردی استوار در دین و از نظر جسمانی و عقلانی بسیار قدرتمند، آماده می سازد و او این مسئولیت را بر عهده می گیرد. این سخنان به گوش عبدالوهاب بصری رسید و از این سخنان استفاده کرد و از آن به عنوان یک راه برای ورود و پا گذاشتن به این عرصه استفاده کرد. او پس از مدتی، شروع به تعریف کردن خواب هایی کرد که خط و راه شهید صدر را مورد ستایش قرار می داد؛ او پنج خواب را در این مورد برای دیگران تعریف کرد و اینگونه گروهی ویژه به وجود آورد و آنها شروع به جمع کردن زندانیان کردند؛ که خواب ها را به اطلاع آنها می رساندند و به آن استناد می جستند.

مضمون خواب ها این بود که عبدالوهاب بصری امام حجت(عج) را می دید. او پس از مدتی ادعا کرد امام مهدی(ع) به او اطلاع داده است که دیگر به خواب او نمی آید بلکه نایب سوم، «حسین بن روح نوبختی» را به عنوان رابط میان خود و او می فرستد و حسین بن روح نوبختی ـ بنابر ادعای عبدالوهاب بصری ـ در شکل و هیبت سید هادی مدرسی به خواب او می آمد. هدف از این نقشه این بود که او می خواست دو گروه و دو خط موجود را متحد کند.

او کم کم شروع به تدوین سخنانی کرد که به ادعای او حسین بن روح نوبختی از امام مهدی(عج) به او می رساند. این مطالب بسیار طولانی و با زبانی ادبی مشهور بیان می شد البته در آغاز کار با زبان ساده و عادی بود و اینگونه رسالت عبدالوهاب بصری که «باب المولی» هم نامیده می شود یا یارانش او را به این نام می خوانند، آغاز شد. بصری در آن ادعا می کند که امام مهدی(ع) به او امر فرموده و به او دستور داده تا تمام شیعیان و مسلمانان را مخفیانه برای پیوستن به حزب او دعوت کند. او در شرایطی این ادعا ها را می کرد که هنوز در زندان به سر می برد و در آن زمان برخی از کتاب ها را مانند یوم الخلاص و کتاب های شیعی دیگر در مورد روایت های مربوط به امام مهدی(ع) در اختیار داشت. او با استفاده از این کتاب ها، سخنانی بر زبان می آورد که شنونده با شنیدن آن گمان می کرد این پیام از جانب امام مهدی(عج) است و البته دوستش «جلال القصاب» او را در این کار بسیار یاری می داد. پس از اینکه برخی از زندانیان او را تصدیق کردند، او در تاریخ 20/9/1986 دستور تشکیل کمیته ای برای اداره زندان داد، ادعا کرد که امام مهدی(عج) به او دستور این کار را داده است. در تاریخ 22/10/1986 پیامی به اطلاع زندانیان رساند و ادعا کرد که این پیام از جانب امام(عج) بوده و این پیام به منزلة بیعت است و در طیّ سه روز باید با شخصی برگزیده بیعت شود و اگر کسی با او بیعت نکند، از جمله دشمنان امام مهدی(عج) و از جمله کسانی خواهد بود که به جنگ با اهل بیت(ع) می پردازند، در تاریخ 26/10/1986 او کمیته را تبدیل به یک حزب منظم و سازمان دهی شده کرد و از جمله مواردی که او را برای ادامه دعوت و ادعاهایش یاری داد، این بود که زندانیان تمام گفته ها و اعمال او را تصدیق می کردند، زیرا عبدالوهاب بصری که به برخی از زندانیان اطلاعاتی در مورد کارهایی که انجام می دادند به آنها می داد یا اطلاعات شخصی آنها را به آنها بازگو می کرد و این به گونه ای شد که او ادعا می کرد این اطلاعات و آگاهی ها را در خواب از حسین بن روح نوبختی می گیرد.

او پس از آنکه توانست برخی را قانع کند که دعوت و کارهایش راست و درست است، زندانیان را جمع کرد و از آنها خواست تا دو صف تشکیل دهند، یک صف، پیروان خطّ راه سید شیرازی و صف دیگر پیروان خطّ شهید صدر و در مقابل آنها طشتی قرمز و پر از آب قرار داد و از آنها خواست دستان خود را در آن قرار داده با امام مهدی(عج) بیعت کنند و وابستگی های گذشته خود به اشخاص یا احزاب مختلف را فراموش و اعلام کنند که آنها در یک خط و راه واحد گام برمی دارند. وی به آنها دستور داد در مقابل خداوند سر به سجده فرود آورند و به خاطر نعمت یکپارچه شدنشان، شکر خداوند را به جای آورند. سپس از آنها خواست از آب آن طشت که آلوده به عرق دستان آنها بود بنوشند، سپس ادعا کرد که امام مهدی(عج) گنجشکی به نام «فرقد» به سوی آنها می فرستد و آن گنجشک مراقب آنها است و کارهای آنها را تحت نظر دارد و آنچه را که اتفاق می افتد به ایشان خبر می دهد. اینگونه شد که برخی از زندانیان زمانی که گنجشکی می دیدند، ساکت می شدند و هنگامی که کسی با آنها بحث و جدل می کرد یا به مخالفت با نظر و عقیدة آنها می پرداخت، خشمگین می شدند و ادعا می کردند که آن شخص، امام مهدی(عج) را خشمگین کرده و می گفتند او با امام حجت(عج) می جنگد.

بصری، در سلول خود پرده ای قرار داد که آن را از پارچه های موجود درست کرده بود و پس از آن از زندانیان خواست که هر اتفاقی که در آنجا روی می دهد و هر چه می شنوند، به صورت خلاصه ثبت کنند و آن را در تکه های کاغذ بنویسید و آن را زیر بالش او قرار دهند و او می گفت حسین بن روح آن نوشته ها را می خواند و به آن پاسخ می دهد یا شرح یا توضیحی در مورد آن می دهد. وی به گروه خود گفت: از آنجا که شما نخستین پرچمداران امام حجت (عج) هستید، شایسته است که خود را پاک و تزکیه کنید و به همین دلیل برای آنها برنامه های خاصّی تعیین کرد.

1. عبادت و برنامه های معنوی،

2. ورزش های سخت و خشن،

3. در معرض شکنجه قرار گرفتن.

پس از آزادی دوستش جلال القصاب از زندان، سبک و سیاق نامه ها، پیام ها و تعلیمات امام تغییر کرد و این پیام ها و نامه ها، تبدیل به نامه های کوتاه که غالباً از 5 سطر تجاوز نمی کرد، شد که حاوی کلمات و سخنانی عجیب و نامأنوس بود. جلال القصاب پس از آزادی از زندان، مسئولیت جذب بسیاری از مردم از طریق دیدار محرمانه و سری با اشخاص و قرائتِ نامه (بیعت نامه) و آماده سازی اوضاع برای آزاد سازی افراد دیگر عضو آن گروه که همچنان در بند بودند را بر عهده گرفت. برنامه این بود که می بایست تمام اشخاص صاحب نفوذ در جنبش های اسلامی بحرین، از هر جریان یا حزبی، جذب می شد و اوضاع به گونه ای شد که بیشتر افراد و اعضای دو جریان اصلی، عبدالوهاب بصری و جلال القصاب شدند و پس از مدتی اکثر اعضای این دو سازمان، وارد این بدعت شده بودند و این جذب از طریق نیرنگ و فریبی بود که عبدالوهاب و دوستش جلال القصاب به کار می بستند. اینچنین جلال القصاب، شاه کلید ارتباط با تمام افراد دو جریان را در خارج از زندان به دست آورد. اما اتفاقاتی پیش آمد که این گروه منحرف پیش بینی آن را نمی کردند و آن اقدام برخی افراد داخل زندان برای آگاه ساختن جوانان مؤمن بحرین از این گروه بود تا از فتنة آتی دوری گزینند. آنان متعهّد شدند علما را در جریان این دعوت و کارهای آنها قرار دهند. بدین ترتیب این زندانیان از طریق خانواده های خود که برای ملاقات با آنها به زندان می آمدند، بسیار مخفیانه و سرّی، نامه هایی به علما فرستادند. علما در ابتدا این شنیده ها و اخبار را باور نمی کردند ومنتظر ماندند تا اینها از زندان آزاد شوند و با آنها به روش صحیح بحث و گفت وگو کنند. برخی از آنها پس از این گفت وگوها هدایت شده و به راه راست و درست بازگشتند و برخی دیگر به گونه ای شگفت انگیز و عجیب بر عقاید خود اصرار داشتند تا آنکه کار به استفتاء از مراجع بزرگ شیعه کشیده شده باشد که دست از گمراهی و کجروی خود بردارند، اما آنها پس از آن نیز به صورت مخفیانه و بسیار گسترده فعالیت کردند و هنوز هم به فعالیت خود ادامه می دهند.1

دـ بیوگرافی بنیانگذار

عبدالوهاب حسن احمد البصری (بحرینی) بنیانگذار این جریان است. زندگی او سرشار از تناقضات و پریشانی ها، و آکنده از شک و شبهه ها و ابهام های زیادی است. در دوران جوانی برای یادگیری علوم دینی به ایران سفر کرد و در آن زمان جزو گروه شیرازی بود و چند ماه در آنجا با نام مستعار «تحسین» اقامت داشت. پس از آنجا به مسکو رفت و پس از مدتی برای یادگیری فنون جادو و شعبده بازی به هند سفر کرد، پس از آن نیز برای یادگیری زبان انگلیسی به یکی از کشورهای اروپایی رفت. بدین ترتیب وی، با این مسافرت ها در بحرین، به عنوان یک مبارز و جهادگر و گاهی به عنوان سفیر و نمایندة امام مهدی(عج) شناخته شده بود.

ه‍ ـ افکار و عقاید گروه سفارت بحرین

افکار و عقاید آنها بر پایه خواب و رؤیا استوار بود. ادّعای آنها در نهایت به آنجا رسید که ادعا کردند امام مهدی(ع) از میان آنها بابی تعیین کرده است و این باب، پیش از آن، باب حسین بن روح نوبختی، نایب سوم امام(ع) بوده است. آنها پس از آزادی از زندان، ادّعای خود را با مسئله لطف الهی توجیه می کردند و می گفتند: لطف الهی اقتضای این را دارد که بندگان خداوند پاک و بلندمرتبه به مقامات عالیه کمال بشری برسند و در این راه، ناگزیر خداوند سببی را که باعث نزدیکی آنها به این امر و رسیدن به این هدف است، تعیین می کند و آنها به این هدف یعنی کمال انسانیت نمی رسند، مگر اینکه حضرت حجت(ع) بابی برای خود تعیین فرماید، تا آن باب، مردم را از حقایق امور آگاه گرداند و زمینه را برای ظهور فراهم سازد. آنها این آماده سازی شرایط را ظهور کوچک و زمینه ساز آن ظهور بزرگ می دانند و از دیدگاه آنان این چیزی است که انسان برای رسیدن به کمال، نیازمند آن است. آنها بر این باورند که نیازی به وجود فقها نیست زیرا فقها دربند احکام ظاهری دین هستند و دوران زندگی بر اساس احکام ظاهری دین با ظهور باب المولی که مستقیماً به امام(عج) وصل است، به سر آمده و در این حال امام ظاهر شده اند و این ظهور اصغر است و با توجه به این، در شرایط کنونی، بنا به اعتقاد آنها باید به «باب المولی» که تعیین شده مراجعه کرد، هر چند ممکن است صفاتی که باب المولی دارای آن است، کسانی دیگر نیز دارای آن باشند. آنها عقاید گوناگون دیگری نیز دارند. از جمله:

1. از نظر آنها آیة «یمحوالله ما یشاء و یثبت و عنده امّ الکتاب»2 واضح و روشن نیست و در نتیجه آنها مفهوم این آیه را به مسائل زیادی تعمیم داده اند.

2. آنها در مورد شفاعت اعتقاد دارند که هر کس دوستدار اهل بیت(ع) باشد، چه دزدی کند، چه زنا و چه نافرمانی پروردگار، مورد شفاعت ایشان قرار می گیرد.

3. آنها اعتقاد دارند غیرممکن است کسی به پیامبر(ص) دروغ ببندد اما در این دنیا نتیجة بدِ کار خود را نبیند. آنها این اعتقاد را دلیلی بر صدق دعوی عبدالوهاب بصری می دانند و می گویند همین که آسیبی به او نرسیده، خود دلیل صدق دعوی اوست.

4. ایمان به مسئله جزیرة خضرا، مثلث برمودا، بشقاب پرنده ها؛ آنها این موارد را از جمله نشانه های خروج حضرت حجت(عج) به شمار می آورند.

5. آنها اعتقاد دارند که از جمله برگزیدگان خداوندند و بر این باورند که آنها به درجه یا موقعیتی بالاتر و باارزش تر از درجه، رتبه و جایگاه یاران امام حسین(ع) دست یافته اند، زیرا آنها از جمله نخستین پرچمداران و زمینه سازان امام مهدی(عج) هستند.

6. آنها توجه خاصی به قرآن و معجزات لفظی، عددی و علمی آن دارند و به گونه ای نادر و عجیب توجّه خاصی به تاریخ نشان می دهند و تلاش زیادی برای جمع آوری کلمات نامأنوس و قدیمی و عجیب و کم کاربرد دارند.

7. آنها بر این باورند که هدف، وسیله را توجیه می کند.

8. آنها بر این باورند که باطل باعث تفرقه است و حق، مردم را متحد کرده و در یک جا گرد می آورد آنها با استدلال به این مطلب، می گویند دعاوی آنها درست و بر حق است زیرا عبدالوهاب بصری با این دعاوی توانسته است جریانات اسلامی پراکندة موجود در زندان را متحد و یکپارچه کند.

در یک گفت وگو که «استاد علی احمد الدیری» در تاریخ 29/7/2001 م با «رابحه عیسی الزیره» یکی از اعضای فعال این گروه داشته، خانم رابحه عیسی می گوید: در مورد امام(عج) باید گفت: اگر تنها عبدالوهاب می تواند ایشان را رؤیت نماید، این مسئله ای است مربوط به ایشان و من توضیحی در مورد آن ندارم و نمی توانم در مورد آن نظری بدهم. او که مورد تأیید امام معصوم است، اگر چنین ادعاهایی داشته باشد، چه ایرادی بر آن وارد است.

پی نوشت ها:

1. این مطلب برگرفته از: «شبکه منتدیات قریة شهرکان الثقافیة» بحرین می باشد که حاصل یک نشست فرهنگی «شهرکان» بحرین تحت عنوان «سفارة البدعة» شیخ حسن مکی، حسین الفریب المالکی است که شب شنبه برابر با 18/11/2005 م در «ماتم شمالی» برگزار شد.

2. سورة رعد (13)، آیة 39. خدا آنچه را بخواهد محو یا اثبات می کند و اصل کتاب نزد اوست.

منبع :موعود – اردیبهشت 1387، شماره 87 –

ارسال كمك براى شيعيان از زندان و حضور شبانه

 يكى از اصحاب و راويان حديث كه به نام ابو يعقوب ، اسحاق – فرزند ابان – معروف بود، حكايت كند:

در آن دورانى كه حضرت ابومحمّد، امام حسن عسكرى عليه السلام در زندان معتمد عبّاسى به سر مى برد، به بعضى از دوستان و ياران باوفايش ‍سفارش مى فرمود تا مقدار معيّنى طعام براى افراد بى بضاعت از خانواده هاى مؤمن ببرند.

و در ضمن تصريح مى نمود: متوجّه باشيد، هنگامى كه وسائل خوراكى را درب منزل فلانى و فلانى برسانيد، من نيز در كنار شما همان جا حاضر خواهم بود.

و با اين كه مامورين حكومتى به طور مرتّب جلوى زندان و اطراف آن حضور داشتند و دائم در گشت و كنترل بودند.

همچنين با اين كه مسئول زندان هم جلوى زندان حاضر بود و درب زندان قفل داشت و در هر پنج روز، يكبار مسئول زندان را تعويض مى كردند تا مبادا راه دوستى و… با افراد زندانى پيدا شود. و نيز با توجّه بر اين كه جاسوسانى را به شكل هاى مختلف ، در اطراف گماشته بودند.

با همه اين سختگيرى ها، همين كه اصحاب دستور حضرت را اجراء مى كردند و مقدار طعام سفارش شده را درب منزل شخص فقير مورد نظر مى رساندند، مى ديدند كه امام عليه السلام قبل از آن ها جلوى منزل حضور دارد و از آن ها دلجوئى مى نمايد.

و از اين طريق فقراء و شيعيان ، توسّط حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام در رفاه و آسايش قرار مى گرفتند و امام مسلمين – حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام به هر نوعى كه مى توانست حتّى از داخل زندان هم ، به خانواده هاى بى بضاعت و تهى دست رسيدگى مى نمود.(1)

1- عيون المعجزات ص 140، مدينة المعاجز: ج 7، ص 601، ح 2588، بحارالا نوار: ج 50، ص 304، ح 80.