ریاضی

نوشته‌ها

على بن حسین عاملى‏

 اشاره:

عالم بزرگوار، على بن حسین بن محى الدین بن ابى جامع عاملى حدود ۱۰۷۰ هجرى و وفات ایشان حدود ۱۱۳۵ هجرى ذکر شده است. ایشان محدثى بزرگوار، مفسرى ارجمند و فقیه و اصولى دقیق النظرى بوده که تبار وى به علماى بزرگوار جبل عامل مى ‏رسد. جدّاول ایشان محى الدین، شیخ الاسلام تستر( شوشتر) بوده و محدث نورى در خاتمه مستدرک مى‏ فرماید: والد او شیخ حسین بن محى الدین را به فضل و علم ستوده‏ اند.

مفسر مدتى در شهر« خلف آباد»( از شهرهاى استان خوزستان) مقیم بوده و وظایف شرعى را که پدران ایشان انجام مى‏ داده، به عهده گرفته است، ایشان از پدرش حسین از جدش محى الدین و او از پدر خود عبد اللطیف از شیخ بهائى روایت نقل کرده و اجازه روایت داشته ‏اند.

کثرت تألیفات و وفور آثار ارزنده‏اش بر بسیارى علم و فضیلت وى گواهى مى‏ دهد. علامه بزرگوار، شیخ آقا بزرگ تهرانى در مقدمه خود بر این تفسیر درباره مؤلف آن مى ‏نویسد:« تألیفات گرانقدر او، نامش را زنده نگه داشته و آثار به جا مانده از وى، دلالت بر فضل و دانش او دارد و مى‏ رساند که وى علامه‏ اى بوده است جامع منقول و معقول که در تفسیر، حدیث، فقه، اصول، نحو، منطق، ریاضى، هیأت، ادب و شعر، زبردستى و مهارت بسیار داشته است.»

تألیفات‏

۱. الوجیز فى التفسیر( تفسیر مورد بحث)

۲. شرح اربعین حدیث در طهارت( حاوى شرح ۲۱ حدیث)

۳. توقیف السائل على دلائل المسائل( در فقه).

۴. الافاده السنیه فى فهم الصلوات الیومیه

۵. ارجوزه فى اصول الفقه‏

۶. ارجوزه فى النحو

۷. تحفه المبتدى فى المنطق( منظوم همراه با شرح مؤلف)

۸. ارشاد المتعلم الى الطریق( در منطق)

۹. شرح حاشیه مولى عبد الله شاه آبادى‏

۱۰. رساله فى ان النسبه ثلاثیه اورباعیه

۱۱. أرجوزه فى علم الفلک به نام« تبصره المبتدى»

میرزا ابوالفضل تهرانى ‏ (ره)

اشاره:

ابو الفضل بن ابى القاسم طهرانى در سال ۱۲۷۳ هجرى قمرى متولد شده، دانشمندى ‏فاضل، متبحر در فقه، اصول، رجال، آشنا با حکمت، ریاضى، سیره و تاریخ و شاعرى توانمند ‏که به دو زبان عربى و فارسى شعر مى‏ سروده است‎  مصنف در سنین جوانى نزد پدر، منقول را فراگرفت، معقول را نزد آقا محمدرضا قمشه‏ اى و ‏میرزا ابو الحسن جلوه فراگرفت‎.‎

در سال ۱۳۰۰ قمرى به سمت نجف اشرف هجرت کرده، مدتى در درس علامه میرزا حبیب الله رشتى علیه ‏الرحمه تلمیذ نمود، سپس به سامراء رفته به شاگردى مجدد بزرگ میرزاى شیرازى مفتخر گردید ‏تا این که در سال ۱۳۰۹ قمرى به تهران مراجعت نموده به انجام وظایف شرعى مشغول گردید‏‎.‎

‎ ‎تألیفات‏

‏۱‏‎ . ‎شفاء الصدور فی شرح زیاره العاشور، کتاب مورد بحث‎.‎

‏۲‏‎ . ‎دیوان شعر عربى که در سال ۱۳۶۹ در تهران به اشراف سید جلال الدین محدث ارموى به ‏همراه مقدمه‏ اى در زندگى‏نامه و خصوصیات مصنف به چاپ رسید‎.‎

‏۳‏‎ . ‎صدح الحمامه، در زندگى‏ نامه‏ ى والد ماجدش و زندگى‏ نامه‏ ى خود‎.‎

‏۴‏‎ . ‎قلائد الدرر، در علم صرف‏

‏۵‏‎ . ‎الدر الفتیق، در علم رجال‏

‏۶‏‎ . ‎تمیمه الحدیث، در علم درایه‏

‏۷‏‎ . ‎میزان الفلک، در علم هیئت‏

‏۸‏‎ . ‎منظومه النحو، در علم نحو تا باب حال‏

‏۹‏‎ . ‎حاشیه المتاجر

‎ ‎وفات‏

وفات او در تهران در غره‏ ى شهر صفر سال ۱۳۱۶ هجرى قمرى بوده و در مقبره‏ ى والد ماجدش در ‏صحن امام‏زاده حمزه در بارگاه حضرت عبد العظیم مدفون است رحمه الله علیه .

سید ابوالقاسم خوانساری ریاضی

اشاره:

سید ابوالقاسم بن محمود خوانساری ریاضی (۱۳۰۹ق، خوانسار-۱۳۸۰ق، گِلگِت پاکستان) از علمای شیعه در قرن چهاردهم قمری بود. او علاوه بر تبحر در علوم دینی، بر حساب، هندسه و جبر نیز تسلط داشت و آثاری در این موضوعات نگاشت. خوانساری نزد ابوتراب خوانساری و آقا ضیا عراقی شاگردی کرد. وی از ابوتراب خوانساری، سید حسن صدر و سید ابوالحسن اصفهانی اجازه اجتهاد و روایت دریافت کرد. علامه طباطبایی از شاگردان او بود. او به درخواست سید ابوالحسن اصفهانی برای تبلیغ به پاکستان رفت و در گِلگِت درگذشت و در همانجا مدفون شد.

نسب

ابوالقاسم ریاضی فرزند محمود خوانساری و از عالمان خاندان خوانساری است. خاندان خوانساری همگی احفاد محبّ الله بن قاسم‌اند که نسب او با ۷ واسطه به صالح قصیر و در نهایت به امام کاظم(علیه‌السلام)، می‌رسد. عالمان این خاندان بیشتر در ایران، به ویژه در خوانسار، گلپایگان و اصفهان و برخی در عراق و هند سکونت داشتند.[۱]

فعالیت علمی

دروس عالی فقه و اصول را در نجف نزد عمویش ابوتراب خوانساری و ضیاءالدین عراقی خواند. و از ابو تراب خوانساری، سید حسن صدر و سید ابوالحسن اصفهانی اجازه اجتهاد و روایت دریافت کرد. او علاوه بر تبحر در علوم دینی، بر علوم حساب و هندسه و جبر تسلط داشت و آثار متعددی در این زمینه‌ها نگاشت. سید محمد حسین طباطبائی از شاگردان خاص او بود.

فعالیت اجتماعی

خوانساری به درخواست سید ابوالحسن اصفهانی برای تبلیغ به پاکستان رفت و در آنجا سکونت گزید. و در سال ۱۳۸۰ در شهر گِلگت در شمال پاکستان درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد. بر مدفن او بقعه‌ای بنا گردید.[۲]

آثار

ابوالقاسم خوانساری ریاضی کتابخانه‌ای با کتاب‌های نفیس داشت او بیش از سی اثر تألیف کرد که برخی از آنها عبارتند از:

۱.اعجاز المهندسین، او الهندسه التی لا یحتاج الی الفرجار (پرگار)

۲.رساله الجبر و المقابله

۳.رساله قابلیه تقسیم الاعداد

۴.رساله فی استخراج نهایه الخطأ الکعب

۵.رساله‌های متعدد دیگر در ریاضیات

۶.اعتقادات، یا تاریخ تمدن

۷.سیاحات المتفکرین فی آراء الملحدین و المتدینین یا دین بی‌نزاع

۸.منظومه‌ای بدون الف به فارسی

۹.حاشیه بر مستدرک الوسائل میرزا حسین نوری

۱۰.جزواتی در فقه و اصول.[۳]

پی نوشت:

۱.موسوی خوانساری، مقدمۀ روضاتی، ص۸۴-۹۰؛ روضاتی، ۱۳۳۲ش، ص۱۱-۱۴.

۲.آقابزرگ طهرانی، طبقات، نقبا، قسم۱، ص۶۴، قسم۲، ص۶۴۵؛ موسوی اصفهانی، ج۲، ص۲۶؛ موسوی خوانساری، مقدمۀ روضاتی، ص۱۹۱.

۳.آقابزرگ طهرانی، الذریعه، ج۳، ص۳۸۴، ج۵، ص۸۷، ج۶، ص۳۳، ج۱۱، ص۶۵، ج۱۷، ص۲، ج۲۱، ص۳۹۱،۳۹۹، ج۲۳، ص۱۰۳; موسوی خوانساری، مقدمۀ روضاتی، ص۱۹۱-۱۹۳.

منابع

۱.منبع مقاله: بر گرفته از مقاله خاندان خوانساری در دانشنامه جهان اسلام، ج۱۶، صص۳۷۷-۳۸۳.

۲.آقابزرگ طهرانی، الذریعه الی التصانیف الشیعه، چاپ علی نقی منزوی و احمد منزوی، بیروت، ۱۴۰۳ق/۱۸۹۳م.

۳.آقا بزرگ طهرانی، طبقات اعلام الشیعه، نقباء البشر، فی القرن الرابع عشر، محمد، مشهد، قسم۱-۴، ۱۴۰۴ق.

۴.موسوی اصفهانی، محمدمهدی، احسن الودیعه فی ترجمه اشهر مشاهیر مجتهدی الشیعه، او، تتمیم روضات الجنات، بغداد، ۱۳۸۴.

۵.روضاتی، محمدعلی، زندگانی حضرت آیت الله چهار سوقی، حاوی شرح حال بیش از یکصد نفر رجال قرون اخیره، اصفهان، ۱۳۳۲ش.

منبع: ویکی شیعه

جایگاه علمی امام صادق علیه السلام.

اشاره:

در خلال درگیری ها و کشمکش هایی که میان دو خاندان اموی و عباسی بر سر خلافت در گرفته بود، مجالی به دست آمد تا حافظان و فقیهان امت پیرامون حاملان علوم نبوی؛ یعنی امام باقر و امام صادق علیهماالسلام گرد آیند. آن دو امام بزرگوار نیز از آن فرصت بهره جستند و توانستند با انتشار احکام و آموزه های ناب نبوی، احکام و معارف تحریفی را آشکار سازند.

دولت اموی بزرگ ترین مانع در برابر مکتب اهل بیت علیهم السلام بود و ایشان از هر سو زیر فشار بودند، به گونه ای که تاریخ نگاران و محدثان شیعه و سنی نقل کرده اند که مالک ابن انس از امام صادق علیه السلام روایتی نقل نمی کرد تا اینکه دولت بنی عباس سر کار آمد.۱

خفقان و سخت گیری چنان بود که برخی حتی از بردن نام امام می ترسیدند. یعقوبی در تاریخش می نویسد:

افرادی از اهل علم از امام حدیث می شنیدند، ولی وقتی می خواستند بازگو کنند، می گفتند: «اَخْبَرَنَا الْعالِمُ؛ عالم به ما روایت کرد».۲

ازاین رو، با سقوط دولت اموی و در اوایل حکومت بنی عباس، مجال مناسبی برای امام صادق پیش آمد تا علوم اهل بیت را نشر دهد. از آن پس، گاه دیده می شد که هزاران تن از طالبان علم پیرامون حضرت جمع شده اند.

امام در این فرصت توانست معارف حقه دین و احکام شریعت اسلامی را میان مسلمانان و سراسر سرزمین های اسلامی نشر دهد. آن گونه که جاحظ، عالم مشهور اهل سنت در قرن سوم می گوید: «جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الَّذِی مَلأَ الدُّنْیا عِلْمُهُ وَ فِقْهُهُ…؛ جعفر بن محمد کسی است که علم و فقهش؛ جهان را پر کرد».۳

همچنین ابن حجر هیثمی می نویسد:

نَقَلَ النّاسُ عَنْهُ مِنَ الْعُلُومِ ما سارَتْ بِهِ الرُّکْبانُ و انْتَشَرَ صِیْتُهُ فِی جَمِیعِ الْبُلْدانِ… .۴

مردم به اندازه ای از وی علوم نقل کردند که در تمام جهان منتشر شد و شهرتش سراسر جهان را فراگرفت… .

در توجه طالبان علم به در خانه حضرت نوشته اند: «جعفر بن محمد کسی است که دانشمندان به در خانه اش هجوم می آوردند…».۵

عظمت علمی امام صادق علیه السلام

حضرت به منبع علم الهی متصل بود و علمش علم لدنّی بود. علم امام منحصر به بحث یا فن خاصی نبود و این علوم را از همان اوان کودکی و تولد در سینه خود داشت. او در تمام علوم سرآمد بود. ازاین رو، پیش نیامد که از حضرت پرسشی شود و حضرت در پاسخ بگوید نمی دانم یا در مناظره ای ناکام گردد. امام کامل ترین پاسخ را به پرسش ها می داد و در تمام مناظره ها پیروز بود. بزرگان اهل سنت از صالح بن ابی اسود نقل کرده اند که:

شنیدم از جعفر بن محمد که می گفت: «سَلُونِی قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونِی فَإِنِّهُ لایُحَدِّثُکُمْ اَحَدٌ بَعْدِی بِمِثْلِ حَدِیِثی؛ از من بپرسید پیش از اینکه از میان شما بروم که همانا پس از من کسی نیست که مثل حدیث مرا برای شما بازگو کند».۶

عبدالرحمن بن محمد بسطامی حنفی می نویسد: «او در حالی که هفت سال بیش نداشت، درباره اسرار و علوم حقیقی سخن می گفت».۷

حضرت به دروازه شهر علم نبوی، علی بن ابی طالب علیه السلام متصل بود و جمله ای را که او فرموده بود، بر زبان می آورد. امام صادق از پدرش امام باقر و او از پدرش زین العابدین و او از پدرش امام حسین و او از علی بن ابی طالب علیهم السلام حدیث نقل می کند و این همان سند معروف به «سلسله الذهب» است که صحیح ترین و قوی ترین سندهاست.۸

سخنان بزرگان اهل سنت درباره علم امام صادق علیه السلام

بسیاری از بزرگان اهل سنت زبان به مدح حضرت گشوده و جایگاه علمی حضرت را توصیف کرده اند.

ابوحنیفه، امام بزرگ اهل سنت می گوید: «ما رَأَیْتُ أفْقَهَ مِنْ جَعْفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ».۹

شهرستانی می نویسد: «جعفر بن محمد، صاحب دانش و آگاهی فراوانی بود و اطلاعات گسترده ای درباره مسائل حکمت داشت».۱۰

منصور دوانیقی گفته است:

جعفر بن محمد از کسانی است که خداوند درباره او می فرماید: «سپس این کتاب آسمانی را به گروهی از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم». او از کسانی است که خداوند او را برگزیده است و او از سبقت گیرندگان در امور خیر بود.۱۱ دانشگاه بزرگ جعفری علم اهل بیت علیهم السلام، علم الهی بود. آنان به علم بی پایان خداوندی متصل بودند و علمشان از معدن علم الهی سرچشمه می گرفت. امام جعفر صادق علیه السلام از امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل می کند:

نیکان عترت من و پاکان خاندان من، بردبارترین مردم در کودکی و داناترین آنها در بزرگی هستند. علم ما از علم خداست و به حکم خدا حکم می کنیم و سخن از پیامبر راست گو شنیده ایم. اگر از آثار ما پیروی کنید، با راهنمایی ما هدایت می یابید و پرچم حق با ماست که هر کس از آن پیروی کند به حق می رسد و هر کسی از آن روی گرداند، در گمراهی غرق می شود.۱۲

دانش امام صادق به علم خاص یا فن خاصی محدود نبود. ابو زهره، عالم بزرگ معاصر اهل سنت می نویسد: علم و دانش حضرت منحصر به حدیث و فقه نبود، بلکه علم کلام نیز تدریس می فرمود… بالاتر از همه این علوم، امام صادق علیه السلامدر زمینه اخلاق و علل و انگیزه های فساد آن آگاهی های بسیار ارزنده ای داشت.۱۳

ابن طولون درباره گستردگی دانش امام صادق علیه السلام می نویسد:

او سخنانی در علم کیمیا و زجر و فال۱۴ دارد. شاگردش جابر بن حیان کتابی در هزار صفحه نگاشته بود که متضمن پانصد رساله از رسائل امام صادق علیه السلامبود.۱۵

حضرت در علم جفر هم سرآمد بود. از حضرت نقل شده است که می فرمود: «جفر ابیض و جفراحمر و جفر جامع از ماست».۱۶

ابن خلدون، مورخ و جامعه شناس و فیلسوف اهل سنت می نویسد:

هارون ابن سعید عجلی که رئیس زیدیه بود، کتابی داشت که آن را از امام جعفر صادق روایت کرده بود. در آن کتاب آنچه بر عموم اهل بیت و بر برخی از ایشان روی خواهد داد، نوشته شده بود. این علوم بر امام صادق علیه السلام و دیگر امامان اهل بیت از راه کشف و کرامت که خاص ایشان است، حاصل شده بود. این کتاب بر پوست گاوی نوشته شده و نزد امام صادق علیه السلام بود. هارون عجلی آن را از آن بزرگوار روایت کرد و از آن نسخه ای نوشته است.۱۷

گستردگی دانش امام صادق علیه السلام از یک سو و اخلاق کریمانه و مقام معنوی ایشان از سوی دیگر، شاگردان فراوانی را از فرقه های مختلف برای خوشه چینی در محضر آن حضرت گرد آورده بود.

ابو زهره در این زمینه می نویسد:

علمای اسلام با تمام اختلاف نظرها و تعدد مشرب هایشان، در فردی غیر از امام صادق و علم او اتفاق نظر ندارند.۱۸

ازاین رو، بزرگان اهل سنت همچون ابوحنیفه برای شاگردی در محضر حضرت حاضر می شدند۱۹ و به این افتخار می بالیدند. آلوسی در مختصر التحفه الاثنی عشریه می نویسد:

ابوحنیفه با آن عظمت و جایگاهی که نزد اهل سنت دارد، بر خود فخر می کرد و با لسان فصیحی می گفت: «لَوْلاَ السَّنَتان لَهَلَکَ النُّعمانُ؛ اگر آن دو سال نبود، نعمان (ابوحنیفه) هلاک می شد» و منظورش از دو سال، دو سال شاگردی در محضر امام جعفر صادق بود. برخی از علما گفته اند ابوحنیفه علم و طریقت را از امام صادق علیه السلام و پدرش و عمویش زید بن علی بن حسین یاد گرفته بود.۲۰

مالک ابن انس، سفیان ثوری، سفیان بن عینه، یحیی بن سعید انصاری، یحیی بن سعید القطان، ایوب سجستانی و دیگر بزرگان اهل سنت در محضر حضرت گرد می آمدند و از خرمن دانش ایشان بهره مند می شدند. از بزرگان شیعه نیز هشام بن حکم، محمد بن مسلم، ابان بن تغلب، هشام بن سالم، مؤمن طاق، مفضل بن عمر و جابر بن حیان، در رشته ها و علوم مختلف عقلی و نقلی تربیت یافته مکتب امام صادق علیه السلام بودند. اینها نمونه هایی از شاگردان امام صادق علیه السلام بودند که شمار آنها را افزون بر چهار هزار نفر نوشته اند.

سید محمد صادق، استاد دانشکده ادبیات در قاهره می گوید:

بیت جعفر صادق علیه السلام مثل یک دانشگاه همواره از بزرگان و علما در رشته های مختلف علوم چون حدیث، تفسیر و حکمت پر بود. در مجلس درسش بیش از دو هزار نفر و گاهی چهار هزار نفر از علمای مشهور حاضر می شدند. شاگردانش تمام درس ها و احادیث او را در مجموعه ای از کتاب ها جمع آوری کرده اند که به مثابه دایره المعارفی برای مذهب شیعه یا مذهب جعفری شمرده می شود.۲۱

جریان های فکری در زمان امام صادق علیه السلام

قرن دوم هجری یکی از دوره های شکوفایی دانش، پژوهش، برخورد اندیشه ها و پیدایش فرقه ها و مذاهب گوناگون در جامعه اسلامی بود. وارد شدن علومی همچون فلسفه یونان و دیگر علوم، شبهه ها و مشکلات عقیدتی فراوانی در پی داشت.

ابو زهره در توصیف دوران امام صادق علیه السلام می نویسد:

در عهد امام صادق علیه السلام، فلسفه بر عرب وارد شد و در پی آن، شبهاتی در انکار الوهیت و حمله به حقایق اسلامی و ایجاد شک و شبهه در باورهای مسلمانان و ایجاد مفاسد و اختلافات نزد آنها نیز بر جوامع اسلامی وارد شد. در همین عصر، عده ای در خلق قرآن و عده ای در رد اختیار و اثبات جبر سخن می گفتند.۲۲

در میان جماعت شیعه نیز ظهور فرقه غلات، افکار و عقاید شیعیان را تهدید می کرد. در این برهه از زمان، امام صادق علیه السلام مسئولیت رویارویی با مشکلات و شبهه ها را بر عهده داشت.

از سوی دیگر، در این سال ها برخی فکر تدوین حدیث پیامبر را در سر داشتند که امام صادق علیه السلامبایستی با نقل احادیث صحیح از پیامبر، از نفوذ احادیث جعلی در میان احادیث نبوی جلوگیری می کرد.

تلاش های فکری امام صادق علیه السلام

امام صادق علیه السلام در آن برهه حساس برای رویارویی با مشکلات به پا خاست. در مرحله اول، مدارس علمی خود را تشکیل داد و شاگردانی را برای هدایت مردم و پاسخ گویی به شبهه ها تربیت کرد. خود نیز در مدینه به ارشاد مردم و مناظره با شبهه افکنان پرداخت.

ابو زهره، عالم معاصر اهل سنت با نقل مناظره های بی شماری از امام صادق علیه السلام در کتابش می نویسد: حضرت در مدینه به رد شبهات اقدام می کرد و به شبهه ها پاسخ می داد و راه راست را به مردم نشان می داد.۲۳

تلاش های فکری امام صادق علیه السلام در رویارویی با مشکلات و مناظره با اصحاب اندیشه های انحرافی چنان گسترده بود که شهرت جهانی داشت. حتی گاهی افرادی از راه های دور آهنگ مدینه و مناظره با حضرت می کردند.

عبدالحلیم جندی از هشام بن حکم نقل می کند که در مصر فردی ملحد و کافر بود. خبرهایی از امام صادق علیه السلام به او رسیده بود. ازاین رو، آهنگ مدینه کرد تا با حضرت مناظره کند. در آن زمان، حضرت به مکه رفته بود. آن مرد نیز به مکه رفت و حضرت را دید. سپس جندی، مناظره میان حضرت صادق علیه السلام و آن مرد را نقل می کند و در پایان می نویسد: «در آخر آن مرد ایمان آورد و گفت مرا از شاگردان خود قرار دهید» و حضرت به هشام بن حکم فرمود: «به او دانش یاد بده.» هشام به او دانش یاد داد. سپس آن مرد رهسپار دیار خود شد و مردم مصر و شام را به ایمان فراخواند.۲۴

حضرت صادق علیه السلام در برابر فتنه غلات هم به شدت برخورد می کرد و شیعیان را از آلوده شدن به افکار انحرافی آنان بازمی داشت. شهرستانی در الملل و نحل می نویسد:

ابی الخطاب بن ابی زینب الاسدی کسی بود که خود را به امام جعفر بن محمد الصادق نسبت می داد. وقتی حضرت صادق از غلو او باخبر شد، از او برائت جست و او را لعن کرد و اصحاب خود را به دوری از او دستور داد… . ابوالخطاب گمان می کرد ائمه، پیامبر هستند و سپس به الوهیت آنها و الوهیت جعفر بن محمد اعتقاد پیدا کرد.۲۵

در روایت دیگری که علامه سهمی در کتاب خود آورده، نقل شده است که عیسی حجرانی گفت: از جعفر بن محمد الصادق پرسیدم: آیا آنچه را از این قوم شنیده ام، باز گویم؟ امام فرمود: بگو. گفتم: «دسته ای تو را عبادت می کنند و تو را خدایی به غیر از اللّه می دانند و طایفه ای دیگر تو را تا درجه نبوت بالا برده اند». حضرت آن قدر گریست که محاسنش خیس شد. سپس فرمود: «اگر خدا مرا بر آنان مسلط کند و خون آنان را نریزم، خدا خون فرزندم را به روی دستم بریزد».۲۶

همچنین امام صادق علیه السلام در برابر افرادی که در اصول و فروع دین خدا بر مبنای قیاس فتوا می دادند و با این کار، ارکان دین را متزلزل می ساختند و اندیشه های خود را به عنوان حکم خدا و پیامبرش به مردم می آموختند، ایستادگی می کرد؛ زیرا قیاس در نظر امام صادق علیه السلام، گمراهی از مسیر حق و پیروی از شیطان بود. ایشان قیاس را از عوامل تهدیدکننده دین خدا و نابودکننده اصول و ارکان دین محمدی می دانست. ازاین رو، حضرت با ابوحنیفه که پیشوای قیاس کنندگان بود و فتوا به قیاس می داد، مناظره هایی داشت و او را از این کار بازمی داشت و به پیروی از قرآن و سنت پیامبر خدا فرا می خواند و روی آوردن به قیاس را به جای قرآن و سنت، خطایی بزرگ می دانست.

در ملاقاتی که میان امام صادق علیه السلام و ابوحنیفه رخ داد، حضرت به وی فرمود:

وَ یْحَکَ یا نُعْمانُ، اِیّاکَ وَ الْقِیاسَ فَإنَّ اَهلَ الْقِیاسِ لایَزالُونَ فِی إلْتِباسٍ.۲۷

وای بر تو ای نعمان! از قیاس بپرهیز که بی گمان، اهل قیاس همیشه در اشتباه و گمراهی به سر می برند.

مناظره امام صادق علیه السلام با ابوحنیفه

ابن شبرمه گوید: من و ابوحنیفه به محضر امام جعفر بن محمد علیه السلام وارد شدیم. پس بر او سلام کردم و گفتم: خدا سایه شما را مستدام بدارد؛ این مردی از اهل عراق است و بهره ای از علم و فقه دارد. پس امام فرمود: او همان کسی است که در دین قیاس می کند؟ سپس خطاب به او فرمود:

از خدا بترس و در دین خدا به قیاس عمل نکن که بی گمان، نخستین فردی که قیاس کرد، ابلیس بود که وقتی خدا او را به سجده بر آدم دستور داد، گفت: «أَنَا خَیْرُ مِنْهُ…؛ من از او بهترم». (ص: ۷۶)

سپس حضرت فرمود: آیا سزاوار است که سرت را با بدنت قیاس کنی؟ گفت: خیر؛ آن گاه فرمود: به من از سرّ شوری آب چشم و از سرّ وجود ماده ای تلخ در گوش و وجود آب در بینی و وجود آبی گوارا در دهان بگو.

ابوحنیفه گفت: نمی دانم. حضرت فرمود: خداوند تعالی چشم انسان را خلق کرد و آن را در چربی قرار داد. پس شوری را در آن به خاطر منت بر انسان نهاد که اگر آن نبود، چشمان آدمی آب می شد. به آدمی منت نهاد و مادّه تلخی را در گوش آدمی قرار داد و آب را در بینی آدمی قرار داد که نفس از آن بالا رود و بیرون آید و آدمی بتواند بوی خوب و بد را از هم تشخیص دهد و آبی گوارا در دهان آدمی قرار داد که انسان بتواند به آسانی، لذت و طعم غذاها و نوشیدنی ها را دریابد.۲۸

پس به ابوحنیفه فرمود: به من از کلمه ای بگو که اولش کفر و آخرش توحید است. گفت: نمی دانم. حضرت فرمود: کلمه «لا اله الا اللّه » است که اگر بگوید: لا اله و چیزی نگوید، کفر است. سپس فرمود: وای بر تو، قتل نفس گناه و جنایت بزرگی است یا زنا؟ ابوحنیفه گفت: قتل نفس. پس حضرت فرمود: پس چرا خدا در قتل نفس به دو شاهد کفایت کرده، ولی در زنا چهار شاهد خواسته است. چگونه می توان این را با قیاس حل کرد و تو چگونه به قیاس عمل می کنی؟ پس فرمود: آیا نماز افضل و مهم تر است یا روزه؟ گفت: نماز. حضرت فرمود: پس چگونه است که زن حایض باید صومش را قضا کند، ولی نمازش قضا ندارد؟ سپس فرمود: ای بنده خدا! از خدا بترس و در دین خدا قیاس نکن و بدان که فردا من و شما و دیگر کسانی که با ما مخالفت کردند، در حضور خدا حاضر می شویم. پس ما می گوییم: خدا و رسولش چنین گفته اند و تو و اصحابت می گویید: ما چیزهایی شنیدیم و به قیاس عمل کردیم. پس خدا میان ما و شما قضاوت می کند و آن گونه که سزاوار است، با ما و شما رفتار می کند.۲۹

مناظره امام صادق علیه السلام با ابن ابی العوجاء

عبدالحلیم جندی می نویسد:

ابن ابی العوجاء۳۰ به مناظره حضرت رفت، ولی لکنت زبان بر او عارض شد. امام از او پرسید: چرا سخن نمی گویی؟ گفت: به سبب شکوه و جلال و هیبت شما در مقابل شما زبانم یارای سخن گفتن ندارد. من بسیاری از علما را دیده و با متکلمین به بحث و مناظره پرداخته ام، ولی هیبت آنها آن گونه که ابهت شما مرا گرفته است، در من اثر نگذاشت.۳۱

مناظره ای دیگر میان امام و ابن ابی العوجاء در اعمال حج و در حرم رخ داد که امام به او فرمود:

ای عبدالکریم (ابن ابی العوجاء) تو هنوز بر لجاجت و گمراهی هستی… . اگر چنان باشد که تو می گویی و آن گونه که ما می گوییم نیست، پس هم ما نجات یافته ایم و هم تو و اگر چنان باشد که ما می گوییم و نه آن گونه که تو می گویی، پس ما نجات یافته ایم و تو هلاک خواهی شد.۳۲

مناظره دیگر امام صادق علیه السلام با ابو حنیفه

حسن بن زیاد گوید: از ابوحنیفه شنیدم در پاسخ این پرسش که عالم ترین و فقیه ترین فرد نزد تو کیست؟ گفت: افقه از جعفر بن محمد ندیدم. وقتی منصور به حیره آمد، به سراغ من فرستاد و گفت: ای ابوحنیفه! مردم به جعفر بن محمد روی آورده و فتنه کرده اند. پس برای او تعدادی سؤال مشکل آماده کن. پس من ۴۰ مسئله سخت آماده کردم.

منصور دوانیقی در پی من فرستاد. در حیره بر او وارد شدم که جعفر بن محمد هم کنار منصور بود. پس چون نظرم به آنها افتاد، از هیبت جعفر بن محمد حالت خوفی بر من پیش آمد که از دیدن منصور چنان بهت زده نشدم. سلام کردم و اجازه دادند. من هم نشستم. منصور رو به حضرت کرد و گفت: ای ابا عبداللّه ! آیا این مرد را می شناسی؟ حضرت فرمود: آری، او ابوحنیفه است. سپس فرمود: او به نزد ما می آید. منصور گفت: ای ابوحنیفه! مسائل خود را بیاور که از اباعبداللّه بپرسیم. من شروع کردم به سؤال کردن. هر مسئله ای می پرسیدم، می فرمود: شما در این مسئله چنین می گویید و رأی اهل مدینه این است و رأی ما چنین است. گاهی حضرت نظرشان موافق ما بود و گاهی موافق اهل مدینه و گاهی با هر دو نظر مخالف بود. پس من چهل مسئله را پرسیدم و امام به تمام مسائل پاسخ داد.

سپس ابوحنیفه گفت: آیا اعلم مردم عالم ترین آنها به اختلاف مردم نیست.۳۳

پی نوشت:

  1. تهذیب التهذیب، ج ۲، ص۹۳؛ میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۱۴۴؛ تهذیب الکمال، ج ۳، ص ۴۱۹٫
  2. تاریخ یعقوبى، ص ۲۶۶٫
  3. شرح نهج البلاغه، ج ۱۵، ص ۲۸۹٫
  4. الصواعق المحرقه، ج ۲، ص ۵۸۶٫
  5. عبدالرحمن بسطامى حنفى، مناهج التوسل، ص ۱۰۶؛ به نقل از: داوود الهامى، امامان اهل بیت، قم، مکتب اسلام، ۱۳۷۷، چ ۱، ص ۳۵۱٫
  6. سیر اعلام النبلاء، ج ۶، ص ۴۴۰؛ شمس الدین ذهبى، تاریخ اسلام، بیروت، دارالکتب، ۱۴۱۸ه . ق، چ۳، حوادث سال ۱۴۸، ص ۸۹٫
  7. مناهج التوسل، ص ۱۰۶، به نقل از: امامان اهل بیت، ص۳۵۱٫
  8. اسد حیدر، الامام الصادق علیه السلام، ج ۲، ص ۲۵، به نقل از: حاکم نیشابورى، معرفه علوم الحدیث، ص۵۵٫
  9. سیر اعلام النبلاء، ج ۶، ص ۴۴۰؛ تهذیب الکمال، ج ۳، ص ۴۲۱؛ تاریخ اسلام ذهبى؛ حوادث سال ۱۴۸، ص ۸۹٫
  10. ملل و نحل، ج ۱، ص ۱۶۶٫
  11. تاریخ یعقوبى، ص ۲۶۸٫
  12. احمد بن محمد بن عبد ربه اندلسى، العقد الفرید، تحقیق: عبدالمجید رحینى، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ه . ق، چ ۱، ج ۴، ص ۱۵۷٫
  13. الامام الصادق، صص ۶۶ و ۶۷٫
  14. زجر و فال علمى است در پیش گویى حوادث آینده.
  15. الائمه الاثنى عشر، ص ۸۵؛ ینابیع الموده، ج ۳، ص ۱۶۰٫ ابن عماد حنبلى، شذرات الذهب، بیروت، دارالکتب، ۱۴۱۹، چ۱، ج ۱، ص ۳۶۲٫
  16. ینابیع الموده، ج ۳، ص ۲۰۴٫
  17. ابن خلدون، مقدمه، ترجمه: محمد پروین گنابادى، تهران، بنگاه ترجمه و نشر، ۱۳۵۹، چ ۴، ج۱، ص۶۵۲٫
  18. ابوزهره، الامام الصادق علیه السلام، ص ۶۶٫
  19. فراگیرى ابوحنیفه از محضر امام صادق را بزرگانى از اهل سنت مانند شبلنجى و ابن حجر و ابن صباغ و ابن ابى الحدید ذکر کرده اند. الصواعق، ج۲، ص۵۹۰؛ شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۲۳٫
  20. محمود شکرى آلوسى، مختصر التحفه اثنى عشریه، ترکیه، ۱۳۹۹ ه . ق، ص ۸٫
  21. به نقل از: الامام الصادق، اسد حیدر، ج ۱، ص ۶۲٫
  22. همان، ص ۹۵٫
  23. همان، ص ۹۶٫
  24. الامام الصادق علیه السلام، (جندى)، ص ۱۶۹٫
  25. ملل و نحل، ج ۱، ص ۱۸۳٫
  26. تاریخ جرجان، صص ۳۲۲ و ۳۲۳٫
  27. الف باء، ج ۲، ص ۳۰۵٫
  28. شاید مراد حضرت از بیان این مطلب توجه دادن ابوحنیفه به بطلان قیاس باشد؛ چون اگر بر مبناى قیاس حکم مى کردیم، باید آب دهان و چشم و گوش و بینى همه یک گونه باشند؛ زیرا همه جزئى از سر آدمى هستند.
  29. وفیات الاعیان، ج ۱، ص ۴۷۱؛ حلیه الاولیاء، ج ۳، ص ۱۹۷٫ با اندکى اختلاف
  30. از ملحدان و دهرى هاى زمان حضرت بود.
  31. ابوزهره، الامام الصادق علیه السلام، ص ۱۶۷٫
  32. همان.
  33. تهذیب الکمال، ج ۳، ص ۴۲۱؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۶، ص ۲۵۸٫

علوم‌ تجربی امام‌ صادق‌ علیه السلام.

اشاره:

امام‌ بنابر نظریّه‌ و رأی‌ شیعه‌ لازم‌ است‌ که‌ عالم‌ به‌ هر چیز باشد، و دانشمندترین‌ مردم‌ در هر فنّ و علم‌ و زبان‌ و لغتی‌ بوده‌ باشد، همان‌ طور که‌ حکم‌ عقلی‌ بدین‌ مرام‌ ناطق‌ است‌. و اگر بالفرض‌ از امامت‌ الهیّۀ امام‌ صادق‌ علیه السلام هم‌ صرف‌ نظر نمائیم‌ و فقطّ به‌ دلیل‌ نقلی‌ نگریم‌، خواهیم‌ دانست‌ که‌: در هر زمان‌ به‌ طور لزوم‌ و غیر قابل‌ تخلّف‌ باید عالمی‌ به‌ کتاب‌ خدا و سنَّت‌ رسول‌ خدا بوده‌ باشد همچنان‌ که‌ حدیث‌ ثَقَلَیْن‌ بر این‌ مهمّ دلالت‌ دارد. و از طرفی‌ چون‌ می‌دانیم‌: عالم‌ به‌ کتابی‌ که‌ تبیان‌ و روشنگر تمام‌ چیزهاست‌ واجب‌ است‌ که‌ عالم‌ به‌ تمام‌ چیزها بوده‌ باشد، و مادامی‌ که‌ کتاب‌ موجود است‌، عالم‌ به‌ کتاب‌ از عترت‌ پیامبر تا روز حشر باید موجود باشد،

بنابر این‌ ابداً آن‌ عالم‌ موجود در عصر امام‌ صادق‌ علیه السلام از وجود مبارکش‌ نمی‌تواند تجاوز کند و احیاناً بر دگری‌ صدق‌ نماید. زیرا در عصر او اعلم‌ از او به‌ کتاب‌ خدا و سُنَّت‌ رسول‌ خدا نبوده‌ است‌. آثار بجای‌ ماندۀ از وی‌ کافی‌ است‌ برای‌ إفادۀ این‌ معنی‌ که‌ او اعلم‌ زمان‌ بوده‌ است‌.فعلی هذا صادق‌ اهل‌ البیت‌ عالم‌ اهل‌البیت‌ در عصر خود بوده‌ است‌، و عالم‌ عترت‌ به‌ کتاب‌ جامع‌ جمیع‌ علوم‌ و فنون‌ بوده‌ است‌. و از همین‌ جا ما بی‌نیاز شدیم‌ به‌ همین‌ مقدار مختصری‌ که‌ دربارۀ علوم‌ وی‌ متعرّض‌ شدیم‌ از تعرّض‌ بقیّۀ علوم‌ و شواهد بر علم‌ او در آن‌ علوم‌.بنابراین‌ اگر حدیث‌ وارد باشد که‌ امام‌ صادق‌ علیه السلام این‌ طور بوده‌ است‌ که‌ با فارسی‌ زبانان‌ با لسان‌ آنها، و با اهل‌ سایر لغات‌ با لغات‌ آنها گفتگو داشته‌، و با هر صاحب‌ فنّ و علمی‌ مناظره‌ داشته‌، و بر آنان‌ غالب‌ می‌گردیده‌ است‌ مانند علماء علم‌ نجوم‌ و فلک‌ و طبّ و طبیعیّات‌ و غیر ذلک‌، نباید به‌ دیدۀ إعجاب‌ بنگریم‌. زیرا اخبار و تواریخ‌ و آثار تماماً بر این‌ مرام‌ دلالت‌ دارند و بدین‌ مهم‌ گویا هستند.[۱۵]مستشار عبدالحلیم‌ جُندی‌ آورده‌ است‌ که‌:«جابر بن‌ حیَّان‌» اوّلین‌ کسی‌ است‌ که‌ در طول‌ تاریخ‌ مستحقّ لقب‌ «شیمیست‌» (کیمیائی‌) بوده‌ است‌، همچنان‌ که‌ دنیای‌ اروپای‌ امروزه‌ وی‌ را به‌ همین‌ نام‌ می‌خواند.[۱۶]وی‌ همان‌ کس‌ است‌ که‌ أبو زکریای‌ رازی‌ (متولّد سنۀ ۲۴۰ و متوّفی‌ سنۀ ۳۲۰) که‌ ملقّب‌ به‌ جالینوس‌ العرب‌ می‌باشد به‌ او اشاره‌ کرده‌ و گفته‌ است‌: «استاد ما :

أبوموسی‌ جابربن‌ حیان‌» و همگی‌ مورّخین‌ – بجز برخی‌ از غیر مسلمین‌ – اتّفاق‌ دارند بر آنکه‌ وی‌ شاگرد امام‌ جعفر صادق‌ علیه السلام بوده‌ است‌ و بر آنکه‌ از خواصّ متّصلین‌ به‌ او، و یا تأثُّر او از امام‌ در علم‌ و عقیده‌ بوده‌ است‌.و اکثر مورّخین‌ بر آنند که‌ او بعد از ارتحال‌ امام‌ از شیعیان‌ اسماعیلی‌ گردید.جابر در کتاب‌ «الحاصِل‌» خود گوید: لَیْسَ فِی‌ العَالَمِ شَیٌْ إلَّا وَ فیهِ مِنْ جَمِیعِ الاشْیَاءِ، وَ اللهِ لَقَدْ وَبَّخَنی‌ سَیِّدِی‌ (یَقْصُدُ الإمَامَ الصَّادِقَ) عَلَی‌ عَمَلِی‌ فَقَالَ: وَ اللهِ یَا جَابِرُ! لَوْلَا أنِّی‌ أعْلَمُ أنَّ هَذَا الْعِلْمَ لَایَأخُذُهُ عَنْکَ إلَّا مَنْ یَسْتَأهِلُهُ، و أعْلَمُ عِلْماً یَقِیناً أنَّهُ مِثْلُکَ لَامَرتُکَ بِإبْطَالِ هَذِهِ الْکُتُبِ مِنَ الْعِلْمِ:«چیزی‌ در عالم‌ نیست‌ مگر آنکه‌ در آن‌ جمیع‌ چیزها وجود دارد. و سوگند به‌ خدا که‌ هر آینه‌ تحقیقاً سیّد و سرور و سالارم‌ (مقصودش‌ امام‌ صادق‌ است‌) مرا برکرده‌ام‌ توبیخ‌ کرد و گفت‌: سوگند به‌ خدا ای‌ جابر! اگر من‌ نمی‌دانستم‌ که‌ این‌ علم‌ را از تو أخذ نمی‌نماید مگر کسی‌ که‌ أهلیّت‌ آن‌ را دارا باشد، و اگر من‌ به‌ علم‌ یقینی‌ نمی‌دانستم‌ که‌ او مثل‌ تو می‌باشد تحقیقاً تو را امر می‌کردم‌ تا این‌ گونه‌ کتابها از علم‌ را نابودسازی‌ (و کتاب‌ را باطل‌ و حذف‌ نمائی‌).»جابر بن‌ حیّان‌ موسس‌ علم‌ شیمی‌کتابهای‌ جابر بن‌ حیَّان‌ کتب‌ ریاضی‌ و شیمی‌ بوده‌ است‌ که‌ أصل‌ و ریشه‌اش‌ بر علوم‌ ریاضی‌ و شیمی‌ در أعصار گذشته‌ سبقت‌ داشته‌ است‌. گفته‌ شده‌ است‌: وی‌ علمش‌ را از خالدبن‌ یزید و سپس‌ از امام‌ صادق‌ علیه السلام گرفته‌ است‌.جابربن‌ حیّان‌ پیوسته‌ و به‌ طور مستمر به‌ امام‌ صادق‌ علیه السلام با گفتارش‌: سَیِّدِی‌ (سرور و سالارم‌) اشاره‌ می‌نموده‌ است‌ و به‌ حقّ او قسم‌ یاد می‌کرده‌ است‌، و او را برای‌ خویشتن‌ مصدر الهام‌ به‌ حساب‌ می‌آورده‌ است‌.او در مقدمۀ کتابش‌: «الاحْجَار» گفته‌ است‌: وَ حَقِّ سَیِّدِی‌ لَوْلَا أنَّ هَذِهِ الْکُتُبَ بِاسْمِ سَیِّدی‌- صلوات‌ الله‌ علیه‌- لَمَا وَصَلْتُ إلَی‌ حَرْفٍ مِنْ ذَلِکَ إلَی‌ الابَدِ:«و سوگند به‌ حقِّ سیّد و سرورم‌! اگر این‌ کتابها به‌ اسم‌ سیّد من‌ -که‌ صلوات‌ خدا بر او باد- نبود من‌ تا أبد الآباد به‌ معنی‌ یک‌ حرف‌ از آن‌ هم‌ نمی‌توانستم‌ پی‌ ببرم‌!»

مستشرق‌ «کراوس‌ kraus » انتشار دهندۀ کتب‌ او در عصر حاضر برای‌ وی‌ چهل‌ کتاب‌ تألیف‌ شده‌ ذکر کرده‌ است‌. و ابن‌ ندیم‌ که‌ در قرن‌ چهارم‌ از هجرت‌ می‌زیسته‌ است‌ برای‌ وی‌ بیست‌ کتاب‌ دیگر افزوده‌ است‌.ابن‌ندیم‌ از قول‌ او نقل‌ کرده‌ که‌ او گفته‌ است‌: من‌ سیصد کتاب‌ در فلسفه‌، و یک‌هزار و سیصد کتاب‌ در مجموع‌ صنایع‌ و آلات‌ و ادوات‌ جنگی‌ نوشتم‌، و پس‌ از آن‌ پانصد کتاب‌ در علم‌ طبّ تألیف‌ کردم‌، و سپس‌ در علم‌ منطق‌ بنابر نظریّه‌ و رأی‌ أرسطاطالیس‌ تألیف‌ نمودم‌، و پس‌ از آن‌ نیز در علم‌ زیج‌ کتاب‌ نوشتم‌ که‌ قریب‌ سیصد ورقه‌ بود، پس‌ از آن‌ کتابی‌ در زهد و موعظه‌ نگاشتم‌. و سپس‌ کتابهای‌ بسیار و زیبائی‌ در عزائم‌ (دعاها و رقیه‌هائی‌ که‌ می‌نویسند و با خود همراه‌ می‌دارند) تألیف‌ نمودم‌، و در خواصّ اشیائی‌ که‌ عامّه‌ مردم‌ آن‌ را به‌ کار می‌بندند کتابهای‌ زیادی‌ به‌ رشتۀ تحریر کشیدم‌، و پس‌ از اینها نزدیک‌ پانصد کتاب‌ در رد و نقض‌ فلاسفه‌ تألیف‌ کردم‌، و پس‌ از آن‌ کتابی‌ در صنعت‌ نوشتم‌ که‌ به‌ «کتب‌ الْملک‌ معروف‌ است‌، و کتابی‌ دگر که‌ به‌ «الرِّیاض‌» معروف‌ می‌باشد.[۱۷]جابر بن‌ حیّان‌ در کلام‌ هانری‌ کربنهانْری‌ کُرْبَن‌: مدیر مطالعات‌ عالی‌ و صاحب‌ کرسی‌ شیعه‌ شناسی‌ در «سوربن‌» و مدیر کل‌ بخش‌ ایران‌ شناسی‌ انستیتوی‌ ایران‌ و فرانسه‌ (طهران‌) دربارۀ جابر بن‌ حَیَّان‌ گوید:۱- اثری‌ بزرگ‌ که‌ به‌ نام‌ جابر بن‌ حَیَّان‌ است‌ نیز اثری‌ است‌ که‌ بعضی‌ از منابع‌ آن‌ به‌ شیوه‌ هِرمِسی‌ تعلّق‌ دارد. در اینجا باید به‌ کوشش‌ پر ارزش‌ مأسوفٌ عَلَیْه‌: پُلْ کِراوْس‌[۱۸] که‌ به‌ تحقیق‌ دربارۀ جابر پرداخت‌ و دیر زمانی‌ راهنمای‌ تحقیقات‌ جابری‌ بود توجّه‌ کرد.

صفحه  ۱۲۰ به‌ تحقیق‌ نمی‌توان‌ مولِّف‌ مجموعۀ آثار جابری‌ را معیّن‌ کرد. بِرْتِلُو[۱۹] که‌ بخصوص‌ در افکار جابر (به‌ تلفّظ‌ لاتینی‌ Geber ) مستغرق‌ بود، و در آن‌ وقت‌ به‌ مدارک‌ کافی‌ از افکار جابر دسترسی‌ نداشت‌، به‌ افکاری‌ سطحی‌ و بی‌اساس‌ عقیده‌مند شد. أما در عوض‌ هولمیارد[۲۰] با توجه‌ به‌ منقولات‌ و روایات‌ فراوان‌، أسناد متقن‌ فراهم‌ آورد که‌: جابر در قرن‌ دوم‌ هجری‌ (هشتم‌ میلادی‌) می‌زیست‌، و شاگرد امام‌ ششم‌: امام‌ جعفر علیه السلام بود و تألیف‌ مجموعه‌ای‌ بزرگ‌ تقریباً مشتمل‌ بر سه‌ هزار رساله‌ به‌ او منسوب‌ است‌. (اگر تعداد این‌ رسائل‌ را با آثار ابن‌عَرَبی‌ یا مجلسی‌ مقایسه‌ کنیم‌ کثرت‌ آن‌ را می‌توان‌ باور کرد.)رُوسْکَا[۲۱] راه‌ وسط‌ را انتخاب‌ کرد، او تأثیر مستقیم‌ امام‌ را نفی‌ کرده‌ (این‌ عقیده‌ با توجّه‌ به‌ روایت‌ مُسَلَّم‌ شیعه‌ اندکی‌ خودرایی‌ غیرمنصفانه‌ است‌) اما روایتی‌ را پذیرفته‌ که‌ منابع‌ آن‌ در ایران‌ بوده‌ است‌. پُلْ کِراوْس‌ از تحقیقات‌ و سنجشهای‌ محتاطانۀ خود چنین‌ نتیجه‌ گرفته‌ است‌ که‌: این‌ مجموعه‌ را عدّه‌ای‌ تصنیف‌ کرده‌اند گرداگرد یک‌ هستۀ اصلی‌. مجموعه‌هائی‌ از کتب‌ با نظم‌ و ترتیبی‌ فراهم‌ آمده‌ است‌ که‌ تقریباً می‌توان‌ آنها را به‌ همان‌ مبدأ اصلی‌ رسانید.تاریخ‌ پیدایی‌ آنها در حدود قرن‌ سوم‌ هجری‌ (نهم‌ میلادی‌) یا قرن‌ چهارم‌ (دهم‌ میلادی‌) است‌ نه‌ قرن‌ دوم‌ (هشتم‌ میلادی‌). معذلک‌ مشهور است‌ که‌: صرفنظر از تباین‌ بین‌ مجموعه‌ آثاری‌ که‌ موسوم‌ به‌ «مجموعۀ فنّی‌ است‌» با سایر آن‌ مجموعه‌ها، بین‌ همۀ آنها رابطۀ اساسی‌ موجود است‌، و همۀ آنها از یک‌ منبع‌ مسلَّم‌ الهام‌ می‌گرفته‌ است‌.اگر حقیقت‌ داشته‌ باشد که‌ قسمتی‌ از مجموعۀ رسالات‌ متعلّق‌ به‌ کتاب‌ «راز

آفرینش‌» منسوب‌ به‌ آپولونیوس‌[۲۲] طیانی‌[۲۳] باشد که‌ در قرن‌ سوم‌ هجری‌ (نهم‌ میلادی‌) می‌زیسته‌ است‌ پس‌ به‌ هیچ‌وجه‌ مسلَّم‌ نیست‌ که‌ کتاب‌ «راز آفرینش‌» فرهنگ‌ لغات‌ و اصطلاحات‌ لازم‌ و مطالب‌ مخصوص‌ آن‌ را خود إبداع‌ کرده‌ و از پیشینیان‌ اقتباس‌ نکرده‌ باشد.[۲۴]اظهارات‌ ضدّ جابری‌ أبوسلیمان‌ منطقی‌ سجستانی‌ که‌ از فیلسوفان‌ است‌ (متوفّی‌ در حدود ۳۷۱ هجری‌ و ۹۸۱ میلادی‌) با یکدیگر متناقض‌ است‌.صریحتر سخن‌ آنکه‌: به‌ زعم‌ ما در چنین‌ زمینه‌ (که‌ بسیاری‌ از کتابهای‌ آن‌ عصر مفقود شده‌ است‌) اهتمام‌ در استنباط‌ و استنتاج‌ مطلبی‌ که‌ روایت‌ سُنَّتی‌ را نشان‌ می‌دهد، یا روایتی‌ را بیان‌ می‌کند که‌ امری‌ را آشکار می‌سازد، از ورود در نقد شدید تاریخی‌ که‌ کاوش‌ کانی‌ بی‌گوهر است‌ سودمندتر می‌باشد[۲۵]. اگر آنچه‌ را که‌ از امامان‌ شیعه‌ به‌ ما رسیده‌ است‌ از نظر دور نداریم‌ و ارزش‌ آن‌ را نکاهیم‌ (در این‌ گونه‌ موارد احساس‌ می‌شود که‌ در مطالعه‌ و تحقیق‌ تشیّع‌ إهمال‌ شده‌ است‌) و اگر به‌ یادآوریم‌ که‌ مذهب‌ اسمعیلی‌ بدواً نزد پیروانی‌ که‌ پیرامون‌ امام‌ اسمعیل‌ پسرامام‌ جعفر بودند تشکیل‌ یافت‌ آنگاه‌ است‌ که‌ رشته‌های‌ ارتباطی‌ جابر با إسمعیلیّه‌ و با امام‌ از روزنۀ

واقعی‌ آن‌ بر ما ظاهر خواهد شد.جابر علم‌ کیمیاگری‌ را مبتنی‌ بر روح‌ و نفس‌ اجسام‌ می‌دانداز مطالعۀ شرح‌ حالی‌ که‌ بعدها از مجموعۀ آثار مذکوره‌ به‌ وسیله‌ «جلدکی‌» کیمیاگر استنباط‌ شده‌ است‌ چنین‌ برمی‌آید که‌: جابر بن‌ حَیَّان‌ کیمیاگر شاگرد امام‌ ششم‌ علیه السلام و پیرو امام‌ هشتم‌: امام‌ رضا علیه السلام بوده‌، و در طوس‌ (در خراسان‌) به‌ سال‌ ۲۰۰ هجری‌ و ۸۰۴ میلادی‌ درگذشته‌ است‌.هیچ‌ دلیل‌ قطعی‌ وجود ندارد که‌ این‌ نظریّه‌ را نپذیریم‌، حتّی‌ اگر تصوّر شود که‌ بعضی‌ از رسالات‌ این‌ مجموعه‌ آثار مستلزم‌ آن‌ بوده‌ است‌ که‌ عدّه‌ای‌ آن‌ را تصنیف‌ کرده‌ باشند باز هم‌ امری‌ وجود ندارد که‌ با قبول‌ آن‌ متباین‌ باشد. زیرا مَآلاً دیده‌ می‌شود که‌ درک‌ جابر و چهرۀ او، واجد معنائی‌ است‌ که‌ بنا به‌ ترتیب‌ وقایع‌ تاریخ‌، از حدود یک‌ موقعیّت‌ ثابت‌ و غیر متحرّک‌ تجاوز می‌کند.۲- تحقیقات‌ پُل‌ کِراوْس‌ در صدد اثبات‌ این‌ معنی‌ است‌ که‌: نظریّۀ «میزان‌» جابری‌: «در قرون‌ وسطی‌ دقیق‌ترین‌ آزمایش‌ را برای‌ تأسیس‌ یک‌ روش‌ «کَمِّی‌» در علوم‌ طبیعی‌ عرضه‌ داشته‌ است‌.»اگر فقدان‌ اندوهبار پُل‌ کِراوْس‌ مانع‌ إتمام‌ تحقیقات‌ او نمی‌شد حقّانیّت‌ این‌ عرضه‌ داشت‌ آشکار می‌گشت‌. نیز روابط‌ شیمی‌ جابر با فلسفۀ مذهبی‌ اسمعیلیّه‌ تحقّق‌ می‌یافت‌. زیرا علم‌ «کَمِّی‌» جابر فقطّ فصلی‌ از تاریخ‌ مقدّماتی‌ علوم‌ به‌ آن‌ معنی‌ که‌ امروز از کلمۀ «علوم‌» اراده‌ می‌شود نبود، بلکه‌ یک‌ جهان‌بینی‌ به‌ شمار می‌رفت‌.علم‌ «میزان‌» بر کلیّۀ معلومات‌ و معرفت‌ انسانی‌ شمول‌ داشت‌ و فقط‌ شامل‌ سه‌ قسمت‌ «کرۀ زمین‌» ] یعنی‌ موادّ مربوط‌ به‌ حیوان‌ و گیاه‌ و معدن‌ [ نبود، بلکه‌ حرکات‌ ستارگان‌ و أقالیم‌ جهان‌ روحانی‌ را نیز در بر می‌گرفت‌ به‌ طوری‌ که‌ در «پنجاه‌ مقاله‌» ذکر شده‌ است‌.برای‌ سنجش‌ «عقل‌» و روح‌ جهان‌ و طبیعت‌ و اشکال‌ و صور و کرات‌ و ستارگان‌، و چهار کیفیّت‌ طبیعی‌ و حیوان‌ و نبات‌ و معدن‌، باری‌ برای‌ سنجیدن‌ میزان‌

حروف‌ که‌ از همه‌ کاملتر است‌ میزانهایی‌ وجود دارد، با این‌ وصف‌ بیم‌ آن‌ است‌ که ‌اصطلاح‌ «کَمِّی‌» که‌ بر «دانش‌» جابری‌ تطبیق‌ شده‌ کلمه‌ای‌ چند پهلو و خیالی‌ باشد.جملۀ «علم‌ میزان‌» عبارت‌ است‌ از کشف‌ رابطۀ موجود بین‌ ظاهر و باطن‌ هر جسم‌. پس‌ عملیّات‌ کیمیاگری‌ چنان‌ که‌ گفتیم‌ حالت‌ أعلای‌ تأویل‌ (تفسیر روحانی‌) است‌: مستور کردن‌ ظاهر و به‌ ظهور درآوردن‌ مستور چنان‌ که‌ در کتاب‌ «میدان‌ العقل‌» بحث‌ شده‌ است‌. اندازه‌ گرفتن‌ طبایع‌ هر جسم‌ (حرارت‌، برودت‌، رطوبت‌، یبوست‌) عبارت‌ است‌ از اندازه‌ گرفتن‌ کمِّیتهایی‌ که‌ جسم‌ از نفس‌ یا روح‌ جهان‌ تصاحب‌ کرده‌ است‌. یعنی‌ به‌ دست‌ آوردن‌ میزان‌ شوق‌ هبوط‌ روح‌ در آن‌ جسم‌.اساسی‌ که‌ مبنای‌ «میزانها» است‌ از شوق‌ و علاقۀ نفس‌ به‌ عناصر سرچشمه‌ گرفته‌ است‌. پس‌ می‌توان‌ گفت‌: تحوّل‌ نفس‌ در بازگشت‌ به‌ سوی‌ خود، شرایط‌ استحالۀ اجسام‌ را ممکن‌ می‌سازد.نفس‌ وِعاءِ این‌ تحوّل‌ و قلبِ ماهیّت‌ است‌. پس‌ عمل‌ کیمیاگری‌ به‌ طور أخصّ یک‌ عمل‌ (روانی‌ – روحانی‌) است‌، اما نه‌ از این‌ باب‌ که‌ موضوعات‌ و نصوص‌ کیمیاگری‌ «رَمز و تمثیل‌ نفس‌» یا «رمز روح‌» باشد، بلکه‌ به‌ این‌ علّت‌ که‌ مراتب‌ عملی‌ که‌ حقیقهً در مورد مادّه‌ای‌ معلوم‌ انجام‌ می‌گیرد با مراحل‌ بازگشت‌ نفس‌ به‌ سوی‌ خود نفس‌ ممثّل‌ می‌گردد.اندازه‌ گیریهایی‌ چنین‌ پیچیده‌، و أعدادی‌ که‌ گاهی‌ بسیار بزرگ‌ است‌، و از طرف‌جابر با کمال‌ دقت‌ به‌ کار رفته‌، برای‌ آزمایشگاههای‌ روزگار ما فاقد معنی‌ است‌.پس‌ اساس‌ و غایت‌ علم‌ میزان‌، اندازه‌گیری‌ و سنجش‌ تمایل‌ امتراج‌ روح‌ جهان‌ است‌ در هر ماده‌. و مشکل‌ می‌توان‌ تصور کرد که‌ علم‌ «کمِّی‌» امروز قبل‌ از آن‌ پیدا شده‌ باشد، اما در عوض‌ می‌توان‌ آن‌ را به‌ عنوان‌ تقدّم‌ زمانی‌ «نیروی‌ نفس‌» که‌ امروز یک‌ سلسله‌ تحقیقات‌ و مطالعات‌ را ایجاب‌ می‌کند تلقّی‌ کرد.

در آن‌ وقت‌ علم‌ «میزان‌ جابر بن‌ حَیّان‌» تنها علم‌ «جَبر و مُقابله‌» بود که‌ توانست‌ درجۀ «نیروی‌ روحانی‌» نفس‌ را که‌ با طباع‌ در هم‌ آمیخته‌ مورد نظر قرار دهد، و آنگاه از طریق‌ عمل‌ کیمیا با آزاد کردن‌ اجزای‌ طبیعت‌، روح‌ مخصوص‌ مادّه‌ را آزاد سازد.۳- گفتیم‌ که‌ جابر «میزان‌ حروف‌» را کاملترین‌ میزان‌ دانست‌.عارفان‌ اسلامی‌، نظریّۀ عرفان‌ قدیم‌ را مبنی‌ بر اینکه‌ چون‌ حروف‌ الفبا اساس‌ آفرینش‌ است‌ پس‌ کلام‌ الهی‌ را مجسّم‌ کرده‌ است‌، بسط‌ دادند (مراجعه‌ شود به‌ مارکولوگنوستیک‌[۲۶] و مطالبی‌ که‌ قبلاً راجع‌ به‌ «مغیره‌» عارف‌ شیعی‌ گفتیم‌).امام‌ جعفر علیه السلام را همه‌ بالاتّفاق‌ موسس‌ «علم‌ حروف‌» می‌شناسند. عرفای‌ تسنُّن‌نیز از آغاز نیمۀ دوم‌ قرن‌ سوم‌ هجری‌(نهم‌ میلادی‌) آن‌ را از شیعیان‌ اقتباس‌ کردند. ابن‌عَرَبی‌ و پیروانش‌ آن‌ را بسی‌ به‌ کار برده‌اند. بررسیهای‌ نظری‌ که‌ در أسماءالله‌ نزد اسمعیلیان‌ با بررسیهای‌ نظری‌ عرفان‌ «یهود» در مورد «یَهْوَه‌»[۲۷] مطابقت‌ دارد.در رساله‌ای‌ که‌ جابر آن‌ را کتاب‌ «المجید» می‌نامد همین‌ «میزان‌ حروف‌» بخصوص‌ منظور نظر اوست‌. رسالۀ مذکور با همۀ دشواری‌ فهم‌ آن‌ رابطۀ اصول‌ کیمیای‌ او را با عرفان‌ اسمعیلی‌ به‌ بهترین‌ وجهی‌ مکشوف‌ می‌سازد و بسا که‌ راز شخصیت‌ او را به‌ ما باز می‌گوید.این‌ رساله‌ با رسایی‌ تمام‌، ارزش‌ و معنی‌ سه‌ حرف‌ رمزی‌ «عین‌» (که‌ رمزی‌ از امام‌ صامت‌ علیّ) است‌ و «میم‌» (که‌ رمز پیغمبر یا ناطق‌ یعنی‌ آورندۀ شریعت‌ «محمَّد» صلی الله علیه وآله وسلّم است‌) و «سین‌» (رمز سلمان‌، حجَّت‌) را بیان‌ می‌کند.

قبلاً گفتیم‌: برحسب‌ ترتیب‌ برتری‌ و تقدُّمی‌ که‌ قائل‌ شده‌اند حروف‌ رمزی‌ با ترتیب‌ (میم‌، عین‌، سین‌) شیعۀ اثناعشری‌ و اسمعیلیۀ فاطمی‌ را مشخّص‌ می‌کند. و ترتیب‌ رمزی‌ (عین‌، سین‌، میم‌) مُشخِّص‌ اسمعیلیان‌ اول‌ (اسمعیلیانی‌ که‌ به‌ هفت‌ نبرد سلمان‌ رسالۀ «اُمُّ الکتاب‌» معتقدند) و اسمعیلیّه‌ «اَلَمُوت‌» می‌باشند.در حال‌ دوم‌ یعنی‌ در ترتیب‌ (عین‌، سین‌، میم‌) سلمان‌ یعنی‌ حجَّت‌ بر حرف‌ (میم‌) مقدَّم‌ می‌باشد.جابر موجب‌ این‌ نظم‌ تقدّم‌ و علّت‌ برتری‌ را به‌ علّت‌ تطبیق‌ دقیق‌ ارزشی‌ می‌داند که‌ میزان‌ سه‌ حرف‌ مورد گفتگو آن‌ را منکشف‌ کرده‌ است‌. (سین‌) این‌ مجید و پرافتخار کیست‌؟جابر هرگز نگفته‌ است‌ که‌: منظور از إکسیری‌ که‌ منبعث‌ از حقیقت‌ الهی‌ است‌ و جهان‌ خاکی‌ را دگرگون‌ خواهد ساخت‌، امام‌ منتظر می‌ باشد. (این‌ فکر با اندیشه‌ معاد که‌ معتقد کلیۀ شیعیان‌ است‌ تطبیق‌ می‌کند. اما مفسران‌ باختری‌ غالباً میل‌ دارند به‌ آن‌ «جنبۀ سیاسی‌» بدهند.)منظور از «سین‌» عبارت‌ است‌ از «غریب‌» یا «یتیم‌» که‌ به‌ همان‌ معنی‌ منزوی‌ است‌. یعنی‌ کسی‌ که‌ با کوشش‌ خویش‌ راه‌ رستگاری‌ و حقیقت‌ را یافته‌ و کسی‌ که‌ مقبول‌ امام‌ است‌. کسی‌ که‌ نور پاک‌ «عین‌» یعنی‌ نور «امام‌» را به‌ کلّیۀ کسانی‌ که‌ چون‌ او غریبند می‌نمایاند. نور پاکی‌ که‌ قانون‌ «عذاب‌ دوزخی‌»[۲۸] أبدان‌ و ارواح‌ را منسوخ‌ می‌سازد. نوری‌ که‌ از زمان‌ «شیث‌» پسر «آدم‌» تا «مسیح‌» و از «مسیح‌» تا «محمَّد» صلی الله علیه وآله وسلّم در سلالۀ بشر سیر کرده‌ و در شخص‌ «سلمان‌» انتقال‌ یافته‌ است‌علمائی‌ که‌ از طریقۀ کیمیاگری‌ جابر پیروی‌ نمودندباری‌ «کتاب‌ المجید» بیان‌ می‌کند که‌ برای‌ فهمیدن‌ آن‌ کتاب‌ و فهمیدن‌ نظم‌ و

ترتیب‌ همۀ آن‌ مجموعه‌، باید مانند خود جابر گردید.جای‌ دیگر در پردۀ رمزی‌ زبان‌ حِمْیرَی‌ (عربستان‌ جنوبی‌) و زبان‌ رمزی‌ شیخی‌ اسرارآمیز که‌ آن‌ زبان‌ را به‌ او آموخته‌ بود، به‌ خوانندۀ خود چنین‌ می‌گوید:«هان‌ ای‌ خواننده‌، با خواندن‌ کتاب‌ تاریخ‌ شکل‌ کلمات‌ و تغییرات‌ آن‌[۲۹] برتری این‌ شیخ‌ را خواهی‌ شناخت‌ آنچنان‌ که‌ برتری‌ مخصوص‌ خود را خواهی‌ شناخت‌. خدا می‌داند که‌: تو، او، یعنی‌ آن‌ شیخ‌ هستی‌.»شخصیّت‌ جابر، نه‌ از مقولۀ اساطیر است‌ نه‌ از افسانه‌ها، بلکه‌ شخص‌ جابر بالاتر از شخصیّت‌ تاریخی‌ اوست‌.«کتاب‌ المَجید» نمونه‌ و الگو[۳۰] بوده‌ است‌ امّا اشخاص‌ متعدّدی‌ این‌ مجموعه‌ را تدوین‌ نموده‌اند، و هر یک‌ رسماً به‌ نام‌ جابر موضوع‌ بیان‌ را به‌ منزلۀ نمونه‌ وانمود کرده‌اند.اتّخاذ این‌ حالت‌ وضع‌ کیمیاگری‌ است‌ و مسیر این‌ راه‌ را با ذکر چند نام‌ مشخّص‌ می‌سازیم‌:مویّد الدِّین‌ حُسَین‌ طُغرایی‌ شاعر معروف‌ و نویسندۀ کیمیاگری‌ بود از اصفهان‌ (در سال‌ ۵۱۵ هجری‌ و ۱۱۲۱ میلادی‌ به‌ قتل‌ رسید).مُحْیی‌الدِّین‌ احمد بونی‌ (متوفّی‌ به‌ سال‌ ۶۲۲ هجری‌ و ۱۲۲۵ میلادی‌) که‌ دویست‌ اثر جابری‌ را مطالعه‌ کرده‌ بود.امیر مِصری‌ و أیدْمُورجلدکی‌[۳۱] (متوفّی‌ به‌ سال‌ ۷۴۳ هجری‌ و ۱۳۴۲ میلادی‌) و یا (۷۶۲ هجری‌ و ۱۳۶۰ میلادی‌) که‌ غالباً در آراء خود به‌ جابر استناد می‌کند.بین‌ آثار متعدد جلدکی‌ کتاب‌ «البُرهان‌ فی‌ اسرار علم‌ المیزان‌» مشتمل‌ بر چهار جلد قطور است‌ (این‌ اثر بخصوص‌ با زبان‌ رمزی‌، تحوّل‌ روحی‌ را با به‌ کار بستن‌

کیمیا بیان‌ می‌کند).فصل‌ آخر کتاب‌ «نتائج‌ الفکر» موسوم‌ به‌ «رویای‌ کاهن‌»[۳۲] اتّحاد «هرمس‌» را با طباع‌ التّام‌ او به‌ شایستگی‌ توضیح‌ می‌دهد.در ایران‌ در قرن‌ پانزدهم‌ یکی‌ از بزرگان‌ صوفیّۀ اهل‌ کرمان‌ موسوم‌ به‌ «شاه‌ نعمت‌الله‌ ولی‌» به‌ نسخه‌ای‌ از کتاب‌ جابر موسوم‌ به‌ «نهایه‌ الطالب‌» که‌ از آنِ او بوده‌ شخصاً حاشیه‌ نوشته‌ است‌.در فاصلۀ بین‌ قرن‌ هجدهم‌ و نوزدهم‌، پیشوایان‌ تجدّد تصوّف‌ ایران‌، «نورعلیشاه‌» و «مظفّر علیشاه‌» به‌ نوبۀ خود به‌ وسیلۀ رموز و علائم‌ کیمیاگری‌، مراتب‌ و دوره‌های‌ اتحاد عرفانی‌ را توضیح‌ دادند.باری‌ در مکتب‌ شیخیّه‌ عرضه‌ داشتهای‌ کیمیاگری‌، به‌ اصول‌ حکمت‌ الهی‌ در مورد «احیاء اجسام‌» وابسته‌ می‌باشد.[۳۳]در سنۀ ۱۳۱۳، هجریّۀ شمسیّه‌، مجلّۀ خواندنیها در طهران‌ مقالات‌ مسلسلی‌ را در شماره‌های‌ عدیدۀ خود طیّ علوم‌ بدیعه‌ای‌ که‌ حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ علیه السلام کاشف‌ آن‌ بوده‌اند منتشر کرد: علومی‌ که‌ تا آن‌ زمان‌ به‌ اندیشۀ احدی‌ خطور نکرده‌ بود و تا این‌ عصر تجدّد علمی‌ نیز پس‌ از آن‌ راه‌ حلّی‌ برای‌ آنها یافت‌ نشد. این‌ مقالات‌ بسیار جالب‌ بود و مورد استقبال‌ عامّه‌ قرار گرفت‌ تا به‌ جائی‌ که‌ دائرۀ انتشارات‌ «شرکت‌ سهامی‌ سیمان‌ فارس‌ و خوزستان‌» تحت‌ نظر و مدیریّت‌ جناب‌ محترم‌ دانشمند مکرّم‌ آقای‌ مهندس‌ سالور آنها را به‌ صورت‌ جزوات‌ کوچک‌ جیبی‌، طبع‌ و به‌ رایگان‌ در سطح‌ کشور توزیع‌ نمود.روزی‌ حقیر از طهران‌ به‌ قم‌ مشرّف‌ بودم‌، و در محضر حضرت‌ علاّمۀ طباطبائی‌ رحمه الله علیه سخن‌ از این‌ جزوات‌ منتشره‌ به‌ میان‌ آمد. ایشان‌ به‌ قدری‌ خرسند بودند و

به‌ دیدۀ إعجاب‌ می‌نگریستند که‌ تا ساعتی‌ چهرۀ أنورشان‌ بشّاش‌ و متبسّم‌ بود و اززحمات‌ و علاقۀ آقای‌ مهندس‌ سالور نسبت‌ به‌ این‌ امور تقدیر می‌نمودند. حقیرچون‌ به‌ طهران‌ بازگشتم‌ با جناب‌ سالور مکاتبه‌ای‌ نموده‌ به‌ نشانی‌ «درود» وایشـان‌ هم‌ فـوراً جلـد ۲۲ و جلد ۲۳ از این‌ جزوات‌ را برای‌ حقیر ارسال‌ فرمودند.[۳۴]کتاب‌ مغز متفکر جهان‌ شیعه‌این‌ مقالات‌ و جزوات‌ متَّخذ از کتابی‌ بود به‌ نام‌ «مغز متفکّر جهان‌ شیعه‌» که‌ آقای‌ ذبیح‌ الله‌ منصوری‌ ترجمه‌ و اقتباس‌ نموده‌ بود.این‌ کتاب‌ برای‌ اولین‌ بار در فروردین‌ ماه‌ ۱۳۵۴ هجریۀ شمسیّه‌ توسّط‌ سازمان‌ انتشارات‌ جاویدان‌ به‌ طبع‌ رسید، و همان‌ طور که‌ مترجم‌ در مقدّمۀ آن‌ می‌گوید: از مرکز مطالعات‌ اسلامی‌ استراسبورگ‌[۳۵] یافته‌ است‌. مجمع‌ مطالعات‌ مربوط‌ به‌ مسائل‌ اسلامی‌ در استراسبورگ‌ اختصاص‌ به‌ مطالعات‌ اسلامی‌ ندارد بلکه‌ مجمعی‌ است‌ برای‌ مطالعه‌ در تمام‌ ادیان‌ جهان‌ از جمله‌ دین‌ اسلام‌.کسانی‌ که‌ در آن‌ مجمع‌ تحقیق‌ می‌کنند ساکن‌ دائمی‌ استراسبورگ‌ نیستند، و غیر از استادان‌ دانشگاه‌ استراسبورگ‌ (و عضو مجمع‌ مربوط‌ به‌ مطالعه‌ در ادیان‌ جهان‌) دیگران‌ در کشورهای‌ دیگر بسر می‌برند ولی‌ تحقیقات‌ خود را برای‌ دبیرخانۀ مجمع‌ واقع‌ در استراسبورگ‌ می‌فرستند.و گاهی‌ هم‌ (و به‌ طوری‌ که‌ از یکی‌ از استادان‌ دانشگاه‌ استراسبورگ‌ که‌ زبان‌ فارسی‌ را در آن‌ دانشگاه‌ تدریس‌ می‌کند شنیدم‌ هر دو سال‌ یکبار) در استراسبورگ‌

مجتمع‌ می‌شوند و تبادل‌ نظر می‌کنند.یکی‌ از تحقیقاتی‌ که‌ از طرف‌ دانشمندان‌ مجمع‌ مطالعات‌ استراسبورگ‌ صورت‌ گرفته‌ تحقیقی‌ است‌ مربوط‌ به‌ مذهب‌ شیعۀ دوازده‌ امامی‌ که‌ بیست‌ و پنج‌ تن‌ از دانشمندان‌ عضو مجمع‌ استراسبورگ‌ در آن‌ شرکت‌ داشته‌اند، و این‌ ناتوان‌ قسمتی‌ از آن‌ تحقیق‌ را در کتاب‌ «امام‌ حسین‌ و ایران‌» منعکس‌ کردم‌ و قسمتی‌ از آن‌ تحقیق‌ هم‌ مربوط‌ به‌ حضرت‌ امام‌ ششم‌ جعفر صادق‌ علیه السلام است‌.در اینجا مترجم‌ اسامی‌ یکایک‌ از این‌ بیست‌ و پنج‌تن‌ را بر می‌شمرد که‌ اولین‌ آنها آقای‌ (آرمان‌ بل‌) استاد دانشگاههای‌ بروکْسِل‌ و گانْ، و آخرین‌ آنها آقای‌ (هانس‌- رومر) استاد دانشگاه‌ در آلمان‌ غربی‌ می‌باشند.تمام‌ اسامی‌ این‌ افراد غیر از آقای‌ (هانری‌ – کُرْبَن‌) استاد دانشگاه‌ و مدیر مطالعات‌ مربوط‌ به‌ علوم‌ مذهب‌شناسی‌، و آقای‌ (توفیق‌ – فحل‌) استاد دانشگاه‌ استراسبورگ‌، و آقای‌ سیّد حسین‌ نصر استاد دانشگاه‌ تهران‌، و آقای‌ سیّد موسی‌ صدر مدیر موسّسۀ علمی‌ مطالعات‌ اسلامی‌ در صور واقع‌ در لبنان‌ نامأنوس‌ می‌باشند.باید دانست‌ که‌: اهمیّت‌ این‌ کتاب‌، فقط‌ از ناحیۀ برخورد أفرادی‌ غیر از ملّت‌ اسلام‌ و شیعه‌ با علوم‌ بدیعۀ متنوّعۀ لَدُنّیّۀ حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ علیه السلام است‌ که‌ علوم‌ امروز از آنها پرده‌ برداشته‌ است‌ و از ناحیۀ اقرار و اعتراف‌ آنان‌ به‌ عظمت‌ و اُبَّهت‌ علمی‌ وی‌ می‌باشد که‌ تا به‌ این‌ حدّ واصل‌ شده‌اند، گرچه‌ برای‌ ما شیعیان‌ که‌ به‌ ولایت‌ و علوم‌ غیبیّه‌ و أسرار ملکوتیّۀ آن‌ حضرت‌ معتقد می‌باشیم‌ کوتاه‌ و کوچک‌ به‌نظر آید.از جملۀ مباحث‌ این‌ کتاب‌ بحثها و مناظرات‌ جابر بن‌ حیّان‌ است‌ که‌ در چهار فصل‌ از آن‌ به‌ تفصیل‌ وارد شده‌ است‌ و ما از هر کدام‌ مطالبی‌ را بسیار مختصر انتخاب‌ و در اینجا ذکر می‌نمائیم‌:

مسألۀ وحدت‌ وجود در بیان‌ امام‌ صادق‌علیه السلامجعفر صادق‌ گفت‌: بلی‌ ای‌ جابر این‌ را من‌ گفتم‌ و عقیده‌ام‌ چنین‌ است‌.جابر سوال‌ کرد: تو که‌ می‌گوئی‌: خدا در همه‌ جا هست‌ ناگزیر باید تصدیق‌ کنی‌ که‌ خدا در همه‌ چیز نیز هست‌!جعفر صادق‌ جواب‌ مثبت‌ داد.جابر گفت‌: در این‌ صورت‌ گفتۀ آنهائی‌ که‌ می‌گویند: خالق‌ و مخلوق‌ یکی‌ است‌ بایستی‌ صحیح‌ باشد. چون‌ وقتی‌ قائل‌ بشویم‌ که‌ خداوند در همه‌ چیز هست‌ باید تصدیق‌ کنیم‌ که‌ هر چیز و لو سنگ‌ و آب‌ و گیاه‌ خداست‌.جعفر صادق‌ گفت‌: این‌ طور نیست‌ و تو اشتباه‌ می‌کنی‌ و خدا در سنگ‌ و آب‌ و گیاه‌ هست‌، ولی‌ سنگ‌ و آب‌ و گیاه‌ خدا نیست‌، همان‌طور که‌ روغن‌ در چراغ‌ هست‌ ولی‌ چراغ‌ روغن‌ نمی‌باشد.خداوند در هر چیز هست‌ اما برای‌ این‌ که‌ آن‌ چیز اولاً به‌ وجود آید و ثانیاً به‌ زندگی‌ جمادی‌ یا گیاهی‌ یا حیوانی‌ ادامه‌ بدهد و باقی‌ بماند و از بین‌ نرود.مایۀ روشنائی‌ چراغ‌ یعنی‌ بقای‌ آن‌ روغن‌ و فتیله‌ است‌، اما چراغ‌، روغن‌ و فتیله‌ نیست‌.روغن‌ و فتیله‌ برای‌ خلق‌ کردن‌ شعله‌ در چراغ‌ است‌، و چراغ‌ نمی‌تواند دعوی‌ کند که‌ چون‌ روغن‌ و فتیله‌ در او می‌باشد پس‌ او روغن‌ و فتیله‌ است‌، و محال‌ می‌باشد که‌ مخلوق‌ که‌ از طرف‌ خالق‌ به‌ وجود آمده‌ بتواند خالق‌ بشود. و تمام‌ کسانی‌ که‌ در گذشته‌ عقیده‌ به‌ وحدت‌ خالق‌ و مخلوق‌ داشتند، فریب‌ شکل‌ ظاهری‌ استدلال‌ خود را می‌خوردند. آنها می‌گفتند که‌ چون‌ خالق‌ در هر چه‌ در این‌ جهان‌ وجود دارد هست‌ پس‌ هر چه‌ در این‌ جهان‌ وجود دارد خداست‌.اگر این‌ عقیده‌ صحیح‌ می‌بود بایستی‌ هر یک‌ از موجودات‌ این‌ جهان‌ دارای‌ قدرت‌ خدائی‌ باشند چون‌ خدا هستند. اما در سراسر جهان‌ یک‌ موجود نیست‌ که‌ دارای‌ قدرت‌ خدائی‌ باشد.آیا هیچ‌ یک‌ از کسانی‌ که‌ این‌ عقیده‌ را داشتند توانستند حتّی‌ یک‌ سنگریزه‌ را به‌وجود بیاورند؟!زیرا لازمۀ وحدت‌ خالق‌ و مخلوق‌ این‌ است‌ که‌ انسان‌ هم‌ خدا باشد، و لازمۀ خدائی‌ انسان‌ این‌ است‌ که‌ بتواند کارهائی‌ را که‌ خداوند می‌کند به‌ انجام‌ برساند و با یک‌ «کُنْ» یک‌ جهان‌ بیافریند و از یک‌ قطره‌ یک‌ انسان‌ به‌ وجود بیاورد.آیا هیچ‌ یک‌ از کسانی‌ که‌ عقیده‌ به‌ وحدت‌ خالق‌ و مخلوق‌ دارند و در نتیجه‌ خود را خدا می‌دانند تا امروز توانسته‌اند کاری‌ بکنند که‌ آشکار شود دارای‌ صفات‌ خدائی‌ هستند؟!وقتی‌ به‌ آنها گفته‌ می‌شود: شما که‌ خود را خدا می‌دانید یکی‌ از کارهای‌ خدا را بکنید تا اینکه‌ ما یقین‌ حاصل‌ نمائیم‌ که‌ خدا هستید، می‌گویند که‌ ما خدا هستیم‌ اما اطّلاع‌ نداریم‌ که‌ خدا می‌باشیم‌.و آیا این‌ حرف‌ بدون‌ منطق‌ را که‌ به‌ گفتۀ کودکان‌ شبیه‌ است‌ می‌توان‌ پذیرفت‌؟![۳۶]تا می‌رسد به‌ اینجا که‌ حضرت‌ می‌فرماید: ای‌ جابر! چون‌ در حکمت‌ چه‌ در زمان‌ یونانیان‌ چه‌ امروز، اصل‌ این‌ است‌ که‌: هیچ‌ چیز از بین‌ نمی‌رود و فقطّ تغییر شکل‌ می‌دهد. پس‌ آدمی‌ هم‌ از بین‌ نمی‌رود و بعد از مرگ‌ تغییر شکل‌ می‌دهد، و اندیشه‌اش‌ هم‌ مانند او متغیّر می‌گردد و بدون‌ تردید به‌ شکل‌ دیگر باقی‌ می‌ماند آنچه‌ از عوامل‌ و صفات‌ معنوی‌ انسان‌ بعد از مرگش‌ باقی‌ می‌ماند روح‌ است‌.دین‌ غیر از حکمت‌ است ‌، و عوام‌ را حکمت‌ به‌ کار نمی‌آیدتا می‌رسد به‌ اینجا که‌ می‌فرماید: ای‌ جابر! بدان‌ که‌ دین‌ غیر از حکمت‌ است‌. در حکمت‌ هر چه‌ گفته‌ می‌شود بایستی‌ متّکی‌ به‌ استدلال‌ باشد تا اینکه‌ عقل‌ شنونده‌ آن‌ را بپذیرد. و شنونده‌ای‌ که‌ یک‌ قضیّۀ فلسفی‌ را می‌شنود، آن‌ را نخواهد پذیرفت‌ مگر که‌ گوینده‌ با دلیل‌، صحت‌ آن‌ را به‌ ثبوت‌ برساند. زیرا شنونده‌ هم‌ مانند گوینده‌ حکیم‌ است‌. و اگر حکیم‌ نباشد به‌ حکمت‌ علاقه‌ دارد وگرنه‌ رغبت‌ نمی‌کند که‌ یک‌

قضیّه‌ فلسفی‌ را گوش‌ کند و بفهمد.هر نوع‌ مسأله‌ مربوط‌ به‌ حکمت‌ چون‌ برای‌ حکیمان‌ یا برای‌ کسانی‌ که‌ ذوق‌ فلسفی‌ دارند گفته‌ می‌شود، باید متّکی‌ به‌ دلیل‌ باشد و آن‌ را به‌ ثبوت‌ برساند تا اینکه‌ مورد قبول‌ حکیمان‌ قرار بگیرد.لذا در هر قضیّۀ فلسفی‌ باید دلیل‌ یا دلائل‌ وجود داشته‌ باشد و هر مسألۀ فلسفی‌ با عقل‌انسان‌ سروکار دارد وتا عقل‌ آن‌را نپذیرد، صحّت‌ آن‌مسأله‌ به‌ثبوت‌ نمی‌رسد.[۳۷]تا می‌رسد به‌ اینجا که‌ می‌فرماید: هر توضیحی‌ که‌ راجع‌ به‌ مصلحت‌ حقایق‌ دین‌ اسلام‌ به‌ عوام‌ بدهند بدون‌ فایده‌ است‌. چون‌ آدمی‌ برای‌ اینکه‌ موضوعی‌ را از لحاظ‌ علمی‌ بفهمد بایستی‌ ناگزیر مقدّمات‌ علم‌ را طی‌ کرده‌ باشد، و گرنه‌ چیزی‌ نخواهد فهمید، و شکافتن‌ حقایق‌ دین‌ اسلام‌ برای‌ عوام‌ با دلیل‌، یعنی‌ توضیح‌ علمی‌ به‌ آنها دادن‌. و توضیح‌ علمی‌ را کسی‌ می‌فهمد که‌ اگر عالم‌ نیست‌ مقدّمات‌ علم‌ را طی‌ کرده‌ باشد. و فراگرفتن‌ علم‌ محتاج‌ اراده‌ است‌، و بایستی‌ ارادۀ فراگرفتن‌ علم‌ در کسی‌ وجود داشته‌ باشد تا این‌ که‌ او را وادار به‌ تحصیل‌ علم‌ نماید، و این‌ اراده‌ در عوام‌ نیست‌ و علّتش‌ این‌ است‌ که‌ یک‌ مرد عامّی‌ می‌داند که‌ اگر شروع‌ به‌ تحصیل‌ علم‌ نماید سالها خواهد گذشت‌ بدون‌ این‌ که‌ سودی‌ عایدش‌ بشود.اما اگر بجای‌ این‌ که‌ دنبال‌ علم‌ برود کشاورزی‌ نماید یا گوسفند یا شتر پرورش‌ دهد استفادۀ زیاد خواهد کرد، و برای‌ استنباط‌ نتائج‌ معنوی‌ که‌ علم‌ عاید انسان‌ می‌کند امکان‌ ندارد.پس‌ همان‌ بهتر که‌ افراد عوام‌ فقط‌ ایمان‌ داشته‌ باشند، و از اصول‌ و فروع‌ دین‌ اسلام‌ همان‌ را بدانند که‌ از ظواهر استنباط‌ می‌شود.[۳۸]تا می‌رسد به‌ اینجا که‌ می‌گوید: جابر گفت‌: من‌ افسوس‌ می‌خورم‌ که‌ چرا عوام‌النّاس‌ به‌ مصلحت‌ أحکام‌ دین‌ مبین‌ و مفهوم‌ وسیع‌ کلام‌ خدا پی‌ نمی‌برند؟! و فکر می‌کنم‌ که‌ اگر آنها به‌ این‌ نکات‌ پی‌ ببرند دین‌ خدا خیلی‌ بیش‌ از امروز توسعه‌ بهم‌ می‌رساند.جعفر صادق‌ جواب‌ داد که‌ در تمام‌ أدیان‌ گذشته‌، همواره‌ یک‌ أقلیَّت‌ که‌ احکام‌ دین‌ را خوب‌ می‌فهمیدند و به‌ مصلحت‌ هر یک‌ از مقررّات‌ دین‌ وقوف‌ داشتند رهبری‌ مردم‌ را از لحاظ‌ دینی‌ عهده‌ دار می‌شدند.در دین‌ اسلام‌ نیز چنین‌ است‌ و همان‌ طور که‌ امروز یک‌ أقلیّت‌ عهده‌دار رهبری‌ مردم‌ از لحاظ‌ دینی‌ هستند در آینده‌ نیز أقلّیتی‌ از مسلمانان‌ دانشمند عهده‌ دار رهبری‌ مردم‌ از لحاظ‌ دینی‌ خواهند بود، و من‌ یقین‌ دارم‌ که‌ این‌ وضع‌ تا روزی‌ ادامه‌ خواهد داشت‌ که‌ علم‌، همگانی‌ نشده‌ است‌.[۳۹]۲- سوال‌ جابر بن‌ حیان‌ راجع‌ به‌ خدایان‌ سه‌گانۀ هندیهاجابر در اینجا پس‌ از سوالهای‌ مفصّلی‌ دربارۀ علت‌ تغییر قبلۀ مسلمین‌ مطلب‌ را می‌رساند به‌ این‌ که‌: گفت‌: من‌ از بازرگانان‌ هندی‌ که‌ به‌ جُدَّه‌[۴۰] می‌آیند شنیده‌ام‌ که‌ هندیها دارای‌ سه‌ خدا هستند، و آیا تو أسامی‌ خدایان‌ آنها را می‌دانی‌؟!جعفر صادق‌ جواب‌ داد: اسامی‌ آن‌ سه‌ در زبان‌ هندی‌ بَراما (یا بَرَهْما) ویَشْنو و شیوا می‌باشد.جابر گفت‌: من‌ تعجّب‌ می‌کنم‌ که‌ آنها بجای‌ توحید، چرا سه‌ خدا را می‌پرستند؟!جعفر صادق‌ جواب‌ داد: چون‌ نخواسته‌اند که‌ کلام‌ خدای‌ واحد و حقیقی‌ را بپذیرند، از اندیشۀ خود سه‌ خدا به‌ وجود آورده‌اند و آنها را می‌پرستند و عقیده‌ دارند که‌: براما، یا (برهما) خدائی‌ است‌ که‌ جهان‌ را به‌ وجود آورده‌ و در خصوص‌ به ‌وجود آوردن‌ جهان‌ از طرف‌ براما شرحی‌ بیان‌ می‌نمایند که‌ خلاصه‌اش‌ این‌ است‌ که‌: براما از نفس‌ خود (از دم‌ خود) جهان‌ را به‌ وجود آورد، و بعد از این‌ که‌ جهان‌ به‌ وجود آمد خدای‌ دیگر به‌ اسم‌ ویشنو حافظ‌ آن‌ شد و خدای‌ سوم‌ به‌ نام‌ شیوا به‌ عقیدۀ هندیان‌ خدای‌ مرگ‌ و انهدام‌ است‌. و آنچه‌ خدای‌ أوَّل‌ (براما) به‌ وجود آورده‌ است‌ و می‌آورد از طرف‌ خدای‌ سوم‌ به‌ هلاکت‌ می‌رسد و منهدم‌ می‌شود. و خدای‌ دوم‌ با اینکه‌ حافظ‌ جهان‌ می‌باشد نمی‌تواند از عمل‌ خدای‌ سوم‌ جلوگیری‌ نماید و مانع‌ از مرگ‌ و انهدام‌ شود[۴۱].نسبیت‌ زمان‌ در بیان‌ امام‌ صادق‌ علیه السلام۳- پرسش‌ جابر بن‌ حَیَّان‌ دربارۀ حیات‌ بعد از مرگ‌در اینجا نیز بعد از بحث‌ مفصَّل‌ راجع‌ به‌ دانشمندان‌ یونان‌ می‌رسد به‌ این‌ که‌: جعفر صادق‌ گفت‌: آیا تو در شکم‌ مادر یک‌ انسان‌ کامل‌ اما کوچک‌ به‌ شمار می‌آمدی‌ یانه‌؟!جابر گفت‌: تصدیق‌ می‌کنم‌ که‌ انسان‌ کامل‌ بودم‌.جعفر صادق‌ پرسید: آیا به‌ خاطر داری‌ که‌ در شکم‌ مادر راجع‌ به‌ مرگ‌ فکر می‌کردی‌ یا نه‌؟!جابر جواب‌ داد که‌ نمی‌دانم‌ در شکم‌ مادر آیا در فکر مرگ‌ بوده‌ام‌ یا خیر؟!جعفر صادق‌ پرسید: از موضوع‌ مرگ‌ گذشته‌، در شکم‌ مادر چه‌ آرزوها داشتی‌؟!جابر گفت‌: از وضع‌ زندگی‌ خود در شکم‌ مادر هیچ‌ چیز را به‌ یاد ندارم‌.جعفر صادق‌ گفت‌: با اینکه‌ از وضع‌ زندگی‌ خود در شکم‌ مادر هیچ‌ چیز در خاطرت‌ نمانده‌، آیا زندگی‌ خود را در این‌ جهان‌ بهتر می‌بینی‌ یا زندگی‌ خود را در شکم‌ مادر؟!جابر گفت‌: زندگی‌ من‌ در شکم‌ مادر بسیار کوتاه‌ بود و از ۹ ماه‌ تجاوز نمی‌کرد.

جعفر صادق‌ گفت‌: شاید آن‌ مدّت ‌ ۹ ماه‌ که‌ تو در شکم‌ مادر بودی‌ برای‌ تو بیش‌ از مدت‌ هشتاد سال‌ یا نود سال‌ که‌ در این‌ دنیا بسر خواهی‌ برد طولانی‌ جلوه‌ کرده‌ است‌.چون‌ زمان‌، نسبت‌ به‌ تمام‌ أفراد در تمام‌ احوال‌ به‌ یک‌ میزان‌ نیست‌، و هرکس‌ با قدری‌ توجّه‌ این‌ موضوع‌ را در زندگی‌ خود دریافته‌ است‌.من‌ اطمینان‌ دارم‌ که‌ گاهی‌ چند ساعت‌ بر تو طوری‌ با سرعت‌ گذشته‌ که‌ گویی‌ یک‌ ساعت‌ بوده‌، و گاهی‌ یک‌ ساعت‌ آن‌ قدر برای‌ تو طولانی‌ شده‌ که‌ پنداری‌ چند ساعت‌ بر تو گذشته‌ است‌.این‌ است‌ که‌ می‌گویم‌ که‌ آن‌ مدّت‌ ۹ ماه‌ که‌ تو در شکم‌ مادر بسر برده‌ای‌ شاید بیش‌ از مدّت‌ یک‌ عمر که‌ در این‌ جهان‌ خواهی‌ زیست‌ بر تو گذشته‌ است‌!در اینجا مترجم‌ محترم‌ کتاب‌ در تعلیقۀ خود چنین‌ آورده‌ است‌:به‌ طوری‌ که‌ می‌خوانیم‌ دوازده‌ قرن‌ قبل‌ از «بکرل‌» فرانسوی‌ و «أینشتین‌» آلمانی‌ و «هاوارد هینتون‌» انگلیسی‌ و سایر طرفداران‌ نظریۀ نسبی‌، حضرت‌ امام‌ ششم‌ علیه السلام دریافته‌ بودند که‌ زمان‌ نسبی‌ است‌، و ما در زندگی‌ معمولی‌، نسبی‌ بودن‌ زمان‌ را بخصوص‌ در حال‌ خواب‌ دیدن‌ ادراک‌ می‌کنیم‌ و گاهی‌ خوابی‌ می‌بینیم‌ که‌ در حال‌ رویا بیش‌ از چند سال‌ طول‌ می‌کشد، و بعد از این‌ که‌ از خواب‌ بیدار می‌شویم‌ می‌فهمیم‌ که‌ بیش‌ از ساعتی‌ نخوابیده‌ بودیم‌. باری‌، از گفتار مترجم‌ بگذریم‌ حضرت‌ می‌فرماید: ای‌ جابر! تو در شکم‌ مادر یک‌ انسان‌ زنده‌ و کامل‌ به‌ شمار می‌آمدی‌ و دارای‌ شعور بودی‌ و به‌ مناسبت‌ دارا بودن‌ شعور شاید آرزوها داشتی‌، و اینک‌ که‌ در این‌ جهان‌ زندگی‌ می‌کنی‌ کوچکترین‌ چیز از زندگی‌ تو در شکم‌ مادر در خاطرت‌ نمانده‌ است‌.آیا تو فکر نمی‌کنی‌ که‌ وقتی‌ در شکم‌ مادر بودی‌ می‌خواستی‌ همان‌ جا باشی‌ و هرگز از شکم‌ مادر خارج‌ نشوی‌ و تصوّر می‌نمودی‌ که‌ جهانی‌ بهتر و راحت‌تر از شکم‌ مادر وجود ندارد و طوری‌ از خروج‌ از شکم‌ مادر که‌ گفتم‌ شاید نوعی‌ از مرگ‌

بود، خشمگین‌ شدی‌ که‌ وقتی‌ وارد این‌ جهان‌ گردیدی‌ فریاد زدی‌!اما امروز تصدیق‌ می‌کنی‌ دنیائی‌ که‌ تو در آن‌ زندگی‌ می‌کنی‌ بهتر از دنیائی‌ است‌ که‌ در شکم‌ مادر داشتی‌!جابر گفت‌: با اینکه‌ نمی‌دانم‌ در شکم‌ مادر وضع‌ زندگی‌ من‌ چگونه‌ بود تصدیق‌ می‌کنم‌ دنیائی‌ که‌ اکنون‌ در آن‌ زندگی‌ می‌کنم‌ بهتر از دنیائی‌ است‌ که‌ در شکم‌ مادر داشتم‌![۴۲]حضرت‌ برای‌ اثبات‌ بقاء روح‌ پس‌ از مرگ‌ و تجرّد آن‌ مناظره‌ای‌ طویل‌ با جابر در اینجا دارند تا می‌فرمایند: آیا در موجودیّت‌ روح‌ در حال‌ خوابدیدن‌ و زندگی‌ مستقل‌ او تردیدی‌ داری‌ یا نه‌؟!جابر جواب‌ داد: هیچ‌ تردید ندارم‌.جعفرصادق‌ گفت‌: آیا این‌ اصل‌ حکمت‌ را می‌پذیری‌ که‌ چیزی‌ که‌ به‌ وجود آید از بین‌ نمی‌رود؟!جابر گفت‌: بلی‌ این‌ اصل‌ را هم‌ می‌پذیرم‌.

پی نوشت:

[۱۵] – «الاامام‌ الصّادق‌» طبع‌ موسّسۀ نشر اسلامی‌ ج‌ ۱ ص‌ ۱۷۸ تا ص‌ ۱۸۳٫[۱۶] – آیه‌ الله‌ حاج‌ میزرا ابوالحسن‌ شعرانی‌؛ در کتاب‌ خود: «فلسفه‌ اُولی‌ یا مابعدالطبیعه‌» که‌ در ضمن‌ مجلّۀ نورعلم‌ شمارۀ ۵۰ و ۵۱ که‌ یادنامۀ بیستمین‌ سال‌ رحلت‌ او بوده‌ است‌ به‌ مناسبت‌، طبع‌ گردیده‌ است‌ در ص‌ ۳۹ می‌گوید: در زمان‌ منصور دوانیقی‌ و ابتدای‌ دولت‌ عبّاسیّه‌ که‌ هرج‌ و مرج‌ها برطرف‌ شد، حرکت‌ و نشاطی‌ در مسلمین‌ برای‌ همۀ علوم‌ پدید آمد. اول‌ کسی‌ که‌ کتابی‌ در منطق‌ ترجمه‌ کرد عبدالله‌ بن‌ مقَفَّع‌ بود. به‌ گفتۀ «اخبارالحکماء» قسمتی‌ از منطق‌ ارسطو را تعریب‌ نمود.و دیگر محمّد بن‌ ابراهیم‌ فزاری‌ بود که‌ اوّل‌ کتاب‌ در فلکیّات‌ را تألیف‌ و ترجمه‌ نمود، و دیگر نوبخت‌ معروف‌ که‌ بسیار علم‌ نجوم‌ را ترویج‌ کرد. و در این‌ وقت‌ مرد عجیبی‌ نیز نبوغ‌ کرد و او ابوموسی‌ جابر بن‌ حیّان‌ صوفی‌ است‌ و این‌ مرد موسّس‌ علم‌ شیمی‌ است‌ در اسلام‌ و در بین‌ اروپائیان‌ به‌ نام‌ Gebere معروف‌ است‌. ابن‌خلّکان‌ وی‌ را در ضمن‌ نام‌ حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ علیه السلام ذکر کرده‌ است‌ و گوید: «و شاگرد او ابوموسی‌ جابر بن‌ حیّان‌ صوفی‌ طرسوسی‌ کتابی‌ را تألیف‌ نموده‌ است‌ که‌ مشتمل‌ بر هزار ورقه‌ می‌باشد و آن‌ متضمّن‌ رسائل‌ جعفر الصّادق‌ است‌ و آن‌ عبارت‌ است‌ از پانصد رساله‌». و در کتاب‌ تاریخ‌ «دزبری‌» به‌ فرانسه‌ او را نام‌ برده‌ بعد از اینکه‌ می‌گوید: کتاب‌ او قدیمی‌ترین‌ کتاب‌ شیمی‌ است‌ که‌ در تاریخ‌ بشر به‌ دست‌ ما رسیده‌، و تفاصیل‌ دیگری‌ می‌نویسد. کتاب‌ جابر هنوز مقام‌ مهمّی‌ را در طریقۀ جدید حائز است‌ و در سنۀ ۱۶۸۲ در شهر دانتزیک‌ ترجمۀ لاتینی‌ آن‌ را که‌ از روی‌ نسخۀ واتیکان‌ برداشته‌ شده‌، طبع‌ کرده‌اند.[۱۷] – «الامام‌ جعفرالصّادق‌» عبدالحلیم‌ الجندی‌ المصری‌ مستشار جمهوریّه‌ مصر العربیّه‌ در مجلس‌ أعلی‌ للشّئون‌ الإسلامیّه‌. طبع‌ قاهره‌ سنۀ ۱۳۹۷ ه، ص‌ ۲۲۳ و ص‌ ۲۲۴٫Paul Kraus – [18]Marcelin Bertheloty – [19] شیمیدان‌ و سیاستمدار فرانسوی‌ (۱۸۲۷تا۱۹۰۷) متولّد پاریس‌، موّلِّف‌ آثاری‌ راجع‌ به‌ ترکیب‌ اجسام‌ آلی‌ شیمی‌ و حرارتی‌، و عضو فرهنگستان‌ فرانسه‌.Holmyard – [20]Ruska – [21]Apollonios – [22]Tyane – [23][24] – مجریطی‌ که‌ تقریباً صدو پنجاه‌ سال‌ بعد از جابربن‌حیّان‌ می‌زیسته‌ است‌ می‌گوید: گرچه‌ من‌ بیش‌ از قرنی‌ بعد از جابر زندگی‌ می‌کنم‌ اما شاگرد با واسطۀ او هستم‌. او در علوم‌ طبیعی‌ استاد همۀ فلاسفۀ اسلام‌ بوده‌ است‌.[۲۵] – مولف‌ این‌ کتاب‌ گوید: منظور آن‌ است‌ که‌: در این‌ حال‌ که‌ کتب‌ مفقود شده‌ است‌ اگر ما تمام‌ اهتمام‌ خود را به‌ کار ببندیم‌ تا روایتی‌ را که‌ سنّت‌ عملیه‌ای‌ را روشن‌ می‌کند و یا روایتی‌ را که‌ در امری‌ از امور تاریخیه‌ و امثالها مطلبی‌ را برای‌ ما واضح‌ می‌سازد استنباط‌ و استنتاج‌ کنیم‌ بهتر است‌ از انتقاد شدید تاریخی‌ و ردّ همچون‌ مردی‌ مثل‌ جابربن‌ حیّان‌ که‌ قبل‌ از بحث‌ در روایات‌ واردۀ از وی‌ بیائیم‌ و اصل‌ وجودش‌ را انکار نمائیم‌، که‌ انتقاد ما در آن‌ صورت‌ به‌ مثابه‌ حفر کردن‌ معدنی‌ است‌ بدون‌ آنکه‌ در آن‌ گوهری‌ وجود داشته‌ باشد که‌ جز رحمت‌ و رنج‌ بیهودو چیزی‌ دستگیر نمی‌شود.Marco le gynostique – [26]Tetragramme – [27] نام‌ خدای‌ یهود که‌ مرکّب‌ از چهار حروف‌: یاء، هاء، واو، هاء می‌باشد که‌ ترکیب‌ آن‌ یهوه‌ (به‌ سکون‌ هاء) است‌ اما این‌ نام‌، نامی‌ مقدّس‌ است‌ که‌ نباید بر زبان‌ آورد و بجای‌ آن‌ باید کلمۀ «ادونای‌» را بر زبان‌ جاری‌ کرد که‌ آن‌ نیز نام‌ خداوند است‌.G – [28] -إhenne (Jإ – إn) (عبری‌ آن‌ Gehinnon ) در اصطلاح‌ تورات‌ به‌ معنای‌ دوزخ‌ (جهنّم‌) و مجازاً به‌ معنای‌ «عذاب‌ الیم‌» است‌. این‌ کلمه‌ نام‌ محلّی‌ بود در بیت‌ المقدّس‌ که‌ لاشه‌ها و کثافات‌ را در آنجا می‌سوزاندند و مرکز دائمی‌ آتش‌ بود. بعدها مسیحیان‌ کلمۀ مزبور را به‌ طور مجاز به‌ معنای‌ دوزخ‌ و محلّ سوختن‌ روح‌ و جسم‌ به‌ کار بردند.Morphlogie – [29]Arch – [30]هtypeAydamour – [31]Songedu Pr – [32]إtre[33] – «تاریخ‌ فلسفۀ اسلامی‌» نوشتۀ هانری‌ کربن‌ با همکاری‌ سیدحسین‌ نصر و عثمان‌ یحیی‌، ترجمۀ اسدالله‌ مبشّری‌ انتشارات‌ امیرکبیر طهران‌ ۱۳۶۱، ص‌ ۱۷۷ تا ص‌ ۱۸۳٫[۳۴] – چون‌ طلب‌ دانشمندان‌ زیاد شد و دیگر امکان‌ تجدید طبع‌ جزوات‌ سابقه‌ نبود لهذا از جزوۀ اوّل‌ تا نوزدهم‌ را در سه‌ جلد کتاب‌ جیبی‌ جمع‌ نموده‌ و به‌ معرض‌ فروش‌ درآمد. این‌ کتابها به‌ نام‌ «تعالیم‌ آسمانی‌ اسلام‌» به‌ نگارش‌ سیدمحمد صُحُفی‌ می‌باشد.[۳۵] – استراسبورگ‌ از شهرهای‌ مملکت‌ فرانسه‌، و در قسمت‌ شرقی‌ آن‌ هم‌ مرز با کشور آلمان‌ است‌. در لغتنامۀ دهخدا گوید: کرسی‌ آلزاس‌، حاکم‌نشین‌ بارَن‌، و در ۵۰۳ هزار گزی‌ پاریس‌ قرار دارد. (ج‌ ۶ ص‌ ۲۱۴۷)[۳۶] – «مغز متفکر جهان‌ شیعه‌» طبع‌ اوّل‌، ص‌ ۵۱۵ تا ص‌ ۵۱۷٫[۳۷] – «مغز متفکّر جهان‌ شیعه‌» ص‌ ۲۰ و ص‌ ۲۲٫[۳۸]- «مغز متفکّر جهان‌ شیعه‌» ص‌ ۲۰ و ص‌ ۲۲٫[۳۹] – «مغز متفکّر جهان‌ شیعه‌» ص‌ ۵۲۳٫[۴۰] – جُدَّه‌ با ضمّۀ جیم‌ بندری‌ است‌ در کنار بحر احمر، و با مکّه‌ حدود سیزده‌ فرسخ‌ فاصله‌ دارد و تعبیر آن‌ به‌ جَدَّه‌ (با فتحه‌) غلط‌ است‌.[۴۱]- «مغز متفکّر جهان‌ شیعه‌» ص‌ ۵۴۲ و ص‌ ۵۴۳٫[۴۲]- «مغز متفکّر جهان‌ شیعه‌» ص‌ ۵۵۷ و ص‌ ۵۵۹٫

نگاهی به دانش امام علی(علیه السلام).

اشاره:

امام علی (علیه السلام) میفرمود: «شب و روز بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) وارد میشدم و هر گاه از او می پرسیدم، پاسخم میداد و اگر ساکت بودم، خود آغاز می کرد. هیچ آیه ای بر او فرود نیامد، جز آنکه آن را خواندم و تأویل و تفسیر آن را فرا گرفتم.» پیامبر(صلی الله علیه و آله) از خداوند خواستند هیچ چیزی از آموخته-هایم از وی را فراموش نکنم؛ پس نه از حلال و حرام چیزی را فراموش کردم و نه از امر و نهی و پیروی و سرکشی. حضرت دستش را بر سینه ­ام نهاد و فرمود: «خداوندگارا! دلش را از دانش و فهمیدن، حکمت و نور لبریز کن.» سپس به من فرمود: «خداوند والایم به من خبر داد، دعایم را در باره­ی تو پذیرفته است.۱»

ابن عباس دانش یاران حضرت رسول را در سنجش با دانش امام علی(علیه السلام) همانند قطره­­ای برابر هفت دریا میداند.۲

امام باقر(علیه السلام) میفرمود: «نیایم علی(علیه السلام) کسی را نمی یافت که دانشش را تاب بیاورد، تا بدان جا که دردمندانه آه می­کشید و بر فراز منبر میفرمود:

پیش از آن که مرا از دست بدهید، از من بپرسید. میان پهلوهایم [= سینه ام] دانشی لبریز است؛ آه، آه، آگاه باشید کسی را نمی یابم که آن را تاب بیاورد.»

ابن جوزی – دانشمند نام آور اهل سنت – میگوید:

هماره علی(علیه السلام) می گفت: «از من درباره ی راه های آسمان بپرسید: من به آنها آگاه ترم تا راه های زمینی.»

پس از پیامبر، به آموزش مردمان مشغول بود و خود [با داشتن دانش خداوندی] شاگردی نمی کرد. مردمان از او می پرسیدند و او درباره ی اسلام از کسی چیزی نمی پرسید.

روزی فرمود: «اگر برایم جایگاهی قرار می دادند، بر آن می نشستم و برای کلیمیان با تورات شان، برای ترسایان به انجیل شان، برای زبوریان به زبورشان و برای مسلمانان با قرآن شان قضاوتی میکردم که خداوند از آن خرسند باشد … .

به خدا قسم! اگر بخواهم به هر یک از شما خبر دهم که از کجا آمده و به کجا می رود و همه ­ی احوال او چگونه خواهد بود، می توانم. ولی می ترسم درباره­ ی من عقیده ای پیدا کنید که به رسول الله(صلی الله علیه و آله) کافر گردید. ولی آن رازها را با یاران خاص خود در میان می نهم که آنان را بیمی از کفر نیست.۳

*اهمیت دانش

دانش را چراغ خرد میخواند۴ و آن را باعث رشد کسی میدانست که به آن عمل کند. ۵

می فرمود: به انجام چیزهایی که می دانید نیازمندترید تا آموختن نادانسته ها.۶

تدریس را لذت دانشوران به شمار می آورد۷ و بر این باور بود که دانش با تن آسایی به دست نمی آید. ۸ از افراد میخواست دانش راستین را از هر گوینده ای بپذیرند، و به سخن بنگرند نه به گوینده.۹

معقتد بود جسته و گریخته آموزش دیدن، دانش پژوهی نیست و می فرمود: کسی به [ژرفای] دانش دست نمی یابد، مگر آنکه زمانی طولانی بیاموزد.۱۰ به انسان هایی که دانش را با اهدافی غیر علمی فرا می گرفتند هشدار میداد: «کسی که علم را برای عمل به آن بیاموزد، از بی رونقی اش [میان مردم] غمگین نشود.»۱۱ یکی از نشانه های انسان پارسا را آزمندی او به دانش می-دانست.۱۲

برای علم آنقدر اهمیت قائل بود که می فرمود: «جز کم خرد نادان، کسی دانش و دانشور را خوار نمی شمارد».۱۳

نشانه ی دانش را فهمیدن میدانست نه طوطی وار حفظ کردن مطلب، میفرمود: «روزی در مسجد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نشسته بودم که اباذر وارد شد و گفت: «ای پیامبر خدا ! تشییع جنازه ی عابد برایت محبوبتر است یا محفل علمی؟» فرستاده ی خدا پاسخ داد: «ای اباذر! ساعتی برای گفتوگوی علمی نشستن، نزد خداوند محبوبتر است از هزار تشییع جنازه ی شهید؛ و ساعتی برای گفتوگوی علمی نشستن، در نزد آفریدگار محبوبتر است از هزار شب زنده داری عبادی کسی که در هر شبی هزار رکعت نماز بخواند!»

اباذر پرسید: «گفتوگوی علمی بهتر است یا خواندن تمامی قرآن؟»

پیامبر فرمود: «ای اباذر! ساعتی به گفتوگوی علمی نشستن، نزد خداوند محبوبتر است از دوازده هزار ختم قرآن! بر شما باد به مذاکره ی علمی؛ به یاری دانش [و اسلام شناسی] است که حلال را از حرام باز میشناسید … و همه [ی آنچه گفته ام] در این آیه نهفته است: “خداوند کسانی را که ایمان آورده اند و کسانی را که علم به آنان داده شده، درجات عظیمی می بخشد؛ و خداوند به آنچه انجام می دهید آگاه است.”۱۴»

از مردمان میخواست پیش از آنکه مرجثه* – یکی از گروه های منحرف – کودکان شان را مورد هجوم فرهنگی قرار دهند، پایه های ایمان استدلالی آنها را مستحکم کنند.۱۵

در شرافت دانش همین بس که حتی کسی که آن را به خوبی نمیداند، مدعی [خوب دانستن] آن است و هر وقت به او دانش را نسبت دهند، خوشحال میشود!۱۶

علم را مساوی «قدرت» میدانست و «راز پیروزی»:

دانش، سلطنت [و قدرت] است؛ هرکه آن را بیابد، با آن یورش برد، و هر که آن را از دست بدهد، بر او یورش برند.۱۷

از کسانی که ایمان مذهبی را نوزاد خرافات می-دانستند انتقاد میکرد و میفرمود: «ایمان و دانش، دو برادر همزاد و دو دوستند که هیچ گاه از یکدیگر جدا نمیشود.»۱۸ به نوجوانان قریش میفرمود: «ای فرزندان و پسران برادرم! شما [اینک] خردسالان قوم هستید و به زودی بزرگان قومی دیگر می شوید، پس دانش را فرا گیرید؛ و کسی که نمی تواند آن را حفظ کند، بنویسد.۱۹»

پراکنده کاری و باری به هر جهت بودن را در دانش جویی نمی پسندید و تخصص گرایی را سفارش میکرد:

دانش، بیش از آن است که به شمارش آید، پس، از هر چیزی بهترینش را برگیر.۲۰

ارزش هرکس را همسنگ تخصص او میدانست.۲۱

*آداب

از دانشجویان میخواست به خاطر خدا دانش را بیاموزند و به خاطر خدا بیاموزانند:

اگر دانشوران حق دانش را به جای میآوردند، حتماً خداوند و فرشتگان و دین باوران آنان را دوست داشتند؛ اما آنها آن را برای به چنگ آوردن [فقط] دنیا آموختند، پس خداوند بر آنان خشم گرفت و مردمان نیز به آنان اعتنا نکردند۲۲[و مقامشان را ارج ننهادند].

هرگاه با دانشور نشستی، بر شنیدن حریصتر باش تا برگفتن.۲۳

از حق دانشور [بر تو] آن است که زیاده [از اندازه] از او نپرسی …؛ هرگاه نزد او رفتی و دیدی که جمعی حضور دارند، هم بر آنها سلام کن و هم درودی ویژه بر او روا دار؛ برابرش بنشین نه پشت سرش. نه با چشمانت به او اشاره کن و نه با دستت. بسیار مگو: فلانی و فلانی برخلاف گفته ی تو میگویند با نشستن بسیار در نزدش، او را میازار. دانشور نظیر درخت نخل است؛ باید منتظر شد تا خرمایی از آن فرو افتد.۲۴

کسی که با دانشجویان فروتنی کند، با دانشش به سروری خواهد رسید.

دانش انسان معمولی را بالا میبرد و ترک دانش، انسانی را که از منزلت اجتماعی برخوردار است، به زمین میزند.۲۵

از دانشوران میخواست به سان طبیبی دلسوز باشند که مرهمش را در جایی می نهد که سودمند باشد۲۶ [آنها نیز باید دانش خود را در جای واقعی خویش به کار گیرند]. پرسش را برای فهمیدن و دانستن میدانست نه پز دادن.۲۷

میفرمود: «مردی از انصار نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) آمد و پرسید: “حق دانش چیست؟” حضرت پاسخ داد: “سکوت.”»

سپس؟

گوش فرا دادن.

سپس؟

حفظ کردن.

و آنگاه ای رسول خدا؟

بدان عمل کردن.

سپس؟

آن را گسترش دادن۲۸

به دانشجویان و دانشوران هشدار میداد: «علم، همسایه ی عمل است؛ کسی که آموخت، آن را به کار گیرد. علم فریاد میزند: [به من] «عمل» [کنید]، اگر [کسی که آن را آموخته] به آن پاسخ مثبت دهد، [دانش در وجودش جایگزین میشود]. در غیر این صورت، از او رخت برمیبندد.۲۹»

با یادآوری فایده های گوناگون دانش در پیشرفت مادی و معنوی آدمی، به کسانی که در جا میزنند نهیب میزد:

دانش بیاموز که اگر توانگر باشی، باعث وقار تو خواهد شد؛ و اگر تهیدست باشی، مایه ی درآمد تو.۳۰

*دانشور

برای دانش پژوه، سرافرازی این سرا و رستگاری آن سراست.۳۱

در جست وجوی منزلت [اجتماعی و اقتصادی و …] برآمدم، آن را جز در علم نیافتم. بیاموزید، در هر دو سرا سرور خواهید شد.۳۲

بر شما باد به دانشجویی که باعث پیوند میان دوستان، نشان جوانمردی، هدیه ای در محافل، همراه در سفر و همدم در غربت است.۳۳

پادشاهان، فرمانروایان بر مردماند؛ و دانشوران، فرمانروایان بر پادشاهان.۳۴

دانشور را کسی میدانست که از دانش آموزی خسته نشود.۳۵

دانشور، نیکو پرسد.۳۶

کسی که به دانشوری احترام گذارد، به خدایش احترام نهاده است.۳۷

به دانشوران هشدار میداد: «زشتی دانش، لاف زدن است.»۳۸

آنچه از آتش برگیرند، از آن کاسته نمیشود اما اگر [برای تغذیه اش] هیزم نیابی، آتش فرو می نشیند؛ هم چنین اقتباس، دانش را از بین نمی برد اما تنگ چشمی دانشوران، باعث نابودی اش میشود.۳۹

دانشوران غریباند، زیرا نادانان بسیارند.۴۰

دانشور، [روحیه ی] نادان را میشناسد، زیرا پیش از این، خود نادان بوده است.۴۱

مسئولیت دانشور را پیش از مسئولیت نادان میدانست و میفرمود:

خداوند از نادان تعهد به آموختن دانش نگرفته، مگر آنکه قبلاً از دانشوران تعهد آموزش [به نادانان] را گرفته است.۴۲

دانشور، الگوی مردم است، انحرافش، انحراف دیگران را در پی خواهد داشت. از همین روی میفرمود: «لغزش دانشور، به سان شکستن کشتی است؛ هم خود غرق میشود، و هم سرنشینانش را غرقه میسازد.۴۳»

چون دانشور چشم از جهان فرو پوشد، در اسلام حفرهای پدید می آید که تا روز رستاخیز چیزی آن را پر نمی سازد.۴۴

*آگاهی به همه ی زبان ها

از آن جایی که در چشم انداز تشیع، امام، دانشمندترین فرد بر روی کره خاکی در همه ی زمانها در هدایت انسانها است، یکی از تبلورهای آن، آگاهی وی به تمامی زبان هاست.

امام باقر و صادق (علیه السلام) که در درود آفریدگار بر آنان باد – فرمودند: «هنگامی که امیرمؤمنان(علیه السلام) از کار بصریان فارغ شد، هفتاد نفر از سیاهان نزد وی آمدند. سلام کردند و به زبان خود با او سخن گفتند و وی به زبان آنان به آنان پاسخ گفت.۴۵»

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «[یهودیای] از جیب قبایش کتابی بیرون آورد و آن را به امیرمؤمنان داد. امام(علیه السلام) آن را گشود، به آن نگریست و گریست.»

یهودی به وی گفت: «پسر ابوطالب! چه چیزی تو را به گریه انداخت؟ به این کتاب که به زبان سریانی است نگاه کردی، در حالی که تو فردی عربی. آیا دانستی که آن چیست؟» امیرمؤمنان فرمود: «آری. این، نام من است که ثبت شده است.»

یهودی به وی گفت: «نام خود را در این کتاب به من نشان بده و مرا از نام خود به زبان سریانی با خبرکن.»

امیرمؤمنان نامش از در کتاب نشان داد و گفت: نام من «الیا» است.۴۶

ابن مسعود میگوید: من در مسجد پیامبر خدا نزد امیرمؤمنان نشسته بودم که مردی فریاد زد:

«چه کسی مرا به سوی فردی که از او دانش فرا گیرم، راهنمایی میکند؟» و گذشت.

به وی گفتم: «ای مرد! آیا سخن پیامبر خدا را نشنیده ای که فرمود: “من شهر دانشم و علی، دروازه ی آن است”؟»

گفت: «آری.»

گفتم: «کجا میروی؟ این، علی بن ابی طالب است.»

مرد برگشت و دو زانو در برابر علی(علیه السلام) نشست.

علی(علیه السلام) به وی فرمود: «از کدام شهر هستی؟»

پاسخ داد: «از اصفهان.»

علی فرمود: «بنویس» و به وی املا کرد … .

مرد گفت: «ای امیرمؤمنان! بیشتر برایم توضیح بده.»

حضرت به زبان [فارسی و گویش] اصفهانی فرمود: «اروت این وس»، یعنی: برای امروزت همین بس است.۴۷

اباصلت هروی میگوید: «امام رضا(علیه السلام) با مردم به زبان خود آنان سخن میگفت و سوگند به خدا، فصیحترین مردم به هر زبان و گویش بود.»

روزی به ایشان گفتم: «ای پسر پیامبر خدا! من از آگاهی شما به این زبان ها، با این اختلاف های زبانی در شگفتم.»

فرمود: «ای اباصلت! من حجت خدا بر مردم هستم و خداوند، کسی را که به زبان مردم آگاهی نداشته باشد، حجت بر آنان قرار نمیدهد. آیا سخن امیرمؤمنان به گوش تو نخورده که فرمود: “به ما فصل الخطاب داده شده است.” و آیا فصل الخطاب، جز آگاهی از زبان-هاست؟!۴۸»

*ریاضیات

زر بن حبیش میگوید: «دو نفر نشسته بودند و غذا می-خوردند یکی از آنان پنج قرص نان داشت و دیگری سه قرص نان. وقتی سفره انداختند، کسی نزد آنان آمد و سلام کرد. گفتند: بنشین و غذا بخور.»

مرد نشست و با آن دو خورد و همه ی هشت قرص نان را خوردند. آن مرد برخاست و در هنگام رفتن، هشت درهم نزد آن دو گذاشت و گفت: «این در مقابل نانی است که از شما خوردم از غذایتان بهره بردم.»

آن دو [بر سر تقسیم درهم ها] با هم کشمکش کردند. دارنده ی پنج قرص نان گفت: «پنج درهم از آن من، و سه درهم از آن توست.» دارندهی سه قرص نان گفت: «جز این که پول بین ما به نصف تقسیم شود، به چیز دیگری راضی نیستم.»

شکایت نزد امیرمؤمنان علی بن ابی طالب(علیه السلام) بردند و داستان خود را برای وی نقل کردند. علی(علیه السلام) به آن که سه قرص نان داشت گفت: «دوست تو آنچه را [حق تو] بوده، به تو داده است و نان او بیشتر از نان تو بوده است. بیا و به همین سه درهم راضی باش.»

گفت: «هرگز! جز به حق خالص، از او راضی نخواهم شد.»

علی فرمود: «در حق خالص، به تو بیش از یک درهم نمی-رسد و او هفت درهم میبرد.»

مرد گفت: «پناه بر خدا، ای امیرمؤمنان! او سه درهم میدهد و من راضی نمیشوم و حتی تو هم توصیه کردی که من بپذیرم و من باز هم راضی نشدم. حال به من می-گویی که در حق خالص، نباید جز یک درهم به من برسد؟!»

علی فرمود: «دوست تو، سه درهم را بر پایهی مصالحه به تو داد؛ ولی تو گفتی: من جز به حق خالص، راضی نیستم. و طبق حق خالص، جز یک درهم، مال تو نیست.» مرد گفت: «دلیل آن را طبق حق خالص به من بفهمان تا بپذیرم.»

علی فرمود: اگر هر یک از هشت قرص نان – که شما خوردهاید – سه قسمت شود، بیست و چهار میشود. حال، اگر یکی از شما بیشتر یا کمتر خورده باشد، معلوم نیست. پس در خوردن مساوی هستید!»

گفت: «آری.»

فرمود: «تو هشت سهم خوردی، در حالی که نه سهم داشتی و دوست تو هشت سهم خورده، در حالی که پانزده سهم داشته است؛ یعنی هشت سهم خودش را خورده و هفت سهمش باقی مانده است و آن شخص سوم [فقط] یک سهم از نه سهم تو را خورده است. بنابراین، یک درهم از آن تو میشود در برابر یک سهمت؛ و هفت درهم از آن او میشود در برابر هفت سهمش،

مرد گفت: اکنون راضیام.۴۹»

  • شخصی از ایشان پرسید:

چه عددی بر ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹، ۱۰ قابل تقسیم است؟

حضرت در حالی که سوار اسب خود بود، بی درنگ فرمود:

روزهای سال را، در روزهای هفته ضرب کن.

آن گاه اسب خود را تاخت و رفت.

در آن زمان، معروف بود که تعداد روزهای سال ۳۶۰ است. اگر ۳۶۰ را در ۷ ضرب کنیم، حاصل ضرب آن ۲۵۲۰ خواهد بود که به تمام این اعداد قابل قسمت است و باقی نمیآورد.۵۰

  • سه نفر دارای ۱۷ شتر بودند. خدمت حضرت رسیدند و از وی خواستند که شترها را میان آنان به نسبت یک دوم و یک سوم و یک نهم تقسیم کند، بدون آنکه شتری کشته شود.

حضرت دستور دادند: یک شتر بر شترها افزودند که مجموع آنها ۱۸ شتر شد. سپس نصف ۱۸ شتر – یعنی ۹ شتر – را به کسی که یک دوم میخواست داد. از ۹ شتر باقی مانده، ۶ شتر به کسی که یک سوم میخواست داد، و ۲ شتر به کسی که یک نهم میخواست. مجموع ۹، ۶، ۲ شتر میشود ۱۷ شتر. سپس حضرت شتر خود را هم برداشت.

*فیزیک

هنگامی که کنار نهر فرات نشسته بود، در دستش چوبی بود که آن را بر آب میزد. فرمود: «اگر میخواستم، میتوانستم برای شما از آب، نور و آتش ایجاد کنم.»۵۱

امام مضمون سخنش را روشن نکرده و مطلب را به شکل رمز بیان فرموده است؛ چون خردها در آن زمان، بیش از این را برنمیتابیدند. در کلام آن حضرت که فرمود: از آب، نور و آتش برایتان ایجاد میکردم، دلالت ظریفی بر نیروی موجود در آب است که میتوان از آن نور (برق)، و آتش (نیروی حرارتی) ایجاد کرد. اگر ژرفنگری کنیم، درمی یابیم که آب از دو عنصر هیدروژن و اکسیژن به وجود آمده است که اولی قابل احتراق و تولید نور است، و دومی به احتراق کمک و حرارت ایجاد میکند.

افزون بر این، در آب طبیعی به نسبت دو به ده هزار، آب سنگین (D2O) وجود دارد که آن را به منبعی برای هیدروژن سنگین – که از آن به «دوتریوم» یاد میشود و با D نمایش داده میشود – تبدیل میکند و این نمونه، پایه ی اصلی در ترکیب بمب هیدروژنی است که بر پایه ی ترکیب دو اتم دوتریوم برای تشکیل هلیوم است و البته نیروی به دست آمده از این ترکیب – که منشأ آن نیروی خورشید است – هزاران بار بر نیروی به دست آمده از بمب اتمی – که بر پایه ی اورانیوم است – افزون-تر است. برای درک بیشتر موضوع، یادآوری میشود که محصول یک گرم هلیوم – که از ترکیب دوتریوم به دست می آید – نیرویی معادل ۶۷۵ میلیون میلیارد ارگ _ (دویست هزار کیلو وات ساعت) است.۵۲

  • میفرمود: هر شنونده ای غیر از او [خدا]، از شنیدن «صداهای زیر» ناشنواست، و «صدای بم» او را ناشنوا میسازد.۵۳

دانش جدید، امکان بهره گیری از امواج صوتی را فراهم آورده است.

گوش انسان، توان گیرایی مقدار معینی از امواج صوتی را دارد که بین پانزده موج در ثانیه تا پانزده هزار موج باشد و اگر کمتر از این باشد، گوش ما قادر به شنیدن نیست؛ چنانکه اگر تعداد امواج، افزونتر از پانزده هزار باشد، باز هم گوش ما نمیتواند آن را بشنود. شاید مقصود کلام آن حضرت که فرمود: «لطیف الاصوات» (صداهای زیر) و «کبیر الاصوات» (صداهای بم)، همین باشد. شایسته ی یادآوری است که جدیدترین نظریه ی فیزیکی در این مورد، این است که تعداد امواج صوتی قابل درک برای گوش انسان، بین ۲۰ تا ۲۰۰۰۰ بار در ثانیه است؛ یعنی متفاوت با نظریه ی پیشین که آن را بین ۱۵ تا ۱۵۰۰۰ در ثانیه میدانست.۵۴

  • هر بیننده ای جز او [خداوند]، در [دیدن] رنگ های نهان و اجسام بسیار ظریف، نابیناست.۵۵

بسیاری از حیوانات، رنگها را نمی بینند، بلکه تنها رنگ سفید و سیاه را میبینند؛ اما انسان، هفت رنگ لطیف قابل دید را که امواج آنها بین ۴/. میکرون (بنفش) تا ۸/. میکرون (قرمز) است، میبیند ولی قادر به دیدن رنگهایی که طول موج آنها از این محدوده بیرون باشد (از قبیل اشعهی ماورای بنفش و اشعه ی مادون قرمز) نیست. بنابراین، قدرت بینایی انسان محدود است اما خداوند متعال، هر جسم و هر رنگ را با هر نوع و لطافت میبیند و به قدرت اوست که زنبور عسل، توان تشخیص هفت رنگ سفید متفاوت را دارد که انسان، همه ی آنها را یک رنگ (سفید) میبیند. زنبور عسل، با این قدرت چشمگیر، میتواند در حال پرواز ، انواع گلها را تشخیص بدهد.۵۶

*اتم شناسی

میفرمود: «[خداوند] گردهم آورنده ی متفرقه ای اشیا و پراکندهساز کنار هم آمدههای آن است. پراکنده های آن پراکنده ساز آن، و گردهم آمده های آن برگردهم آورنده ی آن دلالت میکند؛ و این، مفهوم سخن خداوند است که میفرماید: «و از هر چیزی دو گونه (نر و ماده) آفریدیم. امید که شما عبرت گیرید.»۵۷

اما جمادات، او به قدرت خود، آنها را نگه داشته است و به هم پیوسته های آنها را حفظ کرده تا از هم نگریزند و از هم گریزان های آنها را نگه داشته تا به هم نچسبند.۵۸

برگرفته از نشریه پیام زن، شماره ۲۲۱-۲۲۲، صفحه ۶۸

پی نوشت:

  1. مسند الامام علی(ع)، ۷/۳۰۹٫
  2. الامالی (مفید) /۲۳۶؛ بحار الانوار۳۲/۳۵۰؛ مناقب آل ابی طالب۱/۳۱۱٫
  3. شرح اصول کافی ۵/۱۸۶؛ الطرائف /۵۰۹؛ عیون الحکم و المواعظ/۴۱۶؛ مناقب ال ابی طالب۱/۳۱۸٫
  4. غرر الحکم، ح۵۳۶٫
  5. همان، ح۱۲۷۷٫
  6. همان، ح۳۸۲۶٫
  7. همان، ح۹۷۵۵٫
  8. همان، ح۱۰۶۸۴٫
  9. همان، ح۵۰۴۸٫
  10. همان، ح۷۴۲۲٫
  11. همان، ح۸۲۴۴٫
  12. همان، ح۱۰۸۰۷٫
  13. همان، ح۴۵۳٫
  14. قرآن کریم، مجادله، آیهی۱۱؛ مسند الامام علی(ع)، ۱/ .۳٫
  15. خصال، ۶۱۴٫
  16. بحار الانوار، ۱/۱۸۵؛ عیون الحکم و المواعظ/۳۸۷؛ منیه المرید/۷۲٫
  17. شرح نهج البلاغه، ۲۰ /۳۱۹٫
  18. میزان الحکمه، ۴/۳۱۹٫
  19. مسند الامام علی(ع)، ۱/۴۸٫
  20. عیون الحکم و المواعظ، ۵۴٫
  21. نهج البلاغه، حکمت۷۸٫
  22. بحار الانوار، ۲/۳۷٫
  23. الاختصاص/ ۲۴۵؛ بحار الانوار ۲/۴۳؛ محاسن ۱/۲۳۳؛ مشکاه الانوار /۲۳۷٫
  24. بحار الانوار ۲/۴۳؛ عده الداعی /۷۱؛ محاسن ۱/۲۳۳٫
  25. بحار الانوار، ۷۵/۶٫
  26. همان، ۲/۵۲٫
  27. کنز العمال، ۱۰/۲۴۷٫
  28. اصول کافی، ۱/۴۸؛ خصال /۲۸۷٫
  29. شرح مائه کلمه، ۶۵؛ عده الداعی، ۶۹؛ عیون الحکم و المواعظ، ۵۸٫
  30. غرر الحکم، ح۲۳۳۱٫
  31. همان، ح۷۳۴۹٫
  32. بحار الانوار، ۶۶/۳۹۹؛ مستدرک الوسائل، ۱۱/۱۹۲٫
  33. کنز الفوائد، ۱۴۷٫
  34. شرح نهج البلاغه،۲۰/۳۰۴٫ مستدرک الوسائل ۱۷/۳۱۶٫
  35. غرر الحکم، ح۱۳۰۳٫
  36. همان، ح۷۶۷۴٫
  37. همان، ح۸۷۰۴٫
  38. همان، ح۵۷۸۴٫
  39. همان، ح۱۳۸۰۳٫
  40. همان، ح۱۳۹۱۸٫
  41. همان، ح۱۷۷۹٫
  42. جلوه های حکمت، ۴۱۷٫
  43. بحار الانوار۲/ ۵۸؛ شرح نهج البلاغه ۲۰/۳۴۳؛ عیون الحکم و المواعظ /۲۷۶٫
  44. اصول کافی ۱/۳۷؛ عیون الحکم و المواعظ /۷۰؛ مشکاه الانوار /۲۳۷؛ وسائل الشیعه (چ آل البیت) ۱۲/۲۱۴٫
  45. دانشنامه ی امیرالمؤمنین بر پایهی قرآن، حدیث و تاریخ ۱۰/۲۸۱٫
  46. همان ۱۰/۲۸۲٫
  47. همان.
  48. همان۱۰/۲۸۳٫
  49. همان ۱۰/۳۲۲-۳۲۴٫
  50. کشکول شیخ بهایی۲/۴۲٫
  51. دانشنامهی امام علی، ۱۰/۳۲۶٫
  52. فیزیک (تألیف: هالیدی و رزنیک؛ ترجمه: گلستانیان و بهار) ۲/۹۵؛ به نقل از دانشنامهی امام علی۱۰/۳۲۵٫
  53. بحار الانوار ۴/۳۰۹؛ نهج البلاغه، خ۶۴٫
  54. دانشنامه ۱۰/۳۲۵٫
  55. بحار الانوار۴/۳۰۹؛ نهج البلاغه، خ۶۴٫
  56. دانشنامه۱۰/۳۲۵٫
  57. قرآن کریم، ذاریات، آیهی ۴۹؛ دانشنامهی امیرالمؤمنین بر پایهی قرآن حدیث و تاریخ ۱۰/۳۱۹٫

همان.

ابوحنیفه دینوری

احمد بن داود بن ونند، گیاه‌شناس، مورخ، جغرافیادان، ستاره‌شناس و ریاضی‌دان، نحوی و لغت‌شناس بوده و به‌ علوم هند آشنائی داشته است.

نسب و نام ابوحنیفه

نسب و نام ابوحنیفه بدین‌گونه ضبط شده است: ابوعبدالله بن علی العشاب، و می‌نویسد در صف اول گیاه‌شناسان و علمای خواص ادویه است و سفرهای بسیار برای شناختن منابت نبات و اسامی آن کرده است – انتهی. لکن بنظر می‌آید که ابوعبدالله بن علی العشاب عالم حشایشی دیگری است چه نه نام و نه کنیت خود و پدر او با ابوحنیفه احمد بن داود موافقت ندارد. حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده گوید ابوحنیفه بامر رکن‌الدوله به سال ۳۳۵ در اصفهان زیجی کرد و لکن این سهوی است، چه طلوع دولت آل‌بویه پس از وفات ابوحنیفه است. [۱] [۲]

مشایخ

از مردم دینور، ادب از بصریین و کوفیین فراگرفت و از سکیت و ابن السکیت کسب فوائد کرد و در بسیاری از علوم چون نحو و لغت و هندسه و علوم هند بارع بود و در روایت صادق و ثقه است.

فعالیت علمی

وی در سال ۲۳۵ به اصفهان رفت و در آنجا به کار ستاره‌شناسی و هیئت و ثبت نتایج محاسبات نجومی رصدخانه خود مشغول شده. درباره مقام ادبی وی تا آنجا رفته‌اند که وی را با جاحظ مقایسه کرده و ابوسعید سیرافی گفته است که بیان ابوحنیفه خوش‌تر و گفتار ابوعثمان یعنی جاحظ شیرین‌تر است. برای دینوری بیست و یک اثر در زمینه‌های مختلف یاد شده است.

ابن ندیم آثار دینوری را برشمرده و دانش او را برگرفته از بصری‌ها و کوفی‌ها دانسته است. او دینوری را متجرد در لغت و هندسه و حساب و هیئت معرفی کرده و وی را موثق شمرده است.

آثار

او را است:

۱. کتاب تفسیرالقرآن.

۲. کتاب الانواء.

۳. کتاب اصلاح المنطق.

۴. کتاب لحن العامه.

۵. کتاب حساب الدور و الوصایا.

۶. کتاب الوصایا.

۷. کتاب الزیج و حاجی خلیفه گوید آنرا رکن‌الدوله دیلمی کرده است در ۲۳۵ و ظاهراً این غلط است چه رکن‌الدوله از ۳۲۰ تا ۳۶۶ فرمانروائی داشت.

۸. کتاب النبات و کتابی دیگر هم در آن باب.

۹. کتاب الجبر و المقابله.

۱۰. کتاب جواهرالعلم.

۱۱. کتاب الرخد علی رصد الاصبهانی.

۱۲. کتاب الشعر و الشعراء.

۱۳. کتاب التاریخ.

۱۴. کتاب الاخبارالطوال و شاید این دو کتاب یکی است.

۱۵. کتاب فی حساب الخطائین.

۱۶. کتاب القبله و الزوال.

۱۷. کتاب البحث فی حساب الهند.

۱۸. کتاب الجمع و التفریق.

۱۹. کتاب نوادرالجبر.

۲۰. و حاجی خلیفه کتاب تفسیر اصلاح المنطق را نیز نام برده است،

۲۱. و صاحب روضات بنقل از بغیه کتاب الباه را بر آن افزوده است.

و در باب کتاب النبات او گوید: لم یولخًف مثله فی معناه و باز کتاب الرخد علی بن اللره را اضافه دارد و صاحب بغیه گوید او از نوادر رجالی است که بین بیان عرب و حکم فلاسفه جمع کرده است. و لکلرک گوید ابوحنیفه بزرگ‌ترین گیاه‌شناس مشرق است و از اینکه ابن ابی اصیبعه از ترجمه حال او غفلت کرده تعجب میکند و میگوید ابن بیطار نزدیک پنجاه نبات را که قدما بر آن اطلاع نداشتند از ابوحنیفه نقل میکند و در همه جا مشهود و هویداست که دینوری بنقل اکتفا نکرده و خود بنفسه انواع گیاهان مشروحه کتاب خود را دیده و فحص و تتبع کرده است و اضافه میکند که: در ضمیمه نسخه‌ای از شرح ارجوزه طب ابن سینا که در کتابخانه پاریس موجود است.

محتوای اخبال‌الطوال

در عین حال، اثر مهم او با نام اخبال‌الطوال بسیار با ارزش و حاوی اخباری بدیع و دست اول است. وی ایرانی بوده و با آن‌که گرایش شعوبی ندارد، توجهش به ایران سبب شده است تا کتابش ماءخذ مهمی برای تاریخ ایران درآید.

کتاب او شامل سه قسمت است: بخش نخست اخبار انبیا و ملوک گذشته، بخش دوم اخبار ایران، بخش سوم اخبار دوران اسلامی تا سال ۲۲۷٫ اخبارالطوال را باید از جمله تواریخ عمومی دانست که در دوران رشد و بالندگی تاریخ‌نگاری اسلامی، در کنار تاریخ یعقوبی و تاریخ خلیفه بن خیاط و آثار مفقود دیگر پدید آمده است.

بخش عمده اخبار وی، درباره عراق و تحولات کوفه است. از این جهت حوزه مورد توجه او با نوشته‌های ابومخنف نزدیک است. گرچه وی در دوره پس از امویان نیز مطالب قابل توجهی دارد.

دینوری در این کتاب به سیره نبوی پرداخته و از دوران خلفای نخست. تنها از فتوحات سخن گفته است. بحث از عثمان و مسائل دوران وی و شرح زندگی سیاسی جامعه اسلامی دوران امام علی (علیه‌السّلام) در ادامه آمده است. پس از آن از امویان و عباسیان سخن گفته و از حوزه حوادث عراق خارج نشده است. بحث از تاءسیس بغداد، کشته شدن ابومسلم، قیام نفس زکیه و سرگذشت امین و مامون و نیز شورش بابک از بحثهای اصلی اخبارالطوال است.

این سیر، نشانگر آن است که وی صرفا قصد ارائه اخبار مربوط به ایران را داشته است. بخشی از نقلهای وی از حوادث عراق بسیار با ارزش است. از آن جمله بخش مروبط به کربلا که صفحات زیادی را به خود اختصاص ‌ داده است. (صص ۲۲۹ ۲۶۲) این حجم در قیاس با سایر موارد، حجم زیادی است. در عین حال، هیچ اشاره‌ای به تشیّع وی نمی‌توان کرد. خبری از وی که آورده است موسی بن جعفر (علیه‌السّلام) در حضور‌ هارون اختلافات آتی امین و مامون را یادآور شده شگفت می‌نماید.

در اخبارالطوال از چند کتاب از جمله کتاب الملوک و اخبار الماضی از عبید بن شریّه جرهمی که برای معاویه تاریخ نقل می‌کرده یاد شده است. در کنار آن، تعبیرهایی از قبیل قال الهیثم (بن عدی) قال الکلبی، قال الاصمعی و… دیده می‌شود که نشانگر برخی از مآخذ کتاب است.

برخی به دلیل آن که کتاب او اخبارالطوال با حجم یک جلدی موجود سازگار نیست، احتمال آن را داده‌اند که کتاب موجود، اثر مؤلف دیگری باشد. اما این نمی‌تواند دلیل درستی بر نفی نسبت شناخته شده کتاب مذکور باشد.

کتاب اخبارالطوال دو بار به فارسی درآمده است. نخست توسط صادق نشات که ترجمه‌اش در سال ۱۳۴۶ خورشیدی توسط بنیاد فرهنگ ایران چاپ شده است. بار دیگر توسط محمود مهدوی داغانی که ترجمه‌های درسال ۱۳۷۱ توسط نشر نی چاپ شده است. اخیرا متن عربی و ترجمه فارسی آن در cd نورالسیره توسط مرکز کامپیوتر علوم اسلامی در قم عرضه شده است.

وفات

ابن الندیم صاحب الفهرست سال وفات او را ذکر نکرده لیکن روضات بنقل از بغیه گوید وفات او به سال ۲۸۲ یا۲۹۰ ه’ ۳۹. ق. است و حاجی خلیفه ۲۸۱ را نیز بر این اختلاف افزوده است.

پانویس

۱.            ↑ خواندمیر، غیاث‌الدین، حبیب‌السیر، ج۱، ص۲۰۷ – ۳۴۹.

۲.            ↑ حموی، یاقوت، معجم‌الادباء، ج،۱ ص۱۲۳، چ مارگلیوث.

منبع

سایت علما و عرفا، برگرفته از مقاله «ابوحنیفه دینوری»، تاریخ بازیابی ۱۳۹۶/۰۱/۲۸.

شیخ بهائی

محمد بن عزّالدین حسین (۹۵۳ق ـ۱۰۳۱/۱۰۳۰ق) متخلص به بهائی و معروف به شیخ بهائی و بهاءالدین عاملی، فقیه، محدث، حکیم و ریاضیدان شیعه. شیخ بهائی بیش از ۱۰۰ کتاب در زمینه‌های مختلف تالیف کرده است. جامع عباسی و اربعین شیخ بهایی از جمله آثار اوست. آثاری نیز در معماری بر جای گذاشته که منارجنبان اصفهان، تقسیم زاینده‌رود اصفهان، گنبد مسجد امام اصفهان و نقشه حصار نجف، از آن جمله است. وی سفرهای بسیاری به نقاط مختلف دنیا کرد و سفر مشهوری نیز همراه شاه عباس صفوی با پای پیاده به مشهد داشته است.

او بالاترین منصب رسمی دینی در حکومت صفویه یعنی شیخ الاسلامی را بر عهده داشت.

بهاءالدین عاملی در هفدهم یا بیست و هفتم ذی الحجه سال ۹۵۳ق در بعلبک به دنیا آمد. خاستگاه وی جُبَع یا جُباع، از قرای جبل عامل بوده است.[۱] پدرش، عزّالدین حسین بن عبدالصمد حارثی (متوفی ۹۸۴ق)، از شاگردان و دوستان شهید ثانی (متوفی ۹۶۶ق) بود.

نسب وی به حارث هَمْدانی (متوفی ۶۵ق) از اصحاب امیرالمومنین(ع) می‌رسد؛ از این رو به حارثی هَمْدانی نیز شهرت دارد.

یک سال بعد از تولد او در بعلبک، خانواده‌اش به جبل عامل رفتند. اما پس از شهادت شهید ثانی و احساس عدم امنیت در جبل عامل و نیز به دعوت و تشویق شاه تهماسب اول و علی بن هلال کرکی معروف به شیخ علی مِنشار، شیخ الاسلام اصفهان، از جبل عامل مهاجرت کرده و به ایران آمدند و در اصفهان ساکن شدند. خانواده او از نخستین علمای شیعه در جبل عامل بودند که در پی استقرار حکومت شیعی صفوی، به ایران مهاجرت کردند.[۲]

بنابر نسخه‌ای به خط شیخ بهائی که در ۹۶۹ق در قزوین نوشته شده، او هنگام ورود به ایران ۱۳ ساله بود، اما بعضی منابع[۳] به اشتباه او را در این زمان ۷ ساله دانسته‌اند.

 

بعد از ۳ سال اقامت در اصفهان، شاه تهماسب اول به توصیه و تأکید شیخ علی منشار، عزّالدین حسین را به قزوین دعوت کرد و منصب شیخ الاسلامی این شهر را به او اعطا نمود و شیخ بهائی همراه پدرش به قزوین رفت و برای مدتی در آنجا اقامت کرد و به تحصیل علوم مختلف پرداخت.

به نوشته خود شیخ بهائی [۴]، وی در سال ۹۷۱ق همراه با پدرش در مشهد بوده است.[۵] بعدها پدرش برای مدتی شیخ الاسلام هرات شد، اما وی در قزوین ماند و در ۹۷۹ق و ۹۸۱ق اشعاری در اشتیاق به دیدار پدر و شهر هرات برای او فرستاد.[۶] در سال ۹۸۳ق نیز که پدرش به قزوین آمد و برای سفر حج از شاه اجازه خواست، شاه به خود او اجازه داد اما از همراهی بهاءالدین عاملی با پدر ممانعت و او را به ماندن در قزوین و تدریس علوم مکلف کرد.[۷]

همسر و فرزندان

همسر شیخ بهائی، دختر شیخ علی منشار عاملی، زنی دانشمند بود که پس از درگذشت پدر، کتابخانه نفیس ۴ هزار جلدی او را به ارث برد و شیخ بهائی آن را در ۱۰۳۰ق وقف کرد. این کتابخانه پس از وفات شیخ بهایی، به سبب اهمال در نگهداری از بین رفت.[۸] از این که بهائی مدت زیادی از عمر خود را به تنهایی در سفر گذرانده، می‌توان حدس زد که فرزندی نداشته است. بیشتر منابع نیز فرزندی برای او معرفی نکرده و بعضی او را عقیم دانسته‌اند.[۹]

انتصاب به مقام شیخ‌الاسلامی

شیخ بهائی پس از مرگ پدرش در ۹۸۴ق، در بحرین[۱۰] به امر شاه طهماسب به هرات رفت و به جای او به شیخ الاسلامی هرات منصوب شد. این اولین منصب رسمی وی بود.[۱۱]

پس از وفات پدر همسرش (شیخ علی منشار) در همان سال، شیخ الاسلام اصفهان شد. حکم شیخ الاسلامی او را شاه اسماعیل دوم (حک: ۹۸۴ ـ ۹۸۵) یا شاه محمد خدابنده (حک: ۹۸۵ ـ ۹۹۵) صادر کرد. عده‌ای گفته‌اند شاه عباس اول که در ۹۹۶ق به حکومت رسید، فرمان شیخ الاسلامی او را صادر کرده است.[۱۲]

سفر حج

بهائی پس از مدتی به شوق سفر حج، از شیخ الاسلامی کناره گرفت و مسافرت طولانی خود را آغاز کرد و در ۱۰۲۵ق به اصفهان بازگشت و از آن پس تا آخر عمر ملازم شاه عباس بود. وی در این سفر، به عراق و حلب، شام و مصر و سَراَندیب (سِیلان)، حجاز و بیت المقدس رفته و در سیاحت خود به مصاحبت بسیاری از علما و اکابر صوفیه نائل شده است.

بهائی در سفرهای خود، ناشناس و در کسوت فقر و درویشی سیر کرده و با ارباب ادیان و مذاهب اسلامی به بحث و احتجاج پرداخته و در بعضی موارد تقیه می‌کرده است.[۱۳]

او در راه بازگشت از حج به تبریز رفت و حدود یک سال در آنجا ماند.[۱۴] وی سفری نیز به کَرْک نوح در جبل عامل داشته و در آنجا با شیخ حسن صاحب معالم (متوفی ۱۰۱۱ق) دیدار کرده است.[۱۵] از آثار وی چنین برمی آید که وی به شهرهای دیگری چون کاظمین، هرات، آذربایجان و قم و شیروان مسافرت کرده است.[۱۶]

سفر پیاده به مشهد

از سفرهای مهم و تاریخی شیخ بهائی، سفر پیاده او به مشهد است. بار اول، در ۲۵ ذیحجه ۱۰۰۸ق بود. در این زمان، شاه عباس به شکرانه فتح خراسان، از طوس تا حرم امام رضا (ع) را پیاده رفت و شیخ بهایی نیز او را همراهی کرد.

سه سال بعد، شاه عباس به سبب نذری كه داشت دوباره با پای پياده از اصفهان به مشهد رفت و ۳ ماه در اين شهر ماند كه در اين سفر نيز شيخ بهائی همراه او بود.[۱۷]

تحصیلات و اساتید

بیشتر تحصیلات بهائی، در قزوین بود که آن زمان حوزه علمی فعّالی داشت. پس از قزوین، در اصفهان به تحصیل خود ادامه داد. اولین و مهمترین استاد بهائی، پدرش بود که نزد وی تفسیر و حدیث و ادبیات عرب و مقداری معقول خواند واز او اجازه روایت دریافت کرد.

استادان دیگر بهائی عبارت‌اند از:

ملاّ عبدالله یزدی؛

ملاّ علی مُذَهّب؛

ملا علی قائنی؛

ملا محمد باقر یزدی؛

شیخ احمد گچایی؛

شیخ عبدالعالی کرکی (درگذشت ۹۹۳ق) فرزند محقق کرکی؛

محمود دهدار (درگذشت۱۰۱۶ق)؛[۱۸]

محمّد بن محمّدبن ابی اللّطیف مقدسی شافعی.[۱۹]

شاگردان

شهرت علمی و موقعیت اجتماعی بهائی موجب شد شاگردان بسیاری داشته باشد. امینی، [۲۰]کاملترین گزارش از اسامی شاگردان شیخ و راویان او را گردآوری کرده است. وی از ۹۷ نفر با ذکر منبع نام می‌برد که مشهورترین آنها عبارت‌اند از:

محمدتقی مجلسی

محمد محسن فیض کاشانی

صدرالمتألهین شیرازی

سید ماجد بحرانی، که بر الاثناعشریة بهائی تعلیقه نگاشته است.[۲۱]

شیخ جواد بن سعد بغدادی معروف به فاضل جواد، شارح خلاصة الحساب و زبدة الاصول شیخ بهائی.

ملا حسنعلی شوشتری که در ۱۰۳۰ق از بهائی اجازه روایت دریافت داشته است.[۲۲]

ملا خلیل بن غازی قزوینی (متوفی ۱۰۸۹ق)

شیخ زین الدّین بن محمد نواده شهید ثانی

ملا صالح مازندرانی

رفیع الدین محمد نائینی مشهور به میرزا رفیعا[۲۳]

موقعیت اجتماعی

بهائی به تقاضا و درخواست شاهان صفوی، شیخ الاسلام، بالاترین منصب رسمی دینی شد. این منصب مورد رضایت و علاقه او نبود و همچنان گرایش به عزلت داشت و در زهد و درویشی به سر می‌برد،[۲۴] حتی پیوسته سعی در کناره‌گیری و استعفا از شیخ الاسلامی داشت و به گزارش بعضی منابع برای مدتی از این مقام کناره گرفت.

بهائی گذشته از شیخ الاسلامی، منزلت و قرب خاصی در دربار صفوی داشت. وی در دانش، تقوا، کفایت و کاردانی مورد اعتماد کامل شاه عباس اول بود و پیوسته طرف مشورت او قرار می‌گرفت. به نوشته اسکندر منشی[۲۵]، شاه از محضر بهائی بهره می‌برد و وجود او را بسیار مغتنم می‌شمرد، تا آنجا که پس از بازگشت بهائی از سفر طولانی، به استقبال او آمد و ریاست علمای ایران را به او پیشنهاد کرد که بهائی نپذیرفت.[۲۶] شاه در امور شرعی خانوادگی نیز به وی رجوع می‌کرد.[۲۷]

بهائی اقامه نماز جمعه اصفهان را بر عهده داشت.[۲۸]

مذهب و مشرب شیخ بهائی

شیخ بهائی بدون تردید از علما و فقهای امامیه بوده، و آثار او گواه روشنی بر تشیع اوست؛ برای مثال بهاء الدین عاملی در اشعار عربی خود علاوه بر اظهار ارادت و اخلاص کامل به ائمه شیعه و اشتیاق به زیارت قبور ایشان[۲۹]، در مواردی از مخالفان آنها تبری جسته است.[۳۰] از این رو اصرار بعضی منابع اهل سنت بر اینکه او را سنّی به شمار آورند، بیهوده است. محمدامین محبّی[۳۱] و احمد خَفاجی[۳۲] بر این باورند که بهائی تسنّن خود را از شاه عباس اول که شیعه بود، پنهان می‌کرد و او را تنها به سبب افراطی که در محبت ائمه شیعه داشته است، شیعه شمرده‌اند.[۳۳] احتمالا مهمترین سبب این اشتباه، مشی و سلوک خود بهائی است که وی در سفرهای خود تقیه می‌کرد و به سبب مشرب عرفانی خود، با هر ملتی به اقتضای مذهب ایشان رفتار می‌نمود.

بعضی علمای شیعه بر تسامح بهائی در برخورد با مذاهب دیگر ایراد گرفته و در توثیق او تردید کرده‌اند،[۳۴] ولی مسلم است که شیخ بهائی فقیه شیعی معتدلی بوده و به شیوه قدما، به اقوال و آثار عامّه نظر داشته است؛ برای نمونه، بر کشاف زمخشری حاشیه نوشته و حاشیه‌اش بر تفسیر بیضاوی علیرغم ناتمام ماندن، از بهترین حواشی این تفسیر شمرده شده است.[۳۵]

از سوی دیگر، بهائی در کسوت فقر و درویشی بوده و علیرغم آمد و شد به دربار صفوی، مشرب تصوف و عرفان داشته و بنابراین مورد توجه منابع صوفیه قرار گرفته و‌ گاه یک صوفی تمام عیار معرفی شده است. معصوم علیشاه[۳۶]، بهائی را همراه با بسیاری از بزرگان شیعه چون میرداماد، میرفندرسکی، ملا صدرا، مجلسی اول و فیض کاشانی، به سلسله نوربخشیه و نعمت اللهیه منتسب کرده است. آنچه بیش از هر چیز تصوف بهائی را قوت بخشیده، کلمات و اشعار خود اوست. او در آثار خود از محیی الدین ابن عربی با عباراتی مانند جمال العارفین، شیخ جلیل، کامل، عارف و واصل صمدانی تجلیل کرده است.[۳۷] از این رو، بعضی علمای شیعه نیز بر او به دلیل تمایلش به تصوف و بعضی موارد دیگر ایراد گرفته‌اند.[۳۸]

بهائی بیش از سایر علما و فقهای امامیه تمایل به عرفان داشته است. به گفته علامه مجلسی، وی اهل چله نشینی و ریاضات شرعی بوده و به شاگرد خود محمدتقی مجلسی تعلیم ذکر داده است.[۳۹] با این همه، در بعضی منابع به بیزاری بهائی از صوفیان و دراویش زمان خود و آداب و عقاید ایشان اشاره شده است.[۴۰] خود بهائی نیز در داستان رمزی گربه و موش[۴۱] و در اشعارش، از صوفیان سالوس و ریایی انتقاد شدیدی کرده است. از این رو از بعضی علمای شیعه در دفاع از بهائی و عدم انتساب او به تصوف اصطلاحی، شواهدی نقل شده است.[۴۲] نهایتا، انتساب بهائی به تصوف، نه به معنای تأیید تصوف و درویشی مصطلح و رایج در عصر صفوی، بلکه تنها نشانه تمایلات عرفانی او در آثار و اشعارش بوده است.[۴۳]

مقام علمی

شیخ بهایی در تمام علوم رسمی زمان خود دست داشت و در شماری از آنها منحصر به فرد بود. او در حوزه معارف دینی و علوم اسلامی استاد بود. در سلسله اجازات روایی، از محدثان امامی برجسته قرن یازدهم به شمار می‌رود و طرق بسیاری از اجازات محدّثین در قرون اخیر به او و از او به پدرش و شهید ثانی منتهی می‌شود.[۴۴]

وی از ۲۵ سالگی در تفسیر قرآن به خوض و تدقیق پرداخته و آن را اشرف علوم دانسته است.[۴۵] مهمترین کوشش بهائی، ارائه توجیه و تعلیلی در مورد وضع معانی جدید برای تقسیم‌بندی احادیث از سوی متأخران است. به گفته وی، وقوع فاصله زمانی بین متأخرین و سلف صالح و احتمال از میان رفتن کتب اصول اخبار، و اشتباه بین احادیث مورد اعتماد قدما با غیر آن، و به طور خلاصه انسداد طرق تشخیص احادیث مورد وثوق قدما، باعث شد تا متأخران به وضع معانی جدید برای اصطلاحاتی چون صحیح، حَسَن و موثّق دست یازند و ملاک جدیدی برای تمیز اخبار ارائه دهند. وی همچنین به ریشه‌های تقسیم‌بندی قدما و تعریف آنان از صحیح و حسن و موثق اشاره می‌کند.[۴۶]

گذشته از علوم و معارف اسلامی، مهمترین حوزه فعالیت علمی بهائی، ریاضی و سپس معماری و مهندسی بوده و در جغرافیا و نجوم نیز تبحر داشته است.

آثار مکتوب

نوشتار اصلی: آثار شیخ بهایی

او یکی از پرکارترین علمای جهان اسلام از نظر تألیف و تنوع در آن بوده است. تعداد تألیفات او را با توجه به رساله‌ها و تحشیه‌ها و تعلیقه‌ها، ۱۲۳ عنوان دانسته‌اند.

آثار معماری

آثار معماری و مهندسی شیخ بهائی را از حیث انتساب می‌توان به سه دسته تقسیم کرد:

آثاری که نسبت آنها به او قوی است، مانند اثر مهندسی تقسیم آب زاینده‌رود برای ۷ ناحیه از نواحی اصفهان که خصوصیات آن به تفصیل در سندی که به طومار شیخ بهائی شهرت دارد آمده است.

آثاری که به گزارش منابع به بهائی منتسب است، مانند:

گنبد مسجد امام اصفهان

طراحی کاریز نجف آباد معروف به قنات زرین‌کمر

تعیین دقیق قبله مسجد امام اصفهان

طراحی نقشه حصار نجف

طراحی و ساخت شاخص ظهر شرعی در مغرب مسجد شاه اصفهان و نیز در صحن حرم مطهر حضرت رضا علیه‌السلام

طرح دیواری در صحن حرم حضرت علی(ع) در نجف به قسمی که زوال شمس را در تمام ایام سال مشخص می‌کند

طراحی صحن و سرای مشهد به صورت یک ۶ ضلعی

اختراع سفیدآب که در اصفهان به سفیدآب شیخ معروف است

ساختن منارجنبان

طراحی گنبد مسجد امام اصفهان که صدا را ۷ مرتبه منعکس می‌کند

ساختن ساعتی که نیاز به کوک کردن نداشت.[۴۷]

 

آثاری که انتساب آنها به شیخ بهائی بعید است و بیشتر نبوغ و شخصیت نادر بهائی دستمایه انتساب این خوارق عادات و افسانه‌های تاریخی به وی شده است، مانند حمّام معروف شیخ بهائی در اصفهان که می‌گویند مدت زیادی آب آن تنها با نور شمعی گرم بوده است.[۴۸]

وفات

بهاءالدین عاملی چند روز قبل از مرگ با جمعی از همراهان و شاگردان خود به زیارت قبر بابا رکن الدین شیرازی رفت و مکاشفه‌ای برایش روی داد که از آن نزدیک بودن مرگش را استنباط کرد. محمدتقی مجلسی، [۴۹] که خود از همراهان شیخ بوده، این مکاشفه را گزارش کرده است.[۵۰]

بهائی از آن پس خلوت گزید و بعد از ۷ روز بیماری از دنیا رفت و طبق وصیتش او را به مشهد انتقال دادند و در مَدْرس سابق خودِ او در پایین پای امام رضا(ع) به خاک سپردند.[۵۱]

اسکندر منشی، [۵۲] وقایع‌نگار روزانه شاه عباس، و نیز مظفر بن محمدقاسم گنابادی، منجم معروف آن عصر، در تنبیهات المنجمین[۵۳] که چند ماه پس از مرگ بهائی نوشته، سال وفات شیخ بهایی را ۱۰۳۰ق ذکر کرده‌اند.[۵۴]

اما نظام الدین ساوجی، شاگرد بهائی و تمام‌کننده جامع عباسی، وفات وی را در ۱۰۳۱ق ذکر کرده است[۵۵] و بسیاری از تذکره‌نویسان از وی پیروی نموده‌اند.[۵۶]

پانویس

مجلسـی، محمدباقر، ج۱۰۴، ص۱، ۱۴، ۲۰، ۲۴، ۲۷، ۳۴، ۴۷، ۲۰۸، ۲۱۱؛ مهاجر، ص۱۴۵؛ مدنی، الحدائق، ص۳؛ بحرانی، ص۱۶؛ برهان آزاد، ص۱۴۳ ـ ۱۴۴

مهاجر، ص۹۵، ۱۴۶؛ افندی اصفهانی، ریاض العلماء، ج۲، ص۱۱۹؛ عاملی، ص۳۰؛ امین، ج۸، ص۳۶۹؛ اسکندر منشی، ج۱، ص۱۵۵؛ میراحمدی، ص۵۴

اعتمادالسلطنه، ص۴۴۷؛ بحرانی، ص۲۶

بهائی، الاربعون ص۶۳

بهائی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۲۶

مدنی، سلافة، ص۲۵۹، ۲۹۶؛ بهائی، کشکول، ج۱، ص۲۸ ـ ۲۹، ۴۶

افندی اصفهانی، ریاض، ج۲، ص۱۲۰؛ بحرانی، ص۲۶ ـ ۲۷؛ بهائی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۲۹

نوری، خاتمه، ج۲، ص۲۳۱ ـ ۲۳۲؛ قمی، فوائد الرضویه، ج۲، ص۵۱۰

امین، ج۹، ص۲۴۲

بحرانی، ص۲۶ ـ ۲۷؛ بهائی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۲۹

مهاجر، ص۱۵۶؛ بهائی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۳۴؛ خوانساری، ج۷، ص۵۸

اسکندر منشی، ج۱، ص۱۵۶؛ افندی اصفهانی، ریاض، ج۵، ص۹۴؛ حبیب آبادی، ج۳، ص۸۲۲؛ امین، ج۸، ص۳۶۹؛ آقابزرگ طهرانی، طبقات، ص۱۶۳

محبّی، خلاصة الاثر، ج۳، ص۴۴۰؛ اسکندر منشی، ج۱، ص۱۵۶ـ ۱۵۷؛ مدرس تبریزی، ج۳، ص۳۰۳

بهائی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۳۰

حرّ عاملی، امل، ج۱، ص۵۸

بهائی، مشرق، ص۴۸۰؛ بهائی، الاربعون، ص۵۰۷؛ بهائی، کشکول، ج۱، ص۲۹، ۷۰، ۲۳۶ و ج۲، ص۳۳؛ بهائی، الحدیقة، ص۱۵۶؛ بهائی، مفتاح، ص۸۰۰

اسکندر منشی، ج۱، ص۵۶۸ و ج۲، ص۶۱۰ ـ ۶۱۲؛ فلسفی، ج۳، ص۸۵۹ ـ ۸۶۰، ۸۶۳ ـ ۸۶۴؛ مدرّس تبریزی، ج۳، ص۳۰۴؛ بهائی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۳۲؛ شاملو، ج۱، ص۱۸۳ـ ۱۸۴؛ خراسانی، ص۵۷۰؛ اعتمادالسلطنه، ص۶۱۱ ـ ۶۱۳

میرجهانی طباطبائی، ص۱۰۰

اسکندر منشی، ج۱، ص۱۵۶، ۱۶۸؛ افندی اصفهانی، ریاض، ج۵، ص۹۵؛ بحرانی، ص۴۳۴ ـ ۴۳۵؛ محبّی، خلاصة الاثر، ج۳، ص۴۴۰؛ امینی، ج۱۱، ص۲۵۰ ـ ۲۵۱؛ امین، ج۹، ص۲۴۳؛ آقابزرگ طهرانی، الروضه، ص۷۵؛ آقابزرگ طهرانی، الذریعه، ج۱۵، ص۳۷۸، ج۱، ص۵۱۹؛ نوری، خاتمه، ج۲، ص۲۵۲

ج ۱۱، ص۲۵۲ ـ ۲۶۰

امینی، ج۱۱، ص۲۶۲

مجلسی، محمدباقر، ج۱۰۷، ص۲۳ ـ ۲۴

مجلسی، محمدباقر، ج۱۰۶، ص۱۴۶ ـ ۱۵۱؛ آقابزرگ طهرانی، الذریعه، ج۱، ص۲۳۷ ـ ۲۳۹

مدرّس تبریزی، ج۳، ص۳۰۳؛ مدنی، سلافة، ص۲۹۰ ـ ۲۹۱؛ محبّی، نفحة الرّیحانة، ج۲، ص۲۹۲؛ امین، ج۹، ص۲۳۷

ج ۱، ص۱۵۷

طوقان، ص۴۷۴

فلسفی، ج۲، ص۵۶۳، ۵۷۴؛ منجم یزدی، ص۱۰۹، ۲۶۸، ۳۰۱، ۳۴۷

اسکندر منشی، ج۱، ص۱۵۶

خوانساری، ج۷، ص۷۰ ـ ۷۱؛ حرّ عاملی، امل، ج۱، ص۱۵۹؛ امینی، ج۱۱، ص۲۷۳ ـ ۲۷۹

جزایری، ج۱، ص۱۲۴ ـ ۱۲۵؛ خوانساری، ج۷، ص۷۲

محبی، خلاصة الاثر، ج۳، ص۴۴۰ ـ ۴۴۱

ص۱۰۴

بستانی، ج۱۱، ص۴۶۳؛ امینی، ج۱۱، ص۲۵۲

امین، ج۹، ص۲۴۲ ـ ۲۴۳

امین، ج۹، ص۲۴۴؛ خوانساری، ج۷، ص۵۹

ج ۱، ص۱۸۳ و ج۲، ص۳۲۲ و ج۳، ص۲۱۵

کشکول، ج۱، ص۴۷؛ ج۲، ۳۳۵، ۳۴۹؛ ج۳، ص۵۶، ۳۲۱؛ بهائی، الاربعون حدیثاً، ص۱۱۴، ۱۱۶، ۴۳۴

تنکابنی، ص۲۴۰ ـ ۲۴۲

جعفریان، دین، ص۲۶۶؛ جعفریان، رویارویی، ص۱۲۵؛ معصوم علیشاه، ج۱، ص۲۸۴

کشمیری، ص۳۳؛ کرمانشاهی، ج۲، ص۳۹۷

مینوی، موش، ص۴۹ ـ ۵۵؛ منزوی، ج۲، ص۱۷۲۶

حرّ عاملی، الاثناعشریة، ص۱۶، ۳۴، ۵۳؛ کشمیری، ص۳۲ ـ ۳۳؛ امین، ج۹، ص۲۴۲؛ قمی، سفینة البحار، ج۲، ص۵۸؛ بهاءالدین عاملی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۴۶ ـ ۴۷؛ امینی، ج۱۱، ص۲۸۳ ـ ۲۸۴

معصوم علیشاه، ج۱، ص۲۰۳، ۲۲۸

خوانساری، ج۷، ص۶۰؛ بهائی، الاربعون حدیثا، ص۶۳ ـ ۶۵

بهائی، العروة الوثقی، ص۴۲ ـ ۴۳

بهائی، مشرق الشمسین، ص۲۴، ۳۵؛ نوری، خاتمه، ج۳، ص۴۸۱ ـ ۴۸۲

مدرّس تبریزی، ج۳، ص۳۰۵؛ امین، ج۹، ص۲۴۰؛ نعمه، ص۵۵ ـ ۵۶؛ بهائی، کلیات، مقدمة نفیسی، ص۵۱؛ هنرفر، ص۴۵۵؛ رفیعی مهرآبادی، ص۴۶۷، ۴۷۱؛ همایی، ج۱، ص۱۷

نعمه، ص۵۵؛ بهائی، کلیات، مقدمه نفیسی، ص۵۲؛ رفیعی مهرآبادی، ص۳۹۷، ۴۰۷

مجلسی، محمدتقی، روضه، ج۱۴، ص۴۳۴ ـ ۴۳۵

مدنی، سلافه، ص۲۹۱؛ اسکندر منشی، ج۲، ص۹۶۷؛ محبّی، خلاصة الاثر، ج۳، ص۴۵۴ ـ ۴۵۵

اسکندر منشی، ج۲، ص۹۶۷ ـ ۹۶۸؛ اعتمادالسلطنه، ص۴۴۵ ـ ۴۴۷؛ افندی اصفهانی، ریاض، ج۵، ص۹۷

ج ۲، ص۹۶۷

ص ۲۲۳ ـ ۲۲۴

مجلسی، محمدتقی، روضه، ج۱۴، ص۴۳۵؛ حسینی استرآبادی، ص۲۱۷؛ آقابزرگ طهرانی، الروضه، ص۸۵ ـ ۸۶

بهائی، جامع عباسی، ص۹۶

تنکابنی، ص۲۴۵؛ خراسانی، ص۶۴۰؛ اعتمادالسلطنه، ص۴۴۷، ۶۷۶

منابع

آقابزرگ طهرانی، الذریعة الی تصانیف الشیعة، چاپ علی نقی منزوی و احمد منزوی، بیروت، ۱۴۰۳ق.

آقابزرگ طهرانی، الروضة النضرة فی علماءِ القرن الحادی عشرة، بیروت، ۱۴۱۱ق.

آقابزرگ طهرانی، طبقات اعلام الشیعة، چاپ علی نقی منزوی، تهران، ۱۳۶۶ش.

ابن صابونی، کتاب تکملة اکمال الاکمال فی الانساب و الاسماء و الالقاب، بیروت، ۱۴۰۶ق.

استرآبادی، حسن، تاریخ سلطانی، چاپ احسان اشراقی، تهران، ۱۳۶۴ش.

اسفندیار، کیخسرو، دبستان مذاهب، چاپ رحیم رضازادة ملک، تهران، ۱۳۶۲ش.

اسکندر منشی، تاریخ عالم آرای عباسی، تهران، ۱۳۵۰ش.

اعتمادالسلطنه، تاریخ منتظم ناصری، چاپ محمد اسماعیل رضوانی، تهران، ۱۳۶۷ش.

افندی اصفهانی، عبدالله، تعلیقة امل الامل، چاپ احمد حسینی، قم، ۱۴۱۰ق.

افندی، ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، چاپ احمد حسینی، قم، ۱۴۰۱ق.

امین، محسن، اعیان الشیعة، چاپ حسن امین، بیروت، ۱۴۰۳ق.

امینی، عبدالحسین، الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب، بیروت، ۱۳۸۷ق

بحرانی، یوسف، لؤلؤة البحرین، چاپ محمدصادق بحرالعلوم، قم.

ابوالحسن شعرانی

ابوالحسن شعرانی (۱۳۲۰-۱۳۹۳ق/۱۲۸۱-۱۳۵۲ش) از علما و فلاسفه شیعی قرن ۱۴ هجری قمری است.وی زبان‌های فرانسوی و انگلیسی را می‌دانست و در علوم قرآن، حدیث، فقه، اصول فقه، کلام، فلسفه، هندسه، و هیئت متبحر بود. به همین جهت، آثار زیادی در این رشته‌ها از وی باقی مانده است. او که خود از دانش عالمانی چون شیخ عبدالکریم حائری، میرزا مهدی آشتیانی و میرزا محمود قمی استفاده کرده بود، شاگردانی چون میرزا هاشم آملی، حسن زاده آملی و جوادی آملی را تربیت نمود. وی علاوه بر نگارش کتاب، شروحی بر کتاب‌های تفسیری، حدیثی، کلامی و فلسفی دارد. فلسفه اولی که به بیان دیدگاه فلاسفه غرب در مورد الهیات و تجرد نفس اشاره دارد، و راه سعادت در اثبات نبوت و ارائه ادله حقانیت پیامبر اسلام (ص) برخی از آثار اوست.

میرزا ابوالحسن شعرانی در سال ۱۳۲۰ ه.ق. در تهران و در خانواده‌ای روحانی، به دنیا آمد. قرآن را نزد پدرش، شیخ محمد تهرانی، آموخت.

تحصیلات

وی تحصیلات خود را از مدرسه مروی تهران شروع کرد و در آنجا ادبیات عرب، فارسی، منطق، فقه، اصول، فلسفه، ریاضی و… را آموخت. بعد از آن به حوزه علمیه قم که تازه تأسیس شده بود رفت و در درس خارج فقه و اصول اساتید آنجا شرکت کرد. در۲۶ سالگی پدرش را از دست داد و به دنبال آن، به عراق مهاجرت و در حوزه علمیه نجف به تکمیل تحصیلات خود پرداخت. در آنجا، علاوه بر تحصیل فقه شیعی، با فقه اهل سنت نیز آشنا شد. وی پس از تکمیل تحصیلات و سیر و سلوک عرفانی، در دوره سلطنت رضا شاه به تهران بازگشت و به تبلیغ و تدریس و تحقیق پرداخت.

اساتید

میرزا مهدی آشتیانی

میرزا محمود قمی [۱] [۲]

حبیب الله ذوالفنون [۳] [۴] [۵] [۶] [۷] [۸]

شیخ عبدالکریم حائری

شیخ عبد النبی نوری

سید ابوتراب خوانساری [۹] [۱۰] [۱۱]

آشنایی با زبان‌های مختلف

ابوالحسن شعرانی علاوه بر مهارت کافی در رشته‌های مختلف علوم اسلامی و حوزوی، با چندین زبان آشنا بود که عبارتند از:

فارسی

عربی

فرانسوی

ترکی

انگلیسی

عبری [۱۲]

شاگردان

وی در طول زندگی علمی خود، شاگردان زیادی را تربیت کرد. برخی از مهمترین شاگردان ایشان عبارتند از:

میرزا هاشم آملی

عبدالله جوادی آملی

حسن حسن زاده آملی

محمد حسن احمدی فقیه یزدی

علی اکبر غفاری

محدث اُرمُوی

کتاب شناسی آثار

شعرانی در زمینه‌های مختلف علوم دینی و انسانی، آثاری تالیف کرده است. از فقه و اصول گرفته تا فلسفه و کلام و قرآن و حدیث، او کتاب و آثاری از خود برجای گذارده است. برخی از مهمترین این نوشته‌ها عبارتند از:[۱۳] [۱۴]

تفسیر و علوم قرآن        حدیث فقه و اصول فقه             فلسفه و کلام     هیئت و نجوم    تاریخ    موارد متفرقه

حاشیه بر مجمع البیان (در ده جلد)          جمع حواشی و تحقیق و تصحیح کتاب وافی (در سه جلد)           المدخل الی عذاب المنهل در علم اصول      شرح تجرید الاعتقاد       شرح عمل به زیج [۱۵] بر اساس علم هیئت جدید            ترجمه «نفس المهموم» اثر شیخ عباس قمی     تصحیح و مقدمه و حاشیه بر جلد اول و سوم کتاب نفایس الفنون فی عرابس العیون اثر محمود آملی

تصحیح تفسیر صافی (در دو جلد)          تعلیقات بر شرح اصول کافی اثر ملا صالح مازندرانی، (در دوازده جلد)      شرح کفایة الاصول حاشیه بر فصل الخطاب محدث نوری      تعلیقه و مستدرک تشریح الافلاک با اشاره به هیئت جدید مقدمه، تصحیح و تحقیق کشف الغمه

حواشی و تعلیقات بر تفسیر منهج الصادقین (در ده جلد) تعلیقات بر وسائل الشیعه (از جلد ۱۶ تا ۲۰)        شرح تبصره علامه حلی     کتاب راه سعادت در اثبات نبوت و رد شبهات یهود و نصارا          ترجمه کتاب هیئت فلاماریون از زبان فرانسه             مقدمه و تصحیح منتخب التواریخ

مقدمه و حواشی و تصحیح تفسیر ابوالفتوح رازی (در دوازده جلد)            حاشیه بر ارشاد القلوب دیلمی     حاشیه بر قواعد             ترجمه کتاب «الامام علی صوت العداله الانسانیه» با بیان و نقد لغزش های جرج جرداق در آن کتاب            تقویم‌های شبانه روزی       مقدمه کتاب وقایع السنین خاتون آبادی

نثر طوبی، دائره المعارف اصطلاحات قرآن، از الف تا حرف صاد   ترجمه و شرح دعای عرفه امام حسین (ع)           رساله در شرح شکیات نماز در عروة الوثقی           تعلیقاتی بر کتاب «محمد پیامبر و سیاستمدار» نوشته مونتگمری وات                      مقدمه، تصحیح و تعلیقات بر کتاب روضة الشهداء ملا حسین کاشفی

تجوید قرآن       ترجمه و شرح صحیفه سجادیه    فقه فارسی و مختصر برای تدریس در مدارس      مقدمه و حواشی بر اسرار الحکم سبزواری

چاپ بیش از ۶۰ نسخه قرآن در اندازه‌های مختلف           تحقیق و تصحیح جامع الرواة      مناسک حج با حاشیه ۹ نفر از مراجع تقلید     فلسفه اولی یا مابعدالطبیعه

رساله‌ای در علم درایه

وفات

در اواخر عمر به جهت درمان بیماری قلبی، ریوی به آلمان برده شد، اما معالجه وی ثمر بخش نبود و در روز شنبه ۷ شوال ۱۳۹۳ق/۱۲ آبان ۱۳۵۲ش از دنیا رفت. پیکر وی بعد از انتقال به ایران در روز پنج شنبه تشییع و در حرم حضرت عبدالعظیم حسنی به خاک سپرده شد.[۱۶]

جشنواره علامه شعرانی

معاونت پژوهش حوزه علمیه تهران در سال ۱۳۹۲ش، جشنواره پژوهشی علامه شعرانی، را همزمان با چهارمین جشنواره علامه حلی استان تهران، ویژه مقالات طلبه‌های بالای ۳۱ سال استان تهران برگزار کرد.[۱۷]

آثاری در مورد علامه شعرانی

در مورد زندگی‌نامه علمی ایشان، تاکنون چندین اثر نگاشته شده است که برخی از آنها عبارتند از:

 

اندیشه‌نامه علامه شعرانی، مجموعه دو جلدی مقالات ارائه شده در جشنواره علامه شعرانی، که پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه در سال۱۳۸۷ ش منتشر کرد.

فرزانه ناشناخته، مجموعه مقالاتی در مورد زندگانی علمی و فعالیت‌های ایشان که موسسه بوستان کتاب در سال ۱۳۸۲ش منتشر کرد.

در آسمان معرفت، مجموعه دوازده مقاله که حسن حسن زاده آملی در هر یک به معرفی یکی از اساتید باواسطه و بی‌واسطه خود پرداخته است. این افراد عبارتند از علامه طباطبایی، میرزا جواد ملکی تبریزی، ابوالحسن شعرانی، ملامحمد آملی، محمد تقی آملی، مهدی الهی قمشه‌ای، سید ابوالحسن رفیعی قزوینی، ملا محمد مهدی نراقی، سید ابوالحسن جلوه، محمد حسین فاضل تونی، ملاهادی سبزواری و زندگی‌نامه خود نویسنده. انتشارات تشیع، این کتاب را در سال ۱۳۷۵ش منتشر کرد.

پانویس

مجله نور علم، شماره ۵۰ـ۵۱، ص۷۶

مجله نور علم، شماره ۵۰ـ۵۱، ص۷۶

روزنامه جمهوری اسلامی، ۲۸/۱۱/۱۳۷۱

دهخدا، ذیل: حبیب الله

برای آشنایی با آثار او. ر.ک: آقا بزرگ تهرانی، ج۴، ص۴۳۹۶ و ۴۰۱ و ۴۰۳؛ ج۸، ص۲۱۹

ر.ک: واعظ خیابانی، ص۱۳۹ـ۱۴۳

حرز الدین، ج ۳، ص۳۱۰

شعرانی، ترجمه نفس المهموم، ص۲

مجله نور علم، ش ۵۰ـ۵۱، ص۹۴

روزنامه جمهوری اسلامی، ۸/۱۲/۷۱

مجله نور علم، ش ۵۲ـ۵۳، ص۱۹۵

ر.ک: کیهان فرهنگی، سال ۱۳۶۵، ش۳.

كیهان اندیشه، شماره۴۵، ص۸۲

قوامی واعظ، ص۳۰

جدولی که از روی آن به حرکات سیارات پی می‌برند

مجله نور علم، ش۵۰ـ۵۱، ص۸۶ به بعد.

پایگاه معاونت پژوهش حوزه علمیه تهران

منابع

آقا بزرگ تهرانی، الذریعه الی تصانیف الشیعه، بیروت، دار الاضواء، ۱۴۰۳ق.

حرزالدین، محمد، معارف الرجال، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی.

شعرانی، ابوالحسن، ترجمه نفس المهموم، قم، نشر هجرت، ۱۳۸۸ش.

واعظ خیابانی، ملاعلی، علماء معاصرین، تبریز، شرکت سهامی چاپ کتاب، ۱۳۲۶ش.

واعظ قوامی، تقی، چهره درخشان، تهران، کتابفروشی اسلامی.

روزنامه جمهوری اسلامی، ۸/۱۲/۷۱.

كیهان اندیشه، شماره ۴۵.

كیهان فرهنگی، سال ۱۳۶۵، ش ۳.

مجله نور علم، شماره ۵۰ـ۵۱.

 

نقش امامان شیعه علیهم السلام در شکل گیری و توسعه ی تمدن اسلامی

 

تقسیم بندی علوم، دانش هایی چون طب، شیمی، نجوم، فیزیک و مکانیک را که موضوعشان اجسام طبیعی و مادی است، علوم طبیعی می گویند. بشر برای برآوردن نیازهای زندگی و برطرف کردن مشکلات مادی، ناگزیر از آموختن چنین علومی است. از میان این علوم، علم طب و شیمی و نجوم، از اهمیت بیشتری برخوردار هستند؛ زیرا طب ضامن سلامتی انسان است و هیچ اجتماعی بی نیاز از طبیب نیست. شیمی افزون بر کاربردی که در امور پزشکی و صنعتی داشته، به سبب ادعای تبدیل فلزات کم ارزش به طلا، بسیاری از مردم روزگار قدیم را مشتاق خود کرده بود. نجوم نیز رایج ترین علم قدیم بوده و کاربردهای بسیاری داشته است و به دلیل ادعای پیش بینی آینده با رصد ستارگان، و تعیین اوقات خوب و بد برای فعالیت ها،‌ نه تنها مردم عادی، بلکه فرمانروایان را نیز مشتری خود کرده بود. از این رو همواره ستاره شناسی از سمت های رسمی دربار پادشاهان بود. افزون بر اینها این دو علم برای علوم مادی دیگر، علوم مادر به شمار می رفتند؛ از این رو در این مقاله به نقش ائمه علیهم السلام در گسترش این دو علم می پردازیم. علم شیمی را نیز بدین دلیل بررسی خواهیم کرد که نقش امام صادق علیه السلام در گسترش آن، با داشتن شاگردی چون جابر بن حیان بسیار در خور توجه است.

  1. نقش ائمه علیهم السلام در توسعه ی دانش پزشکی

یکی از مهم ترین شعبه های علوم در میان مسلمانان پزشکی بوده است. به گواهی تاریخ، عرب ها از قرن اول هجری که هنوز به فتوحات نظامی مشغول بودند و به علوم غیر شرعی مانند فلسفه توجهی نداشتند، به پزشکی بی اعتنا نبودند و پزشکانی در میانشان می زیستند. یکی از آن پزشکان حارث بن کلده از مردم طائف بود که در مدرسه ی جندی شاپور طب را آموخته بود. وی معاصر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود؛ ولی اسلام را درک نکرد. (1) نقل کرده اند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مریض ها توصیه می کرد که به او مراجعه کنند. (2) همچنین در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پزشکان دیگری هم بودند که مردم را براساس طب عربی معالجه می کردند؛ مانند ابن ابی رمثه تمیمی (3) و شمردل طبیب. (4)

در زمان حکومت مروان بن حکم، ماسرجویه یهودی کتابش اثر اهرِن القس را به عربی ترجمه کرد. (5) ابن العبری از دو طبیب به نام های تیاذون و ثاودون نام برده که در ارتباط با دربار حجاج بن یوسف بودند و شاگردانی داشتند که طب را از آنها فراگرفته بودند و به معالجه ی مردم می پرداختند. برخی از آنها تا اوایل حکومت عباسی هم زنده بودند؛ مانند « وکفراتابن شخناثا» که تا زمان خلافت منصور عباسی زنده بود و ثاودون کتاب کناش کبیر را برای پسر او نوشته است. (6)

در دوره ی خلفای عباسی، یکی از مهم ترین حوزه هایی که مترجمان بدان پرداختند، پزشکی بود. با این حال تا مدت ها شغل طبابت در انحصار پزشکان غیر مسلمان، به ویژه سریانی ها، قرار داشت؛ تا اینکه از اواخر قرن سوم هجری، مسلمانان در این رشته نیز تبحر یافتند. بیشتر پزشکانی که ابن ندیم ( م. 384 ق) در فهرست اطبای بزرگ و صاحب تألیف سرزمین های اسلامی برشمرده، غیر مسلمان هستند. (7) تقریباً از اواخر قرن سوم به بعد، مسلمانان توانستند حرفه ی پزشکی را از انحصار غیر مسلمانان، به ویژه مسیحیان، درآوردند. در این میان نمی توان نقش امامان شیعه علیهم السلام و شاگردان آنها را نادیده گرفت. در سایه ی برخوردهای سازنده ی ائمه علیهم السلام و تشویق های آنها، مهم ترین دانشمندان علم پزشکی از میان شیعیان برخاستند. افزون بر این، خود امامان علیهم السلام هم به طور مستقیم، گام های بلندی برای پویایی حیات پزشکی مسلمانان برداشتند. در این زمینه، چهار عرصه بیشتر برای بحث و بررسی فراهم است: موضع مثبت ائمه علیهم السلام درباره ی پزشکی؛ مناظره های ائمه علیهم السلام با پزشکان؛ صدور احادیث طبی از ائمه علیهم السلام؛ و اقبال عالمان شیعه به علم پزشکی.

در این مقاله هر یک از این چهار محور را به اجمال بررسی می کنیم.

الف) موضع مثبت ائمه علیهم السلام درباره ی پزشکی

امامان شیعه علیهم السلام همواره موضع مثبتی درباره ی پزشکان داشتند و هیچ گاه جایگاه علمی آنان را نفی نمی کردند. آنان از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با عنوان « طبیب دوره گرد» (8) یاد می کردند؛ از این رو نه تنها توانایی های پزشکان را نادیده نمی گرفتند و تخصص آنان را انکار نمی کردند، بلکه در هنگام نیاز از تخصص آنها بهره هم می بردند. گزارش هایی از حضور پزشکان مسیحی نزد ائمه علیهم السلام به دست ما رسیده است. مرحوم قطب الدین راوندی، در معجزات امام عسکری علیه السلام نقل کرده است که امام حسن عسکری علیه السلام طبیبی نصرانی از شاگردان بختیشوع را برای فصد یا حجامت دعوت کرد. بختیشوع او را به نزد امام فرستاد و به او گفت: « ابن الرضا داناترین فرد زمانه است». (9)

شیعیان هم از امامان علیهم السلام درباره ی جواز مراجعه به پزشکان مسیحی و چگونگی رفتار با آنان پرسش می کردند و آن بزرگواران هم نحوه ی برخورد با آنان را به شیعیان می آموختند. عبدالرحمن بن حجاج می گوید از امام کاظم علیه السلام پرسیدم: « اگر نیاز به پزشک نصرانی پیدا کردم، آیا می توانم به او سلام و دعایش کنم»؟ امام فرمود: « آری؛ ولی دعای تو برای او فایده ای ندارد». (10)

همچنین قاضی نعمان مغربی در کتاب دعائم الاسلام روایت کرده که از امام صادق علیه السلام درباره ی معالجه به دست پزشکان یهودی و نصرانی پرسیدند؛ حضرت فرمود: « اشکال ندارد؛ شفا از خدای متعالی است». (11)

مهم تر از همه اینکه، ائمه علیهم السلام نیز مانند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مراجعه ی بیمار را به پزشک لازم می دانستند. در نظر آنان دارو وسیله ای است که خدا آن را آفریده تا با آن بیماران را شفا دهد. شایسته است نگاهی به احادیث ائمه علیهم السلام در این باره داشته باشیم.

امیرمؤمنان علیه السلام فرموده است: « علم چهار قسم است: فقه برای ادیان، طب برای بدن ها، نحو برای گفتار و نجوم برای شناخت زمان». (12)

امام صادق علیه السلام فرموده است: « مردم هر شهری از سه [ صنف] بی نیاز نیستند که در امر دنیا و آخرتشان به آنها پناه ببرند و اگر اینها را نداشته باشند، به پستی می گرایند؛ فقیهی عالم و پرهیزکار، امیری خیراندیش و مطاع، پزشکی آگاه و موثق». (13)

امام صادق علیه السلام از پدرانش از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده است: « مداوا کنید که خدای متعالی برای هر دردی دارویی فرستاده است مگر برای مرگ که دوایی ندارد». امام رضا علیه السلام نیز فرموده است: « خدای متعالی بدن را به دردی مبتلا نمی کند، مگر اینکه دارویی برای آن قرار دهد». (14)

امامان شیعه علیهم السلام دستور داده اند که کسی بدون آشنایی با علم طب به معالجه نپردازد؛ چون طبیب باید از مرض آگاهی کامل داشته باشد و آن گاه اقدام به مداوا کند؛ در غیر این صورت او ضامن خواهد بود. امام علی علیه السلام می فرماید: « هر کس به طبابت بپردازد، باید تقوای خدا را پیشه کند و خیرخواه باشد و در کار خود کوشش کند». (15) امام سجاد علیه السلام نیز فرموده است: « هر کس درد را نشناسد، مداوا را تباه می کند». (16)

ب) صدور احادیث طبی از ائمه علیهم السلام

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و امامان شیعه علیهم السلام در موضوع طب و پزشکی رهنمودهایی دارند و در این رهنمودها داروهایی را برای مداوا و روش هایی را برای معالجه معرفی کرده اند. از این رو، برخی از دانشمندان مسلمان، کتاب هایی را درباره ی رهنمودهای طبی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نگاشته اند. از آن میان می توان به کتاب های زیر اشاره کرد:

الطب النبوی نوشته ی ابن قیم ( م. 751 ق)؛

الطب من الکتاب و السنة، نوشته ی عبداللطیف بغدادی ( م. 629 ق)؛

احکام النبویة فی الصناعة الطبیة، نوشته ی علی بن عبدالکریم حموی کحال ( م. 720 ق)؛

طب النبی، نوشته ی محمود بن محمد چغمینی؛‌

الطب النبویة، نوشته ی جلال الدین سیوطی.

افزون بر اینها اصحاب ائمه علیهم السلام و دانشمندان شیعه نیز کتاب هایی را از رهنمودهای طبی ائمه علیهم السلام گرد آورده و نام آنها را طب یا طب الائمه علیهم السلام نهاده اند. اسامی مهم ترین این مؤلفان چنین است:

  1. احمد بن محمد البصری کاتب آل طاهر، معاصر امام عسکری علیه السلام؛
  2. احمد بن محمد دؤل قمی ( م. 350 ق)؛
  3. حسین بن بسطان بن سابور زیات؛
  4. عبدالله بن بسطان بن سابور زیات؛
  5. عبدالعزیز بن یحیی جلودی ( م. 367 ق)؛
  6. عبدالله بن جعفر حمیری ( از عالمان قرن سوم و صاحب کتاب قرب الاسناد)؛
  7. علی بن حسن بن فضال؛
  8. ابن بابویه قمی ( م. 329 ق)؛
  9. محمد بن احمد بجلی کوفی ( م. 266 ق)؛
  10. محمد بن احمد ( صاحب کتاب نوادر الحکمه)؛
  11. ابوعبدالله محمد بن عبیدالله جنابی، معروف به ماجیلویه؛
  12. موسی بن حسن اشعری قمی؛
  13. محمد بن مسعود سلمی سمرقندی.

برخی از محققان در ارزش این احادیث از لحاظ عملی تردید کرده اند؛ مانند ابن خلدون که در این باره گفته است:

طب منقول در شرعیات از قبیل طب تجربی بادیه است و ناشی از وحی نیست؛ بلکه از امور عادی عرب ها بوده و در احوال پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم به نحو عادی و عرفی واقع شده است؛ نه اینکه به این نحو جزئی از شرع شده باشد؛ زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای بیان شریعت مبعوث شده بود، نه برای آموختن طب و سایر امور عادی به مردم؛ مانند آنچه درباره ی تلقیح نخل رخ داد و سرانجام حضرت فرمود: شما به امور دنیایتان آگاه ترید. پس سزاوار نیست که این احادیث طبی را جزئی از شرع بدانیم. پس بهتر است که آنها را تنها برای تبرک و از روی ایمان قلبی به کار ببندیم که در این صورت منافع بزرگی به همراه دارند؛ البته نه از جهت طب مزاجی؛ بلکه از جهت تأثیر ایمان. (17)

شیخ صدوق هم درباره ی احادیث پزشکی گفته است:

اعتقاد ما درباره ی اخبار طبی چند گونه است:

برخی از آنها براساس هوای مکه و مدینه گفته شده اند و به کارگیری آنها در شهرهای دیگر جایز نیست؛ برخی از آنها را علوم براساس شناختی که از طبع طرف مقابل داشته، گفته است؛ پس نباید از آن موضع تجاوز شود؛ زیرا که امام مقتضای طبع او را بهتر از او می دانسته است؛ برخی از آنها را مخالفان برای زشت جلوه دادن مذهب ما نزد مردم در کتاب های ما وارد کرده اند و در نقل برخی از آنها هم ناقلان دچار سهو شده اند.

برخی از روایات به طور کامل حفظ نشده اند؛ بلکه ناقص اند. آنچه که درباره ی عسل روایت شده، که آن شفای هر دردی است، صحیح است و معنای آن این است که آن شفای هر دردی است که منشأ آن سردی باشد. درباره ی درمان بواسیر [ که] با استنجا به آب سرد وارد شده، برای زمانی است که بواسیر از گرمی باشد. آنچه که درباره ی شفابخشی بادمجان روایت شده، برای زمان رسیدن خرما و برای کسی است که خرما می خورد؛ نه برای هر زمانی.

اما داروهای صحیح از ائمه عبارت اند از آیات قرآن و سوره ها و دعاهایی که با سندهای صحیح و قوی وارد شده اند. (18)

در این باره می توان گفت ممکن است در میان این احادیث، روایات ضعیفی باشند و بعضی احادیث هم مربوط به موارد خاص و افراد خاصی در شرایط خاصی صادر شده باشند؛ ولی با توجه به جایگاه علمی و معنوی ائمه علیهم السلام نمی توان به طور کلی حکم کرد که این احادیث از لحاظ علمی هیچ ارزشی ندارند؛ بلکه ارزش علمی احادیث قطعی الصدور بیش از هر نظریه ی علمی دیگری است. استدلال ابن خلدون به یک حدیث که صدور آن قطعی نیست بر حجت نبودن احادیث طبی با آیه ی وَما یَنْطِقُ عَنِ الهَوی إنْ هُوَ إلّا وَحْیٌ یُوحی تعارض دارد. این آیه وحیانی بودن کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را تنها ویژه ی امور اخروی بیان نکرده است؛ اما جدا از این هم بعید است پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حتی در جایگاه یک فرد عادی، این گونه بدون علم و به دور از منطق سخن بگوید.

امروزه در سایه ی پیشرفت علم، برخی از اسرار این احادیث آشکار شده است؛ پس اگر انبیا و اوصیای آنها درباره ی امری از امور دین و دنیا اظهارنظر کرده باشند، نمی توان با مبانی ناقص علمی، که بیشتر ظنی هستند، آنها را رد کرد. چنان که ابن قیم جوزیه می گوید:

طب پزشکان در برابر طب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، مانند معالجه های پیرزنان نسبت به طب پزشکان است. استادان دقیق پزشکی هم به این مطلب اعتراف کرده اند؛ زیرا منشأ طب آنها قیاس، تجربه، الهام، رؤیا و حدس است و برخی را هم از حیوانات گرفته اند… این مطالب در کنار وحی که بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل می شود، چه ارزشی می تواند داشته باشد؟ (19)

ج) مناظره های ائمه علیهم السلام با پزشکان

گزارش هایی که از مناظره های امام صادق و امام رضا علیهماالسلام با پزشکان زمانشان به دست ما رسیده، گویای اطلاعات وسیع آنها در علم طب است و مطالب آنها هنوز هم می تواند برای معالجه ی بعضی از بیماری ها مفید باشد. مرحوم صدوق از ربیع، حاجب منصور، خلیفه ی عباسی، مناظره ی امام صادق علیه السلام را با طبیب هندی نقل کرده است. در ابتدا طبیب هندی مطالبی را از کتاب های طبی خوانده و آن گاه به امام گفته که آیا خواستار مطالب او هست یا نه؟ امام در پاسخ می فرماید: نه؛ آنچه من دارم، بهتر از چیزی است که تو داری.

طبیب می گوید: آن چیست؟

امام می فرماید: من گرمی را با سردی،‌ سردی را با گرمی، تری را با خشکی و خشکی را با تری مداوا می کنم و کار را به خدا واگذار می کنم و آنچه را که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده، به کار می بندم و می دانم که معده، خانه ی دردهاست و پرهیز، بهترین دواست و بدن را به آنچه که عادت کرده، وامی گذارم.

طبیب هندی پس از شنیدن این سخنان گفت: طب چیزی جز این نیست.

امام فرمود: به نظر تو این سخنان را از کتاب های طبی گفتم؟

طبیب گفت: آری.

امام فرمود: نه به خدا سوگند؛ من فقط از خدا گرفته ام. پس بگو من به طب آگاه ترم یا تو؟

طبیب گفت: من آگاه ترم.

امام فرمود: پس من چند مسئله از تو می پرسم.

آن گاه امام درباره ی برخی از اسرار آفرینش بدن انسان از طبیب پرسید؛ ولی او در پاسخ آنها درماند. پس خود امام علیه السلام به بیان آن اسرار پرداخت و اعجاب و شگفتی طبیب و حاضران را برانگیخت و همین موجب مسلمان شدن طبیب هندی شد. (20)

ابن شهر آشوب نقل کرده که طبیبی نصرانی از امام صادق علیه السلام خواست که بدن انسان را تشریح کند. امام در پاسخ او به تشریح همه ی استخوان ها، عروق و ماهیچه های بدن انسان پرداخت. (21)

همچنین گزارش کرده اند که مناظره ای میان امام رضا علیه السلام و طبیبان و دانشمندان ان زمان، در دربار مأمون به وقوع پیوست. امام رضا علیه السلام در آن مجلس مطالب بسیار سودمندی را درباره ی طب فرمودند که به دستور مأمون با طلا نگاشته شد. از این رو به رساله ی ذهبیه یا طب الرضا علیه السلام معروف شد.

د) اقبال عالمان شیعه به علم طب

دانش پزشکی نزد دانشمندان شیعه جایگاهی پایین تر از علوم دیگر نداشته است؛ از این رو آنان بیش از سایر دانشمندان مسلمان، به این علم عنایت داشته اند. آنان با تجربه و آزمایش به کشفیاتی در این رشته دست یافته اند که در تاریخ علم پزشکی سابقه نداشته و ایشان از تأثیرگذارترین عالمان بوده اند. یکی از عالمان متقدم شیعه که در این رشته کتاب هایی نوشته، جابر بن حیان است که کتاب های رسالة فی الطب، السموم، المجسه، النبض و التشریح فی الطب را در میان آثار فراوان او نام برده اند. (22)

در میان عالمان شیعه، دو دانشمند بزرگ نیز هستند که کتاب های آنها، قرن ها در شرق و غرب، برای پزشکان اساس عمل و تدریس بوده است. آن دو دانشمند، محمد بن زکریای رازی و ابن سینا هستند که درباره ی آنان گفته اند: رازی کتاب های با نام های الامام و المأموم المحقین، النقض فی الامامه علی الکیال و آثار الامام الفاضل المعصوم نوشته که نشانگر دیدگاه شیعی می باشد. عبدالله نعمه او را مانند ابن سینا در زمره ی فلاسفه ی شیعه برشمرده است. (23)

رازی بیش از 220 کتاب داشته که نیمی از آنها در زمینه ی طب بوده است؛ کتاب های مهمی چون الحاوی، المنصوری، الجدری و الحصبه. رازی را طبیب بی رقیب مسلمانان، و جالینوس عرب لقب داده اند. عضدالدوله او را به ریاست بیمارستان عضدی در بغداد گماشته بود.

ابوعلی سینا نیز دیگر طبیب مهم شیعی در جهان اسلام است که علاوه بر طب، در فلسفه نیز شهرتی جهان گیر دارد؛ از این رو ارسطو و بقراط جهان اسلام لقب گرفته است. ابن سینا کتاب هایی در زمینه ی طب نوشته که یکی از آنها قانون است، که وی آن را در نوزده سالگی تألیف کرد. این کتاب که در دانشگاه های شرق و غرب شناخته شده است و به زبان های مختلف اروپایی ترجمه شده، تا اواسط قرن هفدهم میلادی، مهم ترین کتاب مرجع در مجامع علمی اروپا بود.

با تلاش های این دو دانشمند بزرگ شیعی، (24) علم طب در میان مسلمانان گسترش یافت و یافته های علمی آنان به مرجع اصلی طبیبان و دانشمندان تبدیل شد.

  1. نقش امامان شیعه علیهم السلام در توسعه ی علم نجوم

علم نجوم، یکی از کهن ترین علوم بشری است. مسلمانان نیز پیش از هر دانش دیگری، به این علم روی آوردند؛ زیرا افزون بر کاربردهای عمومی این دانش در جهان آن روز، عمل دقیق به برخی احکام شریعت چون اعلام وقت نماز و تعیین جهت قبله نیز در گرو احاطه بر این دانش بود؛ از این رو نخستین کتاب هایی که مسلمانان ترجمه کردند، مربوط به این علم بود.

الف) اطلاعات نجومی ائمه علیهم السلام

در میان روایات شیعه، شواهدی است که نشان می دهد ائمه علیهم السلام درباره ی نجوم دانش فراوانی داشته اند. در برخی روایات آمده که انبیا و اوصیا داناترین مردم به علم نجوم اند. مرحوم کلینی در کتاب روضه ی کافی از محمد بن ابی عمیر نقل می کند، که او در حضور امام صادق علیه السلام، از نجوم سخن به میان آورد. امام به او فرمود: « نجوم را نمی داند، مگر خاندانی در هند و خاندانی در عرب». (25) سید بن طاووس در توضیح این حدیث می گوید: « مفهوم و معنای چنین اخباری شاید این باشد که دیگران به طور کامل آن را نمی دانند و پیش بینی های آنها نمی تواند صد در صد درست باشد و دیگران بدون استاد نمی توانند آن را بیاموزند». (26)

همچنین مرحوم سید بن طاووس، از کتاب مسائل صباح بن نضر هندی نقل کرده که امام رضا علیه السلام فرموده است: « علم نجوم، علمی است مبنی بر اصل صحیح، و گفته اند نخستین کسی که در نجوم سخن گفته ادریس پیامبر است و ذوالقرنین نیز در این علم ماهر بود و اصل این علم از خدای متعالی است». (27)

اطلاعات ائمه علیهم السلام درباره ی مسائل نجومی به قدری دقیق و کامل بود که اعجاب منجمان زمان را برمی انگیخت و آنان را وادار به اظهار عجز در برابر آن بزرگواران می کرد.

مرحوم صدوق در کتاب الخصال از ابان بن تغلب نقل کرده که مردی یمنی نزد امام صادق علیه السلام آمد. امام درباره ی شغلش از او پرسید. او گفت: « من از خاندانی معروف هستم که کارشان نجوم است و در یمن کسی را نمی شناسم که در نجوم از ما، داناتر باشد». در این هنگام، امام چند مسئله ی نجومی مطرح کرد؛ اما او از پاسخ به آنها درماند. برخی آن مسائل، اینها هستند:

تفاوت نور ماه با نور زهره چند درجه است؟

تفاوت نور زهره با نور مریخ چند درجه است؟

تفاوت نور زهره با نور مشتری چند درجه است؟

تفاوت نور مشتری با نور عطارد چند درجه است؟

نام آن ستاره چیست که وقتی طلوع می کند، سگ ها به هیجان در می آیند؟

نام آن ستاره چیست که وقتی طلوع می کند،‌ گاوها به جنبش درمی آیند؟ (28)

مرحوم سید بن طاووس نیز شبیه چنین گفت و گویی را از کتاب نوادر الحکمه نوشته ی محمد بن احمد قمی، از علمای بزرگ شیعه، در نقل مناظره ی امام رضا علیه السلام با حسن بن سهل، که از عالمان نجوم بوده، نقل کرده است. (29)

افزون بر اینها، امامان شیعه علیهم السلام محل رجوع عالمان نجوم بودند و آنها را در برخی از موضوعات نجومی، راهنمایی می کردند. در کتاب فرج المهموم آمده چند نفر از نوبختیان که منجم بودند، به امام صادق علیه السلام نامه نوشتند و از ایشان یاری خواستند. در نامه ی آنها آمده بود: ما پیش تر به شما نوشته بودیم که آیا نظر در علم نجوم حلال است، و شما نوشته بودید: آری. اکنون منجمان درباره ی فلک اختلاف دارند؛ بعضی می گویند: ستارگان، خورشید و ماه در فلک هستند، و فلک در آسمان معلق است و آن پایین آسمان است، و فلک چیزی است که ستارگان و خورشید و ماه را به گردش در می آورد؛ زیرا آنها خودشان حرکت نمی کنند و دور نمی زنند. بعضی دیگر می گویند: گردش فلک زیر زمین است، و خورشید همراه فلک در گردش است پس در مغرب، زیر زمین غروب می کند و صبح از مشرق برمی آید. امام در پاسخ نوشت: آری نجوم حلال است؛ تا زمانی که انسان را از توحید خارج نکند. (30)

نکته ی درخور توجه این است که ائمه علیهم السلام چندان بر مبانی نجوم بطلمیوسی، که بعدها به کلی رد شد، تأکید نمی کردند؛ اما شأن ایشان هم بالاتر از آن بود که بخواهند به رد این مبانی و تصحیح آنها بپردازند.

ب) روی آوردن دانشمندان شیعه به علم نجوم

نخستین و مهم ترین منجمان و دانشمندان علم نجوم، در قرن دوم هجری، از شیعیان بودند؛ منجمان بزرگی چون ابراهیم بن حبیب فزاری، محمد بن ابراهیم، جابر بن حیان و نوبختیان.

قفطی درباره ی فزاری می گوید:

ابراهیم بن حبیب الفزاری امام عالم مشهور در حکمای اسلام، وی اول کسی است که در اسلام اسطرلاب ساخت و او را کتابی است در تسطیح کره. همه ی اهل اسلام از او اخذ نموده اند، و از اولاد سمرة بن جندب است و به علم هیئت فلک و مایتعلق به بسیار مایل بودی و قصیده در علم نجوم و کتاب مقیاس زوال و کتاب زیج بر عادات عرب و کتاب اسطرلاب ذات الحق و کتاب اسطرلاب مسطح همه تصانیف وی اند. (31)

سید بن طاووس او را جزو منجمان شیعه به شمار آورده است. (32) مرحوم سید محسن امین نیز وی را از دانشمندان شیعه شمرده است. (33) پسر او محمد بن ابراهیم، نخستین بار کتاب نجومی معروف هند، به نام سند هند را به دستور منصور عباسی به عربی ترجمه کرد. این کتاب تا زمان مأمون، ملاک عمل در علم نجوم بود و در این زمان خوارزمی کتاب او را خلاصه کرد. (34)

یکی از نخستین منجمان مسلمانان، جابر بن حیان است. او از برجسته ترین شاگردان امام صادق علیه السلام و از نوابغ دوران بوده است. وی در نجوم نیز مانند بسیاری از علوم دیگر، کتاب نوشته است. قفطی درباره ی او می گوید: « محمد بن سعید سرقسطی معروف به ابن المشاط اسطرلابی اندلسی گفته که در مدینه ی مصر تألیفی دیدم، منسوب به جابر بن حیان در عمل اسطرلاب، مشتمل بر هزار مسئله که در باب خود نظیر نداشت».

از دیگر پایه گذاران علم نجوم در میان مسلمانان، نوبختیان بودند که به گواهی مورخان، از جمله ابن ندیم، پایبندی شان به ولایت علی علیه السلام معروف بود. (35) جدشان ابوسهل، منجم دربار منصور خلیفه ی عباسی بود و در مجموع از بزرگ ترین عالمان میان مسلمانان بودند و در طول بیش از دو قرن، کتاب های متعددی را در زمینه ی نجوم نوشتند. به گفته ی سید بن طاووس، برخی از آنان برای کارهای نجومی، از امام صادق علیه السلام اجازه گرفته بودند. (36)

علاوه بر اینها، شیعیان دیگری هم بودند که در علم نجوم شهرت یافته بودند و کتاب هایی هم در این زمینه نوشته اند. برخی از آنان جزو اصحاب ائمه علیهم السلام و برخی نیز از دانشمندانی بوده اند که بعد از عصر ائمه علیهم السلام می زیستند. فهرست اسامی آنان به نقل از ابن طاووس چنین است:

موسی بن حسن نوبختی، فضل بن ابی سهل نوبختی، عبدالله بن ابی سهل نوبختی، ابن علم، علی بن ابی الحسن علوی، ابوالحسن منجم، علی بن حسین مسعودی، ابوالقاسم بن مانع، خطیر الدین محمد بن محمد، نصر بن حسن قمی، احمد بن محمد سنجری، علی بن احمد، ابراهیم فزاری، احمد بن یوسف مصری، محمد بن عبدالله قمی، یعقوب بن اسحاق کندی، ابی الحسین بن خصیب قمی، ابومحمد بن علی بن بابویه، حسن بن احمد عاصمی، فضل بن سهل، حسن بن سهل، پوران دختر حسن بن سهل، ابوجعفر منجم، محمد بن احمد جعفی، کشاجم، عفیف بن قیس کندی، عضدالدوله، محمود بن علی حمصی، جابر بن حیان، ابوعلی موریانی و سلیمان محمد. (37)

  1. پایه گذاری علم شیمی

مسلمانان از قرن دوم هجری، به طور رسمی به علم شیمی پرداختند و در امور پزشکی و صنعت از آن بهره بردند. مسعودی از کارایی صنعت کیمیا در صنایع طلا و نقره، ساخت اکسیر، ساخت زئبق، تقطیر و… سخن به میان آورده و از رساله ی کندی در نفی کیمیا و پاسخ رازی به او سخن گفته است. (38)

البته در علم کیمیا، نه اکسیر جوانی کشف شد، و نه کلید تبدیل مس به طلا به دست آمد؛ اما آن قدر منفعت به همراه داشت که نمی توان آن را کم از کیمیا دانست. در میان شیمی دانان مسلمان، نام جابر بن حیان نامی آشناست. مجموعه آثار جابر، سفره ی گسترده ای است که مشتاقان شیمی را به سوی خود می کشد. امروزه او را پدر علم شیمی می شناسند. وی شاگرد امام صادق علیه السلام بود و علم خود را به آن حضرت منتسب می دانست. او بارها امام صادق علیه السلام را استاد خود خوانده و مطالبی را از آن حضرت نقل کرده است. (39) آثار منسوب به جابر به قدری فراوان است که بنا به نقل ابن ندیم، بعضی ها در اصالت او دچار تردید شده اند. (40) پاول کراوس در کتابی به نام جابر بن حیان ادعا کرده که کتاب های منسوب به جابر را عده ای در قرن سوم یا چهارم نوشته اند. اما انکار وجود جابر، تنها به دلیل تألیفات فراوانش، خطاست؛ زیرا منابع تاریخی وجود چنین شخصیتی را تأیید می کنند و او را شاگرد امام صادق علیه السلام معرفی می کنند. وی نزد علمای قرن سوم و چهارم هجری مشهور بوده است و آنان همواره کتاب هایش را مطالعه، بررسی و شرح می کرده اند. از جمله حسین بن بسطام و عبدالله بن بسطام که معاصر مرحوم کلینی بوده اند، روایتی از امام صادق علیه السلام را به واسطه ی او نقل کرده اند. (41) دانشمند مشهور جهان اسلام، محمد بن زکریای رازی در کتاب هایش مطالبی از جابر نقل کرده (42) و کتاب انثیین او را به شعر برگردانده است. (43) ابوجعفر محمد بن علی شلمغانی معروف به ابی العزاقر ( م. 322 ق) کتاب رحمة جابر را شرح کرده است. (44) ابوقران از اهل نصیبین نیز بر این کتاب شرحی نوشته است. (45) ابن ندیم ( م. 385 ق) بر شخصیت تاریخی جابر تأکید کرده و سخنان انکار کنندگان جابر را رد کرده است. (46) مجریطی ( م. 395 ق) از کتاب جامع جابر، که بیش از هزار ورقه بوده، سخن به میان آورده است. (47) ابوحیان توحیدی نیز هنگام بیان شرح حال ابن مسکویه، از جابر سخن به میان آورده و گفته که او مفتون کتاب های رازی و جابر بن حیان بوده است. (48)

البته ممکن است همه ی رساله های منسوب به جابر از او نباشد؛ ولی این دلیل تردید در اصل وجود او نمی شود. سید حسین نصر در این باره می گوید:

احتمال قوی هست که نوعی از انجمن یا انجمن اخوتی وجود داشته و نوشته های خود را به نام جابر انتشار می داده است. بنابراین اسم جابر نه تنها معرف شخصیتی تاریخی است، بلکه ( همچون ویسه در آیین هند و یا هرمس در مکتب هرمسی) رمزی بوده است، برای اشاره به طرز تعقل و بینشی خاص. از این لحاظ نام جابر، هم اسم خاص است و هم اسم رب النوع کیمیاگر مسلمان. (49)

جابر در غرب، همان گونه معروف است، که در شوق، و آثار او کانون توجه همه ی شیمی دان های شرق و غرب است. دکتر مرهوف می گوید:

نفوذ کتاب های او [ جابر] در تاریخ کیمیا و شیمی در اروپا آشکار می باشد. او در آثار خود راجع به تصفیه، تقطیر، تبخیر، ذوب، تبلور و غیره مطالب مبسوطی نگاشته و طرز تهیه ی بعضی مواد شیمیایی را بیان کرده که از آن جمله است سولفوردو مرکور و اکسید ارسینیک. این دانشمند می دانسته که چگونه زاج ها، تیریل ها، گوگرد، نشادر و غیره را می توان به دست آورد و خود او اکسید جیوه ی استوانه ای سرب و فلزات دیگر و تیزاب سلطانی را تهیه کرده است. بیشتر کتاب های او به زبان های اروپایی ترجمه شده است. (50)

یکی دیگر از شیمی دان های برجسته و بزرگ مسلمان، محمد بن زکریای رازی است. چنان که در بخش فلاسفه ی شیعه گفته شد، او نیز از دانشمندان شیعه است و خود را شاگرد جابر بن حیان می داند؛ البته این شاگردی، از طریق مطالعه ی کتاب های جابر بوده است.

کتاب سر الاسرار مهم ترین تألیف رازی در زمینه ی شیمی است. او در این کتاب فرایندها و آزمایش های شیمیایی را که خود انجام داده، و می توان آنها را در شیمی جدید، معادل عملیاتی چون تقطیر و تکلیس و تبلور دانست، بیان کرده است.

رازی در این کتاب و آثار دیگرش، بسیاری از ابزارهای آزمایش های شیمیایی را، که بسیاری از آنها تا زمان حاضر کاربرد دارد، شرح داده است. وی خواص شیمیایی و دارویی بسیاری از مواد را شرح داده است و از این لحاظ بعضی کشفیات بزرگ همچون کشف الکل و بعضی اسیدها را به او نسبت داده اند. (51)

نتیجه

علوم طبیعی، علومی هستند که انسان برای زندگی روزمره و رفاه مادی از آنها بهره می برد و ریشه در شریعت ندارند؛ مانند طب، نجوم، شیمی، فیزیک، مکانیک و جغرافیا. از میان این علوم، سه علم طب و نجوم و شیمی به دلیل اهمیت و استفاده ی بسیار از آنها، و نیز مادر بودن برای برخی علوم دیگر، کانون توجه ائمه علیهم السلام بوده اند. بسیاری از رهنمودهای طبی ائمه علیهم السلام در میان مسلمانان رایج بوده و در کتاب هایی با عنوان طب الائمه علیهم السلام گردآوری شده است؛ چنان که کتاب هایی درباره ی احادیث طبی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با عنوان طب النبی صلی الله علیه و آله و سلم گردآوری شده اند.

برخی روایات، پیامبران را مؤسسان علم نجوم معرفی کرده اند، و امامان علیهم السلام که وارثان آنها هستند، مطلع ترین افراد در این زمینه قلمداد شده اند. برخی مباحثه های نجومی ائمه علیهم السلام هم این مطلب را تأیید می کند. به علاوه بسیاری از منجمان مسلمان هم، شاگردان آنان بوده اند، و نخستین دانشمندان مسلمانی که دست به ترجمه ی کتاب های نجومی زده و آثاری از خود به جای گذاشته اند، از پیروان و شاگردان ائمه علیهم السلام بوده اند.

علم شیمی یا کیمیای قدیم هم، اگرچه پیش از اسلام رواج داشته، به شدت با خرافات آمیخته بوده است. نخستین کسی که آن را به صورت علمی درآورد، جابر بن حیان بود. دانشمندان او را پدر علم شیمی دانسته اند و او خود را شاگرد امام صادق علیه السلام دانسته و اظهار کرده که علمش را از آن حضرت گرفته است. پس از جابر، مهم ترین چهره در این علم، محمد بن زکریای رازی است، که او هم از دانشمندان شیعه بوده است.

 

پی نوشت ها :

  1. صاعد اندلسی، التعریف بطبقات الامم، ج 1، مؤسسه ی انتشارات هجرت، تهران، 1376 ه‍.ش، ص 212.
  2. خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج 14، المکتبة السلفیة، مدینه، [ بی تا]، ج 14، ص 348؛ این اثیر، اسد الغابه،‌ ج 1، دار احیاء التراث العربی، بیروت، [ بی تا]، ص 345.
  3. ابن کثیر،‌ البدایة و النهایة، ج 6، دارالفکر، بیروت، [ بی تا]، ص 27.
  4. ابن حجر عسقلانی، الاصابة فی تمییز الصحابة، ج 3، چ 1، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1415 ه‍.ق، ص 289.
  5. ابن العبری، تاریخ مختصر الدول، مؤسسه نشر منابع الثقافة الاسلامیه، قم، ص 111-112.
  6. همان، ص 113.
  7. اسامی پزشکانی که ابن ندیم برشمرده، حاکی از غیر مسلمان بودن بیشتر آنها تا آن زمان است. ابن ندیم آنان را در مقابل پزشکان ملل گذشته، اطبای محدث نامیده است. آن فهرست چنین است:

حنین بن اسحاق، حبیش بن الحسن الاعسم، قسطابن لوقا، عیسی بن یحیی بن ابراهیم، یوحنا بن ماسویه، الطیفوری المتطبب، یحیی بن سرافیون، الحلاجی، علی بن زیل، ابن صهار بخت، علی بن ماسه، ابن ماهان، جورجس ابوبختیشوع، ابوعیسی الدمشقی، سلمویه بن بنان، الساهر، بختیشوع بن جبرئیل، محمد بن زکریا رازی، مسیح الدمشقی، ابوسعید سنان بن ثابت بن قره، اهرن القس، ابوالحسن بن سنان،‌ سابور بن سهل،‌ ابوالحسن حرانی، ابن قسطنطین، عیسی بن ماسرجیس ( ابن ندیم، الفهرست، دارالمعرفة، بیروت، [ بی تا]، ص 409).

  1. عبدالواحد آمدی، غررالحکم و دررالکلم، انتشارات دفتر تبلیغات، قم، 1366 ه‍. ش، ش 1945، ص 109.
  2. قطب الدین راوندی،‌ الخرائح و الجرائح، ج 1، ط 1، مؤسسه الامام المهدی، قم، 1409 ه‍.ق، بیروت، ص 422-424.
  3. محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج 2، چ 5، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1363 ه‍.ش، ص 650.
  4. نعمان بن محمد مصری، دعائم الاسلام، ج 2، چ 3، دارالمعارف، مصر، 1385 ه‍.ق، ح 501، ص 144.
  5. حسن بن محمد دیلمی،‌ اعلام الدین، مؤسسه ی آل البیت، قم، [ بی تا]، ص 83.
  6. حسن بن علی بن شعبه حرانی، تحف العقول، چ 7، مؤسسه النشر الاسلامی، قم، 1425 ه‍.ق، ص 321.
  7. نعمان بن محمد مصری، دعائم الاسلام، ص 143.
  8. همان، ص 144.
  9. حسن بن محمد دیلمی، اعلام الدین، مؤسسه ی آل البیت، قم، ص 299.
  10. ابن خلدون، مقدمه ابن خلدون، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1408 ه‍.ق، ص 493.
  11. محمد بن علی بن حسین با بابویه قمی ( صدوق)، الاعتقادات، چ 1، المؤتمر العالمی لالفیة الشیخ المفید، قم، 1413 ه‍.ق، ص 115.
  12. شمس الدین محمد بن قیم الجوزیه، الطب النبوی، دارالفکر، بیروت، 1419 ه‍.ق، ص 7.
  13. محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی ( صدوق)، علل الشرایع، چ 1، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1408 ه‍.ق، ح 1، ص 99.
  14. ر.ک: ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 4، المطبعة العلمیه، قم، ص 256.
  15. ابن ندیم، الفهرست، دارالمعرفة، بیروت، [ بی تا]، ص 499.
  16. ر.ک: عبدالله نعمه، فلاسفة الشیعه، ط 1، دارالکتاب الاسلامی، قم، 1987 م، ص 476.
  17. شواهد و براهین تشیع محمد بن زکریای رازی و ابن سینا در فصل « نقش ائمه ی اطهار علیهم السلام در گسترش علوم عقلی» مطرح شد. در این باره همچنین ر.ک: عبدالله نعمه، فلاسفة الشیعة، ط 1، دارالکتاب الاسلامی، قم، 1987 م، ص 297 و 476.
  18. محمد بن یعقوب کلینی،‌ الروضة من الکافی، چ 4، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1362 ه‍.ش، ص 331.
  19. سید بن طاووس، فرج المهموم، دارالذخائر، قم، ص 85.
  20. همان، ص 94.
  21. محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی ( صدوق)، الخصال، ط 6، مؤسسه النشر الاسلامی، قم، 1426 ه‍.ق، ص 533.
  22. سید بن طاووس، فرج المهموم، ص 94.
  23. همان، ص 100.
  24. یوسف بن ابراهیم قفطی، تاریخ الحکما، ترجمه ی فارسی قرن یازدهم، انتشارات دانشگاه تهران، 1371 ه‍.ش، ص 103.
  25. سید بن طاووس، فرج المهموم، ص 125.
  26. سید محسن امین عاملی،‌ اعیان الشیعه، ج 3، ط 5، دارالتعارف، بیروت، 1418 ه‍.ق، ص 168.
  27. صاعد اندلسی، التعریف بطبقات الامم، چ 1، مؤسسه ی انتشارات هجرت، تهران، 1376 ه‍.ش، ص 216.
  28. ابن ندیم، الفهرست، دارالمعرفة،‌ بیروت، [ بی تا]، ص 250.
  29. سید بن طاووس، فرج المهموم، دارالذخائر، قم، ص 100.
  30. همان، ص 215.
  31. علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ج 3، ط 1، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1411 ه‍.ق، ص 174.
  32. جابر بن حیان، رسائل جابر بن حیان، ط 1، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1427 ه‍.ق، ص 571.
  33. ابن ندیم، الفهرست، دارالمعرفة، بیروت، [ بی تا]، ص 499.
  34. حسین بن بسطام، طب الائمه، ط 4، انتشارات ذوی القربی، قم، 1427 ه‍.ق، ص 315.
  35. ابن ندیم، الفهرست، دارالمعرفة، بیروت، [ بی تا]، ص 500.
  36. همان، ص 419.
  37. همان، ص 507.
  38. همان، ص 505.
  39. همان، ص 499.
  40. عبدالله نعمه، فلاسفة الشیعة، ط 1، دارالکتاب الاسلامی، قم، 1987 م، ص 227.
  41. یاقوت حموی، معجم الادباء، ج 2، انتشارات دارالغرب الاسلامی، بیروت، 1993 م، ص 294.
  42. سید حسین نصر، علم و تمدن در اسلام، ترجمه ی احمد آرام، چ 2، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1384 ه‍.ش، ص 249.
  43. یعقوب جعفری، مسلمانان در بستر تاریخ، چ 1، دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، تهران، 1371 ه‍.ش، ص 195، به نقل از: سرتوماس آرنولد و همکاران، میراث اسلام، ص 115.
  44. سید حسین نصر، علم و تمدن در اسلام، ترجمه ی احمد آرام، ص 259.

منبع مقاله :

محرمی، غلامحسن؛ (1390)، نقش امامان شیعه علیهم السلام در شکل گیری و توسعه ی تمدن اسلامی، قم: انتشارات مؤسسه آموزش و پژوهشی امام خمینی (ره)، چاپ اول