روزشمار

نوشته‌ها

روز شمار عید سعید غدیر

* روز شمار عید سعید غدیر *

۲۵ ذیقعده سال دهم هجری قمری

۲۳ روز تا عید غدیر خم

روز ۲۵ ذیقعده سال دهم هجری قمری، سال ۶۳۲ میلادی، مصادف با ۴ / اسفند سال دهم هجری شمسی. پیامبر خدا صلی الله علیه و اله برای سفر حج، اعلان رسمی نمودند. و اعلام شده که این سفر، آخرین حج رسول گرامی اسلام می باشد و به دستور آن حضرت، منادیانی به اطراف مدینه رفته اند تا همگان بدانند و پیامبر رحمت را همراهی کنند.

و اینک کاروان بزرگ حج، به قافله سالاری برترین مخلوق آفرینش، به سوی مهبط وحی، حرکت می کند. به فرمان پیامبر، مردم لباس احرام برداشته اند.

اهل بیت پیامبر صلی الله عله و آله، صدیقه کبری و حسنین علیهم السلام همراه این کاروان هستند. قافله عظیم حج، از مدینه خارج می شود و جمعیتی بالغ بر ۷۰ هزار نفر پیاده و سواره، در ۷ کیلومتری مدینه و ۴۸۶ کیلومتری مکه، در محلی به نام ” ذوالحلیفه “ یا “ آباد علی”، مکانی که امروز مسجد ” شجره “ نامیده می شود، متوقف شده، به دستور پیامبر احرام بسته و به سوی حرم امن الهی راهی می شوند تا آداب حج را بیاموزند.

۲۶ ذیقعده سال دهم هجری قمری

۲۲ روز تا عید غدیر خم

امروز مدینه، به فراق یار مبتلا گشته و تمامی انوار مقدسه، رسول خدا صلی الله علیه و آله را همراهی می کنند. در آخرین سفر حج، که“حجه الوداع” نام گرفت، تنها یار جدا مانده از کاروان، امیرالمومنین علیه السلام است. فرستاده ای ویژه، حامل پیام رسول خدا، روانه سرزمین یمن می شود تا حضرت علی علیه السلام را که برای تعلیم دین راهی آن دیار شده، به مکه فرا بخواند .آخرین حج نبوی، بر پایه حکم و وحی الهی شکل گرفته و به دستور قاطع خداوند مبنی بر ابلاغ حکم وصایت و امامت صورت پذیرفته است:

” یا ایُها الرُّسوُل بَـلـِّغ ما اُنزِلَ الیکَ مِن رَبِّک وَ اِن لـَم تـَفعَل فـَما بَلـَّغت رِسالـَتـَهُ ” (مائده/ ۶۷)

” ای پیامبر، ابلاغ کن آنچه را که از طرف پروردگارت بر تو نازل شده، که اگر انجام ندهی، رسالت او را نرسانده ای . “

این چه پیغامی است که اگر ابلاغ نگردد، رسالت همچنان ناقص می ماند و تلاش بیست و سه ساله پیامبر عزیز با تمام سختی ها، جنگ ها و … بی ثمر خواهد بود؟

با کاروان همراه شویم تا بدانیم .

۲۸ ذیقعده سال دهم هجری قمری

۱۹ روز تا عید غدیر خم

کاروان، صبح روز سه شنبه به “عرج” رسید . این قافله هنوز حضرت علی علیه السلام را همراه ندارد . ایشان به امر پیامبر، برای تعلیم احکام الهی اسلام به گروهی از مسلمانان و حل اختلافی که بین اهل یمن پیش آمده، سوی آن دیار راهی شده اند و اینک با رسیدن نامه پیامبر و دستور جدید، به همراهی دوازده هزار نفر از اهل یمن به سوی مکه عازم هستند .شانزده ماه پیش نیز که پیامبر به قصد غزوه تبوک، مدینه را ترک کردند، حضرت امیر همراه ایشان نبودند. و منافقین فتنه کرده، چنین گفتند که چون هوا گرم بوده حضرت علی در جنگ شرکت ننموده است. این سخن برای قهرمان اسلام گران آمد و به پیشگاه پیامبر خدا شتافت و لب به شکوه گشود . آنجا بود که پیامبر فرمودند :

” علی جان، تو برای من چون هارون برای موسی هستی .” (فروغ ابدیت ج ۲، ص ۳۹۱) .

۲۹ ذیقعده سال دهم هجری قمری

۱۸ روز تا عید غدیر خم

کاروان عظیم پیامبر گرامی در پنجمین روز از سفر خود به “سقیا” رسید . اینک پیامبر تمامی اهل مدینه را جز آنان که به دلایلی همچون بیماری نتوانسته اند همراهیش کنند، در قافله خود به همراه دارد . ده سال پیش در آغازین روزهای ربیع الاول نخستین سال هجرت، زمانی که سراسر جزیره العرب را دشمنانش در استیلا داشتند و یاران و پیروان ایشان بسیار ناچیز می نمود، پیامبر مسیر مکه تا مدینه را، به همراه تعداد اندکی طی نمودند. اما امروز بیش از هفتاد هزار نفر تنها از مدینه در کنار حضرت ره می سپرند .و هنوز زنده است یاد پر خاطره ” لیله المبیت “، آن شبی که علی علیه السلام در بستر پیامبر خوابید تا نقشه دشمنان، نقش بر آب گردد و با حفظ جان پیامبر، تاریخ هجرت رقم بخورد .

در همان شب بود که ردای بلند افتخار بر قامت علی علیه السلام پوشانیده شد و چنین نازل گشت :

” وَ مِن النّاس ِ مَن یَشتـَری نَفسَهُ ابتِغاءَ مََرضاهِ الله وَ اللهُ رَئوُفٌ بالعِباد . ” (بقره / ۲۰۷)

” و از مردمان، که از جان خود در راه رضای خدا درگذرند و خداوند دوست دار چنین بندگانیست . “

اول ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۱۷ روز تا عید غدیر خم

در هفتمین روز از سفر پیامبر در مسیر مدینه تا مکه، کاروانیان با عبور از ” جحفه “ و ” غدیر خم ” عازم ” قدید ” شدند . ” جحفه “ در ۱۵۶ کیلومتری مکه، میقات کسانی است که از مسیر شام و مصر به مکه مشرف می شوند. تقریباً در سه کیومتری این محل به طرف مکه، غدیرخم قرار دارد که در آن روزگار، آبگیری در خود داشت و درختانی کهنسال بر آن سایه انداخته بودند .“جحفه” که در سه راهی مسیرهای مدینه، عراق و مصر به حساب می آمد، خود یادآور خاطرات شیرینی بود. یک سال پیش یعنی در سال نهم هجرت، در همین محل بود که امیرالمومنین علی علیه السلام به ابوبکر رسیدند و ماموریت ابلاغ آیات برائت را از او تحویل گرفتند . همانطور که می دانید، وقتی آیات آغازین سوره برائت نازل گردید و پیامبر فرمان یافتند که آن آیات را در ایام حج به مشرکین ابلاغ و با آنان اتمام حجت کنند، رسول اکرم صلی الله علیه و آله، ابتدا ابوبکر را به همراه چهل نفر مامور انجام فرمان ساختند. اما پس از آن جبرئیل نازل گردید و پیغام خدا را رسانید که : این کار حتماً باید توسط خود پیامبر یا کسی که از او باشد، صورت گیرد. پس امیرالمومنین مأموریت یافت و پای در راه گذاشت .

و چنین بود که جحفه بار دیگر فضیلت بی حد، و برتری بی قیاس ابوتراب را نسبت به دیگر مسلمانان گواه آورد. و در پی آن در دهم ذی الحجه سال نهم، صدای رسای علی علیه السلام در جمره عقبی در منا طنین انداز شد که:

” بَرائـَه ٌ مِنَ اللهِ وَ رَسُوله الی الذینَ عاهَدتـُم مِنَ المُشرکین. ” (توبه/۱)

دوم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۱۶ روز تا عید غدیر خم

کاروان پیامبر اکرم صلوات الله علیه به ” قدیده “ رسیده و در آنجا توقف می کند . حضرت علیه السلام و همراهان نیز هم اینک از نجران و یمن با کاروانی دوازده هزار نفری به سمت مکه رهسپارند .” نجران “ که منطقه مسیحی نشین در مرز یمن و حجاز است، خود حکایتی در فضیلت خاندان وحی دارد. چند ماه پیش، وقتی که هیات نمایندگی مسیحیان نجران، مُرکّب از شصت نفر از برگزیدگان این قوم در پاسخ به ندای پیامبر اکرم که آنها را به قبول اسلام – و غیر این صورت، پرداخت جزیه – مکلف کرده بود، وارد مدینه شدند، وقایع و گفتگوهای بسیاری بین آنها و پیامبر اسلام پیش آمد و چون سرانجام این بحث ها به نتیجه نرسید، پیامبر آنان را به مباهله فرا خواند تا از هر یک از دو طرف، به همراه برگزیده ترین های خود در نقطه ای خارج از مدینه به مباهله برخیزند و دعا کنند تا خداوند دروغگویان را از رحمت خویش دور سازد و بر آنان عذاب نازل نماید.

در این باره قرآن می فرماید: ” فَقـُل تَعالوا نَدعُ اَبناءَنا و اَبناء کُم وَ نِساءَ نا وَ نساء کُم وَ انفُسَنا وَ انفُسَکُم ثُمَّ نَبتَهل فَنَجعَل لعنه الله علَی الکاذبین.” (آل عمران/ ۶۱)

« پس بگو بیایید تا پسرانمان و پسرانتان، و زنانمان و زنانتان و ما خویشانمان و شما خویشانتان را بخوانیم و سپس مباهله و دعا کنیم. تا خداوند دروغگویان را به لعنت و مجازات خویش گرفتار سازد.

سرانجام لحظات مباهله فرا رسید و دیدگان حیرت زده مسیحیان سیمای مطمئن و آرام پیامبر را مشاهده کردند، در حالی که کودکی در آغوش دارد و دست کودک دیگری را به دست گرفته و قدم به میدان می گذارد. بانویی در پس حضرتش حرکت می کند و در پشت سر آنها حضرت علی علیه السلام گام برمی دارد!

و چنین بود که هیات نجران از بیم هلاک شدن به جزیه تن در داد، از در صلح درآمد و علی علیه السلام در همین آیه به مدال پر افتخار «نفس پیامبر» نازل گردید. در سفر به یمن این ماموریت را نیز داشت که اولین پرداخت جزیه را تحویل بگیرد و به پیامبر تقدیم نماید.

و اینک ابوتراب، سرافراز از انجام وظایف محوله، رهسپار مکه بود و برای دیدن حبیبش رسول خدا لحظه شماری می نمود.

سوم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۱۵ روز تا عید غدیر خم

در نهمین روز سفر، کاروان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، به “عسفان” رسید .پیامبر خدا با عزمی راسخ به همراه قافله هفتاد هزار نفری خود همچنان به سمت مکه پیش می روند تا آخرین فرامین الهی را اجرا کنند، اجرای صحیح مراسم حج و آموزش واجبات و مستحبات آن به مسلمین و همچنین اعلام امر ولایت و امامت و تعیین جانشین بعد از خود، چرا که دیگر خورشید عمر مبارکشان رو به افول است .

حضرت علی علیه السلام نیز همراه کاروان دوازده نفری از یمن به سمت مکه در راه و بی صبرانه در انتظار دیدار رسول خدا است .

اغلب محدثین و مورخین، به تواتر در کتب فریقین نقل کرده اند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

” اول کسی که روز قیامت در حوض کوثر، بر من وارد می شود، علی است و او همان جوانمردی است که اولین مسلمان بود و پیش از هر کس اسلام آورد و نماز گزارد و اطاعت امر خدا و رسول نمود .” ( بحارالانوار)

ابوذر غفاری می گوید: از رسول خدا صلوات الله علیه شنیدم که در حق امیرالمومنین علیه السلام می فرمود :

” یا علی تو اول کسی هستی که به من ایمان آوردی. تو کسی خواهی بود که در قیامت با من مصافحه می کنی. تو راستگوی بزرگواری، تو کسی هستی که بین حق و باطل فرق می گذاری و حق، همواره با توست. تو پیشوا و رهبر مومنین هستی . برادر من، وزیر من و بهترین کسی هستی که پس از من باقی خواهی ماند و تو مواعید مرا انجام می دهی .” ( فروغ ابدیت، جعفر سبحانی )

چهارم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۱۴ روز تا عید غدیر خم

امروز کاروان پیامبر صلی الله علیه و آله به “مرالظهران” رسید و تا شب آنجا توقف نمود. سپس قافله شبانه به سوی “سیرف” حرکت کرد و به مکانی رسیدند که منزل بعد از آن مکه معظمه بود. امروز فراق مدینه از یار به دهمین روز خود رسیده است و مسجد زیبای نبوی، ده شبانه روز است که بی فروغ مانده، نه پیامبری، نه علی و نه فاطمه، حسن و حسین . فراق کدام یک را تحمل نماید ؟!

پنجم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۱۳ روز تا عید غدیر خم

کاروان پیامبر به نزدیکی مکه رسیده و تا رسیدن به حرم، راهی نمانده است. حضرت علی علیه السلام که برای دیدار پیامبر در تب و تاب است، خود و قافله اش را به پیامبر رسانید. دیدگان پیامبر پیش از رسیدن به مکه به دیدار برادرش روشن گردید .پیامبر از حضرت پرسید: چگونه و با چه نیتی احرام بستی؟ امیرالمومنین پاسخ داد: چون نمی دانستم که شما چه نیتی کرده اید، من نیت نمودم که:

اللهم اِهلالاً کاهلال نبیک “؛ خدایا نیتی بسان نیت پیامبرت.

پیامبر می فرماید: “علی جان! تکلیف تو در این حج، همان تکلیف من است، حال به سوی سربازانت برگرد و با آنها به مکه بیا.”

و اینک کعبه بی تاب از شوق حضور بهترین میهمان، در حریمش، رسیدن ایشان را لحظه شماری می کند. امروز یادگار ابراهیم، میهمانی را در طوف خود خواهد دید که تا برپایی قیامت، عزیزتر از او به زیارتش نخواهد آمد. قافله و قافله سالار به حرم می رسند. صلای لبیک قطع می شود و مکه، یگانه فرزند خود را در آغوش می گیرد. رسول الله رو به سوی مسجد الحرام پیش می رود و در حالی که زبان به حمد و ثنای پروردگار و درود و صلوات بر حضرت ابراهیم گشوده است، از باب “بنی شیبه” به مسجد وارد می شود.

لحظات نیکبختی “حجرالاسود” فرا رسیده است، حبیب خدا ابتدا این سنگ بهشتی را استلام می کند و آنگاه در گرداگرد کعبه به طواف مشغول می شود، نماز طواف در پس مقام ابراهیم ادا می گردد و سپس نوبت به سعی میان صفا و مروه می رسد، همانجا که روزی دویدن های هاجر را به خود دیده است، هفت بار گام زدن در راه صفا و مروه، آخرین عمل از عمره تمتع است و پیامبر رو به زائران و همراهان می فرماید:

” آنان که قربانی با خود نیاورده اند از احرام خارج شوند، اما آنان که چون من قربانی با خود دارند باید تا زمان ذبح قربانی در منا، در احرام بمانند.”

ششم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۱۲ روز تا عید غدیر خم

دومین روز اقامت پیامبر صلی الله علیه و آله در مکه قبل از عزیمت به عرفه است. امیرالمومنین نیز به مکه آمده و از اعمال طواف و نماز و سعی فارغ شده است.گفته شده که بعد از دیدار پیامبر، حضرت نزد سربازان و همراهان خود برگشته تا آنان را برای رسیدن به مکه فرماندهی کند. آن حضرت در سفر خود به یمن مأموریت داشت تا بخشی از جزیه مسیحیان نجران را در قالب یک هزار دست لباس، از ایشان تحویل گرفته، به همراه بیاورد. هنگامی که حضرت علی علیه السلام برای دیدار با پیامبر، لشکر خویش را در نزدیکی مکه مستقر کرد، به نزد پیامبر شتافت و آن لباس ها را به جانشین موقت خود سپرد. اما در بازگشت متوجه شد که لباس ها در میان سربازان تقسیم شده و آنها را به عنوان لباس احرام، بر تن کرده اند. این عمل، علی علیه السلام را سخت گران آمد و جانشین را مورد عتاب قرار داد که چرا چنین کرده است. وی گفت: آنها اصرار کردند تا من این لباس ها را به امانت به ایشان بسپارم و پس از انجام حج باز پس گیرم .

حضرت که چنین اختیاری برای وی قائل نبود، لباس ها را از سربازان باز پس گرفت. و در مکه تحویل پیامبر داد .

عدالت و امانت علوی، همراهان حضرتش را خوش نیامد. لذا به خدمت پیامبر رفته و شکوه نمودند. پیامبر که از کردار و گفتار آنان رنجیده شده بود، یکی از یاران خود را طلبید و از او خواست که در میان قوم شکوه گر بپاخیزد و پیام حضرتش را چنین ابلاغ نماید:

“از بدگویی درباره علی – علیه السلام – دست بردارید که او در اجرای دستور خداوند در دینش بی پروا است و اهل تملق و مداهنه نیست .” ( فروغ ابدیت )

هفتم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۱۱ روز تا عید غدیر خم

مکه همچنان پذیرای میهمان عزیز خویش است. میهمان در اندیشه رسالتی که بر گردن دارد . از سویی باید اعمال حج را دقیق به انجام رساند و مسلمانان را با مناسک حج آشنا کند و از سویی دیگر به بزرگترین و حساس ترین تکلیف خود در این سفر جامعه عمل بپوشاند.اما رسول خدا صلی الله علیه و آله را چه چیزی این چنین در اندیشه فرو برده ؟ مگر از چه چیز بیم دارد که این چنین از فرجام پیروان خود احساس خطر می کند؟

نیک بنگرید و در خیل پیروان ایشان بگردید تا بدانید که کدام اندیشه، پیامبر را می آزارد. می دانیم که حضرتش به هنگام خروج از مدینه به قصد مکه بیش از شصت قربانی به همراه داشتند و کسانی نیز در قافله با خود قربانی به مکه آورده بودند. به فرمان پیامبر اکرم این گروه باید بعد از انجام اعمال خود در مکه، تا ذبح قربانی در منا به حال احرام باقی می ماندند، اما تکلیف آنان نیز که با خود قربانی نیاورده بودند روشن بود. آنها باید بعد از سعی صفا و مروه از احرام خارج می شدند و برای عزیمت به عرفه دوباره احرام می بستند. این وظیفه و تکلیف شرعی آنان بود که پیامبر به ایشان ابلاغ فرموده بودند.

دریغا، هنوز بودند کج اندیشانی که علی رغم تاکید پیامبرشان، جاهلانه راه خود رفتند و در احرام ماندند. آنان لب به اعتراض گشوده، گفتند:

“روا نیست پیامبرمان در احرام باشد و ما به کارهایی مشغول شویم که با خروج از احرام بر ما حلال شده است .” گویی بیش از پیامبر خدا از دین و تکلیف خبر دارند!

به راستی این کج اندیشان چگونه در برابر تکلیف مهم الهی سر تسلیم فرود خواهند آورد؟

آری، نگرانی پیامبر اکرم، از نافرمانی این امت، پس از خود نیز می باشد.

هشتم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۱۰ روز تا عید غدیر خم

امروز، روز” ترویه “ است. ترویه به معنای ذخیره کردن آب است و چون در این روز حجاج باید برای توقف در عرفات و بیتوته در مشعرالحرام و انجام اعمال خاص منا ، به فکر ذخیره آب باشند، به آن ” یوم الترویه “ گفته اند . این نام از حج ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام به یادگار مانده است، چرا که جبرئیل به ایشان توصیه نمود برای عرفات، مشعر و منا با خود آب بردارند . در این روز کاروان پیامبر اکرم در حجه الوداع از مکه خارج شده و از راه منا به سوی عرفات رهسپار است .

نهم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۹ روز تا عید غدیر خم

روز عرفه، روز خود شناسی ، روز بازخوانی – کرده ها و ناکرده ها- روزاعتراف به گناهان و روز تزاید معرفت نسبت به کردگار است . امروز، روزعرفه است و آنجا که ما از آن سخن می گوییم ، صحرای عرفه.پیامبرخدا تا طلوع آفتاب در منا حضور داشته و سپس به صحرای عرفات رفتند . نیک که بنگرید در محلی به نام “ نـَمَره” خیمه رسول الله را خواهید دید و چون در سخنان حضرتش دقت کنید، بوی خداحافظی استشمام خواهید کرد . آفتاب عمر حبیب خدا، اندیشه غروب دارد و آخرین سفر این سفیر الهی با ابلاغ آخرین تکالیف رسالتش سپری می شود . محمد مصطفی صلی الله علیه و آله دغدغه ای بزرگ در سینه دارد . می داند که باید در واپسین روزهای حیات ، جانشین خود را به مردم بشناساند . جبرئیل در شامگاه روز قبل، بار دیگر پیام معبودش را به او ابلاغ نموده که اگر چنین نکند گویی رسالتش را به انجام نرسانیده است .

روزها سخت و حساس در پیش است و پیام آورامین الهی باید که برای رسانیدن پیام کردگارش دل های رمیده پیروانش را آماده سازد ، گویا همین دیشب بود که صدای حضرتش گفتار جبرئیل را برای مومنین یاد می کرد .

” اِنَّ السَعید؟، کُل السَعید ، حقُ السعید ، مَن اَحَبَّ علیاً مِن حَیاتِه و بَعدَ موتِه .”

” خوشبختی واقعی ، تمامی سعادت و نیکبختی حقیقی، برای آن کسی است که ” علی” را در زندگیش و پس از مرگش دوست بدارد. »

دهم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۸ روز تا عید غدیر خم

روز قربان، روزی پر خاطره است . روزی که بوی بندگی خالص ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام را می دهد . روزی که قرنها پیش پدر و پسری ، سرافراز از امتحانی بزرگ ، مدال افتخار به سینه آویختند و عید بزرگ اضحی و آیین ذبح قربانی، با ایثار آنان و هدیه بهشتی جبرئیل به یادگار ماند.پیامبراکرم و همراهان در منا قربانی کردند. پس از آن پیامبر پیروان خویش را مخاطب قرار داده و فرمود: ” چند صباحی بیش ، از عمر من باقی نمانده و در فردای روزگار اگر نباشم، این برادرم علی علیه السلام است که در مقابل متخلفین خواهد ایستاد. ” سپس آنان را به امانت داری توصیه کرده ، فرمود :

” من دو چیز گرانبها در میان شما به امانت می گذارم که اگر به این دو چنگ زنید هرگز گمراه نخواهید شد. کتاب خدا و عترتم یعنی اهل بیتم . ” و این گفتار پیامبر به عنوان ” حدیث ثقلین” جاودانه در تاریخ اسلام باقی ماند .

یازدهم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۷ روز تا عید غدیر خم

این روز، روز ستیز با شیطان است .پیامبرخدا صلی الله علیه و آله و یارانش پس از انجام اعمال در منا، شب را در همان جا بیتوته کردند و اینک به رمی جمرات سه گانه، به نشانه نفرت از شیطان مشغولند.

دوازدهم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۶ روز تا عید غدیر خم

امروز آخرین روز توقف در منا است و آخرین مراحل حج در حجه الوداع به پایان خواهد رسید .پیامبر اسلام امروز یکی از تکالیف مهم خود را در این سفر که آموزش عملی اعمال و مناسک حج ابراهیمی به مسلمین است، تمام و کمال به پایان رسانیدند و درهر مورد واجبات و مستحبات آن را برای مردم بیان فرمودند و بدین ترتیب اعمال حج به پایان رسید .

پس از پایان مراسم حج، دستور الهی بر پیامبر صلی الله علیه و آله چنین نازل شد:

” نوبت تو به پایان رسیده و روزگارت کامل شده است. اسم اعظم و آثار علم و میراث انبیاء را به علی بن ابیطالب بسپار که او اولین مؤمن است. من زمین را بدون عالمی که اطاعت من و ولایتم با او شناخته شود و حجت بعد از پیامبرم باشد، رها نخواهم کرد . “

سیزدهم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۵ روز تا عید غدیر خم

آخرین ساعات حضور پیامبر در مکه است و به زودی کاروان حجاج به قصد بازگشت به دیار خویش حرکت خواهد کرد . امروز نیز افتخاری دیگر برای حضرت علی علیه السلام به همراه دارد. آری، امروز است که جبرئیل بر پیامبر خدا نازل می گردد و از جانب پروردگار، مدال و عنوان زیبای ، ” امیرالمومنین” را اختصاصاً برای علی بن ابیطالب علیه السلام به همراه می آورد . پیامبر خدا نیز دستور می دهند تا یکایک یارانشان” ابوتراب” را ملاقات کنند و ایشان را با عنوان امیرالمومنین خطاب کرده ، چنین سلام نمایند:” السلام علیک یا امیرالمومنین “

این فرمان پیامبراکرم بعضی از صحابه را خوش نیامده و به عنوان اعتراض به ایشان عرض می کنند : ” آیا این عنوان، عنوانی از سوی خداوند و رسول او است؟ ” حضرت رسول آزرده خاطر و غضبناک می فرمایند:” حقی است از طرف خدا و رسولش، و خداوند این دستور را به من داده است.”

به راستی این چنین مسلمانانی در فرداهای نزدیک چگونه سر تسلیم در برابر فرمان پروردگار فرود خواهند آورد؟

و پیامبر، در اندیشه سرانجام آخرین رسالت خود یعنی تعیین جانشین است که به امر پروردگار در راه مدینه صورت خواهد گرفت .

چهاردهم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۴ روز تا عید غدیر خم

در این روز مکه با میهمان عزیز خود، پیامبر خدا برای همیشه وداع کرد. به دستور الهی، حاجیان به حرکت در آمدند و سیل جمعیت که بیش از صد و بیست هزار نفر بود، به همراه حضرت، سفر پنج روزه تا غدیر را آغاز نمودند . حتی پنج هزار نفر از اهل مکه و دوازده هزار نفر از اهل یمن – در جهتی مخالف مسیر دیار خود – برای درک مراسم غدیر همراه حضرت آمدند .بر اساس فرمان پیامبراکرم صلی الله علیه و آله، حاجیان در مکه باقی نماندند و همه به قصد حضور در بزرگترین همایش تاریخی اسلام عازم میعادگاه غدیر شدند.

زمان ابلاغ آخرین رسالت نبوی هر لحظه نزدیک تر می شود و پیامبراکرم همچنان در اندیشه سرانجام این رسالت است. در این که امیرالمومنین علیه السلام تنها فرد شایسته برای جانشینی رسول خدا است، دوست و دشمن شک ندارد، چرا که او اولین مسلمان و اولین نمازگزار در پشت سر پیامبراکرم است و در دعوت نزدیکان و انذار“عشیره اقربین” اوست که برادر، وصی و جانشین پیامبرمی شود، در” لیله المبیت”، اوست که جان فدای نبوت می کند، در بدر اوست که کمر شرک را می شکند، اُحد سرود ” لافتی الاعلی،لا سیف الا ذوالفقار” برایش می سراید، خیبر را او فاتح است و در قرآن کریم آیه هایی از فضایل و مناقب او موج می زند و این همه را رسول خدا صلی الله علیه و آله بهتر از هر کسی می داند.

پانزدهم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۳ روز تا عید غدیر خم

کاروانیان پس از خروج از مکه به منطقه “سیرف” رسیدند و از آنجا تا ” مرالظهران “ آمدند. هنوز تا ” غدیر خم” چند منزل دیگر باقی است.انتخاب منطقه “غدیر” از چند جهت قابل توجه است:

اول این که در راه بازگشت از مکه، این محل کمی قبل از محل افتراق کاروان ها و تقاطع مسیرها است.

دوم این که در آینده که کاروان های حج در راه رفت و برگشت از این مسیر عبور می کنند، با رسیدن به وادی غدیر و نماز در مسجد پیامبر، تجدید خاطره و بیعتی با این زیربنای اعتقادی خود نمایند و یاد آن در دل ها احیاء گردد.

سوم این که”غدیر” محلی بسیار مناسب برای برنامه سه روزه پیامبر و ایراد خطبه برای آن جمعیت انبوه به منطقه “غدیر خم”، بیابانی باز و وسیع درمسیر سیلاب وادی” حجفه” بود. این سیلاب از مشرق به مغرب جاری می شد و پس از عبور ازغدیر به حجفه می رسید و سپس تا دریای سرخ ادامه پیدا می کرد و سیل های سالیانه را به دریا می ریخت.

در این مسیرآبگیرهای طبیعی به وجود آمده بود که پس از عبور سیل، آب های باقی مانده در آنها جمع می شد و به عنوان ذخایرآبی شناخته می شدند و به آنها اصطلاحاً “غدیر” می گفتند. در مناطق مختلف، غدیرهای زیادی در مسیرسیل ها وجود داشت که با نامگذاری از یکدیگر شناخته می شدند. این غدیرهم برای شناخته شدن ازغدیرهای دیگر، به نام “غدیر خم” نامگذاری شده بود. کنار این آبگیر پنج درخت سرسبز و کهنسال از نوعی درخت شبیه درخت چنار، که درخت خاص صحراها است وجود داشت . این پنج درخت، سایبانی مناسب برای مسافران خسته بودند.

در نهایت این بیابان وسیع، به عنوان بهترین مکان برای مراسم سه روزه غدیر انتخاب گردید و جایگاه سخنرانی، زیر همان درختان در نظر گرفته شد که هم مشرف به بیابان و محل تجمع مخاطبین و هم سایبان مناسبی برای ایراد خطابه بود.

شانزدهم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۲ روز تا عید غدیر خم

قافله عظیم غدیر همچنان در حرکت است . قافله از“مرالظهران” گذشته و به آبادی بعدی یعنی “عسفان” رسیده و تا مکان غدیر و روز موعود راهی باقی نیست، روزی که خداوند مقدر داشته تا رسولش، ولایت امیرالمومنین علیه السلام را بر مردم ابلاغ کند و با مسلمانان اتمام حجت کرده، او را پس از خود مولای آنان قرار دهد، چرا که چند روزی بیشتر از عمر مبارکش نمانده و این در حالی است که خداوند هیچگاه زمینش را بدون حجت باقی نمی گذارد و ائمه علیهم السلام هستند که بعد از پیامبراکرم هادی مردم می شوند .مسلمانان به یاد دارند آن زمان را که آیه ” انما انت منذرٌ لکل قوم هاد. “ ( رعد/۷) نازل شد و خداوند به رسول گرامی فرمود : فقط تو بیم دهنده و برای هر گروه هدایتگر هستی .

پس حضرت محمد صلی الله علیه و آله دست مبارک را بر سینه خود نهاد و فرمود:” انا المنذر” و آنگاه دست بر سینه علی علیه السلام گذارد و فرمود:” انت الهادی و بک یهتدی المهتدون.”

“من بیم دهنده هستم، و تو هدایت کننده هستی که به وسیله تو انسان ها هدایت می شوند.” ( ینابیع الموده، آخر باب ۲۶)

هفدهم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

۱ روز تا عید غدیر خم

کاروان بزرگ غدیر به همراهی وجود مقدس پنج نور پاک، پیامبراکرم، امیرالمومنین، حضرت زهرا، امام حسن و امام حسین علیهم السلام که این کاروان را برافلاکیان شرف بخشیده اند، پس از گذشتن از”عسفان” به منطقه ” قدید ” رسیده و اینک تا “حجفه” که ” غدیر خم” کنار آن واقع است، راهی نمانده است.آنچه در غدیر برای مردم بیان شد، بزرگترین پیام اسلام، یعنی ولایت اهل بیت علیهم السلام بود. همانند بسیاری از موارد که برای اتمام حجت معجزه ای از سوی پیامبر صورت می گرفت تا موجب اطمینان قلوب آن مردم و نسل های آینده تاریخ باشد، درغدیر، خداوند در حضور پیامبر خود مستقیماً معجزه نشان داد و امضای الهی را بر خط پایان غدیر ثبت کرد.

هجدهم ذی الحجه سال دهم هجری قمری

روز عید غدیر خم

نزدیک ظهر روز دوشنبه، کاروان بزرگ پیامبر همین که به منطقه ” غدیر خم “ رسیدند حضرت، مسیر حرکت خود را به طرف راست جاده و به سمت غدیر تغییر داده، فرمودند :” ایها الناس، اجیبوا داعی الله، و انا رسول الله .”

ای مردم، دعوت کننده خدا را اجابت کنید که من پیام آور خدایم .

این کنایه از آن بود که هنگام ابلاغ پیام مهمی فرا رسیده است. لذا فرمان دادند تا منادی ندا کند:

” همه مردم متوقف شوند، آنان که پیش رفته اند برگردند، و آنان که پشت سر هستند، خود را سریع تر برسانند. ” همچنین دستور دادند، کسی زیر درختان کهنسالی که در آنجا بود نرود و آن مکان برای برپایی جایگاه سخنرانی خالی بماند.

پس از این دستور، همه مرکب ها متوقف شد، همه مردم پیاده شدند و برای توقف سه روزه خیمه زدند .

از طرف دیگر پیامبر چهار نفر از اصحاب خاص خود یعنی مقداد، سلمان، ابوذر و عمار را فرا خوانده و به آنان دستور دادند تا جایگاه سخنرانی را در کنار درختان کهنسال آماده سازند . آنان از روانداز شتران و سایر مرکب ها کمک گرفته، منبری بلند ساختند و روی آن را با پارچه ای پوشانند( منبر در میان جمعیت قرار داشت.)

با توجه به کثرت جمعیت،” ربیعه” را که صدای رسایی داشت، انتخاب کردند تا کلام حضرت را برای افرادی که دورتر قرار داشتند، تکرار کند.

مقارن ظهر، منادی حضرت رسول اکرم (ص)، ندای نماز جماعت داد، مردم مقابل منبر جمع شدند و با پیامبر نماز جماعت را اقامه نمودند. پس از نماز، پیامبراکرم از منبر غدیر بالا رفتند و سپس علی علیه السلام را فرا خواندند تا در سمت راست ایشان بر فراز منبر بایستد و پیامبر نیز در حالی که دست راستش بر شانه امیرالمومنین قرار داشت، سخنرانی تاریخی خود را شروع کردند که بیش از یک ساعت به طول انجامید.

حضرت در ابتدا به حمد و ثنای الهی پرداختند و سپس تصریح کردند که: باید فرمان مهمی درباره علی بن ابیطالب ابلاغ کنم که اگر این پیام را نرسانم رسالت الهی را انجام نداده ام :

” یا ایها الرَسول، بَلـِّغ ما اُنزل الیکَ مِن رَبـِّک وَ ان لَم تـَفعَل، فَما بَلغتَ رسالته.”( مائده/۶۷)

پس از بیان جملاتی، پیامبر دست علی علیه السلام را بلند نمود و فرمودند:

* من کنت مولاه فهذا علی مولاه *

و چنین بود که ” غدیر”، عید ولایت نام گرفت .

روزشمار سفر حسين‏ بن ‏على (عليه السلام)

سال ۴۱ هجرى قمرى

صلح‏نامه
معاويه با امام حسن(ع) پيمان صلح منعقد ميکند.در متن پيمان صلح موارد زير مقرر گرديد:
1- معاويه طبق دستور قرآن و سيره پيامبر (ص) رفتار كند.
2- بعد از معاويه خلافت به امام حسن(ع) يا امام حسين(ع) برسد.
3- اهانت و سب اميرالمؤمنين (ع) ممنوع شود.
4-بيت المال مسلمين زيرنظر امام حسن(ع) مصرف شود.
5- معاويه متعهد مي شود كه مردم و شيعيان شام و عراق و حجاز در امان باشند.معاويه كه هيچگاه قصد اجراي مفاد صلح‏نامه را نداشته است از همان ابتداء كليه مفاد قرارداد را بجز بند دو نقض ميكند و با برنامه ‏ريزي بلندمدت جهت نقض اين بند نيز اقدام ميكند .
سا ل ۵۶ هجرى قمرى ولايتعهدى يزيد
بر خلاف مفاد قرارداد، معاويه فرزند خود يزيد را به ولايت‏عهدى خويش برگزيد و از مردم با زور و فشار براى وى بيعت گرفت.

در تمام ۱۵ سال گذشته اهانت و سب اميرالمؤمنين (ع) نيز نه تنها منع نشد بلكه تا دوران عمربن عبدالعزيز(سال 99هـ.ق) ادامه يافت، و همواره كينه و دشمني او با شيعيان ادامه داشت و به قتل عام شيعيان مي پرداخت.زيادبن سميه كه روزي در صف ياران امام علي(ع) قرار داشت، در زمان خلافت معاويه حاكم و فرمانرواي كوفه و بصره شد و چون شيعيان را مي شناخت آنها را به دستور معاويه مورد تعقيب قرار داد و به شهادت رساند، به طوري كه احدي از شخصيت هاي معروف شيعه در عراق باقي نماند.

البته خود معاويه به خوبى مى دانست كه عملى شدن اين كار، مشكلات و موانع فراوانى دارد. راز دشوارى هاى اين كار را بايد از يك سو، شخصيت منفى و تبه كار يزيد دانست، چرا كه يزيد جوانى لاابالى، فاسق، هرزه، بى بندوبار، آلوده و در يك كلام، بى دين بود و افكار عمومى، به ويژه صحابه و مسلمانان برجسته اى كه هنوز در قيد حيات بودند و روش و منش رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را به ياد داشتند، به سادگى پذيراى چنين شخصى به عنوان خليفه مسلمانان نبودند. از سوى ديگر، بنا بر يكى از بندهاى صلح نامه، خلافت بعد از معاويه از آنِ حسن بن على(عليه السلام) و اگر براى ايشان اتفاقى افتاد، از آنِ حسين بن على(عليه السلام) بود و معاويه حق نداشت كسى را به عنوان جانشين بعد از خود، انتخاب كند،3 از اين رو تا امام مجتبى(عليه السلام) در قيد حيات بود، معاويه با مانع بزرگى در جهت انتخاب جانشين رو به رو بود. گذشته از اين‌ها اصلا تا آن زمان، هيچ يك از خلفاى پيشين، فرزند خود را به عنوان جانشين انتخاب نكرده بود و اصولا خلافت، يك منصب موروثى نبود تا بعد از مرگ پدر، پسر بر جاى وى تكيه زند.

معاويه كه به اين موانع و مشكلات واقف بود و مى دانست طرح چنين مسئله و پيشنهادى در بدو امر و بدون انجام مقدماتى، عدم پذيرش جامعه اسلامى و در نتيجه، تنش ها، چالش ها و پيامدهاى منفى و زيان بارى را براى حكومتش در پى خواهد داشت، در ابتدا از طرح آن به طور آشكار و گسترده، خوددارى كرد و ضمن صبر و انتظار تا زمانى كه شرايط لازم فراهم آيد، تدابيرى انديشيد و هر گونه ترفند و حيله اى كه ممكن و لازم بود به كار بست. انجام سفرها، نوشتن نامه ها، تطميع يا تهديد و ارعاب برخى افراد براى همراه كردن آن ها با خود، از جمله اقدامات اوست. به هر تقدير، شرايط لازم براى انجام چنين كارى در سال هاى آخر عمرمعاويه فراهم شد و او توانست جامعه اسلامى را آماده پذيراى اين امر كند.

نيمه رجب سال شصتم هجرى قمرى مرگ معاويه و آغاز خلافت يزيد
با مرگ معاويه ، يزيد به جاى وى بر حكومت و خلافت جامعه مسلمين نشست و به تمام استانداران و فرمانداران خود نوشت كه از مسلمين بلاد و شهرها به هر طريق ممكن براى وى بيعت بگيرند. همچنين، نامه‏اى به پسر عموى خود وليد بن عتبه استاندار مدينه نوشت كه از مردم مدينه و به ويژه از سه شخصيت سرشناس، حسين بن على(ع)، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير براى وى بيعت بگيرد، لكن در مورد شخص حسين بن على(ع) سفارش بسيار نموده بود، كه براى ايشان كمترين مهلتى را روا مدار، اگر پذيرفت كه به مقصود رسيده‏ايم و گرنه سر او را از بدنش جدا كرده و براى من بفرست.
۲۸ رجب سال شصتم هجرى قمرى حركت امام از مدينه به سوى مكه
وليد با فرستادن‌ شخصي‌ به‌ نزد امام‌ و ابن‌ زبير  آنها را به‌دارالاماره‌ خواسته‌، و فرمان‌ يزيد را به‌  آنان‌ ابلاغ‌ كرد. امام‌ فرمود: اي‌ وليد تو به‌ بيعت‌ گرفتن‌ من‌ در خفا اكتفاء نمي‌كني‌؟ گفت‌: آري‌چنين‌است‌. فرمود: فكرهايم‌ را مي‌كنم‌ و از مجلس‌ خارج‌ شد.

امام‏حسين(ع) پس از آنكه از مجلس وليد بيرون آمد تصميم گرفت كه مبارزه خود را با يزيد ادامه دهد ولى نه در مدينه بلكه به صورت يك حركت نظامى و فرهنگى از مدينه تا كربلا. با اين توصيف، براى جذب و هدايت نيرو جهت عمليات در مقصد مشخص يعنى كربلا، به همراه 82 نفر زنان، كودكان كم سن و سال، افراد سالمند و خانواده‏اش پس از وداع با شهر پيامبر(ص) شب يكشنبه دو روز مانده به پايان ماه رجب (28 رجب) سال 60 هجرى مثل رشته‏اى از نور در شب ظلمانى از مدينه به سوى محل مبارزه حركت نمود. ظاهراً حركت امام از مدينه به سوى مكه با سرعت انجام گرفته و در تاريخ از حوادث بين راه در اين سفر مطلب زيادى ثبت نشده است. حركت اصلى امام از مكه تا كربلا بوده و به طور مفصل مورد نظر مورخان واقع شده است.

سوم‌ شعبان سال شصتم هجرى قمرى ورودامام‌ به‌ مكه
حضرت‌ روز سوم ‌به‌ مكه‌ رسيدند .

خبر امتناع حسين از بيعت با يزيد دهان به دهان ميگردد. سيل درخواست‏ها و نامه‏ها آغاز ميگردد . مردم كوفه كه هنوز خاطرات حكومت علي (ع) را به ياد دارند از همه مصرترند كه  امام‌ به‌ طرف‌ كوفه‌ بيايند، امام‌ فرمود: من‌ فرستاده‌خود را به‌ طرف‌ كوفه‌ مي‌فرستم‌ اگر گفت‌ كه‌ شما رأي‌ داديد پس‌ به‌ طرف‌ كوفه‌ خواهم‌ آمد.امام‌ فرستاده‌هاي‌ خود را به‌ طرف‌ كوفه‌ فرستاد بعد از مدتي‌ مسلم‌ براي‌ امام‌ نامه‌ نوشتندكه‌ هجده‌ هزار نفر با شما بيعت‌ مي‌كنند، پس‌ امام‌ تصميم‌ گرفت‌ به‌ طرف‌ كوفه‌ بيايند،عده‌اي‌ با توجه‌ به‌ سوابق‌ پيمان‌ شكني‌ كوفيان‌ امام‌ را از رفتن‌ به‌ كوفه‌ منع‌ كردند و به‌ماندن‌ درمكه‌ تشويق‌ مي‌نمودند. امام‌(ع) در جواب‌  آنان‌ فرمود: ناگزير به‌ اين‌ كار هستم‌چون‌ اگر در مكه‌ بمانم‌ يزيد خونم‌ را در اين‌جا مي‌ريزد.

پانزدهم‌ رمضان‌ سال‌ شصتم هجرى قمرى ماموريت مسلم (ع)
اقامت امام حسين(ع) در مكه و برخورد با مردم و تشكيل اجتماعات و گفتگوها، مردم را با انگيزه و اهداف امام، از امتناع از بيعت‏با يزيد، آشنا كرده است .

امام، تصميم گرفت در مقابل اصرار و دعوتهاى مكرر مردم كوفه، عكس‏العمل نشان داده و اقدامى كند. براى ارزيابى دقيق اوضاع كوفه و ميزان علاقه و استقبال مردم و تهيه مقدمات لازم و شناسايى و سازماندهى و تشكل نيروهاى انقلابى، ضرورى بود كه كسى قبلا به كوفه رفته و اين ماموريت را انجام دهد و گزارشى دقيق از وضعيت‏شهر و مردم، به او بدهد.

حضرت حسين‏بن على(ع) مناسبترين فرد براى اين ماموريت محرمانه را «مسلم‏بن عقيل‏» ديد، كه هم آگاهى سياسى و درايت كافى داشت،و هم تقوا و ديانت،و هم خويشاوند نزديك امام بود. به نمايندگانى كه از كوفه آمده بودند، فرمود:من، برادر و پسر عمويم (مسلم) را با شما به كوفه مى‏فرستم، اگر مردم با او بيعت كردند;من نيز خواهم آمد.

امام حسين(ع) طى نامه و پيامى جداگانه كه خطاب به مردم كوفه نوشت، تكليف مردم و ماموريت مسلم را روشن ساخت. متن نامه امام چنين بود:«بسم الله الرحمن الرحيم
از حسين بن على، به جماعت مؤمنان و مسلمانان;
اما بعد،
سعيد و هانى، با نامه‏هايتان نزد من آمدند. آنان آخرين كسانى بودند از فرستادگانتان كه نزد من آمدند. من تمام مقصود و هدفى را كه ذكر كرده بوديد فهميدم. بيشتر سخن شما اين بود كه: ما را امام و پيشوايى نيست، پس بشتاب! شايد خدا ما را به واسطه تو بر هدايت، هماهنگ و مجتمع كند. اينك، من برادرم،عموزاده‏ام و شخص مورد اعتمادم از خانواده‏خويش «مسلم‏بن عقيل‏» را به سوى شما فرستادم و او را مامور كردم كه از حال شما و از كار و نظرتان به من گزارش بفرستد. اگر به من چنين گزارش دهد كه راى بزرگان و صاحبان فضل و خرد شما،همانند چيزى است كه قاصدان شما گفتند و در نامه‏هاى شما نوشته شده است‏به خواست‏خدا بزودى به سويتان خواهم آمد.

به جانم سوگند پيشوا و امام، تنها و تنها كسى است كه به كتاب خدا حكم و عمل كند و به قسط رفتار نمايد و به حق، گردن بنهد و خود را وقف و پايبند فرمان خدا سازد، والسلام.».

مسلم با گرفتن دو راهنما از مكه به سوى كوفه حركت كرد. روزهاى متوالى راه طى كرد. آن دو راهنما در راه، از تشنگى جان سپردند. مسلم، همراه با «قيس‏بن مسهر صيداوى‏» و «عمارة بن عبدالله ارحبى‏» با تحمل مشقتهاى توانفرساى راه، پس از بيست روز، خود را به كوفه رساند و مسافت‏سى‏روزه را با همه سختيها در بيست روز پشت‏سرگذاشت.

پنجم‌ شوال‌ سال‌ شصتم هجرى قمرى  ورود مسلم‌ به‌ كوفه
مسلم، وارد كوفه شد و به خانه مختار ثقفى، كه از شيعيان خالص‏حضرت على(ع) وعلاقه‏مندان به اهل‏بيت‏بود، رفت.

شيعيان، دسته دسته به خانه مختار مى‏آمدند و با مسلم ديدار و بيعت مى‏كردند و مسلم هم نامه امام حسين(ع) را خطاب به مؤمنان و مسلمانان كوفه براى هر جماعتى از آنان مى‏خواند. روز به روز بر تعداد هواداران امام حسين(ع) كه با نماينده‏اش مسلم،بيعت مى‏كردند افزوده مى‏شد تا اين كه پس از چند روز، به هزاران نفر مى‏رسيد.

مسلم ‏بن عقيل، طى نامه ‏اى اوضاع را به امام گزارش داد و با بيان شرايط و زمينه مساعد براى نهضت از امام خواست كه به سوى كوفه بشتابد. در نامه‏اى كه به امام نوشت،چنين بيان كرد:«نامه‏هاى فرستاده شده، راست‏بوده و سخن فرستادگان هم درست است. مردم كوفه آماده جهاد و جانبازى در راه خدايند. هم اكنون هيجده هزار نفر، با من بيعت كرده‏اند و آماده فداكارى در ركاب تو هستند. هر چه زودتر به سوى كوفه حركت كن!»اين نامه را كه مسلم،بيست‏و هفت روز پيش از شهادتش به امام حسين(ع) نوشت، توسط «عابس‏بن شبيب شاكرى‏» براى آن حضرت فرستاد. همراه او،نامه ‏هاى ديگرى هم كوفيان به امام نوشتند و با گزارش اين كه صدهزار شمشير براى يارى تو آماده است،از آن حضرت خواستند كه در آمدن به كوفه شتاب كند.

يازدهم‌ ذى‌ القعده‌ سال‌ شصتم هجرى قمرى  رسيدن‌ نامه‌ مسلم‌ به‌ امام‌ حسين‌ (ع)
نماينده رسمى امام، آمادگى مردم كوفه را تأييد كرده بود، و ديگر جاى تأمل نبود. چرا كه به طور مطمئن با توجه به نامه‏ها و نامه مسلم، شرايط براى قيام عليه بنى‏اميّه آماده شده بود. امام در رفتن تسريع كردو‌تصميم‌ گرفت‌ تا از حجاز روانه‌ عراق‌ شود. در آن‌ روزها امام‌ از حادثه‌ ديگري‌ آگاه‌ شد كه‌ او را به‌ بيرون‌ رفتن‌از حجاز مصمم‌تر ساخت‌ او دانست‌ كه‌ فرستادگان‌ يزيد خود را به‌ مكه‌ رسانده‌اند تا درمراسم‌ حج‌ بر وي‌ حمله‌ كنند و ناگهان‌ او را بكشند.امام خود مي‏گويد «براستى پدرم براى من حديث كرد كه شهر مكه را بزرگى است كه به وسيله او حرمت اين شهر شكسته شود، و من دوست ندارم كه آن بزرگ من باشم و به خدا سوگند اگر من دو وجب بيرون مكه كشته شوم بهتر دوست دارم تا يك وجب و هر چه دورتر باشم از مكه و كشته شوم، پيش من محبوبتر است و به خدا سوگند اگر من در لانه جانورى از اين جانوران باشم مرا بيرون آورده تا آنچه را خواهند نسبت به من انجام دهند.» فرمود: «به خدا سوگند مرا رها نخواهند كرد تا وقتى كه قلبم را از درونم بيرون آورند.» اين نقلها شاهد صدق اين گفته است كه به هر روى، آنان تصميم بر قتل او داشتند و اميدى به زنده بودن، به صورتى كه بيعتى صورت نگيرد، نمى‏توانسته وجود داشته باشد.
خبر ارسال‌ نامه‌هاي‌ مردم‌كوفه‌ و دعوت‌ از امام‌ حسين‌ (ع) براي‌ آمدن‌ به‌ آن‌ شهر يزيد را نگران‌ ساخت‌ و پس‌ ازمشورت‌ با مشاوران‌ خود تصميم‌ گرفت‌ تا «نعمان‌ بن‌ بشير» را از حكومت‌ كوفه‌ معزول‌ و«عبيدالله‌ بن‌ زياد» حاكم‌ بصره‌ را با حفظ‌ سمت‌ به‌ حكومت‌ كوفه‌ منصوب‌ نمايد.

عبيدالله‌ پس‌ از دريافت‌ فرمان‌ يزيد مبني‌ بر انتصاب‌ وي‌ به‌ حكومت‌ كوفه‌ به‌اتفاق‌ تعدادي‌ از همراهانش‌ به‌ صورت‌ مخفيانه‌ وارد كوفه‌ شد تا ضمن‌ آزمايش‌ واكنش‌مردم‌ و ميزان‌ علاقه‌ آنان‌ به‌ امام‌ حسين‌ (ع)، رهبران‌ مخالفان‌ يزيد را شناسايي‌ نمايد.مردم‌ كوفه‌ كه‌ با استبداد شديد عبيدالله‌ بن‌ زياد مواجه‌ شدند به‌ تدريج‌ مسلم‌ را تنهاگذاشته‌ و از بيعت‌ خود عقب‌ نشيني‌ كردند.

مدتي‌ بعد، پس‌ از شناسايي‌ محل‌ استقرار مسلم‌، ايشان‌ از خانة‌ مختار به‌ خانة‌«شريك‌ بن‌ اعور» رفت‌. شريك‌ چند روز بعد درگذشت‌ و مسلم‌ به‌ خانة‌ «هاني‌ بن‌ عروه‌»رفت‌. اما عبيدالله‌ كه‌ به‌ وسيله‌ جاسوسان‌ خود از مخفي‌ گاه‌ مسلم‌ و ارتباط‌ او با ياران‌ وهوادارنش‌ مطلع‌ شده‌ بود، هاني‌ را احضار و پس‌ از شكنجه‌ زنداني‌ نمود.

هشتم ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى حركت‌ امام‌ از مکه‌ به‌ عراق
امام‌ حسين‌ (ع) پس‌ از دريافت‌ نامة‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ و احساس‌ خطر از دژخيمان‌يزيد، احرام‌ حج‌ خود را به‌ عمره‌ تبديل‌ كرد و پس‌ از انجام‌ مراسم‌ عمره‌ از احرام‌ بيرون‌ آمدو در روز سه‌ شنبه‌ روز ترويه‌ (هشتم‌ ذي‌ الحجه‌ سال‌ ۶۰ ه . ق‌) پس‌ از شصت‌ وپنج‌ روزاقامت‌ در مكه‌ به‌ اتفاق‌ حدود هشتادو شش‌ نفر مرد از شيعيان‌ و دوستان‌ و خانواده‌ خود ازمكه‌ بيرون‌ آمده‌ و به‌ سوي‌ عراق‌ حركت‌ كرد.در كوفه همين‌ كه‌ خبر دستگيري‌ و زنداني‌ شدني‌ هاني‌ در شهر منتشر شد، مسلم‌ دانست‌كه‌ ديگر درنگ‌ جايز نيست‌ و بايد از نهان‌گاه‌ بيرون‌ آيد و جنگ‌ را آغاز كند. پس‌ جارچيان‌خود را فرستاد تا مردم‌ را آگاه‌ سازند. نوشته‌اند از هيجده‌ هزار تن‌ كه‌ با او بيعت‌ كرده‌ بودندچهار هزار تن‌ در خانه‌ هاني‌ و خانه‌هاي‌ اطراف‌ گرد آمده‌ بودند. مسلم‌ آنان‌ را به‌ دسته‌هايي‌ تقسيم‌ كرد و هر دسته‌اي‌ را به‌ يكي‌ از بزرگان‌ شيعه‌ سپرد. دسته‌اي‌ از اين‌ جمعيت‌به‌ قصر ابن‌ زياد روانه‌ شدند، ولي‌ ابن‌ زياد موفق‌ شد آن‌ مردم‌ بي‌ تدبير را با ايجاد اختلاف‌و استفاده‌ از حربه‌ تهديد متفرق‌ سازد. نتيجه‌ اين‌ شد كه‌ در شامگاه‌ آن‌ روز جز سي‌ تن‌ با اونماندند. چون‌ نماز مغرب‌ را خواند. يك‌ تن‌ از ياران‌ خود را همراه‌ نداشت‌.

مسلم‌ چون‌ نماز شام‌ را خواند و خود را تنها ديد در كوچه‌هاي‌ كوفه‌ سرگردان‌ شد، درحالي‌ كه‌ گروه‌ زيادي‌ در جستجوي‌ وي‌ بودند، تا سرانجام‌ زني‌ به‌ نام‌ «طوعه‌» كه‌ از شيعيان‌على‌ (ع) بود او را درون‌ خانه‌ برد و پناه‌ داد. اما شب‌ هنگام‌ پسر وي‌ از وجود مسلم‌ در خانه‌مطلع‌ شد و به‌ ماموران‌ عبيدالله‌ خبر داد. همين‌ كه‌ ابن‌ زياد پناهگاه‌ مسلم‌ را دانست‌،«محمد اشعث‌» را با شصت‌ يا هفتاد تن‌ براي‌ دستگيري‌ وي‌ فرستاد .مسلم‌ پس‌ ازدرگيري‌ با ماموران‌ ابن‌ زياد ونشان‌ دادن‌ رشادت‌ها و شجاعت‌هاي‌ بسيار مجروح‌ ودستگير شد

نهم ذى الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى شهادتمسلم (ع)
مسلم را به بالاى دارالاماره مي بردند، در حالى كه نام خدا بر زبانش بود، تكبير مي‏گفت، خدا را تسبيح مي‏كرد و بر پيامبر خدا و فرشتگان الهى درود مي‏فرستاد و مي‏گفت: خدايا! تو خود ميان ما و اين فريبكاران نيرنگ‏ باز كه دست از يارى ما كشيدند، حكم كن! با ضربت‏ شمشير، سر از بدنش جدا كردند، و… پيكر خونين اين شهيد آزاده و شجاع را از آن بالا به پايين انداختند و مردم نيز هلهله و سر و صداى زيادى به پا كردند.پس از شهادت مسلم، به سراغ «هانى‏» رفتند و با دو ضربت، سر اين انسان والا و حامى بزرگ مسلم را از بدن جدا كردند. درحاليکه اين چنين با خداي خود ميگفت: «بازگشت‏ به سوى خداست. خدايا مرا به سوى رحمت و رضوان خويش ببر!»  بدن هانى را هم به طنابى بستند و در كوچه ‏ها و گذرها بر خاك كشيدند. خبر اين بيحرمتى به مذحجيان رسيد. اسب سوارانشان حمله كردند و پس از درگيرى با نيروهاى ابن‏ زياد بدن هانى و مسلم را گرفتند و غسل دادند و بر آنها نماز خواندند و دفن كردند، در حالى كه جسد مسلم، بي ‏سر بود. آن روز، تنى چند از سرداران اسلام هم دستگير شده و به شهادت رسيدند و اجساد مطهرشان در كنار آن دو قهرمان رشيد به خاك سپرده شد و در روز نهم ذيحجه، كربلاى كوچكى در كوفه بر پا شد و يادشان به جاودانگى پيوست.
۱۲ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى وادی عقیق
امام در اين روز به وادی عقیق رسید و در آن جا عون و محمد، فرزندان جعفر طیار، به او ملحق شدند.
۱۳ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى وادی صفرا
امام در اين روز به وادی صفرا وارد شد و در آن جا دو تن از یارانش به نام مجمّع و عبّاد به او پیوستند.
۱۴ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى ذات عرق
امام در اين روز وارد ذات عرق شد و در آن جا با بشر بن غالب ملاقات کرد.
۱۵ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى اعزام قيس
امام در اين روز به حاجر بطن ارمه رسید و قیس مسهر صیداوی را به سوی اهل کوفه فرستاد.
۱۶ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى فَید
امام در اين روز وارد به فَید رسید.
۱۷ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى احفُر
امام در اين روز به احفُر رسید و در آن جا عبدالله بن مطیع عدوی را ملاقات کرد.
۱۸ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى خزیمیه
امام در اين روز به خزیمیه رسید و یک شبانه روز در آن جا توقف کرد.
۲۰ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى شقوق
امام در اين روز به شقوق وارد شد و در آن جا از مردی درباره کوفه سئوال کرد.
۲۱ ذى الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى در منطقه زرود
 زهير‏بن‏قين در منطقه زرود به جمع ياران امام پيوست .زهـيـر از لحاظ عـقـيـده , عـثـمـانى بود وعلاقه اى به اهل بيت نداشت وى ازمحترمين طايفه خود بود در كوفه زندگى مى كرد ودر ميدانهاى جنگ , رشادتهايى ازخود نشان داده است . در سال شصت همراه خانواده اش به حج رفت ودر مراجعت مسير حركت اوبا قافله امام حسين (ع ) يـكـى گرديد, منتها از اينكه با حضرت برخورد كند پرهيزمى كرد به اين نحو كه اگر حضرت راه مـى رفت , او مى ايستاد واگر امام (ع ) توقف مى كرد او حركت مى نمود تا بالاخره در منزلى به ناچار هـر دو رحل اقامت افكندند,منتها با فاصله از همديگر, زهير با خانواده اش مشغول غذا خوردن بود كـه قـاصـد امام حسين (ع ) آمد وچنين گفت : ” ان ابا عبداللّه الحسين (ع ) بعثني اليك لتاتيه ” با شـنيدن اين پيغام , لقمه غذا از دست همه افتاد وحالت تحير وسكون به همه آنان دست داد زوجه زهير گفت : چرا نشسته اى ؟زهير حركت كردوشرفياب حضور امام (ع ) گشت , در اين تشرف چه گفته وشنيده شد, تاريخ مطلبى راضبط نكرده است , همينقدر آمده كه زهير با حالت خوشحالى وبشارت برگشت واثاثيه خودرا از ساير اثاثيه ها جدا كرد وحسينى شد. در شب عاشورا هم آن وقتى كه امام (ع )بيعت خودرا از اصحاب برداشت زهير برخاست وگفت : ” به خدا قسم ! دوست دارم كشته شوم , بعد زنده شوم , باز كشته شوم وبعد زنده شوم تا هزار مرتبه , تا بدينوسيله خداوند متعال , مرگ را از شما واز جوانان اين خاندان دفع كند “. صبح عاشورا شهادت زهيراست صبح عاشوراامام حسين (ع ) زهيررا در ميمنه وحبيب را در ميسره لشكر قرارداد.بـعـد از شـهـادت حـبيب , صحنه جنگ داغ شد, موقع ظهر, حضرت , نماز را خواند, زهير جلو آمد وحمله را آغاز كرد وگفت : انا زهير وانا بن القين ـــــ اذودكم بالسيف عن حسين . دوباره خدمت حضرت رسيد وبا اين اشعار با امام (ع ) وداع كرد:. فدتك نفسي هاديا مهديا ـــــ اليوم القى جدك نبيا. وحسنا والمرتضى عليا ـــــ وذا الجناحين الشهيد الحيا. مدتى جنگيد تا برزمين افتاد, ابا عبداللّه الحسين (ع ) خودش را بر بالين زهيررساند وفرمود:. ” لا يبعدنك اللّه يا زهير! ولعن اللّه قاتليك لعن الذين مسخوا قردة وخنازير ”  . در زيارت ناحيه , خطاب به زهير, چنين مى خوانيم :. ” الـسـلام عـلـى زهير بن القين البجلي القائل للحسين وقد اذن له في الانصراف , لاواللّه لا يكون ذلك ابدا ا اترك ابن رسول اللّه اسيرا في يد الاعدا وانجو انا لا اراني اللّه ذلك اليوم  ”  .
۲۲  ذى الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى  خبر شهادت مسلم و هانى‏
امام در اين روز به ثعلبیه وارد شد و شب را در آن جا ماند.مردی نصرانی با مادرش مسلمان شد و همراه او رهسپار کربلا شدند. در ثعلبيه بود كه خبر شهادت مسلم‏بن‏عقيل و هاني‏بن‏عروه را به امام دادند .امام حسين عليه السلام در بين راه شخصى را ديدند كه از طرف كوفه به اين طرف مى‏آمد. (در سرزمين عربستان جاده و راه شوسه نبوده كه از كنار يكديگر رد بشوند.بيابان بوده است،و افرادى كه در جهت‏خلاف هم حركت مى‏كردند،با فواصلى از يكديگر رد مى‏شدند.) لحظه‏اى توقف كردند به علامت اينكه من با تو كار دارم،و مى‏گويند اين شخص امام حسين عليه السلام را مى‏شناخت و از طرف ديگر حامل خبر اسف آورى بود. فهميد كه اگر نزد امام حسين برود،از او خواهد پرسيد كه از كوفه چه خبر،و بايد خبر بدى را به ايشان بدهد.نخواست آن خبر را بدهد و لذا راهش را كج كرد و رفت طرف ديگر.دو نفر ديگر از قبيله بنى اسد كه در مكه بودند و در اعمال حج ‏شركت كرده بودند،بعد از آنكه كار حجشان به پايان رسيد،چون قصد نصرت امام حسين را داشتند،به سرعت از پشت‏سر ايشان حركت كردند تا خودشان را به قافله ابا عبد الله برسانند.

اينها تقريبا يك منزل عقب بودند.برخورد كردند با همان شخصى كه از كوفه مى‏آمد.به يكديگر كه رسيدند به رسم عرب انتساب كردند،يعنى بعد از سلام و عليك،اين دو نفر از او پرسيدند:نسبت را بگو،از كدام قبيله هستى؟گفت:من از قبيله بنى اسد هستم. اينها گفتند:عجب!«نحن اسديان‏»ما هم كه از بنى اسد هستيم.پس بگو پدرت كيست،پدر بزرگت كيست؟او پاسخ گفت،اينها هم گفتند تا همديگر را شناختند.بعد،اين دو نفر كه از مدينه مى‏آمدند گفتند:از كوفه چه خبر؟گفت:حقيقت اين است كه از كوفه خبر بسيار ناگوارى است و ابا عبد الله كه از مكه به كوفه مى‏رفتند وقتى مرا ديدند توقفى كردند و من چون فهميدم براى استخبار از كوفه است نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم.تمام قضاياى كوفه را براى اينها تعريف كرد.

اين دو نفر آمدند تا به حضرت رسيدند.به منزلى اولى كه رسيدند حرفى نزدند.صبر كردند تا آنگاه كه ابا عبد الله در منزلى فرود آمدند كه تقريبا يك شبانه روز از آن وقت كه با آن شخص ملاقات كرده بودند فاصله زمانى داشت.حضرت در خيمه نشسته و عده‏اى از اصحاب همراه ايشان بودند كه آن دو نفر آمدند و عرض كردند:يا ابا عبد الله!ما خبرى داريم،اجازه مى‏دهيد آن را در همين مجلس به عرض شما برسانيم يا مى‏خواهيد در خلوت به شما عرض كنيم؟ فرمود:من از اصحاب خودم چيزى را مخفى نمى‏كنم،هر چه هست در حضور اصحاب من بگوييد.يكى از آن دو نفر عرض كرد:يا ابن رسول الله!ما با آن مردى كه ديروز با شما برخورد كرد ولى توقف نكرد،ملاقات كرديم،او مرد قابل اعتمادى بود،ما او را مى‏شناسيم،هم قبيله ماست،از بنى اسد است.ما از او پرسيديم در كوفه چه خبر است؟ خبر بدى داشت،گفت من از كوفه خارج نشدم مگر اينكه به چشم خود ديدم كه مسلم و هانى را شهيد كرده بودند و بدن مقدس آنها را در حالى كه ريسمان به پاهايشان بسته بودند در ميان كوچه‏ها و بازارهاى كوفه مى‏كشيدند.ابا عبد الله خبر مرگ مسلم را كه شنيد،چشمهايش پر از اشك شد ولى فورا اين آيه را تلاوت كرد: من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا»

۲۳ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى توقف در زباله
امام حسين (ع) همراه كاروان خود چهارشنبه بيست‌وسوم ‏ذي‌الحجه به زباله رسيدند. بعضي گفته‌اند در اين منزل خبر شهادت عبدالله بن يقطر، ‏مسلم بن عقيل وهاني بن عروه رسيد و آن حضرت آن خبر را براي اصحاب بيان كردند و ‏فرمودند: خبر ناگوار و جانسوزي به ما رسيده و آن اينكه مسلم بن عقيل، هاني بن عروه ‏و عبدالله بن يقطر به شهادت رسيده‌اند و شيعيان كوفه ما را بي‌يار و ياور گذاشته‌اند، هر ‏كس از شما خواهد، مي‌تواند بازگردد و بر او ملامتي نيست چرا كه تعهدي نداشته است.‏

همراهان بي وفاي امام (ع) از گرد او پراكنده شدند و از راست و چپ راه بيابان را پيش ‏گرفتند و تنها همان كساني كه از مدينه همراه امام (ع) بودند با تعداد كمي از مردان ديگر ‏كه در راه به امام ملحق شده بودند، باقي ماندند.

امام (ع) اين كار را براي آن كرد كه ‏گروهي از اعراب مي‌پنداشتند كه عازم شهري مي‌شوند كه مردم آن شهر تحت فرمان ‏امامند و امام (ع) مي‌خواست كه همراهانش آگاهانه در اين مسير گام بردارند و بدانند كه ‏با چه مشكلاتي مواجه مي‌شوند.‏

چون امام (ع) به زباله رسيد، فرستاده محمدبن اشعث و عمربن سعد را ملاقات كرد و آن ‏نامه‌اي را كه مسلم به عنوان وصيت از ايشان خواسته بود كه بنويسند و براي امام ببرند، ‏تقديم امام (ع) كرد، امام نامه را خواند و صحت خبر شهادت مسلم و هاني را تاييد شده ‏ديد، سخت آزرده خاطر شد و اين رنجش وقتي شدت پيدا كرد كه قاصد خبر قتل قيس ‏بن مسهر را نيز به اطلاع امام (ع) رساند.‏

امام حسين (ع) برادر رضايي خود عبدالله بن يقطر را به سوي مسلم، _قبل از اطلاع از ‏شهادت او_ فرستاد كه به دست حصين بن تميم گرفتار و به نزد عبيدالله بن زياد برده شد ‏و او فرمان داد كه عبدالله بن قيطر را به بالاي قصر دارالاماره برده تا در منظر عام، حسين و ‏پدرش را لعنت كند! هنگامي كه ابن يقطر، بالاي قصر رفت خطاب به مردم گفت: اي ‏مردم! من فرستاده حسين فرزند دختر رسول خداي شما هستم، به ياري او بشتابيد و بر ‏پسر مرجانه لعنت‌الله عليه بشوريد.‏

عبيدالله چون چنين ديد فرمان داد تا او را از بالاي قصر به زير انداختند و در حال جان دادن ‏بود كه فردي آمد و او را به قتل رساند، به او گفتند: واي بر تو! چرا چنين كردي؟ گفت: ‏مي‌خواستم او را راحت كنم.

اكثر نويسندگان خبر شهادت عبدالله بن يقطر و قيس بن ‏مسهر صيداوي، فرستاده امام به كوفه را در منزل زباله ذكر كرده‌اند و بعضي در منازل ديگر ‏يا بعد از ملاقات با حربن يزيد رياحي نقل كرده‌اند. ولي قول صحيح همان منزل زباله ‏مي‌باشد، البته ممكن است كه خبر شهادت آنها در منازل ديگر نيز به امام داده شده ‏است.‏

۲۴ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى توقف در القاع
روز پنجشنبه بيست‌وچهارم ذي‌الحجه بود كه امام حسين (ع) همراه با يارانشان وارد ‏منزل القاع شدند. طبري از ابومحنف نقل كرده و او را در نوران كه از قبيله‌ي بني‌مكرمه ‏است روايت كرده كه يكي از خويشان او كه شايد نامش عمروبن نوران باشد از امام (ع) ‏سوال كرد. عزم كجا داريد؟ امام فرمود: عازم كوفه هستم.‏

آن مرد به امام گفت: تو را به خدا سوگند كه از اين راه بازگرد زيرا تو به استقبال نيزه‌ها و ‏شمشيرها مي‌روي، اگر كساني كه نامه و پيك نزد شما فرستاده‌اند، هزينه اين جنگ را ‏بر عهده مي‌گيرند و مقدمات كار را از هر جهت براي شما فراهم مي‌آوردند، به نزد آنها برو ‏كه اين عزم پسنديده‌اي است ولي آنگونه كه شما بيان كرديد من مصلحت شما را در ‏رفتن بسوي مردم كوفه نمي‌بينم.‏

امام (ع) فرمود: اي بنده خدا! آنچه را كه تو گفتي بر من پوشيده نيست و راي همان ‏است كه تو ديده‌اي ولي بر مقدرات الهي كسي غالب نخواهد شد.

۲۵ ذى الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى  توقف درعقبه البطن‏
بيست‌وپنجم ذي‌الحجه سال شصت هجرى قمرى امام حسين (ع) همراه با كاروان خود به عقبه البطن ‏رسيدند.‏ابن عبدريه از امام صادق (ع) نقل كرده كه آن حضرت فرمود: چون حسين ‏بن علي (ع) از قبه البطن بالا رفت به ياران خود فرمود: نمي‌بينم خود را جز اينكه كشته ‏خواهم شد. اصحاب گفتند: يا اباعبدالله! علت چيست؟ فرمود: به سبب آنچه كه در خواب ‏ديدم. اصحاب از خواب امام پرسش كردند.‏

فرمود: در خواب ديدم سگاني به من يورش مي‌برند كه در ميان آنها سگي دو رنگ بود كه ‏از همه درنده‌تر به نظر مي‌رسيد. طلحه بن زيد از امام صادق (ع) روايت كرده كه امام ‏حسين (ع) فرمود: سوگند به خدايي كه جانم به دست اوست. حكومت بني‌اميه براي ‏آنها گوارا نخواهد شد مگر اينكه مرا بكشند و اينها قاتل من خواهند بود.

۲۶  ذى الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى  توقف در شراف‏
امام حسين (ع) روز بيست‌وششم ذي‌الحجه سال 1361 هجرى ‏قمرى وارد منزل شراف شدند.‏كسي كه از مكه به طرف كوفه مي‌آيد بعد از عقبه به منزل ديگري ‏مي‌رسد بنام واقعه ولي چون در شراف امكانات و خصوصاً آب بيشتر بوده لذا امام حسين ‏‏(ع) درواقعه كه آن را واقعه الحزون نيز گويند توقف نكردند و در شراف منزل گزيدند.‏

ابومخنف از عبدالله بن مسلم و مردي ديگر از قبيل بني اسد نقل كرده است كه امام ‏حسين (ع) درمنزل شراف فرود آمدند و سحرگاهان به جوانان دستور دادند كه آب زياد ‏بردارند و از اين منزل حركت كرده و صبح را تا هنگام غروب آفتاب طي طريق نمودند، گويا ‏اما تصميم داشتند در قرعاء كه منزل ديگري است از منازل حجاز منزل كنند و بعد از آنجا ‏تا مغيثه كه آخرين منزل حجاز است و از مغيشه تا قادسيه كه ابتداي عراق است كوچ ‏كنند.‏

عبيدالله بن زياد چون از حركت امام حسين (ع) بسوي كوفه آگاه شد، حصين بن تميم را ‏كه رئيس شراط او بود به قادسيه فرستاد و او لشكرش را در فاصله قادسيه تا خفان و ‏قطقطانيه تا لعلع و نيز از واقعه تا راه شام و راه بصره مستقر كرد تا راهها را دقيقاً زيرنظر ‏بگيرند بطوري كه اگر كسي از آن محدوده خارج و يا پا در آن محدوده بگذارد، اطلاع يابند.‏

امام (ع) بسوي عراق مي‌آمد تا اينكه گروهي از اعراب را در راه ملاقات كرد و از آنها سوال ‏فرمود گفتند: ما چيزي جز اين نمي‌دانيم كه ما نمي‌توانيم وارد و خارج شويم امام (ع) در ‏همان مسير ادامه راه دادند. گفته‌اند كه حصين بن تميم با چهارهزارنفر مرد نظامي به ‏منطقه اعزام شده بود كه از جمله آنها حربن يزيد رياحي بود كه نزديك به هزار نفر ‏همراهش بودند و در روايت ديگري آمده است كه حربن يزيد رياحي به همراه هزار سواره ‏از كوفه جداگانه به منطقه اعزام شده بود.‏

ابومخنف از آن دو نفر مرد اسدي نقل كرده است در ميانه راه هنگام ظهر ناگهان مردي ‏فرياد زد الله اكبر! امام حسين (ع) نيز تكبير گفت و فرمود: براي چه تكبير گفتي؟ آن مرد ‏گفت: درخت خرما در اين مكان مشاهده مي‌كنم! آن دو مرد اسدي گفتند: در اين مكان ‏درخت خرمايي وجود ندارد. امام (ع) به آنها فرمود: شما چه مي‌پندارد؟ گفتند: اينها ‏طلايه‌داران لشكر دشمن و گردنهاي اسبان آنهاست. امام (ع) فرمود: من نيز آنها را ‏مي‌بينم.‏

پس امام (ع) فرمود: آيا در اين منطقه پناهگاهي وجود دارد كه ما بدانجا رويم و اين ‏پناهگاه در پشت سر ما قرار گيرد و دشمن در روبروي ما تا آنجا فقط از يك جانب روبرو ‏شويم؟ گفتند: آري در ناحيه چپ منزلي است به ام ذوحسم. پس امام (ع) به قسمت ‏چپ جاده به طرف ذوحسم روي آورد. سپاه دشمن نيز به طرف اين منزل وي مي‌تاخت. ‏ولي امام (ع) و همراهان زودتر به اين منزل رسيدند.‏

۲۷  ذى الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى  توقف در ذوحسم‏
روزبيست‌وهفتم ذي‌الحجه سال 61 هجرى قمرى امام حسين ‏‏(ع) وارد ذوحسم شدند و دستور دادند كه خيمه‌ها را در اين مكان برپا كردند.‏حربن يزيد با هزار سوار هنگام ظهر از راه فرا رسيد و برابر امام (ع) با ‏لشكريانش قرار گرفت. امام رو به اصحاب خود كرد و فرمود: اين گروه را سيراب كنيد و ‏اسبان آنان را نيز آب دهيد. ياران امام (ع) فرمان بردند و لشكريان دشمن حتي اسبان آنان ‏را نيز سيراب كردند.‏

عتبه بن ابي العيزار گويد امام حسين (ع) در ذوحسم ايستاد و پس از حمدو ثناي الهي و ‏درود بر پيامبر (ص) فرمود: آنچه را كه روي داد و پيش آمده است مي‌بينيد و دنيا دگرگون ‏شد آنچه نيكو بود از آن روي گردانده و از آن نمانده است مگر ته‌مانده‌اي همانند آن آب كه ‏در ته ظرفي بماند و آن را دور ريزند و زندگي پست و ناچيز است مثل چراگاه ناگوار، مگر ‏نمي‌بينيد كه به حق عمل نمي‌شود و از باطل پرهيز نمي‌كنند. مومن بايد حق‌طلب و مايل ‏به لقاي پروردگار باشد، مرگ را من جز شهادت نمي‌يابم و زندگاني با ستمگران را غير از ‏ننگ و خفت نمي‌دانم.‏

حربن يزيد رياحي پيوسته همراه امام حسين (ع) ركاب مي‌زد و هنگامي كه مجال ‏مي‌يافت به امام عرض مي‌كرد از براي خدا حرمت جان خويش را پاس دار كه من بر اين ‏باورم كه اگر گرم ستيز شوي، گشته گردي. امام (ع) فرمود: مرا از مرگ مي‌ترساني؟ آيا ‏اگر مرا بكشيد، ديگر مرگ گريبان شما را نمي‌گيرد؟ من همان را مي‌گويم كه آن مرد از ‏قبيله اوس با پسر عم خود گفت هنگامي كه مي‌خواست رسول خدا (ص) را ياري كند.‏

سامضي و مابالموت عار علي الفتي
اذا مانوي حقاً و جاهد مسلما
و واسي الرجال الصالحين بنفسه
و فارق مثبوراً و خالف مجرماً
فان عشت لم اندم وان مت لم الم
كفي بك ذلا آن تعيش و تزعما

من مي‌روم و مرگ براي جوانمرد ننگ نيست اگر براي خدا باشد و مخلصانه بكوشد وبا ‏مردان نيكوكار به جان مواسات نمايد، چون بميرد مردم برمرگ او اندوه خورند و نابكاران از ‏سر عناد برخيزند. پس اگر زنده ماندم پشيمان نيستم و اگر بميرم ملامت نشوم، ذلت تو ‏را بس كه زنده باشي، خوار گردي و ناكام بماني.‏

چون حر اين اشعار را از امام شنيد كناره گرفت و با همراهان خود با فاصله كمي از امام، ‏مسير ديگري را انتخاب كرد. امام حسين (ع) در ادامه مسير خود به عراق در روز 27 ‏ذي‌الحجه به البيضه وارد شدند و بعد از حمدوثناي الهي خطاب به حربن يزيد رياحي ‏مي‌فرمايد: اي مردم! رسول خدا (ص) فرمود: هر كس سلطان ستم‌پيشه‌اي را كه ‏محرمات الهي را حلال و پيمان خداوند را شكسته و با سنت من مخالفت كرده و ستم بر ‏بندگان خدا روا داشته باشد، تاييد كند و به انكار او برنخيزد، جايگاهش آتش و عذاب الهي ‏باشد بني اميه به فرمان شيطان از اطاعت خدا سرپيچي نموده و فساد كردند، حدود ‏خدا را اجرا نكرده و بيت‌المال را منحصر به خود ساختند. حرام خدا را حلال و حلال خدا را ‏حرام كردند و من سزاوارترين مردم هستم به نهي كردن و بازداشتن آنها از اينگونه اعمال ‏زشت و نكوهيده.‏

در ادامه مسير حضرت به الرهيمه رسيدند در آنجا مردي از اهالي كوفه كه او را ابوهرم ‏مي‌ناميدند به خدمت حضرت رسيد و گفت: اي پسر رسول خدا (ص)! چه عاملي باعث ‏شد كه از حرم جدت بيرون آمدي؟ امام (ع) فرمود اي اباهرم! بني‌اميه بي‌حرمتم داشتند ‏صبوري كردم، اموالم را گرفتند، تحمل كردم و حال به دنبال ريختن خون من هستند لذا از ‏حرم امن خداوند خارج شدم… به خدا سوگند مرا خواهند كشت و چون چنين كنند خداوند ‏لباس ذلت را بر اندامشان مي‌پوشاند و شمشير برنده‌اي را براي آنها مهيا مي‌كند و ‏كسي را بر آنها مسلط كند كه آنان را به خاك مذلت بنشاند.‏

۲۸ ذى‌الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى  توقف در عذيب الهجانات
روز بيست‌وهشتم ذي‌الحجه سال 60 هجرى قمرى امام حسين (ع) به ‏منزل عذيب الهجانات رسيدند.‏ در اين منزل چهارسوار به نامهاي نافع بن هلال، مجمع بن عبدالله، ‏عمروبن خالد و طرماح در حالي كه اسب نافع بن هلال كه كامل نام داشت را يدك كرده ‏بودند از راه رسيدند و راهنماي آنها طرماح بن عدي بود، هنگامي كه بر امام حسين (ع) ‏وارد شدند حر روي بدانها كرد و گفت: اين چندتن از مردم كوفه‌اند، من آنها را بازداشت ‏كرده و يا به كوفه برمي‌گردانم.‏امام (ع) فرمود: من اجازه چنين كاري را به تو نمي‌دهم. و همانطوري كه خود را از گزند تو ‏حفظ مي‌كنم از آنان نيز محافظت خواهم كرد زيرا اينها ياران منند همانند اصحابي كه با ‏من از مدينه آمدند، پس اگر بر آن پيمان كه با من بستي، استواري، آنها را رها كن وگرنه ‏با تو مي‌جنگم، حر از بازداشت آنها صرفنظر كرد.‏

طرماح به امام (ع) عرض كرد: با شما ياران اندكي را مي‌بينم و همين لشكريان حر در ‏مبارزه بر شما غالب آيند و من يك روز پيش از آمدن از كوفه، مردم انبوهي را در بيرون ‏شهر ديدم پرسيدم كه اينان كيانند؟ گفتند: لشكري است كه سرگرم سان هستند كه ‏آماده جنگ با حسين گردند و من تاكنون چنين لشكر عظيمي را نديده بودم تو را به خدا ‏سوگند تا تواني به آنان نزديك شو و اگر خواهي كه در مامني فرود آيي كه سنگر تو باشد ‏تا تدبير كار خويش كني و تو را چاره كار معلوم گردد، با من بيا تا تو را در كوه اجا فرود ‏آوردم، بخدا سوگند كه اين كوه سنگر ما بوده و هست و ما را از پادشاهان عنان، حمير و ‏نعمان بن منذر حفظ كرد و به خدا سوگند هيچگاه تسليم نشديم و اين خواري را به خود ‏نخريديم قاصدي نزد قبيله طي در كوه اجا و سلمي بفرست ده روز نگذرد كه قبيله طي ‏سواره و پياده نزد تو آيند و تا هر زمان خواهي نزد ما باش و اگر خداي ناكرده اتفاقي رخ ‏دهد من با تو پيمان مي‌بندم كه ده هزار مرد طايي پيشروي تو شمشير زنند و تا زنده‌اند ‏نگذارند دست هيچكس به تو رسد.‏

امام (ع) فرمود: خداوند تو را و قبيله‌ات را جزاي خير دهد ما و اين گروه يعني اصحاب حر ‏پيماني بسته‌ايم كه نمي‌توان از آن بازگردم و معلوم نيست عاقبت كارما و آنها به كجا ‏مي‌انجامد اگر قصد ياري داري شتاب كن، خدا تو را ببخشايد.

طرماح مي‌گويد: دانستم به ‏ياري مردان محتاج است نزد اهل خويش رفته و آنها را اصلاح نموده و وصيت كردم و در ‏بازگشت شتاب كردم، اهل من از علت شتابم جويا شدند مقصود خود را گفتم و از راه ‏بني‌ثعل روانه گرديدم تا به عذيب الهجانات رسيديم سماعه بن بدر را ملاقات كردم و او ‏خبر كشته شدن امام حسين (ع) را به من داد سپس بازگشتم.‏

۲۹ ذى الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى  توقف در القطقطانيه
روز بيست‌ونهم ذي‌الحجه سال 60 هجرى قمرى امام حسين (ع) همراه ‏كاروانش به القطقطانيه رسيدند.‏ امام حسين (ع) از غريب الهجانات حركت كرد و حربن يزيد رياحي ‏هم با او بود تا روز سه‌شنبه بيست‌ونهم ذي‌الحجه كه به قطقطانيه رسيدند.‏
در امالي شيخ صدوق آمده است كه امام حسين (ع) در اين مكان با عبيدالله بن حر ‏جيفي ملاقات كرد ولي به قول مشهور اين ملاقات در قصر بني مقاتل صورت گرفته است.
اول محرم سال ‌۶۱ هجرى قمرى  منزل قصر بنى مقاتل
امام عليه‏السلام روز چهارشنبه اول ماه محرم الحرام سال شصت و يك هجرى بر اين منزل وارد شدند .
عمرو بن مشرقى گفت: با پسر عمويم بر امام حسين عليه‏السلام وارد شدم و آن حضرت در «قصر بنى مقاتل» بود و بر او سلام كرديم، امام پرسيد: آيا به يارى من مى‏آيى ؟!
من گفتم: مردى هستم كه عائله زيادى دارم و مال بسيارى از مردم نزد من است و نمى دانم كار به كجا مى‏انجامد و خوش ندارم امانت مردم از بين برود ؛ و پسر عمويم نيز همانند من پاسخ داد.
امام عليه‏السلام فرمود: پس از اينجا برويد كه هر كس فرياد ما را بشنود و يا ما را ببيند و لبيك نگويد و به فرياد: برنخيزد، بر خدواند است كه او را به بينى در آتش اندازد.

عقبة بن سمعان مى‏گويد: در اواخر شب، امام حسين عليه‏السلام دستور داد از «قصر بنى مقاتل» آب برداشته و كوچ كنيم، چون حركت كرديم و ساعتى ركاب زديم امام عليه‏السلام همانگونه كه سوار بود مختصرى به خواب رفت، سپس بيدار شد در حالى كه مى‏فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون و الحمد لله رب العالمين» و دو يا سه مرتبه اين جمله را تكرار كرد.

على بن الحسين عليه‏السلام روى به پدر نمود و گفت: اى پدر! جانم به فداي تو باد ، خدا را -حمد كرديم وآيه استرجاع خواندى ، علت چيست؟ امام (ع)فرمود: پسرم! در اثناى راه مختصرى بخواب رفتم شخصى را ديدم كه سوار بر اسب بود و گفت: اين قوم سير مى‏كنند و اجل هم بسوى آنان در حركت است، دانستم كه خبر مرگ ماست كه به ما داده شده است.

امام عليه‏السلام فرمود: سوگند بآن كسى كه بازگشت بندگان بسوى اوست ما بر حقيم. على بن الحسين عليه‏السلام گفت: پس ما را باكى از مرگ نيست كه بميريم و بر حق باشيم.

امام عليه‏السلام فرمود: خداوند تو را جزاى خير دهد آنگونه كه پدرى را به فرزندش جزاى خير دهد.

چون سپيده صبح دميد، امام پياده شد و نماز صبح گزارد و با شتاب سوار شد و با ياران خود حركت كردند ؛ حر مى‏خواست آن حضرت را به سمت كوفه حركت دهد ولى امام به شدت امتناع مى‏كرد تا چاشتگاه كه به «نينوى» رسيدند، ناگاه سوارى از دور پديدار شد كه مسلح بود و از كوفه مى‏آمد، همه ايستادند و او را تماشا مى‏كردند، همين كه رسيد به حر و همراهانش سلام كرد بى آنكه به امام حسين و اصحابش سلام كند، و بعد مكتوبى را به دست حر داد كه از عبيدالله بن زياد بود به اين مضمون: چون نامه من به تو رسيد و فرستاده من نزد تو آيد، حسين را نگاه دار و كار را بر او تنگ گير، و او را فرود مياور مگر در بيابان بى سنگر و بدون آب! و من به قاصد گفته‏ام از تو جدا نگردد تا خبر انجام دادن فرمان مرا بياورد، و السلام.

حر خدمت امام آمد و نامه را براى آن حضرت قرائت كرد، امام به او فرمود: بگذار در «نينوى» و يا «غاضريات» و يا «شفيه» فرود آييم.
حر گفت: ممكن نيست زيرا عبيدالله اين آورنده نامه را بر من جاسوس گمارده است!

زهير گفت: بخدا سوگند چنان مى‏بينم كه پس از اين كار سخت‏تر گردد، اى پسر رسول خدا! قتال با اين گروه در اين ساعت براى ما آسانتر است از جنگ با آنها كه بعد از اين مى‏آيند، بجان خودم قسم كه بعد از ايشان كسانى آيند كه ما طاقت مبارزه، با آنها را نداريم.
امام عليه‏السلام فرمود: من ابتدا به جنگ با اين جماعت نمى كنم .

پس آن حضرت به حر التفات كرد و فرمود: كمى جلوتر برويم! پس مقدارى از مسافت را امام عليه‏السلام با حر و همراهانش پيمودند تا به زمين «كربلا» رسيدند.

دوم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى ورود به كربلا
كاروان امام پس از حركت و طي مسيري كوتاه به منطقه‌اي رملي ‏كه با نخلستان و تپه ماهوري احاطه شده بود رسيد. وقتي به آن جا رسيدند، حضرت ‏فرمود: نام اين زمين چيست؟ عرض شد: كربلا. حضرت فرمود: پروردگارا! از اندوه و بلا به ‏تو پناه مي‌برم. سپس حضرت فرمود: توقف كنيد و رحل اقامت بيفكنيد. به خدا اين جا ‏محل خوابيدن شتران ما و جاي ريخته شدن خون ما و قتلگاه و مدفن ماست و به خدا در ‏اين جا حريم حرمت ما شكسته مي‌شود و جدم همين را به من خبر داده است…‏

سپس اصحاب امام پياده شدند و حر و لشكرش هم در ناحيه ديگري مقابل امام پياده ‏شدند. حضرت در گوشه‌اي نشست و به اصلاح شمشير خود پرداخت در حالي كه اين ‏شعار را مي‌خواند اي روزگار! چه بسيار صبح و شام كه صاحب و طالب حق كشته گشته ‏و روزگار بدل نمي‌پذيرد و امور به خداي بزرگ بازمي‌گردد و هر موجود زنده‌اي اين راه را كه ‏من رفتم خواهد رفت.

زنان حرم ناله سردادند … ام ‏كلثوم صدا مي‌زد اي واي يا محمد، اي واي يا علي، اي وام مادرم، اي واي يا فاطمه، اي ‏واي يا حسن، اي واي يا حسين، اي واي از بيچارگي بعد از تو يا اباعبدالله!‏

هنگامي كه قافله كربلا به منزل رسيد و لشكر حر جلوي امام حسين (ع) و اصحابش را ‏گرفت و خبر مي‌رسيد كه از كوفه لشكر آماده آمدن به كربلاست، جريان واضح گشت و ‏معلوم شد كه حسين (ع) و ياران همراهش كشته مي‌شوند. ابي‌عبدالله يارانش را جمع ‏كرد و خطبه‌اي خواند و پس از حمدوثناي الهي فرمود: اما بعد اي اصحاب من، مي‌بينيد كه ‏چه پيش آمده است. يعني صحبت از كشته شدن است.

خيلي مختصر مي‌فرمايد: از عمر ما به همين ‏اندازه باقي مانده است. از آن جمله فرمايشات امام حسين (ع) است كه مي‌فرمايد: آيا ‏نمي‌بينيد كه كار به جايي رسيده كه حق پايمال شده و به آن عمل نمي‌شود و باطل رواج ‏يافته است و به معروف عمل نمي‌شود و از منكر نهي نمي گردد جا دارد كه مومن آرزوي ‏مرگ كند اما من مرگ را جز سعادت نمي‌بينم و زندگي با اين ظالمها جز ذلت نيست.‏

مقصود آن حضرت را اصحاب فهميدند و اعلام جان نثاري كردند. خورشيد خود را به معركه ‏رسانده و گرماي طاقت‌فرسايش امان همه را ربوده بود و تشنگي بر هر دو سپاه غلبه ‏كرده بود امام (ع) دستور داد كه به همه سپاه حر و اسبهاي آنان آب بدهند و آنان را ‏سيراب كنند و امام (ع) و ياران هم آب نوشيدند.‏

همچنين در اين روز امام حسين (ع) اولين خطبه خود براي سپاه حر را خواندند. آفتاب به ‏وسط آسمان رسيده بود هنگام نماز ظهر بود. امام به حجاج بن مسروق جعفر امر كرد ‏اذان بگويد: سپس امام (ع) با عبا، ردا و نعلين بعد از حمد و سپاس خداوند چنين فرمود: ‏اي مردم، من از خداي شما و شما پوزش مي‌طلبم من پيش شما نيامدم مگر وقتي كه ‏نامه هايتان رسيد قبل از اينكه من شما را بيابم، نامه‌هاي شما به من رسيد كه ما را ‏امامي نيست، شايد خداوند ما را بر هدايت مجتمع كند اگر بر همان گفتار هستيد، من به ‏سوي شما آمدم اگر شما به عهدها و پيمانهاي خود، آنگونه كه من اطمينان يابم، به من ‏قول مي‌دهيد به سرزمين شما وارد مي‌شوم. آنها ساكت بودند به موذن گفته شد اذان را ‏بگويد امام (ع) به حر گفت تو با يارانت نماز بگزار، حر گفت: نه شما بخوان ما نيز به همراه ‏تو نماز مي‌خوانيم سپس امام با آنها نماز خواند.

سوم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى اعزام لشكر به سوى كربلا
عمربن سعد يك روز بعد از ورود امام به كربلا يعني روز سوم محرم با ‏چهارهزار سپاه از اهالي كوفه وارد كربلا شد.‏برخي نوشته‌اند كه قوم بنوزهره نزد عمربن سعد آمده و گفتند: تو را به ‏خدا سوگند مي دهيم كه از اين كار (مقابله با امام حسين (ع) در گذر و تو داوطلب جنگ ‏با حسين مشو، زيرا اين باعث دشمني ميان ما و بني‌هاشم مي‌شود. عمربن سعد نزد ‏عبيدالله رفت و استعفا كرد ولي عبيدالله استعفاي او را نپذيرفت و او تسليم شد.برخي از ‏تاريخ نويسان نوشته‌اند عمربن سعد دو پسر داشت يكي به نام حفص كه پدر را تشويق و ‏ترغيب به رفتن مي‌كرد تا با امام (ع) مقاتله كند ولي فرزند ديگرش او را به شدت از اقدام ‏به چنين كاري بر حذر مي‌داشت و سرانجام حفص نيز با پدرش راهي كربلا شد.‏

از وقايعي كه در روز سوم محرم‌الحرام ذكر شده اين است كه امام (ع) قسمتي از زمين ‏كربلا را كه قبرش در آن واقع است از اهل نينوا و غاضريه به شصت هزار درهم خريداري ‏كرد و با آنها شرط كرد كه مردم را براي زيارت قبرش راهنمايي نموده و زوار او را تا سه روز ‏ميهماني كنند.‏

سان بن فائد مي‌گويد من نزد عبيدالله بودم كه نامه عمر بن سعد را آوردند و در آن نامه ‏چنين آمده بود چون من با سپاهيانم در برابر حسين و يارانش پياده شدم قاصدي نزد او ‏فرستاده و از علت آمدنش جويا شوم او در جواب گفت: اهالي اين شهر براي من نامه ‏نوشته و نمايندگان خود را نزد من فرستاده و از من دعوت كرده‌اند. عبيدالله چون نامه ‏عمربن سعد را خواند، گفت: اكنون كه در چنگ ما گرفتار شده اميد نجات دارد! ولي حالا ‏وقت فرا نيست.‏

عبيدالله به عمربن سعد نوشت نامه تو رسيد و از مضمون آن اطلاع يافتم از حسين بن ‏علي بخواه تا او و تمام يارانش با يزيد بيعت كنند، اگر چنين نكرد ما نظر خود را خواهيم ‏نوشت! چون اين نامه به دست عمربن سعد رسيد گفت: مي‌پندارم كه عبيدالله بن زياد ‏خواهان عافيت و صلح نيست عمربن سعد، نامه عبيدالله بن زياد را به اطلاع امام حسين ‏نرساند زيرا مي‌دانست كه آن حضرت با يزيد هرگز بيعت نخواهد كرد.‏

عبيدالله بن زياد پس از اعزام عمر بن سعد به كربلا، انديشه اعزام سپاهي انبوه را در سر ‏مي‌پروراند و بعضي نوشته‌اند كه مردم كوفه جنگ كردن با امام حسين (ع) را ناخوش ‏مي‌داشتند و هر كس را به جنگ آن حضرت روانه مي‌كردند بازمي‌گشت عبيدالله بن زياد ‏شخصي را به نام سويدبن عبدالرحمان فرمان داد تا در اين مساله (فرار از جنگ) تحقيق كند ‏و متخلفان را نزد او برد و او يك نفر شامي را كه براي انجام امر مهمي از لشگرگاه به ‏كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبيدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامي را از تنش جدا ‏نمايند تا كسي جرات سرپيچي از دستورات او را نكند! نوشته‌اند كه آن مرد شامي براي ‏طلب ميراث به كوفه آمده بود.

عبيدالله شخصاً از كوفه به طرف نخيله حركت كرد و كسي را نزد حصين بن تميم كه به ‏قادسيه رفته بود، فرستاد او به همراه چهارهزار نفر كه با او بودند به نخيله آمد، سپس كثر ‏بن شهاب حارثي، محمدبن اشعث، قعقاع بن سويد و اسماء بن خارجه را طلب كرد و ‏گفت: در شهر كوفه گردش كنيد و مردم را به طاعت و فرمانبرداي از يزيد و من فرمان ‏دهيد و آنان را از نافرماني و برپا كردن فتنه برحذر داريد و آنان را به لشگرگاه فرا خوانيد ‏پس آن چهارنفر طبق دستور عمل كردند و سه نفر از آنها به نخليه نزد عبيدالله بازگشتند ‏و كثير بن شهاب در كوفه ماند و در ميان كوچه‌ها و گذرگاهها مي‌گشت و مردم را به ‏پيوستن به لشكر عبيدالله تشويق مي‌كرد و آنان را از ياري امام حسين (ع) برحذر ‏مي‌داشت.‏

عبيدالله گروهي سواره را بين خود و عمر بن سعد قرارداد كه هنگام نياز از وجود آنها ‏استفاده شود و هنگامي كه او در لشگرگاه نخيله بود شخصي به نام عمار بن ابي سلمه ‏تصميم گرفت كه او را ترور كند ولي موفق نشد و به طرف كربلا حركت كرد و به امام ‏ملحق و شهيد شد.‏

چهارم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى لشگريزيد به سوى كربلا
هنوز آفتاب روز چهارم محرم از منتهي‌اليه افق برنخاسته بود كه كنانه بن ‏عتيق به كاروان امام حسين (ع) ملحق شد.كنانه بن عتيق پيرمردي از شهداي كربلاست كه در حمله نخست به ‏شهادت رسيد و از عابدان و قاريان آن شهر بود و در ايامي كه سيدالشهدا (ع) به كربلا ‏رسيد، خود را به آن حضرت رساند. كنانه يكي از اصحاب امام علي (ع) بود كه در ركاب آن ‏حضرت يك پاي خود را از دست داده بود.‏همچنين در اين روز عبيدالله ‏بن زياد مردم را در مسجد كوفه گردآورد و خود به منبر رفت و گفت: اي مردم! شما آل ابي ‏سفيان را آزموديد و آنها را چنان كه مي‌خواستيد يافتيد، يزيد را مي‌شناسيد كه دارا سيره ‏و طريقه‌اي نيكو است و به زيردستان احسان مي‌كند و عطاياي او بجاست. پدرش نيز ‏چنين بود و اينك يزيد دستور داده است كه بهره شما را از عطايا بيشتر كنم و پولي نزد ‏من فرستاده است كه در ميان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسين ‏بفرستم! اين سخن را به گوش جان بشنويد و اطاعت كنيد.‏

سپس از منبر به زير آمد و براي مردم شام نيز عطايايي مقرر كرد و دستور داد تا در تمام ‏شهر ندا كنند كه مردم براي حركت آماده باشند و خود و همراهانش به سوي نخيله ‏حركت كرد و حصين بن نمير، حجاربن ابجر، شبث بن ربعي و شمر بن ذي‌الجوشن را به كربلا ‏گسيل كرد. عمربن سعد را در جنگ با حسين كمك كنند.

پس از اعزام عمربن سعد به ‏كربلا، شمربن ذي‌الجوشن اولين فردي بود كه با چهار هزار نفر سپاهي آزموده براي جنگ ‏با امام حسين (ع) اعلام آمادگي كرد و بعد يزيد بن ركاب كلبي با دو هزار نفر، حصين بن ‏نصير با چهارهزار نفر، مضايربن وهينه با سه هزار نفر و نصربن حرثه با دو هزار نفر ‏كه جمعاً بيست‌هزار نفر مي‌شدند به سوي كربلا رفتند.

پنجم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى اعزام شبث بن ربعى به كربلا
در روز پنجم محرم‌الحرام سال 61 هجرى قمرى عبيدالله بن زياد مردي را به ‏دنبال شبث بن ربعي فرستاد تا وي را به كربلا گسيل كند.شبث بن ربعي در آن روز خود را به بيماري زده بود و قصد داشت كه ‏ابن زياد او را از رفتن به كربلا معاف كند ولي عبيدالله بن زياد براي او پيغام فرستاد كه ‏مبادا از كساني باشي كه خداوند در قرآن فرموده است چون به مومنين رسند گويند از ‏ايمان آورندگانيم و هنگامي كه به نزد ياران خود كه همان شيطانند، روند اظهار دارند ما با ‏شماييم و مومنين را به سخره مي‌گيريم و به او خاطرنشان ساخت كه اگر بر فرمان ما ‏گردن مي‌نهي و در اطاعت مايي، در نزد ما بايد حاضر شوي.‏

شبث بن ربعي شبانگاه نزد عبيدالله آمد تا رنگ گونه او را نتواند بخوبي تشخيص دهد. ابن ‏زياد به او مرحبا گفته و در نزد خود بنشاند و گفت: بايد به كربلا روي، پس شبث قبول كرد ‏و عبيدالله او را به همراه هزار سوار بسوي كربلا گسيل داشت.‏

پس عبيدالله بن زياد به شخصي به نام زحربن قيص با پانصد سوار ماموريت داد كه بر ‏جسر(پل) صداه ايستاده و از حركت كساني كه به عزم ياري امام حسين (ع) از كوفه خارج ‏مي‌شوند جلوگيري كند. فردي به نام عامربن ابي سلامه كه عازم بود براي پيوستن به ‏امام (ع) از برابر زحربن قيس و سپاهيانش گذشت، زحربن قيس به او گفت: من از تصميم ‏تو آگاهم كه مي‌خواهي حسين را ياري كني بازگرد!

ولي عامربن ابي سلامه به زحربن ‏قيس و سپاهش حمله‌ور شد و از ميان سپاهيان گذشت و كسي جرات نكرد تا او را دنبال ‏كند. عامر خود را به كربلا رساند و به امام حسين (ع) ملحق شد تا به درجه رفيع شهادت ‏نائل آمد او از اصحاب اميرالمومنين علي بن ابيطالب (ع) بود كه چندين جنگ در ركاب آن ‏حضرت شمشير زده است.

ششم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى پيوستن نيروهاى ابن زياد به ‏سپاه عمر سعد
در روز ششم محرم‌الحرام حصين بن تميم با چهارهزار نفر، حجازبن ابجر ‏عجلي با هزار نفر و يزيدبن حارث با هشتصد نفر وارد كربلا شدند تا به سپاه عمر سعد ‏بپيوندند.در اين روز بود كه ابن زياد بر كوفه ديدباني گماشت تا مبادا كسي از ‏شهر به كمك امام برود سپس ميان خود و اردوي عمربن سعد سواراني تيز رو گماشت ‏كه پيوسته اخبار را گزارش مي‌دادند در اين روز بيست هزار سوار نزد آن ملعون جمع شد و ‏موافق بعضي از روايات، پيوسته لشكر آمد تا به تدريج سي هزار سوار نزد عمر جمع شد و ‏ابن زياد براي پسر سعد نوشت كه عذري براي تو نگذاشتم در باب لشكر بايد مردانه ‏باشي و آنچه واقع مي‌شود در هر صبح و شام مرا خبر دهي.‏

در روز ششم ماه محرم، فراس بن جعده كه در سپاه امام حسين (ع) حضور داشت ‏وقتي اوضاع را دشوار ديد از ادامه همراهي ترسيد حضرت به او اجازه بازگشت داد وي ‏شبانه به كوفه بازگشت. در اين روز عمروبن قرظه‌ي انصاري به كاروان كربلا پيوست او از ‏شهداي كربلاست پدر او از اصحاب امام علي (ع) و از خزرجياني بود كه به كوفه آمد و ‏آنجا ماندگار شد و در ركاب علي (ع) با دشمنان جنگيد.

امام در گفتگوهايش با عمر سعد ‏او را براي مكالمه مي‌فرستاد و او جواب مي‌آورد تا آنكه شمر از كوفه آمد و اين مذاكره ‏قطع شد.‏

زماني كه وضعيت مشكل شد امام حسين (ع) عمروبن قرظه‌ي انصاري را به سوي عمر ‏سعد فرستاد تا از او ملاقات بخواهد و به او بگويد كه وي مي‌خواهد او را بين دو لشكر ‏ملاقات كند در نتيجه امام حسين (ع) و عمربن سعد بين دو لشكر به صحبت نشستند.‏

امام (ع) به او فرمود: واي بر تو اي پسر سعد، آيا تقواي خدايي را كه بسوي او ‏بازمي‌گردي پيشه نمي‌سازي؟ آيا با من مي‌جنگي، در حالي كه مي‌داني پسر چه ‏كسي هستم؟ اين گروه را رها كن و به من ملحق شو كه به خدا قسم اين براي توبهتر ‏است عمر سعد گفت مي‌ترسم خانه ام ويران شود امام فرمود من آن را مي‌سازم. عمر ‏سعد گفت: مي ترسم كه مالم گرفته شود امام فرمود: ازان بهتر از مالم در حجاز به تو ‏مي دهم.

عمر سعد گفت: من عيال دارم و براي آنها مي‌ترسم امام ساكت شدند و جواب ‏او را ندادند. آنگاه امام از او منصرف شد و در حالي كه مي‌گفت: تو را چه شده است؟ ‏خداوند در بستر خواب سرت را قطع كند و در رستاخيز تو را نيامرزد. اميدوارم از گندم عراق ‏چنان نخوري عمر سعد به استهزاء گفت: اگر از گندم عراق بهره‌مند نشوم جوهايش را ‏كفايت كند. ‏

همچنين در اين روز حبيب بن مظاهر به آن حضرت عرض كرد يابن رسول‌الله در اين نزديكي ‏طائفه‌اي از بني‌اسد سكونت دارند كه اگر اجازه دهي من نزد آنها روم و ايشان را بسوي ‏تو دعوت كنم. شايد خداوند شر اين گروه را از تو با حضور بني‌اسد در كربلا دفع كند امام ‏اجازه داد و حبيب‌بن مظاهر شبانگاه بيرون آمد و نزد آنها رفت و آنها را به ياري امام حسين ‏‏(ع) فرا خواند و گفت: چون شما قوم و عشيره من هستيد شما را به اين راه خير ‏راهنمايي مي‌كنم، امروز از من فرمان بريد و به ياري او بشتابيد تا شرف دنيا و آخرت از آن ‏شما باشد.‏

در اين هنگام مردي از بني‌اسد كه او را عبدالله بن بشر مي‌ناميدند بپاخاست و گفت: من ‏اولين كسي هستم كه اين دعوت را اجابت مي‌كنم آنگاه مردان قبيله كه تعدادشان به نود ‏نفر مي‌رسيد بپا خواستند و براي ياري امام حركت كردند. در آن هنگام مردي نزد عمربن ‏سعد رفته و او را از جريان كار آگاه كرد و او مردي را به نام ارزق با چهارصد سوار بسوي آن ‏گروه روانه ساخت و در دل شب سواران ابن سعد در كنار فرات راه را بر آنها گرفتند در ‏حاليكه با امام فاصله چنداني نداشتند.

طايفه بني‌اسد با سواران ابن سعد در آويختند، ‏حبيب بن مظاهر بر ارزق بانگ زد كه: واي بر تو بگذار ديگري غير از تو اين مظلمه را ‏برگران بگيرد.‏ هنگامي كه طايفه بني‌اسد دانستند كه تاب مقاومت با آن گروه را ندارند در سياهي شب ‏پراكنده شدند و به قبيله خود بازگشتند و شبانه از محل خود كوچ كردند كه مبادا عمر بن ‏سعد شبانه بر آنها بتازد، حبيب بن مظاهر به خدمت امام آمد و جريان را گفت: امام ‏حسين (ع) فرمود: لاحول و لاقوه الا بالله.

هفتم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى بستن شريعه فرات
در اين روز عبيدالله بن زياد نامه‌اي به نزد عمربن سعد فرستاد و به او ‏دستور داد تا با سپاهيان خودبين امام حسين (ع) و اصحابش و آب فرات فاصله ايجاد كرده ‏و اجازه نوشيدن حتي يك قطره آب را به امام ندهند، همانگونه كه از دادن آب به عثمان بن ‏نعمان خودداري شد.‏

عمربن سعد نيز فوراً عمروبن حجاج را با پانصد سوار در كنار شريعه فرات مستقر كرد و ‏مانع دسترسي امام حسين (ع) و يارانش به آب شدند و اين رفتار غيرانساني سه روز ‏قبل از شهادت حضرت صورت گرفت در اين هنگام مردي به نام عبدالله بن حصين ازدي كه ‏از قبيله بجيله بود فرياد برداشت كه اي حسين! اين آب را ديگر سان رنگ آسماني ‏نخواهي ديد! بخدا سوگند كه قطره‌اي از آن را نخواهي آشاميد تا از عطش جان دهي!‏

امام حسين (ع) فرمود: خدايا! او را از تشنگي بكش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار ‏مده! حميد بن مسلم مي‌گويد به خدا سوگند كه پس از اين گفتگو به ديدار او رفتم در ‏حالي كه بيمار بود، قسم به آن خدايي كه جز او پروردگاري نيست، ديدم كه عبدالله بن ‏حصين آنقدر آب مي‌آشاميد تا شكمش بالا آمد! و باز فرياد مي‌زد العطش! باز آب مي‌خورد ‏تا شكمش آماس مي‌كرد ولي سيراب نمي‌شد و چنين بود تا جان داد. ‏

در اين روز بود كه خبر رسيدن مسلم بن عوسجه كه شبانه از كوفه به كربلا آمده و خود را ‏به سپاه امام رساند، اصحاب و ياران را خوشحال و شادمان كرد مسلم اولين شهيد ‏عاشوراست كه در حمله نخست به شهادت رسيد. پيرمردي بزرگوار از طايفه بني‌اسد و از ‏چهره‌هاي درخشان كوفه و از هواداران اهل بيت (ع) بود از اصحاب پيامبر (ص) و از ‏مسلمانان باسابقه به شمار مي‌رفت و از آن حضرت هم روايت شده است كه پارسا، ‏شجاع و سواركاري نامي بود.

هشتم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى پيوستن اميه بن سعد طايى به ‏ياران امام
در روز هشتم محرم‌الحرام سال 61 هجرى قمرى با اينكه سپاه امام حسين ‏‏(ع) در محاصره شديد قرار داشت، اميه بن سعد طايي خود را به ياران امام رساند.‏اميه بن سعد طايي از شهداي كربلا به شمار مي‌آيد و روز عاشورا ‏به نقلي در حمله اول شهيد شد. وي در سواركاري نامي، شجاعي از كوفيان و از اصحاب ‏اميرالمومنين (ع) بوده است و در جنگ صفين نيز حضور داشتند در اين روز عطش بار ‏ديگر بر همراهان امام (ع) غلبه كرد و عمربن حجاج به محاصره شريعه فرات مباهات ‏مي‌كرد و به حضرت زخم زبان مي‌زد.‏

ابومخنف از زبيدي نقل كرده كه مي‌گفت: از عمروبن حجاج هنگامي كه نزديك اصحاب امام ‏‏(ع) شد شنيدم مي‌گفت: اي كوفيان! از ابن زياد و جمع خود دست نكشيد و در كشتن ‏كسي كه از دين بيرون رفته امام حسين (ع) و با امام خود يزيد مخالفت مي‌كند ترديد ‏نكنيد.

امام فرمود: اي عمروبن حجاج! آيا مردم را بر من مي‌شوراني؟ آيا ما از دين خدا ‏بيرون رفته‌ايم و شما بر دين پايدار مانده‌ايد؟ هان! به خدا سوگند، آنگاه كه جانهاي شما از ‏بدنها مفارقت كنند و بر اين اعمال خود بميريد، درخواهيد يافت كه كدام يك از ما از دين ‏خدا بيرون رفته و چه كسي به سوختن در آتش سزاوارتر است.‏

با توجه به اينكه عطش بر امام و همراهان غلبه كرده بود، عبدالله بن حصين ازدي بر ‏محاصره فرات فخر مي‌ورزيدند عبدالله بن حصين ازدي كه مرگش دربجيله رخ داد، به ‏رويارويي امام آمده و گفت: اي حسين! آيا اين آب را نمي‌بيني كه همچون دل آسمان ‏مي‌درخشد؟! به خدا سوگند يك قطره از آن را نخواهي چشيد تا تشنه كام بميري! امام ‏فرمود: خدايا! او را از تشنگي بميران و او را هرگز نيامرز.

حميد بن مسلم مي‌گويد: پس از ‏آن، او مريض شد و من به عيادتش رفتم سوگند به خدايي كه هيچ معبود به حقي جز او ‏نيست. او را ديدم كه پيوسته آب مي‌خورد و سيراب نمي‌شد، سپس آن را پس مي‌داد و ‏دوباره مي‌آشاميد و سيراب نمي‌شد. بدين گونه بود تا مرد.‏

در پايان روز هشتم، حضرت سكينه (ع) فرزند اباعبدالله الحسين (ع) مي‌گويد مهتاب ‏فضاي خيمه امام را روشن كرده بود ديدم پدرم ميان جمعيت ايستاده و خطاب به ياران و ‏همراهان مي‌فرمايد: اي مردم! هر كدام از شما كه مي‌تواند بر تيزي شمشير و ضربات ‏نيزه‌ها صبر كند، با ما قيام نمايد وگرنه از ميان ما برود و خود را نجات دهد.

سخنان امام به ‏پايان نرسيده بود كه ياران همگي صدا زدند سوگند به خدا چنين نخواهيم كرد، بلكه جان، ‏مال، زن و فرزندان خود را فداي تو خواهيم كرد.

نهم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى ورود شمر براى دومين بار به كربلا
در روز نهم محرم‌الحرام سال 61 هجرى قمرى، شمر بن ذي الجوشن، با چهار هزار نفر، همراه با نامه‌اي از ابن زياد به عمر بن سعد مبني بر جنگيدن با امام حسين (ع) و قتل ايشان، براي دومين بار وارد كربلا شد.عصر روز پنج شنبه نهم محرم، ابن سعد با دستوري كه از ابن زياد دريافت كرده بود، آماده جنگ با امام حسين (ع) شد و لشكر خويش را بانگ زد كه: اي لشكرهاي خدا سوار شويد و شما بهشت بشارت باد. پس جنود او سوار گشته و رو به اصحاب حضرت رو آوردند.

امام حسين (ع) به برادر خود حضرت ابوالفضل (ع) فرمود: بسوي ايشان برو و از آنان مهلتي بخواه تا كه امشب را صبر كنند و كارزار را به فردا اندازند تا امشب قدري نماز، دعا و استغفار كنم. چه خدا مي داند كه من دوست مي دارم نماز، تلاوت قرآن، كثرت دعا و استغفار را.

و از آن سوي اصحاب عباس (ع) در مقابل آن لشكر توقف نموده بودند و ايشان را موعظه مي كردند تا عباس (ع) برگشت و از ايشان طلب مهلت كرد.

عمرسعد پيامي به حضرت ابوالفضل (ع) داد و گفت: براي آن حضرت كه يك امشب را به شما مهلت مي دهيم. بامدادان اگر سر به فرمان درآوريد شما را به نزد پسر زياد كوچ خواهيم داد وگرنه دست از شما برنخواهيم داشت و فيصله امر را بر ذمت شمشير خواهيم گذاشت. در اين هنگام دو لشكر به آرامگاه خود بازگشتند.

امام حسين (ع) خطاب به يارانشان عاقبت اين واقعه را ترسيم كردند و اهل بيت (ع) و ياران حضرت پس از شنيدن خطبه حضرت از همه چيز جز بهره شهادت در ركاب امام دست برداشتند و در جواب به حضرت از هم پيشي مي گرفتند كه ما هرگز شما را ترك نمي كنيم و بر پيمان و سوگند خويش وفاداريم.

امام چون از هدايت سپاه اموي نااميد شد و دانست كه با او مي جنگند رو به اصحاب خود فرمود: برخيزيد و دور خيمه‌ها گودالي همچون خندق حفر كنيد و در آن آتش افزويد تا با اينان از يك رو درگير شويم. در نقل ديگري آماده است امام حسين (ع) به سوي اصحاب خود آمده و فرمود مكان خيمه‌ها را بهم نزديك و طنابها را درهم كنند و خود در درون جا مي گيرند تا خيام از هر سو بر آنان احاطه كنند مگر از آن سو كه با دشمن روبرو شوند.

طبق روايتي، امام حسين (ع) در اين شب، حضرت علي اكبر (ع) را با سي سوار و بيست پياده فرستاد كه چند مشك آب آوردند. پس اهل بيت (ع) و اصحاب خود را فرمود: از اين آب بياشاميد كه آخر توشه شماست و وضو سازيد و غسل كنيد و جامه‌هاي خود را بشوييد كه كفنهاي شما خواهد بود. روايت شده كه در آن شب سي و دو نفر از لشكر عمر بن سعد به امام (ع) ملحق شدند و سعادت ملازمت آن حضرت را اختيار كردند.

دهم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى اقامه آخرين نماز ظهر
در سپيده‌دم روز دهم محرم‌الحرام سال 61 هجرى قمرى امام حسين (ع) يارانش را فراخواند تا نماز صبح را اقامه كنند. همراهان سي و دو سوار و چهل تن پياده بودند. امام به ياران و اصحابش نگاه كرد. آنها را اندك در عدد و فراوان در ايمان و عقيده يافت هر نفر از آنها برابر با بيست نفري بود كه در باطن بزدل و ترسو بودند. امام حسين (ع) سپاه را به سه جبهه تقسيم نمود. سمت راست به رهبري زهيربن قبن، سمت چپ به سرپرستي حبيب بن مظاهر و در قلب سپاه، خود ايشان اهل بيت (ع) و ديگر ياران ايستادند. پرچم را به دست برادرش عباس داد كه او بهترين نيزه‌انداز، بي‌باك ترين و نيرومندترين افراد بود.

عمر بن سعد دستور داد تا لشكرش را كه متشكل از سي هزار نفر پياده و سواره بود، منظم كنند. عبدالله بن زهير بن سليم ازدي را بر اهالي مدينه گمارد. عبدالرحمن بن ابي سبره حنفي را بر اهالي مذحج و اسد، قيس بن اشعث را بر اهالي ربيعه، كنده و حر بن يزيد رياحي را در رأس اهالي تميم و همدان قرار داد. سپس اين عده را به دو قسمت تقسيم كرد. قسمت راست كه امير آن عمروبن حجاج زبيدي بود و قسمت چپ كه در رأس آن شمر بن ذي‌الجوشن عامري قرار داشت.

آنگاه لشكر را به دو بخش پياده و سواره تقسيم نمود. فرماندهي پياده با شبث بن ربعي و سواره با عزره بن قيس احمسي بود و پرچم را به دست غلامش ذويد داد.

از امام زين العابدين (ع) نقل شده است كه فرمود: صبح عاشورا، چون سپاه دشمن بر امام حسين (ع) رو آورد، امام دست به دعا برداشت و عرض كرد: بار الها! در هر اندوهي، تكيه‌گاهي و در هر سختي اميد مني. در هر حادثه ناگواري كه بر من آيد، پشت و پناه و ذخيره مني!

چه بسا غمي كه در آن دل، خوار و دشمن، شاد مي شد و من آن را به درگاهت آورده و به تو شكوه كردم، تا از جز تو بريده و تنها به تو رو آورده باشم و تو گشايش دادي و آن را از من راندي. پس تو دارنده هر نعمت و صاحب هر نيكي و مقصد اعلاي هر خواسته‌اي.

امام تصميم گرفت كه براي آخرين بار با عمر بن سعد ملاقات كرده و حجت نهايي را بر او تمام كند تا براي او ديگر عذري نماند. لذا او را فرا خواند و به او چنين فرمود: اي عمر، تو چنين مي انديشي كه مرا مي كشي و يزيد حكومت ري و گرگان را به تو مي دهد! به خدا سوگند كه از آن سيراب نخواهي شد و اين مطلبي است حتمي.

هر چه مي خواهي انجام بده كه نه در دنيا و نه در آخرت به شادي نخواهي رسي. مانند اين است كه من سر تو را بر چوبدستي مي بينم كه كودكان به آن سنگ زده و آن را هدف گرفته‌اند.

امام (ع) همه راههاي هدايت و ارشاد به راه راست را به كار برد تا از جنگ جلوگيري كند زيرا كه او صاحب دعوت خير و سلامتي، دعوت به اسلام بود. تنها زماني كه تير چون باران به سوي سپاه امام روانه شد، در اين هنگام امام تصميم به جنگ گرفت تا آنها به امر خداوند باز گردند.

بعد از شروع جنگ پي در پي اصحاب امام (ع) كشته مي شدند و چون يك نفر يا دو نفر از آنان به شهادت مي رسيد پيدا بود، ولي از لشكر انبوه ابن سعد هر چه كشته مي شد، نمودار نبود.
موقع نماز زهير بن قين و سعيد بن عبدالله از شدت تيرها سست شد و بر زمين افتاد و گفت: خدايا سلام مرا به پيامبرت برسان و آنچه از درد و زخم به من رسيده به او بگو كه من از ياري ذريه رسول خدا، ثواب تو را خواهانم.

پس روي به امام كرد و گفت: اي پسر رسول خدا آيا راضي شدي؟ امام فرمود: تو قبل از من به بهشت مي رسي.
عصر عاشورا، پس از جنگهاي بسياري كه امام (ع) داشت، لحظه‌اي براي استراحت ايستاد. در اين هنگام سنگي از سوي دشمن آمد و بر پيشاني ايشان نشست كه خون از آن جنبش كرد. امام خواست كه با جامه، خون از چهره پاك كند كه تيري سه شعبه و مسموم بر سينه حضرت نشست. امام صادق (ع) در اين باره مي فرمايد: در پيكر جدم، جاي سي و دو زخم نيزه و چهل و چهار ضربت شمشير ديده شد.

جبه سياه فامي كه بر تن آن حضرت بود بر اثر ضربت شمشير و نيزه پاره شده بود.
السلام علي‌الحسين و علي علي بن حسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين .

يـازدهم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى  حرکت کاروان اسيران
عـصـر روز عـاشـورا ابـن سـعـد سـر مـبارك سيد الشهدا را به خولى سپرد تا به عبيداللّه بن زياد برساند.‏
عـمـر بـن سعد تا روز يازدهم محرم يعنى يك روز پس از شهادت امام حسين (ع) در كربلا ماند. روز يـازدهم كشته هاى لشكر كوفه را جمع آورى كردند, بر آنها نماز خواندند و آنها را دفن كردند, ولـى جـنـازه حسين (ع) و يارانش را در صحرا بدون غسل و كفن رها كردند و زنان و خواهران و دختران امام حسين (ع) را با خود به طرف كوفه بردند .
محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى ورود قافله اسيران به كوفه و خطبه حضرت زينب (س)
عمر بن سعد با بازماندگان امام حسين (ع) آماده رفتن شد، گليم‌ها بر جهاز شتران انداخته و كاروانيان به هنگام ترك سرزمين كربلا با آن همه داغها، مصيبتها و خاطراتي كه از عزيزان خود به خاطر داشتند، آن سرزمين را ترك مي كردند.هنگام ورود كاروان امام حسين (ع) به كوفه، هنگامي كه زنان كوفه با مشاهده اوضاع و احوال كاروانيان حسيني زاري مي كردند و مردان مي گريستند حضرت زينب (س) پس از حمد و ستايش پروردگار و درود بر رسول خدا (ص) خطاب به مردم كوفه فرمودند: اي مردم كوفه! اي جماعت نيرنگ و افسون و بي‌بهره‌گان از غيرت و حميت! اشك چشمتان خشك مباد و ناله‌هايتان آرام نگيرد، مثل شما مثل آن زني است كه تار و پود تافته خود را درهم ريزد و رشته‌هاي آن را از هم بگسلد، شما سوگندهايتان را دست‌آويز فساد و نابودي خود قرار داريد.

شما چه داريد جز لاف، غرور، دشمني و دروغ؟! براي آخرت خود چه بد توشه‌اي اندوخته و از پيش فرستاديد تا خداي را به خشم آوريد و عذاب جاودانه او را به نام خود رقم زنيد! آيا شما ( شمايي كه سوگندهايتان را نديده گرفتند و پيمانهايتان را گسستيد ) براي برادرم، حسين، گريه مي كنيد؟ بگرييد كه شايسته گريستنيد، بسيار بگرييد و اندك بخنديد كه ننگ اين كشتار بيرحمانه گريبانگر شماست و لكه اين ننگ ابدي بر دامان شما خواهد ماند، آن‌چنان لكه ننگي كه هرگز از دامان خود نتوانيد شست.

و چگونه مي خواهيد اين لكه ننگ را بشوييد در حالي كه جگرگوشه رسول خدا (ص) و سيد جوانان بهشت را كشتيد؟
آگاه باشيد كه توشه راهي كه از پيش براي سفر آخرت خود فرستاديد، به توشه‌اي بود و بار سنگين گناهي كه تا روز قيامت بر دوشهايتان سنگيني خواهد كرد، گناهي بس بزرگ و ناپسند است.

هيچ كيفري از كيفر آخرت براي شما خواركننده‌تر نيست و آنان (سرمداران حكومت اموي) ديگر از هيچ سويي ياري نخواهند شد، اين مهلت شما را مغرور نسازد كه خداوند بزرگ از شتابزدگي در كارها، پاك و منزه است و از پايمال شدن خون بيگناهي، چرا بهراسد كه او انتقام گيرنده است و در كمين ما و شماست.

امام زين العابدين (ع) رو به حضرت زينب (س) كردند و فرمودند: عمه جان! آرام بگيريد، آنان كه مانده‌اند بايد از رفتگان خود عبرت بگيرند. آنگاه امام از مركب خود به زير آمد و خيمه‌اي برپا كرد و اهل بيت (ع) را در خيمه جاي داد.

محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى خطبه آتشين و بيداركننده امام سجاد(ع) در كوفه
امام زين‌العابدين (ع) پس از ورود به كوفه پس از حمدوثناي الهي ‏و درود بر رسول خدا (ص) خطاب به مردم كوفه فرمودند: اي مردم! هر كس مرا ‏مي‌شناسد، مي‌داند كه من كيستم و آن كه مرا نمي‌شناسد بداند كه من علي فرزند ‏حسين هستم كه او را در كنار فرات با كامي خشكيده و عطشناك بدون هيچ گناهي از ‏دم شمشير گذراندند، من فرزند آن كس هستم كه پرده حريم حرمت او را دريدند و اموال ‏او را به غارت بردند و افراد خانواده او را به زنجير اسارت كشيدند. من فرزند آن كسي ‏هستم كه او را به زاري كشتند و همين افتخار ما را بس است.‏

اي مردم! شما را به خدا سوگند آيا به خاطر داريد كه به پدرم نامه‌ها نوشتيد و او را دعوت ‏كرديد ولي با او نيرنگ باختيد؟ بخاطر داريد كه با او پيمان وفاداري بستيد و با او و نماينده ‏او بيعت كرديد ولي به هنگام حادثه او را تنها گذاشتيد؟ و به اين هم بسنده نكرديد و با او ‏به پيكار برخاستيد؟

به من بگوييد كه با كدام چشم مي‌خواهيد به روي رسول خدا (ص) بنگريد هنگامي كه به ‏شما بگويد عترت مرا كشتيد. حريم حرمت مرا شكستيد، پس شما ديگر از امت من به ‏حساب نمي‌آييد. رحمت خدا بر آن كس باد كه پند مرا بپذيريد و سفارش مرا در رابطه با ‏خدا، رسول خدا (ص) و دودمان او به خاطر بسپاريد، چرا كه من به نيكي از رسول خدا ‏‏(ص) پيروي مي‌كنم و رفتار او را در پيش مي‌گيرم.‏

مردم يكصدا بانگ برداشتند كه اي پسر پيامبر خدا! ما فرمانبردار توئيم و پيمان تو را محترم ‏و دلهاي خود را به جانب تو معطوف مي‌داريم! و هواي تو را در سر مي‌پروريم! رحمت خدا ‏بر تو باد! تو فرمان بده تا با هر آنكه با تو درآميزد بستيزيم! و با هر كس كه تسليم فرامين ‏تو باشد، از در آشتي درآييم! و يزيد را از اريكه قدرت به زير كشيم و او را اسير كنيم! و از ‏كساني كه بر شما خاندان ستم روا داشتند، بيزاري جسته و انتقام خون پاكان شما را از ‏آنان بگيريم!‏

امام سجاد فرمود: هيهات! اي بي وفايان نيرنگ باز، در ميان شما و خواسته‌هاي شما پرده‌اي ‏كشيده شده است آيا برآنيد كه با من نيز به همانگونه كه با پدران من رفتار كرديد، عمل ‏كنيد؟! مطمئن باشيد كه به ياوه‌هاي شما ترتيب اثر نمي‌دهم و هرگز چنين نخواهد شد ‏كه شما مرا به راهي كه مي‌خواهيد سوق دهيد.‏

پس امام خطبه خود را با اين ابيات پايان داد.‏
لاغرو ان قتل الحسن و شيخه
قد كان خيراً من حسين و اكرما
فلا تفرحوا يا اهل كوفه بالذي
اصيب حسين كان ذلك اعظما
قتيل بسط النهر نفسي فداءه
جزاء الذي ارداه نار جهنما

شگفت‌آور نيست اگر حسين كشته شد و پدر بزرگوارش علي كه به از حسين بود، او نيز ‏كشته شد، اي اهل كوفه! شادمان نباشيد به اين مصيبت كه بر حسين وارد شد كه اين ‏مصيبتي است بزرگ، جانم فداي آنكه در كنار نهر فرات شهيد شد. كيفر آن كس كه او را ‏كشت آتش جهنم است.‏

محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى انتقال اهل بيت (ع) به زندان عبيدالله
عبيدالله بن زياد دستور داد كه اهل بيت (ع) را به زندان برگردانند و توسط ‏قاصدان خبر قتل امام حسين (ع) را در همه جا منتشر كرد.‏طبري نقل كرده است كه پس از شهادت امام حسين (ع) و ورود ‏كاروان اسيران به كوفه، عبيدالله دستور داد آنان را زنداني كنند، اهل بيت (ع) در زندان به ‏سر مي‌بردند كه ناگهان سنگي در زندان افتاد و به آن نامه‌اي بسته شده وقتي نامه را ‏گشودند در آن نوشته بود كه پيكي تندرو به سوي شام نزد يزيد رفته است و جريان شما ‏را براي او گزارش كرده‌اند، آن قاصد در فلان روز از كوفه بيرون رفت و در فلان روز به كوفه ‏مي‌رسد پس اگر صداي تكبير شنيدند بدانيد فرمان كشتن شما را آورده است و اگر صداي ‏تكبير نشنيديد امان و سلامتي است انشاءالله.‏هنوز دو يا سه روز به بازگشت آن پيك مانده بود كه باز سنگي در ميان زندان افتاد و در آن ‏نامه‌اي بود كه در آن نوشته شده بود اگر وصيتي داريد بكنيد كه در فلان روز در انتظار ‏بازگشت آن پيك خواهيم بود! آن روز فرا رسيد ولي صداي تكبير شنيده نشد و يزيد نوشته ‏بود كه اسيران را به دمشق روانه كنند.‏

عبيدالله بن زياد به يزيد نامه‌اي نوشت و او را از شهادت حسين (ع) و اهل بيت (ع) با خبر ‏ساخت، چون آن نامه به دست يزيد رسيد و از مضمون آن اطلاع حاصل كرد، در جواب آن ‏نامه به عبيدالله دستور داد كه سر مقدس امام حسين (ع) و سرهاي ساير شهدا را به ‏همراه اسيران و لوازمي كه با خود دارند به شام گسيل دارد. ابن زياد دستور داد تا سر ‏مقدس امام حسين (ع) را در ميان كوچه‌هاي كوفه بگردانند.‏

راس ابن بنت محمد و وصيته
لعنا ظرين علي قناه يرفع
والمسلمون بمنظر و بمسمع
لا منكر منهم و لامتفجع
كحلت بمنظرك العيون عمايه
واصم رزوك كل اذن تسمع
ايقظت اجنانا و كنت لها كري
و انمت عيناً لم تكن بك تهجع
ما روضه الا تمنت آنها
لك حفره و لخط قبرك مضجع

سر پسر دختر پيامبر وحي برابر ديدگان مردم بر نيزه بلند مي‌شود و مقابل چشم و ‏گوش مسلمين است و هيچكس نه انكار مي‌كند و نه زاري مي‌نمايد، چشمها از ديدن ‏مصيبت تو كور شوند و عزا و مصيبت تو هر گوش شنوايي را كر نمايد، ديدگاني كه تو ‏باعث خواب آنها بودي بيدار و چشمي كه از ترس تو به خواب نمي‌رفت خواباند هيچ باغ و ‏گلستاني نيست مگر آنكه آرزو دارد قبر و آرامگاه تو باشد.‏

محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى اعزام اهل بيت (ع) به شام
ابن زياد حربن قيس را خواند تا سر مبارك امام حسين (ع) را با سرهاي ‏ساير شهداي كربلا به شام نزد يزيد بن معاويه ببرد و ابوبرده بن عوف ازدي و طارق بن ‏ابي ظبيان ازدي را با او همراه كرد..‏

سيد ابن طاووس مي‌گوييد چون يزيد بن معاويه نامه عبيدالله را ‏دريافت كرد و بر مضمون آن اطلاع يافت، پاسخ آن نامه را فرستاد. به عبيدالله بن زياد ‏فرمان داد كه سر امام حسين (ع) و سرهاي ياران آن حضرت را به همراه زنان و كودكان به ‏شام بفرستد. ابن زياد محفربن ثعلبه را خواند و آن سرهاي پاك و اهل بيت (ع) آن حضرت ‏را به او سپرد و او آنان را همانند اسيران كفار در حالي كه اهالي شهرها به تماشاي ‏ايشان و سرهاي مبارك مي‌پرداختند به شام برد.‏

امام محمد باقر (ع) فرموده است: از پدرم علي بن الحسين (ع) پرسيدم كه چگونه او را از ‏كوفه به شام حركت دادند؟ فرمود: مرا بر شتري كه عريان بود و جهاز نداشت سوار كردند ‏و سر مقدس پدرم حسين (ع) را بر نيزه‌اي نصب كرده و زنان ما را پشت سر من بر ‏قاطرهايي كه زيراندازي نداشت سوار كردند و اطراف و پشت سر ما را گروهي با نيزه ‏احاطه كرده بودندو…‏

در منتخب آمده است كه عبيدالله بن زياد؛ شمر، خولي، شبث بن ربعي و عمروبن حجاج ‏را فرا خواند و هزار سوار را همراه آنان كرد و توشه راهشان را فراهم ساخت و دستور داد ‏تا اسيران اهل بيت را به شام برند و به هر شهر و دياري كه رسيدند، آنان را بگردانند.‏

در كامل بهايي آمده است چون سر امام (ع) را از كوفه بيرون آوردند، ماموران ابن زياد از ‏قبايل عرب بيمناك بودند كه شايد هنوز قدري از غيرت ديني كه در ايشان باقي مانده، آنان ‏را وادارد كه سر امام (ع) را از دست ايشان بگيرند، از اين روي، دور از جاده اصلي و از ‏بيراهه حركت مي‌كردند.‏

ابومخنف نقل كرده است كه سر مقدس را از شرق حصاصه برده و از تكريت گذشتند و ‏والي آنجا را از ورود خودآگاه كردند او افراد بسياري را با پرچم به استقبال آنان روانه كرد و ‏اگر كسي از صاحب سر سوال مي‌كرد، مي‌گفتند: خارجي است.

مردي نصراني كه آن ‏سر را ديده و آن پاسخ را شنيده بود با خود گفت: اين چنين نيست كه مي‌گويند اين سر ‏حسين بن علي فرزند فاطمه است و من خود در كوفه بودم كه او را شهيد كردند، ساير ‏نصرانيان از اين واقعه آگاه شدند و به تعظيم و اجلال آن حضرت ناقوسها را شكستند و ‏گفتند: خداوندا! از شومي و عصيان اين قوم كه فرزند پيغمبر خود را كشته‌اند، به تو پناه ‏مي‌بريم كوفيان چون اين حال را مشاهده كردند راه بيابان را در پيش گرفته و از آنجا كوچ ‏كردند.‏

محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى ورود كاروان اسرا به موصل
كاروان حامل سر شهدا و اسرا پس از عبور از مشهدالنقطه و وادي النخله به موصل رسيدند. صبحگاه از راهي ديگر، قصد كحيل كرده جانب جهينه را در پيش گرفتند و والي موصل را از ورود خود باخبر ساختند، وي دستور داد شهر را زينت كرده و گروهي را به بيرون از شهر فرستاد. مردم گفتند: بدون ترديد اين سر حسين بن علي (ع) است كه او را خارجي گويند!

چهار هزار نفر، آماده جنگ شدند تا سر مطهر را از آنان بستانند و زيارتگاهي برپا كنند و والي خود را از دم شمشير بگذرانند. به روايتي گفتند: تبّا لقوم كفروا بعد ايمانهم! اضلاله بعد هدي؟ ام شك بعد يقين؟ واي بر گروهي كه بعد از ايمان كافر شدند، آيا گمراهي بعد از هدايت و شك پس از يقين؟

مأموران چون از قصد مردم باخبر شدند مسير خود را تغيير داده و به قصد تل اعفر و جبل سنجار حركت كردند و پس از عبور از نصيبين به عين الورده وارد شدند.

كاروان بامدادان به عين الورده رسيد و والي آنجا را خبر كردند او واهل آن شهر پذيرفتند كه آن سرها را در شهر بگردانند و مقرر شد كه از باب اربعين داخل گردند، سر منور را در ميدان شهر بر نيزه كردند كه سر خارجي است و جمعي گريان بودند.

آنگاه مأموران ابن زياد سر امام حسين (ع) و ساير شهدا را از عين الورده حركت دادند و طي طريق كردند تا به رقه رسيدند. هنگامي كه كاروان از رقه عبور كردند، بر مكاني به نام جوسق وارد شدند و از آنجا نيز حركت كرده و به سوي فرات ره سپردند تا به نزديكيهاي بشر رسيدند و از اين مكان به والي حلب نامه نوشتند و آنان را از جريان كار خود آگاه ساختند و شب را در دعوات و يا در حلب بسر بردند.

مأموران چون به نزديك دعوات رسيدند، نامه‌اي به والي آنجا نوشته كه ما سر حسين را با خود آورده‌ايم. او چون بر مضمون نامه آگاه شد، دستور داد تا در بوقها و كرناها بدمند و خود نيز براي استقبال از شهر بيرون آمد، سپس سر مقدس امام را بر نيزه زده و از دروازه‌اي كه آن را اربعين مي ناميدند وارد نموده و در يكي از ميدانهاي شهر آن سر مطهر را از ظهر تا عصر در معرض تماشاي مردم قرار دادند، در اين شهر نيز گروهي گريان بودند و جماعتي شادي مي كردند و مي گفتند: اين سر خارجي است كه بر يزيد خروج كرده است!

پس شب در آنجا ماندند و صبح به طرف حلب حركت كردند. علي بن الحسين (ع) در آن هنگام گريست و اين شعر را خواند:

ليت شعري هل عاقل في الدياجي
بات من فجعه الزمان نياجي
انا نجل الامام ما بال حقي
صنائع بين عصبه الاعلاج

اي كاش مي دانستم كه شخص خردمندي هست كه در ظلمتها بيتوته كند و از سختيهاي زمان زمزمه نمايد، من فرزند امام هستم، چه شده است كه حق من ضايع شود بين اين گروه كفار.

محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى منزل معره‌النعمان و ورود كاروان اسرا
كاروان اسرا پس از عبور از حلب و قنسرين به معره النعمان رسيدند چون حاملان سر به اين منزل رسيدند، اهالي آنجا به آنان خدمت كرده و خوراك و خواركي در اختيار آنان قرار دادند. كاروان اسرا پاسي از روز را در معره‌النعمان ماندند و از آنجا رهسپار شيزر شدند چون به شيزر رسيدند، پيرمردي گفت: اين سر كه با آنان است، سر حسين‌بن‌علي(ع) است. اهالي آنجا با هم سوگند خوردند كه به هيچ روي، آنان را به منطقه خود راه ندهند، لذا آنان بدون آنكه در آنجا توقف كنند‌، به حركت خود ادامه دادند تا به كفر طالب رسيدند.

اهالي كفر طالب نيز درها را به روي آنان بستند و حاملان آن سر مقدس، هرچه از آنان آب طلب كردند، گفتند:‌ به شما آب نمي‌دهيم، چرا كه حسين و اصحاب او را تشنه شهيد كرده‌ايد. آنان به ناچار از كفر طالب كوچ كرده و به سيبور رسيدند. از حضرت امام سجاد(ع)در اين منزل نيز شعري چند نقل كرده‌اند. پيرمردي از هواداران عثمان، مردان سيبور را گرد آورده و گفت: زينهار! فتنه مكنيد، راه دهيد تا مانند ديگر شهرها از اينجا بگذرند! جوانان امتناع كردند، پل ارتباطي آن منطقه را خراب كردند و سلاح برگرفته آماده جنگ شدند. از طرفين تني چند كشته شدند. ام‌كلثوم دعا كرد كه خداوند ارزاق آنها را ارزان و آبشان را گوارا سازد و شر ستمگران را از آنان باز دارد.

از امام سجاد(ع) نقل شده كه اشعاري را در سيبور خوانده است كه از آن جمله اين بيت است:
آل الرسول علي الافتاب عاريه
و آل مروان يسري تحتهم نجب

از سيبور رهسپار حماه شدند، در آنجا نيز دروازه‌ها را بر روي آنان بستند و از ورودشان به آنجا جلوگيري كردند. به ناگزير از حماه گذشته تا به حمص رسيدند، والي آنجا را از ورود خود آگاه ساختند و از او خواستند تا به حمص وارد شوند ولي در آنجا نيز با مقاومت مردم روبرو شدند و با پرتاب سنگ از آنان پذيرايي كردند تا تني چند از ماموران را كشتند.

آنان مسير خود را تغيير دادند تا از دروازه شرقي شهر درآيند آن دروازه را نيز بستند و گفتند: ”لا كفر بعد ايمان و لاضلال بعد هدي” هرگز اجازه نخواهيم داد كه سر مبارك امام را وارد اين شهر كنيد و حاملان آن سر مقدس را از آنجا دور كردند و آنان به جانب بعلبك حركت كردند.

محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى منزل بعلبك و ورود كاروان اسرا
چون حاملان سر مقدس امام حسين (ع) به بعلبك رسيدند، والي آنجا را از ورود خود ‏باخبر ساختند و او اهالي آنجا را به پيشواز فرستاد در حالي كه پرچمهايي را با خود حمل ‏مي‌كردند و فرزندان خود را به تماشاي اسيران آورده بودند.‏

در بحارالانوار آمده است كه ام‌كلثوم گفت: اباد الله خضراتهم ولا ‏اعزب الله شرابهم ولارفع الله ايدي الظلمه عنهم، خداوند عمران و آباداني آنها را نابود و آب ‏آنها را شيرين نگرداند و دست ستمگران را از سر آنها كوتاه نكند.‏

چون علي بن الحسين (ع) اين كلمات را شنيد فرمود:‏
و هو الزمان فلا تفني عجائبه// من الكرام و ما تهدي مصائبه
يا ليت شعري الي كم ذاتجاذبنا// فنونه و ترانا لم نجاذبه
يسري بنا وفق اقتاب بلا وطا// وسائق العيس يحمي عنه غاربه
كاننا من اساري الروم بينهم// كان ما قاله المختار كاذبه
كفرتم برسول الله و يحكم// فكنتم مثل ما ضلت مذاهبه

اين همان زمان است كه شگفتيهايش از نظر بزرگان پايان پذير نيست و مصائب آن ‏نامشخص است اي كاش مي‌دانستم كه مشغله‌هاي زمان تا به كجا ما را به دنبال خود ‏مي‌كشاند و مي‌بيني كه ما او را به خود نمي‌كشانيم ما را بر شتران عريان ذي جهاز در ‏هر شهر و دياري مي‌گردانند و كساني از دنبال دارندگان مهار شتران را حمايت مي‌كنند. ‏

گويا ما در ميان آنان چون اسيران روميان و گويا آنچه را پيامبر (ص) بيان فرموده است ‏نادرست بود! واي بر شما، نسبت به رسول خدا (ص) كفران پيشه كرديد و شمايان به گم ‏كرده راهي مي‌مانيد كه راهها را نمي‌شناسيد.‏

كوفيان آن شب را در بعلبك خفتند و بامدادان به راه افتادند و شبانگاه در نزديكي صومعه ‏راهي فرود آمدند و در آنجا منزل كردند.‏

اول ‌صفر سال ‌۶۱ هجرى قمرى ورود كاروان اسرا به دمشق
اهل بيت (ع) را همراه راس نوراني و پاك سيد الشهدا و ياران باوفايشان به طرف دمشق آوردند.‏اهل بيت (ع) چون نزديك دروازه دمشق رسيدند، ام كلثوم شمر لعنه ‏الله عليه را صدا زد و فرمود: ما را از دروازه‌اي وارد دمشق كنيد كه مردم كمتر اجتماع كرده ‏باشند و سرها را از ميان محملها دور كنيد تا نظر مردم به آنها جلب شده به نواميس ‏رسول خدا (ص) نگاه نكنند.‏شمر كاملاً برخلاف خواست ام كلثوم عمل كرد و كاروان اهل بيت(ع) را از دروازه ساعات كه ‏براي ورود كاروان تزيين شده بود و مردم زيادي در آنجا اجتماع كرده بودند، وارد شهر ‏دمشق كرد و اهل بيت (ع) و سرهاي مقدس را در اين دروازه نگاه داشت تا در معرض ‏تماشاي مردم قرار گيرند، سپس آنها را در نزديكي در مسجد جامع دمشق، در جايگاهي ‏كه اسيران را نگاه مي‌دارند، نگاه داشت.‏

در بعضي از نقلها آمده است كه اهل بيت (ع) را سه روز در اين دروازه نگاه داشتند.‏..

صفر سال ‌۶۱ هجرى قمرى ‌الشام ! الشام ! الشام !

شام و نواحي آن كه معاويه قريب چهل سال بر آن استيلا داشته و اهالي ‏آن عموماً تازه مسلمان بودند و از روزي كه از مسيحيت به اسلام گرويدند جز خاندان ‏ابوسفيان نديدند لذا اسلام آنها، اسلامي بود كه بني‌اميه به آنها تعليم كرده بودند.

اهل بيت (ع) در چنين منطقه‌اي وارد شدند كه معاويه آنها را با ‏اسلام دلخواه خود تربيت كرده بود و از نظر اخلاق و دستورات عملي اسلام از معاويه و ‏دست نشانده‌هاي او پيروي مي‌كردند.

در جنگ صفين معاويه با لطائف الحيلي آن جمعيت ‏انبوه را كه متجاوز از صد هزار نفر بودند به مخالفت با اميرالمومنين (ع) بسيج كرد و آنچنان ‏بر ضد علي (ع) تبليغات كرده بود كه مردم شام او و خاندان او را واجب القتل مي‌دانستند ‏و بر منابر علي و خاندان او را دشنام مي‌دادند.‏

به همين جهت آنقدر بر اهل بيت (ع) در شام سخت گذشت كه وقتي از يكي از اهل بيت ‏‏(ع) سوال كردند كه در اين سفر در كجا به شما سخت‌تر گذشت؟! در پاسخ فرمود: شام ‏و تا سه مرتبه آن را تكرار فرمود.

در همين رابطه نقل شده كه امام چهارم (ع) فرمود: ‏فياليت لم انظر دمشق و لم اكن// يراني يزيد في البلاد اسيره . اي كاش وارد ‏دمشق نشده بودم و يزيد مرا بدينسان اسير در هر شهر و دياري نمي‌ديد.‏

البته در ميان اهالي شهرهاي شام افرادي علاقمند به خاندان پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) ‏عصمت و طهارت وجود داشته‌اند كه با طرفداران بني‌اميه و احياناً با حاملان سر مقدس ‏امام حسين (ع) برخورد كرده و درگير شده‌اند ولي تعداد آنها نسبت به مخالفان بسيار ‏ناچيز بوده است.‏

شواهد اين مدعا زياد است از جمله وقتي كاروان اسيران را به در مسجد شام آوردند، ‏پيرمردي شامي جلو آمد و گفت: خدا را سپاس مي‌گويم كه شما را كشت و نابود كرد و ‏يزيد را بر شما مسلط ساخت و شهرها را از مردان شما رهايي بخشيد. امام سجاد (ع) ‏به او فرمود: اي پيرمرد آيا قرآن خوانده‌اي؟ گفت: آري، فرمود: آيا اين آيه را خوانده‌اي: قل ‏لا اسئلكم عليه اجراً الا الموده في القربي؟

پيرمرد گفت: آري تلاوت كرده‌ام!‏

امام سجاد (ع) فرمود: ما قربي هستيم، اي پيرمرد! آيا اين آيه را قرائت كرده‌اي و اعلموا ‏انما غنمتم من شي فان الله خمسه و للرسول و لذي القربي. گفت: آري!‏

علي بن الحسين (ع) فرمود: قربي ما هستيم، اي پيرمرد! آيا اين آيه را قرائت كرده‌اي ‏انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا!. آن پيرمرد گفت: آري!

‏علي بن الحسين (ع) فرمود: اي پيرمرد! ما اهل بيتي هستيم كه به آيه طهارت اختصاص ‏داده شديم.‏

آن پيرمرد به حضرت عرض كرد: آيا براي من توبه و بازگشتي وجود دارد؟ علي بن الحسين ‏‏(ع) فرمود: آري! اگر توبه كني خدا بر تو ببخشايد و تو با ما خواهي بود. آن پيرمرد ‏گفت:‌من از آنچه گفته و كرده‌اي توبه مي‌كنم خبر توبه آن پيرمرد به يزيد بن معاويه رسيد ‏و دستور داد تا او را بكشند.‏

سيماي شخصيت امام حسين (علیه السلام)

مقدمه

شگفت انگيز نيست كه از حسين سخن مي گوييم ، زيرا در انسانيت تعالي يافته و به معراج رسيده است ، شعله مقدس نبوت را با فطرت برتر و بي همتايش در آميخته معنا وصورت از يك سو و اسرار جهان ناشناخته از سوي ديگر در آن وجود، به يكديگر در آويخته است .

روحي است الهي ، در طبيعت بشر و معنايي از جهان غيب در غالب حروفي ازاشباح وجود. دست آفريدگاري خدا به برخي از پديده هاي حيات همان رازي را بخشيده است كه به گوهرهاي گران ، ربايندگي و شادي و شادابي را. با نور درخشان خود، چنان اثري از تابش و فروغ در نگاشته است ، كه مرواريدي پرتو افكن در قابي تيره و بستر را به چشم ها مي نماياند.

راز شخصيت ، اگر چه در پديده يا پديده هاي محدود به چشم ها نيايد و با اين كه نمي توان به طور محسوس بر ان انگشت گذاشت ، اما پيوسته دل ها را تسخير مي كند و ازراه هاي پنهاني جان ها را در برمي گيرد و بسان جريان خواب سنگين و آرامشي ژرف برفضاي جان چيره مي شود.

كبرياي شخصيت به اندازه زيادي به وجود صاحب شخصيت وابسته مي گردد، به گونه اي كه جز آن ، چيز ديگري به نظر نمي آيد و با اين ظهور، وجود شخصي افراد از هم مي پاشد. زندگي حسين (علیه السلام) آموزشي است از تاريخ ، ليكن سراسر تاريخ را يك جا در خودگرد آورده است . معنا و هدفي بسي برتر و گسترده تر از مرزهاي زماني و مكاني اش در بردارد، بلكه مي توان گفت ، گستره اش در هيچ مرزي نمي گنجد و اگر ما را توان آن نباشد كه همانند دانشمندي تحليل گر، در آستان اين شخصيت سر تجليل و تقديس بسائيم وحقيقت ها را با شيوه اي تجربي بساواييم ، دست كم شايسته است شرط ادب به جاي آورده چون شاعري شيفته يا اديبي به جلالش فريفته در درگاهش زانو بزنيم و از پديده هاي روشنش مضامين و تعبيرها ساز كنيم و با نشانه هاي آشكار و نزديكش به ارزيابي وترسيم خطوط آغاز نهيم و روان تشنه خود را در كنار فراتش بياساييم :

آب دريا را اگر نتوان كشيد     هم به قدر تشنگي بايد چشيد

روز شمار حوادث در زندگي امام حسين (علیه السلام)

از ولادت تا امامت

آن حضرت در سه شنبه يا پنجشنبه سوم ماه شعبان به دنيا آمد. مادرش فاطمه زهرا3 او را به نزد جدش رسول خدا برد و آن حضرت وي را حسين نام نهاد و براي اوگوسفند نري عقيقه كردند. رسول خدا حسين را در دامنش گذاشت و اذان را در گوش راست و اقامه را در گوش چپ او گفتند.

امام حسين (علیه السلام) در دوران امامان زمان خويش ـ امير المؤمنين و امام حسن(علیهما السلام) همواره يار و مدد كار و مطيع آنان بودند، پس از شهادت امام حسن (علیه السلام). عده اي از شيعيان براي امام نامه نوشتند كه با وي بيعت كنند و بيعت خود را با معاويه بشكنند اما، امام (علیه السلام) براي وفادار ماندن به پيمان صلح برادر پيشنهاد آنان را نپذيرفتند. هنگامي كه معاويه ازدنيا رفت يزيد براي وليد حاكم مدينه نامه نوشت كه از امام حسين (علیه السلام) و عبدالله بن زبير وعبدالله بن عمر بيعت بگيرند، وليد با فرستادن شخصي به نزد امام و ابن زبير آنها را به دارالاماره خواسته ، و فرمان يزيد را به آنان ابلاغ كرد.

امام فرمود: اي وليد تو به بيعت گرفتن من در خفا اكتفاء نمي كني ؟ گفت : آري چنين است . فرمود: فكرهايم را مي كنم و از مجلس خارج شد.

عبدالله بن زبير شبانه به طرف مكه گريخت . دو شب از ماه رجب مانده بود كه امام (علیه السلام) با فرزندان و برادرانش و جمعي از اهل بيت به طرف مكه رفتند. حضرت روز سوم به مكه رسيدند، مردم به نزد وي آمدند، ابن زبير هم در مكه به ديدن امام آمد. او از ورودامام به مكه ناراحت بود، زيرا مي دانست در صورت بودن امام در مكه كسي با او بيعت نمي كند.

بعد عده اي براي امام نامه نوشتند كه به طرف كوفه بيايند، امام فرمود: من فرستاده خود را به طرف كوفه مي فرستم اگر گفت كه شما رأي داديد پس به طرف كوفه خواهم آمد.امام فرستاده هاي خود را به طرف كوفه فرستاد بعد از مدتي مسلم براي امام نامه نوشتندكه هجده هزار نفر با شما بيعت مي كنند، پس امام تصميم گرفت به طرف كوفه بيايند،عده اي با توجه به سوابق پيمان شكني كوفيان امام را از رفتن به كوفه منع كردند و به ماندن درمكه تشويق مي نمودند.

امام (علیه السلام) در جواب آنان فرمود: ناگزير به اين كار هستم چون اگر در مكه بمانم يزيد خونم را در اين جا مي ريزد. آن حضرت آماده شد تا با جمعي ازياران و خانواده خويش به طرف عراق برود در بين راه در منزلي به نام «زباله » خبر شهادت حضرت مسلم به امام رسيد. امام در ميان راه بسياري را مي بيند و دعوت به ياري مي كندو سرنوشت كوفه و مسلم و فرستاده هايش را براي آنان تعريف مي كند.

وقتي در روز دوم محرم به كربلا رسيدند به اصحاب خود اين جمله را گفتند؛ كه اين جا همان مكاني است كه جدم رسول خدا به من گفته بودند پس خيمه ها را در همان مكان كه ـ كربلا ـ باشدبنانهادند. بلي روز دوم كه وارد كربلا شدند مصائب اهل بيت شروع مي شود و هر چه ازمحرم مي گذرد و به عاشورا نزديك مي شود حزن و اندوه و غم آنهابيشتر مي شود.

شب عاشورا

شب عاشورا را با آن كه دشمن امتناع داشت مهلت گرفتند. ابن سعد به يكي ازلشگريان خود گفت : اگر مي دانستم كه فردا با ما كنار نمي آيند و بر قصد و تصميم خودباقي هستند هيچ تأخير نمي انداختيم و در همان ساعت مي جنگيديم .

سرانجام شب عاشورا رسيد امام اصحاب خود را جمع كردند و با آنان به صحبت پرداختند و بعد خيمه ها را به يكديگر متصل كردند و اطراف آن را خندق كندند و از هيزم پر كردند كه جنگ فقط از رو به رو باشد و دشمن از پشت سر حمله نكند و ديگر آن كه حضرت ابوالفضل را همراه سي نفر سوار و بيست نفر پياده فرستادند كه چند مشك آب بانهايت خوف و بيم آوردند و به اصحاب خود فرمودند: از اين آب بنوشيد كه آخر توشه شماست وضو بگيريد و غسل كنيد و جامه هاي خود را كه كفن هاي شماست ، شست و شودهيد و تمام شب را به عبادت و دعا و تلاوت قرآن و تضرع و مناجات به سر آوردند.

روز عاشورا

در اين روز چه گذشت ؟ چه حادثه اي پديد آمد؟ چه صحنه جان گدازي پيش آمد؟چه تاريخ هولناك و فراموش نشدني است ؟ چه روزي كه همگان را تكان مي دهد و چه وضعي است رقت بار كه به هيجان مي آورد، چه مبارزه اي است بي سابقه و نابرابر، چه فداكاري و از جان گذشتگي است كه همه انسان ها را متحير و گيج مي كند و چه مجاهدتي است كه دنيا را تا ابد جلب خود نموده است ؟ بلي امام حسين در آن سرزمين غم خيز و درآن نينواي اندوهناك در آن روز تاريخي ميان جمعيت خطبه اي خواند و خود را معرفي واتمام حجت كرد.

روز عاشورا فرا رسيد، جنگ شروع شد. لشگر ابن سعد به مبارزه عليه آن حضرت برخاستند، نصيحت هاي آن بزرگوار در دل آن سنگ دلان اثري نكرد، كلمات نصيحت آميزآن بزرگوار چه در مجالس سري و چه علني در ميان اصحاب و در قلب پسر سعد تأثيري نبخشيد، پس از شهادت اصحاب و جوانان بني هاشم ، حضرت به ميدان رفت و به مبارزه پرداخت آخرين لحظات ، سواري به نام «ابوالحتوف جعفي » از كمينگاه كمان كشيد وتيري بر جبين حضرت زد. آن حضرت تير را بيرون كشيد و خون بر روي و موي مباركش مي ريخت ، پس دامن زره را به سويي انداخت و جامه خويش را بالا كشيد، ناگاه خدنگي كه پيكانش مسموم بود بر سينه حضرت آمد، سر به سوي آسمان بلند كرد خون ها را گرفت و به طرف آسمان پرتاب كرد، و آن گاه از اسب بر روي زمين افتاد.

زينب از خيمه ها بيرون آمد در اين هنگام عبدالله ابن الحسن بطرف عمويش آمد و در آغوش عمويش شهيدشد.امام بي هوش شده بود و دشمنان فكر مي كردند كه او به هوش است و مي ترسيدند كه به طرف امام بروند. شمر وقتي اين ترس را در افراد سپاه خويش ديد تصميم به قتل امام گرفت و… اين واقعه هولناك در روز جمعه سال شصت و يك هجري واقع شد.

امام حسين و بيت رفيع رسالت

آن شش سال كودكي كه در جان و روح امام حسين (علیه السلام) اثر عميقي گذارده بود اندك نبوده است . در اين دوره از همان دم كه حسين (علیه السلام) چشم به جهان گشود از آغوشي به آغوش ديگر كه سرشار از مهر و محبت بود مي رفت . مي توان گفت در آن روزگار در سراسرجزيره هيچ كودكي از چنين محيط پر محبت و عاطفه اي برخوردار نبوده است ، آغوش مادرش حضرت زهرا3 دسته ـ دسته گل هاي محبت و عاطفه بود، زيرا او دختر پدرش محمد(صلی الله علیه و آله) بود؛ بزرگواري كه در وجود يگانه دخترش محبت را با محبت ، عشق را با عشق ،خشنودي را با خشنودي ، آبياري مي كرد، گويي او آسمان است كه جز در آسمان فرونمي آيد يا اشتياقي است كه جز به ذات خود عيان نمي شود، يا شعله اي است كه جز با آتش زنه خود شعله ور نمي شود.

باورم اين است حضرت فاطمه اگر پاره تن و جزيي از مأموريت و رسالت پدرنمي بود بايد مانند خواهرانش فقط دنبال زندگي عادي دنيا مي رفت كه به خانه بخت رفتن منتهي مي شد، اما فاطمه با محبت و عواطف بي مانند و بي حد پدر عجين گشته بود؛ آن گونه كه جزيي از فداكاري هايي گرديده بود كه پدر براي حيات انسان هاي روي كره زمين متحمل مي گرديد؛ حتي پيوند ازدواج او با امام علي (علیه السلام) به خاطر آرماني بزرگ بوده است ؛آرماني كه از ذات و جوهر رسالت نشات گرفته بود؛ رسالتي كه با جان امام علي ، اراده و عزم او و شوق او براي تكامل امت آميخته شده بود؛ امتي كه او نيز يكي از آنان بود؛ امتي كه بايد روي زمين سر مشق و راهنماي ساير امت ها باشد.

به اين ترتيب ، مسئوليت سرپرستي امر رسالت ، با فاطمه و امام علي است و اكنون رسالت به تنهايي در وجدان اين نور ديدگان است . فاطمه در ديدگان پيامبر پاك ترين زني است كه مي تواند شايسته ترين فرد را براي ميراث نامحدود رسالت به دنيا آورد و امام علي نيز تنها مردي است كه سزاوار اين ابوت با شكوه است و آن را آشكارا تحقق مي بخشد ورسالت سزاوار است كه چنين آمادگي ها و آينده نگريهايي را داشته باشد.

رسالت براي وحدت اين ملت و باز گرداندن به حقيقت وجود ارزشمند انساني بعد از قرن ها عقب ماندگي و جهالت ، از آسمان فرود آمد تا تمام راه هايي كه بر صيانت و محافظت آن استواراست در برگيرد و تمام انسان ها بتوانند به قله كمال صعود كنند.

رسالت آن خورشيد درخشنده در ميان نسل هاي جاهلي متولد شد؛ نسل هايي غرق نا اميديها، بخل ها و كينه توزي هاي مردمي كه از انگشتانشان خون مي چكيد.رسالت خورشيد و زمين را به نور خود روشن مي ساخت ، معجزاتش تحقق يافت و بساط جاهليت را در نور ديد.

آري ، براي حفظ رسالت ، آينده نگري بزرگي انجام شده بود كه در آن مردي محكم بنيان ، يعني امام علي (علیه السلام) ذخيره شده بود؛ مردي كه نه تنها پيامبر او را كشف كرده بودبلكه بنيان او را نيز ساخته بود. هنگامي كه پيامبر او را ديد در پيشانيش درخشش نورنجابت ، استواري ، حكمت و عظمت را مشاهده كرد، در او انساني كامل با تمام زيبايي هاي كمال ديد، آنچه در چشمان جذاب او مي درخشيد شادابي ، كرامت نفس ، افق هاي بيكران ،بزرگواري هاو عظمت ها بود. كمالات بي انتهاي او سبب شد آن چنان مجذوب و شيفته پيامبر عظيم گردد كه گويي به او اتصال يافته و عضوي از اوست . هميشه با پيامبر كريم بود، جانش مشتاق پيامبر بود. مشتاق بود تا زيبايي هاي عقل و كمال كه در ذات انسان درطول حيات تجلي مي كند تحقق يابد. كمالاتي كه فيض عظيم پروردگار رحمان ورحيم است .

اين گونه بود داستان امام علي (علیه السلام) و پيوند شكوهمندش به پيامبري عظيم وبزرگوار كه آماده مي شد تا رسالت اسلام در سايه طلوع او نور افشاني كند و بعد از اين حادثة مهم ازدواج حضرت زهرا3 بود كه ازدواج اين دو شكوهمندي و زيبايي ويژه اي را نشان مي داد از اين دو نور پاك و درخشان كه در جهان درخشيدند نور تازه ديگري تولد يافت ،اين نور در پيشاني فرزندانش امام حسن و امام حسين (علیهما السلام) جاي گرفته بود، اين نور براي هميشه مي درخشد.

رياست هاي سنتي جاهلي در جزيره ، جمود و خشكي بود و در خواب گران غير قابل برگشتي فرو رفته بود. با انتقال نبي اكرم به ملا اعلي ، ناگهان آشكار شد كه آنان آينده نگري پيامبر(صلی الله علیه و آله) و سفارش هاي موكد او را در مورد حفظ و صيانت رسالت تصديق نكرده اند و خلافت كامل ترين مردي كه رسالت او را منصوب كرده و رسالت را با تمام جان باور داشته و در تحكيم آن در جان مردم با پيامبر مشاركت داشته نپذيرفته اند.

هر چنداجتماع سقيفه آن مردي كه ركن استوار خط رسالت و پايداري آن به شمار مي رفت را دوركرد اما چشمان لوچ سقيفه توان خاموش كردن نوري را كه در چشمان امام علي (علیه السلام)مي درخشيد نداشت و نيز ياراي پنهان كردن آن درك و آگاهي كه اهل بيت (علیهم السلام) با آن روزگار مي گذراندند را نداشت . اهل بيتي كه مربي بزرگوارشان آنان را گرد آورد و در زيركسايش آنان را به خود چسباند تا با عطوفت و مهرباني خود آنان را حرارت و گرما بخشد و آنان را از هر پليدي و عيب پاك و مبرا كند، آنان را براي فرداها آماده سازد.

آري ، آنان را براي رهبري آينده آماده نموده آينده اي بس بزرگ كه در استمراررسالت است ، رسالتي كه انسان را به حقيقت رشد، حقيقت ساختن اجتماعي يكپارچه آراسته به آگاهي و حق ، باز مي گرداند.

مقصود از جامعه در حقيقت همان جامعه اهل بيت است اما آن وعده بزرگ به خاطر بستر سازي و آماده نمودن و نزديك ساختن زمان آن بود. به همان دليل خون اهل بيت ريخته شد و ايشان شهادت ها را پذيرفتند. تحقق يك جامعه سالم در هر جاي زمين تنها با وجود اين گونه افراد امكان پذير است .

آنان اهل بيت نبوت اند كه ادعايي هم نداشتند. تاريخ آن معمار راست گفتار،خانه اي را كه رسول كريم (صلی الله علیه و آله) در شهر مدينه بنا نهاد براي ما چنين توصيف مي كند:

در نيمي از آن پيامبر عظيم (صلی الله علیه و آله) اقامت گزيد و نيم ديگر را به نور چشم خوددخترش فاطمه 3 پس از به ازدواج در آوردن او با امام علي (علیه السلام) اختصاص داد. ازدواجي كه در آن پاسداري از رسالت پيش بيني شده بود تا اين اميد مبارزه با فتنه ها ومصيبت هاي آينده تحقق يابد.

اين همان «خانه » كوچك است كه آن دو مرد بزرگ ـ بعد از هر تلاش و كوشش كه به خاطر تثبيت رسالت و نقش آن در معدن انسان انجام مي دادند ـ باگنجي سرشار ازتحقيق به آن باز مي گشتند تا فقط در اين خانه ذخيره شود. در درون ديوارهاي اين «خانه » نواي جان بخش اين دو بزرگوار كه از حق و وجدان لبريز بود شنيده مي شد.

گفتيم ـ آن دو مرد بزرگ ، مگر آن دو جز پيامبر اكرم كه آميخته به آن جوان است ،فرد ديگري است ـ بهتر بگوييم آميخته به همسنگ شبيه خود، از نظر منطق ، صداقت وگوهر ذات .

در اين خانه به ظاهر كوچك ، اما در معنا خانه اي بس بزرگ ، جولان آرزوها آن گاه كامل شد و جلوه خود را نشان داد كه دو كودك بزرگوارشان ، راه رفتن را آغاز كردند. جدبزرگوار اين دو كودك فرمود: سر آن دو را بتراشند و هم وزن آن نقره صدقه دهند. تا براي اطعام درماندگان و بينوايان صرف شود تا نام اين دو كودك براي هميشه در صفحه تاريخ امت ثبت شود.

در اين خانه آغوش ديگري براي امام حسين (علیه السلام) گشوده شده بود كه تلاش مي كردبا دستان كوچك خود، برادر كوچك تر را در آغوش گيرد و آن آغوش امام حسن (علیه السلام) بود.برادري كه تنها ده ماه از او بزرگ تر بود تا آن كه جد بزرگوارش او را در داماني گذارد تا آرام آرام براي او تفسير اين آغوش ها را كه در كودكي ، او را در برمي گرفت باز گو كند و او را از هرجهت آماده سازد تا خود آغوشي گردد كه رسالت در دامان وي جاي گيرد و از سينه آكنده ازكمالات روحي خود، در آن روحي جان بخش بدمد.

رسالت در حالي كه ذاتاً از حقيقت خود دفاع مي كند، در همان حال از انسان نيز دفاع مي كند. و به همين لحاظ است كه آن بيت رسالت و افراد آن ؛ يعني آن اعضاي مخصوص ، با آن ذات و جوهر پاك و استوار خود، براي پاسداري از رسالت و تعهد به آن انتخاب گرديدند تا رسالت هم چنان فعال و پرحركت باقي بماند و برنامه آن كه هماناگسترش و عموميت بخشيدن به رشد و كمال در جهان است تحقق يابد.

و بدين گونه بود كه اين حماسه ، به خاطر تثبيت دلاوري هايش بر روي زمين انجام گرفت …اما «بيتي » كه در معناي خود خفته است بيتي است كه آن رسالت ساخته است وآن شخصيتي كه هم اكنون در آن «بيت » فرود مي آيد همانا امام علي (علیه السلام) است . ورود او به آن «بيت » به خاطر آن نيست كه خويشاوند است ورگ هاي خون او به آن «بيت » پيوندخورده است بلكه به خاطر آن است كه «رسالت » با او پيوند خورده است و او از رسالت و درمحضر آن دلاور بزرگ ، آن رسول كريم (صلی الله علیه و آله) شكوفه كرده است .

تفسير تاريخ از «اهل بيت » شباهت كاملي به تفسير آن از نظام قبيلگي در دوران جاهليت دارد كه روابطي چون نسب و خون بر آن حاكم بود، در حالي كه پيامبر عظيم (صلی الله علیه و آله)جامعه را موحد و يكپارچه نموده و از اين گونه عوامل پاك و رها ساخت و معيار را بر اساس تقوي قرار داد و «بيت » را رمز آن خانه كبير، آن خانه يكدست و مؤمن و آن خانه تازه گذارد.

هدف و مقصود از وصيت پيامبر، اهل بيتي بوده است كه ميراث نبوت متعلق به آنان است . اين ميراث جز رسالت آميخته به يك كارزار حقيقي نيست ، كه چشمان زمين مانند آن را نديده است ، امام حسن و امام حسين 8 تمام اميد آينده «بيت »اند؛ اميدي كه از وجدان مملو از شوق و آرزو سر برآورده است ، آن دو از صلب اين وجدان هستند، كه عظمت رسالت را در جان خود احساس نموده است و مادرش چون شمعي مقدس ، در برابرديدگان همسرش ، در محراب عبادت ، ذوب مي گردد و آن دو كودكاني هستند كه در صحن مسجد بازي مي كنند كه جز از كوثر محض ، آب نمي نوشند، تا ميراث رسالت يعني وصايت و امامت را تحقق بخشند و وعده جاودان بودن (رسالت ) را محقق سازند، رسالتي كه بقاي آن هم چنان در گير كارزار است تا اسلام كره خاك ، در محضر پروردگار مهربان وبخشنده اش به حيات خود ادامه دهد.

نسب شناسي امام حسين (علیه السلام)

ما اكنون حسين را از روزگاران رشد اوليه و در پيشگاه نبوت ، در دامان كمال وبالندگي مي بينيم . او در روزگاراني تولد يافت كه پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) پيوسته از پايگاه هاي خودبالا مي رفت و جايگاه هاي والا و بلند مرتبه خويش را به سوي تعالي مي پيمود. به عبارت روشن تر پيامبر(صلی الله علیه و آله) همانند پرتو خورشيد قسمتي از فضا را از نور سرشار كرده بود، پيوسته از افق فراز مي شد تا اين كه كران تا كران جهان را كاملاً در بر گيرد و سپهر و كناره هايش رابا رشته اي نور پر كند و همه جا را به هم پيوند زند.

پيامبر در چنين بالا رفتن و نور گستري و پرتو افكني بود كه حسين را زير پر و بال خود گرفت ، فطرت تازه و شاداب او چون عدسي نورگير است كه هر پرتوي بر آن بتابد آن را نگه داشته به حقيقت ديگر خود در وجود ديگري مي تاباند.

پيامبر را، به صورت معنا، در صفحه درون ترسيم مي كرد، به گونه اي كه اين چهره سراسر جانش را پر كرده بود، اين صورت براي او ذات و معنا به شمار مي رفت و به اين ترتيب پيامبر را در وجدان و جان و همه جاي روان خود زنده نگه داشته بود.

ايمان هر كس به اندازه تأثيري است كه زندگي پيشوا و اسوه اش بر وجود او گذاشته باشد، اسوه و سرمشق نمي ميرد بلكه به صورت روحانيتي گويا و زنده در ذات مؤمني درمي آيد كه نمود ديگري از زندگي اسوه خود مي باشد. بنابر اين سرمشق در وجود زندگي يك بار در وجود خودش كه راهنماي فلاح و هدايت ديگران به سوي خويش است ، بارديگر در وجود مومني كه نمونه هدايت و همانندي از آن تربيت است ، تجلي مي يابد.

بدين ترتيب با جذب نور از منبع فياض نبوت ، فيضي عظيم بر وجود ياران پيامبراكرم تابيد كه بر وجود هيچ شخص ديگري نتابيده است . در واقع اينان شبيه به چراغ هاي برقي هستند كه از منبع نيرو نور و روشنايي مي گيرند، نبوت براي آنان مانند منبع نور وپرتو افكني بود كه تا وقتي سيم هاي روابط نفسانيشان سالم و متصل بود نور و پرتو هم به آنان مي رسيد راز قداست ياران و وجه شبه اين تشبيه همان گفتار پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) است كه فرمود: «اصحابي كالنجوم » ياران من همچون ستارگان هستند.

ايمان براي انسان تولدي دوباره است ، همان گونه كه با تولد نخست ، زندگيش آغازمي شود با ايمان هم انسانيت را آغاز مي كند.

هر بشري چون ديگر همنوعان خود با گذشت زمان طبيعت ماده و خوي هاي حيواني بر او چيره مي گردد، ليكن بشرهاي برگزيده اي هستند همانند حسين (علیه السلام) كه هردو تولدشان همراه با يكديگر است ، او در همه روزگاران زندگي انسان بود، طبيعت بر اوچيره نشد، اوبر طبيعت چيره بود، وسايل زندگي مادي اورا مطيع خود نساختند، آنهافرمانبردار او بودند در نتيجه طبيعي است كه او بشري از نوع ديگر، و بسي از همنوعان خود، برتر باشد.

پيامبر اكرم هم از موضع نبوت به او محبت مي ورزيد و هم از موضع عاطفي اورا دردرياي محبت خود غرقه ساخته بود و از سرچشمه عشق خود وي را سيراب مي كرد به گونه اي كه مي توان اورا لفظي مقدس دانست براي يك معناي مقدس ، او به آن چنان جايگاه والاي آرماني رسيد كه هر انساني سخت در آرزوي آن است و جز در خواب و خيال بدان نمي رسد.

ابو هريره داستاني بسيار شگفت انگيز از رفتار آرماني پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) باحسين روايت مي كند و مي گويد: هر دو چشمم ديدند و گوش هايم شنيدند كه رسول خدادو دست حسين را گرفته ، دو پايش روي پاهاي رسول خدا بودند پيامبر مي گفت : «ترق ترق عين بقّه ؛ بيا بالا بيا بالا چشم كوچولو» بچه تا آن جا بالا مي رفت كه دو پايش را روي سينه رسول خدا گذاشت ، سپس رسول خدا گفت دهانت را باز كن چون باز كرد دهانش رابوسيد و بعد گفت : خدايا دوست بدار اورا كه من اورا دوست دارم .

پيامبر اكرم با سپردن جان بزرگ خويش به وسيله آن بوسه محبت آميز، در جان آن كودك ، ختم شده است و هنگامي كه دعا مي كند و مي گويد: خدايا دوست بدار او را كه من اورا دوست دارم ، گويي با اشاره به فرزندش به مردم مي گويد كه وجود من در وجود اوخلاصه شده است .

محبت هنگامي محبت است كه با گزينش و چكيده گيري همراه باشد در غير اين صورت ، مقداري از سرريزه هاي عاطفه است و برايش فرق نمي كند در كجا قرار گيرد.پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) حقيقتاً حسين را دوست مي داشت ، زيرا برگزيده او بود، خدا او را دوست مي دارد، چون نبوت همانند شفقي كه به خط سرخ غروب رسيده او را رها كرده است .

پيامر اكرم با بيان اين عبارت ها به صورت مضارع مؤكد به معني حال ، گويي زمان حاضر را از جاي بركنده آن را در برزخ ميان دو زمان بر پا داشته مي فرمايد: «من او رادوست دارم » كه بيدار كننده گذشته باشد و شنوا و سازنده آينده يا گويي بدون در نظرگرفتن زمان آن را به سوي ابديت روانه مي كند، تا كلمه اي معنوي از آن برانگيزد، يا موجي پيوسته پرتو افكن از آن به راه اندازد كه بر هر نسلي در هر عصري گذشته در ژرفاي نامتناهي بيارامد و هر كس داراي دريافتي دقيق و حساس است ، همچون روان و دستگاه گيرنده آن در يابد.

محبت پيامبر اكرم چيزي مانند دوست داشتن نيست ، چيزي است مانند مغناطيس كه معنايي والاتر و نمونه هايي برجسته تر در ديگري به جاي مي گذارد و اين محبت تنها هنگامي صورت مي گيرد كه در چيزي به گونه اي خاص منتقل مي شود و آن گونه خاص را در دو چيز قرار دهد. لذا كلمه دوست داشتن ، گوياي اين حقيقت نيست بلكه مي توان آن را وحدت معنا در وحدت نمودها، در وحدت وجود دانست و اين سه وحدت است كه مفهوم حديث «حسين مني و انا من حسين ؛ حسين از من است و من ازحسينم » را به روشني مي نمايد.

اين حديث را معنايي است كه نمي دانم چگونه مرزبنديش كنم ليكن شايسته است كه در فهم آن سخت بكوشيم و به خود رنج دهم تا بدان وسيله لحن و آهنگ نبوت را در حروف آن نمايان سازم . چنين سخن گفتن نوعي بيان مطلب است كه منظور از آن در زبان عربي ، رسانيدن مفهوم در آميختگي و يكتايي است ،گويي حضرت از وجود حسين در دو پديدار زيست مي كند: پديداري به عنوان يك پيامبر وپديداري به عنوان مسلمان ، در پديدار نخست شكل كسي را دارد كه از آسمان آمده است و در پديدار دوم شكل كسي است كه به آسمان باز مي گردد.

حسين به اقتضاي چنين رشد و تربيت مبارك ، به صورت انساني بسيار والا مرتبه در مي آيد و به كمال انسانيت پا مي نهد و جاي شگفتي نيست ، زيرا در دامان پيامبر وتحت نظارت خدا پرورش يافته است . ابو هريره نقل مي كند كه «حسن و حسين در نزد رسول خدا بودند و شب شده بود پيامبر به آنان گفت برويد پيش مادرتان » مي گويد: آنان از تاريكي شب مي ترسيدند، ناگهان برقي در فضا درخشيد و آن دو در تابش برق راه افتادند و به نزد مادرشان رفتند.

پس حسين فرزند نيروهاي معنوي است ، به وسيله روح و معنا ياري گرديده درتيرگي هاي ماده ، وجودي غريب و كمياب پديدار شده است ، علاوه بر اين ، منطق نيروها رانمي توان تا درجه زيادي ، پديده اي عادي به شمار آورد.

فرزندان امام حسين (علیه السلام)

در تعداد فرزندان حضرت ابي عبدالله الحسين (علیه السلام) ميان مورخان اختلاف است ؛مرحوم شيخ مفيد و عده اي فرزندان آن حضرت را شش نفر دانسته است : چهار پسر و دودختر، پسران : 1-حضرت علي بن حسين الاكبر زين العابدين ، مادرش شاه زنان (شهربانو) دختر يزدجرد، آخرين پادشاه ساساني 2-علي بن الحسين الاصغر، كه در كربلاهمراه پدر به شهادت رسيد، مادرش ليلي دختر ابي مرق بن مسعود ثقفي مي باشد3-جعفر بن حسين كه در زمان حيات امام حسين وفات كرد مادرش زني از قبيله بني قضاعه است 4-عبدالله بن حسين ،(علي اصغر) كه در شير خوارگي در كربلا به شهادت رسيد.

دختران : 1- سكينه بنت الحسين كه مادر او و عبدالله رضيع (علي اصغر) رباب دختر امر القيس بن عدي كلبي است . 2- فاطمه بنت الحسين ، مادرش ام اسحاق دخترطلحه ابن عبيدالله تميمي است كه در روز عاشورا امام وصيت نامه خود را به او سپرد تا به علي بن حسين (علیه السلام) بسپارد.

ديگران مانند كمال الدين طلحه ، ده فرزند براي امام ذكر كرده كه در مقام تفصيل از نه نفر نام برده است : شش پسر: 1- علي اكبر 2- علي اوسط (زين العابدين ) 3- علي اصغر 4- محمد 5- عبدالله 6- جعفر و از دختران 1- سكينه 2- زينب 3- فاطمه كه علي اكبر در كربلا جنگيد تا كشته شد و علي اصغر نيز در آغوش پدر بود كه با تير دشمن شهيدگرديد و گفته شد كه عبدالله نيز شهيد شده است .

توضيح : در اين كه ميان فرزندان امام حسين سه نفر به نام علي بوده اند ترديدي نيست اما اين كه آيا علي اكبر شهيد است و امام زين العابدين علي اوسط است . چنان كه ابن طلحه گفته است يا علي اكبر زين العابدين است چنان كه مرحوم مفيد و بعضي ديگرگفته اند اختلاف است و چنان كه قبلاًاشاره كرديم علي اكبر را از آن جهت اكبر گفته اند كه بزرگ تر از علي شهيد بوده است . در حقيقت بين دو شهيد او اكبر است و ديگري اصغر واين كه در بيشتر تواريخ نام طفل شيرخوار را «عبدالله» ذكر كرده اند دليلش همين است ،زيرا كساني كه براي حضرت چهار پسر نام برده اند چاره اي ندارند كه بگويند رضيع بوده است و آنها كه شش پسر ذكر كرده اند علي اصغر را شير خوار به حساب آورده وشهادت عبدالله را به صورت احتمال بيان داشته اند، و محتمل است كه زينب دخترابي عبدالله همان رقيه خاتون باشد كه در شام مدفون گرديده است .

خصوصيات اخلاقي و سيره رفتاري امام حسين (علیه السلام)

1- خدا ترسي

اولياء الله به خاطر شناخت و معرفتي كه به ذات مقدس الهي دارند بيش از ديگران ترسانند حسين (علیه السلام) اين چنين بود كه ابن شهر آشوب در مناقب آورده است از حسين (علیه السلام)پرسيدند: ما اعظم خوفك من ربك ؛ چه زياد از خدا مي ترسي » فرمودند: لا يأمن يوم القيامة الا من خاف الله في الدنيا،«از عذاب خدا در قيامت ايمن نيست مگر كسي كه دردنيا از خدا بترسد.»

از دعاي آن حضرت در روز عرفه ميزان شناخت و ترس او را از خدا مي يابيم كه باچشمي گريان و دلي بريان پس از بيان اوصاف باري تعالي و كيفيت آفرينش جهان هستي و شخصيت شخيص خود، آن چنان خدا را در همه احوال حاضر و ناظر اعمال خويش مي داند كه گويي او را به چشم بصيرت مي بيند آن جا كه مي گويد: «كور باد چشمي كه تو را مراقب خود نبيند و در زيان و خسران باد، بنده اي كه نصيب و بهره اي از عشق ومحبت خود در او قرار نداده اي »

دور نكرده اي كه شوم طالب حضور    غايب نگشته اي كه هويدا كنم تو را

2 ـ عبادت

بندگي و عبادت حضرت حق جل شانه هم بستگي به ميزان شناخت و معرفت شخص نسبت به معبود دارد و چون حسين سرور آزادگان ، خدا را چنان شناخته كه توانسته او را توصيف نمايد لذا عبادت او هم در حد بالا بوده است چنان كه ابن عبد ربه در كتاب «عقد الفريد» روايت مي كند: از امام سجاد(علیه السلام) پرسيدند: چرا فرزندان پدرت اندكند؟فرمود: تعجب مي كنم كه من چگونه متولد شدم و حال آن كه پدرم شبانه روز هزار ركعت نماز مي خواند.

3 ـ تواضع

حسين بن علي همچون جد بزرگوارش در تواضع و فروتني اسوه حسنه و الگو براي جهانيان بود؛ چنان كه در تفسير عياشي مذكور است : حسين (علیه السلام) بر جمعي از مساكين بگذشت كه عباي خود را بر زمين گسترده و مشغول خوردن نان خشكي بودند، حضرت رادعوت به نشستن و خوردن غذاي خود نمودند، امام حسين بلافاصله دعوت آنان را اجابت نمود و مشغول خوردن نان آنان شدند و فرمودند: (ان الله لا يحب المستكبرين ) به درستي كه خدا متكبران را دوست ندارد و سپس فرمود: من دعوت شما را پذيرفتم شماهم دعوت مرا اجابت كنيد و آنان را با خود به خانه برد و همسر خود رباب را فرمود: آنچه ذخيره كرده اي بياور، و ايشان را ضيافت و انعام فرمود.

4 ـ جود و سخا

در باره كرامت و جود و بخشش حسين (علیه السلام) داستان هاي زيادي نقل شد كه براي نمونه به دو فقره آن اشاره مي شود:

1- عمرو ابن دينار روايت مي كند امام حسين (علیه السلام) به عيادت اسامه ابن زيد رفت واو بيمار بود وي را اندوهناك ديد علتش را جويا شد اسامه گفت : شصت هزار درهم بدهكارم ، امام فرمود: بر عهده من كه آن را بپردازم اسامه عرض كرد مي ترسم قبل ازاداي دين بميرم امام حسين (علیه السلام) فرمود: نخواهي مرد تا من قرض تورا بپردازم و قبل ازفوت اسامه حضرت دينش را پرداخت .

2- انس مي گويد: من خدمت امام حسين (علیه السلام) بودم كه كنيزش يك شاخه گل آوردو تقديم امام نمود حضرت فرمود: تورا در راه خدا آزاد كردم ، انس مي گويد به حضرتش عرض كردم : يك شاخه گل ارزش ندارد كه به خاطر آن اورا آزاد كردي ؟

امام حسين فرمود: اين چنين خدا ما را ادب آموخته است و مي فرمايد: «چون شمارا تحيت گويند شما بهتر از آن تحيت گوييد يا مثل آن » و آزاد كردن كنيز تحيت بهتر بود.

5 ـ علم و دانش

ابوسلمه مي گويد به اتفاق عمر بن خطاب به حج رفتيم وقتي كه به «ابطح »رسيديم يك عرب باديه نشين نزد ما آمده و به عُمَر بن خطاب گفت : اي اميرالمؤمنين من حج به جاي آوردم و در حال احرام تخم شترمرغ را شكستم و پختم و خوردم چه كفاره اي بر من واجب گشته است ؟ عمربن خطاب گفت : من به اين مسئله آگاهي ندارم ،بنشين تا يكي از اصحاب محمد(صلی الله علیه و آله) بيايد شايد راه فرجي براي تو باشد. در اين موقع اميرالمؤمنين علي (علیه السلام) رسيد و حسين (علیه السلام) نيز همراه او بود، عمر به اعرابي گفت : اين علي بن ابي طالب (علیه السلام) مسئله ات را از او بپرس ، اعرابي سئوال خود را مطرح كرد علي (علیه السلام) به وي فرمود: از اين نوجواني كه نزد توست يعني حسين (علیه السلام) بپرس ، اعرابي گفت : چرا يكي مرا به ديگري حواله مي كند، مردم به او گفتند: واي بر تو اين فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است ، آن گاه اعرابي گفت : اي فرزند رسول خدا من از خانه ام براي حج بيرون آمدم و قضيه را بيان كرد.

امام حسين (علیه السلام) فرمود: آيا شتر داري ؟ اعرابي عرض كرد: آري . امام حسين فرمود:به تعداد تخم ، شتر نر را بر ماده بجهان هر تعدادي باردار شدند و زاييدند بچه شتران را به بيت الله هديه كن . عمر گفت : حسين ، شتر گاهي پوچ مي كند. امام حسين فرمودند: عمر،ت خم ها هم گاهي فاسد مي شوند عمر گفت راست گفتي .

علي حسين را به سينه چسبانيد و فرمود: «ذريه بعضها من بعض »

6 ـ وقار و خويشتن داري

حضرت ابا عبدالله الحسين (علیه السلام) صاحب وقار و ابهت بود كه طبق نقل ابو حارم اعرج امام حسن (علیه السلام) به او احترام و تعظيم مي نمود وقتي ابن عباس علت اين بزرگداشت رااز امام مجتبي پرسيد حضرت در جوابش فرمود: از حسين (علیه السلام) هيبت مي برم مانند هيبت اميرالمؤمنين (علیه السلام) بعضي از نابخردان اين وقار و ابهت امام حسين را حمل بر تكبر آن حضرت مينمودند چنان كه مردي به امام حسين (علیه السلام) گفت : «در تو كبر و منّيت مي بينم »

امام حسين (علیه السلام) فرمود: همه كبريايي مخصوص خداي يكتاست و غير او شايسته نيست كه خداي تبارك و تعالي فرموده است : عزت مخصوص خدا و رسولش ومؤمنين است .

حاصل فرمايش امام اين است كه اينكه در من مي بيني ابهت و عزت است نه كبرو منّيت .

7 ـ كمك به مستمندان

ابن شهر آشوب در مناقب از شعيب ابن عبدالرحمن خزاعي روايت مي كند پس ازشهادت امام حسين (علیه السلام) اثري در پشت آن حضرت ديده شد كه مربوط به آلات و ادوات جنگ نبود، از امام سجاد پرسيدند كه اين اثر چيست ؟

امام زين العابدين (علیه السلام) فرمودند: پدرم انبان محتوي نان و آذوقه به دوش ميكشيد وبه خانه هاي يتيمان و درماندگان و بينوايان ميبرد و اين اثري كه در پشت آن حضرت ديده شد از آن است .

9 ـ قاطعيت

يكي از صفات بارز و سجاياي اخلاقي حسين (علیه السلام) ارادة قوي و عزم راسخ و تصميم قاطع آن بزرگوار است كه اين خصلت را از جد گرامي محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله) به ارث برده است كه پيامبر عظيم الشان اسلام با اين قاطعيت بود كه توانست مسير تاريخ و مفهوم زندگي و معيار ارزش ها را عوض كند و يك تنه در برابر همه قدرت هاي شيطاني كه مي خواستند از گفتن كلمه الله جلوگيري كنند ايستاد و به عموي بزرگ خود كه پيشنهاد رابر او عرضه نمود كه : محمد اگر مي خواهد او را بر خود حاكم مي كنيم و اگر هدفش همسراست بهترين دختران قريش را به او تزويج مي كنيم پاسخ داد: «به خدا قسم اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من قرار دهند كه از راهم برگردم هرگز چنين نخواهم كرد تا آن كه در راه رسيدن به هدفم جان دهم يا آن كه خدا مرا پيروز گرداند».

حسين هم با قاطعيت در برابر قدرت و حكومت استبدادي اموي ايستاد و بدون هيچ ترديد اعلان كرد: من با يزيد بيعت نمي كنم و با ياران اندك خود به ميدان جهاد قدم نهادتا حق را آشكار و باطل را نابود سازد. حسين عزيز براي رسيدن به هدف مقدسش با تمام افراد خانواده و ياران باوفايش ، به سوي ميدان مجدوشرف حركت كرد و به گفته ها وانتقادات بي حد دوستان كه خلاف تصميم قاطعش بود، اعتنايي نكرد و راه رسيدن وپيروزي از طريق شهادت را به امت اسلامي نشان داد و خود نيز در اين مسير به شهادت رسيد.

10 ـ عزت نفس

يكي از خصوصيات و امتيازهاي بارز حسين بن علي (علیه السلام) كه او را از همه مجاهدان تاريخ ممتاز ساخته است سرپيچي از ذلت است تا آن جا كه ملقب به «ابي الضيم » گشته كه اين لقب از مشهورترين القاب آن حضرت است ، بلكه حسين مَثَل اعلاي اين عنوان ومصداق بارز آن به حساب آمده است يكي از شعراي سرشناس درباره اش مي گويد:«حسين كسي است كه مرگ با عزت را حيات و زندگي ذلت بار را مرگ مي داند».

مصعب بن زبير مي گويد: «حسين مرگ با شرافت را بر زندگي ذلت بار ترجيح داد».

سخنان حسين در روز عاشورا عالي ترين و برترين بيان در مورد حفظ حيثيت وعزت نفس مي باشد فرمودند: «همانا زنا زاده پسر زنا زاده مرا ميان دو امر مخير ساخته كشته شدن با شمشير يا پذيرش ذلت . چه دور است ذلت از ما، كه خدا و رسولش و مؤمنين ذلت را براي من نمي پسندند بلكه پدران و مادراني كه در دامن پاكشان مرا پرورش داده اند و مردان غيور و با حميّت و انسان هايي كه امتناع مي ورزند از اين كه طاعت انسان هاي پست را بر كشته شدن ترجيح دهند».

اين عزت نفس حسين است كه نمي گذارد تسليم مردمي پست و فرومايه همچون ابن زياد دست نشانده بني اميه بشود تا هر گونه بي احترامي را درباره اش انجام دهند،چون كوه در برابر سپاه كوفه مي ايستد و بدون هيچ دغدغه و هراسي از گرگان بني اميه ،درس زندگي با عزت را به جهانيان مي آموزد.

امام حسين ؛ الگوي انسانها

جنبه هاي الگويي امام حسين (علیه السلام) فراوان است ، در اين جاسخنان برخي از رهبران بزرگ سياسي جهان و نيز دانشوران را كه از انقلاب حسين (علیه السلام) الگو گرفته اند: نقل مي كنيم :

مهاتما گاندي

من زندگي امام حسين آن شهيد بزرگ اسلام را به دقت خواندم و توجه كافي به صفحات كربلا نموده ام و بر من روشن شده است كه اگر هندوستان بخواهد يك كشورپيروز گردد بايستي از سر مشق امام حسين پيروي كند.

لياقت علي خان

اين روز (عاشورا) براي مسلمانان در سراسر جهان معناي بزرگ دارد، در اين روزيكي از حزن آورترين وقايع اسلام اتفاق افتاد.

شهادت امام حسين در حين حزن ، نشانه فتح نهايي روح واقعي اسلام بود، زيراتسليم كامل به اراده الهي به شمار مي رفت . شهادت يكي از بزرگ ترين پيروان اسلام مَثَل درخشنده و پايدار براي همه ماست ، اين درس به ما مي آموزد كه اشكال و خطرات هر چه باشد نبايستي از راه حقيقت و عدالت منحرف شد.

گيبون ، مورخ مشهور

در طي قرون آينده بشريت ، در سرزمين هاي مختلف ، شرح صحنه حزن آور مرگ حسين موجب بيداري قلب خون سردترين قارئين خواهد شد.

چارلز ديكنز

اگر منظور امام حسين جنگ در راه خواسته هاي دنيايي بود من نمي فهمم چرا خواهران و زنان و اطفال او همراه او بودند پس عقل چنين حكم مي كند كه او فقط به خاطر اسلام فداكاري خويش را انجام داد.

فردريك جمس

درس امام حسين و هر شهيد ديگري اين است كه در دنيا اصول ابدي عدالت و ترحم و محبت و جود دارد كه تغيير ناپذيرند و هم چنين مي رساند كه هرگاه كسي براي اين صفات ابدي مقاومت كند و بشر در راه آن پافشاري نمايد آن اصول هميشه در دنيا باقي وپايدار خواهد ماند.

ايرونيك ، مورّخ امريكايي

براي امام حسين (علیه السلام) ممكن بود كه زندگي خود را با تسليم شدن به اراده يزيدنجات بخشد و ليكن مسئوليت پيشواي نهضت بخش اسلام اجازه نمي داد كه او يزيد رابه عنوان خلافت بشناسد، او خود رابه منظور رها ساختن اسلام از چنگال بني اميه آماده ساخت . در زير آفتاب سوزان سرزمين خشك و بر روي ريگ هاي تفتيده عربستان روح حسين فناناپذير است اي پهلوان و اي نمونه شجاعت و اي شهسوار من اي حسين .

موريس دو كبري

اگر مورخان ما حقيقت اين روز را مي دانستند و درك مي كردند كه عاشورا چه روزي است . اين عزاداري را مجنونانه نمي پنداشتند، زيراپيروان حسين به واسطه عزاداري حسين مي دانند كه پستي و زير دستي و استعمار را نبايد قبول كنند، چون شعار پيشرو وآقاي آنها ندادن تن به زير بار ظلم و ستم بود.

قدري تعمق و بررسي كنيم كه در عزا داري حسين چه نكته هاي دقيق حيات بخشي مطرح مي شود. در مجالس عزاداري حسين گفته مي شود كه حسين (علیه السلام) بر سرحفظ شرف ناموس مردم و بزرگي مقام و مرتبه اسلام از جان و مال و فرزند گذشت و زيربار استعمار و ماجراجويي يزيد نرفت .

پس بياييد ما هم شيوه او را سرمشق قرار داده و از زير دستي استعمارگران خلاصي يابيم و مرگ با عزت را به زندگي با ذلت ترجيح دهيم ، زيرا مرگ با عزت وشرافت بهتر از زندگي با ذلت است . ملتي كه از گهواره تا گور تعليماتش چنين است داراي چنين مقام و مرتبتي است ، داراي هر گونه شرافت و افتخاري است ، همه سرباز حقيقي عزت و شرافتند. آشنايان به تاريخ تصديق خواهند كرد كه اصلاح اخلاق و تعليمات بين المللي جز به وسيله مذهب ، امروزه ، بلكه در قرن ها در ملل خاور ميانه غير ممكن است .

اگر مسلمانان مذهب را ناديده انگارند و به نام وطن خواهي بخواهند ترقيات سياسي حاصل كنند به جاي نفع زيان خواهند برد، زيرا اگر تعليمات سربازي را با دين توأم سازند سربازان تا خون در بدن دارند حاضر نيستند حتي يك وجب از خاك مقدس وطن را تسليم اجانب نمايند. امروزه اگر استقلالي در مسلمانان مشاهده مي شود عامل اصلي آن پيروي از دستورهاي قرآن و اسلام است و خواهيم ديد روزي را كه سلطنت هايي درسايه همين نكته اساسي قوت گيرند و بدين وسيله مسلمانان عالم در سايه اتحاد و اتفاق واقعي مانند صدر اسلام ممالك مشرق و مغرب عالم را مطيع اوامر خود سازند. وي ادامه مي دهد: حسين شبيه ترين روحانيين به حضرت مسيح است ولي مصائب او سخت تر وشديدتر است .

مسيو ماربين آلماني

مسيو ماربين آلماني درباره حسين (علیه السلام) و هم چنين علل قيام آن حضرت و نتايج آن چنين مي نويسد:

حسين بن علي نوة محمد(صلی الله علیه و آله) كه از دختر محبوبش فاطمه (علیها السلام) متولد شده ، تنهاكسي است كه در چهارده قرن پيش در برابر حكومت جور و ظلم قد علم كرد، اخلاق وصفاتي كه در دوران حكومت عرب پسنديده و قابل احترام بود در فرزند مولاي متقيان مشاهده مي شد، حسين شجاعت و دلاوري را از پدر خود به ارث برده بود به دستورها واحكام اسلام تسلط كاملي داشت در سخاوت و نيكوكاري نظير نداشت در نطق و بيان زبردست بود و همه را مجذوب بيانات خود مي ساخت ، مسلمانان جهان عقيده و اراده زائدالوصفي به حسين (علیه السلام) دارند و هر ساله در ماه معيني (ماه محرم ) براي او عزاداري مي كنند، كتاب هاي بسياري از فضائل و مناقب حسين (علیه السلام) توسط مسلمانان نوشته شده است و از ملكات حسنه و سجاياي پسنديده او گفت و گو مي شود.

موضوعي را كه نمي توان ناديده گرفت اين است كه حسين (علیه السلام) اول شخص سياستمداري بود كه تا به امروز احدي چنين سياست مؤثري اختيار ننموده است . تاريخ عاشورا كاملاًنشان مي دهد كه هيچ يك از شهيدان كربلا عمداًخود را به كشتن نداده اند،يعني هر يك از كشته شدگان را دشمنان بر سر آنان تاخته و مظلومانه از پاي در آورده اند وبه اندازه مظلوميتشان بر عظمت و بزرگي اسلام افزوده شده است ولي شهادت حسين ازهمه مهمتر و از روي دانش و بصيرت و سياست انجام گرفت و اين شهادت و شهامت درتاريخ بشريت نظير نداشته است .

مهم ترين اثر اين نهضت اين بود كه رياست روحاني كه در عوالم سياست اهميت شاياني داشت ، مجدداًبه دست بني هاشم افتاد؛ و به ويژه در بازماندگان حسين مسلم گرديد، چندي طول نكشيد كه (حكومت ) ظلم و جور معاويه و جانشينان او منهدم شد وكمتر از يك قرن قدرت از بني اميه سلب گرديد. منهدم شدن (قدرت ) از بني اميه به قسمي شد كه امروز نام و نشان از آنها نمودار نيست و اگر در متن كتاب هاي تاريخي نامي از اين قوم ذكر شده در تعقيب آن هزاران نفرين و ناسزا نوشته شده و اين نيست مگر به واسطه قيام حسين (علیه السلام) و ياران با وفاي او.

ويژگي هاي شخصيت امام حسين (علیه السلام)

هر گز بدان شخص نگريسته ايد كه به نام خدا قيام مي كند، به نام خدا به حركت درمي آيد و به نام خدا مي ميرد، چگونه مقصد خود را هم به نام او، فرازين چكادها و هدف خويش را هم به نام او، برترين نمادها بر مي گزيند؟مقصد تا آن جا فراز كه همه چيز زندگي را فرود مي بيند، و هدف چنان برتر كه جز ملكوت اعلي را در مد نظر ندارد و پايگاهي جزفراسوي آسمانها نمي يابد گهواره اش آسمان هاي برين است و جاي شگفتي نيست كه به سويش پر كشد و خواستار پيوستن بدان سامان باشد، زيرا مردم هستند و عشق بازگشت به اصل خويش و مردم هستند و باز جستن روزگار وصل خويش ! و چنين شخصيتي ،ميهني دارد و اشتياق و سوز و گدازي براي بازگشت بدان .

راه خود را از ميان سنگ ها و خارها پيش مي گيرد، خشنود و خوشدل پيش مي رودبا آرامش و اطمينان در اين ره گام بر مي دارد زيرا با آرمان برين خود رازگوييها و با جهان فرازين نغمه خواني ها دارد. آيا فراسوي «الله» خواستي جز به سوي «الله» بازگشتي ، پس از «الله» و برتر از او حقيقتي هم هست ؟ بزرگ شخصيتي از مردم اما در وجودش هدف الهي و راز قدسي و پرتو علوي ، در شبستان تيره و سياه بشري ، راه انسانيت را روشن مي گرداند. الله نور زمين و آسمان ها است داستان نورش همچون چراغداني كه چراغي فروزان در آن است ، چراغ در ميان شيشه هاي شفاف و اين مجموعه چون ستاره اي مرواريد گون كه از دور پرتو افكن است …

در روزگار حسين راهنمايي استوار، و پس از مرگش گواهي هميشه بيدار كه همه عناصر جاودانگي را در بردارد. تاريخ هر امتي ، در حقيقت ، تنها تاريخ بزرگان آن امت است و بس ، امتي كه بزرگي در ميان آن نباشد تاريخ ندارد، يا بهتر بگوييم شايسته تاريخ داشتن نيست .

اگر ما حسين را بر فراز همه بزرگان جاي دهيم نه تنها بزرگي را بيشتر در وجود اوبه شمار آورده ايم ، بلكه بزرگي را در چكاد عظمت مشاهده كرده ايم كه در برابرش همه بزرگان كوچكند و شخصيتي را نشان داده ايم كه از همه شخصيت ها برتر است و آن مردي است در ميان همه مردان .

اينك پي سپر در چكادهاي گوناگون عظمت هستيم و در هر ناحيه اي بيشتر فرازشويم ، حسين (علیه السلام) را برتر از ديگران مي بينيم به گونه اي كه خود تنها امتي است در ميان بزرگان . بزرگواري را در پوشش يك شخص دلير، يا در شخصيت يك قهرمان ، يا يك شهيد، يا زاهد و دانشمند، بسي مشاهده كرده ايم اما عظمت در همه پوشش ها و همه نمودها، به گونه اي كه با عظيم يكي شده مردم او را نمونه زنده و نماينده كامل آن خصلت به شمار آورند، تنها در شخصيت حسين مشاهده شدني است ، و مي توان در وجود او لمس كرد، با هر موقعيتي كه خود دارد يا از جانب پدر دارد، در واقع پدرش هم در اين باره همانند اوست ، ليكن نمي توان پدري همانند خود او برايش يافت .

شخصي كه چون از هر سوي كوه وجودش فراز شوي ، تا آن جا كه او را مركز برخوردبزرگواري ها با يكديگر و مجمع يكتايي ها مي يابي ، زيرا بي گمان هر كسي از سرچشمه عظمت پيامبري (محمد) و عظمت مردانگي (علي) و عظمت فضيلت (فاطمه) فراجوشيد، نمونه بي همتاي عظمت انسان خواهد شد، و آيات بينات به شمار خواهد رفت .ياد او ياد يك شخص نيست ، ياد انسانيت جاويدان است ، و تاريخ او، سرگذشت يك قهرمان نيست ، تاريخ يك قهرمان بي همتاست .

با توجه بدين حقيقت كه آن سبط شهيد(علیه السلام)، روح زيباي قداستي را كه با جدش مصطفي (صلی الله علیه و آله) آغاز گرديد به انجام رسانيد. قداست خود جلال و شكوهي دارد، ليكن جمال آن ، تنها هنگامي قابل مشاهده است كه قطره هاي گلفام خون آن را تزيين كرده باشد.

نسلها را بيداركند و انسانيت از خواب بيدار شود و فرياد طنين اندازي را بشنود كه از اعماق سنگ قبرها زنده و جوشان بلند شده به ژرفاهاي انسان مي رسد و جانها را شعله ورمي سازد و پي در پي به درك و دريافت هجوم مي آورد و وجدان را زنده مي كند.

تنها با برخاستن چنين فريادي است كه انسانيت مي تواند گناهان خود را بدين وسيله بشويد و از پليدي ها رها شود، و ناپاكي هارا از خود بزدايد، و به صورت انساني درآيدكه شريعت ها نشان مي دهند، و اديان اعلام مي كنند، تا آن جا كه بناي رفيع انسانيت ، باپاسخ دادن به چنين ندايي به جايي مي رسد و بر پايه آرمان هاي والا و برتري هاي شايان به گزيده هاي مطلق و به دست آوردن حق استوار مي گردد چه ، حسين تنها به خاطرسروري يافتن اين ارزش ها خود را فدا كرد و بس ! چه پست و بي مقدار است آن ادعا كه مي گويد او براي حكومت و رياست و قدرت قرباني شد! همت او از اين هدف ها والاتر، و ازخواسته هاي نفساني رياست طلبان بسي برتر بود.

حسين را بي گمان ، نابرابري ها بيدار كرد، تجاوزكاري ها برانگيخت ، ستم ها به جنبش درآورد، فريادهاي ضعيفان و شيون هاي فرزند مردگان و اشك هاي جگرسوختگان به قيام وا داشت . زيرا شكي نيست كه از ميان تجاوز به حقوق ديگران وتجاهل و بي توجهي در برابر عدوان است كه آزادگان برانگيخته و قهرمانان آفريده مي شوند. خواستند مرد تقوا و عمل صالح را، كه از اركان رسالت و پرورده نبوت ، و خاندان برگزيده الهي است ، همان كس كه حق با روشن ترين معاني و شگفت ترين نمودهايش دراو نمايان است ، به صورتي مشاهده كنند كه با اظهار كوچكي پشت خم كند و با پستي فروتني نشان دهد و با خواري تسليم مردي شود مظهر باطل و تبهكاري و نمونه تجاوز به حق ديگران ، سرپيچي از فرمان خدا و مبارزه با خدا و پيامبر و مؤمنان همان نابكاري كه بدون هيچ پروا و رعايت ظاهر و باك چنان آشكارا به فساد سرگرم است كه شريعت ازدستش گريزان و انسانيت از او لرزان و فضيلت از وجودش هراسان است خواستند كه شاهد بيعتي باشند كه بدين شيوه انجام گيرد و با اين وضع مسخره به پايان رسد.

پس جاي شگفتي نيست اگر ببينيم امام را كه به چنين پيمان به عنوان شعله اي ازآتش ، و يا از آن بالاتر، صلاحي در تف سوزان مي نگرد و شجاعانه بر آن مي شورد.

بيعت يعني تسليم و فرمانبرداري تا پاي جان ، و به عبارت ديگر بيعت يعني فروختن خود به خليفه ، پس بيعت نوعي بندگي اجتماعي و سياسي و ديني است ، لذاشخص بايد به هنگام فروختن خود بسي بينديشد: در راه چه و براي كه خود را مي فروشد؟اگر خليفه تبهكار و اهل فحشا و بي دين و ستمگر و تجاوزكار به حقوق و بي اعتنا به ارزش ها باشد بيعت يعني فروختن خود به تبهكاري ، فروختن خود به فحشا، فروختن خودبه ستم و تجاوز و فروختن به سرپيچي آشكار از فرمان خدا، زيرا خليفه متظاهر و آشكاركننده گناه ، خود نمونه مجسمي است از مجموعه آن گناهان ! چنين بيعتي خدمت به هوا وهوس هاي پست و گرايش هاي فاسد و مردن در راه آنها به شمار مي رود.

پس ضرورت حكم مي كند كه امام از بيعت با يزيد و شهوات و هواها و فحشاهايش خودداري ورزد و به اعتراض برخيزد و قيام كند اگر چه به بهاي جانش تمام شود، زيرا دراين صورت وجدانش آسوده ، پروردگارش خشنود و در راه اصول اعتقاديش جان باخته است آن بزرگوار توانست اين بانگ اعتراض را با قدرت فرياد زند و طنين افكن از گوش تبهكاري و نادرستي بگذرد و در فضاي جاودانه تاريخ بماند و هنوز هم سخن حقي است بي هيچ آميزه اي .

«كسي چون من » پاره اي از وجود حق و مظهر دين خدا «با كسي چون او بيعت نمي كند» كه پاره اي از وجود شيطان و مظهر باطل است . اين است معناي بيعت در منطق حسين (علیه السلام) و فلسفه بيعت در نظر حسين و حقيقتي است شايسته انديشه براي خردمندان و ما چون خلافت را از نظر حسين فهميديم ، برايمان آسان است دريابيم چگونه او به تمام معنا عظيم است و مي توانيم همه جنبه هاي عظمت او را تشخيص دهيم و ابعاد ممتاز وگزيده وجود او را به روشني درك كنيم و بدانيم كه داراي بافتي بي همتا و آيت شرف وبرتري و نمونه يكتايي است .

جنبه هاي عظمت امام حسين بسيار است كه به اندكي از آنها اشاره مي كنيم :پاي بندي به اصول ، صراحت گفتار، قاطعيت در عمل ، زير بار ظلم نرفتن ، قهرماني وكوچك شمردن دشمن خدا.

امام حسين (علیه السلام) به خاطر پاي بندي شديد به مبادي و اصول شهيد گرديد وسپاس گزار خدا و پروردگارش ستايش گر او بود! خداي را با چهره اي درخشان از خورشيددر حال غروب خون مقدسش ملاقات كرد بدون هيچ انحرافي از خط خود.

عظمت در صراحت گفتار يكي از بزرگواري هاي همه جانبه اي است كه در وجود حسين (علیه السلام) مي جوييم و چنان چه پيداست با عظمت قبل (پاي بند به اصول ) اختلاف چنداني ندارد، تنها اختلافشان در اين است كه آن يك اعتقادي است و اين يك عملي است .

در نظر بعضي افراد مبدأ و اصل بسي بزرگ است اما همراه با نرمش و نيرنگ . ليكن حسين در برابر اصول چنان عظمتي از خود نشان داد كه «نيزه بر نيزه خود مي شد» كه هرگز حاضر نبود در برابر چيزي مانند تقاضاي بيعت براي يزيد سر سوزني از آن برگردد ويا دست از آن بردارد، همان فرياد بلندي كه چون شعله آتش بود از آن انتظار مي رفت .

عظمت قهرماني حسين از همه جنبه هاي ديگر آشكارتر است ، و چه بسا هيچ كس چون او بدين زيبايي از خود قهرماني نشان نداده است .

زيبايي شجاعت در آن جاست كه مي گويد: خدا شما را رحمت كند، به سوي مرگ برخيزيد و در آن جا كه «اما به خدا سوگند تسليم خواستشان نگردم تا خداي متعال را درجايي ملاقات كنم كه با خون خويش خضاب كرده باشم ».

حسين (علیه السلام) عالي ترين نمونه پاسداري از كرامت انساني و دفاع از آن و جانبازي درراه آن را به ما نشان داد، زيرا نعمت كرامت ، در نظر آزادگان با ارزش تر از نعمت وجود است .

امام حسين (علیه السلام) در اين دانشگاه درسي به ما مي دهد كه گل واژه هاي خون فامش چنين است : دفاع از هدف مقدس تنها هنگامي امكان پذير است كه آن هدف به صورت روحي در آيد كه مدافع و پشتيبانش با آن جاودان زنده بماند. بزرگ ترين درس باارزشي كه از شيوه زندگي او مي گيريم ، اگر چه سراسر زندگي اش با ارزش است ، آن كه او نمونه درخشاني از رهبر مبارزي را به ما نشان مي دهد كه چون در ميدان حق و باطل به پيكارفرو مي رفت ، جز با پيروز گردانيدن حق يا فدا شدن در راه آن ، از ميدان برنمي گردد ومي دانيم كه پيروزي حق حتمي است ، اگر چه باطل را براي چند روزي صولتي و اهل باطل را دولتي باشد ليكن پايدار و جاويدان نيست .

سيماي امام حسين در آيينه شعر و ادب فارسي

همانا ذكر مصايب سالار شهيدان حسين ابن علي (علیه السلام) واعوان و انصار آن حضرت در واقعه جان گدازِ كربلا شعراي معتقد ـ چه شيعه و چه سني ـ را برآن داشته است كه شعريا اشعاري درباره اين حادثه دلخراش بسرايند ما در اين جا به برخي از آنها اشاره اي داريم .

سيف فرغاني از پيروان امام ابو حنيفه (نعمان ) از شعراي اهل تسنن ، سروده است :

اي قوم در اين عزا بگرييد بر كشته كربلا بگرييد

از خون جگر سرشك سازيدبهر دل مصطفي بگرييد

وز معدن دل به اشك چون دربر گوهر مرتضي بگرييد

با نعمت عافيت به صد چشم بر اهل چنين بلا بگرييد

دل خسته ماتم حسينيد اي خسته دلان هلا بگرييد

مرثيه دوازده بند مولانا محتشم كاشاني درباره فاجعه كربلا بسيار شورانگيز است:

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است ؟

بازاين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ؟

باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين

بي نفخ سور خواسته تا عرش اعظم است

صباحي بيدگلي نيز تركيب بندي دارد در رساي شهيدان كربلا:

اين رفته سر به نيزه اعدا حسين توست

اين مانده در زمين به تن تنها، حسين توست

اين آهوي حرم كه تن پاره پاره اش

در خون كشيده دامن صحرا، حسين توست

مرثيه هاي شورانگيز وصال شيرازي نيز به سبك محتشم كاشاني است :

اين جامه سياه فلك در عزاي كيست ؟

وين جيب چاك گشته صبح از براي كيست ؟

اين جوي خون كه از مژه خلق جاري است

تا در مصيبت كي و ماجراي كيست ؟

قاآني شيرازي نيز در مصيبت حضرت ابا عبدالله(ع) سروده است :

بارد چه ؟ خون كه؟ ديده چسان ؟ روز و شب،

چرا از غم ، كدام غم ؟ سلطان اولياء

نامش كه بود؟ حسين ، ز نژاد كه ؟ از علي

مامش كه بود؟ فاطمه ، جدش كه ؟ مصطفي

در رثاي شهداي كربلا ناصرالدين شاه قاجار سروده اي دارد:

خرم دلي كه منبع انهار كوثر است

كوثر مجاز ديده پر اشك بهتر است

نام حسين و كرببلا هر دو دلرباست

نام علي اكبر از آن دلرباتر است

رفتم به كربلا به سر قبر هر شهيد

ديدم كه تربت شهدا مشك و عنبر است

حسين (ع) در آيينة زيارت نامه ها

دعاهاي بسيار زيادي از امام حسين (علیه السلام) و شهداي كربلا ذكر شده است كه ما دراين جا به يك مورد آن اشاره مي كنيم : در دعاي دوازده امام خواجه نصير مي خوانيم :بارخدايا درود و سلام فرست و افزون كن و مبارك گردان بر سيد زاهد و امام عابد، راكع ساجد، ولي ، پادشاه فرزانه و كشته شده كافر منكر، زينت منبرها و مساجد، صاحب كرب وبلا، مدفون در زمين كربلا، نواده رسول انس و جن و نور دو چشم مولاي ما و مولاي دوسرا، امام به حق ابي عبدالله الحسين صلوات خدا و سلامش بر او. درود و سلام بر تو اي اباعبدالله الحسين ، اي حسين بن علي ، اي شهيد مظلوم ، اي فرزند رسول خدا، اي فرزنداميرالمؤمنين ، اي فرزند فاطمه زهرا، اي آقاي جوانان اهل بهشت ، اي حجت خدا برخلقش .

در پايان دعاي معروف گنج العرش ، خدا را به حق خون شهيدان كربلا و شهيدان پربلا و مظلومان پرجفا و همچنين به حق حسين (علیه السلام) قسم مي دهيم .

در بخشي از دعاي توسل نيز مي خوانيم :

اي اباعبدالله، اي حسين بن علي ، اي شهيد، اي پسر رسول خدا، اي حجت خدا برخلق و اي آقاي ما و مولاي ما به درستي كه ما رو آورديم و شفيع گرفتيم و توسل جستيم به وسيله تو به درگاه خداوند و تو را پيش روي حاجت هاي خود آورديم اي آبرومند نزد خداشفاعت كن از براي ما نزد خدا.

در نوشتن عريضه براي حاجت نيز مي نويسيم : «سلام بر آل ياسين ، محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين :»

نتيجه

آخرين سخني كه دوست دارم درباره او بگويم آن است كه پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) نمونه يك مسلمان كامل را در وجود حسين به ما نشان مي دهد و علي (علیه السلام) به وسيله او نمونه يك انسان كامل را، لذا، او به دنيا با چشمي ديگر، و از زاويه اي ديگر نگريست ، و در نتيجه آن راآن چنان كه حقيقتش بود ديد، نه كمترين تمايلي به دنيا در او پيدا شد، و نه كوچك ترين چشم داشتي بدان در وجودش بيدار گرديد، اگر چه كوچك ترين رخ نشان دادن دنيا به او از بزرگ ترين آرمان هاي مردم نيز بيشتر بود اين نگريستن، نگرش كسي است كه جانش باروح الهي در هم آميخته ، دنيا در نزد او همان گونه كه در نزد خدا نيز چنين است به اندازه بال پشه اي هم نمي ارزد.

چنين افراد برگزيده در زندگي مردم همچون ستاره اند در زندگي زمين ، ستاره بر روي زمين پرتو افشاني مي كند ليكن زمين با همه ساكنانش در فكر آن هم نمي گنجد، حتي به صورت خاطره اي هم در ميان خاطرات به روي هم انباشته اش ، درذهن او نمي خلد.

حسين (علیه السلام) در شناخت انگيزه هايي كه مردم را به تلاش براي دست يافتن به دنيابر مي انگيزد، بزرگ ترين تحليل را ارائه كرده است ، كوتاه سخن آن كه پرتويي در خرد ونوري در جان باقي مي گذارد و با اين دو مشعل فروزان هيچ حقيقتي بر ما پوشيده نمي ماند، و در درك ميزان اوج گرفتن انسان در هر دوره اي هيچ پرده و مانع در برابر چشم باقي نمي گذارد.

«مردم بنده اين جهان هستند، و دين سخن پايداري بر زبانشان نيست ، تا آنجا به گرد آن جمع مي شوند كه زندگانيشان را سود بخشند. همين كه پاي آزمايش به ميان آمد،ديندار به ندرت پيدا مي شود.»

فرخ فاضلي و مريم ترابي

منابع:

1ــ برترين هدف در برترين نهاد (پرتويي از زندگي امام حسين (علیه السلام)) اثر شيخ عبدالله علائلي ، ترجمه سيد محمد مهدي جعفري .

2 – حسين نفس مطمئنه ، محمد علي عالمي .

3 ـ امام حسين در جامه ارغواني ، سليمان كتاني ، ترجمه دكتر پرويز لولاور.

روز شمار زندگانى امام‌ حسين‌ (ع)

 قاسم‌ فتاحى – كيوان‌ لؤلوئى

مقدمه‌

حادثه‌اى مانند رويداد خونين‌ نينوا كه‌ رهبر قهرمانش‌ حسين‌ بن‌ على (ع) است‌،بزرگ‌ترين‌ ذخيره‌ انسانيت‌ در گذرگاه‌ قرن‌ها است‌. رويداد عاشورا تنها يك‌ جنگ‌ نابرابر،يك‌ داستان‌ غم‌انگيز و يا فاجعه‌ نبود، بلكه‌ جلوه‌اى از كمال‌ و جمال‌ الهى بود كه‌ در چهره‌انسان‌هايى تجسم‌ يافت‌ و در منظر اهل‌ نظر به‌ نمايش‌ گذارده‌ شد. رخداد عاشورا چونان‌نهضت‌هاى عدالت‌ خواهانه‌ و اصلاح‌ طلبانه‌ انسان‌هاى مجاهد نبود، بلكه‌ عصاره‌ همه‌بعثت‌ها، نهضت‌ها، انقلاب‌هاى مردان‌ الهى بود كه‌ در سرزمين‌ تفتيده‌ طف‌ رخ‌ نمود.تبلور دو انديشه‌، دو اعتقاد و دو جريان‌ تاريخى كه‌ در چهره‌ دو گروه‌ يا دو پيشوا ترسيم‌مى شود. جنگ‌ امام‌ نور با امام‌ نار، درگيرى انسان‌ صالح‌ و مصلح‌ با انسان‌ فاسد و مفسد،رويارويى فضيلت‌ها با رذيلت‌ها .اين‌ واقعه‌ با آن‌كه‌ بيش‌ از نيم‌ روز طول‌ نكشيد، نقل‌مجالس‌ گوناگون‌ در همه‌ روزگاران‌ شد . تاريخ‌، جنگ‌هاى بزرگ‌، كشمكش‌هاى دراز وخونريزى هاى سهمگين‌،بسيار ديده‌ است‌، اما هيچ‌ كدام‌ به‌ اندازه‌ اين‌ رويداد كوتاه‌،بحث‌انگيز و عبرت‌آموز نبوده‌ است‌. انديشه‌ و رفتار امام‌ حسين‌(ع) در همه‌ ابعاد اسوه‌ مى باشد. و راهى كه‌ حسين‌ (ع) در تعريف‌ زندگى نشان‌ داد، راه‌ حريت‌ و عزت‌ است‌ وپرچمى كه‌ برافراشت‌، فرا راه‌ آزاديخواهان‌ و عزت‌ جويان‌ تا قيام‌ قيامت‌ است‌. رسالت‌سياسى حسين‌ (ع) در آن‌ دوران‌ تاريك‌ اين‌ بود كه‌ سلطنت‌ شوم‌ امويان‌ را رسوا سازد وسرزمين‌هاى اسلام‌  و مرزهاى قرآن‌ و مصالح‌ اهل‌ قبله‌ را از آنان‌ بستاند تا اسلام‌ و مسلمانان‌ از آن‌ فتنه‌ و تباهى خلاصى يابند.

در اين‌ نوشتار برآنيم‌ تا روز شمار حوادث‌ زندگى امام‌ حسين‌ (ع) را با تكيه‌ بربخش‌ آخر زندگانى آن‌ حضرت‌ ؛ يعنى دوره‌ آغاز قيام‌ تا شهادت‌ حسين‌ (ع) با بهره‌گيرى از منابع‌ و اطلاعات‌ موجود مورد بررسى قرار دهيم‌.

از ولادت‌ تا امامت‌ (50 – 4 هجرى )

ولادت‌ امام‌ حسين‌(ع)

سومين‌ پيشواى شيعيان‌ در روز سوم‌ شعبان‌ سال‌ چهارم‌ هجرى در مدينه‌ ديده‌ به‌ جهان‌ گشود. پس‌ از ولادت‌ آن‌ حضرت‌، پيامبر (ص) از ديدار وى خرسند شد و او را«حسين‌» ناميد. حسين‌ (ع) از نظر والائى نسب‌ و حسب‌ از چنان‌ مقامى برخوردار است‌كه‌ هيچ‌كس‌ به‌ آن‌ مقام‌ نمى رسد. چراكه‌ آن‌ حضرت‌ از حيث‌ نسب‌ ممتازترين‌ انسان‌ است‌و جدش‌ رسول‌ خدا (ص)، مادرش‌ حضرت‌ فاطمه‌ زهرا3، پدرش‌ على مرتضى ، برادرش‌حسن‌ مجتبى ، خواهرش‌ زينب‌ كبرى و همسرش‌ ـ بنا بر برخى روايات‌ ـ شهر بانودختربزرگ‌ يزدگرد پادشاه‌ ساسانى است‌ و اين‌ نسب‌ براى احدى نيست‌. رشيد ،طبيب‌،زكى ثار الله‌ و سيد الشهداء از القاب‌ ايشان‌ است‌ و كنيه‌ آن‌ امام‌ ابى عبدالله‌ است‌.

حسين‌ (ع) در عصر پيامبر (ص) (11-4 ه)

امام‌ حسين‌ (ع) حدود هفت‌ سال‌ از عمر شريف‌ خود را در زمان‌ حيات‌ پيامبرگرامى اسلام‌ سپرى كرد. روايت‌هاى بسيارى در مورد مقام‌ ارجمند حسن‌ و حسين‌ درپيشگاه‌ پيامبر (ص) وجود دارد، كه‌ منابع‌ اهل‌ سنت‌ و شيعه‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كرده‌اند.رسول‌خدا (ص) سخت‌ به‌ حسين‌ و برادرش‌ اظهار علاقه‌ كرده‌ و با جملاتى كه‌ درباره‌ آن‌هافرمودند، گوشه‌اى از فضايل‌ آن‌ها را براى اصحاب‌ بازگو كردند. اكنون‌ در آثار حديثى ،شمار زيادى فضيلت‌ براى امام‌ حسين‌ (ع) نقل‌  شده‌ است‌ كه‌ بسيارى از آن‌ها نظير«الحسن‌ و الحسين‌ سيدا شباب‌ اهل‌ الجنه‌» متواتر بوده‌ و يا فراوان‌ نقل‌ شده‌ است‌.

حسين‌(ع) در عصر خلفا (ابو بكر ـ عمر ـ عثمان‌، 11 ـ 35 ه)

امام‌ حسين‌ (ع) پس‌ از رحلت‌ پيامبر (ص) با حوادث‌ تلخ‌ و ناگوارى چون‌ ماجراى سقيفه‌ بنى ساعده‌ و غصب‌ خلافت‌ اسلامى ، غصب‌ فدك‌ و شهادت‌ مادرش‌ حضرت‌زهرا(س‌) روبه‌ رو گرديد. در عصر حكومت‌ خلفا كه‌ حدود بيست‌ وپنج‌ سال‌ به‌ طول‌انجاميد، همراه‌ پدر بزرگوارش‌ امام‌ على (ع) در ابعاد گوناگون‌ و جبهه‌هاى مختلف‌ ازحريم‌حق‌ و عدالت‌ دفاع‌ مى كرد و با استفاده‌ از هر فرصتى به‌ مبارزه‌ با جناح‌ باطل‌ و افشاى ماهيت‌ دشمن‌ و مقابله‌ با تبليغات‌ انحرافى دشمنان‌ مى پرداخت‌. بنا به‌ اظهار منابع‌،حسين‌(ع) در دوره‌ خلفا به‌ سبب‌ عنايات‌ و عواطف‌ مشهورى كه‌ از رسول‌ خدا (ص) نسبت‌به‌ او ديده‌ بودند، بسيار مورد احترام‌ بود.

از جمله‌ وقايعى كه‌ حسين‌ (ع) در دوره‌ خلافت‌ ابوبكربن‌ ابى قحافه‌ (13-11 ه.ق‌) در آن‌ مشاركت‌ داشت‌، اين‌ بود كه‌ آن‌ حضرت‌ كه‌ در آن‌ هنگام‌ دوران‌ كودكى را مى گذراند،همراه‌ برادرش‌ حسن‌ (ع) در معيت‌ مادرشان‌ حضرت‌ زهرا 3 براى مطالبه‌ فدك‌، نزدابوبكر رفتند و به‌ عنوان‌ شاهد، گواهى دادند كه‌ فدك‌ از آن‌ فاطمه‌3 است‌. به‌ گونه‌اى كه‌خليفه‌ پذيرفت‌ ولى با مداخله‌ عمر گواهى آنان‌ مورد قبول‌ واقع‌ نشد. يكى ديگر از مواردفعاليت‌ حسين‌(ع)، همراهى با اقدامات‌ پدر براى گرفتن‌ حق‌ خود (خلافت‌ و رهبرى امت‌)بود. در دوران‌ خلافت‌ عمر بن‌ خطاب‌ (23-13 ه .ق‌) نيز روايت‌هاى بسيارى در مورداعتراض‌ حسين‌ (ع) به‌ خليفه‌ در مورد غصب‌ مقام‌ خلافت‌ آمده‌ است‌.

در مورد شركت‌ امام‌ حسين‌ (ع) در فتوحات‌ دوران‌ خلفا اتفاق‌ نظر وجود دارد،برخى منابع‌ معتقدند كه‌ آن‌ حضرت‌ و برادرش‌ امام‌ حسن‌ (ع) در فتح‌ طبرستان‌ و شمال‌آفريقا مشاركت‌ فعال‌ داشته‌اند. نكته‌ ديگرى كه‌ در دوران‌ خلافت‌ عمر در مورد امام‌حسين‌ (ع) مطرح‌ است‌، ازدواج‌ آن‌ حضرت‌ با شهربانو ،يكى از دختران‌ يزدگرد سوم‌،آخرين‌ پادشاه‌ ساسانى است‌، كه‌ در اين‌ مورد هم‌ نظرات‌ مختلف‌ و گاه‌ متضادى ابرازشده‌است‌.

امام‌ حسين‌ (ع) كه‌ در دوران‌ خلافت‌ عثمان‌ بن‌ عفان‌ (35-23 ه .ق‌) دوران‌جوانى را مى گذراند، در همراهى با پدر و برادرش‌ ،هيچ‌ گاه‌ خلافت‌ و روش‌ عثمان‌ رانپذيرفت‌، بنا به‌ اظهار منابع‌، وقتى خليفه‌ سوم‌، ابوذر غفارى ـ يكى از صحابه‌ پيامبر (ص) ـرا به‌ سبب‌ اعتراض‌ به‌ روش‌ وى از مدينه‌ به‌ ربذه‌ تبعيد كرد، با وجود دستور خليفه‌ مبنى برعدم‌ بدرقه‌ ابوذر، على (ع) همراه‌ جمعى از ياران‌ ،از جمله‌ حسن‌ و حسين‌ به‌ بدرقه‌ ابوذرشتافتند و در همان‌ هنگام‌ امام‌ حسين‌ (ع) طى سخنانى ، آشكارا مخالفت‌ خود را با روش ‌عثمان‌ اعلام‌ كرد. در ماههاى پايانى خلافت‌ عثمان‌ و زمانى كه‌ شورشيان‌، خانه‌ خليفه‌ رامحاصره‌ كردند و مانع‌ رسيدن‌ آب‌ به‌ خانه‌ خليفه‌ شدند، كسانى كه‌ قدرت‌ داشتند تا راهى از ميان‌ شورشيان‌ باز كرده‌ و به‌ خانه‌ عثمان‌ آب‌ برسانند، امام‌ حسن‌ و حسين‌ 8 بودند.

حسين‌ (ع) در دوره‌ خلافت‌ على (ع) (40-36 ه)

پس‌ از قتل‌ عثمان‌ مردم‌ به‌ خانه‌ على (ع) هجوم‌ بردند و خواهان‌ بيعت‌ با آن‌ حضرت‌ شدند. امام‌ ـ كه‌ در ابتدا حاضر به‌ پذيرش‌ خلافت‌ نبود، پس‌ از اصرار فراوان‌ مردم ‌و قبول‌ شرايط‌ امام‌ از سوى مردم‌ ـ زمام‌ امور خلافت‌ را در دست‌ گرفت‌ و در طول‌ چهارسال‌ و نه‌ ماه‌ خلافت‌ خويش‌، در دو بخش‌ اقدامات‌ اصلاحى (اجراى عدالت‌ و از بين‌ بردن‌فاصله‌هاى نارواى طبقاتى ) و اقدامات‌ سياسى و نظامى (جنگ‌ با سه‌ گروه‌ ناكثين‌،قاسطين‌ و مارقين‌) به‌ فعاليت‌ پرداخت‌. حسين‌ (ع) در اين‌ دوران‌ در تمام‌ فعاليت‌هاى سياسى ، اجتماعى ، فرهنگى و نظامى مشاركت‌ فعال‌ داشت‌. به‌ نوشته‌ منابع‌ تاريخى درجريان‌ جنگ‌ جمل‌ (با گروه‌ پيمان‌ شكن‌ يا ناكثين‌) كه‌ در سال‌ سى و ششم‌ هجرى قمرى در نزديكى بصره‌ رخ‌ داد، امام‌ حسين‌ (ع) نقش‌ مهمى داشت‌، چنان‌ كه‌ فرماندهى جناح‌راست‌ سپاه‌ امير المومنين‌ را برعهده‌ داشت‌ و رشادت‌هاى زيادى از خود نشان‌ داد.

در جنگ‌ امام‌ على (ع) با گروه‌ قاسطين‌ يا ظالمين‌ (جنگ‌ صفين‌) كه‌ از ماه‌ رجب‌سال‌ 36 هجرى قمرى آغاز و در صفر سال‌ 37 هجرى قمرى با ماجراى حكميت‌ پايان‌يافت‌، حسين‌ (ع) قبل‌ از جنگ‌ با خطبه‌هاى آتشين‌ خود، مردم‌ كوفه‌ را براى مقابله‌ بامعاويه‌ بسيج‌ مى كرد و در جريان‌ جنگ‌ نيز شجاعت‌ها و دلاورى هاى زيادى از خود نشان‌داد، چنان‌ كه‌ امام‌ على (ع) پيوسته‌ مراقب‌ بود تا آسيبى به‌ آن‌ حضرت‌ وبرادرش‌حسن‌8 نرسد و هميشه‌ مى فرمود:

«براى حفظ‌ نسل‌ رسول‌ خدا (ص) مراقب‌ آنان‌باشيد.»

از آن‌ حضرت‌ خطبه‌اى در جنگ‌ صفين‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ ضمن‌ آن‌ مردم‌ را به‌جنگ‌ ترغيب‌ مى كردند. امام‌ حسين‌ (ع) در همان‌ مراحل‌ مقدماتى جنگ‌ صفين‌، درگرفتن‌ مسير آب‌  از دست‌ شاميان‌ نقش‌ داشت‌. امام‌ على (ع) پس‌ از آن‌ پيروزى فرمود:«هذا اول‌ فتح‌ ببركه‌ الحسين‌.» بعد از پايان‌ جنگ‌ و ماجراى حكميت‌ نيز امام‌حسين‌ (ع) يكى از شاهدانى بود كه‌ امام‌ على (ع) براى نظارت‌ بر روند مذاكرات‌ او رابرگزيد.

امام‌ حسين‌ (ع) در جنگ‌ نهروان‌ با گروه‌ مارقين‌ (خوارج‌) كه‌ در سال‌ 38 هجرى قمرى صورت‌ گرفت‌، نيز نقش‌ فعال‌ داشته‌ و سمت‌ فرماندهى بخشى از سپاه‌ را به‌ عهده‌داشته‌ است‌.

آن‌ حضرت‌ در دوره‌ خلافت‌ على (ع) ضمن‌ نقش‌ پر تلاش‌ در امور نظامى   در امورديگر نيز مشاركت‌ فعال‌ داشت‌ كه‌ از آن‌ جمله‌ مى توان‌ به‌ آموزش‌ و تعليم‌ قرآن‌، رسيدگى به‌ نيازمندان‌، حل‌ وفصل‌ امور سياسى ، قضايى و اجتماعى اشاره‌ كرد.

حسين‌ (ع) در دوره‌ خلافت‌ و امامت‌ برادرش‌ (50-40 ه)

پس‌ از شهادت‌ حضرت‌ على (ع) در بيست‌ و يكم‌ ماه‌ رمضان‌ سال‌ 40 هجرى قمرى ، بنا به‌ وصيت‌ آن‌ حضرت‌، مسلمانان‌ با فرزند بزرگ‌ ايشان‌ حسن‌ (ع) به‌ عنوان‌خليفه‌ بيعت‌ كردند. حسين‌ (ع) در طول‌ دوران‌ كوتاه‌ خلافت‌ پدرش‌ و دوران‌ ده‌ ساله‌امامت‌ برادر بزرگوارش‌، پيوسته‌ در كنار آن‌ حضرت‌ قرار داشت‌؛ هنگام‌ حركت‌امام‌حسن‌(ع) براى جمع‌ آورى سپاه‌ به‌ منظور مقابله‌ با معاويه‌، امام‌ حسين‌ (ع) همراه‌برادر بود و پس‌ از آنكه‌ امام‌ مجتبى مجبور به‌ صلح‌ با معاويه‌ شد، با برادرش‌ حسين‌ (ع) دراين‌ مورد به‌ مشورت‌ پرداخت‌.

از امامت‌ حسين‌ (ع) تا آغاز قيام‌ (61-50 ه)

امام‌ حسين‌ (ع) در عصر خلافت‌ معاويه‌ (60-40 ه .ق‌)

پس‌ از صلح‌ امام‌ حسن‌ (ع) با معاويه‌ و بعد از آن‌كه‌ حضرت‌ به‌ ناچار از خلافت‌كناره‌گيرى كرد، معاويه‌ بن‌ ابوسفيان‌ نوزده‌ سال‌ و هشت‌ ماه‌ (60-40 ه .ق‌) بر مسندخلافت‌ نشست‌. حدود ده‌ سال‌ از اين‌ دوران‌ مقارن‌ با امامت‌ امام‌ حسن‌ (ع) و حدود ده‌سال‌ ديگر هم‌ زمان‌ با امامت‌ امام‌ حسين‌ (ع) بود. امام‌ حسين‌ در دوره‌ امامت‌ برادرش‌، به‌طور كامل‌ از سياست‌ وى دفاع‌ كرد. آن‌ حضرت‌ در برابر در خواست‌هاى مكرر مردم‌ عراق‌،براى آمدن‌ آن‌ حضرت‌ به‌ كوفه‌، حتى پس‌ از شهادت‌ برادرش‌، حاضر به‌ قبول‌ رأى آنان‌نشده‌ و فرمودند:«تا وقتى معاويه‌ زنده‌ است‌ نبايد دست‌ به‌ اقدامى زد.» معناى اين‌ سخن‌آن‌ بود كه‌ امام‌ در فاصله‌ ده‌ سال‌ به‌ اجبار حكومت‌ معاويه‌ را تحمل‌ كردند.

اگر چه‌ امام‌ خود را متعهد به‌ پيمان‌ صلح‌ با معاويه‌ مى دانست‌ و نمى خواست‌ پيمان‌شكنى كند ولى در مواقع‌ لازم‌ به‌ مبارزه‌ با معاويه‌ و عمالش‌ مى پرداخت‌ كه‌ از آن‌ جمله‌مى توان‌ به‌ پاسخ‌ قاطع‌ امام‌ به‌ نامه‌ معاويه‌ ـ كه‌ به‌ دنبال‌ گزارش‌ مروان‌ بن‌ حكم‌(حاكم‌مدينه‌) در مورد فعاليت‌هاى امام‌ براى آن‌ حضرت‌ فرستاده‌ بود، و نيز سخنرانى كوبنده‌ امام‌حسين‌ (ع) در مراسم‌ حج‌ سال‌ 58 هجرى قمرى در جمع‌ گروه‌ كثيرى از صحابه‌ و تابعين‌در افشاى حكومت‌ بنى اميه‌ ومصادره‌ اموال‌ به‌ منظور غيرمشروع‌ جلوه‌ دادن‌ حكومت‌معاويه‌ و مخالفت‌ شديد امام‌ با انتصاب‌ يزيد به‌ ولايتعهدى ازسوى معاويه‌ ـ اشاره‌ كرد.

حسين‌ (ع) از قيام‌ تا شهادت‌ (رجب‌ سال‌ 60 تا محرم‌ سال‌ 61 ه)

پانزدهم‌ رجب‌ سال‌ 60 هجرى (مرگ‌ معاويه‌ و آغاز خلافت‌ يزيد)

معاويه‌ بن‌ ابوسفيان‌ در نيمه‌ ماه‌ رجب‌ سال‌ 60 هجرى قمرى در شام‌ از دنيا رفت‌.هنگام‌ مرگ‌ وى فرزندش‌ يزيد در حوارين‌ به‌ سر مى برد. معاويه‌ وصيت‌ نامه‌اى به‌ اين‌مضمون‌ خطاب‌ به‌ يزيد نوشت‌: «به‌ اطلاع‌ او برسانيد كه‌ من‌ بر او جز از چهار مرد بيم‌ ندارم‌و آنان‌ حسين‌ بن‌ على و عبدالله‌ بن‌ عمر و عبدالرحمن‌ بن‌ ابوبكر و عبدالله‌ بن‌ زبيرهستند، اما حسين‌ بن‌ على ، خيال‌ مى كنم‌ مردم‌ عراق‌ او را رها نكنند و وادار به‌ خروج‌ كنند.اگر چنين‌ كرد بر او در گذر…» يزيد چون‌ به‌ دمشق‌ رسيد و زمام‌ امور خلافت‌ را در دست‌گرفت‌ به‌ نوشته‌ يعقوبى   «به‌ عامل‌ مدينه‌، وليد بن‌ عتبه‌ بن‌ ابى سفيان‌ نوشت‌: هنگامى كه‌نامه‌ام‌ به‌ تو رسيد، حسين‌ بن‌ على و عبدالله‌ بن‌ زبير را احضار كن‌ و از آن‌ دو بيعت‌ بگير،پس‌ اگر زير بار نرفتند، آن‌ دو را گردن‌ بزن‌ و سرهاى آن‌ دو را نزد من‌ بفرست‌، مردم‌ را نيزبه‌ بيعت‌ فراخوان‌ و اگر سرباز زدند، همان‌ حكم‌ را درباره‌ آنان‌ اجرا كن‌.»

بيست‌ وهفتم‌ رجب‌ سال‌ 60 هجرى (ملاقات‌ امام‌ حسين‌ (ع) با وليد بن‌ عتبه‌ ولى مدينه‌)

چون‌ نامه‌ يزيد به‌ وليد بن‌ عتبه‌، فرماندار مدينه‌ رسيد، وليد با مروان‌ حكم‌ (والى سابق‌ مدينه‌) در اين‌ مورد به‌ مشورت‌ پرداخت‌.«مروان‌ گفت‌: از ناحيه‌ عبدالله‌ بن‌ عمروعبدالرحمن‌ بن‌ ابوبكر مترس‌ كه‌ آن‌ دو خواستار خلافت‌ نيستند، ولى سخت‌ مواظب‌حسين‌ بن‌ على و عبدالله‌ بن‌ زبير باش‌ و هم‌ اكنون‌ كسى بفرست‌، اگر بيعت‌ كردند كه‌ چه‌بهتر و گرنه‌ پيش‌ از آنكه‌ خبر آشكار شود و هر يك‌ از ايشان‌ جايى بگريزد و مخالفت‌ خودرا ظاهر سازد گردن‌ هر دو را بزن‌. » وليد، عبدالله‌ بن‌ عمر و بن‌ عثمان‌ را كه‌ نوجوانى بود،دنبال‌ امام‌ حسين‌ (ع) و عبدالله‌ بن‌ زبير فرستاد. هنگامى كه‌ پيام‌ آور والى مدينه‌ نزد امام‌آمد ،آن‌ حضرت‌ متوجه‌ مرگ‌ معاويه‌ گرديد، لذا تنى چند از دوستان‌ و غلامان‌ خويش‌ راجمع‌ كرد و همراه‌ خود به‌ دار الاماره‌ برد تا در صورت‌ وجود خطر آنان‌ را به‌ كمك‌ بطلبد.

طبرى مى نويسد:

«حسين‌ بيامد و بنشست‌، وليد نامه‌ را به‌ او داد كه‌ بخواند و خبرمرگ‌ معاويه‌ را داد و او را به‌ بيعت‌ خواند. حسين‌  گفت‌ :انالله‌ انا اليه‌ راجعون‌، خدا معاويه‌ رارحمت‌ كند و تو را پاداش‌ بزرگ‌ دهد، اينكه‌ گفتى بيعت‌ كنم‌، كسى همانند من‌ به‌ نهانى بيعت‌ نمى كند، گمان‌ ندارم‌ به‌ بيعت‌ نهانى من‌ بس‌ كنى و بايد آن‌ را ميان‌ مردم‌ علنى كنيم‌. گفت‌: آرى . گفت‌: وقتى ميان‌ مردم‌ آيى و آنها را به‌ بيعت‌ خوانى ما را نيز به‌ بيعت‌بخوان‌ كه‌ كار يكجا شود. وليد كه‌ سلامت‌ دوست‌ بود گفت‌: به‌ نام‌ خداى برو تا با جمع‌ مردم‌بيايى .» امام‌ پس‌ از خارج‌ شدن‌ از فرماندهى مدينه‌ تصميم‌ به‌ خروج‌ از مدينه‌ و حركت‌به‌سوى مكه‌ گرفت‌.

همان‌ شب‌ عبدالله‌ بن‌ زبير از مدينه‌ خارج‌ شد، فرداى آن‌ روز ماموران‌ حكومتى دنبال‌ او رفتند و شب‌ بعد نيز امام‌ حسين‌ (ع) تصميم‌ به‌ ترك‌ مدينه‌ گرفت‌ و خواهرش‌زينب‌ و ام‌ كلثوم‌ و برادر زادگانش‌ و برادرانش‌، جعفر و عباس‌ و عموم‌ افراد خانواده‌اش‌ كه‌ درمدينه‌ بودند، همراه‌ ايشان‌ رفتند غير از محمد بن‌ حنفيه‌ كه‌ در مدينه‌ ماند. ابن‌ عباس‌ هم‌چند روز پيش‌ از آن‌ به‌ مكه‌ رفته‌ بود.

بيست‌ و هشتم‌ رجب‌ سال‌ 60 هجرى (خروج‌ امام‌ از مدينه‌ به‌ سوى مكه‌ )

امام‌ حسين‌ (ع) در شب‌ يكشنبه‌ دو روز مانده‌ از ماه‌ رجب‌ سال‌ 60 هجرى به‌اتفاق‌ همراهان‌ از مدينه‌ عازم‌ مكه‌ شدند؛ حضرت‌ هنگام‌ خروج‌ از مدينه‌ وصيت‌ نامه‌اى نوشت‌ و به‌ برادرش‌ محمد حنفيه‌ داد وپس‌ از حمد وثناى خداوند اهداف‌ و انگيزه‌هاى خودبراى خروج‌ از مدينه‌ را بيان‌ فرمودند.

سوم‌ شعبان‌ سال‌ 60 هجرى (ورود امام‌ حسين‌ (ع) وهمراهانش‌ به‌ مكه‌)

امام‌ و يارانش‌ در شب‌ جمعه‌ سوم‌ شعبان‌ سال‌ 60 هجرى قمرى وارد شهر مكه‌شدند. «هنگامى كه‌ امام‌ وارد مكه‌ شد، مردم‌ شهر بسيار خشنود شدند و حتى ابن‌ زبير، كه‌خود داعيه‌ رهبرى داشت‌ در نماز امام‌ و مجلس‌ حديث‌ او شركت‌ مى كرد. مكه‌ پايگاه‌ دينى اسلام‌ بود و طبعا توجه‌ بسيارى را به‌ خود جلب‌ مى كرد. در آنجا امام‌ با افراد وشخصيت‌هاى مختلف‌ در تماس‌ بود وعلل‌ عدم‌ بيعت‌ خود با يزيد را بيان‌ مى كرد. درهمين‌ روزها كه‌ دمشق‌ نگران‌ كسانى بود كه‌ بيعت‌ نكرده‌ و در حجاز بودند، در كوفه‌ حوادثى مى گذشت‌ كه‌ از طوفان‌ سهمگين‌ خبر مى داد.

شيعيان‌ على (ع) كه‌ درمدت‌ بيست‌ سال‌ حكومت‌ معاويه‌ صدها تن‌ كشته‌ داده‌بودند و همين‌ تعداد يا بيشتر از آنان‌ در زندان‌ به‌ سر مى بردند، همين‌ كه‌ از مرگ‌ معاويه‌آگاه‌ شدند ، نفسى راحت‌ كشيدند. ماجراجويانى هم‌ كه‌ ناجوان‌ مردانه‌ على (ع) را كشتند وگِرد پسرش‌ را خالى كردند تا دست‌ معاويه‌ در آنچه‌ مى خواهد باز باشد، همين‌ كه‌ معاويه‌ به‌حكومت‌ رسيد و خود را از آنان‌ بى نياز ديد به‌ آنان‌ اعتنايى نكرد، از فرصت‌ استفاده‌ كردندو در پى انتقام‌ برآمدند تا كينه‌اى كه‌ از پدر در دل‌ دارند از پسر بگيرند .دسته‌بندى شروع‌شد شيعيان‌ على در خانه‌ على سليمان‌ بن‌ صرد خزاعى گرد مى آمدند. سخنرانى هاآغازشد.

سرانجام‌ تصميم‌ گرفتند تا امام‌ را به‌ كوفه‌ دعوت‌ كنند. در مدت‌ امامت‌ سه‌ ماهه‌امام‌ حسين‌ (ع) نامه‌هاى فراوانى از كوفه‌ براى آن‌ حضرت‌ رسيد كه‌ مضمون‌ نامه‌ها اين‌بود: «كوفه‌ و عراق‌ آماده‌ براى آمدن‌ شماست‌. ما همه‌ در انتظار تو هستيم‌ و تو را يارى خواهيم‌ كرد.» يعقوبى مى نويسد:«حسين‌ به‌ مكه‌ رفت‌ و چند روزى بماند .مردم‌ عراق‌ به‌ اونامه‌ نوشتند و پى در پى فرستادگانى روانه‌ كردند و آخرين‌ نامه‌اى كه‌ از ايشان‌ بدو رسيد،نامه‌هاى ابن‌ هانى و سعيد بن‌ عبدالله‌ حنفى بود:«بنام‌ خداى بخشاينده‌ مهربان‌، به‌حسين‌ بن‌ على ، از شيعيان‌ با ايمان‌ و مسلمانش‌، اما بعد، پس‌ شتاب‌ فرما كه‌ مردم‌ تو راانتظار مى برند و جز تو پيشوايى ندارند، شتاب‌ فرما والسلام‌.»

پانزدهم‌ رمضان‌ سال‌ 60 هجرى (اعزام‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ به‌ كوفه‌)

وقتى كه‌ تعداد نامه‌هاى كوفيان‌ از حد متعارف‌ گذشت‌، حسين‌ (ع) لازم‌ ديدعراقيان‌ را بيش‌ از اين‌ منتظر نگذارد. بنابراين‌ پاسخى بدين‌ مضمون‌ براى كوفه‌نوشت‌:«هانى وسعيد آخرين‌ فرستادگانى بودند كه‌ نامه‌هاى شما را براى من‌ آوردند. به‌ من‌نوشته‌ايد نزد ما بيا كه‌ رهبرى نداريم‌. من‌ برادر و پسر عمويم‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ را نزد شمامى فرستم‌ تا مرا از حال‌ شما و آنچه‌ در شهر شما مى گذرد خبر دهد»

پنجم‌ شوال‌ سال‌ 60 هجرى (ورود مسلم‌ به‌ كوفه‌)

امام‌، مسلم‌ بن‌ عقيل‌ را همراه‌ تنى چند به‌ سوى كوفه‌ روانه‌ كرد. مسلم‌ پس‌ ازپيشامدهاى بسيار در پنجم‌ شوال‌ سال‌ 60 هجرى وارد شهر كوفه‌ شد. چون‌ مسلم‌ به‌ كوفه‌رسيد، مردم‌ نزد وى آمدند و با او بيعت‌ كردند .و پيمان‌ بستند و قرار نهادند و اطمينان‌ دادندكه‌ او را يارى و پيروى و وفادارى كنند.

يازدهم‌ ذى القعده‌ سال‌ 60 هجرى “رسيدن‌ نامه‌ مسلم‌ به‌ امام‌ حسين‌ (ع)”

مسلم‌ پس‌ از ورود به‌ كوفه‌ در خانه‌ «مختار بن‌ ابى عبيده‌ ثقفى » ساكن‌ شد .مردم‌كوفه‌ دسته‌ دسته‌ به‌ خانه‌ مختار مى آمدند و مسلم‌ نامه‌ حسين‌ را براى آنان‌ مى خواند وآنان‌ مى گريستند و بيعت‌ مى كردند. درمورد تعداد افرادى كه‌ درمدت‌ اقامت‌ مسلم‌ در كوفه‌با وى بيعت‌ كردند ميان‌ مورخان‌ اتفاق‌ نظر وجود ندارد. بيشترين‌ رقم‌ را حدود يك‌ صدوبيست‌ هزار نفر و كمترين‌ رقم‌ را دوازده‌ هزار نفر نوشته‌اند. مسلم‌ وقتى استقبال‌ مردم‌ وآمادگى آنان‌ را براى يارى امام‌ مشاهده‌ كرد نامه‌اى به‌ اين‌ مضمون‌ به‌ امام‌ حسين‌ (ع)نوشت‌:«براستى كه‌ مردم‌ اين‌ شهر گوش‌ به‌ فرمان‌ و در انتظار رسيدن‌ تواند.» بنابراين‌ امام‌تصميم‌ گرفت‌ تا از حجاز روانه‌ عراق‌ شود.

در آن‌ روزها اوائل‌ ذى الحجه‌ امام‌ از حادثه‌ ديگرى آگاه‌ شد كه‌ او را به‌ بيرون‌ رفتن‌از حجاز مصمم‌تر ساخت‌ او دانست‌ كه‌ فرستادگان‌ يزيد خود را به‌ مكه‌ رسانده‌اند تا درمراسم‌ حج‌ بر وى حمله‌ كنند و ناگهان‌ او را بكشند.

هشتم‌ ذى الحجه‌ سال‌ 60 هجرى (حركت‌ امام‌ از مدينه‌ به‌ عراق‌ )

امام‌ حسين‌ (ع) پس‌ از دريافت‌ نامه‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ و احساس‌ خطر از دژخيمان‌يزيد، احرام‌ حج‌  خود را به‌ عمره‌ تبديل‌ كرد و پس‌ از انجام‌ مراسم‌ عمره‌ از احرام‌ بيرون‌ آمدو در روز سه‌ شنبه‌ روز ترويه‌ (هشتم‌ ذى الحجه‌ سال‌ 60 ه . ق‌) پس‌ از شصت‌ وپنج‌ روزاقامت‌ در مكه‌ به‌ اتفاق‌ حدود هشتادو شش‌ نفر مرد از شيعيان‌ و دوستان‌ و خانواده‌ خود ازمكه‌ بيرون‌ آمده‌ و به‌ سوى عراق‌ حركت‌ كرد. از سوى ديگر خبر ارسال‌ نامه‌هاى مردم‌كوفه‌ و دعوت‌ از امام‌ حسين‌ (ع) براى آمدن‌ به‌ آن‌ شهر يزيد را نگران‌ ساخت‌ و پس‌ ازمشورت‌ با مشاوران‌ خود تصميم‌ گرفت‌ تا «نعمان‌ بن‌ بشير» را از حكومت‌ كوفه‌ معزول‌ و«عبيدالله‌ بن‌ زياد» حاكم‌ بصره‌ را با حفظ‌ سمت‌ به‌ حكومت‌ كوفه‌ منصوب‌ نمايد.

عبيدالله‌ پس‌ از دريافت‌ فرمان‌ يزيد مبنى بر انتصاب‌ وى به‌ حكومت‌ كوفه‌ به‌اتفاق‌ تعدادى از همراهانش‌ به‌ صورت‌ مخفيانه‌ وارد كوفه‌ شد تا ضمن‌ آزمايش‌ واكنش‌مردم‌ و ميزان‌ علاقه‌ آنان‌ به‌ امام‌ حسين‌ (ع)، رهبران‌ مخالفان‌ يزيد را شناسايى نمايد.مردم‌ كوفه‌ كه‌ با استبداد شديد عبيدالله‌ بن‌ زياد مواجه‌ شدند به‌ تدريج‌ مسلم‌ را تنهاگذاشته‌ و از بيعت‌ خود عقب‌ نشينى كردند.

مدتى بعد، پس‌ از شناسايى محل‌ استقرار مسلم‌، ايشان‌ از خانه‌ مختار به‌ خانه‌«شريك‌ بن‌ اعور» رفت‌. شريك‌ چند روز بعد درگذشت‌ و مسلم‌ به‌ خانه‌ «هانى بن‌ عروه‌»رفت‌. اما عبيدالله‌ كه‌ به‌ وسيله‌ جاسوسان‌ خود از مخفى گاه‌ مسلم‌ و ارتباط‌ او با ياران‌ وهوادارنش‌ مطلع‌ شده‌ بود، هانى را احضار و پس‌ از شكنجه‌ زندانى نمود.

 هشتم‌ ذى الحجه‌ سال‌ 60 هجرى (خروج‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ با چهار هزار نفر ازهمراهانش‌ از كوفه‌)

همين‌ كه‌ خبر دستگيرى و زندانى شدنى هانى در شهر منتشر شد، مسلم‌ دانست‌كه‌ ديگر درنگ‌ جايز نيست‌ و بايد از نهان‌گاه‌ بيرون‌ آيد و جنگ‌ را آغاز كند. پس‌ جارچيان‌خود را فرستاد تا مردم‌ را آگاه‌ سازند. نوشته‌اند از هيجده‌ هزار تن‌ كه‌ با او بيعت‌ كرده‌ بودندچهار هزار تن‌ در خانه‌ هانى و خانه‌هاى اطراف‌ گرد آمده‌ بودند. مسلم‌ آنان‌ را به‌ دسته‌هايى تقسيم‌ كرد و هر دسته‌اى را به‌ يكى از بزرگان‌ شيعه‌ سپرد. دسته‌اى از اين‌ جمعيت‌به‌ قصر ابن‌ زياد روانه‌ شدند، ولى ابن‌ زياد موفق‌ شد آن‌ مردم‌ بى تدبير را با ايجاد اختلاف‌و استفاده‌ از حربه‌ تهديد متفرق‌ سازد. نتيجه‌ اين‌ شد كه‌ در شامگاه‌ آن‌ روز جز سى تن‌ با اونماندند. چون‌ نماز مغرب‌ را خواند. يك‌ تن‌ از ياران‌ خود را همراه‌ نداشت‌.

مسلم‌ چون‌ نماز شام‌ را خواند و خود را تنها ديد در كوچه‌هاى كوفه‌ سرگردان‌ شد، درحالى كه‌ گروه‌ زيادى در جستجوى وى بودند، تا سرانجام‌ زنى به‌ نام‌ «طوعه‌» كه‌ از شيعيان‌على (ع) بود او را درون‌ خانه‌ برد و پناه‌ داد. اما شب‌ هنگام‌ پسر وى از وجود مسلم‌ در خانه‌مطلع‌ شد و به‌ ماموران‌ عبيدالله‌ خبر داد. همين‌ كه‌ ابن‌ زياد پناهگاه‌ مسلم‌ را دانست‌،«محمد اشعث‌» را با شصت‌ يا هفتاد تن‌ براى دستگيرى وى فرستاد .مسلم‌ پس‌ ازدرگيرى با ماموران‌ ابن‌ زياد ونشان‌ دادن‌ رشادت‌ها و شجاعت‌هاى بسيار مجروح‌ ودستگير شد و در روز نهم‌ ذى الحجه‌ سال‌ 60 هجرى قمرى به‌ همراه‌ هانى به‌ دستور ابن‌زياد به‌ شهادت‌ رسيد.

امام‌ حسين‌ (ع) در مسير خود از مدينه‌ به‌ كربلا ابتدابه‌ منزل‌ «ذات‌ عرق‌ »رسيد كه‌در ذات‌ عراق‌ «بشر بن‌ غالب‌ اسدى » كه‌ از عراق‌ مى آمد با سيد الشهداء ملاقات‌ كرد و ازاوضاع‌ عراق‌ باخبر شد. در همين‌ منزل‌ بود كه‌ فرزدق‌ رسيد وسئوال‌ كرد: يابن‌ رسول‌ الله‌ درموقع‌ حج‌ چرا عجله‌ كردى ؟امام‌ پاسخ‌ داد: اگر من‌ شتاب‌ نمى كردم‌ در مكه‌ مرا دستگيرمى كردند و با ريختن‌ خون‌ من‌ در خانه‌ خدا احترام‌ كعبه‌ را از بين‌ مى بردند. آن‌ گاه‌ حضرت‌از اوضاع‌ كوفه‌ وعراق‌ سوال‌ كرد، فرزدق‌ پاسخ‌ داد: دلهايشان‌ با تو و شمشيرهايشان‌ عليه‌توست‌.»

سپس‌ كاروان‌ امام‌ از ذات‌ عراق‌ به‌ سمت‌ «حاجز» (كه‌ واديى است‌ در مكه‌ كه‌ مردم‌كوفه‌ وبصره‌ براى رسيدن‌ به‌ مدينه‌ از اين‌ راه‌ مى روند و منزل‌ و فرودگاه‌ حجاج‌ است‌)حركت‌ كرد. در اين‌ منزل‌ بود كه‌ امام‌ نامه‌اى به‌ اهل‌ كوفه‌ نوشت‌ (و آن‌ در واقع‌ پاسخ‌ نامه‌مسلم‌ بن‌ عقيل‌ بود) و خبر حركت‌ امام‌ و همراهانش‌ ازمكه‌ به‌ سمت‌ عراق‌ به‌ اهالى اطلاع‌داده‌ شد.و سپس‌ حسين‌ (ع) نامه‌ را به‌ «قيس‌ بن‌ مسهر صيداوى » داد تا همراه‌ عبدالله‌بن‌ يقطر به‌ كوفه‌ برساند. قيس‌ وهمراهش‌ چون‌ به‌ قادسيه‌ رسيدند، جاسوسان‌ عبيدالله‌آنان‌ را شناسايى كردند،و «حصين‌ بن‌ نمير تميمى » را دستگير كرد و چون‌ قيس‌ نامه‌ راخورده‌ بود و حاضر به‌ افشاى متن‌ نامه‌ نشد، به‌ دستور ابن‌ زياد او را از بالاى ساختمان‌دارالاماره‌ كوفه‌ به‌ پايين‌ پرتاب‌ كردند و به‌ شهادت‌ رسيد. امام‌ و همراهانش‌ سپس‌ از حاجزبه‌« عيون‌» آمدند (و آنجا فرودگاه‌ زوار بصره‌ بود كه‌ در آن‌ گودال‌هايى وجود داشت‌ كه‌ آب‌در آنها جمع‌ شده‌ بود.) در اين‌ محل‌ «عبدالله‌ بن‌ مطيع‌ عدوى » به‌ حضور امام‌ رسيد و امام‌را از عزيمت‌ به‌ كوفه‌ منع‌ كرد. امام‌ در پاسخ‌ فرمود:«احترام‌ به‌ خدا و رسول‌ (ص) و قريش‌ وعرب‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ من‌ زير بار زور نروم‌» و حركت‌ كرد.

سپس‌ كاروان‌ امام‌ از عيون‌، به‌ منزل‌ «حزيمه‌» رسيد و يك‌ شب‌ در اين‌ منزل‌اقامت‌ گزيد وآن‌ گاه‌ راهى «زرود» از منازل‌ معروف‌ بين‌ مكه‌ و كو فه‌ شدند. در اين‌ محل‌امام‌ با «زهير بن‌ قين‌ بجلى » كه‌ عازم‌ سفرحج‌ بود، ملاقات‌ كرده‌ و زهير سرانجام‌به‌حسين‌(ع) پيوست‌. بنا به‌ نوشته‌ پاره‌اى از منابع‌ در همين‌ منزل‌ امام‌ از شهادت‌مسلم‌بن‌ عقيل‌ و هانى بن‌ عروه‌ و تغيير كوفه‌ مطلع‌ شد. بسيار نگران‌ و پريشان‌ حال‌ شد وبا صداى بلند گريست‌.

در هر حال‌ حسين‌ (ع) چون‌ از كشته‌ شدن‌ مسلم‌ و هانى و نيز قتل‌ دو پيكى كه‌ به‌كوفه‌ فرستاده‌ بود، مطلع‌ گشت‌، همراهان‌ خود را فرا خواند و چون‌ مى خواست‌ ذمه‌ مردم‌همراهش‌ را از تعهد، آزاد سازد به‌ آنان‌ گفت‌:«خبر جانگدازى به‌ من‌ رسيده‌ است‌، مسلم‌ وهانى كشته‌ شده‌اند. شيعيان‌ ما را رها كرده‌اند. حالا خود مى دانيد، هر كه‌ نمى خواهد تاپايان‌ با ما باشد، بهتر است‌ راه‌ خود را بگيرد و برود» گروهى رفتند اين‌ گروه‌ مردمى بودندكه‌ دنيا را مى خواستند، گروهى هم‌ ماندند و آنان‌ مسلمانان‌ راستين‌ بودند.

پس‌ از حركت‌ از «زرود» امام‌ و همراهانش‌ هنگام‌ غروب‌ به‌ سرزمين‌ «ثعلبيه‌»رسيدند. به‌ نوشته‌ برخى منابع‌ «عبدالله‌ بن‌ سليمان‌» و «خدرى بن‌ مشعل‌» و احتمالا«عبدالله‌ بن‌ سليم‌» و «المنذرى بن‌ مشعل‌» كه‌ پس‌ از پايان‌ مراسم‌ حج‌ قصد داشتند خودرا به‌ امام‌ برسانند در بين‌ راه‌ با مردى از قبيله‌ بنى اسد روبه‌ رو شدند و از وى اوضاع‌ كوفه‌ راپرسيدند، گفت‌: من‌ بيرون‌ نيامدم‌، مگر شاهد قتل‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ و هانى بن‌ عروه‌ بودم‌.ديدم‌ كشته‌ آنها را در بازار روى زمين‌ مى كشيدند.

آنان‌ پس‌ از ملاقات‌ خود را به‌ كاروان‌ امام‌ رسانيده‌ و از آن‌ حضرت‌ خواستند كه‌ ازاين‌ سفر منصرف‌ شود، ولى امام‌ نپذيرفت‌ و فرمود: قضاى الهى جارى مى شود و من‌مامورم‌ به‌ اين‌ سفر بروم‌. پاره‌اى از منابع‌ هم‌ برخورد امام‌  حسين‌ (ع) و فرزدق‌ را در اين‌محل‌ مى دانند. درهر حال‌ امام‌ و همراهانش‌ از ثعلبيه‌ به‌ طرف‌ منزل‌ «شقوق‌» حركت‌كردند. در اين‌ محل‌ هم‌ امام‌ با مردى كه‌ از كوفه‌ مى آمد، برخورد كرد و از وى خبر حوادث‌كوفه‌ را گرفت‌ .

در اين‌ منزل‌ امام‌ جنايات‌ بنى اميه‌ و كشتار اصحاب‌ پيامبر (ص) و دوستان‌على (ع) را براى حاضران‌ متذكر شد. سپس‌ كاروان‌ امام‌ و همراهانش‌ در منزلى به‌ نام‌«زباله‌» وارد شد. در اين‌ سرزمين‌ مردى خبر قتل‌ «قيس‌ بن‌ مسهر صيداوى » را داد و بازهم‌ امام‌ در حالى كه‌ بسيار متاثر بود، در جلسه‌اى كه‌ تشكيل‌ داد، همراهان‌ خود را درجريان‌ حوادث‌ قرار داد و از آنان‌ خواست‌ هر كه‌ مى خواهد برگردد.سپس‌ قافله‌ از زباله‌حركت‌ كرد تا به‌ منزل‌ «بطن‌ العقبه‌» پيش‌ رفتند و پس‌ از اقامت‌ كوتاهى به‌ طرف‌ منزل‌«شراف‌» يا «اشراف‌» حركت‌ كردند دراين‌ منزل‌ شب‌ را ماندند كاروان‌ پس‌ از استراحت‌مقدارى آب‌ برداشتند و نزديك‌ نيم‌ روز راه‌ پيمودند؛ كه‌ با سپاه‌ اعزامى عبيدالله‌ بن‌ زياد به‌فرماندهى «حر بن‌ يزيد رياحى » روبه‌ رو شدند. امام‌ و اصحابش‌ به‌ سمت‌ «ذوحسم‌»حركت‌ كردند.

در اينجا بود كه‌ حر راه‌ بر كاروان‌  امام‌ بست‌. امام‌ فرمود: «اين‌ مردم‌ مرا به‌ سرزمين‌خود خوانده‌اند تا با يارى آنان‌ بدعت‌هايى را كه‌ در دين‌ خدا پديد آمده‌ است‌ ،بزدايم‌. اين‌نامه‌هاى آنهاست‌ و دستور داد تا دعوت‌ نامه‌هاى مردم‌ كوفه‌ را به‌ حر نشان‌ بدهند، حال‌ اگرپشيمان‌ اند بر مى گردم‌» حر گفت‌: «من‌ از جمله‌ نامه‌ نگاران‌ نيستم‌ و از اين‌ نامه‌ها هم‌خبرى ندارم‌. امير من‌،مرا مامور كرده‌ است‌، هرجا تو را ديدم‌، راه‌ بر تو گيرم‌ و تو را نزد اوببرم‌.» بديهى است‌ كه‌ امام‌ حسين‌ (ع) پيشنهاد وى را نمى پذيرد و او هم‌ امام‌ را رهانمى كند تا به‌ حجاز برگردد و حتى به‌ او اجازه‌ نمى دهد كه‌ در منزلى آباد و پر آب‌ و علف‌فرودآيد.

سرانجام‌ پس‌ از مذاكرات‌ بسيار موافقت‌ شد تا كاروان‌ امام‌ به‌ راهى برود كه‌ نه‌ به‌سوى مكه‌ باشد و نه‌ به‌ سوى كوفه‌، تا دستور جديد عبيدالله‌ بن‌ زياد برسد. در همين‌ منزل‌(ذوحسم‌) بود كه‌ امام‌ خطبه‌ بسيار مهمى ايراد كرد و به‌ برخى اهداف‌ خود از قيام‌ اشاره‌كردند.در گرماى ظهر امام‌ دستور داد تا يارانش‌ سپاهيان‌ حر را كه‌ بسيار تشنه‌ بود، سيراب‌سازند و در حالى كه‌ سيدالشهداء و همراهانش‌ به‌ طرف‌ قادسيه‌ پيش‌ مى رفتند،حر بالشكريانش‌ به‌ فاصله‌ كوتاهى آنان‌ را تعقيب‌ مى كرد تا اينكه‌ به‌ سرزمين‌ وسيعى به‌ نام‌«بيضه‌» رسيدند. در اين‌ منزل‌ امام‌ براى سپاه‌ حر خطبه‌اى خواند وقايع‌ را براى آنان‌ به‌روشنى بيان‌ كرد .سپس‌ قافله‌ مكه‌ از بيضه‌ وارد سرزمينى به‌ نام‌ «الرهيمه‌» شد.در اينجا بامردى از اهل‌ كوفه‌ به‌ نام‌ «ابوهرم‌» ملاقات‌ كرد، و در پاسخ‌ به‌ سوال‌ وى در مورد علت‌خروج‌ از مكه‌، انگيزه‌ قيام‌ و حركت‌ خود را بيان‌ فرمودند.

كاروان‌ امام‌ سپس‌ به‌ محلى به‌ نام‌ «عذيب‌» رسيدند و امام‌ از اصحاب‌ خود پرسيد:راه‌ از كدام‌ طرف‌ است‌؟ بنا به‌ اظهار برخى از منابع‌، «طرماح‌ بن‌ عدى الطائى » كه‌ از كوفه‌آمده‌ بود، راه‌ را به‌ امام‌ نشان‌ داد و از آن‌ حضرت‌ خواستند تا بازگردد. امام‌ در پاسخ‌ فرمود:خداوند تو را جزاى خير بدهد، اما من‌ معاهده‌اى با اين‌ مردم‌ و عهدى با خدا دارم‌ كه‌ بايدبدان‌ عمل‌ كنم‌» اين‌ سخن‌ها را گفتند و رفتند تا به‌ منزل‌ «قصر بنى مقاتل‌» رسيدند. درمنزل‌ قصر بنى مقاتل‌ امام‌ با «عبدالله‌ بن‌ حر جعفى » ملاقات‌ كردند و از وى خواست‌ كه‌در اين‌ سفر همراه‌ او باشد ولى او قبول‌ نكرد و از امام‌ خواست‌ تا اسب‌ و شمشير او را بپذيرد.حسين‌ (ع) ديگر اعتنايى به‌ او نكرد. پس‌ از حادثه‌ عاشورا وى پيوسته‌ تأسف‌ مى خورد كه‌چرا چنان‌ توفيق‌ بزرگى را از دست‌ داده‌ است‌.

حسين‌ و همراهانش‌ پس‌ از برداشتن‌ آب‌ بسيار، شبانه‌ از قصر بنى مقاتل‌ به‌ طرف‌«نينوا» (از قراء كوفه‌) حركت‌ كردند و صبحگاهان‌ به‌ اين‌ محل‌ رسيدند. اينجا بود كه‌قاصدى به‌ نام‌ «مالك‌ بن‌ نسر كندى » نامه‌اى از عبيدالله‌ بن‌ زياد به‌ اين‌ مضمون‌ براى حر آورد: «چون‌ اين‌ نامه‌ و فرستاده‌ من‌ رسيد بر حسين‌ سخت‌ بگير و او را جز در بيابان‌ بى پناهگاه‌ و بى آب‌ فرود نياور، من‌ فرستاده‌ خود را مامور كردم‌ كه‌ با تو باشد و او تو را رها نخواهد كرد تا مرا از اجراى اوامر آگاه‌سازد».

دوم‌ محرم‌ سال‌ 60 هجرى (ورود امام‌ حسين‌ (ع) و يارانش‌ به‌ سرزمين‌ كربلا)

پس‌ از رسيدن‌ نامه‌ عبيدالله‌ بن‌ زياد، حر تغيير رويه‌ داد و قصد داشت‌ تا مانع‌ ازحركت‌ امام‌ شود؛ زيرا نينوا نه‌ آب‌ داشت‌ و نه‌ آبادانى و با دستور عبيدالله‌ هماهنگى لازم‌ راداشت‌ . اما پس‌ از گفتگوهاى بسيار امام‌ و همراهانش‌ به‌ طرف‌ سرزمين‌ كربلا حركت‌كرده‌ و روز چهارشنبه‌ اول‌ محرم‌ يا پنج‌ شنبه‌ دوم‌ محرم‌ سال‌ 60 هجرى قمرى ، در اين‌سرزمين‌ فرود آمدند. به‌ نوشته‌ منابع‌ چون‌ ابى عبدالله‌ وارد سرزمين‌ كربلا شدند، اسب‌ آن‌حضرت‌ قدم‌ از قدم‌ برنداشت‌. حضرت‌ فرمودند: اين‌ سرزمين‌ را چه‌ مى نامند؟ گفتند:كربلا، امام‌ ضمن‌ خواندن‌ اشعارى ، دستور داد تا خيمه‌ها را در آن‌ محل‌ سرپاكنند.

عبيدالله‌ بن‌ زياد پس‌ از اطلاع‌ از رسيدن‌ امام‌ حسين‌ (ع) و يارانش‌، نامه‌اى به‌ اين‌مضمون‌ به‌ امام‌ نوشت‌: «اى حسين‌! به‌ من‌ خبر رسيده‌ كه‌ به‌ كربلا وارد شده‌اى ، يزيد بن‌معاويه‌ براى من‌ نوشته‌ كه‌ بر بستر نرم‌ نخوابم‌ و آرام‌ نگيرم‌، و غذاى سير نخورم‌ تا تو را به‌خداى خبير ملحق‌ سازم‌ (بكشم‌)، يا آن‌ كه‌ تسليم‌ من‌ و حكم‌ يزيد مى شوى . والسلام‌»حضرت‌ نامه‌ را خواند و همان‌ دم‌ آن‌ را به‌ دور افكند. پيك‌ گفت‌: پاسخ‌ نامه‌ را بده‌. امام‌فرمودند: «اين‌ نامه‌ پاسخ‌ ندارد» ابن‌ زياد پس‌ از آنكه‌ از بى اعتنايى حسين‌ (ع) به‌ نامه‌خود مطلع‌ شد، بسيار خشمگين‌ شد و به‌ جمع‌ آورى سپاه‌ براى جنگ‌ با امام‌ حسين‌ (ع)پرداخت‌.

سوم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجرى (ورود عمر بن‌ سعد و سپاهيانش‌ به‌ كربلا)

عبيدالله‌ بن‌ زياد براى مقابله‌ با امام‌ حسين‌ (ع) و مجبور كردن‌ وى به‌ پذيرفتن‌بيعت‌ با يزيد«عمربن‌ سعد ابن‌ ابى وقاص‌» را در رأس‌ چهار تا شش‌ هزار نفر (به‌ اختلاف‌منابع‌) به‌ كربلا فرستاد و عمر در روز سوم‌ محرم‌ سال‌ 60 هجرى وارد كربلا شد و بلافاصله‌مذاكرات‌ خود را با امام‌ آغاز كرد عمر، حسين‌ (ع) را خوب‌ مى شناخت‌ و مى دانست‌ كه‌ اومرد سازش‌ نيست‌، ولى بيشتر مايل‌ بود تا كار بدون‌ جنگ‌ و با مصالحه‌ به‌ پايان‌ برسد.بنابراين‌ پس‌ از آنكه‌ نخستين‌ گفتگو بين‌ او و امام‌ صورت‌ گرفت‌، نامه‌اى به‌ ابن‌ زيادنوشت‌ كه‌ خدا را شكر كه‌ فتنه‌ آرام‌ گرفت‌ و جنگ‌ برنخاست‌، چراكه‌ من‌ از حسين‌ پرسيدم‌كه‌ چرا به‌ اينجا آمده‌اى ؟ گفت‌: مردم‌ اين‌ شهر از من‌ دعوت‌ كرده‌اند كه‌ نزد آنها بيايم‌، حالاكه‌ شما نمى خواهيد برمى گردم‌» اما ابن‌ زياد در پاسخ‌ نامه‌ ابن‌ سعد نوشت‌: كار را برحسين‌ سخت‌ گير و آب‌ را بر او و يارانش‌ ببند، مگر اينكه‌ حاضر شوند با شخص‌ من‌ به‌ نام‌يزيد بيعت‌ كند.

پنجم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجرى (ورود شبث‌ بن‌ ربعى با چهار هزار نفر سپاه‌ به‌ كربلا)

عبيدالله‌ بن‌ زياد پس‌ از اين‌ كه‌ احساس‌ كرد عمر بن‌ سعد در مقابله‌ با امام‌ مصمم‌نيست‌، شبث‌ بن‌ ربعى را در رأس‌ چهار هزار نفر نيروى جنگى به‌ كربلا فرستاد، شبث‌ روزپنجم‌ محرم‌ وارد كربلا شد و تحت‌  فرمان‌ عمر بن‌ سعد قرار گرفت‌. به‌ نوشته‌ منابع‌ ابن‌زياد در فاصله‌ روزهاى سوم‌ تا دهم‌ محرم‌ افراد ديگرى را به‌ همراه‌ جنگجويان‌ به‌ كربلافرستاد. از جمله‌ سنان‌ ابن‌ انس‌ نخعى را با چهار هزار نفر، عروه‌ بن‌ قيس‌ را با چهار هزارنفر شمر بن‌ ذى الجوشن‌ را با چهار هزار نفر و نصر مازنى را با سه‌ هزار نفر براى جنگ‌ باامام‌ به‌ كربلا عازم‌ نمود.

هفتم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجرى (رسيدن‌ دستور عبيدالله‌ بن‌ زياد مبنى بر بستن‌ آب‌برسپاه‌ امام‌)

نامه‌ عبيدالله‌ بن‌ زياد مبنى بر بستن‌ آب‌ بر روى حسين‌ و يارانش‌ در صورت‌ خوددارى از بيعت‌ در روز هفتم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجرى قمرى به‌ عمر بن‌ سعد رسيد و عمر«عمر بن‌ حجاج‌» را با پانصد سوار مامور كرد تا با استقرار دركنار رودخانه‌ فرات‌ مانع‌ ازدسترسى سپاه‌ امام‌ به‌ آب‌ شوند. بنابراين‌ از روز هفتم‌ محرم‌ تشنگى نيز بر مشكلات‌ امام‌و همراهانش‌ اضافه‌ شد.

 نهم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجرى (ورود شمر بن‌ ذى الجوشن‌ به‌ كربلا)

در روز نهم‌ محرم‌ «شمر بن‌ ذى الجوشن‌» در راس‌ چهار هزار نفر سپاهى واردكربلا شد .شمر حامل‌ نامه‌اى از ابن‌ زياد براى عمر بن‌ سعد بود. بدين‌ مضمون‌ كه‌ بدون‌فوت‌ وقت‌ جنگ‌ را با حسين‌ شروع‌ كند. شمر ضمن‌ تلاش‌ براى تحريك‌ جنگ‌ و قتل‌امام‌ حسين‌ (ع) امان‌ نامه‌اى هم‌ براى پسران‌ ام‌ البنين‌ (عباس‌ ،عبدالله‌، جعفر و عثمان‌)آورد، آنان‌ نپذيرفتند. در عصر روز نهم‌ محرم‌ (تاسوعا) زمينه‌ براى آغاز جنگ‌ فراهم‌ شد وعمر كه‌ بيمناك‌ بود مبادا رقيبش‌ شمر سمت‌ فرماندهى كل‌ را از دست‌ وى خارج‌ كندشخصا تيرى در كمان‌ گذاشت‌ و سوى خيمه‌هاى امام‌ حسين‌ (ع) پرتاب‌ كرد و ديگران‌ رابه‌ شهادت‌ طلبيد كه‌ اولين‌ تير را وى پرتاب‌ كرده‌ است‌.

در اين‌ هنگام‌ امام‌ حسين‌ (ع) برادرش‌ عباس‌ را نزد عمر فرستاد و تقاضاى يك‌شب‌ مهلت‌ كرد، كه‌ مورد موافقت‌ قرار گرفت‌. شكى نيست‌ كه‌ امام‌ مايل‌ به‌ جنگ‌ نبود و تاآخرين‌ لحظات‌ كوشيد تا وجدان‌ خفته‌ اين‌ مردم‌ دنيا خواه‌ را با سخنانى كه‌ سراسر خيرخواهى و دلسوزى و روشنگرى بود، بيدار سازد. به‌ آنان‌ گفت‌: كه‌ اين‌ آخرين‌ فرصتى است‌كه‌ براى انتخاب‌ زندگى آزاد به‌ آنان‌ داده‌ مى شود. اگر اين‌ فرصت‌ را از دست‌ بدهند ديگر،هيچگاه‌ روى رستگارى را نخواهند ديد. اگر به‌ اين‌ عزت‌ پشت‌ پا زنند، به‌ دنبال‌ آن‌ زندگى پر مذلتى در انتظار ايشان‌ است‌ .

براى همين‌ بود كه‌ نخستين‌ ساعات‌ روز دهم‌ محرم‌ نيز به‌ پيغام‌ بردن‌ و سخن‌گفتن‌ و خطبه‌ خواندن‌ گذشت‌. خطبه‌هاى امام‌ در ساعات‌ آخر بيش‌ از آنكه‌ نشان‌ دهنده‌روح‌ آزادگى و شرف‌ و پرهيزگارى باشد، نمايانگر اوج‌ دلسوزى بر مردم‌ گمراه‌ و تلاش‌انسانى براى نجات‌  مردم‌ است‌. جاى هيچ‌ ترديدى نيست‌ كه‌ سخنان‌ و اقدامات‌ امام‌براى رهايى از چنگ‌ دشمن‌ و يا بيم‌ از كشته‌ شدن‌، گفته‌ نشده‌ است‌، بلكه‌ بوى آشتى طلبى و خير خواهى و دوستى طلبى مى دهد.

با فرا رسيدن‌ شب‌ نهم‌ محرم‌ عمر بن‌ سعد نماينده‌اى را نزد امام‌ حسين‌ (ع)فرستاد و پيغام‌ داد: يك‌ امشب‌ را من‌ به‌ شما مهلت‌ مى دهم‌، اگر تا صبح‌ تسليم‌ شدى من‌به‌ ابن‌ زياد خبر مى دهم‌، شايد تو را آزاد بگذارد و گرنه‌ پس‌ از گذشت‌ شب‌ نمى توانم‌ ازجنگ‌ خوددارى كنم‌. حسين‌ همان‌ پاسخى را داد كه‌ مكرر فرموده‌ بود: «من‌ مرگ‌ با عزت‌را بهتر از زندگى   با ذلت‌ مى دانم‌». در آن‌ شب‌ (شب‌ عاشوراى سال‌ 61 هجرى قمرى )امام‌ حسين‌ بار ديگر يارانش‌ را در رفتن‌ و يا ماندن‌ در كنار وى و شهادت‌ مخير گذارد وساعاتى را به‌ ذكر و عبادت‌ حق‌ تعالى گذراند  تا اينكه‌ فرداى آن‌ روز يكى ازاستثنايى ترين‌ روزهاى تاريخ‌ دميد.

دهم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجرى (آغاز درگيرى سپاه‌ امام‌ حسين‌ (ع) با لشكر ابن‌ زياد)

با دميدن‌ فجر روز دهم‌ سال‌ 61 هجرى قمرى سرانجام‌ آنچه‌ نبايد بشود، شد؛ يا آنچه‌ بايد روى دهد،آغاز گرديد. عاشورا منشاء يك‌ سلسله‌ وقايع‌ تاريخى و مظهرصحنه‌اى خونين‌ است‌ كه‌ آن‌ همه‌ مقدمات‌ براى اين‌ روز است‌ . اين‌ همه‌ موخرات‌ كه‌ درآينده‌ اتفاق‌ افتاد. اثر وقايع‌ اين‌ روز تاريخى است‌ اصحاب‌ اندك‌ امام‌ حسين‌ (ع) در آن‌صحراى خشك‌ در محاصره‌ انبوهى از دشمنان‌ قرار گرفته‌ بودند، صفوف‌ سپاهيان‌ دوطرف‌ براى آغاز جنگى نابرابر آراسته‌ شد. در يك‌ سوى ميدان‌ حدود هفتاد و دو نفر سوار وپياده‌ مهياى جانبازى بودند و در سوى ديگر حدود بيست‌ ودو هزار نفر لشكر ماجراجوي ‌پست‌ فطرت‌ انتقام‌ جوى كينه‌ توز و منافق‌ قرار داشتند كه‌ هر آن‌ انتظار مى كشيدند با قتل‌فرزند پيامبر (ص) اموال‌ و دارايى هاى او را به‌ غنيمت‌ بگيرند. قبل‌ از شروع‌ جنگ‌ عمر بن‌سعد بار ديگر حسين‌ (ع) را به‌ بيعت‌ با يزيد فرا خواند، پاسخ‌ حسين‌ همان‌ بود كه‌ بارهافرموده‌ بود: «مرگ‌ با عزت‌ در نظر حسين‌ بهتر است‌ از زندگى با ذلت‌».

آرايش‌ سپاه‌ امام‌ حسين‌ (ع) در روز عاشورا چنين‌ بود كه‌ «زهير بن‌ قين‌» را درميمنه‌ سپاه‌ قرار داد. «حبيب‌ بن‌ مظاهر اسدى » را به‌ فرماندهى ميسره‌ لشكر گماشت‌.پرچم‌ را به‌ دست‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ سپرد . به‌ دستور امام‌ در خندقى كه‌ قبلا اطراف‌خيمه‌ها كنده‌ بودند، آتش‌ روشن‌ كردند. عمر بن‌ سعد نيز صفوف‌ سپاه‌ خود را آراست‌، درحالى كه‌ حدود بيست‌ تا سى هزار قشون‌ در اختيار داشت‌. فرماندهى ميمنه‌ سپاه‌ را به‌«عمربن‌ حجاج‌ بن‌ زبيدى » داد و شمر بن‌ ذى الجوشن‌ عادى را به‌ فرماندهى ميسره‌ سپاه‌منصوب‌ كرد، بر پيادگان‌ «عروه‌ بن‌ قيس‌ الحمس‌» را امير كرد و بر رجاله‌ها و كلوخ‌ اندازها«شبث‌ بن‌ ربعى » را گماشت‌ و پرچم‌ را به‌ دست‌ «ذويد»، غلام‌ خود داد.

پس‌ از آرايش‌ صفوف‌ دو سپاه‌، امام‌ حسين‌ (ع)، زهير بن‌ قين‌، برير بن‌ خضير و حربن‌ يزيد رياحى (كه‌ به‌ سپاه‌ امام‌ ملحق‌ شده‌ بود) هر كدام‌ خطبه‌اى در حقانيت‌ خاندان‌اهل‌ بيت‌ و عدم‌ مشروعيت‌ بنى اميه‌ و يزيد ايراد كردند.

جنگ‌ آغاز شد و در جنگى نابرابر ياران‌ حسين‌ (ع) به‌ قلب‌ سپاه‌ دشمن‌ حمله‌بردند و تا ظهر عاشورا تعدادى از آنان‌ به‌ شهادت‌ رسيدند و افراد باقيمانده‌، نماز ظهر را به‌امامت‌ امام‌ حسين‌ (ع) خواندند. سپس‌ به‌ جنگ‌ با دشمن‌ پرداختند و تا حدود دو ساعت‌بعدازظهر همگي‌ به‌ شهادت‌ رسيدند. بنا به‌ اظهار منابع‌ اولين‌ كسي‌ كه‌ در جنگ‌ با دشمن‌تن‌ به‌ تن‌ كشته‌ شد، حر بن‌ يزيد رياحي‌ بود و آخرين‌ شهيد عباس‌ (ع) بود .در اين‌ روزحتي‌ طفل‌ شش‌ ماهة‌ امام‌ نيز شربت‌ شهادت‌ نوشيد.

سرانجام‌ امام‌ حسين‌ (ع) پس‌ از آنكه‌ اهل‌ بيت‌ را امر به‌ صبر و بردباري‌ كرد، خودبه‌ ميدان‌ جنگ‌ شتافت‌ و طي‌ خطبه‌ هايي‌ ضمن‌ دعوت‌ لشكر عمر به‌ تفكر و تدبر، برفضائل‌ خود و اهل‌ بيت‌ و مقام‌ خود و برادرش‌ حسن‌ (ع) در نزد پيامبر را برشمرد. سپس‌فرمود: «اي‌ گروه‌ دغا در ريختن‌ خون‌ پسر پيامبر شتاب‌ مكنيد كه‌ به‌ زيان‌ شما تمام‌خواهد شد، اي‌ ناكس‌ مردم‌ زشت‌ خو! سوگند به‌ خداي‌ بزرگ‌ كه‌ آن‌ زنازاده‌ ما را بر آن‌داشت‌ كه‌ بين‌ لباس‌ ذلت‌ و شهادت‌ يكي‌ را انتخاب‌ كنيم‌. اي‌ مردم‌! ما هرگز دستخوش‌ذلت‌ نمي‌ شويم‌….» سپس‌ با شجاعت‌ ودلاوري‌ بي‌ نظير به‌ قلب‌ سپاه‌ دشمن‌ حمله‌ برد وپس‌ از وارد شدن‌ جراحات‌ بسيار بر بدن‌ مباركش‌ و تحمل‌ ضربات‌ شمشير، نيزه‌ و كمان‌ به‌شهادت‌ رسيدند.

سر آن‌ حضرت‌ را «شمر بن‌ ذي‌ الجوشن‌ »يا «سنان‌ بن‌ انس‌» از پيكر جدا كرد،خولي‌ به‌ كوفه‌ نزد ابن‌ زياد برد. جنگ‌ در حدود ساعت‌ چهار بعد از ظهر خاتمه‌ يافت‌.

سپاهيان‌ ابن‌ زياد پس‌ از شهادت‌ امام‌ حسين‌ (ع) به‌ خيمه‌هاي‌ خانوادة‌ امام‌ حمله‌بردند،آنها را غارت‌ نمودند و به‌ آتش‌ كشيدند و زنان‌ و كودكان‌ را در بيابان‌ آواره‌ كردند.ساعت‌هاي‌ آخر روز سپري‌ مي‌شد. ديوانه‌ هايي‌ كه‌ از خشم‌ و شهوت‌ و مال‌ و جاه‌ دنيا،جسم‌ و روحشان‌ را پر كرده‌ بود،پس‌ از آنكه‌ كشتند و سوختند وبردند و در مقابل‌ خودكوچكترين‌ مقاومتي‌ از زن‌ و مرد نديدند، يكباره‌ به‌ خود آمدند و دانستند كه‌ كاري‌ زشت‌كرده‌اند و از خود پرسيدند: سيد جوانان‌ بهشت‌ را براي‌ خشنودي‌ مردي‌ تبهكار به‌ خاك‌ وخون‌ كشيديم‌. پشيمان‌ شدند، اما ديگر دير شده‌ بود.

كوفه‌ يك‌ بار ديگر خواري‌ خود را به‌ زشت‌ترين‌ صورت‌ به‌ تاريخ‌ نشان‌ داد.

يازدهم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ (حركت‌ كاروان‌ اسراء از كربلا به‌ كوفه‌)

فرداي‌ روز عاشورا يعني‌ در يازدهم‌ محرم‌ سال‌ 61 هجري‌ قمري‌، به‌ دستورعمربن‌ سعد زنان‌ و كودكان‌ اهل‌ بيت‌ را از اطراف‌ جمع‌ آوري‌ كرده‌ و به‌ اسارت‌ گرفتند وپس‌ از آن‌كه‌ عمر بن‌ سعد بركشته‌هاي‌ سپاه‌ خود نماز خواند و آنان‌ را دفن‌ كرد، اسراي‌ اهل‌بيت‌ را حركت‌ داده‌، همراه‌ لشكريان‌ خويش‌ به‌ كوفه‌ و نزد عبيدالله‌ بن‌ زياد بردند.خطبه‌هاي‌ آتشين‌ حضرت‌ زينب‌ (س‌) و امام‌ سجاد (ع) رسواگر چهره‌ زشت‌ بني‌ اميه‌ دركوفه‌ وشام‌بود.

منابع:

  1. ابن‌ اثير، عزالدين‌ بن‌ الاثير: كامل‌ (تاريخ‌ بزرگ‌ اسلام‌ و ايران‌)، ترجمه‌ عباس‌ خليلي‌،به‌ اهتمام‌ دكتر سادات‌ ناصري‌،به‌ تصحيح‌ دكتر مهيار خليلي‌، تهران‌، انتشارات‌ علمي‌،1344، جلدهاي‌ 7-3.
  2. ابن‌ العبري‌، غريغوريوس‌ ابوالفرج‌ اهرون‌، تاريخ‌ مختصر الدول‌ ،ترجمه‌ دكتر محمدعلي‌ تاج‌ پور، دكتر حشمت‌ الله‌ رياضي‌، تهران‌، اطلاعات‌، 1364.
  3. احمدي‌، حبيب‌ الله‌: امام‌ حسين‌ (ع) الگوي‌ زندگي‌، قم‌ انتشارات‌ فاطميا، 1381 .
  4. اديب‌ عادل‌: زندگاني‌ تحليلي‌ پيشوايان‌ ما، ترجمه‌ اسدالله‌ مبشري‌، تهران‌، دفتر نشرفرهنگ‌ اسلامي‌، ج‌ پنجم‌، 1366.
  5. ابن‌ اعثم‌ كوفي‌، ابو محمد احمد بن‌ علي‌: الفتوح‌، ترجمه‌ محمد بن‌ احمد مستوفي‌هروي‌، به‌ تصحيح‌ غلامرضا طباطبائي‌ مجد، تهران‌، انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي‌، چ‌دوم‌، 1374.
  6. اوليايي‌، مصطفي‌: امام‌ حسين‌ (ع) و پاكبازان‌ راه‌ عشق‌، همدان‌، شهر انديشه‌، 1379 .
  7. پيشوايي‌، مهدي‌: سيماي‌ پيشوايان‌ در آينه‌ تاريخ‌، قم‌، انتشارات‌ دار العلم‌، 1375.
  8. جعفريان‌، رسول‌: حيات‌ فكري‌ و سياسي‌ امامان‌ شيعه‌ (ع)، قم‌ ،انصاريان‌، 1379.
  9. حسين‌ خاني‌، نورالله‌: خورشيد بر نيزه‌، تهران‌، انتشارات‌ مسعي‌: 1379.
  10. خراساني‌، محمد هاشم‌ بن‌ محمد علي‌: منتخب‌ التواريخ‌، تهران‌، كتابفروشي‌اسلاميه‌، 1347 .
  11. دستغيب‌، عبد الحسين‌: سيد الشهداء، تهران‌، اعلايي‌، چ‌ چهارم‌، 1367.
  12. دلشاد تهراني‌، مصطفي‌: مدرسه‌ حسيني‌ ،تهران‌، انتشارات‌ دريا، 1379.
  13. دينوري‌، ابو حنيفه‌ احمد بن‌ داود: اخبار الطوال‌، ترجمه‌ دكتر محمود مهدوي‌ دامغاني‌،تهران‌، نشر ني‌، چ‌ سوم‌، 1368.
  14. سپهر، ميرزا محمد تقي‌ ا(لسان‌ الملك‌): ناسخ‌ التواريخ‌ (در احوالات‌ حضرت‌سيدالشهداء (ع))، تهران‌، كتابفروشي‌ اسلاميه‌، 1351.
  15. سحاب‌ تفرشي‌، ابوالقاسم‌: زندگي‌ خامس‌ آل‌ عبا ابا عبدالله‌ حسين‌ (ع)، تهران‌،ابن‌سينا، 1338.
  16. شهيدي‌، سيد جعفر: پس‌ از پنجاه‌ سال‌، تهران‌، امير كبير، 1358.
  17. شيخ‌ مفيد: الارشاد، ترجمه‌ سيد هاشم‌ رسولي‌ محلاتي‌، تهران‌، انتشارات‌ علميه‌اسلاميه‌، بي‌ تا، 2 ج‌.
  18. صاحبي‌، محمد جواد، مقتل‌ الشمس‌، قم‌، انتشارات‌ هجرت‌، چ‌ دوم‌ ،1373.
  19. صالحي‌ كرماني‌، محمد رضا: الفباي‌ فكري‌ امام‌ حسين‌ (ع)، تهران‌، كانون‌ انتشار،1351.
  20. طبرسي‌، شيخ‌ جليل‌ ابومنصور احمد بن‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌: احتجاج‌، ترجمه‌ حسن‌مصطفوي‌، تهران‌، كتابخانه‌ سنايي‌، چ‌ سوم‌، مقدمه‌ مترجم‌ 1357 هـ.ق‌ .
  21. طبري‌، محمد بن‌ جرير: تاريخ‌ طبري‌ (تاريخ‌ الرسل‌ و الملوك‌)، ترجمه‌ ابوالقاسم‌پاينده‌، تهران‌، انتشارات‌ اساطير، چ‌ سوم‌، 1369، جلدهاي‌ 7-3.
  22. عمادزاده‌ اصفهاني‌، حسين‌: زندگاني‌ امام‌ حسين‌ (ع)، تهران‌، انتشارات‌ علمي‌، چ‌دوم‌، 1364، ج‌ اول‌ .
  23. غفوري‌، علي‌: سرگذشت‌ وشهادت‌ امام‌ حسين‌ (ع)، تهران‌، انتشارات‌ فجر، 1369.
  24. فاضل‌، جواد: معصوم‌ پنجم‌ (حسين‌ بن‌ علي‌ سيد الشهداء) تهران‌، انتشارات‌ علمي‌،1337.
  25. فياض‌، علي‌ اكبر: تاريخ‌ اسلام‌، دانشگاه‌ تهران‌، چ‌ سوم‌، 1367.
  26. قمي‌، شيخ‌ عباس‌: منتهي‌ الامال‌، تهران‌، انتشارات‌ هجرت‌، 1365، ج‌ اول‌ .
  27. كمپاني‌، حسين‌: حسين‌ (ع)كيست‌؟ تهران‌، انتشارات‌ فروغي‌، 1344.
  28. مجلسي‌، محمد تقي‌: بحار الانوار، ترجمه‌ محمد جواد نجفي‌، تهران‌، كتابفروشي‌اسلاميه‌، 1355.
  29. مجلسي‌، علامه‌ محمد باقر: جلاء العيون‌، تهران‌، انتشارات‌ قائم‌، بي‌ تا .
  30. محمدي‌ اشتهاردي‌ ،محمد: نگاهي‌ بر زندگاني‌ امام‌ حسين‌ (ع) تهران‌، سازمان‌عقيدتي‌ سياسي‌ ارتش‌، تاريخ‌ مقدمه‌ 1373.
  31. مستوفي‌، حمدالله‌: تاريخ‌ گزيده‌، به‌ كوشش‌ ادوارد براون‌، تهران‌، دنياي‌ كتاب‌ ،1361.

32.مسعودي‌، علي‌ بن‌ حسين‌: مروج‌ الذهب‌ و معادل‌ الجوهر، ترجمه‌ ابوالقاسم‌، پاينده‌،تهران‌، بنگاه‌ ترجمه‌ و نشر كتاب‌، 1360.

  1. مطهري‌، مرتضي‌: فريادهاي‌ شهيد مطهري‌ بر تحريف‌هاي‌ عاشورا، به‌ كوشش‌محمد حسين‌ حق‌ جو، قم‌، نشر روح‌،1360.
  2. مظاهري‌، حسين‌: زندگاني‌ چهارده‌ معصوم‌:، تهران‌، انتشارات‌ پيام‌ آزادي‌، 1373.
  3. منشي‌، محمود: سلام‌ بر حسين‌ (ع) تهران‌، انتشارات‌ نوين‌ ،چ‌ ششم‌ ،1357.
  4. وحيد قاسم‌ ،اسعد: در جستجوي‌ حقيقت‌ ،ترجمه‌ سيد محمد جواد مهري‌، قم‌، نشربنياد معارف‌ اسلامي‌ ،1372.

37.يعقوبي‌، احمد بن‌ ابي‌ يعقوب‌ (ابن‌ واضع‌ يعقوبي‌)، تاريخ‌ يعقوبي‌ ترجمه‌ محمدابراهيم‌آيتي‌، انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي‌، چ‌ ششم‌، 1371.