روح القدس

نوشته‌ها

اشتراکات اسلام، مسیحیت و یهودیت

اشاره

خداوند برای جسم انسان غذاهای زمینی قرار داد، و برای روح انسان دستورات الهی (دینی) فرستاد و نامش را اسلام گذاشت،[۱] و به تدریج آن را بر حسب نیاز و توان بشر فرو فرستاد و تکامل بخشید تا اینکه وحی الهی مبنی بر اکمال دین نازل شد و خداوند راضی گردید تا اسلام دین بشریت باشد،[۲] لذا ادیان آسمانی اشتراکاتی دارند و ما در اینجا به خاطر کثرت اشتراکات و نگنجیدن آن در مقاله‌ای کوتاه به بعضی از آنها می‌پردازیم.

 

۱. هر سه دین اسلام، یهود و مسیحی قائل به خداوند یکتایی هستند که آفریدگار جهانی است که از اول، هیچ چیزی وجود نداشت و او همه چیز را خلق نمود؛[۳] بشنو ای یهود، خداوند، خدای ما، خدای یکتا است، تو اعتقاد داری که خدا یکی است، درست است و شیاطین نیز معتقدند و می‌لرزند، آن احدِ خالقِ کل شیء[۴]، عادل است و داوری‌های او همواره درست و عادلانه است و او صادق القول و عادل است که هرگز به بندگان خود ظلمی روا نمی‌دارد،[۵] و مثل همه موجودات، حضرت آدم ابو البشر (علیه‌السلام) را خلق کرد و همسرش حضرت حوا ـ سلام الله علیها ـ را آفرید و انسان را از این دو نفر گسترش داد[۶] و برای هدایتش رسولانی از خودشان فرستاد به مانند حضرت موسی (علیه‌السلام) که فرشته خداوند از میان بوته‌ شعله آتش به او نمودار شد … و خداوند فرمود: اینجا که می‌آیی نعلین را از پا درآور، اینجا مقامی مقدس است … و خداوند فرمود: نزد فرعون برو، البته با تو خواهم بود و این برایت علامتی است که فرستاده‌ام هستی.

۲. خداوند به واسطه حضرت موسی (علیه‌السلام) آئین، برای بشر قرار داد و به وسیله حضرت عیسی (علیه‌السلام) نعمت و راستی را فرستاد، و رحمت و رفعت، به وسیله ختمی مرتبت حضرت محمّد (صلی‌الله علیه و آله) به جهان داده شد،[۷] این پیامبران الهی دستورات خداوند که احکام الهی است را برای بشریت آورده‌اند.

هر یک از این سه دین به پیامبران قبل از خود ایمان و اعتقاد دارند؛ کتاب مقدس یهودیان شامل کتاب حضرت موسی (علیه‌السلام) و کتاب چند پیامبر گذشته است؛ کتاب مقدس مسیحیان شامل عهد عتیق (کتاب یهودیان) و عهد جدید (انجیل) است، و نیز مسلمانان به همه انبیاء از حضرت آدم (علیه‌السلام) تا حضرت خاتم (صلی‌الله علیه و آله) اعتقاد دارند.[۸]

۳. نماز در هر سه دین وجود دارد؛ در تورات آمده است که: ای یهود سرور ما موسی چهل روز و چهل شب به درگاه خداوند نماز خواند؛ نماز سه گانه را در بامداد، غروب آفتاب و شامگاه بخوانید؛ و انجیل می‌گوید: عیسی (علیه‌السلام) شاگردان خود را مرخص نمود و تنهائی به جهت نماز بر کوهی صعود نمود؛ و مسلمانان نماز پنجگانه را در صبح، ظهر و عصر و مغرب و عشاء برپا می‌دارند[۹] و همچنین است روزه؛ یهود هر وقت فرصتی یافت برای عجز و تواضع نزد خداوند روزه می‌گیرد تا به گناهش اعتراف نماید و توبه کند تا رضایت خداوند را به دست آورد، روزه آنها از غروب آفتاب شروع می‌شود تا فردا غروب؛ حضرت عیسی (علیه‌السلام) فرمود: خواهد آمد ایامی بعد از من که در آن ایام روزه خواهید داشت، و قرآن می‌فرماید: ای کسانی که ایمان آوردید، روزه را بر شما واجب کردم همان گونه که برای امت‌های قبل از شما واجب نمودم.[۱۰]

۴. در هر سه دین ازدواج امری مقدس است، یهود ازدواج را یک فریضه دینی خطیری می‌شمارد، خداوند انسان را مرد و زن آفریده و فرمود که بارور و بسیار شوید، زمین را پر کنید، هر کس زن ندارد یک آدم کامل به تمام معنا نیست، و مسیحیت ازدواج را نشانه محبت خداوند به بشریت می‌داند که به وسیله آن زن و مرد اتحاد مقدس و غیر قابل انفصال می‌یابد، و مسلمانان ازدواج را مستحب مؤکد و سنت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) می‌دانند، خداوند در قرآن دستور ازدواج داده است.[۱۱]

۵. در هر سه دین، فردی که به دستورات دین عمل نمی‌کند عاصی و گناه‌کار شمرده می‌شود، یهود می‌گوید: گناه چیزی بیشتر از تمرد و عصیان علیه خداوند نیست، و مسیحی گناه را قصور در مورد کارهایی که شریعت به آن تکلیف نمود و انجام کارهایی که از آن نهی نموده می‌داند، نوکری که خواسته­ی مولا را می‌داند و عمل نمی‌کند یا بر خلاف آن عمل می‌کند بسیار تازیانه می‌خورد؛ و مسلمانان مخالفت با دستورات دینی را گناه می‌شمارند و عالَم را محضر خدا می‌دانند که نباید در محضرش مخالف با دستورش رفتار کرد.[۱۲]

۶. هر سه دین قائل به توبه گناه‌کاران هستند، پیغمبران زیادی از میان ملت اسرائیل برخواستند، همه درباره خوشی‌های دوران مسیح و سعادت توبه‌کاران صحبت کردند؛ و مسیحیان معتقدند که در هر زمان و هر چند بار که دواطلب بخواهد می‌تواند نزد کشیش توبه کند، کشیش از ناحیه رسولان، و رسولان از ناحیه عیسی (علیه‌السلام) به این منصب نائل آمدند؛ و حضرت مسیح (علیه‌السلام) فرمود: روح القدوس را دریابید، گناهان هر کس را ببخشد، بخشیده می‌شود و آنانی را که نبخشد، بخشیده نخواهد شد؛ و مسلمانان خداوندرا توّاب (بسیار توبه‌پذیر) می‌دانند.[۱۳]

۷. در هر سه آئین اعتقاد به معاد وجود دارد، هر چند که این اعتقاد از تورات به آسانی به دست نمی‌آید؛ یهود اعتقاد به رستاخیز را یکی از اصول دین و ایمان می‌داند و انکار آن را گناهی بزرگ می‌شمارد و می‌گوید: ارواح بدکاران در جایگاه خاص مجازات (که به زبان عبری «گه هی نوم» می‌گویند) فرود می‌آید و نیکوکاران در باغ عدن همان بهشت معروف (که به زبان عبری «گن عدن» می‌گویند) جاویدان خواهند بود، و مسیح می‌گوید: از آن کس بترسید که قادر بر هلاک نمودن روح و جسد در جهنم است، و قرآن می‌فرماید: قیامت نزدیک است … مردم وحشت‌زده چون دسته‌های ملخ از قبر بر می‌خیزند و … عذاب جهنم شدید است و … و بهشتیان غرق در نعمت و مسرورند.[۱۴]

۸. هر سه دین اعتقاد به ناجی دارند، یهودیان می‌گویند از آغاز خلقت عالم، پادشاه ماشیح به دنیا آمد، چون لزوم وجود او حتی پیش از آنکه جهان آفریده شود به ذهن خداوند خطور کرد، ماشیح یک انسان است که از طرف خداوند مأمور به انجام وظیفه خاص خواهد بود؛ … او مسکینان را به عدالت داوری خواهد کرد و به جهت مظلومان زمین را به راستی حکم خواهد کرد؛ و مسیح می‌گوید: کمرهای خود را بسته چراغ‌های خود را روشن نگه دارید، مانند کسی که انتظار آقای خود را می‌کشد … شما نیز مستعد باشید زیرا در ساعتی که گمان نمی‌برید پسر انسان خواهد آمد؛ و قرآن می‌فرماید: ما اراده کردیم بر روی زمین آنها که به استضعاف کشانده شده‌اند آنها را پیشوایان و وارثان زمین قرار دهیم.[۱۵]

۹. در هر سه دین، زنا، سرقت، شهادت دروغ، قتل و … حرام است؛

پی نوشت:

[۱] . آل عمران/۱۹.

[۲] . مائده/۳.

[۳] . توحید/۱، بقره/۲۹؛ تورات، سفر پیدایش، فصل ۱، بند ۳‌ ـ ۱؛ انجیل یوحنا، باب اول، بند ۴ ـ ۱؛ مرقیس، باب ۱۰، بند ۶.

[۴] . براهام کهن، گنجینه‌ای از تلمود، مترجم امیر فریدون گرگانی، تهران، اساطیر، اول، ۱۳۸۲، ص ۳۱، و انجیل، نامه یعقوب حواری، باب ۲، بند ۱۹، توحید/۱، بقره/۲۹.

[۵] . گنجینه‌ای از تلمود، ۴۲، نامه اول یوحنا حواری، باب ۱، بند ۹، آل عمران/۱۸۲.

[۶] . تورات، سفر پیدایش، فصل ۱، بند ۲۷ و ۲۶، انجیل متی، باب ۱۹، بند ۹ ـ ۴، نساء/۱، حجرات/۱۳.

[۷] . تورات، سفر پیدایش، فصل ۳، بند ۱۲ ـ ۲، گنجینه‌ای از تلمود، ۴۲، انجیل یوحنا، باب ۱، بند ۱۶، لوقا، باب ۱۲، بند ۴۹، قرآن، طه/۱۳ ـ ۹، انبیاء/۱۰۷.

[۸] . انعام/۸۷ ـ ۸۳ و …

[۹] . تورات، سفرتثنیه، فصل ۹، بند ۲۱، انجیل متی، باب ۱۴، بند ۲۴، اسراء/۷۸ و اعراف/۱۴۲.

[۱۰] . مستر هاکس (مترجم)، قاموس کتاب مقدس، تهران، اساطیر، اول، ۱۳۷۸، ص ۴۲۸، انجیل لوقا، باب ۵، بند ۳۶، بقره/۱۸۳.

[۱۱] . تورات، سفر پیدایش، فصل ۱، بند ۲۸ و ۲۷، گنجینه‌ای از تلمود، ۱۸۶ و ۱۸۰ و ۱۸، و زیبایی‌نژاد، محمّد رضا، مسیحیت شناسی مقایسه‌ای، تهران، سروش، اول، ۱۳۸۲، ص ۳۳۲، نساء/۳.

[۱۲] . گنجینه‌ای از تلمود، ۱۱۵، انجیل لوقا، باب ۱۳، بند ۴۹؛ خمینی، روح الله، صحیفه امام، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، دوم، ۱۳۷۹، ج ۸، ص ۱۱۰، و ج ۱۳، ص ۴۱، بقره/۲۵۷.

[۱۳] . گنجینه‌ای از تلمود، ۱۲۳، مسیحیت شناسی مقایسه‌ای، ۳۲۲، انجیل یوحنا، باب ۲، بند ۲۴، نور/۱۰، حجرات/۱۲.

[۱۴] . گنجینه‌ای از تلمود، ۳۶۲ و ۳۸۳، انجیل متی، باب ۱۲، بند ۲۸، و سوره قمر و سوره انسان.

[۱۵] . گنجینه‌ای از تلمود، ۳۵۲، تورات، کتاب اشعیابی، فصل ۱۱، بند ۱۰ ـ ۱، انجیل لوقا، باب ۱۲، بند ۳۶ و ۳۵، قصص/۵.

منبع: نرم افزار پاسخ مرکز مطالعات ح.زه.

دعای نادعلی را خواندم و شفا گرفتم !

«به این تازه مسلمانان بگو در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است، جوانی تان را کجا بوده اید تا توانسته اید از زرق و برق و لذت های آ ن سوی دنیا بهره برده اید و حالا به پیری پرهیزگار شده اید این، خیلی هنر است»

اینها، حرف هایی بود که به طنز، پس از مصاحبه با چند تازه مسلمان از گوشه و کنار می شنیدم. دوستان این جملات را به شوخی می گفتند، اما پس از چندی با خودم گفتم چه بسا در ذهن عده ای این سوال پیش آمده باشد که آیا اصلا اسلام می تواند جوانان را هم جذب کند آن هم جوان های آن سر دنیا را آیا آنچه ما جاذبه های اسلام می نامیم، در چشم جوانان هم درخششی دارد یا فقط به درد سالمندانی می خورد که پس از عمری چشیدن طعم همه چیز، حالا اسلام را برای دوران بازنشستگی و پر کردن خلاء حسرت جوانی شان انتخاب می کنند.

«دارابکر» پاسخی گویا و نمونه ای عالی از جوانان غربی مجذوب اسلام بود که خدا در اینترنت با او آشنایم کرد. (پس خدا در اینترنت هم هست!) جوانی ٣١ ساله، زاده و پرورده «مینسوتا»ی آمریکا، که در ٢٢ سالگی مسلمان شده است. جد اندر جدش غربی اند. به قول خودش از نظر نژادى، ٧۵ درصد آلمانی است و ٢۵ درصد نروژی و انگلیسى. زبان مادری اش انگلیسی است به اسپانیایی هم مسلط است و در زبان های هندى، اردو، فرانسه و عربی هم دستی دارد. از تحصیلاتش فراموش نکنم دو مدرک کارشناسی ارشد زبان شناسی و مهندسی نرم افزار.

در سرزمین برهنگى، وب سایتی به راه انداخته است که در آن می توانی نشانی فروشگاه های اینترنتی «لباس های پوشیده و باوقار» را برای خانم ها، از هر دین و مسلکی که باشند، پیدا کنى. برای کودکان کتاب می نویسد و در آن ها به زبان ساده اسلام و مسیحیت را با هم مقایسه می کند. گاهی نیز به ویراستاری کتاب های کودکان و بزرگسالان، پایان نامه های دانشگاهی و… می پردازد. به تناسب رشته و علاقه اش، در زمینه زبان اردو تحقیق می کند. با دیگر شیعیان تازه مسلمان «مینسوتا» هم ارتباط دارد و از چهره اسلام و مسلمانان در سرزمین غرب، غربت زدایی می کند.

«بک عرفتک، و انت دللتنی علیک، و دعوتنی الیک»، تو را به واسطه خودت شناختم، و تو خود دستم را گرفتی و به سوی خویش هدایت کردى، و تو خود مرا به سوی خویش دعوت کردى. لابد «دارا بکر» و دیگر تازه مسلمانانی که در سحرهای این ماه، این قطره از دریای دعای ابوحمزه را می چشند، لطف بی نهایت خدا را بیشتر و بهتر احساس می کنند که خود، دستشان را گرفته است و هدایتشان کرده است. و ما هم اگر صادق باشیم و حق جو، دست هدایت خدا را بهتر احساس خواهیم کرد.

پیش از مسلمان شدن چه دینی داشتید و دغدغه ها و انگیزه های دینی تان در چه حد بود؟

من در خانواده ای پروتستان بزرگ شدم، همیشه دختری خداترس بودم و یادم نمی آید در زندگی ام سرکشی کرده باشم. فرقه پروتستان، شاخه های متعددی دارد و من جزو پروتستان های لوتری (طرفدار عقاید مارتین لوتر) بودم. اوایل تحصیل در دانشگاه عضو یک گروه مذهبی مسیحی شدم و دوستان خوبی پیدا کردم. داستان زندگی من از این نقطه به بعد، با تغییرات بسیاری در عقایدم همراه بود. همان سال بود که با فعالیت های انجمن دانشجویان خارجى، که در دانشگاه های آمریکا فعال است، آ شنا شدم و از این طریق به دانشجویان مسلمان برخورد کردم. آن ها از من پرسیدند که دوست دارم قرآن بخوانم، من هم پاسخ مثبت دادم، اما مطالعه قرآن را به بعد از مطالعه کامل کتاب مقدس (مجموعه تورات و انجیل) موکول کردم. بنابراین مطالعه دقیق کتاب مقدس را آغاز کردم.

سال بعد برای یادگیری زبان اسپانیایى، یک ترم به «والنسیا»ی اسپانیا رفتم. در آنجا به پیشنهاد دوستان، به کلیسایی رفتم و تحت تعلیمات آن فرقه، تردیدهایی در برخی عقاید و اعمال فرقه لوتری در ذهنم پدید آمد و بذر تشکیک و تحقیق از همین جا در ذهنم کاشته شد. در بازگشت به آمریکا، کلیسایم را عوض کردم و در این کلیسا بود که به اهمیت «دعا» پی بردم. پس از آن فعالیت های مذهبی ام را گسترش دادم و مسئولیت یک گروه مطالعه کتاب مقدس را در دانشگاه برعهده گرفتم. در همین ایام احساس کردم که باید به کارهای تبلیغی بپردازم و علاقه مند شدم که به تبلیغ مسیحیت در میان مسلمانان مشغول شوم. در کنفرانسی در همین باره شرکت کردم و چند کتاب خریدم که به شبهات مسلمانان درباره مسیحیت پاسخ گفته بود. برای مقابله با شبهات مسلمانان تصمیم گرفتم به مطالعه قرآن بپردازم، ولی کمی از آن را که خواندم، بسیار ناراحت شدم و آن را کنار گذاشتم. آن روزها، آن قدر در مسیحیت سفت و سخت بودم که شنیدن هر چیزی غیر از عقاید این دین، آزرده ام می کرد.

تصمیم گرفتم تبلیغ مسیحیت را در بین دانشجویان مسلمان آغاز کنم. اعتقاد راسخ داشتم که خدا این همه مسلمان را سر راهم قرار داده است تا آ ن ها را هدایت کنم. در خلال بحث و گفتگو با مسلمانان، یکی از دانشجویان مسلمان جمله ای گفت که به گمانم مهم ترین نصیحتی است که تا آن زمان شنیده بودم. او به من گفت« دعا نکن که من مسیحی شوم دعا کن که خداوند هر دوی ما را به راه راست هدایت کند، هر چه که باشد» با خودم فکر کردم که پیشنهاد خوبی است، البته آن موقع از نتیجه کار، مطمئن بودم، چون مسیحیت را راه راست می دانستم.

پس از آن، مستقیما به سراغ اسلام رفتید؟

نه، تحقیقاتم را درباره مسیحیت ادامه دادم. باز هم به فرقه دیگری پیوستم و در اوج کلاس ها و تحقیقات دوره کارشناسی ارشد زبان شناسى، به مطالعاتم ادامه دادم و هر روز از خدا می خواستم که حقیقت را برایم آشکار کند و به سوالاتم پاسخ دهد.با مطالعه تاریخ مسیحیت به حقایق بسیاری دست یافتم، از جمله این که انجیل، برخلاف آنچه من می پنداشتم و کشیش ها می گفتند، کلام مستقیم خدا نیست و پس از حضرت عیسی (ع)، توسط شاگردانش گردآوری شده است . دیگر این که مسیحیت، برخلاف تصور من، در طول تاریخ همواره یک شکل و یکدست نبوده و در دوره های مختلف، عقاید مختلفی در آن بروز کرده است. مثلا درصدر مسیحیت گروهی از مسیحیان، حضرت عیسی (ع) را خدا نمی دانسته اند. در ضمن با مطالعه دقیق انجیل دریافتم که آموزه های این کتاب، اعتقاد به تثلیث (پدر، پسر و روح القدس) را تایید نمی کند و مسیح (ع) چنین چیزی را تعلیم نداده است. این حقایق روی هم انباشته می شد و رفته رفته من را از مسیحیت دور می کرد.

علاوه بر یافتن این حقایق، آیا اتفاق خاص یا خارق العاده ای هم در این مسیر برایتان رخ داد؟

بله. در دوره کارشناسی ارشد با یک پسر مسلمان پاکستانی آشنا شدم که بعد از مسلمان شدن با هم ازدواج کردیم. یک شب که با اتوبوس به شهر دیگری می رفتیم، در اثر مسمومیت غذایی دل درد شدیدی گرفتم. در آن لحظات که به دارو و درمان دسترسی نبود و هیچ امیدی به خلاصی از این عارضه نداشتم، دوستم پیشنهاد کرد که دعای «ناد علی» را بخوانم. من با نومیدی آن را خواندم و خیلی سریع، در عرض سه- چهار ثانیه، دل دردم به کلی برطرف شد و اثری از آن برجا نماند.

این قضیه روی من تاثیر زیادی گذاشت، چون من به عنوان مسیحی اعتقاد داشتم که چون حضرت عیسی (ع) می تواند بیماران را شفا دهد ( و پیش از آن، خودم را هم شفا داده بود)، بنابراین خداست (استغفرا…). ولی آن شب از دو جهت بسیار تعجب کردم یکی این که حضرت علی (ع) این قدر سریع و کامل جوابم را داد و دیگر با وجود این که اصلا او را نمی شناختم، دعایم را مستجاب کرد. البته حالا که مسلمان شده ام می دانم که حضرت عیسی (ع) و حضرت علی (ع) هیچ کدام بدون اذن خدا قدرت شفا دادن ندارند. بعد از این واقعه بود که فهمیدم همه معجزات حضرت مسیح (ع)، مثل شفای بیماران، زنده کردن مردگان و… «به اذن خدا» بوده است، اما هیچ کدام از این ها دلیلی بر الوهیت او نیست.

در سال ١٩٩٨، تصمیم گرفتم در ایام روزه مسیحیان که Lent نامیده می شود، روزه بگیرم، البته نه مثل مسیحیان، چون در مسیحیت فرقه های مختلف به شیوه های مختلفی روزه می گیرند و روزه لزوما به معنای پرهیز از خوردن و آشامیدن و سایر مفطرات از سحر تا غروب نیست. بنابراین تصمیم گرفتم به مدت یک ماه شکل روزه مسلمانان را قرض بگیرم.

حال دیگر از مسیحیتی که آن قدر دوستش داشتم خیلی احساس فاصله و جدایی می کردم. به عنوان آخرین تیرترکش، روز یکشنبه ای به کلیسا رفتم، ولی جرات نکردم در مقابل چشمان کشیش عقاید اساسی مسیحیت را به چالش بکشم. بنابراین فقط از او خواستم که برای هدایتم دعا کند.

بالاخره چگونه از این حالت تردید بیرون آمدید؟

برای پایان نامه دانشگاه تصمیم گرفتم قرآن بخوانم، شاید بتوانم مبحثی مربوط به زبان شناسی در آن پیدا کنم. این بار در حالی که روزه بودم، برخلاف بار قبل که از خواندن قرآن ناراحت شده بودم، آیات قرآن به دلم نشست و این اعتقاد در دلم جای گرفت که قرآن، کلام خداست. از آن پس چند هفته را به خواندن قرآن ادامه دادم و در کمال تعجب، به هرچه می خواندم ایمان می آوردم. حالا این نگرانی برایم به وجود آمده بود که چگونه می شود هم مسیحی بود و هم به قرآن ایمان داشت.

مدتی را با این کشمکش درونی سپری کردم. شجاعت ابراز مسلمانی ام را نداشتم. نگران بودم که اگر مسلمان شوم، آیا باید باحجاب شوم از کجا باید روسری بخرم نماز را چگونه یاد بگیرم این موضوع را با خانواده ام چگونه درمیان بگذارم دوستانم چه خواهند گفت

در دل مسلمان شده بودم، اما از ابراز آن می ترسیدم. قبول داشتم که دیگر نمی توانم خودم را مسیحی بنامم و فکر می کردم به یک «لحظه» نیاز دارم تا شجاعت لازم را به دست آورم. سرانجام پس از هفته ها، آن یک لحظه را به دست آوردم و شهادتین را گفتم. با گفتن شهادتین وجودم سرشار از لذت و رضایت شد، در عین حال هنوز باور نمی کردم که مسلمان شده ام. ماجراهای بعد از مسلمان شدن هم قصه ای است که غالبا ناگفته می ماند.

از این قصه ناگفته بگویید، بعد از مسلمان شدن با چه مسائلی درگیر بودید؟

یک فرد تازه مسلمان در آمریکا باید با مسائل زیادی دست و پنجه نرم کند. ما باید تا آخر عمر تبعاتی را بپذیریم، چرا که به میل خود به اقلیتی پیوسته ایم که دچار سوءتفاهم و حتی تنفر دیگران است. البته افراد مختلف، برخوردهای متفاوت دارند و نحوه رفتارشان با ما به میزان آگاهی شان از اسلام و مسلمانان، میزان اعتقاد به خدا، رفتار فردى، نوع نگاه به زندگى، میزان آگاهی از قوانین مدافع حقوق اقلیت ها و مسائل دیگر بستگی دارد.مواجه شدن با واکنش مثبت نسبت به مسلمان شدنمان باعث خوشحالی و در عین حال، تعجب ما می شود، چون همیشه انتظار بدترین حالت را داریم. کم نیستند کسانی که با احترام و تفاهم با ما رفتار می کنند. بسیاری از غیر مسلمانان آمریکایی بوده و هستند که به دفاع از حقوق مدنی ما برخاسته اند. بسیاری از افراد در زمینه گفتگوی بین ادیان تلاش می کنند. مثلا مرکز اسلامی ما با یکی از کلیساها ارتباط و همکاری نزدیک دارد و ما برنامه هایی برای شناخت بیشتر یکدیگر برگزار می کنیم. با این حال، فکر روبرو شدن با واکنش های منفی دست از سرمان برنمی دارد و در تصمیم گیری هایمان تاثیر می گذارد. البته این واکنش ها، خاستگاه های متفاوتی دارد مثلا پدر و مادر، از این ناراحت می شوند که فرزندشان به راهی غیرمنتظره قدم گذاشته است. یا ممکن است فکر کنند که فرزندشان راه و رسم تربیتی پدر و مادر را اصلا قبول نداشته و همین برای آنها توهین آمیز است واکنش بعضی از مردم اصولا از سر نشناختن اسلام است. بعضی دیگر هم تحت تبلیغات پرحجم رسانه ها علیه اسلامند. متاسفانه بعضی از افراد مذهبی هم در اثر تعالیم دینی شان (مثل خود من) اسلام را دینی غیر الهی و از جانب شیطان می دانند. بعضی از دوستان و افراد خانواده هم به خاطر این که نمی توانند خودشان را با این تغییر اساسی هماهنگ کنند، واکنش منفی نشان می دهند. مسلمانانی که، مثلا با پوشیدن حجاب، اعتقادشان را آشکار می کنند باید منتظر نگاه های نامتعارف دیگران، احساس ترس، سوالات مردم، تصورات نادرست آنها، تبعیض های غیرقانونی در محل کار ،توهین های لفظی و گاه حملات فیزیکی باشند. ممکن است همه این ها هم اتفاق نیفتد، ولی احساس خطر همیشه وجود دارد.

تجربه شخصی خودتان در این باره چیست؟

من پیش از مسلمان شدن هیچ گاه احساس ناامنی نکرده بودم، اما حالا چون باحجاب هستم احساس خطر می کنم. در کوچه و خیابان همیشه حواسم هست که کسی به من آسیبی نرساند. وقتی می خواهم مثلا از ساختمانی عکس بگیرم، می ترسم که مردم فکر کنند دارم برای حمله به آن مکان، اطلاعات جمع آوری می کنم. وقتی با خواهرزاده کوچکم، که موطلایی و سفیدپوست است، در خیابان راه می روم، می ترسم مردم فکر کنند که او را دزدیده ام، چون با این که من هم سفیدپوستم، اما در نظر آنان «غیرعادی» جلوه می کنم.

بر همین اساس، خانم های تازه مسلمان در ابتدای کار همیشه در ذهن خود با دو سوال مواجهند:

۱- آیا به خانواده و دوستانم بگویم

۲- آیا حجاب بپوشم ناگفته نماند که پوشیدن حجاب، واقعا ترس دارد، چرا که مسلمانی ما را با صدای بلند اعلام می کند.

در میان گذاشتن مسئله با خانواده و دوستان، و حتی فکر کردن به این موضوع، نیز دلهره زیادی به بار می آورد.

شما چطور با این مسائل کنار آمدید؟

این مسئله برای من هم نگرانی زیادی به وجود آورده بود. باید تصمیم می گرفتم به کدام یک از بستگانم بگویم، چه بگویم، چطور بگویم و… به پدر، نامادری (مادرم پیش از آن فوت کرده بود)، به برادر و خواهرم شخصا موضوع را گفتم و شکر خدا، هیچ کدام واکنش منفی نشان ندادند، هر چند ممکن است از این ناراحت شده باشند که درباره من چه فکر می کرده اند و چه شد. به دیگر بستگانم نامه نوشتم و در آن از اصول اسلام، مشترکات آن با مسیحیت، چگونگی ایمان من به قرآن و نحوه تعامل با آنها درآینده سخن گفتم. جالب این که الان یادم نمی آید که اصلا نامه ها را برایشان فرستادم یا نه. به دوستان مذهبی دوران دانشجویی هم چیزی نگفتم، چون با توجه به تجربه خودم از دیدگاه آنان نسبت به اسلام خبر داشتم وانگهى، ما فارغ التحصیل شده و هر یک به جایی رفته بودیم، بنابراین دیگر به آنها تلفن نزدم.اما در همان ایام اتفاق جالبی افتاد. به همراه همسرم به مجلس عروسی یکی از دوستان دانشگاه رفتیم که عروس و داماد هر دو عضو همان تشکل مسیحی من در دانشگاه بودند. اکثر دوستان دیگرم، یعنی همان مسیحی های دو آتشه هم در این عروسی حضور داشتند. من آن زمان مسلمان شده بودم، ولی هنوز حجاب نداشتم. دوستان سابقم من را در گوشه ای گیر آوردند و می پرسیدند که چرا با یک مرد مسلمان ازدواج کرده ام. با خودم فکر می کردم اگر بفهمند خودم هم مسلمان شده ام، چه خواهند گفت! در گوشه ای دیگر، همسرم طبق معمول بحث دیدگاه مسیحیان نسبت به حضرت عیسی (ع) را به راه انداخته بود. من هم به بهانه ای خودم را به او رساندم.

در این هنگام، طرف صحبت همسرم گفت «خودت می دانی که مسیحیت بر حق است، چون هیچ مسیحی دین خود را رها نمی کند تا مسلمان شود» در این لحظه می خواستم با صدای بلند بگویم که مسلمان شده ام، ولی هنوز اعتماد به نفس لازم را نداشتم و چیزی نگفتم.

در مورد حجاب هم، تا زمانی که به این اطمینان و تصمیم قاطع نرسیدم، حجاب نداشتم و مدتی طول کشید تا بتوانم با خودم به نتیجه برسم.

تربیت فرزند برای مسلمانان در جامعه ای مثل آمریکا با چه مشکلاتی همراه است؟

ما همواره نگران تاثیر منفی فرهنگ آمریکایی بر روی فرزندانمان هستیم. چگونه به دخترانمان بگوییم که در کنار این همه دختر هم سن وسال بی حجاب، باید حجاب داشته باشند و لباس مناسب بپوشند چگونه به بچه هایمان بگوییم که نباید ساندویچ همبرگر بخورند چگونه باید تفاوت عمیق پیروان اهل بیت (ع) و پیروان لذت های مادی را به آنها توضیح دهیم .

البته خانواده های مسیحی معتقد هم همین مشکلات را دارند. چون با این که آمریکا یک کشور مسیحی به حساب می آید، اما فرهنگ جامعه با تربیت فرزندان مسیحی متعهد هم خوانی ندارد. آنها هم از نظام آموزش دولتی و تاثیرات سوء تلویزیون، سینما، مجلات و موسیقی متنفرند. خانواده های پای بند مسیحى، در تربیت صحیح و مذهبی فرزندانشان بسیار سازمان یافته و منظم کار می کنند. صدها هزار خانواده مسیحی فرزندان خود را به مدارس دولتی نمی فرستند و برای تمام دروس معلم سرخانه می گیرند. برای تربیت مسیحی کودکان آمریکایى، تشکل ها، کنفرانس ها، دانشگاه ها، مدارس خصوصى، اردوهای تابستانی و فعالیت های بسیار دیگری تدارک دیده می شود. اما در میان مسلمانان، باوجود همه تلاش ها، کار به این نظم و انسجام انجام نمی گیرد. در این میان، کار ما شیعیان از این هم دشوارتر است، چون در اکثر مدارس خصوصى مسلمانان، تعالیم اهل سنت ارائه می شود.

در آمریکا چند نوع مدرسه وجود دارد. در مدارس دولتی اصولا تعلیمات دینی ارائه نمی شود، اما حضور همه ادیان در این مدارس آزاد است و مثلا مسلمانان می توانند نمازشان را سر وقت به جا آورند. ولی کودکان مسلمان در این مدارس مشکلاتی دارند، از جمله این که در آنجا غذای حلال توزیع نمی شود، تعطیلات آن ها براساس مناسبت های ملی و مذهبی(مسیحیت) است و زبان عربی هم آموزش داده نمی شود. نوع دیگر، مدارس خصوصى- دولتی است که براساس پیشنهاد والدین و باتوجه به فضای فرهنگی و نژادی شکل می گیرد. مثلا گروهی از والدین می توانند درخواست تشکیل مدرسه موسیقی یا علوم یا مدرسه ای به زبان خاص کنند. در این گونه مدارس هم تعلیمات دینی ارائه نمی شود و مدیران نمی توانند در پذیرش دانش آموزان یا معلمان تبعیضی قائل شوند. البته بعضی خانواده های مسلمان چنین مدارسی تشکیل داده اند، اما با توجه به قوانین ذکر شده، این مدارس کارآیی چندانی ندارند. نوع دیگر، مدارس خصوصى است که خانواده ها باید برای ثبت نام، شهریه بپردازند. تحصیل در این مدارس هم علاوه بر هزینه بالا، برای دانش آموزان شیعه مشکلاتی دارد. گزینه دیگر هم، تحصیل در خانه است که مشکلات خاص خود را دارد.

عفت و پوشیدگی در همه ادیان مورد توجه است. الان در آمریکا زنان بسیاری هستند که از باب پای بندی به مذهب خود، از پوشیدن لباس های زننده خودداری می کنند و حتی برخی همیشه روسری به سر دارند. در مقابل عده ای دیگر هم، این زنان را «اُمُل» و سنتی می خوانند.

منبع :سایت صادقین

مذهب شاه نعمت الله ولی

 

 

اشاره:

شاه نعمت الله ولی مؤسس فرقه نعمت اللهیه در تصوف است. این فرقه ادعای مذهب شیعه را داشته و امروز گنابادیه که از نعمت اللهیه انشعاب نموده نیز خود شان را به مذهب شیعه منتسب می کنند. در مذهب شاه نعمت الله ولی ابهاماتی وجود دارد که در این مقاله به این امر پرداخته شده است.

 

سید نعمت الله فرزند عبدالله ملقب به نورالدین به سال ۷۳۱ هجری قمری در شهر حلب از کشور شام تولد یافت.(۱) وی دارای عقاید عرفانی خاصی بوده و خودش را شایسته مقام ولایت می دانست(۲) لذا لقب ولی بر خود نهاده بود و آن را مکرر در دیوان اشعارش نیز آورده است چنانکه می گوید:نعمت الله ماست پیر و ولی(۳)

از دیگر سوی برخی محققین عقیده دارند که از آن جهت که بعضی از بزرگان صوفیه برای خود سلطنت و حکومت ظاهری و باطنی نسبت به پیروانشان قائل بوده اند از این رو به آخر و اول اسم خود کلمه شاه را اضافه کرده اند همانند شاه نعمت الله و یا نور علیشاه و امثال آن.(۴) همانگونه که خود شاه نعمت الله تصریح کرده است: بنده حضرت خداوندم، همانگونه که خود شاه هزار سلطانم(۵)

همچنین او در بسیاری از اشعار خود به کلمه سید تخلص کرده است از این‌رو او را سید نعمت الله یا سید نورالدین هم نامیده اند.

در خرابات مغان دیگر مجو         همچو سید نعمت الله رند مست(۶)

سید نعمت الله مسافرتهای بسیاری را انجام داده است از آن جمله سفر وی به عراق، مصر، حجاز و سپس به ایران و ترکستان. او در هرات ازدواج نمود و سپس عازم کوه بنان کرمان گردید او بالاخره در ماهان اقامت گزید و در همانجا خانقاه خیرآباد و باغ خلوت و باغ مشهد را احداث نمود و ۲۵ سال آخر عمر خود را در کرمان و ماهان بسر برد.(۷)

مهم ترین استادی که برای او ذکر می کنند و خود نیز او را بسیار ستوده است، شیخ عبدالله یافعی بوده است. شاه نعمت الله در سن ۲۴ سالگی در مکه مکرمه به مدت ۷ سال از شخص مزبور کسب علم نموده است. و خود در این مورد می گوید :

بود سلطان اولیای زمان

بود روح القدس وی را همدم

سینه اش بود مخزن الاسرار

دردش بود گنج حق مدغم

و در نهایت چون همراه این استاد خویش طی مراحل عرفانی نمود، شیخ یافعی او را مقام خلافت خویش داد و خرقه اش بخشید و به ارشاد گماشت.(۸)

اما در مورد مذهب شاه نعمت الله باید یادآور شد که او به گواه اشعار فراوانی که خود سروده و نیز همراهی با استاد خویش شیخ عبدالله یافعی، از اهل سنت بوده است، که به پاره ای از این دلایل اشاره می شود :

  1. به تصریح خود شاه ولی، سلسله مشایخ وی و خرقه او به شیخ احمد غزالی و حسن بصری می رسد که تمامی مورخان و صاحبان تراجم آنان را سنّی می دانند.(۹)
  2. شیخ عبدالله یافعی که او را استاد اقباد حنفی و شافعی شمرده اند در میان اهل سنت از تکریم فراوانی برخوردار است و امکان ندارد که مریدی صادق و عاشق مثل شاه ولی با استاد خویش هم مرام نباشد با اینکه با القاب و عناوین بزرگی او را ستوده است.(۱۰)
  3. اشعاری که بر تسنن خود تصریح کرده است: مثلاً او در دوستاری خلفاء را شدین چنین گفته است :

چهار یار رسولند دوستان خدا

به دوستی یکی دوست دارشان هرچار(۱۱)

ره سنّی گزین که مذهب ماست

ورنه گم گشته ای و در خللی(۱۲)

هم چنین در رساله مراتب الالهیه می گوید: «از نبی بر چهار رکن نبوت که ابوبکر و عمر و عثمان و امیرالمؤمنین علی است، ابوبکر صورت قلب است و عمر صورت عقل و عثمان صورت روح و علی صورت نفس و از ایشان بر چهار امام که ایشان چهار رکنند از ارکان الهی و آن، مالک است و احمد و (ابو) حنیفه و شافعی.»(۱۳)

او در باب حقانیت مذهب تسنن و برتری آن بر سایر مذاهب می گوید: «نزد ارباب بصائر مقرر است که اقرب طرق و انور سبل، طریق اهل سنت و جماعت است …امام حق بعد از رسول(ص) … امیرالمؤمنین ابابکر است …»(۱۴)

البته گفتنی است شاه نعمت الله همچنان به حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه‌السلام) و اولاد آن حضرت هم ابراز ارادت نموده و از آنان به نیکی یاد نموده امّا چونان شیعیان به امامت آن بزگواران اعتقادی نداشته است ولی از خوارج که بر حضرت علی شوریدند نیز بیزاری جسته است. چنانچه می گوید :

و دمبدم دم از ولای مرتضی باید زدن

دلت دل در دامن آل عبا باید زدن(۱۵)

ظاهراً در زمان حیات شاه نعمت الله نیز مذهب او مورد تردید و پرسش معاصرانش قرار می گرفته است. چنانچه با لحن تندی در جواب این سؤالات چنین گفته است :

پرسند زمن چه کیش داری

ای بی خبران چه کیش دارم

از شافعی و ابوحنیفه

آئینه خویش بیش دارم

در علم نبوت و ولایت

از جمله کمال بیش دارم(۱۶)

از سوی دیگر شاه نعمت الله ولی در تعریف از خویش و ادعای کمالات بزرگی که دیگران فاقد آن هستند، خودداری نکرده و در موارد بسیاری به خودستایی پرداخته و گفته است:

نعمت الله رسید تا جایی

که به جز جان اولیا نرسد(۱۷)

ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم

صد درد دل به گوشه چشمی دوا کنیم(۱۸)

در مجمع انبیاء حریفیم

سر حلقه جمله اولیاییم(۱۹)

امّا او از خودستایی قدم فراتر نهاده و به انحصار طلبی و خودمنشی روی آورده و پیروی از هر مرشد دیگری را مایه گمراهی و ضلالت دانسته و بی پرده گفته :

جز طریق نعمت الله در جهان راهی نرو

ور روی راه دگر می دان که سرگردان شوی(۲۰)

نعمت الله را مشو منکر

ور شوی کافری و در خللی(۲۱)

ذکر این نکته خالی از لطف نیست که خواجه حافظ شیرازی که از معاصرین شاه نعمت الله بوده است. از این همه خودستایی او به تنگ آمده و از راه طعن به او، چنین گفته است:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند!؟

دردم نهفته به زطبیبان مدعی

باشد که زخرانه غیبم دوا کنند(۲۲)

پی نوشت:

۱.فرزام، حمید، تحقیق در احوال و نقد آثار و افکار شاه نعمت الله ولی، تهران، سروش، چاپ اول، ۱۳۷۴، ص ۱۷.
۲.رساله تفسیر لااله الاالله جزو رسائل شاه نعمت الله ولی، تهران، انتشارات خانقاه نعمت اللهی، ۱۳۴۳، ج ۴، ص ۸۸.
۳.دیوان شاه نعمت الله ولی، به اهتمام محمود علمی، تهران، ۱۳۲۸، ص ۵۴۹.
۴.بدیع الزمان فروزانفر، رساله در تحقیق احوال و زندگانی مولانا جلال الدین بلخی، تهران، ۱۳۱۵، ص ۲ – ۳.
۵.همان، دیوان شاه نعمت الله ولی، ص ۳۹۸.
۶.دیوان، ص ۹۷.
۷.ر. ک: کرمانی، عبدالرزاق، مناقب شاه نعمت الله ولی، جزو مجموعه در ترجمه احوال شاه نعمت الله ولی، صص ۴۵ – ۴۷.
۸.دیوان شاه نعمت الله ولی، ص ۳۷۰.
۹.حمید فرزام، نشریه دانشکده ادبیات اصفهان، مقاله : اختلاف جامی با شاه ولی، ۱۳۴۲، ش ۲، ص ۱۰.
۱۰.السُبُکی، طبقات الشافعیه، مصر، ۱۳۲۴ هـ . ق، ج ۶، ص ۱۰۳.
۱۱.دیوان، ص ۳۲۱.
۱۲.دیوان، ص ۵۵۰.
۱۳.رسایل شاه نعمت الله ولی، به مساعی عبدالحسین ذوالریاستین، مطبعه ارمغان،۱۳۱۱، ص ۹۰.
۱۴.فرزام، حمید، پیشین، ص ۵۹۶.
۱۵.دیوان شاه نعمت الله ولی، ص ۳۰.
۱۶.دیوان، ص ۵۷۹.
۱۷.همان، ص ۲۸۲.
۱۸.همان، ص ۴۳۶.
۱۹.همان، ص ۴۳۲.
۲۰.همان، ص ۵۵۱.
۲۱.همان، ص ۵۴۹.
۲۲.دیوان حافظ، نسخه قاسم غنی و دکتر قزوینی، تهران، اقبال، چاپ نهم، ۱۳۷۰، ص ۱۲۲

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

نقد آموزه تثلیث

 

اشاره:

تثلیث از ارکان آیین مسیحیت است. تثلیث در اصطلاح ، خدا را سه دانستن است، با این توضیح که پدر و پسر و روح القدس هریک خدایند و به رغم تمایز، سه خدا نیستند و در عین حال، صرفاً سه نام نیستند که هریک در شرایط متفاوت بر خداوند اطلاق شده باشد، همچنانکه هریک از این سه، جنبه و جزوی از خداوند به شمار نمی‌آید.

 

 اعتقاد به تثلیث در میان مسیحیان اولیه جایی نداشته و بعدها پیدا شده است. حتی در نامه های خود پولس هم به مسئله تثلیث پرداخته نشده است هرچند این آموزه می تواند از اندیشه های او برخاسته باشد به دلیل اینکه پولس لا اقل خدایی و فرزندی مسیح را نسبت به خدا مطرح نموده و برای اولین بار با قائل شدن مقام الوهی برای مسیح، توانست پایه های تفکر تثلیث را پایه ریزی نماید. وی معتقد بود در مسیح موجودی آسمانی و دارای ذاتی الوهی بود که تنزل کرده، صورت و پیکر زمینی را پذیرفته و از آسمان به زمین فرود آمده است…»[۱] چنین اندیشه ای را پولس به خاطر این بیان نمود که بتواند امت های غیر یهود را به طرف مسیحیت جذب نماید. زیرا این ملل همه تحت نفوذ مذاهب اسرارآمیز یونان بوند، که اصل مطلب حیات جاوید و اتصال نفس بشر با روح  خدایان در آنها نفوذ و ریشه دوانیده بود.[۲]

 و بعدها همین نظریه و خیال پولس اساس تثلیث را تشکیل داده است.[۳] پولس در ابتدا یهودی متعصبی بوده که وظیفه آزار و شکنجه و کشتار مسیحیان را بر عهده داشته است. در سفری به دمشق، جهت دستگیری مسیحیان، ناگهان در نزدیکی این شهر، دچار تحول روحی  شده و به مسیح ایمان می آورد.

این که واقعاً چه عاملی موجب می شود انسانی با چنین پیشینه تاریکی، ناگهان در صف مقدّم ایمان آورندگان به مسیح قرار گیرد،  به درستی روشن نمی باشد. و هیچ کس نمی تواند بگوید چه فرایند طبیعی شالوده این تجربه سرنوشت ساز بوده است!  خستگی سفری طولانی، حرارت آفتاب بیابان، شاید گرمازدگی، بدنی ضعیف و احتمالاً مصروع، و روحی دستخوش شکنجه تردید و احساس گناه، همه بر روی هم در به ثمر رساندن فرایند نیمه آگاهانه ای که این منکر متعصب را بدل به تواناترین واعظ مسیح استیفان کرد، محتملاً نقش داشته اند.»[۴]

اگر آموزه تثلیث در اناجیل و نامه های پولس هم وجود می داشت به دلیل تحریف اناجیل و نامربوط بودن نامه های پولس و سایر رسولان به وحی الهی هیچ ارزشی نداشت و چنانکه بیان خواهد شد به هر حال به حکم صریح عقل باطل است.

آموزه‎ تثلیث

تثلیث به این معناست که خداوند در سه شخص: خدای پدر، خدای پسر و روح القدس ظهور یافته است. براساس این نظر، خدا در عین حال که از منظر متعدد یکی است، ولی در سه شخصیت یعنی خدای پدر، خدای پسر و خدای روح القدس موجود می باشد. و هر سه آنها در تمام صفات الهی از جمله ازلیت، قدرت و جلال با هم برابرند.[۵] براساس نگرش مسیحیان، میان «أب» و «إبن» و «روح القدس» فرع و اصلی وجود ندارد. همه اینها از ارزش و اصالت یکسان برخوردارند. در عین اینکه از هم متمایزاند، واحد اند. مانند قوه حافظه و دراکه و اراده…»[۶] یعنی هر یک از «اب» و «ابن» و «روح القدس» خداوند تمام عیار و کامل است. در عین اینکه هر کدام خدای کامل است، هر سه تای شان نیز واحد حقیقی اند. «اقنوم أب» «أقنوم ابن» و «اقنوم روح القدس» در عین کامل بودن در الوهیت و متمایز بودن از هم،  واحد حقیقی اند.»[۷]

آموزه ی تثلیث اولین بار در شورای نیقیه (۳۲۵ م) و بعد از آن در قسطنطنیه (۳۸۱ م) و شورای کالسدون (۴۵۱ م) مورد تأیید پدران کلیسا واقع شد. شورای نیقیه بیشتر به واسطه فشار قسطنطین امپراطور روم، که خود سهمی در مذاکرات داشت، به هدفش که برابری کامل عیسی و روح القدس با خدا بود، دست یافت.[۸]

این اعتقاد نامه از همان آغاز از طرف بسیاری، مورد مخالفت واقع شد. از جمله این افراد آریوس کشیش برجسته اسکندریه بود که به لحاظ علم و زهدش، مورد احترام همگان بود، عقیده آریوس این بود که «خدا از خلقت کاملاً  جداست، پس ممکن نیست مسیحی را که به زمین آمده و چون انسان تولد یافته است با خدایی که نمی شود شناخت، یکی بشماریم.همان ورطه ای که انسان را از خالق خود جدا می نماید، ما بین خدا و پسر وی عیسی مسیح نیز موجود است….»[۹]

از آنجا که عقاید آریوس به سرعت از ناحیه مسیحیان مورد استقبال واقع شد، اسقف اسکندریه، مجلس تشکیل داده و در آن با رأی گیری، آریوس و دو نفر از پیروانش را از کلیسا اخراج نمود. پس از این واقعه و اوج گیری دامنه ی نزاع بود که قسطنطین درصدد برآمد با تشکیل شورایی در نیقیه آتش این جنگ را خاموش کند. جالب این است که هر چند امپراطور هنوز تعمید نگرفته بود، در این شورا به عنوان مدیر جلسه حاضر شد.[۱۰] اکثر حضّار اصولاً موضوع بحث جلسه را نفهمیده و منتظر بودند مبارزه یکطرفه شده تا با همان طرف هم آواز گردیده، قضیه را خاتمه دهند.[۱۱] اعتقادنامه شورای نیقیه را تاریخ نویس معروف به یوسیبیوس، از دوستان امپراطور، نوشته و اکثر حاضران آن را پذیرفتند. ولی آریوس و پنج نفر از همراهانش که آن را نپذیرفته بودند، از طرف قسطنطین تبعید گردیدند.[۱۲]

بطلان تثلیث

با توجه به تبیین تثلیث، باید گفت که این گزاره، با هیچ توجیهی از نظر عقل پذیرفتنی نیست. زیرا در ستیز با حکم عقل می باشد. ممکن است گزاره های دینی موافق عقل باشد و ممکن است موافق عقل نباشد اما عقل گریز باشد مانند تعداد رکعات نماز و … اما هیچ گزاره دینی نباید در تضاد کامل و صریح با عقل باشد والّا از حقانیت برخوردار نیست. تثلیث گزاره عقل ستیز است. به دلائل ذیل:

۱) تثلیث حقیقی با توحید حقیقی متباین است بگونه ای که با فطرت و بدیهیات اولیه عقلی در تضاد می باشد. مثل اینکه بگوئیم عدد یک همان عدد سه است. و برعکس.

 ۲) اگر هر یک از اقانیم سه گانه خداوند کامل و تمام عیار باشد، مستلزم تعدد خداوند است. و شرک صریح و بی نقاب می باشد. عقل هرگونه مانند و بدیل و شریک را از خداوند کامل غنی بالذّات و واجب الوجود نفی می کند. زیرا موجودی که صداقت در وجود و تمحض تام در کمال و وجود دارد، هرگز تعدد پذیر نیست. والا مستلزم محدودیت و ترکیب و احتیاج است. و با غنای ذاتی و أطلاق آن ناسازگار است.

از این روست که تثلیث به عنوان یک آموزه ی عقل ستیز، هیچ گاه توجیه قابل قبول خود را نیافته است و بخش بزرگی از کلیسای مسیحی را دچار این وضعیت نابهنجار می کند که چگونه علاقه و کشش قلبی مسیحیان را بدون اعتقاد به اینگونه تعالیم حفظ نماید.[۱۳]

تثلیث و ترکیب خارجی:

اگر از تعدد خداوند صرفنظر کنیم و بگوییم سه گانه بودن خداوند ولو با بساطت و وحدت خداوند متعارض است، اما امکان اینکه خدائی در یک ترکیب طبیعی، اتحاد پیدا کند، وجوددارد. اما واقع غیر این است زیرا مراد از ترکیب در اینجا ترکیب خارجی که عبارت از ماده و صورت است، می باشد چنین ترکیبی وقنی ممکن است محقق شود که سه چیز، یکسان و برابر مطرح نباشد بلکه یکی استعداد و قوه محض است و دیگری فعلیت محض در حالی که در تثلیث أب و ابن و روح القدس چیزی به عنوان قوه و فعل مطرح نیست. بنابراین ترکیب اب، و ابن و روح القدس، ناممکن است. و غیرقابل تحقق است. اگر مراد از ترکیب تثلیث، ترکیب ذهنی یعنی امکان وجودباشد نیز سخن مردود است زیرا اوّلاً هیچ یکی از اقانیم ثلاثه بصورت متفاوت ممکن و وجود مطرح نشده است برغم اینکه اگر چنین چیزی را با تسامح بپذیریم باید قبول کنیم که تمام ممکنات شایستگی الوهیت را دارا است.

اگر تثلیث را یک راز ایمانی و تعبدی تلقی کنیم در این صورت چرا تربیع و تخمیس و …(چها خدایی و پنج خدایی و…) را به عنوان یک راز ایمانی قبول نمی کنیم برای اینکه تثلیث نسبت به تربیع و… هیچ رجحانی ندارد. همگی به یک اندازه عقل ستیز می باشد. تثلیث بدان علّت به نام راز ایمانی مطرح شده است که با عقل و خداوند در ستیز است. پس هر چیزی که ضد عقل باشد می تواند یک راز ایمانی بحساب آید!! مزید بر اینکه مستلزم تعارض عقل با دین می گردد در حالی که نباید دین با عقل در تعارض باشد

تلاش برای رهایی از تثلیث

مسیحیت جهت حل مسأله تثلیث و سازگاری آن با اصل مسلم توحید، راه های مختلفی را پیموده است.

۱ . جمع بین توحیدی که در تورات آمده با تثلیث. به معنای این که تثلیث در تورات نیز وجود داشته ولی غیر واضح بوده و این عهد جدید است که آن را آشکار نموده است.

۲ . توحید در تورات را پذیرفته و تثلیث را به گونه ای توجیه نماییم که با آن سازگار باشد: به اینکه گفته شود منظور از تثلیث، « تثلیث در عین وحدت»  می باشد.

۳ . تثلیث از چیزهایی است که عقل قادر به درک آن نبوده و صرفاً باید به آن ایمان آورد.

۴ . توحید خالص را پذیرفته و تثلیث را ردّ نماییم، این نظریه را جمعی از بزرگان مسیحیت از قبیل برنابا و آریوس مصری و فرقه ی کویکرها که در قرن هفدهم بوجود آمدند،ابراز داشته اند.[۱۴]

تثلیث و وحدانیت خداوند

آموزه تثلیث با اعتقاد به یکتایی خداوند کاملاً در تعارض است. اگرمسیح و روح القدس را از حیث ذات در ردیف خداوند قرار دهیم. لزوماً صفات الهی از جمله ازلی و ابدی بودن را باید به آنها نسبت دهیم. و به این ترتیب، هر سه واجب الوجود خواهند بود.

تعدّد وجودهایی که وجود ذاتی آنها می باشد، مستلزم نفی توحید ذاتی می باشد. توضیح مطلب اینکه توحید، دارای چهار مرتبه؛ توحید ذاتی، توحید صفاتی، توحید افعالی و توحید عبادی می باشد. توحید ذاتی به این معناست که تنها یک ذات که وجودش واجب است، موجود می باشد. توحید صفاتی به معنای اتحاد صفات با ذات الهی، و اتحاد صفات با یکدیگر است. توحید افعالی یعنی آفرینش فعل الهی و هیچ چیز، با وی در این امر، شریک نیست. و توحید عبادی یعنی تنها خدای یکتا که دارای همه صفات جمال و کمال است سزاوار پرستش می باشد، عدم اعتقاد به هر یک از این مراتب گرایش به نقطه مقابل آن که شرک در آن زمینه می باشد را دربر دارد. و به همین دلیل شرک نیز دارای چهارمرتبه شرک ذاتی، شرک صفاتی، شرک افعالی و شرک در عبادت می باشد.

با توجه به آنچه درباره ی مراتب توحید و شرک گفته شد اعتقاد به اینکه مسیح و روح القدس از حیث ذات در کنار خدا هستند مستلزم چند وجودی است که وجودشان ضروری بوده و هر یک خدایی جداگانه می باشند. به همین دلیل قرآن به شدت تثلیث را ردّ می کند.[۱۵] و آن را نشانه ی کفر و شرک می داند.[۱۶]

پی نوشت:

[۱]  . تاریخ جامع ادیان، جان بی ناس، علی اصغر حکمت، ص ۶۱۷، سازمان…، ۷۰.

[۲]  . همان، ۶۱۷.

[۳] . ر.ک: مقارنه الادیان، الدکتور احمد شلبی، ج ۲، (مسیحیت)، ص ۱۳۸، مکتبه النهضه المصریه، قاهره، دهم، ۱۹۹۸.

[۴]  . تاریخ تمدن، ویل دورانت، گروه مترجمین، ج ۳، ص ۶۸۲، سازمان انتشارات…، ویراسته دوم، دوم، ۶۷.

[۵]  . ر.ک: خداوند ما عیسی مسیح، جان والوورد، مهرداد فاتحی، ص ۲ ـ ۳، کلیسای جماعت ربانی، ندارد.

[۶] . جان ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، چ چهارم، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۷۰، ص ۶۴۳.

[۷] . رشید رضا، المنار، ج ۶ / ۸۷ ـ ۸۶، دارالمعرفه، بیروت، طبع دوم، بی تا.

[۸] . خدایان و آدمیان، هنری بمفورد پارکز،محمد بقایی (ماکان)، ص ۴۷۸، قصیده، ۱۳۸۰.

[۹]  . تاریخ کلیسای قدیم در امپراطور روم و ایران، و.م . میلر، علی نخستین، ص ۲۴۰، ندارد، ۱۹۳۱.

[۱۰]  . همان، ۲۴۲.

[۱۱]  . همان، ۲۴۳.

[۱۲]  . همان، ۲۴۴.

[۱۳]  . ر.ک: خداوندما عیسی مسیح، جان والوورد، مهرداد فاتحی، ص ۸، کلیسای جماعت ربانی، ندارد.

[۱۴] . ر.ک: مقارنه الادیان، دکتر احمد شلبی، ج ۲، ص ۱۴۴ ـ ۱۴۵، مکتبه النهضه المصریه، دهم، ۱۹۹۸.

[۱۵] . نساء ۱۷۱.

[۱۶]  . مائده، ۷۳.

نویسنده: حمید رفیعی.

جایگاه علمی امام جواد (علیه‌السلام)

 اشاره:

مناصب الهی وابسته به سن خاصی نیست و خداوند پیامبرانی را در کودکی به منصب نبوت انتخاب کرده، مانند حضرت یحیی (علیه‌السلام) که قرآن می فرماید: «ما فرمان نبوت را در کودکی به او دادیم..» و از زبان حضرت عیسی (علیه‌السلام) در نوزادی نقل می کند که «بی شک من بنده خدایم. به من کتاب عطا فرموده و مرا در هر جا که باشم، وجودی پر برکت قرار داده است…..» در این مقاله با توجه به اینکه امام جواد (علیه‌السلام) در سن کودکی به امامت رسید درباره علم آن حضرت مطالبی ارائه شده است.

ز سوز غم پر پروانه می سوخت *  ز داغ لاله ای گلخانه می سوخت

ز آوای جواد آن جان زهرا  *   نهال گلشن جانانه می سوخت (۱)

امام نهم که نامش «محمّد» و کنیه اش «ابوجعفر» و لقب او «تقی» و «جواد» است، در دهم ماه مبارک رجب ۱۹۵ق. در شهر مدینه دیده به جهان گشود. (۲)

مادرش «سبیکه» یا «خیزران» نام داشت که از خاندان «ماریه قبطیه» همسر پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) به شمار می رود.

مدت امامت آن حضرت ۱۷ سال و مدت عمرش ۲۵ سال بود. در آخر ذی قعده سال ۲۲۰ هـ. ق توسط همسرش، ام الفضل (۳)به دستور معتصم (هشتمین خلیفه عباسی) با انگور زهرآلود به شهادت رسید. (۴) با مسموم کردن حضرت جواد (علیه‌السلام) گویا عقده ام الفضل خالی نشد و لذا در را از پشت به روی آن حضرت بست، در حالی که سم بر بدنش اثر گذاشته و طبعاً تشنگی به او دست داده بود.

مظلوم تر از جواد بغداد نداشت *  آن مظهر داد تاب بیداد نداشت

می خواست که فریاد کند تشنه لبم * از سوز جگر طاقت فریاد نداشت (۵)

اما همسرش اجازه نداد که کسی برایش آب ببرد، حتی بعضیها نقل کرده اند که دستور داد کنیزها هیاهو کنند تا صدای امام جواد (علیه‌السلام) را کسی نشوند. (۶)

صدای آب آب از نای مرد خسته می آید *  صدای العطش از حجره ای در بسته می آید

بگو ای ام فضلِ بی حیا یک لحظه ساکت باش *  که زهرا از جنان با پهلوی بشکسته می آید

سرانجام بر اثر همان زهر، حضرت دار فانی را وداع گفت و او را در قبرستان قریش بغداد (کاظمین فعلی) در کنار قبر جدش، موسی بن جعفر (علیهماالسلام) به خاک سپردند. شهادت آن حضرت درست دو سال و نیم بعد از مرگ مأمون بود؛ چنان که خود آن حضرت خبر داده بود: «اَلْفَرَجُ بَعْدَ الْمَأْمُونِ بَثَلَاثِینَ شَهْراً؛ (۷) گشایش [و راحتی من با مرگ] بعد از مأمون به سی ماه خواهد بود..»

آنچه پیش رو دارید، نگاهی است گذرا به جایگاه علمی و مکتب تعلیمی و بیان جلوه هایی از علم گسترده آن حضرت.

امام جواد (علیه‌السلام) در معرض آزمایش علمی

با اینکه مناصب الهی وابسته به سن خاص نیست و خداوند پیامبرانی را در کودکی به منصب نبوت انتخاب کرده، مانند حضرت یحیی (علیه‌السلام) که قرآن می فرماید: «ما فرمان نبوت را در کودکی به او دادیم..» (۸)و از زبان حضرت عیسی (علیه‌السلام) در نوزادی نقل می کند که «بی شک من بنده خدایم. به من کتاب عطا فرموده و مرا در هر جا که باشم، وجودی پر برکت قرار داده است…..» (۹) و علم نبوت را به آنها عنایت فرموده است. با این حال، امامت امام جواد (علیه‌السلام) و دارا بودن علم الهی وارث نبوی، نه تنها از طرف مخالفان مورد تردید جدّی واقع شده بود، بلکه افراد عادی از شیعیان و برخی از بزرگان و علماء شیعه نیز در این مسئله گفتگو داشتند و در واقع، این مسئله به صورت یک معزل اعتقادی در آمده بود.

«ابن رستم طبری» از دانشمندان قرن چهارم، می نویسد: «زمانی که سنّ او (حضرت جواد (علیه‌السلام)) به شش سال و چند ماه رسید، مأمون پدرش را به قتل رساند و شیعیان در حیرت و سرگردانی فرو رفتند و در میان مردم اختلاف نظر پدید آمد و سن ابو جعفر را کم شمردند و شیعیان در سایر شهرها متحیر شدند..» (۱۰)

به همین جهت، شیعیان اجتماعاتی تشکیل دادند و دیدارهایی با امام جواد (علیه‌السلام) به عمل آوردند و به منظور آزمایش و حصول اطمینان از اینکه او دارای علم امامت است، پرسشهایی را مطرح کردند و هنگامی که پاسخهای قاطع و روشن کننده دریافت کردند، مقام علمی آن حضرت را باور کردند و آرامش یافتند. به نمونه هایی در این زمینه توجّه فرمایید:

۱. بعد از شهادت امام رضا (علیه‌السلام)، ریان بن صلت، صفوان بن یحیی، محمد بن حکیم، عبد الرحمن بن حجاج و یونس بن عبد الرحمان با گروهی از بزرگان و معتمدین شیعه، در خانه «عبد الرحمن بن حجّاج» در یکی از محله های بغداد به نام «برکه زلزل» گرد آمدند و در سوگ امام به گریه و اندوه پرداختند…. یونس به آنان گفت: دست از گریه بردارید! [باید دید] امر امامت را چه کسی عهده دار می گردد؟ و تا این کودک (ابو جعفر) بزرگ شود، مسائل خود را از چه کسی باید بپرسیم؟

در این هنگام «ریان بن صلت» برخاست و گلوی او را گرفت و فشرد و در حالی که به سر و صورت او می زد، با خشم گفت: تو نزد ما تظاهر به ایمان می کنی و شک و شرک خود را پنهان می داری! اگر امامت او از جانب خدا باشد، حتی اگر طفل یک روزه باشد، مثل پیرمرد صد ساله خواهد بود و اگر از جانب خدا نباشد، حتی اگر صدساله باشد، چون دیگران یک فرد عادی خواهد بود….

در آن موقع، موسم حج نزدیک شده بود. هشتاد نفر از فقهاء و علماء بغداد و شهرهای دیگر رهسپار حج شدند و به قصد دیدار ابو جعفر عازم مدینه گردیدند و چون به مدینه رسیدند، به خانه امام صادق (علیه‌السلام) که خالی بود، رفتند. در این هنگام، عبد الله بن موسی، عموی حضرت جواد (علیه‌السلام)، وارد شد و در صدر مجلس نشست. یک نفر بپا خاست و گفت: این، پسر رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) است. هر کس سؤالی دارد، از وی بکند. چند نفر از حاضران سؤالاتی کردند که وی پاسخهای نادرستی داد!… شیعیان متحیر و غمگین شدند و فقهاء مضطرب گشتند و برخاسته و قصد رفتن کرده، گفتند: اگر ابو جعفر می توانست جواب مسائل ما را بدهد، عبدالله نزد ما نمی آمد و جوابهای نادرست نمی داد!

در این هنگام، دری از صدر مجلس باز شد و غلامی به نام «موفق» وارد مجلس گردید و گفت: این ابو جعفر است که می آید. همه بپاخاستند و از وی استقبال کرده، سلام کردند. حضرت وارد شد و نشست. مردم و علماء همه ساکت شدند. آن گاه سؤالات خود را با امام در میان گذاشتند و وقتی که پاسخهای قانع کننده و کامل شنیدند، شاد شدند و او را دعا کردند و عرض کردند: عموی شما عبدالله چنین و چنان فتوا داد.

حضرت فرمود: «ای عمو! امر عظیمی است که فردا در پیشگاه او (خدا) بایستی و به تو بگوید: با آنکه در میان امت، دانا تر از تو وجود داشت، چرا ندانسته به بندگان من فتوا دادی!» (۱۱)

۲. اسحاق بن اسماعیل در نامه ای ده مسئله نوشته بود تا از آن حضرت بپرسد، ولی قبل از آنکه سؤالاتش را مطرح کند، حضرت به اساسی ترین پرسش او جواب فرمود که به یقین علم و حتی علم غیب حضرت را باور کرد. (۱۲)

و مشابه این دیدارها که در منابع روایی و تاریخی بیان شده است، (۱۳)باعث شد شیعیان اعتقاد کامل به امامت و علم الهی حضرت پیدا کنند.

اعتراف مخالفان

با مناظرات و پرسشها از امام جواد (علیه‌السلام) نه تنها عظمت علمی آن حضرت در نزد شیعیان به اثبات رسید، بلکه علماء مذاهب دیگر نیز این عظمت علمی را دریافتند و در مواردی بدان اعتراف کردند، از جمله:

۱. ابن حجر هیثمی می نویسد: «مأمون او را به دامادی انتخاب کرد؛ زیرا با وجود کمی سن، از نظر علم و آگاهی و حلم، بر همه دانشمندان برتری داشت..» (۱۴)

۲. شبلنجی می گوید: «مأمون پیوسته شیفته او بود؛ زیرا با وجود کمی سن، فضل و علم و کمال خود را نشان داد و برهان [عظمت] خویش را آشکار ساخت..» (۱۵)

۳. جاحظ عثمانی معتزلی، که از مخالفان خاندان علی (علیه‌السلام) بوده، امام جواد (علیه‌السلام) را در زمره ده تن از «طالبیان» آورده و درباره آنان چنین گفته است: «هر یک از آنان عالم، زاهد، عابد، شجاع، بخشنده و پاک بودند..» (۱۶)

۴. سبط بن الجوزی الحنفی (م۶۵۴ق) می گوید: «وَ مُحَمَّدٌ اَلْاِمَامُ اَبُو جَعْفَرِ الثَّانِی کَانَ عَلَی مِنْهَاجِ اَبِیهِ فِی الْعِلْمِ وَ التُّقی…؛ (۱۷) محمد، امام ابو جعفر دوم (حضرت جواد (علیه‌السلام)) در علم و تقوا بر روش پدرش (علی بن موسی (علیهماالسلام)) بود..»

۵. محمود بن وهیب البغدادی می گوید: «هُوَ الْوَارِثُ لِاَبِیهِ عِلْماً وَ فَضْلاً وَ اَجَلُّ اِخْوَتِهِ قَدْراً وَ کَمَالاً؛ (۱۸) او (ابو جعفر) وارث علم و فضل پدرش بود و برترین برادران از نظر منزلت و کمال بود..»

۶. فتال نیشابوری جامع ترین کلام را که به منزله جمع بندی اعترافات علماء اهل سنت است، درباره علم او می گوید: «مأمون شیفته او شد؛ زیرا می دید که او با وجود کمی سن، از نظر علم و حکمت و ادب و کمال عقلی، به چنان رتبه والایی رسیده که هیچ یک از بزرگان علمی آن روزگار بدان پایه نرسیده بودند..» (۱۹)

منبع علم امام

از نظر شیعه امام معصوم (علیه‌السلام) داناترین فرد زمانش می باشد و به تمام احکام شریعت احاطه کامل دارد، بدون اینکه مکتب و کلاس و معلّم معمولی دیده باشد. امام جواد (علیه‌السلام) نیز از چنین علمی برخوردار بود. حال باید دید یک چنین علمی را چگونه به دست آورده بود و منبع علم آن حضرت چه بود؟ و از کجا سرچشمه می گرفت؟

۱. خداوند متعال

سر منشأ اصلی علوم انبیاء و ائمه (علیهم‌السلام) از علم لا یزال و بی منتهای الهی می باشد. این حقیقت را امام جواد (علیه‌السلام) این گونه بیان فرمود: «اَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِِی الرِّضَا، اَنَا الْجَوَادُ، اَنَا الْعَالِمُ بِاَنْسَابِ النَّاسِ فِی الْاَصْلَابِ، اَنَا اَعْلَمُ بِسَرائِرِکُمْ وَ ظَوَاهِرِکُمْ وَ مَا اَنْتُمْ صَائِروُنَ اِلَیهِ عِلْمٌ مُنِحْنَا بِهِ مِنْ قِبَلِ خَالِقِ الْخَلْقِ اَجْمَعِینَ، وَ بَعْدَ فَنَاءِ السَّمَواتِ وَ الْاَرَضِینَ؛ من محمد بن علی الرضا هستم، من جوادم، من عالم به نسبهای مردم در صلبها [ی پدران] می باشم. من داناترین [مردم] به باطن و ظاهر شما و آنچه شما به سوی آن برمی گردید، هستم؛ علمی که از طرف خالق همه مخلوقات بعد از فناء آسمانها و زمینها به ما عطا شده است..»

سپس دست شریفش را بر دهان خویش قرار داد و فرمود: «یا مُحَمَّدُ اصْمُتْ کَمَا صَمَتَ آبَاؤُکَ مِنْ قَبْلُ؛ (۲۰) ای محمد! ساکت باش؛ چنان که پدرانت قبلاً سکوت اختیار کردند..»

۲. امام قبلی

هر چند علوم ائمه (علیهم‌السلام) به خدا منتهی می شود، ولی در روایات گاه مستقیماً این علم به خداوند نسبت داده شده است (که در روایت قبلی بیان شد) و گاه به امامان قبلی نسبت داده شده است.

درباره علم امام جواد (علیه‌السلام) از مسعودی نقل شده است که کلثم بن عمر می گوید: خدمت امام رضا (علیه‌السلام) عرض کردم: شما فرزند را دوست داری، دعا کن خداوند فرزندی روزی شما گرداند! حضرت فرمود: «اُرْزَقُ وَلَداً وَاحِداً وَ هُوَ یرِثُنِی؛ به من یک فرزند روزی می شود که او از من ارث می برد..» سپس هنگامی که ابو جعفر (جواد الائمه (علیه‌السلام)) به دنیا آمد، حضرت از اول شب تا صبح با او سخن گفت و این قضیه چندین شب ادامه داشت. عرض کردم: فدایت بشوم! مردم قبل از این فرزند (شما) دارای فرزندها شده اند، آیا همه را تعویذ [و دعا] کرده ای؟ فقال: «وَیحَکَ! لَیسَ هَذَا عَوْذَهٌ اِنَّمَا اَغَرُّ بِالْعِلْمِ غَرّاً؛ (۲۱) وای بر تو این تعویذ نیست، بلکه فقط علم فراوان را به او انتقال دادم [بسان مرغی که به جوجه خود دانه می دهد] ..»

۳. روح القدس

منبع سوم برای علم امامان از جمله امام جواد (علیه‌السلام) (که در واقع به همان منبع اول بر می گردد) روح القدس است که به امر الهی با آنها سخن می گوید. امام باقر (علیه‌السلام) فرمود: «اِنَّ الْاَوْصِیاءَ مُحَدَّثُونَ یحَدِّثُهُمْ رُوحُ الْقُدُسِ وَلَا یرَونَهُ؛ (۲۲) به راستی اوصیاء [و امامان] محدّث هستند و روح القدس با آنان سخن می گوید، در حالی که او را نمی بینند..»

جلوه هایی از علم گسترده

امامان و پیشوایان بزرگ هر کدام در عصر خود فعالیت علمی به وسعت اقتضاء زمان و شرائط حاکم بر جامعه داشته اند که گاه از طریق شاگردان و تعلیم و تربیت، زمانی از طریق تدوین کتب و دستور به جمع آوری حدیث و نشر آن و گاه از راه مناظره و احتجاجات علمی، علوم و دانشهای خود را به جامعه نشر می دادند. به هر حال، شرائط اجتماعی و سیاسی زمان آنان یکسان نبوده است.

الف) تربیت شاگردان

در دوران امام صادق و امام باقر (علیهماالسلام) شرائط اجتماعی مساعد بود و به همین جهت، بالغ بر چهار هزار نفر از محضر این دو امام استفاده بردند؛ ولی در دوره امام جواد (علیه‌السلام) تا زمان امام حسن عسکری (علیه‌السلام) به دلیل فشارهای سیاسی و کنترل شدید فعالیت آنان از طرف دربار خلافت، شعاع فعالیت علمی آنان بسیار محدود بود (هر چند از علم وسیعی برخوردار بودند) و از این نظر، تعداد راویان و شاگردان آنها کاهش چشمگیری نشان می دهد.

راویان و شاگردان مکتب امام جواد (علیه‌السلام) قریب به صد و ده نفر بوده اند. (۲۳) ۲۶ نفر از آنان مجموعاً ۷۸ اثر نوشته اند که یکی از آنها علی بن مهزیار است با تألیف ۳۵ اثر، دیگری محمد بن عبدالله بن مهران است که دارای هفت اثر می باشد و سومی معاویه بن حکیم است با هفت اثر. (۲۴) و در حال حاضر، کلمات حضرت جواد (علیه‌السلام) با عنوان «مسند الامام الجواد (علیه‌السلام)» توسط شیخ عزیر الله عطاردی گردآوری شده است. (۲۵)

و از دیگر چهره های برجسته و درخشان از بین شاگردان و راویان آن حضرت، می توان از احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی، زکریا بن آدم، محمد بن اسماعیل بن بزیع، حسین بن سعید اهوازی، و احمد بن محمد بن خالد برقی که هر کدام در صحنه علمی و فقهی وزنه خاصی به شمار می رفتند، نام برد. (۲۶)

قابل ذکر است که روایت کنندگان از امام جواد (علیه‌السلام) منحصر به راویان و محدّثان شیعه نمی باشند، بلکه محدّثان و دانشمندان اهل تسنن نیز معارف و حقایقی از اسلام را از آن حضرت نقل کرده اند. از جمله «خطیب بغدادی» احادیثی با سند خود از آن حضرت نقل کرده است. (۲۷)همچنین حافظ «عبد العزیزبن اخضر جنابذی» در کتاب «معالم العتره الطاهره» (۲۸) و ابوبکر احمد بن ثابت، ابو اسحاق ثعلبی و محمد بن منده بن مهربذ در کتب تاریخ و تفسیر خویش روایاتی از آن حضرت نقل کرده اند. (۲۹)

نکته قابل دقت در روایات رسیده از امام جواد (علیه‌السلام)، تنوع روایات در موضوعات مختلف و مورد نیاز آن زمان بوده است. به عنوان نمونه، به این موضوعات می توان اشاره کرد:

۱. توحید و بسیاری از شبهاتی که در این زمینه، در آن زمان مطرح بوده است؛ (۳۰)

۲. تفسیر قرآن و تأویل آن و بیان بطون آیات؛(۳۱)

۳. روایات فقهی در باب نماز، زکات، حج، عبادات مستحبه و نوافل؛ (۳۲)

۴. بیان فلسفه و علل احکام، از جمله روایت طولانی درباره فلسفه عدّه مطلّقه، عدّه وفات… و ایلاء و احکام آن…؛ (۳۳)

۵. دعاها، مانند: دعای قنوت، دعای بعد از نماز (رضیت بالله ربّاً…) ، دعای صبح و شام، و…. (۳۴)

ب) مناظرات

راه دیگر برای توسعه و نشر علم حضرت در جامعه و اثبات عظمت آن امام، مناظراتی است که با علماء و دانشمندان مختلف داشته است.

مناظره آن حضرت با یحیی بن اکثم و علماء درباری نمونه هایی از این مناظرات است. شرح مبسوطی از برخی مناظرات آن حضرت پیش تر در مجله مبلغان چاپ شده است. (۳۵)

ج) پاسخ به شبهات و پرسشها

همیشه در ذهن جوّال بشری پرسشهایی پیرامون معارف دینی، اعم از اصول و فلسفه احکام و تفسیر و… وجود داشته و دارد. و باید همواره در جامعه، علماء متخصص و ورزیده برای پاسخگویی حضور داشته باشند و همان کاری را انجام دهند که تمام امامان ما بدون استثناء انجام داده اند؛ چنان که امام جواد (علیه‌السلام) به شبهات زمان خویش که از طریق ملحدان، واقفیه، معتزله و… القاء می شد، جوابهای روشنگرانه داده است.

مانند پاسخ به شبهه تصور کردن خداوند، که حضرت جواب می دهد: خداوند به وهم نیاید و قابل تحدید ذهنی و تصوری و عقلی نیست. و یا سؤال از اینکه آیا خدا شیء است؟ که می فرماید: بله، ولی او را از حدّ تعطیل که اصلاً قابل درک کلی نباشد و تشبیه که مانند چیزی باشد، خارج بدانید. (۳۶)

همچنین است پاسخ به شبهات قرآنی که پیرامون برخی آیات مطرح بوده (۳۷)و پاسخ به پرسشهایی که پیرامون فلسفه احکام مطرح شده است؛ مثل اینکه چرا باید زن عدّه نگه دارد؟ و چرا عدّه زن در طلاق سه ماه و ده روز است، ولی در وفات چهار ماه و ده روز است؟ که اجمال پاسخ حضرت این است که سه ماه و ده روز برای استبراء رحم زن است که اگر از شوهر قبلی دارای فرزند باشد، مشخص شود و عدّه وفات از یک جهت در مقابل آن مدّتی است که مرد باید در ایلاء صبر کند و از طرف دوم، نهایت تحمل زنان در مسائل جنسی مدت چهار ماه است. به همین جهت، در ایام زنده بودن شوهر، بعد از چهار ماه مباشرت واجب می شود. (۳۸)

سخن را با اشعاری در سوگ آن امام مظلوم و مسموم به پایان می بریم:

جواد ابن الرضا امشب به یاد مادر افتاده * چو مادر بی نفس از تشنگی پشت در افتاده

ز فرط درد می غلتد از این پهلو به آن پهلو * گمانم یاد آن پهلو شکسته مادر افتاده

چنان بگسسته از هم زهر کینه تار و پودش را * که گویی در کنار نهر علقم پیکر افتاده

ز سوز تشنگی می سوزد و گویی که در گودال * حسین بن علی لب تشنه زیر خنجر افتاده

گلی از گلبن باغ ولایت باز پرپر شد * که زهرا از نفس در دامن پیغمبر افتاده

سرت بادا سلامت ای رضا ای ضامن آهو * میان حجره نور دیدگانت پرپر افتاده

***

گذر کن از مدینه جانب بغداد یا زهرا * جوادت را نظر کن تشنه لب جان داد یا زهرا

بیا بنگر غریب و بی کس اندر گوشه غربت * برآور در عزایش از جگر فریاد یا زهرا (۳۹)

پی نوشت:

۱) اصول مداحی، ناصری نژاد، انتشارات نصایح، ۱۳۸۳، ص ۲۳۴.

۲) برخی ولادت حضرت را در نیمه ماه رجب نوشته اند (اعلام الوری، طبرسی، سوم، دار الکتب الاسلامیه، ص ۳۴۴) و برخی نیز در ماه رمضان دانسته اند (اصول کافی، تهران، مکتبه الصدوق، ۱۳۸۱، ج ۲، ص ۴۹۲) .

۳) برخی قاتل حضرت را غلام معتصم می دانند.

۴) اصول کافی، ج ۲، ص ۴۹۲؛ ارشاد، شیخ مفید، مکتبه بصیرتی، ص ۳۱۶؛ اعلام الوری، ص ۳۴۴.

۵) اصول مدّاحی، ص ۲۳۴.

۶) منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، کتابفروشی اسلامیه، ج ۲، صص ۲۳۳ ـ ۲۳۴؛ ر. ک: ره توشه راهیان نور، شماره ۳۳، رمضان ۱۳۷۹ ش، صص ۳۱۲ ـ ۳۱۳، از زبان مرحوم احمدی میانجی.

۷) منتهی الآمال، ص ۲۳۵.

۸) مریم / ۱۲.

۹) همان، ۳۰ ـ ۳۲.

۱۰) دلائل الامامه، طبری، قم، منشورات، ۱۳۶۳ ش سوم، ص ۲۰۴؛ سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، ص۵۳۹.

۱۱) بحارالانوار، مجلسی، تهران، المکتبه الاسلامیه، دوم، ۱۳۹۵ ق، ج ۵۰، صص ۹۸ـ ۱۰۰؛ اثبات الوصیه، نجف، المطبعه الحیدریه، چهارم، ۱۳۷۴ ش، صص ۲۱۳ ـ ۲۵۱؛ سیره پیشوایان، صص ۵۳۹ ـ ۵۴۱.

۱۲) اثبات الوصیه، ص ۲۱۵؛ سیره پیشوایان، ص ۵۴۲.

۱۳) بحارالانوار، ج ۵، ص ۹۰؛ اثبات الوصیه، ص ۲۱۰؛ اختصاص، شیخ مفید، ص ۱۰۲.

۱۴) الصواعق المحرقه، ابن حجر، قاهره، مکتبه القاهره، دوم، ۱۳۸۵ ق، ص ۲۰۵.

۱۵) نور الابصار، شبلنجی، قاهره، مکتبه المشهد الحسینی، ص ۱۶۱.

۱۶) نگاهی به زندگانی سیاسی امام جواد (علیه‌السلام)، مرتضی عاملی، جامعه مدرسین، ۱۳۶۵ ش، ص ۱۰۶.

۱۷) تذکره الخواص، صص ۳۵۸ ـ ۳۵۹، به نقل از اعلام الهدایه، المجمع العالمی لِاَهْلِ الْبَیتِ (علیهم‌السلام)، اول، ۱۴۲۲ ق، ج ۱۱، ص ۲۱.

۱۸) جوهره الکلام، ص ۱۴۷، به نقل از اعلام الهدایه، ص ۲۵.

۱۹) الارشاد، شیخ مفید، قم، مکتبه بصیرتی، ص ۳۱۹.

۲۰) مستدرک العوالم، ج ۲۳، ص ۱۵۹، به نقل از اعلام الهدایه، ج ۱۱، ص ۳۱.

۲۱) اثبات الوصیه، ص ۲۱۰، به نقل از اعلام الهدایه، ج۱۱، ص ۳۱.

۲۲) بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۵۷، ح ۲۴.

۲۳) رجال شیخ طوسی، نجف، مکتبه الحیدریه، اول، ۱۳۸۱ ش، صص ۳۹۷ ـ ۴۰۹.

۲۴) سیر حدیث در اسلام، سید احمد میر خانی، تهران، دوم، ۱۳۶۱ ش، صص ۲۶۶ ـ ۲۷۸.

۲۵) رجال شیخ طوسی، صص ۳۶۶ ـ ۳۹۷.

۲۶) سیره پیشوایان، ص ۵۶۲.

۲۷) تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، بیروت، دار الکتاب العربی، ج ۳، صص ۵۴ ـ ۵۵.

۲۸) اعیان الشیعه، سید محسن امین، بیروت، ۱۴۰۳ ق، ج ۲، ص ۳۵.

۲۹) ابن شهر آشوب، قم، المطبعه العلمیه، ج ۴، ص ۳۸۴.

۳۰) ر. ک: اصول کافی، ج ۴؛ توحید صدوق، ص ۸۲؛ اعلام الهدایه، ص ۳۲.

۳۱) مستدرک عوالم العلوم، ج ۲۳، ص ۱۶۴؛ اعلام الهدایه، ج ۱۱، ص ۳۳.

۳۲) اعلام الهدایه، صص ۳۶ ـ ۳۷.

۳۳) همان، ص ۳۸؛ حیاه الامام محمد الجواد، ص۱۰۱.

۳۴) همان، صص ۴۰ ـ ۴۱؛ مستدرک عوالم العلوم، ج۲۳، صص ۲۱۲ ـ ۲۱۸.

۳۵) ر. ک: مجله مبلغان، شماره های ۲، ۱۳ و ۳۳.

۳۶) اعلام الهدایه، ص ۳۲؛ احتجاج، ج ۲، صص ۴۶۵ ـ ۴۶۶.

۳۷) اعلام الهدایه، صص ۳۲ ـ ۳۳.

۳۸) همان، ص ۳۸.

۳۹) مهدی رضایی.

منبع : ماهنامه اطلاع رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان شماره ۷۳.

علم امامان (علیهم السّلام) از دیدگاه قرآن و احادیث

اشاره:

امامت منصبی الهی و امام حافظ شریعت و پاسخگوی تمام نیازهای دینی امت است، یکی از مهمترین شرایط امام از دیدگاه شیعه، دانش گسترده وعلوم خاص امام است، علومی که از طرق عادی بشری به دست نمی‌آید و از این رو به آن علم «لدنّی» یا «خدادادی» می‌گویند. نیاز امت به امام ایجاب می‌کند که امام آگاهی جامع از تمام رموز و اسرار قرآن و وقوف کامل بر شریعت و تمام احکام و قوانین دینی (حتی احکام موضوعات جدید و مستحدث) و آمادگی کامل برای پاسخ گویی به شبهات داشته باشد.

امام بابد از علوم ویژه‌ای برخوردار باشد زیرا اگر دانش امام تنها از طریق منابع عادی تأمین شود، هیچ تضمینی برای پاسخگویی به پرسشهای گسترده و متنوع مردم وجود نخواهد داشت، و این به معنای نقض غرض خداوند از تشریع دین است.(۱)

منابع علم امامان: علوم امام از منابع گوناگونی سرچشمه می‌گیرد که عبارتند از:

۱. قرآن آگاهی کامل امامان از کتاب خدا و قرآن مجید به گونه‌ای است که تفسیر، تأویل، ظاهر، باطن و محکم و متشابه آن را به خوبی می‌دانند.

قرآن می‌فرماید: «وَ یقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَ بَینَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» ؛ کافران می‌گویند: تو پیامبر نیستی، بگو: همین بس که خداوند و کسی که علم کتاب (و آگاهی بر قرآن) نزد اوست. گواه باشد.(۲)

از این آیه به خوبی روشن می‌شود کسی وجود دارد که تمام علم کتاب نزد اوست، زیرا علم‌الکتاب بدون قید و مطلق آمده است و شامل تمام علوم مربوط به کتاب الهی می‌شود، برخلاف آن چه در آیه ۴۰ سوره نمل آمده: «قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُکَ»؛ آن کسی که دانشی از کتاب آسمانی و بخشی از علم کتاب نزد او بود، گفت: من تخت ملکه سبا را پیش از آن که چشم بر هم زنی، نزد تو خواهم آورد.

بدیهی است کسی که از تمام علم کتاب آگاه است، کتابی که سرچشمه فیاض علوم و دانشهاست، کارهای بسیار مهمتری می‌تواند انجام دهد، امّا چه کسی تمام علم کتاب نزد اوست؟ قرآن اشاره سربسته‌ای دارد، امّا مفسران بسیاری در کتب خود نقل کرده‌اند که این آیه اشاره به علی بن ابی طالب (علیه السلام) و ائمه هدی (علیهم السلام) است.

قرطبی مفسر اهل سنت در تفسیر خود به نقل از امام باقر (علیه السلام) در تفسیر «الذی عنده علم الکتاب» می‌گوید: انما ذلک علی بن ابی طالب (علیه السلام) او فقط علی بن ابی طالب (علیه السلام) است.(۳)

در روایت دیگری از ابن عباس می‌خوانیم: کسی که علم کتاب نزد اوست فقط علی (علیه السلام) است، او عالم به تفسیر قرآن و تأویل و ناسخ و منسوخ آن است.(۴)

آری. این آگاهی وسیع نسبت به قرآن مجید و اسرار و دقایق و ظاهر و باطن آن، یکی از منابع اصلی علم امامان معصوم (علیهم السلام) است.(۵)

۲. وراثت از پیامبر دومین منبع از منابع علوم امامان (علیهم السلام) وراثت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) است، به این معنی که پیامبر تمام معارف و شرایع اسلام را به علی (علیه السلام) آموخت و این علم و آگاهی از علی (علیه السلام) به امامان (علیهم السلام) منتقل شد، امام صادق (علیه السلام) می‌فرمایند: «عَلَّم رسولُ اللهِ علیاً الفَ بابٍ یفتَحُ من کلِّ بابٍ الفُ بابٍ»؛ رسول خدا به علی (علیه السلام) هزار باب از علم را آموخت و از هر بابی هزار باب گشوده شد.

حدیث معروف: «انا مدینه العلم و علی بابها» که پیامبر فرمودند: «من شهر علم هستم و علی درب آن استط، را راویان مختلفی از اهل سنت و شیعه در کتب خود نقل کرده‌اند.(۶)

۳. ارتباط با فرشتگاناز منابع علم امامان ارتباط با فرشتگان است،‌ البته نه به این معنی که آنها در زمره پیامبران بوده‌اند، بلکه آنها همچون «خضر»، «ذوالقرنین» و «مریم» بودند که مطابق ظاهر آیات قرآن با فرشتگان الهی ارتباط داشتند.

در حدیثی از امام باقر می‌خوانیم که فرمود: اِنّ علیاً کان محدّثاً، علی (علیه السلام) محدث بود (سخنان به او گفته می‌شود) هنگامی که از آن حضرت توضیح خواستند که چه کسی با او سخن می‌گوید، فرمود: یحدّثهُ ملکٌ، فرشته با او سخن می‌گفت، و هنگامی که سؤال کردند آیا او پیامبر بود؟ دست خود را به علامت نفی و انکار تکان می‌داد و سپس افزود: کصاحب سُلیمانَ او کصاحبِ موسی او کذی القرنینِ، او همانند دوست سلیمان (آصف بن برخیا) یا دوست موسی (یوشع یا خضر) یا ذی القرنین بود.

۴. القای روح القدس چهارمین منبع علم امامان، فیض روح القدس است.

از روایاتی که در منابع اهل بیت (علیهم السلام) وارد شده به خوبی بر می‌آید که روح القدس روح مقدسی بوده که با همه پیامبران و انبیاء و معصومین (علیهم السلام) بوده است، و امدادهای الهی را در موارد مختلف به آنها منتقل می‌ساخته، حتی از روایات متعددی که در منابع اهل سنت نیز وارد شده است، استفاده می‌شود که گاه که کارهای مهم یا سخنان و اشعار پر مغز از کسی صادر می‌شد، می‌فرمودند: این به کمک روح القدس بوده است، این تعبیر (کمک روح القدس) درباره حسّان بن ثابت ـ مدافع پیامبر ـ و کمیت بن زید اسدی ـ مدافع اهل بیت (علیهم السلام) ـ و دعبل خزاعی ـ شاعر قصیده معروف (مدارس آیات) ـ از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امام باقر (علیه السلام) و امام رضا (علیه السلام) نقل شده است.(۷)

و از این جا به خوبی روشن می‌شود که «روح القدس» یک روح امدادگر است که انسان را به هنگام کارهای معنوی و الهی یاری می‌دهد، و البته به تفاوت مراتب اشخاص متفاوت است، در پیامبران و امامان به گونه فوق العاده‌ای قویتر و بارزتر عمل می‌کند، و در دیگران به اندازه خودشان.

۵. نور الهی منبع دیگری که برای علوم امامان می‌توان ذکر کرد «نور الهی است»، امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید:

هنگامی که امام پیشین از دنیا می‌رود، خداوند برای امام بعد از او ستونی از نور بر می‌افرازد که به وسیله آن اعمال مردم را می‌بیند، و از این طریق خداوند حجت را بر خلق خود تمام می‌کند.

با توجه به منابع فوق، امامان (علیه السلام) از سایر مردم ممتاز شده و به انجام وظایف مهمی که در مورد حفظ اسلام و تعلیمات قرآن و هدایت بندگان دارند، نایل می‌شوند.(۸)

پی نوشت:

۱. ر.ک: سعیدی مهر، محمد، آموزش کلام اسلامی، قم، انتشارات طه، چاپ دوم، ۱۳۸۱.

۲. رعد: ۴۳.

۳. تفسیر قرطبی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج ۵، ص ۳۵۶۵.

۴. من عنده علم الکتاب انما هو علی لقد کان عالماً بالتفسیر و التأویل و الناسخ و المنسوخ. ر.ک: قندوزی حنفی، سلیمان، ینابیع الموده، ص ۱۰۴.

۵. روایات مختلفی در تفسیر مصداق راسخان در علم (سوره آل عمران، ۷) وارد شده که راسخان در علم را پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) و ائمه اطهار (علیهم السلام) می‌دانند که برای رعایت اختصار در متن نیاورده‌ایم. برای تکمیل بحث رجوع شود به: کلینی، اصول کافی، انتشارات اسماعیلیان، قم، ج۱، ص ۲۱۳، احادیث ۱ و ۲و ۳ و تفاسیر روایی از قبیل نور الثقلین ذیل آیه.

۶. برای آگاهی بیشتر ر.ک: حسینی المرعشی نور الله، احقاق الحق، انتشارات مرعشی نجفی، قم، ۱۴۰۴ ق، ج ۵، ص ۴۶۸ ـ ۵۰۱. و برای آگاهی به منابع این حدیث به کتاب شریف «جامع الاحادیث» مراجعه شود.

۷. ر.ک: جلال الدین سیوطی، الدرّ المنثور، ج ۱، ۸۷. و سفینه البحار، ج ۲، ص ۴۹۵۴. و کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۱۸.

۸. ر.ک: مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر موضوعی پیام قرآن، انتشارات امیر المؤمنین، قم، ج ۹، ص ۱۱۱ تا ۱۳۴. و سعیدی مهر، محمد، کلام اسلامی، ج ۱، ص۱۴۸ و ۱۴۹.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

 

 

کتاب مقدس و اختلاف و تعارض در هویت حضرت مسیح

در اناجیل، چهار هویت برای حضرت مسیح (علیه السلام)  بیان شده که باهم سازگار نیستند. یکی از هویتهای او این‌ است که او پسر یوسف نجار و از اولاد داود است.[۱]

هویت دیگر حضرت مسیح در اناجیل این است که او پسر روح­القدس است. این مطلب در انجیل متی این­گونه بیان شده است: «ای یوسف پسر داود، از گرفتن زن خویش مریم مترس زیرا که آنچه در وی قرار گرفته است از روح­القدس است».[۲]

هویت سوم عیسی مسیح (علیه السلام) در آموزه‌های انجیل اینست که او پسر خدا است. این اطلاق به طور مکرر در اناجیل چهارگانه آمده و به صراحت گفته شده که مسیح پسر خدا است.[۳]

هویت چهارم حضرت عیسی مسیح (علیه السلام)  در انجیلها اینست که او خداست و این اسم در عبارات متعددی بر آن حضرت اطلاق شده است. در اول انجیل یوحنا آمده که: «در ابتداء کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود همان در ابتداء نزد خدا بود همه چیز به واسطۀ او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت… »[۴] در این گزاره «کلمه» که خداست بر حضرت مسیح اطلاق شده است. اطلاق خداوند دربارۀ عیسی مسیح (علیه السلام) به طور مکرّر در اناجیل آمده است.[۵]

دو شخصیت اخیر حضرت مسیح (علیه السلام) عقیده اصلی مسیحیت را تشکیل می‌دهد و از نظر مسیحیان از باورهای بنیادین و هم‌رأی آنان به شمار می‌آید. آنان می‌گویند عیسی مسیح پسر خداست. او یک آدم است، ولی خدا هم هست، از نطفۀ خدا و از شکم مریم. خدا در کالبد عیسی به زمین فرود آمده که راز «تن‌یافتگی» خدا نام گرفته است.[۶]

سوالی که اینجا متوجه مسیحیان است این است که اولا چرا این گزاره های مخالف و متعارض در یک کتاب مقدس وجود داشته باشد؟ ثانیا آیا آموزۀ اعتقادی مسیحیت بر یک امر متناقض مبتنی نیست؟ از میان این چهار هویت کدام یکی را باید پذیرفت؟

پی نوشتها

[۱]. رک: انجیل متی، باب۱؛ انجیل لوقا، باب ۳: ۲۳ به بعد.

[۲]. انجیل متی، باب ۱: ۲۰٫

[۳]. رک: انجیل یو حنّا، باب ۱۴: ۵-۱۱؛انجیل یوحنا،۸ باب: ۴۲؛ انجیل یوحنا، باب۱۰: ۳۰٫

[۴]. انجیل یوحنّا، ۱باب: ۱و۲٫

[۵].  رک: انجیل یوحنّا، باب ۲۰: ۳۰و۳۱٫انجیل یوحنا، باب ۲۰: ۲۵٫انجیل یوحنا، باب ۲۱: ۱۷و۱۹٫

[۶]. میشل مالرب، انسان و ادیان، ترجمه: مهران توکلی، ص۷۹٫

نویسنده: حمید رفیعی

معنای پارقلیطا در انجیل یوحنا

در انجیل یوحنا بشارت آمدن کسی به عنوان پارقلیطا پس از حضرت مسیح (علیه السلام) داده شده است:

 «و بسیار چیزهای دیگر دارم به شما بگویم لیکن اکنون طاقت تحمل آن ها را ندارید ولی چون او، یعنی روح راستی آید، شما را به جمیع راستی هدایت خواهد کرد زیرا که از خود تکلم نمی‌کند بلکه به آنچه شنیده است سخن می‌گوید و از امور آینده به شما خبر می دهد.»[۱]

«من از پدر خواهم خواست که او پارقلیطای دیگری به شما خواهد داد که تا ابد با شما باشد.»[۲]

«چون بیاید آن پارقلیطا که من سوی شما خواهم فرستاد از جانب پدر، روح راستی که از جانب پدر می آید او درباره من شهادت خواهد داد.[۳]»

«لیکن من راست می گویم به شما، که شما را مفید است که اگر من نروم پارقلیطا سوی شما نخواهد آمد اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.»

«و چون او بیایدجهان را به گناه و صدق و انصاف ملزم خواهد کرد… .»

«… و چون او بیاید شما را به تمام راستی ارشاد خواهد نمود زیرا که او از پیش خود چیزی نخواهد گفت و هرچه خواهید شنید خواهد گفت و شما را به آینده خبر خواهد داد.»

«و او مرا جلال خواهد داد.» هر آنچه پدر دارد از آنِ من است از همین سبب گفتم که آنچه از من است خواهد یافت و شما را خبر خواهد داد.»[۴]

پارقلیطا در زبان سریانی به معنای بسیار ستوده است که به زبان عربی به فارقلیطا تلفظ می شود. و معنای معادل عربی «احمد» را دارد که در قرآن به آن اشاره شده است. و اصل اناجیل به زبان سریانی بوده و بعدا به زبانی یونانی برگردانده شده و کلمه پارقلیطا به پاریکلتوس یا پریکلتوس ترجمه شده است.

حالا سوال این است که مسیحیان این پیشگویی حضرت مسیح ر ا بر چه کسی تطبیق می دهند؟

 اگر مراد از پارقلیطا چنانکه گفته اند روح القدس است، آیا روح القدس پس از حضرت مسیح (علیه السلام) می آید؟ در حالی که روح القدس همیشه بوده  است و آمدن او متوقف به رفتن حضرت مسیح (علیه السلام) نیست.

آیا مسیحیان در مصداق پارقلیطا گرفتار ابهام گویی نشده اند؟

پی نوشتها

[۱]. انجیل یوحنا، باب ۱۶. آیه های ۱۲و ۱۳.

[۲]. یوحنا. ۱۴: ۱۶.

[۳]. همان فصل، آیه ۲۶.

[۴]. انجیل یوحنا، فصل سی و پنج، باب ۱۶، آیات ۷ تا ۱۵.

نویسنده: حمید رفیعی

معنای تثلیث در مسیحیت

یکی از آموزه هایی که همواره کلیساها به جوامع مسیحی تعلیم می دهند، مسئله اعتقاد به تثلیث است؛ و کلمات مسیحیان در کتاب های کلامی حکایت از این دارد که اعتقاد به تثلیث از مسائلی است که شالوده و بنیان مسیحیت بر آن نهاده شده است و مسیحیان چاره ای جز اعتقاد به آن ندارد.[۱] این جاست که درک نظریه ارتدوکسی کلیسا درباره ثالوث اقدس (تثلیث) در نهایت پیچیدگی و ابهام است؛ چرا که از طرفی خود را پیرو خدای واحد، پدر قادر متعال و خالق زمین و آسمان می دانند و دین خود را در زمره ادیان توحیدی قرار می دهند و از طرفی هم معتقدند که اولوهیت از سه شخصیت کاملاً متمایز و مشخص تشکیل شده است و این سه در ازلیت، قدرت و جلال برابرند و هر یک از آنها از تمام صفات خدایی برخوردارند، ولی در عین حال، هر کدام از آنها خصایصی دارند که آنها را از درون وحدت، تثلیث و از هم متمایز می کند.[۲]

به هر حال، نویسندگان مسیحی عرب زبان برای رساندن مفهوم تثلیث از واژه یونانی الاصل «اقنوم» استفاده می کنند که معادل آن در زبان لاتینی، Persona، به معنای نقاب است[۳] و این لفظ (اقنوم) که در آموزه تثلیث زیاد به کار گرفته می شود، دارای معانی گوناگون و اختلافی است، به گونه ای که برخی گفته اند:

  1. مراد از اُقنوم راه وجود است. بر این اساس، اقانیم ثلاثه (أب، ابن، روح القدس) سه راه یا سه حالت برای وجود خدا و عمل اوست.[۴]

به نظر می رسد که این دیدگاه بیشتر درصدد رفع اتهامِ شرک بودن از آموزه تثلیث است، تا بگوید که اقانیم ثلاثه به معنای مظهر یا مظاهر وجود خدا و عمل اوست.

  1. گروهی پنداشته اند که مراد از اقانیم ثلاثه همان خواص، یعنی اعراض لازم ذات خداوند است، به این معنا که ذات خدا دارای سه عرض خاصه است. این در حالی است که اولا، عرض خاصه قائم به ذات نیست؛ و ثانیاً، لازم می آید که ذات خدای متعال چند چیز باشد[۵] و این محال است.
  2. عده ای هم گفته اند که اقنوم کلمه ای سریانی و به معنای شخص یا اصل است. چنان اتفاق افتاده که در مسیحیت اصطلاح چیزها یا پراگماتا، به جای اقانیم و اشخاص و برای توصیف سه شخص به کار رفته است، تا بر واقعیات آنها تأکید گردد. بنابر نظر مسیحیان، پدر، پسر و روح القدس هر یک، شخص (اقنوم) است.[۶]

بنابراین، قانون ایمان مسیحی هم مؤید این دیدگاه است و در تعریفی که از تثلیث و، به عبارتی، ثالوث اقدس (أب، ابن و روح القدس) ارائه می کند می گوید: «ما به خدای یگانه ی پدر، پسر و روح القدس که خدای واحد و جوهر واحد و متساوی در قدرت، جلال و مجد و شکوه اند ایمان داریم».[۷]

قاموس کتاب مقدس می گوید: … معرفت مسیحیت به این سه شخصیت، یک حقیقت آسمانی است که عهد قدیم به صورت غیر واضح اعلان نموده، ولی کتاب عهد جدید آن را به صورت آشکار بیان داشته است که این عقیده را در چند نکته می توان بیان داشت: ۱٫ کتاب مقدس سه شخصیت را مطرح می کند که هر کدام شخص الله است؛ ۲٫ این سه شخصیت کاملاً از هم متمایزند؛ ۳٫ این سه گانگی در جامعیت خدا موقتی یا ظاهری نیست، بلکه ابدی و حقیقی است؛ ۴٫ مقصود از این تثلیث، سه خدا نیست، بلکه این شخصیات ثلاثه جوهر واحدی دارند! ۵٫ این سه شخصیت (پدر، پسر، روح القدس) متساوی هستند؛ ۶٫ هیچ گونه تناقضی در این عقیده وجود ندارد![۸] به این معنا که خدا هم یکی است و هم سه تاست. مضافاً این که لابد هیچ گونه اجتماع نقیضینی هم در آن راه ندارد!

به هر ترتیب، مراد از تثلیث و اقانیم ثلاثه مسیحیت با توجه به آنچه در قانون ایمان گذشت و با عنایت به آنچه در قاموس کتاب مقدس بیان شد این است که هر کدام از سه شخصیت مطرح (پدر، پسر، روح القدس) شخص الله، و کاملاً از هم متمایزند و در جلال و شکوه و مجد برابرند!

در نقد این نظریه باید گفت: ۱٫ عقیده تثلیث، با تفسیری که گذشت، مشتمل بر تناقض آشکار است؛ از طرفی معتقدند که هر یک از شخصیت های اقانیم ثلاثه خداست که متمایز از بقیه است و، در عین حال، هر سه اقنوم را یک چیز می دانند.[۹]

  1. لازمه اعتقاد به تثلیث این است که ذات خدا مرکب از سه ذات باشد و این در حالی است که ترکیب، با ذات واجب الوجود که بسیط است و از هیچ اجزای عقلی و خارجی ای مرکب نشده است ناسازگار است.[۱۰]

با گذشت زمان و در طول تاریخ کلیسا مسیحیان مدعی شده اند که «طبیعت سه گانه خدا یک راز است و نمی توان آن را با تعابیر بشری بیان کرد» و همگی به نافرجامی کوشش های خود برای توجیه تثلیث اعتراف دارند.[۱۱]

البته باید این نکته را نیز یادآور شد که کلمه تثلیث هرگز در کتاب مقدس مسیحیان وارد نشده و نخستین کاربرد شناخته شده آن در تاریخ مسیحیت، به سال ۱۸۰م باز می گردد، هر چند به تصور مسیحیان ریشه های مفهوم سه گانه در عهد جدید احساس می شود و عبارت اعطای حق تعمید در پایان انجیل متی آن را صریحاً بیان کرده است: «ایشان را به اسم پدر، پسر و روح القدس تعمید دهید».[۱۲]

و گمان می رود اولین کسی که این اصطلاح را درست کرد و استعمال نمود، شخصی به نام ترتولیان در قرن دوم میلادی است[۱۳] و، در این میان، برخی از بزرگان آزاداندیش مسیحیت منکر الوهیت عیسی شدند؛ اما بنا به رأی صادره در نیقیه آسیای صغیر در سال ۳۲۵م. قول به الوهیت عیسی با اکثریت قاطع ۳۰۰ اسقف پذیرفته شد و نظر اسقف آریوس که بر ضدّ اعتقاد به الوهیت عیسی قیام کرده بود مردود اعلام گردید.[۱۴] به دنبال این مجادلات، شخصی به نام سوسینوس اعتقاد به تثلیث را نتیجه تأثیر عقاید ناقص فلاسفه یونان در نوشته شدن اعتقادنامه ها دانست و الوهیت عیسی را مردود شمرد که این نظر، به نظر «أبیون» معروف گشت.[۱۵]

همچنان که گوستاو لوبون در گزارش خویش می گوید: مسیحیت در پنج قرن اول حیات خویش با اخذ مفاهیم فلسفی و دینی یونانی و شرعی، مخلوطی از معتقدات مصری و ایرانی شد که حوالی قرن اول میلادی در مناطق اروپایی انتشار یافت و در نتیجه، مردم به یک تثلیث جدید که عبارت بود از پدر، پسر و روح القدس، به جای تثلیث قدیم که از «نروبی تر» و «زنون» و «نرو» به وجود آمده بود گردن نهادند.[۱۶]

و اعتقاد مسیحیان به الوهیت اقانیم ثلاثه، حکایت از سرایت خرافات تثلیث به نصاری دارد. تاریخ بشری نشان داده است که بعضی از پیروان انبیا بعد از وفات پیغمبرشان، یا در خلال غیبت او، تحت تأثیر گمراهان، به شرک و دوگانه پرستی روی آوردند؛[۱۷] و مسیحیت از این قاعده مستثنا نیست.

حاصل سخن این شد که مسیحیت با اعتقاد به الوهیت عیسی و روح القدس در کنار خدا نه تنها گامی به سوی تکامل و قله توحید برنداشتند، بلکه با شریک قرار دادن برای خدای متعال و گاهی فراتر از این، یعنی شریک را خود خدا دانستن، بستر خویش را در دامن شرک و کفر پهن نمودند و در توجیه عقاید شرک آلود خویش به مسئله راز که یک امر قلیل المؤونه است پناه بردند.

ممکن است گفته شود که مراد از تثلیث (در قالب یک مثال) این است که: زید فرزند عمرو و انسان است، و مقصود ما از تثلیث هم همین است. در این جا نیز یک چیز سه چیز است؛ زیرا در مثال بیش از یک حقیقت نیست و در عین حال هم زید است و هم پسر عمرو و هم انسان.

علامه طباطبائی در پاسخ می فرمایند: اگر این کثرت و تعددی که در وصف است، حقیقی و واقعی باشد، لابد موصوف هم متعدد خواهد بود، همان گونه که اگر موصوف حقیقتاً واحد باشد، قهراً کثرت و تعدد اعتباری خواهد بود و محال است یک چیز، در عین این که یکی است، سه چیز باشد.[۱۸]

تبعات اعتقادی تثلیث از دیدگاه عقل و نقل

با توجه به این که توحید دارای جایگاه رفیعی در تمام شرایع آسمانی است و دارای مراحلی از قبیل توحید در ذات، صفات، خالقیت، ربوبیت و عبادت است و هر کدام دارای براهین مختلف عقلی و حکمی است، امکان ندارد که ذات خدای متعال که واجب الوجود بالذات است دارای شریک باشد و از طرف دیگر هم، اولین کلمه در تبلیغ رسولان الهی دعوت به توحید و دوری از دوگانه پرستی و شرک بوده است[۱۹] که مع الأسف این شعار بعد از حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ تحت تأثیرات سوء گمراهان به فراموشی سپرده شد و مسیحیت در کنار الوهیت خدا قایل به الوهیت عیسی نیز شدند.

چنان که قرآن می فرماید: «آنها که گفتند خداوند همان مسیح فرزند مریم است به یقین کافر شدند».[۲۰]

و در ادامه می فرماید: «انه من یشرک بالله فقد حرم الله علیه الجنه».[۲۱]

که این آیه دلالت دارد بر این که شریک گرفتن برای خدا در الوهیت، شرک، و مرتکب آن کافر است.[۲۲]

یکی از مراحل توحید، آن گونه که گذشت، عبارت بود از توحید در عبادت؛ اما مسیحیان در کنار عبادت خدا به عبادت عیسی نیز اهتمام دارند که همین مسئله باز بیانگر شرک در عبادت آنان است و مراد از عبادت، آن خضوعی است که ناشی از این است که مخضوع له، اله العالم یا الله است.[۲۳]

و قرآن می فرماید: و آن گاه که خداوند به عیسی بن مریم می فرماید: «إِنَّهُ مَن یشْرِک بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیهِ الْجَنَّهَوَإِذْ قَالَ اللَّهُ یـعِیسَی ابْنَ مَرْیمَ ءَأَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّی إِلَهَینِ مِن دُونِ اللَّهِ؛ آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را به عنوان دو معبود غیر از خدا (من دون الله) انتخاب کنید».[۲۴]

که عبارت «من دون الله» در قرآن کریم به معنای شریک و انباز گرفتن استعمال شده است[۲۵] و تثلیث، علاوه بر کفر، شرک هم خواهد بود.

حاصل سخن این که مراد مسیحیت از اقانیم ثلاثه (أب، ابن، روح القدس) الوهیتِ یکایک آنهاست که گذشته از اشکالات عقلی فراوانی که بر این اعتقاد وارد است، قرآن کریم نیز پذیرفتن چنین عقایدی را کفر و شرک به خدا می داند.

پی نوشتها

[۱]. ر.ک: سبحانی، جعفر، محاظرات فی الالهیات، تلخیص علی ربانی گلپایگانی، قم، چاپ جامعه مدرسین، ۱۴۱۷ق، ص۵۴٫

[۲]. ر.ک: زیبائی نژاد، محمدرضا، درآمدی بر تاریخ و کلام مسیحیت، با اندکی تلخیص، انتشارات اشراق، ۱۳۷۵ش، ص۱۳۱٫

[۳]. ر.ک: توفیقی، حسین، آشنایی با ادیان بزرگ، تهران، انتشارات سمت، چاپ اول، ۱۳۷۹ش، ص۱۵۰٫

[۴]. درآمدی بر تاریخ و کلام مسیحیت، همان، ص۱۳۱٫

[۵]. ر.ک: علامه شیخ سدیدالدین محمود، حمصی رازی، المنقذ من التقلید، قم، انتشارات جامعه مدرسین، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۱۴۵٫

[۶]. ر.ک: درآمدی بر تاریخ و کلام مسیحیت، همان، ص۱۳۱٫

[۷]. ر.ک: متی اخترع المسیحیون التثلیث، (مرکز المصطفی) ص۲٫

[۸]. ر.ک: قاموس کتاب مقدس، ص۲۳۲، ذیل کلمه ثالوث، مؤلف جمع الکنائس الشرفیه، جامع ۶، ۱۹۸۱م. منشورات مکتبه المشعل.

[۹]. محاظرات فی الالهیات، همان، ص۵۵٫

[۱۰]. همان.

[۱۱]. آشنایی با ادیان بزرگ، همان، ص۱۴۹٫

[۱۲]. همان.

[۱۳]. ر.ک: شبلی، احمد، مقارنه الادیان، مکتبه النهضه المصریه، چاپ چهارم، ۱۹۷۳م، ص۱۷۳٫

[۱۴]. آشنایی با ادیان بزرگ، همان، ص۱۴۷٫

[۱۵]. درآمدی بر تاریخ و کلام مسیحیت، همان، ص۱۵۰٫

[۱۶]. محاظرات فی الالهیات، همان، به نقل از تاریخ تمدن ویل دورانت، ص۵۷٫

[۱۷]. همان، ص۵۵٫

[۱۸]. ر.ک: ترجمه تفسیر المیزان، ج۶، ص۱۰۱٫

[۱۹]. محاظرات فی الالهیات، همان، ص۴۷٫

[۲۰]. مائده / ۷۲٫

[۲۱]. همان.

[۲۲]. ر.ک: طباطبائی، سید محمد حسین، ترجمه تفسیر المیزان، ج۳، ص۴۰۳٫

[۲۳]. ر.ک: محاظرات فی الالهیات، همان، ص۹۱٫

[۲۴]. مائده / ۱۱۶٫

[۲۵]. تفسیر المیزان، همان، ج۹، ص۳۲۶٫

قرآن کریم و بشارت‏هاى پیامبران

اشاره

آیا در تورات و انجیل موجود، به پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) بشارت داده شده است؟ موضع قرآن در این باره چیست؟ نویسنده این مقاله بر آن است که آنچه در قرآن آمده، این است که تورات و انجیل موجود آمدن پیامبر اسلام را با صفات و نه با نام بشارت داده اند و در این دو کتاب مواردى را براى تأیید این مدعا مى توان یافت.

در سنت اسلامى همیشه این اعتقاد وجود داشته است که پیامبران پیشین در کتاب هاى خود به آمدن پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) بشارت داده اند. همچنین همیشه اظهار شده است که این اعتقاد به قرآن متکى است. از آیاتى از قرآن استفاده شده است که حضرت موسى(علیه السلام) در تورات و حضرت عیسى در انجیل آمدن پیامبر اسلام را بشارت داده اند. به همین دلیل در طول تاریخ اسلام براى یافتن مصادیقى از بشارت در تورات و انجیلِ موجود، تلاش هاى زیادى صورت گرفته و کتاب هاى متعددى نوشته شده است. پرسشى که این نوشتار بدان مى پردازد و سعى مى کند به آن پاسخ دهد، این است که واقعا موضع قرآن در این باره چیست و آیات مورد استناد چه دلالتى دارند؟ اگر برخى از این آیات بر این امر دلالت دارند، آیا مى توان مصداقى براى آن در تورات و انجیل موجود یافت؟

مهم ترین آیاتى که مى توان از آنها استفاده کرد که در کتاب هاى پیشین به ظهور پیامبر اسلام، بشارت داده شده است، از این قرار است:

  1. در برخى از آیات سخن از این است که اهل کتابِ زمان پیامبر، آن حضرت را به خوبى مى شناختند:

«الذین اتیناهم الکتاب یعرفونه کما یعرفون ابناءهم: کسانى که به ایشان کتاب داده ایم، همان گونه که فرزندان خود را مى شناسند، او “حضرت محمد” (صلی الله علیه و آله و سلم) را مى شناسند.» (بقره/۱۴۶؛ انعام/۲۰)

  1. در آیه دیگرى آمده است که اهل کتاب حقانیت قرآن را مى دانند: «و الذین آتیناهم الکتاب یعلمون انه مُنزَّلٌ من ربک بالحق: و کسانى که بدیشان کتاب داده ایم مى دانند که آن [قران] از جانب پروردگارت به حق فرو فرستاده شده است.» (انعام /۱۱۴)
  2. در آیه دیگرى آمده است که برخى از صفات پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) در تورات و انجیل مکتوب است: «الذین یتبعون الرسول النبى الامى الذى یجدونه مکتوبا عندهم فى التوراه والانجیل: همان ها که از فرستاده [خدا]، پیامبر امى، پیروى مى کنند، همو که [صفات] او را در تورات و انجیلى که نزدشان است، مى یابند.»(اعراف/۱۵۷)
  3. در آیه اى دیگر سخن از این است که به پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) با نام، بشارت داده شده است. «و اذ قال عیسى ابن مریم یا بنى اسرائیل انى رسول اللّه الیکم مصدقا لما بین یدى من التوراه و مبشرا برسول یاتى من بعدى اسمه احمد...» و هنگامى را به یاد آور که عیسى پسر مریم گفت: «اى فرزندان اسرائیل، من فرستاده خدا به سوى شما هستم. در حالى که تورات را که پیش روى من است تصدیق مى کنم و به فرستاده اى که پس از من مى آید و نام او «احمد» است بشارت مى دهم.»(صف/۶)

دو مورد اول و دوم، یعنى دو آیه اى که در آنها سخن از این است که اهل کتاب پیامبر را مى شناسند و آیه اى که در آن، سخن از این است که اهل کتاب حقانیت قرآن را مى دانند، به کتاب آنان اشاره اى نشده است؛ بلکه صرفا سخن از این است که اهل کتاب به این امور علم دارند، و لازمه علم داشتن این نیست که این امور در متون مقدس آنان موجود است، بلکه منشأ این علم مى تواند سنت شفاهى آنان باشد؛ همچنین مى تواند امر به گونه دیگرى باشد و آن این که اهل کتاب وقتى سخنان پیامبر و اعمال او و احیانا معجزات او را دیدند به نبوت او علم پیدا کردند و همین طور وقتى سخن قرآن را شنیدند، علم پیدا کردند که این کتاب از طرف خداست. بنابراین از این آیات نمى توان استفاده کرد که در تورات و انجیل سخنى درباره بشارتِ ظهور پیامبر اسلام آمده است.

اما در دو مورد دیگر امر به گونه دیگرى است. در مورد سوم تصریح شده است که از پیامبر اسلام در تورات و انجیل سخن رفته است و در مورد چهارم سخن از این است که حضرت عیسى به آمدن پیامبر اسلام بشارت داده است. بنابراین جاى این سؤال هست که در کجاى تورات و انجیل درباره پیامبر اسلام سخن رفته و سخن حضرت عیسى درباره پیامبر اسلام، آن هم با نام «احمد»، در کجا نقل شده است؟

قبل از پاسخ به این سؤال باید نکته اى را به عنوان مقدمه بیان کنیم. براساس ظاهر آیات متعددى از قرآن، دو کتاب به نام هاى تورات و انجیل بر حضرت موسى و حضرت عیسى نازل شده است. از سوى دیگر کتابى به نام تورات و چهار کتاب به نام انجیل نزد اهل کتاب موجود است. حال این سؤال مطرح است که آیا کتاب هاى موجود همان کتاب هایى هستند که قرآن به آنها اشاره دارد؟ و آیا همین کتاب ها در زمان پیامبر اسلام هم بوده اند؟

در سنت یهودى ـ مسیحى نیز اعتقاد بر آن بوده است که کتابى به نام تورات بر حضرت موسى نازل شده است و نیز بر حسب سنت، تورات موجود همان کتاب حضرت موسى شمرده مى شده است. با این حال کسانى از زمان هاى نسبتا دور با شواهد و ادله فراوانى از درون تورات موجود اثبات کرده اند که کتاب موجود هرگز نمى تواند نوشته حضرت موسى باشد بلکه قرن ها پس از آن حضرت نگاشته شده است.(۱) و امروزه تحقیقات نقادان کتاب مقدس این نکته را نشان داده که کتاب موجود چند قرن قبل از میلاد و قرن ها پس از حضرت موسى با استفاده از منابع مختلفى تألیف شده است.(۲)

درباره انجیل وضع به گونه دیگرى است. مسیحیان هرگز معتقد نبوده اند که حضرت عیسى کتابى آورده است، بلکه این کار را بى معنا مى دانستند. از آنجا که اینان حضرت عیسى را خداى متجسد مى دانستند، پس خدا خود را در او منکشف ساخته، پس خود او وحى است و معنا ندارد که به او وحى شود. اناجیل موجود در حقیقت، سیره قولى و عملى آن حضرت است که دیگران با تأیید روح القدس ده ها سال پس از او نگاشته اند.(۳)

در میان عامه مسلمانان، معروف است که اهل کتاب تورات و انجیل را تحریف کرده اند؛ اما به نظر مى رسد که موضع قرآن در این رابطه چیز دیگرى باشد. در برخى از آیات درباره اهل کتاب آمده است که «یُحَرفون الکلم عن مواضعه [یا] من بعد مواضعه: کلام را از جایگاه خودش منحرف مى کنند.» (نساء /۴۶؛ مائده /۱۳ و ۴۱) در این آیات اولاً سخن از کتاب نیست و ثانیا با تحریف معنوى هم سازگار است. بنابراین از این آیات نمى توان استفاده کرد که اهل کتاب تورات و انجیل واقعى را تغییر داده اند. اما در آیه دیگر سخن از کتاب است «فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عندالله: واى بر کسانى که کتاب را به دست خود مى نویسند و به خدا نسبت مى دهند.» (بقره /۷۹) ظاهر این آیه با نظر محققان غربى درباره تورات و اندیشه مسیحیان در رابطه با اناجیل منطبق است. پس باید نتیجه بگیریم که بنابر نظر قرآن دو کتاب به نام هاى تورات و انجیل از طرف خدا نازل شده است که با آنچه نزد اهل کتاب است، تفاوت دارد؛ مگر آن که کسى بگوید واژه کتاب در این آیه لزوما بر عهدین منطبق نیست و مى تواند به معناى نوشته هاى دیگر مثلاً شروح و تفسیرهایى دیگر مثل تلمود باشد که در میان یهودیان، عملاً حکم تورات و کتاب آسمانى را دارد. تفصیل این بحث فرصت دیگرى را مى طلبد.

نکته دیگر در این رابطه این است که از آنجا که نسخه هایى از تورات و انجیل مربوط به چند قرن قبل از اسلام موجود است(۴) و آن نسخه ها با کتاب هاى موجود مطابق است پس باید نتیجه گرفت که تورات و انجیل موجود در زمان پیامبر اسلام همین کتاب هاى موجود بوده است و هرگز نمى توان ادعا کرد که این کتاب ها بعد از اسلام تغییر کرده اند.

حال به آیات مورد بحث برمى گردیم. گفته شد، آیاتى که بیانگر این بودند که اهل کتاب پیامبر اسلام را مى شناسند و آیه اى که مى گفت اهل کتاب حقانیت قرآن را مى دانند، هرگز دلالت ندارند که اهل کتاب این آگاهى ها را از تورات و انجیل به دست آورده اند؛ بلکه این شناخت ها مى تواند امرى عادى و از طریق گفتار و کردار پیامبر و نیز خواندن قرآن و البته به وسیله معیار کلىِ به دست آمده از کتاب هایشان حاصل شده باشد. پس، از این آیات نمى توان استفاده قطعى کرد که تورات و انجیل آمدن پیامبر و قرآن را بشارت داده اند.

آیه اى که در تاریخ این بحث نقش بسیار زیادى داشته و افراد زیادى را به خود مشغول کرده، آیه ششم از سوره صف است که بنا به تصریح آن، حضرت عیسى آمدن پیامبرى به نام احمد را بشارت داده است. این آیه عده زیادى را برانگیخته است تا در اناجیل موجود به دنبال کلمه احمد بگردند و در این زمینه کتاب ها و رساله هاى متعددى بنگارند. واژه اى که در اناجیل توجه این افراد را به خود جلب کرده، واژه «فارقلیط»(۵) یا «بارکلیت» است. به گفته انجیل یوحنا، حضرت عیسى آمدن فارقلیط را پس از خود بشارت داده است. این واژه کلمه اى یونانى به معناى تسلى دهنده و آرامش دهنده است که مسیحیان مصداق آن را روح القدس مى دانند. اما برخى از نویسندگان مسلمان مدعى شده اند که این کلمه در اصل به صورت دیگرى بوده است و مسیحیان یکى از حروف آن را تغییر داده اند. آنان مى گویند این کلمه در اصل «پریکلیتوس»، به معناى «احمد و ستوده»، بوده است که آن را به «پراکلیتوس»، به معناى «تسلى دهنده» تغییر داده اند؛ و در واقع اسم خاص بوده و نه عنوان عام که به «تسلى دهنده» ترجمه شود.(۶)

به نظر مى رسد که این تلاش هم بى نتیجه است و هم غیرلازم و هم مضر. از این جهت بى نتیجه است که استعمال این کلمه به همین صورت و به همین معناى تسلى دهنده قرن ها قبل از اسلام در سنت مسیحى به کار رفته است. همچنین از همان سده هاى نخست مسیحى مصداق آن را روح القدس دانسته اند. این واژه که تنها در انجیل یوحنا آمده، در دیگر قسمت هاى عهد جدید یافت نمى شود، در چهار فقره از این کتاب آمده است:

اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید. و من از پدر سؤال مى کنم و تسلى دهنده (فارقلیط) دیگر به شما عطا خواهد کرد تا همیشه با شما بماند. یعنى روح راستى که جهان نمى تواند او را قبول کند زیرا که او را نمى بیند و نمى شناسد و اما شما او را مى شناسید زیرا که با شما مى ماند و در شما خواهد بود (یوحنا، ۱۴:۱۵ـ۱۷).

این سخنان را به شما گفتم وقتى که با شما بودم. لیکن تسلى دهنده [فارقلیط [یعنى روح القدس که پدر او را به اسم من مى فرستد او همه چیز را به شما تعلیم خواهد داد و آنچه به شما گفتم به یاد شما خواهد آورد (یوحنا، ۱۴:۲۵ـ۲۶).

لیکن چون تسلى دهنده [فارقلیط] که او را از جانب پدر نزد شما مى فرستم یعنى روح راستى که از پدر صادر مى گردد او بر من شهادت خواهد داد. و شما نیز شهادت خواهید داد زیرا که از ابتدا با من بوده اید (یوحنا، ۱۵:۲۶ـ۲۷).

اما الان نزد فرستنده خود مى روم و کسى از شما از من نمى پرسد به کجا مى روى. ولیکن چون این را به شما گفتم دل شما از غم پر شده است. و من به شما راست مى گویم که رفتن من براى شما مفید است زیرا اگر نروم تسلى دهنده [فارقلیط [نزد شما نخواهد آمد اما اگر بروم او را نزد شما مى فرستم. و چون او آید جهان را بر گناه و عدالت و داورى ملزم خواهد نمود. اما بر گناه زیرا که به من ایمان نمى آورند. و اما بر عدالت از آن سبب که نزد پدر خود مى روم و دیگر مرا نخواهید دید و اما بر داورى از آن رو که بر رئیس این جهان حکم شده است. و بسیارى چیزهاى دیگر نیز دارم که به شما بگویم لکن الان طاقت تحمل آنها را ندارید. ولیکن چون او یعنى روح راستى آید شما را به جمیع راستى هدایت خواهد کرد زیرا که از خود تکلم نمى کند بلکه به آنچه شنیده است سخن خواهد گفت و از امور آینده خبر خواهد داد. او مرا جلال خواهد داد زیرا که از آنچه آنِ من است خواهد گرفت و به شما خبر خواهد داد. هر چه از آنِ پدر است از آنِ من است از این جهت گفتم که از آنچه آنِ من است مى گیرد و به شما خبر خواهد داد (یوحنا، ۱۶:۵ـ۱۵).

اینها مواردى است که در انجیل یوحنا کلمه «فارقلیط» [پراکلیتوس] به کار رفته است. حال آیا مى توان گفت این واژه در اصل «پریکلیتوس» به معناى «احمد» بوده است و عمدا یا سهوا نویسنده این انجیل آن را تغییر داده و اسم خاص پریکلیتوس [احمد] را به پراکلیتوس [تسلى دهنده] مبدّل ساخته است؟ ممکن است در واقع این گونه بوده باشد. اما آیا با امکاناتى که در اختیار ماست مى توانیم این امر را، حتى به صورت ظنى، اثبات کنیم؟ به نظر مى رسد چنین چیزى ممکن نباشد. در اینجا ذکر چند نکته مفید است:

  1. این واژه از چهار انجیل موجود تنها در انجیلى آمده است که به لحاظ الهیاتى با سایر اناجیل بسیار متفاوت است و از اعتقاداتى که در اسلام حق شمرده مى شود بسیار دور است. در بین چهار انجیل موجود تنها در این انجیل است که الوهیت حضرت مسیح مطرح شده و نظام الهیاتى آن بر این اساس طرح ریزى شده است. براى مثال در این نظام، مقام «پسرخدا» بالاتر از مقام روح القدس است. اتفاقا از مواضعى که در آنها این کلمه [فارقلیط [آمده است این امر را مى توان فهمید؛ «پدر او را به اسم من مى فرستد»، «او را از جانب پدر نزد شما مى فرستم»؛ «او را نزد شما مى فرستم»؛ از عبارت هاى فوق، مادون بودن این فرد نسبت به مسیح فهمیده مى شود. این در حالى است که اولاً از برخى از فقرات اناجیل دیگر برمى آید که مقام روح القدس بالاتر از مسیح است: «از این رو شما را مى گویم هر نوع گناه و کفر از انسان آمرزیده مى شود لیکن کفر به روح القدس از انسان عفو نخواهد شد. و هر که برخلاف پسر انسان [مسیح] سخن گوید آمرزیده شود اما کسى که برخلاف روح القدس سخن گوید، در این عالم و در عالم آینده هرگز آمرزیده نخواهد شد. (متى، ۱۲:۳۱ـ۳۲؛ مرقس، ۳:۲۸ـ۲۹). و ثانیا مسلمانان هرگز پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) را پایین تر از مسیح نمى دانند بلکه او را ناسخ آیین مسیح و برترین پیامبر مى دانند.
  2. تاریخ نگارش انجیل یوحنا از اناجیل دیگر بسیار متاخر است؛ به گونه اى که اکثریت قریب به اتفاق محققان برآنند که این انجیل در اواخر قرن اول یا اوایل قرن دوم نوشته شده است.(۷) این امر از اعتبار و سندیت این کتاب مى کاهد و آن را نسبت به اناجیل دیگر، که چند دهه زودتر نوشته شده اند، در رتبه پایین ترى قرار مى دهد. حال این سؤال مطرح مى شود که چرا این واژه در اناجیل دیگر نیامده است و آیا با توجه به این امر مى توان چیزى را درباره این که حضرت عیسى واقعا چه کلمه اى را به کار برده است، اثبات کرد؟
  3. این مسلم است که این انجیل به زبان یونانى نوشته شده در حالى که حضرت عیسى به زبان عبرىِ آرامى سخن مى گفته است. بنابراین، اگر حضرت عیسى این کلمه را به زبان دیگرى به کار برده و نویسنده انجیل یوحنا معادل یونانى آن را به کار برده است، سخن از این که این کلمه در اصل، «پریکلیتوس» ـ واژه اى یونانى ـ بوده است، مناسب نمى نماید.
  4. در هر چهار موردى که در این کتاب این واژه به کار رفته، پس از آن آمده است که مقصود از آن، روح راستى یا روح مقدس است. هرچند در مجموعه کتاب مقدس، کلمه روح به معانى مختلفى به کار رفته، اما در عهد جدید بیشترین کاربرد آن درباره روح القدس است؛ به گونه اى که هر جا این کلمه بدون قید به کار رود به آن انصراف دارد.
  5. در این موارد شواهدى هست که این نکته را تقویت مى کند که مصداق آن روح القدس است: «تا همیشه با شما باشد»؛ «جهان… او را نمى بیند و نمى شناسد» و نیز اشاراتى در این فقرات وجود دارد که نشان مى دهد آمدن آن فرد بسیار نزدیک است و خود مخاطبان شاهد آن خواهند بود: «شما او را مى شناسید»؛ «شما نیز شهادت خواهید داد»، «اگر نروم تسلى دهنده نزد شما نخواهد آمد» (روشن است که آمدن کسى شش قرن بعد منوط به رفتن عیسى در این زمان خاص و در سن جوانى نبوده است).
  6. در این فقرات مواردى وجود دارد که مبتنى بر الوهیت مسیح است: «هر چه از آنِ پدر است از آنِ من است از این جهت گفتم که از آنچه آنِ من است مى گیرد و به شما خبر خواهد داد». کسى که مى خواهد یک واژه را از یک متن بگیرد و مدرک او هم همین متن باشد، نمى تواند از دنباله سخن نویسنده که در همین سیاق است چشم پوشى کند.
  7. در خود مجموعه عهد جدید در موارد دیگر به آمدن قریب الوقوع روح القدس وعده داده شده است: «و اینک من موعود، پدر خود را بر شما مى فرستم پس شما در شهر اورشلیم بمانید تا وقتى که به قوت از اعلا آراسته شوید» (لوقا، ۲۴:۴۹)؛ «و چون با ایشان جمع شد ایشان را قدغن فرمود که از اورشلیم جدا مشوید بلکه منتظر آن وعده پدر باشید که از من شنیده اید؛ زیرا که یحیى به آب تعمید مى داد لیکن شما بعد از اندک ایامى به روح القدس تعمید خواهید یافت… لیکن چون روح القدس بر شما مى آید قوت خواهید یافت و شاهدان من خواهید بود…» (اعمال، ۱:۴ـ۸)؛ و نیز خبر تحقق این وعده در خود این مجموعه آمده است: «و چون روز پنطیکاست رسید، به یک دل در یک جا بودند که ناگاه آوازى چون صداى وزیدن باد شدید از آسمان آمد و تمام آن خانه را که در آنجا نشسته بودند پرساخت. و زبانه هاى منقسم شده مثل زبانه هاى آتش بدیشان ظاهر گشته، بر هر یکى از ایشان قرار گرفت. و همه از روح القدس برگشته، به زبان هاى مختلف به نوعى که روح بدیشان قدرت تلفظ بخشید به سخن گفتن شروع کردند» (اعمال، ۲:۱ـ۴).
  8. مسیحیان از همان ابتدا، یعنى حدود شش قرن قبل از اسلام، این واژه را به همین معنا گرفته اند و مصداق آن را روح القدس دانسته و معتقد بوده اند که این وعده اى تحقق یافته است. بنابراین ادعاى این که این واژه تحریف شده است به جا به نظر نمى رسد.

با توجه به امور فوق تلاش براى تطبیق واژه «فارقلیط» بر «احمد» هیچ نتیجه اى نخواهد داشت. با این حال باید یادآورى کنیم که هدف ما انکار این نیست که حضرت عیسى به آمدن پیامبرى به نام «احمد» بشارت داده است؛ بلکه سخن این است که تلاش براى تطبیق این واژه بر نام «احمد» بى ثمر است.

سخن دیگر این است که آیا این تلاش لازم است؟ آیا اگر قرآن گفته باشد که چنین امرى در کتاب مسیحیان موجود است براى دفاع از قرآن باید آن مورد را یافت و نشان داد؟ در قرآن آمده است که حضرت عیسى آمدن پیامبرى به نام احمد را بشارت داد. آیا از این سخن برمى آید که بشارت به احمد در اناجیل فعلى موجود است؟ پاسخ به این سؤال منفى است، چون:

اولاً، در این آیه هرگز سخن از کتاب نیست و تنها سخن از این است که حضرت عیسى به چنین چیزى بشارت داده است.(۸) آیا همه سخنان پیامبر اسلام، که همه آنها براى مسلمانان حجت و معتبرند، در قرآن آمده است؟ همه مسلمانان قائلند که سخنان پیامبر، که در قرآن هم ذکرى از آنها نیست، بخش وسیعى از منبع مورد رجوع در زمینه هاى مختلف را که جنبه الهى دارد، تشکیل مى دهد. همچنین یهودیان قائلند که سخنان زیادى از حضرت موسى به دست آنان رسیده که در تورات مکتوب نیست. پس ممکن است حضرت عیسى هم این سخن را فرموده باشد، اما در کتاب آسمانى آن حضرت نیامده باشد.

و ثانیا، برفرض که از آیه برداشت شود که این مطلب در کتاب آسمانى حضرت عیسى(علیه السلام). مکتوب بوده است، در این صورت این سؤال مطرح مى شود که آیا اناجیل موجود کتاب آسمانى حضرت عیسى هستند؟ همان طور که گذشت، پاسخ مسیحیان به این سؤال منفى است. آنان مى گویند، اساسا کتابى بر آن حضرت نازل نشده است و حتى این گفته بى معنایى است که کتابى بر او نازل شده باشد؛ چون کتابْ وحى است و در وحى، خدا خود را براى انسان کشف مى کند. در مسیح، خدا خود را مکشوف ساخته، پس مسیح خودش وحى است. بنابراین، معنا ندارد که کتابى آورده باشد. اعمال و گفته هاى او براى هدایت انسان ها کافى است. این اعمال و گفته ها را دیگران، با تأیید روح القدس، در چند کتاب به نام انجیل روایت کرده اند. این کتاب ها در واقع، زندگى و سخنان حضرت عیسى هستند نه کتابى که بر آن حضرت نازل شده باشد؛ با این حال از آنجا که با تأیید روح القدس نوشته شده اند، حجیت دارند.(۹)

پاسخ مسلمانان هم به این سؤال منفى است. آنان با استناد به ظاهر قرآن مى گویند خدا کتابى به نام انجیل بر حضرت عیسى(علیه السلام) نازل کرده که غیر از اناجیل موجود است.

بنابراین، بر فرض که از آیه استفاده شود که به پیامبر اسلام در کتاب حضرت عیسى بشارت داده شده است، اما از آنجا که بنابر هر دو سنت، کتاب هاى موجود آن کتاب نازل شده بر حضرت عیسى نیستند، جا ندارد که در کتاب هاى موجود در پى یافتن بشارت هایى به نام پیامبر اسلام باشیم. چون قطعا قرآن در این آیه نمى گوید که این بشارت در کتاب هاى فعلى موجود است. البته در اینجا جاى یک اشکال هست و آن این که گفته شد که سخنان حضرت عیسى در اناجیل موجود نقل شده است؛ حال چرا این سخن نقل نشده است؟ پاسخ این است که اولاً، هر یک از این اناجیل یکى زندگینامه کامل از آن حضرت است و بسیارى از سخنان منسوب به آن حضرت را یک یا چند انجیل آورده که یک یا چند انجیل دیگر نیاورده است. پس کسى نمى تواند مدعى شود که همه سخنان آن حضرت در تک تک اناجیل آمده است از این رو، این احتمال نیز وجود دارد که برخى از سخنان آن حضرت حتى در همه اناجیل نیامده باشد. . و ثانیا در صورتى این اشکال وارد مى شود که مسلمانان اناجیل موجود را موثق و معتبر بدانند، در حالى که این گونه نیست.

اما از برخى از آثار و نوشته ها برمى آید که گویا این امر مسلم پنداشته مى شده که بر طبق قرآن نام پیامبر اسلام در کتاب هاى موجود آمده است. یکى از اساتید محترم حوزه علمیه قم کتابى در تفسیر سوره صف نوشته و نام آن را «احمد موعود انجیل»(۱۰) گذاشته اند. در این کتاب بحث مبسوطى درباره کلمه «فارقلیط» شده و، مانند دیگر کتاب هاى مشابه، ادعا شده است که این واژه در اصل به معناى احمد بوده و تحریف شده است. جدا از مباحث کتاب در این باره که به نظر حقیر به ادله اى که قبلاً ذکر شد مخدوش است، نامگذارى کتاب هم خالى از اشکال نیست. ظاهرا باید نام گذارى کتاب به این نام به مناسبت همین آیه بشارت به احمد باشد که در این سوره آمده است. حال سؤال این است که مقصود ایشان انجیل موجود است یا انجیلى که به اعتقاد مسلمانان بر حضرت عیسى نازل شده است؟ از کجاى این آیه چنین چیزى استفاده مى شود؟ همانطور که قبلاً بیان کردیم از این آیه بیش از این برنمى آید که حضرت عیسى(علیه السلام) آمدن پیامبرى به نام احمد را بشارت داده است و هرگز هیچ گونه دلالتى بر این ندارد که این بشارت در کتاب است.

قبلاً اشاره کردیم که این تلاش نه تنها بى نتیجه است، و نه تنها لازم نیست، بلکه مضر است. وظیفه نخست متکلمان مسلمان دفاع از قرآن است. اگر در قرآن از یک واقعه خارجى خبر داده شده، وظیفه متکلمان آن است که صدق این خبر را نشان دهند یا حتى الامکان براى نشان دادن آن تلاش کنند. حال اگر آنان تلاشى گسترده براى اثبات امرى کنند که در قرآن نیامده است، خود این تلاش به ذهن افرادى که با قرآن بیگانه اند، این مطالب را القاء مى کند که قرآن چنین چیزى را گفته است و وقتى تلاش براى اثبات آن بى نتیجه باشد، شبهه اى نسبت به قرآن ایجاد شده است.

اما در مورد آیه ۱۵۷ از سوره اعراف وضعیت متفاوت است. در این آیه از کسانى سخن رفته است که از فرستاده خدا که یک پیامبر امى است، پیروى مى کنند، پیامبرى که او را در تورات و انجیلى که در نزدشان است، مى یابند. وضعیت این آیه از این جهت متفاوت است که مى گوید وصف پیامبر اسلام را در همان تورات و انجیلى که در آن زمان در آن منطقه موجود بوده است، مى یابند. بنابراین برطبق این آیه قرآن باید در تورات و انجیلِ زمان پیامبر اسلام، اوصاف او موجود بوده باشد. حال آیا چنین چیزى در آن کتاب ها بوده است و آیا ما راهى براى کشف و اثبات این مطلب داریم؟

باید یادآور شویم که همان طور که گذشت، نسخه هایى خطى از کتاب مقدس، که مشتمل بر تورات و اناجیل و مربوط به قرن ها قبل از اسلام است در موزه ها در معرض دید همگان است. از آنجا که این نسخه ها با کتاب هاى فعلى منطبق است، باید نتیجه گرفت که کتاب هاى زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) همین کتاب هاى فعلى بوده اند. بنابراین نمى توان ادعا کرد که بعد از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) تورات و انجیل از نظر لفظى تغییر کرده اند.

ازاین رو، از این آیه قرآن با توجه به مطلب فوق برداشت مى شود که اوصاف پیامبر اسلام و بشارتِ ظهور او باید در تورات و انجیل فعلى موجود باشد. آیا چنین است؟ پاسخ ما مثبت است. از فقرات متعددى از کتاب هاى عهد قدیم و جدید براى این منظور استفاده کرده و گاهى تعداد آنها را به هجده مورد رسانده اند.(۱۱) البته دلالت برخى از این موارد روشن نیست ما تنها در اینجا به یک فقره که به گونه اى هم در تورات و هم در انجیل آمده است اشاره مى کنیم. بنابه نقل تورات، حضرت موسى به قوم اسرائیل مى گوید:

یهوه، خدایت، نبى اى را از میان تو از برادرانت مثل من براى تو مبعوث خواهد گردانید او را بشنوید» (تثنیه، ۱۸:۱۵).

و نیز خدا به موسى مى گوید:

نبى اى را براى ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کرد و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هرآنچه به او امر فرمایم به ایشان خواهد گفت. و هر کس که سخنان مرا که او به اسم من گوید نشنود من از او مطالبه خواهم کرد (تثنیه، ۱۸:۱۸ـ۱۹).

شکى نیست که این دو فقره آمدن پیامبرى را بشارت مى دهند. این پیامبر ویژگى هایى دارد؛ از جمله این که مانند موسى است و دیگر این که از میان برادران قوم اسرائیل برخواهد خواست. هیچ یک از انبیاء بنى اسرائیل ادعا نکرده اند که مانند موسى هستند. بدون شک مهم ترین ویژگى نبوت حضرت موسى این است که شریعتى خاص آورده است و وقتى گفته مى شود «نبى اى مانند موسى» حتما باید این ویژگى در نظر گرفته شود. هیچ یک از انبیا ادعا نکرده اند که شریعتى خاص آورده است و حتى حضرت عیسى به گفته اناجیل همان شریعت موسى را اجرا مى کرده و مأموریتش براى همین بوده است: «گمان مبرید که آمده ام تا تورات یا صحف انبیاء را باطل سازم نیامده ام تا باطل نمایم بلکه تا تمام کنم… پس هر که یکى از این احکام کوچک ترین را بشکند و به مردم چنین تعلیم دهد در ملکوت آسمان کمترین شمرده شود اما هر که به عمل آورد و تعلیم نماید او در ملکوت آسمان، بزرگ، خوانده خواهد شد» (متى، ۵:۱۷ـ۱۹). علاوه بر این، بحث دیگرى که به صورت جدلى با مسیحیان مطرح است این است که آنان بر طبق الهیات رایج خود عیسى را پیامبر نمى دانند بلکه او را خداى مجسد مى دانند و هیچ انسانى را با او قابل مقایسه نمى دانند. پس تنها پیامبرى که با حضرت موسى شباهت دارد پیامبر اسلام است.

نکته دیگر این است که برطبق این دو فقره آن پیامبر «از میان برادران» بنى اسرائیل است و مشخص است که برادران بنى اسرائیل، بنى اسماعیل هستند. و این قید با وضوح نشان مى دهد که این پیامبر از بنى اسرائیل نیست.

در عهد جدید آمده است:

و این است شهادت یحیى در وقتى که یهودیان از اورشلیم، کاهنان و لاویان را فرستادند تا از او سؤال کنند که تو کیستى که معترف شد و انکار ننمود بلکه اقرار کرد که من مسیح نیستم. آنگاه از او سؤال کردند پس چه، آیا تو الیاس هستى؟ گفت: نیستم. آیا تو آن نبى هستى؟ جواب داد که نى» (یوحنا، ۱:۱۹ـ۲۱).

حضرت یحیى (علیه السلام) معاصر حضرت عیسى است و اندکى قبل از آن حضرت به پیامبرى مبعوث شده است. یهودیان مى خواهند هویت او را بشناسند، پس کاهنان را نزد او مى فرستند. کاهنان یهود ابتدا از یحیى مى پرسند که آیا تو مسیح هستى؟ جواب منفى مى دهد. سپس سؤال مى کند آیا تو الیاس هستى؟ باز حضرت جواب منفى مى دهد. سپس سؤال مى کند که آیا تو «آن نبى» هستى؟ باز یحیى جواب منفى مى دهد.

این فقره صریح در این است که سؤال کنندگان مسیح را غیر از آن پیامبرى که در انتظارش بوده اند، مى دانسته اند. در این باره چند نکته قابل ذکر است:

  1. مفسرانِ کتاب مقدس عبارت «آن نبى» را اشاره به همان پیامبرى مى دانند که در سفر تثنیه باب ۱۸ حضرت موسى وعده داده بود.(۱۲)
  2. آن پیامبر در بین یهودیان چنان معروف بوده که اشاره کوتاه «آن نبى» براى انتقال به آن کافى بوده است. به گفته برخى، آنان منتظر پیامبرى بوده اند که سید انبیا و بزرگ ترین آنان بوده است.(۱۳)
  3. کسانى که از حضرت یحیى سؤال مى کرده اند کاهنان قوم و برگزیدگان مرکز یهودیت آن زمان، یعنى اورشلیم، بوده اند.
  4. شکى نیست که این مسئله، یعنى انتظار یک پیامبر بزرگ، مسئله بسیار مهمى است و اگر آنان اعتقاد خطایى در این باره داشته اند، حضرت یحیى مى باید آنان را متوجه خطایشان بگرداند نه این که خطاى آنان را تأیید کند. از حضرت یحیى سؤال شده است که آیا تو مسیح هستى و او جواب منفى داده است، باز از او مى پرسند که آیا تو آن نبى هستى؟ اگر در واقع مسیح همان نبى بوده است باید حضرت یحیى پاسخ دهد که این دو یکى هستند، و نه این که پاسخ دهد که نه، آن هم نیستم.
  5. در فقره دیگرى از انجیل یوحنا کسانى حضرت عیسى را مصداق آن نبى دانسته اند (یوحنا، ۶:۱۴)؛ اما در موارد دیگرى بین مردم اختلاف شده است که آیا این فرد (عیسى) مسیح است یا آن پیامبر: «آنگاه بسیارى از آن گروه چون این کلام را شنیدند، گفتند در حقیقت این شخص همان نبى است و بعضى گفتند او مسیح است… پس درباره او در میان مردم اختلاف افتاد» (یوحنا، ۷:۴۰ـ۴۳). از این فقره برمى آید که همه کسانى که در آن مکان حاضر بوده اند مسیح را غیر از آن نبى مى دانسته اند؛ زیرا وقتى یک دسته گفته اند او آن نبى است، اگر در نظر دسته دوم، که او را مسیح مى دانستند، مسیح با آن نبى یکى بود پس نباید اختلافى در کار باشد.
  6. در موردى دیگر در قسمت هاى عهد جدید، کسانى عیسى را همان نبى دانسته اند (اعمال ۳:۲۲ و ۷:۳۷) که البته اعتبار دیگر قسمت هاى عهد جدید نزد مسیحیان به اندازه اناجیل نیست و اعتبار سخن دیگران به اندازه سخن حضرت یحیى نیست و بر فرض که اختلاف باشد براى اثبات سخن قرآن همان تأیید حضرت یحیى کافى است.

از مجموع این دو فقره عهد قدیم و جدید مى توان استفاده کرد که در تورات و اناجیل فعلى فقراتى وجود دارد که آمدن پیامبرى را با اوصافى که بر پیامبر اسلام منطبق است، بشارت داده اند. همین که فقره اى از این دو کتاب با سخن قرآن منطبق باشد براى تبیین آن کافى است.

در پایان این بحث جا دارد که به مسئله دیگرى که با این بحث مرتبط است، اشاره کنیم: آیا مسیحیان و یهودیانى که در صدر اسلام در حجاز مى زیستند، منتظر ظهور پیامبرى در آن منطقه بوده اند؟ پاسخ به این سؤال در رابطه با یهودیان آسان تر است. چون همان طور که گذشت حضرت موسى وعده آمدن پیامبرى را داده است و همان طور که گذشت یهودیان او را غیر از عیسى مى دانسته اند. حتى اگر به لحاظ تاریخى دلیلى بر آن نداشته باشیم، وقوع آن محذورى ندارد. اما در مورد مسیحیان وضع به گونه دیگرى است. در عهد جدید دو نوع الهیات وجود دارد که بر طبق یکى از آنها مسیح پیامبرى از پیامبران خداست و بر طبق دیگرى مسیح خداى مجسد است. بر طبق الهیات نخست، آمدن پیامبرى بعد از حضرت عیسى مشکلى ایجاد نمى کند، اما بر طبق الهیات دوم دوره نبوت با آمدن مسیح به پایان رسیده است و بعد از آمدن خود خدا دیگر معنا ندارد که پیامبرى بیاید. مشکل در اینجاست که در همان سده هاى نخست مسیحى، و قبل از اسلام، الهیات نوع دوم غلبه قطعى و نهایى یافته، اکثریت قریب به اتفاق مسیحیان این الهیات را پذیرفتند. بنابراین آنان به لحاظ الهیاتى نمى توانسته اند منتظر پیامبر دیگرى بوده باشند.

با این حال، آنان با یک مشکل جدى روبه رو هستند و آن این که وعده حضرت موسى در سفر تثنیه در نزد آنان مسلم بوده است. از سوى دیگر تعابیر «پیامبرى مانند موسى» با این الهیات همخوان نیست. پس اگر بخواهند مصداق این پیامبر را کسى غیر از مسیح بدانند باید دست از الهیات خود بردارند، و اگر بخواهند الهیات رایج را نگاه دارند با این مشکل روبه رو مى شوند که بر طبق وعده حضرت موسى(علیه السلام) پیامبرى مانند موسى مى آید در حالى که الهیات آنان حضرت مسیح را نه با موسى و نه با هیچ پیامبر دیگرى قابل مقایسه نمى داند.

قطعا نویسنده انجیل یوحنا هم با همین مشکل روبه رو بوده است. برطبق این انجیل ـ برخلاف سه انجیل دیگر ـ مسیح خدایى است که در زمانى خاص جسم گرفته و به شکل انسان در آمده است. حال چگونه نویسنده انجیل مى توانسته است مصداق پیامبر موعود را مسیح بداند؟

با این حال، شاید فرآیند سلطه الهیات عیسى خدایى یا تثلیثى فرایندى تدریجى بوده است. سلطه نهایى این الهیات در اواخر قرن چهارم و پس از شوراى قسطنطنیه در سال ۳۸۱ م رخ داده است. آنچه در این شورا تصویب نهایى یافت، مسیحیت تثلیثى بود که امپراتور تئودوسیوس آن را دین رسمى امپراتورى اعلام کرد و مخالفان آن را تحت پیگرد قرار داد:

این مسیحیت «راست کیشىِ تثلیثى» توسط تئودوسیوس، تنها دین رسمى امپراتورى گردید. او گفت همه مردم تحت حکومت او باید با دینى زندگى کنند که «گفته مى شد پطرس الهىِ رسول، به رومیان داده است». آنها باید اعتقاد داشته باشند که «خداى پدر و پسر و روح القدس با شأنى مساوى در تثلیثِ مقدس هستند»… بدعت گذاران و مشرکان در معرض جریمه قرار گرفتند… آریوس پس از مرگش به دلیل انکار الوهیت کامل کلمه محکوم شد.(۱۴)

همین طور که از عبارت این نویسنده مسیحى برمى آید، الهیات تثلیثى با زور حکومت غلبه نهایى یافته است و مخالفان آن با فشارى سخت روبه رو بوده اند. در این اوضاع سخت، براى کسانى که این الهیات را قبول نداشتند چاره اى جز فرار از امپراتورى روم نبوده است. امکان دارد که برخى از مخالفان این الهیات به حجاز، که منطقه اى دورافتاده بود، کوچ کرده باشند و مطابق الهیاتى که در آن، مسیح تنها یک انسان و بنده خدا و پیامبر او بود، منتظر پیامبر دیگرى بودند.

عبدالرحیم سلیمانى

منابع :

علاوه بر قرآن و کتاب مقدس (ترجمه انجمن سلطنتى انگلیس)

  1. طباطبایى، محمد حسین، تفسیر المیزان، ج۱۹، قم، جامعه مدرسین.
  2. میشل، توماس، کلام مسیحى، ترجمه حسین توفیقى، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، چاپ اول، ۱۳۷۷٫
  3. رشید رضا، محمد، تفسیر القرآن الحکیم الشهیر بتفسیر المنار، ج۹، بیروت، دارالمعرفه، ۱۳۴۲ ه . ق.
  4. میلر، و.م، تاریخ کلیساى قدیم در امپراطورى روم و ایران، ترجمه على نخستین، ا نتشارات حیات ابدى، چاپ دوم، ۱۹۸۱٫
  5. ا.گریدى، جوان، مسیحیت و بدعت ها، ترجمه عبدالرحیم سلیمانى اردستانى، قم، مؤسسه فرهنگى طه، چاپ اول، ۱۳۷۷٫
  6. الدر، جان، باستان شناسى کتاب مقدس، ترجمه سهیل آذرى، انتشارات نور جهان، ۱۳۳۵٫
  7. داود، عبدالاحد، محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) در تورات و انجیل، ترجمه فضل اللّه نیک آیین، تهران، انتشارات نشرنو، ۱۳۶۱٫
  8. سبحانى، جعفر، احمد موعود انجیل، انتشارات توحید، ۱۳۶۱٫
  9. جمعى از نویسندگان، محمد خاتم پیامبران، ج۱، چاپ دهم، تهران، انتشارات حسینیه ارشاد، ۱۳۶۳٫
  10. جماعه من اللاّهوتیین، تفسیر الکتاب المقدس، ج۲ و۵، بیروت، ارمنشورات النفیر، چاپ دوم، ۱۹۹۰٫
  11. بارکلى، ولیم، تفسیر العهد الجدید شرح بشاره یوحنا، الجزء الاول، ترجمه به عربى عزت زکى، قاهره، دارالجمیل.
  12. ادى، ولیم، الکنز الجلیل فى تفسیر الانجیل، ج۳، بیروت، مجمع الکنائس فى الشرق الادنى، ۱۹۷۳٫
  13. جمع من افاضل اللاهوتیین، السنن القویم فى تفسیر اسفار العهد القدیم، ج۲، بیروت، مجمع الکنائس فى الشرق الادنى، ۱۹۷۳٫
  14. Achtemeier, paul, J. Harper’s Bible Dictionary, Harper san Francisco, 1985.
  15. The chief Works of Benedict De Spinoza a Theologico-politik Treatise and a political Treatise, Translated from the latin by R.H.M. Elwes, New York.
پی نوشت:
  1. Spinoza, pp. 120-132؛ و رک: باروخ اسپینوزا، مصنف واقعى اسفار خمسه ترجمه علیرضا آل بویه، هفت آسمان، شماره اول، ص ۷۹ ـ ۱۰۳٫
  2. weinfeld, Moshe: “Bible Criticism”, Contemporary Jewish Religious Thought, pp.35-39; کلام مسیحى ، ص ۲۳
  3. کلام مسیحى، ص ۲۶ ـ۲۸؛ تاریخ کلیساى قدیم، ص ۶۶٫
  4. تاریخ کلیساى قدیم، ص۷۷؛ باستان شناسى کتاب مقدس، ص ۱۱۶٫
  5. paraclete
  6. محمد خاتم پیامبران، ص ۵۱۱ ـ ۵۱۲؛ محمد در تورات و انجیل، ص ۲۳۱ـ۲۳۵٫
  7. Harper’s Bible Dictionary, p. 499.

جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به مقاله «عهد جدید، تاریخ نگارش و نویسندگان»، هفت آسمان، شماره ۳و۴٫

  1. المیزان، ج۱۹، ص۲۵۳٫
  2. کلام مسیحى، ص۲۶ـ۲۸؛ تاریخ کلیساى قدیم، ص۶۶٫
  3. سبحانى، جعفر، احمد موعود انجیل، (تفسیر سوره صف) انتشارات توحید، ۱۳۶۱٫
  4. رشید رضا، محمد، المنار، ج۹، بیروت، دارالمعرفه، ۱۳۴۲ ه . ق، ص ۲۳۰ـ۳۰۰٫
  5. تفسیر الکتاب المقدس، جماعه من اللاهوتیین، ج۱، ص ۴۵۳ و ج۵، ص ۲۳۵؛ السنن القویم فى تفسیر اسفار العهد القدیم، ج۲، ص ۴۲۵؛ تفسیر العهد الجدید؛ شرح بشاره یوحنا، ولیم بارکلى، ص ۱۰۹ و…
  6. تفسیر العهد الجدید، شرح بشاره یوحنا، ص ۱۰۹٫
  7. مسیحیت و بدعت ها، ص ۱۵۵.

منبع: فصلنامه هفت آسمان، شماره ۱۶

عقل ستیزی تثلیث در مسیحیت

 تثلیث اساسی ترین اصل از اصول آیین مسیحیت است. تثلیث در اصطلاح علم ادیان به معنای سه‌گانه‌پرستی است و در دین مسیحیت به این معنا است که در الوهیت سه شخص وجود دارند؛ پدر، پسر و روح ­القدس که همه آنها در الوهیت مساوی و دارای شأنی همسان بوده و هیچکدام بر دیگری برتری ندارد.[۱]  به عبارت دیگر تثلیث مرکب از خدای پدر و خالق جهان و خدای پسر و نجات دهندۀ همۀ جهانیان و خدای روح‌القدس و متبرک کنندۀ برگزیدگان خداست.[۲]

 در باره تثلیث که رکن اصلی مسیحیت را تشکیل می دهد سوالات زیر مطرح می گردد:

  1. مسیحیان چه دلیل تاریخی و عقلی بر این دارند که مسیح فرزند خداست و یا خداست. تا یک ضلع تثلیث را تشکیل بدهد؟
  2. دلیل مسیحیان بر خدایی روح‌القدس چیست تا در کنار خدا و حضرت مسیح ضلع سوم را تشکیل بدهد؟
  3. پدیدۀ تثلیث مفهوم مشخصی ندارد، به شهادت تاریخ و کتاب مقدس، حضرت عیسی (علیه السلام) فرزند انسان است و مانند سایر انسانها بی‌هیچ تفاوتی زندگی می­کرد و در معرض تغییر و تحول قرار داشت، پس ممکن نیست که چنین موجود ممکنی همسان خدای واجب‌الوجود گردیده و با او در کنار روح‌القدس خدای واحد را بسازد! مسیحیان با صراحت می گویند خدایکی است؛ اما سه گانه: پدر، پسر و روح‌القدس این هرسه همان خدای یگانه است![۳] این مسأله در مورد روح­القدس نیز جاری است. بنابراین تثلیث مسیحیت نه تنها پایه عقلی و علمی ندارد بلکه با این دو امر در تعارض است.
  4. آموزۀ تثلیث با اعتقاد به یکتایی خداوند قابل جمع نیست. اگر مسیح (علیه السلام) و روح‌القدس را از حیث ذات در ردیف خداوند قرار دهیم، لزوماً باید صفات الهی از جمله ازلی و ابدی بودن را به آنها نسبت دهیم. و به این ترتیب، هر سه واجب‌الوجود خواهند بود. و با توجه به اینکه اگر چیزی واجب‌الوجود باشد، در وجود و تمام شئوناتش از وجود دیگری مستقل و بی­نیاز خواهد بود. پس لازمه تثلیث این می­شود که خدا، عیسی و روح‌القدس هر کدام خدایان مستقلی هستند که با هم هیچ ربط و خویشاوندی­ای ندارند. در حالی­که تثلیث مسیحیت به این معناست که مجموع آنها یک خدای واحد را می سازند! و لازمه آن این است که آنها به تنهایی هیچکدام خدا نیستند و نتیجه این تفکر به تناقض منتهی می‌شود به این معنا که هر یکی از آنها هم خداست هم خدا نیست. و گزاره‌ای که به تناقض منتهی شود باطل است. پاسخ مسیحیان در برابر این اشکال چیست؟
  5. افزون بر آن اگر این امکان وجود داشته باشد که سه فرد مشخص یک خدا را تشکیل بدهد هیچ دلیلی نداریم که این مسأله به تثلیث منحصر شود، بلکه این امکان هم وجود خواهد داشت که افراد بیشتری از موجودات ممکن در کنار خدا، خدای واحد راتشکیل دهند! همان چیزی که چهار خدایی و پنج خدایی و بالا تر را باطل می‌داند، بطلان تثلیث را نیز به اثبات می­رساند و در سه خدایی هیچ امتیازی دیده نمی­شود تا آن را توجیه کرده و مورد قبول عقل و عقلاء و عرف قرار دهد.
  6. آیا آموزۀ تثلیث مسیحیت را عملا از مسیر ادیان ابراهیمی و توحیدی منحرف نکرده و آن را در حوزه آیین های غیرآسمانی قرار نداده است. دینهایی که توسط پیامبران الهی از آدم گرفته تا خاتم پیامبران برای هدایت بشر آورده شده اند، همگی دعوت به توحید نموده و از شرک و پرستیدن غیر خدای یگانه مردم را باز داشته اند؛ اما در مسیحیت موجود، برخلاف سایر ادیان الهی تثلیث به جای توحید برگزیده شده است ؟

پی نوشتها

[۱]. الیستر مک کراث، درسنامه الهیات مسیحی، ترجمه: بهروز حدادی، ص۶۱٫

[۲]. ستیفن نیلز، خدای مسیحیان، (از سلسله کتابهای مسیحی برای جهان)، ترجمه: مسعود رجب‌نیا، ص۹۹٫

[۳] . میشل مالرب، انسان و ادیان، ترجمه: مهران توکلی، ص۷۹٫

نویسنده: حمید رفیعی

داستان مسیحی شدن پولس

 داستان مسیحی شدن پولس را «لوقا» یار غیر یهودی الاصل پولس[۱] در باب­های۹ و ۲۲ و ۲۶ اعمال رسولان به صورت حادثه­ای شگفت انگیز از زبان خود پولس نقل می­کند. پولس بعد از اینکه مطالبی را مبنی بر دشمنی خود با عیسی مسیح (علیه السلام)  و مسیحیان اولیه بیان داشته و با این پندار که مخالفت با عیسای ناصری واجب است با پشتوانۀ رؤسای کهنه در اورشلیم بسیاری از مقدسین را در زندان حبس کرده و در فتوای بر کشتن آنان شریک بوده و آنان را دیوانه وار تا شهرهای دور تعقیب می‌کرده است.[۲] وی مردان و زنان را بند نهاده و به زندان می‌انداخت و تا حد قتل مسیحیان را آزار داده[۳] و بر تهدید و قتل شاگردان عیسی اقدام می ­کرد[۴] در راستای همین تلاش­ ها نزد رئیس کاهنان یهود رفت و از او نامه هایی برای دستگیری مسیحیان دمشق دریافت کرد،[۵] او می­ گوید در اثنای راه چون نزدیک دمشق رسیدم قریب به ظهر ناگاه نوری عظیم از آسمان گِرد من درخشید از ترس بر زمین افتادم، هاتفی را شنیدم که به من می‏گوید ای شاؤل ای شاؤل چرا بر من جفا می‏کنی؟ من جواب دادم خداوندا تو کیستی؟ او مرا گفت من آن عیسای ناصری هستم که تو بر وی جفا می‏کنی! و همراهان من نور را دیده ترسان گشتند، ولی آواز آن کس را که با من سخن گفت نشنیدند. گفتم خداوندا چه کنم؟ او مرا گفت برخاسته به دمشق برو که در آنجا تو را از آنچه برایت مقرّر است تا انجام دهی مطّلع خواهند ساخت. من از سطوت آن نور نابینا گشتم رفقایم دست مرا گرفته به دمشق رسانیدند.[۶]

پولس در ادامۀ داستان می­ گوید که در دمشق سه روز نابینا بوده و چیزی نخورده و نیاشامیده تا اینکه شخصی به نام حنّانیا به دستور عیسی مسیح (علیه السلام)  نزد پولس آمده تا بگوید که او(پولس) ظرف برگزیدۀ خداست تا نام او را پیش امتها و سلاطین ببرد و هم با گذاشتن دست روی چشمهای او، بینایی را به او برگرداند و از روح‌القدس پر شود و سپس به او بگوید که غسل تعمید انجام داده و به وظایفی که به او محول خواهد شد بپردازد.[۷]

این مطالب در کتاب مقدس مسیحیان منعکس شده است حالا بر مسیحیان است که به چند پرسش پاسخ گویند:

  1. کسی که دشمن سرسخت حضرت مسیح (علیه السلام) و مسیحیان بوده و آنان را به بند کشیده و به قتل می رسانده چگونه یک باره خداوند بر او تجلی کرده و مورد عنایت خداوند قرار می گیرد؟
  2. با توجه به اینکه هر کسی توانایی ادعای از این دست دارد، با چه دلیل و برهانی می توان به این داستان پولس اعتماد کرد؛ زیرا به جز ادعای خودش دلیل دیگری بر این کشف و شهود وجود ندرد؟
  3. این سخنان پولس دارای اضطراب روشن است. زیرا او بعد از اینکه صدای هاتف را می شنود بلا فاصله می گوید خداوندا تو کیستی؟ پولس از کجا دانست که این صدای خداوند است؟ افزون بر آن اگر او را شناخته که خدا است پس چرا از او پرسیده است که تو کیستی؟ آیا این تناقض و اضطراب در سخنان پولس دلیل بر کذب و صحنه سازی پولس برای زمینه سازی خدایی حضرت مسیح و رهبری خودش بر جامعه مسیحیت نیست؟

پی نوشتها

[۱]. توماس میشل، کلام مسیحی، ترجمه: حسین توفیقی، ص۴۶٫

[۲]. اعمال رسولان، ۲۶: ۹-۱۱٫

[۳]. اعمال رسولان، ۲۲: ۳و۴٫

[۴]. اعمال رسولان، ب۹: ۱٫

[۵]. اعمال رسولان، ۹: ۲٫

[۶]. اعمال رسولان ، ۲۲: ۶-۱۱ و ۲۶: ۱۲-۱۶ و ۹: ۳-۸٫

[۷]. اعمال رسولان، ۹: ۱۱- ۱۸ و ۲۲: ۱۲-۱۵٫

نویسنده: حمیدالله رفیعی

اثبات وحدانيت خدا

خدای تنها

توحيد،يعنى يگانه دانستن خدا، يكى از مهم‎ترين محورهاى تبليغ و تعليم پيامبران الهى بوده است، قرآن كريم آن جا كه برنامه تبليغى پيامبرانى چون نوح، هود، صالح و شعيب را بازگو مي‎كند يادآور مي‎شود كه نخستين پيام آنان به امت‎هاى خود اين بود

توحيد ذاتى

توحيد، يعنى يگانه دانستن خدا، يكى از مهم‎ترين محورهاى تبليغ و تعليم پيامبران الهى بوده است، قرآن كريم آن جا كه برنامه تبليغى پيامبرانى چون نوح، هود، صالح و شعيب را بازگو مي‎كند يادآور مي‎شود كه نخستين پيام آنان به امت‎هاى خود اين بود كه «اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ»(1) چنان كه يكى از اهداف بعثت پيامبران را دعوت به يكتا پرستى مي‎داند «وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّهٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ»(2) اهميت ويژه اين مسئله موجب شده است كه متكلمان احياناً آن را در فصلى جداگانه از ديگر صفات الهى مطرح كنند.بحث درباره توحيد از دو جهت ذاتى و صفاتى طرح مى شود كه به تبيين توحيد ذاتى مى پردازيم.

توحيد ذاتى يعنى اين كه ذات خداوند يكتا است. و يگانگى ذات دو معنا دارد:

الف: ذاتى كه در هستى خود بي‎نياز از علت است، فقط خداوند است. بنابراين، همه ذوات و موجودات خواه مادى باشند يا مجرد از ماده، خواه جوهر باشند يا عرض، جاندار باشند يا بى جان ـ ممكن الوجود ـ نيازمند و معلولند، پس ذات خداوند در بي‎نيازى از علت، بي‎همتا و بي‎شريك است.

ب: ذات خداوند مركب از اجزاء نيست، و هيچ گونه كثرت و تعدد در ذات الهى راه ندارد.

تركيب اقسامى دارد:

1. تركيب از اجزاء عقلى، مانند تركيب ماهيت از جنس و فصل، و تركيب موجود ممكن از وجود و ماهيت، اين گونه تركيب ناشى از محدوديت وجود است، و چون وجود خداوند نامتناهى و نامحدود است، چنين تركيبى درحق او محال است.

2. تركيب از اجزاء مادى و عنصرى، مانند موجودات طبيعى كه از عناصر مختلف تركيب يافته‎اند، و مانند عناصر كه از اتم‎ها تركيب شده‎اند، اين گونه تركيب، از لوازم موجود مادى است، و چون خداوند مادى(3) نيست، چنين تركيبى در حق او محال است.

3. تركيب از ماده و صورت، چنان كه از نظر فلاسفه جسم مركب از ماده(4) و صورت است، اين تركيب نيز در حق خداوند محال است، چون از ويژگي‎هاى موجود جسمانى است، و خداوند جسم نيست.

چون تركيب در حق واجب الوجود بالذات محال است، وجود دو واجب الوجود نيز محال است، زيرا فرض دوگانگى، مستلزم اين است كه هر يك از دو واجب الوجود، مركب از مابه الاشتراك و مابه الامتياز باشند، زيرا وجود دو فرد از يك حقيقت در صورتى ممكن است كه آن دو فرد در عين اين كه در اصل آن حقيقت مشتركند، هر يك از ويژگى خاصى برخوردار باشد، و در نتيجه هر يك از آن دو مركب از دو جهت است:

الف. جهت اشتراك

ب. جهت امتياز

و تركيب، چنان كه گفته شد، مستلزم محدوديت و نيازمندى است كه با بي‎نيازى مطلق واجب الوجود بالذات منافات دارد.

دو معناى ياد شده در حديثى كه از امام على ـ عليه السلام ـ روايت شده وارد شده است، شخصى از امام در باره يگانگى خدا سؤال كرد، امام پاسخ داد: يگانگى چهار معنا دارد كه دو معناى آن در حق خدا روا نيست، ولى دو معناى آن روا است. دو معناى ناروا عبارتند از:

1. يگانگى عددى (زيرا در مورد يگانگى عددى فرض دوم و سوم و… محال نيست).

2. يگانگى نوعى (مانند افراد انسان كه همگى وحدت نوعى دارند، چنين يگانگى نيز مانع از تعدد و كثرت نيست).

و دو معناى درست عبارتند از:

3. بي‎مانندى خدا در ذات و صفات.

4. تقسيم و تجزيه ناپذيرى ذات خداوند.(5)

تثليث يا شرك گرايى در ذات خدا

يكى از عقايد مشهور در آئين مسيحيت، ‌عقيده تثليث (سه خدايى) است، آنان در عين اين كه خود را موحد و يكتا پرست مي‎دانند به اقانيم ثلاثه (ذوات سه گانه) عقيده دارند، كه عبارتند از:

1. اقنوم ذات (خداى پدر)

2. اقنوم كلمه (خداى پسر)

3. اقنوم حيات (روح القدس)

به اعتقاد آنان هر يك از آنها به صورت كامل از حقيقت الوهيت برخوردار است و همگى در حقيقت الوهيت يكسانند، پس حقيقت الوهيت يك چيز است، بدين جهت خدا در عين اين كه يكى است، سه تا است.

به عبارت ديگر، ذات خداوند (خداى پدر) توسط اقنوم حيات (روح القدس) در اقنوم كلمه (مسيح) حلول كرده و به صورت او نمايان شده است، چنان كه انجيل يوحنا با اين عبارت شروع مي‎شود:

در ابتدا كلمه بود، و كلمه نزد خدا بود، و كلمه خدا بود، و كلمه جسم گرديد و ميان ما ساكن شد.(6)

و در رساله پولس حوارى، كه حدود ده سال قبل از انجيل يوحنا نگارش يافته آمده است:

خدا، كه در زمان گذشته با اقسام متعدد و طرق مختلف توسط پيامبران با پدران ما تكلم مي‎كرد، در اين ايام به وساطت پسر خود با ما تكلم نمود، او را وارث جميع موجودات قرار داد، به واسطه او عالم‎ها را آفريد.(7)

بنابراين، مسيحيان در اين باره سه عقيده دارند:

1. مسيح فرزند خدا است.

2. مسيح خدا است (خداى مجسم).

3. سه ذات الهى وجود دارد، و خدا سومى آنها است.

اينها عقايدى است كه قرآن كريم نيز آنها را يادآور شده، و همگى را به عنوان عقايد كفر آميز تخطئه نموده است، چنان كه مي‎فرمايد:

1. «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ؛(8) آنان كه گفتند خدا همان مسيح فرزند مريم است كافر، شده‎اند».

2. «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَهٍ؛(9) آنان كه گفتند خدا سومى سه تا است، كافر شده‎اند، جز خداى يكتا، خدايى نيست.

3. «وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ يُضاهئونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ؛(10) نصارى گفتند مسيح فرزند خداست، اين عقيده آنان همانند عقيده كافران پيشين است.

از اين آيه استفاده مي‎شود كه اعتقاد به الوهيت مسيح و اينكه او فرزند خداست، از عقايد كافران پيشين وارد ديانت مسيحى شده، و هرگز از عقايدى نيست كه حضرت مسيح آنها را به پيروان خود آموزش داده است. چنان كه گوستاولوبون فرانسوى (1841ـ1931) كه خود پيرو آئين مسيحيت است گفته است:

«مسيحيت در طول پنج قرن نخست از حيات خود، با جذب افكار فلسفى و مذهبى يونانى، رومى، و شرقى تطوراتى يافت، و آميزه‎اى از عقايد دينى گرديد، تثليث جديد (اب، ابن، روح القدس) جايگزين تثليث قبلى (نروبي‎تر، وزنون، نرو) گرديد، و پرستش خدايان سه گانه جايگزين خدايان قديم شد.»

پى نوشتها
(1) . اعراف/59، 65، 73، 85.
(2) . نحل/ 36.
(3) . زيرا مادى بودن ملازم با نيازمندى و تغير و زوال است، و اين‎ها از لوازم ممكن الوجوداند، و خداوند واجب الوجود بالذات است.
(4) . اين ماده، ماده فلسفى است نه ماده فيزيكى و طبيعى، و اثبات يا نفى آن فقط با برهان فلسفى ممكن است نه آزمون و تجربه حسى.
(5) . توحيد صدوق، باب 3، روايت 3.
(6) . كتاب مقدس، عهد جديد، انجيل يوحنا.
(7) . همان، رساله پولس.
(8) . مائده/ 17و 72.
(9) . مائده/73.
(10) . توبه/30.
منبع : عقايد استدلالى ،على ربانى گلپايگانى  به نقل از سايت انديشه قم

 

مواقف قیامت و حساب

قرآن کریم در مورد طولانى بودن روز قیامت دو تعبیر متفاوت دارد:

۱٫ یک جا آن را معادل پنجاه هزار سال دانسته و فرموده است:

«تَعْرُجُ الْمَلائِکَهُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ فِى یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَهٍ».(۱)

ـ فرشتگان و روح در روزى که برابر با پنجاه‎هزار سال است به سوى خدا بالا مى‎روند.

از سیاق آیات برمى‎آید که مقصود از این‎روز، روز قیامت است، و مراد این است که آن روز به مقیاس سال‎هاى دنیا برابر پنجاه‎هزار سال خواهد بود، و منظور از عروج فرشتگان به سوى خداوند این است که در آن روز نظام دنیا به هم خورده و اسباب و وسایط تدبیر جهان برچیده مى‎شوند، و فرشتگان ـ که از وسایط تدبیر الهى هستند ـ به جانب عرش الهى باز مى‎گردند، ‌چنان‎که مى‎فرمایند:

«وَ تَرَى الْمَلائِکَهَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ».(۲)

ـ «روح»، از موجودات عالم بالاتر و غیر از فرشتگان است، چنان‎که مى‎فرماید: «یُنَزِّلُ الْمَلائِکَهَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ».(۳)

و آن غیر از جبرئیل است، زیرا قرآن جبرئیل را «روح الأمین»(۴) و «روح القدس»(۵) نامیده است نه روح به طور مطلق: بدیهى است که مقید با مطلق متفاوت است.(۶)

۲٫ در جاى دیگر آن را برابر با یک‎هزار سال دانسته و فرموده است: «یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِى یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَهٍ مِمَّا تَعُدُّونَ».(۷)

ـ خداوند امر آفرینش را از آسمان (مقام ربوبی) به سوى زمین تدبیر مى‎کند، آن‎گاه موجودات در روزى که برابر با هزار سال دنیوى است به سوى او باز مى‎گردند.

گروهى از مفسران در وجه جمع میان این دو زمان متفاوت، گفته‎اند: در قیامت پنجاه موقف وجود دارد که توقف بندگان در هر یک برابر، با هزارسال دنیوى است.(۸)

برخى از روایات نیز این نظریه را تأکیده مى‎کند،‌ چنان‎که محدث کلینى(ره) در روضه کافى، و شیخ طوسى(ره) در امالى از امام صادق ـ علیه السلام ـ روایت کرده‎اند که فرمود: «قبل از آن که به حساب شما رسیدگى شود، ‌خودتان به حساب خود برسید، زیرا در قیامت پنجاه موقف است که مدت هر یک، برابر با هزار سال دنیوى است.» آن‎گاه آیه دوم را تلاوت کرد.(۹)

نیز امام على ـ علیه السلام ـ در پاسخ فردى که آیات قرآن را درباره سخن گفتن انسانها در قیامت تناقض‎آمیز پنداشته بود ـ چرا که در برخى از آیات آمده است که در روز قیامت به انسانها اجازه سخن گفتن داده نمى‎شود، و در آیات دیگر آمده است که آنان با یکدیگر سخن مى‎گویند ـ فرمود: «در قیامت مواقف مختلفى وجود دارد، و اختلاف آیات مزبور ناظر به موقف‎هاى مختلف قیامت است.»(۱۰)

یادآورى این نکته لازم است که از برخى روایات برمى‎آید که طولانى بودن روز قیامت و مواقف آن به وضعیت عقیده و عمل انسان‎ها بستگى دارد. و به همین دلیل، بر مؤمنان و پارسایان بسیار زودگذر خواهد بود. ابوسعید خدرى مى‎گوید: در حضور پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله ـ از طولانى بودن روز قیامت اظهار شگفتى و نگرانى شد، پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله ـ فرمود: «به پروردگارم سوگند، روز قیامت براى مؤمنان از خواندن یک نماز واجب نیز آسان‎تر خواهد بود».(۱۱)

حساب اعمال

قرآن کریم در آیات متعدد قیامت را «یوم الحساب» نامیده است.(۱۲) «واژه حساب» در لغت عبارت است از بررسى و جمع اعداد و مقادیر و تعیین حاصل آن‎ها. بنابراین، از آن جا که مکلفان در قیامت حاصل جمع میان اعمال خوب و بد خود را مى‎یابند، روز قیامت، روز حساب نامیده شده است.(۱۳)

بنابراین، غرض از رسیدگى به اعمال مکلفان این نیست که خداوند بر مقدار اعمال نیک و بد آنان آگاه گردیده، آن‎گاه به آن‎ها پاداش و کیفر مناسب مى‎دهد، زیرا او داناى مطلق بوده و بر همه چیز آگاه است ـ بلکه، همان‎گونه که بیان گردید ـ مقصود این است که مکلفان با مشاهده اعمال خوب و بد خود، به حساب خویش آگاه شده و بر رحمت و عدل الهى در مقام کیفر و پاداش کاملاً واقف مى‎گردند.

از این‎رو، قرآن کریم در عین این که خداوند را حسابرس اعمال بندگان دانسته و مى‎فرماید: «إِنَّ إِلَیْنا إِیابَهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا حِسابَهُمْ».(۱۴) در جاى دیگر، خود انسانها را حساب‎رس اعمال خود معرفى نموده و مى‎فرماید:

«اقْرَأْ کِتابَکَ کَفى بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً».(۱۵)

ـ نامه عمل خود را بخوان، امروز کافى است که خود به حساب خویش برسى.

بر این پایه، على ـ علیه السلام ـ فرموده است: «روز قیامت اعمال بندگان در برابر دیدگان آنان نمایان مى‎گردد، «أعْمَالُ العِبَادِ فِى عَاجِلِهِم، نَصْبُ أعْیُنهِم فى آجِلِهِم».(۱۶)

از این‎جا، مى‎توان به راز «سریع الحساب» بودن خداوند که در آیات قرآن آمده است پى برد، و نیز دانست که چگونه خداوند در روز قیامت حساب همه مکلفان را یک‎جا بررسى مى‎کند، چنان‎که وقتى از على ـ علیه السلام ـ در این باره سؤال شد، فرمود: همان‎گونه که یک جا به آنان روزى مى‎دهد، حساب آنان را نیز یک‎جا رسیدگى مى‎نماید: سُئِلَ ـ علیه السلام ـ کَیْفَ یُحَاسِبُ اللهَ الخَلْقَ عَلَى کَثْرَتِهِم؟ فَقَالَ ـ علیه السلام ـ : کَما یرزُقُهم على کَثرتهم.(۱۷)

و نیز فرمود: «إنَّهُ یُحَاسِبُ الخَلقَ دَفْعَهً، کَمَا یَرْزِقُهم دَفْعَهً».(۱۸)

شیخ مفید(ره) درباره حقیقت حساب در قیامت گفته است: «حساب عبارت است از مقابله و مقایسه میان اعمال و جزاى آن‎ها، و آگاه شدن انسان بر لغزشهایى که از او سر زده، و سرزنش او بر گناهان، و ستایش او بر نیکى‎ها، و رفتار با او به گونه‎اى که سزاوار آن است.»(۱۹)

نیز محقق لاهیجى(ره) نیز در این‎باره گفته است: «حساب عبارت از آن است که نامه‎هاى اعمال را به نظر مکلفان رسانده و به دست آنان مى‎دهند تا خود بر اعمال خویش آگاه شوند و حجت خداى بر آنان تمام شود».(۲۰)

درباره چگونگى رسیدگى به حساب بندگان در قیامت در احادیث وارده از ائمه معصومین ـ علیهم السلام ـ مطالب فراوانى است که حاصل آن‎ها را شیخ صدوق(ره) در رساله عقاید خود، چنین یادآور شده است: «اعتقاد ما در مورد حساب این است که آن حق است و حساب پیامبران و امامان را خداوند خود رسیدگى مى‎کند،‌ آن‎گاه هر پیامبرى به حساب جانشینان خود مى‎رسد، و آنان به حساب امت‎ها رسیدگى مى‎نمایند».(۲۱)

سنجش اعمال

در برخى از آیات قرآن راجع به سنجش اعمال و سنگینى و سبکى ترازوهاى اعمال در قیامت سخن گفته شده است: چنان‎که مى‎فرماید:

«الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِما کانُوا بِآیاتِنا یَظْلِمُونَ».(۲۲)

ـ سنجش اعمال در روز قیامت حق است، آنان که ترازوهایشان سنگین باشد، رستگارند، و آنان که ترازوهایشان سبک باشد، به خاطر این که آیات ما را انکار مى‎کردند، زیانکارند».(۲۳)

و نیز مى‎فرماید: «وَ نَضَعُ الْمَوازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیامَهِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً».(۲۴)

ـ در روز قیامت ترازوهاى عدالت را برقرار مى‎کنیم، پس به هیچ انسانى کوچکترین ستمى نمى‎شود.

درباره این که مقصود از وزن کردن اعمال چیست، و این‎که اعمال چگونه وزن مى‎شوند، اقوال مختلفى مطرح گردیده است:

۱٫ بسیارى از مفسران و متکلمان لفظ «میزان» را به همان شکل معروف از ترازو تفسیر کرده‎اند و در چگونگى توزین یکى از دو نظریه زیر را پذیرفته‎اند:

الف. اعمال نیک به صورت‎هاى زیبا، و اعمال بد به صورت‎هاى زشت، تحقق یافته، آن‎گاه وزن مى‎شوند.

ب. پرونده‎ها و نامه‎هاى اعمال نیک و بد وزن مى‎شوند.

۲٫ برخى گفته‎اند: مقصود از «میزان» ‌عدل است؛ یعنى، خداوند براساس عدالت به افعال بندگان جزا مى‎دهد. این قول از مجاهد، ضحاک و اعمش نقل شده‎ است، و بسیارى از متأخران نیز آن را پذیرفته، و در توجیه آن گفته‎اند: اطلاق لفظ «وزن» بر معناى عدل و برابرى جایز است، چنان‎که گفته مى‎شود: این سخن هم وزن آن سخن است، یعنى معادل و مساوى با آن است، هر چند توازن و سنجش حقیقى در کار نیست. از سوى دیگر، چون عدل در داد و ستد با پیمانه و وزن کردن انجام مى‎گیرد، به این جهت براى بیان عدل در مقام جزا، از کلمه وزن و میزان استفاده شده است.(۲۵) علامه طبرسى(ره) در مجمع البیان نیز این وجه را برگزیده است.(۲۶)

۳٫ مقصود از وزن و سنگینى و سبکى آن، ارزشمندى اعمال و یا بى‎ارزش بودن آن‎ها از نظر ثواب و پاداش است. از طرفداران این نظریه شیخ مفید(ره) است، نامبرده پس از نقد نظریه نخست گفته است: مقصود از وزن و میزان اعمال این است که اعمالى که ارزشمند بوده و شایسته پاداش بسیار مى‎باشند سنگین، و اعمالى که بى‎ارزش بوده و شایسته پاداش نمى‎باشند سبک خواهند بود،‌ آن‎گاه در تأیید این نظریه گفته است: هر گاه در زبان عرب گفته مى‎شود: «کلام فلانٍ عندى أوزن من کلام فلانٍ» مقصود این است که قدر و ارزش کلام او بیشتر است، و قرآن نیز به لغت عربى و با توجه به حقیقت و مجاز آن نازل گردیده است، و نه الفاظ و معانى عامیانه و سطحى.(۲۷)

۴٫ علامه طباطبایى(ره) در این‎باره بیان جامعى دارد که حاصل آن چنین است: الف.آن‎چه از آیات مربوط به وزن و میزان اعمال به دست مى‎آید این است که اعمال نیک موجب سنگینى میزان، و اعمال بد موجب سبکى آن مى‎گردد، نه این‎که هر یک از آن دو داراى سنگینى است، ولى یکى از آن دو سنگین‎وزن‎تر است.

ب. وسیله توزین و سنجش اعمال، حقِ در اعمال است. مثلاً نماز یک مصداق تام و کامل دارد که نمازهاى بندگان با آن سنجیده مى‎شود، هر چه با آن انطباق داشته باشد، سنگین‎تر خواهند بود. هم‎چنین در مورد روزه، زکات و سایر اعمال نیک، چنان‎که از آیه کریمه ـ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ(۲۸) ـ به دست مى‎آید که تقوا داراى مراتب است، و یکى از مراتب آن حقِ تقوا و کاملترین آن مى‎باشد.

ممکن است مقصود از قضاى به حق در آیه کریمه ـ وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ وُضِعَ الْکِتابُ وَ جِی‏ءَ بِالنَّبِیِّینَ وَ الشُّهَداءِ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ (۲۹)ـ نیز همین معنا باشد. و منظور از کتاب مذکور در این آیه که بر پایه آن حکم مى‎شود، همان است که در آیه دیگر آمده است:

«هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ».(۳۰)

ـ این است کتاب ما علیه شما حق سخن مى‎گوید. ج. علت این که کلمه میزان به صورت جمع (موازین) ذکر گردیده، این است که براى هر کس میزان‎هاى متعدد خواهد بود، و آن عبارت است حق در اعمال مختلف، مانند: حق در نماز، حق در روزه، حق در زکات، حق در حج، و غیره.(۳۱)

یکى از مؤیدهاى این نظریه علاوه بر این‎که از مجموع آیات به دست مى‎آید این است که در روایات «موازین القسط» به پیامبران و اوصیاى آنان ـ علیهم السلام ـ تفسیر شده است.(۳۲)

بدیهى است اعمال پیامبران و اوصیاى آنان نمونه‎هاى کامل اعمال مى‎باشند، و وزن و ارزش اعمال دیگران با مقایسه با ن: ۱۹۸۷ م آن‎ها به دست مى‎آید، همان‎گونه که على ـ علیه السلام ـ نیز به عنوان «میزان الاعمال» وصف گردیده است.(۳۳)

پى نوشتها
(۱) . معارج/ ۴٫
(۲) . زمر/ ۷۵٫
(۳) . نحل/ ۲٫
(۴) . شعراء/ ۱۹۴٫
(۵) . نحل/ ۱۰۳٫
(۶) . المیزان، ج ۲۰، ص ۸٫
(۷) . سجده/ ۵٫
(۸) . همان، ج ۱۷، ص ۲۴۸٫
(۹) . بحار الانوار، ج ۷، ‌باب ۶، روایت ۳٫
(۱۰) . توحید صدوق، باب ۳۶، روایت ۵، ص ۲۶۰٫
(۱۱). بحار الانوار، ج ۷، باب ۶، روایت ۳٫
(۱۲) . سوره ابراهیم/ ۴۱، غافر/ ۲۷٫
(۱۳) . حکیم سبزوارى، اسرار الحکم، ص ۳۶۱٫
(۱۴) . غاشیه/ ۲۶ـ۲۵٫
(۱۵) . اسراء/ ۱۴٫
(۱۶) . نهج البلاغه، حکمت شماره ۶٫
(۱۷) . نهج البلاغه، حکمت شماره ۳۰۰٫
(۱۸) . مجمع البیان، ج ۱، ص ۲۹۸٫
(۱۹) . تصحیح الاعتقاد، ص ۹۳٫
(۲۰) . گوهر مراد، ص ۶۵۵٫
(۲۱) . الاعتقاد فى دین الامامیه، ص ۵۰ ـ درباره حساب اعمال در قیامت، مطالب بسیارى در آیات و روایات مطرح گردیده است، به تفسیر منشور جاوید، ج ۹، ص ۳۰۸ـ۲۸۰ رجوع شود.
(۲۲) . اعراف/ ۹ـ۸٫
(۲۳) . به همین مضمون است آیات: ۱۰۳۱۰۲ سوره مؤمنون، و آیه شش سوره قارعه.
(۲۴) . انبیاء/ ۴۷٫
(۲۵) . گوهر مراد، ص ۶۵۶٫
(۲۶) . مجمع البیان،‌ج ۲، ص ۳۹۹٫
(۲۷) . تصحیح الاعتقاد، ص ۹۳ـ۹۴٫
(۲۸) . آل عمران، ۱۰۲٫
(۲۹) . زمر/ ۶۹٫
(۳۰) . جاثیه/ ۲۹٫
(۳۱) . المیزان، ج ۸، ص ۱۲ـ۱۰٫
(۳۲) . بحار الانوار، ج ۷، باب ۱۰، روایت ۶٫
(۳۳) . السلام على یعسوب الأیمان و میزان الأعمال. زیارت مخصوص امیر المؤمنین (ع)