روایات اسلامی

نوشته‌ها

سیر ه پژوهى در غرب-

اشاره:

انتشار آثار غربى در باب حدیث، سیره و سنّت نبوى در دو قرن اخیر خصوصاً مقالات و کتاب هاى منتشر شده در دهه هاى پایانى قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم ادبیاتى نسبتاً غنى در این حوزه پدید آورده که پژوهشگران این حوزه (اعم از مسلمان و غیر مسلمان) را از آشنایى و فهم و سنجش آن گریزى نیست، به ویژه آشنایى با این متون غالباً فوائدى علمى و روش شناختى در بردارد که متأسفانه سال ها از حوزه هاى علمى و دانشگاهى و به تبع آن آثار پژوهشى ما غایب بوده است.

گستره مباحث و دامنه موضوعى سیره پژوهى و مطالعات تاریخ اسلام در غرب بسیار وسیع است، چه این دست پژوهش ها از بررسى شرایط سیاسى، اقتصادى، فرهنگى و دینى در منطقه جزیره العرب پیش از اسلام گرفته تا وضعیت مسلمانان و حکومت اسلامى در دوران اموى و عباسى در سده هاى دوم و سوم ق را دربر مى گیرند، همچنین گرایش ها و رهیافت هاى متنوع پژوهشى در مطالعات سیره و تاریخ اسلام دیده مى شود، از جمله بررسى تحلیلى روایات اسلامى، بررسى انتقادى متون و اسانید روایات، مقایسه تطبیقى روایات اسلامى با گزارش هاى تاریخى و دینى یهودى و مسیحى، مطالعه باستان شناختى منطقه جزیره العرب و نهایتاً پژوهش هاى سبک شناختى و گونه شناختى منابع اسلامى. البته مى توان مقصود از سیره پژوهى در غرب را به مطالعه در باب سیره پیامبر محدود کرد، چنان که (اُرى ربین) در گردآورى مقالات در کتاب زندگانى محمد(ص) چنین کرده است.۱

سیره پژوهى در غرب امرى پرفراز و نشیب بوده است. سابقه این موضوع به قرون وسطى باز مى گردد. زمانى که کتاب ها و ردّیه هایى علیه دین اسلام و شخصیت پیامبر تهیه و منتشر مى شد، اما بررسى هاى آکادمیک و علمى در باب سیره و حیات پیامبر اسلام در غرب از اواسط قرن نوزدهم م در محافل دانشگاهى اروپایى و آمریکایى متداول شدند. با وجود اختلاف مبنایى وجه مشترکِ هر دو تکیه بر منابع اسلامى است؛ به عبارت دیگر محققانِ غربى در باب سیره نبوى تا آن زمان چندان نگران مسئله اعتبار تاریخى منابع اسلامى نبودند، هرچند وضع به همین منوال باقى نماند. در اواخر قرن نوزدهم م ایگناتس گلدتسیهر با انتشار جلد دوم کتاب مطالعات اسلامی۲ در اعتبار روایات اسلامى تردید کرد. به باور وى اغلبِ متون حدیثى بازتاب اعتقادات، باورها و منظومه فکرى دوره هاى متأخر اسلامى اند و در همین فضا جعل و تدوین شده اند، لذا این متون را نباید منبع و مرجع تاریخى در تدوین سیره پیامبر و تاریخ صدر اسلام به شمار آورد. در نیمه قرن بیستم نیز (یوزف شاخت) در کتاب مبادى فقه اسلامی۳ بار دیگر اعتبار و اصالت حدیث در قرن نخست ق را مورد خدشه قرار داد. از نظرِ او روایاتى که با سلسله سند خود به پیامبر یا یکى از صحابه مى رسند، در واقع محصول تحولات سیاسى، فقهى و کلامى قرن دوم هجرى اند و درباره عصر پیامبر ارزش تاریخى ندارند. با اینکه استنتاجات افراطى گلدتسیهر و شاخت عمدتاً از مطالعه روایات فقهى حاصل شده بود، مدعاى ایشان به عموم روایات اسلامى تعمیم یافت.

از این پس، برخى مورّخان و سیره نویسان غربى روش شکاکانه گلدتسیهر و شاخت را سرلوحه پژوهش هاى خود درباره سیره پیامبر قرار دادند، هرچند در این میان بودند کسانى که همچنان به رهیافت پیشین در سیره نگارى پیامبر پایبند ماندند و کتب خویش را بر مبناى مفاهیم و باورهاى کلى برآمده از همین روایات تدوین کردند.۴ در دهه هاى هفتاد و هشتاد م چندین کتاب در باب سیره پیامبر و تاریخ اسلام منتشر شدند که مؤلّفان آنها دیدگاه هاى گلدتسیهر و شاخت را به گونه اى منسجم تر پذیرفته و ارائه مى کردند. وجه مشترک در آراى همه ایشان این بود که در بازسازى سیره پیامبر اکرم و حوادث قرن نخست ق روایات منقول را به عنوان منبع تاریخى قبول نداشتند. از میان ایشان (جان وَنزبرو) در کتاب محیط فرقه ای۵ با روش خاص خویش یعنى تحلیل ادبى حدیث و متون حدیثى امکانِ هرگونه بازسازى تاریخى حوادث صدر اسلام را رد کرد و معضل منابع را به جدى ترین صورت مطرح کرد. به اعتقاد وى برخلاف تصور پیشینیان منابعِ کهن اسلامى درصددِ بیان آنچه واقعاً درصدر اسلام روى داده نیستند، بلکه صرفاً نشان مى دهند مؤلفان متأخر آنها چه مى اندیشیده اند. دو شاگرد وَنزبرو به نام هاى (پاتریشیا کرونه) و (مایکل کوک) در کتاب مشترک و افراطى شان هاجریسم۶ کوشیدند براى جبران این معضل با تکیه بر منابع غیراسلامى چون کتیبه ها، سنگ نبشته ها و شواهد سکّه شناختى از محیط پیرامونى جهان اسلام که ظاهراً شواهد و مدارکى بى طرف و خنثى به نظر مى رسیدند، به بازسازى بیرونى از تاریخ صدر اسلام اقدام کنند. افراط ایشان چنان اوج گرفت که حتى در وثاقت متن قرآن کریم براى بازنمایى تعالیم و مواعظ پیامبر اکرم تردید نکردند و در نتیجه آخرین و معتبرترین منبع در ثبت تاریخ صدر اسلام یعنى قرآن کریم هم از دسترس خارج شد و به تبعِ آن امکانِ تدوین سیره پیامبر عملاً منتفى گشت.

پس نگاه غربیان به سیره نبوى و سنت اسلامى و روش ایشان در حدیث پژوهى دو دوره مهم را پشت سر گذاشته است؛ نخست دوره اعتماد بر منابع حدیثى و تاریخى و دوم دوره تشکیک در اصالت تاریخى منقولات روایى. امروزه سیره پژوهى پیامبر در غرب بر سر دو راهى مانده است: از یک سو بدون نقّادى منابع سیره نمى تواند به تدوین تاریخچه اى اززندگى پیامبر دست یازد و از سوى دیگر چون به نقّادى متون و منابع کهن اسلامى مى پردازد از تدوین سیره و تاریخ زندگانى وى عاجز مى ماند. حال آیا محقّق غربى راه برون رفتى از این تنگنا پیش روى خود دارد؟

هارالد موتسکى از حدیث پژوهان معاصر غربى در مقدمه کتاب خود۷ اظهار خوش بینانه بر این باور است که تردیدهاى گذشتگان در اعتبار وثاقت منابعِ اسلامى از جهات متعددى خدشه ناپذیر است، زیرا نقد منابع روایى سیره پیامبر به طور نظام مند صورت نگرفته و گزینش نخستین تدوین کنندگان سیره نبوى در غرب سلیقه اى بوده است، به علاوه در روش هاى ارزیابى و سنجش اعتبار روایات سیره تاکنون کم تر مداقّه شده است، به طورى که تقریباً هیچ ملاکى در مقایسه متن روایات وجود نداشته است و تحلیل اسناد روایات نیز با وجود اندک پیشرفت هایى که در یکى دو دهه اخیر در آن صورت گرفته است به ندرت در باب روایات سیره به کار گرفته شده است، افزون بر اینکه شکاکیت غربیان در اعتبار منابع اسلامى برآمده از مطالعات درباب روایات فقهى بوده است و تعمیم آن به همه اقسام روایات همچنان محل بحث و مناقشه است، مهم تر از همه اینکه کتاب هایى که تاکنون درباره سیره و تاریخ زندگى پیامبر تألیف شده اند، دامنه محدودى از منابع را که صرفاً در قرن سوم ق تدوین یافته اند، دربر مى گیرد بى آنکه روایات موجود در این منابع به گونه اى روشمند بررسى و با روایات کهن تر مقایسه شده باشند، بر اینها بایست شمارى از منابع تازه یاب را ـ از نوع کهن یا متأخر که در دهه هاى اخیر منتشر شده و به تازگى در دسترس محققان قرار گرفته ـ افزود که مى توانند مطالعه و تحقیق در باب روایات سیره نبوى را قوت بخشیده و چه بسا بر پاره اى نقاط مبهم در اعتبار منابع سیره پرتوهایى تازه افکنند.۸

درباره کتاب سیره پژوهى در غرب

کتاب سیره پژوهى در غرب گزیده اى از آخرین و مهم ترین مقالات در زمینه سیره پژوهى، حدیث پژوهى و شناخت تاریخ صدر اسلام در میان غربیان است. ظاهراً معیار ویراستارِ کتاب در گزینش نوزده مقاله از میان انبوه مقالات و کتاب هاى تألیفى در این حوزه، این بوده است که گرایش هاى اصلى و رایج در سیره پژوهى غربى نمایانده شوند که بالطبع مشتمل بر عنوان ها و موضوع هاى متنوعى اند. در سال هاى اخیر تقریباً با انگیزه اى مشابه دو کتاب منتشر شده که مشتمل بر مهم ترین مقالات منتشر شده در باب سیره پژوهى در غرب اند؛ یکى زندگانى محمد به سرویراستارى اُرى رُبین۹ و دیگر سیره نگارى پیامبر: معضل منابع به سرویراستارى هارالد موتسکی۱۰ که در هر دو مجموعه مقالاتى در باب سیره چاپ شده است.۱۱ هفت مقاله۱۲ از مجموعه مقالات کتاب سیره پژوهى در غرب به درستى از این دو کتاب اخذ شده اند، چه این دو کتاب خود عصاره اى از آخرین و اثرگذارترین پژوهش هاى غربى اند.

سیره پژوهى در غرب از دو بخش فارسى و لاتین تشکیل شده است؛ در بخش نخست (از راست به چپ) تلخیص (و در مواردى ترجمه کامل)۱۳ مقالات آمده و در بخش دوم (از چپ به راست) اصل انگلیسى مقالات بدون تغییر در حروف چینى و صفحه بندى افست شده است. مشابه این ساختار دو بخشى که ظاهراً در نشر داخلى چندان رایج نیست، پیشتر در مجموعه اى شش جلدى با عنوان کلى بولتن مرجع به کار گرفته شده که از قضا سرویراستار کتاب حاضر سرویراستارى یکى از مجلدات آن (درباره قرآن پژوهى در غرب) را به عهده داشته است.۱۴

ظاهراً در کتابِ حاضر رویه ثابتى در تلخیص مقالات رعایت نشده است، چه سلیقه متفاوت مترجمان در آن نمودار است، چنان که تلخیص برخى مقالات به معرفى بسیار کوتاه تقلیل یافته۱۵ و در مواردى هدف اصلى نویسنده مقاله ـ دست کم از نظر نگارنده این سطور ـ در متن تلخیص شده نادیده گرفته شده است،۱۶ همچنین الگوى تلخیص مقالات نیز یکسان نیست؛ در بعضى مقالات گزارش از زبان مترجم (یا به عبارت بهتر تلخیص کننده) درباره محتواى مقاله آمده و در برخى دیگر تنها متن اصلى تلخیص شده، در حالى که گوینده اول شخص در متن همچنان مؤلف مقاله است.

شاید مهم ترین فایده چنین آثارى همان طور که در مقدمه کتاب حاضر نیز به آن اشاره شده است، این است که گلچینى از آخرین مقالات و پژوهش هاى اسلام شناسان غربى را در اختیار محققان حوزه و دانشگاه قرار مى دهد که بسا سخت به منابعِ اصلیِ آن دسترسى دارند، به علاوه با ارائه گزارشى کلى از محتوا و مضمونِ مقالات انتخاب را براى خوانندگان ساده تر مى سازد؛ از این رو مى توان انتظار داشت انتشار چنین کتاب هایى همواره با استقبال جامعه پژوهشى مواجه شود و البته بدیهى است که این قبیل آثار هیچ مخاطب عامى را مدنظر قرار نداده و نشر این مطالب به هیچ روى به منزله صحه گذاشتن بر تمامى محتواى آنها نیست.۱۷

روش هاى ارزیابى و تاریخ گذارى منابع و روایات اسلامى

به نظر مى رسد بیشترین بهره اى که اهل تحقیق از مطالعه این کتاب و به طور کلى مطالعات اسلام شناسان غربى خواهند برد، آشنایى با روش ها و رهیافت هاى جدید علمى است که غالباً در محافل دانشگاهى و حوزوى ناشناخته مانده است. نمونه اى از این دست روش ها تحلیل سندى روایات اسلامى است که در پاره اى از پژوهش هاى اخیر غربى به آن توجه شده است. پیشینه این روش به تحقیقات یوزف شاخت درباره روایات فقهى باز مى گردد، ولى پیشتاز استفاده از این روى مستشرق هلندى (خوتیر یُنبُل)۱۸ است که علاوه بر اصلاحات نظرى و روش شناختى در سطح گسترده اى آن را به کار گرفته است. به نظر او اسانید روایات حاوى اطلاعات ارزشمندى است که غالباً حدیث پژوهان غربى به آن ها بى توجه بوده اند. وى با بهره گیرى از نتایج پژوهش هاى انجام یافته پیشین شیوه خاصى براى تحلیل اسانید ابداع کرده و تعداد درخور توجهى از روایات را بدین شیوه سنجیده است.۱۹ از نگاه وى هرتلاشى براى بازسازى حوادث رخ داده در سده هاى نخست اسلامى (یعنى قرن اول و دوم) بدون استخراج افشره اطلاعات تاریخى موجود در اسانید کارى ناتمام محسوب مى شود و تا زمانى که نقش راویان موجود در اسانید روایت در جعل، عبارت سازى، داستان پردازى، گزینش یا صرفاً نقل متون مستند به این اسانید بررسى نشود، فهرست بردارى ساده اسانید نه تنها نتیجه اى در برندارد، بلکه فقط به آشفتگى موضوع مى انجامد.

در مقاله (جامعه نخستین اسلامى: درآمدى به اصطلاح شناسى حدیثى خوتیر ینبُل)۲۰ نخست روش شناسى خاص وى در تحلیل اسانید احادیث و اخبار تبیین شده و آن گاه نحوه اعمال آن در مجموعه اى از اخبار تاریخى درباره وقایع صدر اسلام به اجمال آمده است.۲۱

تحلیل سندى ـ متنى روایت اسلامى از دیگر روش هایى است که به تازگى در حدیث پژوهى غربى مورد توجه و اقبال واقع شده است.۲۲ برخى از محققان در مقابل دیدگاه شکاکانه گلدتسیهر و شاخت به روایات جستجوى معیارى براى تمایز روایات اصیل و مجعول به این شیوه روى آورده اند، روشى که سال ها پیش از سوى کرامرز۲۳ و فان إس۲۴ به کار گرفته شد، اما مدتى مغفول ماند تا اینکه یک دهه بعد موتسکى، شوئِلِر و گورکه آن را مجدداً پى گرفتند. این روش پیوستگى احادیث با رجالى که در سند حدیث بازتاب یافته و متن حدیث مى آزماید و بر مبناى آن مى توان دریافت که آیا روایات یا روایات مورد نظر در سده نخست ق هم نقل مى شده است یا نه. البته اینکه آن روایت از پیامبر صادر شده یا شخص دیگر از دسترس این روش خارج است.

در تحلیل ترکیبى اسناد و متن با مقایسه متون و اسانیدِ نسخه هاى مختلف یک روایت در جوامع حدیثى موجود تاریخِ نقل آن روایت ردیابى مى شود. این روشِ تحلیلى مبتنى بر چند فرض است: اول، گوناگونى هاى یک روایت در جوامع مختلف نتیجه فرایند نقل روایت است و غالباً یک متن اصیل وجود داشته که متن هاى مختلف دیگر از آن مشتق شده اند؛ دوم، اسانید روایات مختلف مسیرهاى واقعى نقلِ روایت را منعکس مى سازد، چنان که زنجیره هاى مختلف راویان حدیث غالباً به یک شخص (حلقه مشترک) باز مى گردد؛ سوم، شباهت هاى متنى که با حلقه مشترک در اسناد متناظر است نمونه هاى محتمل براى نقل واقعى و اصیل روایت اند. بنابراین روش تحلیل اسناد ـ متن شامل مراحل زیر است:

۱. گردآورى همه نسخه هاى مختلف إسناد؛ ۲. ترسیم طُرُق نقل در شبکه اسناد براى مشخص شدن طبقات مختلف راویان و کشف حلقه مشترک؛ ۳. مقایسه متن هاى گوناگون نسخه هاى مختلف روایت براى تعیین موارد تشابه و اختلاف با توجه به ساختار و واژه هاى به کار رفته در آنها؛ ۴. مقایسه نتایج تحلیل اسناد و تحلیل متن با یکدیگر و آشکار شدن تاریخ تقریبى از نخستین مراحل انتشار عمومى روایت و نیز روشن شدن متقدم ترین ناقل روایت و کسانى که در جریانِ نقل متنِ آن را تغییر داده اند.

مؤلفان پنج مقاله از کتاب حاضر۲۵ براى مقصودِ پیش گفته از این روش بهره گرفته اند. اندریاس گُرکِه۲۶ و گِرِگور شوئِلِر۲۷ کوشیده اند با بهره گیرى از این روش در زمینه روایات سیره منتسب به عُروه بن زبیر (۲۳ ـ ۹۳ ق) درستى این انتساب را درباره دو نمونه از وقایع سیره نبوى (صلح حدیبیه و هجرت) در منابع اسلامى ثابت کنند. هارالد موتسکى نیز با الگوى مشابهى روایات جمع و تدوین قرآن و یکى از گزارش هاى مغازى را بررسى کرده است. موتسکى در مقاله (جمع و تدوین قرآن) پس از طرح دیدگاه هاى مختلف در میان اسلام شناسان غربى درباره موضوع جمع قرآن به کمک روش تحلیل اسناد ـ متنى روایات تاریخى این دیدگاه ها را در مقابل دیدگاه رایج اسلامى محک مى زند و نهایتاً چنین نتیجه گیرى مى کند که با وجود جعل و تحریف در برخى روایاتِ جمع قرآن بایست پذیرفت که اخبار و گزارش هاى مسلمانان نسبت به زمانى که محققان غربى تاکنون براى آنها فرض کرده اند، بسیار قدیمى تر و به زمان وقایع ادعاشده نزدیک ترند.

اما این روش هاى جدید یکسره مقبول همه پژوهشگران غربى واقع نشده و کسانى در صحت و اعتبار نتایج حاصل از این روش ها تردید کرده اند، از جمله اینان مایکل کوک است که در مطالعاتِ مختلف خود تردیدهاى خویش را درباره این روش ابراز داشته اند. یکى از مقالات (تاریخ گذارى روایات آخرالزمان)۲۸ است که در آن کوشیده با انتخاب دسته اى از روایات (آخر الزمان) که مى توان آنها را برپایه شواهد و ادله درونى تاریخ گذارى کرد، درستى نتایج حاصل از تاریخ گذارى بر مبناى تحلیل هاى اسنادى را محک بزند و نهایتاً به این نتیجه رسیده است که در هیچ یک از موارد تاریخ گذارى بر پایه شواهد درونى روایات با تاریخ گذارى مبتنى بر تحلیل هاى اسنادى مطابقت ندارد. در پایان مقاله وى با لحنى کنایه آمیز اظهار مى دارد که این روش ها صرفاً در مواردى به کار مى آیند که تاریخ گذارى بر اساس شواهد درونى در آنها چندان ممکن نیست.

دیگر روش ها و رویکردها در مطالعات سیره

مقاله (تاریخ و سنت مقدّس: زندگینامه دشوار محمد(ص)۲۹ اثر ژاکلین شابی۳۰ نیز حاوى ملاحظات ارزنده اى در باب مسائل و مشکلات تحقیق تاریخى درباره حیات پیامبر اسلام است. به عقیده او باید از نظر روش شناختى میان آنچه به راستى تاریخ است و آنچه سنت منقول و مقدس است، تفکیک کرد؛ از این رو وى در قرآن به عنوان منبعى تاریخى براى بازنمایى وقایع صدر اسلام خصوصاً دوران مکى تردید دارد و معتقد است باید نخست فضا و محیطى که قرآن در آن شکل گرفته، بازسازى کرد و به کمک آن معانى واژگان و آیات قرآنى را دریافت، در این صورت مى توان چهره تاریخى پیامبر را از تصاویر و داستان هاى غیرتاریخى و مقدس که پیرامون او شکل گرفته، تمایز داد.

در مقاله (جستجوى محمد(ص) تاریخى)۳۱ از ادوارد پیترز۳۲ نیز همین موضوع از زاویه اى دیگر تحلیل شده است. پیترز در این مقاله کوشیده است نشان دهد چه اندازه مى توان بر مبناى ابزارها و روش هاى انتقادى که مورّخان غربى براى ترسیم تصویرى موجه و معتبر از عیساى ناصرى و زندگى او به کار گرفته اند، تصویر متناظرى از محمد(ص) ترسیم کرد. بدین منظور وى با احصاى منابع موجود و بررسى ویژگى هاى آنها امکانِ به کارگیرى روش هاى انتقادى مطالعات مسیحى درباره منابع اسلامى را تحلیل مى کند و در ضمن هر بررسى و تحلیل گزارشى نقادانه از نتایج پژوهش ها و نظریه پردازى هاى مرتبط خاورشناسان ارائه مى دهد؛ بنابراین مى توان این مقاله را منبع شناسى تحلیل منابع موردنیاز براى مطالعه تاریخ صدر اسلام و کتاب شناسى نقادانه تألیفات مرتبط با این زمینه دانست که با نشان دادن فرصت ها و محدودیت هاى موجود در این مسیر دورنمایى واقع بینانه از پژوهش هاى تاریخى ثمربخش فراروى محققان در باب سیره پیامبر، بستر اجتماعى حیات وى و فراتر از آن خاستگاه(هاى) اسلام به تصویر مى کشد.

روشن است مقالات فوق علاوه بر فوائد روش شناختى از نظر محتوا و مضمون نیز حاوى اطلاعاتى ارزشمندند، همچنان که سایر مقاله هاى این مجموعه. گرچه در متن مقالات ـ و به تبع آن در ترجمه و تلخیص آنها ـ به روشنى بر روش پژوهشى اتخاذ شده در مقالات تصریح نشده، اما یکسره خالى از فوائد روش شناختى نیستند و مى توان از مقدمات و نتایج مقاله ها روشِ حاکم بر آن را استنباط کرد و به عنوان الگو در موارد مشابه به کار گرفت. مطلب اول به ویژه درباره مقاله (جمع و تدوین قرآن) موتسکى صادق است که علاوه بر مرور اجمالى بر مسئله جمع و تدوین قرآن در میان دانشمندان مسلمان و محققان غربى با بهره گیرى از دستاوردهاى روش شناختى نوین ملاحظاتى اساسى درباره دیدگاه هاى غربیان در این موضوع طرح کرده است.

درباره منابع مطالعات سیره

یکى دیگر از مسائل مهم در سیره پژوهى غربى بحث و بررسى منابع و ارزیابى میزان اعتبار گزارش هاى موجود در این منابع است که این موضوع در مقاله نخست این کتاب از اُرى رُبین۳۳ بررسى شده است. همان طور که پیشتر اشاره شد، نخستین مطالعات و پژوهش هاى خاورشناسان در باب حیات پیامبر مبتنى بر منابع اسلامى بوده است، به ویژه در دهه هاى پایانى قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم که برخى نسخ مخطوط منابع قدیم سیره و تاریخ اسلامى کشف و با ویرایش و تصحیح غربیان منتشر شد. بنابراین در طول قرن بیستم چهار منبع اصلى از میان تواریخ و سیره نگارى هاى اسلامى در دسترس پژوهشگران غربى قرار گرفت که عبارت بودند از: مغازى واقدى، سیره ابن اسحاق (ابن هشام)، طبقات ابن سعد، و تاریخ طبرى.۳۴ بدین ترتیب در طول قرن بیستم مراجعِ اصلى غربیان در شناخت سیره نبوى علاوه بر قرآن کریم و برخى از صحاح ستّه این چهار کتاب بوده اند. کهن ترین این منابع اثر ابن اسحاق است که درسه بخش (المبتداء، المبعث و المغازى) اخبار موجود در زندگى پیامبر را گرد آورده است. البته روایات تدوین شده ابن اسحاق در چند تحریر به روایت شاگردانش باقى مانده که مشهورترین آنها صورت تهذیب شده عبدالملک بن هشام است و در دسترس مى باشد. کسانى چون فرانتس بوهل در مقدمه آلمانى ترجمه سیره ابن اسحاق،۳۵ رودُلف زلهایم در مقاله (پیامبر، خلیفه و تاریخ۳۶) و میکلوش مورانى در تک نگارى خود۳۷ در این باره آن را بررسى کرده اند.

متونى که قبل از تلاش ابن اسحاق در تدوین سیره در منابع اسلامى به آنها اشاره شد، به نحو مستقل باقى نمانده و تنها گاه نقل قول هایى در منابع متأخر از آنها به جاى مانده است. در میان تحقیقات جدید، یوزف هورویتس، ۳۸ فواد سزگین، ۳۹ عبدالعزیز دوری۴۰ به تحقیق درباره سیره نگاران پرداخته اند و به تفصیل از جریان تدوین سیره نگارى و نقل قول هاى موجود از آنها اشاره کرده اند، حتى تلاش هایى براى بازسازى برخى متون کهن سیره نیز انجام گرفته است. نخستین گام ها در بازسازى متون سیره مبتنى بر گردآورى روایاتى بوده که در منابع به مأخذ آنها تصریح شده است. اما امروزه در پى تلاش هاى متعدد در شناخت ماهیت تدوین در قرن اول و دوم و نیز ماهیت و کارکرد اسناد سعى مى شود متون سیره و حتى تحریرهاى مختلف آن بازسازى شوند. از جمله کارهاى انجام یافته در بازسازى متون سیره قبل از ابن اسحاق تلاش هایى است که به منظور بازسازى سیره عروه بن زبیر، یکى از مهم ترین چهره هاى گردآورنده روایات سیره، صورت گرفته است.۴۱ تک نگارى (گوردن دارنل نیوبى) در بازسازى بخش (مبتداء) سیره ابن اسحاق۴۲ نیز در این زمره قرار مى گیرد.

اگرچه درباره منابع اصلى و کهن درباب سیره نبوى مطالعات دقیق و مقبولى از سوى غربیان صورت گرفته، اما سنت سیره و مغازى شیعى اعم از زیدى، اسماعیلى و امامى چندان مورد توجه نبوده است. این امر تا حدى معلول این واقعیت است که آثار شیعى کهن در دسترس نبوده یا همچنان در قالب نسخ خطى باقى مانده اند و تألیفات بعدى برجاى مانده نیز به معناى دقیق کلمه به سیره و مغازى نمى پردازند. ماهر جرّار در مقاله (سیره اهل الکساء: نخستین منابع شیعى درباره زندگى نامه پیامبر)۴۳ به مسئله منابع سیره در سنت روایى شیعه امامى پرداخته است. به نظر وى منابع سیره شیعى سه دسته اند: دسته نخست جوامع روایى اولیه که غالباً حاوى روایات فقهى اند و برخلاف مصنّفات سنى فصلِ خاصى ناظر به تاریخ یا مغازى ندارند، هرچند روایات مجزایى را شامل مى شوند که ابعادى از زندگى پیامبر را ترسیم مى کنند؛ گروه دوم منابع را آثار تفسیرى تشکیل مى دهند که در این بین تفسیرِ على بن ابراهیم قمى (متوفى بعد از ۳۰۷) اهمیت فوق العاده اى دارد؛ گروه سوم آثارى درباره زندگى دوازده امام است که سرشتى مدح آمیز دارند، ولى مقدار معتنابهى از مطالب مأخوذ از نوع سیره و مغازى را شامل مى شوند. به علاوه بحارالانوار اثر دائره المعارفى مجلسى (متوفى ۱۱۱۱) براى مطالعه سنت شیعى منبعى حیاتى است و گنجینه اى از روایات و مطالب اولیه رااز آثار کهن در خود جاى داده است. ماهر جرّار بر آن است تا با استفاده از منابعِ فوق منابعِ اولیه اى را که مأخذ مطالب آنها بوده اند، بازسازى کند. بدین منظور وى با ردیابى داده هاى موجود در منابع و مجموعه هاى رجالى نقل هاى منسوب به یکى از مؤلفان متقدم یعنى أبان بن عثمان احمر را جدا کرده و به این نحو مى کوشد نقادانه با اخبارش مواجه شود، منابعش را بررسى کرده و این مطالب را با مطالب مؤلّفان مشهور اولیه نظیر ابن اسحاق و واقدى مقایسه کند، در نهایت نیز به مطالبى پرداخته که مورد استفاده مفسر امامى، على بن ابراهیم قمى بوده است.

مسئله دیگر مطالب موجود در منابع غیر اسلامى در باب سیره نبوى است. بخش عمده این مطالب در قالب دفاعیه هاى یهودى یا مسیحى به زبان هاى عربى، عبرى، سریانى و غیر آن یافت مى شود. سیدنى گریفیث در مقاله (حضرت محمد(ص): کتاب مقدس و پیام او بر اساس دفاعیات عربى و سریانى مسیحى در قرن اول زمامدارى عباسیان)۴۴ به تفصیل به این موضوع پرداخته است. ۴۵

سایر مقالات در کتاب سیره پژوهى در غرب را مى توان از نظر موضوع به صورت زیر طبقه بندى کرد.۴۶ این طبقه بندى روشن مى سازد که سرویراستار تا چه حد در تحقق مقصود خود یعنى بازنمایى گرایش هاى اصلى و رایج در سیره پژوهى در غرب توفیق داشته و چه کاستى هایى به جاى مانده است:

۱. جزیره العرب پیش از اسلام: مقاله (اعتقاد به خداى برتر در مکه پیش از اسلام) نوشته ویلیام مُنتگُمرى وات و مقاله (ناپدید شدن و کشف دوباره زمزم و چاه کعبه) از جرالد هاوتینگ.۴۷

البته در این حوزه تحقیقات گسترده اى صورت گرفته که موضوعات متنوعى را شامل مى شوند، از مسئله شرایط سیاسى ـ اجتماعى منطقه جزیره العرب و رابطه آن با حکومت ساسانى و روم گرفته تا اعتقادات و باورهاى رایج در آن منطقه پیش از ظهورِ اسلام. بنابراین دو مقاله گزینش شده از میان انبوه مقالات در این حوزه، نه از لحاظ موضوعى و نه از حیث روش شناختى نماینده این ادبیات وسیع پژوهشى نخواهند بود.۴۸

۲. وقایع و موضوعات دوران حیات پیامبر: مقاله (نکاتى درباره قانون نامه هاى مدینه) از ر. ب. سرجینت، (آیا پیش از هجرت قریش با انصار عهد و پیمان بسته بودند) از مایکل کِلِر، (مخبران یهودى و مسیحى محمد: بازخوانى موضوع بررسى شده توسط آلویز اشپرنگر و تئودور نُلدکه) از ژاکلین شابى، (روایت تاریخى حدیبیه؛ پژوهشى درباره گزارش عروه بن زبیر) از اندریاس گُرِکه، (بازسازى نخستین متون سیره: هجرت در اخبار عروه زبیر) از اندریاس گُرِکه و گرگور شوئِلِر، (جامعه نخستین اسلامى: درآمدى به اصطلاح شناسى حدیثى خوتیر یُنبُل) از خوتیر ینبُل و (مقتل ابن ابى الحقیق براساس اصالت و اعتبار برخى گزارش هاى مغازى)۴۹ از هارالد موتسکى.

روشن است که بیشتر آثار و تألیفات غربى درباره سیره نبوى در این بخش قرار مى گیرند. همچنین با نگاه اجمالى به عناوین مقالات فوق در مى یابیم که آنچه در این کتاب گزینش شده، تنها بخشى ناچیز از وقایع حیات پیامبر را پوشش مى دهند و البته ناگفته پیداست که این کتاب در مقام پرداختن به همه جوانب و زوایاى زندگى پیامبر نیست، بلکه در پى شناسایى الگوها و روش هاى تازه پژوهشى است که در این مقالات به کار گرفته شده اند، هر چند ممکن است بتوان عنوان ها و موضوعات دیگرى یافت که علاوه بر تأمین مقصود اخیر از حیث موضوعى نیز براى خوانندگان حاوى نکته ها و یافته هاى جالب توجهى باشند. به علاوه در این کتاب از برخى از محقّقان و شرق شناسان برجسته نظیر مُناخیم یعقوب قسطر۵۰، نُرمَن کالدر۵۱، لورنس کُنراد۵۲ هیچ مقاله اى نیامده است، در حالى که یکى از اهداف مهم در تألیف این قبیل کتاب ها شناساندن چهره هاى شاخص پژوهشگر در حوزه خاورشناسى و اسلام شناسى است.۵۳

۳. قرآن و تفسیر: شامل دو مقاله از هارالد موتسکى، (تاریخ گذارى تفسیر منسوب به ابن عباس: چند نکته تکمیلى)، (جمع و تدوین قرآن: بازنگرى دیدگاه هاى غربى در پرتو تحولات جدید روش شناختى).۵۴

امروزه قرآن پژوهى خود یکى از زمینه هاى مطالعاتى دامنه دار و مستقل در حوزه اسلام شناسى غربى محسوب مى شود۵۵ تا جایى که برخى پژوهشگران غربى عمدتاً مطالعات خود را در این زمینه متمرکز کرده اند.۵۶ برخى از این دست پژوهش ها مستقیماً با مباحث سیره شناسى پیامبر و تاریخ صدر اسلام پیوند مى خورند، نظیر بحث و مناقشاتى که از دیرباز در میان مستشرقان درباره تاریخ جمع و تدوین قرآن مطرح بوده است که هارالد موتسکى در مقاله خود به تفصیل به آن پرداخته است. اما از آنجا که موضوع کتاب حاضر مطالعات سیره پژوهى در غرب است، شایسته بود مقالاتى گزینش مى شدند که در آنها به مسئله پیوند قرآن و سیره پیامبر پرداخته اند،۵۷ چنان که بهتر بود به جاى مقاله اى که صرف به مسئله اى در در زمینه تفسیر قرآن روى کرده، مقاله اى انتخاب مى شد که در آن موضوع پیوند میان سیره و تفسیر قرآن بررسى مى گردید.۵۸

۴. پس از پیامبر: (مواضع رودروى قانونگذارى: خلیفه و سنت پیامبر، عمر و سنت محمد) از آوراهام و (درآمدى بر صلح نامه هاى اسلامى)۵۹ از وداد قاضى.

بدیهى است اینها صرف نمونه هایى از مطالعات فراوانى است که درباره تاریخ اسلام در سده هاى نخست انجام گرفته است، از دوران خلافت خلفاى راشدین تا دوران فتنه کبرا و از شکل گیرى خلافت اموى تا تحولات دوران عباسیان. البته روشن است که نمى توان همه این پژوهش ها را در شمار سیره پژوهى قرار داد، بلکه صحیح تر آن است که پژوهش هاى تاریخ اسلام به معناى عام تلقى شوند. اما گاهى در همین مطالعات نیز نکته هایى تبیین مى شوند که مى تواند از ابهاماتى درباره سیره پیامبر پرده بردارد یا به طرح نظریه اى عام تر درباره سده هاى نخست بینجامد، نظیر مطالعات کسانى چون ایگناتس گلدتسیهر، یوزف شاخت و جان ونزبرو که مى توان در این دسته گنجاند و البته روشن است که نتایج حاصل از تحقیقاتِ آنان کلِ تاریخ اسلام در سده هاى نخست به ویژه تاریخ حیات پیامبر را تحت الشعاع قرار مى دهد.

پى نوشت:

۱. نک: پانوشت ۹ .

۲. Ignaz Goldziher، Muhammedanische Studien. 2 vols.، Halle، ۱۸۸۸-۱۸۹۰، English translation: Muslim Studies، tr. by C.R. Barber& S.M. Stern، Londan: George Allen and Unwin، ۱۹۶۷-۱۹۷۱.

۳. Joseph Schacht، The Origins Of the Muhammadan Jurisprudence، OXFORD: Clarendon Press، ۱۹۵۰.

۴. نمونه بارز آن کتاب هاى ویلیام مُنتگُمرى وات است؛ مشخصات کتاب شناسى آنها به قرار زیر است:

William Montgomery Watt، Muhammad at Mecca، OXFORD: Clarendon Press، ۱۹۵۳، id.، Muhammad at Medina، OXFord: Clarendon Press، ۱۹۵۶.

۵. John Wansbrough، The Sectarian Milieu: Content and Composition of islamic Salvation Hisrory، Oxford : Oxford University Press، ۱۹۷۸.

۶. Patricia Crone & Micheal Cook، Hagarism: The Making of islamic World، Cambridge University press، ۱۹۷۷.

۷. نک: پانوشت ۱۰ .

۸. نک: مرتضى کریمى نیا، مقدمه کتاب سیره پژوهى در غرب، ص ۱۱ ـ ۲۰ اُرى ربُین؛ (گرایش ها و روش ها در مطالعات سیره)، سیره پژوهى در غرب، ص ۲۱ ـ ۲۶.

۹. این کتاب جلد چهارم مجموعه اى ۴۷ جلدى با عنوان کلى (The Formation of The Classical Islamic World) به سرویراستارى لورنس کُنراد (Lawrence I. Conrad) است که از سوى انتشارات اَشگیت (Ashgate) منتشر مى شود. کتاب حاضر علاوه بر مقدمه مفصلى از ویراستار که گزارشى از آن در مقاله نخست کتاب سیره پژوهى در غرب آمده، مشتمل بر پانزده مقاله از محققان غربى درباره سیره نبوى است که در نیمه دوم قرن بیستم در نشریات معتبر غربى منتشر شده اند. مشخصات کتاب شناختى آن چنین است:

Uri Rubin، (ed)، The Life of Muhammad، Hampshire: Ashgate publishing lIMITED، ۱۹۹۸.

۱۰. این کتاب که در سال ۲۰۰۰ از سوى انتشارات بریل در لایدن هلند به چاپ رسیده، مجموعه ده مقاله از محققان غربى در زمینه سیره و حدیث نبوى است که پنجاهمین سالگرد تأسیس دپارتمان زبان و فرهنگ خاورمیانه در دانشگاه نایمخن (nijmegan) هلند (در اکتبر ۱۹۹۷) است. مشخصات کتاب شناختى این اثر:

Harald Motzki (ed).، The Bibliography of Muhammad: The Issue of the Sources، Leiden: E.J.Brill، ۲۰۰۰.

۱۱. همچنین مجموعه مقالاتى با عنوان در جستجوى محمد(ص) تاریخى به همت شخصى با نام مستعار ابن ورّاق در سال ۲۰۰۰ گردآورى و منتشر شده است که علاوه بر پژوهش هاى چند دهه اخیر حاوى مقالاتى از سیره پژوهى غربى در نیمه دوم قرن نوزدهم (از اِرنست رِنان Ernest Renan) و نیمه اول قرن بیستم از هنرى لامِنس (Henri Lammens)، بِکِر (C.H.Becker) آرتور جفرى (Arthur Jeffry) نیز هست. البته همچنان که از اسم کتاب و نام مستعار گردآورنده آن پیداست، مضمون این مقالات نسبت به دو کتاب پیش گفته کمتر همدلانه با باورهاى متداول اسلامى است.

۱۲. مقالات شماره ۱، ۲ و ۳ از کتاب اول و مقالات شماره ۶، ۱۱، ۱۷ و ۱۸ از کتاب دوم گزینش شده اند؛ البته در مشخصات کتاب شناختى مقاله یازدهم (سیره پژوهى در غرب، مقدمه سرویراستار، ص ۹) به خطا کتابى به ویراستارى هربرت برگ (Herbert Berg) ذکر شده است.

۱۳. ترجمه سه مقاله (شماره هاى ۲، ۸ و ۱۵) به طور کامل آمده است که البته هر سه پیشتر در نشریات داخلى چاپ شده اند که مشخصات کتاب شناختى آنها بدین قرار است: سیدنى گریفیث، (حضرت محمد(ص): کتاب مقدس و پیام او بر اساس دفاعیات عربى و سریانى مسیحى در قرن اول زمامدارى عباسیان)، ترجمه وحید صفرى، هفت آسمان، ش ۳۴، سال نهم، تابستان ۱۳۸۶، ص ۷۳ ـ ۱۲۸؛ هارالد موتسکى، (تاریخ گذارى تفسیر موسوم به ابن عباس: چند نکته تکمیلى)، ترجمه مرتضى کریمى نیا، علوم حدیث، ش ۴۲، سال یازدهم، زمستان ۱۳۸۵، ص ۳۱ ـ ۴۸ و (جمع و تدین قرآن: بازنگرى در دیدگاه هاى غربى در پرتو تحولات جدید روش شناختى)، هفت آسمان، ش ۳۲، سال هشتم، زمستان ۱۳۸۵، ص ۱۵۵ ـ ۱۹۶. البته در فهرست مطالب کتاب سیره پژوهى در غرب (ص ۶) به خطا مقاله پانزدهم ترجمه و تلخیص و مقاله شانزدهم ترجمه ذکر شده که برعکس است (قس همان، ص ۱۰ که صحیح آن آمده است). همچنین ترجمه کامل ترى از مقاله شماره ۱۲ که صورت تلخیص شده آن در این کتاب آمده، با مشخصات زیر منتشر شده است: اندریاس گورکه، (روایت تاریخى حدیبیه: پژوهشى درباره گزارش عروه بن زبیر)، ترجمه سیدعلى آقایى، در نامه تاریخ پژوهان، ش ۸ ـ ۹، سال دوم و سوم، زمستان ۱۳۸۵ و بهار ۱۳۸۶، ص ۲۶۰ ـ ۲۹۶. مقاله شماره ۱۸ نیز پیشتر چاپ شده است، نک: ماهر جرار، (سیره اهل الکساء: نخستین منابع شیعى درباره زندگى پیامبر)، هفت آسمان، ش ۳۲، سال هشتم، زمستان ۱۳۸۵، ص ۱۹۷ ـ ۲۳۸.

۱۴. بولتن مرجع، مدیریت مطالعات اسلامى سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى، تهران: فلسفه فقه (ج ۱)، قرآن پژوهى (ج ۲)، دین و اخلاق (ج ۳)، گزیده مقالات و متون درباره اسلامى و دنیاى معاصر (ج ۴ و ۵)، گزیده مقالات و متون درباره مطالعات قرآنى در غرب (ج ۶).

۱۵. براى نمونه مقالات شماره ۳ و ۴.

۱۶. براى نمونه مقاله شماره ۱۷؛ بخش تحلیل متن (در ۴۵ صفحه لاتین) به قدرى مختصر شده (در ۴ صفحه فارسى) که لب ّ کلام مؤلف یعنى چگونگى ترکیب تحلیل متنى و سندى براى خواننده در ابهام مى ماند، در حالى که موتسکى در مقالات دیگر خود بارها به این مقاله و مقالات مشابه دقیقاً از منظر روش شناختى ارجاع داده است، براى نمونه رجوع کنید به:

H. Motzki (ed)، Hadith: Origins and Developments، Hampshire: Ashgate Publishing Limited، ۲۰۰۴، Introduction.

ترجمه فارسى: مرتضى کریمى نیا، (حدیث پژوهى در غرب: مقدمه اى در باب خاستگاه و تطوّر حدیث)، علوم حدیث، ش ۳۷ ـ ۳۸، پاییز و زمستان ۱۳۸۴، ص ۲ ـ ۳۱؛ نیز:

id.، “Dating Muslim Traditions: A Survey”، Arabica 52ii(2005)، ۲۰۴-۵۳ .

۱۷. بر این مطلب در پیشگفتار سرویراستار این مجموعه تأکید شده است و احتمالاً به همین سبب است که تنها به صورت تلخیص شده یا ترجمه کامل مقالات بدون نقد و تحلیل محتوایى آنها بسنده شده است، به جز دو مقاله شماره ۹ و ۱۰ که در پایان ترجمه و تلخیص مقاله ها، نکاتى ـ نه چندان درخور که بعضاً خود محل تردید و ابهام اند ـ در نقد محتواى مقالات آمده است.

۱۸. Gautier A. Juynboll.

۱۹. اخیراً کتابى از او منتشر شده که حاوى انبوه مطالعات و بررسى هاى این چنینى درباره روایات اسلامى است، مشخصات کتاب شناختى آن به قرار زیر است:

G.H.A.Juynboll، Encyclopaedia of Canonical Hadith، Leiden: E.J.Brill، ۲۰۰۷.

۲۰. سیره پژوهى در غرب، ص ۱۶۱ ـ ۱۷۴.

۲۱. براى آشنایى بیشتر با روش شناسى وى ر. ک: سید على آقایى، (تاریخ گذارى روایات بر مبناى تحلیل اسناد: نقد و بررسى روش شناسى خوتیر ینبُل)، علوم حدیث، ش ۴۱، سال یازدهم، پاییز ۱۳۸۵، ص۱۴۵ ـ ۱۶۸.

۲۲. Isnad-Cum-Matn Analysis.

۲۳. Johannes H.Kramers.

۲۴. Josef van Ess.

۲۵. این مقالات عبارت اند از: اندریاس گُرکه، (روایت تاریخى حدیبیه: پژوهشى درباره گزارش عروه بن زبیر) (سیره پژوهى در غرب، ص ۱۴۱ ـ ۱۵۴؛ اندریاس گُرکه و گِرِگور شوئلر، (بازسازى نخستین متون سیره: هجرت در اخبار عروه بن زبیر) (همان، ص ۱۵۵ ـ ۱۶۰)؛ هارالد موتسکى، (جمع و تدوین قرآن: بازنگرى دیدگاه هاى غربى در پرتو تحولات جدید روش شناختى) (همان، ص ۱۸۵ ـ ۲۲۲) و (مقتل ابن أبى الحقیق بر اساس اصالت و اعتبار برخى گزارش هاى مغازى) (همان، ص ۲۳۹ ـ ۲۵۲).

۲۶. Andreas Gorke.

۲۷. Gregor Schoeler.

۲۸. سیره پژوهى در غرب، ص ۲۲۳ ـ ۲۳۸.

۲۹. همان، ص ۱۱۷ ـ ۱۲۸.

۳۰. Jaqueline Chabbi.

۳۱. سیره پژوهى در غرب، ص ۱۷۵ ـ ۱۸۴.

۳۲. F.E.Peters.

۳۳. نک: پانوشت۸ .

۳۴. سیره ابن اسحاق را فردیناند وستنفلد (Wustenfeld) در فاصله سال هاى ۱۸۵۸ ـ ۱۸۶۰ در گوتینگن آلمان به چاپ رسانید و سپس آلفرد گیلوم(A. Guillaume) ترجمه اى انگلیسى از آن همراه با اضافاتى منتشر کرد. طبقات ابن سعد نیز در نُه جلد در میانه سال هاى ۱۹۰۵ ـ ۱۹۴۰ در لایدن هلند به چاپ رسید. پیش از این تاریخ طبرى را میخائیل یوهان دخویه (M.J.De Goeje) و دیگران در پانزده جلد در همان جا (۱۸۷۹ ـ ۱۹۰۱) منتشر کرده بود و سرانجام مغازى واقدى به همت مارسِدن جونز (Marsedn Jones) در سه جلد در لندن (۱۹۶۶) چاپ شد.

۳۵. Frants Buhl، Das leben Muhammads، trans. Hans H.Schaeder (repr.Heidelberg، ۱۹۶۱)، ۳۶۸ – ۳۷۰.

۳۶. Rudolf Sellheim، “Propht، Chalif und Geschichte”، Oriens 18-19 (1965-66)، ۸۵-۸۸.

۳۷. Miklos Muranyi، “Ibn Ishaqصs Kitab al-maqazi in der riwaya von yunus b. Bukayr”، jerusalem Studies in Arabic and Islam 14 (1991)، ۲۱۴-۷۵.

۳۸. Josef Horovitz، “The Earliset Biographies of the Prophet and Their Authors”، Islamic Cultur 1 (1927)، ۳۵۳-۵۹، ۲(۱۹۲۸)، ۲۲-۵۰، ۱۶۴-۸۲، ۴۹۵-۵۲۶.

۳۹. Fuat Sezgin، Geschichte des arabischen Schrifitums، I (Leiden ، ۱۹۶۷)، ۲۷۵-۳۰۲.

۴۰. A.A Duri، The Rise Of HisroricalWriting Among The Arabs، Ed. And. Trans. Iawrence I.Conrad (Princton، ۱۹۸۳)، ۷۵-۱۳۵

۴۱. براى نمونه مقاله هاى شماره ۱۱، ۱۲ و ۱۷ از همین کتاب؛ نیز کوشش سلوى مرسى طاهر در کتابِ بدایات الکتابه التاریخیه عند العرب: أول سیره فى الاسلام، عروه بن الزبیر، (بیروت، ۱۹۹۵).

۴۲. G.D.newby، The Making of the last prophet: a Reconstruction of Earliest Biography of Mohammad، Carolina: South Carolina، ۱۹۸۹.

همچنین براى مرورى انتقادى بر روش بازسازى متن کتاب ابن اسحاق و پاره اى ملاحظات روش شناختى در این باره نگاه کنید به:

Lawrence I.Conrad “Reconstruction Lost Texts: Some Methodological Issues”، Journal of the American Oriental Socity، ۱۱۳:۲ (۱۹۹۳)، ۲۵۸-۲۶۳.

۴۳. سیره پژوهى در غرب، ص ۲۵۳ ـ ۲۶۶.

۴۴. سیره پژوهى در غرب، ص ۲۷ ـ ۷۴.

۴۵. براى فهرستى از این دست پژوهش ها نگاه کنید به:

Uri Rubin، “Introduction: The prophet Muhammad and the Islamic Sources”، in The Life of Muhammad، ed . Uri Rubin، pp. Xv، note 14.

۴۶. شایسته بود که ویراستار خود مقالات را از حیث موضوع یا روش رهیافت پژوهشى طبقه بندى مى کرد کارى که در مجموعه مقالات مشابه متداول است. این کار دست کم براى خواننده این فائده را دارد که با بهره گیرى از طبقه بندى آسان تر به موضوع موردنظر خویش دست مى یابد.

۴۷. سیره پژوهى در غرب، ص ۷۷ ـ ۷۸ و ۷۹ ـ ۸۶.

۴۸ . براى مجموعه مقالات در زمینه اعراب و جزیره العرب در آستانه ظهور اسلام رجوع کنید به:

F.E.Peters (ed)، The Arabs And Arabia on the Eve of Islam، Hampshire: Ashgate Publishing Limited، ۱۹۹۹.

که مقاله وات از همین مجموعه اخذ شده است.

۴۹. سیره پژوهى در غرب، ص ۷۵ ـ ۷۶، ۸۷ ـ ۹۰، ۱۲۹ ـ ۱۴۰، ۱۴۱ ـ ۱۵۴، ۱۵۵ ـ ۱۶۰، ۱۶۱ ـ ۱۷۴ و ۲۳۹ ـ ۲۵۲.

۵۰ . مجموعه مقالات وى در سه مجلد از سوى انتشارات اَشگیت منتشر شده است که مشخصات آنها به قرار زیر است:

M.J. Kister، Studies in Jahiliyya and Early Islam، ۱۹۸۰، id، Society and Religion from jahiliyya to Islam، ۱۹۹۰، id، Concepts and Ideas the Dawn of Islam، ۱۹۹۷.

۵۱. مجموعه مقالات او با مشخصات زیر در اختیار است:

Norman Calder، Interpretation and Jurisprudence in Medieval Islam، Hampshire: Ashgate Publishing Limited، ۲۰۰۶.

۵۲. Lawrence I. Conrad.

۵۳. حتى مناسب بود در ابتداى مقالات توصیفى اجمالى درباره سابقه علمى و پژوهشى مؤلفان و نیز فهرستى از آثار مهم ایشان در زمینه سیره پژوهى ارائه مى شد، همان طور که تنها درباره هارالد موتسکى دو بار (در مقاله شماره ۱۵ و ۱۷، هر چند دومى به اختصار) آمده است.

۵۴. سیره پژوهى در غرب، ص ۹۹ ـ ۱۱۶و ۱۸۵ ـ ۲۲۲.

۵۵ت. انتشار دائرهالمعارف پنج جلدى قرآن به سرویراستارى مک اولیف بهترین شاهد بر این مدعاست که مشخصات کتاب شناختى آن به قرار زیر است:

Jane Dammen McAuliffe، Encyclopaedia of Qur’an، Leiden: E. J. Brill، ۵ Volumes + Index Volum، ۲۰۰۱-۶.

۶۵. براى نمونه مى توان به اندرو ریپین (Andrew Rippin) و پژوهش هاى وى اشاره کرد؛ براى مجموعه مقالات وى رجوع کنید به:

A Rippin، The Qur’an and its Interpretative Tradition، Hampshire: Ashgate Publishing Limited، ۲۰۰۱.

۵۷. نمونه خوبى از این موارد مقاله زیر است:

A. Rippin، “Muhammad in the Qur ‘an: Reading Scripture in the 21st Century”، in Harald Motzki (ed)، The Bibliography of Muhammad: The Issue of the Sources، ۲۹۸-۳۰۹.

۵۸. براى نمونه:

Marco Scholler، “Sira and Tafsir: Muhammad al-kalbi on the Jews of Medina”، in Harald Motzki (ed.)، The ibliography of Mu.

۵۹. سیره پژوهى در غرب، ص ۹۱ ـ ۹۸و ۲۶۷ ـ ۲۷۲.

منبع :سیره پژوهى در غرب، گزیده متون و منابع، تدوین و ویرایش مرتضى کریمى نیا، معاونت فرهنگى مجمع جهانى تقریب مذاهب، تهران، ۱۳۸۶.

سید على آقایى

چگونگى تأثیر «عمل» در «اخلاق» در روایات اسلامى‏

 اشاره:

یکی از مباحث بسیار مهم علم اخلاق، تأثیر متقابل عمل و اخلاق و رابطه این دو با یکدیگر است. درست است که اعمال انسان از اخلاق او سرچشمه می گیرد به طوری که اعمال و رفتارهای انسان ثمره خلق و خوی درونی اوست؛ ولی از سوی دیگر، اعمال انسان نیز به نوبه خود به اخلاق او شکل می دهد؛ یعنی، تکرار یک عمل خوب یا بد، تدریجا تبدیل به یک حالت درونی می شود، خواه فضیلت باشد یا رذیلت؛ به همین دلیل، یکی از راههای مؤثر برای تهذیب نفوس، تهذیب اعمال استرابطه عمل و اخلاق، در روایات اسلامى به وضوح دیده مى شود.

  1. در حدیثى از امام باقر (علیه‌السلام) مى خوانیم که فرمود: «ما مِنْ عَبْدٍ الَّا وَ فى قَلْبِهِ نُکْتَهٌ بَیْضاء فَاذا اذْنَبَ ذَنْباً خَرَجَ فِى النُّکْتَهِ نُکْتَهٌ سَوْداءٌ فَانْ تابَ ذَهَبَ ذلِکَ السَّوادُ، وَ انْ تَمادَى فِى الذُّنُوبِ زادَ ذلِکَ السَّوادُ حتَّى یُغَطِّى الْبَیاضَ، فَاذا غَطَّى الْبَیاضَ لَمْ یَرْجِعْ صاحِبُهُ الى  خَیْرٍ ابَداً، وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عزَّوَجَلَّ: کَلَّا بَلْ رانَ عَلَى  قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ؛ هیچ بنده اى نیست مگر این که در قلب او نقطه روشنى است (که حقایق را با آن درک مى کند و او را به سوى سعادت و فضیلت فرامى خواند) هنگامى که گناهى مرتکب مى شود، در آن  نقطه روشن، نقطه سیاهى پیدا مى شود؛ اگر توبه کند، آن نقطه سیاه برطرف مى گردد؛ و اگر به گناهان خویش ادامه دهد، پیوسته آن سیاهى رو به فزونى مى رود تا تمام نقطه روشن را بپوشاند؛ هنگامى که نقطه روشن پوشیده شد، آن شخص هرگز به سوى خیر و نیکى بر نمى گردد؛ و این همان است که خداوند عزّ و جل فرموده: چنین نیست که آنها مى پندارند، بلکه اعمالشان همچون زنگارى بر دلهایشان نشسته است!»[۱]

این روایت بخوبى نشان مى دهد که تراکم گناهان، سبب پیدایش رذائل و دور ماندن از فضائل است، تا آنجا که روح بکلّى تاریک مى شود و پلهاى پشت سر ویران مى گردد، و راه بازگشت وجود نخواهد داشت!

  1. در وصیّت نامه معروف امیر مؤمنان على (علیه‌السلام) به فرزند رشیدش امام حسن (علیه‌السلام) مى خوانیم: «انَّ الْخَیْرَ عاده؛ نیکى عادت است!»[۲]

همین مضمون در کنز العمّال از پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نقل شده است که فرمود: «الْخَیْرُ عادَهٌ وَ الشَّرُّ لَجاجَهٌ؛ نیکى عادت است و شر لجاجت است!»[۳]

باز همین معنى به شکل دیگرى در سخنان امام سجّاد علىّ بن الحسین (علیه‌السلام) دیده مى شود، فرمود: «احِبُّ لِمَنْ عَوَّدَ مِنْکُمْ نَفْسَهُ عادَهً مِنَ الْخَیْرِ انْ یَدُومَ عَلَیْها؛ دوست دارم کسى که از شما عادت نیکى را پذیرفته است آن را پیوسته ادامه دهد!»[۴]

از این روایات مى توان استفاده کرد که تکرار عمل اعم از نیک و بد سبب مى شود که حالتى در نفس به عنوان عادت به نیکى یا بدى پیدا شود؛ یا به تعبیر دیگر، خلق و خوى خاصّى از آن شکل گیرد و همان خلق و خوى در آینده مبدأ اعمال مشابه مى شود؛ در نتیجه، هم اعمال نیک و بد، در ایجاد اخلاق نیک و بد اثر مى گذارد و هم اخلاق نیک و بد در ایجاد اعمال نیک و بد مؤثّر است (تأثیر متقابل).

  1. در حدیث دیگرى از امیر مؤمنان على (علیه‌السلام) در همان وصیّت نامه معروف امام حسن (علیه‌السلام) مى خوانیم: «وَ عَوِّدْ نَفْسَکَ التَّصَبُّرَ عَلَى الْمَکْروُهِ، وَ نِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُّرُ فِى الْحَقِّ؛ خود را به شکیبایى در برابر ناملایمات عادت ده! و چه نیک است شکیبایى در طریق حق!»[۵]

در اینجا نیز به روشنى رابطه «عادت» که زاییده تکرار عمل است با خلق و خوى شکیبایى و صبر دیده مى شود.

  1. در بسیارى از روایات توبه آمده است که باید در توبه از گناه، تعجیل کرد و از «تسویف» یعنى به عقب انداختن آن پرهیز نمود (مبادا آثار گناه در دل بماند و با گذشت زمان تبدیل به یک خلق و خو شود؛ در حدیثى از امام جواد (علیه‌السلام) مى خوانیم: «تأخیرُ التَّوبَهِ اغْتِرارٌ، وَ طُولُ التَّسْوِیفِ حَیْرَهٌ … وَ الاصْرارُ عَلَى الذَّنبِ امْنٌ لِمَکْرِ اللَّهِ؛ تأخیر توبه موجب غرور و غفلت، و امروز و فردا کردن سبب حیرت، و اصرار بر گناه موجب بى اعتنایى به مجازات الهى است.»[۶]

تعبیر جالب دیگرى در حدیث نبوى که درزمینه توبه وارد شده است، دیده مى شود، مى فرماید: «مَنْ تاب، تابَ اللَّهُ عَلَیهِ وَ امِرَتْ جَوارِحُهُ انْ تَسْتُرَ عَلَیهِ، وَ بِقاعُ الارْضِ انْ تَکتُمَ عَلَیهِ وَ انْسِیَتِ الْحَفَظَهُ ما کانَتْ تَکْتُبُ عَلَیْهِ؛ کسى که توبه کند و به سوى خدا بازگردد، خداوند به سوى او بازمى گردد؛ و به اعضاء و جوارح او دستور داده مى شود که گناه را مکتوم دارند و به نقاط مختلف زمین (که برآن گناه کرده) نیز همین دستور داده مى شود، و فرشتگان نویسنده اعمال، آنچه را نوشته بودند به فراموشى مى سپرند.»[۷]

این تعبیر نشان مى دهد که توبه، آثار گناه را مى شوید و صفا و قداست اخلاقى نخستین را با مى گرداند.

همین معنى بطور آشکارتر در حدیث علوى آمده است، مى فرماید: «التَّوبَهُ تُطَهِّرُ القُلُوبَ وَ تَغْسِلُ الذُّنُوبَ؛ توبه قلبها را پاک مى کند و گناهان را مى شوید!»[۸]

این تعبیر نیز بخوبى نشان مى دهد که گناه آثارى بر قلب مى گذارد که تدریجاً به صورت خلق و خوى باطنى در مى آید و توبه این آثار را مى شوید و اجازه نمى دهد تشکیل خلق و خوى دهد.

تعبیر به «طهور» بودن «توبه» در روایات متعدّد دیگر نیز آمده است که همه حاکى از رابطه گناه و تشکیل حالات زشت درونى است.[۹]

در مناجاتهاى پانزده گانه معروف و بسیار پرمعناى امام علىّ بن الحسین (علیه‌السلام)، در مناجات اوّل که مناجات توبه کنندگان است، چنین آمده است: «وَاماتَ قَلْبِى عَظِیمُ جِنایَتى فَاحْیِهِ بِتَوْبَهٍ مِنْکَ یا امَلى  وَ بُغْیَتى؛ خداوندا! جنایت بزرگ من موجب مرگ قلبم شده و از تو مى خواهم که با توبه آن را زنده کنى اى امید و آرزوى من!»[۱۰]

آرى! گناه روح و جان انسان را آلوده تر مى کند و براثر تکرار چنان مى شود که گویى مرده است؛ و توبه موجب حیات دل و نشاط جان مى شود!

بنابراین، پویندگان راه فضیلت و سیر و سلوک الى اللّه، براى تحکیم پایه هاى فضائل اخلاقى باید دقیقاً مراقب آثار مثبت و منفى اعمال نیک و بد در روح و جان خود باشند و بدانند هیچ عملى نیست مگر این که در دل وجان اثر مى گذارد؛ اگر اعمال پاک و نیک است، روح را به رنگ خود در مى آورد و اگر زشت و آلوده و ناپاک است، آلودگى را به درون روح و جان و اخلاق مى کشاند.[۱۱]

پی نوشت:

[۱] . اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۲۷۳، حدیث ۲۰.

[۲] . بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحه ۲۳۲.

[۳] . کنز العمّال، حدیث ۲۸۷۲۲.

[۴] . بحار الانوار، جلد ۴۶، صفحه ۹۹.

[۵] . نهج البلاغه، نامه ۳۱.

[۶] . بحار، جلد ۶، صفحه ۳۰.

[۷] . کنز العمّال، حدیث ۱۰، صفحه ۷۹.

[۸] . غرر الحکم، شماره ۳۸۳۷.

[۹] . بحار، جلد ۶۹، صفحه ۱۲۱ و جلد ۹۱، صفحه ۱۳۳.

[۱۰] . بحار، جلد ۹۱، صفحه ۱۴۲.

[۱۱] . برگرفته از: مکارم شیرازى، ناصر، اخلاق در قرآن(مکارم شیرازى)، ج۱، ص۲۰۴-۲۰۷، مدرسه الإمام علی بن أبی طالب ((علیه‌السلام)) – ایران – قم، چاپ: ۴، ۱۳۸۵ش.

آداب معاشرت در آموزه های امام حسن عسکری(علیه السلام)

اشاره:

امامان معصوم (علیهم‌السلام) به گواهى روایات اخلاقى گسترده اى که از آنان نقل شده، بزرگترین معلّمان اخلاق بودند؛ و در مکتب آنها مردان برجسته اى که هر کدام از آنها را مى توان یکى از معلّمان عصر خود شمرد، پرورش یافتند؛زندگانى پیشوایان معصوم علیهم‌السلام و یاران با فضیلت آنان، گواه روشنى بر موقعیّت اخلاقى و فضائل آنها مى باشد.[۱] مقاله پیش رو برخی از آداب معاشرت در آموزه های امام حسن عسکری(علیه‌السلام) را منعکس نموده است.

 

روایات اخلاقی مخصوصاً آن بخش که مربوط به آداب معاشرت است بسیار گسترده از سوی ائمۀ معصومین(علیهم السلام) نقل شده است و در موضوعات مختلف مخصوصا مسائل اجتماعی نظیر عیادت بیماران، شرکت در تشییع جنازه ی مؤمنان، تبریک گفتن در مورد به دنیا آمدن فرزندان، تبریک گفتن در مسائل مربوط به ازدواج و مانند آن مواردی دیده می شود. همچنین است در مورد صله ی رحم، ملاحظه ی همسایگان، ملاحظه ی همسفران و مواردی از این قبیل؛ که مراعات این نکات موجب پیوند اجتماعی و استحکام روابط می شود و اگر این آداب را در رابطه با غیر مسلمانان رعایت کنیم این کار حتی موجب جذب آنها به اسلام می شود. [۲]

مسلم است پیروى از مکتب امامان پیروى از پیامبر و اطاعت فرمان خدا است چرا که آنها از خود چیزى نمى گویند.[۳]اینگونه است که  امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) می فرماید:«... إنَّ شِیعَتَنَا هُمُ الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ آثَارَنَا وَ یُطِیعُونَا فِى جَمِیعِ أوَامِرِنَا وَ نَوَاهِینَا فَأولئِکَ شِیعَتُنَا فَأمّا مَنْ خَالَفَنَا فِى کَثِیرٍ مِمَّا فَرَضَهُ اللَّهُ عَلَیْهِ فَلَیْسُوا مِنْ شِیعَتِنَا …؛[۴] شیعیان ما کسانى هستند که از سنّتهاى ما پیروى کرده و تمام اوامر و نواهى ما را اطاعت مى کنند، پس اینان شیعیان ما هستند و امّا کسانى که در بسیارى از چیزهایى که خداوند واجب کرده، ما را مخالفت مى کنند از شیعیان ما نیستند ….».[۵]

اهمیت آداب معاشرت در قران و احادیث

قرآن مجید کتابى است که در همه شؤون زندگى اجتماعى مسلمانان، انقلابى ایجاد کرد. قرآن با ارائۀ  یک زندگى نوین براساس ایمان و اصول انسانى ، با شؤون اصلى زندگى مسلمانان را مهندسی کرد  به نحوی که مسلمانان سیاست، اقتصاد، قوانین اخلاقى و حتّى آداب و رسوم معاشرت خانوادگى خود را از این کتاب آسمانى مى گرفتند.[۶]

در قرآن مجید کراراً در کنار مسائل مهم اشاراتى به آداب اسلامى مجالس شده است از جمله آداب تحیت، و ورود در مجلس، آداب دعوت به طعام، آداب سخن گفتن با پیامبر ص و آداب جا دادن به تازه واردان مخصوصا افراد با فضیلت و پیشگام در ایمان و علم است ، و این به خوبى نشان مى دهد که قرآن براى هر موضوعى در جاى خود اهمیت و ارزش قائل است، و هرگز اجازه نمى دهد آداب انسانى معاشرت به خاطر بى اعتنایى افراد زیر پا گذارده شود.[۷]

در کتب احادیث نیز صدها روایت درباره آداب معاشرت با دیگران از پیامبر(صلی الله علیه وآله) و ائمه معصومین (علیهم السلام) نقل شده است، و مرحوم«شیخ حر عاملى» آنها را در کتاب«وسائل»جلد هشتم در ۱۶۶ باب گردآورى کرده است، ریزه کاریهایى [۸]که در این روایات است نشان مى دهد اسلام تا چه حد در این باره باریک بین و حتى سختگیر است.[۹]

در این روایات حتى طرز نشستن، سخن گفتن، تبسم کردن، مزاح نمودن اطعام کردن، طرز نامه نوشتن، و حتى طرز نگاه کردن به دوستان نیز مورد توجه قرار گرفته، و دستورهایى در زمینه هر یک داده شده است.[۱۰]

اهتمام به آداب معاشرت؛ اصل مهم فرهنگی

بی شک آداب معاشرت و دستورهاى اجتماعى اسلام ، منبعث از فرهنگ غنی اسلامی است[۱۱] ؛ زیرا «فرهنگ» نه به معناى محدود «برنامه هاى آموزشى» بلکه به معناى وسیع کلمه است که شامل کلیه سازمانهاى فکرى و عقیده اى قشرهاى مختلف اجتماع و رسوم و آداب مى گردد.[۱۲]

این تحول دگرگونى که باید تحت برنامه هاى وسیعى صورت پذیرد به منظور بیرون ریختن افکار و عادات و آداب و سننى است که از طرف قدرت های غربی از طرق مختلف وارد جوامع بشری می شود؛[۱۳]به تعبیر دیگربراى ارتقای اجتماعی و ایجاد یک تحوّل اساسى قبل از هر چیز یک خانه تکانى فکرى لازم است، تا کثافات و آلودگیهایى که غرب در طى چندین قرن با وسایل گوناگون در جوامع مختلف  جاى داده، بیرون ریخته، و براى آینده نیز به این وضع غلط پایان داده شود.[۱۴]

لزوم تغییر عادت های نادرست رفتاری در معاشرت با مردم

اگر از مباحث پرغوغاى جامعه شناسان و حقوق دانان که درباره اجتماع کرده اند صرف نظر کنیم و بخواهیم با همان فکر ساده، اجتماع را معنا کنیم، خواهیم گفت که اجتماع عبارت است از مجموعه افراد با پیوندها و نسبت هاى موجود میان آنها، یعنى افرادى که از لحاظ افکار، روحیّات، رسوم و عادت ، شبیه به هم و از جهت معاشرت و آمیزش، نزدیک به هم بوده و زندگى مشترکى داشته باشند.[۱۵] لذا مناسک اخلاقی و رفتاری  جامعه و کوچه و بازار را می توان  به عرف و عادت و محیط تعبیر کرد.[۱۶]

لذا عادت از یک سو  یکى از مواهب بزرگ الهى است، زیرا کارهاى مشکل را براى انسان آسان مى کند و بسیارى از کارهاى پیچیده و ضرورى زندگى (مانند سخن گفتن، راه رفتن و امثال آنها) را به طور خود کار در مى آورد.[۱۷]

ولى همین عادت، اگر در کارهاى غلط مورد سوء استفاده واقع شود، شکل اعتیاد خطرناکى را به خود مى گیرد که ترک آن غالباً مشکل است؛ تا آن جا که حضرت امام عسکرى (علیه‌السلام) آن را در سر حد یک معجزه قرار داده است ومی فرماید:رَدُّ الْمَعْتادِ عَنْ عادَتِهِ کالْمُعْجِزْ[۱۸]؛ترک دادن اعتیادهاى غلط افراد، همانند معجزه است!، بنابراین، باید کوشید، پیش از آن که اعمال زشت به صورت عادت در آید، آن را ترک گفت.[۱۹]بلکه باید با اهتمام به آداب  معاشرت و با ساختن یک سلسله عادات خوب ،  عادت های زشت را از خود دور سازند.[۲۰]

اکنون این پرسش مطرح است که چگونه مى توان خود و جامعه را از عادت های زشت رفتاری در تعاملات اجتماعی رهایى بخشید؟[۲۱]

در پاسخ باید گفت :نخست باید عواقب دردناک عادت های نادرست را از راه هاى مختلف پى درپى به مردم گوشزد کرد و از آنها خواست که در آثار شوم پیروى از آن بیندیشند.[۲۲]

دیگر اینکه باید طرز تفکّر و جهان بینى اسلامى را در انسان ها زنده کرد تا بدانند خداوند در همه حال مراقب آنهاست. او شنونده و بینا و حتّى از افکار ما آگاه است «یَعْلَمُ خَائِنَهَ الْأَعْیُنِ وَ مَا تُخْفِى الصُّدُورِ».[۲۳]هر سخنى که مى گوییم ثبت و ضبط مى شود و هر گامى برمى داریم در حساب ما نوشته مى شود و مسؤول تمام اعمال و قضاوت ها و اعتقادات خود هستیم.[۲۴]همچنین باید سطح رشد فکرى را بالا برد.[۲۵]

«خوش خلقی» ومعاشرت نیکو با دیگران

حسن خلق به معنى خاص، آن است که انسان با گشاده رویى و چهره شاد و زبان نرم و ملایم با مردم روبرو شود، و در هر جا و با هر کس با خوش روئى برخورد کند، لب هایى پر از تبسّم، و کلماتى پر از محبت و لطف داشته باشد. این یکى از فضایل اخلاقى است که در روابط اجتماعى فوق العاده مؤثر است.[۲۶]

به عکس، کج خلقى و ترش روئى و سخنان خشن و خشک و فاقد لطف و محبت از رذایل اخلاقى که ریشه هایى در درون جان انسان دارد و باعث نفرت عموم و پراکندگى از دور انسان و گسستن پیوندهاى اجتماعى خواهد شد.[۲۷]

به تعبیر دیگر حسن خلق خمیر مایه پیوند جوامع انسانى است، و کج خلقى عامل پراکندگى و نفرت.[۲۸]لذا اخلاق یک فرد  مؤمن خوب است و با همسر، فرزند، همسایه، دوست و دشمن و … خوش اخلاق و خوش برخورد است و اگر امر به معروف و نهى از منکر و ارشاد جاهل هم مى کند، با زبان خوب است.[۲۹]

در بحارالانوار از امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) در ضمن مواعظ آن حضرت چنین نقل شده است که فرمود:«مَنْ کانَ الْوَرَعُ سَجِیَّتَهُ وَالْکَرَمُ طَبیعَتَهُ وَالْحِلْمُ خَلَّتَهُ کَثُرَ صَدیقُهُ وَالثَّناءُ عَلَیْهِ وَانْتَصَرَ مِنْ أعْدائِهِ بِحُسْنِ الثَّناءِ عَلَیْهِ؛ کسى که تقوا و ورع خوى و خصلت او باشد و جود و بخشش طبیعتش و حلم و بردبارى عادتش، دوستانش بسیار مى شوند و ثنا خوانانش فراوان و از این طریق بر دشمنانش پیروز مى گردد».[۳۰]،[۳۱]

آری با تأمل در کلام نورانی آن حضرت می توان دریافت آثار اجتماعى و دنیوى حسن خلق این است که آن فضیلت اخلاقی مایه جلب محبت است، این مسأله به تجربه تقریباً براى همه کس ثابت شده است که با حسن خلق و برخوردهاى محبت آمیز و مؤدّبانه مى توان صید دل ها کرد.[۳۲]

دیگر این که حسن خلق واقعی حتی سبب فزونى روزى ها و درآمدها است زیرا یک تاجر و کاسب و صنعتگر و طبیب هنگامى مى تواند در کار خود موفق باشد که جلب اعتماد مراجعین کند، یکى از عوامل جلب اعتماد حسن خلق است بسیار مى شود که افراد ترجیح دهند خرید اجناس متوسطى را از افراد خوش برخورد و خوش اخلاق بر اجناس بهترى از افراد عبوس و ترش رو و بد برخورد ترجیح دهند.[۳۳]

در جنبه هاى معنوى نیز ثواب حسن خلق همسان ثواب مجاهد فى سبیل اللّه شمرده شده و دلیل آن روشن است زیرا مجاهدان براى عظمت اسلام مى کوشند و صاحبان خلق حسن نیز سبب جلب قلوب به سوى اسلام و مسلمین مى شوند.[۳۴]

کوتاه سخن این که آنها که داراى حسن خلقند هم در پیشگاه خدا محبوبند و هم نزد خلق خدا، هم در زندگى شخصى موفقند و هم در زندگى اجتماعى.[۳۵]

البته نباید خوش رفتارى با مردم را با مسئله تملق و چاپلوسى اشتباه کرد که آن حساب جداگانه اى دارد و به یقین از صفات مذموم است.[۳۶]

نرم خویی و رفتار متواضعانه با مردم

آن قدر که در روایات اسلامى به وسیله پیامبر (صلی الله علیه وآله) و ائمه اهل بیت (علیهم السلام) به مساله تواضع و حسن خلق و ملاطفت در برخوردها و ترک خشونت در معاشرت، اهمیت داده شده به کمتر چیزى اهمیت داده شده است.[۳۷]

در این زمینه از امام حسن عسکرى (علیه‌السلام) نقل شده است که فرمود: «التَّوَاضُعُ نِعْمَهٌ لَایُحْسَدُ عَلَیْهَا؛ تواضع نعمتى است که سبب حسادت دیگران نمى شود».[۳۸]،[۳۹]

در این فراز امام عسکری(علیه‌السلام) با تأکید بر عنصر اخلاقی تواضع، به  فروتنى در برابر رعیّت و خوش رویى و ملایمت با مردم و مدارا و سعه صدر[۴۰] به تعبیر دیگر برخورد خوب با اشخاص، اظهار محبّت، عشق و علاقه به مردم ، جوشیدن با خلق و مدارا کردن با آنان توصیه می کند.[۴۱]

هم چنین در تبیین آن کلام نورانی باید گفت معمولًا هر نعمتى نصیب انسان مى شود مزاحمت هاى حسودان افزوده مى گردد و گاه این حسادت چنان فضاى زندگى را تنگ مى کند که زندگى بر صاحب نعمت مشکل مى شود، ولى تواضع از این قاعده کلّى مستثنى است، نعمتى است که حسادت حسودان را برنمى انگیزد.[۴۲]

روشن است که ارتقای شاخصه های رفتاری جامعه و همکارى و همدلى مردم در صورتى ممکن است که فخرفروشى از اجتماع ریشه کن شود و افراد خود را برتر از دیگران قلمداد نکنند،یعنی همگان در تعامل با یکدیر متواضع و پر محبّت باشند.[۴۳]

از سوی دیگر باید دانست سرچشمه اصلى شرک و پایمال کردن حقوق مردم، غالبا خودخواهى و تکبر است و اداى حقوق مردم  نیاز به روح تواضع و فروتنى دارد.[۴۴] بی تردید آنهایی که  روح غرور و نخوت[۴۵] در تمامى افکار و زندگیشان منعکس است، نه در برابر خدا تسلیم هستند، و نه در برابر دستورات پیامبر (صلی الله علیه وآله) و آموزه های ائمۀ معصومین(علیهم السلام)، نه حقوق مردم را به رسمیت مى شناسند و نه تواضعى در برابر خالق و فروتنى در برابر خلق دارند که این چالش خود  از مهمترین عوامل جرم و گناه و کفر و ظلم و طغیان است.[۴۶]

همدردی و همدلی با افراد داغ دیده و مصیبت دیده

تحقّق کامل تعامل و معاشرت اجتماعى بشر مطلب ساده اى نیست؛ چرا که نیاز به تقسیم استعدادها، و جاذبه هاى مختلف فکرى و جسمانى، و برنامه ریزى دقیق، و تقسیم کار، و همچنین نیاز به هماهنگى و همدلى و الفت میان دل ها دارد.[۴۷]

از نظر اصول اجتماعى انسان در تعامل با افراد غم دیده به همدردى با آنان مى پردازد[۴۸]، اینگونه است که  تسلّى بازماندگان و همدردى با صاحبان عزا از اصول انسانى و اسلامى به شمار مى رود. کسى که عزیزى را از دست داده، وقتى حضور مردم در مراسم مختلف و تسلیت آنان را ببیند، اندوه و آلامش کاسته مى شود؛ به همین دلیل، در روایات اسلامى نسبت به این امر تأکید فراوان شده است.[۴۹]

در این میان امام حسن عسکری می فرماید: «لَیْسَ مِنَ الْأَدَبِ إِظْهَارُ الْفَرَحِ‌ عِنْدَ الْمَحْزُونِ[۵۰]؛ به دور از ادب است که انسان در مقابل کسی که اندوهگین و غمناک است اظهار خوشحالی کند».[۵۱]

بی شک  از جمله مصادیق ارتباط و معاشرت با مردم  تلاش برای درک مشکلات آنان است؛  مشکلات مردم گاهى فردى است و گاهى اجتماعى که باید به مردم نزدیک شد و براى رفع مشکلات آنها کوشید. گاهى مصیبت زده است و نیاز به تسلّى خاطر دارد و یا بیمار است و نیاز به روحیه و امیدوارى دارد است و یا مشکل اقتصادى دارد و یا با همسایه و فرزند خود مشکل دارد که باید پا در میانى کرد؛ پس باید به سراغ دردهاى مردم رفت.[۵۲]

لذا برادران دینى و نزدیکان و بستگان باید با سخنان محبّت آمیز و ابراز همدردى ، فشار مصیبت را از مصیبت زده کم کنند.[۵۳]

از سوی دیگر باید دانست اظهار خوشحالی در معاشرت با انسان های مصیبت زده خود عکس العمل جنایات و اعمال زشت آدمى است که به صورت قساوت قلب و سنگدلى بروز کند، و قلب آدمى را از عواطف انسانیّت و هرگونه نوع دوستى و همدردى خالى سازد که این خود سرچشمه بسیارى از گناهان و جنایات دیگر است.[۵۴]

آثار سوء مزاح و شوخی افراطی در معاشرت

در روایات اسلامى و همچنین کلمات بزرگان اخلاق، بحث هاى گسترده اى در زمینه مزاح و شوخى آمده است که جمع بندى همه آنها انسان را به اینجا مى رساند که «مزاح» اگر در حد اعتدال باشد و آلوده به گناهى نشود، نه تنها چیز بدى نیست بلکه مى توان آن را بخشى از مسأله حسن خلق و گشاده رویى و اخلاق فاضله محسوب داشت، و بى شک اگر به افراط کشیده شود، یا با گناه آلوده گردد مبدل به یکى از رذایل اخلاقى مى شود. از سیره پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و امامان علیهم السلام و بزرگان دین نیز استفاده مى شود که آنها عملًا مزاح را به صورت معتدل در زندگى خود داشتند.[۵۵]

در این زمینه امام عسکرى (علیه‌السلام) در روایتى که ابن شعبه حرانى آن را در تحف العقول نقل کرده مى فرماید: «لَا تُمَارِ فَیذْهَبَ بَهَاؤُکَ وَلَا تُمَازِحْ فَیجْتَرَأَ عَلَیکَ ؛ مراء نکن که شخصیت تو را از بین مى برد و (زیاد) مزاح مکن که افراد را در برابر تو جسور مى سازد (و رعایت احترام تو را نخواهند کرد)».[۵۶]،[۵۷]

شوخى با ایجاد دشمنى و کینه میان افراد، موجب دریده شدن پرده هاى اجتماعى شده و مردم را نسبت به یکدیگر گستاخ و بى شرم مى سازد.[۵۸] آری مزاح مى تواند آبرو و شخصیت انسان را بر باد دهد، سبب عداوت و دشمنى گردد، و مانند دشنام تأثیر سوء بگذارد و موجب جرئت و جسارت افراد نادان بر انسان گردد.[۵۹]

اگر مزاح در حد اعتدال و صرفاً براى ادخال سرور و شادمانى در قلب مؤمن و رفع خستگى ها و اندوه ها باشد، و تمام جهات شرعى در آن رعایت گردد به یقین [۶۰]مطلوب است و مورد رضاى خدا.[۶۱]

گفتنی است مزاح امرى است بسیار پیچیده، و گاه شوخى ها از جدى ها جدى تر است،[۶۲]گاه مزاح به قصد انتقام جویى و بردن آبروى اشخاص، و اعمال کینه توزى است،[۶۳] بعضاًدر مزاح از کلمات رکیک و سخنان سبک و کودکانه استفاده می­شود که بی شک سبب آبروریزى و از بین رفتن شخصیت انسان است.[۶۴]

این گونه مزاح ها، نه تنها مطلوب نیست، بلکه گاهى در سلک گناهان کبیره قرار مى گیرد.[۶۵]

راهیان راه حق و سالکان الى اللّه و طالبان تهذیب نفس باید در مورد مزاح به هوش باشند، نه آن را از زندگى حذف کنند، و به صورت انسانى عبوس و خشک و فاقد احساس و محبت در آیند، و نه به وسیله آن آلوده گناهان یا اعمال منافى مروّت گردند، و بسیار دیده ایم که افرادِ ظاهراً متدین گاهى در جلسات خود به عنوان مزاح و شوخى سخنانى مى گویند یا حکایاتى نقل مى کنند که گاه غیبت یا تهمت و یا اشاعه فحشاء، و یا سبب ریختن آبروى مسلمانان مى گردد.از این گذشته مزاح هر چند هیچ مطلب خلافى در آن نباشد اگر زیاد شود غالباً آثار منفى دارد.[۶۶]

سخن آخر

در خاتمه باید گفت ارزش هر جامعه اى با نظام رفتاری و  ارزشى آن جامعه رابطه مستقیم دارد، اگر زیربناى نظام، فضائل اخلاقى باشد، این جامعه همواره با ارزش و استحکام و استوارى خود را حفظ خواهد کرد، اما اگر نظام جامعه اى بر رذائل اخلاقى و عادت های نادرست رفتاری استوار باشد، طبعاً بى ارزش و فناپذیر است .[۶۷]

امید است  خداوند درک و فهم ما را در آموزه ها و فرامین اخلاقی و رفتاری اهل بیت(علیهم السلام)بیشتر نماید تا مسائل و مشکلات  جامعۀ پیرامونی خود را بهتر درک کنیم و در رفع آنها بیشتر بکوشیم.[۶۸]

بارالها! روح و جان ما را به عشق جمالت آنچنان گرم کن که اخلاق و اعمال ما را به رنگ خود درآورد، و با صِبغهَ اللَّهِ وَ مَنْ احْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَهً: «رنگ خدایى (بپذیرید: رنگ ایمان و توحید و اسلام.) و چه رنگى از رنگ خدایى بهتر است؟!» قرین گردد.[۶۹]

پی نوشت:

[۱] اخلاق در قرآن ؛ ج ۱ ؛ ص۳۹.

[۲] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛درس خارج فقه؛ مسجد اعظم قم؛۴/۹/۱۳۹۴.

[۳] تفسیر نمونه ؛ ج ۱۹ ؛ ص۵۱۴.

[۴]  بحار الأنوار، ج ۶۵، ص ۱۶۲.

[۵] مشکات هدایت ؛ ص۴۴.

[۶] پاسخ به پرسشهاى مذهبى ؛ ص۵۲۸.

[۷] تفسیر نمونه ؛ ج ۲۳ ؛ ص۴۴۴.

[۸] همان.

[۹] همان؛ص ۴۴۵.

[۱۰] همان.

[۱۱] برگزیده تفسیر نمونه ؛ ج ۳ ؛ ص۲۸۷.

[۱۲] اسرار عقب ماندگى شرق ؛ ص۱۶۰.

[۱۳] همان.

[۱۴] همان.

[۱۵] آفریدگار جهان ؛ ص۲۶.

[۱۶] انوار هدایت، مجموعه مباحث اخلاقى ؛ ص۲۵۹.

[۱۷] یکصد و پنجاه درس زندگى (فارسى)، ص ۱۰۵.

[۱۸] بحارالانوار، ج ۱۷، ص ۲۱۷.

[۱۹] یکصد و پنجاه درس زندگى (فارسى)، ص ۱۰۵.

[۲۰] پاسخ به پرسشهاى مذهبى، ص ۳۵۵.

[۲۱] انوار هدایت، مجموعه مباحث اخلاقى ؛ ص۴۶۷.

[۲۲] همان.

[۲۳] سوره غافر؛ آیه ۱۹.

[۲۵] انوار هدایت، مجموعه مباحث اخلاقى، ص ۴۶۸.

[۲۵] همان.

[۲۶] اخلاق در قرآن ؛ ج ۳ ؛ ص۱۳۵.

[۲۷] همان.

[۲۸] همان ؛ ص۱۳۷.

[۲۹] مشکات هدایت ؛ ص۵۸.

[۳۰]  بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۳۷۹.

[۳۱] پیام امام امیر المومنین (علیه‌السلام) ؛ ج ۱۳ ؛ ص۱۶۰.

[۳۲] اخلاق در قرآن ؛ ج ۳ ؛ ص۱۴۸.

[۳۳] همان.

[۳۴] همان؛ص ۱۴۹.

[۳۵] همان.

[۳۶] پیام امام امیر المومنین (علیه‌السلام) ؛ ج ۱۳ ؛ ص۱۶۰.

[۳۷] تفسیر نمونه ؛ ج ۱۷ ؛ ص۵۹.

[۳۸]  تحف العقول؛ ص۳۶۳.

[۳۹] اخلاق در قرآن ؛ ج ۲ ؛ ص۷۴.

[۴۰] پیام امام امیر المومنین (علیه‌السلام) ؛ ج ۱۰ ؛ ص۲۴۸.

[۴۱] سوگندهاى پر بار قرآن ؛ ص۳۶۱.

[۴۲] اخلاق در قرآن ؛ ج ۲ ؛ ص۷۴.

[۴۳] همان ؛ ص۷۵.

[۴۴] تفسیر نمونه ؛ ج ۳ ؛ ص۳۸۴.

[۴۵] همان ؛ ج ۲۵ ؛ ص۴۲۹.

[۴۶] همان؛ ص ۴۳۰.

[۴۷] پیام قرآن ؛ ج ۲ ؛ ص۴۵۵.

[۴۸] اسلام در یک نگاه ؛ ص۷۶.

[۴۹] کلیات مفاتیح نوین ؛ ص۱۱۹۳.

[۵۰] بحار الانوار؛ ج۷۸؛ ص۳۷۴.

[۵۱] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛درس خارج فقه؛ مسجد اعظم قم؛۴/۹/۱۳۹۴.

[۵۲] مشکات هدایت ؛ ص۱۴۵.

[۵۳] پیام امام امیر المومنین (علیه‌السلام) ؛ ج ۱۴ ؛ ص۸۴۵.

[۵۴] یکصد و پنجاه درس زندگى (فارسى) ؛ ص۱۳۷.

[۵۵] اخلاق در قرآن ؛ ج ۳ ؛ ص۱۶۷.

[۵۶]  تحف العقول؛ ص ۴۸۶.

[۵۷] پیام امام امیر المومنین (علیه‌السلام) ؛ ج ۱۵ ؛ ص۲۵.

[۵۸] انوار هدایت، مجموعه مباحث اخلاقى ؛ ص۴۲۱.

[۵۹] اخلاق در قرآن ؛ ج ۳ ؛ ص۱۶۹.

[۶۰] همان.

[۶۱] همان؛ص ۱۷۰.

[۶۲] همان ؛ ص۱۶۹.

[۶۳] همان؛ص ۱۷۰.

[۶۴] همان.

[۶۵] همان.

[۶۶] همان.

[۶۷] اخلاق اسلامى در نهج البلاغه (خطبه متقین) ؛ ج ۱ ؛ ص۷۷.

[۶۸] همان؛  ص۱۰۲.

[۶۹] پیام قرآن ؛ ج ۴ ؛ ص۵۸۴.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی دفتر حضرت ایت الله العظمی مکارم شیرازی.

رابطه آداب و سنن با اخلاق در روایات اسلامى

در اسلام اهمّیّت فوق العاده اى به مسئله ایجاد سنّتهاى صالحه و مبارزه با سنّتهاى سیّئه داده شده است؛ و این مسئله بازتاب گسترده اى در احادیث اسلامى دارد؛ و از مجموع این احادیث بخوبى روشن مى شود که هدف این بوده که با فراهم آمدن سنّتهاى نیک، زمینه هاى اعمال اخلاقى فراهم گردد؛ و بعکس، زمینه هاى رذائل برچیده شود؛ از جمله روایات زیر است که هرکدام نکته اى خاصّ خود دارد.

  1. در حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله آمده است که مى فرمود: «خَمْسٌ لا ادَعُهُنَّ حَتَّى الْمَماتِ الْاکْلُ عَلَى الْحَضِیْضِ مَعَ الْعَبِیْدِ …، وَ حَلْبُ الْعَنْزِ بِیَدى وَ لُبْسُ الصُّوْفِ وَ الْتَّسلیْمُ عَلَى الصِّبْیانِ، لِتَکُونَ سُنَّهً مِنْ بَعْدِى؛ پنج چیز است که تا آخر عمر آن را رها نمى کنم؛ غذا خوردن با بردگان در حال نشسته روى زمین و … و دوشیدن شیر بز ماده با دست خودم، و پوشیدن لباسهاى پشمینه (ى خشن که لباس قشرهاى کم درآمد و محروم بود) و سلام کردن به کودکان، تا به صورت سنّتى براى بعد از من درآید.»[۱]

هدف از این گونه کارها این بوده است که روح تواضع و فروتنى را در مردم ایجاد کند، و تواضع از گردن فرازان به صورت سنّتى درآید و مردم به آن اقتدا کنند.

در حدیث دیگرى از آن حضرت آمده است: «مَنْ سَنَّ سُنَّهً حَسَنَهً عُمِلَ بِهَا مِنْ بَعْدِهِ کانَ لَهُ اجْرَهُ وَ مِثلَ اجُوْرِهِمْ مِنْ غَیْرِ انْ یَنْقُصَ مِنْ اجُورِهِمْ شَیْئاً، وَمَنْ سَنَّ سُنَّهً سَیِّئَهً فَعُمِلَ بِها بَعْدَهُ کانَ عَلَیْهِ وِزْرَهُ وَ مِثْلَ اوْزارِهِمْ مِنْ غَیْرِ انْ یَنْقُصَ مِنْ اوْزارِهِمْ شَیْئاً؛ کسى که سنّت نیکى را در میان مردم بگذارد که بعد از وى به آن عمل کنند، هم اجر کار خود را دارد و هم مساوى پاداش تمام کسانى که به آن عمل مى کنند؛ بى آنکه چیزى از پاداش آنها را بکاهد؛ و کسى که سنّت بدى بگذارد، و بعد از وى به آن عمل کنند، کیفر آن، همانند کیفر کسانى که به آن عمل مى کنند بر او خواهد بود بى آنکه چیزى از کیفر آنها کاسته شود.»[۲]

شبیه همین مضمون را مرحوم علّامه مجلسى در بحار آورده است.

این حدیث که به تعبیرهاى مختلف از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام نقل شده نشان مى دهد که فراهم آوردن زمینه ها براى اعمال اخلاقى، تا آن حد اهمّیّت دارد که پدید آورنده اش در تمام آثار آن شریک است؛ همچنین فراهم آوردن زمینه هاى رذائل با ایجاد سنّتهاى ضلالت و گمراهى و فساد.

  1. روى همین جهت، امیر مؤمنان على علیه السلام از سفارشهاى مؤکّدى که به مالک اشتر مى کند، همان حفظ سنّتهاى صالحه و جلوگیرى از شکسته شدن احترام آنهاست؛ مى فرماید: «لا تَنْقُصْ سُنَّهً صالِحَهً عَمِلَ بِها صُدُورُ هذِهِ الامَّهِ وَ اجْتَمَعَتْ بِها الالْفَهُ وَ صَلُحَتْ عَلَیْها الَرَّعِیَّهٌ، وَ لَاتُحْدِثَنَّ سُنَّهً تَضُرُّ بِشَىْ ءٍ مِنْ ماضى تِلکَ السُّنَنِ فَیَکوُنُ الْاجْرُ لِمَنْ سَنَّها وَ الْوزِرُ عَلَیْکَ بِما نَقَضْتَ مِنْها؛ هرگز سنّت پسندیده اى را که پیشوایان این امّت به آن عمل کرده اند و امّت اسلامى به آن انس و الفت گرفته، و امور رعیّت، به وسیله آن اصلاح شده، نقض مکن! و سنّت و روشى را که به آن سنّتهاى صالحه پیشین زیان وارد سازد، ایجاد منما! که اجر آن براى کسى خواهد بود که آن سنّتها را برقرار کرده و گناهش بر توست که آن سنّتها را شکسته اى!»[۳]

در واقع سنّتهاى نیک از آنجا که کمک به انجام کارهاى خیر و پرورش فضائل اخلاقى مى کند، داخل در تحت عنوان اعانت بر خیر است و ایجاد یا احیاى سنّتهاى شر، مصداق معاونت بر اثم محسوب مى شود؛ و مى دانیم معاونان، در اعمال خوب و بد فاعلان خیر و شر، سهیم و شریکند بى آنکه چیزى از پاداش و کیفر آنها کاسته شود.

اهمّیّت سنّت حسنه تا آن حد است که در روایت معروفى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم: عبد المطلّب جدّ گرامى پیامبر اسلامى صلى الله علیه و آله پنج سنّت قبل از اسلام در میان عرب قرار داد، و خداوند همه آنها را امضا فرمود و جزء احکام اسلام قرار داد: همسر پدر را بر فرزند تحریم کرد؛ و در دیه قتل، صد شتر قرار داد؛ و در دور خانه خدا هفت شوط طواف مى کرد؛ و گنجى پیدا کرد خمس آن را ادا مى نمود؛ و زمزم را در آن روز که از نو حفر کرد، «سقایه الحاج» نامید (کانَتْ لِعَبْدِ الْمُطَّلِبِ خَمْساً مِنَ السُّنَنِ اجْریها اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ فى  الاسْلامِ حَرّمَ نَساءَ الْاباءِ عَلَى الْابْناءِ، وَ سَنَّ الدِّیَهَ فىِ الْقَتْلِ مِأَهً مِنَ الْابِل وَ کانَ یَطُوْفُ بِالْبَیْتِ سَبْعَهَ اشْواطٍ، وَ وَجَدَ کَنْزاً فَاخْرَجَ مِنْهُ الْخُمْسَ، وَ سَمّى  زَمْزَمَ حِیْنَ حَفَرَها سِقایَهَ الْحاجِّ).

از مجموع آنچه در بالا آمد و روایات فراوان دیگرى که در این زمینه وارد شده است بخوبى استفاده مى شود که آداب و سنن و فرهنگ یک قوم و ملّت اثر تعیین کننده اى در اخلاق و اعمال آنها دارد؛ و به همین دلیل، اسلام اهمّیّت فوق العاده اى به این مسئله مى دهد و حفظ سنّتهاى حسنه را لازم مى شمرد و ایجاد یا حفظ سنّتهاى سیّئه را یک گناه بسیار بزرگ معرّفى مى کند.[۴]

پی نوشتها

[۱] . بحار الانوار، جلد ۷۳، صفحه ۶۶٫

[۲] . کنز العمّال، حدیث ۴۳۰۷۹، جلد ۱۵، صفحه ۷۸۰٫

[۳] . نهج البلاغه، نامه ۵۳٫

[۴] . برگرفته از: مکارم شیرازى، ناصر، اخلاق در قرآن(مکارم شیرازى)، ج۱، ص۱۹۱-۱۹۴، مدرسه الإمام علی بن أبی طالب (علیه السلام) – ایران – قم، چاپ: ۴، ۱۳۸۵ ه.ش.

رابطه زندگى مادّى با مسائل اخلاقى در روایات اسلامى

در روایات اسلامى نقش اخلاق در زندگی انسانها بازتاب گسترده اى دارد که حاکى از تأثیر عمیق صفات اخلاقى در زندگى فردى و اجتماعى انسانها است که در ذیل به قسمتى از این احادیث پرمعنى اشاره مى شود:

  1. در حدیثى از امیر مؤمنان على علیه السلام مى خوانیم: «فى سِعَهِ الْاخْلاقِ کُنُوزُ الْارْزاقِ؛ گنجهاى روزیها، در اخلاق خوب و گسترده، نهفته شده است!»[۱]
  2. در حدیث دیگر از امام صادق علیه السلام مى خوانیم: «حُسْنُ الْخُلْقِ یَزیدُ فِى الرِّزْقِ؛ حسن خلق، روزى را زیاد مى کند!»[۲]
  3. در حدیث دیگرى از على علیه السلام درباره تأثیر حسن اخلاق در جلب و جذب مردم به استحکام رابطه دوستى در میان آنها چنین آمده است:

«مَنْ حَسُنَ خُلْقُهُ کَثُرَ مُحِبُّوهُ وَآنَسَتِ النُّفُوسُ بِهِ؛ کسى که اخلاقش نیکو باشد، دوستانش فراوان مى شوند و مردم به او انس مى گیرند.»[۳]

  1. باز در حدیث دیگرى از امام ششم، امام صادق علیه السلام این معنى با صراحت بیشترى آمده، مى فرماید:

«انَّ الْبِرَّ وَحُسْنَ الْخُلْقِ یَعْمُرانِ الدِّیارِ وَیَزیدانِ فِى الْاعْمارِ؛ نیکوکارى و حسن اخلاق، خانه ها (و شهرها) را آباد و عمرها را زیاد مى کند!»[۴]

شک نیست که عمران و آبادى در سایه اتّحاد و صمیمیّت و همکارى در میان قشرهاى جامعه به وجود مى آید، و آنچه باعث تحکیم این امور شود، از عوامل مهمّ عمران و آبادى خواهد بود.

طول عمر نیز مولود آرامش فکر و آسودگى خیال و جلوگیرى از فقر و همکارى و همبستگى اجتماعى است و این امور در سایه اخلاق به دست مى آید.

  1. در همین رابطه، در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده است که فرمود: «حُسْنُ الْخُلْقِ یُثْبِتُ الْمَوَدَّهَ؛ اخلاق خوب پیوند محبّت و دوستى را محکم مى کند.»[۵]

و نیز در احادیث متعدّدى درباره تأثیر سوء خلق در ایجاد نفرت اجتماعى و پراکندگى مردم، و تنگى معیشت و سلب آرامش و آسایش مطالب فراوانى آمده است؛ از جمله:

  1. در حدیثى از على علیه السلام مى خوانیم: «مَنْ ساءَ خُلْقُهُ ضاقَ رِزْقُهُ؛ کسى که اخلاقش بد باشد، روزى او تنگ مى شود!»[۶]
  2. و نیز از همان حضرت آمده است که فرمود: «مَنْ ساءَ خُلْقُهُ اعْوَزَهُ الصَّدیْقُ وَالَرَّفیْقُ؛ کسى که بداخلاق باشد دوستان و رفیقان او پراکنده مى شوند و او را رها مى کنند»[۷]
  3. باز از همان حضرت آمده است: «سُوْءُ الْخُلْقِ نَکِدُ الْعَیْشِ وَعَذابُ النَّفْسِ؛ اخلاق بد موجب سختى و تنگى زندگى و ناراحتى روح و وجدان مى شود.»[۸]
  4. از امیر مؤمنان على علیه السلام پرسیدند: «مَنْ ادْوَمُ النَّاسِ غَمّاً؛ چه کسى غم و اندوهش از همه بیشتر است؟» قال علیه السلام: «اسْوَئُهُمْ خُلْقاً! فرمود: کسى که از همه اخلاقش بدتر است!»[۹]
  5. و بالاخره در حدیثى مى خوانیم که لقمان حکیم به فرزندش چنین نصیحت مى کرد: «ایَّاکَ وَالضَّجْرَ وَسُوْءَ الْخُلْقِ وَقِلَّهَ الصَّبْرِ فَلایَسْتَقیمُ عَلى هذِهِ الْخِصالِ صاحِبٌ؛ از بى حوصلگى و سوء خلق و کم صبرى بپرهیز که با داشتن این صفات بد، دوستى براى تو باقى نمى ماند!»[۱۰] [۱۱]

پی نوشتها

[۱] . بحار، ج ۷۵، ص ۵۳٫

[۲] . بحار، ج ۶۸، ص ۳۹۶٫

[۳] . غرر الحکم.

[۴] . بحار، ج ۶۸، ص ۳۹۵٫

[۵] . بحار، ج ۷۴، ص ۱۴۸٫

[۶] . غرر الحکم.

[۷] ۱٫ غرر الحکم.

[۸] . غرر الحکم.

[۹] . مستدرک الوسائل، ج ۲، ص ۳۳۸( چاپ قدیم).

[۱۰] . بحار، ج ۱۰، ص ۴۱۹٫

[۱۱] . برگرفته از: مکارم شیرازى، ناصر، اخلاق در قرآن(مکارم شیرازى)، ج۱، ص ۵۷-۶۰، مدرسه الإمام علی بن أبی طالب (علیه السلام) – ایران – قم، چاپ: ۴، ۱۳۸۵ ه.ش.

 

اصول اخلاق اسلامى در روایات

در روایات اسلامى احادیثى که بیانگر اصول اخلاقى حسنه و سیّئه است دیده مى شود که روش مخصوص به خود را تعقیب مى کند، نه روشى را که حکماى یونان داشته اند، از جمله:

  1. در حدیث معروفى که در کتاب «اصول کافى» از امام صادق علیه السلام نقل شده است چنین مى خوانیم که: یکى از یاران آن حضرت به نام  «سماعه بن مهران» مى گوید: با گروهى از اصحاب آن حضرت در خدمتش بودیم که سخن از عقل و جهل به میان آمد، فرمود: «لشکریان عقل و جهل را بشناسید تا هدایت شوید»، من گفتم فدایت شوم، تا شما شرح ندهید ما آگاه نخواهیم شد، امام فرمود: «خداوند در آغاز، عقل را آفرید … سپس جهل را (عقل از در اطاعت در آمد و جهل طریق معصیت را پویید) خداوند هفتاد و پنج لشکر به عقل داد و هفتاد و پنج لشکر که ضدّ آن بود به جهل.»

سپس امام، هفتاد و پنج لشکر[۱] عقل و جهل را به شرح زیر بیان فرمود:

الْخَیْرُ وَ هُوَ وَزِیْرُ الْعَقْلِ ؛ نیکى وزیر عقل است

وَجَعَلَ ضِدَّهُ الَشَّرَّ وَهُوَ وَزِیُر الْجَهْلِ ؛ و ضدّ آن بدى است که وزیر جهل است

وَالْایمانُ وَضِدُّهُ الْکُفْرُ؛ و ایمان و ضدّش کفر

وَالتَّصْدِیْقُ وَضِدُّهُ الُجُمُودُ؛ و تصدیق (ایمان به آیات الهى و انبیاء) و ضدّش انکار

وَالرَّجاءُ وَضِدُّهُ الْقُنُوطُ؛ امید و ضدّش نومیدى

وَالْعَدْلُ وَضِدُّهُ الجَوْرُ؛ و عدالت و ضدّش ستم

وَالرِّضاءُ وَضِدُّهُ السَّخَطُ؛ رضا و خشنودى و ضدّش خشم و نارضایى

وَالشُّکْرُ وَضِدُّهُ الْکُفْرانُ ؛ شکرگزارى و ضدّش کفران

وَالطَّمَعُ وَضِدُّهُ الْیَأْسُ ؛ طمع (به آنچه در دست مردم است) و ضدّش نومیدى (از آنها)

وَالتَّوَکُّلُ وَضِدُّهُ الْحِرْصُ ؛ توکّل و ضدّش حرص

وَالرَّأْفَهُ وَضِدُّهُ الْقَسْوَهُ؛ رأفت و ضدّش سنگدلى

وَالرَّحْمَهُ وَضِدُّها الْغَضَبُ ؛ رحمت و ضدّش غضب

وَالْعِلْمُ وَضِدُّهُ الْجَهْلُ ؛ علم و ضدّش جهل

وَالْفَهْمُ وَضِدُّهُ الْحُمْقُ ؛ فهم و ضدّش حماقت

وَالْعِفَّهُ وَضِدُّهُ التَّهْتُّکُ ؛ عفّت و ضدّش پرده درى

وَالزُّهْدُ وَضِدُّهُ الرَّغْبَهُ؛ زهد و ضدّش دنیاپرستى

وَالَرِّفْقُ وَضِدُّهُ الْخُرْقُ ؛ مدارا و ضدّش خشونت

وَالرَّهْبَهُ وَضِدُّهُ الْجُرْأَهُ؛ خدا ترسى و ضدّش بى باکى و جسارت

وَالتَّواضُعُ وَضِدُّهُ الْکِبْرُ؛ تواضع و ضدّش تکبّر

وَالتُّؤدَهُ وَضِدُّها التَّسَرُّعُ ؛ متانت و آرامش و ضدّش شتابزدگى

وَالْحِلْمُ وَضِدُّهُ السَّفَهُ ؛ بردبارى و ضدّش سفاهت و نابردبارى

وَالصَّمْتُ وَضِدُّهُ الْهَذَرُ؛ خاموشى و ضدّش بیهوده گویى

وَالْاسْتِسْلامُ وَضِدُّهُ الْاسْتِکْبارُ؛ تسلیم (در برابر حق) و ضدّش استکبار

وَالتَّسْلیمُ وَضِدُّهُ الشَّکُ ؛ تسلیم (در برابر عقائد الهى) و ضدّش شکّ

وَالصَّبْرُ وَضِدُّهُ الْجَزَعُ ؛ صبر و ضدش بى تابى

وَالصَّفْحُ وَضِدُّهُ الْانْتِقامُ ؛ گذشت و ضدّش انتقام

وَالْغِنى وَضِدُّهُ الْفَقْرُ؛ بى نیازى و ضدّش فقر

وَالتَّذَکُّرُ وَضِدُّهُ السَّهْوُ؛ توجّه و ضدّش غفلت

وَالْحِفْظُ وَضِدُّهُ النِّسْیانُ ؛ حفظ و ضدّش فراموشکارى

وَالتَعَطُّفُ وَضِدُّهُ الْقَطِیْعَهُ؛ محبّت و پیوند و ضدّش قطع رابطه

وَالقُنُوُعُ وَضِدُّهُ الْحِرْصُ ؛ قناعت و ضدّش حرص

وَالْمُؤاساهُ وَضِدُّها الْمَنْعُ ؛ مواسات و ضدش منع

وَالْمَوَدَّهُ وَضِدُّها الْعَداوَهُ؛ دوستى و ضدّش عداوت

وَالْوَفاءُ وَضِدُّهُ الْغَدْرُ؛ وفا و ضدّش پیمان شکنى

وَالطَّاعَهُ وَضِدُّهَا الْمَعْصِیَهُ؛ اطاعت و ضدّش معصیت

وَالْخُضُوعُ وَضِدُّهُ التَّطاوُلُ ؛ خضوع و ضدّش برترى جویى

وَالسَّلامَهُ وَضِدُّهَا الْبَلاءُ؛ سلامت و ضدّش بلا

وَالحُبُّ وَضِدُّهُ الْبُغْضُ ؛ محبّت و ضدّش کینه توزى

وَالصِّدْقُ وَضِدُّهُ الکِذْبُ ؛ راستى و ضدّش دروغگویى

وَالْحَقُّ وَضِدُّهُ الْباطِلُ ؛ حق و ضدّش باطل

وَالْامانَهُ وَضِدُّهَا الْخِیانَهُ؛ امانت و ضدّش خیانت

وَالْاخِلاصُ وَضِدُّهُ الشَّوْبُ ؛ خلوص و ضدّش آلودگى نیّت

وَالشَّهامَهُ وَضِدُّهَا الْبِلادَهُ؛ شهامت و ضدّش خمودى

وَالْفَهْمُ وَضِدُّهُ الْغَباوَهُ؛ فهم و ضدّش کودنى

وَالْمَعْرِفَهُ وَضِدُّهَا الْانْکارُ؛ معرفت و ضدّش عدم عرفان

وَالْمُداراهُ وَضِدُّهَا الْمُکاشَفَهُ؛ مدارا و ضدّش پرده درى

وَسَلامَهُ الْغَیْبِ وَضِدُّهَا الْمُماکَرَهُ؛ حفظ الغیب و ضدّش توطئه گرى

وَالْکِتْمانُ وَضِدُّهُ الْافْشاءُ؛ کتمان (اسرار مردم) و ضدّش افشاگرى

وَالصَّلاهُ و ضِدُّهَا الْاضاعَهُ؛ نماز و ضدّش بى نمازى

وَ الصَّوْمُ و ضِدُّهُ الْافْطارُ؛ روزه و ضدّش افطار

وَالْجِهادُ وَضِدُّهُ الْنُّکُولُ ؛ جهاد و ضدّش خوددارى از جهاد

وَالْحَجُّ وَضِدُّهُ نَبْذُ الْمِیْثاقِ ؛ حج و ضدّش پیمان شکنى خدا

وَصَوْنُ الْحَدِیْثِ وَضِدُّهُ النَّمِیْمَهُ؛ نگهدارى سخنان و ضدّش سخن چینى

وَبِرُّالْوالِدَیْنِ وَضِدُّهُ الْعُقُوقُ ؛ نیکى به پدر و مادر و ضدّش مخالفت و آزار

وَالْحَقیقَهُ وَضِدُّهَا الرِّیاءُ؛ حق جویى و ضدّش ریاکارى

وَالْمَعُروفُ وَضِدُّهُ الْمُنْکَرُ؛ معروف و ضدّش منکر

وَالسِّتْرُوَ ضِدُّهُ التَّبَرُّجُ ؛ پوشیدگى و ضدّش نمایش زینت

وَالتَّقِیَّهُ وَضِدُّهَا الْاذاعَهُ؛ تقیّه و ضدّش افشاى اسرار

وَالْانْصافُ وَضِدُّهُ الْحَمِیَّهُ؛ انصاف و ضدّش تعصّب

وَالتَّهْیِئَهُ وَضِدُّها الْبَغْىُ ؛ مصالحه و ضدّش کارشکنى

وَالنَّظافَهُ وَضِدُّهَا الْقَذَرُ؛ نظافت و ضدّش کثافت

وَالْحَیاءُ وَضِدُّهَا الْجَلْعُ ؛ حیا و ضدّش بى حیایى

وَالْقَصْدُ وَضِدُّهُ الْعُدْوانُ ؛ میانه روى و اعتدال و ضدّش تجاوز

وَالرّاحَهُ وَضِدُّهَا التَّعَبُ ؛ راحت و ضدّش رنج

وَالسُّهُولَهُ وَضِدُّهَا الصُّعُوْبَهُ؛ سهولت و ضدّش سختگیرى

وَالْبَرَکَهُ وَضِدُّهَا الْمَحْقُ ؛ برکت و ضدّش نقصان

وَالْعافِیَهُ وَضِدُّهَا الْبَلاءُ؛ تندرستى و ضدّش بیمارى

وَالْقَوامُ وَضِدُّهَا الْمُکاثَرهُ؛ اعتدال و ضدّش فزون طلبى

وَالْحِکْمَهُ وَضِدُّهَا الْهَواءُ؛ حکمت و ضدّش هواپرستى

وَالْوَقارُ وَضِدُّهُ الْخِفَّهُ؛ وقار و ضدّش جلفى و سبکى

وَالسَّعادَهُ وَضِدُّهَا الشِّقاوَهُ؛ سعادت و ضدّش شقاوت

وَالتَّوْبَهُ وَضِدُّهَا الْاصْرارُ؛ توبه و ضدّش اصرار بر گناه

وَالْاسْتِغْفارُ وَضِدُّهُ الْاغْتِرارُ؛ پوزش طلبیدن و ضدّش مغرور بودن

وَالْمُحافَظَهُ وَضِدُّهَا التَّهاوُنُ ؛ جدّیّت و ضدّش سستى

وَالدُّعاءُ وَضِدُّهُ الْاسْتِنْکافُ ؛ دعا و ضدّش خوددارى از دعا

وَالنَّشاطُ وَضِدُّهُ الْکَسَلُ ؛ نشاط و ضدّش کسالت

وَالْفَرَحُ وَضِدُّهُ الْحُزْنُ ؛ شادى و ضدّش غم

وَالالْفَهُ وَضِدُّهَا الْفُرْقَهُ؛ الفت و جوشش با مردم ضدّش جدایى طلبى

وَالسَّخاءُ وَضِدُّهُ الْبُخْلُ ؛ سخاوت و ضدّش بخل

فَلاتَجْتَمِعُ هذِهِ الْخِصالُ کُلُّها مِنْ اجْنادِ الْعَقْلِ الَّافِى نَبِىٍّ اؤْ وَصِىِّ نَبِىٍّ اوْ مُؤمِنٍ قَدْ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْایْمانِ وَامَّا سائِرُ ذلِکَ مِنْ مَوالیِنْا فَانَّ احَدَهُمْ لایَخْلُو مِنْ انْ یَکُونَ فِیْهِ بَعْضُ هَذِهِ الْجُنودِ حَتَّى یَسْتَکْمِلَ وَیُنَقِّى مِنْ جُنُودِ الْجَهْلِ فَعِنْدَ ذلِکَ یَکُونُ فِى الدَّرَجَهِ الْعُلیا مَعَ الْانْبِیاءِ وَالْاوْصیاءِ وَانَّما یُدْرَکُ ذلِکَ بِمَعْرِفَهِ الْعَقْلِ وَجُنُودِهِ وَبِمُجانَبَهِ الْجَهْلِ وَجُنُودِهِ وَفَّقَنَا اللَّهُ وَایَّاکُمْ لِطاعَتِهِ وَمَرْضاتِهِ انْشاءَ اللُّه.

سپس امام فرمود: این لشکریان عقل بطور کامل جمع نمى شود مگر در پیامبر یا وصّى پیامبر یا مؤمنى که خداوند قلبش را براى ایمان آزموده و شایستگى پیدا کرده است، ولى سایر دوستان ما بعضى داراى بخشى از این لشکریانند و در راه تکمیل آن و طرد لشکر جهل از خود مى باشند و در آن هنگام در درجه بالا با انبیاء و اوصیاء قرار مى گیرند، و این در صورتى ممکن است که آگاهى کافى نسبت به عقل و لشکریانش و دورى از جهل و لشکریانش حاصل شود؛ خداوند ما و شما را براى اطاعتش و کسب رضاى او موفّق دارد![۲]

حدیث بالا، حدیث جامعى درباره اصول و فروع اخلاق اسلامى است که بعضى از صاحب نظران آن را بطور مستقل موضوع بحث قرار داده، و کتاب جداگانه اى پیرامون آن نوشته اند.

  1. در حدیثى که در نهج البلاغه در کلمات قصار آمده است مى خوانیم که از امام امیر مؤمنان على علیه السلام درباره ایمان پرسیدند (ذیل حدیث نشان مى دهد که منظور از ایمان، ایمان علمى و عملى است که اصول اخلاق را نیز شامل مى شود) امام در جواب فرمود:

«الْایْمانُ عَلى  ارْبَعِ دَعائِمَ، عَلَى الصَّبْرِ وَالْیَقینِ وَالْعَدْلِ وَالْجِهادِ؛ ایمان بر چهار پایه قرار دارد: بر صبر و یقین و عدالت و جهاد.»

سپس افزود «وَالصَّبْرُ مِنْها عَلى ارْبَعِ شُعَبٍ، عَلَى الشَّوْقِ وَالشَّفَقِ وَالزُّهْدِ وَالتَّرَقُّبِ؛ صبر نیز بر چهار پایه استوار است؛ بر شوق و ترس و زهد و انتظار.» (شوق به بهشت و پاداشهاى الهى، و ترس از کیفرها و دوزخ، که مایه حرکت به سوى خوبیها و پرهیز از بدیها است) و زهد و بى اعتنایى نسبت به زرق و برق دنیا که سبب مى شود انسان مصائب را ناچیز شمرد، و انتظار مرگ و پایان زندگى که انسان را به انجام اعمال نیک تشویق مى کند.

بعد افزود: «وَالْیَقینُ مِنْها عَلى  ارْبَعِ شُعَبٍ، عَلى  تَبْصِرَهِ الْفِطْنَهِ وَتَأَوُّلِ الْحِکْمَهِ، وَمَوْعِظَهِ الْعِبْرَهِ، وَسُنَّهِ الْاوَّلِینَ؛ یقین نیز بر چهار بخش تقسیم مى شود: بینش در هوشیارى و زیرکى، رسیدن به دقایق حکمت، پند گرفتن از حوادث و توجّه به روش پیشینیان.»

سپس مى افزاید: «و الْعَدَلُ مِنْها عَلى  ارْبَعِ شُعَبٍ، عَلى  غائِصِ الْفَهْمِ، وَغَوْرِ الْعِلْمِ، وَزُهْرَهِ الْحُکْمِ، وَرَساخَهِ الْحِلْمِ؛ عدالت نیز بر چهار شاخه است: دقّت براى فهم مطالب، غور در علم و دانش، (سپس) قضاوت صحیح و (سرانجام) حلم و بردبارى پایدار.»

و در پایان مى فرماید: «وَالْجِهادُ مِنْها عَلى  ارْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الْامْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىِ عَنِ الْمُنْکَرِ و الصِّدْقِ فِى الْمَواطِنِ، وَشَنآنِ الْفاسِقِینَ؛ جهاد نیز چهار شاخه دارد: امربه معروف، و نهى از منکر، صدق و راستى در معرکه نبرد، و دشمنى با فاسقان.»

سپس به ستونهاى چهارگانه کفر که نقطه مقابل آن است، مى پردازد و یک به یک را شرح مى دهد.[۳]

همان گونه که ملاحظه مى شود، امام با دقّت بى نظیرى اصول اساسى ایمان و کفر و آثار آن را در درون و برون که شامل اخلاق عملى مى شود ترسیم فرموده و براى هر شاخه، شاخه هاى دیگرى ذکر کرده است، که بررسى جزئیّات این حدیث مقال دیگرى را مى طلبد.

  1. در حدیث دیگرى از امام امیر مؤمنان على علیه السلام مى خوانیم:

«ارْبَعٌ مَنْ اعْطِیَهُنَّ فَقَدْ اوتِىَ خَیرَ الدُّنْیا وَالْاخِرَهِ، صِدْقُ حَدِیْثٍ وَاداءُ امانَهٍ، وَعِفَّهُ بَطْنٍ وَحُسْنُ خُلْقٍ؛ چهار چیز است به هرکس داده شود خیر دنیا و آخرت به او داده شده است: راستى در سخن گفتن و اداء امانت، و عفّت شکم (پرهیز از حرام) و حسن خلق.»[۴]

  1. همین معنى بطور فشرده تر و در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام آمده است، کسى خدمتش رسید و تقاضا کرد چیزى به او بیاموزد که خیر دنیا و آخرت در آن باشد، و مشتمل بر سخن طولانى نباشد، امام علیه السلام در پاسخ او فرمود: «لاتَکْذِبْ؛ دروغ مگو!»[۵]

در واقع چنین است که ریشه تمام فضائل اخلاقى بر راستى و صدق قرار گرفته که انسان نه تنها به مردم دروغ نگوید، به خویشتن هم دروغ نگوید و حتّى به خداى خود دروغ نگوید؛ هنگامى که در نماز «ایَّاکَ نَعْبُدُ وایَّاکَ نَسْتَعیُن » مى خواند و مى گوید خداوندا تنها تو را مى پرستم و تنها از تو یارى مى جویم، کمترین دروغى در این سخن نباشد، از هرگونه معبود شیطانى و هواى نفس برکنار باشد و تنها خضوع و تسلیمش در برابر حق باشد؛ پس، از تکیه کردن بر مال و جاه و قدرت و مقام و ما سوى اللَّه بر کنار باشد، تنها تکیه بر لطف خدا کند و از او مدد جوید. اگر کسى چنین باشد تمام اصول و فروع اخلاق در او زنده مى شود.

  1. در روایات اسلامى تعبیراتى تحت عنوان «افضل الاخلاق» (برترین صفات اخلاقى) یا «اکرم الاخلاق» و «احسن الاخلاق» و «اجمل الخصال» دیده مى شود که در آنها نیز اشاره به بخشهاى مهمى از اصول اخلاقى شده است؛ از جمله، در حدیثى مى خوانیم: «سُئِلَ الْباقِرُ علیه السلام عَنْ افْضَلِ الْاخلاقِ فَقالَ الصَّبْرُ وَالسَّماحَهُ؛ از امام باقر علیه السلام درباره بهترین اخلاق سؤال شد، فرمود: صبر (شکیبایى و استقامت) و جود و بخشش است.»[۶]

در حدیث دیگرى از على علیه السلام آمده، فرمود: «اکْرَمُ الْاخْلاقِ السَّخاء وَاعَمُّها نَفْعاً الْعَدْلُ؛ باارزش ترین اخلاق اسلامى سخاوت و پرسودترین آنها عدالت است.»[۷]

در حدیث دیگرى از همان حضرت مى خوانیم: «اشْرَفُ الْخَلائِقِ التَّواضُعُ وَالْحِلْمُ وَلِیْنُ الْجانِبِ؛ برترین صفات اخلاقى، تواضع و حلم و نرمش و انعطاف پذیرى و مدارا است.»[۸]

در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام مى خوانیم که از آن حضرت پرسیدند:

«اىُّ الْخِصالِ بِالْمَرْءِ اجْمَلُ فَقالَ وِقارٌ بِلامَهَابَهٍ، وَسَماحٌ بِلا طَلَبِ مُکافاهٍ، وَتَشاغُلٌ بِغَیْرِ مَتاعِ الدُّنْیا؛ کدامیک از صفات انسانى زیباتر است؟ فرمود: وقارى که توأم با ایجاد ترس نباشد، و بخششى که انتظار مقابله با مثل در آن نباشد، و مشغول شدن به غیر متاع دنیا است.»[۹]

  1. باز در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام مى خوانیم که در آن اصول اخلاق زشت، تحت عنوان اصول الکفر بیان شده است، فرمود:

«اصُولُ الْکُفْرِ ثَلاثَهُ: الْحِرْصُ وَاْلِاسْتِکْبارُ وَالْحَسَدُ؛ اصول کفر سه چیز است: حرص و تکبّر و حسد.»

سپس در توضیح این سه اصل چنین بیان فرمود:

«فَامّا الْحِرْصُ فَانَّ آدَمَ حِیْنَ نُهِىَ عَنِ الشَّجَرَهِ حَمَلَهُ الْحِرْصُ انْ اکَلَ مِنْها، وَامَّا اْلِاسْتِکْبارُ فَابْلِیْسُ حِیْنَ امِرَ بِالسُّجُودِ لِآدَمَ اسْتَکْبَرَ، وَامّا الْحَسَدُ فَابْنا آدَمَ حَیْثُ قَتَلَ احَدُهُما صاحِبَه؛ امّا حرص (در آنجا ظاهر شد که) آدم هنگامى که نهى از آن درخت مخصوص شد، حرص او را وادار کرد که از آن بخورد (و از بهشت بیرون برده شد) و امّا تکبّر (آنگاه ظاهر شد که) ابلیس هنگامى که مأمور به سجود براى آدم شد تکبّر ورزید (و از سجده خوددارى کرد و براى همیشه ملعون و مطرود درگاه الهى شد) و امّا حسد (آنگاه ظاهر شد که) دو پسر آدم یکى بر دیگرى حسد برد و او را به قتل رسانید.»[۱۰]

به این ترتیب، سرچشمه بدبختیهاى بزرگى که در جهان انسانیّت یا در آغاز آن رخ داد، این سه صفت نکوهیده بود. حرص، آدم را از بهشت الهى بیرون کرد؛ و استکبار، ابلیس را براى همیشه از درگاه خدا راند؛ و حسد پایه قتل و خونریزى و جنایت در جهان شد.

  1. این سخن را با حدیثى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله پایان مى دهیم، امام صادق علیه السلام مى گوید:

پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود:

«انَّ اوَّلَ ماعُصِىَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ سِتٌّ: حُبُّ الدُّنْیا وَحُبُّ الرِّیاسَهِ، وَحُبُّ الطَّعامِ وَحَبُّ النَّوْمِ وَحُبُّ الرّاحَهِ وَحُبُّ النِّساءِ؛ نخستین چیزى که نافرمانى و عصیان الهى به وسیله آن انجام شد شش چیز بود: محبّت (افراطى به مال) دنیا و ریاست و طعام و خواب و راحت طلبى و زنان!»[۱۱]

از مجموع آنچه در بالا ذکر شد اصول فضایل اخلاقى و رذایل اخلاقى اجمالًا روشن شد؛ ولى همان گونه که از مجموع روایات نیز استفاده مى شود عدد خاص و معیّنى نمى توان براى این معنى در نظر گرفت؛ چرا که اخلاق نیک و بد انگیزه هاى بسیار متنوّع و عوامل و عوارض مختلف و گوناگون دارد؛ و به تعبیر دیگر، همان گونه که صفات جسمانى انسان، تعداد و شماره خاصّى ندارد، صفات روحانى خوب و بد نیز از شماره بیرون است.[۱۲]

پی نوشتها

[۱] . توجّه داشته باشید که تعداد امورى که در این روایت آمده ۷۸ موضوع است ولى با توجّه به این که خیر و شرّ موضوع مستقلّى در برابر امور دیگر نیست، بلکه جامع در میان آنها است؛ به علاوه ایمان و کفر و تصدیق و تکذیب مربوط به اصول عقائد است، این سه مورد از مجموعه جدا مى‏شود و باقیمانده همان هفتاد و پنج موضوع خواهد بود.

[۲] . اصول کافى، ج ۱، ص ۲۰ تا ۲۳، حدیث ۱۴٫

[۳] . کلمات قصار نهج البلاغه، کلمه ۳۱( با تلخیص)؛ شبیه این حدیث درباره شعب چهارگانه کفر، در اصول کافى، جلد ۲، ص ۳۹۱( باب دعائم الکفر و شعبه) آمده است.

[۴] . غرر الحکم.

[۵] . تحف العقول، ص ۲۶۴٫

[۶] . بحار الانوار، ج ۳۶، ص ۳۵۸٫

[۷] . غرر الحکم.

[۸] . غرر الحکم.

[۹] . اصول کافى، ج ۲، ص ۲۴۰٫

[۱۰] . اصول کافى، ج ۲، ص ۲۸۹٫

[۱۱] . بحار، ج ۶۹، ص ۱۰۵، ح ۳٫

[۱۲]. برگرفته از:  مکارم شیرازى، ناصر، اخلاق در قرآن(مکارم شیرازى)، ج۱، ص۱۰۷-۱۱۵، مدرسه الإمام علی بن أبی طالب (علیه السلام) – ایران – قم، چاپ: ۴، ۱۳۸۵ ه.ش.

تربیت کودک در روایات اسلامی و سیره عملی اهل بیت(علیهم السلام)

موضوع تربیت فرزند، از دیرباز جزو موضوعات اساسی و بنیادی اسلام بوده است. در دنیای امروز با توسعه و رشد مهارناپذیر تکنولوژی و پیشرفت های چشمگیر آن، و نیز در عصر رویکرد دوباره بشر به مسئله دین و تربیت الهی موضوع تربیت فرزند، هم چنان چشم گیر می نماید.

امروز حتی خانواده های غربی نیز به خوبی دریافته اند که بازی های رایانه ای، سایت های سرگرمی، چت های اینترنتی، تلویزیون، سینما، و… نیازهای روحی فرزندشان را تأمین نمی کند و بنیان خانواده را اکسیری جز تربیت صحیح فرزند، استوار نخواهد نمود. نوشتار حاضر بر آن است که نگاهی کوتاه به تربیت دینی کودک در روایات اسلامی بیندازد.

ضرورت تربیت فرزند صالح

تربیت، مجموعه روش ها و راهکارهایی است که از آغاز زندگانی انسان، به کار گرفته شده است تا او در مسیر صحیح رشد و ترقی قرار گیرد و در پرتو این آموزش ها، بتواند خود را از انحراف نجات دهد و راه سعادت و کمال را در پیش گیرد.

پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده اند: اَلوَلَدُ الصّالِحُ رَیحَانَهٌ مِن رَیَاحِینِ الجَنَّهِ؛ فرزند صالح گلی است از بوستان بهشت،۱ هم چنین فرمودند: مِن سَعَادَهِ الرَّجُلِ الوَلَدُ الصَّالِحُ؛ فرزند صالح نشانه خوشبختی فرد است.۲

امام صادق(علیه السلام) نیز فرمودند: مِیرَاثُ اللّهِ مِن عَبدِهِ المُؤمِنِ الوَلَدُ الصَّالِحِ.. میراث خداوند به بنده مؤمنش فرزند صالح است.۳

نامگذاری شایسته

مسئله مهمی که در تربیت فرزند نیز تأثیر دارد، انتخاب نام شایسته برای کودک است. بسیاری از افراد هستند که در بزرگ سالی، نام خود را به دلیل عدم تناسب تغییر می دهند و حتی برخی از جوانان و نوجوانان نیز از گفتن نام اصلی خود، به دلیل سبُک و سخیف بودن، پرهیز می نمایند.

از آن جا که اسلام به شکوه و جلال مسلمانان توجه ویژه دارد، آنان را از نام گذاری های ناشایست و غیر متین برای فرزندان، باز داشته است. حتی از نام گذاریِ نیک، به «حقی مسلّم بر گردن پدر و مادر» تعبیر شده است. امام کاظم(علیه السلام) می فرماید:

اَوَّلُ مَا یَبَرُّ الرَّجُلُ وَلَدَهُ اَنْ یُسَمِّیهِ بِأِسمٍ حَسَنٍ فَلیُحَسِّن اَحَدُکُمُ اسْمَ وَلَدِهِ؛ نخستین کار نیکی که شخص برای فرزندش انجام می دهد این است که نام نیکو بر او بگذارد. پس شایسته است هر یک از شما نام فرزند خود را نیکو قرار دهد.۴

هم چنین روایت شده است که فردی نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و پرسید: ای رسول خدا! حق فرزندم بر من چیست؟ فرمود: نام و تربیتش را نیکو کنی و او را در محیطی خوب پرورش دهی.۵

امام صادق(علیه السلام) در سخنی فراگیر و کامل در پاسخ ابن حمید، که برای مشورت در مورد انتخاب نامی برای فرزندش شرف یاب شده بود، فرمودند: از نام هایی که بندگی خدای را می رساند(انتخاب کن و) بر او بگذار.۶

گذشته از این مطلب، احادیثی موجود است که مبتنی بر تغییر برخی نام ها توسط اهل بیت(علیهم السلام) می باشد که آنان این گونه ناخرسندی خود را از گذاشتن این دسته نام ها اِبراز داشته اند؛ آن سان که آورده اند رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نام افراد و اماکنی که زیبنده نبود، تغییر می داده اند.۷

هم چنین آمده است که امیرالمؤمنین(علیه السلام)، با این که نام مادر و همسرشان فاطمه(علیه السلام) بود، نام یکی از دختران خود را نیز فاطمه نهادند.۸ و نیز نگاشته اند شدت علاقه به حضرت زهرا(علیه السلام) در اهل بیت(علیهم السلام) به گونه ای بود که امام کاظم(علیه السلام) نام چهار دختر خود را فاطمه گذاشتند؛ فاطمه کبری، فاطمه وسطی، فاطمه صغری، فاطمه اخری که به فواطم اربعه شهرت یافتند.۹ امام رضا(علیه السلام) نیز فرموده اند: لایَدخُلُ الفَقرَ بَیتاً فِیهِ اسْمُ فَاطِمَه مِنَ النِّسَاءِ؛ در خانه ای که نام یکی از زنان فاطمه باشد محرومیت داخل نمی شود.۱۰

این ویژگی در خانواده امام حسین(علیه السلام) نیز دیده می شود و فاطمه کبری و فاطمه صغری از دختران او به شمار می روند.۱۱ این در حالی است که فضای سرکوب شیعیان، بر جامعه حاکم شده بود و رعب و وحشت بر سر آنان که نام فرزندان خود را علی و فاطمه می نهادند، سایه افکنده بود. امام حسین(علیه السلام) نیز در آن فضای تهدید و ارعاب، دست به مبارزه ای آشکار زده و با این نام گذاری به پاسداشت جایگاه و احترام این دو دُردانه آفرینش بر می خیزند.

لزوم تربیت فرزند از سنین کودکی

همان گونه که کارشناسان تربیت کودک نیز اذعان دارند، بهترین دوره برای تربیت فرزند، دوران کودکی است. زیرا در این سنین حس تقلید و نیز حس پذیرش آموزه های تربیتی، در سطح بالایی از توانمندی قرار دارد و کودک به خوبی آن چه را که به او آموخته می شود، فرا می گیرد.

امیرالمؤمنین(علیه السلام) به فرزند خود امام مجتبی(علیه السلام) می فرماید: «قلب کودک نورس، همانند زمین کاشته نشده، آماده پذیرش هر بذری است که در آن پاشیده شود. از این رو در تربیت تو شتاب کردم، پیش از آن که دل تو سخت شود و اندیشه ات به چیز دیگری مشغول گردد، تا به استقبال کارهایی بشتابی که صاحبان تجربه، زحمت آزمودن آن را کشیده اند و تو را از تلاش و یافتن بی نیاز ساخته اند».۱۲

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد تربیت از سنین کودکی فرموده اند: مَن رَبّی صَغِیراً حَتَی یَقُولُ لااِلهَ اِلاّ اللّه لَمْ یُحَاسِبهُ اللّهُ؛ هر کس فرزندش را از کودکی تربیت کند تا او بتواند بگوید لا اله الا الله، خداوند از او حساب نخواهد کشید.۱۳

ضرورت مهرورزی و توجه به عواطف کودکانه

رشد معنوی و تربیت اخلاقی مستلزم پرورش سالم عواطف کودک است. در این زمینه نیز روایات بسیاری وارد شده است؛ امام صادق(علیه السلام) فرموده اند:

اِنَّ اللّه لَیَرحَمُ العَبدُ لِشِدَّهِ حُبِّهِ لِوَلَدِه؛ همانا پروردگار بنده اش را به دلیل زیادی مهرورزی نسبت به کودک خود می بخشاید.۱۴

هم چنین از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده است:

مَن قَبَّلَ وَلَدَهُ کَتَبَ اللّهُ لَهُ حَسَنَهً وَ مَن فَرَّحَه فَرَّحَهُ اللّهُ یَوم القِیَامَهِ؛ هر کس فرزند خود را ببوسد خدا بر او پاداشی می نویسد وهر کس فرزندش را خوشحال کند خدا او را در روز رستاخیز شاد می گرداند.۱۵

و در جای دیگری فرموده اند:

اُحِبُّوا الصِّبیَانَ وَ ارْحَمُوهُم؛ کودکان را دوست بدارید و نسبت به آنان مهربان باشید.۱۶

هم چنین روایت شده است که روزی مردی خدمت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و عرض کرد: ای رسول خدا! من ده فرزند دارم ولی هرگز کودکانم را نبوسیده ام. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: کسی که رحم نکند [مورد]رحم [واقع [نمی شود.۱۷

رعایت حدود محبت و اظهار علاقه

با این که در اسلام درباره اظهار علاقه نسبت به کودکان سفارش شده است اما این مهرورزی و علاقه نباید مَصالح واقعی را تحت الشعاع قرار بدهد، بلکه می باید با اظهار محبتِ مهارشده، با کودکان رفتار کرد. زیرا در برخی از موارد، اظهار محبتِ بی حساب، باعث فدا شدن مصالح بزرگتری می شود و یا موجب سوء استفاده کردن کودک و در اصطلاح عامیانه «لوس» شدن او می گردد.

باید توجه داشت نوازش های بدون حد و حصر و توجیه نشده و خارج از حد اعتدال، اثرات سوئی را بر روان کودک بر جای می گذارد؛ پُرتوقعی، زودرنجی، ضعف در برابر مشکلات، ناامیدی، عقده حقارت، سرخوردگی از اجتماع و بسیاری فشارهای روانی دیگر، زاییده ارتباطات مهرآمیز افراطی با کودک است. امام باقر(علیه السلام) در این راستا می فرماید:

شَرُّ الابَاءِ مَن دَعَاهُ البِرُّ اِلَی الاِفرَاطِ وَ شَرُّ الاَبنَاءِ مَن دَعَاه التَّقصِیرِ اِلَی العُقُوقِ؛ بدترین پدران کسی است که [در نیکی از حد اعتدال خارج شود و] به زیاده روی بگراید و بدترین فرزندان فرزندی است که در اثر کوتاهی، به عاق والدین دچار شود.۱۸

نگاشته اند؛ روزی جمعی از دوستان امام باقر(علیه السلام) به منزل ایشان آمدند. یکی از فرزندان خردسال ایشان دچار تب شدید و بیماری سختی بود. امام نیز از این موضوع سخت ناراحت بودند به گونه ای که آرامش نداشتند و آثار اندوه در چهره ایشان دیده می شد.

مهمانان با مشاهده سیمای اندوهگین امام، بر حال ایشان نگران شده و با خود گفتند اگر این فرزند از دنیا برود حتماً از اندوه و پریشانی برای امام اتفاقی می افتد. در همین اثنا، صدای گریه زنان از اتاق مجاور شنیده شد و همگی دانستیم که برای کودک اتفاقی افتاده. اندکی بعد با خبر شدیم که فرزند خردسال امام از دنیا رفته است.

امام به اتاق مجاور رفت و پس از ساعتی بازگشت اما بر خلاف انتظارِ حاضرین، دیگر در چهره ایشان اثری از پریشانی دیده نشد، به امام عرض کردند: وقتی که ما نزد شما آمدیم به گونه ای پریشان بودید که ما نگران حال شما شدیم [اما اینک اثری از ناراحتی در شما نمی بینیم!]. امام فرمودند: ما نیز [مثل شما]دوست داریم که عزیزانمان تندرست و به دور از آسیب باشند ولی زمانی که امر الهی سر رسید و تقدیر خدا محقق گردید [گردن نهادن در برابر] امر خدا برایمان عزیزتر است.۱۹

به بیان دیگر، درست است که محبت به فرزند جایگاه ویژه ای دارد اما نباید همه چیز را فدای آن نمود و از وظیفه اصلی سرباز زد.

توجه عاطفی بیشتر به دختر

اسلام بین دختر و پسر فرق نمی گذارد و ملاک برتری را در تقوا می داند، و خداوند به هر کس بخواهد دختر و به هر کس که خواست پسر می دهد. مهم این است که فرزند، سالم و صالح باشد. قرآن کریم می فرماید:

«یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ اَو یُزَوِّجُهُم ذُکْرَاناً وَ اِنَاثاً وَ یَجعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیماً اِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیرٌ؛ خداوند به هر که بخواهد دختر و به هر که بخواهد پسر می دهد و یا پسر و دختر را با هم به وی عطا می کند و آن که را بخواهد نازا می نماید. به درستی که او دانای تواناست»۲۰

اسلام شدیداً سنت ناپسند و جاهلی اکراه از دختر داشتن را رد می کند و بر خلاف افکار ظاهربین که پسر را بیشتر دوست می دارند، در بعضی از موارد دختر را برتر از پسر قلمداد می کند و دلیل آن را وجود پاره ای از ویژگی های ذاتی که در درون آن هاست، برمی شمارد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در این باره می فرماید:

نِعمَ الوَلَدُ البَنَاتُ مُلَطِّفَاتٌ مُجَهِّزَاتٌ مُؤمِنَاتٌ مُبَارَکاتٌ مُفَلَّیَاتٌ؛ دختران چه فرزندان خوبی هستند؛ با لطافت و مهربان، آماده به خدمت رسانی، یار و غمخوار [اعضای خانواده]، بابرکت و پاکیزه کننده [در خانواده برای پدر و مادر ].۲۱

و نیز فرموده اند:

اِنَّ اللّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی عَلَی الاُناثِ اَرَقٌّ مِنهُ عَلَی الذُّکُورِ؛ خداوند متعال بر دختران مهربان تر است تا پسران.۲۲

در برخی موارد دختران برتری نیز دارند. امام صادق(علیه السلام) فرمود:

البَنَاتُ حَسَنَاتٌ وَ البَنُونُ نِعمَهٌ وَ اِنَّما یُثَابُ عَلَی الحَسَنَاتِ و یُسألُ عَنِ النِعمَهِ؛ دختران نیکی و پسران نعمت اند و همانا بر نیکی ها پاداش داده و از نعمت ها سؤال می شود.۲۳

اسلام با در نظر داشتن روحیات لطیف دختر، به والدین دستور داده که در برخی از رفتارهای خانوادگی مانند تقسیم هدایا، دختران را مقدم شمارند.

آموزش های دینی و تقویت مبانی اعتقادی کودک

بدون تردید، یادگیری، از مهمترین فرایندهای روانی است که زمینه های آن از سنین کودکی شکل می گیرد و به تدریج با بالا رفتن سن کودک، استعدادهای او نیز بیشتر شکوفا می شود. کودک به دلیل وجود حس قوی تقلید، تلاش می کند تا رفتاری همسان با والدین خود بازسازی کند.

وجود این حس، به او کمک فراوانی در یادگیری می نماید. والدین نیز می باید از این حس قوی به سود فرزند خود بهره برداری کنند و با آموزش های ابتدایی، کم کم زمینه های آشنایی با تعالیم دینی و مبانی اعتقادی، به ویژه نماز، را در او به وجود آورند.

امام صادق(علیه السلام) می فرمایند:

هنگامی که کودک به سه سالگی رسید لا اله الا اللّه را به او بیاموزید و او را رها کنید(همین مقدار کافی است). وقتی هفت ماه دیگر گذشت محمد رسول اللّه(صلی الله علیه و آله و سلم) را به او آموزش دهید و سپس او را رها کنید تا چهار ساله شود.

آن گاه صلوات فرستادن را به او بیاموزید. در پنج سالگی به او سمت راست و چپ را آموزش دهید و قبله را نشان او داده و بگویید سجده کند. آن گاه او را تا شش سالگی واگذارید. فقط پیش روی او نماز بخوانید و رکوع و سجود را یادش دهید تا هفت سالش هم تمام شود.

وقتی هفت سالگی را پشت سر گذاشت، وضو ساختن را به او تعلیم دهید و به او بگویید نماز بخواند، تا هنگامی که نه ساله شد وضو و نماز را به نیکی آموخته باشد. و هنگامی که آن دو را به خوبی یاد گرفت خدا پدر و مادر او را به خاطر این آموزش شان خواهد آمرزید.۲۴

تعلیم دیگر آموزش‌های لازم و ارتقاء سطح دانش و معرفت کودک

گذشته از ضرورت تعلیم کودک و آشنا نمودن او با اصول اعتقادی، آموزش های دیگری نیز ـ و لو در حد آشنایی ـ برای کودکِ در حال رشد ضروری است.

امام صادق(علیه السلام) به جمیل بن درّاج فرمودند: بَادِرُوا اَحدَاثَکُم بِالحَدِیثِ قَبلَ اَن تَسبِقَکُم اِلَیهِم المُرجِئَهُ؛ فرزندانتان را با کلام [ما] آشنا کنید پیش از آن که مرجئه [و دیگر فرقه های منحرف عقیدتی [بر شما سبقت بگیرند [ و آنان را منحرف سازند].۲۵

و نیز:

عَلِّمُوا صِبیَانَکُم مِن عِلمِنَا مَا یَنفَعُهُم اللّهُ بِهِ لا تَغلِبَ عَلَیهِمُ المُرجِئَهُ بِرَأیِهَا؛ کودکانتان را به دانش ما آموزش دهید که برای آنان سودمند است تا مرجئه [و منحرفین] با دیدگاه های خود آنان را مغلوب خود نسازند. ۲۶

اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) همواره عنایت ویژه ای به آموزش فرزند و بالا بردن سطح درک و معرفت او نشان می دادند.

پی‌نوشت‌ها

۱ـ وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۹۷

۲ـ همان.

۳ـ همان.

۴ـ همان، ج۱۵، ص۱۲۲؛ فروع کافی، ج۲، ص۸۶

۵ـ همان، ج۱۵، ص۱۲۳

۶ـ همان، ج۱۵، ص۱۲۸؛ فروع کافی، ج۲، ص۸۶

۷- همان، ج۱۵، ص۱۲۲

۸ـ الارشاد، ج۱، ص۲۱۵

۹ـ همان، ج۲، ص۳۴۴: بحارالانوار، ج۴۸، ص۳۱۷؛ تذکره الخواص، ص۳۵۱

۱۰ـ وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۱۲۹

۱۱ـ تذکره الخواص، ص۲۷۸

۱۲ـ نهج البلاغه(دشتی)، ص۵۲۲

۱۳ـ ارشاد القلوب، ص۲۲۵

۱۴ـ وسائل الشیعه، ج۲۱، ص۴۸۳

۱۵ـ همان، ج۲۱، ص۴۷۵

۱۶ـ همان، ج۲۱، ص۴۸۳

۱۷ـ همان، ج۱۵، ص۲۰۳

۱۸- تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۴۸۶

۱۹ـ بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۸۶؛ عیون الاخبار، ج ۳، ص ۶۴

۲۰ـ شوری: ۴۹

۲۱ـ مستدرک الوسائل ج۱۵، ص۱۱۵؛ وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۱۰۰؛ فروغ کافی، ج۲، ص۸۲

۲۲ـ وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۱۰۴؛ فروع کافی، ج۲، ص۸۲

۲۳ـ همان، ج۱۵، ص۱۰۴؛ فروع کافی، ج۲، ص۸۲

۲۴ـ وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۱۹۳

۲۵ـ فروع کافی، ج۲، ص۹۴

۲۶ـ الخصال، ج۲، ص۱۵۷

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه

عقیده به ظهور حضرت مهدی علیه السلام یک اعتقاد اصیل مذهبی

تردیدی نیست که عقیده به ظهور حضرت مهدی علیه السلام، یک اعتقاد اصیل دینی ومذهبی می باشد که ریشه های محکم واستوار آن، در تمام ادیان الهی وکتاب های آسمانی قرار داشته وجزء عقاید قطعی ودیرین مسلمانان وهمه پیروان ادیان عالم است.

بر خلاف تصوّر برخی از بیمار دلان که می پندارند مسأله «مهدویّت» وانتظار ظهور حضرت مهدی علیه السلام برای مرهم نهادن بر زخم های جانکاه بشریّت واختلافات جهان اسلام پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم، یا ساخته وپرداخته «شیعیان» است، این مسأله اختصاص به اسلام وتشیّع ندارد؛ بلکه مسأله «مهدویّت» که در واقع همان عقیده به ظهور یک منجی بزرگ آسمانی است، یک عقیده مشترک جهانی ویکی از حسّاس ترین فرازهای عقیدتی ادیان ومذاهب واز آمال وآرزوهای دیرین بشریّت است که در تاریخ خلقت بشر، عمری به درازای عمر آفرینش انسان ودر اسلام، عمری به درازای عمر اسلام دارد.

بر اساس نویدهای فراوانی که در رابطه با ظهور یک «منجی بزرگ» در کتب مذهبی اهل ادیان آمده، وتمام انبیای بزرگ الهی به عنوان جزیی از رسالت خود در هر زمان، ظهور یک مصلح جهانی را در پایان جهان به مردم وعده داده اند، جای هیچ گونه شکّ وتردید نیست که عقیده به ظهور حضرت مهدی علیه السلام یک مسأله اعتقادی اصیل وریشه داری است که از اعماق وجود انسانها سرچشمه گرفته وتوسّط پیامبران وسفیران الهی به مردم با ایمان جهان ابلاغ گردیده ونشانه های ظهورش به روشنی بازگو شده است.

«در جای خود ثابت شده است که اعتقادات دینی در فطرت بشر ریشه قطعی دارند واز این لحاظ، میان تعالیم دینی وخواسته های درونی انسان هماهنگی کامل وجود دارد، ودر حقیقت تعالیم دینی، تعیین کننده وتأمین کننده خواسته های بشر وتکمیل کننده خلقت انسان است.

به این معنی، عقیده دینی در ژرفای فطرت بشر جا دارد ودر درون بشر یک خواسته ومیل باطنی است، گرچه این میل باطنی وخواسته درونی، همانند امیال دیگر انسان، در شرایط گوناگون، کم وزیاد می شود وشدّت وضعف پیدا می کند، ولی اصل خواسته ممکن نیست به کلّی از بین برود».[۱]

آنچه از آیات شریفه قرآن کریم وروایات اسلامی استفاده می شود این است که «دین»، جزء نهاد بشر وخمیر مایه ذات ووجود اوست که خداوند عالم، بشر را توأم با آن آفریده واز او قابل انفکاک نیست، ولی انسان ها فقط کلیّات آن را – از قبیل توحید، پی بردن از علّت به معلول وشکر منعم – درک می کنند ودرک جزئیات آن، نیاز به بعثت انبیا وآمدن پیامبران الهی دارد که با توضیح، تبیین وتبلیغ آنها انسان به فطری بودن دین بیش از پیش متوجّه می شود.

قرآن کریم در این باره می فرماید:

«فَأقِمْ وَجْهَکَ للِدّینِ حَنیِفاً فِطْرَتَ الله الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللهِ ذلِکَ الدّینُ القَیِّمُ»[۲] (۷۵)

«به دین خالص پروردگار که بدان مایلی روی آور، به آن فطرت پاکی که خداوند تمام بشر را از آن آفریده است، دگرگونی در آفرینش خدا نیست، این است دین محکم وآیین استوار».

از این آیه شریفه به خوبی استفاده می شود که دین وآیین به طور کلّی، یک امر فطری وطبیعی بوده وجزء ذات ونهاد بشر است که خداوند آدمی را توأم با آن آفریده وهرگز از او جدا نمی شود.

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم نیز در حدیثی می فرماید:

«کلُّ مولود یولد علی الفطره، حتّی یکون أبواه یُهوّدانهِ ویُنصّرانه»[۳]

«هر مولودی با فطرت اسلام – از مادر – متولّد می شود، واین پدر ومادر است که او را یهودی یا نصرانی می کند».

از این حدیث شریف استفاده می شود که اساس اوّلیه پذیرش دین، در فطرت تمام کودکان بشر وجود دارد، وپدران ومادران که مربّیان اصلی فرزندان هستند، از این سرمایه فطری استفاده می کنند وفرزندان خود را به آیینی که مایلند متدیّن وبه راهی که در نظر دارند سوق می دهند.

اگر اصل تقاضای مذهب در فطرت بشر نبود وسرشت آدمی درخواست آن را نداشت، عرضه مذهب های مختلف از طرف پدران ومادران بی فایده بود وبشر هرگز یک عمر، دین وآیینی را با عشق وعلاقه نمی پذیرفت، وبدون چون وچرا از آن پیروی نمی نمود.

به هر حال، یکی از وظایف بزرگ پیامبران الهی بیدار کردن فطرت های بشر وبه کار انداختن سرمایه های معنوی انسان است. آنها آمده اند تا بشر را به ادای پیمان فطرت وا دارند ونعمت های فراموش شده خدا را به مردم یادآوری کنند وبا فعالیّت های تبلیغی خود، نیروهای نهفته عقل مردم را برانگیخته وبه کار اندازند، چنان که امیرمؤمنان علیه السلام ضمن خطبه ای درباره بعثت انبیا علیهم السلام می فرماید:

«فبعث (الله) فیهم رسله، وواتر إلیهم أنبیائه، لیستأدوهم میثاق فطرته، ویذکّروهم منسیّ نعمته، ویحتجّوا علیهم بالتبلیغِ، ویثیروا لهم دفائن العقول…».[۴]

«خداوند تبارک وتعالی، پیغمبران خود را در بین مردم برانگیخت وآنان را پی در پی فرستاد تا عهد وپیمان خداوند را که جزء ذات وجبلّی آنان بود از آنها بخواهند، ونعمت فراموش شده الهی – توحید فطری – را به آنان یادآور شوند، واز راه تبلیغ با مردمان گفت وگو نمایند، وافکار وعقول پنهانی آنها را که بر اثر ضلالت وگمراهی در زیر غبار کفر وجهل پوشیده ومستور گردیده، به کار اندازند».

بنابراین، از آنجایی که عقیده به ظهور حضرت مهدی علیه السلام ویا به تعبیر دیگر، عقیده به ظهور یک «منجی بزرگ آسمانی»، از مسایل قدیم ادیان واسلام است ودر تمام کتب مقدّسه اهل ادیان ومذاهب مختلف جهان وبه ویژه در اسلام به صورت گسترده ای عنوان گردیده ودامنه آن به حدّی است که حتّی شعاع آن در بین «مکاتب» ومردم غیر مذهبی نیز دیده می شود، معلوم می شود که این مسأله مهمّ وحیاتی همانند مسأله عقیده به ذات اقدس حضرت احدیّت، یک عقیده اصیل دینی ومذهبی، ویک میل باطنی ودرونی است که در ژرفنای فطرت بشر جا دارد وهر زمان که بشریّت بر اثر ظلم وستم ستمکاران به ستوه آید وجانش به لب رسد وراه نجاتی نیابد، انتظار ظهور آن یگانه مصلح الهی در دلش زنده می شود واو را به جست وجوی رهبر وراهنما بر می انگیزد.

به همین جهت است که هم ادیان ومذاهب مختلف وهم دین مبین اسلام به این میل باطنی وخواسته درونی توجّه خاصّی مبذول داشته وظهور یک رهبر الهی ومنجی آسمانی را در پایان جهان به پیروان خود وعده داده اند.

نویدهای ظهور «منجی موعود» که در روایات اسلامی به عنوان «مهدی موعود» آمده است، قرنها پیش از اسلام، از زبان پیامبران «اولوا العزم علیهم السلام» بازگو شده، وحدّ اقل در حدود ۶۰ قرن – ۶۰۰۰ سال پیش – این نویدها دست به دست گشته تا امروز به دست ما رسیده است.

نویدهای «منجی موعود» ویا به تعبیر دیگر: «مصلح جهانی موعود»، مربوط به امروز ودیروز وده قرن قبل وبیست قرن قبل ویا مخصوص این دین وآن دین واین ملّت وآن ملّت نیست؛ بلکه از زمان های خیلی دور، بین ملّتها وپیروان ادیان شایع بوده است.

نکته شایان توجّهی که در اینجا لازم است تذکّر دهیم این است که تا کنون تعداد زیادی از این نویدها که به عنوان نشانه های ظهور از زبان پیامبران الهی بازگو شده، دقیقاً طبق وعده های انبیا تحقّق یافته، ودر عصر ما نیز برخی از آنها در حال تحقّق یافتن است.

جالب توجّه این که ده ها نشانه از نشانه های فراوانی که توسّط رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم وامامان اهل بیت علیهم السلام در چهارده قرن قبل به عنوان مقدّمه ظهور حضرت مهدی علیه السلام برای اُمّت اسلامی بیان شده است، یکی پس از دیگری، در روزگار ما تحقّق می یابد، وما امروز تحقّق تعدادی از آنها را با چشم خود می بینیم.

۱۰ – عقیده به ظهور حضرت مهدی علیه السلام اختصاص به اسلام ندارد

اسناد ومدارک موجود تاریخی نشان می دهد که این اعتقاد، یک اعتقاد جهانی وهمگانی وعالم گیر است ومنحصر به اسلام ومذهب تشیّع ویا حتّی منحصر به مذاهب شرقی وغربی نیست. برای اثبات این مدّعا کافی است تنها به یک نمونه از اعترافات یکی از خاورشناسان متعصّب یهودی اشاره کنیم:

گلدزیهر، خاور شناس ویهودی متعصّب، درباره جهانی بودن مسأله انتظار وعمومیّت انتظار اقوام مختلف برای ظهور یک «منجی بزرگ» می گوید:

«اعتقاد به بازگشت وظهور «منجی موعود»، اختصاص به اسلام ندارد… پندارهای مشابهی را می توان در میان اقوام دیگری نیز، به فراوانی یافت…

بنابر اعتقاد «هندوایسم»، «ویشنو» در حالی که بر اسبی سفید سوار است وشمشیری از شعله آتش به دست دارد، در پایان دوره کنونی جهان، به عنوان «کال کی» ظاهر خواهد شد وسرزمین «آریا» را از دست ستمگران غاصب – که منظور اقوام فاتح مسلمانند – رهایی خواهد بخشید.

در میان اقوام مغول، تا امروز (۱۹۱۰م) این عقیده شایع است که «چنگیز خان» پیش از مرگ خود، وعده کرده است که در هشت – یا نُه قرن دیگر از نو، باز در زمین ظاهر خواهد شد ومغولان را از زیر یوغ «چینیان» نجات خواهد داد.

در میان اقوام شرقی وغربی، حتّی در میان سرخ پوستان آمریکا، پندارهای مشابهی درباره بازگشت یا ظهور «منجی موعود» پدید آمده است»[۵]

عقیده به ظهور یک «مصلح بزرگ جهانی»، در نزد بسیاری از جوامع قدیمی دیده می شود. این عقیده که در واقع همان «انتظار فرج» مسلمانان است، دارای ابعاد گوناگون فلسفی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی ومذهبی است که در زمینه آن، صاحبان ادیان ومذاهب، فیلسوفان وجامعه شناسان، روانکاوان وروانشناسان وطرفداران احزاب ومکاتب، بحث بسیار کرده اند. واز این رو:

«یهودی، از همه فرقه هایش، در انتظار ظهور مسیح موعود است که عدالت واقعی را در آخر الزمان در سرتاسر جهان برقرار نماید.

مسیحی، از همه گروه هایش، در انتظار بازگشت مسیح پاک است که شالوده عدالت را در آخرالزمان در پهنه گیتی استوار سازد.

مسلمان، از همه مذاهب مختلفش، در انتظار ظهور حضرت مهدی علیه السلام وبازگشت حضرت عیسی علیه السلام است که حکومت عدل واقعی را در آخرالزمان در سراسر جهان از کران تا کران بنیان نهند».[۶]

به امید آن روز.

منبع:  مرکز الدراسات التخصصیه فی الامام المهدی ( برگرفته از:  کتاب ظهور حضرت مهدی علیه السلام از دیدگاه اسلام ومذاهب وملل جهان)

پی نوشتها

[۱] . او خواهد آمد، ص ۴۶.

[۲] . سوره روم، آیه ۳۰.

[۳] . بحار الانوار، ج ۳، ص ۲۸۱، ح ۲۲.

[۴] . نهج البلاغه، فیض، خطبه ۱، ص ۳۳، وصبحی صالح، خطبه ۱، ص ۴۳.

[۵] . او خواهد آمد، ص ۳۰ و۳۱.

[۶] . روزگار رهائی، ج ۱، ص ۵۹.