رفتار

نوشته‌ها

سید محمد حسینى همدانى نجفى ‏ (ره)

اشاره:

‎ ‎علاّمه مفسّر حضرت آیت اللّه العظمى سید محمد حسینى همدانى نجفى فرزند آیت اللّه سیّد على ‏همدانى، در سال ۱۳۲۲ ق در خانواده علم و تقوى در شهر نجف اشرف متولد شد. پدر ایشان از ‏شاگردان مرحوم ملا حسینقلى همدانى و حاج سید احمد کربلایى و همدوش و هم طراز با مرحوم ‏میرزا جواد آقاى ملکى تبریزى و حاج آقا حسین قمى بود و با بزرگانى از جمله مرحوم آقاى شیخ ‏محمد بهارى همدانى حشر و نشر داشت، و مدت ۱۸ سال به طور مرتب ملازم مرحوم آخوند ‏بود و غیر از درس و بحث‏هاى رسمى حوزه از سیر و سلوک و حالات آموزنده و مفید آخوند ملاّ ‏حسینقلى همدانى کسب فیض مى‏ کرد‎.‎

تحصیلات

‎ ‎مفسّر بزرگوار پس از هشت سال، با مرحوم پدرش از نجف به ایران مى ‏آید و در آغاز، نزد ‏پدرش درس شروع مى ‏کند و مدتى از مرحوم سید على همدانى و دیگران بهره مى‏ برد، تا آنجا که ‏در سال ۱۳۴۳ ق و پس از گذشت سیزده سال مجددا به نجف باز مى‏ گردد و در آنجا به تحصیل ‏ادامه مى‏ دهد و چون میان پدر علاّمه حسینى و مرحوم میرزاى نائینى علاقه و دوستى دیرینه ‏وجود دارد، فرزند خود را تحت هدایت و سرپرستى ایشان قرار مى‏ دهد‎.‎

‎ ‎ایشان درس هاى باقیمانده سطح را خدمت مرحوم آیت اللّه میلانى از شاگردان بزرگ مرحوم ‏نائینى و کمپانى و آقا عماد رشتى تمام مى ‏کند‎ .‎ ‎در سال ۱۳۴۵ ق پس از پایان دروس سطح، در دوره پایانى درس اصول مرحوم میزاى نائینى ‏ شرکت مى ‏کند و استاد از وى مى ‏خواهد که درس ها را بنویسد و ایشان ببیند‎ .‎ ‎ایشان درباره عظمت علمى و روحى استاد خود در همین مصاحبه، نکات ارزنده‏اى دارند و ‏اهتمام استاد را به تربیت شاگرد، دقت در ارایه مطالب، توجه به ادبیات و نویسندگى و از همه ‏مهم‏تر به دعا و مناجات و راز و نیاز و آداب نماز مى ‏ستایند و مى‏ گویند: مرحوم آیت اللّه نائینى ‏بنا داشتند براى فریضه ظهر و عصر، حدود یک ربع ساعت که به اذان مانده بر روى سجاده ‏بنشینند و حال انتظار داشته باشند، تا اذان بگویند و ایشان مشغول نماز شوند‎.‎

‎ ‎علامه حسینى به جز درس مرحوم نائینى، در درس فقه و اصول مرحوم حاج شیخ محمد حسین ‏اصفهانى معروف به کمپانى شرکت مى‏ کنند. از بحث بیع تا بحث خیارات مدت ‏چهار سال از استاد استفاده مى ‏کنند و تحت تأثیر قوت روح ایشان قرار مى‏ گیرند. ایشان درباره ‏استاد خود کمپانى در همین مصاحبه مى‏ گویند: غیر از مهارت و استادى کم نظیر مرحوم آیت اللّه ‏شیخ محمدحسین کمپانى در فقه و اصول، در تفسیر و بهره ‏بردارى از آیات قرآن نیز ابتکارهاى ‏خوب و جالبى داشتند، از جمله مى ‏فرمودند: ما از آیات الهى مى‏ توانیم پى به مقام هر یک از انبیا ‏ببریم که در مقایسه آن با مقام اوصیاى الهى حقایقى فهمیده مى‏ شود‎ ‎ ‎بنابراین، ایشان افزون بر شاگردى کمپانى در فقه و اصول، شاگردى مرحوم کمپانى را در ‏تفسیر داشته و چه بسا متأثر از آموخته‏ هاى ایشان در این دانش عظیم الشأن بوده است‎ . ‎ ‎گذشته از مرحوم کمپانى، ایشان شاگرد بزرگانى چون آقا میرزا جواد ملکى و بزرگان عرفان ‏عملى بوده است. علاّمه مدتى در خدمت آیت الله میرزا على آقاى قاضى بوده و محضر ایشان را ‏درک کرده است. مرحوم على آقاى قاضى از شاگردان مبرّز مرحوم آقاى سید احمد ‏کربلایى از عرفاى نامى آن زمان بوده است‎.‎

‎ ‎علاّمه حسینى درباره مرحوم قاضى و رابطه خودش با ایشان مى‏ گوید‎:‎

‎ ‎در سنه ۱۳۴۷ یا ۱۳۴۸ ه. ق که من در مدرسه قوام بودم. مرحوم میرزا على آقاى قاضى ‏به مدرسه قوام تشریف آوردند و از متصدى مدرسه خواستند که حجره‏اى را در اختیار ایشان ‏قرار دهد. متصدى مدرسه با کمال احترام پذیرفت و یک حجره کوچکى از طبقه فوقانى مدرسه را ‏در اختیار ایشان قرار داد. بعد معلوم شد که مرحوم میرزا على آقاى قاضى حجره را به عنوان ‏مکان خلوتى براى تهجد و عبادت مى‏ خواستند, چرا که منزل ایشان کوچک بود و ایشان تصور ‏داشتند شب هنگام که مى ‏خواهند به نماز و تهجد بپردازند، مزاحم بچه ‏ها هستند, به این جهت این ‏حجره را تهیه کرده بودند. شب ‏ها حدود ساعت دوازده که معمولا طلبه ها به خواب مى رفتند تا ‏براى درس هاى فردا استراحتى کرده باشند، شب ‏زنده ‏دارى و تهجد ایشان در آن حجره کوچک ‏شروع مى‏ شد. در آنجا بود که من شیفته مرحوم میرزا على آقاى قاضى شدم. حالت دعا و نیایش ‏ایشان، در آن حجره کوچک، خیلى براى من جالب و زیبا بود. چند ماهى از آمدن ایشان به مدرسه ‏مى ‏گذشت که من رفتم خدمت ایشان و تقاضا کردم که کتاب جامع السعادات مرحوم نراقى را ‏براى من بخوانند و ایشان با کمال بزرگوارى پذیرفتند. قرار شد من در کنار درس هاى دیگر در ‏ساعات فراغت خدمت ایشان برسم. با این قرار من خدمت ایشان مى ‏رسیدم و ایشان درس ‏مى ‏فرمودند, اما چه درسى، واقعا درس عرفانى بود, یک عرفان وجدانى. شنونده یقین مى کرد که ‏آنچه استاد مى ‏گوید، خود به یقین دریافته و در وجود خودش پیاده کرده است. هنوز شیرینى و ‏لذت آن مدت کوتاه درس را که خدمت ایشان بودم احساس مى‏ کنم. اقرار مى‏ کنم که مرحوم میرزا ‏على آقاى قاضى بسیار مرد کم‏ نظیرى بود. کلام و رفتار و سلوک ایشان بسیار جذاب و دلنشین ‏بود‎.‎

تالیفات

‎ ‎‏۱‏‎ .تفسیر انوار درخشان که مورد بحث ما در این مقاله است‎.‎

‎ ‎‏۲‏‎. ‎ شرح اصول کافى در شش مجلد‎.‎

‎ ‎‏۳‏‎.  ‎تقریرات درس مرحوم نائینى که به چاپ نرسیده است‏‎.‎

‎اجازات

‎ ‎علاّمه حسینى از شخصیت ‏هاى بزرگى تصدیق اجتهاد و اجازه نقل حدیث گرفته ‏اند که سه چهار ‏اجازه ایشان در جلد هیجدهم تفسیر انوار درخشان در آغاز کتاب به چاپ رسیده که به آنها اشاره ‏مى‏ کنیم‎:‎

‎ ‎‏۱‏‎ . ‎اجازه از مرحوم میرزاى نائینى در تاریخ ۲۲ ذى الحجه ۱۳۵۱ ق که این تعبیرات درباره ‏ایشان نگاشته شده است.

‎‏۲‏‎. ‎ اجازه از مرحوم شیخ الحکماء محمد حسین اصفهانى معروف به کمپانى که این تعبیرات ‏را در حق ایشان در تاریخ هشتم محرم الحرام ۱۳۵۱ ق نوشته است.

‎فضاى فرهنگى و تربیتى

‎ ‎علاّمه حسینى همدانى در محیطى آکنده از معنویت و در فضاى روحانى جمعى از بزرگان ‏عرفان و سیر و سلوک در دوران معاصر تربیت شد. اساتید آن زمان این رشته مرحوم میرزا ‏سیدعلى آقاى قاضى و مرحوم شیخ محمد حسین اصفهانى( معروف به کمپانى) بودند. از طرف دیگر ‏پدر بزرگوار ایشان مرحوم سید على عرب همدانى از شاگردان ملا حسینقلى همدانى و سید احمد ‏کربلایى بود، بنابراین در اتصال با شخصیت‏ هاى بزرگ عرفان و سیر و سلوک هم چون شیخ ‏محمد بهارى، میرزا جواد آقاى ملکى تبریزى، شیخ عباس کازرونى و… بودند. قطعا همه این ‏بزرگان و اساتید در شخصیّت مرحوم همدانى تأثیر داشته ‏اند و به ویژه در اثر تفسیرى بزرگ ‏ایشان یعنى تفسیر انوار درخشان و این معنا در سرتاسر تفسیر مهشور است. البته این نکته ‏روشن است که تربیت شدن انسان بدون استاد امکان‏پذیر نیست، چنانکه یاد گرفتن هر دانشى در ‏جهان نیاز به استاد دارد. کسى که طالب راه و سلوک طریق خدا باشد باید استاد ببیند و راه چاره ‏و خودسازى و مبارزه با نفس را بیاموزد، از این رو، شخصیت هاى بزرگ علمى و عرفانى ‏همیشه داراى استاد بوده‏ اند وبا نظارت و هدایت استاد به مقام و مرتبتى رسیده ‏اند‎.‎

وفات‏

‎علاّمه بزرگوار، سرانجام پس از عمرى تلاش و کوشش، تحقیق و تبلیغ و نگارش آثار علمى و ‏دینى در سحرگاه یکشنبه ۱۵ جمادى الاول ۱۴۱۷ برابربا هشتم مهر ماه ۱۳۷۵ در سن نود و پنج ‏سالگى بدرود حیات گفت. با رحلت وى در استان همدان سه روز عزاى عمومى و یک روز ‏تعطیل عمومى اعلام شد و سراسر شهر سیاه ‏پوش گردید. پیکر پاکش پس از تشییع چند صد هزار ‏نفرى به مشهد مقدس انتقال یافت و در دار الزهد آستان قدس رضوى در جوار مرقد مرحوم شیخ ‏بهایى به خاک سپرده شد‎.‎

رفتارهای اجتماعی امام رضا(علیه السلام).

اشاره:

انسان­، موجودی اجتماعی بوده و در زندگی خویش ناگزیر از ارتباط و تعامل با دیگران است؛ چنانکه رشد و تأمین سعادت آدمی، در گرو توسعه همه­ جانبه جامعه بوده، تعالی جامعه نیز در گرو رفتارهای اجتماعی افرادی است که در آن زندگی می کنند. جوامع مختلف، متناسب با مبانی فرهنگی و ارزشی خویش، اهداف مختلفی را برای سعادت فردی و اجتماعی انسان در نظر می­ گیرند و همین امر، موجب شده است که این جوامع، گونه متفاوتی از رفتار اجتماعی را برای انسان­ها توصیه کرده و در نتیجه، سبک­ های گوناگونی از زندگی اجتماعی شکل بگیرد.

مطابق آموزه­ های غربی، سبک زندگی مادی غرب و رفتارهای اجتماعی شهروندان آن، در سایه اموری چون: تأمین رفاه و آسایش، کسب لذت، تکاثر اموال و سلطه بر دیگران معنا می­ یابد؛ اما دین اسلام، با عنایت به آموزه­ هایی که در کتاب و سیره اهل بیت(علیه السلام) ارائه شده است، گونه­ ای متمایز از رفتارهای افراد را در عرصه اجتماع سفارش نموده است.

گرچه فهم مبانی، مؤلفه­ ها و راهکارهای رفتاری در این سبک زندگی اجتماعی را می توان در آموزه­ های قرآنی و روایی جست­ و­جو کرد، اما از آنجا که این بخش از سبک زندگی عمدتاً در سایه رفتارهای انسانی جلوه­ گر می­ شود، فهم و دست یابی به این گونه از سبک زندگی، به دنبال بازخوانی جنبه­ های زندگی برخی الگوهای رفتاری، آسان­تر و عملی­ تر خواهد بود.

الگوهای متعددی به عنوان شاخص رفتارهای مطلوب اجتماعی در مکتب اسلام وجود دارند که از مهم­ترین آنها می­ توان به سیره انسان­ ساز پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(علیه السلام) اشاره کرد که با توجه به معصوم بودن ایشان‏، رفتارهای بی­ نظیر اخلاقی و انسانی از آن بزرگواران به یادگار مانده و تأسی به آنها به سلامت ظاهری و معنوی جامعه می­ انجامد. البته هم­ جهت بودن رفتارهای اهل بیت(علیه السلام)، منافاتی با این نکته ندارد که بعضی از پیشوایان دین اسلام در شرایط خاص، رفتاری متفاوت با برخی دیگر از امامان انجام داده­ اند.

از جمله امامانی که رفتارهای ایشان، الگویی مناسب در سبک زندگی اجتماعی به شمار می­ رود، امام رضا(علیه السلام) است که از نظر حضور در عرصه­ های مختلف دینی، سیاسی و اجتماعی، جلوه­ های فراوانی از رفتارهای ایشان، ثبت شده است.

این نوشتار درصدد است تا ضمن بازخوانی برخی رفتارهای امام رضا(علیه السلام)، سبک و روشی خاص از زندگی اجتماعی را به منظور پیروی شیعیان در زندگی­شان ارائه نماید.

مبانی رفتارهای اجتماعی

دین اسلام، بیشتر از اینکه دارای آموزه­ های فردی و اخلاقی باشد، ارائه­ دهنده آموزه های اجتماعی و سیاسی است و معمولاً اهداف این آیین کامل الهی، از بستر اجتماع گذر می­ کند. بر این اساس، بسیاری از مبانی دین اسلام ضمن تأکید بر حضور مؤثر در جامعه، بر رویکرد و راهکارهای خاصی عنایت دارد که به رفتارهای مطلوب در جامعه می انجامد. در اینجا با توجه به سیره امام رضا(علیه السلام) به شماری از این مبانی می­ پردازیم.

۱. رعایت کرامت انسانی

ارج نهادن به حقوق انسانی، از دیرباز مورد توجه اندیشمندان و عالمان در فرهنگ‎ های مختلف بوده است. از این رو، امروزه همگی بر اصل عدم تبعیض و برابری انسان­ها توافق دارند. البته جهان غرب که مدعی شعار حقوق بشر است، در سال­های دور (قرون وسطی) مهد تبعیض میان افراد بشر بود و حال آنکه در همان زمان، آیات و روایات اسلامی، بر کرامت و حفظ جایگاه انسانی به دور از هر گونه تبعیض تأکید می نمود؛‎‎ٌُ‏ چنانکه در قرآن کریم آمده است: «یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ‏ مِنْ‏ ذَکَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ‏؛[۲] ای مردم! ما همه شما را از مرد و زن آفریدیم و آنگاه گروه‎های مختلف گردانیدیم تا یکدیگر را بشناسید. گرامی‎ترین شما نزد خداوند، پرهیزکارترین شما است.»

بنابراین، در حالی­ که عالمان دینی غرب که با امام رضا(علیه السلام)، هم­ عصر بودند، به بهانه­ های واهی، تبعیض میان مردمان روا می­ داشتند، اما آن امام همام، بر این باور بود که انسان­ها بندگان خدایند و منشأ کمال الهی ایشان، ارتباط با خداوند و دست یابی به فضیلت­ های انسانی است و ملاک برتری افراد بر یکدیگر، نه رنگ، نژاد، سرمایه و جایگاه اجتماعی، بلکه ارتباط با خداوند است.

اباصلت می­گوید: به امام رضا(علیه السلام) عرض کردم: مردم می­ گویند: «شما مردمان را بندگان خود می­ شمارید!» امام(علیه السلام) ضمن اینکه این سخن را ادعا و اتهام برشمرد، فرمود: «اگر مردمان بردگان ما هستند، ما آنان را از چه کسی خریده­ ایم؟»[۳]

اقتضای کرامت انسانی این است که مردم به دلیل بالا یا پایین بودن جایگاه اجتماعی شان، نباید از امتیاز خاصی بهره­ مند بوده یا بی­ بهره باشند. از این رو، هیچ­گاه امام رضا(علیه السلام) به غلامان و بردگان خود بد نگفت؛ بلکه هنگامی که سفره انداخته می­ شد، همه غلامان و خادمان، حتی دربان و میرآخور را به سفره غذا می­ نشانید.[۴]

از عبدالله بن صلت نقل شده که: «من در سفر امام رضا(علیه السلام) به خراسان، در خدمت ایشان بودم. دستور فرمود که سفره غذا را پهن کنند. در کنار سفره ایشان، تمام غلامان آن حضرت از سیاهان و غیر آنها گرد آمدند. من به آن جناب عرض کردم: فدایت شوم. کاش برای اینها سفره جداگانه­ ای انداخته می­شد. امام(علیه السلام) فرمودند: پروردگار ما، یکی است و پدر و مادر ما هم یکی، و پاداش همه بر اساس کردار است.»[۵]

«هرگز اتفاق نیفتاد که امام رضا(علیه السلام) در سخن گفتن به کسی جفا کند. هر که با او گفت­ وگو می‎کرد، کلامش را قطع نمی‎ کرد و فرصت می‎ داد تا آخرین سخن خود را بگوید. اگر کسی حاجتی نزد او می­ آورد، در صورت امکان ابداً او را مأیوس نمی­ کرد. ندیدم در حضور کسی پایش را دراز کند و تکیه بزند. سراغ ندارم که به غلامانش ناسزا بگوید. ندیدم آب دهان را به زمین بیندازد و با صدا و قهقهه بخندد؛ بلکه تنها تبسم می‎ کرد.»[۶]

الگوهای متعددی به عنوان شاخص رفتارهای مطلوب اجتماعی در مکتب اسلام وجود دارند که از مهم­ترین آنها می­ توان به سیره انسان­ ساز پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(علیه السلام) اشاره کرد که با توجه به معصوم بودن ایشان‏، رفتارهای بی­ نظیر اخلاقی و انسانی از آن بزرگواران به یادگار مانده و تأسی به آنها به سلامت ظاهری و معنوی جامعه می­ انجامد. البته هم­ جهت بودن رفتارهای اهل بیت(علیه السلام)، منافاتی با این نکته ندارد که بعضی از پیشوایان دین اسلام در شرایط خاص، رفتاری متفاوت با برخی دیگر از امامان انجام داده­ اند.

با عنایت به اینکه مطابق سیره امام رضا(علیه السلام) انسان­ها از نظر حقوق جامعه و رعایت شرف انسانی، نسبت به هم برتری ندارند، ایشان مراعات کرامت انسانی نسبت به پیروان ادیان و فِرَق مختلف را نیز مد نظر قرار داده و رفتار آن حضرت با آنان، عادلانه، عاقلانه و مبتنی بر انصاف، انسانیت و مهرورزی بود؛ برای مثال، یاسر، خدمت گزار امام(علیه السلام) می گوید: «از نیشابور نامه ای به این مضمون به مأمون رسید که مردی زرتشتی، هنگام مرگ وصیت کرده تا ثروت فراوانی را که از او باقی مانده، میان فقرا و بینوایان تقسیم کنند. قاضی نیشابور، آن اموال را میان مسلمانان تقسیم کرده است. امام رضا(علیه السلام) در پاسخ به سؤال مأمون در این خصوص فرمود: زرتشتیان برای بینوایان مسلمان وصیت نمی کنند. نامه ای به قاضی نیشابور بنویس تا همان مقدار از مالیات مسلمانان بردارد و به بینوایان زرتشتی بدهد.»[۷]

۲. اخلاق و مهر­ورزی

از امور اساسی که می ­تواند مبنای همه رفتارهای اجتماعی مطلوب محسوب شود، مهرورزی و مراعات اخلاق با مردمان است. از این رو، دین اسلام، این رفتار را سرلوحه دستورات خویش قرار داده و افراد را به آن دعوت کرده است؛ بلکه برترین رهبران دینی اسلام، بیشترین مهرورزی­ ها را در جامعه نسبت به مردم انجام داده­ اند؛ به گونه­ای که خداوند پیامبر خویش را بدین صورت خطاب می­ نماید که:

«لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ‏ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِک؛‏[۸] اگر تو خشن و دل‏ سخت بودى، مردم از گرد تو پراکنده مى‏ شدند.»

امام رضا(علیه السلام) نیز در اخلاق همچون جدّ بزرگوارش، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود. مرحوم آیه الله اصفهانی در این باره سروده است:

«یُمَثِّلُ النَّبیُّ فی أخلاقِهِ، فَإنَّهُ النّابِتُ مِن أعراقِهِ؛[۹] در اخلاقِ او، پیامبر(صلی الله علیه و آله) جلوه گر می شود؛ چرا که او برخاسته از ریشه های نبوی است.»

از همین رو، ایشان با مردم ارتباطی نزدیک برقرار کرده و با آنها انس می­ گرفتند و منزل آن حضرت، معمولاً محل رفت­و­آمد مردم بود و اقشار مختلف با ایشان هم­سخن می شدند. بر اساس شهادت تاریخ، امام رضا(علیه السلام) هیچ­گاه کسی را به دیده تحقیر مورد خطاب قرار نداده و محبت خود را از اطرافیان دریغ نمی­ داشتند. چهره گشاده و متانت و مهربانی که از ایشان فراوان دیده می­ شد، سبب شده بود که مردم بدون مشکل و واسطه، آن امام(علیه السلام) را ملجأ خویش دانسته و مشکلات خود را با ایشان در میان می گذاشتند.[۱۰]

ایشان محبت و اظهار دوستی نسبت به مردم را نیمی از عقل معرفی کرده،[۱۱] در برخی ادعیه­ ای که از حضرتش رسیده، خواهان بخشش، رحمت و خیرخواهی برای مردم بوده است؛ از جمله، ایشان چنین دعا فرموده­ اند:

«ای خدای کریم، از تمام مردان و زنان مؤمن که از مشرق تا مغرب زمین به سر می برند، درگذر و آنان را بیامرز.»[۱۲]

اهمیت رأفت و مهربانی با مردم و عشق و محبت نسبت به ایشان، به گونه­ ای است که در زیارت­نامه آن حضرت نیز مورد اشاره قرار گرفته است؛ آنجا که می­ خوانیم:

«السَّلَامُ‏ عَلَى‏ الْإِمَامِ‏ الرَّئُوف‏؛[۱۳] سلام و درود بر پیشوای با رأفت و مهربان.»

امام رضا(علیه السلام) و رفتارهای اجتماعی

رفتارهای اجتماعی، در گستره اجتماع ظهور و بروز می­ یابند و از این جهت، در برابر رفتارهای فردی قرار می­ گیرند؛ اما با عنایت به اینکه انسان­ها دارای ویژگی­ های متفاوتی بوده و جایگاه هر فرد در جامعه، مقتضی گونه مختلفی از رفتار اجتماعی است، با در نظر داشتن رفتار امام رضا(علیه السلام) از این لحاظ، می­ توان درکی بهتر از رفتارهای آن حضرت به دست آورد و الگویی مناسب برای افراد در این جایگاه­ ها ارائه کرد.

الف­. رفتار در جایگاه عالم

اگرچه عالمان همواره شخصیت­های فرهیخته­ ای بوده و به جهت نوع دانش و جایگاه شان، مورد قبول جامعه هستند، اما رویکرد عالمان در مقام فراگیری یا انتقال دانش، باید واجد الگویی باشد که در نهایت موجب شود، فضای رفتارهای آنان، از هر گونه درگیری و خللی به­ دور بوده و به اخلاق و خِرد مزین باشد.

از این رو، رفتار امام رضا(علیه السلام) که به دلیل انبوه دانش و مناظراتش با اهالی ادیان و مذاهب دیگر، به «عالم آل محمد(صلی الله علیه و آله)» معروف شده است، بسیار در خور توجه است. امام رضا(علیه السلام) وقتی در جایگاه مناظره و مواجهه علمی با اندیشمندان و رهبران فکری گروه‎ ها، ادیان و مذاهب مختلف عصر خود قرار می‎ گیرد، با کمال احترام به یکایک پرسش‎ها، شبهات و مسائل آنان پاسخ داده و علاوه بر اینکه از حیث علمی بر دانشمندان غلبه یافته­ اند، رفتاری اخلاق­ مدار در مباحثه علمی را نیز برای همه عالمان به یادگار گذارده­ اند که در ذیل، به برخی از این رفتارهای اخلاقی و منطقی می­ پردازیم:

۱. استقبال از نظر مخالف

زمانی که غرب در قرون وسطی، سیر انحطاطی را در عرصه علم و فرهنگ می­ پیمود و فلسفه اسکولاستیک کلیسا، سیطره مستبدانه خویش را بر سایر نظرات علمی حاکم کرده و دیدگاه علمی دیگر را برنمی­ تابید، اندیشه اسلامی با راهبری امام رضا(علیه السلام) ضمن تبلیغ و ترویج دیدگاه اسلام اصیل، نه تنها در مواجهه با اندیشه های مخالف بر نمی آشفت، بلکه با رویی گشاده و آغوشی باز، هر اشکال و شبهه ای را پاسخ داده و سلطه فرهنگی خود را نه در حذف رقیب، بلکه در رویارویی عالمانه با اندیشه های مخالف و پاسخ مناسب به آنان جست­ وجو می کرد. این رویکرد اسلامی که از سوی امام رضا(علیه السلام) پی گیری می­ شد، نتایجی مطلوبی را دربرداشت که از آن میان می­ توان به موارد ذیل اشاره کرد:

ـ تأکید بر تبادل اندیشه و رواج منطق آزادی فکر و بیان؛

ـ رویکرد تقابل با مکاتب فکری مخالف و اثبات حقّانیت اسلام در سایه شیوه ای منطقی، عقلی و علمی؛

ـ ارائه الگوی رفتاری مطلوب در خصوص تعامل با پیروان سایر ادیان و مذاهب.

۲. التزام به اخلاق گفت­ وگو

نوع بیان و ادبیات ارائه­ شده از سوی امام رضا(علیه السلام) در مناظرات با سران ادیان مختلف، نمایانگر شیوه­ای از بحث است که مطابق آن، ایشان ضمن پرهیز از هر گونه خودرأیی و کوچک کردن طرف مقابل یا سخیف شمردن منطق وی، در فرایند اخلاق مداری و صبر و بردباری، به روشنگری در خصوص معارف الهی پرداخته و شخص مقابل را در پذیرش یا عدم پذیرش آن، آزاد می­ گذارد.[۱۴]

رویکرد اخلاقی و مدل رفتاری در سیره حضرت امام رضا(علیه السلام) در برابر اندیشمندان را می­ توان در شعر منسوب به امام رضا(علیه السلام) مشاهده کرد که در پاسخ به درخواست مأمون انشاد کرده­ اند:

«إِذَا کَانَ دُونِی مَنْ بُلِیتُ بِجَهْلِهِ

أَبَیْتُ لِنَفْسِی أَنْ تُقَابِلَ بِالْجَهْلِ‏

وَ إِنْ کَانَ مِثْلِی فِی مَحَلِّی مِنَ النُّهَى

أَخَذْتُ بِحِلْمِی کَیْ أَجِلَّ عَنِ الْمِثْلِ‏

وَ إِنْ کُنْتُ أَدْنَى مِنْهُ فِی الْفَضْلِ وَ الْحِجَى

عَرَفْتُ لَهُ حَقَّ التَّقَدُّمِ وَ الْفَضْلِ»‏[۱۵]

«اگر گرفتار جهالت کسی شوم که شخصیتش پایین تر از من است، نفس خویش را باز می دارم از اینکه با نادانی او به مقابله برخیزد و اگر در خردمندی، مانند من و شأنش مطابق من باشد، با حلم و بردباری رفتار می کنم تا از مثل خود برتری جویم و از وی بالاتر باشم و اگر در فضیلت و خِرد از او کمتر باشم، حقّ تقدم و فضل و برتری را به او می دهم و خودداری می نمایم.

۳. مناظره با منطق مورد قبول حریف

بهترین شیوه مباحثه علمی، به گونه­ ای است که بتوان با طرف مقابل به سخنی که خودش باور دارد، استدلال کرد. از همین رو، امام رضا(علیه السلام) با توجه به این که اگر برای غیر مسلمانان و پیروان دیگر ادیان، از قرآن استدلال شود، مورد پذیرش آنان قرار نخواهد گرفت، با آنان با منطق کتاب خودشان استدلال می­ کرد؛ زیرا طبیعتاً حجیت و حقانیت قرآن برای ایشان اثبات نشده است؛ چنانکه از کلام «جاثلیق» مسیحی نیز استفاده می شود که وقتی مأمون از او برای مناظره با امام(علیه السلام) دعوت کرد، در جواب گفت:

«کَیْفَ أُحَاجُّ رَجُلًا یَحْتَجُّ عَلَیَّ بِکِتَابٍ أَنَا مُنْکِرُهُ؛ چگونه با کسی مناظره کنم که با کتابی استدلال می­ کند که من آن را قبول ندارم.»

امام رضا(علیه السلام) در پاسخ فرمود: «یَا نَصْرَانِیُ‏ فَإِنِ احْتَجَجْتُ عَلَیْکَ بِإِنْجِیلِکَ‏ أَتُقِرُّ بِهِ؟»؛[۱۶] یعنی من با انجیلی که به آن اقرار داری، مناظره می کنم.

این پیشنهاد و اعلام آمادگی امام رضا(علیه السلام) به گفت وگو با عالم مسیحی بر مبنای اعتقادی شخص مخاطب، ضمن اینکه نشان گر توان مندی علمی امام(علیه السلام) و تسلّط ایشان بر آموزه های اعتقادی ادیان و مکاتب مختلف است، از شیوه­ای خاص در گفت وگو با عالمان ادیان دیگر حکایت می­ کند که بر اساس آن، باید ضمن احترام به عقاید، مقدّسات و کتب آسمانی ایشان، با زبان، منطق و مکتب خودشان با آنها مواجه شده و آنان را قانع کرد.

«از این رو است که حضرت فرموده: من با اهل تورات به تورات­شان، با اهل انجیل به انجیل­شان، با موبدان به شیوه پارسی شان، با رومیان به روش خودشان و با اهل بحث و گفت وگو به زبان های خودشان استدلال کرده، همه را به تصدیق خود وامی دارم.»[۱۷]

۴. مخاطب­ شناسی

مخاطب شناسی که از مهم ترین شاخص های الگوی رفتار ارتباطی به ­شمار می رود، موجب می­ شود انسان­ها در تعامل با دیگران، میزان خِرد آنها را سنجش کرده و به میزان عقول مخاطبان و درک صحیح از تفاوت استعداد و توان وجودی انسان ها، با آنان بحث نمایند؛ زیرا سزاوار است هنگام بحث با برخی افراد، استدلال دقیق به کار برد و در مقابل، در مباحثه با افرادی که از دانش کمتری برخودار هستند، باید ضمن پرهیز از ورود به مباحث پیچیده علمی و تخصصی، سطح بسیط و غیر عمیقی از مباحث را در پاسخ گویی به مشکلات فکری و عقیدتی آنان مورد توجه قرار داد.

بر همین اساس، می توان در شیوه استدلالی امام(علیه السلام)، توجه به ظرفیت مخاطبان و در نظر گرفتن فضای فکری و فرهنگی آنها را مورد لحاظ قرار داد؛ برای نمونه، شخصی از ثنویه (دوگانه ­پرستان) خدمت حضرت رسید و بر یکتایی وجود خداوند دلیل خواست. ایشان با توجه به میزان فهم و قدرت شناخت وی، به پاسخی اقناعی اکتفا نموده و فرمود: «اینکه تو می گویی خداوند دو تا است، خود دلیل بر یکتایی است؛ زیرا تو «دومی» را نمی خوانی، مگر آنکه اولی را اثبات کنی. پس اولی، مورد اتّفاق همگان بوده و دومی، محلّ اختلاف است.»[۱۸] همان طور که دیده می شود، آن حضرت در این استدلال به اثبات خدای واحد اکتفا نموده، خدای دوم را در مرحله شک وامی نهد و آن را نفی نمی­ کند. طبیعی است که این استدلال، صرفاً جنبه اقناعی داشته و این نیست، مگر همان «مخاطب شناسی» و رعایت ظرف فکری مخاطب.

ب­. رفتار به عنوان مربّی

تربیت که فرایندی جهت کمک شخص مورد پرورش در راستای ایجاد تغییر تدریجی در ساحت­ های روحی و رفتاری به واسطه انسانی دیگر و به منظور دستیابی به کمال انسانی و اصلاح رفتارهای آدمی است، اصولاً از سوی افرادی صورت می­ پذیرد که دارای برجستگی­ های روحی بوده و دغدغه کمال و سعادت مردم را داشته باشند.

مقتضای تربیت افراد، گاهی در قالب موعظه صورت می­ پذیرد؛ زیرا موعظه، بیانی است که نفس شنونده را نرم کرده و قلب او را به رقت می آورد. گاهی نیز موعظه در قالب رفتار صورت می­ پذیرد. البته سیره عملی و رفتار شخصی فردِ مربّی، اثربخش­ تر و مؤثرتر از گفتار و توصیه زبانی او می­ باشد. از این رو، امام صادق(علیه السلام)، مربّیان جامعه را به دعوت عملی فراخوانده است:

«کُونُوا دُعَاهً لِلنَّاسِ بِغَیْرِ أَلْسِنَتِکُم؛[۱۹] مردم را با غیر زبان­تان دعوت و تبلیغ کنید.»

امام رضا(علیه السلام) مانند سایر اهل بیت(علیه السلام)، تربیت و ارشاد مردم را سرلوحه رفتارهای خویش قرار می­ داد و روایات بسیاری در خصوص بازداشتن مردم از بدی­ها و ضرورت رویکرد آنان به امور خیر از آن حضرت وجود دارد. از این رو، در زیارت آن حضرت چنین می­ خوانیم:

«أَشْهَدُ أَنَّکَ الْإِمَامُ‏ الْهَادِی‏ وَ الْوَلِیُّ‏ الْمُرْشِد؛[۲۰] گواهی می­دهم که تو پیشوای هدایت کننده و ولیّ ارشاد­کننده هستی.»

گفتنی است که عمده­ ترین رویکرد تربیتی آن حضرت را باید در رفتار عملی­شان مشاهده کرد. این رویکرد تربیتی، مشتمل بر رفتارهای متفاوتی است که به برخی از آنها اشاره می­­ شود:

۱. رویکرد تربیتی ـ الگویی

این رویکرد، به معنای تربیت­ پذیری افراد بر اساس منطق الگوگیری از رفتار مربّی است و میزان مقبولیّت وی، موجب تأثیرگذاری او در افرادی که به ایشان علاقه­ مند هستند، می­ شود. امام رضا(علیه السلام) که در میان مردم و با آنان می‏ زیست، اسوه رفتار مطلوب در جامعه بود و از این رو، با رفتار خویش به مردم گونه مطلوب زندگی را می‏ آموخت.

«محمد بن ابی­ عباد می‏گوید: فرش آن حضرت در تابستان حصیر و در زمستان پلاس بود. لباس او [در خانه] درشت و خشن بود؛ اما هنگامی که در مجالس عمومی شرکت می‏ کرد، لباس­های خوب و متعارف می‏ پوشید و خود را می‏ آراست.»[۲۱]

۲. رویکرد تربیتی مبتنی بر امر به معروف و نهی از منکر

امر به معروف و نهی از منکر، در قرآن و روایات، محور مباحث دینی قرار گرفته است. در برخی آیات، ایمان به خدا و انجام این دو فریضه، دلیل برتری امت اسلامی ذکر شده است:

«کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ؛[۲۲] شما، بهترین امت هستید که برای مردم به وجود آمدید؛ امر به معروف و نهی از منکر می کنید و به خدا ایمان دارید.»

نقل شده است که روزی امام رضا(علیه السلام) با بزرگان ادیان مختلف مناظره داشتند و سخنان بسیاری بین امام(علیه السلام) و حاضران ردّ و بدل  شد؛ تا اینکه اذان ظهر فرارسید و امام با اعلام اینکه وقت نماز است، مناظره را قطع و دیگران را به نماز اوّل وقت فراخواندند.

یکی از حاضران که عمران نام داشت، ضمن اظهار نارضایتی گفت: شاید اگر سخنان تان را ادامه دهید، مسلمان شوم. اما ایشان با تأکید بر انجام فریضه نماز اوّل وقت، انجام آن را در اولویّت قرار دادند.[۲۳]

طبیعی است که این رفتار، موجب فهم دیگران برای انجام فریضه نماز اوّل وقت شده و این رفتار امام(علیه السلام)، در ذهن مردم تأثیری دو چندان می­ گذاشت.

۳. برخورد مؤثر و سازنده

امام حسن عسکری(علیه السلام) فرمودند: هنگامی که ولایت­عهدی از سوی مأمون به امام رضا(علیه السلام) تفویض شد، یکی از دربانان مأمون وارد شد و گفت: گروهی که خود را شیعه امام علی(علیه السلام) می­ نامند، جلو خانه ایستاده و اجازه دیدار می­ خواهند. امام(علیه السلام) تا دو ماه متوالی به آنان اجازه دیدار نداد؛ تا اینکه آنان توسط دربان به حضرت پیغام دادند اگر شما را دیدار نکنیم، هنگام بازگشت به وطن نزد مردم سرافکنده خواهیم شد. امام(علیه السلام) گرچه به آنان اجازه دیدار داد، اما با آنها برخورد سردی نمود. وقتی آنان از دلیل این نوع برخورد حضرت سؤال کردند، امام(علیه السلام) رفتار آنها را سبب این قضیه اعلام کرده و فرمود: شما ادّعا دارید که از شیعیان امیر مؤمنان(علیه السلام) هستید؛ در حالی که شما در بیشتر کارهای خویش با علی(علیه السلام) مخالفت نموده و در باره بیشتر واجبات و حقوق برادران دینی خود کوتاهی می­ نمایید. بدانید اگر ادعای شما توسط رفتارتان تأیید نشود، هلاک خواهید شد؛ هرچند این علاقه و محبت نسبت به علی(علیه السلام)، برای شما ارزنده است.

آنان در همان لحظه استغفار کردند و این عمل امام(علیه السلام)، درسی تربیتی برای بازگرداندن آنها به اصول و ارزش­ های اسلامی بود. سپس حضرت با عنایت به اینکه آنان شصت بار به در خانه امام آمده بودند، به دربان خود فرمود: اینک شصت بار نزد آنان برو و سلام مرا به آنها ابلاغ نما؛ زیرا خداوند به سبب استغفار، از گناهان آنان درگذشت. پس نسبت به آنان و خانواده­ های­شان، کمک مالی کرده و هدایایی بخشید.[۲۴]

ج­. رفتار به عنوان مدیر

از جمله اموری که می ­تواند در جهت الگوی رفتار جمعی مورد توجه قرار بگیرد، چگونگی رفتار یک فرد در جایگاه مدیریت بخشی از جامعه است؛ زیرا مدیریت مطلوب، تنها در صورتی محقق می­ شود که مدیر بتواند با ارائه رفتارهای اجتماعی مطلوب، پذیرش فراگیر نزد افراد تحت مدیریت خویش بیابد.

بنابراین، بخش عمده­ای از این گونه رفتارهای اجتماعی را می­ توان در سیره امام رضا(علیه السلام) مشاهده کرد که الگوی خوبی برای مدیران و رفتارهای مدیریتی به شمار می رود.

۱. برنامه­ ریزی

از جمله اموری که می­ تواند در راستای مدیریت کلان یک مدیر مؤثر باشد، برنامه­ ریزی برای زندگی مردم است. از این رو، امام رضا(علیه السلام) در ارشادها و راهنمایی­ های خود به مردم می­ کوشید نظام­ مندی را در زندگی مردم حاکم سازد. پس برنامه ­ریزی و تدبیر معیشت و تعیین برنامه زندگی برای مردم را می­ توان از فعالیت­ های اجتماعی امام رضا(علیه السلام) ارزیابی کرد. موارد ذیل، از جمله دستورات آن حضرت برای برنامه سلوکی افراد مؤمن است که علاوه بر نظم در امور زندگی، دنیا و آخرت را توأمان مد نظر قرار داده است:

۱. بخشی از امور زندگی باید در ارتباط و راز و نیاز با خداوند صرف شود.

۲. بخشی دیگر برای امور معاش و گذران زندگی تنظیم گردد.

۳. بخشی از زندگی برای معاشرت با دوستان مورد اعتماد که یادآور عیوب دوست خود بوده و در باطن با آنان اخلاص می­ ورزند، قرار داده شود.

۴. و بخشی دیگر از زندگی باید برای بهره­ گیری از لذات مشروع قرار داده شود؛ زیرا با استفاده از این اوقات است که افراد، قادر به تلاش در زمان­ه ای دیگر هستند.[۲۵]

۲. مشورت

از شایسته ­ترین اموری که مدیر باید آنها را رعایت نماید، عدم استبداد به رأی و مشورت با دیگران برای دست یابی به راهکارها و تصمیم­ های مناسب جهت تدبیر امور است.

بر همین اساس، امام رضا(علیه السلام) با اهل منزل، برخی دوستان و حتی با بعضی غلامان و خدمت گزاران مشورت می­ کرد؛ به عنوان نمونه، از معمر بن خلاد نقل شده: «هنگامی که یکی از غلامان امام رضا(علیه السلام) درگذشت، امام(علیه السلام) به من فرمود: فردی با فضیلت و امانت­ دار را به من معرفی کن. با شگفتی اظهار داشتم: چگونه من کسی را به شما معرفی نمایم، در حالی که شما دانای به همه امورید. امام(علیه السلام)، مشورت پیامبر(صلی الله علیه و آله) را مورد اشاره قرار داد و فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با یارانش مشورت می­ کرد. آنگاه در باره آنچه می­ خواست، تصمیم می­ گرفت.»[۲۶]

امام رضا(علیه السلام) در خصوص مطلوب بودن این سیره اجتماعی، از پدر بزرگوارشان یاد کرده و می­ فرمودند:

«با اینکه عقل او بر تمام مردم برتری داشت و هیچ عقلی با او برابری نمی­ کرد، با این حال، در بسیاری از وقت­ ها با یکی از غلامان سیاه­ پوست خود مشورت می­ کرد. به آن حضرت گفته شد: آیا با چنین کسی مشورت می­ کنی؟ در پاسخ فرمود: چه بسا خدای بلند­مرتبه مشکلی را با زبان چنین شخصی برطرف نماید. بسیاری از اوقات، در باره مزرعه یا باغ، آن حضرت را راهنمایی می­ کردند و ایشان بدان پیشنهادها عمل می کرد.»[۲۷]

۳. رفتار شایسته با زیردستان

بسیاری از مدیران با فرصت­ طلبی از جایگاه مدیریتی خویش، زیردستان را بردگان خود فرض کرده و آنها را استثمار می­ کنند؛ اما اهل بیت(علیه السلام) همواره والاترین رفتارهای انسانی را با زیردستان داشته­ و دیگران را نیز به این روش توصیه می­ کردند.

از همین رو، امام رضا(علیه السلام) گاهی یکی از غلامان را برای انجام کاری فرامی­ خواندند. هنگامی که گفته می­ شد: مشغول غذا خوردن است، می­ فرمود: بگذارید غذایش را بخورد، بعد برخیزد.[۲۸]

یاسر، خادم آن حضرت(علیه السلام) نقل می­ کند که به ما فرمود:

از جمله اموری که می­ تواند در راستای مدیریت کلان یک مدیر مؤثر باشد، برنامه­ ریزی برای زندگی مردم است. از این رو، امام رضا(علیه السلام) در ارشادها و راهنمایی­ های خود به مردم می­ کوشید نظام­ مندی را در زندگی مردم حاکم سازد. پس برنامه ­ریزی و تدبیر معیشت و تعیین برنامه زندگی برای مردم را می­ توان از فعالیت­ های اجتماعی امام رضا(علیه السلام) ارزیابی کرد.

«إِنْ‏ قُمْتُ‏ عَلَى‏ رُءُوسِکُمْ وَ أَنْتُمْ تَأْکُلُونَ فَلَا تَقُومُوا حَتَّى تَفْرُغُوا؛[۲۹] اگر من بالای سر شما ایستادم و شما در حال غذا خوردن بودید، بلند نشوید.»

آن حضرت ضمن به رسمیّت شناختن ساعاتی خاص برای زیردستان، نظم در امور آنان را مد نظر قرار داده و می­ کوشیدند در هنگام استراحت، عبادت یا غذا خوردن غلامان و زیردستان، آنان را به کار نگیرند.[۳۰]

د­. رفتار در جایگاه خویشاوند

امام رضا(علیه السلام) اهتمام خاصّی نسبت به تربیت اعضای خانواده خویش داشته و در اوقاتی که فرصتی فراهم می­ آمد، آنها را گرد هم جمع کرده، صمیمانه با آنها سخن می گفت و اسباب هدایت­شان را فراهم می­ نمود:

«کَانَ الرِّضَا(علیه السلام) إِذَا کَانَ خَلَا جَمَعَ‏ حَشَمَهُ‏ کُلَّهُمْ عِنْدَهُ الصَّغِیرَ وَ الْکَبِیرَ فَیُحَدِّثُهُمْ وَ یَأْنَسُ بِهِمْ وَ یُؤْنِسُهُمْ؛[۳۱] هر گاه امام تنها می ‎شد و از مسائل روزمره فارغ می‎ گردید، اعضای خانواده و اطرافیان را گرد می ‎آورد، با آنان سخن می‎ گفت و انس و الفت می‎ گرفت.»

در عین حال، ایشان جدا از روابط خویشاوندی، ارتباط با بستگان را بر محور حق و حقیقت برقرار می­ نمود؛ به گونه­ ای که ضمن گرامی داشتن خویشاوندان شایسته خود، آنان را مورد شفقت و مهربانی قرار می ­داد و اگر در یکی از بستگان خویش، خلاف و انحرافی در مسائل اخلاقی یا اعتقادی می­ دید، به او تذکر داده یا انتقاد می­ کرد و رابطه خویشاوندی باعث نمی­ شد آن حضرت، از امر به معروف و نهی از منکر خودداری کند.

یاسر، خادم آن حضرت می­ گوید: زید، برادر امام رضا(علیه السلام) در مدینه خروج کرد و دست به کشتار و آتش­ سوزی خانه­ های بنی­ عباس زد. از این جهت، به «زید النار» معروف بود. وقتی او را دستگیر کردند و نزد امام رضا(علیه السلام) بردند، حضرت به او فرمود: انتسابت به مادرمان حضرت زهرا(علیه السلام) موجب نمی­ شود گناه کنی و انتظار داشته باشی که وارد بهشت شوی. زید گفت: من، برادر تو هستم. حضرت فرمود: تو تا وقتی برادر منی که خدای متعال را اطاعت کنی. درست مانند فرزند نوح(علیه السلام) که خداوند فرمود: «او از خاندان تو نیست؛ او عمل غیر صالح است»[۳۲] و خداوند او را به دلیل معصیتش از خاندان نوح اخراج کرد.[۳۳]

ه. رفتار با میهمانان

میهمان­ نوازی که در همه جوامع، سنّتی نیک به شمار می­ رود، موجب می­شود که مردمان با یکدیگر مهربان بوده، نسبت به هم سخاوت ورزیده و ایثار روا دارند. از همین رو، دین اسلام ضمن تأکید بر این روش ­پسندیده، حرمت نهادن به میهمان و تکریم جایگاه وی را مورد عنایت قرار داده است.

امام رضا(علیه السلام) ضمن اینکه غذا خوردن به­ تنهایی را خوش نمی­ داشت و سفره اطعام ایشان همواره گسترده بود، حضور همه افراد از رنگ و نژادهای مختلف را مورد توصیه قرار می­ داد. مردی از اهل بلخ روایت می­ کند که:

در سفر خراسان، امام رضا(علیه السلام) روزی سفره غذا طلبید و همه غلامان از سیاه و سفید را دعوت کرد و در پاسخ به درخواست یکی از همراهان خود مبنی بر گستردن سفره مجزّا برای غلامان، فرمود: ساکت باش! همانا خداوند و پدر و مادر همه ما، یکی است و شایستگی هر کس، به مقدار کرداش است.[۳۴]

اهتمام به میهمان، در منطق و رفتار امام رضا(علیه السلام) به گونه­ ای است که علاوه بر پذیرایی، امنیّت و آسایش روانی میهمانان را نیز مدّ نظر قرار داده و از این رو، حتّی در زمانی که آن حضرت، مسموم شده و در معرض شهادت قرار داشتند، پس از آنکه نماز ظهر را به جای آوردند، از وضعیّت میهمانان خویش که گویا جویای سلامتی ایشان بودند، پرسیده و ضمن اینکه خود بر سر سفره نشستند، مردم را نیز به سفره غذا دعوت کرده و یکایک را مورد محبت و مهر خویش قرار دادند. هنگامی که همگان غذای خود را خوردند، از فرط مسمومیّت بیهوش شدند.[۳۵]

تکریم شخصیت و جایگاه میهمان، مقتضی آن است که اسباب آسایش و راحتی او فراهم شده و دچار کمترین زحمتی نشود. در منطق رفتاری امام رضا(علیه السلام) مشاهده می شود که ایشان راضی به خجالت میهمان خود نشده و در حالی که هیبت امام(علیه السلام) مانع می­ شد که میهمان، طلب آب نماید، ایشان با علم به این قضیه، خود، طلب آب نموده و میهمان را نیز به نوشیدن آب دعوت می­ نمود.[۳۶] از این رو، امام رضا(علیه السلام) به کارگیری میهمان برای کار منزل را ناخوشایند دانسته و به مهمانی که شبی در محضر ایشان بود و پس از کم ­نور شدن چراغ، در صدد اصلاح آن برآمده بود، فرمود: ما مردمی هستیم که از مهمان خود کار نمی­ کشیم. بنابراین، ایشان را از این کار بازداشته و خود به اصلاح چراغ پرداختند.[۳۷]

امام رضا(علیه السلام) در خصوص فرد دیگری که میهمان آن حضرت بوده و جهت پرسش سؤال تا پاسی از شب در محضر آن حضرت مانده بود، امنیّت وی را مد نظر قرار داده و از وی دعوت کردند که به دلیل خطرات احتمالی در نیمه شب، برای خواب در آنجا بمانند. از همین رو، ایشان بستر خواب را برای میهمان گسترانیدند، شخصاً ملحفه و لحاف بر وی افکنده و برایش دعا کردند. جالب است وقتی میهمان از این که مورد محبّت ویژه امام رضا(علیه السلام) قرار گرفت، به غرور دچار شد، امام(علیه السلام) با درک این معنا، بازگشته و به وی در این خصوص هشدار داده و او را به تقوا و دقّت در اعمالش فراخواند.[۳۸]

پی نوشت:

[۲]. سوره حجرات، آیه ۱۳.

[۳]. صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا، تهران: نشر جهان، ۱۳۷۸ش، ج ۲، ص ۱۸۴.

[۴]. همان، ص ۱۵۹.

[۵]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، تهران: دار الکتب الاسلامیه، ۱۴۰۷ق، ج ۸، ص ۲۳۰.

[۶]. صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا، پیشین، ج ۱، ص ۱۸۴.

[۷]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، پیشین، ج ۷، ص ۱۶.

[۸]. سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.

[۹]. اصفهانی، محمدحسین، دیوان الأنوار القدسیه، بیروت: مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۲ق، ج ۱، ص ۹۹.

[۱۰]. قائمی، علی، در مکتب عالم آل محمد؛ علی بن موسی الرضا(علیه السلام)، تهران: امیری، ۱۳۷۸ش، ص ۱۲۱.

[۱۱]. حرانی، ابن شعبه، تحف العقول، قم: جامعه مدرسین، ۱۴۰۴ق، ص ۴۴۳.

[۱۲] مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، بیروت: دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ق، ج ۴۹، ص ۱۱۷: «یَا کَرِیمُ اغْفِرْ لِمَنْ فِی مَشَارِقِ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبِهَا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَات.»‏

[۱۳]. قمی، عباس، مفاتیح الجنان، پیشین، زیارت امام رضا(علیه السلام).

[۱۴]. ر.ک: صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا، پیشین، ج ۱، ص ۱۷۹-۱۹۰.

[۱۵]. همان، ج ۲، ص ۱۷۴.

[۱۶]. صدوق، محمد بن علی، التوحید، قم: جامعه مدرسین، ۱۳۹۸ق، باب ذکر مجلس الرضا(علیه السلام) مع اهل الادیان، ص ۴۲۰.

[۱۷]. صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا، پیشین، ج ۱، ص ۱۵۶.

[۱۸]. صدوق، محمد بن علی، التوحید، پیشین، ص ۲۷۰.

[۱۹]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، پیشین، ج ۲، ص ۷۷.

[۲۰]. قمی، عباس، مفاتیح الجنان، پیشین، زیارت امام رضا(علیه السلام).

[۲۱]. طبرسی، فضل بن حسن، إعلام الورى بأعلام الهدى، تهران: نشر اسلامیه، ۱۳۹۰ق، ص ۳۲۸: «کَانَ جُلُوسُ الرِّضَا(علیه السلام) عَلَى حَصِیرٍ بِالصَّیْفِ‏ وَ عَلَى مِسْحٍ فِی الشِّتَاءِ وَ لُبْسُهُ الْغَلِیظَ مِنَ الثِّیَابِ حَتَّى إِذَا بَرَزَ لِلنَّاسِ تَزَیَّنَ لَهُمْ.»

[۲۲]. سوره آل عمران، آیه ۱۱۰.

[۲۳]. خسروی، موسی، زندگانی حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام)، ترجمه جلد ۴۹ بحار الأنوار، تهران: نشر اسلامیه، ۱۳۸۰ش، ص ۱۰۲.

[۲۴]. طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج علی اهل اللجاج، مشهد: نشر مرتضی، ۱۴۰۳ق، ج ۲، ص ۴۴۰.

[۲۵]. حرانی، ابن شعبه، تحف العقول، پیشین، ص ۴۰۹.

[۲۶]. برقی، احمد بن محمد، المحاسن، تهران: دار  الکتب الإسلامیه، ۱۳۷۱ق، ج ۲، ص ۶۰۱.

[۲۷]. حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، قم: مؤسسه آل البیت، ۱۴۰۹ق، ج ۱۲، ص ۴۵.

[۲۸]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، پیشین، ج ۶، ص ۲۹۸.

[۲۹]. همان.

[۳۰]. مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، پیشین، ج ۴۹، ص ۱۰۲.

[۳۱]. صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا، پیشین، ج ۲، ص ۱۵۹.

[۳۲]. سوره هود، آیه ۴۶: «یَا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ.»

[۳۳]. صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا، پیشین، ج ۲، ص ۲۳۳-۲۳۴.

[۳۴]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، پیشین، ج ۸، ص ۲۳۰.

[۳۵]. مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، پیشین، ج ۴۹، ص ۲۹۹.

[۳۶]. همان، ص ۳۱.

[۳۷]. همان، ص ۱۰۲.

[۳۸]. همان، ص۳۷  ـ ۳۶.

* عضو هیئت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.

مال و فرزند

اشاره:

خداوند متعال در آیه چهل و پنجم سوره کهف فرموده است «مال و پسران آرایش زندگانى این جهانى است و چیزهاى پایدار شایسته نزد پروردگار تو از لحاظ پاداش و امید بهتر است.» و در آیه شانزدهم سوره شصت و چهارم (تغابن) فرموده است «جز این نیست که اموال و فرزندان شما بلا و موجب آزمایش است و خداوند نزد او مزد بزرگ است.» گویند مردى از نیازمندى خود به امیر المؤمنین على (علیه السّلام) شکایت کرد، فرمود: بدان آنچه بیش از روزى و قوت خود در دنیا بدست آرى، همانا که در آن مورد گنجور دیگرانى‏[۱].

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است که پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: دینار و درهم، کسانى را که پیش از شما بودند، نابود کردند و همان دو نابودکننده شما هم هستند[۲].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: آدمى زاده پیر مى‏شود و دو خصلت در او جوان مى‏شود آزمندى در مورد مال و آزمندى در مورد طول عمر[۳].

عیسى بن مریم (علیهما السّلام) فرموده است، دینار درد دین و عالم پزشک دین است و چون دیدید که پزشک درد را به خود مى‏کشد به او بدگمان شوید و بدانید که او براى غیر از خود، خیرخواه نیست.

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، روزى على (علیه السّلام) به حضور پیامبر آمد و جامه رسول خدا کهنه شده بود، در این هنگام دوازده درهم براى پیامبر (صلّى الله علیه و آله) آوردند. ایشان فرمودند اى على! این پول را بردار و براى من جامه‏یى بخر که بپوشم. على (علیه السّلام) مى‏گوید به بازار آمدم و پیراهنى به دوازده درهم خریدم و آن را به حضور پیامبر آوردم چون به آن نگریستند، فرمودند: اى على! جامه‏یى غیر از این را بیشتر دوست مى‏دارم. آیا فکر مى‏کنى فروشنده‏اش آن را از ما پس مى‏گیرد؟ گفتم: نمى‏دانم. فرمودند: برو ببین پس مى‏گیرد. من پیش فروشنده رفتم و گفتم: پیامبر این جامه را خوش نداشتند و جامه دیگرى مى‏خواهند، لطفا آن را پس بگیر. او دوازده درهم را به من پس داد و آن را نزد رسول خدا آوردم و آن حضرت با من به بازار آمدند که خود پیراهنى بخرند.

چشم پیامبر (صلّى الله علیه و آله) به کنیزکى افتاد که کنار راه نشسته بود و مى‏گریست. از او پرسیدند تو را چه مى‏شود؟ گفت: اى رسول خدا! افراد خانه چهار درهم به من دادند که براى آنان چیزى بخرم، آن را گم کردم و یاراى بازگشت به خانه ندارم. پیامبر (صلّى الله علیه و آله) چهار درهم از آن پول را به او دادند و فرمودند به خانه برگرد. آنگاه پیامبر (صلّى الله علیه و آله) به بازار آمدند و پیراهنى به چهار درهم خریدند و پوشیدند و سپاس و ستایش خدا را بجا آوردند.

میان راه مرد برهنه‏یى را دیدند که مى‏گفت هر کس جامه‏اى به من بپوشاند، خدایش از جامه‏هاى بهشتى بر او بپوشاند. پیامبر، همان پیراهن را که خریده بودند بیرون آوردند و به آن مرد پوشاندند و دوباره به بازار برگشتند و با چهار درهمى که باقى مانده بود، پیراهن دیگرى خریدند و با سپاس و ستایش خداوند پوشیدند و به سوى خانه خود برگشتند. آن کنیزک همچنان کنار راه نشسته بود و مى‏گریست. فرمودند؟ چرا به خانه‏ات نمى‏روى؟ گفت: اى رسول خدا! تأخیر کرده‏ام و مى‏ترسم مرا بزنند، فرمودند: حرکت کن و مرا به خانه‏ات راهنمایى کن. و پیامبر (صلّى الله علیه و آله) آمدند و بر در خانه ایستادند و سلام دادند، ولى کسى پاسخ نداد. بار دوم سلام فرمود و پاسخى نیامد و چون براى بار سوم سلام دادند، پاسخ آمد که اى رسول خدا! سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد! فرمودند:

چرا بار اول و دوم که سلام دادم، پاسخ ندادید؟ گفتند: سلام شما را شنیدیم، ولى خوش داشتیم که مکرر بشنویم. فرمودند: این کنیزک تأخیر کرده است، او را بر این گناه مگیرید. گفتند: اى رسول خدا! به پاس آمدن شما او در راه خدا آزاد است. پیامبر فرمودند: خدا را شکر، هیچ دوازده درهمى پر برکت‏تر از این ندیده‏ام که خداوند

با آن دو برهنه را پوشاند و برده‏یى را از بردگى آزاد فرمود[۴].

امام سجاد (علیه السّلام) فرموده است، حق فرزند تو این است که بدانى او از توست و نیکى و بدى او در این جهان مضاف به تو است و از تو در باره تربیت او و راهنمایى او براى شناخت خداوند عز و جل و کمک به فرمانبردارى او از خداوند پرسیده مى‏شود و در مورد او چنان رفتار کن که بدانى اگر به او نیکى کنى، پاداش داده مى‏شوى و اگر بدى کنى، عقاب مى‏شوى‏[۵].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، عیسى بن مریم (علیهما السّلام) همراه سه تن از یاران خود پى کارى مى‏رفت، در راه از کنار چند خشت زرین گذشتند. عیسى (علیه السّلام) به یاران خود گفت: این طلا مردم را مى‏کشد و به راه خود ادامه داد. یکى از آن سه تن گفت: مرا کارى است و برگشت و پس از او، آن دو تن دیگر هم برگشتند و هر سه تن خود را کنار آن خشتهاى زرین رساندند. دو تن از ایشان به سومى گفتند برو خوراکى براى ما بخر. او رفت، خوراکى خرید و آن را زهر آلوده کرد تا آن دو را بکشد و با او در برداشتن طلاها شریک نباشند. آن دو هم گفتند، چون او باز آید بکشیمش تا شریک ما نباشد و چون باز آمد، برخاستند و او را کشتند و سپس خوراک را خوردند و آن دو هم کشته شدند. عیسى (علیه السّلام) پیش آنان برگشت و هر سه را کنار آن خشتهاى زرین مرده یافت. عیسى (علیه السّلام) به فرمان خداوند ایشان را زنده کرد و به آنان گفت، مگر نگفتم که این زر مردم را مى‏کشد.

ابن عباس مى‏گوید: نخستین درهم و دینار که در زمین سکه زده شد، ابلیس به آن نگریست و چون درهم و دینار را دید، برگرفت و بر چشم نهاد و سپس به سینه خود چسباند. آنگاه فریاد کشید و از شادى، دوباره آنها را به سینه فشرد و گفت: شما دو چیز، موجب روشنى چشم منید و میوه دل من هستید. اگر آدمیزادگان شما را دوست بدارند، اهمیتى نمى‏دهم که بت پرست نباشند. براى من همین کافى و بس است که آدمیان شما را دوست بدارند[۶].

برخى از یاران پیامبر (صلّى الله علیه و آله) گفتند: اى رسول خدا! چگونه است که ما نسبت به فرزندان خود سخت اندوهگین مى‏شویم و آنان به آن اندازه بر ما اندوهگین نمى‏شوند.

فرمودند: زیرا آنان و وجودشان از شماست (از شما پدید آمده‏اند) و شما از ایشان پدید نیامده‏اید.

پیامبر فرموده‏اند: عیسى بن مریم (علیهما السّلام) از کنار گورى عبور کرد که کسى را که در آن گور بود عذاب مى‏دادند. سال بعد از کنار همان گور گذشت و دید او را عذاب نمى‏دهند. عرضه داشت: پروردگارا! سال گذشته از کنار این گور گذشتم، صاحب آن را عذاب مى‏دادند، امسال که از کنار این مى‏گذرم عذابش نمى‏دهند. خداى عز و جل به او وحى فرمود که اى روح الله! او را پسرى نیکو کار در رسید که راهى را اصلاح و یتیمى را پناه داد و من به سبب آنچه پسرش انجام داد او را آمرزیدم.

و همان حضرت فرموده‏اند: هر کس به بازار رود و هدیه‏یى بخرد و آن را خود براى عیال خویش حمل کند، همچون کسى است که براى مردمى نیازمند صدقه‏یى حمل کند و در دادن هدیه، نخست از دختران شروع کند که هر کس دختر خود را شاد کند، همچون کسى است که برده‏یى از فرزندان اسماعیل (علیه السّلام) را آزاد کرده است و هر کس چشم پسر خویش را روشن کند، چنان است که از بیم خداوند گریسته است و هر کس از بیم خدا بگرید، خدایش به بهشت در مى‏آورد[۷].

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است، گرفتارى و اندوه فراوان خود را در مورد اهل و فرزندانت قرار مده که اگر آنان از دوستان خدا باشند، خداوند دوستان خود را تباه و رها نمى‏فرماید و اگر دشمنان خدایند، چرا باید اندوه و همت تو در باره دشمنان خدا باشد[۸].

همان حضرت گفته‏اند که پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: فتنه و گرفتارى امت من، مال است.

پیامبر فرموده‏اند: پروردگارا! هر کس به تو ایمان آورده و گواهى داده است که من پیامبر تو هستم، دیدار خودت را محبوب او قرار بده و قضاى خود را بر او آسان بگیر و مال او را اندک قرار بده.

و همان حضرت فرموده‏اند: اگر آدمى را دو صحراى طلا باشد، در جستجوى سومى بر مى‏آید و درون آدمى را چیزى جز خاک انباشته نمى‏کند و خداوند توبه هر کس را که توبه کند مى‏پذیرد[۹].

و فرموده‏اند: آدمى پیر و فرتوت مى‏شود و دو چیز از او باقى مى‏ماند، آز و آرزو[۱۰].

و نیز فرموده‏اند: دل شخص پیر، در دوستى دو چیز، جوان است، جمع کردن مال و دوست داشتن عمر طولانى.

و فرموده‏اند: اگر دو گرگ گرسنه میان گله گوسپندى رها شوند، زیان بخش‏تر از آزمندى در مورد مال و شرف براى آدمى نیستند[۱۱].

و فرموده‏اند: هر امتى را فتنه و گرفتارى‏یى است و آزمون امت من در مورد مال است.

و فرموده‏اند: چون آدمى بمیرد، فرشتگان به یک دیگر مى‏گویند، چه چیزى پیش فرستاده است و آدمیان مى‏گویند، چه چیزى از خود به جا گذاشته است‏[۱۲].

مردى از انصار گفت: اى رسول خدا! مرا چه مى‏شود که مرگ را دوست ندارم؟ فرمودند: آیا مال دارى؟ گفت: آرى، فرمودند: آن را پیش بفرست که دل آدمى با مال اوست، اگر آن را پیش بفرستد، دوست مى‏دارد به آن ملحق شود و اگر آن را نگهدارد، دوست مى‏دارد که خودش همراه آن باشد[۱۳].

شاعر چنین سروده است «براى اندوخته‏کنندگان مال خیرى نیست مگر براى بخشندگان آن. مال به دارندگان خود گاهى چنان مى‏کند که باده نسبت به میگساران.» دیگرى گفته است:

«هان! اى کسى که با آزمندى نسبت به دنیا مال را جمع مى‏کنى، آیا از پرسش در آن باره نمى‏ترسى؟ آیا آن را به حرام و ناروا جمع مى‏کنى و روا و حلال براى وارث وامى‏گذارى مى‏گذارى؟ آن کس که براى او جمع مى‏کنى، کامیاب مى‏شود و خود بدبخت مى‏شوى همانا که این مال بدتر و زشت‏تر اموال است.»

پی نوشت:

[۱] . نهج البلاغه، ص ۱۱۶۵، چاپ مرحوم فیض الاسلام. م.

[۲] . در اصول کافى مترجم، ص ۴، ج ۴، با ذکر سلسله اسناد و ذیل شماره ۲۵۸۰، آمده است. م.

[۳] . خصال صدوق، ص ۱۰۵، ج ۱٫ م.

[۴] . این روایت در خصال، ص ۲۶۳، ج ۲، چاپ آقاى کمره‏یى، آمده است. م.

[۵] . ضمن رساله حقوق امام سجاد، در تحف العقول ابن شعبه حرانى، ص ۱۸۹، آمده است. م.

[۶] . نظیر این روایت با کلمه« و گفته شده است» در محجه البیضاء، ص ۴۳، ج ۶، آمده است. م.

[۷] . در ثواب الاعمال صدوق( رضی الله عنه)، ص ۲۳۹، با ذکر سلسله سند، آمده است. م.

[۸] . ذیل حکمت شماره ۳۴۴ در نهج البلاغه، ص ۱۳۴۱، چاپ مرحوم فیض الاسلام، آمده است. م.

[۹] . در احیاء علوم الدین، ص ۱۷۶۵، چاپ دار الشعب مصر، آمده است. م.

[۱۰] . خصال، ص ۱۰۶، ج ۱، چاپ آقاى کمره‏یى. م.

[۱۱] . دو روایت نظیر این، در اصول کافى مترجم، ص ۳، ج ۴، آمده است. م.

[۱۲] . محجه البیضاء، صفحات ۴۲ و ۴۳، جلد ۶، م.

[۱۳] . محجه البیضاء، صفحات ۴۲ و ۴۳، جلد ۶، م.

گزیده ای از اخلاق و رفتار امام حسین علیه السلام.

 

 

اشاره:

با نگاهى اجمالى به ۵۶ سال زندگى سراسر خداخواهى و خداجویى حسین (علیه السلام), درمی یابیم که هماره وقت او به پاکدامنى و بندگى و نشر رسالت احمدى و مفاهیم عمیقى والاتراز درک و دید ما گذشته است .اکنون مرورى کوتاه به زوایاى زندگانى آن عزیز, که پیش روى ما است :

جنابش به نماز و نیایش با پروردگار و خواندن قرآن و دعا و استغفار علاقه بسیارى داشت.گاهى در شبانه روز صدها رکعت نماز می گزاشت . (۱) و حتى در آخرین شب زندگى دست از نیاز و دعا برنداشت , و خوانده ایم که از دشمنان مهلت خواست تا بتواند با خداى خویش به خلوت بنشیند. و فرمود: خدا می داند که من نماز و تلاوت قرآن و دعاى زیاد و استغفار را دوست دارم . (۲)

حضرتش بارها پیاده به خانه کعبه شتافت و مراسم حج را برگزار کرد.(۳) ابن اثیر در کتاب اسد الغابه می نویسد: کان الحسین رضى الله عنه فاضلا کثیر الصوم و الصلوه و الحج و الصدقه و افعال الخیر جمیعها. (۴) حسین (علیه السلام) بسیار روزه می گرفت و نماز میگزارد و به حج میرفت و صدقه میداد و همه کارهاى پسندیده را انجام میداد.

شخصیت حسین بن على (علیه السلام) آن چنان بلند و دور از دسترس و پرشکوه بود که وقتى با برادرش امام مجتبى (علیه السلام) پیاده به کعبه می رفتند, همه بزرگان و شخصیت هاى اسلامى به احترامشان از مرکب پیاده شده , همراه آنان راه می پیمودند. (۵)

احترامى که جامعه براى حسین (علیه السلام) قائل بود, بدان جهت بود که او با مردم زندگى میکرد – از مردم و معاشرتشان کناره نمی جست- با جان جامعه هماهنگ بود, چونان دیگران از مواهب و مصائب یک اجتماع برخوردار بود, و بالاتر از همه ایمان بی تزلزل او به خداوند, او را غمخوار و یاور مردم ساخته بود. و گرنه , او نه کاخ هاى مجلل داشت و نه سربازان و غلامان محافظ, و هرگز مثل جباران راه آمد و شد را به گذرش بر مردم نمی بستند.

این روایت یک نمونه از اخلاق اجتماعى اوست , بخوانیم :

روزى از محلى عبور می فرمود, عده اى از فقرا بر عباهاى پهن شده شان نشسته بودند ونان پاره هاى خشکى می خوردند, امام حسین (علیه السلام) می گذشت که تعارفش کردند و او هم پذیرفت , نشست و تناول فرمود و آن گاه بیان داشت : ان الله لا یحب المتکبرین , (۶) خداوند متکبران را دوست نمیدارد. سپس فرمود: من دعوت شما را اجابت کردم , شما هم دعوت مرا اجابت کنید. آنها هم دعوت آن حضرت را پذیرفتند و همراه جنابش به منزل رفتند.حضرت دستور داد هر چه در خانه موجود است به ضیافتشان بیاورند, (۷) و بدین ترتیب پذیرایى گرمى از آنان به عمل آمد, و نیز درس تواضع و انسان دوستى را با عمل خویش به جامعه آموخت.

شعیب بن عبدالرحمن خزاعى می گوید: چون حسین بن على (علیه السلام) به شهادت رسید, بر پشت مبارکش آثار پینه مشاهده کردند, علتش را از امام زین العابدین (علیه السلام) پرسیدند, فرمود این پینه ها اثر کیسه هاى غذایى است که پدرم شب ها به دوش می کشید و به خانه زن هاى شوهرمرده و کودکان یتیم و فقرا می رسانید.(۸)

شدت علاقه امام حسین (علیه السلام) را به دفاع از مظلوم و حمایت از ستمدیدگان می توان در داستان ارینب وهمسرش عبدالله بن سلام دریافت , که اجمال و فشرده اش را در این جا متذکر میشویم : یزید به زمان ولایتعهدى , با این که همه نوع وسایل شهوت رانى و کام جویى و کامروایى از قبیل پول , مقام , کنیزان رقاصه و… در اختیار داشت , چشم ناپاک و هرزه اش را به بانوى شوهردار عفیفى دوخته بود.

پدرش معاویه به جاى این که در برابر این رفتار زشت و ننگین عکس العمل کوبنده اى نشان دهد, با حیله گرى و دروغ پردازى و فریبکارى ,مقدماتى فراهم ساخت تا زن پاکدامن مسلمان را از خانه شوهر جدا ساخته به بستر گناه آلوده پسرش یزید بکشاند.حسین بن على(ع) از قضیه باخبر شد, در برابر این تصمیم زشت ایستاد و نقشه شوم معاویه را نقش بر آب ساخت و با استفاده از یکى از قوانین اسلام , زن را به شوهرش عبدالله بن سلام بازگرداند و دست تعدى و تجاوز یزید را از خانواده مسلمان و پاکیزه اى قطع نمود و با این کار همت و غیرت الهی اش را نمایان و علاقه مندى خودرا به حفظ نوامیس جامعه مسلمانان ابراز داشت , و این رفتار داستانى شد که درمفاخر آل على (علیه السلام) و دنائت و ستمگرى بنى امیه , براى همیشه در تاریخ به یادگار ماند. (۹)

علائلى در کتاب سمو المعنى می نویسد: ما در تاریخ انسان به مردان بزرگى برخورد می کنیم که هر کدام در جبهه و جهتى عظمت و بزرگى خویش را جهانگیر ساخته اند, یکى در شجاعت , دیگرى در زهد, آن دیگرى در سخاوت , و… اما شکوه و بزرگى امام حسین (علیه السلام) حجم عظیمى است که ابعاد بی نهایتش هر یک مشخص کننده یک عظمت فراز تاریخ است , گویا او جامع همه والایی ها و فرازمندی ها است . (۱۰)

آرى , مردى که وارث بی کرانگى نبوت محمدى است ,مردى که وارث عظمت عدل و مروت پدرى چون حضرت على (علیه السلام) است و وارث جلال و درخشندگى فضیلت مادرى چون حضرت فاطمه (سلام الله علیها ) است ,چگونه نمونه برتر و والاى عظمت انسان و نشانه آشکار فضیلت هاى خدایى نباشد. درود ما بر او باد که باید او را سمبل اعمال و کردارمان قرار دهیم.

امام حسین (علیه السلام) و حکایت زیستن و شهادتش و لحن گفتارش و ابعاد کردارش نه تنها نمونه یک بزرگمرد تاریخ را براى ما مجسم می سازد, بلکه او با همه خویشتن , آیینه تمام نماى فضیلت ها, بزرگمنشی ها, فداکاری ها, جانبازی ها, خداخواهی ها وخداجویی هامی باشد. او به تنهایى می تواند جان را به لاهوت راهبر باشد و سعادت بشریت راضامن گردد. بودن و رفتنش , معنویت و فضیلت هاى انسان را ارجمند نمود.

پی نوشت :

(۱) عقد الفرید, ج ۳, ص ۱۴۳٫

(۲) ارشاد مفید, ص ۲۱۴٫

(۳) مناقب ابن شهرآشوب , ج ۳, ص ۲۲۴ – اسد الغابه , ج ۲, ص ۲۰٫

(۴) اسد الغابه , ج ۲, ص ۲۰٫

(۵) ذکرى الحسین , ج ۱, ص ۱۵۲, به نقل از ریاض الجنان , چاپ بمبئى , ص ۲۴۱ -انساب الاشراف .

(۶) سوره نحل , آیه ۲۲٫

(۷) تفسیر عیاشى , ج ۲, ص ۲۵۷٫

(۸) مناقب , ج ۲, ص ۲۲۲٫

(۹) الامامه والسیاسه , ج ۱, ص ۲۵۳ به بعد.

(۱۰) از کتاب سمو المعنى , ص ۱۰۴ به بعد, نقل به معنى شده است

شرح مناجات الخائفین (۲)

 نقش تربیتی ترس از خدا

آیات قرآن و سیره و سخنان انبیا و ائمه اطهار علیه السلام و بزرگان دین حاکی از آن است که خوف و خشیت از خداوند حقیقتی است انکارناپذیر و گریه های طولانی اولیای خدا حاکی از آن است که آنان حقیقتاً از خداوند ترس داشتند. همان طور که انسان از خود به عنوان عامل گناه و نیز از کیفر و عذابی که بر گناه مترتب می گردد می ترسد، از خداوند نیز که آتش جهنم را آفریده و کیفر و عذاب را مترتب بر گناه می کند می ترسد و نمی شود گفت ترس از خدا، به معنای ترس از خویش و گناه است. بلکه هم ترس از خویش و ترس از گناه و عذاب و نیز ترس از خدا، هر یک در جای خود صحیح و قابل توجیه منطقی و عقلی است.
گرچه دعوت پیامبران الاهی هم شامل بشارت به رضوان و بهشت الاهی بود و هم بیم دادن از کیفر گناهان و عصیان خداوند، اما عمومی ترین، مؤثرترین و کارسازترین شیوه تربیتی پیامبران الاهی بیم دادن از عذاب الاهی بوده است و ترس از عذاب الاهی بهترین و مؤثرترین محرک برای اطاعت از احکام الاهی و رهایی از غفلت و وسوسه های شیطانی و غلبه بر هواهای نفسانی است. با تحقیقات و روش های علمی روان شناختی و نیز با تجربه های عادی ما ثابت شده است که عامل محرک انسان در بیشتر کارها ترس است و می توان گفت در نود درصد موارد، ترس باعث تحریک و تلاش انسان می شود و ده درصد رفتار ما از وعده پاداش یا جلب منفعت ناشی می گردد. آنچه باعث تلاش بیشتر دانش‏آموزان در تحصیلاتشان می شود، ترس از شکست و مردود شدن است و آنان اگر از مردود شدن و تنبیه و سرزنش پدر و مادر و دیگران نمی ترسیدند، درس نمی‏ خواندند. بسیار اندک اند دانش‏ آموزانی که تلاش آنان ناشی از ترس نیست و عشق به علم باعث تلاش و کوشش آنان برای فراگیری دانش می گردد. بر این اساس، پدر و مادر برای اینکه فرزندشان را به درس خواندن وادار کنند، او را از عواقب مردود گشتن و شکست در تحصیل علم می ترسانند.
در امور معنوی نیز گرچه ما معتقدیم که خداوند افزون بر جهنم، بهشت نیز دارد و رحمت خداوند بس گسترده و مقدم بر غضب اوست، یا من سبقت رحمته غضبه(۱) و نیز اگرچه اندکی از بندگان ره یافته به عالی ترین مراتب معرفت و کمال در سودای نیل به قرب و رضوان الاهی هستند و از این روی بشارت به رضوان الاهی و جوار او محرک اصلی آنان بر گزینش طریق درستی و سعادت است؛ اما در بیشتر مردم ترس از عقوبت الاهی باعث انجام وظایف و عبادات می گردد و اگر ترس از عقوبت نبود، اندکی از مردم به امید ثواب و پاداش الاهی که به مؤمنان راستین وعده داده شده است، به عبادات و تکالیف خود می‏ پرداختند، وعده ای که خداوند درباره آن فرمود:
وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَهً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‌؛(۲) «خداوند به مردان و زنان مؤمن بوستان هایی وعده داده است که از زیر [درختان] آنها جوی ها روان است، در آنها جاویدانند و نیز جوی ها خوش و پاکیزه در بهشت های پاینده و خشنودی خدا از همه برتر و بزرگ تر است. این است رستگاری و کامیابی بزرگ».
البته در برخی از رفتارها، تنها امید به پاداش محرک است، چون عقوبتی برای ترک آنها در نظر گرفته نشده است. در این رفتار، امید به پاداش که مطلوب انسان است تأثیر مستقیمی در انجام آنها دارد و در این میان، ترس از محرومیت از آن پاداش نیز به صورت غیر مستقیم محرک انسان می گردد. برای خدا باوران و معتقدان به جهان آخرت، ترس از سختی های شب اول قبر و عذاب جهنم محرک اصلی انجام تکالیف و وظایف است و لکن کسانی که به عالی ترین مدارج معرفت دست یافته اند، بزرگ ترین و جان فزاترین نگرانی شان حرمان از توجه و عنایت خداوند است و این حرمان عذاب بزرگی است که اغلب انسان ها از آن غافل اند و تنها آن راه یافتگان به معرفت ناب توحیدی که قدر و ارزش جوار معبود را می شناسند، به آن ‏واقف اند و باور دارند که حرمان از گفت و گوی معبود، چنان سنگین و گران است که عذاب ‏گرفتار شدن به آتش‏ جهنم در برابر آن ناچیز می ‏نماید.
درباره تأثیر مشاهده نظام حکیمانه حاکم بر عالم و ارتباط آن با نظام تشریع و نقش آن در برانگیختن ترس از عقوبت مخالفت با تکالیف الاهی و مخالفت با مقررات تشریعی خداوند می فرماید:
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ لَآیَاتٍ لِأُولِی الْأَلْبَابِ‌ * الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَاماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ؛(۳) «همانا در آفرینش آسمان ها و زمین و در پی یکدیگر آمدن شب و روز خردمندان را نشانه هاست، همان کسان که ایستاده و نشسته و بر پهلوها خفته خدای را یاد می ‏کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند [و گویند:] پروردگارا، این را به گزاف و بیهوده نیافریدی، تو پاکی [از اینکه کاری به گزاف و بیهوده کنی] پس ما را از عذاب آتش دوزخ نگاه ‏دار».
وقتی انسان به آفریده های خداوند می‏ نگرد، و به خصوص در شب که آرامش و سکون همه ‏جا گسترده شده به آسمان و ستارگانی که به زیبایی به جلوه‏گری می ‏پردازند می نگرد، مسحور و مبهوت جلال و شکوه خداوندی می گردد و پیش خود می اندیشد که این نظام شکوهمند و حکیمانه نمی تواند بی هدف و به گزاف آفریده شده باشد. بی تردید این نظام دارای حساب، کتاب، قانون و هدف است. آن‏ گاه در پی تأمل در عظمت آفرینش پدیده های پیرامون خویش، به خود می‏ نگرد و به این حقیقت اعتراف می‏ کند که نظام حاکم بر وجود و رفتار او به عنوان جزئی از نظام آفرینش، حکیمانه و از روی حساب و کتاب و دارای هدف است. بنابراین، او در حوزه رفتار تشریعی خود و در قبال نظام تشریع الاهی مسئول است و باید پاسخگوی رفتار خود باشد که اگر با نظام و مقررات تشریعی خداوند مخالفت کند و در چارچوب مسیری که خداوند برای زندگی او ترسیم کرده گام برندارد و به اخلال در قوانین الاهی بپردازد، کیفر و مجازات می شود.

اهمیت ترس از خدا و عذاب های اخروی

برخلاف برخی از سخنان روان شناسان که به طور مطلق ترس را مورد نکوهش قرار می دهد و آن را گناه بزرگی معرفی می‏ کند، ترس در جای خود مهم، سازنده و نقش اساسی در زندگی انسان دارد. البته انسان نباید در حالت ترس افراط داشته باشد و از هرچیزی و هرکسی بترسد و از منظر تعالیم دینی، ترس از غیر خدا نکوهیده است و از این روی اگر دشمنان ملتی را تهدید به برخورد نظامی و حتی حمله اتمی کردند، آن ملت نباید بترسد و صحنه را خالی کند، بلکه باید با توکل بر خدا در برابر دشمنان بایستد و به یاری و امدادهای الاهی ایمان داشته باشد. اما ترس از خداوند فضیلت بزرگی است و انسان باید از خداوند متعال که حاکم هستی است و همه مقدرات عالم به اذن و اراده او رقم می‏خورند بترسد. او باید از اینکه براساس نظام حکیمانه خداوند بر عالم، در صورت سرپیچی از دستورات خداوند، سرنوشت او به انحطاط و گرفتار آمدن در آتش جهنم منتهی گردد بترسد. زیان های دنیوی موقتی هستند و بالاخره به پایان می‏ رسند و آن زیان ها حداکثر در طول زندگی دنیوی انسان را گرفتار خویش می ‏سازند، اما عذاب های اخروی ابدی و جاودانه اند و انسان تبهکار را گریزی از آنها نیست. اینجاست که عقل به انسان حکم می‏ کند که فکرش را صرفاً معطوف به خطرات و زیان های موقتی دنیا نکند، و بیش از هرچیز به خطرات و زیان های ابدی آخرت بیندیشد و درصدد نجات از آنها برآید و همیشه ترس از گرفتار شدن به آنها را در دل خود زنده بدارد. البته انسان باید در حالت ترس از خدا و عذاب های الاهی جانب اعتدال را رعایت کند و ترس او چندان تشدید نگردد که به ناامیدی از رحمت الاهی بینجامد و درنتیجه شدت آن ترس، راه توبه را به روی خویش مسدود ببیند و امیدی به مغفرت و آمرزش الاهی نداشته باشد.
عامل ترس از خدا و بلاها نقش محوری و اساسی در پذیرش دعوت انبیا و ایمان مردم به خدا داشته است و بدون عامل خوف و خشیت از خدا چندان زمینه ای برای پذیرش سخنان انبیای الاهی فراهم نبوده است؛ از این روی خداوند می فرماید: إِنَّمَا تُنْذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ أَقَامُوا الصَّلاَهَ … (۴)؛ « [تو] تنها کسانی را که از پروردگارشان در نهان می ترسند و نماز برپا می دارند هشدار و بیم می ‏دهی».
اگر خوف و خشیت در اقوام پیامبران الاهی نمی ‏بود، نه فقط سخنان پیامبران، بلکه معجزات آنان نیز در آنها اثر نمی گذاشت، تا آنجا که در واکنش به سخنان پیامبران، آنها را مسخره می‏ کردند و معجزه آنها را سحر و جادو تلقی می کردند و با این اتهام شانه از زیر بار پذیرش دعوت فرستادگان خدا خالی می ‏کردند؛ قرآن در این ‏باره می فرماید:وَ لَوْ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَاباً مِنَ السَّمَاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ‌ * لَقَالُوا إِنَّمَا سُکِّرَتْ أَبْصَارُنَا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ‌؛(۵) «و اگر دری از آسمان بر آنان بگشاییم تا پیوسته در آن بالا روند [و قدرت و معجزات ما را بنگرند]؛ هر آینه گویند: چشمان ما را پوششی برنهاده اند [ما را چشم ‏بندی کرده اند] بلکه ما گروهی جادو زده ایم».

حقیقت خشیت از خداوند

چنان که گفته شد خوف و ترس عبارت است از نگرانی و بیم از خسارت و زیانی که متوجه انسان می گردد و «خشیت» یکی از گونه های خوف و به معنای ترس از جلال و عظمت دیگری همراه با احساس حقارت و کوچکی است. برخی برآنند که خشیت از خوف شدیدتر است و این کلمه از «شجره خاشیه» به معنای درختی که به کلی خشکیده است گرفته شده و خوف به معنای نقصان و از «ناقه خوفاء» گرفته شده که به معنای شتر مریضی است که هنوز از بین نرفته است، و خشیت در صورتی به کار می‏رود که آنچه انسان از آن می ترسد دارای عظمت و شکوه باشد.(۶) در مورد خداوند، خشیت ترس بنده از عظمت و جلال کبریای خداوندی است.
برخی برآنند که کاربرد خشیت با خوف متفاوت است و خوف در جایی استعمال می شود که ترس از خطر و ضرر باشد و خشیت به حالت از خودباختگی، حقارت و کوچکی همراه با بیم در برابر عظمت و جلال دیگری که ممکن است با ترس از خطر و ضرر نیز همراه نباشد اطلاق می گردد، اما در قرآن و روایات گاهی واژه خوف به معنای خشیت به کار رفته و بالعکس، گاهی واژه خشیت به جای خوف به کار رفته است. به عنوان نمونه خداوند می فرماید: وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلاَئِکَهُ مِنْ خِیفَتِهِ … ؛(۷) «و رعد با ستایش او و فرشتگان از بیمش او را به پاکی یاد می ‏کنند».
روشن است که در آیه فوق «خیفته» که از مشتقات «خوف» است به معنای خشیت به کار رفته است، چه اینکه عذاب الاهی متوجه فرشتگان نمی گردد تا آنان از آن ترس داشته باشند. به آنان، چون انسان و جن، تکلیف اختیاری متوجه نگردیده تا در صورت مخالفت کیفر شوند و طبیعت و فطرت وجودی آنها بر عبادت و ستایش خداست و ممکن نیست لحظه ای از آن تخلف و تخطی داشته باشند. پس ترس آنان ناشی از درک ابهت و عظمت و جلال خداوند است. البته در برخی از آیات، خشیت و خوف در همان معنای اصطلاحی و رایج در ادبیات دینی به کار رفته اند؛ به عنوان نمونه خداوند می فرماید: لَوْ أَنْزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ …؛(۸) «اگر این قرآن را بر کوهی فرو می فرستادیم هر آینه آن را از بیم خدا ترسان و شکافته می دیدی».
در این آیه «خشیت» به معنای رایج خودش به کار رفته است، چه اینکه ترس از عذاب الاهی در مورد کوه صدق نمی ‏کند.
وقتی انسان در برابر شخصیت بزرگی قرار می گیرد و تحت تأثیر ابهت و عظمت او واقع می شود، حالت خشیت، انفعال، خودباختگی و کوچکی در او پدید می ‏آید. هرچند عظمت و شکوه کسی که انسان با او رو به رو می گردد فزون ‏تر باشد، آن حالت خشیت در انسان تشدید می گردد. به عنوان نمونه کسی که به محضر مراجع تقلید و مقام معظم رهبری بار می ‏یابد، بدون آنکه خطری را احساس کند و ترسی از آنها داشته باشد، متناسب با معرفتی که از آنان دارد، احساس خردی و کوچکی می کند و تحت تأثیر شخصیت بزرگ آنان زانوان تواضع بر زمین می نهد و توان ابراز وجود و حتی سخن گفتن از او گرفته می شود. با توجه به عظمت و شأن والای امام معصوم علیه السلام که قابل مقایسه با مقام و منزلت مراجع تقلید نیست تا آنجا که آن بزرگواران خود را خاک پای پیشوایان معصوم علیه السلام به حساب می‏ آورند، اگر کسی توفیق باریابی به محضر امام معصوم علیه السلام را پیدا کند، تحت تأثیر عظمت و شکوه وی چه حالتی خواهد داشت؟ تازه امامان معصوم علیه السلام مخلوق و بنده خدا هستند و هیچ‏ گاه عظمت و شکوه آنان قابل مقایسه با عظمت و شکوه خداوند نیست. حال تصور کنید کسانی را که معرفت کامل به مقام و عظمت خداوند دارند که وقتی با آن موجود نامحدود و نامتناهی و دارای قدرت مطلق مواجه می گردند و در برابر عظمت بی ‏نهایت او قرار می گیرند، چنان احساس خشیت و ذلتی به آنها دست می دهد که نزدیک است قالب تهی کنند. خداوند درباره تجلی عظمت خویش بر حضرت موسی علیه السلام و واکنش آن حضرت می فرماید:
وَ لَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَنْ تَرَانِی وَلکِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَ خَرَّ مُوسَى صَعِقاً فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ؛ (۹) «و چون موسی به وعده‏گاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: پروردگارا [خود را] به من بنمای تا به تو بنگرم. گفت: هرگز مرا نخواهی دید، و لیکن به این کوه بنگر، پس اگر در جای خود قرار و آرام داشت مرا خواهی دید. و چون پروردگارش بر آن کوه تجلی کرد، آن را خرد و پراکنده ساخت و موسی مدهوش بیفتاد و چون به خود آمد، گفت: [بار خدایا]، تو پاک و منزهی [از اینکه با چشم دیده شوی] به تو بازگشتم و من نخستین باور دارنده ام».
ما وقتی به سیره و حالات رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیه

السلام می‏ نگریم، درمی ‏یابیم که آنان در مقام مناجات و راز و نیاز و مواجهه با عظمت و جلال الهی، حد اعلای خشیت را به ظهور می ‏رساندند تا آنجا که گاهی از خشیت خدا بیهوش می گردیدند. در این ‏باره روایات فراوانی وارد شده است و از جمله درباره امام سجاد علیه السلام وارد شده: کان علی ‏بن ‏الحسین علیه السلام إذَا حَضَرَتِ الصَّلاهُ إقشَعَرَّ جِلدُهُ وَ اصفَرَّ لَونُهُ وَ ارتَعَدَ کالسَّعَفَهِ؛(۱۰) «امام سجاد علیه السلام همواره چنان بود که به هنگام رسیدن وقت نماز پوست بدنش به لرزه می افتاد و رنگش زرد می گشت و چون شاخه نخل به خود می ‏لرزید».
همچنین در روایتی درباره امام مجتبی علیه السلام آمده است:
أَنَّ الحَسَنَ بنَ عَلیٍّ عَلیهِ السَّلام کانَ إذَا تَوَضَّأَ ارتَعَدَت مَفَاصِلُهُ وَ اصفَرَّ لَونُهُ، فَقیلَ لَهُ فِی ذلِک فَقالَ، حَقٌّ عَلَی کلِّ مَن وَقَفَ بَینَ یَدَی رَبِّ العَرشِ أَن یَصفَرَّ لَونُهُ وَ تَرتَعِدَ مَفاصِلُهُ؛ (۱۱) «همانا امام حسن مجتبی علیه السلام چنان بود که وقتی وضو می گرفت بندبند وجودش به لرزه می افتاد و رنگش زرد می گشت، در این ‏باره از حضرت سؤال شد آن حضرت فرمود: هرکس که در پیشگاه پروردگار عرش قرار گیرد شایسته است که رنگش زرد گردد و بندبند وجودش به لرزه افتد».
بی تردید چنین حالت خشیتی ناشی از ترس از گناه و عذاب الاهی نبوده، بلکه ناشی از درک عظمت الاهی و تجلی جلال معبود در آن حضرات بوده که به عالی ترین مراتب معرفت الاهی نایل آمده بودند و طبیعی است کسانی با آن معرفت متعالی وقتی با عظمت و جلال الاهی رو به رو می گردند، از شدت خشوع و خشیت به خود بلرزند و دهشت آنان را فرا گیرد.

نقش باورداشت تدبیر و حاکمیت مطلق خداوند در خوف و خشیت از او

شکی نیست که تدبیر و اختیار عالم در اختیار خالق هستی است و سود و زیان هر موجودی به دست خداست و آنچه در عالم دنیا و آخرت رخ می دهد به اراده و مشیت الاهی بستگی دارد. این اعتقاد و حقیقت در بسیاری از آیات قرآن مورد تأکید قرار گرفته است و به عنوان نمونه به سه آیه اشاره می‏ کنیم:
۱.وَ مَا کَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ‌…؛(۱۲) «و هیچ کس جز به فرمان خدا نمیرد؛ سرنوشتی است تعیین شده… ».
۲٫ خداوند حتی ایمان آوردن بنده خویش را به خود نسبت می دهد و می فرماید که کسی بدون اذن و اراده من نمی تواند ایمان آورد: «وَ مَا کَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ‌؛(۱۳) «و هیچ کس جز به فرمان خدا ایمان نمی‏آورد، و [خداوند] پلیدی را بر کسانی می ‏نهد که نمی اندیشند».
۳. وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَهً لاَ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ وَ لاَ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرّاً وَ لاَ نَفْعاً وَ لاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لاَ حَیَاهً وَ لاَ نُشُوراً؛(۱۴) «و [مشرکان] به جای او [خدای یکتا] خدایانی گرفتند که هیچ ‏چیز نمی آفرینند و خود آفریده شده اند، و زیان و سودی برای خویشتن در توان و اختیار ندارند و نه مرگی را در اختیار دارند و نه حیاتی و نه رستاخیزی را».
البته معرفت انسان ها نسبت به تدبیر و حاکمیت الاهی بر جهان هستی و جهان آخرت متفاوت است و در این بین کسانی باوری به قیامت ندارند تا اعتقادی به عذاب های آن و تدبیر الاهی در صحنه قیامت داشته باشند. از این روی، پیامبران الاهی در آغاز دعوتشان با این دشواری رو به رو بودند که مردم نوعاً اعتقادی به معاد و قیامت نداشتند و سخنان آنان درباره حیات مجدد انسان و قیامت مورد انکار آنان قرار می گرفت و گاهی آنان را متهم به دیوانگی می ‏کردند و از روی تعجب به همدیگر می گفتند:
وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلَى رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ* أَفْتَرَى عَلَى اللَّهِ کَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّهٌ بَلِ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ فِی الْعَذَابِ وَ الضَّلاَلِ الْبَعِیدِ؛(۱۵) «و کسانی که کافر شدند گویند: آیا شما را به مردی راه نماییم که خبر می دهد که چون [در خاک] پاره ‏پاره و ریزریز شدید هر آینه در آفرینش نو درخواهید آمد؟! آیا بر خدا دروغی بربافته یا او را دیوانگی دست داده است؟ [نه،] بلکه کسانی که به جهان واپسین ایمان ندارند در عذاب و گمراهی دور [از حق]اند».

نقش توجه به حوادث و بلاهای طبیعی در هدایت ابتدایی انسان ها

طبیعی است وقتی مخاطبان پیامبران در آغاز دعوتشان اعتقادی به معاد و قیامت نداشتند، ترساندن آنان از عذاب های الاهی در آخرت اثری نداشت و بدین وسیله به دین حق رهنمود نمی شدند، پس با توجه به آنکه آنان به خداوند به عنوان خالق هستی اعتقاد داشته اند و چه بسا بر این باور نیز بودند که خداوند کارگردان و مدبر این جهان است، بایسته بود آنان را از بلاها و گرفتاری های دنیا که هر از گاهی انسان ها بدان ها مبتلا می گردند بترسانند و به آنان هشدار دهند که اگر به خداوند ایمان نیاورید و مسیر هدایت را نجویید خداوند بر شما عذاب و بلا فرو می فرستد؛ چنان‏ که بر اقوام گذشته نیز عذاب فرستاد و آنان را نابود گرداند. بدین طریق خوف از خدا در دل آنان پدید می آمد و دلشان نرم می شد و رفته ‏رفته به انذارها و هشدارهای رسولان الاهی گوش می دادند و عقاید توحیدی را می ‏پذیرفتند و در نهایت به این باور می ‏رسیدند که این عالم سرسری و از روی گزاف آفریده نشده است و انسان ها در برابر رفتار خود مسئول هستند و روزی به حساب اعمال آنها رسیدگی خواهد شد.
در پیرامون ما پیوسته حوادث و اتفاقات ناگواری رخ می دهد و بیماری ها، بلاهای طبیعی و مرگ بار همه را تهدید می ‏کنند. فراوان شاهد بوده ایم که کسانی در سلامتی کامل به سر می‏ بردند، اما ناگهان بیمار گردیدند و برای همیشه در بستر بیماری فرو افتادند و یا مرگ آنان فرا رسید. پس با توجه به اینکه این خطرات و بلاها پیوسته ما را تهدید می‏ کنند و در پس آنها اراده و مشیت الاهی قرار دارد، جا دارد که انسان هرچند اعتقادی به قیامت نداشته باشد و ترس از عذاب های الاهی تأثیری در او نبخشد، به جهت این بلاها و رخدادهای طبیعی از خداوند بترسد و بلاها و خطرهای دنیوی او را به تأمل و تصحیح رفتار خویش وادارند و باعث گردند که از طغیان و سرپیچی خدا دست بردارد و به اطاعت و پیروی خالصانه از دستورات الاهی بپردازد.

نمونه ای از عذاب های الاهی

در آیات قرآن فراوان به انگیزه های دنیایی ترس از خدا اشاره شده و از طریق یادآوری بلاها و عذاب های نازل گشته بر اقوام پیشین و ایجاد بیم و ترس در مردم، تلاش شده آنان به راه خداوند هدایت گردند.
در سوره قلم، خداوند تکذیب ‏کنندگان رسالت رسول خدا صلی الله ‏علیه‏ و ‏آله و کسانی که او را با تهمت جنون می آزردند تهدید می‏ کند و به آنها وعده عذاب می دهد و می فرماید:
إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ کَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّهِ إِذْ أَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِینَ‌ * وَ لاَ یَسْتَثْنُونَ‌* فَطَافَ عَلَیْهَا طَائِفٌ مِنْ رَبِّکَ وَ هُمْ نَائِمُونَ‌* فَأَصْبَحَتْ کَالصَّرِیمِ‌* فَتَنَادَوْا مُصْبِحِینَ‌* أَنِ اغْدُوا عَلَى حَرْثِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صَارِمِینَ‌* فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ یَتَخَافَتُونَ‌* أَنْ لاَ یَدْخُلَنَّهَا الْیَوْمَ عَلَیْکُمْ مِسْکِینٌ‌* وَ غَدَوْا عَلَى حَرْدٍ قَادِرِینَ‌* فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ* بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ‌* قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ لَوْ لاَ تُسَبِّحُونَ‌* قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ‌؛(۱۶) «ما آنها [اهل مکه] را بیازمودیم [به آنها نعمت دادیم ولی کفر ورزیدند] چنان که صاحبان آن بوستان را آزمودیم؛ آن گاه که سوگند خوردند که هر آینه بامداد و پگاه [پنهان از مستمندان] میوه آن را خواهیم چید، و استثنا نکردند [نگفتند ان شاءالله]. پس شبانگاه که خفته بودند آفتی از سوی پروردگارت بر گرد آن [بوستان] بگردید. پس مانند باغی شد که میوه آن چیده و بریده باشند [یا همچون شب سیاه شد]. پس بامدادان یکدیگر را ندا دادند: اگر میوه ‏چین هستید، پگاه به کشتزار خود درآیید. پس به راه افتادند و با هم آهسته می گفتند: امروز مبادا بینوایی در آن [بوستان] بر شما درآید، و پگاه برفتند بدین آهنگ که بر [چیدن و] منع درویشان توانایند. پس چون آن را [خشک و سوخته] دیدند گفتند: هر آینه ما گمراهیم [ما راه را گم کرده ایم، نه] بلکه ما ناکام شده‏ایم. بهترینشان [به خرد و میانه روی ]گفت: آیا شما را نگفتم: چرا خدا را به پاکی یاد نمی‏کنید؟ گفتند: پاک است پروردگار ما، همانا ما ستمکار بوده ایم».
در تفسیر قمی از امام کاظم علیه السلام در ذیل آیه إنّا بَلَوناهُم کَما بَلَونا أصحابَ الجَنَّهِ إذ أقسَمُوا لَیَصرِمُنَّها مُصبِحینَ روایت شده که حضرت فرمود: «اهل مکه به گرسنگی مبتلا شدند، همان طور که صاحبان آن باغ مبتلا شدند و آن باغ در ناحیه یمن و نُه میلی صنعا قرار داشت و به آن رضوان می گفتند.»(۱۷)
جریان آن باغ بنابر نقل ابن عباس از این قرار است که پیرمردی باغی داشت و هیچ میوه ای از آن باغ را به خانه اش نمی آورد، مگر آنکه از آن حق هر صاحب حقی را می داد. پس از آنکه از دنیا رفت، فرزندانش که پنج پسر بودند، آن باغ را به ارث بردند. آن باغ در همان سال که پدرشان از دنیا رفت، بیش از سال ‏های قبل محصول آورد. جوانان بعد از نماز عصر به طرف باغ روانه شدند، میوه و رزقی فراوان دیدند که تا آن روز و در حیات پدرشان چنان محصولی در آن باغ ندیده بودند. وقتی آن محصول فراوان را دیدند طاغی و یاغی شدند و به یکدیگر گفتند: پدر ما پیر و خرفت شده بود و عقلش را از دست داده بود. بیایید با یکدیگر قرار بگذاریم که امسال به هیچ‏ یک از فقرا چیزی از این میوه ها ندهیم، تا اموالمان زیاد شود؛ آن گاه سال ‏های بعد روش پدر را دنبال کنیم. چهار نفر از برادران قبول کردند و پنجمین آنها خشمگین شد و او همان بود که بعد از سوخته شدن باغ گفت: قالَ أوسَطُهُم ألَم أقُل لَکُم لَولا تُسَبِّحونَ؛ «آیا شما را نگفتم، چرا خدا را به پاکی یاد نمی‏ کنید؟»
از ابن عباس سؤال شد: آیا نفر پنجم« اوسط» از جهت سن و سال بود؟ ابن عباس گفت: نه، اتفاقاً از جهت سن و سال از همه کوچک ‏تر بود، بلکه منظور از کلمه « اوسط» این است که از همه بهتر و عاقل تر بود. به دلیل آنکه قرآن درباره امت محمد صلی الله علیه و آله، که از همه امت ها کوچک تر است، بدان جهت که از سایر امت ها بهتر است فرمود: وَ کذَلِک جَعَلناکم أمَّهً وَسَطاً…؛(۱۸) « و این چنین شما را امتی میانه ساختیم».
(قالَ لَهُم اوسَطهُم ) بهترین آن برادران به بقیه گفت: از خدا بترسید و راه پدر را پیش بگیرید تا سالم بمانید و سود ببرید. برادران خشمگین شدند و او را سخت کتک زدند. وقتی آن برادر یقین کرد که برادران قصد کشتن او را دارند، تسلیم آنان شد و به اکراه و بدون رضایت درونی رأی آنان را تصویب کرد. از آنجا به خانه های خود برگشته، هم سوگند شدند که صبح زود میوه بچینند و در این سوگند خود، ان شاء الله نگفتند. خداوند متعال به جهت این جرمشان مبتلایشان ساخت و بین آنان و آن رزق حایل شد؛ رزقی که ایام برداشتش بسیار نزدیک بود و حتی یک دانه نیز عاید آنان نگردید… .
(سائل پرسید: ای ابن عباس، «صریم» چیست؟ گفت: صریم به معنای شب بسیار تاریک است، آن گاه گفت: شبی که هیچ نوری در آن نباشد).
برادران وقتی صبح برخاستند، یکدیگر را صدا زدند که زودتر به باغ برویم و تا کسی خبر نشده میوه ها را بچینیم. آنان به طرف باغ روانه شدند… سائل پرسید: ای ابن عباس، « تخافت» به چه معناست؟ گفت: به معنای « تشاور» است، چون آنان با یکدیگر مشورت می کردند و آهسته سخن می گفتند تا کسی صدایشان را نشنود و سخن آهسته شان این بود که احدی از فقرا داخل باغ نشود. همه فکر آنان متوجه این نقشه بود که چگونه میوه ها را بچینند و هیچ ‏یک از فقرا خبردار نشود. خاطرجمع بودند که میوه ها را خواهند چید و اصلاً احتمال نمی دادند که میوه ای و باغی در کار نباشد، و عذاب خدا و خشم او ایشان را گرفته باشد. وقتی دیدند که چه بلایی بر آنان نازل شده، گفتند: «هر آینه ما گمراهیم، بلکه ما ناکام شده ایم.» آری، خداوند متعال از آن رزق محرومشان کرد و این به جهت جرمی بود که مرتکب شدند و خدا به آنان ظلم نکرد.(۱۹)
شاید تا پیش از این، باور اینکه باغی به یک باره و خود به خود آتش بگیرد و نابود شود برای ما مشکل بود، اما اخباری که از گوشه و کنار جهان به ما می ‏رسد مبنی بر اینکه رعد و برق و خشک سالی باعث گردید هزاران هکتار جنگل و یا باغ ‏ها و مزرعه های مردم در آتش بسوزد و خاکستر شود، این باور را برای ما آسان ساخته که کشورهایی که در رفاه قرار دارند و بهره مند از جنگل ‏ها و زمین های حاصل خیز و آباد هستند، اگر به خود مشغول شوند و خداوند را فراموش کنند و به فساد و طغیان در زمین بپردازند، ممکن است خداوند بلا و آتشی بفرستد و سرزمین های آنان را بسوزاند.

مؤمن و بیم از لغزش و گرفتار شدن به عذاب الاهی

روشن شد که حتی کسانی که قیامت را باور ندارند، نگران آن هستند که امکانات و نعمت های مادی را از دست بدهند و به جهت خطرهای دنیوی و بلاهایی چون زلزله، جنگ، خشک سالی و سایر حوادث و بلایای طبیعی از خداوند می ترسند. همچنین از آن می ترسند که در چشم مردم ذلیل و خوار گردند و آبروی آنان بریزد. چه اینکه برای انسان های محترم و باشخصیت عزت، آبرو و محترم بودن در چشم دیگران چه‏ بسا از ثروت های مادی ارزشمندتر باشد و با توجه به اعتقاد به تدبیر الاهی بر امور دنیا، از آن ترس دارند که خداوند آنان را ذلیل و خوار گرداند و آبرویشان را بریزد. اما کسانی که آخرت و قیامت را باور دارند، انگیزه آنان برای ترس از خدا قوی تر است. آنان از آن بیم دارند که خداوند به عذاب های ابدی آخرت گرفتارشان گرداند. بی تردید این ترس بسیار شدیدتر و قوی تر از ترس از حرمان از نعمت های محدود دنیوی است. حتی کسانی که در سلامت نفس به سر می ‏برند و رفتارشان تاکنون سالم و پسندیده بوده و درصدد اطاعت خداوند برآمده اند، نگران آن اند که مبادا در آینده دچار لغزش شوند و به فرجام بد گرفتار گردند، چون انسان هرچند مؤمن و صالح باشد، نمی تواند به اعمال آینده خویش امیدوار باشد و بر این باور باشد که هیچ گاه فریب شیطان را نخواهد خورد. فراوان بودند کسانی که از مراتب عالی کمال و علم برخوردار گشتند، اما در نهایت بر اثر انحطاط و انحراف از مسیر خداوند با فرجامی زشت و بد از دنیا رفتند. نمونه آن افراد که قرآن از او سخن می گوید بلعم باعور است که دارای کمالات و علم فراوان بود و حتی بنابر برخی از روایات(۲۰) اسم اعظم نیز می دانست، اما چون پیرو هوا و هوس گشت و به لذت های مادی دل بست و به دشمنی و مخالفت با حضرت موسی علیه السلام پرداخت، خداوند فضائل معنوی را از او گرفت و او را به ضلالت و گمراهی ابدی و دوزخ خویش گرفتار ساخت. خداوند درباره او می فرماید:
وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ‌ * وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ‌ ؛(۲۱) «و بر آنان خبر آن‏ کس [بلعم باعورا] را برخوان که آیت های خویش [برخی کرامات یا اجابت دعا] را به وی دادیم و او از آنها بیرون رفت[ به آنها وقعی ننهاد که از دانش آنها تهی شد] پس شیطان در پی او افتاد تا از گمراهان گشت. و اگر می‏ خواستیم هر آینه او را بدان ها [با آن آیت ها به جایگاهی بلند] برمی داشتیم، و لیکن او به زمین [دنیا و مال و جاه آن] چسبید و خواهش دل خود را پیروی کرد. پس داستان او چون داستان سگ است، اگر بر او بتازی زبان از دهان بیرون آرد [از نفس ‏نفس زدن به علت عطش یا رنج] یا واگذاریش باز زبان از دهان آویخته دارد. این است داستان گروهی که آیات ما را دروغ انگاشتند، پس این داستان را [بر آنان ]بازگو، شاید بیندیشند».
وقتی انسان بر این باور باشد که هیچ ‏کس نمی تواند از وسوسه های شیطان ایمن باشد و حتی برخی از امام‏ زادگان و پیغمبرزادگان در دام شیطان افتادند و شیطان آنان را فریب داد و فاسد ساخت، نگران عاقبت خویش خواهد بود و از احتمال لغزش از مسیر حق و گرفتار شدن به عذاب الاهی و حرمان از نعمت های اخروی می ترسد. انسان مؤمن و وارسته حتی اگر مطمئن گردد که به عذاب الاهی گرفتار نمی شود، از اینکه از نعمت های بهشتی محروم گردد و بالاتر از آن، از حرمان از توجه و مهر خداوند به او و بی آبرو گشتن در نزد خداوند سخت بیمناک است. اولیای خدا که به تدبیر و مالکیت خدا بر سراسر هستی ایمان داشتند و اراده و مشیت الاهی را جاری در همه شئون عالم می دانستند، پیوسته از قهر الاهی بیم داشتند و پیوسته از ترس عذاب و حرمان از توجه خداوند می گریستند. وقتی آن برگزیدگان و پاکان از بندگان خدا، که جز در مسیر بندگی خدا گام ننهادند و لحظه ‏لحظه عمرشان در راه تعالی و ترویج آیین الاهی و گسترش ایمان به خدا در بین بندگان خداوند سپری گشت، چنان از عذاب های الاهی می ترسیدند و گریه و زاری و ناله سر می دادند، حالِ ما که خود را به گناهانی آلوده ایم که برای آنها وعده عذاب داده شده چگونه باید باشد؟ آیا اگر نیک بنگریم، معنای رفتار کسی که در پیشگاه خداوندی که همه هستی اش از اوست، عصیان می ‏کند و به مخالفت با دستورات او می ‏پردازد، سرکشی و گردن کشی نیست؟ البته انسان معتقد به بندگی خدا، در هنگام گناه از این مسئله غافل است و توجه ندارد که چه می ‏کند. اما اگر او با توجه در آستانه ارتکاب گناه قرار گیرد و انجام کاری را که خداوند آن را حرام و ممنوع دانسته است، به مثابه بی اعتنایی به فرمان خدا و تخلف از بندگی خدا به حساب آورد، زشتی آن عمل در نظرش نمایان می گردد و در صورتی که کاملاً دل و جان خویش را به گناهان و فساد نیالوده باشد، متذکر می شود و از گناه باز می ایستد.
اگر انسان از خودش قدرتی می داشت و مالک چشم، زبان و سایر اندام خویش می‏ بود، باز مخالفت با خداوند خیلی زشت و ناپسند بود. حال وقتی بر این باور است که همه هستی او از خداست و او با چشمی که خدا داده و با گوش و زبانی که خداوند در اختیار او قرار داده گناه می ‏کند و به تمرد و تخلف از فرمان مالک خود می‏ پردازد، جا دارد که برای همیشه از شرم و خجالت در پیشگاه خداوند سرافکنده گردد. اما افسوس که پرداختن به امور دنیا و گرفتاری ها انسان را غافل می‏ سازد.
ماه مبارک رمضان، به خصوص سحرهای آن که انسان فارغ از گرفتاری ها و اشتغالات روزانه و در فضایی آرام و خلوت می تواند به راز و نیاز و عبادت خدا بپردازد، فرصت ارزشمندی برای توجه به خویشتن و رفتارهای ناپسندی است که از انسان سرزده است. فرصت مناسبی برای اندیشیدن در عاقبت گناهانی است که گرچه انسان توجه ندارد، اما ارتکاب آنها اعلان جنگ با خداست. تمرکز بر آثار گناه و زشتی آن و توجه به اینکه گناه اعلان جنگ با خداست، چنان احساس شرم و خجالتی را در انسان برمی انگیزد که در آن حال انسان آرزو می‏ کند که در زمین فرو رود و همچنین باعث ترس از عذاب الاهی می شود، البته انسان باید مواظب باشد که این ترس باعث یأس از رحمت الاهی نگردد؛ چه اینکه یأس از رحمت الاهی خود گناه بزرگی است. انسان در هر حال باید به خداوند امید داشته باشد و بر این باور باشد که می تواند عنایت و توجه خداوند را به سوی خود جلب کند و با توفیق الاهی به اصلاح نفس و جبران رفتارهای زشت خود بپردازد.

پی نوشت ها :

۱٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۹۴، باب ۴۰، ص ۲۳۹، ح ۹٫
۲٫ توبه(۹)، ۷۲٫
۳٫ آل عمران(۳)، ۱۹۰-۱۹۱٫
۴٫ فاطر(۳۵)،۱۸٫
۵٫ حجر(۱۵)، ۱۴-۱۵٫
۶٫ سعید الخوری الشرتوتی، اقرب ‏الموارد، ج ۱، ص ۲۷۷٫
۷٫ رعد(۱۳)، ۱۳٫
۸٫ حشر(۵۹)، ۲۱٫
۹٫ اعراف(۷)، ۱۴۳٫
۱۰٫ محدث نوری، مستدرک‏ الوسائل، ج ۱، باب ۴۷، ص ۳۵۵، ح ۴۲۱۳٫
۱۱٫ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۳، باب ۱۶، ص ۳۳۹، ح ۱۳٫
۱۲٫ آل عمران(۳)، ۱۴۵٫
۱۳٫ یونس(۱۰)، ۱۰۰٫
۱۴٫ فرقان(۲۵)، ۳٫
۱۵٫ سبأ(۳۴)، ۷-۸٫
۱۶٫ قلم(۶۸)، ۱۷-۲۹٫
۱۷٫ علی ‏بن ابراهیم قمی، تفسیر، ج ۲، ص ۳۸۲٫
۱۸٫ بقره(۲)، ۱۴۳٫
۱۹٫ علی ‏بن ابراهیم قمی، تفسیر، ج ۲، ص ۳۸۱-۳۸۲٫
۲۰٫ همان، ج ۱، ص ۲۴۸٫
۲۱٫ اعراف(۷)، ۱۷۵ـ۱۷۶٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

پیشوایان و رفتار با همسر

یکى از نکات قابل توجه در سلوک و سیره پیشوایان معصوم(علیهم ‏السلام)، نحوه رفتار آنان با همسر خویش است. هر چند به خاطر طبیعت موضوع و نیز شرایط اجتماعى حجم شواهد و موارد بر جاى مانده در تاریخ در این خصوص فراوان نیست اما همین اندک نیز بسیار ارزشمند و گویاست. آنچه می‌‏‌خوانید نگاهى گذرا به موضوع یاد شده است.

سیره عملى و رفتار ائمه(علیهم ‏السلام) با همسران خویش مانند سایر برخوردها و شیوه ‌هاى رفتارى آنان به طور دقیق و روشن در تاریخ دیده نمی‌ ‏شود و این علاوه بر عوامل اجتماعى و سیاسى به ماهیت قضیه برمی‌‏ گردد که بیشتر یک امر درون خانوادگى است تا اجتماعى و در منظر دیگران اما آن اندازه از روش و سیره آنان که از آنان به ما رسیده و هم چنین از سخنان آنان می‌‌توان تا اندازه زیادى روش آن بزرگواران را به دست آورد. روشن است که چون پیشوایان معصوم(علیهم ‏السلام) اعمال خود را در راستاى اسلامی‌ حقیقى و خالص قرار داده بودند و از این جهت میان آنها تفاوتى نیست و هر گاه در روش یا گفتارآنان تفاوت هایى دیده می‌‏‌شد مربوط به شرایط خاص زمانى است، لذا از روش یک یا چند نفر آنان می‌‌توان قانون کلى براى شیوه برخوردى همه آنان به دست آورد. در فرصت به نمونه‏ هایى از شیوه‌هاى این دست اشاره می‌‌شود.

کمک به همسر

از مسائل مهمی‌ که در زندگى مشترک زن و شوهر مطرح است و از آغاز تا پایان عمر نیز ادامه دارد و در سعادت و خوشبختى و نشاط خانواده تأثیر بسزایى دارد موضوع انجام کارهاى مربوط به زندگى و تأمین نیازها و انجام کارهاى خانه است. این مسأله اگر به صورت عادلانه و صحیح حل شود و هر کدام وظیفه خود را به خوبى انجام دهند از بیشتر مشکلات آینده جلوگیرى می‌‌نماید و صفا و صمیمیت در محیط خانواده حاکم می‌‌شود. حضرت على(علیه السلام) و حضرت زهرا(سلام الله علیها) بعد از آغاز زندگى مشترک براى تعیین مسؤولیت و وظیفه هر کدام، خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند و از آن حضرت درخواست داورى نمودند. پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) کارهاى درون خانه را به عهده فاطمه(سلام الله علیها) گذاشت و کارهاى بیرون را به حضرت على(علیه السلام) واگذار نمود. فاطمه زهرا(سلام الله علیها) می‌‌فرماید: جز خدا کسى نمی‌ ‏داند که من چه اندازه خوشحال شدم از اینکه کارهاى درون خانه به من واگذار شد و از کارهاى بیرون خانه» و معاشرت و تماس با مردان معاف شدم.۱

در همین زمینه در سخنى از امام باقر(علیه السلام) آمده است:

فاطمه(سلام الله علیها) در خانه على(علیه السلام) کار خانه و خمیر کردن و نان پختن و نظافت را به عهده گرفت و على(علیه السلام) کارهاى بیرون خانه را، مانند آوردن هیزم و مواد خوراکی

على(علیه السلام) به این اکتفا نکرد که فقط کارهاى بیرون خانه را انجام دهد بلکه در کارهاى خانه نیز شرکت می‌‏‌جست و به صورتى عمل نمی‌ ‏کرد که در خانه بنشیند و انجام تمام کارها را به همسرش واگذار نماید.

امام صادق(علیه السلام) می‌‏فرماید: على(علیه السلام) همواره هیزم می‌‏آورد، آب مورد نیاز خانه را تأمین می‌‏کرد و خانه را جارو می‌‏کرد، و حضرت زهرا(سلام الله علیها) آرد درست می‌‏‌کرد و خمیر آماده کرده، نان می‌‏‌پخت.۳

در این روایت تعبیرى به کار رفته است که نشان می‌‏‌دهد آن حضرت همواره جارو کردن و نظافت منزل را عهده ‏دار بود.

على(علیه السلام) همواره هیزم می‌‌آورد، آب مورد نیاز خانه را تأمین می‌‏‌کرد و خانه را جارو می‌‌کرد، و حضرت زهرا(سلام الله علیها) آرد درست می‌‏‌کرد و خمیر آماده کرده، نان می‌‏‌پخت.

از برخى روایات استفاده می‌‌شود که حضرت على(علیه السلام) در بعضى اوقات در کارهاى مربوط به حضرت زهرا(سلام الله علیها) مانند تهیه آرد و آسیاب کردن نیز به کمک همسرش حضرت زهرا(سلام الله علیها) می‌‏‌رفت. از جمله نقل شده روزى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به خانه على(علیه السلام) وارد شد و دید على(علیه السلام) و فاطمه(سلام الله علیها) به کمک یکدیگر با آسیاب دستى مشغول تهیه آرد می‌‌باشند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: کدام یک خسته‏ ترید؟ على(علیه السلام) عرض کرد: فاطمه(سلام الله علیها) خسته‏ تر است. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: دخترم برخیز، و فاطمه(سلام الله علیها) برخاست و پیامبر به جاى او نشست و به على(علیه السلام) در آرد کردن، کمک نمود.۴

از این روایت به خوبى استفاده می‌‏‌شود که حضرت على(علیه السلام) همیشه رعایت حال همسرش زهرا(سلام الله علیها) را می‌‏نموده است و علاوه بر اینکه خود در کارهاى خانه به او کمک می‌‏‌کرد، وقتى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به خانه آنها آمد و خواست به آنها کمک کند، على(علیه السلام) پیش از آنکه فاطمه(سلام الله علیها) پاسخى بدهد جواب می‌‌دهد فاطمه(سلام الله علیها) خسته‏ تر است و بدین وسیله سعى می‌‏‌کند، تا همسرش استراحت نماید، یا کار آسان ترى انجام دهد و خود به کمک پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آسیاب می‌‌کند.

پرستارى و عمل به سفارش هاى همسر

هنگامی‌ که حضرت زهرا(سلام الله علیها) بیمار شد و ارتحالش نزدیک شد، در رابطه با تشییع بدن مطهر و محل دفنش و چگونگى غسل سفارش هایى به شوهرش على(علیه السلام) می‌‏‌کند که آن حضرت نیز به ‏همان کیفیت که همسرش خواسته بود عمل می‌‏کند. به علاوه على(علیه السلام) در هنگام بیمارى حضرت زهرا(سلام الله علیها)، على(علیه السلام) مانند یک پرستار مهربان و دلسوز از همسر بزرگوارش مراقبت هاى لازم را به عمل می‌‌آورد. امام سجاد(علیه السلام) از پدر بزرگوارش امام حسین(علیه السلام) نقل می‌‏‌کند که وقتى حضرت زهرا(سلام الله علیها) بیمار شد به على(علیه السلام) سفارش کرد که جریان کسالت او را به کسى خبر ندهد. على(علیه السلام) نیز چنین کرد کسى را در جریان کسالت حضرت زهرا(سلام الله علیها) قرار نداد و خود آن حضرت پرستارى و مراقبت از زهرا(سلام الله علیها) را به عهده گرفت و اسماء نیز به او کمک می‌‏‌کرد. و چون هنگام ارتحال فرا رسید حضرت زهرا(سلام الله علیها) به شوهرش سفارش کرد که او عهده‏ دار مراسم تجهیز و دفن او شود. شبانه او را دفن نماید و محل دفن را پنهان نگه دارد. على(علیه السلام) نیز چنین کرد ولى بعد از دفن آن حضرت، حزن و اندوه فراوان او را فرا گرفت و اشک هاى مبارکش بر گونه ‏هایش جارى گردید. رو به مرقد مبارک پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نمود و به آن حضرت سلام داد و با او به راز و نیاز و درددل پرداخت.

در هنگام بیمارى حضرت زهرا(سلام الله علیها)، على(علیه السلام) مانند یک پرستار مهربان و دلسوز از همسر بزرگوارش مراقبت هاى لازم را به عمل می‌‏‌آورد.

حضرت على(علیه السلام) بر اساس سفارش حضرت زهرا(سلام الله علیها)، او را شبانه دفن کرد و قبر او را پنهان نمود و براى عملى شدن وصیت زهرا(سلام الله علیها) و اینکه قبر وى پنهان بماند، با کسانى که بنا داشتند با بررسى و تفحص و نبش قبور، آن حضرت را پیدا نمایند، با سختى برخورد می‌‌نماید. چنانچه در یک گزارش آمده است که حضرت(علیه السلام) وقتى متوجه جریان شد، در حالى که لباس مخصوص زمان جنگ و برخوردهاى سخت، پوشیده بود، خشمگین به سوى قبرستان حرکت نمود و به شمشیر مخصوص خود، ذوالفقار، تکیه زده فرمود: من على ابن‏ ابى‏ طالب هستم؛ مشاهده می‌‏‌کنید که با چه وضعى به اینجا آمده ‏ام. به خدا سوگند اگر دست به سنگ یکى از این قبرها بزنید با شمشیر با همه شما نبرد خواهم نمود.۵

دلجویى و احترام

انسان در دوران زندگى با حوادث و مسائلى روبه ‏رو می‌‏‌شود که او را ناراحت و نگران و متأثر می‌‌سازد. فردى که احساس می‌‌کند از طرف دیگران به او ستم شده و حق او را گرفته ‏اند اگر براى رسیدن به حق خود و دفاع از ظلمی‌ که به وى شده تلاش کند و نتواند به حق خود برسد دچار ناراحتى و نگرانى خواهد شد. حال اگر براى زن یا شوهر چنین مسأله‏ اى پیش آید و او با حالت تأثر وارد خانه شود ممکن است اظهار گلایه و شکوه نماید و با همسر خود درددل کند و از همسر انتظار داشته باشد که در این شرایط به او کمک کند و از او دفاع نماید، و هر گونه تصور کوتاهى را در این رابطه دور از انتظار می‌‌داند. همسر در این حالت هاى مخصوص، باید سعى کند با مهربانى و دلجویى و احترام نسبت به طرف مقابل، آن چنان رفتار نماید که از اندوه و تأثر و ناراحتى او بکاهد. با سخنان منطقى و محترمانه اثبات نماید که من در دفاع از حق تو کوتاهى نکردم و آنچه مصلحت بوده و توان داشتم در این رابطه انجام داده ‏ام.

حضرت زهرا(سلام الله علیها) بعد از پدر بزرگوارش وقتى احساس کرد که ملک او، فدک را به ناحق گرفته‏ اند، براى دفاع از حق خویش و استرداد املاکش نزد خلیفه وقت رفت و با وجود بحث ها و استدلال هاى منطقى که ارائه داد موفق نشد، حق خود را بستاند. لذا با ناراحتى و تأثر شدید وارد منزل شده اظهار ناراحتى نمود. على(علیه السلام) را مورد خطاب قرار داد و گفت: … هیچ کس از من دفاع نکرد و از ظلم آنها جلوگیرى ننمود، خشمگین از خانه بیرون رفتم و پریشان و با شکست و افسردگى بازگشتم، و تو نیز این گونه پریشان نشست ه‏ای. تو همان بودى که گرگان عرب را صید می‌‏‌کردى و اکنون زمین‏ گیر شده ‏ای. یا على(علیه السلام) نه گویندگان را مانعى و نه یاوه‏گویان را دافع. اختیار از کفم رفته، …. از اینکه با تو این گونه سخن می‌‌گویم نزد خدا عذر خواهم، خواه مرا یارى کنی، یا واگذاری، اى واى بر من در هر پگاه که عمید و تکیه ‏گاهم از کف رفت و بازویم بى ‏رمق گشت. على(علیه السلام) با لحنى محترمانه همسر مهربان خود را دلدارى داده و در پاسخ فرمود: ویل و واى بر تو مباد بلکه واى بر دشمنان تو باد. اى دختر برگزیده خدا و یادگار نبوت از اندوه و غصه دست بردار. به خدا سوگند من در انجام وظیفه سستى نکرده ‏ام و آنچه در قدرت و توان داشتم انجام دادم.

حضرت على(علیه السلام) آن چنان با خونسردى و متانت و دلجویى در برابر ناراحتى و شکوه حضرت زهرا(سلام الله علیها) برخورد می‌‌نماید، که حضرت فاطمه(سلام الله علیها) آرامش پیدا کرده می‌‌فرماید: خداوند مرا کفایت می‌‏‌کند. و کار آنها را به خدا وامی‌ ‏گذارد و ساکت می‌‌شود.۶

على(علیه السلام) همواره مواظب بود که از حزن و اندوه زهرا(سلام الله علیها) که بعد از پدر بزرگوارش بسیار زیاد شده بود بکاهد. زهرا(سلام الله علیها) به پدرش پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) علاقه زیادى داشت و لذا می‌‏‌فرمود: پیراهن پدرم را به من بدهید و چون پیراهن را می‌‏‌گرفت آن قدر آن را می‌‌بویید تا بیهوش می‌‏‌شد. على(علیه السلام) می‌‌فرماید: پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را در پیراهنش غسل دادم و چون وضع زهرا(سلام الله علیها) را مشاهده کردم که با بوییدن آن پیراهن بیهوش می‌‏‌شود، آن را پنهان نمودم.۷

حضرت على(علیه السلام) خود در باره چگونگى برخورد با همسرش می‌‌فرماید: به خدا سوگند هرگز کارى نکردم که فاطمه(سلام الله علیها) خشمگین شود و او را به هیچ کارى مجبور نکردم … او نیز هرگز مرا خشمگین نکرد و برخلاف میل باطنى من قدمی‌ برنداشت.۸

توجه به خواست همسر

امام حسین(علیه السلام) به خواست و علاقه و حس زیبایى‏ دوستى همسرش، توجه خاصى می‌‏‌نمود و برخى اوقات حاضر می‌‌شد به همین خاطر با انتقادات اصحاب و دوستان خود روبه‏رو شود ولى به خواست طبیعى و مشروع همسر خویش احترام می‌‏‌گذاشت.

امام باقر(علیه السلام) نقل می‌‏‌کند، عده‏اى بر امام حسین(علیه السلام) وارد شدند؛ ناگاه فرش هاى گران‏ قیمت و پشتی هاى فاخر و زیبا را در منزل آن حضرت مشاهده نمودند. عرض کردند: اى فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ما در منزل شما وسایل و چیزهایى مشاهده می‌ کنیم که ناخوشایند ماست(با اطلاعى که از موقعیت شما داریم وجود این وسایل در منزل شما را مناسب نمی‌ ‏دانیم). حضرت فرمود: ما بعد از ازدواج مهریه همسر خود را پرداخت می‌‏‌کنیم و آنها هر چه دوست داشتند براى خود خریدارى می‌‏‌کنند و هیچ یک از وسایلى که مشاهده نمودید از آن ما نیست.۹

در روایت دیگر نقل شده که از امام صادق(علیه السلام) سؤال شد: آیا خرید جواهرات و طلاجات براى زینت بچه ‏ها درست است؟ حضرت در پاسخ فرمود: على بن‏ الحسین(علیه السلام) براى بچه ‏ها و همسرانش زیورآلات از نوع طلا و نقره تهیه می‌‏‌کرد و آنها را با آن زیورها می‌‌آراست.۱۰

از این روایات و نظایر آن به خوبى استفاده می‌‏‌شود که امام سجاد(علیه السلام) به حس زیبایى ‏دوستى همسر خود احترام می‌‏‌گذاشت و ابزار لازم را در حد متعارف آن زمان، براى آنها فراهم می‌‏‌نمود.

حضرت على(علیه السلام): به خدا سوگند هرگز کارى نکردم که فاطمه(سلام الله علیها) خشمگین شود و او را به هیچ کارى مجبور نکردم … او نیز هرگز مرا خشمگین نکرد و برخلاف میل باطنى من قدمی‌ برنداشت.

آراستن خویش براى همسر

اسلام دین فطرت است و چنین دینى باید به احساسات و عواطف افراد جامعه توجه نماید. هر مرد و زنى در فطرت سرشتشان زیباپسندى و آراسته ‏گرى نهفته است، لذا در اسلام بر آراستن خویش و پوشیدن لباس زیبا و استعمال عطر و بوى خوش تأکید زیادى شده است. و سفارش شده که زن و شوهر خود را براى یکدیگر بیارایند و ظاهر خود را جذاب و دوست ‏داشتنى و زیبا نمایند. این عمل علاوه بر اینکه احترام به خواست و علاقه طرف دیگر است، عفت و پاکدامنى را در جامعه تقویت می‌‏‌نماید. پیامبر گرامی‌(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌‌فرماید: لباس هاى خود را تمیز کنید، موهاى خود را اصلاح نمایید، مسواک بزنید و آراسته و پاکیزه باشید که بنى ‏اسرائیل چنین نکردند تا زنانشان بدکار شدند.۱۱

در همین راستا ائمه(علیهم ‏السلام) نیز به این مطلب توجه خاصى داشتند. خود را براى همسرانشان آراسته و مرتب می‌‌نمودند، لباس مناسب می‌‏‌پوشیدند و موهاى خود را رنگ می‌‏‌زدند.

حسن بن‏جهم از دوستان حضرت موسى بن ‏جعفر(علیه السلام) گوید: آن حضرت را دیدم که موهاى خود را خضاب کرده است. گفتم: فدایت شوم، شما هم خضاب می‌‏‌کنید؟! فرمود: آری، اصلاح و مرتب بودن وضع، بر عفت زنان می‌‌افزاید. زنانى بودند که پاکدامنى را رها کردند از آن جهت که شوهرانشان اصلاح و مرتب بودن خود را رها کردند. سپس فرمود: دوست دارى همسرت را در حالى همانند حال خودت که خود را آراسته ننموده‏اى ببینی؟ گفتم نه. فرمود: او نیز چنین است. آن گاه فرمود: نظافت و استعمال بوى خوش و اصلاح مو، از اخلاق پیامبران است.۱۲

در روایت دیگرى یکى از دوستان امام باقر(علیه السلام) به نام حکم بن‏ عتیبه گوید: در خانه‏اى زیبا و آراسته بر آن حضرت وارد شدم. لباس زیبا و رنگینى پوشیده بود که آثار رنگ لباس بر دوش آن حضرت دیده می‌‌شد. خیلى شگفت‏ زده شدم. گاهی، به خانه نگاه می‌‌کردم، گاهى به وضع لباس آن حضرت! حضرت(علیه السلام) فرمود: این حالت چطور است؟ عرض کردم: چه بگویم از این لباسى که به تن کرده‏اید؟ این لباس مربوط به افراد نوجوان است. فرمود: اى حکم، چه کسى زینت ها و چیزهاى پاکیزه‏اى که خداوند براى بندگانش آفریده است را حرام کرده؟!، اینها از چیزهایى است که خداوند براى بندگانش آفریده است اما این خانه که مشاهده می‌‏‌کنى مربوط به همسر من است و من تازه ازدواج کرده ‏ام.۱۳ لباسى که مشاهده می‌‌کنى و هم چنین حضور من در این خانه، به خاطر همین موضوع است.

در روایت دیگر حسن زیات‏ بصرى نقل می‌‌کند که با یکى از دوستانم خدمت امام باقر(علیه السلام) رسیدیم. او را در خانه‏اى زیبا با لباس زیبا در حالى که سرمه کشیده بود دیدیم. سؤالاتى از آن حضرت نمودیم. چون آن حضرت متوجه شد که ما از وضع لباس و خانه آن حضرت شگفت ‏زده شدیم، فرمود: فردا با دوستت نزد من بیا. همان طور که حضرت فرموده بود روز بعد، در منزلى که معمولاً آنجا تشریف داشت خدمت حضرت رسیدیم. مشاهده کردیم که در خانه جز حصیر چیزى نیست و حضرت لباس زبر و خشن به تن دارد، فرمود: دیروز شما پیش من آمدید در حالى که من در خانه ‏اى بودم که مربوط به همسرم می‌‏‌باشد و آن وسایل موجود در خانه متعلق به او است. او خود را آرایش کرده بود که من هم خود را براى او آراسته و مزین نمایم. سپس فرمود: شبه ه‏اى در ذهنت ایجاد نشود. عرض کردم: به خدا سوگند برایم شبه ه‏اى ایجاد شد ولى الآن متوجه شدم حقیقت آن است که شما فرمودید و خداوند شبهه را از قلبم بیرون نمود.۱۴

از دقت در روایات مذکور روشن می‌‏‌شود که ائمه(علیهم ‏السلام) چه اندازه به آرایش و زینت خود براى رعایت حال همسرانشان توجه داشتند تا جایى ‏که گاهى اوقات دوستان و اصحاب آنها به شدت شگفت ‏زده شده و نسبت به وضع لباس و خانه آنها پرسش می‌‌کردند. شاید آن بزرگواران در ضمن با این اعمال خود می‌‏‌خواستند با آداب و رسوم غلط و بى‏ توجهى به همسر مبارزه کنند و منطق صحیح اسلامی‌ را براى آنان ترسیم نمایند.

اسلام، دین فطرت است و چنین دینى، باید به احساسات و عواطف افراد جامعه توجه نماید.

گذشت در برابر لغزش ها

براى افرادى که مدتها با یکدیگر زندگى می‌‏‌کنند و در امور زیادى منافع واحدى دارند سر زدن لغزش و اشتباه و خطا امرى عادى و متعارف است. بنابراین لازم است با عفو و گذشت از خطاها و اشتباهات یکدیگر چشم‏ پوشى نمایند و آنها را به رخ طرف مقابل نکشند. زن و شوهر در برابر کلمات تند و خشنى که احیانا به خاطر شرایط خاصى که براى هر کدام ممکن است پیش آید، از طرف مقابل می‌‏‌شنوند باید با متانت و سعه صدر با آن روبه ‏رو شوند و با خونسردى و گفتن چند کلمه محبت‏ آمیز سعى کنند طرف را از حالت ناراحتى که دارد خارج نمایند.

در سیره معصومین(علیهم السلام) می‌‌خوانیم در مواردى با وجود اینکه اشتباه و خطا از جانب زن بوده و او را اذیت کرده و آزار داده است ولى امام(علیه السلام) در مقابل، گذشت و اغماض کرده، آن را نادیده می‌‏‌گرفته است. اسحاق بن‏ عمار گوید: به امام صادق(علیه السلام) عرض از دقت در روایات مذکور روشن می‌‏‌شود که ائمه(علیهم ‏السلام) چه اندازه به آرایش و زینت خود براى رعایت حال همسرانشان توجه داشتند.

کردم حق زن بر مرد چیست که با انجام آنها انسان، نیکوکار محسوب شود؟ امام(علیه السلام) فرمود: وسایل خوراک و پوشاک او را فراهم نماید و اگر خطایى از او سر زد از او بگذرد. سپس فرمود: پدرم «امام باقر(علیه السلام)» همسرى داشت که به او اذیت و آزار می‌ رساند ولى پدرم او را مورد عفو و بخشش قرار می‌‏‌داد.۱۵

جمع‏ بندى

از بررسى مطالبى که ذکر شد و سخنان و سفارشات پیشوایان معصوم(علیهم السلام) چنین استفاده می‌‌شود که زنان داراى حقوقى هستند که باید کاملاً رعایت شود. به شخصیت آنها باید احترام گذاشته شود، به خواست آنان توجه شود. حس زیبایى ‏پسندى آنها باید ارج گذاشته شود و آن چنان با آنها برخورد و رفتار شود که نسبت به زندگى دل گرم شوند و نشاط و شادابى بر محیط خانه حاکم گردد. رهبران معصوم(علیهم السلام) آن قدر به مسأله خواست همسر در زندگى شخصى توجه نموده‏ اند که در برخى موارد که اختلاف نظر پیش می‌‏‌آمد خواست او را مقدم داشته ‏اند. به عنوان نمونه هر گاه زن و شوهر در تعیین غذایى که می‌‏‌خواهند بخورند اختلاف سلیقه پیدا کنند، رهبران معصوم(علیهم السلام) دستور داده‏اند که شایسته است جانب زن رعایت شود و مردى که چنین کند، مؤمن است و بعکس، مردى که غذاى مطابق میل خود را بر زن تحمیل نماید دچار یک نوع نفاق است. امام صادق(علیه السلام) از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده است که: مؤمن مطابق خواست و میل خانواده‏ اش، غذا می‌‏‌خورد و منافق، خانواده‏اش را وادار می‌‏‌کند که طبق میل او غذا بخورد.۱۶ در برخى روایات تأکید شده است که شوهر وقتى وارد خانه می‌‏‌شود در برخورد با همسر باید طورى رفتار کند که موجب ناراحتى او فراهم نشود. پیش از وارد شدن، به گونه‏ اى او را باخبر سازد تا اگر در وضع مطلوبى نیست بتواند وضع خود را تغییر دهد و هم چنین براى احترام به او هنگام وارد شدن سلام نماید.

امام صادق(علیه السلام) می‌‌فرماید: وقتى شوهر به خانه خود وارد می‌‏‌شود باید به همسرش سلام نماید و پیش از وارد شدن با زدن کفشهایش به زمین و سرفه کردن، همسر را از آمدن خود باخبر سازد، مبادا او را در حالتى ببیند که او را ناخوش آید.۱۷

حضرت على(علیه السلام) می‌‏‌فرماید: در خانه مشغول پاک کردن عدس بودم و فاطمه در حال درست کردن غذا بود که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد؛ فرمود: یا ابالحسن! عرض کردم بلى یا رسول ‏اللّه‏! فرمود: این سخن از من بشنو و این را نمی‌‏‌گویم مگر از جانب پروردگار: هر مردى که در کار خانه به همسرش کمک کند، براى او به تعداد هر مویى که در بدن دارد یک سال عبادت منظور می‌‏‌شود، آن چنان عبادتى که روزهایش روزه و شبهایش مشغول نماز و راز و نیاز باشد و خداوند پاداش صابرانى چون داود و یعقوب و عیسى(علیهما السلام) به وى خواهد داد.۱۸ این روایت به خوبى اهمیت و ارزش همکارى با همسر را می‌‏رساند. در روایتى دیگر، امام صادق(علیه السلام) می‌‏‌فرماید: خداوند زیبا بودن و زینت کردن را دوست دارد و تظاهر به ندارى و فقر را مکروه می‌‏‌داند. دوست دارد آثار نعمتهایش را بر بنده‏اش ببیند، لباسش نظیف و پاکیزه باشد، بوى خوش استعمال کند، خانه‏ اش را زینت دهد، خانه و اطرافش را جاروب کند.۱۹

روشن است که اسلام رعایت نظافت و زیبایى را بر همه، چه مرد و چه زن، لازم دانسته است. امید است مردان ما از روش و سخنان پیشوایان معصوم(علیهم السلام) درس گرفته نسبت به همسران خود آن چنان رفتار کنند که اسلام و وجدان و عقل فرمان می‌‏‌دهد و همسر را به عنوان شریکى عزیز و مهربان و دوستى ارجمند و گرامی‌ بلکه بخشى از جسم و جان خود به حساب آورند. مقام و موقعیت و جایگاه او را پاس بدارند و با او آن طور رفتار نمایند، که دوست دارند در باره آنها رفتار شود. ان شاءاللّه‏.

 پی‌نوشتها

۱- وسائل‏ الشیعه، ج۱۴، ص۱۲۳

۲، مستدرک الوسائل، ج۲، ص۵۵۱، بحارالانوار، ج۴۳، ص۳۱، حدیث ۳۸،

 ۳، کافی، ج۵، ص۸۶، حدیث ۱، من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۱۶۹، حدیث ۳۶۴۰، باب ۲، امالى طوسی، ج۲، ص۲۷۴، بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۵۱، حدیث ۷،

 ۴، بحارالانوار، ج۴۳، ص۵۰،

 ۵، همان، ص۱۷۱،

 ۶، احتجاج طبرسی، ج۱، ص۲۸۲ ـ ۲۸۱،

 ۷، بحارالانوار، ج۴۳، ص۱۵۷ و حدیث ۶،

 ۸، فواللّه‏ ما اغضبتها و لا اکرهتها على امر … و لا اغضبتنى و لا عصت لى امرا، کشف‏الغمه، ج۱، ص۳۶۳،

 ۹، کافی، ج۶، ص۴۷۶، روایت ۱،

  ۱۰، همان، ص۴۷۵،

۱۱، نهج ‏الفصاحه، ص۷۲، رقم ۳۷۷،

 ۱۲، وسائل‏ الشیعه، ج۱۴، ص۱۸۳، کافی، ج۵، ص۵۶۷،

۱۳، کافی، ج۶، ص۴۴۶، حدیث ۱،

۱۴، همان، ص۴۴۸، روایت ۱۳،

۱۵، همان، ج۵، ص۵۱۰، روایت ۱، من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۴۴۱، روایت ۴۵۲۸،

 ۱۶، وسائل‏ الشیعه، ج۱۵، ص۲۵۰،

۱۷، بحارالانوار، ج۷۶، ص۱۱،

۱۸، عوالم العلوم، ج۱۱، بخش ۲، ص۵۰۰، بحار، ج۱۰۴، ص۱۳۲، حدیث ۱،

۱۹، بحار، ج۷۹، ص۳۰۰،

منبع: عبدالرحمن انصارى ‏شیرازى؛ نشریه پیام زن؛ شماره۶۸

آداب خوردنی ها و آشامیدنی ها در سنت پیامبر (ص)

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چیزى محبوبتر از این نبودکه پیوسته در راه خدا گرسنه و ترسان باشد.

عیص بن قاسم گوید: به امام صادق (علیه السّلام) عرض کردم: حدیثى از پدربزرگوارتان روایت مى شود که فرموده: هرگز رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از زنان گندم سیر نخورد؛آیا این مطلب درست است؟فرمود: نه، بلکه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگز نان گندم نخورد، واز نان جو نیز هرگز سیر نخورد.

یکى از پرسشهایى که آن مرد یهودى شامى از امیر مؤمنان (علیه السّلام) کرد آن است که گفت: مردم پندارند که عیسى (علیه السّلام) مردى زاهد بود. على (علیه السّلام) به او فرمود : آرى، چنین بود و محمّد (صلّى اللّه علیه و آله) از همه پیامبران زاهدتر بود، زیرا آن حضرت علاوه برکنیزهایى که داشت داراى سیزده تن زن (در زمانهاى متفاوت) بود، با این حال هیچ گاه سفره اى از نزد آن حضرت برچیده نشد که در آن طعامى باقى مانده باشد و هرگز نان گندم نخورد و از نان جو نیز سه شبانه روز پیاپى سیر نخورد.

على (علیه السّلام) فرمود: پیامبر پاک و پاکیزه خود را سرمشق قرار ده… که پهلویش از همه اهل دنیا لاغرتر، و شکمش از همه آنان تهى تر بود. . . با شکم خالى ازدنیا رخت بربست، و با سلامت به سراى آخرت در آمد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در حال تکیه دادن غذا نخورد مگر یک بار، آن هم پس از یادآور شدن نشست و گفت: خدایا، من بنده و پیامبر تو هستم.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از روزى که خداوند او را به پیامبرى برانگیخت تا روزى که جان او را گرفت در حال تکیه دادن غذا نخورد.

آن حضرت مانند بردگان غذا مى خورد و مانند آنان مى نشست. گفتم: چرا چنین مى کرد؟فرمود : براى فروتنى در برابر خداى بزرگ.

ابو خدیجه گوید: در مجلسى که من حاضر بودم بشیر دهان از امام صادق (علیه السّلام) پرسید: آیا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در حالى که بر دست راست یا چپ تکیه کرده باشد غذا میل مى کرد؟فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هیچ گاه در حال تکیه دادن بر دست راست یا چپ غذا میل نمى کرد، بلکه مانند بردگان مى نشست. من گفتم: چرا چنین بود؟فرمود : براى فروتنى در برابر خداى بزرگ.

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) مانند بردگان غذا مى خورد و مانندآنان مى نشست. و بر زمین پست غذا مى خورد و مى خوابید.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون براى غذا خوردن مى نشست، زانوها و قدمهاى خود را جمع مى کرد آن گونه که نمازگزار دو زانو مى نشیند، با این فرق که یکى از زانوها و قدمها را روى زانو و قدم دیگر مى نهاد، و مى فرمود: همانا من بنده ام، مانند بندگان غذا مى خورم و مانند آنان مى نشینم.

امیر مؤمنان (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون بر سر سفره مى نشست مانند بندگان مى نشست و بر ران چپ خود تکیه مى کرد.

ابن عباس گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) روى زمین مى نشست، و گوسفندان رابه دست خود مى بست، و دعوت غلامان را براى خوردن نان جو مى پذیرفت.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) مانند بندگان مى نشست و دست خود را بر زمین مى نهاد و به آن تکیه مى کرد،[۱] و با سه انگشت غذا مى خورد. وفرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) این چنین غذا میل مى کرد نه مانند جبّاران که با دو انگشت غذامى خورند.

 امام باقر (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) پس از غذا خوردن، انگشتان خودرا مى لیسید.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگاه انار مى خورد کسى را در آن شرکت نمى داد.

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) از هرگونه غذا میل مى کرد، و هر غذایى را که خداوند براى او حلال کرده بود با خانواده و پیشکاران خود مى خورد، و نیز با کسانى که ایشان رادعوت مى کردند بر روى زمین و یا هرچه فرش نموده بودند مى نشست و از هرغذایى که داشتند با آنان میل مى فرمود، مگر آنکه مهمانى براى آنان برسد که بامهمان غذا مى خورد. و بهترین غذا نزد آن حضرت غذایى بود که شرکت کنندگان درآن بیشتر باشند.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون با مردم غذا مى خوردنخستین کسى بود که دست به غذا دراز مى کرد و آخرین کسى بود که دست بر مى داشت تا مردم هم [شرم نکنند و]غذا بخورند.

على (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هنگامى که نزد قومى افطار مى کرد مى فرمود: روزه داران نزد شما افطار کردند، نیکان از غذاى شما خوردند و برگزیدگان بر شما درود فرستادند و در حق شما دعا کردند.

امیر مؤمنان (علیه السّلام) فرمود: شام پیامبران پس از نماز عشا بوده است، شمانیز شام خوردن را ترک نکنید، زیرا ترک آن باعث خرابى بدن است.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: ظرف طعامى که در آن [علاوه بر سایر غذاها]خرما باشد نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) نیاوردند مگر آنکه از خرما شروع مى کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) میان هر دو لقمه حمد خدا مى کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگاه خرما مى خورد هسته آن را پشت دست مى نهادسپس به سویى پرتاب مى کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگاه شیر مى نوشید مضمضه مى کرد و مى فرمود: شیرچربى دارد.

وهب بن عبد ربّه گوید: امام صادق (علیه السّلام) را دیدم خلال مى کرد، چون به ایشان نگاه کردم فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) خلال مى کرد؛خلال دهان را پاکیزه مى کند .

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) با هر چه به دستش مى رسید خلال مى کرد، مگر با برگ درخت خرما و چوب تو خالى گیاهان (زیرا اینها خرد شده، مى شکند و لاى دندان مى ماند) .

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) هرگاه آب مى نوشید اول«بسم اللّه»مى گفت. و آب رامى مکید و آن را به یک نفس نمى نوشید، و مى فرمود: درد کبد از آب را به یک نفس خوردن حاصل مى شود.

ابن مسعود گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در هنگام خوردن آب از ظرف آن را با سه نفس مى نوشید و در هر نفس«بسم اللّه»مى گفت، و در آخر شکر خدامى نمود.

ابن عباس گوید: دیدم رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) با دو نفس آب نوشید.

على (علیه السّلام) فرمود: بارها پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) را زیر نظر گرفتم دیدم هنگام نوشیدن آب آن را با سه نفس مى نوشید و در هر نفس«بسم اللّه»مى گفت و در آخر حمدخدا مى کرد. از سبب آن پرسیدم، فرمود: یا على، «حمد»براى اداى شکر خدا، و«بسم اللّه» براى ایمنى از درد است.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در هنگام آب خوردن در ظرف آب نفس نمى کشید، بلکه هر وقت مى خواست نفس بکشد ظرف را از دهان دور مى داشت.

على (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون براى«استشفا»در آبى دعامى خواند ظرف را نزدیک دهان مى برد و تا آنجا که خدا مى خواست به آن دعامى خواند ولى در آن آب دهان نمى انداخت.

امام باقر (علیه السّلام) فرمود: امیر مؤمنان (علیه السّلام) ایستاده آب مى خورد. روزى از بقیه آب وضوى خویش در حالى که ایستاده بود نوشید، سپس رو به امام حسن (علیه السّلام) کرد و فرمود: اى پسرکم، جدّت رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) را دیدم که چنین کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) خرماى نورس و پیه درخت خرما را با خرما مى خورد، و مى فرمود: شیطان ـ لعنه اللّه ـ سخت به خشم مى آید و مى گوید: آدمیزاده زنده ماند تا کهنه را با تازه خورد!

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) چون گوشت مى خورد سر خود را به سوى آن پایین نمى برد، بلکه گوشت را به سوى دهان بالا مى آورد و آن را به دندان پاره مى کرد… وهرگاه گوشت مى خورد به خصوص دستهاى خویش را خوب مى شست، آن گاه دست تر را به صورت مى کشید.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هر گونه غذایى را میل مى فرمود.

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) همه نوع غذا را مى خورد. . . و خیار را با خرما مى خورد، ومحبوبترین میوه ها نزد آن حضرت هندوانه و انگور بود. هندوانه را با خربزه و گاه باشکر و بسیارى اوقات با خرما میل مى کرد. . . و در فصل خرما روزه را با خرما افطار مى نمود. اکثرا انگور را دانه دانه میل مى نمود. آن حضرت پنیر هم مى خورد. . . وچون خرما مى خورد روى آن آب مى نوشید و بیشتر خوراکش خرما و آب بود. شیرو خرما و حلیم مى خورد . گوشت را از همه چیز بیشتر دوست داشت. کدو را دوست داشت به ویژه کدو حلوایى که آن را زودتر از هر چیز از سینى غذا بر مى گرفت.

گوشت مرغ و حیوانات وحشى حلال گوشت و پرندگان و نیز نان و روغن و سرکه وکاسنى و ریحان کوهى و کلم نیز میل مى کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) خیار را با نمک مى خورد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از گوشت پرنده شکار شده مى خورد ولى خود در پى شکار نمى رفت و به دست خود شکار نمى نمود و دوست داشت که دیگران براى آن حضرت شکار کنند و بیاورند تا میل کند.

امیر مؤمنان (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از گوشت، ماهیچه دست رادوست داشت.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) عسل را بسیار دوست داشت.

سلیمان بن جعفر جعفرى گوید: بر حضرت امام رضا (علیه السّلام) وارد شدم ودر برابر آن حضرت خرماى برنى بود که با جدّ و اشتهاى کامل از آن مى خورد، و به من فرمود: اى سلیمان، نزدیک بیا و بخور. من هم با آن حضرت از آن خوردم وعرض مى کردم: فدایت شوم، مى بینم از این خرما با اشتهاى کامل میل مى کنید!فرمود: بلى، من آن را بسیار دوست دارم. گفتم: چرا؟فرمود : زیرا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله)، امیر مؤمنان، امام حسن، امام حسین، امام زین العابدین، امام باقر، امام صادق و پدرم (علیهم السّلام) همه، خرما را بسیار دوست داشتند و من نیز بسیار خرما دوستم و شیعیان مانیز بسیار خرما دوست اند، زیرا از سرشت ما آفریده شده اند، و دشمنان ما ـ اى سلیمان ـ شراب مست کننده را دوست دارند، زیرا آنان از شعله اى از آتش آفریده شده اند.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: غذاى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) نان جو بود ـ اگر به آن دست مى یافت ـ و حلوایش خرما، و هیزمش چوب درخت خرما بود.

امام باقر و امام صادق (علیهما السّلام) مى فرمودند: روى زمین میوه اى نزدرسول الله (صلّى اللّه علیه و آله) محبوبتر از انار نبود. به خدا سوگند چون آن حضرت انار میل مى کرددوست داشت کسى با او در آن شرکت نکند.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) غذاى داغ را نمى خورد تا اینکه سرد شود، و مى فرمود : خداوند به ما آتش نخورانیده است؛غذاى داغ برکت ندارد، پس آن را سرد کنید.

آن حضرت هنگام غذا خوردن«بسم اللّه»مى گفت، و با سه انگشت و از جلوخود غذا مى خورد و از جلو کسى دیگر غذا برنمى داشت. چون غذا مى آوردند پیش از دیگران شروع مى کرد و سپس دیگران شروع مى کردند. و با سه انگشت یعنى شست و سبّابه و انگشت وسط دست غذا مى خورد، و گاه از انگشت چهارم کمک مى گرفت. گاه هم با تمام کف دست غذا مى خورد، ولى با دو انگشت غذا نمى خوردو مى فرمود: خوردن با دو انگشت راه و رسم شیطان است.

روزى اصحاب آن حضرت فالوده اى آوردند، حضرت با ایشان از آن میل فرمود و پرسید: این از چه درست شده است؟ گفتند: روغن و عسل را به هم مى آمیزیم و همین چیزى که مشاهده مى فرمایید به دست مى آید. فرمود: این غذاى پاکیزه اى است! آن حضرت نان جو الک نشده را مى خورد، و هرگز نان گندم نخورد، و از نان جو نیز سیر نخورد، و تا زنده بود بر سر سفره رنگین غذا نخورد. هندوانه و خربزه وانگور مى خورد، و نیز خرما را مى خورد و هسته اش را به گوسفندان مى داد. سیر وپیاز و تره و عسل موم دار (که بوى بد آن در دهان باقى مى ماند) نمى خورد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگز طعامى را نکوهش نکرد، اگر دوست داشت مى خورد واگر دوست نداشت رها مى کرد، ولى بر دیگران حرام نمى نمود. ظرف غذا را با انگشت پاک مى کرد و مى فرمود: ته مانده ظرف با برکت تر است. و چون از غذاخوردن دست مى کشید هر سه انگشت خود را با آن غذا خورده بود یکى پس از دیگرى مى لیسید. پس از غذا دست خود را مى شست تا خوب پاک شود. و تنها غذا نمى خورد.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: در این میان که امیر مؤمنان (علیه السّلام) در رحبه کوفه باچند تن از یاران قرار داشت طبق فالوده اى براى ایشان هدیه آوردند؛حضرت به یاران خود فرمود: دست دراز کنید (و بخورید) آنان دست دراز کردند و آن حضرت نیز دست به سوى ظرف دراز نمود، سپس دست خود را عقب کشید و فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) را به یاد آوردم که فالوده نخورد،[۲] من نیز از خوردن آن کراهت دارم.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگاه غذاى چرب مى خورد کمتر آب مى نوشید.

عرض شد: یا رسول اللّه، شما کم آب مى نوشید! فرمود: این براى غذایم گواراتراست.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) خوش مى داشت که از قدح شامى آب بنوشد، و مى فرمود: این پاکیزه ترین ظرفهاى شماست.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از قدحهاى شیشه اى که از شام مى آوردند آب مى نوشید، و از قدحهاى چوبین و پوستى و سفالى هم آب مى نوشید.

پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله) با کف دست هم آب مى نوشید؛آب را کف دست مى ریخت و مى فرمود: ظرفى پاکیزه تر از دست نیست.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از دهانه مشکهاى بزرگ و کوچک آب مى نوشید، ولى در حال آب خوردن دهانه آن را به بیرون بر نمى گردانید، و مى فرمود: این کار آب مشک را بدبو مى کند.

از مطالبى که ابن طاوس رحمه اللّه در کتاب مهج الدعوات از کتاب زاد العابدین درباره کیفیت گرفتن آب نیسان نقل کرده معلوم مى شود که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از آن آب استفاده مى کرده است.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) دو قوچ شاخدار ابلق (سیاه و سفید) در عید قربان ذبح مى کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در روز عید قربان دو قوچ ذبح مى کرد، یکى از طرف خود و دیگرى از طرف [نیازمندان ]امت خود.

ملحقات

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: ما قومى هستیم که تا گرسنه نشویم غذا نمى خوریم، و چون غذا خوردیم سیر نمى خوریم.

ابن عباس گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) بسا چند شب پیاپى گرسنه مى ماند و شامى براى خود و خانواده اش نمى یافت، و عمده خوراکش نان جو بود.

عایشه گوید: سوگند به خدایى که محمّد (صلّى اللّه علیه و آله) را به حق برانگیخت ماالک نداشتیم [که آرد را الک کنیم و نان الک کرده بخوریم] و آن حضرت از روزى که خداوند او را مبعوث فرمود تا روزى که از دنیا رفت هرگز نانى که آرد آن را الک کرده باشند میل نفرمود .

انس گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از غذایى که بر طبق و مجمعه نهاده شده بود نخورد، و نیز از نان سبوس گرفته (که نان اشرافى آن روز بوده) نخورد. از اوپرسیدند: آنان غذا را بر روى چه مى خوردند؟گفت: بر سر سفره.

عایشه گوید: هرگز رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) شکم را از سیرى پر نکرد.

امام باقر (علیه السّلام) به محمّد بن مسلم فرمود: اى محمّد، شاید پندارى که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از روزى که خداوند او را مبعوث نمود تا روزى که او را قبض روح فرمود کسى آن حضرت را ـ اگر چه یک بار ـ دیده باشد که در حال تکیه دادن غذاخورده باشد؟اى محمّد، شاید گمان کنى که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) از روزى که خداوند اورا مبعوث نمود تا روزى که او را قبض روح فرمود سه روز پیاپى از نان گندم سیر خورده باشد؟

آن گاه حضرت پاسخ خود را چنین داد: نه، به خدا سوگند تا روزى که خداوند جان او را قبض نمود سه روز پیاپى از نان گندم سیر نخورد. البته نمى گویم آن حضرت دسترسى به آن نداشت، بلکه گاهى به یک مرد صد شتر مى بخشید؛و اگرمى خواست بخورد حتما مى توانست . همانا جبرئیل سه بار کلید گنجهاى زمین را نزد آن حضرت آورد و او را در انتخاب آن مخیّر ساخت بدون آنکه خداوند چیزى از پاداش اخرویى که براى او آماده ساخته بکاهد، ولى او در هر بار تواضع و فروتنى در برابر پروردگارش را [بر تمام گنجهاى زمین] بر مى گزید. هرگز چیزى از او درخواست نشد که در پاسخ «نه» بگوید. اگر داشت مى بخشید، و اگر نداشت مى فرمود : به خواست خدا انجام خواهد شد.

على (علیه السّلام) فرمود: پیامبر گرامى (صلّى اللّه علیه و آله) هرگز سه روز پیاپى از نان گندم سیر نخورد تا به رحمت الهى پیوست.

ابو هریره گوید: هرگز رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) و خانواده او تا هنگام رحلت آن حضرت سه روز پیاپى از نان گندم سیر نخوردند.

عایشه گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) تا دم مرگ نشد که سه روز پیاپى از طعام سیر شده باشد، و اگر مى خواست مى توانست خود را سیر کند، ولى گرسنگان دیگر رابر خود مقدم مى داشت.

هیچ گاه دو رنگ غذا در یک لقمه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) جمع نشد، اگر گوشت بود نان نداشت، و اگر نان بود گوشت نداشت.

هیچ گاه دو نوع غذا نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) جمع نشد مگر آنکه یکى را خود خورد و دیگرى را صدقه داد.

ابن خولى ظرفى براى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) آورد که در آن شیر و عسل ریخته بود. آن حضرت از خوردن آن خوددارى کرد و فرمود: دو نوع نوشیدنى دریک جا، و دو ظرف (دو نوع) غذا در یک ظرف؟! پس، از خوردن آن خوددارى نمود، سپس فرمود: آن را حرام نمى کنم، ولى دوست ندارم در دنیا فخر و مباهات کنم و در فرداى قیامت به خاطر بهره مندى بیش از حد از دنیا حساب پس بدهم. من فروتنى را دوست دارم، زیرا هر که براى خدا فروتنى کند خدایش سربلند گرداند.

على (علیه السّلام) در هنگام شهادت به دخترش امّ کلثوم (علیها السّلام) فرمود: من مى خواهم از برادر و پسر عمویم رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) پیروى کنم که تا زنده بود هیچ گاه دو نوع غذا براى او در طبقى نیاوردند.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) تا آنجا که ممکن بود به تنهایى غذا نمى خورد.

على (علیه السّلام) در سفارشاتش به کمیل بن زیاد فرمود: اى کمیل، در کیفیت غذاى خود زیاد دقت مکن، زیرا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) خیلى در کیفیت غذا دقت نمى کرد.

از امام صادق (علیه السّلام) پرسیدند: آیا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) به خانواده خود غذاى باب میل و مطبوعشان را مى داد؟فرمود: آرى، زیرا هرگاه نفس آدمى غذاى مطبوع خود را بیابد به آن قانع شده، آن غذا موجب رشد گوشت و چاقى وى مى گردد.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) کاسه غذا را [با انگشت ] مى لیسید .

امام حسن مجتبى (علیه السّلام) فرمود: دوازده خصلت است که سزاوار است هرمسلمانى آنها را براى غذا خوردن فرا بگیرد، چهار تاى آنها واجب، چهار تا سنّت وچهار تاى دیگر آداب است. . . امّا آنچه سنّت است عبارت است از: بر پاى چپ نشستن، با سه انگشت غذا خوردن و از جلوى خود لقمه برگرفتن[۳]

 در حدیث سنّت طعام آمده است: شستن دستها پیش از غذا و بعد ازغذا سنّت است.

پیامبر گرامى (صلّى اللّه علیه و آله) هنگام غذا خوردن به کسى که پیش روى آن حضرت بود لقمه تعارف مى کرد، و هنگام آب نوشیدن به کسى که در سمت راست او بودآب را تعارف مى نمود .

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در حال ایستاده و بسا در حال سواره آب مى نوشید . وبسا ایستاده از مشگ و کوزه یا هر ظرف دیگر و گاه با دستهاى مبارکش آب مى نوشید.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) با سه نفس آب مى نوشید، و هر بار در اول«بسم اللّه»ودر آخر«الحمد للّه»مى گفت. بعد از نفس اول مى گفت: «الحمد للّه»، و بعد از نفس دوم مى گفت : «الحمد للّه ربّ العالمین»، و بعد از نفس سوم مى گفت: «الحمد للّه ربّ العالمین، الرحمن الرحیم».

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگاه آب مى نوشید مى گفت: الحمد للّه الّذى لم یجعله اجاجا بذنوبنا، و جعله عذبا فراتا بنعمته «سپاس خدایى را که آن را در اثر گناهان ما تلخ نکرد، و به واسطه نعمت خود آن را شیرین و گوارا قرار داد».

پیامبر گرامى (صلّى اللّه علیه و آله) چون قسمتى از لقمه اش را مى خورد مى گفت: اللّهمّ لک الحمد، اطعمت و سقیت و ارویت، فلک الحمد غیر مکفور و لا مودّع و لا مستغنى عنک «خداوندا، تو را سپاس که اطعام کردى و نوشاندى و سیراب نمودى، پس تو را سپاس بى آنکه تو را ناسپاسى کنیم و دست از تو باز داریم و خودرا از تو بى نیاز شماریم. »

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: سرکه خوب خورشى است. خدایا، سرکه را بر ما مبارک گردان، زیرا که آن خورش پیامبران پیش از من بوده است.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: محبوبترین خورشها نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) سرکه و زیتون بود، و مى فرمود: اینها خوراک پیامبران (علیهم السّلام) است.

على (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) گوشت کلیه (قلوه) هاى حیوان رانمى خورد، بدون آنکه آن را بر دیگران حرام کند، و مى فرمود: به خاطر اینکه کلیه هابه بول حیوانات نزدیک است.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: از سوى انصار یک سینى بزرگ برنج خدمت رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هدیه آوردند، آن حضرت سلمان و مقداد و ابوذر (رضى اللّه عنهم) را هم دعوت کرد و آنان کمى خوردند و زود دست کشیدند، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود : شما که چیزى نخوردید!سپس فرمود: از شما آن کس که بیشتر ما را دوست داردبیشتر نزد ما غذا مى خورد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: اگر مؤمنى مرا براى خوردن سردست و پاچه گوسفندى دعوت کند مى پذیرم، و این خود از دین محسوب است. و اگر مشرک یامنافقى مرا براى خوردن شترى که نحر کرده دعوت کند نمى پذیرم، و این نیز از دین محسوب است. خداوند عطا و غذاى مشرکان و منافقان را براى من نخواسته است.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: هنگام غذا خوردن کفشهاى خود را در آورید، زیرا که این کار سنّت خوبى است و پاها را راحتى مى بخشد.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) گوشت ماهیچه و سردست رادوست داشت و گوشت ران را دوست نمى داشت، زیرا این قسمت به محل بول حیوان نزدیک است .

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگز طعامى را نکوهش نکرد، اگر میل داشت مى خورد و گرنه ترک مى کرد.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) غذا را فوت نمى کرد، و در ظرف آب هم نمى دمید.

سرکه و سبزى بر سر سفره از سنّت است.

امام صادق (علیه السّلام) فرمود: مقدارى حلواى روغن و خرما خدمت رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) آوردند، آن حضرت میل نکرد، عرض شد: آیا خوردن آن را حرام مى دانید؟ فرمود: نه، ولى خوش ندارم نفسم به اینها تمایل یابد، سپس این آیه راتلاوت فرمود: «شما از خوبیها و خوشیهاى خود در زندگانى دنیاتان بهره مند شدید… ».[۴]

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) ظرف غذا را براى گربه کج نگاه مى داشت [تا حیوان بتواند راحت از آن بخورد].

امام صادق (علیه السّلام) با پنج انگشت غذا مى خورد و مى فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) این گونه غذا مى خورد نه آن گونه که جبّاران [با دو انگشت ]مى خورند.

على (علیه السّلام) فرمود: ما کشمش و خرما را براى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در ظرف آب خیس مى کردیم، در روزهاى اول و دوم از آن میل مى کرد، و چون رنگ آن بر مى گشت دستور مى داد آن را دور بریزند.

منبع: سنن النبى،علامه سید محمدحسین طباطبائى

پاورقى‌:

[۱] . از این جمله روشن مى شود که مسأله تکیه نکردن رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) در حال غذا خوردن غیر از تکیه دادن بر دست بر روى زمین است، بلکه مراد تکیه نکردن بر پشتى و بالش و امثال آن است چنانکه رسم پادشاهان و سایر متکبران است. شاهد این مطلب فرمایش امام صادق (علیه السّلام) است که به شخصى که آن حضرت را از تکیه دادن بر دست در حال غذا خوردن نهى کرد، در بار سوم فرمود: به خدا سوگندرسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) هرگز از چنین چیزى نهى نکرده است. (مؤلف)

[۲] . از روایات دیگرى بر مى آید که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) فالوده میل کرد ولى بسیار اندک، و شاید مراد این حدیث همین باشد.

[۳] . و در نقل دیگر آمده است: «شستن دست پیش از غذا. . . و لیسیدن انگشتان پس از غذا» ـ (مؤلف) .

[۴] . احقاف/ .۲۰

صبر در سيره امام مجتبي(ع)

اشاره

زندگي مردان بزرگ خدا هميشه پرحادثه است، حيات درخشان امام حسن(علیه السلام) از پرحادثه ترين زندگي رادمردان تاريخ است، با اين كه بيش از 48 سال عمر نكرد، و بر اثر زهري كه مزدوران معاويه به او خوراندند به شهادت رسيد، ولي در همين دوران كوتاه، همواره با باطل گرايان حق ستيز در حال نبرد بود، در عصر پدر، دوش به دوش او با منافقان و منحرفان ستيز كرد، در جنگ هاي بزرگ جمل و صفّين و نهروان، قهرماني بي بديل بود، و به طور كلّي نام او در پيشاني قاموس رنج ها مي درخشيد. وي در سخت ترين و تلخ ترين رخدادها پرچم نهي از منكر، مبارزه با نامردمي ها و طاغوت زدايي را برافراشت، و براي تثبيت حكومت حق، ايثارها و جانفشاني ها كرد.

آنچه بيش از ديگر ويژگي هاي امام حسن مجتبي(علیه السلام) ـ در زمان حيات و پس از شهادت ـ از برجستگي برخوردار بود، صبوري و حلم آن حضرت بود كه تأثير بسزايي در زندگي وي و پيروانش داشت. امام ـ عليه السلام ـ آن گونه صبور بود كه صبوري وي زبانزد عام و خاص شد و ضرب المثل «حِلْمُ الحَسَنيّة» درباره وي رواج يافت. در اين گفتار برآنيم تا ارجمندي حلم و مفهوم آن را مورد بررسي قرار دهيم، آن گاه نتايج درخشان آن را در زندگي امام حسن(علیه السلام) بنگريم.

ارجمندي حلم

خداوند در قرآن، حضرت ابراهيم(علیه السلام) قهرمان مبارزه توحيدي را چنين تمجيد مي كند: «اِنَّ اِبْراهيمَ لَحَليمٌ أَوّاهٌ مُنيبٌ؛[1] همانا ابراهيم داراي صفت حلم و بسيار متوكّل بر خدا و بازگشت كننده به سوي خدا بود.»

در آيه 101 صافّات خداوند مي فرمايد: «فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَليمٍ؛ ما ابراهيم را به نوجواني داراي حلم بشارت داديم.»

منظور از اين فرزند، حضرت اسماعيل(علیه السلام) است، كه ابراهيم(علیه السلام) از درگاه خدا درخواست فرزندي صالح كرد، و خداوند درخواست او را اجابت نمود، و او را به فرزندي كه داراي خصلت والاي حلم است مژده داد، آن فرزند اسماعيل بود، چنان كه در ماجراي آن ذبح عظيم، حلم و استقامت و صبر انقلابي خود را به خوبي نشان داد.

واژه «حليم» پانزده بار در قرآن بيان شده است كه در يازده مورد از اوصاف خداوندي برشمرده شده[2] و در دو مورد، از اوصاف ابراهيم (علیه السلام) و در يك مورد از وصف اسماعيل(علیه السلام) و در موردي ديگر در وصف حضرت شعيب (علیه السلام) ذكر شده است.

بنابراين، «حلم» از ارزش هاي مهم اخلاقي و اسلامي است، و انسان هاي برجسته؛ مانند پيامبران چنين صفتي دارند، و انسان هايي كه صفت حلم را به طور كامل دارند، مظهر يكي از صفات الهي هستند.

در فرهنگ روايي، روايات بي شماري در تمجيد خصلت ارزشمند حلم از پيامبر(صلی الله علیه و آله) و امامان(علیه السلام) به ما رسيده كه نظر شما را به ذكر چند نمونه جلب مي كنيم:

اميرمؤمنان علي(علیه السلام) فرمود: «كَمالُ الْعِلْمِ الْحِلْمُ؛[3] كمال علم به صفت حلم بستگي دارد.»

نيز فرمود: «بِوُفُورِ الْعَقْلِ يَتَوَفَّرُ الْحِلْمُ؛[4] آن كس كه عقل سرشار دارد، داراي حلم سرشار خواهد شد.»

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «اَلْحِلْمُ سِراجُ اللهِ؛[5] حلم، چراغ تابان خدا است.»

مفهوم حلم

لغت شناس معروف قرآن، راغب در كتاب مفردات گويد: «حلم به معناي خويشتن داري به هنگام هيجان غضب است، و از آن جا كه اين حالت از عقل و خرد ناشي مي شود، گاه به معناي عقل و خرد نيز به كار رفته است.»[6]

بنابراين، انسان داراي حلم كسي است كه در عين توانايي، در هيچ كاري شتاب نمي كند، و در كيفر مجرمان شتاب زده نمي شود، روحي بزرگ دارد، و بر خشم و احساسات خود، مسلّط است.

چنان كه در روايت آمده، شخصي از امام حسن مجتبي(علیه السلام) پرسيد: حلم چيست؟ فرمود: «كَظْمُ الْغَيْظِ وَ مِلْك النَفْسِ؛[7] فرو بردن خشم، و تسلّط بر خويشتن است.»

بنابراين، آنچه در ترجمه حلم معروف شده و از آن به عنوان «بردباري» ياد مي كنند، صحيح به نظر نمي رسد، زيرا حلم

به معناي تحمّل بار ديگران نيست، بلكه به معناي خويشتن داري پرصلابت، و نرمش قهرمانانه است، كه پايه استوار براي حفظ اخلاق و ارزش هاي اسلامي است. بر همين اساس امير مؤمنان علي(علیه السلام) فرمود: «لا حِلْمَ كالصَّبْرِ والصَّمْتِ؛[8] هيچ حلمي مانند استقامت و سكوت نيست.» بنابراين، استقامت و كنترل زبان، از شاخه هاي مهم حلم است، پس حلم مفهومي ضدّ عجز و تسليم دارد.

حلم امام حسن (علیه السلام)

امام حسن(علیه السلام) و ساير امامان(علیه السلام) فرهيخته و تربيت شده مكتب قرآن بودند، چنان كه در روايت آمده: كنيزي شاخه گلي را به امام حسن(علیه السلام) اهدا نمود، آن حضرت او را آزاد كرد، انس بن مالك به آن حضرت عرض كرد: «آيا شما براي يك شاخه گل ناچيز، او را آزاد كرديد؟»

«حلم» از ارزش هاي مهم اخلاقي و اسلامي است، و انسان هاي برجسته؛ مانند پيامبران چنين صفتي دارند، و انسان هايي كه صفت حلم را به طور كامل دارند، مظهر يكي از صفات الهي هستند.

امام حسن(علیه السلام) در پاسخ فرمود: «أَدَّبَّنا اللهُ تَعالي…؛ خداوند ما را چنين تربيت كرده است.»

آن جا كه مي فرمايد: «اِذا حُيّيْتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِاَحْسَنِ مِنْها أَوْ رُدُّوها؛ هنگامي كه كسي به شما تحيّت گويد، پاسخ او را به طور بهتر، يا همان گونه بدهيد.»[9] پاسخ بهتر همان آزاد كردن او است.[10]

حلم امام حسن(علیه السلام) از آيات قرآن نشأت گرفته بود، از جمله از اين آيه كه خداوند مي فرمايد: «… اِدْفَعْ بِالَّتي هِيَ اَحْسَنُ فَاِذا الَّذي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَاَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ؛ ناپسندي را با نيكي دفع كن، كه ناگاه خصلت حلم امام حسن(علیه السلام) در حدّي بود كه مروان يكي از دشمنان پركينه خاندان رسالت، كه امام حسن(علیه السلام) را بسيار رنج داد و آزرد، گفت: «اين كارها را با كسي انجام دادم كه حلم و خويشتن داري او با كوه ها برابري مي كند. خواهي ديد همان كس كه ميان تو و او دشمني است، گويي دوستي گرم و صميمي است».[11]

خصلت حلم امام حسن(علیه السلام) در حدّي بود كه مروان يكي از دشمنان پركينه خاندان رسالت، كه امام حسن(علیه السلام) را بسيار رنج داد و آزرد، گفت: «اين كارها را با كسي انجام دادم كه حلم و خويشتن داري او با كوه ها برابري مي كند.»[12] به عنوان نمونه نظر شما را به فراز تاريخي زير جلب مي كنيم:

پير مردي ناآگاه از اهالي شام در مدينه، امام حسن(علیه السلام) را سوار بر مركب ديد، آنچه توانست از آن حضرت بدگويي كرد، وقتي كه فارغ شد، امام حسن(علیه السلام) كنار او آمد، و بدو سلام كرد، و در حالي كه لبخندي بر چهره داشت به او فرمود: «اي پيرمرد! گمانم غريب هستي، و گويا اموري بر تو اشتباه شده، اگر از ما درخواست رضايت كني از تو خوشنود مي شويم، اگر چيزي از ما بخواهي به تو عطا مي كنيم، اگر از ما راهنمايي بخواهي تو را راهنمايي مي كنيم، اگر كمك براي باربرداري از ما بخواهي، بار تو را برمي داريم، اگر گرسنه باشي تو را سير مي نماييم، اگر برهنه باشي، تو را مي پوشانيم، اگر نيازمند باشي تو را بي نياز مي كنيم، اگر گريخته باشي به تو پناه مي دهيم. اگر حاجتي داري آن را ادا مي نماييم، اگر مركب خود را به سوي خانه ما روانه سازي، و تا هر وقت بخواهي مهمان ما باشي، براي تو بهتر خواهد بود، زيرا ما خانه آماده و وسيع، و امكانات بسيار داريم.»

هنگامي كه آن پير ناآگاه اين گفتار مهرانگيزِ نشأت گرفته از حلم و صبر انقلابي امام حسن(علیه السلام) را شنيد، آن چنان دگرگون شد كه اشك از چشمانش جاري گرديد و گفت: «گواهي مي دهم كه تو خليفه خدا در زمينش هستي، خداوند آگاه تر است كه مقام رسالت خود را در وجود چه كسي قرار دهد، تو و پدرت مبغوض ترين افراد در نزد من بوديد، ولي اينك تو محبوب ترين انسان ها در نزد من هستي!»

سپس او به خانه امام حسن (علیه السلام) وارد شد، و مهمان آن بزرگوار گرديد، و پس از مدّتي در حالي كه قلبش سرشار از محبّت خاندان رسالت بود، از محضر امام حسن(علیه السلام) بيرون رفت.[13]

فراموش نمي كنم هنگامي كه حضرت امام خميني ـ قدّس سرّه ـ در اوايل پيروزي انقلاب در قم تشريف داشتند، روزي جمعي از چماق به دستان بدخواه، از خانه اي بيرون آمده و با شعار و داد و فرياد نزديك بيت امام آمدند، امام اگر اشاره اي مي كرد، مردم به آنها حمله كرده و آنها را تار و مار مي كردند، ولي امام در عين شجاعت و صلابت بي نظيري كه داشت، در اين مورد صلاح اسلام را در حلم و صبر انقلابي ديد، با حلم كم نظيري، سكوت كرد، و قريب به اين مضمون فرمود: «كاري به آنها نداشته باشيد، مسأله به مرور زمان حل خواهد شد.»

همان گونه كه امام فرموده بود؛ مسأله به طور طبيعي حل شد. آري گاهي حلم و صبر انقلابي، اين گونه پي آمدي درخشان دارد، و كارسازتر از عكس العمل هاي ديگر خواهد بود.

امام حسن(علیه السلام) در عصر حكومت خودكامه معاويه، در وضعيتي قرار گرفت كه اگر صلح تحميلي را (كه به معناي آتش بس و متاركه جنگ موقّت، مشروط به شرايط بود) نمي پذيرفت، و با خصلت والاي حلم و صبر انقلابي، با آن برخورد نمي كرد، كيان تشيّع در خطري عظيم، و جان همه شيعيان در معرض نابودي جدّي قرار مي گرفت. از اين رو، در پاسخ به معترضان فرمود: «واي بر شما! شما نمي دانيد كه من چه كرده ام، سوگند به خدا پذيرش صلح من براي شيعيانم بهتر است از آنچه خورشيد بر آن مي تابد و غروب مي كند….»[14]

شايد بر همين اساس بود كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) با بينش جهاني و پيش بيني وسيعي كه داشت، در شأن امام حسن(علیه السلام) فرمود: «لَوْ كانَ العَقْلُ رَجُلاً لَكانَ الْحَسَن؛[15] اگر عقل، خود را به صورت مردي نشان دهد، آن مرد، حسن(علیه السلام) است.»

رفتار پرصلابت

پرواضح است كه داشتن خصلت حلم، يك قانون غالبي است نه دائمي، بايد موارد را شناخت و بر اساس ضوابط اسلامي با آن برخورد كرد، در بعضي از موارد بايد سدّ حلم را شكست و فرياد زد و شدّت عمل نشان داد، در آن مواردي كه حلم موجب سوء استفاده گمراهان گردد. چرا كه هميشه افرادي هستند كه از شيوه حلم بزرگان، سوء استفاده مي كنند، و تا زير ضربات خردكننده شلاّق مجازات قرار نگيرند، دست از كردار زشت خود برنمي دارند، در اين گونه موارد بايد در برابر آنها شدّت عمل نشان داد، تا ايجاد مزاحمت نكنند، لذا در زندگي امام حسن مجتبي(علیه السلام) ملاحظه مي كنيم، در عين آن كه به حلم معروف بود، در بعضي از موارد، فريادي چون صاعقه داشت كه تار و پود دشمنان را مي سوزانيد. به عنوان نمونه؛ پس از ماجراي صلح تحميلي، معاويه به كوفه آمد، و در ميان ازدحام جمعيّت برفراز منبر رفت، در ضمن گفتارش با گستاخي بي شرمانه اي از اميرمؤمنان علي(علیه السلام) بدگويي نمود، هنوز سخن او به پايان نرسيده بود كه امام حسن(علیه السلام) بر پله آن منبر ايستاد، و خطاب به معاويه فرياد زد: «اي پسر هند جگر خوار! آيا تو از اميرمؤمنان علي(علیه السلام) بدگويي مي كني، با اين كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) در شأن او فرمود: «مَنْ سَبَّ عليّا فَقَدْ سَبَّني، وَ مَنْ سَبَّني فَقَدْ سَبَّ الله، وَ مَنْ سَبَّ الله، اَدْخَلَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدا فِيها مُخَلَّدا وَ لَهُ عَذابٌ مُقِيمٌ؛ كسي كه به علي(علیه السلام) ناسزا گويد، به من ناسزا گفته، و كسي كه به من ناسزا گويد، به خدا ناسزا گفته، و كسي كه به خدا ناسزا گويد، خداوند او را براي هميشه وارد دوزخ مي كند، و او در آن جا همواره گرفتار عذاب الهي است.»

آن گاه امام حسن(علیه السلام) از منبر پايين آمد و به عنوان اعتراض از مسجد خارج شد و ديگر باز نگشت.[16]

برخوردهاي پرصلابت امام حسن(علیه السلام) در برابر معاويه و مزدوران او، بسيار است، كه به همين يك نمونه بسنده شد.[17]

دخالت در سياست

اينك اين سؤال مطرح مي شود كه امام حسن(علیه السلام) بعد از شهادت پدر بزرگوارش حضرت علي(علیه السلام) با آن كه آن حضرت ده سال امامت كرد، تنها شش ماه و چهار روز خلافت و حكومت نمود، و سپس از كوفه به مدينه رفت و از سياست و حكومت دوري نموده و انزوا را برگزيد، آيا اين روش كه نشأت گرفته از حلم او بود، كناره گيري از سياست نيست؟

پاسخ به طور خلاصه اين است كه شرايط و جوّي كه دشمنان و بدخواهان، و حتّي دوستان، براي آن حضرت ايجاد كردند، آن حضرت را قهرا از سياست و حكومت داري كنار زدند، نه اين كه او خودش كنار رفت، و هرگز حلم او باعث اين كار نشد، بلكه شرايط و صلاح اسلام، چنين اقتضا مي كرد، از اين رو در مدينه نيز در فرصت هاي مناسب، مطالب را به طور صريح بيان مي كرد، و با روش معاويه مخالفت مي نمود، به همين دليل معاويه نتوانست وجود آن حضرت را تحمّل كند، و با پيام هاي محرمانه اش، جُعده دختر اشعث را كه همسر امام حسن(علیه السلام) بود، واداشت تا آن حضرت را مسموم نمايد. شهادت جانسوز او بزرگترين دليل بر دخالت او در سياست، و صلابت او در طاغوت زدايي است، چنان كه حلم او نيز در اين راستا بود.

محمد محمدي اشتهاردي

منبع: نشريه پاسدار اسلام ، شماره 187

پاورقيها:

[1] . هود (11) آيه 75. در آيه 114 سوره توبه نيز نظير اين آيه با اندكي تفاوت آمده است.

[2] . مانند آيه 225 و 235 و 263 سوره بقره، و 155 سوره آل عمران، و… (المعجم المفهرس، ص216 و 217).

[3] . ميزان الحكمة، ج2، ص515 ـ 516.

[4] . ميزان الحكمة، ج2، ص515 ـ 516.

[5] . بحار، ج71، ص422.

[6] . مفردات راغب، واژه حلم.

[7] . بحار، ج78،، ص102.

[8] . بحار، ج77، ص78.

[9] . نساء (4) آيه 86.

[10] . مناقب آل ابي طالب، ج4، ص18.

[11] . فصّلت (41) آيه 34.

[12] . منتهي الآمال، ج1، ص171.

[13] . كشف الغمّه، ج2، ص135؛ بحار، ج43، ص344.

[14] . بحار، ج44، ص19 «واللّه الّذي عَمِلْتُ خَيْرٌ لِشِيعتي مِمّا طَلَعَتْ عَلَيه الشَّمسُ اَوْ غَرُبَتْ

[15] . فرائد السّمطين، ج2، ص68.

[16] . احتجاج طبرسي، ج1، ص420؛ بحار ، ج44، ص91.

[17] . براي اطلاع بيشتر در اين مورد، به كتاب هاي زير مراجعه كنيد: احتجاج طبرسي، ج1، ص398 تا 420؛ بحار، ج44، ص70 تا 109، كشف الغمّه، ج2، ص144 تا 152.

سیره ی حکومتی [حضرت مهدی](عج)

خداوند دل‏‌‌های امت محمد(ص) را غنی و بی نیاز گردانیده و عدل آن حضرت را گسترش داده تا جایی که دستور می‌دهد منادی فریاد زند و بگوید: چه کسی نیاز به مال دارد؟ کسی از مردم به جز یک نفر پاسخ نمی‌دهد، به او گفته می‌شود برو پیش خزانه دار و به او بگو که مهدی(ع) دستور داده که به من مال عطا کنی، خزانه دار به او می‌گوید:

آن چه می‌خواهی بدون شمارش برگیر و ببر، تا آن اموال در اختیار او قرار می‌گیرد پشیمان می‌شود

سیره ی حکومتی

آنجا که در روایات مورد توجه بوده و به کرّات به آن اشاره شده است سیره و روش آن حضرت پس از امر ظهور است.

عدالت را می توان شاخصة اصلی منش حکومتی حضرت مهدی(ع) دانست، در حقیقت امر ظهور ملازم با عدالت گستری در جهان است که به دست آن حضرت اِعمال می شود.

پیامبر اکرم(ص) در حدیثی می فرمایند: اگر از دنیا جز یک روز باقی نماند، خداوند آن روز را طولانی می کند تا مردی از فرزندان من ظهور کرده و زمین را آکنده از عدل و داد نماید همان گونه که از ظلم و ستم پر شده است.

این مطلب در روایات متعدّدی بیان شده است.

ابوسعید خدری از رسول الله(ص) نقل می کند که آن حضرت فرمودند: امت (حضرت مهدی(ع)) به او پناه می برند همان گونه که زنبوران عسل به ملکه خود پناه می برند، او زمین را پر از عدل می کند همان گونه که از ستم پر شده است، تا اینکه مردم به مانند حالت اولشان (زمان رسول خدا(ص) یا زمان حضرت آدم) باشند.

خوابیده ای را بیدار نمی کند و خونی را نمی ریزد.

امیرالمؤمنان حضرت علی(ع) در مورد سیره و روش آن حضرت پس از امر ظهور می فرمایند:

زمانی که مردم هدایت را با هواهای نفسانی خود تطبیق می کنند، آن حضرت هوا را با هدایت تطبیق کرده و هدایت را بر آن ترجیح می دهند و آرا و نظریات را با قرآن می سنجد این در حالی است که مردم، قرآن را بر طبق نظریات خود معنا می کنند… تا آنجا که جنگ هائی مانند شتر وحشی برپا شده که دندان هایش را نشان داده و پستان هایشان از شیر پر شده و شیرش نیز شیرین می باشد اما نتیجه آن بد خواهد بود.

بدانید که فردائی خواهد آمد با چیزهائی که نمی شناسید.

آنگاه والی، عمال و کارگزاران بد و خائن را به خاطر کارهای بدشان مؤاخذه می نماید.

آن زمانی است که زمین پاره های جگرش را (گنج های خود را) برای حضرت نمایان ساخته و آرام و بدون زحمت افسار و اختیار خود را به او می سپارد، آنگاه حضرت سیره و روش عدالت را به شما نشان داده و کتاب و سنتی را که مرده است، زنده می نماید.

پیامبر اکرم(ص) نیز در روایاتی منش و رفتار آن حضرت را پس از ظهور بیان کرده اند که در اینجا به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

1. بذل و بخشش فراوان

پیامبر اکرم(ص) می فرمایند: در آخرالزمان ـ در مدت طولانی و سختی و تنگدستی ـ امامی وجود دارد که به مردم بذل و بخشش می نماید، شخصی پیش او می رود و او با دو دست خویش مال را جمع نموده و به او می دهد، در آن زمان آن قدر مال و خیر به مردم می رسد که همّ و غم شخص این است که در میان فامیلش کسی را بیابد که صدقه مالش را از او قبول نماید.

2. بخشش بدون شمارش

آن حضرت در این زمینه می فرمایند: مژده باد شما را به ظهور و برانگیخته شدن مهدی (عج) در امت من، در حالی که اختلافات، تمام مردم را در بر گرفته و فاصلة طبقاتی زیاد گشته است، آنگاه حضرتش زمین را از عدل و داد پر می کند، همان گونه که از جور و ستم پر شده بود، ساکنان آسمان و زمین از او راضی و خشنود بوده، اموال را به طور مساوی بین مردم تقسیم می نمایند،…

خداوند دل های امت محمّد(ص) را غنی و بی نیاز گردانیده و عدل آن حضرت را گسترش داده تا جایی که دستور می دهد منادی فریاد زند و بگوید:

چه کسی نیاز به مال دارد؟ کسی از مردم به جز یک نفر پاسخ نمی دهد، به او گفته می شود برو پیش خزانه دار و به او بگو که مهدی(ع) دستور داده که به من مال عطا کنی، خزانه دار به او می گوید:

آن چه می خواهی بدون شمارش برگیر و ببر، تا آن اموال در اختیار او قرار می گیرد پشیمان می شود و می گوید من حریص ترین و طمع کارترین فرد امت حضرت محمّد(ص) بودم…

آن مرد اموال را برمی گرداند اما از او نمی پذیرند و به او گفته می شود: ما آنچه را که دادیم پس نمی گیریم.

وضع به همین صورت هفت سال یا هشت سال یا نه سال می ماند و دیگر بعد از آن خبری در زندگانی نیست، یا این که پس از آن خیری در زنده بودن نیست.

پس از ظهور، آن قدر نعمت ها فزونی می یابد که زنده ها آرزو می کنند که کاش مرده ها زنده بودند و این فراوانی نعمت را می دیدند، پیامبر اکرم(ص) می فرمایند:

ساکنان زمین و آسمان از او (حضرت مهدی(ع)) راضی و خشنودند، آسمان تمام بارانش را فرو می ریزد و زمین تمام گیاهانش را خارج می سازد تا جایی که زنده ها آرزو می کنند که کاش مرده ها زنده بودند و موضع ما را از فراوانی نعمت می دیدند.

3. محبت نسبت به مساکین

پیامبر اکرم(ص) محبت امام مهدی(ع) به مساکین را این گونه بیان می کنند:

حضرت مهدی(ع) به خاطر علاقة فراوانِ وی به مساکین، دوست دارد با دست خود به مساکین و فقرا طعام انفاق کند.9

4. سخت گیری بر کارگزاران و ترحم بر مساکین

پیامبر اعظم(ص) دربارة نحوة برخورد حضرت مهدی با کارگزاران خود و دیگر مردمان می فرمایند:

علامت و نشانة حضرت مهدی(ع) این است که آن حضرت نسبت به وزراء و کارگزاران خود شدید و سخت گیر است، اموال را بذل و بخشش می کند و بر مساکین و بی نوایان، ترحّم و دلسوزی می نماید.

5. برگرداندن حقوق غصب شدة مظلومین

حضرت مهدی(ع) حقوق مردم را گرفته، حتّی اگر آن حق، غصب شده و زیر دندان فردی باشد، آن را پس گرفته و به صاحبش برمی گرداند و سرانجام خداوند ملک و حکومتی بزرگ تر از ملک و حکومت ذی القرنین و سلیمان به حضرت مهدی(ع) عطا می فرماید؛ جابربن عبدالله انصاری می گوید که از رسول خدا(ص) شنیدم که آن حضرت فرمودند:

ذوالقرنین بندة صالح خداوند بود که خداوند او را برای بندگانش راهنما قرار داده بود، قوم خود را به سوی خداوند دعوت نموده، آن ها را به تقوای الهی امر نمود، لکن مردم ضربه ای بر یک طرف سر او زدند، پس از این، مدتی از دیدگان آنها پنهان شد تا آنجا که گفتند :

ذوالقرنین مُرد یا هلاک شد، کجا رفت؟ پس از آن ظاهر شده به سوی قومش برگشت که ضربه دیگری به طرف دیگر سر او زدند.

آن گاه حضرت فرمود: در میان شما کسی است که بر سنّت اوست (شاید مراد حضرت علی(ع) باشد که دوبار شمشیر بر سر مبارکش زدند، یک ضربه توسط عمروبن عبدود و ضربة دیگر توسط ابن ملجم مرادی که لعنت خدا بر او باد).

خداوند از هر چیزی علتی برای ذوالقرنین قرار داده و سیطرة او را بر شرق و غرب عالم کشانید، و زود است که خداوند متعال سنت او را در قائم از فرزندان من جاری کند و او را بر شرق و غرب عالم مسلط نماید.

هیچ مکانی از کوه و دشت و بیابان نخواهد ماند که ذوالقرنین در آن قدم گذاشته باشد مگر این که حضرت مهدی(ع) بر آن قدم خواهد گذاشت، و خداوند برای او گنج ها و معدن های زمین را ظاهر کرده و با ترس انداختن در دل دشمنانش او را یاری خواهد نمود، و زمین را پس از پر شدن از ظلم و جور از عدل و داد پُر خواهد کرد.

پی نوشت ها:
1. بخشی از سخنان مقام معظم رهبری.
2. کمال الدین و تمام النعمه، ج 1، ص 317.
3. کورانی، علی، معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 229
4. منتخب الاثر، ص 478
5. علی ابن ابی طالب، نهج البلاغه، خطبة 138.
6. کنزل العمّال، ج 14، ص 274
7. کشف الغمه، ج 3، ص 261.
8. ابن طاووس، ملاحم، ص 69
9. منتخب الاثر، ص 311.
10. عقدالدّرر، ص 178
11. منتخب الاثر، ج 308
12. کمال الدّین، ج 2، ص 394.

منبع: موعود ؛ دی 1385، شماره 71، صفحه 68

رضا عباسپور

سیره جهادی حضرت مهدی (عج )

از روایات استفاده می‌شود که حضرت مهدی (عج) حرکت جهادی خویش را با جنگ با فتنه گران منحرف می‌آغازد و ابتدا فتنه را در جهان اسلام خاموش می کند و فتنه گران را از سر راه بر می‌دارد، آنگاه به سراغ حاکمان شرک و کفر می رود.

از این رو، آنچه در روایات درباره قتل و کشتار به دست حضرت مهدی (عج) آمده، مربوط به انسانهای ستمگر، منحرف و فتنه گری است که در برابر حاکمیت دین حق سر فرود نمی‌آورند،

سیره جهادی حضرت مهدی (عج )

چکیده

جهاد مهم ترین راه غلبه دین حق یعنی اسلام بر تمامی ادیان به دست حضرت مهدی (عج ) اسـت .

چـیـرگـی اسـلام بـر سـایر ادیان که هدف نهایی جهاد آن حضرت است ، با از بین بـردن حاکمیت شرک و کفر و استقرار حاکمیت دین حق بر سراسر گیتی تحقق می یابد.

در ایـن جـهاد بزرگ و مقدس ، فرشتگان ، مؤ منان و رعب ، سپاهیان و یاوران آن حضرت اند، و جـبـاران و سـتـمـگـران کـافر و فتنه گران منحرف به ظاهر مسلمان ، دشمنان آن حضرت .

حضرت مهدی پیش از آغاز جهاد، مردم را به پذیرش دین حق دعوت می کند و از یاران خویش رعایت احکام شریعت را در طول جهاد با دشمنان می طلبد. شمشیر نماد جهاد و به کارگیری سلاح است .

جهاد آن حضرت هشت ماه به طول می انجامد.
کلید واژه ها: جهاد، حضرت مهدی (عج )، سیره ، حاکمیت دین اسلام .

مقدمه

از وعده های خدای متعال در قرآن کریم ، چیرگی دین حق (اسلام ) بر تمامی ادیان به رغم نـاخـشـنـودی کـافـران و مـشرکان است .

این وعـده به بیانی دیگر در کتب آسمانی پیشین نیز آمده است .

در آیه 15 سوره انبیاء، خدای مـتـعـال مـی فرماید: وَلَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ اءَنَّ الاَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصـّالِحُونَ؛ و در حقیقت ، در زبور پس از تورات نوشتیم که زمین را بندگان شایسته ما به ارث خواهند برد.

بـه بـاور تـمـامـی مـسـلمـانـان ، وعـده یـاد شـده ، بـه دسـت مـردی از سـلاله رسول خدا(ص ) تحقق خواهد یافت ، و به اعتقاد شیعه ، این مرد آسمانی و موعود کسی نیست جـز نـهـمین فرزند از نسل امام حسین (ع )، فرزند امام حسن عسکری (ع )، حضرت مهدی (عج ) که هم اکنون زنده و از دیده ها غایب است .

بـه دلالت بـرخـی آیـات کـه از مـؤ مـنـان خواسته با کافران حربی بجنگند تا فتنه و شـرک از روی زمـیـن رخـت بـربندد و دین یکسره از آنِ خدا گردد و دلالت روایـت ذیـل ایـن آیات که این مهم در آخرالزمان رخ خواهد داد، و به تصریح بسیاری از روایات مربوط به مهدویت ، جهاد مهم ترین راه غلبه دین حق بر تـمـامی ادیان به دست حضرت مهدی (عج ) است ؛ تا جایی که در برخی روایات ، قیام آن حضرت ، قیام با شمشیر خوانده شده است .

ایـنـک سـخـن در ایـن اسـت کـه سـیـره آن حـضـرت در جهاد چگونه است ؟ آیا با سیره جهادی رسول خدا(ص ) و امیر مؤ منان علی (ع ) یکسان است یا متفاوت ؟ پرسشهای فرعی این سؤ ال اصلی از این قرار است : هدف نهایی حضرت مهدی (عج ) از جهاد چیست ؟ به سخن دیگر، مـراد از غـلبـه دیـن اسـلام بـر سـایـر ادیـان چـیـست ؟ سپاهیان آن حضرت کیان اند؟ با چه کسانی خواهند جنگید و چگونه و با چه ابزاری و در چه مدتی ؟

ایـن نـوشـتـار بـر آن است تا به اختصار به این پرسشها پاسخ دهد.

پیش تر بیان این نـکـتـه بـایـسـتـه اسـت کـه سـیـره جـهـادی حـضـرت مـهـدی (عـج ) بـرخـلاف سـیـره جـهادی رسـول خـدا(ص ) و امـیـر مـؤ منان (ع )، هنوز واقع نشده است ، و از همین رو اخباری که از آن حکایت کرده اند، همه زوایای آن را روشن نکرده اند.

1. هدف جهاد حضرت مهدی (عج )

پرسش اساسی در سیره جهادی حضرت مهدی (عج )، چگونگی غلبه دادن دین حق بر سایر ادیـان اسـت .

آیـا ایـن چـیـرگـی بـا مسلمان کردن پیروان ادیان دیگر اعم از وحیانی و غیر وحیانی با قدرت شمشیر تحقق می یابد؟ به دیگر سخن ، آیا حضرت مهدی (عج ) با جهاد فـراگـیـر خـویش در پی آن است که غیرمسلمانان را مسلمان کند و اگر عده ای از پذیرفتن اسـلام سـر باز زدند، از صحنه گیتی براندازد تا جز پیروان دین اسلام باقی نمانند؟ از قـضا پاره ای از روایات چنین محتوا و مضمونی دارند، از جمله : از امام کاظم (ع ) درباره آیـه 83 سـوره آل عـمـران سـؤ ال شـد، حـضـرت فـرمـود:

((ایـن آیـه دربـاره قـائم نـازل شـده اسـت کـه یـهـود و نـصاری و ستاره پرستان و بی دینان و مرتدان و کافران شرق و غرب عالم را از پناهگاههایشان بیرون می کشد و اسلام را به آنها عرضه می کند، آن گـاه هـر کس به میل خود اسلام آورد او را به نماز و پرداخت زکات و انجام آنچه بر یک مـسـلمـان واجـب اسـت امر می کند و اگر اسلام نیاورد گردنش را می زند تا در شرق و غرب عـالم جـز موحّد خداپرست کسی باقی نماند)).

در روایـت دیـگـر آمـده : ((چـون مـهـدی قـیـام کـنـد، جـزیه بـرداشـتـه مـی شود و غیر مسلمانی نماند.

او مردم را با شمشیر به دین خدا دعوت کند، هر کـس نـپـذیـرد، گـردن زنـد و هـر کـس سـرکـشـی کـنـد، خـرد سازد)).

در روایت دیـگـر، زرارة بـن اَعـْیـَن گـویـد: از امـام بـاقـر(ع ) پـرسـیدم : آیا قائم با مردمان مانند پـیـامـبـر(ص ) رفـتـار کند؟ فرمود: ((هیهات ، هیهات ، پیامبر با ملایمت با مردم رفتار می کرد و می کوشید تا محبت مردم را در راه دین جلب کند و تاءلیف قلوب نماید، اما قائم ما با شـمـشـیـر و قـتـل بـا مـردم روبـه رو شود.

خدا به او این گونه امر کرده است که بکشد و توبه ای از کسی نپذیرد.

وای به حال کسی که با مهدی بر سر ستیز آید)).

بـه رغـم ایـن روایات ، پاسخ پرسش مذکور منفی است ، زیرا به صراحت برخی آیات ، تحمیل عقیده و ایمان ـ گرچه حق باشد ـ از آن رو که امری قلبی و درونی است ، ناشدنی است .

تحمیل ظاهری اسلام نیز هرچند ممکن است و می توان به زور، کسی را وادار به گفتن شـهـادتـیـن نـمود، اما خدای متعال آن را اراده نکرده است .

در آیه 99 سوره یونس خطاب به رسول خدا(ص ) آمده است : ((اگر پروردگارت می خواست ، بی گمان هر که در زمین است ، هـمـه یـکـسر ایمان می آوردند.

پس ، آیا تو مردم را ناگزیر می کنی که ایمان آورند؟)) آنـچـه خـدای مـتـعـال اراده کـرده ایـن اسـت کـه آدمـیـان در پـرتـو هـدایـت رسول خدا(ص )، خود به اختیار و با آگاهی دین حق را برگزینند.

البته تهدید و انذار نـیـز فـرمـوده که اگر کسانی با سوء اختیار و از روی عناد از پذیرفتن دین حق سر باز زنـنـد، در آخـرت دچـار عـذابی سخت و دردناک خواهند شد.

از ایـن رو، هـدف جـهـاد حـضـرت مـهـدی (عـج ) هـمـچـون هـدف جـهـاد رسـول خـدا(ص ) تـحـمـیـل اسـلام بـا قـدرت سلاح و شمشیر و مراد از چیرگی دین حق بر سایر ادیان ، مسلمان کردن غیر مسلمانان از راه زور نیست .

البـتـه ایـن حـقیقت با این مطلب که در آخرالزمان اکثریت نزدیک به همه ساکنان زمین ، به اخـتـیـار و با آگاهی به دین حق گرایش پیدا می کنند و مسلمان می شوند، نه تنها منافات نـدارد، بـلکـه بـا چـیـرگـی دیـن حـق بـه مـفـهومی که پس از این خواهد آمد، زمینه گرایش غیرمسلمانان به آن فراهم می شود.

مـفـهوم دیگر غلبه دین حق بر سایر ادیان با جهاد، از میان برداشتن حاکمیت شرک و کفر و سـتـم ، و اسـتـقـرار حاکمیت دین حق در سراسر گیتی است .

معنای استقرار حاکمیت دین حق در پـهـنـه گـیـتـی ، تـشـکـیـل حـکـومـتـی جـهـانـی بر اساس تعالیم و آموزه های قرآن و سنت رسـول خـدا(ص ) و پـیـشـوایـان معصوم (ع ) و جاری شدن احکام اسلامی و قوانین و مقررات مـنـطـبق با شرع و موازین اسلامی در همه زمین است .

آیاتی چند بر این معنای غلبه دین حق دلالت دارنـد، از جـمـله آیـه 55 سـوره نـور.

خـدای مـتـعـال در ایـن آیـه بـه مـؤ مـنـان وعـده داده اسـت کـه دین مورد پسند آنان یعنی اسلام را در سراسر گیتی حاکم فرماید. مراد از ((تمکین دین )) در عبارت ((وَلَُیمَکِّنَنَّ لَهُم دینَهُمُ الَّذِی ارتـَضی لَهُم )) به قرینه آیات بسیاری که این ماده در آنها به کار رفته ، استقرار حاکمیت دیـن اسـلام اسـت نـه صـرف گـسـتـرش آن در میان افراد. همچنین در آیه ((وَقاتِلُوهُم حَتّی لاتـَکـُونَ فـِتْنَةٌ وَیَکُونَ الدّینُ لِلّه )).

جهاد تا رفع فتنه واجـب شـده اسـت .

مـعـنـای فتنه به گفته برخی مفسران به قرینه ((ویکون الدین للّه )) شـرک اسـت .

از آنـجـا کـه تـحـمـیـل اسلام بر مشرکان مردود است ، مراد از ((یکون الدین للّه )) استقرار حاکمیت اسلام اسـت .

در آیـه جـزیـه نـیـز کـه غـایـت حـکـم جـهـاد بـا اهـل کـتـاب ، پـرداخـت جـزیـه بـا حـالت خـضـوع است ، ((عَنْ یدٍ)) کنایه از قدرت و سلطه مـسـلمـانـان و ((هـُمْ صـاغـِرون )) کـنـایـه از پـذیـرش ‍ حـاکـمـیـت دیـن اسـلام از سـوی اهل کتاب است .

هدف نهایی جهاد حضرت مهدی (عج )، استقرار حاکمیت دین حق در سرتاسر جهان است ، همان هـدفـی کـه رسـول خـدا(ص ) بـا جـهـاد خویش ، در سرزمین حجاز تحقق بخشید.

در روایات مـربوط به حضرت مهدی (عج ) آمده است که آن حضرت شهرهای شرک و دژهای گمراهی را درهم خواهد کـوبـیـد و زمـیـن را از سـتـم پـاک خواهد نمود و شرق و غرب عالم را فتح خواهد کرد.

هـمـچـنـیـن آمـده اسـت کـه آن حـضـرت هـمـچـون رسـول خـدا(ص ) بـا اهـل کـتـاب بـا مـسـالمـت رفـتـار خـواهـد کـرد و اهـل کـتـاب بـا خـضوع به او جزیه خواهند پرداخت .ت

مامی این روایات گـواه آن اسـت کـه هـدف نـهایی جهاد آن حضرت ، استقرار حاکمیت اسلام در سراسر گیتی است .

2. سپاهیان حضرت مهدی

پـرسـش دیگر درباره سیره جهادی حضرت مهدی (عج ) این است که سپاهیان آن حضرت چه کـسـانـی اند.

در روایتی از امام صادق (ع ) پاسخ این پرسش نهفته است که حضرت مهدی (عـج ) را سـه سـپاه یاری می دهند؛ سپاه فرشتگان ، سپاه مؤ منان و سپاه رعب .

1 ـ 2. سـپـاه فـرشـتـگـان : در روایـت آمـده کـه خـدای مـتـعـال مهدی (عج ) را با سه هزار فرشته یاری می کند.

نیز آمـده کـه جـبـرئیـل جـلودار و میکائیل عقب دار لشکر او هستند.

در بـرخـی روایـات نـیـز آمـده کـه جـبـرئیـل در سـمـت راسـت و مـیـکـائیـل در سـمت چپ او قرار دارند.

در اینکه فرشتگان الهی چگونه آن حـضـرت را یـاری مـی کـنـنـد، چـنـد احـتـمـال وجـود دارد کـه احـتـمـال صـحـیـح آن است که فرشتگان الهی ، روح ایمان ، شجاعت و حماسه و ایثار را در قلب و جان مجاهدان و یاوران آن حضرت می دمند و عزم آنان را در جهاد با دشمنان راسخ تر و اسـتـوارتر می گردانند، همچنان که روحیه و عزم دشمنان را ضعیف و سست می کنند. در قـرآن کـریـم آمـده اسـت کـه فـرشـتـگان الهی مجاهدان مؤ من را در جـنـگـهـای بـدر، احـزاب و حـنـیـن یـاری رسـانـدنـد و این یاری ، دادن بشارت به آنان و آرامش بخشیدن به دلهای آنان بود.

2 ـ 2. سـپـاه مـؤ مـنان : افزون بر سپاه فرشتگان و سپاه رعب که امداد غیبی به شمار می آیـنـد، مؤ منان نیز حضرت مهدی (عج ) را یاری می کنند.

قیام جهانی آن حضرت صرفا با امداد غیبی و بدون بهره گیری از اسباب و عوامل فیزیکی ـ که نیروی انسانی پرتوان و کـارآمـد از مـهـم تـریـن آنـهـا بـه شـمـار مـی رود ـ بـه ثـمـر نـمـی نـشـیـنـد، چـنـان کـه رسـول خـدا(ص ) نیز در جهاد با مشرکان افزون بر امداد غیبی از توان مجاهدان مؤ من سود بـرد، هـرچـنـد ایـن تـوان نـیـز بـه نـوعـی تـاءیـیـد و امـداد الهـی بـود.

خـدای مـتـعـال بـه پـیـامـبـر(ص ) مـی فـرمـایـد: هـُوَالذّی اءَیَّدَکَ بـِنـَصـْرِه وَبـِالْمـُؤ مـنـیـنـَ (انفال : 62)؛ همو (اللّه ) بود که تو را با یاری خود و مؤ منان نیرومند گردانید.

در روایـت آمـده کـه حـضرت مهدی (عج ) پس از ظهور در نخستین سخنرانی های خود، در کنار اسـتـمـداد از خـدای متعال ، از مردم و مسلمانان یاری می طلبد.

در پـی ایـن فـراخوانی است که ابتدا 313 نفر ـ به تعداد مجاهدان جنگ بـدر و نیز کسانی که از امتحان ننوشیدن آب سربلند بیرون آمدند و با طالوت به جنگ جـالوت رفـتـند ـ معجزه گونه پیرامون او گرد می آیند و به ندای یاری خواهی او لبیک می گویند.

این عده ، یاران خاص ‍ آن حضرت و بنیان و اساس و فـرمـانـدهان سپاه مقتدر اویند.

در روایت آمده که پس از یاران خاص ، ده هزار نفر از نقاط مختلف جهان گرد او حلقه می زنند تا یاری اش کنند.

مـجـاهـدان حـاضـر در رکـاب حـضرت مهدی (عج )، مردانی مؤ من ، استوار، صبور، نیرومند و خستگی ناپذیرند.

امام صادق (ع ) در وصف آنان فرموده است : ((حضرت مهدی مردانی دارد که گویا دلهاشان پاره هایی از پولاد است که اندک تردیدی در آنها راه ندارد.

در راه خدا سـخت تر از صخره اند.

اگر بر کوهها یورش برند، آنها را از جای بر کَنند… شبها را بـه عـبـادت سـپـری می کنند و صبحگاهان سوار بر اسبان خویش اند.

زاهدان شب و شیران روزنـد.

نـسبت به آن حضرت سخت فروتن و اطاعت پذیرند.

آنان همچون مشعلهای فروزان انـد و دلهـاشـان مـانـنـد قندیل هایی از نور است .

تنها از خشیت الهی در هراس اند و همواره آرزوی شهادت در راه خدا را در سر دارند… خدا با آنان امام حق را یاری می کند)).

در روایـت دیـگـر آمـده : ((چـون قـائم مـا قـیـام کـنـد، خـدای مـتـعـال بـیماری و ناراحتی را از شیعیان ما می برد و دلهاشان را همچون پاره های آهن قرار مـی دهـد و تـوان هـر مـردی از آنـان را بـا تـوان چهل مرد برابر می گرداند)).

در روایت دیگر آمده : ((چون امر ما واقع شود و مهدی ما قیام کند، هر یک از شـیعیان ما از شیر شجاع تر و از نیزه بُرّاتر و کاری تر خواهد شد)).

بـه لحـاظ سـنـی ، اکـثـر یـاران حـضـرت مـهـدی (عـج ) جـوان انـد و افـراد کـهنسال ، نادر.

در روایت آمده که آن حضرت برای انتخاب یاران خویش ، آنان را می آزماید.

3 ـ 2. سـپاه رعب : رعب به معنای ترس شدید از جنودی است که به شهادت برخی آیات ، رسـول خـدا(ص ) و مـجـاهـدان صـدر اسـلام را در جـهـاد بـا مـشـرکـان و کـافـران نـصـرت بخشید، و بـه گـواهـی روایـات مـتعدد، حضرت مهدی (عج ) و یارانش را یاری خواهد کرد.

بنا بر یکی از این روایات ، رعب به اندازه مسافت یک ماه از پیش و پس و راست و چپ آن حضرت حرکت می کند و بر دل دشمنانش افکنده می شود.

ایـن روایـات نـشـان مـی دهـد کـه بسیاری از دشمنان حضرتش با سلاح رعب تـوان رویـارویـی را از کـف مـی دهـنـد و از پـا می افتند، هرچند به سلاحهای پیشرفته و پیچیده مجهز باشند.

3. دشمنان حضرت مهدی (عج )

پاسخ این پرسش که حضرت مهدی (عج ) با چه کسانی خواهند جنگید، این است که کسانی کـه در راه اسـتـقرار حاکمیت دین بر سراسر گیتی بایستند، آماج شمشیر آن حضرت قرار خواهند گرفت و از صحنه روزگار محو خواهند شد.

بنا بر آنچه در روایات آمده ، اینان دو دسـتـه اند؛ دسته نخست ، جباران و ستمگران اند که با تکیه بر ثروت و قدرت خویش ، حـاکـمـیـت کـفـر و شـرکـت و گـمـراهـی را در دسـت دارنـد و جـز سـتـم و جـنـایـت و پایمال کردن حقوق انسانها پیشه ای ندارند.

در روایت آمده که ((هیچ ستمگری باقی نمی مـانـد مـگـر اینکه به دست آن حضرت هلاک می شود)).

دسته دوم ، حـاکـمان و گروه های به ظاهر مسلمان اند که سخت منحرف و مستبد و جنایت پیشه اند، هـمـان فـتنه گرانی که آیات قرآن کریم را بر اساس تمایلات و هواهای نفسانی خویش تـفـسـیـر و تاءویل می کنند و تنها خویش را مسلمان می پندارند، و دیگران را کافر.

اینان هـمچون خوارج با دست آویز قرار دادن قرآن صامت ، با قرآن ناطق (حضرت مهدی ) احتجاج مـی کـنـنـد.

در روایـت آمـده کـه ((قـائم (ع ) در جـهـادش بـا چـیـزی بـرخـورد مـی کـنـد کـه رسـول خـدا(ص ) برخورد نکرد، زیرا رسول خدا(ص ) به جنگ کسانی رفت که سنگ کنده کـاری و چـوب تـراشـیده شده را می پرستیدند، ولی کسانی بر قائم خروج می کنند که کـتـاب خـدا را بـر او تـاءویـل مـی نـمـایـنـد و بـه اسـتـنـاد آن بـا وی مـی جـنـگـنـد)).

از روایـات اسـتـفـاده می شود که حضرت مهدی (عج ) حـرکـت جـهـادی خـویـش را با جنگ با فتنه گران منحرف می آغازد و ابتدا فتنه را در جهان اسـلام خـامـوش مـی کـنـد و فـتنه گران را از سر راه بر می دارد، آنگاه به سراغ حاکمان شـرک و کـفـر مـی رود.

آن حضرت در خـشـکـاندن ریشه فتنه و نابودی فتنه گران چنان مصمم و قاطع است که بسیاری از همین فـتـنـه گـران مـی گـویـنـد کـه او از آل مـحـمـد نـیـسـت ، اگـر از آل محمد بود، حتما رحم و شفقت می ورزید.

از این رو، آنچه در روایـات دربـاره قـتـل و کـشـتـار بـه دسـت حـضرت مهدی (عج ) آمده ، مربوط به انسانهای ستمگر، منحرف و فتنه گری است که در برابر حاکمیت دین حق سر فرود نمی آورند، اما تـوده هـای مـسـتـضـعـف خواه کافر یا مسلمان ، نه تنها سهمی از شمشیر آن حضرت ندارند، بـلکـه در پـرتو لطف و شفقت و عدالت گستری و حق محوری اش ، از ظلم و ستم و انحراف رها و فوج و فوج وارد دین خدا می شوند و به رستگاری می رسند.

4. چگونگی جهاد حضرت مهدی (عج )

از آنـجـا کـه جـهـاد مـنـهـای دعـوت به پذیرش دین حق و تمکین در برابر آن مشروع نیست ، حـضـرت مـهـدی (عج ) نیز پس از ظهور و پیش از دست بردن به شمشیر، مردم جهان را به دیـن حـق فرا می خواند.

از امام سجاد(ع ) نقل شده که حضرت مهدی پس از قیام می فرماید: ((ای مـردم ، مـن فـلانـی فـرزند فلانی هستم ، من پسر پیغمبر خدا هستم ، شما را به همان چیزی دعوت می کنم که پیامبر خدا شما را به آن فرا خواند)).

در روایت دیگر آمده ((مردم ! پایان جهان و فرجام آن نزدیک شده و دنیا جدایی خویش را اعـلان کـرده اسـت .

مـن شـمـا را بـه سـوی خـدای یـکـتـا و پـیـام آورش ، مـحـمـد(ص )، و عـمل به کتاب او و نابودی باطل و احیای سنت فرا می خوانم )).

هـمـچـنـیـن از برخی روایات استفاده می شود که بنای حضرت مهدی در جهاد با دشمنان این اسـت کـه خـون کـسـی به ناحق نریزد و حریم بی گناهی شکسته نشود و خانه ای ویران نـگـردد و بـه طـور کـلی احـکـام شـریـعـت رعـایـت گـردد و هـیـچ حـقـی از صـاحـب حـقـی پـایـمـال نـشود.

در روایتی آمده که ((آن حضرت از یارانش بیعت می گیرد که دزدی و زنا نـکـنـند و مسلمانی را دشنام ندهند و نفس محترمی را نکشند و حریم محترمی را هتک و منزلی را ویـران نـکـنـنـد)).

در روایت دیگر آمده که فرمان آن حضرت در جنگ با فتنه گران به ظاهر مسلمان این است که ((هر کس را که فرار کرده و دست از مقاومت کشیده است نکشید، مجروحان را آسیبی نرسانید)).

البـتـه روایاتی با این مضمون نیز وجود دارد که سیره حضرت مهدی (عـج ) در جـنـگ بـا بـغـات و فـتـنـه گـران بـا سیره حضرت علی (ع ) تفاوت می کند.

در روایـتـی از قـول علی (ع ) آمده است : ((برای من کشتن فراری و مجروح جایز بود، اما آن را بـرای سرنوشت یارانم ـ که اگر [پس از من در جنگ ] مجروح شدند، [به استناد سیره من ] کـشـته نشوند ـ ترک کردم ، اما برای قائم [چون چنین مصلحتی وجود ندارد] کشتن فراری و مجروح جایز است )).

5 . سلاح و مدت جهاد حضرت مهدی (عج )

در روایات از شمشیر به عنوان سلاح حضرت مهدی (عج ) در جنگ با دشمنانش بسیار سخن رفـتـه اسـت .

در ایـنـکـه واژه شـمـشیر در این روایات در معنای حقیقی به کار رفته یا نه اختلاف است .

برخی معتقدند که شمشیر، نماد و رمز جهاد و کاربرد سلاح است .

از این رو، مـعـنـای ایـن روایات این نیست که آن حضرت در آخرالزمان از شمشیر استفاده می کند، بلکه سلاحهای متعارف عصر ظهور را به کار می برد.

علت کاربرد این واژه در روایات ، رعایت سـطـح فـکری و فرهنگی مردم عصر صدور این روایات است ، زیـرا آنـان سـلاحـی جز شمشیر نمی شناختند و پیشگویی سلاحهای عـصـر ظـهـور بـرای آنـان قـابـل فهم و درک نبود.

برخی دیگر برآن اند که از ظاهر این روایـات بر می آید که خداوند اراده کرده که حضرت مهدی (عج ) را همان گونه یاری کند کـه پـیـامبران پیشین و رسول خدا(ص ) را یاری کرده است .

از این رو، هر چه در خدمت آن ها بـوده ، در خـدمـت آن حـضرت هم خواهد بود و بنابراین چاره ای نیست جز اینکه بگوییم که آلات و ابـزارهـای مـعـمـول و رایـج در زمـان مـا و یـا وسـایـل و تـجـهـیـزات جـنـگـی پـیـشـرفـتـه تـری کـه در آیـنـده سـاخـتـه مـی شـود، بـه علل معنوی یا ظاهری که بر ما پوشیده است ، در زمان ظهور بدون استفاده خواهند ماند و از رونـق خواهند افتاد.

اما اینکه جهاد آن حضرت چه مدت به طول می انجامد، بیشتر روایات هشت ماه را ذکر کرده اند.

نتیجه گیری

انـقـلاب و قـیـام جـهـانـی حـضـرت مـهـدی (عـج ) هـمـچـون بـعـثـت رسول خدا(ص ) بدون جهادی سخت و نفس گیر به سامان نمی رسد.

به دیگر سخن ، جهاد آزمـونـی اسـت دشـوار که فرا راه مردمان عصر ظهور است ، چنان که مردمان عصر بعثت نیز بـا جـهـاد در راه خـدا امـتـحـان شـدنـد.

نـیـروهـای مـسـلح مـا اگـر مـشـتـاقـانـه از خـدای متعال می خواهند که ظهور آن منجی بزرگ را درک کنند و در خدمت آرمان بلند او قرار گیرند و از یـاوران او بـاشـنـد، بـایـد روز بـه روز بـر آمـادگـی مـعـنـوی و روحـی و رزمـی و تـسـلیـحاتی خویش بیفزایند، زیرا آمادگی همه جانبه برای کارزار با دشمنان ، فرمان جـاودان قـرآن کـریـم بـه هـمـه مـؤ مـنـان در هـمـه عـصـرهـاسـت.

منبع :  علی تقی زاده اکبری؛حصون ؛ تابستان 1386، شماره 12؛، صفحه 6