رذایل اخلاقی

نوشته‌ها

تفاخر در قرآن

اشاره:

در این مقاله، در ابتدا تفاخر از دیدگاه لغت شناسى و اصطلاحى بررسى شده است و سپس میزان کاربرد این واژه با مشتقاتش در قرآن و ارتباط معنایى آنها، مورد بحث قرار گرفته است. نکته اساسى در تفاخر، تمایز آن با ذکر نعمتهاى الهى و فرق آن با تکاثر مى باشد.  در بخش دیگرى از این پژوهش، عوامل و ریشه هاى بروز تفاخر مورد بررسى قرار گرفته و به ارتباط تفاخر با دیگر رذایل اخلاقى نیز اشاره شده است. پى آمدها و نتایج سوء تفاخر در دنیا و آخرت و درمان تفاخر از جمله مباحث پایانى این پژوهش محسوب مى شوند.

تفاخر از دیدگاه لغت شناسان و تعریف آن

تفاخر از ریشه فَخْر و به معناى فخر فروشى و مباهات به اشیاء و امور خارج از ذات انسان مى باشد که در امورى مانند: مال، جاه و اولاد۲ و یا مباهات به مکارم و محاسن۳ و صفات انسانی۴ صورت مى گیرد.

واژه (تفاخر) یک بار در قرآن و آن هم در سوره حدید آیه ۲۰ بکار رفته است:

اِعْلَمُوا اَنّما الحَیوهُ الدنیا لَعِب‏ وَ زِینَهٌ و تَفاخرٌ بینکَم و تکاثرٌ فى الاموال و الاولاد و …” (آگاه باشید که زندگانى دنیا به حقیقت بازیچه اى است طفلانه و لهو و زیب و آرایش و تفاخر و خودستایى با یکدیگر و حرص افزون مال و فرزندان است)

این اصطلاح با مشتقاتش شش بار در قرآن کریم آمده است:

۱ـ(نساء – ۳۶): ” … اِنّ اللَّهَ لایحِبُّ مَنْ کانَ مُخْتالاُ فَخُوراً

۲ـ (هود ـ ۱۰): “و لَئِنْ اَذَقْناه نَعْماءَ بَعْدَ ضَرّاءَ مَسَّتْهُ لَیقُولَنَّ ذَهَبّ السّیئاتُ عَنّى انَِّهُ لَفَرِحٌ فخورٌ

۳ـ لقمان ـ ۱۸): “وَ لاتُصَعِّرْ خدّکَ لٍلّناسِ وَ لاتَمْشِ فى الَأرْضِ مَرَحاً اِنَّ اللهَ لایحِبُّ کُلَّ مُختالٍ فخورِ“.

۴ـ (رحمن ـ ۱۴): “خَلَقَ الانسانَ مِنْ صَلْصال کالَفخّارِ

۵ـ (حدید ـ ۲۰), “اِعْلَمُوا اَنّما الحیوهُ الدنیا لَعِبٌ‏ وَ لَهوٌ و زینَهٌ و تَفاخر بینکم و تکاثرٌ فى الاَمْوالِ و الاولادِ …

۶ـ (حدید ـ ۲۳): “لِکَیلا تَأسَوْا علَى ما فاتَکم وَ لاتَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ وَ اللهُ لا یحِبَّ کُلَّ مُختالٍ فخورٍ

در آیات فوق الذکر همچنانکه مشاهده مى شود واژه فَخُور در چهار آیه قرآن (نساء/ ۳۶؛ هود/ ۱۰؛ لقمان / ۱۸؛ حدید / ۲۳) بکار رفته است و به معناى کسى است که مناقب و محاسن خود را به خاطر کبر و خود نمایى، بر مى شمارد۵ و برخى از مفسرین در تفسیر آیه ۲۳ از سوره حدید، “فخور” را صیغه مبالغه گرفته و آن را به معناى کسى مى دانند که زیاد افتخار و مباهات مى کند، به توهم اینکه آنچه که از نعمتهاى الهى دارد فقط به خاطر استحقاق و لیاقت خودش مى باشد. ۶

فخّار نیز از همین ریشه و فقط یک بار در سوره رحمن آیه ۱۴(خلقَ الانسانَ مِنْ صَلْصالٍ کالفخّار) به کار رفته است و به معناى گلِ خشک و سفال مى باشد۷ و وجه تسمیه آن این است که گویى به زبان خود، بر سائر گلها و خاکها به خاطر حرارتى که دیده و پخته شده است، فخر مى فروشد.۸ برخى نیز معتقدند: “فخاّر” از ماده فخر گرفته شده و به معناى کسى است که بسیار فخر مى کند، و از آنجا که اینگونه اشخاص، آدمهاى توخالى و پر سروصدایى هستند، این کلمه به کوزه و هر گونه سفال به خاطر سر و صداى زیادى که به هنگام وزش باد یا دمیدن هوا ایجاد مى کند، اطلاق شده است.۹

تمایز بین تفاخر و ذکرِ نِعم الهى

با تدبر در آیه ۱۱ از سوره مبارکه الضحی: ” وَ اَمّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ” (و اما نعمت پروردگارت را بازگو[که اظهار نعمت حقّ نیز شکر مُنعِم است]) کاملاً آشکار مى شود که اگر کسى، مناقب و محاسن خود را براى اعتراف به نعمت برشمارد، نه تنها فخور نیست بلکه شکور هم است۱۰ و از طرفى دیگر نیز باید دقت کرد که ذکر نعمتهاى الهى و بازگو کردن آنها نباید انسان را به وادى فخرفروشى بیاندازد.۱۱

در روایات متعددى که از معصومین (علیهم السلام) نقل شده است، اقرار به نماز شب و بى نیازى از آنچه که در دست مردم است و نیز اعتراف به ولایت پذیرى از امام معصوم (علیه السلام)۱۲ و همچنین وفادارى به عهد و پیمان۱۳ از جمله مواردى است که بیان و بازگو کردن آنها از زمره تفاخر ممدوح شمرده شده است.

در حدیثى که عبدالله بن سنان از امام صادق (علیه السلام) نقل مى کند، آمده است که امام صادق(علیه السلام) فرمودند: (ثلاثٌ هنَّ فخرٌ المؤمن وَ زْینُُهُ فى الدنیا و الاخره: الصلوه فى آخر الَّلیلِ وَ یأسُهُ مِمّا فى أیدى الناسِ و ولایتُه الامام من آل محمد صلى الله علیه و آله و سلم)

نکته قابل توجه این است که تفاخر و تکاثر هم از حیث مفهوم و هم از حیث مصداق با هم تفاوت دارند ولى رابطه سببى و مسببى حاکم بین این دو واژه، موجب شده است که اکثر مفسرین، ذیل بحث تکاثر که خود از سببهاى تفاخر است، به بحث تفاخر نیز بپردازند، لذا باید توجه نمود که تفاخر و تکاثر دو مبحث جدا از هم مى باشند که هر کدام باید در جایگاه خود مورد بحث و بررسى قرار گیرند. ۱۴

براى نشان دادن ارتباط بین تفاخر و تکاثر به آیه بیستم از سوره حدید رجوع کرده و بار دیگر این آیه را از این جهت که تنها آیه اى است که لفظ تفاخر و تکاثر در آن با هم به کار رفته است، مورد تدبر و مداقّه قرار مى دهیم.

دنیا و مراحل آن از دیدگاه آیه ۲۰ سوره حدید و ارتباط تفاخر با تکاثر

دنیا در قرآن کریم داراى پنج مرحله است و همه آن مراحل از دید قرآن فریب و غرور است. در سوره “حدید” فرمود: “اعلموا إنما الحیوه الدنیا لَعِبٌ‏ وَ لَهوٌ و زینَهٌ و تَفاخر بینکم و تکاثرٌ فى الاَمْوالِ و الأولاد” (بدانید که زندگى دنیا تنها بازى و سرگرمى و تّجمل پرستى و فخرفروشى در میان شما و افزون طلبى در اموال و فرزندان است.)

عصاره ادوار پنجگانه دنیا به این شرح است:

انسان از لحاظ بدن و نیروى مادى یا کودک است، یا نوجوان و یا جوان یا در سن کهولت قرار گرفته و یا به سالمندى و پیرى رسیده است. در دوران کودکى و خردسالى گرفتار لعب است.

در عهد نوجوانى گرفتار لهو است، در دوره جوانى گرفتار زینت است، چون به کهولت و زمان اشتغال به جاه و مقام رسید گرفتار فخرفروشى است و سرانجام در عهد سالمندى و کهن سالى گرفتار تکاثر است. به جاى اینکه در صراط کوثر حرکت کند و خیر کثیر را درک نماید به دام تکاثر مى افتد تا آنجا که از جهت بدنى ممکن است خود را با آراستن به زیورهاى گوناگون سرگرم سازد. وقتى به جایى رسید که نه توان تفاخر دارد و نه قدرت تزیین، سرگرم تکاثر مى شود که مثلاً این قدر مال دارم و چه تعداد اولاد و نوه .

بنابراین، مراحل مهم و قابل توجه از دوران خردسالى تا دوران کهن سالى پنج مرحله بیش نیست و همه این مراحل هم با فریب و نیرنگهاى متلّون همراه است. عاقل، کسى است که در این ادوار خود را فریب ندهد و سفیه کسى است که در تمام این ادوار پنجگانه در محدوده نیرنگ زندگى کند. مقاطع زندگى دنیا از آن جهت که دنیا است جز نیرنگ چیز دیگرى نخواهد بود و انسان عاقل از آن احتراز مى کند.

عوامل و ریشه هاى بروز تفاخر

آیات متعددى از قرآن کریم به علل بروز تفاخر پرداخته و ریشه هاى ظهور این نقیصه اخلاقى را مورد بحث قرار داده اند. چنانکه در آیات قرآن (النحل / ۱۴، کهف / ۳۷، یس/ ۷۷، قیامت / ۳۷، انسان / ۲، عبس / ۱۹) جهل انسان نسبت به ضعف ها و آسیب پذیر ى هایش و نیز جهالت و نادانى وى نسبت به آغاز پیدایش و خلقت اولیه و سرانجامش از عوامل بروز تفاخر قلمداد شده اند۱۵ که در اینجا فقط به سه نمونه از این آیات اشاره مى کنیم:

۱ـ آیات ۳۶ تا آخر سوره قیامت:

اَیحْسَبُ الانسانُ اَنْ یتْرَکَ سُدى، اَلَمْ یکُ نُطْفَهً مِنْ مَنِى یمنْى، ثُمَّ کانَ عَلَقَهَ فَخَلقَ فَسَوى …” (آیا آدمى مى پندارد که او را بلاتکلیف و بحال خود رها کرده اند؟! آیا آدم در اوّل، قطره آب نطفه نبود؟ و پس از نطفه به رحم آویخته گشت و آنگاه به این صورت زیباى حیر ت انگیز آفریده و آراسته گردید …)

۲ـ و نیز در آیه از سوره انسان خداوند انسان را به خلقت اولیه اش متذکر مى گردد و مى فرماید: “اِنّا خلقنا الانسانَ مِنْ نُطْفَهٍ اَمْشاجٍ نبتّلیهِ فَجَعَلْناهُ سمیعاً بصیراً” ( ما او را از آب نطفه مختلط (بى حس و شعور ) خلق کردیم و داراى قواى گوش و چشم گردانیدیم).

۳ـ و سپس در آیات ۱۸ و ۱۹ سوره عبس به این نکته اشاره کرده و مى فرماید:

مِنْ اى شیءٍ خَلَقَهُ، مِنْ نُطفهٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُِ” (آیا نمى نگرد که از چه چیز خلق شده است؟ از آب نطفه بى قدرى، خدا(بدین صورت زیبا) خلقش فرمود و سپس تقدیراتش را مقدر کرد.

در آیه ۳۷ کهف و آیه ۷۷ یس، سفاهت و عدم تعقل از ریشه هاى بروز این فساد اخلاقى محسوب شده اند۱۶ و در آیه ۲۶۶ سوره بقره:

اَیوَدُّ اَحَدُکم اَنْ تکونَ لَهُ جَنَّهٌ مِنْ نَخِیلٍ و اَعْنابٍ تجرى مِنْ تَحْتِها الانهارُ لَهُ فِیها مِنْ کُلِّ الثَّمراِت وَ اَصابَهُ الِکبَرُ وِ لَهُ ذُرِیهُ ضُعَفاءُ فَأصابَهَا اِعْصارٌ فیه نارٌ فَاحتَرقَتْ کذلک یبَینُ اللهُ لکمُ الآیاتِ لعّلکم تَتَفکَّروُنََ”

اتکال به دنیا و آسایش زودگذر آن و غفلت از یاد آخرت موجب ایجاد تفاخر و سبب فخرفروشى ذکر گردیده است.۱۷

با تدبر در آیه دهم از سوره هود:

وَ لَئِنْ اَذَقْناه نَعْماءَ بَعْدَ ضَرّاءَ مَسَّتْهُ لَیقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیئاتُ عَنّى اِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخورٌِ

از این نکته آشکار مى شود که گذر از محنت ها و سختى ها و دستیابى به موهبت هاى دنیوى و شادمانى مفرط بر اثر رسیدن به رفاه۱۸ و فراموشى یاد خدا به عنوان بخشنده نعمت ها و موهبت هاى دنیوى، از عوامل بروز تفاخر مى باشند. در آیه ۴۳ از همین سوره(هود) و نیز آیه دوم سوره عنکبوت، احساس مصونیت از ابتلاء به سختى ها و محنت ها، موجب گرفتار شدن انسان در دام تفاخر، معرفى شده است،۱۹ به عنوان مثال در آیات دوم و سوم عنکبوت دقّت کنیم :

اَحَسِبَ الناسُ اَنْ یتْرَکوُا اَنْ یقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لایفْتَنُونَ، وَ لَقَدْ فَتَنّا الّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ …

(آیا مردم چنین پنداشتند که به صرف اینکه گفتند ما ایمان به خدا آورده ایم، رهاشان کنند و بر این دَعْوى هیچ امتحانشان نکنند؟ و ما اُمَمى را که پیش از اینان بودند مورد ابتلا و آزمایش قرار دادیم …)

در سوره کهف آیه ۳۴ و زخرف آیه ۵۱، کثرت مال و فرزندان و فراوانى آباد و اجداد و خویشان و کثرت هواداران و عزت اجتماعى حاصل از آن۲۰ و نیز در سوره حجر آیات ۲۹ ـ۳۱، حمیت و تعصّب جاهلی۲۱ و در زخرف آیات ۵۱ و ۵۲، خودستائی۲۲ از علل و عوامل بروز تفاخر محسوب شده اند. در اینجا به عنوان مثال به برخى از این آیات اشاره مى کنیم:

۱ـ (کهف / ۳۴): ” وَ کانَ لَهُ ثَمَرٌ فقال لِصاحِبِه وَ هُوَ یحاوِرَهُ اَنَرا اکثَرُ مِنکَ مالاً و اَعَزَّ نفراً

(مردى که داراى باغ پر میوه بوده به رفیق خود(که مردى مؤمن و فقیر بود) در مقام گفتگو و مفاخرت درآمد و گفت من از تو دارائى بیشتر و از حیث خدم و حشم نیز محترم و عزیزترم.)

۲ـ زخرف( ۵۱ و ۵۲): “وَ نادى فِرْعَوْنُ فى قَوْمِهِ قالَ یاقَوْمِ ألَیسَ لى مُلْکُ مِصْرَ وَ هذِهِ الانهارُ تَجْرى مِنْ تَحْتى اَفَلا تبصرون، اَمْ اَنَا خیرٌ مِنْ هذا الَّذى هُوَ مَهینٌ وَ لا یکادُ یبِینُ.”

(و فرعون در میان قومش آوازه بلند کرد که اى مردم آیا کشور با عظمت مصر از من نیست؟ و چنین نهرها از زیر قصر من جارى نیست؟ آیا عزّت و جلال مرا در عالم به چشم مشاهده نمى کنید؟ آیا من(به ریاست و سلطنت) بهترم یا چنین مرد فقیر خوارى که هیچ منطق و بیان روشنى ندارد؟)

تلازم و ارتباط تفاخر با دیگر رذایل اخلاقى

تفاخر با رذایل اخلاقى دیگر نیز مرتبط مى باشد، همچنانکه بسیارى از علماء ذیل آیه ۲۳ سوره حدید”… وَ اللهُ لا یحِبَّ کُلَّ مُختالٍ فخورٍ” پس از تبیین دو واژه مختال و فخور، هر دو را از مصادیق شرک خفى محسوب کرده اند. ۲۳

علامه طباطبایى(ره) در تفسیر المیزان ذیل آیه ۲۳ حدید و نیز آیه ۳۶ نساء، کلمه مختال و فخور و ارتباط آن دو را اینگونه تفسیر مى کند: کلمه مختال به معناى کسى است که دستخوش خیالات خود شده است و خیالش او را در نظر خودش، شخصى بسیار بزرگ جلوه داده و در نتیجه دچار کبر گشته و از راه صواب گمراه شده است. اسب را هم اگر خیل مى خوانند براى همین است که در راه رفتنش تبختر مى کند؛ و کلمه(فخور) به معناى کسى است که زیاد افتخار مى کند(صیغه مبالغه)، و این دو صفت یعنى اختیال – خیال زدگى ـ و کثرت فخر از لوازم علاقه مندى به مال و جاه و افراط در حب آن دو است”.

تفاخر با روى گردانى و اعراض از مردم نیز ارتباط دارد؛۲۴ این نکته در آیه ۱۸ سوره لقمان آمده است: “وَ لاتُصَعِّرْ خدّکَ لٍلّناسِ وَ لاتَمْشِ فى الَأرْضِ مَرَحاً اِنَّ اللهَ لایحِبُّ کُلَّ مُختالٍ فخورِ“.

(و هرگز به تکّبر و ناز از مردم رخ متاب و در زمین با غرور و تبختر قدم برمدار که خدا هرگز مردم متکبر خودستا را دوست نمى دارد.)

تفاخر موجب بخل در انفاق مى گردد و این همان ارتباط و تلازم تفاخر با بخل است. ۲۵ این نکته را مى توان از تدبر در آیه ۳۶ سوره نساء فهمید، آنجا که مى فرماید:

وَاعْبدُوا اللهَ وَ لاتُشِرکوُا بِهِ شیئاً و بالوالدینِ اِحْساناً و بِذى القُربى و الَیتامى و المساکینِ و الجارِ ذى القُرْبى وَ الجارِ الجُنْبِ والصّاحِبِ بالجَنْبِ و ابنِ السَّبِیلِ وِ ما مَلَکَتْ اَیمانُکُمْ اِنَّ اللهَ لایحِبُّ مَنْ کانَ مُختالاً فخوراً

(خداى یکتا را بپرستید و هیچ چیز را شریک وى نگیرید و نسبت به پدر و مادر و خویشان و یتیمان و فقیران و همسایه بیگانه و دوستان موافق و رهگذران و بندگان و کسانى که زیردست شمایند در حق همه نیکى و مهربانى کنید که خدا مردم خودپسند متکّبر را دوست ندارد.)

درباره بخل و تفاخر مى توان بدین نکته اشاره کرد که از آنجائى که کثرت فخر، ناشى از مال و جاه است، لذا افراط در حب و دوستى مال و جاه موجب بخل در انفاق مى گردد و حبّ جاه و مغرور شدن به حطام دنیا و خوشحالى به متاع آن، موجب افتخار و تکبر است که آن از بدترین صفات رذیله بوده و مستلزم بخل نسبت به حقوق واجبه و وظایف لازمه مى باشد.۲۶

آیه ۱۲ سوره اعراف بیانگر این است که شیطان، پایه گذار تفاخر و اولین فخرفروش مى باشد.،۲۷ این نکته را مى توان از تدبر در این آیه فهمید: “قالَ ما مَنَعَکَ اَلاّ تَسْجُدَ اِذْ اَمَرْتُکَ قالَ اَنَا خیرٌ مِنْهُ خَلَقَتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلقْتَهُ من طینٍ“.

آیه ۷۶ سوره ص نیز به این امر اشاره کرده و استکبار و تمرد شیطان از امر خداوند در سجده کردن بر آدم را ملازم با تفاخر شیطان مى داند: ۲۸” قالَ اَنَا خیرٌ خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ” آیه ۳۸ سوره نساء “وَ الَّّّذینَ ینْفِقُون اموالهم رِئاءَ الناسِ وَ لایؤمنونَ باللهِ وَ لا بالیومِ الآخِرِ وَ مَنْ یکُنِ الشیطانُ لَهُ قریناً فساء قریناً“(آنانکه اموال خود را به قصد ریا و خودنمایى مى بخشند و به خدا و روز قیامت نمى گروند (ایشان یاران شیطانند) و هرکه را شیطان یار اوست، بسیار یارى زشت و بد خواهد داشت) بیانگر این مطلب است که ریاکارى در انفاق و تظاهر و خودنمائى در بخشیدن مال ملازم با تفاخر و از آثار فخر فروشى است۲۹؛ و در ادامه بحث مربوط به تفاخر و ریاکارى در انفاق، شیطان به عنوان همدل و همراه شوم براى فخر فروشان معرفى شده است۳۰٫

پى آمدها و نتایج سوء تفاخر در دنیا و آخرت

امیرالمؤمنین على علیه السلام تفاخر را ریشه دشمنى ها و بغض و کینه ها معرفى مى کند:

” … پس شیطان بزرگترین مانع براى دیندارى و زیانبارترین و آتش افروزترین فرد براى دنیاى شماست! شیطان از کسانى که دشمن سرسخت شما هستند و براى درهم شکستنشان کمر بسته اید خطرناکتر است. مردم! آتش خشم خود را بر ضد شیطان به کار گیرید و ارتباط خود را با او قطع کنید. به خدا سوگند، شیطان بر اصل و ریشه شما فخر فروخت و بر حَسَب و نَسَب شما طعنه زد و عیب گرفت و با سپاهیان سواره خود به شما هجوم آورد، و با لشگر پیاده راه شما را بست، که هر کجا شما را بیابند شکار مى کنند.

… خدا را خدا را! از تکبر و خودپسندى و از تفاخر جاهلى بر حذر باشید، که جایگاه بغض و کینه و رشد وسوسه هاى شیطانى است، که ملتهاى گذشته و امتّ هاى پیشین را فریب داده است، تا آنجا که در تاریکى هاى جهالت فرو رفتند و در پرتگاه هلاکت سقوط کردند و به آسانى به همان جایى که شیطان مى خواست کشانده شدند. تفاخر چیزى است که قلبهاى متکّبران را همانند کرده تا قرن ها به تضاد و خونریزى گذراندند، و سینه ها از کینه ها تنگى گرفت.”۳۱ یکى دیگر از پى آمدهاى سوء تفاخر، تحقیر مردم و بى توجهى به عزّت و کرامت دیگران است،۳۲ همانگونه که به این مطلب در این آیه اشاره شده است: ” فقال لِصاحِبه و هُوَ یحاوره انا اکثر منک مالاً و اعزُّ نفراً” که همین خودبزرگ بینى و تحقیر دیگران از عوارض رفاه مندى و برخوردارى از نعمت هاى فراوان و تفاخر به آنها است.

این آیه، به وضوح نشان مى دهد که کثرت مال و عزت اجتماعى حاصل آمده از آن، مهمترین ارزش از نظر دنیاپرستان است.

ایجاد نظام طبقاتى در جامعه و بروز آفتهاى سیاسى و فرهنگى در جامعه اسلامى را مى توان از جمله پى آمدها و نتایج سوء تفاخر دانست۳۳٫ على (علیه السلام) تفاخر را آفت سیاسى مى داند و در مورد آن مى فرماید: “وَ إن من أسخف حالات الولاه عند صالح الناس أن یظن بهم حب الفخر و یوضع امرهم على الکبر و قد کرهت ان یکون جال فى ظنکم إن احب الإطرء و استماع الثناء ولست – بحمدالله – کذلک.”

این نکته نیز مسلم است که از پست ترین حالت هاى زمامدارى جامعه در نظر گاه مردم شایسته این است که بدین گمان متهم شوند که دوستدار تفاخر هستند و سیاست کشورداریشان بر کبر ورزى بنا شده است و به راستى که من خوش ندارم که این پندار در ذهنتان راه یابد که به تملق و چاپلوسى گراییده ام و شنیدن ثناى خویش را دوست دارم. من – با سپاس از خداوند – چنین نیستم.

على(علیه السلام) در خطبه ۲۲۱ پس از خواندن آیه اول سوره تکاثر، مى فرماید: …

یا لَهُ مَرَاماً ما اَبْعَدَهُ! وَ زَوْراً ما اَغْفَلَهُ! وَ خَطَراً مَا اَفْظَعَهُ لَقَدِ اسْتَخْلَوْا مِنْهُم اَى مُدَّکِرٍ وَ تناوَسوُهُمْ مِنْ مکانٍ بعیدٍ! اَفَبِمَصارِعِ آبائِهِمْ یفْخَرُونَ! اَمْ بِعَدیدٍ الهَلْکى یتَکاثَروُنَ! یرْتَجِعونَ مِنْهُم اَجْساداً خَوَتْ، وَ حَرَکاتٍ سَکَنَتْ، وَ لِأنْ یکوُنُوا عِبَراً، اَحَقَّ مِنْ اَنْ یکوُنوُا مُفْتَخَراً …

(شگفتا چه مقصد بسیار دورى و چه زیارت کنندگان بى خبرى و چه کار دشوار و مرگباری! پنداشتند که جاى مردگان خالى است، آنها که سخت مایه عبرتند، و از دور با یاد گذشتگان، فخر مى فروشند. آیا به گورهاى پدران خویش مى نازند؟ و یا به تعداد فراوانى که در کام مرگ فرو رفته اند؟ آیا خواهان بازگشت اجسادى هستند که پوسیده شد؟ و حرکاتشان به سکون تبدیل گشت …”

على(علیه السلام) در ادامه خطبه به شرح حال رفتگان پرداخته و مى فرماید: “در حالى که آنها داراى عزت پایدار و درجات والاى افتخار بودند. پادشاهان حاکم، یا رعیت سرفراز بودند که سرانجام به درون برزخ راه یافتند و زمین آنها را در خود گرفت، و از گوشت بدن هاى آنان خورد، و از خون آنان نوشید، پس در شکاف گورهاى بى جان و بدون حرکت پنهان مانده اند …”

از جمله پى آمدها و مجازات هاى سنگین فخرفروشان در قیامت، پوشیدن لباسهاى بسیار خشن و سیاه۳۴ و عذابهاى خوار کننده الهى است. سوره کهف: آیه ۴۳” وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ فِئهٌ ینْصُرُونَهُ مِنْ دونِ اللهِ وَ ما کانَ مُنْتَصِراً“(و ابداً جز خدا هیچ کس نباشد که آن گنه کار کافر را از قهر و خشم خدا یارى و حمایت کند) و آیات ۱۰۱/مومنون و ۲۴/جن بیانگر این واقعیتند که در قیامت تمام حَسَب و نَسَبهاى مالى و جانى اثر و خاصیت خود را از دست داده و روابط خویشاوندى بین انسانها از هم گسسته خواهد شد و موجبات تفاخر نیز از بین خواهند رفت.۳۶

درمان تفاخر

خودآگاهى بهترین و اصلى ترین راه براى درمان تفاخر است۳۷٫ کلام گهربار على علیه السلام بهترین شاهد بر اثر درمانى این خود آگاهى و معرفت و شناخت انسان به ابتدا و سرانجام حیاتش مى باشد:

“ما لابن آدم و الفخر، أوله نطفه، و آخره جیفَه، لا یرزق نفسه، و لا یدفع حتفه”۳۸ (آدمیزاده را چه جاى فخرفروشى، که در آ‎غاز نطفه اى است و در پایان لاشه اى. به تن خویش، روزى رسان نباشد و در رویارویى با مرگ، کمترین ایستادگى نتواند.)

خودآگاهى بهترین و اصلى ترین راه براى درمان تفاخر است آرى، عزت و افتخارهاى دنیوى را نشاید که مورد رقابت قرار بگیرند و آذین ها و نعمت هاى دنیا، نباید انسان را به شگفتى آرد و نیز رنج ها و سختى هاى آن نیز نباید بى تاب و توان کند، چرا که عزت و فخر دنیا پایان مى گیرد و زیور و زینت ها و نعمت هایش نیستى مى پذیرد و رنج ها و سختى هایش نیز به نهایت مى رسد. هر یک از دوران هاى دنیا رو به پایان است و هر پدیده زنده دنیا به سوى مرگ گام مى نهد.

على علیه السلام مى فرمایند: ” وَضْع فخرک، وَ احْطُط کِبْرَکَ، وَ اذْکُر قبرک، فَاِنّ علیه ممرک و کما تدین تدان، و کما تزرع تحصد … لایتخاحزون و لایتناسلون و لایتزاورون و لایتجاورون“۳۹ (فخرفروشى را واگذار و تکبر را فرو ریز و گور خویش را به یادآر، که بى گمان گذارت بر آن است؛ و بر حسب عمل خویش جزا مى یابی؛ و چنان که کِشته اى مى دروى … دیگر نه از فخرفروشى ها و زاد و ولدها اثرى است و نه از دیدارها و همسایگى ها خبرى).

و در جاى دیگر نیز مى فرمایند: ضَعْ فخرکَ، وَآحطُط کِبَرک، و اذکر قبرک“(فخرفروشى را وانه، تکبرت را بزداى و گورت را به یادآر).

و اما راه سوم براى درمان تفاخر، صدقه و انفاق مالى و معنوى است،۴۰ حدیثى که از رسول اکرم(صلى الله علیه و آله و سلم) روایت شده است گویاى این مطلب است: “صدقهُ المرءُ المسلمُ تزید فى العمر و تمنعُ میتَهَ السوءِ و یذهب بها اللهُ الفخَر و الِکبَر

(صدقه فرد مسلمان، موجب افزایش عمر او شده و او را از مرگ بد باز مى دارد و نیز خداوند متعال به واسطه صدقه و انفاق، فخر و کبر را از او دور مى کند).

پى نوشت‏:

۱- مفردات راغب، ص ۶۲۷

۲- التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج ۹، ص ۳۷ و ۳۸

۳- لسان العرب، ج ۱۰، ص ۱۹۸

۴- مجمع البیان، ج ۲، ص ۴۵۰

۵- منهج الصادقین،ج ۹، ص ۱۹۰؛ تفسیر اثنى عشرى، ج ۱۳، ص ۴۳؛ المیزان، ج ۱۹، ص ۱۹۲

۶- مفردات راغب، ص ۶۲۷؛ لسان العرب، ج ۱۰، ص ۱۹۹؛ التحقیق فى کلمات القرآن، ص ۳۸

۷- التحقیق فى کلمات القرآن، ص ۳۸

۸-کشف الحقائق، ج ۳، ص ۴۷۱

۹- تفسیر نمونه، ج ۲۳، ص ۱۱۸

۱۰- براى اطلاع بیشت ر.ک: مجمع البیان، ج۲۰ ص ۴۵۰؛ الدرامنثور فى التفسیر المأثور، ج ۸، ص ۵۴۵؛ شرح اصول کافى، مولى محمد صالح مازندرانى، ج ۵، ص ۱۸۵؛ فتح القدیر، ج ۴، ص ۲۳۹

۱۱- تفسیر فراتٍ الکوفى، ذیل سوره مطففّین، ص ۵۴۵

۱۲- اصول کافى. ج ۸، ص ۲۳۴

۱۳- میزان الحکمه، ج۳، ص ۲۳۸۲

۱۴- تفسیر المراغى. ج ۳۰، ص ۲۳۰

۱۵- تفسیر نمونه، ج ۲۷، ص ۲۸۱

۱۶- جامع السعادات، ج ۱، ص ۳۹۸؛ معراج السعاده، ص ۲۸۲

۱۷- جامع البیان، ج ۳، ص ۱۰۷

۱۸- تفسیر راهنما، ج ۸، ص ۳۲

۱۹- همان، ج ۱۰، ص ۳۸۱

۲۰- نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه ۵، ص ۳۸۵

۲۱- المَحجّه البیضاء، ج ۵، ص ۲۸۴

۲۲- .الجامع لاحکام القرآن،قرطبى، ج ۱۷، ص ۱۶۷

۲۳- الجواهر الحسان، ج ۲، ص ۵۵۳

۲۴- تفسیر راهنما، ج ۳، ص ۳۷۹

۲۵- تفسیر المیزان، ج ۴، ص ۳۵۵

۲۶- تفسیر اثنى عشرى، ج ۱۳، ص ۴۳

۲۷- فرهنگ آفتاب، ج ۳، ص ۱۴۴۵

۲۸- اصول کافى، ج ۲، ص ۳۲۸؛ نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه ۱۹۲، ص ۳۸۵؛ تفسیر موضوعى، جوادى آملى، ج ۶، ص ۲۵۹

۲۹- تفسیر راهنما، ج ۳، ص ۳۸۲

۳۰- همان، ج ۳، ص ۳۸۳

۳۱- صبحى صالح، خطبه ۱۹۲، ص ۳۹۰

۳۲- تفسیر راهنما، ج ۱۰، ص ۳۸۱

۳۳- فرهنگ آفتاب، ج ۳، ص ۱۴۴۶

۳۴- مجمع البیان، ج ۱۰-۹، ص ۶۴۲

۳۵- نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه ۲۲۱، ص ۴۵۹

۳۶- نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه ۹۹، ص ۱۸۴؛ الجامعه لاحکام القرآن، قرطبى، ج ۱۰، ص ۲۶۷

۳۷- فرهنگ آفتاب، ج ۶، ص ۱۴۴۶

۳۸- نهج البلاغه، صبحى صالح، حکمت شماره ۴۵۴

۳۹- همان منبع، حکمت شماره ۳۹۸

۴۰- کنز العمال، ج ۶، ص ۳۶۱

فهرست منابع و مآخذ

۱ـ القرآن الکریم.

۲ـ نهج البلاغه، صبحى صالح، انتشارات اسوه وابسته به سازمان اوقاف و امور خیریه، چاپ اول، ۱۴۱۵ ه.

۳ـ مفردات راغب، دارالقلم، چاپ اول، ۱۴۱۲ هـ. .

۴ـ التحقیق فى کلمات القرآن، حسن مصطفوى. دفتر تبلیغات اسلامى.

۵ـلسان العرب، ابن منظور، چاپ اول ۱۴۰۸ هـ.. ؛ دار الحیاء التراث العربى.

۶ـ مجمع البیان فى التفسیر القرآن، ابوعلى الفضل بن الحسن الطبرسّى، انتشارات ناصر خسرو. چاپ اول ۱۳۷۶٫

۷ـ تفسیر منهج الصادقین فى الزام المخالفین، ملا فتح الله کاشانى، کتابفروشى اسلامیه، چاپ دوم، ۱۳۴۴ هـ. ش.

۸ـ تفسیر اثنى عشرى، حسین بن احمد حسینى شاه عبدالعظیمى، تهران، انتشارات میقات، چاپ اول، ۱۳۶۳- ۱۳۶۴ ش.

۹ـ المیزان فى التفسیر القرآن، سید محمدحسین طباطبایى، موسسه الاعلمى للمطبوعات، بیروت، لبنان.

۱۰ـ تفسیر کشف الحقائق عن نکت الآیات و الدقائق، دفتر انتشارات اسلامى، چاپ سوم، ۱۳۹۶ ق.

۱۱ـ تفسیر نمونه، زیر نظر ناصر مکارم شیرازى و تألیف جمعى از نویسندگان.

۱۲ـ الدرالمنثور فى التفسیر المأثور، عبدالرحمن سیوطى، دارالفکر، ۱۴۱۴ هـ.

۱۳ـ شرح اصول کافى، مولى محمدصالح مازندرانى.

۱۴ـ فتح الغدیر، محمدبن على بن محمد الشوکانى، دارالمعرفه، بیروت، لبنان.

۱۵ـ تفسیر فرات الکوفى، ابى القاسم فرات ابن ابراهیم بن فرات الکونى، تحقیق: محمدکاظم. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چاپ دوم، ۱۴۱۶ هـ.

۱۶ـ اصول کافى، کلینى رازى، تصحیح على اکبر غفارى، انتشارات صدوق.

۱۷ـ میزان الحکمه، محمد رى شهرى، دفتر تبلیغات اسلامى.

۱۸ـ تفسیر المراغى، احمد مصطفى مراغى. دارالفکر، بیروت، لبنان.

۱۹ـ جامع السعادات، محمدمهدى نراقى، تعلیق: سید محمد کلانتر، موسسه الأعلمى للمطبوعات، بیروت، لبنان، چاپ ششم، ۱۴۰۸ هـ.

۲۰ـ معراج السعاده، ملا احمد نراقى. دفتر تبلیغات اسلامى.

۲۱ـ جامع البیان عن تأویل آى القرآن، محمد بن جریر طبرى، دارالفکر، بیروت، لبنان، ۱۴۱۵ هـ.

۲۲ـ تفسیر راهنما، اکبر هاشمى رفسنجانى و جمعى از محققان، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، چاپ اول، ۱۳۷۳ ش.

۲۳ـ المحجه البیضاء فى تهذیب الإحیاء، محسن کاشانى، دفتر انتشارات اسلامى، چاپ دوم.

۲۴ـ الجامع لاحکام القرآن، قرطبى، درالکتب العلمّیه، بیروت، لبنان، ۱۴۱۷ هـ.

۲۵ـ الجواهر الحسان فى تفسیر القرآن، عبدالرحمن ثعالبى، دار الکتب العلمیه، بیروت، لبنان.

۲۶ـ فرهنگ آفتاب، فرهنگ تفصیلى مفاهیم نهج البلاغه، عبدالمجید معادیخواه، نشر ذره.

۲۷ـ تفسیر موضوعى، جوادى آملى، مرکز نشر فرهنگى رجاء.

۲۸ـ کنز العمّال فى سنن القوال و الافعال، علاء الدین على المتقى بن حسام الدین سهندى، موسسه الرساله.

۲۹٫ نرم افزار جامع تفاسیر قرآن مشتمل بر ۲۲ ترجمه و ۶۱ تفسیر قرآن.

منبع: نشریه اندیشه صادق ، شماره ۱۵

محمدرضا آرام ‌

نقش معاشران و دوستان در فضائل و رذایل اخلاقی

اشاره:

موضوعی که تأثیر عمیق آن به تجربه ثابت شده و همه علماى اخلاق و تعلیم و تربیت اتّفاق نظر دارند، مسئله معاشرت و دوستى است. غالباً دوستان و معاشران ناباب و آلوده سبب آلودگى افراد پاک شده اند؛ عکس آن نیز صادق است، زیرا بسیارى از افراد پاک و قوىّ الاراده توانسته اند بعضى از معاشران ناباب را به پاکى و تقوا دعوت کنند. با این اشاره به قرآن بازمى گردیم و اشاراتى را که قرآن به این مسئله دارد با هم مى شنویم:

  1. وَمَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ- وَانَّهُمْ لَیَصُدُّوْنَهُمْ عَنِ السَّبیلِ وَیَحْسَبُونَ انَّهُمْ مُهْتَدُونَ- حَتَّى اذا جاءَنا قالَ یالَیْتَ بَیْنى وَبَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرینُ.[۱]
  2. قالَ قائِلٌ مِّنْهُمْ انّى کانَ لى قَرینٌ- یَقُولُ اءِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقینَ- اءِذامِتْنا وَکُنَّا تُراباً وَعِظاماً أَءِنَّالَمَدینُون- قالَ هَلْ انْتُمْ مُطَّلِعُونَ- فَاطَّلَعَ فَرَاهُ فى  سَواءِ الْجَحیمَ- قالَ تَاللَّهِ انْ کِدْتَّ لَتُرْدینِ- وَلَوْلا نِعْمَهُ رَبّى  لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرینَ.[۲]
  3. وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى یَدَیْهِ یَقُوْلُ یالَیْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبیلًا- یا وَیْلَتى لَیْتَنى  لَمْ اتَّخِذْ فُلاناً خَلیلًا- لَقَدْ اضَلَّنى  عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ اذْجآءَنى  وَکانَ الشَّیطانُ لِلْانْسانِ خَذُوْلًا.[۳]

ترجمه:

  1. و هرکس از یاد خدا روى گردان شود شیطان را به سراغ او مى فرستیم پس همواره قرین اوست- و آنها [شیاطین ] این گروه را از یاد خدا بازمى دارند در حالى که گمان مى کنند هدایت یافتگان حقیقى آنها هستند!- تا زمانى که (در قیامت) نزد ما حاضر شود مى گوید: اى کاش میان من و تو فاصله مشرق و مغرب بود؛ چه بد همنشینى بودى!
  2. کسى از آنها مى گوید: «من همنشینى داشتم- که پیوسته مى گفت آیا (به راستى) تو این سخن را باور کرده اى- که وقتى ما مردیم و به خاک و استخوان مبدّل شدیم، (بار دیگر) زنده مى شویم و جزا داده خواهیم شد؟!- (سپس) مى گوید آیا شما مى توانید از او خبرى بگیرید؟- اینجاست که نگاهى مى کند، ناگهان او را در میان دوزخ مى بیند- مى گوید: به خدا سوگند نزدیک بود مرا (نیز) به هلاکت بکشانى!- و اگر نعمت پروردگارم نبود، من نیز از احضارشدگان (در دوزخ) بودم!
  3. و (به خاطر آور) روزى را که ستمکار دست خود را (از شدّت حسرت) به دندان مى گزد و مى گوید: «اى کاش با رسول (خدا) راهى برگزیده بودم!- اى واى بر من، کاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نکرده بودم!- او مرا از یادآورى (حق) گمراه ساخت بعد ازآن که (یاد حق) به سراغ من آمده بود!» و شیطان همیشه خوارکننده انسان بوده است!

تفسیر و جمع بندى

نخستین آیات که در بالا آمد گرچه درباره همنشینى شیطان با غافلان از یاد خداست، ولى تأثیر همنشین بد در اخلاقیّات و در سرنوشت هر انسانى روشن مى سازد.

نخست مى فرماید: «هرکس از یاد خدا روى گردان شود شیطان را بر او مسلّط مى سازیم که همواره قرین و همنشین او باشد! «وَمَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ»[۴]

سپس نقش این قرین سوء (همنشین بد) را چنین بیان مى کند که آنها، یعنى شیاطین، راه هدایت و حرکت به سوى خداوند را به روى آنها مى بندد و آنها را از رسیدن به این هدف مقدّس بازمى دارد و غم انگیزتر، این که در عین گمراهى گمان مى کنند که هدایت یافته اند! «وَانَّهُمْ لَیَصُدُّوْنَهُمَ عَنِ السَّبیلِ وَیَحْسَبُونَ انَّهُمْ مُهْتَدُونَ»!

سپس به نتیجه آن پرداخته و مى گوید: روز قیامت که همه در محضر الهى حاضر مى شوند و پرده ها کنار مى رود و حقایق فاش مى شود، این انسان گمراه خطاب به دوست اغواگر شیطانش کرده، مى گوید اى کاش فاصله میان من و تو فاصله مشرق و مغرب بود، چه همنشین بدى هستى! «حَتَّى اذا جاءَنا قالَ یالَیْتَ بَیْنى  وَبَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرینُ»

از این تعبیرات بخوبى استفاده مى شود که همنشین بد مى تواند انسان را بکلّى از راه خدا منحرف سازد؛ پایه هاى اخلاق را بر روى او ویران کند و واقعیّتها را چنان دگرگون نشان دهد که انسان در عین گمراهى خود را در زمره هدایت یافتگان ببیند؛ و به یقین در چنین حالى هدایت و بازگشت به صراط مستقیم غیرممکن است؛ و زمانى بیدار مى شود و به هوش مى آید که راه برگشت بکلّى بسته شده؛ حتّى از تعبیر آیه استفاده مى شود که این همنشینان بد در آن زندگى ابدى نیز با او هستند و چه دردآور است که انسان کسى را که مایه بدبختى او شده همیشه در برابر خود ببیند و به او گفته شود بیهوده آرزوى جدا شدن از او را مکن شما با هم سرنوشت مشترکى دارید! «وَلَنْ یَنْفَعَکُمُ الْیَوْمَ اذْ ظَلَمْتُمْ انَّکُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِکُونَ».[۵]

شبیه آیات فوق، آیه ۲۵ سوره فصّلت مى باشد که مى گوید: «وَقَیَّضْنا لَهُمْ قُرَنآءَ فَزَیَّنُوْا لَهُمْ ما بَیْنَ ایْدیهِمْ وَما خَلْفَهُمْ وَحَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فى امَمٍ قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَالْانْسِ انَّهُمْ کانُوا خاسِرینَ؛ ما براى آنها همنشینانى (زشت سیرت) قرار دادیم که زشتیها را از پیش رو و پشت سر آنها در نظرشان جلوه دادند؛ و فرمان الهى درباره آنان تحقّق یافت و به سرنوشت اقوام گمراهى از جنّ و انس که قبل از آنها بودند گرفتار شدند؛ آنها مسلّماً زیانکار بودند!»

در بخش دوم از این آیات، از کسانى سخن مى گوید که همنشین بدى داشتند که پیوسته در گمراهى آنها مى کوشیدند ولى آنها به لطف و رحمت الهى و با تلاش و کوشش توانسته اند خود را از چنگال وسوسه آنها رهائى بخشند در حالى که تا لب پرتگاه پیش رفته بودند؛ در اینجا نیز سخن از تأثیر فوق العاده همنشین بد در شکل گیرى عقائد و اخلاق انسان است ولى در عین حال چنان نیست که انسان مجبور باشد و نتواند با تلاش و کوشش، خویشتن را نجات دهد؛ مى فرماید: «در روز قیامت بعضى از بهشتیان به بعضى دیگر مى گوید من در دنیا همنشینى داشتم که پیوسته به من مى گفت آیا به راستى تو این سخن را باور کرده اى که وقتى ما مردیم و خاک شدیم و استخوان پوسیده شدیم، بار دیگر زنده مى شویم و به جزاى اعمال خود مى رسیم (ولى من به فضل الهى تسلیم وسوسه هاى او نشدم و در ایمان خود ثابت قدم ماندم!) «فَاقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى  بَعْضٍ یَتَسآءَلُونَ- قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ انّى  کانَ لى  قَرینٌ- یَقُولُ ءَانَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقینَ- ءَاذامِتْنا وَکُنَّا تُراباً وَعِظاماً ءَانَّالَمَدینُون» [۶]

در این هنگام او به فکر همنشین نااهل قدیمى خود مى افتد و به جستجو برمى خیزد و از همان اوج بهشت نگاهى به سوى دوزخ مى افکند و ناگهان او را در وسط جهنّم مى بیند «فَاطَّلَعَ فَرَاهُ فى  سَوآءِ الْحَجیمِ»

به او مى گوید به خدا سوگند نزدیک بود مرا نیز به هلاکت بکشانى و همچون خودت بدبخت کنى و اگر لطف الهى و نعمت پروردگارم شامل حال من نبود من نیز امروز در آتش دوزخ احضار مى شدم  «قالَ تَاللَّهِ انْ کِدْتَّ لَتُرْدینِ وَلَوْلا نِعْمَتُ رَبّى  لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرینَ».

مجموع این آیات بخوبى نشان مى دهد که همنشین بد، انسان را تا لب پرتگاه دوزخ مى برد و اگر ایمان قوى و تقوا و لطف پروردگار نباشد در آن پرتگاه سقوط مى کند!

در سومین بخش از آیات مورد بحث، سخن از تأسّف و تأثّر عمیق ستمگران در قیامت است که از انتخاب دوستان ناباب تأسّف مى خورند؛ چرا که عامل اصلى بدبختى خود را در رفاقت با آنان مى بینند؛ مى فرماید: «و (به خاطر آور) روزى را که ظالم دست خویش را از (شدّت حسرت) به دندان مى گزد و مى گوید: اى کاش (با رسول خدا) راهى برگزیده بودم! اى واى بر من! کاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نکرده بودم! او مرا از یادآورى (حق) گمراه ساخت بعد ازآن که (یاد حق) به سراغ من آمده بود! و شیطان همیشه خوارکننده انسان بوده است! «وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى  یَدَیْهِ یَقُولُ یالَیْتَنى  اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبیلًا- یا وَیْلَتى  لَیْتَنى  لَمْ اتَّخِذْ فُلاناً خَلیلًا- لَقَدْ اضَلَّنى  عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ اذْجآءَنى  وَکانَ الشَّیْطانُ لِلْانْسانِ خَذُوْلًا».

به این ترتیب، ستمگران در قیامت، نخست از ترک رابطه با پیامبر شدیداً اظهار تأسّف مى کنند، و سپس از ایجاد رابطه با افراد آلوده و فاسد؛ و بعد با صراحت، عامل اصلى گمراهى خود را همین دوستان منحرف و آلوده معرّفى مى کنند! و حتّى تأثیر آنها را بالاتر از تأثیر پیامهاى الهى (البتّه در بیمار دلان) مى شمرند؛ و از تعبیر آخرین آیه، استفاده مى شود که دوستان بد جزء لشکر شیطانند؛ و یا به تعبیر دیگر، از شیاطین انس محسوب مى شوند.

قابل توجّه این که، در این آیات تأسّف این گروه را با جمله  «یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى  یَدَیْهِ ؛ ظالم هر دو دست خود را به دندان در آن روز مى گزد» بیان فرموده؛ و این آخرین مرحله تأسّف است؛ و این در موارد ضعیف تر، انسان انگشت خود را به دندان مى گیرد و در مرحله بالاتر، پشت دست را به دندان مى گزد و در مراحل شدید هر دو دست خود را یکى بعد از دیگرى به دندان مى گزد؛ و در حقیقت این یک نوع انتقام گیرى از خویشتن است که چرا کوتاهى کردم و با دست خود وسائل بدبختى خویش را فراهم کردم!

آنچه از آیات فوق و بعضى از آیات دیگر قرآن بخوبى استفاده مى شود این است که دوستان و معاشران و همنشینان در سعادت و شقاوت انسان تأثیر فوق العاده اى دارند؛ نه تنها اخلاق و رفتار افراد را تحت تأثیر قرار مى دهند، که در شکل گیرى عقائد آنها مؤثّرند؛ اینجاست که یک استاد اخلاق باید همواره با دقّت تمام افراد تحت تربیت خود را از این نظر مورد توجّه قرار دهد؛ مخصوصاً در عصر و زمان ما که نشر وسائل فساد از طریق دوستان ناباب به صورت وحشتناکى در آمده و یکى از سرچشمه هاى اصلى انواع انحرافات را تشکیل مى دهد.

نقش معاشران در روایات اسلامى

در این زمینه احادیث بسیار گویایى از پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و ائمه معصومین (علیهم‌السلام) به ما رسیده است.

در حدیثى از پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) تا آنجا به این مسئله اهمّیّت داده شده که مى فرماید:

«انسان بر همان دینى است که دوست و رفیقش از آن پیروى مى کند؛ الْمَرءُ عَلى دینِ خَلیلِهِ وَقَرینِهِ»[۷]

همین معنى را امام صادق (علیه‌السلام) با استفاده از کلام پیامبر به گونه دیگرى بیان کرده است؛ مى فرماید: «لاتَصْحَبُوا اهْلَ الْبِدَعِ وَلاتُجالِسُوهُمْ فَتَصِیرُوْا عِنْدَ النَّاسِ کَواحِدٍ مِنْهُمْ قالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله علیه و آله): الْمَرْءُ عَلى  دینِ خَلیلِهِ وَقَرینِهِ؛ با بدعتگذاران رفاقت نکنید و با آنها همنشین نشوید که نزد مردم همچون یکى از آنها خواهید بود! رسول خدا فرمود: انسان پیرو دین دوست و رفیقش مى باشد!»[۸]

همین معنى در حدیث دیگرى از امام علىّ بن ابى طالب (علیه‌السلام) به صورت تأثیر متقابل بیان شده است؛ مى فرماید: «مُجالَسَهُ الْاخْیارِ تَلْحَقُ الْاشْرارَ بِالْاخْیارِ وَمُجالَسَهُ الْابْرارِ لِلْفُجَّارِ تَلْحَقُ الْابْرارَ بِالْفُجَّارِ؛ همنشینى با خوبان، بدان را به خوبان ملحق مى کند؛ و همنشینى نیکان با بدان، نیکان را به بدان ملحق مى سازد!» و در ذیل این حدیث جمله پرمعنى دیگرى آمده، مى فرماید: «فَمَنْ اشْتَبَهَ عَلَیْکُمْ امْرُهُ وَلَمْ تَعْرِفُوْا دینَهُ فَانْظُرُوا الى  خُلَطائِهِ؛ کسى که وضع او بر شما مبهم باشد، و از دین او آگاه نباشید، نگاه به دوستان و همنشینانش کنید (اگر همنشین با دوستان خداست او را از مؤمنان بدانید؛ و اگر با دشمنان حق است، او را از بدان بدانید!)[۹]

در بعضى از روایات این معنى با تشبیه روشنى بیان شده مى فرماید: «صُحْبَهَ الْاشَرارِ تَکْسِبُ الشَّرَّ کَالرِّیْحِ اذا مَرَتْ بِالنَّتِنِ حَمَلَتْ نَتِناً؛ همنشینى با بدان موجب بدى مى گردد؛ همچون بادى که از جایگاه متعفّن و آلوده مى گذرد؛ بوى بد را با خود مى برد.[۱۰]»

از تعبیرات بالا بخوبى استفاده مى شود همان گونه که معاشرت با بدان زمینه هاى بدى را فراهم مى سازد، معاشرت با نیکان نور هدایت و فضائل اخلاقى را در دل انسان مى افروزد.

در حدیثى از امیر مؤمنان مى خوانیم: «عَمارَهُ الْقُلُوبِ فى  مُعاشَرَهِ ذَوِى الْعُقُولِ؛ آبادى دلها در معاشرت با صاحبان عقل و خرد است!»[۱۱]

و در تعبیر دیگرى از همان حضرت آمده است: «مُعاشَرَهُ ذَوِى الْفَضائِلِ حَیاهُ الْقُلُوبِ؛ همنشینى با ارباب فضیلت، مایه حیات دلها است!»[۱۲]

تأثیر مجالست و همنشینى و روحیّات دوستان در انسان به اندازه اى است که در حدیثى از حضرت سلیمان (علیه‌السلام) مى خوانیم: «لاتَحْکُمُوْا عَلى  رَجُلٍ بِشَى ءٍ حَتَّى تَنْظُرُوا الى  مَنْ یُصاحِبُ فَانَّما یُعْرَفُ الرَّجُلُ بِاشْکالِهِ وَاقْرانِهِ؛ وَیُنْسَبُ الى  اصْحابِهِ وَاخْدانِهِ؛ درباره کسى قضاوت نکنید تا نگاه کنید با چه کسى همنشین است؛ چرا که انسان را به وسیله دوستان و هم نشین هایش مى توان شناخت؛ و او نسبتى با اصحاب و یارانش دارد.»[۱۳]

در حدیث جالبى از لقمان حکیم در باب نصایحى که به فرزندش مى کرد، مى خوانیم:

«یابُنَىَّ صاحِبِ الْعُلَماءَ، وَاقْرِبْ مِنْهُمْ، وَجالِسْهُمْ وَزُرْهُمْ فى  بُیُوتِهِمْ، فَلَعَلَّکَ تَشْبَهُهُمْ فَتَکُونَ مَعَهُمْ؛ فرزندم با دانشمندان دوستى کن! و به آنها نزدیک باش! و همنشینى کن! و به زیارت آنها در خانه هایشان برو! باشد که شبیه آنها شوى، و با آنها (در دنیا و آخرت) باشى!»[۱۴]

کوتاه سخن این که، در احادیث اسلامى، تعبیرات فراوان پرمعنایى درزمینه تأثیر و تأثّر دوستان از یکدیگر و شباهت اخلاقى آنها با هم، مى خوانیم که اگر تمام آنها گِردآورى شود، بحث مشروحى را تشکیل مى دهد.

براى حسن ختام، این سخن را با حدیث کوتاه و پرمعنایى از على (علیه‌السلام) پایان مى دهیم؛ امام در وصایایش به فرزندش امام حسن مجتبى  (علیه‌السلام) فرمود:

«قارِنْ اهْلَ الْخَیْرِ، تَکُنْ مِنْهُمْ، وَبایِنْ اهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمُ؛ با نیکان قرین و همنشین باش تا از آنها شوى! و از بدان جدایى اختیار کن تا (از بدیها) جدا شوى!»[۱۵]

تأثیر معاشرت در تحلیلهاى منطقى

مى گویند: بهترین دلیل بر امکان چیزى وقوع آن است؛ در موضوع مورد بحث، مشاهده نمونه هاى عینى که معاشرت با بدان سرچشمه انواع انحرافات اخلاقى مى شود، و معاشرت با نیکان در پاکسازى روح و جان انسان اثر مى گذارد، بهترین دلیل براى بحث مورد نظر است.

این تشبیه قدیمى، که اخلاق زشت و بد همانند بیماریهاى واگیردار است، که بسرعت به نزدیکان و همنشینان سرایت مى کند، تشبیه صحیح گویایى است، مخصوصاً در مواردى که براثر کمى سنّ و سال یا کمى معلومات و یا سستى ایمان و اعتقاد مذهبى، زمینه هاى روحى براى پذیرش اخلاق دیگران آماده است، معاشرت این گونه افراد با افراد آلوده سمّ مهلک و کشنده اى است.

بسیار دیده شده است که سرنوشت افراد خوب و بد، براثر معاشرتها بکلّى دگرگون شده، و مسیر زندگانى آنها تغییر یافته است؛ و این امر دلائل مختلفى از نظر روانى دارد:

  1. از جمله مسائلى که روانکاوان در مطالعات خود به آن رسیده اند وجود روح محاکات در انسانها است؛ یعنى، افراد، آگاهانه یا ناآگاه، آنچه را در دوستان و نزدیکان خود مى بینند، حکایت مى کنند؛ افراد شاد بطور ناآگاه شادى در اطرافیان خود مى پاشند و «افسرده دل افسرده کند انجمنى را».

افراد مأیوس، دوستان خود را مأیوس، و افراد بدبین، همنشینان خود را بدبین بار مى آورند، و همین امر سبب مى شود که دوستان با سرعت در یکدیگر تأثیر بگذارند.

  1. مشاهده بدى و زشتى و تکرار آن، از قبح آن مى کاهد و کم کم به صورت یک امر عادى در مى آید؛ و مى دانیم یکى از عوامل مؤثّر در ترک گناه و زشتیها، احساس قبح آن است.
  2. تأثیر تلقین در انسانها غیر قابل انکار است؛ و دوستان بد همنشینان خود را معمولًا زیر بمباران تلقینات مى گیرند و همین امر سبب مى شود که گاه بدترین اعمال در نظر آنان، تزیین یابد و حسّ تشخیص را بکلّى دگرگون سازد.
  3. معاشرت با بدان، حسّ بدبینى را در انسان، تشدید مى کند و سبب مى شود که نسبت به همه کس بدبین باشد، و این بدبینى یکى از عوامل سقوط در پرتگاه گناه و فساد اخلاق است. در حدیثى از امیر مؤمنان على (علیه‌السلام) مى خوانیم: «مُجالَسَه الْاشْرارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنِّ بِالْاخْیارِ؛ همنشینى با بدان موجب بدبینى به نیکان مى شود.»[۱۶]

حتّى  در حدیثى، معاشرت با بدان سبب مرگ دلها شمرده شده، پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در این حدیث مى فرماید: «ارْبَعٌ یُمِتْنَ الْقَلْبَ … وَمُجالَسَهُ الْمَوْتى؛ فَقیلَ لَهُ یا رَسُولَ اللَّهِ وَمَا الْمَوْتى؟ قالَ (صلی‌الله علیه و آله): کُلُ غَنِىٍّ مُسْرِفٍ؛ چهار چیز است که قلب انسان را مى میراند … از جمله همنشینى مردگان است، عرض شد: منظور از مردگان کیست اى رسول خدا! فرمود: هر ثروتمند اسرافکارى است.»[۱۷]

روشنى این موضوع، یعنى سرایت حسن و قبح اخلاقى از دوستان به یکدیگر سبب شده که شعرا و ادبا، نیز در اشعار خود هرکدام به نوعى درباره این مطلب دادِ سخن بدهند.

در یک جا مى خوانیم:

کم نشین با بدان که صحبت بد گرچه پاکى، تو را پلید کند
آفتاب ار چه روشن است آن را پاره اى ابر ناپدید کند

در جاى دیگر آمده است:

با بدان کم نشین که بد مانى خوپذیر است نفس انسانى

و نیز گفته اند:

صحبت نیک را ز دست مده که و مِه به شود ز صحبت به

اشعار در این زمینه بسیار فراوان است و این بحث را با شعر معروفى از سعدى که با تکرار هرگز کهنه نشده است پایان مى دهیم:

گِلى خوشبوى در حمام روزى رسید از دست محبوبى به دستم
بدو گفتم که مشکى یا عبیرى که از بوى دل آویز تو مستم
بگفتا من گِلى ناچیز بودم و لیکن مدّتى با گُل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد وگرنه من همان خاکم که هستم

[۱۸]

پی نوشت:

[۱] . سوره زخرف، آیات ۳۶ و ۳۷ و ۳۸.

[۲] . سوره صافّات، آیات ۵۱ تا ۵۷.

[۳] . سوره فرقان، آیات ۲۷ و ۲۸ و ۲۹.

[۴] . براى نقیض از مادّه قیض معانى مختلفى نقل کرده‏اند؛ بعضى آن را به معنى تسبیب و بعضى به معنى تقدیر و برکندن و بعضى مانند راغب به معنى مسلّط ساختن مى‏دانند چرا که قیض به معنى پوست سفیدى است که روى تخم مرغ را گرفته( و آن را احاطه کرده است).

[۵] . سوره زخرف، آیه ۳۹.

[۶] . سوره صافّات، آیات ۵۰ تا ۵۳.

[۷] . اصول کافى، جلد ۲، ص ۳۷۵« باب مجالسه اهل المعاصى، حدیث ۳».

[۸] . همان مدرک

[۹] . کتاب صفات الشّیعه صدوق( طبق نقل بحار، ج ۷۱، ص ۱۹۷).

[۱۰] . غرر الحکم

[۱۱] غرر الحکم

[۱۲] غرر الحکم

[۱۳] . بحار الانوار، ج ۷۱، صفحه ۱۸۸.

[۱۴] . همان مدرک، ص ۱۸۹.

[۱۵] . نهج البلاغه، وصیّت على (علیه‌السلام) به امام حسن (علیه‌السلام)( نامه ۳۱).

[۱۶] . صفات الشّیعه صدوق، طبق نقل بحار، ج ۷۱، صفحه ۱۹۷.

[۱۷] . خصال( مطابق نقل بحار، ج ۷۱، ص ۱۹۵).

[۱۸]. برگرفته از:  مکارم شیرازى، ناصر، اخلاق در قرآن(مکارم شیرازى)، ج۱، ص۱۵۵-۱۶۴، مدرسه الإمام علی بن أبی طالب ((علیه‌السلام)) – ایران – قم، چاپ: ۴، ۱۳۸۵ ه.ش.

توصیه های اخلاقی امام خمینی (ره) درباره ماه رمضان

طبق فرمایش حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) به حسب خطبه اى که به آن حضرت منسوب است، همه بندگان در ماه مبارک رمضان به مهمانى خداوند تعالى دعوت شده اند و مهمان پروردگار خود می باشند. آنجا که می فرماید: «ایّها الناس، إنه قد اقبل الیکم شهر الله … وقد دُعیتم فیه إلى ضیافه الله». مردم ماه خدا به سوى شما روى آورد … و شما در این ماه به مهمانى خدا خوانده شدید.(۱)

شما در این چند روزى که به ماه مبارک رمضان مانده به فکر باشید؛ خود را اصلاح کرده توجه به حق تعالى پیدا نمایید؛ از کردار و رفتار ناشایسته خود استغفار کنید؛ اگر خداى نخواسته گناهى مرتکب شده اید، قبل از ورود به ماه مبارک رمضان توبه نمایید؛ زبان را به مناجات حق تعالى عادت دهید. مبادا در ماه مبارک رمضان از شما غیبتى، تهمتى، و خلاصه گناهى، سربزند، و در محضر ربوبى با نعم الهى و در مهمانسراى بارى تعالى آلوده به معاصى باشید.

شما در این ماه شریف به ضیافت حق تعالى دعوت شده اید: «دُعیتم فیه إلى ضیافه الله» خود را براى مهمانى باشکوه حضرت حق آماده سازید. لااقل به آداب صورى و ظاهرى روزه پایبند باشید. (آداب حقیقى باب دیگرى است که به زحمت و مراقبت دایم نیاز دارد.)

معناى روزه فقط خوددارى و امساک از خوردن و آشامیدن نمی باشد؛ از معاصى هم باید خوددارى کرد. این از آداب اولیه روزه می باشد که براى مبتدی هاست. (آداب روزه براى مردان الهى که می خواهند به معدن عظمت برسند غیر از این می باشد.) شما حداقل به آداب اولیه روزه عمل نمایید؛ و همان طور که شکم را از خوردن و آشامیدن نگه می دارید، چشم و گوش و زبان را هم از معاصى باز دارید. از هم اکنون بنا بگذارید که زبان را از غیبت، تهمت، بدگویى و دروغ نگه داشته، کینه، حسد، و دیگر صفات زشت شیطانى را از دل بیرون کنید. اگر توانستید، انقطاع إلى الله حاصل نمایید؛ اعمال خود را خالص و بی ریا انجام دهید؛ از شیاطین انس و جن منقطع شوید؛ لیکن به حسب ظاهر از رسیدن و دست یافتن به چنین سعادت ارزنده اى مأیوس می باشیم؛ اقلا سعى کنید روزه شما همراه با محرمات نباشد.

در غیر این صورت اگر روزه شما صحیح شرعى باشد، مقبول الهى نبوده و بالا نمی رود. بالا رفتن عمل و مقبولیت آن، با صحت شرعى خیلى تفاوت دارد. اگر با پایان یافتن ماه مبارک رمضان، در اعمال و کردار شما هیچ گونه تغییرى پدید نیامد و راه و روش شما با قبل از ماه صیام فرقى نکرد، معلوم می شود روزه اى که از شما خواسته اند محقق نشده است؛ آنچه انجام داده اید روزه عامه حیوانى بوده است.

تصمیم بگیرید لااقل در این یک ماه از خود مراقبت به عمل آورید؛ از گفتار و کردارى که خداوند تبارک و تعالى راضى نیست اجتناب ورزید.

در این ماه شریف، که به مهمانسراى الهى دعوت شده اید، اگر به حق تعالى معرفت پیدا نکردید یا معرفت شما زیادتر نشد، بدانید در ضیافه الله درست وارد نشدید و حق ضیافت را به جا نیاوردید. نباید فراموش کنید که در ماه مبارک، که «شهر الله» می باشد و درهاى رحمت الهى به روى بندگان باز است و شیاطین و اهریمنان- به حسب روایت-(۲) در غل و زنجیر به سر می برند، اگر شما نتوانید خود را اصلاح و مهذب نمایید، نفس اماره را تحت مراقبت و کنترل خود درآورید، هواهاى نفسانیه را زیر پا گذاشته علاقه و ارتباط خویش را با دنیا و مادیت قطع کنید، بعد از پایان یافتن شهر صیام مشکل است بتوانید این مسائل را به مرحله عمل درآورید.

بنابراین، از فرصت استفاده کنید و پیش از آنکه این فیض عظمى سپرى گردد، در مقام اصلاح، تزکیه و تصفیه امور خود برآیید؛ خود را براى انجام وظایف ماه صیام آماده و مهیا سازید.

«صبغه الله»(۳) مقابل صبغه شیطان است. و کسى که دنبال هواى نفس رفت و از شیطان متابعت کرد، بتدریج به صبغه او درمی آید. شما تصمیم بگیرید لااقل در این یک ماه از خود مراقبت به عمل آورید؛ از گفتار و کردارى که خداوند تبارک و تعالى راضى نیست اجتناب ورزید. از هم اکنون در همین مجلس با خداى خود عهد ببندید که در ماه مبارک رمضان از غیبت، تهمت، و بدگویى نسبت به دیگران، خوددارى کنید. زبان، چشم، دست، گوش، و سایر اعضا و جوارح، را تحت اراده خود درآورید.

اعمال و اقوال خود را مراقبت نمایید، شاید همین عمل شایسته موجب گردد که خداوند تبارک و تعالى به شما توجه فرموده توفیق عنایت کند؛ و پس از سپرى شدن شهر صیام که شیاطین از زنجیر رها می گردند شما اصلاح شده باشید و دیگر فریب شیطان را نخورید و مهذب گردید.

باز تکرار می کنم تصمیم بگیرید در این سى روز ماه مبارک رمضان مراقب زبان، چشم، گوش، و همه اعضا و جوارح خود باشید، و دائما متوجه باشید این عملى که می خواهید انجام دهید، این سخنى که می خواهید بر زبان آورید، این مطلبى که دارید استماع می کنید، از نظر شرع چه حکمى دارد؟ این آداب اولى و ظاهرى صوم است؛ اقلا به این آداب ظاهرى صوم پابند باشید. اگر دیدید کسى می خواهد غیبت کند، جلوگیرى کنید و به او بگویید ما متعهد شده ایم که در این سى روز رمضان از امور محرمه خود دارى ورزیم. و اگر نمی توانید او را از غیبت باز دارید، از آن مجلس خارج شوید؛ ننشینید و گوش کنید. مسلمین باید از شما در امان باشند. کسى که دیگر مسلمانان از دست و زبان و چشم او در امان نباشند، در حقیقت مسلمان نیست(۴)؛ مسلمان ظاهرى و صوری می باشد؛ لا اله الاّ الله صورى گفته است.

اگر خداى نخواسته، خواستید به کسى جسارت کنید، اهانت نمایید، مرتکب غیبت شوید، بدانید که در محضر ربوبى هستید؛ مهمان خداى متعال می باشید، و در حضور حق تعالى به بندگان او اسائه ادب می کنید؛ و اهانت به بنده خدا اهانت به خداست. اینان بندگان خدا هستند؛ خصوصا اگر اهل علم بوده در صراط علم و تقوى باشند. گاهى می بینى که انسان به واسطه این امور به جایى می رسد که در وقت مرگ خدا را تکذیب می کند! آیات الهى را منکر می گردد: «ثُمَّ کانَ عاقبهُ الّذین أساؤا السّواى أن کَذَّبوا بآیاتِ اللّه و کانوا بها یَسْتَهْزِؤن» سپس سرانجام کار آنان که کردار زشت مرتکب شدند این شد که آیات خدا را تکذیب کردند و بر آن فسوس کردند.(۵)

این امور بتدریج واقع می شود. امروز یک نظر غیر صحیح، فردا یک کلمه غیبت، و روز دیگر اهانتى به مسلمان و … کم کم این معاصى در قلب انباشته می گردد، و قلب را سیاه کرده انسان را از معرفه الله باز می دارد؛ تا به آنجا می رسد که همه چیز را انکار کرده حقایق را تکذیب می نماید.

طبق بعضى آیات، به تفسیر برخى از روایات، اعمال انسان به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و ائمه طاهرین (علیهم السلام) عرضه می شود و از نظر مبارک آنان‏ می گذرد. چنانکه آیه ۱۰۵ سوره توبه اشاره دارد: «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَى اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إلى‏ عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَهِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ».( و اى پیغمبر بگو [هر چه مى‏ خواهید] انجام دهید. خدا و رسول خدا و مؤمنین اعمال شما را مى ‏بینند و به زودى برگردانده مى ‏شوید به سوى خداى داناى پنهان و آشکار، پس خبر دهد شما را به آنچه مى‏ کردید.) و أبو بصیر از امام صادق(علیه السلام) روایت کرده که فرمود:

«تُعرض الأعمال على رسول الله، صلّى الله علیه و آله أعمال العباد کلّ صباح أبرارها و فجّارها فاحذروها. و هو قول الله تعالى «إعْمَلُوا فَسَیَرَى اللهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ». اعمال بندگان، نیکوکار و بدکار، در هر بامداد بر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) عرضه مى‏ شود. پس بر حذر باشید. همین است معناى کلام خداوند بلند مرتبه: «إعْمَلُوا فَسَیَرَى اللهُ عملکم و رسولُه».(۶)

وقتى که آن حضرت به اعمال شما نظر کنند و ببینند که از خطا و گناه انباشته است، چه قدر ناراحت و متأثر می گردند؟ نخواهید که رسول خدا ناراحت و متأثر شوند؛ راضى نشوید که قلب مبارک آن حضرت شکسته و محزون گردد. وقتى آن حضرت مشاهده کند که صفحه اعمال شما مملو از غیبت و تهمت و بدگویى نسبت به مسلمان می باشد و تمام توجه شما هم به دنیا و مادیت است و قلوب شما از بغض، حسد، کینه و بدبینى به یکدیگر لبریز شده، ممکن است در حضور خداى تبارک و تعالى و ملائکه الله خجل گردد که امت و پیروان او نسبت به نعم الهى ناسپاس بوده و این گونه افسار گسیخته و بی پروا به امانات خداوند تبارک و تعالى خیانت می کنند.

فردى که به انسان مربوط است، اگر چه نوکر انسان باشد، اگر خلافى مرتکب شد، مایه خجلت انسان می گردد. شما مربوط به رسول الله (صلی الله علیه وآله) هستید، به آن حضرت برمی خورد، بر ایشان گران می آید؛ ممکن است خداى نخواسته شما را نفرین کند. راضى نشوید که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و ائمه اطهار (علیهم السّلام)، نگران و محزون گردند.

قلب انسان مانند آینه صاف و روشن است، و بر اثر توجه فوق العاده به دنیا و کثرت معاصى کدر می شود؛ ولى اگر انسان لا اقل صوم را برای حق تعالى خالص و بی ریا انجام دهد (نمی گویم عبادات دیگر خالص نباشد، همه عبادات لازم است خالص و بی ریا انجام گیرد) این عبادت را که اعراض از شهوات، اجتناب از لذات، و انقطاع از غیر خداست در این یک ماه بخوبى انجام دهد، شاید تفضل الهى شامل حال او شده آینه قلبش از سیاهى و کدورت زدوده گردد؛ و امید است که او را از عالم طبیعت و لذات دنیوى منحرف و منصرف سازد؛ و آن گاه که می خواهد وارد «شب قدر» شود، نورانیتهایى که در آن شب براى اولیا و مؤمنین حاصل می شود به دست آورد.

و جزاى چنین روزه اى خداست؛ چنانکه فرموده است: «الصّوم لی و انا أجزى به».(۷) چیز دیگر نمی تواند پاداش چنین روزه اى باشد. جنات نعیم در مقابل روزه او بی ارزش بوده و نمی تواند پاداش آن به حساب آید.

مهمان باید لااقل میزبان را بشناسد و به مقام او معرفت داشته باشد، و به آداب و رسوم مجلس آشنا بوده و سعى کند عملى بر خلاف اخلاق و نزاکت از او سرنزند.

ولى اگر بنا باشد که انسان به اسم روزه دهان را از غذاها ببندد و به غیبت مردم باز کند و شبهاى ماه مبارک رمضان، که مجالس شب نشینى گرم و دایر بوده وقت و فرصت بیشترى است، با غیبت، تهمت و اهانت به مسلمانان به سحر انجامد، چیزى عاید او نمی شود و اثرى بر آن مترتب نمی گردد.

بلکه چنین روزه دارى آداب مجلس مهمانى حق را رعایت نکرده، حق ولی نعمت خود را ضایع نموده است- ولی نعمتى که پیش از آفرینش انسان، همه گونه وسایل زندگى و آسایش را براى او فراهم کرده؛ اسباب تکامل را تهیه دیده است؛ انبیا را براى هدایت فرستاده؛ کتابهاى آسمانى نازل فرموده است؛ براى رسانیدن انسان به معدن عظمت و نور قدرت‏ داده؛ عقل و ادراک عنایت کرده؛ کرامتها فرموده است، و اکنون از بندگانش دعوت به عمل آورده که به مهمانخانه او وارد شده بر خوان نعمت او بنشینند، و شکر و سپاس حضرتش را تا آنجا که از دست و زبان آنان برمی آید ادا نمایند.

آیا صحیح است که بندگان از خوان نعمت او بهره مند گردند، از وسایل و اسباب آسایشى که در اختیار آنان قرار داده استفاده کنند، و با مولى و میزبان خود مخالفت ورزند و بر ضد او قیام نمایند؟ اسباب و وسایلى که او به آنان ارزانى داشته علیه او و بر خلاف خواست او به کار برند؟ آیا این ناسپاسى و نمک ناشناسى نیست که انسان سر سفره مولاى خویش بنشیند، و با اعمال و کردار گستاخانه و بی ادبانه خود نسبت به میزبان محترم که ولی نعمت او می باشد اهانت و جسارت کند، کارهایى را که نزد میزبان زشت و قبیح است مرتکب گردد؟

مهمان باید لااقل میزبان را بشناسد و به مقام او معرفت داشته باشد، و به آداب و رسوم مجلس آشنا بوده و سعى کند عملى بر خلاف اخلاق و نزاکت از او سرنزند. مهمان خداوند متعال باید به مقام خداوندى حضرت ذى الجلال عارف باشد- مقامى که ائمه علیهم السّلام، و انبیاى بزرگ الهى همیشه دنبال معرفت بیشتر و شناخت کامل آن بوده اند و آرزو داشتند که به چنین معدن نور و عظمتى دست یابند. «و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها إلیک، حتّى تخرقَ أبصارُ القلوب حجب النّور فتصل إلى معدن العظمه».

ضیافه الله همان «معدن عظمت» است. خداوند تبارک و تعالى براى ورود به معدن نور و عظمت از بندگانش دعوت فرموده است، لیکن بنده اگر لایق نباشد نمی تواند به چنین مقام با شکوه و مجللى وارد گردد. خداوند تعالى بندگان را به همه خیرات و مبرّات و بسیارى از لذات معنوى و روحانى دعوت فرموده است، ولى اگر آنان براى حضور در چنین مقامات عالیه اى آمادگی نداشته باشند، نمی توانند وارد آن شوند.

با آلودگی هاى روحى، رذایل اخلاقى، معاصى قلبیه و قالبیه، چه گونه می توان در محضر ربوبى حضور یافت و در مهمانسراى رب الارباب که «معدن العظمه» می باشد وارد شد؟ لیاقت می خواهد؛ آمادگى لازم است. با روسیاهی ها و قلبهاى آلوده که به حجابهاى ظلمانى پوشیده شده است این معانى و حقایق روحانى را نمی توان درک کرد. باید این حجابها پاره گردد و این پرده هاى تاریک و روشنى که بر قلبها کشیده شده و مانع وصال إلى الله گردیده کنار رود، تا بتوان در مجلس نورانى و با شکوه الهى وارد شد.

پی نوشتها

  1. وسائل الشیعه، ج ۷، ص ۲۲۷
  2. وسائل الشیعه، ج ۷، ص ۲۲۴
  3. «رنگ خدایى». برگرفته از آیه ۱۳۸ سوره بقره: «صِبْغَهَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّه صِبْغَهً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ».
  4. اصول کافى، ج ۳، ص ۳۳۱
  5. روم، ۱۰
  6. اصول کافى، ج ۱، ص ۳۱۸
  7. فروع کافى، ج ۴، ص ۶۳

منبع: جهاد اکبر، امام خمینی رحمه الله علیه

پیوند مسائل اخلاقى با یکدیگر

فضایل اخلاقى غالباً با یکدیگر مربوطند همان گونه که رابطه نزدیکى در میان رذایل اخلاقى دیده مى شود. به همین دلیل، جدائى کامل آنها از یکدیگر غالباً امکان پذیر نیست.

این پیوند و ارتباط گاهى به خاطر ریشه هاى مشترک آنها است و گاه به خاطر پیوند ثمرات و نتایج آنها با یکدیگر.

در قسمت اوّل یعنى پیوند ریشه ها، مثالهاى روشنى داریم؛ غیبت کردن در بسیارى از موارد زائیده صفت رذیله حسد است، شخص حسود مى کوشد با غیبت کردن کسى که مورد حسد اوست، آبروى او را ببرد و شخصیّتش را درهم بشکند؛ تهمت و افتراء، تکبّر و خودبرتربینى، تحقیر و کوچک شمردن دیگران نیز بسیار مى شود که از همان رذیله حسد سرچشمه مى گیرد.

بعکس، علوّ طبع همان گونه که جلو طمع را مى گیرد، با حسد و کبر و غرور و تملّق و چاپلوسى نیز مبارزه مى کند.

در مورد نتائج و ثمرات نیز این پیوند بخوبى دیده مى شود، یک دروغ ممکن است سرچشمه دروغهاى دیگر شود، و گاه براى توجیه آن دست به گناهان و خطاهاى دیگرى بیالاید؛ و یا با انجام یک جرم، جرائم دیگرى انجام دهد تا آثار جرم اوّل را بپوشاند؛ و بعکس، انجام یک عمل اخلاقى مانند رعایت امانت، منتهى به محبّت و دوستى و پیوند در میان افراد یا تعاون اجتماعى و مانند آن مى شود.

در روایات اسلامى نیز اشارات لطیفى به این امر مهم آمده است؛ در حدیثى از على علیه السلام مى خوانیم که فرمود: «اذا کانَ فِى الرَّجُلِ خَلَّهٌ رائِعَهٌ فَانْتَظِرْ اخَواتِها؛ هنگامى که در کسى صفت جالب و زیبایى ببینى، در انتظار بقیّه صفات نیک او، باش!»[۱]

در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام مى خوانیم که فرمود: «انَّ خِصالَ الْمَکارِمِ بَعْضُها مُقَیَّدٌ بِبَعْضٍ؛ صفات شایسته با یکدیگر مربوط و مقیّدند.» و در ذیل همین حدیث اشاره شده است به  «صِدْقُ الْحَدیثِ وَصِدْقُ الْبَأْسِ وَاعْطاءُ السَّائِلِ وَالمُکافاتُ بِالصَّنایِعِ وَاداءُ الْامانَهِ وَصِلَهُ الرَّحِمِ وَالتَّوَدُّدُ الَى الْجارِ وَالصَّاحِبِ وَقُرَى الضَّیفِ وَرَأْسُهُنِّ الْحَیاء؛ راستگویى، مقاومت در میدان جنگ، بخشش به درخواست کننده، پاداش نیکى به نیکى، اداى امانت، صله رحم، محبّت نسبت به همسایه و دوست، و پذیرایى شایسته از مهمان، و در رأس همه آنها حیاء قرار گرفته است.»[۲]

در واقع حیا که روح آن تنفّر از گناه و زشتیها است مى تواند سرچشمه تمام افعال اخلاقى بالا بشود، همان گونه که صداقت پیوند نزدیکى با امانت و مقاومت در میدان مبارزه و محبّت و دوستى با بستگان و دوستان و همسایگان دارد.

در حدیث سومى از امام باقر علیه السلام مى خوانیم: «انَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ لِلشَّرِّ اقْفالًا وَ جَعَلَ مَفاتِیحَ تِلْکَ الْاقْفالَ الشَّرابُ، وَ الکِذبُ شَرّ مِنَ الشَّرابِ؛ خداوند براى بدیها قفلهایى قرار داده و کلید آن قفلها را شراب قرار داده است و دروغ از شراب بدتر است.»[۳] اشاره به این که دروغ مى تواند سرچشمه انواع گناهان شود.

شبیه همین معنى به صورت فشرده ترى در حدیث امام حسن عسکرى علیه السلام آمده است آنجا که فرمود: «جُعِلَتِ الْخَبائِثُ کُلُّها فى بَیْتٍ وَجُعِلَ مِفْتاحُها الْکِذْبَ؛ تمام زشتیها و بدیها در اطاقى قرار داده شده (که درِ آن بسته است) و کلید آن دروغ است.»[۴]

این سخن را با حدیثى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله پایان مى دهیم:

در روایتى آمده است، مردى خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد: یا رسول اللّه! من در پنهانى مرتکب چهار گناه مى شوم، زنا و شرب خمر و سرقت و دروغ، فَایَّتُهُنَّ شِئْتَ تَرَکْتُها لَکَ؛ هریک از آنها را که بفرمایى به خاطر تو آن را ترک مى کنم! (گویا آماده ترک همه آنها نبود، مى خواست یکى را به خاطر رسول خدا صلى الله علیه و آله ترک کند.)

پیامبر صلى الله علیه و آله به او فرمود: «دَعِ الْکِذْبَ؛ دروغ را رها کن!»

آن مرد از خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله بازگشت؛ هنگامى که تصمیم گرفت به سراغ عمل منافى عفّت برود، به خودش گفت اگر این کار را انجام دهم ممکن است پیامبر صلى الله علیه و آله از من سؤال کند، اگر راست گویم حد بر من جارى مى کند، و اگر دروغ بگویم پیمان خود را با او شکسته ام (ناچار این عمل را ترک کرد).

سپس تصمیم به سرقت و شرب خمر گرفت، باز همین فکر براى او پیش آمد، به خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله برگشت و گفت:

«قَدْ اخَذْتَ عَلَىَّ السَّبیلَ کُلَّهُ فَقَدْ تَرَکْتُهُنَّ اجْمَعَ؛ شما تمام راهها را بر من بستى، به همین جهت من تمام این گناهان را ترک خواهم نمود!»[۵]

از مجموع آنچه گفته شد مى توان نتیجه گرفت که در بسیارى از موارد براى تربیت نفوس و تهذیب اخلاق و مخصوصاً اصلاح بعضى از خلق و خوها باید از امورى که پیوسته و وابسته به آن است شروع کرد، و از مقارنات و خلق و خوهاى دیگر که با آن مرتبط است کمک گرفت.[۶]

پی نوشتها

[۱] . بحار، جلد ۶۶ صفحه ۴۱۱، حدیث ۱۲۹٫

[۲] . بحار الانوار، جلد ۶۶، صفحه ۳۷۵٫

[۳] . بحار الانوار، جلد ۶۹، صفحه ۲۳۶، حدیث ۳٫

[۴] . بحار، جلد ۶۹، صفحه ۲۶۳٫

[۵] . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۶، ص ۳۵۷٫

[۶] . برگرفته از: مکارم شیرازى، ناصر، اخلاق در قرآن(مکارم شیرازى)، ج۱، ص۱۱۷-۱۱۹، مدرسه الإمام علی بن أبی طالب (علیه السلام) – ایران – قم، چاپ: ۴، ۱۳۸۵ ه.ش.

فضایل و رذایل اخلاقی

اخلاق در لغت به معنی صفت نفسانی یا هیأت راسخهای است که انسان در اثر آن حالتِ نفسانی، بدون فکر، اعمال، رفتار و گفتارهایی را انجام میدهد. این معنای لغوی، اخلاق را به فاضله و رذیله تقسیم میکند. گزارههای اخلاقی از حُسن و قبح، باید و نباید و صفات خوب و بد اعمال و رفتار آدمی، سخن میگویند. بنابراین اخلاق عبارت است از صورت درونی و باطنی انسان. اگر اخلاق آدمی، خداپسند، خوب و دارای صفات حسنه باشد، چهره و باطن انسان زیبا و خدایی خواهد شد و اگر دارای صفات رذیله، باشد، باطن فرد، زشت و حیوانی خواهد شد.(۱)

همچنین به اخلاقیات خوبی که موجب سعادت انسان می شود فضایل اخلاقی گفته می شود.

خداوند در درون انسان چهار قوه، نهاده است: ۱) قوه عاقله ۲) قوه شهوت ۳) قوه غضب ۴) وهم و خیال

انسان با حیوان در سه قوهی اخیر مشترک است. اگر انسان بتواند با راهنمایی عقل و دین، سه قوهی اخیر را مهار، کنترل و تعدیل نماید، به سعادت و تکامل میرسد و دارای فضایل و کمالات اخلاقی و انسانی میشود. در صورت عدم کنترل و تعدیل، روبه افراط و تفریط کشیده میشود و باعث هلاکت خواهد شد. اساس صفات و فضایل اخلاقی عبارتند از: حکمت، عفّت، شجاعت و عدالت. در صورت عدم کنترل غرایز و قوای فوق، صفات رذیله زیر شکل میگیرد: جهل، بیبندوباری یا سرکوبی شهوت، ترس، ظلم کردن و ظلم پذیر شدن. هر کدام از این صفات، منشأ بسیاری از صفات رذیله دیگر میشود.

در یک تقسیم دیگر اخلاق به دو شاخه تقسیم میشود: ۱) اخلاق فردی ۲) اخلاق اجتماعی.

اخلاق فردی، صفاتی است که در رابطه  انسان با خود و خداوند مطرح میشود: اخلاق فردی حسنه و اخلاق فردی رذیله.

اخلاق فردی حسنه: توجه به خداوند، صبر، رضا، توکل، شکر، خوف، رجا، قناعت، خضوع، خشوع، اخلاص و …

اخلاق فردی رذیله: بیتابی، غفلت، ناسپاسی، ناامیدی، غرور، عجب و ریا … .

اخلاق اجتماعی: صفاتی که در رابطهی فرد با اجتماع حاصل میشود.

صفات پسندیدهی آن: سخاوت، وفای به عهد، تواضع، عدالت، محبت، صداقت، راستی، گذشت و ایثار، خیرخواهی و… .

صفات ناپسند آن: حسادت، بخل، ظلم، کینه، خیانت، غضب و…

راههای کسب فضایل فردی

  1. انسان باید به طور جدی تصمیم بگیرد که خود را اصلاح کند.
  2. رسیدن به این باور که میتوان در برابر وسوسههای نفسانی و شیطانی مقاومت کرد.
  3. مبارزه و ریاضت (مشارطه، مراجثه، محاسبه، معاقبه)
  4. با تکرار و تدین، به تدریج میتوان روح را تربیت کرد و فضایل را کسب نمود.(۲)

راههای نهادینه کردن اخلاق و فضائل اخلاقی در فرد و جامعه:

  1. معرفت و آگاهی بخشی به فرد و جامعه نسبت به فضایل و رذایل و بیان آثار و نتایج آنها با توجه به آیات و روایات و سیرهی معصومین.
  2. استفاده مصوب و بهینه از رسانههای دیداری، شنیداری و نوشتاری (رادیو، تلویزیون، سمینار، تاتر، مجلات و روزنامهها، کتب)
  3. معرفی الگوهای برتر اخلاقی و ایجاد الگوهای رفتاری در بین اقشار مختلف جامعه.
  4. عدم برخورد سلیقهای و شخصی و برخورد کریمانه و بزرگوارانهی مبلغان اخلاق در جامعه.
  5. مبارزه مستقیم و غیر مستقیم با مظاهر فساد، ظلم و بیعدالتی در جامعه.

پی نوشتها

  1. جزایری، سیدمحمد علی، دروس اخلاق اسلامی، ، مرکز مطالعات وپژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه، ۸۲، ص مقدمه
  2. رمضانی،رضا، اخلاق و عرفان، ، مرکز مطالعات وپژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه، چاپ اول، سال ۸۳، ص ۳۷٫

منبع: نرم افزار باسخ مرکز مطالعات حوزه.

رذایل اخلاقی در خانواده

نیک‌خویی و مهربانی را چند رذیلت اخلاقی تهدید می‌کند؛ باید آنها را بشناسیم و از آنها بپرهیزیم. این رذایل عبارتند از: عصبانی شدن و تندخویی، دشنام و ناسزاگویی، استهزا، سرزنش و سرکوفت زدن؛ در ادامه به توضیح هر یک می‌پردازیم.

۱- خشونت و تندخویی

این صفت رذیله، از جنبه اجتماعی، مشکلات جدی در روابط ما با دیگران ایجاد می‌کند و از محبوب شدن ما نزد دیگران می‌کاهد. داد زدن بر سر همسر و فرزندان و تندی کردن با آنها، آنان را رنجیده خاطر کرده، نسبت به زندگی خانوادگی دلسرد می‌نماید. خانواده، نهادی است که بر اساس مهر و محبت بنا شده و جایی است که در آن زن و شوهر در کنار هم به آرامش دست می‌یابند؛ چنان که قرآن کریم می‌فرماید:
«وَ مِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّهً وَ رَحْمَهً؛(۱)
و از نشانه‌های خدا این که همسرانی از جنس خودتان برای شما آفریده تا در کنار آنان آرامش یابید و در میانتان مودت و رحمت قرار داد».
و پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به دلیل نرمی و ملاطفت و نداشتن زبانی تند و غلیظ، چنین مورد ستایش خداوند قرار گرفته است.
«فَبِمَا رَحْمَهٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ ؛(۲) به(برکت) رحمت الاهی، با مردم نرم و مهربان شدی و اگر خشن و سنگدل بودی، از اطراف تو پراکنده می‌شدند. »
طبق این آیه، برخورد تند و خشن با افراد، آنان را از انسان می‌رنجاند و اطراف او را از دوستان خالی می‌کند. این رفتار بد، آرامش حاصل از ازدواج و تشکیل خانواده را از بین می‌برد و همسر را به اضطراب و افسردگی دچار می‌کند. گاه لحظه‌ای عصبانی شدن، چنان مشکلاتی برای انسان به وجود می‌آورد که جبران آنها به آسانی میسر نیست. افزون بر این، چون هنگام تندی و عصبانیت، برخورد انسان از روی عقل و منطق نیست و از هیجان روحی و عصبی ناشی می‌شود، معمولاً پشیمانی در پی دارد؛ گاه این پشیمانی به حدی است که فشار عصبی شدیدی ایجاد می‌کند.
از این رو روایات اسلامی تندخویی را نکوهش و نرمی و ملاطفت را ستایش کرده اند.
علی(علیه السلام) می‌فرماید:
«الحده راس الحمق؛(۳) تندخویی، نهایت حماقت است».
و از امام صادق(علیه السلام) نقل است:
«المومن له قوه فی دین و حزم فی لین… و لیس بواهن و لا فظ و لا غلیظ؛(۴) مؤمن، در دین خود قوی و در عین نرمی و ملایمت با تدبیر است»… و سست و خشن و سنگدل نیست. »
البته تندخویی افراد نیز متفاوت است؛ برخی زود عصبانی می‌شوند و زود هم به حالت طبیعی برمی گردند؛ اما برخی دیگر چنین نیستند، خشونت و تندی جزیی از عناصر شخصیت آنها شده و در وجودشان رسوخ کرده است. این افراد همیشه خشن هستند و با تندی با دیگران برخورد می‌کنند. زندگی با ایشان کاری سخت و طاقت فرسا است. مشکل این اشخاص آن است که به سبب مقصر ندانستن خود به اصلاح خویش نمی‌پردازند. آنها همواره تقصیر را به گردن دیگران می‌اندازند و در برابر نصیحت‌های خیر خواهانه دیگران نیز گوش شنوا ندارند. اینها باید بیشتر مراقب برخوردهای خود باشند و در کنار گذاشتن عادت‌های بد، بسیار تلاش کنند.
اگر یکی از زوجین، فردی عصبانی باشد، طرف مقابل باید بکوشد با درک موقعیت، از عصبانی کردن او خودداری کند و با سکوت و خویشتنداری، وی را در کنترل هیجان عصبی خویش یاری رساند. پس از فروکش کردن خشم و عصبانیت می‌توان در یک فرصت مناسب با همسر به گفت وگو پرداخت و او را از تکرار این گونه برخوردها برحذر داشت. به طور معمول، اشخاص عصبی در مواقع خستگی و ناراحتی، زمینه ی بیشتری برای عصبانی شدن دارند و رعایت حال آن‌ها در این مواقع ضروری تر است.

آزار جسمی همسر

یکی از کارهای بسیار زشت و غیر انسانی که از نمودهای تندخویی است و در روایات به شدت از آنها نهی شده، اذیت و آزار همسر است. زن و مردی که با یکدیگر پیوند ازدواج می‌بندند و آرزو می‌کنند که همیشه در کنار هم با خوبی و خوشی زندگی کنند، شاید به ذهن هیچ یک از آنها نرسد که ممکن است کارشان به جایی برسد که مرد همسر خود را بزند؛ با این حال در مواردی این اتفاق می‌افتد.
قرآن کریم ما را به رفتار شایسته با زنان فرا می‌خواند:
«وَ عَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ ؛(۵)
با زنان به شایستگی معاشرت کنید».
و پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید:
«من اتخذ زوجه فلیکرمها؛(۶) کسی که همسر اختیار می‌کند، باید او را اکرام نماید».
آن حضرت در نهی از کتک زدن زنان فرموده است:
«من ضرب امراه بغیر حق فانا خصمه یوم القیامه، لا تضربوا نسائکم، فمن ضربهن بغیر حق فقد عصی الله و رسوله ؛(۷) کسی که همسر خود را بدون دلیل بزند، در روز قیامت، من دشمن او خواهم بود. زنانتان را نزنید. کسی که زنش را بدون دلیل بزند، خدا و رسولش را عصیان کرده است. »
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در جای دیگر فرمود:
«انی اتعجب ممن یضرب امرائه و هو بالضرب اولی منها(۸) تعجب می‌کنم از مردی که همسرش را کتک می‌زند؛ در حالی که خودش به کتک خوردن سزاوارتر است.»
کتک زدن همسر یکی از دو پیامد زیر را خواهد داشت:
یا این که زن چنین وضعیتی را می‌پذیرد؛ در این حالت، شخصیت او خرد می‌شود؛ کرامت انسانی او آسیب می‌بیند؛ احساس بی‌ارزشی و بی‌فایدگی و بی‌لیاقتی می‌کند؛ چنین زنی قدرت ابراز وجود و اظهار نظر را در مسایل خانواده نخواهد داشت؛ زن در این وضعیت دچار افسردگی، اضطراب و انواع بیماری‌های روانی می‌شود.
یا این که در مقابل شوهر خود می‌ایستد و با مراجعه به دادگاه و شکایت علیه شوهر یا با آگاه کردن بستگان خود و کمک خواستن از آنها به مقابله بر می‌خیزد. در این حالت، مرد شأن و شخصیت خود را در جایگاه سرپرست خانواده از دست می‌دهد و حرکت او از بین می‌رود. در چنین وضعیتی بنیان خانواده آسیب می‌بیند و قوام و استحکام خود را از دست می‌دهد؛ به طوری که کوچک ترین برخوردی میان زن و شوهر، باعث فروپاشی خانواده می‌شود.
زن و شوهری که حرمت یکدیگر را نگه ندارند و به هم احترام نگذارند، زندگی شیرین و پرمحبتی نخواهند داشت. تفاهم و همدلی تنها در سایه ی صفا و صمیمت حاصل می‌شود.

۲- دشنام و ناسزاگویی

یکی از رفتارهای غیر اخلاقی که ممکن است برخی افرادی مرتکب آن شوند، دشنام‌گویی به دیگران است که در منابع اسلامی نکوهش شده است.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید:
«ان من شر عبادالله من نکره مجالسته لفحشه؛(۹) همانا یکی از بدترین بندگان خدا کسی است که به دلیل فحاش بودنش، دیگران همنشینی با او را ناخوش دارند.»
دشنام دادن به دیگران، باعث ایجاد دشمنی میان افراد می‌شود. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در این باره فرموده است:
«لاتسبوا الناس فتکسبوا العداوه منهم؛(۱۰) به مردم ناسزا نگویید، چرا که این کار باعث دشمنی آنها با شما می‌شود.»
همسر بد زبان زندگی را ناگوار می‌کند؛ چنان که امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«ثلاثه تکدر العیش: السلطان الجابر، والجار السوء، و المراه البذیه؛(۱۱)
سه چیز زندگی را تیره و تار می‌گرداند؛ حاکم ستمگر، همسایه بد و زن بددهان و فحاش».
بنابراین، دشنام و ناسزاگویی به همسر، تأثیر بسیار سوئی بر روابط میان زن و شوهر دارد؛ آنان را از یکدیگر متنفر و بنیان خانواده را متزلزل می‌کند. فردی که به همسر خود دشنام می‌دهد، از محبوب شدن و احترام معمول خانوادگی برخوردار نیست و شخصیت او نزد همسرش خرد می‌شود.
ناسزاگویی در محیط خانه، نه تنها هیچ مشکلی را حل نمی‌کند، بلکه بر مشکلات می‌افزاید. شخص ناسزاگو در خانواده، فردی نامتعادل شناخته می‌شود که می‌خواهد همه ی مشکلات را با زبان زشت خود حل کند؛ او به جهت بی‌احترامی پیاپی به افراد خانواده و ناسزاگویی به آنان، کم کم حرکت خویش را نیز از دست خواهد داد.

۳- استهزا و مسخره کردن

یکی از رفتارهای بسیار زشت و غیر اخلاقی که سبب آزار و اذیت دیگران می‌شود، مسخره کردن آنان است. قرآن کریم به شدت از این عمل نهی می‌کند:
«یا ایها الذین آمنوا لایسخر قوم من قوم عسی ان یکونوا خیراً منهم و لا نساء من نساء عسی ان یکن خیراً منهن و لاتلمزوا انفسکم و لا تنابزوا بالالقاب، بئس الاسم الفسوق بعد الایمان ومن لم یتب فاولئک هم الظالمون؛(۱۲)‌ای کسانی که ایمان آورده اید، نباید گروهی از مردان شما گروه دیگر را مسخره کنند، شاید آنها از اینها بهتر باشند؛ و نه زنانی زنان دیگر را، شاید آنان بهتر از اینان باشند؛ و یکدیگر را مورد طعن و عیب جویی قرار ندهید و با القاب زشت و ناپسند یکدیگر را یاد نکنید. بسیار بد است که بر کسی پس از ایمان آوردنش، نام کفرآمیز بگذارید؛ و آنها که توبه نکنند ظالم و ستمگرند. »
مسخره کردن دیگران به هر شیوه ای، از قبیل گفتن عیب‌ها یا نقص‌های جسمی و اخلاقی، یا گذاشتن نام بد بر آنان، عملی بسیار ناپسند است که باعث ناراحتی شان شده و تخم کینه و دشمنی با فرد مسخره گر را در دل آنها می‌کارد.
طبق این آیه، یک اصل مهم که باید دو مسلمان درباره ی یکدیگر اجرا کنند، «احترام به شخصیت فرد فرد مسلمانان » است و بنابر این اصل، نباید یکدیگر را مسخره و عواطف یکدیگر را از این طریق جریحه دار کنند.
جمله ی «عسی ان یکونوا خیرا منهم» و «عسی ان یکن خیراً منهن»(شاید آنها از شما بهتر باشند. ) دلیل تحریم و جلوگیری قرآن از مسخره کردن افراد با ایمان است. از آنجا که انسان‌ها از درون یکدیگر آگاه نیستند، چه بسا افرادی که به سبب نداشتن چهره ی زیبا، یا ثروت و یا منصب ظاهری، مورد تمسخر گروهی قرار می‌گیرند، از نظر روح و روان پاک تر از آنها باشند؛ نیز شاید ارزش انسانی آنها بر اثر داشتن ملکات انسانی و سجایای اخلاقی، در پیشگاه خداوند به مراتب بالاتر و برتر از ایشان باشد؛ اگر عظمت روحی و کمالات نفسانی آنان برای مسخره کنندگان نمایان می‌شد، به جای مسخره کردن، در برابر آنها سر تعظیم فرود می‌آوردند.
بر همین اساس( از آنجا که ملاک شخصیت انسانی، یک سلسله امور ناپیدا است)، مسخره کردن هیچ فرد با ایمانی جایز شمرده نشده است؛ زیرا ممکن است او از نظر ملکات نفسانی و فضایل اخلاقی به مراتب از شخص مسخره کننده بهتر باشد.( ۱۳)
در روایات بسیاری، مسخره کردن و طعنه زدن به دیگران نکوهش شده و از آن منع گردیده است؛ برای مثال، به فرمایش امام باقر(علیه السلام) متوسل می‌شویم:
«ما من انسان یطعن فی عین مومن الا مات بشر میته و کان قمناً ان لایرجع الی خیر؛(۱۴) هیچ کس مؤمنی را مورد طعن و سر کوفت قرار ندهد، مگر این که به بدترین مرگ‌ها بمیرد و سزاوار است که به خیر و صلاح باز نگردد.»

انگیزه روان شناختی تمسخر دیگران

از لحاظ روان شناختی، کسانی که مردم را مسخره می‌کنند، نوعی کمبود شخصیت دارند و از طریق کوچک کردن مردم، می‌خواهند کمبودهای خود را جبران و از این راه خود را اشباع کنند؛ لذا افراد با شخصیت که کمبود و نقصانی در خود احساس نمی‌کنند، هرگز دست به این کار نمی‌زنند و از مشاهده چنین رفتاری سخت رنج می‌برند.
افزون بر این، کسانی که از مسخره کردن دیگران لذت می‌برند و انبساط روحی پیدا می‌کنند، روح زندگی بر روانشان حاکم است و این حالت درونی با یک سلسله حالت‌های روانی آمیخته شده و به صورت مسخره کردن افراد، بروز می‌کند. درندگان با کشتن و دریدن جانداران ضعیف، گرسنگی خود را رفع می‌کنند و لذت می‌برند؛ این اشخاص نیز با حمله به افراد به ظاهر ناتوان و بیچاره و خرد کردن شخصیت و حیثت آنان، گرسنگی روانی خود را رفع نموده، لذت می‌برند.(۱۵)
اسلام برای تحکیم شخصیت تمام طبقات، دستور می‌دهد که به همه احترام بگذاریم و هیچ مسلمانی را کوچک و سبک نشماریم. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
«لا تحقرن احدا من المسلمین فان صغیرهم عندالله کبیر؛(۱۶)
هیچ مسلمانانی را کوچک نشمار؛ زیرا مسلمانی که از نظر تو کوچک است، در پیشگاه خدا مقام بزرگی دارد.»
مسخره کردن دیگران، رشته‌های دوستی و محبت را قطع می‌کند و به جای آن، نهال دشمنی را می‌کارد. این امر در خانواده، به رنجیده خاطر شدن همسر و فرزندان، سردی و بی‌علاقگی در انجام وظایف مربوط به خانواده، اختلاف‌های خانوادگی و نارضایتی از زندگی زناشویی می‌انجامد. زنی که شوهرش همیشه عیب‌های او را به رُخش می‌کشد و او را مسخره می‌کند و این چنین به شخصیت او توهین می‌کند، هرگز نخواهد توانست محبت به چنین فردی را در دل جای دهد.
امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید:
«لایطمعن المستهزی بالناس فی صدق الموده؛(۱۷) کسی که دیگران را مسخره می‌کند، هیچ گاه به راستگویی مردم در دوستی با او طمع نداشته باشد».
همچنین مسخره کردن دیگران و گفتن عیب‌های آنان، عذاب آخرتی را برای فرد مسخره کننده در پی خواهد داشت.

۴- سرزنش و سرکوفت

از دیگر جلوه‌های بد زبانی که آثار سوئی بر روابط زن و شوهر دارد، سرزنش و تحقیر یکدیگر است.
هر چند سرزنش، گاهی به عنوان نهی از منکر و یک روش تربیتی، کاری صحیح تلقی شود، با این حال، به هیچ وجه در جای یک عمل صحیح که بتوان آن را مکرر انجام داد توصیه نمی‌شود. تکرار سرزنش، طرف مقابل را به واکنش متقابل وا می‌دارد و او نیز با سرزنش اعمال زشت انسان و نیز با در پیش گرفتن لجاجت، عکس العمل نشان می‌دهد.
به فرموده علی(علیه السلام):
«الافراط فی الملامه یشب نار اللجاجه؛(۱۸) زیاده روی در سرزنش دیگران، آتش لجاجت را شعله ور می‌کند.»
فردی که دیگری را پی در پی سرزنش و ملامت می‌کند، در واقع شخصیت او را مورد تهاجم قرار می‌دهد. طرف مقابل نیز برای آن که کاملاً شکست نخورد و شخصیت خود را از دست ندهد، در مقابل سرزنش گر مقاومت می‌کند و با انجام همان عمل نادرست، استقلال خویش را آشکار می‌نماید.
همچنین طعن و سرکوفت، یعنی کاری که باعث اهانت به شؤون شخصی، خانوادگی، فامیلی و آبروی اجتماعی افراد دیگر می‌شود، موجب آزردگی خاطر، آبروریزی و احساس حقارت و کوچکی در آنان می‌گردد.
شریعت مقدس اسلام – که عالی ترین و ارزنده ترین معیارهای اخلاقی را برای همگان به ارمغان آورده – پیروان خود را از هر گونه طعن و سرکوفت به دیگران برحذر داشته است.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
«من غیر مومناً بشیء لم یمت حتی یرکبه؛( ۱۹) کسی که مؤمنی را به خاطر چیزی سرزنش کند، نمیرد تا آن که آن را مرتکب شود.»

جر و بحث و منازعات لفظی

یکی از مسایل اساسی در برقراری ارتباط با دیگران، به ویژه در روابط زن و شوهر، پرهیز از جر و بحث بر سر مسایل کم اهمیت است؛ این گونه بحث و جدل‌ها آثاری بسیار مخرب بر روابط انسان‌ها بر جا می‌گذارد و سبب دور شدن آنها از یکدیگر و دلخوری و رنجش خاطر دو طرف می‌گردد و روز به روز از میزان تفاهم آنها می‌کاهد؛ به ویژه اگر توجه کنیم که بسیاری از این مناقشات بر سر مسایل جزیی و بی‌اهمیت صورت می‌گیرد که خیری برای دنیا و آخرت انسان ندارد.
اغلب می‌بینیم که زن یا شوهر، نظری را ابراز می‌کند و با پافشاری، قصد تحمیل آن را بر دیگری دارد؛ هر چند آن نظر ممکن است دقیق و درست نباشد. طرف مقابل نیز برای فرار از این تحمیل با تمام وجود در برابر آن می‌ایستد و از پذیرش آن سرباز می‌زند؛ اینجا است که دامنه ی حمله و دفاع، گسترده می‌شود ومعمولاً کار به درگیری و مشاجره لفظی می‌کشد.
برخی افراد عادت دارند که در هر مسأله‌ای حق را به جانب خود بدهند و طرف مقابل را موظف به پذیرش بی‌چون و چرای نظر خود بدانند؛ این توقع، برخاسته از غروری بی‌جا است. بعضی دیگر، هنگامی که به درستی رأی خود اعتماد دارند( هر چند ممکن است این اعتماد اساس درستی نداشته باشد)، دیگران را موظف به قبول آن می‌دانند و می‌کوشند به هر وسیله ی ممکن آن را به دیگران بقبولانند. آنها در این راه نوعی لجبازی ازخود نشان می‌دهند. و برای یک بحث وگفت وگوی منطقی و آرام، آمادگی لازم را ندارند؛ زود برمی آشوبند و انعطافی از خود نشان نمی‌دهند. عده‌ای هم عادت دارند با هر سخنی مخالفت کنند؛ گویی پذیرش حرف طرف مقابل خود را، تسلیم شدن در برابر او می‌دانند و بنابراین، از آن سر باز می‌زنند و نوعی لجاجت از خود نشان می‌دهند. در روایات معصومین(علیه السلام)، با بیان پیامدهای بد مجادله و منازعات لفظی بدون نتیجه، توصیه ی فراوانی شده که حتی در صورت بر حق بودن نیز از آن خودداری کنیم.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در این می‌فرماید:
«اورع الناس من ترک المراء وان کان محقاً؛(۲۰) با تقواترین افراد کسی است که از بحث و جدل بیهوده بپرهیزد، هر چند حق با او باشد».
و حضرت علی(علیه السلام) فرمود:
«ایاک و المراء فانک تغری نبفسک السفهاء و تفسد الاخاء؛(۲۱) از بحث و جدل بپرهیز؛ چرا که با این کار سفیهان را علیه خود تشویق می‌کنی و دوستی و برادری خود را با دیگران فاسد می‌نمایی».
همچنین آن حضرت فرموده است:
«من ضن بعرضه فلیدع المراء؛(۲۲) کسی که بر آبروی خود بیمناک است، از جدال بپرهیزد.»
و از امام صادق(علیه السلام) درمنع از جدال و منازعه نقل شده است:
«ایاک و المراء فانه یحبط عملک، و ایاک والجدال فانه یوبقک، و ایاک و کثره الخصومات فانها تبعدک من الله؛(۲۳) از بحث و جدل بپرهیز که این کار اعمال نیکت را نابود می‌کند؛ از جدال دوری کن که تو را به هلاکت می‌افکند و از خصومت ورزی زیاد اجتناب کن که تو را از خدا دور می‌کند. »
تجربه نشان داده است که در همه این موارد، به طور معمول جدال بر سرحق و باطل یا درست و نادرست نیست؛ بلکه بر سر “خود” و به کرسی نشاندن حرف “خود” است؛ بنابراین کسانی که با آفت ” خودخواهی” آشنایی دارند و گرفتاری در چنگ این صفت پلید را برای خود ننگ می‌دانند، از وارد شدن به عرصه این گونه جدال‌ها و مشاجره‌ها پرهیز می‌کنند. آنها حتی اگر در مواردی خودشان را بر حق بدانند، با بحث‌های تند و بی‌ثمر، خود را به این گونه مشاجره‌ها آلوده نمی‌کنند؛ زیرا می‌دانند که حتی اگر در آغاز، هدف اثبات حق باشد، به تدریج در جریان این گونه مجادله ها، دفاع ازخود و به کرسی نشاندن حرف خود، جای آن را می‌گیرد. فضای این جر و بحث‌ها معمولاً آکنده از لجاجت و خصومت ورزی است؛ لذا در اثر آن، دوستی و محبت میان افراد تضعیف می‌شود و کینه و دشمنی جای آن را می‌گیرد.
از فرموده‌های امام هادی(علیه السلام) این است:
«المراء یفسد الصداقه القدیمه و یحلل العقده الوثیقه و اقل ما فیه ان یکون فیه المغالبه، و المبالغه اس اسباب القطیعه(۲۴) گفت و گوهای خصومت آمیز، دوستی‌های دیرین را از بین می‌برد و پیوندهای محکم را زایل می‌کند و کم ترین زیان این جدال‌ها آن است که هر یک از طرفین می‌خواهد بر دیگری غلبه کند؛ و این خود مایه اصلی افتراق و جدایی است».
از این رو، هرگاه یکی از طرفین، با لجاجت بر نظر خود پافشاری کند، طرف مقابل باید از پی گیری بحث خودداری ورزد و با سکوت، بی‌علاقگی اش را به ادامه ی بحث نشان دهد.
هر یک از ما باید خودمان را بهتر بشناسیم و گمان نکنیم که نظر ما همواره درست است. گاه آرای ما بر اساس آگاهی‌های کافی نیست؛ بلکه بر اطلاعات غیر دقیق یا نادرست استوار است و چنان که خود می‌پنداریم، استحکام و استواری لازم را ندارد؛ بنابراین باید با انعطاف و نرمش به یک تبادل نظر منطقی تن دهیم و در هر حال، از وارد شدن به بحث و جدل‌های ستیزه جویانه و مناقشات لفظی خودداری کنیم.

شیوه ی حل اختلافات در خانواده

میان زن و شوهر، همیشه اختلاف نظر وجود دارد و شیوه ی مدیریت و حل این اختلاف‌ها با شادکامی یا نارضایتی از زندگی خانوادگی ارتباط دارد. یک مورد تفاوت میان زن و شوهرهای شادکام و ناراضی، در این است که آیا به محض پدیدار شدن اختلاف نظر، به طور مستقیم از آن صحبت می‌شود یا نه. زن و شوهرهای شادمان، هنگام بروز مشکل و اختلاف نظر، به بحث درباره ی آن می‌پردازند؛ در حالی که زوج‌های ناراضی، به ظاهر آن را نادیده می‌گیرند. اما این زوج‌ها مشکلات خود را از یاد نمی‌برند، بلکه آنها را همچون راز نهانی نگه می‌دارند تا در یک مشاجره ی بزرگ، دوباره آن را به جریان بیندازند. همسران ناراضی صبر می‌کنند رنجش و دلخوری شان در طول زمان بر روی هم انباشته شوند؛ آن گاه به بحث راجع به آنها بپردازند.
شیوه ی بحث وگفت و گو درباره ی مشکلات در خانواده، بسیار اهمیت دارد. در ازدواج شادکام، وقتی یکی از طرفین گلایه می‌کند، طرف مقابل با توجه کردن به او و پاسخ دادن به شیوه‌ای بی‌طرفانه، و توأم با درک، به صحبت‌های همسر واکنش نشان می‌دهد؛ اما هنگامی که در یک ازدواج ناموفق، یکی از طرفین دست به شکوه یا گلایه می‌زند، طرف مقابل به صورت مقابله به مثل پاسخ می‌دهد.
زن و شوهر شادکام بر موضوع‌ها و اختلاف نظرهای اساسی تمرکز می‌کنند؛ حال آن که زوج‌های ناراضی، عبارت‌ها و گفته‌های طرد کننده شخصی را به کار می‌برند( تو آدم خشک و بی‌روحی هستی، تو یک آدم کاملاً غیر منطقی هستی، تو اصلاً نمی‌فهمی در مورد چی داری صحبت می‌کنی) و از زور و فشار علیه یکدیگر استفاده می‌کنند(این کار حتماً باید صورت گیرد؛ امشب باید به فلان مهمانی برویم). زوج‌های شادمان در زمان اختلاف نظر، به جای پرخاشگری دست به ابراز وجود می‌زنند. افزون بر آن، ابراز مخالفت در یک زمینه خاص، بهتر از بحث کردن درباره ی چند مسأله در یک زمان است.(۲۵)
هنگام بروز اختلاف در خانواده، اگر با توجه به موازین اسلامی و با نگاهی مثبت، با ایشان برخورد کنیم، می‌بینیم اختلاف نظر غیر قابل حل وجود ندارد. به طور کلی، مسایلی اختلاف برانگیز در خانواده را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد:
۱- ممکن است زن و شوهر در مورد مسایل خانواده و تصمیم‌گیری صحیح درباره ی آنها با یکدیگر اختلاف داشته باشند. در این جا باید آنان با اندیشه و تأمل درباره ی مشکل پیش آمده و در صورت لزوم با مشورت کردن با دیگران، با توافق یکدیگر تصمیم درست را در پیش گیرند. همچنین با توجه به حق مدیریت و سرپرستی کلان مرد بر خانواده، تصمیم‌گیری در این موارد بر عهده او است و اگر با مشورت با همسر و دیگران به نتیجه‌ای رسید، باید همسر و فرزندان از او اطاعت کنند.
۲- گاهی اختلاف نظر بر سر مسائل شخصی و مقدم دانستن خود بر دیگری است؛ در چنین مواردی اولاً چون بنیان خانواده بر مهر و محبت میان زن و شوهر است و هر یک از ایشان خوشی و ناخوشی همسر را خوشی و ناخوشی خود قلمداد می‌کند، حاضر است به خاطر خشنودی دیگری از حق خود گذشت نماید. زن و شوهر به یکدیگر علاقه دارند و می‌کوشند رضایت یکدیگر را جلب کنند و نه تنها همسر خود را رنجیده خاطر نکنند، بلکه خشنود نمایند. در چنین فضایی که پر از صفا و صمیمیت است، اختلاف پیش نخواهد آمد.
ثانیاً خداوند حق سرپرستی بر زن را بر عهده مرد گذاشته تا به شایستگی با او معاشرت نماید. «و عاشروهن بالمعروف».(۲۶) مرد نیز باید در راه احسان به همسر و فراهم ساختن اسباب آسایش و راحتی او تلاش کند.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید:
«خیرکم خیرکم لنسائه و أنا خیرکم لنسائی؛(۲۷) بهترین شما کسی است که برای همسر[ان] خود بهترین باشد و من بهترین شما برای همسر[ان] خود هستم. »
بنابراین مردان باید تاحد امکان، حال همسر خویش را رعایت کنند و سعی کنند خواسته‌های او را – در صورتی که با موازین شرع و مصالح خانواده منافات نداشته باشد – برآورده ساخته، او را خشنود نمایند؛ چرا که به فرموده امام علی(علیه السلام):
«المراه ریحانه ؛(۲۸) زن گلی خوشبو است.»

پی‌نوشت‌ها

۱- روم(۳۰)، ۲۱
۲- آل عمران(۳)، ۱۵۹
۳- بحار الانوار، ج ۱، ص ۱۶۰
۴- کافی، ج ۲، ص ۲۳۱
۵- نساء(۴)، ۱۹
۶- مستدرک الوسائل، ج ۱۴، ص ۲۵۰
۷- دیلمی، ارشاد القلوب، ج ۱، ص ۱۷۵
۸- مستدرک الوسائل، ج ۱۴، ص ۲۵۰
۹- کافی، ج ۲، ص ۳۲۵
۱۰- همان، ص ۳۶۰
۱۱- بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۲۳۴
۱۲- حجرات(۴۹)، ۱۱
۱۳- نظام اخلاقی اسلام، ص ۱۰۷
۱۴- کافی، ج ۲، ص ۳۶۱
۱۵- سبحانی، نظام اخلاقی اسلام، ص ۱۰۸
۱۶- ورام بن ابی فراس اشتری، مجموعه ورام(تنبیه الخواطر و نزهه النواظر)، ج ۱، ص ۳۱، به نقل از همان منبع.
۱۷- بحار الانوار، ج ۷۲، ص ۱۴۴
۱۸- شرح غرر الحکم، ج ۲، ص ۴۳، ح ۱۷۶۸
۱۹- کافی، ج ۲، ص ۳۵۶
۲۰- من لایحضره الفقیه، ج ۴، ص ۳۹۴
۲۱- مستدرک الوسائل، ج ۹، ص ۷۷
۲۲- نهج البلاغه، حکمت ۳۶۲
۲۳- مستدرک الوسائل، ج ۹، ص ۷۳
۲۴- بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۳۶۹
۲۵- ساپینگتون، بهداشت روانی، ترجمه: حمید رضا حسین شاهی برواتی، ص ۲۹۶ و ۲۹۷
۲۶- نساء( ۴)، ۱۹
۲۷- وسائل الشیعه، ج ۲۰، ص ۱۷۱
۲۸- کافی، ج ۵، ص ۵۱۰
منبع: حیدری، مجتبی؛(۱۳۸۵)، دینداری و رضامندی خانوادگی، قم: انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(رحمه الله)، چاپ سوم بهار(۱۳۸۷).