رذائل

نوشته‌ها

جُبن و شجاعت‏

اشاره‏

دیگر از رذایل اخلاقى ترس بیجاست که مایه ذلّت و زبونى و عقب افتادگى انسانها مى ‏باشد، نیروهاى بالفعل و بالقوّه او را بر باد مى‏ دهد، و دشمن را بر انسان مسلّط مى سازد. نقطه مقابل آن شجاعت و شهامت است که مهمترین کلید پیروزى و اساسى‏ترین پایه سربلندى و عظمت انسانهاست، نه تنها در میدان جنگ که در میدان‏هاى سیاست و اجتماع و حتّى مباحث علمى، شجاعت نقش کلیدى را دارد، و به همین دلیل علماى اخلاق به طور گسترده از «جبن» و «شجاعت» سخن گفته‏ اند و عوامل و نتایج و آثار و پیامدهاى هر یک را مورد تحلیل و بررسى قرار داده ‏اند.

شجاعت

در کتب پیشینیان علم اخلاق، شجاعت یکى از ارکان چهارگانه فضایل، و ترس یکى از رذایل چهارگانه شمرده شده است.

در تاریخ انبیاى بزرگ، و پیروان راستین آنها مظاهر شجاعت به خوبى نمایان است، آرى آنها اسطوره ‏هاى مقاومت و شجاعت بودند و سرمشق خوبى براى همه انسانها.

با این اشاره به قرآن مجید بازمى ‏گردیم و جلوه‏ هاى این فضیلت اخلاقى و مظاهر شوم خصلت ترس، آن رذیله اخلاقى را در لابه‏لاى آیات، و در جاى جاى قرآن مجید مورد بررسى قرار مى‏ دهیم:

۱- در داستان ابراهیم علیه السلام چنین مى‏ خوانیم:

وَ لَقَدْ آتَیْنَا ابْرَاهیِمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنَّا بِهِ عَالِمِینَ* اذْ قَالَ لِابِیهِ وَ قَوْمِهِ مَا هَذِهِ الَّتمَاثِیلُ الَّتِى انْتُمْ لَهَا عَاکِفُونَ* قَالُوا وَجَدْنَا آبَائَنَا لَهَا عَابِدِینَ* قَالَ لَقَدْ کُنْتُمْ انْتُمْ وَ آبَائُکُمْ فِى ضَلَالٍ مُبِینٍ* قَالُوا اجِئْتَنَا بِالْحَقِّ امْ انْتَ مِنَ اللّاعِبِینَ* قَالَ بَلْ رَبُّکُمْ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَ الْارْضِ الَّذِى فَطَرَهُنَّ وَ انَا عَلَى ذَلِکُمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ* وَ تَاللَّهِ لَاکِیدَنَّ اصْنَامَکُمْ بَعْدَ انْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ* فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً الّا کَبِیراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ الَیْهِ یَرْجِعُونَ‏ (سوره انبیاء، آیات ۵۱ تا ۵۸)

۲- در مورد موسى بن عمران علیه السلام چنین مى‏ خوانیم:

… یَا مُوسَى لَاتَخَفْ انِّى لَایَخَافُ لَدَىَّ الْمُرْسَلُونَ‏ (سوره نمل، آیه ۱۰)

۳- درباره قوم طالوت و سربازان شجاع قومش چنین مى‏ خوانیم:

… فَلَمَّا جَاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ قَالُوا لَاطَاقَهَ لَنَا الْیَوْمَ بِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ قَالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ انَّهُمْ مُلَاقُوا اللَّهِ کَمْ مِنْ فِئَهٍ قَلِیلَهٍ غَلَبَتْ فِئَهً کَثِیرَهَ بِاذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ* وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنَا افْرِغْ عَلَیْنَا صَبْراً وَ ثَبِّتْ اقْدَامَنَا وَ انْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرینَ‏ (سوره بقره، آیات ۲۴۹ و ۲۵۰)

۴- در مورد یاران پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و شجاعان با ایمان و مدّعیان دروغین ترسو نیز چنین مى ‏خوانیم:

وَ اذْ قَالَتْ طَائِفَهٌ مِنْهُمْ یَا اهْلَ یَثْرِبَ لَامُقَامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِىَّ یَقُولُونَ انَّ بُیُوتَنَا عَوْرَهٌ وَ مَا هِىَ بِعَوْرَهٍ انْ یُرِیدُونَ الّا فِرَاراً* وَ لَمَّا رَأَى الْمُؤْمِنُونَ الْاحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ مَا زَادَهُمْ الّا ایمَاناً وَ تَسْلِیماً (سوره احزاب، آیات ۱۳ و ۲۲)

۵- و در جاى دیگر در همین زمینه آمده است:

قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا الّا احْدَى الْحُسْنَیَیْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکُمْ انْ یُصِیبَکُمُ اللَّهُ بِعَذَابٍ مِنْ عِنْدِهِ اوْ بِایْدِینَا فَتَرَبَّصُوا انَّا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ‏ (سوره توبه، آیه ۵۲)

۶- درباره گروهى از یاران پیامبر صلى الله علیه و آله مى ‏فرماید:

الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ انَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ ایمَاناً وَ قَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ* انَّمَا ذَلِکُمُ الشَّیْطَانُ یُخَوِّفُ اوْلِیَائَهُ فَلَاتَخَافُوهُمْ وَ خَافُونِ انْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ‏ (سوره آل عمران، آیات ۱۷۳ و ۱۷۵)

۷- الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لَایَخْشَوْنَ احَداً الَّا اللَّهَ وَ کَفَى بِاللَّهِ حَسِیباً (سوره احزاب، آیه ۳۹)

ترجمه‏

۱- ما وسیله رشد ابراهیم علیه السلام را از قبل به او دادیم، و از (شایستگى) او آگاه بودیم- آن هنگام که به پدرش (آزر) و قوم او گفت: «این مجسّمه‏هاى بى روح چیست که شما همواره آنها را پرستش مى‏ کنید؟!»- گفتند: «ما پدران خود را دیدیم که آنها را عبادت مى‏ کنند»- گفت:

«مسلّماً هم شما و هم پدرانتان در گمراهى آشکارى بوده‏اید!»- گفتند: «آیا مطلب حقّى براى ما آورده‏اى یا شوخى مى‏کنى؟!»- گفت: « (کاملًا حق آورده‏ام) پروردگار شما همان پروردگار آسمانها و زمین است که آنها را ایجاد کرده و من بر این امر از گواهانم!- و به خدا سوگند در غیاب شما نقشه‏اى براى نابودى بتهایتان مى‏کشم!- سرانجام (با استفاده از یک فرصت مناسب) همه آنها- جز بت بزرگشان- را قطعه قطعه کرد تا شاید سراغ او بیایند (و او حقایق را بازگو کند)!».

۲- «… اى موسى! نترس که رسولان در نزد من نمى‏ ترسند»!

۳- «… سپس هنگامى که او (طالوت) و افرادى که با او ایمان آورده بودند (و از بوته آزمایش، سالم به در آمدند) از آن نهر گذشتند (از کمى نفرات خود ناراحت شدند و عدّه‏اى) گفتند: «امروز

ما توانایى مقابله با «جالوت» و سپاهیان او را نداریم» امّا آنها که مى‏دانستند خدا را ملاقات خواهند کرد (و به روز رستاخیز ایمان داشتند) گفتند: «چه بسیار گروههاى کوچکى که به فرمان خدا، بر گروههاى عظیمى پیروز شدند! و خداوند با صابران (و استقامت کنندگان) است»- و هنگامى که در برابر «جالوت» و سپاهیان او قرار گرفتند گفتند: «پروردگارا! پیمانه شکیبایى و استقامت را بر ما بریز! و قدمهاى ما را ثابت بدار! و ما را بر جمعیّت کافران پیروز بگردان»!

۴- و (نیز) به خاطر آورید زمانى را که گروهى از آنها (منافقان) گفتند: « (اى اهل یثرب) اى مردم مدینه! اینجا جاى توقّف شما نیست، به خانه‏هاى خود بازگردید!» و گروهى از آنان از پیامبر اجازه بازگشت مى‏ خواستند و مى‏ گفتند: «خانه‏ هاى ما بى حفاظ است!» در حالى که بى حفاظ نبود، آنها فقط مى‏ خواستند (از جنگ) فرار کنند- (امّا) مؤمنان وقتى لشکر احزاب را دیدند گفتند: «این همان است که خدا و رسولش به ما وعده داده و خدا و رسولش راست گفته‏ اند!» و این موضوع جز بر ایمان و تسلیم آنان نیفزود.

۵- بگو آیا درباره ما جز یکى از دو نیکى را انتظار دارید (یا بر شما پیروز مى‏ شویم و یا شربت شهادت مى ‏نوشیم) ولى ما انتظار داریم که خداوند، عدّه‏اى از سوى خودش (در آن جهان) به شما برساند یا (در این جهان) به دست ما (مجازات شوید) اکنون که چنین است شما انتظار بکشید ما هم با شما انتظار مى‏ کشیم!

۶- اینها کسانى بودند که (بعضى از) مردم به آنها گفتند: (لشکر دشمن) براى (حمله به) شما اجتماع کرده‏اند، از آنها بترسید، امّا این سخن بر ایمانشان افزود و گفتند: خدا ما را کافى است و او بهترین حامى ماست- این فقط شیطان است که پیروان خود را (با سخنان و شایعات بى اساس) مى‏ ترساند، از آنها نترسید! و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید!

۷- (پیامبران پیشین) کسانى بودند که تبلیغ رسالت ‏هاى الهى مى‏ کردند و (تنها) از او مى‏ترسیدند و از هیچ کس جز خدا واهمه نداشتند و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش دهنده اعمال آنها) است.

تفسیر و جمع ‏بندى پیامبران خدا ترسو نیستند

در نخستین آیات مورد بحث شجاعت بى نظیر قهرمان توحید ابراهیم علیه السلام در برابر بت‏پرستان لجوج و متعصّب و خشن به خوبى منعکس شده است و نشان مى‏دهد که این پیغمبر بزرگ الهى، چگونه در مبارزه با بت‏پرستى در عین تنهایى و نداشتن یار و یاور، و در برابر انبوه دشمنان خشمگین و خطرناک که حکومت وقت آنها را پشتیبانى مى‏ کرد کمترین سستى به خود راه نداد.

آیات فوق مى‏ گوید:

«ما وسیله رشد ابراهیم علیه السلام را از قبل به او دادیم و از (شایستگى) او آگاه بودیم»، (وَ لَقَدْ آتَیْنَا ابْرَاهیِمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنَّا بِهِ عَالِمِینَ).[۱]

در واقع خداوند استعدادهاى شایان توجّهى را به ابراهیم علیه السلام داده بود، ولى بى شک ابراهیم علیه السلام که در بهره‏ گیرى از این استعدادها آزاد بود از آن بهترین بهره‏ گیرى را کرد، و به مبارزه با عامل اصلى بدبختى انسانها یعنى بت‏ پرستى برخاست و چنانکه در ادامه این آیات آمده است با قوّت و قدرت و صراحت، نخست از عمویش آزر شروع کرد، و گفت: «این مجسّمه‏ هاى بى ‏روحى را که پرستش مى ‏کنید چیست؟!»

و هنگامى که «آزر» به او جواب داد: «این رسم و سنّت نیاکان ماست گفت: به یقین هم شما و هم پدران و نیاکانتان در گمراهى آشکارى بودید»!

«آزر» هنوز باور نمى‏ کرد که ابراهیم با این صراحت به طور جدّى به مبارزه با بتها که آن همه خواهان داشت برخیزد، پرسید: آیا شوخى مى‏کنى؟! و ابراهیم علیه السلام در جواب گفت: این یک مطلب کاملًا جدّى است، پروردگار شما همان آفریننده زمین و آسمان است … سپس افزود: «به خدا سوگند من نقشه‏اى براى نابودى این بتها در غیاب شما مى ‏کشم!»، (وَ تَاللَّهِ لَاکِیدَنَّ اصْنَامَکُمْ بَعْدَ انْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ).[۲]

و سرانجام به گفته خود عمل کرد و با استفاده از یک فرصت مناسب همه آنها را جز بت بزرگ آنها قطعه قطعه کرد شاید به هنگامى که به سوى آن باز مى‏گردند از آن عبرت‏ گیرند، (فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً الّا کَبِیراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ الَیْهِ یَرْجِعُونَ).[۳]

در اینکه مرجع ضمیر «الیه» در بخش اخیر آیه چیست؟ مفسّران احتمالات زیادى داده‏اند: بعضى گفته‏اند ضمیر به‏ «کبیرهم» برمى‏ گردد، یعنى به سوى بت بزرگ برگردند و از او سؤال کنند چه حادثه‏اى سبب شکستن سایر بتها شده و چه عاملى سبب نجات او گردیده است و طبیعى است بت از پاسخ به آن عاجز است و از اینجا بى اعتبارى بتها را دریابند.

احتمال دیگر اینکه ضمیر به‏ «ابراهیم» بازمى‏گردد، یعنى بت‏پرستان به سراغ ابراهیم علیه السلام آیند، و از او در باره انگیزه بت‏ شکنیش سؤال کنند و او حقایق را براى آنان بازگو کند (البتّه در این صورت جمله‏ الّا کَبِیراً لَهُمْ‏ تأثیرى در مفهوم آیه ندارد به خلاف تفسیر قبل).

احتمال سوّم اینکه ضمیر به‏ «خداوند متعال» برمى‏ گردد، یعنى مشاهده ضعف و زبونى بتها در مقابل یک انسان سبب شود که آیین بت‏پرستى را رها کنند و به سوى خدا بازگردند (این تفسیر نیز اشکال سابق را دارد).

و از همه مناسب‏تر همان تفسیر اوّل است.

به هر حال آیه نشان مى‏ دهد که یکى از فضایل بزرگ پیامبران اولواالعزم شجاعت بى‏ نظیر آنها بوده است، آنها از غیر خدا نمى ‏ترسیدند، و در راه خدا کمترین سستى به خود راه نمى‏دادند و از جبن و ترس که یک رذیله بزرگ اخلاقى است پاک و مبرّا بودند و به همین دلیل یک تنه در برابر انبوه دشمنان مى‏ ایستادند و پیروز مى‏ شدند.

بى شک اگر رذیله اخلاقى ترس و جبن بر آنها مسلّط مى‏ شد هرگز نه قادر به انجام رسالت خویش بودند، و نه بر دشمنان پیروز مى‏ شدند.

در دوّمین‏ آیه مخاطب موسى بن عمران علیه السلام است، آنجا که براى نخستین بار مخاطب به خطاب وحى شد و به او دستود داده شد عصایش را بیفکند، و عصا به اعجاز الهى به‏ مار عظیمى تبدیل شد، موسى وحشت کرد و فرار نمود. در اینجا نخستین درس اخلاقى به موسى علیه السلام داده شد که: «اى موسى! نترس که رسولان در نزد من نمى ‏ترسند»! (… یَا مُوسَى لَاتَخَفْ انِّى لَایَخَافُ لَدَىَّ الْمُرْسَلُونَ).[۴]

و با توجّه به اینکه تمام عالم محضر خداست و همه جا ذات پاکش حاضر و ناظر است مؤمنان در هیچ حال و در هیچ جا نباید بترسند، بلکه بر ذات پاک او توکّل کنند و با شجاعت و شهامت به سوى اهداف مقدّسى که دارند پیش بروند.

مطابق آنچه در سوره قصص آیه ۳۱ آمده است، به موسى علیه السلام گفته شد:

«اى موسى! نترس و پیش بیا که تو در امن و امانى»! (یَا مُوسَى اقْبِلْ وَ لَاتَخَفْ انَّکَ مِنَ الْآمِنِینَ).

موسى با این خطاب الهى آرامش خود را بازیافت و در اینجا دستور مهمترى به او داده شد و آن اینکه نه تنها از آن مار عظیم نباید بترسد بلکه باید به سوى آن پیش برود، و آن را با دست خود بگیرد! تا عصا به حالت اول بازگردد! (قَالَ خُذْهَا وَ لَاتَخَفْ سَنُعِیدُهَا سِیرَتَهَا الْاولَى).[۵]

به یقین این کار براى موسى علیه السلام بسیار شاقّ و سنگین بود ولى آن را انجام داد و بر آن پیروز شد.

آرى موسى علیه السلام باید این تجربه بزرگ را در محضر الهى فراگیرد تا بتواند در برابر اژدهاى دیگرى هم چون فرعون و فرعونیان بایستد، و حکومت و ملک آنها را در واقع عصاى دست خود کند!

بسیارى از مفسّران‏ «جانّ» را که در آیه بالا آمده به معنى مار کوچک و باریک که با سرعت حمله مى ‏کند تفسیر کرده ‏اند، در حالى که در جاى دیگر که موسى عصا را در برابر فرعون انداخت تعبیر به‏ «ثعبان» شده که به معنى اژدهاى عظیم است، به همین دلیل بعضى احتمال داده‏اند عصا در آغاز کار مبدّل به مار کوچکى شد و تدریجاً به صورت اژدهاى عظیمى در آمد!

بعضى نیز گفته ‏اند «عصا» مبدّل به مار عظیمى شد، ولى از نظر سرعت هم چون مارهاى‏ کوچک حرکت مى‏کرد!

جالب اینکه در قرآن مجید نُه بار جمله‏ «لَا تَخَفْ» (نترس) آمده است که در پنج مورد، مخاطب موسى بن عمران است، شاید به این جهت که موسى علیه السلام دشمن بسیار بزرگ و خطرناکى همچون فرعون داشت، و باید با این خطاب‏هاى الهى براى مبارزه با او آماده مى‏شد.

سوّمین‏ بخش از این آیات در باره قوم‏ «طالوت» است همان مردى که از سوى پیامبر زمان (اشموئیل) به عنوان زمامدار و فرمانده لشکر بنى اسرائیل براى مبارزه با «جالوت» بیدادگر انتخاب شده بود.

او هنگامى که مى ‏خواست براى مبارزه با جالوت قیام کند، آزمونى براى لشکر خود ترتیب داد، تا سَره از ناسَره جدا شود، و سست عنصران ترسو که وجود آنها در یک لشکر سبب سستى دیگران مى‏شود، بازشناخته شوند.

آرى آنها را در حالى که شدیداً تشنه بودند به وسیله نهر آبى آزمود، و گفت هر کس از آن بنوشد از ما نیست، و آنان که مقاومت کنند و ننوشند و فقط گلویى تر کنند از ما هستند. اکثریّت لشکر که افرادى سست و کم مقاومت بودند از عهده این امتحان برنیامدند، تنها گروه اندکى باقى ماندند، ولى شجاع و نیرومند که قرآن درباره آنان مى‏ گوید: «هنگامى که لشکر طالوت در برابر جالوت قرار گرفت، شجاعان نخبه با این سخن که چه بسیار گروه اندکى که به فرمان خدا بر گروه کثیرى پیروز شده‏اند به دیگران دلدارى داده و سپس افزودند: «… رَبَّنَا افْرِغْ عَلَیْنَا صَبْراً وَ ثَبِّتْ اقْدَامَنَا وَ انْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِریِنَ‏؛ پروردگارا! صبر و استقامت را بر ما فروریز و گام هاى ما را استوار دار، و ما را بر جمعیّت کافران پیروز گردان»![۶]

خداوند به برکت شجاعت و پایمردى همین گروه اندک آنان را بر آن لشکر عظیم و سر تا پا مسلّح طالوت پیروز کرد.

در آیات بعد سخن از ترس و جبن گروهى از منافقان و افراد ضعیف الایمان عصر پیامبر صلى الله علیه و آله در جنگ احزاب، و نیز سخن از شجاعت و پایمردى و ثبات قدم مؤمنان راستین است.

نخست مى‏ فرماید:

«به خاطر بیاورید زمانى را که گروهى از آنها (منافقان) گفتند: اى مردم مدینه! اینجا (میدان جنگ احزاب) جاى توقّف نیست، به خانه‏ هاى خود بازگردید، و گروهى از آنان از پیامبر صلى الله علیه و آله اجازه بازگشت مى‏ خواستند و مى ‏گفتند: خانه‏ هاى ما بدون حفاظ است، در حالى که بدون حفاظ نبود بلکه (اینها بهانه بود، به خاطر ترس و وحشت) مى‏ خواستند فرار کنند»! (وَ اذْ قَالَتْ طَائِفَهٌ مِنْهُمْ یَا اهْلَ یَثْرِبَ لَامُقَامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِىَّ یَقُولُونَ انَّ بُیُوتَنَا عَوْرَهٌ وَ مَا هِىَ بِعَوْرَهٍ انْ یُرِیدُونَ الّا فِرَاراً).[۷]

البتّه میدان جنگ احزاب آن‏چنان به خاطر فزونى لشکر دشمن و تجهیزات زیاد آنها وحشتناک بود که افراد سست و ترسو هرگز تاب مقاومت نداشتند.

ولى چنانکه در آیه ۲۲ همین سوره آمده «مؤمنان راستین نه تنها از مشاهده لشکر احزاب هراسى به دل راه ندادند، بلکه آن را دلیل بر صدق وعده ‏هاى الهى و پیامبر دانستند، و بر ایمان و تسلیم و پایمردیشان افزوده شد»! (وَ لَمَّا رَأَى الْمُؤْمِنُونَ الْاحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ مَا زَادَهُمْ الّا ایمَاناً وَ تَسْلِیماً).[۸]

جالب اینکه از بعضى روایات استفاده مى ‏شود که پیامبر صلى الله علیه و آله به منافقان و افراد ضعیف الایمان و ترسو اجازه بازگشت به مدینه را داد، چرا که اگر مى ماندند نه تنها کارى از آنها ساخته نبود، بلکه بذر ضعف و سستى را در دل دیگران مى‏ پاشیدند!

به همین دلیل در آیه ۴۷ سوره توبه درباره جمعى از این گونه افراد مى‏ خوانیم: «لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ مَا زَادُوکُمْ الّا خَبَالًا …؛ اگر آنها همراه شما (به سوى میدان جهاد) خارج مى ‏شدند جز اضطراب و تردید، چیزى بر شما نمى ‏افزودند»!

باید توجّه داشت که‏ «خَبَل» و «خَبَال» به معنى اضطراب و تردیدى است که از ضعف عقل و عدم قدرت بر تصمیم‏ گیرى حاصل مى‏شود که یکى از عوامل آن ترس و وحشت‏

زیاد است که موجب مى ‏شود انسان تعادل فکرى خود را از دست بدهد.

در پنجمین‏ آیه با چهره دیگرى از شجاعت یاران پیامبر صلى الله علیه و آله روبه ‏رو مى‏شویم، شجاعتى که از منطق ایمان سرچشمه مى‏ گرفت، آنها به خوبى مى‏ دیدند که در میدان نبرد بر سر دو راهى قرار دارند که هر دو به سوى بهشت و خشنودى خدا مى ‏رود: راهى به سوى‏ «شهادت» پیش مى‏رود که نهایت آن سعادت است و راهى به سوى زنده ماندن و پیروز شدن بر دشمن، که آن هم باعث افتخار در دنیا و آخرت است این در حالى است که دشمن در هر صورت محکوم به شکست است یا مرگ ذلّت‏بار در این دنیا یا عذاب پروردگار در آخرت.

بدیهى است کسى که چنین درک و دیدى داشته باشد هرگز ترس و سستى به خود راه نمى‏دهد، و از این رذیله بزرگ اخلاقى برکنار است‏ (قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا الّا احْدَى الْحُسْنَیَیْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکُمْ انْ یُصِیبَکُمُ اللَّهُ بِعَذَابٍ مِنْ عِنْدِهُ اوْ بِایْدِینَا فَتَرَبَّصُوا انَّا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ).[۹]

و به گفته بعضى از دانشمندان عامل اصلى پیروزى مسلمانان همین شجاعت زاییده از ایمان و منطق‏ «قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا الّا احْدَى الْحُسْنَیَیْنِ» بود.

در ششمین‏ آیه، با چهره دیگرى از شجاعت این دین ‏باوران شجاع در جنگ احد روبه‏رو مى ‏شویم:

مى‏ دانیم در احد مسلمانان بر اثر غفلت گروهى از افراد دنیاپرست که سنگرهاى حسّاس خود را رها کردند و به جمع غنایم پرداختند گرفتار شکست سختى شدند، و ضایعات فراوانى به بار آمد، و طبق آنچه در تواریخ آمده است دشمن پیروزمند به هنگام بازگشت از میدان جنگ در اثناى راه مکّه از بازگشت خود پشیمان شد و با یکدیگر توافق کردند که به مدینه بازگردند و از فرصت به دست آمده استفاده کنند و ضربه نهایى را بر مسلمین وارد کنند.

هنگامى که پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله از این مسئله آگاه شد ابتکار مهمّى به خرج داد، دستور داد لشکر اسلام حتّى کسانى که جراحتى در میدان احد بر تن داشتند به استقبال لشکر دشمن بروند.

این دستور بسیار مؤثّر واقع شد و وحشت و اضطرابى در لشکر دشمن افکند به گونه ‏اى که ترجیح دادند، پیروزى نسبى خود را با حمله مجدّد به خطر نیافکنند و به مکّه بازگشتند.

آیه مورد بحث به این معنى اشاره کرده، و شجاعت مسلمانان و عدم ترس آنها را از دشمن مى ‏ستاید، مى ‏فرماید: «آنها که دعوت خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله را پس از آنکه جراحاتى به آنها رسیده بود اجابت کردند (و در حالى که هنوز زخم هاى میدان احد التیام نیافته بود، به سوى میدان حمراء الاسد شتافتند آرى) کسانى از آنها که نیکى کردند و تقوا پیش گرفتند پاداش بزرگى دارند»، (الَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مَا اصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِینَ احْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوا اجْرٌ عَظِیمٌ).[۱۰]

سپس ایمان و شهامت را چنین مى‏ ستاید: «آنها کسانى بودند که مردم به آنان گفتند:

مردم (لشکر دشمن) براى حمله به شما اجتماع کرده‏اند، از آنان بترسید، امّا (نه تنها نترسیدند بلکه) بر ایمانشان افزوده شد و گفتند: خدا ما را کافى است و بهترین حامى ماست»! (الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ انَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ ایمَاناً وَ قَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ).[۱۱]

در کجاى دنیا دیده شده است که مجروحان جنگى فوراً به میدان بازگردند و در صفوف مقدّم جاى گیرند، آرى این شجاعت و شهامت بى نظیر بود که وسوسه‏ هاى دشمن را خنثى کرد، و با چنین حضورى در میدان جنگ او را مأیوس و ناکام نمود.

به هر حال حمراء الاسد صحنه عجیبى بود که طعم پیروزى موقّت احد را در کام قریش تلخ کرد، و به آنها نشان داد که مسلمانان اگر چه بر اثر اشتباه گروهى موقّتاً عقب‏ نشستند ولى ابتکار عمل را از دست نداده‏اند، و دشمن باید منتظر ضربات آینده مسلمین باشد.

به این ترتیب نه تنها از یک شکست خطرناک پیشگیرى کردند بلکه پایه پیروزی هاى آینده را نهادند و آثار منفى شکست را از دل دوستان خود زدودند و با توکّل بر پروردگار چراغ امید را در قلب‏ها فروزان ساختند.

از آیه فوق استفاده مى‏ شود که سخنان وحشت‏انگیز بعضى از شیاطین که مسلمانان را از اجتماع لشکر قریش مى ‏ترساندند، نه تنها ترس و وحشتى در آنها ایجاد نکرد، بلکه بر ایمانشان افزود، و میزان توکّل آنها را بالا برد، این به خاطر آن بود که متذکّر وعده‏ هاى الهى و صدق گفتار پیامبر صلى الله علیه و آله شدند که اگر در میدان احد به دستور حضرتش عمل مى‏ کردند، هرگز آن شکست نیز به وجود نمى‏آمد.

از شگفتى‏ هاى این جنگ آن است که پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: «تنها کسانى که در احُد شرکت کردند به میدان حمراء الاسد بیایند، و به دیگران اجازه نداد که در این پیکار شرکت جویند، تا به دشمن بفهماند لشکر احد حتّى با وجود آن همه مجروحان جنگى باز نیرومند و آماده پیکار است، و به هیچ وجه ضعف و فتورى در آن راه نیافته، و این همان است که دشمن را به شدّت مضطرب ساخت».

در ادامه این آیات، در آیه ۱۷۵ همین سوره به تفاوت میان افراد جبان و ترسو و شجاعان مؤمن اشاره مى‏ کند، و چنین مى ‏فرماید:

«این فقط شیطان است که پیروان خود را مى ‏ترساند، از آنها نترسید و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید»، (انَّمَا ذَلِکُمُ الشَّیْطَانُ یُخَوِّفُ اوْلِیَائَهُ فَلَاتَخَافُوهُمْ وَ خَافُونِ انْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ).[۱۲]

از این تعبیر به خوبى استفاده مى‏ شود که این گونه ترسها جنبه شیطانى دارد و هدفش تضعیف روحیّه مؤمنان و کشاندن آنها به موضع انفعالى است تا از زیر بار مسئولیّت‏ ها فرار کنند، در حالى که مؤمنان راستین هیچ گونه ترس و وحشتى جز از خدا ندارند!

مطابق این تعبیرات، ترس و جبن ریشه شیطانى دارد، در حالى که شجاعت و شهامت‏ داراى ریشه ایمانى است، آرى شجاعت از آثار ایمان است، چرا که مؤمن با اتّکا به خدا که قدرتش ما فوق همه قدرتهاست خود را در همه صحنه‏ ها پیروز مى ‏بیند و افراد ضعیف الایمان با اتّکا به قدرت خود که به هر حال شکست ‏پذیر است خویش را ناتوان مشاهده مى‏ کنند و به همین دلیل ترس و وحشت در صحنه‏ هاى مهمّ زندگى بر آنها چیره مى‏ شود.

در داستان غزوه‏ «حمراء الاسد» شیاطین انس و جنّ دست به دست هم دادند تا قدرت لشکر قریش را بزرگ نشان دهند، و مؤمنان را از رویارویى با آنها بترسانند، در حالى که به تعبیر قرآن تنها اولیاى شیطان و دوستان او از این گونه امور مى ‏ترسند، و اولیاء اللَّه وحشتى به خود راه نمى ‏دهند.[۱۳]

در هفتمین‏ و آخرین آیه مورد بحث یکى از صفات ویژه مبلّغان رسالت‏ هاى الهى پاک بودن از رذیله ترس از غیر خدا ذکر شده، مى ‏فرماید:

«آنها کسانى بودند که تبلیغ رسالت‏هاى الهى را مى‏کردند و از او مى ‏ترسیدند و از هیچ کس جز خدا ترسى به خود راه نمى‏دادند و همین بس که خداوند حسابگر است»! (الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لَایَخْشَوْنَ احَداً الَّا اللَّهَ وَ کَفَى بِاللَّهِ حَسِیباً)[۱۴]

تبلیغ رسالات الهى مهمترین وظیفه پیامبران خداست، و شرط اصلى آن خالى بودن از رذیله خوف و ترس است.

این آیه که ناظر به پیامبران پیشین است به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله در درجه اوّل و در درجه بعد به همه پیروان راستین او هشدار مى‏ دهد که در مقام ابلاغ رسالت ‏هاى الهى از هیچ چیز و هیچ کس جز خدا ترس و واهم ه‏اى نداشته باشند و مفهوم این سخن آن است که‏ افراد جبان و ترسو نه شایسته اداى این رسالتند و نه قادر بر این کار!

بعضى از مفسّران معتقدند که این آیه دلیل بر این است که پیامبران الهى در مقام تبلیغ رسالت الهى نباید تقیّه کنند، ولى این سخن در صورتى صحیح است که تقیّه به معنى ترس و وحشت از مخالفین باشد، در حالى که تقیّه همیشه ناشى از ترس نیست، بلکه گاه هدف جلب و جذب مخالفین و رساندن آنها به اهداف الهى به صورت تدریجى است، و شاید گفتار ابراهیم‏ «هذا ربّى» در برابر ستاره ‏پرستان و ماه ‏پرستان و خورشیدپرستان از این باب بوده است (دقّت کنید).

نتیجه نهایى‏

از آیات قرآن مجید که نمونه‏ هاى روشنى از آن در بالا آمد، اهمّیّت شجاعت و شهامت و نقش این فضیلت اخلاقى در سرنوشت معنوى و مادّى انسانها از یک سو، و آثار سوء رذیله ترس و جبن از سوى دیگر آشکار مى‏ شود.

درست است که در این آیات، شجاعت و ترس به طور مستقلّ و مستقیم مورد بحث واقع نشده ولى به طور ضمنى با بیان گویا نقش هر دو در زندگى انسانها تبیین گردیده است.

جبن و ترس در روایات اسلامى‏

در احادیث اسلامى نکوهش از این رذیله اخلاقى بازتاب گسترده‏اى دارد از جمله:

۱- امام باقر علیه السلام مى‏ فرماید:

«لَایَکُونُ الْمُؤْمِنُ جَبَاناً وَ لَاحَریِصاً وَ لَاشَحِیحاً؛ انسان با ایمان نه ترسوست و نه حریص و نه بخیل»![۱۵]

از این تعبیر به خوبى استفاده مى ‏شود که‏ «ترس» و «حرص» و «بخل» با روح ایمان‏ سازگار نیست، چرا که مؤمن، متّکى به خداست، و آن کس که چنین تکیه ‏گاهى دارد ترسى به خود راه نمى ‏دهد، و نه بخیل و حریص است زیرا او به فضل و کرم الهى امیدوار مى‏ باشد، و با این حال حرص و بخلى به او راه نمى ‏یابد.

۲- در حدیث دیگرى از امیر مؤمنان على علیه السلام مى خوانیم:

«الْجُبْنُ وَ الْحِرْصُ وَ الْبُخْلُ غَرَائِزُ سُوءٍ یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ سُبْحَانَهُ؛ ترس و حرص و بخل، صفات زشتى است که در سوء ظن به خداوند سبحان خلاصه مى‏ شود»![۱۶]

این حدیث توضیح دیگرى است بر آنچه در حدیث بالا آمد، و ریشه اصلى این صفات رذیله را تبیین مى‏ کند.

۳- امیر مؤمنان على علیه السلام دوستان خود را از مشورت با افراد ترسو نهى مى‏کند، چرا که ترس آنها از آفات مشورت است مى ‏فرماید:

«لَاتُشْرِکَنَّ فِى رَأْیِکَ جَبَاناً یُضَعِّفُکَ عَنِ الْامْرِ وَ یُعَظِّمُ عَلَیْکَ مَا لَیْسَ بِعَظِیمٍ؛ هرگز با انسان ترسو مشورت نکن چرا که تو را از کارهاى مهم بازمى‏دارد، و موضوعات کوچک را در نظر تو بزرگ جلوه مى‏ دهد»![۱۷]

همین معنى در عهدنامه مالک اشتر به شکل دیگرى مطرح شده است، امام علیه السلام مالک را از مشورت با بخیلان و ترسوها و حریصان نهى مى‏ کند.[۱۸]

۴- این موضوع به قدرى مهم است که در حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى‏ خوانیم که دستور مى‏داد افراد ترسو در جنگ هاى اسلامى شرکت نکنند (مبادا مایه تضعیف روحیّه دیگران بشوند) مى‏ فرماید:

«مَنْ احَسَّ مِنْ نَفْسِهِ جَبْناً فَلَایَغْزُ؛ کسى که در خود ترسى احساس مى ‏کند در جنگ شرکت نکند»!

۵- در حدیث دیگرى امام امیر مؤمنان علیه السلام حدیث بالا را شکافته و با صراحت مى‏ گوید: «لَایَحِلُّ لِلْجَبَانِ انْ یَغْزُو، لِانَّهُ یَنْهَزِمُ سَریِعاً وَ لَکِنْ لِیَنْظُرَ مَا کَانَ یُریِدُ انْ یَغْزُوَ بِهِ فَلْیُجَهِّز بِهِ غَیْرَهُ؛ جایز نیست افراد ترسو در جنگ شرکت کنند چرا که به سرعت فرار

مى‏کنند (و مایه تضعیف دیگران مى ‏شوند) ولى لازم است صلاح و تجهیزات خود را در اختیار دیگران قرار دهند».[۱۹]

۱- ترس معقول و نامعقول‏

بى شک منظور از جبن و ترس در اینجا جبن و ترس معقول نیست بلکه جبن و ترس نامعقول است، توضیح اینکه:

ترس از امورى که واقعاً خطرناک است یکى از پدیده ‏هاى روحى و طبیعى و از نعمت ‏هاى بزرگ خداست، چرا که اگر انسان از هیچ چیز خطرناکى نترسد، به زودى زندگى خود را از دست مى ‏دهد، این همان چیزى است که از آن تعبیر به تهوّر و بى ‏پروایى در مقابل خطر مى‏ کنند، مانند کسى که بى خیال و بدون نگاه کردن به این طرف و آن طرف، از یک خیابان پر رفت و آمد مى‏ گذرد، چنین کسى به یقین در معرض حوادث خطرناک رانندگى قرار دارد.

پی نوشت:

[۱] . انبیاء، ۵۱٫

[۲] . انبیاء، ۵۷٫

[۳] . انبیاء، ۵۸٫

[۴] . نمل، ۱۰٫

[۵] .طه، ۲۱٫

[۶] . بقره، ۲۵۰٫

[۷] . احزاب، ۱۳٫

[۸] . احزاب، ۲۲٫

[۹] . توبه، ۵۲٫

[۱۰] . آل عمران، ۱۷۲٫

[۱۱] . آل عمران، ۱۷۳٫

[۱۲] . آل عمران، ۱۷۵٫

[۱۳] . در ترکیب جمله« انّمَا ذَلِکُمُ الشَّیْطَانُ یُخَوِّفُ اوْلِیَائَهُ» دو عقیده در میان مفسّران وجود دارد که در مفهوم آیه بسیار اثر مى‏گذارد، بعضى« اولیاء» را فاعل( یا به منزله فاعل با تقدیر مِنْ اوْلِیَائِهِ) دانسته‏اند، مطابق این تفسیر پیروان شیطان بودند که به تهدید و ارعاب مردم پرداختند، در حالى که بعضى دیگر براى« اولیاء» معنى مفعولى قائلند همان گونه که ظاهر آیه شریفه، طبق قرائت مشهور دلالت دارد، بنابراین مطابق این نظر معنى آیه چنین مى‏شود:« شیطان تنها مى‏تواند در پیروانش مانند منافقین نفوذ کند و آنها را بترساند نه در مؤمنین».

[۱۴] . احزاب، ۳۹٫

[۱۵] . بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۳۰۱٫

[۱۶] . غرر الحکم.

[۱۷] . غرر الحکم، حدیث ۱۰۳۴۹٫

[۱۸] . نهج البلاغه، نامه ۵۳٫

[۱۹] . بحار الانوار، جلد ۹۷، صفحه ۴۹٫

حبّ دنيا

 اشاره‏

يكی از ريشه ‏های‏ «حرص» دلباختگی و دلدادگی در برابر زرق و برق دنياست.

هنگامی كه آتش سوزان اين عشق در درون جان انسان زبانه می‏كشد او را به سوی حرص و ولع نسبت به مواهب دنيای مادّی می‏كشاند، مانند: ساير عشّاق بی‏قرار كه فارغ از هرگونه فكر منطقی پيوسته دست و پا می‏زنند و روز به روز خود را در اين لجنزار آلوده‏تر می‏سازند.

به همين دليل قرآن مجيد برای خشكانيدن ريشه حرص و ولع به سراغ حبّ دنيای افراطی و يا به تعبير ديگر «دنياپرستی» می‏رود و با تعبيرات گوناگون قدر و قيمت مواهب دنيا را در نظرها می‏شكند تا عاشقان بی‏قرار دنيا به خود آيند و حريصانه به دنبال آن نشتابند و همه ارزشها را به خاطر وصول به آن زير پا نگذارند.

با اين اشاره به قرآن مجيد بازمی‏گرديم و تعبيرات دقيق و حساب شده قرآن را در اين زمينه بررسی می‏كنيم.

1- قرآن در موارد متعدّدی زندگی دنيا را نوعی بازيچه كودكانه و لهو و سرگرمی می‏شمرد، می‏فرمايد:

«وَ مَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا الّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ …؛ زندگی دنيا چيزی جز بازی و سرگرمی نيست.»[1]

در جای ديگر می‏فرمايد: «اعْلَمُوا انَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكَاثُرٌ فِی الْامْوَالِ وَ الْاوْلَادِ …؛ بدانيد زندگی دنيا فقط بازی و سرگرمی و تجمّل پرستی و فخرفروشی در ميان شما و افزون‏طلبی در اموال و فرزندان است.»[2]

در حقيقت دنياپرستان را به كودكانی تشبيه می‏كند كه از همه چيز غافل و بی‏خبرند و تنها به سرگرمی و بازی مشغولند و حتّی خطراتی را كه در يك قدمی آنها وجود دارد نمی‏بينند!

بعضی از مفسّران زندگی انسان را به پنج دوران (از كودكی تا چهل سالگی) تقسيم كرده‏اند و برای هر دورانی مدّت هشت سال قائلند و می‏گويند: هشت سال به بازی مشغول است، هشت سال به لهو و سرگرمی‏ها، هشت سال در بحبوحه جوانی به سراغ زينت و زيبايی می‏رود، هشت سال به تفاخر و فخرفروشی می‏پردازد و بالاخره در هشت سال آخر به دنبال تكاثر و افزون‏طلبی در اموال و نيروها می‏رود و در اينجا شخصيّت انسان تثبيت می‏شود و اين حالت تا آخر عمر ممكن است باقی بماند و در نتيجه مجالی برای دنياپرستان جهت انديشيدن به حيات معنوی در ارزشهای جاودانی باقی نماند.

2- در آيات ديگری زندگی دنيا سرمايه‏ «فريب و غرور» شمرده شده است، می‏فرمايد:

«… وَ مَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا الّا مَتَاعُ الْغُرُورِ؛ زندگی دنيا چيزی جز سرمايه فريب نيست!»[3]

در جای ديگر می‏فرمايد: «… فَلَاتَغُرَّنَكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَ لَايَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ؛ پس‏

مبادا زندگی دنيا شما را بفريبد و مبادا (شيطان) فريبكار شما را به (كرم) خدا مغرور سازد و فريب دهد!»[4]

اين تعبيرات نشان می‏دهد كه زرق و برق دنيای فريبنده يكی از موانع مهم بر سر راه تكامل معنوی انسان است كه تا اين مانع را پشت سر ننهد راه به جايی نمی‏برد.

زندگی دنيا همچون سرابی است كه تشنه‏كامان را در بيابان سوزان تعلّقات مادّی به سوی خود فرامی‏خواند، امّا هنگامی كه نزد آن می‏آيند چيزی كه عطش را فرونشاند پيدا نيست، بلكه دويدن در اين بيابان سوزان آنها را تشنه‏تر می‏كند، باز سراب را در فاصله ديگری جلو خود می‏بينند و به گمان اينكه آنجا آب است به سوی آن می‏شتابند و باز هم تشنه‏تر و تشنه‏تر می‏شوند تا هلاك گردند.

بسيارند كسانی كه سالها به سوی دنيا دويده‏اند، هنگامی كه به آن رسيده‏اند صريحاً اعلام می‏كنند نه تنها گمشده خود را (يعنی آرامش و آسايش) پيدا نكرده‏اند، بلكه‏ «شهد» آن را با «شرنگ» و «گل» آن را با «خار» همراه ديده‏اند، غالباً به جای آرامش، نگرانی‏ها و اضطراب‏های آنها برای حفظ آنچه دارند چندين برابر شده است!

3- گروه ديگری از آيات از اين حقيقت پرده برمی‏دارد كه مجذوب شدن به زرق و برق دنيا انسان را از آخرت غافل می‏كند؛ يعنی شغل شاغل و همّ واحد آنها می‏شود و تمام توجّه آنان را به سوی خود جلب می‏كند.

می‏فرمايد: «يَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمُ غَافِلُونَ؛ آنها تنها ظاهری از زندگی دنيا را می‏دانند و از آخرت غافلند!»[5]

آنها حتّی زندگی دنيا را نشناخته‏اند و به جای اينكه آن را مزرعه آخرت و قنطره و گذرگاهی برای نيل به مقامات معنوی و ميدانی برای ورزيدگی و تمرين جهت به دست آوردن فضايل اخلاقی بشناسند آن را به عنوان هدف نهايی و مطلوب حقيقی و معبود واقعی خود شناخته‏اند و طبيعی است كه چنين افرادی از آخرت غافل می‏شوند.

در جای ديگر می‏فرمايد: «ارَضِيتُمْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الْآخِرَةِ؛ آيا به زندگی دنيا به جای آخرت راضی شده‏ايد؟!» سپس می‏افزايد: «فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِی الْآخِرَةِ الّا قَلِيلٌ؛ با اينكه متاع زندگی دنيا در برابر آخرت چيز اندكی بيش نيست».[6]

آری افراد كم ظرفيّت و هوسباز، چنان دنيای كوچك و ناپايدار در نظرشان بزرگ جلوه می‏كند كه حيات جاويدان و ابدی را كه مملوّ از مواهب الهی است به فراموشی می‏سپارند.

***

4- در بخش ديگری از آيات، دنيا به عنوان‏ «عَرَض» (بر وزن غَرَض) به معنی موجود بی ثبات و زوال پذير تعبير شده است، از جمله می‏فرمايد: «… تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغَانِمُ كَثِيرَةٌ …؛ شما سرمايه زوال‏پذير دنيا را طلب می‏كنيد در حالی كه نزد خداوند غنيمت‏های فراوانی برای شما (در سرای آخرت) است».[7]

در جای ديگر خطاب به اصحاب پيامبر اسلام صلی الله عليه و آله می‏فرمايد: «شما متاع ناپايدار دنيا را می‏خواهيد ولی خداوند سرای ديگر را برای شما می‏خواهد»، (… يُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ …)[8]

در آيات ديگری نيز همين گونه تعبير ديده می‏شود كه نشان می‏دهد گروهی از مسلمانان يا غير مسلمين به خاطر حرص در جمع آوری متاع زوال‏پذير و ناپايدار دنيا از پرداختن به مواهب پايدار الهی در سرای ديگر و ارزشهای والای انسانی و مقام قرب به خدا باز می‏مانند. آری نعمت حقيقی زوال ناپذير نزد اوست و باقی همه‏ «عرض» و «عارضی» و زوال پذير است.

اين تعبير هشداری است به همه دنياپرستان كه مراقب باشند سرمايه‏های عظيم انسانی خود را فدای امور زوال‏پذير نكنند.

5- در بخش ديگری از آيات، از مواهب مادّی دنيا تعبير به‏ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا شده است‏[9].

تعبيراتی مشابه آن در آيات ديگر نيز آمده است، مانند: «مَنْ كَانَ يُرِيدُ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَ زِينَتَهَا نُوَفِّ الَيْهِمْ اعْمَالَهُمْ فِيها وَ هُمْ فِيهَا لَايُبْخَسُونَ؛ كسانی كه زندگی دنيا و زينت آن را بخواهند، (نتيجه) اعمالشان را در همين دنيا به طور كامل به آنها می‏دهيم و چيزی از آنها كم و كاست نخواهد شد (ولی در آخرت بهره‏ای نخواهند داشت)».[10]

در جای ديگر خطاب به زنان پيامبر صلی الله عليه و آله می‏فرمايد: «يَا ايُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِازْوَاجِكَ انْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَ زِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ امَتِّعْكُنَّ وَ اسَرِّحْكُنَّ سَرَاحاً جَمِيلًا؛ ای پيامبر! به همسرانت بگو: اگر شما زندگی دنيا و زرق و برق آن را می‏خواهيد بياييد با هديه‏ای شما را بهره‏مند سازم و به طرز نيكويی رها سازم! (تا بتوانيد به مقصد خود برسيد)».[11]

اين تعبيرات به خوبی نشان می‏دهد كه اين زرق و برق‏ها تنها زيور و زينتی است برای حيات دنيای مادّی. بديهی است هرگز در مورد امور حياتی و سرنوشت‏ساز تعبير به زينت نمی‏شود آن هم زينت‏ «حيات دنيا» كه به معنی زندگی پست است.

شايان توجّه اينكه: حتّی زينت بودن آن هم در آيات ديگر زير سؤال رفته است و تعبير به‏ «زُيِّنَ» شده كه نشان می‏دهد يك زينت مصنوعی و خيالی و پنداری است، نه يك زينت واقعی و حقيقی.

مثلًا در سوره بقره آيه 212 می‏خوانيم: «زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا الْحَيَاةُ الدُنْيَا …؛ زندگی دنيا برای كافران زينت داده شده است»!

و در سوره آل عمران آيه 14 می‏فرمايد: «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَنَاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ …؛ محبّت امور مادّی از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و … در نظر مردم زينت داده شده است»!

اين تعبيرات و تعبيرات مشابه آن نشان می‏دهد كه حتّی زينت بودن اين امور جنبه‏

پنداری و خيالی دارد و گرفتاران آنها در واقع گرفتار خيال و پندار خويشند.

در اينجا سؤال مهمّی مطرح است: چرا خداوند اين امور را در نظرها زينت داده؟! به يقين برای آزمايش انسانها و تربيت و پرورش آنهاست؛ زيرا هنگامی كه اين اشيای زينتی جالب و دلربا كه غالباً با گناه و حرام آلوده است به خاطر خدا رها می‏كند، نهال ايمان و تقوا در وجود آنها بارور می‏شود وگرنه صرف نظر كردن از اشيای غير جالب افتخاری محسوب نمی‏شود.

به تعبير دقيق‏تر تمايلات افسار گسيخته درونی و هوا و هوس‏های سركش، امور مادّی و گناه آلود را در نظر انسان جلوه می‏دهد، بنابراين زينت بودنش از درون انسان می‏جوشد و اگر به خدا نسبت داده شده است به خاطر آن است كه خداوند چنين اثری را در آن تمايلات و هوس‏های سركش آفريده و اگر در بعضی از آيات به شيطان نسبت داده شده، مانند «… وَ زُيِّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ اعْمَالَهُم …؛ شيطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داد»[12] نيز به خاطر همين است كه اين تزيين از يك نظر كار خداست چرا كه اثر هر چيزی از اوست و از نظر ديگر كار هوس‏های درونی است و از ديدگاه سوم كار شيطان است (دقّت كنيد).

به هر حال از مجموعه آيات بالا به دست می‏آيد كه حبّ دنيا هرگاه به صورت افراطی در آيد انسان را به بيگانگی از خدا می‏كشاند.

دنياپرستی در احاديث اسلامی‏

نكوهش از دنياپرستی در روايات اسلامی مخصوصاً در سخنان پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله و خطبه‏های نهج البلاغه به صورت بسيار وسيعی ديده می‏شود، از جمله:

1- در حديثی از رسول خدا صلی الله عليه و آله در پاسخ اين سؤال كه چرا «دنيا»، «دنيا» ناميده شده؟ (توجّه داشته باشيد كه دنيا از مادّه دَنی به معنی پايين و پست است) فرمود: لِانَ‏

الدُّنْيَا دَنِيَّةٌ خُلِقَتْ مِنْ دُونِ الْآخِرَةِ …؛ به خاطر اين است كه دنيا پست است و پيش از آخرت آفريده شده».[13]

2- در حديث ديگری از همان حضرت نقل شده كه فرمود: «اكْبَرُ الْكَبَائِرِ حُبُّ الدُّنْيَا؛ بزرگترين گناهان، دنياپرستی است»![14]

3- همين معنی از امير مؤمنان علی عليه السلام نيز آمده است كه فرمود: «حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ الْفِتَنِ وَ اصْلُ الِمحَنِ؛ دنياپرستی سرآغاز فتنه‏ها و ريشه همه محنتها و رنج‏هاست»![15]

4- در حديث ديگری از همان امام عليه السلام می‏خوانيم: «انَّ الدُّنْيَا لَمُفْسِدَةُ الدِّينِ وَ مُسْلِبَةُ الْيَقِينِ؛ دنياپرستی دين انسان را بر باد می‏دهد و ايمان و يقين او را می‏گيرد».[16]

5- در حديث ديگری از امام صادق عليه السلام آمده است كه فرمود: «انَّ اوَّلَ مَا عُصِیَ اللَّهُ بِهِ سِتٌّ: حُبُّ الدُّنْيَا وَ حُبُّ الرِّئَاسَةِ وَ حُبُّ الطَّعَامِ وَ حُبُّ النِّسَاءِ وَ حُبُّ النَّوْمِ وَ حُبُّ الرَّاحَةِ؛ نخستين چيزی كه با آن عصيان و نافرمانی خدا شد شش چيز بود: دنياپرستی، حبّ رياست، علاقه به غذا (شكم‏پرستی)، محبّت (افراطی) زنان، پرخوابی و علاقه به راحتی و تن‏پروری».[17]

غالب اين امور ششگانه يا تمام آنها در داستان عصيان و سركشی شيطان و ترك اولای آدم و گناه قابيل ديده می‏شود لذا به عنوان اولين‏ها ذكر شده است.

6- در حديث ديگری می‏خوانيم كه از امام علیّ بن الحسين عليه السلام پرسيدند: «ایُّ الْاعْمَالِ افْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ كدام عمل در نزد خداوند متعال افضل است» فرمود: «مَا مِنْ عَمَلٍ بَعْدَ مَعْرِفَةِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ وَ مَعْرِفَةِ رَسُولِهِ افْضَلُ مِنْ بُغْضِ الدُّنْيَا وَ انَّ لِذَلِكَ لَشُعَباً كَثِيرَةً وَ لِلْمَعَاصِی شُعَباً؛ هيچ عملی بعد از شناخت پروردگار متعال و شناخت پيامبر او صلی الله عليه و آله برتر از دشمنی با دنيا (و ترك دنياپرستی) نيست و اين شاخه‏های فراوانی دارد و همان گونه كه گناهان ديگر شاخه‏های بسيار دارد».

سپس امام عليه السلام به سركشی و عصيان شيطان كه از «تكبّر» سرچشمه گرفت و «حرص» كه سبب گناه و ترك اولای آدم و حوّا شد، و «حسد» كه سرچشمه عصيان قابيل گشت تا

آنجا كه دست خود را به خون برادرش آلوده ساخت اشاره فرموده، می‏افزايد: «فَتَشَعَّبَ مِنْ ذَلِكَ حُبُّ النِّسَاءِ وَ حُبُّ الدُّنْيَا وَ حُبُّ الرِّئَاسَةِ وَ حُبُّ الرَّاحَةِ وَ حُبُّ الْكَلَامِ وَ حُبُّ العُلُوِّ وَ الثَّرْوَةِ، فَصِرْنَ سَبْعُ خِصَالٍ، فَاجْتَمَعْنَ كُلُّهُنَّ في «حُبِّ الدُّنْيَا»! فَقَالَ الْانْبِيَاءُ وَ الْعُلَمَاءُ بَعْدَ مَعْرِفَةِ ذَلِكَ، حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ؛ از اينجا شاخه‏های علاقه به زن، و محبّت دنيا و محبّت به رياست و علاقه به راحتی و تن‏پروری و محبّت سخن گفتن (پرگويی) و محبّت برتری‏جويی و مال و ثروت پيدا شد، و اين هفت صفت همه در «حبّ دنيا» خلاصه می‏شود و اينجاست كه پيامبران و علما بعد از آگاهی بر اين موضوع گفتند: محبّت دنيا سرچشمه همه گناهان است»!

سپس برای اينكه تفاوت ميان دنيای ممدوح و مذموم را روشن سازد امام در پايان می‏فرمايد: «وَ الدُّنْيَا دُنْيَائَان: دُنْيَا بَلَاغٍ وَ دُنْيَا مَلْعُونَة؛ و دنيا دو گونه است: دنيايی كه به حدّ كفاف است (و انسان را به آخرت و معنويّت) می‏رساند و دنيای نفرين شده (كه انسان را از خدا دور می‏كند)»![18]

7- در حديث ديگری از امام علیّ بن ابي طالب عليه السلام می‏خوانيم، فرمود: «ارْفُضِ الدُّنْيَا فَانَّ حُبَّ الدُّنْيَا يُعْمِی وَ يُصِمُّ وَ يُبْكِمُ وَ يُذِلُّ الرِّقَابَ؛ دنياپرستی را ترك كن چرا كه حبّ دنيا چشم را كور و گوش را كر و زبان را لال می‏كند و گردنها را به ذلّت می‏كشاند»![19]

طبيعی است كه وقتی عشق به چيزی در وجود انسان چيره می‏شود، او را از روشن‏ترين واقعيّت‏ها غافل می‏كند، چشم دارد امّا گويی نابيناست، گوش دارد امّا گويی ناشنواست، زبان دارد ولی جز به آنچه به آن دل بسته است گردش نمی‏كند و برای رسيدن به اين محبوب خود يعنی دنيا تن به هر ذلّتی می‏دهد.

8- باز در حديثی كه در مورد آثار منفی دنياپرستی از امير مؤمنان علی عليه السلام نقل شده و در واقع فلسفه اين حكم الهی در آن تبيين گرديده، می‏خوانيم: «حُبُّ الدُّنْيَا يُفْسِدُ الْعَقْلَ، وَ يُصِمُّ الْقَلْبَ عَنْ سُمَاعِ الْحِكْمَةِ وَ يُوجِبُ الِيمَ الْعِقَابِ؛ دنياپرستی خرد را فاسد می‏كند و

گوش قلب را از شنيدن سخنان حكمت آميز ناشنوا می‏سازد و سبب عذاب دردناك (در دنيا و آخرت) می‏شود».[20]

9- در حديث ديگری در بيان آثار زيانبار دنياپرستی از پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله چنين آمده است: «انَّ الدُّنْيَا مُشْغِلَةٌ لِلْقُلُوبِ وَ الْابْدَانِ؛ دنياپرستی هم فكر انسان را به خود مشغول می‏دارد و هم بدنها را (نه آرامش فكر می‏گذارد و نه آسودگی جسم)»![21]

10- اين سخن را با حديث پرمعنی ديگری از رسول خدا صلی الله عليه و آله پايان می‏دهيم، فرمود:

«انَّهُ مَا سَكَنَ حُبُّ الدُّنْيَا قَلْبَ عَبْدٍ الّا الْتَاطَ بِثَلَاثٍ: شُغْلٍ لَايَنْفَدُ عَنَاوَئُهُ، وَ فَقْرٌ لَايُدْرَكُ غِنَاهُ، وَ امَلٍ لَايَنَالُ مُنْتَهَاهُ؛ دنياپرستی در هيچ دلی ساكن نمی‏شود مگر اينكه او را به سه چيز آلوده می‏كند، گرفتاری مستمرّی را كه هرگز خستگی آن پايان نمی‏گيرد و احساس فقر و بينوايی كه هرگز به غنا نمی‏رسد و آرزوی درازی كه هيچگاه پايان نمی‏گيرد»![22]

دنيای مطلوب و دنيای مذموم‏

بارها گفته‏ايم حبّ دنيا در اين بحث‏ها چيزی مساوی دنياپرستی است نه بهره‏گيری معقول از مواهب مادّی در طريق وصول به معنويّت كه اگر چنين باشد حبّ دنيا نيست، بلكه حبّ آخرت است و به تعبير ديگر بسياری از برنامه‏های معنوی بدون امكانات مادّی ميسّر نيست و در واقع امكانات مادّی از قبيل مقدّمه واجب است كه انسان اگر آن را به نيّت مقدّمه واجب بجا آورد نه تنها عيبی ندارد بلكه مشمول ثواب الهی نيز می‏شود.

به همين دليل در آيات فراوانی از قرآن مجيد تعبيرات مثبتی درباره مواهب دنيا ديده می‏شود:

1- از جمله در آيه وصيّت، از مال دنيا تعبير به‏ «خير» (خير مطلق) شده است، می‏فرمايد: «كُتِبَ عَلَيْكُمْ اذَا حَضَرَ احَدَكُمُ الْمَوْتُ إنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَ الْاقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ …؛ بر شما نوشته شده: هنگامی كه يكی از شما مرگش فرارسد، اگر «خيری» (مالی و ثروتی) از خود به جای گذارده برای پدر و مادر و نزديكانش به طور شايسته وصيّت كند!».[23]

2- در جای ديگر از آن تعبير به‏ «بركات آسمان و زمين» نموده كه درهای آن به روی پرهيزكاران گشوده می‏شود: «وَ لَوْ انَّ اهْلَ الْقُری‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَ الْارْضِ …؛ اگر اهل شهر و آباديها ايمان می‏آوردند و تقوا پيشه می‏كردند بركات آسمان و زمين را بر آنها می‏گشوديم».[24]

3- در جای ديگر از مال و ثروت تعبير به‏ «فَضْلِ اللَّه» شده است، در سوره جمعه می‏خوانيم: «فَاذَا قُضِيَتِ الصَّلَوةُ فَانْتَشِرُوا فِی الْارْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ …؛ هنگامی كه نماز (جمعه) پايان گرفت (ممنوع بودن معامله پايان می‏يابد و شما آزاديد) در زمين پراكنده شويد و از فضل الهی بهره بگيريد».[25]

4- در جای ديگر افزايش منابع مالی را به عنوان «پاداشی در برابر توبه از گناه و روی آوردن به سوی خدا» می‏شمرد، چنانكه در داستان نوح عليه السلام می‏خوانيم: «يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَاراً* وَ يُمْدِدْكُمْ بِامْوَالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ انْهَاراً؛ من به آنها (مشركان) گفتم از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد كه او بسيار آمرزنده است- تا بارانهای پر بركت آسمان را پی در پی بر شما فرستد- و شما را با اموال و فرزندان فراوان (نيروی مالی و انسانی) امداد و ياری كند و باغهای سرسبز و نهرهای جاری در اختيار شما قرار دهد».[26]

در جای ديگر منابع مالی را وسيله قوام زندگی شمرده و تأكيد می‏كند آن را به دست افراد بی كفايت و نادان قرار ندهيد و از آن به خوبی نگهداری كنيد: «وَ لَاتُؤْتُوا السُّفَهَاءَ امْوَالَكُمُ الَّتِی جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِيَاماً؛ اموال خود را كه خداوند آن را وسيله قوام زندگی شما قرار داده به دست سفيهان نسپاريد»![27]

5- در جای ديگر به مجاهدان راه خدا وعده غنايم جنگی می‏دهد و آن را پاداش‏

الهی می‏شمرد، می‏فرمايد: «وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمْ هَذِهِ …؛ خداوند به شما غنايم فراوانی وعده داده بود كه آنها را به دست می‏آوريد، اين (موهبت) را در اختيار شما قرار داد».[28]

6- در بخش ديگر از آيات از نعمت‏های مادّی دنيا تعبير به‏ «طيّبات» شده است، در سوره اعراف آيه 32 می‏خوانيم: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِی اخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَ الطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ …؛ بگو چه كسی زينت‏های الهی را كه برای بندگان خود آفريده و روزی‏های پاكيزه را حرام كرده است»؟!

در جای ديگر می‏فرمايد: «وَ اذْكُرُوا اذْ انْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الْارْضِ تَخَافُونَ انْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآوَاكُمْ وَ ايَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ؛ به خاطر بياوريد هنگامی را كه شما گروهی اندك و ضعيف در روی زمين بوديد، آن‏چنان كه می‏ترسيديد مردم شما را بربايند! ولی او شما را پناه داد و با ياری خود تقويت كرد و از روزی‏های پاكيزه (طيّبات) بهره‏مند ساخت شايد شكر نعمتش را بجا آوريد».[29]

از اين تعبيرات پرمعنی و مانند آن كه در قرآن وارد شده به خوبی استفاده می‏شود كه مواهب مادّی دنيا در شرايط معقول، نه تنها نامطلوب و آلوده نيست بلكه پاك و پاكيزه و مايه پاكی و پاكيزگی انسانهاست!

7- در بعضی ديگر از آيات، تعبيراتی ديده می‏شود كه نشان می‏دهد امكانات مادّی علاوه بر اينكه فضل الهی است می‏تواند سبب قرار گرفتن انسان در زمره صالحان شود، همان گونه كه در آيه 75 توبه می‏خوانيم: «وَ مِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتَانَا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ؛ گروهی از آنها كسانی هستند كه با خدا پيمان بسته‏اند كه اگر خداوند ما را از فضل خود روزی دهد قطعاً صدقه خواهيم داد و از صالحان خواهيم بود»!

اين آيه مخصوصاً با توجّه به شأن نزولش كه درباره يكی از انصار به نام‏ ثعلبة بن حاطب‏ نازل شد كه از پيامبر صلی الله عليه و آله درخواست كرد دعا كند خدا مال فراوانی به او دهد تا از آن در راه كمك به نيازمندان و رسيدن به مقام صالحان و شاكران بهره گيرد و پيامبر صلی الله عليه و آله‏

با روحيّه‏ای كه در او سراغ داشت برای او دعا نكرد و پس از اصرار دعا فرمود، به خوبی نشان می‏دهد كه امكانات مادّی می‏تواند وسيله‏ای برای سعادت و خوشبختی انسانها و وصول آنان به درجه صالحان و مقرّبان گردد.

از مجموع عناوين هفتگانه‏ای كه در آيات بالا آمد به خوبی می‏توان نتيجه گرفت كه نعمت‏های مادّی دنيا ذاتاً مذموم و منفور و زشت و پليد نيستند، بلكه تابع چگونگی بهره‏گيری از آنهاست كه به آنها اين شكل را می‏دهد، اگر از آنها به طور صحيح بهره‏گيری شود، چهره‏ای محبوب و مطلوب و زيبا و جالب و پاك و پاكيزه دارد، در غير اين صورت منفورند.

شاهد اين سخن روايات متعدّدی است كه در كتاب وسائل در باب‏ «اسْتِحْبَابُ الْاستِعَانَةِ بِالدُّنْيَا عَلَی الْآخِرَةِ»[30] آمده است.

مرحوم شيخ حرّ عاملی در اين باب يازده روايت نقل می‏كند كه همه آنها شاهد بر اين است كه می‏توان از مواهب مادّی برای سعادت جاويدان بهره گرفت، از جمله در حديثی از رسول خدا نقل شده كه فرمود: «نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَی تَقْوَی اللَّهِ الْغِنَی؛ بهترين كمك برای به دست آوردن تقوای الهی، غنا و بی‏نيازی است …».[31]

در حديث ديگری در همان باب از امام صادق عليه السلام می‏خوانيم كه فرمود: «غِناً يَحْجُزُكَ عَنِ الظُّلْمِ خَيْرٌ مِنْ فَقْرٍ يَحْمِلُكَ عَلَی الْاثْمِ؛ آن غنا و بی‏نيازی كه تو را از ستم در باره ديگران بازدارد، بهتر از فقری است كه تو را وادار به گناه كند»!

و در حديث ديگری آمده است كه يكی از ياران معروف امام صادق عليه السلام نقل می‏كند كه در حضور آن حضرت بودم كه مردی (از روی تأسّف و تأثّر) عرض كرد: «به خدا سوگند ما طالب دنيا هستيم و دوست داريم دنيا عايد ما شود»! امام فرمود: «تُحِبُّ انْ تَصْنَعَ بِهَا مَاذَا؟!؛ تو اين دنيا را برای چه می‏خواهی؟» عرض كرد: «اعُودُ بِهَا عَلَی نَفْسِی وَ عِيَالِی، وَ اصِلُ بِهَا، وَ اتَصَدَّقُ بِهَا، وَ احُجُّ و اعْتَمِرُ؛ می‏خواهم به وسيله آن زندگی خود و خانواده‏ام (آبرومندانه) تأمين كنم و با آن صله رحم بجا آورم و برای خدا صدقه بدهم و حج و عمره بجا آورم.» امام فرمود: «لَيْسَ هَذَا طَلَبَ الدُّنْيَا هَذَا طَلَبُ الْآخِرَةِ؛ اين طلب دنيا نيست، اين طلب آخرت است»![32]

اين سخن را با كلام امير مؤمنان علی عليه السلام در خطبه 209 نهج البلاغه پايان می‏بريم:

هنگامی كه امام با جمعی از يارانش برای عيادت‏ «علاء بن زياد حارثی» كه از شخصيّت‏های معروف بصره و از ياران علی عليه السلام بود، وارد خانه او شد و خانه وسيع و گسترده او را ديد، به او فرمود: «مَا كُنْتَ تَصْنَعُ بِسِعَةِ هَذِهِ الدَّارِ فِی الدُّنْيَا وَ انْتَ الَيْهَا فِی الْآخِرَةِ كُنْتَ احْوَجُ؛ با اين خانه چنين وسيعی در دنيا چه می‏كنی؟ (و برای چه می‏خواهی؟) در حالی كه در آخرت به آن نيازمندتری»!

سپس امام عليه السلام سخن انتقاد آميزش را با اين جمله تكميل فرمود: «وَ بَلَی انْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ تُقْرِیَ فِيهَا الضَّيْفَ، وَ تَصِلُ فِيهَا الرَّحِمَ، وَ تُطْلِعُ مِنْهَا الْحُقُوقَ مَطَالِعَهَا، فَاذَا انْتَ قَدْ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ؛ آری اگر بخواهی با همين خانه وسيع می‏توانی به آخرت برسی (و سرای ديگرت را آباد كنی) از ميهمانان در آن پذيرايی كنی و در آن صله رحم بجای آوری و حقوق واجب آن را ادا كنی، با اين حال به وسيله اين خانه به آخرت رسيده‏ای»![33]

نتيجه اينكه: هرگاه مواهب مادّی دنيا ابزاری برای وصول به آخرت و كمك به نيازمندان و حمايت از ضعفا و ترويج و تحكيم پايه‏های حق و عدالت باشد، چيزی بهتر از آن نيست و اگر در مسير گناه و حرص و جمع مال بدون ملاحظه حلال و حرام مصرف گردد چيزی بدتر از آن نيست، آری اين گونه دنياپرستان مجموعه‏ای از صفات زشت و رذيله را در درون خود گردآوری می‏كنند.

يكی از ياران معروف امام علیّ بن موسی الرضا عليه السلام به نام محمّد بن اسماعيل بن بزيع‏ می‏گويد: از آن حضرت شنيدم می‏فرمود: «لَايَجْتَمِعُ الْمَالُ الّا بِخِصَالٍ خَمْسٍ بِبُخْلٍ شَدِيدٍ وَ امَلٍ طَوِيلٍ وَ حِرْصٍ غالبٍ وَ قَطِيعَةِ الرَّحِمِ وَ ايثَارِ الدُّنْيَا عَلَی الْآخِرَةِ؛ اموال دنيا در يك جا جمع نمی‏شود، مگر (به كمك) پنج چيز: بخل شديد، آرزوهای دور و دراز، حرص غالب، قطع رحم و مقدّم داشتن دنيا بر آخرت»![34]

[1] ( 1)- انعام، 32.

[2] ( 2)- حديد، 20.

[3] ( 3)- آل عمران، 185.

[4] ( 1)- لقمان، 33.

[5] ( 2)- روم، 7.

[6] ( 1)- توبه، 38.

[7] ( 2)- نساء، 94.

[8] ( 3)- انفال، 67.

[9] ( 1)- كهف، 46 و 28.

[10] ( 2)- هود، 15.

[11] ( 3)- احزاب، 28.

[12] ( 1)- نمل، 24.

[13] ( 1)- بحار الانوار، جلد 54، صفحه 356.

[14] ( 2)- كنز العمّال، جلد 3، صفحه 184، حديث 6074.

[15] ( 3)- غرر الحكم، حديث 4870.

[16] ( 4)- غرر الحكم، حديث 3518.

[17] ( 5)- بحار الانوار، جلد 70، صفحه 60.

[18] ( 1)- اصول كافی، جلد 2، صفحه 130، باب« حبّ الدنيا»، حديث 11.

[19] ( 2)- اصول كافی، جلد 2، صفحه 136.

[20] ( 1)- غرر الحكم شرح فارسی، جلد 3، صفحه 397، شماره 4878.

[21] ( 2)- بحار الانوار، جلد 74، صفحه 81.

[22] ( 3)- بحار الانوار، جلد 74، صفحه 188.

[23] ( 1)- بقره، 180.

[24] ( 2)- اعراف، 96.

[25] ( 3)- جمعه، 10.

[26] ( 4)- نوح، 12 تا 11.

[27] ( 5)- نساء، 5.

[28] ( 1)- فتح، 20.

[29] ( 2)- انفال، 26.

[30] ( 1)- جلد 12، صفحه 18 تا 16.

[31] ( 2)- وسائل الشيعه، جلد 12، صفحه 16.

[32] ( 1)- وسائل الشيعه، جلد 12، صفحه 19، باب استحباب جمع المال من حلال …، حديث 3.

[33] ( 2)- نهج البلاغه، خطبه 209.

[34] ( 1)- وسائل الشيعه، جلد 12، صفحه 19، حديث 4.

منبع: اخلاق در قرآن،مکارم شیرازی، ج‏2، ص 119.