رجال کشی

نوشته‌ها

محمد بن عمر کشی

اشاره:

محمد بن عمر بن عبدالعزیز کَشّی مشهور به کَشّی از رجالیان شیعه در قرن چهارم قمری. نام وی، محمد فرزند عمر بن عبدالعزیز، کنیه اش «ابو عمرو» [۱][۲][۳] و زادگاهش شهر «کش» از شهر های کشور ازبکستان است.» کش، که امروزه به شهر سبز مشهور است، از شهر های تابع استان سمرقند ازبکستان است. مفاخر فراوانی از این مکان برخاسته اند؛ از جمله: شیخ ابو اسحق کشی و محمد بن سعید کشی. [۴][۵] این نوشتار به معرفی این عالم شیعی پرداخته است.

ولادت

تاریخ دقیق ولادت شیخ محمد کشی و به تبع آن، سن وی مشخص نیست؛ ولی با ملاحظه سال وفات معاصران، مشایخ و شاگردان او، می توان به دورنمایی از این واقعیت پی برد.

شیخ محمد کشی، هم عصر با دانشمندان بزرگ، محمد بن یعقوب کلینی (متوفای ۳۲۹ ق.)، نویسنده کتاب «کافی» است. آن دو در بسیاری از مشایخ، مثل محمد بن اسماعیل نیشابوری و شاگردان، مثل جعفر بن محمد بن قولویه قمی، مشترک بوده اند؛ در نتیجه، می توان محمد کشی را همانند شیخ کلینی، از دانشمندان نیمه دوم قرن سوم و نیمه اول قرن چهارم هجری به شمار آورد. [۶]

سال تقریبی ولادت وی را می توان ۲۴۰ ق. دانست؛ چه این که برخی از مشایخ کشی در دهه ششم و هفتم قرن سوم هجری وفات یافته است؛ مثل محمد بن حسین بن ابی الخطاب همدانی (متوفای ۲۶۲ ق.) [۷]

و مسلم است که شیخ کشی باید از نظر سنی به آن حد رسیده باشد (۲۰ یا ۲۵ سالگی) ؛ تا شرایط نقلی روایت از آن بزرگان را در خود فراهم کرده باشد.

تحصیلات و منزلت علمی

چگونگی و مدت زمان تحصیلات محمد کشی، همانند سایر جهات زندگی وی، نامعلوم است؛ ولی می توان از قرینه ها و نشانه هایی به دست آورد که او فراگیری علوم دینی را نزد استادن بزرگ جهان اسلام، در سال های پایان قرن سوم هجری، در شهر های کش و سمرقند گذرانده و به درجه عالی فقاهت رسیده و در بین دانشمندان عصر خویش، از رتبه ممتازی برخوردار بوده است. مهمترین وصفی که تراجم نویسان، وی را به آن توصیف کرده اند، «غلام و صحابه عیاشی» [۸][۹]

[۱۰] است؛ که کمتر کسی از شاگردان عیاشی، به این وصف لقب خوانده شده است!

«غلام» در اصطلاح علم درایت و حدیث، به شاگرد بارز و ممتازی گفته می شود که متأدب به همه آداب استاد و متعلم به تمام تعلیمات و آموزش های او بوده و همیشه با او باشد. [۱۱]

مذهب کشی

از سخنان دانشمندان علم رجال و نیز مطالعه اجمالی محتوای کتاب رجال کشی، به خوبی بر می آید که مذهب کشی، شیعه دوازده امامی بوده و هیچ شک و شبهه ای وجود ندارد. از این رو، شیخ طوسی او را به «حسن اعتقاد و راستی مذهب» [۱۲][۱۳]و ابن داود او را به «دارنده راه راست» [۱۴]توصیف می کنند.

نویسنده کتاب «مجمع الرجال»، شیخ محمد کشی را به خاطر تبری از دشمنان اهل بیت ـ علیهم السلام ـ، تحسین می کند و برای اثبات آن، از سخنان شیخ کشی در ذیل کلام امام باقر ـ علیه السلام ـ در مورد عکرمه، غلام ابن عباس، گواه می آورد.

استادان و مشایخ

گرچه علوم اسلامی در قرن های اول، از نظر گستردگی مسایل، محدود بوده است و به مرور زمان گسترش پیدا کرد؛ ولی علومی که در استنباط احکام شرعی دخالت دارد، (ادبیات، لغت، معانی و بیان، اصول فقه، تفسیر، تاریخ و …) در آن عصر هم مطرح بوده است و طبعا کشی هم برای تحصیل این دانش ها، که مقدمه فقاهت وی بوده است، محضر استادان متعددی را درک کرده است. از این رو، می توان عیاشی را تنها استاد وی معرفی کرد؛ بلکه وی دارای استادان و مشایخ فراوان بوده است.

گرچه نام این استادان مشخص نیست؛ ولی قطعا برخی از مشایخی که کشی از آن ها نقل روایت کرده است، از استادان وی نیز بوده اند. برای دستیابی به نام آن ها بایسته است به مطالعه کتاب رجال وی در سایر کتاب های علم رجال بپردازیم. مشایخ وی، که استادان او در بین آن ها هستند، عبارتند از:

۱.آدم بن محمد قلانسی بلخی. [۱۵][۱۶][۱۷][۱۸]

۲. ابراهیم بن علی کوفی: [۱۹][۲۰]

۳. ابراهیم بن محمد بن عباس. [۲۱][۲۲][۲۳][۲۴]

۴. ابراهیم بن مختار بن محمد. [۲۵]

۵. ابراهیم بن نصیر. [۲۶][۲۷][۲۸][۲۹][۳۰]

۶. ابراهیم وراق سمرقندی. [۳۱]

۷. ابوالحسن بن ابی طاهر. [۳۲]

۸. ابو سعید بن سلیمان. [۳۳]

۹. ابو عمرو بن عبدالعزیز. [۳۴]

۱۰. ابو محمد شامی دمشقی.

۱۱. ابوبکر احمد بن ابراهیم لسنسنی:

۱۲. ابو جعفر احمد بن ابراهیم قرشی. [۳۵]

۱۳. احمد بن علی قمی سلولی شقران. [۳۶][۳۷]

۱۴. احمد بن علی بن کلثوم سرخسی. [۳۸]

۱۵. ابو الحسن احمد بن محمد خالدی. [۳۹]

۱۶. احمد بن منصور خزاعی. [۴۰][۴۱]

۱۷. احمد بن یعقوب.

۱۸. جبرییل بن احمد فرابی. [۴۲][۴۳][۴۴][۴۵][۴۶]

۱۹. جعفر بن احمد بن ایوب. [۴۷][۴۸]

۲۰. جعفر بن محمد.

۲۱. جعفر بن محمد بن معروف. [۴۹][۵۰][۵۱][۵۲]

۲۲. حسین بن الحسن بن بندار قمی. [۵۳][۵۴]

۲۳. حمدویه بن نصیر. [۵۵][۵۶][۵۷]

۲۴. حمدان بن احمد.

۲۵. خلف بن حماد کشی. [۵۸]

۲۶. خلف بن حسن بن طلحه مروزی. [۵۹]

۲۷. خلف بن محمد؛

۲۸. عبید بن محمد نخعی سمرقندی. [۶۰]

۲۹. عبداله بن محمد بن خالد.

۳۰. عثمان بن حامد کشی. [۶۱][۶۲][۶۳]

۳۱. علی بن محمد قتیبه نیشابوری.

۳۲. علی بن یزداد صانع جرجانی. [۶۴]

۳۳. عمر بن علی تفلیسی؛

۳۴. طاهر بن عیسی وراق. [۶۵][۶۶]

۳۵. محمد بن ابراهیم؛

۳۶. محمد بن احمد بن ابی عوف؛

۳۷. محمد بن احمد بن شاذان. [۶۷]

۳۸. محمد بن اسماعیل بندقی نیشابوری. [۶۸][۶۹][۷۰][۷۱]

۳۹. محمد بن بحر رهنی.

۴۰. محمد بن بشر:

۴۱. محمد بن براثی. [۷۲][۷۳][۷۴]

۴۲. محمد بن حسن بن بندار قمی. [۷۵][۷۶][۷۷]

۴۳. محمد بن حسن کشی. [۷۸]

[۷۹]

۴۴. محمد بن حسین بن احمد فارسی. [۸۰]

۴۵. محمد بن حسین بن محمد هروی. [۸۱][۸۲]

۴۶. ابو سعید محمد بن رشید هروی. [۸۳]

۴۷. محمد بن حسین بن ابی الخطاب.

۴۸. محمد بن سعید کشی. [۸۴]

۴۹. محمد بن علی بن قاسم بن ابی حمزه قمی. [۸۵][۸۶]

۵۰. محمد بن قولویه قمی. [۸۷][۸۸][۸۹][۹۰]

۵۱. محمد بن مسعود عیاشی سمرقندی. [۹۱][۹۲][۹۳][۹۴][۹۵]

۵۲. محمد بن نصیر.

۵۳. محمد بن یحیی فارسی. [۹۶]

۵۴. نصر بن صباح.

۵۵. یوسف بن سخت بصری. [۹۷]

۵۶. ابراهیم بن حسین حسینی عقیقی. [۹۸]

۵۷. یسعید بن جناح کش. [۹۹]

شاگردان و راویان

مسلم است که شیخ کشی جایگاه علمی و موقعیت اجتماعی خاصی در بین دانشمندان و بزرگان فرهنگی ماوراء النهر داشته است. از این رو، شاگردان فراوانی در مکتب درسی وی به فراگیری دانش پرداخته و به مراحل کمال رسیده اند؛ ولی آن چه که تراجم نویسان در مورد تعداد شاگردان و راویان از او نوشته اند، انگشت شمار است. گویا آنان تنها به نام شاگردان برجسته وی بسنده کرده اند که عبارتند از:

۱. هارون بن موسی تلعکبری.

۲. جعفر بن محمد بن قولویه قمی.

۳. حیدر بن محمد بن نعیم سمرقندی.

ثمره علمی

تنها اثر جامانده از شیخ محمد کشی، کتابی است مشهور به رجال کشی، که موضوع آن راویان احادیث است. برای پی بردن به ارزش علمی این اثر، نخست مطالبی را در خصوص علم رجال بیان می کنیم.

علم رجال، دانشی است که از احوال راویان حدیث بحث می کند از قبیل: عدالت، وثاقت و هر آن چه که بود و نبود آن در راوی، موجب قبول یا رد روایت او می شود.

یکی از منابع اصلی «احکام شرعی»، احادیث است؛ بی شک سناخت احوال «راوی»، نقش تعیین کننده ای در صحت یا کذب روایات دارد؛ از این رو، «علم رجال» به این مقوله می پردازد. [۱۰۰][۱۰۱][۱۰۲]

مبنای تمام کتاب های رجالی، عبارت است از:

۱. رجال کشی، شیخ محمد کشی.

۲. الفهرست، شیخ احمد نجاشی.

۳. الفهرست، شیخ محمد طوسی.

۴. رجال شیخ، شیخ محمد طوسی. [۱۰۳][۱۰۴][۱۰۵]

رجال کشی از شهرت، اهمیت و پیشینه زمانی بیشتری بر خوردار است؛ از این رو، در بین پژوهش گران علم رجال جایگاه خاصی دارد.

وفات

وفات شیخ محمد کشی را می توان تقریبا در سال ۳۳۰ ق. دانست؛ زیرا شاگرد برجسته وی، جعفر بن محمد بن قولویه قمی متوفای ۳۶۸ ق. و طبعا شیخ کشی سال ها قبل از او وفات کرده است. [۱۰۶]

و از طرفی شیخ کشی، زمان حیات شیخ مفید (۴۱۳ ـ ۳۳۶ق)[۱۰۷] را نیز درک نکرده است.

شرح حال نویسان در خصوص محل دفن شیخ محمد کشی سخنی نگفته اند؛ لذا احتمال دارد که وی در محل تحصیلش (سمرقند) وفات یافته باشد.

پی نوشت:

۱.موسوی خویی، ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، ج۱۷، ص ۶۴.   

۲.بهجه الآمال فی شرح زبده المقال، ج۶، ص ۵۳۴.

۳.ریحانه الأدب،ج۳،ص ۳۶۷.

۴.ازبکستان، ص ۴۶.

۵.لغت نامه دهخدا، ج۱۱، ص ۱۶۱۷۲.

۶.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، دانشکده الهیات و معارف اسلامی مشهدمقدمه، ص ۱۳.

۷.بهجه الآمال فی شرح زبده المقال، ج۶، ص ۳۸۸.

۸.طوسی، محمد بن حسن، الرجال، ص ۴۴۰.   

۹.فوائد الرضویه، ص ۵۸۵ .

۱۰.نجاشی، احمد بن علی، الرجال، ص ۳۷۲، ش ۱۰۱۸.   

۱۱. مجمع الرجال، ج۶، ص ۱۰.

۱۲. طوسی، محمد بن حسن، الرجال، ص ۴۴۰؛ باب «فی من لم یرو عن الأئمه»، ش ۳۸.   

۱۳.طوسی، محمد بن حسن، الفهرست، ص ۱۴۱.   

۱۴. مجمع الرجال، ج۴، ص ۱۴۵.

۱۵. نوابغ الرواه، ص۱.

۱۶. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۷۲، ش ۴۳.   

۱۷. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۴۳۷، ش ۳۳۸.   

۱۸. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۷۸۱، ش ۹۲۴.   

۱۹. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۵۱۳، ش ۴۴۸.   

۲۰. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۵۹۸، ش۵۵۲.   

۲۱. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۶، ش ۳.   

۲۲. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۴۱، ش ۲۰۲.   

۲۳. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۴۶، ش ۲۱۳.   

۲۴. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۴۷۳، ش ۳۷۸.   

۲۵. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۷۸۰، ش ۹۱۶.   

۲۶.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۷، ش ۴.   

۲۷.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۲۶، ش ۱۲.   

۲۸. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۷۰، ش ۴۱.   

۲۹.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۱۰۸، ش ۵۰.   

۳۰. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۱۱۳، ش ۵۱.   

۳۱. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۵۴۳، ش ۴۸۱.   

۳۲.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۷۱۱، ش ۷۷۰.   

۳۳.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۶۷۰، ش ۶۹۸.   

۳۴. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۲۰، ش ۹.   

۳۵.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۶۷۹، ش ۷۱۵.   

۳۶. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۱۰۵، ش ۴۹.   

۳۷.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۷۹۹، ش ۹۹۰.   

۳۸. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۷۳، ش ۴۶.   

۳۹. طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۵۱۳، ش۴۴۷.   

۴۰.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۶۷۹، ش ۷۱۴.   

۴۱.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۶۸۸، ش ۷۳۴.   

۴۲.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۱۵، ش ۷.   

۴۳.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۲، ش ۱۳.   

۴۴.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۴۶، ش ۲۱.   

۴۵.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۵۴، ش ۲۶.   

۴۶.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۵۵، ش ۲۷.   

۴۷.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۶۴۲، ش ۶۶۳.   

۴۸.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۷۱۷، ش ۷۹۲.   

۴۹.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۱۱۸، ش ۵۳.   

۵۰.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۱۴۰، ش ۶۰.   

۵۱.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۱۴۱، ش ۶۱.   

۵۲.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۲۲۳، ش ۸۹.   

۵۳.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۲۸۱، ش ۱۱۱.   

۵۴.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۲۵، ش ۱۷۵.   

۵۵.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۷، ش ۱۵.   

۵۶.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۷، ش ۱۶.   

۵۷.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۸، ش ۱۷.   

۵۸.امین، محسن، اعیان الشیعه، ج۶، ص ۳۲۹.   

۵۹.بهجه الآمال فی شرح زبده المقال، ج۷، ص ۷۴۳.

۶۰.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۲۸۳، ش ۱۱۷.   

۶۱.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۲۸۸، ش ۱۲۸.   

۶۲.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۴۰، ش ۱۹۸.   

۶۳.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۴۰، ش ۱۹۹.   

۶۴.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۲۷۹، ش ۱۰۹    .

۶۵.موسسه الامام الصادق علیه السلام، موسوعه طبقات الفقهاء، ج۴، ص۴۴۳.   

۶۶.نوابغ الرواه، ص ۱۴۱.

۶۷.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۴۹۴، ش۴۰۸.   

۶۸.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۸، ش ۱۷.   

۶۹.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۸، ش ۱۸.   

۷۰.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۴۵۸، ش ۳۵۶.   

۷۱.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۷۳۱، ش ۸۱۷.   

۷۲.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۱۲۲، ش ۵۵.   

۷۳.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۲۱، ش ۱۶۷.   

۷۴.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۴۱۴، ش ۳۰۷.   

۷۵.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۴۲، ش ۲۰۶.   

۷۶.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۴۸۷، ش ۳۹۶.   

۷۷.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۷۹۱، ش ۹۵۷.   

۷۸.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۲۸۸، ش ۱۲۸.   

۷۹.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۴۰، ش ۱۹۸.   

۸۰.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۷۳۷، ش۸۲۷.   

۸۱.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۸۲۰، ش ۱۰۲۷.   

۸۲.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۸۲۰، ش ۱۰۲۸.   

۸۳.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۵۷۰، ش ۵۰۶.   

۸۴.نوری طبرسی، حسین، خاتمه مستدرک الوسائل، ج۳، ص ۲۹۱.   

۸۵.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۷۱۶، ش ۷۹۰.   

۸۶.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۸۱۳، ش ۱۰۱۵.   

۸۷.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۹، ش ۲۰.   

۸۸.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۲۸۱، ش ۱۱۱.   

۸۹.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۲۳، ش ۱۷۰.   

۹۰.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۲۳، ش ۱۷۱.   

۹۱.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۱۰، ش ۵.   

۹۲.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۱۳، ش ۶.   

۹۳.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۲۰، ش ۹.   

۹۴.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۳۴، ش ۱۴.   

۹۵.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۱، ص۴۶، ش ۲۲.   

۹۶.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص۷۸۱، ش ۹۲۱.   

۹۷.نوری طبرسی، حسین، خاتمه مستدرک الوسائل، ج۳، ص ۲۹۴.   

۹۸.الجامع فی الرجال، ج۱، ص ۳۴.

۹۹.نوابغ الرواه، ص ۱۳۵.

۱۰۰.سبحانی، جعفر، کلیات فی علم الرجال، ص ۱۱.   

۱۰۱.سبحانی، جعفر، کلیات فی علم الرجال، ص ۲۱.   

۱۰۲.سبحانی، جعفر، کلیات فی علم الرجال، ص ۲۶.   

۱۰۳.موسسه الامام الصادق علیه السلام، موسوعه طبقات الفقهاء، ج۴، ص۴۴۳.   

۱۰۴.آقابزرگ طهرانی، محمدمحسن، الذریعه الی تصانیف الشیعه، ج۱۰، ص ۱۴۱.   

۱۰۵.سبحانی، جعفر، کلیات فی علم الرجال، ص ۵۷.   

۱۰۶.طوسی، محمد بن حسن، اختیار معرفه الرجال، دانشکده الهیات و معارف اسلامی مشهد، مقدمه، ص ۱۳.

۱۰۷.بهجه الآمل فی شرح زبده المقال، ج۶، ص ۵۹۱.

منبع: ویکی فقه.

پیدایش شیعه اسماعیلیه

 

اشاره:

فرقه اسماعیلیه یکی از فرقه های انحرافی است که امامت امام موسی کاظم (علیه‌السلام) را منکر شد و به جای آن حضرت پسر امام صادق (علیه‌السلام) به نام اسماعیل را که قبلا فوت نموده بود به امامت پذیرفتند. در این نوشته تحقیقى جامع در باره میمون قداح و پسرش عبدالله انجام گرفته است که این فرقه را به وجود آوردند.

 

فرقه ‏هاى انشعابى و انحرافى براى کسب آبرو و اعتبار نوعا مسلک خود را به امامان و شخصیتهاى مورد قبول عامه، نسبت داده و بعضى از آنان را جز رهبران خود به حساب آورده‏اند در حالى که همان بزرگان در حال حیات خود با آن مسلک انحرافى وپیروان آن به شدت مبارزه مى ‏کرده ‏اند.

مثلا فرقه صوفیه براى جلب عوام سلسله ارشاد خود را به امامان و بعضى از بزرگان صحابه نسبت داده‏اند و برخى از آنان را از مشایخ خود شمرده ‏اند در حالى که نیاکانشان در حال حیات ائمه با آنان معارضه مى‏کردند و به شدت مورد غضب و رد و انکار بودند. فرق اسماعیلیه نیز همین روش را به کار برده و خواسته‏اند اساس مذهب خود را به یکى از معاریف اصحاب امام جعفر صادق (علیه‌السلام) یعنى امامى که در فضل و شرف متفق علیه عامه و خاصه و علاوه بر آن ابوالائمه خود آن فرقه است، استناد و اتکا داده باشند تقریبا مثل صوفیه که بعضى از امامان و اصحاب آنها را به خود نسبت داده‏اند واین بدترین نوع اختلاس است که دزدان ایمان در هر زمان به آن مرتکب نمى‏ شوند.

از شخصیتهاى مهمى که اسماعیلیه از شیعه امامیه به سرقت‏ برده، میمون قداح و پسرش عبد الله مى‏ باشد. اسماعیلیه نام این دو تن را در شجره نامه ائمه مستودع خود ذکر کرده‏اند و آنان را از بزرگترین شخصیتهاى مذهب خود به حساب آورده‏اند و در اکثر نوشته‏ هاى اهل تسنن و بعد از آنها در نوشته ‏هاى شرق شناسان نیز این نسبت‏به میمون و پسرش عبد الله داده شده است. (۱)

طبق نوشته‏ هاى آنها میمون قداح و پسرش عبد الله از شخصیتهاى بزرگ دعوت اسماعیلیه بودند. میمون اصلا از مردم خوزستان بود و شغل کحال و چشم پزشکى داشت و آب مروارید را عمل مى‏کرد و بدان سبب به «قداح‏» ملقب گشت، ظاهرا وى ایرانى و احتمالا پدرانش زردشتى بودند.

ابن ندیم در کتاب الفهرست از قول عبدالله بن رزام که کتابى در رد اسماعیلیه نوشته مطالبى در باره اسماعیلیه آورده است ولى مى‏گوید که من عهده‏ دار صدق وکذب این گفته ‏ها نیستم، وى مى‏ نویسد:

«عبد الله بن میمون قداح ازمردم «قوزح العباس‏» نزدیک به شهر اهواز بوده، پدرش میمون پیروى خود را از دعوت ابو الخطاب محمد بن ابو زینب در خدا بودن على (علیه‌السلام) آشکار ساخت، میمون و پسرش هر دو از دیصانیان بود و عبد الله مدتها دعوى پیامبرى کرد و شعبده کار و نیرنگ باز بود و مى‏گفت: زمین زیر پایم در مى‏پیچد و به هرکجا که خواهم در کوتاهترین زمان مى‏روم و خبر از حوادث و شهرهاى دور مى‏داد. وى جیره خوارانى داشت که به او یارى مى‏ کردند و کبوترانى با خود داشتند که از جاهاى مختلف به اقامتگاهش روانه مى‏نمود و او به اطرافیان خبرهایى را که به دست مى‏آورد،داده و آنان را گمراه مى‏کرد. پس از مدتى به «عسکر مکرم‏» نقل مکان کرد، سپس از آنجا بگریخت و به بصره رفت و بر گروهى از فرزندان عقیل بن ابى طالب فرود آمد و در آنجا به سختى افتاد وبعد از آن به سلمیه نزدیک حمص گریخت و کشتزارهایى در آنجا بخرید در اینجا مردى به نام «حمدان بن اشعث‏» ملقب به «قرمط‏» که براى کوتاهى اندام و پاهایش وى را به آن لقب مى‏خواندند دعوت او را پذیرفت (۲۶۰ه) سپس عبد الله درگذشت و پسرش محمد جانشین او شد». (۲)

در باره تاریخ زندگانى عبدالله بن میمون در میان نویسندگان اهل تسنن و مستشرقان اختلاف زیاد است. بغدادى گوید که: میمون دیصانى معروف به «قداح‏» غلام جعفربن محمدصادق و از مردم اهوازبود با محمد بن حسین ملقب به «دندان‏» در زندان والى عراق آشنا شده با یکدیگر همفکرى کرده و کیش باطنیه را بنا نهادند(۳)

قاضى عبد الجبار گوید: مؤسس مذهب باطنیه عبد الله‏بن میمون بن دیصان بن سعید غضبان بود که با دندان نامى این مذهب را بنیاد نهادند. (۴)

ذهبى مى‏ نویسد: عبد الله بن میمون قداح محدث بود و از موالى جعفر بن محمد و از ثقات او به شمار مى‏ رفت. (۵)

ابو المعالى گزارش مى‏دهد که فرقه باطنى به‏وسیله سه کافر ایجاد شد که یکى از آنها ابن میمون قداح بودکه همراه یکدیگر آیینى را ایجاد کردند و دعوت را سر و سامان دادند آنها ابن میمون را امام اعلام کردند و یک ذریه علوى براى او ساختند. (۶)

رشید الدین پس از این‏که ابو الخطاب را مؤسس باطنیه مى‏ نامد از میمون و پسر او عبدالله در میان داعیان صحبت مى ‏دارد که: «هر دو جزو دانشمندان داعیان این فرقه محسوب مى‏ شوند». (۷)

جوینى نیز مى‏ نویسد:«درمیان ایشان داعیان برخاستند که یکى ازایشان میمون قداح بود و پسر او عبد الله بن میمون که او را از علماى بزرگ آن طایفه شمرند».(۸)

خواجه نظام الملک در سیاستنامه مى‏ نویسد: «مردى را از شهر اهواز با مبارک (غلام اسماعیل بن جعفر) دوستى بود نام او عبد الله بن میمون قداح. روزى به خلوت نشسته بودند او را گفت این محمد بن اسماعیل با من دوست‏بود و اسرار خویش با من گفته است مبارک فریفته و حریص بر داشتن آن شد پس عبد الله بن میمون را سوگند داد که آنچه من با تو بگویم تو با هیچ‏کس نگویى الا با کسى که اهل باشد، سخنان چند بر او عرض کرد، آن گاه از او مفارقت کرد مبارک سوى کوفه شد وعبد الله سوى کوهستان وعراق شد. در این حال اهل شیعه را طلب مى‏کرد و موسى بن جعفر علیمها السلام محبوس بود و مبارک دعوت خویش پنهان مى‏ ورزید تا در کوفه پراکنده شد، مردم بعضى از ایشان را مبارکیه خواندند و بعضى قرمطى، وعبد الله میمون در کوهستان عراق به همین مذهب، مردمان را دعوت مى‏کرد، پس خلیفتى خویش به مردى داد نام او خلف. او را گفت‏به جانب رى رو که آنجا در رى و آبه (آوه) و قم و کاشان و ولایت طبرستان و مازندران همه رافضى باشند و دعوى شیعیت کنند، دعوت ترا اجابت کنند، خود به جانب بصره رفت پس خلف به رى آمد به ناحیت‏بشابویه(فشافویه) در دیهى که او را کلین خوانند مقام کرد…سپس خلف از آنجا بگریخت‏به شهر رى و در آنجا بمرد.

پسر وى احمد خلف بر جاى پدر بنشست تا از کلین مردى به نام غیاث که آداب نیکو دانست ‏بیامد او را خلیفه خویش کرد، این غیاث اصول مذهب ایشان را با آیات قرآن و امثال عرب وابیات وحکایات بیاراست و کتابى ساخت که کتاب «البیان‏» نام کرد; چون بدعت او آشکار شد این غیاث بگریخت و به خراسان رفت چون سال ۲۸۰ هجرى درآمد این مذهب آشگار گشت و هم در آن سال در شام مردى پدید آمد که او را صاحب الخال گفتندى بیشتر شام بگرفت این غیاث که از رى گریخته بود به مرو روذ(مرو رود) شد و امیر حسین على مروزى را کیش خود آورد سپس ابو حاتم رازى پدید آمد، امیر رى احمد بن على دعوت اورا قبول کرد و باطنى شد…». (۹)

ابو العلاء معرى، عبد الله بن میمون القداح را یک نفر باهلى و یکى از شاگردان محترم امام جعفر صادق (علیه‌السلام) مى‏نامد او بعدها مرتد گردید، شیعیان على رغم این مسئله او را به عنوان یک نفر حدیث‏شناس پذیرفتند و چندین حدیث درباره مرجعیتش قبل از ارتداد نقل نمودند سپس ابو العلاء چند بیت ‏شعر منسوب به او نقل مى‏ کند و رد او را از سوى امام جعفر صادق (علیه‌السلام) اعلام مى ‏دارد. (۱۰)

شهاب الدین بن العمرى در تاریخچه خود راجع به دبیرى، سوگندنامه اسماعیلى را عرضه مى ‏کند که اسماعیلیان بر طبق آن مى‏ گفتند: [قسم یاد مى ‏کنیم که ] امامت از جعفر بن اسماعیل، رهبر واقعى دعوت رسیده است، من القداح و نخستین داعى را قبول نکرده و ذمش مى‏کنم…». (۱۱)

غیر از این عبارات، اشارات دیگرى نیز در این زمینه در آثار ابن خلکان (۱۲) مقریزى (۱۳) سیوطى (۱۴) و دیگران آمده است ولى چیزى که در اینجا قابل توجه است ‏بیانیه بغداد است که در سال ۴۰۲ هجرى توسط گروهى از فقهاى علوى و دیگران انتشار یافت و دروغ بودن شجره نامه فاطمیان را اعلام داشت و جد آنها را به نام «دیصان بن سعید» نامید که فرقه دیصانیه از نام او گرفته شده است. در این بیانیه سخن از میمون و پسرش عبد الله به میان نیامده است و این متن را ابوالفداء (۱۵) و جوینى (۱۷) و دیگران با کمى تفاوت نقل کرده ‏اند. غرض هر کدام از مورخان و نویسندگان اهل تسنن داستان این پدر و پسر را طورى نوشته‏ اند که به افسانه بیشتر شبیه است تا به حقیقت; وتضاد و تناقض نوشته ‏هاى آنان در این باره قابل حل نمى‏باشد و رسیدن به یک نتیجه روشن سخت مشکل مى‏ باشد.

منابع شیعه اثنى عشرى

میمون بن قداح و پسرش عبد الله بن میمون در آثار شیعه اثنى عشرى طورى جلوه‏گر شده‏اند، که عمر خودشان را در راه تشیع اثنى عشرى صرف کرده و هیچ‏گونه رابطه‏اى با اسماعیلیان نداشته‏اند اگر هم در میان اسماعیلیان یک چنین نامهایى وجود داشته، کاملا متفاوت بوده‏اند و قداح اسماعیلى نیز افسانه‏اى بیش نبوده که یا به وسیله خود اسماعیلیان و یا توسط بدخواهان آنها جعل شده است; زیرا با ارتباط قداح با نام ائمه معروف و محشور بودن با آنها، بر اعتبار آنان مى‏افزوده است و از منابع شیعه برمى‏آید که بسیارى از نظریات منابع اهل تسنن درست نیست واقعیات زیر غیر قابل انکار است.

۱. میمون و پسرش از معاصران امام جعفر صادق (علیه‌السلام) بودند; یعنى در قرن دوم نه در قرن سوم هجرى مى‏زیستند.

۲. آنها دست کم در آغاز زندگیشان به عنوان محدث شیعى معروف بودند و دیصانى، ثنوى ویا چیز دیگر نبودند.

و نیز منابع شیعى تاکید بر عکس بودن میمون و پسرش دارند این مسئله با نظریات منابع اهل تسنن متناقض است که آنها را از اهالى اهواز و ایرانى ثبت کرده ‏اند.

منابع شیعه اطلاع دقیقترى درباره این پدر و پسر در اختیار ما قرار مى‏دهد و دامن عبد الله بن میمون و پدرش را از این نسبت مبرا مى‏سازد. در این باره مرحوم علامه قزوینى تحقیقات ارزشمندى انجام داده که ما در اینجا خلاصه تحقیقات ایشان را مى ‏آوریم.

وى مى‏ نویسد:

مقدمتا باید دانست که مابین شیعه امامیه از طرفى و اسماعیلیه و جمعى از مورخان اهل سنت و جماعت از طرف دیگر در خصوص اصل و نسب عبدالله بن میمون قداح و طریقه ومذهب او و عصر او اختلاف عظیمى از قرار ذیل: در عموم کتب رجال شیعه تقریبا بلا استثناء (۱۸) مانند رجال کشى (۱۹) و فهرست نجاشى (۲۰) وخلاصه علامه حلى (۲۱) و مجالس المؤمنین قاضى نور الله شوشترى (مجلس ششم)و منهج المقال میرزا محمد استر و نقد الرجال میر مصطفى تفرشى (۲۳) و نضد الایضاح محمد علم الهدى بن محسن الکاشى (۲۴) و منتهى المقال ابو على حائرى (۲۵) ومستدرک الوسائل حاج میرزا حسین نورى (۲۶) عبد الله بن میمون قداح را از جمله اصحاب امام جعفر (علیه‌السلام) و از زمره روات احادیث از آن حضرت شمرده‏ اند و نسب او را عبد الله بن میمون بن الاسود القداح المکی از اهل مکه از موالى بنى مخزوم ضبط کرده و گفته ‏اند که وى تیر گیر و تیر تراش بوده و به این مناسبت ‏به «قداح‏» معروف شده و چون نقل عبارات جمیع کتب رجال شیعه از حوصله گنجایش این مختصر بیرون است اینک به عنوان نمونه به نقل دو سه تن از قدما و افراد معتبر ایشان اکتفامى‏ کنیم:

۱. کشى (قرن چهارم) مى‏نویسد که: عبدالله بن میمون القداح المکى از اصحاب امام باقر (علیه‌السلام) بود. امام از او پرسید: اى پسر میمون! شما در مکه چند تن هستید؟ گفت: ما چهار نفریم. امام فرمود: شما نورى در ظلمات زمینید. (۲۷)

۲. نجاشى (۴۵۰ ۳۷۲) در رجال خود مى‏نویسد که: عبد الله بن میمون الاسود القداح برده آزاد کرده بنى مخزوم بود وآب مروارید را درمان مى‏کرد،پدرش از ابى جعفر و از ابى عبدالله (علیه‌السلام) روایت کرده و او از عبدالله روایت مى‏کرد. مردى ثقه بود و کتابهاى «مبعث النبى‏» و «صفه الجنه والنار» از او است. (۲۸)

۳. شیخ طوسى (م/۴۶۰ه ق) دررجال خود میمون قداح را گاهى از اصحاب حضرت سجاد (على بن حسین علیمها السلام) و گاهى از اصحاب امام محمد باقر (علیه‌السلام) مى ‏شمارد و مى‏ گوید: او مکى و از بندگان آزادکرده بنى مخزوم بود و از اصحاب امام جعفر صادق (علیه‌السلام) امامى مذهب شمرده است پسرش عبد الله را نیز از علماى رجال شیعه امامى و ثقه دانسته ‏اند. (۲۹)

دیگر رجال شیعه مانند علامه حلى (۳۰) وابن شهر آشوب (۳۱) در رجال خود از او یاد کرده و وى را از اصحاب این دو امام شمرده‏اند و با ثقه دانستن آن دو، روایاتى که از مصادر سنى نقل شده، مغرضانه تلقى مى‏ شود.

علامه قزوینى پس از نقل عبارات چندتن از علماى رجال شیعه، مى ‏نویسد:

چنان که ملاحظه مى‏شود در هیچ یک از کتب رجال شیعه که عین عبارات آنها نقل شد(و همچنین در سایر کتب رجال آن طایفه که اسامى آنها در اول این فصل ذکر گردید) مطلقا و اصلا ذکرى و اشاره‏اى از این که عبدالله بن میمون قداح منتسب به فرقه اسماعیلیه بوده، نشده است‏بوجه من الوجوه نه تصریحا و نه تلویحا و نه اشاره ونه کنایه و نه حتى به عنوان نقل قول ولو قول ضعیف مرجحى، و بدیهى است که اگر صاحب ترجمه از فرقه اسماعیلیه مى‏بوده این سکوت مطلق جمیع مؤلفان رجال شیعه بلا استثناء از متقدمان و متاخران از ذکر این فقره از اعجب عجایب خواهد بود و به هیچ‏وجه محملى و تعلیلى وعذرى براى آن تصور نمى‏توان نمود به خصوص با تقید شدید علماى رجال آن طایفه به تعرض به ذکر مذهب روات در صورت انتساب راوى به یکى از فرق مخالف یعنى غیر شیعه امامیه که در این صورت عادت ایشان بر این جارى است که حتما بدون استثناء تصریح به مذهب راوى نماید و گویند مثلا «فلان فطحى‏» یا «زیدى‏» یا «بترى‏» یا «من الواقفه‏» یا «غال‏» یا «فی مذهبه ارتفاع‏» و نحو ذلک یا تعبیرات معموله مابین ایشان، پس خود مجرد سکوت ایشان از ذکر مذهب عبد الله بن میمون قداح وعدم اشاره به این که او از غیر فرقه شیعه امامیه بوده به نحو قطع و یقین کاشف است از این که صاحب ترجمه در نظر ایشان از زمره شیعه امامیه محسوب و اصلا و ابدا و مطلقا ربطى وتعلقى خواه به طایفه اسماعیلیه و خواه به غیر آن طایفه نداشته است‏».

مرحوم قزوینى به تقریر دیگر مى‏گوید: گفتیم که اجماعى کتب رجال شیعه است که عبد الله بن میمون قداح معاصر با امام صادق (علیه‌السلام) و از روات احادیث از آن حضرت بوده است. حال گوییم که علاوه بر تصریح کتب رجال به این فقره در عموم کتب معتبره احادیث‏شیعه نیز از قبیل کافى کلینى و من لا یحضره الفقیه شیخ صدوق و تهذیب شیخ طوسى و غیر اینها احادیث کثیره متنوعه موزع بر غالب ابواب، آن کتب از عبد الله بن میمون قداح با اسانید متصل صحیح روایت کرده‏اند که او خود آن احادیث را بلاواسطه از حضرت صادق (علیه‌السلام) روایت نموده است و فقط در کتاب کافى کلینى از اصول و فروع آن قریب صد و پنجاه حدیث کما بیش از این قبیل موجود است.

مقصود این است که معاصر بودن صاحب ترجمه با امام جعفر صادق (علیه‌السلام) وبودن وى از جمله روات معروف شیعه از آن حضرت نه فقط اجماعى کتب رجال شیعه است‏ بلکه از عموم کتب احادیث ایشان نیز در کمال صراحت و وضوح این فقره مستفاد و این مسئله از مسلمات و قطعیات تاریخ و به کلى محرز است و هیچ محل شک و تردید وتامل نیست واین اصرار ما در اثبات این مسئله واضح که در حقیقت از قبیل توضیح واضحات است، فقط از آن بابت است که بعضى از مورخان را در خصوص عصر صاحب ترجمه اشتباهات غریبى دست داده و او را از رجال اواسط و بلکه اواخر قرن سوم هجرى شمرده‏اند و حال آنکه وفات امام جعفر صادق (علیه‌السلام) در سنه ۱۴۸ ه روى داده، پس کسى که معاصر بوده چگونه ممکن است که باز صد الى صد و پنجاه سال دیگر بعد از وفات آن حضرت زیست نموده باشد.

قزوینى پس از نقل چند نمونه از احادیثى که به وسیله عبد الله بن میمون نقل شده است، نتیجه مى‏گیرد که: عبد الله بن میمون قداح از خلصین شیعه امامیه بوده و به هیچ‏وجه ربطى و انتسابى با طایفه اسماعیلیه نداشته. پس این دعوى اسماعیلیان را لابد حمل بر این باید نمود که این فقره(مانند بسیارى دیگر از مرویات و منقولات آن طایفه) به کلى افسانه است و مدرک تاریخى ندارد وغرض از وضع این افسانه لابد این بوده که خواسته‏اند اساس مذهب خود را براى مزید آبرو واعتبار به یکى از معاریف اصحاب امام جعفر صادق (علیه‌السلام) داده باشند.

قزوینى در تایید این سخن اخیر خود مى‏گوید: و از قراین قویه بر تایید این احتمال آن است که قدما و مورخین و مؤلفین ملل و نحل که در حدود سیصد هجرى کم و بیش مى‏زیسته‏اند از قبیل حسن بن موسى النوبختى صاحب کتاب «فرق الشیعه‏» (۳۲) ابو الحسن اشعرى (م/۳۲۴) معروف و صاحب کتاب «مقالات الاسلامیین » و مسعودى صاحب و «التنبیه والاشراف‏» (۳۴) به کلى و مطلقا از ذکر اسم عبد الله بن میمون قداح ساکت‏اند و اصلا وابدا به هیچ اسمى و رسمى و در تحت هیچ عنوانى نامى از او در کتب نبرده‏اند. واگر فى الواقع عبد الله بن میمون قداح نامى در امر تاسیس دعوت اسماعیلیه دخالتى داشته و به طریق اولى اگر از مؤسسین عمده و از دعاه بزرگ آن طایفه بوده و آن همه کارهاى عجیب که در راه تنظیم دعوت بدو نسبت مى‏دهند، حقیقت …داشته سکوت جمیع این مؤلفین محقق کنجکاو از ادنى اشاره بدین فقرات و حتى از مجرد ذکر نام او هیچ وجهى و محملى نخواهد داشت و مخصوصا سکوت فرق الشیعه نوبختى که خود اصل موضوع آن کتاب مقصود بر ذکر تفاصیل فرق مختلفه شیعه است… خلاصه کلام آن که تقریبا به طور قطع و یقین مى‏توان گفت که سکوت مؤلفین مزبور از اشاره بدین تفصیلات و حتى از بردن مجرد نام عبد الله بن میمون قداح کاشف از این است که تا اواخر قرن سوم هجرى که زمان تالیف کتب مذکور در فوق است کسى با این نام و نشان در دو اثر اسماعیلیه مشهور نبوده و عبارت آخرى افسانه عبد الله بن میمون قداح هنوز تا آن وقت اختراع نشده بود یا اگر هم شده بوده هنوز انتشار کاملى نیافته بوده است.

علامه قزوینى سپس مى‏گوید: و اما آنچه عبد النبى قزوینى در حاشیه خود بر جهانگشا، احتمال داده که شاید این عبد الله بن میمون قداح که اسماعیلیه او را از دعات خود مى‏دانند غیر عبد الله بن میمون قداحى باشد که در کتب رجال امامیه و اسانید احادیث ایشان مذکور است، احتمال فوق العاده بعیدى است; زیرا بنابر این باید فرض نمود که در آن واحد مابین اصحاب امام جعفر صادق (علیه‌السلام) دو نفر بوده‏اند هر دو موسوم به عبد الله بن میمون قداح یکى از آنها شیعى امامى و دیگرى از دعاه اسماعیلیه و ضعف این احتمال و غرابت آن بر احدى پوشیده نیست.

وهمچنین این که ابو العلاء معرى که در «رساله الغفران‏» مى‏گوید که عبد الله بن میمون پیش از آنکه مرتد شود شیعه از وى روایت مى‏کردند و به وى وثوق داشتند (۳۵) این نظریه غیر قابل قبول است، زیرا که شیعیان از او نه به عنوان یک نفر «مرتد» بلکه به عنوان یک نفر محدث مورد وثوق نام مى‏برند، علامه قزوینى نظر ابو العلاء را با شگفتى تلقى نموده و مى‏نویسد:

«در خاتمه این مقاله بى مناسبت نمى‏دانیم که اشاره به قول عجیب در خصوص عبد الله بن میمون قداح که ابو العلاء معرى در رساله الغفران خود استطرادا تعریضى به ذکر آن کرده بنماییم به مقتضاى این قول عبد الله بن میمون قداح در ابتداى امر شیعه و از اصحاب امام جعفر صادق (علیه‌السلام) بوده ولى بعدها مرتد گشته و اشعارى در حسب خود سروده …وحاجت نیست علاوه شود که این حکایت و این اشعار مانند غالب حکایات و روایات آن کتاب که موضوع آن سیر ابو العلاء ست در عالم رؤیا در بهشت و دوزخ و صحراى محشر به کلى مصنوعى و خیالى و قصه سرایى است نه قضایاى واقعى تاریخى. مقصود این است که نباید به مندرجات رساله الغفران ابو العلاء از لحاظ صدق و کذب مطالب اهمیتى داد و در آن کتاب به نظر تاریخى نگریست‏بلکه فقط از نقطه نظر فکاهت و تفریح ادبى مضامین آن کتاب را باید تلقى نمود و ما نیز فقط به همین ملاحظه است که این فقره را از آن رساله نقل مى‏کنیم‏». (۳۶)

پى‏ نوشت‏:

۱.جوینى، تاریخ جهانگشاى، ج‏۳، ص ۱۵۴; برتاردلویس، پیدایش اسماعیلیه، ص ۷۹.

۲. ابن الندیم، الفهرست، ص ۲۷۸ ۲۷۹، چاپ الاستقامه قاهره; ترجمه فارسى، ص ۳۴۸ ۳۴۹ چاپ دوم.

۳.بغدادى، عبد القاهر، الفرق بین الفرق، ص ۱۶۹، طبع مصر۱۹۴۸.

۴. قاضى عبد الجبار، اصول الاسماعیلیه، ص‏۱۳۸ ۱۳۹ طبع قاهره.

۵. ذهبى، میران الاعتدال، ج‏۲، ص ۸۱.

۶. طبق نقل برناردلویس، مقاله پیدایش اسماعیلیه، ص ۷۰.

۷. همان مدرک.

۸. جوینى، تاریخ جهانگشا، ج‏۳، ص ۱۵۲.

۹. سیاستنامه، ص ۲۶۰ ۲۶۵ به تصحیح عباس اقبال.

۱۰. معرى، ابو العلاء، غفران، ص ۱۵.

۱۱. تعریف، ص ۱۵۷ ۱۵۸.

۱۲. وفیات الاعیان، ج‏۲، ص ۳۴۲.

۱۳. خطط مقرزى، ج‏۱، ص ۳۴۸.

۱۴. تاریخ الخلفاء، ص ۴.

۱۵. تاریخ ابو الفداء، ج‏۲، ص ۷ ۱۴.

۱۶. ایقاظ، ص ۲۲.

۱۷. تاریخ جهانگشاى، جوینى، ج‏۳، ص ۱۷۴.

۱۸. قید تقریبا براى آن است که در رجال کشى حدیثى از عبد الله بن میمون قداح روایت نموده که از آن معلوم مى‏شود وى معاصر امام باقر (علیه‌السلام) نیز بوده است.

۱۹. رجال کشى، ص ۳۸۹، طبع دانشگاه مشهد.

۲۰. فهرست نجاشى، ص ۱۴۸، طبع بمبئى، سال ۱۳۱۷.

۲۱. خلاصه حلى، ص ۵۳، طبع تهران، سال ۱۳۱۱.

۲۲. منهج المقال، ص ۲۱۲ ۲۱۳، طبع تهران، ۱۳۰۶.

۲۳. نقد الرجال، ۱۹۷ ۱۹۸، طبع تهران، ۱۳۱۸.

۲۴. نضد الایضاح، طبع کلکته، سال ۱۳۱۷، در ذیل صفحات فهرست‏شیخ طوسى، ۱۹۷ ۱۹۸.

۲۵. منتهى المقال، ص ۱۹۳ ۱۹۴، طبع تهران.

۲۶. مستدرک الوسائل، ج‏۳، ص ۶۱۹، طبع تهران.

۲۷. رجال کشى، ص ۳۸۹، طبع دانشگاه مشهد.

۲۸. رجال نجاشى، ص ۱۴۸، طبع بمبئى.

۲۹. فهرست‏شیخ طوسى، ص ۱۹۷ ۱۹۸، چاپ کلکته.

۳۰. خلاصه الاقوال، ص ۵۳.

۳۱. به نقل رجال مامقانى، ج‏۲، ص ۲۱۹; ج‏۳، ص ۲۶۵.

۳۲. سال وفات نوبختى معلوم نیست ولى به تصریح علامه در خلاصه الاقوال ص ۲۱ در حدود سیصد یا اندکى پیش و پس مى‏زیسته.

۳۳. تاریخ تالیف مروج الذهب سال ۳۳۶ است.

۳۴. تاریخ تالیف به تصریح مؤلف در ص ۳۹۷ و ۴۰۱،سال ۳۴۵ بوده است.

۳۵. رساله الغفران، ص ۱۵۶، طبع مصر.

۳۶. یادداشتهاى، علامه قزوینى، تاریخ جهانگشا، ج‏۳، ص ۳۳۸، حواشى واضافات علامه قزوینى در این باره بسیار عالمانه و محققانه است رضوان خدا بر او باد .

منبع : نشریه کلام اسلامی- شماره ۱۷

داود الهامی

تقدم شیعه در علم فقه

آیه الله‌ سید حسن‌ صدر پس‌ از این‌ بحث‌ وارد در بحث‌ اوّلین‌ مصنَّف‌ در طبقات‌ راویان‌ می‌گردند، و اوَّلین‌ مصنَّف‌ آن‌ را شیعه‌، و أبوعبدالله‌ محمد بن‌ عُمَر واقِدی‌ می‌دانند. و سپس‌ فصلی‌ در تقدّم‌ شیعه‌ در علم‌ فقه‌ گشوده‌، و اوَّلین‌ مصنِّف‌ آن‌ را علی‌ بن‌ أبی‌ رافِع‌ غلام‌ رسول‌ الله‌ صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم می‌شمرند، و اضافه‌ می‌کنند که‌ نجاشی‌ پس‌ از توصیف‌ این‌ تدوین‌ می‌گوید: شیعه‌ این‌ کتاب‌ را معظَّم‌ به‌ شمار می‌آوردند.

 آنگاه‌ می‌گویند: علیهذا اوَّلین‌ مصنِّف‌ در فقه‌ از شیعه‌، علی‌ بن‌ أبی‌ رافِع‌ بوده‌ است‌. و بنابراین‌ مراد سیوطی‌ که‌ اوَّلین‌ مصنَّف‌ را در فِقْه‌، أبوحَنِیفه‌ شمرده‌ است‌، از اهل‌ سنَّت‌ می‌باشد. به‌ علّت‌ آنکه‌ تصنیف‌ علی‌بن‌ أبی‌رافِع‌ در علم‌ فقه‌ در عصر امیرالمومنین‌ (علیه السلام) بوده‌ و مدّت‌ طویلی‌ قبل‌ از تولّد أبوحنیفه‌ بوده‌ است‌.

سپس‌ بحثی‌ را در تعیین‌ مشاهیر فقهاء از شیعه‌ در صدر اوَّل‌ منعقد می‌کنند، و نامشان‌ را طبق‌ تسمیه‌ و معرّفی‌ شیخ‌ أبوعمرو کَشِّی‌ در کتاب‌ خود معروف‌ به‌ «رجال‌ کشّی‌» که‌ معاصر با أبوجعفر کلینی‌ از علماء قرن‌ سوم‌ می‌باشد چنین‌ ذکر نموده‌اند:

 أسامی‌ فقهاء از اصحاب‌ حضرت‌ أبو جعفر و أبو عبدالله‌ (علیهما‌السّلام):

 عِصابه‌ شیعه‌ (جماعتی‌ از ارکان‌ که‌ کلامشان‌ برای‌ بقیه‌ حجّت‌ است‌) اتّفاق‌ و اجماع‌ نموده‌اند بر کسانی‌ که‌ جزو پیشینیان‌ از اصحاب‌ حضرت‌ امام‌ محمد باقر و امام‌ جعفر صادق‌ (علیهما‌السّلام) به‌ شمار می‌آیند که‌ گفتار و روایتشان‌ مقبول‌، و فقه‌ و فتوایشان‌ مُمْضَی‌ و پسندیده‌، و روایاتی‌ که‌ با سند صحیح‌ از ایشان‌ به‌ ما رسیده‌ است‌ صحیح‌ به‌ طور مطلق‌ می‌باشد، و از ایشان‌ به‌ بعد تا امام‌ (علیه ‌السّلام) نیاز به‌ فحص‌ نیست‌. زیرا خود روایت‌ آنها در حکم‌ روایت‌ امام‌ است‌ به‌ واسطه‌ وثوقی‌ که‌ به‌ اخبار و احادیثشان‌ دارند و گفته‌اند:

 فقیه‌ترینِ اوَّلین‌ شش‌ نفرند: زُرَارَه، و مَعْروف‌ بن‌ خَرَّبُوذ، و بُرَید، و أبُوبَصی أسَدی‌، و فُضَیل‌ بن‌ یسَار، و محمد بن‌ مُسْلِم‌ طائفی‌.[أحمد امین‌ بک‌ مصری‌ در کتاب‌ «ضحی‌ الاسلام‌» ص‌ ۲۶۵ گوید: زراره‌ از بزرگترین‌ رجال‌ شیعه‌ بوده‌ است‌. ابن‌ ندیم‌ گوید: او از جهت‌ فقه‌ و حدیث‌ و معرفت‌ به‌ کلام‌ و تشیع‌ بزرگترین‌ مرد شیعه‌ بوده‌ است‌. پدرش‌ أعْین‌ غلامی‌ بود رومی‌ مال‌ مردی‌ از بنی‌شیبان‌ که‌ چون‌ قرآن‌ را آموخت‌ وی‌ را آزاد کرد. جدّش‌ سُنْبُسْ بود که‌ در بلاد روم‌ از رهبانان‌ بود. («فهرست‌» ابن‌ ندیم‌ ص‌ ۲۲۰) این‌ زراره‌ با امام‌ محمد باقر و پسرش‌ امام‌ جعفر صادق‌ (علیهما‌السّلام) مصاحبت‌ نمود و در سنه‌ ۱۵۰ وفات‌ کرد و او دارای‌ آراء و نظریاتی‌ است‌ بسیار که‌ در کتب‌ کلامیه‌ منتشر می‌باشد.( در مقالات‌ اسلامی‌ اشعری‌ و اصول‌ الدّین‌ بغدادی‌ آمده‌ است‌.)]

گفته‌اند: فقیه‌ترین‌ این‌ شش‌ نفر، زُرَاره‌ می‌باشد، و بعضی‌ به‌ جای‌ أبوبصیر أسدی‌، أبو بصیر مرادی‌ ضبط‌ کرده‌اند، و وی‌ لَیثُ بنُ بَخْتَری‌ می‌باشد.

 سپس‌ کشِّی‌ گوید: اسامی‌ فقهاء از اصحاب‌ حضرت‌ أبو عبدالله‌ (علیه السلام):

 عصابه‌ شیعه‌ اتّفاق‌ و اجماع‌ نموده‌اند بر تصحیح‌ روایاتی‌ که‌ با سند صحیح‌ از آنان‌ به‌ ما رسیده‌ است‌ و تصدیق‌ گفتارشان‌ را در جمیع‌ اقوال‌ نموده‌، و اقرار و اعتراف‌ به‌ فقه‌ ایشان‌ کرده‌اند. و آنها از جهت‌ مقام‌ و منزلت‌ پائین‌تر از آن‌ شش‌ نفری‌ هستند که‌ ما آنان‌ را شمردیم‌ و نامشان‌ را ذکر نمودیم‌، و ایشان‌ نیز شش‌ نفر هستند:

 جَمِیلُ بن‌ دُرَّاج‌، و عبدالله‌ بن‌ مُسْکَان‌، و عبدالله‌ بن‌ بُکَیر، و حَمَّاد بن‌ عِیسی‌، و حَمَّاد بن‌ عثمان‌، و أبَان‌ بن‌ عثمان‌.

گفته‌اند: أبواسحق‌ فقیه‌ که‌ ثَعْلَبَه‌ بن‌ مَیمون‌ است‌ چنان‌ می‌داند که‌: فقیه‌ترین‌ این‌ دسته‌، جمیل‌ بن‌ درَّاج‌ می‌باشد، و این‌ جماعت‌ اصحاب‌ جوان‌ حضرت‌ امام‌ صادقند.

 سپس‌ کشِّی‌گوید: أسامی‌ فقهاء از اصحاب‌ حضرت‌ ابوابراهیم‌ و أبوالحسن‌ (علیهما‌السّلام):

 عصابه‌ شیعه‌ اتّفاق‌ و اجماع‌ نموده‌اند بر تَصْحِیح‌ مَا یصِّحُ عنهم‌ و تصدیقهم‌ و الإقرار لهم‌ بالفقه‌ و العِلْم‌. و ایشان‌ همچنین‌ شش‌ نفر دیگرند که‌ مقام‌ و منزلتشان‌ پائین‌تر از این‌ شش‌ نفر اخیر: اصحاب‌ خصوص‌ حضرت‌ امام‌ صادق‌ (علیه السلام) هستند که‌ بر شمردیم‌. از ایشان‌ است‌:

 یونس‌ بن‌ عبدالرَّحمن‌، و صَفْوَان‌ بن‌ یحْیی‌ بَیاع‌ سابِری‌ (سابوری‌ فروش‌: نوعی‌ پارچه‌ نازک‌) و محمد بن‌ أبی‌عُمَیر، و عبدالله‌ بن‌ مُغِیرَه‌، و حسن‌ بن‌ محبوب‌، و أحمد ابن‌ محمد بن‌ ابی‌نَصْر، و بعضی‌ به‌ جای‌ حسن‌ بن‌ محبوب‌، حسن‌ بن‌ علی‌ بن‌ فضَّال‌، و فُضَالَه‌ بن‌ أیوب‌ گفته‌اند، وبعضی‌ به‌ جای‌ فُضَالَه‌، عثمان‌ بن‌ عیسی‌ را شمرده‌اند.

 و فقیه‌ترین‌ ایشان‌ یونس‌ بن‌ عبدالرَّحمن‌، و صَفْوان‌ بن‌ یحْیی‌ هستند – انتهی‌ کلام‌ کشّی‌.

منبع  :  امام شناسی ج ۱۶ و ۱۷ ص ۱۲۰