دولت ها

نوشته‌ها

بهمنی‌ها.

اشاره:

سلطنت بهمنی (هندی: बहमनी सल्तनत)یا بهمنیان یا ملوک گلبرگه از خاندان‌های مسلمان حاکم بر دکن و نواحی مجاور آن در جنوب هند بود که یکی از سلسله‌های مهم پادشاهی هند در سده‌های میانه[۱] و نخستین سلسله‌های مستقل مسلمان در جنوب هند به شمار می‌آید.[۲]هجده سلطان در سلسله بهمنی به مدت بیش از صد و هشتاد سال از ۷۴۸–۹۳۳ ه‍. ق/ ۱۳۴۷–۱۵۲۷ م حکومت کردند. پایتخت هشت تن از آنان اَحسن‌آباد گلبرگه بود که با انتقال پایتخت به محمدآباد بیدر، ده سلطان دیگر در آنجا سلطنت کردند.[۳]مؤسس این سلسله شخصی به نام حسن بود که با عنوان علاءالدین گانگو بهمنی بر تخت سلطنت نشست.[۴]

خاندان

خاندان بهمنی‌ها از نوادگان «علاءالدین حسن بهمنی» افغان به شمار می‌رفتند و نسب خود را به بهمن پسر اسفندیار از سلسله کیانیان ایران می‌رساندند. خاندان بهمنی با علاقه فراوانی که به فرهنگ فارسی و عرفای ایرانی داشتند بسیار کوشیدند که به حضور شاه نعمت‌اله ولی و خواجه شمس‌الدین حافظ شیرازی در دربار خود مفتخر گردند، اما توفیق نیافتند. این سلسله جشن‌ها و اعیاد ایرانی از جمله نوروز را با شکوه فراوان برگزار می‌کردند.[۵] زبان دربار آنها، زبان فارسی بود، در آموزشهای اولیه به شاهزادگان، بوستان سعدی آموخته می‌شد. برخی شاهان بهمنی خود به این زبان شعر می‌سرودند و از شاعران فارسی زبان و شیعی نشان، استقبال گرمی به عمل می‌آوردند، مانند آذری اسفراینی که بهمن نامه را سرود، آنها مروج زبان فارسی و عربی در منطقه بودند.بهمنی‌ها شاهانی با گرایش‌های شیعی بودند که ایرانیان در حکومت‌های آنها نقش به سزایی داشته و گاه وزنه‌های سنگینی در رونق بخشیدن به تشیع بوده‌اند. یکی از این نخبگان عمادالدین محمود گاوان بوده‌است. خاندان بهمنی از زمان احمدشاه (۸۲۵–۸۳۹) در سلک طرفداران شاه نعمت‌الله ولی درآمدند و به خاندان و اعقابش خالصانه ارادت ورزیدند.[۴]پس از انقراض، بهمنیان این سلسله بین پنج سلسله مسلمان دیگر تقسیم شد که از میان آنان سه سلسله نظام شاهیان، عادلشاهیان و قطب شاهیان شیعه و برید شاهان و عمادشاهان که دیری نپاییدند سنی بودند.[۴]

پیشینه دولت بهمنیان همزمان با اوضاع آشفته ایران بنیان گذاشته شد ایران در دوره پس از ایلخانیان یعنی دوران آل‌مظفر در فارس و کرمان (۷۹۵–۷۱۳/۱۳۹۳–۱۳۱۴)، سربداران در خراسان (۷۸۸–۷۳۶/۱۳۸۶–۱۳۳۶) و آل جلایر (۸۳۵–۷۳۶/۱۴۳۲–۱۳۳۶) در عراق و آذربایجان اوضاع مناسبی نداشت.علاءالدین حسن بهمن‌شاه (۷۵۹–۷۴۸/۱۳۵۸–۱۳۴۷) بنیان‌گذار این سلسله محسوب می‌شود. نام او که حسن کانگو بود و ازجمله افغانهایی بود که در خدمت سلاطین تغلقی دهلی بسر می‌برد.[۴] او به عنوان فرمانده سپاه به «ظفر خان» ملقّب گردید. علاءالدین بهمن‌شاه خود را از سلاله بهمن (اردشیر) فرزند اسفندیار از شاهان اساطیری ایران معرفی می‌کرد و در روز جمعه ۲۴ ربیع‌الثانی سال ۷۴۸ قمری با نام «ابوالمظفر بهمن شاه»، سلسله بهمنیان را بنیان‌گذاشت. حضور مؤثر ایرانیان مهاجر در دکن از همان ابتدای حکومت بهمنیان قابل مشاهده‌است.[۶]علاءالدین حسن بهمن‌شاه ایرانیانی چون صدرالشرف سمرقندی را در راس حکومت گذاشت و «میر محمد بدخشی» قاضی‌القضات سپاه او بود. گفته می‌شود که هر دو آنها ریاضیدان و دانشمند در علم هیئت و نجوم نیز بوده‌اند. همچنین «حکیم ناصرالدین شیرازی» و «علیم‌الدین تبریزی» پزشک‌های دربار او بودند. در دربار او روز نوروز عید گرفته می‌شد و شاه به عالمان و شاعران در این روز بار می‌داد. افزون‌بر این‌ها از کسانی چون «فضل‌الله اینجو»، «مفتی احمد هروی»، «لطف‌الله سبزواری»، «سیف‌الدین غوری»، و «عصامی» که شاعر بود و مثنوی تاریخی «فتوح السلاطین» را نوشت می‌توان نام برد.[۶]محمد شاه اول پسر علاءالدین بهمن‌شاه به سلطنت بهمنی‌ها سازمان بخشید و آن را در هیبت یک سلسله واقعی درآورد. حکومت مرکزی از لحاظ اداره امور کشوری، لشکری و قضایی به سه بخش عمده تقسیم شد. قسمت کشوری در دست «وکیل سلطنت» یا نخست‌وزیر بود که وزیران و دبیرانی در اختیار داشت. بخش قضایی نیز شامل قاضیان و مفتیان بود و حفظ آرامش و امنیت شهرها در دست کوتوالها (مأموران عالی‌رتبه پلیس) و محتسب‌ها بود. در بخش نظامی، فرمانده کل قوا در مرکز فرماندهی تعدادی فرمانده زیردست داشت از جمله: فرمانده «باربرداران» که نیروهای نامنظم را بسیج می‌کرد؛ «بخشی» یا مأمور پرداخت؛ فرمانده «خاصه خیل» یا پاسداران سلطان، نیروی چهارهزار نفری سربازان مجهز و تعلیم‌دیده؛ و فرمانده دویست تن «یکه‌جوانان» یا «سلاحداران» که نگاهداری سلاحهای شخصی سلطان به عهده آنها بود.[۳]سراسر قلمرو سلطانی به چهار «طرف» یا ایالت تقسیم می‌شد و هر طرف به فرمان یک «طرفدار» یا حاکم بود. طرفدار در اصل مسئول کشوری و لشکری ایالت بود و «قلعه‌داران» یا فرماندهان دژها تابع او بودند. دولت‌آباد، برار، احسن‌آباد گلبرگه و محمدآباد بیدر (که بخش کوچکی از تلنگانه را نیز که نخست در دست بهمنیان بود در بر می‌گرفت) مراکز چهار ایالت قلمرو سلطنت بودند. از میان این ایالتها، گلبرگه مهمترین ایالت بود که پایتخت در آن قرار داشت و «طرفدار» آنجا از اعتماد کامل سلطان برخوردار بود.[۳]

برطبق آنچه که در کتاب تاریخ فرشته ثبت است، محمد شاه اول، «صدرالشرف سمرقندی» را همراه مادر خود «ملکه جهان»، برای حج و زیارت کربلا فرستاد. همچنین در زمان وی مسجد بزرگ گلبرگه ساخته شد. بالای محراب آن مسجد اسامی پنج تن حک شده و زیر آن اسامی چهار تن خلفای راشدین آمده‌است، که حاکی از آن است که گر چه شاهان بهمنی و مردم حنفی مذهب بودند اما از همان ابتدا به تفکرات شیعه نیز تعلق فکری داشته‌اند.[۶]محمد شاه دوم (۷۹۹–۷۸۰/۱۳۹۷–۱۳۷۸) پنجمین سلطان سلسه بهمنی، خود شاعری صاحب دیوان، عالم و دوستدار ادبیات عرب و فارسی بود. سالهای آخر حکومت او با تاخت و تاز تیمور (۸۰۷–۷۷۱/۱۴۰۵–۱۳۷۰) به ایران و حملهٔ وی به دهلی (۸۰۰/۱۳۹۸–۹۹) همزمان بود. در پی آشفتگی اوضاع شمال هند که در آن سلطنت دهلی اقتدار خویش را در شمال تا حدود زیادی از دست داد، چندین سلطنت کوچک مانند خاندیش (۱۰۰۹–۷۷۲/۱۶۰۱–۱۳۷۰)، گجرات (۹۹۱–۷۹۳/۱۵۹۳–۱۳۹۱)، جونپور (۸۸۳–۷۹۶/۱۴۷۹–۱۳۹۴)، و مالوا (۹۳۷–۸۰۴/۱۵۳۱–۱۴۰۱) پدید آمدند. در دوران او تعداد زیادی از عالمان و شاعران از ایران و عراق به دکن رفتند و گفته می‌شود که «حافظ شیرازی» را او به دکن دعوت کرد. طبق همان روایت حافظ این غزل خود را خطاب به محمد شاه دوم نوشته‌است:

دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی‌ارزد                        بمی بفروش دلق ما که کزین بهتر نمی‌ارزدمحمد شاه دوم مدارس زیادی را تأسیس کرد و برای محدثان اهمیت زیادی قائل بود. در زمان او بسیاری از شاعران عرب که به دکن می‌آمدند بوسیلهٔ «فضل‌الله اینجو» که در صدر سلطنت بود به شاه معرفی می‌شدند. در دوران محمد شاه دوم، «ملا عبدالکریم همدانی» کتاب «تاریخ محمد شاهی» را نوشت، ولی این اثر مانند «سراج التواریخ» از «ملا محمد لاری» و «تحفه السلاطین» از «ملا داود بیدری»، که متعلق به تاریخ بهمنیان بودند، مانند بسیاری از آثار علمی و ادبی دیگر دورهٔ بهمنیان از جمله «بهمن نامه» از بین رفته؛ گرچه گفته می‌شود مطالب آنها در کتب تاریخی دیگر مانند «تاریخ فرشته» و «طباطبا» وجود دارد.[۶]فیروز شاه (۸۲۵–۸۰۰/۱۴۲۲–۱۳۹۷)، هشتمین پادشاه بهمنی از فرزانگان این سلسلهبه‌شمار می‌رود. او که زیر نظر «فضل‌الله اینجو» تعلیم دیده بود مردی عالم و علاقه‌مند به تفسیر، فقه، کلام و فلسفه بود و هفته‌ای سه روز کتاب‌های منطق، حساب و هندسه، کلام و علم معانی و بیان تدریس می‌کرد. او شعر می‌گفت و «عروجی» یا «فیروزی» تخلص می‌کرد و بسیاری از عالمان و شاعران ایرانی و خراسانی به دعوت او به دکن آمدند. ازجمله در این دوران «سید محمد حسینی»، عارف نامدار دکن که به «خواجه بنده نواز» و «گیسو دراز» معروف است، در سن ۸۴ سالگی از دهلی به گلبرگه آمد و بعد از بیست سال سکونت در آنجا به سال ۸۲۵/۱۴۲۲ در ۱۰۴ سالگی چند ماه بعد از وفات فیروز شاه درگذشت. ۲۳ مورداز تالیفات وی شناخته شده که از گزند حوادث محفوظ مانده‌اند ازجمله تفسیر قرآن با نام «ام‌المعانی»، حواشی بر «کشاف زمخشری» و «مشارق الانوار صاغانی»، شرح‌هایی بر متونی مانند «فصوص الحکم»، «رساله قشیریه» و «عوارف المعارف»، و کتاب «الخاتمه»، «جوامع الکلم»، «امصار الاسرار»، شرح «فقه الاکبر»، شرح «تمهیدات»، «مکاتیب»، «جواهر العشاق»، «انیس العشاق»، مجموعه یازده رسائل و نیز رساله «فی رؤیت باری تعالی» از تالیفات او می‌باشد.[۶]شهاب‌الدین احمد شاه اول (۸۳۹–۸۲۵/۱۴۳۶–۱۴۲۲)، جانشین فیروزشاه، معروف به «احمد شاه ولی» به آداب شرع و عرفان متمایل بود. او پس از درگذشت «گیسو دراز» به دنبال راهنمای روحانی بود و از این رو «شاه نعمت‌الله ولی» در کرمان را به دکن دعوت کرد. شاه نعمت‌الله در پاسخ ضمن معذرت خواهی از سفر به دکن یکی از شاگردان خود به نام ملا قطب‌الدین را همراه نامه‌ای و تاجی سبز که به مناسبت دوازه امام دارای دوازده کنگره بود روانهٔ بیدر کرد. گفته می‌شود که شاه نعمت‌الله در نامه احمد شاه را «ولی» خطاب کرده بود و همین باعث شهرت او به این لقب گردید. در پی اصرار مکرر احمد شاه، شاه نعمت‌الله نوهٔ خود نورالله را نیز که بعداً از سوی شاه به «ملک المشایخ» ملقب گردید روانه دکن ساخت. وی در دربار احمد شاه بسیار مورد احترام و تکریم بود و با ازدواج با دختر احمد شاه در سلک اعضای خانواده سلطنتی درآمد. دختر دیگر احمد شاه نیز با «محب‌الدین حبیب‌الله» برادر نورالله ازدواج کرد؛ لذا خانواده نعمت‌اللهی در دکن جزو خانواده سلطنتی محسوب می‌شدند. بعد از وفات شاه نعمت‌الله در سال ۸۳۴/۱۴۳۱ فرزند و جانشینش «برهان‌الدین خلیل‌الله» با اکثر اعضای خانوادهٔ خویش راهی دکن شد. به اینصورت شهر بیدر برای بیش از سه قرن مرکز سلسلهٔ نعمت‌اللهی قرار گرفت، حتی در حدود سال ۱۱۸۴/۱۷۷۰ «سید میر عبدالحمید»، معروف به معصوم علی شاه، از سوی رضا علی شاه دکنی، بیست و هشتمین قطب سلسله نعمت‌اللهی، به ایران اعزام و باعث تجدید حیات تصوف در ایران گردید.[۶]احمد شاه ولی به شیعه بودن شهرت دارد. او تعداد زیادی از ایرانیان و نیز سادات نجف و کربلا را به دکن دعوت کرد. وی علاقه‌مند به شعر و موسیقی نیز بوده‌است و تعداد زیادی از شاعران در دربار وی حضور داشته‌اند. در زمان وی «نورالدین حمزه آذری» بهمن نامه را که منظومه‌ای به سبک شاهنامه فردوسی بود در تاریخ بهمنیان تألیف کرد، که بخشی از آن را در دکن و بخشی دیگر را در خراسان نوشت. وی با اجازهٔ احمد شاه به ایران بازگشت افزون بر بهمن نامه، وی کتاب «جواهر الاسرار» (یا مفتاح الاسرار)، مثنوی «مرآت الاسرار «کتاب «عجائب الغرائب» را نوشت و صاحب دیوان شعر نیز می‌باشد.[۶]سلطان علاءالدین احمد شاه دوم (۸۶۲–۸۳۹/۱۴۵۸–۱۴۳۶) جانشین احمد شاه، نظیری را که زادهٔ طوس بود و به بیدر آمده بود را ملک‌الشعرای دربار خود کرد. وی از پیروان شاه نعمت‌الله بود و با خاندان نعمت‌اللهی روابط صمیمانه‌ای داشت. بعداً وی به عمادالدین محمود گاوان نیز وابسته شد. گفته می‌شود که وی با همکاری «ملا سمیعی» و دیگران بهمن نامه را که آذری نیمه تمام گذاشته بود به عنوان ملحقات بهمن نامه تکمیل کرد.[۶]شمس الدین محمد شاه سوم ملقب به لشکری (۸۸۷—۸۶۷/۱۴۸۲–۱۴۶۳)، سیزدهمین سلطان سلسله بهمنیان، بیشتر به سبب وزیر دانشمندش «خواجه محمود گاوان» (م ۸۸۶/۱۴۸۱)، ملقب به «خواجه جهان»، شهرت دارد. محمود گاوان انسانی وارسته، دانشمندی فرزانه، سیاستمداری مدبر، فرماندهی مقتدر و ادیبی باکمال بود و می‌توان او را همراه با «شاه طاهر» و «میر محمد مؤمن استرآبادی»، یکی از سه فرد برجسته و مؤثر در میان شخصیت‌های سیاسی علمی شیعی ایرانی در دکن محسوب کرد.[۶]در این زمان با استقرار خاندان بهمنی، قلمرو آنان گسترش بسیاری یافت و سرانجام از دریای شرقی تا دریای غربی را دربرگرفت. محمود گاوان به تجدید نظر در تقسیمات کشوری و اصلاح تمام دستگاه اداری ایالتی همت گماشت. او نخست قلمرو چهارگانه حکومت را به هشت «طرف» تقسیم کرد. برار به دو بخش اداری جداگانه گادل و ماهور تقسیم شد. بخشی از حوالی جُنار از ایالت دولت‌آباد مجزا و «طرف» جداگانه‌ای شد. راجمندری به صورت ایالت مستقل از تلنگانه جدا شد و بیجاپور از ایالت قدیمی گلبرگه تشکیل یافت. اختیارات «طرفدار» نیز بسیار کاهش یافت. پیش از آن «طرفدار» در زمینه کشوری و لشکری ایالت خود دارای اختیار کامل بود و نه فقط قلعه‌داران را منصوب می‌کرد بلکه می‌توانست تعداد سپاهیان خدمت دائمی را کم یا زیاد کند و بنابراین به هر مقدار که می‌خواهد از «جاگیر» که برای مصارف نظامی معین شده بود خرج یا ذخیره کند. محمود گاوان اختیارات طرفدارها را تا حد زیادی کاهش داد و به فرمان او حکومت مرکزی قلعه‌داران را منصوب می‌کرد و هر طرفدار فقط یک قلعه در اختیار داشت. افزون بر آن کسی که عهده‌دار پرداخت مواجب سربازان بود جوابگوی مصرف مبلغی بود که بر حسب مورد از «جاگیر» یا «منصب» برداشت کرده بود. همچنین شیوه دیگر برای نظارت مستقیم شاه بر امور ایالات، تعیین قطعات وسیعی از زمین‌های هر ایالت به عنوان «املاک شاهی» بود و فرمان‌هایی برای اندازه‌گیری منظم اراضی هر ایالت و تعیین مرزهای سراسر کشور و رسیدگی فراگیر برای ثبت حقوق و برآورد درآمد دولت نیز صادر شد.[۳]در زمان وزارت وی، سلطنت بهمنی به وسیعترین حدود خود، و شهر بیدر از نظر آبادانی و رونق به اوج خود رسید و سلطنت بهمنیان به میعادگاه دانشمندان، ادیبان و تاجران در سراسر هندوستان تبدیل شد. در زمان وی محمد شاه بهمنی تماس‌های مکرر و مکاتباتی با سلاطین عثمانی، شاهان گیلان، عراق و مصر داشتند و خود او نیز، که اصالتاً اهل گیلان بود، شخصاً دارای روابطی گسترده بود و دانشمندان زیادی مکاتبه و روابط دوستانه داشت از جمله می‌توان به ارتباطات او با «جلال‌الدین دوانی» (م ۹۱۸/۱۵۱۲)، «عبدالرحمن جامی» (م ۸۹۸/۱۴۹۳)، «خواجه عبیدالله احرار نقشبندی»، «شرف‌الدین علی یزدی» مؤلف «ظفرنامه»، «شمس‌الدین سخاوی» اشاره کرد. او اصلاحاتی جدید در سازماندهی و نظم و امور سلطنت پدیدآورد و همین امر تا حدود زیادی باعث تشدید کینهٔ دشمنان گردید که در نهایت به قتل او به فرمان شاه انجامید. مدرسه گاوان که شهرت جهانی دارد و هنوز مورد توجه جهانگردان است توسط او به سال (۸۷۶/۱۴۷۱) در بیدر ساخته شد. بین آثار ادبی دورهٔ بهمنیان، «مناظر الانشاء» و «ریاض الانشاء» دربارهٔ نویسندگی از تالیفات او باقی است.[۶]«جلال‌الدین دوانی» (م ۹۰۷/۱۵۰۱) شرح «هیاکل النور» را به نام محمود گاوان نوشته‌است و «مولانا رئیس شاخنی» نیز حاشیه «علی شرح هدایه الحکمه المیبدی» و حاشیه «علی شرح مطالع» را به نام او نگاشت. یک اثر جالب که از اواخر دورهٔ بهمنیان باقی است تألیفی است به زبان فارسی به نام «توضیح الالحان» دربارهٔ موسیقی که اسم مؤلف آن مشخص نیست. ترجمهٔ فارسی کتابی دربارهٔ دامپزشکی از زبان سنسکریت از شخصی به نام «درگا داس» نیز در دست است.[۶]قتل ظالمانهٔ محمود گاوان آیندهٔ دولت بهمنی را تیره کرد. ثبات سلطنت بهمنی‌ها به دلایلی چون رقابت‌های فرقه‌ای مبتنی بر قوم و نژاد بین دکنی‌های بومی که بسیاری از آنها از شمال به دکن مهاجرت کرده بودند و خارجیان مهاجری که آنها را آفاقی یا پردیسی می‌نامیدند، و همچنین توطئه‌ها، رقابت‌ها و جاه‌طلبی‌های رؤسا و فرماندهان به شدت شکننده و آسیب‌پذیر شد و درنهایت منجر به انحلال تدریجی آن و ظهور پنج دولت مستقل گردید. این دولتها عبارت بودند از: دولت نظام شاهان در احمد نگر (۱۰۴۴–۸۹۶/۱۶۳۳–۱۴۹۱)، عادل شاهان در بیجاپور (۱۰۹۷–۸۹۵/۱۶۸۶–۱۴۹۰)، قطب شاهان در گلکنده (۱۰۹۸–۹۱۸/۱۶۸۷–۱۵۱۲)، عماد شاهان در منطقه برار (۹۸۰–۸۹۰/۱۵۷۲–۱۴۸۵)، و دولت برید شاهان. سلطنت عماد شاهان به دولت احمد نگر، و دولت برید شاهانِ بیدر، که باقی‌مانده دولت بهمنی را از بیدر زیر نفوذ داشتند، در سال ۱۰۲۸/۱۶۱۹ به سلطنت بیجاپور ملحق گردید.[۶]

فهرست سلاطین بهمنی سلاطین بهمنی هجده تن بودند که پایتخت هشت سلطان اول اَحسن‌آباد گلبرگه بود و پس از آن پایتخت به محمدآباد بیدر منتقل شد که ده سلاطین دیگر در آنجا حکم‌راندند:[۳]   

  1. علاءالدین حسن بهمن شاه (حک: ۷۴۸–۷۵۹)
  2. محمد اول (حک: ۷۵۹–۷۷۶)
  3. علاءالدین مجاهد (حک: ۷۷۶–۷۷۹)
  4. داوود اول (حک: ۷۷۹–۷۸۰)
  5. محمد دوم (حک: ۷۸۰–۷۹۹)
  6. غیاث‌الدین تهمتن (حک: ۷۹۹–۷۹۹)
  7. شمس‌الدین داوود (حک: ۷۹۹–۸۰۰)
  8. تاج‌الدین فیروز (حک: ۸۰۰–۸۲۵)
  9. شهاب‌الدین احمد اول (حک: ۸۲۵–۸۳۸)
  10. علاءالدین احمد دوم (حک: ۸۳۸–۸۶۲)
  11. علاءالدین همایون (حک: ۸۶۲–۸۶۵)
  12. نظام‌الدین احمد سوم (حک: ۸۶۵–۸۶۷)
  13. شمس‌الدین محمد سوم (حک: ۸۶۷–۸۸۷)
  14. شهاب‌الدین محمود (حک: ۸۸۷–۹۲۴)
  15. احمد چهارم (حک: ۹۲۴–۹۲۷)
  16. علاءالدین (حک: ۹۲۷–۹۲۹)
  17. ولی‌الله (حک: ۹۲۹–۹۳۲)
  18. کلیم‌الله (حک: ۹۳۲–۹۳۳)

پانویس:

  1. The Five Kingdoms of the Bahmani Sultanate
  2. Encyclopaedia Iranica
  3. دانشنامه بزرگ اسلامی – بهمنیان دکن
  4. راضیه نجاتی حسینی
  5. حیدرآباد در یک نگاه    سید علی قلی قرائیمنابع    راضیه نجاتی حسینی. «عوامل گسترش اسلام و تشیع در شبه قاره هند در قرون وسطی». مجموعه مقالات چهارمین کنگره بین‌المللی جغرافیدانان جهان اسلام(۲۰۱۰ ICIWG)، فروردین ۱۳۸۹. بازبینی‌شده در ۴ آبان ۱۳۸۹.
  6. فرهنگ فارسی معین
  7. تاریخ طبقات سلاطین لین پول صص ۲۸–۲۸۹.
  8. «حیدرآباد در یک نگاه». سرکنسولگری جمهوری اسلامی ایران در حیدرآباد. بازبینی‌شده در ۶ آذر ۱۳۸۹.
  9. دانشنامه بزرگ اسلامی – بهمنیان دکن
  10. سید علی قلی قرائی. «تشیع در جنوب هند «گلکنده» (مقدمات ظهور میر مؤمن استرآبادی) (۱)». ۱۵ شهریور ۱۳۸۶. بازبینی‌شده در ۲۷ آذر ۱۳۸۹.
  11. «The Five Kingdoms of the Bahmani Sultanate». orbat.com. بازبینی‌شده در ۲۸ آذر ۱۳۸۹.
  12. H. Ansari. «BAHMANID DYNASTY». Encyclopaedia Iranica، ۱۵ دسامبر ۱۹۸۸. بازبینی‌شده در ۲۸ آذر ۱۳۸۹.نگارخانه

علویان طبرستان.

اشاره

علویان طبرستان نخستین حکومت شیعی در مناطق شمالی ایران است. حکومت علویان در طبرستان، در سال ۲۵۰ هجری قمری توسط زیدیان تاسیس شده است. نخستین حاکم علوی در شمال ایران حسن بن زید بن اسماعیل بن زید بن حسن بن علی ملقب به داعی کبیر بود. پس از او ناصر اطروش از مهم‎ترین حاکمان علوی در طبرستان به شمار می‎رود. دولت علویان طبرستان تا قرن ۱۰ هجری قمری ادامه داشت. علویان تا پیش از قرن ۴ هجری قمری برای حفظ قدرت خود با دولت‎ طاهریان و سامانیان پیکار می‎کردند و گاه شکست خورده اما پس از مدتی مناطق از دست داده خود را پس می‎گرفتند.

زمینه‎های پیدایش حکومت علویان

برخی از گزارش‌ها تاریخ ورود علویان به ایران را اوائل قرن ۲ هجری ذکر کرده‎اند. بر اساس این گزارش‎ها زمانی که یحیی بن زید با حدود هفتاد نفر از یارانش در سبزوار علیه امویان قیام کرد و در سال ۱۲۵ق و به نقلی سال ۱۲۶ق کشته شد مردم آن منطقه در سوگ کشته شدن وی نام فرزندان خود را یحیی گذاشتند.[۱]

پس از وی نیز یحیی بن عبدالله بن حسن برادر نفس زکیه به عنوان اولین علوی است که پس از شرکت در قیام شهید فخ در ۱۶۹ق در حجاز و شکست آن، به همراه حجاج ایرانی به ایران آمد، به صورت مخفیانه در دیلم اقامت کرد و مردمان آن دیار را به امامت خود دعوت کرد و توانست یارانی را دور خود جمع کند.[۲]

اما قیام او به دلیل تهدید و تطمیع شدن یارانش توسط فضل بن یحیی برمکی فرمانده لشکر اعزامی از سوی هارون‎الرشید به شکست منجر شد و یحیی مجبور به مصالحه با وی شده و به بغداد برگشت و پس از چندی به دستور هارون الرشید به زندان افکنده شد و در سال ۱۷۶ق در همانجا از دنیا رفت.[۳]

اگرچه زیدیه با این قیام‎ها نتوانست تا قرن سوم هجری جایگاه تثبیت شده‎ای در ایران پیدا کند اما دست کم با این اقدامات زمینه‎های پیدایش زیدیه در ایران رقم خورده و زمینه‎ساز تثبیت و گسترش این فرقه در قرن سوم هجری و بعداز آن شد.[۴]

تأسیس حکومت علویان در طبرستان

با دعوت مردم طبرستان از حسن بن زید ملقب به داعی کبیر وی در سال ۲۵۰ق از ری به آنجا رفته و از مردم بیعت گرفت و پس از شکست عامل طاهریان وارد آمل شد. حکومت بیست ساله داعی کبیر همیشه با جنگ و گریز همراه بود اما او توانست در نامه‎هایی به مردم مناطق مختلف شمال ایران شمار زیادی را که تا آن دوره اسلام را نپذیرفته بودند، به اسلام شیعی دعوت نماید. در نامه‎های او همواره بر شعائر شیعی، تفضیل امام علی (ع) بر دیگر صحابه، نقد شدید جبرگرایی، تشبیه و تجسیم تأکید شده است.[۵]

پس از اینکه داعی کبیر در سال۲۷۰ق از دنیا رفت برادرش محمد بن زید با نام داعی صغیر فرمانروای طبرستان شد[۶] و او نیز پس از حدود هفده سال حکومت در ۲۸۷ق در درگیری با سپاه سامانیان کشته، سر وی به بخارا و مرو منتقل و بدنش را در گرگان دفن کردند. مدفن وی به گور داعی معروف است. بعد از این شکست، طبرستان به قلمرو سامانیان در آمد.

دولت علویان در دوره ناصر اطروش

 ناصر اطروش

پس از حدود سیزده سال از سیطره سامانیان بر این مناطق حسن بن علی بن حسن ملقب به ناصر اطروش و ناصر کبیر توانست پس از چند بار جنگ و گریز طبرستان را از تصرف سامانیان خارج ساخته و در ۳۰۱ق وارد آمل شود.[۷]

ناصر اطروش به عنوان یکی از امامان زیدی است که در دوره زندگی خود کتاب‎های زیادی را تألیف کرده است. او برخلاف دیگر امامان زیدی بیشتر از آنکه متأثر از اندیشه‎های معتزلی باشد به امامیه گرایش داد. او در اواخر زندگی خود مدرسه‎ای علمی را بنا نهاد و به تعلیم و تربیت شاگردان پرداخت. پیدایش مکتب ناصریه به عنوان یکی از شاخه‎های زیدیه، حاصل اندیشه و تفکرات او است.[۸]

علویان طبرستان در دوره آل‎بویه

پس از ناصر اطروش و حکومت ۱۲ ساله حسن بن قاسم پسر عموی ناصر حکومت علویان در ایران منحل شده و سلسله شیعی آل بویه شکل گرفت. در دوره حکومت آل‎بویه امامان زیدی به صورت مقطعی حکومت‎های محلی تشکیل دادند. از مهم‎ترین ائمه زیدیه در این دوره می‎توان به احمد بن حسین بن هارون ملقب به ابوالحسین هارونی(م۴۱۱ق) و برادرش ابوطالب یحیی ین حسین هارونی(م۴۲۴) اشاره کرد.[۹] آنان برخلاف ناصر اطروش گرایش اعتزالی داشتند و نقش مهمی در ترویج فقه هادویه (منسوب هادی الی الحق رهبر زیدیه یمن) در برابر فقه ناصریه(منسوب به ناصر اطروش) داشتند به طوری که ابوطالب هارونی ۱۶ کتاب در شرح و تفسیر فقه هادی الی الحق نگاشت.[۱۰]

زیدیه از قرن چهارم به بعد در بیشتر موارد از حمایت آل بویه برخوردار بوده و مورد احترام و تکریم آنان قرار ‎گرفتند. به ادعای برخی مورخان امامان زیدی در سایه حضور دولت آل بویه به اوج اقتدار خود رسیدند به طوری که طبرستان، دیلم، گیلان و گرگان را در اختیار گرفتند.[۱۱] یکی از مهم‎ترین فعالیت‎های زیدیه در این دوره منازعات علمی درونی بوده است.

سلسله آل‌کیا

پس از قرن ششم هجری تا قرن هشتم گزارشی از قیام زیدیان در شمال ایران وجود ندارد تا اینکه در سال ۷۷۶ق سلسله آل کیا که بر اساس برخی گزارش‎های تاریخی از زیدیه به شمار می‎رفتند در گیلان توسط سید علی بن سید امیر کیا بنیان نهاده شد.[۱۲]

اضمحلال دولت علویان طبرستان و جایگزینی صفویه

با ظهور صفویه جنگی میان شاه طهماسب با خان احمد گیلانی آخرین فرد از خاندان کیا درگرفت که به شکست این سلسله منجر شد. برخی مورخین ادعا می‎کنند خان احمد گیلانی در ۹۶۰ق مذهب زیدی را کنار گذاشت و دنبال آن توده‎های مردم از مذهب زیدی به امامیه درآمدند.[۱۳]

پانویس

  1. هارونی، الإفاده فی تاریخ الأئمه الزیدیه، ۱۴۳۵ق، ص۴۴-۴۷.
  2. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، ۱۴۱۹ق، ص۳۹۰-۴۳۳.
  3. ابن‎عنبه، احمدبن علی، عمده الطالب فی انساب آل‌ابی‌طالب، قم، انصاریان، چاپ دوم، ۱۳۸۳ش، ص۱۳۶-۱۳۸.
  4. مادلونگ، فرقه‌های اسلامی، ۱۳۸۱ش، ص۱۴۱ و۱۴۲.
  5. فرمانیان / موسوی‌نژاد، زیدیه تاریخ و عقاید، ۱۳۸۹ش، ص۶۷.
  6. ابن‌اسفندیار، تاریخ طبرستان، ۱۳۲۰ش، ج۱، ص۲۵۰.
  7. جعفریان، تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن دهم هجری، ۱۳۸۰ش، ج۱، ص۲۵۱ و ۳۴۵.
  8. حقیقت(رفیع)، جنبش زیدیه در ایران، ۱۳۶۳ش، ص۱۵۵.
  9. سلطانی، تاریخ و عقاید زیدیه، ۱۳۹۰ش، ص۳۰۷ و ۳۰۸.
  10. فرمانیان / موسوی‌نژاد، زیدیه تاریخ و عقاید، ۱۳۸۹ش، ص۷۴.
  11. محمد زید، عباس، ائمه اهل‌البیت، ۱۴۲۲ق، ص۹۳ ـ ۱۱۵.
  12. مرعشی، تاریخ گیلان و دیلمستان، تهران، اطلاعات، ص۴۰، ۴۱ و ۴۵.
  13. جعفریان، صفویه در عرصه دین، سیاست و فرهنگ، ۱۳۸۹ش، ص۴۳ـ۴۵.
  14. منابع
  15. ابن‌اسفندیار، محمد بن حسن، تاریخ طبرستان، تصحیح عباس اقبال آشتیانی، تهران، ۱۳۲۰ش.
  16. ابن‎عنبه، احمدبن علی، عمده الطالب فی انساب آل‌ابی‌طالب، قم، انصاریان، چاپ دوم، ۱۳۸۳ش.
  17. ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین، مقاتل الطالبین، تحقیق: احمدصقر، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، ۱۴۱۹ق.
  18. جعفریان، رسول، تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن دهم هجری، ایران، قم، انصاریان، ۱۳۸۰ش.
  19. جعفریان، رسول، صفویه در عرصه دین، سیاست و فرهنگ، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، ۱۳۸۹ش.
  20. حقیقت(رفیع)، عبدالرفیع، جنبش زیدیه در ایران، تهران، انتشارات فلسفه، چاپ دوم، ۱۳۶۳ش.
  21. سلطانی، مصطفی، تاریخ و عقاید زیدیه، قم، نشرادیان، ۱۳۹۰ش.
  22. فرمانیان، مهدی، موسوی نژاد، سید علی، زیدیه تاریخ و عقاید، چاپ دوم، ۱۳۸۹ش.
  23. مادلونگ، ویلفرد، فرقه‌های اسلامی، ترجمه ابوالقاسم سری، تهران، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، ۱۳۸۱ش.
  24. محمد زید، عباس، ائمه اهل البیت علیهم السلام، صنعاء، مکتبه الامام زید بن علی الثقافیه، ۱۴۲۲ق.
  25. مرعشی، سید ظهیرالدین، تاریخ گیلان و دیلمستان، با تصحیح منوچهر ستوده، تهران، اطلاعات، بی‎تا.
  26. هارونی، یحیی بن حسین، الإفاده فی تاریخ الأئمه الزیدیه، یمن، صعده، مکتبه اهل‌البیت، ۱۴۳۵ق.

چوپانیان.

اشاره:

چوپانیان، خاندانی حکومتگر از قبایل مغول، منسوب به امیر‌چوپان، که در دستگاه ایلخانیان (ه‍ م) از گیخاتو، پنجمین ایلخان تا ابوسعید بهادرخان، نهمین و آخرین ایلخان بزرگ، صاحب مقام و شهرت بودند و پس از آن تا استیلای تیمور بر بخش بزرگی از قلمرو غربی مغول به استقلال فرمان می‌راندند. امیرچوپان،   چوپان بن ملک بن توداؤن (مق‍  ۷۲۸ق/     ۱۳۲۸م)، نخستین دولتمرد این خاندان که به قبیلۀ سولدوز، از قبایل مغول منسوب است و در زمان هلاگوخان به ایران آمد (رشیدالدین، ۱/۱۷۷- ۱۷۸؛ ابوالقاسم، ۸؛ بناکتی، ۳۶۲-۳۶۳). نیای بزرگ این خاندان سورغـان شیره، چنگیز را از اسـارت قوم تـایچیوت ــ از طوایف مغول ــ رهانیده بود و ازاین‌رو، خاندانش مورد توجه و احترام چنگیزخان بود و آنان را «به غایت نیکو می‌داشت» (رشیدالدین، ۱/۱۷۶؛ IA, XI/9).

امیرچوپان در عصر ایلخانی ارغون (سل‍ ۶۸۳-۶۹۰ ق /۱۲۸۴-۱۲۹۱م)، در جنگ با سپاهی که از دشت خزر به جنگ آمده بودند، شایستگی خود را نشان داد ( منتخب … ، ۱۳۶؛ فصیح، ۲/۳۶۰؛ اوزون چارشیلی، «امیرچوپان … ۱»، ۶۰۲) و به‌تدریج در دستگاه ایلخانان مناصب بلند یافت. ارغون در ۶۹۰ ق درگذشت و بر سر جانشینی او میان بایدو و گیخاتو اختلاف شد. چوپان به حمایت از گیخاتو برخاست و از کسانی بود که او را بر تخت ایلخانی نشاند (رشیدالدین، ۲/۱۱۸۲-۱۱۸۴، ۱۱۹۰؛ میرخواند، ۵/ ۹۲۸- ۹۲۹؛ اشپولر، ۷۶؛ اقبال، ۲۴۵-۲۴۶).

پس از دوران کوتاه حکومت گیخاتو ــ که با قتل او در ۶۹۴ ق/ ۱۲۹۵م سرآمد (رشیدالـدین، ۲/۱۲۰۱؛ اشپـولر، ۷۸) ــ نوبت به بایدو رسید (همانجاها). بایدو از آغاز با مخالفت غازان‌خان مواجه شد که در پی انتقام خون گیخاتو بود ( منتخب‌، نیز اشپولر، همانجاها). در این میان امیرچوپان و برخی دیگر از امیران به غازان تمایل یافتند و غازان آنان را پذیرفت و نشان و خلعت داد (رشیدالدین، ۲/ ۱۲۵۸؛ فصیح، ۲/۳۷۲).

با جلوس غازان بر تخت ایلخانی در ۶۹۴ ق، امیرچوپان از نزدیک‌ترین صاحب منصبان غازان شد و در تمام رویدادهای این دوره نقش بسیار مهم ایفا کرد؛ از آن جمله ‌است دفع شورش ارسلان اوغول، از یاغیان خراسان (رشیدالدین، ۲/۱۲۶۴-۱۲۶۵؛ حمدالله، ۶۰۳)؛ مأموریت برای دفع قیام امیر نوروز ــ که غازان به تشویق او دین اسلام را پذیرفته بود (رشیدالدین، ۲/۱۲۵۵) ــ که به گرفتاری و قتل نوروز انجامید (نک‍ : همو، ۲/۱۲۶۷ بب‍ ؛ میرخواند، ۵/ ۹۳۹؛ وصاف، ۱۳۲؛ اشپولر، ۸۱)؛ همچنین فرماندهی جنگ با سولامیش، پسر بایجونویان، از امیران آسیای صغیر که بر غازان قیام کرده بود (رشیدالدین، ۲/۱۲۸۶- ۱۲۸۹؛ آق‌سرایی، ۲۴۵-۲۴۷). همچنین در لشکرکشی غازان‌خان به‌سوی ممالیک مصر که ۳‌بار اتفاق افتاد (رشیدالدین، ۲/۱۲۹۲، ۱۲۹۷؛ وصاف، ۲۰۴، ۲۳۰؛ میرخواند، ۵/۹۴۳-۹۴۵) و به شکست غازان منجر شد، امیرچوپان همراه سلطان بود و سپاه در حال گریز را از آسیب دشمن محفوظ داشت و به سلامت از مصر بیرون برد (حمدالله، ۶۰۵؛ منتخب، ۱۴۰). به رغم شکست در این جنگ، چوپان به‌سبب ابراز شجاعت از سوی غازان مرحمت دید و «کمر خاص» دریافت کرد (وصاف، ۲۲۸).

امیرچوپان به روزگار اولجایتو هم موقعیت خود را حفظ کرد، و گویا وصیت غازان به برادرش اولجایتو در این امر بسیار مؤثر بوده است (ابوالقاسم، ۱۱). اولجایتو پس از جلوس، «چریک واولوس مغول» را به قتلغ شاه نویان و چوپان نویان سپرد (همو، ۲۸)؛ به‌خصوص ازدواج دولندی خاتون، دختر اولجایتو با امیرچوپان (همو، نیز اوزون چارشیلی، همانجاها)، بر اهمیت و اعتبار او افزود. امیرچوپان در نخستین و مهم‌ترین لشکرکشی

اولجایتو به گیلان ــ که به‌سبب موقعیت جغرافیایی خاص تا آن روزگار به تصرف مغولان درنیامده بود ــ  شرکت جست. چون در این جنگ قتلغ‌ شاه امیرالامرا کشته شد، اولجایتو امیرالامرایی را به امیر‌چوپان داد (شبانکاره‌ای، ۲۷۰؛ فصیح، ۳/ ۱۸)؛ همچنین در لشکرکشی اولجـایتو بـه مصر (ابـوالقاسم، ۱۳۶ بب‍ ؛ میرخواند، ۵/۹۵۵-۹۵۶)، امیرچوپان در مقدّم سپاه بود (ابوالقاسم، ۱۴۲).

دراین‌میان، برخی از امرای آناتولی مانند قرامانیان بر اثر بدرفتاری و ستمهای ایرنجین، حاکم و سپهسالار آسیای صغیر از سوی اولجایتو، سر به شورش برداشتند (اوزون چارشیلی، «امیر‌چوپان»، ۶۰۲-۶۰۳؛ آق‌سرایی،۳۱۰-۳۱۱؛ ابوالقاسم، ۱۶۸). چوپان با لشکری انبوه رهسپار آسیای صغیر شد و قونیه و ملطیه را که در تصرف قـرا‌مانیان بـود، از آنان بازپس‌گرفت (اوزون ـ ‌چارشیلی، «امیرنشینها …۱»، ۹, ۱۲؛ ابوالقاسم، ۱۶۸-۱۷۰؛ اشپولر، ۹۶). آن‌گاه برای تأمین امنیت و آرامش در آسیای صغیر، مدتی نزدیک به یک‌سال در آنجا اقامت گزید و در بازگشت پسرش تیمورتاش را به‌عنوان قائم‌مقام در آنجا باقی گذاشت (آق‌سرایی، ۳۱۲؛ اوزون چارشیلی، «امیرچوپان»، ۶۰۳؛ اقبال، ۳۲۱). در راه بازگشت به ایران (۷۱۵ق)، همسرش دولندی درگذشت (ابوالقاسم، ۱۷۹).

یک‌ سال بعد در ۷۱۶ق/۱۳۱۶م، اولجایتو محمد خدابنده نیز مرد و پیش از مرگ، فرزند خردسال خود ابوسعید را به امیرچوپان سپرد (حافظ ابرو، ۱۱۹؛ وصاف، ۳۴۰). ابوسعید هم امیرچوپان را امیرالامرایی داد و مهمات و امور مملکتی را به او سپرد (حافظ‌ابرو، ۱۲۲-۱۲۳؛ وصاف، ۳۴۱؛ حمدالله، ۶۱۲؛ بویل، ۴۰۷) و پسران امیرچوپان را نیز هر یک به حکومت ناحیه‌ای منصوب کرد: حسن پسر بزرگ را بر خراسان گمارد، تیمورتاش والی ایلخانان در آسیای صغیر را در مقام خود ابقا کرد، و دمشق خواجه را در پایتخت نگاه داشت و او را نایب کل گردانید (شبانکاره‌ای، ۲۷۸؛ حافظ‌ابرو، ۱۲۳؛ میرخواند، همانجا). به این ترتیب، «جهان را جمله در تحت تصرف چوپان و اولاد و نواب او درآورد» (شبانکاره‌ای، حمدالله، همانجاها). و امیرچوپان بر دستگاه ایلخان تسلط کامل یافت. در همین ایام خواجه رشیدالدین معزول و کشته شد (حافظ‌ابرو، ۱۲۶- ۱۲۹؛ حمدالله، ۶۱۲-۶۱۳؛ بویل، همانجا).

در ۷۱۸ق/ ۱۳۱۸م در برخی ممالک ایلخانی ازجمله خراسان، قفقاز، دشت قپچاق و دیاربکر آشوبهایی پدید آمد (حافظ‌ابرو، ۱۳۳؛ میرخواند، ۵/۹۶۱؛ عبدالرزاق، ۳۲-۳۶). امیران ایلخان هر‌یک به ناحیه‌ای مأموریت یافتند. امیرچوپان نیز از راه گرجستان رهسپار دفعِ خان ازبک، فرمانروای آلتین اردو، که با عبور از دربند تا کنار رودخانۀ کُر (کورا) آمده بود، رفت و او را در هم شکست (وصاف، ۳۵۰؛ حافظ‌ابرو، ۱۳۳-۱۳۵؛ عبدالرزاق، ۳۳؛ اشپولر، ۱۰۰؛ بویل، ۴۰۸). بر اثر این پیروزی، ایلخان «جاه و مرتبۀ» امیرچوپان را افزون کرد (حافظ ابرو، ۱۳۵).

پس از پایان این جنگ برخی از امیران لشکر ایلخان مانند قورمیشی که به‌سبب سرباززدن از جنگ «چوب یاسا» خورده بود (حمدالله، ۶۱۴)، و امیر ایرنجین ــ که از حکومت دیاربکر معزول شده بود ــ و دیگران بر چوپان حسد کردند و بر ابوسعید شوریدند و درصدد قتل چوپان برآمدند (عبدالرزاق، ۴۰-۴۱؛ شبانکاره‌ای، ۲۷۴-۲۷۷). این احتمال نیز داده شده است که ابوسعید، بیمناک ازقدرت روزافزون چوپان، با قتل چوپان موافقت کرده بوده است، اما ابوسعید بعداً این امر را انکار کرد و با شورشیان جنگید (اوزون‌چارشیلی، «امیر چوپان»، ۶۰۴-۶۰۵).

امیران شورشی برای اجرای نیات خود، چوپان را که در راه گرجستان بود (اشپولر، ۱۰۲)، به ضیافتی در ناحیۀ سورماری (امروزه سورمه‌لی) بر ساحل ارس دعوت کردند؛ اما چوپان از هدف آنان آگاه شد و در نزدیکی نخجوان با آنان جنگید، ولی شکست خورد و نخست به مرند و از آنجا به تبریز فرار کرد (وصاف، ۳۵۰-۳۵۲؛ حافظ‌ابرو، ۱۴۶-۱۴۷؛ حمدالله، اشپولر، اوزون چارشیلی، همانجاها). در تبریز تاج‌الدین علیشاه به حمایتش برخاست و او را همراه خود نزد ایلخان به سلطانیه برد، و وی را ستایش و شفاعت کرد (همانجاها). از سوی دیگر مخالفان چوپان که با انتشار «یرلیغ» به تزویر از زبان سلطان مبنی بر قتل چوپان او را سرکش خوانده بودند (حافظ‌ابرو، ۱۴۶)، چون از حمایت سلطان از چوپان و تثبیت موقعیت او مطلع شدند، قصد جان سلطان کردند (اشپولر، همانجا) و روانۀ سلطانیه شدند. ابوسعید نیز با امیران چوپان به جنگ شورشیان رفت و در نزدیکی شهر میـانه آنها را درهم شکست و سـرانشان را اعدام کرد (نک‍ : حافظ‌ابرو، ۱۴۷-۱۵۱؛ حمدالله، ۶۱۵؛ اوزون چارشیلی، همان، ۶۰۶-۶۰۸؛ شبانکاره‌ای، ۲۷۴- ۲۷۸؛ عبدالرزاق، ۴۱-۴۴).

ابوسعید در این جنگ به «بهادر» ملقب شد (شبانکاره‌ای، ۲۷۷؛ حافظ‌ابرو، ۱۵۱). این پیروزی نیز بر اهمیت چوپان در امور کشوری و لشکری افزود؛ چنان‌که پاپ ژان بیست‌ودوم در نامه‌ای که از آوینیون فرستاد (۷۲۱ق/۱۳۲۱م)، چوپان را مخاطب قرار داده بود، و این نشان می‌دهد که چوپان در واقع  در مقام نایب‌السلطنه، و اتابک ایلخان بوده است (اوزون چارشیلی، همان، ۶۰۸؛ XI/10، IA)؛ چنان‌که ابوسعید او را پدر و «آقا» می‌خواند (شبانکاره‌ای، ۲۷۸) و ساتی‌بیک، خواهر خود را به عقد چوپان درآورد (میرخواند، ۵/۹۶۴؛ حمدالله، همانجا؛ عبدالرزاق، ۵۳-۵۴).

در ۷۲۲ق تیمورتاش، پسر چوپان که حکومت آسیای صغیر داشت، دعوی استقلال کرد و خطبه و سکه به نام خود کرد و خود

را مهدی آخرالزمان نامید و درصدد برآمد که با یاری ممالیک مصر، ایران را مسخر سازد (میرخواند، همانجا؛ افلاکی، ۲/۹۷۷-۹۷۸؛ حـافظ‌‌ابرو، ۱۶۰؛ اشپـولر، همانجـا؛ نیـز نک‍ : دنبـالۀ مقاله). امیرچوپان بی‌درنگ در رأس سپاهی راهی آسیای صغیر شد و فرزند را دست‌بسته نزد ابوسعید آورد. سلطان او را بخشید و در مقام خود ابقا کرد (عبدالرزاق، ۵۵، ۵۶؛ حافظ‌ابرو، ۱۶۰-۱۶۱؛ میرخواند، همانجا؛ اوزون چارشیلی، «امیرچوپان»، ۶۰۹؛ بویل، ۴۰۹). در این میان (۷۲۴ق/۱۳۲۴م) تاج‌الدین علیشاه پشتیبان بزرگ امیرچوپان درگذشت (همانجا؛ حافظ‌ابرو، ۱۶۱؛ عبدالرزاق، ۵۸) و ملک نصره‌الدین عادل، معروف به صاین وزیر که دست‌پروردۀ امیرچوپان بود، به وزارت نشست (همانجا؛ حافظ‌ابرو، ۱۶۲؛ حمدالله، ۶۱۶؛ بویل، همانجا؛ اوزون چارشیلی، همان، ۶۰۹-۶۱۰). بااین‌همه، به زودی به سخن‌چینی و تنقید از ولی‌نعمت خود امیرچوپان، نزد سلطان پرداخت (حمدالله، ۶۱۶-۶۱۷؛ بویل، همانجا).

گذشته از تنقیدها و سعایتها، از یک‌سوی جاه‌طلبیها و مال‌اندوزیهای دمشق‌خواجه و بدگویی نسبت به سلطان و یکه‌تازی‌اش در عرصۀ ادارۀ کشور که در عمل «امیر نبود، بلکه سلطان بود» (حافظ‌ابرو، ۱۶۸) و اینکه از ابوسعید جز نامی نمانده بود (شبانکاره‌ای، ۲۸۰)، از سوی دیگر دل‌بستگی پادشاه جوان به بغداد خاتون، دختر امیرچوپان که همسر شیخ حسن جلایر بود، و مخالفت چوپان با آن، نظر سلطان را نسبت به چوپانیان به‌تدریج دگرگون ساخت. چه، مطابق یاسای چنگیزی و سنت مغولی «خاتونی که پادشاه را پسند افتد، تورۀ ایشان آن است که شوهرش به طیب نفس، ترک او بگوید و به حرم پادشاه بفرستد» (حافظ‌ابرو، ۱۶۳؛ عبدالرزاق، ۵۹-۶۰؛ میرخواند، ۵/۹۶۶؛ اوزون چارشیلی، همان، ۶۱۰؛ بویل، ۴۱۰؛ شبانکاره‌ای،  ۲۹۵)؛ از‌این‌روی، ابوسعید فردی از محارم خود را نزد امیرچوپان فرستاد و اجرای سنت مغولی را خواستار شد، اما با مخالفت چوپان مواجه گردید (همانجاها).

امیرچوپان آن‌گاه برای آرام ساختن شورشهای خراسان از سلطان که در بغداد بود، اجازه گرفت و لشکری آراست و برخی از مخالفان خود از جمله صاین وزیر را نیز همراه کرد (حافظ‌ابرو، ۱۶۶-۱۶۷؛ میرخواند، ۵/۹۶۷؛ عبدالرزاق، ۶۳-۶۴؛ اوزون چارشیلی، همان، ۶۱۱). درغیاب وزیر، استیلا و بدرفتاریهای دمشق‌خواجه، و نیز رابطۀ پنهان او با یکی از زنان حرم (حمدالله، ۶۱۸؛ حافظ‌ابرو، ۱۶۸- ۱۶۹؛ اشپولر، ۱۰۴-۱۰۵)، ابوسعید را برآشفت و فرمان قتل دمشق‌خواجه را صادر کرد و حکم اجرا شد. دمشق‌خواجه در حالی که قصد فرار داشت، دستگیر و کشته شد (شبانکاره‌ای، ۲۸۰-۲۸۱؛ عبدالرزاق، ۶۵-۶۶؛ میرخواند، ۵/ ۹۶۸؛ حافظ‌ابرو، ۱۶۹-۱۷۰). ابوسعید آن‌گاه فرمان قتل امیرچوپان را نیز صادر کرد (حمدالله، همانجا؛ حافظ‌ابرو، ۱۷۰). از آن سوی امیرچوپان هم برای جنگ با ابوسعید آماده شد و تا نزدیکی قزوین پیش آمد، اما بسیاری از امیرانش او را ترک گفتند (همو، ۱۷۲-۱۷۶؛ حمدالله، ۶۱۹) و او ناگزیر فرار کرد. ابتدا می‌خواست نزد خان بزرگ مغول رود و او را به شفاعت برانگیزد (حافظ‌ابرو، ۱۷۶؛ شبانکاره‌ای، ۲۸۲-۲۸۳)، اما به خراسان نزد غیاث‌الدین کُرت رفت. غیاث‌الدین ظاهراً به موجب فرمان ابوسعید، گویا به طمع تصاحب اموال چوپان، او و یکی از پسرانش را کشت (همو، ۲۸۳-۲۸۴؛ حافظ‌ابرو، ۱۷۸- ۱۷۹؛ عبدالرزاق، ۷۳-۷۷). گویند چوپان درخواست کرد، خفه‌اش کنند و سر از تن جدا نسازند و انگشت ابهامش را که دو سر بود، نزد سلطان بفرستند، دیگر آنکه جنازۀ‌ او را به مدینه ببرند (همانجاها).

پس از قتل امیرچوپان، شیخ حسن جلایر بغدادخاتون را طلاق داد و او به همسری ابوسعید درآمد. به درخواست بغدادخاتون تابوت پدرش (چوپان) را به سلطانیه آوردند و پس از به‌جای آوردن مراسم مذهبی، آن را به مکه فرستادند؛ اما او را بر خلاف وصیتش در مقبره‌ای که برای خود در جوار مسجد پیامبر (ص) ساخته بود، به‌سبب اینکه این مقبره در قبلۀ مسجد افتاده بود، به خاک نسپردند و در گورستان بقیع دفن کردند (حافظ‌ابرو، ۱۷۹؛ حمدالله، ۶۲۱؛ اقبال، ۳۳۹).

امیرچوپان مردی مسلمان، دادگر و خیرخواه بود و هرگز حرام نخورد و یک رکعت از نماز او فوت نشد، خیرات بسیاری می‌کرد و ازجمله در مکه کهریزی ساخته بود که آب آن به مکه روان بود (شبانکاره‌ای، ۲۸۵؛ حافظ ابرو، همانجا). پس از قتل امیرچوپان، فرزندان او نیز به فرمان ابوسعید در گوشه و کنار امپراتوری سرکوب و معزول شدند.

امیرچوپان ۹ پسر داشت که هر یک در جایی از سرزمین ایلخان امارت داشتند. بزرگ‌ترین آنان حسن و کوچک‌ترینشان نوروز بود (همو، ۱۸۰-۱۸۴).

تیمورتاش نویان (مق‍ ۷۲۸ق/ ۱۳۲۸م)، دومین پسر امیرچوپان، والی و قائم‌مقام ایلخانان در آسیای صغیر (آناتولی یا روم) که تاریخ تولد او نامعلوم است، اما با توجه به تولد برادر کوچکش، دمشق‌خواجه که در ۶۹۹ ق در جریان لشکرکشی غازان‌خان به شام زاده شد، احتمال دارد که تیمورتاش نیز در ۶۹۷ یا ۶۹۸ ق به‌دنیا آمده باشد (اوزون چارشیلی، «امیرچوپان»، ۶۲۲). این نام در منابع تاریخی به صورتهای گوناگون مانند تیمورتاش (افلاکی، ۲/۹۲۵؛ حمدالله، ۶۱۵)، تمرتاش (وصاف، ۳۵۳) و دمیرتاش (یوجل، ۸؛ اوزون چارشیلی، همانجا) هم آمده است. او نخستین سالهای زندگی‌اش را نزد پدر و در دستگاه ایلخانان در سلطانیه گذراند (همانجا) و در لشکرکشی اولجایتو به شام (۷۱۲ق/۱۳۱۲م) در «میمنۀ لشکر» حضور داشت (حافظ‌ابرو، ۱۰۴) و چندی بعد همراه پدر برای سرکوب امرای شورشی آناتولی به این ولایت رفت (ابوالقاسم، ۱۶۸). امیرچوپان پس از مدتی اقامت در آناتولی (اوزون چارشیلی، همانجا) در ۷۱۷ق /۱۳۱۷م با عنوان قائم‌مقام به امارت و حکومت همان سرزمین معین شد (آق‌سرایی، ۳۱۲)، و در عصر ابوسعید هم در همان مقام ماند (حافظ ابرو، ۱۲۳).

تمورتاش پس از تثبیت موقعیت خود در آناتولی، با برقراری نظم و عدالت، نارضاییهایی را که بر اثر سوء رفتار ایرنجین، والی پیشین روم، به‌وجود آمده بود، از میان برد و از مردم دلجویی کرد و امرای شورشی را گاه با سیاست و زمانی با فشار به اطاعت درآورد (اوزون چارشیلی، همان، ۶۲۲-۶۲۳).

در جریان شورش برخی امیران بر ضد پدرش (یوجل، ۵-۶)، شماری از امیران دستگاه تیمورتاش مانند کوربوغا و بارامبای و دیگران (همو، ۶) قصد جان او را کردند، و با استفاده از غیبتش به نهب و غارت زیستگاه او در قیصریه پرداختند(همانجا؛ آق‌سرایی، ۳۱۷- ۳۱۹). تیمورتاش ناگزیر به قلمرو دانشمندیه فرار کرد و مدتی مخفی شد (همو، ۳۱۹). پس از پیروزی پدرش بر شورشیان و آرام شدن اوضاع، از مخفیگاه بازگشت و از امیران عاصی انتقام گرفت (همو، ۳۲۱-۳۲۲).

با شکست مخالفان خاندان چوپانی در ایران، روز به روز بر قدرت تیمورتاش افزوده شد. به‌خصوص پس از تصرف و تأدیب قرامانیان، که بار دیگر قونیه را تصرف کرده بودند (افلاکی، ۲/۹۷۷؛ اوزون چارشیلی، «امیرنشینها»، ۱۲، «امیرچوپان»، ۶۲۱-۶۲۴)، نیرومندتر شد و چندی بعد به بهانۀ شورش امیران برضد پدرش (۷۲۲ق/۱۳۲۲م) ــ همان‌طور که قبلاً گفته شد ــ از اطاعت حکومت مرکزی سرپیچید و خطبه و سکه به‌نام خود  کرد و خود را صاحبقران و مهدی آخرالزمـان نامید (افلاکی، همانجا؛ حافظ‌ابرو، ۱۶۰-۱۶۱؛ میرخواند، ۵/۹۶۴؛ اشپولر، ۱۰۲-۱۰۳؛ عبدالرزاق، ۵۵).

نوشته‌اند که وی سخت بخشنده و دادگر بود، چنان‌که او را «در عدل، انوشیروان ثانی می‌خواندند» (افلاکی، همانجا)، بزرگان و نامداران آسیای صغیر، از علما، شیوخ، اعیان، لشکریان و قضات با او بیعت کردند (همو، ۲/۹۷۷- ۹۸۸). وی شراب‌خواری را ممنوع کرد (آق‌سرایی، ۳۲۶) و غیر مسلمانان از یهود و نصارا را بـه استفـاده از علامت غیـار ــ پـارچه‌ای غیر از رنگ لباسهای رایج، که غیر مسلمانهـا بر شـانه می‌دوختند ــ و کلاه و دستار زرد مجبور ساخت (همو، ۳۲۷). همچنین نمایندگانی به مصر گسیل داشت و از سلطان مملوک برای تصرف عراقین و خراسان و جنگ بر ضد ابوسعید یاری خواست (حافظ‌ابرو، ۱۶۰). اما امیرچوپان به‌سرعت با سپاهی بزرگ به آناتولی رفت.

تیمورتاش نخست صف‌آرایی کرد، اما به توصیۀ امیرانش که او را به کناره‌گیری در صورت جنگ تهدید می‌کردند، ناگزیر به عذرخواهی پیش آمد و تسلیم شد و امیرچوپان فرزند را دست‌‌‌بسته به‌حضور ایلخان برد (همو، ۱۶۰، ۱۶۱؛ میرخواند، همانجا؛ حمدالله، ۶۱۶؛ فصیح، ۳/ ۲۸). ابوسعید او را بخشید و «با تاج و خلعت کامکاری بر سر و در بر» (عبدالرزاق، ۵۶)، بار دیگر به‌محل حکمرانی‌اش در آناتولی بازگرداند (همانجا).

تیمورتاش این بار پس از بازگشت به آسیای صغیر خاندانهای حـاکم محلی چون بنی اشرف ــ اشرف اوغوللاری ــ حمید اوغوللاری، بنی‌گرمیان و دیگران را به اطاعت درآورد (اوزون چارشیلی، «امیرنشینها»، ۱۲,۴۳,۶۰، «امیرچوپان»، ۶۲۸-۶۲۹) و بر حدود متصرفات خود افزود. وی با ارمنیان کیلیکیه ــ جنـوب آناتولی ناحیۀ آدانا ــ جنگید و به همین سبب از ناصر قلاوون، مملوک مصر یاری خواست؛ آن‌گاه شهر سیس را تصرف کرد و تا سواحل دریای مدیترانه پیش‌ رفت (حافظ‌ابرو، ۱۸۰؛ اقبال، ۳۳۹؛ اوزون چارشیلی، همان، ۶۲۷-۶۲۹).

در ۷۲۸ق/ ۱۳۲۸م تیمورتاش در حدود سیواس بود که از قتل پدر و برادرش به ‌دست ابوسعید آگاه شد. از همان‌جا به مرکز حکومت خود، یعنی قیصریه مراجعت کرد و پس از مشورت با امرای خود، درصدد استحکام و تقویت قلاع آناتولی برآمد و هر یک از امیران را به قلعه‌ای مأمور ساخت و خود در قلعۀ لارنده پناه گرفت (حافظ ابرو، ۱۸۱؛ عبدالرزاق، ۸۱؛ اوزون چارشیلی، همان، ۶۳۱-۶۳۲)؛ اما چون در آنجا نیز خود را از هجوم ابوسعید ایمن نمی‌دید (حافظ‌ابرو، ۱۸۲؛ عبدالرزاق، ۸۲)، ازاین‌رو، نماینده‌ای نزد ملک‌ناصر، سلطان مصر فرستاد و درخواست پناهندگی کرد (حافظ‌ابرو، عبدالرزاق، اوزون چارشیلی، همانجاها). سلطان پذیرفت و تیمورتاش امیر ارتنا را که برادر همسرش بود، به نیابت از خود در آناتولی گماشت (همو، «امیرنشینها»، ۱۵۵؛ نیز نک‍ : ه‍ د، ارتنا) و خود با همراهانی چند رهسپار مصر شد (حافظ‌ابرو، همانجا) و مورد استقبال بسیار قرار گرفت و حتى ملک‌ناصر برای همراهان او مقرری تعیین کرد (اوزون چارشیلی، «امیرچوپان»، ۶۳۴).

در این میان فرستادگان ابوسعید به مصر رفتند و برابر پیمان صلحی که میان دو دولت بود، خواستار تحویل تیمورتاش شدند (حافظ‌ابرو، همانجا). از سوی دیگر گشاده‌دستیهای تیمورتاش و بخششها و انعام او به سپاه مصر، سوء‌ظن سلطان مصر را برانگیخت و چندی بعد به دستور او تیمورتاش را در برج السباع زندانی کردند و سپس در شوال ۷۲۸ او را به قتل آورد و سرش را نزد ابوسعید که در اوجان بود، فرستاد (همو، ۱۸۲-۱۸۳؛ اوزون‌ چارشیلی، همان، ۶۳۷-۶۳۸).

برخی را عقیده بر این است که اگر تیمورتاش زنده می‌ماند، شاید پس از فروپاشی دودمان ایلخانی، دولت جانشینی در آناتولی که تحت سلطۀ بیگها درآمده بود، تأسیس می‌کرد و به‌این‌ترتیب، ظهور امپراتوری عثمانی را به‌تأخیر می‌انداخت و یا مانع ظهور آن می‌شد (بویل، ۴۱۲). رنه گروسه مؤلف «تاریخ امپراتوری صحرانوردان» پدید آمدن امپراتوری عثمانی را نتیجۀ مستقیم بحرانهایی می‌داند که میان سالهای ۷۲۸-۷۳۶ق/ ۱۳۲۸-۱۳۳۶م از مرگ چوپان تا مرگ ابوسعید، در آناتولی به‌وجود آمد (ص ۴۶۴-۴۶۵).

شیخ حسن چوپانی،   معروف به شیخ حسن کوچک (۷۱۷ ؟ -۷۴۴ق/۱۳۱۷-۱۳۴۳م)، پسر ارشد تیمورتاش. در این مقطع دو امیر به نام حسن در صحنۀ رویدادهای بخشی از ایران ظاهر شدند: حسن جلایر و حسن چوپانی. منابع تاریخی آنها را به‌ترتیب حسن بزرگ و حسن کوچک خوانده‌اند.

شیخ حسن پس از فرار و پناهندگی پدرش تیمورتاش به مصر، در آناتولی ماند؛ اما پس از قتل پدر و ترس از انتقام ابوسعید، مدتی در آناتولی مخفی شد (اقبال، ۳۵۵؛ بیانی، شیرین، ۲۳). پس از مرگ ابوسعید، اوضاع قلمرو ایلخانی آشفته شد، چنان‌که هر یک از امرا و شاهزادگان ایلخانی با انتخاب یکی از وابستگان ایلخان به پادشاهی در گوشه و کنار کشور، بساط حکومت پهن کردند. دراین‌میان، نخست آرپا گاوون یا آرپاخان از نوادگان اریق بوقا، برادر هلاگو ــ که ابوسعید نیز او را توصیه کرده بود ــ به ایلخانی رسید (حافظ‌ابرو، ۱۹۰؛ شبانکاره‌ای، ۲۹۳-۲۹۴؛ اقبال، همانجا؛ اشپولر، ۱۰۷-۱۰۸). از سوی دیگر امیرعلی پادشاه ــ دایی ابوسعید ــ نیز موسى‌خان از احفاد بایدو را در بغداد بر تخت نشاند. در جنگ میان آرپاخان و امیرعلی، در کنار رودخانۀ جغتو (زرینه‌رود) در رمضان ۷۳۶، آرپا‌خان شکست خورد و مقتول شد و موسى‌خان در اوجان به ایلخانی نشست (حافظ‌ابرو، ۱۹۳-۱۹۵؛ شبانکاره‌ای، ۳۰۱-۳۰۵؛ اقبال، ۳۴۹-۳۵۲؛ اهری، ۱۵۹، ۱۶۱). گروه دیگری از امیران طغاتیمور را در مازندران به ایلخانی برگزیدند و در جنگی که در میان موافقان و مخالفان طغاتیمور در نزدیکی مراغه روی داد، طغاتیمور ناگهان میدان را ترک کرد و حسن جلایر که در رأس مخالفان بود، پیروز شد (حافظ ابرو، ۲۰۱؛ اشپولر، ۱۰۹-۱۱۰).

در این اوضاع، حسن چوپانی در صدد تشکیل حکومت و مملکت‌گیری برآمد. وی که مردی زیرک، باهوش و مکار بود، حیله‌ای اندیشید و با یکی از غلامان حاج حمزه محرم و نایب تیمورتاش به‌نام قراجری که شباهتی به تیمورتاش داشت، هم‌داستان شد و ندا افکند که پدرش از زندان مصر گریخته، و چندین سال در سرزمینهای دوردست متواری بوده، و اکنون پس از چندین بار حج گزاردن به وطن بازگشته است. آن‌گاه مادرش را نیز به عقد تیمورتاش دروغین درآورد. این ادعا به‌زودی مقبولیت یافت و هواداران خاندان چوپان و افراد قبایل اویرات که در نزد جلایر بودند، به اردوی حسن چوپانی پیوستند و جبهۀ او چندان قوی شد که همراه پدر بر ساخته‌اش، جلایر را در نوشهر آلاداغ در نزدیکی نخجوان درهم شکست (۲۰ ذیحجۀ ۷۳۸ق/ ۹ ژوئیۀ ۱۳۳۸م) و پس از تصرف تبریز به غارت و تعرض به مردم برخاست (حافظ‌ابرو، ۲۰۲-۲۰۳؛ میرخواند، ۵/۹۷۶؛ شبانکاره‌ای، ۳۱۱-۳۱۳؛ اقبال، ۳۵۵؛ اشپولر، ۱۱۰؛ بویل، ۴۱۴-۴۱۵).

تیمورتاش دروغین ــ قراجری ــ که از این پیروزی سرمست شده بود، تصمیم گرفت از آن به سود خود بهره‌برداری کند؛ از‌این‌رو، در صدد قتل حسن چوپانی برآمد، اما حسن از توطئۀ او آگاه شد و به گرجستان رفت و ساتی‌بیک، دختر اولجایتو و همسر چوپان را به سلطانی برگزید و رکن‌الدین شیخی از خاندان رشیدالدین فضل‌الله را به وزارت او منصوب کرد (حافظ‌ابرو، ۲۰۳-۲۰۴؛ عبدالرزاق، ۱۳۹-۱۴۳؛ اشپولر، ۱۱۰-۱۱۱؛ اقبال، ۳۵۵-۳۵۶). از آن سوی، میان چوپانیان و حسن جلایری صلح شکننده‌ای پدید آمد که دوران آن بسیار کوتاه بود. بر اساس این پیمان هریک از امیران بر ناحیه‌ای تسلط یافتند: حاجی طغای بر دیاربکر، تیمورتاش دروغین بر بغداد (حافظ‌ابرو، ۲۰۴)، و امیر ارتنا بر ممالک روم (همانجا؛ یوجل، ۷) که ملک اشرف، برادر حسن چوپانی را ملازم و از خواص خود قرار داد (همانجاها). با‌این‌همه، چون حسن جلایری به چوپانیان اعتماد نداشت، طغاتیمور را به پادشاهی برگزید و به سلطانیه دعوتش کرد (حافظ ابرو، ۲۰۵؛ عبدالرزاق، همانجا). از سوی دیگر، حسن چوپانی برای مقابله با این حادثه به طغاتیمور پیام فرستاد و با وعدۀ ازدواج با ساتی‌بیک او را به اتحاد با خود راضی کرد و به او گفت: برای‌جلب‌نظر ساتی‌بیک «کتابتی به خط خود» بنویسد و بفرستد تا با نشان دادن آن به ساتی‌بیک مناکحت را به اتمام رساند (همانجاها). طغاتیمور نیز چنان کرد، اما حسن چوپانی نامه را به جلایریان فرستاد. در پی آن، طغاتیمور به خراسان گریخت و قراجری نیز در تبریز به قتل رسید (حافظ ابرو، ۲۰۶-۲۰۷؛ اقبال، ۳۵۸؛ بیانی، شیرین، ۲۹).

پس‌ازاین رویداد حسن جلایر، جهان تیمورخان ابن الافرنگ خان، نوادۀ گیخاتو را بر تخت نشاند (عبدالرزاق، ۱۴۳-۱۴۴)؛ اما حسن کوچک از آن سوی ساتی‌بیک را به بهانۀ اینکه زنی نمی‌تواند مملکت را اداره کند، خلع کرد و سلیمان نامی را که نوۀ یشموت پسر هلاگو بود، شاه خواند و ساتی‌بیک را به زور به عقد او درآورد و خود بر منطقه‌ای بزرگ شامل عراق عجم، اران، موغان، گرجستان تا سرحد آسیای صغیر تسلط یافت. در ۷۴۰ق اجتماعی بزرگ مرکب از امیران و فرماندهان در اوجان تشکیل داد و آمادۀ جنگ با جلایریان شد. در ذیحجۀ ۷۴۰/ ژوئن ۱۳۴۰ در کنار جغتو میان دو حسن جنگ شد. حسن جلایری شکست خورد و به بغداد رفت و جهان تیمور را عزل کرد و خود زمام امور را در دست گرفت. از این تاریخ دولت جلایریان رسماً تأسیس شد (حافظ‌ابرو، ۲۰۸-۲۱۰؛ اهری، ۱۶۷؛ بیانی، شیرین، ۲۷؛ اشپولر، ۱۱۱-۱۱۲؛ اقبال، ۳۵۹-۳۶۰؛ بویل، ۴۱۵).

حسن چوپانی آن‌گاه به تبریز رفت و هریک از اطرافیان خود را به ناحیه‌‌ای فرستاد (همانجاها). سپس به دیاربکر و ارزروم و ماردین رفت و غارت و خرابی بسیار به بار آورد (اقبال، همانجا؛ حافظ ابرو، ۲۱۲؛ اشپولر، ۱۱۲) و به تبریز بازگشت. حسن پس از آن روی به آناتولی نهاد که در دست امیر ارتنا، برادر زن تیمورتاش، و از یاران و منصوبان حسن جلایری بود (افلاکی، ۲/ ۹۷۸؛ اوزون چـارشیلـی، «امیـرنشیـنـهـا»، ۱۵۰؛ نیـز نک‍ : ه‍ د، ۷/۴۴۵-۴۴۷).

در ۷۴۴ق/۱۳۴۳م در راه سیواس ـ ارزروم در محل کرانبوک جنگ در گرفت، ولی حسن چوپانی شکست خورد و تمام قرارگاههای او به دست امیر ارتنا افتاد (همانجاها؛ حافظ‌ابرو، ۲۱۷؛ یوجل، ۱۱-۱۲). این شکست برای چوپانیان گران تمام شد، زیرا به حاکمیت آنان بر آسیای صغیر پایان داد. شیخ حسن چوپانی پس از این شکست مدت چندانی زنده نماند و در ۲۷ رجب ۷۴۴ق/ ۱۵ دسامبر ۱۳۴۳م توسط همسرش عزت‌ملک به‌قتل رسید (اهری، ۱۶۹؛ حافظ‌ابرو، ۲۱۷، ۲۲۱؛ عبدالرزاق، ۱۸۸- ۱۸۹؛ اشپولر، ۱۱۳؛ بیانی، شیرین، ۲۹-۳۰).

شیخ حسن چوپانی را امیری جسور، دلاور، کاردان و حیله‌گر خوانده‌اند. او نسبت به اطرافیانش بی‌اعتماد بود و روی‌هم‌رفته مردی بی‌رحم و خون‌ریز به شمار می‌رفت (نبئی، ۲۷۶).

ملک اشرف چوپانی (۷۱۸ یا ۷۱۹- ۷۵۸ق/ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹-۱۳۵۷م)، پسر دوم تیمورتاش، برادر شیخ حسن و نیز آخرین امیر دولت چوپانی. وی پس از قتل برادرش به جای او نشست و مدت ۱۴ سال بر غرب و شمال غرب ایران فرمان راند. ملک‌اشرف با ورود در دستگاه امیر ارتنا ــ که او را ملازم خاص خـود گردانیده بـود ــ کسب شهرت کرد (حافظ‌ابرو، ۲۰۴-۲۰۵). چون برادرش شیخ حسن به تکاپوی حکومت افتاد، اشرف نیز به او پیوست و در جنگ میان جلایریان و چوپانیان نزدیک مراغه شرکت کرد (همو، ۲۰۹). اشرف در زمان سلیمان‌خان، پادشاه‌خواندۀ برادرش شیخ حسن به حکم و فرمان او رهسپار عراق عجم شد (همو، ۲۱۰) و در حدود ابهر با خراسانیان جنگید و بر آنان پیروز شد. ازاین‌رو، آنجا را ملک خود می‌شمرد و وجوهات بسیاری از مردم می‌گرفت (همو، ۲۱۱).

ملک‌اشرف پس از آگاهی از قتل برادرش، همراه عمویش یاغی باستی، پسر امیرچوپان از میانۀ راه شیراز، روی به تبریز نهاد. در نوروز سلطانی به سلطانیه رسید، از آنجا به اوجان آمد و عزم تبریز کرد (همانجا؛ عبدالرزاق، ۱۹۱-۱۹۲). نخست حواشی‌ و نوکران ملک‌اشرف و یاغی باستی به تبریز رسیدند، اما تبریزیان به جنگ برخاستند و چون امرا در رسیدند، با وساطت برخی از اکابر مانند مولانا تاج‌الدین کوه‌کمری فتنه فرو ‌نشست و امرا به شنب غازان فرود آمدند (همانجاها). از سوی دیگر امیر سیورغال دیگر پسر امیرچوپان که در قراحصار آسیای صغیر در بند بود، در همین ایام گریخت و به ملک‌اشرف پیوست و جملگی وارد تبریز شدند (همانجاها؛ میرخواند، ۵/۹۸۰؛ اقبال، ۳۶۳؛ اشپولر، ۱۱۳-۱۱۴).

اندکی پس از ورود به تبریز میان آنها اختلاف افتاد، زیرا مردم تبریز در مسائل گوناگون به یاغی باستی مراجعه می‌کردند؛ این امر موجب خروج اشرف از شهر و جنگ میان آنان شد که به پیروزی اشرف انجامید (حافظ‌ابرو، ۲۲۳-۲۲۴؛ میرخواند، همانجا؛ عبدالرزاق، ۱۹۲-۱۹۳). اشرف از آنجا به گنجه رفت. یاغی باستی و سیورغال درخواست صلح کردند و اشرف پذیرفت؛ اما اندکی بعد یاغی باستی را کشت و آوازه در انداخت که او گریخته است (همو، ۱۹۳-۱۹۴؛ حافظ‌ابرو، ۲۲۴-۲۲۵؛ میرخواند، ۵/۹۸۱؛ فصیح، ۳/ ۶۸- ۶۹). اشرف پس از آن نوشیروان نامی را که برخی او را قبچاقی و برخی از اولاد هلاگو و برخی هم از نژاد کاویانی دانسته‌اند (عبدالرزاق، ۱۹۳؛ اقبال، همانجا)، بر تخت نشاند و خطبه و سکه به نام وی کرد و به‌عنوان نایب او رشتۀ کارها را در دست گرفت (همانجا). انوشیروان آخرین فردی است که از جانب امیران چوپانی به ایلخانی برگزیده شده است. بدین ترتیب، اشرف در حکومت استقلال یافت و در تبریز «متمکن شد» (حافظ‌ابرو، ۲۲۴، ۲۲۹؛ گروسه، ۴۶۵).

ملک‌اشرف در ۷۴۵ق/۱۳۴۴م بر آذربایجان، اران و موغان هم مستولی شد. وی چندی بعد برادر خود مصر‌ملک را در قفس آهنین زندانی کرد و غلامی رومی به‌نام محمدی را به جای خود در تبریز گذاشت و در زمستان به قراباغ رفت. در غیاب او محمدی قیام کرد و چند تن از زندانیان را آزاد ساخت و خود به شیراز رفت. اشرف نیز با شنیدن این خبر به تبریز بازگشت (عبدالرزاق، ۲۱۱؛ حافظ‌ابرو، ۲۲۵-۲۲۶).

در ۷۴۸ق اشرف راهی بغداد شد، اما نتوانست آنجا را فتح کند و به تبریز برگشت و آذربایجان، اران، عراق عجم، موغان و بخشی از گرجستان و کردستان را که در تصرف داشت، میان امیران خود قسمت کرد و «مواجب و مرسومات مقرر گردانید» و چند تن از اهل سیاست و ارباب قلم را ملازم و مشاور خود قرار داد (حافظ‌ابرو، ۲۲۶-۲۲۷؛ عبدالرزاق، ۲۲۳-۲۲۴) و به‌دست آنان «مملکت استقامت» یافت؛ با‌این‌همه، در ۷۵۰ق/ ۱۳۴۹م وزیر خود عبدالحی را بازداشت کرد و اموالش را گرفت و سپس به گیلان نزد کیا اسماعیل تبعیدش کرد (حافظ‌ابرو، ۲۲۷- ۲۲۸؛ عبدالرزاق، ۲۳۶).

وی در محرم ۷۵۱/ مارس ۱۳۵۰ به اصفهان لشکر کشید، اما با مقاومت شدید مردم مواجه شد و اصفهانیان پیغام دادند که اگر مقصود سکه و خطبه است، کسی را فرست تا خطبه خواند و سکه زند، ولی شهر را تسلیم نخواهیم کرد. اشرف نیز شرف‌الدین نخجوانی را فرستاد و خطبه به‌نام انوشیروان خواندند و دو هزار دینار زر سرخ ضرب کردند (همو، ۲۳۷- ۲۳۸؛ حافظ‌ابرو، ۲۲۹) و سرانجام اشرف با دریافت مبلغی مراجعت کرد (عبدالرزاق، حافظ‌ابرو، میرخواند، همانجاها). او پس از بازگشت به تبریز عدۀ بسیاری را به قتل آورد (همانجاها).

ملک‌اشرف در همان سال تصمیم گرفت در رفتار خود نسبت به مردم تجدید نظر کند. از‌این‌روی، هنگامی که در اوجان بود، نزد مولانا نظام‌الدین غوری (حافظ‌ابرو، ۲۳۰) یا نظام‌الدین عضدی (عبدالرزاق، ۲۳۹) کس فرستاد و مولانا پیاده به اوجان آمد. اشرف نزد او تعهد کرد که پس از این با عدالت رفتار کند. مولانا در جواب گفت به قول تو اعتماد نیست و آن‌گاه به تبریز بازگشت (همانجاها).

در ۷۵۲ق، یکی از امرای اشرف به‌نام دلو بایزید بر او شورید. اشرف از این خبر سراسیمه گشت و با بخشش و مخارج هنگفت لشکری مهیا کرد (عبدالرزاق، ۲۵۰؛ حافظ‌ابرو، ۲۳۱). سرانجام دلو بایزید کشته شد و به‌عبارتی‌دیگر خود را کشت و غائله خاتمه یافت (همانجاها). پس از آن ملک اشرف در ربع رشیدی ساکن شد و اکابر و پیشه‌وران و گروهی از مردم را به اقامت در آنجا مجبور ساخت و اجازه داد که در آنجا خانه سازند و مدارس و خانقاه و جز آنها بنا کنند.

اشرف خود از نظر روانی دچار اختلال بود و بر همه‌کس شک می‌کرد؛ چنان‌که مرغ و خروس و گوسفند را برای آشپزخانه در برابر او ذبح می‌کردند (عبدالرزاق، ۲۵۰-۲۵۱؛ حافظ‌ابرو، ۲۳۱-۲۳۲). افزون بر آن بسیار مال‌اندوز بود و اموال امرای خود را مصادره می‌کرد. گویند ۱۷ خزانه از جواهر و زر سرخ و سفید داشت که هر یکی را در جایی نهاده بود (عبدالرزاق، ۲۲۴؛ حافظ‌ابرو، ۲۲۷).

ظلم و بیداد اشرف به جایی رسید که مردم و بزرگان قلمرو او به نقاط دیگر مهاجرت کردند (همو، ۲۳۲؛ سلطان القرائی، ۲/ ۵۳۹)؛ ازجمله محیی‌الدین بردعی به سرای، مرکز آلتین اردو (ه‍‌‍‍‍‌‌ م)، رفت و در آنجا به وعظ پرداخت و از مظالم اشرف و درماندگی مردم آن‌چنان گفت که پادشاه جانی‌بیک متأثر شد و به رهایی مردم تبریز و دیگر جایها تصمیم گرفت. جانی‌بیک در ۷۵۸ق/۱۳۵۷م با سپاهی بزرگ از دربند گذشت و راهی تبریز شد. اشرف که در آغاز خبر این لشکرکشی را باور نکرده بود، ناگزیر از ربع رشیدی بیرون آمد و در شنب غازان اقامت گزید. مردم و سپاه از اطرافش پراکنده شدند و او به خوی فرار کرد و در آنجـا گرفتـار شد و به قتـل رسید (نک‍ : عبدالرزاق، ۲۹۰-۲۹۲؛ حافظ‌ ابرو، ۲۳۳-۲۳۶؛ میرخواند، ۵/۹۸۱-۹۸۲؛ اقبال، ۴۵۴) و اموال و خزائنش را جانی‌بیک تصرف کرد. در حق او این چنین گفته‌اند: «دیدی که چه کرد اشرف خر/ او مظلمه برد و جانی‌بیک زر» (فصیح، ۳/ ۸۹). با کشته شدن اشرف امارت چوپانیان نیز سر آمد.

اشرف در مدت ۱۴ سال فرمانروایی جز ویرانی، بدبختی و فقر چیزی برای مردم باقی نگذاشت. از وجود شاعران و ادیبان در دستگاه چوپانی آگاهی نداریم. از عارفان، مولانا نظام‌الدین یحیى غوری (ابن کربلایی، ۱/۱۱۳)، و از خوش‌نویسان، عبدالله صیرفی و شاگردش را می‌توان نام برد. تنها بنای باقی‌مانده از دورۀ چوپانیان، مسجد سلیمانیه و یا علائیه در تبریز است که حسن چوپانی در ۷۴۲ق آن را به‌نام سلیمان‌خان پادشاه‌خوانده‌اش بنا کرد. از آنجا که کتیبۀ آن به خط عبدالله صیرفی (بیانی، مهدی، ۴/۸۰-۸۱) و شاگردش نوشته شده است، اکنون به مسجد استاد و شاگرد معروف است (کارنگ، ۱/۲۳۲-۲۳۳).

مآخذ:   آق‌سرایی، محمود، تاریخ سلاجقه (مسامره الاخبار و مسایره الاخیار)، به کوشش عثمان توران، آنکارا، ۱۹۴۳م؛ ابن کربلایی، حافظ حسین، روضات الجنان، به کوشش جعفر سلطان القرائی، تهران، ۱۳۴۴- ۱۳۴۹ش؛ ابوالقاسم کاشانی، عبدالله، تاریخ اولجایتو، به کوشش مهین همبلی، تهران، ۱۳۴۸ش؛ افلاکی، شمس‌الدین احمد، مناقب العارفین، به کوشش تحسین یازیجی، آنکارا، ۱۹۷۶م؛ اقبال آشتیانی، عباس، تاریخ مغول، تهران، ۱۳۴۱ش؛ اهری، ابوبکر، تاریخ شیخ اویس، به کوشش وان لون، لاهه، ۱۳۷۳ق/۱۹۵۴م؛ بناکتی، داوود، تاریخ، به کوشش جعفر شعار، تهران، ۱۳۴۸ش؛ بیانی، شیرین، تاریخ آل جلایر، تهران، ۱۳۴۵ش؛ بیانی، مهدی، احوال و آثار خوش‌نویسان، به کوشش حسین محبوبی اردکانی،تهران، ۱۳۵۸ش؛ حافظ‌ابرو، عبدالله، ذیل جامع التواریخ رشیدی، به کوشش خانبابا بیانی، تهران، ۱۳۵۰ش؛ حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ۱۳۶۲ش؛ رشیدالدین فضل الله، جامع التواریخ، به کوشش محمد روشن و مصطفى موسوی، تهران، ۱۳۷۳ش؛ سلطان القرائی، جعفر، حاشیه بر روضات الجنان (نک‍ : هم‍ ‍، ابن کربلایی)؛ شبانکاره‌ای، محمد، مجمع الانساب، به کوشش هاشم محدث، تهران، ۱۳۶۳ش؛ عبدالرزاق سمرقندی، مطلع سعدین و مجمع بحرین، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ۱۳۵۳ش؛ فصیح خوافی، احمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، ۱۳۳۹-۱۳۴۰ش؛ کارنگ، عبدالعلی، آثار باستانی آذربایجان (آثار و ابنیۀ تاریخی شهرستان تبریز)، تبریز، ۱۳۵۱ش؛ منتخب التواریخ معینی، منسوب به معین‌الدین نطنزی، به کوشش ژان اوبن، تهران، ۱۳۳۶ش؛ میرخواند، محمد، روضه الصفا، به کوشش عباس زریاب، تهران، ۱۳۷۲ش؛ نبئی، ابوالفضل، تاریخ آل چوپان، تهران، ۱۳۵۲ش؛ وصاف، تاریخ، تحریر عبدالمحمد آیتی، تهران، ۱۳۷۲ش؛ نیز:

Boyle, J. A., »Daynastic and Political History of the Il-Khāns«, The Cambridge History of Iran, vol V, ed. id, Cambridge, 1968; Grousset, R., L’Empire des Steppes, Paris, 1948; IA; Spuler, B., Die Mongolen in Iran, Leiden, 1985; Uzunçarşılı, İ. H., Anadolu beylikleri, Ankara, 1969; id, »Emîr Çoban Soldoz ve Demirtaş«, Belleten, Ankara, 1967, vol. XXXI, no. 124; Yücel, Y., Anadolu beylikleri hakkinda araştırmalar, Ankara, 1991.

صفویان.

اشاره:

صفویه یا صفویان (حک ۹۰۷ -۱۱۳۵ ق) سلسله‌ای از حاکمان شیعه ایران که با رسمی کردن مذهب شیعه در ایران کوشیدند هویتی یگانه به مردم ایران ببخشند و در نتیجه نخستین حکومت شیعه در سراسر ایران را شکل دادند.صفویان اعضای یک طریقت صوفیانه بودند که در قرن هفتم قمری توسط شیخ صفی‌الدین اردبیلی بنیان‌گذاری شد. در نیمه دوم قرن نهم تحت رهبری شیخ جنید و شیخ حیدر جد و پدر شاه اسماعیل، نهضتی مذهبی، سیاسی و نظامی صورت یافت که سرانجام در آغاز قرن دهم توانست با فتح تبریز به دست سپاه قزلباش و رهبری اسماعیل قدرت سیاسی را در دست گیرد. حکومت.

تاریخ صفویه

صفویه تا سال ۱۱۳۵ق که اصفهان توسط شورشیان افغان سقوط کرد ادامه یافت.ایران عصر صفوی در زمینه‌های نظامی، فقهی و هنری پیشرفت‌های چشمگیری به دست آورد.

دعوت از فقهای بنام تشیع خصوصا از جبل عامل لبنان باعث شد تا پشتوانه فکری و عقیدتی این حکومت شیعه بنیادین شود و این امر توانست زمینه پرورش فقهای معروفی چون میرداماد، فیض کاشانی، ملاصدرا و محمدباقر مجلسی شود. ادبیات نیز در این دوره، رنگی شیعی و مذهبی به خود گرفت و مرثیه‌سرایانی مانند محتشم کاشانی وارد این عرصه شدند.برخی قدرت شاهان صفوی را بر سه پایه استوار می‌دانستند: اول نظریه حق الهی پادشاهان ایرانی (فر ایزدی)، دوم ادعای نمایندگی امام مهدی(ع) بر روی زمین و سوم مقام پادشاهان صفوی به عنوان مرشد کامل پیروان طریقت صوفیه که به نام صفویه شناخته شده‌اند.[۱]

بقعه شیخ صفی الدین اردبیلیخاستگاه صفویه شهر اردبیل است. اولین نفر از این خاندان، فیروز شاه زرین کلاه در قرن پنجم قمری در اردبیل می‌زیست. اصل و نسب این خاندان بر اساس منابع دوره صفویه به امام هفتم شیعیان می‌رسد.[۲] برخی پژوهشگران معاصر، در سیادت این خاندان و تشیع شیخ صفی‌الدین تردید کرده‌اند.[۳]ظهور شیخ صفی‌الدین اردبیلی تاریخ صفویه را وارد مرحله جدیدی کرد. وی به دلیل استعداد خود توانست ریاست طریقه زاهدیه را بدست بیاورد و مدت ۳۵ سال ریاست این طریقه را برعهده داشت.[۴]دوره ریاست شیخ صفی تماس‌های منظم بین اردبیل و مریدان طریقت صفویه در سایر مناطق بوجود آورد و توانست تا آناتولی شرقی و سوریه گسترش یابد. با به رهبری رسیدن جنید فرزند ابراهیم در سال ۸۵۱ق نهضت وارد مرحله جدیدی شد و تمایل خود را به قدرت دنیوی و پادشاهی بسیار نشان داد و اولین رهبر صفویه بود که لقب سلطان را گرفت.[۵]

تأسیستأسیس حکومت صفویه در زمان اسماعیل اول از نوادگان شیخ صفی بود. وی در رأس مریدان خود به همراه هفت هزار تن قزلباش، آق قویونلو‌ها را در ناحیه شرور شکست داد[۶] و وارد تبریز شد و تشیع را به عنوان مذهب رسمی اعلام نمود. او اساس حرکت خود را بر مذهب تشیع قرار داده بود. قبایل روملو، استاجلو، تکلو، شاملو، ذوالقدر، قاجار، افشار و نیز ترکمانان در تشکیل صفویه نقش بنیادینی را ایفا کردند.[۷]شاه اسماعیل نه فقط یک سلطان دنیوی و عرفی بلکه بالاتر از آن مرشد کاملی بود که حامل نور الهی و مظهر ذات الوهیت تلقی می‌شد.[۸] در تاریخ ۲۳ ساله سلطنت شاه اسماعیل دو مرحله کاملا مشخص را می‌توان از هم تفکیک کرد ۱- مرحله پیش از شکست چالدران ۲- مرحله شکست چالدران. اسماعیل پس از شکست چالدران شخصا در هیچ جنگی شرکت نکرد و ده سال آخر عمر خود را به شراب‌خواری و سوگواری و افسردگی گذرانید.

نمودار زمانی – تواریخ بر حسب هجری قمری است

جانشینان شاه اسماعیلبا مرگ اسماعیل اول، روند تضاد جناح‌های درون حکومتی که در ده سال آخر سلطنت او رو به گسترش گذاشته بود، اوجی تازه یافت. پسرش تهماسب یکی از قدرتمندترین شاهان صفویه شد که در ده سالگی به پادشاهی رسید.[۹]ستیز امرای قدرت‌طلب قزلباشان دیو سلطان روملو، سلطان تکلو و کپک سلطان استاجلو و قبایل آنها در کنار تهاجمات خارجی از ناحیه ازبکان در مرزهای شرقی و پس از آن عثمانیان در غرب کشور، دوره ۱۰ ساله بی‌ثباتی و کشاکش را رویاروی سلطنت صفوی قرار داد؛ به طوری که به نظر می‌رسد میراثی را که شاه اسماعیل پس از خود برجای گذاشته بود، چندان دوام و بقا نخواهد یافت.[۱۰] اما در واقع اینچنین نشد، بلکه سلطنت تهماسب که طولانی‌ترین دوره در سلطنت شاهان صفوی بود، به دوران آرامش صفویه تبدیل شد. در این دوره پایه‌های دولت صفوی مستحکم گردید. هر چند که دهه آخر سلطنت تهماسب با بحران‌های داخلی و تضاد‌های اجتماعی زمینه‌ساز بی‌ثباتی بعد از خود گردید، اما اساسی که در دوره سلطنت ۵۴ ساله تهماسب گذاشته شده بود، با قوت و ضعف تا پایان حکومت صفویان در ایران به حیات خود ادامه داد.پس از شاه تهماسب، اسماعیل دوم سرانجام در پی دسته‌بندی‌های درونی حکومت صفوی و منازعات امرا و سران قزلباش که از اواخر عمر تهماسب آغاز شده بود، پس از ۲۰ سال حبس از قلعه قهقه آزاد و با نقش موثری که عمه او پری‌خان خانم دختر قدرتمند تهماسب ایفا کرد، پس از قتل حیدر میرزا و شکست طرفداران او به قزوین رفت و بر تخت سلطنت نشست.[۱۱] دوران شاه اسماعیل دوم، دوران تسویه‌های خونین بود که اسماعیل دوم برای حفظ مقام پادشاهی خود انجام داد. دوره یک سال و چند ماهه سلطنت اسماعیل دوم، دوره بحران در مناسبات دین و دولت به شمار می‌رفت و نمایندگان دین و علما در برابر حکومت و شاه قرار می‌گیرند. این بحران ناشی از سیاست مذهبی اسماعیل دوم که کاملا مخالف و مقابل سیاست‌های مذهبی پدرش تهماسب بود، می‌باشد.[۱۲]پس از کشتاری که اسماعیل دوم از شاهزادگان صفوی کرد، خدابنده میرزا پسر بزرگ تهماسب که به دلیل ضعف بینایی سلطنت را از کف داده بود، از سوی امراء قزلباش و پریخان خانم – پس از تجربه‌ای که از حکومت اسماعیل دوم کسب کرده بود- نامزد سلطنت شد و از شیراز به پایتخت، قزوین برای جلوس بر تخت دعوت گردید.[۱۳]در دوران سلطان محمد خدابنده دو جنگ اتفاق افتاد. یکی با امرای استاجلو و دیگری با سلاطین ازبک[۱۴] دوران سلطنت محمد خدابنده دوران تضاد بین امراء قزل باش با پادشاه و همچنین تضاد بین خود امراء بود؛ به طوری که این مشکلات با ضعف شخصی و فقدان لیاقت و قدرت فردی دوره سلطنت وی را تیره ساخت. تهی شدن خزانه‌ای که تهماسب سالیان درازی با خست و مال‌دوستی خاصی از رعایا ستانده و انباشته بود، با بذل و بخشش‌های بی‌حساب شاه محمد به بزرگان دولت، امراء قزلباش و سادات و علما به منظور حامی و پشتیبان برای سلطنت متزلزل خود، بحران‌های اجتماعی و اقتصادی را حادتر نمود[۱۵]

بازگشت اقتداردر سال ۹۹۶ قمری عباس اول به کمک مرشد قلی‌خان استاجلو در قزوین بر تخت سلطنت نشست. در این دوران آشفتگی و بی‌ثباتی سرتاپای سلطنت صفوی را از درون و برون تهدید می‌کرد. در درون، در طبقه بالایی جامعه داعیه امراء قزلباش و تمایلات گریز از مرکز آنان، تجزیه امپراتوری صفوی را وعده می‌داد و در طبقه پایینی جامعه جنبش‌ها و قیام‌های مختلف در گوشه و کنار مملکت موجودیت حکومت فرزندان شیخ صفی را به معارضه می‌طلبید و سرانجام از بیرون، تهاجمات و حملات دشمنان غربی عثمانی و شرقی ازبکان، وحدت و یکپارچگی دولت را تهدید می‌کرد.سرانجام شاه عباس اول توانست بر مشکلات فایق آید و نه‌تنها اغتشاشات داخلی را سرکوب کرد؛ بلکه توانست ابتدا با یک صلح تاکتیکی با عثمانی خیال خود را از جبهه غربی راحت کرد و به بیرون راندن ازبکان از خراسان پرداخت و در مرحله بعد عثمانیان را نیز از مناطق متصرفی خود در همدان و آذربایجان عقب راند و بدین وسیله حکومتی قدرتمند و با ثبات در کشور ایجاد کرد.[۱۶] او با تشکیل نیروی سوم از گرجیان و ایجاد طبقه جدیدی در عرض طبقات قدیمی قزلباش سلطنت را از آن چنان قدرت و تمرکزی برخوردار ساخت که پیش از آن بی‌سابقه می‌نمود.[۱۷] تبدیل املاک ممالیک به املاک خاصه (شاهی) و نگهداری شاهزادگان در حرمسرا به علت عدم دخالتشان در حکومت، دو اقدام دیگر شاه عباس بود که همین دو اقدام در طول سال‌های بعد نیز ادامه یافت و تبدیل به یکی از علل ضعف و سقوط صفویه شد.

دوران انحطاط و سقوط صفویهبا مرگ شاه عباس اول دوران انحطاط دولت صفویه آغاز شد. دوره چهارده ساله سلطنت شاه صفی یکی از دوره‌های سیاه سلطنت صفویان و آغاز فرایند انحطاط بود. با مرگ شاه صفی، عباس دوم در ده سالگی به تخت نشست و از این رو در نخستین سال‌های سلطنت زیر نفوذ حرمسرا و خواجگان و زنان بود؛ اما به تدریج شخصیت مستقل و قدرتمند خود را بروز داد و توانست در طول بیست و پنج سال سلطنت خود، خاطره زمان عباس اول را تجدید کند و ثبات، تمرکز دولت و قدرت مطلقه شاه را در عرصه حکومت و کشورداری به نمایش گذارد. وی قندهار را از تیموریان پس گرفت.به سلطنت رسیدن شاه سلیمان آغاز انحطاط سلطنت صفویان بود. او که همه کاستی‌های شاهان پیشین را به ارث برده بود، از صفات و جنبه‌های مثبت آنان در امر کشورداری و استقرار نظم و قدرت متمرکز و درایت و کاردانی نیز بی‌بهره بود. شاه سلیمان پس از هیجده سال زندگی در حرمسرا و تحت تربیت خواجگان، به ناگاه با کاردانی و نفوذ آغا مبارک رئیس خواجگان حرم به سلطنت برداشته شد. عشق به شراب، طلا و زن با بی‌تدبیری، قساوت، حرص، خشم و شهوت یکجا در خود جمع داشت. او در سال اول سلطنت به بیماری سختی مبتلا گشت و هم‌زمان جامعه با قحطی شدید و طاعون مواجه بودند.[۱۸]دوره شاه سلطان حسین در واقع ناقوس مرگ حکومت دویست و سی ساله صفویان بود که با حمله نه چندان سنگین شورشیان افغان سقوط کرد. هرچند که همه بار گناه این سقوط را به عهده سلطان حسین انداختن، واقع بینانه و منصفانه نیست و او از پاره‌ای ویژگی‌های مثبت نیز برخوردار بوده است؛ اما سلطنتی فردی با ماهیت استبدادی، ویژگی‌ها و لوازم خاصی را می‌طلبد که آخرین شاه صفوی فاقد آن بود.در دوران پایانی صفویه، تدوین راهنما و دستور‌العمل عام برای همه دستگاه‌های دولتی در دستور کار قرار گرفت و این به خاطر این بود که شاهان اواخر صفوی کفایت اداره امور را نداشتند، تصور می‌کردند که با پیروی از شیوه‌های رسمی و دیوانی دوره‌های عظمت گذشته، بشود سر و سامانی به حکومت آورد. مثلا شاه سلطان حسین دستور نوشتن رساله‌ای در باب قواعد وضوابط مربوط نوشته شود.[۱۹]ضعف نفس شاه، شرابخواری و شهوت رانی و عدم کنترل او بر امراء و عمال رقابت و دو دستگی درباریان و امراء و تضاد و فساد میان آنان و سپاهی رزم ندیده در صلح صد ساله اوضاع را چنان آشفته کرده بود که فرمانده سپاهیان ایران، فتحعلی خان ترکمان، خود حرم امام رضا(ع) در مشهد را مورد دستبرد قرار می‌داد.[۲۰] در حالی که محمود افغان رئیس قبیله غلجایی هرات جانشین پدرش میرویس در سال ۱۱۳۴ قمری آماده حرکت به سوی اصفهان بود، در پایتخت حکیم‌باشی و ملاباشی سرگرم منازعه و جدال با فتعلی خان اعتماد الدوله بودند و هنگامی که محمود اصفهان را در حصار گرفت، هیچ امیدی به نجات تاج و تخت شاه نماند و سرانجام عمر سلطنت صفویان در سال ۱۱۳۵ قمری به سر رسید.

صفویه و تشیع

رسمی شدن مذهب شیعهصفویه در دوران حکومت خود تشیع را مذهب رسمی ایران اعلام کردند. با اینکه برخی از پژوهشگران از آمادگی اجتماعی ایرانیان برای قبول تشیع سخن رانده و به گسترش تشیع در سال‌های پیش از قدرت گیری صفویان در ایران اشاره کرده‌اند،[۲۱] منابع تاریخ صفویان، به اقدامات سختگیرانه شاه اسماعیل صفوی برای رسمیت بخشیدن به آیین تشیع در ایران معترفند. شاه اسماعیل دستور داد خطیبان مساجد خطبه به نام امامان دوازدگانه بخوانند و خلفای سه‌گانه را لعن و نفرین کنند. وی همچنین گروهی به نام تبرائیان را تشکیل داد که در خیابان‌ها حرکت می‌کردند و با صدای بلند لعن خلفا می‌گفتند.[۲۲] شاه اسماعیل همچنین دستور داد اذان را به روش شیعیان بگویند و هر کس نماز را به مذهب امامیه برپا نکند از دم تیغ بگذرانند.[۲۳] برخی از منابع از قتل تعداد زیادی از مخالفان تشیع که در برابر سیاست جدید مذهبی ایستادگی می‌کردند، سخن رانده‌اند.[۲۴] در مقابل، برخی پژوهشگران علی رغم تهدیدهای شاه اسماعیل، تغییر آیین ایرانیان به تشیع را، حرکتی آرام و تدریجی و بدون برخورد دانسته‌اند.[۲۵] برخی نیز گزارش‌هایی را که درباره شدت عمل اسماعیل نسبت به شیعیان در منابع عصر صفوی منعکس شده حاصل داستان پردازی تاریخ نگاران به شمار آورده و با واقعیت تاریخی مطابق نمی‌دانند و به ارائه شواهدی علیه چنین انگاره‌ای پرداخته‌اند.[۲۶]در کنار سختگیری بر اهل سنت و اجبار مردم به اظهار تشیع، شاه اسماعیل صفوی از روش‌های دیگری برای گسترش و تثیب تشیع بهره گرفت. از جمله این روش‌ها دعوت از علمای شیعه برای مهاجرت به ایران بود. پس از مدتی با ورود علمای شیعه، مدارس شیعه و مراکز علمی در ایران تشکیل شد. برگزاری آیین‌های شیعی از جمله عزاداری محرم از دیگر اقدامات صفویان بود که در برانگیختن احساسات مذهبی و در نتیجه گسترش ‌و تثبیت مذهب تشیع موثر بود.[۲۷]

تشیع و هویت ملیپژوهشگران معاصر، حکومت صفویه را نخستین حکومت ملی ایران می‌دانند. برخی، رسمی و فراگیر شدن مذهب شیعه در ایران را عاملی اساسی در شکل‌گیری هویت ملی در عصر صفوی به شمار آورده‌اند که به یکپارچگی مردم ایران و در نتیجه توانمندی آنان را در برابر دشمنان سنی مذهب در پی داشت. در این رویکرد مذهب شیعه، عاملی برای وحدت بخشی به جامعه ایرانی و در عین حال ایجاد تمایز و تشخص ایرانیان در برابر دشمنانش، بخصوص حکومت عثمانی بود.[۲۸]

ارتباط علمای شیعه و صفویانبا اینکه در مرحله آغازین تشکیل حکومت صفویه،‌ علمای شیعه نقشی در تشکیل حکومت نداشتند، در اواخر دوران سلطنت شاه اسماعیل صفوی، علما به ساختار حکومتی صفویان وارد شدند و عهده‌دار مناصبی مانند صدارت و قضاوت شدند. از دوران سلطنت شاه طهماسب صفوی، ورود فقها به دربار صفوی سرعت بالاتری یافت. همزمان از سوی محقق کرکی نظریه تازه‌ای مطرح شد که حضور علما در دربار را از نظر شرعی توجیه می‌کرد. بر اساس این نظریه، حکومت در زمان امام معصوم از اختیارات فقیه جامع الشرایط است اما این فقیه می‌تواند از روی مصلحت قدرت سیاسی مشروع خود را به سلطان واگذار کند. شاه طهماسب این نظریه را پذیرفت و خود را نایب فقیه جامع الشرایط خواند.[۲۹]بدین ترتیب هر چند موقعیت علما در طول حکومت صفویان با فراز و فرودهایی همراه بود، آنان همیشه نقشی تعیین کننده و موثر در ساختار سیاسی حکومت صوفیان داشتند. علما در این دوران با بر عهده داشتن مناصب مختلف به امور شرعی مانند قضاوت، رسیدگی به موقوفات، امامت جمعه و… می‌پرداختند. با وجود این باید در نظر داشت که علما را شاهان بر مناصب دینی می‌گماشتند و قدرت علما همواره با قدرت شاه و درباریان محدود می‌شد. برخی از شاهان صفوی مانند شاه عباس اول، اختیارات محدودتری برای علما و سایر مناصب قائل می‌شدند و برخی از شاهان صفوی مانند شاه عباس دوم نقش بیشتری برای علما در تصمیم‌گیری درباره مسائل دینی و حکومتی قائل می‌شدند.[۳۰]

مناصب علماصدرالاسلام: این منصب از زمان شاه اسماعیل اول تشکیل شد. منصب صدارت در بیشتر عمر حکومت صفویان بالاترین منصب دینی بود. میزان قدرت صدر، تا حدودی بستگی به شخصیتی که عهده‌دار این منصب بود بستگی داشت. هنگامی که صاحب منصب صدر از علمای تراز اول بود قدرت و نفوذ کلام او بر شاه و درباریان بیشتر بود.نظارت بر امور قاضیان، و علما و سادات و اداره مدارس و مساجد بر عهده صدر الاسلام بود. از مهم‌ترین وظایف صدر الاسلام، مدیریت اوقاف بود. این منصب از نیمه دوم دولت صفوی به دو بخش تقسیم شد،‌ صدر خاصه و صدر عامه. صدر خاصه مسئول اداره موقوفات حکومتی و دولتی بود و صدر عامه بر اوقاف غیر دولتی نظارت داشت.[۳۱]شیخ الاسلام:‌ نخستین بار لقب شیخ‌ الاسلام را شاه طهماسب درباره محقق کرکی به کار برد. طهماسب که به محقق کرکی احترام زیادی می‌گذاشت با این منصب در واقع او را بالاتر از صدر قرار داد و اختیارات زیادی حتی در امور حکومتی به او تفویض کرد. از دیگر افرادی که منصب شیخ الاسلامی داشتند می‌توان به سید حسین مجتهد کرکی، شیخ بهایی (م.۱۰۳۰ ق.)، محمد باقر سبزواری (م۱۰۹۰ ق.) و علامه مجلسی (م۱۱۱۰ ق.) اشاره کرد.از دیگر مناصب علما در دربار صفویان می‌توان به وکیل حلالیات اشاره کرد که به فرمان برخی از شاهان صفوی که سعی داشتند اموال خاص خود را به شیوه حلال به دست آورند به کار گماشته می‌شد. امامت جمعه دیگر سمت رسمی علما بود که تعیین آن معمولا بر عهده شیخ الاسلام بود. ملاباشی نیز منصبی بود که در زمان شاه سلطان حسین به محمد باقر خاتون آبادی تعلق گرفت که شاه به او علاقه بسیار داشت و او را از شیخ الاسلام بالاتر می‌دانست.[۳۲]

علمای مخالف حکومتبا اینکه تعامل بیشتر علمای شیعه با حکومت صفوی، دوستانه بود، برخی از علمای شیعه بر اساس نظریاتی که همکاری عالمان با حکومت‌های دنیوی را ناصحیح قلمداد می‌کرد، از حکومت کناره می‌گرفتند و علمایی را که با حکومت همکاری داشتند سرزنش می‌کردند. شیخ ابراهیم قطیفی، مقدس اردبیلی (م.۹۹۳ق.)، صدرالمتالهین شیرازی و شیخ حسن عاملی (م. ۱۰۱۱ق.) از جمله چهره‌های شاخصی بودند که همکاری و سازش علما با حکومت صفویان را نادرست می‌دانستند.[۳۳]

تشیع و تصوف در عصر صفویهحکومت صفویان خاستگاهی صوفیانه داشت و بر پایه حمایت انبوه پیروان این فرقه که به قزلباشان نامبردار بودند استوار بود. بعد از تاسیس حکومت، رئیس طریقه صفویه در عین حال شاه و هم مرشد کامل بود. بخش اصلی نیروی نظامی صفویان را نیز همین گروه قزلباشان تشکیل می‌دادند. اما پیوند نزدیک شاه و قزلباشان بعد از مدتی کوتاه به اختلاف و کشمکش انجامید. شاه طهماسب که تلاش می‌کرد از قدرت و نفوذ قزلباشان بکاهد، در عمل به فقهای شیعه نزدیک شد. اختلاف فقها و علمای شیعه با گروه‌های صوفیه ریشه‌ای قدیم داشت و با قدرت یابی علما در حکومت صفویه این اختلاف ظهوری تازه یافت. مخالفت با تصوف در آثار علمای شیعه کم کم رو به فزونی گذاشت و در اواخر حکومت صفویان به دشمنی شدید و آشکاری تبدیل شد که به نگارش آثار علمای شیعه در رد و حتی تکفیر صوفیان انجامید.[۳۴] نماد ستیز آشتی ناپذیر علما با صوفیان را علامه محمد باقر مجلسی بود که در اواخر حکومت صفویان مقامی پر ارج یافت و آثاری در رد صوفیان نگاشت وی همچنین با استفاده از مقام شیخ الاسلامی، اقدامات عملی در محدود کردن فعالیت صوفیان صورت داد.[۳۵] در دوران سلطان حسین، برخوردهایی با صفویه و خانقاه‌های ایشان صورت گرفت و سعی شد از ارتباط مردم با صوفیان جلوگیری شود.

رابطه صفویان با عثمانیاندر آغاز کار دولت صفوی، تنش‌هایی بین شاه اسماعیل اول و سلطان سلیم عثمانی به وجود آمد، ولی به تدریج مناسبات دو کشور ملایم گردید و سرانجام به دوستی و صمیمیت و حسن تفاهم منجر شد.بعد از صلح شاه تهماسب با سلطان سلیمان (معروف به صلح آماسیه در ۹۶۲ قمری / ۱۵۵۵ میلادی)، روابط ایران و عثمانی رو به بهبودی گذاشت و لحن نامه‌های شاه تهماسب و سلطان سلیمان عثمانی نرم‌تر شد. در سال‌های بعد، هیأت‌هایی که شاه تهماسب به استانبول فرستاده بود، هدایای گران‌بهایی به مناسبت جلوس سلطان سلیمان قانونی، تقدیم باب عالی کردند. این دوستی تا مرگ سلیمان در سال ۹۷۵ ه / ۱۵۶۸م و جانشینی فرزندش سلطان سلیم دوم همچنان برقرار ماند.شاه تهماسب، پادشاه عثمانی را «سلطان غازی» و «مجاهد فی سبیل الله» به حساب می‌آورد و جنگیدن با وی را خلاف شرع و فروختن دین به دنیا می‌دانست؛ وی در تذکره خود می‌نویسد: خواندگار(لقب سلاطین عثمانی) به غزا به جانب فرنگ رفته، ما که به الکای او رویم، کار ما پیش نخواهد رفت و اگر چنانچه او برادر و فرزند مرا کشته باشد، چون به غزای کفار رفته به الکای او نمی‌رویم و دین را به دنیا نمی‌فروشیم.»[۳۶]شاه عباس نیز وقتی از لشکرکشی سلطان مراد سوم به اروپا و جنگ او با اروپاییان باخبر شد، اظهار خرسندی نمود و در نامه‌ای دوستانه و محبت آمیز، خطاب به وی چنین نوشت:… امید که عن قریب نوید فتح و ظفر به گوش هوش منتظران زاویه دعاگویی رسد و جمیع این دیار، از صغار و کبار بدین مژده مسرت‌افزای روح‌فزای، مسرور و خوشحال گردند، چون لشکر اسلام به غزای کفار فجار مأمور شده‌اند و فیما بین روابط محبت و یگانگی به نوعی استوار گشته که در میانه جدایی واقع نیست… و اگر فرمان جهان مطاع بوده باشد، امرا و لشکر قزلباش را که در سرحد ممالک محروسه واقعند، روانه نماییم که به رقابت عسکر نصرت مأثر، خاقان سکندر‌ شأن سلیمان مکان، به غزا کفار مجوسه منحوسه و دفع مشرکین بی‌دین قیام نمایند تا ما نیز از یمن مرحمت و اشفاق پادشاه عالمیان پناه از ثواب غزا بهره‌مند گردیم…[۳۷]شاه عباس دوم نیز روابط دوستانه‌ای با دولت عثمانی داشت. او که از ناحیه مرزهای غربی کشور آسوده بود، در سال ۱۰۵۸ قمری قندهار را تصرف کرد. در همین سفر، سفیر سلطان عثمانی (سلطان ابراهیم خواندگار) نامه‌ای دوستانه همراه با «تحف و هدایای بی‌شمار» برای شاه عباس دوم ارسال کرد و در عوض، شاه نیز نامه محبت‌آمیزی با «چند قلاده فیل کوه شکوه» برای سلطان عثمانی فرستاد.[۳۸]معاهده زهاب، مهم‌ترین قرارداد صلح میان دو کشور بود که براساس آن مرزهای قطعی دو کشور معین گردید و در معاهده‌های بعدی، از جمله قرارداد صلح بعد از جنگ‌های نادر و نیز در تعیین حدود در دوره ناصرالدین شاه، همیشه به آن استناد می‌شد.[۳۹] بااین قرارداد، صلح و آرامش در حدود نود سال، (در دوره‌های شاه عباس دوم، شاه سلیمان و شاه سلطان حسین) میان دو کشور، به ویژه در مرزها برقرار بود و سفیرانی میان اصفهان و استانبول در رفت و آمد بودند.براساس اطلاعات موجود، در تمام سال‌های سلطنت شاه سلیمان (۱۰۷۷ – ۱۱۰۵ه) صلح و امنیت در مرزهای ایران و عثمانی برقرار بود و «معاهده ذهاب» همچنان رعایت می‌شد. در این مدت، سفیران اروپایی می‌کوشیدند تا ایران را به دشمنی با عثمانی وا دارند، ولی ایران حاضر نمی‌شد. کمپفر در این خصوص می‌نویسد: «هدف از سفارت ما در دربار ایران، بیشتر این بود که شاه ایران را وادار به یک لشکرکشی مشترک بر ضد ترک‌ها که در بحبوحه صلح، بغداد را از چنگ پدر بزرگش شاه صفی، خارج کرده بودند، بکنیم. فقط چون وزیر اعظم با این کار موافق نبود، کوشش‌های ما به جایی نرسید. وی به مسیحیان به خاطر فتوحاتش حسادت می‌ورزید و به همین دلیل به ما جواب رد می‌داد. وزیر اعظم به ما گفت: «پذیرفتن تقاضای شما یعنی اقدام شاه به جنگ با عثمانی، نه با قرارداد صلحی که ما با خواندگار منعقد کرده‌ایم، موافقت دارد و نه اوضاع و احوال ما چنین اجازه می‌دهد.»[۴۰]پیام دوستانه و محبت‌آمیز شاه سلطان حسین به آخرین سفیر عثمانی، یعنی احمد درّی افندی، حاکی از این صفا و صمیمیت است: «من دعا گوی ایشانم (سلطان عثمانی). ایشان پدر در پدر خواندگار غازی و پیوسته اوقات‌شان را در جنگ با کافران گذرانیده‌اند. و دعای ایشان بر ما واجب عینی است.»[۴۱]البته پس از تسلط محمود افغان بر اصفهان و سرنگون ساختن دولت صفوی، وی درصدد اعلام اطاعت از عثمانیان برآمد که جنگ داخلی افغان‌ها و سپس به روی کار آمدن نادر شاه افشار مانع از انضمام ایران به دولت عثمانی گردید.

پانویس

  1. راجر سیوری،۱۳۸۷، ص۲
  2. خواند میر، حبیب السیر، ج۴، ۱۳۵۳، ص۴۰۹؛ البته برخی از مورخان فقط به سادات بودن اجداد صفوی اشاره دارند. صفوه الصفا، ابن بزاز، ترجمه مجد طباطبایی، ص۷۱
  3. نک: نفیسی، عرفان و ادب در عصر صفوی، ص۲۳؛ میر احمدی، دین و مذهب در عصر صفوی ص۴۱
  4. محمد یوسف اصفهانی، خلد برین، ص۱۹
  5. سیوری، ایران عصر صفوی، ص۱۵
  6. مزاوی،۱۳۶۳:ص۲۶۶
  7. نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، پرفسور فاروق سومر، مترجم احسان اشراقی، محمد تقی امامی، تهران، ص۱۷۱
  8. ترکمان اسکندر بیک و محمد یوسف واله،۱۳۱۷:ص۲۵۱
  9. محمد یوسف اصفهانی، خلد برین، ص۳۲۶
  10. خواند میر،۱۳۶۲:صص۴۵و۴۶
  11. رستم الحکما،۱۳۵۷:ص۱۱۴
  12. رستم الحکما،۱۳۵۷:ص۱۱۵
  13. باستانی پاریزی،۱۳۴۸:ص۶۵
  14. احسن التواریخ، حسن بیگ روملو، ج۳، ص۱۵۳۱
  15. باستانی پاریزی،۱۳۴۸:ص۶۸
  16. ترکمان اسکندر بیک و محمد یوسف واله،۱۳۱۷:ص۲۳۱
  17. ترکمان اسکندر بیک و محمد یوسف واله،۱۳۱۷،ص۲۴۱
  18. مزاوی،۱۳۶۳:ص۱۱۸
  19. القاب و مواجب دوره سلاطین صفویه، تصحیح یوسف رحیملو، ص۱۵
  20. باستانی پاریزی،۱۳۴۸:ص۲۰۱
  21. جعفریان، صفویه در عرصه دین،‌فرهنگ و سیاست، ج۱، ص۲۱
  22. قاضی احمد قمی، خلاصه التواریخ، ج۱، ص: ۷۳
  23. جنابدی، روضه الصفویه، ص۱۵۴
  24. نک:‌ شیخ نوری و پرغو، چگونگی رسمیت یافتن تشیع توسط صفویان، ص۴-۵
  25. جعفریان، صفویه در عرصه دین، فرهنگ و سیاست، ج۱، ص۳۴
  26. صفا و رضایی، آرایه‌های داستانی منابع عصر صفوی و رسمیت تشیع در ایران، ص۱۰۸، ۱۱۵
  27. فروغی، کارکرد مراسم سوگواری عاشورا در رسمی شدن مذهب شیعه، ۶۷-۶۸
  28. نک: گودرزی، کارکرد هویت بخش مذهب شیعه در دوره صفویه، ص۶۲-۶۳
  29. جعفریان، صفویه در عرصه دین،‌فرهنگ و سیاست، ج۱، ص۱۲۱
  30. جعفریان، صفویه در عرصه دین، فرهنگ و سیاست، ج۲، ص۱۲۳
  31. نک: شاردن، سفرنامه شاردن، ج۴، ص۱۳۳۶-۱۳۳۷
  32. جعفریان، صفویان در عرصه دین، فرهنگ و سیاست، ج۱، ص۲۳۶-۲۴۳
  33. درباره نظر این دسته از فقها نک:‌ رجبی، فقیهان عصر صفوی درباره تعامل با حکومت‌ها،‌ص ۵۹-۶۸
  34. تشکری و نقیبی، تعامل و تقابل تصوف و تشیع در عصر صفوی، ص۵۸-۶۰
  35. جعفریان، صفویه در عرصه دین،‌ فرهنگ و سیاست، ج۲، ص۵۶۸
  36. شاه تهماسب، تذکره شاه تهماسب، ص۲۱.
  37. نصرا… فلسفی، زندگانی شاه عباس اوّل، ج ۵، ص۸.
  38. محمد ابراهیم بن زین العابدین نصیری، دستور شهریاران، ص۱۴۲.
  39. محمد طاهر وحید قزوینی، عباسنامه، ص۵۰ و محمد امین ریاحی، سفارتنامه‌های ایران ص۴۵.
  40. انگلبر کمپفر، سفرنامه کمپفر، ص۸۵.    وحید قزوینی، عباسنامه، ص۵۰؛ محمد امین ریاحی، سفارتنامه‌های ایران، ص۴۵.منابع    ابن بزاز، صفوه الصفا، چاپ سنگی، بمبی، بی‌نا، ۱۳۲۹ شمسی
  41. انگلبر کمپفر، سفرنامه کمپفر، ترجمه کیکاوس جهانداری، تهران، انتشارات خوارزمی ۱۳۵۰
  42. باستانی پاریزی، محمد ابراهیم، سیاست و اقتصاد عصر صفوی، تهران، انتشارات صفی علیشاه، ۱۳۴۸ شمسی
  43. ترکمان اسکندر بیک و محمد یوسف واله، ذیل عالم ارای عباسی به تصحیح سهیلی خوانساری، تهران کتاب فروشی اسلامیه، ۱۳۱۷ شمسی
  44. تشکری، علی‌اکبر و نقیبی، الهام، تعامل و تقابل تصوف و تشیع در عصر صفوی، مجله پژوهش‌های تاریخی، شماره ۲۲، تابستان ۱۳۹۳
  45. جعفریان، رسول، صفویه در عرصه دین، فرهنگ و سیاست، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه،‌ ۱۳۸۹
  46. حسین بیگ روملو، احسن التواریخ، تصحیح عبدالحسین نوایی، انتشارات اساطیر، تهران، چاپ اول، ۱۳۸۴ شمسی
  47. خواند میر، تاریخ حبیب السیر، ۴ جلد زیر نظر دکتر دبیر سیانی، تهران، کتاب فروشی خیام، چاپ سوم، ۱۳۶۲ شمسی
  48. راجر سیوری، ایران عصر صفوی، ترجمه کامبیز عزیزی، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۲ شمسی
  49. رجبی، محمد حسین، آراء فقیهان عصر صفوی درباره تعامل با حکومت‌ها، مجله تاریخ و تمدن اسلامی، شماره ۹، بهار و تابستان ۸۸
  50. رستم الحکما، محمد هاشم، تهران، امیر کبیر، ۱۳۵۷ شمسی
  51. روملو، حسن بیک، احسن التواریخ، تصحیح دکتر عبدالحسین نوایی، تهران، انتشاران باباک، ۱۳۵۷ شمسی
  52. شاه اسماعیل صفوی، اسناد و مکاتبات تاریخی، به اهتمام عبدالحسین نوایی، انتشارات ارغوان، چاپ اول، ۱۳۶۸ شمسی
  53. شاه تهماسب، تذکره شاه تهماسب، برلن، چاپخانه کاویانی، ۱۳۴۳ق
  54. شرلی، سفرنامه برادران شرلی، ترجمه آوانس به کوشش علی دهباشی، تهران، انتشارات ملی، ۱۳۵۹ شمسی
  55. شیخ نوری،‌ محمد امیر و پرغو، محمد علی، چگونگی رسمیت یافتن تشیع توسط صفویان و پیامدهای آن، فصلنامه شیعه شناسی، شماره ۳۰، تابستان ۱۳۸۹
  56. صفا، میکائیل و رضایی، محمد، داستانی منابع عصر صفوی و رسمیت تشیع در ایران، مجله شیعه شناسی، شماره ۲۴،‌ زمستان ۱۳۸۷
  57. فروغی،‌اصغر، کارکرد مراسم سوگواری عاشورا در رسمی شدن مذهب شیعه در زمان صفویه، مجله مشکوه، شماره ۸۱،‌ زمستان ۱۳۸۲
  58. گودرزی،‌ حسین، کارکرد هویت بخش مذهب شیعه در دوره صفویه، مجله مطالعات ملی، شماره ۳۶، تابستان ۱۳۸۷
  59. محمد ابراهیم بن زین العابدین نصیری، دستور شهریاران، به کوشش محمد نادر نصیری مقدم، تهران، بنیاد موقوفات افشار، ۱۳۷۳
  60. محمد امین ریاحی، سفارتنامه‌های ایران، تهران، انتشارات توس، ۱۳۶۸
  61. محمد طاهر وحید قزوینی، عباسنامه، به تصحیح ابراهیم دهگان، اراک، کتابفروشی داودی، ۱۳۲۹
  62. محمد یوسف اصفهانی، خلد برین، به کوشش میر هاشم محدث، بنیاد موقوفه دکتر محمد افشار، تهران، ۱۳۷۲ شمسی
  63. مزاوی، میشل، پیدایش دولت صفوی، ترجمه یعقوب آژند، تهران، گستره، ۱۳۶۳ شمسی
  64. منبع اصلی رابطه صفویان با عثمانیان: مقاله برگی از پیشینه تلاش ایرانیان برای اتحاد مسلمانان، نوشته دکتر ابوالفضل عابدینی
  65. نصرا… فلسفی، زندگانی شاه عباس اوّل، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۵۲
  66. نقش ترکان آناطولی در تشکیل و توسعه دولت صفوی، پرفسور فاروق سومر، مترجم احسان اشراقی، محمد تقی امامی، تهران، نشر گستر، چاپ اول ۱۳۷۱ شمسی
  67. نوایی، عبدالحسین، اسناد و مکاتبات تاریخی ایران(از تیمور تا شاه اسماعیل)
  68. نوایی، عبدالحسین، اسناد و مکاتبات تاریخی ایران(شاه طهماسب)، تهران، انتشارات بنیاد فرهنگ، ۱۳۴۷ شمسی
  69. میراحمدی، مریم، دین و مذهب در عصر صفوی، امیر کبیر، تهران، ۱۳۶۳ش.

زیاریان.

اشاره:

زیاریان یا آل زیار خاندانی از منطقه گیلان بودند که توانستند به حکومت ایران برسند. در غرب و مرکز ایران دو سلسله از دیلمیان به نام آل زیار (۳۱۶ ه‍. ق) و آل بویه که هر دو از مناطق شمال برخاسته بودند، نواحی مرکزی و غربی ایران و فارس را از تصرف خلفا خارج کردند. دیلمی نام قوم و گویشی در منطقه کوهستانی گیلان بود به نام دیلمستان. دیلمیان سخت نیرو گرفتند و مدت ۱۲۷ سال حکومت راندند و چون خلفا در برابر آن‌ها چاره‌ای جز تسلیم ندیدند، حکومت بغداد را به آن‌ها واگذاشتند و خود به عنوان خلیفگی و احترامات ظاهری قناعت کردند.

در واقع، بعد از حکومت نیمه‌مستقل طاهریان و پس از صفاریان و در ایام امارت امرای سامانی در ماوراءالنهر، خانواده‌های دیلمی در وسعتی کمتر از طبرستان و سپس در وسعتی بیشتر از گیلان توانستند بر قسمت عمده ایران غربی، یعنی از خراسان تا بغداد تسلط یابند. حکومت این خانواده‌ها به نام دیلمیان شهرت یافته‌است.

زیاریان یک سلسله بود که ابتدا مذهب زیدی داشت و از مناطق ساحلی دریای مازندران سر برآورد. آنان ابتدا در گیلان و طبرستان و گرگان حکومت می‌کردند. زیاریان هم جزو مردم کوه‌نشینی بودند که رسیدنشان به قدرت «بسط دیلمی» تاریخ ایران را شکل داد. پس از افول اقتدار مستقیم خلافت در شمال غرب ایران و ظهور قدرت‌های محلی چون حکام ساجد آذربایجان بسیاری از سران کوه‍نشین بدل به سربازانی جویای نام شده و در خلاء قدرت مدعی حکومت شدند. موفق‌ترین آن‌ها سه بویی دیلمی بودند.[۱]مرداویج بن زیار بنیان‌گذار زیاریان مدعی بود از یک خاندان سلطنتی پیش از اسلام دیلمی ریشه می‌گیرد. او نخست به علویان طبرستان و سپس به اسفار بن شیرویه سردار گیلی خدمت می‌کرد.[۱]سرزمین‌های گیلان و طبرستان که در قسمت شمالی البرز و در پناه کوه‌ها و دره‌های صعب العبور و جنگل‌های انبوه قرار دارد، از قدیم‌الایام (حتی پیش از اسلام) حاکمیت خود را حفظ کرده بود، چنان‌که زمان انوشیروان (خسرو اول ۵۷۹ – ۵۳۱ م) تا مدت‌ها این ولایت یک نوع حکومت خودمختار داشت.بعد از فتوحات مسلمانان در اکناف ایران (با اینکه تا اقصی نقاط خراسان تحت نفوذ اعراب مسلمان درآمد) بازهم طبرستان و دیلمان از حملات آنان محفوظ ماند. خاندان‌های بزرگ و قدیمی آن ولایت، مانند اسپهبدان، قارنوندیان، باوندیان و خانواده جستان (حدود رودبار و منجیل) و غیره همچنان به آداب و رسوم خود زندگی می‌کردند. همچنین، بسیاری مذهب خود را نیز حفظ کردند تا روزگاری که گروه‌های از اعراب طرفدار خاندان علی و شیعیان زیدیه به آن نواحی پناه بردند و مورد حمایت همان خانواده‌ها قرار گرفتند. چنان‌که مردم منطقه حسن بن زید را دعوت کردند به طبرستان آید و قیامشان را رهبری کند. همچنین در جنگ‌هایی که میان او و یعقوب لیث صفاری رخ داد، مردم گیلان از او حمایت بی‌دریغ نمودند.

مرد آویج

مرداویج مسئله طبرستان از همان اوایل طلوع آن‌ها برای سامانیان حل‌نشده باقی‌مانده بود. اسفار پسر شیرویه، هرچند ابتدا با سامانیان همراه بود، اما در آخر کار بر آنان شورید. او چندین جنگ با ماکان بن کاکی کرد و اورا شکست داد. اسفار مردی خونریز و غیر مسلمان بود. او به تدریج گرگان، طبرستان، قزوین، ری، قم، کاشان و خراسان را به تصرف خود درآورد. اسفار فرماندهی سپاه خود را به یکی از بزرگان ولایت، یعنی مرد آویچ پسر زیار سپرد، ولی خود با طغیان سربازان روبه‌رو گردید و در طالقان به قتل رسید (۳۱۶ ه‍. ق). قلمرو حکومت مرد آویچ علاوه بر مازندران و قسمتی از گیلان، به شهرهای ری، قم و کرج و ابهر و بالاخره همدان رسید. حتی سپاه خود را به حدود دینور نیز فرستاد (۳۱۹ ه‍. ق). مرد آویچ، اصفهان را فتح کرد و خیال حمله به بغداد را داشت. وی به زبان آورده بود که من شاهنشاهی ساسانی را برمی‌گردانم” (تاریخ الخلفاء سیوطی، ص ۲۵۹) و قصد داشت که مدائن را پایتخت قراردهد. او پس از آنکه مراسم جشن سده را در اصفهان بر پای داشت، به علت اختلافی که میان غلامان ترک و دیلم او پیش آمده بود، به دست غلامان ترک در حمام کشته شد (۳۲۳ ه‍. ق).

وشمگیر

وشمگیربعد از مرد آویچ، جمعی از یاران او برادرش «وشمگیر» را از مازندران به اصفهان و ری احضار کردند که حکومت را به او بسپارند، اما چنان‌که خواهیم دید، حکومت ولایت‌های عمده دیگر به دست آل بویه افتاد و این خانواده بعضی نواحی قلمرو حکومت خود را به حوالی مرزهای ایران در عصر ساسانی رساندند. در این مدت، وشمگیر تنها به حکومت گرگان و قسمتی از مازندران اکتفا کرد (۳۲۳ تا ۳۵۷ ه‍. ق). جنگ‌های او با آل بویه، به شکست انجامید و تقاضای کمک از نوح بن نصر سامانی نیز بی‌نتیجه ماند. وشمگیر در حالی که آماده نبرد با آل بویه می‌شد، در حین شکار، مورد حمله گرازی قرار گرفت و کشته شد (اول محرم ۳۵۷ ه‍. ق). بهستون (بیستون) پسر وشمگیر، با برادرش قابوس رقابت داشت و حوزه حکومت قابوس – بعد از مرگ برادر – به همان گرگان منحصر شد. در جنگی که میان او و آل بویه در حوالی استرآباد درگرفت، شکست خورد و به خراسان فرار کرد (۳۷۱ ه‍. ق). بعد از آن، گرگان در دست آل بویه باقی ماند و قابوس نیز در ۴۰۳ ه‍.ق به قتل رسید. بعد از او، فرزندش منوچهر که داماد سلطان محمود نیز بود نتوانست بر قلمرو خود بیفزاید و نوشیروان پسرش و جستان نوه‌اش، تنها به صورت امرای محلی در گرگان تا حدود سال‌های ۴۳۵ ه‍.ق حکومت راندند. در تمام مدتی که قابوس و منوچهر و سایر اولاد زیار در گرگان حکومت نیمه‌مستقلی داشتند، خاندان بویه که دست‌پرورده مرد آویچ بودند، پی‌درپی به فتوحات تازه دست می‌یافتند و قلمرو حکومت خود را توسعه می‌دادند؛ و هنوز عده ای از این خاندان در مناطق گیلان، مازندران، گرگان و لرستان بخصوص روستاهای چشمه سرده علیا از توابع شهرستان سلسله، روستای زیودار شهرستان پلدختر و مناطق ورمزیار بروجرد ساکن هستند.

ایلخانان.

 

اشاره:

ایلخانان، جانشینان هلاکو خان، شاخه‌ای از فرمانروایان مغولی‌اند که از سال ۶۵۱ هجری قمری به مدت حدود یک سده بر ایران و عراق و بخش‌هایی از شام و آسیای صغیر حکومت کردند. آنان در آغاز، تابع خان بزرگ مغول بودند اما پس از مدتی به طور مستقل بر ایران حکومت کردند و با پذیرش دین اسلام با خان مغول قطع رابطه کردند و به حکومتی اسلامی تبدیل شدند.

دوران حکومت ایلخانان در ایران به رشد اجتماعی مذهب تشیع در این سرزمین یاری رساند. از میان رفتن خلافت عباسی، سلطه سیاسی اهل سنت بر شیعیان را خاتمه داد و شیعیان توانستند در دوران سلطنت ایلخانان که تعصب مذهبی خاصی نسبت به فرق مذهبی نداشتند، به فعالیت آزادانه‌تری بپردازند. شیعیان همچنین به سرعت به مقام‌های بلندی در حکومت ایلخانان دست یافتند و برخی از وزرای ایلخانان، شیعه بودند و نیز برخی از علمای شیعی با ایلخانان روابط دوستانه داشتند.

غازان خان، سلطان مقتدر ایلخان که اسلام را دین رسمی ایلخانان کرد به تشیع تمایل داشت و پسر و جانشینش اولجایتو در سال ۷۰۹ هجری رسماً شیعه شد. در دوران اولجایتو گروهی از علمای شیعه به ایران آمدند و مدارس شیعی در ایران رونق گرفت و شعائر مذهبی شیعیان رواج یافت. اولجایتو تلاش کرد تشیع را در ایران فراگیر کند اما با مخالفت‌هایی از سوی مردم و علمای سنی مذهب روبرو شد و از این هدف دست کشید. پژوهشگران معمولا حکومت ایلخانی را سرآغاز سیر گسترش اجتماعی تشیع در ایران به شمار می‌آورند؛ سیری که مدتی بعد به سربرآوردن حکومت‌های شیعی مانند سربداران و در قرن دهم به تشکیل حکومت صفوی و فراگیری تشیع در ایران انجامید.

نگاهی به تاریخ سیاسی عصر ایلخانان

هلاکوخان مغول به امر خان بزرگ مغول منگو قاآن در سال ۶۵۱ به ایران لشکر کشید. از اهداف یورش هلاکو به ایران، از میان بردن قلعه‌های اسماعیلیه و خلافت عباسی بود. اسماعیلیان در سال ۶۵۴ به طور کامل از ایلخانان شکست خوردند. هلاکو در سال ۶۵۶ با تصرف بغداد خلافت عباسی را از میان برداشت و آخرین خلیفه عباسی را به قتل رساند.[۱] با اینکه مغولان بخش‌های زیادی از شام را به تصرف در آوردند و دمشق را در سال ۶۵۷ تصرف کردند، از دست‌یابی به سواحل مدیترانه باز ماندند و در مسیر فتوحات خود به سوی مصر، با حکومت ممالیک روبرو شدند و در سال ۶۵۸ هجری در نبرد عین جالوت از ممالیک مصر شکست خوردند.[۲] از آن پس تا مدت‌ها مبارزه با ممالیک برای دست‌یابی به مصر بخشی از برنامه نظامی ایلخانان را تشکیل می‌داد.

هلاکو از سوی خان مغول فرمانده کل متصرفات غربی امپراتوری مغولان شد و لقب ایلخان گرفت و از آن پس حکومت ایران و عراق و بخش‌هایی از شام و آسیای صغیر میان فرزندان هلاکو موروثی شد. ایلخانان پس از مدتی ارتباط خود را با خان بزرگ مغول گسستند و به استقلال در ایران حکومت کردند.

نخستین سلاطین ایلخان، مسلمان نبودند. در این دوران ادیان غیر از اسلام به خصوص دین بودایی آزادی یافتند. برخی سلاطین ایلخان از دین بودایی حمایت کردند و معابد بودایی در ایران ساخته شد.[۳] دومین جانشین هلاکو احمد تکودار که از سال ۶۸۳ تا ۶۹۰ حکومت کرد نخستین ایلخانی بود که مسلمان شد[۴] اما جانشینان او مسلمان نبودند تا اینکه غازان در سال ۶۹۴ به سلطنت رسید و اعلام مسلمانی کرد و معابد بودایی و کلیساها را تخریب کرد و از آن پس عوامل حکومت ایلخانان مسلمان شدند. غازان خان به واسطه درایت و اصلاحاتی که انجام داد مشهورترین ایلخان مغول است. او به اصلاح قوانین و اصلاحات اقتصادی دست زد و به آبادانی و ساخت بناهای عامل المنفعه پرداخت.[۵] حکومت ایلخانان با مرگ ابوسعید بهادر خان در سال ۷۳۶ به دست حکام محلی و فرماندهان نظامی افتاد و به بخش‌های مختلف تجزیه شد.

همکاری شیعیان با هلاکو در انقراض خلافت عباسی

گزارش‌هایی که در منابع تاریخی به خصوص منابع اهل سنت وجود دارد بر یاری شیعیان به هلاکو در جهت انقراض خلافت عباسی تأکید کرده‌اند. بر اساس این گزارش‌ها، خواجه نصیر الدین طوسی متکلم بزرگ شیعه که مدتی را در خدمت هلاکو به سر برد و نیز ابن علقمی وزیر شیعه مذهب آخرین خلیفه عباسی از عوامل تعیین کننده در حمله هلاکو به بغداد و انقراض خلافت عباسی و یا دست کم، موافق با این واقعه بودند.

بر اساس این گزارش‌ها، خواجه نصیر الدین طوسی که پس از تصرف قلاع اسماعیلیه در خدمت هلاکو در آمد، او را برای انقراض خلافت عباسی تشویق کرد. از سوی دیگر ابن علقمی که وزیر مستعصم آخرین خلیفه عباسی بود، با هلاکو خان مکاتبه داشت و حتی بنابر برخی گزارش‌ها با مرخص کردن بخشی از سپاه خلیفه، او را در مقابل هلاکو تضعیف کرد[۶] و از سوی دیگر خلیفه را تشویق کرد که به تسلیم مغولان در آید.[۷] انگیزه ابن علقمی را، بدرفتاری پسر خلیفه با شیعیان دانسته‌اند که در واقعه‌ای به قتل و غارت شیعیان کرخ دست یازید و ابن علقمی که از خلیفه شدن او بعد از مستعصم بیم داشت، با هلاکو برای نابودی خلافت عباسی همکاری کرد.[۸]

چنین گزارش‌هایی معمولا از سوی نویسندگان شیعه، ساختگی تلقی شده است[۹]. به گفته برخی از پژوهشگران چنین اتهاماتی از سوی سنیانِ متعصب که با شیعیان دشمنی داشته‌اند مطرح شده و نتیجه اختلاف و دشمنی آنان با شیعیان است چرا که بر اساس گزارش‌های موجود، نمی‌توان درباره نقش خواجه یا ابن علقمی در حمله مغول به بغداد اطمینان یافت. این در حالی است که حمله به بغداد تصمیم قبلی مغولان و روند طبیعی ادامه کشورکشایی‌های آنان بود.[۱۰]

در مقابل برخی نویسندگان شیعه، این اقدامات را همچون واکنش طبیعی شیعیان در برابر محدودیت‌ها و ظلم و ستم عباسیان ارزیابی کرده‌اند. بر اساس این نظر، شیعیان همه جا با مغولان همکاری کرده‌اند و در عوض از آزادی مذهبی که نتیجه عدم تعصب مغولان نسبت به اسلام بود برای تقویت تشیع بهره بردند. به همین دلیل بود که شیعیان حله در هنگام محاصره بغداد به تسلیم مغولان درآمدند و برخی علمای شیعه مانند خواجه نصیر الدین و رضی‌الدین علی بن طاووس حلی (۵۸۹-۶۶۴ق.) برای بهبود وضعیت شیعه به همکاری با مغولان پرداخته و مناصب حکومتی را پذیرا شدند.[۱۱]

تشیع در عصر ایلخانان

از آنجا که نخستین فرمانروایان ایلخان، مسلمان نبودند، در مقابل اختلاف شیعه و سنی نیز موضعی نداشتند. این شرایط به آزادی مذهب شیعیان انجامید که پیشتر در معرض تهدید دائم خلافت عباسی و حکومت‌های سنی مذهب بودند. از همان آغاز حمله مغول، بسیاری از مناطق شیعه نشین، وقتی ایستادگی در برابر لشکر مغول را بی‌فایده دیدند، به قدرت مغولان تسلیم شدند. برخی از صاحب منصبان بزرگ در تشکیلات حکومتی ایلخانان نیز شخصیت‌های شیعی بودند. حمایت این افراد از شیعیان و علمای شیعه به گسترش تشیع در این دوران یاری رساند.

چنان که گفته شد خواجه نصیر الدین طوسی با نزدیک شدن به هلاکو، جایگاه بلندی نزد وی یافت. رضی الدین علی بن طاووس حلی از علمای شیعه نیز روابط خوبی با هولاکو داشت و از سوی او نقیب النقبا شده بود. سید جمال الدین کاشی نیز در دربار اباقاخان خدمت می‌کرد و سید فخرالدین حسن که از سادات شیراز بود تعلیم و تربیت ارغون فرزند اباقاخان را برعهده داشت. از جمله شهرهایی که در زمان اباقاخان شیعیان در آن به آزادی فعالیت می‌کردند، شهر اصفهان بود که بهاء الدین جوینی فرزند عطاملک بر آن حکومت داشت و این شهر پایگاه تجمع شیعیان شده بود. از جمله عمادالدین حسن بن علی طبری که کتاب کامل بهایی را به نام بهاء‌الدین جوینی نگاشت، در این شهر می‌زیست.[۱۲]

تمایل غازان خان به تشیع

غازان خان با رسیدن به قدرت اعلام مسلمانی کرد و دستور داد همه مغولان نیز مسلمان شوند. با اینکه او از اختلاف شیعه و سنی دوری می‌کرد، بر اساس گزارش‌ها و شواهدی تمایل به اهل بیت و تفکر شیعی داشت[۱۳] اما برای جلوگیری از بروز اختلاف، از اظهار آن خودداری می‌کرد. بنابر گزارش‌های تاریخی او به مقبره امامان شیعه علیهم‌السلام رسیدگی می‌کرد و به زیارت مشهد امام رضا (ع) می‌رفت.[۱۴] وی همچنین دستور داد نهری حفر کنند که آب فرات را به کربلا برساند. این نهر باعث آبادانی این منطقه که پیشتر بیابانی بود شد و زراعت در آن رونق گرفت.[۱۵] او همچنین مدعی بود در خوابی پیامبر (ص)‌او را به رعایت احترام و دوستی اهل بیت (ع) سفارش کرده است.[۱۶] غازان همچنین در دوره حکومت خود به وضعیت سادات رسیدگی کرد و دستور داد دارالسیاده‌ها در شهرهای مختلف ایجاد شود.[۱۷] دارالسیاده‌ها مکان‌هایی برای پذیرایی و اسکان سادات بودند و موقوفاتی داشتند که عواید آن را به سادات می‌دادند.

بر اساس برخی گزارش‌ها او دستور داد در خطبه‌ها صلوات بر آل محمد فرستاده شود و نیز در سکه‌ها نام امامان درج شود اما خواجه رشیدالدین فضل الله، وزیر او، از این کار مانع شد و با توجه به اینکه بیشتر مردم ایران سنی مذهب بودند، این کار را به صلاح ندانست.[۱۸]

تشیع اولجایتو

پسر غازان خان، محمد خربنده یا خدابنده ملقب به الجایتو، که بعد از پدر جانشین او شد، رسما شیعه شد و مدتی برای گسترش تشیع در ایران تلاش کرد. هر چند تلاش او برای شیعه کردن عوامل حکومت با شکست و مخالفت اهل سنت مواجه شد. اولجایتو در آغاز سلطنت خود مذهب حنفی داشت. در زمان او بازار اختلافات مذهبی گرم بود و در دربار او گروه‌های مختلف مذهبی حنفی، شافعی و شیعه حضور داشتند. از جمله یکی از وزیران او خواجه رشیدالدین شافعی بود و وزیر دیگرش سعدالدین ساوجی مذهب تشیع داشت. در این دوران برخی از علمای شیعه از جمله تاج الدین آوجی به سلطان نزدیک شدند. خواجه اصیل الدین طوسی فرزند خواجه نصیر الدین و نیز یکی از عوامل شیعه دربار به نام ترمتاز از افرادی بودند که در شیعه کردن سلطان نقش داشتند.[۱۹] سلطان در سال ۷۰۹ به بغداد و سپس به حله و کوفه رفت و مشهد امیر المؤمنین (ع) را زیارت کرد. وی در حله با علامه حلی دیدار کرد و تحت تاثیر دیدار با او به شکل رسمی شیعه شد.[۲۰]

اولجایتو بعد از پذیرش تشیع، فرمان داد نام خلفا را از خطبه بیاندازند و نام امامان را بر سکه ضرب کنند و حی علی خیر العمل را به اذان بیافزایند. در پی حمایت اولجایتو از تشیع، فعالیت علمای شیعه در ایران افزایش یافت و شهر سلطانیه از مراکز تجمع علمای شیعه شد. فخر المحققین فرزند علامه حلی و شمس الدین محمد آملی از جمله علمایی بودند که به سلطانیه آمدند. اولجایتو فرمان داد مقامات حکومتی نیز مذهب تشیع را بپذیرند و پس از آن دستور داد عامه مردم شیعه شوند.[۲۱]

پذیرش تشیع در شهرهای مختلف با مخالفت‌هایی از سوی مردم روبرو شد و برخی از علمای اهل سنت و قضات شهر نیز از فرمان اولجایتو خودداری کردند. مخالفان سعد الدین ساوجی نیز به بدگویی از او نزد سلطان پرداختند که دست آخر به کشته شدن او انجامید. چندی بعد تاج الدین آوجی نیز مورد خشم سلطان قرار گرفت. بدینسان هنگامی که سلطان با مخالفت اهل سنت روبرو شد از سختگیری برای رواج تشیع دست برداشت و دوباره دستور داد نام خلفا را در خطبه ببرند.[۲۲] با این حال خود او شیعه باقی ماند اما فرزندش ابو سعید به مذهب اهل سنت بود.

پی نوشت:

  1. نک: اقبال، تاریخ مغول، ص۱۸۹-۲۰۰
  2. اقبال، تاریخ مغول، ص۲۰۸
  3. تاریخ ایران کمبریج، ج۵، ص۵۱۳
  4. اقبال، تاریخ مغول، ص۲۳۶
  5. اقبال، تاریخ مغول، ص۲۹۳؛ تاریخ ایران کمبریج، ج۵، ص۵۱۵
  6. خواند میر، تاریخ حبیب السیر، ج۲، ص۳۳۸
  7. ترکمنی آذر، تاریخ سیاسی شیعیان اثنی عشری در ایران، ص۲۷۲
  8. آیتی، تحریر تاریخ وصاف، ص۲۳
  9. برای نمونه: ابن الطقطقی، الفخری فی آداب السلطانیه، ص۳۲۲
  10. جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، (ص)؛ نیز نک: عودی و بقایی، نگاهی به سرگذشت ابن علقمی، ص۱۱۶؛
  11. ترکمنی آذر، تاریخ سیاسی شیعیان اثنا عشری، ص۲۶۴-۲۷۸
  12. جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، ص ۶۸۹-۶۹۱
  13. القاشانی، عبدالله بن محمد، تاریخ اولجایتو، ص۹۹؛ نطنزی، منتخب التواریخ معینی، ص۱۲۲
  14. اشپولر، تاریخ مغول در ایران، ص۲۴۵
  15. فضل الله همدانی، تاریخ مبارک غازانی، ص۲۰۳
  16. میرخواند، تاریخ حبیب السیر، ج۳، ص۱۵۹
  17. القاشانی، تاریخ اولجایتو، ص۹۳
  18. القاشانی، تاریخ اولجایتو، ص۹۴-۹۵؛ برای شرح بیشتر درباره علایق شیعی غازان خان بنگرید به: ترکمنی آذر، تاریخ سیاسی شیعیان اثنا عشری در ایران، ص۲۷۹-۲۹۰
  19. القاشانی، تاریخ اولجایتو، ص۹۴؛ ترکمنی آذر،تاریخ سیاسی شعیان اثنا عشری در ایران، ص۲۹۰-۲۹۴
  20. القاشانی، تاریخ اولجایتو، ص۹۹-۱۰۰
  21. القاشانی، تاریخ اولجایتو، ص۱۰۰۱۰۱
  22. اقبال آشتیانی، تاریخ مغول در ایران، ص۳۱۸؛ ترکمنی آذر، تاریخ سیاسی شیعیان اثنا عشری در ایران، ص۲۹۶-۳۰۳

فهرست منابع:

  1. ابن الطقطقی، محمد بن علی، الفخری فی آداب السلطانیه، عبدالقادر مایو، حلب، دارالقم.
  2. اشپولر، برتولد، تاریخ مغول در ایران، ترجمه محمود میر آفتاب، تهران، علمی و فرهنگی، ۱۳۸۶ش.
  3. اقبال، عباس، تاریخ مغول، تهران، نگاه، ۱۳۸۷ش.
  4. القاشانی، عبدالله بن محمد، تاریخ اولجایتو، تحقیق مهین همبلی، تهران، علمی و فرهنگی، ۱۳۸۴ش.
  5. آیتی، عبدالحمید، تحریر تاریخ وصاف، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۸۳ش.
  6. تاریخ ایران کمبریج، پژوهش دانشگاه کمبریج، ترجمه حسن انوشه، تهران، امیر کبیر، ۱۳۸۱ش.
  7. ترکمنی آذر، پروین، تاریخ سیاسی تشیع اثنا عشری در ایران، قم، شیعه شناسی.
  8. جعفریان، رسول، تاریخ تشیع در ایران، تهران، علم.
  9. خواند میر، غیاث الدین، تاریخ حبیب السیر، تهران، خیام، ۱۳۸۰ش.
  10. عودی، ستار و بقایی، مرتضی، نگاهی به سرگذشت ابن علقمی، واپسین وزیر شیعی عباسیان، فصلنامه تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، شماره۶، بهار ۹۱.
  11. فضل الله همدانی، رشید الدین، تاریخ مبارک غازانی، تحقیق کارل یان، هرتفرد، استفن اوستین، ۱۹۴۰م.
  12. نطنزی، معین الدین، منتخب التواریخ معینی، تصحیح پروین استخری، تهران، اساطیر، ۱۳۸۳ش.