دوزخ

نوشته‌ها

داستان ازدواج با محارم در آیین زرتشت

اشاره:

یکی از خصوصیت هایی که در بیشتر کتاب ها به زرتشتیان نسبت داده شده، ازدواج با محارم (یعنی خواهر، مادر و دختر) است و در تاریخ نیز به این امر اشاره شده است که برخی از پادشاهان و بزرگان زرتشتی با محارم خود ازدواج کرده اند. ولی آن چه که منصفانه بایستی بدان توجه داشت این است که این امر ریشه در عقاید زرتشت نداشته بلکه بعدها در این آئین متداول شده است. این مقاله به توضیحی در این باره پرداخته است.

 

به جهت روشن تر شدن این مسئله به چند منبع سندی استناد کرده و بیان خود را بدان مدلّل می سازیم.

در کتابی که آن را به نیک شاپور از دانشمندان زمان خسرو اول نوشین روان نسبت داده اند و شرحی از معراج روان و روح است، چنین آمده است که در آسمان دوم روان های کسانی را دیده است که «خوتیک دس» (ازدواج با محارم) کرده بودند و تا جاویدان آمرزیده شده بودند و در دور ترین جاهای دوزخ روان زنی را گرفتار عذاب جاودانی دیده، زیرا که خوتیک دس را به هم زده است.[۱] در این کتاب عمل ازدواج با محارم دارای جایگاه ویژه نشان داده شده در حالی که این عمل یعنی ازدواج با محارم به نقل از یعقوبی در اصل دین مجوس و آئین اصلاحی زرتشت وجود نداشته ولی بعدها به اسم دین چنان شهرت یافته که آن را جزو ارکان آیین زرتشت به حساب آورده اند، چنان که خود یعقوبی در کتاب تاریخش می گوید «ایرانیان با مادران و خواهران و دختران خود ازدواج می کردند و این کار را نوعی صله رحم و عبادت می دانستند.»[۲]

آنچه که از متون تواریخ به دست می آید آن است که این عمل نشأت گرفته از رفتار پادشاهان بوده است و درگذر زمان یک اصل در زرتشت شده و به صورت اصل دینی در آمده است مثلا در روایت هرودت (کتاب سوم، بند ۳۱) که می گوید کبوجیه برای نخستین بار چنین قاعده ای را بنا نهاد و با خواهران اش ازدواج کرده است.

از این نکته برداشت می شود که او پادشاهی بوده است که کوشیده این اصل و سنت را در دین زرتشت که در آن عصر به نقل تاریخ از شرق به غرب ایران راه یافته بنا گذارد و چیزی را که برای ایرانیان غریب و نامأنوس بود به اجرا درآورد.[۳]

از عمل به این اصل در میان دیگر پادشاهان هخامنشی نیز یاد شده است. اسناد به دست آمده از دوران اشکانیان نیز گواه بر این اصل است.

شواهدی نیز در کتب اسلامی به روایت از امامان معصوم می توان برای انحرافی بودن این عمل آورد.

امیر المؤمنین به انحرافی بودن این عمل اشاره فرموده و بیان کرده اند این عمل بعدها وارد آیین زرتشت شده است.[۴]

علامه طباطبایی(ره) از کتاب توحید روایت کرده که اشعث بن قیس از حضرت امیر المؤمنین (علیه‌السلام) پرسیدند که بر کدام وجه، از مجوس اخذ جزیه می کنند، با آن که ایشان را نه پیغمبر است و نه کتاب؟ حضرت فرمودند: این چنین نیست که تو می گوئی زیرا ایشان را هم کتاب بوده و هم پیغمبر، تا آن که پادشاه ایشان شبی مست شده با دختر خود زنا کرد. قوم او چون از این امر شنیع مطلع شدند، صبح نزد پادشاه آمدند و گفتند که دین ما را ضایع کردی باید که اجرای حدّ بر تو کرد.

پادشاه ایشان گفت که مرا در این کار عذری است مقبول، زیرا حق سبحانه و تعالی را کریم تر و بزرگ تر از آدم، مخلوقی نبود و او دختران خود را به پسران خود می داد، پس اگر من نیز با دختر خود دخول کرده باشم گناهی نکرده ام.

قوم او گفتند: راست گفتی دین حق همین است. بعد از این حق تعالی به واسطه مکافات این گناه عظیم، علمی را که در سینه ایشان بود مهر کرد و کتابی را که بر ایشان نازل کرده بود از میان برداشت.[۵]

دلایلی هم که در متون بعضی کتاب های منسوب به زرتشت آمده است دلیل ازدواج با محارم این گونه عنوان شده که جامعه زرتشتی در ابتدای شکل گیری به لحاظ شمار اندک پیروان و اعضای خود، زناشویی درون خانوادگی را باعث افزایش آحاد این جامعه و نیز پرهیز از آمیزش با کافران شمرده و لذا آن را عامل تحکیم پایه های دین دانسته است.[۶]

بر این اساس در آن روزگار زرتشتیان این اعتقاد را یافتند که چنین ازدواج هایی عملاً خدمت به تحکیم دین و باعث نیرومندی آن است.

از این مطلب هم به دست می آید که این عمل در ابتدا نبوده است بلکه بعدها بنا به تحریفات و دلایل واهی وارد دین زرتشت شده است.

نتیجه گیری که از این مطالب ـ تاریخ و روایت، متون زرتشت ـ می توان گرفت این است که پذیرش ازدواج با محارم در حقیقت موجب نابودی آیین زرتشت شده است و آنچه باقی مانده در حقیقت، مجموعه ای است در عقاید انحرافی که بعدها نیز دچار تغییر و تحول گردیده و می توان به جرأت عنوان داشت که یکی از خدمات اسلام پس از ورودش به ایران به این آئین انحرافی تغییرات اساسی در ناحیه عقائد و اعمال خرافی بود که به برکت اسلام در این آئین کنار گذاشته شد تا به جهت این تغییر، زرتشتیان ایران نیز بتوانند این آئین را از نو ساخته و پیش از پیش آن را قابل پذیرش جلوه دهند.

ولی در این امر نتوانستند توفیق چندانی کسب کنند و همچنان گرفتار انحرافاتی هستند که در هیچ آیینی وجود ندارد.

پی نوشت:

[۱]. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، خدمات متقابل اسلام و ایران، ج۱۴، ص۲۱۹.

[۲]. تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۵۲، به نقل از مجموعه آثار، ج۱۴، ص۲۶۲.

[۳]. بن دهش، نوشته خرنبغ دادگی، ترجمه مهرداد ، ج۱، ص۱۰۶.

[۴]. اعلام القرآن، ص۱۳۷ و ۱۳۸. نرم افزار حامع التفاسیر نور.

[۵]. ترجمه تفسیر المیزان، ج۱۴، ص۲۱؛ نور الثقلین، ج۲، ص۴۷۵؛ انوار درخشان، ج۱۱، ص۱۵۴، نرم افزار جامع التفاسیر نور.

[۶]. وندیداد، هاشم رضی، ج۲، ص۱۸۰،  زردتشتیان، مری بویس، ترجمه عسگر بهرامی، ۷۶.

دلالت آیات قرآن کریم بر مسأله انتصابى بودن امام

بامراجعه و تدبر در آیات قران پى مى بریم که امامت و حکومت به امر خداوند است و به هر کس که صلاح بداند واگذار مى کند، در این جا به بررسى برخى از آیات در این باره مى پردازیم: آیه اوّل:

خداوند متعال مى فرماید:( وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ)؛(۱) «به یادآور آن هنگامى را که خداوند ابراهیم را به امورى چند امتحان فرمود و همه را به جاى آورد. خدا به او فرمود: من تو را به پیشوایى خلق برگزیدم. ابراهیم عرض کرد: و از نسلم [نیز به این سمت برگزین؟] خداوند فرمود: عهد من [امامت] به ستمکاران نمى رسد.»

از چند جاى این آیه استفاده مى شود که امامت منصبى الهى است و لذا امامت هر شخصى باید به اذن و اراده خداوند باشد:

الف) در جمله( إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِمام) جعل و نصب امام را به خود نسبت داده است. پس باید امام از جانب خدا منصوب شود.

ب) در ذیل آیه از امامت به( عَهْدِی) تعبیر شده است که دلالت دارد بر این که «امامت» عهدى الهى است که بین خداوند و شخصى معصوم ازطرف او بسته مى شود.

آیه دوم

حضرت موسى(علیه السلام) از خداوند متعال مى خواهد تا برادرش هارون را وزیر و جانشین او قرار دهد. خداوند از قول حضرت موسى(علیه السلام) مى فرماید:( قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی * وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسانِی * یَفْقَهُوا قَوْلِی * وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی…)؛(۲) «موسى عرض کرد: پروردگارا! شرح صدر به من عطا فرما و کار مرا آسان گردان. عقده زبانم را برایم بگشا تا مردم سخنم را به خوبى بفهمند و نیز از اهلم یکى را وزیر و معاون من قرار ده، برادرم هارون را….»

خداوند متعال در جواب حضرت موسى(علیه السلام) نفرمود: به آراى مردم رجوع کن، تا وزیرت را انتخاب کنند، بلکه فرمود:( قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسى)؛(۳) «اى موسى آنچه از ما خواستى به تو عطا شد.»

آیه سوم

 خداوند متعال خطاب به حضرت داوود(علیه السلام) مى فرماید:( یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الاَْرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ)؛(۴) «اى داوود! ما تو را در روى زمین مقام خلافت دادیم تا در میان خلق خدا به حقّ حکم کنى.»

در این آیه نیز خداوند جعل منصب خلافت را به خود نسبت داده و متفرّع بر این جعل، او را امر مى کند که بین مردم به حقّ حکم نماید.

آیه چهارم

و نیز مى فرماید:( وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِن)؛(۵) «و آنان را پیشواى مردم قرار دادیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند.»

در این آیه نیز نصب و جعل امامت را خداوند به خود نسبت داده است.

اگر کسى اشکال کند که همین تعبیر درباره ائمه ضلالت نیز به کار رفته است آنجا که خداوند مى فرماید:( وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَى النّارِ)؛(۶) «و ما آنان را امامانى قرار دادیم که به دوزخ دعوت مى کنند.»

در پاسخ مى گوییم:

اوّلا: در جاى خود به اثبات رسانده ایم که جبر باطل است و هرگز خداوند متعال کسى را از طرف خود براى ضلالت مردم نصب و جعل نکرده است، بلکه این مردمند که برخى از آنان به اختیار خود فاسد شده و سبب فساد دیگران مى گردند.

ثانیاً: این آیه از متشابهات است و لذا باید با ارجاع آن به محکمات قرآنى تفسیر نمود. و همان معنایى را که براى آیه( یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشاءُ) مى کنیم براى آیه مورد سؤال نیز مى توان کرد. به این معنا که خداوند عده اى را به جهت طغیان و سرکشى به حال خود رها مى کند، و لذا به نهایت ظلالت و گمراهى رسیده و دیگران را نیز به دوزخ دعوت مى کنند.

ثالثاً: ممکن است تعبیر به «جعل» در ائمه ظلالت از باب مقابله باشد، همان گونه که در آیه( وَمَکَرُوا مَکْراً وَمَکَرْنا مَکْراً )خداوند مکر را از باب مقابله به خود نسبت داده است.

رابعاً: در مورد امامت به حقّ، خداوند تعبیر به هدایت کرده است:( یَهْدُونَ)، ولى در مورد امامان به ضلالت تعبیر به دعوت کرده است:( یَدْعُونَ إِلَى النّارِ) و بین این دو تعبیر فرق واضحى است.

خامساً: در مورد امامان هدایت، هدایشان به امر خدا است و لذا در آیه آمده است:( یَهْدُونَ بِأَمْرِن)، ولى در مورد امامان ظلالت این گونه تعبیرى نیامده است.(۷)

۱. سوره بقره، آیه ۱۲۴.

۲. سوره طه، آیات ۲۵ ـ ۳۰.

۳.سوره طه، آیه ۳۶.

۴. سوره ص، آیه ۲۶.

۵. سوره انبیا، آیه ۷۳.

۶. سوره قصص، آیه ۴۱.

۷. على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۷۵.

شادی با دیدار فاطمه(سلام الله علیها)

هنگامی که این آیه قرآن بر پیامبر اسلام(صلّی اللّه علیه و آله و سلم) نازل شد:
(و إنّ جهنّم لمَوْعِدُهُمْ أجْمَعین، لَها سَبْعَهُ أبْوابٍ لِکُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ )(۱) «همانا جهنّم وعده گاه تمامی افراد می‌باشد، که خداوند برایش هفت درب قرار داده و از هر دری افرادی وارد خواهند شد»؛ آن حضرت بسیار گریستند و اصحاب آن حضرت نیز، همه گریان شدند و کسی توان صحبت و سخن گفتن با حضرت را نداشت.
اما اصحاب پیامبر این را می‌دانستند که هرگاه پیامبر اسلام(صلّی اللّه علیه و آله و سلم) دخترش فاطمه(سلام اللّه علیها) را می‌دید، شادمان و خوشحال می‌گردید. به همین علّت، سلمان فارسی به سوی منزل دخت رسول روانه شد تا ایشان را نزد پدر بزرگوارش آورد و موجب شادی و آرامش رسول خدا گردد.
وقتی سلمان به منزل حضرت فاطمه زهراء(سلام اللّه علیها) وارد شد، دید حضرت مشغول آسیاب نمودن مقداری جو می‌باشد و با خود این آیه قرآن را زمزمه می‌نماید: (وَ ما عِنْدَاللّهِ خَیْرٌ و أبْقی)(۲) «آنچه نزد خدای متعال و خواست او است، بهتر و با دوام می‌باشد».
سلمان بر حضرت سلام کرد و جریان گریه و اندوه رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلم) را برای آن بزرگوار بیان نمود.
فاطمه زهرا(سلام اللّه علیها) با شنیدن این خبر از جای خود برخاست و چادر خود را که حدود دوازده جای آن پاره شده و درز گرفته بود، بر سرافکند تا نزد پدر رود.
سلمان فارسی با دیدن چنین زندگی و لباسی به گریه افتاد و گفت: چقدر سخت و غیر قابل تحمّل است که دختران رؤساء و پادشاهان، لباس‌های سُندس و ابریشم بپوشند و در آن همه تجمّلات و آسایش باشند، ولی دختر محمّد رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلم) چادر پشمینِ وصله‌دار بپوشد و این همه سختی‌ها و مشقّت‌ها را تحمّل نماید.
هنگامی که حضرت فاطمه(سلام اللّه علیها) به حضور پدر وارد شد، فرمود: یا رسول اللّه! سلمان از زندگی و لباس‌های من، تعجّب کرده و در گریه و اندوه فرو رفته است.
رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلم) به سلمان فرمود: دخترم! فاطمه محبوب خدا است و از سابقین در ورود به بهشت خواهد بود.
پس از آن، حضرت زهرا(سلام اللّه علیها) اظهار داشت: پدر جان! دخترت فدای تو گردد، چرا گریان بوده‌ای؟
حضرت فرمود: دخترم! جبرئیل امین دو آیه قرآن پیرامون جهنّم بر من نازل نمود که بسیار دردآور و وحشتناک بود و سپس آن دو آیه شریفه را خواند.
حضرت زهرا(سلام اللّه علیها) با شنیدن آن دو آیه قرآن گریست و به صورت بر زمین افتاد و گفت: وای به حال گناهکارانی که اهل آتش جهنّم گردند.
سلمان چون این صحنه دلخراش را دید گفت: ای کاش من گوسفندی می‌بودم تا مرا می‌کشتند و قطعه قطعه می‌کردند و می‌خوردند و نامی از آتش سوزان جهنّم را نمی‌شنیدم!!
و ابوذر گفت: ای کاش مادرم عقیم بود و مرا نزائیده بود و این گونه وصف آتش دوزخ را نمی‌شنیدم!!
و سپس مقداد گفت: ای کاش من پرنده‌ای در منقار پرندگان می‌بودم و نامی از آتش سوزان جهنّم را نمی‌شنیدم!!(۳)

پی‌نوشت‌ها

۱-حجر/ ۴۴

۲-شوری/ ۳۶

۲-علامه مجلسی؛ بحارالا نوار؛ ج ۴۳ ص ۸۷ ح ۹

آثار و نتایج ایمان به معاد

ـ واژه‎شناسى معاد

واژه معاد در لغت در سه معنا به کار رفته است:
الف.معناى مصدری: یعنى عود و بازگشتن؛
ب. اسممکان: یعنى مکان بازگشتن؛
ج. اسمزمان: یعنى زمان بازگشتن.(۱)
اینواژه در قرآن کریم یک بار به کار رفته است، آن‎جا که مى‎فرماید:
«إِنَّالَّذِى فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلى مَعادٍ».(۲)
اینآیه شریفه مربوط به پیامبر ـ صلّى الله علیه و آلهـ و مقصود از معاد در آن، مکان بازگشت است. لیکن درباره این‎که مراد از آن چیست، میانمفسران اختلاف نظر وجود دارد. برخى از مفسران آن را به بازگشت پیامبراکرم ـ صلّى الله علیه و آله ـ به مکه تفسیر کرده‎اند، یعنى خداوند به او وعدهمى‎دهد که پس از هجرت از مکه به مدینه، پیروزمندانه به مکه بازخواهد گشت. برخىنیز آن را به بازگشت به بهشت تفسیر کرده‎اند.(۳)

واژه معاد در اصطلاح متکلمان در دو معنا به کار مى‎رود: یکى، به معناى عام؛و دیگری: به معناى خاص. معناى عام آن همه بحث‎هاى مربوط به عالم پس از مرگ را شاملمى‎شود، و معناى خاص آن مربوط به خصوص سراى قیامت و آخرت است.

جایگاه معاد در شرایع آسمانى

ایمان به معاد و حیات اخروى یکى از اصول جهان‎بینى الهى، و مهم‎ترین اصل پس از توحید است که،پیامبران الهى مردم را به آن دعوت کرده‎اند قرآن کریم سخن حضرت نوح ـعلیه السلام ـ را به قوم خود در این‎باره، این‎گونه یادآور شده است:
«وَ اللَّهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً ثُمَّ یُعِیدُکُمْفِیها وَ یُخْرِجُکُمْ إِخْراجاً».(۴)
خداوندشما را به گونه‎اىاز زمین رویاند، سپس بار دیگر شما را به آن باز مى‎گرداند (مى‎میراند) آن‎گاه به گونه‎اى از زمین بیرونتانمى‎آورد(حیات اخروى).
درجاى دیگر حضرت نوح ـ علیه السلام ـ قوم خود را از عذاب روزقیامت این چنین بیم داده و مى‎فرماید:
«یاقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ إِنِّىأَخافُ عَلَیْکُمْ عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ».(۵)
اىقوم من، خدا را که جز او معبودى به حق نیست بپرستید، من از عذابروزى بزرگ بر شما ترسانم.

نیزابراهیم خلیل ـ علیه السلام ـ پس از آن‎که قوم خود را به یکتاپرستىدعوت نموده، و از پرستش بتها برحذر مى‎دارد در ضمن دعوت آنان به شکرگزارىنعمت‎هاىالهى، بازگشت آنان به سوى خدا را، به آنان گوشزد مى‎نماید. قرآن کریم دعوت او راچنین بازگو کرده است:

«إِنَّالَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا یَمْلِکُونَ لَکُمْرِزْقاً فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْکُرُوا لَهُإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ».(۶)
مبعودانىکه غیر از خدا مى‎پرستید، مالک و مدبر روزى شمانیستند، پس از پیشگاه خدا روزى خواسته و او را پرستش کنیدو شکرگزار او باشید، به سوى او باز مى‎گردید:

هم‎چنین حضرت موسى ـ علیهالسلام ـ در پاسخ فرعون که مى‎گفت: «براى جلوگیرى از تباهىدر روى زمین، باید موسى را به قتل برسانم»، فرمود:
«إِنِّىعُذْتُ بِرَبِّى وَ رَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّرٍ لا یُؤْمِنُبِیَوْمِ الْحِسابِ».(۷)
من از هرانسان متکبرى که به روز حساب ایمان نمى‎آورد به خدا پناه آورده‎ام.نیزحضرت مسیح ـ علیه السلام ـ در نخستین سخنان خود با مردم کهبراى اثبات پاکدامنى مادر خود ایراد نمود، حیات پس از مرگرا به آنان خاطر نشان کرد و فرمود:
«وَالسَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَیَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا».(۸)
(از جانبخداوند) سلامتى است بر من، روزى که به دنیا آمدم، و روزىکه مى‎میرم،و روزى که زنده و برانگیخته مى‎شوم.قرآن وجهان آخرت
مسئلهمعاد در قرآن کریم اهمیت ویژه‎اى دارد، و به گفته علامهطباطبایى (ره): «در میان کتاب‎هاى آسمانى قرآن کریمتنها کتابى است که درباره روز رستاخیر به تفصیل سخن رانده، و درصدها مورد با نام‎هاىگوناگون از آن یاد کرده، و بارها تذکر داده است که ایمان به روز جزاهم‎طراز باایمان به خدا و یکى از اصول سه گانه اسلام است که منکر آن ازآیین اسلام خارج شده و سرنوشتى جز هلاکت ندارد.»(۹)
قرآنکریم، در مورد عالم قیامت تعبیرات مختلفى دارد، و هریک از این تعبیرها بابى از معرفت است، یکى ازآن‎ها«الیوم الآخر» است، این تعبیر به ما مى‎آموزد که:
اولاً:
حیات انسان و جهان مجموعاً به دو دوره تقسیم مى‎شود: یکى، دوره آغاز وحیات دنیوی؛ و دیگرى، دوره پایان وحیات اخروى.
ثانیاً:

سعادت انسان در گرو ایمان به معاد و فراهم نمودن ابزار و وسایل لازمبراى حیات اخروى است؛ زیرا حیات اخروى دورهنهایى حیات انسان، و حیات دنیوى دورهآغازین و به منزله مقدمه آن، و سعادتمندى حیاتدنیوى در گرو سعادتمندى فرجام آن است، چنان‎که مى‎فرماید: «وَالْآخِرَهُ خَیْرٌ وَ أَبْقى».(۱۰)
وحدیث نبوى معروف که مى‎فرماید: «اَلدُّنیامَزْرِعَهُ الْآخِرَهِ». نیزبیانگر این مطلب است.(۱۱)

آثار و نتایج ایمان به معاد

ایمان به معاد و حیات اخروى آثار شگرفى در زندگى فردى واجتماعى انسان ـ به ویژه از جنبه روانى و تربیتى ـدارد. در این درس برخى از آن‎ها را یادآور مى‎شویم:
۱٫ آرامش دل و تسکین خاطر

افرادىکه به جهان آخرت ایمان راسخ ندارند و فقط به لذایذ وکامیابى‎هاىدنیوى اهمیت مى‎دهند؛ از جهات مختلف گرفتار تشویشخاطر و اضطراب مى‎گردند:
۱٫ دراثر احساس شکست در برابر موانع طبیعى، قانونى و اجتماعىکه سد راه آنان در رسیدن به کامیابى‎هاى مطلوب و دلخواهشان مى‎باشد.
۲٫ بهخاطر مصایب و ناملایمات طبیعى وغیرطبیعى که از زندگى دنیوى انفکاک‎پذیر نیست.
۳٫اندیشه و تصور مرگ که در نظر آنان به منزله پایان مطلق حیاتمى‎باشد.برعکس،ایمان راسخ به جهان پس از مرگ همه عوامل یاد شده را خنثىمى‎کند،
زیرا:
اولاً:
زندگى دنیوى جز مزرعه و کشتزارى براى حیاتاخروى نیست، و تمتعات مادى تا آن‎جا مجاز مى‎باشد که مانع رسیدن انسان به سعادتابدى نگردد:
«ماهذِهِ الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَهَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ».(۱۲)
ثانیاً:
تحمل شداید و ناگوارى‎ها به انگیزه به دست آوردن رضاىالهى، پاداش‎هاىاخروى بزرگى را به دنبال دارد:
«وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَهٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ».(۱۳)
قرآنکریم در جاى دیگر پس از بیان این‎که انسان طبیعتاً در برابرناملایمات بى‎قرارى و بى‎تابى مى‎کند، از اقامه نماز، کمک به محرومان،‌ایمان به جهان آخرت، و ترس از عذاب الهى، به عنوان عوامل آرامش بخشیاد کرده و مى‎فرماید:
«إِنَّالْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً. إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً. وَ إِذا مَسَّهُ الْخَیْرُمَنُوعاً. إِلاَّ الْمُصَلِّینَ الَّذِینَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْدائِمُونَ. وَ الَّذِینَ فِى أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌلِلسَّائِلِ وَ الَْمحْرُومِ. وَ الَّذِینَ یُصَدِّقُونَبِیَوْمِ الدِّینِ. وَ الَّذِینَ هُمْ مِنْ عَذابِ رَبِّهِمْمُشْفِقُونَ».(۱۴)
ثالثاً:
بر پایه ایمان به معاد، مرگ پایان حیات نیست، بلکهدریچه‎اى بهسوى جهان ابدى است، چنآن‎که على ـ علیه السلام ـ فرموده:
«اَیُّهَاالنَّاسُ اِنَّا وَ اِیَّاکُمْ خُلِقْنَا لِلْبَقَاءِ لا لِلْفَنَاء،لَکِنَّکُمْ مِنْ دارٍ اِلى دارٍ تُنْقَلُونْ».(۱۵)
اىمردم، ما و شما براى بقاء و پایدارى آفریده شده‎ایم نه براى فناء ونابودى، لیکن شما از سرایى به سراى دیگرمنتقل مى‎شوید.
۲٫تقوى و پاکدامنى
فرد وجامعه‎اى کهبه جهان آخرت و پاداش‎هاو کیفرهاى الهى در سراى دیگر ایمان دارد، وبر این عقیده است که:

فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍخَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًّایَرَهُ.(۱۶)

از گناه و پلیدى دورى گزیده و بهفضیلت و پاکى روى مى‎آورد، و اگر احیاناً به گناهىآلوده گردد، ابراز ندامت کرده و به درگاه الهى استغفار مى‎کند. از این رو، قرآن کریمیکى از صفات پرهیزکاران و هدایت یافتگان را،ایمان راسخ به عالم آخرت دانسته و مى‎فرماید:
«وَبِالْآخِرَهِ هُمْ یُوقِنُونَ».(۱۷)
و درجاى دیگر، پس از آن‎که مؤمنان را به پرهیزکارى فرا مى‎خواند، آنان را به توجه و تأمل در آنچهبراى سراى دیگر تدارک مى‎بینند سفارش نموده، و بار دیگرآنان را به پرهیزکارى دعوت مى‎کند. آن‎جا که مى‎فرماید:
«یاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ماقَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِماتَعْمَلُونَ».(۱۸)
آن‎گاه وضعیت بهشتیان ودوزخیان را یادآور مى‎شود که آنان یکسان نبوده و فقطبهشتیان رستگار خواهند بود:
«لایَسْتَوِى أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّهِ أَصْحابُالْجَنَّهِ هُمُ الْفائِزُونَ».(۱۹)
۳٫ تعهدو احساس مسؤولیت
فردىکه به روز بازپسین اعتقاد دارد، در برابر خدا و خلق احساس مسؤولیتنموده و در برخورد با تباهى‎ها و نابسامانى‎ها بى‎تفاوت نمى‎باشد.
قرآنکریم یکى از صفات منکران معاد را بى‎تفاوتى نسبت به تهى‎دستان، و بى‎مهرى نسبت به یتیماندانسته و مى‎فرماید:
«أَ رَأَیْتَ الَّذِى یُکَذِّبُ بِالدِّینِ فَذلِکَالَّذِى یَدُعُّ الْیَتِیمَ وَ لا یَحُضُّ عَلىطَعامِ الْمِسْکِینِ».(۲۰)
ایمانبه معاد، یعنى اعتقاد به این‎که انسان در جهان آخرت در برابراعمالى که انجام داده مورد بازخواست قرار خواهد گرفت.

«وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ».(۲۱)
بالاتراز آن، اعمال خود را حاضر مى‎یابد:
«وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً».(۲۲)
بدون شک،چنین ایمان و اعتقادى با هوس‎رانى و بى‎بندوبارى‎ها سازگار نیست، بدین جهتانسان‎هاىهوس‎ران وبى‎بندوبار،عالم قیامت را زیر سؤال برده و در وجود آن ابراز شک مى‎نمایند. قرآن کریم دراین باره مى‎فرماید:
«بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَهُ یَسْئَلُأَیَّانَ یَوْمُ الْقِیامَهِ».(۲۳)
ازاین‎جا،اهمیت این سخن امام على ـ علیه السلام ـ روشن مى‎گردد که فرمود:
«اِنَّ الغایه القیامهُ، و کَفَى بِذلکَ وَاعِظاً لِمَنْ عَقَل.»(۲۴)
۴٫ایمان به معاد و آینده‎نگرى
یکىاز آثار سازنده ایمان به معاد این است که قلمرو اندیشه و نظرانسان را گسترش مى‎دهد. انسان با ایمان، دنیا را گذرگاه وسراى آخرت را قرارگاه ابدى مى‎داند. این باور دینىمایه بلند همتى و تلاش فزاینده براى نیل بهآینده‎اىسرنوشت‎ساز و تابناکمى‎گردد؛ چرا کهاز نظر روانى، آینده‎نگرى و داشتن امید به فردایىروشن و تعیین‎کننده در خودباورى، از خود مایه گذاشتن،پشتکار و پایدارى انسان، نقش بسیار مؤثر دارد.

امام على ـعلیه السلام ـ مى‎فرماید:
دنیا،چشم‎انداز نهایى انسان‎هاى کوردل و ناآگاه است. آنان جهان‎هاى دیگر را نمى‎بینند، اما انسان بصیر و روشن‎بین آینده را هم مى‎بیند و مى‎داند که سراى ابدى در پسدنیا است. انسان بصیر از طریق دنیا به آخرت مى‎نگرد (به دنیا با دیدابزارى مى‎نگرد)، ولى انسان فاقد بصیرت به خوددنیا مى‎نگرد(به دنیا با دید غایى نگاهى مى‎کند). انسان بصیر از دنیا براىآینده خویش زاد و توشه برمى‎گیرد، و انسان فاقد بصیرتبراى دنیا توشه و زاد آماده مى‎کند.(۲۵)

امام حسن مجتبى ـ علیه السلام ـ درباره فرق مؤمن با کافر فرموده‎اند:
«المؤمن یَتَزَوَّدُ، و الکافِرُ یَتَمَتَّعُ».(۲۶)
مؤمن ازدنیا براى آخرت خود، زاد و توشه مى‎سازد، و کافر از دنیا فقط بهرهدنیوى مى‎برد.
قرآنکریم مى‎فرماید:

عده‎اى ازدوزخیان خواهند گفت:

«وَ قالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنَّا فِى أَصْحابِ السَّعِیرِ».(۲۷)

ونیز مى‎فرماید:
«وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَما تَأْکُلُ الْأَنْعامُ وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُمْ».(۲۸)کافران،بسان چارپایان مى‎خورند و بهره مى‎جویند، و دوزخ جایگاه آنهاست.

پى نوشتها
(۱) . المعاد یقال للعود، و للزمان الذى یعود
فیه، و قد یکون للمکان الذین یعود الیه، مفردات
راغب، ماده عود.
(۲) . قصص/ ۸۶٫
(۳) . مجمع البیان، ج ۴، ص ۲۶۹٫
(۴) . نوح/ ۱۷ـ۱۸٫
(۵) . اعراف/ ۵۹٫
(۶) . عنکبوت/ ۱۷٫
(۷) . غافر/ ۲۷٫
(۸) . مریم/ ۳۳٫
(۹) . طباطبایى، سید محمد حسین، شیعه در
اسلام، ص ۱۰۲٫
(۱۰) . اعلی/ ۱۷٫
(۱۱) . ر.ک: زندگى جاوید یا حیات اخروى، ص
۶ـ۷٫
(۱۲) . عنکبوت/ ۶۴٫
(۱۳) . بقره/ ۱۵۷ـ۱۵۶٫
(۱۴) . معارج/ ۱۹ـ۲۷٫
(۱۵) . شیخ مفید، ارشاد، ص ۱۲۷٫
(۱۶) . زلزله، ۸ـ۷٫
(۱۷) . بقره/ ۴٫
(۱۸) . حشر/ ۱۸٫
(۱۹) . حشر/ ۲۰٫
(۲۰) . ماعون/ ۱۰۳٫
(۲۱) . نحل/ ۹۳٫
(۲۲) . کهف/ ۴۹٫
(۲۳) . قیامت/ ۶ـ۵٫
(۲۴) . نهج البلاغه، صبحى صالح،
خطبه/ ۱۹۰٫
(۲۵) . نهج البلاغه، خطبه ۱۳۳٫
(۲۶) . بحار الانوار، ج ۱۷، ص ۱۴۷٫
(۲۷) . اگر شنوا و عاقل مى‎بودیم، در جمع دوزخیان نبودیم. (ملک/۱۰)
(۲۷) . محمد/ ۱۲٫