دنیا

نوشته‌ها

نصایحى سعادت بخش در لحظاتى حساس

اشاره:

امام حسن (علیه‌السلام) فرزند علی بن ابوطالب (علیه‌السلام) کنیه‌اش ابومحمد و ملقب به مجتبی در نیمه ماه رمضان سال سوم هجری قمری در مدینه متولد شد  و در سال ۵۰ یا ۵۱ هجری قمری با دسیسه یزید بن معاویه توسط همسرش جعده دختر اشعث ، مسموم گردیده و در چهل و هفت سالگی شهید شد و در قبرستان بقیع دفن گردید.

جناده بن أبى امیّه که یکى از دوستان حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام است حکایت کند:

هنگامى که حضرت را مسموم کرده بودند، در آخرین لحظات عمر شریفش ، به حضور ایشان شرفیاب شدم ، دیدم جلوى آن حضرت طشتى نهاده بودند، کنار بستر آن حضرت نشستم ؛ پس از لحظه اى دیدم که خون و لخته های خون استفراغ مى نماید،أ فسوس خوردم و با حالت غم و اندوه گفتم : چرا خودتان را معالجه و درمان نمى کنید؟!

حضرت به سختى لب به سخن گشود و فرمود: اى بنده خدا! مگر مى شود مرگ را معالجه کرد؟!

گفتم :

(انّا للّه وانّا الیه راجعون )؛ همه ما از سوى خدا آمده و به سوى او باز خواهیم گشت .

فرمود: به خدا سوگند! رسول خدا صلى الله علیه و آله با ما عهد بست که دوازده نفر مسئولیّت إمامت و ولایت امّت را به دوش خواهند گرفت که همگى از فرزندان امام علىّ و فاطمه زهراء علیهما السلام مى باشند؛ و هر یک به وسیله زهر مسموم و یا به وسیله شمشیر کشته خواهند شد.

عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! چنانچه ممکن باشد مرا موعظه و نصیحتى بفرما که برایم سودمند باشد؟

امام مجتبى علیهما السلام فرمود: مهیّا باش براى سفرى که در پیش دارى و زاد و توشه مورد نیازت را فراهم ساز.

آگاه باش ! تو دنیا را مى طلبى ولى غافلى از این که مرگ هر لحظه به دنبال تو است .

توجّه داشته باش ! تو بیش از سهمیّه و قوت خود از دنیا بهره اى نمى برى ؛ و هر چه زحمت بکشى براى دیگران ذخیره خواهى کرد.

آگاه باش ! آنچه از دنیا به دست مى آورى ، اگر حلال باشد باید محاسبه شود، واگر حرام باشد عقاب و عذاب دارد، و چنانچه از راه مشکوک و شبهه ناک باشد مؤاخذه مى گردى .

پس سعى کن دنیا را همچون مردارى بدانى که فقط به مقدار نیاز و ضرورت از آن بهره گیرى و براى امور دنیویت طورى برنامه ریزى کن که گوئى یک زندگى جاوید و همیشگى دارى ؛ و براى آخرت خویش به گونه اى باش مثل آن که همین فردا خواهى مرد و از دنیا خواهى رفت .

و بدان که عزّت و سعادت هر فردى در گرو پیروى از دستورات خدا و معصیت نکردن است .

پس از آن ؛ نَفَسِ حضرت ، قطع و چهره مبارکش به گونه اى زرد شد که تمام حاضران وحشت زده شدند و گریستند.(۱)

پی نوشت:

۱. بحارالانوار ج : ۴۴، ص ۱۳۹، ح ۶٫

پرهیز از غم و شادی برای دنیا

اشاره:

هدف اصلى این نامه آن است که امام(علیه السلام) مخاطب خود، ابن عباس و به یک معنا تمام رهروان راه حق را به این نکته مهم توجّه دهد که سرور و شادى انسان نباید نسبت به مواهب مادى دنیا که در دسترس او قرار مى گیرد باشد، و غم و اندوه او نباید مربوط به مواهبى که از دست مى رود بوده باشد، بلکه سرور و شادى باید فقط براى نیل به مواهب معنوى و اخروى، و تأسف و اندوه به جهت از دست رفتن آنها باشد.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى عبد الله بن العباس رحمه الله تعالى و کان عبد اللّه یقول: «ما انتفعتُ بکلام بعد کلام رسول الله صلى اللّه علیه و آله، کإنتفاعی بهذا الکلام!»:

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْمَرْءَ قَدْ یَسُرُّهُ دَرْکُ مَا لَمْ یَکُنْ لِیَفُوتَهُ، وَ یَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ یَکُنْ لِیُدْرِکَهُ؛ فَلْیَکُنْ سُرُورُکَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِکَ وَ لْیَکُنْ أَسَفُکَ عَلَى مَا فَاتَکَ مِنْهَا؛ وَ مَا نِلْتَ مِنْ دُنْیَاکَ فَلَا تُکْثِرْ بِهِ فَرَحاً، وَ مَا فَاتَکَ مِنْهَا فَلَا تَأْسَ عَلَیْهِ جَزَعاً، وَ لْیَکُنْ هَمُّکَ فِیمَا بَعْدَ الْمَوْت.

لغات

یَفُوتَهُ: از دستش مى رود بدون آنکه بتواند دوباره آن را بدست آورد.

یُدْرِکُهُ: به آن مى رسد، به آن دست مى یابد.

یَسُوءُ: ناراحت میکند

نِلتَ: رسیده اى، بدست آورده اى

أسَف: حسرت خوردن

لا تَأسَ: محزون نباش

ترجمه

نامه اى از آن حضرت (علیه السلام) این نامه را به ابن عباس نوشته، و او مى گفت که پس از سخن رسول الله (ص) از هیچ سخنى بدین پایه سود نبرده ام:

اما بعد. گاه آدمى را دست یافتن به چیزى که براى او مقدّر بوده، شادمان مى سازد، و گاه از دست دادن چیزى که دست یافتن به آن برایش مقدر نبوده است، غمگین مى کند. پس باید شادمانى تو به چیزى باشد که براى آخرتت به دست آورده اى، و اندوهت به چیزى باشد که از آخرتت از دست داده اى. به آنچه از دنیا به دست آورده اى فراوان شادى مکن، و بر آنچه از دنیایت از دست مى دهى، تأسف مخور و زارى منماى. و باید همه همّ تو منحصر به کارهاى پس از مرگ باشد.

از نامه هاى آن حضرت علیه السّلام است بعبد اللَّه ابن عبّاس که مى گفته: پس از سخن رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله از سخنى مانند این سخن سودى نبردم (که در آن او را به شادى و افسردگى در امر آخرت پند داده):

(۱) پس از ستایش خدا و درود بر پیغمبر اکرم، مرد را شاد مى نماید رسیدن بآنچه که (مقدّر) نبوده است از دست بدهد، و اندوهناک مى سازد او را در نیافتن آنچه که (شایسته) نبوده است دریابد (سود و زیان دنیا را باعث قضاء و قدر است، نه سعى و کوشش در بدست آوردن سود و نه نادرستى اندیشه و تنبلى در زیان بردن، ولى مردم با بصیرت و بینائى نمى نگرند و نمى دانند سود و زیان بهر که مقدّر شده خواهد رسید، چنانکه در قرآن کریم سوره ۵۷ آیه ۲۳-۲۲ مى فرماید: «ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها، إِنَّ ذلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ – لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ» یعنى غمّ و اندوهى در زمین «مانند گرانى و خشکسالى» و در نفسهاى شما «مانند بیمارى و درویشى و مرگ فرزندان» رخ نخواهد داد مگر آنکه در لوح محفوظ نوشته شده پیش از آنکه آن نفسها را بیافرینم، و ثبت این امور «هر چه هم بسیار باشد» بر خدا آسان است «و این براى آنست» تا شما بر آنچه از دستتان رفت اندوهگین نشوید و بآنچه بشما برسد شاد نگردید، و خدا دوست نمى دارد یعنى از رحمت خود دور مى سازد هر گردنکشى را که «بر اثر رو آوردن دنیا» بنازد و سرفرازى نماید) پس (با اینکه دانستى سود و زیان دنیا بسبب قضاء و قدر است، چون شادى از سود و اندوه به زیان فطرىّ بشر است) باید شادیت به سود آخرت باشد که (وسیله آنرا در دنیا) دریافته اى، و اندوهت براى براى سود آخرت از دست رفته باشد،

(۲) و بآنچه از دنیا از دست رفته و اندوهگین و ناشکیبا مباش، و باید کوشش تو در کار بعد از مرگ باشد (باید سعى کنى تا وسائل آمرزش و نیکبختى زندگانى جاوید بعد از مرگ را دریابى).

اما بعد (از حمد و ثناى الهى) انسان گاه مسرور مى شود به سبب رسیدن به چیزى که هرگز از دستش نمى رفت! و ناراحت مى شود به سبب از دست دادن چیزى که هرگز به او نمى رسید، حال که چنین است شادى و سرور تو باید به خاطر چیزى باشد که در مسیر آخرت به دست آورده اى و تأسف و اندوهت به سبب آن امور معنوى و اخروى باشد که از دست داده اى. بنابراین به خاطر آنچه از دنیا به دست آورده اى زیاد خوشحال نباش و آنچه را از دنیا از دست داده اى بر آن تأسف نخور و جزع نکن; تمام همّت خود را به آنچه بعد از مرگ و پایان زندگى است متوجه ساز.

شرح

إلى عَبْدِاللهِ بْنِ الْعَبّاسِ رَحِمَهُ اللهُ تَعالى، وَکانَ عَبْدُاللهِ یَقُولُ: «مَا انْتَفَعْتُ بِکَلام بَعْدَ کَلامِ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ، کَانْتِفاعی بِهذا الْکَلامِ!»

از نامه هاى امام(علیه السلام) است که به عبدالله بن عباس(رحمه الله) مرقوم داشته و عبدالله همواره مى گفت: پس از سخنان پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) از هیچ سخنى به اندازه این سخن سود نبردم.(۱)

نامه در یک نگاه:

روح این نامه همان چیزى است که در قرآن مجید در سوره حدید آمده است: «(لِکَیْلاَ تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ وَلاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ); این به جهت آن است که براى آنچه از دست داده اید تأسف نخورید، و به آنچه به شما داده شده دلبسته و شادمان نباشید».

اگر این دستور را انسان در زندگى به کار بندد هرگز دگرگونى هاى روزگار و طوفان هاى زندگى او را تکان نخواهد داد.

خوشحالى و تأسف بیجا:

در این نامه، امام(علیه السلام) نخست به دو نکته مهم و سرنوشت ساز که در سراسر زندگى انسان تأثیر گذار است اشاره کرده ومى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) انسان گاه مسرور مى شود به سبب رسیدن به چیزى که هرگز از دستش نمى رفت! و ناراحت مى شود به سبب از دست دادن چیزى که هرگز به او نمى رسید»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْمَرْءَ قَدْ یَسُرُّهُ دَرَکُ(۲) مَا لَمْ یَکُنْ لِیَفُوتَهُ وَ یَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ یَکُنْ لِیُدْرِکَهُ).

مواهب دنیا بر دو گونه است; بخشى از آن با سعى و کوشش به دست مى آید و با سستى و تنبلى از دست مى رود. بخشى دیگر چنان است که بدون سعى و کوشش در اختیار او قرار مى گیرد و قسمتى چنان است که به هر حال از دست مى رود، هرچند نهایت سعى و تلاش را بنماید.

بخش اوّل محدوده اختیارات انسان است و آیه شریفه (وَأَنْ لَّیْسَ لِلاِْنْسانِ إِلاّ ما سَعى)(۳) اشاره به آن دارد; ولى بخش دوم محدوده قضا و قدر حتمى است که از تحت اختیار انسان بیرون است.

امام(علیه السلام) در حقیقت به این نکته اشاره مى کند که بسیارى از چیزهایى که مایه مسرت انسان است از بخش دوم است. به هر حال امورى بوده که طبق قضا و قدر الهى در اختیار او قرار مى گرفته، بنابراین مسرور شدن به سبب آن بیهوده است; مثل اینکه کسى به سبب طلوع آفتاب مسرور شود و در نقطه مقابل امورى است که با هیچ سعى و کوششى به دست نمى آید و اگر کسى به سبب از دست رفتن آن غمگین شود، بیهوده غمگین شده; مثل اینکه براى غروب آفتاب غمگین گردد که چرا آفتاب چهره خود را پنهان کرد.

مواهب مادّى اعم از اموال، ثروت ها، مقامات و پیروزى ها و همچنین شکست ها، ناکامى ها و از دست رفتن امکانات، در بسیارى از مواقع از همین قبیل است; نه آمدنش اختیارى بوده و نه از دست رفتنش، نه آمدنش باید مایه سرور باشد و نه از دست رفتنش مایه تأسف.

هنگامى که ما از این دیدگاه به حوادث زندگى خود نگاه کنیم و پیروزى ها و شکست ها را از این منظر ببینیم، نه پیروزى ها موجب شادى و ذوق زدگى مى شود و نه شکست ها مایه اندوه و غم.

آن گاه امام(علیه السلام) چنین ادامه مى دهد: «حال که چنین است شادى و سرور تو باید براى چیزى باشد که در مسیر آخرت به دست آورده اى و تأسف و اندوهت به سبب امور معنوى و اخروى باشد که از دست داده اى»; (فَلْیَکُنْ سُرُورُکَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِکَ، وَلْیَکُنْ أَسَفُکَ عَلَى مَا فَاتَکَ مِنْهَا).

دلیل آن هم روشن است مواهب مادى چه اختیارى و چه غیر اختیارى به سرعت رو به فنا مى رود و حتى در زمان وجودش قابل اعتماد نیست و دائما در معرض آفت ها و آسیب هاست و محرومیّت هاى مادى نیز زودگذر و پایان پذیر است; آنچه همیشه باقى مى ماند، مواهب اخروى است و آنچه براى از دست رفتنش باید تأسف خورد، همین مواهب جاودانى است.

امام(علیه السلام) در پایان در یک نتیجه گیرى شفاف و روشن مى فرماید: «بنابراین آنچه از دنیا به دست آورده اى زیاد به آن خوشحال نباش و آنچه را از دنیا از دست داده اى بر آن تأسف نخور و جزع نکن; تمام همّت خود را براى آنچه بعد از مرگ و پایان زندگى است قرار ده»; (وَمَا نِلْتَ مِنْ دُنْیَاکَ فَلاَ تُکْثِرْ بِهِ فَرَحاً، وَمَا فَاتَکَ مِنْهَا فَلاَ تَأْسَ عَلَیْهِ جَزَعاً، وَلْیَکُنْ هَمُّکَ فِیمَا بَعْدَ الْمَوْتِ).

در پایان این نامه لازم است توجّه کنیم که مواهب دنیا بر دو قسم است و مواهب آخرت یک نوع بیش نیست، مواهب دنیا گاه با تلاش و کوشش به دست مى آید و گاه بدون تلاش و کوشش; و به تعبیر بعضى: «گر نستانى به ستم مى دهند». از آنجا که انسان در بسیارى از مواردى که به نعمتى مى رسد یا از نعمتى محروم مى شود، نمى داند دقیقا از کدام قسم است به همین دلیل امام(علیه السلام) مى فرماید: به آنچه مى رسى زیاد مسرور و شادمان نباش چه بسا از آن نوع مواهبى بوده که هرگز از دست نمى رفت، همچنین از آنچه محروم مى شوى نگران نباش چه بسا چیزى بوده که هرگز به دست نمى آمده است; ولى تمام همّت خود را براى آخرت بگمار که آن را جز با سعى و تلاش و کوشش به کسى نمى دهند. همان گونه که امام(علیه السلام) در جاى دیگر از نهج البلاغه مى فرماید: «لاَ تَکُنْ مِمَّنْ یَرْجُو الاْخِرَهَ بِغَیْرِ عَمَل; از کسانى نباش که امید نجات درآخرت دارد و عمل صالحى انجام نمى دهد».(۴)

*****

نکته ها:

  1. پاسخ به یک سؤال:

در تعبیر امام(علیه السلام) در نامه بالا آمده بود که باید شادى تو براى امورى باشد که از آخرت به دست آورده اى در حالى که مى دانیم آخرت در آینده به دست مى آید نه در دنیا.

ولى باید توجّه داشت که اولاً بسیارى از امور معنوى است که انسان در دنیا به دست مى آورد و نوعى امور اخروى محسوب مى شود; مانند موفقیّت در سیر و سلوک الى الله. ثانیاً این جمله ناظر به اسباب نائل شدن به مواهب اخروى است; کسى که داراى اعمال صالح و صفات پسندیده در این دنیاست مى توان گفت که به مواهب اخروى نائل شده است; زیرا اسبابش را از امروز فراهم ساخته است و به تعبیر دیگر نائل شدن به اسباب، نوعى نیل به مسببات است.

  1. انسان فاعل مختار است:

در بحث جبر و اختیار ثابت شده است که طبق دلایل عقلى و آیات فراوان در قرآن مجید و روایات اهل بیت(علیهم السلام) انسان در اعمال خود فاعل مختار است و محال است انسان مجبور بر گناه باشد و خداوند عادل او را مجازات کند و ممکن نیست مجبور بر اعمال صالح باشد و خداوند پاداشى به عنوان استحقاق به او بدهد; ولى بى شک در زندگى انسان امورى وجود دارد که از اختیار او بیرون است و خداوند هرگز نه او را مجازات مى کند و نه پاداشى مى دهد; مثل اینکه انسان در چه زمان و چه مکان و از کدام پدر و مادر و با چه خصوصیات جسمانى متولد شود. این امور ممکن است در چگونگى اعمال انسان اثر بگذارد ولى تأثیر قطعى و غیر قابل اجتناب نمى گذارد و به تعبیر دیگر این امور ممکن است زمینه هایى براى اعمال صالح و غیر صالح فراهم سازد; اما حرف آخر را اراده انسان مى زند که تصمیم مى گیرد کارى را انجام دهد یا ندهد.

البتّه آنها که زمینه هاى مساعدترى براى اعمال صالح دارند نسبت به آنها که از زمینه هاى نامساعدترى برخوردارند پاداش کمترى دارند و به عکس آنها که زمینه هاى مساعدترى براى گناه دارند و آن را ترک مى کنند پاداش بیشترى از کسانى که زمینه هاى نامساعدترى دارند، خواهند داشت که با ذکر دو مثال مى توان آن را روشن ساخت; بسیارى از مردم به مسجد مى روند ولى همسایه مسجد با کسى که در یک کیلومترى آن قرار دارد یکسان نیست.

مسلمانان روزه مى گیرند ولى پاداش کسى که مزاج قوى و نیرومندى دارد با کسى که مزاج ضعیفى دارد نمى تواند یکسان باشد. شرح این مطلب در کتب مختلف آمده است.

*****

پی نوشت:

۱ . سند نامه: به گفته نویسنده مصادر نهج البلاغه، این نامه از روایات متواترى است که گروه زیادى قبل از سیّد رضى و بعد از او در کتاب هاى خود آورده اند. از جمله کسانى را که قبل از سیّد رضى نام مى برد: نصر بن مزاحم در کتاب صفین، مرحوم کلینى در روضه الکافى، بلاذرى در انساب الاشراف و یعقوبى در کتاب تاریخش و بعد از مرحوم سیّد رضى گروه دیگرى را نیز نام مى برد و از مجموع این نقل ها استفاده مى شود که نامه، نامه بسیار مشهور و معروفى بوده است (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۲۳۴).

۲ . «درک» در بسیارى از نسخه هاى نهج البلاغه «دَرَک» بر وزن «نمک» آمده است; ولى در بعضى «دَرْک» بر وزن «ارک» آمده است و هر دو به یک معناست و آن به دست آوردن چیزى است.

۳ . نجم، آیه ۳۹ .

۴ . نهج البلاغه، کلمات قصار ۱۰۵ .

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

دنیا دار آزمایش، نه دیار ماندن

اشاره:

مرحوم سیّد رضى این نامه را طبق معمول به صورت گزینشى از نامه مفصل ترى آورده است. از منابع دیگر استفاده مى شود که هدف اصلى این نامه تبادل اسراى کوفه و شام بوده است و مطالبى که در آن آمده براى این بوده که معاویه بر سر عقل آید و از کیفرهاى الهى بترسد و این پیشنهاد را عملى سازد. لذا امام(علیه السلام) در بخش اوّل این نامه به جایگاه انسان در نظام خلقت اشاره کرده و مى فرماید: «ما براى دنیا آفریده نشدیم، بلکه این دنیا جایگاه امتحان همه ماست; باید به هوش باشیم».

و من کتاب له (علیه السلام) إلى معاویه:

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا، وَ ابْتَلَى فِیهَا أَهْلَهَا لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا، وَ لَسْنَا لِلدُّنْیَا خُلِقْنَا وَ لَا بِالسَّعْیِ فِیهَا أُمِرْنَا، وَ إِنَّمَا وُضِعْنَا فِیهَا لِنُبْتَلَی بِهَا؛ وَ قَدِ ابْتَلَانِی اللَّهُ بِکَ وَ ابْتَلَاکَ بِی، فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّهً عَلَى الْآخَرِ؛ فَعَدَوْتَ عَلَى [طَلَبِ] الدُّنْیَا بِتَأْوِیلِ الْقُرْآنِ [وَ طَلَبْتَنِی] فَطَلَبْتَنِی بِمَا لَمْ تَجْنِ یَدِی وَ لَا لِسَانِی، وَ [عَصَبْتَهُ] عَصَیْتَهُ أَنْتَ وَ أَهْلُ الشَّامِ بِی وَ أَلَّبَ عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ وَ قَائِمُکُمْ قَاعِدَکُمْ. فَاتَّقِ اللَّهَ فِی نَفْسِکَ وَ نَازِعِ الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ وَ اصْرِفْ إِلَى الْآخِرَهِ وَجْهَکَ، فَهِیَ طَرِیقُنَا وَ طَرِیقُکَ؛ وَ احْذَرْ أَنْ یُصِیبَکَ اللَّهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَهٍ تَمَسُّ الْأَصْلَ وَ تَقْطَعُ الدَّابِرَ، فَإِنِّی أُولِی لَکَ بِاللَّهِ أَلِیَّهً غَیْرَ فَاجِرَهٍ، لَئِنْ جَمَعَتْنِی وَ إِیَّاکَ جَوَامِعُ الْأَقْدَارِ لَا أَزَالُ بِبَاحَتِکَ “حَتَّى یَحْکُمَ اللَّهُ بَیْنَنا وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ”.

فرهنگ لغت

عَدَوْتَ عَلَیْهِ: روى آن پریدى.

ألّبَ: تحریض کرد، برانگیخت.

عَالِمُکُمْ: مقصود، «ابو هریره» است.

قَائِمُکُمْ: مقصود «عمرو بن عاص» است.

الْقِیَاد: زمام، افسار.

الْقَارِعَه: حادثه ناگوار، مصیبت.

تَمَسُّ الَاصْلَ: بریشه اصابت میکند، ریشه کن میکند.

الدَّابِر: آخر، انتها، پایان.

الِیَّه: سوگند.

الْبَاحَه: ساحت، میدان.

عَدَوتَ: تجاوز نمودى

لَم تَجنِ: جنایت نکرده است

عَصَبتَ: مثل دستمال بستى

ألَّبَ: تشویق نمود، جمع کرد

نازِع الشیطانَ قِیادَک: با شیطان در باره افسار خود کشش و منازعه کن

دابِر: آخر، نسل

أولِى: قسم یاد میکنم

ألِیَّه، قسم یاد کردن

بَاحَه: جلو در خانه، میدان جلو خانه

نامه اى از آن حضرت (ع) به معاویه:

اما بعد، خداى سبحان دنیا را براى آخرت، که پس از آن مى آید، آفریده است. و مردمش را مى آزماید تا معلوم شود کدام یک به عمل نیکوترند. ما براى دنیا آفریده نشده ایم و ما را به کوشش در کار دنیا امر نفرموده اند. ما را به دنیا آورده اند تا بیازمایندمان.

خداوند مرا به تو آزموده است و تو را به من. و یکى از ما را حجت آن دیگر قرار داده. پس تو در پى دنیا تاختى و به تأویل قرآن پرداختى و مرا به جنایتى متهم ساختى، که دست و زبان من در آن دخالتى نداشته اند. تو و مردم شام این بهتان را برساختید. عالم شما جاهلتان را برانگیخت و ایستادگانتان، نشستگانتان را. پس در باره خود از خداى بترس و زمام خود از دست شیطان به در کن و روى به آخرت نه که راه آخرت راه ما و راه توست. و بترس که بزودى تو را حادثه اى رسد که ریشه ات را برکند و نسلت را براندازد. براى تو سوگند مى خورم، سوگندى عارى از هر دروغ، که اگر دست تقدیر مرا و تو را به هم رساند، همچنان در برابر تو خواهم بود. «تا خداوند میان ما داورى کند که او بهترین داوران است.».

پس از یاد خدا و درود همانا خداوند سبحان دنیا را براى آخرت قرار داده، و مردم را در دنیا به آزمایش گذاشت، تا روشن شود کدام یک نیکوکارتر است. ما را براى دنیا نیافریده اند، و تنها براى دنیا به تلاش فرمان داده نشدیم، به دنیا آمدیم تا در آن آزمایش گردیم.

و همانا خداوند مرا به تو، و تو را با من آزمود، و یکى از ما را بر دیگرى حجّت قرار داد. تو با تفسیر دروغین قرآن به دنیا روى آوردى، و چیزى از من درخواست مى کنى که دست و زبانم هرگز به آن نیالود (قتل عثمان). تو و مردم شام، آن دروغ را ساختید و به من تهمت زدید تا آگاهان شما مردم ناآگاه را، و ایستادگان شما زمینگیر شدگان را بر ضدّ من تحریک کنند. معاویه از خدا بترس، و با شیطانى که مهار تو را مى کشد، مبارزه کن، و به سوى آخرت که راه من و تو است باز گرد، و بترس از خدا که به زودى با بلایى کوبنده ریشه ات را بر کند، و نسل تو را بر اندازد. همانا براى تو به خدا سوگند مى خورم، سوگندى که بر آن وفا دارم، اگر روزگار من و تو را در یک جا گرد آورد، هم چنان بر سر راه تو خواهم ماند: «تا خدا میان ما داورى کند و او بهترین داوران است».

نامه در یک نگاه:

در بخش دیگرى از این نامه به نسبت ناروایى که معاویه در مسأله قتل عثمان به امام مى داد اشاره شده و آن را نشانه دنیا طلبى معاویه و شکست در آزمون الهى مى داند.

امام(علیه السلام) در بخش سوم پس از سفارش به تقواى الهى و خوددارى از اطاعت شیطان به معاویه هشدار مى دهد که از کیفر الهى بترسد.

در بخش چهارم که مرحوم سیّد رضى آن را نیاورده است اشاره به مبادله اسراى کوفه و شام فرموده است.

فراموش مکن براى چه به دنیا آمده اى:

امام(علیه السلام) در قسمت اوّل این نامه به هدف آفرینش دنیا و آفرینش انسان ها در آن اشاره مى کند و مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) خداوند سبحان دنیا را براى جهان بعد از آن (سراى آخرت) قرار داده و اهل آن را در آن مورد آزمایش قرار مى دهد تا معلوم شود چه کسى بهتر عمل مى کند»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا، وَابْتَلَى فِیهَا أَهْلَهَا، لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً).

این تعبیر اشاره به حقیقتى است که بارها در نهج البلاغه ذکر شده است که دنیا هدف نهایى نیست، بلکه مقدمه اى براى آمادگى جهت سراى دیگر است، بنابراین به دنیا به عنوان وسیله باید نگریست نه هدف و مقصد نهایى و به یقین این تفاوت نگرش در تمام اعمال انسان تأثیر مى گذارد. جمله «لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» بر گرفته از آیه ۷ سوره کهف است: «(إِنّا جَعَلْنا ما عَلَى الاَْرْضِ زینَهً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً); ما آنچه را روى زمین است زینت آن قرار دادیم تا آنها را بیازماییم که کدام یک داراى بهترین عمل هستند»; (البته قریب به همین معنا در آیه ۷ سوره هود و آیه ۲ سوره ملک آمده است).

ناگفته پیداست که آزمایش هاى الهى براى کشف مجهولى نیست، زیرا همه چیز مربوط به حال و گذشته و آینده و ظاهر و باطن اشیا و اشخاص در برابر علم بى پایان پروردگار آشکار است، بلکه منظور ظاهر شدن باطن افراد و انجام اعمالى است که معیار ثواب و عقاب است و به تعبیر دیگر صفات درونى، پیش از ظهور و بروز در عمل نمى تواند معیار ثواب و عقاب باشد; خداوند افراد را امتحان مى کند تا آن صفات به مرحله بروز برسد، همان گونه که خود امام در عبارت دیگرى از نهج البلاغه در تفسیر آیه (وَاعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلاَدُکُمْ فِتْنَهٌ)(۲) فرموده است: «وَمَعْنَى ذَلِکَ أَنَّهُ یَخْتَبِرُهُمْ بِالاَْمْوَالِ وَ الاَْوْلاَدِ لِیَتَبَیَّنَ السَّاخِطَ لِرِزْقِهِ وَالرَّاضِیَ بِقِسْمِهِ وَإِنْ کَانَ سُبْحَانَهُ أَعْلَمَ بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَلَکِنْ لِتَظْهَرَ الاَْفْعَالُ الَّتِی بِهَا یُسْتَحَقُّ الثَّوَابُ وَالْعِقَابُ; مفهوم این آیه شریفه آن است که خداوند مردم را به وسیله اموال و فرزندانشان آزمایش مى کند تا آشکار شود چه کسى از روزى اش خشمگین و چه کسى به قسمت الهى راضى است; هرچند خداوند سبحان از مردم به خودشان آگاه تر است; اما این براى آن است که افعالى که به وسیله آن استحقاق ثواب و عقاب را پیدا مى کنند ظاهر و آشکار شود».(۳)

آن گاه در ادامه این نامه مى افزاید: «ما براى دنیا آفریده نشده ایم و نه به سعى و کوشش براى آن مأموریم، بلکه فقط براى این در دنیا آمده ایم که به وسیله آن آزمایش شویم»; (وَ لَسْنَا لِلدُّنْیَا خُلِقْنَا، وَلاَ بِالسَّعْیِ فِیهَا أُمِرْنَا، وَإِنَّمَا وُضِعْنَا فِیهَا لِنُبْتَلَی بِهَا).

امام(علیه السلام) در موارد مختلف به این حقیقت اشاره فرموده است که دنیا هرگز نباید هدف نهایى افراد با ایمان باشد، بلکه وسیله و ابزارى است براى رسیدن به آخرت، دانشگاهى است که در آن درس مى آموزیم و تجارت خانه اى است که در آن براى سراى دیگر تجارت مى کنیم. میدان تمرینى است که در آن خود را براى مسابقه در میدان محشر آماده مى سازیم، پلى است که باید از آن عبور کنیم و آنجا را براى اقامتگاه خود انتخاب نکنیم.

در اینجا نیز امام همین حقیقت را بار دیگر به معاویه و به تمام کسانى که این نامه به دست آنها مى رسد و به ما که مخاطبان غیر مستقیم آن هستیم گوشزد فرموده است.

بسیارى از افراد، این حقیقت را در سخن مى گویند; اما عملاً چنان رفتار مى کنند که گویى جز این دنیا چیزى در کار نیست.

آن گاه امام(علیه السلام) مى افزاید: «خداوند مرا به وسیله تو و تو را به وسیله من در معرض امتحان در آورده و یکى از ما را حجت بر دیگرى قرار داده است (من حجت الهى در برابر تو هستم)»; (وَقَدِ ابْتَلاَنِی اللهُ بِکَ وَابْتَلاَکَ بِی، فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّهً عَلَى الاْخَرِ).

بدیهى است خداوند در این دار امتحان، افراد را به وسیله یکدیگر آزمایش مى کند; امام(علیه السلام) را به وسیله معاویه تا صبر و تحمل و ایستادگى بر اصول اسلام آزمایش کند مبادا به درخواست معاویه; یعنى حکومت شام براى جلب رضایت او تن در دهد و معاویه نیز به وسیله امام آزموده مى شود که آیا حاضر است چشم از حکومت غاصبانه اى بپوشد و دست از تهمت و دروغ قتل عثمان به وسیله امام بردارد و دست بیعت در دست آن حضرت بگذارد و تسلیم شود؟

ابن ابى الحدید سنّى معتزلى امتحان شدن امام به وسیله معاویه و بالعکس را به امتحان آدم به وسیله ابلیس و امتحان ابلیس به وسیله آدم تشبیه مى کند.

جمله «فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّهً عَلَى الاْخَرِ» اشاره به حجت بودن امام در برابر معاویه است نه اینکه هر کدام حجت بر دیگرى باشند، زیرا اگر منظور این بود باید مى فرمود: «فَجَعَلَ کُلَّ واحد مِنّا حُجَّهً عَلَى الاْخَرِ» و لذا علاّمه مجلسى نیز در بحارالانوار مى گوید: منظور از «فَجَعَلَ أَحَدَنَا» خود امام است،(۴) بنابراین بعضى از شارحان و مترجمان که این جمله را چنین معنا کرده اند که «هر کدام از ما حجت بر دیگرى هستیم» معناى صحیحى به نظر نمى رسد.

آن گاه امام به نکته مهمى اشاره کرده و دنیاپرستى معاویه را با دلیل روشنى آشکار ساخته مى فرماید: «ولى تو با تفسیر قرآن بر خلاف حق، به دنیا روى آوردى و از من چیزى مطالبه مى کنى که هرگز دست و زبانم به آن آلوده نشده است (اشاره به قتل عثمان است) و تو و اهل شام آن را دستاویز کرده (و به من نسبت داده اید) تا آنجا که عالمان شما جاهلانتان را به آن تشویق کردند و آنها که داراى منصبى بودند از کار افتادگان شما را»; (فَعَدَوْتَ(۵) عَلَى الدُّنْیَا بِتَأْوِیلِ الْقُرْآنِ فَطَلَبْتَنِی بِمَا لَمْ تَجْنِ(۵) یَدِی وَلاَ لِسَانِی، وَعَصَیْتَهُ(۷) أَنْتَ وَأَهْلُ الشَّامِ بِی، وَأَلَّبَ(۸) عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ، وَقَائِمُکُمْ قَاعِدَکُمْ).

امام(علیه السلام) در این قسمت به بهانه اصلى معاویه در ترک بیعت و باقى ماندن بر حکومت شام اشاره کرده است و آن قیام براى مطالبه خون عثمان بود که براى رسیدن به مقصود خود دست به تأویل آیات قرآن زدند و گفتند: قرآن مى فرماید: (وَلَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاهٌ یا أُولِی الاَْلْبابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ)(۹) و در جاى دیگر مى فرماید: (وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ)(۱۰) از یک سو خطاب آیه اوّل را عام مى گرفتند و از سوى دیگر خطاب آیه دوم را که خاص بود به خودشان تأویل مى کردند و خود را ولى خون عثمان مى شمردند در حالى که هیچ ارتباطى با آنها نداشت.

بر فرض آنها حق مطالبه خون عثمان را داشتند باید به سراغ قاتلان بروند. این امر چه ربطى به امام(علیه السلام) داشت که نه تنها هرگز دستش به خون عثمان آلوده نبود بلکه براى جلوگیرى از قتل وى اقدامات شایسته اى کرد، بنابراین هم صغرا و هم کبراى استدلال آنها شیطنت آمیز بود.

اما صغرا به جهت اینکه نظرشان بر خلاف تمام شاهدان عینى قتل عثمان بود اذعان داشتند که امام کوچک ترین دخالتى در آن نداشت و اما کبرا از طریق تأویل شیطنت آمیزى بود که قرآن در بعضى از آیاتش به آن اشاره کرده مى فرماید: (فَأَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَابْتِغاءَ تَأْویلِهِ).(۱۱)

در ضمن جمله «وَأَلَّبَ عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ...» نشان مى دهد که معاویه و هم دستان او تبیلغات بسیار گسترده اى درباره این دروغ رسوا، یعنى شرکت على(علیه السلام) در قتل عثمان در سراسر منطقه شام به راه انداخته بودند تا از این طریق بتوانند همه را بر ضد امیرمؤمنان بسیج کنند و به عنوان انجام وظیفه اى مذهبى آنها را به میدان نبرد با على(علیه السلام) بکشانند.

سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن معاویه را به تقواى الهى و پرهیز از پیروى شیطان و فراموش نکردن آخرت توصیه کرده مى فرماید: «در درون وجود خود از خدا بترس و تقواى الهى پیشه کن و با شیطان که مى کوشد زمام تو را در دست گیرد بستیز (و زمام خود را از چنگ او بیرون آور) توجّه خود را به سوى آخرت معطوف بنما که راه (اصلى) ما و تو همان است»; (فَاتَّقِ اللهَ فِی نَفْسِکَ، وَنَازِعِ الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ(۱۲)، وَاصْرِفْ إِلَى الآْخِرَهِ وَجْهَکَ، فَهِیَ طَرِیقُنَا وَطَرِیقُکَ).

امام(علیه السلام) در واقع با این عبارت از یک سو معاویه را به تقواى الهى توصیه مى کند و از سوى دیگر از سلطه شیطان، برحذر مى دارد و از سوى سوم او را متوجه سرنوشت نهایى و پیمودن راه آخرت مى سازد.

آن گاه امام(علیه السلام) در تأکید این معنا، وى را از عذاب الهى در دنیا مى ترساند و مى فرماید: «و از این بترس که خداوند تو را به زودى به بلایى کوبنده که ریشه ات را بزند و دنباله ات را قطع کند گرفتار سازد!»; (وَاحْذَرْ أَنْ یُصِیبَکَ اللهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَه(۱۳) تَمَسُّ(۱۴) الاَْصْلَ، وَتَقْطَعُ الدَّابِرَ(۱۵)).

این کلام امام اشاره به این است که پیش از آنکه عذاب الهى در قیامت دامن تو را بگیرد در این دنیا دامن تو را خواهد گرفت; و مجازاتى سخت که هم ریشه خودت را قطع مى کند و هم نسل هاى آینده ات را بر باد خواهد داد. همان گونه که تاریخ گواهى مى دهد که بعد از دوران کوتاهى، حکومت بنى امیّه که غالباً گرفتار مشکلات بود ریشه کن شد و نسل و دودمان آنها بر باد رفت و جهان اسلام از شر آنها راحت شد و امروز چیزى به عنوان دودمان بنى امیّه باقى نمانده، جز قبر متروک مفلوکى از معاویه که در گوشه اى از شام باقى مانده و کسى به سراغ آن نمى رود و عبرتى است براى همه انسان ها.

آنچه امام(علیه السلام) در اینجا فرموده شبیه چیزى است که در قرآن مجید درباره اقوام ستمگر پیشین آمده که مى فرماید: «(فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذینَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ); و (به این ترتیب)، ریشه گروهى که ستم کرده بودند قطع شد و ستایش مخصوص خداوند پروردگار جهانیان است».(۱۶)

و از آنجا که امام براى باز داشتن معاویه از تمام وسیله ها استفاده مى کند، در پایان او را به جنگ کوبنده اى تهدید کرده مى فرماید: «من براى تو به خدا سوگند یاد مى کنم; سوگندى که تخلّف ندارد که اگر مقدرات فراگیر، (الهى) من و تو را به سوى پیکار با یکدیگر کشاند، آن قدر در برابر تو ایستادگى خواهم کرد تا خداوند میان ما حکم فرماید و او بهترین حاکمان است (و بدان آینده شومى در انتظار توست)»; (فَإِنِّی أُولِی(۱۷) لَکَ بِاللهِ أَلِیَّهً(۱۸) غَیْرَ فَاجِرَه، لَئِنْ جَمَعَتْنِی وَإِیَّاکَ جَوَامِعُ الاَْقْدَارِ لاَ أَزَالُ بِبَاحَتِکَ(۱۸) حَتّى یَحْکُمَ اللهُ بَیْنَنا وَهُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ).

معاویه و یارانش قدرت امام را در جنگ ها به خاطر داشتند و جدى بودن تهدیدها و قسم هایش را مى دانستند، لذا این تهدید به یقین مى توانست عاملى بازدارنده، لا اقل در مرحله اى از زمان باشد.

به هر حال از آنجا که معاویه عنصرى پیچیده و داراى حالات و افکار مختلفى بود، امام(علیه السلام) براى رام کردن او در این نامه از تمام طرق ممکن استفاده فرموده تا در فکر او تأثیر بگذارد. در تواریخ آمده است که معاویه بعد از این نامه حاضر به مبادله اسیران عراقى و شامى با یکدیگر شد، زیرا امام چنان که قبلا هم اشاره شد در ذیل این نامه به مسأله مبادله اسیران پرداخته است.

تعبیر به «جَوَامِعُ الاَْقْدَارِ» از قبیل اضافه صفت به موصوف است و معناى آن «مقدرات فراگیر و جامع است» زیرا بعضى از مقدرات جنبه شخصى دارد; ولى بعضى جنبه فراگیر و امام(علیه السلام) در اینجا به مقدرات فراگیر که دو گروه را در برابر هم قرار مى دهد اشاره فرموده است.

جمله (حَتَّى یَحْکُمَ اللهُ بَیْنَنا وَهُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ) برگرفته از آیه ۸۷ سوره اعراف است که در آن گفت وگوى شعیب با قوم سرکش خود آمده است.

******

پی نوشت:

  1. سند نامه: به گفته صاحب مصادر نهج البلاغه، این نامه در کتاب طراز تألیف امیریحیى علوى با مختصر تفاوتى آمده و قراین نشان مى دهد که از نهج البلاغه نگرفته است. همچنین آمدى در غررالحکم بخشى از آن را با اضافاتى آورده که نشان مى دهد او هم از مدرک دیگرى گرفته است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۴۲۴). صاحب کتاب تمام نهج البلاغه آن را با اضافه اى در آغاز و اواسط و اضافه اى در پایان، نقل کرده است و تصریح مى کند که آن را از کتاب الفتوح ابن اعثم کوفى (ج ۴، ص ۲۲۵) اخذ کرده که پیش از سیّد رضى مى زیسته است (تمام نهج البلاغه، ص ۸۳۹).
  2. انفال، آیه ۲۸٫
  3. نهج البلاغه، کلمات قصار، ۹۳٫
  4. بحارالانوار، ج ۳۳، ص ۱۱۷٫
  5. «عَدَوْتَ» از ریشه «عَدْوَ» بر وزن «عقل» در اصل به معناى گذشتن و جدا شدن است. سپس به معناى دویدن، سرعت گرفتن و تاختن بر چیزى است و در اینجا به معناى تاختن بر دنیاست.
  6. «لَمْ تَجْنِ» از ریشه «جنایت» گرفته شده و در اینجا به این معناست که دست و زبان من مرتکب چنین کارى نشده است.
  7. «عَصَیْتَهُ» در بسیارى از نسخ «عَصَبْتَه» (با باء آمده است) که در این جا به معناى دست آویز قرار دادن است در این صورت معناى جمله روشن خواهد بود; ولى اگر «عَصَیْتَه» (با یاء) باشد مفهومش این است که تو و اهل شام مرتکب گناه شده اید و قتل عثمان را به دروغ به من نسبت داده اید.
  8. «ألَبَّ» از ریشه «لَبابه» بر وزن «غرامه» به معناى صاحب عقل شدن است، از این رو عاقل را «لبیب» مى گویند; ولى در اینجا به معناى وادار کردن و تشویق نمودن آمده است.
  9. بقره، آیه ۱۷۹ .
  10. اسراء، آیه ۳۳٫
  11. آل عمران، آیه ۷٫
  12. «قِیاد» به معناى افسار است و از ریشه «قیاده» به معناى رهبرى کردن گرفته شده است.
  13. «قارِعَه» به معناى حادثه یا بلاى کوبنده است.
  14. «تَمَسُّ» از ریشه «مس» به معناى اصابت کردن است و «تَمَسُّ الأصْلَ» در اینجا کنایه از قطع ریشه است; ولى تعجب از کسانى است که ریشه «مس» را به معناى قطع مى دانند در حالى که «مس» از نظر لغت به معناى قطع نیست، بلکه هرگاه مفعول آن «اصل» باشد کنایه از قطع است.
  15. «الدّابِرَ» به معناى دنباله است و به نسل هاى بعد، «دابر» گفته مى شود.
  16. انعام، آیه ۴۵٫
  17. «أُولِى» از ریشه «ایلاء» به معناى قسم خوردن است و در اصل «إئلاء» با دو همزه بوده که همزه دوم تبدیل به یاء شده است. «أولِى» متکلم وحده است یعنى سوگند مى خورم.
  18. «ألِیَّه» اسم مصدر و به معناى سوگند است.
  19. «باحَه» از ریشه «بَوْح» بر وزن «قوم» به معناى ظهور و آشکار شدن است و از آنجا که فضاهاى وسیع مانند فضاى حیاط خانه و یا میدان هاى مختلف، محلى است که افراد در آن ظاهر و آشکار مى شوند، «باحه» به معناى میدان و فضاى باز به کار رفته است.

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/

ویژگیهای دنیا

و من کتاب له (علیه السلام) إلى معاویه أیضاً:

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الدُّنْیَا مَشْغَلَهٌ عَنْ غَیْرِهَا وَ لَمْ یُصِبْ صَاحِبُهَا مِنْهَا شَیْئاً إِلَّا فَتَحَتْ لَهُ حِرْصاً عَلَیْهَا وَ لَهَجاً بِهَا، وَ لَنْ یَسْتَغْنِیَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِیهَا عَمَّا لَمْ یَبْلُغْهُ مِنْهَا، وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِکَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ وَ نَقْضُ مَا أَبْرَمَ؛ وَ لَوِ اعْتَبَرْتَ بِمَا مَضَى، حَفِظْتَ مَا بَقِیَ؛ وَ السَّلَامُ.

نامه اى از آن حضرت (ع):

اما بعد. دنیا آدمى را چنان به خود مشغول مى دارد، که از دیگر چیزها غافل مى گرداند. دنیا طلب از دنیا بهره اى نبرد، جز آنکه، آزمندى و شیفتگیش فزونى گیرد. و آنچه از دنیا به چنگش افتاده او را از آنچه هنوز به دستش نیفتاده، بى نیاز نکند. پس از آن جدایى است، از آنچه گرد آورده یا شکستن و در هم ریختن آنچه محکم کرده و انتظام داده.

اگر از آنچه گذشته است پند گیرى، باقى مانده را نگه توانى داشت. والسلام.

همان گونه که در بحث سند نامه اشاره شد مخاطب این نامه به عقیده بسیارى از مورخان و شارحان عمرو بن عاص است. دینورى در کتاب الاخبار الطوال به این معنا تصریح کرده و نصر بن مزاحم در کتاب صفین علاوه بر این معنا بخشى از نامه را که مرحوم سیّد رضى به هنگام گزینش حذف کرده ذکر مى کند که در آن بخش امام(علیه السلام) صریحاً به عمرو بن عاص هشدار مى دهد که از معاویه پیروى نکند.

به هرحال مخاطب در این نامه هر که باشد امام(علیه السلام) او را با تعبیرات دلنشین و بیدار کننده خود اندرز مى دهد که فریب دنیا را نخورد; دنیایى که هرگز دنیاپرستان به آنچه از آن دارند راضى نمى شوند و پیوسته براى رسیدن بیشتر به آن حرص مى زنند و در ضمن او را به عبرت گرفتن از تاریخ گذشتگان توصیه مى کند.

حرص در دنیا انسان را به جایى نمى رساند:

امام(علیه السلام) در این نامه بعد از حمد و ثناى الهى مخاطب خود را (خواه معاویه باشد یا عمرو بن عاص) به امور مهمّى توصیه مى کند.

نخست مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى بدان) دنیا انسان را به خود مشغول و از غیر خود بیگانه مى سازد»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الدُّنْیَا مَشْغَلَهٌ عَنْ غَیْرِهَا).

زیرا کار دنیا آن قدر پیچیده و متنوع و گوناگون و پر دردسر است که اگر انسان به سراغ آن برود تمام وقت انسان را به خود مشغول مى سازد تا آنجا که حتى از رسیدگى به سلامت خود و استراحت و رسیدن به همسر و فرزندان و دوستان و بستگان و از آن فراتر رسیدن به انجام فرایض الهى باز مى دارد و کار آنها به جایى مى رسد که اگر اهل نماز باشند حتى نماز را در آخر وقت در حالى که در تمام رکعات فکرشان در مسائل دنیایى است با عجله تمام بجا مى آورند و گاه صبح هنگامى از خانه بیرون مى دوند که فرزندان آنها در خوابند و شب هنگامى باز مى گردند که باز آنها در خوابند و این طبیعت دنیاپرستى است.

در دومین نکته به مسأله خطرناک حرص دنیاپرستان پرداخته مى فرماید: «دنیاپرست به چیزى از دنیا نمى رسد جز آنکه درى از حرص را به رویش مى گشاید و آتش عشق او را به دنیا تندتر مى کند در حالى که دنیاپرست هرگز به آنچه دارد در برابر آنچه به آن نرسیده قانع نیست (و دائماً در آتش حرص مى سوزد)»; (وَلَمْ یُصِبْ صَاحِبُهَا مِنْهَا شَیْئاً إِلاَّ فَتَحَتْ لَهُ حِرْصاً عَلَیْهَا، وَ لَهَجاً(۲) بِهَا، وَلَنْ یَسْتَغْنِیَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِیهَا عَمَّا لَمْ یَبْلُغْهُ مِنْهَا).

در بعضى از روایات، دنیا به آب شور دریا تشبیه شده که شخص تشنه هر قدر از آن بنوشد تشنه تر مى گردد. امام کاظم(علیه السلام) مى فرماید: «مَثَلُ الدُّنْیَا کَمَثَلِ مَاءِ الْبَحْرِ کُلَّمَا شَرِبَ مِنْهُ الْعَطْشَانُ ازْدَادَ عَطَشاً حَتَّى یَقْتُلَهُ; دنیا همانند آب دریاست که هرقدر تشنه از آن مى نوشد تشنه تر مى شود و سرانجام او را به قتل مى رساند».(۳) همان ضرب المثلى که در فارسى معروف است که مى گویند: بیش داران بیش خواهانند.

قرآن مجید این مسأله را ضمن داستان گویایى بیان فرموده آنجا که مى گوید دو برادر به عنوان مخاصمه نزد حضرت داود پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمدند یکى از آنها گفت: «(إِنَّ هذا أَخِى لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَهً وَ لِىَ نَعْجَهٌ واحِدَهٌ فَقالَ أَکْفِلْنیها وَعَزَّنى فِى الْخِطابِ); این برادر من است; او نود و نه میش دارد و من (تنها) یک میش دارم; اما او اصرار مى کند که: این را نیز به من واگذار; و در سخن بر من غلبه کرده است».(۴)

حضرت داود(علیه السلام) در میان آنها قضاوت کرد و گفت: به یقین او با درخواست میش تو براى افزودن آن به میش هایش، بر تو ستم کرده و بسیارى از شریکان (و دوستان) به یکدیگر ستم مى کنند مگر کسانى که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند; ولى عدّه آنان کم است.(۵)

این داستان نشان مى دهد که دنیاپرستان آن قدر گرفتار حرص مى شوند که حتى به کمترین چیزى درباره برادر خود نیز راضى نیستند و به گفته شاعر:

هفت اقلیم ار بگیرد پادشاه *** همچنان در بند اقلیمى دگر

در حدیث معروف قدسى نیز آمده است: «لَوْ کانَ لاِبْنِ آدَمَ وادِیانِ مِنْ ذَهَب لاَبْتَغى إلَیْهِما ثالِثاً وَلا یَمْلاَُ جَوْفَ ابْنَ آدَمَ إلاَّ التُّرابُ; هرگاه فرزند آدم دو دره پر از طلا داشته باشد خواهان دره دیگرى است و چشم آدم را جز خاک (به هنگامى که بمیرد و دفن شود) پر نمى کند».(۶)

و به گفته شاعر:

گفت چشمِ تنگِ دنیادوست را *** یا قناعت پر کند یا خاک گور

حرص در واقع نوعى جنون است، چرا که بسیارى از حریصان براى یک زندگى مرفه همه چیز دارند به گونه اى که مى توانند تا آخر به راحتى زندگى کنند; اما جنون حرص آنها را راحت نمى گذارد و پیوسته آنها را به تلاش و زحمت هاى طاقت فرسا وا مى دارد آن گونه که گاه اگر همه کره زمین را به آنها بدهند آرزو دارند به آسمان ها دست بیندازند و کره ماه را نیز در اختیار خود بگیرند.

لذا در دعاى بعضى از معصومان(علیهم السلام) آمده است: «أَعُوذُ بِکَ یَا رَبِّ مِنْ نَفْس لاَ تَشْبَعُ وَمِنْ قَلْب لاَ یَخْشَعُ وَمِنْ دُعَاء لاَ یُسْمَع; پروردگارا به تو پناه مى برم از نفسى که هرگز سیر نمى شود و قلبى که خشوع در آن نیست و از دعایى که مستجاب نمى شود».(۷) در واقع حرص منشأ اصلى همه این مشکلات و عواقب دردناک است.

این سخن را با حدیثى از امام صادق(علیه السلام) پایان مى دهیم فرمود: «مَا فَتَحَ اللهُ عَلَى عَبْد بَاباً مِنْ أَمْرِ الدُّنْیَا إِلاَّ فَتَحَ اللهُ عَلَیْهِ مِنَ الْحِرْصِ مِثْلَهُ; خداوند هیچ درى از دنیا به روى کسى نمى گشاید جز اینکه درى از حرص نیز به روى او گشوده مى شود».(۸)

حضرت در سومین نکته مى فرماید: «و به دنبال آن جدایى از اموالى است که گردآورى کرده و واتابیدن آنچه را تابیده است»; (وَمِنْ وَرَاءِ ذَلِکَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ، وَنَقْضُ مَا أَبْرَمَ!(۹)).

آرى چیزى نمى گذرد که انسان باید بعد از آن همه تلاش و زحمت با تمام اموال نفیس خود وداع گوید و از آن همه تنها یک کفن سهم اوست که با خود به گور مى برد.

قرآن مجید درباره کاخ هاى فرعونیان و باغ ها و مزارع آبادشان مى فرماید: «(کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّات وَعُیُون * وَ زُرُوع وَمَقام کَریم * وَنَعْمَه کانُوا فیها فاکِهینَ * کَذلِکَ وَأَوْرَثْناها قَوْماً آخَرینَ); چه بسیار باغ ها و چشمه ها که به جا گذاشتند * و کشتزارها و قصرهاى پر ارزش * و نعمت هاى فراوان دیگر که در آن غرق شادمانى بودند! * این چنین بود (ماجراى آنان) و ما این (نعمت ها) را میراث براى اقوام دیگرى قرار دادیم».(۱۰)

به دنبال این سخن، امام(علیه السلام) در چهارمین نکته مى فرماید: «اگر از آنچه (در داستان پیشینیان و در گذشته عمر خودت) وجود داشته است عبرت گیرى آنچه را باقى است حفظ خواهى کرد والسّلام»; (وَلَوِ اعْتَبَرْتَ بِمَا مَضَى حَفِظْتَ مَا بَقِیَ، وَالسَّلاَمُ).

اعتبار و عبرت اندوزى از سرنوشت پیشینیان از مسائل مهمّى است که مورد تأکید فراوان قرآن مجید و رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) و ائمه دین(علیهم السلام) است.

قرآن مى فرماید: «(أَ فَلَمْ یَسیرُوا فِى الاَْرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ یَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الاَْبْصارُ وَلکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتى فِى الصُّدُورِ); آیا آنان در زمین سیر نکردند (تا آثار خاموش و بسیار عبرت آموز اقوام پیشین را ببینند) تا دل هایى داشته باشند که (حقیقت را) با آن درک کنند; و گوش هاى شنوایى که با آن (نداى حق را) بشنوند؟! زیرا (بسیار مى شود که) چشم هاى ظاهر نابینا نمى شود بلکه دل هایى که در سینه هاست (بر اثر غفلت و دنیاپرستى) کور مى گردد».(۱۱)

اساساً بخش مهمى از آیات قرآن که بازگو کننده تاریخ اقوام پیشین است ناظر به همین مسأله است، زیرا هیچ درسى آموزنده تر از درس هاى برگرفته از تاریخ بشر نیست; ولى همان گونه که بسیارى از مردم به گفته قرآن از کنار آیات پروردگار در پهنه هستى بى تفاوت مى گذرند، از کنار آثار بازمانده پیشینیان نیز بى احساس عبور مى کنند و امروز که گردشگرى گسترش پیدا کرده، غالباً به عنوان آثار هنرى و تاریخى به آنها مى نگرند و صاحبان این آثار پیوسته به آن افتخار مى کنند بى آنکه سرنوشت آینده خود را در این آثار مطالعه کنند.

******

پی نوشت:

۱ . سند نامه: این نامه را ابن اعثم کوفى در کتاب الفتوح و دینورى (متوفاى ۲۸۲) در الاخبار الطوال و نصر بن مزاحم در کتاب صفین که همگى قبل از سیّد رضى مى زیسته اند در کتاب هاى خود آورده اند و جمعى از مورخان و شارحان نهج البلاغه، مخاطب این نامه را عمرو بن عاص دانسته اند (براى توضیح بیشتر به مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۸۴ مراجعه شود).

۲ . «لَهَج» بر وزن «کرج» به معناى وابستگى شدید و شیفتگى در برابر چیزى است.

۳ . کافى، ج ۲، ص ۱۳۶، ح ۲۴٫

۴ . ص، آیه ۲۳٫

۵ . ص، آیه ۲۴٫

۶ . روضه الواعظین، ج ۲، ص ۴۲۹٫

۷ . کافى، ج ۲، ص ۵۸۶، ح ۲۴٫

۸ . همان مدرک، ص ۳۱۹، ح ۱۲٫

۹ . «أبْرَم» از ریشه «ابرام» به معناى تابیدن و محکم کردن چیزى است و در اصل به تابیدن ریسمان گفته شده سپس گسترش یافته و به هر کار محکم و متقن اطلاق مى شود در برابر نقض که به معناى واتابیدن و سست کردن و در هم ریختن است.

۱۰ . دخان، آیه ۲۵-۲۸٫

اسلام دین حزن و اندوه

بسیاری از مخالفان دین اسلام شبهه می کنند که دین اسلام دینی است که به نیاز های دنیوی بشر توجه ننموده زیرا از دیدگاه اسلام دنیا جهنم مؤمن و بهشت کافر است یعنی فرد مومن باید از لذات دنیوی چشم پوشی کند.  در اسلام در باره نیاز های دنیوی و شادی چیزی گفته نشده است از این رو اسلام دین حزن و اندوه است و به نیاز ها و خوشی های دنیوی بشر توجه ندارد و فقط اورا به آخرت گرائی دعوت می کند.

پاسخ شبهه  

رسالت اصلی و اولی دین اسلام همانند ادیان بزرگ الهی دیگر، هدایت و رشد بشر و رسیدن او به کمال نهائی خودش است که  همان قرب الی الله می باشد. در این مسیر، مقصد و آمال غائی و نهائی حرکت انسان رسیدن به خدا و رضوان اوست که از آن به عالم آخرت تعبیر می کنیم؛ و دنیا مزرعه و طریق رسیدن به آن است. «الدّنیا مزرعه الآخره»[۱]  نگاه دین به دنیا و آخرت، هماهنگ و متناسب با همین بینش کلی، تعریف می شود. بنابر این هرچه از دنیا و نعمت های آن که انسان را برای نیل به آن مقصد غائی و عالی (قرب الی الله) کمک کند و رسیدن اورا تسریع و تسهیل کند، خوب است و مطلوب و هرچه او را از رسیدن به آن غایت دور کند و مانع رسیدن او به حساب آید ناپسند است و نامطلوب.

 لذا در دین اسلام کار و کوشش و هر فعالیتی اعم از علمی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی که به منظور پیشرفت و بالندگی فرهنگی و معنوی جامعه اسلامی صورت بگیرد؛ بسیار مورد توصیه و سفارش قرار گرفته و عبادت تلقی شده است.

 امام باقر علیه السّلام فرمود: من در باطن خود کینه ‏اى احساس‏ مى‏ کنم با کسى که کار و فعالیت برایش دشوار مى ‏نماید، به پشت در خانه مى‏ خوابد و مى‏ گوید خدایا روزى مرا برسان و در طلب رزق نمى‏ رود به طور کلّى کار را کنار گذاشته و از آنچه خداوند به بشر ارزانى داشته است بهره نمى‏ گیرد در حالى که مورچگان از لانه خویش براى طلب روزى بیرون مى ‏آیند. [۲]

و هرگونه کاستی و سستی و تنبلی که مایه فقر و ناداری فرد و جامعه گردد مورد نکوهش و مذمت قرار گرفته و شدیدا مسلمانان را از آن بر حذر داشته است. چون اسلام پدیده فقر را شدیدا  نسبت به دین داری و پای بندی به امور دینی مضر و آسیب زا می داند.« کَادَ الْفَقْرُ أَنْ یکُونَ کُفْراً».[۳]  از این رو امام صادق علیه السلام می فرماید:  در طلب معاش خود تنبل مباشید، پدران ما براى به دست آوردن معاش خود مى ‏پوییدند.[۴] یعنی سیره پدران ما این بوده که برای کسب معیشت مشروع و حلال تلاش می کردند. و شما نیز باید چنین باشید. در روایت دیگر امام کاظم علیه السلام می فرماید: از تنبلى و بی حوصلگى بپرهیز چه اگر تنبل باشى به کار برنمى‏خیزى، و اگر بی حوصله باشى به حقّ خود نمى‏ رسى.[۵]

بنا براین، نگرش دین نسبت به دنیا وابسته به این است که با چه رویکردی به دنیا، نعمت ها و خوشی های آن نگریسته شود اگر با رویکرد خدا محورانه باشد و منظور از رسیدن به نعمت ها و خوشی های دنیا بندگی و اطاعت از خدا باشد؛ طلب و خواستن چنین دنیای خود عبادت است و مطلوب. اما اگر با رویکرد دنیا  محورانه باشد یعنی نعمتها و امکانات دنیا را منحصرا برای همین دنیا و غرق شدن هرچه بیشتر در لذات و خوشی های آن؛ خواسته باشیم، طلب و خواستن چنین دنیای موجب غفلت و تباهی و از بین رفتن سرمایه جاودانه عمر انسان است و بس. بقول مولای متقیان علی علیه السلام «وَ لَبِئْسَ الْمَتْجَرُ انْ تَرَى الدُّنْیا لِنَفْسِکَ ثَمَنا» بد معامله‏اى است که خود را به دنیا بفروشى.[۶]

بخاطر همین تفاوت رویکرد ودیدگاه انسان مومن و کافر نسبت به دنیا است که؛ در روایات دنیا سجن، زندان و جای اندوه مومن معرفی شده و برای کافر بهشت معرفی گشته است.

پس اینکه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و مرگ پلى است که آنان را به بهشت و اینان را به دوزخ مى ‏رساند.[۷] دلیل آن این است که  وسعت دید انسان مومن بسی بزرگتر و والاتر از  قالب تنگ و کوچک این دنیای مادی است و مقصد و غایت حیات انسان مؤمن معطوف به افق بالاتر و بزرگتر است که همان قرب الی الله باشد. آمال و ایده های مومن هرگز نمی تواند محدود به همین زندگی چند روزه دنیا باشد بلکه او این زندگی را بمانند زندانی می داند تنگ و کوچک و زندگی واقعی را بعد از این زندگی و بعد از رهایی از این زندان تنگ و کوچک می داند. او با این که از نعمت ها و لذت های دنیا در حد مشروع بهره می برد اما هرگز راضی و قانع به آن نیست بلکه مقصد نهائی او رسیدن به لقاء الله و رضوان الهی است. چون این قرآن است که می فرماید: «ارَضیتُمْ بِالْحَیوهِ الدُّنْیا مِنَ الْاخِرَهِ فَما مَتاعُ الْحَیوهِ الدُّنْیا فِى الْاخِرَهِ الّا قَلیلٌ.[۸] آیا به دنیا به عوض آخرت رضایت داده‏ اید؟ دنیا نسبت به آخرت جز اندکى نیست‏. پس او نمی تواند به نعمتها و خوشی ای اندک و زود گذر دنیا خوشنود و قانع باشد بلکه در صدد دستیابی به نعمت های جاویدان و ابدی آن عالم است. لذا دنیا را سجن  می ­داند.

 بر خلاف کافر که تما م ساحت فکر و اندیشه او محدود و منحصر به همین دنیای ظاهر و ماده گشته است و به دنیا، نعمت ها و  لذت های مادی قانع و راضی شده و آن را بهشت می پندارد و سرگرم آن می گردد. و از خدا و آخرت و عاقبت کار خویش به کلی غافل شده و بی خبر می­ ماند. لذا خدا حال آنان را در قرآن کریم چنین وصف می کند: «براستى آنان که انتظار دیدار ما را ندارند و به زندگى دنیا خوشنود گشته و دل بدان بسته‏اند، و آنان که از آیات و نشانه ‏هاى ما غافلند آنها جایگاهشان به کیفر کارهایى که می کردند دوزخ خواهد بود». [۹]

و در جای دیگر خطاب به رسول اکرم می فرماید: «رو بگردان از آنها که به قرآن پشت کرده‏ اند و جز زندگى دنیا نمى ‏خواهند و حد علمى و سطح فکرى آنها همین قدر است».[۱۰] یعنی اینها سطح فکری شان از چارچوب تنگ دنیا تجاوز نمی کند بلکه در همین قفس کوچک راضی شده و می­ماند وآن را بهشت می انگارد.

پس دنیا جایى است که روح مؤمن در محدودیت قرار دارد هرچند جسم او متنعّم باشد، زیرا جسم براى او معیار نیست. ولى کافر عکس آن است یعنى اهل جسم و مادّه است، دنیا براى او بهشت است و در قیامت وقتى در عذاب الهى گرفتار مى ‏شود براى او زندان است. بر فرض که مؤمن در این دنیا داراى نعمت باشد، امّا در مقایسه با آن نعمت هاى الهى که بعد از مرگ دارد، زندان است. امّا کافر هر قدر در این دنیا بیچاره باشد باز هم در مقایسه با عذاب خدا در قیامت، بهشت او به حساب مى ‏آید[۱۱].

در  ذیل این روایت که فرموده است: « دنیا زندان مومن و بهشت کافر است» به مآل و نتیجه این دو رویکرد نسبت به دنیا به خوبی اشاره شده و می فرماید: «و الموت جسر هؤلاء الى جنانهم و جسر هؤلاء الى جحیمهم» یعنی آن سوی قضیه ( عالم آخرت) کاملا به عکس اینجا است. مرگ پلی است که مومنین را به بهشت شان می رساند و کافران را به دوزخ شان می رساند.

در آخر روایتی را که ازامام حسن علیه السلام در همین ارتباط نقل شده است می آوریم : مردی یهودی امام حسن را در وضعیت خوب و نیکو دید در حالیکه خودش در حال بد و نا مناسبی قرار داشت  به آن حضرت عرض کرد: مگر پیامبر شما نفرموده: دنیا زندان مومن و بهشت کافر است؟ امام حسن فرمود چرا فرموده است. گفت: در حالیکه حال من این است و حال شما آن. (یعنی حال شما در دنیا بهتر از من است چگونه زندان شما است؟) امام حسن در پاسخ فرمود اشتباه کردی اگر درک می کردی  آنچه را که خدا به من وعده داده است از ثوابها و آنچه را که برای تو مهیا نموده از عقاب به خوبی می دانستی که تو الآن در بهشت خودت هستی و من در زندانم.[۱۲]

افزون بر اینها اسلام شادی را برای کسی ممنوع نکرده بلکه سرور و شادمانی که باعث انحطاط انسان در لذات دنیایی و لهو لهب که با شئون انسانی او منافات دارد، نشود مورد تایید اسلام است و حزن و اندوه مؤمن حاکی از نگرانی او در مورد آینده اش می باشد نه اینکه اگر کسی می خواهد مؤمن باشد باید خودش را حزین و غمناک نگه دارد بلکه اسلام دستورش بر این است یک مؤمن باید باعث سرور و خوشحالی مؤمنین بشود و به همین علت ادخال سرور را در قلوب مؤمنین مستحب می داند.[۱۳]

سرور و شادی چیزی نیست که نیازی به دعوت و برنامه ریزی از سوی دین داشته باشد بلکه این موضوعات از امور طبیعی بشر است که خود شان برای سرور و شادمانی می توانند برنامه داشته و در حد لازم به آنها بپردازند بنابراین چه دینی در کار باشد و چه نباشد مردم از برنامه های شاد و سرور آمیز برخوردار خواهند بود. اما انچه که برنامه دینی لازم دارد اموری است که سعادت ابدی انسان را تأمین می کند.

پی نوشت ها:

[۱] . ورام بن ابی فراس، تنبیه الخواطر، ج۱، ص۱۸۳، مکتبه الفقیه، قم، بیتا، اول.

[۲] . شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ترجمه: غفاری، ج ۴، ص ۲۰۸، نشر صدوق، تهران، ۱۳۶۷، اول.

[۳] . علامه مجلسی، بحارالانوار، ج۶۹، ص۲۹، اسلامیه، تهران، بی تا، مکرر.

[۴] . لا تکسلوا فی طلب معایشکم، فإنّ آباءنا کانوا یرکضون فیها و یطلبونه.احمد آرام، الحیات، ج۴، ص۴۳۸، نشر فرهنگ، تهران، ۱۳۸۰، مکرر.

[۵] .  إیاک و الکسل و الضّجر! فإنّک إن کسلت لم تعمل، و إن ضجرت لم تعط الحقّ. همان.

[۶] – مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج ۲۲، ص۲۲۰٫

[۷] –  انّ الدّنیا سجن المؤمن و جنّه الکافر و الموت جسر هؤلاء الى جنانهم و جسر هؤلاء الى جحیمهم. محمد تقی فلسفی، الحدیث، ج۳، ص۲۰۳، نشر فرهنگ، تهران، ۱۳۶۸، مکرر.

[۸] – توبه، ۳۸٫

[۹] – إِنَّ الَّذِینَ لا یرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَیاهِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذِینَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُونَ – أُولئِکَ مَأْواهُمُ النَّارُ بِما کانُوا یکْسِبُونَ. یونس، ۷و۸٫

[۱۰] – فَاعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّى‏ عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یرِدْ الَّا الْحَیوهَ الدُّنْیا. ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْم. نجم، ۲۹و ۳۰٫

[۱۱] – مکارم شیرازی، گفتار معصومین، ص ۱۸۵، بیتا، بیجا.

[۱۲] – رأى یهودی الحسن بن علی علیهما السّلام فی أبهى زىّ و أحسنه و الیهودی فی حال ردی و أشمال  رثّه، فقال: ألیس قال رسولکم: الدّنیا سجن المؤمن و جنّه الکافر؟ قال: نعم، فقال: هذا حالی، و هذا حالک! فقال: غلطت یا أخا الیهود، لو رأیت ما وعدنی اللّه من الثواب و ما أعدّ لک من العقاب لعلمت أنّک فی الجنّه، و أنا فی السجن.  علی مشکینی، تحریر مواعظ العددیه، ص ۲۱۵، الهادی، قم، ۱۴۲۴، هشتم.

[۱۳] . رک: حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۱۶ ص۳۴۹، قم، موسسه آل البیت، دوم، ۱۴۱۴م.

برخورد امام کاظم علیه السلام با هارون الرشید

امام کاظم علیه السلام امام هفتم شیعیان در زمان حکام بنی عباس می زیسته اند. آن حضرت برخوردهای بسیار عبرت آمیز بر هارون الرشید خلیفه عباسی داشته است که به برخی از آنها اشاره می شود:

  1. روزی در کنار کعبه، هارون الرشید حضرت کاظم علیه السلام را ملاقات نمود و در ضمن سخنانی به امام علیه السلام گفت: آیا تو هستی که مردم مخفیانه با تو بیعت می کنند و تو را به رهبری خویش برمی گزینند؟ حضرت با کمال شهامت فرمود: «اَنَا اِمامُ الْقُلُوبِ وَاَنْتَ اِمامُ الْجُسُومِ؛[1] من بر دلهای مردم حکومت می کنم، و تو بر جسمهای آنان!»
  2. هشدار به متکبران

هارون، سلطان گردنکش و متکبری بود که خود را از همه چیز و همه کس بالاتر می دانست و حتی در خیال باطل خود بر ابرها می بالید و به وسعت حکومت خویش می نازید که: ای ابرها! ببارید که هر کجا قطرات بارانتان ببارد، چه شرق و چه غرب بر زمینهای تحت حکومت من خواهد بارید و خراج و مالیات آن سرزمین را به نزد من خواهند آورد.

زمانی پیشوای هفتم علیه السلام به کاخ هارون رفته بود. هارون از او پرسید: این دنیا چیست؟ امام فرمود: این دنیا سرای فاسقان است. سپس با تلاوت آیه 146 سوره اعراف به وی هشدار داد که: «سَاَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الاْرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَاِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لا یُؤْمِنُوا بِها وَاِنْ یَرَوْا سَبیلَ الرُّشْدِ لا یَتَّخِذُوهُ سَبیلاً وَاِنْ یَرَوْا سَبیلَ الْغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبیلاً» [2]  به زودی از آیات خود دور خواهم نمود کسانی را که به ناحق در روی زمین ادعای بزرگی می کنند و اگر آنان هر آیه ای را ببینند، به آن ایمان نمی آورند و اگر راه رشد و کمال را ببینند، به سوی آن حرکت نمی کنند، ولی اگر راه ضلالت و گمراهی را ببینند، به سوی آن خواهند رفت.»

هارون پرسید: دنیا خانه کیست؟ حضرت فرمود: دنیا برای شیعیان ما مایه آرامش و برای دیگران آزمایش است.

در آخر این گفتگو، هارون با درماندگی تمام پرسید: آیا ما کافریم؟ پیشوای هفتم علیه السلام پاسخ داد: نه، ولی چنان هستید که خداوند متعال فرموده است: «الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّه ِ کُفْرا وَاَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ  [3]« کسانی که نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را در محل تباهی فرود آوردند.[4]

  1. سلام بر تو ای پدر!

هارون وارد مدینه شد و به همراه جمع کثیری به حرم پیامبر صلی الله علیه و آله رفت. او در مقابل قبر شریف رسول خدا صلی الله علیه و آله ایستاد و با کمال افتخار چنین سلام داد: السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ عَمِّ؛ سلام بر تو ای پسر عمو! در این هنگام، حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام که در میان اهل مدینه حضور داشت، نزدیک آمد و برای تحقیر خلیفه غاصب چنین سلام داد: «السَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسُولَ اللّه السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبَه؛ سلام بر تو ای رسول خدا! سلام بر تو ای پدر!» در این حال، هارون از شدت خشم به خود پیچیده و دنیا در نظرش تیره و تار شد؛ چرا که حضرت کاظم علیه السلام به این وسیله شایستگی خود را برای جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله و عدم لیاقت هارون بیان داشت.[5]

  1. نامه ای از زندان

حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام با اینکه مدتهای مدیدی را در زندانهای مختلف نظام طاغوتی هارون سپری کرد و در شکنجه گاه های مخوف، به دست شقی ترین مأموران سپرده شده بود، امّا از گفتن سخن حق و نشر حقایق الهی لحظه ای باز نایستاد.

آن حضرت در فرصت های مناسب گفتارهای بیدارگرانه و هشدارآمیز خود را به گوش سردمداران دنیاپرست نظام حکومتی رسانده، به ایفای نقش خطیر خویش در جامعه اسلامی پرداخت. امام در یکی از نامه های حماسی خویش که از زندان به کاخ هارون ارسال نمود، چنین نگاشت: «ای هارون! هیچ روز سخت و پر محنتی بر من نمی گذرد، مگر اینکه روزی از راحتی و آسایش و رفاه تو کم می گردد؛ اما بدان که هر دو، رهسپار روزی هستیم که پایان ندارد و در آن روز، مفسدان و تبهکاران زیانکار و بیچاره خواهند بود».[6]

[1] .  شیخ سلیمان قندوزی،  ينابيع المودة لذوي القربى، ج3، ص120، دارالاسوة للطباعة والنشر، چ1، 1416ق.

[2] . اعراف/146

[3] . ابراهیم/28.

[4] . هدایتگران راه نور، ص700.

[5] . بحارالانوار، ج48، ص135.

[6] . تاریخ بغداد، ج13، ص32.

 

انقراض دنیا و بازگشت انسان به خداوند در روز قیامت

قرآن درباره برچیده شدن نظام دنیوى و بازگشت انسان به خداوند مى فرماید:

«إِن کُل مَن فِى السمَـ’وَ ‘تِ وَ الاْ رْضِ إِلا آ ءَاتِى الرحْمَـ’نِ عَبْدًا * لَقَدْ أَحْصَیـ’هُمْ وَ عَدهُمْ عَدا * وَ کُلهُمْ ءَاتِیهِ یَوْمَ الْقِیَـ’مَهِ فَرْدًا؛

هیچیک از صاحبان نفوسى که در آسمان و زمین هستند چاره اى ندارند مگر آنکه با حال عبودیت به خداوند رحمن وارد شوند. خداوند تعداد یکایک آنها را میداند و شمارش صحیح و دقیق نموده است، و تمام آنها باید در روز قیامت منفرداً بدون هیچ تعین و واسطه بر خدا وارد شوند» (آیه ۹۳ تا ۹۵ سوره مریم).

برای مردم دنیا صیحه زده میشود: «وَ مَا یَنظُرُ هَـ’ؤُلاَءِ إِلا صَیْحَهً وَ’حِدَهً مَا لَهَا مِن فَوَاقٍ» (آیه ۱۵ سوره ص)، این مردم متمرد و متجاوز و مشرک بهیچوجه تسلیم حق نمى شوند و در انتظار و ترقب چیزى نیستند، مگر یک صیحه که بگوش آنها بخورد و آنانرا از اینجا ببرد؛ و براى حرکت آنان، به اندازه فاصله زمان دوشیدن شتر تا دوشیدن بار دیگر آن، مهلت داده نمى شود.

«یَوْمَ یَکُونُ الناسُ کَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ * وَ تَکُونُ الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ؛ آن روز، روزى است که مردم مانند پروانه هاى پراکنده در فضا پراکنده میشوند، و کوهها مانند پشمِ زده شده، خُرد و بى اعتبار میگردند» (آیه ۴ و ۵ سوره قارعه).

و در آیات ۶ تا ۱۴ سوره نازعات مى فرماید: «روزى میرسد که یک لرزه و تکان سخت عالم را فرا میگیرد؛ و بدنبال آن یک لرزه و تکان دیگر. دل ها در آنروز همه ترسان و در اضطراب است؛ چشم ها به حال انکسار و ذلت؛ و کسى قدرت ندارد با آن هول و خشیت سر خود را بلند نماید. (منکرین معاد و بعث ) میگویند: آیا ما بازگردانده میشویم به حالت اولیه خود و بعد از مردن دوباره زنده میشویم و خدا ما را از قبرها براى حساب و کتاب بیرون مى آورد؟ آیا در صورتى که ما (در میان قبرها) به صورت استخوانهاى پوسیده درآئیم، باز خدا ما را زنده و براى حساب حاضر میکند؟ و بنابراین، این حضور ما یک حضور توأم با شرمندگى و خسران و زیان خواهد بود! یک زجره و یک تکان به آنها زده میشود، که ناگهان همه از میان قبرها بیرون ریخته و در صحراى قیامت حاضر میشوند؛ در آن زمینى که مسطح و مستوى است، کوه و تپه ندارد، پستى و بلندى ندارد، در آنجا که هیچ چیز روئیده نشده است، همه حاضر میشوند».

«یَوْمَ تَرْجُفُ الاْ رْضُ وَ الْجِبَالُ وَ کَانَتِ الْجِبَالُ کَثِیبًا مَهِیلاً؛ روزى که زمین و کوهها به لرزه در مى آید؛ و این کوههاى سخت و صُلب که مانند میخ در زمین فرو رفته است، چنان در هم کوفته و خرد خواهد شد که بصورت شن روان در مى آید» (آیه ۱۴ سوره مزمل).

و نیز در آیات ۱ تا ۶ سوره انشقاق مى فرماید: «خواهید دید آن زمانى را که آسمان شکافته شود، و فرمان پروردگار خود را بپذیرد و استماع کند و مطیع و منقاد گردد؛ و حق است که فرمان خداى خود را بپذیرد و بدان تسلیم شود. و آن زمانى را که زمین کشیده شود، و آنچه در درون خود دارد بیرون بریزد و از همه چیز خالى شود، و به فرمان پروردگار خود گوش فرا دهد؛ و حق است که فرمان خداى خود را بپذیرد و مطیع و منقاد آن گردد. اى انسان! تو با سعى و زحمت بسوى پروردگار خودت کوشا و در حرکت هستی! و به شرف لقاى او میرسى».

در آیات ۱ تا ۷ سوره انفطار مى فرماید: «خواهید دید آن زمانى را که آسمان پاره شود، و آن زمانى را که ستاره ها پراکنده گردند و فرو ریزند، و آن زمانى را که دریاها شکافته شود، و آن زمانى را که قبرها شکافته گردد و آنچه در میان آنهاست بیرون آید؛ در آن وقت مردم میدانند براى خود چه پیش فرستاده اند، و از این به بعد چه میفرستند! اى انسان! چه تو را به پروردگار کریم خودت غَره نمود؟ آن خدائى که ترا آفرید، و سپس ترا به چنین شکل و شمائل آراست، و از علم و کمال و سائر مواهب تو را بهرمند گردانید».

در آیات ۱ تا ۱۴ سوره تکویر مى فرماید: «در آن وقتى که آفتاب بگیرد و تاریک شود، و در آن وقتى که ستارگان تیره و کَدِر گردند، و در آن وقتى که کوهها به سیر و حرکت در آیند، و در آن وقتى که شترهاى ماده آبستن به بچه ده ماهه اى که در شکم دارند رها شوند و با وجود نفاست و ارزش به آنها اعتنائى نشده و معطل بمانند، و در آن وقتى که حیوانات درنده و وحشى محشور شوند، و در آن وقتى که دریاها و اقیانوس ها به صورت فلز گداخته به جوش درآید، و در آن وقتى که نفوس با یکدیگر تزویج کنند، و در آن وقتى که از دختران زنده به گور شده معصوم پرسیده شود که به چه گناهى کشته شده اند، و در آن وقتى که پرونده ها و دیوان هاى نامه عمل را باز مى کنند و در معرض میگذارند، و در آن وقتى که آسمان را برمیدارند و کنار میگذارند (و در یک عالم دیگرى به حساب و جزاى انسان میرسند)، و در آن وقتى که تنور دوزخ را برافروزند و آتش آن مشتعل گردد، و در آن وقتى که بهشت را نزدیک نموده آماده و مهیا سازند؛ نفس انسان میداند که چه با خود آورده و در آنجا حاضر کرده است».

بعد میفرماید: «فَلاَ أُقْسِمُ بِالْخُنسِ * الْجَوَارِ الْکُنسِ * وَ الیْلِ إِذَا عَسْعَسَ * وَ الصبْحِ إِذَا تَنَفسَ * إِنهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ؛ پس سوگند به آن ستارگانى که مختفى هستند، و در آسمان سیر و حرکت نموده و سپس درجایگاه خود پنهان میشوند، و سوگند به شب تار در آن هنگامیکه جهان را تاریک کند، و به روز روشن و سپیده صبح در آن هنگامیکه دم زند و تنفس نموده ظهور کند؛ که این قرآن گفتار رسولى از طرف خداست که آن، جبرائیل امین و بسیار بزرگوار است» (آیه ۱۵ تا ۱۹ سوره تکویر).

در آیات ۱و ۲ سوره حج آمده است که: «اى مردم! از پروردگار خود بپرهیزید که تکان و زلزله ساعتِ پیدایش قیامت چیز بزرگى است؛ در آن روز مى بینى که هر زن شیرده اى از شدت ترس و دهشت طفل شیرخوار خود را فراموش میکند، و هر زن آبستنى جنین خود را سقط مى نماید، و مى بینى که مردم همه مستند، و حال آنکه آنها مست نیستند ولیکن عذاب خدا شدید است».

و در آیات ۷ تا ۱۵ سوره قیامت مى فرماید: «در آن زمانى که چشم ها از وحشت و اضطراب خیره بماند، و ماه تابان منخسف و تاریک شود، و خورشید و ماه به هم بچسبند و در هم فرو روند؛ در آن زمان انسان میگوید راه فرار از کجاست؟ نه چنین نیست، ابداً ابداً، هیچ راه فرار و خلاصى نیست! در آن زمان، محل اقامت و درنگ، در نزد پروردگار تست؛ در آن زمان به انسان مى آگاهانند که چه پیش فرستاده است، و چه از این به بعد میفرستد. آری! و اگر چه انسان عذر تراشى هاى خود را کنار نگذارد باز بر نفس خود بصیر و داناست و از اعمالى که انجام داده مطلع است».

«فَإِذَا نُفِخَ فِى الصورِ نَفْخَهٌ وَ’حِدَهٌ * وَ حُمِلَتِ الاْرْضُ وَ الْجِبَالُ فَدُکتَا دَکهً وَ’حِدَهً * فَیَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْوَاقِعَهُ؛ در آن وقتى که در صور با یک دم دمیده شود، و زمین و کوهها چنان به حرکت و گردش درآیند و چنان یکباره در هم کوفته گردند که هیچ تمیزى بین زمین و کوه نباشد و همه با هم یکسان شوند؛ در آن روز واقعه قیامت پدید خواهد آمد» (آیات ۱۳ تا ۱۵ سوره الحاقه).

اولیاء خدا که همان مقربین و سابقین و مُخلَصین هستند، از تمامى این منازل و مراحل فارغند، چون همه اینها را طى کرده اند. صیحه دنیوى و تکویر شمس و خسوف قمر و اندکاک آنها درهم و انکدار نجوم و تسییر جبال و تعطیل عِشار و تسجیر بحار و نشر صُحف و تسعیر نار و إزلاف جنت و علم بما قدم و ما أخر و… همه را طى نموده و عبور کرده اند.

منبع : کتاب معادشناسى جلد ۴، صفحه ۲۷۶ تا ۲۸۲

مردن و زنده شدن ارمیاى پیغمبر

 نشانه های قیامت در دنیا

حضرت ارمیا از پیغمبران است و با وجودى که همه پیغمبران بر توحید دعوت مى کنند و همه داراى درجه عصمتند، ولى در مقامات و مراتب متفاوتند. بعد از آنکه بخت نصر، بیت المقدس را خراب کرد و هفتاد هزار نفر را در آنجا کشت و تمام آن نواحى را به تصرف در آورد و قراء و قصبات را با خاک یکسان نمود و بعد از آنکه سقف هاى قریه پائین آمده و مردگان به صورت استخوانهاى از هم متلاشى شده درآمده بودند؛ إرمیا از کنار قریه حرکت میکرد. (و در بعضى از روایات که این قضیه را به عُزَیر نسبت میدهد صحیح نیست ، این روایات سندى ندارد و از روایات آحاد است ، و این قضیه مسلماً متعلق به إرمیا است ).

إرمیا که حرکت میکرد، عبورش در میان بیابان به قریه اى افتاد. دید که سقف هاى این قریه فرود آمده و خراب شده ، و اهل قریه همه مرده اند و استخوانهایشان از هم متفرق و جداجدا شده و بدنهاى آنان در این قریه افتاده است . «قَالَ أَنى ‘ یُحِْى هَـ’ذِهِ اللَهُ بَعْدَ مَوْتِهَا؟ از روى تعجب و بزرگ شمردن مطلب گفت : چگونه خداوند این افراد کثیر را که بدین صورت درآمده اند بعد از مردنشان زنده میکند و حیات جدید می بخشد؟ إرمیا انکار زنده شدن نمى کند؛ چون پیغمبر است ؛ ولى مطلب مهم است که واقعاً انسان را در حیرت مى اندازد.

این قضیه زنده شدن براى إرمیا از دو نقطه نظر جاى تحیر داشت : یکى از نقطه نظر اینکه استخوانها از هم جدا شده و در شُرف پوسیدن است ؛ این ذرات مختلفه را خداوند چطور گرد مى آورد و در آنها روح و زندگى میدمد؟ دیگرى از نقطه نظر طول مدت ؛ چون تا زمانى که قیامت برپاگردد و خدا بخواهد این مردگان را زنده کند، هر یک از ذرات آنها در گوشه اى از دنیا افتاده و باد آنها را پراکنده میکند. این دو نقطه نظر موجب تعجب و استعلام إرمیا شد، و این گفتگوئى بود که با خود داشت ، و خطورى بود که بر قلبش نشست .

«فَأَمَاتَهُ اللَهُ مِائَهَ عَامٍ» خداوند او را صد سال میرانید؛ همان جائى که این تعجب را نمود، خدا به او گفت : مُتْ، بمیر! صد سال مُرد. الاغش هم که با او بود مُرد. جسد خود او و جسد الاغش به روى زمین افتاده است و مقدارى انجیر یا انگور و مقدارى عصیر، آب انگور، چون مسافر بود از شهر با خود آورده بود، توشه راهش همان انجیر یا انگور و عصیر بود. «ثُم بَعَثَهُ و قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالَ بَل لَبِثْتَ مِائَهَ عَامٍ» خداوند جل و عز پس از صد سال او را زنده کرد و به او خطاب فرمود: چقدر در اینجا درنگ کردى ؟ إرمیا نگاهى به اینطرف و آنطرف کرد و گفت : یک روز یا مقدارى از یک روز! چون وقتى خداوند او را میرانید صبح بود، و حالا که پس از صد سال زنده اش نموده بعد از ظهر است ؛ إرمیا پنداشت خسته بوده و یک شب در اینجا خوابیده است و بنابراین توقفش یک روز بوده است و سپس گفت : شاید شب نخوابیده باشم و از صبح تا عصر در اینجا به خواب رفته باشم ، و در اینصورت توقفش مقدارى از روز بوده است .

خداوند به او خطاب کرد: بلکه درنگ تو در اینجا صد سال است ، صد سال . «فَانظُرْ إِلَى ‘ طَعَامِکَ وَ شَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنهْ» نگاهى به خوراکى و آشامیدنى که با خود آورده بودى بینداز و ببین ابداً تغییر نکرده است ! با آنکه زودترین چیزى که خراب میشود و متعفن میگردد همان انگور یا انجیر و آب انگور است که بسیار لطیف بوده و تحمل گرما و تغییرات جوى را ندارد. «وَ انظُرْ إِلَى ‘ حِمَارِکَ وَ لِنَجْعَلَکَ ءَایَهً لِلناسِ» حالا نگاهى به الاغت بکن ، و بدانکه ما تو را یک آیت الهیه براى مردم قرار داده ایم ؛ یک آیه و علامت براى قدرت و عظمت و جلال خود. «وَ انظُرْ إِلَى الْعِظَامِ کَیْفَ نُنشِزُهَا ثُم نَکْسُوهَا لَحْمًا» و نگاهى به استخوانها بنما، و ببین چگونه ما آنها را از زمین بلند کرده و به هم متصل نموده و سپس گوشت به روى آنها مى پوشانیم .

نگاه کن به الاغ ! نگاه کرد و دید خداوند در یک لحظه تمام این ذرات را به هم پیوسته و ذرات استخوانها از اینطرف و آنطرف جمع شدند و روى آن گوشت و پوست آمد؛ الاغ برخاست و ایستاد. ببین چگونه ما تو را زنده کردیم و استخوانهایت را به هم پیوستیم و به روى آن گوشت پوشانیدیم ؛ و تو را درست و مستوى نمودیم . (ظاهراً اولین جائى که از خود إرمیا زنده شد چشم او بود درحالیکه مانند (غِرقِى ُ البِیض) سفیده تخم مرغ بود). آیا اینها مورد تعجب نیست که در یک طرفه العین خدا چنین کند؟ إرمیا را با استخوانهاى پوسیده و شکسته و خرد شده و نیز الاغش را که درهم متشتت و متفتت بود گرد آورده ، و زنده و سالم و مستوى القامه در برابر نظر خود او قرار دهد. جواب به دو استبعادى که إرمیا نموده بود داده شد. هم جواب طول مدت که صد سال گذشته است و هم جواب تشتت و تفرق اجزاى مردگان که خداوند در مقابل دیدگان إرمیا اجزاء را جمع نموده و ذرات مختلفه را به هم پیوسته و حیات داده است . و علاوه بر این دو نقطه نظر، ما این عمل را براى آنکه آیتى براى مردم باشد انجام دادیم .

جملات «فَانظُرْ إِلَى ‘ طَعَامِکَ وَ شَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنهْ وَ انظُرْ إِلَى ‘ حِمَارِکَ» براى رفع استبعاد طول مدت است ؛ که انگور و عصیر خراب نشده و الاغِ پوسیده زنده میشود. «وَ لِنَجْعَلَکَ ءَایَهً لِلناسِ» براى عبرت مردم و مشاهده مردم و تاریخ است ، که صد سال گذشته و نسل عوض شده و إرمیائى که یک زمان زنده بود و در روى زمین حرکت میکرد و داراى اثر بود و تبدیل به خبر شده و در صفحات تاریخ جاى گرفته است ، هم اکنون دوباره تبدیل به اثر شده و از لابلاى کتاب ها و ورق ها در مقابل چشم مردم به روى زمین حرکت میکند. و جمله «وَ انظُرْ إِلَى الْعِظَامِ کَیْفَ نُنشِزُهَا ثُم نَکْسُوهَا لَحْمًا براى رفع استبعاد تفرق و تشتت اعضاء و اجزاى مردگان است ، که براى خداوند قدیر و علیم ، این امور موجب سنگینى و سختى و صعوبت نیست . «فَلَما تَبَینَ لَهُ و قَالَ أَعْلَمُ أَن اللَهَ عَلَی ‘ کُل شَیْءٍ قَدِیرٌ» چون زنده شدن مردگان بدین طرز برای او واضح و روشن شد، گفت : میدانم که خداوند بر هر چیز تواناست . نفرمود: الآن دانستم ، زیرا که إرمیا پیغمبر است و از اول میدانسته است که خدا قادر است ، ولیکن این دانش سابق ، بواسطه تبین و وضوح فعلى موجب سکون خاطر او شد (قسمتى از آیه ۲۵۹ سوره بقره).

منبع :معادشناسى، جلد ۴، صفحه ۲۴۱ تا ۲۴۶

امام مهدى (عج) و دنياى استكبار

به موجب احاديث وارده از ناحيه پيامبر اكرم، (صلى الله عليه وآله)، و ائمه معصومين، (عليهم السلام)، مندرج در مصادر حديثى و كتب اختصاصى پيرامون حضرت بقية الله مهدى منتظر، (عجل الله تعالى فرجه)، يكى از ويژگيهاى قيام جهانى آن حضرت رويارويى و جنگ با كفار و مشركين و مفسدين فى الارض است با سلاحهاى جنگى عصر پيغمبر (از جمله ذوالفقار يعنى شمشير پيغمبر) و ديگر وسائل از اين قبيل كه جهت آگاهى تفصيلى خوانندگان محترم را به مصادر مربوطه ارجاع مى دهيم.[1]

امام باقر، (عليه السلام)، در اين زمينه مى فرمايد: … و اما شبهه من جده المصطفى، (صلى الله عليه وآله)، فخروجه بالسيف و قتله اعداء رسوله، (صلى الله عليه وآله)، و الجبارين و الطواغيت و انه ينصر بالسيف و الرعب و انه لا ترد له راية.[2]

مهدى از اين جهت با جدش محمد مصطفى، (صلى الله عليه وآله)، شباهت دارد كه با شمشير قيام مى كند و دشمنان خدا و رسولش و زورگويان و طاغوتيان را به قتل مى رساند و با شمشير و ايجاد رعب و وحشت نصرت مى يابد و يارى مى شود و هيچ يك از پرچمهايش شكست خورده بر نخواهد گشت.

همچنين امام صادق، (عليه السلام)، در پاسخ ابو خديجه كه از ايشان درمورد حضرت قائم سؤال كرده بود، فرمودند: كلنا قائم بامر الله واحد بعد احد حتى يجى ء صاحب السيف فاذا جاء صاحب السيف جاء بامر غير الذى كان.[3]

همه ما يكى پس از ديگرى قائم به امر خدا هستيم تا زمانى كه صاحب شمشير بيايد; پس آنگاه كه صاحب شمشير آمد برنامه و دستورى غير از آنچه بوده به اجرا درمى آورد.

گويا مراد حضرت از اين عبارت آن باشد كه پدرانش مامور به تقيه و مدارا بودند و او مامور به جهاد و براندازى ظلم و زور.

دهها حديث ديگر از اين قبيل وجود دارد كه همگى بيانگر قيام حضرت مهدى و رويارويى او با دشمنانش به وسيله شمشير و سلاح جنگى پيامبر اكرم و امير مؤمنان است. شكى نيست كه حضرتش هيچگونه استفاده اى از وسائل و نيروهاى تاخت و تاز فعلى دنيا نخواهد كرد.

با توجه به قيام عدل مآبانه اسلامى و انسانى آن بزرگوار به منظور برچيدن بساط ظلم و ستم و برقرارى عدل و داد از يك سو و ظالمانه بودن استفاده از هر نوع سلاحهاى جنگى فعلى از سوى ديگر معقول و قابل قبول نيست كه حضرتش از سلاحهاى جنگى – غير شمشير و نيزه – اين چنينى استفاده نمايد و قطره خونى را بنا حق بريزد يا ظالمانه به جان و مال مردم آسيب رساند.

آرى به شرحى كه برخوردهاى جنگى پيامبر و امير مؤمنان و درگيريهاى آن دو بزرگوار را با كفار و مشركين و يهود و نصارى و منافقين – در رابطه با نشر و گسترش اسلام – در مصادر تاريخى و حديث سنى و شيعه ملاحظه مى كنيم، حضرت مهدى موعود، روحى له الفداء، هم عينا براى ادامه خط و رسم آن دو بزرگوار بدون هيچگونه اقدام ظالمانه اى به گسترش اسلام و برقرارى عدل و داد جهانى مى پردازد و حديث: يملا الله به الارض قسطا و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا.

و ديگر احاديث و پيشگوييهاى پيامبر اكرم، (صلى الله عليه وآله)، و پيامبران پيشين و ائمه اطهار، (عليهم السلام)، را تحقق مى بخشد.

اكنون اين سؤال مطرح است كه: چگونه حضرت مهدى با شمشير و نيزه در مقابل آن همه سلاحهاى جنگى و هواپيماهاى بمب افكن و موشك انداز و نيروهاى آتش زا و مخرب و وسائل نقليه زمينى، هوايى، و دريايى مى تواند استقامت كند و جمعيتها و گروههاى منحرف و بيراهه رو و ضد اسلام را به اسلام و قرآن گرايش دهد و در صورت تمرد و تخلف آنها از پذيرش اسلام به كار آنها خاتمه دهد؟

در پاسخ اين سؤال بايد گفت كه: اگر بخواهيم از بعد معجزه و استفاده از نيروى معنوى و يارى الهى وارد شويم، مى توانيم بگوييم: همانطورى كه به شرح مندرج در آيات قرآنى، خداوند با يك قطعه چوب (عصا) حضرت موسى و هارون را بدون همكارى بنى اسرائيل و يارى آنها بر فرعون و دارودسته و نيروى يك ميليون و ششصد هزار نفرى او مسلط و پيروز كرد.[4]

چنانكه مى دانيد بعد از آنكه فرعون هشتاد نفر از نيروهاى ساحر و جادوگر خود را احضار كرد و آنها در مقابل حضرت موسى با گستردن طناب و چوب و ديگر چيزها صحنه جست و خيزى در شكل مارها و ديگر حيوانات وحشتزا را به نمايش درآوردند; حضرت موسى به امر الهى عصاى خود را بر زمين زد و فورا عصا به شكل اژدهاى عظيمى به حركت درآمد و تمام وسائل و مايه هاى جادويى جادوگران را بلعيد، آن چنانكه آنها به شگفت آمده و وحشتزده شدند و همه در مقابل حضرت موسى تسليم شدند و به سجده افتادند و گفتند ما به خداى موسى و هارون ايمان آورديم و معتقد به خداى راستين حضرت موسى شدند و در پاسخ فرعون كه آنها تهديد به قطع دست و پا و به دارآويختن نموده بود، گفتند: مهم [5] نيست هر كارى مى خواهى بكن، ما گناهانى كرده ايم كه مى خواهيم با ايمان به خدا و تسليم در مقابل پيغمبرش ما را ببخشد و بيامرزد.

و نيز حضرت موسى به امر الهى عصا را بر آب رود نيل زد و آبهاى آن مثل كوه روى هم انباشته شد و دوازده جاده خشك به وجود آمد، پس حضرت موسى با دوازده فرقه بنى اسرائيل وارد جاده هاى خشك شدند و فرعون هم به همراه لشكرش در تعقيب موسى وارد جاده هاى خشك رود نيل شد و بالاخره پس از آنكه آخرين نفر از بنى اسرائيل از دريا خارج شد و پا بيرون نهاد آخرين نفر از نيروها و دنباله روان فرعون وارد دريا شد، آنگاه خداوند با موجى لحظه اى دريا را پر از آب و فرعون – همان خداى دروغين را – با انبوه زر و زيورهاى وزنه دار آويخته به خود و سلاحهاى سنگين و همراهانش همه را غرق كرد و جثه فرعون را مثل پر كاه روى آب قرار داد كه كافر و مؤمن همه به حيرت درآمدند. در حالى كه موسى و هارون و تعداد ششصد هزار نفر بنى اسرائيل همه نجات يافتند و بنى اسرائيل وارث و مالك تشكيلات فرعون و سرزمين مصر شدند.[6]

به فرموده امام رضا، (عليه السلام)، حضرت مهدى، (عليه السلام)، عصاى موسى و انگشتر سليمان را در دست دارد; و طبعا همانند موسى از عصا[7] و همانند سليمان از انگشتر استفاده معجزه آسا خواهد كرد.

بدين ترتيب براى خداوند خيلى سهل و آسان است كه حجتش امام زمان، (عليه السلام)، را بر دنياى كفر و استعمار و زور و قلدرى مسلط و پيروز فرمايد; آن چنانكه دنياى كفر و ايمان به حيرت درآيد و اسلام راستين هر چه سريع تر و گسترده تر در سراسر جهان به نمايش درآيد و بساط ظلم و كفر برچيده شود.

اكنون اگر با گذشت بيش از سه هزار سال از تاريخ ماجراى برچيده شدن بساط خدايى خيالى و دروغين فرعون به وسيله حضرت موسى تجسم ذهنى جزئيات قضيه و به وقوع پيوستن آن براى ما مشكل است به سراغ ماجراى از هم پاشيده شدن دستگاه وسيعترين حكومت جهانى، يعنى شوروى – آنهم بدون جنگ و خونريزى – مى رويم.

آرى، اين شوروى بود كه با تشكل و به هم پيوستگى زورمندانه پانزده كشور از كشورهاى آسيايى و اروپايى كه جمعا بالغ بر دويست و سى و پنج ميليون و هفتصد هزار نفر جمعيت آن بود، به اضافه جمعيتهاى تعدادى جمهوريهاى خودمختار و چند منطقه ملى و گسترش يافتن آن به وسعت سه برابر آمريكا و همانند قاره اى در مقابل قاره هاى آسيا و آفريقا و اروپا با انواع قدرتهاى نظامى و سلاحهاى جنگى فعلى و درآمدهاى مالى، مخازن گسترده نفت، توليدات وسيع مواد معدنى، كشاورزى، مواد غذايى، صنايع فلزكارى، كشتى سازى، اسلحه سازى، دامپرورى، و ديگر چيزهاى سرنوشت ساز يكى از دو حكومت فوق قدرت جهانى تلقى و قلمداد شده و با جمعيتى بالغ بر 000،414،740 نفر بر اساس برآورد سال 1969 ميلادى توسط سازمان ملل متحد يكى از دو قدرت بزرگ[8] جهان بود.

اما بر اثر بيراهه رويهاى مختلف نظام حكومتى شوروى و كوبيدن راه و رسم انسانى و نارسائيهاى قانونى و ندانم كارى و قلدرى مسؤولان درجه بالا و سرنوشت ساز و آن فشار اقتصادى و از همه بدتر و زيان بخش تر فاصله اندازى بين دين و مردم ديديم كه ناگهان از هم پاشيده شد و سقوط كرد.

اينگونه قضايا كه در گذشته به طور فراوان به وقوع پيوسته و دنياى كنونى هم در گوشه و كنار جهان دست به گريبان آن مى باشد هر يك مى تواند سرنخى باشد براى قابل قبول بودن قيام جهانى حضرت مهدى موعود و امكان آغاز آن با تجمع سيصد و سيزده نفر از عوامل[9] اصلى قيام از بلاد اسلامى و مناطق مختلف در مكه معظمه و رسيدن آمار اصحاب و تجمع كنندگان به ده هزار نفر يا كمى بيشتر كه در اين موقع از[10] مكه خارج مى شوند و آنگاه پيروزى حضرتش در رابطه با برقرارى عدل جهانى و نابودى حكومتهاى ظلم و كفر و استعمار و استبداد به حقيقت مى پيوندد و به نمايش عملى در مى آيد.

آرى قرآن مجيد با ايراد آيه شريفه: كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله.[11]

خاطر نشان فرموده است كه چه بسيار گروه اندك كه به اذن الهى بر گروه فراوان و رقم چند صد برابر يا چند هزار برابر چيره و پيروز شدند و نمونه هاى متعددش پيروزيهاى حيرت انگيز پيامبر گرامى اسلام بود با نيروهاى كم بر نيروهاى چند برابرى كفار و مشركين و بالاخره گسترش هر چه بيشتر اسلام و برچيده شدن بساط شرك و بت پرستى از صحنه حجاز و عربستان و بعدا ديگر مناطق و بلاد دور و نزديك به حجاز.

نویسنده: مهدى فقيه ايمانى

منبع: پايگاه مهديه تهران

پى نوشتها :

[1] . المجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج‏52، ص‏242، ح‏242; ص‏301، ح‏66; ص‏304، ح‏72; ص‏307، ح‏80; ص‏321، ح‏26; ص‏338، ح‏113-116; ص‏361، ح‏129; ص‏372، ح‏164.

[2] . همان، ج‏1، ص‏218.

[3] . الكلينى، محمدبن يعقوب، الكافى، ج‏1، ص‏533.

[4] . المجلسى، محمدباقر، همان، ج‏13، ص‏122.

[5] . «لاقطعن ايديكم و ارجلكم‏من خلاف و لاصلبنكم اجمعين‏»، سوره شعرا(26)، آيه‏49.

[6] . ر.ك: آيات 10 تا 68 سوره شعراء و تفسير نمونه، ج‏15، ص‏194-250 و ديگر تفاسير فارسى و عربى.

[7] . الشيخ الصدوق، محمدبن على بن الحسين، كمال‏الدين، ج‏2، ص‏48; الطبرسى، ابوعلى الفضل بن الحسن، اعلام‏الورى، ص‏407; الاربلى، كشف‏الغمة، ج‏3، ص‏364; المجلسى، محمدباقر، همان، ج‏52، ص‏322; الفيض الكاشانى، الوافى، ج‏2، ص‏113; الحر العاملى، محمدبن الحسن، اثبات‏الهداة، ج‏3، ص‏478.

[8] . ر.ك: شاملويى، حبيب‏الله، جغرافياى كامل جهان، ص‏717-718.

[9] . ر.ك: الصافى الگلپايگانى، لطف‏الله، منتخب‏الاثر، ص‏475-476.

[10] . النورى، حسين، كشف‏الاستار; الصافى الگلپايگانى، لطف‏الله، همان، ص‏466.

[11] . سوره بقره (2)، آيه‏249.