دلالت

نوشته‌ها

رابطه علم و عصمت معصومین

 

اشاره:

 در آیات بسیارى از قرآن کریم اخلاص عبد را به خدا نسبت داده، با اینکه بنده باید خود را براى خدایش خالص کند بدان جهت است که بنده جز موهبت‏ خداى تعالى چیزى را از ناحیه خود مالک نیست، و هر چه را که خدا به او داده باز در ملک خوداوست.پس اگر بنده، دین خود را و یا به عبارتى خود را براى خدا خالص کند، در حقیقت‏ خداوند او را جهت‏ خود خالص کرده است.

البته در این میان افرادى هستند که خداوند در خلقت ایشان امتیازى قائل شده، وایشان را با فطرتى مستقیم و خلقتى معتدل ایجاد کرده، و این عده از همان ابتداى امر با اذهانى وقاد و ادراکاتى صحیح و نفوسى طاهر و دلهایى سالم نشو و نما نموده‏اند، و با همان صفاى فطرت و سلامت نفس، و بدون اینکه عمل و مجاهدتى انجام داده باشند به نعمت اخلاص ‏رسیده ‏اند، در حالى که دیگران با جد و جهد مى بایستى در مقام تحصیلش برآیند، آن هم هر چه ‏مجاهدت کنند به آن مرتبه از اخلاص که آن عده رسیده‏ اند نمى رسند.آرى، اخلاص ایشان‏ بسیار عالى تر و رتبه آن بلندتر از آن اخلاصى است که با اکتساب بدست آید، چون آنها دلهایى پاک از لوث موانع و مزاحمات داشته ‏اند.و ظاهرا در عرف قرآن مقصود از کلمه” مخلصین” – به‏ فتح لام – هر جا که آمده باشد هم ایشان باشند.

و این عده همان انبیاء و امامان معصوم(ع)هستند، و قرآن کریم هم تصریح ‏دارد بر اینکه خداوند ایشان را”اجتباء”نموده، یعنى جهت خود جمع ‏آورى و براى حضرت خودخالص ساخته، هم چنانکه فرموده: “و اجتبیناهم و هدیناهم الى صراط مستقیم” (۱) و نیزفرموده: “هو اجتبیکم و ما جعل علیکم فى الدین من حرج” (۲).

و به ایشان از علم، آن مرحله‏ اى را داده که ملکه عاصمه است، و ایشان را از ارتکاب‏ گناهان و جرائم حفظ مى کند، و دیگر با داشتن آن ملکه صدور گناه حتى گناه صغیره از ایشان‏ محال مى شود.و فرق”عصمت”و”ملکه عدالت”همین است، با اینکه هر دوى آنها از صدورو ارتکاب گناه مانع مى شوند، از این جهت‏ با هم فرق دارند که با ملکه عصمت صدور معصیت‏ ممتنع هم مى شود، ولى با ملکه عدالت ممتنع نمى شود.

در صفحات گذشته هم گفتیم که این عده از پروردگار خود چیزهایى اطلاع دارند که‏ دیگران ندارند، و خداوند هم این معنا را تصدیق نموده و فرموده: “سبحان الله عما یصفون الاعباد الله المخلصین” (۳).

و نیز محبت الهى ایشان را وامى دارد به اینکه چیزى را جز آنچه که خدا مى خواهدنخواهند، و به کلى از نافرمانى او منصرف شوند، هم چنانکه این را نیز در قرآن تقریر نموده، و درچند جاى از آن فرموده است: “فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم‏المخلصین” (۴).

و از جمله شواهدى که دلالت مى کند بر اینکه عصمت از قبیل علم است، یکى آیه‏اى است که خطاب به پیغمبرش مى فرماید: “و لو لا فضل الله علیک و رحمته لهمت طائفه‏منهم ان یضلوک و ما یضلون الا انفسهم و ما یضرونک من شى ء و انزل الله علیک الکتاب‏و الحکمه و علمک ما لم تکن تعلم و کان فضل الله علیک عظیما” (۵) که ما تفصیل معناى آن‏را در سوره”نساء”آوردیم.

و نیز آیه‏اى است که از قول یوسف مى فرماید:

“قال رب السجن احب الى ممایدعوننى الیه و الا تصرف عنى کیدهن اصب الیهن و اکن من الجاهلین” (۶) و وجه دلالت آن‏را در تفسیرش بیان نموده ‏ایم.

از این نکته چند مطلب استفاده مى شود: اول آنکه علمى که آن را عصمت مى نامیم باسایر علوم از این جهت مغایرت دارد که این علم اثرش که همان بازدارى انسان از کار زشت ووادارى به کار نیک است، دائمى و قطعى است، و هرگز از آن تخلف ندارد، به خلاف سایرعلوم که تاثیرش در بازدارى انسان اکثرى و غیر دائمى است، هم چنانکه در قرآن کریم در باره‏آن و نیز فرموده: “ا فرایت من اتخذ الهه هویه‏و اضله الله على علم” (۸) و نیز فرموده: “فما اختلفوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغیا بینهم” (۹).

آیه”سبحان الله عما یصفون الا عباد الله المخلصین” (۱۰) نیز بر این معنا دلالت مى کند، زیرا با اینکه مخلصین یعنى انبیاء و امامان، معارف مربوطه به اسماء و صفات خدا را براى مابیان کرده ‏اند و عقل خود ما هم مؤید این نقل هست، مع ذلک خداوند توصیف ما را صحیح ‏ندانسته و آیه مذکور خدا را از آنچه ما توصیف مى کنیم منزه نموده و توصیف مخلصین را صحیح ‏دانسته.پس معلوم مى شود که علم ایشان غیر از علم ما است هر چند از جهتى متعلق علم ایشان و ما یکى است، و آن، اسماء و صفات خداست.

دوم اینکه علم مزبور، یعنى ملکه عصمت در عین اینکه از اثرش تخلف ندارد و اثرش‏قطعى و دائمى است، در عین حال طبیعت انسانى را – که همان مختار بودن در افعال ارادى خویش است – تغییر نداده، او را مجبور و مضطر به عصمت نمى کند؟و چگونه مى تواند بکند بااینکه علم، خود یکى از مبادى اختیار است، و مجرد قوى بودن علم باعث نمى شود مگر قوى شدن اراده را.مثلا کسى که طالب سلامت است وقتى یقین کند که فلان چیز سم کشنده آنى است، هر قدر هم که یقینش قوى باشد او را مجبور به اجتناب از سم نمى کند، بلکه وادارش‏مى کند به اینکه با اختیار خود از شرب آن مایع سمى خوددارى کند.آرى، وقتى عاملى انسان رامجبور به عمل و یا ترک عملى مى کند که انسان را از یکى از دو طرف فعل و ترک بیرون نموده وامکان فعل و ترک را مبدل به امتناع یکى از آن دو بسازد.

شاهد این مدعا آیه“و اجتبیناهم و هدیناهم الى صراط مستقیم ذلک هدى الله یهدى به من یشاء من عباده و لو اشرکوا لحبط عنهم ما کانوا یعملون” (۱۱) است که دلالت مى کند براینکه شرک براى انبیاء با اینکه خداوند برگزیده و هدایتشان کرده ممکن است و اجتباء وهدایت الهى مجبور به ایمانشان نکرده.و این معنا را آیه“یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من‏ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته” (۱۲) و نیز آیاتى دیگر مى رساند.

پس معصومین به اراده و اختیار خودشان از معصیت منصرف مى شوند، و اگر انصرافشان‏را به عصمتشان نسبت دهیم مانند انصراف غیر معصومین است که به توفیق خدایى نسبت‏مى دهیم.

هم چنانکه با آن آیات و تصریح اخبارى که مى گویند انصراف معصومین از معصیت ‏به‏ خاطر تسدید روح القدس است نیز منافات ندارد، چون این نسبت عینا مانند نسبت تسدید مؤمن ‏است‏ به روح ایمان، و نسبت ضلالت و غوایت است‏به تسویلات شیطان، هم چنان که این‏ نسبت ‏ها با اختیار مؤمن و کافر منافات ندارد، آن نسبت هم با اختیار معصومین منافات ندارد.

پس چیزى از اینها، فعلى(کار)را از این جهت که فعلى است از فاعلى با اراده و اختیار ازفعل بودن خارج نمى سازید – دقت فرمایید.

بله، در این میان عده ‏اى هستند که گمان کرده‏ اند خداوند آدمى را از معصیت‏ بازمى دارد و منصرف مى کند، اما نه از راه گرفتن اختیار و اراده ‏اش، بلکه از راه معارضه با اراده او، مثل اینکه اسبابى فراهم آورد که اراده آدمى از بین برود، و یا اراده‏اى بر خلاف اراده‏اش خلق‏کند، و یا فرشته‏ اى بفرستد تا از تاثیر اراده آدمى جلوگیرى نماید و یا مجراى آن را تغییر دهد، وآن را به سوى غیر آن هدفى که طبعا انسان قصد آن را مى کند برگرداند، همانطور که یک انسان‏ قوى از اراده ضعیف و یا تاثیر آن جلوگیرى مى کند و نمى گذارد فرد ضعیف آن کارى را که برحسب طبع خود مى خواهد بکند انجام دهد.

گویا پاره ‏اى از صاحبان نظریه مزبور جبرى مسلکند، و لیکن اصلى که مشترک میان‏ همه صاحبان این نظریه است، و این نظریه و نظریه ‏هاى شبیه به آن مبتنى بر آنست، این است‏ که این طایفه معتقدند حاجت موجودات به باری تعالى تنها در پیدایش است، و اما در بقائشان بعداز آنکه موجود شدند احتیاجى به خداى سبحان ندارند، و خداى سبحان سببى است در عرض‏ سایر اسباب، با این تفاوت که چون از سایر اسباب قوى تر و قادرتر است لذا مى تواند در حال‏ بقاى موجودات هر رقم تصرفى که بخواهد بکند.یکى را منع نموده، دیگرى را آزاد بگذارد، یکى را زنده کند، آن دیگرى را بمیراند، یکى را عافیت دهد، آن دیگرى را مریض کند، به‏ یکى توسعه در رزق دهد، و دیگرى را تهی دست نماید، و هم چنین سایر تصرفات دیگر.

و از آن جمله اگر بخواهد بنده‏اى را مثلا از شر و گناه دور بدارد فرشته‏ اى مى فرستد تااو را از مقتضاى طبعش که گناه است جلوگیرى نماید، و مجراى اراده او را از شر به سوى خیرتغییر دهد.و یا اگر بخواهد بنده‏اى را به خاطر استحقاقى که دارد گمراه کند ابلیس را بر اومسلط مى سازد تا از جانب خیر به شر معطوفش نماید هر چند این تصرف ابلیس به حد جبر و اضطرار نرسد.

و این حرف به دلیل وجدان مردود است، چون ما با وجدان خود این معنا را درک‏مى کنیم که در اعمال خیر و شر هیچ سببى که با نفس ما منازعه نماید و بر ما غالب شود وجودندارد، و تنها نفس ما است که اعمالى از روى شعور و اراده‏اى ناشى از شعور، و خلاصه از شعورو اراده‏اى که قائم به آنست انجام مى دهد، پس هر سببى را که دلیل نقلى و عقلى و راى نفس‏ما اثبات مى کند – از قبیل فرشته و شیطان – سبب هایى است طولى، نه عرضى، و این خود روشن‏است.

علاوه بر اینکه، معارف قرآنى از قبیل توحید و هر معارف دیگرى که بازگشت آن به ‏توحید است همه مخالف با مبناى این نظریه است، و در خلال بحث هاى گذشته به مقدار زیادى این مطلب تشریح شد.

پى نوشت:

(۱)این پیغمبران را برگزیدیم و به راهى راست هدایتشان کردیم.سوره انعام، آیه ۸۷٫

(۲)او شما را برگزید و در این دین براى شما سختى ننهاد.سوره حج، آیه ۷۸٫

(۳)خداى یکتا از آنچه وصف مى کنند منزه است، مگر بندگان خاص خداى.سوره صافات، آیه‏۱۵۹ و ۱۶۰٫

(۴)به عزت تو قسم که همگیشان را گمراه مى کنم، مگر آنها که بندگان خاص تواند.سوره ص آیه‏۸۲ و ۸۳٫

(۵)اگر کرم خدا و رحمت او شامل تو نبود، گروهى از آنها قصد داشتند، ترا از راه حق بگردانند اماجز خودشان را گمراه نمى کنند و ضررى به تو نمى رسانند.خدا این کتاب و حکمت را به تو نازل کرد، وچیزهایى که نمى دانستى تعلیم داد و کرم خدا نسبت‏به تو بزرگ بود.سوره نساء، آیه ۱۱۳٫

(۶)گفت: پروردگارا!زندان براى من، از گناهى که مرا بدان مى خوانند خوشتر است، و اگرنیرنگشان را از من دور نکنى، مایل به ایشان مى شوم و از جهالت‏پیشگان مى گردم.سوره یوسف، آیه ۳۳٫

(۷)آن را انکار نمودند با اینکه دلهایشان بدان یقین داشت.سوره نمل، آیه ۱۴٫

(۸)هیچ دیدى کسى را که هواى خود را معبود خود گرفت، و خدا او را با داشتن علم گمراه ساخت.سوره جاثیه، آیه ۲۲٫

(۹)پس اختلاف نکردند مگر بعد از آنکه به حقانیت آن عالم شدند و از در بغى و کینه به یکدیگراختلاف نمودند.سوره جاثیه، آیه ۱۷٫

(۱۰)منزه است‏خداوند از آنچه براى او وصف مى کنند مگر بندگان خداوند آنهایى که مخلص‏هستند.سوره صافات، آیه ۱۵۹ و ۱۶۰٫

(۱۱)و آنان را برگزیده و به سوى صراط مستقیم هدایتشان کردیم، این است هدایت‏خدا که هر که رابخواهد از بندگان خود بدان هدایت مى فرماید، و اگر شرک بورزند اعمالشان بى ثمر مى شود.سوره انعام، آیه‏۸۷ و ۸۸٫

(۱۲)هان اى پیغمبر برسان آنچه که از ناحیه پروردگارت به سویت نازل شده و اگر نرسانى رسالت‏او را نرسانده‏اى.سوره مائده، آیه ۶۷٫

منبع : ترجمه تفسیر المیزان جلد ۱۱، سید محمد حسین طباطبایى .

اهل بیت و امامت

اشاره:

گرامى‏ ترین مردم نزد خدا پرهیزکارترین آنهاست،منافاتى ندارد.توضیح این که برترى دادن خداوند به این خاندان کاشف از فضیلت آنان و شایستگى ایشان براى چنین برتر شمردن است و هم این که آنان در بالاترین درجات تقوایند.و بحق اعمالشان با این نتیجه گیرى هماهنگى دارد،و شها د تهاى پیامبر در مورد آنان این شایستگى را آشکار مى‏ کند. در تاریخ نبوت وجود بندگان عالیقدر در میان خاندان پیامبر مطلب تازه‏اى نبوده است.قرآن ما را آگاه مى‏ سازد که نبوتهاى پیشین در همین راستا حرکت کرده ‏اند،آن جا که خداوند،خاندان ابراهیم و خاندان عمران را برگزید و آنان را بر جهانیان برترى بخشید،و آنگاه که خداوند،هارون را در رسالت برادرش موسى شریک ساخت و خداوند دعاى زکریا را مستجاب کرد و به او،جانشینى مرحمت فرمود تا وارث او و وارث خاندان یعقوب باشد.

على بن ابى طالب و همسرش فاطمه زهرا و فرزندانش حسن و حسین (علیه السلام) اعضاى این خاندان گرامى هستند.

آنچه در این مورد،شایسته اعتماد است،همان احادیثى است که از پیامبر خدا روایت شده است و در آنها ذکر«آل محمد»یا«اهل بیت او»و یا«عترت او»آمده است.در این جا مقصود از همه این عبارات یک چیز است.روایت هاى صریحى را که از پیامبر (ص) در این باره نقل شده است مى ‏توان به دو دسته تقسیم کرد:

(۱) احادیثى که در بردارنده اوصاف این خانواده گرامى است،و ما به وسیله آن اوصاف مى ‏توانیم از کلمه«آل محمد»خروج افرادى را که داراى آن اوصاف نیستند،و هم ورود کسانى را که متصف به آن اوصافند،در آن مفهوم بشناسیم.

(۲) احادیثى که متضمن گواهیى است که بروشنى دلالت دارند بر این که اشخاص معینى در زمره«آل محمد»یا«اهل بیت محمد»و یا«عترت او»یند.

احادیث بیانگر اوصاف‏[اهل البیت‏]

از جمله روایت هاى صریح نبوى که بیانگر اوصاف است،احادیث ذیل است:

از جابر بن عبد الله نقل شده است که رسول خدا فرمود:«اى مردم!من در میان شما،چیزهایى را بر جاى گذاشتم،اگر آنها را بپذیرید،هرگز گمراه نخواهید شد:کتاب خدا،و عترتم،خاندانم» (۱) .و از زید بن ارقم است که رسول خدا فرمود:«براستى که در میان شما چیزهایى بر جاى گذاشتم که اگر بدانها چنگ زنید،هرگز بعد از من گمراه نخواهید شد:کتاب خدا.رشته کشیده شده میان آسمان و زمین .و عترتم،خاندانم؛و آن دو هرگز از هم جدا نمى‏ شوند تا کنار حوض‏[کوثر]به سوى من باز گردند.پس مواظب باشید،بعد از من‏ چگونه درباره آن دو جاى مرا خواهید گرفت» (۲) .

و از زید بن ثابت است که پیامبر خدا گفت:«من پس از خود در میان شما دو جانشین مى‏گذارم :کتاب خدا.رشته امتداد یافته بین آسمان و زمین (یا ما بین آسمان تا زمین) .و عترتم،اهل بیتم و آن دو هرگز جدا نگردند تا کنار حوض‏[کوثر]به سوى من باز گردند» (۳) .

و از زید بن ارقم است که رسول خدا در روز غدیر خم فرمود:«گویا من‏[به لقاء الله‏]دعوت شدم و اجابت کردم‏[کنایه از این که:پس از رحلتم از دنیا]در میان شما دو شئ گرانقدر گذاشت ه‏ام.یکى از آنها بزرگتر از دیگرى است:کتاب خداى بزرگ و عترتم.پس مواظب باشید که چگونه نسبت به آنها جاى مرا پر خواهید کرد،چه آنها هرگز از یکدیگر جدا نشوند تا کنار حوض‏[کوثر]بر من باز گردند.»و بعد فرمود:«براستى که خداى بزرگ صاحب اختیار من است،و من صاحب اختیار هر مؤمنى هستم.»آن گاه دست على را گرفت و گفت:«هر که را من صاحب اختیارم،این‏[على‏]صاحب اختیار اوست.پروردگارا دوست بدار هر کس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر آن کس را که با او دشمنى کند» (۴) .

البته این احادیث و بسیارى از احادیث مشابه آنها دلالت دارند بر این که اهل بیت پیامبر منحصر به کسانى هستند که به فراوانى از صفات زیر برخوردارند:

(۱) آنان عترت پیامبرند،و عترت مرد،نزدیکترین خویشاوندان او از گذشتگان و باقى ماندگان خاندان و نسل اوست.و به این ترتیب از محدوده اهل بیت پیامبر،زنان و یاران پیامبر و اصحاب غیر هاشمى خارج مى‏ شوند (۵) .

(۲) آنان در بالاترین درجات تقوا و شایستگى ‏اند،زیرا که ایشان از قرآن جدایى ناپذیرند،در صورتى که ناپرهیزکاران در جهت خلاف قرآنند.و از آن رو هاشمیان گناهکار که از خدا نافرمانى مى‏ کنند و هم به طریق اولى گناهکاران غیر هاشمى از شمار اینان خارج مى‏ شوند.

(۳) آنان در بالاترین درجات از بینش دینى و داناترین مردم به زبان قرآنى ‏اند هاشمیانى که نادانند و از بینش دینى محدودى برخوردارند هر چند شرف خویشاوندى پیامبر (ص) را دارند.از فرزندان معنوى او نیستند،زیرا شخص نادان و آن که بینش محدودى دارد دانسته یا ندانسته  در معرض مخالفت با قرآن است.و هیچ گونه ضمانتى براى موافقت در گفتار و رفتار او با قرآن وجود ندارد.تبعیت مردم از مثل او و پیروى او. گاهی منجر به مخالفت با کتاب خدا خواهد شد.

(۴) موافقت بعضى از خاندان پیامبر با بعضى ضرورى است تا بتوانند با قرآن متفق شوند،چه،به یقین یک طرف از آن دو گروه که آموزش هاى آنها با هم متناقض است،بر خطایند.زیرا که دو گروه بر حق،با یکدیگر تضادى ندارند.و چه بسا که همگى بر خطایند،زیرا خطا همان طورى که بار است،تناقض دارد،ممکن است با خطاى دیگر هم متناقض باشد.حال اگر تعلیمات گروهى از دانشمندان با هم در تناقض باشند،امکان ندارد که همه آنان موافق با قرآن باشند!

(۵) معرفت دینى آنان یقینى است.و بدان جهت،همه مجتهدان هاشمى،اصحاب،تابعین و دیگران.از دایره اهل بیت پیامبر به لحاظ معنى و حقیقت خارج مى‏شوند.سر مطلب این است که معرفت یک مجتهد در بیشتر موارد غیر یقینى و بلکه ظنى است.

ما بر آنیم که معرفت اهل بیت پیامبر (ص) باید یقینى باشد،زیرا مجتهدى که به گمان خود برترین احتمالها را مى‏ پذیرد،گاهى ناخودآگاه نظر او با قرآن مخالفت دارد!

تا وقتى که معرفت یک مجتهد بر اساس ظن باشد،نه پیش او ضمانتى براى موافقت با قرآن وجود دارد و نه نزد پیروانش.و از آن روست که مى‏ بینیم مجتهدان بایکدیگر اختلاف نظر دارند و در آرایشان تناقض وجود دارد.

احادیثى که گذشت بوضوح دلالت دارند بر این که معرفت دینى خاندان پیامبر،معرفتى است یقینى نه اجتهادى،و گرنه مى‏بایست در اکثر اوقات از قرآن جدا مى ‏بودند.به همین دلیل مجتهدى،چون ابن عباس.با وجود علو مقام و این که پسر عموى پیامبر است.از محدوده اهل بیت پیامبر.به حسب معنا.خارج است،تا چه رسد به دیگر اصحاب که از بستگان پیامبر نبوده‏ اند و به مقامى چون مقام ابن عباس نایل نشده ‏اند.پس هیچ یک از مجتهدان هر چند براى اجتهاد خالصانه خود. چه به حق رسیده باشند و یا خطا کنند داراى پاداش و اجرند،از خاندان پیامبر بر طبق روایات صریح قبلى.نیستند.

چگونه همه دانستنی هاى آنان یقینى است؟

گاهى این پرسش براى خواننده پیش مى ‏آید که؛چگونه ممکن است براى اعضاى خاندان پیامبر در تمام آیات قرآن و جمیع احکام شرعى و سنت هاى نبوى،معرفت یقینى حاصل شود؟

پاسخ این است که،دستیابى آنان بر معرفت یقینى به طور قطع امکان دارد.البته براى پیامبر این امکان بوده است که به شاگرد زیرک و برجسته‏ اى چون على بن ابى‏طالب تمام مفاهیم آیات قرآن و تمامى آنچه را که به بینش اسلامى مربوط است و همه قوانین اسلامى را که تعدادشان از چند هزار تجاوز نمى‏کند. تعلیم دهد.بدیهى است که على به دو پسرش حسن و حسین تمام آنچه را که پیامبر به او آموخته است،تعلیم مى‏ دهد.بدین گونه،براى ما امکان این تصور پیدا مى‏ شود که على و دو فرزندش بر معرفت یقینى کامل رسیده ‏اند.

البته این فرض.به طور قطع.با واقع،مطابقت دارد،چه على از کودکى تا روز وفات پیامبر با او بود؛نیز او شاگردى امین و مراقب بود،پیوسته در جلسات عمومى پیامبر حاضر مى‏ شد و در خلوتهاى ویژه او نیز با وى همراه بود.و او در آشکار و نهان در راه خدابیدار دل و صمیمى بود.و فرزندانش حسن و حسین سالهاى دراز با وى زندگى کردند،و آن دو نیز،همانند نیا و پدر خود راستانى پاک بودند.آنچه را مى دانستند به برترین فرزندان پیامبر و على،تعلیم دادند.

چگونه گروهى را مشخص کنیم؟

گاهى خواننده مى ‏پرسد:با توجه به این که دو گروه از دانشمندان وجود دارند که هر دو انتساب به پیامبر دارند و از طرفى اعضاى هر یک از دو گروه با خودشان متفقند و با اعضاى گروه دیگر اختلاف نظر دارند،چگونه براى ما امکان دارد که تشخیص دهیم کدام یک از دو گروه،همان عترتى است که پیامبر به پیروى از آن ارشاد کرده است؟

اما خواننده خود. در صورت پیشامد چنین اشتباهى  مى‏تواند رفع شبهه کند،به این ترتیب که یک بار دیگر به حدیث زید بن ارقمکه بیشتر گذشت باز گردد و آن را بخواند.همان حدیثى که حاکم در جزء سوم از صحیح خود«المستدرک»آورده است،آن که به نام یکى از اعضاى عترت تصریح مى ‏فرماید و او امام على است.

پس گروه حقى که با این فرد برجسته هماهنگ است،همان عترت است.و گروهى که مخالف اوست از عترت نیست،هر چند که همه افراد آن به پیامبر خدا انتساب داشته باشند.

صرف نظر از آنچه گفته شد این شبهه یا شبه ه‏هاى همانند آن.موقعى که به این احادیث بیانگر اوصاف.احادیث تسمیه را نیز بیفزاییم،به تمامى از بین مى روند.

احادیث تسمیه

از جمله احادیثى که از اعضاى خانواده پیامبر به نام،یاد کرده،احادیث ذیل است:مسلم در صحیح خود از سعد بن ابى وقاص روایت کرده است که او گفت:«…و هنگامى که این آیه نازل شد:پس بگو:بیایید تا فرزندانمان و فرزندانتان،زنانمان و زنانتان…را بخوانیم…،پیامبر خدا،على،فاطمه،حسن و حسین را طلبید،پس فرمود:بار خدایا اینان خاندان منند» (۶) .

ترمذى در صحیح خود از عمر بن ابى سلمه روایت کرده است که او گفت:«این آیه در خانه ام سلمه بر پیامبر (ص) نازل شد:«اراده خداوند تعلق گرفته است تا از شما .خاندان پیامبر (ص) اپاکى را دور کند،و شما را به طور کامل پاک دارد.».پس پیامبر،فاطمه،حسن و حسین را طلبید،و آنان را با کسا پوشانید و على را نیز که پشت سرش بود با عبایى پوشاند،سپس فرمود:بار خدایا اینان اهل بیت منند پس،پلیدى را از آنان بزداى و آنان را به طور کامل پاک بدار.ام سلمه گفت:یا رسول الله آیا من هم با آنان هستم؟فرمود:تو بر جایگاه خود هستى و روى به سوى خیر و سعادت دارى.».ترمذى گوید:و در همین باب از ام سلمه،معقل بن یسار،ابى الحمراء و انس بن مالک،روایت شده است (۷) .

امام احمد در مسند خود از ام سلمه همسر پیامبر (ص) روایت کرده است که او گفت:«این آیه در خانه من نازل گردید:خداوند اراده فرموده است تا از شما خانواده پلیدى را دور سازد و شما را به طور کامل پاک دارد،و در آن خانه،فاطمه،على،حسن و حسین بودند،پس پیامبر آنان را با عبایى که روى خود داشت پوشانید،سپس گفت: (بار خدایا) اینان خاندان منند،پس از آنان پلیدى را دور کن و آنان را کاملا پاک گردان.» (۸) .

و مسلم از عایشه همسر پیامبر روایت کرده است که او گفت:پیامبر خدا بیرون آمد در حالى که عبایى بافته از موى سیاه بر دوش او بود،پس حسن آمد،او را داخل عبا کرد،بعد حسین آمد،او را نیز داخل کرد،و بعد فاطمه آمد،او را هم به زیر عبا جاى داد،سپس على آمد و او را هم با عبا پوشاند،آن گاه فرمود:«خداوند اراده فرموده است تا از شما خانواده پلیدى را دور سازد و شما را کاملا پاک گرداند» (۹) .

در در المنثور سیوطى (در تفسیر قرآن) به دو روایت زیر برمى‏ خوریم:

ابو الحمراء (از اصحاب پیامبر) مى‏ گوید:مدت هشت ماه در مدینه مراقب پیامبر بودم هیچ گاه براى نماز بیرون نیامد،مگر اینکه اول به در خانه على مى‏ آمد،دستش را دو طرف در قرار مى ‏داد و مى ‏گفت:«نماز!نماز!خداوند اراده کرده است فقط از شما خانواده پلیدى را دور کند و شما را به تمام پاک دارد» (۱۰) .

و از ابن عباس است که گفت:نه ماه پیامبر خدا را مى ‏دیدیم که هر روز موقع نماز در خانه على بن ابى طالب مى‏ آمد و مى ‏گفت:«درود و رحمت خدا بر شما خانواده،خداوند اراده کرده است تا از شما خانواده پلیدى را دور سازد و شما را کاملا پاک دارد» (۱۱) .

و انس بن مالک روایت کرده است که پیامبر خدا شش ماه به طور مداوم آن جمله را مى‏ گفت (۱۲) .

البته این احادیث بوضوح دلالت دارد که هر یک از این چهار تن فردى از افراد خاندان پیامبرند،هم چنان که عضویت هر شخص دیگرى را.از کسانى که در زمان پیامبر در قید حیات بودند،چه از هاشمیان و یا از زنان پیامبر. منتفى مى‏ داند.این قول پیامبر (ص) :بار خدایا اینان خاندان منند،دلالت روشنى دارد بر این که عضویت خاندان پیامبر در دوران زندگانى آن بزرگوار منحصر بر آن چهار تن بوده است.بنابراین،همه افراد دیگر. حتى عمویش عباس،جعفر بن ابى طالب و سایر افراد حاضر در زمان بیان این مطلب از دایره عترت مورد نظر خارجند،هر چند که همگى از خویشان نزدیک او بودند.

با این همه،این انحصار همه بنى هاشم را که پس از وفات آن حضرت،به دنیا آمده‏ انداز جرگه اهل بیت خارج نمى‏ کند.آنچه در احادیث نوع اول آمده است دلالت دارد بر این که اعضایى از خانواده و عترت او.پس از حیات او در ضمن چند قرن به وجودخواهند آمد.پیامبر در آن احادیث به صراحت گفته است که قرآن و اهل بیتش از یکدیگر جدا نشوند تا در کنار حوض کوثر بر او باز گردند.

اما چگونه عضویت افرادى را که پس از پیامبر به دنیا مى ‏آیند،بشناسیم،این مطلبى است که به اعضاى هم عصر آن حضرت مربوط مى‏ شود و این که کدام یک از اینان را مى ‏توان خلف آن حضرت نامید و اگر خلف او بود از اعضاى عترت او نیز هست.مردم خود گواه شایستگى و علو مقام او در تقوا و درستى و علم و حکمت اویند،و خلف آن حضرت در زمان او همان کسى است که وى را خلیفه خود مى‏نامد.

اکنون که مقام اهل بیت را در اسلام و نیز اعضاى خاندان محترمى را که در زمان پیامبر بودند،شناختیم سزاوار است که در صفحه‏ هاى آینده از شاخص ‏ترین فرد این خانواده سخن بگوییم .آن فرد،امام على (علیه السلام) پسر عموى پیامبر است که پیامبر او را به بالاترین مراتب بزرگداشت،گرامى داشته است.

پى‏ نوشت:

۱. ترمذى در صحیح خود ج ۵ ص ۳۲۸ آورده است.شماره حدیث ۳۸۷۴ است.

۲. ترمذى در صحیح خود ج ۵ ص ۳۲۹ روایت کرده است شماره حدیث .۳۸۷۶

۳. امام احمد در جزء پنجم از مسند خود ص ۱۸۱ آورده است.البته از دو طریق صحیح روایت کرده است.

۴. حاکم در صحیح خود«مستدرک»ج ۳ ص ۱۰۹ آن حدیث را آورده است.

۵. در«فاکهه البستان»آمده است:عترت.به کسرع.فرزندان و نسل او و همچنین نزدیکترین وابستگان او،از گذشتگان و غیر آنها مى‏باشند.

۶. ج ۱۵ ص ۱۷۶٫البته ترمذى،حاکم و بیهقى نیز آن را نقل کرده‏اند.

۷. ج ۵ ص ۳۲۸ (شماره حدیث ۳۸۷۵) .

۸. ج ۶ ص ۲۹۲ سید تقى حکیم در کتاب«اصول فقه»مقارن ص ۱۵۵.۱۵۶ به نقل از کتاب در المنثور سیوطى ج ۵ ص ۱۹۸ آورده است که حاکم و بیهقى این حدیث را روایت کرده‏اند.

۹. صحیح مسلم ج ۱۵ ص ۱۹۲. .۱۹۵

۱۰ و ۱۱. ج ۵ ص ۱۹۸ (الفقه المقارن از حکیم ص ۱۵۵) .

۱۲. احمد در مسند خود ج ۳ ص ۲۸۶ آن را نقل کرده است.

امیرالمؤمنین اسوه وحدت صفحه ۵۶

بهره مندى مردم از وجود امام غائب

اشاره:

از نگاه دلایل کلامى، وجود امام معصوم در جامعه و حضورش میان مردم، از الطاف بزرگ الهى است، چون او سبب هدایت مردم است. روشن است که اگر مردم، این مظهر آشکار لطف الهى را با آغوش باز بپذیرند و دور او جمع شوند، از آثار وجود پربرکت او بهره مند مى شوند، وگرنه از استفاده کامل و تام از وجود شریف او محروم مى گردند. در آن صورت، سبب محرومیت آنان نیز خودشانند، نه خدا و نه امام.(۱) در عین حال، وجود آن حضرت، آثار سازنده اى دارد که به برخى از آنها اشاره مى شود:

اول: غیبت به این معنى نیست که در کارها دخالت نکند و از وجود او بهره برده نشود. مثل هم سفر موسى (خضر) که ولىّ خدا بود و حضرت موساى کلیم به او روى آورد. او کشتى اى را که از آنِ مستضعفان بود سوراخ کرد، تا از تصرّف غاصبانه پادشاه مصون بماند. صاحبان کشتى از کار او خبر نداشتند، وگرنه چون هدف کار او را نمى دانستند، مانع کارش مى شدند. هم چنین آن دیوار را بازسازى کرد تا گنج آن دو یتیم را حفظ کند. پس چه مانعى دارد که امام غایب، در هر روز و شب، تصرّفاتى این گونه داشته باشد؟

مؤیّد این سخن، روایاتى است که مى گوید او در ایّام حج، در مراسم حج شرکت مى کند، حج مى گزارد و با مردم هم نشینى مى کند، در مجالس حاضر مى شود. نیز دلالت مى کند که او درماندگان را نجات مى دهد، بیماران را عیادت مى کند و گاهى خودش مشکلات مردم را حلّ مى کند، هر چند مردم او را نمى شناسند.

دوم: مسلم است که در عصر غیبت، همه مردم به او دسترسى ندارند. ولى چنین نیست که خواص هم به او دسترسى نداشته باشند! بلکه روایت بر خلاف آن دلالت مى کند. صالحانى از امت، لیاقت تشرف به حضورش و استفاده از نور وجودش را مى یابند، در نتیجه مردم هم به واسطه آنان از وجود او بهره مند مى شوند.

سوم: محاسبات عقلى و تجربه هاى اجتماعى ثابت مى کند که اعتقاد به وجود یک پیشواى زنده، اثر عمیقى در حفظ نظام و بقاى رسالت دارد، در صورتى که دسترسى به این پیشوا چه آسان و چه دشوار، فراهم باشد. به هر حال، عقیده به وجود پیشوا فوایدى دارد. در مورد پیشوایى که در میان جامعه باشد و به صورت مستقیم، مسؤولیت رهبرى را بر عهده بگیرد حرفى نیست. مهم آن است که به دلایلى پیشوا از جامعه دور باشد، ولى آن جامعه به حیات او و بازگشت دوباره اش اعتقاد داشته باشد. چنین اعتقادى نسبت به چنین پیشوایى اثرى عظیم دارد که به آن اشاره مى کنیم.

در تاریخ، ملت ها و امت هایى بوده اند که انقلاب هایى داشته اند. نمونه هاى فراوانى نشان مى دهد که هرگاه پیشوا، زنده باشد، هر چند که رهبرى را در دست نداشته باشد، تشکیلات و سازمان ها سر پا مى ماند. اما وقتى از دنیا مى رود، امور از هم گسسته مى شود و شورش پدید مى آید. بهترین مثال براى این که وجود رهبر، نگهدارنده رسالت و موجب هم بستگى پیروان است، داستان نبرد اُحد است. در اثناى نبرد، از روى غرض یا به اشتباه، صدایى برخاست که «محمد کشته شد!». در همان لحظه که مسلمانان سرگرم نبرد با متجاوزان بودند این صدا و خبر پخش شد. همین که پخش شد پیشوا مرده است، آرایش صفوف به نحوى گسیخته شد که هر کس میدان را رها کرد و به سویى گریخت، تا آن جا که بعضى هم به فکر افتادند به دشمن بپیوندند. وقتى خبر کشته شدن پیامبر(صلى الله علیه وآله) تکذیب شد و مسلمانان یقین کردند که رهبرشان سالم است و بعضى خودشان پیامبر(صلى الله علیه وآله) را دیدند، نفرات از هم گسیخته لشکر دو باره گرد آمدند و پیرامون رسول خدا(صلى الله علیه وآله) جمع شدند و به نبرد و دفاع پرداختند.

قرآن کریم این حقیقت را چنین بیان مى کند:

(وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ…)؛(۲)

محمد جز فرستاده نیست که پیش از او نیز فرستادگانى بوده اند، آیا اگر بمیرد یا کشته شود، به عقب و به جاهلیت بر مى گردید؟ هر کس به عقب برگردد به خدا زیانى نمى رساند و خداوند، پاداش دهنده شاکران است.

در میدان کارزار، تلاش گروهى از رزمندگان فداکار آن است که پرچم را در برابر هجوم دشمنان هم چنان برافراشته نگاه دارند، از آن سو هم دشمن تلاش مى کند که پرچم طرف مقابل را سرنگون کند، چون افراشته بودن پرچم، امید را در دل سپاه زنده نگه مى دارد و آنان را به تلاش وا مى دارد. وجود فرمانده لشکر نیز در مقرّ فرماندهى همین نقش را دارد، هر چند ساکت و آرام باشد. او خون را در رگ هاى سربازان به جوش مى آورد و آنان را به این جهت که «فرمانده ما زنده است و پرچم ما در اهتزاز»، به حمله و تلاش بیشتر بر مى انگیزد. اما وقتى خبر کشته شدن فرمانده در میان سپاهیان پخش مى شود، هر چه هم لشکر عظیم باشد، یک باره از هم مى پاشد، گویا روح از پیکرشان جدا شده است.

رئیس یک گروه یا کشور، تا زنده است، چه در سفر باشد و یا چه در رخت خوابش خوابیده باشد، مایه حیات و حرکت و نظم و آرامش است، ولى شنیدن خبر مرگ او، موجب نومیدى در همه مى شود.

شیعیان بر اساس اعتقادشان به این که امام زمان(علیه السلام) زنده است هر چند دیده نمى شود، خود را تنها نمى بینند (خوب دقت کنید)، پیوسته چشم به راه بازگشت آن مسافر عزیزى اند که کاروان دل ها براى او مى تپد. انتظار مؤثر و سودمند او، هر روز امید به ظهورش را زنده مى سازد. اثر روانى این ایده و آماده ساختن مردم براى آن انقلاب بزرگ، قابل درک است.

لیکن اگر آن پیشوا اصلاً وجود نداشته باشد و مردم منتظر تولد او در آینده باشند، وضع خیلى فرق مى کند.

اگر نکته دیگرى را بر این سخن بیفزاییم، جواب، صورت جدّى دیگرى پیدا مى کند و آن این که:

بر اساس اعتقاد همه شیعیان که در روایات و منابع دینى بسیارى آمده است، امام زمان(علیه السلام) پیوسته و در دوران غیبت، مراقب اوضاع پیروان خویش است و طبق الهام خدایى، از اوضاع همه آنان آگاه است و به تعبیر روایات، هر هفته از جدول کارها و اعمال و سخنان آنان آگاه مى شود.(۳)

این تفکر، سبب مى شود همه پیروان پیوسته در یک حالت آمادگى باشند و در کارهایشان توجه داشته باشند که زیر نظر هستند، اثر تربیتى این نوع از تفکر، انکار ناپذیر است.(۴)

پی نوشت:

۱ . خواجه نصیر طوسى در کتاب «تجرید الاعتقاد» در بحث امامت به همین حقیقت اشاره دارد که مى گوید: وجود امام لطف است، تصرف و کار او لطفى دیگر است و غیبت او از ماست.

۲ . آل عمران: ۱۴۴٫

۳ . در تفسیر برهان در ذیل آیه ۱۰۵ سوره توبه (فَسَیَرَى اللهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ) آمده است.

۴ . سیماى عقاید شیعه، ص ۲۶۳٫

حدیث منزلت در شأن على(علیه السلام)

اشاره:

حدیث منزلت روایتی که جایگاه امام علی(علیه السلام) را نسبت به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، همانند جایگاه هارون نسبت به حضرت موسی معرفی می‌کند. این حدیث از احادیث مشهور نبوی و مورد قبولِ عالمان شیعه و اهل سنت است. عالمان شیعه به این حدیث برای اثبات جانشینی حضرت علی(علیه السلام) پس از پیامبر و نیز برتری موقعیت ایشان بر دیگر اصحاب استدلال می‌کنند. از نظر عالمان شیعی این حدیث متواتر است.

اشکال ابن تیمیه در دلالت حدیث منزلت : آیا همانگونه که ابن تیمیه مى گوید، حدیث منزلت  فضیلتى براى على (علیه السلام) محسوب نمى شود؟

 ابن تیمیه در کتاب خود « المُنتقی»  ۴ شبهه را در دلالت حدیث منزلت ذکر کرده و مى گوید این گفتار رسول خدا باعث فضیلتى براى على (ع ) نیست؛ وى مى گوید :

۱. این جایگزینى فضیلتى را برا ى على (علیه السلام) ثابت نمى کند، زیرا موسى به تنهایى به میقات رفت و اصحابش همه در زیر فرمان هارون قرار گرفتند، پس هارون  واقعاً جایگزین موسى در قوم او بود، در حالى که پیامبر(صلی الله علیه و آله) با همه اصحاب خود به تبوک رفت، و على (علیه السلام) تنها بر کودکان و زنان ریاست داشت.

در پاسخ باید گفت: لازم نیست در تشبیه، جمیع خصوصیات وجود داشته باشد و گرنه باید بگوییم وجود خصوصیات زمانى و مکانى نیز لازم است، مثلاً هارون در زمان موسى و در صحراى سینا بوده، در حالى که  حضرت علی(علیه السلام) در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مدینه بوده است،  این خصوصیات، در تشبیه هیچ گونه دخالتى ندارند، و تنها صفت بارز مورد نیاز است که بایستى آن صفت بارز در تشبیه حتماً وجود داشته باشد، مثلاً وقتى کسى را به شیر تشبیه مى کنیم باید شجاعت و بیباکى شیر در آن شخص وجود داشته باشد(۱) و در اینجا آن چیزى که مورد تشبیه قرار گرفته، مسئله جانشینى هارون از موسى است، و پیامبر (صلی الله علیه و آله) در نظر دارد، على را در جانشینى خود، همانند هارون از موسى بداند، گرچه محدوده جانشینى تفاوت داشته باشد و مثلاً  قوم موسى از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله)  که در مدینه باقى ماندند بیشتر باشند.

دیگر اینکه از کجا معلوم است که محدوده ریاست پیامبر در مدینه کم اهمیت تر از قوم موسى باشد؟ در حالى که مدینه مرکز حکومت اسلامى بوده و شامل قبایل اطراف مدینه نیز مى شود.

۲. او مى گوید: مقصود پیامبر(صلی الله علیه و آله) از این سخن دلجویى از امیرالمؤمنین(علیه السلام) بوده است، چون علی(علیه السلام) از این جهت که در سپاه،  شرکت نداشته دلتنگ شده بود.

پاسخ اینکه: بر فرض که این سخن بخاطر دلجویى از علی(علیه السلام) صادر شده باشد، شکى نیست که پرده از حقیقت مهمى بر مى دارد و آن اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) با بیان این جمله مسئله جانشینى علی(صلی الله علیه و آله) و مقام او نسبت به خود را براى همگان روشن نمود. و این خود فضیلتى آشکار است.

۳. همچنین او مى گوید:

اگر کسى صلاحیت جانشینى را براى مدّت کوتاهى در زندگى پیامبر(صلی الله علیه و آله) داشته باشد، به معناى جانشینى همیشگى و بعد از مرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیست.

پاسخ آن است که : مقتضاى تشبیه علی(علیه السلام) به هارون  این است که هر چه هارون دارد همه آن را علی(علیه السلام) نیز دارا است. و اگر کسى در زمان حیات رسول(صلی الله علیه و آله) صلاحیت خلافت را داشت چرا باید بعد از وفات آن حضرت این صلاحیت را از دست بدهد، بلکه ما از طریق روایات دیگر که در باب خلافت و وصایت آن حضرت وارد شده مى فهمیم که این خلافت و تشبیه مطلق است و منحصر به زمان حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله) نمى شود .(۲)

۴.  و نیز مى گوید: این جانشینى همیشگى نبوده است، لذا به مجرد حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله) على از خلافت عزل مى شود.

در پاسخ مى گوییم: نحوه صدور حدیث منزلت در مواقع مختلف از پیامبر(صلی الله علیه و آله) و الفاظ حدیث و مراتبى که پیامبر (صلی الله علیه و آله) براى علی(علیه السلام) در نظر گرفته است هیچگاه  مورد را به زمان خاصّى مقیّد نمى کند، مضافاً هرگز پیامبر (صلی الله علیه و آله) این مراتب را  از على (علیه السلام) سلب ننمودند.

و با بیان دیگر، پیامبر (صلی الله علیه و آله) نشان وزارت و خلافت را به امیرالمؤمنین (ع ) واگذار نمود، علاوه بر این پیامبر (صلی الله علیه و آله) ریاست بر مدینه را نیز در غیاب خود به او واگذار کرد، و از همان اوّل مشخص بود که دوران ریاست علی(علیه السلام) در مدینه تا موقع برگشت پیامبر(صلی الله علیه و آله) از جنگ است، نه اینکه با آمدن پیامبر عنوان وزارت و خلافت، را نیز از دست بدهد یعنى على (ع ) با حفظ سمت وزارت و خلافت، مقام ریاست پیامبر (صلی الله علیه و آله) را ـ به نیابت ـ دارا بود، که با حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) این مقام را  از دست مى داد، اما سمت هاى دیگر على (علیه السلام) از بین نمى رود، مگر با سلب آن عنوان و هرگز کسى نگفته است: پیامبر (صلی الله علیه و آله) این مقام خلافت و وزارت را از او سلب نمود.

ابن ابى الحدید مى گوید:

از جمله مواردى که دلالت دارد بر اینکه على علیه السلام وزیر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده است، وصریح قرآن و سنت مى باشد، این گفته پیامبر (صلی الله علیه و آله) است که همه فرق اسلامى آن را روایت نموده اند)  «اَنتَ مِنِّى بِمَنزِلَهِ هَارُونَ مِن مُوسَى اِلاَّ اَنَّهُ لاَ نَبِیَّ بَعدِی» (تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى ، جز اینکه پس از من پیامبرى نخواهد بود). و با این کیفیت همه مراتب هارون نسبت به  موسى را براى على (علیه السلام) نسبت به خود ثابت نمود، و اگرنه این بود  که او خاتم پیامبران است، حتى در امر نبوت، نیز على (علیه السلام) شریک پیامبر (صلی الله علیه و آله)مى بود، طبق صریح این آیه )«وَاجعَل لِى وَزِیراً مِن اَهلِى هَارُونَ اَخِى اُشدُد بِهِ اَزرِی»(۳) بنابر این على (علیه اسلام) وزیر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) (و خلیفه او ست)(۴).(۵)

پی نوشت:

 ۱.  نه آنکه تمام خصوصیات ویژه شیر مثل : چهار پا  بودن یا یال داشتن یا دندانهاى تیز او باید در شخص تشبیه شده وجود داشته باشد.

۲. مراجعه شود به : ” حدیث یوم الدار ” و حدیث غدیر ” وآیۀ ولایت”و……

۳. سوره طه، آیه ۲۹.۳۱.

۴. شرح نهج البلاغه ، این ابى الحدید ، ج ۳، ص ۲۱۱، دارالکتب؛ حدیث الوزاره، مجمع الزوائد  الهیثمى، ج۹ ص۱۲۱؛ دار احیاء الکتب العربی.

۵.  على محدّث (بندر ریگى) سیاهترین هفته تاریخ.

آیات «گواهان امّت» در قرآن دلیل وجودامام در هر زمان

اشاره:

امامت رهبری و پیشوایی جامعه اسلامی به نصب الهی و جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در امور دینی و دنیوی است. این آموزه، از اصول مذهب شیعه و از اختلافات اعتقادی میان شیعه و اهل سنت است. اهمیت امامت نزد شیعیان باعث شده که آنان امامیه لقب گیرند. بنابر آموزه‌های شیعه، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از ابتدای دوران رسالت به معرفی خلیفه خویش و امام مسلمانان پس از وفات خود، اهتمام جدی داشت. اقدامات آن حضرت در این مسیر، از نخستین دعوت علنی، با معرفی امام علی(علیه السلام) به عنوان خلیفه و جانشینِ بعد از خود آغاز شد.

از جمله آیاتى که دلالت بر ضرورت وجود امام معصوم در هر زمانى دارد، آیات گواهان امّت است.

از آیات بسیارى استفاده مى شود که خداوند در بین هر امّتى، کسى را به عنوان شاهد و گواه قرار داده تا در روز قیامت بوسیله او بر آن ها احتجاج کند. در اینجا به برخى از این آیات اشاره مى کنیم:

۱ . ( فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّه بِشَهِید وَجِئْنا بِکَ عَلى هؤُلآءِ شَهِیداً)؛(۱) «حالِ آنها چگونه است هنگامى که از هر امتى، شاهد و گواهى (بر اعمالشان) مى آوریم، و تو را نیز بر آنان گواه خواهیم آورد؟!»

۲ . ( وَیَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّه شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَجِئْنا بِکَ شَهِیداً عَلى هؤُلاءِ)؛(۲) «روزى که ما در هر امّتى از میان خودشان گواهى بر آنان برانگیزیم و تو را [اى محمّد] بر این امّت گواه آوریم.»

۳ . ( وَ نَزَعْنا مِن کُلِّ أُمَه شَهِیداً فَقُلْنا هاتُوا بُرهانَکُمْ فَعَلِمُوا أَنَّ الْحَقَّ لِلَّهِ وَ ضَلَّ عَنْهُم مَّا کَانوُا یَفْتَرُونَ)؛(۳)« و (در آن روز) از هر امتّى گواهى بر مى گزینیم و (به مشرکان) مى گوییم: «دلیل خود را بیاورید!» (در آن هنگام) مى دانند که حق از آن خداست، و تمام آنچه را به خدا افترا مى بستند از (نظر) آنها گم خواهد شد».

از این آیات استفاده مى شود که در هر زمان و براى هر امّتى، خداوند افرادى قرار داده است تا در روز قیامت بر اعمال آن امّت گواهى دهند. کسى که قرار است شاهد باشد، در شهادتش نزد خداوند نباید اشتباه کند. اینان کسانى اند که در امر هدایت بشر حجّت خداوند در روى زمینند. فخر رازى در ذیل آیه: ( وَنَزَعْنا مِنْ کُلِّ أُمَّه شَهِیداً)(۴)، مى گوید: «مقصود از آیه این است که ما یک نفر را از هر امّتى امتیاز دادیم تا بر آنان شهادت دهد. برخى گفته اند که مقصود انبیا است، شهادت مى دهند که دلایل را بر قومشان ابلاغ نمودند، و در روشن نمودن آن ها نهایت کوشش را از خود به خرج داده اند، در نتیجه اگر کوتاهى وجود دارد از ناحیه خود مردم است…

برخى دیگر مى گویند: بلکه آنان شاهدانى هستند که در هر زمان بر مردم شهادت مى دهند که از جمله آن ها انبیایند.

این نظر به واقع نزدیک تر است؛ زیرا خداوند به هر امّت و هر جماعتى این حکم، را تعمیم داده که از آن ها، کسانى را به عنوان شاهد قرار دهد، لذا داخل مى شود در این حکم زمان هایى که نبىّ وجود نداشت که از آن به عصر فترت تعبیر مى شود، همانند زمان هایى که بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)آمد….»(۵)

و هم چنین او در ذیل آیه شریفه ( وَیَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّه شَهِیداً عَلَیْهِمْ)،(۶) مى گوید: «هر گروه و اُمّتى که در دنیا حاصل مى گردد، لازم است که کسى به عنوان شاهد در میان آن ها وجود داشته باشد. شاهد در عصر رسول(صلى الله علیه وآله) خود حضرت بود، به دلیل قول خداوند متعال: ( وَکَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّهً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدآءَ عَلَى النّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً)(۷) « همان گونه شما را نیز، امتى میانه (معتدل) قرار دادیم تا بر مردم گواه باشید؛ و پیامبر هم بر شما گواه باشد».

و نیز لازم است که در هر زمانى بعد از رسول، شاهدى در میان امّت باشد. از این بیان، روشن مى شود که هیچ عصرى خالى از شاهد بر مردم نیست، و آن شهید باید از خطا مصون باشد، وگرنه احتیاج به شاهد دیگرى دارد و در نتیجه به بى نهایت منتهى خواهد شد، که این باطل است….»(۸)

نتیجه این که: لازم است در هر زمانى شاهدى معصوم در میان هر قومى باشد.(۹)

پی نوشت:

۱ . سوره نساء، آیه ۴۱٫

۲ . سوره نحل، آیه ۸۹٫

۳ . سوره قصص، آیه ۷۵٫

۴ . سوره قصص، آیه ۷۵٫

۵ . تفسیر فخر رازى، ج ۲۵، ص ۱۲ و ۱۳٫

۶ . سوره نحل، آیه ۸۹٫

۷ . سوره بقره، آیه ۱۴۳٫

۸ . تفسیر فخر رازى، ج ۲۰، ص ۹۸٫

۹ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۷۵٫

بار امانت

اشاره:

آیات متشابه قرآن همواره محل بحث و طرح دیدگاه هاى مختلف مفسّران بوده اند و برگزیدن یک رأى مستلزم کنکاش و بررسى در آراء گوناگون تفسیرى است. در این نوشتار، به بررسى نظرات متفاوت و بعضاً متضاد برخى مفسّران پیرامون آیه ۷۲ سوره احزاب که به آیه  امانت  مشهور است، پرداخته شده. برخى از مباحثى که در این مقاله مطرح شده اند، عبارتند از: معناى عرضه امانت، حقیقت امانت، منظور از حمل امانت، حامل حقیقى امانت، علت امتناع آسمان ها و زمین و کوه ها از پذیرفتن امانت و مفهوم آیه از لحاظ مدح یا ذم بودن.

این آیه با آیات دیگر قرآن همچون آیه  فطرت  (فطرت اللّه الّتى فطرَ الناس علیها) (روم: ۳۰)

آیه  اخذ میثاق  (و اذ اَخذ ربُّکَ من بنى آدم)(اعراف: ۱۶۲)،

آیه  تعلیم اسماء  (و علّم آدم الاسماءَ کلَّها…) (بقره: ۳۱)

و آیه  خلافت  (و اِذ قالَ ربُّکَ للملائکهِ انّى جاعلٌ فى الارضِ خلیفهً)(بقره: ۳۰)

ارتباط مفهومى و تنگاتنگى دارد.

مقدّمه

(انّا عرَضنا الامانهَ عَلَى السّمواتِ و الارضِ و الجبالِ فابینَ ان یَحملنها و اشفق مِنها و حَملَها الانسانُ انّه کانَ ظلوماً جهولا لِیُعذِّبَ اللّهُ المنافقین و المنافقاتِ و المشرکینَ و المشرکاتِ و یتوبَ اللّه على المؤمنینَ و المؤمناتِ و کانَ اللّه غفوراً رحیما)(احزاب: ۷۲ و ۷۳)

ما امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم، پس، از برداشتن آن سرباز زدند و از آن هراسیدند و انسان آن را برداشت. به راستى، او بسیار ستمگر و نادان است. تا خداوند مردان منافق و زنان منافق و مردان مشرک و زنان مشرک را عذاب کند و از مردان باایمان و زنان با ایمان درگذرد و خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است.

آدم صفى که بدیع فطرت بود و نسیج ارادت، چون دید که آسمان و زمین بار امانت برنداشتند، مردانه درآمد و بار امانت برداشت، گفت: ایشان به عظیمى بار نگریستند از آن سر وازدند، و ما به کریمى نهنده امانت نگریستیم، و بار امانتِ کریمان به همّت کشند، نه به قوّت. ۱

آیه مذکور یکى از آیات عرفانى قرآن کریم و از غرر آیات الهى است که به آیه  امانت  مشهور است. اما در عین حال، اجمال آن باعث پدید آمدن برخى ابهامات و به دنبال آن، طرح برخى دیدگاه ها از جانب مفسّران گردید. و از این رو، آن را از آیات متشابه قرآن کریم دانسته اند.۲

در این نوشتار، به برخى از مهم ترین مباحث پیرامون آیه مزبور، به اختصار اشاره مى شود:

۱. منظور از  عرضه

 عرضه  در لغت، به معناى ارائه و آشکار ساختن آمده است:  عَرَضتُ له الشىء، اىْ اظهرته له، عرض الشىء علیه: اراهُ ایّاه. ۳بیشتر مفسّران عرضه در این آیه را به همین معنا دانسته اند و به همین معنا در آیات دیگر نیز آمده است، نظیر آیه (وَ عَرضنا جهنَم یومئذ لِلکافرینَ عَرضا) (کهف: ۱۰۰) و آیه (و عَلَّمَ آدمَ الاسماءَ کلَّها ثُمَّ عَرضَهم على الملائِکهِ.)(بقره: ۳۱)

اما برخى مفسّران . همچون ابومسلم .  عرضن  را به معناى عارضنا و قابلنا دانسته اند، یعنى امانت را  مقابله  کردیم. (بعداً خواهد آمد منظور از  مقابله  چیست.)۴

۲. منظور از عرضه بر آسمان ها و زمین و کوه ها

در پاسخ به این سؤال که منظور از عرضه بر آسمان ها و زمین و کوه ها چه بوده، اقوال متفاوت و جالبى از سوى مفسّران مطرح گردیده است:

الف. برخى گفته اند:  عرضه  به معناى مجازى آن مى باشد و آیه تنها یک تمثیل و فرض و به نوعى بیان حال است. و منظور آیه این است که اگر عرضه مى کردیم و شعور داشتند . به خاطر عظمت امانت و سختى حمل آن . نمى پذیرفتند و هراسان مى شدند. پس بر خلاف آنچه از ظاهر آیه استفاده مى شود، مخاطبه اى میان خداوند و جمادات نبوده است.۵

ب. برخى دیگر  عرضن  را به معناى عارضنا گرفته اند، یعنى نوعى مقابله و مقایسه بین آسمان ها و زمین و کوه ها با امانت مى باشد و منظور آیه این است که در این سنجش و سبک و سنگین کردن، معلوم مى شود که امانت سنگین تر از آسمان ها و زمین و کوه هاست و این ها توان حمل آن را ندارند. (این قول را به ابومسلم نسبت داده اند.)۶

مرحوم علّامه طباطبائى نیز کلامى نزدیک به این قول دارد. ایشان مى فرماید: مراد از  عرضه  مقایسه این امانت با وضع آسمان ها و زمین است.۷

ج. برخى دیگر . همچون ابوعلى جبّائى . گفته اند: عرضه به معناى حقیقى آن مى باشد و منظور این است که امانت بر اهل آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه شد و تنها انسان آن را پذیرفت و برداشت.۸

د. بیشتر مفسّرانى که داراى ذوق و مشرب عرفانى هستند، معتقدند:  عرضه  به معناى حقیقى آن مراد است و چون در دیدگاه قرآن، همه هستى داراى شعور است، بدین روى، مخاطبه بین خداوند و موجودات عالم هیچ بُعدى ندارد. این آیه نیز حاکى از نوعى مخاطبه حقیقى میان خداوند و آسمان و زمین مى باشد، البته به لسان متناسب با آن ها.

محى الدین عربى مى گوید:  گفتوگوى خدا با موجودات صامت نزد عامّه از علماى رسوم، حدیث حال است و از این رو، اینان آیاتى نظیر (انّا عرضَنا الامانَه…)را تأویل مى کنند و مى گویند:

اباء در اینجا بیان حال است، اما نزد اهل کشف صامتى وجود ندارد و همه هستى، اعم از جماد و نبات و حیوان، سخن خداوند را به اذن او در عالم حس و نه عالم خیال مى شنوند. ۹

باید گفت: قرآن کریم براى همه هستى حیات و شعور و ادراک قایل است. در قرآن، سخن از تحمید و تسبیح و تسلیم و سجود همه موجودات است و در این آیه نیز هم صدر آن دلالت بر نوعى مخاطبه میان خداوند و آسمان و زمین دارد و هم ذیل آیه که سخن از اباء و اشفاق از حمل امانت دلیلى بر شعور موجودات عالم و تأییدى براى قول اخیر است.

۳. منظور از امانت

بحث محورى و مهم در تفسیر این آیه، تبیین حقیقت امانت است. مفسّران شیعه و سنّى در بیان ماهیت امانت، احتمالات زیادى بیان کرده اند که برخى از آن ها از روایات اهل بیت(علیه  السلام)اخذ شده است. در اینجا، به چند قول و دیدگاه اشاره مى شود:

الف. مراد، اوامر و نواهى الهى مى باشد. این قول را به ابوالعالیه نسبت داده اند.۱۰ ابن عباس و مجاهد نیز امانت را احکام و واجبات مى دانند.۱۱

ب. مقصود، اعضاى بدن مى باشد.۱۲

ج. منظور همان امانت هاى مردم است. در تهذیب، از امام صادق(علیه السلام) روایتى نقل شده است که در زمینه عدم غش در معامله به این آیه استدلال شده است.۱۳ در نهج البلاغه نیز پس از بیان اهمیت امانت و امانت دارى، به این آیه استشهاد شده است.۱۴امین الاسلام طبرسى این قول را به صخّاک و سدّى نسبت مى دهد.۱۵

د. منظور از امانت  نماز  است. در روایتى آمده است که هنگامى وقت نماز مى رسید، رنگ امیرالمؤمنین(علیه السلام) تغییر مى کرد و لرزه بر اندام حضرت مى افتاد. از او سؤال مى شد: چه شده است؟ امام مى فرمود: وقت نماز است، وقت اداى امانتى است که خدا بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کرد و آن ها نپذیرفتند.۱۶

ه.. مقصود عقل، اختیار یا تکلیف مى باشد. در تفسیر نمونه این موارد به عنوان اقوالى ذکر شده و البته به قایل آن اشاره اى نشده است.۱۷ در روایاتى از اهل بیت(علیه السلام)آمده است که وقتى خداوند امانت را بر آسمان ها و زمین عرضه کرد، گفتند: پروردگارا، ما از ابتداى خلقت مسخر و تحت فرمان بوده ایم، اما نمى توانیم فریضه اى را قبول کنیم. ما آن را بدون ثواب و عقاب مى پذیریم، اما نمى توانیم در مقابل ثواب و عقاب حمل کنیم.۱۸

و. خلافت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)

 در برخى روایات، که ذیل این آیه و در تفسیر آن آمد، اشاره شده است که منظور از امانت همان  خلافت غصب شده  مى باشد (که توضیح آن خواهد آمد.)۱۹

ز. امانت همان  ولایت اهل بیت(علیه السلام)  مى باشد. در برخى از روایات، تصریح شده است که  الامانهُ هى الولایهُ  و در برخى روایات دیگر نیز امانت را ولایت على(علیه السلام) ذکر نموده اند۲۰ که شاید منظور بیان مصداق هاى اتم و اکمل آن باشد و اولین نفر از این امّت، که به آن ولایت رسید، امیرالمؤمنین(علیه السلام)بود و ایشان فتح باب کرد.۲۱

ح. امین الاسلام طبرسى امانت را  معرفت خد  و  دلایل یکسانى پروردگار  مى داند.۲۲ صاحب المیزان نیز یکى از اقوال را در بیان حقیقت امانت قول  لا اله الاّ اللّه  ذکر مى کند.۲۳

ط. امانت همان  ولایت الهیه  مى باشد.علامه طباطبائى پس از بیان پنج احتمال در معناى امانت و ردّ آن ها مى فرماید:  مى ماند احتمال ششم و آن این است که مراد از امانت مزبور کمالى باشد که از ناحیه تلبّس و داشتن اعتقادات حق و نیز تلبّس به اعمال صالح و سلوک طریقه کمال حاصل مى شود به اینکه از حضیض ماده به اوج اخلاق ارتقا پیدا کند و خداوند، انسان حامل آن امانت را براى خود خالص کند و این است آن احتمالى که مى تواند مراد از امانت باشد، چون در این کمال، هیچ موجودى نه آسمان و نه زمین و نه غیر آن دو شریک انسان نیست. از سویى دیگر، چنین کسى تنها خدا متولّى امور اوست و جز ولایت الهى هیچ موجودى از آسمان و زمین در امور او دخالت ندارد… پس مراد از امانت عبارت شد از ولایت الهى. ۲۴

ى. محى الدین عربى امانت را  نیابت از خداوند در بندگان  و همان مقام  خلافت الهى  مى داند:

انّا عرضَنا الامانهَ على السّموات… و اىُّ لَمانه اعظم مِن النیابهِ عنِ الخلقِ فى عبادهِ فلا یَصرفَهم الاّ بالحقِ فلا بُدّ مِن الحضورِ الدائِم و مِن مراقبه التصریف…؟ ۲۵

ک. امانت  نور محمد و آل محمد(صلى الله علیه وآله)َ  مى باشد.۲۶ شاید مأخذ این قول حدیثى باشد که از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که فرمود:  خداوند ارواح محمّد و على و فاطمه و حسن و حسین و ائمّه بعد از یشان(علیه  السلام) را بر آسمان ها عرضه کرد. پس نور آن ها آسمان ها را پوشانده پس خداوند فرمود:  … اینان حجّت من در میان مخلوقات هستتند… ۲۷

ل. امانت  شهادت امام حسین(علیه السلام)  مى باشد.۲۸

این ها مجموعه اى از اقوال و احتمالات هستند که در مورد حقیقت امانت ذکر شده اند. البته اقوال و وجوه دیگرى نیز ذکر شده اند که ذکر آن ها ضرورى نمى نماید.۲۹

در یک جمع بندى، مى توان گفت: از مفاد آیه استفاده مى شود که  امانت  عطیه اى گران بها و گوهرى نورانى از خزانه الهى بوده است که تنها انسان مفطور به فطرت الهى به مدد این فطرت نورانى، توان حمل آن را دارد و پذیرفتن این امانت مستلزم خروج از تقیّدات و وصول به فناء فى الله و بقاء بالله است و حفظ آن از دست حسودان و سارقان بسیار مشکل است. از این رو، خداوند کسانى که مشتاقانه آن را برمى دارند با جنود خویش محافظت خواهد کرد.

با این بیان، امانت  عقل  نیست، چرا که ملائکه نیز از آن برخوردارند،  تکلیف و اختیار  هم نیست، چرا که انس و جن در آن مشترکند. ولایت  اهل بیت  و  خلافت امیرالمؤمنین(علیه السلام)  بیان مصداق اکمل آن است.  نماز  و  اوامر و نواهى الهى  و  امانت دارى  از لوازم شکوفا شدن این استعداد است.  معرفت به خدا و  توحید  و  نیابت از حق  از ثمرات آن امانت هستند که همان رسیدن به مقام ولایت الهى مى باشد. و  شهادت و ایثار امام حسین(علیه السلام)  زیباترین صحنه براى تجلّى این حقیقت و نمایش بهترین امانت دارى است.

۴. امانت بر چه کسانى عرضه شد؟

برخى از مفسّران گفته اند: در لفظ آیه، مضاف خذف شده است و باید کلمه  اهل  را به عنوان مضاف در تقدیر بگیریم :

 انّا عرضنا الامانهَ على (اهلِ )السمواتِ و الارضِ و الجبالِ.  پس امانت بر اهل آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه شد که منظور از اهل آسمان ها همان  فرشتگان  و منظور از اهل زمین و کوه ها،  انسان ها و اجنّه  مى باشند و علت انحصار در این سه گروه، آن است که عرضه امانت و امانت دارى مستلزم شعور و ادراک است و تنها این موجودات داراى درک و شعور هستند.۳۰

اما عده اى از مفسّران بر این اساس که براى همه هستى شعور قایلند، معتقدند: امانت بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه شده است. و البته این قول با منطوق آیه نیز هماهنگ است و نیازى به تقدیر محذوف و تأویل آیه نیست.۳۱

در روایتى از امیرمؤمنان(علیه السلام) نقل شده است که خداوند امانت را بر طیور عرضه کرد که مؤیّد این قول مى باشد.۳۲

۵. علت امتناع آسمان ها و زمین از حمل امانت

از ظاهر آیه استفاده مى شود که آسمان و زمین به خاطر نوعى هراس، از پذیرفتن امانت سرباز زدند. در برخى روایات هم آمده است: هنگامى بر آن ها عرضه شد، گفتند: پروردگارا، امانت را بدون ثواب و عقاب حمل مى کنیم، اما در مقابل ثواب و عقاب حمل نمى کنیم. در نهج البلاغه هم آمده است که آن ها امانت را نپذیرفتند، چون از عقوبت آن ترسیدند و به عقل آن ها چیزى رسید که به عقل انسان، که ضعیف تر از آن هاست، نرسید: چون انسان ظلوم و جهول بود.۳۳

بیشتر مفسّران بخصوص کسانى که آیه را نوعى تمثیل و مجاز مى دانند، علت نپذیرفتن امانت را همان  عدم استعداد و توان در حمل آن  ذکر کرده اند.به نظر مى رسد جمع بین این دو قول امکان دارد، یعنى آسمان و زمین و دیگر موجودات به عدم استعداد خود در حمل امانت آگاهى داشتند و از حمل آن سرباز زدند.

۶. منظور از حمل امانت

در معناى  حمل امانت  معانى متفاوت و بعضاً متضادى ذکر شده اند. امین الاسلام طبرسى منظور از  حمل امانت  را  قبول آن  مى داند۳۴ علّامه طباطبائى در المیزان حمل امانت را کنایه از وجود استعداد و توان براى اداى آن مى شمارد.۳۵ اما در مقابل، برخى از مفسّران قول زجاج و ابوعلى جبائى را برگزیده اند که حمل امانت را به معناى  تضییع و خیانت در آن  مى دانند،  حمَلَها اى لا یؤداه ۳۶ انسان تا وقتى امانت را ادا نکند، حامل آن است، و وقتى آن را به صاحبش بازگرداند، دیگر حامل آن نخواهد بود. پس منظور آیه این است که انسان امانت را اداء نکرد. از این رو، بلافاصله، فرمود: (انّه کانَ ظلوماً جَهولا.)۳۷

۷. چه کسى حامل امانت است؟

از ابن عباس نقل شده است که فرشتگان نیز حامل امانت الهى هستند.۳۸ اما صرف نظر از این دیدگاه بیشتر مفسّران تنها حامل امانت را انسان مى دانند، بخصوص با توجه به آیه بعدى که هدف از عرضه امانت را تمییز مشرک و منافق از مؤمن و به دنبال آن، عذاب مشرکان و منافقان و بخشش و عفو مؤمنان ذکر مى کند و ناگفته پیداست که فرشتگان متّصف به شرک و نفاق نمى شوند.

اما کدام انسان حامل امانت مى باشد؟ ظاهر آیه حاکى از پذیرش امانت از طرف همه انسان هاست و استثنایى ذکر نشده، بخصوص که در ذیل آیه آمده است:  انّه کانَ ظلوماً جَهولا.  پس انسان هاى ظلوم و جهول نیز حامل امانت هستند، هرچند آن را تضییع مى کنند. احتمال دیگرى ذکر شده است که این آیه نظیر آیات (انّ الانسانَ لَفى خُسر) (عصر: ۲) و (اِنَّ الانسانَ لِربّهِ لکنودٌ) (عادیات: ۶) شامل گروهى از انسان ها مى باشد و منظور از حاملان امانت همان انسان هاى ظلوم و جهول هستند.۳۹روایاتى نیز در تفسیر این آیه، امانت را  خلافت پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله)  ذکر مى کنند و انسان را همان غاصب خلافت ابوالشرور المنافق۴۰ ذکر مى نمایند. در توضیح این روایات، مى توان گفت: منظور آن است که خلافت و حکومت از آثار و ثمرات حمل امانت است که همان ولایت الهیه مى باشد. از این رو، تنها انسانى که حامل ولایت الهى است، مى تواند متصدى این منصب باشد.

احتمال سومى هم ذکر شد که صحیح ترین احتمال است و آن اینکه همان گونه که در آیه (انّى جاعلٌ فى الارضِ خلیفهٌ) تنها انسانِ حامل جمیع اسماء الهى به مقام خلافت کامل مى رسد، در اینجا نیز تنها انبیا و اوصیا و نیکان از افراد بشر حامل امانت الهى هستند و در حفظ آن کوشایند. مؤیّد این قول روایتى است از امیرمؤمنان(علیه السلام) که در مقام احتجاج با یک کافر فرمودند:  این امانت در انبیاء(علیه السلام) و اوصیاى ایشان قرار داده شده است، چرا که خداوند ایشان را امین خود در خلایق و حجت خود در زمین قرار داده است و تنها کسى که از هر رجسى پاک باشد، مى تواند آن را حمل کند. ۴۱

در برخى از اقوال نیز انسان را  آدم(علیه السلام) ،  امیرالمؤمنین(علیه السلام)  یا  امام حسین(علیه السلام)  ذکر کرده اند.۴۲ که همان گونه که اشاره شد، این ها مصداق اتم و اکمل آیه هستند.

۸. مدح یا ذم؟

آیه درصدد مدح انسان است یا ذم او؟ از مجموع از آنچه ذکر شد، معلوم مى شود که سه دیدگاه متفاوت وجود دارند:

الف. در دیدگاه برخى مفسّران آیه درصدد مدح انسان و بیان عظمت و کرامت اوست و مقام (و لقَد کرَّمنا بنى آدم)(اسراء: ۷۰) را بیان مى کند و به ویژگى ممتاز ایشان بر سایر موجودات اشاره مى کند. در این دیدگاه، حتى ظلوم و جهول هم مدح انسان است. انسان ظلوم است، چرا که همه حدود و تقیّدات را پاره مى کند و به مقام اطلاق مى رسد، و جهول است، چرا که از هرچه غیر خداست غافل مى باشد و به مقام فنا رسیده است.۴۳

ب. دیدگاه بعضى آن است که آیه در واقع، مدح گروهى از انسان ها و ذمّ گروهى دیگر است. انسان حامل امانت گاهى امین است و گاهى ظلوم و جهول و خائن. همان گونه که (انَّ الانسانَ لفى خُسر) (عصر: ۲) داراى استثناست: (اِلاَ الّذین آمَنوا و عَمِلوا الصّالحاتِ) (عصر: ۲) و همان گونه که انسان  هلوع  است (الاّ المصلین) (معارج ۱۹ و ۲۰) در اینجا نیز انسان حامل امانت خدا و ممدوح است، مگر انسان هاى ظلوم و جهول.۴۴ مؤیّد این قول آیه بعدى است که هدف از عرضه امانت را تمیز انسان مؤمن از منافق و مشرک مى داند.

ج. برخى از مفسّران نیز آیه را به طور کلى در ذمّ انسان مى دانند و هدف آن را بیان جرئت او بر گناه و نفاق و شرک او به عنوان خصوصیت منحصر به فرد او مى شمارند. این مفسّران حمل امانت را به معناى  خیانت و تضییع  مى دانند.۴۵

۹. علت ذکر آسمان ها و زمین و کوه ها در آیه نکته پایانى اینکه چرا خداوند فرمود: امانت را بر کوه ها و آسمان ها و زمین عرضه کردیم و نپذیرفتند، چرا نفرمود بر فرشتگان عرضه کردیم؟ مگر امانت امرى معنوى نیست؟

پاسخ آن است که خداوند در قرآن، با انسان ها با لسان محسوس سخن مى گوید، آنجا که مى خواهد عظمت قرآن را بیان کند مى فرماید: (لو اَنزَلنا هذا القرآن على جبل لرأیتَه خاشعاً متصدّعاً مِن خشیهِ اللّه) (حشر: ۲) و یا مى فرماید: (فلمّا تجلّى ربُّه لِلجبِل جعله دکّاً.) (اعراف: ۱۴۳) یعنى کوه که نماد مقاومت است، توان حمل ندارد و آنجا که مى خواهد وسعت و عظمت را نشان دهد، از زمین و آسمان نام مى برد: (وجنّه عرضُها السمواتُ و الارضُ.)(آل عمران: ۱۳۳)

در این آیه نیز مى فهماند که امانت را کوه ها تحمّل نکردند و زمین و آسمان در خود جاى ندادند، اما قلب مؤمن حامل این امانت شد که  القلب یحمل ما لا یحمل البدن  و مصداق بارز آن این بود که قول ثقیل را بر قلب پیامبر نازل نمود.

کوتاه سخن آنکه این حدیث قدسى معروف تفسیر این آیه است:  لا یسعنى ارضى ولا سمائى ولکن یَسعُنى قلبُ عبدِىَ المؤمن. ۴۶

گفت پیغمبر که حق فرموده استمن نگنجم هیچ در بالا و پست

در زمین و آسمان و عرش نیزمن نگنجم این یقین دان، اى عزیز

در دل مؤمن بگنجم، اى عجب!گر مرا جوئى در آن دل ها طلب.۴۷

علّامه طباطبائى پس از بیان اینکه منظور از اباى از حمل همان عدم وجود استعداد و صلاحیت در آسمان و زمین و جبال بر حمل امانت مى باشد، مى فرماید:  فالسمواتُ و الجبالُ على ما فیها مِن العظمهِ و الشدهِ و القوّهِ فاقدهٌ لِاستعداد حصولها فیها. ۴۸پس ذکر کوه ها و آسمان ها براى بیان عظمت و سنگینى این امانت است که نمونه هایى از آن در آیات قبل ذکر گردید. در دعاى  کمیل  نیز براى بیان شدت عذاب هاى آخرت مى فرماید:  لا تَقومُ لَها السمواتُ و الارضُ.

۱۰. هدف از عرضه امانت

مطلب اساسى و آموزنده اى که باید از این آیه استفاده کرد این است که هدف از عرضه امانت چیست؟ خداوند از عرضه امانت بر آسمان ها و زمین و حمل این امانت توسط انسان چه غایت و حکمتى را مورد نظر قرار داده است؟

آنچه ابتدا از مفهوم  امانت  فهمیده مى شود و برخى از مفسّران هم ذکر کرده اند، این است که  امانت  . هر چه باشد. چیزى است که خداوند انسان را امین بر آن قرار داده تا او را حفظ کند و سپس سالم به خداوند برگرداند، همان گونه که در وجود او به ودیعه نهاده بود، یعنى این گوهر، که همان استعداد براى رسیدن به کمال مطلق و بهره مندى مقام ولایت و خلافت الهى است، امانتى است در وجود انسان و انسان مکلّف است آن را حفظ کند.

اما براى درک بهتر هدف و غایت عرضه امانت، آیه ۷۳ سوره احزاب راهگشاست. بیشتر مفسّران این آیه را به عنوان تکمله اى براى آیه  امانت  دانسته اند. در این آیه، خداوند غایت و هدف عرضه امانت را چنین بیان فرموده است: (لِیُعذّب اللّه المنافقین و المنافقاتِ والمشرکینَ و المشرکاتِ و یتوبَ اللّهُ على المؤمنین و المؤمنات و کانَ اللّهُ غفوراً رحیماً)، تا خدا مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک را عذاب کند و توبه مردان و زنان باایمان را بپذیرد و خدا همواره آمرزنده و مهربان است.

بیشتر مفسّران لام در  لیعذّب  را لام غایت گرفته اند، یعنى نتیجه و سرانجام عرضه امانت این شد که گروهى منافق و مشرک شدند و اینان کسانى هستند که در امانت خیانت کردند و آن را ضایع نمودند و در نتیجه، به عذاب الهى گرفتار شدند، و گروهى که امانت را حفظ کردند همان مؤمنان هستند که مورد مغفرت و رحمت خدا قرار گرفته اند.

برخى از مفسّران لام را لام علت دانسته اند، اما از آن حیث که نتیجه است، مثل:  ضربتهُ للتأدیب  که تأدیب نتیجه ضرب است. پس معناى آیه این مى شود که هدف از عرضه امانت این بود که انسان ها آزموده شوند و گروهى که خیانت مى کنند عذاب گردند و گروهى که امانت دار هستند، مورد مغفرت قرار گیرند.

پس علت یا نتیجه عرضه امانت این بود که خداوند میان انسان هاى خبیث و انسان هاى طیّب تمایز ایجاد کند و این معنا در بسیارى از آیات قرآن بیان شده است، نظیر دو آیه ۵ و ۶ سوره  تین  که همین معنا را بیان مى کنند: (لقَد خلقنَا الانسانَ فى اَحسنِ تقویم ثُمَّ رددناهُ اَسفَل سافلینَ الاّ الّذین آمَنوا وَ عَمِلوا الصّالحاتِ.)۴۹

۱۱. حمل امانت در ادبیات عرفانى

مسئله حمل امانت به سبب در برداشتن حقایق ناب عرفانى مورد توجه عارفان صاحب ذوق قرار گرفته است.

این عارفان شوریده به مدد لطف و جاذبه اى که حضرت واهب العطایا به آن ها ارزانى داشته و آنان را کیمیاگر سخن قرار داده است، معانى بلند قرآنى را در لباس کلمات موزون و آهنگین مى آرایند.

طراوت و تازگى معانى نیز مزید بر علت شده، به این کلمات جاذبه و دلستانى خاصى عطا مى کند  و چه بسا سماع بیتى یا نثرى از این طراز، شوریده گرفتار عشق را بى جان کرده و طایر روحش را از قفس تن پرانده است.  از علامه طباطبائى نقل شده است:  وقتى مریدى از عارف کاملى استجازت خواست که در حضورش بیتى که غنى از معرفت بود با آهنگى مناسب خوانده شود، آن عارف بزرگوار پاسخ دادند که در این صورت، با استماع آن خواهم جان سپرد، ولى به خواسته آن ها احترام نهاد و اجازه داد که بخوانند. چون خوانده شد، طایر روحش به کنگره عرش طیران نمود و با عرشیان هم داستان گردید. ۵۰

و اینک نمونه هایى از این لطیفه نهانى در شعر و نثر عارفان شوریده: با حافظ آغاز کنیم :

آسمان بار امانت نتوانست کشیدقرعه فال به نام من دیوانه زدند.

در جایى دیگر مى گوید:

بار غم او عرض به هر کس که نمودم عاجز شد و این قرعه به نامم زسر افتاد.

گویى امانت همان غم عشق بوده است که بسیارى انسان ها هرچند در ازل آن را حمل کردند و پذیرفتند، اما باز از اداى آن سرباز زدند و باز این قرعه به نام گروهى اندک از انسان ها افتاده است.

خواجه عبدالله انصارى در مقام تضرّع و انابه به درگاه خداوند چنین عذر مى آورد که:

الهى اگر نه امانت را امینم، آن زمان که امانت مى نهادى دانستى که چنینم.۵۱

صاحب تفسیر عرفانى کشف الاسرار در ذیل این آیه، حق سخن را ادا کرده است که بخشى از آن ذکر مى شود: ربّ العزّ آدم را فرمود:… اى آدم، امانت دین و طاعت بر آسمان و زمین و کوه عرضه کردم و طاقت پذیرفتن آن نداشتند، تو آن را بردارى و بپذیرى؟… آدم به خدمت و طاعت بندهوار درآمد و گفت: بین اذنى و عاتقى برداشتم، میان گوش و دوش خویش.

رب العالمین فرمود: اکنون که برداشتى، تو را در آن معونت و قوّت دهم…

مشتى خاک و گل در وجود آورد و به آتش محبت بسوخت. پس او را بر بساط انبساط جاى داد، آنگه امانت بر عالم صورت عرضه داد. آسمان ها و کوه ها و زمین سر وا زدند.

آدم مردانه درآمد و دست پیش کرد، گفتند: بر تو عرضه نمى کنند، تو چرا در مى گیرى؟ گفت: زیرا که سوخته منم، سوخته را جز در گرفتن روى نیست.

لاجرم چون آدم بار برداشت، خطاب آمد که (و حَمَلناهم فى البّرِ والبَحر)... اینجا لطیفه اى است:

آن درختى که بار او شگرف تر و بزرگ تر است و طاقت کشیدن آن ندارد، او را گفتند: بار گران از گردن خویش بر فرق زمین نِه تا عالمیان بدانند که هر کجا ضعیفى است مربّى او لطف حضرت عزّت است و این است سرّ (وَحَملناهم فِى البرِّ و البَحرِ).

اى جوان مرد، جهد آن کن که عهد اول هم بر مُهر اول نگاه دارى تا فرشتگان بر تو ثنا کنند… عادت خلق آن است که چون امانتى عزیز به نزدیک کسى نهند، مهرى بر او نهند و آن روز که باز خواهند، مهر را مطالعت کنند. اگر مُهر بر جاى بود، او را ثنا گویند. امانتى به نزدیک تو نهادند، از عهد ربوبیت (الَستُ بربّکُم) و مُهر (بلى)بر او نهادند. چون عمر به آخر رسد و تو را به منزل خاک برند، آن فرشته درآید و گوید:  مَن ربُّکَ؟  آن مطالعت است که مى کند تا مُهر روز اول بر جاى هست یا نه؟…

نبینى که ربّ العالمین از بى طاقتى کوه خبر داد که (لو اَنزَلنا هذَا القُرآنَ على جبل لرأیتَهُ خاشعاً متصدعاً…)مَلَکى را بینى که اگر جناح را بسط کند، خافقین را زیر جناح آورد، اما طاقت حمل این معنى ندارد و آن بیچاره آدمیزاد را بینى پوستى در استخوانى کشیده، بى باکوار شربت بلا در قدح ولا کشیده و در وى هیچ تغییرى نیامده، آن چراست؟ زیرا که صاحب دل است  والقلب یحمل مالا یحمل البدن… ۵۲

صاحب تحفه الفقیر، جبرئیل خرم آبادى، از صوفیان سده هشم و از شاگردان امیر سیدعلى همدانى، در اینکه چرا خداوند انسان را ظلوم و جهول خواند، لطیفه اى دارد به این صورت:

سؤال: وجودِ شرف قبول امانت، او را ظلوم و جهول چرا گفتندى؟

جواب: چون جمال عرفان در او به کمال بود دفع چشم زخم را تمیمه ظلومى و جهولى در مى بایست.

با دشمن و با دوست بَدَت مى گویمتا هیچ کَسَت دوست ندارد جز من و یحتمل که این بر سبیل توبیخ باشد مر ملائکه را که مى گفتند: (اَتَجعَلُ فیها مَن یُفسدُ فیها و یَسفکُ الدّماءَ)یعنى ظلوم و جهول خواندن انسان براى دفع چشم زخم یا نوعى کنایه و تعریض به ملائکه بوده است، و الاّ آیه همه مدح انسان است.۵۳

۱۲. خلاصه بحث

خداوند گوهرى گران بها به عنوان امانت بر آسمان ها و زمین و کوه ها و بر همه موجودات عالم ارائه کرد تا کدام یک توان حمل این امانت و حفظ آن را دارند. همه موجودات از حمل آن سرباز زده، خوفناک شدند و این به معناى عدم استعداد و توانایى حمل این امانت در آن هاست، حتى فرشتگان نیز از حمل آن در مقابل ثواب و عقاب خوفناک شدند و این مخاطبه اى است حقیقى میان خداوند و موجودات، البته به زبان متناسب با خود آن ها و نه فقط یک تمثیل و مجازگویى، چرا که در فرهنگ قرآنى، موجودات همه حامد و ساجد و مطیع و تسبیح گوى خداوندند و با زبان خود (قالتا اَتیناها طائعین)(فصلت: ۱۱) گفته اند. اما از حمل این امانت احساس عجز کردند و تنها انسان بود که استعداد و توان برداشتن این بار را داشت.

این امانت همان ولایت کلّیه الهیّه است که در سایه عبودیت خداوند براى انسان حاصل مى شود که همان مقام تجلّى اول واحدیت جمعیه است که نوع انسان توان رسیدن به این مقام را متناسب با ظرفیت خود دارد.

اما این مقام تنها نصیب انسان کامل خواهد شد. اوامر و نواهى الهى، تکلیف، عقل، امانت دارى و مواردى از این قبیل همه از لوازم شکوفایى این استعدادند. معرفت خدا و درک توحید از ثمرات این شکوفایى است و تنها انسان کامل، که حامل این امانت است، شایستگى خلافت و نیابت در میان بندگان دارد و حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) و اهل بیت(علیه  السلام) او از مصادیق اکمل این حقیقت هستند و تنها اینان شایستگى خلافت در امّت ختمى دارند. و بهترین تجلّى امانت دارى و اداى آن در شهادت امام حسین(علیه السلام)تجلّى کرد. از این رو، برخى امانت را  شهادت امام حسین(علیه السلام)  ذکر کرده اند. این امانت بر همه انسان ها عرضه شده و تنها به او این استعداد را اعطا کرده اند.

به دنبال این استعداد، انسان ها به دو گروه تقسیم مى شوند. گروهى ظلوم و جهول که خائن در امانت هستند که همان منافقان و مشرکان هستند، و گروهى امین این امانت مى باشند که همان مؤمنان هستند.

از آیه ۷۳ سوره احزاب استفاده مى شود که هدف یا نتیجه این عرضه امانت همان آزمایش انسان ها و تمییز منافقان و مشرکان از مؤمنان و به دنبال آن، شقاوت و سعادت انسان ها بر اساس اختیار و در نهایت، معذّب شدن گروه اول و مغفرت و بخشش مؤمنان است.

این آیه سراسر مدح مقام انسان است و بیان کرامت او: (و لقَد کرّمنا بنى آدم.) (اسراء: ۷۰) البته این کرامت براى نوع انسان به صورت بالقوّه و استعدادى قرار داده شده است و برخى این استعداد را شکوفا کرده، به کمال مى رسانند و برخى نیز ظلوم و جهول بوده، به اسفل سافلین سقوط مى کنند. این دو آیه ناظر به معناى دیگرى از قرآن مى باشد. آیاتى همچون (لَقد خلَقنا الانسانَ فى اَحسنِ تقویم ثُمَّ ردَدناهُ اسفلَ سافلینَ الاّ الّذینَ آمَنوا و عَمِلوا الصالحاتِ فَلَهُم اجرٌ غَیر ممنون.)(تین: ۵.۷)

پی نوشت:

۱. ابوالفضل رشیدالدین میبدى، کشف الاسرار و عده الابرار، چ پنجم، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۱، ج ۸، ص ۱۰۲.

۲. محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، بیروت، دارالوفاء، ۱۴۰۴ ق، ج ۵۷، ص ۲۷۷.

۳. ابن منظور، لسان العرب،بیروت،داراحیاءالتراث، ج۷، ص ۱۶۷.

۴و۵. ر.ک: امین الاسلام الطبرسى، مجمع البیان، ترجمه احمد بهشتى و دیگران، تهران، فراهانى، ۱۳۶۰، ج۲۰،ص۱۸۹/ص۱۹۰.

۶. ابراهیم عاملى، تفسیرالعاملى، مشهد، ۱۳۶۳، ج ۷، ص ۱۹۸.

۷. ید محمدحسین طباطبائى، المیزان فى تفسیر القرآن، ترجمه سید محمدباقر موسوى، قم، انتشارات اسلامى، ۱۳۶۳، ج ۱۶، ص ۵۳۳.

۸. امین الاسلام طبرسى، پیشین، ج ۲۰، ص ۱۸۹.

۹. محى الدین عربى، فتوحات المکیه، بیروت، دارصادر، ج ۲، ص ۷۷.

۱۰. حسین بن احمد الخزاعى، روض الجنان و روح الجنان، مشهد، آستان قدس رضوى، ۱۳۶۶، ج ۱۱۶، ص ۲۶.

۱۱. امین الاسلام الطبرسى، پیشین، ج ۲، ص ۱۹۱.

۱۲. ناصر مکارم شیرازى و دیگران، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتاب الاسلامیه، ۱۳۶۶، ج ۱۷، ص ۴۵۱.

۱۳. شیخ طوسى، تهذیب الاعمال، چ چهارم، تهرا، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۵، ج ۶، ص ۳۵۲، حدیث ۱۲۰.

۱۴. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۹.

۱۵. امین الاسلام الطبرسى، پیشین، ج ۲۰، ص ۱۹۰.

۱۶. ابن ابى جمهور اخسائى، عوالى اللئالى، حدیث ۶۲۱، قم، سیدالشهداء، ۱۴۰۵ ق، ج ۱، ص ۳۲۴.

۱۷. ناصر مکارم شیرازى و دیگران، پیشین، ج ۱۷، ص ۴۵۱.

۱۸. محمدباقر مجلسى، پیشین، ج ۲۳، ص ۲۷۵ و ۲۸۱.

۱۹. سیدهاشم بحرانى، تفسیر البرهان، تهران، بعثت، ۱۴۱۵ ق، ج ۴، ص ۳۴۱.

۲۰. محمدباقر مجلسى، پیشین، ج ۲۳، ص ۲۸۱.

۲۱. سید محمدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۱۶، ص ۵۳۲.

۲۲. امین الاسلام الطبرسى، پیشین، ج ۲۰، ص ۱۸۱.

۲۳.سید محمدحسین طباطبائى، المیزان فى تفسیر القرآن، چ سوم، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۹۷ ق، (غیر مترجم)، ج ۱۶، ص ۳۷۴.

۲۴. همو، پیشین، ترجمه سید محمدباقر موسوى، ج ۱۶، ص ۵۲۵.

۲۵. ابن عربى، پیشین، ج ۴، ص ۱۸۵.

۲۶. سلطان علیشاه، بیان السعاده فى مقامات العباده، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۴۴، ج ۳، ص ۲۵۷.

۲۷. تفسیر کنزالدقائن، ج ۱۰، ص ۴۵ به نقل از: شیخ صدوق، معانى الاخبار.

۲۸. سلطان علیشاه، ج ۳، ص ۲۵۸.

۲۹. ر.ک: تفاسیر التبیان شیخ طوسى / همچنین عده الابرار ابوالفضل میبدى که اقوال نادر در آن ذکر شده اند.

۳۰. شیخ طوسى، تفسیر التبیان، چ ۱۷، قم، مکتب الاعلام الاسلامى، ۱۴۰۹ ق، ج ۸، ص ۳۶۷.

۳۱. مرحوم طبرسى ى گوید: از ابن عباس نقل شده که امانت بر خود آسمان ها و زمین عرضه شد. ر.ک: امین الاسلام الطبرسى، پیشین، ج ۴، ص ۳۷۳.

۳۲. سید هاشم بحرانى، پیشین، ج ۴، ص ۳۴۲.

۳۳. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۹.

۳۴. امین الاسلام طبرسى، پیشین، بیروت، دار احیاء التراث العربى، ۱۳۷۹ ق، (غیر مترجم)، ج ۴، ص ۳۷۳.

۳۵. سید محمدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۱۶، ص ۳۷۰.

۳۶. ملافتح الله کاشانى، تفسیر منهج الصادقین، چ دوم، تهران، اسلامیه، ۱۳۴۴، ج ۷، ص ۳۷۳.

۳۷. امین الدین ابوعلى طبرسى، جوامع الجامع، چ سوم، تهران، دانشگاه تهران، ۱۴۱۲ ق، ج ۳، ص ۳۳۶.

۳۸. امین الاسلام طبرسى، پیشین، ج ۴، ص ۳۷۳.

۳۹. ملا فتح الله کاشانى، پیشین، ج ۷، ص ۳۷۲.

۴۰. محمدباقر مجلسى، پیشین، ج ۲۳، ص ۲۸۰.

۴۱. احمدبن على الطبرسى، احتجاج، مشهد، مرتضى، ۱۴۰۲ ق، ج ۱، ص ۲۵۲.

۴۲و۴۳. سلطان علیشاه، پیشین، ج ۳، ص ۲۵۷.

۴۴. این دیدگاه بیشتر مفسّران است.

۴۵. امین الدین ابوعلى طبرسى، جوامع الجامع، ج ۳ ،ص ۳۳۶.

۴۶. ابن ابى جمهور اخسائى، پیشین، ج ۴، ص ۷.

۴۷. جلال الدین محمد مولوى، مثنوى معنوى، دفتر اول.

۴۸و۴۹. سید محمدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۱۶، ص ۳۵۷.

۵۰. محمد محمدى گیلانى، اسم مستأثر، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۷۲، ص ۱۱.

۵۱. محمدجواد شریعت، سخنان پیر هرات،  رساله دل و جان ، تهران، سپهر، ۱۳۶۱، ص ۳.

۵۲. ابوالفضل رشیدالدین میبدى، پیشین، ج ۸، ص ۱۰۱ و ۱۰۲.

۵۳. نجیب هروى، در شبستان عرفان (مجوعه رسائل)، رساله تحفه الفقیر، تهران، گفتار، ۱۳۶۹، ص ۱۲۰.

منبع: حمید نوروزى ماهنامه معرفت ، شماره ۸۳

حدیث غدیر و امامت

اشاره:

خطبه غدیر، خطبه‌ای‌ که پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در واقعه غدیر ایراد کرد و در آن علی(علیه السلام) را جانشین خود معرفی نمود. این خطبه در ۱۸ ذی‌الحجه سال ۱۰ قمری، هنگام بازگشت از حجه الوداع در غدیر خم، بعد از نزول آیه تبلیغ ایراد شد. بسیاری از عالمان شیعه و سنی این خطبه را نقل کرده‌اند. حدیث غدیر بخشی از این خطبه است که در آن، پیامبر فرموده است:«هرکس من مولای (سرپرست) اویم، علی (علیه السلام) مولای (سرپرست) اوست». این بخش از خطبه را بیش از ۱۱۰ نفر از صحابه و ۸۴ نفر از تابعین به صورت متواتر نقل کرده‌اند.

تواتر سند، و قطعى بودن دلالت‏ حدیث غدیر

استدلال با حدیث غدیر بر اصلى از اصول دین در گرو قطعى بودن حدیث از نظر سند، و دلالت است. خوشبختانه هر دو شرط در این حدیث ‏به نحو روشن متحقق مى ‏باشد، اما از نظر سند تنها از علماى اهل‏ سنت ۳۶۰ تن این حدیث را در طول چهارده قرن نقل کرده و در هرقرنى حدیث‏ حالت تواتر داشته است‏حتى گروهى درباره سند این‏ روایت کتابهاى جداگانه نوشته‏ اند، مثلا طبرى(متوفاى ۳۱۰.در کتابى‏به نام «الولایه فى‏طرق حدیث الغدیر» این حدیث را از ۷۵ طریق‏ نقل کرده است.

ابن عقده کوفى(متوفاى ۳۳۳.در رساله ولایت این حدیث را از ۱۰۵طریق نقل کرده است.

تحقیقاتى کافى که درباره حدیث غدیر از نظر سند انجام گرفته،هرنوع شک و تردید را در صدور این حدیث نفى مى‏ کند (۱. . تا آنجا که‏ غالبا شعراى عرب زبان در قصائد خود به مناسبت هائى از این حدیث‏یاد کرده ‏اند.

مهم در حدیث غدیر، قطعى بودن دلالت آن است، با توجه به قرائن‏ موجود در حدیث مى ‏توان گفت که مقصود از «مولى‏» در جمله «من‏کنت مولاه فهذا على مولاه‏» اولى به تصرف است.

نخست‏ باید توجه نمود که در قرآن و لغت عرب لفظ «مولى‏» به‏معنى اولى به کار مى‏رود چنانکه مى ‏فرماید: (فالیوم لا یوخذ منکم‏فدیه و لا من الذین کفروا و ماویکم النار هى مولاکم و بئس‏المصیر.(حدید:۱۵..

«امروز(روز رستاخیز.نه از شما ونه از افراد کافر، عوض گرفته‏ نمى ‏شود جایگاه شما آتش است و آن براى شما سزاوارتر است چه‏ سرنوشت ‏بدى است‏» .

مفسران بزرگ مى‏ گویند لفظ «مولى‏» در این آیه به معنى‏«اولى‏» است زیرا براى این افراد بر اثر اعمال ناشایست، شایسته ‏ترین جایگاه، همان آتش است.

در آیه دیگر مى‏ فرماید:(یدعوا لمن ضره اقرب من نفعه لبئس المولى و لبئس‏ العشیر.(حج:۱۳..

«بتى را مى‏ خواند که ضرر او از سودش نزدیک‏تر است چه بد ولى وچه بد مصاحبى است‏» .

در این آیه «مولى‏» به گواه آیات ماقبل که مربوط به مشرکان ‏و بت ‏پرستان است، به معنى اتخاذ ولى و سرپرست است‏به گواه این‏که بت‏پرستان اصنام خود را ولى خود اتخاذ مى‏ کرده ‏اند.

در این که «مولى‏» به معنى «اولى‏» به کار مى‏رود سخنى نیست ‏ولى اکنون باید دید مقصود از آن در حدیث غدیر نیز همین است.

قرائن فراوان نشان مى‏دهد که مقصود از آن در حدیث همان «اولى ‏به تصرف‏» است اینک برخى از این قرائن را یادآور مى‏ شویم:

۱ . رسول گرامى در آغاز حدیث فرمود: «الست اولى بکم من‏انفسکم‏» سپس به دنبال آن چنین فرمود:

«فمن کنت مولاه فهذا على مولاه‏» از این که جمله دوم را پس ازجمله نخست آورد خود گواه بر این است که مقصود او از «مولى‏»همان اولویت است که خدا و رسول آن را دارا مى ‏باشند چیزى که هست ‏ولایت الهى ذاتى است و ولایت نبى و امام موهبتى است.

۲ . پیامبر گرامى در سرآغاز خطبه خود از مردم به اعتقاد به ‏توحید و نبوت و معاد قرار گرفت‏ سپس مولویت على را یادآور شد،این گواه بر این است که این ولایت در ردیف مساله پیشین است وچیزى که مى‏ تواند در ردیف آن سه باشد، همان مقصود از آن ولایت‏ کبرى و سرپرستى جامعه باشد که دوست دارى على و یا یارى وى.

۳ . در روز غدیر آنگاه که آیه اکمال فرود آمد، پیامبر فرمود:

«الله اکبر على اکمال الدین و اتمام النعمه و رضا الرب‏ برسالتى و الولایه لعلى فى بعدى‏» در این صورت باید دید کدام‏یک ‏از معانى «مولى‏» مى ‏تواند مایه کمال دین و اتمام نعمت و درردیف رضایت ‏خدا به رسالت پیامبر قرار گیرد جز ولایت کبرى وسرپرستى على(ع.، که مفاد آن استمرار وظیفه نبوت است.

۴ . پیامبر گرامى در آغاز خطبه از رحلت و نزدیک شدن اجل‏ خود، سخن مى ‏گوید و این گواه بر این است که با نصب على مى ‏خواهداین خلا را پر کند.

گذشته از این، اگر مقصود نصب على بر مقام امامت و ولایت نبود،گردآورى این جمعیت در بیابان سوزان هیچ لزومى نداشت اگر واقعامى‏ خواست مردم را به نصرت و دوستى على(ع.دعوت کند این یک مساله پوشیده نبود تا در این بیابان سوزان هشتاد هزار نفر یا متجاوزاز آن را از محمل‏ ها و شتران پیاده کند و خطبه گسترده بخواند واز مرگ خود گزارش کند، آنگاه بگوید مردم على را دوست‏ بدارید واو را یارى کنید.

این قرائن که در خود حدیث نهفته است، گواهى مى‏دهند که مقصوداز مولى همان اولویت‏ به تصرف و سرپرستى است، نه ناصر و یاور، ویا محبوب و دوست، حسان بن ثابت ‏شاعر عهد رسالت که در خود واقعه‏ حضور داشت، از حدیث جز معناى ولایت چیزى دیگر تلقى نکرد و لذادر شعر خود گفت:

فقال له قم یا على فاننى

رضیتک من بعدى اماما و هادیا

در پایان یادآور مى‏ شویم که درمیان علماى اهل سنت افراد باانصافى اعتراف به دلالت ‏حدیث غدیربر امامت على(ع.نموده ‏اند از آن جمله «سعدالدین تفتازانى‏»(۷۱۲.۷۹۱.مى‏ گوید: در لفظ «مولى‏» که در حدیث غدیر آمده است،در آن چند احتمال وجود دارد:

۱ . آزاد کننده; ۲ . آزاد شده; ۳ . هم‏ پیمان; ۴ . پناه داده ‏شده; ۵ . پسر عمو; ۶. ناصر و یاور; ۷ . اولى به تصرف.

آنگاه یادآور مى ‏شود که از این معانى هفت گانه هیچ‏ کدام متناسب ‏با صدر حدیث نیست.

اما آن پنج معنى نخست نمى‏ تواند مقصود پیامبر باشد و اما معنى‏ ششم توضیح واضح بوده و نیاز به بیان پیامبر و گردآورى مردم‏ نداشت قهرا مقصود همان معنى هفتم است (۲. .

از آنجا که بحث ما یک بحث تفسیرى است پیرامون حدیث غدیر بادیگر احادیثى که مربوط به ولایت کبراى امیر مومنان(ع.است، سخن‏ن مى‏ گوییم و ادامه این بحث ها را به کتاب الهیات ارجاع مى‏ کنیم (۳. .

خاندان على(ع. در سرزمین مباهله

هرچند بحث ما درباره آیات مربوط به امامت ‏به پایان رسید، ولى به عنوان تکمیل آیاتى که سند فضیلت‏ خاندان رسالت است، در اینجامى‏آوریم و به تفسیر اجمالى آنها مى ‏پردازیم:

۱ . آیه مباهله

(فمن حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم‏نبتهل فنجعل لعنه الله على الکاذبین.(آل عمران: ۶۱..

«هرکس با تو پس از آن که آگاه شدى، به مجادله برخیزد، بگوبیایید تا بخوانیم فرزندان خود و فرزندان شما را، زنان خود وزنان شما را، و جان هاى خود و جانهاى شما را و لعنت‏ خدا بر گروه ‏دروغگو بفرستیم‏» .

مفسران مى ‏نویسند: پیامبر اسلام(ص.به موازات مکاتبه با سران‏دول جهان، و مراکز مذهبى نامه ‏اى به اسقف نجران «ابوحارثه‏»نوشت و طى آن نامه ساکنان «نجران‏» را به آئین اسلام دعوت نموداینک مضمون نامه آن حضرت:

«به نام خداى ابراهیم و اسحاق و یعقوب(این نامه‏اى است.ازمحمد پیامبر و رسول خدا به اسقف نجران خداى ابراهیم و اسحاق ویعقوب و احمد را ستایش مى‏ کنم و شماها را از پرستش بندگان به‏ پرستش خدا دعوت مى ‏نمایم، شما را دعوت مى ‏کنم که از ولایت‏ بندگان‏ خدا خارج شوید و در ولایت‏ خداوند وارد آئید، و اگر دعوت مرانپذیرفتید(لااقل.باید به حکومت اسلامى مالیات(جزیه.بپردازید(که ‏در برابر این مبلغ جزئى از جان و مال شما دفاع مى‏ کند.و در غیراین صورت به شما اعلام خطر مى‏ شود» (۴. .

و برخى از مصادر تاریخى شیعه اضافه مى‏ کند: پیامبر آیه مربوط (۵. به اهل کتاب را که در آن همگى به پرستش خداى یگانه دعوت‏ شده ‏اند، نیز نوشت.

نمایندگان پیامبر وارد نجران شده، نامه پیامبر را به‏«اسقف‏» دادند، وى نامه را با دقت هرچه تمام تر خوانده و براى‏ تصمیم شورائى مرکب از شخصیت هاى بارز مذهبى و غیر مذهبى تشکیل‏ داد، یکى از افراد طرف مشورت «شرحبیل‏» بود که به عقل و درایت‏ و کاردانى معروفیت کامل داشت، وى در پاسخ اسقف چنین اظهارنمود، اطلاعات من در مسائل مذهبى بسیار ناچیز است، بنابراین من‏حق اظهار نظر ندارم و اگر در غیر این موضوع با من وارد شورمى‏شدید، من مى توانستم راه‏ حلهائى در اختیار شما بگذارم.

ولى ناچارم مطلبى را تذکر دهم و آن این که: ما کرارا ازپیشوایان مذهبى خود شنیده‏ ایم: روزى منصب نبوت از نسل «اسحاق‏»به فرزندان «اسماعیل‏» انتقال خواهد یافت. و هیچ بعید نیست که‏«محمد» که از اولاد اسماعیل است، همان پیامبر موعود باشد.

شورى نظر داد که گروهى به عنوان «هیئتى از نجران‏» به مدینه ‏برود، تا از نزدیک با محمد(ص.تماس گرفته و دلائل نبوت او رابررسى کنند.

شصت تن از زبده‏ ترین و داناترین مردم نجران انتخاب شدند و درراس آنان سه پیشواى مذهبى بود این سه تن عبارت بودند از:

۱ . «ابوحارثه بن علقمه‏» که اسقف اعظم نجران که نماینده ‏رسمى کلیساهاى روم در حجاز بود.

۲ . «عبدالمسیح‏» رئیس هیئت و به عقل و تدبیر و کاردانى‏ معروف بود.

۳ . «ایهم‏» که فرد کهن سال و شخصیت محترم ملت نجران به‏ شمار مى ‏رفت (۶. .

هیئت نجران، طرف عصر درحالى که لباسهاى تجملى ابریشمى بر تن‏و انگشترهاى طلا بر دست و صلیبها بر گردن داشتند، وارد مسجد شده ‏به پیامبر سلام کردند، ولى وضع زننده و نامناسب آنان آنهم درمسجد، پیامبر را سخت ناراحت نمود. احساس کردند که از آنان ‏ناراحت‏ شده است، اما علت ناراحتى را ندانستند، فورا با عثمان‏بن عفان و عبدالرحمان بن عوف که سابقه آشنائى با آنان داشتند،تماس گرفتند و جریان را به آنها گفتند آنان اظهار داشتند که حل‏این گره به دست على بن ابى طالب(ع.است، آنان به امیرمومنان‏ مراجعه کردند على(ع.در پاسخ آنها چنین گفت: شما باید لباس هاى‏خود را تغییر دهید، و با وضع ساده، بدون زر و زیور به حضورحضرت بیائید. در این صورت مورد احترام و تکریم قرار خواهیدگرفت‏» .

نمایندگان نجران با لباس ساده بدون انگشتر طلا، شرفیاب محضرپیامبر شده و سلام کردند، پیامبر با احترام خاص پاسخ سلام آنان‏را داد، و برخى از هدایائى را که براى وى آورده بودند، پذیرفت.

نمایندگان پیش از آن که وارد مذاکره شوند، اظهار کردند که ‏وقت نماز آنان رسیده است، پیامبر اجازه داد که نمازهاى خود رادر مسجد مدینه درحالى که رو به مشرق ایستاده بودند، بخوانند (۷. .

سیره‏ نویس معروف «برهان الدین حلبى‏» مى‏ نویسد: پیامبر به آنان گفت من شما را به آئین توحید و پرستش خداى یگانه، و تسلیم در برابر اوامر او دعوت مى‏ کنم، سپس آیاتى چنداز قرآن براى آنان خواند.

آنان در پاسخ گفتند: اگر مقصود از اسلام ایمان به خداى یگانه ‏است، ما قبلا به او ایمان آورده و به احکام وى عمل مى ‏نمائیم.

پیامبر در پاسخ آنان گفت: اسلام علائمى دارد چگونه مى‏ گوییدخداى یگانه را پرستش مى‏کنید درصورتى که شماها صلیب را مى‏ پرستیدو از خوردن گوشت ‏خوک پرهیز نمى ‏کنید و مسیح را فرزند خدامى ‏دانید.

نمایندگان نجران گفتند: آرى او فرزند خداست زیرا مادر اومریم، بدون نزدیکى با کسى، او را به دنیا آورد، ناچار باید اوفرزند خدا باشد در این موقع فرشته وحى بر پیامبر نازل شد و این ‏آیه را آورد:

(ان مثل عیسى عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن‏فیکون.(آل عمران: ۵۹..

تولد عیسى از مادر بدون آن که کسى با او نزدیکى کند، نزد خداهم چون آدم است که او را از خاک آفرید و سپس به او فرمود: موجودباش او هم فورا موجود شد(بنابراین ولادت مسیح بدون پدر دلیل برالوهیت او نیست..

مسیحیان نجران در مقابل منطق وحى ناگزیر شدند راه مجادله درپیش گیرند و پیشنهاد مباهله داده ‏اند، در آن موقع پیک الهى نازل ‏شد پیامبر را نیز به مباهله مامور ساخت، طرفین به فیصله دادن‏ مساله از طریق مباهله آماده شدند و قرار شد فردا همگى براى ‏مباهله حاضر و آماده شوند.

وقت مباهله فرا رسید و قرار بود که مباهله در نقطه خارج ازشهر مدینه در دامنه صحرا انجام گیرد پیامبر از میان مسلمانان وبستگان زیاد فقط چهار نفر را براى مباهله برگزید و این چهار تن‏ جز على و فاطمه و حسن و حسین علیه السلام کسى دیگر نبود.

سران هیئت نمایندگى نجران با یکدیگر گفتگو مى‏ کردند و مى‏گ فتنداگر محمد با شکوه مادى به میدان مباهله وارد شود، اعتمادى به‏ادعاى او نیست، و اگر به وضع ساده همراه عزیزانش گام در صحراى‏ مباهله بگذارد، عمل او گواه بر اعتماد او به نبوت خویش است تاآنجا که عزیزان خود را به میدان مباهله آورده است، هنوز در این‏ گفتگو بودند که چهره‏ هاى معصومى براى آنان آشکار گشت همگى باهم‏ گفتند این مرد به دعوت خود اعتقاد راسخ دارد و گرنه یک فرددروغگو یا شاک عزیزان خود را در معرض بلاى آسمانى قرار نمى‏ دهد ولذا با دیدن این وضع وارد شور شدند و از مباهله منصرف گشتندقرار شد هر سال مبلغى به عنوان جزیه(مالیات سرانه.بپردازند ودر برابر آن حکومت اسلامى از مال و جان آنان دفاع کنند.

عائشه مى‏ گوید: روز مباهله پیامبر اسلام چهارتن همراهان خود رازیر چادر مشکى رنگى، وارد کرد و این آیه را تلاوت نمود: (انمایرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا.زمخشرى‏پس از بیان نکات آیه مباهله در پایان بحث مى ‏نویسد: سرگذشت‏مباهله و مفاد این آیه بزرگترین گواه بر فضیلت اصحاب کساء است‏و سندى زنده بر حقانیت آئین اسلام مى ‏باشد.

داستان مباهله بزرگترین سند فضیلت‏ براى اهل پیامبر است زیراالفاظ و مفردات آیه حاکى است که همراهان پیامبر در چه پایه‏اى‏ از فضیلت قرار داشتند، زیرا پیامبر در این آیه، علاوه بر این که‏ حسن و حسین علیه السلام را فرزندان خود، و فاطمه(س.را یگانه‏زن منتسب به خاندان خویش مى‏ خواند، از شخص على(ع.به عنوان‏«انفسنا» تعبیر مى‏کند و آن شخصیت عظیم جهان انسانى را به‏ منزله جان پیامبر مى‏ داند، فضیلتى بالاتر از این که یک شخص ازنظر معنویت و فضیلت‏به پایه ‏اى برسد که خداوند بزرگ او را به ‏منزله جان و روح پیامبر بخواند.

آیا این آیه گواه برترى امیرمومنان بر تمام مسلمانان جهان نیست؟

از روایاتى که از پیشوایان مذهبى ما وارد شده است، استفاده مى‏ شود که موضوع مباهله اختصاص به پیامبر نداشته و هر فردمسلمانى در مسائل مذهبى مى‏ تواند با مخالفان خود به مباهله ‏برخیزد و شیوه مباهله و دعاى آن در کتابهاى حدیث وارد شده براى‏اطلاع بیشتر به کتاب «نورالثقلین‏» مراجعه بفرمائید (۸. .

در رساله حضرت استاد علامه طباطبائى(ره.چنین مى‏ خوانیم:

«مباهله یکى از معجزات باقى اسلام است و هر فرد با ایمانى به ‏پیروى از نخستین پیشواى اسلام، مى‏ تواند در راه اثبات حقیقتى ازحقائق اسلام با مخالفان خود به مباهله بپردازد و از خداوند جهان‏ درخواست کند که طرف مخالف، را کیفر بدهد و محکوم سازد (۹. .

در پایان از تذکر چند نکته ‏اى ناگزیریم.

گذشته بر این که تمام مفسران و دانشمندان شیعه، موضوع مباهل ه‏را در کتابهاى خود آورده‏ اند از میان علماء و دانشمندان اهل ‏تسنن شصت نفر در کتابهاى خود پیرامون این سرگذشت‏ سخنانى‏ گفته ‏اند و نکاتى یادآور شده ‏اند که برخى را یادآور مى ‏شویم:

۱ . مسلم بن حجاج در صحیح خود که دومین صحیح از صحاح شش گانه ‏است، مى ‏نویسد:

«معاویه به سعد وقاص گفت: چرا على(ع.را سب نمى‏کنى؟ جواب‏داد: به خاطر سه خصلتى که على(ع.داشت و من آرزو مى ‏کنم که یکى ‏از آنها را دارا بودم. او پس از سخنانى مى‏ گوید: هنگامى که آیه‏ مباهله نازل گردید پیامبر على(ع.و فاطمه و حسنین علیه السلام‏ را خواست وقتى همگى جمع شدند، پیامبر گفت: «اللهم هولاءاهلى‏» آنان اهل بیت من هستند (۱۰. .

۲ . حاکم نیشابورى در مستدرک خود مى ‏گوید:

«اخبار متواتر از ابن عباس و غیره رسیده است که پیامبر دست‏ على و حسنین علیه السلام را گرفت و فاطمه(س. را پشت‏سر قرار دادو رو به هیئت نمایندگى نجران کرد و گفت: «هولاء ابنائنا وانفسنا و نسائنا فهلموا انفسکم و ابنائکم و نسائکم ثم نبتهل‏فنجعل لعنه‏الله على الکاذبین‏» .

«اینان فرزندان ما و زنان و جانهاى ما هستند شما نیزبرخیزید همانند آنها را بیاورید تا مباهله کنیم و لعنت ‏خدا رابر گروه دروغگویان بفرستیم‏» (۱۱. .

۳ . ثعلبى در تفسیر خود مى‏ نویسد:

«هنگامى که پیامبر وارد صحنه مباهله شد، حسین(ع.را درآغوش‏ داشت و دست‏ حسن(ع.را گرفته بود و دخت گرامى او فاطمه(س.پشت‏ سرپیامبر و على(ع.نیز پشت‏ سر فاطمه گام برمى‏ داشتند در این موقع‏اسقف نجران گفت: «یا معشر النصارى انى لارى وجوها لو سالواالله ان یزیل جبلا من مکانه لازاله فلا تبتهلوا فتهلکوا» .

«هم کیشان من، من چهره ‏هاى معصومى را مشاهده مى‏ کنم که اگر ازخداوند بخواهند که کوهى را از بیخ بکند، خدا دعاى آنان رامستجاب مى ‏کند، هرگز مباهله نکنید زیرا نابود مى ‏شوید» (۱۲. .

۴ . زمخشرى در کشاف پس از نقل جمله‏ هایى که از ثعلبى نقل‏ کردیم، مى‏ گوید:

«اسقف نجران افزود: به خدائى که جان من در دست او است،نابودى اهل نجران نزدیک شده است. اگر مباهله کنید لباس انسانیت‏از بدن شما کنده مى ‏شود و به صورت حیوانات مسخ شده در مى‏ آئید وصحرا براى شما کانونى از آتش خداوند که ریشه مسیحیان نجران رامى ‏کند» (۱۳. .

۵ . ابن حجر از محدث معروف دارقطنى نقل مى ‏کند که امیرمومنان ‏روز شوراى عمر، براى برترى خود بر اعضاء شورى با آیه مباهله‏ احتجاج کرد و گفت: آیا در میان شما کسى هست که پیوند خویشاوندى‏وى با پیامبر از من نزدیک‏تر باشد، او را جان و نفس خود وفرزندان او را فرزندان خود و زن او را زنان خود معرفى کند؟ همه‏ اعضاء شورى به تصدیق على برخاسته و گفتند: نه هرگز جز تو کسى‏را به این خصوصیت‏ سراغ نداریم (۱۴. .

پى‏ نوشت:

۱. به کتاب شریف «الغدیر» جلد یکم مراجعه بفرمائید.

۲. شرح مقاصد: ج‏۵، ص ۲۷۳ . ۲۷۴٫

۳. الهیات: ج‏۴، ص ۹۸ . ۱۰۸٫

۴. البدایه والنهایه: ص ۵۳ . بحارالانوار: ج‏۲۱، ص ۲۸۵٫

۵. منظور آیه «قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمه سواء بینناو بینکم…» (آل عمران: ۶۴.. بحارالانوار: ج‏۲۱، ص ۲۸۷٫

۶. یعقوبى: ج‏۲، ص ۶۶٫

۷. سیره حلبى: ج‏۳، ص ۲۳۹٫

۸. نورالثقلین: ج‏۱، ص ۲۹۲ . ۲۹۱٫

۹. در برخى از روایات اسلامى نیز به این موضوع تصریح شده است،به اصول کافى، کتاب دعا، باب مباهله،ص ۵۳۸ مراجعه فرمائید.

۱۰. صحیح مسلم: ج‏۷، ص ۱۲۰٫

۱۱. مستدرک ج‏۳، ص ۱۵۰٫

۱۲. عمده ابن بطریق، ص ۹۵٫

۱۳. کشاف: ج‏۱، ص ۱۹۳٫

۱۴. صواعق: ص ۱۵۴٫

منبع : جعفر سبحانى مکتب اسلام.سال۱۳۷۹.شماره ۲

دلالت آیات قرآن کریم بر مسأله انتصابى بودن امام

بامراجعه و تدبر در آیات قران پى مى بریم که امامت و حکومت به امر خداوند است و به هر کس که صلاح بداند واگذار مى کند، در این جا به بررسى برخى از آیات در این باره مى پردازیم: آیه اوّل:

خداوند متعال مى فرماید:( وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ)؛(۱) «به یادآور آن هنگامى را که خداوند ابراهیم را به امورى چند امتحان فرمود و همه را به جاى آورد. خدا به او فرمود: من تو را به پیشوایى خلق برگزیدم. ابراهیم عرض کرد: و از نسلم [نیز به این سمت برگزین؟] خداوند فرمود: عهد من [امامت] به ستمکاران نمى رسد.»

از چند جاى این آیه استفاده مى شود که امامت منصبى الهى است و لذا امامت هر شخصى باید به اذن و اراده خداوند باشد:

الف) در جمله( إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِمام) جعل و نصب امام را به خود نسبت داده است. پس باید امام از جانب خدا منصوب شود.

ب) در ذیل آیه از امامت به( عَهْدِی) تعبیر شده است که دلالت دارد بر این که «امامت» عهدى الهى است که بین خداوند و شخصى معصوم ازطرف او بسته مى شود.

آیه دوم

حضرت موسى(علیه السلام) از خداوند متعال مى خواهد تا برادرش هارون را وزیر و جانشین او قرار دهد. خداوند از قول حضرت موسى(علیه السلام) مى فرماید:( قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی * وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسانِی * یَفْقَهُوا قَوْلِی * وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی…)؛(۲) «موسى عرض کرد: پروردگارا! شرح صدر به من عطا فرما و کار مرا آسان گردان. عقده زبانم را برایم بگشا تا مردم سخنم را به خوبى بفهمند و نیز از اهلم یکى را وزیر و معاون من قرار ده، برادرم هارون را….»

خداوند متعال در جواب حضرت موسى(علیه السلام) نفرمود: به آراى مردم رجوع کن، تا وزیرت را انتخاب کنند، بلکه فرمود:( قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسى)؛(۳) «اى موسى آنچه از ما خواستى به تو عطا شد.»

آیه سوم

 خداوند متعال خطاب به حضرت داوود(علیه السلام) مى فرماید:( یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الاَْرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ)؛(۴) «اى داوود! ما تو را در روى زمین مقام خلافت دادیم تا در میان خلق خدا به حقّ حکم کنى.»

در این آیه نیز خداوند جعل منصب خلافت را به خود نسبت داده و متفرّع بر این جعل، او را امر مى کند که بین مردم به حقّ حکم نماید.

آیه چهارم

و نیز مى فرماید:( وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِن)؛(۵) «و آنان را پیشواى مردم قرار دادیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند.»

در این آیه نیز نصب و جعل امامت را خداوند به خود نسبت داده است.

اگر کسى اشکال کند که همین تعبیر درباره ائمه ضلالت نیز به کار رفته است آنجا که خداوند مى فرماید:( وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَى النّارِ)؛(۶) «و ما آنان را امامانى قرار دادیم که به دوزخ دعوت مى کنند.»

در پاسخ مى گوییم:

اوّلا: در جاى خود به اثبات رسانده ایم که جبر باطل است و هرگز خداوند متعال کسى را از طرف خود براى ضلالت مردم نصب و جعل نکرده است، بلکه این مردمند که برخى از آنان به اختیار خود فاسد شده و سبب فساد دیگران مى گردند.

ثانیاً: این آیه از متشابهات است و لذا باید با ارجاع آن به محکمات قرآنى تفسیر نمود. و همان معنایى را که براى آیه( یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشاءُ) مى کنیم براى آیه مورد سؤال نیز مى توان کرد. به این معنا که خداوند عده اى را به جهت طغیان و سرکشى به حال خود رها مى کند، و لذا به نهایت ظلالت و گمراهى رسیده و دیگران را نیز به دوزخ دعوت مى کنند.

ثالثاً: ممکن است تعبیر به «جعل» در ائمه ظلالت از باب مقابله باشد، همان گونه که در آیه( وَمَکَرُوا مَکْراً وَمَکَرْنا مَکْراً )خداوند مکر را از باب مقابله به خود نسبت داده است.

رابعاً: در مورد امامت به حقّ، خداوند تعبیر به هدایت کرده است:( یَهْدُونَ)، ولى در مورد امامان به ضلالت تعبیر به دعوت کرده است:( یَدْعُونَ إِلَى النّارِ) و بین این دو تعبیر فرق واضحى است.

خامساً: در مورد امامان هدایت، هدایشان به امر خدا است و لذا در آیه آمده است:( یَهْدُونَ بِأَمْرِن)، ولى در مورد امامان ظلالت این گونه تعبیرى نیامده است.(۷)

۱. سوره بقره، آیه ۱۲۴.

۲. سوره طه، آیات ۲۵ ـ ۳۰.

۳.سوره طه، آیه ۳۶.

۴. سوره ص، آیه ۲۶.

۵. سوره انبیا، آیه ۷۳.

۶. سوره قصص، آیه ۴۱.

۷. على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۷۵.

شبهه عدم حضور قلب على(علیه السلام) در نماز

شبهه

فخر رازى مى گوید:

عمل امیرالمؤمنین(علیه السلام) به اعطاى انگشتر در حال نماز به سائل، با حضور قلب در نماز سازگارى ندارد.(۱) مگر همین امیرالمؤمنین(علیه السلام) نبود که در حال نماز تیرى را از پاى او در آوردند و اصلا متوجه آن نشد؟ از طرفى دیگر انجام اعمال غیر صلاتى در نماز مبطل نماز است.

پاسخ شبهه

اوّلا: این آیه بعد از وقوع عمل نازل شده و سیاق آن سیاق مدح است؛ و لذا آیه دلالت دارد که این عمل حضرت در نماز مورد مدح و ستایش خداوند است.

ثانیاً: عمل کم در حال نماز هرگز به نماز ضررى نمى رساند، همان گونه که علماى شیعه و سنّى به آن تصریح کرده اند.

نسفى مى گوید: «آیه دلالت دارد بر این که انسان مى تواند در حال نماز صدقه دهد، و این که فعل قلیل هرگز مفسد نماز نیست.»(۲)

و نیز «اسماعیل قنوى» در حاشیه خود بر «تفسیر بیضاوى» مى نویسد: «آیه دلیل بر این است که فعل قلیل در بین نماز، هرگز موجب بطلان نماز نخواهد شد.»(۳)

ثالثاً: دستگیرى از نیازمند با اعطاى صدقه، عبادت است که در ضمن عبادتى دیگر (نماز) صورت گرفته و با آن ناسازگار نیست. آنچه که با روح نماز منافات دارد توجّه به غیر خدا است، و دستگیرى از نیازمند در راستاى عبادت او است. خداوند متعال مى فرماید: ( أَلَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اللهَ هُوَ یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبادِهِ وَیَأْخُذُ الصَّدَقاتِ وَأَنَّ اللهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ)؛(۴) «آیا ندانسته اند تنها خداوند توبه را از بندگانش مى پذیرد و صدقات را مى گیرد و به درستى که خدا توبه پذیر مهربان است.»

قرآن در این آیه تصریح مى کند که تنها خدا صدقات را اخذ مى کند… بنابر این اعطاى صدقه که در راه خدا و براى خدا و گیرنده اش هم خود خدا است، با حضور قلب در نماز هیچ گونه منافاتى ندارد.(۵)

پی نوشتها

۱ ـ تفسیر فخر رازى، ج ۱۲، ص ۳۱٫

۲ ـ تفسیر نسفى، ج ۱، ص ۲۸۹٫

۳ ـ انوار التنزیل، ج ۶، ص ۳۴۹٫

۴ ـ سوره توبه، آیه ۱۰۴٫

۵ ـ على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۲۳۵٫

مبدأ ظهور تشیع در گذر تاریخ

شیعه در لغت، به گروهی که پیرو شخصی هستند گفته می شود و همچنین به مجموعه ای که پیرو یک هدف و عقیده اند.در «قرآن مجید» نیز به همین معنا آمده است؛ مانند: «وَ اِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لابْراهِیم»۱ و همچنین آیه شریفه «… فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَینِ یقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِیعَتِهِ وَ هَذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذِی مِنْ شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّهِ…» در میان روایات اهل سنّت، روایات زیادی وجود دارد که دلالت دارد بر آنکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) لفظ شیعه را برای پیروان امیرمؤمنان، علی(علیه السلام) قرار داده اند.

«شیعه» در لغت و اصطلاح

شیعه در لغت، به گروهی که پیرو شخصی هستند گفته می شود و همچنین به مجموعه ای که پیرو یک هدف و عقیده اند.

در «قرآن مجید» نیز به همین معنا آمده است؛ مانند: «وَ اِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لابْراهِیم»۱ و همچنین آیه شریفه «… فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَینِ یقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِیعَتِهِ وَ هَذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذِی مِنْ شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّهِ…»۲

استفاده از لفظ شیعه برای پیروان حضرت امیرمؤمنان، علی(علیه السلام)

در میان روایات اهل سنّت، روایات زیادی وجود دارد که دلالت دارد بر آنکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) لفظ شیعه را برای پیروان امیرمؤمنان، علی(علیه السلام) قرار داده اند.

از آن جمله اند روایاتی که سیوطی در تفسیر آیه شریفه «اِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئکَ هُمْ خَیرُ البَرِیهِ»۳ آورده است:

ابن عساکر از جابر بن عبدالله نقل کرد: ما خدمت پیامبر بودیم که علی به آنجا آمد. پس از آن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«سوگند به آنکه جان من به دست اوست! این (علی(علیه السلام)) و شیعیانش همان رستگاران روز قیامتند» و آیه «اِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئِکَ هُمْ خَیرُ البَرِیهِ»۴ نازل شد.

ابن عدی نیز از ابن عبّاس نقل کرد که او گفت:

زمانی که آیه «اِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئِکَ هُمْ خَیرُ البَرِیهِ» نازل شد، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به علی فرمود: «آن رستگاران روز قیامت، تو و شیعیان هستید. شما خوشحال و خشنودید و خدا هم از شما راضی و خشنود است.»۵

ابن مردویه از علی(علیه السلام) نقل کرد که او گفت: «رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به من فرمود:

«آیا این کلام الهی را که می فرمایند: «اِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئِکَ هُمْ خَیرُ البَرِیهِ» را نشنیده ای؟ منظور تو و شیعیانت هستند، وعده گاه من و شما (کوثر) در زمانی که مردمان برای حساب و کتاب جمع می شوند و من می آیم، حوض (کوثر) است؛ در حالی که رو سفید و شناخته شده اید، فراخوانده می شوید.»۶

شیعه در میان صحابه

به دلیل وجود سخنانی از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره لفظ شیعه و نسبت دادن آن به پیروان امیرمؤمنان، علی(علیه السلام) عدّه ای از بزرگان صحابه توجّه ویژه ای به امیرمؤمنان، علی بن ابی طالب(علیه السلام) نموده و در همان زمان هم، نام شیعه علی بن ابی طالب(علیه السلام) را با خود همراه داشتند.

عبدالعزیز دهلوی که کتابش سرشار از نسبت های ناروا و تهمت ها به مکتب تشیع است، آغاز تاریخ پیدایش تفکّر شیعی را در میان اصحابه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) جست وجو کرده و چنین می نویسد:

فایده اوّل: اوّل کسی که به شیعه ملقّب شد، جماعتی از مهاجران و انصار و تابعان ایشان هستند که مشایعت و متابعت حضرت مرتضی نمودند و وقتی که ایشان خلیفه شدند، ملازمت و صحبت ایشان اختیار کردند و با محاربان ایشان جنگ نمودند و مطیع اوامر و نواهی ایشان ماندند و این ها را شیعه مخلصان گویند.۷

شمس الدّین ذهبی نیز در «میزان الاعتدال» در جواب اینکه چرا ابان بن تغلب را توثیق کرده با اینکه وی شیعی مذهب می باشد، می نویسد:

اگر بخواهیم هر کسی را که منسوب به تشیع است حذف کنیم، باید تعداد زیادی از احادیث نبوی را کنار بگذاریم که این کار، فساد آشکاری خواهد بود.۸

از نوشته این عالم رجالی اهل سنّت، چنین فهمیده می شود که در میان صحابه و تابعانِ آنها، تعداد زیادی از شیعیان با همین نام وجود داشته اند و برای حفظ سنّت نبوی ناچار نباید عقیده آنها را در وثاقت آنها دخالت داد.

مرحوم سید عبدالحسین شرف الدّین در کتاب «فصول المهمّه» بیش از دویست تن از صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را به ترتیب حروف هجاء ذکر می کند که همگی گرایش و تفکّر شیعی داشته اند.۹

مرحوم سید علی خان حسینی هم در «الدّرجات الرفیع فی طبقات الشّیعـه» حدود ۷۰ تن از صحابه را به عنوان طبقه اوّل از طبقات شیعه عنوان می کند.

احمد امین در کتاب «فجر الاسلام» تعدادی از صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را که تفکّر شیعی داشته اند، ذکر می کند. ۱۰

ریشه تفکّر و اعتقادات شیعه

محتوای عقاید شیعه در اعتقاد به افضل بودن امیرمؤمنان(علیه السلام) و جانشینی آن حضرت و ضرورت پیروی از اهل بیت(علیه السلام) در کنار قرآن مجید، خلاصه می گردد که همگی برگرفته از سخنان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و درکتاب های اهل سنّت نیز وجود دارد. ۱۱

به دیگر سخن، شیعیان معتقدند که بعد از کتاب الهی و پیامبر خاتم(صلی الله علیه و آله و سلم)، باید متمسّک به

اهل بیت و خلفای منصوب از طرف آن حضرت بود؛ در حالی که اهل سنّت با توجّه به احترام و علاقه ای که به اهل بیت(علیه السلام) نشان می دهند، چنین نظری را قبول ندارند؛ بلکه همه صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را عادل می دانند و به گفتار و رفتار آنها پایبندند.

همان گونه که اشاره شد، شیعیان، اعتقادات خود را از کلمات

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) گرفته اند، آن هم کلماتی که مورد اتّفاق هر دو فرقه است تا جایی که نسبت به بعضی از احادیث، ادّعای تواتر هم شده است و از آن جمله اند:

الف) حدیث ثقلین: «إنّی تارکٌ فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی و أنهما لم یفترقا حتّی یردا علی الحوض»۱۲ این حدیث شریف به طور آشکار هدایت مسلمانان را تا روز قیامت تضمین کرده است؛ به شرطی که کتاب خدا در کنار اهل بیت(علیه السلام) آن حضرت باشد. علاوه بر این، تصریح می کند که این دو، جدا شدنی نیستند. مفهوم این جمله آن است که هر کس به یکی از آن دو به تنهایی عمل کند، بر ضلالت و گمراهی خواهد بود؛

ب) حدیث غدیر: «من کنت مولاه فعلی مولاه»؛ ۱۳

ج) حدیث سفینه: «اَلا إنّ مثل اهل بیتی فیکم مثل سفینه نوح من قومه؛ من رکبها نجا و مَن تخلّف عنها غرق»؛۱۴

د) حدیث منزلت و وصایت: «أنت منّی بمنزله هارون من موسی»؛ ۱۵

ه‍) حدیث اَمان «…و أهل بیتی أمان لامّتی من الاختلاف…» ۱۶

و) احادیث ائمه اثنی عشر: «لا یزال الدّین قائما حتّی تقوم الساعه أو یکون علیکم اثنی عشر خلیفه کلّهم من قریش». ۱۷

در این حدیث شریف نیز، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تعداد جانشینان خود را دوازده تن معرفی کرده است. ۱۸

پندارهای غیر واقعی در مورد شیعه

چنان که تا اینجا معلوم شد، تاریخ پیدایش و ظهور عقاید و بنیان تفکّر شیعی، در زمان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و از سخنان آن حضرت راجع به امیرمؤمنان، علی بن ابی طالب(علیه السلام) و امامان بعد از او شکل گرفته، نقطه اوج آن در سقیفه بوده است و در جریان حکومت امام اوّل ـ سال های ۳۵ تا ۴۰ ه‍. ق.

ـ کاملاً ملموس و آشکار شد.

ولی ظاهراً عدّه ای به دلیل قبول نکردن این موضوع یا نداشتن آگاهی های ابتدایی یا غرض ورزی ها، شیعه را مولود مسائل دیگری می دانند.

مهم ترین نظریه ها و پندارها در این باره عبارتند از:

ـ پیدایش شیعه بعد از جریان سقیفه رخ داده است؛

ـ تشیع، مولود جنگ صفّین است؛

ـ افکار فردی یهودی به نام عبدالله بن سباء، نقطه آغاز تفکّر شیعی است؛

ـ شیعه متأثّر از افکار زرتشتی و ایرانیان آن زمان است؛

ـ شیعه در زمان آل بویه و صفویه ایجاد شده است.

کسانی که پیدایش شیعه را به جریان سقیفه پیوند می دهند، بر این باور نیستند که گروهی ـ بنا بر سخنان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) ـ

حضرت علی(علیه السلام) را افضل از دیگران می دانستند؛ آنها معتقدند در بحران به وجود آمده پیرامون انتخاب خلیفه، این فکر ناگهان به اذهان بعضی مثل زبیر، سلمان، مقداد و ابوذر خطور کرد که ایشان هم پسر عمّ و داماد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را برای خلافت معرفی کنند؛ ولی با توجّه به آنچه مطرح شد، چنین تحلیلی از پیدایش یک تفکّر و مکتب، سطحی به نظر می آید که بیش از این هم در جواب آن، سخن گفتن روا نیست.

امّا اینکه بعضی دیگر، تشیع را مولود جنگ صفّین دانسته اند، به خاطر اشتباهی است که بین «پیدایش» و «ظهور» یک مکتب شده است. تشیع در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و از سخنان آن حضرت پدید آمده و طبیعی است زمانی که امیرمؤمنان(علیه السلام) ـ در سال ۳۵ ه‍. ق. ـ به خلافت رسید، شیعه رشد یافته و ظهور پیدا کرد؛ به خصوص در جنگ صفّین که شیعیان آن حضرت از هواداران معاویه به طور واضح جدا می شوند.

رایج ترین مطلبی که در این مورد ذکر شده، پیدایش شیعه توسط فردی به نام عبدالله بن سباء است که افکار او را پایه و سرآغاز تفکّر شیعیان می دانند و اکثر نویسندگان اهل سنّت مثل ابن اثیر، ابن کثیر، ابن خلدون، احمد امین و رشید رضاء این مطلب را بیان کرده اند.

«عبدالله بن سباء» کیست؟

اوّلین تاریخ نویسی که نام عبدالله بن سباء و داستان او را ذکر کرده، طبری است.۱۹ او می گوید:

عبدالله بن سباء یهودی زاده ای بود که به ظاهر اسلام آورد و بعد به سفر در شهرهای مسلمانان پرداخت و افکار خاصّ خود را که از جمله آنها جانشینی حضرت علی بن ابی طالب(علیه السلام) از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بود، در میان مردم منتشر کرد.

بعضی در تحلیل زندگی این فرد گفته اند: او برای اینکه جامعه اسلامی را از درون بپوساند، اظهار اسلام کرد و فتنه هایی به وجود آورد که منجر به قتل عثمان شد. حرف های او تا حدّی فریبنده بود که تعدادی از صحابه و تابعان مثل سلمان، ابوذر، صعصعه بن سوحان و محمّد بن ابی بکر را تحت تأثیر قرار داد.

درباره این ادّعا دو دسته جواب وجود دارد: دسته اوّل، مربوط به سند این قصّه است و دسته دوم، مربوط به متن این داستان.

الف) سند روایت: طبری این روایت را از سیف بن عمر نقل می کند که بیشتر علمای رجالی اهل سنّت او را رد کرده اند و او را از زمره جعل کنندگان حدیث شمرده اند.

ذهبی، نظر علمای رجال را در مورد سیف بن عمر چنین نقل می کند:

عبّاس به نقل از یحیی در مورد او گفت:

روایات و احادیث او ضعیف است و مطین از یحیی نقل کرد: یک پول سیاه (چیز ناچیز) از او بهتر است. ابوداوود نیز گفت: او چیزی نمی داند و ابوحاتم نیز گفت: به احادیث او توجّهی نمی شود (بی اعتبار است) و ابن حبان گفت: او متّهم به کفر (زندیق کودن) شده است. ابن عدی نیز گفت: بیشتر احادیث روایت شده توسط او نادرست است.۲۰

ب) متن داستان:

چگونه ممکن است یک یهودی تازه مسلمان و اهل «یمن» که از مرکز اسلام (مدینه) هم دور است، بتواند آن چنان نفوذی پیدا کند که بزرگانی از صحابه را فریب داده و علیه عثمان فضاسازی نماید تا جایی که عثمان و اطرافیان او از برخورد با او عاجز باشند؟ در صورتی که عثمان با مخالفان خود، اگر چه از صحابه نزدیک پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم بودند، به شدّت برخورد می کرد.

به نظر می رسد که این جریان، چیزی جز یک داستان سرایی نیست که برای تضعیف یک مذهب به کار برده اند؛ با آنکه نقل این روایت از کسی است که او را جعل کننده حدیث خوانده اند.

در مورد خود ابن سباء هم دو نظریه وجود دارد:

نظریه اوّل: چنین شخصی با خصوصیاتی که سیف بن عمر نقل کرده، اصلاً وجود خارجی نداشته است. دکتر طه حسین، به این مطلب اشاره کرده است و همچنین نویسنده ای در «عربستان» به نام دکتر حسن الفرحان المالکی گفته است که فردی به نام عبدالله بن سباء وجود خارجی ندارد. از نویسندگان شیعه هم علّامه عسکری کتابی به همین نام «عبدالله بن سباء» تألیف کرده اند که بی اساس بودن فردی به این نام را اثبات می کند.

نظریه دوم: آنانی که می گویند فردی به این نام وجود داشته ـ مثل «رجال» کشی و نجاشی ـ امّا در ادامه می گویند: او کسی بوده که در حقّ امیرمؤمنان(علیه السلام) غلوّ کرده و چون توبه نکرد، حضرت وی را سوزاند و روایاتی از ائمه معصوم(علیه السلام) نقل می کنند که او در آنها ملعون و مطرود معرفی شده است.

با توجّه به آنچه ذکر شد، راوی داستان فردی است که در کتب عامّه به شدّت تضعیف شده و متن آن هم با شرایط اجتماعی آن عصر سازگاری ندارد؛ به علاوه که وجود چنین فردی، افسانه ای بیش نیست و اگر فردی هم به این نام بوده، دلایل موجود حاکی از لعن و طرد و نفی افکار او بوده است. حال چگونه است که تعدادی از نویسندگان برای بررسی و تحلیل یک مکتب و یک تفکّر به خود اجازه می دهند که به سراغ عوامل ساختگی و افسانه ای که چه بسا با انگیزه های سیاسی نگاشته شده است، بروند؟!

افرادی مثل احمد امین مصری، پیدایش تفکّر شیعه را به گونه ای دیگر ترسیم می کند. او می گوید:

ایرانیان، مجوسی بودند و در زمان خلیفه دوم که ایران فتح شد، آنان دیگر جرئت باقی ماندن بر کیش مجوس را نداشتند. بنابراین در ظاهر، اسلام را پذیرفتند؛ ولیکن افکار قبلی خود را در قالب تشیع و عقاید شیعی حفظ کردند. همان گونه که در ایرانِ مجوسی، خلافت و پادشاهی موروثی بود، این تفکّر هم در میان شیعیان در قالب مسئله امامت شکل گرفت و خلافت یک خاندان را قبول کرده و به طرفداری از آن پرداختند.

در نقد این نظریه هم چند نکته لازم به ذکر است:

اوّل: مگر مسلمانان پس از فتح ایران، مردم را مجبور به پذیرش اسلام کردند تا ایرانیان چنین واکنشی نشان دهند؟! در حالی که آتشکده های زرتشتی تا سال ها بعد باقی بود و مسلمانان تعرّضی به آنها نکردند.

دوم: با اندک تأمّلی در تاریخ ایران، این سؤال مطرح می شود که مگر ایرانیان از حکومت های زرتشتی راضی بودند که برای بقای حکومت، درصدد حفظ آن به شکل جدید باشند؟! آیا علّت اصلی شکست امپراتوری بزرگی مثل ساسانیان، ناراضی بودن اکثر مردم نبود؟!

سوم: اگر گویندگان این نظریه مخالف با مسئله امامت هستند، چرا آن را به مجوس نسبت می دهند؟ اگر در این حرف کمی بیشتر دقّت می کردند، آن را مخالف با قرآن کریم می یافتند. آیا قرآن هم که تعدادی از انبیای ابراهیمی را از نسل یکدیگر می داند، به نظر این نویسندگان بر روش مجوس گام بر می دارد؟! قرآن مجید در مورد آل ابراهیم می فرماید:

«اَمْ یحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَی ما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَینا آلَ إبْراهِیمَ الکِتاب وَ الحکْمَهَ وَ آتَیناهُمْ مُلْکا عَظِیما».۲۱

در جای دیگر به ذریه بعضی از انبیاء اشاره می کند و می فرماید:

«اِنَّ الله اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحا وَ آلَ ابراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلی العَالَمِینَ ذُرِّیهً مِنْ بَعْضٍ وَ اللهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ».۲۲

به نظر می رسد بعضی برای تخریب یک مکتب و تفکّر، هر آنچه از تحلیل های سطحی سیاسی، اجتماعی به ذهنشان می رسد، عنوان می کنند، بدون اینکه توجّه به جهات دیگر آن داشته باشند؛ اگر چه در اذهان عامّه مردم، گروهی را به انزوا می کشند و ضربه به اسلام و تعالیم قرآنی وارد می کنند!

امّا پسندیده آن است که به جای تحلیل های سطحی تاریخی و سیاسی برای شناخت یک مکتب، ابتدا از اصول خودشان استفاده کنند و اگر بطلان عقاید آنها توسط قرآن و سنّت و عقل ثابت شد، آنگاه علّت پیدایش آن را در احتمالات و فرضیه های به دست آمده از تحلیل های افراد و جریان های تاریخی جست وجو نمایند.

پی نوشت ها:

۱٫ سوره صافات (۳۷)، آیه ۸۳٫

۲٫ سوره قصص (۲۸)، آیه ۱۵٫

۳٫ سوره بینه (۹۸)، آیه ۷٫

۴٫ الدرّ المنثور، ذیل آیه ۷ / البینّه، ج ۶، ص ۶۴۳ و فتح القدیر، ذیل آیه ۷، سوره البینه، ج ۵، ص ۴۷۷٫

۵٫ الدرّ المنثور، ذیل آیه ۷ / البینّه، ج ۶، ص ۶۴۳ و سایر تفاسیر اهل سنّت که این گونه روایات را ذکر کرده اند، عبارتند از:

الف) طبری، تفسیر جامع البیان، ذیل آیه ۷، البینه، ۱۵/۳۳۵٫

ب) آلوسی، روح المعانی، ذیل آیه ۷، البینه، ۱۵/۴۳۲٫

ج) شوکانی، فتح القدیر، ذیل آیه ۷، البینه، ۵/۴۷۷٫

کتاب های غیر تفسیری:

الف) خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، «ذکر من اسمه عصام»، شماره ۶۷۳۱، ترجمه عصام بن الحکم العکبری، ۱۲/۲۸۹٫

ب) الهیثمی، مجمع الزوائد، باب مناقب علی بن ابی طالب، ۹/۱۳۱٫

ج) الصواعق المحرقه، الباب الحادی عشر، الفصل الاول: فی الآیات الوارده فیهم، الآیه الحادیه العشره قوله تعالی: «اِنَّ الذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئِکَ هُمْ خَیرُ البَرِیه»، ص ۱۶۱٫

د) شبلنجی، نور الابصار، فصل فی ذکر مناقب سیدنا علی بن أبی طالب، ص ۱۵۸ و ۱۵۹٫

ه) ابن مغازلی، مناقب، حدیث ۳۳۵ و ۳۳۹، ص ۲۹۳ و ۲۹۶٫

و) خوارزمی، مناقب، الفصل السابع عشر، ح ۲۴۷، ص ۲۶۶٫

ز) حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، حدیث ۱۱۲۵ تا ۱۱۴۸ (در مجموع ۲۴ روایت)، ۲/۴۵۹٫

ح) گنجی شافعی، کفایه الطالب، الباب الثانی و الستون، ص ۲۴۶٫

ط) ابن مردویه، ما نزل من القرآن، ذیل آیه ۷، البینه، ح ۵۷۸ تا ۵۸۱، ص ۳۴۶ و ۳۴۷٫

۶٫ تحفه اثنی عشریه، باب اول، فایده اول.

۷٫ میزان الاعتدال، ترجمه شماره ۲، ابان بن تغلب ۱/۱۱۸٫

۸٫ ابو محمد الحسن بن موسی النوبختی، الفرق و المقالات، (به نقل از اعیان الشیعه، مقدمه الثانیه، ۱/۲۰).

۹٫ الفصول المهمّه، ص ۲۶۵ تا ۳۰۸٫

۱۰٫ فجر الاسلام، الباب السابع، الفصل الثانی، ص ۲۶۶ و ۲۶۷٫

۱۱٫ لازم به ذکر است چون بنا بر اختصار است، فقط اشاره ای کوتاه به روایت و یک منبع از کتب عامّه شده است. درحالی که هر کدام بحث مفصّلی را می طلبد که در جای خود باید به آن پرداخت.

۱۲٫ تفسیر القرآن العظیم، ذیل آیه ۲۳، الشوری، ۴/ ۱۱۵٫

۱۳٫ صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابه، باب من فضائل علی بن ابی طالب(علیه السلام)، ۴ / ۱۸۷۳٫

۱۴٫ تواتر این روایت، به هیچ وجه قابل انکار نیست و مرحوم علامه امینی در جلد اول الغدیر به منابع این روایت در کتب اهل سنّت اشاره می کند.

۱۵٫ المستدرک علی الصحیحین، کتاب معرفه الصحابه و من مناقب اهل الرسول(صلی الله علیه و آله و سلم)، ح ۴۷۲۰ / ۳۱۸، ۳/۱۶۳٫

۱۶٫ صحیح مسلم، باب فضائل الصحابه، باب من فضائل علی بن ابی طالب(علیه السلام)، ۴/۱۸۷۰٫

۱۷٫ المستدرک علی الصحیحین، کتاب معرفه الصحابه و من مناقب اهل الرسول(صلی الله علیه و آله و سلم)، ح ۴۷۱۵/۳۱۳، ۳/۱۶۲٫

۱۸٫ صحیح مسلم، کتاب الاماره، باب تبع لقریش، حدیث ۱۰ (۱۸۲۲)، ۳/۱۴۵۳٫

۱۹٫ تاریخ الطبری، حوادث سال ۳۵، ۳/۳۷۸٫

۲۰٫ میزان الاعتدال، (حروف السین / سیف)، شماره ۳۶۴۲، ترجمه سیف بن عمر ۳/۳۵۳ و همچنین ر.ک به: تهذیب التهذیب (حرف السین / سیف)، شماره ۲۸۱۹ ترجمه سیف بن عمر ۴/۲۶۸ و الجرح و التعدیل، شماره ۱۱۹۸، ۴/۲۷۸٫

۲۱٫ سوره نساء (۴) آیه ۵۴٫

۲۲٫ سوره آل عمران (۳) آیات ۳۳ و ۳۴٫

منبع :موعود – مرداد ماه سال ۱۳۹۲ شماره ۱۴۲ و ۱۴۳ –

مودت ذى القربى اجر رسالت پیامبر اسلام(ص)

در بسیارى از آیات قرآن، مى خوانیم: پیامبران الهى، با صراحت این حقیقت را بیان مى کردند که: ما هیچ اجر و پاداشى از هیچ کس نمى طلبیم، بلکه اجر ما تنها بر خداوند بزرگ است.

آیات ۱۰۹ و ۱۲۷ و ۱۴۵ و ۱۶۴ و ۱۸۰ سوره «شعراء»، همچنین آیات ۲۹ و ۵۱ سوره «هود»، و آیه ۷۲ سوره «یونس»، و ۴۷ «سبأ»، بر این معنى دلالت دارد، بدون شک این عدم مطالبه اجر، هرگونه اتهامى را از پیامبران راستین دفع مى کند.

به علاوه، مى توانند: با آزادى کامل به کار خود ادامه دهند، و قفل و بندهائى که بر اثر رابطه مادى ممکن است بر زبان آنها گذاشته شود، از بین مى رود.

اما جالب این که: در مورد پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) سه تعبیر مختلف دیده مى شود:

۱ ـ تعبیرى که در ۵۷ سوره «فرقان» آمده که، مى گوید: إِلاّ مَنْ شاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبِیلاً«تنها اجرى که من مى خواهم این است که: مردم بخواهند راهى به سوى پروردگارشان برگزینند»

یعنى تنها اجر و پاداش من هدایت شما است، آن هم از روى اراده و اختیار نه اکراه و اجبار، و این تعبیر جالبى است که نهایت لطف و محبت پیامبر(صلى الله علیه وآله) را نسبت به پیروانش مى رساند؛ چرا که اجر و مزد خود را سعادت و خوشبختى آنان مى شمرد.

۲ ـ تعبیرى که در آیه ۲۳ سوره «شورى» آمده است: قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبى: «من از شما پاداشى نمى طلبم جز دوستى بستگانم»!

۳ ـ تعبیرى که در آیه ۴۷ سوره «سبأ» آمده است: قُلْ ما سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْر فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّ عَلَى اللّهِ: «بگو: پاداشى را که از شما خواستم تنها به سود شما است اجر و پاداش من تنها بر خداوند مى باشد».

از ضمیمه کردن این سه تعبیر به هم، چنین نتیجه مى گیریم: اگر در مورد پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) اجر رسالت، مودت ذى القربى شمرده شده است، این مودت از یکسو، به سود خود مؤمنان است، نه به سود پیامبر(صلى الله علیه وآله)، و از سوى دیگر، این محبت وسیله اى است براى هدایت یافتن به راه خدا.

بنابراین، مجموع این آیات، نشان مى دهد: مودت ذى القرباى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) تداوم برنامه رسالت و رهبرى آن پیامبر است.

و به تعبیر دیگر، براى ادامه راه پیامبر(صلى الله علیه وآله) و هدایت و رهبرى او، باید دست به دامن ذوى القربى زد، و از رهبرى آنها استمداد جست، این، همان چیزى است که شیعه در مسأله امامت از آن جانبدارى مى کند، و معتقد است رشته رهبرى بعد از پیامبر، نه در شکل نبوت که در شکل امامت، براى همیشه ادامه خواهد داشت.

توجه به این نکته نیز لازم است که: محبت، عامل مؤثرى است براى پیروى کردن، همان گونه که در سوره «آل عمران» آیه ۳۱ مى خوانیم: قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی: «بگو: اگر خدا را دوست مى دارید از من پیروى کنید»؛ چرا که من مبلغ فرمان او هستم.

اصولاً، پیوند محبت با کسى، انسان را به سوى محبوب و خواسته هاى او مى کشاند و هر چه رشته محبت قوى تر باشد، این جاذبه قوى تر است، مخصوصاً محبتى که انگیزه آن کمال «محبوب» است، احساس این کمال، سبب مى شود: انسان سعى کند خود را به آن مبدأ کمال و اجراى خواسته هاى او، نزدیک تر گرداند.(۱)

۱٫ تفسیر نمونه، جلد ۱۵، صفحه ۱۵۶٫

مفهوم ولایت

“انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا…”  مائده ،آیه ۵۵

راغب در کتاب مفردات گفته است“ولاء”(به صداى بالاى واو)و همچنین“توالی”به این معنا است که حاصل شود دو چیز یا بیشتر، از یک جنس و بدون اینکه چیزى از غیر آن جنس حایل شود.این معناى لغوى ولاء و توالى است، و گاهى این لفظ به طور استعاره و مجازدر قربى استعمال مى شود که آن قرب از جهات زیر حاصل مى گردد.

۱ – قربى که از جهت مکان حاصل میشود و گفته میشود: “جلست مما یلیه – نشستیم نزدیکش”.

۲ – قرب از جهت نسبت.

۳ – قرب از جهت دوستى و گفته مى شود: “ولى فلان – دوست فلانی”.

۴ – قرب حاصل از نصرت و گفته مى شود: “ولى فلانا – یارى کرد فلان را”.

۵ – از جهت اعتقاد.گفته مى شود: “فلان ولى فلان – هم عقیده و هم سوگند اوست”.ودر معناى نصرت بطور حقیقت اطلاق مى شود و همچنین در معناى مباشرت در کار واختیار دارى در آن، و گفته مى شود: “فلان ولى لامر کذا – فلانى اختیار دار فلان کار است”وبعضى از اهل لغت گفته اند: ولایت(به صداى پائین واو)و ولایت(به صداى بالاى آن)به یک معنا است، مانند دلالت و دلالت که هر دو به یک معنا است، و حقیقت ولایت عبارتست از بعهده گرفتن کار، و منصوب شدن بر آن و”ولی”و”مولی“هر دو استعمال مى شوند در این معنا، البته هم در معناى اسم فاعل آن، یعنى موالى(به کسر لام)و هم در معناى اسم مفعول آن یعنى موالى(به فتح لام)و به مؤمن گفته مى شود ولى الله و لیکن دیده نشده که بگویند مؤمن مولاى خداست، لیکن هم گفته مى شود“الله ولى المؤمنین”و هم”الله مولا المؤمنین”و نیز راغب مى گوید: اگر عرب گفت: ” ولی”اگر دیدى که خود بخود و بدون لفظ”عن”متعدى شد، بدانکه اقتضاى معناى ولایت را دارد و مقتضى است که آن معنا در نزدیک ترین مواضعش حاصل شود، مثلا اگر دیدید کسى گفت: “ولیت سمعى کذا”یا گفت”ولیت عینى کذا”یاگفت“ولیت وجهى کذا”بدانکه مراد اینست که گوش خود یا چشم خود یا روى خود رانزدیک فلانى بردم، کما اینکه در قرآن هم بدون لفظ”عن”استعمال شده، مى فرماید: “فلنولینک قبله ترضیها” (۱) و نیز مى فرماید:

“فول وجهک شطر المسجد الحرام و حیث ماکنتم فولوا وجوهکم شطره” (۲) و اگر دیدى که با”عن”چه در ظاهر و چه در تقدیر متعدى شدبدانکه اقتضاى معناى اعراض و ترک نزدیکى را دارد. (۳)

و ظاهرا نزدیکى کذائى که ولایت نامیده مى شود اولین بار در نزدیکى زمانى و مکانى اجسام به کار برده شده آنگاه به طور استعاره در نزدیکى هاى معنوى استعمال شده است.پس ظاهرا گفتار راغب در کتاب مفردات عکس حقیقت و غیر صحیح بنظر مى رسد، زیرا بحث دراحوالات انسانهاى اولى این را بدست مى دهد که نظر بشر نخست به منظور محسوسات بوده واشتغال به امر محسوسات در زندگى بشر مقدم بر تفکر در متصورات و معانى و انحاى اعتبارات وتصرف در آنها بوده است، بنا بر این اگر ولایت را که قرب مخصوصى است در امور معنوى فرض کنیم لازمه اش اینست که براى ولى قربى باشد که براى غیر او نیست مگر بواسطه او، پس هرچه از شؤون زندگى مولى علیه که قابل این هست که بدیگرى واگذار شود تنها ولى مى تواند آن راعهده دار شده و جاى او را بگیرد.مانند ولى میت که او نیز همین طور است، یعنى همان طورى که میت قبل از مرگش مى توانست به ملاک مالکیت انواع تصرفات را در اموال خود بکند ولى اودر حال مرگ او مى تواند به ملاک وراثت آن تصرفات را بکند، و همچنین ولى صغیر با ولایتى که دارد مى تواند در شؤون مالى صغیر اعمال تدبیر بکند و همچنین ولى نصرت که مى تواند درامور منصور از جهت تقویتش در دفاع تصرف کند و همچنین خداى تعالى که ولى بندگانش است و امور دنیا و آخرت آنها را تدبیر مى نماید، و در این کار جز او کسى ولایت ندارد، تنهااوست ولى مؤمنین در تدبیر امر دینشان به اینکه وسائل هدایتشان را فراهم آورد و داعیان دینى بسوى آنان بفرستد و توفیق و یارى خود را شامل حالشان بکند، و پیغمبران هم ولى مؤمنینند.

مثلا رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)ولى مؤمنین است، چون داراى منصبى است ازطرف پروردگار، و آن اینست که در بین مؤمنین حکومت و له و علیه آنها قضاوت مى نماید، وهمچنین است حکامى که آن جناب و یا جانشین او براى شهرها معلوم مى کنند زیرا آنها نیزداراى این ولایت هستند که در بین مردم تا حدود اختیاراتشان حکومت کنند، و خواننده خودقیاس و حلف و طلاق وپسر عم (۶) و محبت و ولایت عهدى و همچنین بقیه معانى آنرا، و اما ولایتى که در آیه: “یولون الادبار”است به معناى پشت کردن یعنى بجاى اینکه روى خود جانب دشمن کنند و سنگر وجبهه جنگ را اداره و تدبیر نمایند، پشت خود بدان کرده پا به فرار مى گذارند و همچنین است“تولیتم”یعنى اعراض کردید و خود را به جهتى که مخالف جهت آنست قرار دادید یا روى خود را جهت مخالف آن برگردانیدید.

پس آنچه از معانى ولایت در موارد استعمالش به دست مى آید اینست که ولایت عبارتست از یک نحوه قربى که باعث و مجوز نوع خاصى از تصرف و مالکیت تدبیر مى شود، وآیه شریفه مورد بحث، سیاقى دارد که از آن استفاده مى شود ولایت نسبت به خدا و رسول ومؤمنین به یک معنا است، چه به یک نسبت ولایت را به همه نسبت داده است و مؤید این  مطلب این جمله از آیه بعدى است: “فان حزب الله هم الغالبون”براى اینکه این جمله دلالت و یا دست کم اشعار دارد بر اینکه مؤمنین و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)از جهت اینکه در تحت ولایت خدایند، حزب خدایند و چون چنین است پس سنخ ولایت هر دو یکى و از سنخ ولایت خود پروردگار است و خداوند متعال براى خود دو سنخ ولایت نشان داده، یکى ولایت تکوینى که آیات راجع به آن را ذیلا درج مى کنیم.دوم ولایت تشریعى که به آیات آن نیز اشاره مى نماییم، آنگاه در آیات دیگرى این ولایت تشریعى را به رسول خود استناد مى دهد و در آیه مورد بحث همان را براى امیر المؤمنین(علیه السلام)ثابت مى کند، پس در اینجا چهار جور ازآیات قرآنى هست:

چهار دسته آیات شریفه در باره:

ولایت تکوینى خدا، ولایت تشریعى خدا، ولایت رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)و ولایت امام على(علیه السلام)

۱ – آیاتى که اشاره به ولایت تکوینى خداى متعال دارد، و اینکه خداى متعال هر گونه تصرف در هر موجود و هر رقم تدبیر و به هر طورى که خود بخواهد برایش میسور و صحیح و روااست، مانند این آیات:

“ام اتخذوا من دونه اولیاء فالله هو الولی” و”ما لکم من دونه من ولى و لا شفیع ا فلا تتذکرون” (۸) و”انت ولیى فى الدنیا و الاخره” (۹) و”فما له من ولى من بعده” (۱۰) و (۷) در همین معنا مى فرماید: “و نحن اقرب الیه من حبل الورید” (۱۱) و نیز مى فرماید:

“و اعملوا ان الله یحول بین المرء و قلبه” (۱۲) و چه بسا آیات زیر را هم که راجع به ولایت به معناى نصرت است بتوان جزو همین آیات شمرد.چون نصرت مؤمنین هم خود یک رقم تصرف است، و آن آیات اینها است: “ذلک بان الله مولى الذین آمنوا و ان الکافرین لا مولى لهم” (۱۳) و: “فان الله هو مولاه” (۱۴) و این آیه:

“و کان حقا علینا نصر المؤمنین”هم با اینکه لفظ مولى یا ولایت در آن نیست با این وصف چون از جهت معنا از مقوله آیات فوق است باید درزمره آنها بشمار آید این آیات دسته اول.

۲ – اما دسته دوم، یعنى آیاتى که ولایت تشریع شریعت و هدایت و ارشاد توفیق و امثال اینها را براى خداى متعال ثابت مى کند، آنها نیز از این قرارند: “الله ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور” (۱۵) و”و الله ولى المؤمنین” (۱۶) و”و الله ولى المتقین” (۱۷) و آیات زیرهم در مقام بیان همین جهت اند: “و ما کان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الحیوه من امرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا” (۱۸) پس نتیجه این دودسته آیات این شد که دو سنخ ولایت براى خداى متعال هست یکى ولایت تکوینى و یکى تشریعى و به عبارت دیگر یکى ولایت حقیقى و یکى ولایت اعتبارى.

۳ – اما آیات دسته سوم، یعنى آیاتى که ولایت تشریعى را که در آیات قبل براى خداوندثابت مى کرد در آنها همان را براى رسول خدا ثابت مى کند و قیام به تشریع و دعوت به دین وتربیت امت و حکومت بین آنان و قضاوت در آنان را از شؤون و مناصب رسالت وى مى داند، آنها نیز از این قرارند: “النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم” (۱۹) و در همین معناست آیه“اناانزلنا الیک الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بما اریک الله” (۲۰) و: “انک لتهدى الى صراط مستقیم” (۲۱) و آیه”رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه” (۲۲) و: “لتبین للناس ما نزل الیهم” (۲۳) و”اطیعوا الله و اطیعوا الرسول” (۲۴) و” و ما کان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم” (۲۵) و”و ان احکم بینهم بما انزل الله و لا تتبع اهوائهم و احذرهم ان یفتنوک عن بعض ما انزل الله الیک” (۲۶).

و اما ولایت به معناى نصرت که براى خداوند است سابقا گفتیم معنا ندارد که  رسول الله داراى آن باشد و از همین جهت در آیات قرآنى هم براى آن جناب ولایت به این معناثابت نشده است.بارى جامع و فشرده این آیات اینست که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز داراى چنین ولایتى هست که امت را بسوى خداى تعالى سوق دهد و در بین آنها حکومت وفصل خصومت کند و در تمامى شؤون آنها دخالت نماید و همین طور که بر مردم اطاعت خداى تعالى واجب کرده است اطاعت او نیز بدون قید و شرط واجب است.پس برگشت ولایت آن حضرت بسوى ولایت تشریعى خداوند عالم است، به این معنا که چون اطاعت خداوند در امورتشریعى واجب است و اطاعت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)هم اطاعت خداست پس رسول خدا مقدم و پیشواى آنان و در نتیجه ولایت او هم همان ولایت خداوند خواهد بود.کمااینکه بعضى از آیات گذشته مانند آیه“اطیعوا الله و اطیعوا الرسول”و آیه”و ما کان لمؤمن و لامؤمنه اذا قضى الله و رسوله…”و آیاتى دیگر به این معنا تصریح مى کردند.

۴ – و اما قسم چهارم یعنى آیاتى که همین ولایتى را که دسته سوم براى رسول خدا ثابت مى نمود براى امیر المؤمنین، على بن ابی طالب(علیه السلام)ثابت مى کند و آنان آیات یکى همین آیه مورد بحث ما است که بعد از اثبات ولایت تشریع براى خدا و رسول با واو عاطفه عنوان“الذین آمنوا”را که جز بر امیر المؤمنین منطبق نیست به آن دو عطف نموده و به یک سیاق این سخن ولایت را که گفتیم در هر سه مورد ولایت واحده اى است براى پروردگار متعال، البته بطور اصالت و براى رسول خدا و امیر المؤمنین(علیه السلام)بطور تبعیت و به اذن خدا ثابت مى کند.

و اگر معناى ولایت در این یک آیه نسبت به خداوند غیر از معناى آن نسبت به“الذین آمنوا”بود صرف نظر از اینکه این یک نحوه غلط اندازى و باعث اشتباه بود علاوه بر این، جاداشت کلمه ولایت را نسبت به”الذین”تکرار کند، تا ولایت خدا به معناى خود و آن دیگرى هم به معناى خود استعمال شده باشد و اشتباهى در بین نیاید.کما اینکه نظیر این مطلب در این آیه رعایت شده است: “قل اذن خیر لکم یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین” (۲۷): همان طورى که مى بینید لفظ”یؤمن”را تکرار کرده براى اینکه هر کدام معناى بخصوصى داشت و نیز نظیر این مطلب در آیه“اطیعوا الله و اطیعوا الرسول”در جزء سابق گذشت.علاوه بر این، خود لفظ“ولیکم”با اینکه مفرد است به مؤمنین نسبت داده شده، و اگر مقصود از آن غیر از ولایت منسوب به خدا و رسول بود باید در این باره”الذین آمنوا”مى فرمود، و مفسرین هم به همین جور آیه را توجیه کرده اند، یعنى ولایت را به یک معنا گرفته و گفته اند در خداى تعالى بطوراصل و در غیر او به تبع مى باشد.

پس از آنچه تاکنون گفته شد بدست آمد که حصرى که از کلمه”انما”استفاده مى شود حصر افراد است، کانه مخاطبین خیال مى کرده اند این ولایت عام و شامل همه است، چه آنان که در آیه اسم برده شده اند و چه غیر آنان، چون چنین مظنه اى در بین بوده، آیه ولایت را منحصر کرده براى نام بردگان.ممکن هم هست به یک وجه دیگر این حصر را قصر قلب (۲۸) دانست.

پى نوشت ها:
(۱)پس بزودى تو را بسوى قبله اى که خوش آیندت باشد بر خواهیم گرداند.
(۲)پس بگردان روى خود را بسوى بخشى از مسجد الحرام، و هر جا که بودید باید روى خود به!جانب آن بگردانید.سوره بقره آیه ۱۴٫
(۳)مفردات راغب ص ۵۳۴ – ۵۳۳٫
(۴)کسى که بنده خود را آزاد کند و از جزیه او تبرى نجوید با شروط دیگرى که در فقه مضبوط است از آن بنده ارث مى برد: این سببیت ارث را(ولاء عتق)گویند.
(۵)یکى از معانى مولا همسایه و(جوار)است.
(۶)نسبت پسر عمه را ولاء و پسر عمو را مولى گویند.
(۷)بلکه به غیر خداوند اولیایى براى خود اتخاذ کرده اند و حال آنکه اگر ولى بحقى را مى خواستنداو خداوند متعال است. سوره شورى آیه ۹٫
(۸)از خداى تعالى گذشته براى شما ولى و شفیعى نیست آیا باز هم متذکر نمى شوید؟!سوره سجده آیه ۴٫
(۹)توئى ولى من در دنیا و آخرت.سوره یوسف آیه ۱۰۱٫
(۱۰)پس بعد از خدا هیچ ولى براى او نیست.سوره شورى آیه ۴۴٫
(۱۱)یعنى ما از رگ گردن او به او نزدیکتریم.سوره ق آیه ۱۶٫
(۱۲)یعنى و بدانید که خداى تعالى حائل مى شود بین انسان و قلب او یعنى تا آنجا راه دارد.سوره انفال آیه ۲۴٫
(۱۳)این هلاکت کفار که گفته شد براى آن بود که خداى تعالى یاور کسانیست که ایمان آوردند، وکفار ناصرى بر ایشان نیست.سوره محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)آیه ۱۱٫
(۱۴)چونکه خدا خودش یاور اوست.سوره تحریم آیه ۴۴٫
(۱۵)خداست ولى کسانى که ایمان آورده اند و لذا آنان را از ظلمات بسوى نور بیرون میاورد.سوره بقره آیه ۲۵۷٫
(۱۶)و خداوند راهنماى مؤمنین است.سوره آل عمران آیه ۶۸٫
(۱۷)و خداوند راهنماى پارسایان است.سوره جاثیه آیه ۱۹٫
(۱۸)این صحیح نیست که مرد مؤمن و زن مؤمنه اى بعد از آنکه خدا و رسولش براى آنها بامرى حکم فرمودند در کار خود اعمال سلیقه و اختیار نمایند.و هر کس چنین کند یعنى در آنچه خدا و رسولش اختیارنموده عصیان ورزد البته از راه حق گمراه شده است گمراهى روشنى.سوره احزاب آیه ۳۶٫
(۱۹)پیغمبر سزاوارتر است به تدبیر امور مؤمنین از خود ایشان و حکمش در ایشان نافذتر است از حکم خودشان.سوره احزاب آیه ۶٫
(۲۰)ما بتو کتاب را به حق نازل کردیم تا بین مردم به آنچه خدایت یاد داده حکم کنى نه اینکه خائنین را تبرئه کرده و از آنان دفاع کنى.سوره نساء آیه ۱۰۵٫
(۲۱)تو محققا بسوى راه نجات دعوت مى کنى.سوره شورى آیه ۵۲٫
(۲۲)مبعوث کرد در میان امت ها رسولى از جنس خود آنان تا آیاتش را بر آنان بخواند و تزکیه شان کند و کتاب و حکمتشان بیاموزد.سوره جمعه آیه ۲٫
(۲۳)سوره نحل آیه ۴۴٫
(۲۴)سوره نساء آیه ۵۹٫
(۲۵)سوره احزاب آیه ۳۶٫
(۲۶)این دستور را هم دادیم که باید در بین مردم به آنچه خدایت فرو فرستاده حکم کنى و باید ازپیروى هواهایشان بپرهیزى و زنهار باید بر حذر باشى از اینکه تو را از پاره اى از آنچه به سویت نازل شده گمراه و غافل سازند.سوره مائده آیه ۴۹٫
(۲۷)مى گویند: او – رسول الله – گوش است.بگو اگر گوش و تصدیق کننده دو سخنى است بارى گوش خوبى است براى شما چه تصدیق مى کند خدا را و تصدیق مى کند مؤمنین را.سوره توبه آیه ۶۱٫
(۲۸)در پاورقى صفحه(۹)معناى قصر قلب و قصر افراد گذشت.
منبع:ترجمه تفسیر المیزان جلد ششم ، سید محمد حسین طباطبایى،