خوف

نوشته‌ها

خوف و اقسام آن

اشاره

خوف و ترس به معنای دل سوختن و متألّم بودن به سبب تشویش رسیدن به ناخوشى که تحقق آن محتمل باشد و تألّم از تشویش امرى که حصولش یقینی یا مظنون باشد. فرق بین خوف و جبن آن است که در جبن، الم و دل سوختن ضرورى نیست. پس کسى که شب در خانه تنها نمى خوابد جبن دارد و خوف ندارد، زیرا که تا در آنجا نخوابیده المى ندارد. در این نوشته به اقسام خوف و مطالب مربوط به آن پرداخته شده است.

 

خوف بر دو قسم است:

یکى: خوف ممدوح و مستحسن، و آن خوف از خداى و عظمت او از گناه خود است که ضد امن از مکر خداست، و در بیان صفت دوم مذکور خواهد شد.

دوم: خوف مذموم، که از جمله مهلکات است. این نوع خوف از صفات رذیله است که نتیجه صفت جبن است.

انواع خوف مذموم

خوف مذموم بر چند نوع است و صاحب آنها در نزد عقل معاقب و ملوم است:

اول آنکه خوف او از امرى باشد که البته وقوع خواهد یافت و دفع آن در قوه بشر نیست. و شکى نیست که خوف از چنین چیزى از جهل و نادانى است و به غیر از الم عاجلى که دل آدمى را مشغول کند و او را از کار دنیا و آخرت باز دارد فایده اى بر آن مترتب نمى شود. و عاقل مثل این را بر دل خود راه نمى دهد و خود را به قضاى الهى و مقدرات سبحانى راضى مى سازد تا راحت حال و سعادت مآل به جهت او حاصل گردد.

دوم آنکه: خوف او از امرى باشد که وجود آن احتمالى است و ممکن است که وقوع نیابد، و شدن و نشدن آن در دست آن شخص نباشد. این خوف نیز مانند اول خلاف مقتضاى عقل و از نادانى و جهل است، بلکه این از اولى بدتر است. زیرا که هر دو شریک اند در اینکه علاج و چاره آن در دست آدمى نیست. و در عین حال در این نوع احتمال مى رود که آن امر وقوع نیابد و محقق نشود.

بلى نبود در این ره ناامیدى سیاهى را بود روز سفیدى
ز صد در، گر امیدت بر نیاید به نومیدى جگر خوردن نشاید

سوم آنکه: خوف او از امرى باشد که سبب آن در دست  خود اوست؛ اما هنوز سبب آن یافت نشده باشد و از این ترسد که مبادا فلان اثر بر آن مترتب شود. علاج آن، آن است که: مراقب احوال خود باشد که این امر از او صادر نشود و مرتکب عملى که از عاقبت آن ترسد نگردد. در هر کارى عاقبت آن را ملاحظه نماید، و جانب بد آن را به نظر آورد، و به محض ملاحظه یک طرف اکتفا نکند. اگر بعد از صدور آن فعل، تشویش عاقبت آن را داشته باشد از نوع دوم خواهد بود.

چهارم آنکه: خوف او از چیزهائى باشد که طبع از آن بدون سبب و جهت وحشت مى کند، مثل جن و میت، خصوصا در شب در حالت تنهائى. و منشأ این خوف غلبه قوه واهمه و قصور عقل و مدرک است، و دلالت بر ضعف نفس مى کند.

بر عاقل لازم است که اندکى با خود تأمل کند که امثال این امور به چه سبب باعث تشویش و خوف مى شوند. کسى که در زندگانى او با قوّت و قدرت از او نمى ترسیدى بلکه از حرب و مجادله او احتراز نمى کردى چگونه از بدن میت بى حس و حرکت او خوف مى کنى؟! و کجا دیده و یا شنیده اى که مرده بر زنده حمله کرده باشد و بر او غالب شده باشد؟! و جنّى که در میان علما در وجود آن خلاف است تو به چه دلیل یقین بر وجود او کردى؟. و بعد از آنکه موجود باشد به چه سبب در مقابل تو در مى آید خود را به تو مى نماید؟ و اگر هم نمود به چه دشمنى و عداوت در صدد ایذاء تو بر مى آید؟ و اگر هم در صدد آن برآید به کدام قوت بر تو غالب مى گردد؟ آخر نه انسان اشرف ممکنات و اکثر آنها مطیع و منقاد اویند به چه جهت اشرف کاینات با وجود این  همه احتمالات از موجودى ضعیف الوجود و ناقص القوه پست فطرت خوف مى کند؟! صاحب این صفت باید که در شبهاى تاریک به تنهائى خصوصا در مواضع موحشه صبر کند و خود را به آنجا بیفکند تا به تدریج این خوف از او زایل گردد. و خوف مرگ نیز در این نوع و نوع اول است.

علل خوف از مرگ

خوف از مرگ عمومی و در نزد اکثر شدیدتر است و معالجه آن اهم است. بنابراین مى گوئیم که باعث خوف از مرگ چند چیز مى تواند باشد:

اول آنکه: تصور کند که با مرگ فانى و معدوم صرف مى شود و دیگر اصلا وجودى از براى او در هیچ عالمى نخواهد بود. و منشأ این خوف، سستى اعتقاد و جهل به مبدأ و معاد است. و چنین شخصى از زمره کفار و از دایره اسلام بر کنار است.

علاج آن تحصیل اصول عقاید و استحکام آنها به ادله و براهین قطعیه و مجاهدات و عبادات است تا اینکه یقین از براى او حاصل شود که مرگ نیست مگر اینکه نفس جامه بدن را از خود دور کند و قطع علاقه از بدن نماید و بداند که آدمى همیشه باقى و در بهجت و راحت و نعمت، و یا عذاب و نقمت خواهد بود. علاوه بر اینکه چنانکه العیاذ بالله فرض نمائیم که آدمى به مرگ، عدم صرف شود این امرى نیست که منشأ خوف و تشویش باشد، زیرا که عدم را المى نیست و از چیزى متأثر نمى گردد.

دوم آنکه: گمان کند که از مردن نقصى به او مى رسد و تنزلى از براى او حاصل مى شود. این خوف از غفلت و جهل به حقیقت مرگ و انسان ناشی می شود؛ زیرا هر که حقیقت این دو را شناخت مى داند که مرگ باعث کمال رتبه انسان و انسانیت است و آدمى تا نمرده ناقص و ناتمام است. نشنیده اى که هر که بمرد، او تمام و [کامل ] شد.

از جمادى مردم و نامى شدم مردم از نامى ز حیوان سر زدم
مردم از حیوانى و آدم شدم پس چه ترسم کى زمردن کم شوم
بار دیگر هم بمیرم از بشر تا بر آرم از ملایک بال و پر
بار دیگر از ملک پرّان شوم آنچه در عقل تو ناید آن شوم

پس انسان کامل همیشه مشتاق مرگ و طالب مردن است. چنانچه سید اوصیاء(علیه‌السلام) فرمودند:

«و الله لابن ابى طالب آنس بالموت من الطفل بثدى امه»[۱] یعنى: «به خدا قسم که اُنس پسر ابى طالب به مرگ و اشتیاقش به آن بیشتر است از اُنس طفل به پستان مادر».

آرى کسى را که عقل کامل باشد مى داند که مرگ، آدمى را از ظلمت سراى طبیعت مى رهاند و به عالم بهجت و نور و نعمت و سرور مى رساند.

به واسطه مرگ، از تنگناى زندان «دار بوار»[۲] مستخلص، و در ساحت وسیع الفضاى «سراى قرار»[۳] داخل مى شود. و از محل الم و مرض و خوف و بیم و فقر و احتیاج فارغ و در منزل راحت و صحت و امن و غنا متمکن مى گردد. از همنشینى منافقین و اشرار و ظالمین دیو سار دور  و به مرافقت سکان عالم قدس و محرمان خلوتخانه انس مبتهج و مسرور مى شود. نیم جانى خسته و دست و پایى بسته و شکسته از تو مى گیرند و زندگانى حقیقى و حیات ابدى به تو مى دهند.

نیم جان بستاند و صد جان دهد آنچه در وهم تو ناید آن دهد

 کدام عاقل ابتهاجات عقلیه و لذتهاى حقیقیه و حیات ابد و پادشاهى سرمد را مى گذارد و در وحشت خانه پر از مار و مور مشوب به انواع مصیبت و بلا و مرض و رنج و عنا، ساکن مى گردد؟! اى جان برادر!

توئى آن دست پرور مرغ گستاخ که بودت آشیان بیرون از این کاخ
چو از آن آشیان بیگانه گشتى چو دو نان جغد این ویرانه گشتى
بیفشان بال و پر زآمیزش خاک بپر تا کنگر ایوان افلاک

پس اى دوستان! بیایید تا از خواب غفلت بیدار شویم و از مستى طبیعت هشیار گردیم و ساعتى با هم بنشینیم و به یکدیگر نصیحت کنیم و با هم بگوئیم:

که اى بلند نظر شاهباز سدره نشین نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را ز کنگره عرش مى زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتاده ست

هان هان از وطن اصلى خود یاد آور و زنهار، که دیار حقیقى خود را فراموش مکن.

آتش شوق را دامن زن، و شعله اشتیاق به حرکت آور، و بال و پر روح قدسى را بر هم زن، گرد و غبار کدورات عالم جسمانیت را از آن بیفشان، این قفس تنگ خالى را بشکن و به آشیان قدس پرواز کن، بند گران علایق و عوایق را از پاى خود باز کن، و خود را از تنگناى زندان ناسوت خلاصى ساز، قدمى در فضاى دلگشاى عالم لاهوت گذار و در صدر ایوان انس بر مسند عزت قرارگیر!

شاهد دولت در آغوش خود آر دست از این معشوق هر جائى بدار
بشکن این گوهر که مقدارش نماند در دو عالم یک خریدارش نماند
مرغ زیرک باش و بشکن دام را خاک ره بر سرفکن ایام را

چند چند گرفتار دام طبیعت، تا به کى محبوس در زندان رنج و زحمت، هر ساعتى بار غمى تا به کى کشى، هر لحظه جام المى تا چند نوشى نیش؟ زهر آلود هم صحبتان منافق تا به چند، زهر جانفرساى عزاى دوستان موافق تا به کى، پاى از این خانه ویران بیرون نه و قدم در گلستان عالم سرور گذار!

چون تو بگذشتى ازین بالا و پست گلبنى بینى در آن صحرا که هست
زیر هر برگ گلى خوش اخترى بیخ آن بگذشته از تحت الثرى
شاخ آن از لا مکان سر بر زده سایه آن عرش را بر سر زده
یک جهان بینى به معنى صد هزار نو عروسان فارغ از رنگ و نگار

گاهى باسکان عالم انوار رازى گوى، و زمانى با همجنسان آن دیار صحبتى دار، آه سرد از دل پر درد و برآور و رفیقان وطن اصلى را به خاطر آور با ایشان خطاب آغاز کن و بگو:

این روا باشد که من در بند سخت که شما بر سبزه گاهى بر درخت
این کجا باشد وفاى دوستان من به بند اندر شما در بوستان
یاد آرید اى مهان زین مرغ زار یک صبوحى [۴] در میان مرغزار
یاد یاران یار را میمون [۵] بود خاصه کان لیلى و این مجنون بود

سوم: از امورى که باعث خوف از مرگ مى شود، صعوبت قطع علاقه از اولاد و عیال، و دشوارى گذشتن از منصب و مال است و ظاهر است که این ترس از مرگ نیست بلکه غم مفارقت بعضى از زخارف فانیه و مهاجرت از لذات دنیاى دنیه است. علاج این خوف آن است که تأمل کند که چیزى که لا محاله گذاشتى [گذاشتنى ] و خانه اى که البته از آن گذشتنى است چگونه عاقل دل به آن ببندد. اگر تو نمیرى و آن را به جاى گذارى آن خواهد مرد و تو را خواهد گذاشت. پس خواهى نخواهى باید از آن مفارقت کرد و چاره از مهاجرت آن نیست. و کسى را که اندک شعورى باشد چگونه به چنین چیزى مطمئن و دل خود را به آن ساکن مى کند. پس باید محبت دنیا و ساکنان آن را از دل دور کرد تا از این خوف و الم، فراغت حاصل کرد.

چهارم: خوف از دشمنان و تصور خوشحالى ایشان است. و شکى نیست که این نیست مگر از وسوسه شیطان، زیرا که شادى و سرزنش ایشان نه به دین ضرر مى رساند و نه به ایمان، و نه به بدن المى از آن حاصل مى شود و نه به جان. چون تو از این خانه رفتى چیزى که به خاطر تو نمى گذرد امثال این مزخرفات است، علاوه بر اینکه شماتت دشمنان و شادى ایشان مخصوص به مرگ نیست. زیرا که انواع بلا و نکبت و عنا و مصیبت از براى هر کسى در دنیا ممکن و دشمن به همه آنها شاد و خرم مى گردد. پس هر که کراهت از آن داشته باشد باید چاره دشمنى را کند و دشمنان خود را به نوعى که مذکور خواهد شد دوست گرداند.

پنجم آنکه: خوف ازین داشته باشد که بعد از وفات او اهل و عیال او ذلیل و خار و ضایع و پایمال شوند، و دوستان و اعوان و انصار او هلاک گردند. و این خیال نیز از وسوسه هاى شیطانیه و خیالهاى فاسده است، زیرا هر که چنین خیالى کند معلوم است که خود را منشأ اثرى مى داند و از براى وجود خود مدخلیتى در عزت دیگران یا ثروت و قوت ایشان مى پندارد. زهى جهل و نادانى به خداوند عالم و قضا و قدر او! چگونه چنین خوفى را به خود راه مى دهد و حال اینکه مقتضاى فیض اقدس آن است که هر ذره اى از ذرات عالم را به کمالى که برازنده و سزاوار آن است برساند، و هر کسى را به هر چه از براى آن خلق شده و اصل نماید، و هیچ آفریده اى را حد تغییر و تبدیل آن نیست.

به چشم خود دیده ایم که اطفالى که نگاهبان و پرستار متعدد دارند هلاک شده اند، و طفلان خودسر و بى پدر و مادر در کوچه و صحرا تنها و بى کس به سلامت مانده اند.

نمى بینى که بسیارى از علما و فضلا سعى ها کردند در تربیت اولاد خود ولى سعى ایشان اثرى نبخشید. و چه قدر از ارباب دولت و اغنیا مالهاى بى حد از براى فرزندان خود گذاردند ولى به اندک وقتى از دست ایشان به در رفته ثمرى نداد. بسى یتیمان سر و پا برهنه که نه مالى از براى ایشان بود و نه تربیتى، به واسطه تربیت مربى ازل به اعلى مرتبه کمال رسیدند و اموال بى حد و حصر فراهم آوردند، بلکه به مراتب عالیه و مناصب جلیله رسیدند.

غالب آن است که یتیمانى که در طفولیت پدر از سر ایشان رفته ترقى ایشان در دنیا و آخرت بیشتر مى شود از اطفالى که در آغوش پدران پرورش یافته اند. به تجربه رسیده است که هر که خاطر جمع و مطمئن بوده از اولاد خود به جهت مالى که از براى ایشان گذاشته، یا به شخصى که اولاد خود را به او سپرده عاقبت به فقر و تهى دستى گرفتار گشته و به خوارى و ذلت و پستى رسیده اند. بلکه بسیار شده است که آن مال یا آن شخص باعث هلاکت اولاد او شده اند. و هر که کار اولاد و بازماندگان خود را به خدا واگذارد و ایشان را به رب الارباب سپرد البته بعد از او هر روز عزت و قوت و مال و دولت ایشان زیادتر شده.

پس کسى که عاقل و خیر خواه اهل خود باشد باید کار و بار اولاد و عیال خود را به خالق و پروردگار ایشان گذارد و آنها را به مولى و آفریدگار ایشان سپارد. نعم المولى و نعم النصیر.[۶]

 ششم آنکه: خوف او از عذاب الهى باشد، به واسطه معاصى و گناهانى که از او صادر شده. و این نوع خوف، از انواع خوف ممدوح، و در آیات و اخبار مدح صاحبان آن شده است و لیکن، باقیماندن بر این ترس، و در صدد علاج آن بر نیامدن به توبه و انابه، و ترک معصیت، از جهل و غفلت است.

از آنچه گفتیم معلوم شد که: خوف از موت، به سبب یکى از جهات مذکوره، راهى ندارد. و عاقل نباید آن را به خود راه دهد، و باید تأمل نماید، که مرگ، شربتى است که هر کس را چشیدنى است، و ضربتى است که به هر فرقى رسیدنى است. بلکه در فن حکمت ثابت است که: هر مرکّبى البته فاسد مى شود. پس بدن، که مرکّب از عناصر است، ناچار باید به فساد انجامد. پس آرزوى حیات دائمى و تمنّاى بقاى ابدى از براى بدن، خیالى است محال، و عاقل چنین آرزویى نمى کند، بلکه یقین مى داند که:

هر چه در نظام عالم مى شود، خیر و صلاح است. پس، خود را به هر چه مى شود رضا و خشنود مى کند، و الم و کدورت به خود راه نمى دهد. و اگر تمنا و آرزویش طول عمر است، تأمل کند که اگر طول عمر را به جهت استیفاى لذات جسمانیه مى خواهد، بداند که: چون پیرى او را دریافت مزاج ضعیف مى گردد، و قوا و حواس مختل مى شود، و از کار باز مى ماند، و صحت که عمده لذات است زوال مى پذیرد، نه از اکل، لذّت مى برد و نه از جماع. و لحظه اى از دردى و المى خالى نیست. و روز به روز در تنزل و رو به پستى دارد، تا به حدى مى رسد که در نزد مردمان، بلکه اهل و عیال خود خوار و بى مقدار مى شود. همچنان که در کتاب خداست که: «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ »[۷] یعنى: «هر که را پیر و معمّر کردیم او را در میان مردم خوار و منکوس مى گردانیم».

علاوه بر این ها، هر روز مبتلا به عزاى فرزندى و صدیقى، و هر شام گرفتار مرگ دوستى و رفیقى است. و بسا باشد که: گرفتار انواع مصیبت و ناخوشى گردد، و فقر و احتیاج به او رو آورد. و حقیقه کسى که طالب طول عمر است، طالب این همه زحمتهاست. و اگر مقصودش از طول عمر، کسب فضایل و اخلاق حسنه و طاعت و عبادت است، شکى نیست که: در پیرى. تحصیل کمال در نهایت صعوبت است. و کسى که ملکات بد را از خود دفع نکرد تا به پیرى رسید، و ریشه آنها در دل او مستحکم گشت، کجا مى تواند که آنها را زایل کند، و اخلاق حسنه را تحصیل نماید، زیرا که بعد از استحکام ریشه آنها، دفع آنها موقوف است به ریاضاتى و مجاهداتى، که در پیرى تحمل آنها ممکن نیست.

از این جهت است که: در اخبار وارد شده است [۸] که: «چون آدمى را سن به چهل سالگى رسید، و رجوع به نیکى نکرد شیطان به نزد او مى آید و دست بر روى او مى کشد، و مى گوید پدرم فداى روئى باد که دیگر براى او هرگز رستگارى نیست».

با وجود اینکه طالب سعادت، باید در هر حالى در فکر تحصیل آن باشد، و صفات  بد را که از جمله آنها طول امل است، از خود زایل کند، و به عمرى که از براى او مقرّر شده است راضى بوده باشد، و همیشه به قدر امکان در فکر تحصیل کمال، و خلاصى از زندان دنیاى غدّار، و قطع علاقه از لذات دنیه، و میل به حیات ابدیه، روز و شب در اکتساب کمالات، و مناجات با حضرت خالق الارباب بوده، تا از قفس طبیعت مستخلص، و به اوج عالم حقیقت پرواز نماید. و از براى او موت ارادى، که منشأ حیات طبیعى است حاصل گردد. و در این وقت مشتاق مرگ مى شود، و از تقدیم و تأخیر آن روا ندارد. نه او را به این ظلمتکده که منزل اشقیاء و فجّار، و مسکن شیاطین و اشرار است میلى، و نه این زندگانى فانى را در نظر او اعتبارى و وقعى است. خاطرش به عالم اعلى متعلق، و دلش به مصاحبت مجاوران حرم قدس «شایق»،[۹] همیشه بساط قرب حق را جویا، و زبان حالش به این مقال گویاست.

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم از پى جانان بروم
به هواى لب او ذره صفت رقص کنان تا لب چشمه خورشید درخشان بروم [۱۰]

پی نوشت:

[۱]. نهج البلاغه فیض الاسلام، ص ۵۷، خطبه ۵.

[۲]. خانه هلاکت و نیستى،( کنایه از خانه دنیا).

[۳]. خانه پایدار،( خانه آخرت).

[۴]. صبحگاهى، نوشیدنى که صبحگاهان نوشند.

[۵]. مبارک.

[۶] . یعنى: خداوند بهترین یار و بهترین یاور است. انفال، (سوره ۸)، آیه ۴۰.

[۷]. یس،( سوره ۳۶)، آیه ۶۸.

[۸]. احیاء العلوم، ج ۳، ص ۲۵ و سفینه البحار، ج ۱، ص ۵۰۴.( با اندک تفاوتى).

[۹]. مشتاق، مایل.

[۱۰]. برگرفته از: نراقى، احمد بن محمدمهدى، معراج السعاده، ص۱۷۰-۱۷۸،  هجرت – ایران – قم، چاپ: ۶، ۱۳۷۸ش.

چند نمونه از سیره‌ اخلاقی امام حسین(علیه السلام).

اشاره:

امام حسین (علیه السلام) و حکایت زیستن و شهادتش و لحن گفتار و ابعاد کردارش، نه تنها نمونه یک بزرگمرد تاریخ را براى ما مجسم مى سازد، بلکه آیینه تمام نماى فضیلت ها، بزرگ منشى ها، فداکاری‌ها، جان بازى ها، خداخواهى ها و خدا جویى‌ها است، او به تنهایى مى تواند سعادت بشریت را ضامن گردد. حضرت دراین باره می فرماید:

سبقتُ العالمین الى المعالى بحُسن خلیقه و علو همه

و لاح بحکمى نور الهدى فى دیاجى من لیالى مدلهمه

یرید الجاحدون لیطفئوه و یأبى الله إلا أن یتمه

با خوش خلقى و بلند همتى از همه جهانیان به مقامات بلند پیش گرفتم . نور هدایت در شب هاى دیجور با حکمت من درخشید. منکران مى خواهند این نور را خاموش کنند و اما خداوند که می‌خواهد آن را تمام و کامل گرداند.(۱)

علائلى در کتاب «سمو المعنى »مى نویسد: ما در تاریخ به مردان بزرگى برخورد مى کنیم که هر کدام در جبهه و جهتى، عظمت و بزرگى خویش را جهانگیر ساخته‌اند. یکى در شجاعت، دیگرى در زهد، آن دیگر در سخاوت، و…اما شکوه و بزرگى امام حسین (علیه السلام) حجم عظیمى است که ابعاد بى نهایتش هر یک مشخص کننده ى یک عظمت فراتر از تاریخ است. گویا او جامع همه والایى ها و فرازمندى هاست. (۲)

آرى مردى که وارث بى کرانگى نبوت محمدى، وارث عظمت عدل و مروت علوی، وارث جلال و درخشندگى فضیلت فاطمی است، چگونه نمونه برتر و والاى عظمت انسان و نشانه ى آشکار فضیلت هاى خدایى نباشد؟

در این جا به گوشه ای از فضائل اخلاقی آن حضرت می پردازیم هر چند باید بگوییم :

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست که تر کنم سر انگشت و صفحه بشمارم

۱. نماز و عبادت امام حسین (علیه السلام) :

همه پیام آوران خدا و امامان(علیهم‌السلام) خدا را خالصانه و عاشقانه مى پرستیدند، اما حسین علیه السلام عبادت و پرستش ویژه اى داشت ، چرا که از هنگامى که نور وجودش در جان مادرش فاطمه(علیها‌السلام) پدید آمدتا آن لحظاتى که سر نورانى اش بر فراز نیزه هاى جاهلیت اموى قرار گرفت (همیشه و همه جا به ستایش و سپاس و تسبیح و تنزیه خدا، مشغول بود و تلاوت کتاب خدا از او شنیده مى شد.

امام به عبادت بسیار علاقه‌مند بودند. شخصى خطاب به حضرت سجاد(علیه السلام) عرض کرد: چرا پدرت کم اولاد است ؟ حضرت فرمود: تعجب مى کنم که من چگونه متولد شده ام ؛ زیرا پدرم در هر شب و روزى هزار رکعت نماز به جاى مى آورد. (۳)

حضرت مهدى فرمود: جدم حسین علیه السلام رکوع و سجودش ‍ طولانى بود. (۴)

حضرت بارها پیاده به خانه خدا شتافت و مراسم حج را برگزار کرد .(۵)

۲. تسلیم در برابر خدا :

از امام حسین علیه السلام پرسیدند، چگونه صبح کردى ؟ فرمود: صبح کردم در حالى که پرودگارم ، بالاى سرم و آتش پیش رویم، مرگ جوینده‌ام و حساب الهى فراگیرم مى باشد. چنین روزى من ، در گرو کردار خویشم. نه آنچه دوست دارم پیدا مى کنم ، و نه آنچه نمى پسندم از خود مى رانم . توان هیچ یک را ندارم و همه کارها در اختیار دیگرى است.

اگر بخواهد عذابم مى کند و اگر بخواهد از من مى گذرد. بنابراین ، کدام فقیرى از من نیازمندتر است ؟ !(۶)

۳. خوف و خشیت امام حسین (علیه السلام):

از صفات برجسته امام حسین علیه السلام ، شدت خوف از خدا و درک عظمت او بود، به گونه اى که هنگام وضو ساختن براى عبادت و نماز و تقرب به سوى پروردگار، رنگ چهره اش دگرگون مى گشت و اعضا و اندام هایش به لرزه مى افتاد. برخى از سر شگفتى ، از شدت خوف و پرواى او پرسیدند که فرمود:

«لا یأمن یوم القیامه الا مَن خاف الله فى الدنیا؛ در روز قیامت تنها کسانی امنیت خواهند داشت که در دنیا از پروردگار خویش پروا داشته باشند».(۷)

امام وقتى وضو مى گرفت رنگش پریده و پاهایش ‍ مى لرزید.علت این کار را پرسیدند فرمود: «حق لمن وقف بین یدى الملک الجبار ان یصفر لونه و ترتعد مفاصله؛ سزاوار است براى کسى که در مقابل خداى با جبروت ایستاده رنگش زرد شود و پاهایش بلرزد.»(۸)

همین حالت معنوی بود که استجابت دعا را به دنبال داشت. امام سجاد(علیه السلام) فرمود: کوفیان نزد امام على آمده، از نیامدن باران شکایت کردند و گفتند: از خدا براى ما باران بخواه ، امیرمؤ منان به حسین(علیه السلام) فرمود: برخیز و از خداوند طلب باران کن!(۹) و خداوند به دعای آن حضرت باران سیل‌آسا فرستاد.

۴. تواضع:

شخصیت حسین بن على (علیه السلام) چنان بلند و دور از دسترس و پر شکوه بود که وقتى با برادرش امام مجتبى (علیه السلام)، پیاده به کعبه مى رفتند، همه بزرگان و شخصیت هاى اسلامى به احترامشان از مرکب پیاده شده، همراه آنان راه می‌پیمودند.

احترامى که جامعه براى حسین (علیه السلام) قائل بود بدان جهت بود که او با مردم زندگى مى کرد؛ از آنان و معاشرتشان کناره نمى جست؛ با جان جامعه هماهنگ بود، و بالاتر از همه، ایمان به خداوند او را غمخوار و یاور مردم ساخته بود.

روزى از محلى عبور کرد، عده اى از فقرا بر عباهاى پهن شده نشسته بودند و نان خشکى مى خوردند، تعارفش کردند و امام هم پذیرفت، نشست و تناول کرد و بیان داشت: خداوند متکبران را دوست نمى دارد.(۱۰)سپس فرمود: دعوت شما را اجابت کردم، شما هم دعوت مرا بپذیرید. آنها دعوت حضرت را پذیرفتند و همراه امام رفتند، حضرت دستور داد هر چه در خانه موجود است بیاورند، و بدین ترتیب پذیرایى گرمى از آنان به عمل آمد، نیز درس تواضع و انسان دوستى را با عمل خویش به جامعه آموخت.(۱۱)

۵. بخشش و کرامت امام حسین (علیه السلام):

عربی بیابانی خدمت امام آمد و گفت : ضامن شده ام که دیه کامله اى را بپردازم ؛ اما توان آن را ندارم، ناچار نزد بخشنده ترین مردم ؛ یعنى شما خاندان پیامبر آمدم .

حضرت فرمود: سه سؤ ال از تو مى کنم ، اگر به یکى پاسخ دادى ، یک سوم مال را به تو مى دهم ، اگر به دو سؤ ال پاسخ دادى ، دو سوم مال و اگر به سه سؤ ال پاسخ دادى ، همه آن مال را عطا خواهم کرد.

مرد عرب گفت : شما از خاندان علم و فضیلتى ، چگونه مى توانم جواب سوالات کسى همانند شما را بدهم !

فرمود: از جدم فرستاده خدا شنیدم «المعروف بقدر المعرفه؛ باب معروف و بخشش را به اندازه معرفت مردم بگشایید».

مرد عرب گفت : پرسش هایت را بگو، اگر بدانم پاسخ مى گویم و اگر نه، از شما یاد مى گیرم .

حضرت فرمود: افضل عمل ها چیست ؟ اعرابى گفت : ایمان به خدا .

امام فرمود: چه چیز سبب نجات مردم از هلاکت و نابودى است ؟

عرب گفت : توکل و اعتماد بر خداوند.

امام فرمود: زینت انسان چیست ؟ عرب گفت : علمى که همراه عمل باشد.

امام فرمود: اگر این شرافت را نیافت ، چه ؟ عرض کرد: مالى که با آن مروت و جوانمردى باشد.

حضرت فرمود: اگر این را هم نداشته باشد؟ گفت : فقر و پریشانى که با صبر و شکیبایى توام گردد.

امام فرمود: اگر این را نیز نداشت ؟ مرد عرب گفت : لایق چنین آدمى آن است که صاعقه اى از آسمان فرود آید و او را بسوزاند!

در این حال امام خنده اش گرفت، سپس کیسه اى که در آن هزار دینار سرخ بود و انگشترى که نگین آن دویست درهم مى ارزید به او عطا کرد و فرمود: با این طلاها دیه را بده و پول این انگشتر را صرف زندگى‌ات کن.

اعرابى این آیه را تلاوت کرد: «الله اعلم حیث یجعل رسالته».(۱۲)

مردى از انصار خدمت امام آمده تا در خواستی کند، حضرت فرمود: آبروى خود را نگهدار، و حاجت خود را در نامه‌اى نوشته بیاور،که خواسته‌ات را به خواست خدا بر آورده سازم.

نوشت : فردی پانصد دینار از من طلب دارد و با اصرار آن را مى خواهد، به او بفرما به من مهلت دهد.

چون امام نامه را خواند، وارد منزل شد، کیسه اى که هزار دینار داشت بیرون آورد و به او فرمود: با پانصد دینار آن بدهى خود را بپرداز و با پانصد دینار دیگر زندگى خود را بچرخان و جز نزد یکى از این سه نفرحاجت مبر: دیندار، جوانمرد، یا دارى شرافت خانوادگى. دیندار، دین خود را (با برآوردن حاجتت) حفظ مى کند؛ جوانمرد، از مردانگى خود شرم مى برد (که پاسخت را ندهد) اما با شرافت مى فهمد با رو انداختن به او از آبروى خود گذشتى، از این رو در حفظ آبرویت مى‌کوشد.(۱۳)

پرداخت بدهى

عمرو بن دینار گوید: امام حسین نزد اسامه بن زید رفت، که بیمار بود. وى ناله کنان گفت : واى از این غم! بدهى من شصت هزار درهم است .فرمود: همه بدهى تو بر عهده من، آن را مى پردازم.عرض کرد: مى ترسم بمیرم، فرمود: تا بدهى تو را نپرداختم نخواهى مرد. حضرت پیش از مرگ بدهى او را پرداخت.(۱۴)

آزاد کردن غلام

انس می‌گوید: خدمت امام حسین‌بودم‌. کنیزی داخل شد و یک شاخه گل خدمت امام ‌هدیه کرد. امام وی را آزاد ساخت‌، هنگامی که از علت این کار سؤال کردم فرمود: خداوند این ادب را به ما آموخته که می‌فرماید: «وَإِذَا حُیِّیتُم بِتَحِیَّه‌ٍ فَحَیُّواْ بِأَحْسَن‌َ مِنْهَآ؛(۱۵) چون به شما درود فرستاده شد، به بهتر از آن درود بگویید.” سپس اضافه فرمود: تحیت بهتر، آزاد کردن اوست‌.”(۱۶)

عذر خواهی امام از کمی بخشش

مردى اعرابى وارد مدینه شد و سراغ کریم ترین مردم را گرفت، امام حسین را معرفى کردند، وارد مسجد شد و آن بزرگوار را در حال نماز یافت ، پشت سر آن بزرگوار ایستاد و این شعر را خواند:

لم یخب الان مَن رجاک و مَن حرّک مِن دون بابک الحلقه

انتَ جواد و انتَ معتمد ابوک قد کان قاتل الفسقه

لو لا الذى کان من اوائلکم کانت علینا الجحیم منطبقه

آنکه به تو امیدوار شد، نا امید نگشته ، کسى که بر در خانه آمده، به امید بخشش آمده است.

تو بخشنده و مورد اعتمادى. پدرت کشنده فاسقان بود.

اگر هدایت جد و پدرت نبود، آتش جهنم ما را فرا مى گرفت .

امام حسین نمازش را سلام داد و به قنبر فرمود: آیا از مال حجاز چیزى باقى مانده است ؟

گفت : بله ، چهار هزار دینار باقى مانده است .

فرمود: آن را بیاور که نیازمند حقیقى آن آمده است .

قنبر دینارها را آورد، امام دو برد خود را از تن در آورد و دینارها را در آن پیچید، زیرا به خاطر کم بودن دینارها از اعرابى خجالت کشید و فرمود: « این مقدار دینار را بگیر. به خاطر کمى آن از تو عذر مى خواهم و بدان که نسبت به تو مهربانم .

اگر در آینده وسیله فراهم شد ثروت سرشارى به تو خواهم داد اما مردم زمان بیگانه پرستند و اینک دست ما خالى است». اعرابى دینارها را گرفته و گریه می کرد! امام فرمود: شاید آنچه عطا کردم به تو کم است که گریه مى کنى؟!

اعرابى گفت: نه،گریه من براى این است که چرا این دست هاى باسخاوت زیر خاک خواهد رفت.(۱۷)

شعیب بن عبد الرحمن خزاعى مى گوید:

چون حسین بن على (علیه السلام) به شهادت رسید، بر پشت مبارکش آثار پینه مشاهده کردند، علتش را از امام زین العابدین (علیه السلام) پرسیدند، فرمود: این پینه ها اثر کیسه هاى غذایى است که پدرم شبها به دوش مى کشید و به خانه زن‌هاى شوهر مرده و کودکان یتیم و فقرا مى رسانید.(۱۸)

۶. بزرگوارى حتى با دشمن :

در آستانه محاصره اقتصادى در کربلا، شمر در مجلس ابن زیاد برخاست و گفت : فرزندان ام البنین از قبیله ما مى باشند براى آنان امان نامه تنظیم کن. ابن زیاد براى حضرت ابوالفضل العباس و عبدالله و جعفر و عثمان امان نامه نوشت. شِمر آن را برداشته نزدیکى خیام اباعبدالله(علیه السلام) آمد و با صداى بلند فرزندان ام البنین را فراخواند اما کسى جواب نداد. امام اظهار داشت : جواب شمر را اگر چه فاسق است بگویید؛ زیرا از قبیله مادر شما است. حضرت عباس(علیه السلام) پیش رفت و پرسید: چه مى گویى ؟

شِمر گفت : براى شما امان نامه آورده‌ام ، دست از حسین بردارید که همه شما در امانید!

حضرت عباس پاسخ داد: نفرین بر تو اى شمر! خدا تو و ابن زیاد نویسنده را لعنت کند، اى دشمن خدا! آیا به ما دستور مى دهى از یارى برادرمان حسین علیه السلام دست برداریم و از دشمنان خدا اطاعت کنیم ؟ (۱۹)

پی نوشت:

۱. بحار الانوار ج۴۴ ص۱۹۴٫

۲. سمو المعنى، ص ۱۰۴٫

۳. ویژگی‌هاى امام حسین، ص ۹۵٫

۴. شیخ عباس قمی، نفس المهموم ، ۱۰۴٫

۵. مناقب ابن شهر آشوب، ج ۳، ص ۲۲۴؛ اسد الغابه، ج ،۲ ص ۲۰٫

۶. بحار الانوار، ج ۷۳، ص۱۵٫

۷. همان، ج ۴۴، ص ۱۹۲٫

۸. جامع الاخبار، ص ۷۶٫

۹. موسوعه کلمات الامام الحسین، ص ۱۳۳٫

۱۰. نحل(۱۶) آیه ۲۲٫

۱۱. تفسیر عیاشى، ج ۲، ص ۲۵۷٫

۱۲. بحار الانوار، ج۴۴، ص ۱۹۶٫

۱۳. حرانی ، تحف العقول، ص ۱۷۸، چاپ بیروت.

۱۴. بحار الانوار ، ج۴۴، ص ۱۸۹٫

  1. نساء (۴) آیه (۸۶).

۱۶. همان ، ص ۱۹۵٫

۱۷. مناقب ابن شهر آشوب ، ج ۴، ص۶۵٫

۱۸. همان ، ج ۲ ص ۲۲۲٫

۱۹. سید ابن طاووس، لهوف، ص ۸۷٫

شرح مناجات الخائفین (۲)

 نقش تربیتی ترس از خدا

آیات قرآن و سیره و سخنان انبیا و ائمه اطهار علیه السلام و بزرگان دین حاکی از آن است که خوف و خشیت از خداوند حقیقتی است انکارناپذیر و گریه های طولانی اولیای خدا حاکی از آن است که آنان حقیقتاً از خداوند ترس داشتند. همان طور که انسان از خود به عنوان عامل گناه و نیز از کیفر و عذابی که بر گناه مترتب می گردد می ترسد، از خداوند نیز که آتش جهنم را آفریده و کیفر و عذاب را مترتب بر گناه می کند می ترسد و نمی شود گفت ترس از خدا، به معنای ترس از خویش و گناه است. بلکه هم ترس از خویش و ترس از گناه و عذاب و نیز ترس از خدا، هر یک در جای خود صحیح و قابل توجیه منطقی و عقلی است.
گرچه دعوت پیامبران الاهی هم شامل بشارت به رضوان و بهشت الاهی بود و هم بیم دادن از کیفر گناهان و عصیان خداوند، اما عمومی ترین، مؤثرترین و کارسازترین شیوه تربیتی پیامبران الاهی بیم دادن از عذاب الاهی بوده است و ترس از عذاب الاهی بهترین و مؤثرترین محرک برای اطاعت از احکام الاهی و رهایی از غفلت و وسوسه های شیطانی و غلبه بر هواهای نفسانی است. با تحقیقات و روش های علمی روان شناختی و نیز با تجربه های عادی ما ثابت شده است که عامل محرک انسان در بیشتر کارها ترس است و می توان گفت در نود درصد موارد، ترس باعث تحریک و تلاش انسان می شود و ده درصد رفتار ما از وعده پاداش یا جلب منفعت ناشی می گردد. آنچه باعث تلاش بیشتر دانش‏آموزان در تحصیلاتشان می شود، ترس از شکست و مردود شدن است و آنان اگر از مردود شدن و تنبیه و سرزنش پدر و مادر و دیگران نمی ترسیدند، درس نمی‏ خواندند. بسیار اندک اند دانش‏ آموزانی که تلاش آنان ناشی از ترس نیست و عشق به علم باعث تلاش و کوشش آنان برای فراگیری دانش می گردد. بر این اساس، پدر و مادر برای اینکه فرزندشان را به درس خواندن وادار کنند، او را از عواقب مردود گشتن و شکست در تحصیل علم می ترسانند.
در امور معنوی نیز گرچه ما معتقدیم که خداوند افزون بر جهنم، بهشت نیز دارد و رحمت خداوند بس گسترده و مقدم بر غضب اوست، یا من سبقت رحمته غضبه(۱) و نیز اگرچه اندکی از بندگان ره یافته به عالی ترین مراتب معرفت و کمال در سودای نیل به قرب و رضوان الاهی هستند و از این روی بشارت به رضوان الاهی و جوار او محرک اصلی آنان بر گزینش طریق درستی و سعادت است؛ اما در بیشتر مردم ترس از عقوبت الاهی باعث انجام وظایف و عبادات می گردد و اگر ترس از عقوبت نبود، اندکی از مردم به امید ثواب و پاداش الاهی که به مؤمنان راستین وعده داده شده است، به عبادات و تکالیف خود می‏ پرداختند، وعده ای که خداوند درباره آن فرمود:
وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَهً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‌؛(۲) «خداوند به مردان و زنان مؤمن بوستان هایی وعده داده است که از زیر [درختان] آنها جوی ها روان است، در آنها جاویدانند و نیز جوی ها خوش و پاکیزه در بهشت های پاینده و خشنودی خدا از همه برتر و بزرگ تر است. این است رستگاری و کامیابی بزرگ».
البته در برخی از رفتارها، تنها امید به پاداش محرک است، چون عقوبتی برای ترک آنها در نظر گرفته نشده است. در این رفتار، امید به پاداش که مطلوب انسان است تأثیر مستقیمی در انجام آنها دارد و در این میان، ترس از محرومیت از آن پاداش نیز به صورت غیر مستقیم محرک انسان می گردد. برای خدا باوران و معتقدان به جهان آخرت، ترس از سختی های شب اول قبر و عذاب جهنم محرک اصلی انجام تکالیف و وظایف است و لکن کسانی که به عالی ترین مدارج معرفت دست یافته اند، بزرگ ترین و جان فزاترین نگرانی شان حرمان از توجه و عنایت خداوند است و این حرمان عذاب بزرگی است که اغلب انسان ها از آن غافل اند و تنها آن راه یافتگان به معرفت ناب توحیدی که قدر و ارزش جوار معبود را می شناسند، به آن ‏واقف اند و باور دارند که حرمان از گفت و گوی معبود، چنان سنگین و گران است که عذاب ‏گرفتار شدن به آتش‏ جهنم در برابر آن ناچیز می ‏نماید.
درباره تأثیر مشاهده نظام حکیمانه حاکم بر عالم و ارتباط آن با نظام تشریع و نقش آن در برانگیختن ترس از عقوبت مخالفت با تکالیف الاهی و مخالفت با مقررات تشریعی خداوند می فرماید:
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ لَآیَاتٍ لِأُولِی الْأَلْبَابِ‌ * الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَاماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ؛(۳) «همانا در آفرینش آسمان ها و زمین و در پی یکدیگر آمدن شب و روز خردمندان را نشانه هاست، همان کسان که ایستاده و نشسته و بر پهلوها خفته خدای را یاد می ‏کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند [و گویند:] پروردگارا، این را به گزاف و بیهوده نیافریدی، تو پاکی [از اینکه کاری به گزاف و بیهوده کنی] پس ما را از عذاب آتش دوزخ نگاه ‏دار».
وقتی انسان به آفریده های خداوند می‏ نگرد، و به خصوص در شب که آرامش و سکون همه ‏جا گسترده شده به آسمان و ستارگانی که به زیبایی به جلوه‏گری می ‏پردازند می نگرد، مسحور و مبهوت جلال و شکوه خداوندی می گردد و پیش خود می اندیشد که این نظام شکوهمند و حکیمانه نمی تواند بی هدف و به گزاف آفریده شده باشد. بی تردید این نظام دارای حساب، کتاب، قانون و هدف است. آن‏ گاه در پی تأمل در عظمت آفرینش پدیده های پیرامون خویش، به خود می‏ نگرد و به این حقیقت اعتراف می‏ کند که نظام حاکم بر وجود و رفتار او به عنوان جزئی از نظام آفرینش، حکیمانه و از روی حساب و کتاب و دارای هدف است. بنابراین، او در حوزه رفتار تشریعی خود و در قبال نظام تشریع الاهی مسئول است و باید پاسخگوی رفتار خود باشد که اگر با نظام و مقررات تشریعی خداوند مخالفت کند و در چارچوب مسیری که خداوند برای زندگی او ترسیم کرده گام برندارد و به اخلال در قوانین الاهی بپردازد، کیفر و مجازات می شود.

اهمیت ترس از خدا و عذاب های اخروی

برخلاف برخی از سخنان روان شناسان که به طور مطلق ترس را مورد نکوهش قرار می دهد و آن را گناه بزرگی معرفی می‏ کند، ترس در جای خود مهم، سازنده و نقش اساسی در زندگی انسان دارد. البته انسان نباید در حالت ترس افراط داشته باشد و از هرچیزی و هرکسی بترسد و از منظر تعالیم دینی، ترس از غیر خدا نکوهیده است و از این روی اگر دشمنان ملتی را تهدید به برخورد نظامی و حتی حمله اتمی کردند، آن ملت نباید بترسد و صحنه را خالی کند، بلکه باید با توکل بر خدا در برابر دشمنان بایستد و به یاری و امدادهای الاهی ایمان داشته باشد. اما ترس از خداوند فضیلت بزرگی است و انسان باید از خداوند متعال که حاکم هستی است و همه مقدرات عالم به اذن و اراده او رقم می‏خورند بترسد. او باید از اینکه براساس نظام حکیمانه خداوند بر عالم، در صورت سرپیچی از دستورات خداوند، سرنوشت او به انحطاط و گرفتار آمدن در آتش جهنم منتهی گردد بترسد. زیان های دنیوی موقتی هستند و بالاخره به پایان می‏ رسند و آن زیان ها حداکثر در طول زندگی دنیوی انسان را گرفتار خویش می ‏سازند، اما عذاب های اخروی ابدی و جاودانه اند و انسان تبهکار را گریزی از آنها نیست. اینجاست که عقل به انسان حکم می‏ کند که فکرش را صرفاً معطوف به خطرات و زیان های موقتی دنیا نکند، و بیش از هرچیز به خطرات و زیان های ابدی آخرت بیندیشد و درصدد نجات از آنها برآید و همیشه ترس از گرفتار شدن به آنها را در دل خود زنده بدارد. البته انسان باید در حالت ترس از خدا و عذاب های الاهی جانب اعتدال را رعایت کند و ترس او چندان تشدید نگردد که به ناامیدی از رحمت الاهی بینجامد و درنتیجه شدت آن ترس، راه توبه را به روی خویش مسدود ببیند و امیدی به مغفرت و آمرزش الاهی نداشته باشد.
عامل ترس از خدا و بلاها نقش محوری و اساسی در پذیرش دعوت انبیا و ایمان مردم به خدا داشته است و بدون عامل خوف و خشیت از خدا چندان زمینه ای برای پذیرش سخنان انبیای الاهی فراهم نبوده است؛ از این روی خداوند می فرماید: إِنَّمَا تُنْذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ أَقَامُوا الصَّلاَهَ … (۴)؛ « [تو] تنها کسانی را که از پروردگارشان در نهان می ترسند و نماز برپا می دارند هشدار و بیم می ‏دهی».
اگر خوف و خشیت در اقوام پیامبران الاهی نمی ‏بود، نه فقط سخنان پیامبران، بلکه معجزات آنان نیز در آنها اثر نمی گذاشت، تا آنجا که در واکنش به سخنان پیامبران، آنها را مسخره می‏ کردند و معجزه آنها را سحر و جادو تلقی می کردند و با این اتهام شانه از زیر بار پذیرش دعوت فرستادگان خدا خالی می ‏کردند؛ قرآن در این ‏باره می فرماید:وَ لَوْ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَاباً مِنَ السَّمَاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ‌ * لَقَالُوا إِنَّمَا سُکِّرَتْ أَبْصَارُنَا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ‌؛(۵) «و اگر دری از آسمان بر آنان بگشاییم تا پیوسته در آن بالا روند [و قدرت و معجزات ما را بنگرند]؛ هر آینه گویند: چشمان ما را پوششی برنهاده اند [ما را چشم ‏بندی کرده اند] بلکه ما گروهی جادو زده ایم».

حقیقت خشیت از خداوند

چنان که گفته شد خوف و ترس عبارت است از نگرانی و بیم از خسارت و زیانی که متوجه انسان می گردد و «خشیت» یکی از گونه های خوف و به معنای ترس از جلال و عظمت دیگری همراه با احساس حقارت و کوچکی است. برخی برآنند که خشیت از خوف شدیدتر است و این کلمه از «شجره خاشیه» به معنای درختی که به کلی خشکیده است گرفته شده و خوف به معنای نقصان و از «ناقه خوفاء» گرفته شده که به معنای شتر مریضی است که هنوز از بین نرفته است، و خشیت در صورتی به کار می‏رود که آنچه انسان از آن می ترسد دارای عظمت و شکوه باشد.(۶) در مورد خداوند، خشیت ترس بنده از عظمت و جلال کبریای خداوندی است.
برخی برآنند که کاربرد خشیت با خوف متفاوت است و خوف در جایی استعمال می شود که ترس از خطر و ضرر باشد و خشیت به حالت از خودباختگی، حقارت و کوچکی همراه با بیم در برابر عظمت و جلال دیگری که ممکن است با ترس از خطر و ضرر نیز همراه نباشد اطلاق می گردد، اما در قرآن و روایات گاهی واژه خوف به معنای خشیت به کار رفته و بالعکس، گاهی واژه خشیت به جای خوف به کار رفته است. به عنوان نمونه خداوند می فرماید: وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلاَئِکَهُ مِنْ خِیفَتِهِ … ؛(۷) «و رعد با ستایش او و فرشتگان از بیمش او را به پاکی یاد می ‏کنند».
روشن است که در آیه فوق «خیفته» که از مشتقات «خوف» است به معنای خشیت به کار رفته است، چه اینکه عذاب الاهی متوجه فرشتگان نمی گردد تا آنان از آن ترس داشته باشند. به آنان، چون انسان و جن، تکلیف اختیاری متوجه نگردیده تا در صورت مخالفت کیفر شوند و طبیعت و فطرت وجودی آنها بر عبادت و ستایش خداست و ممکن نیست لحظه ای از آن تخلف و تخطی داشته باشند. پس ترس آنان ناشی از درک ابهت و عظمت و جلال خداوند است. البته در برخی از آیات، خشیت و خوف در همان معنای اصطلاحی و رایج در ادبیات دینی به کار رفته اند؛ به عنوان نمونه خداوند می فرماید: لَوْ أَنْزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ …؛(۸) «اگر این قرآن را بر کوهی فرو می فرستادیم هر آینه آن را از بیم خدا ترسان و شکافته می دیدی».
در این آیه «خشیت» به معنای رایج خودش به کار رفته است، چه اینکه ترس از عذاب الاهی در مورد کوه صدق نمی ‏کند.
وقتی انسان در برابر شخصیت بزرگی قرار می گیرد و تحت تأثیر ابهت و عظمت او واقع می شود، حالت خشیت، انفعال، خودباختگی و کوچکی در او پدید می ‏آید. هرچند عظمت و شکوه کسی که انسان با او رو به رو می گردد فزون ‏تر باشد، آن حالت خشیت در انسان تشدید می گردد. به عنوان نمونه کسی که به محضر مراجع تقلید و مقام معظم رهبری بار می ‏یابد، بدون آنکه خطری را احساس کند و ترسی از آنها داشته باشد، متناسب با معرفتی که از آنان دارد، احساس خردی و کوچکی می کند و تحت تأثیر شخصیت بزرگ آنان زانوان تواضع بر زمین می نهد و توان ابراز وجود و حتی سخن گفتن از او گرفته می شود. با توجه به عظمت و شأن والای امام معصوم علیه السلام که قابل مقایسه با مقام و منزلت مراجع تقلید نیست تا آنجا که آن بزرگواران خود را خاک پای پیشوایان معصوم علیه السلام به حساب می‏ آورند، اگر کسی توفیق باریابی به محضر امام معصوم علیه السلام را پیدا کند، تحت تأثیر عظمت و شکوه وی چه حالتی خواهد داشت؟ تازه امامان معصوم علیه السلام مخلوق و بنده خدا هستند و هیچ‏ گاه عظمت و شکوه آنان قابل مقایسه با عظمت و شکوه خداوند نیست. حال تصور کنید کسانی را که معرفت کامل به مقام و عظمت خداوند دارند که وقتی با آن موجود نامحدود و نامتناهی و دارای قدرت مطلق مواجه می گردند و در برابر عظمت بی ‏نهایت او قرار می گیرند، چنان احساس خشیت و ذلتی به آنها دست می دهد که نزدیک است قالب تهی کنند. خداوند درباره تجلی عظمت خویش بر حضرت موسی علیه السلام و واکنش آن حضرت می فرماید:
وَ لَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَنْ تَرَانِی وَلکِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَ خَرَّ مُوسَى صَعِقاً فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ؛ (۹) «و چون موسی به وعده‏گاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: پروردگارا [خود را] به من بنمای تا به تو بنگرم. گفت: هرگز مرا نخواهی دید، و لیکن به این کوه بنگر، پس اگر در جای خود قرار و آرام داشت مرا خواهی دید. و چون پروردگارش بر آن کوه تجلی کرد، آن را خرد و پراکنده ساخت و موسی مدهوش بیفتاد و چون به خود آمد، گفت: [بار خدایا]، تو پاک و منزهی [از اینکه با چشم دیده شوی] به تو بازگشتم و من نخستین باور دارنده ام».
ما وقتی به سیره و حالات رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیه

السلام می‏ نگریم، درمی ‏یابیم که آنان در مقام مناجات و راز و نیاز و مواجهه با عظمت و جلال الهی، حد اعلای خشیت را به ظهور می ‏رساندند تا آنجا که گاهی از خشیت خدا بیهوش می گردیدند. در این ‏باره روایات فراوانی وارد شده است و از جمله درباره امام سجاد علیه السلام وارد شده: کان علی ‏بن ‏الحسین علیه السلام إذَا حَضَرَتِ الصَّلاهُ إقشَعَرَّ جِلدُهُ وَ اصفَرَّ لَونُهُ وَ ارتَعَدَ کالسَّعَفَهِ؛(۱۰) «امام سجاد علیه السلام همواره چنان بود که به هنگام رسیدن وقت نماز پوست بدنش به لرزه می افتاد و رنگش زرد می گشت و چون شاخه نخل به خود می ‏لرزید».
همچنین در روایتی درباره امام مجتبی علیه السلام آمده است:
أَنَّ الحَسَنَ بنَ عَلیٍّ عَلیهِ السَّلام کانَ إذَا تَوَضَّأَ ارتَعَدَت مَفَاصِلُهُ وَ اصفَرَّ لَونُهُ، فَقیلَ لَهُ فِی ذلِک فَقالَ، حَقٌّ عَلَی کلِّ مَن وَقَفَ بَینَ یَدَی رَبِّ العَرشِ أَن یَصفَرَّ لَونُهُ وَ تَرتَعِدَ مَفاصِلُهُ؛ (۱۱) «همانا امام حسن مجتبی علیه السلام چنان بود که وقتی وضو می گرفت بندبند وجودش به لرزه می افتاد و رنگش زرد می گشت، در این ‏باره از حضرت سؤال شد آن حضرت فرمود: هرکس که در پیشگاه پروردگار عرش قرار گیرد شایسته است که رنگش زرد گردد و بندبند وجودش به لرزه افتد».
بی تردید چنین حالت خشیتی ناشی از ترس از گناه و عذاب الاهی نبوده، بلکه ناشی از درک عظمت الاهی و تجلی جلال معبود در آن حضرات بوده که به عالی ترین مراتب معرفت الاهی نایل آمده بودند و طبیعی است کسانی با آن معرفت متعالی وقتی با عظمت و جلال الاهی رو به رو می گردند، از شدت خشوع و خشیت به خود بلرزند و دهشت آنان را فرا گیرد.

نقش باورداشت تدبیر و حاکمیت مطلق خداوند در خوف و خشیت از او

شکی نیست که تدبیر و اختیار عالم در اختیار خالق هستی است و سود و زیان هر موجودی به دست خداست و آنچه در عالم دنیا و آخرت رخ می دهد به اراده و مشیت الاهی بستگی دارد. این اعتقاد و حقیقت در بسیاری از آیات قرآن مورد تأکید قرار گرفته است و به عنوان نمونه به سه آیه اشاره می‏ کنیم:
۱.وَ مَا کَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ‌…؛(۱۲) «و هیچ کس جز به فرمان خدا نمیرد؛ سرنوشتی است تعیین شده… ».
۲٫ خداوند حتی ایمان آوردن بنده خویش را به خود نسبت می دهد و می فرماید که کسی بدون اذن و اراده من نمی تواند ایمان آورد: «وَ مَا کَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ‌؛(۱۳) «و هیچ کس جز به فرمان خدا ایمان نمی‏آورد، و [خداوند] پلیدی را بر کسانی می ‏نهد که نمی اندیشند».
۳. وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَهً لاَ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ وَ لاَ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرّاً وَ لاَ نَفْعاً وَ لاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَ لاَ حَیَاهً وَ لاَ نُشُوراً؛(۱۴) «و [مشرکان] به جای او [خدای یکتا] خدایانی گرفتند که هیچ ‏چیز نمی آفرینند و خود آفریده شده اند، و زیان و سودی برای خویشتن در توان و اختیار ندارند و نه مرگی را در اختیار دارند و نه حیاتی و نه رستاخیزی را».
البته معرفت انسان ها نسبت به تدبیر و حاکمیت الاهی بر جهان هستی و جهان آخرت متفاوت است و در این بین کسانی باوری به قیامت ندارند تا اعتقادی به عذاب های آن و تدبیر الاهی در صحنه قیامت داشته باشند. از این روی، پیامبران الاهی در آغاز دعوتشان با این دشواری رو به رو بودند که مردم نوعاً اعتقادی به معاد و قیامت نداشتند و سخنان آنان درباره حیات مجدد انسان و قیامت مورد انکار آنان قرار می گرفت و گاهی آنان را متهم به دیوانگی می ‏کردند و از روی تعجب به همدیگر می گفتند:
وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلَى رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ* أَفْتَرَى عَلَى اللَّهِ کَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّهٌ بَلِ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ فِی الْعَذَابِ وَ الضَّلاَلِ الْبَعِیدِ؛(۱۵) «و کسانی که کافر شدند گویند: آیا شما را به مردی راه نماییم که خبر می دهد که چون [در خاک] پاره ‏پاره و ریزریز شدید هر آینه در آفرینش نو درخواهید آمد؟! آیا بر خدا دروغی بربافته یا او را دیوانگی دست داده است؟ [نه،] بلکه کسانی که به جهان واپسین ایمان ندارند در عذاب و گمراهی دور [از حق]اند».

نقش توجه به حوادث و بلاهای طبیعی در هدایت ابتدایی انسان ها

طبیعی است وقتی مخاطبان پیامبران در آغاز دعوتشان اعتقادی به معاد و قیامت نداشتند، ترساندن آنان از عذاب های الاهی در آخرت اثری نداشت و بدین وسیله به دین حق رهنمود نمی شدند، پس با توجه به آنکه آنان به خداوند به عنوان خالق هستی اعتقاد داشته اند و چه بسا بر این باور نیز بودند که خداوند کارگردان و مدبر این جهان است، بایسته بود آنان را از بلاها و گرفتاری های دنیا که هر از گاهی انسان ها بدان ها مبتلا می گردند بترسانند و به آنان هشدار دهند که اگر به خداوند ایمان نیاورید و مسیر هدایت را نجویید خداوند بر شما عذاب و بلا فرو می فرستد؛ چنان‏ که بر اقوام گذشته نیز عذاب فرستاد و آنان را نابود گرداند. بدین طریق خوف از خدا در دل آنان پدید می آمد و دلشان نرم می شد و رفته ‏رفته به انذارها و هشدارهای رسولان الاهی گوش می دادند و عقاید توحیدی را می ‏پذیرفتند و در نهایت به این باور می ‏رسیدند که این عالم سرسری و از روی گزاف آفریده نشده است و انسان ها در برابر رفتار خود مسئول هستند و روزی به حساب اعمال آنها رسیدگی خواهد شد.
در پیرامون ما پیوسته حوادث و اتفاقات ناگواری رخ می دهد و بیماری ها، بلاهای طبیعی و مرگ بار همه را تهدید می ‏کنند. فراوان شاهد بوده ایم که کسانی در سلامتی کامل به سر می‏ بردند، اما ناگهان بیمار گردیدند و برای همیشه در بستر بیماری فرو افتادند و یا مرگ آنان فرا رسید. پس با توجه به اینکه این خطرات و بلاها پیوسته ما را تهدید می‏ کنند و در پس آنها اراده و مشیت الاهی قرار دارد، جا دارد که انسان هرچند اعتقادی به قیامت نداشته باشد و ترس از عذاب های الاهی تأثیری در او نبخشد، به جهت این بلاها و رخدادهای طبیعی از خداوند بترسد و بلاها و خطرهای دنیوی او را به تأمل و تصحیح رفتار خویش وادارند و باعث گردند که از طغیان و سرپیچی خدا دست بردارد و به اطاعت و پیروی خالصانه از دستورات الاهی بپردازد.

نمونه ای از عذاب های الاهی

در آیات قرآن فراوان به انگیزه های دنیایی ترس از خدا اشاره شده و از طریق یادآوری بلاها و عذاب های نازل گشته بر اقوام پیشین و ایجاد بیم و ترس در مردم، تلاش شده آنان به راه خداوند هدایت گردند.
در سوره قلم، خداوند تکذیب ‏کنندگان رسالت رسول خدا صلی الله ‏علیه‏ و ‏آله و کسانی که او را با تهمت جنون می آزردند تهدید می‏ کند و به آنها وعده عذاب می دهد و می فرماید:
إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ کَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّهِ إِذْ أَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِینَ‌ * وَ لاَ یَسْتَثْنُونَ‌* فَطَافَ عَلَیْهَا طَائِفٌ مِنْ رَبِّکَ وَ هُمْ نَائِمُونَ‌* فَأَصْبَحَتْ کَالصَّرِیمِ‌* فَتَنَادَوْا مُصْبِحِینَ‌* أَنِ اغْدُوا عَلَى حَرْثِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صَارِمِینَ‌* فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ یَتَخَافَتُونَ‌* أَنْ لاَ یَدْخُلَنَّهَا الْیَوْمَ عَلَیْکُمْ مِسْکِینٌ‌* وَ غَدَوْا عَلَى حَرْدٍ قَادِرِینَ‌* فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ* بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ‌* قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ لَوْ لاَ تُسَبِّحُونَ‌* قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ‌؛(۱۶) «ما آنها [اهل مکه] را بیازمودیم [به آنها نعمت دادیم ولی کفر ورزیدند] چنان که صاحبان آن بوستان را آزمودیم؛ آن گاه که سوگند خوردند که هر آینه بامداد و پگاه [پنهان از مستمندان] میوه آن را خواهیم چید، و استثنا نکردند [نگفتند ان شاءالله]. پس شبانگاه که خفته بودند آفتی از سوی پروردگارت بر گرد آن [بوستان] بگردید. پس مانند باغی شد که میوه آن چیده و بریده باشند [یا همچون شب سیاه شد]. پس بامدادان یکدیگر را ندا دادند: اگر میوه ‏چین هستید، پگاه به کشتزار خود درآیید. پس به راه افتادند و با هم آهسته می گفتند: امروز مبادا بینوایی در آن [بوستان] بر شما درآید، و پگاه برفتند بدین آهنگ که بر [چیدن و] منع درویشان توانایند. پس چون آن را [خشک و سوخته] دیدند گفتند: هر آینه ما گمراهیم [ما راه را گم کرده ایم، نه] بلکه ما ناکام شده‏ایم. بهترینشان [به خرد و میانه روی ]گفت: آیا شما را نگفتم: چرا خدا را به پاکی یاد نمی‏کنید؟ گفتند: پاک است پروردگار ما، همانا ما ستمکار بوده ایم».
در تفسیر قمی از امام کاظم علیه السلام در ذیل آیه إنّا بَلَوناهُم کَما بَلَونا أصحابَ الجَنَّهِ إذ أقسَمُوا لَیَصرِمُنَّها مُصبِحینَ روایت شده که حضرت فرمود: «اهل مکه به گرسنگی مبتلا شدند، همان طور که صاحبان آن باغ مبتلا شدند و آن باغ در ناحیه یمن و نُه میلی صنعا قرار داشت و به آن رضوان می گفتند.»(۱۷)
جریان آن باغ بنابر نقل ابن عباس از این قرار است که پیرمردی باغی داشت و هیچ میوه ای از آن باغ را به خانه اش نمی آورد، مگر آنکه از آن حق هر صاحب حقی را می داد. پس از آنکه از دنیا رفت، فرزندانش که پنج پسر بودند، آن باغ را به ارث بردند. آن باغ در همان سال که پدرشان از دنیا رفت، بیش از سال ‏های قبل محصول آورد. جوانان بعد از نماز عصر به طرف باغ روانه شدند، میوه و رزقی فراوان دیدند که تا آن روز و در حیات پدرشان چنان محصولی در آن باغ ندیده بودند. وقتی آن محصول فراوان را دیدند طاغی و یاغی شدند و به یکدیگر گفتند: پدر ما پیر و خرفت شده بود و عقلش را از دست داده بود. بیایید با یکدیگر قرار بگذاریم که امسال به هیچ‏ یک از فقرا چیزی از این میوه ها ندهیم، تا اموالمان زیاد شود؛ آن گاه سال ‏های بعد روش پدر را دنبال کنیم. چهار نفر از برادران قبول کردند و پنجمین آنها خشمگین شد و او همان بود که بعد از سوخته شدن باغ گفت: قالَ أوسَطُهُم ألَم أقُل لَکُم لَولا تُسَبِّحونَ؛ «آیا شما را نگفتم، چرا خدا را به پاکی یاد نمی‏ کنید؟»
از ابن عباس سؤال شد: آیا نفر پنجم« اوسط» از جهت سن و سال بود؟ ابن عباس گفت: نه، اتفاقاً از جهت سن و سال از همه کوچک ‏تر بود، بلکه منظور از کلمه « اوسط» این است که از همه بهتر و عاقل تر بود. به دلیل آنکه قرآن درباره امت محمد صلی الله علیه و آله، که از همه امت ها کوچک تر است، بدان جهت که از سایر امت ها بهتر است فرمود: وَ کذَلِک جَعَلناکم أمَّهً وَسَطاً…؛(۱۸) « و این چنین شما را امتی میانه ساختیم».
(قالَ لَهُم اوسَطهُم ) بهترین آن برادران به بقیه گفت: از خدا بترسید و راه پدر را پیش بگیرید تا سالم بمانید و سود ببرید. برادران خشمگین شدند و او را سخت کتک زدند. وقتی آن برادر یقین کرد که برادران قصد کشتن او را دارند، تسلیم آنان شد و به اکراه و بدون رضایت درونی رأی آنان را تصویب کرد. از آنجا به خانه های خود برگشته، هم سوگند شدند که صبح زود میوه بچینند و در این سوگند خود، ان شاء الله نگفتند. خداوند متعال به جهت این جرمشان مبتلایشان ساخت و بین آنان و آن رزق حایل شد؛ رزقی که ایام برداشتش بسیار نزدیک بود و حتی یک دانه نیز عاید آنان نگردید… .
(سائل پرسید: ای ابن عباس، «صریم» چیست؟ گفت: صریم به معنای شب بسیار تاریک است، آن گاه گفت: شبی که هیچ نوری در آن نباشد).
برادران وقتی صبح برخاستند، یکدیگر را صدا زدند که زودتر به باغ برویم و تا کسی خبر نشده میوه ها را بچینیم. آنان به طرف باغ روانه شدند… سائل پرسید: ای ابن عباس، « تخافت» به چه معناست؟ گفت: به معنای « تشاور» است، چون آنان با یکدیگر مشورت می کردند و آهسته سخن می گفتند تا کسی صدایشان را نشنود و سخن آهسته شان این بود که احدی از فقرا داخل باغ نشود. همه فکر آنان متوجه این نقشه بود که چگونه میوه ها را بچینند و هیچ ‏یک از فقرا خبردار نشود. خاطرجمع بودند که میوه ها را خواهند چید و اصلاً احتمال نمی دادند که میوه ای و باغی در کار نباشد، و عذاب خدا و خشم او ایشان را گرفته باشد. وقتی دیدند که چه بلایی بر آنان نازل شده، گفتند: «هر آینه ما گمراهیم، بلکه ما ناکام شده ایم.» آری، خداوند متعال از آن رزق محرومشان کرد و این به جهت جرمی بود که مرتکب شدند و خدا به آنان ظلم نکرد.(۱۹)
شاید تا پیش از این، باور اینکه باغی به یک باره و خود به خود آتش بگیرد و نابود شود برای ما مشکل بود، اما اخباری که از گوشه و کنار جهان به ما می ‏رسد مبنی بر اینکه رعد و برق و خشک سالی باعث گردید هزاران هکتار جنگل و یا باغ ‏ها و مزرعه های مردم در آتش بسوزد و خاکستر شود، این باور را برای ما آسان ساخته که کشورهایی که در رفاه قرار دارند و بهره مند از جنگل ‏ها و زمین های حاصل خیز و آباد هستند، اگر به خود مشغول شوند و خداوند را فراموش کنند و به فساد و طغیان در زمین بپردازند، ممکن است خداوند بلا و آتشی بفرستد و سرزمین های آنان را بسوزاند.

مؤمن و بیم از لغزش و گرفتار شدن به عذاب الاهی

روشن شد که حتی کسانی که قیامت را باور ندارند، نگران آن هستند که امکانات و نعمت های مادی را از دست بدهند و به جهت خطرهای دنیوی و بلاهایی چون زلزله، جنگ، خشک سالی و سایر حوادث و بلایای طبیعی از خداوند می ترسند. همچنین از آن می ترسند که در چشم مردم ذلیل و خوار گردند و آبروی آنان بریزد. چه اینکه برای انسان های محترم و باشخصیت عزت، آبرو و محترم بودن در چشم دیگران چه‏ بسا از ثروت های مادی ارزشمندتر باشد و با توجه به اعتقاد به تدبیر الاهی بر امور دنیا، از آن ترس دارند که خداوند آنان را ذلیل و خوار گرداند و آبرویشان را بریزد. اما کسانی که آخرت و قیامت را باور دارند، انگیزه آنان برای ترس از خدا قوی تر است. آنان از آن بیم دارند که خداوند به عذاب های ابدی آخرت گرفتارشان گرداند. بی تردید این ترس بسیار شدیدتر و قوی تر از ترس از حرمان از نعمت های محدود دنیوی است. حتی کسانی که در سلامت نفس به سر می ‏برند و رفتارشان تاکنون سالم و پسندیده بوده و درصدد اطاعت خداوند برآمده اند، نگران آن اند که مبادا در آینده دچار لغزش شوند و به فرجام بد گرفتار گردند، چون انسان هرچند مؤمن و صالح باشد، نمی تواند به اعمال آینده خویش امیدوار باشد و بر این باور باشد که هیچ گاه فریب شیطان را نخواهد خورد. فراوان بودند کسانی که از مراتب عالی کمال و علم برخوردار گشتند، اما در نهایت بر اثر انحطاط و انحراف از مسیر خداوند با فرجامی زشت و بد از دنیا رفتند. نمونه آن افراد که قرآن از او سخن می گوید بلعم باعور است که دارای کمالات و علم فراوان بود و حتی بنابر برخی از روایات(۲۰) اسم اعظم نیز می دانست، اما چون پیرو هوا و هوس گشت و به لذت های مادی دل بست و به دشمنی و مخالفت با حضرت موسی علیه السلام پرداخت، خداوند فضائل معنوی را از او گرفت و او را به ضلالت و گمراهی ابدی و دوزخ خویش گرفتار ساخت. خداوند درباره او می فرماید:
وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ‌ * وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ‌ ؛(۲۱) «و بر آنان خبر آن‏ کس [بلعم باعورا] را برخوان که آیت های خویش [برخی کرامات یا اجابت دعا] را به وی دادیم و او از آنها بیرون رفت[ به آنها وقعی ننهاد که از دانش آنها تهی شد] پس شیطان در پی او افتاد تا از گمراهان گشت. و اگر می‏ خواستیم هر آینه او را بدان ها [با آن آیت ها به جایگاهی بلند] برمی داشتیم، و لیکن او به زمین [دنیا و مال و جاه آن] چسبید و خواهش دل خود را پیروی کرد. پس داستان او چون داستان سگ است، اگر بر او بتازی زبان از دهان بیرون آرد [از نفس ‏نفس زدن به علت عطش یا رنج] یا واگذاریش باز زبان از دهان آویخته دارد. این است داستان گروهی که آیات ما را دروغ انگاشتند، پس این داستان را [بر آنان ]بازگو، شاید بیندیشند».
وقتی انسان بر این باور باشد که هیچ ‏کس نمی تواند از وسوسه های شیطان ایمن باشد و حتی برخی از امام‏ زادگان و پیغمبرزادگان در دام شیطان افتادند و شیطان آنان را فریب داد و فاسد ساخت، نگران عاقبت خویش خواهد بود و از احتمال لغزش از مسیر حق و گرفتار شدن به عذاب الاهی و حرمان از نعمت های اخروی می ترسد. انسان مؤمن و وارسته حتی اگر مطمئن گردد که به عذاب الاهی گرفتار نمی شود، از اینکه از نعمت های بهشتی محروم گردد و بالاتر از آن، از حرمان از توجه و مهر خداوند به او و بی آبرو گشتن در نزد خداوند سخت بیمناک است. اولیای خدا که به تدبیر و مالکیت خدا بر سراسر هستی ایمان داشتند و اراده و مشیت الاهی را جاری در همه شئون عالم می دانستند، پیوسته از قهر الاهی بیم داشتند و پیوسته از ترس عذاب و حرمان از توجه خداوند می گریستند. وقتی آن برگزیدگان و پاکان از بندگان خدا، که جز در مسیر بندگی خدا گام ننهادند و لحظه ‏لحظه عمرشان در راه تعالی و ترویج آیین الاهی و گسترش ایمان به خدا در بین بندگان خداوند سپری گشت، چنان از عذاب های الاهی می ترسیدند و گریه و زاری و ناله سر می دادند، حالِ ما که خود را به گناهانی آلوده ایم که برای آنها وعده عذاب داده شده چگونه باید باشد؟ آیا اگر نیک بنگریم، معنای رفتار کسی که در پیشگاه خداوندی که همه هستی اش از اوست، عصیان می ‏کند و به مخالفت با دستورات او می ‏پردازد، سرکشی و گردن کشی نیست؟ البته انسان معتقد به بندگی خدا، در هنگام گناه از این مسئله غافل است و توجه ندارد که چه می ‏کند. اما اگر او با توجه در آستانه ارتکاب گناه قرار گیرد و انجام کاری را که خداوند آن را حرام و ممنوع دانسته است، به مثابه بی اعتنایی به فرمان خدا و تخلف از بندگی خدا به حساب آورد، زشتی آن عمل در نظرش نمایان می گردد و در صورتی که کاملاً دل و جان خویش را به گناهان و فساد نیالوده باشد، متذکر می شود و از گناه باز می ایستد.
اگر انسان از خودش قدرتی می داشت و مالک چشم، زبان و سایر اندام خویش می‏ بود، باز مخالفت با خداوند خیلی زشت و ناپسند بود. حال وقتی بر این باور است که همه هستی او از خداست و او با چشمی که خدا داده و با گوش و زبانی که خداوند در اختیار او قرار داده گناه می ‏کند و به تمرد و تخلف از فرمان مالک خود می‏ پردازد، جا دارد که برای همیشه از شرم و خجالت در پیشگاه خداوند سرافکنده گردد. اما افسوس که پرداختن به امور دنیا و گرفتاری ها انسان را غافل می‏ سازد.
ماه مبارک رمضان، به خصوص سحرهای آن که انسان فارغ از گرفتاری ها و اشتغالات روزانه و در فضایی آرام و خلوت می تواند به راز و نیاز و عبادت خدا بپردازد، فرصت ارزشمندی برای توجه به خویشتن و رفتارهای ناپسندی است که از انسان سرزده است. فرصت مناسبی برای اندیشیدن در عاقبت گناهانی است که گرچه انسان توجه ندارد، اما ارتکاب آنها اعلان جنگ با خداست. تمرکز بر آثار گناه و زشتی آن و توجه به اینکه گناه اعلان جنگ با خداست، چنان احساس شرم و خجالتی را در انسان برمی انگیزد که در آن حال انسان آرزو می‏ کند که در زمین فرو رود و همچنین باعث ترس از عذاب الاهی می شود، البته انسان باید مواظب باشد که این ترس باعث یأس از رحمت الاهی نگردد؛ چه اینکه یأس از رحمت الاهی خود گناه بزرگی است. انسان در هر حال باید به خداوند امید داشته باشد و بر این باور باشد که می تواند عنایت و توجه خداوند را به سوی خود جلب کند و با توفیق الاهی به اصلاح نفس و جبران رفتارهای زشت خود بپردازد.

پی نوشت ها :

۱٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۹۴، باب ۴۰، ص ۲۳۹، ح ۹٫
۲٫ توبه(۹)، ۷۲٫
۳٫ آل عمران(۳)، ۱۹۰-۱۹۱٫
۴٫ فاطر(۳۵)،۱۸٫
۵٫ حجر(۱۵)، ۱۴-۱۵٫
۶٫ سعید الخوری الشرتوتی، اقرب ‏الموارد، ج ۱، ص ۲۷۷٫
۷٫ رعد(۱۳)، ۱۳٫
۸٫ حشر(۵۹)، ۲۱٫
۹٫ اعراف(۷)، ۱۴۳٫
۱۰٫ محدث نوری، مستدرک‏ الوسائل، ج ۱، باب ۴۷، ص ۳۵۵، ح ۴۲۱۳٫
۱۱٫ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۳، باب ۱۶، ص ۳۳۹، ح ۱۳٫
۱۲٫ آل عمران(۳)، ۱۴۵٫
۱۳٫ یونس(۱۰)، ۱۰۰٫
۱۴٫ فرقان(۲۵)، ۳٫
۱۵٫ سبأ(۳۴)، ۷-۸٫
۱۶٫ قلم(۶۸)، ۱۷-۲۹٫
۱۷٫ علی ‏بن ابراهیم قمی، تفسیر، ج ۲، ص ۳۸۲٫
۱۸٫ بقره(۲)، ۱۴۳٫
۱۹٫ علی ‏بن ابراهیم قمی، تفسیر، ج ۲، ص ۳۸۱-۳۸۲٫
۲۰٫ همان، ج ۱، ص ۲۴۸٫
۲۱٫ اعراف(۷)، ۱۷۵ـ۱۷۶٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

امام سجاد(علیه السلام) سرچشمه كمالات انساني

 محمد محمّدي اشتهاردي

اشاره

امام سجّاد(علیه السلام) در عين آن كه زينت عبادت كنندگان، بزرگمرد عبادت، عرفان و سجده بود، مجاهد بزرگ في ‏سبيل ‏اللّه بود، او در عين آن كه كانون علم و انديشه و معرفت بود، تواضع ويژه‏اي داشت، و در عين آن كه شكوه و جلال و ابّهت خاصي داشت، داراي حلم و بردباري و سعه صدر مخصوصي بود، و در يك كلمه كانون همه كمالات انساني و ارزش‏هاي والاي معنوي، و زيبنده اين شعر معروف بود كه:

  • آن چه خوبان همه دارند تو تنها داري

  • رخ زيبا يد بيضا دم عيسي داري

در اين گفتار برآنيم تا به چند نمونه از رفتار آن حضرت زندگي اشاره كنيم، به اين اميد كه درس‏هاي سودمند زندگي سالم و سازنده را از شيوه زندگي درخشان آن بزرگمرد فضايل بياموزيم:

زينت پرستش كنندگان الهي

آن حضرت با عنوان زين ‏العابدين و سجّاد خوانده مي‏شود، چرا كه او قبل از هر چيز بنده خالص و صالح خدا بود، و سجده‏ هاي طولاني او، هر بيننده را به سوي خدا و پرستش خدا جذب مي‏كرد.

خداوند در حديث لوح ـ كه آن نامه‏اي از سوي خدا به پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) است ـ او را چنين معرّفي كرده است: «سَيِّدُ الْعابِدِينَ وَ زَيْنُ اَوْلِيائيَ الْماضِينَ1؛ او آقاي عبادت كنندگان و زينت اولياي پيشين من است.»

يوسف بن اسباط مي‏گويد، پدرم گفت: نيمه ‏هاي شب به مسجد رفتم، جواني را كه به سجده افتاده بود ديدم كه چنين با خدا راز و نياز مي‏كرد: «سَجَدَ وَجْهِي مُتَعَفَّراً فِي‏التُّرابِ لِخالِقي وَ حَقٌّ لَهُ؛ صورتم خاك آلود، براي آفريدگارم سجده كرد، كه خداوند سزاوار سجده است.»

به محضرش رفتم، دريافتم امام سجّاد(علیه السلام) است، صبر كردم تا هوا روشن شد، به نزد ايشان رفتم و عرض كردم: «اي فرزند پيامبر! چرا آن همه به خود زحمت مي‏دهي با اين كه خداوند تو را برتري بخشيده و تو در پيشگاه خدا مقام بسيار ارجمندي داري؟»

او با شنيدن اين سخن منقلب شده و گريه كرد و فرمود: پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «هنگامي كه روز قيامت برپا گردد هر چشمي ـ جز چهار چشم ـ گريان است:

1ـ چشمي كه از خوف خدا بگريد؛

2ـ چشمي كه در راه (جهاد) براي خدا نابينا شده باشد؛

3ـ چشمي كه از حرام‏هاي خدا پوشيده شده باشد؛

4ـ چشمي كه شب تا صبح در حال سجده بيدار باشد… .»2

عبادت امام سجّاد(علیه السلام) پرستش كاملاً آگاهانه و بسيار عميق بود، او با لذّت و شيفتگي مخصوص، آميخته با عرفان كامل، خدا را عبادت مي‏كرد. ارتباط و پيوند او با خدا به گونه‏اي بود كه روايت شده: شبي براي عبادت برخاست، هنگام وضو، چشمش به ستارگان آسمان افتاد، و هم چنان به ستارگان مي‏نگريست ، و در انديشه آفريدگار و آفرينش آنها فرو رفت، حيران و بهت زده در حالي كه دستش در آب بود، به آسمان چشم دوخته بود تا صداي اذان صبح را شنيد.3

فاطمه(سلام الله علیها) يكي از دختران اميرموءمنان علي(علیه السلام) از جابربن عبداللّه انصاري تقاضا كرد كه نزد امام سجاد(علیه السلام) برود، به عنوان دل‏سوزي از آن حضرت بخواهد كه جانش را از آسيب عبادت بسيار حفظ كند، زيرا او بر اثر عبادت بسيار، از ناحيه بيني و سر زانوها و كف دستها و پيشاني، آسيب سختي ديده بود، جابر نزد امام سجّاد(علیه السلام) رفت و آن حضرت را از تحمّل آن همه رنج طاقت فرسا در عبادت برحذر داشت.

امام سجّاد(علیه السلام) به او فرمود: «اي همنشين رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ! جدّم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن قدر عبادت كرد كه پاهايش ورم كرد، شخصي به او عرض كرد: چرا آنقدر به خود رنج مي‏دهي؟ فرمود: «أَفَلا أَكُون عَبْداً شَكُوراً؛ آيا بنده سپاسگزار خدا نباشم.»

جابر به امام سجّاد(علیه السلام) عرض كرد:

«جان عزيزت در خطر است، كم‏تر خود را در فشار قرار بده.» امام سجّاد(علیه السلام) فرمود: «يا جابِرُ لا أزالُ عَلي مِنْهاجِ اَبَويَّ مُوءْتَسِياً بِهِما حَتّي اَلْقاهُما؛4 اي جابر همواره راه پدرانم (پيامبر و علي) را مي‏پيمايم، و آنها را الگو قرار مي‏دهم تا به آنها بپيوندم.»

صحيفه سجّاديه، يكي از نمادهاي عرفاني و زاييده انديشه ‏هاي معرفت شناسي امام سجّاد(علیه السلام) است كه به عنوان زبور آل محمّد(صلی الله علیه و آله) شناخته شده، و با مطالعه آن، مي‏توان به عظمت بي‏كران پرستش آگاهانه آن بزرگوار واقف شد.

توجّه عميق به بينوايان

امام سجّاد(علیه السلام) به تأمين معاش زندگي افراد بي‏ب ضاعت و مستمند، توجّه عميق و اقدام همه جانبه داشت، علاوه بر اين‏كه با نظم خاصّي از صد خانواده فقير مدينه به طور مستمرّ سرپرستي مي‏كرد، به بينوايان ديگر نيز توجّه داشت، او نان و آذوقه را در انبان مي‏كرد و خودش آن را بر دوش مي‏گرفت و به صورت ناشناس و محرمانه براي آنها مي‏برد، نيازمندان هرگاه او را مي‏ديدند به همديگر مي‏گفتند صاحب الجَراب (صاحب انبان) آمد. آن بزرگوار وقتي كه فقير را مي‏ديد نه تنها با نظر خشمگين يا تحقيرآميز به او نگاه نمي‏كرد، بلكه با شادماني مي‏گفت: «مَرْحَباً بِمَنْ يَحْمِلُ زادي اِلَي الآخِرَةِ؛5 آفرين به كسي كه توشه مرا به سوي آخرت حمل مي‏كند.»

يكي از شخصيت‏هاي عصر آن حضرت به نام زُهْري مي‏گويد: در يك شب سرد و تاريك زمستاني امام سجّاد(علیه السلام) را ديدم؛ بار آرد و هيزم بر پشت گرفته بود و عبور مي‏كرد، پرسيدم: اين بار چيست؟ فرمود: قصد سفر دارم، اين توشه راه سفر است كه آماده كرده‏ام تا به محلّه حُرَيز ببرم.

غلامِ خود را به آن حضرت معرّفي نمودم و عرض كردم: «شما زحمت نكشيد، اين غلام من است كه آن بار شما را حمل مي‏كند.» فرمود: نه. عرض كردم: پس اجازه بدهيد خودم آن را حمل كنم، فرمود: «من زحمتي را كه موجب نجات من در سفر خواهد شد، و پيمودن راه سفر مرا نيكو كند، از خود دور نمي‏كنم.»

پس از چند روزي او را در مدينه ديدم، پرسيدم شما فرموديد به مسافرت مي‏روم، پس چرا مسافرت نكردي؟ فرمود: اي زُهْري، منظورم از مسافرت، آن سفري كه تو گمان كردي نبود، بلكه منظورم سفر مرگ بود كه خود را براي آن آماده مي‏ ساختم، آن‏گاه فرمود:

«اِنَّما الاِسْتِعْدادُ لِلْمَوْتِ تَجَنُّبُ الْحَرامِ وَ بَذْلَ النَّدي فِي الخَيْرِ؛6 همانا آمادگي براي سفر مرگ، اجتناب از كارهاي حرام، و بخشش عطاياي نيك به مردم است.»

آن حضرت بر همين اساس از بيماران عيادت مي‏كرد، و اگر با خبر مي‏شد كه آنها مقروض هستند، قرض آنها را ادا مي‏نمود، چنان‏كه روايت شده شنيد كه «محمدبن اُسامه» بيمار و بستري شده، به عيادتش رفت، وقتي فهميد او مقروض است و دوست دارد قبل از مرگش، قرض‏هايش پرداخته شود، همه قرض‏هاي او را برعهده گرفت و پرداخت.7

پس از آن كه آن بزرگوارِ مهربان، به شهادت رسيد، هنگامي كه پيكر پاكش را غسل مي‏دادند، خراش‏هايي در پشت مباركش ديدند، بعضي از حاضران از علّت آن پرسيدند، يكي از حاضران پاسخ داد: «اين سياهي‏ها و خراش‏ها از آثار انبان‏هاي طعام است كه آن حضرت آن را به طور مكرّر حمل مي‏كرد و به خانه مستمندان مي‏برد، و نيز از آثار آب‏كشي آن حضرت از چاه است كه براي همسايگان، از آن چاه آب مي‏كشيد، و اينك جاي طناب آب‏كشي در پشتش باقي‏مانده است».8

خوف از حساب روز قيامت

امام سجّاد(علیه السلام) در طول زندگي براي انجام مناسك حجّ و عمره بسيار به مكّه مي‏رفت، با اين كه فاصله بين مدينه و مكّه حدود هشتاد فرسخ است، آن حضرت براي انجام عبادت بزرگ حجّ، گاهي اين راه را پياده مي‏ پيمود، و از اين كه براي انجام عبادت خدا، رنج مي‏كشيد، لذّت مي‏برد.

آن بزرگوار بيست بار (و به نقلي 22 بار) سوار بر شترش شده و به مكّه مي‏رفت، و پس از انجام مراسم عمره يا حجّ، به مكّه باز مي‏گشت، او در اين مدّت حتّي يك بار تازيانه بر شترش نزد، هرگاه مي‏خواست شترش تندتر حركت كند، تازيانه‏اش را بر بالاي سر شتر به حركت در مي‏آورد، و مي‏فرمود: «لَوْلا خَوْفُ الْقِصاصِ لَفَعَلْتُ؛9 اگر ترس قصاص قيامت نبود، با زدن تازيانه بر شتر، آن را به تند حركت كردن وادار مي‏كردم.»

با توجّه به فاصله بين مكّه و مدينه كه حدود هشتاد فرسخ بود، نتيجه مي ‏گيريم كه بيست بار رفتن و بازگشتن آن حضرت معادل 3200 فرسخ خواهد شد، آن بزرگوار در تمام طول اين مدّت با اين كه تازيانه در دستش بود، از خوف قصاص قيامت، حتي يك بار تازيانه‏اش را بر شترش نزد، با اين كه شتر در ميان مركب‏ها به پوست كلفتي معروف است، و تازيانه زدن به آن، رنجش چنداني براي او نخواهد بود.

در صفحه ديگري از زندگي امام سجّاد(علیه السلام) مي‏خوانيم: او يكي از غلامان آزاد كرده‏اش را سرپرست رسيدگي به مزرعه‏اي نموده‏بود، روزي براي ديدن آن مزرعه به آن جا رفت مشاهده كرد كه بر اثر سهل ‏انگاري غلام آسيب فراواني به آن مزرعه وارد شده است، ناراحت شد و براي تنبيه غلام، يك بار تازيانه‏اي به او زد. پس از اين كار پشيمان شد، وقتي كه آن حضرت به خانه بازگشت، شخصي را نزد آن غلام فرستاد تا او را به حضورش بياورد، آن شخص پيام امام را به او ابلاغ كرد، غلام به محضر امام سجّاد(علیه السلام) آمد، ديد امام خود را برهنه كرده، و تازيانه ‏اش را پيش رويش انداخته است. غلام گمان برد كه امام مي‏خواهد او را مجازات كند، از اين رو به شدّت ترسيد، ولي ناگاه ديد امام سجّاد (علیه السلام) آن تازيانه را برداشت و به غلام داد و فرمود: «اي مرد امروز كاري از من در مورد تو سرزد كه سابقه نداشت، لغزشي بود كه رخ داد، اينك اين تازيانه را بگير و همان گونه كه به تو زدم به من بزن و از من قصاص كن.»

غلام گفت : سوگند به خدا جز اين گمان نداشتم كه مرا مجازات كني كه سزاوار آن هستم، تا چه رسد به اين كه من از تو قصاص كنم. امام سجّاد(علیه السلام) فرمود: عزيزم! تازيانه را بردار و قصاص كن، غلام گفت: معاذَاللّه! هرگز چنين نكنم، تو را (اگر لغزشي بود) بخشيدم. اين گفت و گو به طور مكرّر بين امام سجّاد(علیه السلام) و آن غلام ردّ و بدل شد، هنگامي كه امام(علیه السلام) ديد آن غلام از قصاص كردن خودداري مي‏كند به او فرمود: «أَما اِذا أَبَيْتَ فَالضِّيعَةُ صَدَقَةٌ عَلَيْكَ؛10 هان آگاه باش اكنون كه از قصاص خودداري مي‏ كني آن مزرعه را به تو انفاق كردم، مال تو باشد.» سپس امام سجاد(علیه السلام) آن مزرعه را در اختيار آن غلام گذاشت.

همنشيني با مستضعفان

از شيوه ‏هاي زندگي امام سجّاد(علیه السلام) اين كه: بسيار متواضع بود، نه تنها از همنشيني با تهي‏دستان و مستضعفان عار نداشت، بلكه مشتاقانه در كنار آنها مي‏نشست و همچون دوست صميمي با آنها هم صحبت مي‏شد، بعضي اين روش را از آن حضرت نپسنديدند، و از نشست و برخاست آن حضرت با طبقه پايين دست، انتقاد كردند، امام سجّاد(علیه السلام) در پاسخ آنها فرمود: «اِنّي اُجالِسُ مَن أَنْتَفِعُ بِمُجالِسَتِهِ في دِيني؛11 من با كسي همنشين مي‏شوم كه از مجالست او به نفع دينم بهره‏مند گردم.»

يك روز امام سجّاد(علیه السلام) سوار بر مركب از راهي مي‏گذشت چشمش به جمعي از بيماران جذامي كه در كنار هم نشسته بودند و غذا مي‏خوردند افتاد، آنها وقتي كه امام را ديدند او را دعوت به خوردن غذا كردند. امام(علیه السلام) آن روز را روزه بود، به آنها فرمود: «اگر روزه نبودم، در كنار سفره شما مي‏نشستم.» امام سجّاد(علیه السلام) آن روز به خانه خود بازگشت، دستور داد غذاي مطبوعي آماده كردند، آن‏گاه همه آن جذاميان را به خانه خود دعوت كرد، آنها به خانه آن حضرت آمدند، امام(علیه السلام) در كنار آنها نشست و با هم از غذا خوردند.12

احترام به نامادري

امام سجّاد(علیه السلام) مادرش را به هنگامي كه نوزادي بيش نبود از دست داد. از اين رو، بانويي پرستاري آن حضرت را بر عهده گرفت و به عنوان نامادري در حفظ آن حضرت كوشيد، امام سجّاد(علیه السلام) وقتي كه بزرگ شد، با نامادري ‏اش در يك كاسه غذا نمي‏خورد، شخصي از آن حضرت پرسيد: «با اين‏كه شما مادرت (نامادريت) را دوست داري، چرا در يك كاسه با او غذا نمي‏خوري؟» آن حضرت در پاسخ فرمود: «اِنّي أَكْرَهُ أَنْ تَسْتَبِقَ يَدَيَّ اِلي ما سَبَقَتْ اِلَيْهِ عَيْنُها فَاَكُونَ عاقّاً لَها؛13 من دوست ندارم كه دستم به لقمه‏اي سبقت گيرد كه چشم مادرم به آن سبقت گرفته است، آن گاه جفاكار نسبت به مادرم گردم.»

به راستي وقتي كه آن حضرت به نامادري اين گونه احترام مي ‏گذاشت، براي مقام مقدّس مادر چقدر ارج و ارزش قائل بود؟!

خشنودي به رضاي الهي

امام باقر(علیه السلام) نقل كرد، پدرم امام سجّاد(علیه السلام) فرمود: دچار بيماري سختي شدم، پدرم به من فرمود: چه ميل داري؟ گفتم: ميل دارم به گونه‏ اي باشم كه در برابر تدبير و خواست خدا، خواسته ديگري نداشته باشم. پدرم فرمود: «اَحْسَنْتَ ضاهَيْتَ اِبْراهيمَ الْخَليلِ؛ احسن و آفرين كه به ابراهيم خليل(علیه السلام) شباهت يافته‏ اي.» در آن هنگام كه دشمنان مي‏خواستند او را به درون آتش شعله ور بيفكنند، جبرئيل نزد او آمد و گفت: آيا حاجتي داري؟ ابراهيم(علیه السلام) گفت: «لا اَقْتَرِحُ عَلي رَبّي، بَلْ حَسْبِيَ اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكيلِ؛14 در برابر مقدّرات پروردگارم چيز ديگري درخواست نمي‏كنم، بلكه خدا مرا كفايت مي‏كند، و او پشتيبان خوبي‏است.»

پاسخ شديد به طاغوت عراق

امام سجّاد(علیه السلام) در تمام مصائب كربلا و اسارت، شركت داشت، و سخت‏ترين و جانكاه ‏ترين حوادث را تحمّل كرد، او و همراهانش را به صورت اسير، در كوفه به مجلس عُبيداللّه بن زياد حاكم عراق كه طاغوتي سنگ‏دل و بي‏رحم بود وارد نمودند. عُبيداللّه پس از گستاخي‏هاي بسيار بي‏شرمانه متوجّه امام سجّاد(علیه السلام) شد، و گفت: «اين شخص كيست؟» يكي از حاضران گفت: علي بن حسين(علیه السلام) است. عبيداللّه گفت: مگر خداوند علي پسر حسين(علیه السلام) را نكشت؟ امام سجّاد(علیه السلام) فرمود: من برادري به نام علي‏بن حسين(علیه السلام) [علي‏اكبر [داشتم، مردم او را كشتند.

عبيداللّه با خشونت گفت: «بلكه خدا او را كشت.» امام سجّاد(علیه السلام) فرمود: «أَللّهُ يَتَوَفَّي الاَنْفُسَ حينَ مَوْتِها؛15 خداوند جانها را هنگام مرگشان، قبض مي‏كند.»

عبيداللّه گفت: آيا تو جرئت پيدا كرده‏ اي پاسخ مرا مي‏دهي؟ سپس به مأموران جلاّدش گفت: برخيزيد و گردنش را بزنيد. حضرت زينب(سلام الله علیها) به دفاع برخاست، و پس از گفتاري، خطاب به عبيداللّه فرمود: «اگر بنا است علي بن الحسين(علیه السلام) را بكشي، مرا نيز با او بكش.» در اين هنگام امام سجّاد(علیه السلام) به عمّه ‏اش زينب(سلام الله علیها) فرمود: آرام باش، تا من با عبيداللّه سخن بگويم، سپس به عبيداللّه رو كرد و با صلابت و قاطعيّت فرمود: «اَبالْقَتْل تُهَدِّدُنِي يَابْنَ زِيادٍ أَما عَلِمْتَ انّ الْقَتْلَ لَنا عادَةٌ، وَ كَرامَتَنا الشَّهادَةُ؛16 اي پسر زياد! آيا مرا به كشتن تهديد مي‏كني و مي‏ترساني، آيا نمي‏داني كه كشته شدن عادت ما است، و شهادت مايه كرامت و سرافرازي ما مي‏باشد؟!»

دخالت در سياست

ماجراي نهضت كربلا، يك حادثه بزرگ سياسي بود، امام سجّاد(علیه السلام) در پيدايش آن و ابلاغ پيام شهيدان و پي‏گيري نتايج نهضت نقش اصلي را داشت، آن حضرت پس از ماجراي خونين عاشورا، چه هنگام اسارت، و چه هنگام بازگشت به مدينه، در هر فرصتي مردم را بر ضدّ طاغوت عصر، يزيدبن معاويه مي‏شوراند، خطبه غرّا و كوبنده او در شام، يزيد و حكومتش را رسوا نمود، و ماهيّت پليد حكومت خودكامه او را افشا كرد، با اين كه در جوّ خفقان آن عصر ، حتّي ذكر نام حسين(علیه السلام) ممنوع بود، به دستورآن حضرت در نگين انگشترش چنين نوشته بودند: «خَزِيَ وَ شَقِيَ قاتِلُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَليٍّ عَلَيْهِ‏السَّلامُ؛17 رسوا و بدبخت شد قاتل حسين پسر علي(علیه السلام)». آن حضرت چهل سال، مصائب پدرش امام حسين(علیه السلام) را ياد مي‏كرد و مي‏گريست، هنگام غذا خوردن، دست از غذا مي‏كشيد، مي‏گفتند بفرماييد غذا ميل كنيد، در پاسخ مي‏فرمود: «قُتِلَ ابْنُ رَسُولِ اللّهِ جائعاً، قُتِلَ ابْنُ رَسُولِ اللّهِ عَطْشاناً؛18 حسين(علیه السلام) فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گرسنه و تشنه كشته شد.»

كوتاه سخن آنكه آن حضرت اكثر بهره‏ برداري را از نهضت امام حسين(علیه السلام) به عناوين گوناگون بر ضدّ طاغوت‏هاي وقت نمود.

پس از بني ‏اميّه، هنگامي كه خلفاي بني ‏مروان روي كار آمدند، موضع‏گيري امام سجّاد(علیه السلام) در برابر آنها نيز نوع ديگري از رودر رويي شديد در برابر طاغوتيان بود. آن حضرت قيام مختار بر ضدّ بني ‏اميّه را تأييد كرد و با صراحت فرمود: «لاتَسُبُّوا الُْمخْتارَ فَاِنَّهُ قَتَلَ قَتَلَتَنا وَ طَلَبَ ثارَنا؛19 از مختار بدگويي نكنيد، چرا كه او قاتلان ما را كشت، و به خون‏خواهي از ما قيام كرد.»

آن حضرت قبل از قيام انقلابي پسرش «زيد» كه برضد حكومت هشام بن عبدالملك (دهمين طاغوت اموي) رخ داد، قيام او را تأييد مي‏كرد و مي‏ فرمود: «پدرم از پدرش اميرموءمنان علي(علیه السلام) نقل كرد در پشت كوفه مردي قيام كند كه او را «زيد» مي‏گويند… او و يارانش در قيامت با شكوهي بسيار باعظمت در كنار مردم عبور كنند، و فرشتگان به آنها اشاره كرده و مي‏گويند: اينها جانشينان صالحان پيشين و دعوت كنندگان به حق هستند، آن‏گاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از آنها استقبال كند و خطاب به زيد مي ‏فرمايد: اي فرزندم! شما مسوءوليّت خود را به انجام رسانديد، اكنون بدون حساب، وارد بهشت شويد.»20

راز شهادت امام سجّاد (علیه السلام)

موضع‏گيري‏ هاي قاطع و پر صلابت امام سجّاد(علیه السلام) در برابر هشام‏ بن عبدالملك (دهمين خليفه‏اموي) و عظمت روز افزون امام(علیه السلام) در ميان مردم، به ويژه در ميان مردم حجاز موجب شد كه هشام به قتل امام سجّاد(علیه السلام) كمر بست، برادر او وليد بن عبدالملك، به دستور او، آن حضرت را مسموم كرده و به شهادت رساندند. آن بزرگوار به جرم دفاع از حيثيت اسلام، و مبارزه با طاغوت‏هاي اموي و مرواني، شهد شهادت نوشيد، چند روز در بستر شهادت آرميده بود، معالجات سودي نبخشيد، او در لحظه آخر عمر همان وصيّت پدرش را بازگو كرد و فرمود: هنگامي كه پدرم امام حسين(علیه السلام) وفات كرد، ساعتي قبل مرا به سينه‏اش چسبانيد و فرمود: «يا بُنَيَّ اِيّاك وَ ظُلْمَ مَنْ لايَجِدُ عَلَيْكَ ناصِراً اِلاّ اللّهَ؛ اي پسر جانم! بپرهيز از ستم كردن بر كسي كه ياوري براي انتقام تو، جز خدا ندارد.»

نيز به پسرش امام باقر(علیه السلام) فرمود: پسرم! تو را به همان سخن وصيّت مي‏كنم كه پدرم هنگام شهادت مرا به آن وصيّت كرد: «يا بُنَيَّ اِصْبِرْ عَلَي الْحَقِّ وَ اِنْ كانَ مُرّا؛21 اي پسر جان! در راه حقّ صبور و مقاوم باش گرچه تلخ و رنج‏آور باشد.»

به اين ترتيب آن امام هُمام بعد از نهضت عظيم امام حسين(علیه السلام) پس از حدود 35سال مبارزه به صورت‏هاي گوناگون، در 75 سالگي به لقاءاللّه پيوست، و با خون سرخ خود پاي نهضت خونين پدرش را امضاء كرد.

او در فرازي از صحيفه سجاديّه كه از گنجينه ‏هاي بزرگ معارف و عرفان است و از او به يادگار مانده، به درگاه خدا چنين عرض مي‏كند:

«أللّهُمَّ اِنّي أَعْتَذِرُ اِلْيَكَ مِنْ مَظْلُومٍ ظُلِمَ بِحَضْرتي فَلَمْ اَنْصُرْهُ؛22 خدايا! من از پيشگاه تو عذرخواهي مي‏كنم در مورد مظلومي كه در برابر من به او ستم شده، و من به ياري او نشتافته‏ام.»

«خدايا! به من دست و نيرويي ده تا بتوانم بر كساني كه به من ستم مي‏كنند پيروز شوم، و زباني عنايت فرما تا در مقام احتجاج و استدلال بر مخالف چيره شوم، و انديشه ‏اي ده تا نيرنگ فكري دشمن را درهم شكنم، و دست ستمگران را از تعدّي و تجاوز، كوتاه سازم.»23

1 ) محمدبن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 1، ص 528.

2 )محدّث خبير، عيسي اربلي ، كشف الغمّه ،ج 2 ، ص 294.

3 ) رياض السالكين سيدعلي خان، طبق نقل ري شهري، بهترين راه شناخت، ص348.

4 ) علاّمه سروي ، مناقب آل ابيطالب ، ج4، ص148و 149.

5 )همان، ص 153و154.

6 ) همان، ص153.

7 ) محمدبن يعقوب كليني، روضة الكافي، ص332.

8 ) علاّمه سروي، مناقب آل ابيطالب، ج4، ص154.

9 ) و 10 ) همان، ص 155و 158.

11 ) همان، ص161.

12 ) محمدبن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 2، ص 123.

13 ) محدّث قمي، انوار البهيّه، ص 167.

14 ) همان، ص166.

15 ) سوره زمر(39) آيه 42.

16 ) سيّد بن طاووس، اللهوف ، ص 202.

17 ) محمدبن يعقوب كليني، فروع كافي، ج 6 ، ص 474.

18 ) سيدبن طاووس، اللهوف، ص 209.

19 ) علاّمه مجلسي، بحار، ج 45، ص351.

20 ) مقاتل الطالبيين، ص94.

21 ) محمدبن يعقوب كليني، اصول كافي، ج2، ص331، و 91.

22 و23 ) صحيفه سجّاديه، دعاي 38 و دعاي 20.

منبع : ماهنامه پاسدار اسلام، شماره 197 , اشتهاردی، محمد محمدی