خوارج

نوشته‌ها

شیعه حقیقى در سیره پیشوایان،

اشاره:

شیعه که همان دین اسلام است و برای اینکه از سایر فرقه های اسلامی متمایز گردد، توسط شخص رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) این نان بر آن نهاده شده است. پس از رحلت پیامبر اسلام مذهب شیعه با امامت و ولایت امام علی (علیه‌السلام) تبلور یافت و سپس به علتهای مختلف و از جمله در مسئله امامت فرقه های متعددی به نان شیعه به وجود آمد. در این مقاله مطالبی هرچند مختصر بیان گردیده که برای تشخیص شیعه حقیقی از اهمیت خاصی برخوردارد است.

معنى لغوى و اصطلاحى شیعه

واژه شیعه در اصل از شَیَعَ به معنى مشایعت و دنباله روى، و پیروى و بدرقه کردن آمده است، و بر همین اساس در اصطلاح به معنى گروهى است که پیرو شخصى، و یا پیرو آیین خاصى هستند. این کلمه معنى عام دارد و شامل شیعه فکرى، اعتقادى، عملى و حزبى نیز خواهد شد، و غالباً در مورد پیروان راستین حق استعمال مى‏شود، گرچه گاهى در مورد پیروان، باطل نیز به کار مى‏‌رود، چنان که امام حسین(ع) در روز عاشورا دشمنان و پیروان یزید را شیعیان دودمان ابوسفیان خواند.(۱)

و در قرآن مجید، پیرو حضرت موسى(ع) و نوح(ع) باعنوان شیعه آنها یاد شده است.(۲) و اکنون در میان مسلمین شیعه و شیعیان به کسانى اطلاق مى‌‏شود که امام على(ع) را خلیفه بلافصل پیامبر اسلام(ص) مى‌‏دانند، و پیرو اهل بیت پیامبر(ص) مى‏‌باشند. با توجه به اینکه شیعیان ن یز داراى فرقه ‏هاى گوناگون هستند، مانند: شیعه امامیه، شیعه زیدیّه، شیعه اسماعیلیه و شیعه فتحیه و هفت امامى و…که معروف‏ترین و پرجمعیت‏‌ترین آنها شیعه امامیه هستند که معتقد به امامت دوازده امام بر حق بعد از رسول خدا(ص) بوده که نخستین آنها حضرت على بن ابیطالب(ع) و آخرین آنها حضرت قائم آل محمد (عج) مى‌‏باشد.

آغاز پیدایش تشیّع‏

گرچه بعضى از مغرضین یا ناآگاهان، تشیّع را مولود حوادث بعد از رحلت پیامبر(ص) دانسته و با نسبت‏هاى ناروا مانند اینکه عبداللّه بن سبا(۳) آن را تأسیس کرد، و یا ایرانیان به تأسیس آن پرداختند ولى حقیقت این است که مؤسّس شیعه شخص رسول خدا(ص) بود، و آغاز پى دایش آن به وسیله آن حضرت تکوین و تأسیس شد، چنانکه روایات بى شمار از کتب اهل تسنن و شیعه بر این مطلب دلالت دارند از جمله این که وقتى که آیه ۷ و ۸ سوره بیّنه نازل شد: «انّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات اولئک هم خیر البریّه…؛کسانى که به خداى یگانه ایمان آورده و اعمال نیکو انجام دادند، بهترین مخلوقات (خدا) هستند».

حاکم حسکانى با اسناد مختلف از ابن عباس نقل مى‏کند که پس از نزول این آیه، پیامبر(ص) به على(ع) فرمود: «هو انت وشیعتک؛ منظور از بهترین خلق خدا تو و شیعیان تو هستند».

نیز از ابوبریره روایت شده گفت: پیامبر(ص) این آیه را قرائت کرد، و آنگاه خطاب به على (ع) فرمود: «هو انت و شیعتک…؛(۴) منظور از برترین خلق، تو و شیعیان تو هستند». نیز فرمود: «و ربّ هذه البنیّه انّ هذا و شیعته هم الفائزون؛سوگند به خداى این کعبه این مرد(اشا ره به على علیه السلام)و شیعیانش در قیامت رستگارانند».(۵)

روایات بى شمار در موارد متعدد دیگر از ائمه اهل البیت(ع) و آنها از پیامبر(ص) همین مطلب و نظیر آن را نقل کرده‌‏اند، از جمله امام سجّاد(ع) فرمود: پیامبر(ص) روزى به على(ع) فرمود: «بشّر لشیعتک انّى لشفیعٌ لهم؛ به شیعیانت مژده بده که من حتماً در قیامت از آنها شفاعت مى‏‌کنم».(۶) جالب این که طبق پاره‌‏اى از روایات، پیامبر(ص) شیعیان على(ع) را شیعیان خود و شیعیان اهل بیت(ع) خوانده است.(۷)

شیخ ابو محمد حسین بن موسى نوبختى در قرن چهارم است در کتاب الفرق و المقالات مى‏‌نویسد: «ارکان فرقه ‏هاى اسلامى چهار فرقه مى‏‌باشند:

۱- شیعه

۲- معتزله

۳- مرجئه

۴- خوارج.

شیعه همان فرقه پیرو على بن ابیطالب(ع) مى‏‌باشند که در عصر زندگانى پیامبر (ص) و پس از رحلت او به نام شیعه على خوانده مى‌‏شدند و على(ع) را پس از پیامبر(ص) امام برحق مى‌‏دانستند، مانند سلمان، مقداد،ابوذر و عمّار یاسر…اینها نخستین افرادى در اسلام هستند که به عنوان شیعه خوانده مى‏‌شدند، و قبل از اسلام به پیروان حضرت ابراهیم(ع) و مو سى(ع) و عیسى(ع) و انبیاء دیگر، شیعه مى‌‏گفتند».(۸)

نتیجه اینکه: مطابق اسناد و مدارک قطعى، عنوان شیعه براى پیروان حضرت على(ع) در همان عصر پیامبر(ص) و مقارن رحلت پیامبر(ص) و بعدها از امور قطعى و انکارناپذیر بوده و در همان عصر پدیدار شده است.

شیعه حقیقى کیست؟

اکنون به اصل مسأله باز مى‏‌گردیم، و آن این که شیعه حقیقى کیست؟ پاسخ آن که شیعه در یک تجزیه و تحلیل فشرده داراى اقسام و مراتب و درجات است، مانند: شیعه اعتقادى،شیعه زیدى، شیعه امامى، شیعه اسماعیلى و… و در میان اینها معروف ترینشان شیعه امامیه یعن ى همان شیعه اثنى عشرى (دوازده امامى) است، و این شیعیان نیز از نظر ایمان و علم و عمل داراى درجات مختلف هستند، و در مجموع به دو قسم تقسیم مى‏‌شوند: شیعه کامل و شیعه ناقص، شیعه کامل کسى است که حقیقتاً با کمال صداقت در همه ابعاد پیرو امام على(ع) و امامان معصو م بعد از او باشد، که نمونه اعلاى این گونه شیعه را باید از سیماى افرادى مانند: سلمان، ابوذر، مقداد، و عمار، مالک اشتر، محمد بن ابى‏بکر و…جستجو کرد. که هم از نظر عقیده و ایمان، محکم و استوار بودند، و هم در عمل در عرصه‌‏هاى گوناگون زندگى پیرو راستین بودند، و باید دانست که فرق است بین دوست على(ع) و شیعه آن حضرت، شیعه مقامى است که در درجه علّیین قرار دارد و هر کس نمى‌‏تواند این ادعا را بکند، چرا که ادعاى بسیار بزرگى است و شرایط سنگین دارد و هر کس را یاراى وصول به این مقام نیست.

در این راستا نظرى به قرآن مى‏‌افکنیم مى‏‌بینیم که خداوند ابراهیم خلیل (ع) را شیعه حضرت نوح(ع) دانسته و چنین مى‏‌فرماید:

«و انّ من شیعته لابراهیم اذ جاء ربّه بقلبٍ سلیمٍ؛و از پیروان او (نوح علیه السلام) ابراهیم است، آنجا که او با قلب سلیم به پیشگاه پروردگار ش آمد.»(۹)

از این دو آیه چنین فهمیده مى‏‌شود که اوّلاً واژه شیعه قبل از اسلام، حتى در عصر ابراهیم(ع) وجود داشت، ثانیاً این واژه داراى ارزش و محتواى بزرگ است، چرا که پیامبر بزرگى همچون ابراهیم(ع) به عنوان شیعه(و پیرو حضرت نوح در توحید و اصول) نام گزارى شده، و ثالثاً از شرایط شیعه حقیقى آن است که در پیشگاه الهى داراى قلب سلیم و روح پاک و کامل و خالى از هرگونه آلودگى و شوائب باشد، قلبى که خالى از شرک، و خالص از معاصى و نفاق، و آکنده از عشق به خدا و سالم از هرگونه انحراف معنوى، و تهى از هرگونه شک و تردید، و موجب نیت ر استین و پاک گردد، چنانکه امام صادق(ع)فرمود: «النّیّه الصّادقه صاحب القلب السّلیم، لانّ سلامه القلب من هواجس المذکورات تخلّص النّیّه فى الامور کلّها؛(۱۰) کسى که نیت راست و پاک دارد، صاحب قلب سلیم است، چرا که سلامت قلب از هرگونه شرک و شک، نیت را در همه چیز خالص مى‏کند». کوتاه سخن آن که تنها کسى که در روز قیامت نجات مى‏‌یابد و رو سفید مى‌‏شود شخصى است که با داشتن قلب سلیم وارد محشر شود، چنان که در قرآن از زبان حضرت ابراهیم (ع) آمده: «یوم لاینفع مالٌ و لابنون – الّا من اتى اللّه بقلبٍ سلیمٍ؛(۱۱) در روز قیامت مال و فرزندان سودى نمى‏بخشد، مگر کسى که با قلب سلیم به پیشگاه خدا آید».

بر همین اساس روایت شده: شخصى به امام سجّاد(ع) عرض کرد: اى پسر رسول خدا(ص)! من از شیعیان خالص شما هستم. امام سجّاد(ع) به او فرمود: اى بنده خدا هرگاه قلب تو مانند قلب ابراهیم خلیل(ع) بود که خداوند او را شیعه خوانده و فرموده: «و انّ شیعته لابراهیم – اذ جاء ربّه بقلبٍ سلیمٍ». تو از شیعیان ما هستى، ولى اگر قلب تو مانند قلب او از هرگونه نیرنگ و خیانت پاک نبود، تو از محبّان ما هستى نه از شیعیان ما. وگرنه اگر با دانستن این موضوع به دروغ ادعاى شیعى بودن کنى به مکافات جذام یا فلج شدن تا آخر عمر مبتلا شوى، تا این دردها کفّاره دروغگویى تو باشند».

نیز در عصر امام باقر(ع) که حکومت در دست خلفاى جور بود و شیعیان مورد آزار و سرزنش قرار مى‏‌گرفتند: روزى امام باقر(ع) به جمعى از شیعیان فرمود: «لیهنیکم الاسم؛باید براى شما نام شیعه گوارا و باعث سرافرازى باشد». ابو بصیر که در آن‏جا حاضر بود عرض کرد: براى چه این نام براى ما مبارک باشد، چرا به ما تبریک مى‏گویى؟ امام باقر(ع) در پاسخ او فرمود: خداوند در قرآن ابراهیم را شیعه خوانده(و انّ من شیعته لابراهیم) و نیز پیرو موسى(ع) را شیعه نامیده است (فاستغاثه الّذى من شیعته) بنابراین با داشتن این نام، سرافراز و شادما ن باشید و افتخار کنید.(۱۲)

شیعه حقیقى در گفتار پیامبر(ص) و امامان(ع)

باید توجه داشت چنان که اشاره شد، شیعه بودن با لفظ و ادّعا تحقق نمى‏‌یابد، بلکه باید نخست ارزش والاى شیعه بودن را شناخت، آنگاه با پیمودن راه‌‏هاى صحیح و عمل به دستورها به این مقام ارجمند نایل شد، بر همین اساس نظر شما را به چند نمونه از گفتار پیامبر(ص) و امامان(ع) در این راستا جلب مى‌‏کنم:

امیر مؤمنان على(ع) فرمود: «شیعیان ما کسانى هستند که در راه ولایت ما به یکدیگر بخشش کنند، و در راه دوستى ما با همدیگر دوستى نمایند، و براى زنده کردن فرهنگ ما به دیدار یکدیگر روند، در حال خشم ستم نکنند، و در حال رضایت و رفاه، اسراف ننمایند، مایه برکت همسا یگان مى‏‌باشند، و با مردم معاشرت آمیخته با سازگارى و صفا و صمیمیت دارند.»(۱۳)

امام صادق(ع) فرمود: «لیس من شیعتنا من قال بلسانه، و خالفنا فى اعمالنا و آثارنا؛(۱۴) کسى که به زبان بگوید شیعه هستم، ولى با اعمال و روش‏هاى ما مخالفت نماید، از شیعیان ما نیست.»

امام کاظم(ع) فرمود: «لیس من شیعتنا من خلأثمّ لم یرع قلبه؛(۱۵) از شیعیان ما نیست کسى که در خلوت مراقب منحرف شدن قلبش نباشد».

و از سخنان امام صادق(ع) است: «از شیعیان ما نیست کسى که در شهرى پرجمعیت زندگى کند و در آنجا شخص (از غیر شیعه) از او با تقواتر باشد».(۱۶)

نیز فرمود: «شیعیان ما داراى چهار چشم هستند، دو چشم در صورت دارند و دو چشم در قلبشان است، همه مردم چنین هستند، ولى دو چشم قلبشان کور است جز شیعیان ما».(۱۷)

معرّفى شیعه حقیقى در آیینه رفتار پیشوایان‏

۱- مردى به محضر رسول خدا(ص) آمد و گفت: «فلان کس به ناموس همسایه‏اش نگاه مى‏کند، و اگر آمیزش حرام براى او ممکن باشد، ابائى ندارد». پیامبر(ص) از این خبر ناراحت و خشمگین شد و فرمود: او را نزد من بیاورید. مرد دیگرى عرض کرد: اى رسول خدا! او از شیعیان شما است و به دوستى شما و دوستى على(ع) اعتقاد دارد، و از دشمنان شما بیزارى مى‌‏جوید. پیامبر (ص) فرمود: «انّ شیعتنا من شیّعنا و تبعنا فى اعمالنا؛(۱۸) شیعیان ما کسانى هستند که در اعمال و رفتار از ما پیروى و اطاعت مى‏‌کنند».

۲- مردى به همسرش گفت: به محضر حضرت زهرا(س) برو و از او بپرس که آیا من از شیعیان آنها هستم یانه. او نزد حضرت زهرا(س) آمد و پیام همسرش را ابلاغ کرد، حضرت زهرا(س) به او فرمود: به شوهرت بگو «اگر به آنچه ما دستور مى‏دهیم عمل کنى، و از آنچه نهى مى‌‏کنیم ترک م ى‏کنى، از شیعیان ما هستى و گرنه از شیعیان ما نیستى». او نزد شوهر باز گشت و پاسخ فاطمه(س) را به او رسانید، شوهر ناراحت شد، گفت: اى واى بر من، کیست که گناه و خطا نکند؟ بنابراین من اهل دوزخ هستم، زیرا کسى که از شیعیان اهل بیت(ع) نباشد، اهل جهنم است و در آن جاودانه خواهد ماند.

همسر او هراسان نزد فاطمه (س) آمد و پریشانى شوهرش را به او خبر داد. فاطمه زهرا(س) فرمود: به شوهرت بگو چنین نیست که تو جاودانه در دوزخ بمانى، بلکه شیعیان از برترین‏هاى بهشت هستند، و آنان که از محبّان ما رفتار خلاف مى‏کنند گرچه جزء شیعیان (حقیقى) ما نیستند ، ولى گناهانشان بر اثر گرفتارى‏‌ها و بلاها یا انواع سختى‏‌ها در عرصه‌‏هاى قیامت یا در طبقه اعلاى دوزخ پاک مى‏گردد، و سرانجام حب ما آنها را نجات داده و از دوزخ به بهشت نزد ما مى‏‌آورد».(۱۹)

۳- شخصى به امام حسن مجتبى عرض کرد: من از شیعیان شما هستم. آن حضرت فرمود: «اگر در امر و نهى ما مطیع ما هستى، راست مى‏‌گویى و گرنه با ادعاى این مقام بزرگ (شیعه بودن) بر گناهانت نیفزا، نگو من از شیعیان شما هستم، بلکه بگو من از دوستان شما، و دشمن دشمنان شما هستم، در این صورت از مرحله‏اى نیک وارد مرحله نیک دیگر شده‌‏اى». نظیر این مطلب در گفتار امام حسین(ع) نیز آمده است.(۲۰)

۴- عصر امام باقر(ع) بود، مردى در حضور آن حضرت بر دیگران افتخار مى‏کرد که من از شیعیان آل محمد(ص) هستم، امام باقر (ع) به او فرمود: «ادعاى دروغ چیزى نیست که به آن افتخار کنى، من از تو مى‏پرسم آیا آنچه دارى و آن را براى هزینه زندگى خودت مصرف کنى براى تو ب هتر است یا در زندگى برادران دینیت مصرف نمائى؟». او عرض کرد: براى زندگى خودم مصرف کنم برایم بهتر است. امام باقر(ع) فرمود: «پس تو از شیعیان ما نیستى، زیرا ما انفاق براى دیگران را بهتر از انفاق براى خودمان مى‏دانیم، بلکه بگو من از محبین شما هستم، و امید آن دارم که این محبت مرا نجات دهد».(۲۱)

۵ – عمّار دهنى یکى از شیعیان در عصر امام صادق(ع) بود، روزى در حضور ابى لیلى قاضى کوفه براى احقاق حقى گواهى داد، قاضى (که از مخالفان بود) گواهى او را نپذیرفت و به او گفت برخیز و برو، گواهى تو پذیرفته نیست زیرا تو رافضى هستى(با توجه به اینکه مخالفان به اد عاى خود، شیعیان را رافضى مى‏‌خواندند یعنى آنان روش خلفاى صدر اول را ترک نموده‌‏اند) عمار دهنى در حالى که گریان و بسیار پریشان شده بود برخاست. قاضى به او گفت: تو مردى از دانشوران و حدیث دانان هستى، اگر از این کلمه رافضى ناراحت شدى، از این مرام بیزارى بجوى آ نگاه از برادران ما خواهى شد. عمار به قاضى چنین پاسخ داد: «سوگند به خدا از این جهت که تو مرا رافضى خواندى گریان و پریشان نشدم، بلکه علت گریه‏ام هم براى تو بود و هم براى خودم، اما گریه‏ام براى خودم از این رو بود که مقام بسیار ارجمندى (شیعه بودن) را به من نسبت دادى که من لایق آن نیستم، تو پنداشتى که من رافضى هستم، واى بر تو، امام صادق (ع) فرمود: نخستین کسانى که رافضى خوانده شدند ساحران مصر بودند که پس از دیدن معجزات موسى(ع) و ایمان آوردن به موسى(ع) فرعون و روش فرعون را ترک کردند، و تسلیم موسى(ع) شدند، از ا ین رو فرعون آنها را رافضى خواند، بنابراین رافضى کسى است که همه آن‏چه را که خداوند ناپسند مى‏داند ترک نماید، و فرمان خدا را انجام دهد، در این زمان کیست که این گونه باشد؟ آرى گریه‏ام از این رو است اگر خداوند که بر قلبم آگاهى دارد بنگرد، و آن را با چنین نام ارجمند(شیعه بودن) هماهنگ نداند، آنگاه مرا نکوهش فرمایدو بگوید: اى عمّار! آیا به راستى تو رافضى یعنى ترک کننده باطل‏ها و بجا آورنده اطاعات هستى؟ در نتیجه با این ادعا اگر خدا مرا ببخشد، از درجاتم مى‏‌کاهد، و اگر نبخشد مشمول عذابش خواهم شد، مگر این که شفاعت امامانم دستم را گرفته و نجاتم دهند. و اما گریه‌‏ام براى تو (اى قاضى) از این رو است که دروغ بزرگ به من نسبت دادى، اگر مرا به غیر نامم که اشرف نام‏ها است خواندى دلم برایت نگران است که به این خاطر گرفتار عذاب شدید الهى شوى، و بر تو هراسانم که اگر مرا در جاى گاه پایین درجات این نام بگذارى، چگونه بدنت از عذاب چنین سخنى طاقت مى ‏آورد».

وقتى امام صادق(ع) از پاسخ عمّار با خبر شد فرمود: اگر عمار داراى گناهانى بزرگتر از آسمان‏ها و زمین‏ها مى‌‏داشت، بر اثر این پاسخش محو مى‏‌شد، و در پیشگاه خداوند آن چنان بر حسناتش مى‌‏افزاید که هر ذره‏اى از حسناتش هزار برابر از دنیا بزرگتر است».(۲۲)

۶- به امام کاظم(ع) گزارش دادند که شخصى در بازار فریاد مى‏زند: «من از شیعیان خالص آل محمد(ص) هستم، چه کسى است که این پارچه‏ها را از من افزونتر (گران‏تر) بخرد؟» امام کاظم(ع) فرمود: کسى که قدر خود را بداند خود را تباه نمى‏کند آیا مى‏دانید مثل این شخص چگونه است؟ این شخص مدعى است که من مثل سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار هستم و در عین حال در خرید و فروش، کم و زیاد کرده و با دغل بازى جنس معیوبش را سالم و زیبا نشان مى‌‏دهد، و با حرف‏هاى چربش مشتریان را گول مى‌‏زند، آیا این مثل سلمان و ابوذر و… است؟ نه هرگز ولى چرا به جاى این ادعا(شیعه بودن) نمى‏‌گوید من از دوستان آل محمد(ص) هستم، دوستانشان را دوست دارم و دشمنانشان را دشمن… نظیر این مطلب در برخورد امام رضا(ع) با گروهى از شیعیان در خراسان رخ داد، و نیز امام جواد(ع) به مردى که مدّعى تشیّع بود شبیه این مطلب را فر مود.(۲۳)

پی نوشت:

۱. لهوف سید بن طاوس، ص ۱۴۵. (یا شیعه آل ابى سفیان…).

۲. سوره قصص، آیه ۱۵ ؛ سوره صافات، آیه ۸۳.

۳. با اینکه عبداللّه بن سبا از غلات بود به دستور حضرت على (ع) او را سوزاندند و خاکسترش را بر باد دادند.(بحار، ج ۴۱، ص ۲۱۴ و۲۱۵).

۴. شواهد التنزیل، ج‏۲، ص ۳۵۷ ؛ تفسیر جامع البیان طبرى، ج ۲۹، ذیل آیه ۷ سوره بیّنه.

۵. همان، ج ۲، ص ۳۶۲، تفسیر روح المعانى، ج ۳۰، ص ۳۰۷.

۶. احتجاج طبرسى، ج ۱، ص ۲۱۰.

۷. عیون اخبار الرضا، ج‏۳، ص ۵۸.

۸. اعیان الشیعه، چاپ ارشاد، ج ۱، ص ۱۸ و ۱۹.

۹. سوره صافات، آیه ۸۳ و ۸۴.

۱۰. تفسیر صافى، ذیل آیه ۸۳ سوره صافات.

۱۱. سوره شعرا، آیه ۸۸ و ۸۹.

۱۲. تفسیر نورالثقلین، ج ۴، ص ۴۰۵ ؛ بحار، ج ۶۸، ص ۱۲ و ۱۳ و ۱۸.

۱۳. اصول کافى، ج ۲، ص ۲۳۶ و ۲۳۷.

۱۴. بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۱۶۴.

۱۵. همان، ص ۱۵۳.

۱۶. همان، ص ۱۶۴.

۱۷. همان، ص ۸۲.

۱۸. تنبیه الخواطر(مجموعه ورّام)، ص ۳۴۷.

۱۹. بحار، ج ۶۸، ص ۱۵۵.

۲۰. و ۲۱. همان، ص ۱۵۶.

۲۲. بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۱۵۶ و ۱۵۷.

۲۳. همان، ص ۱۵۸، ۱۵۹.

منبع: مجله پاسدار اسلام ، شماره ۲۷۷ دی ۸۳

محمد محمدى اشتهاردى

نظر مذاهب اسلامی نسبت به وجوب امامت در جامعه اسلامى

اشاره:

امامت رهبری و پیشوایی جامعه اسلامی به نصب الهی و جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در امور دینی و دنیوی است. این آموزه، از اصول مذهب شیعه و از اختلافات اعتقادی میان شیعه و اهل سنت است. اهمیت امامت نزد شیعیان باعث شده که آنان امامیه لقب گیرند. بنابر آموزه‌های شیعه، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از ابتدای دوران رسالت به معرفی خلیفه خویش و امام مسلمانان پس از وفات خود، اهتمام جدی داشت. اقدامات آن حضرت در این مسیر، از نخستین دعوت علنی، با معرفی امام علی(علیه السلام) به عنوان خلیفه و جانشینِ بعد از خود آغاز شد و تا آخرین روزهای زندگانی ایشان، در راه بازگشت از حجه الوداع در ۱۸ ذی‌الحجه در غدیر خم و همچنین لحظات آخر عمرشان که دوات و قلمی درخواست کردند ادامه یافت.

۱ . مذهب امامیه

از نظر امامیه، وجوب امامت وجوب کلامى است؛ یعنى از باب «وجوب على الله» است، نه وجوب فقهى یعنى «وجوب على الناس.»

مقصود از وجوب کلامى آن است که فعلى مقتضاى عدل یا حکمت یا جود یا رحمت یا دیگر صفات کمال الهى است، و چون ترک چنین فعلى مستلزم نقص در ساحت خداوندى و درنتیجه محال است، پس انجام دادن آن، واجب و ضرورى است.

خواجه نصیرالدین طوسى(رحمه الله) مى گوید: «امامیه معتقدند که نصب امام، لطف است؛ زیرا امام انسان را به اطاعت نزدیک کرده و از معصیت دور مى نماید. و لطف بر خداوند واجب است.»(۱)

۲ . مذهب اسماعیلیه

مشهور آن است که اسماعیلیه همانند امامیه، وجوب امامت را وجوب کلامى مى دانند.

۳ . زیدیه

برخى از زیدیه در باب امامت، به نصّ اعتقاد دارند و در نتیجه وجوب امامت را وجوب على الله مى دانند. ولى برخى دیگر به وجوب نصّ در امامت اعتقاد ندارند و عقیده آن ها در این مسئله همانند معتزله و اهل سنّت است؛ یعنى امامت را واجب على الناس مى دانند.(۲)

۴ . معتزله

اکثریت قاطع معتزله، امامت را واجب مى دانند و تنها دو نفر از علماى آنان به نام ابوبکر اصمّ و هشام بن عمرو فوطى به وجوب آن قائل نیستند.

این اکثریت از نظر عقلى یا نقلى بودن وجوب امامت بر دو دسته اند:

دسته اول، افرادى مانند جاحظ، ابوالقاسم کعبى، ابوالحسن خیّاط و ابوالحسین بصرى، که وجوب آن را عقلى مى دانند.

دسته دوم، کسانى هستند که وجوب آن را شرعى مى دانند.(۳)

وجوب امامت نزد معتزله، وجوب على الناس است؛ به عبارت دیگر وجوب امامت را فقه ى مى دانند نه کلامى.

۵ . خوارج

برخى از آنان اعتقاد به عدم وجوب امامت به طور مطلق دارند؛ همانند فرقه نجدات (پیروان نجده بن عامر).(۴)

شهرستانى نیز عدم وجوب امامت را به فرقه محکّمه (نخستین فرقه خوارج که در جریان جنگ صفین پدید آمد) نسبت داده است.(۵)

البته فرقه اباضیه از خوارج به وجوب امامت اعتقاد دارند. على بن یحیى معمّر مى گوید: «جایز نیست که امت اسلامى بدون امام یا سلطان به سر برد.»(۶)

۶ . اشاعره

اشاعره به وجوب امامت معتقدند، لکن از آنجا که حسن و قبح عقلى و وجوب على الله را قبول ندارند، طبعاً وجوب امامت را وجوب على الناس و نقلى مى دانند.

قاضى عضدالدین ایجى مى گوید: «نصب امام نزد ما از راه و طریق سمعى بر ما واجب است.»(۷)

۷ . ماتریدیه

اینان نیز قائل به وجوب امامتند. ولى وجوب آن را فقهى و على الناس مى دانند.

ملاّ على قارى، شارح فقه اکبر مى گوید: «مذهب اهل سنّت و جماعتى از معتزله این است که نصب امام بر مسلمانان واجب است و وجوب آن نقلى است.»(۸)

دلایلى که متکلمان ماتریدى بر وجوب امامت آورده اند، برخى نقلى و برخى عقلى . نقلى است؛ یعنى از باب ملازمات عقلیه است.(۹)

۸ . وهابیان

اینان نیز امامت را واجب شرعى و کفایى مى دانند.

محمّد بن صالح عثیمین مى گوید: «خلافت، منصب بزرگ و مسؤولیت عظیمى است. و آن عبارت است از متولى شدن تدبیر امور مسلمانان، به گونه اى که او مسؤول اول در این امر باشد. وخلافت واجب کفایى است؛ زیرا امور مردم بدون آن قوام پیدا نخواهد کرد.»(۱۰)(۱۱)

پی نوشت:

۱. تلخیص المحصّل، ص ۴۰۷.

۲. الزیدیه، دکتر احمد محمود صبحى.

۳. قواعد العقائد، ص ۱۱۰.

۴. شرح مقاصد، ج ۵، ص ۲۳۶؛ ارشاد الطالبین، ص ۳۲۷.

۵. ملل و نحل، ج ۱، ص ۱۱۶.

۶. الاباضیه مذهب اسلامى معتدل، ص ۲۶.

۷. شرح مواقف، ج ۸، ص ۳۴۵.

۸. شرح الفقه الاکبر، ص ۱۷۹.

۹. شرح العقائد النسفیه، ص ۱۱۰.

۱۰. لمعه الاعتقاد، ص ۱۵۶.

۱۱. على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۲۷و۳۶.

یزید بن مغفل جعفی

اشاره:

یزید بْن مَغْفِل جُعْفی‎ از یاران امیرالمومنین(علیه‌السلام) و امام حسین(علیه‌السلام) و از شهدای کربلا است. او در جنگ صفین و جنگ نهروان در سپاه امام علی(علیه‌السلام) جنگید. یزید از مکه تا کربلا با اباعبدالله همراه بود و در روز عاشورا به شهادت رسید. وی را یکی از تابعین، فردی شجاع و از شاعران شیعه نام برده‌اند.

 

معرفی

نام کامل او یزید بن مَغفِل بن جُعف (عوف) بن سعدُالعشره (العشیره) مِذحَجی جُعفی است. وی پسرعموی حجاج بن مسروق جعفی (از شهدای کربلا) و یکی از شجاعان شیعه و از شاعران‌ توانا بود.[۱] در منابع تاریخی نام وی را به صورت‌های مختلف ذکر کرده‌اند: یزید یا زید بن مَعقِل،[۲] بَدر بن مَعقِل،[۳] مُنذِر بن مُفَضَّل[۴] و بدر بن مَغفِل.[۵] البته بیشتر منابع از دو اسم یزید بن معقل و یزید بن مغفل جعفی نام برده‌اند.

محمدتقی شوشتری معتقد است که نام او در تاریخ تحریف شده است و به نام یکی از دشمنان اهل بیت(علیه‌السلام) که در کربلا حضور داشته است شبیه گردیده است. وی همچنین صحابی بودن ایشان و نیز حضور در جنگ‌هایی مثل جنگ با خریت بن راشد (از خوارج) را رد کرده آن را به افراد دیگری مربوط دانسته است.[۶]

با دقت در کتاب‌های تاریخی و رجالی می‌توان نتیجه گرفت که در این دوره دو یزید بن معقل وجود داشته است؛ یکی یزید بن معقل (یزید بن مغفل) جعفی که از اصحاب و یاران امام حسین(علیه‌السلام) و از شهدای کربلا است و دیگری یزید بن معقل بن عمیر بن ربیعه، که از طرفداران امویان و در سپاه عمر سعد در روز دهم محرم سال ۶۱ هجری قمری حضور داشت و بدست بریر بن خضیر از اصحاب امام کشته شد.[۷]

صحابی پیامبر(ص)

مرزبانی در کتاب معجم الشعرا او را از تابعان و پدرش را جزو صحابه دانسته ولی مامقانی می‌نویسد: او دوران پیامبر را درک کرد و از صحابه پیغمبر بود و در دوران خلافت عمر در جنگ قادسیه حضور داشت.[۸] ابن حجر عسقلانی نیز یزید مغفل و برادرش زهیر را از صحابه ذکر کرده است.[۹]

یار امام علی(علیه‌السلام)

بر اساس گزارش‌های تاریخی، یزید بن مغفل، از جمله اصحاب و یاران حضرت علی(علیه‌السلام) بود که در جنگ صفین در کنار امام و در مقابل سپاه معاویه قرار گرفت. همچنین در دوران حضرت علی(علیه‌السلام) در زمانی که خوارج به رهبری خریت بن راشد در منطقه اهواز و ساحل دریا دست به شورش زده بودند، او در یاری امام شرکت نمود و فرماندهی میمنه سپاه را برعهده داشت که سرانجامِ این جنگ به شکست خوارج و کشته شدن خِرّیت منتهی شد.[۱۰]

یار امام حسین(علیه‌السلام)

یزید بن مغفل در ماجرای قیام امام حسین، در شهر مکه همراه با حجاج بن مسروق به امام حسین(علیه‌السلام) ملحق شد و از آنجا تا کربلا آن‌حضرت را همراهی کرد، در بین راه، وقتی که امام به قصر بنی مقاتل رسید و خیمه عبیدالله بن حر جعفی را دید، حجاج بن مسروق جعفی و یزید بن مغفل جعفی را برای دعوت نزد عبیدالله بن حر فرستاد. این دو نفر پیام امام را به عبیدالله بن حر ابلاغ کردند و سخنان او را به امام حسین(علیه‌السلام) رساندند.[۱۱]

در روز عاشورا، یزید بن مغفل از امام حسین(علیه‌السلام) اجازه مبارزه خواست. پس از آنکه امام اجازه فرمود، گام پیش نهاد و این رجز را می‌خواند:

انا یزید وأنا ابن مغفل                                        وفی یمینی نصل سیف منجل‌

أعلو به الهامات وسط القسطل                             عن الحسین الماجد المفضل‌

من یزید و پسر مغفل هستم؛ و در کفم شمشیری است برنده و پیکانی چاک دهنده.

بدان وسیله در میان گرد و غبار بر مردم حمله می‌برم: در دفاع از حسین ارجمند و با فضیلت.

مورخان گفته‌اند که او چنان جنگی کرد که مانند آن دیده نشده بود. عده‌ای را کشت و آنگاه خود به شهادت رسید.[۱۲]

ابن حجر عسقلانی، رجزِ یزید بن مغفل را به‌گونه دیگری نقل می‌کند که با این رجز متفاوت است.[۱۳]

در زیارت‌نامه‌ها

در زیارت ناحیه مقدسه معروف به زیارت الشهداء سلامی بر او فرستاده شده است: «السَّلامُ عَلی زَید بن مَعْقِلِ الْجُعفِی» و در نسخه‌ای دیگر از همین زیارت، نام او «بدر بن معقل جعفی»[۱۴] ذکر شده و محتوای همین نسخه در برخی کتاب‌های رجالی آمده است.[۱۵] برخی رجال‌شناسان معتقدند که «مُنذِر بن المُفَضَّل الجعفی» که در زیارت رجبیه امام حسین(علیه‌السلام) به او سلام داده شده همین یزید بن مغفل است.[۱۶] بنابراین نظر، نام او در این دو زیارت‌نامه اما با اسامی متفاوت ذکر شده است.

پی نوشت:

  1. طبسی، با کاروان حسینی، ج۱، ص۳۴۳-۳۴۴.
  2. طوسی، رجال طوسی، ۱۴۱۵ق، ج۱، ص۱۰۱؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی‌‌طالب، ۱۳۷۵ق، ج۳، ص۲۳۲.
  3. خویی، معجم رجال الحدیث، ج۴، ص۱۸۱.
  4. شمس‌الدین، أنصار الحسین، ج۱، ص۸۸.
  5. بلاذری، انساب الاشراف، ۱۳۹۷ق، ج۳، ص۱۹۸.
  6. تستری، قاموس الرجال، ۱۴۱۹ق، ج۱۱، ص۱۱۵.
  7. طبری، تاریخ طبری، ج۴، ص۳۲۸-۳۲۹.
  8. طبسی، با کاروان حسینی، ج۱، ص۳۴۴.
  9. ابن حجر، الإصابه، ۱۹۹۵م، ج۶، ص۵۵۴.
  10. ثقفی، الغارات، ۱۳۷۴ش، ج۱، ص۱۲۸؛ حسینی شیرازی، ذخیره الدارین، ۱۴۲۲ق، ج۱، ص۴۰۷؛ طبسی، با کاروان حسینی، ج۱، ص۳۴۴.
  11. حسینی شیرازی، ذخیره الدارین، ۱۴۲۲ق، ج۱، ص۴۰۷؛ طبسی، با کاروان حسینی، ج۱، ص۳۴۴.
  12. سماوی، إبصار العین، ۱۴۱۹ق، ج۱، ص۱۵۳؛ طبسی، با کاروان حسینی، ج۱، ص۳۴۴.
  13. ابن حجر، الإصابه، ۱۹۹۵م، ج۶، ص۵۵۴.
  14. ابن طاووس، ااقبال الاعمال، ۱۳۷۶ش‌، ج۳، ص۷۸.
  15. خویی، معجم رجال الحدیث، ج۴، ص۱۸۱.
  16. شمس‌الدین، أنصار الحسین، ج۱، ص۸۸.

منابع

  1. ابن حجر العسقلانی، الإصابه فی تمییز الصحابه، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۹۹۵م.
  2. ابن شهرآشوب، محمد بن علی، مناقب آل ابی‌ طالب (علیهم‌السلام)، نجف، مطبعه الحیدریه، ۱۳۷۵ق.
  3. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، بیروت،‌دار التعارف للمطبوعات، ۱۳۹۷ق.
  4. حسینی شیرازی، سید عبدالمجید، ذخیره الدارین فیما یتعلق بمصائب الحسین(علیه‌السلام)، تصحیح باقر دُرْیاب النجفی‌، قم، معاونیه دراسات جمعیه التاریخ الاسلامی‌، ۱۴۲۲ق.
  5. خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، مؤسسه الخوئی الإسلامیه.
  6. تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۹ق.
  7. ثقفی، ابراهیم بن محمد بن سعید بن هلال‌، الغارات، ترجمه عبدالحمید آیتی، تهران، وزارت ارشاد، ۱۳۷۴ش.
  8. سماوی، محمد بن طاهر، إبصار العین فی أنصار الحسین علیه‌السلام، قم، مرکز الدراسات الإسلامیه لحرس الثوره، ۱۴۱۹ق.
  9. سید بن طاووس، الإقبال بالأعمال الحسنه، محقق / مصحح: قیومی اصفهانی، جواد، قم، دفتر تبلیغات اسلامی‌، ۱۳۷۶ش‌.

منبع: ویکی شیعه

فتنه خوارج در شهادت حضرت على (علیه‏السلام)

اشاره:

در این مقاله ضمن اشاره به معناى لغوى و اصطلاحى واژه «خوارج»، به زمان و چگونگى پیدایش آن، فتنه انگیزى هاى آنان و نقش این گروه در شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام پرداخته شده است که درضمن بحث به اختصار به برخى ازعقاید این گروه اشاره مى شود. هم چنین تلاش شده است، با استفاده از منابع دست اول تاریخى، عاملان شهادت امام على علیه السلام معرفى شده واین مسئله مورد تجزیه وتحلیل قرارگیرد.

مقدمه

پیدایش فرقه «خوارج» که به ظاهر درجنگ «صفّین» شکل گرفت، زخم تازه اى برپیکر جامعه اسلامى بود. این گروه متعصب و پرخاش گر که نقاب تقوا و دین دارى بر چهره داشت، با عقاید و باورهاى عجیب و دور از منطق خود، همواره براى حکومت نو پاى امام على علیه السلام دردسر ساز بودند و با فتنه انگیزى هاى پى درپى، مشکلات زیادى برسر راه حاکمیتِ اسلام پدید آوردند؛ از این رو امام علیه السلام که آن ها را مردمى کم عقل وآلت دست شیطان مى دانست، در مراحل مختلف، برخوردهاى متفاوتى با آنان داشت و ضمن بیان نظر صریح اسلام در باره حکمیت و برخى مسایل دیگر، توانست گروهى بى غرض از این بى خردان را از سراشیبى سقوط نجات دهد، ولى دسته اى دیگر که هم چنان بر لجاجت و عصیان خود اصرار مى ورزیدند، درنبردى سخت با سپاهیان اسلام، به هلاکت رسیدند و باقى ماندگان این گروه با هم فکرى هم دستان خویش، توطئه قتل امیر مؤمنان علیه السلام را پى ریزى کردند و متأسفانه دراین توطئه شوم موفق شدند.

به دلیل اهمیت موضوع وماندگارى این افکار پلید درتاریخ اسلام ونیزدورنگه داشتن جامعه اسلامى از این تفکرانحرافى، دراین نوشته تلاش شده است تا ضمن شناسایى فرقه خوارج، خطر فتنه گرى ها و نقش آنان در شهادت امام على علیه السلام مورد بررسى وتجزیه و تحلیل قرار گیرد.

خوارج در لغت

بررسى دقیق واژگان «خوارج» و «خارجى» در فرهنگ هاى لغت(۲)، نمایان گر این نکته مشترک است که کلمه خوارج از فعل لازم خَرَجَ، یَخْرُجُ، خُرُوجا مشتق شده و به معناى بیرون رفتن است. این کلمه اگر با «عَلى» متعدى شود، دو معناى نزدیک به هم دارد: ۱. در مقام پیکار و جنگ برآمدن؛ خَرَجَ عَلَیْهِ، أى بَرَزَ لِقِتالِه؛ آماده جنگ شد؛ ۲. تمرد و شورش؛ خَرَجَتِ الرَّعِیَّهُ عَلَى المَلِک، أى تَمَرَّدتْ؛ ملت علیه شاه طغیان کرد.

معادل فارسى خوارج، واژه «شورشیان» است که از خروج به معناى دوم گرفته شده و مفهوم سرکشى در آن نهفته است؛ بنابراین، شورشیان و مخالفان حاکم وقت را «خارجى» مى نامند.

خوارج در اصطلاح

در اصطلاح، خوارج به گروهى از مخالفان کتاب و سنّت اطلاق مى شود که در نبرد صفین علیه امام على علیه السلام شورش کردند وبا عقایدى مخصوص در «حروراء»(۳) ساکن شدند و به علت خروجشان بر امام واجب الإطاعه، اسمِ «خوارج» بر آن ها نهاده شد.گروه پرخاش گرى که در جنگ صفین، نخست پذیرش حَکَمیت را بر على علیه السلام ، خلیفه شرعى و قانونى مسلمانان، تحمیل کردند و سپس با وى به مخالفت برخاستند.

گفتنى است: اگرچه در اصطلاح، از لفظ خوارج، گروهى که در اثناى جنگ صفین بر امام على علیه السلام خروج کردند، متبادر مى شود، ولى امروزه «اباضیان»(۴) را نیز خوارج مى نامند.

برخى از عقاید خوارج

خوارج، حضرت على علیه السلام را به دلیل پذیرش حکمیت کافر قلمداد نموده و هر فردى را که راضى به این کار بود، از دین بیرون دانستند. آنان خلافت ابوبکر، عمر، نیمه اول خلافت عثمان و تا اواسط حکومت على علیه السلام (قبل از پذیرش حکمیت) را باور داشتند و معاویه، عمروعاص و ابوموسى اشعرى را نیز تکفیر مى کردند.(۵) پس از حضرت على علیه السلام با خلفاى اموى و عباسى نیز مخالفتى شدید داشتند؛ به خصوص از بنى امیه با دشنام هاى زشتى یاد کرده، همواره با آنان درگیر بودند.

این گروه به دلیل جمود، تحجّر فکرى، جهل علمى وجهالت عملى، ناخواسته حکومت را به سوى معاویه سوق دادند و هنگام باز گشت امام على علیه السلام از صفیّن، از لشکر آن حضرت جدا شده، با جمعیتى دوازده هزارنفرى در حروراء اردو زدند و به راهزنى و فتنه انگیزى روى آوردند.

این گروه به دلیل جمود، تحجّر فکرى، جهل علمى وجهالت عملى، ناخواسته حکومت را به سوى معاویه سوق دادند و هنگام باز گشت امام على علیه السلام از صفیّن، از لشکر آن حضرت جدا شده، با جمعیتى دوازده هزارنفرى در حروراء اردو زدند و به راهزنى و فتنه انگیزى روى آوردند. على علیه السلام پیوسته با فرستادن سفیرانى آن ها را دعوت به بازگشت مى نمود، ولى متأسفانه مؤثر نمى افتاد؛ ازاین رو چاره اى جز درگیرى با آنان ندید. به هر روى، فتنه خوارج با اتمام جنگ «نهروان»(۶) به ظاهر پایان پذیرفت.

خطر تفکرخارجى گرى

خطر فتنه گرى آن ها در ضربه زدن به اسلام و مسلمانان به اندازه اى بود که امام علیه السلام پس از رویارویى با آن ها وپایان جنگ نهروان، هنگامى که به کوفه بازگشت تا براى نبرد با معاویه آماده شود، در ضمن خطبه اى، قاطعیت برخورد با خوارج را مورد تمجید قرارداد و عکس العمل بجا و شجاعانه خود مقابل خوارج را ستود و فرمود:

«أیُّها الناسُ! فَإنّى فَقَأتُ عَینَ الفِتنَه ولَم یَکُن لِیَجَتَرى ءَ عَلَیها اَحَدٌ غَیْرى بَعدَ أن ماجَ غَیْهَبُها وَاشْتَدَّ کَلَبُها؛(۷) اى مردم! این من بودم که چشم فتنه را در آوردم و کسى جز من جرأت چنین کارى را نداشت؛ آن گاه که امواج تاریک فتنه در همه جا گسترده و به آخرین درجه شدت رسیده بود».

پس از پایان نبرد نهروان و نابودى خوارج، یکى از اصحاب به گمان این که با کشته شدن خارجیان این جریان و طرز تفکّر براى همیشه پایان پذیرفته است خطاب به امام علیه السلام عرض کرد: «یا امیرالمؤمنین! هَلَک َ القومُ بأجْمَعهِم؛ همه خوارج هلاک شدند»، ولى حضرت در جواب فرمود: «کَلاّ وَالله إنَّهم نُطَفٌ فى أصلابِ الرِّجال وَ قَراراتِ النِّساء کُلَََّما نَجَمَ مِنْهُم قَرنٌ قُطِعَ حتّى یَکونَ آخِرُهُم لُصُوصا سَلاّبین(۸)؛ خیر، به خدا سوگند! چنین نیست؛ آن ها نطفه هایى در پشت مردان و رحم زنان خواهند بود و هر زمان که شاخى از آن ها سر برآورد، قطع خواهد شد تا این که سرانجامشان به دزدى و راهزنى پیوند خواهد خورد».

ریشه اصلى انحراف خوارج، جهالت، عناد و تندروى بود و این در تمام دوره هاى تاریخ تداوم دارد؛ بنابراین با کشته شدن چند تن از آنان نباید گمان کرد که کار پایان یافته است، بلکه باید دانست جهالت این گونه افراد همیشه آلتِ دست زیرکان و منافقان قرار مى گیرد و از آن ها علیه مصالح اسلام بهره بردارى مى شود و این همان حقیقتى است که درپیش گویى حضرت از آینده شوم آن ها کاملاً مشهود است.

امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه اى دیگر،ضمن خبر از تحولات سیاسى مصیبت بار، آینده خوارج را چنین وصف کرده است: «أما إنّکُم سَتَلْقَونَ بَعدى ذُلاً شاملاً و سَیْفا قاطِعا و أثَرهً یَتَّخِذُها الظّالِمون فِیکُم سُنَّهً(۹)؛ آگاه باشید! به زودى پس از من خوارى و ذلت سراسر وجودتان را فراخواهدگرفت و گرفتار شمشیر بُرّنده خواهیدشد و استبدادى بر شما حکومت خواهدکرد که براى ستم گران سنت و روش خواهد شد».

این پیش گویى امام علیه السلام ، براى آیندگان روشن شد و دیرى نپایید که فردى به نام مَهْلَب بن ابى صُفره در زمان عبدالله بن زبیر و حَجّاج بن یوسف فرماندهى سپاه را بر عهده گرفت و قتل عام خوارج پرداخت. مَهلَب در پى قتل و غارت گرى و ناامنى هایى که خارجیان در سرزمین هاى اسلامى به وجود آوردند، در شهرهاى تُستَر (شوشتر)، بصره، اهواز، فارس،جرجان (گرگان)، کرمان، سابور (شاهپور)، کازرون، جیرفت و موصل با آن ها درگیرشد و شبانه روز از شهرى به شهر دیگر به دنبالشان مى گشت و هر جا آن ها را مى یافت به قتل مى رساند و اموالشان را مصادره مى کرد. وى به جهت نابود کردن خارجیان مورد تشویق و تحسین حَجّاج قرار گرفت و ضمن دریافت جوایز نفیسى از او(۱۰)، در سال ۷۸ (ه .ق) به استاندارى خراسان منصوب شد.(۱۱)

عملکرد مهلب بر درستى گفتار امیرمؤمنان علیه السلام صحه گذارد و ذلت و خوارى دائمى خوارج را ثابت کرد.

خوارج و شهادت امام على (علیه السلام)

گرچه ردپایى از خارجیان را مى توان درزمان پیامبراکرم صلى الله علیه و آله مشاهده کرد(۱۲)، ولى آن ها در جریان نبردصفین قدرت بروز پیدا کرده و جریان حَکَمیت را بر امام على علیه السلام تحمیل کردند. خوارج بعدازماجراى ننگین داورى حکمین وخیانت عمروعاص و ابوموسى اشعرى، همواره درپى فرصتى بودند تا به حضرت ضربه وارد کنند و به همین علت جنگ نهروان را بر حضرت تحمیل کردند. طبق پیش گویى امام علیه السلام ، در این نبرد کم تر از ده نفر از خوارج جان سالم به دربردند.(۱۳)

باقى ماندگان از این گروه درپى نقشه اى براى قتل امام على علیه السلام بودند و به گفته بسیارى از تاریخ نگاران، گروهى از خوارج بعد از شکست هاى مفتضحانه، توطئه اى بزرگ را پایه ریزى کردند که به قتل حضرت على علیه السلام انجامید؛ آنان در موسم حجّ سال ۳۹ (ه .ق) در مکّه گرد آمدند و درباره زمام داران به بحث پرداختند و از اعمال و رفتارشان انتقاد کردند و براى کشتن آن ها نقشه کشیدند. آن ها با یادآورى کشته هاى خود در نهروان براى آنان اشک ماتم ریختند و هم عهد شدند که دنیا دیگر برایشان خیرى ندارد و باید در راه خدا جانشان را فدا نمایند!

سرانجام، خارجیان به این نتیجه رسیدند که همه فتنه ها از على بن ابى طالب، معاویه بن ابى سفیان و عمرو بن عاص برمى خیزد و باید امت اسلام را از دست این پیشوایان گمراهى نجات داد تا جامعه اسلامى طعم خوشى و راحتى را بچشد؛ از این رو سه خارجى متعصب داوطلب اجراى این نقشه شدند؛ عبدالرحمن بن ملجم مرادى(۱۴) قتل على علیه السلام را به عهده گرفت و بَرَک بن عبیداللّه تمیمى مأمور کشتن معاویه گردید و عمرو بن بکر تمیمى نیز عهده دار قتل عمروعاص شد. این سه ضمن هم قسم شدن با یکدیگر، پیمان بستند که در شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجرى(۱۵) این نقشه را عملى کنند، سپس هر یک راهى مقصد خود شدند.(۱۶)

بَرَک بن عبیداللّه در شام توانست شمشیرى بر ران معاویه فرود آورد و او را مجروح کند و به گفته برخى تاریخ نگاران، معاویه با این ضربت تا ابد مقطوع النسل گردید(۱۷)، ولى عمرو بن بکر در مصر موفق به ترور عمروعاص نشد؛ زیرا عمرو به جهت درد شکم، در آن روز براى نماز حاضر نشد و به جاى خود خارجه بن حذافه رئیس داروغه را براى اقامه نماز فرستاد که وى با شمشیر عمرو بن بکر از پا درآمد.(۱۸)

ابن ملجم نیز به کوفه آمد و با دوستان خارجى خود ملاقات کرد، ولى آنان را از قصد خود آگاه نساخت، تا این که روزى با گروهى از قبیله «تیم الرباب» ملاقات نمود که براى کشته شدگان خود در نهروان نگران بودند. در همین روز وى با دخترى بنام «قطام» آشنا شد که سرآمد جمال و زیبایى بود و پدر و برادرانش در نهروان کشته شده بودند. ابن ملجم، عاشق این دختر شد و به وى پیشنهاد ازدواج داد، ولى قطام یکى از شرط هاى ازدواج با او را قتل امام على علیه السلام قرار داد.(۱۹)

به این ترتیب ابن ملجم از کتمان نمودن قصد خود دست کشید و با همدستى وردان بن الماجد تمیمى (پسرعموى قطام) و شبیب بن بجره و فردى که از طرف عمروعاص وکیل بود و نوشته اى صد هزار درهمى در دست داشت و تحریکات اشعث بن قیس، در سحرگاه نوزدهم رمضان سال چهلم هجرى در محراب مسجد کوفه مولاى متقیان را به شهادت رساند.(۲۰)

نکته قابل توجه این که: به گفته برخى تاریخ نویسان، ابن ملجم با شعار «الحکمُ للّه یاعلى لا لَکَ»؛ حکم فقط از آن خداست نه از طرف تو اى على!»، شمشیرش را مقابل امام علیه السلام بلند کرد؛ یعنى هنوز بر عقیده خارجى گرى خود باقى بوده است.(۲۱)

شناسایى قاتلان واقعى امام

در نگاهى سطحى، به نظر مى رسد سه نفر خارجى در اقدامى شخصى توطئه ترور حضرت على، معاویه و عمروعاص را پى ریزى کردند و حضرت هم به دست ابن ملجم کشته شد، ولى با ژرف نگرى درمى یابیم که این توطئه از سوى گروه خوارج طراحى شده بود که به دست این سه نفر عملى گردید؛ زیرا:

اولاً: بیش تر روایات تاریخى بر این واقعیت تأکید دارند که گروهى از خوارج در مکّه گرد هم آمده، این توطئه را پایه ریزى کردند و این سه نفر داوطلب اجراى نقشه شدند. تاریخ نویسان، ضمن ثبت اجتماع این گروه در مکّه، تصریح کرده اند که اینان از خوارج بوده اند.(۲۲)

ثانیا: به نقل بیش تر تاریخ نگاران، ابن ملجم جزء همان نُه نفر خارجى است که از جنگ نهروان جان سالم به در بردند.

ثالثا: هم چنان که گذشت، خوارج کوفه وقتى از قصد ابن ملجم آگاهى یافتند، او را در این کار شوم یارى کردند.

رابعا: تکرار شعار معروف خوارج از زبان ابن ملجم در لحظه فرود آوردن شمشیر بر فرق امام على، دلیل دیگرى بر خارجى بودن قاتل امام است.

با وجود این شواهد، برخى از محققان، ضمن اجتماع خوارج در مکّه و ترغیب سه نفر براى قتل حضرت على علیه السلام ، معاویه و عمروعاص، مى گویند: «برفرض صحّت این مطلب، این سه نفر داوطلب، اصلاً جزء خوارج نیستند و انتساب آن ها به خوارج درست نیست».(۲۳)

اینان، اشعث بن قیس و معاویه بن ابى سفیان را در توطئه قتل امام على علیه السلام متهم کرده، مى گویند: «خوارج، ابن ملجم را بر این کار ترغیب نکردند، بلکه آن ها از کشتن على مبرّا هستند؛ در حالى که اشعث، بعد از شهادت على همیشه تلاش مى کرد تا خوارج را به این کار متهم کند و در این راه، گام هاى مؤثرى برداشت و توانست تا حدودى نزد افکار عمومى، خوارج را قاتلان اصلى امام معرفى کند».(۲۴)

در جواب این شبهه باید گفت :

اوّلاً: در منافق بودن اشعث و ارتباط مخفیانه وى با معاویه تردیدى نیست، ولى همه اَسناد دست اول تاریخى، قاتل على علیه السلام را از خوارج مى دانند. خوارج به دنبال کینه اى که از حضرت در جریان حکمیت و سپس در جنگ نهروان بر دل داشتند، او را مهدورالدم دانسته، سرانجام او را در محراب مسجد کوفه به شهادت رساندند.

ثانیا: گرچه معاویه آرزوى قتل على علیه السلام را در دل داشت، ولى طبق شواهد تاریخى، وى از توطئه شوم سحرگاه نوزدهم رمضان بى خبر بود و زمانى که «برک بن عبیدالله» را بعد از ترور نافرجام معاویه نزد وى آوردند، او جهت رهایى از بند معاویه راز پلید خود و هم دستانش را در قتل حضرت على علیه السلام و عمرو، فاش کرد و با این خبر، معاویه بسیار شادمان گردید و بعد از آن همیشه سعى داشت تا مقام معنوى ابن ملجم را بالا ببرد؛ به طورى که با اهداى چهار هزار درهم به سمره بن جندب، از وى خواست تا آیه ۲۰۷ سوره بقره(۲۵) را در شأن ابن ملجم تفسیر کند؛(۲۶) در حالى که به شهادت مفسران شیعه و سنى، این آیه در شأن و منزلت حضرت على علیه السلام نازل شده است.(۲۷)

بررسى مجموع شواهد تاریخى نشان مى دهد که توطئه قتل امیرالمؤمنین علیه السلام کارى فردى نبود، بلکه عملى از پیش طرّاحى شده بود که بزرگان خوارج در ترسیم آن نقش بسزایى داشتند و ابن ملجم فقط مجرى آن بود. براى اثبات این ادعا شواهد گوناگون تاریخى در دست است؛ مانند:

  1. ابن ابى الحدید اشعارى را از خوارج نقل مى کند که به روشنى شرکت آن ها را در قتل امام علیه السلام تأیید مى کند:

دَسَسْنا لَهُ تَحْتَ الظِّلامِ ابن مُلجَمٍ جزاءً إذا ما جاءَ نَفْسا کِتابُها

أباحَسن خُذها عَلى الرأس ضَرْبَهً بِکَفّ کریمٍ، بَعد موتٍ ثوابُها(۲۸)

یعنى ما خوارج در تاریکى شب به دست ابن ملجم با دسیسه هایى سرنوشت على را هنگامى که اَجل او فرارسید رقم زدیم. اى على! از دست ابن ملجم کریم ضربه اى را برسرت پذیرا باش که ثواب آن در گرو قتل تو است.

  1. طبرى نیز شعرى را از ابن ابى میاس مرادى نقل مى کند که بر شرکت خوارج در این توطئه دلالت دارد:

و نَحنُ ضَرَبنا یا لک الخیرُ حَیدَرا أباحَسن مأمومَهً فََتَفَطّرا

و نَحن خَلَعْنا مُلکَهُ مِن نظامِهِ بِضَربهِ سیفٍ إذْ عَلا و تَجبَّرا

و نَحنُ کرامٌ فى الصباح أعزَّهٌ إذا الموتُ بالموتِ ارتَدَى و تأزّرا(۲۹)

یعنى اى اباالحسن، حیدر! این ما (خوارج) بودیم که فرق سرت را دو نیم کرده و شکافتیم؛ ما بودیم که رشته سلطنت على را هنگامى که تکبر و عصیان ورزید با ضربه شمشیرى از نظامش پاره کردیم. ما در هنگامه صبح، گرامى و عزیزیم؛ هنگامى که مرگ جز با مرگ پاسخ داده نمى شود (بنابراین ما انتقام خود را گرفتیم).

این اشعار حماسى که توسط شاعران خوارج ایراد شده است، شاهد روشنى بر مدعاى ما است که خوارج از طراحان اصلى قتل امام علیه السلام بودند و پاداش خود را در گرو قتل آن حضرت مى دانسته و همواره بر آن فخر مى کردند.

  1. یکى از مواردى که شرکت خوارج را در شهادت امام تأیید مى نماید، ماجراى دفن شبانه پیکر مطهر امام علیه السلام و مخفى کردن قبر او است؛ فرزندان امام على علیه السلام از بیم آن که مبادا جنازه حضرت به دست خوارج بیفتد و توهینى نسبت به آن روا دارند، بدن مطهر پدر را شبانه به خاک سپردند و قبر آن حضرت را نیز مخفى نگاه داشتند.(۳۰)
  2. در گفت وگویى که ام کلثوم، دختر امام على با ابن ملجم داشت به او گفت: چرا امیرالمؤمنین را کشتى؟ ابن ملجم در جواب گفت: من امیرالمؤمنین را نکشتم، بلکه پدرت را کشتم!(۳۱)

از مجموع این شواهد این نتیجه حاصل مى شود که اولاً: ابن ملجم، بر اساس همان عقاید خارجى گرى امام علیه السلام را به شهادت رساند. ثانیا: بیش تر خوارج در این توطئه شوم شرکت داشتند. ثالثا: گفتار برخى از معاصران در این زمینه، طرفدارى کورکورانه و بدون تحقیق و تفحص بوده و ادعاى دست نداشتن خوارج در شهادت امیرمؤمنان علیه السلام ادعایى گزاف و بى اساس است.

طبق نقل ابن کثیر: «به دلیل ترس از خوارج، هر شب ده نفرمسلح، از اصحاب امام على علیه السلام در مسجد براى حفظ جان وى نگهبانى مى دادند حضرت در ملاقات با آن ها فرمود: چرا در این جا اجتماع کرده اید؟ جواب دادند: براى حفظ جان شما. امام علیه السلام فرمود: خداوند نگهبان خوبى براى من است و براى حفاظت هر فردى دو فرشته را مأمور کرده است؛ هنگامى که قضا و قدر الهى فرا رسد، آن دو این شخص را رها مى کنند».

  پى نوشت:

۱. محقق و نویسنده.
۲. کتاب العین، ج۴، صص ۱۵۸ و ۱۵۹؛ لسان العرب، ج۲، صص ۲۴۹.۲۵۱؛ تاج العروس، ج۵، ص۵۰۸؛ مجمع البحرین، ج۲، ص۲۹۴و۲۹۵؛ مقاییس اللغه، ج۲، صص ۱۷۵ و ۱۷۶؛ المنجد، ص۱۷۳٫
۳. «حروراء» نام دهکده اى است بیرون شهر کوفه که نخستین مکان اجتماع خوارج علیه امام على بود (معجم البلدان، ج۲، ص۲۸۶).
۴. «اباضیه» طرفدارن عبدالله بن اباض تمیمى هستند که معتدل ترین گروه از خوارج اند و تندروى هاى معمول خوارج را ندارند. هم اکنون این مذهب طرفدارانى در کشورهاى مغرب، عمان ومراکش دارد (خوارج در تاریخ، صص ۱۸۹ و ۱۹۰).
۵. مقالات الاسلامیین، ج۱، ص۱۸۰٫
۶. «نهروان» به منطقه پهناورى اطلاق مى شود که میان بغداد و واسط در شرق دجله قرار دارد. داراى شهرها وآبادى هاى متعدد و از زیباترین مناطق بغداد است که شامل سه رود بالایى، وسطى و پایینى است. اسم فارسى آن «جو روان» بود که معرّب به نهروان شد. این سرزمین چون در راه بغداد به خراسان قرار داشت بسیار آباد بود، امّا در زمان سلجوقیان خراب شد (معجم البلدان، ج۵، ص۳۷۵).
۷. نهج البلاغه، خطبه ۹۳٫
۸. همان، خطبه، ۶۰٫
۹. همان، خطبه ۵۸٫
۱۰. الأخبار الطوال، صص ۲۷۱ ۲۸۰٫
۱۱. تاریخ سیاسى صدر اسلام، شیعه و خوارج، ص ۱۰۲٫
۱۲. جهت اطلاع بیش تر ر،ک: المیزان، ج ۹، ص ۳۱۹؛ مجمع البیان، ج۵، ص۶۳؛ الکشاف، ج۲، ص ۲۸۱؛ تفسیر نمونه، ج۷، ص۴۵۴؛ الملل و النحل، ج۱، ص۱۱۶؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۲، ص۲۶۶؛ بحار الأنوار، ج۲۲، ص۳۷و۳۸؛ صحیح مسلم، ج۲، کتاب الزکات، صص۷۵۰.۷۴۳، ح۱۴۸،۱۴۷،۱۵۸و۱۵۶٫
۱۳. نهج البلاغه، خطبه ۵۹٫
۱۴. جهت آگاهى ازسرگذشت و روحیات این فرد ر.ک: خوارج، تندیس فتنه، اثرنگارنده، انتشارات میراث ماندگار، قم، چاپ اول، تابستان۱۳۸۳٫
۱۵. طبرى و بلاذرى، این شب را هفدهم رمضان سال ۴۲ (هجرى قمرى) مى دانند.
۱۶. تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص ۱۱۰؛ أنساب الأشراف، ج۲،ص۴۹۰؛ مناقب آل ابى طالب، ج۳، ص۳۱۱٫
۱۷. انساب الاشراف، ج۲، ص۴۹۰٫
۱۸. همان، ص۴۹۰ و ۴۹۱٫
۱۹. مهریه قطام، غیر از قتل امام على علیه السلام شامل یک بنده، یک کنیز و سه هزار درهم بود؛ هم چنان که ابن ابى میاس مرادى در شعر خویش به آن اشاره کرده است:
وَلَم أرَ مَهرا ساقَهُ ذُوسَماحَهٍ کَمَهرِ قُطامٍ مِن فَصیحٍ وأعجمٍ
ثَلاثَهُ آلافٍ و عَبدٌ و قِینَهٌ وَضَربُ علیٍ بِالحُسامِ المُصَمَّم
فَلا مَهَر أغلى مِن علیٍ وإن عَلا وَ لافَتکَ اِلاّ دونِ فَتک ابن ملجم
درمیان تمامى عرب و عجم هیچ فرد بخشنده اى را ندیدم که همانند مهریه قطام بپردازد: سه هزار درهم، یک غلام و یک کنیز و کشتن على علیه السلام با شمشیربران. هیچ مهریه اى هر چند گران مایه باشد، بالاتر از قتل على نیست و هیچ جنایتى بدتر از جنایت ابن ملجم نیست (بحار الأنوار، ج۴۲، ص۲۶۷و۲۲۹؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص ۱۱۶؛ الأخبار الطوال، ص ۲۱۴؛ مناقب آل ابى طالب، ج۳، ص ۳۱۱؛ الارشاد، ج۱، ص۲۲).
۲۰. تاریخ الأمم و الملوک، ج۴،ص ۱۱۰ و ۱۱۱؛ أنساب الأشراف، ج۲، ص ۴۹۱ ۴۹۳؛ بحار الانوار، ج ۴۲، ص۲۲۹و۲۳۰٫
۲۱. بحار الانوار، ج ۴۲، ص ۲۳۰؛ مناقب آل ابى طالب، ج۳، ص۳۱۲؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۹۳.۴۹۱٫
۲۲. مناقب آل ابى طالب، پیشین؛ الکامل فى التاریخ، ج۳، ص۲۵۵؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۸۷٫
۲۳. ر.ک: الخوارج هُم انصار على، چاپ الجزایر،۱۴۰۳ق /۱۹۸۳م،اثرسلیمان بن داوودبن یوسف، صص۱۹۶.۱۹۴٫
۲۴. همان.
۲۵. (وَمِن الناسِ مَن یَشرى نَفسَه إبْتِغاءَ مَرضاتِ الله وَاللهُ رَئُوفٌ بِالعِباد)؛ بعضى از مردم (با ایمان و فداکار، هم چون على در «لیله المبیت» به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر صلى الله علیه و آله جان خود را به خشنودى خدا مى فروشد و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.
۲۶. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۴، ص۷۳٫
۲۷. مجمع البیان، ج۱، ص ۵۳۵؛ المیزان، ج ۱، ص ۱۰۰؛ التفسیرالکبیر، ج ۶، ص ۱۷۴؛ روح المعانى، ج ۱، ص ۴۹۲٫
۲۸. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۱۳، ص۲۴۱٫
۲۹. تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص ۱۱۵ و ۱۱۶؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۵، ص۱۸۵؛ ج ۶، ص ۱۱۹ با اندکى اختلاف.
۳۰. تاریخ الخلفاء، ص ۱۹۶؛ أنساب الأشراف، ج۲، ص ۴۹۷٫
۳۱. أنساب الأشراف، ج۲، ص ۴۹۵؛ بحار الأنوار، ج۴۲، ص۲۳۱؛ الأخبارالطوال، ص۲۱۴٫
 منبع: مجله رواق اندیشه، شماره ۴۷

صبر و حلم امام على (علیه السلام)

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(علیه السلام) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(ص)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(ص) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(علیه السلام) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(ص)، جانشین بلافصل رسول خدا(ص) است.

قال على علیه السلام:

ان عضک الدهر فانتظر فرجا فانه نازل بمنتظره او مسک الضر و ابتلیت به فاصبر فان الرخاء فى اثره .

صبر و حلم از صفات فاضله نفسانى است و از نظر علم النفس معرف علو همت و بلندى نظر و غلبه بر امیال درونى است و تسکین دردها و آلام روحى بوسیله صبر و شکیبائى انجام میگیرد .

صبر،تحمل شداید و نا ملایمات است و یا شکیبائى در انجام واجبات و یا تحمل بر خوردارى از ارتکاب معاصى و محرمات است و در هر حال این صفت زینت آدمى است و هر کسى باید خود را بزیور صبر آراسته نماید.

على علیه السلام از هر جهت صبور و شکیبا و حلیم بود زیرا رفتار او خود مبین حالات او بود حتى در جنگها نیز صبر و بردبارى میکرد تا دشمن ابتداء بیشرمى و تجاوز را آشکار مینمود .

على علیه السلام در حلم و بردبارى بحد کمال بود و تا حریم دین و شرافت انسانى را در معرض تهاجم و تجاوز نمیدید صبر و حوصله بخرج میداد ولى در مقابل دفاع از حقیقت از هیچ حادثه‏اى رو گردان نبود.معاویه را نیز بحلم ستوده‏اند اما حلم معاویه تصنعى و ساختگى بوده و از روى سیاست و حیله‏گرى و براى حفظ منافع مادى بود در حالیکه حلم على علیه السلام فضیلت اخلاقى محسوب شده و براى احیاء حق و پیشرفت دین و هدایت گمراهان بود.

در تمام غزوات پیغمبر صلى الله علیه و آله رنج و مشقت کارزار را تحمل نمود و از آن بزرگوار حمایت کرد و هر گونه سختى و ناراحتى را درباره اشاعه و ترویج دین با کمال خوشروئى پذیرفت .

رسول اکرم صلى الله علیه و آله از فتنه‏هائى که پس از رحلتش در امر خلافت بوجود آمد او را آگاه کرده بصبر و تحمل توصیه فرمود،على علیه السلام نیز مصلحه براى حفظ ظاهر اسلام مدت ۲۵ سال در نهایت سختى صبر نمود چنانکه فرماید:فصبرت و فى العین قذى و فى الحلق شجى .یعنى من مانند کسى صبر کردم که گوئى خارى در چشمش خلیده و استخوانى در گلویش گیر کرده باشد.

على علیه السلام براى استرداد حق خویش قدرت داشت ولى براى حفظ دین مأمور بصبر بود و این بزرگترین مصیبت و مظلومیتى است که هیچکس را جز خود او یاراى تحمل آن نیست!میفرماید (بارها تصمیم گرفتم که یکتنه با این قوم ستمگر بجنگ برخیزم و حق خود باز ستانم ولى بخاطر وصیت پیغمبر صلى الله علیه و آله و براى حفظ دین از حق خود صرف نظر کردم.) چه صبرى بالاتر از این که اراذلى چند مانند مغیره بن شعبه و خالد بن ولید بخانه‏اش بریزند و بزور و اجبار او را براى بیعت با ابو بکر بمسجد برند در حالیکه اگر دست بقبضه شمشیر میبرد مخالفى را در جزیره العرب باقى نمیگذاشت!گویند وقتى حضرت امیر علیه السلام را کشان کشان براى بیعت با ابو بکر بمسجد مى‏بردند یک مرد یهودى که آن وضع و حال را دید بى اختیار لب بتهلیل و شهادت گشوده و مسلمان شد و چون علت آنرا پرسیدند گفت من این شخص را میشناسم و این همان کسى است که وقتى در میدانهاى جنگ ظاهر میشد دل رزمجویان را ذوب کرده و لرزه بر اندامشان میافکند و همان کسى است که قلعه‏هاى مستحکم خیبر را گشود و در آهنین آنرا که بوسیله چندین نفرباز و بسته میشد با یک تکان از جایگاهش کند و بزمین انداخت اما حالا که در برابر جنجال یکمشت آشوبگر سکوت کرده است بى حکمت نیست و سکوت او براى حفظ دین اوست و اگر این دین حقیقت نداشت او در برابر این اهانتها صبر و تحمل نمیکرد اینست که حق بودن اسلام بر من ثابت شد و مسلمان شدم.

باز چه مظلومیتى بزرگتر از این که از لشگریان بیوفاى خود بارها نقض عهد میدید و آنها را نصیحت میکرد اما بقول سعدى (دم گرمش در آهن سرد آنها مؤثر واقع نمیشد) و چنانکه گفته شد آرزوى مرگ میکرد تا از دیدار کوفیهاى سست عنصر و لا قید رهائى یابد.

على علیه السلام پس از رحلت پیغمبر صلى الله علیه و آله دائما در شکنجه روحى بود و جز صبر و تحمل چاره‏اى نداشت بنقل ابن ابى الحدید آنحضرت صداى کسى را شنید که ناله میکرد و میگفت من مظلوم شده‏ام فرمود:هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما.یعنى بیا با هم ناله کنیم که من همیشه مظلوم بوده‏ام!

درباره مظلومیت و شکیبائى على علیه السلام پس از رحلت پیغمبر صلى الله علیه و آله (در دوران خلفاء ثلاثه) ترجمه خطبه شقشقیه ذیلا نگاشته میشود تا صبر و تحمل آنجناب از زبان خود وى شنیده شود:

بدانید بخدا سوگند که فلانى (ابو بکر) پیراهن خلافت را (که خیاط ازل بر اندام موزون من دوخته بود بر پیکر منحوس خود) پوشانید و حال آنکه میدانست محل و موقعیت من نسبت بامر خلافت مانند میله وسط آسیاب است نسبت بسنگ آسیاب که آنرا بگردش در میآورد. (من در فضائل و معنویات چون کوه بلند و مرتفعى هستم که) سیلابهاى علم و حکمت از دامن من سرازیر شده و طایر بلند پرواز اندیشه را نیز هر قدر که در فضاى کمالات اوج گیرد رسیدن بقله من امکان پذیر نباشد.

با اینحال شانه از زیر بار خلافت (در آن شرایط نا مساعد) خالى کرده و آنرا رها نمودم و در این دو کار اندیشه کردم که آیا با دست تنها (بدون داشتن کمک براى گرفتن حق خود بر آنان) حمله آرم یا اینکه بر تاریکى کورى (گمراهى مردم) که شدت آن پیران را فرسوده و جوانان را پیر میکرد و مؤمن در آنوضع رنج مى‏برد تا پروردگارش را ملاقات مینمود شکیبائى کنم؟پس دیدم صبر کردن بر این ظلم و ستم (از نظر مصلحت اسلام) بعقل نزدیکتر است لذا از شدت اندوه مثل اینکه خار و خاشاک در چشمم فرو رفته و استخوانى در گلویم گیر کرده باشد در حالیکه میراث خود را غارت زده میدیدم صبر کردم!تا اینکه اولى راه خود را بپایان رسانید و عروس خلافت را بآغوش پسر خطاب انداخت!عجبا با همه اقرارى که در حیات خویش به بى لیاقتى خود و شایستگى من میکرد (و میگفت:اقیلونى و لست بخیرکم و على فیکم.ـمرا رها کنید که بهترین شما نیستم در حالیکه على در میان شما است) بیش از چند روز از عمرش باقى نمانده بود که مسند خلافت را بدیگرى (عمر) واگذار نمود و این دو تن دو پستان شتر خلافت را دوشیدند،خلافت را در دست کسى قرار داد که طبیعتش خشن و درشت و زخم زبانش شدید و لغزش و خطایش در مسائل دینى زیاد و عذرش از آن خطاها بیشتر بود.

او چون شتر سرکش و چموشى بود که مهار از پره بینى‏اش عبور کرده و شتر سوار را بحیرت افکند که اگر زمام ناقه را سخت کشد بینى‏اش پاره و مجروح شود و اگر رها ساخته و بحال خود گذارد شتر سوار را به پرتگاه هلاکت اندازد،سوگند بخدا مردم در زمان او دچار اشتباه شده و از راه راست بیرون رفتند من هم (براى بار دوم) در طول اینمدت با سختى محنت و اندوه صبر کردم تا اینکه (عمر نیز) براه خود رفت و خلافت را در میان جمعى که گمان کرد من هم (در رتبه و منزلت) مانند یکى از آنها هستم قرار داد.

خدایا کمکى فرماى و در این شورا نظرى کن،چگونه این مردم مرا با اولى (ابو بکر) برابر دانسته و درباره من بشک افتادند تا امروز در ردیف این اشخاص قرار گرفتم و لکن باز هم (بمصلحت دین) صبر کردم و در فراز و نشیب با آنها هماهنگ شدم (سابقا گفته شد که اعضاء شورا شش نفر بودند) پس مردى (سعد وقاص) بسابقه حقد و کینه‏اى که داشت از راه حق منحرف شد و قدم در جاده باطل نهاد و مرد دیگرى (عبد الرحمن بن عوف) بعلت اینکه داماد عثمان بود از من اعراض کرده‏و متمایل باو شد و دو نفر دیگر (طلحه و زبیر که از پستى آنها) زشت است نامشان برده شود.بدین ترتیب سیمى (عثمان) در حالیکه (مانند چهار پایان از کثرت خوردن) دو پهلویش باد کرده بود زمام امور را در دست گرفت و فرزندان پدرش (بنى امیه) نیز با او همدست شده و مانند شترى که با حرص و ولع گیاهان سبز بهارى را خورد،مشغول خوردن مال خدا گردیدند تا اینکه طنابى که بافته بود باز شد (مردم بیعتش را شکستند) و کردارش موجب قتل او گردید.

چیزى مرا (پس از قتل عثمان) بترس و وحشت نینداخت مگر اینکه مردم مانند یال کفتار بسوى من هجوم آورده و از همه طرف در میانم گرفتند بطوریکه از ازدحام و فشار آنان حسنین در زیر دست و پا مانده و دو طرف جامه‏ام پاره گردید.

مردم چون گله گوسفندى که در جاى خود گرد آیند (براى بیعت) دور من جمع شدند و چون بیعت آنان را پذیرفتم گروهى (مانند طلحه و زبیر) بیعت خود را شکستند و گروه دیگرى (خوارج) از زیر بار بیعت من بیرون رفتند و برخى نیز (معاویه و طرفدارانش) بسوى جور و باطل گرائیدند مثل اینکه آنان کلام خدا را نشنیدند که فرماید:ما سراى آخرت را براى کسانى قرار میدهیم که در روى زمین اراده سرکشى و فساد نداشته باشند و حسن عاقبت مخصوص پرهیزکاران است.

بلى بخدا سوگند این آیه را یقینا شنیده و حفظ کردند و لکن دنیا در نظر آنان جلوه کرد و زینت‏هایش آنها را فریب داد.

بدانید سوگند بدان خدائى که دانه را (در زیر زمین براى روئیدن) بشکافت و بشر را آفرید اگر حضور آن جمعیت انبوه و قیام حجت بوسیله یارى کنندگان نبود و پیمانى که خداوند از علماء براى قرار نگرفتن آنان در برابر تسلط ستمگر و خوارى ستمدیده گرفته است وجود نداشت هر آینه مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته و رها میکردم و از آن صرف نظر مى‏نمودم و شما در مى‏یافتید که این دنیاى شما (با تمام زرق و برقش) در نزد من بى ارزشتر از آب بینى بز است (۱) .

على علیه السلام در این خطبه در اثر هیجان ضمیر و فرط اندوه شمه‏اى از صبرو تحمل خود را درباره مظلومیتش اظهار داشته و بر همه روشن نموده است که تحمل چنین مظلومیتى چقدر سخت و طاقت فرسا است زیرا آنجناب که مستجمع تمام صفات حمیده و سجایاى عالیه اخلاقى بود در مقابل سعد وقاص و معاویه و امثال آنها قرار گرفته بود که تقابل آنها از نظر منطق درست تقابل ضدین است چنانکه خود آنحضرت فرماید روزگار مرا بپایه‏اى تنزل داد که معاویه هم خود را همانند من میداند!تحمل اینهمه نا ملائمات در راه دین بود و بهمین جهت وقتى ضربت خورد فرمود فزت و رب الکعبه.

پى ‏نوشت:

(۱) . نهج البلاغه خطبه .۳

فتنه های سیاسی در دوره حکومت امام حسن (علیه السلام)

اشاره:

امام حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و نخستین نوه پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(صلی الله علیه و آله) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

امام حسن علیه السلام ، مسؤولیت ‏خلافت را در فضایى مضطرب و ناآرام که در اثر دسیسه‏ هاى بنى ‏امیه و دیگران در پایان زندگانى پدر بزرگوارش امام على ‏علیه السلام بروز کرده بود بر عهده گرفت. با نگاهى گذرا به اوضاع و مشکلات پیچیده و ناگوار آن زمان ، مى‏ توان نکات زیر را از زندگى امام حسن‏ علیه السلام برداشت کرد:

امام حسن‏ علیه السلام حکومت ‏خود را با مردمى شروع کرد که به مکتبى بودن مبارزه و هدف‏هاى آن ، ایمان واضح و کاملى نداشتند را از جنبه دینى و اسلامى با خواسته‏ هاى مبارزه هماهنگ نبوده و به طور کلى به چهار دسته تقسیم شده بودند:

الف. امویان

ب. خوارج

ج. شکاکان

د.حمراء آنان پاسبانان «زیاد» بودند و مى‏ خواستند سربازان شخص پیروز و شمشیرهاى شخص غالب باشند. کارشان به جایى رسید که کوفه را به خود نسبت دادند و گفتند: «کوفه ى حمراء»

در این میان پیروان امام حسن ‏علیه السلام کسانى بودند که پس از شهادت پدر بزرگوارش على ‏علیه السلام ، به بیعت ‏با او شتافتند و در کوفه عده آنان بسیار بود. اما دسیسه‏ ها و فتنه‏ گرى دیگران، پیوسته حرکات آنان را با شکست روبه ‏رو ، و خنثى مى‏کرد.

در این دوره مردم ساده ‏لوح با امام حسن‏ علیه السلام آن‏سان رفتار مى‏ کردند که گویى امامت او را در امتداد خط سقیفه و شأن ایشان را در حد خلافت مى‏ دانستند و این‏گونه بود که جایگاه رفیع امامت را تنزل بخشیدند.

تبلیغات نیرنگ ‏آمیز معاویه ، موج شک را در مکتبى بودن مبارزات امام حسن ‏(ع. برانگیخت و این شبهه را در دل مردم ساده لوح قوت بخشید که مبارزه حضرت با دستگاه اموى ، مبارزه دو خانواده با یکدیگر است و در نتیجه ، چنین مبارزه‏ اى را مکتبى نمى ‏دانستند. همه این شرایط ، وضعیت موجود زمان امام‏ حسن (ع. را در ارتباط با مساله حکومت پیچیده ‏تر کرد.

نشانه ‏هاى تاریخى بسیارى وجود دارد که بیان مى‏ کند امام حسن‏ (ع. موضع خود را به خوبى درک ‏فرموده بودند و مى‏ دانستند مبارزه با معاویه ، با وجود شک و تردیدى که در توده‏ هاى مردم وجود دارد ، محال است. امام ‏(ع. در بیانات تاریخى خود ابعاد سیاست ‏خویش را به روشنى در چاره‏ جویى آگاهانه بحران موجود ترسیم کرده ‏اند. ایشان در خطابه سیاسى مؤثرى ، دشمنان خود را کوبیده ‏اند و ژرفاى تلخى و شدت مخالفت و نپذیرفتن حکومت را یادآور شده ‏اند:

« اهل کوفه ؛ رنگارنگى و فرصت ‏طلبى آنان را شناختیم ، هیچ یک از آنان که فاسد باشند به کار من نمى ‏آیند. آنان را وفا نیست و به کردار و گفتار خود عمل نمى ‏کنند. آنان با هم اختلاف دارند و معروف است قلوبشان با ما است و شمشیرهاشان چنان که مشهور است ‏برما».

« به خدا سوگند ، نه ذلت ما را از جنگ با اهل شام بازداشت ، نه قلت (کمى یار.. بلکه به سلامت و بردبارى با آنان جنگیدیم. سلامت را با عداوت ، و صبر را با بى‏تابى در مى ‏آمیختیم و شما به سوى ما توجه مى‏ کردید و دین شما ، پیشاپیش دنیاى شما بود و اینک طورى شده ‏اید که دنیایتان پیشاپیش دین شماست. با ما بودید و اینک بر ضد مایید.»

کار طرفداران امام‏ علیه السلام به خیانت رسید تا جایى که از روى طمع به سوى معاویه گرایش یافتند . پول و مقام و آسایشى که معاویه براى آنان فراهم آورد ، زمینه‏ اى شد تا روى به سوى معاویه داشته باشند و کار را به جایى رساندند که زعماى کوفه به معاویه نوشتند که هر وقت ‏بخواهد امام حسن‏ علیه السلام را دست ‏بسته نزد او مى ‏فرستند. آن‏گاه به خدمت امام مى رسیدند و به او اظهار اطاعت و اخلاص مى‏ کردند و مى‏ گفتند: « تو جانشین پدرت و وصى او هستى و ما در مقابل تو سراپا گوشیم و فرمانبردار توایم. هر فرمانى که دارى بفرماى‏». امام‏ علیه السلام به آن‏ها مى ‏گفت: « به خدا سوگند ، دروغ مى‏ گویید. به خدا سوگند شمابه کسى که بهتر از من بود وفا نکردید، پس چگونه به من وفا مى کنید؟ چگونه به شما اطمینان کنم؟ حال آن که به شما اعتماد ندارم . اگر راست مى گویید ، اردوگاه مدائن ، میعادگاه و قرارگاه ما باشد ، به آن‏جا بروید». و امام به مدائن رفت ، اما بیشتر سپاهیان ، او را رها کردند.

امام در جایى دیگر اشاره مى‏ کند که در این محیط سرشار از شک و تردید ، و اندک بودن یاران مخلص ، وارد جنگ شدن و به دست آوردن پیروزى از محالات است: « به خدا سوگند کار خلافت را تسلیم نکردم مگر به این علت که یارانى نداشتم. اگر یارانى مى‏داشتم شب و روز با او (معاویه . مى‏جنگیدم تا خدا میان من و او حکم فرماید».

امام علیه السلام مى‏ فرماید: « مى‏ ترسم نسل مسلمانان از روى زمین برداشته شود ، پس بر آن شدم تا براى دین خبر دهنده‏اى بماند.»

باز مى ‏فرماید: « معاویه با من درباره امرى به منازعه برخواست که حق من است نه حق او. پس به صلاح امت و قطع فتنه نظر کردم و دیدم اگر با معاویه مسالمت کنم و جنگ بین خود و او را رها کنم بهتر است.» « همانا حفظ خون‏ها بهتر است تا ریختن آن ، و جز صلاح و بقاى دین در نظرم چیزى پسندیده نیامد».

وقتى معاویه به شروطى که با آن توافق شده بود، عمل نکرد، بسیارى از مسلمانان از امام ‏علیه السلام خواستند قرارداد صلح را فسخ کند. امام به آنان فرمود:

« هر چیز را زمانى است و هر کار را حسابى. (شاید براى شما آزمایشى باشد که باطن خویش را جلوه ‏گر سازید و البته تا فرا رسیدن اجل معین از زندگانى بهره ‏مند خواهید بود. » (انبیاء: ۱۱۱.

اما به طور مطلق و قاطع با اندیشه پیمان شکنى موافقت نکرد ؛ زیرا مى ‏خواست ‏شخصیت معاویه را به شکلى واضح برملا سازد. معاویه نقشه امام‏ علیه السلام را احساس کرد و دانست که امام‏ علیه السلام او را در نگاه مردم رسوا خواهد ساخت و نقش خود را در برابر مردم با موفقیت ایفا خواهد کرد آن وقت است که کار او به رسوایى خواهد انجامید. از این‏رو ، براى خنثى کردن نقشه امام دست ‏به فعالیت زد تا سرنوشتش همانند عثمان نشود.

سیاست معاویه در طى بیست ‏سال حکومت این بود که پیوسته بر نامه‏اى تنظیم و اجرا کند که رهبران حقیقى امت و اراده آنان را از میان ببرد و ملت را از اندیشیدن درباره مسائل بزرگ جامعه منصرف سازد تا از هدف ‏هایى که رسول خدا صلى الله علیه و آله در پى آن بود منصرف شوند و تنها به زندگانى و منافع شخصى بیاندیشند و به وجوهى که از بیت‏ المال به دست مى‏آوردند فکر کنند. لذا این بیست‏ سال حکومت معاویه ، از شرم ‏آورترین و دشوارترین دوران تاریخى بود که بر امت اسلام گذشت.

همزمان با این فعالیت‏ ها امام حسن‏ علیه السلام ، متوجه دگرگون‏ سازى امت و نگاهدارى آن از خطرهایى شد که او را تهدید مى‏ کرد و به بازسازى پایگاه‏ هاى مردمى پرداخت و مردم را به نیازها و خواسته‏ هاى اسلامى آگاهى داد و زمینه‏ هاى دگرگونى مکتبى را براى مردم بازگو کرد و برانگیختن امت را از نو وجهه همت قرار داد.

این نقش مثبت امام‏ علیه السلام و تحرک او در صحنه حوادث سبب شد تا معاویه امام را زیر نظر بگیرد. حکومت از فعالیت امام وحشت‏ داشت و امام ‏علیه السلام را قدرتى مى‏دانست که احساس ملت و آگاهى روز افزون آن پشتیبان اوست.

خطر انقلاب بر ضد ستم بنى امیه از سوى امام‏ علیه السلام ، در دل حکومت افتاده بود. شهید کردن امام ، خود دلیل بزرگى بر فعالیت امام و بر سعى و کوشش خستگى ‏ناپذیر آن بزرگوار در برانگیختن امت و بیدار ساختن آنان از نو مى‏باشد.

اینجا بود که حکومت ‏ستم کار معاویه با دسیسه‏ هاى فراوان باعث فریب اطرافیان و نزدیکان امام شد و سرانجام در ۲۸ صفر سال ۵۰ ه . ق با خوراندن زهر توسط همسرایشان ، امام را به شهادت رساندند.

پی نوشت:

۱.صلح حسن، شیخ راضى آل یاسین، ص ۲۵۰ تا ۲۶۰ .

۲. زندگانى تحلیلى پیشوایان ما ائمه اطهار، استاد عادل ادیب، مترجم: دکتر اسدالله مبشرى، ص ۱۰۵ تا ۱۱۵

جلوه هائى از زندگانى حضرت على بن ابیطالب (علیه السلام)

 اشاره:

زندگانى پربار حضرت مولى الموحدین امام على بن ابیطالب (علیه السلام) سرشار از جلوه هاى گوناگونى است که تاکنون در هیچ بشرى مجال ظهور نیافته است . در واقع یکى از جهاتى که موجب تحیر مورخان و اندیشمندان جهان بوده است همین تنوع و تکثر خصوصیات عالى اخلاقى و عملى در وجود مبارک مولى علی(علیه السلام) بوده و هست که او را به شایستگى ابر مرد همه دورانها و ابوالعجائب همه اعصار معرفى مى کند. در طول تاریخ حیات بشر هیچگاه مردى بدین مرتبه ظهور نکرده است که مجمع عالیترین صفات و فضائل باشد.

آنگونه که هرگاه سخن از علی(علیه السلام) به میان مى آید قلم از تکاپو باز مى ایستد که نخست از کدامیک از کرامات و ویژگیهاى منحصر به فرد او آغاز کند. مقام او با تمام ناشناختگى ها باز هم همچون قله رفیعى است که به تعبیر « گوته » هر چه به آن نزدیکتر شویم ، بزرگى و عظمت هاى او بر ما بیشتر آشکار مى شود.

علی(علیه السلام) مرد تقوى و دانش و سخاوت و مهر و عدالت … و شمشیر است . و هنگامى که سخن از شمشیر به میان مى آید ، مراد شجاعت است و ایستادگى در برابر شرک و کفر و ستم و پایمردى در طریق تحقق و استمرار حکومت الله در زمین و جلوگیرى از هرگونه کژى و انحراف . به این اعتبار ، نبردهایى را که حضرت در آن حضور داشته اند را مى توان به دو گروه تقسیم کرد. گروه نخست نبردهاى صدر اسلام است با هدف تحقق اسلام و مبارزه با شرک و کفر و گروه دوم نبردهاى دوران خلافت آن حضرت با قاسطین ، مارقین و ناکثین با هدف پیشگیرى از جریان نفاق و انحراف .

امام علی(علیه السلام) و جنگهاى صدر اسلام

به گواه تاریخ ، هیچ شخصیتى مانند حضرت علی(علیه السلام) در جریان جنگهاى صدر اسلام حضورى تعیین کننده و خارق العاده نداشته است . قدرت و شجاعت اعجاب انگیز در کنار روحیه شهادت طلبى و اندیشه پیروزى بر کفر و شرک و استقرار اسلام ، موجب شده است تا به راستى تمامى مورخان و راویان ، متفق القول لب به تحسین مولاى متقیان (علیه السلام) بگشایند.

بى گمان بررسى و تجزیه و تحلیل نبردهایى که در صدر اسلام به وقوع پیوست و نقش حضرت اسدالله الغالب (علیه السلام) در این میدان ها به فرصتى بس فراخ نیازمند است و در این مجال به اجمال از این دوره سخن گفته خواهد شد.

نخستین جنگ بین مسلمانان و کفار قریش که به جنگ « بدر » موسوم شد در سال دوم هجرى به وقوع پیوست چنانکه طبرى در « مجمع البیان » نقل مى کند ، در میان سپاه اسلام تنها شش زره وجود داشت و تعداد سپاهیان دشمن چند برابر مسلمانان بود. در آغاز این جنگ ، عتبه و شیبه وفرزند عتبه ولید ، که از شجاعان و نامداران لشکر قریش بودند ، قدم به میدان نهاده و مبارز طلبیدند. از سوى لشگر مسلمانان سه نفر از انصار مدینه براى نبرد با آنان قدم به میدان مبارزه نهادند. اما عتبه با تکبر و به صورت تحقیرآمیزى گفت : « ما را به شما نیازى نیست ، کسانى باید به جنگ ما بیایند که هم شان ما باشند. »

در این هنگام رسول خدا(ص) به عبیده بن حارث ، حمزه و امام علی(علیه السلام) ماموریت داد تا برخیزند و به میدان بشتابند. چندى نگذشت که امام علی(علیه السلام) با ضربتى هولناک حریف خود را به هلاکت رسانید و بدین ترتیب روحیه سپاه را متزلزل نمود.

در کتابهاى بسیارى درباره این روز و خدمات شجاعانه حضرت به اسلام سخن گفته شده است . در روز بدر چنانکه « ابن شهر آشوب » در مناقب و « ابن ابى الحدید » در شرح نهج البلاغه ذکر کرده اند بیش از سى و پنج نفر که نیمى از کشته شدگان سپاه قریش بودند ، به دست حضرت امیرالمومنین به هلاکت رسیده بودند و نکته بسیار مهم در این باره آنکه این اشخاص تمامى از پهلوانان و جنگجویان چالاکى بودند که داراى هیبتى بسیار هولناک و پرآوازه در خونریزى ، که نام و سوابق این افراد در « ارشاد » شیخ مفید(ره ) ثبت شده است . (ج ۱ . ص ۶۲ )

جنگ احد که در سال سوم هجرى رخ داد ، آزمایش عظیمى دیگر بود که موجب شد نام علی(علیه السلام) به عنوان سربلندترین و ثابت قدم ترین مسلمانان در تاریخ ثبت شود. نافرمانى ساده لوحانه برخى از مسلمین در این جنگ موجب شد تا سپاه خالدبن ولید که منتظر فرصتى بود ، از اصل غافلگیرى استفاده کرده و از پشت سر بر مسلمین که می رفتند پیروز جنگ باشند ، بتازند.

در این جنگ به انتقام خون کشته شدگان جنگ بدر ، کفار با گردآورى بیش از سه هزار نفر با تجهیزات کامل قدم به میدان نهاده بود و در صدد بود تا با کسب پیروزى ، نهال اسلام را از میان بردارند و آبروى از دست رفته خویش را بازیابند. بدین لحاظ کفار قریش در این نبرد ، سفاک ترین و زشت ترین چهره خود را به نمایش گذاشتند و از هیچ نوع سیاهکارى و درنده خویى دریغ نکردند. ایستادگى ، دلاورى و فداکارى امام علی(علیه السلام) در این نبرد کاملا شاخص و برجسته بود. چنانکه ابن عباس یکى از فضایل بى شمار آن حضرت را در وفادارى و فداکارى آن حضرت در روز احد دانسته است که علی(علیه السلام) در حالى در کنار پیامبر(ص) ماند و از ایشان دفاع کرد که دیگران گریختند. در این نبرد نیز تعدادمشرکانى که به شمشیر امام علی(علیه السلام) به هلاکت رسیدند ، به تنهایى بیشتر از سایر کشته شدگانى بود که به دست مسلمانان دیگر به هلاکت رسیده بودند.

غزوه خندق در شوال سال پنجم هجرت در مدینه به وقوع پیوست . واقعه مهم در این جنگ ، حضور « عمروبن عبدود » جنجگوى نامدار سپاه قریش است که پس از زخمى شدن در جنگ بدر با خود عهد کرده بود که تا انتقام خود را از پیامبر(ص) و مسلمین نگیرد بر زخم خود مرهم نگذارد! عمرو در بین اعراب آنقدر به شجاعت و جنگاورى معروف بود که او را با هزار مرد جنجگو برابر مى دانستند و از مواجهه شدن با او مى گریختند. در روز نبرد ، عمرو با شهامت کم نظیرى از خندق مسلمین عبور کرد و خود را به صفوف مسلمانان رسانده و مبارز طلبید. از آنجا که کسى جرات روبرو شدن با او را نداشت ، هیچکس پیشقدم نشد. عمرو که اوضاع را بدین منوال دید شروع به تمسخر مسلمانان کرد. در همین لحظه علی(علیه السلام) وارد میدان شد و براى مبارزه اعلام آمادگى کرد. عمرو چون علی(علیه السلام) را در مقابل خود دید ، کوشش کرد تا او را از نبرد منصرف نماید اما عزم علی(علیه السلام) را وقتى کامل دید به سمت حضرت به طور ناگهانى یورش برد. در این هنگام پیامبر عالیقدر اسلام (ص) فرمود : « برز الایمان کله الى الشرک کله »

یعنى : همه ایمان با تمام شرک روبرو شد.

پس از درگیرى سختى ، علی(علیه السلام) با ضربتى شگفت انگیز عمرو بن عبدو را به هلاکت رساند ، ضربتى که رسول خدا درباره آن ضربت فرمود :

« الضربه على یوم الخندق افضل من عباده الثقلین »

یعنى : به درستى که ضربت علی(علیه السلام) در روز خندق از عبادت جن و انس والاتر بود.

در این خصوص روایات بسیار دیگرى نیز در کتب شیعه و سنى به طور متواتر نقل شده است که حکایت از اهمیت شجاعت و فداکارى حضرت على بن ابیطالب در آن روز سرنوشت ساز دارد.

جنگ خیبر از دیگر جنگهاى بزرگ صدر اسلام است که در سال هفتم هجرت رسول اکرم (ص) در سمت شمال غربى مدینه روى داد. خیبر مرکب از هفت قلعه محکمى بو که در اطراف مدینه واقع بود و به مرکزى براى توطئه یهودیان علیه اسلام تبدیل شده بود. در روزهاى آغازین جنگ ، برخى از قلعه ها فتح شد. اما علیرغم محاصره مسلمانان ، قلعه « ناعم » یا « قموص » همچنان به پایدارى خود ادامه مى داد. طولانى شدن جنگ موجب اندوه رسول خدا را فراهم نموده بود تا اینکه روزى حضرت فرمود : « امروز پرچم را به مردى مى سپارم که خدا و رسول او را دوست مى دارند. آن حمله کننده اى است که اهل گریختن نیست . » و به این ترتیب پرچم سپاه اسلام را به علی(علیه السلام) سپرد. علی(علیه السلام) بى درنگ به سمت قلعه تاخت . « مَرحَب »، پهلوان نامدار یهود از قلعه خارج شد و با رجزخوانى مبارز طلبید. حضرت رجز خوانى مرحب را پاسخ گفت و با ضربه سهمگین ، او رابه خاک انداخت . یهودیان چون چنین دیدند به داخل قلعه گریختند و در را به سرعت بستند. علی(علیه السلام) خود را به کنار در رسانید و با پنجه هاى مشکل گشاى خویش ، در را از جاى کنده و به صورت سپرى بر سر دست گرفت و با مسلمانان وارد قلعه شده و آن را فتح نمود.

« قاضى عضدالدین ایجى » در « مواقف » نقل کرده است که پس از پایان جنگ ، چهل نفر به زحمت توانستند تا در را دوباره بر سر جاى خویش نصب کنند.

بنى نضیر ، ذات السلاسل ، حنین ، طائف و فتح مکه از جمله دیگر نبردهایى است که حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) در این جنگها نقش بسیار موثر و تعیین کننده اى داشتند و ماجراى هر یک از این نبردها بسیار شنیدنى و عبرت انگیز است . از میان نبردهاى صدراسلام تنها نبردى را که امام علی(علیه السلام) به دستور پیامیر اسلام (ص) در آن حضور نیافتند ، جنگ « تبوک » است که در سال نهم هجرت پیش آمد و سپاهى براى مقابله با تحرکات رومیان که براى حمله به شهرهاى شمالى عربستان آماده شده بودند ، تدارک و روانه شد.

در این جنگ پیامبر(ص) ، علی(علیه السلام) را مامور کرد تا در مدینه بماند و در غیاب ایشان اداره امور را برعهده گیرد و با درایت و فراست جلوى دسیسه ها را بگیرند. به لحاظ آنکه این نخستین بارى بود که رسول خدا(ص) در یک سفر جنگى علی(علیه السلام) را به همراه خود نمى بردند ، این کار موجب تفسیرها و برداشتهاى گوناگونى خصوصا از سوى منافقان شد که دائم درصدد بودند تا موضوعى براى ایجاد شکاف در صفوف مسلمین پدید آورند. امام علی(علیه السلام) عاقبت خود را به پیامبر رسانیده و ماجرا را به عرض ایشان رساندند و حقیقت ماجرا را جویا شدند که پیامبر در پاسخ فرمودند : « یاعلى به راستى که مدینه جز به وجود من و تو اصلاح نخواهد شد. آیا خوشنود نیستى که مقام و منزلت تو نسبت به من همانند مقام و منزلت هارون نسبت به موسى باشد ، جز آنکه پس از من پیامبرى نیست . »

امام علی(علیه السلام) و جنگهاى دوران خلافت

به تعبیر یکى از شاعران معاصر ، « زمین فقط پنج تابستان به عدالت تن داد » و این پنج تابستان پنج سال خلافت مولاى متقیان علی(علیه السلام) بود. در طى این پنج سال امام همواره با هرگونه انحراف مبارزه فرموده و تمام سعى و توان خویش را در جهت اجراى احکام و قوانین دین مبین اسلام به کار بستند و همین جدیت بود که موجب شد تا کسانى که درصدد کسب منافع نامشروع خویش بودند ، با انواع توطئه ها و ایجاد موانع عرصه را بر آن حضرت تنگ نمایند.

عدم سازش پذیرى حضرت و پافشارى ایشان بر اجراى قسط و عدل و حاکمیت احکام الهى موجبات یاس و خشم کسانى را فراهم آورد که زمانى در زمره اصحاب و نزدیکان پیامبر بودند. و این گروه علاوه بر زخم خوردگان دیرین که کینه هاى عصر جاهلیت را هنوز در سینه مى پروراندند و درصدد انتقام جویى و مطامع دنیوى بودند ، بزرگترین جبهه مخالفان آن حضرت را تشکیل مى دادند. در کنار این دو گروه ، جماعتى نیز بودند که با برداشت هاى غلط و توقعات نابجاى خویش به مشکل آفرینى مى پرداختند و به این ترتیب امام یک تنه در سه جبهه با قاسطین ، مارقین و ناکثین در نبرد بودند، که به طور خلاصه مرورى خواهیم داشت بر نبردهاى این دوره .

جنگ جمل : در ماه جمادى الاخر سال سى و ششم هجرى بین امام علی(علیه السلام) و لشکریان عایشه و طلحه و زبیر روى داد. در روز نبرد ، علی(علیه السلام) سوار بر استر پیامبر چند بار بدون لباس رزم به میدان آمد و کوشید تا با پند و اندرز ، عایشه و طلحه و زبیر را از جنگ و لجاجت منصرف نماید. اما سرانجام پس از آنکه حجت را بر آنان تمام کرد ، فرمان نبرد را صادر فرمود.

بنابه گفته « ابن شهر آشوب » و مورخان دیگر ، تعداد سپاهیان امام علی(علیه السلام) از سپاهیان عایشه و طلحه و زبیر در آن روز کمتر بود اما با شروع جنگ ، به سرعت سپاه عایشه متلاشى شد. در این نبرد طلحه و زبیر و جمع زیادى از پیمان شکنان که با انگیزه زیاده طلبى به جنگ با آن حضرت برخاسته بودند کشته شدند. عایشه از آنجا که از حضرت درخواست عفو و گذشت کرده بود ، با احترام و به همراه چهل یا هفتاد زن به مدینه بازگردانده شد.

نبرد « صفین » : در سال سى و هفتم هجرى در محلى به همین نام واقع شد. در این نبرد معاویه پسر ابوسفیان و دستیار مکارش عمروعاص از هیچ حیله و خدعه اى فرو گذار نکردند تا جاییکه که براى گریز از شکست حتمى ، قرآنها را بر سرنیزه کردند تا به این وسیله با فریفتن ساده لوحان ، فرصتى دیگر براى تداوم توطئه هاى خویش بیابند. در جریان این نبرد فرماندهان سپاه امام علی(علیه السلام) همچون مالک اشتر رشادتها و از جان گذشتگى هاى فراوانى نمودند و بزرگانى چون عمار یاسر ، اویس قرنى ، هاشم بن عتبه ، ابوالهیثم مالک بن تیهان ، عبدالله بن بدیل ، خزیمه بن ثابت و… به شهادت رسیدند.

در این جنگ میان دو لشکر چهل برخورد روى داد که چهلمین آن « لیله الهریر » نام گرفت . در این شب آنقدر از سپاه معاویه کشته شد که اطرافیانش به او معترض شدند و اگر حیله فتنه انگیز عمروعاص به کمک او نمى آمد ، کارش براى همیشه یکسره شده بود. لیکن حیله عمروعاص در گروهى از سپاهیان ساده لوح لشکر امام علی(علیه السلام) کارگر افتاد و آنها حضرت را وادار به پذیرش حکمیت کردند.

گروه خوارج کسانى بودند که پس از اعلام حکمیت با شعار « لاحکم الالله » اعلام وجود کردند  و تا به آنجا پیش رفتند که با تهدید امام به قتل از ایشان خواستند که استغفار کند و دوباره جنگ با معاویه را آغاز نماید! اما امام آنها را از مخالفت نهى فرمود و به این سبب آنان به سمت « نهروان » رهسپار شدند و در طى راه از هیچ جنایتى فرو گذار نکردند. در این حال امام که با تدارک لشکرى درصدد بود تا به جنگ معاویه برود ، در مقابل خطر خوارج ناچار شد که ابتدا کار خوارج را یکسره نماید و سپس به سراغ معاویه برود.

جنگ نهروان : در روز جنگ ، امام پیش از آغاز نبرد با خواندن خطبه اى با خوارج اتمام حجت کرد و پرچمى را به ابوایوب انصارى داد تا آنانکه پشیمان شده اند در زیر این پرچم گرد آیند و امان یابند که به این ترتیب چهارهزار نفر از خوارج با ابراز ندامت به سپاه امام (علیه السلام) ملحق شدند. آنگاه امام ، نوجوانى از قبیله بنى عامر را ماموریت داد تا با قرآن به نزد سپاه خوارج برود و آنان را به کتاب خدا و سنت رسول خدا(ص) دعوت کند. اما خوارج آن نوجوان را تیرباران کردند و لذا امام دستور حمله را صادر کرد.

در جریان این نبرد چهار هزار تن از خوارج کشته شدند و تنها ۹ نفر از آنان موفق به فرار شدند .

پس از فارغ شدن از جریان کارزار نهروان ، امام در اندیشه تدارک و تجهیز سپاهى جهت مقابله با معاویه بود که با حمله به شهرها و ایجاد ناامنى مشکلات فراوانى را پدید آورده بود ، لیکن از یک سو سست عنصرى برخى از مردم و از سوى دیگر تطمیع و وعده هاى پوشالى معاویه و نفوذ در شمار دیگرى از مردم آن روزگار و مانع تراشى ها و تفرقه افکنى ها مانع از انجام این مهم شد تا آنکه در شب نوزدهم ماه رمضان در محراب مسجد کوفه به ضرب شمشیر عبدالرحمن ملجم مرادى شهادت آن حضرت فرا رسید.

سیماى امام علی(علیه السلام) در میدان نبرد

در تاریخ صدر اسلام هیچ مردى همانند علی(علیه السلام) را نمى توان یافت که آمیزه اى از شجاعت و دلاورى ، و مجموعه اى از پسندیده ترین خصوصیات اخلاقى باشد. شهامت و جنگاورى او بدان پایه بود که نام مبارکش هراس در دل شجاع ترین پهلوانان عرب مى انداخت و موجب مى شد تا در مقابل ذوالفقار او سرتمکین فرود آورند. با این حال امام (علیه السلام) هیچگاه به خدعه و نیرنگ متوسل نشد و علیرغم آنکه بارها بر دشمنان خود دست یافت اما با جوانمردى ، از کشتن آنها صرفنظر کرد. امام هرگز زخمیان را دنبال نکرد و فراریان و زنان و کودکان را مورد تعرض قرار نداد و از دشنام دادن به دشمنان خویش اجتناب مى فرمود.

حضور امام علی(علیه السلام) در میدانهاى نبرد با هدف جهاد در راه ایجاد و گسترش حکومت دادگستر اسلامى بود. امام علی(علیه السلام) در سخنى مى فرمایند : « سوگند به خدا! که اگر تمام اقالیم هفتگانه را با آنچه زیر افلاک آن است در مقابل معصیت به خدا درباره مورچه اى که پوست جوى را از دهان او درآورم به من بدهند ، هرگز چنین اقدامى نخواهم کرد. »

« یحیى بن ابى العلا » نقل کرده است که امام علی(علیه السلام) همواره جنگ را بعدازظهر آغاز مى کردند تا شمار کشته شدگان کمتر باشد و گروه افزونترى امکان گریختن داشته باشند.

آن حضرت همواره جنگ را با نام خداى بزرگ آغاز مى کرد و پیش از آغاز جنگ با خواندن خطبه و یا ارسال نامه از طریق فرستادگان خود مى کوشید تا با بیان اصول و حقایق آنها را به حق دعوت نماید. روشنگرى هاى آن پیشواى راستین در ابتداى هر نبرد ، موجب مى شد تا گروهى با ابراز ندامت و پشیمانى به سپاه آن حضرت ملحق شوند و امان یابند.

تا هنگامى که دشمن جنگ را آغاز نمى کرد امام (علیه السلام) نیز از شروع جنگ امتناع مى ورزید. همچنین در هیچ کتابى نیامده است که پس از جنگى ، لشکریان تحت امر امام کسى را مورد شکنجه و یا مثله نمایند.

عشق به شهادت یکى از مهمترین خصوصیات و فضایل امام علی(علیه السلام) است که تمامى راویان و مورخان را به شگفتى وا داشته است . « رودلف ژایگر » مورخ نامدار آلمانى در کتاب « خداوند علم و شمشیر » درباره امام على چنین سخن گفته است : « على بن ابیطالب (علیه السلام) از این جهت گاهى فرماندهى قشون را به دیگرى واگذار مى کرد که به همه بفهماند که از مرگ حتمى هراسى ندارد و مردى راحت طلب و خوش گذران نیست . علی(علیه السلام) مى خواست که دوستان بدانند که او هم مثل شهیدانى که هر روز در میدان کارزار کشته مى شوند ، مرگ را استقبال مى کند و خصم هم بداند که بین مردى چون او ، و مردانى چون معاویه و عمروعاص تفاوت وجود دارد. »

امام علی(علیه السلام) از یادآورى نام و نحوه کشتن جنگجویانى که با ایشان روبرو شده بودند اجتناب مى ورزیدند و دیگران را نیز از بازگویى این امر باز مى داشتند. خصوصا آن حضرت هرگز میل نداشتند که در حضور خانواده شخص کشته شده ، ماجراى آن نبرد بازگو شود تا مبادا که خانواده آن شخص خود را تحقیر شده و یا بى آبرو نپندارد.

منش جوانمردى ، شرافت ، آزادگى و جمیع خصایل آن حضرت موجب مى شد که خانواده پهلوانانى که در مقابل آن حضرت شکست مى خوردند و جان خود را از دست مى دادند ، از این واقعه با افتخار یاد کنند و در موارد بسیارى نقل شده است که خانواده این پهلوانان مغلوب تنها تسلى و آرامش خود را در آن دانسته اند که اقوام آنها به دست پهلوانان نامدار ، جوانمرد و با شرفى چون امیرمومنان کشته شده است .

این مقال را با یادآورى سروده زیبایى از جلال الدین محمد مولوى به پایان مى آوریم که اشاره اى است به نبرد امام علی(علیه السلام) در جنگ خندق با عمربن عبدود و شاهد دیگرى بر شایستگى هاى بیشمار مولاى متقیان .

از على آموز اخلاص عمل             شیرحق را دان منزه از دغل

کامران شرفشاهى

فهرست منابع :

۱ . خداوند علم و شمشیر . رودلف ژایگر ، ترجمه : ذبیح الله منصورى . چاپ اول تهران : نشر ایرانیان

۲ . حکومت عدالتخواهى . سیداسماعیل رسولزاده خوبى . تهران : انتشارات صدر . چاپ دوم ۱۳۶۵

۳ . شخصیت علی(علیه السلام) عباس محمود عقاد (مصرى ) . ترجمه : سیدجعفر غصبان . تهران : نشر ساحل . چاپ اول

۴ . امام علی(علیه السلام) پیشوا و پشتیبان . سلیمان کتانى . ترجمه : سیدجواد هشترودى . تهران : انتشارات محراب قلم . چاپ اول ۱۳۶۸

۵ . الفتوح . ابن اعثم کوفى . ترجمه : محمدبن احمد مستوفى ، تصحیح : غلامرضا طباطبایى مجد . تهران : انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى . چاپ اول ۱۳۷۲

۶ . الامام على ، صوت العداله الانسانیه . تالیف : جرج جرداق . بیروت : دارالروا . ۱۹۵۸

۷ . قرآن کریم . مترجم : عباس مصباح زاده . تهران : انتشارات جاویدان . چاپ سوم ۱۳۷۲

۸ . على و فرزندانش . تالیف : دکتر طه حسین . مترجم : محمدعلى شیرازى . تهران : نشر گنجینه . چاپ چهاردهم ۱۳۵۴

۹ . نهج البلاغه . ترجمه : دکتر سیدجعفر شهیدى . تهران : مرکز نشر دانشگاهى . چاپ اول ۱۳۷۴

۱۰ . غرر الحکم و دررالکلم . ترجمه : محمدعلى انصارى . قم : موسسه خلیج . چاپ اول

۱۱ . الغارات تالیف : ابواسحاق ابراهیم بن محمد ثقفى . ترجمه : محمدباقر کمره اى : تهران : فرهنگ اسلام ، چاپ اول ۱۳۵۶ .

مناظره امام علی (علیه‌السلام) با خوارج به وسیله ابن عباس

اشاره:

مناظره گاهی به صورت مستقیم و چهره به چهره انجام می شود و گاهی با مکاتبه و نامه نگاری صورت می گیرد مثلاً مناظره بین سیر شرف الدین شیعه و شیخ سلیم مصری سنی مذهب با مکاتبه انجام شده که نتیجه آن کتاب المراجعات است. گاهی هم مناظره به صورت شفاهی و با فرستادن پیک انجام می گیرد. در این نوشته مناظره امام علی(علیه‌السلام) که با خوارج به وسیله ابن عباس انجام گرفته بزگو گردیده است.

 

خوارج همان یاران دیروز علی (علیه السلام) بودند که بر اثر کوردلی و لجاجت و نادانی، در مساله «حکمیت» موضع گرفتند و سرانجام همه آنها ـ جز اندکی ـ در یک جنگ شدید (جنگ نهروان) به دست سپاه علی (علیه السلام) کشته شدند.

قبل از جنگ، امام از راه های گوناگون با آنها تماس گرفت تا اختلاف با مذاکره و مناظره حلّ گردد و کار به جنگ نکشد، ولی آنها گوش به نصایح علی (علیه السلام) ندادند و آتش جنگ را شعله ور ساختند.

یکی از راهها این بود که امام، پسر عمویش ابن عباس را، که به خوبی آنها را می شناخت، چندین بار بین خود و آنها واسطه قرار داد، ولی از آنجا که آنها در حصار باورهای کج و دروغین خود محبوس بودند، گاهی قبل از آن که با ابن عباس سخن بگویند، به ذکر مسائل جزئی می پرداختند مثلاً در حالی که ریختن خون بهترین بندگان خدا مانند «عبدالله بن خَبّاب» و همسر باردار او را جایز می دانستند[۱] به ابن عباس که برای مناظره نزد آنها می آمد، می گفتند: «این لباس زیبا (به قول امروزی ها: طاغوتی) چیست که پوشیده ای؟!…».

امام به ابن عباس فرمود: «لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ یَقُولُونَ وَ لَکِنْ خَاصِمْهُمْ بِالسُّنَّهِ فَإِنَّهُمْ لَنْ یَجِدُوا عَنْهَا مَحِیصاً؛ به وسیله آیات قرآن با خوارج مناظره مکن، زیرا قرآن کتابی است که می توان آیاتش را با احتمالات و توجیهات گوناگون معنی کرد، تو چیزی می گویی و آنها چیز دیگر (و سخن به جایی نمی رسد) ولی با سنت پیامبر ( صلی الله علیه و آله و سلم) با آنها بحث کن که در برابر آن پاسخی نخواهند یافت».[۲]

توضیح این که: مثلاً ابن عباس، شاگرد هوشیار و آگاه علی (علیه السلام) می خواست از آیات قرآن، صحت اصل حکمیت را (صرف نظر از کیفیت آن) برای آنان ثابت کند، ولی آنها بر اثر جمود و کوته فکری و ناآگاهی به معانی و مفاهیم قرآن، با توجیهات و احتمالات سخن ابن عباس را رد می کردند و می پنداشتند که باید برای هر موضوعی، آیه بخصوصی باشد و چون قرآن درباره «حکمیت سیاسی دو گروه» چیزی نگفته است، پس حکمیت دو گروه مسلمانان باطل است.

دانشمند معتزلی، ابن ابی الحدید می گوید: سخن فوق (که امام، به ابن عباس فرمود) در جای خود بی نظیر است و مفهوم بسیار عالی دارد… سپس می گوید: اگر سئوال شود که پس از ابن عباس با کدام سنت باید با خوارج گفتگو کند، در پاسخ گوییم: منظور امام، سخنان آشکار (و توجیه ناپذیر) پیامبر ( صلی الله علیه و آله و سلم) است مانند این که پیامبر ( صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود: «علی مع الحق و الحق مع علی، یدور معه حیثما دار؛ علی با حق است و حق با علی (علیه السلام) است و هر جا که باشد، علی (علیه السلام) نیز همراه و به هم پیوسته با حق است».

و یا مانند حدیث غدیر که پیامبر ( صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره و اخذل من خذله؛ خداوندا، دوست بدار آن که علی (علیه السلام) را دوست بدارد، و دشمن بدار آن که علی (علیه السلام) را دشمن بدارد، و یاری کن آن که علی (علیه السلام) را یاری کند، و واگذار آن کس را که علی (علیه السلام) را واگذارد».

و امثال این گونه روایات را که اصحاب از پیامبر ( صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده بودند و مورد قبول همه بود، و اگر خوارج حتی در مقابل این گفتار آشکار و قاطع نیز سرباز می زدند، برای علی (علیه السلام) ثابت می شد که خوارج هدف دیگری دارند، نه این که حسن نیت داشته ولی نمی فهمند. هر چقدر علی (علیه السلام) در این مورد کوشش کرد و اتمام حجت نمود، آنها بر لجاجت خود افزودند، سرانجام علی (علیه السلام) ناگزیر شد با آنها پیکار کند و آن چنان با آنها بجنگد که همه آنها ـ جز اندکی ـ را به هلاکت رسانده و سر به نیست نماید.[۳]

پی نوشت:

[۱]. شرح نهج البلاغه خویی، ج۴، ص۱۲۸.

[۲]. نگاه کنید به نهج البلاغه نامه ۷۷.

[۳]. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۱۸، ص۷۲ ـ در نامه ۷۸ نهج البلاغه نیز مطالبی در مورد خوارج آمده است.

منبع :محمد محمدی اشتهاردی ؛داستان های نهج البلاغه

خبر دادن علی(علیه‌السلام) از شهادت خود

 

اشاره:

امام علی(علیه‌السلام) در سحرگاه ۱۹ رمضان سال ۴۰ق در مسجد کوفه در حال سجده، به دست ابن ملجم مرادی ضربت شمشیر خورد و دو روز بعد در ۲۱ همان ماه به شهادت رسید و مخفیانه دفن شد. بنابر منابع تاریخی، سه تن از خوارج برای کشتن سه نفر یعنی امام علی(علیه‌السلام)، معاویه و عمرو بن عاص توافق کردند. ابن ملجم مرادی مامور قتل علی(علیه‌السلام) شد. در این نوشته مختصر پیشگویی امام علی(علیه‌السلام) از شهادت خودش بیان گردیده است.

۱.علی(علیه‌السلام) پس از پیروزی بر خوارج به کوفه آمد و به مسجد رفت، پس از خواندن دو رکعت نماز بر فراز منبر رفت، به جانب فرزندش امام حسن(علیه‌السلام) نظری افکند و فرمود: «یا ابا محمد کم مضی من شهرنا هذا فقال ثلث عشره یا امیرالمؤمنین؛ ای ابا محمد چه قدر از این ماه گذشته است؟ جواب داد: ۱۳ روز یا امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)».

علی(علیه‌السلام) رو به جانب امام حسین(علیه‌السلام) کرد و فرمود: «یا ابا عبدالله کم بقی من شهرنا هذا؟ فقال الحسین: سبع عشره یا امیرالمؤمنین؛ ای ابا عبدالله چقدر از این ماه مانده است؟ امام حسین گفت: ۱۷ روز باقی مانده است یا امیرالمؤمنین».

 «ضرب بیده علی لحیته و هی یومئذ بیضاء فقال و الله لیخضبها بدمها اذا انبعث اشقها»؛ سپس دست خود را به ریش خود که در آن روز سفید بود، زد و فرمود: این ریش با خون سرم رنگین خواهد شد هنگامی که آن شقی بیاید. و این شعر را قرائت فرمود:

                             ارید حیاته و یرید قتلی                 عذیرک من خلیلک من مراد

در این مجلس ابن ملجم حاضر بود و این کلمات را می شنید و تا امیرالمؤمنین علی(علیه‌السلام) از منبر فرود آمد ابن ملجم برخاست و با عجله خود را نزد علی(علیه‌السلام) رسانید و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) من حاضرم و دست چپ و راست من با من است دستور بده تا دست های مرا از تن جدا کنند و اگر می خواهی دستور فرمایید سر از بدن من جدا کنند.

فقال علی و کیف اقتلک و لاذنب لک و لو اعلم انک قاتلی لم اقتلک و لکن هل کانت لک حاضنه یهودیه فقالت لک یوماً من الایام یا شقیق عاقر ناقه ثمود؛ علی(علیه‌السلام) فرمود: چگونه ترا بکشم در حالی که جرمی نداری و اگر چنان چه هم می دانستم که قاتل من هستی تو را نمی کشتم لکن بگو ببینم آیا از یهودان، زنی خاضنه نزد تو بود و روزی از روزها تو را (ای برادر کشنده شتر) خطاب نمود؟

در این جا ابن ملجم عرض کرد: آری چنین بود.

علی(علیه‌السلام) بعد از این، سخنی نگفت و بر مرکب خویش سوار شده و به طرف منزل خود رفت.[۱]

۲. عابر بن واثله گفت: زمانی که خلافت ظاهری به امیرالمؤمنین علی(علیه‌السلام) رسید، مردم را برای بیعت با خود جمع کرد و از جمله کسانی که قصد بیعت با آن جناب را داشت عبدالرحمن ابن ملجم مرادی بود، چون به عنوان بیعت با آن حضرت حضور پیدا کرد، حضرت دو مرتبه یا سه مرتبه او را اجازه بیعت نداد پس از آن با کمال ناراحتی برای بیعت دست دراز کرد.

علی(علیه‌السلام) در آن هنگام فرمود: چه موضوعی باعث شده که بدبخت ترین این امت بیاید و اراده شوم خود را عملی سازد. سوگند به کسی که جانم در تصرف اوست به زودی محاسنم را از خون سرم رنگین خواهند کرد.

ابن ملجم چون از بیعت آسوده شد، برگشت. حضرت امیر(علیه‌السلام) به این شعر مترنم شده فرمود:

                           اشدد حیازیمک للموت                             فان الموت لاقیکا

                               و لا تجزع من الموت                            اذا حل بوادیکا

                                   کما اضحک الدهر                          کذاک الدهر یبکیکا

خود را برای استقبال از مرگ آماده کن و بدان که به زودی او تو را در می یابد. از مرگ نترس و از ورود او اندوهناک مباش زیرا همان طور که روزگار تو را می خنداند به همان گونه می گریاند.[۲]

پی نوشت:

[۱] . بر امیرمؤمنان علی(علیه‌السلام) چه گذشت، ص ۲۶۶.

[۲] . الارشاد، ص ۱۵.

منبع: سایت الغدیر

مناظره امام باقر علیه السلام با حروری.

اشاره:

مخالفین امیرالمؤمنین علی علیه السلام چندین گروهند که یکی از آنها خوارج نام دارند. خوارج، خود به دسته‌های مختلفی تقسیم شده‌اند که عدّه ای از آنها به « حروریه» معروفند: یعنی کسانی که در منطقه حروراء در نزدیکی کوفه جمع شدند و تشکیل گروه دادند. امام باقرعلیه السلام با یکی از افراد این گروه در حضور تعدادی از فقهای آنها مناظره‌ای داشته است که قسمت‌هایی از آن در زیر آمده است:

حروری به امام باقر علیه السلام عرض کرد:« ابوبکر به دلیل چهار خصوصیت، سزاوار امامت و خلافت است.»

امام فرمود:« چه خصوصیاتی؟»

حروری گفت:« اول این که او اولین صدّیق است و وقتی می‌گویند «ابوبکر»، ما نمی‌دانیم مقصود، کدام ابوبکر است تا وقتی گفته شود ابوبکر صدیق. دوم این که او در غار ثور همنشین و همدم رسول خدا بوده است.( شبی که پیامبر از مکه به طرف مدینه هجرت فرمود، ابوبکر را همراه خود برد. آنها در راه به غاری پناه بردند تا از شرّ کفّار در امان باشند.) سوم این که در روزی که بیماری رسول خدا شدت یافته بود، در مسجد به جای ایشان به نماز ایستاد. چهارم این که او در قبرش در کنار رسول خدا آرمیده است.»

حضرت باقرعلیه السلام فرمود:« وای بر تو! این خصوصیات که به گمان تو برای ابوبکر فضیلت به شمار می‌آید، همه نقص و عیب است. اولا این که گفتی ابوبکر صدّیق است، بگو چه کسی این اسم را بر او نهاده است؟»

حروری گفت:« خدا و رسولش.»

امام فرمود:« از فقها بپرس آیا ابوبکر اوّلین مؤمن به رسول خدا بوده است؟»

فقها همه گفتند:« نه، به خدا قسم. علی بن ابیطالب اوّلین ایمان‌آورنده به رسول خداست.»

امام باقرعلیه السلام فرمود:« ای حروری! اگر ابوبکر به علّت تصدیق رسول خدا، صدیق نام‌گذاری شده، بنا به اعتراف جماعت مسلمین، قبل از او، امیرالمؤمنین سزاوار این نام بوده است.»

حروری سکوت کرد.

حروری گفت:« اگر این طور است که می‌گویید، علی بن ابیطالب هیچ‌گاه و در هیچ‌زمانی شرک نورزید، پس اسم صدّیق برای او سزاوارتر است.»

جماعت فقها گفتند:«بله، همین‌طور است. او هرگز مشرک نبوده و اسم صدّیق زیبنده اوست.»

سپس امام باقر علیه السلام فرمود:«اما اینکه گفتی ابوبکر همنشین رسول خدا در غار بوده است. این هم برای ابوبکر فضلیت نیست؛ به چند علت: اول آنکه در قرآن، مدحی برای ابوبکر بیان نشده، جز روایت همراهی‌اش با رسول خدا، که این همراهی و همصحبتی حتی می‌تواند با انسانی کافر باشد؛ چنانچه خداوند می‌فرماید:« قال له صاحبه و هو یحاوره اکفرت بالذی خلقک» _سوره کهف، آیه ۳۷_ (شخصی که همراه او بود و با او صحبت می‌کرد، گفت آیا به خدایی که تو را آفریده کافر شده‌ای؟) پس « همراه رسول خدا بودن» به تنهایی فضیلت ندارد؛ زیرا ابوبکر نه ظلمی را دفع کرد، نه با دشمن پیامبر جنگید.

دوم آنکه خداوند می‌فرماید:« لاتحزن ان الله معنا» _سوره توبه، آیه ۴۰_ (رسول خدا به ابوبکر فرمود: محزون مباش! خدا با ماست.) این آیه هم دلالت دارد بر عدم اطمینان و اضطراب درونی و ترس ابوبکر. زیرا بر آنچه خداوند راجع به حفاظت و امنیت از رسول خدا وعده داده بود، اطمینان نداشت و با اینکه جان پیغمبر در خطر بود، ابوبکر حاضر به مساوات با او نشد. به همین دلیل پیامبر فرمود:« این‌قدر محزون مباش!» اکنون من سؤال می‌کنم: آیا حزن ابوبکر مورد رضای خداوند بود یا خشم خداوند؟ اگر بگویی رضای خداوند، پاسخت این است که: چنین نیست؛ زیرا رسول خدا هرگز آنچه را که مورد رضای خداست نهی نمی‌فرماید؛ و اگر بگویی که مورد خشم خداوند بود، پس این برای او چه فضیلتی است؟ سوّم آنکه همین کلام رسول خدا که فرمود:« محزون نباش، خدا با ماست.» به این معناست که ایشان دریافته بود که ابوبکر به همراهی خداوند و کمک او اعتقاد حقیقی ندارد و این هم برای ابوبکر فضیلت نیست و اگر این را قبول نکنی، باید بدانی که « خدا با ماست» یک قاعده همیشگی است. خداوند همیشه با همه مخلوقاتش همراه است؛ چرا که در سوره مجادله، آیه ۷ می‌فرماید:« مایکون من نجوی ثلاثه الا هو رابعهم و لاخمسه الا هو سادسهم و لا ادنی من ذلک و لا اکثر الّا هو معهم این ما کانوا» (هیچگاه سه نفر با هم سخن پنهانی نمی‌گویند، مگر اینکه خداوند چهارمی آنهاست و نه پنج نفری که خداوند ششمین آنهاست و نه کمتر و نه بیشتر، مگر اینکه خداوند با آنهاست، هر جا که باشند.) پس خداوند همیشه با ماست و این فضیلتی برای ابوبکر نیست.

چهارم آنکه این قسمت از آیه که می‌فرماید:« فانزل الله سکینته علیه وایده بجنود لم تروها » (سوره توبه آیه۴۰) خداوند اطمینان خود را بر او نازل کرد و به لشکریان نادیدنی تأییدش فرمود.) این قسمت درباره چه کسی نازل شده است؟

حروری گفت: « درباره رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم.»

امام فرمود:« آیا ابوبکر هم در این نزول آرامش و اطمینان با پیغمبر اکرم شریک بود؟»

حروری گفت:«بله.»

امام فرمود:« دروغ گفتی؛ زیرا اگر چنین بود خداوند می‌فرمود «علیهما» یعنی آن سکینه و آرامش خاطر بر هر دوی آنها نازل شد؛ و اگر ابوبکر در این آرامش قلبی شرکت داشت، خداوند او را هم شریک می‌کرد؛ کما اینکه وقتی در جنگ حنین خداوند اطمینان و آرامش خود را فرستاد، فرمود: « ثم انزل الله سکینته علی رسوله و علی المؤمنین» _سوره توبه،آیه ۲۵ و ۲۶۶_ (پس خداوند آرامش خود را بر رسولش و به مؤمنین نازل فرمود.) و این دسته از مؤمنین که مشمول این آیه شدند، کسانی بودند که فرار نکردند و آنان تنها ۹ نفر بودند. علی علیه السلام، ابودجانه ، ایمن و شش نفر دیگر از بنی هاشم . پس، از این آیه هم معلوم می‌شود ابوبکر جزو گروهی که خدا آرامش خود را بر آنان نازل کرده نبوده ، بلکه جزء فراریان بوده است.»

حروری که جواب‌های دندانشکن امام باقر علیه السلام، او را شکست داده بود، گفت: « ای جماعت! برخیزید که این سخن، محمد بن علی را از ایمان خارج کرد. این سخن کفر است!»

امام باقر علیه السلام فرمود: « اینها گفته های من نیست، بلکه کلام خداست».

جماعت همراه حروری گفتند:« ای حروری! در بحث شکست خوردی و جواب نداری.»

امام باقر علیه السلام فرمود:« اما اینکه گفتی ابوبکر با مردم نماز خواند، پاسخت را بشنو! ابوبکر، آن روز مأمور بود تحت فرمان و پرچم اسامه بن زید باشد و همه راویان، متّفق القول هستند که ابوبکر با اسامه چندین فرسخ از مدینه بیرون رفته بود. پس چگونه ممکن است رسول خدا به او امر کرده باشد با مردم نماز بخواند؟ رسول خدا نه تنها امر نکرده بود که لشکریان اسامه برگردند، بلکه چندین بار فرموده بود:« لشکر اسامه را تقویت کنید! خدا لعنت کند کسی را که از او سرپیچی کند.» ( یعنی افرادی که رسول خدا فرموده بود تا با اسامه باشند، اگر به مدینه بازمی گشتند، مورد لعن و نفرین حضرت قرار می‌گرفتند.) و تازه خود شما می‌گویید وقتی ابوبکر به نماز ایستاد و تکبیر گفت، رسول خدا که خانه‌اش چسبیده به مسجد بود، صدای او را شنید و شتابان در حالی که بر علی علیه السلام و فضل بن عباس تکیه کرده بود و پاهای مبارکش روی زمین کشیده می‌شد، به مسجد وارد شد و ابوبکر هنوز به رکوع نرفته بود که رسول خدا جلو آمد و ابوبکر را از محراب کنار زد و خودش نماز را از ابتدا شروع فرمود. همه‌ی اینها دلیل بر این است که نماز ابوبکر بدون امر رسول خدا بوده است و روایات صحیحی موجود است مبنی بر اینکه هرگاه بلال اذان می‌گفت و پیامبر نمی‌توانست برای نماز حاضر شود، امیرالمؤمنین علی علیه السلام را به نماز امر می‌فرمود.»

حروری در اینجا نیز سکوت کرد.

امام باقر علیه السلام فرمود:« اما خصلت چهارم که گفتی « او در کنار رسول الله دفن شده است»، بگو ببنیم قبر رسول الله کجاست؟»

حروری گفت:« در خانه‌اش.»

امام باقر علیه السلام فرمود:« مگر خداوند نفرموده: یاایها الذین امنوالله لا تدخلوا بیوت النبی الا ان یوذن لکم _سوره احزاب، آیه ۵۳_ (ای مؤمنین! به خانه‌های پیامبر داخل نشوید مگر به شما اجازه داده شود.) آیا رسول خدا به ابوبکر اجازه چنین کاری را داده بود؟»

حروری گفت:« بله.»

امام باقر علیه السلام فرمود:« دروغ گفتی! چون رسول خدا تمام درهای خانه را که به مسجد باز می‌شد، بسته بود و به امر خدا، تنها در خانه امیرالمؤمنین علیه السلام را باز گذاشته بود. حتی در خانه عمر را هم بست. عمر به رسول خدا عرض کرد:« روزنه‌ای برای من قرار بده تا تو را ببینم.»

پیامبر فرمود:« نه، به اندازه باریکی سر ناخن هم روزنه‌ای باز نمی‌کنم.»

پس رسول خدا ابوبکر و عمر را از خانه‌ی خدا و مسجد بیرون کرده و درهای آنها را بسته بود. چه دلیلی دارید که به آنها اجازه ورود به خانه‌اش را داده باشد؟!»

حروری گفت: « محل قبر ابوبکر و عمر، سهم الارث دختران آنها عایشه و حفصه است. »

امام باقر علیه السلام فرمود:« چون رسول خدا در زمان رحلت، ۹ همسر داشت، پس به تمام همسران، روی هم، یک هشتم از خانه می‌رسید. بنابراین به آن دو زن – عایشه و حفصه- دو قسمت از نه قسمت سهم زنان می رسید و این می شود دو قسمت از هفتاد و دو قسمت، که اگر درست حساب شود، شاید سهم هر یک از این دو، یکی دو وجب بیشتر نبوده نباشد. پس ابوبکر و عمر در سهم دخترانشان دفن نشده‌اند بلکه در زمین غصبی‌اند. به علاوه، خود شما از ابوبکر نقل می‌کنید که رسول خدا فرمود:« ما انبیا ارثی نمی‌گذاریم؛ هر چه از ما بماند، متعلّق به همه مسلمین است.» پس ارثی هم در کار نبوده است.»

در اینجا شخص حروری دیگر کلامی نتوانست بگوید و ساکت ماند.

منبع:

بحار الانوار، ج ۲۷، ص ۳۲۱، ح ۴٫

مناظرات امام باقر (علیه السلام).

اشاره:

در دوران امامت‏ حضرت باقر-علیه السلام-فرقه ‏هاى مذهبى و گروه هاى سیاسى و مذهبى متعددى مانند: معتزله، خوارج و مرجئه فعالیت داشتند و امام باقر-علیه السلام-همچون سدى استوار در برابر نفوذ عقائد باطل آنان ایستادگى مى‏ نمود و طى مناظراتى که با سران این گروهها داشت، پایگاههاى فکرى و عقیدتى آنان را درهم مى‏کوبید و بى‏ پایگى عقائدشان را با دلائل روشن ثابت مى‏کرد. در اینجا به عنوان نمونه گفتگوى آن حضرت را با «نافع بن ازرق‏» ، یکى از سران خوارج، از نظر خوانندگان محترم مى‏گذرانیم:

روزى «نافع‏» به حضور امام رسید و مسائلى از حرام و حلال پرسید. امام به سؤالات وى پاسخ داد و ضمن گفتگو فرمود: به این مارقین (از دین خارج شدگان. بگو: چرا جدایى از امیر مؤمنان-علیه السلام-را حلال شمردید، در صورتى که قبلا خون خویش را در کنار او و در راه اطاعت از او نثار مى‏کردید و یارى او را موجب نزدیکى به خدا مى‏دانستید؟ ! امام افزود: آنان خواهند گفت که او در دین خدا حکم قرار داد. به آنان بگو: خداوند در شریعت پیامبر خود در دو مورد دو نفر را حکم قرار داده است;یکى در مورد اختلاف میان زن و شوهر است که مى‏فرماید: «و اگر از جدایى و شکاف میان آنها بیم داشته باشید، داورى از خانواده شوهر و داورى از خانواده زن انتخاب کنید (تا به کار آنان رسیدگى کنند. اگر این دو داور تصمیم به اصلاح داشته باشند، خداوند کمک به توافق آنها مى‏کند (زیرا. خداونددانا و آگاه است‏» (۱. .

دیگرى داورى «سعد بن معاذ» است که پیامبر اسلام او را میان خود و قبیله یهودى «بنى قریظه‏» حکم قرار داد، و او هم طبق حکم خدا نظر داد. آنگاه امام افزود: آیا نمى‏دانید که امیر مؤمنان حکمیت را به این شرط پذیرفت که دو داور بر اساس حکم قرآن داورى کنند و از حدود قرآن تجاوز نکنند و شرط کرد که اگر بر خلاف قرآن راى بدهند، مردود خواهد بود؟ وقتى که به امیر مؤمنان گفتند: داورى که خود تعیین کردى بر ضرر تو نظر داد، فرمود: من او را داور قرار ندادم، بلکه کتاب خدا را داور قرار دادم. پس چگونه مارقین حکمیت قرآن و مردود بودن خلاف قرآن را گمراهى مى‏شمارند، اما بدعت و بهتان خود را گمراهى به حساب نمى‏آورند؟ !

«نافع بن ازرق‏» با شنیدن این بیانات گفت: به خدا سوگند این سخنان را نه شنیده بودم و نه به ذهنم خطور کرده بود، حق همین است ان شاء الله! (۲.

پى‏ نوشت:

۱. و ان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها ان یریدا اصلاحا یوفق الله بینهما ان الله کان علیما خبیرا (سوره نساء: ۳۵. .

۲. طبرسى، احتجاج، نجف، المطبعه المرتضویه، ۱۳۵۰، ج ۲، ص ۱۷۶٫

انحراف وهابیت در باره اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله)

تمام مسلمانان، اعم از شیعه و اهل سنت بر عظمت و منقبت اهل‌بیت (علیهم السلام) تأکید دارند و محبت آنان را واجب مى‌دانند، به همین علت، محدثان اهل سنت، در کتاب‌هاى حدیثى خود، بابى را به مناقب و فضایل اهل‌بیت (علیهم السلام) اختصاص داده و احادیث و سفارش‌هاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را در باره اهل‌بیت (علیهم السلام) را در این باب‌ها جمع‌آورى نموده‌اند.

وهابى‌ها برخلاف همه مسلمین به احادیث رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پشت پا زده و به آنها اعتنا نکرده‌اند و دشمنى خودشان را نسبت به اهل‌بیت رسول‌خدا (صلی الله علیه و آله) به اشکال گوناگون و به شدت ابراز داشته‌اند، به نحوى که گویا دشمنى با اهلبیت (علیهم السلام) اساس اعتقادات و مبانى این فرقه را تشکیل مى‌دهد.

وهابى‌ها هیچ فضیلتى را براى اهل‌بیت (علیهم السلام) قائل نیستند، بلکه این عقیده را ناشى از جاهلیت عرب مى‌دانند و مى‌گویند: اعتقاد به برترى و افضلیت اهل‌بیت رسول‌الله (صلی الله علیه و آله) بر دیگران، از تفکرات عصر جاهلیت است که در آن عصر سران و رؤساى قبیله را بر دیگران مقدم مى‌داشته‌اند؟[۱]   

وهابى‌ها و به‌ویژه ابن‌تیمیه، به حدى با اهل‌بیت رسول خدا (علیهم السلام) و به‌خصوص با امام على (علیه السلام) دشمنى و خصومت دارند که در راستاى ابراز این کینه‌توزى و دشمنى، امورى را به على بن ابى‌طالب (علیه السلام) نسبت داده که حتى براى دشمنان معروف آن حضرت قابل پذیرش نیست.

ابن تیمیه پایه‌گذار عقاید وهابیت مى‌گوید: على نیز ستمکار بود. او براى ریاست بر مردم مى‌جنگید. زیرا کسى که به خاطر ریاست و اطاعت مردم انسان‌ها را بکشد و روى زمین، گردن‌کشى‌کرده، فساد ایجاد کند، این همان کارى است که فرعون مى‌کرد.[۲]

ابن تیمیه در باره امیرالمؤمنین على (علیه السلام) و یاران او مطالبى را بیان داشته است که قلب هر مسلمانى را به درد مى‌آورد. او مى‌گوید:

کسانى که على را قدح کرده و او را لعن نموده و کافر و ظالم قرار داده‌اند، مثل خوارج، اموى‌ها و مروانى‌ها، همگى از اهل اسلام و معتقد به شعایر اسلامى و عاملین به آن بوده‌اند. اما منزهین و یاران على، همگى از اهل ردّه و کفرند.[۳]

اما سؤالات:

  1. آیا این عقیده وهابی ها در تقابل با حدیث پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) قرار ندارد که فرمود: «لا یُحِبُّکَ اِلا مُؤمِن، وَلا یُبغِضُکَ اِلا مُنافِق، مَن اَحَبَّکَ فَقَد اَحَبَّنی، وَمَن اَبغَضَک فَقَد اَبغَضَنی. . . [۴]   تو را جز مؤمن، دوست ندارد و جز منافق، دشمن ندارد؛ کسى که تو را دوست داشته باشد، مرا دوست دارد و کسى که تو را دشمن بدارد، من را دشمن داشته است.»
  2. آیا وهابیها با این طرز تفکر، خود را مصداق حدیث پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) قرار نداده که فرمود: «والذی نفسی بیده لا یبغضنا اهل البیت رجل(احد) الاّ ادخله الله تعالی النار؛ قسم به آن کسی که جان من در دست اوست کسی با ما اهل بیت دشمنی نمی­کند مگر این­که خدا اورا داخل جهنم کند[۵]». آلوسی در ذیل این حدیث می­گوید حق اینست که محبت اهل بیت پیامبر واجب است و هر چه این قرابت قوی تر باشد محبت شدیدتر می­گردد پس محبت علویین و فاطمیین از همه محبت­ها لازم­تر و شدیدتر می­باشد[۶].
  3. آیا ابن تیمیه و وهابیها با این سخن که عقیده برتری و افضلیت اهل­بیت از تفکرات جاهلی است، خدا و قرآن و پیامبر و سنت او را زیر سوال نبرده ودر حقیقت مخالفت خود را با اسلام اعلام نکرده اند؛ زیرا مقام و منزلت اهل­بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) در دین مبین اسلام برای هیچ مسلمانی پوشیده نیست. آیات ونیز احادیث بی­شماری از طریق سنی و شیعه برتری آنان را بر دیگران به اثبات رسانده و لا اقل راه رستگاری را برای مسلمانان در محبت و دوستی آنان قرار داده و دشمنی و خصومت با آنها مایه خسران و بد فرجامی دانسته شده است.

پی نوشتها

[۱] . منهاج السنه، احمد بن عبدالحلیم، چاپ مصر، بولاق، ۱۳۲۱.ج ٣ ، ص ٢۶٩ .

[۲] . همان، ج۴، ص ۳۸۹-۵۰۰.

[۳] . منهاج السنه، ج ۵ ، ص ٩ .

[۴] . مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، أبو الحسن نور الدین علی بن أبی بکر بن سلیمان الهیثمی (المتوفى: ۸۰۷هـ)، مکتبه القدسی، القاهره،  ۱۴۱۴ هـ، ۱۹۹۴ م،  ج ٩ ، ص ١٣٣ .

[۵] . صحیح ابن حبان، ج ۱۵ ص،۴۳۵، حدیث ۶۵۷۸ ؛ المستدرک علی الصحیصین، ج۳ ص۱۶۲، حدیث ۴۷۱۷.

[۶] . آلوسی بغدادی، سید محمود، روح المعانی، ج ۲۵ ص۳۲،  بیروت، دار احیاءالتراث.

نویسنده: حمید رفیعی

تبرّی

تبرّی اصطلاحی کلامی و از آموزه های اعتقادی و رفتاریِ دینی به ویژه نزد شیعیان و برخی فرقه های اسلامی به معنای دوری جستن از دشمنان خدا. تبرّی مصدر عربی بر وزن تفعّل و از ریشه بَرَءَ و اصل آن تَبَرُّؤ است، در زبان فارسی بیشتر به صورت تبرّا بکار می رود. تبرّی در لغت به معنای دوری کردن از چیزی که مجاورت با آن ناپسند است، بیزاری جستن و مانند اینها آمده است.

در فارسی نیز «تبرّی جستن» به معنای بیزاری و دوری جستن است. [۱]

اصطلاح و آموزه تبرّی ریشه در قرآن کریم دارد. در قرآن علاوه بر این که یک سوره با برائتِ خدا و پیامبرش از مشرکان آغاز شده و از این رو «برائت» نام گرفته است، در بیست سوره [۲] مادّه برائت و مشتقات آن سی بار آمده است. [۳]، از آن جمله است: تبرّی جستنِ امامانِ ضلالت و گمراهی از پیروان خود در روز قیامت [۴] آرزوی پیروان ایشان برای بازگشت به دنیا برای تبرّی جستن از آن امامان [۵]، تبرّی جستن ابراهیم از آزر و قومش که دشمن خدا بودند و از معبودهایشان [۶]، تبرّی از شرک [۷] و همچنین اظهار برائت پیامبر اکرم از مخالفان خود و بری بودن مخالفان ایشان از آن حضرت[۸]

قرآن برائت و تبرّی را تقریباً به معنای لغوی بکار برده است و اصل مشترک در آن مفارقت کردن از دشمنان خدا و خروج از عهد و پیمان مشرکان و کفار و منقطع شدن و گسستن از پیروان باطل است. [۹]

در احادیثی از پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم نیز بر اهمیت تبرّی تأکید شده و ایشان برائت [۱۰] را یکی از مهمترین و استوارترین رشته های ایمان [۱۱] ذکر کرده اند. [۱۲]

امام صادق علیه السلام نیز به وجوب برائت از مخالفان دین خدا و دوستانِ دشمنان خدا و دشمنانِ دوستان خدا تصریح کرده اند. [۱۳]

بیشتر فرقه ها و مذاهب اسلامی با توجه به تأکید قرآن کریم و احادیث پیامبر اکرم معتقد به تبرّی بوده و اختلافی در مفهوم کلی قرآنی و ضرورت و اهمیت آن نداشته اند ولی در خصوص مصداق دشمنی خدا و نیز معیار خروج از دین اختلافاتی پیدا کرده اند؛ برخی از آنها با تکیه بر حقانیت خویش در دینداری خود را مصداق دوستان خدا دانسته و مخالفانشان را خارج از دین، اهل باطل و دشمن خدا به شمار آورده و تبرّی از آنان را واجب شمرده اند.[۱۴]

به گفته بغدادی [۱۵]، شمار بزرگی از مسلمانان درباره رافضیان [۱۶] و چند فرقه دیگر با وجود انتساب آنان به اسلام معتقد بودند که آنان گمراه و کافرند و از ایشان تبرّی می جستند. این نظر بغدادی را همه متکلمان و علمای اسلام تأیید نکرده اند [۱۷]، هر چند برخی از علمای متأخر اهل سنّت، از جمله علی بن علی بن ابی العزّ حنفی (متوفی ۷۹۲) در شرح الطحاویه فی العقیده السلفیّه [۱۸] نظر وی را تأیید کرده اند [۱۹]

خوارج پس از واقعه تحکیم، تبرّی از علی علیه السلام و عثمان و برخی دیگر را واجب شمردند.[۲۰] شیعیان نیز تبرّی را همراه با تولّی که مفهوم مخالف و متضاد آن است، جزء فروع دین و از واجبات دانسته و مراد از آن را دشمنی کردن با دشمنانِ اهل بیت پیامبر اکرم و بیزاری جستن از این دشمنان بیان کرده اند.[۲۱]

در طول تاریخ اسلام تبرّی جویی ها یا ریشه در مسائل کلامی و اعتقادی از جمله مسئله امامت و جانشینی پیامبر داشته یا از اغراض و نزاع های سیاسی و گاه انگیزه های شخصی ناشی شده است.[۲۲] در این میان اصل تبرّی در کنار تولّی، جایگاه ویژه و بار معنایی خاصی در مذهب شیعه دارد و یکی از آموزه های اساسی پیروان این مذهب به شمار می آید، از این رو این مقاله عمدتاً به تبیین این آموزه اختصاص دارد.

شیعیان اعتقاد به امامت منصوص را از اصول دین می دانند و معتقدند که امامت با این قید [۲۳]، دنباله رسالت و ضامن حفظ و بقای اسلام است و دوازده امام پس از پیامبر، معصوم و منصوص از جانب خدایند، رسول اللّه آنان را شناسانده و هر امام نیز امام پس از خود را معرفی کرده است.

امامان نگهدارنده دین از هر گونه تحریف و فروکاستن و دگرگونی در عقاید و اعمال اند [۲۴].

بر پایه این اعتقاد، دشمنان امامان یعنی کسانی که مانع تحقق امامت و مآلاً مانع تحقق صورت ناب و حقیقی اسلام بوده اند یا با اهل بیت پیامبر کینه توزی داشته اند، دشمنان خدایند و تبرّی از آنان واجب است. [۲۵]

علاوه بر این شماری از علما و مفسران شیعه، برخی آیات ــ از جمله آیه های ۱۸ و ۱۹ سوره هود و آیه ۲۵ سوره انفال و آیه ۲۲ سوره مجادله ــ را با استناد به برخی روایات معتبر در جوامع حدیثی اهل سنّت، در شأن حضرت علی علیه السلام دانسته دشمنان وی را دشمنان خدا و پیامبر قلمداد کرده و تبرّی از آنان را واجب شمرده اند. [۲۶]

احادیث بسیاری نیز از پیامبر اکرم و امامان شیعه علیهم السلام روایت شده که متضمن معنای تبرّی است؛ برای مثال در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطاب به حضرت علی علیه السلام آمده است: «اَنا سِلْمٌ لِمَنْ سالَمْتَ و حَرْبٌ لِمَنْ حارَبْتَ» [۲۷]، یا «امامانِ پس از من دوازده نفرند و انکار هر یک انکار من است» و نیز سخن ایشان درباره علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام: «اَنا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ و سِلْمٌ لِمَنْ س’الَمَکُمْ». [۲۸]

امامان شیعه نیز به مناسبت های مختلف، تبرّی را از لوازم اسلام و ایمان خوانده و آن را واجب دانسته اند و مصادیق مشمول این حکم واجب را برشمرده اند: کسانی که به عترت پیامبر ظلم کردند و حرمت ایشان را شکستند، سنّت رسول خدا را تغییر دادند، برگزیدگان اصحاب پیامبر را تبعید نمودند، اموال فقرا را بین ثروتمندان تقسیم کردند، ناکثین [۲۹]، قاسطین [۳۰]، مارقین [۳۱]، تمام پیشوایان گمراهی و رهبران ستمکار، قاتل حضرت علی و همه قاتلان ائمه و اهل بیت علیهم السلام. [۳۲]

توجه به این نکته لازم است که از نظر شیعیان، چنان نیست که هر مسلمان غیرشیعی مصداق وجوب تبرّی باشد بلکه صرفاً افرادی مشمول این حکم اند که به تعبیر روایات و منابع فقهی، نسبت به عترت پیامبر اکرم با علم به حقانیت آنان «نَصْب عداوت» کرده اند [۳۳] یا همچون غُلات معتقد به الوهیت حضرت علی یا انسانی دیگر بوده و یا مانند مفوضه قایل بوده اند که امر آفرینش و روزی دادن و زندگی بخشیدن و میراندن به پیامبر اکرم و حضرت علی واگذار شده است.[۳۴]

از نظر تاریخی، خوارج نخستین فرقه ای بودند که تبرّی از عثمان و علی را مقدّم بر هر طاعتی اعلام کردند و شرط صحت عقد ازدواج را بیزاری از آن دو دانستند.[۳۵]

خوارج همچنین از حَکَمَیْن و معاویه و یاران و دوستداران آنها تبرّی می جستند [۳۶] و علاوه بر آن تبرّی جستن از یکدیگر میان شاخه های مختلف خوارج بسیار رایج بود.[۳۷]

معاویه نیز با تمهیدات بسیار کوشید تا سَبّ علی علیه السلام و برائت از آن حضرت را در شهرهای تحت فرمانش رواج دهد. در مواقعی شرط مأموران معاویه برای گذشتن از خون مردم یک ناحیه این بود که آنان از حضرت علی برائت جویند و او را لعن کنند. [۳۸]

مروان بن حکم در زمان حکومت بر مدینه به رغم مُفاد صلحنامه امام حسن علیه السلام و معاویه حتی در حضور امام حسن، حضرت علی را سبّ می کرد و از وی تبرّی می جست و نیز در ترویج سبّ و دشنام و تبرّی از ایشان می کوشید. وی در زمان حکومت بر مصر نیز این شیوه را ادامه داد. تا زمان حکومت عمر بن عبدالعزیز [۳۹] در بیشتر بلاد اسلامی وضع به همین منوال بود و او با صدور بخشنامه برائت جستن از امیرمؤمنان علیه السلام و سبّ آن حضرت را منع کرد.[۴۰]

با این همه تا زمان قدرت یافتن عباسیان همان سنّت اموی ادامه یافت. [۴۱] در میان خلفای عباسی، متوکل [۴۲] به دشمنی با علی علیه السلام و خاندان او مشهور است. وی در ۲۳۶ دستور داد تا شیعیانِ علی را آزار و اذیت و از مصر اخراج کنند. [۴۳] موارد دیگری نیز از این گونه تضییقات و تبرّی جویی های برخی پیروان مذاهب نسبت به شیعیان علی علیه السلام گزارش شده که گاه به مداخله خلفا و حاکمان برای پایان دادن به آن آزارها می انجامیده است.[۴۴]

تبرّی از دشمنان اهل بیت، اگر چه مصداق تبرّی از دشمنان خدا و یکی از ارکان عقیده شیعی محسوب می شود، در عین حال شیعیان نسبت به مصادیق دشمنی همیشه اتفاق نظر نداشته اند؛ ابوالحسن اشعری [۴۵] به وجود دیدگاههای مختلف شیعیان زید بن علی در این باره اشاره کرده است.

درباره نحوه ابراز تبرّی نیز شیعیان و سنّیان طیف گسترده ای را تشکیل می دهند و به ویژه حکومت های شیعی و سنّی در تشدید یا کاهش اظهار تبرّی تأثیر جدّی داشته اند. این نکته نیز در خور توجه و دقت است که سیره غالبِ علمای شیعه، دست کم در اظهار تبرّی از دشمنان در تأسی به حضرت علی علیه السلام رعایت اصل تقویت وحدت و تحکیم روابط مسلمانان با یکدیگر و تلاش برای تقریب مذاهب اسلامی بوده است.

در سرگذشت عالمان سلَف چون شیخ مفید و سید مرتضی و شیخ طوسی و عالمان دوره اخیر و معاصران چون میرزا حسن شیرازی و میرزا محمدحسین نائینی و آیت اللّه حاج آقا حسین بروجردی و امام خمینی، شواهد فراوانی برای این امر وجود دارد. وجود روایاتی که احتراز از هر گونه تحریک عاطفی و برانگیختن فضای بدبینی را توصیه کرده است در اتخاذ این سیره بی تردید مؤثر بوده است. [۴۶]

با این همه نمونه هایی از تبرّی جستن در دوره استقرار برخی حکومت های شیعی مانند آل بویه و فاطمیان و صفویان و عادلشاهیان و نظام شاهیان و قطب شاهیان گزارش شده است. [۴۷]

از سوی دیگر پیروان مذهب سلفی وهابیت ، اقداماتی مبتنی بر تبرّی صورت دادند، از جمله حمله به شهرهای نجف و کربلا و مزار امامان شیعه و تخریب قبور صحابیان و بزرگان مذاهب اسلامی و زادگاه رسول اکرم در مکه. [۴۸]

پی نوشتها  

  1. رجوع کنید به راغب اصفهانی؛ ابن منظور؛ صفی پوری، ذیل «برء»؛ نفیسی ؛ داعی الاسلام، ذیل «تبرّا»
  2. مجموعاً در ۲۷ آیه
  3. مصطفوی؛ عبدالباقی، ذیل «برء»
  4. سوره قصص: ۴۱ـ۴۲، ۶۳؛ نیز رجوع کنید به سوره بقره: ۱۶۶
  5. سوره بقره: ۱۶۷
  6. سوره توبه: ۱۱۴؛ سوره ممتحنه: ۴
  7. سوره انعام: ۱۹، ۷۸
  8. سوره یونس: ۴۱؛ سوره شعرا: ۲۱۶
  9. طبرسی، ج۵، ص۳ـ۴؛ عبدالباقی، همانجا
  10. البغض فی اللّهِ
  11. مِنْ اَوْثقِ عُریَ الایمانِ
  12. متقی، ج۱، ص۲۵۷؛ مجلسی، ج۶۶، ص۲۴۲
  13. ابن بابویه ، ۱۴۱۲، ص۸۶
  14. قس د.اسلام، چاپ دوم، ذیل “ف”Tabarru؛ نیز رجوع کنید به ایرانیکا، ذیل a” ف¦”Bara
  15. ص۱۶، ۲۷۸، ۲۸۱
  16. شامل زیدیّه، امامیّه، کیسانیّه و غُلات
  17. برای نمونه رجوع کنید به عضدالدین ایجی ، ص ۳۹۴ـ۳۹۵
  18. ص۳۹۸ـ۴۰۳
  19. نیز رجوع کنید به امین، ص۱۴۸؛ آلوسی، ص۸۰؛ آل شیخ، ص۵۰۱ـ۵۰۵
  20. رجوع کنید به ادامه مقاله
  21. ابن بابویه، ۱۴۱۲، ص۷۸ـ۸۱؛ لاهیجی، ص۱۵۴ـ۱۵۵
  22. ابن ابی الحدید، ج۴، ص۵۴، ۵۶ـ۵۸
  23. منصوص بودن امام
  24. برای نمونه ای از بیان جایگاه و شأن وظیفه امام در احادیث رجوع کنید به کلینی، ج۱، ص۱۹۸ـ۲۰۳ در حدیثی از حضرت رضا علیه السلام
  25. لاهیجی ، همانجا؛ ابن بابویه، ۱۴۱۲، ص۸۱
  26. ابن بابویه، ۱۴۱۲، ص۷۷ـ۷۸؛ حسکانی، ج۲، ص۳۲۹
  27. من با هر کس که تو با او در صلح باشی در صلحم و با هر کس که تو با او بجنگی در جنگم
  28. ابن بابویه، ۱۴۱۲، ص ۷۸ـ۸۱؛ همو، ۱۴۱۰، ص۱۲۵؛ اخطب خوارزم، ص۶۱؛ حرّ عاملی، ج۱۶، ص۱۷۷ـ۱۸۳
  29. پیمان شکنان جمل
  30. معاویه و طرفدارانش
  31. خوارج
  32. ابن بابویه ، ۱۳۶۲ ش، ج۲، ص۶۰۷ـ۶۰۸؛ مجلسی، ج۱۰، ص۳۵۸، ج۶۵، ص۲۶۳
  33. عَلَم دشمنی برافراشته اند
  34. رجوع کنید به ابن بابویه، ۱۴۱۲، ص۷۱ـ۷۶؛ طباطبائی یزدی، ج۱، ص۶۷ـ۶۸؛ نراقی، ج۱، ص۲۰۴
  35. رجوع کنید به اشعری، ص۸۶، ۸۸؛ شهرستانی، ج۱، ۱۰۶؛ طبری، ج۵، ص۷۲
  36. مسعودی، ج۳، ص۱۵۳؛ دینوری، ص۲۰۶
  37. رجوع کنید به اشعری، ص۸۶ـ۱۳۱؛ شهرستانی، ج۱، ص۱۰۵ـ۱۲۴
  38. طبری، ج۵، ص۱۶۸، ۲۵۳، ۲۷۵؛ ابن ابی الحدید، ج۴، ص۵۸
  39. ۹۹ـ۱۰۱
  40. رجوع کنید به مسعودی، ج۴، ص۱۷؛ ابن ابی الحدید، ج۴، ص۵۸ـ۵۹
  41. ابن سعد، ص۱۴۳ـ۱۴۴؛ مَقریزی، ۱۲۷۰، ج۲، ص۳۳۸
  42. حک: ۲۳۲ـ۲۴۷
  43. ابن اثیر، ج۷، ص۵۵ـ۵۶؛ مقریزی، ۱۲۷۰، ج۲، ص۳۳۹
  44. رجوع کنید به تنوخی، ج۲، ص۴۴، ۲۳۱ـ۲۳۳؛ صولی، ص۱۳۵ـ۱۳۶؛ مسکویه، ج۱، ص۳۲۲؛ ابن اثیر، ج۸، ص۳۰۷ـ۳۰۸؛ یاقوت حموی، ج۱۸، ص۵۷ـ۵۸
  45. ص۶۵، ۶۸ـ۶۹
  46. برای نمونه رجوع کنید به ابن بابویه، ۱۴۱۲، ص۸۲
  47. رجوع کنید به همدانی، ج۱، ص۱۸۳، ۱۸۷؛ ابن جوزی، ج۱۴، ص۱۵۰ـ۱۵۱؛ ابن اثیر، ج۸، ص۵۴۲ـ۵۴۳؛ ابن خلّکان، ج۱، ص۴۰۷؛ ذهبی، حوادث و وفیات ۳۵۱ـ۳۸۰ ه، ص۸، ۲۴۸؛ مقریزی، ۱۳۸۷، ج۱، ص۱۴۲، ۱۴۵ـ۱۴۶، همو، ۱۲۷۰، ج۲، ص۲۸۶ـ۲۸۷، ۳۴۱ـ۳۴۲؛ فرشته، ج۲، ص۱۱، ۱۰۹ـ۱۱۳؛ عزّاوی، ج۳، ص۳۴۱ـ۳۴۳؛ فلسفی، ج۳، ص۸۸۹، ۸۹۴، ۸۹۵
  48. رجوع کنید به آل محبوبه، ج۱، ص۳۲۴ـ۳۲۶؛ امین، ص۱۳ـ۱۴، ۲۲ـ۲۳؛ کرکوکلی، ص۲۱۲

منابع: دانشنامه اسلامی (موسه تحقیقات و نشر معارف اهل بیت (ع))

علم غیب امام علی علیه السلام در متون اهل سنت

عقیده مذهب شیعه بر این است که علم غیب مختص خداوند متعال است و تنها اوست که بر همه امور و مخلوقات خود احاطه علمی دارد. ولی خداوند اگر بخواهد برخی از بندگان خود نیز از این موهبت الهی بهره مند می کند. از این روی انبیاء و اولیاء الهی به اذن خداوند دارای علم غیب هستند. از جمله ائمه معصومین علیه السلام نیز به خواست خداوند دارای علم غیب بوده اند. به طور نمونه به برخی مواردی از کتابهای اهل سنت که علم غیب امام علی علیه السلام را ثابت می کند اشاره می کنیم:

۱.ابن جریر طبری، زمخشری، فخر رازی، جلال الدین سیوطی در کتابهای خود آورده اند; که شخصی از علی علیه السلام در مورد تفسیر آیه «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ[۱]؛ آیا به شما خبر دهیم که زیان کارترین مردم چه کسانی هستند» علی علیه السلام فرمودند: «انتم یا اهل حروراء»[۲] و اهل حروراء همان کسانی بودند که بعداً بر علی علیه السلام خروج کردند و از زیان کارترین مردمان شدند.

ابن حجر مکی و جمعی دیگر از علمای بزرگ اهل سنت می نویسند: علی‌ علیه السلام بالای منبر بودند که از تفسیر این آیه «مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُواْ مَا عَاهَدُواْ اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضىَ‏ نحَْبَهُ وَ مِنهُْم مَّن یَنتَظِر[۳]؛ در میان مؤمنان مردانى هستند که بر سر عهدى که با خدا بستند صادقانه ایستاده‏اند بعضى پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند)، و بعضى دیگر در انتظارند»، سؤال شد در جواب فرمودند: «این آیه در حق من و عمویم حمزه و پسر عمویم عبیده بن حرث، نازل شده که آن‌دو دعوت حق را لبیک گفتند و شهید شدند و من منتظرم که شقی ترین مردمان، محاسن صورتم را به خون سرم رنگین کند و اشاره به ابن ملجم کرد و فرمود: هذا و الله قاتلی».[۴]

علی علیه السلام خبر از تسلط حجاج بن یوسف ثقفی بر مردم و ظلم او در کوفه و حتی از مقدار زمان حکومت‌اش خبر داده ­اند.[۵]

اصحاب علی علیه السلام خبر دادند که لشکر خوارج از آن سوی نهروان عبور کردند، علی علیه السلام فرمود نه هنوز عبور نکرده اند. دوباره خبر تکرار شد علی علیه السلام فرمود هنوز عبور نکرده اند. جندب بن عبدالله ازدی می‌گوید، با خود در دلم گفتم اگر عبور کرده بودند و علی علیه السلام اشتباه گفته بود، اولین کسی خواهم بود که وقتی نزدیک نهر برسم، با او بجنگم. دیدم سخن غیبی علی علیه السلام صحیح بود. علی علیه السلام فرمود امر برایت آشکار شد ای برادر ازدی، یعنی علی السلام حتی از ضمیر و نهاد او خبر داشت.[۶]

با مراجعه به احادیث و روایاتی که در کتابهای حدیثی علمای اهل سنت و شیعه، در باب مناقب و فضایل حضرت علی علیه السلام و ائمه اطهار علیه السلام آمده است، فرق بین امامان و دیگر انسانها روشن می‌شود. گذشته از وحی و روایات، علمای مسلمان در علم فلسفه و عرفان ثابت کرده اند که انسان های عادی هرگاه به وظایف شرعی خود عمل کرده و با هوای نفس و شهوات مخالفت نموده و راه سیر و سلوک را طی کنند، از عالَم غیب، قابلیت دریافت اخبار غیبی را پیدا می کنند. قرآن مجید فرموده «وَ اتَّقُواْ اللَّهَ  وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ‏[۷]؛ تقوا پیشه کنید، خداوند به شما تعلیم می‌دهد». چنانکه یکی از راه های معرفت و شناخت را راه الهام و اشراق معرفی کرده اند،[۸] حتی امروزه فلاسفه غرب هم الهام و آگاهی های غیبی را تأیید کرده اند.[۹]

پی نو شت ها:

[۱] . کهف/۱۰۳٫

[۲] . فیروز آبادی، سید مرتضی، فضایل الخمسه من صحاح السته، موسسه اعلمی بیروت، ج۲، ص ۴۵۴ به نقل از تفسیر طبری، ج۶، ص ۲۷ و کشاف زمخشری و درالمنثور سیوطی. ـ زمخشری، انکشاف، ادب الحوزه، ج۲، ص۷۴۹، ذیل آیه ۱۰۳ سوره کهف. ـ فخررازی، تفسیر کبیر، بیروت، دار الکتب العلمیه، چاپ اول، ج۲۱، ص۱۴۸ ذیل آیه ۱۰۳ سوره کهف.

[۳] . احزاب/۲۳٫

[۴] . احمد بن حجر مکی، الصواعق المحرقه، تعلیقه عبدالوهاب، مکتبه قاهره علی یوسف سلیمان، ص ۱۳۴ و ص ۱۳۵٫

[۵] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، اسماعیلیان، چاپ اول، ج۲، ص۲۸۹، باب معرفت علی (ع) به اخبار غیبی.

[۶]. ابی بکر احمد بن علی خطیب بغدادی، تاریخ بغداد،  مکتبه السلفیه، ج۷، ص ۲۴۹٫

[۷] . بقره/۲۸۲٫

[۸] . بو علی سینا ـ الاشارات و التنبیهات شرح قطب الدین رازی، تهران، مطبعه حیدری، ج۳، ص ۸؛ ایضاً فخر الدین رازی، المطالب العالیه، بیروت، نشر شریف رضی، چاپ اول، ج۸، ص۱۳۹ به بعد.

[۹] . مانند الکسیس کارل و برگسن (به منشور جاوید ـ آیه الله سبحانی چاپ اول چاپخانه مهر جلد ۸ ص ۲۹۸ به بعد مراجعه شود.)

بحث کوتاهى درباره امام حسن مجتبى علیه السلام

احمد احمدى بیرجندى

به خدا سوگند، اگر یارانى مى یافتم شب و روز را در (جهاد) با معاویه مى گذرانیدم .

 امام حسن (علیه السلام ) فرزند امیرمؤ منان على بن ابیطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه زهرا دختر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم ) است .

امام حسن (علیه السلام ) در شب نیمه ماه رمضان سال سوّم هجرت در مدینه تولد یافت . وى نخستین پسرى بود که خداوند متعال به خانواده على و فاطمه عنایت کرد. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم ) بلافاصله پس از ولادتش ، او را گرفت و در گوش راستش ‍ اذان و در گوش چپش اقامه گفت . سپس براى او گوسفندى قربانى کرد، سرش را تراشید و هموزن موى سرش – که یک درم و چیزى افزون بود – نقره به مستمندان داد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم ) دستور داد تا سرش را عطرآگین کنند و از آن هنگام آیین عقیقه و صدقه دادن به هموزن موى سر نوزاد سنت شد. این نوزاد را حسن نام داد و این نام در جاهلیت سابقه نداشت . کنیه او را ابومحمّد نهاد و این تنها کنیه اوست .لقب هاى او: سبط، سید، زکى ، مجتبى است که از همه معروفتر (مجتبى ) مى باشد.(۱)

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم ) به حسن و برادرش حسین علاقه خاصى داشت و بارها مى فرمود که حسن و حسین فرزندان منند و به پاس همین سخن على به سایر فرزندان خود مى فرمود: شما فرزندان من هستید و حسن و حسین فرزندان پیغمبر خدایند.

امام حسن هفت سال و خرده اى زمان جد بزرگوارش را درک نمود و در آغوش مهر آن حضرت بسر برد و پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم ) که با رحلت حضرت فاطمه دو ماه یا سه ماه بیشتر فاصله نداشت ، تحت تربیت پدر بزرگوار خود قرار گرفت .(۲)

امام حسن (علیه السلام ) پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصیت آن حضرت ، به امامت رسید و مقام خلافت ظاهرى را نیز اشغال کرد، و نزدیک به شش ماه به اداره امور مسلمین پرداخت . در این مدت ، معاویه که دشمن سرسخت على (علیه السلام ) و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت (در آغاز به بهانه خونخواهى عثمان و در آخر آشکارا به طلب خلافت ) جنگیده بود؛ به عراق که مقر خلافت امام حسن (علیه السلام ) بود لشکر کشید و جنگ آغاز کرد. ما در این باره کمى بعدتر سخن خواهیم گفت .

امام حسن (علیه السلام ) از جهت منظر و اخلاق و پیکر و بزرگوارى به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم ) بسیار مانند بود. وصف کنندگان آن حضرت او را چنین توصیف کرده اند:

(داراى رخسارى سفید آمیخته به اندکى سرخى ، چشمانى سیاه ، گونه اى هموار، محاسنى انبوه ، گیسوانى مجعد و پر، گردنى سیمگون ، اندامى متناسب ، شانه ایى عریض ، استخوانى درشت ، میانى باریک ، قدى میانه ، نه چندان بلند و نه چندان کوتاه . سیمایى نمکین و چهره اى در شمار زیباترین و جذاب ترین چهره ها). ابن سعد گفته است که (حسن و حسین به رنگ سیاه ، خضاب مى کردند).

کمالات انسانى

امام حسن (علیه السلام ) در کمالات انسانى یادگار پدر و نمونه کامل جدّ بزرگوار خود بود. تا پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم ) زنده بود، او و برادرش حسین در کنار آن حضرت جاى داشتند، گاهى آنان را بر دوش خود سوار مى کرد (۳) و مى بوسید و مى بویید. از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم ) روایت کرده اند که درباره امام حسن و امام حسین (علیه السلام ) مى فرمود: این دو فرزند من ، امام هستند خواه برخیزند و خواه بنشینند (کنایه از این که در هر حال امام و پیشوایند).

امام حسن (علیه السلام ) بیست و پنج بار حج کرد، پیاده ، در حالى که اسبهاى نجیب را با او یدک مى کشیدند. هرگاه از مرگ یاد مى کرد مى گریست و هرگاه از قبر یاد مى کرد مى گریست ، هرگاه به یاد ایستادن به پاى حساب مى افتاد آن چنان نعره مى زد که بیهوش مى شد و چون به یاد بهشت و دوزخ مى افتاد؛ همچون مار گزیده به خود مى پیچید. از خدا طلب بهشت مى کرد و به او از آتش جهنم پناه مى برد. چون وضو مى ساخت و به نماز مى ایستاد بدنش به لرزه مى افتاد و رنگش زرد مى شد. سه نوبت دارائیش را با خدا تقسیم کرد و دو نوبت از تمام مال خود براى خدا گذشت . گفته اند: (امام حسن (علیه السلام ) در زمان خودش عابدترین و بى اعتناترین مردم به زیور دنیا بود).

در سرشت و طینت امام حسن (علیه السلام ) برترین نشانه هاى انسانیت وجود داشت . هر که او را مى دید به دیده اش بزرگ مى آمد و هر که با او آمیزش ‍ داشت ، بدو محبت مى ورزید و هر دوست یا دشمنى که سخن یا خطبه او را مى شنید، به آسانى درنگ مى کرد تا او سخن خود را تمام کند و خطبه اش را به پایان برد. محمّد بن اسحاق گفت : (پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم ) هیچکس ‍ از حیث آبرو و بلندى قدر به حسن بن على نرسید. بر در خانه اش فرش ‍ مى گستردند و چون از خانه بیرون مى آمد و آنجا مى نشست راه بسته مى شد و به احترام او کسى از برابرش عبور نمى کرد و او چون مى فهمید؛ بر مى خاست و به خانه مى رفت و آن گاه مردم رفت و آمد مى کردند). در راه مکه از مرکبش فرود آمد و پیاده به راه رفتن ادامه داد. در کاروان همه از او پیروى کردند حتى سعد بن ابى وقاص پیاده شد و در کنار آن حضرت راه افتاد. ابن عباس که از امام حسن (علیه السلام ) مسن تر بود، رکاب اسبشان را مى گرفت و بدین کار افتخار مى کرد و مى گفت : اینها پسران رسول خدایند.

با این شاءن و منزلت ، تواضعش چنان بود که : روزى بر عده اى مستمند مى گذشت ، آنها پاره هاى نان را بر زمین نهاده و خود روى زمین نشسته بودند و مى خوردند، چون حسن بن على را دیدند گفتند: (اى پسر رسول خدا بیا با ما هم غذا شو). امام حسن (علیه السلام ) فورا از مرکب فرود آمد و گفت : (خدا متکبران را دوست نمى دارد) و با آنان به غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آنها را به میهمانى خود دعوت کرد، هم غذا به آنان داد و هم پوشاک .

در جود و بخشش امام حسن (علیه السلام ) داستانها گفته اند. از جمله مدائنى روایت کرده که :

حسن و حسین و عبداللّه بن جعفر به راه حج مى رفتند. توشه و تنخواه آنان گم شد. گرسنه و تشنه به خیمه اى رسیدند که پیرزنى در آن زندگى مى کرد. از او آب طلبیدند. گفت این گوسفند را بدوشید و شیر آن را با آب بیامیزید و بیاشامید. چنین کردند. سپس از او غذا خواستند. گفت همین گوسفند را داریم بکشید و بخورید. یکى از آنان گوسفند را ذبح کرد و از گوشت آن مقدارى بریان کرد و همه خوردند و سپس همانجا به خواب رفتند. هنگام رفتن به پیرزن گفتند: ما از قریشیم به حج مى رویم . چون باز گشتیم نزد ما بیا با تو به نیکى رفتار خواهیم کرد. و رفتند. شوهر زن که آمد و از جریان خبر یافت ، گفت : واى بر تو گوسفند مرا براى مردمى ناشناس مى کشى آنگاه مى گویى از قریش بودند؟ روزگارى گذشت و کار بر پیرزن سخت شد، از آن محل کوچ کرد و به مدینه عبورش افتاد. حسن بن على (علیه السلام ) او را دید و شناخت . پیش رفت و گفت : مرا مى شناسى ؟ گفت نه . گفت : من همانم که در فلان روز مهمان تو شدم . و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دینار زر به او دادند. آن گاه او را نزد برادرش حسین بن على فرستاد. آن حضرت نیز همان اندازه به او بخشش فرمود. او را نزد عبداللّه بن جعفر فرستاد او نیز عطایى همانند آنان به او داد.(۴)

حلم و گذشت امام حسن (علیه السلام ) چنان بود که به گفته مروان ، با کوهها برابرى مى کرد.

بیعت مردم با حسن بن على (علیه السلام )

هنگامى که حادثه دهشتناک ضربت خوردن على (علیه السلام ) در مسجد کوفه پیش ‍ آمد و مولى (علیه السلام ) بیمار شد به حسن دستور داد که در نماز بر مردم امامت کند، و در آخرین لحظات زندگى ، او را به این سخنان وصى خود قرار داد: (پسرم ! پس از من ، تو صاحب مقام و صاحب خون منى ). و حسین و محمّد و دیگر فرزندانش و رؤ ساى شیعه و بزرگان خاندانش را بر این وصیت گواه ساخت و کتاب و سلاح خود را به او تحویل داد و سپس ‍ فرمود: (پسرم ! رسول خدا دستور داده است که تو را وصى خود سازم و کتاب و سلاحم را به تو تحویل دهم . همچنانکه آن حضرت مرا وصى خود ساخته و کتاب و سلاحش را به من داده است و مرا ماءمور کرده که به تو دستور دهم در آخرین لحظات زندگیت ، آنها را به برادرت حسین بدهى ). امام حسن (ع) به جمع مسلمانان درآمد و بر فراز منبر پدرش ایستاد. خواست درباره فاجعه بزرگ شهادت پدرش ، على علیه السلام با مردم سخن بگوید. آنگاه پس از حمد و ثناى بر خداوند متعال و رسول مکرم (صلی الله علیه و آله و سلم ) چنین گفت : (همانا در این شب آن چنان کسى وفات یافت که گذشتگان بر او سبقت نگرفته اند و آیندگان بدو نخواهند رسید). و آن گاه درباره شجاعت و جهاد و کوشش هایى که على (علیه السلام ) در راه اسلام انجام داد و پیروزیهایى که در جنگها نصیب وى شد، سخن گفت و اشاره کرد که از مال دنیا در دم مرگ فقط هفتصد درهم داشت از سهمیه اش از بیت المال ، که مى خواست با آن خدمتکارى براى اهل و عیال خود تهیه کند.

در این موقع در مسجد جامع که مالامال از جمعیت بود، عبداللّه بن عباس ‍ بپا خاست و مردم را به بیعت با حسن بن على تشویق کرد. مردم با شوق و رغبت با امام حسن بیعت کردند. و این روز، همان روز وفات پدرش ، یعنى روز بیست و یکم رمضان سال چهلم از هجرت بود.

مردم کوفه و بصره و مدائن و عراق و حجاز و یمن همه با میل با حسن بن على بیعت کردند جز معاویه که خواست از راهى دیگر برود و با او همان رفتار پیش گیرد که با پدرش پیش گرفته بود.

پس از بیعت مردم ، به ایراد خطبه اى پرداخت و مردم را به اطاعت اهل بیت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم ) که یکى از دو یادگار گران وزن و در ردیف قرآن کریم هستند تشویق فرمود، و آنها را از فریب شیطان و شیطان صفتان بر حذر داشت .

بارى ، روش زندگى امام حسن (علیه السلام ) در دوران اقامتش در کوفه او را قبله نظر و محبوب دلها و مایه امید کسان ساخته بود. حسن بن على (علیه السلام ) شرایط رهبرى را در خود جمع داشت زیرا اولا فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم ) بود و دوستى او یکى از شرایط ایمان بود، دیگر آنکه لازمه بیعت با او این بود که از او فرمانبردارى کنند.

امام (علیه السلام ) کارها را نظم داد و والیانى براى شهرها تعیین فرمود و انتظام امور را بدست گرفت . امّا زمانى نگذشت که مردم چون امام حسن (علیه السلام ) را مانند پدرش در اجراى عدالت و احکام و حدود اسلامى قاطع دیدند، عده زیادى از افراد با نفوذ به توطئه هاى پنهانى دست زدند و حتى در نهان به معاویه نامه نوشتند و او را به حرکت به سوى کوفه تحریک نمودند، و ضمانت کردند که هرگاه سپاه او به اردوگاه حسن بن على (علیه السلام ) نزدیک شود، حسن را دست بسته تسلیم او کنند یا ناگهان او را بکشند.(۵) خوارج نیز بخاطر وحدت نظرى که در دشمنى با حکومت هاشمى داشتند در این توطئه ها با آنها همکارى کردند.

در برابر این عده منافق ، شیعیان على (علیه السلام ) و جمعى از مهاجر و انصار بودند که به کوفه آمده و در آنجا سکونت اختیار کرده بودند. این بزرگمردان مراتب اخلاص و صمیمیت خود را در همه مراحل – چه در آغاز بعد از بیعت و چه در زمانى که امام (علیه السلام ) دستور جهاد داد – ثابت کردند.

امام حسن (علیه السلام ) وقتى طغیان و عصیان معاویه را در برابر خود دید با نامه هایى او را به اطاعت و عدم توطئه و خونریزى فرا خواند ولى معاویه در جوانب امام (علیه السلام ) تنها به این امر استدلال مى کرد که (من در حکومت از تو با سابقه تر و در این امر آزموده تر و به سال از تو بزرگترم همین و دیگر هیچ !).

گاه معاویه در نامه هاى خود با اقرار به شایستگى امام حسن (علیه السلام ) مى نوشت : (پس از من خلافت از آن توست زیرا تو از هر کس بدان سزاوارترى ) و در آخرین جوابى که به فرستادگان امام حسن (علیه السلام ) داد این بود که (برگردید، میان ما و شما بجز شمشیر نیست ).

و بدین ترتیب دشمنى و سرکشى از طرف معاویه شروع شد و او بود که با امام زمانش گردنکشى آغاز کرد. معاویه با توطئه هاى زهرآگین و انتخاب موقع مناسب و ایجاد روح اخلالگرى و نفاق ، توفیق یافت . او با خریدارى وجدانهاى پست و پراکندن انواع دروغ و انتشار روحیه یاءس در مردم سست ایمان ، زمینه را به نفع خود فراهم مى کرد و از سوى دیگر، همه سپاهیانش را به بسیج عمومى فرا خواند.

امام حسن (علیه السلام ) نیز تصمیم خود را براى پاسخ به ستیزه جویى معاویه دنبال کرد و رسما اعلان جهاد داد. اگر در لشکر معاویه به کسانى بودند که به طمع زر آمده بودند و مزدور دستگاه حکومت شام مى بودند، امّا در لشکر امام حسن (علیه السلام ) چهره هاى تابناک شیعیانى دیده مى شد مانند حجر بن عدى ، ابو ایوب انصارى ، و عدى بن حاتم … که به تعبیر امام (علیه السلام ) (یک تن از آنان افزون از یک لشکر بود). امّا در برابر این بزرگان ، افراد سست عنصرى نیز بودند که جنگ را با گریز جواب مى دادند، و در نفاق افکنى توانایى داشتند، و فریفته زر و زیور دنیا مى شدند. امام حسن (علیه السلام ) از آغاز این ناهماهنگى بیمناک بود. مجموع نیروهاى نظامى عراق را ۳۵۰ هزار نوشته اند.

امام حسن (علیه السلام ) در مسجد جامع کوفه سخن گفت و سپاهیان را به عزیمت بسوى (نخیله ) تحریض فرمود. عدى بن حاتم نخستین کسى بود که پاى در رکاب نهاد و فرمان امام را اطاعت کرد. بسیارى کسان دیگر نیز از او پیروى کردند.

امام حسن (علیه السلام ) عبیداللّه بن عباس را که از خویشان امام و از نخستین افرادى بود که مردم را به بیعت با امام تشویق کرد، با دوازده هزار نفر به (مسکن ) که شمالى ترین نقطه در عراق هاشمى بود اعزام فرمود. امّا وسوسه هاى معاویه او را تحت تاءثیر قرار داد و مطمئن ترین فرمانده امام را، معاویه در مقابل یک میلیون درم که نصفش را نقد پرداخت به اردوگاه خود کشاند. در نتیجه ، هشت هزار نفر از دوازده هزار نفر سپاهى نیز به دنبال او به اردوگاه معاویه شتافتند و دین خود را به دنیا فروختند.

پس از عبیداللّه بن عباس ، نوبت فرماندهى به قیس بن سعد رسید. لشکریان معاویه و منافقان با شایعه مقتول او، روحیه سپاهیان امام حسن (علیه السلام ) را ضعیف نمودند. عده اى از کارگزاران معاویه که به (مدائن ) آمدند و با امام حسن (علیه السلام ) ملاقات کردند، نیز زمزمه پذیرش صلح را بوسیله امام (علیه السلام ) در بین مردم شایع کردند. از طرفى یکى از خوارج تروریست نیزه اى بر ران حضرت امام حسن زد، بحدى که استخوان ران آن حضرت آسیب دید و جراحتى سخت در ران آن حضرت پدید آمد. بهر حال وضعى براى امام (علیه السلام ) پیش ‍ آمد که جز (صلح ) با معاویه ، راه حل دیگرى نماند.

بارى ، معاویه وقتى وضع را مساعد یافت ، به حضرت امام حسن (علیه السلام ) پیشنهاد صلح کرد. امام حسن (علیه السلام ) براى مشورت با سپاهیان خود خطبه اى ایراد فرمود و آنها را به جانبازى و یا صلح – یکى از این دو راه – تحریک و تشویق فرمود. عده زیادى خواهان صلح بودند. عده اى نیز با زخم زبان امام معصوم را آزردند. سرانجام ، پیشنهاد صلح معاویه ، مورد قبول امام حسن واقع شد ولى این فقط بدین منظور بود که او را در قید و بند شرایط و تعهداتى گرفتار سازد که معلوم بود کسى چون معاویه دیر زمانى پاى بند آن تعهدات نخواهد ماند، و در آینده نزدیکى آنها را یکى پس از دیگرى زیر پاى خواهد نهاد، و در نتیجه ، ماهیت ناپاک معاویه و عهد شکنى هاى او و عدم پاى بندى او به دین و پیمان ؛ بر همه مردم آشکار خواهد شد. و نیز امام حسن (علیه السلام ) با پذیرش صلح از برادر کشى و خونریزى که هدف اصلى معاویه بود و مى خواست ریشه شیعه و شیعیان آل على (علیه السلام ) را بهر قیمتى هست ، قطع کند، جلوگیرى فرمود. بدین صورت چهره تابناک امام حسن (علیه السلام ) – همچنان که جد بزرگوارش رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم ) پیش بینى فرموده بود – بعنوان (مصلح اکبر) در افق اسلام نمودار شد. معاویه در پیشنهاد صلح هدفى جز مادیات محدود نداشت و مى خواست که بر حکومت استیلا یابد. امّا امام حسن (علیه السلام ) بدین امر راضى نشد مگر بدین جهت که مکتب خود و اصول فکرى خود را از انقراض محفوظ بدارد و شیعیان خود را از نابودى برهاند.

از شرطهایى که در قرارداد صلح آمده بود؛ اینهاست :

معاویه موظف است در میان مردم به کتاب خدا و سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم ) و سیرت خلفاى شایسته عمل کند و بعد از خود کسى را بعنوان خلیفه تعیین ننماید و مکرى علیه امام حسن (علیه السلام ) و اولاد على (علیه السلام ) و شیعیان آنها در هیچ جاى کشور اسلامى نیندیشد. و نیز سب و لعن بر على (علیه السلام ) را موقوف دارد و ضرر و زیانى به هیچ فرد مسلمانى نرساند. بر این پیمان ، خدا و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم ) و عده زیادى را شاهد گرفتند.

معاویه به کوفه آمد تا قرارداد صلح در حضور امام حسن (علیه السلام ) اجرا شود و مسلمانان در جریان امر قرار گیرند. سیل جمعیت بسوى کوفه روان شد.

ابتدا معاویه بر منبر آمد و سخنى چند گفت از جمله آنکه : (هان اى اهل کوفه ، مى پندارید که به خاطر نماز و روزه و زکات و حج با شما جنگیدم ؟ با اینکه مى دانسته ام شما این همه را بجاى مى آورید. من فقط بدین خاطر با شما به جنگ برخاستم که بر شما حکمرانى کنم و زمام امر شما را بدست گیرم ، و اینک خدا مرا بدین خواسته نائل آورد، هر چند شما خوش ندارید. اکنون بدانید هر خونى که در این فتنه بر زمین ریخته شود هدر است و هر عهدى که با کسى بسته ام زیر دو پاى من است ). و بدین طریق عهدنامه اى را که خود نوشته و پیشنهاد کرده و پاى آنرا مهر نهاده بود زیر هر دو پاى خود نهاد و چه زود خود را رسوا کرد!

سپس حسن بن على (علیه السلام ) با شکوه و وقار امامت – چنانکه چشمها را خیره و حاضران را به احترام وادار مى کرد – بر منبر بر آمد و خطبه تاریخى مهمى ایراد کرد. پس از حمد و ثناى خداوند جهان و درود فراوان بر رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم ) چنین فرمود:

(… به خدا سوگند من امید مى دارم که خیرخواه ترین خلق براى خلق باشم و سپاس و منت خداى را که کینه هیچ مسلمانى را به دل نگرفته ام و خواستار ناپسند و ناروا براى هیچ مسلمانى نیستم …) سپس فرمود: (معاویه چنین پنداشته که من او را شایسته خلافت دیده ام و خود را شایسته ندیده ام . او دروغ مى گوید. ما در کتاب خداى عزوجل و به قضاوت پیامبرش از همه کس به حکومت اولیتریم و از لحظه اى که رسول خدا وفات یافت همواره مورد ظلم و ستم قرار گرفته ایم ). آنگاه به جریان غدیر خم و غصب خلافت پدرش على (علیه السلام ) و انحراف خلافت از مسیر حقیقى اش ‍ اشاره کرد و فرمود: (این انحراف سبب شد که بردگان آزاد شده و فرزندانشان – یعنى معاویه و یارانش – نیز در خلافت طمع کردند). و چون معاویه در سخنان خود به على (علیه السلام ) ناسزا گفت ، حضرت امام حسن (علیه السلام ) پس از معرفى خود و برترى نسب و حسب خود بر معاویه نفرین فرستاد و عده زیادى از مسلمانان در حضور معاویه آمین گفتند. و ما نیز آمین مى گوییم .

امام حسن (علیه السلام ) پس از چند روزى آماده حرکت به مدینه شد.(۶) معاویه به این ترتیب خلافت اسلامى را در زیر تسلط خود آورد و وارد عراق شد، و در سخنرانى عمومى رسمى ، شرایط صلح را زیر پا نهاد و از هر راه ممکن استفاده کرد، و سخت ترین فشار و شکنجه را بر اهل بیت و شیعیان ایشان روا داشت .

امام حسن (ع) در تمام مدت امامت خود که ده سال طول کشید، در نهایت شدت و اختناق زندگى کرد و هیچگونه امنیتى نداشت ، حتى در خانه ، نیز در آرامش نبود. سرانجام در سال پنجاهم هجرى به تحریک معاویه بدست همسر خود (جعده) مسموم و شهید و در بقیع مدفون شد.

همسران و فرزندان امام حسن (ع)

دشمنان و تاریخ نویسان خود فروخته و مغرض در مورد تعداد همسران امام حسن (علیه السلام ) داستانها پرداخته و حتى دوستان ساده دل سخنانى بهم بافته اند. امّا آنچه تاریخ ‌هاى صحیح نگاشته اند همسران امام (ع) عبارتند از:

(ام الحق) دختر طلحه بن عبیداللّه – (حفصه) دختر عبدالرحمن بن ابى بکر – (هند) دختر سهیل بن عمر و (جعده) دختر اشعث بن قیس .

بیاد نداریم که تعداد همسران حضرت در طول زندگیش از هشت یا ده به اختلاف دو روایت تجاوز کرده باشند. با این توجه که (ام ولد)هایش هم داخل در همین عددند. (ام ولد) کنیزى است که از صاحب خود داراى فرزند مى شود و همین امر موجب آزادى او پس از مرگ صاحبش مى باشد.(۷)

فرزندان آن حضرت از دختر و پسر ۱۵ نفر بوده اند بنامهاى : زید، حسن ، عمرو، قاسم ، عبداللّه ، عبدالرحمن ، حسن اثرم ، طلحه ، ام الحسن ، ام الحسین ، فاطمه ، ام سلمه ، رقیه ، ام عبداللّه و فاطمه . نسل او فقط از دو پسرش حسن و زید باقى ماند و از غیر این دو انتساب به آن حضرت درست نیست .(۸)

سخنان حضرت امام حسن (ع)

۱ – با نیکوکارى از کارهاى ناپسند جلوگیرى کنید.

۲ – شداید و مشکلات را با صبر چاره کنید.

۳ – دین خود را حفظ و محبت مردم را به خود جلب کنید.

۴ – درد بیچارگان را پیش از آنکه بگویند درمان کنید.

۵ – در کارها از مشورت مضایقه مکنید.

۶ – خویشاوند کسى است که به انسان محبت دارد، اگر چه بیگانه باشد.

۷ – با مردم در زندگى بسازید تا با شما مهربان شوند.

۸ – از سخن بیفایده احتراز کنید.

۹ – مردم حریص فقیرند (زیرا هیچوقت راضى نیستند و همیشه باید تلاش ‍ کنند).

۱۰ – پستى و ناکسى اینست که شکر نعمت نکنى .

۱۱ – چیزى که شرّ ندارد شکر بر نعمت است و صبر بر ناگوار.

۱۲ – هرگاه یکى از شماها به برادر خود برخورد کند باید محل نور پیشانى او را ببوسد (یعنى محل سجده در پیشانى ).

۱۳ – هیچ مردمى با هم مشورت نکنند جز اینکه بدرستى رهبرى شوند.

۱۴ – بکار بردن حرص (در طلب روزى) بکار بردن گناه است .

(تحف العقول )

پاورقیها:

۱-صلح امام حسن نوشته شیخ راضى آل یاسین ترجمه سید على خامنه اى ص ۳۷٫

۲-شیعه در اسلام ، علامه طباطبایى صفحه ۱۳۰٫

۳-ماءخذ قبل صفحه ۱۳۱٫

۴-صلح امام حسن ص ۴۳٫

۵-کتاب ارشاد مفید و ( اعلام الورى ) طبرسى . (به نقل از صلح امام حسن ، ص ‍ ۱۰۰).

۶-صلح امام حسن ، شیخ راضى آل یاسین ترجمه سید على خامنه اى (با تلخیص و تغییر).

۷-صلح امام حسن (علیه السلام ) ص ۳۸٫

۸-ماءخذ قبل ص ۳۹٫

منبع: چهارده اختر تابناک ( زندگانى چهارده معصوم علیهم السلام )

اخبار غیبی پیامبر اسلام درباره خوارج

از جمله اخبار غیبی روایت شده از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و معجزات آن حضرت، پیش گویی ظهور گروهی به نام مارقین[۱] بود. ایشان در این پیش گویی به فردی اشاره می فرمایند که منابع تاریخی و روایی از او به نام ذوالخویصره[۲] یاد کرده اند. پیامبر صلی الله علیه و آله ضمن این که او را اصل و ریشه ی مارقین (خوارج) معرّفی فرمودند علامتی نیز برای یکی از یاران او به این شرح ذکر کردند: شخصی سیه چُرده در میان آنان است که زایده گوشتی بر بازوی او است (ذوالثَّدَیَّه).[۳] بسیاری از منابع تاریخی، روایی و تفسیری، ذوالخویصره را حُرْقُوص بن زُهَیْر سعدی تمیمی دانسته اند که در جنگ نهروان کشته شد. عده ای نیز ذوالثُّدَیَّه را همان حرقوص بن زهیر دانسته اند. در این پژوهش خواهد آمد که حُرْقُوص بن زُهَیر و ذوالخُویصره یک تن بودند، ولی انطباق او بر ذوالثَّدَیَّه جای تأمل و تردید است.

 آیه ی پنجاه و هشتم از سوره توبه می فرماید: «وَمِنْهُمْ مَنْ یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقَات…» . اکثر مفسّرین که مورخان معتبری نیز در میان آنان هستند معتقدند که این آیه اشاره به تقسیم غنایم غزوه ی حنین در محلّی به نام جِعِرّانه دارد و مقصود از لفظ «منهم» ذوالخویصره تمیمی است. شرح ماجرا مطابق آنچه در تفاسیر و منابع سیره ی نبوی صلی الله علیه و آله آمده این گونه است:

پیامبر صلی الله علیه و آله پس از پایان غزوه ی حنین به جِعِرّانه آمد، جایی که غنایم جنگی را نیز به آن جا آورده بودند. حضرت تقسیم غنایم را آغاز نمودند. افرادی نظیر ابوسفیان بن حرب و پسرانش، صفوان بن امیّه و سُهیل بن عمرو چشم به غنایم دوختند. برخی از آنان از پیامبر صلی الله علیه و آله تقاضای مال نمودند. در پاسخ به این درخواست و به اذن خداوند، پیامبر صلی الله علیه و آله اموال بسیاری را به عدّه ی مذکور و دیگران دادند تا محبّت آنان را جلب نمایند. در همین جا بود که گروه مؤلَّفه القلوب هویّت یافتند. در گیرودار این تقسیم ذوالخویصره ی تمیمی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: (ای رسول خدا! عدالت پیشه کن!). پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: وای بر تو! اگر من به عدالت رفتار نکنم پس چه کسی به عدالت رفتار خواهد کرد؟!. در این هنگام یکی از اصحاب (عمربن خطاب یا خالدبن ولید)[۴] از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه خواست تا ذوالخویصره را گردن زند، اما پیامبر صلی الله علیه و آله او را بازداشت و فرمود: (رهایش کن! او پیروانی خواهد یافت که شما (اصحاب) عبادت و نماز خویش را در برابر عبادت و نماز آنان ناچیز خواهید شمرد. قرآن خواهند خواند، اما از حلقومشان فراتر نخواهد رفت. از دین به در خواهند شد آن گونه که تیر از شکار به در می شود و بر گروهی از بهترین مردم خروج خواهند نمود. نشانه ی [یکی از] پیروان او، [این که] مردی سیه چُرده است که بر یکی از بازوانش پاره گوشتی چون پستان زنان دارد.[۵]

آنچه ذکر شد ماجرای اعتراض به تقسیم غنایم حنین بود. کم تر منبع تاریخی و روایی یافت می شود که از ذکر این ماجرا خالی باشد، بلکه به جرأت می توان گفت تمام منابع متقدم در این بخش از سیره ی رسول اکرم صلی الله علیه و آله به این قضیّه اشاره کرده اند. راوی اصلی ماجرا (البته به بیانی که گذشت) در تمام منابع حاوی این خبر، أبوسعید خُدْری است. ابوسَلَمه بن عبدالرحمن و ضحّاک بن قیس خبر را از ابوسعید گرفته و محمد بن شهاب زُهری خبر را از آن دو روایت کرده است. پس از ابن شهاب، عامّه ی اصحاب او خبر را از جانب او نقل کرده اند و به این ترتیب ماجرا در مجامیع روایی و نیز کتب تفسیر وارد شده و سایرین نیز به آن اشاره کرده اند. ماجرای تقسیم غنایم حنین به شکل های دیگر نیز در منابع اسلامی نقل شده است. طبری روایتی از طریق ابن اسحاق از عبدالله بن عمرو بن عاص نقل می کند که اشاره به تقسیم غنایم حنین دارد. عبدالله بن عمرو نیز که بنا به این روایت خود در واقعه حضور داشته، فرد معترض را ذوالخویصره معرفی می کند. طبری روایت دیگری نیز از ابن اسحاق نقل می کند که در آن روایت، امام محمد باقر علیه السلام نیز فرد معترض را ذوالخویصره نامیده است.[۶] اما ذکر روایت زُهری در تفاسیر و منابع سیره ی نبوی صلی الله علیه و آله ، بر اَشکال دیگر ماجرا غلبه دارد. از جمله طبری در جامع البیان،[۷] واحدی نیشابوری در اسباب نزول الآیات،[۸] بغوی در معالم التنزیل،[۹] قرطبی در الجامع لأحکام القرآن،[۱۰] ابن الجوزی در زاد المسیر،[۱۱]شیخ طبرسی در مجمع البیان[۱۲] و علاّمه طباطبایی در المیزان[۱۳] شأن نزول آیه ی مذکور را با روایت ابوسعید خُدری منقول از جانب زهری، توضیح داده اند.

تأمّل در روایت تقسیم غنایم در جِعرّانه این نکته را روشن می سازد که ذوالخویصره هنگام واقعه و اعتراض، شخصیّت شناخته شده ای نبوده است؛ چرا که بعضی از منابع با تعبیر رجلٌ از او یاد کرده اند و بعضی از منابع جز نام ذوالخویصره چیز بیش تری درباره ی او نگفته اند. بعضی از منابع ذوالخویصره را از بنی تمیم دانسته اند و صفت تمیمی را دنبال لقب مذکور آورده اند. برخی دیگر از منابع پس از ذکر نام ذوالخویصره، توضیحا می افزایند که وی همان حُرْقُوص بن زهیر است.

در سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله خطاب به اصحاب و خصوصا فردی که خواهان کشتن ذوالخویصره بود یک پیش گویی مهم وجود دارد. آن حضرت گروهی را برمی شمرند و عنوان مارقین بر آنان می نهند. بنا به فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله این گروه که پیرو ذوالخویصره اند بعدها در امّت اسلامی شکل خواهند گرفت و از دین خارج خواهند شد و بر بهترین انسان ها از امت اسلامی خروج خواهند کرد. نشانه ی آن گروه، وجود فردی سیه چُرده در میان آنان است که در یکی از بازوهایش زایده ی گوشتی شبیه به پستان زنان وجود دارد. به این ترتیب واژه ی ذوالثَّدیَّه در تاریخ سیره ی نبوی ثبت و ضبط شد. در بخشی از سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله عبارت دیگری وجود دارد که ارتباط اسامی و القاب مورد بحث ما را تأیید می کند. حضرت در اشاره به مارقین فرمودند: «یَخْرُجُ من ضئْضِئْی هذا قوم یقرؤون القرآن… یمرقون من الاسلام…»[۱۴] .

علما در معنای عبارت من ضئْضِئْی هذا دچار اختلاف شده اند. برخی گفته اند مقصود نسل این مرد است و برخی بر آنند که مقصود از این عبارت نسل او نیست، بلکه پیرو و دنباله رو اوست. گویا نظر گروه دوم به واقع نزدیک تر باشد؛ زیرا ضِئْضِئی در لغت، اصل و معدن هر چیز است. پس بهتر آن است که مقصود اصل و ریشه و یا به تعبیر امروزی خاستگاه باشد، نه نسل و اولاد. گروه اول که ضئْضِئی را به معنای نسل و ذرّیه گرفته اند با دو مشکل روبه رو هستند: نخست آن که مرتکب خلاف ظاهر شده اند، چرا که ضئْضِئی اولاً و بالذّات یعنی اصل و معدن، و مشکل دوم آن که هیچ منبع تاریخی نشان نمی دهد که مارقین از اولاد یا خویشان ذوالخویصره بوده باشند. وانگهی اگر مقصود پیامبر صلی الله علیه و آله واقعا اولاد و ذرّیه ی ذوالخویصره بود هر آینه مسلمانان یا صحابه مراقب این ماجرا و در پی شناسایی اولاد و ذرّیه ی او بودند. اما هنگام پیدایش گروه مارقین هیچ کس به چنین امری تفوّه ننموده است. از سوی دیگر در بعضی منابع به جای عبارت مورد اختلاف، عبارت إنَّ لَه أصحابا… آمده و مسئله را روی صحابی بُرده است. کم ترین شرط لازم برای اطلاق لفظ صحابی بر یک شخص، آن است که شخص مصاحِب، فرد مصاحَب را دیده باشد و اندکی با او هم نشینی کرده باشد. نکته ی دیگر آن که وقتی می گویند فلان شخص اصحابی دارد و یا فلان شخص از اصحاب فلان فرد است، در واقع از عظمت شخص مصاحَب ولو در نگاه اصحابش سخن می گویند و متابعت مصاحِبین را از مصاحَب به هر نحو که باشد بیان می کنند. پس نتیجه گیری می شود که ذوالخویصره در میان مارقین بوده و نقش رهبری را نیز بر عهده داشته است. این مطلب در سطور بعدی به روشن شدن موضوع کمک خواهد کرد.

پیامبر صلی الله علیه و آله در اشاره به گروه مارقین نشانه ای به این شرح بیان فرمودند که در میان آنان مردی سیه چرده است که دارای نقصی در یکی از بازوانش است و یا دقیق تر، زایده ای گوشتی همانند پستان زن بر یکی از بازوانش دارد. این نقص با دو عبارت ذی الثدیه و مخدج الید در منابع آمده است. اما چرا چنین نشانه ای ذکر شد؟ در بعضی از روایاتِ حاوی خبر ظهور مارقین، آمده که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «اگر آنان را درک کنم هر آینه آنان را خواهم کشت». ولی تعیین مصداق این سخن، کار آسانی نبود. آیا همه ی مسلمانان حاضر در جامعه ی بزرگ اسلامی آن روز چه در حجاز و چه در عراق این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را به خاطر داشتند و یا شنیدند؟ ملاک و معیار خروج از دین چه بود تا مردم عادی هم بتوانند خروج کنندگان از دین را بشناسند. خوارجِ معروف، چنان جایگاه و چنان تدیّن ظاهری و نمایانی داشتند که توانستند در مقابل علی علیه السلام بایستند. آنان دارای چنان تهجّدی بودند که پینه ها بر پیشانی داشتند و قرائت قرآنشان زبانزد خاصّ و عام بود. آیا به سادگی می شد این افراد را متّهم به خروج از دین کرد و آن گاه با آنان به جنگ برخاست؟

جنگ با خوارج و یا به تعبیر پیامبر صلی الله علیه و آله مارقین، کاری ساده و بی دردسر نبود. علی علیه السلام پس از فرو نشستن آتش جنگ نهروان گفت: «إنّی فَقأْتُ عَیْنَ الفِتْنَهِ ولَمْ تَکُنْ لِیَجْرَأَ علیها أَحَدٌ غَیری بَعْدَ أنْ ماج غَیْهَبُها و أشْتَدَّ کَلَبُها.[۱۵]در جای دیگر فرمود: «لو لم أکن فیکم لَما قُوتِلَ أهلُ الجَمَلِ ولا أهلُ صفّینُ و لا أهل النهروان»[۱۶].

با آن که خوارج دست به شمشیر بردند و عده ای بی گناه هم چون عبدالله بن خَبّاب بن أرتّ و همسر حامله اش را به قتل رساندند، اما باز یاران علی علیه السلام در جنگ با أهل نهروان تردید داشتند. در چنین شرایطی علی علیه السلام ناچار به یادآوری سخن پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد ذوالثَّدیَّه شد. ایشان قبل از پیکار با مارقین فرمودند: «پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: قومی از دین خارج می شوند و با مسلمانان جنگ می کنند و علامت آنان مردی است که نقص در دست اوست (مُخْدَجُ الید).[۱۷]

تعبیر به مُخْدَج از مصادیق نقل به مضمون است که گویا علی علیه السلام در نقل سخن پیامبر صلی الله علیه و آله به کار برده است، ولی این دو تعبیر در معنا هیچ تفاوتی با یک دیگر ندارند. یعنی علی علیه السلام داشتن زایده ی گوشتی را بر بازو، به عنوان نقص در خلقت به شمار آورده و به همین خاطر تعبیر مُخْدَج الید را به کار برده است که به معنای ناقص الید است. با ذکر سخن پیامبر صلی الله علیه و آله ، عدّه ای که تردید داشتند ظاهرا حاضر به پیکار شدند، اما در اثنای جنگ و نیز پس از پایان آن، پیوسته در پی یافتن ذوالثَّدَیَّه و یا همان مُخْدَجُ الید بودند. علی علیه السلام نیز دستور داد تا به دنبال فرد مذکور بگردند. اما هر چه اصحاب بیش تر جست وجو کردند کم تر یافتند. کم کم ناراضیان و مردّدین در جنگ زبان به طعن و کنایه گشودند و چنین گفتند: «آری پسر ابوطالب ما را فریب داد تا با برادران خویش جنگ کنیم»[۱۸].

این افراد حتّی قبل از شروع پیکار، علی علیه السلام را سه بار سوگند دادند که آیا آنچه درباره ی ذوالثَّدَیَّه از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده، راست است؟[۱۹]

یافتن ذوالثَّدَیَّه مسئله ای بغرنج شد تا آن جا که در بعضی منابع ذکر شده که تک تک اجساد را در میدان جنگ با نهادن چوب نی (قَصْب) نشانه گذاری کردند تا ذوالثَّدَیَّه را زودتر بیابند.[۲۰] باز بنابر بعضی از منابع، در یافتن جسد او موفقیّتی حاصل نشد. علی علیه السلام پیوسته با خود می گفت: «ما کَذَبْتُ و لا کُذِّبْتُ». پس سوار بر مرکب پیامبر صلی الله علیه و آله شد. مرکب به سمتی حرکت کرد و ناگاه کنار لجنزاری کوچک ایستاد و هَمْهَمه نمود. اصحاب آن حضرت جنازه ای را در آن موضع یافتند که فقط پاهایش پیدا بود. جنازه را خارج و دست های آن را بیدرنگ بررسی کردند. آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده بود دقیقا در آن جسد هویدا بود. مردی سیه چرده با یک زایده ی گوشتی شبیه به پستان زنان بر یکی از بازوانش، که تعدادی مو نیز بر آن روییده بود. همگی با شادی تکبیر گفتند و حضرتش سجده ی شکر به جای آوردند.[۲۱]

پی نوشت ها:

[۱] . مارق از ریشه ی مَرَقَ است. مَرَقَ السهمُ من الرَمِیَّه. یعنی تیر از یک سمت به شکار اصابت و از سمت دیگر خارج شد. معمولاً وقتی از واژه ی مَرَقَ استفاده می کنند که اثری از خون و یا گوشت شکار بر تیر باقی نماند و این در صورتی است که اصابت بسیار سریع و با شدّت باشد، گویی که اصلاً به شکار اصابت نکرده است. گویا پیامبر صلی الله علیه و آله خواستند بفرمایند که مارقین وارد می شوند ولی چنان از دین خارج می شوند که گویی اصلاً وارد دین نشده اند. قاضی نعمان مغربی، دعائم الاسلام، ج ۱، ص ۳۸۹؛ ابن اثیر، النهایه فی غریب الحدیث، ج ۲، ص ۱۴۹٫

[۲] . در منابع سیره ی نبوی و تواریخ عمومی، دو شخص با نام ذوالخُوَیْصَره مذکورند. یکی با نسبت یَمانی و یا یَمامی و دیگری با نسبت تمیمی که مراد ما فرد اخیر است. خُوَیْصَره مُصغّر خاصِره است و خاصره به معنای پهلوست.

[۳] . فیروز آبادی در قاموس المحیط در تعریف کلمه ذوالثدیه می گوید: «ذوالثَّدَیَّه کُسَمیَّه لَقَبُ حُرْقوص بن زهیر کبیر الخوارج». فیروز آبادی، قاموس المحیط، ج ۴، ص ۴۴۵٫

[۴] . احمد بن حنبل، مسند، ج ۳، ص ۵؛ مسلم، صحیح، ج ۳، ص ۱۱۱٫

[۵] . واقدی، المغازی، ج ۲، ص ۹۴۴٫

[۶] . طبری، تاریخ، ج ۲، ص ۳۶۰٫

[۷] . طبری، جامع البیان، ج ۱۰، ص ۲۰۱٫

[۸] . واحدی نیشابوری، أسباب نزول الآیات، ص ۱۶۷٫

[۹] . بغوی، معالم التنزیل، ج ۲، ص ۳۰۲٫

[۱۰] . قرطبی، الجامع لأحکام القرآن، ج ۸، ص ۱۶۶٫

[۱۱] . ابن الجوزی، زاد المسیر، ج ۳، ص ۴۵۴٫

[۱۲] . طبرسی، مجمع البیان، ج ۵، ص ۷۲٫

[۱۳] . طباطبایی، المیزان، ج ۹، ص ۳۱۹٫

[۱۴] . بخاری، صحیح، ج ۵، ص ۱۱۱٫

[۱۵] . ترجمه: «من چشم فتنه را درآوردم در حالی که کسی غیر از من جرأت چنین کاری را نداشت؛ زیرا ظلمت (جهل) فراگیر شده و بلا و گرفتاری همگانی شده بود».

[۱۶] . ترجمه: «اگر در میان شما نبودم با اهل جمل و صفین و نهروان جنگ نمی شد». (کنایه از این که کسی حُکم و نحوه ی رفتار با این گروه ها را نمی دانست)».

[۱۷] . ابن أبی شیبه، المصنَّف، ج ۱۰، ص ۷۴۰٫

[۱۸] . همان، ص ۷۳۷٫

[۱۹] . أبویعلی موصلی، مسند، ج ۱، ص ۳۷۱؛ ابن أبی شیبه، همان، ج ۸، ص ۷۲۹٫

[۲۰] . طبرانی، معجم الأوسط، ج ۷، ص ۳۳۹٫ نهادن نی بر کشته شدگان در میدان جنگ رسمی معمول بود تا تعداد آنان را به دست آورند و در واقعه ی نهروان موجب زودتر پیدا شدن جسد ذوالثدیه نیز گردید.

[۲۱] . حسین بن حمدان خصیبی، الهدایه الکبری، ص ۱۴۶؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج ۷، ص ۲۴۴٫ روایت صحیح از پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شده است که ایشان فرمودند: «ذوالثَّدَیَّه به دست بهترین افراد از امّت من کشته می شود». کشته شدن ذوالثَّدَیَّه اجمالاً در میان اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله روشن بود، اما کسی نمی دانست در کجا و به دست چه کسی اتفاق می افتد. از این رو وقتی خبر قطعی کشته شدن او در نهروان را به عایشه امّ المؤمنین دادند، او چنین گفت: «کینه من نسبت به علی مانع نمی شود تا بگویم پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ذوالثَّدَیَّه را بهترین افراد امت من می کشند». عایشه به عمروعاص لعنت می فرستد که گفته بود ذوالثدیه را در ثغر اسکندریه کشته است. أبوجعفر الاسکافی، المعیار و الموازنه، ص ۲۲۴؛ محمد بن سلیمان کوفی، مناقب امیرالمؤمنین علی علیه السلام ، ج ۲، ص۳۶۱؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۳۷٫

منبع: حوزه نت.