خلق

نوشته‌ها

تأملی بر عالم خلق و عالم امر از نگاه قرآن

اشاره:

در علم الهی، موجود را از جهات مختلف، به اقسام گوناگون تقسیم کردهاند: واجب و ممکن، جوهر و عرض و… یکی از این تقسیمات، تقسیم به مجرد و مادی است. موجود مادی آن است که پذیرای حرکت، تغییر و تحول باشد. موجود مجرد یعنی «بی نیاز ماده» حرکت، و تغییر و تحول نمیپذیرد. موجود مادی به زمان و مکان بسته است. موجود مجرد از زمان و مکان آزاد و از میدان اثر این دو عامل محدودکننده بیرون است.

به مجموع موجودات مجرد، عالم امر میگویند. در عالم امر، هر موجود، به صرف اراده و امر الهی محقق میشود بیآنکه منتظر آماده شدن زمینه مادی؛ و فرا رسیدن زمان یا بی مانع شدن مکان شود.

در تحقق هر موجود امکان ذاتی معتبر است و آنچه بالذات ممتنع و هستیناپذیر باشد، خواه مجرد و خواه مادی، خدا به هستیاش فرمان ندهد، ولی امکان ذاتی همیشه همراه ذات است و زمان و مکان در او دخالت ندارد.

در مقابل عالم امر، عالم خلق است. به عالم مادیات عالم خلق گفتهاند. در این عالم تحقق هر موجود علاوه بر امکان ذاتی، منوط به امکان استعدادی، یعنی پذیرش ماده و مساعد بودن شرایط و آماده بودن زمینه است.

اینجا نیز تحقق هر موجود، به اراده و فرمان خدا است ولی تا زمینه برای پیدایش یک موجود مادی آماده نشود شرایط لازم جمع، و موانع برطرف نگردد؛ خدا هستی او را اراده نکند، و به تحقق او فرمان ندهد.

یکی از آیات قرآن که در آن آغاز آفرینش جهان به طور خلاصه آمده، آیه ۵۴ سوره اعراف است:

ان ربکم الله الذی خلقالسموات والارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یغشی اللیل النهار یطلبه حثیثاً والشمس والقمر والنجوم مسخرات بامره الا له الخلق والامر تبارک الله رب العالمین: خدای شما (همان) خداوند (بزرگ که او را خدای خدایان میپندارید) است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید سپس بر تخت قرار گرفت، روز را به (پرده) شب که همواره (یا شتابان) در پی او است میپوشاند، خورشید و ماه و ستارگان به فرمان اویند، آگاه باشید آفرینش (جهان) و فرمان (یا فرمانروایی جهان) از او است. جاوید باد خداوند، خدای جهانیان.

در این آیه در جمله «الا له الخلق والامر» لازم یا بهتر است که مراد از خلق چیزی و مراد از امر چیزی دگر باشد.

دستهای از مفسرین برای تأمین این نظر در معنی جمله مزبور چنین گفتهاند: «عالم خلق یعنی عالم ماده و عالم امر یعنی عالم مجردات هر دو از او است». برای نمونه عبارت فیض در تفسیر صافی را نقل میکنیم: الا له الخلق: عالم الاجسام والامر: عالم ارواح، ص۱۹۳٫

دو آیه دیگر

انتخاب این نظر، در آیه مزبور از سوره اعراف، سبب شده که مفسرین کلمه «امر» را در بسیاری از آیات دیگر به معنی «عالم امر» بگیرند. از جمله آیه ۸۵ سوره اسراءِ: و یسئلونک عنالروح قل الروح من امر ربی و ما او تبتم من العلم الا قلیلا.

درباره روح از تو سوال میکنند بگو روح از امر خدای من است و به شما جز کمی از دانش داده نشده.

در معنی جمله: قل الروح من امر ربی گفتهاند یعنی روح از عالم امر است.

در معنی بسیاری از آیات دیگر نیز این نظر را دخالت دادهاند از جمله آیه ۸۲ سوره یس، انما امره اذا اراد شیئاً ان یقول له کن فیکون. هرگاه چیزی را اراده کند فرمان او همین است که بگوید باش و خواهد بود.

در این آیه گفتهاند مقصود اشاره به فوریترین نمونههای ایجاد یعنی ابداع موجودات مجرد در عالم امر است که به محض آنکه خدا فرمان داد: باش. فوراً موجود میشود. اما در عالم خلق و تکوین موجودات مادی تا محیط برای پیدایش موجودی آماده نشود، نمیشود به او گفت: باش.

بیاساس بودن تطبیق

من در مباحث فلسفی اسلامی به آیه سوره اعراف با همان معنی که برای خلق و امر گفته شد برخورده بودم.

آیه سوره اسراءِ را نیز به همین معنی که «روح از عالم امر است» میپنداشتم. در این معنی برای این دو آیه تزلزلی به خاطرم نمیرسید.

ولی منحصر دانستن مفاد آیه سوره یس در موجودات عالم امر، چیزی نبود که هیچوقت توانسته باشم آنرا بیتزلزل بپذیرم. در اثناء اشتغال به خواندن کتب فلسفه اسلامی به اینگونه معانی دلناچسب برای آیات قرآن مکرر برخوردم. شاید همین برخوردهای متناوب بود که مدتی مرا بر آن داشت تا در فهم معنی این آیات تجدیدنظر کنم.

اکنون چند سال است درباره آن قسمت از آیات قرآن که به مسائل مابعدالطبیعه، الهیات به معنی اعم و الهیات به معنی اخص و مباحث تابع این دو، ارتباط دارد تحقیق میکنم.

روش کار این است که نخست آیات مربوط به هر موضوع را گرد آورم و بعد مطلب را تا آنجا که از خود آیات و مقایسه مضامین آنها با یکدیگر، قطعنظر از آراءِ مفسرین و عقاید و مذاهب دیگران، استفاده میشود به دست آورم و بعد بررسی آراء مفسران، محدثان، متکلمان، فلاسفه و عرفا یا سایر اهلنظر در معنی آیات بپردازم تا در هر موضوع آنچه میتوان به حساب قرآن گذارد و مستند و متکی به آن دانست از آنچه به سوابق ذهنی ناشی از عوامل دیگر از قبیل حدیث، آراءِ مفسرین، کلام، فلسفه و عرفان یا امور دیگر مربوط و ناشی از تأویل یا تفسیر یا دستکم تطبیق آیات قرآن بر مطالب خارج از قرآن و معانی محکم او است، جدا شود.

بسیار ناپسند و نابجا است اگر مطلب مربوط به مسائل الهی را به استناد فلان دلیل و فلان دلیل دیگر، مطلبی درست و قابل اعتماد یافتیم، در قرآن بگردیم و با هزار زحمت آیهای که با صد فوت و فنّ بشود بر آن تطبیق کرد بیابیم و بر آن تطبیق کنیم و بعد هنگام بحث در آن مطلب همان آیه را یکی از دلایل بلکه سره دلایل خود قرار دهیم و این معنی خودساخته را به حساب قرآن بگذاریم و مستند به آن بدانیم.

آیا گذشته را بر همین اساس بررسی میکردم تحقیق در آیات مزبور با توجه به ۷۵ آیه دیگر از آیات مشتمل بر کلمه امر و مشتقات دیگر این ماده که کموبیش با این بحث مرتبط است و آیات بسیار دیگر که در مباحث توحید جمعآوری شده و با اساس مطلب ارتباط دارد نشان داد که اصطلاح عالم امر بلکه اصول نظریه عالم امر را به آن معنی که در زبان برخی از متکلمان و فلاسفه و عرفا آمده و خلاصه آن در آغاز این نوشته گذشت، نمیتوان مستند به قرآن دانست.

مقصود از امر در آیات گذشته

کلمه امر و مشتقات دیگر این ماده در قرآن کریم بسیار و تا آنجا که «المعجم المفهرس» استخراج کرده در ۲۴۸ مورد به کار رفته است.

از بررسی کلیه موارد استعمال این ماده در قرآن، به دست میآید که لفظ «امر» در قرآن در دو معنی اصلی به کار رفته: یکی فرمان، از قبیل آیه ۷۷ اعراف «فعقروا الناقه وعتوا عن امر ربهم و قالوا یا صالح ائتنا بما تعدنا ان کنت من المرسلین»: «شتر “صالح” را پی کردند و کشتند و از فرمان خدایشان سر بتافتند و گفتند ای صالح اگر راستی از پیغمبرانی بر ما بیار آنچه ما را از آن میترسانی».

دیگر معنی کلی و وسیعی در حدود معنی کلمه «شأن» که بر معانی (در مقابل ذوات) و حالت اشیاء، نسبت و ارتباط میان آنها، کار، نظام کار و نظایر اینها گفته میشود. در آیه ۸۳ نساءِ «واذاجائهم امر من الامن او الخوف اذاعوا به…» هرگاه خبری از آرامش و امنیت یابیم و هراس به آنها رسد منتشر میکنند بیآنکه در صحت و سقم آن تحقیق کنند، امر در این آیه بر خبر اطلاق شده که مناسب با معنی دوم است.

در زبان عربی امر به معنی اول «فرمان» به «اوامر» و به معنی دوم «شأن» به «امور» جمع بسته میشود.

در آیه سوره اعراف کلمه امر در دو جمله پیدرپی به کار رفته، والشمس والقمر والنجوم مسخرات بامره الاله الخق والامر.

در جمله اول «مسخرات بامره» امر به معنی فرمان است و در آن بحث و تردیدی ندیدهام. در جمله دوم معنی آن چیست؟

مختصر توجه به خود آیه معنی آن را روشن میکند. قسمت اول آیه میگوید آفرینش آسمانها و زمین کار خدا است، خدا پس از آفرینش بر تخت قرار گرفت. تا چه کند؟ فرض کنید پادشاهی از اینسو و از آنسو بتازد و برای خود مملکتی فراهم سازد پس از آنکه مملکت فراهم شد بر تخت مینشیند. تا چه کند؟ روشن است. تا بر مملکت خویش فرمانروایی کند، تا سررشته همه کارها را به دست گیرد و به تنظیم امور مملکت بپردازد. خدا جهان را آفرید بعد بر تخت قرار گرفت تا چه کند؟ یغشی اللیل النهار یطلبه حثیثا، نظام استوار و بیخلل شب و روز را (که از اساسیترین عوامل زندگی بشر و تأمین نیازمندیهای گوناگون او است؛ و در تعدیل گرمای سطح کره، روئیدن گیاه و به طور کلی ریشه موجودات زنده، تنظیم ساعات کار و استراحت؛ امکان مطالعه درباره موجودات آسمانی و… تأثیر بسزا دارد) برقرار سازد. مگر این نظام مربوط به خورشید و ماه و ستارگان نیست؟ چرا. ولی خورشید و ماه و ستارگان همه حلقهبهگوش فرمان اویند.

نتیجه اینکه آفرینش جهان و فرمانروایی بر جهان هر دو از خدا است نه هیچ چیز به خودی خود پیدا شده و نه هیچ کار بیفرمان او واقع میشود. والا و جاوید باد خدا، خدای جهانیان.

یکبار دیگر آیه را بخوانید: ان ربکم الله الذی خلق السموات والارض فی سته ایام ثم استوی علیالعرش یغشی اللیل النهار یطلبه حثیثا والشمس والقمر والنجوم مسخرات بامره الاله الخلق و الامر تبارک الله ربالعالمین:

به معنی آیه طبق آنچه گفتیم توجه کنید. ببینید جملهها چقدر به هم مربوط و پیوسته است. آفرینش جهان کار اختصاصی خدا است و جهان پس از آفرینش باز هم در دست قدرت و حکمت خدا و تحت فرمان نافذ او است، نظام شب و روز که آنقدر به آن اهمیت میدهید به دست او است خورشید و ماه و ستارگان که یک دسته آنها را ادارهکننده جهان و پدیدآورنده نظام شب و روز میدانند هیچ یک از خود اراده و استقلال ندارند و همه مسخر فرمان اویند، نه تنها خورشید و ماه و ستارگان بلکه همه موجودات عالم مسخر فرمان او هستند؛ حتی کشتی در دریا به فرمان او میرود (… والفلک تجری بامره… حج (و از زمینهای مساعد و آماده گیاه به اراده او میروید (والبلد الطیب یخرج نباته باذن ربه…۵۸ اعراف)

اکنون نظریه عالم خلق، عالم ماده، عالمی که فرمان کنفیکون در آن صورت نگیرد و به صرف اینکه به چیزی بگویند باش محقق نمیشود و عالم امر (عالم مجردات که عالم نفوذ فرمان «کنفیکون» است) را بر آیه مورد بحث عرضه کنید، ببینید نه تنها این نظریه را نمیتوان مستند به این آیه دانست، بلکه قابل تطبیق بر مضمون آیه هم نیست. زیرا خلق و امر در آیه دو معنی دارد، آفرینش و فرمان یا فرمانروایی، ولی هر دو مربوط به همه عالم است نه اینکه یکی مربوط به مادیات و دیگری مربوط به مجردات باشد.

همانطور که گفته شد توجه به جملههای دیگر خود این آیه مطلب را روشن میکند با این حال، مناسب است به آیات دیگری که در باره همین مضمون است نیز توجهی شود.

ان ربکم الله الذی خلق السموات والارض فی سته ایام ثم استوی علیالعرش یدبر الامر ما من شفیع الامن بعد اذنه ذلکم الله ربکم فاعبدوه افلا تذکرون:

خدای شما (همان) خداوند (بزرگ که او را خدای خدایان میپندارید) است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید سپس بر تخت قرار گرفت تا کار «جهان؛ یا فرمانروایی بر جهان» را اداره کند، هیچ واسطهای نیست «که وساطت کند» مگر پس از اجازه او این است خداوند خدای شما، پس او را بپرستید آیا به یاد «این حقایق فطری» نمیافتید.

الله الذی رفعالسموات بعیر عمد ترونها ثم استوی علی العرش و سخر الشمس و القمر کل یجری لاجل مسمی یدبر الامر یفصل الایات لعلکم بلقاء ربکم توقنون

خداوند است که آسمانها را بیستونی که ببینید برافراشت سپس بر تخت قرار گرفت، خورشید و ماه را زیر فرمان گرفت هریک تا وقت معینی در حرکتاند، کار (یا فرمان جهان) را اداره میکند؛ آیات را به تفصیل میگوید باشد که شما به دیدار خدایتان «روز قیامت» یقین پیدا کنید.

در آیه ۴ و ۵ سجده، الله الذی خلق السموات والارض و ما بینهما فی سته ایام ثم استوی علی العرش ما لکم من دونه من ولی ولا شفیع افلا تتذکرون یدبر الامر من السماء الی الارض.

خداوند است که آسمانها و زمین و آنچه میان آنها است در شش روز آفرید سپس بر تخت قرار گرفت، جز او نه صاحباختیاری دارید نه واسطهای (نه کسی دارید که از خود اختیاری داشته باشد و برای شما کاری انجام دهد و نه کسی که میان شما و خدا به میل خود وساطت کند و حاجت شما را برآورد) آیا به یاد (این حقایق فطری) نمیافتید. کار «یا فرمان جهان» را از آسمان به زمین اداره میکند…

اینها آیاتی است که در آنها از خلق و امر هر دو سخن رفته است. علاوه بر اینها آیات ۳۱ یونس، ۱۲۳ هود و ۱۲ نحل نیز درباره خصوص امر است و معنی امر را به خوبی روشن میکند.

چرا در آیات قرآن به این مطلب این اندازه عنایت شده است

در قرآن معمولاً به مطالبی که اسلام در آغاز دعوت بیشتر با آن روبرو بود عنایت بیشتری دیده میشود. گذشته از یهود و نصاری، عقائد مردمی که در محیط نشو اسلام زندگی میکردند بیشتر از آراء صابئین سرچشمه میگرفت.

مسعودی در مروجالذهب، ج۲، ص۱۲۶ فصلی به نقل آراء و عقائد دینی اعراب اختصاص داده است. از آنچه او نقل کرده و آنچه از مآخذ دیگر، بخصوص خود قرآن استنباط میشود اعراب عموماً خلق جهان را کار خدا میدانستهاند و به خدای خالق معتقد بودهاند ولی در این باره که پس از آفرینش کار جهان چگونه است و امور عالم را کی اداره میکند عقاید گوناگون داشتهاند.

یک دسته میگفتهاند: خدای، جهان را آنچنان که خواست آفرید و بعد کار جهان و جهانیان را به خود آنها واگذاشت بیآنکه دیگر در کارهای بزرگ یا کوچک عالم دخالتی داشته باشد. بنا بر این پرستش او و دعای بدرگاه او برای رسیدن به حاجتها لغو و بیهوده است.

با فرض این مطلب دیگر برای نبوت و معاد و تکلیف و ثواب و عقاب نیز جایی نمیماند. اگر خدا در کار جهان هیچ دخالت ندارد دیگر پیغمبر فرستادن و تکلیف معین کردن، و ثواب و عقابش کجا است؟

دسته دیگر بر آن بودهاند که خدا جهان را آفرید و تدبیر و اداره امور آن را به عهده خود آنها نگذاشت بلکه به دست فرشتگان، ارباب انواع، خورشید و ماه و ستارگان، یا ارواحی که در این کراتند، ارواح پاک بندگان خاص و مقرب یا… سپرد تا به میل خود در عالم هرچه خواهند بکنند. به همین جهت بندگان باید حل مشکلات خویش را از این مدیران تامالاختیار عالم بخواهند و کاری به کار خود خداوند نداشته باشند، آنها را بپرستند تا از آنها خشنود شوند و گره از کارشان بگشایند رو به تماثیل و مجسمههایی که از آنها ساختهاند بایستند و مراسم پرستش و راز و نیاز به جا آورند، به پای آنها نذورات و قربانیها بریزند مبادا به خشم آیند و بر آدمیان غضب کنند و…

دسته دیگر میگفتند خدا جهان را آفرید و سررشته کار جهان را خود به دست گرفت ولی نه اینکه خود به کوچک و بزرگ کار جهان بپردازد. بلکه چون پادشاهی بزرگ برای اداره امور مملکت پهناور خویش کارگزارانی به کمک گرفت تا در اداره امور عالم؛ به او کمک کنند و یار و یاور او باشند.

همانطور که مردم عادی برای عرض مطالب و مقاصد خود به پادشاهان بزرگ دسترسی ندارند آدمیان نیز به خود خدا دسترسی ندارند تا هر تقاضایی دارند از خود او بخواهند. باید به این کارگزاران و یاوران خدا پناه برند و کاری کنند که این مأموران با آنان بر سر لطف باشند، در موقع لزوم تقاضاهای آنان را به عرض خدا برسانند و میان آنان و خدا وساطت و شفاعت کنند. باید بر آستان این وسائط سر بندگی سایند تا به خدا نزدیکشان سازند و حاجاتشان را برآورند.

این عقاید را بنگرید. قرآن در آیات بسیار اعلام کرد که این اعتقادات به کلی واهی و بیاساس است و در آیاتی که نقل شد و آیات بسیار دیگر مقرر داشت که:

۱ ــ خدا جهان را آفرید؛ با پیدایش جهان به فرمانفرمایی او بر این ملک پهناور حاجت افتاد. پس خود بر تخت فرماندهی و اداره کلیه امور عالم قرار گرفت. آن هم به این صورت که همه کارها؛ کوچک یا بزرگ به فرمان او انجام شود و هیچ عاملی از خود کمترین استقلالی نداشته باشد.

۲ ــ فرشتگان و خورشید و ماه و ستارگان و کلیه موجودات دیگر جهان همه تحت فرمان اویند. کمترین حرکت خود آنها به اجازه و فرمان اوست، از خود کمترین قدرت و استقلالی ندارند و به میل خود هیچ کار نتوانند کرد، نه بر کسی خشم گیرند و نه با کسی بر سر مهر آیند و نه…

۳ ــ این موجودات اعوان و انصار و همکاران و شرکاء «حتی شرکاء بسیار ضعیف» خدا در اداره امور جهان نیستند خدا چون فرمانروایان دیگر نیست که به یار و یاور نیاز داشته باشد، اینها کارگران صددرصد مطیع او و خود جزئی از این نظام عالی آفرینشاند.

۴ ــ خدا از هر چیز به بندگانش نزدیکتر و از همه موجودات دیگر به راز و نیاز آنها آگاهتر است. دعای آنها را خود میشنود، دیگر چه حاجت که کسی مطالب بندگان را به عرض او رساند در دستگاه او واسطه و شفیعی که بتواند به میل خود میان او و بندگان وساطت و شفاعت کند وجود ندارد تا بر بندگان لازم شود که سر بر آستان واسطه سایند و او را پرستش کنند، برای او نذر و قربانی برند به کمک او به خدا نزدیک شوند.

آیا هیچ عاقل واسطهای را که از خود ذرهای اختیار ندارد و در هر مورد جز با اذن و اراده صاحب اصلی قدرت نتواند وساطت کند، میپرستد؟

اداره کار جهان بدینگونه است، نه جز از خدا چیزی میتوان خواست و نه جز او را میتوان پرستید؛ چون خلق و امر، هر دو از او است و در کار این جهان جز او موثری نیست.

آیه سوره یس

این آیه دنباله آیات مربوط به معاد جسمانی است «او لم یر الانسان انا خلقناه من نطفه فاذا هو خصیم مبین و ضرب لنا مثلا و نسی خلقه قال من یحیی العظام و هی رمیم: قل یحییها الذی انشأها اول مره و هو بکل خلق علیم، الذی جعل لکم من الشجر الاخضر ناراً فاذا انتم منه توقدون. او لیس الذی خلق السموات والارض بقادر علی ان یخلق مثلهم بلی و هو الخلاق العلیم انما امره اذا اراد شیئاً ان یقول له کن فیکون. فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیء و الیه ترجعون».

مگر انسان ندید ما او را از نطفهای آفریدیم که حال دشمنی آشکار شده (مایه) خلقت خود را فراموش کرده، و برای ما مثل زد و گفت: کی این استخوانهای پوسیده را زنده میکند؟ بگو هم او زنده میکند که آنها را اول بار آفرید و به هر آفرنیش دانا است. آنکه از درخت سبز برایتان آتش ساخت و اکنون از آن برمیافروزید. آیا آنکه آسمانها و زمین را آفریده بر این توانا نیست که «دوباره» شبیه آنها بیافریند؟ آری و او است آفریدگار دانا. آنگاه که چیزی را اراده کند فرمانش همین است که بگوید باش و خواهد بود. پاک باد آنکه پادشاهی هر چیز به دست او است و به او بازگردانده میشوید.

خوب بنگرید، همه مطلب درباره خلق و برای رفع شبهه معاد جسمانی است. آیه انما امره نیز برای این است که بگوید:

برپا ساختن صحنه قیامت و معاد جسمانی که اینقدر مستبعد به نظر شما میرسد برای خدا کاری بس سهل و آسان است. مایه آن برای خدا همین است که بگوید باش.

عین این مطلب با عباراتی مشابه در موارد بسیار آمده که اغلب در حوادث همین عالم طبیعت است.

نمونه آن آیه ۴۷ آلعمران در داستان مریم علیهاالسلام «قالت رب انی یکون لی ولد ولم یمسنی بشر قال کذلک الله یخلق ما یشاء اذا قضی امراً فانما یقول له کن فیکون».

مریم گفت خداوندا از کجا برای من فرزندی به وجود خواهد آمد کسی که با من نزدیک نشده، گفت خدا هرچه بخواهد اینگونه آفریند هر کار که مقدر کند فقط به او میگوید باش و خواهد بود چنانکه در داستان ابراهیم «وقلنا یا نارکونی برداً و سلاماً علی ابراهیم» ۶۹ انبیاء گفتیم: «ای آتش بر ابراهیم سرد و بیآزار باش. آتش مادی به محض این فرمان سرد و بیآزار شد» با این وضعیت آیا میشود «کن فیکون» را منحصر به عالم «امر» به معنایی که در مقابل عالم «خلق» قرار گیرد دانست «حتی به فرض آنکه عالم امر فوق عالم خلق و مدبر او باشد.»

آیه سوره اسراءِ

از تو درباره روح سوال میکنند بگو روح از «امر» خداوند من است و از دانش جز «سهم» کمی به شما داده نشده.

جمله «قل الروح من امر ربی»، در پاسخ سوالکنندگان به چه منظور گفته شد؟ به منظور اینکه واقعاً به سوال آنها پاسخ روشن دهد و مجهولی را معلوم کند یا به منظور اینکه بگوید سوال آنان بیمورد است چون از چیزی سوال کردند که مانند بسیاری از چیزهای دیگر حقیقتش را جز خدا نداند و آگاهی بر حقیقت آن جز برای او میسر نباشد، دانش بشر هرقدر وسعت یابد باز در برابر مجهولاتی به مراتب افزونتر از آنچه دانسته قرار دارد، «و جز بهرهای اندک از علم به او داده نشده» پس چه بهتر که نیروی خود را در راه آگاهی بر اموری به کار اندازد که امکان دارد بر آنها دست یابد و از پرداختن به اموری که بیرون از دسترس تفکر و تعقل و اصولاً درک و تصور او قرار داده شده خودداری کند. در این امور سهم او همین اندازه است که به راهنمایی بینش فطری خود بداند چنین موجوداتی در عالم هست، همچنانکه میداند آفریدگار آنها هست بیآنکه بتواند از حقیقت آنها آگاه شود.

جمله آخر آیه «و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا»، به شما جز بهره کمی از علم داده نشده با وجه دوم سازگارتر به نظر میرسد. بنابراین معنی جمله «قل الروح من امر ربی» این میشود که بگو: روح از امور مربوط به خدای من است که آگاهی بر آن را از اختصاصات خویش قرار داده و معلوماتی که در دسترس بشر قرار داده اندکی بیش نیست. جمله آخر بنا بر وجه اول نیز معنی مناسبی دارد.

در وجه اول معنی آیه این میشود: بگو روح از امر خدای من است و (ای یهودیان که با این سوالات خود درصدد آنید که پیغمبر ما را بیازمائید و گفتههای او را با آنچه در کتب خود دیدهاید بسنجید) بدانید جز کمی از علم در دسترس شما قرار داده نشده است، ولی تناسب جملههای آیه در وجه دوم بیشتر است.

بنا بر وجه اول معنی جمله «روح از امر خدای من است» چیست؟ روح از کار و صنع خدای است؟ یا روح از فرمان خدای من است؟ یا روح از عالم امر است؟ هیچیک از این معانی به روشنی از خود آیه فهمیده نمیشود.

منظور از روح چیست؟ روح آدمی، روح به معنی روحالامین و روحالقدس. روح به معنی وحی، روح به معنی قرآن، روح به معنی عیسی بنمریم «روحاللّه» در قرآن روح در آیات مختلف بر این امور اطلاق شده و معلوم نیست سوالکنندگان از کدامیک از اینها سوال کردهاند؛ در زبان عموم شاید همان معنی روح آدمی متعارف بوده ولی اگر یهود، یا مشرکین تحت تأثیر القاءِ یهود، این سوال را کرده باشند نسبت به آنها همه یا برخی از معانی دیگر نیز متعارف است.

با این ترتیب آیا میتوان به استناد این آیه اصطلاح «عالم امر» یا اصول نظریه خلق و امر را مستند به قرآن دانست؟ نه.

عواملی که این تطبیق بیاساس را به وجود آورد یا تقویت کرد

سیر در کتب تفسیر و مقایسه تفاسیری که تحت تأثیر افکار کلامی یا فلسفی یا عرفانی نوشته شده؛ با تفاسیری که از تأثیر این افکار به دور بوده نشان میدهد که تطبیق جمله «الا له الخلق والامر» بر نظریه خلق و امر از یک بحث کلامی سرچشمه گرفته است.

در همان اوایل پیدایش فن کلام به دنباله بحث در ذات و صفات خدا؛ این بحث پیش آمد که کلام خدا قدیم است یا حادث.

قرنها این مسأله میدان تاخت و تاز بسیاری از متفکران جدالپیشه دوران برجسته تمدن و فرهنگ اسلامی بود. حدوث و قدوم مخلوق بودن یا نبودن به صورت یک مسئله اساسی و معرف دو طرز فکر کلامی معتزلی و اشعری درآمد. هریک از این دو نظریه که بر پایه نظریههای بسیار دیگر قرار داشت طرفداران سرسخت و ستیزهجویی پیدا کرد. چه محفلها و مجلسهای بزرگ که با حضور رجال دین و سیاست تشکیل میشد و به جدالهای شدید و خصومتآمیز صاحبنظران متخالف میگذشت.

در این جدالها شفاهی یا قلمی طرفین میکوشیدند تا برای به کرسی نشاندن نظریه خود از هر وسیله که به دستشان میرسید استفاده کنند. قدرتهای فکری برای به دست آوردن ابزارهای نو و دلایل تازه به کار میافتاد.

در این تلاش که صرفاً برای به دست آوردن دلائل تازه انجام میشد روح حقطلبی بسیار ضعیف بود. ستیزهجویی و جدال اندیشه آدمی را هر قدر هم قوی و تند هوش و پر معلومات باشد از راه راست منحرف میکند و او را در درک مسائل عقلی و فهم عبارتهای نقلی سخت به بیراهه میبرد.

در یک چنین طوفان فکری به بحث درباره آیات الهی پرداختند. در این بحثها همّت آنان بیشتر یا به طور کلی متوجه این بود که برای آراء و نظریات قبلی خود دلائل و قرائنی بیابند و برای شرکت در پیکار فکری عصر خود سلاح تازهای به دست آورند.

در هر آیه کمترین مناسبت لفظی با نظریات خود میدیدند درصدد برمیآمدند آنرا چنان معنی کنند و چنان بپرورانند که بر نظر آنان منطبق شود، دیگر دربند سازگار بودن این معنی با قبل و بعد آیه یا آیات دیگری که در قرآن در همان زمینه هست، نبودند. چهبسا افکار به یک جمله از یک آیه متوجه میگشت و حتی مناسبت با جملهای دیگر همین آیه نیز رعایت نمیشد.

معنی تازه دهان به دهان میگشت و از سلف به خلف میرسید و چهبسا که در نسلهای بعد به صورت معنی منحصربفرد آیه تلقی میشد.

در جمله «الا له الخلق والامر» از آیه سوره اعراف همین حادثه رخ داد. در همان قرنهای اول آنها که کلام خدا را مخلوق نمیدانستند به این جمله اینطور استدلال کردند: که از مقابله خلق و امر چنین استفاده میشود که کلام خدا مخلوق نیست چون «خلق» حادث است؛ پس «امر» که در مقابل او است باید قدیم باشد و مخلوق نباشد پس امر «فرمان» که کلام خدا است قدیم است و مخلوق نیست.

این نوع تفکر در معنی این جمله با آنچه در فلسفه درباره مادی و مجرد گفته میشد درآمیخت و به دنبال آن آیه سوره یس «انما امره…» بر طرز ابداع مجردات تطبیق شد و دو تعبیر «عالم خلق» و «عالم امر» جانشین «عالم ماده» و «عالم تجرد» گردید بعد اصل مطلب یعنی استدلال به آیه برای اثبات مخلوق نبودن کلام به یک سو رفت و این نظر که امر در این آیه باید خود مخلوق نباشد به این نتیجه منتهی شد که «خلق و امر» عالم خلق و عالم امر است و حتی کسانی که کلام را حادث و مخلوق میدانستند نیز آنرا پذیرفتند.

منبع :  نشریه گلستان قرآن  ،شماره ۱۳۲

آیت الله شهید دکتر محمد بهشتی

دلالت آیات قرآن کریم بر مسأله انتصابى بودن امام

بامراجعه و تدبر در آیات قران پى مى بریم که امامت و حکومت به امر خداوند است و به هر کس که صلاح بداند واگذار مى کند، در این جا به بررسى برخى از آیات در این باره مى پردازیم: آیه اوّل:

خداوند متعال مى فرماید:( وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ)؛(۱) «به یادآور آن هنگامى را که خداوند ابراهیم را به امورى چند امتحان فرمود و همه را به جاى آورد. خدا به او فرمود: من تو را به پیشوایى خلق برگزیدم. ابراهیم عرض کرد: و از نسلم [نیز به این سمت برگزین؟] خداوند فرمود: عهد من [امامت] به ستمکاران نمى رسد.»

از چند جاى این آیه استفاده مى شود که امامت منصبى الهى است و لذا امامت هر شخصى باید به اذن و اراده خداوند باشد:

الف) در جمله( إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِمام) جعل و نصب امام را به خود نسبت داده است. پس باید امام از جانب خدا منصوب شود.

ب) در ذیل آیه از امامت به( عَهْدِی) تعبیر شده است که دلالت دارد بر این که «امامت» عهدى الهى است که بین خداوند و شخصى معصوم ازطرف او بسته مى شود.

آیه دوم

حضرت موسى(علیه السلام) از خداوند متعال مى خواهد تا برادرش هارون را وزیر و جانشین او قرار دهد. خداوند از قول حضرت موسى(علیه السلام) مى فرماید:( قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی * وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسانِی * یَفْقَهُوا قَوْلِی * وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی…)؛(۲) «موسى عرض کرد: پروردگارا! شرح صدر به من عطا فرما و کار مرا آسان گردان. عقده زبانم را برایم بگشا تا مردم سخنم را به خوبى بفهمند و نیز از اهلم یکى را وزیر و معاون من قرار ده، برادرم هارون را….»

خداوند متعال در جواب حضرت موسى(علیه السلام) نفرمود: به آراى مردم رجوع کن، تا وزیرت را انتخاب کنند، بلکه فرمود:( قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسى)؛(۳) «اى موسى آنچه از ما خواستى به تو عطا شد.»

آیه سوم

 خداوند متعال خطاب به حضرت داوود(علیه السلام) مى فرماید:( یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الاَْرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ)؛(۴) «اى داوود! ما تو را در روى زمین مقام خلافت دادیم تا در میان خلق خدا به حقّ حکم کنى.»

در این آیه نیز خداوند جعل منصب خلافت را به خود نسبت داده و متفرّع بر این جعل، او را امر مى کند که بین مردم به حقّ حکم نماید.

آیه چهارم

و نیز مى فرماید:( وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِن)؛(۵) «و آنان را پیشواى مردم قرار دادیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند.»

در این آیه نیز نصب و جعل امامت را خداوند به خود نسبت داده است.

اگر کسى اشکال کند که همین تعبیر درباره ائمه ضلالت نیز به کار رفته است آنجا که خداوند مى فرماید:( وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَى النّارِ)؛(۶) «و ما آنان را امامانى قرار دادیم که به دوزخ دعوت مى کنند.»

در پاسخ مى گوییم:

اوّلا: در جاى خود به اثبات رسانده ایم که جبر باطل است و هرگز خداوند متعال کسى را از طرف خود براى ضلالت مردم نصب و جعل نکرده است، بلکه این مردمند که برخى از آنان به اختیار خود فاسد شده و سبب فساد دیگران مى گردند.

ثانیاً: این آیه از متشابهات است و لذا باید با ارجاع آن به محکمات قرآنى تفسیر نمود. و همان معنایى را که براى آیه( یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشاءُ) مى کنیم براى آیه مورد سؤال نیز مى توان کرد. به این معنا که خداوند عده اى را به جهت طغیان و سرکشى به حال خود رها مى کند، و لذا به نهایت ظلالت و گمراهى رسیده و دیگران را نیز به دوزخ دعوت مى کنند.

ثالثاً: ممکن است تعبیر به «جعل» در ائمه ظلالت از باب مقابله باشد، همان گونه که در آیه( وَمَکَرُوا مَکْراً وَمَکَرْنا مَکْراً )خداوند مکر را از باب مقابله به خود نسبت داده است.

رابعاً: در مورد امامت به حقّ، خداوند تعبیر به هدایت کرده است:( یَهْدُونَ)، ولى در مورد امامان به ضلالت تعبیر به دعوت کرده است:( یَدْعُونَ إِلَى النّارِ) و بین این دو تعبیر فرق واضحى است.

خامساً: در مورد امامان هدایت، هدایشان به امر خدا است و لذا در آیه آمده است:( یَهْدُونَ بِأَمْرِن)، ولى در مورد امامان ظلالت این گونه تعبیرى نیامده است.(۷)

۱. سوره بقره، آیه ۱۲۴.

۲. سوره طه، آیات ۲۵ ـ ۳۰.

۳.سوره طه، آیه ۳۶.

۴. سوره ص، آیه ۲۶.

۵. سوره انبیا، آیه ۷۳.

۶. سوره قصص، آیه ۴۱.

۷. على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۷۵.

اخلاق از دیدگاه قرآن

اخلاق جمع خُلق است.(۱) و در لغت «خُلْق» و «خَلْق» از یک مادّه (خ ل ق) هستند. خَلْق به شکل ظاهری انسان نظر دارد و خُلق به شکل باطنی و نفسانی انسان. همانگونه که شکل ظاهری انسان، متصف به صفت نیک و بد است، شکل باطنی انسان هم دارای اوصاف خوب و بد است. به عبارت دیگر، خَلْق اختصاص به شکل و صورتی دارد که با چشم ظاهر درک می شود و خُلق اختصاص به قوای روحی و طبع باطنی دارد که با بصیرت و چشم دل درک می شود.(۲)

بنابراین، اخلاق در اصطلاح، عبارت است از آن سلسله صفاتی که در نفس و روح انسان ثابت و ریشه دار است و منشأ صدور اعمال نیک، همچون راستگویی، انفاق، ایثار و جهاد و یا اعمال بد همچون دروغگویی می شود.(۳)

نقش اخلاق در زندگی

الف ـ اخلاق نیکو: نقش اخلاق اسلامی، در محیط زندگی فردی و اجتماعی هر انسان، بسان خورشیدی تابانست که طراوت و شادابی را برای جامعه به ارمغان می آورد و بستر صفا، صمیمیت، صداقت، محبت و اخوت را برای زیستن می گستراند تا همگان با چهره هائی باز و بشاش در یک فضای با صفای بهاری، چون گلها زندگی کنند. اخلاق نیکو، روانها را شاداب و همه را برادر و عضو یک خانواده می سازد. کنفسیوس مربی بزرگ چین معتقد است که اضطراب، آشوب و عدم اطمینان، امراضی هستند که یگانه داروی آنها مکارم اخلاق است.(۴)

هدف انسان در فرهنگ اسلام، تقرّب به خداوند است. اخلاق پسندیده اساسی ترین راه وصول به این مقصد است. پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه وآله ـ نیز برای تکمیل مکارم اخلاق مبعوث شده است.(۵)

اخلاق نیکو، می تواند نقش فراوانی در زندگی انسان داشته باشد. لکن به خاطر طولانی شدن و رعایت اختصار به بیان برخی از آثار اخلاق می پردازیم:

۱ـ اخلاق پسندیده موجب آبادی جامعه و طولانی شدن عمر می شود. امام صادق ـ علیه السلام ـ می فرماید: «نیکوکاری و حُسن خُلق، خانه ها را آباد کند و بر عمرها بیفزاید»(۶) اخلاق شایسته، محبّت را جلب می کند. در سایه محبت، اتحاد و پیوند اجتماعی محکم تر می شود. با استحکام پیوند اجتماعی، جامعه با همکاری همدیگر به آبادی محیط می پردازند. می دانیم که بسیاری از بیماریها، سرچشمه روانی دارد، چنین بیماریهایی از عمر می کاهد و مرگ را نزدیک می کند، ولی اخلاق نیکو، بیمارهای روحی را از بین می برد و در نتیجه از مرگهای زود رس جلوگیری می کند و به نشاط و طراوت بدن می افزاید و به بقاء بدن کمک می کند.

۲ـ حُسن خُلق، دلها را می رباید و امت اسلامی را امت نمونه و نیرومند می سازد. قرآن کریم می فرماید: «تو از پرتو و رحمت الهی، در برابر آنها نرم شدی و اگر خشن و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده می شدند.»(۷)

۳ـ اخلاق اسلامی، موجب کرامت و بزرگواری انسان می شود و راه کامیابی و بهتر زیستن را به انسان عرضه می کند. امام علی ـ علیه السلام ـ فرموده است: «اگر ما، نه امید به بهشت داشتیم و نه ترسی از دوزخ، نه ثوابی وجود داشت و نه عقابی، عقلاً شایسته و وظیفه ماست که در طلب مکارم اخلاق و صفاتی باشیم که موجب کرامت و بزرگواری است. زیرا این صفات است که انسان را به کامیابی می رساند.»(۸)

۴ـ اخلاق شایسته، سبب ایجاد محبت در تمام محیط زندگی است. امام علی ـ علیه السلام ـ می فرماید: (حُسن الخلق یورث المحبّه و یویّد المروّه) «حُسن خلق و اخلاق پسندیده سبب محبّت خدا و خلق، و منشأ مروّت و فتوت و مردانگی است.

۵ـ اخلاق نیک موجب افزایش رزق انسان می شود. امام صادق ـ علیه السلام ـ می فرماید: (حُسن الخلق یزید فی الرزق)(۹) «حُسن خلق رزق را زیاد می کند.»

۶ـ اخلاق نیکو، زندگی را برای انسان با صفا و گوارا می سازد. امیرالمؤمنین علی ـ علیه السلام ـ می فرماید: (لا عیش اَهناً من حُسن الخلق)(۱۰) «هیچ زندگی ای گواراتر از حُسن اخلاق نیست.»

ب: اخلاق ناپسند و بد:

در روایات اسلامی زیانهای اخلاق بد در زندگی فردی و اجتماعی انسان، مورد بحث قرار گرفته است که به بیان فرازهایی از آن پرداخته می شود:

۱ـ اخلاق زشت موجب وحشت نزدیکان و نفرت دیگران می گردد. امیرالمؤمنین علی ـ علیه السلام ـ می فرماید: (سوء الخلق یوحش القریب و ینفر السعید)(۱۱) «بد اخلاقی نزدیک را به وحشت می اندازد و برای دیگران نفرت آور است. ۲- بد اخلاقی، موجب زایل شدن محبت و دوستی می گردد: امام علی ـ علیه السلام ـ می فرماید: (سوء الخلق یوحش النفس و یرفع الانس)(۱۲) «بد خُلقی، موجب وحشت انسان و ذایل شدن اُنس و دوستی می گردد.

۳ـ اخلاق بد، رزق و روزی را از زندگی کم می کند. امیرالمؤمنین علی ـ علیه السلام ـ فرموده: «شخص بد خُلق تنگ روزی است.»(۱۳)

اخلاق، از دیدگاه قرآن کریم قرآن کریم، کتاب جامع و جاودانه ای است که به تمام نیازهای معنوی و مادی انسان پاسخ گفته است و راه و رسم زندگی با طراوت را مشخص نموده است، از لابلای آیات قرآن می توان دستورات اخلاقی فراوانی بدست آورد که به ذکر بعضی از آنها بسنده می شود:

۱ـ قرآن کریم، مردم را از شایعه سازی و دروغ پردازی منع می کند. زیرا ممکن است حیات و زندگی دسته ای را به خطر اندازد و یا به قیمت آبروی جمعیتی تمام شود. لذا قرآن کریم برای جلوگیری از چنین خطری، به مسلمانان دستور می دهد که به هر گزارش و خبر بی اساس، ترتیب اثر ندهند. «ای افراد با ایمان! هر گاه فاسقی خبر می آورد، در خبر وی تحقیق کنید، مبادا «بر اثر گزارش بی اساس او) ندانسته به گروهی آسیب برسانید و بعد، از کرده خود پشیمان شوید.»(۱۴)

۲ـ صلح و سازش که یکی از شیوه های اخلاق است، باید بر اساس عدل و داد استوار باشد. اگر دو دسته از مؤمنان با یکدیگر جنگ کنند، میان آنان صلح دهید و اگر یکی بر دیگری تجاوز کرد، با طبقه متجاوز جنگ نمائید تا به فرمان خدا بر گردد و اگر به فرمان خدا بازگشت، میان آنان با عدل و داد آشتی بدهید. براستی خدا افراد دادگر را دوست دارد.(۱۵)

۳ـ هیچ مسلمانی حق ندارد مسلمانی را مسخره کند. «ای افراد با ایمان! گروهی گروهی دیگر رامسخره نکنند.»(۱۶)

۴ـ عیب جویی در اسلام ممنوع است. (و لا تلمزوا أنفسکم)(۱۷) به یکدیگر طعنه مزنید و عیب جوئی ننمائید. «وای بر هر عیبجوی مسخره کننده ای.»(۱۸)

۵ـ با القاب بد و زشت همدیگر را صدا نزنید، و لا تنابزوا بالالقاب(۱۹) با القاب بر یک دیگر یاد مکنید.

۶ـ بد گمانی در اسلام حرام است، نسبت به همدیگر بد گمان نباشید. «ای افراد با ایمان! از بسیاری از گمانهای بد بپرهیزید، زیرا برخی از گمانها گناه (و بی اساس) است.(۲۰)

۷ـ جاسوسی و دخالت در امور نهانی مردم صحیح نیست. لا تجسّسوا(۲۱)

۸ـ غیبت همدیگر را نکنید «هیچ یک از شما دیگران را غیبت نکند. آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد.»(۲۲)

۱۰ـ معیار را تقوی قرار دهید، مسائل نژادی، طبقاتی و فامیلی ملاک نیست. «ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را از تیره ها و قبیله ها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید. گرامی ترین شما نزد خداوند، با تقوی ترین شماست.»(۲۳)

۱۱ـ با تکبر راه رفتن برای یک مسلمان سزاوار نیست. «بر روی زمین با تکبّر راه مرو، تو نمی توانی زمین را بشکافی و طول قامتت هرگز به کوهها نمی رسد.»(۲۴)

۱۲ـ عدالت در تمام امور باید مراعات شود. «ای کسانی که ایمان آورده اید! کاملا قیام به عدالت کنید.»(۲۵)

۱۳ـ به پدر و مادرتان نیکی کنید: «ما به انسان توصیه کردیم که به پدر و مادرش نیکی کند…»(۲۶)

آیه هایی که در مورد اخلاق در قرآن ذکر شده ، زیاد است. می توانید با مراجعه به تفاسیر موضوعی قرآن، آیات مورد نظرتان را به دست آورید.

پی نوشتها

  1. واثقی، قاسم، درسهایی از اخلاق مدیریت، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ سوم، ۱۳۷۴، ص ۱۳٫
  2. راغب اصفهانی، مفردات.
  3. محمدی گیلانی، محمد، درسهای اخلاق اسلامی، قم، نشر سایه، چاپ مؤسسه الهادی، چاپ اول، ۱۳۷۴، ص ۲۳٫
  4. تهرانی، جواد سعید، اسلام و تجدید حیات معنوی جامعه، شرکت سهامی انتشار، ۱۳۵۹، ص ۶۳٫
  5. سفینه البحار، ج ۱۰، ص ۴۱۱٫
  6. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، انتشارات علمیه، چاپخانه حیدری، باب حُسن خُلق،: ج ۳، ص ۱۵۷٫
  7. آل عمران: ۱۵۹٫
  8. ری شهری، میزان الحکمه، چاپخانه مکتب الاعلام الاسلامی، ۱۳۶۲، ج ۳، ص ۱۴۶٫
  9. همان، ص ۱۵۱٫
  10. الهی قمشه ای، ده مقاله در حکمت عملی یا اخلاق مرتضوی، انتشارات قیام، چاپ نهضت، چاپ اول، ۱۳۷۴، ص ۱۲۴٫
  11. ری شهری، میزان الحکمه، همان، ح ۵۰۹۲٫
  12. همان، ح ۵۰۹۱٫
  13. الهی قمشه ای، همان، ص ۱۲۴٫
  14. حجرات: ۶٫
  15. حجرات: ۹٫
  16. حجرات: ۱۱٫
  17. همزه: ۱٫
  18. حجرات: ۱۱٫
  19. حجرات: ۱۱٫
  20. حجرات:: ۱۲٫
  21. حجرات: ۱۲٫
  22. حجرات: ۱۲٫
  23. حجرات: ۱۳٫
  24. اسراء: ۳۷٫
  25. نساء: ۱۳۵٫
  26. احقاف: ۱۵٫

 

خدمت رسانى در سیره پیشوایان

 محمد محمدى اشتهاردى

اشاره:

نظر به این که امسال از طرف مقام معظم رهبرى (مدّظلّه) به عنوان سال نهضت خدمت رسانى اعلام شده مقاله زیر تقدیم مى گردد:

از آن جا که بشر داراى خوى اجتماعى بوده، و براى وصول به تکامل همه جانبه فردى و اجتماعى نیاز به تعاون هم گرایى و هم کارى دارد، پیامبران، امامان (علیهم السلام)، ادیان و کتاب هاى آسمانی، همگان را به خدمت رسانى به همدیگر در عرصه هاى مختلف فرا خوانده اند. خدمت به خلق از ارکان اصلى تمدن ها و نظام هاى الهى و انسانى است که بدون آن زندگى انسان ها بى محتوا گشته و شاید به یک زندگى حیوانى تبدیل شود.

در مسئله خدمات، به دو بخش اساسى که از آن به بخش آسیب شناسى و درمان تعبیر مى شود باید توجه کامل داشت :

الف: از هرگونه عواملى که ضد خدمت است جلوگیرى شود.

ب): به هرگونه عواملى که بنیه ها و بدنه هاى خدمت رسانى را تشکیل داده همّت گماشت و آن را تقویت کرد(۱).

بنابر این خدمت کامل بستگى به پاک سازى و نیکو کارى دارد، لذا مبارزه همه جانبه با فساد، فقر، تبعیض و هرگونه انحرافات فکرى و عملی، بخش اول خدمات رسانى را تشکیل مى دهد. بخش دیگر آن احسان و نیکى به انسان ها، ایجاد شغل براى آنها، و سعى و کوشش در رفع نیازهایشان مى باشد که این دو بخش باید در طول و عرض همدیگر باشند، تا خدمات رسانى به طور سالم و چشم گیر و مفید، تحقق یابد.

زدودن جامعه از رشوه، گران فروشی، ربا خواری، بى عدالتی، رانت خواری، تبعیض، کلاه برداری، اسراف، جهل و ندانم کارى و خروج از خدا مدارى بخش مهمى از خدمت به خلق و خدمات رسانى را تشکیل مى دهند، به طورى که اگر جامعه  اى از این گونه امور پاک سازى نشود قطعاً امور

مثبت کار ساز نخواهد بود، زیرا این امور، آثار درخشان کارهاى مثبت را خنثى کرده، و نقش آنها را بى تأثیر مى سازد. آیات متعددى از قرآن به تشویق خدمت به خلق در عرصه هاى گوناگون پرداخته است ؛ مثلاً مى  فرماید: «اِنَّ اللّهَ یأمُر بِالعَدلِ وَ الاِحسانِ(۲)؛خداوند به عدالت واحسان فرمان مى دهد.»

در جاى دیگر مى فرماید:«فَاستَبِقُوا الخَیراتِ(۳)؛ در انجام نیکى ها و اعمال خیر بر یکدیگر سبقت جویید.

در آیه اى دیگر اعلام مى کند: «اِنَّمَا المُؤمِنُون اِخوَهٌ(۴)؛ مؤمنان برادر یکدیگرند.

همه این آیات ما را به خدمت به خلق از جهات مختلف فرا خوانده و تأکید مى کند که در خدمت رسانى به هم از یکدیگر پیشى گیرید و هرگز سستى نکنید؛ به ویژه مؤمنین، زیرا آنها با هم برادرند و آیین برادرى اقتضا مى کند که با کمال عطوفت و مهربانى به همدیگر خدمت کنند و با تلاش مخلصانه مداوم، هرگونه موانع خدمت رسانى به آنها را از سر راه بردارند.

باید توجه داشت که خدمت به خلق، مصادیق بسیار مختلفى دارد و هرگونه گره گشایى و نجات انسان ها خدمت است، ولى اولویت ها را باید شناخت و آنچه مهم تر است مقدّم داشت؛ مانند: اولویت هاى معیشتی، مسکن، بهداشت، قرض الحسنه و امثال آن. براى توضیح بیشتر، به بخشى از مصادیق خدمات اسلامى که در کلام امام سجّاد (علیه السلام) آمده اشاره مى کنیم.

آن حضرت فرمود:

«هرکس حاجت برادر دینى خود را برآورد، خداوند در عوض، صد خواسته او را که یکى از آنها بهشت است برآورد، هرکس ناراحتى و گرفتارى برادر دینى خود را بر طرف سازد، خداوند در روز قیامت ناراحتى هاى او را محو کند، و کسى که برادر دینى خود را در برابر ستم گرى یارى کند، خداوند او را از پل صراط ـ که محل لغزش قدم ها است ـ آسان بگذراند و کسى که در رفع نیاز او بکوشد و او را خوشحال کند، مانند آن است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را خوشحال نموده است. کسى که به دادن جرعه آبی، تشنگى او را برطرف کند، خداوند او را از شربت هاى سر به مُهر بهشتى سیراب نماید و کسى که با دادن غذایی، او را از گرسنگى برهاند، خداوند از میوه هاى بهشت به او بخوراند و کسى که برهنه اى را بپوشاند، خداوند جامه  هایى از استبرق و حریر بهشتى بر تن او بپوشاند و کسى که به فقیرى با این که برهنه نیست، لباس دهد، همواره در پناه خدا خواهد بود، تا وقتى که از آن پارچه نخى باقى باشد. کسى که برادر مؤمنش را در پیشامدى که موجب خوارى و سرشکستگى او است کفایت کند و آبروى او را در آن حادثه حفظ کند، خداوند نوجوانان جاویدان بهشت را خدمت گزار او سازد و کسى که پیکر او را از مرکب پیاده کند، یا بدن بیمارش را به دوش گیرد، یا جنازه اش را حمل کند، خداوند او را از قبر برناقه اى از ناقه هاى بهشت سواره، وارد محشر سازد، به گونه اى که برفرشتگان افتخار نماید. کسى که جنازه مؤمنى را کفن کند، به گونه اى باشد که او را از آغاز عمر تا لحظه مرگش پوشانده است و کسى که واسطه ازدواج برادر دینى اش شود تا همسرش موجب آرامش و انس او گردد، خداوند در عالم قبر کسى را که به صورت محبوب ترین بستگان او است با او مأنوس نماید و هر کس در هنگام بیمارى اش از او عیادت کند، فرشتگان الهى در آن وقت، او را فرا گیرند و برایش دعا کنند، تا هنگامى که به خانه اش باز گردد و به او بگویند پاکیزه گشتى و بهشت براى تو پاک و آماده شد. سوگند به خدا! برآوردن حاجت مؤمن نزد من از روزه و اعتکاف و روزه دوماه پى در پى از ماه هاى حرام، محبوب تر خواهد بود».(۵)

در این حدیث به سیزده کار نیک اشاره شده که هر کدام از آنها به نحوى خدمت به خلق است. بنابر این خدمات رسانى داراى ده ها مصداق مى باشد، ولى چنان که گفتیم باید اولویت ها را شناخت و براى تحقق آنها کوشید.

ارزش خدمت در روایات اسلامى

در روایات اسلامى مطالب گوناگونى درباره خدمت به خلق بیان شده است که بیان گر اوج ارزش و جایگاه رفیع آن است که در ذیل به نمونه هایى از آنها اشاره مى کنیم:

۱ـ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «المُؤمِنُ مِنَ المُؤمِنِینَ کَالرَّاسِ مِنَ الجَسَدِ، اِذَا اشتَکى الرَّأسُ، تداعى اِلَیهِ سائِر جَسَدِهِ،(۶)؛مؤمن نسبت به مؤمنان دیگر هم چون سر نسبت به اعضاى پیکر است، هنگامى که سر انسان درد گرفت، سایر اندام هاى بدن او نیز درد مى گیرد.»

نظیر این مطلب از امام صادق (علیه السلام) نیز نقل شده است.(۷) سعدى هم بر همین اساس در اشعار معروف خود گوید:

بنى آدم اعضاى یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوى به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

بنابر این انسان ها باید خود را نسبت به دیگران هم چون اعضاى یک پیکر بدانند، در این صورت خدمت به یکدیگر را در حقیقت خدمت به خود دانسته با شوق بدان اقدام خواهند نمود.

۲ـ امیرمؤمنان على (علیه السلام) در استوار نامه مالک اشتر، در مورد رفتار و رابطه استاندار (و هر مسئولى که دست اندر کار است) نسبت به نیازمندان جامعه چنین مى فرماید: «دور افتاده ترین مردم داراى همان حقى هستند که نزدیک ترین آنها داراى آن مى باشند، مسئولیت همه آنها بر عهده تو است، مبادا مستى ریاست و ثروت تو را از خدمت و رسیدگى به آنها باز دارد، پس توجّهت را از آنان برمگردان و در برابرشان چین بر پیشانى میفکن و به کار آنان که دستشان به تو نرسد و در دیده ها خوارند و نزد مردان خُرد، دلجویانه رسیدگى کن، و افراد مورد اعتماد خود را بر آنها برگمار تا کارهایشان را به تو گزارش دهند.»

جالب این که امام حسن مجتبى (علیه السلام) درباره سیاست اسلامى در ضمن گفتارى فرمود: «سیاست یعنى پس از رعایت حقوق الهی، حقوق زندگان را رعایت کنی، وظیفه ات را نسبت به برادران دینى انجام دهی، در خدمت کردن به مردم دریغ نکنى و نسبت به ولى امر تا هنگامى که مخلصانه در خدمت مردم است کمک نمایی.»(۸)

۳ـ آن حضرت از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل مى کند که فرمود: «به هر اندازه اى که مسلمانى به مردم خدمت کند، خداوند به همان اندازه خدمت کارانى را در بهشت مى گمارد تا به او خدمت کنند.»(۹)

۴ـ امام صادق (علیه السلام) فرمود: «اَلمُؤمِنُون خَدَمٌ بَعضُهُم لِبَعضٍ؛(۱۰) مؤمنان خدمت گزاران یکدیگرند، یکى از حاضران پرسید: چگونه؟ فرمود: «به یکدیگر فایده رسانند و سود بخشند.»

۵ ـ معصومین (علیهم السلام) فرمودند: «مَن اَصبَحَ لایهتَمُّ بِأمُورِ المُسلِمین فَلَیسَ بِمَسلِمٍ(۱۱)؛هر کس صبح کند و به امور مسلمانان همّت نگمارد، مسلمان نیست.»

۶ـ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «مَن رَدَّ عَن قَومٍ مِنَ المُسلِمِین عادِیه ماءٍ، اَو ناراً وَجَبَت لَهُ الجَنَّه؛(۱۲) هر کس از طغیان آب (مثل سیل) یا آتش سوزى نسبت به مسلمین جلوگیرى کند و جلو بلا را نسبت به آنها بگیرد، بهشت بر او واجب است.»

این نیز یکى از خدمت هاى بزرگ است که انسان براى جلوگیرى از هرگونه بلا نسبت به انسان ها بکوشد و موجب دفع و رفع بلا از آنها گردد.

۷ـ به طور کلى از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سؤال شد: نافع ترین انسان ها نزد خداوند کیانند؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: «اَنفَعُ النّاسِ لِلنّاسِ؛ آنانى که فایده و سودشان به انسان ها بیشتر است.»(۱۳)

۸ ـ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «هفت کار است که اگر کسى انجام داد، بعد از مرگش نیز ثواب آنها را در نامه عمل او مى نویسند که عبارتند از: کاشتن درخت، حفر چاه، احداث نهر آب، بناى مسجد، نوشتن قرآن، به ارث گذاشتن علم و به جاى گذاشتن فرزند صالحى که براى او استغفار و دعا کند.»(۱۴)

در جاى دیگر فرمود: «وقتى مؤمن از دنیا رفت، اعمال او قطع مى شود (و پرونده عمل او بسته مى گردد) مگر در سه مورد، به جاى گذاشتن صدقه جارى (کار نیکى که آثار آن ادامه دارد)، علمى که به وسیله آن دیگران سود مى برند و فرزند شایسته اى که براى او دعا کند.»(۱۵)

روشن است که هر یک از این امور نوعى خدمت رسانى به خلق خدا است که ارزش آنها به گونه اى است که تا باقى هستند، در نامه عمل صاحبش، پاداش نوشته مى شود.

نمونه هایى از خدمت رسانى پیشوایان

۱ـ قرآن در شأن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مى فرماید:

«ولَقَد جائَکُم رَسُولٌ مِن اَنفُسِکُم عَزِیزٌ عَلَیهِ ما عَنتُّم حَریصٌ عَلَیکُم بِالمُؤمِنینَ رَئوف رحَیمٌ؛ رسولى از خودتان به سوى شما آمد که رنج هاى شما بر او سخت است و بر هدایت شما اصرار دارد و نسبت به مؤمنان، پر محبت و مهربان است.(۱۶)

امام صادق (علیه السلام) فرمود:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اوقات خود را به طور منظّم و عادلانه بین اصحاب و مسلمانان تقسیم نموده بود، به همه آنان به طور مساوى مى نگریست، هرگز پاى خود را نزد آنها نمى گشود. هرگاه در نماز بود و شخصى نزد او مى آمد و مى نشست، آن حضرت نمازش را سبک (مختصر) به جاى مى آورد و سپس از او مى پرسید چه حاجتى داری؟ وقتى نیازش را مى گفت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را انجام مى داد و سپس به نماز مى ایستاد.

جریر بن عبدالله مى گوید: از آن هنگام که اسلام را پذیرفتم، هیچ گاه بین من و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حجابى نبود، هر وقت خواستم، به محضرش رسیدم و هر وقت او را دیدم، خنده بر لب داشت، با اصحاب خود مأنوس بود، با آنها مزاح مى کرد، به کودکان آنها مهربان بود در کنار خود مى نشانید و در آغوش مى گرفت. دعوت آزاد،برده، و کنیز و فقیر را مى پذیرفت، از بیماران در دورترین نقاط مدینه عیادت مى کرد و در تشییع جنازه مسلمین شرکت مى نمود، معذرت عذر خواهان را مى پذیرفت و در خوراک و پوشاک بر بردگان هیچ امتیازى نداشت.

روایت شده آن حضرت در سفرى همراه یاران بود، دستور داد گوسفندى را ذبح کرده و گوشتش را آماده سازند، یکى گفت: ذبح آن با من، دیگرى گفت: پوست کندن آن با من، سومى گفت: پختن آن با من… آن حضرت فرمود: جمع کردن هیزم براى تهیه آتش نیز با من. حاضران گفتند: اى رسول خدا! شما زحمت نکشید، ما این کار را انجام مى دهیم، فرمود: مى دانم، ولى دوست ندارم در میان شما امتیاز داشته باشم، خداوند براى بنده اش نمى پسندد که در میان همراهانش داراى امتیاز باشد، آن گاه برخاست به بیابان رفت و به گردآورى هیزم پرداخت. او مى فرمود: «سَیدُ القَومِ خادِمُهُم؛ آقا و بزرگ قوم، خدمت گذار آنها است.»(۱۷)

در روایت دیگر آمده: در محضر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از شخصى تعریف و تمجید کردند، گفتند: «او براى انجام مناسک حج، به کاروان ما آمد و از آغاز سفر تا پایان شب و روز مشغول ذکر خدا بود.» پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از حاضران پرسید: پس چه کسى غذاى او را آماده مى کرد، و علوفه مرکب او را حاضر مى نمود؟ عرض کردند: این کارها را ما انجام مى دادیم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «کُلُّکُم خَیرٌ مِنهُ؛ همه شما بهتر از او هستید.»

هم چنین فرمود: «کسى که به مؤمن در مسافرت خدمت کند، خداوند هفتاد و سه اندوه را از او بزداید و در دنیا او را از هرگونه غم و حزن پناه داده و اندوه عظیم قیامت را از او دور سازد.»(۱۸)

۲ـ حضرت على (علیه السلام) آن چنان در خدمت به مردم در ابعاد مختلف کوشا بود که گویى همه زندگى خود را وقف مردم نموده تا آن جا که ـ به فرموده امام صادق (علیه السلام) ـ با دست رنج و کارهاى کشاورزى و احداث نخلستان ها آنچه به دست مى آورد، در راه فقرا و آزاد کردن بردگان و سامان بخشى جامعه مصرف مى نمود، تا آن جا که از همین محصول دست رنجش هزار برده خرید و آزاد کرد.(۱۹)

از ده ها نمونه این که: آن حضرت با حفر چاه و احداث باغ در منطقه  اى در اطراف مدینه، مزرعه آبادى به نام چشمه ینبع به وجود آورد که از نظر آب و رشد کشاورزى چشم گیر بود، همین باعث شد که شخصى به محضر على (علیه السلام) آمد و در این مورد به آن حضرت تبریک گفت. حضرت على (علیه السلام) فرمود: «به وارث مژده دهید! به وارث مژده دهید! که این مزرعه را وقف کردم، تا درآمد محصول آن در راه تأمین معاش و مخارج زائران خانه خدا و مسافران سفر حج به مصرف برسد…»(۲۰)

۳ـ درعصر امامت امام حسن مجتبى(علیه السلام) یکى از مسلمانان به کمک و خدمت، احتیاج پیدا کرد، به محضر امام حسن (علیه السلام) آمد، و نیاز خود را به عرض رسانید، امام حسن (علیه السلام) فرمود: چرا نزد فلان کس نرفتى تا نیازت را بر طرف سازد؟ عرض کرد: نزد او رفتم، ولى در مسجد بود و گفت: «من اکنون در اعتکاف به سر مى برم» (یعنى سه روز باید براى انجام اعتکاف در مسجد بمانم و روزه بگیرم و از

مسجد خارج نشوم) امام حسن فرمود: «اَما اِنَّهُ لَو اَعانَکَ کانَ خَیراً لَهُ مِن اِعتِکافِهِ شَهراً؛ آگاه باش! اگر آن شخص تو را در مورد انجام نیازت یارى مى کرد، براى او بهتر از اعتکاف یک ماه بود.»(۲۱)

۴ـ در سیره درخشان امام سجّاد (علیه السلام) آمده: هنگامى که با کاروانى به سوى مکه براى انجام مراسم حج حرکت مى نمود با مسئولین کاروان شرط مى کرد که او را معرفى نکنند و کاروانیان او را نشناسند، تا در مسیر راه به آنها خدمت کند. در یکى از سفرها شخصى او را شناخت و به کاروانیان گفت: آیا مى دانید این شخص کیست؟ آنها اظهار بى اطلاعى کردند، او گفت: این شخص على بن الحسین (علیه السلام) است. آنها دویدند و به دست و پاى امام افتاده و بوسه زدند و عذرخواهى کردند که ما تو را نشناختیم و گرنه نمى گذاشتیم، به ما خدمت کنی… چرا خود را به ما معرفى نکردی؟ امام سجّاد (علیه السلام) فرمود: «من یک بار با کاروانى به سوى حج رفتم، افراد کاروان مرا شناختند، احترام شایانى به من کردند، آن گونه که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)را احترام مى کنند (در نتیجه به جاى این که من به آنها خدمت کنم آنها به من خدمت مى کردند) از این رو دوست دارم ناشناس باشم.»(۲۲)

در جاى دیگرى فرمود: «احسان و خدمت به برادران دینى خود را کوچک نشمرید، بدانید که در قیامت هیچ چیزى براى شما نافع تر از این خصلت نیست.»(۲۳)

۵ ـ یکى از نمونه  هاى خدمت امامان (علیهم السلام) به مردم شفاعت آنها در نزد افراد براى رفع گره گشایى بود، تا آن جا که نامه مى نوشتند و در مورد احقاق حق و رفع مشکلات مردم اقدام مى نمودند؛ مثلاً در عصر امام صادق

(علیه السلام) یکى از شیعیان به محضر آن حضرت آمد و در مورد حاکم و فرماندار آن منطقه اى که در آن سکونت داشت گله کرد که مالیات کمرشکن از من گرفته است. آن حاکم به نام نجاشى در منطقه شیراز و اهواز حکمرانى مى کرد و از شیعیان بود، امام صادق (علیه السلام) براى او چنین نامه نوشت: «بِسم اللّهِ الرَّحمن الرَّحیم، سُرَّ اَخاکَ یسُرُّکَ اللّهُ؛ به نام خداوند بخشنده بخشایش گر، برادرت را شاد کن، خدا تو را شاد فرماید.» آن شخص نامه را نزد حاکم برد حاکم بسیار به او احترام نمود، آنچه از مالیات از او گرفته بودند به اضافه هدایایى فراوان به او داد و او را راضى و خشنود نمود. او پس از آن به محضر امام صادق (علیه السلام) رسید و ماجرا را به عرض رسانید، امام صادق (علیه السلام) فرمود: «سوگند به خدا! نجاشى با شاد نمودن تو، خدا و رسولش را نیز شاد کرد.»(۲۴)

نظیر این رخ داد، در مورد امام کاظم (علیه السلام) نیز نقل شده، که براى رفع مشکل یکى از مسلمانان رى براى حاکم آن جا نامه نوشت، آن حاکم به نامه آن حضرت احترام نموده و مشکل آن مسلمان بینوا را رفع نمود. در نامه امام کاظم (علیه السلام) به حاکم رى چنین آمده: «به نام خداوند بخشنده مهربان، بدان که براى خداوند در زیر عرش خود سایه اى است که در آن سکونت نمى یابد مگر کسى که به برادر دینى اش احسان کند، یا مشکل او را برطرف سازد، یا او را شاد کند و این حامل نامه برادر توست ـ والسّلام.»(۲۵)

حضرت امام خمینى (قدّس سرّه) به مسئله خدمت به مردم، بسیار سفارش کرد و مى فرمود:

به من رهبر نگوئید، بلکه مرا خدمت گزار بخوانید و در فرازى از وصیت نامه الهى سیاسى خود فرمود: «به مجلس و دولت و دست اندرکاران توصیه مى نمایم که قدر این ملّت را بدانید، و خدمت گزارى به آنان، خصوصاً مستضعفان و محرومان و ستمدیدگان که نور چشم ما و اولیاى نِعَم همه ما هستند…فروگزار نکنید.»(۲۶)

شهید مظلوم آیت اللّه دکتر بهشتى آن شهید والا مقام مى فرمود: «ما شیفته خدمتیم، نه تشنگان قدرت.»

به هر حال پایان گفتار را به یکى از رؤیاهاى صادقه و یک فراز از زندگى امام خمینى (قدّس سرّه)زینت مى بخشیم:

مرحوم آیت اللّه سید جواد بروجردى (برادر علامه بحر العلوم و جد سوم آیت اللّه العظمى بروجردى (ره)) در سال ۱۲۴۲ هـ. ق در بروجرد وفات کرد و قبرش در آن جا زیارت گاه مردم است. این عالم ربّانى در عصر خود یکى از علماى بزرگ و شخصیت هاى بلند پایه؛ به ویژه در غرب کشور به شمار مى آمد، از آیت اللّه بروجردى (ره) نقل شده که فرمود:

«… در ایام اقامت در بروجرد، شبى در عالم خواب دیدم که به خانه اى وارد شدم، گفتند: رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن جا تشریف دارند، به آن جا وارد شدم، سلام کردم و در آخر مجلس که جا بود نشستم، دیدم حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) در صدر مجلس نشسته و بزرگان سلسله علما و زهّاد در کنار ایشان به ترتیب نشسته اند و مقدّم بر همه و نزدیک تر از همه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مرحوم آیت اللّه سید جواد نشسته بود، به فکر فرو رفتم که در میان حاضران کسانى هستند که نسبت به آقاى سید جواد، هم عالم تر و هم زاهدتر مى باشند، پس چرا سید جواد از همه آنها به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نزدیک تر مى باشد؟ در این فکر بودم که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با عبارتى به این مضمون فرمودند: «سید جواد در خدمت به مردم و رسیدگى به کار آنها و سامان دهى به نیازهاى آنها، از همه کوشاتر بود.» در یافتم که راز تقدم و برترى آقاى سید جواد (ره) در محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مسئله خدمت گزارى بیشتر او در دنیا به مردم بوده است.»(۲۷)

در سیره زندگى درخشان امام خمینى (قدّس سرّه) نقل کرده اند: یکى از علما مى گوید: یک سال (سال هاى قبل از ۱۳۴۰ شمسی) تابستان به اتفاق امام راحل و چند تن دیگر از روحانیون به مشهد براى زیارت مشرّف شدیم، خانه دربستى گرفتیم، برنامه ما چنین بود که بعد از ظهرها پس از یکى دوساعت استراحت و خواب، بلند مى شدیم و دسته جمعى به حرم مى رفتیم و پس از زیارت و نماز و دعا به خانه باز مى  گشتیم و در ایوان خانه چایى مى خوردیم ؛ اما برنامه امام خمینى این بود که همراه ما به حرم مى آمد، وقتى ما از حرم باز مى گشتیم مى دیدیم همه چیز فراهم و روبه راه و چایى نیز آماده شده است. یک روز من به حضرت امام عرض کردم: «این چه کارى است که شما مى کنید و زحمت مى کشید، دعا و زیارت را به خاطر چایى دم کردن مختصر مى  کنید، و با شتاب به خانه باز مى گردید؟!» ایشان در پاسخ فرمود:

«من ثواب این کار (خدمت) را کمتر از آن زیارت و دعا نمى  دانم.»(۲۸)

مقام معظم رهبرى (مدظلّه) نیز در این راستا فرمودند: «خدمت به مردم بهترین راه مبارزه با آمریکاست.»

پاورقیها:

۱ـ مائده، ۲٫

۲ـ نحل، ۹۰٫

۳ـ بقره، ۱۴۸٫

۴ـ حجرات، ۱۰٫

۵ـ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال (ترجمه شده)، ص ۳۲۵ و ۳۲۷٫

۶ـ بحار الانوار ج ۲۰، ص ۱۲۷٫

۷ـ همان، ج ۲۴، ص ۲۷۴؛ نظیر این مطلب در اصول کافی، ج ۲، ص ۱۶۶ آمده است.

۸ـ نهج البلاغه، نامه ۵۳؛ حیاه الامام الحسن، باقر شریف قرشی، ج ۱، ص ۴۲؛ الحیاه السّیاسیه للامام حسن، جعفر مرتضی، ص ۵٫

۹ـ اصول کافی، ج ۲، ص ۲۰۷٫

۱۰ـ همان، ص ۱۶۸٫

۱۱ـ همان، ص ۱۶۳ و ۱۶۴٫

۱۲ـ اصول کافی، ج ۲، ص ۱۶۴٫

۱۳ـ همان.

۱۴ـ المواعظ العددیه، ص ۱۹۴٫

۱۵ـ بحار، ج ۲، ص ۲۲٫

۱۶ـ توبه، ۱۲۸٫

۱۷ـ کحل البصر، تألیف محدّث قمی، ص ۱۶۷ و ۱۶۱ ؛ بحار الانوار ج۷۶، ص ۲۷۳٫

۱۸ـ بحار، ج ۷۶، ص ۲۷۴٫

۱۹ـ فروع کافی، ج ۵، ص ۷۴٫

۲۰ـ وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۳۰۳٫

۲۱ـ اصول کافی، ج ۲، ص ۱۹۸٫

۲۲ـ عیون اخبار الرّضا، ج ۲، ص ۱۴۵(به طور اقتباس).

۲۳ـ بحار، ج ۷۴، ص ۳۰۸٫

۲۴ـ اقتباس از اصول کافی، ج ۲، ص ۱۹۰٫

۲۵ـ بحار، ج ۷۴، ص ۳۱۳٫

۲۶ـ صحیفه نور، ج ۲۱، ص ۱۸۱ ـ ۱۸۲٫

۲۷ـ اقتباس از شرح زندگى آیت اللّه بروجردی، نوشته سید اسماعیل علوى طباطبایى ؛ نظیر این مطلب درباره ابن فهد حلّی، متوفّاى ۸۴۱ هـ.ق نقل شده است(قصص العلماء، ص ۱۹).

۲۸ـ سرگذشت هایى ویژه از زندگى امام خمینی، ج ۱، ص ۹۷ و ۹۸ ؛ مقاله سید حمید روحانی.

منبع: پاسدار اسلام ،سال۲۲، شماره ۲۶۰، مرداد۸۲