خلفا

نوشته‌ها

جلوه هائى از زندگانى حضرت على بن ابیطالب

اشاره:

زندگانى پربار حضرت مولى الموحدین امام على بن ابیطالب (ع) سرشار از جلوه هاى گوناگونى است که تاکنون در هیچ بشرى مجال ظهور نیافته است . در واقع یکى از جهاتى که موجب تحیر مورخان و اندیشمندان جهان بوده است همین تنوع و تکثر خصوصیات عالى اخلاقى و عملى در وجود مبارک مولى علی(ع) بوده و هست که او را به شایستگى ابر مرد همه دورانها و ابوالعجائب همه اعصار معرفى مى کند. در طول تاریخ حیات بشر هیچگاه مردى بدین مرتبه ظهور نکرده است که مجمع عالیترین صفات و فضائل باشد. آنگونه که هرگاه سخن از علی(ع) به میان مى آید قلم از تکاپو باز مى ایستد که نخست از کدامیک از کرامات و ویژگیهاى منحصر به فرد او آغاز کند. مقام او با تمام ناشناختگى ها باز هم همچون قله رفیعى است که به تعبیر « گوته » هر چه به آن نزدیکتر شویم ، بزرگى و عظمت هاى او بر ما بیشتر آشکار مى شود.

علی(ع) مرد تقوى و دانش و سخاوت و مهر و عدالت … و شمشیر است . و هنگامى که سخن از شمشیر به میان مى آید ، مراد شجاعت است و ایستادگى در برابر شرک و کفر و ستم و پایمردى در طریق تحقق و استمرار حکومت الله در زمین و جلوگیرى از هرگونه کژى و انحراف . به این اعتبار ، نبردهایى را که حضرت در آن حضور داشته اند را مى توان به دو گروه تقسیم کرد. گروه نخست نبردهاى صدر اسلام است با هدف تحقق اسلام و مبارزه با شرک و کفر و گروه دوم نبردهاى دوران خلافت آن حضرت با قاسطین ، مارقین و ناکثین با هدف پیشگیرى از جریان نفاق و انحراف .

امام علی(ع) و جنگهاى صدر اسلام

به گواه تاریخ ، هیچ شخصیتى مانند حضرت علی(ع) در جریان جنگهاى صدر اسلام حضورى تعیین کننده و خارق العاده نداشته است . قدرت و شجاعت اعجاب انگیز در کنار روحیه شهادت طلبى و اندیشه پیروزى بر کفر و شرک و استقرار اسلام ، موجب شده است تا به راستى تمامى مورخان و راویان ، متفق القول لب به تحسین مولاى متقیان (ع) بگشایند.

بى گمان بررسى و تجزیه و تحلیل نبردهایى که در صدر اسلام به وقوع پیوست و نقش حضرت اسدالله الغالب (ع) در این میدان ها به فرصتى بس فراخ نیازمند است و در این مجال به اجمال از این دوره سخن گفته خواهد شد.

نخستین جنگ بین مسلمانان و کفار قریش که به جنگ « بدر » موسوم شد در سال دوم هجرى به وقوع پیوست چنانکه طبرى در « مجمع البیان » نقل مى کند ، در میان سپاه اسلام تنها شش زره وجود داشت و تعداد سپاهیان دشمن چند برابر مسلمانان بود. در آغاز این جنگ ، عتبه و شیبه وفرزند عتبه ولید ، که از شجاعان و نامداران لشکر قریش بودند ، قدم به میدان نهاده و مبارز طلبیدند. از سوى لشگر مسلمانان سه نفر از انصار مدینه براى نبرد با آنان قدم به میدان مبارزه نهادند. اما عتبه با تکبر و به صورت تحقیرآمیزى گفت : « ما را به شما نیازى نیست ، کسانى باید به جنگ ما بیایند که هم شان ما باشند. »

در این هنگام رسول خدا(ص) به عبیده بن حارث ، حمزه و امام علی(ع) ماموریت داد تا برخیزند و به میدان بشتابند. چندى نگذشت که امام علی(ع) با ضربتى هولناک حریف خود را به هلاکت رسانید و بدین ترتیب روحیه سپاه را متزلزل نمود.

در کتابهاى بسیارى درباره این روز و خدمات شجاعانه حضرت به اسلام سخن گفته شده است . در روز بدر چنانکه « ابن شهر آشوب » در مناقب و « ابن ابى الحدید » در شرح نهج البلاغه ذکر کرده اند بیش از سى و پنج نفر که نیمى از کشته شدگان سپاه قریش بودند ، به دست حضرت امیرالمومنین به هلاکت رسیده بودند و نکته بسیار مهم در این باره آنکه این اشخاص تمامى از پهلوانان و جنگجویان چالاکى بودند که داراى هیبتى بسیار هولناک و پرآوازه در خونریزى ، که نام و سوابق این افراد در « ارشاد » شیخ مفید(ره ) ثبت شده است . (ج ۱ ـ ص ۶۲ )

جنگ احد که در سال سوم هجرى رخ داد ، آزمایش عظیمى دیگر بود که موجب شد نام علی(ع) به عنوان سربلندترین و ثابت قدم ترین مسلمانان در تاریخ ثبت شود. نافرمانى ساده لوحانه برخى از مسلمین در این جنگ موجب شد تا سپاه خالدبن ولید که منتظر فرصتى بود ، از اصل غافلگیرى استفاده کرده و از پشت سر بر مسلمین که میرفتند پیروز جنگ باشند ، بتازند.

در این جنگ به انتقام خون کشته شدگان جنگ بدر ، کفار با گردآورى بیش از سه هزار نفر با تجهیزات کامل قدم به میدان نهاده بود و در صدد بود تا با کسب پیروزى ، نهال اسلام را از میان بردارند و آبروى از دست رفته خویش را بازیابند. بدین لحاظ کفار قریش در این نبرد ، سفاک ترین و زشت ترین چهره خود را به نمایش گذاشتند و از هیچ نوع سیاهکارى و درنده خویى دریغ نکردند. ایستادگى ، دلاورى و فداکارى امام علی(ع) در این نبرد کاملا شاخص و برجسته بود. چنانکه ابن عباس یکى از فضایل بى شمار آن حضرت را در وفادارى و فداکارى آن حضرت در روز احد دانسته است که علی(ع) در حالى در کنار پیامبر(ص) ماند و از ایشان دفاع کرد که دیگران گریختند. در این نبرد نیز تعدادمشرکانى که به شمشیر امام علی(ع) به هلاکت رسیدند ، به تنهایى بیشتر از سایر کشته شدگانى بود که به دست مسلمانان دیگر به هلاکت رسیده بودند.

غزوه خندق در شوال سال پنجم هجرت در مدینه به وقوع پیوست . واقعه مهم در این جنگ ، حضور « عمروبن عبدود » جنجگوى نامدار سپاه قریش است که پس از زخمى شدن در جنگ بدر با خود عهد کرده بود که تا انتقام خود را از پیامبر(ص) و مسلمین نگیرد بر زخم خود مرهم نگذارد! عمرو در بین اعراب آنقدر به شجاعت و جنگاورى معروف بود که او را با هزار مرد جنجگو برابر مى دانستند و از مواجهه شدن با او مى گریختند. در روز نبرد ، عمرو با شهامت کم نظیرى از خندق مسلمین عبور کرد و خود را به صفوف مسلمانان رسانده و مبارز طلبید. از آنجا که کسى جرات روبرو شدن با او را نداشت ، هیچکس پیشقدم نشد. عمرو که اوضاع را بدین منوال دید شروع به تمسخر مسلمانان کرد. در همین لحظه علی(ع) وارد میدان شد و براى مبارزه اعلام آمادگى کرد. عمرو چون علی(ع) را در مقابل خود دید ، کوشش کرد تا او را از نبرد منصرف نماید اما عزم علی(ع) را وقتى کامل دید به سمت حضرت به طور ناگهانى یورش برد. در این هنگام پیامبر عالیقدر اسلام (ص) فرمود : « برز الایمان کله الى الشرک کله »

یعنى : همه ایمان با تمام شرک روبرو شد.

پس از درگیرى سختى ، علی(ع) با ضربتى شگفت انگیز عمرو بن عبدو را به هلاکت رساند ، ضربتى که رسول خدا درباره آن ضربت فرمود :

« الضربه على یوم الخندق افضل من عباده الثقلین »

یعنى : به درستى که ضربت علی(ع) در روز خندق از عبادت جن و انس والاتر بود.

در این خصوص روایات بسیار دیگرى نیز در کتب شیعه و سنى به طور متواتر نقل شده است که حکایت از اهمیت شجاعت و فداکارى حضرت على بن ابیطالب در آن روز سرنوشت ساز دارد.

جنگ خیبر از دیگر جنگهاى بزرگ صدر اسلام است که در سال هفتم هجرت رسول اکرم (ص) در سمت شمال غربى مدینه روى داد. خیبر مرکب از هفت قلعه محکمى بو که در اطراف مدینه واقع بود و به مرکزى براى توطئه یهودیان علیه اسلام تبدیل شده بود. در روزهاى آغازین جنگ ، برخى از قلعه ها فتح شد. اما علیرغم محاصره مسلمانان ، قلعه « ناعم » یا « قموص » همچنان به پایدارى خود ادامه مى داد. طولانى شدن جنگ موجب اندوه رسول خدا را فراهم نموده بود تا اینکه روزى حضرت فرمود : « امروز پرچم را به مردى مى سپارم که خدا و رسول او را دوست مى دارند. آن حمله کننده اى است که اهل گریختن نیست . » و به این ترتیب پرچم سپاه اسلام را به علی(ع) سپرد. علی(ع) بى درنگ به سمت قلعه تاخت . « مَرحَب »، پهلوان نامدار یهود از قلعه خارج شد و با رجزخوانى مبارز طلبید. حضرت رجز خوانى مرحب را پاسخ گفت و با ضربه سهمگین ، او رابه خاک انداخت . یهودیان چون چنین دیدند به داخل قلعه گریختند و در را به سرعت بستند. علی(ع) خود را به کنار در رسانید و با پنجه هاى مشکل گشاى خویش ، در را از جاى کنده و به صورت سپرى بر سر دست گرفت و با مسلمانان وارد قلعه شده و آن را فتح نمود.

« قاضى عضدالدین ایجى » در « مواقف » نقل کرده است که پس از پایان جنگ ، چهل نفر به زحمت توانستند تا در را دوباره بر سر جاى خویش نصب کنند.

بنى نضیر ، ذات السلاسل ، حنین ، طائف و فتح مکه از جمله دیگر نبردهایى است که حضرت امیرالمومنین (ع) در این جنگها نقش بسیار موثر و تعیین کننده اى داشتند و ماجراى هر یک از این نبردها بسیار شنیدنى و عبرت انگیز است . از میان نبردهاى صدراسلام تنها نبردى را که امام علی(ع) به دستور پیامیر اسلام (ص) در آن حضور نیافتند ، جنگ « تبوک » است که در سال نهم هجرت پیش آمد و سپاهى براى مقابله با تحرکات رومیان که براى حمله به شهرهاى شمالى عربستان آماده شده بودند ، تدارک و روانه شد.

در این جنگ پیامبر(ص) ، علی(ع) را مامور کرد تا در مدینه بماند و در غیاب ایشان اداره امور را برعهده گیرد و با درایت و فراست جلوى دسیسه ها را بگیرند. به لحاظ آنکه این نخستین بارى بود که رسول خدا(ص) در یک سفر جنگى علی(ع) را به همراه خود نمى بردند ، این کار موجب تفسیرها و برداشتهاى گوناگونى خصوصا از سوى منافقان شد که دائم درصدد بودند تا موضوعى براى ایجاد شکاف در صفوف مسلمین پدید آورند. امام علی(ع) عاقبت خود را به پیامبر رسانیده و ماجرا را به عرض ایشان رساندند و حقیقت ماجرا را جویا شدند که پیامبر در پاسخ فرمودند : « یاعلى به راستى که مدینه جز به وجود من و تو اصلاح نخواهد شد. آیا خوشنود نیستى که مقام و منزلت تو نسبت به من همانند مقام و منزلت هارون نسبت به موسى باشد ، جز آنکه پس از من پیامبرى نیست . »

امام علی(ع) و جنگهاى دوران خلافت

به تعبیر یکى از شاعران معاصر ، « زمین فقط پنج تابستان به عدالت تن داد » و این پنج تابستان پنج سال خلافت مولاى متقیان علی(ع) بود. در طى این پنج سال امام همواره با هرگونه انحراف مبارزه فرموده و تمام سعى و توان خویش را در جهت اجراى احکام و قوانین دین مبین اسلام به کار بستند و همین جدیت بود که موجب شد تا کسانى که درصدد کسب منافع نامشروع خویش بودند ، با انواع توطئه ها و ایجاد موانع عرصه را بر آن حضرت تنگ نمایند.

عدم سازش پذیرى حضرت و پافشارى ایشان بر اجراى قسط و عدل و حاکمیت احکام الهى موجبات یاس و خشم کسانى را فراهم آورد که زمانى در زمره اصحاب و نزدیکان پیامبر بودند. و این گروه علاوه بر زخم خوردگان دیرین که کینه هاى عصر جاهلیت را هنوز در سینه مى پروراندند و درصدد انتقامجویى و مطامع دنیوى بودند ، بزرگترین جبهه مخالفان آن حضرت را تشکیل مى دادند. در کنار این دو گروه ، جماعتى نیز بودند که با برداشتهاى غلط و توقعات نابجاى خویش به مشکل آفرینى مى پرداختند و به این ترتیب امام یک تنه در سه جبهه با قاسطین ، مارقین و ناکثین در نبرد بودند، که به طور خلاصه مرورى خواهیم داشت بر نبردهاى این دوره .

جنگ جمل : در ماه جمادى الاخر سال سى و ششم هجرى بین امام علی(ع) و لشکریان عایشه و طلحه و زبیر روى داد. در روز نبرد ، علی(ع) سوار بر استر پیامبر چند بار بدون لباس رزم به میدان آمد و کوشید تا با پند و اندرز ، عایشه و طلحه و زبیر را از جنگ و لجاجت منصرف نماید. اما سرانجام پس از آنکه حجت را بر آنان تمام کرد ، فرمان نبرد را صادر فرمود.

بنابه گفته « ابن شهر آشوب » و مورخان دیگر ، تعداد سپاهیان امام علی(ع) از سپاهیان عایشه و طلحه و زبیر در آن روز کمتر بود اما با شروع جنگ ، به سرعت سپاه عایشه متلاشى شد. در این نبرد طلحه و زبیر و جمع زیادى از پیمان شکنان که با انگیزه زیاده طلبى به جنگ با آن حضرت برخاسته بودند کشته شدند. عایشه از آنجا که از حضرت درخواست عفو و گذشت کرده بود ، با احترام و به همراه چهل یا هفتاد زن به مدینه بازگردانده شد.

نبرد « صفین » : در سال سى و هفتم هجرى در محلى به همین نام واقع شد. در این نبرد معاویه پسر ابوسفیان و دستیار مکارش عمروعاص از هیچ حیله و خدعه اى فرو گذار نکردند تا جاییکه که براى گریز از شکست حتمى ، قرآنها را بر سرنیزه کردند تا به این وسیله با فریفتن ساده لوحان ، فرصتى دیگر براى تداوم توطئه هاى خویش بیابند. در جریان این نبرد فرماندهان سپاه امام علی(ع) همچون مالک اشتر رشادتها و از جان گذشتگى هاى فراوانى نمودند و بزرگانى چون عمار یاسر ، اویس قرنى ، هاشم بن عتبه ، ابوالهیثم مالک بن تیهان ، عبدالله بن بدیل ، خزیمه بن ثابت و… به شهادت رسیدند.

در این جنگ میان دو لشکر چهل برخورد روى داد که چهلمین آن « لیله الهریر » نام گرفت . در این شب آنقدر از سپاه معاویه کشته شد که اطرافیانش به او معترض شدند و اگر حیله فتنه انگیز عمروعاص به کمک او نمى آمد ، کارش براى همیشه یکسره شده بود. لیکن حیله عمروعاص در گروهى از سپاهیان ساده لوح لشکر امام علی(ع) کارگر افتاد و آنها حضرت را وادار به پذیرش حکمیت کردند.

گروه خوارج کسانى بودند که پس از اعلام حکمیت با شعار « لاحکم الالله » اعلام وجود کردند و تا به آنجا پیش رفتند که با تهدید امام به قتل از ایشان خواستند که استغفار کند و دوباره جنگ با معاویه را آغاز نماید! اما امام آنها را از مخالفت نهى فرمود و به این سبب آنان به سمت « نهروان » رهسپار شدند و در طى راه از هیچ جنایتى فرو گذار نکردند. در این حال امام که با تدارک لشکرى درصدد بود تا به جنگ معاویه برود ، در مقابل خطر خوارج ناچار شد که ابتدا کار خوارج را یکسره نماید و سپس به سراغ معاویه برود.

جنگ نهروان : در روز جنگ ، امام پیش از آغاز نبرد با خواندن خطبه اى با خوارج اتمام حجت کرد و پرچمى را به ابوایوب انصارى داد تا آنانکه پشیمان شده اند در زیر این پرچم گرد آیند و امان یابند که به این ترتیب چهارهزار نفر از خوارج با ابراز ندامت به سپاه امام (ع) ملحق شدند. آنگاه امام ، نوجوانى از قبیله بنى عامر را ماموریت داد تا با قرآن به نزد سپاه خوارج برود و آنان را به کتاب خدا و سنت رسول خدا(ص) دعوت کند. اما خوارج آن نوجوان را تیرباران کردند و لذا امام دستور حمله را صادر کرد.

در جریان این نبرد چهار هزار تن از خوارج کشته شدند و تنها ۹ نفر از آنان موفق به فرار شدند .

پس از فارغ شدن از جریان کارزار نهروان ، امام در اندیشه تدارک و تجهیز سپاهى جهت مقابله با معاویه بود که با حمله به شهرها و ایجاد ناامنى مشکلات فراوانى را پدید آورده بود ، لیکن از یک سو سست عنصرى برخى از مردم و از سوى دیگر تطمیع و وعده هاى پوشالى معاویه و نفوذ در شمار دیگرى از مردم آن روزگار و مانع تراشى ها و تفرقه افکنى ها مانع از انجام این مهم شد تا آنکه در شب نوزدهم ماه رمضان در محراب مسجد کوفه به ضرب شمشیر عبدالرحمن ملجم مرادى شهادت آن حضرت فرا رسید.

سیماى امام علی(ع) در میدان نبرد

در تاریخ صدر اسلام هیچ مردى همانند علی(ع) را نمى توان یافت که آمیزه اى از شجاعت و دلاورى ، و مجموعه اى از پسندیده ترین خصوصیات اخلاقى باشد. شهامت و جنگاورى او بدان پایه بود که نام مبارکش هراس در دل شجاع ترین پهلوانان عرب مى انداخت و موجب مى شد تا در مقابل ذوالفقار او سرتمکین فرود آورند. با این حال امام (ع) هیچگاه به خدعه و نیرنگ متوسل نشد و علیرغم آنکه بارها بر دشمنان خود دست یافت اما با جوانمردى ، از کشتن آنها صرفنظر کرد. امام هرگز زخمیان را دنبال نکرد و فراریان و زنان و کودکان را مورد تعرض قرار نداد و از دشنام دادن به دشمنان خویش اجتناب مى فرمود.

حضور امام علی(ع) در میدانهاى نبرد با هدف جهاد در راه ایجاد و گسترش حکومت دادگستر اسلامى بود. امام علی(ع) در سخنى مى فرمایند : « سوگند به خدا! که اگر تمام اقالیم هفتگانه را با آنچه زیر افلاک آن است در مقابل معصیت به خدا درباره مورچه اى که پوست جوى را از دهان او درآورم به من بدهند ، هرگز چنین اقدامى نخواهم کرد. »

« یحیى بن ابى العلا » نقل کرده است که امام علی(ع) همواره جنگ را بعدازظهر آغاز مى کردند تا شمار کشته شدگان کمتر باشد و گروه افزونترى امکان گریختن داشته باشند.

آن حضرت همواره جنگ را با نام خداى بزرگ آغاز مى کرد و پیش از آغاز جنگ با خواندن خطبه و یا ارسال نامه از طریق فرستادگان خود مى کوشید تا با بیان اصول و حقایق آنها را به حق دعوت نماید. روشنگرى هاى آن پیشواى راستین در ابتداى هر نبرد ، موجب مى شد تا گروهى با ابراز ندامت و پشیمانى به سپاه آن حضرت ملحق شوند و امان یابند.

تا هنگامى که دشمن جنگ را آغاز نمى کرد امام (ع) نیز از شروع جنگ امتناع مى ورزید. همچنین در هیچ کتابى نیامده است که پس از جنگى ، لشکریان تحت امر امام کسى را مورد شکنجه و یا مثله نمایند.

عشق به شهادت یکى از مهمترین خصوصیات و فضایل امام علی(ع) است که تمامى راویان و مورخان را به شگفتى وا داشته است . « رودلف ژایگر » مورخ نامدار آلمانى در کتاب « خداوند علم و شمشیر » درباره امام على چنین سخن گفته است : « على بن ابیطالب (ع) از این جهت گاهى فرماندهى قشون را به دیگرى واگذار مى کرد که به همه بفهماند که از مرگ حتمى هراسى ندارد و مردى راحت طلب و خوش گذران نیست . علی(ع) مى خواست که دوستان بدانند که او هم مثل شهیدانى که هر روز در میدان کارزار کشته مى شوند ، مرگ را استقبال مى کند و خصم هم بداند که بین مردى چون او ، و مردانى چون معاویه و عمروعاص تفاوت وجود دارد. »

امام علی(ع) از یادآورى نام و نحوه کشتن جنگجویانى که با ایشان روبرو شده بودند اجتناب مى ورزیدند و دیگران را نیز از بازگویى این امر باز مى داشتند. خصوصا آن حضرت هرگز میل نداشتند که در حضور خانواده شخص کشته شده ، ماجراى آن نبرد بازگو شود تا مبادا که خانواده آن شخص خود را تحقیر شده و یا بى آبرو نپندارد.

منش جوانمردى ، شرافت ، آزادگى و جمیع خصایل آن حضرت موجب مى شد که خانواده پهلوانانى که در مقابل آن حضرت شکست مى خوردند و جان خود را از دست مى دادند ، از این واقعه با افتخار یاد کنند و در موارد بسیارى نقل شده است که خانواده این پهلوانان مغلوب تنها تسلى و آرامش خود را در آن دانسته اند که اقوام آنها به دست پهلوانان نامدار ، جوانمرد و با شرفى چون امیرمومنان کشته شده است .

این مقال را با یادآورى سروده زیبایى از جلال الدین محمد مولوى به پایان مى آوریم که اشاره اى است به نبرد امام علی(ع) در جنگ خندق با عمربن عبدود و شاهد دیگرى بر شایستگى هاى بیشمار مولاى متقیان .

از على آموز اخلاص عمل             شیرحق را دان منزه از دغل

فهرست منابع :

۱ ـ خداوند علم و شمشیر ـ رودلف ژایگر ، ترجمه : ذبیح الله منصورى ـ چاپ اول تهران : نشر ایرانیان

۲ ـ حکومت عدالتخواهى ـ سیداسماعیل رسولزاده خوبى ـ تهران : انتشارات صدر ـ چاپ دوم ۱۳۶۵

۳ ـ شخصیت علی(ع) عباس محمود عقاد (مصرى ) ـ ترجمه : سیدجعفر غصبان ـ تهران : نشر ساحل ـ چاپ اول

۴ ـ امام علی(ع) پیشوا و پشتیبان ـ سلیمان کتانى ـ ترجمه : سیدجواد هشترودى ـ تهران : انتشارات محراب قلم ـ چاپ اول ۱۳۶۸

۵ ـ الفتوح ـ ابن اعثم کوفى ـ ترجمه : محمدبن احمد مستوفى ، تصحیح : غلامرضا طباطبایى مجد ـ تهران : انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى ـ چاپ اول ۱۳۷۲

۶ ـ الامام على ، صوت العداله الانسانیه ـ تالیف : جرج جرداق ـ بیروت : دارالروا ـ ۱۹۵۸

۷ ـ قرآن کریم ـ مترجم : عباس مصباح زاده ـ تهران : انتشارات جاویدان ـ چاپ سوم ۱۳۷۲

۸ ـ على و فرزندانش ـ تالیف : دکتر طه حسین ـ مترجم : محمدعلى شیرازى ـ تهران : نشر گنجینه ـ چاپ چهاردهم ۱۳۵۴

۹ ـ نهج البلاغه ـ ترجمه : دکتر سیدجعفر شهیدى ـ تهران : مرکز نشر دانشگاهى ـ چاپ اول ۱۳۷۴

۱۰ ـ غرر الحکم و دررالکلم ـ ترجمه : محمدعلى انصارى ـ قم : موسسه خلیج ـ چاپ اول

۱۱ ـ الغارات تالیف : ابواسحاق ابراهیم بن محمد ثقفى ـ ترجمه : محمدباقر کمره اى : تهران : فرهنگ اسلام ، چاپ اول ۱۳۵۶ .

على(ع)و نحوه نگرش به قدرت

اشاره:

تشریح اندیشه سیاسى على(ع) و دیدگاه هاى وى درباره قدرت همواره مورد توجه مورخان و محققان بوده است. اما در این میان نظریه اى که امام على(ع) را از سایر حاکمان اسلامى متمایز مى نماید، حاکم آرمانى و اصولى بودن و نگاه اعتبارى داشتن به قدرت است. نوشتار حاضر که مقدمه اى در این زمینه است، سعى در بررسى این دیدگاه بر اساس برخى شواهد تاریخى دارد.

مقدمه

به طور کلى، دو دیدگاه درباره نوع نگاه به قدرت وجود دارد که هر کدام تعریف و شاخص هاى ویژه خود را دارند، دیدگاه آرمان گرایى (ایده آلیسم) و دیدگاه واقع گرایى (رئالیسم).

بررسى دیدگاه واقع گرایى خارج از حوزه بحث است، اما ایده آلیسم (به آن دسته از تئورىهایى اطلاق مى شود که به ذهن یا روح اهمیت مى دهد و قدرت مهم روح انسان را فکر او مى داند و علاوه بر آن قدرت اراده یا آزادى اراده را نیز جزء قدرت هاى روح مى داند).(۲)در این دیدگاه، جست جوى قدرت به هر قیمت و حفظ آن با هر شیوه اى نامناسب است.اندیشه آرمان گرایى یا ایده آلیسم، بشر را ذاتا خوب و خیرخواه فرض مى کند و این نظر که همگان در تلاش براى کسب قدرتند را مردود مى داند. ایده آلیست ها امور و روابط بین الملل را بر مبناى اخلاق، عدالت، اعتماد و تعهد در نظر مى گیرند. به اعتقاد آنان، سیاست باید مطابق آرمان ها یا اصول متعالى عمل کند. شاخص هاى مهم اندیشه آرمان گرایى عبارتند از:

۱. قدرت، فى نفسه، محلى از اعراب ندارد، بلکه فقط در جهت خیر از آن استفاده مى شود.

۲. در این اندیشه، بیشتر به اعمال مسالمتآمیز تکیه و راه حل اختلاف از طریق آشتى جویانه دنبال مى شود.

۳. آرمان ها و اخلاق در صحنه بین المللى، راهنما، انگیزه و معیار کشورها است.

۴.این اندیشه، بشر را ذاتا خوب و خیرخواه فرض مى کند.(۳)

به نظر ما قدرت در دیدگاه على(ع) اصیل نبوده تا جست و جو و حفظ آن به هر قیمت باشد، بلکه در نگاه حضرت، قدرت سیاسى، اعتبارى و دستیابى و حفظ آن با استفاده از هر شیوه اى جایز نیست. على(ع) واقعا اصول گرا بود و اصول را مهم تر از حکومت مى دانست و در حقیقت قدرت براى او اصل و محور نبود، بلکه آن چه برایش مطرح بود، حفظ مکتب بود.

جرج جرداق نویسنده مسیحى لبنانى مى نویسد:

حکومت و سیاست از آغاز پیدایش تا امروز دو معنا داشته، یکى این که سیاست دانش احیاى مردم است و اگر این نباشد وسیله اى بى ارزش براى هدف پست است. دیگر این که سیاست چیزى جز یک مشت کارهاى پهلوانى نیست و از علم و وجدان دور است، بلکه متکى بر حیله، نیرنگ، تزویر و نفاق است تا منافع اشخاص را تإمین کند، بدون این که به مصلحت و منفعت جمعى ارتباط داشته باشد.(۴)

در نگاه على(ع) وظیفه حکومت، خدمتگزارى و دادگرى است و اعتبارش فقط در این جهت است; بدین سبب حضرت قدرت را در خدمت احیا و گسترش اصول و اهداف متعالى مورد نظرش ـ که احیاى سنت رسول و اصول اصیل اسلامى بود ـ مى دانست.

در ادامه به اختصار، براى آرمانى نگریستن و اصولى و اعتبارى بودن قدرت در نگاه على (ع)، شواهد تاریخى ارائه مى شود.

۱. پاسخ منفى على (ع) به درخواست حمایت ابوسفیان

بعد از آن که بیعت با ابوبکر روى داد و محمد بن اسحاق هم تحت عناوین (بیعت یوم السقیفه و بیعت العامه)(۵) از آن یاد کرده است و عده اى مهاجر و انصار از پذیرش بیعت ابوبکر خوددارى ورزیدند و ابوسفیان هم آشکارا اعلام کرد که حاضر است در حمایت از على (ع) مدینه را پر از سواران کند، حضرت دست به شورش نزد و حاضر نشد از حمایت شخصى چون ابوسفیان براى رسیدن به قدرت استفاده کند. جدا از امکان تحقق این امر، یک علت نپذیرفتن پیشنهاد ابوسفیان از جانب على(ع) را مى توان نگاه خاص آن حضرت به قدرت دانست; چه اگر قدرت را اصیل مى دید، شاید مى توانست با حمایت ابوسفیان آن را به دست آورد.

ابوسفیان بن حرب نیز از جمله کسانى بود که از بیعت با ابوبکر امتناع ورزید و گفت:

بنى هاشم، چنان نباشید که مردم و به ویژه تیم بن مره یا عدى در حق شما طمع کنند; چه امر زمامدارى جز در میان شما و به دست شما نیست و جز ابوالحسن کسى شایستگى آن را ندارد. اى ابوالحسن، با دستى کاردان و نیرومند خلافت را قبضه کن، چه تو بر آن چه امید مى رود، نیرومند و توانایى و البته مردى که قصى پشتیبان او است حق او پایمال شدنى نیست.(۶)

ابوسفیان بعد از جریان سقیفه به على گفت:

آیا شایسته است پایین ترین تیره هاى قریش در کسب قدرت از تو پیش بیفتند؟! به خدا قسم، اگر بخواهى در حمایت از تو مدینه را پر از سواران جنگى مى کنم، دست خود را دراز کن که با تو بیعت کنم.

على(ع) در پاسخ گفت:

اى ابوسفیان، نه، همیشه به دنبال فرصتى براى ضربه زدن به اسلام هستى و من هیچ نیاز به کمک تو که پیوسته با اسلام و مسلمانان خصومت کردى ندارم.(۷)

حضرت خود درباره رد درخواست ابوسفیان مى فرماید:

خلافت را بدینسان به دست آوردن، همچون آبى بد مزه و نا دلپذیر و لقمه اى گلوگیر است.(۸)

به هر حال، اگر چه ابوسفیان و عباس از على(ع) خواستند براى کسب خلافت اقدام کند، اما او هیچ کوششى براى کنترل جماعت به وسیله بنى هاشم انجام نداد.(۹)

در حقیقت، با آن که على(ع) بعد از رحلت پیامبر خود را شایسته خلافت و جانشینى رسول را، حق خود مى دانست، چون با عدم اقبال مردم و جریان سقیفه مواجه شد، در چهار چوب نگاه اعتبارى خود به قدرت، حاضر نشد از هر ابزارى براى کسب آن استفاده کند.

۲.همراهى با خلفاى نخستین براى حفظ وحدت اسلامى

بعد از وقوع جریان سقیفه و بیعت مردم با ابوبکر و پیش آمدن جریان مرتدین، على(ع) به منظور حفظ وحدت جامعه اسلامى و یاران اندک خود با ابوبکر بیعت کرد.

او به هیچ وجه نمى خواست رویداد سقیفه موجب بر هم خوردن وحدت مسلمانان شود. على(ع) با تقدم بخشیدن به وحدت در روش سیاسى خود ثابت کرد که به رغم زمینه و موقعیت مناسب، وارد هیچ حرکت ماجرا جویانه اى نمى شود.(۱۰)

على(ع) وقتى مى بیند، اگر شمشیر بکشد مرکز خلافت اسلامى متلاشى است، اگر بخواهد به خاطر احقاق حقش شمشیر بکشد، ناچار صبر مى کند.(۱۱)

بر اساس منابع تاریخى، ابوبکر اندکى قبل از مرگش عمربن خطاب را به جانشینى برگزید. على(ع) چون با خلافت عمر مواجه شد، همانند عصر ابوبکر، به منظور پیشرفت امور مسلمین با او بیعت و همراهى نمود و حتى با این که خود را از حاضران شوراى عمر، شایسته تر به خلافت مى دانست، چون عثمان به خلافت رسید به منظور تقویت حاکمیت اسلام با او بیعت و همراهى کرد، هر چند که کمى بعد به سبب موضوعاتى که بررسى آن ها در حوصله این بحث نیست از عثمان فاصله گرفت.

مى توان گفت، اگر على(ع) به قدرت نگاه اصیلى داشت، دست کم مى توانست با اتخاذ برخى مواضع و همراهى نکردن با خلفا، موجبات ضعف آنان را فراهم کند; اما به سبب آن که حفظ مکتب برایش مهم شمرده مى شد، صبر تلخ پیشه کرد، که در خطبه شقشقیه بدان اشاره مى کند:

خلافت را چون شترى ماده دیدند و هر یک به پستانى از او چسبیدند و سخت دوشیدند و تا توانستند، نوشیدند و من آن مدت دراز را با شکیبایى به سر بردم، رنج دیدم و خون دل خوردم.(۱۲)

۳. على(ع) و شوراى عمر

على(ع) بهترین فرصت براى کسب قدرت را در جریان شوراى عمر به سبب پایبندى به اصول از دست داد و حاضر نشد با گفتن دروغ مصلحتى مبنى بر پیروى از سنت شیخین، قدرت را کسب کند و بعد به راه خود رود.

چون عمر ضربت خورد و رإیش درباره شخص معین قرار نگرفت، از این رو کار را در میان شش نفر از بزرگان صحابه نهاد که عبارت بودند از على(ع)، عثمان بن عفان، طلحه، زبیر، عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص و به آن ها دستور داد در طى سه روز کسى را از میان خود به خلافت برگزینند.(۱۳)

در این شورا، چون بعد از مدتى عبدالرحمان از حق انتخاب شدن صرف نظر کرد، حق انتخاب کردن خلیفه را به دست آورد. عبدالرحمان به سوى على(ع) آمد و دستش را گرفت و گفت:

با تو بیعت مى کنم به شرط آن که بر اساس کتاب خدا و سنت رسول و سیره ابوبکر و عمر عمل کنى.

على(ع) در پاسخ گفت:

تو با من بر اساس پیروى از کتاب خدا و سنت رسول و اجتهاد و رإى خودم بیعت کن. (۱۴)

عبدالرحمن نپذیرفت و پیشنهاد خود را با عثمان در میان گذاشت و او به پیروى از کتاب خدا و سنت رسول و شیخین متعهد شد و به خلافت برگزیده شد.(۱۵) در نگاه على(ع) به قدرت، مصلحت اندیشى به منظور جلب نفع شخصى، زشت شمرده مى شود. مصلحت همیشه مونتاژ دین و دنیا بوده است، اما على(ع) مصلحت اندیشى را نمى پذیرد،(۱۶) هر چند به بهاى از دست دادن قدرت باشد.

۴.على (ع) و تإکید بر محاکمه پسر خلیفه

بنا به نوشته مورخان، پس از کشته شدن عمر به دست ابولولو، عبیدالله بن عمر ،اقدام به قتل خود سرانه هرمزان (مسلمان) و دختر ابولولو و جفینه (مردى ترسا از حیره) کرد، اما عثمان با این استدلال که نمى تواند تحمل کند، دیروز پدر را بکشند و امروز فرزند را، حاضر به پرداخت دیه شد و از اجراى حکم قصاص خوددارى کرد، اما على(ع) بر این امر اصرار داشت که او باید قصاص شود، تا جایى که این تصمیم سبب شد بعد از روى کار آمدن على(ع) به خلافت، عبیدالله بن عمر به نزد معاویه روانه شود.

مردم درباره خون هرمزان و نگهدارى عثمان از عبیدالله بن عمر سخن بسیار گفتند. پس عثمان به منبر آمد و گفت: من خودم صاحب خون هرمزانم و آن را براى خدا و عمر بخشیدم و براى خون عمر آن را رها کردم.

پس مقداد بن عمرو به پا خاست و گفت: هرمزان چاکر خدا و پیامبر او است و تو را نمى رسد که حق خدا و پیامبرش را ببخشى. گفت: پس مى نگریم و مى نگرید. سپس عثمان، عبیدالله بن عمر را از مدینه به کوفه فرستاد و او را در خانه اى فرود آورد.(۱۷)

اما على(ع) در عهد عثمان خواهان قصاص عبیدالله بن عمر بود و بر خلاف نظر عثمان بر این امر اصرار داشت.(۱۸) و این امر به سبب پایبندى حضرت بر اجراى احکام اسلامى بوده است.

۵. على (ع) و بدرقه ابوذر

على(ع) در زمان عثمان، بر خلاف رإى او به همراه فرزندانش به بدرقه ابوذر که، از سوى عثمان به ربذه تبعید شده بود، رفت. عثمان به مروان گفت: اى مروان، او (ابوذر) را بیرون کن و کسى را مگذار که با او سخن گوید تا بیرون رود. پس على و حسن و حسین و عبدالله بن جعفر و عمار بن یاسر براى دیدن ابوذر بیرون آمدند، پس على رفت که با او سخن گوید، لیکن مروان گفت: امیرمومنان نهى کرده است که کسى با او سخن گوید. پس على تازیانه را بلند کرد و بر شتر مروان نواخت و گفت: دور شو، خدایت به آتش کشاند. سپس او را بدرقه کرد و با او سخنانى گفت که شرح آن طولانى است(۱۹) و هر مردى از آنان با او سخن گفت و بازگشتند و مروان نزد عثمان باز آمد و در این باب میان او و على گله مندى پیش آمد و سخنانى زننده به یکدیگر گفتند.(۲۰)

۶.على (ع) و تإکید بر اجراى حکم شرعى درباره ولید بن عقبه

على(ع) در عهد عثمان، بر ولید بن عقبه، حاکم منصوب خلیفه بر شهر کوفه، به دلیل شرب خمر حد جارى ساخت; این در حالى بود که بسیارى به سبب خویشى ولید با خلیفه از اجراى این حکم خوددارى مى ورزیدند. در سال ۲۶، عثمان ولید بن عقبه را والى کوفه کرد و او نماز بامداد را با مردم در حال مستى چهار رکعت خواند، پس عثمان او را عزل و به جاى او سعید بن عاص را نصب کرد، و چون ولید از راه رسید، عثمان گفت که او را حد مى زند، پس مردم براى خویشاوندى او، که برادر مادرى عثمان بود، پیش نرفتند، اما على برخاست و او را حد زد.(۲۱)

۷. على (ع) و قتل عثمان

از مطالعه منابع تاریخى و نهج البلاغه به دست مىآید که على(ع) موضع اصلاحى، انفعالى در جریان شورش علیه عثمان اتخاذ کرده و نظر حضرت اصلاح عثمان یا کناره گیرى او از خلافت و واگذارى آن به شورا بوده است، نه قتل خلیفه. و على(ع) شخصا برنامه اى براى قتل عثمان و استفاده از این موقعیت براى رسیدن به قدرت نداشته است. حضرت در جریان شورش علیه عثمان خواهان مهار بحران بود و بدین سبب بود که میانجیگرى میان شورشیان و عثمان را پذیرفت و سعى کرد با سخنان خویش عثمان را وادار به اصلاح امور کند.

على(ع) در نهج البلاغه شانزده نوبت درباره عثمان سخن گفته است و هر چند گروه انقلابیون را ذیحق دانسته، قتل عثمان در مسند خلافت را با مصالح کلى اسلام منطبق ندانسته است.(۲۲)

براى مثال، على(ع) در چند مورد موضع خود را درباره قتل عثمان بیان داشت:

مردم بر عثمان خرده گرفتند، من یکى از مهاجران بودم، بیش تر خشنودى او را مى خواستم و کم تر سرزنش نمودم.(۲۳)

به خدا سوگند کوشیدم آزار مردم را از او باز دارم، چندان که ترسیدم در این کار گناهکار شوم.(۲۴)

اگر کشتن عثمان را فرمان داده بودم، قاتل بودم و اگر مردمان را از قتل وى باز داشته بودم، یارى او کرده بودم.(۲۵)

۸. على (ع) و پذیرش خلافت

على(ع) که خود را شایسته ترین کس براى جانشینى رسول خدا مى دانست، چون پس از رحلت پیامبر به مدت بیست و پنج سال از کسب مقام خلافت دور ماند و در این مدت تغییراتى بر خلاف دیدگاهش در جامعه بروز کرد، بعد از آن که عثمان به قتل رسید، در آغاز حاضر به پذیرش مقام خلافت نشد و شرایط زمانى را بدترین زمان براى تحقق حکومت خود دانست و تنها بعد از اصرار توإم با فشار مردم و پذیرش شروطش آن را پذیرفت و این امر تنها بدین سبب بود که بتواند اهداف متعالى خود را پیاده کند، و گرنه على(ع) قدرت محور نبوده است که در هر شرایطى به دنبال کسب قدرت برود.

بر اساس روایت منقرى، على(ع) در حالى که از پذیرفتن قدرت ناراضى بود، با اصرار مردم و به علت جلوگیرى از تفرقه، خلافت را پذیرفت.(۲۶)

به گزارش مولف الغارات على(ع) به علت فشار مردم و بعد از آن که مردم شروط وى را پذیرفتند و آنان قول همکارى و وحدت دادند، به ناچار خلافت را پذیرفت.(۲۷) حضرت در پاسخ اصرار مردم فرمود:

مرا بگذارید و دیگرى را به دست آورید که ما پیشاپیش کارى مى رویم که آن را رویه ها است و راه راست ناشناسا گردید… من اگر وزیر باشم بهتر است تا امیر. (۲۸)

۹. على (ع) و تإکید بر ظلم ستیزى و عدالت خواهى

نوع نگاهى که على(ع) به قدرت و مظاهر آن داشت، سبب شد هیچ گونه ملاحظه اى در اجراى حق و گرفتن حق مظلوم از ظالم نداشته باشد، بدین منظور، به محض به دست گرفتن قدرت آشکارا اعلام کرد که تمام امتیازات باطل و اموالى که به ناحق در دوره عثمان به افراد داده شده است را باز پس مى گیرد، و عدالت را بر قرار مى سازد; و البته با علم به این که اتخاذ چنین سیاستى او را با مشکلاتى مواجه مى کند، دست به این اقدام زد.

سیاست على(ع) صریح بود و نمى خواست کارى را که مى خواهد بکند در دلش مخفى نگه دارد و بگوید فعلا حرف صریحى نزنم تا این مردم که امروز آمدند با ما بیعت کنند و خیال کنند که این نظم موجود همان طورى که هست حفظ مى شود، ولى بعد که بر کار سوار شدیم برنامه هایى را که مى خواهیم، اجرا کنیم.(۲۹)

على(ع) سعى در اجراى حدود الهى و برقرارى عدالت و مساوات داشت; بدین منظور، در همان آغاز خلافت خود فرمود:

بدانید، اگر درخواست شما را پذیرفتم با شما چنان کنم که خود مى دانم و به گفته گوینده و ملامت سرزنش کننده اى گوش نمى دهم.()

(۳۰) على(ع) در زمینه ستاندن حق مظلوم از ظالم فرمود:الذلیل عندى عزیز حتى آخذ الحق له، والقوى عندى ضعیف حتى آخذ الحق منه.(۳۱)

عدالت خواهى و ستم ستیزى، شاخصه مهم شخصیت على(ع) است تا جایى که على(ع) یکى از اهداف حکومت خود را احقاق حق مستضعفان و برقرارى عدالت مى داند و گر نه حکومت فى نفسه برایش ارزشى نداشته است و خود در پاسخ ابن عباس حکومت را بى ارزش تر از نعلین پینه بسته اى دانسته است(مگر آن که حقى را بر پا سازم یا باطلى را بر اندازم).(۳۲)

على(ع) عدالت را رساندن هر فردى به حقش و در هم شکستن تمام موانع در ارتقاى افراد و قرار گرفتن هر چیزى در جاى خودش و اعطاى هر حقى به مستحقش مى داند و درباره فلسفه عدالت مى فرماید:

خداوند متعال براى رهبران عدالت مقرر داشته که خود را با مستمندان یکسان قرار دهند تا فقرا ناراحت نشوند.(۳۳)

حضرت در اهمیت عدالت مى فرماید:(ملاک السیاسه العدل)(۳۴) و (خیرالسیاسات العدل)(۳۵) و (العدل إفضل السیاستین).()

على(ع) در آغاز (۳۶)حکومت درباره اجراى عدالت فرمود:

به خدا اگر ببینم که به مهر زنان یا بهاى کنیزکان رفته باشد، آن را باز مى گردانم که در عدالت گشایشى است و آن که عدالت را برنتابد ستم را سخت تر یابد. (۳۷)

حضرت در جاى دیگر مى فرماید:

به خدا اگر هفت اقلیم را با آن چه زیر آسمان ها است به من بدهند، تا خدا را نافرمانى کنم و پوست جوى را از مورچه اى ناروا بربایم چنین نخواهم کرد.(۳۸)

۱۰.على (ع) و تإکید بر اجراى سیاست تسویه درباره بیت المال

على(ع) با روش هایى که بعد از پیامبر در تقسیم بیت المال شکل گرفت به مخالفت برخاست و در این امر بر مساوات و برابرى بدون هیچ گونه تبعیض و امتیازى تإکید کرد و در یک اقدام عملى در آغاز خلافت خود به عبیدالله بن رافع، خزانه دارش، دستور داد به همه سه درهم بدهد که این عمل با اعتراض عده اى از اشراف و بزرگان مواجه شد و حتى عده اى چون طلحه و زبیر و… از قبول سهم خود به نشانه اعتراض خوددارى کردند و مدتى بعد زنان عرب هم از این که در عطا با زنان عجم مساوى شدند، اعتراض کردند; اما على(ع) کسى نبود که براى جلب رضایت عده اى از اصولش بگذرد و بدین سبب حتى در اواخر خلافت خود به درخواست مالک اشتر مبنى بر بخشش به سران قبایل و شیوخ به منظور استفاده از نفوذشان در بسیج مردم، پاسخ منفى داد.

على(ع) با این که مى دانست تقسیم عادلانه بیت المال هر چند حق است، اما هماهنگ با مصلحت نیست و باید سردمداران را مقدم شمرد و ثروتمندان صاحب زور را سهم بیش تر دهد و از سهم مستضعفان بکاهد، اما هرگز این کار را نکرد و دقیقا طرفدار اجراى حق و عدالت بود; هر چند براى گروهى ناخوشایند باشد تا جایى که از حمایتش دست بردارند و به مخالفتش برخیزند.(۳۹) رفتارهاى على(ع) در عصر پیامبر هم به تبعیت از سنت رسول موید تقسیم برابر دارایى ها است. على بعد از سریه یمن در زمان پیامبر، چون به خدمت حضرت رسید و سپس به سوى سپاه بازگشت و دید ابو رافع در قبال درخواست سپاهیان لباس هاى نو به آنان بخشیده است، از این کار او به شدت ناراحت شد و دستور داد آن جامه ها را از تن به در کندند.(۴۰) حضرت به خویشان خود در این زمینه امتیازى نداد. ابو رافع، خزانه دار على(ع) بر بیت المال مى گوید:

روزى على به خانه رفت، دخترش زیور گرفته بود و مرواریدى از بیت المال را بر او دید که از پیش مى شناخته بود، گفت: این را از کجا آورده اى؟ به خدا باید دست او را ببرم. ابو رافع گوید: چون اصرار وى بدیدم، گفتم:اى امیرمومنان، به خدا من این را زیور برادر زاده ام کرده ام، اگر من نداده بودمش چگونه بدان دست مى یافت. پس او خاموش شد.(۴۱)

بر اساس روایت هاى مختلف، على(ع) به درخواست عقیل بن ابى طالب مبنى بر بخشش بیش از سهمش از بیت المال توجهى نکرد و آن را برابر با خیانت کردن به نمازگزاران روز جمعه (روایت ثقفى کوفى) یا سوختن در آتش (روایت نهج البلاغه) یا سرقت (روایت سیوطى) دانسته است. على(ع) املاکى که عثمان به خویشان خود داد را باز پس گرفت(۴۲) و بیت المال را طورى تقسیم مى کرد که در محل آن چیزى دیده نمى شد.(۴۳)

عبدالله بن عباس به امام حسن(ع) نوشت:

برخى مردم به این دلیل پدر تو را ترک کرده و به سوى معاویه رفتند که چون او در تقسیم بیت المال به صورت مساوى با همه رفتار مى کرد و آن ها نمى توانستند این اقدام او را تحمل کنند.(۴۴)

على آن قدر در حفظ بیت المال دقیق بود و در این راه بر عمال و نزدیکان و مإموران خراج سخت مى گرفت که مورخان او را به بخل و خست وصف کردند و کاملا طبیعى بود کسانى که به انگیزه حصول به منافع مادى قیام کرده بودند در مقابل چنین نگرشى به پا خیزند.(۴۵)

۱۱. على (ع) و بى اعتنایى به توصیه مصلحت اندیشان

على(ع) در اقدامى مهم به عزل والیان عثمان (جز ابوموسى اشعرى) پرداخت و به توصیه هاى کسانى چون مغیره بن شعبه و عبدالله بن عباس در ابقاى موقت آن ها، به خصوص معاویه، توجهى نکرد و از طرف دیگر حاضر نشد به افرادى چون طلحه و زبیر و رهبران قبایلى چون اشعث بن قیس امتیازى بدهد و از این طریق قدرت خود را حفظ کند.

طلحه و زبیر از على خواستار ولایت بصره و کوفه شدند، على نپذیرفت و گفت شما نزد من بمانید تا به کمک شما این کار را تحمل کنم.(۴۶) مغیره گفت:

تو را حق نیک خواهى و اطاعت مسلم است. با رإى درست امروز کار فردا را سامان توانى داد و با تباهى امروز کار فردا را تباه خواهى کرد.معاویه را بر سر کارش نگهدار و همه عاملان عثمان را بر کارشان نگهدار و چون اطاعت آوردند و از سپاهیان بیعت گرفتند، تغییرشان بده یا واگذار.(۴۷)

على(ع) در برابر درخواست ابن عباس مبنى بر ابقاى موقت معاویه و دادن امتیاز به طلحه و زبیر گفت:

این که گفتى نگاهش دارم به خدا تردید ندارم که از لحاظ کار دنیا نکو است و به صلاح است، اما تکلیفى که بر گردن دارم و معرفتى که از حال عملشان دارم ایجاب مى کند که هیچ کدامشان را به کار نگمارم.(۴۸)

در حقیقت على(ع) حاضر نبود از ستمگران به عنوان عوامل اجرایى خویش استفاده کند، هر چند به کارگیرى آن ها سبب استحکام حکومتش شود.

على(ع) بر اساس عقیده به مخالفت با عثمان برخاست و هنگامى که با او بیعت شد، خواست قبیله و غنیمت را باطل کند و تمام امور را بر اساس عقیده قرار دهد و در این راه ناچار بود در صفوف موافقان خود تغییراتى ایجاد کند و در حقیقت این عمل نوعى تمرین اساسى در سیاست بود.(۴۹)

۱۲. پاى بندى به عهد و پیمان

على(ع) شاخصه تفاوت سیاست خود را با معاویه در همین امر مى دانست و نه تنها خود به این امر سخت پایبند بود، در نامه هایى که به کارگزارانش مى نوشت بر اجراى این اصل تإکید داشت و این مسإله در راستاى نگاه اعتبارى به قدرت بود; چه اگر قدرت در نظر او اصیل بود باید با استفاده از هر شیوه اى از آن محافظت مى کرد.

على(ع) فرمود:

به خدا سوگند، معاویه زیرک تر از من نیست، لیکن شیوه او پیمان شکنى و گنهکارى است. اگر پیمان شکنى ناخوشایند نمى نمود زیرک تر از من کسى نبود.(۵۰)

حضرت با آن که در جریان جنگ صفین راضى به حکمیت نبود، اما بعد از انعقاد صلحنامه با معاویه آن را محترم شمرد و نقض آن را جایز ندانست.

على(ع) در نامه معروف خویش به مالک اشتر او را به پایبندى به عهد و پیمان سفارش مى کند و دلیل این کار را برایش توضیح مى دهد:

و اگر با دشمنت پیمان نهادى و در ذمه خود او را امان دادى به عهد و پیمان خویش وفا کن و آن چه را بر ذمه دارى ادا و خود را چون سپرى براى پیمانت بر پا، چه مردم بر هیچ چیز از واجب هاى خدا چون بزرگ شمردن وفاى به عهد سخت همداستان نباشند… پس در پیمان نه خیانتى توان کرد و نه فریبى داد و نه مکرى پیش آورد. (۵۱)

۱۳. على (ع) و پاى بندى به اخلاق سیاسى

على(ع) براى حفظ قدرت، حاضر به گفتن دروغى یا به کارگیرى نیرنگ و فریبى نبود و به راستى و درستى توجه خاصى داشت.البته خود مى دانست در عصرى زندگى مى کند که

گوینده حق اندک است، و زبان در گفتن راست ناتوان، آنان که با حقند، خوارند و مردم به نافرمانى خدا گرفتار، سازش یکدیگر را پذیرفتار، جوانشان بدخو و پیرشان گنهکار، عالمشان دو رو و قارى شان سود جو.(۵۲)

على(ع) تإکید دارد که براى دستیابى و حفظ حکومت حاضر به دغل کارى و خیانت نیست و فرمود:

بزرگ ترین خیانت، خیانت به مسلمانان است.(۵۳)

از نظر او، حفظ قدرت بر مبناى صداقت ارزش دارد و حضرت (صداقت را بنیادىترین اصل سیاست مدیریتى شمرد و صداقت و رو راستى با مردمان را اصل مهم حاکمیتش قرار داده بود. در نگاه او، صداقت نخستین شرط سیاستمدارى است).(۵۴)

على(ع) براى تداوم حکومتش از زور، استبداد، تطمیع و فریفتن مردمان با امور دنیوى، اجبار یا فریب استفاده نکرد و مقید به اصول دینى بود و با این که مى دانست مردم چگونه رام مى شوند، حاضر به استفاده از شیوه هاى نادرست نبود و به همین دلیل هم در صحنه سیاسى مغلوب شد; اما به سبب پایبندى به این امور است که به عنوان چهره اى ماندگار در تاریخ بشرى مى درخشد و به سبب الگوى خاصى که در حکومت دارى ارائه داده است مورد ستایش عموم مورخان و محققان قرار گرفته است.

۱۴. على (ع) و بى اعتنایى به مظاهر دنیوى

على(ع) هرگز براى رسیدن به مواهب دنیوى حاضر به زیر پا گذاشتن اصول اساسى خود نبوده و اگر هم به دنیا، قدرت و مظاهر آن توجه داشت، براى اجراى عدالت و ستاندن حق مظلومان از ستمگران و احیاى سنت رسول بود.

على(ع) دعوا بر سر قدرت را اختلاف بر سر آب بینى بز مى داند و در نکوهش دنیا گفته است (به خدا که این دنیاى شما در دیده من خوارتر از استخوان خوکى است که در دست گرى باشد).(۵۵)

على(ع) قدرت را وسیله آزمایش مى داند:

خدا ساختن کارشان را از تو خواست و آنان را وسیلت آزمایش تو ساخت.(۵۶)

حضرت دنیا و مظاهر آن را فریب خود ناتوان دانست:

اى دنیا، اى دنیا، از من دور شو! با خودنمایى فرا راه من آمده اى؟ یا شیفته ام شده اى؟ مباد که تو در دل من جاىگیرى، هرگز! جز مرا بفریب! مرا با تو چه نیازى است؟ من تو را سه بار طلاق گفته ام و بازگشتى در آن نیست، زندگانى ات کوتاه است و جاهت ناچیز و آرزوى تو داشتن خرد.(۵۷)

على(ع) در موارد دیگرى هم به نکوهش دنیا پرداخته است،(۵۸) اما این بدان معنا نیست که حضرت توجهى به دنیا نداشته است، بلکه بر عکس خود به کار و کوشش و آباد کردن زمین ها، کشاورزى و درخت کارى توصیه مى کرد و خود نیز این کارها را انجام مى داد. منتها آن چه از نگاه على(ع) ناپسند شمرده مى شد، غرق شدن در دنیا و دور شدن از خداوند متعال است.

۱۵. على (ع) و تإکید بر ساده زیستى

على(ع) اگر مى خواست، مى توانست به عنوان خلیفه و بالاترین مقام سیاسى جامعه اسلامى هر طور بخواهد زندگى کند، اما هیچ گاه این گونه رفتار نکرد. ابن قتیبه مى نویسد:

على در دوران خلافتش از هر وقت دیگر زاهدانه تر زندگى کرد و وقتى به او اعتراض مى شد، مى گفت پیشواى مردم باید مراقب اعمال خود باشد.(۵۹)

على(ع) براى بهبود زندگى خود و نزدیکانش برداشت شخصى از بیت المال را نمى پسندد و از نظر او (مال، مال مردم است و حاکم و خویشان او حق گرفتن چیزى از آن به مقدار حق خود ندارند.(۶۰)

على(ع) به ساده زیستى خود و علت آن اشاره دارد:

بدان که پیشواى شما بسنده کرده است از دنیاى خود به دو جامه فرسوده و دو قرصه نان را خوردنى خویش نموده… به خدا از دنیاى شما زرى نیندوختم و از غنیمت هاى آن ذخیرت ننمودم. بر جامه کهنه ام نیفزودم… و اگر خواستمى، دانستمى چگونه عسل پالوده و مغز گندم و بافته ابریشم را به کار برم، لیکن هرگز هواى من بر من چیره نخواهد گردید و حرص مرا به گزیدن خوراک ها نخواهد کشید. چه بود که در حجاز یا یمامه کسى حسرت گرده نانى برد، یا هرگز شکمى سیر نخورد و من سیر بخوابم و پیرامونم شکم هایى باشند از گرسنگى به پشت دوخته و جگرهاى سوخته، یا چنان باشم که گویند درد تو این بس که سیر بخوابى و گرداگردت جگرهایى بود در آرزوى پوست بزغاله. آیا بدین بسنده کنم که مرا امیرمومنان گویند و در ناخوشایندهاى روزگار شریک آنان نباشم؟ یا در سختى زندگى نمونه اى برایشان نشوم.(۶۱)

تجزیه و تحلیل محتواى این نامه که على(ع) آن را در خطاب به عثمان بن حنیف والى بصره در اعتراض به شرکت در مهمانى یکى از جوانان ثروتمند بصره نوشته است،نشان مى دهد که حضرت با درک شرایط زمانه و با علم به این که در برخى نقاط دنیاى اسلام مردم در سختى زندگى مى کنند، به اتخاذ این شیوه منظور همراهى با آنان و درک شرایطشان نمود و در راستاى همین سیاست است که به محض ورود به کوفه حاضر نشد در قصر اقامت کند. (حضرت دوازدهم رجب سال سى و ششم هجرى وارد کوفه شد. به آن حضرت گفتند:

اى امیرمومنان، آیا در کاخ منزل نمى کنى؟ فرمود: حاجتى به منزل کردن در آن قصر نیست).(۶۲)

حضرت نه تنها ساده مى زیست، بلکه ثروتى هم که داشت در میان تهیدستان و تنگدستان تقسیم مى کرد.(روش او در زندگى، قناعت در خوراک و پوشاک بود، او تمام درآمد سرشارى که از املاک خود به دست مىآورد را در میان تنگدستان و بینوایان صرف مى کرد و خود و خانواده اش از جامه تنها به کرباسى خشن و از خوراک به قرص نانى جوین مى ساختند).(۶۳)

۱۶. رعایت اصول انسانى و اخلاقى در رویارویى با دشمنان

على(ع) همواره سعى در حفظ اصول انسانى و اسلامى داشت و توصیه هاى آن حضرت به سپاهیانش در آغاز و جریان جنگ جمل، صفین و نهروان و اجازه برداشت آب به سپاه معاویه بعد از تصرف شریعه (بر خلاف اقدام معاویه) و رفتارش با کسانى چون عمروبن عاص در جنگ صفین این مدعا را ثابت مى کند. به تعبیر مودودى، روشى که حضرت طى نبرد جمل اختیار کرد فرق خلیفه و پادشاه را به خوبى نشان مى دهد.(۶۴)

على(ع) در جریان جنگ جمل بر یاران خود بانگ زد و فرمود:

هیچ کس را تعقیب مکنید و هیچ زخمى را مکشید و هیچ مالى را غارت نکنید و هر کسى سلاح بر زمین گذارد و هر کس در خانه خود را ببندد در امان است.(۶۵)

همچنین به یاران خود توصیه کرد:

تا ایشان کسى از شما را نکشته اند جنگ را آغاز مکنید و چون به هزیمت شدند از اموال ایشان چیزى مگیرید و بر زخمیان و مجروحان تندى و بد رفتارى مکنید.(۶۶)

همچنین فرمود:

شرمگاهى را آشکار مکنید، هیچ پرده اى را مدرید، بى آن که بار یابید به هیچ خرمگاهى درون مشوید و زنان را بر میازارید هر چند شما را دشنام دهند و به فرماندهان و نیکانتان ناسزا گویند.(۶۷)

على(ع) در برابر اعتراض یاران خویش که مى گفتند، چگونه جنگ کردن با مخالفان جایز است، اما غارت زنان و اموال آنان نه، فرمود:

مسلمانان را نمى توان به اسارت گرفت و اموالشان را غارت کرد و زنانشان را به خود تعلق داد، چون اینان بر مبناى اسلام ازدواج کرده اند. و چون قانع نشدند، گفت: کدام یک از شما حاضر است، ام المومنین عایشه را سهم خود بگیرد و در این جا بود که شورشیان متوجه خطاى خود شدند و به حکم او گردن نهادند.(۶۸)

نوع نگاه على(ع) به قدرت و پایبندى اش به رعایت اصول اخلاقى آن قدر واضح بود که سیاستمداران و زیرکان عصر آن را مى شناختند و این مطلب از پاسخى که عمرو بن عاص به معاویه در خصوص نگرانى اش در تصرف شریعه به دست على(ع) داد، نمایان است. (چون یاران على بر شریعه غالب شدند، یاران معاویه گفتند: اکنون که آب را گرفته اند ما بیچاره ایم، عمرو بن عاص گفت: کارى که تو با على و همراهانش روا شمردى على با تو و یارانت روا نمى شمارد).(۶۹) ملاحظه مى شود که على(ع) بر خلاف تاکتیک هاى نظامى آن عصر (امر کرد قشون معاویه از آب مانند لشکر خودش استفاده نمایند).(۷۰) و این کار حضرت، آشکارا تفاوت میان نگاه اعتبارى و اصیل را به قدرت نمایان مى سازد. برخورد على(ع) با عمروبن عاص در جریان جنگ صفین،(۷۱) بر رعایت اصول اخلاقى از سوى ایشان تإکید دارد، در حالى که دشمنان او از انجام هر اقدامى حتى کشف عورت براى نجات خویش صرف نظر نمى کردند، حضرت حاضر نشد دشمن خویش را در هر حالى به قتل برساند.

على(ع) براى حفظ قدرت حاضر نشد از اصول غیر اخلاقى چون سب و دشنام گویى استفاده کند و چون در جریان جنگ صفین مطلع شد کسانى چون حجر بن عدى و عمرو بن حمق خزاعى به لعن معاویه و اهل شام مشغولند،(۷۲) فرمود:

من خوش ندارم شما دشنام گو باشید، لیکن اگر کرده هاى آنان را باز گویید و حالشان را فرا یاد آرید به صواب نزدیک تر بود و در عذرخواهى رساتر. به جاى دشنام بگویید: خدایا ما و آنان را از کشته شدن برهان و میان ما و ایشان قرار گردان و از گمراهى شان به راه راست برسان.(۷۳)

در حالى که دشمنان على بد گویى و ناسزا گفتن را شعار خود قرار داده و آن را یکى از طرق تبلیغ علیه او مى دانستند، على(ع) از این راه استفاده نکرد و با بهترین بیان حقیقت حال آن ها را بیان مى فرمود.(۷۴) على نه تنها به جعل حدیث نپرداخت، بلکه استفاده از این ابزار را براى حفظ قدرت بسیار زشت مى شمرد. حضرت توصیه مى کرد که مراقب جاعلان حدیث باشند و در قبول حدیث احتیاط کنند.

در دست مردم حق است و باطل، راست و دروغ، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، و آن چه در خاطر سپرده شده است و آن چه حدیث گوید، بدان گمان برده است و بر رسول خدا در زمان او دروغ بستند تا آن که برخاست و گفت: هرکه به عمد بر من دروغ بندد، جایى در آتش براى خود آماده سازد.(۷۵)

۱۷. امانت دانستن قدرت

على(ع) بر خلاف حاکمانى چون معاویه که نگاهى اصیل به قدرت داشت، آن را به منزله امانت مى نگریست و تلاشش رعایت اصول امانت دارى درباره قدرت بود و این امر از اعمال او و سفارش هایى که به والیان خویش نمود، به دست مىآید.

حضرت در نامه اى که به اشعث بن قیس والى آذربایجان نوشت، حکومت را امانتى در دست او معرفى کرد:

وظیفه حکومتى که به تو سپرده اند طعمه اى نیست که به چنگ آورده باشى، بلکه امانتى است که به تو داده اند و مالى که در دست دارى همه اموال خدا است و تو فقط گنجور خداوند بر آن اموالى تا آن را به من بسپارى.(۷۶)

على(ع) در نامه اى دیگر به عبدالله یا عبیدالله بن عباس او را به سبب سهل انگارى در نگهدارى امانت و استفاده شخصى از مظاهر قدرت، سرزنش کرده است:

من تو را در امانت شریک خود داشتم و تو امانت مسلمانان را تباه کردى، چگونه نوشیدن و خوردن را بر خود گوارا نمودى، در حالى که مى دانى حرام مى خورى و حرام مىآشامى… به خدا اگر حسن و حسین چنان کردند که تو کردى، از من روى خوش ندیدندى و به آرزوى نرسیدندى تا آنکه حق را از آنان بستانم و باطلى که به ستمشان پدید شده، نابود گردانم.(۷۷)

۱۸.توصیه به فرزندانش در چگونگى برخورد با ابن ملجم

على(ع) براى تبعیت از سنت پیامبر ـ على رغم قول شیخ مفید در ارشاد، که معتقد است حضرت دستور به سوزاندن ابن ملجم داده است ـ به فرزندان خود توصیه کرد که حتى در برخورد با ابن ملجم اصول انسانى و اسلامى را رعایت کنند و اگر پدرشان با ضربت او به شهادت رسید، ضربتى به او بزنند و اگر زنده ماند خود در این باره تصمیم خواهد گرفت:

پسران عبدالمطلب، نبینم در خون مسلمانان فرو رفته اید و دست ها را بدان آلوده و گویید امیرمومنان را کشته اند! بدانید جز کشنده من نباید کسى به خون من کشته شود، بنگرید! اگر من از این ضربت مردم او را تنها یک ضربت بزنید و دست و پا و دیگر اندام او را مبرید که من از رسول خدا شنیدم که فرمود: بپرهیزید از بریدن اندام مرده هر چند سگ دیوانه باشد.(۷۸)

در حقیقت، على(ع) با این توصیه خواست سنت جاهلى مثله کردن که پیامبر(ص) آن را لغو کرده بود و دوباره زمینه هاى احیاى آن فراهم شده بود را ملغا سازد.

۱۹. محتواى وصیت على(ع)

على(ع) در توصیه هاى خود به فرزندانش شیوه هاى حفظ قدرت را به آنان نیاموخت، بلکه آن چه بر آن تإکید داشت رعایت اصول اصیل اسلامى و مسائل اخلاقى و عدم توجه به دنیا و مظاهر آن است.

نگاهى به وصیت على(ع) که منابع مختلف(۷۹) آن را نقل کرده اند، نشان مى دهد که حضرت فرزندانش را به برپایى نماز و روزه گرفتن، پرداخت زکات، بردبارى، پایدارى، نیکى، امر به معروف و نهى از منکر، عمل به فرمان هاى الهى و اداى فرایض، دفاع از حق، به یاد مردم بودن، خدا را همواره در نظر داشتن، فریفته دنیا نشدن، رعایت عدالت، تقوا، بخشش گناهکاران، فرو بردن خشم، نیکى با همسایگان، تربیت درست فرزندان، به حساب خود رسیدگى کردن، دوستى با نیکان، حفظ دین، توجه به ستم دیدگان، حفظ اتحاد، تلاش در برقرارى صلح میان مسلمین، توجه به قرآن و سنت رسول، توجه به ایتام، برپایى جهاد و… توصیه نموده است.

نتیجه

نگاه على(ع) به قدرت، آرمانى، اعتبارى و اصولى بوده است و آن چه براى حضرت اهمیت داشت، حفظ مکتب و عقیده بود و ایشان به قدرت به عنوان ابزارى براى رسیدن به اهداف متعالى مد نظرش مى نگریست و اساسا حضرت، اصول محور بوده است نه قدرت محور; بدین سبب دست به هر اقدامى جهت کسب قدرت و حفظ آن نزد و نگاه على(ع) به دنیا، قدرت، ثروت و سیاست آن است که از آن ها حداقل استفاده را بکند و از دیدگاه او قدرت زمانى ارزش دارد که در خدمت حق و سعادت مردم باشد.

پى‏نوشت‏:

۱. کارشناس ارشد تاریخ اسلام.

۲. على شریعتمدارى، اصول و فلسفه تعلیم و تربیت، ص۱۶۱.

۳. حسن شعبانلو، (الگوى آرمان گرایى و واقع بینى در اندیشه و سیره امام على(ع))، اندیشه صادق، ۱۳۷۹، شماره اول، ص۳۷.

۴. جرج جرداق، امام على(ع) صداى عدالت انسانى، ترجمه سید هادى خسروشاهى، ج۵، ص۳۳.

۵. رفیع الدین محمدبن اسحاق همدانى، سیرت رسول الله، ص۵۵۳.

۶. احمد بن ابى یعقوب(یعقوبى)، تاریخ یعقوبى، ترجمه محمد ابراهیم آیتى، ج۱، ص۵۲۶.

۷. تقى الدین المقریزى، النزاع و التخاصم فیما بین بنى امیه و بنى هاشم، ص۷۳.

۸. سید جعفر شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ۵، ص۱۲، ۱۳.

۹. the encyclopedia of islam، leiden، e،j.brill، volume i a – b،p.381.

۱۰. ابراهیم بیضون، رفتار شناسى امام على(ع) در آیینه تاریخ، ترجمه على اصغر محمد سبحانى، تلخیصى از صفحات ۳۳، ۳۵.

۱۱. على شریعتى، على حقیقتى بر گونه اساطیر، ص۷۵.

۱۲. شهیدى، همان، خطبه ۳، ص۱۰.

۱۳. محمد بن على، ابن طباطبا، تاریخ فخرى، ترجمه محمد وحید گلپایگانى، ص۱۳۱، ۱۳۲.

۱۴. کمال الدین میثم بن على بن میثم البحرانى، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۲۶۱.

۱۵. عبدالعزیزالدورى، مقدمه فى تاریخ صدر الاسلام، ص۵۰.

۱۶. على شریعتى، شیعه، (مجموعه آثار، ج۷) ص۱۹۱.

۱۷. یعقوبى، همان، ج۲، ص۵۵.

۱۸. سید جعفر شهیدى، زندگانى امیرمومنان على(ع) (على از زبان على(ع)، ص۵۱.

۱۹. سید جعفر شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ۱۳۰، ص ۱۲۸، ۱۲۹.

۲۰. یعقوبى، همان، ص۶۷، ۶۸.

۲۱. همان، ص۵۷، ۵۸.

۲۲. عزیزالله بیات، تاریخ ایران از ظهور اسلام تا دیالمه، ص۶۸.

۲۳. شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، نامه ۱، ص۲۷۱.

۲۴. همان، خطبه ۲۴۰، ص۲۶۹.

۲۵. همان، خطبه ۳۰، ص۳۱.

۲۶. نصربن مزاحم منقرى، واقعه صفین، ترجمه کریم زمانى، ص۱۱۹.

۲۷. ابراهیم بن محمد ثقفى کوفى، الغارات، ترجمه محمد باقر کمره اى، ص۱۳۱، ۱۳۲.

۲۸. شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ۹۲، ص۸۵.

۲۹. مرتضى مطهرى، پیرامون انقلاب اسلامى، ص۱۴۶، ۱۴۷.

۳۰. شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲، ص۲۴۴.

۳۱. همان، خطبه ۳۷، ص۳۷.

۳۲. همان، خطبه ۳۳، ص۳۴.

۳۳. محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج۱، ص۳۷۸.

۳۴. محمد محمدىرىشهرى، میزان الحکمه، ج۴، ص۴۴۵.

۳۵. همان.

۳۶. همان.

۳۷. شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ۱۵، ص۱۶.

۳۸. همان، خطبه ۲۴۴، ص۲۶۰.

۳۹. ناصر مکارم شیرازى و همکاران، پیام امیرالمومنین(ع)، ج۲، ص۳۵۳.

۴۰. محمد بن عمر واقدى، مغازى، ترجمه محمود مهدى دامغانى، ج۳، ص۸۲۸.

۴۲. محمدبن جریر طبرى، تاریخ طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج۶، ص۲۶۹۸.

۴۳. ابوالحسن على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج۱، ص۷۰۸، ۷۰۹.

۴۴. على بن الحسن الشافعى، ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳، ص۲۷۷.

۴۵. عزالدین ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۶، ص۱.

۴۶. محمد عابد الجابرى، العقل السیاسه و العربى (نقد العقل العربى ۳)، ص۱۵۹.

۴۷. مطهربن طاهر مقدسى، آفرینش و تاریخ، ج۱ ـ ۳، ص۸۷۵.

۴۸. طبرى، همان، ص;۲۳۴۰ غریغوریوس ابوالفرج امرون ابن العبرى، تاریخ مختصر الدول، ترجمه محمدعلى تاجرپور و حشمت الله ریاضى، ص;۱۶۵ عبدالرحمن بن خلدون، مقدمه، ترجمه محمدپروین گنابادى، ج۱، ص۳۹۸، ۳۹۹.

۴۹. همان، ص;۲۳۴۲ شهاب الدین احمد نویرى، نهایه الارب فى فنون الادب، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، ج۵، ص۱۱۱.

۵۰. الجابرى، همان، ۱۵۹.

۵۱. شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ۲۰۰، ص۲۳۶.

۵۲. همان، نامه ۵۳، ص۳۳۸، ۳۳۹.

۵۳. همان، خطبه ۲۳۳، ص۲۶۵.

۵۴. همان، نامه ۶۲، ص۲۸۸.

۵۵. محمد محمدىرىشهرى، سیاست نامه امام على(ع)، ترجمه مهدى مهریزى، ص۳۸.

۵۶. شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، کلمات قصار۲۳۶، ص۴۰۰.

۵۷. همان، نامه ۵۳، ص۳۲۶.

۵۸. همان، کلمات قصار، ۷۷، ص۳۷۲.

۵۹. همان، نامه ۳۸، ص۳۱۲ و نامه ۵۳، ص۳۱۹ و کلمات قصار۱۰۳، ص۳۷۷.

۶۰. محمدبن عبدالله بن مسلم بن قتیبه الدینورى، الامامه و السیاسه، ج۱، ص۵۱.

۶۱. سید قطب، عدالت اجتماعى در اسلام، ترجمه سید هادى خسرو شاهى و محمد گرامى، ج۲، ص۳۹۴.

۶۲. شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، نامه ۴۵، ص۳۱۷، ۳۱۸.

۶۳. ابوحنیفه احمد بن داوود دینورى، اخبار الطوال، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، ص۱۸۹.

۶۴. ابن طباطبا، همان، ص۱۸۹.

۶۵. ابوالاعلى مودودى، خلافت و ملوکیت، ص۱۵۲.

۶۶. دینورى، همان، ص۱۷۸، ۱۸۸.

۶۷. مقدسى، همان، ص;۸۷۷ شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، نامه ۱۴، ص۲۸۰.

۶۸. ابو على مسکویه رازى، تجارب الامم، ج۱، ص۴۹۱.

۶۹. سید مرتضى عسکرى، نقش ائمه در احیإ دین، ج۱۶، ص۱۹۵.

۷۰. یعقوبى، همان، ص۸۳.

۷۱. عباس محمود عقاد، شخصیت حضرت على(ع)، ترجمه سید جعفر غضبان، ص۳۵.

۷۲. مقدسى، همان، ص;۸۸۸ شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ۸۴، ص۶۶.

۷۳. بیضون، همان ص۹۶ به نقل از اخبار الطوال، ص۱۶۴.

۷۴. شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ۲۰۶، ص۲۴۰.

۷۵. عباس محمود عقاد، همان، ص۴۵.

۷۶. شهیدى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ۲۱۰، ص۲۴۰.

۷۷. نصربن مزاحم منقرى، پیکار صفین، ترجمه پرویز اتابکى، ص۳۸.

۷۸. شهیدى، ترجمه نهج البلاغه،نامه ۴۱، ص۳۱۳، ۳۱۴.

۷۹. همان، نامه ۴۷، ص۳۲۱ و ابن طباطبا، همان، ص۱۳۷، ۱۳۸.

۸۰. همان، نامه ۳۱، ص۲۹۶ ـ ;۳۰۷ ابوالفرج على بن حسین اصفهانى، فرزندان ابوطالب، ترجمه جواد فاضل، ج۱، ص۵۰، ۵۱.

منابع:

ـ ابن ابى الحدید، عزالدین، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، چاپ اول، (قاهره، دار احیإ الکتب العربیه، ۱۳۷۸ ق).

ـ ابن اسحاق، رفیع الدین محمد همدانى، سیرت رسول الله، مصحح جعفر مدرس صادقى، چاپ دوم، (تهران، نشر مرکز اطلاعات، ۱۳۶۴).

ـ ابن العبرى، غریغوریوس ابوالفرج امرون، تاریخ مختصر الدول، ترجمه محمد على تاج پور و حشمت الله ریاضى، چاپ اول(تهران، اطلاعات، ۱۳۶۴).

ـ ابن خلدون، عبدالرحمن، مقدمه، ترجمه محمدپروین گنابادى، چاپ دوم، (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۶۶).

ـ ابن طباطبا، محمد بن على، تاریخ فخرى، ترجمه محمد وحید گلپایگانى، چاپ سوم، (تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۶۷).

ـ ابن عساکر، إبى القاسم على بن الحسن، تاریخ مدینه دمشق، (بى جا، دارالبشیر، بى تا).

ـ ابن قتیبه الدینورى، إبى محمد عبدالله بن مسلم، الامامه و السیاسه، تحقیق، محمد الزینى (بیروت، دارالمعرفه، بى تا).

ـ اصفهانى، ابوالفرج على بن حسین، فرزندان ابوطالب، ترجمه جواد فاضل، چاپ دوم (بى جا، موسسه مطبوعاتى علمى، بى تا).

ـ بیضون، ابراهیم، رفتارشناسى امام على(ع) در آیینه تاریخ، ترجمه على اصغر محمدى، سیجانى، چاپ اول، (تهران، دفتر نشر و فرهنگ اسلامى، ۱۳۷۹).

ـ بیات، عزیزالله، تاریخ ایران از ظهور اسلام تا دیالمه، چاپ دوم(تهران، مرکز چاپ و انتشارات دانشگاه شهید بهشتى، ۱۳۷۰).

ـ البحرانى، کمال الدین میثم بن على بن میثم، شرح نهج البلاغه، چاپ دوم، (بى جا، دفتر نشر الکتاب، ۱۴۰۴ق).

ـ ثقفى کوفى، ابراهیم بن محمد، الغارات، ترجمه محمد باقر کمره اى، چاپ اول(بى جا، فرهنگ اسلام، ۲۵۳۶).

ـ الجابرى، محمد عابد، العقل السیاسه و العربى (نقد العقل العربى۳) چاپ دوم (بیروت، مرکز دراسات الوحده العربیه، ۱۹۹۲م).

ـ جرداق، جرج، امام على(ع) صداى عدالت انسانى،ترجمه سید هادى خسروشاهى، چاپ سوم(قم، خرم، بى تا).

ـ دینورى، ابوحنیفه احمد بن داوود، اخبار الطوال، محمود مهدوى دامغانى، چاپ اول(تهران، نشر نى، ۱۳۶۴).

ـ الدورى، عبدالعزیز، مقدمه فى تاریخ صدر الاسلامى، چاپ دوم، (بیروت، المطبعه الکاتولیکیه، ۱۹۶۱م).

ـ سید قطب، عدالت اجتماعى در اسلام، ترجمه سیدهادى خسروشاهى و محمدعلى گرامى، چاپ هشتم، (تهران، شرکت سهامى انتشار، بى تا).

ـ شریعتى، على، شیعه، (مجموعه آثار، ج۷)چاپ اول، (تهران، سحاب کتاب، ۱۳۵۸).

ـ، على حقیقتى بر گونه اساطیر، (بى جا، بعثت، بى تا).

ـ شریعتمدارى، على، اصول و فلسفه تعلیم و تربیت، چاپ هیجدهم(تهران، موسسه انتشارات امیر کبیر، ۱۳۸۰).

ـ شهیدى، سید جعفر، ترجمه نهج البلاغه، چاپ یازدهم(تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۷۶

نویسنده: على کریمى

قاطعیت و مدارا از دیدگاه امام على (ع)

چکیده

قاطعیت، به معنای اجرای مناسب و به موقع قانون و بهره گیری از قدرتِ مشروع در جهت اجرای عدالت است و مدارا به معنای سعه صدر و تحمّل آرای دیگران. در این مقاله این دو مفهوم با استفاده از کلام و سیره امام علی(علیه السلام) تجزیه و تحلیل می شوند و مواردی مانند مدارای حضرت با خلفای قبل از خود و ۲۵ سال سکوت، قاطعیت و مدارای ایشان در برابر مخالفان حکومت (اصحاب جمل، صفیّن و خوارج) بررسی می گردد. دعوت کارگزاران به مدارا و قاطعیت، قاطعیت در اجرای عدالت و نفی تبعیض، اجرای عدالت و قاطعیت در برابر تخلف کارگزاران، قاطعیت در اجرای احکام و قوانین الهی، قاطعیت در برابر تخریب کنندگان فرهنگ اسلامی و باورهای دینی و شدت عمل نسبت به معترضان و منتقدان توطئه گر، نمونه های عملی مطرح شده در این خصوص هستند.

مقدمه

دنیاخواهی و افزون طلبی زمامدار، نزدیکان او و افراد موقعیت طلب و سودجو، آفتی است که معمولاً حکومت ها را تهدید می کند. عامل اصلی پیدایش این آفت نوع تصمیمات و برخورد حاکم در مواجهه با موافقان و مخالفان حکومت است. حکّام پس از رسیدن به قدرت، برای وابستگان خود و نیز کسانی که در به قدرت رسیدن آنان نقش داشته اند، امتیازاتی اختصاص می دهند و با نادیده گرفتن تخلفات آنان، زمینه بهره گیری بیشتر آنان را از اموال عمومی فراهم می سازند؛ تا آن جا که حکومت به ابزاری برای رسیدن به تمایلات و خواسته های شخص حاکم و نزدیکان وی تبدیل می شود. طبیعی است که چنین حالتی، تضییع حقوق بسیاری از افراد جامعه را نیز به دنبال دارد و این بدان سبب است که حاکم نسبت به حفظ حقوق افراد عادی جامعه که تأثیر زیادی در حفظ قدرت وی ندارند، از خود شدت عمل بروز نمی دهد. این حاکمان با استفاده از تطمیع و تهدید و اعطای امتیازات خاص، مخالفان خود را به اطاعت وامی دارند و در صورت تسلیم نشدن آن ها هیچ گونه اغماضی ندارند و با شدّت با آنان برخورد می کنند.

امام علی(علیه السلام) از ابتدای ظهور اسلام در دامان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بزرگ شده بود و رحمت و شفقت پیامبر نسبت به انسان ها و مدارای آن حضرت با دشمنان و نیز قاطعیت او را در دفاع از حق مشاهده کرده بود۱ و درنتیجه، از ابتدا حیات سیاسی و اجتماعی آن حضرت بر اساس این دو اصل، یعنی قاطعیت و مدارا، شکل گرفته بود. این دو اصل، که ریشه در قرآن و روایات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دارد، در شخصیت علی(علیه السلام)، که خود قرآن ناطق است، نمود خارجی یافته است. خداوند، پیامبر خود را نرمخو و فردی معرفی می فرماید که از خطای دیگران در می گذرد:

فَبِمَا رَحْمِهٍ مِن اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لأَنفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاْعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْلَهُمْ وَ شَاوِرْهم فِی الأمَرِ… .۲

پس به برکت رحمت خداوندی، با آنان نرمخو شدی، و اگر تندخو و سختدل بودی قطعا از پیرامون تو پراکنده می شدند. پس از آن ها درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کارها با آنان مشورت کن… .

و در جای دیگر می فرماید:

ومَا اَرْسَلْنَاکَ اِلاّ رَحْمهً لِلْعَالَمِینَ۳

تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.

این بدان معناست که رسالت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر اساس رحمت برای تمامی انسان ها چه موافقان و چه مخالفان برنامه ریزی شده است. این رحمت در سایر آیات با امر به شدت و قاطعیت در مقابل گروه هایی خاص مطرح شده است که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با توجه به موقعیت های پیش آمده به آن عمل می نمود. خداوند در معرفی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) او را قاطع و با ملایمت نیز معرفی می کند:

مُحَمّدٌ رَسُولُ اللّهِ والذّینَ اَمَنُوا مَعَهُ اَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ.۴

محمد رسول خداست و کسانی که با اویند، بر کافران سخت گیر و با همدیگر مهربان اند.

فَاِذَا انْسلخَ الاَشهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمُ وَاَحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ۵

وقتی ماه های حرام تمام شد، مشرکان را در هرجا یافتید بکشید و آن ها را دستگیر و محاصره کرده، راه را بر آنان ببندید.

از طرف دیگر، خداوند پیامبرش را از قصد مشرکان و کفّار آگاه می کند و به وی متذکر می شود که آنان توقع سهل انگاری از تو دارند و می خواهند در مسائل اصولیِ دین مداهنه و سهل انگاری کنی تا آنان نیز اندکی از دین خود مایه بگذارند:

وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ۶

آن ها دوست دارند تو کوتاه بیایی تا آنان نیز کوتاه بیایند.

و این بدان معنا است که در برخی از اصول دین نمی توان با کسی مصالحه و سازش کرد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و علی(علیه السلام) نیز بر اساس تعالیم قرآن، چه در زمانی که قدرت ظاهری در اختیار داشتند و چه زمانی که قدرت ظاهری در اختیار ایشان نبود، با مخالفان خود و دیگر افراد جامعه بر اساس این دو اصل مدارا و قاطعیت عمل می کردند و از رخدادهای تاریخی می توان به دست آورد که اجرای این دو اصل در پیروزی اسلام و گسترش آن نقش بسزایی داشته است.

علی(علیه السلام) هنگام حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مطیع محض آن حضرت بود و هرجا که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) تشخیص می دادند که باید با مخالفان مدارا کرد، علی(علیه السلام) به تبعیت از ایشان، مدارا و سازش می کردند و در مواردی که لازم بود با قاطعیت برخورد کنند، طبق دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شدت عمل به خرج می دادند. حضرت در تبعیت از پیامبر و اجرای دستورهای ایشان هیچ گونه تردیدی به خود راه نمی داد و در هیچ موردی سستی و سهل انگاری نمی کرد، تا آن جا که وقتی عده ای از قاطعیت و شدت عمل حضرت علی(علیه السلام) درباره بیت المال مسلمین به پیامبر شکایت کردند، حضرت فرمود:

اِرْفَعُوا اَلْسِنتَکم عَنْ عَلّیٍ فَاِنّهُ خَشِنٌ فِی ذَاتِ اللّه عزّوجلّ غَیرُ مُدَاهِنٍ فِی دِینِهِ.

از بدگویی علی دست بردارید که او در اجرای دستور خدا، بی پروا و سخت گیر است و نسبت به دین خدا اهل سازش و مداهنه نیست.(۲)

قاطعیت و مدارا

توضیح مفهومی و مصداقی مدارا

در فرهنگ علوم سیاسی مدارا، رواداری، بردباری، تحمل آرای دیگران، و سعه صدر را معادل لغت انگلیسی (tolerance) قرار داده و آن را بدین شرح تعریف کرده اند:

۱. حالتی که به موجب آن، دو طرفِ اختلاف ناگزیر وجود یکدیگر را تحمل کنند؛ ۲. تحمل هرگونه عقیده و رواداشتن بیان آن، که از ارزش های مهم لیبرالیسم سیاسی است. با شروع عصر روشنگری و رواج این باور که حقیقت، نسبی است، بنیان تساهل و اعتقاد به آزادی استوار شد… ؛ ۳. خصوصیت اخلاقی که بیانگر طرز برخورد با تمایلات، اعتقادات، عادات، عقاید، و رفتار با دیگران است. این خصوصیت، مستلزم پذیرش گرایشات فکری مختلف، وجود بینش آزادیخواهانه و طرد هر گونه خودکامگی است؛ ۴. رواداشتن وجود آرا و عقاید مختلف سیاسی و عقیدتی و اجتماعی در درون یک نظم سیاسی و اجتماعی؛ ۵. پذیرش انفعالی آنچه فرد نتواند مانع بروز آن شود، ولی مورد قبول و تصویب او نیز نباشد.۷

هرچند در مباحث دینی نمی توان تمام موارد فوق را با همان گستردگی که در مباحث علوم سیاسی مطرح شده است پذیرفت و این خود نیازمند بحثی مستقل است تا مشخص شود دقیقا کدام یک از موارد مدارا و تا چه حدّ و مرزی مورد پذیرش اسلام است اما اجمالاً می توان ادعا کرد که بر اساس دستورهای اسلام، در قرآن کریم و سیره پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و معصومین(علیه السلام)، مدارا و نرمش، یکی از ارزش های اصیل در فرهنگ اسلامی است که بسیاری از موارد فوق را قطعا شامل می شود. برخی از مصادیق آن عبارت اند از: گذشت در مسائل شخصی؛ تحمل عقاید رقیب در عین پای بندی و باور به حقانیت اعتقادات دینی؛ سعه صدر علمی و گشودن فضای تعامل و تعاطی افکار و انظار؛ مماشات و مدارا برای تدبیر امور جامعه و تنظیم شؤون حکومت؛ مسامحه با خودی ها و دوستان و زیردستان و ستمدیدگان در چارچوب شرع و قانون؛ نرمش در کیفیت ترویج اسلام و ارزش های دینی؛ مدارا با مخالفان و دشمنان غیرمعاند که برای آرامش و نظم جامعه خطرساز نیستند، و در برخی موارد پذیرش انفعالیِ چیزی که مورد پذیرش انسان نیست ولی نمی تواند آن را تغییر دهد.

مدارا و مداهنه

در کنار اصل مدارا، در آیات و روایات پدیده ای به نام مداهنه مطرح شده است. اگر مدارا حالت افراطی بیابد که انسان در تمام مسائل شخصی و اجتماعی و با تمام گروه ها و در هر مسأله ای سازش کند، مداهنه نامیده می شود. چنین انسانی هیچ اصلی را نمی تواند به عنوان پایه در زندگی خود بپذیرد و هر لحظه روش خود را تغییر می دهد و خود را با خواسته های دیگران هماهنگ می کند. چنان که در مقدمه گذشت، قرآن پیامبر را از مداهنه با کفار منع نمود. آنچه از مدارا در این بحث مدّنظر است و در سیره و کلام حضرت بدان پرداخته شده، یکی پذیرش انفعالی چیزی است که فرد نمی تواند مانع آن شود، ولی مورد قبول او نیز نیست مانند حالتی که حضرت نسبت به کارهای سه خلیفه قبل از خود داشته اند و دیگری، مدارا با مخالفان و تحمل اعتقادات شخصی آنان است، به شرطی که با مبانی اصولی اسلام منافات نداشته باشد و آنان دست به شورش نزنند مانند مدارای حضرت علی(علیه السلام) با مخالفان خود در حکومت و سوم، خصوصیت اخلاقی و گذشت حضرت در مسائل شخصی.

قاطعیت

بر اساس آنچه در مباحث بعدی خواهد آمد، قاطعیت را می توان اجرای به موقع و مناسب قانون و بهره گیری از قدرت مشروع برای اجرای عدالت نسبت به خود و دیگران تعریف کرد و مواردی مانند قاطعیت در استیفای حقوق مردم، برخورد با کارگزاران متخلف حکومتی و قاطعیت در طرد خواسته های غیرمشروع شخصی و… را از موارد آن نام برد. بدین ترتیب قاطعیت ضد خشونت است؛۸ زیرا قاطعیت به کارگیری قدرت است و در مباحث علوم سیاسی «قدرت و خشونت ضد یک دیگرند و آن جا که یکی سلطه مطلق پیدا کند، دیگری وجود نخواهد داشت»۹ و «قانون گذاری، تصمیم گیری، فرمان دادن و مجازات کردن از وظایف اصلی قدرت در داخل همه گروه هاست».۱۰ بنابراین، قاطعیت در اجرای قوانین و مجازاتِ تخلف کنندگانِ از قانون، در حیطه قدرت مطرح می شود، نه در حیطه خشونت؛ زیرا عنصر غیرقانونی بودن۱۱ از ممیزات خشونت است و در اسلام به شدت و در تمام موارد با آن برخورد شده و اجازه خشونت به معنای فوق به هیچ کس و در هیچ شرایطی داده نشده است.

در این مقاله سعی خواهد شد موارد عملی اجرای این دو اصل در سیره حضرت علی(علیه السلام) بررسی گردد و تأکید بیشتر بر مواردی است که حضرت با مخالفان خود به ویژه در زمان به قدرت رسیدن مواجه بوده اند و در کنار این بحث، به قاطعیت ایشان در اجرای عدالت و عدم تبعیض در جامعه و سختگیری در مورد کارگزاران حکومتی نیز اشاره خواهیم کرد.

مدارا با خلفا و ۲۵ سال سکوت

هرچند در کتاب های تاریخی اطلاعات کامل و دقیقی از دوره دوم حیات سیاسی اجتماعی حضرت علی(علیه السلام) فاصله میان رحلت پیامبر و خلافت ظاهری او وجود ندارد، اما همین موارد کمی که مورخان نقل کرده اند، بیانگر آن است که حضرت در این دوره خاص و حساس از تاریخ اسلام، با این که خلافت و جانشینی پیامبر را از حقوق مسلم خود می دانست و آن را حقی الهی برای خود قلمداد می نمود، اما هنگامی که دیگران حکومت را تصاحب کردند، در برابر غصب شدنِ حق خویش، مدارا در پیش گرفت. اگرچه آن حضرت به مناسبت های گوناگون و به افراد مختلف حقانیت خود را گوشزد می نمود، اما از نظر عملی دست به شمشیر نبرد و از راه خشونت در جهت به دست آوردن حق خود بهره نبرد؛ بلکه برای حفظ اسلامِ نوپایی که دشمنان از هر طرف در کمین بودند موقعیتی پدید آید تا آن را ریشه کن سازند، با خلفا از در سازش درآمد۱۲و در موارد مختلفی که مصلحت مسلمین اقتضا می کرد، به عنوان یکی از بزرگ ترین نخبگان جامعه، آنان را از مشورت های خود بهره مند می ساخت.۱۳ به تعبیر خود حضرت، چونان شخصی که خار در چشم و استخوان درگلو داشته باشد، بر فتنه های فتنه انگیزان و جهل ناآگاهان حلم ورزید۱۴ و با آنان نرمش و مدارا نمود. آن حضرت برای پیشبرد اسلام و حفظ اصول ارزشی و کمک به گسترش آن در جهان آن روز همت گماشت و در عمل نشان داد که مدارا همیشه از طرف صاحبان قدرت در برابر زیردستان نیست؛ بلکه در مواردی نیز لازم است نخبگان جامعه و حتی آنانی که بیشترین حق را در جامعه دارند و به عللی ازحق خود محروم مانده اند حرکتی برخلاف مصالح عامه دین و مسلمین انجام ندهند مگر زمانی که حرکت اصلاحی آنان هیچ گونه ضرری برای جامعه نداشته باشد و در عین حال، از طریق ارشادات و راهنمایی های خود، به منظور تقویت مبانی دینی و نظام مسلمین، حکومت را یاری رسانند؛۱۵ بدین معنا که در تمام موارد، منافع عمومی را مدّنظر قرار دهند و نوع برخورد خود را بر اساس آن تنظیم کنند.

حضرت علی(علیه السلام) در زمان عثمان، که بیت المال را در میان بستگان خود تقسیم می کرد و ابوذر را با آن مقام علمی و تقوا به ربذه تبعید نمود، فقط به مشایعت ابوذر اکتفا کرد و در عمل، با حکم خلیفه مخالفت نکرد و در موارد مختلف که افرادی می کوشیدند از خشونت بر ضد عثمان استفاده کنند، آنان را از این عمل برحذر داشت و بارها میان عثمان و مخالفان او میانجیگری نمود و کوشید که واقعه پدید آمده بدون خشونت و خونریزی پایان پذیرد و تا آخرین لحظه هم با فرستادن امام حسن و امام حسین(علیه السلام) به منظور حمایت از عثمان، حسن نیت خود را اثبات نمود. اما این حرکت به معنای تأیید اعمال عثمان نبود؛ زیرا بعد از رسیدن به قدرت با قاطعیت تمام کوشید اموالی را که به ناحق در حکومت عثمان به افرادی خاص رسیده بود، باز گردانَد.

حضرت در دوران خلفا در مواردی که علنا مخالفت با حکم خدا را مشاهده می کرد و به خصوص در مواردی که حاکمان با استفاده از قدرت خود می کوشیدند حدود الهی را بر برخی از نزدیکان خود جاری نسازند، با قاطعیت وارد میدان می شد و از حکم خدا دفاع می کرد. در واقع، این عمل به منظور تثبیت حاکمیت دینی و امیدوار شدن مردم به حکومت صورت می گرفت. برای مثال در جریان شرابخواری ولید بن عقبه، استاندار عثمان در کوفه، که شرابخواری او برای خلیفه ثابت شده بود، آن حضرت وقتی دید دیگران جرأت اجرای حد را ندارند، شخصا اجرای حد را برعهده گرفت. در تاریخ آمده است که کسی جرأت نداشت بر پشت ولید تازیانه ای فرود آورد، علی بن ابیطالب چون اوضاع و احوال را چنین دید، خود تازیانه ای در دست گرفت و بر ولید وارد شد. ولید علی بن ابی طالب(علیه السلام) را به خدا سوگند داد و خویشاوندی خود را با او به یادش آورد. علی(علیه السلام) گفت: ساکت باش! همانا سبب هلاکت بنی اسرائیل آن بود که حدود الهی را تعطیل کردند… بگذارید قریش مرا جلاّد خود بخواند!۱۶

به نقل مسعودی، علی(علیه السلام) او را گرفت و برای حدّ شرعی تازیانه بر پشتش فرود آورد. عثمان، خلیفه وقت، بر علی(علیه السلام) اعتراض نمود و گفت: تو حق چنین رفتاری را با او نداشتی! علی(علیه السلام) در پاسخ فرمود:

حق دارم و بدتر از این هم سزاوار کسی است که فسق ورزد، و از چنگال عدالت و اجرای قانون بگریزد.۱۷

این بدان معناست که اگر نخبگان جامعه در مواردی تعطیلی حکمی را مشاهده کنند و تواناییِ اِعمال قدرت و فشار بر حکومت، برای اجرای آن حکم الهی را داشته باشند، وظیفه دارند که بدون وارد شدن ضرر به جامعه مسلمین، در این جهت حرکت کنند و با استفاده از موقعیت خود و با فشاری که بر حکومت وارد می سازند، آن را وادار به اجرای حدود الهی نمایند. البته این در موردی است که حاکم، مشروعیت الهی نداشته باشد و در اجرای حکم الهی تعلل کند.

قاطعیت و مدارا در برابر مخالفان حکومت

حضرت علی(علیه السلام) پس از رسیدن به قدرت، مبنای انتخاب افراد را برای واگذاری مناصب حکومتی، لیاقت معنوی و کاردانی آنان قرار دادند و در تقسیم بیت المال نیز بر اساس عدالت نسبت به همه افراد جامعه یکسان برخورد نمودند. بدین ترتیب، طبیعی بود افرادی مانند طلحه و زبیر که به پست و مقامی نرسیده بودند۱۸ و تمام آمال و آرزوهای خود را بر باد رفته می دیدند و نیز حاکمان عزل شده که منافع مادی خود را از دست داده بودند با آن حضرت مخالفت کنند و به همراه کسانی که از ابتدای خلافت با حضرت بیعت نکرده بودند، گروه مخالفان حکومت علی(علیه السلام) را تشکیل دهند. در این میان، گروهی نیز از یاران نادان حضرت بر اثر جهل و نادانی، در اواخر حکومت حضرت به گروه مخالفان پیوستند و در تاریخ به خوارج مشهور شدند.

روش حضرت در مقابل این مخالفان، ابتدا نرمش و مدارا بود، امّا هنگامی که تمام راه های مسالمت آمیز بسته شد، برای خاموش کردن فتنه ای که آنان ایجاد کرده بودند با قاطعیت اقدام نمود. حضرت هیچ گاه مخالفان خود را از امتیازات عمومی که حق هر مسلمان در جامعه اسلامی بود، محروم نساخت و سهمیه آنان را از بیت المال قطع نکرد و هیچ گاه مخالفی را به صرف اتهام مخالفت یا اعلام مخالفت، دستگیر یا زندانی نکرد و تا زمانی که با آنان اتمام حجت کامل ننموده و از تمام راه های مسالمت آمیز برای هدایت و بازگشت آنان بهره نبرده بود، از در جنگ و شدت عمل وارد نشد. سطور آتی دلیلی برای اثبات این ادعاست.

مدارا و قاطعیت با اصحاب جمل

علی(علیه السلام) که از قصد شوم طلحه و زبیر آگاه بود، هیچ گاه قبل از رفتنشان به مکه به صرف اتهام این که در آینده قصد مخالفت دارند آنان را دستگیر و زندانی نکرد و یا از حرکتشان به سوی مکه ممانعت ننمود. هنگامی که حضرت از نقشه آنان برای جنگ بر ضد خود آگاه شد، دستور به کشتن آن ها نداد و لشگری را برای جنگ با آنان به مکه نفرستاد؛ بلکه از راه سازش و مسالمت درآمد و با نوشتن نامه با آنان به گفت وگو نشست و بیعت آنان را با خود یادآوری کرد۱۹ و کوشید که غائله از راه مسالمت آمیز پایان یابد. بدین ترتیب سعی حضرت بر آن بود که از طریق گفت گو، مخالفان خود را بر سر عقل آورد و آنان را به اطاعت مجدد از حکومت وادارد و جامعه اسلامی را از گسیختگی نجات دهد. حضرت در این باره می فرماید:

همانا این گروه به سبب نارضایتی از حکومت من به یک دیگر پیوسته اند و من تا هنگامی که بر جامعه و اجتماع احساس خطر نکنم، شکیبایی پیشه می کنم؛ چه این که آنان اگر بر این افکار سست و فاسد باقی بمانند و بخواهند اهداف خود را عملی سازند، نظام جامعه اسلامی از هم گسیخته خواهد شد.۲۰

بدین ترتیب حضرت مرز تساهل و مدارا با مخالفان را تا مرحله ای می دانند که حرکت مخالفان و اقدامات عملی آنان سبب مفسده و گسیختگی نظام جامعه اسلامی نگردد. اما اصحاب جمل بدون توجه به بیانات ایشان، لشکرکشی کردند و در بصره عده ای را به شهادت رساندند و جنگی تمام عیار با امام(علیه السلام) به راه انداختند و عملاً تمام راه های مسالمت آمیز را بستند. در این هنگام حضرت با قاطعیت تمام با فراخواندن نیروهای خود برای دفع فتنه جملیان به سوی بصره حرکت کردند. حضرت در جواب جمعی از سربازان که ایشان را از تعقیب طلحه و زبیر منع می کردند، فرمودند:

به خدا سوگند، من چون کفتار نباشم که با آهنگ به خوابش کنند و فریبش دهند و شکارش کنند. من تا زنده ام، با یاریِ جویندگانِ حق و فرمانبران یکدل، به رویگردانانِ از حق و نافرمانانِ بددل خواهم تاخت.۲۱

ونیز فرمودند:

اگر سر باز زنند، تیغ تیز در کار است، که درمان نابکار است و حق را یار. شگفتا! از من می خواهند به میدان کارزار آیم و در نبرد پایداری نمایم. مادرشان بر آنان بگرید. تاکنون کسی مرا از جنگ نهراسانده و از شمشیر نترسانده، که من به خدای خود یقین دارم و در دین خود شبهه ای ندارم.۲۲

با این که جَمَلیان در بصره جنایات زیادی را مرتکب شده بودند و دیگر جایی برای اتمام حجت برای آنان باقی نمانده بود، امّا حضرت برای آخرین بار از روش گفت گو برای هدایت آنان استفاده کرد و یکی از یاران خود را به عنوان سفیر به همراه قرآن نزدشان فرستاد و آنان را به عمل به قرآن فراخواند تا شاید کلام خدا سبب شود سر عقل آیند و درنتیجه، از خونریزی و خشونت بیشتر در جامعه اسلامی جلوگیری شود. اصحاب جمل به جای پذیرفتن قرآن و گوش دادن به پیام سفیر، با قساوت تمام وی را تیرباران کردند و به شهادت رساندند.۲۳

در این مرحله بود که دیگر جایی برای سازش و تساهل باقی نمانده بود و حضرت باید با قاطعیت این فتنه را خاموش می کرد. بدین جهت پس از شهادت سفیر، دستور حمله به اصحاب جمل را صادر نمود و آنان را شکست داد. اما نکته مهم در جریان جمل این است که حضرت پس از کشته شدن فرماندهان جنگ (طلحه و زبیر) که علت اصلی جنگ بودند، دستور داد در میدان جنگ این اعلامیه را که در ابتدای جنگ برای سربازان خوانده شده بود، دوباره برای آنان بخوانند:

مردم! زخمی های دشمن را نکشید؛ فراری ها را تعقیب نکنید؛ پشیمان شدگان را مورد توبیخ و سرزنش قرار ندهید؛ اگر کسی از افراد دشمن سلاح خود را بر زمین انداخت در امان است. آنان را آزار نرسانید. هر کس وارد خانه خود شد و در را بر روی خود بست، خون و جان او محفوظ است؛ آزارش ندهید. تمام افراد سپاه دشمن از سیاه و سفید، کوچک و بزرگ، زن و مرد، همه در امانند و کسی حق تعرضّ به آنان را ندارد.۲۴

و بدین ترتیب حضرت تمام افراد دشمن را از عفو عمومی و بزرگواری خود برخوردار نمود.۲۵ اما در کنار این عفو که در واقع بازگشت از قاطعیت قبلی به مدارا و سازش دوباره با مخالفان بود برای این که آنان این سازشِ او را حاکی از ترس یا ناتوانی اش نشمارند، در نامه ای خطاب به مردم بصره اعلام کرد که اگر دوباره گوش به حرف آشوبگران دهند و بر ضد حکومت حرکتی کنند، پاسخی شدیدتر از جنگ جمل دریافت خواهند کرد:

من گنهکارانتان را بخشودم و از آن که رو برگردانده بود، شمشیر را برداشتم و آن کس را که روی آورد قبول نمودم؛ لیکن اگر کارهای ناروا و نادرست و اندیشه های نابخردانه و سست، شما را وادارد که راه جدایی در پیش گیرید و اطاعت مرا نپذیرید، بدانید که من آماده به کار، نزدیک شمایم و به یک لحظه سر وقت شما می آیم. اگر مرا از آمدن به سوی خود ناچار سازید، چنان جنگی آغاز کنم که جنگ جمل در مقابل آن بازی کودکانه جلوه کند. با این همه، من فرمانبران شما را ارج می نهم و پاس حرمت خیرخواهان شما را دارم. نه بیگناه را به جای گنهکار می گیرم، و نه پیمان شکن را به جای پیمانگزار و متعهد می پذیرم.۲۶

بدین گونه، امام (علیه السلام) معیار مدارا و سازش یا قاطعیت در مقابل مخالفان حکومت را تعیین فرمودند. مرز آغاز قاطعیت و پایان یافتن مدارا، جایی است که مخالفان شمشیر به دست می گیرند و با راه انداختن جنگ داخلی، نظام جامعه اسلامی را بر هم می ریزند. در این مورد تا زمانی که فتنه خاموش نشده است و سردمدارانِ آن زنده هستند و می توانند به توطئه خود ادامه دهند این قاطعیت باید ادامه یابد؛ امّا همین که سرمداران فتنه کشته شدند و افراد باقی مانده تمایلی به جنگیدن با حکومت نداشتند، باید بخشیده شوند.

مدارا با اهل کوفه

حکومت ها معمولاً کسانی را که از دستورهای شخص حاکم سرمی پیچند خصوصا اگر موارد حساس و مهمی مثل جنگ در میان باشد به شدت تنبیه می کنند و لااقل عده ای را برای عبرت گرفتن دیگران شدیدا مجازات می نمایند؛ اما حضرت علی(علیه السلام) پس از بازگشت از بصره و ورود به کوفه، نسبت به کسانی که از آن حضرت تبعیت نکرده و در جنگ با دشمن با ایشان همکاری نکرده بودند، فقط به توبیخ و عتاب لفظی اکتفا کرد و از درِ مسالمت با آنان درآمد. یکی از فرماندهان حضرت که انتظار حرکتی شدید از حضرت در مقابل تخلف کوفیان را داشت، برخاست و با لحنی اعتراض آمیز گفت: من این مقدار مجازات را برای آنان کم می دانم. به خدا سوگند، اگر دستور بدهی آنان را می کشم. امام با جمله «سبحان الله» او را هشدار داد و فرمود: … از حد و اندازه تجاوز کردی. او دوباره برخاست و در دفاع از گفته قبلی خود چنین استدلال کرد: شدت عمل و تجاوز از حد در جلوگیری از حوادث ناگوار از ملایمت و نرمش با دشمنان مؤثرتر است. حضرت در جواب او فرمود: خداوند چنین دستوری نداده است. وقتی انسان در مقابل انسان کشته می شود، دیگر ستم و تجاوز از حد چه جایی دارد؟ «وَمَنْ قُتِلِ مِظْلوما فقدْ جَعلْنا لِولّیه سُلْطَانا فَلایُسْرِفْ فِی القَتْلِ اِنَّه کَانَ مَنْصُورا»؛(۳) اسراف در قتل آن است که غیرقاتل را به جای قاتل بکشید و خداوند از این عمل نهی نمود و آن را ستم و تعدّی دانست.۲۷

این حرکت اصولیِ حضرت سبب شد متخلفان جرأت یابند و علت شرکت نکردن خود را در جنگ با طلحه و زبیر بیان کنند و در واقع، انتقاداتی را که از حضرت داشتند بر زبان جاری سازند. حضرت نیز فرصت یافت که با بیان کامل، آنان را به اشتباهاتشان آگاه سازد تا هدایت شوند. برای مثال، ابوبرده بن عوف از متخلفانی بود که به جنگ با اصحاب جمل و کشته شدن آنان انتقاد داشت و از علت وقوع نبرد جمل و کشته شدن عده ای در کنار طلحه و زبیر از علی(علیه السلام) سؤال کرد. امام نیز به شورش طلحه و زبیر، و قتل و غارت آنان، و کشته شدن شخصیتی مانند ربیعه بن عبدی و گروهی از مسلمانان و قتل هزارنفر از یاران خود توسط اصحاب جمل اشاره نمود و از نیرنگ و پیمان شکنی آنان با امام خود سخن گفت. آن گاه فرمود: آیا حال در این موضوع تردید داری؟ ابوبرده گفت: من تا به حال در حقانیت تو در تردید بودم، ولی از این بیان، نادرستی روش آنان بر من آشکار شد و دریافتم که تو هدایت یافته و راه یافته ای.۲۸ بدین گونه حضرت با رفتار و گفتار خود نشان داد که می توان افرادی را که مخالفت آنان از روی جهل و ناآگاهی است و عنادی ندارند، با منطق و استدلال به مسیر حق هدایت کرد.

مدارا و قاطعیت با قاسطین

امام علی (علیه السلام) در ابتدای خلافت خود، معاویه را از حاکمیت شام عزل کرد و هیچ گاه او را به عنوان حاکم از طرف خود به رسمیت نشناخت. نتیجه آن شد که سپاه شام و عراق در سرزمینی به نام صفین به نبرد پرداختند.۲۹ حضرت قبل از شروع جنگ، با نامه نگاری کوشیدند معاویه را وادار سازند که با اختیار خود حکومت شام را واگذار کند و از دستور حاکم مسلمین پیروی نماید؛ اما هنگامی که این مذاکرات به نتیجه ای نرسید حضرت با آنان جنگید. روش حضرت پس از اتمام جنگ و به هنگامی که نزدیک بود دشمن شکست بخورد، با روش ایشان در جنگ جمل تفاوت داشت؛ به این معنا که بعد از جنگ جمل عفو عمومی صادر نمود و تمام مخالفان را بخشید و دستور داد فراریان را تعقیب نکنند، ولی در جنگ صفین دستور داد که حتی فراریان از جنگ را نیز بکشند.

امام هادی (علیه السلام) تفاوت روش امام علی(علیه السلام) در مقابل اصحاب جمل و اصحاب صفین را ناشی از آن می دانند که پس از کشته شدن طلحه و زبیر و پشیمانی مردم از جنگ و مراجعت به منازل خود، مخالفان رهبر و فرماندهی نداشتند که دوباره این سربازان و مخالفان را جمع آوری کند و مجددا جنگ را شروع نماید؛ اما در لشکر معاویه هنوز معاویه و متصدیان و برنامه ریزان زنده بودند و در صورتی که فراریان یا مجروحان جنگ بخشیده می شدند، آنان را دوباره سازماندهی می کردند و بر ضد حکومت از آنان استفاده می نمودند.۳۰

بدین گونه در سیره حضرت، قاطعیت در مورد مخالفانی که دست به شمشیر برده اند، تا زمانی جایز است که رهبران آن گروه مخالف و برنامه ریزان آن زنده هستند؛ اما اگر این برنامه ریزان کشته شدند، دیگر جایی برای قاطعیت نیست و نباید نسبت به مخالفانی که نمی توانند گروهی برانداز تشکیل دهند و از افراد عادی جامعه هستند، قاطعیت به خرج داد، بلکه باید آنان را بخشید.

مدارا و قاطعیت با خوارج

سیره علی(علیه السلام) در مواجهه با مخالفان خود این بود که به صرف جدا شدن آنان از حضرت و اعلام مخالفت، اقدامی انجام نمی داد و تا زمانی که قصد براندازی حکومت و انجام اقدامات عملی در این زمینه از آنان بروز نمی داد، با آنان مدارا می کرد. خرّیتِ ناجی یکی از یاران حضرت بود که از بیعت او خارج شده بود و قصد شورش بر حکومت علوی را در سر می پروراند. اصحاب امیرالمؤمنان(علیه السلام)، آن حضرت را از قصد خرّیت آگاه ساختند و متذکر شدند که وی قصد خروج از کوفه و شورش دارد، و از امام خواستند قبل از بیرون رفتن از شهر، او را دستگیر و زندانی کند. آن حضرت فرمود:

اگر ما همه کسانی را که متهم هستند دستگیر کنیم، در این صورت زندان ها پر خواهد شد؛ تا زمانی که مردم تظاهر به خلاف نکرده و وارد عمل نشده اند، آنان را دستگیر و زندان و مجازات نخواهیم کرد.۳۱

بدین گونه، حضرت در مقابل کسی که علنا باایشان مخالفت می کرد و کلام او حاکی از اعلام جنگ بود، ابتدا از راه خشونت وارد نشدند، بلکه کوشیدند راه گفت گو با او را بازکنند تا شاید از این راه به اشتباهات خود پی ببرد و اصلاح گردد. در مرحله دوم، او را در جامعه آزاد گذاشت که زندگی شخصی خود را ادامه دهد و به صرف مخالفت و اتهام شورش، اجازه نداد او را دستگیر و زندانی کنند. سرانجام، وقتی که خرّیت دست به شمشیر برد و عملاً مبارزه ای مسلحانه بر ضد حکومت راه انداخت، دیگر جایی برای تساهل و مدارا باقی نمانده بود، لذا حضرت با قاطعیت وارد عمل شد و به یکی از فرماندهان شجاع کوفه به نام معقل بن قیس ریاحی مأموریت داد تا فتنه خریت را سرکوب کند. معقل نیز در نبردی سخت، خریت را به قتل رسانید.

خوارج مخالفانی بودند که نسبت به حضرت از هیچ تهمت و انتقاد ناروایی کوتاهی نمی کردند، اما حضرت در مواجهه با آنان روش مدارا را برگزید و تا زمانی که مخالفتِ آنان در حدّ کلام بود، واکنش نشان نداد و آنان را از حقوق قانونی و مالی خویش محروم نساخت و از جامعه اسلامی طرد نکرد. در مواردی که خوارج به حضرت تهمت کفر و شرک می زدند، یاران او قصد داشتند که به شدت با آنان برخورد کنند، امّا حضرت فرمود:

آرام باشید! جواب حرف زشت، حرف زشت است یا گذشت از گناه، [نه اعدام].۳۲

و در مواردی که خوارج می کوشیدند با توهین به حضرت سخنرانی او را قطع کنند، باز حضرت از درِ سازش با آنان درمی آمد. روزی امام(علیه السلام) در مسجد در حال سخنرانی بود که ناگهان یک نفر از خوارج از گوشه مسجد فریاد زد: «لاحکم الاّ للّه» و به دنبال او، جمعی دیگر نیز این شعار را سردادند. دقایقی سخن امام(علیه السلام) قطع شد. آن گاه امام در پاسخ فرمود:

سخنی است به ظاهر حق، اما آنان باطلی را دنبال می کنند… تا وقتی با ما هستید از سه حق برخوردارید: از ورود شما به مساجد خدا و نمازگزاردن در آن جلوگیری نمی کنیم؛ شما را از بیت المال محروم نمی سازیم؛ و تا آغاز به جنگ نکرده اید با شما نبرد نخواهیم کرد.۳۳

بدین گونه حضرت نه تنها به سبب توهین و بر هم زدن سخنرانی، آنان را تنبیه نکرد، بلکه از ورود مجدد آنان به مساجد و شرکت در نماز جماعت مسلمین نیز ممانعت به عمل نیاورد و به مانند دیگر مسلمانان حقوق آنان را پرداخت؛ ولی مرز سازش و مدارا را مشخص کرد و فرمود: «تا آغاز به جنگ نکرده اید با شما نمی جنگیم» و این بدان معناست که اگر شروع به جنگ و خونریزی کردید، دیگر نباید انتظار رحمت و رأفت و سازش و مدارا داشته باشید، بلکه باید منتظر قاطعیت و شدت عمل باشید، حضرت فرمود:

اگر سکوت کنند با آنان همچون دیگران معامله می کنیم، و اگر سخن بگویند پاسخ می گوییم، و اگر شورش کنند با آنان می جنگیم.۳۴

بدین ترتیب زمانی که خوارج، جنگ را آغاز کردند، حضرت با قاطعیتِ تمام در نهروان با کشتن بسیاری از آنان این فتنه را، که توسط جاهلان متنسک پدید آمده بود، خاموش کردند.

قاطعیت در برابر همکاری با دشمن

از قاطعیت حضرت در مقابل مخالفان، هم چنین مواردی است که اینان به نحوی با دشمن همکاری می کردند. برخی از این همکاری ها در حد شایعه پراکنی و تضعیف روحیه سربازان خودی و برخی دیگر همکاری مستقیم و جاسوسی برای دشمن بوده است. حضرت در مقابل شخص جاسوسی که بر ضد مسلمانان و به نفع دشمن فعالیت می کرد با شدت برخورد نمود و حتی در موردی دستور داد که دست وی راببرند.۳۵ (که سرانجام آن شخص به واسطه همین قطع شدن دست کشته شد). اما در مواردی که همکاری با دشمن در حد پخش شایعه و تضعیف روحیه سربازان بود، حضرت ابتدا از طریق گفت وگو می کوشید آنان را ارشاد کند و اگر به ارشادات و راهنمایی های حضرت اهمیت نمی دادند، در برخی موارد آنان را تبعید می کرد. برای مثال حنظله بن ربیع، که در لشکر حضرت در جنگ صفین حضور داشت، هنگام حرکت به سوی معاویه، روحیه مردم را متزلزل می کرد و حتی حضرت را از جنگ با معاویه برحذر می داشت. امام در مرحله اول به او فرمود: آیا بر ضد ما هستی یا با ما؟ او اظهار داشت: نه بر ضد تو و نه با تو هستم. حضرت با توجه به زمان خاص و موقعیتی که برای حرکت به سوی معاویه تشخیص داده بودند، حنظله را به رُها (شهری بین موصل و شام) تبعید کرد، ولی وی از اجرای حکم سر باز زد و شبانه از کوفه گریخت و به معاویه پیوست. بعد از این که او به دشمن ملحق شد، حضرت با قاطعیت دستور داد که خانه او را در کوفه خراب کنند،۳۶ تا درس عبرتی برای دیگران باشد.

در موردی دیگر، هنگام جنگ نهروان پس از آن که حضرت از شهر کوفه بیرون آمده بود، نامه ای از جانشین آن حضرت در کوفه به او رسید که دو قبیله از قبایلی که در کوفه زندگی می کنند، شما را نفرین می کنند و برای دشمنان شما آرزوی پیروزی می نمایند. حضرت در این موقعیت حساس با این دو قبیله با قاطعیت برخورد نمود و در جواب نامه به جانشین خود در کوفه نوشت:

آن دو قبیله را از کوفه بیرون کن و اجازه نده کسی از آنان در کوفه زندگی کند.۳۷

دعوت کارگزاران به مدارا و قاطعیت

در موارد مختلف،امام علی (علیه السلام) کارگزاران خود را به سازش و مدارا با مردم و گذشت از تخلفات جزئیِ آنان سفارش نموده اند. برای نمونه حضرت در عهدنامه مالک اشتر هنگام انتخاب او به استانداری مصر می فرماید:

و أَشْعِر قلبَکَ الرّحمهَ للرَّعیّهِ، والمَحبهَ لهم، واللُّطْفَ بِهِمْ، وَلاتَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعا ضَارّیا تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ، فَإِنَّهُمْ صِنْفان: امّا اخٌ لَکَ فِی الدِّینِ، اَوْ نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلقِ. یَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَل، و تَعْرِضُ لَهُمْ العِلَل، و یُؤتَی عَلَی اَیْدِیهِمْ فِی الْعَمدِ والخَطاء. فَأَعْطِهمْ مِنْ عَفْوِکَ وصَفْحِکَ مِثْلَ الّذِی تُحبُّ و تَرْضَی اَن یُعْطِیکَ اللّهُ من عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ… .۳۸

قلب خویش را نسبت به مردم، سرشار از رحمت و محبت و لطف کن، و در برابر آنان همچون حیوان درنده ای مباش که خوردن آنان را غنیمت شماری؛ زیرا آنان دو گروه بیش نیستند؛ یا برادران دینی تو هستند یا انسان هایی همچون تو که گاه از آنان لغزش سرمی زند و ناراحتی هایی به آنان عارض می گردد و به دست آنان عمدا یا به اشتباه کارهایی انجام می شود. از عفو و گذشت خود، آن مقدار به آن ها عطا کن که دوست داری خداوند از عفوش به تو عنایت کند… .

حضرت خطاب به ابن عباس فرماندار بصره نوشت:

با مردم بصره به نیکی رفتار کن و گره وحشت و ترس از حکومت را از دل هایشان بگشای تا به راه آیند و احساس امنیت کنند.۳۹

در کنار دعوت آنان به مدارا، تذکر داده اند که باید این مدارا در موارد خاص با قاطعیت همراه باشد:

فرمان خدا را برپا ندارد، جز کسی که درباره حق سازش نکند و خود را خوار نسازد و در پی طمع ها نتازد.۴۰

پس در آنچه تو را مهم می نماید، از خدا یاری جوی و درشتی را به اندکی نرمی بیامیز، و آن جا که مهربانی باید، راه مهربانی پوی، و جایی که جز درشتی به کار نیاید، درشتی پیش گیر… .۴۱

قاطعیت در اجرای عدالت و نفی تبعیض

علی(علیه السلام) در اجرای عدالت، چه در موارد اقتصادی مانند تقسیم بیت المال و چه در واگذاری مناصب حکومتی و نیز در برخورد با کارگزاران متخلف، هیچ گونه سهل انگاری و مدارا را جایز نمی دانستند و برای استیفای حقوق مردم، با متخلفان با قاطعیت برخورد می کردند. آن حضرت اموال را به طور مساوی بین همه تقسیم می نمودند و مناصب حکومتی را بر اساس لیاقت و نه خویشاوندی یا نزدیکی به افراد واگذار می کردند.

چنان که در ابتدای بحث گذشت، قوم سالاری و نفوذ خویشاوندان و استفاده از رابطه های نسبی و سببی در رسیدن به قدرت و تقسیم آن، آفتی است که حکومت ها را دائما تهدید می کند؛ اما یکی از ویژگی های حضرت علی(علیه السلام) آن است که کسی نتوانست با استفاده از عنصر خویشاوندی یا برتری نژادی، در آن حضرت نفوذ کند و از این طریق به مطامع و منافع شخصی خود برسد. این بدان علت بود که حضرت از ابتدای به قدرت رسیدن، با قاطعیتِ تمام در مقابل این طمع ورزی ها استقامت نمود و مصلحت مسلمانان را در نظر گرفت و آن را بر مصلحت شخصی افراد و گروه های خاص ترجیح داد.

در تاریخ آمده است که دو تن از نزدیکان حضرت به نام های عباس بن عبدالمطلب و ربیعه بن حارث، فرزندان خود، فضل بن عباس و عبدالله بن ربیعه، را نزد علی(علیه السلام) فرستادند تا از آن حضرت بخواهند که آن دو را به سِمَت کارگزار حکومت در امور صدقات و مالیات بگمارد. حضرت در مقابل خواسته این دو نفر، ردای خویش را افکند و بر روی آن دراز کشید و فرمود: … سوگند به خدا پیوسته در این حال می مانم تا شما دو نفر را ناامید به سوی پدرانتان بازگردانم.۴۲

یعقوبی می نویسد: بعضی روایت کرده اند که علی(علیه السلام) فرمانداری یمن را به طلحه و حکمرانی یمامه و بحرین را به زبیر سپرد. آن دو، هنگام پذیرش این سمت از باب تشکر و قدردانی گفتند: از این صله رحم که انجام دادی و حق خویشاوندی که به جای آوردی جزای خیر بینی! علی(علیه السلام) گفت: آیا شما این را صله رحم حق خویشاوندی می دانید؟! زمامداری بر مسلمان را به حق خویشاوندی چه کار؟ آن گاه حکم را از آن دو پس گرفت. آن دو برآشفتند و گفتند: دیگران را بر ما ترجیح دادی! علی(علیه السلام) فرمود: اگر این حرص و آزمندی در شما پدیدار نمی گشت من درباره شما عقیده ای دیگر داشتم.۴۳

حضرت با این برخورد و قاطعیت خود، به خصوص با افرادی مثل طلحه و زبیر که هم از بستگان حضرت بودند و هم خود را در به قدرت رسیدن حضرت مؤثر می دانستند، نشان داد که جز از طریق کاردانی و تقوا راهی برای رسیدن به مقام در حکومت علی(علیه السلام) وجود ندارد.

حضرت نه فقط در واگذاری مناصب دولتی از عنصر خویشاوندی استفاده نکردند، بلکه در تقسیم بیت المال نیز با قاطعیت تمام عدالت را اجرا کردند و نگذاشتند مانند خلفای سابق، نزدیکانِ حاکم از مواهب بیشتری برخوردار شوند. در مواردی که برخی از بستگان حضرت تقاضای امکانات بیشتری از بیت المال داشتند، ایشان به شدت با آنان مخالفت می کردند.

عبدالله بن جعفر، داماد و برادرزاده علی(علیه السلام)، روزی در عصر خلافت آن حضرت به حضور او آمد و گفت: شایسته است امر فرمایید که برای زندگی روزمره ام به من کمکِ مالی شود. سوگند به خدا برای تأمین زندگی چیزی ندارم جز این که گوسفند یا الاغ خود را بفروشم. امام علی(علیه السلام) به او فرمود: چیزی برای تو نزد من نیست، مگر این که به عموی خود دستور دهی تا از بیت المال دزدی کند و به تو بدهد.۴۴ بدین ترتیب حضرت با این جواب او را محروم ساخت.

طلحه و زبیر که در حکومت علی(علیه السلام) به منصبی نرسیده بودند، لااقل توقع داشتند که حضرت از نظر مالی تفاوتی بین آنان و دیگران قائل شود و مقدار بیشتری از اموال بیت المال را در اختیار آنان قرار دهد. به همین علت، چند روز پس از بیعت با حضرت نزد او آمدند و اظهار داشتند: ای امیرمؤمنان! بر سختی زیاد و مخارج فراوان زندگی در شهر مدینه و نیز بر عیال وار بودن ما آگاهید؛ مستمری ما از بیت المال برای زندگی ما کافی نیست.

امام فرمود: می گویید من چه کنم؟ گفتند: از همین بیت المال به مقدار مخارج به ما ارزانی دارید. امام فرمود: شما از مردم بخواهید؛ اگر آنان همگی پذیرفتند که از حقوق آنان از بیت المال به شما بدهم من انجام خواهم داد. آن دو اظهار داشتند: ما هرگز چنین نخواهیم کرد و اگر بر فرض ما نیز از مردم بخواهیم، آنان نخواهند پذیرفت. امیرمؤمنان(علیه السلام) فرمود: پس من سزاوارترم بر نپذیرفتن خواسته شما؛ چراکه وقتی صاحبان مال اجازه نمی دهند، من چگونه اجازه دهم؟ پس آن دو، از نزد حضرت بیرون رفتند.۴۵

حضرت هیچ گاه در طول حکومت خود سعی نکرد از طریق تطمیع مخالفان و تضییع حقوق مسلمین از مخالفت آنان جلوگیری کند و این عمل را ظلمی در حق سایر مردم می دانست. هنگامی که گروهی از سپاهیان حضرت به سوی معاویه فرار کردند، جمعی از یاران حضرت به او گفتند: ای امیرمؤمنان! به این گروه که به طمع دنیا تو را ترک گفته و به سوی معاویه رفته اند، از بیت المال اندکی بیشتر بدهید و این گروه از اشراف عرب و قریش را بر موالی و عجم برتری دهید. علی(علیه السلام) فرمود:

آیا از من می خواهید که پیروزی را در چهره ظلم و ستم جست وجو کنم و به جهت پیروز شدن و ماندن جمعی، ستم روا دارم؟ به خدا سوگند، تا هنگامی که خورشید می تابد و ستاره ای در آسمان ساطع است، این کار را نخواهم کرد. همانا اعطا و بخشش مال در غیر حق و غیرمجرای آن اسراف و تبذیر است.۴۶

بدین گونه ایشان مدارای با مخالفان را از طریق پرداخت چیزی که حق آنان نیست، نفی نمودند و با قاطعیت بر روی مطلبی که از ابتدای به قدرت رسیدن وعده داده بودند اجرای عدالت و بازگرداندن بیت المال تأکید نمودند. حضرت در ابتدای خلافت فرموده بود:

به خدا سوگند اگر ببینم بیت المال مسلمین حتی مهر زنان یا بهای کنیزکان شده است آن را باز می گردانم. همانا در عدالت گشایش است و آن که عدالت را بر نتابد، ستم را سخت تر یابد.۴۷

و در جای دیگر می فرماید:

به خدا سوگند، اگر شب ها را بر روی خار به صبح رسانم و مرا در طوق های آهنین از این سو به آن سو کشند، برایم خوشتر و بهتر است از این که در روز رستاخیز در حالی که بر یکی از بندگان ستم روا داشته یا اندک چیزی را از کسی ناروا گرفته باشم، در محضر خدا و رسولش حاضر شوم. چگونه به خاطر نفسی که به فرسودگی و کهنگی شتابان، و زمان ماندنش در زیر خاک طولانی و فراوان است، به کسی ستم و ظلم نمایم؟!۴۸

پس از بیان این مطلب نمونه ای عملی از اجرای عدالت را به شرح زیر بیان می فرمایند:

به خدا عقیل را دیدم پریش و سخت درویش. از من خواست که قدری از گندم شما بدو دهم. کودکانش را دیدم که از بیچارگی ناداری موی ژولیده و رنگشان تیره گردیده، گویی بر چهره هایشان نیل کشیده اند. او پی در پی مرا دیدار کرد و گفته خود را تکرار نمود. گوش به گفته اش نهادم. پنداشت دین خود را بدو می دهم و در پی او افتاده، و راه خود به یک سو نهاده ام. پس آهنی بر او گداختم، و به تنش نزدیک ساختم. چنان فریاد برآورد که بیمار از درد چنین ناله زند. نزدیک بود از داغ آن قالب تهی سازد. او را گفتم: نوحه گران بر تو بگریند؛ گریستن مادر در داغ فرزند. از آهنی می نالی که انسان به بازیچه آن را گرم ساخته، و مرا به آتشی می کشانی که خدای جبارش به خشم گداخته؟۴۹

اجرای عدالت و قاطعیت در برابر تخلف کارگزاران

حضرت پس از انتخاب کارگزاران می کوشیدند که با روش های مختلفی بر اعمال آنان نظارت کنند. تمام کارهای حاکمان زیر نگاه تیزبین امام(علیه السلام) بود و در صورت مشاهده خلاف، آنان را مؤاخذه، عتاب یا از کار برکنار و مجازات می نمود.۵۰ اگر از ظلم آنان به مردم یا بی توجهی به آنان یا حیف و میل بیت المال آگاه می شدند به شدت و با سرعت اقدام می کرد. حضرت به یکی از کارگزاران حکومت که در اموال بیت المال خیانت کرده بود، نامه ای نوشت و او را از عواقب شدیدی که در انتظارش بود آگاه ساخت:

… پس، از خدا بیم دار و مال های این مردم را باز سپار، و اگر چنین نکنی و خدا مرا یاری دهد تا بر تو دست یابم کیفرت دهم که نزد خدا عذرخواه من گردد و به شمشیرت بزنم که کس را بدان نزدم جز آن که به آتش در آمد. به خدا اگر حسن و حسین(علیه السلام) چنان کردند که تو کردی، از من روی خوش نخواهند دید و به آرزویی نخواهند رسید، تا آن که حق را از آنان بستانم و باطلی را که به ستمشان پدید شده، نابود گردانم.۵۱

برای مثال می توان به شدت عمل حضرت در مقابل مصقله بن هبیره و تقاضای غرامت بیت المال از او،۵۲ عزل منذربن جارود از حکومت اصطخر شیراز،۵۳ عزل اشعث بن قیس از حکومت آذربایجان،۵۴ نامه عتاب آمیز حضرت به عثمان بن حنیف۵۵ که در جلسه مهمانی ای شرکت کرده بود که مخصوص ثروتمندان بود و فقرا در آن حضور نداشتند توبیخ یکی از والیان که درباره اهل ذمّه آن سامان ستم روا داشته بود۵۶ و توبیخ شریح قاضی۵۷ اشاره کرد. امام علی(علیه السلام) در نامه ای به زیادبن ابیه که جانشین عبدالله بن عباس در فرمانداری بصره بود چنین نوشت:

و همانا به خدا سوگند می خورم، سوگندی راست که اگر مرا خبر رسد که در اموال مسلمانان اندک یا بسیار خیانت کرده ای، چنان بر تو سخت گیرم که اندکْ مال مانی و درمانده به هزینه عیال و خوار و پریشان حال.۵۸

یکی دیگر از موارد قاطعیت حضرت با قضاتی بود که نسنجیده، حکمی را خلاف موازین شرعی صادر می کردند. برای نمونه در تاریخ آمده است که شریح قاضی که در عصر خلافت علی(علیه السلام) از سوی آن حضرت در امر قضا در شهر کوفه اشتغال داشت و سابقه قضاوت در دوران دو خلیفه قبل از حضرت را نیز داشت در یکی از قضاوت ها دچار لغزش شد و قضاوت خلاف شرع انجام داد. امام علی(علیه السلام) از او انتقادکرد هرچند در ظاهر دلیلی بر این که عمدی در کار بوده باشد نیست و فرمود:

سوگند به خدا تو را به بانقیا (روستایی در نواحی فرات کوفه) دو ماه تبعید می کنم تا در آن جا بین یهود قضاوت کنی.۵۹

هرچند این حکم به علت شهادت حضرت علی(علیه السلام) اجرا نشد،۶۰ اما حاکی از این است که حضرت با تخلفات قضات در احکام صادره با شدت بر خورد می کردند و حتی در مواردی که قاضی از روی بی دقتی یا بی توجهی حکمی را برخلاف شرع صادر می نمود، محل مأموریت او را تغییر می داد و در واقع او را به مکانی سختتر تبعید می کرد.

قاطعیت در اجرای احکام و قوانین الهی

چنان که در مقدمه بحث گذشت، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره شخصیت علی(علیه السلام) فرمود: «زبان از بدگویی علی بردارید که او در اجرای دستور خدا بی پروا و سخت گیر است و نسبت به دین خدا اهل سازش و مداهنه نیست»۶۱ و نیز امیرمؤمنان درباره خود فرمود:

واللّه لاأدهَنتُ فی دینی.۶۲

سوگند به خدا، هرگز در دینم مداهنه و تسامح نکرده ام.

هم چنین به هنگام جاری کردن حد بر ولیدبن عقبه در زمان عثمان، هرچند قدرت در اختیار او نبود اما با نفوذ و موقعیتی که داشت حکم الهی را جاری ساخت که بیانگر قاطعیت آن حضرت در اجرای احکام الهی است. با این همه، آنچه حضرت را از دیگر زمامداران ممتاز می سازد این است که حضرت قبل از این که این قاطعیت را نسبت به دیگران داشته باشد نسبت به خودِ اعمال نمود و کوشید تمام قوانین را اجرا کند و با خواسته های نفسانی که ممکن است زمامدار را به این امر سوق دهد که از اجرای قوانینی که بر ضد اوست بپرهیزد به شدت مبارزه کرد و در عمل نشان داد تا زمانی که انسان این قاطعیت را در مورد خود به کار نبرد نمی تواند در رخدادهای سیاسی و اجتماعی آن را به کار گیرد. بدین جهت بود که به یاران خود سفارش می کرد:

عِبادَاللّهِ… و لاتُرخِّصُوا لاِءنْفُسِکُم فَتُداهِنُوا وتَذْهَبُ بکم الرُخَصُ مَذَاهِبَ الظُّلمَه فتُهْلِکُوا وَ لاَتُدَاهِنُوا فِی الحَقِّ اِذَا وَرَدَ عَلَیْکُمْ وَ عَرَّفْتُمُوهُ فَتَخْسِرُوا خُسْرَانَا مُبِینا.۶۳

ای بندگان خدا!… به نفس خویش اجازه مداهنه [آزادی بیش از حد و سهل انگاری] ندهید که شما را به ستم می کشاند و آن گاه که حق را شناختید و حق بر شما رو آورد، هرگز مداهنه نکنید که زیانی آشکار به شما می رسد.

حضرت در نامه ای به عثمان بن حنیف می فرمایند:

همانا من نفس خود را با پرهیزگاری می پرورانم تا در روزی که پربیم ترین روزهاست در امان ماند و بر کرانه های لغزشگاه پایدار ماند. اگر می خواستم می توانستم از عسل پالوده و مغز گندم و بافته ابریشم استفاده کنم، لیکن هوای نفس من بر من چیره نخواهد گردید و حرص من به گُزیدن خوراک ها نخواهد کشید، که شاید در حجاز یا یمامه کسی حسرت گرده نانی برد یا هرگز شکمی سیر نخورد. آیا رواست که من سیر بخوابم و پیرامونم شکم هایی باشند که از گرسنگی به پشت دوخته، و جگرهایی سوخته؟ آیا بدین بسنده کنم که مرا امیرمؤمنان گویند و در ناخوشایندی های روزگار شریک آنان نباشم؟ یا در سختی الگو و نمونه ای بر ایشان نشوم… .۶۴

حضرت در اجرای احکام الهی نسبت به خود آن قدر سخت گیری کرد که حتی از سهمیه ای که به عنوان یک فرد مسلمان از بیت المال داشتند بهره نبرد و حتی زمانی که حاکم و خلیفه مسلمین بود، از دارایی خود (باغی که داشت) در مدینه استفاده می کرد.۶۵آن حضرت هیچ گاه از غذا سیر نخورد و نفس خود را از باب مواسات و همگونی با فقیران و طبقه ضعیف جامعه گرسنه نگه می داشت.۶۶ این شدت عمل آن حضرت نسبت به خود تا آن جا ادامه داشت که حضرت از ترس این که مبادا امام حسن و امام حسین(علیه السلام) از روی ترحم مقداری زیتون یا روغن به نان های خشک اضافه کنند، انبان مخصوص نان های مصرفی خود را مهر و موم می نمود. و در جواب شخصی که از او سؤال کرد: آیا استفاده از این روغن و زیتون بر شما حرام است؟ فرمود: نه، بلکه بر امامان حقّ و پیشوایان راستین لازم است در امور معیشتی خود همانند فقیران و ناداران زندگی کنند تا فقر و ناداری باعث طغیان فقیران نشود و هر وقت فقر بر آنان فشار آورد بگویند: بر ما چه باک! سفره امیرالمؤمنین نیز مانند ماست.۶۷

بدین ترتیب حضرت نه فقط اجرای تمام احکام را بر خود لازم می داند، بلکه به عنوان زمامدار حتی از مواردی که شرعا بر او واجب نیست به لحاظ این که حاکم مسلمانان است اجتناب می کند.۶۸ بدین ترتیب نه تنها به دنبال راهی برای فرار از قانون نسبت به خود نبود، بلکه مواردی را که قانون برای او و دیگران مشروع می دانست از آن رو که زمامدار مسلمانان بود، برای خود مشروع نمی دانست و سخت ترین شرایط را برای زندگی شخصی خود فراهم آورده بود.

طبیعی است فردی که این گونه با نفس خود رفتار می کند و چیزی جز رضای خدا برای او مطرح نیست، در اجرای احکام الهی سخت گیر باشد. حضرت از ابتدای خلافت، مسیر قانون را حکم خدا و پیامبر و فهم خود از آیات و کلام رسول الله قرار دادند و تا پایان عمر بر آن ثابت قدم ماندند و در مواردی که افراد سعی داشتند با استفاده از موقعیت قبیلگی و نژادی وسیله ای برای فرار از قانون بیابند، به شدت با آنان مقابله کرد. برای نمونه می توان به اجرای حد توسط آن حضرت بر نجاشی شاعر که شرب خمر کرده بود اشاره نمود. قیس بن عمرو، معروف به نجاشی، از اصحاب امام علی(علیه السلام) و از شاعران عصر خویش بود. اشعار و قصاید او در تحریک روحیه سپاه امیرمؤمنان در نبرد صفین هم چنان بر صفحات تاریخ می درخشد. نجاشی در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان، به منزل ابوسماک اسدی رفت و به وسوسه او و به اتفاق هم شراب نوشیدند و از حال طبیعی خارج شدند. از سروصدای آنان، همسایه ها از واقعه مطلع شدند. مأموران حکومت علوی نجاشی را دستگیر کردند و ابوسماک از صحنه گریخت. علی(علیه السلام) در اجرای حکم الهی، هشتاد تازیانه به جهت شرب خمر و بیست تازیانه به جهت شکستن حرمت ماه رمضان بر نجاشی زد.

جریان اجرای حد شرب خمر بر نجاشی، شاعر بزرگ کوفه، بر بستگان او گران آمد. گروهی از یمنیان از جمله طارق بن عبدالله نهدی که از قبیله نجاشی بودند و علی(علیه السلام) را نیز در نبرد صفین همراهی کرده بودند، ناراحت شدند. طارق نهدی که از این جریان سخت برآشفته بود نزد علی(علیه السلام) آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! ما هرگز ندیده ایم که در نزد والیان حق و عدل، اهل معصیت و تفرقه با اطاعت کنندگان و مردان فضیلت و تفرقه گریز، یکسان باشند، تا این که امروز تو را دیدیم که با برادرمان نجاشی چنین کردی. تصورمان این بود که نجاشی با آن همه فضیلت و دفاع از تو، مشمول رأفت و مهرت قرار می گیرد. شما با برادر ما نجاشی کاری کردی که دل های ما را به درد آوردی و ما را از هم پراکنده ساختی و ما را به راهی کشاندی که اگر آن راه را در پیش بگیریم ما را به دوزخ خواهد کشانید و معذّب خواهیم شد.

حضرت علی(علیه السلام) در جواب او با استناد به آیه ای از قرآن کریم فرمود:

«و إنّها لکبیرهٌ إلاّ علَی الخاشِعین». آری ای برادر نهدی! حدود الهی بر همگان سنگین است و فقط خاشعان می توانند آن را تحمل کنند… .۶۹

قاطعیت نسبت به تخریب کنندگان فرهنگ اسلامی و باورهای دینی

مقوله فرهنگ و عرصه باورهای مذهبی و دینی یک ملت، جایگاهی خاص و موقعیتی ویژه نزد آنان دارد و از حرمت و قداست ممتازی برخوردار است. تضعیف، سست نمودن و ایجاد وهن و بی تفاوتی در این حریم، پیامدها و آثار منفی و جبران ناپذیری بر پیکره اعتقادات مردم برجای خواهد نهاد.

از این رو، امامان معصوم(علیه السلام) و رهبران مذهبی اسلام سکوت و بی تفاوتی در برابر چنین موضوعی را روا نمی دانستند و به مبارزه با آن برمی خاستند.

امیرمؤمنان(علیه السلام) پس از تصدی امر خلافت، برای تبیین فرهنگ صحیح اسلامی و جلوگیری از انحراف اندیشه اصیل دینی، اولاً دستور داد کسانی که مایل هستند علوم را بنویسند، کاغذ و قلمی فراهم آورند. حارث اعور، وسایل نوشتن را فراهم کرد و آنچه را که آن حضرت می فرمود، می نوشت.۷۰ از این طریق امام(علیه السلام) سیاست عدم کتابت حدیث را که از سوی خلفا اجرا می شد، لغو کرد. علی(علیه السلام) در کنار رواج کتابت حدیث، با پدیده قصه خوانی۷۱ برخورد شدید کرد و از آن جلوگیری نمود و فرمود: اگر کسی قصه حضرت داود(علیه السلام) با اوریا را از منابع یهودی نقل کند او را حدّ خواهم زد.۷۲

امیرمؤمنان(علیه السلام) قصّه گو و داستان سرایی را در مسجد دید که با بیان افسانه ها مردم را سرگرم می کند؛ لذا تازیانه ای بر پیکر او نواخت و او را از مسجد راند.۷۳ هنگامی که علی(علیه السلام) به بصره آمد، قصه خوانان را از مسجد بیرون کرد.۷۴ بعد از آن حضرت، امام حسن(علیه السلام) نیز از پدیده قصه خوانی نهی فرمود.۷۵ امام سجاد(علیه السلام) نیز حسن بصری را که زمانی قصه خوان بود، از این کار نهی فرمود و او نیز پذیرفت.۷۶ پدیده قصه خوانی که مورد نهی شدید بود و گاهی با برخورد معصومان(علیه السلام) مواجه می شد، یک برنامه رمان و قصه عادی و در جهت فرهنگ و اندیشه دینی مردم نبود، بلکه به منظور و اهانت به مقدسات و باورهای دینی جامعه صورت می گرفت.

امام هادی(علیه السلام) با جماعت به ظاهر مسلمان و غُلات که به اسم دین و به نام ائمه(علیه السلام) با اعتقادات و مبانی اصیل دینی مبارزه می کردند، به مبارزه برخاست و علاوه بر فرهنگ سازی در جامعه و پاسخ گویی به شبهات آنان و گوشزد نمودن بدعت ها و گمراهی های افرادی چون «فارس بن حاتم»، دستور قتل وی را صادر فرمود۷۷ و بهشت را برای قاتل او تضمین کرد.۷۸

یکی دیگر از زمینه های انحراف در اعصار پیشین و امروز، سرخوردگی گروهی از مردم و انزواپیشگی از جامعه و روی آوری به صوفی گری است. زهد منفی و دنیاگریزی که شانه خالی کردن از مسؤولیت ها و درنتیجه، به دنبال آن اجتماع ستیزی، منهی و مطرود و در تقابل با روح همزیستی اسلامی است. امام علی(علیه السلام) در این حوزه نیز نسبت به افرادی که درصدد تغییر شکل فرهنگ اسلامی بودند بی تفاوت نبودند بلکه با این افکار و اعمال با شدّت برخورد می کردند.

حسن بصری در مسجد به تبلیغ روش صوفیان و افکار آنان می پرداخت و بدین طریق کسب شهرت می نمود. امام علی(علیه السلام) در برابر انحرافات فکری و عملی وی موضعگیری نمود و او را از مسجد اخراج کرد.۷۹ هم چنین علاء بن زیاد حارثی را به جهت رویگردانی از زندگی و در پیش گرفتن روش صوفیان، مورد سرزنش قرار داد و او را راهنمایی کرد که به خانه و کاشانه خود بازگردد.۸۰

شدت عمل در برابر معترضان و منتقدان توطئه گر

امیرمؤمنان(علیه السلام) در دوران حکومت خود با دو نوع پرسش گری و خرده گیری، روبه رو بود: عده ای از سرِ خیرخواهی، به مواردی از سیاست ها و عملکرد امام اعتراض داشتند و گروهی با غرض ورزی و با مقاصد ناپاک و شوم دست به انتقاد می زدند.

علی (علیه السلام) در قبال این اعتراضات، دو نوع برخورد متفاوت داشت: با منتقدان و معترضان ناآگاه که از سرِ غفلت و کوته نظری زبان به انتقاد می گشودد، برخوردی نرم و ملایم داشت؛ نخست، سخن آنان را می شنید و آن گاه با بیانی متین به انتقاداتشان پاسخ می داد، ولی با منتقدان و معترضانی که قصد توطئه و تضعیف پایه های نظام و تحریک احساسات مردم را داشتند، از کلمات شدید و کوبنده استفاده می کرد و آن گونه عرصه را بر آنان تنگ می نمود که مجال هر نوع تحرکی را سلب و ایشان را از رفتارشان پشیمان می ساخت.

جالب توجه است، که حضرت در این مورد هم فقط به تذاکرات شدید زبانی اکتفا کرده و از روش تنبیه و یا زندان استفاده نکرده اند. در این جا، به دو نمونه آن اشاره می کنیم:

۱. ایشان به «برج بن مسهرطائی» آن هنگام که او صدا به «لاحکم الاّ للّه» بلند کرد، چنین فرمودند:

اُسْکُتْ! قبّحکَ اللّهُ یا أَثْرم! فَوَاللّهِ لَقَدْ ظَهَرَ الحقُّ فَکُنتَ فیه ضَئیلاً شخْصُکَ، خَفِیّا صَوْتُکَ؛ حَتّی اذَا نَعَرَ الباطِلُ نَجَمْتَ نُجُومَ قَرْنِ المَاعِزِه.۸۱

ای کسی که دندان های پیشت افتاده است! خاموش باش. خدا تو را زشت گرداند. به خدا سوگند. تو وقتی که حق به میدان آمد و ظاهر شد، شخصی فرومایه و ضعیف بودی و صدایت پنهان بود، ولی همین که باطل سربرکشید و فریاد کرد، مانند شاخ بز، آشکار شدی.

۲. روزی امیرمؤمنان(علیه السلام) بر منبر مسجد کوفه، ایراد سخن می کرد و جریان حکمیت میان خود و معاویه را شرح می داد. ضمن سخنان خود، جمله ای فرمود. اشعث بن قیس به آن بزرگوار اعتراض کرد و گفت: «این سخن، به ضرر توست نه به سود تو!» حضرت نگاهی به او انداخت و گفت:

مَایُدْرِیکَ مَا عَلیَّ مِمَّا لِی؟ عَلَیْکَ لَعْنَهُ اللّه وَلَعْنَهُ اللاعِنِینَ. حَائِکُ بنِ حَائِکَ، مُنَافِقُ بنِ کَافِر! واللّهِ لَقَدْ أَسَّرَکَ الکُفْرَ مَرّهً والاِسْلاَم اُخْرَی؛ فَمَا فَدَاکَ مِنْ وَاحِدَهِ مِنْهُمَا مَالُکَ وَلاَحَسْبُکَ وَإنّ اِمْرأً دَلَّ عَلَی قَوْمِهِ السَّیْفَ وَسَاقَ اِلَیْهِمْ الْحَتْفَ لَحَرَی أَنْ یَمْقُتَهُ الأقْرَبُ وَلاَیَأْمَنَهُ الاَبْعَدُ۸۲.

تو چه می فهمی که زیان و سود من در چیست. نفرین خدا و نفرین کنندگان بر تو. ای متکبّر فرزند متکبّر، و منافق فرزند کافر! به خدا سوگند، تو یک بار در عهد کفر و یک بار دیگر در دولت اسلام به اسارت درآمدی و در هیچ یک از آن دو واقعه، نه ثروتت نجاتت داد و نه خویشانت. شخصی که شمشیر را به کسان خود هدایت کند و مرگ را به سویشان بکشاند، سزاوار است که نزدیکانش او را دشمن دارند و بیگانگان به او اطمینان نورزند.

نتیجه گیری

مباحث گذشته ما را به این نکته رهنمون می سازد که به کارگیری قاطعیت و مدارا در کنار هم سبب استحکام و تداوم حکومت خواهد بود. امّا آنچه باید مدّنظر قرار گیرد این است که قاطعیت در احکام الهی باید به گونه ای اعمال شود که با عطوفت و مهربانی حاکم بر دستورات دین اسلام تنافی نداشته باشد به گونه ای که درنهایت بتوان تصویری دل نشین، قابل قبول و جامع از دین اسلام به همگان ارائه کرد.

پی نوشت ها:

۱. برای اطلاع بیشتر، ر.ک: سید محسن امین، اعیان الشیعه، (بیروت: دارالتعارف للمطبوعات، ۱۴۰۶ ق.) ج۱، ص۳۷۳۴۲۱؛ ابوعبدالله محمد بن محمد مفید، الارشاد، (چاپ اول، قم: مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، ۱۴۱۳ ق.) ج۱، ص۵۷.

۲. آل عمران، آیه ۱۵۹ و نیز درباره تعابیر مشابه، ر.ک: آیات توبه/۱۲۸ و ۶، کهف/۶، فاطر/۸ و شعراء/۲۱۵۲۱۴.

۳. انبیاء، آیه۱۰۷ و نیز برای تعابیر مشابه، ر.ک: آیات حجر/۸۸ و اعراف/۱۹۹.

۴. فتح، آیه۲۹.

۵. توبه، آیه۴ و نیز برای تعابیر مشابه، ر.ک: آیات فرقان/۵۲، نجم/۲۹ و هود/۱۱۳ و برای اطلاع بیشتر، ر.ک: محمدحسین طباطبائی، تفسیرالمیزان، (بیروت: مؤسسه الاعلمی للمطبوعات) ج۹، ص۱۵۹؛ مکارم شیرازی و همکاران، تفسیر نمونه، (چاپ سوم، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۴) ج۷، ص۲۹۳.

۶. قلم، آیه۹.

۷. مرکز اطلاعات و مدارک علمی ایران، فرهنگ علوم سیاسی، گردآوری و تدوین علی آقابخشی، (تهران: مرکز اطلاعات و مدارک علمی ایران، ۱۳۷۵) ص۳۹۲ ۳۹۳.

۸. در فرهنگ علوم سیاسی، خشونت معادل واژه انگلیسی Violenceبه کار می رود و «عبارت است از کاربرد نیرو در غیرجای خود یا برخلاف قانون. خشونت وسیله ای است برای اعمال فشار و اجبار و با این خصیصه ممتاز می شود که نیاز به آلات و ادوات دارد. خشونت نزدیک به نیرو است، زیرا آلات خشونت نیز مانند هر ابزار دیگر به این منظور طراحی شده و به کار می روند که نیروی طبیعی را زیاد کنند تا جایی که در مرحله آخر، ممکن است جایگزین آن گردند» (همان، ص۴۱۵).

۹. همان.

۱۰. همان؛ ص۳۰۷.

۱۱. برای اطلاع بیشتر ر.ک: فصلنامه کتاب نقد، شماره ۱۸۱۴.

۱۲. «… به خدا سوگند اگر ترس از ایجاد شکاف و اختلاف در میان مسلمانان نبود و بیم آن نمی رفت که بار دیگر کفر و بت پرستی به سرزمین اسلام بازگردد و اسلام محو و نابود شود، با آنان به گونه دیگری رفتار می کردیم». مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان (چاپ هفتم، قم: مؤسسه امام صادق، ۱۳۷۷ ق.) ص۷۰؛ به نقل از: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۳۰۷.

۱۳. ر.ک: سیره پیشوایان، ص۷۱۷۷.

۱۴. رویین ردای خلافت را رهاساختم، و دامن خود را از آن درپیچیدم (و کنار رفتم) در حالی که در این اندیشه فرو رفته بودم که آیا با دست تنها [بدون یاور] بپا خیزم [و حق خود و مردم را بگیرم] یا در این محیط پرخفقان و ظلمتی که پدید آورده اند، صبر کنم؛ محیطی که پیران را فرسوده، جوانان را پیر و مردان باایمان را تا واپسین دم زندگی به رنج وامی دارد. [عاقبت [دیدم بردباری و صبر، به عقل و خرد نزدیک تراست، لذا شکیبایی ورزیدم، ولی به کسی می ماندم که خار در چشم و استخوان درگلو دارد، با چشم خود می دیدم میراثم را به غارت می برند. نهج البلاغه صبحی صالح (مؤسسه الهجره، چاپ پنجم، ۱۴۱۲ ق.) خطبه۳.

۱۵. برای اطلاع بیشتر، ر.ک: سیره پیشوایان، ص۶۴۷۷.

۱۶. سیدمرتضی عسکری، احادیث ام المؤمنین عایشه (چاپ پنجم، التوحید للنشر، ۱۴۱۴ ق.) ج۱، ص۱۲۷.

۱۷. علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب (چاپ دوم، قم: مؤسسه دارالهجره، ۱۴۰۴ ق.) ج۲، ص۳۳۶.

۱۸. سبحانی، جعفر، فروغ ولایت (چاپ دوم، انتشارات صحیفه، ۱۳۷۱) ص۳۴۷۳۵۲ و نیز ر.ک: سیره پیشوایان، ص۸۲.

۱۹. ر.ک: ابن اعثم کوفی، احمد، الفتوح (دارالندوه، بیروت) ج۲، ص۳۰۱؛ ابوعبدالله محمد بن محمد مفید، الجمل (چاپ دوم، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۴۱۶ ق.) ص۳۱۳۳۱۴.

۲۰. نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ۱۶۹.

۲۱. همان، خطبه۶.

۲۲. همان، خطبه ۲۲.

۲۳. احمد بن اعثم کوفی، الفتوح، ج۲، ص۳۱۶ و نیز ر.ک: الجمل، ص۳۳۶ و درباره تعابیر مشابه: ر.ک: الفتوح، ج۲، ص۳۱۲ و ۳۱۷.

۲۴. احادیث ام المؤمنین عائشه، ج۱، ص۲۴۴؛ سید مرتضی عسکری، نقش عایشه در اسلام، ترجمه نجمی و همکاران (چاپ چهارم، مجمع علمی اسلامی، ۱۳۶۸) ج۲، ص۲۱۳۲۱۴.

۲۵. همان.

۲۶. نهج البلاغه صبحی صالح، نامه ۲۹.

۲۷. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین (قم: منشورات مکتبه آیه الله العظمی المرعشی) ص۳۵.

۲۸. همان.

۲۹. اما سرِّ اختلاف روش علی(علیه السلام) در جنگ صفین و جمل که آن جا مهاجم و فراری و زخمی را می کشت و این جا فراریان را تعقیب نمی کرد و مجروحان را نمی کشت و آن ها را که سلاح خود می افکندند یا به خانه ها پناه می بردند، امان می داد این بود که فرماندهان و رهبران اهل جمل (طلحه و زبیر) کشته شده بودند، و دیگر پایگاه و جمعیّتی نداشتند که به آن بازگردند و فتنه را از سرگیرند. همه به خانه ها بر گشتند و دیگر نه جنگجو بودند، نه مخالف و نه معارض؛ راضی بودند که کسی با آن ها کاری نداشته باشد و قهرا وظیفه درباره آن ها که دیگر به فکر جمع آوری لشکر و از سرگرفتن جنگ نبودند برداشتن شمشیر و خودداری از آزارشان بود. امّا اهل صفین، به پایگاه و اردویی مجهّز برمی گشتند که فرمانده داشت و اسلحه، زره، نیزه، و شمشیر برایشان فراهم می کرد، جوایزی بینشان پخش می نمود، آذوقه تهیه می دید، بیماران را عیادت، و دست و پاشکستگان را شکسته بندی می کرد، زخمیان را درمان می نمود، پیاده ها را مرکب و برهنگان را جامه می داد، و باز دوباره همه را به میدان می فرستاد، و آماده نبرد می کرد. از این رو علی(علیه السلام) این دو گروه را به یک چشم ننگریست، که وظیفه را در پیکار با گویندگان لااله الاّاللّه به درستی می دانست، حقّ را برایشان شرح می داد و هرکه نمی پذیرفت شمشیر به رویش می کشید؛ جز این که توبه کند. (حر عاملی، محمدبن حسن، وسائل الشیعه (بیروت: داراحیاء التراث العربی) ج۱۵، ص۷۵).

۳۰. سیره پیشوایان، ص۸۳.

۳۱. مورخان نقل کرده اند خرّیت که در جنگ صفین از یاران حضرت علی(علیه السلام) بود و پس از ماجرای حکمیت، در این جنگ منحرف شد. او به همراه یارانش نزد امام علی(علیه السلام) آمد و در حالی که در میان یارانش محافظت می شد، خطاب به حضرت گفت: به خدا سوگند، من دیگر از تو اطاعت نخواهم کرد، با تو نماز نخواهم خواند، از تو جدا خواهم شد و دیگر با شما همکاری نخواهم کرد. علی(علیه السلام) خریت را نصیحت فرمود: که اگر از من جدا شوی مرتکب نقض عهد و پیمان و معصیت خدا خواهی شد، و تنها به خود زیان خواهی رساند، انگیزه تو از این کار چیست؟ خریت در مقابل منطق و کلام نرم امیرالمؤمنین (علیه السلام) پاسخی برای گفتن نداشت و متعهد شد که فردا نزد حضرت بیاید و با او به مناظره و گفت گو بنشیند؛ ولی او به تعهد و پیمان خود عمل نکرد و هیچگاه نزد علی(علیه السلام) برنگشت. ر.ک: ثقفی، ابواسحاق ابراهیم بن محمد، الغارات (انتشارات انجمن آثار ملی) ج۱، ص۳۳۱؛ محمد بن جدیر طبری، تاریخ طبری (بیروت: مؤسسه الاعلمی للمطبوعات) ج۴، ص۸۶؛ ابن اثیر، الکامل، ج۳، ص۳۶۴، دارصادر، بیروت.

۳۲. نهج البلاغه صبحی صالح؛ قصار ۴۲۰ و نیز برای تعابیر مشابه ر.ک: تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، (قم: انتشارات جامعه مدرسین) ج۶، ص۵۳؛ مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، ج۲، ص۲۰۴، چاپ رحلی.

۳۳. تاریخ طبری، ج۴، ص۵۳؛ فروغ ولایت، ص۶۳۰.

۳۴. همان.

۳۵. ر.ک: الغارات، ج۱، ص۳۶۷، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۳، ص۱۴۶؛ الکامل، ج۳، ص۳۷۱ و برای تعابیر مشابه (برخورد شدید پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با جاسوسان و دستور به قتل آن ها) ر.ک: مغازی، ج۲، ص۷۹۷؛ سیره ابن هشام، ج۴، ص۴۰۴۱ (و درباره برخورد امام حسن(علیه السلام) با جاسوسان معاویه و دستور به قتل آنان) الارشاد، ج۲، ص۹.

۳۶. وقعه صفین، ص۹۲۹۷.

۳۷. الغارات، ج۱، ص۱۷۱۸؛ بحارالانوار، ج۳۳، ص۳۵۶.

۳۸. نهج البلاغه صبحی صالح؛ نامه ۵۳ (عهدنامه مالک اشتر).

۳۹. همان، نامه ۱۸ و برای تعابیر مشابه و نامه های حضرت به سایر کارگزاران ر.ک: همان، نامه ۲۷ و نامه ۲۶.

۴۰. همان، کلمات قصار ۱۱۰.

۴۱. همان، نامه ۴۶.

۴۲. محمدباقرمجلسی، بحارالانوار، ج۴۱، ص۱۱۱.

۴۳. یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب ابن واضح الکاتب، تاریخ یعقوبی، (بیروت: دارصادر) ج۲، ص۱۸.

۴۴. الغارات، ج۱، ص۶۶.

۴۵. بحارالانوار، ج۳۲، ص۳۲ و درباره تعابیر مشابه ر.ک: بحارالانوار، ج۴۱، ص۱۱۰. و برای موارد مشابه ر.ک: نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ۲۲۴ و الکامل ابن اثیر، ج۳، ص۳۹۹.

۴۶. محمدباقرمجلسی، بحارالانوار، ج۴۱، ص۱۰۸.

۴۷. نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ۱۵ و برای تعابیر مشابه ر.ک: همان، خطبه ۲۳۲.

۴۸. همان، خطبه ۲۲۴.

۴۹. همان.

۵۰. ر.ک: طه حسین مصری، علی و بنوه، (چاپ دوازدهم، مصر: دارالمعارف، [بی تا])؛ مدرسی، سید هادی، الاخلاقیات امیرالمؤمنین، (بیروت: مؤسسه الاعلمی، [بی تا]) ص۳۵۸.

۵۱. نهج البلاغه، صبحی صالح، نامه۴۱.

۵۲. ر.ک: الکامل ابن اثیر، ج۳، ص۳۷۰؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۳، ص۱۴۴؛نوری، میرزاحسین، مستدرک الوسائل، (بیروت: دارالحیاء التراث العربی) ج۱۷، ص۴۰۴.

۵۳. ر.ک: نهج البلاغه صبحی صالح، نامه ۷۱.

۵۴. ر.ک: همان، نامه ۵.

۵۵. همان، نامه ۴۵.

۵۶. همان، نامه ۱۹.

۵۷. همان، نامه ۳.

۵۸. همان، نامه ۲۰.

۵۹. ابن ابی الحدید شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۹۸ و نیز ر.ک: قاموس الرجال، ج۵، ص۴۰۵۴۰۶.

۶۰. شریح قاضی، در سال ۱۸ هجری از جانب خلیفه دوم قاضی کوفه گردید. او از آن زمان تا سال ۷۹ عصر حکومت حجاج بن یوسف در پست قضا باقی ماند و جمعا به مدت ۶۱ سال بین مردم قضاوت کرد. در سال ۶۷ که مختار ثقفی روی کار آمد، شریح را طلبید و به او گفت: امام علی(علیه السلام) در فلان روز به تو چه گفته بود؟ شریح جریان تبعید را بازگو کرد. مختار گفت: سوگند به خدا در کوفه نباید بمانی. آن گاه او را دو ماه به روستای بانقیا تبعید نمود تا در میان یهودیان قضاوت کند. (ابن ابی الحدید شرح نهج البلاغه، ج۴ ص۹۹).

۶۱. محمدباقرمجلسی، بحارالانوار، ج۲۱، ص۳۸۵ و سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۴۹۲۵۰.

۶۲. تاریخ خلفا، ص ۵۳۷ به نقل از نهج الصباغه.

۶۳.محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۷۷، ص۲۹۱.

۶۴. نهج البلاغه صبحی صالح، نامه ۴۵، و نیز ر.ک: بحارالانوار، ج۴۰، ص۳۴۱ و ج۴۱، ص۱۰۲؛ الکامل ابن اثیر، ج۳، ص۴۰۱.

۶۵. الکامل ابن اثیر، ج۳، ص۴۰۰؛ بحارالانوار، ج۴۱، ص۱۳۷.

۶۶. اعیان الشیعه، ج۱، ص۳۳۱.

۶۷. آل کاشف الغطاء، محمدحسین، اصل الشیعه واصولها (چاپ اول، مؤسسه الامام علی(علیه السلام)) ص۱۹۹.

۶۸. حضرت هنگام حکومت در کوفه از زندگی در قصر حکومت (دارالاماره) خودداری کردند و در منزل جعده بن هبیره مخزونی فرزند خواهر خود، سکنی گزیدند. وقعه صفین، ص۳؛ فروغ ولایت، ص۴۳۰).

۶۹. ر.ک: الغارات، ج۴۲، ص۳۳۵؛ بحارالانوار، ج۴۱، ص۹.

۷۰. تاریخ الخلفا، ص۲۵۲.

۷۱. برنامه قصه خوانی از سوی خلفا مجاز شمرده شده بود و قصه خوانان در مسجد برای مردم قصص یهودی را درباره انبیای پیشین و رهبانان مسیحی نقل می کردند.

۷۲. مجمع البیان، ج ۸، ص ۴۷۲؛ تاریخ الخلفا، ص ۲۵۲.

۷۳. تهذیب الاحکام، ج ۱۰، ص ۱۴۹.

۷۴. ر.ک: وسائل الشیعه، ج ۲، ص ۵۱۵.

۷۵. ر.ک: تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۲۷ ۲۲۸.

۷۶. ر.ک: وفیات الاعیان، ج ۱، ص ۷۰.

۷۷. نمونه ای از این قاطعیت در زمان حاضر، فتوای تاریخی امام خمینی(ره) درباره سلمان رشدی، نویسنده کتاب آیات شیطانی است.

۷۸. ر.ک: خوئی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث (قم: مرکز نشر آثار شیعه) ج۱۳، ص۲۳۸۲۴۴.

۷۹. التراتیب الاداریه، ج ۲،ص ۲۷۲.

۸۰. نهج البلاغه، خطبه ۲۰۹.

۸۱. نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ۱۸۴.

۸۲. همان، خطبه ۱۹.


۱. پژوهشگر حوزه علمیه قم.

۲. حضرت علی(علیه السلام) در مأموریتی که از طرف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به یمن داشت، هنگام بازگشت مقداری پارچه از اموال مسلمین نزد یکی از فرماندهان به امانت گذاشت و خود جهت انجام مراسم حج به پیامبر ملحق شد، امّا پس از بازگشت، با تقسیم پارچه ها بین سربازان مواجه شد. حضرت از این عمل جانشین خویش سخت ناراحت شدند و او را مورد بازخواست قرار دادند. او در پاسخ گفت: با اصرار سربازان مواجه شدم و این پارچه ها را به عنوان امانت به آنان سپردم تا پس از مراسم حج از آنان پس بگیرم. علی(علیه السلام) فرمود: تو چنین اختیاری نداشتی و آن گاه دستور داد که تمام پارچه ها را پس بگیرید و بسته بندی نمایند. از این فرمان قاطع و سخت علی(علیه السلام) گروهی که از عدالت رنج می بردند، به پیامبر شکایت کردند و از رفتار آن حضرت ابراز ناراحتی نمودند. حضرت پس از این وضعیت بود که کلام فوق را درباره قاطعیت حضرت علی(علیه السلام) در دین بیان فرمودند. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، (بیروت: مؤسسه الوفاء) ج۲۱، ص۳۸۵؛ ابن هشام، سیره ابن هشام، (چاپ دوم، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۴۱۶ ق.)، ج۴، ص۲۵۰.

۳. … و هر کس مظلوم کشته شود، به سرپرست وی قدرتی داده ایم، پس او نباید در قتل زیاده روی کند؛ زیرا او از طرف شرع یاری شده است (اسراء، آیه ۳۳).

منبع : حسینی، سید غلامحسین ؛مجله حوزه و دانشگاه، شماره ۲۶ ،

مناظره امام باقر علیه السلام با حروری.

اشاره:

مخالفین امیرالمؤمنین علی علیه السلام چندین گروهند که یکی از آنها خوارج نام دارند. خوارج، خود به دسته‌های مختلفی تقسیم شده‌اند که عدّه ای از آنها به « حروریه» معروفند: یعنی کسانی که در منطقه حروراء در نزدیکی کوفه جمع شدند و تشکیل گروه دادند. امام باقرعلیه السلام با یکی از افراد این گروه در حضور تعدادی از فقهای آنها مناظره‌ای داشته است که قسمت‌هایی از آن در زیر آمده است:

حروری به امام باقر علیه السلام عرض کرد:« ابوبکر به دلیل چهار خصوصیت، سزاوار امامت و خلافت است.»

امام فرمود:« چه خصوصیاتی؟»

حروری گفت:« اول این که او اولین صدّیق است و وقتی می‌گویند «ابوبکر»، ما نمی‌دانیم مقصود، کدام ابوبکر است تا وقتی گفته شود ابوبکر صدیق. دوم این که او در غار ثور همنشین و همدم رسول خدا بوده است.( شبی که پیامبر از مکه به طرف مدینه هجرت فرمود، ابوبکر را همراه خود برد. آنها در راه به غاری پناه بردند تا از شرّ کفّار در امان باشند.) سوم این که در روزی که بیماری رسول خدا شدت یافته بود، در مسجد به جای ایشان به نماز ایستاد. چهارم این که او در قبرش در کنار رسول خدا آرمیده است.»

حضرت باقرعلیه السلام فرمود:« وای بر تو! این خصوصیات که به گمان تو برای ابوبکر فضیلت به شمار می‌آید، همه نقص و عیب است. اولا این که گفتی ابوبکر صدّیق است، بگو چه کسی این اسم را بر او نهاده است؟»

حروری گفت:« خدا و رسولش.»

امام فرمود:« از فقها بپرس آیا ابوبکر اوّلین مؤمن به رسول خدا بوده است؟»

فقها همه گفتند:« نه، به خدا قسم. علی بن ابیطالب اوّلین ایمان‌آورنده به رسول خداست.»

امام باقرعلیه السلام فرمود:« ای حروری! اگر ابوبکر به علّت تصدیق رسول خدا، صدیق نام‌گذاری شده، بنا به اعتراف جماعت مسلمین، قبل از او، امیرالمؤمنین سزاوار این نام بوده است.»

حروری سکوت کرد.

حروری گفت:« اگر این طور است که می‌گویید، علی بن ابیطالب هیچ‌گاه و در هیچ‌زمانی شرک نورزید، پس اسم صدّیق برای او سزاوارتر است.»

جماعت فقها گفتند:«بله، همین‌طور است. او هرگز مشرک نبوده و اسم صدّیق زیبنده اوست.»

سپس امام باقر علیه السلام فرمود:«اما اینکه گفتی ابوبکر همنشین رسول خدا در غار بوده است. این هم برای ابوبکر فضلیت نیست؛ به چند علت: اول آنکه در قرآن، مدحی برای ابوبکر بیان نشده، جز روایت همراهی‌اش با رسول خدا، که این همراهی و همصحبتی حتی می‌تواند با انسانی کافر باشد؛ چنانچه خداوند می‌فرماید:« قال له صاحبه و هو یحاوره اکفرت بالذی خلقک» _سوره کهف، آیه ۳۷_ (شخصی که همراه او بود و با او صحبت می‌کرد، گفت آیا به خدایی که تو را آفریده کافر شده‌ای؟) پس « همراه رسول خدا بودن» به تنهایی فضیلت ندارد؛ زیرا ابوبکر نه ظلمی را دفع کرد، نه با دشمن پیامبر جنگید.

دوم آنکه خداوند می‌فرماید:« لاتحزن ان الله معنا» _سوره توبه، آیه ۴۰_ (رسول خدا به ابوبکر فرمود: محزون مباش! خدا با ماست.) این آیه هم دلالت دارد بر عدم اطمینان و اضطراب درونی و ترس ابوبکر. زیرا بر آنچه خداوند راجع به حفاظت و امنیت از رسول خدا وعده داده بود، اطمینان نداشت و با اینکه جان پیغمبر در خطر بود، ابوبکر حاضر به مساوات با او نشد. به همین دلیل پیامبر فرمود:« این‌قدر محزون مباش!» اکنون من سؤال می‌کنم: آیا حزن ابوبکر مورد رضای خداوند بود یا خشم خداوند؟ اگر بگویی رضای خداوند، پاسخت این است که: چنین نیست؛ زیرا رسول خدا هرگز آنچه را که مورد رضای خداست نهی نمی‌فرماید؛ و اگر بگویی که مورد خشم خداوند بود، پس این برای او چه فضیلتی است؟ سوّم آنکه همین کلام رسول خدا که فرمود:« محزون نباش، خدا با ماست.» به این معناست که ایشان دریافته بود که ابوبکر به همراهی خداوند و کمک او اعتقاد حقیقی ندارد و این هم برای ابوبکر فضیلت نیست و اگر این را قبول نکنی، باید بدانی که « خدا با ماست» یک قاعده همیشگی است. خداوند همیشه با همه مخلوقاتش همراه است؛ چرا که در سوره مجادله، آیه ۷ می‌فرماید:« مایکون من نجوی ثلاثه الا هو رابعهم و لاخمسه الا هو سادسهم و لا ادنی من ذلک و لا اکثر الّا هو معهم این ما کانوا» (هیچگاه سه نفر با هم سخن پنهانی نمی‌گویند، مگر اینکه خداوند چهارمی آنهاست و نه پنج نفری که خداوند ششمین آنهاست و نه کمتر و نه بیشتر، مگر اینکه خداوند با آنهاست، هر جا که باشند.) پس خداوند همیشه با ماست و این فضیلتی برای ابوبکر نیست.

چهارم آنکه این قسمت از آیه که می‌فرماید:« فانزل الله سکینته علیه وایده بجنود لم تروها » (سوره توبه آیه۴۰) خداوند اطمینان خود را بر او نازل کرد و به لشکریان نادیدنی تأییدش فرمود.) این قسمت درباره چه کسی نازل شده است؟

حروری گفت: « درباره رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم.»

امام فرمود:« آیا ابوبکر هم در این نزول آرامش و اطمینان با پیغمبر اکرم شریک بود؟»

حروری گفت:«بله.»

امام فرمود:« دروغ گفتی؛ زیرا اگر چنین بود خداوند می‌فرمود «علیهما» یعنی آن سکینه و آرامش خاطر بر هر دوی آنها نازل شد؛ و اگر ابوبکر در این آرامش قلبی شرکت داشت، خداوند او را هم شریک می‌کرد؛ کما اینکه وقتی در جنگ حنین خداوند اطمینان و آرامش خود را فرستاد، فرمود: « ثم انزل الله سکینته علی رسوله و علی المؤمنین» _سوره توبه،آیه ۲۵ و ۲۶۶_ (پس خداوند آرامش خود را بر رسولش و به مؤمنین نازل فرمود.) و این دسته از مؤمنین که مشمول این آیه شدند، کسانی بودند که فرار نکردند و آنان تنها ۹ نفر بودند. علی علیه السلام، ابودجانه ، ایمن و شش نفر دیگر از بنی هاشم . پس، از این آیه هم معلوم می‌شود ابوبکر جزو گروهی که خدا آرامش خود را بر آنان نازل کرده نبوده ، بلکه جزء فراریان بوده است.»

حروری که جواب‌های دندانشکن امام باقر علیه السلام، او را شکست داده بود، گفت: « ای جماعت! برخیزید که این سخن، محمد بن علی را از ایمان خارج کرد. این سخن کفر است!»

امام باقر علیه السلام فرمود: « اینها گفته های من نیست، بلکه کلام خداست».

جماعت همراه حروری گفتند:« ای حروری! در بحث شکست خوردی و جواب نداری.»

امام باقر علیه السلام فرمود:« اما اینکه گفتی ابوبکر با مردم نماز خواند، پاسخت را بشنو! ابوبکر، آن روز مأمور بود تحت فرمان و پرچم اسامه بن زید باشد و همه راویان، متّفق القول هستند که ابوبکر با اسامه چندین فرسخ از مدینه بیرون رفته بود. پس چگونه ممکن است رسول خدا به او امر کرده باشد با مردم نماز بخواند؟ رسول خدا نه تنها امر نکرده بود که لشکریان اسامه برگردند، بلکه چندین بار فرموده بود:« لشکر اسامه را تقویت کنید! خدا لعنت کند کسی را که از او سرپیچی کند.» ( یعنی افرادی که رسول خدا فرموده بود تا با اسامه باشند، اگر به مدینه بازمی گشتند، مورد لعن و نفرین حضرت قرار می‌گرفتند.) و تازه خود شما می‌گویید وقتی ابوبکر به نماز ایستاد و تکبیر گفت، رسول خدا که خانه‌اش چسبیده به مسجد بود، صدای او را شنید و شتابان در حالی که بر علی علیه السلام و فضل بن عباس تکیه کرده بود و پاهای مبارکش روی زمین کشیده می‌شد، به مسجد وارد شد و ابوبکر هنوز به رکوع نرفته بود که رسول خدا جلو آمد و ابوبکر را از محراب کنار زد و خودش نماز را از ابتدا شروع فرمود. همه‌ی اینها دلیل بر این است که نماز ابوبکر بدون امر رسول خدا بوده است و روایات صحیحی موجود است مبنی بر اینکه هرگاه بلال اذان می‌گفت و پیامبر نمی‌توانست برای نماز حاضر شود، امیرالمؤمنین علی علیه السلام را به نماز امر می‌فرمود.»

حروری در اینجا نیز سکوت کرد.

امام باقر علیه السلام فرمود:« اما خصلت چهارم که گفتی « او در کنار رسول الله دفن شده است»، بگو ببنیم قبر رسول الله کجاست؟»

حروری گفت:« در خانه‌اش.»

امام باقر علیه السلام فرمود:« مگر خداوند نفرموده: یاایها الذین امنوالله لا تدخلوا بیوت النبی الا ان یوذن لکم _سوره احزاب، آیه ۵۳_ (ای مؤمنین! به خانه‌های پیامبر داخل نشوید مگر به شما اجازه داده شود.) آیا رسول خدا به ابوبکر اجازه چنین کاری را داده بود؟»

حروری گفت:« بله.»

امام باقر علیه السلام فرمود:« دروغ گفتی! چون رسول خدا تمام درهای خانه را که به مسجد باز می‌شد، بسته بود و به امر خدا، تنها در خانه امیرالمؤمنین علیه السلام را باز گذاشته بود. حتی در خانه عمر را هم بست. عمر به رسول خدا عرض کرد:« روزنه‌ای برای من قرار بده تا تو را ببینم.»

پیامبر فرمود:« نه، به اندازه باریکی سر ناخن هم روزنه‌ای باز نمی‌کنم.»

پس رسول خدا ابوبکر و عمر را از خانه‌ی خدا و مسجد بیرون کرده و درهای آنها را بسته بود. چه دلیلی دارید که به آنها اجازه ورود به خانه‌اش را داده باشد؟!»

حروری گفت: « محل قبر ابوبکر و عمر، سهم الارث دختران آنها عایشه و حفصه است. »

امام باقر علیه السلام فرمود:« چون رسول خدا در زمان رحلت، ۹ همسر داشت، پس به تمام همسران، روی هم، یک هشتم از خانه می‌رسید. بنابراین به آن دو زن – عایشه و حفصه- دو قسمت از نه قسمت سهم زنان می رسید و این می شود دو قسمت از هفتاد و دو قسمت، که اگر درست حساب شود، شاید سهم هر یک از این دو، یکی دو وجب بیشتر نبوده نباشد. پس ابوبکر و عمر در سهم دخترانشان دفن نشده‌اند بلکه در زمین غصبی‌اند. به علاوه، خود شما از ابوبکر نقل می‌کنید که رسول خدا فرمود:« ما انبیا ارثی نمی‌گذاریم؛ هر چه از ما بماند، متعلّق به همه مسلمین است.» پس ارثی هم در کار نبوده است.»

در اینجا شخص حروری دیگر کلامی نتوانست بگوید و ساکت ماند.

منبع:

بحار الانوار، ج ۲۷، ص ۳۲۱، ح ۴٫

حضرت علی‌(ع) در نظر بزرگان اهل‌ سنت؛ از خلفای راشدین تا ائمه اربعه اهل‌سنت.

اشاره:

حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) است؛ شخصیتی که همه جهان اسلام از او به بزرگی یاد می‌کنند؛ آنچه در زیر می‌آید نگاه بزرگان اهل‌ سنت به این چهره جهانی است که در میان آنها اسامی خلفا و ائمه اهل ‌سنت نیز دیده می‌شود. ابوبکر: هرکس دوست دارد به مردی بنگرد که نزد رسول خدا «ص» عظیم‌ترین منزلت را داشت و قرابتش نیز به آن جناب نزدیک‌تر و دخالتش در رفع حوایج آن جناب و بی‌نیازی خودش از دیگران بیشتر بود به این مرد یعنی علی نگاه کند. (۱)

عمر بن خطاب:

«او (علی «ع») مولای من است. زیرا پیامبر شرف را در ولایت علی می‌دید. لذا می‌گفت: نسبت به افراد شریف و با شخصیت محبت و دوستی از خود نشان دهید و در رابطه با حفظ آبروی خود از افراد پست و بی‌شخصیت بپرهیزید و برحذر باشید و دانسته باشید که هیچگونه شرفی به درجه تمامیت نرسید مگر به ولایت علی.» (۲)

«مانند علی کسی حق دارد که تکبر ورزد و به خود ببالد. به خدا سوگند اگر شمشیر او نبود، اساس اسلام استوار نمی‌شد. و علاوه بر آن او دانا‌ترین فرد این امت در امر قضاست و با سابقه‌ترین و شریف‌ترین آنان است. (۳)

عایشه:

به خدا قسم بین من و علی در قدیم مطلبی جز آنچه که بین زن و خویشان شوهرش می‌باشد وجود نداشته است… و در نظر من او از نیکان است… (۴)

جناب سعد بن ابی وقاص:

عامر پسر سعد بن ابی وقاص نقل می‌کند: معاویه پس از طواف کعبه در دارالندوه پدرم را پهلوی خود بر تخت نشاند و به پدرم گفت چه چیز تو را باز می‌دارد که به پسر ابوطالب ناسزا نمی‌گویی؟ پدرم از معاویه ناراحت شد و گفت: به خدا قسم مادام که من سه جمله از رسول خدا درباره او به یاد دارم او را ناسزا نمی‌گویم. برای اینکه اگر یکی از آن سه را درباره من فرموده بود از تمامی نعمتهای ارزنده بیشترش ارج می‌نهادم. اول اینکه شنیدم درباره علی که در بعضی از جنگ‌ها که او را جانشین خود کرد و به جنگ نبرد، علی غمناک شد و گفت: آیا مرا از فیض جهاد محروم می‌فرمایی؟ پیامبر فرمود: آیا راضی نیستی که نسبت به من به منزله هارون باشی نسبت به موسی، با این تفاوت که دیگر بعد از من نبوتی نیست؟

دوم اینکه شنیدم در روز فتح خیبر درباره او فرمود: فردا بیرق جنگ را به دست کسی می‌دهم که رسول خدا را دوست دارد و خدا و رسول نیز او را دوست دارند. و چون فردا شد همه گردن کشیدیم شاید ما را صدا بزند و نزد خود بخواند ولی ناگهان فرمود: علی را نزد من بخوانید و چون او را خواندند درد چشم داشت. پس آب دهان در دیدگان او انداخت و رایت جنگ به به دست او داده و در نتیجه خدا قلعه را به دستش گشود.

سوم اینکه وقتی آیه «انما یرید الله…» نازل شد علی و فاطمه و حسنین را نزد خود خواند و گفت: بارال‌ها اینان اهل بیت منند. (۵)

جناب طلحه:

علامه خوارزمی از ابی عامر انصاری روایت می‌کند که در لحظات آخر جان کندن طلحه در جنگ جمل نزد او رسیدم. او گفت: تو که هستی؟ گفتم از یاران امیرالمومنین علی. گفت دستت را بده تا با تو با امیرالمومنین بیعت کنم. من دست دراز کرده و او بیعت کرد. (۶)

عبدالله بن عمر:

از دنیا هیچ اندوه و تاسفی ندارم جز اینکه چرا به همراه علی با فئه باغیه (گروه سرکش) نجنگیدم. (۷)

ابن عمر در جواب مردی که به او گفت: من علی را دشمن می‌دارم، فرمود: پس خدا هم به خاطر علی تو را دشمن می‌دارد. (۸)

جناب ابوسعید خدری:

ما منافقین انصار را با دشمنی آنان با علی می‌شناختیم. (۹)

جابر بن عبدالله انصاری:

او بهترین انسان است. (۱۰) ما منافقین را به نشانی دشمنی با علی می‌شناختیم. (۱۱) زاهد‌تر از علی بن ابیطالب در دنیا ندیده‌ام (۱۲)

عبدالله بن مسعود:

افضل اهالی مدینه علی بن ابی طالب است. (۱۳)

امام حسن بصری:

خدا علی را رحمت کند. به خدا سوگند که او برای دشمنانش همچون تیری صائب و به هدف خورده از جمله تیرهای الهی بود و از همه دانا‌تر و از همه به پیامبر نزدیک‌تر و درویش این امت بود. چنانکه به مال دنیا رغبتی نداشت و در فرمان پذیری امر الهی نیز سستی به خرج نداد و از ملامت نکوهش گران باک نداشت و قرآن محور هدف و دانش و عمل او بود و از این راه بر بهشتی زیبا دست یافت. (۱۴)

امام ابوحنیفه:

در جنگ میان علی و مخالفان او حق به جانب علی بود. (۱۵)

امام شافعی:

ایشان در جواب فردی که به او گفت: در این مساله با علی بن ابی طالب مخالفت نموده‌اید، گفت: این مسئله را از علی با سند و دلیل ارائه کن تا پیشانی بر خاک بگذارم و اظهار خطا کنم و از رایم برگردم و به رای علی تمسک جویم. (۱۶)

امام احمد بن حنبل:

عبدالله فرزند احمد بن حنبل از ایشان نقل می‌کند: «علی بن ابی طالب از اهل بیت است و کسی با آن‌ها قابل مقایسه نیست.» عبدالله همچنین نقل می‌کند: در حق علی باید بگویم که خلافت علی را مقام و منزلت نداد، بلکه علی به خلافت منزلت بخشید.» (۱۷)

امام بخاری:

ایشان در کتاب صحیح بخاری به نقل مناقب حضرت علی «ع» پرداخته که از آن جمله روایات مربوط به کنیه ابوتراب، دادن پرچم پیروزی در روز خیبر به علی و حدیث منزلت است. او از خلیفه دوم نقل می‌کند: پیامبر رحلت فرمود در حالی که از علی راضی بود. (۱۸)

امام مسلم بن حجاج:

ایشان در کتاب مناقب صحیح مسلم به نقل روایاتی در منقبت علی «ع» از پیامبر «ص» می‌پردازد. او روایاتی همچون دادن پرچم پیروزی را در روز خیبر به علی با اسناد مختلف، ابوتراب خواندن علی «ع» از جانب پیامبر «ص»، و سفارش پیامبر در رعایت حرمت اهل بیت و همچنین سخنان سعد بن ابی وقاص را در مقابل معاویه نقل می‌کند. (۱۹)

امام نسائی:

ایشان با نوشتن کتاب خصائص امیرالمومنین علی بن ابی طالب کرم الله وجهه، حدود ۱۷۸ روایت در مناقب آن حضرت ذکر می‌کند. خوارزمی نقل می‌کند که امام نسائی گفته است در فضیلت هیچ یک از یاران پیامبر «ص» به اندازه فضیلت علی «ع» روایت وجود ندارد. (۲۰)

جناب ابن عبدالبر:

فضائل علی در میان برگ‌ها نمی‌گنجد… بنی امیه علی را به باد ناسزا می‌گرفتند و از او بدگویی می‌کردند اما این حرکات جز بلندی مرتبه وشان و محبت در نزد علما چیز دیگری بر علی نمی‌افزود (۲۱)

امام فخر رازی:

هرکه علی «رض» را پیشوای دینی خود قرار دهد حقا به دستاویز محکمی در دین و دنیای خود چنگ زده است. (۲۲) هرکه در دین خود به علی بن ابی طالب اقتدا کند حقا هدایت یافته است به دلیل آنکه پیامبر «ص» فرمود: خداوندا حق را بر‌‌ همان محوری بگردان که علی می‌گردد. (۲۳)

ابن حجر عسقلانی:

نزد اکثر اهل علم علی «رض» اولین کسی است که اسلام آورد و در دامان پیامبر اکرم «ص» پرورش یافت و هیچگاه از او جدا نشد. در تمام جنگ‌ها یار و همراه پیامبر «ص» بود مگر در تبوک. در این جنگ پیامبر «ص» به خاطر تاخیر علی «رض» به او فرمود: آیا نمی‌خواهی نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی باشی. (۲۴)

جلال الدین عبدالرحمن سیوطی:

ایشان در کتاب حدیثی معروف خود «جامع الاحادیث» حدود ۳۱۵۸ روایت در مسند علی «ع» نقل می‌کنند. (۲۵)

شیخ عبدالحق دهلوی حنفی:

مناقب علی «رض» بسیارند و خارج از حد و حصر و احصا مذکور است. (۲۶)

شیخ محمد عبده:

در میان دانشمندان و سخن‌شناسان زبان و ادبیات عرب کسی نیست که به عظمت علی «رض» اعتراف نکند. کلام امام علی بن ابی طالب پس از کلام خدا و پیغمبرش، شریف‌ترین و بر‌ترین سخن و محتوا را دارد. هنگامی که پاره‌ای از عبارات نهج البلاغه را با دقت می‌خواندم صحنههایی در نظرم مجسم می‌گشت که شاهد زنده‌ای برای پیروزی نیروی سخن و بلاغت بود. آنجا که دل‌ها با برهان حقایق آمیخته می‌گشت، و سپاه سخنان محکم و نیرومند، چنان به درهم شکستن باطل و یاری حق به پا می‌خواست که هر شک و باطلی را نابود می‌کرد. قهرمان میدان که پرچم پیروزی را به اهتزاز در آورده بود، امیرالمومنین علی بن ابی طالب بود. (۲۷)

ابراهیم نظام معتزلی:

علی «رض» در جنگ‌های خود بر حق بود و کسانی که با او جنگیدند بر خطا رفتند. (۲۸)

ابوجعفر محمد بن عبدالله اسکافی معتزلی:

نادانی و کوردلی بزرگ‌تر این است که معاویه را قابل سنجش با علی بدانند و این‌‌ همان چیزی است که پاره‌ای از عوام سرگردان و فرومایگان از حشویه که با حقیقت فاصله دارند به آن معتقد شده‌اند. (۲۹)

عزالدین ابوحامد ابن ابی الحدید معتزلی:

اگر علی را در مورد خصائص اخلاقی و فضائل نفسانی و دینی بنگری، او را سخت درخشان و بر اوج شرف خواهی دید. اما در مورد شجاعت چنان است که نام همه شجاعان پیش از خود را از یاد مردم برده است و نام همه کسانی را که پس از او آمده‌اند را محو کرده است… اما از نظر جود و سخاوت، حال علی «رض» در آن آشکار است. روزه می‌گرفت و با آنکه از گرسنگی سست می‌شد، باز خوراک و توشه خود را ایثار می‌فرمود و آیات نهم و دهم سوره انسان درباره او نازل شده است که می‌فرماید: «و خوراک را با آنکه دوست دارندش به درویش و یتیم و اسیر می‌خورانند، جز این نیست که می‌خورانیم شما را برای رضای خدا و از شما پاداش و سپاسگذاری نمی‌خواهیم» (۳۰)

ابن میثم بحرانی:

پیشوای بزرگ ما امیرالمومنین صاحب نشانه‌های آشکار و نورهای درخشان علی بن ابی طالب «رض» در تمام آنچه از سخنانش به ما رسیده است و آنچه از کار‌ها و دستورالعمل‌ها که از آن بزرگوار صادر شده، مقصود و منظورش این است که آنچه شریعت ارزشمند از اغراض و اهداف دربردارد و آنچه قرآن از قوانین و قواعد داراست همه را توضیح و تشریح کند. به گونه‌ای که حتی یک جمله در غیر این منظور از آن حضرت یافت نشده است. چون سخنان آن حضرت این ویژگی را دارد، ناگزیر سخن او سخنی است که رنگ و نمودی از کلام خدا دارد. در عین حال دارای بوی خوش کلام پیغمبر «ص» است. (۳۱)

صبحی صالح:

هیچ مسلمانی نیست که خویشاوندی نزدیک و منزلت ویژه پسرعموی پیامبر اکرم «ص» حضرت علی کرم الله وجهه را نزد آن حضرت نداند… علی کرم الله وجهه در حمایت از پیامبر «ص» قدمهایی برداشت که پهلوانان از آن عاجزند و قدم‌ها می‌لغزند… باارزش‌ترین مقام‌ها در تاریخ به نام او ثبت شد. جنگاوری روز بدر، کشتن عمرو بن عبدود در غزوه خندق، پایداری و وفا در غزوه احد و حنین و پرچمداری روز خیبر امتحان خوبی بود. (۳۲)

منابع:

  1. کنزالاعمال، ج ۱۳، ص ۱۱۵
  2. المناقب الخوارزمی، ص ۹۷
  3. طبقات ابن سعد، ج ۲، ص ۳۳۷
  4. کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۱۹۷
  5. صحیح مسلم، جلد ۷، ص ۱۲۰
  6. المناقب للخوارزمی، ۱۱۲
  7. المستدرک، جلد ۳، ص۱۱۵
  8. المسندالجامع، جلد ۱۰، ص ۷۷۱
  9. فضائل الصحابه، ج۲، ص ۵۷۹
  10. فضائل الصحابه، ج ۲، ص ۵۶۴
  11. فضائل الصحابه، ج ۲، ص ۶۳۹
  12. مناقب للخوارزمی، ص ۷۱
  13. فضائل الصحابه، ج ۲، ص ۶۴۶
  14. البدایه و النهایه، جلد ۸، ص ۶
  15. الاصابه ابن حجر، ج ۲، ص ۵۰
  16. الائمه الاربعه، ج ۴، ص ۱۱۴
  17. الائمه الاربعه، ج ۴، ص ۱۱۷
  18. صحیح بخاری، ج ۵، ص ۲۲ – ۲۴
  19. صحیح مسلم، ج۷، ص۱۲۰ – ۱۲۴
  20. المناقب للخوارزمی، ص ۶
  21. استیعاب در حاشیه اصابه، ج ۳، ص ۲۶
  22. تفسیر کبیر، ج۱، ص ۲۰۵
  23. تفسیر کبیر، ج۱، ص ۲۰۷
  24. الاصابه، ج ۲، ص ۵۰۷
  25. جامع الاحادیث، ج ۱۵ و ۱۶
  26. مناقب علی بن ابی طالب «رض»، ص ۳۵۴
  27. شرح نهج البلاغه عبده، ص ۳
  28. تاریخ اندیشه‌های کلامی، ج۱، ص ۲۲۹ به نقل از مقالات الاسلامیین، ج۲، ص ۱۳۰
  29. المعیار و الموازنه، ص۳۷
  30. مقدمه شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۳، ص ۵
  31. شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج۱، ص ۳۳
  32. مقدمه شرح نهج البلاغه صبحی صالح، ص ۱

سلیم بن قیس هلالی

اشاره:

ابو صادق سُلَیم بن قیس هلالی عامری کوفی، از اصحاب خاصّ چهار امام نخست شیعه(علیه السلام) که محضر امام باقر(علیه السلام) را هم درک کرده است. او از قدیم‌ترین علمای شیعه و بزرگان اصحاب ائمه(علیه السلام) و مورد وثوق آنان و نزد ایشان از محبوبیت خاصّی برخوردار بوده است. کتابی نیز به او منسوب است (کتاب سلیم بن قیس هلالی) که در آن از فضایل اهل بیت و حوادث پس از رحلت پیامبراکرم سخن گفته است. بسیاری از عالمان شیعه در مدح و ثنای او سخن گفته‌اند. با این حال دیدگاه‌های متفاوتی نیز درباره شخصیت سُلَیم وجود دارد، به گونه‌ای که برخی از محققان وجود تاریخی چنین شخصیتی را انکار کرده‌اند.

سلیم بن قیس

نام او سلیم، پدرش قیس و کنیه‌اش ابا صادق است.[۱] سلیم از طایفه بنی هلال بن عامر است که گویند از فرزندان حضرت اسماعیل بن ابراهیم خلیل الله(علیه السلام) و در نواحی حجاز سکنی داشته و بعدها به شام و عراق آمده‌اند.

ولادت سلیم دو سال قبل از هجرت در منطقه کوفه بوده و او هنگام وفات پیامبر(صلی الله علیه و آله) دوازده سال داشته است.

سلیم در زمان حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله) و نیز بعد از آن حضرت در زمان حکومت ابوبکر در مدینه نبوده، و در جریانات سقیفه و شهادت حضرت زهرا(س) شخصا حضور نداشته است.[۲]

زندگانی سلیم

دوران نوجوانی و جوانی

او در سنین نوجوانی که در حدود پانزده سال داشته در اوائل حکومت عمر و قبل از سال شانزدهم هجرت وارد مدینه شده است.

در سن ۲۵ سالگی به سفر حج رفت و خطابه ابوذر را در کنار خانه خدا شنید و آن را نوشت. سپس به مدینه باز گشت و در مدینه بود تا زمانی که ابوذر را در سال ۳۴ هجری به ربذه تبعید کردند. او به عنوان عیادت ابوذر، به ربذه رفت و در آنجا مطالبی از ابوذر پرسید و جوابهای او را در کتابش ثبت کرد.

سلیم در زمان عثمان

در سال بیست و سوّم هجرت، عثمان به حکومت رسید. در این زمان، سلیم از اصحاب خاص امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) به شمار می‌رفت و پنهانی به برنامه خود در ثبت حدیث و تاریخ ادامه می‌داد، در حالی که ممنوعیت‌های قبلی همچنان ادامه داشت و شدّت یافته بود.

در زمان عثمان، سلیم هم چنان ارتباط قوی با ابو ذر و مقداد داشت در حالی که سال ها بین او و سلمان جدایی افتاده بود، چه آنکه از سال ۱۶ هجری سلمان به مدائن رفته و در آنجا از دنیا رفته بود.

در این سال‌ها، سلیم به همراه ابوذر در سفر حجّ حاضر شد و خطابه او در کنار کعبه را ثبت کرد و همراه او به مدینه باز گشت. هم چنین در سال ۳۴ هجری که ابوذر به ربذه تبعید شد، سلیم در آنجا به دیدن او رفت.[۳]

سلیم در زمان امیر المؤمنین(علیه السلام)

در سال ۳۵ هجری امیر المؤمنین(علیه السلام) خلافت را که به دست گرفت، سلیم هم چنان که با قلم به یاری حقّ مشغول بود، جهاد خود را با شمشیر تکمیل نمود و شخصا در میدان های جنگ حضور یافت و در صف اوّل مبارزین به عنوان «شرطه الخمیس» که فدائیان امیرالمؤمنین(علیه السلام) بودند به جنگ و جهاد پرداخت، و در همان حال آنچه در میدانهای جنگ دید در کتابش ثبت نمود.[۴]

سلیم در جنگ جمل

سلیم بن قیس بهمراه علی(علیه السلام) از مدینه به بصره آمد و از اوّل تا آخر جنگ جمل به عنوان یکی از پنج هزار فدائی امیرالمؤمنین(علیه السلام) در صفّ اوّل میدان جنگ شمشیر زد. او در کتابش تعداد افراد لشکر در جنگ جمل، و خصوصیات افراد و کیفیت جنگ و آنچه بعد از آن در بصره اتفاق افتاد و حتّی خطابه امیر المؤمنین(علیه السلام) بعد از جنگ را ثبت کرد.[۵]

سلیم در جنگ صفین

در اواسط سال ۳۶ هجری، سلیم بهمراه امیرالمؤمنین(علیه السلام) از بصره به کوفه آمد و از آنجا در طلیعه لشکر آن حضرت عازم صفین شد، و تا سال ۳۸ که جنگ صفین ۱۷ ماه ادامه داشت حاضر در جنگ بود. همچنین در جنگ «یوم الهریر» که شدیدترین و آخرین روز جنگ صفین بود و در یک شبانه روز بیش از هفتاد هزار نفر بقتل رسیدند، سلیم شخصا حضور داشت و حدودا چهل سال از عمر او می‌گذشت.

او در کتابش، مکاتبات علی(علیه السلام) با معاویه را به دقت ثبت کرد و خطابه‌های آن حضرت در جنگ را نوشت. هم چنین کیفیت جنگ هریر و داستان حکمیت و بر نیزه نمودن قرآن‌ها را در کتابش نوشت. در بازگشت از صفّین هم در قضیه راهبی که مسلمان شد و کتابهای حضرت عیسی(علیه السلام) را به امیرالمؤمنین(علیه السلام) تحویل داد حاضر بود و تمامی جریان را در کتابش نوشت.

او در اواخر سال ۳۸ به ملاقات امام سجّاد(علیه السلام) مشرّف شد که در سنّ شیرخوارگی در محضر امام علی(علیه السلام) بود. در همین ایام به مدائن رفت و در آنجا با حذیفه ملاقات کرد.[۶]

سلیم در جنگ نهروان تا شهادت امیر المؤمنین(علیه السلام)

در سال چهلم هجرت که جنگ نهروان واقع شد، سلیم در آن شرکت داشت و مطالبی از آن واقعه را در کتابش ثبت کرد. پس از آن، سلیم در کوفه به همراه امیرالمؤمنین(علیه السلام) برای جنگ تازه‌ای با معاویه آماده می‌شد که در ماه رمضان همان سال شهادت آن حضرت پیش آمد.

او که از اولیای امیر مؤمنان(علیه السلام) بود در سه روز آخر عمرآن حضرت ملتزم حضور بود، و وصیت نامه حضرتش را به نقل از آن حضرت نوشت.[۷]

سلیم در زمان امام حسن مجتبی(علیه السلام)

پس از شهادت علی(علیه السلام)، سلیم از اصحاب وفادار امام مجتبی(علیه السلام) بود. هنگامی که معاویه برای صلح وارد کوفه شد سلیم حاضر بود و خطابه آن حضرت در مقابل معاویه را ثبت کرد.

در طول حکومت معاویه، سلیم، فعّالیت علمی خود را ادامه داد و بدعت‌ها و جنایات معاویه و نیز اقدامات او در وضع و تحریف احادیث را به دقّت در کتابش ثبت کرد.[۸]

سلیم در زمان امام حسین(علیه السلام)

پس از شهادت امام حسن(علیه السلام)، سلیم از ملتزمین و خواصّ اصحاب حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) بود و سن او در این هنگام حدود ۵۰ سال بود.

از سال ۴۹ هجری که زیاد از طرف معاویه حاکم کوفه شد سلیم توانست با تقیه کامل، خود را از شر او حفظ کند و حتّی با ایجاد ارتباط مخفیانه، نامه سرّی معاویه را استنساخ کرد و آن را به عنوان یک سند تاریخی مهم ثبت کرد که احدی غیر از سلیم بر آن دست نیافته است.

در سال ۵۰ هجری که معاویه به بهانه حج به مدینه آمده بود، سلیم هم از کوفه به مدینه آمد و گزارشی از سفر معاویه به مکه و مدینه و اقدامات او بر علیه شیعه تهیه کرد.

در سال ۵۸ هجری (دو سال قبل از مرگ معاویه)، امام حسین(علیه السلام) در منا بیش از ۷۰۰ نفر از صحابه و تابعین را جمع کرد و برای آنان خطابهای بر علیه معاویه ایراد کرد. سلیم در آن مجلس حضور داشت و فرمایشات حضرت را بطور کامل در کتابش نوشت. در این ایام بیش از شصت سال از عمر سلیم میگذشت.

در سال ۶۱ هجری که شهادت امام حسین(علیه السلام) اتّفاق افتاد، در صفحات تاریخ مطلبی از احوال سلیم دیده نمی شود. به احتمال قوی او هم از زندانیان ابن زیاد بوده است که نتوانستند امام(علیه السلام) را یاری کنند.[۹]

سلیم در زمان امام زین العابدین و امام باقر(علیه السلام)

پس از شهادت حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) سلیم از اصحاب امام سجّاد(علیه السلام) گردید و در حضور آن حضرت، خدمت امام باقر(علیه السلام) را هم که در سنین هفت سالگی یا بیشتر بود درک کرد.

در این سال‌ها که در حجاز، جریان ابن زبیر و در عراق جریان مختار ادامه داشت، در کتاب سلیم و تاریخچه زندگی او مطلبی دیده نمی‌شود ولی ظاهرا تا زمان حجاج در کوفه بوده است.[۱۰]

سلیم در زمان حجّاج

در سال ۷۵ هجری، حجّاج بن یوسف ثقفی از طرف عبدالملک بن مروان حاکم عراق شد و وارد کوفه گردید. از اوّلین کسانی که حجاج سراغشان را گرفت سلیم بن قیس بود، چرا که سابقه او با امیر المؤمنین(علیه السلام) روشن بود. به همین جهت با ورود حجاج، سلیم بن قیس از عراق فرار کرد و به سمت ایران آمد تا در سرزمین فارس در نزدیکی شیراز به شهری بنام «نوبندجان» رسید. سلیم در این تبعید ناخواسته هفتاد و هفت سالگی عمر خود را می‌گذراند.[۱۱]

ارتباط سلیم با ابان بن ابی عیاش در ایران

در شهر نوبندجان، سلیم با جوانی که ۱۴ سال از عمرش می‌گذشت و نامش «ابان» بود ملاقات کرد. البته جنبه آشنایی بین سلیم و ابان مشخص نیست ولی به هر حال سلیم در خانه پدری ابان بن ابی عیاش اقامت کرد.

ابان درباره مدّتی که با سلیم معاشرت داشته چنین می گوید:

او پیرمردی اهل عبادت بود و چهرهای نورانی داشت. بسیار پر تلاش، صاحب نفسی بزرگوار و حزنی طولانی بود. او دور از جماعت بودن را دوست میداشت و از اشتهار پرهیز می‌کرد. سلیم هم درباره ابان گفته است: «من با تو معاشرت داشتم و جز آن گونه که دوست می‌داشتم چیزی ندیدم.[۱۲]

سلیم بن قیس به عنوان یک مؤلف، از آن جهت مورد توجّه خاص است که در اکثر مطالب کتابش شخصا حضور داشته و یا از کسانی که شخصا حضور داشته‌اند نقل کرده است و در نقل خود جز موثّقین به کسی اعتماد نکرده است.[۱۳]

کتاب سلیم بن قیس

این اثر اولین کتاب شیعه در زمان امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) است. کتاب سلیم بن قیس هلالی حاوی روایاتی درباره فضایل اهل بیت، امام‌شناسی، اخباری درباره حوادث پس از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و… است. درباره انتساب و عدم انتساب کتاب به سلیم بن قیس بین علمای شیعه مباحث بسیاری در گرفته است. این کتاب با عنوان اسرار آل محمد(صلی الله علیه و آله) به فارسی ترجمه شده و مورد اقبال زیادی قرار گرفته است.

روحیات و اخلاقیات سلیم

اوّل: کتمان و اجتناب از شهرت

با توجّه به اینکه سلیم فقط در پنج سال حکومت امیرالمؤمنین(علیه السلام) آزاد بوده و قبل و بعد از آن در شرایط اختناق بسیار شدیدی به سر می‌برده، پیداست که جز با حالت کتمان نمی توان چنین کتابی را تألیف کرد. در حکومت عمر و عثمان که تدوین حدیث به هر صورتی ممنوع بود، سلیم نه تنها کتابی تدوین کرد بلکه مطالب آن هم بر ضد حکومت وقت بود، که اگر از کار او مطلع می شدند هم خود او و هم کتابش را نابود میکردند.

بعد از شهادت امیر المؤمنین(علیه السلام) که بار دیگر اختناق شدید اجتماعی بر علیه شیعیان در دوران معاویه و یزید و مروانیان حاکم شد، سلیم آنقدر در کتمان کار خود با مهارت عمل کرد که توانست اضافه بر حفظ کتاب خود و ادامه تدوین آن، از اسرار معاویه هم اطلاع پیدا کند و آنها را در کتاب خود ثبت کند که نامه محرمانه معاویه به زیاد از نمونه‌های آن است.

دوّم: دقّت و جستجو در ثبت مطالب

سلیم هنگام یادگیری مطالب، سؤالاتی را که احتمالا به ذهن خطور می‌کند شخصا مطرح میکرد و جواب آنها را نیز می‌گرفت. از سویی زمان روایت و مکان آن و شرایطی که در آن اتّفاق افتاده همه را ثبت می‌نمود. او برای اطمینان و محکم کاری، مطالب را بر ائمه(علیه السلام) عرضه می‌کرد تا یک بار دیگر از صحت آن اطمینان حاصل کند.

سلیم برای بدست آوردن جزئیات بیشتر قضایا، یک جریان را از چند نفر سؤال کرده و به مسافرت‌هایی اقدام می‌نمود. او سؤالات مهمّی در جنبه‌های عقیدتی از ائمه(علیه السلام) پرسیده و جواب آنها را ثبت کرده است. حتّی گاهی از دشمنان اهل بیت(علیه السلام) درباره کارها و بدعتهایشان سؤال کرده و از زبان خودشان اقرار می‌گرفت.

هر گاه سلیم متوجّه یک واقعه مهم در بلاد اسلامی می‌شد سعی می‌کرد شخصا حاضر شود تا دقیقا آنچه اتفاق می‌افتد ثبت نماید که حضور او در سفر معاویه به مدینه از نمونه‌های آن است.[۱۴]

وفات

در اواخر سال ۷۶ هجری، سلیم در شهر نوبندجان فارس در سن ۷۸ سالگی بدرود حیات گفت و ظاهرا در همان شهر به خاک سپرده شد. برخی نیز سال وفات او را در ۹۰ هجری می‌دانند.[۱۵]

دیدگاه ها درباره سلیم

از گذشته تا کنون دیدگاه های متفاوتی درباره سلیم بن قیس و کتابش مطرح بوده است.

موافقان

نجاشی: او از اصحاب حضرت علی(علیه السلام) و صاحب کتاب مشهوری است.[۱۶]

شیخ طوسی: او از صحابی حضرت علی(علیه السلام) تا امام باقر(علیه السلام) بود.[۱۷]

عبدالله مامقانی: او از اصحاب حضرت علی(علیه السلام) و از علمای مشهور عامه و خاصه است.[۱۸]

علی بن احمدالعقیقی: او از اصحاب خاص حضرت امیرالمومنین(علیه السلام) بود.[۱۹]

علامه حلی: او در فن خود مجتهد بود.

میرزا محمدباقر خوانساری

اواز یاران اهل بیت(علیه السلام) و از کسانی بود که به ائمه عشق می‌ورزیدند. از اصحاب خاص امیرمومنان(علیه السلام) بود، نزد ائمه بی‌نهایت محبوب بود و مکانی رفیع داشت و به منزله ارکان اربعه بود. او در دین خود محکم و استوار بود.[۲۰]

علامه امینی

او یکی از تابعین کبیر و کسی است که شیعه و غیر شیعه به او و کتابش استناد می‌کنند. او مورد اعتماد بزرگانی چون حکانی است.[۲۱]

مخالفان

در فصلنامه مطالعات اسلامی (نشریه دانشکده الهیات و معارف اسلامی) مقاله‌ای با عنوان «پژوهشی درباره سلیم بن قیس هلالی» به قلم عبدالمهدی جلالی درج شده است. نویسنده در این مقاله، با گردآوری منابع بسیار و انجام تحقیقات میدانی، کوشیده است با نگاهی تاریخی و نقّادانه، وجود شخصی به نام سلیم بن قیس را زیر سؤال برده و ثابت کند که نام وی ساختگی است.

نقدی بر این مقاله توسط علی الهی خراسانی نگاشته شده است.[۲۲]

پی نوشت ها:

  1. رجال نجاشی، ص۸.
  2. أسرار آل محمد، ص۱۷.
  3. أسرار آل محمد، ص۱۹.
  4. أسرار آل محمد، ص۲۰.
  5. أسرار آل محمد، ص۲۰.
  6. أسرار آل محمد، ص۲۰.
  7. أسرار آل محمد، ص۲۱.
  8. أسرار آل محمد، ص۲۱ و ۲۲.
  9. أسرار آل محمد، ص۲۲.
  10. أسرار آل محمد، ص۲۲ و ۲۳.
  11. أسرار آل محمد، ص۲۶.
  12. أسرار آل محمد، ص۲۶.
  13. أسرار آل محمد، ص۲۷ – ۲۹.
  14. أسرار آل محمد، ص۲۴ و ۲۵.
  15. الغدیر، ج ۱، ص۶۶.
  16. رجال نجاشی، ص۸.
  17. رجال طوسی، ص۶۶، ۹۴، ۱۰۱، ۱۱۴، ۱۳۶.
  18. تنقیح المقال، ج ۲، ص۵۳.
  19. خلاصه الاقوال، ۱۶۲.
  20. روضات الجنات، ج ۴، ص۶۶.
  21. الغدیر، ج ۱، ص۶۶.
  22. نقدی بر مقاله «پژوهشی درباره سُلَیم بن قیس هلالی».
  23. منابع:
  24. هلالی، سلیم بن قیس، اسرار آل محمد، قم، الهادی، ۱۴۱۶ ق.
  25. نجاشی، احمد بن علی، رجال النجاشی، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۶ ق.
  26.  امینی، عبدالحسین، الغدیر، بیروت،‌دار الکتاب العربی، ۱۳۹۷ ق.
  27.  طوسی، محمد بن حسن، رجال الطوسی، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۵ ق.
  28. حلی، حسن بن یوسف، خلاصه الاقوال، مؤسسه نشر الفقاهه، ۱۴۱۷ ق.
  29. منبع: ویکی شیعه

آراء مختلف در مورد شهادت امام رضا علیه السلام

 سید جعفر شهیدى

برخى از فرقه‏ هاى اسلامى معتقدند که اطاعت از حکام واجب است و به هیچوجه نمى ‏توان با آنان از در مخالفت درآمد و یا بر ضدشان قیام کرد. دیگر فرق نمى‏کند که ماهیت ‏حاکم چه باشد، حتى اگر مرتکب بزرگترین گناهان شود و یا هتک مقدسات کند. معناى این عقیده آن است که حاکم هر چند بى گناهان را که از اولاد رسول خدا هم باشند بکشد، باز اطاعتش واجب و تمرّد از وى حرام است. این مساله جزء معتقدات برخى از فرقه ‏هاى اسلامى است مانند: اهل حدیث، عامه اهل سنت، چه پیش و چه بعد از امام اشعرى که خود او نیز به همین مطلب عقیده‏مند بود.

براى تایید این عقیده احادیثى هم به پیغمبر(ص) نسبت داده‏اند، ولى متوجه نبودند که این بر خلاف نص صریح قرآن و حکم عقلى و وجدان مى‏باشد.

این اعتقاد ‏بازتاب گسترده‏اى بر اندیشه‏هاى نویسندگان، مورخان و حتى علما و فقهایشان بر جاى نهاده که به موجب آن خود را مجبور مى‏دیدند که لغزش ها و جنایات حکام را بپوشانند و یا توجیه و تاویل نمایند.

یکى از خواست هاى این حکام آن بود که حقایق مربوط به ائمه علیهم السلام را از نظر مردم پنهان نگه داشته و یا آنها را به گونه بدى بازگو کنند. در این باره علما، نویسندگان و مورخان از هیچ کوششى فروگذار نمى‏کردند و براى اجراى اراده حاکم که – بر حسب عقیده جبرى که خود آنها جعل کرده بودند – اراده خداست، نهایت امکانات خود را به کار مى‏گرفتند. از این رو مى‏بینیم که در بسیارى از کتاب هاى تاریخى نه تنها زندگى امامان ما نوشته نشده بلکه حتى نامشان هم برده نشده است.

دلیل این رویداد نه آن بود که امامان(ع) افرادى گمنام و ناشناخته بودند یا آن که کسى به آنها توجهى نمى‏نمود. زیرا هر چه بود مردم یا از روى دوستى و تشیع و یا از روى دشمنى و مبارزه با آنان سر و کار داشتند. با این وصف، حتى نام آنان را در بسیارى از کتب تاریخى نمى‏یابیم. در حالى که آنها حتى از ذکر داستان هایى مربوط به آوازخوان ها، رقاصه‏ها و حتى قطاع طریق خوددارى نمى‏کردند.

اینها خیانت نسبت ‏به حقیقت‏ به شمار مى‏رود، یعنى این نویسندگان در برابر نسل هاى آینده خود مرتکب خیانت ‏شدند و امانتى را که لازم بود به عنوان نویسنده رعایت کنند، هرگز نپاییدند.

در چنین شرایطى شیعیان اهل بیت از امکانات کمى براى ذکر حقایق مربوط به امامان خویش برخوردار بودند. آنان همواره تحت تعقیب حکام قرار گرفته و جانشان همیشه در مخاطره بود.

اکنون مى‏پرسید پس چرا خلفا آن همه علما را ارج مى‏نهادند. چرا آنها را از دورترین نقاط نزد خود فرا مى‏خواندند. آیا این شیوه با موضع خصمانه‏اى که آنان در برابر اهل بیت اتخاذ کرده بودند منافات نداشت؟

پاسخ این سؤال روشن است. نخست:علت‏ سوء رفتارشان با ائمه این بود که اولا چون مى‏دانستند که حق حکمرانى از آن آنهاست پس مى‏کوشیدند تا با از بین بردنشان این حق نیز پایمال شود.

ثانیا: ائمه هرگز حکام مزبور را تایید نمى‏کردند و هیچگاه از کردارشان ابراز خشنودى نمى‏داشتند.

ثالثا: ائمه با رفتار نمونه و شخصیت نافذ خود بزرگترین عامل خطر براى جان خلفا و دستگاه قدرتشان به شمار مى‏رفتند.

اما این که چگونه علما را آن همه تشویق مى‏کردند، براى تحقق بخشیدن به هدف هاى سیاسى معینى بود. البته این حمایت تا حدودى رعایت مى‏شد که زیانى براى حکومتشان در برنداشته و علم و عالم یکى از ابزار خدمت ‏به آنان مى‏بود. آنها مى‏خواستند از این مجرا هدف هاى زیر را تامین کنند:

۱- دانشمندان که طبقه آگاه جامعه را تشکیل مى‏دادند تحت مراقبت و سلطه آنها قرار گیرند.

۲ – به دست این دانشمندان بسیارى از نقشه‏هاى خود را به شهادت تاریخ عملى سازند.

۳ – خود را در نظر مردم دوستدار علم و عالم جلوه مى‏دادند تا بدین وسیله جلب اطمینان بیشترى کنند و طرد اهل بیت ‏با استقبال از علما به نحوى جبران مى‏شد.

۴ – تشویق علما وسیله‏اى براى پوشاندن چهره ائمه و به فراموشى سپردن یاد آنها بود.

پس مقام علم و عالم در حدود همین هدف ها براى خلفا محترم بود. وگرنه هر بار که از سوى شخصیتى احساس خطر مى‏کردند در رهایى از چنگش به هر وسیله ممکن دست مى‏یازیدند.

احمد امین درباره منصور مى‏نویسد:« معتزلیان را هر بار که لازم مى‏دید فرا مى‏خواند و محدثان و علما را نزد خویش دعوت مى‏کرد، البته این تا وقتى بود که آنان برخوردى با سلطه‏اش پیدا نمى‏کردند، وگرنه دستگاه کیفرى علیه‏شان به کار مى‏افتاد.» (۱)

آرى، همین منصور بود که «ابوحنیفه‏» را مسموم کرد و بر امام صادق که از بیعت ‏با محمد بن عبدالله علوى سرباز زده بود، همراه با خانواده و شاگردانش، بسیار تنگ مى‏گرفت.

بهرحال، اکنون برگردیم و کلام خود را از آنجا دنبال کنیم که گفتیم حکام بسیار مى‏کوشیدند تا حقایق مربوط به ائمه(ع) باز گفته نشود و یا آن که بگونه نادرستى آنها را به مردم عرضه مى‏کردند و در این باره از کسانى که عنوان «دانشمند» داشتند نیز کمک مى‏گرفتند.

بنابراین، این راست است اگر بگوییم ابن اثیر، طبرى، ابوالفداء، ابن العبرى، یافعى و ابن خلکان از آن دسته از دانشمندانى بودند که به حقیقت و تاریخ خیانت کردند و در نگارش وقایع انصاف و بى طرفى لازم را نداشتند.

مثلا یکى از موارد لغزش اینان که به وضوح حاکى از تعصب آنان و اطاعت کورکورانه‏شان از حکام است مطلبى است که درباره نحوه درگذشت امام رضا(ع) نوشته‏اند. طبق نوشته ایشان امام انگور خورد و آنقدر زیاد خورد که به مرگش منتهى گردید.(۲)

ظاهرا ابن خلدون هم که شخصى اموى مشرب بود مى‏خواسته از اینان پیروى کند که در تاریخ خود چنین آورده: «چون مامون به طوس وارد شد، امام رضا بر اثر انگورى که خورده بود به طور ناگهانى در گذشت… » (۳)

به راستى که این حرف ها عجیب است. آخر چگونه انسان مى‏تواند چنان پرخورى را درباره یک آدم معمولى بپذیرد تا چه رسد به امامى که همه به دانش، حکمت، زهد و پارسائیش اعتراف داشتند.

آیا انسان عاقل هیچ به خود اجازه چنین پندارى مى‏دهد که شخصى عاقل و حکیم همچون امام با پرخورى دست‏ به خودکشى زده باشد؟

آیا کسى در طول زندگى امام به یاد دارد که وى شخصى پرخور و شکم ‏پرست ‏بوده باشد؟ یا بر عکس، علم و زهد و تقوا، با صرفنظر از عقل و حکمت، هرگز به انسان اجازه نمى‏دهد تا بدان حد شکم خود را انباشته از خوردنى کند.

اینها همه ناشى از تعصب مذهبى و پیروى از تمایلات کورکورانه است که به امام چنین نسبتى را مى‏دهند وگرنه کجا عقل و وجدان آدمى چنین رویدادى را مى‏تواند تصدیق کند!

نظرات مختلف در مورد شهادت امام

– نظر برخى دیگر از مورخان ‏با نگرشى سریع بر اقوال مورخان درباره درگذشت امام(ع) به بررسى ناهماهنگى گفته‏ها و نقطه نظرهایشان خواهیم رسید.

– عده‏اى در این باره فقط خود حادثه را گزارش کرده‏اند ولى هیچگونه ذکرى از علت آن ننموده‏اند و فقط بر سبیل تردید چنین آورده‏اند: «گفته مى‏شود که او مسموم شد و درگذشت‏» (مانند یعقوبى در جلد دوم ص ۸۰ از تاریخش).

– نظر دسته سوم ‏عده‏اى دیگر مسموم شدن امام را پذیرفته‏اند ولى معتقدند که این جنایت ‏به دست عباسیان صورت گرفت. سید امیر على داراى همین عقیده بود که احمد امین نیز بدان اشاره کرده است.(۴)

براى این نظر سند تاریخى جز آنچه که «اربلى‏» نقل کرده، وجود ندارد. وى عبارتى مبهم در این باره نوشته: «چون دیدند که خلافت‏ به اولاد على انتقال یافته على بن موسى را سم دادند و او در رمضان در طوس درگذشت‏.» (۵)

– نظر چهارم‏ برخى نیز گفته‏اند امام به دست مامون مسموم گردید ولى این به رهنمود و تشویق فضل بود.

به نظر ما مامون هرگز نیازى به تشویق یا راهنمایى براى انجام این کار نداشت، چه خود موقعیت امام را به خوبى احساس مى‏کرد. روشن است که این نظریه براى تبرئه مامون ابراز شده، چرا که فضل مدتها پیش از امام به دست مامون کشته شده بود. از این گذشته، چگونه مى‏توان باور کرد که مامون این جنایت را تنها به خاطر خوشایند فضل انجام داده و خودش هیچگونه تمایلى بدان نداشته است!

– نظر پنجم ‏برخى دیگر گفته‏اند که امام به مرگ طبیعى درگذشت و هرگز مسمومیتى در کار نبود. براى اثبات این موضوع دلایلى ذکر کرده‏اند.

یکى از این افراد «ابن جوزى‏» است که پس از نقل قول از دیگران که نوشته‏اند پس از یک استحمام در برابر امام(ع) بشقابى از انگور که به وسیله سوزن زهرآلود مسموم شده بود، نهادند و او با تناول انگورها مسموم شده بدرود حیات گفت، ابن جوزى مى‏نویسد که این درست نیست که بگوییم مامون عامل مسموم کردن وى بوده باشد. چه اگر اینطور بود پس چرا آن همه در مرگ امام ابراز حزن و اندوه مى‏کرد. این حادثه چنان بر مامون گران آمد که از شدت اندوه چند روز از خوردن و آشامیدن و هر گونه لذتى چشم پوشیده بود.(۶)

البته عبارت ابن جوزى حاکى از آن است که مسموم شدن امام را پذیرفته ولى منکر آنست که مامون عامل این جنایت ‏بوده باشد.

«اربلى‏» نیز به پیروى از ابن جوزى همین عقیده را ابراز کرده و همانگونه بر گفته خویش دلیل آورده است.

احمد امین نیز از کسانى است که معتقدند کسى غیر از مامون بود که سم را به امام خورانیده، چه او حتى پس از مرگ امام و ورودش به بغداد هنوز جامه سبز مى‏پوشید و به علاوه، مامون با علما درباره برترى حضرت على(ع) مباحثه مى‏کرد. (۷)

دکتر احمد محمود صبحى نیز چنین پنداشته که داستان مسمومیت امام رضا(ع) از مطالب ساختگى شیعه است که هرگز بین موقعیت امام در نزد مامون که از آن همه ارجمندى برخوردار بود با خورانیدن سم به او، تناقضى احساس نمى‏کنند.(۸)

دلایل کسانى که در تبرئه مامون از جنایت ‏سم خورانى سعى کرده‏اند، به شرح زیر خلاصه مى‏گردد:

۱ – پیمان ولیعهدى که به موجب آن امام پس از مامون به خلافت مى‏رسید.

۲ – بزرگداشت‏ شأن امام و تایید شرف و علم و فضیلت وى و ارجمندى خانواده‏اش.

۳ – به همسرى وى در آوردن دخترش که خود عامل تحکیم دوستى میان آن دو بود.

۴ – استدلال مامون بر برترى على(ع) در برابر علما.

۵ – ابراز اندوه فراوان پس از درگذشت امام به طورى که از خوردن و آشامیدن و دیگر لذت ها روى گردانده بود.

۶ – دفن کردن امام در کنار قبر پدرش رشید، و این که او خود بر جسد وى نماز گزارد.

۷ – پس از درگذشت امام، او همچنان لباس سبز مى‏پوشید حتى پس از ورودش به بغداد.

۸ – پیوسته با علویان به رغم اقدام هاى مکرر بر ضدش، مهربانى مى‏نمود.

۹ – خلق و خوى مامون به او اجازه چنین جنایتى نمى‏داد.

۱۰ – مسمومیت امام از جعلیات شیعه است.

این خلاصه همه دلایلى بود که تبرئه کنندگان مامون آورده‏اند. ولى به نظر ما اینان یا به تمام حقایق، علم کافى نداشتند و در نتیجه نتوانستند نظر درستى درباره این مساله تاریخى ابراز کنند، و یا آن که حقیقت را مى‏دانستند ولى به پیروى از پیشینیان خود بر ضد ائمه تعصب ورزیده به پیروى از هواى خویش و خلفایشان، حقایق مضر به احوالشان را لوث کرده‏اند.

واقع امر اینست که تمام چیزهایى که اینان ذکر کرده‏اند هیچ کدام مانع از آن نبود که مامون براى دفع خطر وجود امام(ع) دست‏ به توطئه بزند، همانگونه که قبلا هم همین بلا را بر سر وزیرش فضل بن‏ سهل آورده بود. فضل نیز مقامى شامخ نزد مامون داشت و حتى اصرار داشت که دخترش را هم به وى تزویج کند.

او همچنین فرمانده خود «هرثمه بن اعین‏» را نیز به مجرد ورود به مرو سر به نیست کرد، بى‏ آن که کوچکترین مجالى براى دفاع به وى بدهد و یا شکایتش را استماع کند. توطئه‏هاى مامون گریبان گیر طاهر و فرزندانش و دیگران نیز شد. اینان وزرا و فرماندهانش بودند که براى مامون و تحکیم پایه‏هاى قدرتش آن همه خدمت کرده و دیگران را با زور و شمشیر به اطاعتش در آورده بودند.

با این وصف مى‏بینیم که چگونه همه را یکى پس از دیگرى به دیار عدم فرستاد در حالى که نسبت ‏به همه نیز ابراز محبت و سپاسگزارى مى‏نمود. مامون کسى بود که به خاطر سلطنت و حکومت، برادر خود را بکشت، حال چگونه به همین انگیزه از کشتن امام رضا دست ‏باز دارد. آیا این معقول است که بگوییم به نظر وى امام رضا از تمام این خدمتگزاران صدیقش و حتى از برادرش محبوب تر مى‏نمود؟

اما این که بر مرگ امام ابراز حزن و سوگوارى نمود قضیه روشن است. مگر در آن شرایط از چنان افعى مکار و سیاست ‏بازى مى‏شد انتظار شادمانى و سرور برد؟

مگر هم او نبود که فضل را کشت و سپس بر مرگش اندوه فراوان ابراز داشت (۹)و قاتلانش را هم که به دستور خود او بودند، از دم تیغ گذرانید. بعد هم سر آنان را نزد حسن – برادر فضل – فرستاد و دخترش هم را به عقد وى درآورد. اما پس از پیروزى بر ابن شکله، حسن را نیز از مقامش سرنگون ساخت.(۱۰)

طاهر را نیز خود او کشت ولى بى درنگ یحیى بن اکثم را از سوى خود نزد فرزندانش گسیل داشت تا مراتب تسلیت ‏خلیفه را به ایشان ابراز کند. سپس فرزندان طاهر را بر جاى پدر بنشاند ولى به تدریج همه را یکى پس از دیگرى سرنگون نمود.

از این قبیل جنایات، مامون بسیار کرده که اکنون مجال ذکر همه آنها نیست. به همین قیاس، عکس‏العمل ها و گفته‏هایش در مرگ امام رضا(ع) نیز کوچکترین ارزشى نداشت. چه اگر راست مى‏گفت پس چگونه دست ‏به خون هفت تن از برادران امام بیالود و علویان را تحت ‏شکنجه و آزار درآورد و به کارگزار خود در مصر نوشت که منبرها را شستشو دهد، چه بر فرازشان نام امام رضا(ع) در خطبه‏ها رانده شده بود.

مامون از چه شرافتى برخوردار بود که بگوییم کشتن امام با خُلق و خوى وى ناسازگار بود. آیا کشتن آن همه افراد مگر منافاتى با مهر و محبتش داشت که پیوسته نسبت ‏به آنان ابراز مى‏داشت. بنابراین، مهر ورزیش نسبت‏ به امام نیز هیچگونه منافاتى با قتلش نمى‏توانست داشته باشد.

اما این که علویان را بزرگ مى‏داشت علت را خودش در نامه‏اى که به عباسیان نوشته، چنین بیان مى‏دارد که این بزرگداشت جزئى از سیاست وى به شمار مى‏رود. لذا پس از درگذشت امام رضا(ع) دیگر لباس سبز را – که ویژه علویان بود – نپوشید، هفت تن از برادران امام را به قتل رسانید و به فرمانروایان خود در هر نقطه‏اى دستور داد که به دستگیرى علویان بپردازند.

اما سخن احمد امین که نوشته علویان بر ضد مامون بسیار قیام کرده بودند، ادعایى است که هرگز صحت ندارد. زیرا در تاریخ حتى نام یک قیام پس از درگذشت امام رضا(ع) ثبت نشده، به جز قیام «عبدالرحمن بن احمد» در یمن که انگیزه‏اش را همه مورخان ظلم کارگزاران خلیفه نوشته‏اند، و همچنین شورش برادران امام(ع) که به خونخواهى وى برخاسته بودند.

اما اینکه گفته‏اند داستان مسمومیت امام از ساختگی هاى شیعه است، باید گفت که پیش از شیعه خود تاریخ نویسان سنى این جنایت را به مامون نسبت داده بودند و شیعیان نیز شرح این داستان را در کتاب هاى اهل سنت مى‏خواندند. با این همه اگر کسى باز در تبرئه مامون و حسن نیتش اصرار دارد به این سؤال پاسخ دهد که چرا پس از درگذشت امام، مقام ولیعهدى را به فرزندش حضرت جواد(ع) عرضه نکرد، در حالى که او نیز دامادش بود و به فضل و علم و کمالاتش نیز اعتراف مى‏کرد. حضرت جواد به رغم خردسالیش تحسین عباسیان را نسبت‏ به فضل و کمال خویش برانگیخته بود. مناظره وى با «یحیى بن اکثم‏» معروف است که با چه مهارتى به سؤال هاى وى پاسخ مى‏داد (۱۱)به علاوه، صغر سن نمى‏توانست ‏بهانه عدم واگذارى مقام ولیعهدى به امام جواد(ع) باشد، چه ولیعهدى معنایش تصدى عملى امور مملکتى نیست و تازه خلفا و حتى رشید، پدر مامون، براى کسانى بیعت ولیعهدى گرفته بودند که به مراتب خردسال تر از امام جواد بودند.

– نظر ششم که نظرى درست است! طبق این نظر امام(ع) بدون شک مسموم گردید. کسانى که بر این عقیده‏اند گروه بزرگى را تشکیل مى‏دهند که ابن جوزى نیز بدانها اشاره کرده است.

شیعیان به طور کلى این نظر را تایید کرده‏اند مگر مرحوم اربلى در کشف الغمه که خود را هم عقیده با ابن طاوس و شیخ مفید دانسته است. ولى ظاهر امر چنین است که شیخ مفید نیز قایل به مسمومیت امام بوده، چه نوشته است: آن دو – یعنى مامون و رضا – با همدیگر انگورى را تناول کردند سپس امام(ع) بیمار شد و مامون نیز خود را به بیمارى زد!!.

یکى از امورى که بهترین دلیل بر شهادت امام(ع) به شمار مى‏رود اتفاق شیعه بر این مطلب است. چه آنان بهتر و عمیق‏تر به احوال امامان خود مى‏پرداختند و دلیلى هم براى تحریف یا کتمان حقایق در این زمینه نداشتند.

از اهل سنت و دیگران نیز گروه بسیارى از دانشمندان و مورخان هستند که منکر مرگ طبیعى امام(ع) بوده و یا لااقل مسمومیت وى را قولى مرحج دانسته‏اند. مانند این افراد:

– ابن حجر در صواعق ص ۱۲۲ / ابن صباغ مالکى در فصول المهمه ص ۲۵۰٫

– مسعودى در اثبات الوصیه ص ۲۰۸/ التنبیه و الاشراف ص ۲۰۳/ مروج الذهب / ۳ / ص ۴۱۷٫

– قلقشندى در مآثر الانافه فى معالم الخلافه / ۱ / ص ۲۱۱٫

– قندوزى حنفى در ینابیع الموده، صص ۲۶۳ و ۳۸۵٫

– جرجى زیدان در تاریخ تمدن اسلامى / ۲ / بخش ۴ / ص ۴۴۰، و در صفحه آخر از کتاب امین و مامون.

– ابوبکر خوارزمى در رساله خود – احمد شلبى در تاریخ اسلامى و تمدن اسلامى / ۳ / ص ۱۰۷٫

– ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبین – ابو زکریا موصلى در تاریخ موصل ۱۷۱ / ۳۵۲ – ابن طباطبا در الآداب السلطانیه ص ۲۱۸ – شبلنجى، در نور الابصار ص ۱۷۶ و ۱۷۷ چاپ سال ۱۹۴۸٫

– سمعانى در انسابش / ۶ / ص ۱۳۹٫

– در سنن ابن ماجه به نقل تهذیب تهذیب الکمال فى اسماء الرجال ص ۲۷۸ – عارف تامر در الامامه فى الاسلام ص ۱۲۵٫

– دکتر کامل مصطفى شیبى در الصله بین التصوف و التشیع ص ۲۲۶٫

و بسیارى دیگر. . .

بازتاب قتل امام(ع) در زمان مامون

چون به کتاب هاى تاریخى مراجعه مى‏کنیم درمى‏یابیم که شهادت امام رضا(ع) به دست مامون به وسیله سم، حتى در زمان مامون نیز امرى معروف و بر سر زبان هاى مردم بود. به طورى که مامون خود از این اتهام شِکوه مى‏کرد که چرا مردم او را عامل مسموم کردن امام مى‏پنداشتند!

در روایت آمده که هنگام مرگ امام(ع) مردم اجتماع کرده و پیوسته مى‏گفتند که این مرد – یعنى مامون – وى را ترور کرده است. در این باره آنقدر صدا به اعتراض برخاست که مامون مجبور شد محمد بن جعفر، عموى امام، را به سویشان بفرستد و براى متفرق کردنشان بگوید که امام(ع) امروز براى احتراز از آشوب از منزل خارج نمى‏شود.(۱۲)

ابن خلدون علت قیام ابراهیم فرزند امام موسى(ع) را آن دانسته که وى مامون را متهم به قتل برادرش مى‏نمود.(۱۳)ابراهیم نیز به اتفاق مورخان به دست مامون مسموم گردید. برادرش نیز زید بن موسى که در مصر شورش کرده بود به دست همین خلیفه مسموم شد. این که یعقوبى نوشته که مامون ابراهیم و زید را مورد عفو قرار داد (۱۴)منافاتى با آن ندارد که مدتى بعد با نیرنگ به ایشان سم خورانیده باشد. چه آنان به خونخواهى برادر خود برخاسته بودند و عفو مامون یک ژست ظاهرى مى‏بود.

طبق نقل برخى از منابع تاریخى یکى دیگر از برادران امام رضا(ع) به نام احمد بن موسى چون از حیله مامون آگاه شد. همراه سه هزار تن – و به روایتى دوازده هزار – از بغداد قیام کرد. کارگزار مامون در شیراز به نام «قتلغ خان‏» به امر خلیفه با او به مقابله برخاست و پس از کشمکشهایى هم او هم برادرش «محمد عابد» و یارانشان را به شهادت رسانید.(۱۵)

در آن ایام برادر دیگر امام رضا(ع) به نام هارون بن موسى همراه با بیست و دو تن از علویان به سوى خراسان مى‏آمد. بزرگ این قافله خواهر امام رضا یعنى حضرت فاطمه(ع) بود (۱۶). مامون ماموران انتظامى خود را دستور داد تا بر قافله بتازند. آنها نیز همه را مجروح و پراکنده کردند. هارون نیز در این نبرد مجروح شد ولى سپس او را در حالى که بر سر سفره غذا نشسته بود غافلگیر کرده به قتل رساندند.(۱۷)

مى‏گویند حتى به حضرت فاطمه(ع) نیز در ساوه زهر خورانیدند که پس از چند روزى او هم به شهادت رسید.(۱۸)

دیگر از قربانیان مامون، برادر دیگر امام(ع) به نام حمزه بن موسى بود.

با توجه به این وقایع درمى‏یابیم که مساله شهادت امام به دست مامون در همان ایام نیز امرى شایع میان مردم گردیده بود.

پیشگویى امام(ع) و اجدادش

افزون بر تمام آنچه که گذشت ‏یاد این نکته نیز لازم است که امام رضا(ع) شهادتش را به وسیله زهر، خود بارها پیشگویى کرده بود. به علاوه، اجداد پاکش نیز سال ها پیش از وى، رویداد شهادت امام رضا(ع) را خبر داده بودند.

مى‏توان روایات وارد شده در این زمینه را به سه طبقه تقسیم کرد:

۱ – آن دسته از روایات که از لسان مبارک پیغمبر(ص) یا ائمه(ع) نقل شده و حاکى از به شهادت رسانیدن امام رضا در طوس است. در این باره پنج ‏حدیث وارد شده است.

۲ – آن دسته از روایات که از خود امام رضا(ع) نقل شده که شهادتش به دست مامون و دفنش را در طوس کنار قبر هارون، پیشگویى نموده است.

این بود بررسى اجمالى نحوه شهادت امام رضا علیه السلام، که امید است به دست یافتن حقیقت کمک بنماید.

——————————————————————————–

پى‏نوشت‏ها:

۱– ضحى الاسلام، ۳ ، ص ۲۰۲ و نیز جلد ۲ / ص ۴۶ و ۴۷٫

۲- الکامل / ۵ / ص ۱۵۰ – طبرى / ۱۱ / ص ۱۰۳۰ – تاریخ ابوالفداء / ۲ / ص ۲۳ – مختصر تاریخ الدول / ص ۱۳۴ – مرآه الجنان / ۲ / ص ۱۲ – وفیات الاعیان / ۱ / ص ۳۲۱ (چاپ ۱۳۱۰ هجرى) – برخى از اینان داستان مسموم شدن را با تعبیر «گفته مى‏شود. . . » بیان کرده‏اند.

۳- تاریخ ابن خلدون / ۳ / ص ۲۵۰٫

۴- روح الاسلام، سید امیر على / ص ۳۱۱ و ۳۱۲ – احمد امین چنین نگاشته: «اگر به راستى او را مسموم کرده باشند، حتما این سم را کسى غیر از مامون به او خورانیده، یعنى یکى از مدعیان حکومت ‏براى خاندان عباسى‏.»

۵- الامام الرضا ولى عهد المامون / ص ۱۰۲ به نقل از خلاصه الذهب المسبوک / ص ۱۴۲٫

۶- تذکره الخواص / ص ۳۵۵٫

۷- ضحى الاسلام / ۳ / ص ۲۹۵ و ۲۹۶٫

۸- نظریه الامامه / ص ۳۸۷٫

۹- التاریخ الاسلامى و الحضاره الاسلامیه / ۳ / ص ۳۲۲ – ماثر الانافه / ۱ / ص ۲۱۱٫ درباره چگونگى قتل فضل سخن گفتیم و دیگر آن را تکرار نمى‏کنیم.

۱۰- لطف التدبیر / ص ۱۶۶٫

۱۱- الصواعق المحرقه، فصول المهمه، ینابیع الموده، اثبات الوصیه، بحار، اعیان الشیعه، احقاق الحق جلد ۲ به نقل از: اخبار الدول قرمانى، نور الابصار، ائمه الهدى هاشمى، الاتحاف بحب الاشراف، مفتاح النجا فى مناقب اهل العبا. . .

۱۲- مسند الامام الرضا / ۱ / ص ۱۳۰ – بحار / ۴۹ / ص ۲۹۹ – عیون اخبار الرضا / ۲ / ص ۲۴۲٫

۱۳- تاریخ ابن خلدون / ۳ / ص ۱۱۵٫

۱۴- مشاکله الناس لزمانهم / ص ۲۹٫

۱۵- قیام سادات علوى / ص ۱۶۹ – اعیان الشیعه / ۱۰ از مجلد ۱۱ / ص ۲۸۶ و ۲۸۷ به نقل از کتاب الانساب از محمد بن هارون موسوى نیشابورى – مدینه الحسین (سرى دوم) ص ۹۱ – بحار / ۸ / ص ۳۰۸ – حیاه الامام موسى بن جعفر / ۲ / ص ۴۱۳ – فرق الشیعه / حاشیه ص ۹۷ به نقل از بحر الانساب (چاپ بمبئى) و سایر منابع.

۱۶- قیام سادات علوى / ص ۱۶۸٫

۱۷- جامع الانساب / ص ۵۶ – قیام سادات علوى / ص ۱۶۱ – حیاه الامام موسى بن جعفر / ۲٫

۱۸- قیام سادات علوى / ص ۱۶۸.

سکوت امام على (ع) در برابر اقدام خلفا !

شبهه: مى گویند امام على ـ علیه السّلام ـ در برابر اقدام خلفا سکوت اختیار کرد درحالیکه به گفته مورخین شیعه و سنى فرد بسیار شجاعى بود. اگر اقدام خلفا را قبول نداشت چرا در برابر انها موضع نمى گرفت و حرفى نمى زد؟!

پاسخ :

امام على ـ علیه السّلام ـ در سى سال پس از رحلت پیامبر اکرم ـ صلّى الله علیه و آله ـ دو سال آن را در عصر خلافت ابى بکر و ده سال آن را که مصادف به خلافت عمر بود، سپرى کردند. در این ۱۲ سال نمی‌توان گفت جنایتى از سوى صحابه و یا خلفا صورت گرفته باشد و حضرت سکوت اختیار کرده باشند.[۱]

در عصر ابى بکر و عمر هیچ گونه فسق و ظلمى علنى از سوى هیچ کس از بزرگان صحابه و فرزندانشان صورت گرفته بود و تقریبا سنت زمان پیامبر اجرا می‌شد و مسلمانان هنوز سنت پیامبر را حفظ کرده بودند و خلفا و بزرگان حکومتى هم که تقریبا مجرى حکومت بودند جرأت هیچ گونه جنایتى و ارتکاب فسقى را به طور علنى نداشتند.

على ـ علیه السّلام ـ هم براى حفظ کیان اسلام و براى زنده نگه داشتن درخت نونهال اسلام سکوت اختیار کردند، و از حق غصب شده خویش دفاع نکردند حتى راضى به همکارى با خلفا شدند و ابى بکر و عمر هم از راهنمایی‌هاى حضرت على ـ علیه السّلام ـ بهره‌مند می‌شدند.[۲]

امام ـ علیه السّلام ـ آن جایى که لازم می‌دید، تذکر می‌دادند. پس ما در تاریخ جایى سراغ نداریم که در عصر این دو خلیفه جنایتى صورت گرفته باشد و امام سکوت اختیار کرده باشند.

در عصر عثمان است که آهسته آهسته عصر جاهلیت زنده می‌شود و دوباره بنى امیه و آنهایى که رانده شده پیامبر بودند، روى کار آمدند و به حیف و میل بیت المال پرداختند و به ناحقّ سرمایه‌هاى زیادى را به دست آوردند که مسعودى در مروج الذهب ذکر می‌کند.

ما شاهد تبعیدها و شکنجه‌ها در این عصر نسبت به مسلمانانى چون ابوذر، عمار و عبدالله بن مسعود و دیگران هستیم.

در عصر عثمان ما شاهد کسانى هستیم که هیچ گونه سنخیّتى با اسلام نداشتند، ولى از طرف عثمان پست‌هاى کلیدى حکومت را دریافته بودند،[۳] و داشتند اینها بیت المال را به یغما می‌بردند که حضرت على ـ علیه السّلام ـ در خطبه‌اى از نهج البلاغه بیان می‌کنند.

حضرت على ـ علیه السّلام ـ در مقابل این گونه حوادث سکوت اختیار نکردند و از همان روز اول حکومت عثمان ما شاهدیم که امام اعتراض می‌کند به عثمان در مسأله عفو عبیدالله بن عمر نسبت به قتل هرمزان و یا در مسأله خلاف سنت پیامبر در موسم حج امام به عثمان اعتراض کردند.[۴]

بنابراین على ـ علیه السّلام ـ در زمان عثمان که داشت سنت‌هاى عصر جاهلى زنده می‌شد و خلیفه دست به اعمالى می‌زد که مخالف با اسلام و وحدت مسلمین بود، ‌اعتراض کردند، و همین اعتراضات حضرت به عثمان بود که بین آنها کینه و کدورت به وجود آمده بود و عثمان تحمل دیدن حضرت را نداشت و گاه به اشاره یا صراحتاً کینه‌اش را ابراز می‌کرد.[۵]

پس نمی‌توان گفت که امام به طور کلى در این بیست و پنج سال حکومت خلفاى ثلاثه سکوت اختیار کرده‌اند و به صورت منزوى در جامعه بسر برده‌اند و در حالى که شاهد جنایات از سوى خلفا و یا صحابه بوده‌اند، هیچ گونه عکس العملى از خود نشان نداده‌اند.

براى مطالعه بیشتر می‌توانید به کتب:

۱٫ تحلیلى بر مواضع سیاسى على بن ابوطالب پس از رحلت پیامبر تا قتل عثمان تألیف اصغر قائدان؛ ۲٫ کتاب على و زمامداران، اثر على محمد میر جلیلى مراجعه کنید.

امام على ـ علیه السّلام ـ :

«من براى حفظ وحدت امت اسلام ساکت شدم و چونان کسى که در گلویش استخوان کرده و خوار در چشمش مانده باشد تمام مشکلات را بر جان خریدم…»

(نهج البلاغه، نقل به مضمون خطبه شقشقیه)

پی نوشتها

[۱] . فؤاد فاروقى، بیست و پنج سال سکوت على ـ علیه السّلام ـ، نشر عطایى، چ اول، ۱۳۶۲،تهران، صص ۳۴ ـ ۳۵؛ و کتاب زرینکوب، عبدالحسین، بامداد اسلام، صص ۱۶۰ ـ ۱۶۱٫

[۲] . دشتى، محمد، امام على و مسایل سیاسى، نشر مؤسسه امیر المؤمنین، چاپ اول، سال ۱۳۷۹، ق، ص ۲۱۲٫

[۳] . رفیع پور، حسین، امام على و خلافت ابی‌بکر، عمر، عثمان، چ اول، ۱۳۳۷، تهران، صص ۵۶ ـ ۵۷٫

[۴] . امینى، عبدالحسین، الغدیر، ج ۶، تهران، ۱۳۷۱، ص ۲۲۱٫

[۵] . مسعودى، مروج الذهب، ج ۲، چ بیروت، ۱۴۱۱ هجری.

احترام صحابه

شبهه:  شیعیان بدون دلیل احترام یاران پیامبر اکرم(ص) را بجاى نمی آورند. بر شیعیان لازم است که باید در نقد نظریه عدالت صحابه که مورد قبول اهل سنت است،  دلیل بیاورند.

پاسخ:

 تعریف صحابى از دیدگاه مذهب خلفا

ابن حجر در مقدّمه فصل اول کتاب اصابه در تعریف صحابى می نویسد:

صحابى کسى است که پیامبر(ص) را، در حالى که به او ایمان آورده، دیدار کرده و مسلمان از دنیا رفته باشد. چنین کسى صحابى است؛ خواه با پیغمبر زمانى دراز نشست و برخاست کرده باشد یا مدتى کوتاه؛ خواه از آن حضرت سخنى شنیده و روایت کرده باشد یا نه؛ خواه با پیغمبر خدا(ص) به جنگ مشرکین رفته باشد یا خیر. حتى یک بار دیدن آن حضرت کافى است؛ اگرچه با او نشسته و مجلس وى را درک نکرده باشد. و یا اینکه به خدمت آن حضرت رسیده، ولى بنا به علتی، چون کورى و یا عارضه اى دیگر، او را به چشم سر ندیده باشد.[۱]

ابن حجر در جاى دیگر، و زیر عنوان قاعده اى که در پرتو آن، عدّه زیادی صحابه شناخته می شوند، می نویسد:

در جنگها و فتوح، پیشینیان را رسم بر این بوده است که بجز شخص صحابی، کسی دیگر را به فرماندهى سپاه نمی گماشتند… . در سال دهم هجرت حتى یک نفر هم در مکه و طائف دیده نمی شد که اسلام نیاورده و همراه با رسول خدا در حجهالوداع شرکت نکرده باشد. در اواخر زندگانى رسول خدا(ص) در شهر مدینه، و از افراد قبائل اوس و خزرج کسى یافت نمی شد که مسلمان نشده باشد. تا پیغمبر خدا(ص) حیات داشت، هیچیک از آنان که نام بردیم آشکارا اظهار کفر نکرده و کافر نشده بودند.[۲]

اگر به کتاب خمسون و مائه صحابى مختلق ما مراجعه شود، نتیجه این سهل انگاری در تعریف و شناخت صحابى و زیانى که از این رهگذر بر تاریخ اسلام و احادیث و سنت رسول خدا(ص) رفته است، بخوبى درک خواهد شد.

تعریف صحابى از دیدگاه مذهب اهل بیت(‍ع)

مذهب اهل بیت(ع) در تعریف صحابى همان را می گوید که در فرهنگهاى لغت عربی آمده است؛ مانند تعریف زیر:

کلمه صاحب (جمع آن صحب، اصحاب، صحاب، صحابه)، به معنى همدم، همراه، رفیق، یار و معاشر است و زمانى آن را به کار می برند که دو نفر زمان نسبتاً درازى را در کنار هم و به معاشرت با یکدیگر گذرانیده باشند، و اصولاً مصاحبت با طول زمان معاشرت ملازمه دارد.[۳]

چون مصاحبت میان دو تن برقرار می شود، لذا کلمه صاحب همواره به بعد از خود اضافه می گردد؛ همچنان که در قرآن کریم آمده است: یَا صاحِبَى السِّجْن. (اى یاران زندانى من) و اَصحَاب مُوسَى (یاران موسی)، که صاحب و اصحاب، بر السِّجْن و موسی اضافه شده است.

و نیز در زمان رسول خدا(ص)، به معاشران حضرتش صاحب رسول خدا (همصحبت رسول خدا)و اصحاب رسول خدا (یاران رسول خدا) می گفتند و کلمه صاحب و اصحاب را بر کلمه رسول خدا اضافه می کردند.

همچنین اصحاب بیعت الشجره (یاران پیمان شجره) و اصحاب الصفه (همنشینان صفه) گفته اند که اصحاب، بر بیعت الشجره و صفه اضافه شده است.

در زمان رسول خدا(‍ص) لفظ صاحب و اصحاب نام خاصى براى یاران رسول خدا(ص) نبود؛ بلکه بعدها مسلمانان پیرو مذهب خلفا، یاران پیامبر خدا(ص) را صحابى و اصحاب نام نهادند. پس چنین نامگذاری، از نامگذاریهاى مسلمانان و یا اصطلاحات متشرعه است و ارتباطى به نامگذارى اسلامى ندارد.

روش شناخت صحابى در مذهب خلفا

نویسندگان شرح حال صحابه پیغمبر(ص) در مذهب خلفا، براى تعریف و معرفى اصحاب قاعده و روشى خاص وضع کرده اند. از آن جمله ابن حجر در کتاب اصابه می گوید:

از جمله سخنان سربسته پیشوایان درباره نشانه اى که با آن شخص صحابى شناخته می شود، روایتى است که ابن ابى شیبه در مصنف خود، از طریقى که بر آن باکى نیست، آورده: پیشینیان را رسم بر این بود که در جنگها بجز شخص صحابى را به فرماندهی نمی گماشتند.[۴]

اما این روایت، که از طریقى رسیده که بر آن باکى نیست، روایتى است که طبری و ابن عساکر به اسناد خود از سیف بن عمر، از ابوعثمان، از خالد و عباده آورده اند که در آن می گوید:

فرماندهان، از صحابه انتخاب می شدند؛ مگر وقتى که صحابی اى را که بتواند از عهده چنین مهمى برآید نمی یافتند.[۵]

طبرى در روایت دیگر از قول سیف می نویسد:

اگر عمر در میان اصحاب کسى را می یافت که از عهده اداره جنگ برآید، از انتخابش به فرماندهى سپاه فروگذارى نمی کرد. اما اگر به چنین کسى در میان اصحاب دست نمی یافت، یکى از تابعین خوشنام را با همین ویژگیها برمی گزید. ولى کسانى که در جنگهاى ارتداد با مسلمانان شرکت کرده بودند، چنین امیدى را نداشتند.[۶]

نقد روش شناخت صحابى در مذهب خلفا

مصدر دو روایت یاد شده، سیف بن عمر تمیمى است که به دروغسازى و زندقه متهم است.[۷] سیف، این قاعده را از قول ابوعثمان و او هم از قول خالد و عباده آورده است. سیف بن عمر وى را در روایاتش به نام یزید بن اسید الغسانى می خواند که این نام، از نامهاى راویان مخلوق اوست و وجود خارجى نداشته است.[۸]

اما حال راویانى که چنان روایت را آورده اند، هرچه باشد، چندان مهم نیست؛ زیرا این روایت در اصل با حقایق و رویدادهاى مسلم تاریخى تناقض دارد که در ذیل به آنان اشاره می شود.

ابوالفرج اصفهانى در کتاب اغانى می نویسد:

امرؤالقیس به دست عمر اسلام آورد و خلیفه نیز او را در همان مجلس، و پیش از آنکه حتى رکعتى نماز گزارده باشد، ولایت و حکومت داد.[۹]

اصفهانى تفصیل این داستان را از زبان عوف بن خارجه مرى چنین آورده است:

روزى در زمان خلافت عمر بن خطاب نزد او نشسته بودم، در آن حال مردى از در درآمد که موى اندکى در دو طرف سرش به چشم می خورد. آن مرد پاهاى کجى داشت؛ به طوری که انگشتهاى هر دو پاى او روبروى هم، و پاشنه هایش تقریباً در امتداد شانه هایش قرار داشت. او در حالى که مردم نشسته در مجلس را پس و پیش می کرد و از روى سر آنها قدم برمی داشت، خود را به جلو کشید تا اینکه روبروى عمر قرار گرفت و او را به رسم خلافت درود گفت. عمر از او پرسید: کیستی؟ آن مرد جواب داد: من مردى مسیحى هستم و نامم امرؤالقیس بن عدى کلبى است. عمر او را شناخت، پس پرسید: بسیار خوب، چه می خواهی؟ امرؤالقیس پاسخ داد که می خواهم مسلمان شوم. عمر اسلام را بر او عرضه کرد و او هم پذیرفت. سپس عمر فرمان داد تا نیزه اى برایش حاضر کردند. پس پرچمى بر آن بست و به دستش داد و او را بر مسلمانان قضاعه[۱۰] شام حکومت داد.

امرؤالقیس در حالى که پرچم را در دست خود می فشرد، و باد آن را بالاى سرش به اهتزاز درآورده بود، بازگشت و به سوى محل مأموریتش روان گردید.[۱۱]

داستان حکومت یافتن علقمه بن علاثه کلبى بر حوران[۱۲] توسط عمر پس از قضیه ارتدادش نیز با چنان ادعایى آشکارا متناقض است. در اغانى اصفهانى ضمن شرح حال علقمه، آمده است:

علقمه در زمان رسول خدا(ص) اسلام آورد و از مصاحبت حضرتش برخوردار شد. اما در زمان خلافت ابوبکر از اسلام روى بگردانید و مرتد شد. ابوبکر، خالدبن ولید را به دستگیرى او مأمور کرد، ولى علقمه از چنگش بگریخت. می گویند بعدها علقمه عذرخواهان بازگشت و از نو اسلام آورد.[۱۳]

و در اصابه ابن حجر آمده است:

علقمه در زمان خلافت عمر شراب خورد و عمر نیز او را حد زد. علقمه پس از خوردن این حد مرتد شد و رو به دیار روم نهاد. امپراتور روم او را بگرمى پذیرفت، از او پرسید:

تو پسر عموى عامر بن طفیل نیستی؟! علقمه به شخصیتش برخورد و در پاسخ امپراتور گفت: مثل اینکه تو جز به وجود عامر مرا نمی شناسی؟[۱۴]

پس سرخورده و ناراحت از روم به مدینه بازگشت و از نو اسلام آورد.

اما داستان حکومت یافتن او را اصفهانى و ابن حجر هر دو آورده اند. اصفهانی می نویسد:

علقمه ـ که از دوستان خالد بن ولید بود ـ پس از ارتدادش به مدینه بازگشت و شبانگاه دور از چشم دیگران خود را به مسجد رساند و در گوشه اى پنهان شد. ساعتى بعد عمر بن خطاب به مسجد قدم نهاد و علقمه را سلام گفت. خلیفه که با خالد بن ولید شباهتى تمام داشت، در تاریکى شب علقمه را به اشتباه انداخت و چنین پنداشت که این تازه وارد خالد بن ولید است. پس سرصحبت را با او باز کرد و در ضمن آن از وى پرسید: بالاخره تو را از کار برکنار کرد؟! عمر که متوجه اشتباه علقمه شده بود، براى اینکه چیزى دستگیرش بشود، زیرکانه به جاى خالد جواب داد: آری، همین طور است! علقمه با لحنى متأثر گفت: معلوم است، این به سبب رفاقت و حسادتى است که با تو داشته اند! عمر موقع را مناسب دانست و موذیانه از علقمه پرسید: از تو چه کمکى برمی آید تا انتقام بگیرم؟! علقمه شتابزده پاسخ داد: پناه می برم به خدا، عمر بر ما حق فرمانبردارى دارد و ما مجاز نیستیم که علیه او کارى انجام دهیم و به مخالفتش برخیزیم پس از این گفتگو، عمر (یا به گمان علقمه، خالد) از جاى برخاست و از مسجد بیرون رفت.

روز بعد، عمر آماده پذیرایى از مردم گردید. خالد بن ولید نیز به همراه علقمه وارد شد و در کنجى آرام گرفتند. ساعتى گذشت و در فرصتى مناسب، عمر رو به علقمه کرد و پرسید: خوب علقمه آن حرفها را تو با خالد در میان گذاشتی؟! علقمه نگران و ناراحت به یاد حرفهاى دیشبش با خالد افتاد. پس شتابزده از خالد پرسید: ابوسلیمان! تو چیزى به او گفته ای؟ خالد پاسخ داد: واى بر تو، قسم به خدا پیش از اینکه تو او را ببینی، من او را دیدار نکرده ام. و پس از اندکى مکث به سخن خود چنین ادامه داد: نکند تو پیش از من او را دیده و به جاى من گرفته باشی؟! علقمه ـ که کاملاً موضوع را دریافته بود ـ گفت: آری، به خدا همین طور است. آن وقت به طرف عمر برگشت و از خلیفه پرسید: اى امیرالمؤمنین! تو که چیزى بجز خیر و خوبى از من نشنیده ای، این طور نیست؟ عمر گفت: آرى همین طور است. بگو ببینم دوست دارى تا حکومت حوران را به تو بدهم؟ علقمه جواب داد: البته! آن وقت خلیفه فرمان حکومت حوران را به عهده علقمه نهاد. علقمه تا پایان عمر بر آنجا فرمان راند در آنجا هم درگذشت.

ابن حجر در پایان این داستان و پس از عبارت عمر فرمان حکومت حوران را در دست علقمه نهاد، می نویسد که عمر گفت: اگر مرا در پی، هوادارانى واقعى چون تو باشد، از هر چیز دنیا برایم ارزشمندتر خواهد بود.

آنچه در این مورد آوردیم، یکسره حقایق تاریخى بود؛ با وجود این، دانشمندان مذهب خلفا به آنچه روایت کرده اند استناد نموده و از آن ضابطه شناخت اصحاب رسول خدا(ص) را کشف، و به دنبال آن گروه بسیارى از مخلوقات سیف بن عمر متهم به زندقه را در صف اصحاب واقعى رسول خدا(ص) نشانده اند که ما آنها را در کتاب صد و پنجاه صحابی ساختگى شرح داده ایم.

اکنون پس از بررسى آراء دو مذهب در تعریف صحابی، به بحث عدالت اصحاب از دیدگاه دو مذهب می پردازیم و آراء و نظریات ایشان را در این مورد، مورد مطالعه قرار می دهیم.

عدالت اصحاب از دیدگاه دو مذهب

۱ـ عدالت اصحاب از دیدگاه مذهب خلفا

پیروان مذهب خلفا، همه اصحاب رسول خدا(ص) را عادل می دانند و در اخذ احکام و معارف اسلامى به ایشان مراجعه می کنند.

امام جرح و تعدیل، حاظ ابوحاتم رازی،[۱۵] از دانشمندان گرانقدر علم درایه و حدیث در مذهب خلفا، در مقدمه کتابش در مورد عدالت اصحاب پیغمبر خدا(ص) چنین می نویسد:

اصحاب پیامبر خدا(ص) کسانى هستند که شاهد نزول وحى و قرآن بوده، چگونگی تفسیر و تأویل آن را شناخته اند. خداوند ایشان را به همدمى پیامبرش(ص) و یارى او، برپا داشتن دین و نمودن آیینش برگزیده و آنان را براى مصاحبت پیامبرش پسندیده و رهبران ما قرار داده است. آنچه را پیامبر اسلام از جانب خداى تعالى به آنان تبلیغ کرده است (از سنتهایى که نهاده و مقرراتى که وضع فرموده، احکامى که صادر کرده و داوریهایى که نموده، آنچه را روا شمرده و فرمان داده، یا مانع شده و نهى فرموده است) همه و همه را با تمام وجود خود فراگرفته و به خاطر سپرده اند و در دین، فقیه و دانشمند شده اند. آنان به امر خدا و مراد و مقصود از آن، در پرتو دیدارى که با رسول خدا(ص) و نظارتى که بر نحوه تفسیر قرآن و تأویل آن به وسیله حضرتش داشته اند، آگاهى یافته و طرز استفاده و چگونگى برداشت از قرآن را بخوبى و روشنى دریافته اند. خداى عزوجل از اینکه آنان را برکشیده و امتیاز پیشوایى امت را به ایشان ارزانی داشته است، بر آنان منت نهاده، شک و تردید و دروغ و اشتباه و بدگمانى و خودپسندى و عیبجوئى را از ایشان برداشته و عدول امتشان نامیده است که می فرماید: وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ اُمَّهً وَسَطاً لِتَکُونُواً شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ. یعنى و بدین سان شما را امتى میانه قرار دادیم تا گواهانى بر مردم باشید. (بقره/ ۱۴۳). و رسول خدا(ص) از سوى خداوند، وسطاً را عدلاً تفسیر فرموده است. بنابراین اصحاب پیغمبر، عادلان این امتند و پیشوایان ما به راه راست، و حجت خدا در امر دین، و حاملان قرآن و سنت پیغمبر(ص). خداى تعالى فرمان داده است تا به ایشان تمسک جسته، روش آنان در پیش گرفته شود. و مقرر داشته تا ما ایشان را الگوى خود قرار دهیم و در راه آنها قدم برداریم. آنجا که می فرماید: وَ مَنْ یُشَاقِقِ الَّرسُولَ… وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ المُؤمِنینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّی… .[۱۶]

و در احادیث متعددى می بینیم که رسول خدا(ص) مردم را بر آن می دارد که در تبلیغ سخنانش بکوشند و اصحاب خود را مخاطب ساخته، ضمن دعا در حق ایشان می فرماید: نَضَّرَ اللهُ امْرِءاً سَمِعَ مَقالَتِى فَحَفِظَها وَوَعاها، حَتَّی یُبَلِّغُهَا غَیْرَهُ.[۱۷] و طى سخنانى فرموده: فَلیُبَلِّغْ الشَّاهِدُ مِنْکُمُ الغَائبَ.[۱۸] و نیز فرموده است: بَلَّغُوا عَنِّى وَلَوْ آیَه، وَحَدِّثُوا عَنِّى وَ لاَ حَرَج.[۱۹]

پس اصحاب رسول خدا(ص) ـ که خداوند از آنان خشنود باد ـ در همه شهرها و مرزها پراکنده شده، در جنگها و نبردها و پیروزیها شرکت جسته، مقامات حکومتى قضاوت و داورى در دعاوى را برعهده گرفتند. آنها در شهر خویش و یا هر جا که فرود می آمدند و یا اقامت می گزیدند، آنچه را از پیامبر خدا(ص) فراگرفته بودند و به خاطر داشتند، به دیگران رساندند و منتشر ساختند.[۲۰] و آنچه را مردم از ایشان می پرسیدند، با توجه به پاسخى که در حضور ایشان رسول خدا(ص) به آن، و یا نظایر آن داده و در خاطرشان مانده بود، پاسخ می دادند و نظریّه و فتواى خود را بیان می کردند و با نیتى پاک و قصد تقرب به خداى بزرگ خود را آماده ساخته بودند تا واجبات و احکام و سنتهاى رسول خدا(ص) را از حلال و حرام به مردم بیاموزند. اینان چنین بودند تا آنگاه که خداوند عزوجل ایشان را به سوى خود فراخواند که خشنودى خدا و بخشایش و رحمت او بر همه آنان باد.[۲۱]

ابن عبدالبر نیز در مقدمه کتاب استیعاب می نویسد:

عدالتِ همه اصحاب ثابت شده است.

سپس آیات و احادیثى را که بخصوص درباره مؤمنین صحابه وارد شده، و آنچه را از ابوحاتم رازى در پیش نقل کردیم، آورده است.[۲۲]

ابن اثیر نیز در مقدمه کتاب اسدالغابه می نویسد:

سنن، که محور شرح و تفصیل احکام و آشنایى با حلال و حرام و دیگر امور مربوط به دین و آیین ما می باشد، هنگامى قابل قبول است که رجال اساتید و راویان آنها قبلاً شناسایى شده باشند که پیشاپیش و مقدم بر آنها، شناخت اصحاب رسول خدا(ص) قرار دارد و اگر کسى اصحاب پیامبر خدا(ص) را نشناسد، دیگران براى او مجهولتر و ناشناخته تر باقى خواهند ماند. پس شایسته است که اصحاب رسول خدا(ص) از لحاظ نسب و شرح حالشان شناخته شوند و… .

اصحاب رسول خدا(ص) با دیگر راویان حدیث و سنت در همه موارد یکسان و برابرند؛ مگر در جرح و تعدیل و خرده گیرى و ایراد؛ زیرا همه آنها عادلند و راهی براى عیبجوئى و خرده گیرى از ایشان وجود ندارد.[۲۳]

حافظ حدیث، ابن حجر، در فصل سوم از مقدمه کتاب اصابه خود در مورد عدالت اصحاب می نویسد:

اهل سنت بر این امر متفقند که اصحاب رسول خدا(ص) همگى عادلند و کسى با آنان مخالفتى ندارد؛ مگر افرادى بی اهمیت از اهل بدعت… .[۲۴]

از امام اهل حدیث، ابوزرعه، نیز نقل شده است:

اگر دیدى کسى در مقام عیبجویى و خرده گیرى بر یکى از اصحاب رسول خدا(ص) است، بدان که او زندیق است[!][۲۵]

زیرا می دانیم که رسول خدا(ص) و قرآن و آنچه در قرآن آمده، همه حق و درست می باشند، و تمامى آنها را هم همان اصحاب رسول خدا(ص) به ما رسانیده اند. بنابراین کسانى که به عیبجویى اصحاب رسول خدا(ص) می پردازند، درصدد هستند که گواهان ما را بر همه این مدارک و مطالب از اعتبار و اهمیت بیندازند تا در پى آن براحتى بتوانند قرآن و سنت را باطل و بی اعتبار اعلام کنند. در صورتى که زندیقان از هر کسى دیگر سزاوارترند تا پرده شان دریده شود و مورد انتقاد و خرده گیرى قرار بگیرند.[۲۶]

آنچه آوردیم، نظر مذهب خلفا درباره عدالت اصحاب رسول خدا(ص) بود. اینک ببینیم رأى و نظر مذهب اهل بیت درباره عدالت اصحاب از چه قرار است.

عدالت اصحاب از دیدگاه مذهب اهل بیت

مذهب اهل بیت به تبعیت از قرآن کریم معتقد است که در میان اصحاب رسول خدا(ص) مؤمنان پاک نیتى وجود داشته اند که خداوند در قرآن کریم به ستایش ایشان پرداخته و از آنها به نیکى یاد کرده است. مثلاً در مورد بیعت شجره می فرماید:

لَقَدْ رَضِیَ اللهُ عَنِ المُؤْمِنِینَ اِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ فَعَلِمَ ما فِى قُلُوبِهِمْ فَاَنْزَلَ السَّکِینَهَ عَلَیْهِمْ وَ اَثَابَهُمْ فَتْحَاً قَرِیبَاً.[۲۷] (فتح /۱۸).

که خداوند ستایش خود را ویژه مؤمنینى از صحابه قرار داده که در بیعت شجره شکرت کردند[۲۸] و شامل حال منافقین ایشان، امثال عبدالله بن اُبیّ و اوس بن که در آنجا حضور داشته اند، نمی شود.

همچنین به پیروى از قرآن، منافقینى را هم در میان همان اصحاب باور دارند خداى متعال در آیات متعددى به بدگویى و مذمتشان پرداخته و از جمله فرموده است:

وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الأَعْرَابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ اَهْلِ المَدِینَهِ مَرَدُواْ عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهَمْ سَنَعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّوْنَ اِلَى عَذَابٍ عَظِیمٍ.[۲۹] (توبه / ۱۰۱).

در میان آنها اشخاصى بوده اند که خدا از تهمت زدنشان به حرم پیغمبر(ص) پرده برداشته، آنگاه که حرم شریف رسول خدا(ص) را به انحرافى اخلاقى متهم کرده بودند ـ که از چنان سخنى به خدا پناه می بریم.[۳۰] و نیز در میانشان کسانى بوده اند که خداوند از راز درونیشان خبر داده و فرموده است:

وَ اِذَا رَاَوْا تِجارَهً اَوْ لَهْوَاً انْفَضُّوا اِلَیْها وَ تَرَکُوکَ قائِمَاً.[۳۱] (جمعه/ ۱۱).

این واقعه در هنگامى اتفاق افتاد که رسول خدا(ص) در مسجد ایستاده و به خواندن خطبه روز جمعه مشغول بود.

و هم در میان ایشان کسانى بوده اند که در گردنه هرشى و هنگام بازگشت آن حضرت از غزوه تبوک،[۳۲] یا بنا به قولى حجهالوداع،[۳۳] قصد جان شریفش را کردند و به قتلش قیام نمودند.

گذشته از همه اینها، تشرف به همصحبتى با رسول خدا(ص)، در مقام ، از همسری با آن حضرت که بالاتر نیست. زیرا همسرى با حضرتش در این سطح از مصاحبت و صحابی بودن قرار دارد که خداوند خطاب به ایشان می فرماید: یَا نِسَاءَ مَنْ یَاْتِ مِنْکُنَّ بِفَاحِشَهٍ مُبَیِّنَهٍ یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ ذَلِکَ عَلَى اللهِ یَسِیراً * وَ مَن یَقْنُتْ مِنْکُنَّ لِلهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صَالِحَاً نُؤْتِهَا مَرَّتَیْنِ وَ اَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقَاً کَرِیمَاً * یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَاَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ. (احزاب/ ۳۰ـ۳۲). یعنى ای زنان پیغمبر! هر کدام از شما اگر کار ناشایسته اى را مرتکب شود، دو برابر عذاب و تنبیه بیند و این بر خدا سهل و آسان است. و هر یک از شما که فرمانبردار خدا و پیامبرش باشد و کار شایسته کند پاداشش را دو برابر آن خواهیم داد و برایش در بهشت بهره بسیار خوب فراهم خواهیم ساخت. این زنان پیغمبر! شما چونن دیگر زنان نیستید.

و خطاب به دو تن از ایشان می فرماید: اِن تَتُوبَا اِلَى اللهِ فَقَدْ صَغَت قُلُوبُکُمَا وَ اِن عَلَیْهِ فَاِنَّ اللهِ هُوَ مَوْلاَهُ وَ جَبْرِیلُ وَ صَالِحُ الْمُؤمِنینَ وَ المَلاَئِکَهُ بَعْدَ ذَلِکَ ظَهِیرٌ.

اگر شما دو زن به درگاه خدا توبه کنید، رواست. چه، دلهاى شما [برخلاف دلهای پیغمبر] میل کرده است. و چنانچه بر آزار او همداستان شوید، همانا خداوند نگهبان و جبرئیل و صالح مؤمنان [علی(ع)] و فرشتگان، یاور و پشتیبان او خواهند بود. تا آنجا که می فرماید: ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَاَهَ نُوحٍ وَ امْرَاَهَ لُوْطٍ تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِن عِبَادِنَا صَالِحَیْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ یُغْنِیَا عَنْهُمَا مِنَ اللهِ شَیْئَاً وَ قِیْلَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِینَ * وَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ ءَامَنُوا امْرَاَهَ فِرْعَوْنَ اِذْ قَالَتْ رَبِّ اِنى عِنْدَکَ بَیْتَاً فِى الْجَنَّهِ… * وَ مَرْیَمَ ابْنَهَ عِمْرَانَ الَّتِی… یعنى خداوند براى کسانى ورزیده اند زن نوح و زن لوط را مثل آورده است که آن دو زن در خانه دو تن از و بندگان صالح و نیکوکار ما بودند که به ایشان خیانت کردند [و همسر پیغمبر بودن] آن دو را از عذاب الهی مانع نگردید و [در روز قیامت] به آن دو گفته می شود که با دیگر دوزخیان به جهنم درآیید. و خداوند براى مؤمنان، همسر فرعون را مثل زده که گفت خدایا نزد خودت در بهشت برایم خانه اى بنا کن… و نیز مریم دختر عمران را که… (تحریم / ۱۰ـ۱۲).

پیامبر خدا(ص) در روز قیامت در مورد عده اى از همین اصحاب می فرماید:

وَ اِنَّهُ یُجاءُ بِرِجالٍ مِنْ اُمَّتى فیوْخذ بِهِم ذاتَ الشِّمالِ، فَاْقُولُ: یَا رَبِّ أصحابی، فیُقالُ: اِنَّکَ لاَتَدْرِى مَا اَحْدَثُوا بَعْدَکَ. فَاَقُولُ کَمَا قَالَ الْعَبْدُ الصَّالِحُ: وَ کُنْتُ عَلَیهِمِ شَهِیداً مَا دمتُ فیهم فَلَمَّا تَوفّتنى کُنتَ اَنتَ الرّقیبَ عَلَیْهِم. [مائده / ۱۱۷]. فَیُقالُ إنّ هؤلاء لَمْ یزالوا مرتدّین عَلى أعقابِهِم مُنْذُ فارَقْتَهُم. یعنى در روز قیامت، گروهى از سرشناسان امتم را بیاورند و ایشان را در کنار سیه نامه ها جاى دهند. من می گویم: خداوندا اصحاب من! که پاسخ می شنوم: تو نمی دانى که اینان پس از تو چه ها کرده اند! آن وقت من هم همان سخن آن عبد صالح را تکرار کرده و می گویم: من تا در میان ایشان بودم، شاهد و ناظرشان بودم. و چون مرا از میان ایشان بردی، تو خود بر آنان ناظر و گواه بودی. پس به من گفته می شود: اینان، از همان هنگام که تو از ایشان جدا شدی، مرتد شدند و به دوران گذشته خود بازگشتند.[۳۴]

و در روایتى دیگر آمده است:

در کنار حوض کوثر، گروهى از اصحابم را بر من وارد کنند، وقتى همه آنها را بازشناختم، ایشان را از من جدا کرده و دور نمایند و من در آن حال می گویم: خداوندا! اصحابم! که خطاب می آید: تو نمی دانى که اینها پس از تو چه ها کردند![۳۵]

و در صحیح مسلم نیز آمده است که رسول خدا(ص) فرموده است:

در کنار حوض کوثر گروهى از مردان که یار و همدم من بودند، بر من وارد نمایند و آن هنگام که یکایک ایشان را بازشناختم، آنها را از من جدا کرده و دور نمایند. من با اصرار می گیم: بارخدایا اصحاب من! که گفته می شود: تو نمی دانى که اینها بعد از تو چه ها کردند![۳۶]

قاعده شناخت مؤمن از منافق

از آنجا که در میان اصحاب رسول خدا(ص) منافقانى وجود داشته اند که بجز خدا، کسى دیگر آنها را نمی شناخته است، به موجب روایتى که از امیرالمؤمنین علی(ع)[۳۷] و ام سلمه[۳۸] و عبدالله بن عباس[۳۹] و ابوذر غفاری[۴۰] و انس بن مالک[۴۱] و عمران بن حصین[۴۲] نقل شده است، رسول خدا(ص) قاعده شناخت مؤمن را از منافق، على اعلام داشته و فرموده است: على را دوست نمی دارد مگر مؤمن، دشمن نمی شمارد مگر منافق.

این حدیث در زمان پیغمبر خدا(ص) شایع و زبانزد میان همه مردم بود.

غفارى می گوید:

مَا کُنَّا نَعْرِفُ المنافقینَ اِلاَّ بتکذیبهم الله و رسوله و التخلّف عن الصّلوات و البغض لعلیّ بن أبى طالب. یعنى ما منافقان را جز از راه تکذیبشان به خدا و پیغمبر، و روى گرداندنشان از نماز، و دشمنیشان با على نمی شناختیم.[۴۳]

ابوسعید خدری[۴۴] نیز گفته است:

ما گروه انصار، منافقان را از راه دشمنى آنها با على بن ابی طالب می شناختیم.

عبدالله بن عباس هم گفته است:

ما در زمان پیغمبر خدا(ص) منافقان را بر اساس دشمنیشان با على بن ابی طالب می شناختیم.[۴۵]

جابر بن عبدالله انصاری[۴۶] نیز گفته است:

ما منافقان را جز از راه دشمنى آنها با على بن ابى طالب نمی شناختیم.

اینک با توجه به همه اینها و اینکه رسول خدا(ص) درباره امیرالمؤمنین علی(ع) فرموده است: اللَّهُمَّ وَالِ مَن وَالاهُ وَعادِ مَن عَادَاهُ،[۴۷] پیروان مذهب اهل بیت دوستدار على نبوده و دشمن آن حضرت بوده است. و یا به عبارت دیگر، نکند آن صحابى از منافقانى باشد که بجز خدا کسى دگر آنها را نمی شناسد.

پی نوشت ها:

۱ . اصابه، ج ۱، ص ۱۰٫ شهید ثانى نیز همین سخن را از پیروان مذهب خلفا گرفته است که در کتاب درایه خود در تعریف صحابى می نویسد: الصحابى من لقى النبی(ص) مؤمناً به و مات على الاسلام!

۲ . اصابه، ج ۱، ص ۱۰ و ۱۳٫

۳ . ر.ک: مفردات راغب و لسان العرب، واژه صحب.

۴ .الاصابه، ج ۱، ص ۱۳٫

۵ . تاریخ طبری، ج ۱، ص ۲۱۵۱٫

۶ . تاریخ طبری، ج۱ ، ص ۲۴۵۷ـ۲۴۵۸٫

۷ . در شرح حال سیف بن عمر تمیمی، ر.ک: عبدالله بن سبا، ج ۱٫

۸ . ر.ک: عبدالله بن سبا، ج ۱، ص ۱۱۷٫ مؤلف در کتاب رواه مختلقون (چاپ نشده) نیز به این مسأله پرداخته است.

۹ . اغانی، ج ۱۴، ص ۱۵۸٫

۱۰ . قضاعه، مجموعه قبایل بزرگى است شامل حیدان، بهراء، بلی، جهینه و غیره که ابن حزم در کتاب انساب خود، ص ۴۴۰ـ۴۶۰، به شرح آنها پرداخته است. مرکز قضاعه نخست در شحر و بعد در نجران و سپس در شام بوده است. محل سکونت افراد این قبایل سرزمینى بسیار وسیع و پهناور بین شام و حجاز تا عراق بوده است. ر.ک: معجم قبائل العرب، واژه قضاعه، ج ۳، ص ۹۵۷٫

۱۱ . الاغانی، ج ۱۴، ص ۱۵۷٫ ابن حزم آن را به طور فشرده در جمهره، ص ۲۸۴، آورده است.

۱۲ . حوران منطقه اى است وسیع از استان دمشق، که قراء و قصبات و مزارع فراوانى دارد. معجم البلدان، ج ۲، ص ۳۵۸٫

۱۳ . الاغانی، ج ۱۵، ص ۵۶٫

۱۴ . الاصابه، ج ۲، ص ۴۹۶ـ۴۸۹٫ گفتنى است بین علقمه و پسر عمویش عامر مسأله اى پیش آمد و سخنانى دور از عفت کلام رد و بدل شد که ما از ترجمه آن شرم داریم ولى وقایعنگاران، از جمله اصفهانى در اغانی، ج ۱۵، ص ۵۰ـ۵۵، و ابن حزم در جمهره، ص ۲۸۴، آن را آورده اند. طالبان به آن مدارک مراجعه کنند. رنجیدن علقمه از امپراتور روم هم به سبب اشاره او به ماجران میان علقمه و عامر وبده است. مترجم.

۱۵ . ابو محمد عبدالرحمن بن ابى حاتم رازى (م ۳۲۷ ق)، کتاب معروفش، تقدمه المعرفه لکتاب الجرح و التعدیل است و در سال ۱۳۷۱ قمرى در حیدر آباد دکن به چاپ رسیده است.

۱۶ . و هر کس که رسول خدا را به رنج افکند و بجز راه مؤمنان را در پیش بگیرد، ما او را در این مسیر به خودش وا می گذاریم. گفتنى است که پیروان مذهب اهل بیت معتقدند که مقصود از مؤمنین در آیه فوق، مؤمنین صحابه می باشند؛ همان طور که در آیه نیز به آن تصریح شده است، نه هر کس دیگر. توضیح آن بعداً خواهد آمد.

۱۷ . خداوند سرزنده نگه دارد آن کس را که سخنانم را بشنود و به خاطر بسپارد تا به دیگران برساند.

۱۸ . شما که حاضر هستید این سخنان را به دیگران که غائبند برسانید.

۱۹ . از قول من، حتى یک آیه از قرآن هم که شده، به دیگران برسانید و هیچ پروایى نداشته باشید.

۲۰ . سپس خواهیم گفت که مذهب خلفا با تمام قوا از انتشار احادیث رسول خدا(ص)، بویژه در نوشتن آن تا اواخر سده اول هجری، جلوگیرى کرده است.

۲۱ . ح و تعدیل، ص ۷ـ۹٫

۲۲ . عمر یوسف بن عبدالله، از نوادگان محمد بن عبدالبر النمرى القرطبی المالکى (۳۶۸ـ۴۶۰ ق) است و کتاب معروف وى الاستیعاب فى أسماء الأصحاب است.

۲۳ . اسدالغابه فى معرفه الصحابه، ج ۱، ص ۳٫

۲۴ . الاصابه فى تمییز الصحابه، ج ۱، ص ۱۷ـ۲۲٫

۲۵ . کاش می دانستیم امام و فقیه مشهور، ابوزرعه، درباره منافقینى که جزء اصحاب رسول خدا(ص) بوده اند چه نظرى داشته است؟!

۲۶ . اصابه ابن حجر، ج ۱، ص ۱۸٫ ابن حجر در معرفى ابوزرعه می نویسد: امام حافظ و ثقه مشهور از طبقه یازدهم راویان حدیث است که در سال دویست و شصت و چهار هجرى درگذشته و اصحاب صحاح، جون مسلم، ترمذی، نسائى و ابن ماجه، از او روایت کرده اند. به شرح حال ابوزرعه در تقریب التهذیب، ج ۲، ص ۵۳۶، شماره ۱۴۷۹ مراجعه کنید.

۲۷ . بی گمان خداوند از مؤمنینى که در پاى درخت با تو بیعت کرده اند راضى و خشنود گردید و از راز درونشان باخبر شد و بر آنها آرامش فرود آورد و پیروزى نزدیکی به ایشان مرحمت فرمود.

۲۸ . داستانى بیعت شجره، در مغازى واقدی، ص ۶۰۴ و خطط مقریزی، ص ۲۹۱ آمده است.

۲۹ . و از بادیه نشینان دور و برتان، منافقین و دو رویانى وجود دارند و از اهالى مدینه نیز کسانى کار کشته و بس ماهر در دو رویى و نفقاق می باشند که شما ایشان را نمی شناسید و فقط ما آنها را می شناسیم. آنان را دو بار عذاب خواهیم کرد، سپس به عذابى دردناک مبتلایشان خواهیم ساخت.

۳۰ . اشاره به داستان افک، آیات ۱۱ـ۱۷ سوره نور که درباره اعلام پاکدامنی عایشه، بنا به روایت ایشان، یا پاکى ماریه، بنا به گفته دیگران، نازل شده است.

۳۱ . و چون داد و ستد و سرگرمی اى می بینند به سویش روى آرند و تو را ایستاده ترک کنند.

۳۲ . مسند احمد بن حنبل، ج ۵، ص ۳۹۰ و ۴۵۳؛ صحیح مسلم، ج ۸، ص ۱۲۲ـ۱۲۳، باب صفات المنافقین؛ مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۱۱۰ و ج ۶، ص ۱۹۵؛ مغازى واقدی، ج ۳، ص ۱۰۴۲؛ امتاع مقریزی، ص ۴۷۷؛ الدر المنثور سیوطی، ج ۳، ص ۲۵۸ـ۲۵۹، در تفسیر آیه وَ هَمُّوا بِمَا لَمْ یَنَالُوا (توبه / ۴۷).

۳۳ . پیروان مذهب اهل بیت این توطئه را به سبب مراسم غدیرخم در جحفه، و در بازگشت آن حضرت از حجهالوداع می دانند. ر.ک: بحارالانوار، ج ۲۸، ص ۹۷٫

۳۴ . صحیح بخاری، در تفسیر سوره مائده ، باب وَ کُنْتُ عَلَیْهِم شَهِیدَاً مَا دُمْتُ فِیْهِم فَلَمَّا تَوَفَّنْتَنِی… و کتاب الانبیاء، باب وَاتَّخَذَ اللهُ اِبْرَاهیِمَ خَلِیلاً؛ صحیح ترمذی، ابواب صفه القیامه، باب ما جاء فى شأن الحشر و تفسیر سوره طه.

۳۵ . صحیح بخاری، کتاب الرقاق، باب فى الحوض، ج ۴، ص ۹۵ و کتاب الفتن، باب ما جاء فى قول الله تعالی: وَ اَتَّقُواْ فِتْنَهً لاَ تُصِیْبَنَّ الَّذِینَ…؛ سنن ابن ماجه، کتاب مناسک، باب الخطبه یوم النحر، ح ۵۸۳۰؛ مسند احمد، ج ۱، ص ۴۵۳ و ج ۳، ص ۲۸و ج ۵، ص ۴۸٫

۳۶ . صحیح مسلم، کتاب الفضائل، باب اثبات حوض نبینا، ج ۴، ص ۱۸۰۰، ح ۴۰٫

۳۷ . امیرالمؤمنین علی(ع)، به موجب روایت حاکم در مستدرک، ج ۳، ص ۴۸۳، و مالکى در فصول المهمه و ابن مغازلى شافعى در المناقب، ج ۳، ص ۷، و شبلنجى در نورالابصار، ص ۶۹، در روز سیزدهم رجب سال سی ام عام الفیل و درون کعبه چشم به جهان گشود. مهاجران و انصار در سال ۳۵ هجرى با او به خلافت بیعت کردند، و به سبب ضربتی که این ملجم مرادى در شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم در محراب عبادت در مسجد کوفه بر فرقش فرود آورد، در بیست و یکم همان ماه به سراى باقى شتافت. اصحاب صحاح ۵۳۶ حدیث از او روایت کرده اند. شرح حالش در استیعاب، اسد الغابه، اصابه، و جوامع السیره، ج ۵، ص ۲۷۶، آمده است. روایت آن حضرت در مورد شناسایى منافقان در منابع ذیل آمده است: صحیح مسلم، ج ۱، ص ۶۱، باب الدلیل على أن حب الانصار و على من الایمان و بغضهم من علامات النفاق؛ صحیح ترمذی، ج ۱۲، ص ۱۷۷، باب مناقب علی؛ سنن ابن ماجه؛ مقدمه باب حادى عشر؛ سنن نسائی، ج ۲، ص ۲۷۱، باب علامه المؤمن و باب علامه المنافق از کتاب الایمان و شرائعه؛ خصائص نسائی، ص ۳۸؛ مسند احمد، ج ۱ ص ۸۴ و ۹۵ و ۱۲۸؛ تاریخ بغداد، ج ۲، ص ۲۵۵ و ج ۸، ص ۴۱۷ و ج ۱۶، ص ۴۲۶؛ حلیهالاولیاء ابونعیم، ج ۴، ص ۱۸۵ (که گفته است حدیثى است صحیح و متفقٌ علیه)؛ تاریخ الاسلام ذهبی، ج ۲، ص ۱۹۸؛ تاریخ ابن کثیر، ج ۷، ص ۳۵۴؛ استیعاب، ج ۲، ص ۴۶۱؛ اسدالغابه، ج ۴، ص ۲۹۲؛ کنزالعمال، ج ۱۵، ص ۱۰۵؛ ریاض النضره، ج ۲، ص ۲۸۴؛ المناقب ابن المغازلی، ص ۱۹۰، ح ۲۵۵٫

۳۸ . ام سلمه، هند دختر ابى امیه بن مغیره قرشى مخزومی، پیش از ازدواج با پیغمبر همسر ابوسلمه بن عبدالاسد مخزومى بود که هر دو از مسلمانان صدر اسلام بودند و به حبشه و سپس به مدینه مهاجرت کردند. ابوسلمه چون در جنگ احد مجروح و در سال سوم از هجرت درگذشت، رسول خدا(ص) ام سلمه را که زنى پرفرزند بود تحت سرپرستى خود درآورد. ام سلمه پس از شهادت امام حسین(ع) به سال ۶۱ هجرى درگذشت. اصحاب صحاح ۳۷۸ حدیث از او روایت کرده اند. شرح حال ام سلمه و ابوسلمه در اسدالغالبه و جوامع السیره، ص ۲۷۶، و تقریب التهذیب، ج ۲، ص ۶۱۷، آمده است. حدیث ام سلمه درباره منافقین در منابغ ذیل آمده است: سنن ترمذی، ج ۱۳، ص ۱۶۸؛ مسند احمد بن حنبل، ج ۶، ص ۲۹۲؛ استیعاب، ج ۲، ص ۴۶۰؛ تاریخ ابن کثیر، ج ۷، ص ۳۵۴؛ کنزالعمال، چاپ اول، ج ۶، ص ۲۹۲٫

۳۹ . عبدالله بن عباس، نواده عبدالمطلب و پسر عموى پیغمبر(ص) و على است. او سه ساله بود که هجرت پیش آمد و در سال ۶۸ هجرى در طائف درگذشت. اصحاب صحاح ۱۶۶۰ حدیث از او روایت کرده اند. شرح حالش در اسد الغالبه و اصابه و جوامع السیره، ص ۲۷۶، آمده است.

۴۰ . ابوذر غفاری، جندب یا برید، فرزند جناده یا عبدالله و یا السکن است. ابوذر از پیشگامان در پذیرش اسلام و از آخرین مهاجران است. او در جنگهاى بعد از بدر شرکت کرد. و در هنگام تبعید در ربذه به دستور عثمان خلیفه در سال ۳۲ چشم از جهان پوشید. اصحاب صحاح ۲۸۱ حدیث از او روایت کرده اند. شرح حالش در التقریب، ج ۲، ص ۴۲۰، و جوامع السیره، ص ۲۷۷، و جلد دوم کتاب عبدالله بن سبا آمده است.

۴۱ . انس بن مالک، انصارى خزرجی. خودش گفته است که مدت ده سال رسول خدا(ص) را خدمت کرده است. انس بر اثر نفرین امیرالمؤمنین علی(ع) در کتمان شهادتش در مورد داستان غدیر خم، به پیسى مبتلا گردید که عمامه او، آن را نمی پوشاند. این مطلب در کتاب اعلاق ، ص ۱۲۲، آمده و تفصیل آن را ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۸۸، آورده است. انس در بصره و بعد از سال ۹۰ هجرى درگذشت. اصحاب صحاح ۲۲۸۶ حدیث از او روایت کرده اند. شرح حالش در اسدالغابه، التقریب و جوامع السیره، ص ۲۷۶، و روایتش درباره منافقان در کنزالعمال، ج ۷، ص ۱۴۰، آمده است.

۴۲ . مجید، عمران بن حصین خزاعى کعبی، در فتح خیبر اسلام آورد و از مصاحبت رسول خدا(ص) برخوردار شد. عمران بن حصین در کوفه بر مسند داورى و قضا نشست و ر سال ۵۲ در بصره درگذشت. اصحاب صحاح ۱۸۰ حدیث از او روایت کرده اند. روایتش درباره منافقان در کنزالعمال، ج ۷، ص ۱۴۰، و شرح حالش در التقریب، ج ۲، ص ۷۲، و جوامع بسیره، ص ۲۷۷، آمده است.

۴۳ . تدرک الصحیحین، ج ۳، ص ۱۲۹؛ کنزالعمال، ج ۱۵، ص ۹۱٫

۴۴ . ابوسعید خدری، سعد بن مالک بن سنان خزرجی، جنگ خندق و جنگهاى بعد از آن را درک کرد و در مدینه به سال ۶۳ یا ۶۵ و یا ۷۶ درگذشت. اصحاب صحاح ۱۱۷۰ حدیث از او روایت کرده اند. شرح حالش در اسدالغالبه، ج ۲، ص ۲۸۹، و التقریب، ج ۱، ص ۲۸۹، و جوامع السیره، ص ۲۷۶، و حدیثش درباره منافقان در صحیح ترمذی، ج ۱۳، ص ۱۶۷، و حلیه نعیم، ج ۶، ص ۲۸۴، آمده است.

۴۵ . در تاریخ بغداد، ج ۲، ص ۱۵۳، آمده است که ابن عباس در نزد ابن مسعود آیه یُعْجِبُ الزُّرَّاع لِیَغِیظَ بِهِم الکُفَّارَ را خواند و گفت این على بن ابى طالب است.

۴۶ . جابربن عبدالله بن عمرو انصارى سلمی، پدر و پسر هر دو صحابى بودند. جابر به همراه پدرش بیعت عقبه را درک کرد و در ۱۷ جنگ در رکاب پیغمبر شرکت کرد. او در صفین در کنار علی(ع) حضور داشت و پس از سال ۷۰ هجرى در مدینه درگذشت. اصحاب صحاح ۱۵۴۰ حدیث از او روایت کرده اند. شرح حالش در اسدالغبه، ج ۱، ص ۲۵۶ـ۲۵۷، و التقریب، ج ۱، ص ۱۲۲، و جوامع السیره، ص ۲۸۴، و تاریخ ذهبی، ج ۲، ص ۱۹۸، آمده که چنین است: ما منافقان این امت را جز به …، و در مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۳۳، نیز آمده که با این عبارت شروع می شود: ما گروه انصار، منافقمان را جز از راه… .

۴۷ . صحیح ترمذی، ج ۱۳، ص ۱۶۵، باب مناقب علی؛ سنن ابن ماجه، باب فضل علی، ح ۱۱۶؛ خصائص نسائی، ص ۴ و ۳۰؛ مسند احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۸۴ و ۸۸ و ۱۱۸ و ۱۱۹ و ۱۵۲ و ۳۳۰ و ج ۴، ص ۲۸۱ و ۳۶۸ و ۳۷۰ و ۳۷۲ و ج ۵، ص ۳۰۷ و ۳۴۷ و ۳۵۰ و ۳۵۸ و ۳۶۱ و ۳۶۶ و ۴۱۹ و ۵۶۸؛ مستدرک السحیحین، ج ۲، ص ۱۲۹ و ج ۳، ص ۹؛ ریاض النضره، ج ۲، ص ۲۲۲ـ۲۲۵؛ تاریخ بغداد، ج ۷، ص ۳۷۷ و ج ۸، ص ۲۹۰ و ج ۱۲، ص ۳۴۳ و مصادر بسیار دیگر.

تأیید خلافت خلفا توسط امام علی

آیا امام علی علیه السلام خلافت خلفاء را مشروع می دانست ؟

پاسخ :

حضرت امیر علیه السلام در نامه خود به معاویه می نویسد:

إِنَّهُ بَایَعَنِی الْقَوْمُ الَّذِینَ بَایَعُوا أَبَا بَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَی مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ فَلَمْ یَکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَخْتَارَ وَ لا لِلْغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ وَ إِنَّمَا الشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَهٍ رَدُّوهُ إِلَی مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَی قَاتَلُوهُ عَلَی اتِّبَاعِهِ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ وَ وَلَّاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّی.

نهج البلاغه: الکتاب رقم ۶٫

همانا کسانی با من، بیعت کرده اند که با ابابکر و عمر و عثمان، با همان شرایط بیعت نمودند، پس آنکه در بیعت حضور داشت نمیتواند خلیفه ای دیگر برگزیند، و آنکه غایب است نمی تواند بیعت مردم را نپذیرد، همانا شورای مسلمین، از آنِ مهاجرین و انصار است، پس اگر بر امامت کسی گرد آمدند، و او را امام خود خواندند، خشنودی خدا هم در آن است.

حال اگر کسی کار آنان را نکوهش کند یا بدعتی پدید آورد، او را به جایگاه بیعت قانونی باز می گردانند، اگر سر باز زد با او پیکار میکنند، زیرا که به راه مسلمانان درنیامده، خدا هم او را در گمراهیش وامی گذارد.

برخی به این نامه استناد می کنند و آن را دلیل مشروعیت خلافت ابوبکر و عمر دانسته ومی گویند:

در این نامه إمام صریحاً اجماع مهاجرین و انصار را بر امامت کسی، باعث مشروعیت آن دانسته، از جمله آن رامصحح خلافت خود می داند و آن را مورد رضایت خدا وباعث طعن بر مخالفین آن و حتی حلال بودن قتال با آنان می داند.

در پاسخ باید گفت: در نامه حضرت امیر(علیه السلام) به معاویه توجه به چند نکته ضروری است .

احتجاج علی (علیه السلام) به معاویه از باب الزام

۱ . آنچه که مسلم است ، امام ( علیه السلام ) در این نامه در مقام بیان یک قاعده کلی کلامی نیست ؛ بلکه در مقام احتجاج با دشمن عنودی است که معتقد به مشروعیت خلافت خلفاء از طریق بیعت مهاجرین و انصار بود ؛ یعنی از باب استدلال به خصم از راه عقاید و افکار و اعمال خود اوست ، که از او بعنوان «وجادلهم بالتی هی أحسن» تعبیر می شود .

به عبارت دیگر، حضرت امیر (علیه السلام) به معاویه که از طرف عمر و عثمان استاندار و حاکم شام بود ، و آنان را خلیفه مشروع می دانست ، خطاب کرده و می فرماید :

اگر از نظر تو معیار مشروعیت خلافت آنان ، اجتماع مهاجرین و انصار بود ، همان معیار در خلافت من نیز وجود دارد .

۲ . از آنجا که قصد مؤلف نهج البلاغه ، نقل بخش های بلیغ سخنان حضرت بوده ؛ از این رو ، بخشی از این نامه را نقل نکرده و دیگر مؤلفان ؛ همانند نصر بن مزاحم و ابن قتیبه دینوری این نامه را به صورت مبسوط نقل کرده اند و نکاتی در نقل آنان هست که نشانگر حقیقت یاد شده است .

۳ . در آغاز نامه حضرت علیه السلام آمده :

فإنّ بیعتی بالمدینه لزمتک و أنت بالشام .

همانگونه که بیعت با ابوبکر و عمر در مدینه بود و تو در شام به آن ملتزم گردیدی ، باید به بیعت من نیز تسلیم شوی .

وقعه صفین- ابن مزاحم المنقری – ص ۲۹ – با تحقیق عبدالسلام محمد هارون- چاپ مؤسسه العربیّه الحدیثه و الامامه والسیاسه – ابن قتیبه الدینوری – با تحقیق شیری – ج ۱- ص ۱۱۳ و با تحقیق زینی – ج ۱ – ص ۸۴ و المناقب – موفق الخوارزمی – متوفای ۵۶۸ – ص ۲۰۲ – با تحقیق شیخ مالک محمودی – چاپ جامعه مدرسین قم و جواهر المطالب – ابن دمشقی شافعی – ج ۱ – ص ۳۶۷- با تحقیق شیخ محمودی – چاپ مجمع احیاء الثقافه الاسلامیّه و تاریخ مدینه دمشق – ابن عساکر – ج ۵۹ – ص ۱۲۸ – با تحقیق علی شیری – چاپ دارالفکر و شرح نهج البلاغه – ابن أبی الحدید – ج ۳ – ص ۷۵ و ج ۱۴- ص ۳۵ و ۴۳ .

و این فرمایش حضرت ، در برابر استدلال سخیف معاویه است که دلیل تسلیم نشدن خویش در برابر حضرت را ، سرپیچی مردم شام از بیعت با حضرت عنوان کرده بود :

وأما قولک أنّ بیعتی لم تصحّ لأنّ أهل الشام لم یدخلوا فیها کیف وإنّما هی بیعه واحده ، تلزم الحاضر والغائب ، لا یثنی فیها النظر ، ولا یستانف فیها .

شرح نهج البلاغه – ابن أبی الحدید – ج ۱۴- ص ۴۳ و بحار الأنوار – علامه مجلسی – ج ۳۳ – ص۸۲ و الغدیر – علامهء امینی – ج ۱۰- ص ۳۲۰ و نهج السعاده – محمودی – ج ۴ – ص ۲۶۳ .

اما گفتار تو که به خاطر بیعت نکردن اهل شام ، خلافت مرا زیر سؤال بردی ، سخن بی اساس و سخیف است ؛ زیرا بیعتی که با خلیفه مسلمین در مرکز حکومت اسلامی انجام می گیرد ، رعایت آن بر تمام حاضران و غائبان لازم است و کسی حق ندارد در آن تجدید نظر کند و یا بیعتی جدیدی را از سر گیرد .

۴ . حضرت در بخش پایانی نامه، داستان بیعت شکنی طلحه و زبیر را گوشزد نموده و سپس از معاویه می خواهد همانند سایر مسلمانها در برابر حکومت ، سر تسلیم فرود آورد و خود را گرفتار ننماید و در غیر این صورت با وی به ستیز خواهد برخاست :

وإن طلحه والزبیر بایعانی ثم نقضا بیعتی، وکان نقضهما کردّهما، فجاهدتهما . علی ذلک حتی جاء الحق وظهر أمر اللّه وهم کارهون. فادخل فیما دخل فیه المسلمون، فإن أحب الأمور إلی فیک العافیه، إلا أن تتعرض للبلاء . فإن تعرضت له قاتلتک واستعنت اللّه علیک .

به جانم سوگند ! اگر شرط انتخاب رهبر ، حضور تمامی مردم باشد ، هرگز راهی برای تحقق آن وجود نخواهد داشت ، بلکه آنان که صلاحیت دارند، رهبر و خلیفه را انتخاب می کنند و عمل آن ها نسبت به دیگر ، مسلمانان نافذ است ، آنگاه نه حاضران بیعت کننده ، حق تجدید نظر دارند و نه آنان که در انتخابات حضور نداشتند حق انتخابی دیگر را خواهند .

وقعه صفّین: ص ۲۰ و ۲۹، الامامه والسیاسه: ج ۱، ص ۱۱۳، المناقب خوارزمی: ص ۲۰۲، جواهر المطالب: ج ۱، ص ۳۶۷، تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر: ج ۵۹، ص ۱۲۸ و شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید: ج ۱۴، ص ۳۶٫

. اگر امام علی علیه السلام بیعت با خلفای سه گانه را دلیل بر مشروعیت آن ها می دانست ، چرا خودش از بیعت کردن با آنان امتناع کرد ؟

این که امام علی علیه السلام با آن ها بیعت نکرده است ، از قطعیات تاریخ است که حتی صحیح ترین کتاب های اهل سنت نیز به آن اعتراف کرده اند .

محمد بن اسماعیل بخاری می نویسد :

وعاشت بعد النبی صلی الله علیه وسلم، سته أشهر فلما توفیت دفنها زوجها علی لیلا ولم یوءذن بها أبا بکر وصلی علیها وکان لعلی من الناس وجه حیاه فاطمه فلما توفیت استنکر علی وجوه الناس فالتمس مصالحه أبی بکر ومبایعته ولم یکن یبایع تلک الأشهر .

فاطمهء زهرا [ سلام الله علیها ] بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شش ماه زنده بود ، وقتی از دنیا رفت ، شوهرش او را شبانه دفن کرد و ابوبکر را خبر نکرد و خود بر او نماز خواند . تا فاطمه زنده بود ، علی [ علیه السلام] در میان مردم احترام داشت ؛ اما وقتی قاطمه از دنیا رفت ، مردم از او روی گرداندند و این جا بود که علی با ابوبکر مصالحه و بیعت کند . علی [ علیه السلام ] در این شش ماه که فاطمه زنده بود ، با ابوبکر بیعت نکرده بود .

صحیح البخاری، ج ۵، ص ۸۲ .

بعد هم که بیعت کردند ، از روی میل و اختیار نبوده است ؛ بلکه با زور و اجبار بوده است ؛ چنانچه امام علی علیه السلام در نهج البلاغه نامه ۲۸ می فرماید :

إنّی کنت أقاد کما یقاد الجمل المخشوش حتی أبایع .

مرا از خانه ام کشان کشان به مسجد بردند ؛ همان گونه ای که شتر را مهار می زنند و هر گونه فرار و اختیار از او می گیرند .

و جالب این است که می گوید وقتی آقا امیر المؤمنین علیه السلام وارد مسجد شد ، گفتند با ابوبکر بیعت کن . حضرت فرمود : اگر من بیعت نکنم ، چه می شود ؟ گفتند : قسم به خدای که شریک ندارد ، گردنت را می زنیم . حضرت فرمود : در این هنگام بندهء خدا و برادر پیامبر را کشته اید . ابوبکر ساکت شد و چیزی نگفت .

فقالوا له : بایع . فقال : إن أنا لم أفعل فمه ؟ ! قالوا : إذا والله الذی لا إله إلا هو نضرب عنقک ! قال : إذا تقتلون عبد الله وأخا رسوله . وأبو بکر ساکت لا یتکلم .

الإمامه والسیاسه بتحقیق الشیری: ۳۱، باب کیف کانت بیعه علی بن أبی طالب .

و از آن جالب تر این که در اثبات الوصیهء مسعودی آمده است که امیر المؤمنین علیه السلام را کشان کشان بردند به طرف آقای ابوبکر و گفتند که باید بیعت کنی . دست علی علیه السلام مشت بود و باز نبود . تمام این ها جمع شدند تا مشت آن حضرت را باز کنند و در درون دست ابوبکر قرار دهند ، نتوانستند . جناب ابوبکر تشریف آورند جلو و دست خود را بر روی دست بستهء امیر المؤمنین علیه السلام به عنوان بیعت کشیدند .

فروی عن عدی بن حاتم أنه قال : والله ، ما رحمت أحدا قط رحمتی علی بن أبی طالب علیه السلام حین اتی به ملببا بثوبه یقودونه إلی أبی بکر وقالوا : بایع ، قال : فإن لم أفعل ؟ قالوا : نضرب الذی فیه عیناک ، قال : فرفع رأسه إلی السماء ، وقال : اللهم إنی اشهدک أنهم أتوا أن یقتلونی فإنی عبد الله وأخو رسول الله ، فقالوا له : مد یدک فبایع فأبی علیهم فمدوا یده کرها ، فقبض علی أنامله فراموا بأجمعهم فتحها فلم یقدروا ، فمسح علیها أبو بکر وهی مضمومه … .

إثبات الوصیه للمسعودی: ۱۴۶، الشافی : ۳ / ۲۴۴ ، علم الیقین : ۲ / ۳۸۶ – ۳۸۸ . بیت الأحزان للمحدث القمی: ۱۱۸، الأسرار الفاطمیّه للشیخ محمد فاضل المسعودی: ۱۲۲، علم الیقین للکاشانی: ۶۸۶، المقصد الثالث ، الهجوم علی بیت فاطمه (علیه السلام) لعبد الزهراء مهدی: ۱۳۶، ۳۴۳ .

امام علیه السلام ، سیره شیخین را غیر مشروع می داند .

۶٫ اگر امام علی علیه السلام خلافت آنان را مشروع می دانست ، چرا در روز شورای ششه نفره وقتی سه بار به حضرت پشنهاد دادند که بر طبق سنت ابوبکر و عمر رفتار کند تا با او بیعت کنند ، حضرت با قاطعیت تمام رد نموده و اعلام کرد معیار و ملاک حکومت من فقط کتاب خدا و سنّت پیامبر است و با وجود این دو ، نیازی به ضمیمه کردن سیره دیگری نیست.

یعقوبی ، تاریخ نویس معروف اهل سنت این قضیه را این گونه نقل می کند :

وخلا بعلی بن أبی طالب ، فقال : لنا الله علیک ، إن ولیت هذا الامر ، أن تسیر فینا بکتاب الله وسنه نبیه وسیره أبی بکر وعمر . فقال : أسیر فیکم بکتاب الله وسنه نبیه ما استطعت . فخلا بعثمان فقال له : لنا الله علیک ، إن ولیت هذا الامر ، أن تسیر فینا بکتاب الله وسنه نبیه وسیره أبی بکر وعمر . فقال : لکم أن أسیر فیکم بکتاب الله وسنه نبیه وسیره أبی بکر وعمر ، ثم خلا بعلی فقال له مثل مقالته الأولی ، فأجابه مثل الجواب الأول ، ثم خلا بعثمان فقال له مثل المقاله الأولی ، فأجابه مثل ما کان أجابه ، ثم خلا بعلی فقال له مثل المقاله الأولی ، فقال : إن کتاب الله وسنه نبیه لا یحتاج معهما إلی إجیری أحد . أنت مجتهد أن تزوی هذا الامر عنی . فخلا بعثمان فأعاد علیه القول ، فأجابه بذلک الجواب ، وصفق علی یده .

تاریخ الیعقوبی – الیعقوبی – ج ۲ – ص ۱۶۲

عبد الرحمن بن عوف آمد پیش علی بن أبی طالب [علیه السلام ] و گفت : ما با تو بیعت می کنیم به شرطی که وقتی حکومت به دست تو رسید ، به کتاب خدا ، سنت پیامبر و روش ابو بکر و عمر رفتار کنی . امام فرمود : من فقط بر طبق کتاب خدا و سنت پیامبر ؛ تا اندازه ای که توان دارم رفتار خواهم کرد .

عبد الرحمن بن عوف رقت پیش عثمان و گفت : ما با تو بیعت می کنیم به شرطی که وقتی حکومت به دست تو رسید ، به کتاب خدا ، سنت پیامبر و روش ابو بکر و عمر رفتار کنی . عثمان در جواب گفت : بر طبق کتاب خدا ، سنت رسول و روش ابو بکر و عمر با شما رفتار خواهم کرد .

عبد الرحمن دو باره رفت پش امام و همان جواب اول را شنید ، دو باره رفت پیش عثمان و بازهم همان سخنی را گفت که بار اول گفته بود . برای بار سوم پیش علی بن أبی طالب رفت و همان پشنهاد را داد ، امام علی [ علیه السلام ] فرمود :

وقتی کتاب خدا و سنت پیامبر در میان ما هست ، هیچ نیازی به عادت و روش کسی دیگری نداریم ، تو تلاش می کنی که خلافت را از من دور کنی .

برای بار سوم پیش عثمان رفت و همان پشنهاد اول را داد و عثمان هم همان جواب اول را داد . عبد الرحمن دست عثمان را فشرد و خلافت را به او داد .

احمد بن حنبل نیز در مسندش قضیه را از زبان عبد الرحمن بن عوف این گونه روایت می کند :

عن أبی وائل قال قلت لعبد الرحمن بن عوف کیف بایعتم عثمان وترکتم علیا رضی الله عنه قال ما ذنبی قد بدأت بعلی فقلت أبایعک علی کتاب الله وسنه رسوله وسیره أبی بکر وعمر رضی الله عنهما قال فقال فیما استطعت قال ثم عرضتها علی عثمان رضی الله عنه فقبلها .

مسند احمد – الإمام احمد بن حنبل – ج ۱ – ص ۷۵ و مجمع الزوائد – الهیثمی – ج ۵ – ص ۱۸۵ و تاریخ مدینه دمشق – ابن عساکر – ج ۳۹ – ص ۲۰۲ و أسد الغابه – ابن الأثیر – ج ۴ – ص ۳۲ و … .

أبی وائل می گوید به عبد الرحمن بن عوف گفتم :

چطور شد که با عثمان بیعت و علی را رها کردید ؟ عبد الرحمن گفت : من گناهی ندارم ، من به علی [ علیه السلام ] گفتم که با تو بیعت می کنم به شرطی که به کتاب خدا ، سنت رسول و روش ابی بکر و عمر رفتار کنی ، علی [ علیه السلام ] فرمود : ” نمی توانم ” . به عثمان پشنهاد دادم ، او قبول کرد .

معنای سخن امام علیه السلام این است که کتاب خدا و سنت رسول نقصی ندارند تا نیاز باشد که عادت و سیرهء کسی دیگری را به آن ضمیمه کنیم ؛ یعنی این که من سیره و روش آن ها را مشروع نمی دانم و محال است که چیزی را جزء اسلام نبوده و در اسلام مشروعیت ندارد ، وارد اسلام کنم .

و عبد الرحمن بن عوف نیز کاملاً بر این مطلب واقف بود که امام علی علیه السلام چنین شرطی را نمی پذیرد و هرگز زیر بار آن نخواهد رفت ؛ از این رو ، این پشنهاد را داد تا عملاً خلافت را از امام دور کرده باشد و آن را به کسی واگذارد که از قبل جامهء خلافت را برای او دوخته بودند .

اگر امیر المؤمنین علیه السلام خلافت و سیره و روش آن دو را مشروع می دانست ، قطعاً در آن موقعیت حساس پشنهاد عبد الرحمن بن عوف را رد نمی کرد تا مجبور نباشد بیش از دوازده سال دیگر خانه نشین باشد .

و باز حتی در زمان حکومت ظاهری خودش ، وقتی ربیعه بن أبی شداد خثعمی به آن حضرت پشنهاد داد که من در صورتی با شما بیعت خواهم کرد که بر طبق سنت ابو بکر و عمر رفتار کنی ، حضرت نپذیرفت و فرمود :

ویلک لو أن أبا بکر وعمر عملا بغیر کتاب الله وسنه رسول الله صلی الله علیه وسلم لم یکونا علی شئ من الحق فبایعه … .

وای بر تو ! اگر ابو بکر و عمر بر خلاف کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عمل کرده باشند ، چه ارزشی می تواند داشته باشد ؟

تاریخ الطبری ، الطبری ، ج ۴ ، ص ۵۶ .

آیا علی (علیه السلام) معتقد به خلافت شورایی است ؟

اما جمله حضرت می فرماید:

وَ إِنَّمَا الشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا

گرچه برخی به این فراز از سخن حضرت برای مشروعیت بخشیدن به خلافت بر خواسته از شورای مهاجران وانصار استدلال نموده اند ولی کاملا اشتباه و نادرست است زیرا ؛

معاویه نه انصار ونه از مهاجرین بود

۱٫ طرف سخن علی (علیه السلام) معاویه است که می خواهد با عدم شرکت خود و دیگر طلقاء ، بیعت حضرت را زیر سؤال ببرد حضرت در این نامه می فرماید :

وَ إِنَّمَا الشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ

اگر بر فرض ، انتخاب خلیفه بر اساس شورا هم باشد ، شورا حق مسلم مهاجرین و انصار است و تو نه از انصاری و نه از مهاجرین ؛ بلکه در سال فتح مکه در زیر سایه شمشیر آن هم به ظاهر اسلامی آوردی .

علی (علیه السلام) در قضیه جنک صفین در رابطه با یاران معاویه صراحتا می فرماید:

فَوَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَ بَرَأَ النَّسَمَهَ مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا وَ أَسَرُّوا الْکُفْرَ فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَیْهِ أَظْهَرُوهُ .

خطبه ۱۶٫

قسم بخدایی که دانه را شکافت ، و پدیده ها را آفرید ، آن ها اسلام را نپذیرفتند ؛ بلکه به ظاهر تسلیم شدند ، و کفر خود را پنهان داشتند ، آنگاه که یاورانی یافتند آن را آشکار ساختند .

عمار یاسر ، یار باوفای امیر المؤمنبن نیز به تبعیت از امام می گوید :

واللّه ما أسلموا ، ولکن استسلموا وأأَسَرُّوا الْکُفْرَ فَلَمَّا رأوا علیه أَعْوَاناً عَلَیْهِ أَظْهَرُوهُ .

مجمع الزوائد: ۱۱۳/۱، عن الطبرانی.

به خدا سوگند این ها إسلام نیاوردند ؛ بلکه به ظاهر تسلیم شدند و آنگاه که نیرو یافتند ، کفر خود را اظهار نمودند .

و با فتح مکه هجرت پایان پذیرفت ؛ همان طوری بخاری کرده که رسول اکرم (ص) فرمود :

لاَ هِجْرَهَ بَعْدَ فَتْحِ مَکَّهَ .

صحیح البخاری، ج ۴، ص ۳۸، ح ۳۰۷۹، کتاب الجهاد والسیر، ب ۱۹۴ ، باب لاَ هِجْرَهَ بَعْدَ الْفَتْحِ .

و از قول عائشه نیز نقل کرده که گفت:

انْقَطَعَتِ الْهِجْرَهُ مُنْذُ فَتَحَ اللَّهُ عَلَی نَبِیِّهِ صلی الله علیه وسلم مَکَّهَ.

صحیح البخاری، ج ۴، ص ۳۸، ح ۳۰۸۰ ، کتاب الجهاد والسیر، ب ۱۹۴ ، باب لاَ هِجْرَهَ بَعْدَ الْفَتْحِ .

از روزی که خداوند مکه را برای پیامبرش فتح نمود، دیگر هجرت قطع شد و پایان گرفت.

خلافت ابوبکر فلته و امر ناگهانی بود

۲٫ در قضیه ابوبکر که شورایی در کار نبود ؛ بلکه بنا به تصریح شخص ابوبکر که گفت:

إنّ بیعتی کانت فلته وقی اللّه شرّها وخشیت الفتنه .

أنساب الأشراف للبلاذری، ج ۱ ص ۵۹۰، شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید، ج ۶ ص ۴۷ بتحقیق محمد ابوالفضل .

بیعت من یک امر ناگهانی و اتفاقی بیش نبود ؛ ولی خداوند ما را از شر او حفظ نمود و به خاطر جلوگیری از فتنه به قبول خلافت تن دادم .

و جناب عمر نیز صراحت دارد که :

إنّ بیعه أبی بکر کانت فلته وقی اللّه شرّها فمن عاد إلی مثلها فاقتلوه .

شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید، ج ۲ ص ۲۶، و ر.ک: صحیح البخاری، ج ۸، ص ۲۶، کتاب المحاربین، باب رجم الحبلی من الزنا؛ مسند احمد، ج ۱، ص ۵۵ .

بیعت با ابوبکر ، یک امر ناگهانی بود ؛ ولی خداوند ما را از شر آن حفظ کرد و اگر کسی دوباره خواست با چنین بیعتی ، خلیفه شود ، او را بکشید ! .

علی معتقد به خلافت انتصابی است

۳٫ حضرت امیر (علیه السلام) معتقد به خلافت انتصابی است و خلافت انتخابی را مخالف کتاب و سنت می داند ، این نکته در جای جایِ نهج البلاغه به چشم می خورد . حضرت در خطبه دوم نهج البلاغه، خلافت را ویژه آل محمد (ص) دانسته و وصیت پیامبر گرامی (ص) گواه بر ادعای خویش بیان می کند :

ولهم خصائصُ حقِّ الولایه، وفیهم الوصیّهُ والوِراثهُ.

ولایت حق مسلم آل محمد است ، و این ها وصی و وارث رسول اکرم صلی اللّه علیه وآله هستند .

نهج البلاغه عبده ج ۱ ص ۳۰، نهج البلاغه ( صبحی الصالح ) خطبه ۲ ص ۴۷، شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید ج ۱ ص ۱۳۹، ینابیع الموده قندوزی حنفی ج ۳ ص ۴۴۹ .

و در نامه خود به مردم مصر می نویسد :

فو اللّه ماکان یُلْقَی فی رُوعِی ولا یَخْطُرُ بِبالی أنّ العَرَب تُزْعِجُ هذا الأمْرَ من بعده صلی اللّه علیه وآله عن أهل بیته ، ولا أنّهم مُنَحُّوهُ عَنّی من بعده.

بخدا سوگند باور نمی کردم، و به ذهنم خطور نمی کرد که ملت عرب این چنین به توصیه های رسول اکرم پشت و پا زده، و خلافت را از خاندان رسالت دور سازد.

نهج البلاغه، الکتاب الرقم ۶۲، کتابه إلی أهل مصر مع مالک الأشتر لمّا ولاه إمارتها، شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید: ۹۵/۶، و۱۵۱/۱۷، الإمامه والسیاسه: ۱۳۳/۱ بتحقیق الدکتور طه الزینی ط. مؤسسه الحلبی القاهره .

و در خطبه ۷۴ می فرماید :

لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّی أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَیْرِی وَ وَ اللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِینَ وَ لَمْ یَکُنْ فِیهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَیَّ خَاصَّهً الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِکَ وَ فَضْلِهِ وَ زُهْداً فِیمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ.

همانا میدانید که سزاوارتر از دیگران به خلافت من هستم، سوگند به خدا! به آنچه انجام داده اید گردن می نهم، تا هنگامی که اوضاع مسلمین روبراه باشد، و از هم نپاشد، و جز من به دیگری ستم نشود، و پاداش این گذشت و سکوت و فضیلت را از خدا انتظار دارم، و از آن همه زر و زیوری که بدنبال آن حرکت میکنید، پرهیز میکنم.

علی (علیه السلام) خلافت ابو بکر را حکومت استبدادی می داند

۴٫ حضرت امیر (علیه السلام) خلافت خلفا را مبتنی بر اساس دموکراسی نمی داند ؛ بلکه صراحت دارد که حکومت را به استبداد قبضه کردند ؛ همان طوری که در خطاب به به ابوبکر فرمود :

ولکنّک استبددت علینا بالأمر وکنّا نری لقرابتنا من رسول اللّه صلی اللّه علیه وسلم نصیباً حتّی فاضت عینا أبی بکر .

تو در حق من استبداد کردی و بخاطر جایگاه من با رسول اکرم ۶، خلافت حق مسلم من بود، که قطرات اشک ابوبکر با شنیدن این سخن علی ۷ سرازیر گشت.

صحیح البخاری: ۸۲/۵، کتاب المغازی، با غزوه خیبر، مسلم، ج ۵، ص ۱۵۴، (چاپ جدید: ص ۷۲۹ ح ۱۷۵۸)، کتاب الجهاد، باب قول النبی (ص) لانورَث ما ترکناه صدقه .

علی (علیه السلام) عمر را شایسته خلافت نمی داند

۵ . و هم چنین وقتی مطلع می شود که ابوبکر تصمیم دارد عمر را به عنوان خلیفه منصوب کند ، اعتراض شدید خود را با صراحت اعلام می کند ؛ همان طوری که در نقل ابن سعد در طبقات آمده :

عن عائشه قالت لما حضرت أبا بکر الوفاه استخلف عمر فدخل علیه علی وطلحه فقالا من استخلفت قال عمر قالا فماذا أنت قائل لربک قال بالله تعرفانی لأنا أعلم بالله وبعمر منکما أقول استخلفت علیهم خیر أهلک.

عائشه نقل می کند :

در آخرین لحظات زندگی ابوبکر ، علی (علیه السلام) و طلحه نزد او رفتند و از وی پرسیدند: چه کسی را خلیفه خود قرار داده ای ؟

پاسخ داد: عمر را.

به وی گفتند : پاسخ خداوند را چه خواهی داد.

پاسخ داد : آیا خدا را به من می شناسانید، من به خدا و عمر از شما آگاه ترم، اگر به ملاقات خداوند بروم خواهم گفت: که بهترین بنده تو را برای خلافت انتخاب کردم .

الطبقات: ۱۹۶/۳، تاریخ مدینه دمشق: ۲۵۱/۴۴، عمر بن الخطاب للاستاذ عبد الکریم الخطیب ص ۷۵ .

علی (علیه السلام) به انتخاب عثمان به شدت اعتراض می کند

۶٫ و نیز نسبت به خلافت عثمان نیز مخالفت خود را اعلام کرده و مقاومت می کند تا جایی که عبد الرحمن بن عوف او را تهدید به قتل می کند :

قال عبد الرحمن بن عوف : فلا تجعل یا علی سبیلاً إلی نفسک ، فإنّه السیف لا غیر .

الامامه والسیاسه ، تحقیق الشیری ج ۱ ص ۴۵، تحقیق الزینی ج ۱ ص ۳۱ .

و از قضیه شوری شش نفره عمر به شدت می نالد و فریاد در می آورد :

فَیَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَی مَتَی اعْتَرَضَ الرَّیْبُ فِیَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّی صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَی هَذِهِ النَّظَائِرِ لَکِنِّی أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ إِلَی أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَیْهِ بَیْنَ نَثِیلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِیهِ یَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خِضْمَهَ الْإِبِلِ نِبْتَهَ الرَّبِیعِ إِلَی أَنِ انْتَکَثَ عَلَیْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَیْهِ عَمَلُهُ وَ کَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ.

پناه به خدا از این شورا ! در کدام زمان من با اعضاء شورا برابر بودم که هم اکنون مرا همانند آن ها پندارند و در صف آن ها قرارم دهند ، ناچار ، باز هم کوتاه آمدم ، و با آنان هماهنگ گردیدم ، یکی از آن ها با کینه ای که از من داشت روی برتافت و دیگری دامادش را بر حقیقت برتری داد و آن دو نفر دیگر (طلحه و زبیر) که زشت است آوردن نامشان .

تا آن که سومی به خلفت رسید ، دو پهلویش از پرخوری باد کرده ، همواره بین آشپزخانه و دستشویی سرگردان بود ، و خویشاوندان پدری او از بنی امیه بپا خاستند ، و همراه او بیت المال را خوردند و بر باد دادند ، چون شتر گرسنه ای که به جان گیاه بهاری بیافتد ، عثمان آن قدر اسراف کرد که ریسمان بافته او باز شد ، و اعمال او مردم را برانگیخت ، و شکم بارگی او نابودش ساخت .

نهج البلاغه، خطبه ۳ .

علی (علیه السلام) ابوبکر وعمر را خائن وحیله گر می داند

۷ . امیرمؤمنان (علیه السلام)، ابوبکر وعمر را دروغگو، گنهکار، حیله گر و خائن می داند،

همان طوری در کتاب صحیح مسلم که از دیدگاه اهل سنت صحیح ترین کتاب بعد از قرآن کریم می باشد ، از زبان عمر ، خطاب به عباس و علی می گوید :

فلمّا توفّی رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله، قال أبو بکر: أنا ولی رسول اللّه… فرأیتماه کاذباً آثماً غادراً خائناً… ثمّ توفّی أبو بکر فقلت : أنا ولیّ رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله، ولی أبی بکر، فرأیتمانی کاذباً آثماً غادراً خائناً ! واللّه یعلم أنّی لصادق، بارّ، تابع للحقّ! .

پس از رحلت پیامبر گرامی (ص) ، ابوبکر مدعی خلافت آن حضرت شد ، و شما دو نفر (علی وعباس) ابوبکر را دروغگو، گنهکار ، حیله گر و خائن دانستید ، و پس از درگذشت ابوبکر من مدعی خلیفه پیامبر و ابوبکر نمودم شما باز هم مرا دروغگو ، گنهکار ، حیله گر و خائن دانستید .

صحیح مسلم ج ۵ ص ۱۵۲، (ص ۷۲۸ ح ۱۷۵۷) کتاب الجهاد باب ۱۵ حکم الفئ حدیث ۴۹، فتح الباری ج ۶ ص ۱۴۴ .

علی (علیه السلام) خلفای گذشته غاصب خلافت می داند

۸ .علی (علیه السلام) برای خلافت خلفای گذشته مشروعیتی قائل نیست و آنان غاصب خلافت حق خود می داند، همان طوری که در نامه خود به عقیل می نویسد :

فَجَزَتْ قُرَیْشاً عَنِّی الْجَوَازِی فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِی وَ سَلَبُونِی سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّی.

خدا قریش را به کیفر زشتیهایشان عذاب کند ، آن ها پیوند خویشاوندی مرا بریدند ، و حکومت فرزند مادرم (پیامبر ص ) را از من ربودند .

نهج البلاغه، کتاب رقم ۳۶ .

و در نقل ابن ابی الحدید آمده که حضرت فرمود:

وغصبونی حقی ، وأجمعوا علی منازعتی أمرا کنت أولی به.

قریش حق مرا غصب کردند و در امر خلافت که از همه شایسته تر بودم با من به نزاع برخاستند .

شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید، ج ۴، ص ۱۰۴، ج ۹، ص ۳۰۶ .

بنا به ابن قتیبه وقتی ابو بکر قنفذ را نزد علی (علیه السلام) فرستاد و به اوگفت :

یدعوکم خلیفه رسول الله (ص)

خلیفه پیامبر تو را احضار کرده است.

علی (علیه السلام) در پاسخ فرمود :

لسریع ما کذبتم علی رسول الله (ص)

چه زود بر پیامبر گرامی (ص) دروغ بستید و خود را خلیفه او نامیدید.

ثمّ قال أبو بکر : عد إلیه فقل : أمیر المؤمنین یدعوکم ، فرفع علی صوته فقال : سبحان الله لقد ادعی ما لیس له .

ابو بکر برای مرتبه دوم قنفذ را نزد علی (علیه السلام) فرستاد و گفت: به او بگو: امیر المؤمنین تو را احضار کرده است. علی (علیه السلام) با شنیدن این سخن فریاد بر آورد: سبحان اللّه چه ادعای بی جایی کرده است.

الإمامه والسیاسه بتحقیق الزینی، ص ۱۹ وبتحقیق الشیری، ص ۳۰ .

آیا با توجه به نکات هفتتگانه یادشده ، باز هم جای آن دارد که بگوییم علی (علیه السلام) به نقش شوری در خلافت عقیده دارد و یا خلافت خلفای گذشته را مشروع می داند ؟!!

آیا إجماع صحابه دلیل بر رضایت خداوند است؟

اما نسبت به جمله حضرت که می فرماید:

فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا .

پس اگر مهاجرین و انصار بر امامت کسی گرد آمدند ، و او را امام خود خواندند ، خشنودی خدا هم در آن است .

آقایان اهل سنت نمی توانند به این فراز از سخن حضرت امیر (علیه السلام) برای اثبات حقانیت خلافت خلفا استدلال نمایند ؛ زیرا :

أوّلاً : در برخی از نسخ نهج البلاغه بجای جمله «کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا»

عبارت «کَانَ ذَلِکَ رِضًا» بدون ذکر کلمه «لِلَّهِ» آمده است

( رجوع شود به نهج البلاغه چاپ: مصر، قاهره، الاستقامه. که کلمه «للّه» داخل گیومه قرار گرفته است. )

یعنی اگر مهاجرین و انصار کسی را برای خلافت برگزیدند ، دلیل بر رضایت آنان بر این انتخاب می باشد و این بیعت در اثر زور و شمشیر صورت نگرفته است .

ثانیاً: بر فرض این که کلمه «للّه» نیز در خطبه وجود داشته باشد ، معنایش این است که همه مهاجرین و انصار که حضرت علی ، صدیقه طاهره ، حسن و حسین علیهم السلام نیز داخل آنان باشد ، بر امامت کسی اجماع کنند ، قطعاً دلیل بر رضایت خداوند می باشد .

آیا فاطمه زهرا (س) با ابوبکر بیعت نمود؟

مگر نه این است که صدیقه طاهره بنا به روایات صحیح رضایت او رضایت پیامبر و غضب او غضب پیامبر می باشد که بنا به نقل حاکم نیشابوری رسول اکرم(ص) به فاطمه زهرا (س)

إنّ اللّه یغضب لغضبک، ویرضی لرضاک.

خدا به غضب تو غضباک و به رضایت تو راضی می شود .

آن گاه گفته:

هذا حدیث صحیح الإسناد ولم یخرجاه.

این روایت صحیح است ولی بخاری و مسلم ذکر نکرده اند .

مستدرک: ۱۵۳/۳، مجمع الزوائد: ۲۰۳/۹، الآحاد والمثانی للضحاک: ۳۶۳/۵، الإصابه: ۲۶۶۲۶۵/۸، تهذیب التهذیب: ۳۹۲/۲۱، سبل الهدی والرشاد للصالحی الشامی: ۱۱/ ۴۴ .

و به نقل بخاری حضرت فرمودند :

فاطمه بَضْعَه منّی فمن أغضبها أغضبنی .

فاطمه پاره تن من است و هر کس او را به غضب آورد مرا به غضب آورده است .

صحیح البخاری ۲۱۰/۴، (ص ۷۱۰، ح ۳۷۱۴)، کتاب فضائل الصحابه، ب ۱۲ – باب مَنَاقِبُ قَرَابَهِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وسلم . و ۲۱۹/۴ ، (ص ۷۱۷، ح ۳۷۶۷) کتاب فضائل الصحابه ، ب ۲۹ – باب مَنَاقِبُ فَاطِمَهَ عَلَیْهَا السَّلاَمُ .

و به نقل مسلم نیشابوری ، حضرت فرمود:

إِنَّمَا فَاطِمَهُ بَضْعَهٌ مِنِّی یُؤْذِینِی مَا آذَاهَا.

فاطمه پاره تن من است و هر کس او را اذیت کند مرا اذیت کرده است .

صحیح مسلم ۱۴۱/۷ ح ۶۲۰۲ کتاب فضائل الصحابه رضی الله تعالی عنهم، ب ۱۵ -باب فَضَائِلِ فَاطِمَهَ بِنْتِ النَّبِیِّ عَلَیْهَا الصَّلاَهُ وَالسَّلاَمُ .

شکی نیست که حضرت زهرا (س) نه تنها با ابو بکر بیعت نکرد ؛ بلکه در حال غضب و خشم و قهر از ابوبکر دار فانی را وداع نمود .

به نقل بخاری :

فَغَضِبَتْ فَاطِمَهُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وسلم فَهَجَرَتْ أَبَا بَکْرٍ، فَلَمْ تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حَتَّی تُوُفِّیَتْ.

حضرت فاطمه دختر پیامبر اکرم (ص) بر ابوبکر غضب نمود و از وی قهر کرد تا روزی که از دنیا رفت .

صحیح البخاری: ۴۲/۴، ح ۳۰۹۳، کتاب فرض الخمس، ب ۱ – باب فَرْضِ الْخُمُسِ .

و بنا به وصیت آن حضرت ، علی (علیه السلام) او را شبانه دفن کرد ، بدون آن به ابوبکر که خود را به عنوان خلیفه پیامبر قلمداد می کرد ، اطلاع دهند بر بدن وی نماز خواند :

فَلَمَّا تُوُفِّیَتْ، دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِیٌّ لَیْلاً، وَلَمْ یُؤْذِنْ بِهَا أَبَا بَکْرٍ وَصَلَّی عَلَیْهَا .

صحیح بخاری، ج ۵، ص ۸۲، ح ۴۲۴۰، کتاب المغازی، ب ۳۸، باب غَزْوَهُ خَیْبَرَ، صحیح مسلم، ج ۵، ص ۱۵۴، ح ۴۴۷۰، کتاب الجهاد والسیر (المغازی )، ب ۱۶ – باب قَوْلِ النَّبِیِّ صلی الله علیه وسلم «لاَ نُورَثُ مَا تَرَکْنَا فَهُوَ صَدَقَهٌ» .

آیا علی (علیه السلام) در میان مهاجرین و انصار بود؟

مگر نه این است که علی (علیه السلام) بنا به نقل بخاری و مسلم تا مدت ۶ ماه از بیعت با ابوبکر خود داری نمود :

وعاشت بعد النبی صلی الله علیه وسلم، سته أشهر… ولم یکن یبایع تلک الأشهر .

حضرت فاطمه بعد از رحلت پیامبر ۶ ماه زند بود و در طول این مدت علی (علیه السلام) با ابوبکر بیعت ننمود .

صحیح البخاری، ج ۵، ص ۸۲، صحیح مسلم، ج ۵، ص ۱۵۴٫

آیا بیعت ننمودن علی (علیه السلام) دلیل بر عدم مشروعیت خلافت ابوبکر نیست؟

مگر بنی هاشم به تبعیت از علی (علیه السلام) از بیعت خود داری نکردند ؟

بنا به نقل عبد الرزاق استاد بخاری :

فقال رجل للزهری : فلم یبایعه علیّ سته أشهر ؟ قال : لا ، ولا أحد من بنی هاشم .

مردی به زهری گفت : آیا درست است که علی در طول ۶ ماه بیعت نکرد ؟ پاسخ داد : نه علی و نه هیچیک از بنی هاشم در طول این مدت بیعت نکردند .

المصنف لعبد الرزاق الصنعانی، ج ۵، ص ۴۷۲ – ۴۷۳٫

همین تعبیر را بیهقی در سنن ، طبری در تاریخ خود وابن اثیر در دو کتاب رجال و تاریخ خود نقل کرده اند .

اسد الغابه: ۲۲۲/۳ و الکامل فی التاریخ ، ج ۲ ، ص ۳۲۵ و السنن الکبری، ج ۶، ص ۳۰۰ و تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۴۴۸ .مگر آقای ابن حزم از علمای بزرگ اهل سنت نمی گوید :

ولعنه اللّه علی کلّ إجماع یخرج عنه علی بن أبی طالب ومن بحضرته من الصحابه .

لعنت خداوند بر آن اجماعی که علی (علیه السلام) و همراهانش در داخل آن اجماع نباشند .

المحلی: ج ۹، ص ۳۴۵، بتحقیق أحمد محمد شاکر، ط. بیروت – دارالفکر .

موفق باشید.

منبع: موسسه حضرت تحقیقاتی ولی عصر

چگونگی بیعت امام علی با خلفا

شبهه

آیا بیعت امام علی ع با خلفا اختیاری بوده است؟

جواب:

باید اول ببینیم معنای بیعت چیست؟ بیعت، پیمانی است میان یک شهروند و یک حاکم در راستای حمایت از منویات و برنامه‌های آن حاکم. در تاریخ هم آمده که اگر بیعتی صورت می‌گیرد، تسلیم منویات حاکم و برنامه‌ها و کارهای حاکم شدن و از او اطاعت کردن است. در معنای بیعت، اختیار و میل قرار دارد و اگر کسی بخواهد با زور بیعت کند، به آن بیعت نمی‌گویند. بیعت، معامله است و دو طرف دارد؛ یعنی شما می‌فروشی و دیگری می‌خرد. اگر جنس شما را به زور به دیگری بدهند و پولش را به زور از جیبش خارج کنند‌، به این معامله نمی‌گویند؛ چون معامله دو طرف دارد. بیعت هم همین‌گونه است.

بیعت حضرت علی (علیه السلام) با خلفاء از دیدگاه شیعه

در رابطه با بیعت امیر المومنین (علیه السلام) با ابوبکر، ما در منابع شیعه، یک ضعیف هم نداریم که امیر المومنین (علیه السلام) بیعت کرده باشد. مرحوم شیخ مفید (ره) می‌فرماید:

و المحققون من أهل الإمامه یقولون: لم یبایع ساعه قط.

آنچه که محققین شیعه بر آن عقیده دارند، این است که علی بن إبی‌طالب (علیه السلام) به اندازه یک چشم به هم زدن هم با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت نکرد.[۱]

بیعت حضرت علی (علیه السلام) با خلفاء از دیدگاه اهل سنت

در روایتی از صحیح بخاری و صحیح مسلم است آمده است:

مادامی که فاطمه زنده بود ـ ۶ ماه بعد از رحلت پیامبر (صلى الله علیه و سلم) ـ ، علی با کسی بیعت نکرد و بعد از این‌که خواستند بیعت بگیرند، علی به ابوبکر پیام فرستاد که به منزل من بیا و عمر را با خودت نیاور که چشم و تحمل دیدن او را ندارم. وقتی ابوبکر آمد، علی فرمود:

و لکنک إستبددت علینا بالأمر.

تو در حق ما ظلم و استبداد کردی.[۲]

وقتی حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) در قید حیات بود، مردم به حضرت علی (علیه السلام) توجه داشتند و به سخنان او ارزش قائل بودند و وقتی حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) از دنیا رفت، مردم به حضرت علی (علیه السلام) بهاء نمی‌دادند.

امیر المومنین (علیه السلام)، امام است؛ چه مردم بخواهند یا نخوهند و چه بیعت بکنند یا بیعت نکنند. وظیفه امام (علیه السلام) حفظ شریعت، بیان شریعت،‌واسطه فیض بودن و إقامه عدل است. برای هر کدام از این وظائف، اگر مانعی پیش آمد، سایر شئون به قوت خود باقی هستند. از میان این وظائف، برای اقامه عدل مانع شدند و وقتی نگذاشتند امیر المومنین (علیه السلام) خلیفه باشد، امیر المومنین (علیه السلام) هم نتوانست عدالت را در جامعه پیاده کند. اما برای وساطت در فیض، مانعی وجود ندارد. لذا اگر امیر المومنین (علیه السلام) گاهی در صحنه حضور پیدا می‌کرد و قضاوت می‌کرد و مشورت می‌داد، معنایش این نیست که با ابوبکر همکاری داشت، ته، امام (علیه السلام) به وظبفه خودش عمل می‌کرد. وظیفه‌اش تبیین احکام و حفظ شریعت است و برای انجام وظیفه‌اش، در مشورت‌ها و قضاوت‌ها شرکت می‌کرد. بعد از شهادت حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها)، آن موقعیتی که امیر المومنین (علیه السلام) داشت و می‌توانست احکام الهی را تبیین کند، لذا آمد این قضیه صوری را انجام داد تا بتواند به آن وظیفه‌اش عمل کند.

روایت دیگری دارند بر این‌که ۳ مرتبه آمدند به خانه حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) حمله کردند و در مرتبه سوم، حضرت علی (علیه السلام) را کشان کشان به مسجد بردند و در نهج البلاغه آمده است که مانند شتر دست و پا و دهان بسته، او را به مسجد بردند. الإمامه و السیاسه ابن قتیبه دینوری و مروج الذهب مسعودی آورده‌اند:

وقتی علی را به مسجد آوردند، هر چه کردند که علی با ابوبکر بیعت کند، نتوانستند و زور آن را نداشتند. وقتی دیدند این‌چنین است:

فمسح أبو بکر یده علی ید علی و علی مضمومه.

در حالی‌که دست علی بسته بود، دست خود را به عنوان بیعت، روی دست علی کشید.

اگر این بیعت است، بله، حضرت علی (علیه السلام) بیعت کرده است. ولی شما ببینید که در کجای دنیا رسم است یک حاکم دست خود را به عنوان بیعت، روی دست یک شهروند بکشد، آن وقت بگویند که آن شهروند بیعت کرده، نه آن حاکم. اینها در کتب اهل سنت است. چون گفتیم که شیعه، یک روایت ضعیف هم ندارد که حضرت علی (علیه السلام) بیعت کرده باشد. این‌چنین بیعتی روز سوم دفن رسول اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) اتفاق افتاد. البته این‌که ریسمان به گردن حضرت علی (علیه السلام) انداختند، من روایت صحیحی نیافتم. ولی این است که أبای امیر المومنین (علیه السلام) را به دور گردنش پیچاندند و کشان کشان به طرف مسجد بردند. پس بیعت واقعی صورت نگرفته است. اهل سنت هم دو بیعت را نقل کرده‌اند: یک بیعت صوری و یک بیعت اختیاری که امیر المومنین (علیه السلام) در آنجا خلیفه اول و دوم را رسوا کرده است.

پی نوشت ها

[۱] . الفصول المختاره للشیخ المفید، ص۵۶

[۲] . صحیح البخاری، ج۵ ص۸۳

منبع: سایت ولی عصر

دعبل خزاعی

دِعْبِل بْن عَلی خُزاعی (۱۴۸-۲۴۶ق)، شاعر شیعه قرن دوم و سوم هجری. او از اصحاب امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) بوده[۲] و محضر امام جواد(ع) را نیز درک کرده است.[۳] او در زمان حضور امام رضا (ع) در مرو به حضور ایشان رسید. زمانی که به خراسان آمد، قصیده تائیه خود را سروده بود و گفته بود که نباید کسی پیش از امام رضا(ع) آن را بشنود.

او در طعن بسیار تندزبان بود. همین امر باعث می‌شد تا همواره در حال گریز و سفر باشد. سرانجام طعن‌هایش بر خلفای عباسی باعث کشته‌شدنش شد. از جمله کتاب‌های او «‌الواحده فی مناقب العرب و مثالبها‌» و «‌طبقات الشعراء‌» است.[۴] دعبل از زمره راویان حدیث نیز به شمار می‌آید.

دعبل بن علی بن رزین بن سلیمان بن تمیم بن نهشل بن خداش بن خالد بن عبد بن دعبل بن انس بن خزیمه بن سلامان بن اسلم بن حارثه بن عمرو بن عامر بن مزیقیا.[۵] (۱۴۸-۲۴۶ق)

نام دعبل را محمد، حسن و عبدالرحمن[۶] ذکر کرده‌اند و کنیه‌اش ابوجعفر، [۷] یا ابوعلی[۸] است.

دایه دعبل، وی را از جهت شوخ‌طبعی‌ای که در او بود، دعبل لقب داد و مقصودش ذعبل بود و ذال تبدیل به دال شد.[۹]

چنانکه در دیوان دعبل آمده، وی در سال ۱۴۸ق متولد شد، ولی ابن حجر در «‌لسان»، سال تولد وی را ۱۴۲ق ذکر می‌کند. وی اصالتاً کوفی است و گفته شده که از قرقیس بوده است. او ساکن بغداد بود.[۱۰]

بخشی از تائیه که امام رضا (ع) دو بیت به آن افزود:

أ فاطم لو خلت الحسین مجدلا                و قد مات عطشانا بشط فرات

إذا للطمت الخد فاطم عنده                      و أجریت دمع العین فی الوجنات

أ فاطم قومی یا ابنه الخیر و اندبی                         نجوم سماوات بارض فلاه

قبور بکوفان و اخرى بطیبه                      و اخرى بفخ نالها صلواتی

و اخرى بأرض الجوز جان محلها                        و قبر بباخمری لدى الغربات

و قبر ببغداد لنفس زکیه               تضمنها الرحمن فی الغرفات

شبر، ادب الطف، ج۱، ص۲۹۷

پدر دعبل، علی بن رزین، عمویش، عبدالله، و پسر عمویش، ابوجعفر محمد ابوشیص بن عبدالله، از شاعران بوده‌اند. مرزبانی در «‌معجم الشعراء‌» شرح حال پدر دعبل را آورده، و در «‌البیان و التبیین‌» و برخی کتب دیگر[۱۱] شرح حال پسر عمویش ذکر شده است. ابوالحسن علی (۱۷۲-۲۸۳ق)، برادر دعبل نیز شاعر بوده و دیوان شعری حدود ۵۰ برگ داشته است. او در سال ۱۹۸ق همراه دعبل به محضر امام رضا(ع) رسید و تا سال ۲۰۰ق در آن جا ماند. رزین، برادر دیگر دعبل نیز شاعر بوده است.[۱۲]

ابوالحسن علی، برادر دعبل و پسرش حسن (متولد ۲۵۷)، از راویان این خاندان‌اند. حسن از پدرش بسیار روایت کرده و اقامتگاهش واسط و عهده‌دار امور حسبی بوده و کتاب‌هایی به نام «‌تاریخ الائمه‌» و «‌النکاح‌» داشته است.[۱۳]

بدیل بن ورقاء

دعبل، از خاندان رزین است. این خاندان محدثان و شاعرانی داشته است. پیامبر(ص) در روز فتح مکه، لبخند به لب، در حق نیای بزرگ آن‌ها، بدیل بن ورقاء، این چنین دعا کرد؛ خداوند جمالت و سیه‌مویت را بیافزاید و تو و فرزندانت را متمتع کند.[۱۴]

عبدالله بن بدیل و برادرانش

از بزرگان این خاندان، عبدالله بن بدیل و برادرانش، عبدالرحمن و محمد، فرستادگان پیامبر به یمن بوده‌اند. این سه تن و برادر دیگرشان عثمان، از لشگریان علی(ع) در صفین بوده‌اند. برادر دیگرشان، نافع، در زمان پیامبر(ص) شهید شد.[۱۵]

معاویه در جنگ صفین پس از به شهادت رسیدن عبدالله گفت: گذشته از مردان خزاعه، اگر زنانشان هم می‌توانستند با من می‌جنگیدند.[۱۶]. علی(ع) با شنیدن خبر شهادت عبدالله درباره او گفت: «‌خدایش رحمت کند! در زندگی‌اش به همراه ما با دشمنانمان جنگید و در مرگش نیز نسبت به ما خیرخواهی کرد ».[۱۷]

فرزندان

او دو فرزند به نام‌های عبدالله و حسین داشت که از حسین دیوانی بر جای مانده که در حدود ۲۰۰ برگ است.[۱۸]

خلقیات، سفرها و مناصب

او شاعری تندزبان و بدهجو بود[۱۹] اما در مسافرتهایی که داشت گاهی دزدان و رهزنان او را می‌دیدند و آزارش نمی‌کردند، بلکه با او به خوردن و نوشیدن می‌نشستند و درباره‌اش نیکی می‌نمودند. او نیز هرگاه آنان را می‌دید سفره خوراک می‌گسترد و آنها را دعوت می‌کرد و غلامان خود ثقیف و شعف را که خواننده بودند صدا می‌کرد تا برایش بخوانند.[۲۰]

او بیشتر در بغداد می‌زیست و از ترس معتصم که به هجوش پرداخته بود، مدتی از آن شهر بیرون رفت و دوباره برگشت و به گشت و گذار در آفاق پرداخت. به بصره و دمشق رفت و در زمان مطلب بن عبدالله بن مالک به مصر رفت و به دست او والی «‌أسوان‌» شد. ولی وقتی دید دعبل او را هجو کرده عزل‌اش کرد.

دعبل، با برادرش رزین، سفری به حجاز کرد و با دیگر برادرش علی، به ری و خراسان رفت.[۲۱] او هنگام گذر از قم مدتی در آنجا می‌ماند و شیعیان آن جا هر سال، پنجاه‌هزار درهم بدو می دادند.[۲۲]

هجویات

هجو سرایی و بدگویی تند و بسیار از جانب او، مربوط به کسانی است که دعبل آن‌ها را از دشمنان خاندان پیامبر(ص) و غصب کننده مقام آنان می‌دانسته و به این وسیله به خدا تقرب می‌جسته است.[۲۳]

از جمله کسانی که دعبل به هجوشان پرداخته، این افراد هستند:

مطلب بن عبدالله بن مالک، حاکم مصر

محمد بن عبدالملک بن زیات[۲۴]

ابراهیم بن مهدی[۲۵]

مأمون، خلیفه عباسی به ویژه در قصیده رائیه‌ای که دعبل بعد از شهادت امام رضا(ع) سرود.[۲۶]

میمون بن هارون[۲۷]

ابوعباد[۲۸]

معتصم[۲۹]

متوکل[۳۰]

دینار بن عبدالله[۳۱]

یحیی بن عبدالله[۳۲]

حسن بن سهل[۳۳]

سهل بن رجاء و پدرش[۳۴]

راویان شعر از دعبل

راویان شعر از جانب دعبل عبارتند از

محمد بن زید

حمدوی شاعر

محمد بن قاسم مهرویه

و….[۳۵]

نقل حدیث

دعبل از اصحاب موسی بن جعفر(ع) و امام رضا(ع) بوده[۳۶] و محضر امام جواد(ع) را نیز درک کرده است.[۳۷]

اساتید و شیوخ او

برخی کسانی که دعبل از آن‌ها روایت کرده:[۳۸]

حافظ شعبه بن حجاج (متوفی ۱۶۰)

حافظ سفیان ثوری (متوفی ۱۶۱)

مالک بن أنس، پیشوای مالکیان (متوفی ۱۷۹)

ابوسعید سالم بن بصری (متوفی پس از ۲۰۰)

ابوعبدالله محمد بن عمرو واقدی (متوفی ۲۰۷)

مامون، خلیفه عباسی (متوفی ۲۱۸)

ابوالفضل عبدالله بن سعد زهری بغدادی (متوفی ۲۶۰)

محمد بن سلامه

سعید بن سفیان اسملی مدنی

محمد بن اسماعیل

مجاشع بن عمر

موسی بن سهل راسبی

راویان حدیث از او

برخی کسانی که از دعبل نقل حدیث کرده‌اند:[۳۹]

ابوالحسن علی، برادر دعبل

موسی بن حماد یزیدی

ابوالصلت هروی (متوفی ۲۳۶)

هارون بن عبدالله مهلبی (در امالی و عیون)

علی بن حکیم (در اصول کافی)

عبدالله بن سعید اشقری (اغانی و غیرآن)

موسی بن عیسی مروزی

ابن منادی، احمد بن ا بی‌داود (متوفی ۲۷۲) (تاریخ ابن عساکر)

محمد بن موسی بریری (تاریخ ابن عساکر)

کشته شدن

او در سال ۲۴۶[۴۰] یا ۲۴۷ ق/۸۶۱م[۴۱] کشته شد و دلیل قتلش هجو خلفای عباسی بود.

علامه امینی، در جلد دوم الغدیر درباره کشته شدن او می‌نویسد:

او ۹۷ سال و چند ماه عمر کرده است. آورده‌اند که او مالک بن طوق را به اشعاری هجو کرد و چون هجویه‌اش به مالک رسید وی را طلبید و شاعر گریخت و به بصره که اسحاق بن عباس عباسی فرماندارش بود آمد.

اسحاق نیز از هجویه دعبل درباره نزار آگاهی داشت و چون شاعر به شهر درآمد، کسی را به دستگیری وی گماشت و نطع وشمشیر خواست تا گردن دعبل را بزند. دعبل در انکار آن قصیده سوگند به طلاق می‌خورد و به هر قسمی که او را از کشته شدن می‌رهاند، متوسل می‌شد و آن چکامه را ساخته و پرداخته دشمنانش می‌دانست، که به قصد کشته شدن او گفته و به وی نسبت داده‌اند. اسحاق چوبدستی خواست و با آن دعبل را تا می‌توانست زد و او را به کارهای تحقیر آمیزی وادار نمود.

او بعد از این کار دعبل را رها کرد و دعبل به اهواز گریخت. مالک، ده هزار درهم به مردی داد تا او را ناآگاهانه بکشد. آن مرد او را در روستایی از نواحی سوس‌[۴۲] پیدا کرد و بعد از نماز عشاء با چوبدستی که سرش زهرآگین بود به پشت پای دعبل زد و فردای آن روز دعبل از دنیا رفت.[۴۳]

درباره قبر او، اختلاف است؛ که در همان قریه که کشته شد، «‌سوس »، زویله، اهواز یا… به خاک سپرده شد[۴۴]

تائیه دعبل

قصیده تائیه، مشهورترین قصیده دعبل است که درباره تاریخ اهل بیت پیامبر(ص) و ستمهایی است که بر آنها رفته است. وی این قصیده را برای نخستین بار برای امام رضا(ع) خواند.[۴۵]

پانویس

سوس (اسم خاص): شوش. لغت‌نامه دهخدا، ج ۹، سوس.

نک: ابن شهرآشوب، معالم العلماء، ص۱۵۱

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۱

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۹

الأغانی ج۲۰ ص۱۳۱؛ به نقل دیوان دعبل الخزاعی، ص۴.

نک:خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۸، ص۳۷۹

خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۸، ص۳۷۹

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۴

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۵

دیوان دعبل الخزاعی، ص۵.

الشعر و الشعراء، الاغانی، وفیات الاعیان، طبقات ابن معتز و…

نک: امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۴-۵۲۳

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۴

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۱۹

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۱۹

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۱

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۲

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۹

خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۸، ص۳۷۸

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۵

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۵

ابن معتز، طبقات شعراء المحدثین، ص۲۹۸

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۷

نک: امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۸-۵۲۶

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۵

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۶

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۶

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۷

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۸-۵۳۷

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۸

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۹

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۹

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۰-۵۳۹

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۰-۵۳۹

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۹

نک: ابن شهرآشوب، معالم العلماء، ص۱۵۱

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۱

نک:امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۲-۵۳۱

نک:امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۳

امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۷

ابن معتز، طبقات شعراء المحدثین، ص۹۷

سوس. (اخ) شوش: بروم اندرون شاه بد فیلقوس یکی بود با رای او شاه سوس. فردوسی. رجوع به شوش شود ((لغت‌نامه دهخدا؛ ج۹، سوس))

نک:امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۷

نک:امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۸

نک: امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۱۷-۵۰۳

منابع

ابن شهر آشوب، محمد بن علی، معالم العلماء، تصحیح: محمد صادق بحر العلوم، المطبعه الحیدریه، نجف اشرف، بی‌تا.

ابن معتز، عبد الله بن محمد، طبقات شعراء المحدثین، تحقیق: عمر فاروق طباع، دار الارقم بن ابی الارقم، بیروت، بی‌تا.

امینی، عبدالحسین، الغدیر، ترجمه محمدتقی واحدی، علی شیخ الاسلامی، ویرایش: علیرضا میرزا محمد، بنیاد بعثت، تهران، ۱۳۹۱.

جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه (علیهم السلام)، قم: انصاریان، ۱۳۷۶.

خطیب بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغداد، أو، مدینه السلام، دراسه و تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، دار الکتب العلمیه، بیروت، بی‌تا.

دیوان دعبل الخزاعی، شرحه وضبطه وقدم له ضیاء حسین الأعلمی، بیروت: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات، الطبعه الأولی، ۱۴۱۷ه‍/۱۹۹۷.

شبر، جواد، أدب الطف، أو، شعراء الحسین علیه‌السلام من القرن الأول الهجری حتی القرن الرابع عشر، دار المرتضی، بیروت.

منبع: ویکی شیعه

نامگذاری فرزندان امام علی به اسم خلفا

شبهه

چرا اهل بیت (علیه السلام) نام برخی از فرزندان خود را به نام های خلفا، نام گذاری کرده اند؟ آیا این کار دلیل بر رابطه خوب و دوستانه میان اهل بیت علیه السلام و خلفا نیست؟!

پاسخ شبهه

هر جامعه‏ اي آداب و رسومي دارد که جامعه ديگر آنها را نمي ‏پذيرد؛ براي نمونه، عرب ‌ها آدابي دارند كه عجم‌ ها آنها را نمي‏ پذيرند. نامگذاري در هر قوم و قبيله ‏اي وجود دارد؛ يعني هر پدري با انگيزه ويژه اي براي فرزندان خود نامي بر مي‏ گزيند. گاه نامي، مانند نام‏ هاي ايراني جمشيد، داريوش و… نزد گروهي خوب و پسنديده است. اما عرب‌ ها اين نام‏ ها را نمي‏ پسندند؛ چنانکه نام هايي مانند خالد، مالك، شِمر، عُدَي، بكر، عمر، عثمان، معاويه، يزيد و…، نزد آنان مرسوم است. صاحبان اين نامها هم از جنبه خوبي و بدي با يکديگر متفاوت‌اند؛ برخي، انسان‏هاي شجاع و نيرومند، برخي ديگر ترسو و شماري از آنان عالم و برخي ديگر جاهل ‌اند.

از اين رو، برگزيدن نامي که يك فرد آن عالم و فرد ديگر آن جاهل است، به معناي دوست داشتن افراد جاهل يا تأييدکردن جهل نيست. نام‌‌گذاري به نام خلفا نيز چنين است. از اين‌رو، كساني كه نام آنان را بر فرزندان خود نهاده‌­اند، نه به انگيزه برخورداري خلفا از اين نام ها، بلكه به دليل رواج اين نام‌‌ها ميان عرب‌ها بوده است. نامگذاري فرزندان اهل بيت نيز به همين دليل صورت پذيرفته است.

افزون بر اين، چنين نام گذاري از همكاري و مشاوره حضرت امير(ع) با خلفا يا بيعت وي با آنان ـ بر فرض تحقق آن ـ مهم تر نيست؛ پس نه اين همكاري و بيعت و نه آن نام گذاري بر تأييد خلافت دلالت نمي‌کند؛ زيرا افزون بر اين ها دلايل قوي ديگري مانند حفظ اسلام و پرهيز از پديد آمدن اختلاف ميان مسلمانان وجود داشته است و هنگام تعارض دو دليل با يکديگر دليل قوي تر را بايد برگزيد.

ابوبكر كنيه فرزند علي عليه السلام بوده است نه نام آن،  نام اصلی آن، عبد اللّه بوده كه در كربلا سنّش 25 سال بوده است.[1]

بنا بر اين سال ولادت عبد الله در اوائل خلافت حضرت علي عليه السلام بوده كه حضرت در آن دوره تندترين انتقاد‌ها را از خلفاي پيشين داشته است.

در باره عمر فرزند امام علی علیه السلام، باید گفت  که این را عمر ابن خطاب بر فرزند امام علی گذاشته بود و يكي از عادات عمر تغيير نام افراد بوده است و بر اساس اظهار مورخان شخص عمر اين نام را بر او گذارد و به اين نام نيز معروف شد، بلاذري در انساب الأشراف مي‌­نويسد:«وكان عمر بن الخطاب سمّي عمر بن عليّ بإسمه»، عمر بن خطاب، فرزند علي را از نام خويش، «عمر» نام گذاري كرد.[2] ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌‌‌نويسد: « ومولده في أيام عمر. فعمر سماه باسمه.» در زمان عمر متولد شد و عمر، نام خودش را براي وي انتخاب كرد.[3]

عمر بن الخطاب، اسم افراد ديگري را نيز در تاريخ تغيير داده است که به برخی از آنها اشاره می‌گردد:

  1. « عبد الرحمن بن الحارث…. كان أبوه سماه إبراهيم فغيّر عمر اسمه»؛ پدرش اسم او را ابراهيم گذاشته بود؛ ولي عمر آن را تغيير داد و عبد الرحمن گذاشت.[4]
  2. «الأجدع بن مالك بن أمية الهمداني الوادعي… فسماه عمر عبد الرحمن»؛ عمر بن الخطاب، اسم اجدع بن مالك را تغيير داد و عبد الرحمن گذاشت.[5]
  3. «وكان إسم المعلي ثعلبة، فسماه عمر بن الخطاب المعلي.»؛ نام معلي، ثعلبه كه عمر آن را تغيير داد و معلي گذاشت.[6]

نام گذاري به عثمان، نه به جهت هم نامي با خليفه سوم و يا علاقه به او است؛ بلكه همانگونه كه امام عليه السلام فرموده، به خاطر علاقه به عثمان بن مظعون اين نام را انتخاب كرده است.

إنّما سمّيته بإسم أخي عثمان بن مظعون»؛ فرزندم را به نام برادرم عثمان بن مظعون ناميدم.[7]

 پی نوشت ها:

[1] . أبو الفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، دار المعرفة، بيروت ، ص 88.

[2] . أحمد بن يحيي بن جابر البلاذري، (متوفاي279هـ)، أنساب الأشراف، دار الفكر – بيروت

الأولى، 1417 هـ – 1996 م ج 2، ص 192.

[3] . شمس الدين ذهبي، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، مؤسسة الرسالة – بيروت، التاسعة، 1413هـ.ج 4، ص 134،

[4] . أحمد بن علي بن حجر عسقلاني (متوفاي852هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل – بيروت، اول، 1412 – 1992.، ج 5، ص 29،

[5] . همان.

[6] . أبو المنذر سلمة عوتبي، (متوفاي: 511هـ)، الأنساب، ج 1، ص 250. بی نا، بی تا، بی جا.

[7] . مقاتل الطالبيين، ج 1، ص 23.

رفع نابسامانیها و اصلاح اشتباهات خلفا از سوی علی (ع)

 

على عليه السلام در مدت خلافت ابوبكر و عمر و عثمان كه قريب 25 سال بطول انجاميد اگر چه ظاهرا خود را كنار كشيده و خانه نشين شده بود ولى در مسائل غامض علمى و قضائى و سياسى كه خلفاى مزبور را عاجز و درمانده ميديد براى حفظ اسلام و روشن نمودن حقايق دينى خطاها و لغزشهاى آنها را تذكر داده و راهنمائى ميفرمود و همگان را از رأى صائب خود بهرهمند ميساخت و چه بسا كه خلفاء ثلاثه شخصا در حل معضلات از او استمداد مىجستند و اگر على عليه السلام دخالت نميكرد جنبه علمى اسلام بعلت نادانى و آشنا نبودن خلفاءبحقيقت امر صورت واقعى خود را از دست ميداد،براى نمونه بچند مورد ذيلا اشاره ميگردد.

1ـدر زمان خلافت ابوبكر مردى شراب خورده بود ابوبكر دستور داد او را حد بزنند،مرد شرابخوار گفت من از حرمت خمر بى خبر بودم و الا مرتكب نميشدم،ابوبكر مردد و متحير ماند و موضوع را با على عليه السلام در ميان نهاد حضرت فرمود هنگاميكه مهاجر و انصار جمع هستند يك نفر با صداى بلند از آنها سؤال كند كه آيا كسى از شما حرمت خمر را باين شخص گفته يا نه؟

اگر دو نفر شهادت دادند حد بزنند و الا او را بحال خود وا گذارند، ابوبكر بهمين نحو عمل نمود و كسى شهادت نداد معلوم شد كه آنمرد در دعوى خود راستگو بوده است لذا از جرم وى چشم پوشى شد و او را گفتند توبه كن كه ديگر چنينكارى نكنى.

2ـ يكى از علماى يهود بنزد ابوبكر آمده و گفت آيا تو جانشين پيغمبر اين امت هستى؟گفت آرى!

يهودى گفت ما در توراة ديدهايم كه جانشينان پيغمبران در ميان امت آنان دانشمندترين امت باشند پس مرا آگاه گردان كه خداى تعالى كجا است آيا در آسمان است يا در زمين؟

ابوبكر گفت او در آسمان و بر عرش است،يهودى گفت در اينصورت زمين از وجود خدا خالى است و بنا بقول تو در جائى هست و در جائى نيست!

ابوبكر گفت اين سخن زنديقان است از نزد من دور شو وگرنه ترا ميكشم!يهودى در حال تعجب از سخن او از نزد وى دور شد در حاليكه اسلام را مسخره ميكرد،على عليه السلام از مقابل روى او ظاهر شد و فرمود اى يهودى آنچه تو پرسيدى و آنچه در پاسخ شنيدى من دانستم ما مىگوئيم خداوند عز و جل جا و مكان را آفريد و براى او جا و مكانى نيست و بالاتر از اينست كه مكانى او را در بر گيرد بلكه او در هر مكانى هست اما نه بدينصورت كه تماس و نزديكى با مكان داشته باشد علم او هر آنچه را كه در مكان است فرا گرفته است و چيزى وجود ندارد كه از حيطه تدبير او بيرون باشد و براى تأييد صحت آنچه گفتم از كتاب خود شما خبر ميدهم و اگر دانستى كه درست است آيا ايمان ميآورى؟يهودى گفت آرى.

فرمود آيا در بعضى از كتابهاى خود نديدهايد كه روزى موسى بن عمران نشسته بود ناگاه فرشتهاى از جانب مشرق نزد او آمد و موسى از او پرسيد از كجا آمدى؟گفت از جانب خداى عز و جل،و فرشتهاى از سوى مغرب پيش او آمد موسى بدو گفت از كجا آمدى؟گفت از نزد خداوند عز و جل،آنگاه فرشته ديگرى نزد او آمد و گفت از آسمان هفتم از نزد خداوند عز و جل آمدهام،و سپس فرشته ديگر نزد او آمد و گفت از زمين هفتم از جانب خداى عز و جل آمدهام،موسى عليه السلام گفت منزه است آن خدائى كه جائى از او خالى نيست و بهيچ جا نزديكتر از جاى ديگر نيست.يهودى گفت گواهى دهم كه اين سخن حق است و باز گواهى دهم كه تو سزاوارترى بجانشينى پيغمبرت از كسى كه بزور آنرا تصاحب نموده است (1)

3ـپس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله جماعتى از يهوديان بمدينه آمده گفتند در مورد اصحاب كهف قرآن ميگويد:و لبثوا فى كهفهم ثلاث مأة سنين و ازدادوا تسعا (2) اصحاب كهف سيصد و نه سال در غار خوابيدند) در صورتيكه (در تورات) باقى ماندن آنها در غار سيصد سال قيد شده است و اين دو با هم مخالفت دارند.

در برابر اين اشكال و ايراد يهوديان نه تنها خليفه بلكه همه صحابه از پاسخگوئى عاجز ماندند بالاخره دست توسل بدامن حلال مشكلات على عليه السلام زدند حضرت فرمود خلاف و تضادى در بين نيست زيرا از نظر تاريخ آنچه نزد يهود معتبر است سال شمسى است و در نزد عرب سال قمرى است و تورات بلسان يهود نازل شده و قرآن بلسان عرب و سيصد سال شمسى سيصد و نه سال قمرى است (زيرا سال شمسى 365 روز و سال قمرى 354 روز است و هر سال 11 روز و شش ساعت با هم اختلاف دارند در نتيجه 33 سال شمسى تقريبا 34 سال قمرى ميشود و سيصد سال شمسى هم سيصد و نه سال قمرى ميباشد) (3)

4ـابن شهر آشوب روايت كرده كه از ابوبكر پرسيدند مردى صبحگاه زنى را تزويج نمود و آن زن شبانگاه وضع حمل كرد و آنمرد هم اجلش رسيد و مرد مادر و فرزند دارائى او را بعنوان ارثيه تصاحب كردند در چه صورتى اين موضوع امكان پذيراست؟

ابوبكر از پاسخ عاجز ماند،و على عليه السلام فرمود آنمرد كنيزى داشته كه قبلا او را باردار كرده بود چون موقع وضع حملش نزديك شد او را آزاد كرد آنگاه در موقع صبح تزويجش نمود و شبانگاه زن وضع حمل كرد و چون شوهرش مردميراث او را مادر و فرزند تصاحب كردند . (ابوبكر در اثر اينگونه درماندگيها در برابر پرسشهاى مردم بود كه ميگفت اقيلونى و لست بخيركم و على فيكم)

5ـدو مرد صد دينار در كيسهاى گذاشته و آنرا در نزد زنى بامانت سپردند و باو گفتند هرگاه ما هر دو با هم نزد تو آمديم امانت ما را رد كن و اگر يكى از ما بدون ديگرى بيايد آنرا پس مده،چون مدتى از اين ماجرا گذشت يكى از آندو مرد نزد زن آمد و گفت رفيق من وفات كرده است صد دينار ما را بده،زن از دادن امانت خوددارى كرد آنمرد نزد اقوام زن رفت و مطلب را بآنان بازگو كرد و در اثر فشار و توصيه آنان،آنزن امانت را رد نمود،پس از يكسال رفيق آنمرد آمد و گفت صد دينارى كه در نزد تو بامانت گذاشتهايم باز ده!زن گفت مدتى پيش رفيق تو آمد و اظهار نمود كه تو وفات كردهاى و من هم امانت را باو پس دادم،آنمرد اصرار نمود و كار بمرافعه كشيد و هر دو نزد عمر آمدند و جريان امر را باو باز گفتند عمر بآن زن گفت تو ضامن امانتى و بايد پول را باين مرد بپردازى!زن گفت ترا بخدا تو ميان ما قضاوت مكن ما را پيش على بن ابيطالب بفرست تا او ميان ما حكم كند عمر قبول كرد و چون آنها نزد على عليهالسلام آمدند آنحضرت دانست كه آندو مرد با هم تبانى كرده و حيله نمودهاند لذا بآن مرد فرمود در موقع سپردن امانت مگر شرط نكرديد كه براى گرفتن آن بايد هر دو با هم بيائيد و اگر يكى از ما بيايد پول را پس مده؟عرض كرد چرا،على عليه السلام فرمود پول تو نزد ما حاضر است برو رفيق خود را هم بياور و آنرا باز گيريد! (آنمرد حيلهگر سرافكنده بازگشت) (4)

6ـ زن ديوانه اى را بجرم فجور نزد عمر آوردند دستور داد سنگسارش كنند!حضرت امير عليه السلام نيز حضور داشت بعمر فرمود مگر نشنيدهاى كه رسول خدا چه فرموده است؟عمر گفت چه فرموده است؟حضرت گفت رسول خدا فرموده است كه از سه كس قلم برداشته شده است:از ديوانه تا عقل خود را باز يابد،از طفل تا بالغ شود،از شخص خوابيده تا بيدار گردد،آنگاه عمر زن را رها نمود (5) .ـزن بار دارى را هم باتهام فجور نزد عمر آوردند،عمر از او پرسيد آيا مرتكب فجور شدهاى؟زن اعتراف نمود و عمر دستور داد سنگسارش كنند،موقعيكه او را براى اجراى حكم مىبردند على عليه السلام با او برخورد نمود و پرسيد اين زن را چه ميشود؟عرض كردند عمر دستور رجم داده است،على عليه السلام او را نزد عمر برگردانيد و فرمود آيا دستور دادى كه او را رجم كنند؟عمر گفت بلى خودش نزد من بفجور اعتراف نمود!فرمود اين حكم تو درباره اين زن است به طفلى كه در شكم اوست چه حكمى دارى؟سپس فرمود شايد تو بر او بانگ زدهاى و يا ترسانيدهاى (از ترس و وحشت اعتراف بفجور كرده است) عمر گفت همينطور است!على عليه السلام فرمود مگر نشنيدى كه رسول خدا فرمود بر كسى كه پس از بلا و زحمت اعتراف كند حد نيست زيرا هر كس را در بند كنند يا زندانى نمايند يا بترسانند او را اقرارى نباشد (بزور و ترس اقرار گرفتن ارزش قضائى ندارد) آنگاه عمر زن را رها نمود و گفت:

عجزت النساء ان تلد مثل على بن ابيطالب لولا على لهلك عمر.زنان عاجزند كه فرزندى مانند على بن ابيطالب بزايند اگر على نبود عمر هلاك ميگشت (6)

8ـزنى را نزد عمر آوردند كه ششماهه زائيده بود عمر (بخيال اينكه مدت حمل هميشه بايد 9 ماه باشد و اين زن چون سه ماه زودتر وضع حمل كرده است نتيجه گرفت كه قبلا مرتكب فجور شده است لذا) دستور داد كه او را رجم كنند على عليه السلام اين داورى عمر را شنيد و فرمود باين زن حدى نيست،عمر كسى بخدمت آنحضرت فرستاد و پرسيد كه چرا او را حدى نيست؟

على (ع) فرمود خداى تعالى فرموده است:

و الوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين لمن اراد ان يتم الرضاعة (7) و مادران شير دهند فرزندانشان را دو سال كامل براى كسى كه بخواهد تمام كندشير دادن راـسوره بقره) و همچنين فرموده است:و حمله و فصاله ثلاثون شهرا (8) دوران حمل و مدت شيرخوارگى تا از شير باز گرفتنش سى ماه است) در اينصورت ششماه حمل اوست و 24 ماه رضاع او عمر زن را رها نمود و گفت:لو لا على لهلك عمر (9)

9ـزن و مردى را پيش عمر آوردند،مرد بزن ميگفت تو زانيه هستى زن نيز در پاسخ وى ميگفت :انت ازنى منى يعنى تو از من زناكارترى،عمر دستور داد هر دو را حد بزنند حضرت امير عليه السلام حاضر بود فرمود تعجيل در قضاوت خوب نيست و اين حكم نيز درست نمىباشد،عرض كردند پس چه بايد كرد؟

فرمود مرد را آزاد كنيد و زن را دو حد بزنيد زيرا زنا كردن مرد ثابت نشده است ولى زن بزنا دادن خود اقرار ميكند و بمرد ميگويد تو زناكارترى،در اينصورت زن باقرار خود مرتكب فجور شده كه بايد حد زده شود و جرم ديگرش اينست كه بمرد نسبت زنا ميدهد و او را متهم ميكند در صورتيكه دليلى براى اثبات ادعاى خود ندارد (10)

10ـمردى كسى را كشته بود خانواده مقتول شكايت پيش عمر بردند عمر دستور داد قاتل را در اختيار پدر مقتول گذارند تا بحكم قصاص او را بقتل رساند،پدر مقتول دو ضربت سخت بر آنمرد زد و يقين بمرگ او نمود ولى چون رمقى از حيات داشت كسان وى از او پرستارى كرده و مداوا نمودند تا پس از شش ماه بهبودى كامل يافت.

پدر مقتول رورى او را در بازار ديد تعجب كرد و چون نيك شناخت گريبانش را گرفت و مجددا پيش عمر آورد و ماجرا بگفت عمر براى بار دوم دستور داد كه سر از تن او برگيرند!

قاتل از على عليه السلام استغاثه نمود،آنحضرت فرمود اى عمر اين چه حكمى است كه بر اين مرد ميكنى؟عمر گفت يا اباالحسن اين شخص،قاتل پسر او است و بحكم النفس بالنفس بايد كشته شود،حضرت فرمود آيا ميشود كسى را دو بار كشت؟عمر متحير ماند و سكوت نمود،آنگاه على عليه السلام به پدر مقتول گفت مگر قاتل پسرت را با دو ضربت نكشتى؟عرض كرد كشتم ولى او زنده شد و اگر مجددا او را نكشم خون پسرم هدر شود!

على عليه السلام فرمود در اينصورت بايد آماده شوى اول بقصاص دو ضربتى كه باو زدى او هم دو ضربت بتو بزند آنگاه اگر تو زنده ماندى او را بكش!

پدر مقتول گفت يا ابا الحسن اين قصاص از مرگ سختتر است و من از اين موضوع در گذشتم آنگاه با هم مصالحه نموده و آشتى كردند عمر دست برداشت و گفت:

الحمد لله انتم اهل بيت الرحمة يا ابا الحسن،ثم قال لو لا على لهلك عمر (11)

11ـدر زمان خلافت عمر دو زن بر سر طفلى منازعه نموده و هر يك ادعا ميكرد كه كودك از آن اوست و هيچيك براى اثبات دعوى خود شاهد و گواهى نداشت و كس ديگرى هم جز آندو زن ادعاى فرزندى آن كودك را نميكرد لذا اين مطلب براى عمر مبهم بود و نميدانست چه بكند ناچار بعلى عليه السلام پناه برد و از او راه حلى خواست!على عليه السلام آندو زن را نصيحت نمود و از عذاب الهى بترسانيد ولى آندو بر سر حرف خود ايستاده و دست بردار نبودند چون آنحضرت پافشارى آنها را ديد فرمود ارهاى براى من بياوريد،زنها گفتند اره را براى چه ميخواهى؟

فرمود ميخواهم طفل را دو نيم كنم و بهر يك از شما نيمى از او را بدهم!يكى از آن دو زن سكوت نمود ولى ديگرى گفت ترا بخدا يا ابا الحسن اگر غير از اين راه چارهاى نيست من از سهم خود گذشتم و بآن زن بخشيدم (كه بچه را باو بدهى و اره نكنى) حضرت فرمود الله اكبر اين كودك پسر تست نه پسر آن زن،اگر پسر او بود او هم مانند تو بحال اين طفل دلسوزى ميكرد و ميترسيد،زن ديگر هم اعترافنمود كه حق با آنديگرى است و كودك هم از آن اوست !

غم و اندوه عمر برطرف شد و درباره امير المؤمنين عليه السلام كه با اين داورى (ابتكارى و شگفت انگيز) گشايشى در امر داورى بكار او داده بود دعا نمود (12) .

12ـدر مناقب از اصبغ بن نباته روايت شده كه پنج نفر را بجرم زنا نزد عمر آوردند و او دستور داد كه آنها را سنگسار كنند.

على عليه السلام فرمود حكم و داورى بر جان مردم باين سادگى نيست و بايد بوضع و حال آنها رسيدگى نمود.

چون بتحقيق پرداختند يكى از آنها مسيحى بود و با زنى مسلمان زنا كرده بود على عليه السلام فرمود چون اين مرد ذمى بوده و در پناه حكومت اسلام زندگى ميكرد ذمه را در هم شكسته بنا بر اين او را گردن بزنيد.

مرد دومى متأهل بود و زنش نيز در كنار وى زندگى ميكرد حضرت فرمود اين مرد محصن (13) است و بحكم قرآن سنگسارش كنيد.

مرد ديگر مجرد و بى زن بود على عليه السلام فرمود يكصد تازيانه باو بزنيد.

نفر چهارم غلام و برده بود و مجازات چنين اشخاصى باندازه نصف مجازات آزادگان است لذا فرمود او را نيز پنجاه تازيانه بزنند.

نفر پنجم ديوانه بود فرمود آزادش كنند.

عمر گفت:لولا على لافتضحنا.اگر على نبود ما رسوا ميشديم.

13ـمردى كه اهل يمن بود زن خود را در يمن گذاشته و خود براى انجام كارى بمدينه آمده بود،در آن شهر با زنى مرتكب فجور شد و او را بجرم اين عمل نزد عمر بردند،عمر فرمان داد سنگسارش كنند،على عليه السلام فرمود اگر چه او محصن است اما بر او رجم نيست و بايد حد بزنند زيرا زن او همراهش نيست و در يمن مانده است و سزاى او مانند كيفر زناكار عزب است،عمر گفت:لا ابقانى الله لمعضلة لم يكن لها ابو الحسن. (خدا مرا بمشكلى نياندازد كه على براى حل آن در آنجا نباشد) .ـابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مىنويسد روزى نزد عمر بن خطاب سخن از زيورهاى خانه كعبه و زيادى آنها بود گروهى گفتند اگر آنها را بيرون بياورى و بلشگريان دهى اجرش زيادتر است و خانه كعبه چه نياز بزيور دارد.

عمر بدين فكر افتاد و از على عليه السلام پرسيد كه نظر شما در اين مورد چيست؟

حضرت فرمود قرآن بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد و تمام اموال را چهار قسمت نمود يكى اموال مسلمين است كه ميان ورثه تقسيم ميشود و يكى فىء است كه بمستحقين آن تقسيم نمودند و يكى خمس است و خداى تعالى قرار داد آنرا در جائيكه قرار داد و يكى هم صدقات است كه خداوند آنرا هم در محلهاى مصرفى آن قرار داد و زيورهاى كعبه را بحال خود گذاشت و از روى فراموشى ترك آن نفرمود و هيچ جائى بر او پوشيده نبود تو هم مانند خدا و رسولش دست بدانها دراز مكن و همانجائى كه گذاشتهاند باقى بگذار،عمر بدستور آنحضرت ترك زيورهاى كعبه را نمود و گفت اگر تو نبودى ما رسوا ميشديم (14)

15ـدر جنگ ايران و عرب كه عمر براى غلبه بر دشمن بمشورت مىپرداخت هر يك از مسلمين چيزى ميگفتند از جمله گروهى را عقيده بر اين بود كه لشگريان شام را جمع كرده به نهاوند بفرستد و عدهاى معتقد بودند كه خود عمر فرماندهى جبهه را بعهده بگيرد ولى عمر توجهى بآراء آنها ننموده و رو بعلى عليه السلام كرد و گفت يا ابا الحسن چرا ما را راهنمائى نميكنى؟على عليه السلام فرمود جمع آورى لشگريان شام و يا عزيمت خود تو به جبهه مقرون بصلاح نيست زيرا در صورت اول آن منطقه كه هم مرز كشور روم است از لشگر اسلام خالى ميماند و در صورت دوم اگر تو شكست خورى ديگر براى مسلمين پناهگاهى وجود نخواهد داشت لذا از رفتن خود بجبهه صرف نظر كن و يكى از فرماندهان كار آزموده و مجرب را براى اين كار برگزين و از مردم بصره هم جمعى را براى كمك برادرانشان بفرست زيرا موقعيت بصره مانند شام نيست و ميتوان از آنجا نيروى لازم را بسيج نمود،عمر بدستورآنحضرت رفتار نمود و فاتح شد و در جنگ روم و عرب نيز او را راهنمائى فرمود (15)
16ـابن صباغ مالكى در فصول المهمه مينويسد مردى را نزد عمر آوردند زيرا او در پاسخ گروهى كه از وى پرسيده بودند چگونه صبح كردى گفته بود:صبح كردم در حاليكه فتنه را دوست دارم و حق را ناخوشايند دارم و يهود و نصارى را تصديق ميكنم و بدانچه نديدهام ايمان آوردهام و بدانچه خلق نشده اقرار ميكنم!

عمر كسى را خدمت على عليه السلام فرستاد و چون آنحضرت آمد عمر گفتار آنمرد را بدانحضرت بازگو كرد.

على عليه السلام فرمود راست گفته كه فتنه را دوست دارد خداى تعالى فرمايد:انما اموالكم و اولادكم فتنة (16) .و منظور از حق كه ناخوشايند اوست مرگ است كه خداى تعالى فرمايد:و جاءت سكرة الموت بالحق (17) .و اينكه سخن يهود و نصارى را تصديق ميكند در اينمورد است كه خداوند فرمايد:و قالت اليهود ليست النصارى على شىء و قالت النصارى ليست اليهود على شىء (18( .

و اما بدانچه نديده ايمان آورده مقصودش خداوند عز و جل است كه باو ايمان آورده است و بدانچه خلق نشده اقرار ميكند اقرار بقيامت است.

عمر گفت:اعوذ بالله من معضلة لا على لها. (پناه مىبرم بخدا از مشكلى كه على براى حل آن حضور نداشته باشد) (19) طبق روايات مورخين و علماى اهل سنت عمر در موارد زيادى گفته اگر على نبود عمر هلاك ميگرديد چنانكه شيخ سليمان بلخى در كتاب ينابيع المودة مىنويسد:

كانت الصحابة رضى الله عنهم يرجعون اليه فى احكام الكتاب و يأخذون عنه الفتاوى كما قال عمر بن الخطاب رضى الله عنه فى عدة مواطن لولا علىلهلك عمر.

يعنى اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله در احكام كتاب خدا (قرآن) باو رجوع ميكردند و از آنحضرت اخذ فتوا مينمودند چنانكه عمر در جاهاى عديده گفته است اگر على نبود عمر هلاك شده بود (20(

عثمان نيز در زمان خلافتش در مواردى كه براى حل مشكلات علمى و قضائى احتياج پيدا ميكرد دست بدامن آنحضرت زده و از وى استمداد ميكرد و بطور كلى على عليه السلام در تمام مشكلات علمى و سياسى و معضلات فقهى و قضائى راهنماى خلفاى ثلاثه بود و براى مصلحت اسلام و مسلمين آنها را هدايت ميكرد و بمنظور حفظ تشكيلات ظاهرى اسلام با كمال صبر و بردبارى سكوت كرده و نميخواست ميان امت تفرقه و پراكندگى حاصل شود و از اعمال خلاف آنها مخصوصا از روش عثمان جلوگيرى كرده و آنها را عواقب وخيم آن بر حذر ميداشت.

بارها عثمان را نصيحت و دلالت نمود ولى او توجهى بنصايح على عليه السلام ننمود و عاقبت بدست مسلمين گرفتار شد و بقتل رسيد.

پىنوشتها:

(1) ارشاد مفيد جلد 1 باب دوم فصل .58

(2) سوره كهف آيه .25

(3) منتخب التواريخ ص 697 نقل از بحار الانوار.

(4) ذخائر العقبى محب الدين طبرى ص 79ـ .80

(5) كشف الغمه ص .33

(6) كشف الغمه ص .33

(7) سوره بقره آيه .233

(8) سوره احقاف آيه .15

(9) كفاية الخصام ص 680 باب .356

(10) مناقب ابن شهر آشوب.

(11) ناسخ التواريخ احوالات امير المؤمنين.

(12) ارشاد مفيد جلد 1 باب دوم فصل .59

(13) مرد يا زنى كه داراى همسر باشد در اصطلاح فقه(محصنـمحصنه) ناميده ميشود.

(14) كفاية الخصام ص .684

(15) ارشاد مفيدـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.

(16) سوره انفال آيه .28

(17) سوره ق آيه .19

(18) سوره بقره آيه .113

(19) فصول المهمه ص .18

(20) ينابيع المودة باب 14 ص .70

وضعیت شیعه از نظر امام باقر (ع)

 

اشاره:

 روایت مفصلى از امام باقر (ع) درباره تحلیل اوضاع سیاسى شیعه و فشار خلفا از آغاز تا زمان آن حضرت نقل شده که به منظور روشن شدن دیدگاههاى امام در این زمینه به نقل آن می‌ پردازیم:

 

 

ما اهل بیت، از ستم قریش و صف‌بندى آنان در مقابلمان چه‌ها کشیدیم و شیعیان و دوستان ما از مردم چه‌ها کشیدند. زمانى که رسول خدا (ص) رحلت کرد، اعلان فرمود که ما به مردم از خودشان اولى تریم. اما قریش با کمک یکدیگر این امر را از محور آن خارج کردند. آنان براى رسیدن به حکومت با حق و اولویت ما به حکومت استدلال کردند، ولى حق ما را تصاحب نمودند. آنگاه حکومت در میان قریش دست به دست گردید تا این که دوباره به ما اهل بیت بازگردید. ولى مردم بیعت ما را شکستند و علیه ما جنگ بپا کردند، بطورى که امیرالمؤمنین (ع) تا هنگامى که به درجه رفیع شهادت نائل آمد، در فراز و نشیب (تند باد حوادث) قرار گرفته بود و سپس با فرزندش امام حسن (ع) بیعت کرده و وعده وفادارى به او دادند، اما به او نیز خیانت ورزیدند و پس از آن، ما بطور مداوم مورد تحقیر و قهر و ستم قرار گرفتیم و از شهر و خانه‌مان رانده و از حقوقمان محروم شدیم و مورد قتل و تهدید قرار گرفتیم، به طورى که امنیت جانى از خود و پیروان ما بطور کل سلب شد و دروغگویان و منکران حق به خاطر دروغ و انکارشان زمینه را مساعد و در سراسر کشور اسلامى به وسیله دروغ و انکارشان به سردمداران جور و ستم و قضاوت و کاردانان آنها تقرب جسته و شروع به روسات احادیث دروغ و انتشار آن نمودند. آنها از زبان ما چیزهایى روایت کردند که نه از زبان ما جارى شده بود و نه به محتواى آنها عمل نموده بودیم، با این کار می‌خواستند ما را میان مردم منفور کرده و تخم عداوت و کینه ما را در دل آنان بکارند. این سیاستى بود که پس از وفات امام حسن (ع) در زمان معاویه با شدت هر چه بیشتر دنبال می‌شد. به دنبال این تبلیغات مسموم بود که همه جا به کشتار شیعیان پرداخته و با کوچکترین سوء ظنى، دستها و پاهاى آنها را می‌بریدند. کسانى که به دوستى و پیروى از ما معروف بودند راهى زندانها شدند، اموالشان به غارت رفت و خانه‌هاشان ویران شد. این رویه تا روزگار عبیدالله بن زیاد روز به روز به شدت خود می‌افزود تا آن که حجاج بن یوسف در کوفه روى کار آمد. او با انواع شکنجه‌ها به کشتار شیعیان پرداخت و آنان را با هر سوء ظن و هر اتهامى دستگیر می‌کرد. عرصه بر پیروان ما چنان تنگ شد و کار به جایى رسید که اگر کسى را با صفت «زندیق» یا «کافر» وصف می‌کردند برایش بهتر از آن بود که او را «شیعه» امیرالمؤمنین (ع) بخوانند، تا جایى که کسانى که به خیر و صلاح معروف بودند و شاید هم واقعا اشخاص پرهیزگار و راستگویى بودند، احادیث شگفت انگیزى در زمینه برترى برخى از حکام گذشته روایت کردند، چیزهایى که نه خدا چیزى از آنها آفریده بود و نه چیزى از آنها به وقوع پیوسته بود. راویان بعدى حقانیت این مطالب را باور داشتند، زیرا این نوع مطالب به کسانى نسبت داده شده بود که به کذب و کم تقوایى معروف نبودند.[۱]

این روایت، تحلیل امام باقر (ع) از وضع سیاسى آن دوران را بیان کرده و سختگیریهاى خلفاى اموى نسبت به شیعیان را که بیشتر آنها در عراق زندگى می‌کردند تشریح کرده است.[۱] .

پی نوشت:

۱. شرح نهج‌البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱۱، ص ۴۴؛ الامام الصادق (ع)، ابوزهره: صص ۱۱۲ـ ۱۱۱.

منبع :سایت اندیشه قم

شیعه در زمان خلفای صدر اسلام

آغاز پیدایش شیعه و کیفیت آن

اشاره:

آغاز پیدایش«شیعه»را که براى اولین بار به شیعه علی علیه السلام (اولین پیشوا از پیشوایان اهل بیت علیهم السلام) معروف شدند،همان زمان حیات پیغمبر اکرم باید دانست و جریان ظهور و پیشرفت دعوت اسلامی در ۲۳ سال زمان بعثت،موجبات زیادی در بر داشت که طبعا پیدایش چنین جمعیتی را در میان یاران پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ایجاب می‏کرد (۱) .

الف:پیغمبر اکرم در اولین روزهای بعثت که به نص قرآن مأموریت یافت که خویشان نزدیکتر خود را به دین خود دعوت کند (۲) صریحا به ایشان فرمود که هر یک از شما به اجابت دعوت من سبقت گیرد،و زیر و جانشین و وصی من است.علی علیه السلام پیش از همه مبادرت نموده اسلام را پذیرفت و پیغمبر اکرم ایمان او را پذیرفت ووعده‏های خود را (۳) تقبل نمود و عادتا محال است که رهبر نهضتی در اولین روز نهضت و قیام خود یکی از یاران نهضت را به سمت وزیری و جانشینی به بیگانگان معرفی کند،ولی به یاران و دوستان سر تا پا فداکار خود نشناساند یا تنها او را با امتیاز وزیری و جانشینی بشناسد و بشناساند ولی در تمام دوره زندگی و دعوت خود،او را از وظایف وزیری معزول و احترام مقام جانشینی او را نادیده گرفته و هیچگونه فرقی میان او و دیگران نگذارد.

ب:پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به موجب چندین روایت مستفیض و متواترـکه سنی و شیعه روایت کرده ‏اندـ تصریح فرموده که علی (۴) علیه السلام در قول و فعل خود از خطا و معصیت مصون است،هر سخنی که گوید و هر کاری که کند با دعوت دینی مطابقت کامل دارد وداناترین (۵) مردم است به معارف و شرایع اسلام.

ج:علی علیه السلام خدمات گرانبهایی انجام داده و فداکاریهای شگفت‏انگیزی کرده بود،مانند خوابیدن در بستر پیغمبر اکرم در شب هجرت (۶) و فتوحاتی که در جنگهای بدر و احد و خندق و خیبر به دست وی صورت گرفته بود که اگر پای وی در یکی از این وقایع در میان نبود،اسلام و اسلامیان به دست دشمنان حق،ریشه کن شده بودند.(۷)

د:جریان«غدیر خم»که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در آنجا علی علیه السلام را به ولایت عامه مردم نصب و معرفی کرده و او را مانند خود متولی قرار داده بود (۸) .

بدیهی است این چنین امتیازات و فضائل اختصاصی دیگر که مورد اتفاق همگان بود (۹) و علاقه مفرطی که پیغمبر اکرم به‏علی علیه السلام داشت (۱۰) ،طبعا عده‏ای از یاران پیغمبر اکرم را که شیفتگان فضیلت و حقیقت بودند بر این وا میداشت که علی علیه السلام را دوست داشته به دورش گرد آیند و از وی پیروی کنند،چنانکه عده‏ای را بر حسد و کینه آن حضرت وا می‏داشت.

گذشته از همه اینها نام«شیعه علی»و«شیعه اهل بیت»در سخنان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بسیار دیده می‏شود (۱۱) .

 جدا شدن پیروان علی از پیروان خلفا

هواخواهان و پیروان علی علیه السلام نظر به مقام و منزلتی که آن حضرت پیش پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و صحابه و مسلمانان داشت مسلم می‏داشتند که خلافت و مرجعیت پس از رحلت پیغمبر اکرم از آن علی علیه السلام می‏باشد و ظواهر اوضاع و احوال نیز جزء حوادثی که درروزهای بیماری پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به ظهور پیوست (۱۲) نظر آنان را تأیید می‏کرد.

ولی بر خلاف انتظار آنان درست در حالی که پیغمبر اکرم رحلت فرمود و هنوز جسد مطهرش دفن نشده بود و اهل بیت و عده ‏ای از صحابه سرگرم لوازم سوگواری و تجهیزاتی بودند که خبر یافتند عده‏ای دیگرـکه بعدا اکثریت را بردندـبا کمال عجله و بی آنکه با اهل بیت و خویشاوندان پیغمبر اکرم و هوادارانشان مشورت کنند و حتی کمترین اطلاعی بدهند،از پیش خود در قیافه خیرخواهی،برای مسلمانان خلیفه معین نموده‏اند و علی و یارانش را در برابر کاری انجام یافته قرار داده‏اند (۱۳) .علی علیه السلام و هواداران اومانند عباس و زبیر و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار پس از فراغ از دفن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و اطلاع از جریان امر در مقام انتقاد بر آمده به خلافت انتخابی و کارگردانان آن اعتراض نموده اجتماعاتی نیز کرده‏اند ولی پاسخ شنیدند که صلاح مسلمانان در همین بود (۱۴) .

این انتقاد و اعتراف بود که پیروان علی علیه السلام را به همین نام «شیعه علی»به جامعه شناسانید و دستگاه خلافت نیز به مقتضای سیاست وقت،مراقب بود که پیروان علی به این نام معروف نشوند و جامعه به دو دسته اقلیت و اکثریت منقسم نگردد بلکه خلافت را اجماعی می‏شمردند و معترض را متخلف از بیعت و متخلف از جماعت مسلمانان می‏نامیدند و گاهی با تعبیرات زشت دیگر یاد می‏کردند (۱۵) .

البته شیعه همان روزهای نخستین،محکوم سیاست وقت شده نتوانست با مجرد اعتراض،کاری از پیش ببرد و علی علیه السلام نیز به منظور رعایت مصلحت اسلام و مسلمین و نداشتن نیروی کافی دست به یک قیام خونین نزد،ولی جمعیت معترضین از جهت عقیده تسلیم اکثریت نشدند و جانشینی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و مرجعیت علمی را حق طلق علی علیه السلام می‏دانستند (۱۶) و مراجعه علمی و معنوی‏را تنها به آن حضرت روا می‏دیدند و به سوی او دعوت می‏کردند (۱۷) .

دو مسئله جانشینی و مرجعیت علمی

«شیعه»طبق آنچه از تعالیم اسلامی به دست آورده بود معتقد بود که آنچه برای جامعه در درجه اول اهمیت است،روشن شدن تعالیم اسلام و فرهنگ دینی است (۱۸) و در درجه تالی آن،جریان کامل آنها در میان جامعه می‏باشد.

و به عبارت دیگر اولا:افراد جامعه به جهان و انسان با چشم واقع بینی نگاه کرده،وظایف انسانی خود را (به طوری که صلاح واقعی است) بدانند و بجا آورند اگر چه مخالف دلخواهشان باشد.

ثانیا:یک حکومت دینی نظم واقعی اسلامی را در جامعه حفظ و اجرا نماید و به طوری که مردم کسی را جز خدا نپرستند و از آزادی کامل و عدالت فردی و اجتماعی بر خوردار شوند،و این دو مقصود به دست کسی باید انجام یابد که عصمت و مصونیت خدایی داشته باشد و گرنه ممکن است کسانی مصدر حکم یا مرجع علم قرار گیرند که در زمینه وظایف محوله خود،از انحراف فکر یا خیانت سالم نباشد و تدریجا ولایت عادله آزادیبخش اسلامی به سلطنت استبدادی و ملک کسرایی و قیصری تبدیل شود و معارف پاک دینی مانند معارف ادیان دیگر دستخوش تحریف و تغییر دانشمندان بلهوس و خودخواه گردد و تنها کسی که به تصدیق پیغمبر اکرم در اعمال و اقوال خود مصیب و روش او با کتاب خدا و سنت پیغمبر مطابقت کامل داشت همان علی علیه السلام بود (۱۹) .

و اگر چنانچه اکثریت می‏گفتند قریش با خلافت حقه علی مخالف بودند،لازم بود مخالفین را بحق وادارند و سرکشان را به جای خود بنشانند چنانکه با جماعتی که در دادن زکات امتناع داشتند،جنگیدند و از گرفتن زکات صرفنظر نکردند نه اینکه از ترس مخالفت قریش،حق را بکشند .

آری آنچه شیعه را از موافقت با خلافت انتخابی باز داشت،ترس از دنباله ناگوار آن یعنی فساد روش حکومت اسلامی و انهدام اساس تعلیمات عالیه دین بود،اتفاقا جریان بعدی حوادث نیز این عقیده (یا پیش بینی) را روز به روز روشنتر می‏ساخت و در نتیجه شیعه نیز در عقیده خود استوارتر می‏گشت و با اینکه در ظاهر با نفرات ابتدائی انگشت شمار خود به هضم اکثریت رفته بود و در باطن به اخذ تعالیم اسلامی از اهل بیت و دعوت به طریقه خود،اصرار می‏ورزیدند در عین حال برای پیشرفت و حفظ قدرت اسلام،مخالفت علنی نمی ‏کردند و حتی افراد شیعه،دوش به دوش اکثریت به جهاد می‏رفتند و در امور عامه دخالت می‏کردند و شخص علی علیه السلام در موارد ضروری،اکثریت را به نفع اسلام راهنمایی می‏ نمود (۲۰) .

روش سیاسی خلافت انتخابی و مغایرت آن با نظر شیعه

«شیعه»معتقد بود که شریعت آسمانی اسلام که مواد آن در کتاب خدا و سنت پیغمبر اکرم روشن شده تا روز قیامت به اعتبار خود باقی و هرگز قابل تغییر نیست (۲۱) و حکومت اسلامی با هیچ عذری نمی‏تواند از اجرای کامل آن سرپیچی نماید،تنها وظیفه حکومت اسلامی این است که با شورا در شعاع شریعت به سبب مصلحت وقت،تصمیماتی بگیرد ولی در این جریان،به علت بیعت‏سیاست آمیز شیعه و همچنین از جریان حدیث دوات و قرطاس که در آخرین روزهای بیماری پیغمبر اکرم اتفاق افتاد،پیدا بود که گردانندگان و طرفداران خلافت انتخابی معتقدند که کتاب خدا مانند یک قانون اساسی محفوظ بماند ولی سنت و بیانات پیغمبر اکرم را در اعتبار خود ثابت نمی‏دانند بلکه معتقدند که حکومت اسلامی می‏تواند به سبب اقتضای مصلحت،از اجرای آنها صرفنظر نماید.و این نظر با روایتهای بسیاری که بعدا در حق صحابه نقل شد (صحابه مجتهدند و در اجتهاد و مصلحت بینی خود اگر اصابت کنند مأجور و اگر خطا کنند معذور می‏باشند) تأیید گردید و نمونه بارز آن وقتی اتفاق افتاد که خالد بن ولید یکی از سرداران خلیفه،شبانه در منزل یکی از معاریف مسلمانان«مالک بن نویره»مهمان شد و مالک را غافلگیر نموده،کشت و سرش را در اجاق گذاشت و سوزانید و همان شب با زن مالک همبستر شد!و به دنبال این جنایتهای شرم آورد،خلیفه به عنوان اینکه حکومت وی به چنین سرداری نیازمند است،مقررات شریعت را در حق خالد اجرا نکرد (۲۲) !!

و همچنین خمس را از اهل بیت و خویشان پیغمبر اکرم بریدند (۲۳) و نوشتن احادیث پیغمبر اکرم به کلی قدغن شد و اگر در جای حدیث مکتوب کشف یا از کسی گرفته می‏شد آن را ضبط کرده‏ می‏سوزانیدند (۲۴) و این قدغن در تمام زمان خلفای راشدین تا زمان خلافت عمر بن عبد العزیز خلیفه اموی (۹۹ـ۱۰۲) استمرار داشت (۲۵) و در زمان خلافت خلیفه دوم (۱۳ـ۲۵ ق) این سیاست روشنتر شد و در مقام خلافت،عده‏ای از مواد شریعت را مانند حج تمتع و نکاح متعه و گفتن«حی علی خیر العمل»در اذان نماز ممنوع ساخت (۲۶) و نفوذ سه اطلاق را دایر کرد و نظایر آنها (۲۷) .

در خلافت وی بود که بیت المال در میان مردم با تفاوت تقسیم‏شد (۲۸) که بعدا در میان مسلمانان اختلاف طبقاتی عجیب و صحنه‏ های خونین دهشتناکی به وجود آورد و در زمان وی معاویه در شام با رسومات سلطنتی کسری و قیصر حکومت می‏کرد و خلیفه او را کسرای عرب می‏نامید و متعرض حالش نمی‏شد.

خلیفه دوم به سال ۲۳ هجری قمری به دست غلامی ایرانی کشته شد و طبق رأی اکثریت شورای شش نفری که به دستور خلیفه منعقد شد،خلیفه سوم زمام امور را به دست گرفت.وی در عهد خلافت خود خویشاوندان اموی خود را بر مردم مسلط ساخته در حجاز و عراق و مصر و سایر بلاد اسلامی زمام امور را به دست ایشان سپرد (۲۹) ایشان بنای بی‏بند و باری گذاشته آشکارا به ستم و بیداد و فسق و فجور و نقص قوانین جاریه اسلامی پرداختند،سیل شکایتها از هر سوی به دار الخلافه سرازیر شد،ولی خلیفه که تحت تأثیر کنیزان اموی خود و خاصه مروان بن حکم (۳۰) قرار داشت،به شکایتهای مردم ترتیب اثر نمی‏داد بلکه گاهی هم دستور تشدید و تعقیب شاکیان را صادر می‏کرد (۳۱) و بالأخره به سال ۳۵ هجری،مردم بر وی شوریدند وپس از چند روز محاصره و زد و خورد،وی را کشتند.

خلیفه سوم در عهد خلافت خود حکومت شام را که در رأس آن از خویشاوندهای اموی او معاویه قرار داشت،بیش از پیش تقویت می‏کرد و در حقیقت سنگینی خلافت،در شام متمرکز بود و تشکیلات مدینه که دار الخلافه بود جز صورتی در بر نداشت (۳۲) خلافت خلیفه اول با انتخاب اکثریت صحابه و خلیفه دوم با وصیت‏خلیفه اول و خلیفه سوم با شورای شش نفری که اعضا و آیین نامه آن را خلیفه دوم تعیین و تنظیم کرده بود،مستقر شد .و روی هم رفته سیاست سه خلیفه که ۲۵ سال خلافت کردند در اداره امور این بود که قوانین اسلامی بر طبق اجتهاد و مصلحت وقت که مقام خلافت تشخیص دهد،در جامعه اجرا شود و در معارف اسلامی این بود که تنها قرآن بی اینکه تفسیر شود یا مورد کنجکاوی قرار گیرد خوانده شود و بیانان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم (حدیث) بی اینکه روی کاغذ بیاید روایت شود و از حدود زبان و گوش تجاوز نکند.

کتابت،به قرآن کریم انحصار داشت و در حدیث ممنوع بود (۳۳) پس از جنگ یمامه که در سال دوازده هجری قمری خاتمه یافت و گروهی از صحابه که قاری قرآن بودند در آن جنگ کشته شدند،عمر بن الخطاب به خلیفه اول پیشنهاد می‏کند که آیات قرآن در یک مصحف جمع آوری شود،وی در پیشنهاد خود می‏گوید اگر جنگی رخ دهد و بقیه حاملان قرآن کشته شوند،قرآن از میان ما خواهد رفت،بنابر این،لازمست آیات قرآنی را در یک مصحف جمع آوری کرده به قید کتابت در بیاوریم (۳۴) ،این تصمیم را درباره قرآن کریم گرفتند با اینکه حدیث پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که تالی قرآن بود نیز با همان خطر تهدید می‏شد و از مفاسد نقل به معنا و زیاده و نقیصه و جعل و فراموشی در امان نبود ولی توجهی به نگهداری حدیث نمی‏شد بلکه کتابت آن ممنوع و هر چه به دست می‏افتاد سوزانیده‏می‏شد تا در اندک زمانی کار به جایی کشید که در ضروریات اسلام مانند نماز،روایات متضاد به وجود آمد و در سایر رشته‏های علوم در این مدت قدمی بر داشته نشد و آنهمه تقدیس و تمجید که در قرآن و بیانات پیغمبر اکرم نسبت به علم و تأکید و ترغیب در توسعه علوم وارد شده بی اثر ماند و اکثریت مردم سرگرم فتوحات پی در پی اسلام و دلخوش به غنایم فزون از حد که از هر سو به جزیره العرب سرازیر می‏شد،بودند و دیگر عنایتی به علوم خاندان رسالت که سر سلسله‏شان علی علیه السلام بود و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم او را آشناترین مردم به معارف اسلام و مقاصد قرآن معرفی کرده بود نشد،حتی در قضیه جمع قرآن (با اینکه می‏دانستند پس از رحلت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مدتی در کنج خانه نشستند و مصحف را جمع‏آوری نموده است) وی را مداخله ندادند حتی نام او را نیز به زبان نیاوردند (۳۵) .

اینها و نظایر اینها اموری بود که پیروان علی علیه السلام را در عقیده خود راسختر و نسبت به جریان امور،هشیارتر می‏ساخت و روز به‏روز بر فعالیت خود می‏افزودند.علی نیز که دستش از تربیت عمومی مردم کوتاه بود به تربیت خصوصی افراد می‏پرداخت.

در این ۲۵ سال،سه تن از چهار نفر یاران علی علیه السلام که در همه احوال در پیروی او ثابت قدم بودند (سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد) در گذشتند ولی جمعی از صحابه و گروه انبوهی از تابعین در حجاز و یمن و عراق و غیر آنها در سلک پیروان علی درآمدند و در نتیجه پس از کشته شدن خلیفه سوم،از هر سوی به آن حضرت روی نموده و به هر نحو بود با وی بیعت کردند و وی را برای خلافت برگزیدند.

انتهای خلافت به امیر المؤمنین علی (ع) و روش آن حضرت

خلافت علی علیه السلام در اواخر سال ۳۵ هجری قمری شروع شد و تقریبا چهار سال و پنج ماه ادامه یافت.علی علیه السلام در خلافت،رویه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را معمول می‏داشت (۳۶) و غالب تغییراتی را که در زمان خلافت پیشینیان پیدا شده بود به حالت اولی برگردانید و عمال نالایق را که زمام امور را در دست داشتند از کار بر کنار کرد (۳۷) .و در حقیقت یک نهضت انقلابی بود و گرفتاریهای بسیاری در بر داشت.

علی علیه السلام نخستین روز خلافت در سخنرانی که برای مردم نمود چنین گفت:«آگاه باشید !گرفتاری که شما مردم هنگام بعثت پیغمبر خدا داشتید امروز دوباره به سوی شما برگشته و دامنگیرتان‏شده است.باید درست زیر و روی شوید و صاحبان فضیلت که عقب افتاده‏اند پیش افتند و آنان که به ناروا پیشی می‏گرفتند،عقب افتند (حق است و باطل و هر کدام اهلی دارد باید از حق پیروی کرد) اگر باطل بسیار است چیز تازه‏ای نیست و اگر حق کم است گاهی کم نیز پیش می‏افتند و امید پیشرفت نیز هست.البته کم اتفاق می‏افتد که چیزی که پشت به انسان کند دوباره برگشته و روی نماید» (۳۸) .

علی علیه السلام به حکومت انقلابی خود ادامه داد و چنانکه لازمه طبیعت هر نهضت انقلابی است،عناصر مخالف که منافعشان به خطر می‏افتد از هر گوشه و کنار سر به مخالفت بر افراشتند و به نام خونخواهی خلیفه سوم،جنگهای داخلی خونینی بر پا کردندـکه تقریبا در تمام مدت خلافت علی علیه السلام ادامه داشتـبه نظر شیعه،مسببین این جنگهای داخلی جز منافع شخصی منظوری نداشتند و خونخواهی خلیفه سوم،دستاویز عوامفریبانه‏ای بیش نبود و حتی سوء تفاهم نیز در کار نبود (۳۹) .سبب جنگ اول که«جنگ جمل»نامیده می‏شود،غائله اختلاف طبقاتی بود که از زمان خلیفه دوم در تقسیم مختلف بیت المال پیدا شده بود،علی علیه السلام پس از آنکه به خلافت شناخته شد،مالی در میان مردم بالسویه قسمت فرمود (۴۰) چنانکه سیرت پیغمبر اکرم نیز همانگونه بود و این روش زبیر و طلحه را سخت بر آشفت و بنای تمرد گذاشتند و به نام زیارت کعبه،از مدینه به مکه رفتند و ام المؤمنین عایشه را که در مکه بود و با علی علیه السلام میانه خوبی نداشت با خود همراه ساخته به نام خونخواهی خلیفه سوم!نهضت و جنگ خونین جمل را بر پا کردند (۴۱) .

با اینکه همین طلحه و زبیر هنگام محاصره و قتل خلیفه سوم در مدینه بودند از وی دفاع نکردند (۴۲) و پس از کشته شدن وی اولین کسی بودند که از طرف خود و مهاجرین با علی بیعت کردند (۴۳) و همچنین ام المؤمنین عایشه خود از کسانی بود که مردم را به قتل خلیفه سوم تحریص می‏کرد (۴۴) و برای اولی بار که قتل خلیفه سوم را شنید به وی دشنام داد و اظهار مسرت نمود.اساسا مسببین اصلی قتل خلیفه،صحابه بودند که از مدینه به اطراف نامه‏ها نوشته مردم را بر خلیفه می‏شورانیدند .

سبب جنگ دوم که جنگ صفین نامیده می‏شود و یک سال و نیم طول کشید،طمعی بود که معاویه در خلافت داشت و به عنوان خونخواهی خلیفه سوم این جنگ را بر پا کرد و بیشتر از صد هزار خون ناحق ریخت و البته معاویه در این جنگ حمله می‏کرد نه دفاع،زیرا خونخواهی هرگز به شکل دفاع صورت نمی‏گیرد.

عنوان این جنگ«خونخواهی خلیفه سوم»بود با اینکه خود خلیفه سوم در آخرین روزهای زندگی خود برای دفع آشوب از معاویه استمداد نمود وی با لشگری از شام به سوی مدینه حرکت نموده آنقدر عمدا در راه توقف کرد تا خلیفه را کشتند آنگاه به شام‏برگشته به خونخواهی خلیفه قیام کرد (۴۵) .

و همچنین پس از آنکه علی علیه السلام شهید شد و معاویه خلافت را قبضه کرد،دیگر خود خلیفه سوم را فراموش کرده،قتله خلیفه را تعقیب نکرد!!

پس از جنگ صفین،جنگ نهروان در گرفت،در این جنگ جمعی از مردم که در میانشان صحابی نیز یافت می‏شد،در اثر تحریکات معاویه در جنگ صفین به علی علیه السلام شوریدند و در بلاد اسلامی به آشوبگری پرداخته هر جا از طرفداران علی علیه السلام می‏یافتند می‏کشتند،حتی شکم زنان آبستن را پاره کرده جنینها را بیرون آورده سر می‏بریدند (۴۶) .

علی علیه السلام این غائله را نیز خوابانید ولی پس از چندی در مسجد کوفه در سر نماز به دست برخی از این خوارج شهید شد.

بهره‏ای که شیعه از خلافت پنجساله علی (ع) بر داشت

علی علیه السلام در خلافت چهار سال و نه ماهه خود اگر چه نتوانست اوضاع درهم ریخته اسلامی را کاملا به حال اولی که داشت‏برگرداند ولی از سه جهت عمده موفقیت حاصل کرد:

۱ـبه واسطه سیرت عادله خود،قیافه جذاب سیرت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را به مردم،خاصه به نسل جدید نشان داد،وی در برابر شوکت کسرایی و قیصری معاویه در زی فقرا و مانند یکی از بینواترین مردم زندگی می‏کرد.وی هرگز دوستان و خویشاوندان و خاندان خود را بر دیگران مقدم نداشت و توانگری را به گدایی و نیرومندی را به ناتوانی ترجیح نداد .

۲ـبا آن همه گرفتاریهای طاقت فرسا و سرگرم کننده،ذخایر گرانبهایی از معارف الهیه و علوم حقه اسلامی را میان مردم به یادگار گذاشت.

مخالفین علی علیه السلام می‏گویند:وی مرد شجاعت بود نه مرد سیاست،زیرا او می‏توانست در آغاز خلافت خود،با عناصر مخالف،موقتا از در آشتی و صفا در آمده آنان را با مداهنه راضی و خشنود نگهدارد و بدین وسیله خلافت خود را تحکیم کند سپس به قلع و قمعشان بپردازد .

ولی اینان این نکته را نادیده گرفته‏اند که خلافت علی یک نهضت انقلابی بود و نهضتهای انقلابی باید از مداهنه و صورت سازی دور باشد.مشابه این وضع در زمان بعثت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز پیش آمد و کفار و مشرکین بارها به آن حضرت پیشنهاد سازش دادند و اینکه آن حضرت به خدایانشان متعرض نشود ایشان نیز کاری با دعوت وی نداشته باشند ولی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نپذیرفت با اینکه می‏توانست در آنروزهای سخت،مداهنه و سازش کرده موقعیت خود را تحکیم نماید،سپس به مخالفت دشمنان قد علم کند .اساسادعوت اسلامی هرگز اجازه نمی‏دهد که در راه زنده کردن حقی،حق دیگری کشته شود یا باطلی را با باطل دیگری رفع نمایند و آیات زیادی در قرآن کریم در این باره موجود است (۴۷) .

گذشته از اینکه مخالفین علی در باره پیروزی و رسیدن به هدف خود از هیچ جرم و جنایت و نقض قوانین صریح اسلام (بدون استثنا) فرو گذاری نمی‏کردند و هر لکه را به نام اینکه صحابی هستند و مجتهدند،می‏شستند ولی علی به قوانین اسلام پایبند بود.

از علی علیه السلام در فنون متفرقه عقلی و دینی و اجتماعی نزدیک به یازده هزار کلمات قصار ضبط شده (۴۸) و معارف اسلام را (۴۹) در سخنرانیهای خود با بلیغترین لهجه و روانترین بیان ایراد نموده (۵۰) وی دستور زبان عربی را وضع کرد و اساس ادبیات عربی را بنیاد نهاد.وی اول کسی است در اسلام که در فلسفه الهی غور کرده (۵۱) به سبک استدلال آزاد و برهان منطقی سخن گفت و مسائلی را که تا آن روز در میان فلاسفه جهان،مورد توجه قرار نگرفته بود طرح کرده و در این باب بحدی عنایت به خرج می‏داد که در بحبوحه (۵۲) جنگها به بحث علمی می‏پرداخت.

۳ـ گروه انبوهی از رجال دینی و دانشمندان اسلامی را تربیت کرد (۵۳) که در میان ایشان جمعی از زهاد و اهل معرفت مانند«اویس قرنی و کمیل بن زیاد و میثم تمار و رشید هجری»وجود دارند که در میان عرفای اسلامی،مصادر عرفان شناخته شده‏اند و عده‏ای مصادر اولیه علم فقه و کلام و تفسیر و قرائت و غیر آنها می‏باشند.

پی‏ نوشت:

۱ـ اولین اسمی که در زمان رسول خدا پیدا شد،«شیعه»بود که سلمان و ابوذر و مقداد و عمار با این اسم مشهور شدند (حاضر العالم الاسلامی،ج ۱،ص ۱۸۸)

۲ـ و انذر عشیرتک الاقربین (سوره شعرا،آیه ۲۱۴)

۳ـ در ذیل این حدیث،علی (ع) میفرماید:«من که از همه کوچکتر بودم عرض کردم:من وزیر تو میشوم،پیغمبر دستش را به گردن من گذاشته فرمود:این شخص برادر و وصی و جانشین من میباشد باید از او اطاعت نمایید،مردم میخندیدند و به ابی طالب میگفتند:تو را امر کرد که از پسرت اطاعت کنی»، (تاریخ طبری،ج ۲ ص ۳۲۱.تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۱۶.البدایه و النهایه،ج ۳،ص ۳۹.غایه المرام،ص ۳۲۰)

۴ـ ام سلمه میگوید پیغمبر فرمود:«علی همیشه با حق و قرآن است و حق و قرآن نیز همیشه با اوست و تا قیامت از هم جدا نخواهند شد.»، (این حدیث با پانزده طریق از عامه و یازده طریق از خاصه نقل شده و ام سلمه و ابن عباس و ابو بکر و عایشه و علی (ع) و ابو سعید خدری و ابو لیلی و ابو ایوب انصاری از راویان آن هستند.غایه المرام بحرانی،ص ۵۳۹ و ۵۴۰)

پیغمبر فرمود:«خدا علی را رحمت کند که همیشه حق با اوست»، (البدایه و النهایه،،ج ۷،ص ۳۶)

۵ـ پیغمبر فرمود:«حکمت ده قسمت شده،نه جزء آن بهره علی و یک جزء آن در میان تمام مردم قسمت شده است» (البدایه و النهایه،ج ۷،ص ۳۵۹)

۶ـ هنگامی که کفار مکه تصمیم گرفتند محمد (ص) را به قتل رسانند و اطراف خانهاش را محاصره کردند،پیغمبر (ص) تصمیم گرفت به مدینه هجرت کند،به علی فرمود:«آیا تو حاضری شب در بستر من بخوابی تا گمان برند من خوابیدهام و از تعقیب آنان در امام باشم»،علی در آن وضع خطرناک،این پیشنهاد را با آغوش باز پذیرفت.

۷ـ تواریخ و جوامع حدیث.

۸ـ «حدیث غدیر»از احادیث مسلمه میان سنی و شیعه میباشد و متجاوز از صد نفر صحابی با سندها و عبارتهای مختلف آن را نقل نمودهاند و در کتب عامه و خاصه ضبط شده،برای تفصیل به کتاب غایه المرام،ص ۷۹ و عبقات،جلد غدیر و الغدیر مراجعه شود.

۹ـ تاریخ یعقوبی (ط نجف) ج ۲،ص ۱۳۷ و ۱۴۰.تاریخ ابی الفداء ج ۱،ص ۱۵۶

صحیح بخاری،ج ۴،ص ۱۰۷.مروج الذهب،ج ۲،ص ۴۳۷.ابن ابی الحدید،ج ۱،ص ۱۲۷ و ۱۶۱

۱۰ـصحیح مسلم،ج ۱۵،ص ۱۷۶.صحیح بخاری،ج ۴،ص ۲۰۷.مروج الذهب،ج ۲،ص ۲۳ و ج ۲،ص ۴۳۷.تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۲۷ و ۱۸۱

۱۱ـ جابر میگوید:نزد پیغمبر بودیم که علی از دور نمایان شد،پیغمبر فرمود:«سوگند به کسی که جانم به دست اوست!این شخص و شیعیانش در قیامت رستگار خواهند بود»،ابن عباس میگوید وقتی آیه: ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریه نازل شد،پیغمبر به علی فرمود:«مصداق این آیه تو و شیعیانت میباشید که در قیامت خشنود خواهید بود و خدا هم از شما راضی است»،این دو حدیث و چندین حدیث دیگر،در تفسیر الدر المنثور،ج ۶،ص ۳۷۹ و غایه المرام،ص ۳۲۶ نقل شده است.

۱۲ـ محمد (ص) در مرض وفاتش لشکری را به سرداری اسامه بن زید مجهز کرده اصرار داشت که همه در این جنگ شرکت کنند و از مدینه بیرون روند،عدهای از دستور پیغمبر اکرم (ص) تخلف کردند که از آن جمله«ابو بکر و عمر»بودند و این قضیه پیغمبر را بشدت ناراحت کرد (شرح ابن ابی الحدید،ط مصر،ج ۱،ص ۵۳)

پیغمبر اکرم (ص) هنگام وفاتش فرمود:«دوات و قلم حاضر کنید تا نامهای برای شما بنویسم که سبب هدایت شما شده گمراه نشوید»،عمر از این کار مانع شده گفت:مرضش طغیان کرده هذیان میگوید!!! (تاریخ طبری،ج ۲،ص ۴۳۶.صحیح بخاری،ج ۳.صحیح مسلم،ج ۵.البدایه و النهایه،ج ۵،ص ۲۲۷.ابن ابی الحدید،ج ۱،ص ۱۳۳)

همین قضیه در مرض موت خلیفه اول تکرار یافت و خلیفه اول به خلافت عمر وصیت کرد و حتی در اثنای وصیت بیهوش شد،ولی عمر چیزی نگفت و خلیفه اول را به هذیان نسبت نداد در حالی که هنگام نوشتن وصیت،بیهوش شده بود،ولی پیغمبر اکرم (ص) معصوم و مشاعرش بجا بود (روضه الصفا،ج ۲ ص ۲۶۰)

۱۳ـ شرح ابن ابی الحدید،ج ۱،ص ۵۸ و ص ۱۲۳ـ۱۳۵.یعقوبی،ج ۲،ص ۱۰۲.تاریخ طبری،ج ۲،ص ۴۴۵ـ ۴۶۰

۱۴ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۰۳ـ۱۰۶.تاریخ ابی الفداء ج ۱،ص ۱۵۶ و ۱۶۶.مروج الذهب،ج ۲،ص ۳۰۷ و ۳۵۲.شرح ابن ابی الحدید،ج ۱،ص ۱۷ و ۱۳۴

۱۵ـ عمرو بن حریث به سعید بن زید گفت:آیا کسی با بیعت ابی بکر مخالفت کرد؟پاسخ داد:هیچ کس مخالف نبود جز کسانی که مرتد شده بودند یا نزدیک بود مرتد شوند! (تاریخ طبری،ج ۲،ص ۴۴۷)

۱۶ـ در حدیث معروف ثقلین میفرماید:«من در میان شما دو چیز با ارزش را به امانتمیگذارم که اگر به آنها متمسک شوید هرگز گمراه نخواهید شد.قرآن و اهل بیتم تا روز قیامت از هم جدا نخواهند شد»،این حدیث با بیشتر از صد طریق از ۳۵ نفر از صحابه پیغمبر اکرم (ص) نقل شده است،رجوع شود به طبقات حدیث ثقلین.غایه المرام.ص ۲۱۱

پیغمبر فرمود:«من شهر علم و علی درب آن میباشد پس هر که طالب علم است از درش وارد شود»، (البدایه و النهایه،ج ۷،ص ۳۵۹)

۱۷ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۰۵ـ۱۵۰ مکررا ذکر شده است.

۱۸ـ کتاب خدا و بیانات پیغمبر اکرم (ص) و ائمه اهل بیت با ترغیب و تحریص به تحصیل علم تا جایی که پیغمبر اکرم میفرماید:«طلب العلم فریضه علی کل مسلم»طلب دانش به هر مسلمانی واجب است (بحار،ج ۱،ص ۱۷۲)

۱۹ـ البدایه و النهایه،ج ۷،ص ۳۶۰

۲۰ـ تاریخ یعقوبی،ص ۱۱۱،۱۲۶ و ۱۲۹

۲۱ـ خدای تعالی در کلام خود میفرماید: و انه لکتاب عزیز لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه یعنی:«قرآن کتابی است گرامی که هرگز باطل از پیش و پس به آن راه نخواهد یافت»، (سوره فصلت،آیه ۴۱ و ۴۲)

میفرماید: ان الحکم الا لله یعنی:«جز خدا کسی نباید حکم کند»، (سوره یوسف،آیه ۶۷) یعنی شریعت تنها شریعت و قوانین خداست که از را نبوت باید به مردم برسد

و میفرماید: و لکن رسول الله و خاتم النبیین ، (سوره احزاب،آیه ۴۰) و با این آیه،ختم نبوت و شریعت را با پیغمبر اکرم (ص) اعلام میفرماید.

و میفرماید: و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون .

یعنی:«هر کس مطابق حکم خدا حکم نکند،کافر است»، (سوره مائده،آیه ۴۴)

۲۲ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۱۰.تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۵۸

۲۳ـ در الذر المنثور،ج ۳،ص ۱۸۶.تاریخ یعقوبی،ج ۳،ص ۴۸،گذشته از اینها وجوب خمس در قرآن کریم منصوص میباشد: و اعلموا انما غنمتم من شیء فان لله خمسه و للرسول و لذی القربی ، (سوره انفال،آیه ۴۱)

۲۴ـ ابو بکر در خلافتش پانصد حدیث جمع کرد،عایشه میگوید یک شب تا صبح پدرم را مضطرب دیدم،صبح به من گفت:احادیث را بیاور،پس همه آنها را آتش زد (کنزل العمال،ج ۵،ص ۲۳۷)

عمر به همه شهرها نوشت:نزد هر کس حدیثی هست باید نابودش کند (کنز العمال ج ۵،ص ۲۳۷)

محمد بن ابی بکر میگوید:در زمان عمر،احادیث زیاد شد،وقتی به نزدش آوردند دستور داد آنها را سوزانیدند (طبقات ابن سعد،ج ۵،ص ۱۴۰)

۲۵ـ تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۵۱ و غیر آن.

۲۶ـ پیغمبر اکرم (ص) در حجه الوداع عمل حج را برای حجاج که از دور به مکه وارد شوند (طبق آیه: فمن تمتع بالعمره الخ) به شکل مخصوص مقرر داشت و عمر در خلافت خود آن را ممنوع ساخت.و همچنین در زمان رسول خدا متعه (ازدواج موقت) دایر بود ولی عمر در ایام خلافت خود آن را قدغن کرد و برای متخلفین مقرر داشت که سنگسار شوند.و همچنین در زمان رسول خدا در اذان نماز«حی علی خیر العمل»،یعنی مهیا باش برای بهترین اعمال که نماز است»،گفته میشد،ولی عمر گفت:این کلمه مردم را از جهاد باز میدارد و قدغن کرد!و همچنین در زمان رسول خدا به دستور آن حضرت در یک مجلس یک طلاق بیشتر انجام نمیگرفت ولی عمر اجازه داد که در یک مجلس سه طلاق داده شود!!قضایای نامبرده در کتب حدیث و فقه و کلام سنی و شیعه مشهور است.

۲۷ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۳۱.تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۶۰

۲۸ـ اسد الغابه،ج ۴،ص ۳۸۶.

۲۹ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۰.تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۶۸.تاریخ طبری،ج ۳،ص ۳۷۷ و غیر آنها .

۳۰ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۰.تاریخ طبری،ج ۳،ص ۳۹۷

۳۱ـ جماعتی از اهل مصر به عثمان شوریدند،عثمان احساس خطر کرده از علی بن ابیطالب استمداد نموده اظهار ندامت کرد،علی به مصریین فرمود:شما برای زنده کردن حق قیام کردهاید و عثمان توبه کرده میگوید:من از رفتار گذشتهام دست بر میدارم و تا سه روز دیگر به خواستههای شما ترتیب اثر خواهم داد و فرماندارانستمکار را عزل میکنم،پس علی از جانب عثمان برای ایشان قراردادی نوشته و ایشان مراجعت کردند.

در بین راه،غلام عثمان را دیدند که بر شتر او سوار و به طرف مصر میرود،از وی بدگمان شده او را تفتیش نمودند،با او نامهای یافتند که برای والی مصر نوشته بود بدین مضمون :به نام خدا،وقتی عبد الرحمان بن عدیس نزد تو آمد،صد تازیانه به او بزن و سر و ریشش را بتراش و به زندان طویل المده محکومش کن و مانند این عمل را درباره عمرو بن احمق و سودان بن حمران و عروه بن نباع اجزاء کن!!

نامه را گرفته و با خشم به جانب عثمان برگشته اظهار داشتند:تو به ما خیانت کردی!عثمان نامه را انکار نمود.گفتند غلام تو حامل نامه بود.پاسخ داد بدون اجازه من این عمل را مرتکب شده.گفتند مرکوبش شتر تو بود،پاسخ داد شترم را دزدیدهاند!گفتند:نامه به خط مشی تو میباشد،پاسخ داد بدون اجازه و اطلاع من این کار را انجام داده!!

گفتند پس به هر حال تو لیاقت خلافت نداری و باید استعفا دهی،زیرا اگر این کار به اجازه تو انجام گرفته خیانت پیشه هستی و اگر این کارهای مهم بدون اجازه و اطلاع تو صورت گرفته پس بی عرضگی و عدم لیاقت تو ثابت میشود و به هر حال یا استعفا کن و یا الآن عمال ستمکاران را عزل کن.

عثمان پاسخ داد:اگر من بخواهم مطابق میل شما رفتار کنم پس شما حکومت دارید،من چه کاره هستم؟آنان با حالت خشم از مجلس بلند شدند (تاریخ طبری،ج ۳،ص ۴۰۲ـ۴۰۹.تاریخ یعقوبی،ج ۲ ص ۱۵۰ و ۱۵۱)

۳۲ـ تاریخ طبری،ج ۳،ص ۳۷۷

۳۳ـ صحیح بخاری،ج ۶،ص ۸۹.تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۱۳

۳۴ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۱۱.تاریخ طبری،ج ۳،ص ۱۲۹ـ ۱۳۲

۳۵ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۱۳.شرح ابن ابی الحدید،ج ۱،ص ۹:در روایات زیادی وارد شده که بعد از انعقاد بیعت ابی بکر،وی پیش علی فرستاد و از وی بیعت خواست،علی پاسخ داد که من عهد کردهام که از خانه بجز برای نماز بیرون نروم تا قرآن را جمع کنم.و باز وارد است که علی پس از شش ماه با ابی بکر بیعت کرد و این دلیل تمام کردن جمع قرآن میباشد.و نیز وارد است که علی پس از جمع قرآن مصحف را به شتری بار کرده پیش مردم آورده نشان داد.و نیز وارد است که جنگ یمامه که قرآن پس از آن تألیف شده،در سال دوم خلافت ابی بکر بوده است،مطالب نامبرده در غالب کتب تاریخ و حدیث که متعرض قصه جمع مصحف شدهاند یافت میشود .

۳۶ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۴

۳۷ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۵.مروج الذهب،ج ۲،ص ۳۶۴

۳۸ـ نهج البلاغه،خطبه ۱۵

۳۹ـ پس از رحلت پیغمبر اکرم (ص) اقلیت انگشت شمار به پیروی علی (ع) از بیعت تخلف کردند و در رأس این اقلیت از صحابه سلمان و ابوذر و مقداد و عمار بودند و در آغاز خلافت علی (ع) نیز اقلیت قابل توجهی به عنوان مخالف از بیعت سر باز زدند و از جمله متخلفین و مخالفین سر سخت سعید بن عاص و ولید بن عقبه و مروان بن حکم و عمرو بن عاص و بسر بن ارطاه و سمره بن جندب و مغیره بن شعبه و غیر ایشان بودند.

مطالعه بیوگرافی این دو دسته و تأمل در اعمالی که انجام دادهاند و داستانهایی که تاریخ از ایشان ضبط کرده،شخصیت دینی و هدف ایشان را به خوبی روشن میکند.دسته اولی از اصحاب خاص پیغمبر اکرم و از زهاد و عباد و فداکاران و آزادیخواهان اسلامی و مورد علاقه خاص پیغمبر اکرم بودند.پیغمبر فرمود خدا به من خبر داد که چهار نفر را دوست دارد و مرا نیز امر کرده که دوستشان دارم . نام ایشان را پرسیدند سه مرتبه فرمود:علی سپس نام ابوذر و سلمان و مقداد را برد (سنن ابن ماجه،ج ۱،ص ۶۶)

عایشه گوید رسول خدا فرمود:هر دو امری که بر عمار عرضه شود حتما حق و ارشد آنها را اختیار خواهد کرد (سنن ابن ماجه،ج ۱،ص ۶۶)

پیغمبر فرمود:«راستگوتر از ابوذر در میان زمین و آسمان وجود ندارد»، (سنن ابن ماجه،ج ۱،ص ۶۸)

از اینان در همه مدت حیات،یک عمل غیر مشروع نقل نشده و خونی به نا حق نریختهاند،به عرض کسی متعرض نشدهاند،مال کسی را نربودهاند یا به افساد و گمراهی مردم نپرداختهاند .

ولی تاریخ از فجایع اعمال و تبهکاریهای دسته دوم پر است و خونهای نا حق که ریختهاند و مالهای مسلمانان که ربودهاند و اعمال شرم آور که انجام دادهاند،از شماره بیرون است و با هیچ عذری نمیتوان توجیه کرد جز اینکه گفته شود (چنانکه جماعت میگویند) خدا از اینان راضی بود و در هر جنایتی که میکردند آزاد بودند و مقررات اسلام که در کتاب و سنت است در حق دیگران وضع شده بوده است!!

۴۰ـ مروج الذهب،ج ۲،ص ۳۶۲.نهج البلاغه،خطبه ۱۲۲.تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۶۰ شرح ابن ابی الحدید ج ۱،ص ۱۸۰

۴۱ـ تاریخ یعقوبی،ج .تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۷۲.مروج الذهب،ج ۲،ص ۳۶۶

۴۲ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۲

۴۳ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۴.تاریخ ابی الفداء،ج ۱،ص ۱۷۱

۴۴ـ تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۲

۴۵ـ هنگامی که عثمان در محاصره شورشیان بود به وسیله نامه از معاویه استمداد کرد،معاویه دوازده هزار لشکر مجهز تهیه کرده به سوی مدینه حرکت نمود ولی دستور داد در حدود شام توقف نمایند و خودش نزد عثمان آمد آمادگی لشگر را گزارش داد،عثمان گفت:تو عمدا لشگر را در آنجا متوقف کردی تا من کشته شوم سپس خونخواهی مرا بهانه کرده قیام کنی (تاریخ یعقوبی،ج ۲،ص ۱۵۲.مروج الذهب،ج ۳،ص ۲۵.تاریخ طبری،ص ۴۰۲)

۴۶ـ مروج الذهب،ج ۲،ص ۴۱۵

۴۷ـ به شأن نزول آیه: و انطلق الملأ منهم ان امشوا و اصبروا علی الهتکم ، (سوره ص،آیه ۵) و آیه: و لو لا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئا قلیلا (سوره اسری،آیه ۷۴) و آیه : ودوا لو تدهن فیدهنون (سوره قلم،آیه ۹) در تفاسیر روایتی مراجعه شود.

۴۸ـ کتاب الغرر و الدرر آمدی و متفرقات جوامع حدیث.

۴۹ـ مروج الذهب،ج ۲،ص ۴۳۱.شرح ابن ابی الحدیث ج ۱،ص ۱۸۱

۵۰ـ اشباه و نظایر سیوطی در نحو،ج ۲.شرح ابن ابی الحدید،ج ۱،ص ۶

۵۱ـ ر،ک:نهج البلاغه.

۵۲ـ در بحبوحه جنگ جمل،عربی خدمت علی (ع) عرض کرد:یا امیر المؤمنین!تومیگویی خدا واحد است؟مردم از هر طرف به وی حمله کرده گفتند ای عرب!مگر پراکندگی قلب و تشویش خاطر علی را مشاهده نمیکنی که به بحث علمی میپردازی؟علی (ع) به اصحاب خود فرمود:این مرد را به حال خود بگذارید،زیرا من در جنگ با این قوم هم جز روشن شدن عقاید درست و مقاصد دین،منظوری ندارم،سپس تفصیلا به پاسخ سؤال عرب پرداخت (بحار،ج ۲،ص ۶۵)

۵۳ـ شرح ابن ابی الحدید،ج ۱،ص ۶ـ ۹

منبع:شیعه در اسلام ، علامه طباطبایى