خلفای عباسی

نوشته‌ها

چگونگی مواجهه امام هادی (علیه‌السلام) با خلفای عباسی

اشاره:

امام هادی(علیه‌السلام) در سال ۲۱۲هجری قمری در منطقه «صریا» که در اطراف مدینه است به دنیا آمد. آن حضرت ۴۲ سال در این جهان زیست و سرانجام در رجب سال ۲۵۴ هجری قمری به دست معتز عباسی مسموم شد و به شهادت رسید. سوم رجب، سالروز شهادت آن حضرت است. به این مناسبت نوشتار حاضر، نگاهی به ابعاد مواجهه امام دهم(علیه‌السلام) و نوع تعاملی که خلفای عباسی با آن حضرت داشتند را ارائه می دهد. امید است مورداستفاده خوانندگان محترم قرارگیرد.

تعامل خلفای عباسی

خلفای عباسی می دانستند که باوجود امام هادی(علیه‌السلام) نمی توانند به راحتی دستگاه قدرت را طبق خواسته خود گسترش دهند و مردم را زیر یوغ ستم بکشانند به همین خاطر امام(علیه‌السلام) را در محاصره قرار دادند:

الف) انتقال حضرت از مدینه به سامراء:

امام هادی(علیه‌السلام) را مانند جد بزرگوارش امام رضا(علیه‌السلام) از مدینه النبی(صلی‌الله علیه و آله) بالاجبار خارج ساختند تا بیشتر حضرت را در محاصره خود قرار دهند نامه ای به ظاهر محترمانه توسط متوکل نوشته شد تا امام(علیه‌السلام) به سامراء بیاید و او بتواند براحتی نقشه های خود را عملی سازد که مهمترین نقشه او محروم کردن مردم از نور امامت بود.

«یزداد» طبیب مسیحی و شاگرد «نجتیشوع» با اشاره به انتقال اجباری امام(علیه‌السلام) به سامراء می گفت: اگر شخصی علم غیب می داند، تنها اوست. او را به اینجا (سامراء) آورده اند تا از گرایش مردم به سوی او جلوگیری کنند زیرا باوجود وی حکومت خود را در خطر می بیند۱

ب) جلوگیری از ارتباط امام(علیه‌السلام) با شیعیان و مردم عادی

خلفا طبق سیاست! خود مردم را به انواع مختلف تهدید، ارعاب، شکنجه، قتل،… از امام(علیه‌السلام) دور می ساختند بنابراین شیعیانی که می خواستند به محضر او بشتابند جز در خفا و تحمل مشکلات فراوان راه دیگری نداشتند. که خیلی از افراد توسط افراد امراء دستگیر شده و به مجازات های سنگینی می رسیدند که در تاریخ اسامی آنها ضبط شده است.

ج) بازرسی از منزل امام هادی(علیه‌السلام)

شب یا روز، صبح یا شب و… فرقی نداشت هرموقع که دلشان می خواست به منزل حضرت هجوم آورده منزل را جستجو می کردند تا شاید با یافتن شمشیری یا… حضرت را متهم به قیام برعلیه حکومت کنند و حضرت را به شهادت برسانند.حتی موقع انتقال حضرت(علیه‌السلام) به سامراء یحیی بن هرثمه. مأمور آوردن حضرت. ابتدا منزل را جستجو کرد و چون چیزی جز تعدادی قرآن و کتاب دعا نیافت از منزل خارج شده تا امام آماده سفر گردند!۲

د) اذیت و آزار شیعیان:

۱. شکنجه جسمی: متوکل در سیاهی دل و جنایات سرآمد خلفا است، در حکومت او علویان بسیاری زندانی یا تحت تعقیب قرار گرفتند و بسیاری نیز شهید شدند که نمونه آن «ابن سکیت» است. یار باوفای امام جواد(علیه‌السلام) و امام هادی(علیه‌السلام). شاعر و ادیب نام آور شیعی. جرم او دوستی با علی(علیه‌السلام) و آل علی است. روزی متوکل از او پرسید: این دو فرزند من نزد تو محبوبترند یا حسن(علیه‌السلام) و حسین(علیه‌السلام)؟ (ابن سکیت) از این مقایسه برآشفت و گفت: قسم به خدا (قنبر) غلام علی(علیه‌السلام) درنظر من از تو و دو فرزندت بهتر است۳ یا نصربن علی جهنی را به خاطر نقل حدیثی در فضائل اهل بیت هزار تازیانه زدند.

فشار اقتصادی چنان بر علویان توسط خلفا سنگین شد که کودکان شیعی از گرسنگی ناله ها سرداده و وضع شیعیان چنان وخیم بود که در تاریخ آمده بانوان علوی یک دست لباس درست برای نماز نداشتند۴.

در مقابل خلفاء با بیت المال مسلمین برای خود قصرها و کاخهای بیشمار می ساختند و مشغول لهو و لعب بودند کاخهائی همچون؛ شاه، عروس، شبداز، بدیع، ملیح،… در زمان متوکل ساخته می شدند و پولهای فراوانی صرف می شد. مثلاً برای ساخت کاخ «برکواء» بیست میلیون درهم خرج شد. و در همان کاخها جشن های مفصلی برگزار می شد و پولهای مردم صرف عیش و نوش درباریان و مدعوین. غیرشیعی. می گشت.

در جشن ختنه کنان پسر متوکل، عبدا… معتز  هشتاد و شش میلیون درهم خرج شد. متوکل ۱۲هزار کنیز داشت۵.

۲. شکنجه روحی: علویانی که زیر سخت ترین شکنجه خلفا بودند روزگار سختی را می گذراندند، ولی در مقابل، امام زمان خود را دارند و آلام دردهایشان امام(علیه‌السلام) بود ولی وقتی که روی یار را نبینند چه کنند؟ در سال ۲۳۶ قمری علویان دیدند که «دیزج» یهودی الاصل به دستور متوکل قبر مطهر اباعبدالله الحسین(علیه‌السلام) را خراب کرده و زمین ها را صاف کرد و تبدیل به زمین کشاورزی نمود و وقتی هم که دید بازهم مشتاقان حضرتش عاشق دیدارند قوانین سختی گذاشت تا جائی که برای رفتن به زیارت شخص باید دستش قطع می شد؟!

اقدامات امام هادی (علیه السلام)

۱. فعالیت های مخفی حضرت(علیه‌السلام):

الف) ارتباط با شیعیان:

هدایت شیعیان، کمک به آنها و جوابگویی به مسائل آنها به طرق مختلف.

ب) تجدیدنظر در شبکه ارتباطی وکالت:

ائمه برای ارتباط با پیروان خود شبکه ارتباطی وکالت را به وجود آورده بودند به این صورت که وکلاء ازطرف امام مأمور بودند که به سؤالات فقهی و عقیدتی و… شیعیان پاسخ داده و بعد از دریافت وجوهات و سؤالات بی پاسخ آن را خدمت امام(علیه‌السلام) برسانند.

این شبکه در زمان امام هادی(علیه‌السلام) نیز با تجدیدنظر متناسب با شرایط زمان توسط امام هادی(علیه‌السلام) ادامه داده شد. صرف نظر از کارکرد اصلی آن آمادگی مردم برای زمان غیبت حضرت حجت(علیه‌السلام) بود.

۲. اتمام فعالیت های فرهنگی توسط امام هادی(علیه‌السلام)

الف) نشر فرهنگ اهل بیت (علیهم السلام):

از فعالیت های امام هادی(علیه‌السلام) احیای فرهنگ ولایت بود.

۱.اشاره به واقعه تاریخی غدیر و فضائل و مناقب ملکوتی حضرت علی(علیه‌السلام).

۲. زیارت جامعه کبیره که توسط امام هادی(علیه‌السلام) بیان می شود یک دوره امام شناسی جامع و کامل است.

ب) بیان مسائل فقهی جامعه:

اگرچه سعی خلفاء براین بود که خود به وسیله علماء درباری مردم را از رجوع به سرچشمه ولایت دور سازند ولی بازهم بسیار اتفاق می افتاد که خود ناچار می شدند خدمت امام رسیده از آن حضرت استفاده کنند که البته به نیت ضربه زدن به امامت و… نیز بود.

۱. کیفر مسیحی زناکار: فردی مسیحی با زن مسلمانی زناکرده و بعد به خاطر ترس مسلمان شد بعضی ها حکم به قتل او دادند و بعضی به آزادی او و… برای حل اختلاف از محضر امام هادی(علیه‌السلام) پرسیدند حضرت با استدلال به آیه ۸۵ و ۸۴ سوره غافر فرمود: آنقدر باید شلاق بخورد تا بمیرد. ۶

۲. نذر مادر متوکل: مادر متوکل نذر کرد که اگر متوکل از مریضی نجات یابد تعداد کثیری (زیاد) دینار صدقه دهد. بعد از خوب شدن او در تعداد واقعی کثیر اختلاف شد امام فرمود: ۸۳ دینار زیرا ]لقد نصرکم ا… فی مواطن کثیره [جنگها و سریه های پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ۸۳ جنگ بود۷.

ج) جوابگوئی به شبهات کلامی:

در زمان امام هادی(علیه‌السلام) مکتب های عقیدتی و فکری فراوانی وجود داشت که از اساس پوچ بودند ولی طرفدارانی پیدا کرده و در تشیع نیز نفوذ می کردند که امام(علیه‌السلام) با جوابگوئی به آنها مسلمانان را از خطر این شبهات حذف می نمودند که به تعدادی از آنها اشاره می کنیم:

۱.غلات:

افرادی که درباره امام غلو نموده برای او مقام الوهیت قائل شده و گاه نیز خود را منصوب ازطرف امام(علیه‌السلام) معرفی می نمودند و چون خود را شیعه معرفی می کردند موجبات بدنامی برای شیعیان فراهم می شد که امام(علیه‌السلام) با تمام قدرت جلو آنها ایستادند و از این گروه اظهار تبری نمودند.

۲.واقفیه

آنها معتقد بودند که امام کاظم(علیه‌السلام) زنده است و آخرین امام و مهدی موعود است. امام هادی(علیه‌السلام) بشدت با آنها مبارزه می کرد و حتی در جواب نامه یکی از شیعیان فرمود: ]نعم اقنت علیهم فی صلاتک[۸آری در قنوت نماز آنها را نفرین کن.

۳.صوفیه

کسانیکه به ظاهر دل از دنیا کنده و از دنیا بدورند و لباس درویشی می پوشند! اگر غذائی یافتند می خورند! و اگر نیافتند صبر می کنند! ولی حقیقت اینست که آنها ریاکارند و راه غلط را می پیمایند امام هادی(علیه‌السلام) درباره آنها فرمود: والصوفیه کلهم من مخالفینا و طریقتهم مغایره لطریقتنا و ان هم الا نصاری و مجوس هذ الامه ، اولئک الذین یجهدون فی اطفاء نورا… والله یتم نوره و لوکره الکافرون ۹ همه صوفیان از مخالفان ما هستند و برنامه و روش آنها با برنامه و روش ما مغایرت دارد. آنها مطمئناً نصاری و مجوس این امت هستند آنها کسانی هستند که در خاموش نمودن نور خدا سعی می کنند (خداوند نور خود را کامل می کند گرچه کافران نپسندند.)

د.تربیت شاگردان :اگرچه دوران امام هادی(علیه‌السلام) دوران اختناق و استبداد بود و برخلاف دوران صادقین (علیهما السلام) آزادی عمل وجود نداشت ولی با این حال حضرت در رشته های مختلف شاگردان فقیهی را تربیت کردند که درنوع خود کم نظیر بودند افرادی مثل: فضل بن شاذان، حسین بن سعید اهوازی، ایوب بن نوح، ابوعلی (حسن بن راشد) حسن بن علی ناصر کبیر، عبدالعظیم حسنی (مدفون در شهر ری) و… که شیخ طوسی(ره) در رجال خود تعداد شاگردان حضرت در علوم مختلف را ۱۸۵ نفر ذکر می کند.۱۰

پی نوشت:

۱.علامه مجلسی بحارالانوار ج۵۰ ص۱۶۱.

۲.پیشوائی سید مهدی سیره پیشوایان ص۵۸۱ (تلخیص).

۳.سیره پیشوایان ص۵۸۹.

۴.تتمه المنتی شیخ عباس قمی ص۲۳۸-۲۳۹.

۵.سیره پیشوایان ص۵۹۵.

۶.وسایل الشیعه ج۱۸ ص۴۰۸.

۷.سیره پیشوایان ص۶۰۱.

۸.بحارالانوار ج۸۲ ص۲۰۳.

۹.سفینه البحار ج۲ ص۵۸.

۱۰.رجال طوسی ص۴۰۹.۴۲۹، سیره پیشوایان ص۶۱۱.

منبع: پایگاه اختصاصی امام هادی(علیه‌السلام)

برخوردهای امام موسی کاظم (علیه‌السلام) با خلفای عباسی

اشاره:

در دوران امام کاظم (علیه‌السلام) نخستین مرحله استبداد و ستمگرى حکّام عباسى بود که از زمان امام صادق (علیه‌السلام) آغاز شد و تا زمان امام رضا (علیه‌السلام) با شدّت هر چه تمام‌تر ادامه یافت. امام کاظم (علیه‌السلام) پس از شهادت پدرش در سال ۱۴۸،در زمان منصور دوانیقی امامت را عهده‌ دار شد و در خلافت هارون در سال ۱۸۳ به شهادت رسید و در تمام این سالها رهبرى شیعیان امامى را عهده‌دار بود. کتب تاریخ و حدیث، برخوردهاى متعدد خلفاى عباسى با امام کاظم (علیه‌السلام) را نقل کرده‌ اند که برخی از آنها در این مقاله منعکس شده است.

برخورد امام کاظم (علیه السلام) با منصور عباسی در روز نوروز

ابن شهر آشوب خبرى در برخورد منصور با امام کاظم (علیه‌السلام) آورده و مى ‌نویسد:

«‌منصور از امام خواست تا در عید نوروز، به جاى او در مجلسى نشسته و هدایایى را که مى‌آورند از طرف او بگیرد.امام در پاسخ فرمود:«انّى قد فتّشت الأخبار عن جدّى رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) فلم اجد لهذا العید خبرا؛ انّه سنّه للفرس محاها الإسلام و معاذ الله أن نحیى ما محاه الإسلام.» [۱] «من اخبارى را که از جدّم رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) وارد شده بررسى کردم و خبرى در باره این عید پیدا نکردم. این عید از سنن ایرانیان است که اسلام بر آن خط بطلان کشیده است. به خدا پناه مى‌برم از این که چیزى را که اسلام آن را از میان برده دوباره آن را زنده کنم.» منصور در پاسخ گفت: این کار را «سیاسه للجند» انجام مى‌ دهد، چرا که بسیارى از لشکریان منصور و حتى دهاقین معروف آن نواحى ایرانى بودند و طبیعى بود که به مناسبت این عید، هدایاى زیادى به منصور اهدا مى‌کردند. به این ترتیب وجوه زیادى به خزینه او- که به بخل نیز شهرت داشت- افزوده مى‌شد. وى امام را مجبور کرد تا آن روز از طرف منصور در آن مجلس نشسته و هدایاى لشکریان را بگیرد. با این حال برخورد امام با این حرکت منصور قابل توجه است.[۲] البته منظور امام در این جا باطل بودن عید نوروز نیست بلکه ، منظور ایشان گرفته هدیه توسط خلفا از مردم است.

بازداشت امام توسط مهدی عباسی و آزادی عجیب ایشان

مهدى عباسى که احتمال مى‌ داد ، حضرت وجوهى جمع‌آورى کرده و آن را براى سازمان دادن و تقویت شیعیان مصرف مى‌ کند، دستور بازداشت حضرت را به فرماندار خود در مدینه صادر نمود. او نیز امام را دستگیر و روانه بغداد کرد. مهدى او را به زندان انداخت. شب هنگام امیرالمؤمین على بن ابى طالب (علیه‌السلام) را در خواب دید که به او مى‌فرمود:«فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ؟»[۳] «آیا اگر به حکومت رسیدید مى‌ خواهید در زمین فساد کنید و پیوند خویشاوندیتان را ببرید؟» مهدى در همان لحظه از خواب بیدار شد؛ حاجب خود را که ربیع نام داشت صدا کرد و دستور داد امام کاظم (علیه‌السلام) را پیش او حاضر کند. وقتى امام آمد، ایشان را در کنار خویش نشاند و گفت: امیر المؤمنین (علیه‌السلام) را به خواب دیدم که این آیه را مى‌ خواند. سپس از او پرسید:

أ فتؤمنّی ان لا تخرج علىّ او على احد من ولدى؟

آیا به من اطمینان مى‌دهى که علیه من و یا یکى از فرزندانم قیام نکنى؟

امام فرمود: و للّه ما فعلت ذلک و لا هو من شأنى.

به خدا سوگند من چنین کارى نکرده‌ام و این کار اصولا در شأن من نیست.

خلیفه کوشید تا با دادن سه هزار دینار و تصدیق گفته ‌هاى امام، به گونه‌اى با او برخورد نماید تا او راضى به مدینه بازگردد و بیدرنگ آن حضرت را به مدینه بازگردانید. [۴]

تقاضای باز پس گیری فدک از مهدی عباسی

زمانى امام کاظم (علیه‌السلام) بر مهدى عباسى وارد شد و دید که او رد مظالم مى ‌کند. امام که او را در چنین حالى دید پرسید: چرا آنچه را که از راه ستم از ما گرفته شده بر نمى‌ گردانى؟ مهدى پرسید: آن چیست؟ امام ماجراى فدک را براى او چنین توصیف کرد: فدک به دلیل این که از جمله «ما لم یوجف علیه خیل و لا رکاب» است، ملک خالص پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بود که آن را به دخترش فاطمه علیها السّلام و امّ ایمن حاضر شده بود آن را به فاطمه (علیهاالسّلام) برگرداند، خلیفه دوم از این کار جلوگیرى کرد. مهدى گفت: حدود آن را مشخص کن تا برگردانم. امام حدود فدک را مشخص کرد. خلیفه عباسی گفت: هذا کثیر فانظر فیه. [۵](این مقدار زیاد است درباره آن فکر مى‌کنم). طبیعى بود که مهدى چنین کارى را انجام ندهد؛ زیرا افزون بر آن که او محکومیت کسانى را که مانع از بازگرداندن فدک به اهل بیت شده بودند مى‌ پذیرفت- و در میان آنها اجداد خود او نیز بودند- واگذارى آن مى‌ توانست امکانات مالى فراوانى را در اختیار امام قرار دهد که این به مصلحت حکومت نمى ‌توانست باشد.[۶]

هادی عباسی و تهدید امام به قتل

در زمان موسى الهادى فرزند مهدی بود که حسین بن على شهید فخّ، قیام کرد و کشته شد. وقتى سر او را براى هادى آوردند، او اشعارى چند بر زبان آورد و در آن طالبى ‌ها را به قطع رحم متهم کرد. وى سپس نگرانى شدید خود را از موسى بن جعفر (علیهماالسلام) اظهار نمود و قسم یاد کرد که او را خواهد کشت: و الله ما خرج حسین الّا عن امره و لا اتّبع الّا حجّته لأنّه صاحب الوصیه فى هذا البیت قتلنى الله ان ابقیت علی ه. به خدا قسم حسین (شهید فخّ) به دستور او (امام کاظم) قیام کرده و تحت تأثیر او قرار گرفته؛ زیرا صاحب وصیت (پرنفوذ) در این خانواده او است، خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم. قاضى ابو یوسف که در مجلس حاضر بود او را آرام کرد و گفت: نه موسى بن جعفر و نه هیچ کدام از فرزندان این خانواده اعتقاد به خروج علیه خلفا را ندارند. ادامه آمده است: زمانى که امام از خطر دستگیرى و شهادت خود به دست هادى عباسى آگاه شد و تهدیدهاى او را شنید، در حق وى نفرین کرد و چندى بعد خبر مرگ او به مدینه رسید. [۷]

مناظره امام با هارون بر سر دنیا

موقعى که موسى بن جعفر (علیه‌السلام) را پیش هارون آوردند،در قسمتى از سخنانى که بین آنها مطرح شد آمده است که:

– هارون :این دنیا چیست؟ و براى چه کسانى است؟

– امام فرمودند: آن براى شیعیان ما مایه آرامش خاطر و براى دیگران مایه آزمایش است.

– هارون گفت: پس چرا صاحب آن، آن را در اختیار خود نمى ‌گیرد؟

– امام جواب دادند: در حالى که آباد بود از او گرفته شده و وقتى آباد شد صاحب آن، آن را در اختیار خود مى ‌گیرد.

– هارون گفت: شیعیان شما کجایند؟

– امام در جواب، این آیه را قرائت کرد: «کفار اهل کتاب و مشرکین از کفر خود دست‌بردار نبودند تا آن که بر ایشان دلیلى روشن از جانب خدا آمد»[۸].

– هارون گفت: پس بدین ترتیب ما کافریم؟!

– امام فرمود: نه، ولى همچنانید که خدا فرموده: «آیا نمى‌بینید کسانى را که نعمت خدا را تغییر داده و کفر را پیشه خود ساختند، چگونه مردم خود را به هلاکت انداختند.»[۹]

در این موقع هارون به خشم آمد و نسبت به آن حضرت با تندى رفتار کرد.[۱۰]

فرزندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)

از دلایل نفوذ علویان، آن بود که مردم آنان را به چشم فرزندان رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) مى‌ نگریستند. این چیزى است که خود آن حضرت نیز مکرر بیان مى‌ کردند. در برابر، امویان و عباسیان سخت با این نظر مقابله مى ‌کردند تا از حرمت علویان بکاهند.به هر روى این که حسنین علیهما السّلام فرزندان رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) شناخته شوند، مى ‌توانست سبب جلب توجه مسلمانان باشد.

هارون الرشید از امام کاظم (علیه‌السلام) سؤال کرد: چگونه شما مى‌گویید ما از ذرّیه رسول خدا هستیم در حالى که پیامبر فرزند ذکور نداشته و شما فرزندان دختر او هستید؟ آن حضرت دو دلیل براى او ذکر کرد:

    آیه «وَزَکَرِیَّا وَیَحْیَىٰ وَعِیسَىٰ وَإِلْیَاسَ ۖ کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ» [۱۱] که عیسى را فرزند ابراهیم مى‌شمارد.

    دوم آیه مباهله [۱۲]که در آن، حسنین مصداق «و ابناءنا» دانسته شده‌اند.[۱۳]

بنا به نقل ابن اثیر، هارون الرشید که در رمضان سال ۱۷۹ به قصد عمره به مکه مى‌ رفت در سر راه خود به مدینه آمد و وارد روضه رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) شد. وى براى جلب توجّه مردم به منظور این که رابطه نسبى خویش با رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) را به رخ آنها بکشد، پس از زیارت مرقد مطهر، به پیامبر این چنین سلام داد: السّلام علیک یا رسول الله یا بن عمّ؛ سلام بر تو اى رسول خدا اى پسر عمو. در این هنگام موسى بن جعفر (علیه‌السلام) که در آن مجلس حاضر بود، پیش آمد و خطاب به رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) گفت: السّلام علیک یا ابه؛ سلام بر تو اى پدر. با شنیدن این سخن، رنگ از رخسار هارون پرید و خطاب به امام کاظم (علیه‌السلام) گفت: هذا الفخر یا ابا الحسن جدّا؛ این مایه افتخار است اى ابو الحسن). پس از آن بود که دستور توقیف آن حضرت را داد. [۱۴] ‌

پی نوشت:

  1. المناقب، ابن شهر آشوب، ج ۲ ص ۳۷۹؛ مسند الامام کاظم (علیه‌السلام)، ج ۱ صص ۵۲- ۵۱.
  2. حیات فکرى و سیاسى ائمه، جعفریان ،ص:۳۸۷.
  3. سوره محمد، ۴۷.
  4. حیاه الامام موسى بن جعفر (علیه‌السلام) ج ۱، ص ۴۵۴ (از نور الابصار، ص ۱۳۶)؛ تاریخ بغداد، ج ۱۳، ص ۳۰؛ وفیات الاعیان ج ۵، ص ۳۰۸؛ المناقب، ج ۲، ص ۲۶۴؛ جهاد الشیعه، ص ۲۵۱ (از مقاتل الطالبیین، ص ۵۰۰)؛ مسند الامام الکاظم (علیه‌السلام)، ج ۱، ص ۵۷ (از کشف الغمه، ج ۲، ص ۲۱۳؛ الکامل فى التاریخ، ج ۶، ص ۸۵؛ مرآه الجنان، ج ۱، ص ۳۹۴، تتمه المختصر، ج ۱، ص ۳۱۰؛ شذرات الذهب، ج ۱، ص ۳۰۴).
  5. التهذیب ج ۴، ۳۰۴.
  6. حیات فکرى و سیاسى ائمه، جعفریان ،ص:۳۸۸ پانوشت.
  7. مقاتل الطالبیین، ص ۳۰۲.
  8. بیّنه، ۱.
  9. ابراهیم، ۲۸.
  10. الاختصاص، ص ۲۶۲؛ تفسیر عیاشى ج ۲، ص ۲۳۰؛ بحار الانوار ج ۴۸، ص ۱۳۸.
  11. ۸۵ سوره انعام.
  12. آیه ۶۱ سوره آل عمران.
  13. نور الابصار، صص ۱۴۹- ۱۴۸؛ عیون اخبار الرضا ج ۱، صص ۸۵- ۸۴؛ الصواعق المحرقه، ص ۲۰۳؛ ینابیع الموده، ص ۴۳۵؛ مسند الامام الکاظم ج ۱، ص ۵۰.
  14. الکامل، ج ۶، ص ۱۶۴ و نک: الاحتجاج، ج ۲، ص ۱۶۵؛ روضه الواعظین، ص ۱۸۴؛ الصواعق المحرقه، ص ۲۰۴؛ مرآه الجنان، ج ۱، ص ۳۹۵.

مدت زندان حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام)

اشاره:

پیشوای هفتم شیعیان حضرت امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام)  در ماه صفر سال ۱۲۸ هـ ق در «ابواء» که مکانی است میان مکّه و مدینه متولد شد.(۱) بنابر قول مشهور آن حضرت دارای ۳۷ فرزند پسر و دختر بوده.(۲). امام کاظم از سوی حکام عباسی شدیدا کنترل گردیده و بالاخره آن حضرت را در بغداد زندانی می کنند. در این نوشته کوتاه به مدت زمانی که در زندان بوده اشاره شده است.

 

شهادت امام(علیه‌السلام) در ۲۵ رجب سال ۱۸۳ در زندانی واقع در بغداد صورت گرفته است حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) نزدیک ۶ سال از عمر مبارکشان را در زندان سپری نمودند بیشتر زندگیشان مصادف با عصر عباسیان بوده است که با چندتن از خلفای عباسیان همزمان بوده است در سن۵۵ در۲۵رجب ۱۸۳ه.ق در زندان بغداد به شهادت رسیده است.(۳) آن حضرت هنگام شهادت ۵۵ سال از عمر شریفشان می‌گذشت. علاوه بر این به این نکته نیز باید توجّه داشت که مدت زندانی بودن آن حضرت بیشتر از ۵ یا ۶ سال نبوده است. بیشتر دوره زندگی آن حضرت مصادف با حکومت عباسیان بوده است. آن حضرت با چند تن از خلفای عباسی همزمان بود و بیشتر مدت زندانی شدن آن حضرت در دوره هارون الرشید عباسی صورت گرفته است. آن حضرت حدود ۹ سال با منصور عباسی همزمان بود. منصور به ظاهر متعرض آن حضرت نشد.(۴) در دوره مهدی عباسی آن حضرت مدت کوتاهی در زندان به سر برد. مهدی عباسی در آغاز خلافت متعرض امام هفتم نمی‌شد ولی فعالیت‌های آن حضرت را کنترل می‌کرد… او که در اثر محبوبیت عمیق پیشوای هفتم در جامعه اسلامی، حکومت خود را در خطر می‌دید، دستور بازداشت امام را صادر کرد… پیشوای هفتم مدّت کوتاهی در زندان بغداد بود ولی طولی نکشید که مهدی روی پاره‌ای از ملاحظات سیاسی امام را آزاد ساخت.(۵) در دوره هادی عباسی هم آن حضرت آزاد بود، هر چند حکومت او بیش از یک سال طول نکشید.

بیشترین مدت زندانی شدن امام هفتم (علیه‌السلام) در دروه هارون بوده است. در سال ۱۷۹ هـ هارون برای استحکام خلافت خود به منظور دستگیر کردن امام موسی (علیه‌السلام) اراده حج کرد… هارون فضل بن ربیع را فرستاد و آن حضرت را در اثنای نماز گرفتند و کشیدند و سپس حضرت را به بصره بردند و زندانی کردند.(۶) با توجّه به اینکه شهادت آن حضرت در سال ۱۸۳ هـ ق اتّفاق افتاده است بنابراین مدّت حبس آن حضرت در دروه هارون بیش از چهار سال نبوده است.

زاهدی گلپایگانی می‌نویسد:«امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام) مدّت چهار سال در زندان گرفتار بود، از این مدّت یک سال آن را در بصره و در زندان عیسی بن جعفر به سر برد و بقیه مدت را گاه در حبس فضل بن یحیی برمکی و گاه در حبس فضل بن ربیع گذرانید و در سال آخر در حبس سندی بن شاهک قرار گرفت.»(۷)

در کتاب منتخب التواریخ از کتاب رجال کبیر چند روایت نقل می‌کند که آنها صراحت دارند در اینکه حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) مدّت چهار سال در زندان بوده است.(۸)

ذکر این این نکته لازم است که همه فرزندان آن حضرت از یک همسر نبوده، بلکه همان‌طور که در الارشاد شیخ مفید آمده است:«فرزندان آن حضرت هر کدام یا هر چند تن از یک زن ام ولد(کنیز) بوده‌اند.»(۹)

نتیجه‌گیری: حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) در دوران خلفای عباسی مدّت چهار یا پنج سال در زندان به سر برده‌اند و بقیه این مدت را در شهر مدینه در کنار خانواده خویش بوده‌اند.

پی نوشت:

  1. مجلسی، محمد باقر، جلاء العیون، چاپ نهم، قم، نشر سرور، ۱۳۸۲ ش، ص ۸۹۱.
  2. شیخ مفید، ارشاد، ترجمه رسولی محلاتی، سید هاشم، چاپ ۲، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، ص ج۲، ۲۳۶.
  3. ابن شهر آشوب، مناقب، نجف، مطبعه الحیدریه، سال ۱۳۷۶، ج۴، ص ۳۴۹.
  4. علامه مجلسی، پیشین، ۸۹۶.
  5. علامه مجلسی، بحارالانوار، جلد ۴۸.
  6. علامه مجلسی، جلاء العیون، پیشین ۸۹۹.
  7. زاهدی گلپایگانی، زندگانی چهارده معصوم، چاپ دوم، مشهد، کتابفروشی جعفری، ۱۳۶۰، ص ۲۰۱.
  8. نجفی، محمد جواد، ستارگان درخشان، تهران ، کتابفروشی اسلامیه، جلد ۹،ص ۵۸.
  9. شیخ مفید، پیشین، ۲۳۶.

منبع ک نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

چگونگی شهادت امام حسن عسکرى (ع)

 معتمد عباسى که همواره از محبوبیت و نفوذ معنوى امام در جامعه نگران بود، چون دید توجه مردم به امام روز بروز بیشتر مى شود و زندان و اختناق و مراقبت تاثیر معکوس دارد، سرانجام به همان شیوه مزورانه دیرینه متوسل شد و امام را پنهانى مسموم ساخت.

دانشمند نامدار جهان تشیع، «طبرسى » ، مى نویسد:

بسیارى از دانشمندان ما گفته اند: امام عسکرى-علیه السلام-بر اثر مسمومیت  به شهادت رسید، چنانکه پدرش و جدش و همه امامان، با شهادت از دنیا رفته اند. (۱)

«کفعمى »، دانشمند معروف شیعه، مى گوید:

او را «معتمد» مسموم ساخت (۲) و «محمد بن جریر بن رستم » ، از دانشمندان شیعى در قرن چهارم، معتقد است که: امام عسکرى-علیه السلام-در اثر مسمومیت  به درجه شهادت رسید. (۳)

یکى از نشانه هاى شهادت امام توسط دربار عباسى، تحرکها و تلاشهاى فوق العاده اى بود که معتمد عباسى در روزهاى مسمومیت و شهادت امام، براى عادى جلوه دادن مرگ آن حضرت از خود نشان داد.

«ابن صباغ مالکى » ، یکى از دانشمندان اهل سنت، از قول «عبید الله بن خاقان » ، یکى از درباریان عباسى (که از احترام او نسبت به امام یاد کردیم) مى نویسد:

«… هنگام در گذشت ابو محمد حسن بن على عسکرى-علیه السلام- معتمد، خلیفه عباسى حال مخصوصى پیدا کرد که ما از آن  شگفت زده شدیم و فکر نمى  کردیم چنین حالى در او (که خلیفه وقت بود و قدرت را در دست داشت) دیده شود. وقتى «ابو محمد» (امام عسکرى) رنجور شد، پنج نفر از اطرافیان خاص خلیفه که همه از فقیهان دربارى بودند، به خانه او گسیل شدند. معتمد به آنان دستور داد در خانه ابو محمد بمانند و هر چه روى مى دهد به او گزارش کنند، نیز عده اى را به عنوان پرستار فرستاد تا ملازم او باشند، و همچنین به «قاضى بن بختیار» فرمان داد ده نفر از معتمدین را انتخاب کند و به خانه ابو محمد بفرستد و آنان هر صبح و شام نزد او بروند و حال او را زیر نظر بگیرند. دو یا سه روز بعد به خلیفه خبر دادند حال ابو محمد سخت تر شده و بعید است بهتر شود. خلیفه دستور داد شب و روز ملازم خانه او باشند و آنان پیوسته ملازم خانه آن بزرگوار بودند تا پس از چند روزى رحلت فرمود. وقتى خبر درگذشت آن حضرت پخش شد، سامراء به حرکت در آمد و سراپا فریاد و ناله گردید و بازارها تعطیل و مغازه ها بسته شد. بنى هاشم، دیوانیان، امراى لشکر، قاضیان شهر، شعرا، شهود و گواهان و سایر مردم براى شرکت در مراسم تشییع حرکت کردند، سامراء در آن روز یادآور صحنه یامت بود!

و روز هشتم ربیع الاوّل سال ۲۶۰ هجرى، روز درد آلودى در شهرسامراء بود خبر شهادت امام عسکرى علیه السلام در عنفوان شباب همه جا را فراگرفت. بازارها تعطیل شدند و مردم شتابان و گریان به سوى خانه امام رفتند. مورخان این روز غمبار را به روز قیامت تشبیه کرده اند، چرا؟ چون توده هاى محرومى که مهر و محبت خود را نسبت به امام، از ترس سرکوب نظام همیشه در خود نهان مى داشتند، آنروز عنان عواطف  خروشان خویش را از کف دادند. آه که اهل بیت نبوّت در راه تحکیم شالوده هاى دین و نشر ارزشهاى توحید چه رنجها که متحمّل نشدند. چه خونها که از آنان نریختند و چه حرمتها که ندریدند و حقوق وقرابت آنان را به رسول خدا رعایت نکردند.

براستى محنت اولیاى خدا در طول اعصار چه بى شمار بوده و پایگاه وپاداش آنان در پیشگاه پروردگار چه بزرگ است! این امام بزرگوارى که اینک از دنیاى آنان رخت بر مى بندد در حالى که هنوز از عمر مبارکش ۲۸ سال نگذشته، با انواع محنتها دست و پنجه نرم کرد، از عهد متوکّل ستمکار و فرو مایه که دشمنى علیه اهل بیت رسالت  را سر لوحه کار خویش قرار داد و مزار ابى عبد اللَّه الحسین علیه السلام را ویران کرد تا دوران مستعین که به خاطر کینه ورزیدن به خاندان پیامبرصلى الله علیه وآله آن حضرت را نزد یکى از سر سخت ترین مردانش زندانى کرد. ( این مرد اوتاش نام داشت که بعداً پس از دیدن پاره اى از کرامتهاى امام، به امامت آن حضرت ایمان آورد ).

همین خلیفه، در دوران خویش نزدیک بود امام را بکشد امّا خداوند او را فرصت نداد و وى از خلافت بر کنار شد. همچنین معتز در روزگار خویش مى کوشید امام را دربند کند لیکن آن حضرت به درگاه خداوند تضرّع کرد تا آنکه معتز نیز از دنیا رفت. حتّى در روزگار مهتدى امام از آزار وى در امان نبود، او مى کوشیدامام را در تنگنا قرار دهد تا آنجا که زندانى اش کرد و قصد کشتنش رانمود. لیکن امام به یکى از اصحابش به نام ابو هاشم اطلاع داد که: “ابو هاشم! این ستمگر، قصد کرده مرا امشب بکشد، امّا خداوندعمر او را کوتاه گرداند. مرا فرزندى نیست و خداوند بزودى مرا فرزندى عطا خواهد فرمود”.(۴) بالاخره آنکه آن حضرت در دوره معتمد همواره تحت آزار و اذیت قرار داشت تا آنکه به دست وى به زندان افتاد.

آرى امام عسکرى  علیه السلام بیشتر مدّت رهبرى خویش را در دشوارى  وسختى گذارند و اکنون زمان وفات آن حضرت رسیده است: آیا امام به مرگ طبیعى وفات یافت؟ یا آنکه توسط زهر به شهادت رسید؟ زهر یکى از مشهورترین ابزارهاى ترور در نزد زمامداران آن عهد بوده  و ترس آنان نسبت به وجود رهبران دینى محبوبى مثل امام آنها را وامى داشته که با اتخاذ این روش ایشان را تصفیه کنند. دلیل دیگر ما بر اتخاذ این شیوه از سوى خلیفه، طرز بر خورد آنان باامام به هنگام بیمارى اش مى باشد. خلیفه به پنج تن از افراد مورد و ثوق خویش گفته بود که در طول مدّت بیمارى حضرت، همواره با او باشند. وى همچنین عدّه اى پزشک به خاطر آن حضرت طلبیده بود تا وى را شبانه  روز همراه باشند.(۵)

علّت این امر چه بود؟ دو علّت مى توان براى چنین رفتار شگفت آورى پیدا کرد: نخست: برائت جستن از مسئولیت ترور امام در برابر توده ها برحسب ضرب المثلى که در میان سیاستمداران معروف است: او را بکش وزیر جنازه اش گریه کن. دوم: همه مردم و بویژه زمامداران مى دانستند که ائمه اهل بیت علیهم السلام همواره از احترام بسیار توده هاى مردم بر خوردارند و شیعه بر این باوراست که امامت در میان آنان یکى پس از دیگرى منتقل مى شود.

و اینک  این امام یازدهم است که مى  خواهد از دنیا رخت بربندد. بنابر این باید حتماً او را جانشینى باشد، امّا این جانشین چه کسى است؟ خلفاى عبّاسى پیوسته مى  کوشیدند به هنگام شهادت یکى از ائمه پى  ببرند که جانشین او کیست؟ به همین علّت ائمه  علیهم السلام نیز به هنگام احساس  خطر بر جانشین خود او را پنهان مى  کردند تا وقتى که خطر از بین برود.

از دیگر سو احادیثى که در باره حضرت مهدى (عج) وارد شده، ازخاور تا باختر را فرا گرفته است و دانشمندان مى دانند که مهدى  دوازدهمین جانشین است و اگر بگوییم که زمامداران عبّاسى چیزى از این احادیث نمى دانستند، نا معقول مى نماید. از همین روست که مى بینیم آنان پیوسته و با هر وسیله اى مى کوشند تا نور الهى را فرو نشانند امّاهیهات. به این دلیل است که معتمد عبّاسى، به هنگام شدت گرفتن بیمارى امام تدابیرى استثنایى مى اندیشد. پس از آنکه امام چشم از جهان فرو مى بندد، معتمد دستور مى دهدخانه او را بازرسى کنند و کنیزانش را زیر نظر بگیرند. او نمى دانست  خداوند خود رساننده فرمان و کار خویش است و امام منتظر بیشتر از پنج سال است که به دنیا آمده و از دید جاسوسان مخفى شده است و برگزیدگان شیعه با وى بیعت کرده  اند.بدین گونه امام بواسطه زهر معتمد شهید شد.(۶)

پس از وفات و غسل و تکفین آن حضرت، ابو عیسى بن متوکّل ازجانب حکومت و به نیابت از خلیفه بر آن حضرت نماز گزارد و پس ازفراغت از نماز، صورت امام را نمایان ساخت و آن را بویژه به هاشمیهاوعلویها و مسئولان بلند مرتبه و قاضیان و پزشکان نشان داد و گفت: این حسن پسر على پسر محمّد پسر رضاست که به مرگ طبیعى، در بسترخویش مرده است و به هنگام رحلتش فلانى و فلانى از خادمان ومحرمان امیر المؤمنین و فلانى و فلانى از قاضیان وفلانى از پزشکان بر بالین اوحضور داشته اند آنگاه چهره مبارک آن حضرت را پوشاند.(۷) این اقدامات براى این بود که مبادا پاى حکومت در قتل امام به میان آید، و همین امر نشانگر آن است که حکومت از جانب مردم متّهم به کشتن امام بوده است.بدینسان امام عسکرى علیه السلام رحلت کرد و از پس خویش راهى درخشان بر جاى نهاد تا نسلها از روشنى آن هدایت گردند.

آن حضرت را در همان اقامتگاه شریفش در شهر سامراء، در کنار مزارپدر بزرگوارش، به خاک سپردند که تا امروز نیز زیارتگاه مسلمانان است. درود خدا بر او باد روزى که زاده شد و روزى که به شهادت رسیدوروزى که زنده بر انگیخته خواهد شد. و درود خدا بر هواخواهان  و پیروان او تا روز رستاخیز.

آخرین وصیت:

آفتاب امامت غروب مى کرد زیرا خداوند این گونه مقدّر کرده بود که این آفتاب از پس پرده غیبت صغرا و سپس غیبت کبرا پرتو افشانى کند. ازاین رو امام حسن عسکرى  علیه السلام بر دو بینش بسیار مهم تأکید کرد: نخست: تأکید بر شناخت غیبت و گرفتن بیعت براى ولى اللَّه اعظم  امام منتظر (عج). دوم: تحکیم شالوده  هاى مرجعیت دینى.

الف – گرفتن بیعت براى امام منتظر احادیث فراوانى در باره امام حجّت منتظرعلیه السلام وجود دارد که ازپیامبر وتمام ائمه علیهم السلام صادر شده امّا تأکید امام عسکرى بر این امر تأثیررساترى داشت. چون آن حضرت، شخصاً امام را براى خواص از یاران خویش مشخص کرد. همچنین روایتهاى فراوانى در این باره وارد شده که به ذکر یکى از آنها اکتفا مى ورزیم.

احمد بن اسحاق بن سعید اشعرى روایت کرده است که: بر امام حسن عسکرى وارد شدم و خواستم در باره جانشینش از وى بپرسم. امّا آن حضرت خود بدون مقدّمه فرمود: “احمد بن اسحاق! خداوند تبارک و تعالى از زمانى که آدم را آفریدزمین را از حجّت خدا بر خلقش خالى نگذاشته و تا روز قیامت هم خالى نخواهد گذارد به برکت وجود او است که بلا از مردم زمین دور مى شودوباران فرو مى بارد وبرکات زمین برون مى آیند”. گفتم: فرزند رسول خدا! پس از تو امام و خلیفه کیست؟ پس شتابان وارد اتاق شد. سپس بیرون آمد و بچّه اى روى دوش گرفته بود صورتش گویى ماه شب چهارده بود و سه سال از عمرش مى گذشت. سپس امام فرمود: “احمد! اگر کرامت تو بر خداى عزّ و جل و بر حجّتهایش نمى بود، این کودکم را به تو نشان نمى دادم. او همنام و هم کنیه رسول خدا و کسى است که زمین را از عدل و داد پر مى کند پس از آنکه ستم و بیداد پر شده باشد. احمد! حکایت او در این امّت همچون حکایت خضر و همانندداستان ذو القرنین است. به خدا سوگند چنان غیبت درازى کند که هیچ کس از هلاکت در آن رهایى نیابد مگر آنکه خداوند او را بر اعتقاد به امامتش استوار کرده و در طول این مدّت با دعا براى تعجیل فرجش همراهى نموده باشد”.(۸)

ب – مرجعیت خردمندانه دینى  براى این امامت که امتداد رسالت الهى است باید کیان و موجودیت اجتماعى در جهان وجود داشته باشد. این کیان شیعیان مخلص وفداکارند.

از طرفى اینان نیز باید از نظامى اجتماعى و استوارى بر خوردار شوند تابتوانند در برابر رخدادها و مبارزه  جوئیها توانا باشند. این نظام در رهبرى  مرجعیت تبلور مى  یابد. بدین معنى که شیعیان به گرد محور عالمان الهى  واُمَناى وى بر حلال وحرام، جمع شوند. از این رو در دوران امام  عسکرى  علیه السلام شالوده نظام مرجعیت تحکیم یافت و نقش دانشمندان شیعه، بدین اعتبار که آنان وکلا ونوّاب و سفیران امام معصوم  علیه السلام  هستند، برجستگى ویژه اى پیدا کرد وروایتهاى فراوانى از امام عسکرى علیه السلام در باره نقش علماى دینى در بین مردم منتشر شد که یکى ازآنها همان روایت معروفى است که امام عسکرى علیه السلام از جدّ خویش امام صادق علیه السلام روایت کرده است و در آن آمده: “آن که از فقیهان خویشتندار است و دین خویش را پاسدار و با هوا وهوس خود ستیزه کار و امر مولاى خویش را فرمانبردار، پس بر عوام است که از اوتقلید کنند”. از همین رو دانشمندان هدایت یافته، به نور اهل بیت  علیهم السلام امور امّت  را در دوران امام عهده دار شدند و با امام در باره مسائل مشکلّى که با آنهابر خورد مى  کردند، نامه مى  نگاشتند و امام هم پاسخهاى به آنها مى نوشت و نامه  ها را به امضاى (توقیع) خویش مهر مى کرد. این نامه  ها پیش علمابه تواقیع معروف شد و برخى از آنها از سوى امام عسکرى  علیه السلام شهرت  خاصّى کسب کردند.

پاورقیها:

۱) اعلام الورى، الطبعه الثالثه، دار الکتب الاسلامیه، ص ۳۶۷٫

۲) حاج شیخ عباس قمى، الانوار البهیه، مشهد، کتابفروشى جعفرى، ص ۱۶۲٫

۳) دلائل الامامه، نجف، منشورات المکتبه الحیدریه، ۱۳۸۳ ه. ق، ص ۲۲۳٫

۴) حیاه الامام العسکرى، ص ۲۵۴، به نقل از مهج الدعوات، ص ۲۷۴٫

۵) حیاه الامام العسکرى، ص ۲۶۷ به نقل از ارشاد، شیخ مفید، ص ۳۸۳٫

۶) حیاه الامام العسکرى، ص ۲۶۷ به نقل از ارشاد ص ۳۸۳٫

۷) همان مأخذ، ص ۲۶۸ به نقل از ارشاد همان مأخذ صفحه.

۸) حیاه الامام العسکرى، ص ۲۶۳٫

منبع:سیره پیشوایان، مهدى پیشوائى، ص۶۵۶

جایگاه علمی و سیاسی امام صادق علیه السلام در زمان خلافت عباسیان

چکیده:

پس از آن که عباسیان توانستند با استناد به این که از نسل عباس عموی پیامبر (ص) هستند و به همین دلیل جزء خاندان اهل بیت به شمار می روند، خلافت جهان اسلام را تصاحب کنند، خاندان اهل بیت از نسل حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (س) در برابر این اقدام عباسیان موضع گیری کردند. در این بین افرادی که از نسل امام حسن (ع) بودند با اعتقاد بر این که باید علیه حاکم جور قیام کرد و چنانچه توانستند پیروز شوند خلافت اسلامی حق آنان خواهد بود دست به شمشیر بردند، ولی اکثر این قیام ها به شکست انجامید و تنها فردی به نام ادریس توانست پس از آن که از قیام حسین بن علی (ع) معروف به صاحب فخ، جان سالم به در ببرد به مغرب اسلامی برود و در آن جا خلافت ادریسیان را پایه گزاری نماید.
شاخه دیگر از خاندان اهل بیت فرزندان امام حسین بن علی (ع) بودند که اعتقادی به قیام مسلحانه نداشتند و امامت و خلافت جامعه اسلامی را با توجه به آیات قرآن و احادیث حق خود می دانستند. آغاز خلافت عباسیان همزمان بود با امامت حضرت جعفر صادق (ع). در این مقاله برآنیم به اقدامات امام صادق در زمان خلافت عباسیان پرداخته و چگونگی تقابل دستگاه خلافت با ایشان را بررسی نماییم.

مقدمه:

امام صادق (ع) در روز نهم یا هفدهم ربیع الأول سال صد و هشتاد و سه هجری در مدینه به دنیا آمد. پدرش امام محمد باقر و مادرش فروه دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر بود.
وی پس از وفات پدر بزرگوارشان امام محمد باقر (ع) در سال صد و چهارده هجری امامت و رهبری شیعیان را در بحرانى‏ترین اوضاع جهان اسلام برعهده داشت؛ چرا که شکل‏گیرى جنبش عباسیان و سقوط دولت امویان در این دوره قرار دارد.
علاوه بر مباحث سیاسی موجود در این عصر، مباحث کلامی و فرقه های رایج نیز به حساسیت زمانی این دوره افزوده است. امام صادق (ع) در چنین شرایطی با اتخاذ مواضعی سعی بر آن داشت که اولا مشروعیت خلافت عباسیان را زیر سوال برده و از طرفی با تشکیل حلقه های علمی به بیان معارف ناب اسلامی بپردازد.
در ادامه به جنبه های مختلف فعالیت های امام صادق (ع) خواهیم پرداخت.

مواضع سیاسی امام صادق (علیه السلام):

همزمان با شکل گیری قیام عباسیان، رهبری شیعیان به عهده امام صادق (ع) بود. ایشان در جلسه ای که در منطقه ابواء بین سران مخالف حکومت بنی امیه تشکیل شده بود نیز شرکت داشتند ولی با هیچ کدام از افراد حاضر در آن جلسه بیعت نکردند و در واقع با این رفتار خود مشروعیت آن جلسه را زیر سوال بردند. در واقع پس از آن جلسه کار اصلی دعوت برای قیام به عهده ابو سلمه خلال ملقب به وزیر آل محمد و ابو مسلم خراسانی بود و این دو نفر توانستند خلافت را برای عباسیان تصاحب کنند. در واقع هم ابو سلمه خلال و هم ابو مسلم خراسانی تمایل داشتند که خلافت را به حضرت امام صادق (ع) بسپارند ولی امام صادق (ع) از پذیرش آن امتناع کرد و همین امر بینش سیاسی والای ایشان را بیان می کند. در واقع امام (ع) بر خلاف محمد نفس زکیه و دیگران هرگز خواستار آن نبودند که برای تصاحب خلافت دست به شمشیر شوند. از نظر امام صادق (علیه السّلام) تعرض نظامى علیه حاکمیت، بدون فراهم آوردن مقدمات لازم که مهم ترینش کار فرهنگى بود جز شکست و نابودى نتیجه دیگر نداشت. براى این کار به راه انداختن یک جریان شیعى فراگیر با اعتقاد به امامت، لازم بود تا بر اساس آن قیامى علیه حاکمیت آغاز و حصول به پیروزى از آن ممکن باشد وگرنه یک اقدام ساده و شتابزده نه تنها دوام نمى‏آورد بلکه فرصت طلبان از آن بهره‏بردارى مى‏کردند. (جعفریان: ۱۳۸۳: ۳۶۶)

موضع امام صادق (علیه السلام) در قبال خلفای عباسی:

بخشی از زندگانی امام صادق (ع) با دوران خلافت سفاح، اولین خلیفه عباسی همزمان بود که دوران استحکام خلافت عباسیان نیز به شمار می رود. در واقع حضور امام (ع) در اجلاسی که در أبواء برای چگونگی قیام علیه امویان تشکیل شد تنها برخورد قابل توجهی بود که بین سفاح عباسی و امام صادق (ع) اتفاق افتاد. شاید پاسخ منفی امام به دعوت ابوسلمه خلال، سفاح را از جهت عدم خروج آن حضرت راحت کرده بود. درمنابع یکبار از دعوت سفاح از امام برای سفربه عراق نام برده شده است. و در جریان این سفر حضرت قبر مخفی امام علی بن ابی طالب (ع) را در نجف معلوم کرد و از آن جایی که هنوز بین علویان و عباسیان اختلافی بروز نکرده بود می‌توان گفت برای اذیت امام نبوده، بلکه برای بزرگداشت حضرتش بوده است. امام درعراق درضمن جلساتی که با یاران شیعی خود داشت آنان را به دوری از غلو توصیه کرد. در این سفر بی احترامی اذیتی ازجانب سفاح گزارش نشده است هرچند استقبال مردم عراق از امام باعث حسادت یاترس عباسیان ازآن حضرت شد. در واقع موضع امام صادق (ع) در همه دوران مبارزات و دعوت عباسیان با احتیاط و همراه با نارضایتى بود. در دوران منصور که به‏ تدریج حکومت عباسیان رو به تثبیت مى‏رفت، برخورد آنان با امام صادق (ع) نیز سخت‏گیرانه‏تر مى‏شد؛ منصور عباسى که به‏شدت نسبت به امام علیه السلام کینه داشت، او را سخت تحت نظر گرفت، ولى امام (ع) با همه سخت‏گیرى‏ها در تبیین اندیشه دینى، در نامشروع‏بودن حاکمیت عباسیان و محق‏بودن امامت الهى امامان شیعه، هیچ‏گاه غفلت نورزید. وى ضمن رعایت اصل تقیه و وسعت بخشیدن به آن، مى‏کوشید تا حد امکان از تعامل با حکومت اجتناب کند که این عمل مورد اعتراض خلیفه عباسى بود؛ چنان‏که روزى منصور عباسى به آن حضرت اعتراض کرد چرا مانند دیگران به دیدار او نمى‏رود؟ امام علیه السلام نیز در جواب فرمود: ما کارى نکرده‏ایم که به خاطر آن از تو بترسیم. از امر آخرت نیز چیزى نزد تو نیست که به آن امیدوار باشیم و این مقام تو در واقع نعمتى نیست که آن را به تو تبریک بگوییم و تو نیز آن را مصیبتى براى خود نمى‏دانى که تو را دلدارى دهیم؛ پس پیش تو چه کار داریم؟! (اربلی: ج ۲: ۱۳۸۱: ۲۰۸). این موضع‏گیرى امام علیه السلام اعلام نارضایتى ایشان از حکومت بود. حضرت براساس اندیشه اسلامى در رسمیت نشناختن و نامشروع دانستن حکومت عباسى، به قرآن و روایات استناد مى‏کرد.
آن حضرت به مانند پدرانش اعتقاد خود را مبنی بر این که امامت حق منحصر به فرد او بوده ودیگران آن را غصب کرده اند، پنهان نمی‌داشت و برخورد بعضی از اصحاب ایشان درمورد واجب الإطاعه بودن آن حضرت، نشانگراعتقاد راسخ شیعیان به این امر است. در واقع این اعتقادات ناشی از تعالیم آن حضرت می باشد به گونه ای که ایشان درحدیثی فرمودند: اسلام بر پنج اصل استوار است: نماز، زکات، حج، روزه و ولایت. زراره می‌گوید: پرسیدم کدام یک از اهمیت بیشتری برخورداراست؟ فرمود: ولایت؛ زیرا ولایت کلیداصول دیگر است و والی کسی است که مردم را به این مطالب هدایت کند (عاملی: ج ۱: ۱۳۷۷: ۸). همان گونه که مشخص است در این روایت، ولایت به عنوان اصلی مطرح شده که اجرای دیگر اصول در گرو وجود آن است. این نوع اعتقاد برای منصور بسیار خطرناک بود. از این رو منتظر فرصتی بود تا به بهانه ای امام را به شهادت برساند.
به گونه ای که در منابع تاریخی بیان شده منصور بسیار منتظر به دست آوردن فرصتی برای شهادت آن بزرگوار بود.
در این جو خفقان امام صادق سعی بر آن داشت که فعالیت های اینچنینی خود را از دید حکومت مخفی نگه دارند و به همین دلیل آن حضرت مکرر اصحاب خود را به کتمان وحفظ اسرار اهل بیت علیهم السلام دستور می‌داد، چنان که روایات زیادی در این زمینه از آن حضرت نقل شده است.
در واقع امام صادق (علیه السلام) با این رفتار خود سعی بر این داشتند که بیزاری خود از حکومت را به مردم اعلام کنند و از طرفی بهانه ای دست حکومت ندهند که بخواهند وی را به قتل برسانند. در اصل، امام با این روش هویت فرهنگی وسیاسی جامعه ی شیعه را حفظ کرد و در برابر حاکمیت، امامت خود را بر جامعه اسلامی استقرار بخشید.
در واقع امام صادق (ع) در هر زمان سعی می کردند که حق امامت و خلافت خود را برای مردم تشریح کنند به گونه ای که هنگامی که حسن بن صالح درباره تفسیر آیه «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الأمر منکم» از امام‏ صادق‏ (ع) پرسید ایشان فرمودند: منظور امامان از اهل بیت رسول اللَّه (ص) است‏. (طباطبایی: ۱۳۷۴: ج‏۴: ۶۵۵)
این نمونه، آشکارا مشروعیت حکومت وقت را از بین می‌برد؛ زیرا خلفای عباسی عمدتاً به وسیله ی این آیه می‌کوشیدند تا اطاعت از خود را در ردیف اطاعت از خدا و پیغمبر قرار دهند.
امام صادق (ع) با بیان این که امامت حق وی است سعی می کرد که سلسه امامان بعد از پیامبر را برای مردم بیان کنند و به این گونه هم خلافت امویان را زیر سوال می بردند و هم خلافت عباسی را و علاوه بر آن مسیر امامت را برای آینده امت اسلامی نیز ترسیم می کردند. ایشان برای بیان این موارد از هیچ کوششی دریغ نمی کردند به گونه ای که حتی در مراسم حج و در برابر نمایندگان همه ی مناطق مسلمان نشین به تبلیغ حقایق اسلام و حق امامت خود بر جامعه اسلامی می پرداختند.
یک نمونه از گزارش های تاریخی در این زمینه بیان می کند که امام (ع) درمیان انبوه جمعیت ایستاد و با صدایی بلند سه بار پیام خود راگفت. سپس روی به سمت دیگر گرداند و سه بار همان سخن را تکرار کرد. این پیام که دوازده بار تکرار شد، چنین بود:
ای مردم، امامت وپیشوایی امت بعد از رسول خدا (ص) به عهده ی علی بن ابی طالب بود و بعد از آن حسن بن علی و…به ترتیب نام دوازده امام را برد (مجلسی: ج ۴۷: بی تا: ۵۸).
البته منصور عباسی جاسوسانی داشت که صحبت‌ها و رفت و آمدهای شیعیان با امام علیه السلام را به اطلاع می‌رساندند. آنها به راحتی افرادی را که با آن حضرت رفت و آمد داشت گردن می‌زدند. کیفر کمترین اتهام می‌توانست هزار شلاق باشد، چنانکه یکی از اطرافیان امام زیرشلاق جان سپرد. و شاید مجموع این حرکات و افکار و فرمایشات و رفت و آمدها بود که منصور را در به شهادت رساندن آن حضرت مصمم کرد.
مهم ترین قیام علیه دستگاه خلافت عباسی در زمان امام صادق (ع)، قیام محمد نفس زکیه بود. وی که با ادعای مهدویت قیام کرد درصدد بود که بتواند منصور عباسی را شکست داده و خود خلافت را عهده دار شود. امام صادق (علیه السلام) که اندیشه های نفس زکیه را می دانست و از طرفی شرایط زمانی را برای قیام مسلحانه علیه حکومت مناسب نمی دید، با قیام و رهبرى نفس‏ زکیه‏ مخالفت کرد. امام علیه السلام در پاسخ به انتقاد منصور عباسى بیان مى‏دارد که این حرکت مورد حمایت مردم نیست. عدم تأیید امام علیه السلام مورد اعتراض عبدالله بن حسن (پدر نفس‏ زکیه‏) نیز قرار گرفت و حتى امام علیه السلام به او از سرانجامِ نافرجام این قیام خبر داده بود، ولى آنان بر این قیام پاى فشردند و سرانجام همان شد که امام علیه السلام گفته بود. محمد نفس‏ زکیه‏ نیز در اولین روزهاى جنگ کشته شد. (احمدی: ۱۳۸۶‏: ۲۰۰)
در واقع امام صادق (ع) همواره سعی می کرد شیعیان خود را از وارد شدن به گروه هایی که مورد تأیید ایشان نبودند حفظ کند. ایشان برای این منظور وکیلانی را از طرف خود برای شیعیان انتخاب کرده بودند که در آن شرایط بتوانند پیام ها و دستورات خود را به ایشان برسانند. در واقع سازمان وکالت که از زمان ایشان به وجود آمد، وظایفى مشخص و ویژه داشت که متناسب با شرایط و موقعیت جامعه شیعیان فعال بود؛ از جمله فعالیت های این سازمان تعیین و عزل وکیلان؛ معرفى وکیلان به جامعه شیعى از طریق شبکه ارتباطى خاص؛ نظارت بر کار وکیلان؛ مقابله با جریان‏ها و اشخاص کاذب که خود را به امامان منتسب مى‏کردند؛ تأمین مالى سازمان و فعالیت‏هاى فرهنگى، علمى و مبارزاتى شیعیان‏ را می توان نام برد. در کنار امامان همواره افرادى در مقام سر وکیل بر کار سازمان و وکلا نظارت مى‏کردند. نهاد وکالت از این روى شکل گرفت که ارتباط گسترده و علنى شیعیان با امام علیه السلام با مشکل مواجه شده بود. از همین‏رو، این سازمان با ایجاد شبکه ارتباطى گسترده و مردمى، به گونه‏اى پنهانى ارتباط شیعیان با امامان علیهم السلام را حفظ مى‏کرد. این امر با توجه به پراکندگى جغرافیاى شیعیان و شکل‏گیرى قیام‏هاى متعدد علویان علیه حکومت و پیدایى اندیشه‏ها و فِرق متکثر، ضرورت یافت و متناسب‏با فشار و سخت‏گیرى حکومت، این نهاد نیز فعالیت خود را تغییر مى‏داد. این سازمان در دوران امامت امامان بعدى نیز استمرار یافت و فراز و فرودهایى را طى کرد و گاه حکومت نیز ضرباتى بر آن وارد مى‏ساخت، اما هیچ‏گاه منقرض نگردید. همواره در انتخاب وکیلان، وثاقت، امانت‏دارى، درست‏کارى، رازدارى، نهان‏کارى، هوشمندى، نظم و کاردانى آنان مورد توجه امامان علیهم السلام بود. (احمدی:۱۳۸۶: ۲۰۵ – ۲۰۶)

نهضت علمی امام جعفر صادق (ع):

دوران امام‏ صادق‏ (علیه السلام) به لحاظ فرهنگى نیز از اهمیت خاصی برخوردار است؛ زیرا در این دوران با ورود اندیشه های نو و تفسیر های مختلف از اصول و عقاید اسلامی در جامعه فرقه های متنوع اسلامی به وجود آمده بود
در واقع زمان امام صادق (علیه السلام) یکى از شکوفاترین اعصار حیات علمى مسلمانان است؛ بدین بیان که در سده دوم نهضت علمى جمع و تدوین حدیث که با همکارى و مساعدت عمر بن عبدالعزیز در شام و به همت امام باقر علیه السلام در مدینه آغاز شده بود، با قوت بیشترى تداوم یافت. سده دوم هجرى در زمینه شکوفایى انوار معرفت اسلامى و علوم گوناگون، دوره تدوین و شکل‏گیرى مکاتب گوناگون علمى و فکرى بود. به گونه ای که در این زمان مذاهب فقهى اهل سنت در حال شکل‏گیرى بود. مالک بن انس (۱۷۹ ق.) بنیانگذار مکتب فقهى مالکى و صاحب کتاب مُوَطّأ- که از کهن‏ترین مجامیع حدیثى جهان اسلام است- با امام‏ صادق‏ علیه السلام پیوندى نزدیک داشت و از خوان علمى وى بهره مى‏برد. ابوحنیفه نعمان بن ثابت (۱۵۰ ق.) مؤسس مذهب فقهى حنفى و مفتى عراق نیز گاه در مناظره با آن حضرت شرکت مى‏جست. و از پاسخ بازمى‏ماند و سکوت مى‏کرد. محمّد بن اسحاق (۱۵۱ ق.) صاحب کتاب السیره النّبویّه، اخبارى از امام صادق علیه السلام در سیره خود نقل کرده است. سفیان ثورى (۱۶۱ ق.) از محدّثان و فقهاى بزرگ، روایات بسیارى از آن حضرت بیان کرده است. (منتظر القائم: ۱۳۸۶: ۲۰۰) در بحث امامت و شیعه گری نیز فرقه هایی مانند زیدیه و کیسانیه با تفاسیری جدید از امامت پای به عرصه وجود گذاشته و دارای طرفدارانی شدند. علاوه بر این، وجود فرقه های غالی به مراتب برای فرهنگ تشیع خطرناک تر به شمار می آمد.
امام صادق در این شرایط حساس سعی بر آن داشتند که با بیان تعاریف ناب اسلامی، فرهنگ شیعه را حفظ نمایند و شیعیان را از گرویدن به این فرق جدید حفظ کنند. یکی از مباحث مهمی که باعث ایجاد اختلاف و شکل گیری فرق مختلف شده بود، مبحث امامت بود؛ به گونه ای که فرقی مانند زیدیه و کیسانیه بر اساس تعاریف جدیدی از امامت شکل گرفته بودند. امام صادق (ع) با سعی داشت با توجه به آیات قرآن امامت و رهبری جهان اسلام را برای مردم تبیین کنند. دکتر رسول جعفریان در این باره می نویسد: «تکیه اصلى شیعه، از نظر فکرى و عقیدتى، بر امام صادق (علیه السّلام) بوده و بخش بزرگى از احادیث و علوم اهل بیت توسط این امام گسترش یافته است. امام صادق علیه السّلام حد فاصل فرقه‏هایى قرار گرفته بود که در شیعه به وجود آمد و وظیفه مهم حفظ و صیانت شیعه از انحرافات را در رأس برنامه خود قرار داد و آن را از تأثیرپذیرى در برابر انحرافات موجود عصر خود، که خلوص فکرى و عقیدتى و استقلال مکتبى آن را به طور مداوم مورد تهدید قرار مى‏داد، بازداشت. روایاتى که در باب امامت امام‏ صادق‏ علیه السّلام نقل شده، در بسیارى از جوامع روایى و کتابهاى تاریخ شیعه از جمله «کافى» (کتاب الحجه) «کشف الغمه فى معرفه الائمه» «اثبات الوصیه» و «ارشاد» مفید و «إثبات الهداه» وارد شده است. (جعفریان: ۱۳۸۳: ۳۲۶).
امام صادق (ع) سعی کردند توجه تامّ و تمام شیعیان را به اهل بیت جلب کرده و آنان را از تمسک به احادیث دیگران بازمى‏داشت.
شیخ حر عاملى در «وسائل الشیعه» بابى تحت عنوان: «باب وجوب الرجوع فى جمیع الاحکام الى المعصومین» گشوده که حاوى احادیث اهل بیت عصمت علیهم السّلام‏ در این زمینه مى‏باشد. ایشان در این زمینه روایتی از امام صادق اورده است که ایشان فرمودند: أیّتها العصابه! علیکم بآثار رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سنته و آثار الائمه الهداه من أهل بیت رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله.
اى شیعیان! آثار رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سنت او و آثار ائمه هدى از اهل بیت پیامبر علیهم السّلام را مد نظر داشته باشید.
همچنین امام صادق علیه السّلام به یونس بن ضبیان فرمود: یا یونس! ان اردت العلم الصحیح فعندنا أهل البیت، فإنّا ورثنا و اوتینا شرع الحکمه و فصل الخطاب.
اى یونس! علم راستین پیش ما اهل بیت است؛ زیرا ما راههاى حکمت و میزان تشخیص خطا از صواب را به ارث برده‏ایم.
در واقع این امر مهمترین علت شکل‏گیرى فقه شیعه به صورتى مستقل و اصیل بود و اهمیت آن از پیش تا حدودى در زندگى امام باقر علیه السّلام تبیین شده بود.

امام صادق علیه السلام و مبارزه با اندیشه غالیان:

یکى از مهم‏ترین خطرهایى که شیعه را در طول تاریخ تهدید کرده است، مسئله غالیان‏ و نسبت عقاید آنان به شیعیان است. به‏طورى که پیوسته مخالفان و دشمنان شیعه آنان را به غلو و زیاده‏ روى در مورد امامان‏شان متهم مى‏کرده‏اند
وجود غلات در میان مسلمانان بیشتر معلول عوامل خارجى بوده است تا عوامل داخلى. دشمنان اسلام با مقابله مستقیم و رویارویى نتوانستند به اسلام ضربه بزنند و اسلام سرزمین‏هاى آنان را در نوردید و دشمنانش را شکست داد. از این‏ رو آنان در این صدد بر آمدند که از داخل به اسلام ضربه بزنند؛ از این‏ رو اصول نخستین اسلام را مورد هدف قرار دادند. دستگاه‏هاى سیاسى حاکم نیز بى‏میل نبودند که در میان شیعیان و پیروان اهل بیت پیامبر، چنین افرادى پیدا شوند تا بتوانند عقاید آنان را به شیعیان نسبت دهند و بدین ‏ترتیب پیروان اهل بیت را غالى و خارج از زمره مسلمانان معرفى نمایند. اگرچه این جریان از دوره خلافت حضرت علی (ع) شروع شده بود و عده‏اى سست‏ عنصر در مورد آن حضرت عقیده افراطى یافته بودند و چون از عقیده خویش برنگشتند، بوسیله آن جناب معدوم شدند (محرمی: ۱۳۷۸: ۲۱۷) ولی این اندیشه بعد از شهادت امام حسین علیه السلام و قیام مختار ثقفى در کوفه و تکوین جنبش توابین رنگ تازه ای به خود می گیرد. پیروان این اندیشه، مسلمانانى سطحى‏نگر و دورمانده از آموزه‏هاى اسلامى بودند که با وجود دوستى و محبت، از گوهر معنویت و هدایت و علوم امامان علیهم السلام و اسلام بهره‏اى نداشتند. آنان به الوهیت امام و حلول نور الهى در آنان، بداء، تناسخ، تشبیه و رجعت- که همگى از مباحث پرمناظره موضوع امامت بودند- معتقد بودند و گاه به آن رنگ و بوى سیاسى نیز مى‏دادند. اینان در عبادات نیز خود را به هیچ تکلیف شرعى ملتزم نمى‏دانستند و همه عبادات را به صورت نمادین توجیه مى‏کردند. از سویى دیگر، آنان جوهر دین را محبت به امامان علیهم السلام مى‏پنداشتند و بر آن بودند که هر که حامل این گوهر اساسى است، از شریعت بى ‏نیاز مى‏ باشد. به ‏دلیل همین بى ‏قیدى نسبت به شریعت، غالیان‏ در حوزه رفتار و اخلاق باعث تنزل منزلت امامان شیعه علیهم السلام بودند و خطرى براى شیعه محسوب مى‏شدند. در واقع این اندیشه در طول تاریخ اسلام وجود داشته و ائمه اطهار علیهم السّلام همواره با این مسئله به شدت مبارزه می کردند.
جریان غالى از جهاتى دیگر نیز براى تشیع خطرناک بود، زیرا نه تنها از درون سبب ایجاد آشفتگى در عقاید شیعه شده و آن را منزوى مى‏کرد، بلکه شیعه را در نظر دیگران انسانهاى بى ‏قید و بند نسبت به فروعات دینى نشان داده و بدبینى همگانى را نسبت به شیعیان به وجود مى‏آورد. به گونه ای که با نگاهى ساده به کتابهاى فرق، این حقیقت آشکار است که گرچه از لحاظ تقسیم‏ بندى فرقه‏اى تشیع غالى را جدا یاد مى‏کنند، اما اغلب نه تنها ارباب فرق و مذاهب بلکه عموم رجالیین اهل سنت تفاوت چندان روشنى بین دسته ‏هاى شیعه نگذاشته و مردم را از پذیرفتن احادیث آنان پرهیز مى‏ دهند. حد اقل یکى از دلایل این بدبینى رسوخ اندیشه ‏هاى غالى در میان شیعیان بوده که با همه تلاش امامان شیعه و بعدا علماى اصولى شیعه، آثار آن کما بیش بر جاى مانده است. نمونه آن رسوخ روایاتى است که در باب تحریف قرآن در برخى از کتابهاى حدیثى شیعه موجود بوده و اصل آن از غلات مى‏باشد (جعفریان: ۱۳۸۳: ۳۳۸)
در دوره امام صادق نیز غلات فعالیت چشم گیری یافتند و در صدد تبلیغ افکار خود برآمدند. امام (علیه السلام) نیز به شدت به مبارزه با این جریان انحرافى و سطحى‏نگر پرداخت و همواره مردم را بر عمل‏گرایى و اعتدال در دین و اخلاق و شریعت دعوت می کرد. اقدامات عملى امام علیه السلام براى پیراستن شیعه از خرافات و اعتقادات افراطى و نفى غلو و مبارزه عملى و برى‏ داشتن‏ شیعیان از آن ها، باعث دور نگاه داشتن مذهب امامیه از این خطر شد. از اقدامات عملى امام علیه السلام توصیه أکید ایشان مبنى بر اجتناب از تعامل و ارتباط با آنها بود. حضرت به یکى از یاران خود مى‏فرماید: «اى فضل! با غالیان ننشینید و با آنان هم‏غذا و هم‏سفره نگردید و با آنان مصافحه نکنید». (شیخ طوسی: ۱۳۸۲: ۲۹۸) همچنین به شیعیان سفارش مى‏کرد که جوانان خود را از ارتباط با آنها برحذر دارید: درباره جوانان خویش از اینکه غالیان آنان را تباه سازند، بترسید. غالیان بدترین دشمنان خدایند؛ عظمت خدا را کوچک کرده و براى بندگان خدا ادعاى ربوبیت مى‏کنند. (همان) امام علیه السلام با این شیوه اولًا شیعیان را که به‏شدت از سوى مخالفان و حکومت- براى منزوى ساختن و اضمحلال- به کفر و ارتداد متهم مى‏شدند، از افراطیان و غالیان جدا ساخت و دوم اینکه افراد کم‏مایه و ضعیف از نظر دانش و آگاهى را نیز از خطر آنها حفظ نمود. در کنار این شیوه سلبى، امام علیه السلام به‏شدت به نقد آرا و عقاید آنان پرداخت و با تمسک به قرآن‏کریم عقاید غلوآمیزشان را باطل اعلام کرد و بر نفى کامل و طرد آنان به‏صراحت تأکید نمود.
مورد دیگری که امام صادق (ع) سعی می کرد که در آن زمینه نیز فعال باشد، علوم غیر دینی بود. ترجمه آثار ایرانی و یونانی به عربی و همچنین حضور خاندان های دانشمند و دانش دوست ایرانی مسلمان در ارکان حکومت، باعث شده بود که عصر جدیدی در علم و علم آموزی در تمدن اسلامی ایجاد شود. به همین دلیل امام صادق (ع) نیز برای این که این نیاز جامعه را نیز پاسخ دهد به تشکیل کرسی های علم آموزی مبادرت کرد و بسیاری از وجود ایشان استفاده می کردند به گونه ای که تعداد شاگردان آن حضرت را بالغ بر چهار هزار نفر ذکر کرده اند. حضرت امام صادق (ع) با بیان نظریات دقیق علمی در علوم مختلف توانستند زمینه را برای رشد دانشمندان آن علوم فراهم کنند از جمله شاگردان آن حضرت در علم نجوم ابواسحاق ابراهیم بن حبیب فَزارى از دانشمندان نجوم که در جداول نجومى به نثر و نظم تألیفاتى دارد و نخستین کسى است که اسطرلاب (آیینه ستاره) را ساخت. یکى از تألیفات او کتاب تسطیح الکره است که منجمان اسلامى از آن بهره برده‏اند. از دیگر شاگردان آن حضرت جابر بن حیّان بن عبداللَّه کوفى است که از مفاخر بزرگ علمى شیعه به شمار مى‏رود و آثار بسیارى در شیمى، ریاضیات، کیمیا، مکانیک، طب، فلسفه و منطق نگاشته است. شایان توجه است امام صادق علیه السلام براى نخستین بار پس از امام على علیه السلام‏ حرکت زمین را مطرح کرد. (منتظر القائم: ۱۳۸۶: ۲۰۱)
امام صادق علیه السلام افزون بر پاسخ‏گویى به شبهات پیروان دیگر مذاهب اسلامى، ناگزیر بود به پرسش‏ها و اشکالات مسیحیان، یهودیان، دهریان و مانویان نیز پاسخ گوید. به همی ن‏رو، وى براى حراست فکرى و فرهنگى از اسلام و هویت اصیل تشیع، نهضت آموزشى و پژوهشى‏ بزرگى در مدینه پى ریخت که عناصر آن از تمامى فِرق و مذاهب و از سرتاسر جهان اسلام به‏ویژه کوفه، به آموزش و تألیف و تحقیق مشغول بودند. نگاهى به فهرست آثار شاگردان آن حضرت گواه این مدعاست‏ (همان)
روش آموزشی امام صادق به این گونه بود که شاگردان ایشان تألیفات خود را بر وى عرضه مى‏داشتند و آن حضرت نیز تصحیح و یا تأیید مى‏نمود. براى مثال، عبیداللَّه بن على حلبى کتاب خود را عرضه کرد و امام صادق علیه السلام نیز آن را صحیح دانست. (نجاشى: ۱۴۱۳: ۲۳۱) در واقع روش تدریس آن حضرت با شاگردانش به گونه‏اى بود که شکوفه‏هاى دانش در آنان جوانه زند و دریچه‏هاى اجتهاد بر روى آنها باز شود و در شاخه‏هاى علوم صاحب‏نظر شوند. به همین دلیل امام (علیه السلام) دستور مى‏داد در مسجدالنبى حلقه فتوا تشکیل دهند و او نیز نظرهاى اجتهادى آنان را رد و یا تأیید مى‏کرد. ایشان براى تفهیم بهتر مسائل علمى، بر پرسش تأکید داشت و به شاگردانش مى‏فرمود: «بپرسید از من، پیش از آنکه مرا از دست بدهید.»
شکوفایى نهضت علمى امام صادق، طالبان علم و دانش را از سراسر جهان اسلام به‏ویژه کوفه به سوى آن حضرت کشاند. در منابع، شمار شاگردان آن حضرت تا چهار هزار نفر ذکر شده، ولى شیخ طوسى در رجال خود نام ۳ هزار و ۲۳۸ نفر از شاگردان ایشان را نام برده که دوازده نفر آنان از زنان‏اند. (شیخ طوسی: ۱۳۷۲: ۳۴۲) برخى از مشهورترین آنان عبارتند از:
اصحاب سته: شش نفر از اصحاب امام صادق علیه السلام، به اصحاب ستّه معروف‏اند و همه حدیث‏شناسان و رجال‏شناسان شیعه آنان را مورد وثوق دانسته‏اند و به جلالت قدرشان اذعان دارند. نام آنان از این قرار است: جُمَیْل بن درّاج، عبداللَّه بن مسکان، عبداللَّه بن بُکَیر، حَمّاد بن عیسى، حَمّاد بن عثمان و أَبان بن عثمان بن أَحمر. (منتظر القائم: ۱۳۸۶: ۲۰۴)
جُمَیْل بن درّاج: وی از شاگردان و صحابه خاص امام صادق (ع) به شمار می آمد که تا زمان امام رضا (ع) را نیز درک کرده و از آن امام همام نیز روایت نقل کرده است. وی علاوه بر امام صادق از زراره و برادر کوچک تر خود نوح نیز نقل روایت کرده است. بسیاری از محدثان احادیث امام صادق را از طریق وی بیان کرده اند. (نجاشی: ۱۴۱۳: ۱۲۷- ۱۲۸)
عبداللَّه بن مسکان: وی نیز از دیگر صحابه خاص امام صادق به شمار می رود که احادیث بسیاری از طریق او از امام صادق نقل شده است. در منابع تاریخی دو کتاب حدیثی با عنوان «کتاب فب الأمامه» و «کتاب فی الحلال و الحرام» به او نسبت داده اند. (نجاشی: ۱۴۱۳: ۲۱۵)
عبداللَّه بن بُکَیر بن أعین شیبانی: عبد الله بن بکیر از اصحاب سته امام به شمار می رفتند که احادیث بسیاری از طریق ایشان نقل شده است نجاشی وی را دارای تألیفات بسیاری معرفی می کند (نجاشی: ۱۴۱۳: ۲۲۳)
حَمّاد بن عیسى أبو محمد الجهنی:وی از اصالتا عرب کوفه بود ولی در بصره زندگی می کرد. وی را در حدیث ثقه می دانند و علاوه بر امام صادق از امام رضا (ع) و همچنین از ابن جریج، موسى بن عبیده و حنظله بن أبی سفیان نیز روایت کرده است. از وی نزدیک بر هفتاد روایت از امام صادق نقل شده است همچنین وی کتاب هایی داشته به نام «کتاب الزکوه» و «کتاب الصلوه» که ظاهرا سوالاتی بوده که از امام در این زمینه داشته و بعدا به صورت کتاب تدوین شده است. وی در سال دویست و هفتاد در روستایی نزدیک مدینه وفات یافت (ذهبی: ۱۴۱۳:ج‏۱۴:۱۳۰؛ نجاشی: ۱۴۱۳: ۱۴۳)
حماد بن عثمان بن عمرو بن خالد الفزاری: وی از موالیان کوفی به شمار می رود و چون در ده «عرزم» ساکن بود به عرزمی نیز شهرت دارد. وی و برادرش عبد الله هر دو محضر امام صادق (ع) را درک کرده و از ایشان روایت کرده اند. حماد بن عثمان همچنین از امام رضا نیز روایت کرده است. وی در سال صد و هفتاد در کوفه وفات کرد (نجاشی: ۱۴۱۳: ۱۴۴)
أبان بن عثمان الأحمر البجلی: وی نیز از دیگر صحابه خاصه امام صادق (ع) به شمار می رود. أبان نیز از موالیان کوفه بود که هم در کوفه و هم در بصره مدتی زندگی کرد. مورخان و محدثامی همچون أبو عبیده معمر بن المثنى و أبو عبد الله محمد بن سلام از وی علم آموخته و روایاتی را از طریق او نقل کرده اند. أبان کتابی داشته که در آن درباره آفرینش و مغازی پیامبر و همچنین جنگ های رده مطالبی را بیان کرده است. أبان همچنین زمان امام رضا (ع) را نیز درک کرده و از ایشان نیز نقل روایت کرده است. (نجاشی: ۱۴۱۳: ۱۴؛ شیخ طوسی: بی تا: ۴۹)
به جز این شش نفر که به «اصحاب سته» امام صادق (ع) مشهورند افراد دیگری نیز بودند که مورد وثوق و اطمینان امام بودند و امام درباره آنان بیانات مختلفی داشته اند. در زیر به چند نفر از این افراد اشاره خواهیم کرد
زراره بن اعین‏: زراره بن اعین شیبانى از بزرگان رجال شیعه در فقه و حدیث و کلام است. او فضل و دین را هردو به همراه داشت. از اصحاب امام باقر (ع) و امام‏ صادق‏ (ع) است که در سال ۱۵۰ پس از وفات امام‏ صادق‏ (ع) درگذشته است. در رجال ابن داود آمده است که زراره راستگوترین زمان خویش و فاضل‏ترین ایشان است و امام‏ صادق‏ (ع) درباره‏ى او گفته‏اند: «لو لا زراره لقلت انّ أحادیث ابی (ع) ستذهب».
اگر زراره نبود، مى‏گفتم که احادیث پدرم همه به زودى از میان خواهد رفت.
باز از امام صادق نقل شده است که دوست‏داشتنى‏ترین مردم به من از مردگان و زندگان، چهار کس‏اند:
«برید بن معاویه عجلى، زراره، محمّد بن مسلم و أبو بصیر». زندگى او درخشنده‏تر از خورشید است و احتیاج به توضیح ندارد. (آئینه وند:۱۳۷۸: ۲۷۳)
مُعَلّى بن خُنَیْس‏: وى از قبیله بنی اسد و از اهل کوفه بود و از شاگردان و صاحبه خاص امام صادق علیه السلام به شمار می رود. داود بن على، والى مدینه وى را احضار کرد تا اسرار آن حضرت و نام شیعیانش را فاش کند. وى از آن کار خوددارى نمود و در پاسخ تهدید به قتل وى گفت: «اگر مرا بکشى، رستگار خواهم کشت و تو بدبخت خواهى شد.» سرانجام والى مدینه دستور داد: تا او را به قتل رسانند و امام صادق علیه السلام نیز بهشت را براى وى تضمین کرد.
هشام بن حَکَم: نامش، ابو محمّد یا ابو الحکم، هشام بن الحکم کندى یا شیبانى بغدادى یا کوفى است. از بهترین شاگردان مکتب امام ششم، امام‏ صادق‏ (ع) مى‏باشد. وى عالمى بود جامع علوم عقلى و نقلى، خوش‏قریحه، بدیهه‏گو، حاضرجواب، خوش‏بیان، و متخصّص در معارف مذهبى و عقاید دینى. (منتظر القائم: ۱۳۸۶: ۲۰۴) تاریخ ولادت او به‏طور تحقیق معلوم نیست، ولى از قرائن مى‏توان حدس زد که ولادتش در اوایل قرن دوم هجرى بوده است. مناظرات او در دفاع از حریم اهل بیت و رهبرى ائمه‏ى دین (ع) معروف و مشهور و معروف‏ترین آن‏ها مناظره‏ى او با عمرو بن عبید معتزلى است. در سال وفات هشام هم، اختلاف هست. بعضى ۱۹۹ و بعضى ۲۲۱ هجرى ذکر کرده‏اند. (آئینه وند: ۱۳۸۷: ۲۶۷)
از طریق وی احادیث بسیاری از امام صادق (ع) در اهمیت عید نوروز بیان شده روایت شده است.
مؤمن الطاق: نام وى محمّد بن على نعمان می باشد. وی ایرانى الأصل، ساکن کوفه و متکلمى حاذق بود و در اواسط قرن دوم زندگى مى‏کرد. وى با ابوحنیفه و رؤساى معتزله و خوارج مناظره داشت‏ و از قدماى متکلمان شیعه به شمار مى‏رود. او کتاب‏هایى در اثبات مذهب شیعه و امامت على علیه السلام و رد خوارج و معتزله نگاشته است. وی به دلیل این که بسیار از اهل بیت طرفداری می کرده است توسظ بزرگان اهل سنت ملقب به شیطان الطاق شده بود (کشی: ۱۴۱۳: ۱۸۶)

شیعیان امام‏ صادق‏ علیه السّلام‏

گستردگى اصحاب امام صادق علیه السّلام و وسعت جریان تشیع، به طور طبیعى باعث شده بود که نا هماهنگى‏ها و اختلافاتى در بین شیعیان به وجود بیاید. در آن دوران کلیه شاگردان و شیعیان آن حضرت نمى‏توانستند تفکر و اندیشه خود را در یک زاویه صحیحى قرار داده و تمامى معارف دینى خود را مانند محمد بن مسلم و زراره و هشام بن حکم از سرچشمه اصلى آن، یعنی اهل بیت، بگیرند. بسیارى از آنان علاوه بر محضر امام جعفر صادق (ع) در حلقه درس محدثان اهل سنت نیز حاضر مى‏شدند که به نوبه خود تأثیراتى در طرز تفکر آن ها به جاى مى‏گذاشت. از طرف دیگر گستردگى پیروان آن حضرت و پراکنده بودن آن ها در سرزمینهاى دور و نزدیک، امکان مراجعه شخصى همه آنان را به امام غیر ممکن ساخته بود و لذا آنان در مسائل خود اعم از فقهى و عقیدتى و … به شیعیان شناخته شده مراجعه مى‏کردند که طبعا اختلاف نظر میان آن ها از این راه به دیگر شیعیان نیز راه پیدا مى‏کرد. علاوه بر این موضوعات، در این فضای سیاسى، ما بین برخی از شیعیان، تمایلاتى به حکومت نو پای عباسیان که پیش از آن در محافل شیعیان حضور جدى داشتند، دیده مى‏شد و این خود عاملى بر عوامل اختلاف میان شیعیان مى‏افزود.
وجود فرقه های مختلف شیعی چون زیدیه و کیسانیه نیز باعث شده بود که اکثر شیعیانی که از محضر امام صادق استفاده می بردند به این فرقه ها نیز گرایش داشته باشند به همین دلیل شناخت شیعیان راستین امام کاری بس دشوار بود. به گونه ای که خود امام صادق (ع) در مواردی سعی می کردند که شیعیان راستین خود را به مردم بشناسانند ایشان در این رابطه مى‏فرماید:
ما أحد أحیا ذکرنا و أحادیث أبى إلّا زراره و ابو بصیر لیث المرادى و محمد بن مسلم و برید بن معاویه العجلى و لو لا هؤلاء ما کان أحد یستنبط هذا، هؤلاء حفّاظ الدین و امناء ابى علیه السّلام على حلال الله و حرامه و هم السابقون الینا فى الدنیا و السابقون الینا فى الآخره. (عاملی: ۱۳۷۷: ج ۱۸: ۱۰۴- ۱۰۳)
جز زراره و ابو بصیر لیث مرادى و محمد بن مسلم و برید بن معاویه عجلى کسى ولایت ما و احادیث پدرم را زنده نکرد. اگر اینها نبودند کسى از ما و احادیث ما اطلاع پیدا نمى‏کرد. اینها حافظان دین و اشخاص محل اعتماد پدرم بر حلال و حرام خدا هستند، همانگونه که در دنیا به طرف ما پیشى گرفتند در آخرت نیز به سوى ما سبقت خواهند جست.
باز آن حضرت فرمودند: رحم الله زراره بن أعین، لو لا زراره و نظراءه لاندرست أحادیث أبى؛ (عاملی: ۱۳۷۷: ج ۱۸: ۱۳۶)
خداوند زراره بن اعین را بیامرزد، اگر زراره و امثال او نبودند، احادیث پدرم از میان مى‏رفت.
نکته جالب توجهى که درباره تشتت جامعه شیعه و یا به تعبیر دیگر پیدایش تفرقه در میان آن ها وجود دارد، این که پاره‏اى از علماى دربارى که در خدمت مهدى عباسى بودند به این اختلافات دامن زده و در بزرگ نشان دادن آن، تلاش زیادى کردند. در این باره، کشى از شخصى به نام ابن مفضل نام مى‏برد که او کتابى در فرق نوشته و نام هر یک از اصحاب امام صادق علیه السّلام را به عنوان سر رشته دار یک فرقه شیعى ذکر کرده است. (جعفریان: ۱۳۸۳: ۳۳۶)
لازم به ذکر است که شیعیان امام، بیشتر در عراق آن هم در کوفه بودند. سایر مراکز یا شیعه نداشت یا کمتر داشت، گرچه گاه از خراسان نیز کسانى نزد امام صادق علیه السّلام آمده از ایشان احکام فقهى‏شان را سؤال مى‏کردند.

جایگاه علمی اجتماعی امام صادق (ع) و برخورد منصور عباسی:

امام صادق (ع) در روزگار خود از دانشمندان به نام اسلامی به شمار می رفت به گونه ای که نه فقط مسلمانان بلکه پیروان دیگر ادیان مانند یهودی و مسیحی از محضر اشان استفاده برده و جواب سوالات خود را از ایشان مطالبه می کردند. به نظر شیعه، نصب ایشان به مقام امامت از جانب خداوند متعال بوده و این بدان معناست که آن حضرت داراى شرایط لازم براى احراز این منصب بوده است. حضرت در میان اهل سنت، از نظر روایت حدیث و فقاهت و افتاء، از موقعیت شامخى برخوردار بوده به طورى که او را از شیوخ مسلّم ابو حنیفه و مالک بن انس و شمار فراوانى از محدثان بزرگ زمان خود به شمار آورده‏اند. به گونه ای که شمار شاگردان آن حضرت را تا چهار هطار نفر نیز تخمین زده اند.
این جایگاه علمی اجتماعی که امام در بین مسلمانان داشت و به خصوص احادیثی که از ناحیه ایشان مبنی بر حق ولایت و امامت جامعه اسلامی برای اهل بیت (علیهم السلام)، باعث شده بود که منصور عباسی از امام به شدت هراسان باشد به همین دلیل در صدد بر آمد که مقام علمی امام را زیر سوال ببرد. وی برای نیل به این هدف سعی می کرد علمای دیگر را در جامعه مطرح نماید و همچنین با تطمیع کردن آن ها، از آن ها بخواهد که به مناظره علمی با امام صادق (ع) بپردازند که شاید بتوانند در این مناظره ها پیروز بشوند و به این سان وجهه علمی امام مخدوش شود.
یکی از افرادی که منصور عباسی سعی می کرد آن را در مقابل امام صادق (ع) قرار دهد مالک بن انس پیشوای فرقه مالکی بود. او به مالک مى‏گفت: به خدا تو عاقلترین مردم هستى … اگر عمر من باقى بماند، فتاوا و اقوال تو را همانند مصحف نوشته به تمام آفاق فرستاده و مردم را مجبور به پذیرش آن مى‏کنم. در واقع این حرکت منصور ناشى از علاقه وى به مالک نبود، بلکه بر آن بود تا با برجسته کردن مالک، آتش کینه و حسد خود نسبت به امام صادق علیه السّلام و دیگر علماى مخالف فرو نشاند.
منصور به منظور ایراد خدشه به شخصیت علمى و فقهى امام، به هر وسیله‏اى توسل مى‏جست، چنانکه ابو حنیفه را واداشت تا رو در روى امام ایستاده و با وى به بحث بپردازد، تا در صورت پیروزى ابو حنیفه، امام را در صحنه علم و دانش اسلامى تحقیر کند. ابو حنیفه خود جریان این داستان را چنین نقل کرده است:
منصور به من گفت: مردم توجه عجیبى به جعفر بن محمد پیدا کرده و سیل جمعیت به طرف او سرازیر شده است، تو چند مسأله از مسائل مشکل را آماده کرده و حل آنها را از جعفر بخواه و چون او نتوانست جواب مسائل تو را بدهد، از چشم مردم خواهد افتاد. من نیز چهل مسأله بسیار پیچیده و مشکل آماده کردم.
آنگاه امام صادق علیه السّلام و ابو حنیفه در حیره و در حضور منصور با هم ملاقات مى‏کنند. ابو حنیفه لحظه ورود خود به مجلس منصور را چنین توصیف مى‏کند:
هنگامى که وارد مجلس شدم جعفر بن محمد را دیدم که هیبت و عظمت شخصیت وى حتى خود منصور را تحت الشعاع قرار داده بود، سلام کرده و در جاى خود قرار گرفتم. آنگاه منصور خطاب به من چنین گفت: مسائل خود را بر ابو عبد اللّه عرضه کن. من مسائلى را که با خود آورده بودم یکى پس از دیگرى از آن حضرت مى‏پرسیدم و او در پاسخ مى‏فرمود: درباره این مسأله عقیده شما چنین است و اهل مدینه چنین مى‏گویند و ما چنین مى‏گوییم. نظر آن حضرت در پاره‏اى از مسائل طرح شده با نظر ما و در پاره‏اى دیگر با نظر اهل مدینه و در مواردى با نظر هر دو مخالف‏بود. بدین ترتیب چهل مسأله به آن حضرت عرضه و جواب آنها دریافت شد.
پس از پایان مناظره، ابو حنیفه بى‏اختیار آخرین سخن خود را با اشاره به امام صادق علیه السّلام چنین ادا کرد:
إنّ أعلم الناس، أعلمهم باختلاف الناس، دانشمندترین مردم کسى است که به آراء و نظرهاى مختلف علما در مسائل، احاطه داشته باشد.(جعفریان: ۱۳۸۳: ۳۳۲- ۳۳۳)

شهادت امام صادق (ع):

هر چند در بعضی از منابع سعی شده است که شهادت امام صادق (ع) را مرگ طبیعی جلوه دهند ولی مستندات تاریخی گویای آن است که امام توسط دستگاه خلافت به شهادت رسید. منصور عباسی که از نفوذ امام در بین مردم به شدت می ترسید همواره در صدد بود که امام را به شهادت برساند و به همین دلیل جاسوسانی را برای ایشان گمارده بود که رفتار و گفتار امام را زیر نظر داشته باشند. وی پس از آن که مدعیان خود را سرکوب کرد سعی کرد که امام را که خطری برای وی به شمار می رفت را به قتل برساند. وی برای همین منظور چندین مرتبه امام را به بهانه های مختلف به بغداد آورد ولی پس از آن که نتوانست اتهاماتی را که به امام زده بود ثابت کند وی را به مدینه باز می گردادند. منصور حتی به والی خود در مدینه دستور داد که خانه امام را آتش بزند و او نیز چنین کرد ولی امام از این واقعه نیز جان سالم به در برد. در نهایت منصور عباسی توسط عمال خود امام را مسموم کرد و به شهادت رسانید. این واقعه در بیست و پنج شوال سال صد و چهل و هشت هجری اتفاق افتاد. بدن مطهر امام صادق (ع) توسط شیعیان ایشان در قبرستان بقیع در کنار قبر پدر بزرگوارشان دفن گردید.

نتیجه:

دوران امام صادق (ع) به دلیل این که مرحله گذر از خلافت امویان به خلافت عباسیان بود دورانی بسیار حساس به شمار می رود. از طرفی حکومتی دوران حکومت امویان به سر رسیده بود که بیشترین جنایت ها علیه شیعیان را روا داشته و وقایعی مانند عاشورا و واقعه حره را آفریده بودند و از طرفی شروع حکومت عباسیانی بود که با شعار خلافت اهل بیت (علیهم السلام) بر مسند خلافت تکیه زدند و سعی بر آزار و اذیت علویان داشتند.
این حوادث باعث شده بود که گروهی از شیعیان در مقابل عباسیان دست به قیام بزنند ولی همه آن حرکت ها مانند قیام محمد نفس زکیه و قیان ابراهیم قتیل باخمرا، به شکست انجامید.
امام صادق (ع) که در این زمان رهبری شیعیان را بر عهده داشت، سعی می کرد شیعیان را از گرفتار شدن به این حرکت های بی ثمر محفوظ نگاه دارد. وی اعتقاد داشت که شرایط برای قیام مسلحانه فراهم نیست و از طرفی وجود فرقه های مختلف مذهبی باعث شده بود که همه نتوانند تحت رهبری یک نفر متحد شوند. امام صادق (ع) با سیاست تقیه سعی داشت که خود و شیعیان را از این تحریکات در امان بدارد و با تشکیل حلقه های علمی بر آن بود که حقایق اسلام را برای مردم باز گو کند که آینده اسلام و تشیع محفوظ بماند. حضور نزدیک به چهار هزار نفر در مکتب درسی ایشان خود گویای این واقعیت است که امام توانسته بود که معارف اسلامی را با بیانی دلنشین برای مردم باز گو کند. پایه ریزی فقه شیعی که به فقه جعفری معروف است حاصل زحمات امام صادق (ع) در همین دوران است.

پی‌نوشت‌ها:

سید مصطفی طباطبایی؛

ناصر حق شناس

کتابنامه :
احمدى، حمید (۱۳۸۶)، تاریخ امامان شیعه‏؛ قم: انتشارات معارف اسلامی
اربلی، علی بن عیسی (۱۳۸۱)؛ کشف الغمه فی معرفه الائمه، ج ۲، تبریز، مکتبه بنی‌هاشم.
آیینه وند، صادق (۱۳۸۷)، ‏ادبیات سیاسى تشیع‏، تهران: انتشارات علم، چاپ اول.
جعفریان، رسول (۱۳۸۳)؛ حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، قم: انصاریان
ذهبى، شمس الدین محمد بن احمد (۱۴۱۳)، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، تحقیق عمر عبد السلام تدمرى، بیروت، دار الکتاب العربى، ط الثانیه.
شیخ طوسی (۱۳۸۲)؛ رجال کشی (اختیار معرفه الرجال)؛ تحقیق محمد تقی فاضل میبدی، سید ابو الفضل موسویان، تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
شیخ طوسی (بی تا)؛ الفهرست، تحقیق اسپرینگر و دیگران، بی جا
طباطبایی، محمد حسین (۱۳۷۴)؛ ترجمه تفسیر المیزان؛ قم: دفتر انتشارات اسلامى‏
عاملی، حر (۱۳۷۷)؛ وسایل الشیعه، ج ۱، بیروت، داراحیاءالتراث العربی.
مجلسی، محمد باقر (بی تا)؛ بحارالانوار، ج ۴۷، تهران، دارالکتب الاسلامیه.
‏محرمى، غلامحسن‏ (۱۳۷۸)؛ تاریخ تشیع از آغاز تا پایان عصر غیبت صغرى، قم: موسسه آموزشى پژوهشى امام خمینى (ره)
منتظر القائم، اصغر (۱۳۸۶)، تاریخ امامان شیعه، قم: مرکز برنامه ریزی و تدوین کتب درسی دفتر نشر معارف
نجاشی،ابو العباس احمد بن علی (۱۴۱۳)؛ رجال؛ تحقیق سید موسی شبیری نجانی، قم: موسسه النشر الاسلامی، طبع الرابع


فرهنگ مهدوی در القاب خلفای عباسی

اشاره

مقاله حاضر ترجمه فصلی از کتاب بحوث فی التاریخ العباسی نوشته دکتر فاروق عمر می باشد. اگر چه این کتاب، اثر جدیدی نیست، اما بحث یاد شده بحثی نو و خواندنی است و تاکنون در جامعه علمی ما راجع به آن چندان تحقیق نشده است. از این جهت، ترجمه فارسی فصل یاد شده این کتاب را از نظر اصحاب تاریخ می گذرانیم. گفتنی است عنوان اصلی این گفتار در منبع فوق «لقب های خلفای عباسی و مفاهیم دینی و سیاسی آن ها»3 بوده لکن ا آنجا مکه مقاله منعکس کننده استفاده ابزاری خلفای عباسی از فرهنگ مهدویت می باشد در فرایند ترجمه عنوان مقاله به «فرهنگ مهدویت در القاب خلفای عباسی» تبدیل شده است.

مقدمه

مورخان جدید به لقب های رسمی و صفات شخصی خلفا عنایت جدّی نداشته اند و تنها تعداد کمی از آن ها در این مورد به بررسی پرداخته اند، از جمله گولدزیهر درباره معنای لقب، ظل اللّه و خلیفة اللّه بحثی نوشته است و مارکولیوت در مورد لقب خلیفه مطالبی نوشته است و هم چنین فان فلوتن در مقاله اش با عنوان تاریخ العباسی، اندکی به القاب خلفای اولیه عباسی پرداخته است. هم چنین دی خویه و امندروز کوشیده اند تا درباره لقب سفاح توضیحاتی بدهند. در نهایت، برنارد لوئیس مقاله ارزش مندی را درباره القاب رسمی خلفای اولیه عباسی ارائه کرده است.4

اما مورخان عرب، با سرعت از کنار این القاب گذشته اند و به تفسیر و توضیح معنای آن ها اهمیتی نداده اند و اگر بعضی از آن ها چیزی در این باره نوشته اند، بسیار کم و ساده می باشد. تنها در این مورد از کتاب حسن پاشا می توان نام برد که نام آن ألقاب الاسلامیة است، اماچون، این کتاب نیز کتابی جامع است، القاب خلفا را به طور عمیق بررسی، نقد و تحلیل نکرده است.5 و شاید اهمیت ندادن به چنین پدیده های تمدنی و مظاهر رسمیِ دولت مردان که به اصول و رسومات آن روزگار مربوط می شوند، به دلیل ناچیز بودن اطلاعات ما از آن ها، به ویژه در اوایل قرن بیستم باشد، اما هم اکنون منابع اولیه و اصیلی که به مظاهر تمدن و فرهنگ اهمیت داده اند، در دست رس قرار گرفته اند، مانند کتاب های ابن خلدون، قلقشندی، صابئی، جاحظ و… که وجود این گونه منابع باعث ازدیاد اهتمام مورخان به معلومات موجود در آن ها از سازمان و تمدن گشته است.

زندگی اجتماعی و سیاسی در قرن اول هجری( قرن هفتم میلادی) بسیار ساده و به دور از پیچیدگی بود و بدین جهت خلفای راشدین و اموی به استفاده از القاب، احساس نیاز نمی کردند. قلقشندی در این مورد می گوید:« قضاعی در کتاب عیون اخبار گفته است: هیچ کدام از خلفای بنی امیه به القاب خلافت ملقب نشدند و شروع این مسئله در دولت عباسیان بود».6 از ابن حزم حکایت شده که برخی از خلفای بنی امیه القابی را برای خود برگزیدند. لقب معاویه الناصر لحق اللّه بود. هم چنین مروان بن محمد لقب القائم بحق اللّه داشت. هم چنین بعضی از گزارش ها اشاره دارند که عمر بن عبد العزیز ملقب به لقب مهدی بود. ابن دحیه بر نظریه قلقشندی تأکید کرده و در مورد منصور می گوید: «او اولین خلیفه ای است که خود را به لقب، ملقب کرد و او پدر خلفاست».7 صابئی در کتاب رسوم دار الخلافة می گوید: هیچ کدام از خلفای بنی امیه برای خود لقبی برنگزیدند و آن گاه که روزگار آنان پایان یافت و حق به صاحبش برگشت و دولت عباسی ظهور کرد – که خدا ارکان آن را ثابت گرداند – و مردم با ابراهیم بن محمد بیعت کردند، به او امام گفتند. چهار خلیفه نخستین از زمان ابی العباس با عنوان خلفای راشدین ملقب شدند.8 ابن عذاری در این مورد، مطلبی را از ابن حزم نقل کرده که وی در حالی که بر زوال دولت اموی تأسف می خورده و بر دولت عباسیان می تاخته، گفته است: «دولت بنی امیّه منقرض شد، در حالی که دولتی عربی بود که دولت مردان آن نه قصری ساختند و نه شهری را به خود اختصاص دادند، بلکه هر کدام از اُمرای آنان در خانه و ملکی که قبل از خلافت داشت، ساکن می شد و مسلمانان را وادار نمی کردند که آنان را با حالت عبودیت، مخاطب قرار دهند و از آنان با عنوان پادشاه نام برند و دست و پای آنان را ببوسند».9 از این مطالب به این نتیجه می رسیم که برگزیدن القاب رسمیِ حکومتی از سوی خلفای عباسی، پدیده ای جدید بود که پیش از آنان خلفای اموی و راشدی چنین نکرده بودند. به رغم این که اغلب مظاهری که عباسیان در اداره کشور، حکومت و جامعه پدید آوردند که یا از مبانی اسلامی سرچشمه می گرفت یا از اصولی که اسلامی نبود، ولی در جامعه اسلامی رایج بود و در تمدن های ایرانی و رومی ریشه داشت، اما پدیده القاب ویژه آن ها، نه در میان خلفای مسلمانان و پادشاهان ایران سابقه داشت و نه در میان امپراطوران روم.

از این رو در تفسیر این القاب باید پیچ و خم های دیگر مربوط به شرایط سیاسی و دینی انقلاب عباسی و دولت عباسی، بهویژه دوره اول آن را در نظر گرفت. القاب موجود در عصر اول عباسی (بویژه القاب خلفای عباسی) را می توان به گونه زیر تقسم کرد: 1- القاب رسمی عمومی، مانند امیر المؤمنین، خلیفة اللّه و ملک. 2- القاب رسمی خصوصی، مانند الامام، القائم، المرتضی، المنصور، المهدی و الرشید، المعتصم بالله و… 3- القاب شخصی، مانند الأحول که لقب هشام بود، الحمار و الجعدی که این دو لقب از آنِ مروان بن محمد بودند. و دوانیقی که لقب منصور بود، ناقص که لقب یزید سوم أموی بود و لقب موسی بن امین، شدید بود.10 لقب ابن الهادی، الناطق بالحق بود11 که پدرش می خواست او به جای هارون ولیعهدش باشد. در این جا بر آن نیستیم که در مورد القاب شخصیه و القاب عمومی سخن بگوییم، بلکه سعی ما بر این است که القاب رسمی، بهویژه القابی را که از صفت مهدویت حکایت دارند، بررسی کنیم.

القاب ویژه

پیش از این که القاب ویژه خلفای عباسی را بیان کنیم، لازم است بگوییم که در نیمه اول قرن دوم هجری (قرن هشتم میلادی) اخبار نزدیک بودن ظهور مهدی منتظر-که دنیا را بعد از ظلم و جور پر از عدل خواهد کرد- در صحنه جامعه به طور خیلی شایعی مطرح بود و حاصل این اخبار، کتاب های جفر، ملاحم، و فتن بود. لذا طبق معمول، هر انقلابی که بر ضد نظام موجود صورت می گرفت، برای جذب مردم به صفوف خود، فعالیت ها و اقداماتش را بر اساس برخی از شعارها و پیش گویی ها پایه ریزی می کرد و آن ها را بین مردم ترویج می کرد. از جمله این قیام ها، قیام عباسیان بود که از سال 98 ه .ق اساس آن ریخته شد و در سال 129 ه .ق به ظهور رسید و در سال 132 ه .ق به پیروزی نهایی انجامید. البته قیام عباسیان اولین نهضتی نبود که حرکتش را بر اساس این پیش گویی ها بنا می کرد، چنان که در تاریخ سیاسی اسلام آخرینِ آن ها هم نبود.

لقب سفّاح

لقب سفاح، لقبی است که اغلب مورخانِ محدث بر خلیفه اول عباسی، عبد الله بن محمد اطلاق کرده اند، ولی بعضی از مورخان در مورد این لقب از دو ناحیه اختلاف نظر دارند: یکی، این که صاحب لقب چه کسی است؟ دوم، این که این لقب به چه معناست و اهمیت واقعی آن در چیست؟ امندروز مستشرق در مورد دلیل اعطای این لقب به ابی العباس با شگفتی یاد می کند و تأکید دارد که این لقب در ایام خود خلیفه عباسی معروف بوده و از جمله القاب او به شمار می آمده است.12استاد دوری در این مورد اظهار می دارد که این لقب از القاب ابی العباس نبوده است، بلکه مورخان میان عبد الله بن محمد و عبد الله بن علی به اشتباه افتاده اند، و لذا این لقب را به عبد الله بن محمد داده اند. پروفسور برنارد لوئیس در این مورد با استاد دوری هم عقیده است. اما استاد حسن پاشا معتقد است که این لقب از القاب خلیفه اول عباسی است. و او این نظریه را ترجیح می دهد که این صفت در مدح اوست و راجع به کرم و بذل و عطا می باشد.13

مورخان اولیه نیز در مورد این لقب، اختلاف نظر دارند و آن چه سزاوار بیان است این که مورخان پیشگام، چون: جهشیاری، ابن حبیب، طبری، یعقوبی و دینوری عموماً به این لقب اشاره ندارند و هرگاه از خلیفه عباسی اول سخن به میان می آورند، با کنیه اش ابوالعباس به او اشاره می کنند. شاید مسعودی14 اولین مورخی است که لقب سفاح را بر ابوالعباس اطلاق کرده است و مورخان بعدی نیز از او پیروی کرده اند. البته این مورخان در معنای آن اختلاف نظر دارند که آیا سفاح به معنای کرم و سخاوت است یا به معنای کشتار و قتل عام. از سخنان ابن اعثم کوفی15بر می آید که ابوالعباس انتقام خون های ریخته شده از خاندان پیامبر را از امویان گرفته است. در این جا لازم است بگوییم که خود خلیفه ابوالعباس این لقب را در خطبه افتتاحیه اش در کوفه، آن گاه که خود را خلیفه اعلام کرد، ذکر نمود: «…فاسعدوا فانا السفاح المبیح…». دی خویه تأکید دارد که ابوالعباس مردم را به عطای زیاد و بخشش فراوان وعده می داد و هیچ گاه آنان را به قتل و تبعید نمی ترساند16. ما نیز بر این نظر تأکید داریم، زیرا خلیفه به دنبال سخنانش گفته است: «… و الثائر المبیر» که در این جمله اخیر، ترساندن و تهدید نهفته است. لقب سفاح به معنای جلاّد بیشتر از خلیفه عباسی با عبداللّه بن علی، عموی خلیفه ابوالعباس مناسبت دارد، زیرا عبداللّه بن علی والی شام بود و به جهت اقداماتش در آن جا، مورخانی چون ابن قتیبه، زبیر بن بکار، صاحب اخبار عباسیین و یعقوبی از او با لقب سفاح نام برده اند. مقدسی نیز کشتار او را در شام ذکر کرده است و او را سفاح می نامد. هم چنین مقدسی به ابیاتی که ابن اعثم کوفی سروده، اشاره می کند و این ابیات را به ابی العباس نسبت می دهد که برای عبداللّه بن علی گفته شده است و نه عبداللّه بن محمد. و این مطلب به نظر ما قابل پذیرش تر است.17 بنابراین می توان گفت که لقب سفاح به معنای خونریز از آنِ عبداللّه بن علی بوده است، ولی مورخان، از جمله مسعودی و صاحب اخبار عباسیین آن گاه که از دولت عباسی سخن گفته اند، بر آنان دشوار آمده که خلیفه اول نیز مانند دیگر خلفای عباسی لقبی نداشته باشد، بدین جهت لقب سفاح را برای او برگزیده اند، در حالی که خلیفه خود را به این لقب موصوف کرده که به معنای بخشنده است نه کشنده. مورخان در عطای این لقب به ابوالعباس از آنان پیروی کرده اند و بعضی از آنان کوشیده اند آن را توجیه کنند. به عنوان نمونه، ابن جوزی و عینی گفته اند: اعطای لقب سفاح به ابوالعباس از آن روست که او خون ریختن را دوست می داشت و این مطلب از سخن او بر می آید،18 در حالی که حقیقت این است که ابوالعباس عموماً به دوست دار ملایمت و سازش و تساهل شهرت داشت، چنان که مقدسی می گوید: او از خون ریزی اکراه داشت و به عمویش عبداللّه دستور داد که بدون اذن او کسی را نکشد. این لقب از جهت تاریخی به ضرر خلیفه اول تمام شده است، زیرا بسیاری از مورخان مبالغه در کشتار و قتل را که به دست والیان انجام می شد، به اوامر خلیفه نسبت داده اند. عقیده ما بر این است که لقب سفاح، لقبی رسمی برای خلیفه ابوالعباس در زمان حیاتش نبود، بلکه مورخان این لقب را بعد از او برایش برگزیده اند و آن گاه که خلیفه در سخنانش این لقب را بر خود اطلاق می کرد، منظورش عطا بود نه کشتار. ابوالعباس در زمان حیات خود القاب دیگری نیز داشت که پیروان بنی العباس این القاب را برای او به کار می بردند، از جمله این که او را امام می خواندند و گاه مهدی، قائم، مهتدی و مرتضی نیز برای او اطلاق می شد. قلقشندی به این مطلب اشاره کرده است و می گوید: «در مورد لقب ابی العباس اختلاف کرده اند، بعضی گفته اند لقب او قائم، مهتدی و مرتضی می باشد و به جهت خون های زیادی که از بنی امیه ریخت، لقب سفاح بر او غلبه یافت».19 و این نظر را هلال صابئی نیز تأیید می کند،20 درحالی که ما می دانیم همه این مورخان، متأخر هستند و آن گاه که روایات کتاب اخبار العباس را ملاحظه می کنیم، تعبیراتی این چنین: «این مرد شجاع بنی هاشم قائم، مهدی» در مورد ابی العباس وجود دارد. مسعودی نیز اشاره می کند که ابی العباس اولین بار و هنگام بیعت مردم با او ملقب به لقب مهدی شد. صاحب کتاب اخبار الدول المنقطعه نیز می گوید: لقب ابی العباس مرتضی بود و اظهار می دارد که سفاح لقب عبد اللّه بن علی عموی خلیفه است و این لقب را به جهت کشتار امویان به دست او در شام به وی داده اند، چنان که شاعر در این باره گفته است:21

و کانت امیة فی ملکها *** تجور و تظهر طغیانها22

فلما رای اللّه ان قد طغت *** و لم تطق الأرض عدوانها23

رماهم بسفاح آل الرسول *** فخر بکفیه اذقانها24

همین طور صاحب کتاب اخبار الدول المنقطعه نسبت این اشعار به عبد اللّه بن علی را تأیید می کند، ولی این مطلب با گزارش ابن اعثم کوفی تعارض دارد. مخفی نماند که این لقب ها از ویژگی های دینی و مذهبی که با روایات و پیش گویی های (نبوی) از کشتارها ارتباط داشته، تهی نبوده است. عباسیان در سال های اولیه حکومتشان تغییرات کواکب و ستارگان را دنبال می کردند و آن ها را به اخبار و پیش گویی های مهدی نجات بخش – که زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد- ربط می دادند و تأکید می کردند که این نجات بخش از فرزندان عباس خواهد بود. روایات فراوانی منسوب به پیامبر پیدا شد که مفهوم دینی سیاسی داشت و به نجات بخش منتظَر اشاره می کرد، از جمله: «مردی از اهل بیت من هنگام به آخر رسیدن دنیا و ظهور فتنه ها قیام خواهد کرد که به او سفاح می گویند و عطای او از روی حساب خواهد بود». در حدیث دیگری آمده است: «از ماست قائم، از ماست منصور، از ماست سفاح، از ماست مهدی…». در حدیث سومی نیز عبد اللّه بن عباس از پیامبر نقل کرده است: «از ما اهل بیت چهار نفر هستند: سفاح، منذر، منصور و مهدی».25 در عصر قرون وسطی، چه در اروپای مسیحی و چه در شرق اسلامی، اسطوره نجات بخش منتظَر که خدا او را می فرستد تا ظلم را از بین ببرد، بسیار معروف بوده و بر آن تأکید می شده و در اصل آن اختلافی وجود نداشته است. اخباری که این آرزوها و انتظارات را متجلی می کرد، در کتاب های جفر و ملاحم متداول بود که حکّام و احزاب معارض برای تأثیر در میان مردم از آن ها به نفع خود سود می جستند. نرمان کوهن در کتابش درباره کشتارهای اروپایی در قرون وسطی می گوید: «پیوسته رعیت حاکم جدید را آخرین امپراطور منتظَر می دیدند و عصر او را «عصر طلایی»ای قلمداد می کردند که انتظارش را داشتند و هر دفعه تجربه آنان به ناچار به شکست منجر می شد، در این هنگام آنان حاکم بعد از او را نجات دهنده حقیقی تصور می کردند و همین طور ادامه پیدا می کرد و در میان حکامی که از این اخبار و آرزوی مردم سود می جستند، نقصی به چشم نمی خورد، اگر چه در درجه اخلاص و استهزا اختلاف داشتند».26 تاریخ شرق اسلامی با تاریخ اروپای مسیحی در این مورد چندان فرقی نداشت; بسیاری پیدا شدند که ادعای نجات دهنده منتظر و مهدی را داشتند که اخبار آن در کتاب های ملاحم و جفر و احادیث آمده بود و این ادعا منحصر به حکام و خلفاء نبود، بلکه مردان دینی و انقلابیون مخالف با نظام حاکم را نیز شامل می شد. ما در این جا در صدد سخن گفتن درباره مهدی، مهدیه، سفیانی، سفیانیه، تمیمی و قحطانی نیستیم، بلکه برآنیم که بگوییم این فکر از قرن اول هجری بسیار شایع بود و نظام اموی حاکم و احزاب مخالف، بهویژه شیعیان علوی آن را برای خود اختیار کرده بودند; چنان که عمر بن عبدالعزیز در میان طرفداران امویان، مهدی خوانده می شد، و مختار ثقفی به مهدی علوی، محمد حنفیه دعوت می کرد، و نهضت عباسی از اخبار و تفکر مهدوی به سود خود بهره جست و توجه مردم را به پرچم های سیاهی که از مشرق خواهند آمد و آن را نجات دهنده فرماندهی خواهد کرد و شکست نخواهد خورد، معطوف کردند. بعد از آن، مخالفت علویان و امویان علیه عباسیان آغاز شد. علویان پیروی از مهدی را شعار خود نمودند و امویان پیروی از سفیانی را. بدین ترتیب، طی عصر اول عباسی، علویانِ مهدوی و امویانِ سفیانی بسیاری ظهور کردند. تفکر نجات بخش منتظر، خطر بزرگی برای عباسیان به شمار می رفت، زیرا این مطلب باعث می شد که طبقات پایین جامعه، چه شیعه و چه غیر شیعه، اطراف کسانی که ادعای پیروی از مهدی یا سفیانی را داشتند، به امید نجات از بدبختی و بینوایی تجمع کنند. و این تلاش از سوی انقلابیون بسیار کارآمد بود، زیرا به طور عموم، طبقات فقیر جامعه اسلامی امیدشان را درباره نهضت عباسی و نجات دهنده عباسی از دست داده بودند و منتظر حرکت جدید و نجات دهنده جدید بودند، تا به او امید ببندند. محمد نفس زکیه علوی یکی از نجات دهنده های جدید بود و نیز ابومحمد سفیانی از میان امویان. از این رو باید توجه داشته باشیم که بسیاری از کسانی که به پیروان این دو نفر پیوستند، آنان را نجات دهندگان جدید دیدند و به این مطلب کمتر توجه داشتند که علویان یا امویان از عباسیان به خلافت سزاوارترند. طبیعتاً در این هنگام بر عباسیان لازم بود که با این ادعاها از ناحیه فکری، و با تسلیحات از ناحیه عملی مقابله کنند. بدین لحاظ می بینیم که از حیث نظری، القابی چون منصور، مهدی و القابی از این قبیل را که مفاهیم دینی و سیاسی دارد ایجاد کردند.

لقب «المنصور»

این لقب را خلیفه دوم عباسی، عبداللّه بن محمد برای خود برگزید. زمان اتخاذ این لقب از سوی خلیفه، بعد از درهم شکستن دو قیام خطرناک علوی، یکی در حجاز به رهبری محمد نفس زکیه (مهدی علوی) و دیگری در بصره به رهبری ابراهیم بن عبداللّه محض بود.

این لقب آن چنان که فان فلوتن نوشته است تنها به معنای «شخص پیوسته پیروز» نمی باشد، بلکه مفاهیم دینی و سیاسی راجع به مهدویت و آمیخته با غیب گویی، در این لقب نهفته است و دقیقاً مقصود از آن، «شخصی است که خدای تعالی او را برای احراز پیروزی یاری کرده است». بنابراین، این لقب نیز معنایی همچون سایر القاب مهدویت، مانند سفاح، مهدی و هادی دارد. خلیفه عباسی، منصور مؤسس حقیقی دولت عباسی شمرده شده است، از این رو بعضی راویان در اشاره به خلفای عباسی به جای بنی عباس، تعبیر بنی منصور را به کار می برند و نیز از ویژگی های مهم خلیفه این بود که در حسب و نسبش، به منصور، بانی خلافت عباسی منتهی شود.27 منصور کسی است که کارهای فراوانی در دولت عباسی انجام داد که پیش از او سابقه نداشت،28 چنان که ابن دحیه در کتاب نبراس می گوید: «منصور اولین خلیفه ای است که خود را به لقبی ملقب نمود و او تا به امروز پدر خلفا به شمار می رود».29 استاد حسن پاشا نیز این لقب را تأیید کرده است و می گوید: «در یک نص محکم و قابل اعتنایی که در نزدیکی آذربایجان یافت شده، آمده است که صاحب این لقب از سوی خدا تأیید می شود، زیرا پیروزی از جانب اوست».30 لقب منصور اهمیت بسیار و ریشه های تاریخی عمیقی دارد که به صدر اسلام و عصر جاهلی باز می گردد، زیرا این لقب از زمان های پیش در جنوب جزیرة العرب معروف بوده و ذکر آن در میان روایات و اخبار ملاحم آمده که او نجات بخش اسطوره ای است که مردم منتظر او هستند و او قائم منتظر نامیده می شود که قیام کرده و عدل را روی زمین پراکنده می کند. نشوان حمیری درباره نجات بخش می گوید: هر جماعتی مهدیی دارد; یهودیان به نجات بخشی از آل داود قائل هستند، و مسیحیان عیسی بن مریم را نجات بخش خود می دانند، و نجات بخش مجوسیان یکی از فرزندان بهرام گور می باشد که معتقدند او دین قدیم ایران را احیا خواهد کرد، و شیعیان نیز که فرقه های متعددی هستند، هر کدام برای خود مهدی مخصوصی دارند. حِمیریان یمن نیز به یک نجات بخش حمیری معتقدند که او پادشاهی حمیر را با عدالت باز خواهد گرداند.31 همدانی می گوید: منصور حمیر در کوهستان دامغ ساکن است و در وقت مناسب قیام خواهد کرد.32

به رغم این که این منابع متأخر هستند، بر روایات قدیم و اخبار مردمی شایع تکیه کرده اند و معلوم می شود که لقب منصور مفهوم دینی دارد و به نجات بخش منتظر در اسطوره های عربی قدیمی اشاره می کند. این نجات بخش با نام های مختلفی چون منصور یمن، منصور حمیر، قحطانی منتظَر ظهور می کند، کسی که عظمت یمن را بر می گرداند. این لقب در دوره اسلامی در قیام های ضد اموی متعددی به کار رفته است، از جمله در قیام مختار ثقفی که در کوفه به سال 66ق/685م رخ داد. شعار پیروان مختار در هنگام جنگ «یا منصور أمِت»; ای منصور بکش» بود. از القاب شایع عبد الرحمن بن اشعث که در سال 81ق/700م قیام کرد قحطانی و المنصور عبد الرحمن بود. در سال 121ق/732م شیعیان علوی، زید بن علی را به قیام وادار کردند، در حالی که درباره او می گفتند: امیدواریم که او منصور باشد و زمان آن رسیده که او به کار امویان پایان دهد.33 و مهم تر از همه این ها این که، یکی از شعارهای انقلاب رمضان عباسی در سال 129ق/747م «یا منصور» بود و این محمد همان محمد بن علی بن عبداللّه بن عباس است.34 و این گونه گزینش لقب منصور از سوی ابوجعفر خلیفه بسیار به جا بود، زیرا [اولا] این لقب مفهومی مهدوی و امیدبخش داشت و با احساسات عموم مردم، به ویژه قبایل یمنی مطابقت می نمود و [ثانیا] موجب می شد که مردم او را منصور حقیقی بپندارند، [ثالثاً ]موجب نشر عدل و اعاده امنیت و [رابعا] رفاه می شد و ادعای مهدویت محمد نفس زکیه را ابطال می نمود; زیرا اگر او مهدی بود، منصور نمی توانست بر او پیروز شود.35 از سویی دیگر، ادعای ابوجعفر به این که او منصور است دلیل مهمی بر عربی بودن قیام عباسیان و تکیه داعیان عباسی بر قبایل عربی، بهویژه یمنی های خراسان است و چنان که داعیان عباسی اهمیت عرب های خراسانی را درک نمی کردند، شعارهای «یا محمد»، «یا منصور» را که با قبایل یمنی ارتباط زیادی دارد، به کار نمی بردند،36چنان که انتخاب این لقب از سوی خود خلیفه دلیلی بود بر این که خلفای عصر اول عباسی اهمیت عرب ها و بهویژه عرب های یمنی را درک می کردند و بر آن ها اتکا داشتند و احتمالاً آنان را در مواقع مختلف بر عرب های قیسی مقدم می شمردند، چنان چه روایات نادری در تاریخ موصل بر این امر دلالت دارند37 و بدون شک این مطلب، نظر برخی از مورخان را که قائل اند عصر عباسی اول عصر نفوذ ایرانیان بود و تأثیر عرب ها در آن از بین رفته بود، تضعیف می کند. و در پایان بعضی از اشعار ابی دلامه درباره منصور آمده است:38

و قدموا القائم المنصور رأسکم *** فالعین و الانف و الاذان فی الرأس

همچنین حمیری در اشعاری درباره منصور می گوید:39

یا امین الله یا منصور یا خیر الولاة *** انّ سوار بن عبد اللّه من شر القضاة

این اشعار بر رنگ دینی و مهدوی لقب منصور تأکید می کند و برای شک درباره آن، مجالی نمی گذارد، چنان چه احادیثی که به پیغمبر منسوب می باشد، پیشتر گذشت که اشاره به «منصور از ماست» داشت، از جمله: «منّا القائم و منّا المنصور و منّا السفّاح و منّا المهدی… و اما المنصور فلا تردّ له رایة…; از ماست قائم، از ماست منصور، از ماست سفاح، از ماست مهدی… اما منصور پرچم او شکست نخواهد خورد».40

لقب مهدی

لقب مهدی، لقبی بود که محمد بن عبداللّه، خلیفه سوم عباسی برای خود برگزید و این لقب را پدرش منصور به او داده بود و انتخاب این لقب برای محمد یکی از روش هایی بود که منصور عباسی برای بالا بردن شأن پسرش به عنوان ولیعهد به کار برد. لقب مهدی نقش بزرگی در تاریخ دینی و سیاسی اسلام ایفا کرده است.41 ابتدا این لقب را حسان بن ثابت هنگامی که برای پیغمبر مرثیه سرایی می کرد، بر آن حضرت اطلاق کرد و گفت:

ما بال عینک لا تنام کأنّها *** کحلت مآفیها بکحل الارمد42

جزعا علی المهدی اصبح ثاویا *** یا خیر من وطن الحصا لا تبعد43

هم چنان که لقب الهادی المهدی بر امام علی بن ابی طالب(علیه السلام) نیز اطلاق شده است.44 و فرزدق شاعر هنگام مدح سلیمان خلیفه اموی گفته است:

سلیمان المبارک قد علمتم *** هو المهدی قد وضح السبیل45

عمر بن عبدالعزیز نیز ملقب به مهدی بود. هم چنین خلیفه اموی، هشام با این لقب توصیف شده است:

فقلت له الخلیفه غیر شک *** هو المهدی و الحکم الرشید46این جا جای بیان تحول معنای تاریخی و عقیدتی واژه مهدی نیست. باید گفت که مهدویت به معنای دینی آن، اولین بار میان شیعیان علوی در قیام مختار ثقفی ظهور یافت. او ادعا می کرد، محمد حنفیه مهدی است و او نمرده، بلکه در کوه رضوی در حجاز مخفی شده و دوباره به دنیا باز خواهد گشت و دشمنانش را نابود کرده و جهان را بعد از ظلم و جور، پر از عدل و داد خواهد نمود; از این رو، او مهدی منتظَر نامیده شد. کثیر عزّه در این مورد راجع به ابن حنفیه گفته است:

و سبط لا یذوق الموت حتی *** یقود الخیل یقدمها اللواء47

تغیب لا یری فیهم زمان *** برضوی عنده عسل و ماء48

این، عقیده کیسانیه از فرقه های شیعه می باشد. علاوه بر این که مهدویت در میان فرقه های شیعه علوی، چه حسینی و چه حسنی و چه کیسانی منحصر نیست، بلکه در بیشتر تشکّل های سیاسی جامعه اسلامی این تفکر وجود داشته است. چنان که می توان گفت که عباسیان، امویان، طالبیان، فاطمیان و ایرانیان به نجات بخشی قائل بوده اند که عظمت گذشته آنان را برگردانده و حق و عدالت را برقرار کند.49 اما اصل کلمه مهدی به معنای شخصی است که خدا او را به راه حق یا ایمان، هدایت کرده است. ابن اثیر و ابن منظور می گویند: مهدی کسی است که خدا او را به حق هدایت کرده باشد و بیشتر اوقات به جای اسم ها به کار رفته و لذا از نام های پر کاربرد درآمده است و به این نام مهدی، کسی که رسول خدا بشارت آن را داده که در آخر الزمان می آید، نامیده شده است.50 این مطلب به روشنی بر معنای دینی آن دلالت می کند. دکتر وردی اشاره می کند که کلمه مهدی در واقع معنایی نزدیک به لفظ مسیح که در تورات آمده دارد. مسیح به معنای ممسوح است; یعنی قهرمان نجات بخشی که خدا او را مسح کرده و مسح نیز در تورات به معنای هدایت، فرستادن و تأیید ربّانی است. تورات اظهار می دارد که پیامبر خدا، الیاس که به آسمان رفته در آخر الزمان به زمین باز خواهد گشت و حق را اقامه خواهد کرد. این سخن تا حد زیادی به تفکر مهدویت در اسلام شبیه است51 که اغلب مورخان محدث در اصل مهدویت روی این نظریه اتفاق نظر دارند. آن چه با تفکر و اندیشه مهدویت و نجات بخش منتظر در ارتباط است، رویکرد این اندیشه نسبت به آینده است. از گزارش های تاریخی مربوط به شرق اسلامی و اروپای قرون وسطی برمی آید که پیوسته شروع دوره ها، سحر خاصی داشته و همراه با پیش گویی و پیش بینی تغییرات بوده است. در این اوضاع و احوال، پیوسته مردم سهمی داشتند که از آینده خبر دهند یا آن تغییرات را به تصویر کشند; تغییر وضع اجتماعی را به گونه ای که لازم است خواسته باشند، و همواره کسانی پیدا می شدند که از احساسات مردم به نفع خود استفاده می کردند و آنان را همراه خود می ساختند تا به اهداف خود برسند، خواه حاکم باشد یا مخالف حاکم; عالم دین باشد یا ماجراجو یا مصلح.

هم اکنون درصدد این هستیم که بگوییم چگونه خلیفه برای تضمین حمایت و پشتیبانی مردم برای ولیعهدش محمد که بعد از او خلیفه می شد، سعی و تلاش می کرد و این، علت حقیقی ملقب کردن او به لقب مهدی بود; لقبی دینی که مردم را جذب می کرد و آنان را وا می داشت تا به اعتبار برآورده کننده آرزوی دیرینه خود، به خلافت او بپیوندند و او را حاکم افضل به شمار آورند.52 هم چنان که پیشتر گفته شد لقب مهدی برای عباسیان جدید نبود، زیرا یکی از القاب ابی العباس به شمار می رفت و نیز یکی از شعرا هنگام هجو ابومسلم خراسانی با لقب مهدی به خلیفه منصور اشاره کرده و گفته است:53

افی دولة المهدی حاولت غدره *** الا ان اهل الغدر آباءک الکرد54

اگر چه این لقب در میان القاب دو خلیفه گذشته شایع نبود، ولی احادیث زیادی به این مطلب اشاره دارند که انتظار ظهور مهدی بعد از پیروزی سپاهیان خراسان، صاحبان پرچم های سیاه رو به فزونی گذاشت، زیرا او زمین را بعد از ظلم و جور پر از عدل و داد خواهد کرد و شکی نیست که عباسیان این احادیث را جعل کرده اند. عصر ابی العباس کوتاه بود و چنین عملی در امکان او نبود، هم چنان که مردم در مورد منصور که دوره اش با قیام های متعدد همراه بود، و اگرچه سیاست های خشنی را دنبال می کرد، چنین نمی اندیشیدند و او را مهدی منتظر نمی پنداشتند، بلکه برعکس، جماعت زیادی به محمد نفس زکیه پیوستند به امید این که او همان مهدی منتظر و نجات بخشی باشد که انتظارش به درازا کشیده است. بخش دیگری از حرکت های دینی و سیاسی که به ایرانیان مربوط می شد، شخص نجات بخش را به ابومسلم خراسانی یا فرد دیگری تطبیق می دادند. شاید منصور متوجه این امر شده و تهاجم تبلیغاتی گسترده ای را برای پسرش مبنی بر این که او مهدی منتظر است، به راه انداخت. ابوالفرج اصفهانی در این مورد می گوید: «منصور عباسی از مطیع بن ایاس خواست که حدیثی را درباره مهدی بودن فرزندش جعل کند، از این رو آن گاه که منصور برای پسرش به عنوان ولیعهد از مردم بیعت می گرفت، مطیع برخاست و گفت: فلانی از پیامبر روایت کرده است که آن حضرت فرمود: «مهدی از ماست، او محمد بن عبداللّه است و مادرش از ما نمی باشد; اوست که زمین را بعد از ظلم و جور پر از عدل و داد خواهد کرد. در این هنگام مطیع برای تأیید سخنش رو به عباس بن محمد که در مجلس بود، نمود و به او گفت: تو را به خدا سوگند، آیا این حدیث را شنیده ای؟ او نیز به سبب ترس از منصور گفت: آری. علویان نیز با همین ادعاها مقابله می کردند و آن گاه که منصور شنید محمد نفس زکیه ادعای مهدویت می کند، گفت: دشمن خدا دروغ می گوید، مهدی پسر من است.55 از این مطلب بر می آید که منصور به خوبی می دانست که آن چه را برای فرزندش ادعا می کند، ابزاری سیاسی است، لذا در روایت ابوالفرج اصفهانی آمده است که منصور شخصی را نزد مسلم بن قتیبه فرستاد و او را به حضور خواست و به او گفت: محمد بن عبداللّه (محمد نفس زکیه) قیام کرده و خود را مهدی نامیده است، ولی به خدا سوگند او مهدی نیست و چیز دیگری اکنون به تو می گویم که پیش از تو به کسی نگفته ام و بعد از تو نیز به کسی نخواهم گفت و آن این است که به خدا سوگند فرزندم نیز آن مهدیی نیست که روایات از او خبر داده اند، بلکه من به جهت تیمّن و تفأّل او را مهدی نامیدم.»56 اگر چه ممکن است در صحت این روایات، شک کنیم و آن ها را از ساخته های شیعیان علوی به شمار آوریم. تبلیغ منصور به نفع فرزندش مهدی ادامه داشت، از جمله این که هیئتی از سوی پادشاه روم عازم بغداد بود که پیش از رسیدن آن ها از سوی خلیفه از یکی از اعضای گروه خواسته شده بود که بگوید ما در کتاب های خود یافته ایم که سومین نفر از اهل بیت پیامبر، زمین را بعد از ظلم و جور پر از عدل و داد خواهد کرد.57 هم چنین احادیث بسیاری که سیوطی، ترمذی، ابوداود و ابن خلدون نقل کرده اند، اشاره دارند به این که مهدی از عباسیان خواهد بود.58

بنا به نقل طبری آن گاه که منصور عباسی ولایتعهدی پسرش را به انجام رساند، به عیسی بن موسی نامه نوشت که از حق خود به نفع ولایتعهدی محمد مهدی صرف نظر کند و در این مورد نیز از همین تاکتیک استفاده کرد و درباره پسرش نوشت: «خدا به امیر المؤمنین جانشینی عطا کرد و او را پاکیزه و مبارک گرداند و مهدی و هم نام پیامبر قرار داد.» و از عیسی بن موسی خواست این کار را تأیید و به نفع مهدی کناره گیری کند و او را در صورت عدم اقرار از خراسانیان (یاران دولت) بر حذر داشت.59 سال های حکومت مهدی سال های فراوان و پر نعمتی بود60، بهویژه اولین سال حکومت او، بدین جهت مردم یکدیگر را به خیر، بشارت می دادند و می گفتند که او پسر عموی پیامبر خداست و همنام آن حضرت. و مهدی می کوشید که به مردم نشان دهد که او همان نجات بخش منتظر است، از این رو اموالی را که پدرش منصور مصادره کرده بود، به صاحبانش برگرداند و زندانیان سیاسی را آزاد نمود و عطاها و مستمری های اهل حجاز و بیماران را افزایش داد و به عمران و آبادانی حرمین شریفین پرداخت، زندیقان را تحت پیگرد قرار داد و به جهاد با رومیان بسیار اهمیت داد و پانصد نفر نگهبان ویژه برای خود برگزید. روایات تاریخی، بهویژه روایاتی که مربوط به عباسیان است و هم چنین شعرای درباری در اظهار مهدویت خلیفه سوم عباسی فرو گذاری نکرده اند. ازدی نقل کرده است که یکی از یاران منصور از اسماعیل بن عبداللّه قصری بجلی پرسید: ای اسماعیل! قحطانی شما کی ظهور خواهد کرد؟ اسماعیل گفت: او ظهور کرده و من منتظر هستم که فردا بر گردن تو و امثال تو سوار شود. او مهدی، ولیعهد مسلمانان، پسر امیرالمؤمنین و پسر خواهر ماست، و رسول خدا فرموده است که پسر خواهر قوم از آن هاست. وقتی که این سخن به گوش منصور عباسی رسید، خیلی خوشش آمد و اسماعیل را بر حکومت موصل گمارد.61 هم چنین در میان اشعار شاعران اشارات زیادی به محمد مهدی شده، از جمله بشار بن برد گفته است:62

الله اصلح بالمهدی فاسدنا *** سرنا الیه و کان الناس قد فسدوا63

یا ایها القائم المهدی ملککمو *** لا یشر کنکمو فی حلوه احد64

فرج المهدی من کرب الضی *** ق خناقا قاسیته حقباً65

مهدی ال الصلاة یقرؤه الق *** س کتابا دثرا جلا ریباً66

اذا أتیت المهدی تسأله *** لا قیت جوداً و محتسباً67

تری علیه سیما النبی و ان *** حارب قوما اذکی لهم لهباً68

و هم چنین ابی المولی شاعر در این مورد گفته است:69

اغنی قریشا و انصار النبی و من *** بالمسجدین باسعاد و احفاد70

کانت منافعه فی الارض شائعة *** تترا و سیرته کالماء للصادی71

خلیفة اللّه عبداللّه والده *** و امّه حرة تنمی بامجاد72

من خیر ذی یمن فی خیر رابیة *** من القبول الیها معقل الناد73

و ابوعتاهیه گفته است:74

اتته الخلافة منقادة *** الیه تجر اذیالها75

و لم تک تصلح الماله *** و لم یک یصلح المالها76

و لو رامها احد غیره *** لزلزلت الارض زلزالها77

و لو لم تطعه بنات القلوب *** لما قبل الله اعمالها78

و بشار نیز گفته است:79

قد سطع الامن فی ولایته *** و قال فیه من یقرأ الکتبا80

شرکت لمهدی الانام وصالها *** و راعیت عهداً بیت لیس بالخذ81

و سلّم خاسر چنین سروده است:82

و مهدی امتنا و الذی *** حماها و ادرک اوتارها83

و مروان بن ابی حفصه گفته است:84

احیا امیر المؤمنین محمد *** سنن النبی حرامها و حلالها85

ملک تفرع نبعة من هاشم *** مدّ الاله علی الانام ظلالها86

و هم چنین سید حمیری هنگامی که مهدی عباسی را هجو نموده، گفته است:87

تظنا انه المهدی حقا *** و لا تقع الامور کما تظنا88

و لا و الله ما المهدی الا *** اما ما فضله اعلی و اسنی89

هم چنین سومین خلیفه عباسی به القاب دیگری نیز ملقب بود که چندان مشهور نبودند، از جمله لقب سفاح. احادیثی از پیغمبر که اشاره دارند، قائم از ماست، و منصور از ماست، سفاح از ماست، سفاح به کسی گفته می شود که سخاوت مند و خونریز باشد.90 هم چنین در حدیث دیگری از پیامبر آمده است: «در آخر الزمان و ظهور فتنه ها، مردی از اهل بیتم قیام می کند که به او سفاح می گویند که عطا و بخشش او با حساب است».91 شاید این احادیث در زمان خود خلیفه مهدی یا اندکی بعد از او ظهور یافته اند و بدون شک این احادیث انعکاسی بود برای طبیعت کریم و بخشنده مهدی و نیز به سخت گیری او نسبت به زندیقان و شکاکان و قتل و کشتار آن ها که در این صورت هم می توان به او بخشنده مال و خون ریز اطلاق کرد; چنان چه یعقوبیِ مورخ او را چنین توصیف می کند: «مهدی عباسی شخصی بزرگوار، سخاوت مند، کریم و بخشنده بود و مردم در زمان او پیرو او بودند، زندگی مردم گشایش یافت. آن گاه که مهدی سوار می شد تا به سویی رود، همراه او کیسه های زر را حمل می کردند و هر کس عطایی از او می خواست بی درنگ به او می بخشید. بزرگان زمان نیز سعی می کردند خود را شبیه او کنند. هم چنین او قصد داشت که زندیقان را از بین ببرد، زیرا که آنان در عصر او رو به کثرت گذاشته بودند و کتاب هایشان میان مردم انتشار یافته بود و او اولین خلیفه ای بود که به متکلمان دستور داد کتاب هایی را در رد اهل الحاد بنویسند».92

مسعودی نیز می گوید که مهدی تمامی یک صد و بیست میلیون درهمی را که پدرش برای او باقی گذاشته بود، مصرف نمود93 و نیز جهشیاری اشاره می کند که رئیس بیت المال از ناتوانی و خالی بودن خزانه به دلیل بخشش های بی مورد، به او شکایت کرد. ثعالبی لقب دیگری نیز به سومین خلیفه عباسی داده و آن عبارت است از المصطفی المهدی،94 البته در منبع دیگری به این لقب برنخورده ایم.

اگرچه میان فاطمیان مصر و عباسیان عداوت آشکاری وجود داشت، با این حال، فاطمیان در اتخاذ لقب هایی که مفهوم دینی داشت، از عباسیان پیروی می کردند، از این رو اولین خلیفه فاطمی به لقب مهدی ملقب شد.

لقب هادی

لقب هادی، لقبی بود که بر چهارمین خلیفه عباسی، موسی، پسر مهدی عباسی اطلاق می شد و معنای این واژه عبارت است از کسی که مردم را با راهنمایی خدا به سوی راه راست هدایت کند. اگر چه این لقب برای اولین بار نبود که در مورد کسی به کار رود، زیرا امام علی رضی اللّه عنه به لقب هادی یا امام هدی ملقب شده بود.95 هم چنین واژه هادی در اشعاری که قبل از عصر موسی عباسی سروده شده، به کار رفته است; از جمله:

نفسی الفداء لاهل البیت ان لهم *** عهد النبی و سمت القائم الهادی96

مهدی عباسی دو فرزندش موسی و هارون را به ترتیب برای ولایت عهدی بعد از خود مشخص نمود و عیسی بن موسی را نیز مجبور به کناره گیری از این منصب کرد. بنابراین پر واضح است که هدف او از نام گذاری این دو با نام های انبیا (موسی و هارون) جز نامزد کردن آنان برای ولایتهدی نبوده است. و به طور عادی آن گاه که عصر مهدی به آخر رسید و فرزندش موسی را جانشین خود نمود، به او لقب هادی داد تا در انظار مردم، نقش نجات بخش منتظر را بر عهده بگیرد، چنان که خود نیز پیش از او این نقش را بر عهده داشت. احادیثی نیز برای تحکیم این سیاست جعل و در میان مردم منتشر می شد تا آنان را به سوی هادی جدید جذب کنند. در بعضی از این احادیث، در ترتیب زمانی، مهدی یا هادی چهارمین قرار می گیرد. ولی ابن خلدون نیز در حدیث جعلی دیگری ترتیب زمانی آن ها را این گونه بیان می کند: سفاح، منصور، مهدی، همین طور مقریزی می گوید: پیامبر اکرم به عمویش عباس فرمود: نبوتی نیست مگر این که بعد از آن خلافتی باشد و در آخر زمان هفده نفر از فرزندان تو به خلافت خواهند رسید، که از جمله آن هاست: سفاح، منصور، مهدی که مهدی [بر حق ]نیست، جموح، عاقر، واهن; وای بر امت من از او که چگونه به آن ها ضربه خواهد زد و آنان را هلاک خواهد نمود و کار آنان را به تباهی خواهد کشاند.97 این حدیث آخر اشاره می کند که مهدی عباسی همان مهدی بر حق نیست. شاید این حدیث مخصوصاً جعل شد، تا اذهان و عواطف و آرزوهای مردم را به سوی هادی منعطف کند و بفهماند که او همان مهدی جدیدی است که وعده داده شده زمین را بعد از ظلم و جور پر از عدل و داد می کند و شاید دو بیت شعر زیر طبیعت لقب هادی را بیشتر روشن کنند:

یا ابن خلیفة ان امة احمد *** تاقت الیک بطاعة اهواؤها98

و لتملأنّ الارض عدلا کالذی *** کانت تحدث امة علماؤها99

و هنگامی که مهدی عباسی برای دو فرزندش موسی و هارون بیعت می گرفت، سید حمیری اشعار زیر را سروده است:100

آلیت الا امدح ذا نائل *** من معشر غیر بنی هاشم101

اولیتهم عندی ید المصطفی *** ذی الفضل و المن ابی القاسم102

فانّها بیضاء محمودة *** جزاؤها الشکر علی العالم103

جزاؤها حفظ ابنی جعفر *** خلیفه الرحمن و القائم104

و طاعة المهدی ثمّ ابنه *** موسی علی ذی الاربة الحازم105

و للرشید الرابع المرتضی *** مفترض من حقه اللازم106

ملکهم خمسون معدودة *** برغم انف الحاسد الراغم107

لیس علینا ما بقوا نمیرهم *** فی هذه الامة من حاکم108

حتی یردوها الی هابط *** علیه عیسی فهم ناجم109

و منصور نمیری گفته است:110

موسی و هارون هما اللذان *** فی کتب الاخبار یوجدان111

من ولد المهدی مهدیان *** مدّ عنانین علی عنان112

قد اطلق المهدی لی لسانی *** و شدّ ازری ما به مبانی113

و بشار نیز در مورد مهدی گفته است:114

قد سطع الامن فی ولایته *** و قال فیه من یقرأ الکتبا115

محمد مورث خلافته *** موسی و هارون یتبعان ابا116

و اشجع سلمی در مورد هارون الرشید چنین سروده است:117

الی ملک یستغرق المال جوده *** مکارمه نثر و مصروفه سکب118

و مازال هارون الرضی ابن محمد *** له من میاه النصر مشربها العذب119

و زمانی که جعفر برمکی برای اصلاح امور به شام روانه شد، اشجع سلمی گفت:120

فئتان باغیة و طاغیة *** جلت امورهما عن الخطب121

قد جاءکم بالخیل شاربه *** ینقلن نحوکم رحی الحرب122

لم یبق الاّ ان تدور بکم *** قد قام هادیها علی القطب123

و هم چنین ابوعتاهیه در مورد رشید گفته است:124

امام المهدی اصبحت بالدین معینا *** و اصبحت تسقی کل مستمطر ریّاً125

لک اسمان شقا من رشاد و من هدی *** فانت الذی تدعی رشیداً و مهدیاً126

بسطت لنا شرقاً و غرباً ید العلا *** فاوسعت شرقیاً و اوسعت غربیاً127

قضی اللّه ان یبقی لهارون ملکه *** و کان قضاء اللّه فی الخلق مقضیّاً128

تجللت الدنیا لهارون ذی الرضا *** و اصبح نقفور لهارون ذمّیاً129

و در مورد امپراطور روم گفته است:

اعطاک جزیته و طأطأ خده *** حذر الصوارم و الردی محذور130

از همه این مطالب به دست می آید که لقب هادی و نیز لقب رشید مفهوم دینی و مهدوی داشتند. کوششی که مهدی عباسی به منظور به دست آوردن چنین جایگاهی برای پسرانش اعمال می کرد، مانند کوشش پدرش منصور نبود، زیرا دولت عباسی در عصر منصور در مرحله تأسیس بود و از هر جانب، نهضت ها و قیام ها آن را به لرزه در می آوردند، در این هنگام طبیعی بود که عکس العمل عباسیان باید قوی می بود، اما در عصر مهدی، دولت عباسی استقرار یافته بود. هم چنین شخصیت نرم مهدی و ضعف او در مقابل خیزران در تزلزل آرا و سستی چنین ادعاهایی کاملاً مؤثر بود. در این عصر، کم نبودند شاعرانی که شیوه های گزینش ولیعهد و روش های عباسیان در مورد جلب عواطف مردم را به انتقاد می گرفتند، از جمله ابوجنوب بن مروان بن سلیمان بن ابی حفصه که در مورد موسی و هارون اشعار زیر را سروده است:131

امیرالمؤمنین الیوم موسی *** و انت غداً امیر المؤمنینا132

سنختار الخلافة بعد موسی *** و ان رغمت انوف الحاسدینا133

رأیت اباک اورثها بنیه *** و انت غداً تورثها البنینا134

در پی سرودن این اشعار، موسی (هادی) او را تحت پیگرد قرار داد. او گریخت و در بادیه مخفی شد. هم چنین دعبل خزاعی بنی عباس را مورد حمله قرار داده و گفته است:135

و عاشت بنو العباس فی الدین عیشته *** تحکم فیه ظالم و خؤون136

و سمّوا رشیداً لیس فیهم لرشده *** و ها ذاک مأمون و ذاک امین137

فما قبلت بالرشد منهم رعایة *** و لا لولی بالامانه دین138

رشیدهم غاو و طفلاه بعده *** بهذا غوی جد و ذاک مجون139

لقب امام

لقب امام، لقبی است که ابراهیم بن محمد عباسی، سازمانده نهضت عباسی، به آن شناخته می شد. او دعوت عباسی را از حمیمه رهبری می کرد. ابوسلمه خلاّل را به کوفه فرستاد و ابومسلم خراسانی و سلیمان خزاعی را به سوی خراسان روانه کرد. بی شک این لقب، مفهوم دینی دارد، زیرا امام کسی است که به راه راست هدایت می کند، چنان که در قرآن آمده است: «و جعلناهم ائمة یهدون بأمرنا». قبل از ابراهیم کسی که به این لقب ملقب باشد، شناخته نشده است،140 هم چنین [بعدها] این لقب بر مهدی عباسی هنگام ولایت عهدی و خلافتش اطلاق شده است; چنان که در روی سکه ای متعلق به سال 151ق بخاری این لقب به چشم می خورد141 اگر چه مهدی عباسی معروف به این لقب نبوده است. شاید نخستین خلیفه عباسی که این لقب را به صورت رسمی استعمال کرد، مأمون بوده است.142 بعد از مأمون سایر خلفای عباسی از این لقب استفاده کردند. به هر حال، مردم، بهویژه شعرا این لقب را بر تمام خلفای عباسی از زمان ابی العباس اطلاق کرده اند، بلکه شعرا القاب دیگری چون قائم و غیره را بر خلفای عباسی اطلاق می کردند، ولی چون این القاب در مورد آن ها شیوع نداشت، به چنین القابی شهرت نیافته اند. غیلان خزاعی درباره ابوالعباس گفته است: «اشهد انک امیرالمؤمنین و انک حبل اللّه المتین و انک امام المتقین».

هم چنین سید حمیری درباره منصور گفته است:143

قل للامام الذی ینجی بطاعته *** یوم القیامة من بحبوحة النار144

هنگامی که ابوالعباس درخواست سید حمیری را درباره بخشش سلیمان مهلبی پذیرفت، سید حمیری نزد او رفت و این گونه برایش سرود:145 146

واتیتک یا قزم اهل العراق *** بخیر کتاب من القائم147

هم چنین سید حمیری در قصیده ای طولانی راجع به مهدی عباسی گفته است:148

جزاؤها حفظ ابی جعفر *** خلیفه الرحمن و القائم149

و نیز سلّم خاسر، هادی را مدح کرده و گفته است:150

یممت موسی الامام مرتقبا *** أرجو نداه و الخیر مطلب151

ابونواس نیز هنگامی که جعفر برمکی را هجو کرده، گفته است:

عجبت لهارون الامام و ما الذی *** یرجی و یبغی منک یا خلقة السلق152

ابراهیم موصلی نیز در مدح هارون الرشید گفته است:153

اذا ظلم البلاء تجلّلتنا *** فهارون الامام لها ضیاء154

بهرون استقام العدول فینا *** و غاض الجور و انفسح الرجاء155

رایت الناس قد سکنوا الیه *** کما سکنت الی الحرم الضیاء156

تبعت من الرسول سبیل حق *** فشأنک فی الامور به اقتداء157دعبل خزاعی هم در هجو معتصم گفته است:158

بکی لشتات الدین مکتسب صبّ *** و فاض بفرط الدمع من عینه غرب159

و قام امام لم یکن ذا هدایة *** فلیس له دین و لیس له لب160

هم چنین ابوثیص در مرثیه هارون الرشید و تسلیت به امین گفته است:161

العین تبکی و السن ضاحکة *** فنحن فی مأتم و فی عرس162

یضحکنا القائم الامین و تبکینا *** وفاة الامام بالامس163

ابوالعتاهیه نیز در مورد رشید گفته است:164

امام الهدی اصبحت بالدین معینا *** و اصبحت تسقی کل مستمطر ریّا165

منصور نمیری نیز در مورد رشید گفته است:166

ما استودع الدین من امام *** حامی علیه کما تحامی167

شاعر دیگری نیز چنین گفته است:168

اللّه تلد هارون سیاستنا *** لما اصطفاه فأحیا الدین و السننا169

اما بعد از هشتمین خلیفه، القاب خلفای عباسی به یک گونه بود که از صفتی تشکیل می شد که بعد از آن لفظ جلاله اللّه می آمد، مانند المعتصم باللّه، المتوکل علی اللّه، المستعین باللّه و… . این لقب ها مفهوم مهدوی نداشتند، زیرا دولت عباسی استقرار یافته و دوران جوانی آن گذشته بود، با این حال، راویان و شاعران سعی می کردند به نوعی اوصافی که حاکی از معنای مهدویت باشد، در مورد آنان به کار برند، از جمله در مورد معتصم گفته اند: «معصوم امّته خلیفة اللّه».170

خاتمه

لقب های رسمی و به خصوص در شروع نهضت عباسی، عصر پنج خلیفه اول، دولت عباسیان مفهوم و طبیعت مهدوی داشت و عباسیان برای مقاصد و اهدافی این القاب را بر می گزیدند، زیرا این لقب ها گویای احساسات عموم مردم، بهویژه مردم ضعیف و فقیر که پیوسته امیدوار به وضع بهتر بودند، می باشند. مهدی و نجات بخش منتظر برای این مردم پایان ظلم و شقاوت و نشانه عصر طلایی، عصر عدالت و رفاه بود. این کوشش با گزینش از سوی خلفای عباسی برای جلب توده هایی که به تفکر مهدی عقیده داشتند و جذب تأیید آنان نسبت به دولت جدید، صورت می گرفت. این مسئله تا حد زیادی به پیروزی نهضت آنان کمک نمود و از سوی دیگر ارکان حکومت جدید را تثبیت کرد. خلفای حاکم، پیوسته این امید توده ها و آرزوهایشان را به ولیعهد خود و خلیفه بعدی منتقل می کردند. این کار با انتخاب لقب جدید انجام می گرفت تا او را نجات بخش جدید جلوه دهد. پس از این که دولت عباسی تقویت شد و امور آن استقرار یافت، دیگر تاکتیک گزینش این القاب لازم و ضروری نبود، لذا تأکید بر آن کاهش یافت، بلکه عباسیان شعارهای قدیمی و انقلابی خویش را از یاد بردند و شعارهای معتدل تری که استمرار و استقرار حکومت را تضمین می کرد، اختیار کردند. شاید این مسئله یکی از علل ناامیدی پیروان عباسیان و بهویژه افراطیان آن ها بود که باعث شورش هایی علیه آنان شد. دیگران تلاش کردند به دنبال نجات بخش جدید غیر عباسی بگردند تا آرزوی آنان را تحقق بخشد، اگر چه عده ای نیز خود را با اراده دولت تطبیق دادند و مشغول خدمت در نهادهای مختلف آن دولت شدند.

—————————————-

  1. دکتر فاروق عمر، مطالعات و آثار متعدد و گسترده ای در زمینه خلافت و خلفای عباسی دارد که برخی از آن ها از این قرار می باشد: طبیعة الدعوة العباسیة، العباسیون ألاوائل، الخلافة العباسیة فی مصر، بحوث فی التاریخ العباسی (کتاب یاد شده در متن). او مقالات متعددی نیز درباره مباحث مربوط به عباسیان در مجلات علمی منتشر کرده است.
  2. کارشناسی ارشد تاریخ.
  3. القاب الخلفاء العباسیین و دلالتها الدینیه السیاسیة.
  4. درباره این مطلب به مقالات زیر رجوع شود:
  5. دوری، عبد العزیز، العصر العباسی الاول، بغداد، 1945م. میخائیل عواد، لقب السفاح، المعلم الجدید، 1946 م، ص 41،42 حسن پاشا، الالقاب «الالقاب الاسلامیه، قاهره، 1957م.»
  6. قلقشندی، مآثر الانافه فی معالم الخلافه، ص 21.
  7. ابن دحیه، النبراس، ص 24.
  8. صابئی، رسوم الخلافه، ص 129.
  9. ابن عذاری، البیان المغرب فی اخبار الاندلس و المغرب، ص 63.
  10. مقریزی، الخطط، ج 1، ص 287.
  11. تاریخ دولة عباسیه، (نسخه خطی استانبول 2260) ص 20.
  12. امند روز، پیشین، ص 633.
  13. عبد العزیز دوری، پیشین، لوئیس، پیشین، حسن پاشا، الالقاب الاسلامیه، ص 60.
  14. مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص 292، دوری، پیشین، ص 65.
  15. ابن اعثم، الفتوح( نسخه خطی).
  16. ر. ک: تعلیقه پروفسور امند روز بر مقاله دی خویه که پیش تر نقل شد، ص 660.
  17. 14- ابن قتیبه، الامامه و السیاسة، زبیری، نسب قریش ص 29. اخبار العباس و ولده (نسخه خطی) ص 166، ابن واضح، تاریخ الیعقوبی، ج 2 و مقدسی، ج 6 ص 73 74.
  18. 15- ابن جوزی، نسخه منسوب به او درB.M.، عینی، دو بنی العباس و الطولونیین و الفاطمیین (نسخه خطی).
  19. قلقشندی، مآثر الانافه، ص 170.
  20. صابئی، رسوم دار الخلافه، ص 129.
  21. مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص 237.
  22. بنی امیه در سلطنتشان ظلم می کردند و طغیانشان به اوج می رسید.
  23. وقتی که خدا طغیان آنان را دید و زمین، طاقت عدوان آنان را نیاورد.
  24. خدای تعالی آنان را دچار سفاح (خونریز) آل محمد نمود و او با دستانش چانه های آنان را جدا می کرد.
  25. ر.ک: احمد امین، ضحی الاسلام، ج 3، ص 240.
  26. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 4، ص 327 و دینوری، الاخبار الطوال، ص 389.
  27. یعقوبی، مشاکلة الناس لزمانهم، ص 54 55.
  28. ابن دحیه، نبراس، ص 24.
  29. حسن پاشا، الالقاب الاسلامیه، ص 512-Repertoin1.43
  30. نشوان حمیری،شمس العلوم، لیدن، 1916م، ص 103.
  31. همدانی، الاکلیل، بغداد، 1931م، ص 71.
  32. ر. ک: فاروق عمر، الخلافة العباسیه، ص 132-170.

ر. ک: فاروق عمر، الفصل الثانی، بغداد، 1969م.

ر. ک: فاروق عمر، طبیعة الدعوة العباسیه، بیروت 1970م، الفصل الثانی و الثالث.

ر. ک: فاروق عمر، ابراهیم امام (دائرة المعارف اسلامی انگلیسی و فرانسوی).

  1. ر. ک:B’Lewis op. cit. p. 8
  2. ر. ک: فاروق عمر، تقسیم جدید للدعوة العباسیه، مجلة العرب،1970م و

The Composition of the early Abbasid’ support B.C.A. 1968.

  1. ر. ک: ازدی، تاریخ الموصل، قاهره، 1968م، ص 214.
  2. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج 9، ص 123.

39.op.cit ، ج 7، ص 17.

  1. احمد امین، ضحی الاسلام، ج 2، ص 125 126.
  2. ر. ک: احمد امین، المهدی و المهدویة، قاهره، محمد سعد، المهدویة فی الاسلام، قاهره- محمد بدیر متولی، من ادب الحرکات الفکریة فی الاسلام، علی وردی، وعاظ السلاطین، دکتر شیبی، الصلة بین التصرف و التشیع و علی سامی نشار، نشأة الفکر الفلسفی فی الاسلام.
  3. چرا چشمان تو به خواب نمی روند، مثل این که سرمه مبتلایان به مرض رمد را به آن ها مالیده اند.
  4. به خاطر غم و اندوه بر مهدی که اسیر خاک شده، بهترین کسی که بر روی زمین قدم زده است.
  5. ر. ک: ابن عربی، العواصم من القواصم، جده، 1387ق، ص 204-208.
  6. سلیمان مبارک را به خوبی می دانید که او مهدی است و راه روشن است.
  7. بدون شک به او خلیفه گفتم. او مهدی و حاکم هدایت یافته است.
  8. سبطی که مرگ را نمی چشد تا سوارانی را که در پیشاپیش آنان پرچم را به دست گرفته، فرماندهی کند.
  9. او پنهان شده است و مدتی در میان آنان دیده نمی شود. در کوه رضوی ساکن شده، از آب و عسل تغذیه می کند.
  10. ادب الشیعه، ص 110-118، علی خربوطلی، المهدی العباسی، ص 1-11; احمد امین، المهدیه، ص 45; کامل شیبی، الصلة بین التصوف و التشیع، ص 110 و علی وردی، وعاظ السلاطین، ص 387.
  11. ابن اثیر، النهایة فی غریب الحدیث، ج 1311 ه، ج 4، ص 244 و ابن منظور، لسان العرب، بیروت، ج 1955، ج 3، ص 315، ماده المهدی.
  12. ابن حزم، الفصل فی الملل و النحل، ج 2، ص 180; و دکتر عرفان عبد الحمید، دراسات فی العقائد و الفرق، ص 23-31.
  13. احمد امین، المهدیه، ص 6; سعد، المهدیه، ص 68، دونالدسون، عقیدة الشیعه، ص 231; دکتر کامل شیبی، الصلة بین التصوف و التشیع، ص 110; وردی، وعاظ السلاطین، ص 287 و ادب الشیعه، ص 113.
  14. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج 12، ص 85.

54.آیا در دولت مهدی می خواهی مکر و حیله کنی؟ بدان که پدران کرد تو مکار بودند.

  1. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 166.
  2. همان.
  3. خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج 1، ص 92.
  4. ر. ک: احمد امین، ضحی الاسلام، ج 3، ص 237.
  5. تاریخ طبری (تاریخ الامم و الملوک) ج 3، ص 338-341.
  6. جاحظ، رسائل، ص 77; ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج 3، ص 94 و یعقوبی، مشاکلة الناس لزمانهم، ص 55 56.
  7. ازدی، تاریخ الموصل، ص 214.
  8. دیوان بشار، ج 2، ص 286.
  9. خدا به وسیله مهدی تباهی ما را اصلاح کرد و ما در حالی به سوی او رفتیم که مردم، فاسد شده بودند.
  10. ای قائم مهدی که بر شما سلطنت یافته در شیرینی آن (حکومت) کسی با شما شریک نشود.
  11. ظهور مهدی نسل ها را از تنگنای غمی که عرصه را بر آن ها تنگ کرده بود، نجات داد.
  12. مهدی از تبار نماز گزاران است که وجودش در کتاب های قدیمی شک را برطرف می کند.
  13. وقتی نزد مهدی آمدی، اگر درخواستی بکنی، بخشش با حساب می یابی.
  14. او را در سیمای پیامبر می بینی و اگر با قومی پیکار کند بر آنان آتش می باراند.
  15. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج 3، ص 94 و 95.
  16. قریش و انصار پیامبر و نیز کسانی را که در دو مسجد (مدینه و مکه) بودند، غنی کرد و نیز ذریه های آنان را به سعادت رساند.
  17. منافع او در روی زمین به طور شایع دیده می شود و مردم به سیره او مانند تشنگان به آب، نیاز دارند.
  18. خلیفه خدا که پدرش عبداللّه است و مادرش آزاد زنی که نسبت به بزرگان می رساند.
  19. به بهترین اهل یمن و رابیه که مورد قبول عاقلان و تصمیم گیرندگان قوم بودند.
  20. ابوالفرج اصفهانی، ج 3، ص 143.
  21. خلافت در حالی که دامن خود را می کشید، به سوی او آمد و فرمانبردارش شد.
  22. خلافت تنها شایسته اوست و او تنها شایسته خلافت.
  23. اگر کسی غیر از او خلافت را عهده دار شود، زمین به لرزه در می آید.
  24. و اگر قلب ها از او اطاعت نکنند، خدای تعالی هرگز اعمال آن ها را قبول نمی کند.
  25. دیوان بشار، ج 1، ص 330.
  26. در ولایت او امنیت گسترش یافته است و این سخن را کسانی که کتاب ها را مطالعه کرده اند، می گویند.
  27. در موفقیت مهدی شرکت جستم و عهد و پیمان میان خود را رعایت کردم.
  28. ابوالفرج اصفهانی، ج 21، ص 125.
  29. مهدی امت ما و کسی که امت را حمایت کرد و انتقام آن ها را گرفت.
  30. احمد فرید رفاعی، عصر المامون، ص 294.
  31. امیر المومنین محمد سنت پیامبر و حلال و حرامش را زنده نمود.
  32. پادشاهی که از هاشم منشعب می شود. خدا سایه او را بر سر مردم طولانی کند.
  33. سید محسن امین عاملی، اعیان الشیعه، ج 12، ص 178.
  34. گمان می کنید که او حقیقتاً مهدی است، در حالی که امور همانطور که گمان می کنید، واقع نمی شود.
  35. نه، به خدا سوگند تنها کسی می تواند مهدی باشد که امامی با فضل برتر و بالاتر باشد.
  36. احمد امین، ضحی الاسلام، ج 2، ص 125.
  37. مقریزی، الخطط و الاثار، ج 2، ص 15.
  38. یعقوبی، مشاکلة الناس لزمانهم، ص 55 56.
  39. سعودی، التنبیه و الاشراف، ص 242.
  40. ثعالبی، کاشف المعارف، ص 72.
  41. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج 7، ص 13، 16 و 23.
  42. جانم فدای اهل بیت باد که آنان عهد پیامبر و نشانه قائم هادی را دارند.
  43. سیوطی، اخبار الخلفا، ج 2، ص 101; فان فلوتن، السیادة العربیه، ج 223 و احمد امین، ضحی الاسلام، ج 2، ص 125.
  44. ای فرزند خلیفه! امت محمد اطاعت تو را به اطاعت هواهای خویش ترجیح داده است.
  45. و باید زمین را پر از عدل کنی، همان گونه که عالمان و محدثان به مردم خبر داده اند.
  46. ابو الفرج اصفهانی، الاغانی، ج 7، ص 14.
  47. عهد می کنم هیچ پیروزمندی را جز بنی هاشم مدح و ستایش نکنم.
  48. دست مصطفی ابوالقاسم آن ها را اولویت بخشیده است.
  49. دستی که سفید و پسندیده است که پاداش آن شکر مردم عالم است.
  50. پاداش آن حفظ ابوجعفر، خلیفه رحمان و قائم است.
  51. و پاداش آن اطاعت مهدی و بعد از او اطاعت پسرش موسی است.
  52. و نیز چهارمین آن ها رشید که اطاعتش فرض و لازم است.
  53. پادشاهی آن ها به رغم انف حسدورزان پنجاه سال شده است.
  54. مادامی که آنان در میان این امت حاضر هستند، کسی حق حکومت ندارد.
  55. تا این که حکومت را بر ستاره فروزان آنان که عیسی(علیه السلام) بر او فرود می آید، تحویل دهند.
  56. الاغانی، ج 12، ص 17.
  57. موسی و هارون کسانی هستند که نامشان در کتاب های اخبار یافت می شود.
  58. از فرزندان مهدی دو مهدی می باشند.
  59. مهدی زبان مرا آزاد گذاشته و کمرم را با عطای خود، محکم بسته است.
  60. دیوان بشار، ج 1، ص 330.
  61. در حکومت او امنیت گسترش یافته و این سخن را کسانی که کتاب ها را خوانده اند، می گویند.
  62. محمد که خلافتش را موسی و هارون به ارث برده اند و از پدرشان پیروی می کنند.
  63. الاغانی، ج 17، ص 31.
  64. به سوی پادشاهی که بخشش او خزانه را احاطه کرده و مکارم اخلاق او پراکنده شده و مصارفش ریخته شده است.
  65. پیوسته هارون رضی فرزند محمد از آب های گوارای نصر نوشیده است.
  66. الاغانی، ج 17، ص 34.
  67. دو گروه ستم کار و شورش گر کارشان روشن شده است.
  68. سواران به شما رسیده اند و آسیاب جنگ را به جانبتان آورده اند.
  69. چیزی باقی نمانده تا این که شما را احاطه کنند و هادی و فرماندهشان در وسط فرمان براند.
  70. الاغانی، ج 17، ص 44.
  71. امام هدی که معین و کمک کار دین شده و تشنگان را سیراب ساخته است.
  72. برای تو دو اسم است که از رشاد و هدی مشتق شده اند. پس تو رشید و مهدی خوانده می شوی.
  73. دست بالا را به سوی شرق و غرب دراز کردی و به شرق و غرب رسیدی.
  74. خدا خواسته که پادشاهی هارون پایدار بماند و خواسته خدا حتمی و شدنی است.
  75. دنیا به هارون رضایت نشان داده و نقفور از اهل ذمه او قرار گرفته است.
  76. خدا به تو جزیه و ذلت او عطا کرده است تا از شمشیرهای او بر حذر بدارد، زیرا که ذلیل و پست، کم جرأت است.
  77. ثعالبی، کاشف المعارف، ص 72.
  78. امیر مؤمنان امروز موسی است و تو فردا امیر مؤمنان هستی.
  79. بعد از موسی خلافت را به دست می آوری، اگر چه حسدورزان نخواهند.
  80. دیدی که پدرت آن را برای فرزندانش به ارث گذاشت، تو نیز فردا به فرزندانت به ارث می گذاری.
  81. دیوان بشار، ص 113.
  82. بنی عباس در سایه دین، روزگار گذارندند و از میان آنان ظالمان و خائنان حکومت کردند.
  83. یکی رشید نامید شد در حالی که در میان آن ها رشد و هدایتی نبود، و یکی مأمون و دیگری امین.
  84. با رشد و هدایت هیچ گونه رعایت حقی را نپذیرفتند و با [صفت امین] برای دوست در دین امانت داری ننمودند.
  85. رشید آنان و فرزندانش ظالم بودند.
  86. دیوان دعبل، ص 102.
  87. الالقاب الاسلامیه، ص 168.
  88. مسعودی، مروج الذهب، ج 3، ص 239.
  89. طبری، تاریخ الطبری (تاریخ الامم و الملوک)، ج 3، ص 64.
  90. بگو به آن امامی که به وسیله اطاعتش در روز قیامت از آتش نجات می دهد.
  91. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج 9، ص 123 و ج 7، ص 14.
  92. سید محسن امین عاملی، اعیان الشیعه، ج 12، ص 173.
  93. ای بزرگ اهل عراق! با بهترین نامه از سوی قائم نزد تو آمده ام.
  94. ابوالفرج اصفهانی، پیشین، ج 7، ص 14.
  95. پاداش آن حفظ ابوجعفر، خلیفه خدای رحمان و قائم است.
  96. جهشیاری، الوزراء و الکتّاب، ص 173.
  97. به موسی امام اقتدا کردم و امید ندای او را دارم و خوب دوست داشتنی است.
  98. تعجب می کنم از هارون امام که از تو موجود به خلقت چه امید دارد.
  99. ابوالفرج اصفهانی، پیشین، ج 5، ص 24 و 25.
  100. هنگامی که بلا دنیا را تاریک می کند، تنها نور آن هارون است.
  101. به وسیله هارون عدل در میان ما استقرار یافته و ظلم، عقب نشینی کرده و امید، گسترش یافته است.
  102. دیدم که مردم در کنار او آرامش یافتند، همان گونه که من در حرم نورانی آرامش می یابم.
  103. از پیامبر، راه حق را پیروی کردم، پس باید در انجام کارها به او اقتدا کرد.
  104. دیوان دعبل، ص 129 130 و ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ص 540.
  105. به جهت غربت دین غمگینانه گریست و از شدت گریستن اشک چشمش تمام شد.
  106. امامی به پا خاسته که نه صاحب هدایت است و نه دین دارد و نه عقل.
  107. ابن قتیبه، پیشین، ص 535 و ابوالفرج اصفهانی، پیشین، ج 15، ص 108.
  108. چشم می گرید و دندان می خندد، پس ما هم در ماتم هستیم و هم در جشن.
  109. وجود قائم امین ما را خوشحال می کند و وفات امام در روز گذشته ما را می گریاند.
  110. ابوالفرج اصفهانی، پیشین، ج 17، ص 45.
  111. امامِ هدایت که یاور دین است و تشنگان را سیراب می سازد.
  112. ابن قتیبه، پیشین، ص 548.
  113. هرگز دین از امامی مانند تو که حامی آن باشد، وداع نکرده است.
  114. طبری، تاریخ الطبری (تاریخ الامم و الملوک) چاپ لیدن، ج 3، ص 653.
  115. خدا سیاست ما را به عهده هارون گذاشته است، زیرا او را برگزیده، و او دین و سنت را زنده کرده است.
  116. لطائف المعارف، ص 72.

منبع : فصلنامه تاریخ در آینه پژوهش، شماره 1 ، فاروق عمر1 / غلام حسن محرمی2

ماجرای عقیم بودن امام حسن عسکری(ع)

مقدمه

مسلمانان از سپیده دم طلوع خورشید اسلام تاکنون، حقانیت بشارت نبی اکرم(صلی الله علیه و آله) به ظهور مردی از خاندان شریف خود در آخرالزمان به نام مهدی را باور داشته اند همو که پس از لبریز شدن جهان از ستم و بی عدالتی، عدل و قسط را بر پهنه این کره خاکی خواهد گسترد. بنابراین، چشم انتظاری و لحظه شماری برای ظهور مهدی خاندان عصمت و طهارت(علیه السلام) در طول قرنهای متمادی در میان آحاد امت اسلامی استمرار یافته و مسلمانان بر این عقیده پای فشرده اند و تنها افراد انگشت شماری از زمره تجدد مآبان و مدعیان دانش و تمدن بوده اند که از پیکره جامعه اسلامی جدا گشته و نسبت به این ایده مقدس و سازنده ره به ناکجاآباد سپرده و دچار انحراف گشته اند انحرافی که محصول تقلید منفعلانه و تاثیرپذیری ایشان از نوشته ها و اظهار نظرهای تهی از حقیقت و مغرضانه مستشرقان بوده است؛ نوشته هایی مانند: آثار فان فلوتن، دونالدسن و گلدزهیر و سایر شرق پژوهانی که با روش عدل ستیز و حق گریز مفتضح خویش در بررسی ایدئولوژی اسلامی، کوشیده اند تا باور مقدس انقلاب مهدی در آخر الزمان را انکار کنند.

متاسفانه در جبهه خودی نیز برخی از روشنفکران مرعوب و متاثر از ژستهای علمی مستشرقان، با حسن نیت و به قصد دفاع از اسلام، نغمه های ناساز تجدید نظر و بازنگری در اصول و بنیانهای بینش ناب اسلامی را سر دادند و در جهت سازگار جلوه دادن عقاید اسلامی با مفروضات بشری تمدن معاصر کوشیده اند. بر پایه این پندار، آنان با زدودن اصل مهدویت از صحیفه معتقدات اسلامی میتوانستند آغازگر دفاع تجاوزسوزی علیه اندیشه تعصب آلود صلیبی غرب باشند، اندیشه خزنده و گزنده ای که در پس نقاب فریبنده و دروغین بی روح شرق پژوهی و مطالعات استشراقی، کمر به قطع ریشه های شجره طوبای اندیشه مشعشع اسلامی بسته است.[1]

دشمنان مهدویت و بیخبران، ترفندها و بهانه های بسیاری را برای اثبات ادعای خود به کارمیگیرند مثلا یکی از شبهات این است که:

امام حسن عسکری(علیه السلام) عقیم بوده و فرزندی نداشته است و حتی ترجمه عسگری که نام ایشان است به معنای عقیم میباشد. پس مسلمانان چگونه وجود امام زمان را اثبات میکنند؟

در پاسخ به این شبهه باید گفت که اولا لقب امام عسکری بوده نه عسگری! درزبان عرب اصلا ما حرف (گ، چ، ژ، پ) نداریم که بگوییم عربها به امام عسگری میگفته اند و معنای آن در بعضی زبانها عقیم میشود! و نتیجه بگیریم به دلیل عقیم بودن حضرت به او این لقب را داده اند!!! اینکه در ایران و جاهای دیگر به اشتباه لفظ عسگری برای ایشان به کار میرود به دلیل قرابت تلفظ حروف (ک و گ)در زبان فارسی است و مردم از روی راحتی تلفظ و قرابت واجی نام امام را عسگری میگویند و اگر نظرخواهی کنید متوجه میشوید که مردم اعتراف میکنند چون عسگری راحت تر در زبان می آید و از روی عادت است که اینگونه میگویند ولی این به معنای تصدیق عقیم بودن ایشان نیست و کسی چنین قصدی ندارد پس لقب امام در میان اعراب عسکری بوده و این اصلا به معنای عقیم نیست. عسکری به معنای سپاه و لشکراست، از آنجا که پیشواى یازدهم به دستور خلیفه عباسى در سامراء، در محله عسکر(محل سکونت نظامیان ) سکونت اجبارى داشت، به همین جهت عسکرى نامیده مى‏شود.[2]

دلیل دیگری که میتوان آورد این است که: معتصم خلیفه عباسی سپاهیان فراوان داشت روزی با خود خیال کرد که جلالت‏ خود را بر حضرت امام حسن ‏عسکری(علیه السلام) بنماید و وی را خوار گرداند. به صحرا رفت و امام را احضار نمود امام آمد و خلیفه به سپاه صد هزار نفری خود دستور داد که در کنار دشتی تپه ای برای وی درست کنند تا از بالای آن به تماشا و تفرج گلها و گیاهان دشت بپردازد و برای این کار دستور داد هر سواری یک‏ توبره خاک آورده، در یک جا بریزند تا تپه ای درست شود در عرض نیم ساعت تپه بزرگی درست شد فورا بر بالایش فرش انداختند و خلیفه به عشرت پرداخت. چون کار آن ‏تپه به اتمام رسید، خلیفه از امام(علیه السلام) پرسید که چقدر سوار نیاز است که ‏در نیم ساعت چنین تپه ای درست شود؟ امام(علیه السلام) فرمودند که این سوار پیش سواران ‏خداوند بزرگ ارزشی ندارد و کسی ایشان را لشکری نمی‏شمارد(لشکر تو مقابل لشکر خداوند ناچیز است و به حساب نمی آید) و اگر میخواهی آن را ببینی میان دو انگشت من نگاه کن ‏و به ذلت خود چاره ای کن. معتصم چون در میان دو انگشت آن حضرت نگاه کرد، هوش از سرش پرید. دید که همه روی زمین لشکر ابلق سوار است و همه زره‏پوش و نیزه‏دار. فورا از بیم و ترس دیده بر هم نهاد و زبان به تمجید آن حضرت گشود. از آن روز آن حضرت مشهور به امام حسن عسکری (علیه السلام)گردید.[3]دوما عقیم بودن ایشان کذب محض است دروغ و شایعه ای است که مخالفان و معاندان ولی عصر(علیه السلام) از خود بافته اند تا وجود مقدس ایشان را زیر سئوال ببرند حال بررسی میکنیم که این شایعه توسط چه کسانی و چگونه به وجود آمده است:

دلایل به وجود آمدن شایعه عقیم بودن امام حسن عسکری(علیه السلام) اختفای ولادت امام و نام ایشان:

یکی از وظایف امام حسن عسکری(علیه السلام) حفظ و حمایت امام دوازدهم(علیه السلام) از شمشیر عباسیان و دستگاههای حکومتی بود که تمام نیروهای خود را علیه امام دوازدهم و حجت خدا بسیج کرده بودند و این موقعیتی برای حضرت پیش آورده بود که خیلی باریک و دشوار مینمود از این رو بهترین راه نجات از این تنگنا این است که از ولادت مولود جدید به کلی اعلان عمومی نشود و در اذهان عمومی طوری وانمود شود که اصلا خبری نیست و اتفاقی نیافتاده است وقتی شک ایجاد نگردد کنجکاوی هم به دنبال آن نخواهد بود حتی پس از ولادت امام زمان(علیه السلام) یاران نزدیک و شاهدان ولادت از آوردن نام او منع میشوند تا مبادا دشمنان به وجود وی پی برده و او را ازبین ببرند و کسی از وجود او سخن نمیگویدتازه هریک از شیعیان و دوستان هم که با آن شرایط امام مهدی(علیه السلام) را میدید و یا از امام حسن عسکری(علیه السلام) وجودش را میشنید به دو چیز ملزم بود:

1-وجوب کتمان و سرپوشی ولادت امام  حرمت اطلاع احدی برنام شریف آن حضرت

وقتی مردمی که کماکان منتظر ولادت فرزند امام حسن(علیه السلام) هستند این وضعیت را مشاهده میکنند گمان میبرند که امام حسن فرزندی ندارد و دلیلی به جز عقیم بودن حضرت برای آن پیدا نمیکنند و این شایعه کم کم در اذهان عمومی شکل میگیرد که البته در به وجود آمدن آن دشمنان سهم بسزایی داشتند.

2-پخش شدن این شایعه توسط دشمنان امام حسن عسکری(علیه السلام) و معاندان اسلام و شیعیان

افراد بسیاری بودند که از روی حسادت و غرض ورزی و به علت کینه دیرینه خود سعی در خراب کردن چهره اهل بیت داشتند و سخنان آنان را خیالی و دروغ میپنداشتند.

عنوان شدن این موضوع توسط زبیری عالم: (زبیری) زبیر بن بکاربن عبدالله بن مصعب بن ثابت بن عبدالله بن زبیر بن عوام از علمای بسیار مشهور اهل تسنن در زمان امام حسن عسکری(علیه السلام) بود و در انساب عرب تسلطی به کمال داشت متوکل عباسی او را برای تعلیم و تربیت اولادش به سامره آورد زبیر زمانی که در سامره بود نسبت به علویون و خصوصا شخص امام حسن عسکری(علیه السلام) عداوت می ورزید و شدیدا به علم و حسب و نسب حضرت و شهرت او رشک میبرد و همین باعث نابودیش و فروافتادن به پرتگاه شیطان شد حسادت او آن قدر شدید شد تا جایی که امام را تهدید به قتل کرد و گفته بود که با کشتن وی نسل امام قطع خواهد شد او در میان مردم به بدگویی امام میپرداخت و عنوان میکرد امام عقیم است. اما پس از چندی به قتل رسید و به سزای اعمالش رسید. شیخ صدوق در کتاب کمال الدین از معلی بن محمد روایت نموده که گفت: از امام حسن عسکری(علیه السلام) نقل شده که چون زبیری به قتل رسید فرمود: این است پاداش کسی که نظر رحمت حق را نسبت به اولیائش دروغ دانست و گفته بود مرا خواهد کشت و فرزندی نخواهم داشت که جانشین من باشد ولی او دید که خود کشته گشت و خداوند فرزندی به نام (م ح م د ) به من موهبت کرد این روایت در غیبت شیخ طوسی هم آمده است.ذکر این نکته ضروری است که به دلیل شهرت زبیری در میان سنی مذهبان و عدم رویت فرزند امام بسیاری از مردم حرف او را که گفته بود امام عقیم است قبول کردند(حسادت با انسان چه میکند).

عنوان شدن این موضوع توسط جعفر کذاب برادر ناخلف امام حسن عسکری(علیه السلام)

جعفر کذاب فردی شرابخوار و گناهکار بود و آرزوی امامت بر مسلمین را داشت او که گمان میکرد امام حسن فرزندی ندارد همین را دستمایه قرار داد و در میان مردم شایعه کرد که امام فرزندی ندارد و عقیم میباشد. او تنها یک هدف داشت: او خوب میدانست که بالاخره طاغوتیان نمیتوانند وجود مبارک امام حسن را تحمل کنند و او را به طریقی به شهادت میرسانند و اگر فرزندی برای او نباشد میتواند خود را در میان مردم امام دوازدهم معرفی کند و همین کار راهم کرد اما دست سرنوشت آبروی او را برد و هنگامی که خود را امام معرفی کرد و خواست بر جنازه برادرش نماز بخواند امام زمان در میان مردم حضور پیدا کردند و او را کنار زده و بر جنازه پدر نماز خواندند و خود را ولی مسلمین معرفی کردند….

اما پلیدی روح جعفر کذاب به اینجا ختم نمیشود او که آرزوهای خود را بر باد رفته میدید فورا به قصر عباسیان رفت و امام زمان را لو داد تا او را بکشند اما بازهم دست تقدیر نقشه او را برآب کرد و امام زمان(علیه السلام) از نظرها غایب شدند

جعفر کذاب که هنوز امید خود را از دست نداده بود و با حسادت و کینه ای که در دل گرفته بود به تبلیغ این پرداخت که امام حسن عسکری(علیه السلام) عقیم بوده و چگونه میتوانسته فرزندی داشته باشد او تبلیغات گسترده ای انجام میداد تا به هدفش برسد و متاسفانه کم هم نبودند کسانی که حرف او را قبول کنند افرادی ساده لوح که قداست امام حسن(علیه السلام) را زیر سئوال میبردند و او را عقیم میخواندند(برای اطلاعات بیشتر به زندگینامه امام حسن عسکری (علیه السلام) مراجعه شود(

عنوان شدن این موضوع توسط مسلمانان سنی مذهب و فرقه های مختلف

بعد از وفات امام حسن عسکرى، علیه السلام، جز عده معدودى از ثقات اصحاب و خواص دوستانش کسى از فرزندش اطلاعى نداشت و بدین جهت پیروانش به چندین گروه منشعب شدند چنانکه نوبختی در کتاب «فرق الشیعه » و سعد بن عبدالله اشعری در «المقالات و الفرق » نوشته اند، بعد از وفات امام حسن عسکری پیروانش چهارده فرقه شدند. جمعیت قلیلی از آنان گفتند که امام حسن عسکری فرزندی دارد و اوست مهدی موعود و غایب است. ولی طرفداران این عقیده، خیلی کم بودند، چنانکه نعمانی که در زمان غیبت صغری می زیسته می نویسد:این جمعیت کمی که در این عقیده پا بر جا ماندند همانهایی هستند که علی بن ابیطالب درباره شان می فرماید: «در پیمودن راه حق از کمی نفرات وحشت نکنید».[4] بعد از شهادت امام فرقه ها یی بودند همانند سبائیه، محمدیه، مفوضه، کیسانیه، زیدیه، اسماعیلیه، فاطمیان، واقفیه که همگی به گونه ای برای خود اعتقادات و مدعیان مهدویت ایجادکرده بودند مثلا ادعای واقفیه درباره ی مهدی بودن امام کاظم علیه السلام از مشهورترین و مهم ترین انحراف ها در این موضوع است. فرقه واقفیه معتقدند امام موسی کاظم (علیه السلام) هنوز زنده است و امام غایب اوست و اعتقادی به امام زمان بودن فرزند امام حسن عسکری (علیه السلام) وامامت ایشان ندارند. نوبختى سایر فرقه هاى امامیه را ذکر مى کند که ذکر آنها در اینجا لزومى ندارد.[5]از طرفی اهل سنت معتقدند: مهدی نوعی است و هنوز به دنیا نیامده است اما در آینده متولد می‏شود و بعد از بزرگ شدن قیام می‏کند و حکومت جهانی واحد تشکیل می‏دهد.

و متاسفانه چون جمعیت عظیم مسلمانان را سنی تشکیل میدهد این عقیده بسیار رواج پیدا کرده است
 عنوان شدن این موضوع توسط خلفای عباسی و افراد آنها

همانطور که گفته شد خلفای عباسی که مدتها در جستجوی فرزند امام حسن عسکری (ع(بودند بالاخره از یافتن او مایوس شدند و احتمال دادند که امام فرزندی ندارد واگرداشت حتما جاسوسان سرنخی از او پیدا میکردند آنها باید برای منافعشان اذهان عمومی را به نکته جلب میکردند که اصلا امم حسن عسکری (علیه السلام) عقیم است و فرزندی ندارد اما این نقشه چگونه باید صورت میگرفت تا کسی به آن شک نکند؟ پس از شهادت امام مردم متوجه شدند که امام حسن عسکری (علیه السلام) ماترک خود را به مادرش جده بخشیده است و او را وصی خود معرفی نموده است بی آنکه نامی از جانشین خود ببرد!!

 البته این از دور اندیشی امام برای حفظ جان فرزندش بود تا کارگذاران حکومت را متقاعد سازد که امامیه دیگر امامی ندارد و بنابراین هرگونه فعالیتی از ناحیه ایشان بی اثر است فصول العشره شیخ مفید ص  13 خلفا پس از کلی تفحص وقتی دیدند فرزندی وجود ندارد ارثیه امام حسن عسکری را میان افراد خود تقسیم کردند و قضیه وصیتنامه را دستمایه قرار داده و شایعه کردند که امام حسن عسکری (علیه السلام) عقیم بوده و فرزندی ندارد و از این فرصت به خوبی استفاده کردند چنانکه دیدیم جمعیت قلیلی از مسلمانان گفتند که امام حسن عسکری فرزندی دارد و اوست مهدی موعود و غایب است. ولی طرفداران این عقیده، خیلی کم بودند، چنانکه نعمانی که در زمان غیبت صغری می زیسته می نویسد:این جمعیت کمی که در این عقیده پا بر جا ماندند همانهایی هستند که علی بن ابیطالب درباره شان می فرماید: «در پیمودن راه حق از کمی نفرات وحشت نکنید».[6]

آن جمعیت کم هم کاملا در تقیه و تحت فشار مخالفان بودند و نمی توانستند عقیده خودشان را اظهار دارند. حتی جرات نداشتند که نام امام غایب را در یکی از مجالس عمومی بر زبان جاری سازند. زیرا اگر چنین سخنی از دهان یک نفر صادر می شد، جانش در معرض خطر قرار می گرفت.حسن بن موسی نوبختی و سعد بن عبدالله اشعری که در همان عصر می زیسته اند می نویسند: بر ما جایز نیست که درباره امام غایب بحث کنیم و در جستجویش باشیم زیرا جانمان در معرض خطر قرار می گیرد. و ما حق نداریم امام دیگری برای خودمان اختیار کنیم، زیرا خدا آن حضرت را برای ما انتخاب نموده و خودش بهتر صلاح ما را می داند. و خود امام وظیفه خودش و اوضاع زمانه را بهتر می داند.

عنوان این موضوع توسط وهابیون وکافران در سراسر جهان

دیدیم که چگونه ماجرای عقیم بودن امام حسن عسکری(علیه السلام) ریشه پیدا کرده وبه وجود آمده است و متاسفانه در حال حاضر دشمنان اسلام خصوصا دشمنان شیعیان چگونه از این موضوع برای مقاصد پلیدشان که همان اسلام ستیزی و اسلام هراسی است سوء استفاده میکنند و تبلیغات گسترده ای را در انواع مختلف سایت و رسانه ها من جمله شبکه های ماهواره ای به راه می اندازند و نتیجه گیری میکنند که مهدی موهوم است و از تخیلات شیعیان نشات گرفته بسیار مشاهده شده که با استفاده از سفسطه و روشهای دیگر سخن خود را منطقی جلوه داده وبسیاری را باخود هم کلام میکنند همانند شبکه پارس در ماهواره، شبکه ای تحت پوشش وهابیون واسرائیل که در فرصتهای مختلف به تمسخر داشته های مسلمانان میپردازند و با میزگردهای مسخره ای که راه می اندازند عنوان میکنند که مهدی موهوم است و اصلا وجود ندارد و با دلایل مختلف و مدارک ساختگی آن را مورد اثبات قرار میدهند.

3-به امامت رسیدن حضرت در سن خردسالی و عدم قبول این موضوع از طرف مسلمانان سست عنصر و بی ایمان

همانطور که میدانیم امام زمان هنگام شهادت پدر بزرگوارشان 5 ساله بوده اند و این مساله ای بود که عده زیادی از مسلمانان سست عنصر از آن سوء استفاده کرده و حاضر به قبول ایشان به عنوان امام و پیشوای خود نشدند و عده ای هم برای موجه جلوه دادن کار شنیع خود در اذهان عمومی عنوان کردند از کجا معلوم که او امام است اصلا چه کسی فرزند امام را دیده و نتیجه گیری میکردند که امام حسن عسکری (علیه السلام) عقیم بوده و اگر فرزندی میداشت حتما به ما خبر میداد.

4طولانی بودن عمر حضرت و غیبت ایشان و عدم قبول و باور عده ای به این امر

همانگونه که مستحضرید طولانی بودن عمر امام زمان(عج) در طول تاریخ مورد سؤال بوده است. خصوصا عمری که قرنها فراتر رود بسیاری عنوان میکنند که این امر از دیدگاه‌های گوناگون امری شدنی و ممکن نیست و به افسانه شباهت دارد از همین جهت این موضوع را دلیل برانکار وجود امام زمان(علیه السلام) می گیرند.


[1]– در انتظار ققنوس ص 41

[2]– صدوق، علل الشرایع، قم، مکتبة الطباطبائى، ج 1، باب 176، ص 230 ؛ همو، معانى الأخبار، تهران، مکتبة الصدوق – مؤسسة دار العلم، 1379 ه’. ق، ص 65؛ مجلسی،بحارالانوار، ج 50، ص 113، ح 1.

[3]– پایگاه حوزهwww.hawzah.net

[4]– غیبت نعمانی، ص 9

[5]– برگرفته شده از «پیداى پنهان » ویژه نامه نیمه شعبان 1419 ق. ستاد بزرگداشت نیمه شعبان مسجد آیة الله انگجى تبریز

[6]– غیبت نعمانی، ص9

 

گوشه هايى از تلاش علمى امام حسن عسکرى (ع)

سيد جواد حسينى

امام حسن عسکرى عليه السلام در هشتم ربيع الثانى (يا 24 ربيع الاول) سال 232 ه . ق ديده به جهان گشود وبا نور خويش آسمان مدينه را نورانى کرد. پدر آن بزرگوار امام هادي عليه السلام و مادر با عظمتش «حُدَيْثه» بود که از او به عنوان «سوسن» و «سليل» نيز ياد کرده اند. وى از بانوان نيکوکار و داراى بينش اسلامى بود و در فضيلت او همين بس که پس از شهادت آن حضرت، پناهگاه و نقطه اتکاى شيعيان در آن دوران بحرانى و پر اضطراب بود.(1)

مجموع عمر حضرت عسکرى عليه السلام به 28 سال مى رسد و آن حضرت سرانجام در هشتم ربيع الاول 260 ه . ق به دسيسه معتمد عباسى در شهر سامراء به شهادت رسيد.(2)

دوران طاقت فرسا

خلفاي عباسى از هر گونه اعمال فشار و محدوديت نسبت به امامان دريغ نمى کردند، و اين فشارها و سخت گيريها در عصر امام جواد، امام هادى و امام عسکرى عليه السلام در سامراء به اوج خود رسيد. شدت اين فشارها به قدرى بود که سه پيشواي بزرگ شيعه که در مرکز حکومت آنها (سامراء) مى زيستند، با عمر کوتاهى جام شهادت نوشيدند؛ امام جواد عليه السلام در سن 25 سالگى، امام هادى عليه السلام در سن 41 سالگى و امام حسن عسکرى عليه السلام در سن 28 سالگى که جمعا 92 سال مى شود. و اين حاکى از جوّ پر اختناق و شدت صدمات رسيده به آنها مى باشد.(3)

در اين ميان، محدوديتها و فشارهاى دوران امام عسکري عليه السلام بيش از دو پيشواى ديگر بود. و علت اينکه امام حسن عسکرى عليه السلام را، عسکري مى گويند، اين است که حضرت به دستور خليفه عباسى در «سامراء» در محله «عسکر» سکونت اجبارى داشت؛(4) چرا که خليفه از نفوذ و موقعيت مهم اجتماعى امام نگران بود و حضرت را ناگزير کرده بود که هر هفته روزهاى دوشنبه و پنجشنبه در دربار حاضر شود.(5)

دربار عباسى به اين مقدار نيز اکتفا نکرد، بلکه «معتز» امام را بازداشت و زندانى کرد(6) و حتى به «سعيد حاجب» دستور داد امام را به سمت کوفه حرکت دهد و در طول راه او را به قتل رساند؛ ولى پس از سه روز خود معتز توسط ترکان به هلاکت رسيد.(7)

پس از او «مهتدى» نيز امام را بازداشت و زندانى کرد و تصميم به قتل حضرت داشت که خداوند مهلت نداد و ترکان بر ضد او نيز شوريدند و او را به قتل رساندند.(8)

حتي حضرت در زندان نيز توسط برخى جاسوسان مخفى تحت کنترل بود؛ از جمله شخصى زندانى به نام جمحى (عجمي) گزارشى از فعاليت حضرت و شيعيان آماده کرده بود که به خليفه برساند، ولى حضرت عسکرى عليه السلام به شيعيان زنداني تذکر داد که «هم اکنون گزارش تهيه شده در لاى لباس او پنهان است.» شيعيان بعد از تفتيش متوجه شدند که مطالب خيلى مهم و خطرناکى را عليه امام و آنها تهيه کرده بود.(9)

اين فشار و کنترل شديد در عصر «معتمد» به اوج خود رسيد و سرانجام باعث شهادت امام گرديد.

تلاشهاي علمى امام عسکرى عليه السلام

حضرت عسکرى عليه السلام با وجود همه آن فشارها و کنترلها و مراقبتهاي بى وقفه حکومت عباسى، يک سرى فعاليتهاي سياسى، اجتماعى و علمى در جهت حفظ اسلام و تشيع و مبارزه با افکار ضد اسلامى و ضد شيعى انجام داد که اهم کوششها و تلاشهاى علمى ـ فرهنگى آن حضرت عبارت است از:

  1. تربيت شاگردان

گرچه حضرت عسکرى عليه السلام بر اثر نامساعد بودن زمان و محدوديت بسيار شديد که حکومت عباسى اعمال مى کرد، موفق به گسترش دانش دامنه دار خود در سطح کل جامعه نشد، ولى در تربيت شاگردانى که هر کدام به سهم خود در نشر و گسترش معارف ناب تشيع و رفع شبهات دشمنان شيعه نقش مهم و به سزايى داشتند، موفق گشت.

شيخ طوسى رحمه الله تعداد شاگردان آن حضرت را بيش از صد نفر ثبت کرده است(10) که در ميان آنان چهره هاى برجسته و مردان وارسته اى، مانند: احمد بن اسحاق اشعرى قمى، ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى، عبدالله بن جعفر حميرى، ابو عمرو عثمان بن سعيد عَمْري (نائب خاص حضرت حجت)، على بن جعفر، محمد بن حسن صفار و… به چشم مى خورند.(11)

  1. تشويق نويسندگان

هر قلم به دست متعهد، نهايت تلاش خود را براى اطلاع رسانى، هدايت و… جامعه به کار مى بندد؛ ولى تشويق از نويسنده و آثار او خستگيها را از تن او دور مى کند، و بر فعاليت او مى افزايد، و اين خود عامل توسعه علم و دانش و آگاهى در جامعه مى شود.

حضرت عسکرى عليه السلام در کنار تربيت شاگردان از تشويق نويسندگان غافل نبود؛ از جمله داود بن قاسم جعفري مى گويد: کتاب «يوم و ليلة» از يونس آل يقطين را به حضرت عسکرى عليه السلام عرضه داشتم. امام فرمود:

«تَصْنيفُ مَنْ هذا؛ نوشته چه کسى است؟»

گفتم: نوشته يونس است. آن گاه فرمود:

«اَعْطاهُ اللّهُ بِکُلِّ حَرْفٍ نُورا يَوْمَ الْقِيامَةِ؛(12)

خداوند در مقابل هر حرف، نورى به او در روز قيامت عطا فرمايد.»

البته سيره تمام امامان شيعه بر اين بوده که بر نويسندگي و کتابت ترغيب و نويسندگان و قلمزنان را تشويق کنند. حضرت صادق عليه السلام به مفضل بن عمر فرمود: «اُکْتُبْ وَ بُثَّ عِلْمَکَ في اِخْوانِکَ، فَاِنْ مِتَّ فَوَرِّثْ کُتُبَکَ بَنيکَ، فَاِنَّهُ يَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانُ هَرْجٍ ما يَأْنَسُونَ فيهِ اِلاّ بِکُتُبِهِمْ؛(13) دانشت را بين برادرانت بنويس و نشر بده! اگر از دنيا رفتى، فرزندانت وارث کتابهايت مى شوند. به حقيقت زمان هرج ومرجى فرا مى رسد که مردم جز بر نوشته شان انس نمى گيرند[و توجه نمى کنند].»

و همچنين نقل شده است که برخى آثار را خدمت حضرت عسکري عليه السلام عرضه داشتند که درباره آن نظر دهد. حضرت فرمود:

«صَحيحٌ فَاعْمَلُوا به؛(14)

صحيح است بدان عمل کنيد!»

بر اثر همين تشويقها بود که شانزده تن از شاگردان حضرت، دست به تأليف زدند و 118 عنوان کتاب، ثمره آن شد. از ميان آنها على بن حسن فضّال 36 کتاب، محمد بن حسن صفار 35 کتاب، عبدالله بن جعفر حميري 19 کتاب، احمد بن ابراهيم 7 کتاب و هارون بن مسلم 6 کتاب دارد.(15)

و همين طور تعداد راويانى که از آن حضرت حديث نقل نموده اند، به 106 نفر مى رسد.(16)

  1. تأليف

حضرت عسکرى عليه السلام علاوه بر تربيت شاگردان و تشويق نويسندگان، خود نيز دست به قلم برده و کتب و نامه هاي فراوانى را براى توسعه علم و دانش و هدايت و راهنمايى جامعه از خود به يادگار گذاشته است که به نمونه هايى اشاره مى شود:

يک. تفسير القرآن که حسن بن خالد برادر محمد بن خالد آن را نقل کرده است. قابل يادآورى است که امروزه کتابى با عنوان «تفسير الامام العسکرى عليه السلام » موجود است که عالمان رجال و حديث بر آن نقدها دارند و آن را غير از نوشته اصلى مى دانند.

دو. کتاب «المنقبة» که مشتمل بر بسيارى از احکام و مسائل حلال و حرام است.(17)

به جز اينها کتب ديگرى نيز به آن حضرت منسوب است.(18)

سه. نامه هاى فراوان.

در زمان امام حسن عسکرى عليه السلام تشيع در مناطق مختلف و شهرهاي متعددى گسترش يافته بود و شيعيان در نقاط فراواني متمرکز شده بودند؛ شهرها و مناطقى، مانند: کوفه، بغداد، نيشابور، قم، آبه (آوه)، مدائن، خراسان، يمن، رى، آذربايجان، سامراء، جرجان و بصره که از پايگاههاى شيعيان به شمار مى رفتند. در ميان اين مناطق، به دلائلى سامراء، کوفه، بغداد، قم و نيشابور از اهميت ويژه اى برخوردار بودند.(19)

حضرت براى گسترش فرهنگ تشيع، توسعه علم و دانش، و هدايت و سازندگى، نامه هاى فراوانى به آن شهرها نوشته است، مانند: نامه آن حضرت به شيعيان قم و آوه که متن آن در کتابها مضبوط است،(20) و نامه هاى فراوان حضرت به مردم مدينه،(21) و نامه اى که امام به «ابن بابويه» نوشته، و نامه مفصلى که حضرت خطاب به «اسحاق بن اسماعيل» و شيعيان نيشابور نوشته است.(22)

در نامه اخير، آن حضرت پس از توضيح درباره نقش امامت در هدايت امت اسلامى و تشريح ضرورت و اهميت پيروى از امامان و هشدار از سرپيچى از فرمان امام، نوشته اند: «.. اى اسحاق! تو فرستاده من نزد ابراهيم بن عبده هستى تا وى به آنچه من در نامه اى که توسط محمد موسى نيشابورى فرستاده ام، عمل کند. تو و همه کسانى که در شهر تو هستند، موظفيد بر اساس نامه مزبور عمل کنيد.»(23)

  1. پاسخ به شبهات

وجود پرسش و طرح شبهه مى تواند باعث بالندگى و رشد جامعه شود، به شرطى که به آن پاسخ صحيح و هدايتگر داده شود. گاه ممکن است در جامعه شبهات ويرانگرى به وجود آيد که اگر درست جواب داده نشود، کل جامعه اسلامى را مى تواند با خطر مواجه کند. يکى از مهم ترين فعاليتهاى علمى حضرت عسکري عليه السلام شبهه زدايى بود که در اين زمينه به برخى نمونه ها اشاره مى شود:

يک. در دورانى که امام حسن عسکرى عليه السلام در زندان بود، يکسال بر اثر خشکسالى قحطى شديدى به وجود آمد. علماى اسلام مردم را جمع کرده، براى نماز استسقاء (طلب باران) به بيابان بردند و نماز خواندند. اين قضيه چندين بار تکرار شد و اثرى از باران ديده نشد؛ اما علماى نصارا وقتى با مسيحيان نماز استسقا خواندند، باران آمد و چندين بار اين قضيه تکرار شد.

اين موضوع باعث سرشکستگى و آبروريزى مسلمين شد. يکى از شيعيان به هر نحوى بود، خود را به زندان رساند؛ اما قبل از آنکه جريان را خدمت امام حسن عسکري عليه السلام عرض کند، با تعجب ديد در ميان زندان قبر آماده اى وجود دارد. با چشم گريان عرض کرد: من طاقت ندارم شما را در اين قبر دفن کنند. حضرت فرمود: ناراحت نباش! خداوند نيز چنين مقدر نکرده است. بعد از شنيدن اين سخن، عرض کرد: دو مطلب و پرسش مهم مرا به اينجا کشانده است:

  1. پرسش اوّل اين است که در روايات وارده از شما آمده است که با روزگار دشمنى نکنيد (لا تُعادِ الاَْيّامَ) منظور از اين روايات چيست؟

حضرت عسکرى عليه السلام فرمود:

منظور از روزگار، ما اهل بيت هستيم؛ شنبه متعلق به حضرت رسول صلى الله عليه و آله ، يکشنبه متعلق به علي عليه السلام [و فاطمه زهرا عليهاالسلام ]، دوشنبه متعلق به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام ، سه شنبه مربوط به امام سجاد و امام باقر و امام کاظم و امام رضا عليهم السلام ، چهارشنبه متعلق به امام جواد و پدرم حضرت هادى عليهماالسلام ، و پنجشنبه متعلق به من است و جمعه مربوط به فرزندم مهدى عليه السلام مى باشد.

  1. پرسش دوم اين است که علماى اسلام سه روز براى نماز باران به بيابان رفتند و نماز خواندند و بارانى نيامد، ولي علماى نصرانى هر بارى که نماز خواندند، باران باريد و اگر امروز هم به دعاى آنها باران ببارد، ترس آن است که مسلمانان و شيعيان در عقيده خود متزلزل شوند و به مسيحيت گرايش پيدا کنند.

حضرت فرمود:

عالم نصرانى تکه اى از استخوان بدن يکى از پيامبران را همراه دارد که آن را در ميان انگشتان خود گذاشته [و همان را وسيله اجابت دعاى خويش قرار داده]؛ لذا باران مى بارد. تو خود را فورا به او برسان و آن را از ميان انگشتان او بيرون آور! اين عمل باعث پراکندگى ابرها و قطع باران مى شود.

آن مرد با سرعت خود را به محل نماز مسيحيان رساند و استخوان را برداشت. اتفاقا ابرها پراکنده شدند و علماى مسيحى هر چه کردند، باران نباريد؛ لذا شرمنده شدند و مسلمانان مخصوصا شيعيان از شک و ترديد بيرون آمدند و بر ايمان و اعتقاد خويش استوار گشتند.(24)

به نقل ديگر، خليفه وقت عباسى امام حسن عسکري عليه السلام را از حبس بيرون آورد و به بيابان برد و جريان را به او عرض کرد. حضرت جريان استخوان را گوشزد نمود و دستور داد يکى از خادمانش استخوان را از دست عالم مسيحي بيرون آورد. او نيز چنين کرد و در نتيجه، باران نيامد. آن گاه خود حضرت دست به دعا برداشت و باران شديدى شروع به باريدن کرد.(25)

دو. مردى از امام يازدهم سؤال کرد: چرا سهم الارث مردان دو برابر سهم الارث زنان است؟ مگر زنِ بيچاره چه گناهى دارد؟ حضرت عسکري عليه السلام در جواب فرمود: براى اينکه نفقه (و خرج) به عهده مرد بيشتر از زن است؛ مرد در جهاد و جبهه شرکت مى کند، هزينه زندگى خانواده اش را بايد تأمين کند، در قتل و جرح خطايي پرداخت ديه بر «عاقله» يعنى مردان فاميل واجب است، ولى زن در تمام اين هزينه ها معاف است… .»(26)

  1. برخورد با انحرافات و تحريفات

از ديگر فعاليتهاى علمى و فرهنگى امام عسکري عليه السلام برخورد با بدعتها، تحريفات و انحرافاتى بود که در جامعه پيش مى آمد؛ مخصوصا اگر اين انحرافات از ناحيه اهل قلم و دانشمندان و علما سر مى زد، حضرت نسبت به آن خيلى حساس بود، و اين خود درس بزرگى است براى علما که در مقابل انحرافات و تحريفات و بدعتهايى که در جامعه ايجاد مى شود، سکوت اختيار نکنند.

به نمونه اى در اين زمينه توجه فرماييد:

«اسحاق کِنْدى» که از فلاسفه اسلام و عرب به شمار مى رفت و در عراق اقامت داشت، کتابى تأليف کرد به نام «تناقضهاى قرآن»! او مدتهاي زيادى در منزل نشسته و گوشه نشينى اختيار کرده و خود را به نگارش آن کتاب مشغول ساخته بود. روزى يکى از شاگردان او به محضر امام عسکرى عليه السلام شرفياب شد. هنگامى که چشم حضرت به او افتاد، فرمود:

آيا در ميان شما مرد رشيدى وجود ندارد که گفته هاى استادتان «کندى» را پاسخ گويد؟ شاگرد عرض کرد: ما همگى از شاگردان او هستيم و نمى توانيم به اشتباه استاد خود اعتراض کنيم. امام فرمود:

اگر مطالبى به شما تلقين و تفهيم شود، مى توانيد آن را براى استاد خود نقل کنيد؟

شاگرد گفت: آري! حضرت فرمود: بعد از برگشتن نزد استاد با او به گرمى و محبت برخورد کن و سعى نما با او انس و الفت پيدا کني. هنگامي که کاملاً انس و آشنايى به عمل آمد، به او بگو: مسئله اي براى من پيش آمده است که غير از شما کسي شايستگى پاسخ آن را ندارد و آن اين است که: آيا ممکن است گوينده قرآن از گفتار خود معانى اى غير از آنچه شما حدس مى زنيد، اراده کرده باشد؟

او در پاسخ خواهد گفت: بلي! ممکن است چنين منظورى داشته باشد. در اين هنگام بگو: شما چه مى دانيد، شايد گوينده قرآن معانى ديگرى غير از آنچه شما حدس مى زنيد، اراده کرده باشد و شما الفاظ او را در غير معناى خود به کار برده باشيد! امام در اينجا اضافه کرد: او آدم باهوشى است، طرح اين نکته کافى است که او را متوجه اشتباه خود کند.

شاگرد به حضور استاد رسيد و طبق دستور امام رفتار کرد تا آنکه زمينه براى طرح مطلب مساعد گرديد. سپس سؤال امام را مطرح و جواب پيش بينى شده را گرفت. استاد که مى دانست شاگرد او چنين سؤالى را از پيش خود نمى تواند طرح نمايد و در حدّ انديشه او نيست، رو به شاگرد کرد و گفت: تو را قسم مى دهم که حقيقت را به من بگويى، چنين سؤالى از کجا به فکر تو خطور کرد؟

شاگرد: چه ايرادى دارد که چنين سؤالى به ذهن من آمده باشد؟

استاد: نه! تو هنوز زود است که به چنين مسائلى رسيده باشي. به من بگو اين سؤال را از کجا ياد گرفته اي؟

شاگرد: حقيقت اين است که «ابو محمد» مرا با اين سؤال آشنا کرد.

وجود پرسش و طرح شبهه مى تواند باعث بالندگى و رشد جامعه شود، به شرطى که به آن پاسخ صحيح و هدايتگر داده شود.

استاد: اکنون واقع امر را گفتي. سپس افزود: چنين سؤالهايى تنها زيبنده اين خاندان است [آنان هستند که مى توانند حقيقت را آشکار سازند]. آن گاه استاد با درک واقعيت و توجه به اشتباه خود، دستور داد آتشى روشن کردند و آنچه را که به عقيده خود درباره «تناقضهاي قرآن» نوشته بود، تماما سوزاند.(27)

سحرگهان که نسيم حيات چون دم عيسى

وزيد صُور صفت بر بساط پهنه خضرا

بشارت آمد از قدسيان به عالم امکان

که فيض مى رسد از مصدر عنايت يکتا

حديثه مام و حسن نام و عسکرى لقب آمد

قدم نهاد و سحرگه به ارض اقدس بطحا

پسر به حضرت هادي پدر به مهدى قائم عليه السلام

امام عسکري عليه السلام آن حجت خداى تعالى

ز صلب اين به وجود آيد آن که بعد ظهورش

اميد نوح و خليل است و مقتداى مسيحا(28)

پى نوشتها :

1. انوار البهيه، شيخ عباس قمى، کتابفروشى جعفرى، ص 151.

2. الارشاد، شيخ مفيد، قم، مکتبة بصيرتى، ص 345.

3. سيره پيشوايان، مهدى پيشوايى، مؤسسه امام صادق عليه السلام ، چاپ دوم، 1374، ص 621.

4. ر. ک: علل الشرايع، صدوق، قم، مکتبة الطباطبائى، ج 1، ص 176 و 230.

5. بحارالانوار، مکتبة الاسلامية، ج 50، ص 251؛ دلائل الامامة، جرير طبرى، قم، منشورات الرضى، چاپ سوم، 1363 ه . ش، ص 226.

6. بحارالانوار، ج 50، ص 311.

7. همان، ص 313.

8. کتاب الغيبة، شيخ طوسى، تهران، مکتبة نينوى الحديثه، ص 134.

9. الفصول المهمة، ابن صبّاغ مالکى، چاپ قديم، ص 304؛ نور الابصار، شبلنجى، قاهره، مکتبة المشهد الحسينى، ص 166.

10. رجال، شيخ طوسى، چاپ نجف، المکتبة الحيدرية، 1381 ه . ق ، ص 427.

11. سيره پيشوايان، مهدى پيشوايى، ص 627.

12. بحار الانوار، بيروت، ج 2، ص 150، ح 25؛ رجال النجاشى، ابوالعباس نجاشى، قم، مکتبة الداورى، 1402 ه . ق، ص 447، شماره 1208.

13. بحارالانوار، ج 2، ص 150، ح 27.

14. فلاح السائل، سيد ابن طاووس، قم، دفتر تبليغات، ص 183.

15. الذريعة الي تصانيف الشيعة، آغابزرگ تهرانى، تهران، المکتبة الاسلامية، ج 3، ص 149؛ آشنايى با متون حديث، مهريزى، قم، مرکز جهانى علوم اسلامى، چاپ اوّل، ص 77.

16. ر. ک: الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، صص 283 ـ 297؛ آشنايى با متون حديث، مهريزى، ص 77.

17. الذريعة الي تصانيف الشيعة، ج 3، ص 149.

18. تدوين السنة، سيد محمد رضا حسينى، قم، مکتب الاعلام الاسلامى، 1418 ه . ق ، ص 185.

19. حياة الامام العسکرى، محمدجواد طبسى، قم، دفتر تبليغات، ص 223؛ تاريخ الشيعة، شيخ محمد حسين مظفر، مکتبة بصيرتى، ص 62، 78 و 102؛ سيره پيشوايان، ص 632.

20. معادن الحکمة في مکاتب الائمة، فيض کاشانى، ص 264.

21. بحارالانوار، ج 50، ص 317.

22. همان.

23. اختيار معرفة الرجال، شيخ طوسى، دانشگاه مشهد، ص 575؛ بحارالانوار، ج 50، صص 219 ـ 323.

24. نور الابصار، شبلنجى، ص167؛ مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، قم، کتابفروشي مصطفوى، ج 4، ص 425؛ داستانهاى صاحبدلان، محمدى اشتهاردى، ج 2 ـ 1، صص 119 ـ 120.

25. بحارالانوار، ج 50، ص 370؛ فصول المهمة، ابن صباغ مالکى، چاپ قديم، صص 304 ـ 305.

26. مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 437؛ اثبات الهداة، حرّ عاملى، قم، مطبعة العلمية، ج 3، ص 407، شماره 32.

27. مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 424؛ سيره پيشوايان، صص 628 ـ 630 با تلخيص.

 28. محمد آزردگان (واصل).

منبع : مجله مبلغان ، ارديبهشت و خرداد 1384 شماره 66

اوضاع پس از شهادت امام حسن عسکرى (علیه‏ السلام)

لقب عسکرى

از آن جا که امام یازدهم علیه السلام ، همراه با پدر بزرگوارشان، امام هادى علیه السلام ، به شهر سامراء، پایتخت خلافت عبّاسی، منتقل شده، و در آن جا در محله «عسکر» سکونت اجبارى داشتند «عسکری» نامیده شدند. کنیه ایشان «ابومحمّد» و بیشتر مردم، آن حضرت و پدر و جدّ ایشان را ملقّب به «اِبْنُ الرِّضا» (فرزند امام علی بن موسی الرضا علیهماالسلام ) می نامیدند. از دیگر القاب آن حضرت، زکیّ به معنى پاکیزه است.

پدر و مادر

پدر ایشان، امام هادى علیه السلام ، و مادرشان، بانوى پارسا و شایسته، حدیثه است، که امام عسکرى در دامان پاک ایشان متولد و پرورش یافت. این بانوى بزرگوار از زنان مومنه و نیکوکار بود. در فضیلت این بانو همین بس که پس از شهادت امام حسن عسکرى علیه السلام تا مدتى پناهگاه و نقطه اتکاى مومنان، در آن مقطع زمانى بسیار بحرانى و پر اضطراب بود.

سامراء یادآور قیامت

وقتى خبر شهادت امام عسکرى به مردم سامرا رسید، غم بر سر مردمان شهر سایه افکند. «ابن صباغ مالکی»، یکى از دانشمندان اهل سنّت، در این باره می نویسد: وقتى خبر درگذشت حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام منتشر شد، سامراء به حرکت درآمد و سراپا فریاد و فغان و ناله گردید. بازارها تعطیل و مغازه ها بسته شد.

بنی هاشم، أُمراى لشکر، قاضیان شهر، شعرا، و سایر مردم براى شرکت در مراسم تشییع پیکر مطهّر امام عسکرى حضور یافته بودند. سامراء در آن روز یادآور صحنه قیامت بود.

توطئه طاغوت

پس از شهادت امام عسکرى علیه السلام ، معتمد، خلیفه وقت عباسى براى آن که وانمود کند که از آن امام، فرزندى باقى نمانده است، دستور داد تا میراث آن حضرت را میان مادر و برادرش جعفر تقسیم کنند. او بدین وسیله می خواست مسلمانان را از وجود امام بعدى ناامید کند. غافل از این که مردم عقیده داشتند که از امام عسکرى علیه السلام فرزندى باقی مانده است که امامت را به عهده خواهد گرفت؛ زیرا عده اى از شیعیان فرزند خردسال امام را در زمان حیات ایشان دیده بودند.

اقامه نماز

جنازه مطهّر و نورانى امام عسکرى را در حیاط خانه اش کفن کرده و در تابوت گذاشته بودند. برادر آن حضرت، جعفر کذّاب، پیش رفت تا بر جنازه امام نماز گزارد. وقتى که خواست تکبیر نماز را بگوید، ناگاه کودکى گندمگون و سیاه موى که دندان هاى پیشینش قدرى با هم فاصله داشت، بیرون آمد. و لباس جعفر را گرفت و او را کنار کشید و گفت: «عمو! کنار برو، من باید بر پدرم نماز گزارم». جعفر در حالى که قیافه اش دگرگون شده بود، کنار رفت و آن کودک برجنازه امام نماز خواند. او کسى نبود جز حضرت مهدی عجل اللّه تعالى فرجه الشریف؛ زیرا معصوم باید بر معصوم نماز گزارد. سپس حضرت را در خانه خود در کنار قبر پدرش امام هادى علیه السلام به خاک سپردند.

محدودیت و شدت فشار بر امام

خلفاى عباسى از هرگونه اعمال فشار و محدودیت نسبت به امامان دریغ نمی کردند. این محدودیت ها در عصر امام جواد، امام هادى و امام عسکرى علیهم السلام به اوج خود رسیده، در زمان امام یازدهم شدت بیشترى یافت؛ زیرا، در زمان ایشان پیروان اهل بیت به صورت یک قدرت عظیم درآمده بودند، و این گروه حکومت عباسیان را مشروع و قانونى نمی دانستند، و معتقد به امامت فرزندان على علیه السلام بودند. در آن زمان ممتازترین شخصیّت این خانواده، امام عسکرى بود. از طرف دیگر، طبق روایات بی شمار، مهدى موعود که تار و مار کننده همه حکومت هاى خودکامه است، از نسل پیشواى یازدهم است. به این جهت خلفاى عباسى پیوسته مراقب زندگى ایشان بودند.

زمینه سازى غیبت حضرت مهدى (عج)

یکى از فعالیت هاى امام عسگری، آماده سازى مردم براى پذیرش غیبت امام زمان عجل اللّه تعالى فرجه شریف بود؛ از این رو ایشان، کمتر با مردم تماس می گرفت، و جز نوّاب و یاران خاص خود، کسى را به حضور نمی پذیرفت و فقط به واسطه آنان مشکلات دینى مردم را حل می کرد. آن حضرت گاه دستورهاى دینى خود را به وسیله نامه هایی، به علما می نوشت. امام عسکرى با عمل به چنین شیوه اى قصد داشت زمینه غیبت فرزندش امام مهدى (عج) را آماده کند و مردم را به دورى امام عادت دهد به گونه اى که غیبت امام زمان(عج) براى آنان غیرمعمول و نا آشنا نباشد.

معرفى امام بعد از خود به یاران خاص

احمدبن اسحاق، یکى از یاران و اصحاب خاص امام عسکرى می گوید: به حضور ابومحمّد، حسن بن على عسکرى علیه السلام رسیدم و خواستم درباره جانشین بعد از ایشان سئوال کنم. پیش از سئوال من، حضرت فرمودند: «اى احمدبن اسحاق به درستى که خداوند از خلقت حضرت آدم علیه السلام تا هنگام برپایى قیامت، زمین را از حجّتِ خود برخلق خالى نگذاشته و نخواهد گذاشت. خداوند به سبب حجّت الهى بلا را از اهل زمین دور می سازد و به برکت او باران فرو می بارد». پرسیدم: یابن رسول اللّه ، پس امام بعد از شما کیست؟ در این هنگام امام باعجله برخاست و به درون خانه رفت. سپس همراه کودکى سه ساله ـ که صورتش همانند ماه شب چهارده می درخشید ـ بیرون آمد، آن گاه فرمود: «اى احمدابن اسحاق، اگر بر خدا و حجت هایش عزیز نبودى این فرزند را به تو نشان نمی دادم».

امام عسکرى علیه السلام با چنین شیوه هایی، بارها جانشین بر حق خود را به یاران و اصحاب خویش معرفى می کردند.

جلوه حقیقت

شخصى به نام «حلبی» می گوید: به سامراء آمدم و منتظر خروج امام عسکرى علیه السلام از منزلشان بودم تا او را از نزدیک ببینم. در کنار من جوانى ایستاده بود. به او گفتم: از کجایی؟ گفت: از مدینه. گفتم: این جا چه می کنی؟ گفت: من از نوادگان ابوذر غفارى هستم. درباره امامت ابومحمّد علیه السلام اختلافى پیش آمده است، آمده ام نشانه اى از او ببینم تا دلم آرام گیرد. در این هنگام امام عسکرى علیه السلام بیرون آمد. وقتى که روبروى ما رسید، به جوان نگریست و فرمود: «آیا تو غفارى هستی؟» جوان پاسخ داد: آرى. امام فرمود: مادرت «حمدَویّه» چه می کند؟ جوان گفت: خوب است. امام پس از این سخنان کوتاه از کنار ما گذشت. رو به جوان کردم و گفتم: آیا او را قبلاً دیده بودی؟ جوان گفت: خیر. گفتم: آیا همین تو را بسنده بود؟ گفت: کمتر از این هم کافى بود.

نفوذ معنوى

اخلاق الهى و سیرت نبوى حضرت امام عسکرى علیه السلام موجب نفوذ معنوى گسترده اى در بین مردم شده بود؛ به گونه اى که وقتى امام از منزل بیرون می آمدند، مردمان جهت دیدار و پرسیدن سوال هاى خود، در برابر منزلشان صف می کشیدند. خلفاى عباسى که از نفوذ معنوى امام بیم داشتند و از دیگر سو مشاهده می کردند که محدودیت ها و فشارهایى که بر ایشان وارد می کنند، اثر معکوس دارد و روز به روز بر محبوبیت ایشان در بین مردم افزوده می شود، امام را به زندان افکندند، تا مانع ارتباط ایشان با مردمان شوند و به خیال خود از نفوذ معنوى شخصیّت والاى امام بکاهند.

ره یافته مکتب عشق

محمّدبن اسماعیل علوى می گوید: حضرت امام عسکرى علیه السلام را در زندانى زیر نظر «على ابن اوتاش» قرار دادند. او فردى بی رحم و از دشمنان سرسخت آل محمّد صلی الله علیه و آله بود و با خشونت بسیار نسبت به خاندان و فرزندان امام على علیه السلام رفتار می کرد. از سوى دیگر خلفاى عباسى نیز به او دستور دادند تا هرچه می تواند به امام سخت گیرى کرده و به ایشان آزار رساند؛ اما بیش از یک روز نگذشت که آن مرد با مشاهده حالات معنوى امام در برابر عظمت حضرت عسکرى زانوى عجز و تواضع به زمین نهاد. على ابن اوتاش هنگامى که از حضور امام بیرون آمد از بهترین یاران با اعتقاد، و ستایش گر حضرت امام عسکرى شده بود.

ریشه گناهان

کسانى که می خواهند در مسیر طاعت و بندگى پروردگار متعال قدم برداشته و به تزکیه و تهذیب نفس بپردازند، باید در اولین گام از گناهان و پلیدی ها دورى جویند؛ چرا که گناهان همانند زنجیرهایى سنگین بر پاى اراده انسان آوار شده و مانع پیشرفت معنوى می شوند. امام حسن عسکرى علیه السلام در روایتى به ریشه و اساس پلیدی ها اشاره کرده و می فرماید:

«همه پلیدی ها در خانه اى قرار داده شده اند و دروغ، کلید آن خانه است». یعنى کسى که مرتکب دروغ شود به گناهان دیگر نیز دست خواهد زد. همچنین ترک دروغ، مقدمه اى براى ترک دیگر گناهان خواهد شد.

نفاق و دو رویى

از صفات نکوهیده و مذمومى که از ارزش انسان در جامعه می کاهد و باعث دورى گزیدن مردم از آدمى می شود، نفاق و دورویى است. منافقان و ریاکاران از پست ترین افراد جامعه هستند. امام عسکرى در نکوهش این افراد می فرمایند: «چه بد بنده اى است شخص دو رو و ریاکار، در حضور برادرش بستاید و در نبودِ او غیبتش کند. اگر برادرش صاحب چیزى شود، بدو حسد ورزد و اگر گرفتار شود بدو خیانت کند».

زهر جفا

خلفاى عباسی، با به کارگیرى سلیقه هاى متفاوت می کوشیدند تا اوضاع را به زیان امام عسکرى خاتمه دهند؛ با این حال با گذشتن زمان، محبوبیت امام در بین مردم فزونى می یافت. معتمد عباسى که از نفوذ معنوى امام در بین مردمان بیمناک بود، درصدد برآمد تا به هر شیوه ممکن، ایشان را به شهادت برساند. او نمی توانست آشکارا به چنین توطئه اى دست بزند؛ از این رو با دسیسه اى مرموز، ایشان را مسموم ساخت و با این کار پرتو یازدهمین ستاره پرفروغ آسمان هدایت را به ظاهر خاموش کرد. معتمد با قصد فریب افکار عمومى با ظاهرسازی، چند پزشک را به نزد امام فرستاد تا ایشان را معاینه کنند و شهادت ایشان را مرگ عادى جلوه دهند؛ اما خیلى زود این نیرنگ معتمد رنگ باخت و مردم از حقیقت واقعه آگاه شدند.

عروج عارفانه

در ساعات آخر عمر امام، بیمارى آن چنان بر ایشان شدید شد که آن حضرت توان از دست داده بود. امام رو به غلامش فرمود: «به آن اتاق برو و کودکى را که به سجده افتاده است، بیاور». غلام رفت و با کودکى که چهره اى درخشان داشت و بین دندان هایش گشاده بود، به نزد پدر آمد. وقتى که نگاه امام حسن عسکرى علیه السلام به کودک افتاد، گریه کرده و فرمود: «اى سرور اهل خانه خود، به من آب بیاشام، همانا من به سوى پروردگارم می روم». (وفاتم نزدیک است). آن کودک با دست خود به پدر آب داد. سپس امام حسن عسکرى علیه السلام فرمود: «مرا براى نماز آماده کنید.» آن کودک، پدر را در وضو گرفتن کمک کرد. امام عسکرى به او فرمود: «بشارت باد تو را اى پسرم که تویى صاحب الزمان و تویى مهدى و حجت خدا بر روى زمین، و این عهدى است از پدرم و از پدرانش تا رسول خدا صلی الله علیه و آله ».

در سوگ پدر

از پس پرده برون حجّت اثناعشر است

یا که در غرّه مَه قرص قمر جلوه گر است

بلبل از دورى گل تا سحر امشب به نواست

یا پسر بر سر بالین پدر نوحه گر است

هاتفى گفت که خاموش! مگر بی خبرى

حسن عسکرى امشب به جناح سفر است

سر به دامان پسر گرم سخن با معبود

چهره اش بر اثر زهر جفا پرگهر است

شد برون طایر روحش ز قفس سوى جنان

مهدى منتظر از بهر پدر خون جگر است

منبع :فاطمه صمدى؛گلبرگ ، اردیبهشت ۱۳۸۳، شماره ۵۰

فعالیتهاى امام علی النقی (ع) در مدینه

 در متون تاریخى، به طور تفصیل و مشخص، به خدمات و فعالیتهاى فرهنگى، سیاسى و اجتماعى امام هادى (علیه السلام) در «مدینه » تصریح نشده است، ولى از شواهد و قراین تاریخى و گفتگوهاى آن حضرت با افراد، مى توان به جلوه و نمودارى از تلاشهاى آن حضرت پى برد. اینك پاره اى از قراین و موضوعات روشنگر این حقیقت:

1 – ارتباط مداوم دانش دوستان و علاقه مندان به خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) با امام (علیه السلام) و آمد و رفت چهره هاى سرشناس و نمایندگان مردم از راههاى دور و نزدیك به خانه آن حضرت.

«داویت. م. رونلدسن» پس از بحث مفصلى درباره امام هادى (علیه السلام) مى نویسد:

«گروه زیادى از شهرهاى شیعه نشین همچون عراق، ایران و مصر، براى استفاده از محضر او به سوى مدینه می شتافتند.»[1]

2 – گزارش مسؤول امور نظامى و نماز از امام (علیه السلام) نزد متوكل و اینكه وجود آن حضرت در «مدینه» موجب بیرون رفتن دو پایگاه مهم توحید از سیطره و حاكمیت حكومت عباسى خواهد گشت.

3 – ترتیب اثر دادن متوكل به گزارشات رسیده و اقدام سریع وى جهت تبعید امام (علیه السلام) به «سامرا» و تحت نظر گرفتن آن حضرت.

4 – شكل مكاتبه متوكل با امام (علیه السلام) و نحوه برخورد او با آن حضرت در نامه و نیز انتخاب یكى از فرماندهان نظامى همراه سیصد سرباز، براى انتقال امام (علیه السلام) به «سامرا».

5 – آگاه ساختن افراد از برخى جریانات سیاسى.

«خیران اسباطى » مى گوید: «در مدینه خدمت على بن محمد (علیه السلام) رسیدم. پرسید: از واثق چه خبر؟

– جانم به فدایت، در كمال سلامتى است، من به تازگى – یعنى ده روز است كه – از او جدا شده ام و او در سلامتى كامل بود.

– مردم مدینه مى گویند كه او مرده است.

– عرض كردم، من تازه او را دیده ام.

– مردم مى گویند كه او در گذشته است.

وقتى امام فرمود: مردم مى گویند، فهمیدم كه مقصود از مردم خود آن حضرت است.

سپس امام (علیه السلام) پرسید: متوكل در چه وضعى بود؟

– وقتى من آمدم او در بدترین وضع در زندان بود.

– او هم اكنون زمامدار است، «ابن زیات » (محمد بن عبد الملك زیات وزیر واثق) چه مى كرد؟

– مردم فرمانبر او هستند و فرمان، فرمان اوست.

– این مقام براى او شوم است و دچار نكبت خواهد شد.

امام (علیه السلام) لحظاتى سكوت كرد، سپس فرمود: اى خیران! ناگزیر مقدرات و دستورات الهى باید اجرا شود. «واثق » مرد و «متوكل » بر جاى او نشست و «ابن زیات » كشته شد.

عرض كردم: فدایت شوم، چه زمان؟

فرمود: شش روز پس از بیرون آمدن تو از «سامرا».[2]

نكاتى در مورد این گفتگو:

الف – این فراز تاریخى بیانگر نحوه برخورد و تاكتیكهاى سیاسى امام (علیه السلام) در برابر جریانهاى سیاسى روز است. سؤال آن حضرت از وضعیت حكمران و وزیر او و نیز خلیفه آینده آن هم از شخصى كه با مسائل سیاسى آشنایى كامل داشته و با افراد مورد سؤال ارتباط نزدیك دارد، نشانگر این است كه امام (علیه السلام) هر چند در «مدینه » و دور از پایتخت است، ولى اوضاع و جریانات سیاسى حكومت را كاملا تحت نظر داشته و از آخرین تحولات مطلع است.

ب – امام (علیه السلام) خبر مرگ «واثق » را در آغاز از قول مردم «مدینه » نقل كرد تا جلو هر گونه خطر احتمالى را بگیرد، ولى هنگامى كه در طرف، آمادگى لازم را به وجود آورد و او احساس كرد این خبر جز از ناحیه امام (علیه السلام) و علم امامت امكان ندارد با این سرعت به «مدینه » رسیده باشد، موضوع را به صورت قطعى تشریح كرد.

ج – امام (علیه السلام) در این گفتگو به صرف بازگو كردن حادثه به عنوان یك خبر بسنده نكرد، بلكه آن را در چارچوب قدرت و علم و حاكمیت و فرمان خداوند دانست و با بیان ظریف و جالبى به یكى از سنتهاى تغییر ناپذیر الهى اشاره كرد و در حقیقت، ذلت و نكبت متوجه به سردمداران عباسى را معلول جنایات و ستمگریهاى آنان دانست. و این بیان، هشدارى به سردمداران آینده عباسى بود كه چنانچه آنان نیز روش نیاكان خود را دنبال كنند به سرنوشت ایشان دچار خواهند گشت.

6 – موقعیت امام (علیه السلام) با «بغاى بزرگ » یكى از افسران ارشد و متنفذ حكومت عباسى.

درباریان، فرماندهان و سرداران نظامى دستگاه خلافت عباسى همچون اربابانشان پایبند و دلبسته به حكومت و فرمانروایى بوده و نسبت به علویان به ویژه امامان علیهم السلام دشمنى و كینه خاصى داشتند، از این رو، پیشوایان دین به همان نسبت كه خود را از حكمرانان دور نگه داشته و در برخورد با آنان احتیاط لازم را معمول مى داشتند، نسبت به وابستگان حكومت نیز این روش را پى مى گرفتند. ولى در مواردى كه زمینه را مساعد مى دیدند؛ سعى مى كردند به بهانه اى با ایشان تماس گرفته و آنان را به مسیر حق رهنمون سازند و یا دست كم از وجود آنها براى رفع مشكلات شیعیان استفاده كنند. برخورد امام هادى(ع) با «بغاى بزرگ » در مدینه نمونه اى از این برخوردهاست.

پیش از بیان دیدار امام (علیه السلام) با «بغا» به پاره اى از اظهار نظر مورخان درباره این سردار بزرگ ترك اشاره مى كنیم تا به اهمیت و موقعیت برخورد امام (علیه السلام) با او پى ببریم. مسعودى مى نویسد:

«در میان تركها، «بغا» پایبند به دین بود و نسبت به علویان مهربانى و خوشرفتارى مى كرد. »[3]

سپس از قول خود او داستانى راجع به مهربانى وى نسبت به یكى از علویان نقل مى كند كه خلاصه آن چنین است:

«معتصم بر یكى از علویان خشم گرفت و به من دستور داد تا او را در میان حیوانات درنده بیاندازم تا طعمه درندگان گردد، ولى من تحت تاثیر دعاها و سخنان او قرار گرفتم و از این كار منصرف شدم و او را آزاد كردم و تعهد گرفتم كه تا معتصم زنده است خود را نشان ندهد. »[4]

سپس به خوابى كه دیده اشاره مى كند و مى گوید:

«در خواب به حضور پیامبر(ص) رسیدم، فرمود: اى بغا! تو نسبت به فردى از امت من مهربانى كردى. او درباره تو دعایى كرد كه به اجابت رسید. . .

عرض كردم: اى رسول خدا! از پروردگارت بخواه كه عمر مرا تا 95 سال طولانى كند. پیامبر(ص) دعا كرد. مردى در كنار رسول خدا بود، او نیز براى من دعا كرد و گفت: خدایا او را از آفت و بلا حفظ كن.

به او گفتم: تو كیستى؟ گفت: على بن ابیطالب. از خواب بیدار شدم در حالى كه نام على بن ابیطالب بر زبانم جارى بود.»[5]

تاریخ بین امام هادى علیه السلام و چنین فردى كه از چنان زمینه و ویژگیهایى برخوردار است دیدارى را ثبت كرده است: در سال 230 هجرى قمرى كه امام (علیه السلام) در مدینه بود، اطراف این شهر مورد هجوم و غارت اعراب «بنى سلیم » قرار گرفت، به گونه اى كه گروه زیادى كشته شدند و اموال و چارپایان آنان به غارت رفت.

كارگزار مدینه سپاهى را براى سركوبى شورشیان بسیج كرد ولى از آنان شكست خورد. «واثق » ناچار «بغاى كبیر» را با نیروى انبوهى براى سركوب شورشگران فرستاد.

«بغا» وارد مدینه شد و با شورشیان جنگید، عده اى از آنان را كشت و گروهى را به اسارت گرفت، بقیه نیز پراكنده شدند.[6] ابوهاشم جعفرى مى گوید:

«هنگامى كه «بغا» با سپاهش وارد مدینه شد تا به نبرد اعراب شورشى برود امام هادى (علیه السلام) به ما فرمود: با من بیرون آیید تا برویم و ببینیم این سردار ترك چگونه نیروهاى خود را براى سركوبى شورشگران آماده و مجهز كرده است. ما به بیرون رفتیم و بر سر راه ایستادیم. سپاهیان «بغا» از جلو ما گذشتند، هنگامى كه «بغا» در برابر ما قرار گرفت امام (علیه السلام) با او به زبان تركى سخن گفت. او از اسب فرود آمد و بر پاى مركب امام (علیه السلام) بوسه زد.

من (از این منظره شگفت زده شدم و) بغا را سوگند دادم و به او گفتم: امام (علیه السلام) به تو چه فرمود؟ بغا پرسید: آیا این فرد پیغمبر است؟

گفتم: نه. گفت: او مرا به اسمى خواند كه در كوچكى و در بلاد ترك بدان خوانده مى شدم و تا كنون كسى از آن آگاهى نداشت. »[7]

تاریخ از گفتگوهایى كه میان امام (علیه السلام) و بغا، همچنین میان یاران آن حضرت و بغا – به احتمال – صورت گرفته سخنى به میان نیاورده است.

آنچه از این گفتگو به دست مى آید دو نكته مهم است:

1 – روش عملى امام (علیه السلام) در برخورد با این جریان.

در شرایطى كه احساسات مردم بر اثر غارت و كشتار شورشیان جریحه دار شده بود و مردم از دفع فتنه آنان ناتوان مانده بودند، امام (علیه السلام) براى دیدار فرمانده مقتدر ترك و لشكریان او با یارانش به بیرون مدینه رفت و با این كار هم بر دلهاى جریحه دار و داغ دیده مردم مرهم نهاد و هم به عنوان رهبر و پیشواى مردم مدینه فرمانده ترك را بر ماموریتش تشویق و ترغیب كرد.

2 – نتیجه مهم این دیدار.

«بغا» كه از پیش متمایل به خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود در این دیدار آنچنان تحت تاثیر رفتار و سخنان امام (علیه السلام) قرار گرفت و شیفته آن حضرت شد كه در محضر او به خاك افتاد و بر پاى مركبش بوسه زد.

كتاب: تحلیلى از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت، ص 73

نویسنده: مركز تحقیقات سپاه پاسداران انقلاب اسلامى

پى نوشت ها:

[1] . عقیدة الشیعة، ص 215، به نقل ائمتنا، ج 2، ص 257.

[2] . اعلام الورى، ص 341، و الارشاد، ص 329.

[3] . مروج الذهب، ج 4، ص 75.

[4] . همان مدرك، ص 76.

[5] . همان مدرك، ص 76.

[6] . ر. ك. الكامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج 7، ص 12 – 13.

[7] . اعلام الورى، ص 343.