خلعت

نوشته‌ها

امام صادق (علیه‌السلام) و تهدیدات منصور دوانیقی

اشاره:

حاکمان اموی و عباسی دشمنان سرسخت اهل بیت (علیهم‌السلام) بودند. آنان اهل بیت(علیه‌السلام) را برای قدرت و مقام خود شان خطر می دانستند هرچند که اهل بیت هیچ تحرکی علیه آنان نشان نمی دادند. از این رو مدام در صدد آزار و اذیت آنان بودن و در نهایت آن حضرات را به شهادت می رساندند. در این نوشته مختصر به یکی از برخوردهای منصور دوانیقی با امام صادق(علیه‌السلام) اشاره شده است که با دعای امام منصور اصلاً همه چیز یادش رفته و نا آگاهانه حالت خصومتش به حالت محبت تبدیل می شود.

در «کشف الغمه»  به نقل از کتاب ابن طلحه  آمده است که مى گوید: عبداللّه بن فضل بن ربیع از پدرش نقل کرده است: منصور، در سال ۱۴۷ سفر حج کرد و بعد به مدینه رفت و به ربیع گفت: کسى را به دنبال جعفر بن محمّد (علیه‌السلام) بفرست تا او را با رنج و عذاب نزد ما بیاورد. خدا مرا بکشد، اگر من او را نکشم! ربیع چنان وانمود کرد که فراموش کرده است.

دوباره منصور تکرار کرد و به ربیع گفت: کسى را بفرست تا او را با رنج و عذاب بیاورد، باز ربیع خود را به غفلت زد. این بار منصور نامه تندى به ربیع نوشت و در نامه به ربیع پرخاش کرد و فرمان داد که کسى را بفرستد تا جعفر بن محمّد (علیه‌السلام) را بیاورد. ربیع کسى را فرستاد، وقتى که حضرت را آوردند، ربیع عرض کرد: یا اباعبداللّه به خدا پناه ببر که منصور به گونه اى دنبال تو فرستاده که جز خدا کسى شرّ او را دفع نمى کند.

جعفر بن محمّد (علیه‌السلام) گفت: «لا حول و لا قوه الا باللّه »  آنگاه ربیع حضور وى را به اطلاع منصور رساند. همین که امام (علیه‌السلام) وارد شد، منصور شروع به تهدید آن حضرت کرد و سخنان درشت به زبان آورد و گفت: اى دشمن خدا! مردم عراق تو را رهبر خود دانسته و زکات مالشان را براى تو مى فرستند و تو از سلطنت من سرپیچى مى کنى و در پى آشوب و غائله هستى، خدا مرا بکشد که اگر من تو را نکشم! امام (علیه‌السلام) پس از شنیدن سخنان منصور فرمود: یا امیرالمؤ منین! به سلیمان نعمت داده شد، سپاسگزارى کرد. ایوب مبتلا شد، صبر کرد، به یوسف ستم کردند، او بخشید و تو از آن قبیل هستى.

چون منصور این سخنان را شنید گفت: اى ابوعبداللّه ، جلوتر بیا، ساحت شما در نزد ما از این چیزها پاک و از هر تهمتى مبراست و شما کم سر و صدایید، خداوند به شما از طرف خویشاوندان بهترین پاداش را مرحمت کند! آنگاه دستش را گرفت و با خود روى فرش مخصوص نشاند. سپس ‍ دستور داد عطر بیاورند، مخلوطى از مواد خوشبو را آوردند شروع کرد با دست خود محاسن امام را معطر کردن به گونه اى که در پایان کار قطرات عطر از محاسن شریفش مى چکید.

سپس گفت در پناه و حمایت خدا برخیزید. آنگاه به ربیع گفت: جایزه و خلعت ابوعبداللّه را پشت سر ببرید. و رو به امام صادق (علیه‌السلام) کرد و گفت: در پناه و حمایت خدا بروید، آن حضرت رفت . ربیع مى گوید: من پشت سر رفتم و عرض کردم: من پیش از شما وضعى را دیدم که شما ندیده بودید و بعد از شما هم وضعى را دیدم که شما ندیدید. شما موقع ورود چه فرمودید؟ فرمود: گفتم: « اللهم احرسنى بعینک التى لاتنام و اکنفنى برکنک الذى لا یرام، و اغفرلى بقدرتک على و لا اهلک و انت رجائى اللهم انت اکبر و اجل مما اخاف و حذر، اللهم بک ادفع فى نحره و استعیذ بک من شره» ؛ پس خداوند چنان کرد که دیدى .[۱]

پی نوشت:

[۱] . تذکره الخواص ،ص ۲۳۳  و  مطالب السؤ ول، ص ۸۲.

نجات امام کاظم (ع) از شر هارون با عنایت رسول اعظم(ص)

 عبد اللَّه بن صالح گفت:

دربان فضل بن ربیع از فضل بن ربیع نقل کرد که گفت: شبى در رختخواب با یکى از کنیزان خوابیده بودم نیمه شب صداى حرکت درب کوچک را شنیدم ترسیدم کنیز گفت شاید این صدا از باد باشد. چیزى نگذشت که صدا در اطاقى که در آن خوابیده بودیم بلند شد، کسى در را باز کرد ناگاه دیدم مسرور کبیر است. گفت حرکت کن امیر تو را مى‏ خواهد. بدون اینکه سلام کند.

دیگر از جان خود نا امید شدم گفتم: مسرور کبیر بدون اجازه و سلام وارد شود جز کشتن خبرى دیگر نیست. جنب هم بودم جرات نکردم مهلت بگیرم تا غسل کنم. کنیزک وقتى ناراحتى و سرگردانى مرا دید گفت: به خدا توکل و حرکت کن برو. از جاى حرکت کردم و لباس هاى خود را پوشیدم با او رفتم تا وارد خانه هارون شدم. سلام کردم او در رختخواب بود جواب مرا داد. روى زمین افتادم.

گفت: ترسیدى؟ گفتم! بلى یا امیر المؤمنین! ساعتى مرا رها کرد تا به خود آمدم آن گاه گفت: برو به زندان و موسى بن جعفر علیه السّلام را خارج کن این سى هزار درهم را نیز به او بده و پنج دست لباس به او خلعت بده و سه مرکب براى سوارى او مهیا کن او را مخیر گردان خواست اینجا با ما باشد در صورتى که نپذیرفت بهر جا که مایل بود برود. گفتم: یا امیر المؤمنین دستور می دهى موسى بن جعفر را آزاد کنم؟ گفت بلى سه مرتبه پرسیدم عاقبت گفت: آرى تو می خواهى من بر خلاف قرارداد خود رفتار کنم؟

گفتم: یا امیر المؤمنین کدام قرارداد گفت در همین رختخواب خوابیده بودم که سیاهى قوى هیکل که نظیرش را ندیده بودم به من حمله کرد روى سینه ‏ام نشست و گلویم را گرفت گفت: از روى ستم موسى بن جعفر را زندانى کرده‏اى؟! گفتم: آزادش می کنم و به او جایزه خواهم داد و خلعت می بخشم از من عهد گرفت و پیمان بست آن گاه از روى سینه ‏ام حرکت کرد نزدیک بود نفسم قطع شود.

فضل گفت:

از نزد هارون خارج شدم و خدمت موسى بن جعفر علیه السّلام رسیدم او در زندان بود دیدم ایستاده مشغول نماز است صبر کردم تا نمازش تمام شد سلام امیر المؤمنین را به او رسانده دستورش را عرض کردم هر چه امر کرده بود برایش آماده کرده بودم. فرمود: اگر دستور دیگرى به تو داده ‏اند انجام بده، عرض کردم نه، قسم به جدت پیامبر اکرم. فرمود احتیاجى به این خلعت‏ها و پول ها ندارم وقتى حق مردم در آن ها باشد. خدا را قسم دادم که برنگرداند مبادا هارون خشمگین شود و فرمود هر کار تو می خواهى بکن دستش را گرفتم و از زندان خارج کردم.

عرض کردم: یابن رسول اللَّه! بگو ببینم چه کار کردى که این شخص نسبت به تو تغییر عقیده داد من حقى بگردن شما دارم که این بشارت را برایتان آوردم در ضمن اجراى آزادى شما بدست من شد. فرمود: شب چهارشنبه در خواب پیغمبر اکرم(ص) را دیدم فرمود: موسى تو را از روى ستم زندانى کرده‏ اند. عرض کردم: آرى یا رسول اللَّه مظلوم زندانى شده ‏ام. سه مرتبه تکرار فرمود بعد این آیه را خواند: «وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَهٌ لَکُمْ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حِینٍ» فرمود: فردا صبح روزه بگیر روز پنجشنبه و جمعه را نیز روزه بگیر هنگام افطار دوازده رکعت نماز بخوان در هر رکعت پس از حمد دوازده مرتبه قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ وقتى چهار رکعت از آنها را خواندى بسجده برو و این دعا را بخوان:

«یا سابق الفوت یا سامع کل صوت یا محیى العظام و هى رمیم بعد الموت اسألک باسمک العظیم الاعظم ان تصلى على محمّد عبدک و رسولک و على اهل بیته الطیبین الطاهرین و ان تعجل لى الفرج مما انا فیه»[۱]

(البته بعد از این آزادی پس از چندی هارون دوباره امام(ع) را زندانی نمود که دیگر تا پایان عمر شریف حضرت آزادی از زندان برایشان واقع نشد.)

پی نوشت ها:

[۱] . عیون‏ أخبار الرضا(ع) ج : ۱ ص : ۷۴.

منبع: سایت سبک مداحی.