خلافت ابوبکر

نوشته‌ها

شیعه در ایام خلافت ابوبکر

 اشاره

در زمان خلافت ابوبکر شیعیان بسیار اندک بودند و برخی از آنان هم در اثر فشار حکومت پیروی امام علی(علیه‌السلام)ابراز نمی کردند. به هر حال شیعیان بعد از وفات رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) نیز به تلاش خود در راه عملی کردن دستور پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در رابطه با امام علی (علیه‌السلام) ادامه دادند، و در این راه اقداماتی انجام دادند که به برخی از آنها اشاره می کنیم:

 

۱. کاندیدا کردن امام علی (علیه‌السلام) برای بیعت

از آنجا که شیعیان سفارش های پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) را در حقّ امام علی (علیه‌السلام) دیده و شنیده بودند و معتقد به امامت و جانشینی امام علی (علیه‌السلام) بعد از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از جانب خداوند و رسول (صلی‌الله علیه و آله) بودند، از این رو بعد از وفات پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فوراً طرح کاندیدا کردن امام را برای بیعت مطرح نمودند. عباس بن عبدالمطلب به امام علی (علیه‌السلام) می گوید: « أمدد یدک أبایعک یبایعک الناس» ؛ دستانت را به من بده تا با تو بیعت کنم و مردم نیز با تو بیعت خواهند کرد.

۲. تحصّن شیعیان در خانه فاطمه زهرا ـ علیها سلام ـ

 شیعیان بعد از واقعه سقیفه و تمام شدن خلافت به نفعل ابوبکر، به عنوان اعتراض به خانه حضرت زهرا ـ علیها سلام ـ آمده در آنجا تحصن کردند تا ضمن اعتراض به عمل انجام شده، بر امامت و ولایت به حق امام علی (علیه‌السلام) صحّه بگذارند. عمر بن خطاب می گوید: « انّه کان من خبرنا حین توفّی الله نبیّه انّ علیّاً و الزبیر و من معهما تخلّفوا عنّا فی بیت فاطمه »،[۱] از جمله اتفاقاتی که بعد از وفات رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) افتاد آن که علی و زبیر و گروهی که با آن دو بودند از بیعت و همکاری با ما سرپیچی کرده در خانه فاطمه تحصن نمودند.

۳.متخلفین از بیعت ابی بکر

  1. سلمان فارسی.
  2. عمار یاسر.
  3. براء بن عازب.
  4. ابان بن سعید.

ابن اثیر می گوید: « و کان أبان أحد من تخلّف عن بیعه أبی بکر لینظر ما یصنع بنوهاشم، فلمّا بایعوه بایع»،[۲] ابان از جمله کسانی بود که از بیعت با ابوبکر سر باز زد تا ببیند بنی هاشم چه می کنند؛ بعد ازآنکه دید بنی هاشم بیعت کردند او نیز بیعت نمود.

  1. خالد بن سعید.

ابن اثیر می گوید: « خالد و برادرش ابان از بیعت با ابوبکر سرباز زدند و به بنی هاشم خطاب کرده گفتند همانا شما خاندانی ریشه دار و اصیل اید که افراد شایسته ای را به جامعه تحویل داده است و ما به دنبال شماییم. بعد از آن که بنی هاشم با ابوبکر ـ با تهدید و زور ـ بیعت کردند این دو برادر ـ خالد و ابان ـ نیز بیعت نمودند.»[۳]

  1. أبُیّ بن کعب.

او از جمله کسانی بود که هرگز با ابوبکر بیعت نکرد و شورای سقیفه را بی ارزش خواند.[۴] ابو نعیم اصفهانی در کتاب « حلیه الاولیاءٍ » از قیس بن سعد نقل می کند: « وارد مدینه شدم تا با یاران پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) ملاقات کنم، علی الخصوص خیلی علاقه داشتم که ابیّ را ملاقات نمایم، وارد مسجد پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) شدم و در صف اوّل به نماز ایستادم، ناگهان مردی را دیدم که نماز خود را تمام کرد و شروع به حدیث گفتن نمود. گردن ها به سوی او کشیده شد تا بیاناتش را بشنوند. او سه بار گفت: سران این امّت گمراه شدند و آخرتشان تباه شد، ولی من دلم به حال آنها نمی سوزد، بلکه به حال مسلمانانی می سوزد که به دست آنان گمراه شدند.»[۵]

و نیز آورده است: « ابیّ بن کعب ـ که شاهد انحراف مردم از قطب اصلی رهبری اسلامی بود و از این وضع رنج می برد ـ می گفت: «روزی که پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) زنده بود همه متوجه یک نقطه بودند ولی پس از وفات پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) صورت ها به چپ و راست منحرف گردید.»[۶]

  1. ابوذر غفاری.
  2. مقداد بن اسود.
  3. عباس بن عبدالمطلب و جماعتی از بنی هاشم و جمعی از مهاجرین و انصار.[۷]

۴. موضع گیری ها در دفاع از ولایت.

شیعیان بعد از آنکه تحصّنشان توسط عمر بن خطاب بر هم خورد، وارد مسجد رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) شده در صدد احتجاج و اقامه حجت بر مردم آمدند، تا آنان را از این خواب غفلت بیدار سازند. اینک به موضع گیری های برخی از آنان اشاره می کنیم:

الف) فضل بن عباس در ضمن سخنان خود خطاب به مردم فرمود: «.. و صاحبنا أولی بها منکم »؛صاحب ما ـ علی (علیه‌السلام) ـ به خلافت، از شما سزاوار تر است.

ب) مقداد بن اسود می گوید: « واعجباً لقریش و دفعهم هذا الأمر عن أهل بیت نبیّهم و فیهم أوّل المؤمنین…»؛[۸] عجب دارم از قریش که چگونه خلافت را از اهل بیت نبیّشان گرفت درحالی که در میان آنان کسی است علی علیه السّلام که اول مؤمن به پیامبر است. و نیز می فرمود: « معرفه آل محمد برائه من النار، وحبّ آل محمد جواز علی الصراط، و الولاء لآل محمد أمان من العذاب»؛[۹] شناخت و معرفت آل محمد برائت از عذاب و دوستی آنان جواز و مجوز عبور از پل صراط، و ولایت آنان امان از عذاب جهنم است.

ج) سلمان فارسی در دفاع از خاندان عصمت و طهارت خطاب به مردم می گوید: « ای مردم! همانا آل محمد از خاندان نوح، آل ابراهیم و از ذریه اسماعیل است. آنان عترت پاک و هدایتگر محمدند. آل محمّد را به منزله سر از بدن، بلکه به منزله دو چشم از سر بدانید؛ زیرا آنان نسبت بشما مانند آسمان سر بر افراشته، کوه های نصب شده، خورشید روشنی بخش و درخت زیتون اند،..»[۱۰] و در جایی دیگر خطاب به مردم می فرماید: « می بینم که علی (علیه‌السلام) بین شماست ولی دست به دامان او نمی زنید، قسم به کسی که جانم به دست قدرت اوست، کسی بعد از علی (علیه‌السلام) از اسرار پیامبرتان خبر نمی دهد.»[۱۱] بعد از واقعه سقیفه خطاب به مردم فرمود: « کرداز و ناکردازلو، او بایعوا علیاً لأکلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم »؛ [۱۲] کردید آنچه نباید می کردید، و نکردید آنچه را که باید می کردید، اگر با علی (علیه‌السلام) بیعت می کردید نعمت فراوانی برای شما از آسمان و زمین جاری بود.

د) ابوذر غفاری می گوید: « أصبتم قناعه و ترکتم قرابه، لو جعلتم هذا الأمر فی أهل بیت نبیّکم ما اختلف علیکم اثنان»[۱۳] به کم قناعت کردید، و قرابت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) را رها ساختید، اگر امر خلافت را در اهل بیت نبیّتان قرار می دادید هرگز دو نفر هم در میان شما اختلاف نمی کرد.

هـ) أبیّ بن کعب: ذهبی نقل می کند: « یکی از انصار از ابی بن کعب پرسید ابی! از کجا می آیی؟ پاسخ داد از منزل خاندان پیامبر ـ صل الله علیه و آله گفتند: وضع آنان چگونه است؟ گفت: چگونه می شود وضع کسی که خانه آنان تا دیروز محلّ رفت و آمد فرشته وحی و کاشانه پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) بود، ولی امروز جنب و جوشی در آنجا به چشم نمی خورد و از وجود پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) خالی مانده است، این را گفت درحالی که بغض گلویش را می فشرد و گریه مجال سخن را به او نمی داد، بطوری که وضع او حضّار را نیز به گریه وا داشت.»[۱۴]

و ) بریده بن خضیب اسلمی: ذهبی در ترجمه او می نویسد: « بعد از غصب خلافت از طرف ابوبکر بریده خطاب به ابوبکر کرده گفت: «إِنّا لِلهِ وَ إِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ»، چه مصیبتهایی که حق از طرف باطل کشید ای ابوبکر. آیا فراموش کردی یا خودت را به فراموشی میزنی؟ کسی تو را گول زده یا نفست تو را گول زده است؟ آیا به یاد نداری که چگونه رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) ما را امر نمود که علی (علیه‌السلام) را امر المؤمنین بنامیم، آیا یاد نداری که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در اوقات مختلف، اشاره به علی کرده و فرمود: این، امیر مؤمنین، و قاتل ظالمین است. از خدا بترس و نفس خود را محاسبه کن قبل از آنکه وقت بگذرد و خودت را از آنچه باعث هلاکت نفس است نجات بده. و حقّ را به کسی که از تو به آن سزاوار تر است واگذار، و در غصب آن پافشاری مکن، برگرد، تو می توانی برگردی، تو را نصیحت کرده و به راه نجات راهنمایی می کنم، کمک کار ظالمین مباش.»[۱۵]

۵. سکوت معنادار

از جمله موضع گیری های شیعیان در خلافت ابوبکر و عمر و عثمان سکوت معنادار آنان بود؛ زیرا از طرفی حقّ را با علیّ (علیه‌السلام) دانسته و دیگران را لایق مقام خلافت نمی دانستند. از طرف دیگر مصالح اسلام و مسلمین را در نظر می گرفتند، کسانی که به تعبیر امیر المؤمنین، تازه مسلمان اند. از طرف سوم دشمنان داخلی و خارجی را در کمین می دیدند، لذا با یک جمع بندی سکوت را بر هر چیز دیگر ترجیح می دانند. به این معنا که دست به شمشیر نبرند و برای گرفتن حقّ امیر المؤمنین (علیه‌السلام) اقدامی انجام ندهند، ولی این بدان معنا نبود که سکوت مطلق داشته باشند، زیرا حقّ هیچ گاه نباید بطور مطلق خاموش بماند، بلکه در هر موردی که صلاح می دیدند از راه های مختلف حقانیت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را گوشزد می کردند.

۶. مخالفت عملی

دربرخی از موارد نیز عملاً با خلیفه غاصب مقابله می کردند که می توان یک نمونه از آنرا اقدام عملی مالک بن نویره در ندادن زکات به نماینده ابوبکر، خالد بن ولید دانست؛ زیرا او معتقد بود که ابوبکر شایسته خلافت نیست و دادن زکات به نماینده او کمک به ظالم است؛ از این رو از دادن زکات به او سرپیچی کرد… نمونه دیگر از مخالفت عملی را می توان هجرت بلال از مدینه دانست ؛ زیرا بلال به خاطر منصب مهمّی که نزد رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) داشت، احساس کرد که اگر در مدینه بماند باید برای خلفه وقت اذان گو باشد، و از آن جا که اذان او در حقیقت تأیید خلافت غاصب است، به همین خاطر مصلحت را در آن دید که از مدینه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به محلّی دور هجرت کند تا از او بهره برداری سیاسی نشود و در آن جا بود تا از دار دنیا رحلت کرد.[۱۶]

پی نوشت:

[۱]. مسند احمد، ج۱، ص ۵۵؛ تاریخ طبری، ج۲، ص ۴۶۶؛ تاریخ ابن اثیر، ج۲، ص ۱۲۴ و….

[۲]. اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص ۵۳.

[۳]. اسد الغابه، ج۱، ص ۶۵۶.

[۴]. الفصول المهمه، ص ۱۸۰.

[۵]. حلیه الاولیاء، ج۱، ص ۲۵۲.

[۶]. همان، ج۱، ص ۲۵۴.

[۷]. تاریخ ابی الفداء، ج۱، ص ۱۵۶.

[۸]. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص ۱۰۳.

[۹]. همان، ج۲، ص ۱۱۴.

[۱۰]. سنن ابن ماجه، ج۲، ص ۱۲۷.

[۱۱]. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص ۱۷۱.

[۱۲]. انساب الاشراف، ج۲، ص ۱۸۳.

[۱۳]. انساب الشراف، ج۱، ص ۵۹۱.

[۱۴]. شرح ابن ابی الحدید، ج۶، ص ۵.

[۱۵]. الدرجات ارفیعه، ص ۳۲۵.

[۱۶]. همان، ص ۴۰۳.

منبع: شیعه شناسی و پاسخ به شبهات

 نویسنده:علی اصغر رضوانی

جماعت نماز تراویح بدعت عمر

اهل تسنن به نماز‌های مستحبی شب‌های ماه مبارک رمضان تراویح می‌گویند که ۲۰ رکعت است. البته عده‌ای در مقدار رکعات تراویح اختلاف دارند که ۲۰ رکعت است، ۱۱ رکعت یا ۱۳ رکعت که برخی گویند در زمان پیامبر ۱۱ رکعت بود ولی آنچه مسلم است بعد از عهد عمر، مردم آن را ۲۰ رکعتی می‌دانند.[۱]

در تاریخچه این نماز در کتاب‌های معتبر اهل سنت چنین آمده است: رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر کس در شب‌های ماه رمضان از روی ایمان، نماز مستحبی را بخواند ] که در اصطلاح اهل تسنن تراویح گفته می‌شود[ گناهان‌شان بخشیده می‌شود. و مردم این نماز را فرادی می‌خواندند و در زمان خلافت ابوبکر و اوائل خلافت عمر نیز چنین بود تا این‌که روزی عمر دید مردم هر کدام در یک قسمت مسجد فرادی نماز مستحبی می‌خوانند، گفت: این مردم اگر با جماعت بخوانند بهتر می‌شود! پس عزم این کار را کرده و آنها را جمع نمود و گفت: به ابی بن کعب اقتدا کنید و شب دیگر وقتی مردم را دید که نماز تراویح را با جماعت می‌خوانند، گفت: «این بدعت، بدعت خوبی است.»[۲]

اینجا سؤالاتی مطرح می شود که باید پاسخ داده شوند:

  1. از روایات و گفتار علمای اهل تسنن معلوم می‌شود که خود آنها نیز این نماز را جایز نمی‌دانند چنان‌چه بیهقی از علمای بزرگ اهل سنت در روایتی می‌آورد: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: بهترین نماز غیر از نمازهای واجب این است که در خانه به طور فرادی خوانده شود. باز می‌نویسد: کسی از ابن عمر پرسید: آیا نافله رمضان ] تراویح[ را به کسی اقتدا کنم؟ گفت: قرآن خوانده‌ای؟ جواب داد: بلی. ابن عمر گفت: امثال تو به الاغ می‌مانند! نماز را تنها و در خانه بخوان. باز نقل می‌کند: عبدالله بن عمر نمازش را تنها در خانه می‌خواند و وقتی مردم از مسجد می‌رفتند به مسجد رسول الله (صلی الله علیه و آله) می‌آمد و به تنهایی تراویح می‌خواند.[۳] بیهقی در مقدار رکعات تراویح نیز آورده است: پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در شب‌های ماه رمضان ۲۰ رکعت به طور فرادی و بدون جماعت می‌خواند.[۴] اهل سنت با این روایات چه معامله ای می کنند و چرا در برابر این روایات فقط به گفته عمر عمل می کنند؟
  2. مگر خود عمر نگفته که به جماعت خواندن تروایح بدعت است پس چرا عمر باعث به وجود آوردن این بدعت شده است و چرا اهل سنت از این بدعت پیروی می کنند؟
  3. به چه دلیلی بدعت خوب و بد داریم؟ بدعت ، بدعت است خوب و بد ندارد. آیا این سخن عمر مانند این نیست که کسی بگوید گناه بد و خوب! از این رو ابن حجر از علمای اهل سنت می‌نویسد: اینکه عمر گفت: این بدعت خوبی است و نمی‌توان بدعت را به بدعت ممدوح و مذموم تقسیم نمود. بلکه هر بدعتی نشانه گمراهی و سوختن در آتش جهنم است. و در مقدار رکعات این نماز می‌گوید: با توجه به روایات مختلف که ۱۱، ۱۳ و ۲۰ رکعت می‌داند معلوم می‌شود نماز تراویح با روش امروز که اکثر بر او اتفاق نظر دارند بدعت است و در زمان رسول الله (صلی الله علیه و آله) نبوده و این نمازی است که عمر آن را به وجود آورد و مردم در آن اختلاف دارند که با جماعت خوانده یا فرادی و ما می‌گوئیم این بدعتی در اسلام است و آنچه بهتر است همان است که در عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله) بود و عمر هم نگفت این سنت پیامبر است بلکه گفت: بدعت است، و این یعنی مخالفت با سیره پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) .[۵]

پی نوشتها

[۱] . المبار کفوری، تحفه الاحوذی فی شرح الترمذی، ج ۳، ص ۴۴۰؛ رافعی، عبد الکریم؛ فتح العزیز، ج ۴، ص ۲۶۵.

[۲] . بخاری، محمد؛ صحیح البخاری. ج ۲، ص ۲۵۲؛ عسقلانی، ابن حجر؛ فتح الباری، ج ۴، ص ۲۱۸؛ ابن حیان، محمد؛ صحیح ابن حیان، ج ۶، ص ۲۸۵.

[۳] . بیهقی، احمد؛ السنن الکبری، ج ۲، ص ۴۹۴.

[۴] . همان.

[۵] . عسقلانی، ابن حجر؛ سبل الاسلام، ج ۲، ص ۱۰ و ص ۱۷۴.

مخالفت شیعه با احکام «اهل حل و عقد»

چرا شیعه با احکام «اهل حل و عقد» که در راستای مصالح اجتماع مسلمین صادر می‏ شود مخالفت نموده و آن را نپذیرفته است؟

پاسخ

شیعه امامیه تنها راه مشروع و عقلایى براى نصب امام و خلیفه را از طریق نص و نصب الهی، با ابلاغ رسول خدا(ص) یا امام منصوب قبل می‏داند. ولى اهل سنت یکى از راه‏های مشروعیت بخشیدن به خلافت و امامت شخص را اجماع مسلمین می‏دانند. ولى از آن جا که با اشکال‏هاى متعددى مواجه شدند، از جمله حاصل نشدن اجماع و نبود میل و رغبت بر خلافت ابوبکر، لذا در صدد بر آمدند تا دایره آن را ضیق کنند، لذا به اتفاق اهل حلّ و عقد یعنى علمایى که براى مردم عقد یا ایقاع می‏خوانند، یا پایین‏تر از آن به اتفاق چهل یا شش یا پنج یا چهار یا سه، یا دو و حتى یک نفر بسنده کردند، تا کاری را که به ناحق انجام گرفته توجیه نمایند. از این رو به جاست که این راه فرار نیز بررسى شود.

فتوا و کلمات اهل سنت

۱ـ تفتازانى می‏گوید: «امامت نزد اکثر اهل سنت به اختیار علماى اهل حلّ و عقد ثابت می‏شود هرچند تعداد آنان اندک باشد؛ زیرا امامت ابوبکر بدون نص و اجماع بود.»[۱]

۲ـ امام الحرمین، جوینی، می‏گوید: «… در ثبوت امامت شرط نیست که امت بر آن اتفاق نمایند، بلکه امامت ثابت می‏شود اگرچه امّت بر آن اتفاق نکنند. دلیل این مطلب آن است که در خلافت ابوبکر گروهى با او بیعت کردند و به انتظار ننشستند تا خبر به تمام مناطق اسلامى برسد و آنان نیز بیعت کنند، تا امامت و خلافت او ثابت شود… پس حقّ آن است که بگوییم امامت با موافقت یک نفر از اهل حلّ و عقد ثابت می‏شود… .»[۲]

۳ـ ابن عربى مالکى در شرح صحیح ترمذى می‏گوید: «در بیعت با امام، لازم نیست که همه مردم با او بیعت کنند، بلکه بیعت و نظر دو نفر یا حتى یک نفر از مردم کافی است.»[۳]

۴ـ قرطبى می‏گوید: «اگر یکى از اهل حلّ و عقد با کسى بیعت کند، بر دیگران نیز لازم است که از او متابعت کرده با او بیعت کنند؛ بر خلاف برخى از مردم که معتقدند: امامت جز با بیعت جماعتى از اهل حلّ و عقد ثابت نمی‏شود.

دلیل ما این است که عمر با ابوبکر بیعت کرد و کسى از صحابه نیز با او مخالفت ننمود. و دیگر اینکه: بیعت یک نفر و نظر او عقد بر امامت است و دیگر احتیاجى به تعدد عقد نیست، زیرا با همان عقد اوّل امامت منعقد شد، همانند سایر عقود. و لذا امام ابو المعالى می‏گوید: عقد امامت هر کس که بسته شد، ثابت می‏شود و کسى حق ندارد او را از امامت خلع نماید و این امر اجماعى است.»[۴]

۵ـ ابو یعلى می‏گوید: «خلافت تنها به اجماع اهل حلّ و عقد منعقد می‏گردد و همین، نظر ابن حزم ظاهرى و امام احمد در یکى از دو نقل از اوست.»[۵]

۶ـ شریف جرجانى می‏گوید: «اجماع مطلقا در تعیین و انعقاد امام شرط نیست، بلکه به هر عددى خلافت ثابت می‏شود، و همین است رأى آمُدى و امام الحرمین و… .»[۶]

۷ـ ابن تیمیه می‏گوید: «امامت جز با موافقت جماعتى که اهل شوکت و جلال باشند، منعقد نمی‏گردد.»[۷]

۸ـ قلقشندى می‏نویسد: «خلافت با بیعت اهل حلّ و عقد به مقدارى که ممکن باشد اجتماع و اتفاقشان منعقد می‏شود، و این قول صحیح‏تر نزد اصحاب ما شافعیه است.»[۸]

و نیز می‏گوید: «برخى از علما، عدد معینى از اهل حلّ و عقد را در بیعت با امام و خلیفه شرط می‏دانند اما در تعدد آن اختلاف نموده‏اند که به هفت قول می‏رسد:

۱ـ این که کمترین نفراتى که به آنها خلافت منعقد می‏شود چهل نفر است نه کمتر؛

۲ـ اقل مقدار، شش نفر است. (رأى قاضى عبدالجبار)؛

۳ـ اقل مقدار، پنج نفر است؛

۴ـ چهار نفر است، به اندازه عدد شهود زنا؛

۵ـ سه نفر است که یکى از آنها می‏تواند با رضایت دو نفر دیگر به خلافت برسد؛

۶ـ دو نفر است. (رأى عبدالقاهر بغدادی)؛

۷ـ امامت و خلافت به یک نفر از اهل حلّ و عقد ثابت می‏شود؛ و این رأى هر کس است که اجماع را شرط نمی‏داند همانند آمدی، جوینى و جرجانی.»[۹]

اشکالات

نظریه اهل حلّ و عقد در تعیین خلیفه و امام و این که رأى آنها می‏تواند به حکومت شخصی مشروعیت بخشد، از جهاتى مورد اشکال است:

۱ـ در عبارت‏هاى اهل سنت در تعداد علماى اهل حلّ و عقد، اختلافات زیادى است؛ بعضی اجماع امت را و برخى اجماع علماى اهل حلّ و عقد و پاره‏اى اجماع و اتفاق علمای سرشناس و داراى شوکت و برخى دیگر هم تا چهل نفر را کافى می‏دانند. همین طور اختلافات و اقوال دیگرى نیز وجود دارد و اینها خود دلیل بر آن است که این نظریه مورد توجه و امضاى شرع نبوده و از آن سخن نگفته است و تنها نزد علماى اهل سنت، آن هم با اختلاف فراوان، مطرح شده است.

ابن حزم می‏گوید: «هر گفتارى که خالى از دلیل قرآنى یا سنت رسول خدا و یا اجماع یقینی باشد، به طور یقین باطل است… .

می‏گوید: هنگامى که این آراء باطل شد، باید رجوع کنیم به آنچه که قرآن و سنت و اجماع مسلمین بر ما واجب کرده است… .»[۱۰]

۲ـ آنچه که بر فرض بتوان بر آن دلیل اقامه کرد، اجماع مسلمین است و این، ظهور در اتّفاق تمام مسلمین دارد، در حالى که نظریه اهل حلّ و عقد ناظر به اتفاق مسلمین نیست، بلکه اشاره به اتفاق علماى اهل حلّ و عقد و یا حدود چهل نفر یا شش یا پنج یا چهار یا دو و یا حتّى یک نفر از آنان دارد، که این، با هیچ دلیلى تناسب ندارد.

۳ـ عمده دلیل در کلمات اهل سنت آن است که: چند نفر از اهل حلّ و عقد با ابوبکر بیعت کردند و امامت و خلافت او از این طرق ثابت شد و این اول بحث است. سخن در این است که با وجود نصّ بر امامت و خلافت امام علی(ع) چه حقّى داشتند که با کسى دیگر بیعت کنند؟ مگر مسلمانان با علی(ع) در روز غدیر خم بیعت نکرده بودند؟ مگر در آن جا اهل حلّ و عقد نبود؟ چرا بیعت خود را شکسته و با دیگرى بیعت نمودند؟

مگر قرآن از نقض بیعت و عهد نهى نکرده و مذمّت ننموده است؟ آیا به مجرّد این که چند نفر بعد از رسول خدا(ص) بدون هیچ دلیل و مدرکى کارى را انجام دادند، مشروعیّت پیدا می‏کند؟ مگر آنان معصوم بودند که سنت آنان حجّت گردد؟

۴ـ چرا اگر یک نفر با کسى بیعت نمود، بر دیگران واجب باشد که با او مخالفت نکرده بیعت کنند؟ شاید آن فرد به جهات و اغراض معینى این کار را انجام داده باشد، نه از روی شرایط و ضوابط معین و قابلیت‏هاى خاص. آیا براى ما نیز واجب می‏شود که به همان شخص رأى دهیم هر چند عملکرد او را صحیح ندانیم، آیا این، عین استبداد در رأى نیست؟

۵ـ قبلا گفتیم که امامت منصبى الهى است و هر امام و حاکمى باید از جانب خداوند مأذون و منصوب باشد و هیچ دلیلى وجود ندارد که پیامبر اکرم(ص) امر خلافت و امامت را به دست یکى از علماى اهل حلّ و عقد واگذار کرده باشد.

۶ـ قرطبى در استدلال بر کفایت عقد و بیعت از یک نفر می‏گوید: «زیرا با همان عقد اول امامت ثابت می‏شود و نیازى به عقدهاى دیگر نیست، همانند سایر عقود… .» این نوع استدلال، قیاس مع الفارق است؛ زیرا در باب سایر عقود، حقّ همین است که ایشان می‏گوید و تکرار عقد تحصیل حاصل است، ولى در مورد خلافت و امامت و زعامت مسلمین نمی‏توان این حرف را مطرح کرد، زیرا از آن جا که زعامت بر جمیع مسلمین است، نیازمند عقد و بیعت همه آنان است و از آن جا که این بیعت و عقد باید با اختیار و میل و رغبت باشد و این، در هیچ موردى تحقیق پیدا نمی‏کند، زیرا نمی‏شود که مخالف نداشته باشد، لذا باید از راه نصّ و نصب الهى وارد شد؛ خداوندى که خالق کلّ و مالک همه خلائق است، از آن جا که بر همه سلطه دارد، می‏تواند کسى را که به صلاح خلق است، به عنوان امام و خلیفه معیّن نماید. و این کار را خداى تعالى انجام داده است.

آن‏گاه قرطبى در آخر کلماتش به نقل از ابوالمعالى می‏گوید: «هر کس که عقد امامت بر او بسته شد، امامت او ثابت می‏شود و کسى حقّ ندارد او را از امامت خلع نماید و این امر اجماعى است.»[۱۱]

ادعای اجماع، خلاف واقع است؛ زیرا شیعه امامیه که از بزرگ‏ترین فرقه‏هاى اسلامى است، با این نظریه مخالف است.

هم‏چنین در کلام قرطبى می‏خوانیم: «دلیل ما این است که عمر عقد بیعت بر ابوبکر نمود و هیچ یک از صحابه با آن مخالفت نکردند.»[۱۲] سؤال این است که آیا تمام بنی‏هاشم، انصار، زبیر، عمار، سلمان، مقداد، اباذر، کثیرى از مهاجرین و کسانى که از بیعت ابوبکر تخلف نمودند، آیا از صحابه نبودند؟ آیا اینان با بیعت ابوبکر مخالفت نکردند؟ آیا سعد بن عباده با بیعت ابوبکر مخالفت نکرد؟ آیا او را به خاطر مخالفت با بیعت ابوبکر لگدمال نکردند؟

هم‏چنین اگر مخالفت با بیعت جایز نیست، چرا امثال عبدالله بن عمر، اسامه بن زید، سعد بن ابى وقّاص، ابوموسى اشعری، ابومسعود انصاری، حسّان بن ثابت، مغیره بن شعبه، محمّد بن مسلمه و عده‏اى دیگر از والیان عثمان از بیعت با امام علی(ع) سر باز زدند، بعد از آن که مشاهده نمودند که قریب به اتفاق مردم با امام علی(ع) بیعت کردند؟

بالاتر از این: اگر مخالفت با عقد بیعت با خلیفه جائز نیست، چگونه عایشه و معاویه و طلحه و زبیر بر ضدّ امام علی(ع)، چنین خلیفه‏اى که اکثر قریب به اتفاق با او بیعت کردند، قیام کردند؟

۷ـ در کلام ابى عربى آمده بود: «بلکه کفایت می‏کند بیعت و نظر دو نفر یا حتى یک نفر از مردم.»[۱۳] این عبارت شامل حتّى یک نفر عامى و بی‏سواد نیز می‏شود؛ چگونه ممکن است رأى یک نفر عامى بر آراى دیگران غالب گردد و دیگران حقّ اظهار نظر نداشته باشند؟

۸ـ اگر بیعت یک نفر مثل عمر بر شخصى همانند ابوبکر در انعقاد امامت و خلافت کافى بود و به آن مشروعیّت می‏بخشید، پس چرا عمر بن خطاب می‏گوید: «بیعت ابوبکر امرى بدون تأمّل و دقت بود و خدا امّت را از شرّ آن نجات داد.»[۱۴]

۹ـ همچنین اگر بیعت اهل حلّ و عقد و حتّى اجماع مسلمین به خلافت کسى مشروعیت می‏بخشد، چرا ابوبکر در آخر عمر خود از سه موضوع تأسف می‏خورد که اى کاش آنها را ترک کرده بود؛ یکى آن که: دوست داشتم که از رسول خدا(ص) سؤال می‏کردم که خلافت بعد از او از آنِ کیست؟ تا احدى در آن نزاع نکند… .»[۱۵]

سؤال

نظریه اهل حلّ و عقد در جامعه شیعى نیز کاربرد داشته و به آن عمل می‏شود؛ زیرا آنان معتقدند که مجلس خبرگان رهبرى که اهل حلّ و عقد و مجتهدان امّت‏اند، دور هم جمع شده و با انتخاب رهبر، به زعامت او مشروعیت می‏بخشند، و این همان نظریه اهل حلّ و عقد است.

جواب

این مطلب درست نیست؛ زیرا اهل سنت از راه اهل حلّ و عقد به زعامت رهبر مشروعیت می‏بخشند و همین امر را علت تامّه براى مشروعیت خلافت می‏دانند، ولى شیعه امامیه مشروعیت حاکم و زعیم اسلامى را از جانب خدا می‏داند، به دلیل توحید در حاکمیت و حقّ الطاعه، لذا امامت و زعامت پیامبر(ص) را از جانب خداوند می‏داند: (النَّبِیُّ أوْلَى بِالْمُؤمِنِینَ مِنْ أنْفُسِهِمْ) و زعامت امام علی(ع) را به تبلیغ رسول خدا(ص) که فرمود: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» و زعامت بقیه امامان از اهل بیت(ع) را به نصّ امام علی(ع) و بیان خود پیامبر(ص) می‏دانند، آن جا که فرمود: «امامان بعد از من دوازده نفرند… .» همچنین در عصر غیبت امامان منصوص و منصوب از جانب خداوند که معصوم‏اند، زعامت را با شرایطى خاص بر دوش افرادى خاص قرار داده‏اند و کار خبرگان مجتهد و اهل حلّ و عقد آن است که با ملاحظه شرایطى که در روایات برای حاکم اسلامى بیان شده و از طرفى با ملاحظه خصوصیات افراد لایق این خصوصیات و شرایط را بر شخصى قابل، انطباق داده است، و به او رأى می‏دهند.

از طرف دیگر: از آن جا که زعیم مسلمین احتیاج به بیعت مردمى دارد که در حقیقت التزام عملى براى اطاعت از اوست، همان‏گونه که با رسول خدا(ص) و با امیرالمؤمنین(ع) و امام حسن(ع) نیز بیعت شد و نیز اصحاب امام زمان(ع)، بعد از ظهور با حضرتش بیعت خواهندکرد. در حقیقت انتخاب خبرگان مجتهد بیعت با آنان و از این رهگذر بیعت با رهبرى است که توسط آنان انتخاب می‏گردد. رهبرى که داراى صفات مذکور در روایات بوده و مورد نصب عامِ امام معصوم قرار گرفته است.

به تعبیر دیگر بیعت مردمى مشروعیت به اصل حکومتِ حاکم نمی‏دهد، بلکه از آن جا که حکم و حکومت از جانب خداست، این خداوند است که به حاکمِ بر حقّ اسلامى اذن حکومت داده است، ولى تنها اثرى که این بیعت دارد، جنبه التزام عملى اوست، که در حقیقت فائده ‏اش به مردم باز می‏گردد.

شیعه‏ شناسی و پاسخ به شبهات؛ على اصغر رضوانی، ج ۲، صص: ۴۷۸ـ۴۸۴

 پی‌نوشت‌ها:

۱ . شرح مقاصد، ج ۵، ص ۲۵۲٫

۲ . الارشاد، ص ۳۵۷٫

۳ . شرح صحیح ترمذی، ج ۱۳، ص ۲۲۹٫

۴ . الجامع لأحکام القرآن، ج ۱، ص ۱۸۶٫

۵ . أبویعلی، الأحکام السلطانیه، ص ۲۳؛ ابن حزم، الفصل، ج ۴، ص ۱۶۷٫

۶ . الإعلام، ج ۵، ص ۱۵۹٫

۷٫ منهاج السنه، ج ۱، ص ۱۴۱٫

۸ . الانافه فى معالم الخلافه، ج ۱، ص ۴۴٫

۹ . همان؛ ماوردی، الأحکام السلطانیه، ص ۶ـ۷٫

۱۰ . الفِصَل، ج ۴، ص ۱۶۹٫

۱۱ . الجامع لأحکام القرآن، ج ۱، ص ۱۸۶٫

۱۲ . همان

۱۳ . شرح صحیح ترمذی، ج ۱۳، ص ۲۲۹٫

۱۴ . صحیح بخاری، کتاب المحاربین، باب ۱۶، حدیث ۶۴۲۲؛ مسند احمد، ج ۱، ص ۵۶٫

۱۵ . تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۰۳٫

بررسی علل وقوع سقیفه بنی ساعده

نهضت پیامبر(ص) که اولین پیام آن مساوات و برابری انسان ها است، سه روز بعد از رحلت پیامبر(ص) در سقیفه با احتجاجات هواداران ابوبکر که مبتنی بر سنت های قبیله ای در جاهلیت بود، به انحراف کشیده شد. این اولین و بزرگ ترین انحراف و شکافی بود که بین مسلمانان به وجود آمد. این شکاف رفته رفته، به حدی گسترش پیدا کرد که در سال ۶۱ هجری، امام حسین (ع)برای احیا و اصلاح دین جدش( پیامبر(ص)) شهادت را برگزید. واقع کربلا، بیانگر عمق فاجعه ای بود که ریشه های آن را باید در سقیفه جستجو کرد؛ زیرا بدعت ها و اجتهاد به رأی خلفای ثلاث، زمینه به قدرت رسیدن افرادی چون: معاویه و یزید را فراهم کرد.

بنابراین رخداد سقیفه، تنها غصب حق شخصی امام علی(ع) نبود و تلاش های حضرت، برای بازگرداندن امر خلافت به جایگاه اصلی اش و جلوگیری از انحراف در نظام حکومتی اسلام بود.

چرا چنین فاجعه غم انگیزی رخ داد؟ مگر پیامبر(ص) به طور اعم در طول ابلاغ رسالت خویش و به طور اخص در غدیرخم، علی(ع) را به عنوان جانشین پس از خود معرفی نکرده بود؟ چرا جامعه آن روز بر غاصبان خلافت نشورید؟ آیا آن گونه که برخی علمای عامه استدلال می کنند، «سقیفه» برخاسته از نیاز جامعه آن روز بود؟ آیا مصلحت اجتماعی و عاقبت اندیشی دینی، خلفای ثلاث را وادار به کنار زدن علی(ع) از مسند خلافت کرد یا جاه طلبی، آنها را به این کار واداشت؟ اولین گروهی که در سقیفه جمع شدند، چه کسانی بودند و چرا…؟

در این مقاله سعی شده در حد توان به این سؤالات پاسخ داده شود.

علت نام گذاری

در عربستان برای گریز از گرمای زیاد، اکثر خانه ها و مغازه ها و مساجد، دارای سایبانی از حصیر یا گلیم هایی از پشم بز بود و در مواقع بیکاری، در آنجا جمع می شدند و از اخبار تازه و امور اجتماعی مهم سخن می گفتند. از جمله این سایبان ها، سایبانی بود متعلق به قبیله بنی ساعده. چون بعد از رحلت پیامبر(ص) انصار و مهاجرین برای تعیین خلیفه، در زیر این سایبان گرد آمدند، این واقعه «سقیفه بنی ساعده» نامیده شد.

چرا سقیفه رخ داد؟

جبرئیل در سال دهم هجری، رسول خدا (ص)را به نزدیک بودن زمان رحلتش آگاه کرد. حضرت در این سال به فرمان خداوند می باید دو فریضه را به جای آورد: یکی، انجام مناسک حج و دیگری، معرفی جانشین پس از خود.

پیامبر(ص) در ذیقعده سال دهم هجری عازم حج شد. هدف او علاوه بر تعلیم دادن احکام حج، لغو امتیازاتی بود که قریش به سبب کلیدداری و پرده داری کعبه برای خود کسب کرده بود. اشراف مکه در جاهلیت، ده قبیله بودند که پانزده منصب بین تیره های عرب تقسیم می شد(۱). از جمله امتیازات، منصب قیادت، رفادت، سقایت و… بود.

یکی از امتیازات قریش بر دیگر حاجیان، این بود که از عرفات بار نمی بستند، بلکه از مزدلفه کوچ می کردند و این را برای خود فخر می شمردند. قرآن کریم این امتیاز را با نزول این آیه از بین برد(۲):

«ثم افیضوا من حیث افاض الناسُ…»(۳)؛

«از جایی کوچ کنید که مردم کوچ می کنند…».

از آنجا که طواف خانه خدا باید در جامه و پارچه پاک باشد، قریش می پنداشت جامه هنگامی پاک است که از آنها گرفته و کرایه شود. و اگر قریش از دادن لباس طواف به کسی ممانعت کند، او باید برهنه به طواف بپردازد.

پیامبر(ص) که خود از قریش بود، در برابر دیدگان مردم از عرفات کوچ کرد و با این شیوه اولاً شعار برابری و مساوات بین انسان ها را عملاً اجرا کرد. ثانیاً آن حضرت ثابت کرد که قریشی بودن( آنچه ابوبکر با استناد به آن به خلافت رسید)، اعتباری برای برتری جویی از دیگر قبایل نیست.

اما دومین فریضه مهمی که پیامبر(ص) برای اتمام رسالت خویش باید به انجام می رسانید، اعلام جانشینی علی (ع)بود که در جُحفه و در محلی به نام « غدیرخم» صورت گرفت و در این باره فرمود:« من کنت مولاه فهذا علیُ مولاه».

این اقدام پیامبر(ص) در غدیرخم، چند تن از سران عرب را- که به قصد « ریاست طلبی» مسلمان شده بودند- از گرویدن به آیین او پشیمان کرد.

از همان روز عمر، ابوبکر و ابوعبیده جراح مثلثی را تشکیل دادند و سوگند یاد کردند که نگذارند این انتخاب پیامبر(ص) عملی شود. آنها از «اهل کتاب» شنیده بودند که پیامبری در مکه مبعوث خواهد شد که بر شرق و غرب عالم غالب می شود. پس با این پندار که پس از پیامبر(ص) به حکومت خواهند رسید، به رسالت آن حضرت ایمان آوردند و خود را در خدمت پیامبر(ص) قرار دادند و حال که از رسیدن به خلافت مأیوس شده بودند، تصمیم گرفتند آن حضرت را به قتل برسانند تا به قریش اظهار دارند که ما در پی فرصت برای قتل پیامبر(ص) بودیم، تا چنین حقی را نیز بر گردن قریش ثابت کنند(۴).

بنابراین، وقتی رسول خدا (ص)به محل خطرناک « عقبه» رسید، شترش را رماندند تا از کوه سقوط کند. جبرئیل به پیامبر(ص) اطلاع داد و آن حضرت به یارانش دستور داد تا احدی قبل از او به عقبه نرود. منافقین این بار تصمیم گرفتند که با استفاده از تاریکی و ناهمواری راه، در پس بلندی پنهان شوند و چهره های خود را بپوشانند، تا هرگاه پیامبر(ص) نزدیک شد، دبه های پر از شن را از بلندی به زیر بغلطانند. آنها چنین کردند و شتر پیامبر(ص) خواست رم کند و او را بر زمین بزند. جبرئیل نازل شد و آن حضرت را از خطر رهانید.(۵)

اقدامات پیامبر(ص)

۱٫ اعزام سپاه اسامه

پیامبر(ص) در جریان بازگشت از حجه الوداع بیمار شد و پس از چندی با بهبودی نسبی، به فکر تجهیز و اعزام سپاهی به مرزهای شام افتاد. اهداف پیامبر(ص) را از این اقدام چنین می توان تحلیل کرد:

الف) رسول خدا (ص)بیم آن داشت که بعد از انتشار خبر رحلتش رومیان از آشفتگی اوضاع مسلمانان سوء استفاده کرده، آنها را سرکوب کنند. دو جنگ از جنگ های پیامبر(ص)- تبوک و موته- در نبرد با شامیان بود. بنابراین اعزام سپاه خبر از ثبات جامعه اسلامی می داد.

ب) پیامبر(ص) می خواست با اعزام این سپاه، سران قبایل و صحابه را از مرکز حکومت( مدینه) دور سازد تا بعد از رحلتش مانعی برای به خلافت رسیدن حضرت علی(ع) پیش نیاید.

ج) واگذاری فرماندهی سپاه به اسامه، که جوانی هفده یا نوزده ساله بود، سنت شیوخیت را که در بین اعراب از اعتبار بالایی برخوردار بود، منسوخ می کرد، تا جوان بودن علی(ع) بهانه ای برای کنار زدن او از خلافت نباشد.

۲٫ سکونت در منزل عایشه

پیامبر(ص) از رفت و آمدهای برخی مهاجران بین مکه و مدینه خبر داشت. بنابراین او با سکونت در منزل عایشه و زیرنظر داشتن فتنه، در صدد خنثی کردن دسیسه های سقیفه سازان برآمد.

۳٫ هشدارهای پیش از رحلت

هنگامی که پیامبر(ص) از کارشکنی برخی از افراد در اعزام سپاه اسامه باخبر شد، در حالی که سرش را با دستمال بسته بود، به مسجد آمد و با تأکید، از کارشکنان خواست که سپاه را همراهی کنند و حتی فرمود:

«لعن الله من تخلف عن جیش اسامه»(۶).

پیامبر(ص) با آگاهی از فعالیت های برخی از صحابه برای به دست گرفتن خلافت، تصمیم گرفت برای جلوگیری از انحراف خلافت و بروز دو دستگی در بین مسلمانان، خلافت علی(ع) را قبل از رحلت تثبیت کند. به همین منظور- با وجود تأکیدهای فراوانش و بیان فضیلت های علی(ع)- در آخرین لحظات حیات با حالت تب و بیماری به مسجد آمد و با صدای بلند که از بیرون مسجد شنیده می شد، یک بار دیگر « حدیث ثقلین» را تکرار فرمود.

میرحامد حسین، این حدیث را از دویست نفر از علمای بزرگ اهل سنت در کتابش، « عبقات الانوار» نقل کرده و دانشگاه الازهر مصر نیز رساله ای در صحت سند آن منتشر ساخته است.(۷)

آن گاه آن حضرت خطاب به مهاجران فرمود:

«شما زیاد می شوید، ولی انصار زیاد نمی شوند، انصار تکیه گاه من هستند که به آنها پناه آورده ام. نیکانشان را گرامی بدارید و از بدانشان درگذرید.»(۸)

پس از بیان این سخنان، به منزل عایشه بازگشت؛ لحظاتی بعد، عمر و ابوبکر و تعدادی از یاران پیامبر(ص) بر بالین حضرت حضور یافتند. در این هنگام رسول خدا(ص) در حالی که تب و بیماری اش شدت یافته بود، بار دیگر برای تأکید بر شایستگی آن کسی که خدا و رسولش انتخاب کرده بودند، تقاضای قلم و کاغذ کرد تا چیزی بنویسد که بعد از او، مسلمانان گمراه نشوند. در این میان، عمر برآشفت و گفت:«هذیان می گوید. قرآن ما را کفایت می کند.»(۹)

رسول خدا (ص)با دیدن نزاع و دو دستگی اطرافیان، از بیم آنکه عمر و متحدانش اصل رسالت را، مورد شبهه قرار بدهند، خطاب به صحابه فرمود:«برخیزید و از پیش من بروید.»… پیامبر(ص) در حالی که علی سرش را در آغوش گرفته بود، از دنیا رفت.

علت تجمع انصار در سقیفه

خبر دردناک رحلت پیامبر(ص) در میان انصار و مهاجران پیچید. انصار با آگاهی از این خبر، با شتاب خود را به سقیفه رساندند و درباره این حادثه بس مهم به گفتگو پرداختند.

حال باید پرسید: چرا انصار در سقیفه گرد آمدند و علت نامزد کردن سعد بن عباده« رئیس خزرج» به عنوان امیر، چه بود؟

مگر آنها از انتخاب علی(ع) برای رهبری امت اسلامی بی اطلاع بودند و یا بسیاری از آنان در غدیرخم حضور نداشتند؟ چه چیزی آنها را به اتخاذ چنین تصمیمی واداشت؟

آن گونه که از اسناد تاریخی برمی آید، علت اصلی تجمع آنها، اطلاع از دسیسه هایی بود که در صدد بود خلافت را از علی(ع) غصب کند و چون یقین کردند خلافت از آن دیگری است و از طرفی، افراد سیاسی و کارآزموده که بتوانند خلافت را برای امیرمؤمنان تثبیت کنند، در بنی هاشم سراغ نداشتند؛ لذا برای تعیین خلیفه در سقیفه جمع شدند. در کنار این عامل اصلی، علل دیگری نیز وجود داشت که باعث تجمع انصار در سقیفه شد؛ همانند:

الف) انصار گسترش اسلام را مرهون بذل جان و مال خویش می دانستند و خود را نسبت به مهاجرین در به دست گیری خلافت، سزاوارتر می شمردند.

ب) انصار در اکثر غزوات همراه پیامبر(ص) با کفار قریش جنگیده و بسیاری از کفار مکه و دیگر مخالفان اسلام را کشته بودند. از این رو، به وحشت افتادند که مبادا کسی روی کار آید که انتقام خون های ریخته شده را بگیرد، و این ناشی از آن بود که به رغم تلاش های فراوان پیامبر(ص) برای تبدیل نظام قبیله ای به نظام اجتماعی، هنوز خوی و خصلت های قبیلگی دوران جاهلیت، همچون آتش زیر خاکستر در نهادشان باقی بود.

ج) علت دیگر، حس جاه طلبی است که در تمام افراد بشر به طور مختلف وجود دارد و انسان را به خطرات بزرگ می اندازد.(۱۰)

سعد بن عباده از بزرگان عرب بود که درب خانه اش به روی حاجتمندان باز بود و از کسانی بود که در روز عید غدیرخم حضور داشت و خطبه پیامبر(ص) را شنید؛ ولی حب جاه و مقام، او را با وجود بیماری به سقیفه کشاند تا با او بیعت کنند.(۱۱)

علل موفقیت حزب شیخین

حال به پاسخ این سؤال می پردازیم که: علت موفقیت حزب ابوبکر و عمر چه بود؟ و چرا مردم با وجود آگاهی از انتخاب علی (ع)از سوی پیامبر(ص) به جانشینی خویش، با ابوبکر بیعت کردند؟

۱٫جلوگیری از اعزام سپاه اسامه

ابوبکر و عمر برخلاف اصرار فراوان پیامبر(ص) بر حرکت سپاه اسامه، در اجرای امر آن حضرت تعلل کردند و اسامه را از حرکت بازداشتند. این کار، چند منفعت برایشان دربرداشت: اول اینکه هنگام رحلت پیامبر(ص) در مدینه حضور خواهند داشت. دوم اینکه وجود سران قبایل در مدینه، آنها را یاری می کرد تا از بحران فقدان پیامبر(ص) استفاده کنند و از بزرگان

قوم برای خود بیعت بگیرند؛ زیرا نبود بزرگان قوم در مدینه و بیعت نکردن آنها در صورت اعزام سپاه، نقشه های آنان را برای رسیدن به خلافت بی نتیجه می گذاشت.

این کارشکنی ها باعث شد تا پیامبر(ص) با حال بیمار و نزار خود در مسجد حضور یابد و آنان را لعنت کند:« لعن الله من تخلف عن جیش اسامه»(۱۲).

۲٫ شیخوخیت

بنابر سنت جاهلیت در عربستان، کسی می تواند زعامت قومش را بر عهده گیرد که سن او از چهل گذشته باشد. گرچه انتخاب جوان نوزده ساله به فرماندهی سپاه، مهر بطلانی بر این سنت جاهلی بود. ولیکن کارگردانان کودتای سقیفه با همین قانون و حربه قبیلگی، بخشی از افکار و آراء را به سوی ابوبکر جلب کردند.

۳٫ ناآگاهی از حقیقت دین اسلام

با فتح مکه و اوج گرفتن قدرت سیاسی و نظامی پیامبر(ص)، در اواخر عمر آن حضرت، بسیاری از سران قبایل برای حفظ موقعیت و پایگاه خود در قبیله، گروه گروه به اسلام گرویدند. اسلام آنها در بیان شهادتین خلاصه می شد. بنابراین نه تنها شناخت و شعور بالایی در مورد محتوای اسلام نداشتند، بلکه حتی اغلب با آن بیگانه بودند.

پیامبر(ص) اگرچه نهایت توان خویش را در جهت تعمیق آگاهی های تازه مسلمانان به کار برد؛ اما وقوع غزوات متعدد، پراکندگی قبایل و وجود پیوندها و ارتباطات بین قبایل، از جمله موانع مهم در تبلیغ کامل اسلام به شمار می رفت.

فاصله فتح مکه تا رحلت پیامبر(ص) تنها سه سال بود و در این فاصله اندک، تغییر اساسی و بنیادی در نگرش و اعتقادات مردمی که سنت ها و اندیشه های جاهلیت نسل در نسل با روح و خمیرمایه آنان عجین شده بود، غیر ممکن بود. از این رو نا آشنایی مسلمانان با حقیقت دین اسلام، مهم ترین زمینه را برای احیای سنت های قبیلگی از سوی گردانندگان سقیفه و بهره برداری از آن در جهت احراز مقام خلافت و انحراف آن از مسیر اصلی فراهم آورد.

۴٫ بهره گیری از فرصت ها

از آن هنگام که پیامبر(ص)، علی (ع)را در غدیرخم صراحتاً به جانشینی اش برگزید، حزب ابوبکر و عمر از تمامی فرصت ها برای مخدوش کردن این انتخاب در جهت تثبیت موقعیت خویش استفاده کردند و از هیچ تلاشی فروگذار نکردند. برخی از شواهد تاریخی که در منابع اهل سنت نیز مطرح شده، از این قرار است:

الف) آن هنگام که بیماری پیامبر(ص) شدت گرفته بود، از عایشه خواست کسی را به مسجد بفرستد تا به جای پیامبر(ص) نماز بگزارد. عایشه، ابوبکر را فرستاد. پیامبر(ص) از این اقدام آگاه شد و از شدت بیماری زیر بغلش را گرفته بودند، به مسجد رفت و ابوبکر را کنار زد و نماز را نشسته خواند.

ب) از آنجا که رحلت پیامبر(ص) در بعد از ظهر صورت گرفته و اهل بیت (ع)مشغول آماده کردن مقدمات دفن بدن مطهر حضرت بودند، ابوبکر به پیشنهاد عمر به مسجد رفت و در محیطی که مالامال از غم و اندوه و نگرانی مسلمین بود، به امامت ایستاد و نماز گزارد و سپس به سخنرانی پرداخت. این اقدام در جا انداختن او به عنوان خلیفه بعد از پیامبر(ص) مؤثر واقع شد.(۱۳)

۶٫ ناآشنایی تازه مسلمان ها با موقعیت حضرت علی(ع)

اگرچه هنگام رحلت پیامبر(ص)، اسلام در سراسر شبه جزیره عربستان گسترش نیافته بود، اما اسلام، این آیین جدید، هنوز فرصت نیافته بود که شناخت عمیقی از خود به پیروانش ببخشد. اعراب تازه مسلمان تنها بر یگانگی خدا و اینکه محمد، فرستاده ای از جانب اوست، اعتراف داشتند و در عمل، به بسیاری آداب جاهلیت پایبند بودند و بدان عمل می کردند. در برخورد با قضیه جانشینی علی(ع) نیز این گونه نمی اندیشیدند که او بزرگ ترین حامی پیامبر(ص) و آگاه از اسرار رسالت اوست و تنها او می تواند این دین نو ظهور را نهادینه کند، بلکه در این اندیشه بودند که او کشنده بسیاری از سران کفر است که از نزدیکان و عزیزان آنها به شمار می رفت. از این رو، حس کینه و انتقام در میان برخی مهاجران و به ویژه تازه مسلمانان مکه، باعث شد افرادی چون بوبکر و عمر بر اوضاع مسلمانان مسلط شوند.

علت به رسمیت شناختن خلافت ابوبکر

حقیقت این است که آن دسته از اصحاب نزدیک پیامبر(ص) که روحشان با پیام وحی آشنا شده بود، با ابوبکر بیعت نکردند و او را به رسمیت نشناختند. عده ای از این گروه تحت عنوان « مرتدین» در « واقعه» رده به شدت سرکوب شدند تا آنجا که عمر نیز به عمل آنان اعتراض کرد.(۱۴)

عده ای دیگر نیز زمانی بیعت را پذیرفتند که پیشوای آنان علی (ع)برای حفظ اصل اسلام، به ناچار و اجبار با ابوبکر بیعت کرد. از جمله این افراد، ابوالهیثم، سهل بن حنیف، ذوالشهادتین، مقداد، زبیر بن عوام و… بودند.

اما توده مردم با اصل و محتوای اسلام بیگانه بودند؛ از این رو، از درک چرایی انتخاب علی (ع) به جانشینی پیامبر(ص) عاجز و به اهمیت و جایگاه آن پی نبرده بودند. بدین جهت، آن هنگام که امیرمؤمنان علی(ع) به دفاع از حق غصب شده خویش می پردازد و بر ادعای خویش برهان می آورد، آنان در پاسخ می گویند:

«اگر زودتر از ابوبکر از ما بیعت می خواستی، با تو بیعت می کردیم.»

آنان هنوز در نیافته بودند که خلافت و جانشینی پیامبر(ص)، انتقال قدرت از یکی به

دیگری نیست تا هر آن کس که در مسند قدرت قرار گرفت و بر اوضاع مسلط شد، خلیفه باشد. عجر آنها از درک انتخاب علی(ع)- که در جهت تداوم انقلاب پیامبر(ص) بود و علی(ع) از نادر افرادی به شمار می رفت که از نخستین سال های بعثت پیامبر(ص) به همین منظور پرورش یافته بود- باعث شد فردی چون ابوبکر در جایگاه جانشینی پیامبر(ص) بنشیند، در حالی که ابوبکر خود نیز به ضعف خویش آگاه بود و می گفت:«أقیلونی أقیلونی فلست بخیرکم و علیُ فیکم(۱۵)؛ مرا وا گذارید، مرا واگذارید چرا که با وجود علی (ع) در بین شما، من برترین فرد شما نیستم.»

انحراف بزرگ

«سقیفه» اولین و بزرگ ترین انحرافی بود که تداوم انقلاب پیامبر(ص) را به مخاطره انداخت؛ زیرا پس از وقوع این حادثه، شاهد روی کارآمدن افرادی هستیم که به علت ناآشنایی با حقایق و معارف انسان ساز اسلام، و با دنباله روی از اغراض و اهداف جاه طلبانه خویش، موجب پیدایش بدعت های فراوانی شدند که زدودن آنها از جامعه اسلامی، ناممکن بود؛ تا آنجا که علی(ع) درباره انحراف زمان خلفای ثلاث، این گونه می فرماید:

«به خدا سوگند! پیشوایان پیش از من کارهای شگفتی انجام دادند و به عمد با رسول خدا (ص) به مخالفت پرداختند. اگر مردم را وادار به ترک آنها می کردم و آن بدعت ها را به حقیقتی که در زمان حضرت رسول(ص) بود، برمی گرداندم، سپاهیانم از اطرافم پراکنده می شدند و در لشکرم جز من و تعداد اندکی باقی نمی ماند…».

آری وقوع سقیفه، زمینه خلافت امویان، بنی عباس و … را فراهم ساخت.

پی نوشت ها :
۱٫ تاریخ مفصل اسلام و تاریخ ایران بعد از اسلام، حسین عمادزاده، ص ۹۴، چ۸، ۱۳۷۴ش.
۲٫ تاریخ تحلیلی اسلام تا پایان امویان، سیدجعفر شهیدی، ص ۸۴، تهران، چ۲، ۱۳۶۳ش.
۳٫ بقره/ ۱۹۹٫
۴٫ تاریخ مفصل اسلام و تاریخ ایران بعد از اسلام، ص ۱۱۶٫
۵٫ همان.
۶٫ تاریخ طبری، ج۲، ص ۲۲۵٫
۷٫ تاریخ تحلیلی و سیاسی اسلام، علی اکبر حسینی، ص ۲۹۸، تهران، چ۱، ۱۳۷۳ش/
۸٫ تاریخ طبری، ج۲، ص ۲۲۷٫
۹٫ صحیح بخاری، ج۱، ص ۲۲٫
۱۰٫ طرح های رسالت، پیرامون خلافت و زمامداری، احمد مطهری، ج۱، ص ۲۵۰، قم، مرکز انتشارات دارالتبلیغ.
۱۱٫ نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۴، ص ۴، چاپ بیروت.
۱۲٫ تاریخ طبری، ج۲، ص ۲۲۵٫
۱۳٫ تاریخ تحلیلی و سیاسی اسلام، ص ۳۱۲٫
۱۴٫ تاریخ ابن کثیر، ج۶، ص ۳۱۱٫
۱۵٫ تاریخ طبری، ج۳، ص ۲۱۱٫
 منبع:زینب ابراهیمی؛شریه فرهنگ کوثر، شماره ۷۷٫

محورهاى اساسى مبارزات سياسى حضرت زهرا (س)

پس از رحلت نبى اكرم (صلى الله عليه و آله) ، اميرالمؤمنين (عليه السلام) سياست سكوت اعتراض آميز و در عين حال توام با همكارى حساب شده با خلفا را به عنوان بهترين راه نجات امت اسلامى از هلاكت و گمراهى برگزيد . دليل اين امر را در موارد زير مى توان يافت:

1- مردم به دليل تعصبات قومى حاضر نبودند بار ديگر فردى از بنى هاشم حاكميت را به دست گيرد . چنان كه نقل شده است، عمر به ابن عباس گفت: قريش مايل نبودند نبوت و خلافت تواما در خاندان شما (بنى هاشم) جمع شود.[1]

2- برخى از مردم روى شخص على (عليه السلام) حساسيت خاصى داشتند، چراكه آن حضرت در خلال جنگ هاى صدر اسلام، بسيارى از سران قريش را به هلاكت رسانده بود، از اين رو كينه اى عميق از ايشان به دل گرفتند . در دعاى ندبه كينه هاى جنگ هاى بدر و حنين به عنوان يكى از علل دشمنى برخى مردم با امير المؤمنين (عليه السلام) مطرح شده است .

3- رقباى على (عليه السلام) در امر خلافت، به هيچ قيمتى حاضر به چشم پوشى از مسند خلافت نبودند و اگر حضرت مخالفت علنى مى كرد، آن ها قبائل حامى خود را عليه بنى هاشم بسيج كرده، يك جنگ قبيلگى تمام عيار شروع مى شد و وحدت و انسجام اصحاب پيامبر (صلى الله عليه و آله) در همان روزهاى نخست از دست مى رفت و هسته مركزى نظام اسلامى به شدت تضعيف مى شد .

اين اختلاف چند پيامد مهم داشت:

الف) با اين درگيرى ها زمينه به قدرت رسيدن بنى اميه فراهم مى آمد . پس از ماجراى سقيفه، ابوسفيان سركرده بنى اميه سعى كرد آتش درگيرى و نزاع را در ميان اصحاب برافروزد، لذا نزد على (عليه السلام) آمد و گفت:

«سوگند به خدا، اگر بخواهى اين شهر را عليه ابوبكر، پر از سواره و پياده مى كنم .»[2] ، ولى امام على (عليه السلام) با فراست خاص و بينش عميق سياسى و اجتماعى خويش پى برده بود كه اگر اين نزاع بين اصحاب به وقوع بپيوندد سرانجام به پيروزى ابوسفيان و فرزندانش ختم خواهد شد، لذا به او فرمود:

«تو در پى كارى هستى كه ما اهل آن نيستيم،[3] تو مدت ها بدخواه اسلام و مسلمانان بوده اى .»[4]

ب) اختلاف ميان اصحاب، سركوب مرتدين را به تاخير مى انداخت و حتى موجب نوميدى مردم بلاد تازه مسلمان جزيرة العرب و هرج و مرج روزافزون مى شد و خطر سقوط حكومت مدينه و از بين رفتن مجاهدت هاى پيامبر (صلى الله عليه و آله) براى گسترش اسلام در جزيرة العرب را در پى داشت .

4- اعتراض على (عليه السلام) ، به عنوان تلاشى براى به دست آوردن قدرت و منفعت فردى تلقى مى شد; زيرا جامعه كوته نظر و آلوده به تعصبات جاهلى آن روز، نمى توانست به نيت پاك اميرمؤمنان (عليه السلام) ايمان پيدا كند، لذا زمينه مناسبى براى معارضين حضرت فراهم مى آمد تا ايشان را به خودكامگى و رياست طلبى متهم سازند و بگويند على (عليه السلام) خواسته خويش را بر راى و تصميم امت مقدم مى دارد و مستبدانه عمل مى كند!

بنابراين اميرمؤمنان به ناچار سكوتى تلخ و شكننده را تحمل كرد و بدين وسيله، از بروز شكاف در امت اسلامى جلوگيرى نمود . آن حضرت در فلسفه سكوت خود فرمود: «فرايت ان الصبر على ذلك افضل من تفريق كلمة المسلمين وسفك دمائهم والناس حديثوا عهد بالاسلام والدين يمخض مخض الوطب يفسده ادنى وهن و يعكسه اقل خلف;[5] ديدم صبر بر اين حادثه، بهتر از ايجاد تفرقه ميان مسلمانان و ريختن خونشان است، مردم تازه مسلمانند و دين مانند مشك شير، به هم زده مى شود و كوچكترين سستى آن را فاسد و كمترين پيمان شكنى آن را واژگون مى سازد .»

سكوت اميرالمؤمنين (عليه السلام) موجب وحدت امت اسلام و كوتاه شدن دست بدخواهان و تحكيم حكومت اسلامى گرديد، اما يك مشكل اساسى باقى ماند و آن اينكه سكوت على (عليه السلام) موجب مى شد انحراف در امر خلافت ناديده گرفته شود . اگر همين روند از سوى خاندان اهل بيت عليهم السلام ادامه مى يافت بيم آن مى رفت كه اندك اندك زشتى انحراف پديد آمده در مسير خلافت، در ميان اصحاب و تابعين و مسلمانان نسل هاى آينده، از بين برود و خط ولايت و تشيع در طول تاريخ محو گردد .

اهل بيت عليهم السلام مامور بودند در مقابل انحراف جامعه اسلامى از مسير اسلام ناب ايستادگى نموده و همواره خط اسلام ناب را براى مسلمانان ترسيم كنند .

در ميان اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، على (عليه السلام) به دلايلى كه ذكر شد مامور به سكوت بود . امام حسن، امام حسين، حضرت زينب و ام كلثوم ( عليهم السلام) به خاطر صغر سن، پذيرش مردمى جهت اقدام گسترده را نداشتند . تنها كسى كه از موقعيت اجتماعى و قداست بسيار بالايى برخوردار بوده و مى توانست با ايستادگى در برابر جريان حذف على (عليه السلام) حقايق را براى حق طلبان روشن كند، حضرت زهراء (عليها السلام) بود . لذا بى درنگ اين بار سنگين را بر دوش گرفت و على (عليه السلام) نيز با سكوت خويش، رضايت خود را از فرياد فاطمه (عليها السلام) اعلان فرمود .

موقعيت اجتماعى حضرت فاطمه (عليها السلام)

زهراى اطهر (عليها السلام) به شدت مورد علاقه رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) بود به طورى كه آن حضرت پيوسته در گفتار و كردار خود يگانه دخترش را مى ستود و از او تجليل مى كرد، او را سيده زنان عالم و پاره تن و جگر گوشه خود معرفى كرده، رضاى او را رضاى الهى و سخط او را مايه سخط خداوند مى دانست .

رسول خدا (صلى الله عليه و آله) در بيان فضائل على (عليه السلام) محدوديت داشت، چون موجب حسادت برخى از سران اصحاب و تفرقه بين مسلمانان مى شد . از اين رو، براى حفظ وحدت و اقتدار جامعه، از بيان كمالات و مناقب و جايگاه ممتاز على (عليه السلام) در مجامع عمومى و در حد گسترده خوددارى مى كرد; اما در مورد زهراى اطهر (عليها السلام) اين مشكل چندان مطرح نبود; يعنى تجليل آن حضرت از دختر بزرگوارش خطرى براى حكومت و جامعه به وجود نمى آورد، هرچند موجب اعتراض برخى از همسرانش مى شد.[6]

از اين رو رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از هر فرصتى استفاده مى كرد و شخصيت والاى حضرت زهراء (عليها السلام) را به اصحابش معرفى مى فرمود . بسيارى از فضائل حضرت زهراء (عليها السلام) از زبان افرادى نقل شده است كه جزء خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله) نبوده اند . اين حقيقت نشان مى دهد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) عمدا فضائل حضرت فاطمه (عليها السلام) را براى يارانش شرح مى داد تا بركات وجود آن بزرگوار را معرفى كرده و شان و منزلت والايش را در جامعه تثبيت نمايد . سعدبن ابى وقاص مى گويد: از پيامبر (صلى الله عليه و آله) شنيدم كه فرمود: «فاطمة بضعة منى من سرها فقد سرنى و من ساءها فقد ساءنى، فاطمة اعز البرية على; فاطمه پاره تن من است، هركس او را مسرور كند مرا خوشحال كرده و هر كس به او بدى كند به من بدى كرده است، فاطمه عزيزترين خلق نزد من است .»[7]

ابوهريرة با آن همه بى مهريش نسبت به اهل بيت عليهم السلام مى گويد: رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: «اول شخص تدخل الجنة فاطمة; اولين كسى كه وارد بهشت مى شود، فاطمه است .»[8]

رفتار پيامبر (صلى الله عليه و آله) با فاطمه (عليها السلام) نيز موجب افزايش قدر و منزلت اجتماعى آن بانوى بزرگوار مى شد . رسول خدا (صلى الله عليه و آله) وقتى از مسافرت بر مى گشت، قبل از اينكه به خانه خودش برود، بر حضرت فاطمه (عليها السلام) وارد مى شد و مدت زيادى نزد آن حضرت مكث مى كرد . گاه اصحاب همچنان پشت درب خانه فاطمه (عليها السلام) مى ماندند تا پيامبر (صلى الله عليه و آله) از خانه خارج شود.[9] و يا دست هاى دختر گرامى اش را مى بوسيد .[10]

تعريف هاى مكرر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از فاطمه زهراء (عليها السلام) به گوش همه اصحاب رسيد به طورى كه تقريبا همه اصحاب نامدار و اهل نظر جامعه اسلامى مى دانستند حضرت فاطمه (عليها السلام) از محبوبترين افراد نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) است . افرادى مثل ابو سعيد خدرى[11] و بريدة[12] و حتى عايشه[13] در تارخ به اين حقيقت گواهى داده اند .

از اين رو اصحاب پيامبر احترام ويژه اى براى آن حضرت قائل بودند . به علاوه، نفس افتخار فرزندى پيامبر، خود موجب محبوبيت و منزلت اجتماعى حضرت زهراء (عليها السلام) بود، لذا مواضع، ديدگاه ها و خواسته هاى آن بزرگوار به عنوان تنها يادگار باقى مانده از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) ، تداعى كننده خواسته ها و ديدگاه هاى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بود .

علاوه بر اين ها، حساسيت هايى كه قريش نسبت به على (عليه السلام) داشتند، نسبت به حضرت فاطمه (عليها السلام) نداشتند، لذا شرايط به گونه اى بود كه در ميان اهل بيت عليهم السلام هيچ كس به اندازه حضرت فاطمه (عليها السلام) در مبارزه با انحرافات پديد آمده پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه و آله) موفقيت نداشت . از اين رو آن مبارز خستگى ناپذير به طور غير مترقبه وارد ميدان مبارزه با خلفا و اساسا كل جامعه اسلامى مدينه شد، و ظرف هفتاد و پنج يا نود و پنج روز چنان حماسه آفريد كه عرصه را بر خلفا تنگ نمود، و آنان را به اظهار ندامت و عذرخواهى واداشت و از آن مهمتر مسير اسلام ناب را كه در جريان سكوت تحميلى بر امير المؤمنين (عليه السلام) و زياده طلبى ها و فرصت طلبى هاى سران اصحاب، تيره و تار شده بود، روشن ساخت . ما در حد گنجايش اين مقاله به برخى راهكارها و اهداف اساسى مبارزات سياسى آن حضرت اشاره خواهيم كرد .

محورهاى اساسى مبارزات سياسى حضرت زهراء (عليها السلام)

1– اعلان عدم مشروعيت خلافت ابوبكر

زهراى اطهر (عليها السلام) با مخالفت هاى همه جانبه خويش با خلفا، مخصوصا با مقاومت حيرت انگيزش در مقابل اصرار ابوبكر و عمر براى بيعت گرفتن از على (عليه السلام) ، به همگان اعلان كرد كه خلافت ابوبكر غير مشروع است .

جناح پيروز سقيفه پس از بيعت گرفتن از برخى اصحاب، به سرعت سراغ على (عليه السلام) آمدند تا در اسرع وقت از آن بزرگوار بيعت بگيرند و سند مشروعيت حكومت خود را به امضاء رسانند . آن ها مى دانستند كه على (عليه السلام) به خاطر حفظ اسلام و پيشگيرى از تفرقه و اختلاف، به جنگ متوسل نخواهد شد و بيعت او باب مخالفت ساير بنى هاشم و حاميان اهل بيت عليهم السلام را مسدود خواهد كرد و در نتيجه پايه خلافتشان مستحكم خواهد شد . از اين رو آن بزرگوار را تحت فشار سختى قرار دادند و زشت ترين برخوردها را در نخستين روزهاى رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) با آن حضرت كردند و تا سرحد كشتن آن حضرت پيش رفتند.[14]

براى آنان بيعت اميرالمؤمنين (عليه السلام) اهميت بسزايى داشت; چرا كه تاخير على (عليه السلام) در بيعت، بيانگر آن بود كه خلافت ابوبكر از ديدگاه شخصيت برگزيده پيامبر (صلى الله عليه و آله) مورد قبول نمى باشد، اين مساله بنيان حكومت ابوبكر را در مدينه متزلزل مى كرد، به علاوه اگر خبر اين نارضايتى به مناطقى چون يمن مى رسيد و يا مسلمانانى كه از بلاد اسلامى در غدير خم حضور داشتند متوجه اين موضوع مى شدند، مشروعيت خلافت آنان كاهش مى يافت .

خليفه و طرفدارانش در صدد بودند به هر طريق ممكن ولو به قيمت كشتن، على (عليه السلام) را به پذيرش حاكميت خود وادار كنند، اما با مقاومت شديد حضرت زهراء (عليها السلام) مواجه شدند، شخصيتى كه هنوز جملات پيامبر (صلى الله عليه و آله) در شان و منزلت او در فضاى جامعه طنين انداز بود، و سفارش هاى رسول خدا (صلى الله عليه و آله) در حفظ حرمت و مودتش فراموش نشده بود .

مبارزه حضرت فاطمه (عليها السلام) كار خلفا را بسيار دشوار ساخت زيرا آنان مى دانستند چنانكه تسريع در بيعت گرفتن از على (عليه السلام) موجب تثبيت حكومتشان مى شود، جسارت زياد نسبت به دختر پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز پايه حكومتشان را سست خواهد كرد . طبق نقل مسعودى، تا حضرت زهراء (عليها السلام) در قيد حيات بودند آن ها نتوانستند از على (عليه السلام) بيعت بگيرند . بنى هاشم نيز پس از شهادت زهراى اطهر (عليها السلام) با ابوبكر بيعت كردند.[15] همين امر به عنوان سندى روشن بر عدم مشروعيت خلافت ابوبكر از ديدگاه اميرمؤمنان و حضرت فاطمه (عليها السلام) و بنى هاشم در تاريخ ثبت گرديد .

روايات و اسناد تاريخى مربوط به مقاومت هاى حضرت زهراء (عليها السلام) فراوان است و ما تنها به ذكر برخى از فرازهاى يك سند نسبتا مفصل و هماهنگ از كتاب «الامامة و السياسة » اكتفا مى كنيم . دينورى مى نويسد: «ابوبكر ازكسانى كه از بيعت با او سرباز زده و نزد على (عليه السلام) گرد آمده بودند پرس و جو كرد و عمر را به دنبال آن ها فرستاد، عمر آن ها را صدا زد ولى آن ها بيرون نيامدند . لذا هيزم خواست و گفت: . . . يا بيرون مى آييد و يا خانه را با اهلش به آتش مى كشم!

به او گفته شد: اى اباحفص! در اين خانه فاطمه است . گفت: اگر چه او (فاطمه) باشد . . . !

على (عليه السلام) فرمود:

«حلفت ان لااخرج و لااضع ثوبى على عاتقى حتى اجمع القرآن; قسم ياد كرده ام تا قرآن را جمع نكنم خارج نشوم و لباسم را بر شانه نيفكنم .»

در اين هنگام فاطمه پشت درب ايستاد و فرمود:

«لاعهد لى بقوم حضروا اسوا محضر منكم تركتم رسول الله (صلى الله عليه و آله) جنازة بين ايدينا و قطعتم امركم لم تستامرونا و لم تردوا لنا حقا; من امتى بد برخوردتر از شما نمى شناسم، جنازه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) را روى دست ما رها كرديد و كار خلافت خود را بين خودتان سامان داديد، از ما طلب امر نكرديد و حق را به ما باز نگردانديد .»

 طبق گزارش دينورى، برخورد تند و علنى حضرت زهراء (عليها السلام) موجب خوف آن ها شد، زيرا نمى خواستند مردم مدينه خشم حضرت زهراء (عليها السلام) بر آن ها را بدانند . بار دوم و سوم خودشان نيامدند، بلكه قنفذ را فرستادند تا از على (عليه السلام) بخواهد نزد ابوبكر بيايد و بيعت كند، ولى حضرت نپذيرفت . وقتى پيغام آنان بى نتيجه ماند به ناچار بار ديگر عمر با عده اى به طرف خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) آمدند، دق الباب كردند، وقتى فاطمه (عليها السلام) سر و صدايشان را شنيد اين بار حمله اش را متوجه شخص ابوبكر و عمر كرد، با صداى بلند فرياد زد: «يا ابت يا رسول الله، ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب و ابن ابى قحافة; اى پدر، اى رسول خدا، ما پس از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه كشيده ايم؟ !»

اين سخن كه از سينه اى مالامال از درد و رنج برخاسته بود، دل هاى عده زيادى از اطرافيان عمر را لرزانيد به طورى كه وقتى ناله فاطمه و گريه اش را شنيدند، گريه كنان برگشتند . . . اما عمر و عده اى ايستادگى كردند، على (عليه السلام) را از خانه بيرون آوردند و نزد ابوبكر بردند . درهمين هنگام حضرت زهراء (عليها السلام) به دنبال اميرمؤمنان وارد مجلس شد .

آن ها به على (عليه السلام) گفتند: بيعت كن .

على (عليه السلام) فرمود:

«ان انالم افعل فمه; اگر بيعت نكنم، چه خواهيد كرد؟»

گفتند: در اين صورت . . . گردنت را مى زنيم .

ابوبكر همچنان ساكت بود و حرف نمى زد، لحظه، لحظه سرنوشت سازى بود، اگر ابوبكر كوچكترين اشاره اى مى كرد على (عليه السلام) به شهادت مى رسيد، ولى حضور زهراى اطهر (عليها السلام) حداقل يكى از علل پرهيز از قتل على (عليه السلام) بود .

طبق گزارش دينورى، عمر از ابوبكر خواست على (عليه السلام) را به زور مجبور به بيعت كند، ولى ابوبكر گفت: مادامى كه فاطمه در كنار اوست او را به كارى مجبور نمى كنم . ظاهرا هدف عمر از مجبور كردن، تهديد به قتل بود; زيرا على (عليه السلام) پس از گفت وگوى آن دو كنار قبر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) رفت و در حالى كه فرياد مى زد و مى گريست قبر را در آغوش گرفته، اين آيه را خواند: «ياابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى » ; «اى فرزند مادر! اين قوم مرا ضعيف انگاشتند و نزديك بود مرا به قتل برسانند .»[16]

از اين گزارش به دست مى آيد كه صديقه طاهره نه تنها با خطبه هاى آتشين خود اعتبار خلافت ابوبكر را زير سؤال برد; بلكه با حضور فعال خود در خط مقدم مبارزه همچون سپر محكمى از جان على (عليه السلام) و حاميانش محافظت كرد و فضاى مناسبى را براى بنى هاشم فراهم نمود تا بيعت را به تاخير بيندازند .

البته شيوه حضرت فاطمه (عليها السلام) براى اعلان عدم مشروعيت حكومت ابوبكر تنها در مبارزه علنى روزهاى نخست رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) خلاصه نمى شد، آن حضرت تا آخرين روز رحلتش همواره با قطع رابطه وابراز ناراحتى و اندوه، افكار عمومى را متوجه مساله سقيفه و غصب خلافت مى كرد و نمى گذاشت اين مهم به فراموشى سپرده شود . زنان مهاجرين وانصار براى عذر خواهى به عيادت آن بزرگوار آمدند، ولى حضرت فاطمه (عليها السلام) نه تنها از آنان تشكر نكرد بلكه در جواب احوال پرسى آنان فرمود: «اصبحت والله عائفة لدنيا كن، قالية لرجالكن، لفظتهم بعد ان عجمتهم، سئمتهم بعد ان سبرتهم . . . ويحهم انى زحزحوها عن رواسى الرسالة و قواعد النبوة والدلالة; به خدا قسم! صبح كردم در حالى كه نسبت به دنياى شما بى ميل و نسبت به مردان شما ناراحتم، آنان را از دهان خود بدور افكندم بعد از اينكه آن ها را آزمودم، و با آنان بد شدم بعد از آنكه آن ها را سنجيدم . . . واى بر آن ها، چگونه خلافت را از پايه هاى رسالت و بنيادهاى نبوت و ارشاد دور ساخته اند .»[17]

در آخرين روزهاى زندگى حضرت وقتى ابوبكر وعمر تقاضاى ملاقات كردند، ابتدا حضرت فاطمه (عليها السلام) نپذيرفت و زمانى كه امير مؤمنان از آن حضرت تقاضا كرد به احترام شوهر بزرگوارش پذيرفت ولى چنان برخورد سردى با آن ها كرد كه گزارش آن ديدار به يك سند تاريخى گويا براى اثبات خشم آن حضرت نسبت به خلفا تبديل گرديد . آن ها قصد داشتند با دلجويى از زهراى اطهر (عليها السلام) بر اعمال زشت خويش سر پوش بگذارند، ولى حضرت فاطمه (عليها السلام) هنگام ورود آنان به اتاق، رويش را از آن ها برگرداند و بعد از آنكه ابوبكر اظهار پوزش و عذر خواهى كرد، فرمود: «نشدتكما الله الم تسمعا رسول الله يقول: رضا فاطمة من رضاى و سخط فاطمة من سخطى; شما را به خدا قسم! آيا از رسول خدا نشنيده ايد كه فرمود: رضايت فاطمه از رضايت من و غضب فاطمه از غضب من است؟»

گفتند: آرى، از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) شنيده ايم . وقتى از آن ها اقرار گرفت، با جملاتى حساب شده و در عين حال تند و تكان دهنده برائت هميشگى خود را نسبت به آن دو اعلان كرد و فرمود: «فانى اشهد الله و ملائكته انكما اسخطتمانى و ما ارضيتمانى، و لئن لقيت النبى لاشكوتكما الله . . . والله لادعون الله عليكما فى كل صلاة اصليها; من خداوند و ملائكه اش را شاهد مى گيرم كه شما دو نفر مرا خشمناك كرده و خشنود نساخته ايد، اگر با پيامبر (صلى الله عليه و آله) ملاقات كنم نزد خداوند از شما شكايت خواهم كرد . . . قسم به خدا در هر نمازى كه مى گذارم نزد خدا شما را نفرين مى كنم .»[18]

مهمترين ضربه اى كه فاطمه (عليها السلام) بر بنيان خلافت ابوبكر و سپس عمر وارد ساخت، وصيت آن حضرت به مخفى ماندن مرقد مطهرش بود . آن حضرت در سفارش هايش به امير مؤمنان (عليه السلام) فرمود: «اوصيك ان لايشهد احد جنازتى من هؤلاء الذين ظلمونى و اخذوا حقى فانهم عدوى و عدو رسول الله و لاتترك ان يصلى على احد منهم و لا من اتباعهم و ادفنى فى الليل اذا هدات العيون و نامت الابصار; تو را وصيت مى كنم هيچ يك از آنان كه به من ظلم كردند و حق مرا غصب نمودند، نبايد در تشييع جنازه من شركت كنند; زيرا آن ها دشمن من و دشمن رسول خدا (صلى الله عليه و آله) هستند و اجازه نده احدى از آن ها و پيروانشان بر من نماز گذارد و مرا شب دفن كن، آن هنگام كه چشم ها آرام گرفته و ديده ها به خواب فرو رفته باشند .»[19]

 اين وصيت، ضربه سهمگينى بر پيكر ابوبكر و عمر وارد ساخت، ضربه اى كه تا قيام قيامت استمرار خواهد داشت و سندى زنده و ماندگار بر محكوميت حكومت خلفا و غير عادلانه بودن آن از منظر زهراى مرضيه (عليها السلام) به شمار مى آيد .

2- مقابله با توطئه ترور شخصيت على (عليه السلام)

مخالفان امير مؤمنان پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) ، آن بزرگوار را به شدت تحت سانسور تبليغاتى قرار دادند، به طورى كه در جريان سقيفه، هيچيك از سران مهاجر نامى از على (عليه السلام) به عنوان فرد لايق خلافت به ميان نياورد، اصحاب سابقه دار و متنفذ به كلى خدمات و ايثارگرى هاى على (عليه السلام) را مسكوت گذاشتند، حتى با آن بزرگوار در مورد خلافت مشورت نكردند و به دور از چشم على (عليه السلام) ابوبكر را به خلافت برگزيده و براى او بيعت گرفتند .

على (عليه السلام) به خاطر محذوراتى – كه برخى از آن ها در مقدمه گذشت – نمى توانست از حقوق خود دفاع كند .

در چنين شرائطى حضرت زهراء (عليها السلام) – با توجه به شناخت دقيقش از توطئه حذف على (عليه السلام) از خاطره ها، و پيامدهاى ناگوار آن – معرفى شخصيت والا و ممتاز على (عليه السلام) را سرلوحه اهداف مبارزاتى خود قرار داد . آن بانوى بزرگوار در شرائطى كه هيچكس جرات نمى كرد از على (عليه السلام) سخنى به ميان آورد، سوابق درخشان امير مؤمنان را در خطبه هاى خود مطرح كرده و چهره ممتاز آن حضرت را به تازه مسلمانان معرفى نمود .

گاه از مجاهدت هاى على (عليه السلام) در لحظه هاى سرنوشت ساز جنگ هاى صدر اسلام ياد مى كرد و رشادت ها و جانبازى ها و دلاورى هاى مولى را به خاطر مردم مى آورد و مى فرمود:

«كلما او قدوا نارا للحرب اطفاها الله او نجم قرن الشيطان او فغرت فاعرة من المشركين قذف اخاه فى لهواتها فلا ينكفى ء حتى يطاصماخها باخمصه و يخمد لهبها بسيفه; هرگاه آتش جنگ را برافروختند خدا آن را خاموش كرد يا هرگاه شاخ شيطان سر برآورد يا اژدهايى از مشركين دهان باز كرد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله) برادرش على بن ابى طالب (عليه السلام) را در كام اژدها و شعله فتنه ها افكند، و على (عليه السلام) هم باز نمى گشت مگر آن كه گردن سركشان را پايمال شجاعت خود سازد و آتش آنان را با آب شمشيرش خاموش كند .»[20]

و گاه از شان و منزلت على (عليه السلام) در پيشگاه الهى و نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) سخن به ميان مى آورد[21] و بدين وسيله با صداى بلند و فرياد رسا اعلان مى داشت كه آن كه او را خانه نشين كرده اند پس از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بيشترين حق را در اعلان كلمة الله و احياى حاكميت اسلام داشته است، به طورى كه هرگاه اسلام به خطر مى افتاد، نبى اكرم (صلى الله عليه و آله) به كمك او اسلام را از خطر مى رهاند .

زهراى مرضيه (عليها السلام) حكومت على (عليه السلام) را همان حكومت پيامبر (صلى الله عليه و آله) و استمرار نبوت و رسالت مى دانست . خانه اميرالمؤمنين را مهبط وحى و شخصيت آن حضرت را شخصيتى دانا به امور دنيا وآخرت معرفى مى نمود و كنار زدن آن بزرگوار را خسارتى بزرگ و روشن مى شمرد .[22]

يكى ديگر از اقدام هاى روشنگرانه آن حضرت، افشاى ماهيت جريان براندازى و بيان ريشه هاى سياست ستيز با على (عليه السلام) بود . آن حضرت معتقد بود كسانى كه على (عليه السلام) را از صحنه بيرون كرده اند، از شدت عمل او در برابر مخالفان دين و قاطعيتش در مقابل دشمنان اسلام و زياده خواهان و افزون طلبان بيم دارند، آنان مى دانند على (عليه السلام) در اجراى عدالت ذره اى كوتاهى نخواهد كرد و در راه تحقق احكام الهى از مرگ نمى هراسد، از اين رو او را كنار زدند تا به آسانى به اهداف شخصى و خواسته هاى نفسانى شان دست يابند . دختر پيامبر (صلى الله عليه و آله) مى فرمود:

«ماالذى نقموا من ابى الحسن؟ ! نقموا والله منه نكير سيفه و قلة مبالاته لحتفه و شدة وطاته و نكال وقعته و تنمره فى ذات الله;[23]

به چه دليلى از ابوالحسن انتقام گرفته اند؟ به خدا قسم! به خاطر سختى شمشيرش و بى باكى نسبت به مردنش و شدت تاختنش بر آنان و مجازات كردن با آسيب زدنش در جنگ، و خشم كردن او در راه خدا، از او انتقام گرفتند .»

شايد آن روزها بسيارى از اصحاب و تابعين و كسانى كه تازه مسلمان شده بودند نمى توانستند باور كنند دست هايى كه على (عليه السلام) را كنار زده اند از سر هواپرستى چنين ظلمى را مرتكب شده باشند ; چون آن ها نيز ظاهرا سال ها در ركاب نبى اكرم (صلى الله عليه و آله) شمشير زده و به اسلام گرويده بودند، به علاوه برخى از آن ها جزء دانشمندان جامعه به حساب مى آمده اند، لذا كسى جرات نمى كرد به آنان گمان بد برده و آن ها را به بى دينى و خيانت متهم نمايد .

مردم دو دسته بودند: يك دسته از ريشه دشمنى و مخالفت با على (عليه السلام) خبر نداشتند و دسته ديگر شهامت بيان حقايق را نداشتند، ولى حضرت زهراء (عليها السلام) با كمال شجاعت ماهيت كينه توزانه آنان را افشا كرد و ريشه هاى فاسد عداوت با مولى را برملا ساخت . حضرت فاطمه (عليها السلام) با اين حركت خود تحليل وقايع پيچيده سقيفه را آسان كرد و رمز و راز غربت و مظلوميت على (عليه السلام) را گشود .

3- مبارزه با تساهل خواص

توطئه كنار زدن اهل بيت عليهم السلام و غصب حقوق سياسى، مالى و اجتماعى آنان، تنها به وسيله فرصت طلبى چند تن از اصحاب شكل نگرفت، بلكه حقيقت آن است كه تساهل و تسامح برخى از اصحاب موجب شد تا برخى عناصر جاه طلب و زياده خواه، اهل بيت عليهم السلام را از حقوق مسلم الهى شان محروم سازند . اگر انصار و ساير علاقمندان خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله) از مهاجرين و قبايل قريش، به صورت فعال در صحنه حضور داشتند و به طور جدى خواهان خلافت على (عليه السلام) و حقوق مالى حضرت زهراء (عليها السلام) مى شدند، هرگز آن حوادث تلخ رخ نمى داد .

آن ها با عنوان اصحاب نامدار و خواص جامعه با سكوت خود بستر مناسبى را براى شكل گيرى و به بار نشستن توطئه ها فراهم آوردند . از اين رو حضرت زهراء (عليها السلام) آنان را توبيخ كرده، مورد سرزنش و ملامت هاى آشكار خويش قرار داد . و بدين وسيله حجيت اجماع خواص اصحاب در بيعت با خليفه را از بين برد .

صديقه طاهره (عليها السلام) با اين اقدام، انديشه عدالت صحابه را باطل اعلان نمود و اجماع اهل حل و عقد را در تشخيص حق و باطل نادرست شمرد . اگر انديشه عدالت صحابه و حجيت و اجماع اهل حل و عقد تثبيت مى شد، اثبات حقانيت على (عليه السلام) و عدم مشروعيت خلافت ابوبكر و دو خليفه بعد از او، بسيار دشوار بود .

از نگاه فاطمه (عليها السلام) اگر اصحاب متساهل، كاهلى را كنار نهاده و به طور جدى در برابر انحراف ها ايستادگى مى كردند، مشكلات برطرف مى شد و امور طبق روال صحيح جريان مى يافت; لذا يكبار در ميان احتجاجات خود عليه خليفه به خاطر غصب فدك، روبه انصار كرد و فرمود:

«يا معشرالنقيبة و اعضاء الملة و حضنة الاسلام! ما هذه الغميزة فى حقى و السنة عن ظلامتى؟ اما كان رسول الله (صلى الله عليه و آله) ابى يقول: «المرء يحفظ فى ولده » سرعان ما احدثتم و عجلان ذا اهالة، و لكم طاقة بما احاول و قوة على ما اطلب وازاول; اى گروه نقباء، و بازوان ملت و حافظان اسلام! اين چشم پوشى در مورد حق من و اين سهل انگارى از داد خواهى من براى چيست؟

آيا پدرم، رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نمى فرمود:

«حرمت هركس در فرزندان او حفظ مى شود» ، چقدر با سرعت مرتكب اين اعمال شده ايد، و چه با عجله اين بز لاغر، آب از دهان و دماغش فرو ريخت، در صورتى كه شما مى توانيد مرا در آنچه چاره جويى مى كنم كمك كنيد و قدرت حمايت مرا در آنچه مطالبه مى كنم و قصد كرده ام داريد .»[24]

هنگامى كه زنان مهاجرين و انصار به عيادتش آمدند، تقريبا از ابتدا تا انتهاى سخنانش شوهرانشان را به شدت ملامت فرمود و در پايان بياناتش عواقب شوم بى توجهى آنان به وصاياى پيامبر (صلى الله عليه و آله) در مورد خلافت را متذكر شده و آنان را از آينده اى پر از زورگويى و هرج و مرج بيمناك ساخت و فرمود:

«ابشروا بسيف صارم وسطوة معتد غاشم، و بهرج شامل واستبداد من الظالمين، يدع فيئكم زهيدا، و جمعكم حصيدا فيا حسرة لكم و انى بكم ; بشارت باد شما را به شمشيرهاى كشيده و حمله متجاوز ستمكار، و به هرج و مرج عمومى و استبداد ستمگران، كه حقوقتان را اندك داده و اجتماع شما را به وسيله شمشيرهايشان درو خواهند كرد، پس بر شما حسرت باد كه كارتان به كجا مى رسد .»[25]

سويد بن غفله مى گويد: زن ها سخنان فاطمه (عليها السلام) را براى شوهرانشان نقل كردند و آن ها براى عرض پوزش نزد آن حضرت آمده و گفتند: اگر ابوالحسن قبل از بيعت با ديگرى اين مطالب را براى ما مى گفت، كسى را بر او ترجيح نمى داديم.[26]

حقيقت آن است كه آن ها شكى در برترى على (عليه السلام) نداشتند و در غدير خم با آن حضرت بيعت كرده بودند، ولى اين بار با اتخاذ سياست تساهل و تسامح عهد خويش را شكستند; لذا حضرت زهرا (عليها السلام) عذر آنان را نپذيرفت[27] و در فرازى از سخنان خويش فرمود: «شما در حالى با ابوبكر بيعت كرده ايد كه زهراى اطهر (عليها السلام) با مخالفت هاى همه جانبه خويش با خلفا، مخصوصا با مقاومت حيرت انگيزش در مقابل اصرار ابوبكر و عمر براى بيعت گرفتن از على (عليه السلام) ، به همگان اعلان كرد كه خلافت ابوبكر غير مشروع است .

هنوز از عهد و قرار شما يعنى بيعت غدير خم چيزى نگذشته بود و شكاف زخم عميق بود ودهانه زخم هنوز بهم نيامده و بهبود نيافته بود، هنوز پيامبر (صلى الله عليه و آله) دفن نشده بود كه هرچه خواستيد كرديد و بهانه آورديد كه از فتنه مى ترسيم، اما در آتش فتنه سقوط كرديد و راستى كه جهنم بر كافران احاطه دارد . شما كجا و فتنه خواباندن كجا؟»[28]

دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه و آله) با محكوم نمودن سياست تساهل و مداراى بى جاى اصحاب، هيبت پوشالى خواص منحرف را شكست و راه گذر از راى اكثريت متساهل را باز كرد . اين اقدام بزرگ زهراى مرضيه (عليها السلام) موجب شد فلسفه سياسى اسلام از خطر تحريف و تاويل مصون گرديده و خط سرخ ولايت در تاريخ زنده بماند . گرچه از سقيفه تا به امروز خيل عظيمى از مسلمانان عالم در اثر ضعف و تغافل و تجاهل از اسلام علوى فاصله گرفته و على (عليه السلام) را به عنوان خليفه بلافصل پيامبر (صلى الله عليه و آله) نپذيرفتنه اند، اما مجاهدت هاى حضرت صديقه (عليها السلام) راه شناخت حق و باطل را در فتنه سقيفه آسان كرد و اهداف و عوامل به قدرت رسيدن خلفا را روشن ساخت .

گرچه مبارزات سياسى حضرت فاطمه (عليها السلام) به قيمت شهادتش در سن جوانى تمام شد، لكن سه دست آورد گرانقدر را به همراه داشت:

اولا: اعتبار خلافت و بنيان حكومت ابوبكر را سست كرد .

ثانيا: امير مؤمنان را به عنوان حاكم بر حق و شايسته اى معرفى نمود كه حقش به طور ظالمانه اى غصب گرديده بود .

ثالثا: با سرزنش راى دهندگان به ابوبكر، اعتبار راى اكثريت را در مشروعيت بخشيدن به حكومت خليفه، از بين برد .

نویسنده: جواد سليمانى

پاورقى ها:

[1] . محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، بيروت، دارالكتب العلميه، ج‏2، ص‏578 .

[2] . عبدالحميد بن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، ط‏2، بيروت، دارالكتب العربيه، 1385ق، ج‏2، ص‏45 .

[3] . سيد على خان مدنى، الدرجات الرفيعة فى طبقات الشيعة، قم، مكتبة بصيرتى، 1379ق، ص‏87 .

[4] . عبدالحميد بن ابى الحديد، پيشين، ج‏2، ص‏45 .

[5] . همان، ج‏1، ص‏308 .

[6] . محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث العربى، ج‏43، ص‏42، به نقل از مناقب آل ابى طالب .

[7] . همان، ج‏43، ص‏39 .

[8] . همان، ج‏43، ص‏42 .

[9] . همان، ج‏43، ص‏20، به نقل از امالى شيخ صدوق .

[10] . همان، ج‏43، ص‏25، به نقل از امالى شيخ طوسى .

[11] . همان، ج‏43، ص‏40، به نقل از مناقب ابن شهر آشوب .

[12] . همان، ج‏43، ص‏38 .

[13] . همان .

[14] . ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسة، بيروت، دارالاضواء، ط‏1، 1410 ق، ج‏1، ص‏31 .

[15] . على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، تحقيق عبدالحميد، بيروت، دارالفكر، 1409 ق، ج‏2، ص‏308 .

[16] . همان، ج‏1، ص‏30 و 31 .

[17] . رك: على بن عيسى اربلى، كشف الغمة، تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ق، ج‏1، ص‏492 و احمد بن على بن ابى طالب طبرسى، تحقيق ابراهيم بهادرى و هادى به ، طهران، اسوه، 1416 ق، ج‏1، ص‏286 و 287; مجلسى، پيشين، ج‏43، ص‏158 و 160 .

[18] . ابن قتيبه، ج‏1، ص‏31 و رك: مجلسى، ج‏43، ص‏198 و 199 .

[19] . رك: مجلسى، ج 43، ص‏192 و محمد دشتى، نهج الحياة (فرهنگ سخنان فاطمه عليها السلام)، قم، مؤسسه تحقيقاتى اميرالمؤمنين، ص‏330، ح‏6 .

[20] . على بن ابى طالب طبرسى، پيشين، ج‏1، ص‏262 و ابوبكر جوهرى، السقيفة و فدك، تحقيق محمد هادى الامينى، ص‏141، با كمى حذف و تغيير . و ابن ابى الحديد، پيشين، ح‏16، ص‏250 .

[21] . طبرسى، ج‏1، ص‏262 و 263 و السقيفه و فدك، همانجا .

[22] . على بن ابى طالب طبرسى، ج‏1، ص‏287 و مجلسى، ج‏43، ص‏160 .

[23] . على بن ابى طالب طبرسى، ج‏1، ص‏288 و مجلسى، ج‏43، ص‏160 و رك: على بن عيسى اربلى، ج‏1، ص‏492 و 493 با كمى تغيير .

[24] . على بن ابى طالب طبرسى، پيشين، ج‏1، ص‏269 و 270 .

[25] . همان، ص‏291 و مجلسى، پيشين، ج‏43، ص‏161 .

[26] . رك: على بن ابى طالب طبرسى، پيشين، همانجا و مجلسى، پيشين، همانجا .

[27] . رك: على بن ابى طالب طبرسى، پيشين، ج‏1، ص‏292 و مجلسى، پيشين، همانجا .

[28] . على بن ابى طالب طبرسى، پيشين، ج‏1، ص‏265 .

بررسی نظریه انتخاب در تعیین امام

چکیده

طرفداران نظریه انتخاب در تعیین امام، به دو روش مستقیم و غیر مستقیم (خلف) بر مدعای خود استدلال کرده اند. در روش نخست، به رفتار صحابه و اثبات امامت ابوبکر از طریق بیعت استدلال نموده و در روش دوم، با ابطال نظریه های رقیب که عمده ترین آن ها نظریه انتصاب است بر دیدگاه خود احتجاج کرده اند. ما در این مقاله، ضمن نقل هر دو روش، پاسخ های لازم را بیان کرده ایم.
در روش مستقیم، روش انتخاب را مورد اجماع دانسته اند که در پاسخ می گوییم اجماعی شکل نگرفته است. همچنین انتخاب ابوبکر، منصوص نیز نبوده است؛ پس نه از راه اجماع و نه از طریق نص، نمی توان انتخاب او را صحیح دانست.
در روش غیر مستقیم این استدلال که نص آشکار و غیر قابل تأویلی بر ولایت علی(ع) وجود ندارد را رد کرده و ثابت نموده ایم نه تنها نص آشکار بر این مسأله وجود دارد؛ بلکه متواتر نیز هست.
طرفداران نظریه بیعت و انتخاب، با طرفداران نظریه نص، در نادرستی راه های مورد قبول زیدیه و عباسیه چون دعوت و وراثت هم عقیده اند. آنان، مشروعیت نص را برای تعیین امام قبول دارند، با این حال، براین عقیده اند که در باره تعیین امام، نص معتبر وجود ندارد و یگانه طریق آن، بیعت و انتخاب اهل حل و عقد است.
آنان، برای اثبات این عقیده، بیش از هر چیز بر نفی وجود نص در تعیین امام تأکید کرده اند؛ زیرا به فرض نادرستی راه های دیگر غیر از نص و بیعت، هر گاه نظریه نص ابطال گردد، درستی نظریه بیعت و انتخاب ثابت می شود. ابوبکر باقلانی گفته است: اگر بپرسند: «دلیل شما بر این که راه تعیین امام، انتخاب امت است نه نص، چیست؟» پاسخ می دهیم: دلیل بر این مطلب، این است که هر گاه نظریه نص باطل گردد، دیدگاه انتخاب ثابت خواهد شد؛ زیرا امت اسلامی بر این مطلب اجماع دارند که جز این دو طریق، راه دیگری برای اثبات امامت وجود ندارد. وی سپس به تبیین این مطلب پرداخته است که درباره پیشوای امت اسلامی پس از پیامبر(ص) نص شرعی معتبر وجود ندارد.
این روش خلف است؛ یعنی به جای آن که به صورت مستقیم بر اثبات نظریه، دلیلی اقامه کنند، از طریق ابطال نظریه رقیب، درستی مدعا را ثابت می کنند؛ زیرا نادرستی هر دو نظریه، بر خلاف فرض مسلم و مورد قبول میان دو طرف بحث است و به ارتفاع نقیضین می انجامد. بیشترین عبارات متکلمان اهل سنت در اثبات نظریه بیعت و انتخاب در تعیین امام، ناظر به این روش است؛ اگر چه گاهی بر درستی خلافت ابوبکر به اجماع و مانند آن نیز استدلال کرده اند. از آن جا که بررسی دلایل به گونه نخست، به تفصیل بیشتری نیازمند است، و دلایل گونه دوم، بررسی کمتری را می طلبد، بررسی دلایل گونه دوم را بر دلایل گونه اول مقدم می کنیم.

گونه نخست: بیعت و اجماع

۱٫ رفتار صحابه

صحابه پیامبر(ص)، پس از وفات آن حضرت و نیز پس از کشته شدن عثمان، به انتخاب امام اقدام کردند و با فرد مورد قبول خود برای امامت مسلمانان، بیعت کردند و کسی عمل آنان را انکار نکرد. این مطلب، بیانگر آن است که صحابه، بر درستی روش بیعت و انتخاب در تعیین امام اجماع داشتند و اجماع حجت شرعی است.
نقد: در این که عده ای از صحابه پس از رحلت پیامبر(ص) در سقیفه بنی ساعده اجتماع کردند تا جانشین پیامبر(ص) را انتخاب کنند سخنی نیست، ولی دلیلی در دست نیست که این عمل، مورد قبول همه صحابه پیامبر(ص) در مدینه یا شهر های دیگر بوده است. تفتازانی گفته است کسی با عمل آنان مخالفت نکرد و از عدم مخالفت، اجماع را استنباط کرده است. لیکن این استدلال، نا تمام است؛ زیرا:اولا: در برخی مصادر تاریخی، از اعتراض عده ای از مهاجران و انصار بر ضد ابوبکر سخن به میان آمده است.
آنان، در مسجد النبی و در حضور جمعی از مسلمانان سخنرانی کردند و نصوص امامت حضرت علی(ع) را بازگو کردند. نخستین سخنران، خالدبن سعید بن العاص از مهاجران بود که خطاب به ابوبکر گفت: آیا سخن پیامبر(ص) را به یاد نداری که در روز بنی قریظه خطاب به جمعی از مهاجران و انصار فرمود: شما را به مطلبی وصیت می کنم، آن را رعایت کنید. آنگاه فرمود: «ان علیا امیرکم بعدی و خلیفتی فیکم اوصانی بذلک ربی».
پس از وی، ابوذر، سلمان، مقداد، عبدالله ابن مسعود، خزیمه ابن ثابت، ابوالهیثم بن تیهان، سهل ابن حنیف، ابو ایوب انصاری و افرادی دیگر نیز به ترتیب سخنرانی کردند و با استناد به نصوص نبوی، بر امامت حضرت علی(ع) تأکید ورزیدند. این اعتراضات، موجب شد ابوبکر، سه روز از منزل بیرون نیاید، ولی عده ای از کسانی که در سقیفه با وی بیعت کرده بودند با تعدادی از نیروهای مسلح، به خانه او رفتند و او را به مسجد آوردند. آنان مخالفان را تهدید کردند که اگر بار دیگر در مسجد، لب به اعتراض بگشایند، با شمشیر به آنان پاسخ داده خواهد شد.
اگر چه، روی سخن معترضان با ابوبکر بود؛ ولی استناد آنان به نصوص نبوی بر امامت حضرت علی(ع) هم عمل ابوبکر را که خود را جانشین پیامبر(ص) می دانست نقد می کرد، هم عمل کسانی که این نصوص را نادیده گرفته اند و با بیعت و انتخاب، جانشین پیامبر(ص) را تعیین کرده بودند.
به طور کلی، هر کس با استناد به نصوص نبوی، بر امامت حضرت علی(ع) استدلال کرده، و کسانی که به جای بیعت با حضرت علی(ع) با دیگران بیعت کرده بودند را نکوهش نموده است، روش بیعت و انتخاب را در تعیین امام رد کرده است که حضرت زهرا(س) از آن جمله است.
شمس الدین جزری دمشقی شافعی در کتاب اسنی المطالب فی مناقب علی ابن ابیطالب از حضرت فاطمه زهرا(س) نقل کرده است که خطاب به مهاجران و انصار فرمود: «انسیتم قول رسول ا. . (ص)، یوم غدیر خم: من کنت مولاه فعلی مولاه» و قوله: «انت منّی بمنزله هارون من موسی» این حدیث را ابوموسی مدینی نیز در کتاب المسلسل بالاسماء نقل کرده است.
امیرالمؤمنین(ع) نیز در مواردی برای امامت خود به حدیث غدیر خم احتجاج کرده است که روز شورا از آن جمله است. در آن روز، خطاب به حاضران فرمود:بر شما به چیزی احتجاج می کنم که توان انکار آن را نخواهید داشت. شما را به خدا سوگند می دهم آیا شخصی در میان شما هست که پیامبر(ص) درباره او فرموده باشد: هر کس من مولای او هستم، علی مولای اوست؟ همگی گفتند: نه.
ثانیاً: مخالفت نکردن با یک گفتار یا رفتار، با قبول داشتن آن گفتار یا رفتار و رضایت به آن ملازمه ندارد؛ زیرا ممکن است کسی به سبب رعایت مصلحت مهمتری، از اظهار مخالفت با گفتار یا رفتاری که آن را قبول ندارد، خودداری کند. امیر المؤمنین(ع) در مواردی یاد آور شده است که او اگر چه خود را برای مقام خلافت از دیگران سزاوارتر می داند، و مقام امامت را حق خود می داند، برای رعایت مصلحت اسلام و مسلمین به اقدام عملی برای گرفتن حق خود، دست نخواهد زد.

ثالثاً: بر فرض که مخالفت نکردن ناشی از راضی بودن افراد به خلافت ابوبکر باشد، منشأ رضایت آنان، در بیعت و انتخاب منحصرنیست؛ زیرا چه بسا آنان با استناد به امامت ابوبکر در نماز به جای پیامبر(ص) که در صحاح اهل سنت نقل شده است، یا حدیث «اقتدا» و نظایر آن که گروهی از اهل حدیث آن ها را دلیل بر خلافت ابوبکر دانسته اند خلافت ابوبکر را پذیرفته و بیعت با او را تأیید کرده اند. در آینده، در بحثی جداگانه به ارزیابی و نقد این دلایل خواهیم پرداخت.

در باره بیعت صحابه با امیر المؤمنین(ع) نیز یاد آور می شویم که عده ای از صحابه، به منصوص بودن امامت او از جانب پیامبر(ص) معتقد بودند، آنان که در دوران خلافت سه خلیفه پیشین بنا بر دلایل و مصالحی، در این باره سکوت کرده بودند، اینک که شرایط فراهم شده بود، به صورت جدی به میدان آمده و بر بیعت با امیر المؤمنین(ع) تأکید ورزیدند.
بیعت آنان با آن حضرت، همان معنای بیعت مسلمانان با پیامبر(ص) را داشت، که به معنای اعلان حمایت از پیامبری و رهبری الهی رسول گرامی(ص) بود.
از سوی دیگر، امیر المؤمنین(ع) که در گذشته به دلیل فراهم نبودن شرایط و همراه نبودن اکثریت مسلمانان با او روش صبر و مدارا را پیش گرفته بود و در این باره معذور بود، اینک که بر بیعت با او اصرار می ورزیدند، حجت را بر خود تمام شده می دانست. آن حضرت با این که به دلیل انحراف هایی که در مسیر امامت رخ داده بود، پذیرش آن را بسیار سخت می دانست و پی آمدهای آن را به درستی پیش بینی می کرد، به دلیل آن که حجت بر او تمام شده بود، از پذیرش آن گزیری نداشت، چنانکه فرموده است:اگر حضور حاضران و تمام شدن حجت الهی با وجود یاور و مددکار نبود و خداوند از دانشمندان پیمان نگرفته بود که بر زیاده خوری ستمکاران و گرسنگی ستم دیدگان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر گردنش می آویختم و با جامی که آغاز آن را سیراب کردم، پایانش را نیز سیراب می کردم.

یعنی همان گونه که در دوران پیشین صبر کردم، در این دوره نیز صبر می کردم، چنان که در آغاز خطبه، پس از اشاره به تصدی مقام خلافت توسط ابوبکر فرموده است:در این باره اندیشیدم که آیا برای گرفتن حق خود قیام کنم یا راه صبر و شکیبایی را برگزینم، سرانجام به این نتیجه رسیدم که صبر و شکیبایی عاقلانه تر است، پس در حالی که خار در چشم و استخوان در گلو داشتم صبر کردم.

۲٫ اثبات خلافت ابوبکر از طریق بیعت

خلافت ابوبکر، مورد اجماع مسلمانان بود؛ در حالی که بر خلافت او نصی وجود نداشت. ابوبکر، از طریق بیعت به خلافت رسید. از اینجا به دست می آید که بیعت و انتخاب، طریق معتبر شرعی برای تعیین خلیفه و امام است. دلیل بر مشروعیت آن، اجماع صحابه پیامبر است.

نقد

در این استدلال، مشروعیت خلافت ابوبکر مسلم دانسته شده است، چنان که عدم نص بر خلافت او نیز قطعی و اجماعی به شمار آمده است. بنابر این، مشروعیت خلافت ابوبکر جز از طریق بیعت و انتخاب ثابت نشده است. نتیجه این که بیعت و انتخاب، طریق معتبر شرعی برای تعیین امام می باشد.
در نقد این استدلال دو نکته را یاد آور می شویم:الف: مشروعیت خلافت ابوبکر، مسلم و قطعی نیست؛ زیرا با فرض عدم نص بر خلافت او، دلیل مشروعیت خلافت وی در اجماع منحصر خواهد بود؛ ولی، در باره خلافت وی اجماع صحابه تحقق نیافته است؛ زیرا از نظر تاریخی مسلم است که عده ای از صحابه، در آغاز، از بیعت او سرباز زدند. سعدبن عباده انصاری، عباس، عموی پیامبر(ص)، فضل ابن عباس، زبیر بن عوام، علی ابن ابیطالب(ع)و عده ای از مهاجران و انصار که حضرت علی(ع)را خلیفه پیامبر می دانستند، از آن جمله هستند. سعدبن عباده، تا پایان عمر با ابوبکر بیعت نکرد.
حضرت علی(ع) و بنی هاشم تا هنگامی که فاطمه زهرا(س) از دنیا نرفته بود، بیعت نکردند. این مورخان، تاریخ وفات فاطمه زهرا(س) را شش ماه پس از رحلت پیامبر(ص) دانسته اند.
از سوی دیگر، شواهد تاریخی، بیانگر آن است که بیعت حضرت علی(ع) پس از گذشت مدتی، بدین جهت نبود که ابوبکر را خلیفه بر حق پیامبر(ص) می دانست؛ بلکه به این دلیل بود که مصلحت اسلام و مسلمانان، آن را اقتضا می کرد.
برخی گزارش های تاریخی، بیانگر آن است که بیعت امیر المؤمنین(ع) با ابوبکر، با تهدید و اجبار از سوی دستگاه خلافت انجام گرفته است. ابن قتیبه نوشته است:ابوبکر از حال گروهی که در خانه علی(ع) اجتماع کرده و از بیعت خودداری کرده بودند جویا شد.
عمر را نزد آنان فرستاد تا آنان را به بیعت فرا خواند. عمر در خانه علی(ع) آمد و آنان را فرا خواند؛ ولی پاسخ او را ندادند. وی هیزم درخواست کرد و گفت: «سوگند به کسی که جان عمر به دست اوست ! یا از خانه بیرون می آیید یا خانه و هر کس در آن است را آتش می زنم». به او گفته شد: «فاطمه(س) در خانه است». عمر گفت: «حتی اگر فاطمه در خانه باشد». با این تهدید عمر، آنان از خانه بیرون آمدند و با ابوبکر بیعت کردند. امام علی(ع) گفت: «من سوگند خورده ام از خانه بیرون نروم و ردا بر تن نپوشم، تا قرآن را جمع آوری کنم».
عمر از ابوبکر خواست علی(ع) را به بیعت الزام کند. ابوبکر، قنفذ، غلام خود را نزد علی(ع) فرستاد. علی(ع) به او گفت: «خواسته ات چیست؟» وی گفت: «خلیفه رسول خدا(ص) تو را فرا خوانده است ». علی(ع) به او گفت: «چه زود به پیامبر دروغ بسته اید»؛ یعنی ابوبکر را خلیفه پیامبر نامیده اید.
قنفذ، پیام علی(ع) را به ابوبکر رساند. وی مدتی گریه کرد. بار دیگر عمر از او خواست از علی(ع) بخواهد تا با او بیعت کند. ابوبکر برای بار دوم، قنفذ را نزد علی(ع) فرستاد. علی(ع) از این کار خودداری کرد و ادعای جانشینی پیامبر(ص) را از طرف آنان ناروا دانست.
این بار عمر با عده ای به طرف خانه علی(ع) حرکت کردند. وقتی در خانه را زدند، حضرت زهرا(س) با فریاد بلند، پیامبر(ص) را مخاطب قرار داد و از رفتار ابوبکر و عمر اظهار ناراحتی کرد. برخی از آنان، با شنیدن ناله و فریاد حضرت زهرا(س) بازگشتند؛ ولی عمر و برخی دیگر ایستادند. آنان علی(ع) را نزد ابوبکر بردند و از او خواستند با وی بیعت کند و در صورت امتناع ورزیدن او را تهدید به قتل کردند. ابوبکر ساکت بود و سخن نمی گفت. عمر، از او خواست علی(ع) را به بیعت با خود وادار کند، ولی ابوبکر گفت: «تا فاطمه کنار اوست، این کار را نخواهم کرد». علی(ع)نزد قبر پیامبر(ص) رفت و این آیه را تلاوت کرد: «یابْن اُمِّ اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفونی وَ کادوُا یقْتُلونَنی».

با توجه به این گزارش های تاریخی، ادعای اجماع بر مشروعیت خلافت ابوبکر پذیرفته نخواهد بود.
ب: اکنون اگر فرضیه اجماع بر خلافت ابوبکر را بپذیریم، نمی توان آن را دلیل مشروعیت روش بیعت و انتخاب در تعیین امام دانست؛ زیرا این احتمال وجود دارد که عده ای از بیعت کنندگان بدان سبب با ابوبکر بیعت کردند که خلافت او را منصوص می دانستند؛ چنان که عده ای از اهل حدیث بر این عقیده بوده اند. آنان، برخی از احادیث اهل سنت در فضایل ابوبکر را دلیل خلافت او دانسته اند. در نقد استدلال پیشین، به این گونه دلایل اشاره شد.

شارح العقیده الطحاویه گفته است:اهل سنت در این که خلافت ابوبکر با نص بود یا اختیار، اختلاف کرده اند. حسن بصری و گروهی از اهل حدیث گفته اند: خلافت او به نص خفی و اشعار ثابت شده است و گروهی از اهل حدیث گفته اند: به نص جلی و جماعتی از اهل حدیث، معتزله و اشاعره معتقدند خلافت وی، به اختیار ثابت گردیده است. وی، سپس، نصوص خلافت ابوبکر را نقل کرده است و در پایان، به تأویل احادیثی که بر عدم نص در خلافت دلالت دارد پرداخته و گفته است: مقصود این است که خلافت ابوبکر به صورت مکتوب از پیامبر(ص) صادر نشده است.

با وجود چنین احتمالی، نمی توان احراز کرد که اجماع بر خلافت ابوبکر، بر انتخاب و بیعت به عنوان طریق شرعی تعیین امام، مبتنی بوده است؛ زیرا بیعت با کسی که خلافت او منصوص است، به معنای اعلان حمایت از امام شرعی و واجب الاطاعه است، نه اثبات کننده امامت برای بیعت شونده.

گونه دوم: انکار نص در امامت

طرفداران نظریه انتخاب و بیعت در تعیین امام، با توجه به نادرستی فرضیه های دیگر، غیر از نص و بیعت که مورد اتفاق شیعه امامیه و اکثریت اهل سنت است، به ابطال نظریه نص پرداخته اند. آنان با انکار وجود نص در امامت، درستی نظریه بیعت و انتخاب را نتیجه گرفته اند. این شیوه استدلال در کتاب های کلامی اهل سنت، مورد اهتمام بسیار قرار گرفته است.
بسیاری از آنان، نص در امامت را از نظر نقل راویان، به متواتر و غیر متواتر و از نظر کیفیت دلالت، به جلی و خفی تقسیم کرده اند. به اعتقاد آنان، درباره امامت، نص جلی متواتر وجود ندارد و نص خفی نیز به دلیل قابلیت تأویل، قابل احتجاج نخواهد بود.
عده ای از آن ها، نص جلی و خفی را تفکیک نکرده و به طور کلی وجود نص متواتر بر امامت را انکار کرده اند، ولی به نظر می رسد مقصود آنان نیز نص روشن و غیر قابل تأویل است. اینک باید دلایل و شواهدی را که متکلمان اهل سنت بر انکار وجود نص در امامت بیان کرده اند، نقل و ارزیابی کنیم:

۱٫ مقایسه نص در امامت با فرائض اسلامی

یکی از دلایل اهل سنت بر انکار وجود نص در امامت، این است که اگر در امامت، نص جلی و روشنی وجود می داشت، می بایست مانند فرائض اسلامی، مانند نمازهای پنجگانه، حج، روزه و دیگر عبادات اسلامی به صورت متواتر نقل شود و مورد اجماع امت اسلامی قرار گیرد؛ در حالی که نص در امامت، ازچنین ویژگی ای برخوردار نیست و نادرستی لازم، دلیل نادرستی ملزوم است.
به عبارت دیگر، اگر تعیین امام بر پیامبر(ص) واجب بود، آن را به گونه ای بیان می کرد که همه مسلمانان از آن آگاه شوند؛ زیرا شناخت امام و پیروی از او مانند شناخت قبله و تعداد رکعات نماز، بر همه واجب است. اگر چنین نصی از پیامبر(ص)وجود داشت، امت اسلامی، آن را به صورت متواتر نقل می کرد و همگان، به آن، علم ضروری پیدا می کردند، همان گونه که در سایر امور متواتر، علم ضروری دارند، در حالی که اهل سنت که تعدادشان از مدعیان نص بیشتر است، چنین علم ضروری ای ندارند. از این جا روشن می شود که در امامت فردی خاص، نص صادر نشده است.
منکران نص درباره امامت حضرت علی(ع)، آن را با انتصاب هایی که توسط پیامبر(ص) و در زمان او انجام گرفت نیز مقایسه کرده اند؛ مانند زیدبن حارثه، اسامهبن زید، عبدالله بن رواحه، عمرو عاص، ابوموسی اشعری و دیگران، که همگان آن ها را قبول دارند، در حالی که انتصاب حضرت علی(ع) به امامت این گونه نیست. وجود این اختلاف، دلیل عدم وجود نص آشکار بر امامت وی می باشد.

نقد

متکلمان امامیه، در عصرهای مختلف به این اشکال پاسخ داده اند. از کسانی که به تفصیل به نقد این استدلال پرداخته اند، سید مرتضی (متوفای ۴۳۶ق) است. وی، در کتاب ارزشمند الشافی فی الامامه قبل از آن که به نقل و نقد سخنان قاضی عبد الجبار معتزلی درباره انکار نص بر امامت حضرت علی(ع) بپردازد، به اثبات تواتر بر نص جلی در این باره پرداخته است. پس از آن، به دو اشکال نقضی بر متواتر بودن نص جلّی درباره حضرت علی(ع) پرداخته است که نخستین آن دو، اشکالی است که ما از باقلانی و بغدادی نقل کردیم. با توجه به معاصر بودن سید مرتضی با دو متکلم اشعری مزبور به نظر می رسد نقد وی، ناظر به سخنان آنان است.

تواتر نص جلی بر امامت حضرت علی(ع)

سید مرتضی، برای اثبات متواتر بودن نص جلی بر امامت حضرت علی(ع) نخست شرایط متواتر بودن خبر را بیان کرده است و آن، عبارت است از این که خبر، توسط کسانی نقل شود که در گزارشهای آنان احتمال خطا و کذب وارد نباشد. احتمال خطا و کذب، ناشی از اسباب زیر است:
۱٫ خطای اتفاقی در شرایط عادی. مانند این که فردی در گزارش سخن دیگری یا خصوصیات چهره یا وضعیت ظاهری او با این که در فاصله مناسب قرار دارد و از دستگاه بینایی سالم نیزبرخوردار است، دچار خطا شود. چنین خطایی، درباره یک یا دو یا سه نفر محال نیست و گاهی رخ می دهد. ولی درباره عده ای که همگی در شرایط عادی بوده اند، عادتا محال است که احتمال عقلی آن، در حد صفر است که عقلای بشر به آن اعتنا نمی کنند. چنین احتمالی، مانند احتمال تألیف کتابی علمی و متقن توسط فردی بی سواد است که از نظر عقلا غیر قابل اعتنا است.

۲٫ توافق و تبانی بر دروغگویی. تعداد گزارش دهندگان خبر متواتر، و شرایط جغرافیایی و اجتماعی آنان، باید به گونه ای باشد که عادتا توافق و تبانی آنان بر دروغگویی محال باشد؛ مانند این که گزارش دهندگان در مناطق مختلف زندگی کنند و ارتباط آن ها با یکدیگر، از طریق نامه نگاری و فرستادن پیک یا سفر کردن و گرد آمدن در یک نقطه، معمولا از نظرها پنهان نخواهد ماند، و دیگران، از آن آگاه خواهند شد و آن را به صورت پدیده ای ویژه گزارش خواهند کرد.

۳٫ اشتباه در تشخیص. این منشأ، در دو صورت تحقق می یابد؛ یکی این که مورد گزارش، از مسایل استدلالی و نظری باشد و دیگری این که از امور قابل مشاهده باشد؛ ولی ادراک و احساس آن در شرایط عادی نباشد؛ مانند آن که فاصله میان ادراک کننده و مورد گزارش زیاد باشدیا روشنایی به مقدار کافی نباشد و نظایر آن. تواتر در امور استدلالی راه ندارد؛ زیرا چنین مواردی، احتمال خطا در غیر افراد معصوم، هر چند تعداد آنان زیاد باشد، وجود دارد. مورد تواتر، امور محسوس است که هر گاه در شرایط عادی تحقق یابد؛ مفید قطع و یقین می باشد.
هرگاه میان کسانی که گزارشی را می شنوند و زمانی که گزارش مربوط به آن است، چند دوره و نسل فاصله و واسطه باشد، باید شرایط تواتر در همه فواصل و وسایط تحقق داشته باشد و اگر یکی از شرایط تواتر در یکی از واسطه ها موجود نباشد، تواتر مخدوش خواهد شد.

اکنون، اگر متواتر بودن یا نبودن مطلبی در نخستین واسطه معلوم نباشد، ولی در واسطه های دیگر متواتر باشد، هر گاه واسطه های ثانوی بگویند که آن را از واسطه اول به صورت متواتر دریافت کرده اند، متواتر بودن آن، در واسطه نخستین نیز ثابت می شود؛ زیرا همان گونه که تواتر به اصل گزارش اعتبار می بخشد، به خصوصیات آن هم اعتبار می بخشد؛ چنان که اگر واسطه های ثانوی بگویند آن مطلب را از اولین واسطه به صورت متواتر دریافت نکرده اند، عدم تواتر آن، به طور یقینی اثبات می شود.
با توجه به نکات یاد شده، یاد آور می شویم نص جلی در امامت حضرت علی(ع) به صورت متواتر نقل شده است؛ زیرا شیعه امامیه از زمانی که مساله نص جلی را مطرح کرده است؛ تعداد و شرایط آن به گونه ای بوده که ویژگی های گزارشگران متواتر را داشته است؛ زیرا هم تعداد آنان بسیار بوده است و هم در مکان های دور از هم زندگی می کرده اند؛ به ویژه آن که شرایط سیاسی نیز بر ضد آنان بوده و همه رفتارها و گفتارهای آنان زیر نظر بوده است و از هیچ اقدامی بر ضد آنان فرو گذار نکرده اند؛ بنابر این، توافق آنان بر جعل چنین مطلبی عادتا محال بوده است.

و از طرفی، آنان بر این باورند که این مطلب از پیشینیان آنان به صورت متواتر نقل شده است؛ بنا براین، متواتر بودن نص جلی بر امامت حضرت علی(ع) اثبات می شود. نمونه هایی از نص جلی بر امامت حضرت علی(ع) عبارت است:
۱٫ سلموا علی علی بإمرهالمؤمنین: بر حضرت علی(ع) به عنوان پیشوای مؤمنان سلام دهید.
۲٫ هذا خلیفتی فیکم من بعدی فاسمعوا له و اطیعوا: این فرد[حضرت علی(ع) ] پس از من جانشین من بین شما است؛ پس سخن او را بشنوید و از او اطاعت کنید.

۳٫ حدیث یوم الدار که داستان آن مشهور است. پیامبر(ص) پس از نزول آیه «وأنذر عشیرتک الاقربین» خویشاوندان خود را در خانه ابوطالب گرد آورد و پس از پذیرایی از آنان، خطاب به آن ها فرمود:
کدام یک از شما مرا بر امر نبوت یاری می دهد تا پس از من، وصی و جانشین من باشد. جز حضرت علی(ع) کسی به پیامبر(ص) پاسخ مثبت نداد.
سید مرتضی، پس از اثبات نص جلی متواتر بر امامت حضرت علی(ع) ؛ به پاسخ اعتراضی که پیش از این نقل شد پرداخته و گفته است، مقایسه امامت با تعداد رکعات نماز و روزه ماه رمضان و مانند آن درست نیست؛ زیرا درباره آن ها انگیزه کتمان و مقابله با آن برای هیچ مسلمانی وجود نداشته است؛ ولی، درباره نص بر امامت حضرت علی(ع)، چنین انگیزه هایی وجود داشته است؛ زیرا منکران نص، از آغاز، بنای کار را بر عدم نص درباره جانشین پیامبر گذاشتند و روش بیعت و انتخاب را برگزیدندو پیوسته با مدعیان نص با درشتی برخوردکرده و آن را عقیده ای بدعت آمیز معرفی کرده اند.
بدیهی است، چنین عواملی درباره رکعات نماز و روزه ماه رمضان وجود نداشته است؛ بنابر این، مقایسه آن دو نادرست است.
ممکن است گفته شود: لازمه این سخن این است که همه یا بیشتر صحابه پیامبر(ص) نص بر امامت حضرت علی(ع) را نادیده گرفته و بدین طریق، مرتکب معصیت بزرگی شده اند، و چنین احتمالی درباره صحابه پیامبر(ص) روا نیست.
این اشکال دیگری است که بر نظریه نص وارد شده و یکی از دلایل مهم منکران نص است که در آینده به بررسی آن خواهیم پرداخت. اکنون سخن در این است که نص درباره جانشین پیامبر(ص) را نباید با نص درباره رکعات نماز و روزه ماه رمضان، و قبله مسلمانان یکسان انگاشت و از این که نص درباره امامت مانند موارد یاد شده، مورد اجماع مسلمانان نیست نمی توان تواتر آن را انکار کرد.
نقد دیگر سید مرتضی، ناظر به مبنای اشکال یا استدلال مزبور است. مبنای اشکال یا استدلال یاد شده این است که چون شناخت امام و پیروی از او عمومیت دارد، اگر در این باره نصی وارد شده بود، می بایست همگان از آن آگاه باشند، و در باره آن اختلافی وجود نداشته باشد؛ همان گونه که درباره تعداد رکعات نماز و روزه ماه رمضان و قبله نماز اختلافی وجود ندارد.

این مبنا پذیرفته نیست؛ زیرا بسیاری از احکام اسلامی در عین اینکه عمومی هستندو مستند آن ها نیز چیزی جز نص شرعی نیست، ولی مورد اختلاف می باشند، و هر یک از طرف های بحث، معتقد است عقیده او مطابق نص شرعی و عقیده طرف مقابل، ناشی از اشتباهی است که درباره نص برای او رخ داده است؛ مانند اختلاف درباره کیفیت وضو و مقدار قطع دست دزد؛ بنابر این، عمومیت یک حکم منصوص، مستلزم وجود نص درباره آن است؛ خواه در آن نص اختلافی باشد یا نباشد.

سید مرتضی، در پایان به رد و نقد نقضی استدلال مزبور پرداخته و گفته است: این سخن که اگر بر امامت حضرت علی(ع) نص آشکاری وجود می داشت، می بایست علم به آن، همگانی باشد، به گونه ای که میان علم به آن با علم به قبله بودن کعبه برای مسلمانان و وجوب روزه ماه رمضان، تفاوتی وجود نداشته باشد، قابل نقض است به این که اگر بر امامت حضرت علی(ع) نصی وجود نمی داشت، می بایست علم به آن، با علم به عدم نص بر امامت ابو هریره و مغیره بن شعبه و با علم به واجب نبودن روزه ماه دیگری غیر از ماه رمضان و قبله نبودن مکان دیگری غیر از کعبه برابر باشد؛ یعنی علم به آن، همگانی بوده و اختلافی در آن راه نداشته باشد؛ در حالی که عدم نص بر امامت حضرت علی(ع) با موارد یاد شده برابر نیست. علم به آن ها عمومی است؛ ولی علم به عدم نص، عمومیت ندارد.

از آنچه درباره نادرستی مقایسه امامت حضرت علی(ع) با احکام اسلامی مورد اتفاق مسلمانان چون تعداد رکعت های نماز، قبله مسلمانان و روزه ماه رمضان بیان شد، وجه نادرستی مقایسه آن با انتصاب هایی که در زمان پیامبر(ص) درباره برخی صحابه به عنوان فرماندهان سپاه و نظایر آن انجام گرفته است نیز روشن گردید.

 اشکال

فرضیه کتمان یا عدم نقل نص در امامت حضرت علی(ع) از سوی منکران آن، پیامد هایی دارد که نمی توان به آن ملتزم شد؛ زیرا این فرضیه را درباره وجود معارضه های موفق با قران کریم نیز می توان مطرح کرد و گفت: کسانی به تحدی های قران پاسخ داده و با آن به معارضه های موفق برخاسته اند؛ ولی مسلمانان آن ها را کتمان کرده اند، با چنین فرضیه ای، اساس اسلام، آسیب پذیر خواهد شد.
پاسخ

نقض یاد شده وارد نیست؛ زیرا اگر معارضه های موفق با قران کریم رخ داده بود، مخالفان اسلام، که از هیچ تلاشی برای مقابله با آن کوتاهی نکرده اند، این معارضه ها را نقل می کردند، همان گونه که طرفداران نص درباره امامت حضرت علی(ع) نصوص آن را نقل کرده اند؛ بنا براین، عدم نقل معارضه های موفق با قرآن کریم از سوی مخالفان اسلام، دلیل روشنی بر عدم چنین معارضه هایی است و مقایسه آن با نصوص امامت حضرت علی(ع) بی پایه است.
طرح یک شبهه

برخی از منکران نص، نظریه نص جلی بر امامت حضرت علی(ع) را از ساخته های فکری هشام بن حکم دانسته اند که پس از وی توسط کسانی چون ابن راوندی و ابو عیسی وراق تأیید و تبلیغ شده است و در دوره های بعد، متکلمان امامیه آن را برگزیده و ترویج کرده اند. این شبهه، نخست توسط برخی متکلمان معتزلی مطرح شده است. آنگاه برخی از متکلمان اشعری نیز آن را بازگو کرده اند.
پاسخ

با توجه به مطالب پیشین، پاسخ این شبهه روشن است؛ زیرا نظریه نص جلی بر امامت حضرت علی(ع) از طریق شیعه، به صورت متواتر نقل شده است. از طرفی، طراحان شبهه، بر اثبات مدعای خود هیچ گونه مستند تاریخی نقل نکرده اند و احتمال بدون دلیل، هیچ گونه ارزش علمی ندارد. چگونه می توان اعتقاد به نص جلی بر امامت حضرت علی(ع) را از ساخته های فکری هشام بن حکم دانست که از اصحاب خاص امام صادق و امام کاظم(ع) بود و آن دو امام معصوم، با طرح این عقیده ساختگی هیچ گونه مخالفتی نکرده باشند؟ آن چه درباره هشام بن حکم می توان گفت این است که وی، به دلیل این که در دوران امام صادق(ع)، فضای سیاسی در جهان اسلام برای طرح و تبیین عقاید شیعه، مناسب بود، عقیده نص جلی را که در زمان های قبل، زمینه طرحش فراهم نبود، مطرح نموده و ترویج کرده است؛ به ویژه آن که، امامت از مباحث محوری و اساسی در مناظره های وی به شمار می رفت؛ بنابر این، هشام بن حکم نه سازنده نظریه نص جلی درباره امامت، بلکه احیاگر و مروج آن بوده است.

وجوب احتجاج و قیام

منکران نص بر امامت حضرت علی(ع) گفته اند: اگر بر امامت حضرت علی(ع) نص جلی وجود می داشت، می بایست وی در جریان سقیفه و نظایر آن، به آن احتجاج می کرد و اگر احتجاج می کرد، صحابه سخن او را می پذیرفتند؛ چنان که انصار، احتجاج ابوبکر به حدیث «الائمه من قریش» را پذیرفتند و از پیشنهاد خود که امامت را به طور انحصاری یا اشتراکی درخواست می کردند، صرف نظر نمودند.

اصولا اگر امامت فردی خاص منصوص می بود، بر او واجب بود که به امر امامت قیام کند، و اگر با او مخالفت می شد، آنگاه از حق خود صرف نظر کند؛ ولی، در تاریخ از قیام فردی پس از رحلت پیامبر(ص)بدین مقصود یاد نشده است.

به ویژه آن که حضرت علی(ع) فردی شجاع و با صلابت در دینداری بود و در اجرای حق، از چیزی بیم نداشت. بسیاری از مهاجران و انصار نیز همراه او بودند، حال، چگونه ممکن است از حق امامت روی گردانده و تسلیم امامت ناحق و غاصبانه پیرمردی ناتوان از بنی تمیم شده باشد؛ در حالی که در دوران خلافت، با مخالفان، که از قدرت و شوکت بیشتری برخوردار بودند، به مقابله بر خاست و تعداد بسیاری در این مبارزه ها کشته شدند؛ با آن که در آغاز؛ شرایط از هر نظر برای قیام بر ضد مخالفان فراهم تر بود؛ زیرا مسلمانان قریب العهد به پیامبر(ص) بودند و دل هایشان برای شنیدن حق آماده تر بود.
نقد

۱٫ درباره احتجاج امیر المؤمنین(ع) به نصوص امامت، مسلم این است که آن حضرت در سقیفه که جمعی از مهاجران و انصار برای تعیین خلیفه پیامبر(ص) گرد آمده بودند احتجاج نکرده است؛ زیرا آن حضرت، در آن زمان مشغول غسل و تکفین بدن مطهر پیامبر(ص) بود و به همین دلیل در سقیفه حضور نداشت. بدین جهت، احتجاج نکردن او به نصوص امامت در سقیفه را نمی توان دلیل بر نبودن نص بر امامت دانست. حضرت علی(ع) و آن عده از مهاجران و انصار که او را در انجام مراسم تجهیز پیامبر(ص) یاری می کردند، به دو دلیل در سقیفه حضور نداشتند؛ یکی این که غسل و کفن و دفن پیامبر را وظیفه دینی و اخلاقی خود می دانستند که می باید در اولین فرصت ممکن انجام شود.
دیگری، این که در یک ارزیابی متعارف و عقلایی، بسی دور از باور و انتظار بود که عده ای از مهاجران و انصار، که هم نصوص امامت حضرت علی(ع) را می دانستند و هم در راه اسلام و پیامبر(ص) فداکاری های بسیاری کرده بودند، پس از رحلت پیامبر(ص) نصوص امامت را نادیده گرفته و پیش از دفن بدن پیامبر خدا که حق عظیمی بر آنان داشت در مکانی گرد آیند و درباره جانشینی پیامبر به بحث و جدال بپردازند.

اگر اصل چنین اندیشه و رفتاری نیز قابل حدس و پیش بینی بود، ولی با چنان شتابی، پدید ه ای نادر و باور نکردنی می نمود. تأثیر پذیری حاضران در سقیفه از عقاید و رسوم قومی و قبیلگی دوران جاهلیت، برای یک مسلمان نیک اندیش، تلخ و باور نکردنی است؛ ولی گزارش های مربوط به گفت و شنودهای اصحاب سقیفه آن را تأیید می کند. منطق مهاجران حاضر در سقیفه این بود که چون پیامبر(ص) از نژاد قریش بوده است، خلیفه او نیز باید از چنین ویژگی ای برخوردار باشد؛ زیرا قریش، رهبری فردی از غیر تبار خونی خود را نخواهد پذیرفت، چنان که ابوبکر در برابر انصار که مدعی مقام خلافت بودند گفت:

عرب امامت و رهبری را جز در این قبیله از قریش نمی شناسد، آنان اصیل ترین خاندان را دارند.

انصار که از عقاید و رسوم آگاه بودند، با طرح نظریه اشتراک در رهبری، خواستند این مانع را از سر را ه خود بردارند؛ بدین جهت گفتند: «منا أمیر و من قریش امیر» ؛ ولی ابوبکر با نقل گفتاری از پیامبر(ص) که ولایت و امارت در قریش است (قریش و لاه هذاالامر) انصار را مجاب کرد و آنان به این رضایت دادند که امارت در قریش باشد و وزارت از آن انصار (نحن الوزراء و أنتم الأمراء). از سوی دیگر، اختلافات دیرینه قومی میان دو طایفه اوس و خزرج نیز در سقیفه خود نمایی کرد و یکی از مهمترین عوامل موفقیت مهاجران شد که تعدادشان اندک بود. اگر این اختلاف قبیلگی نمایان نشده بود و همه انصار با سعد بن عباده بیعت کرده بودند، مهاجران حاضر در سقیفه شکست می خوردند.

بدین جهت است که عمر بن خطاب، بیعت ابوبکر را کاری مهم و نیرومند وصف کرده و گفته است: ما نگران آن بودیم که اگر بیعتی صورت نگیرد و ما از انصار جدا شویم، آنان در غیاب ما با افراد دلخواهشان بیعت کنند، و ما ناچار باشیم از آن ها پیروی کنیم یا به مخالفت با آنان برخیزیم که منشأ فساد بود.

در هر حال، از نظر تاریخی، در این نکته تردیدی نیست که امیرالمؤمنین(ع) و بنی هاشم و عده ای از شخصیت های برجسته مهاجران و انصار، که حضرت علی(ع) را امام منصوص و منصوب از جانب پیامبر(ص) می دانستند، در سقیفه حضور نداشتند. آنان در آن هنگام، در سوگ پیامبر(ص) نشسته و به وظیفه دینی و اخلاقی خود در قبال پیامبر(ص) عمل می کردند؛ بنابر این، احتجاج نکردن آنان به نصوص امامت در ماجرای سقیفه، به هیچ وجه بر نبودن چنین نصوصی دلالت نمی کند.

۲٫ در نقد نخستین دلیل منکران نص؛ یادآور شدیم که جمعی از مهاجران و انصار، در مسجد پیامبر(ص)و در جمع مسلمانان، درباره مسأله خلافت و امامت، با ابوبکر به احتجاج پرداختند. نصوص امامت از جمله مستندات آنان در احتجاج با ابوبکر بود؛ چنان که حضرت فاطمه زهرا(س) نیز در این باره احتجاج کرده است.

در روایات شیعه، احتجاج امیرالمؤمنین(ع) با ابوبکر نیز گزارش شده است؛ ولی در کتاب های اهل سنت در این باره مطلبی نقل نشده است؛ اگر چه احتجاج آن حضرت، با اصحاب شورا گزارش شده است؛ بنابر این، احتجاج نکردن حضرت علی(ع)، و هواداران آن حضرت به نصوص امامت را نمی توان یک مسأله قطعی دانست، و بر مبنای آن، بر فرضیه عدم نص در امامت استدلال کرد.

۳٫ گفتار و رفتار حضرت علی(ع) بیانگر آن است که برای وحدت مسلمانان در آن شرایط اهمیت بسیار زیادی قایل بود و از هر عملی که آن را خدشه دار می ساخت، پرهیز می کرد. گذشته از این که وحدت کلمه امت اسلامی، به خودی خود، حرمت و اهمیت والایی دارد، موقعیت اسلام و مسلمانان در آن زمان که از درون و بیرون تهدید می شد، اهمیت آن را دو چندان می ساخت. حکومت نوپای اسلامی از بیرون، از جانب دو امپراتوری آن زمان؛ یعنی ایران و روم و از درون، از جانب منافقان که تعدادشان کم نبود، تهدید می شد.
بدیهی است در چنان شرایطی هر کسی کوچکترین تعلق خاطری به سرنوشت اسلام و مسلمانان می داشت، از دامن زدن به مسایل اختلاف افکن پرهیز می کرد، چه رسد به امیر المؤمنین(ع) که برای پیروزی و استقرار آیین اسلام از هیچ فداکاری ای دریغ نکرده بود.

این احساس خطر را در سخنان عمر بن خطاب نیز مشاهده می کنیم؛ آن جا که گفته است: ما نگران بودیم اگر قبل از آن که کار بیعت به سامان برسد سقیفه را ترک گوییم، انصار، فردی از خود را به امامت برگزینند و ما ناگزیر از یکی از دو تصمیم شویم: پیروی از کسی که امامت او را نمی پسندیم یا مخالفت کردن که مفسده در پی داشت.

بنابراین در چنان شرایطی، قیام امیر المؤمنین(ع) برای تصدی مقام خلافت که بدون شک به جنگ و درگیری میان مسلمانان می انجامید، به هیچ وجه معقول و مشروع نبود. این جا سخن از شجاعت و ترس مطرح نیست، تا گفته شود امیرالمؤمنین(ع) فردی شجاع بود و در گرفتن حق خویش از فرد یا گروهی نمی هراسید؛ بنابر این، اگر امامت را حق خود می دانست، قیام می کرد. آری، امیر المؤمنین(ع) در راه حق، از کسی و چیزی جز خداوند بیم نداشت و تا پای جان پیش می رفت؛ ولی، در آن شرایط، حق این بود که وحدت امت اسلامی حفظ شود و اختلاف در مسأله امامت، به جنگ داخلی میان مسلمانان تبدیل نشود که در آن صورت، بنیاد اسلام با خطری جدی مواجه می شد.

۴٫ این فرضیه که در آن شرایط، افراد بسیاری بودند که آمادگی شنیدن سخن امیرالمؤمنین(ع) و حمایت از او را داشتند، نیز با قراین و شواهد تاریخی سازگاری ندارد؛ یعنی شرایط به گونه ای نبود که اگر امام(ع) قیام می کرد، اکثریت قاطع مسلمانان با او همراه می شدند و او می توانست بدون آسیب دیدن وحدت و یکپارچگی امت اسلامی، به حق مشروع خود در امامت دست یازد؛ چنان که خود در این باره فرموده است:

درباره مردم مطالعه کردم پس یاوری جزخاندانم نیافتم؛ مرگ آنان را نپسندیدم؛ دیدگانم را که خار در آن بود بر هم نهادم، و جرعه حوادث را با این که استخوان در گلویم بود، نوشیدم، و بر این همه ناملایمات راه شکیبایی پیش گرفتم.

در جای دیگر، از بی وفایی قریش و یاران آن ها در پیشگاه خداوند؛ زبان به شکوه گشوده و گفته است:

خدایا از قریش و یاران آنان به تو شکایت می کنم. آنان پیوند خویشاوندیم را پاره کردند و پیمانه حقم را واژگون ساختند و در مخالفت با من در حقی (امامت) که من به آن از آنان سزاوارتر بودم، هم داستان شدند.

ابن ابی الحدید گفته است: حضرت علی(ع) این سخن که جز خاندانم یاور نداشتم را با تکرار گفته است. هم چنین پس از وفات پیامبر(ص) گفته است: « ای کاش چهل نفر با اراده استوار می یافتم!». نصربن مزاحم در کتاب صفین و بسیاری از سیره نویسان آن را نقل کرده اند.

ابن قتیبه می نویسد: حضرت علی(ع) پس از جریان سقیفه با فاطمه زهرا(س) به مجالس انصار می رفت و از آنان طلب یاری می کرد؛ ولی آنان، بیعت خود با ابوبکر را عذر می آوردند و از پذیرش درخواست او سرباز می زدند. پاسخ این پرسش که چرا بیشتر مهاجران و انصار از یاری حضرت علی(ع) که امام منصوص و منصوب از جانب پیامبر(ص) بود سرباز زدند، در ادامه بحث بیان خواهد شد.

حاصل آن که:

۱٫ برخی از مهاجران و انصار، به نصوص امامت، با ابوبکر احتجاج کرده اند.

۲٫ امیرالمؤمنین(ع) در سقیفه حضور نداشت تا نصوص امامت را به حاضران گوشزد کند و با مدعیان خلافت احتجاج نماید. عدم حضور او در سقیفه نیز بدان سبب بود که او به انجام مراسم غسل و کفن و تجهیز بدن پیامبر(ص) مشغول بود.

۳٫ حضرت علی(ع) امامت را حق مشروع خود می دانست؛ ولی از این که برای گرفتن حق خود دست به مبارزه مسلحانه بزند سخت بر حذر بود؛ چرا که نتیجه آن را به ضرر اسلام و مسلمانان و به سود دشمنان درونی و بیرونی اسلام می دانست؛ بنابر این، تقیه امام(ع) تقیه از روی ترس نبود؛ بلکه تقیه بر اساس مصلحت اسلام و مسلمانان بود.

۴٫ نتیجه آن که؛ عدم حضور امام(ع) در سقیفه و احتجاج نکردن به نصوص امامت، و عدم قیام او برای گرفتن حق خویش، دلیل بر وجود نداشتن نص در باره جانشین پیامبر(ص) نیست.
۳٫ تعارض نصوص امامت

نصوص مربوط به جانشین پیامبر(ص) با یکدیگر ناسازگارند؛ زیرا یک دسته؛ نصوصی اند که شیعه بر امامت و خلافت حضرت علی(ع) نقل کرده است، و دسته دوم، نصوصی است که برخی از اهل حدیث و بکریه بر خلافت ابوبکر نقل کرده اند. هرگاه نصوص مربوط به یک مسأله با یکدیگر ناسازگار باشند و برای رفع ناسازگاری راه حل منطقی و عقلایی وجود نداشته باشد، آن نصوص، حجیت نخواهند داشت؛ بنا براین، برای تعیین امام، راهی جز بیعت و انتخاب وجود ندارد. عضد الدین ایجی پس از نقل نصوص شیعه بر امامت حضرت علی(ع) گفته است:

این نصوص، با نصوصی که بر امامت ابو بکر دلالت می کنند، تعارض دارند.

تفتازانی نیز آن جا که دلایل امامت ابوبکر را از دیدگاه اهل سنت ذکر کرده، این نصوص را نقل کرده است.

عبدالجبارمعتزلی نیز در مواردی از کتاب المغنی از تعارض نصوصی که بکریه بر خلافت ابوبکر نقل کرده اند با نصوص شیعه بر امامت حضرت علی(ع)سخن گفته است. و سید مرتضی سخنان وی را نقد کرده است.
نقد

۱٫ در میان نصوصی که بر خلافت ابوبکر ادعا شده است، هیچ نصی که از نظر سند متواتر و از نظر دلالت، صریح و آشکار باشد، یافت نمی شود؛ در حالی که نصوص امامت حضرت علی(ع) از نظر سند متواترند؛ حال یا متواتر نزد شیعه و اهل سنت، یا متواتر نزد شیعه؛ چنان که برخی از آن ها از نظر دلالت، صریح است؛ یعنی واژگان خلافت، امارت و وصایت در آن ها به کار رفته است.

نصوصی که این گونه نیستند نیز با قرینه های مقامی و مقالی بسیاری همراهند که دلالت آن ها بر امامت را آشکار می سازد؛ مانند حدیث غدیر؛ زیرا در این حدیث کلمه مولی به کار رفته است که علاوه بر معنای امامت و رهبری، در معنای محبت و نصرت نیز به کار رفته است؛ ولی قراین و شواهد بسیاری وجود دارد که با توجه به آن ها معنایی جز امامت و رهبری فهمیده نمی شود.

۲٫ نصوصی که بکریه و برخی اهل حدیث بر امامت ابوبکر، نقل کرده اند، فقط از طریق اهل سنت نقل شده است؛ در حالی که نصوص امامت حضرت علی(ع) را علاوه بر شیعه، اهل سنت نیز نقل کرده اند.

۳٫ نصوص مورد ادعای بکریه و برخی اهل حدیث بر امامت ابوبکر با احادیث معتبر نزد آنان ناسازگاری دارند و همین امر سبب شده است که بیشتر عالمان اهل سنت، از این نصوص اعراض کرده، به عدم نص بر خلافت ابوبکر معتقد شوند. از آن جمله است حدیث عبدالله بن عمر که در صحاح اهل سنت نقل شده است. مطابق این حدیث، به عمر پیشنهاد شد کسی را به جانشینی خود برگزیند. وی در پاسخ گفت:

اگر جانشین تعیین کنم، کسی که از من بهتر بود؛ یعنی ابوبکر جانشین تعیین کرد، و اگر جانشین تعیین نکنم کسی که از من بهتر بود؛ یعنی پیامبر(ص) جانشین تعیین نکرد.

در حدیث دیگری آمده است که از عایشه پرسیدند:

اگر پیامبر(ص) جانشین تعیین می کرد، چه کسی را بر می گزید.

۴٫ شواهد و قراین تاریخی بسیاری بر منصوص نبودن خلافت ابوبکر دلالت دارد که به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

۱٫ اگر خلافت او منصوص بود، در سقیفه آن گاه که در مقام احتجاج با انصار بر آمد به آن استناد می کرد؛ زیرا بدون شک احتجاج به نص خاص بر خلافت وی بسیار گویا تر از احتجاج به این مطلب بود که امامت در قریش است.

۲٫ اگر خلافت وی منصوص بود، در سقیفه خطاب به انصار نمی گفت: با هر یک از این دو نفر، یعنی عمر و ابو عبیده جراح که می خواهید بیعت کنید؛ زیرا این پیشنهاد، با تصمیم پیامبر(ص) درباره جانشینی وی ناسازگار است.

۳٫ اگر خلافت وی منصوص بود، نمی گفت : ای کاش از پیامبر پرسیده بودم امر امامت پس از وی از آن چه کسی است، تا در این باره نزاعی رخ ندهد.
۴٫ شواهد فقدان نص

منکران وجود نص بر امامت، برای اثبات دیدگاه خود به مجموعه ای از شواهد تاریخی استناد کرده اند. این شواهد که در آثار متکلمان معتزلی و اشعری مطرح شده است و سعد الدین تفتازانی آن ها را در شرح المقاصد بازگو کرده است، عبارت اند از:

۱٫ عباس، به حضرت علی(ع) گفت: دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم تا مردم بگویند: عموی پیامبر(ص) با پسر عموی خود بیعت کرد، در نتیجه حتی دو نفر، درباره امامت تو اختلاف نخواهند کرد.

۲٫ عمر، از ابو عبیده خواست دستش را جلو آورد تا با او بیعت کند.

۳٫ ابوبکر، از حاضران در سقیفه خواست با عمر یا ابوعبیده بیعت کنند.

۴٫ ابوبکر گفته است: کاش از پیامبر پرسیده بودم منصب امامت پس از او از آن چه کسی است، تا درباره آن نزاع نمی کردیم.

۵٫ حضرت علی(ع) عضویت در شورای شش نفره برای تعیین امامت را پذیرفت. لازمه این عمل آن است که وی به امامت هر یک از آنان رضایت داده است.

۶٫ حضرت علی(ع) در احتجاج با معاویه، به بیعت مردم با او استناد کرده است، نه نص پپامبر بر امامت او.

۷٫ هنگامی که مردم، پس از عثمان می خواستند با حضرت علی(ع) بیعت کنند، به آنان گفت: از من بگذرید و فرد دیگری را جستجو کنید.

۸٫ حضرت علی(ع) در دوران خلافت ابوبکر و عمر، با آنان همکاری می کرد و آن ها را یاری می داد. هر گاه در مسایل مهمی مانند جنگ، با او مشورت می کردند، آنچه برای آنان اصلح بود، پیشنهاد می داد.

۹٫ حضرت علی(ع) در هیچ یک از خطبه ها و نامه ها و مواردی که مفاخر خود را بر شمرده و با مخالفان به اختصام و احتجاج پرداخته از نصوص امامت خود سخن نگفته است.

۱۰٫ زیدبن علی، با مقام بلندی که داشت و بسیاری از بزرگان اهل بیت نص بر امامت حضرت علی(ع) را انکار کرده اند.

سیف الدین آمدی نیز بر نفی نص بر امامت شواهدی را یاد آور شده که سه نمونه ذیل از آن جمله است.

۱۱٫ هنگامی که از عمر درباره تعیین جانشین برای خود پرسیدند، پاسخ داد: اگر کسی را به جانشینی خود برگزینم، ابوبکر که بهتر از من بود، چنین کرد، و اگر کسی را به جانشینی خود برنگزینم، پیامبر که بهتر از من بود، این گونه عمل کرد.

۱۲٫ هنگامی که پیامبر(ص) در بستر بیماری بود، عباس به حضرت علی(ع) گفت: بیا نزد پیامبر(ص) برویم و در باره امامت پس از وی از او سؤال کنیم. اگر امامت از آن ماست، پیامبر(ص) آن را بیان خواهد کرد و اگر از ما نیست مردم را به رعایت ما سفارش کند.

۱۳٫ هنگامی که حضرت علی(ع) در بستر شهادت بود، به وی گفتند: آیا کسی را به جانشینی خود بر نمی گزینی؟ حضرت علی(ع) پاسخ داد: «من برای خود جانشین تعیین نمی کنم و شما را به حال خود وا می گذارم. اگر خداوند شما را به خیر ببیند، شما را بر بهترینتان هماهنگ می سازد؛ همان گونه که در باره ما چنین کرد.»

سیف الدین آمدی گفته است: «این شواهد بیانگر آن است که پیامبر(ص) فرد یا افرادی را به عنوان جانشین خود تعیین نکرده است».

یاد آور می شویم، استناد به این گونه مطالب، به صورت شواهد تاریخی بر نفی نص بر جانشین پیامبر(ص) و امام امت اسلامی، پیش از متکلمان اشعری، توسط متکلمان معتزلی صورت گرفته است، چنان که قاضی عبدالجبار آن ها را از ابوعلی و ابوهاشم جبایی نقل کرده است.
ارزیابی و نقد

شواهد یاد شده را می توان به دو دسته تقسیم کرد: یکی از شواهد مربوط به حضرت علی(ع) و دیگری شواهد مربوط به صحابه دیگر (ابوبکر، عمر، ابوعبیده، عباس و ابوسفیان).
الف: شواهد مربوط به حضرت علی(ع)

این شواهد عبارتند از:

۱٫ حضرت علی(ع) به نصوص امامت احتجاج نکرده، و آن ها را با عنوان مفاخر و مناقب خود بیان نکرده است.

۲٫ حضرت علی(ع) برای خود جانشینی تعیین نکرده؛ و آن را به تصمیم گیری و انتخاب مردم واگذار کرده است.

۳٫ هنگامی که مردم می خواستند با حضرت علی(ع) بیعت کنند، فرمود: «از من بگذرید و فرد دیگری را برای این مقام جست و جو کنید».

۴٫ حضرت علی(ع) با ابوبکر و عمر همکاری می کرد و در مشورت، آن چه برای آن ها صلاح بود اظهار می نمود.

۵٫ حضرت علی(ع) عضویت در شورای شش نفره تعیین امام را که خلیفه دوم تعیین کرده بود، پذیرفت.

۶٫ حضرت علی(ع) با معاویه، به بیعت مردم با او احتجاج کرد، نه به نصوص امامت.

در نقد شواهد یاد شده، نکات ذیل در خور توجه و تفکر است:

۱٫ در بحث های گذشته، با استناد به منابع حدیثی و تاریخی اهل سنت، یادآور شدیم که حضرت علی(ع) در جمع شورای شش نفره، بخشی از فضایل و مناقب خود را بر شمرده و با آنان احتجاج کرد. حدیث غدیر و حدیث منزلت از آن جمله است. روشن است که چون شورای مزبور، برای تعیین خلیفه پیامبر(ص) تشکیل شده بود، موارد یاد شده توسط امام(ع) به عنوان دلایل امامت بیان شده است، نه یاد آوری فضایلی بی ارتباط با مسأله امامت. در بحث های پیشین احتجاج حضرت فاطمه زهرا(س) را به حدیث غدیر نیز نقل کردیم.
احتجاج به نصوص امامت، توسط حضرت علی(ع) و یاران او با خلیفه اول و دیگران، در منابع شیعی گسترده تر و نمایان تر است. عدم احتجاج امام(ع) و یاران او در اجتماع سقیفه، بدان سبب بود که اصولاً آنان، در اجتماع حضور نداشتند.

۲٫ این سخن، که امیر المؤمنین(ع) برای خود جانشین تعیین نکرد و آن را به تصمیم و انتخاب مردم واگذاشت، از چند جهت قابل نقد است؛ نخست، این که چنین مطلبی در منابع شیعی نقل نشده و اعتبار سندی آن نیز ثابت نیست. دوم، این که در منابع شیعی، خلاف آن نقل شده و آمده است که حضرت علی(ع) امام حسن مجتبی(ع) را پیشوای مسلمانان پس از خود تعیین کرد . سوم، این که مفاد این نقل، این است که حضرت علی(ع) خلفای قبل از خود را برتر از خود می دانسته است؛ در حالی که روایات متواتر، بر خلاف آن دلالت دارد، مانند:

۱٫ خدایا محبوب ترین خلق نزد خود را بیاور تا بامن این مرغ را بخورد.

۲٫ پیامبر(ص) خطاب به حضرت زهرا(س) فرمود:

خداوند، از میان ساکنان زمین دو مرد را برگزید، یکی پدر، و دیگری را همسر تو قرار داد.

۳٫ علی بزرگ عرب است.

۴٫ علی، بهترین امت من است.

۵٫ علی، بهترین کسی است که جانشین من می شود.

۶٫ علی بهترین انسان است.

۷٫ در گفت گویی که میان حضرت علی(ع) و عثمان واقع شد، عثمان به آن حضرت، عرض کرد: «ابوبکر و عمر از تو برترند». امام(ع) پاسخ داد: «من از تو و آن دو بهترم؛ زیرا من قبل از آن دو خدا را عبادت کردم و تو پس از آن دو خدا را عبادت کردی».

۸٫ امام(ع) فرموده است: هیچ کس با ما اهل بیت پیامبر مقایسه نمی شود.

۹٫ در جریان وقایعی که میان حضرت علی(ع) و خوارج رخ داد، مسروق به عایشه گفت: «از تو می خواهم بدون در نظر گرفتن وقایع ناگواری که میان تو و علی(ع) رخ داده است، درباره حضرت علی(ع) و خوارج داوری کنی». عایشه گفت: «از پیامبر شنیدم که می فرمود: «آنان، بدترین خلایقند که برترین خلایق با آنان جنگ خواهند کرد».

این ها و نمونه های بسیار دیگری که بر برتری امیرالمؤمنین(ع) بر خلفا و دیگر صحابه دلالت می کند و در کتاب های حدیث و تاریخ شیعه و اهل سنت نقل شده است، نادرستی نقل یاد شده را آشکار می سازد.

۳٫ خودداری حضرت علی(ع) از پذیرش بیعت مردم پس از مرگ عثمان، بر منصوص نبودن امامت وی دلالت ندارد. این عمل حضرت علی(ع) از یک سو اعتراض به رفتار گذشته مردم بود که به جای بیعت با وی که امام منصوب از جانب پیامبر(ص) بود با دیگران بیعت کردند؛ از سوی دیگر، راه هر گونه عذر و بهانه را بر مردم و بیعت شکنی آنان می بست؛ زیرا آنان با اصرار فراوان با وی بیعت کرده اند. این، شیوه ای کاملا عقلانی و منطقی است.

۴٫ همکاری حضرت علی(ع) با خلفا ـ چنان که خود او بارها یاد آور شده است، و در بحث های قبل نمونه هایی از سخنان حضرت علی(ع) در این باره را نقل کردیم ـ برای رعایت مصالح اسلام و مسلمانان بود و به هیچ وجه، بر حقانیت خلافت آنان از نظر حضرت علی(ع) دلالت ندارد.

۵٫ امامت؛ حق معقول و مشروع امیرالمؤمنین(ع) بود، و هر گونه اقدام منطقی و مشروع برای گرفتن حق خویش؛ عاقلانه و مقبول است. پذیرش عضویت در شورای شش نفره از سوی حضرت علی(ع) بر همین قاعده استوار بوده است؛ به ویژه آن که حضرت علی(ع) ازاین فرصت به بهترین صورت استفاده نمود. و با استناد به نصوص امامت خود، با اعضای شورا احتجاج کرد.

۶٫ احتجاج امیرالمؤمنین(ع) با معاویه به بیعت مسلمانان با او، به جای احتجاج به نصوص امامت، بر پایه جدال احسن استوار بوده است. امام(ع) با این روش، راه هر گونه بهانه جویی را بر معاویه بست؛ زیرا او، بیعت را به عنوان راه تعیین امام در باره خلفای پیشین پذیرفته بود؛ و اکنون می بایست به حکم همان منطق، امامت حضرت علی(ع) را پذیرا شود و تسلیم او گردد. حضرت علی(ع) اگر با نصوص امامت با وی احتجاج می کرد، معاویه می توانست به رفتار خلفای گذشته در تأویل نصوص خلافت و اعراض از آن ها استناد نماید، در آن صورت، احتجاج امام(ع) با او، وی را مغلوب و ملزم نمی ساخت.
ب: شواهد مربوط به خلفا و دیگران

این شواهد عبارتند از:

۱٫ عباس، به علی(ع) گفت: «بیا تا از پیامبر درباره خلیفه او بپرسیم تا روشن شود آیا مقام خلافت و امامت به ما می رسد یا نه؟»

۲٫ عباس، به علی(ع) گفت: «دستت را جلو بیاور تا با تو بیعت کنم، تا امامت تو اثبات شود و کسی با تومخالفت نکند».

۳٫ ابوبکر گفته است: «کاش از پیامبر(ص) درباره جانشین او سؤال کرده بودیم، تا در این باره نزاعی رخ نمی داد».

۴٫ ابوبکر، از حاضران در سقیفه خواست با عمر یا ابو عبیده بیعت کنند.

۵٫ عمر، در سقیفه به ابوعبیده گفت: «دستت را جلو بیاور تا با تو بیعت کنم».

۶٫ عمر، درباره تعیین کردن یا نکردن جانشین برای خود گفته است: «اگر تعیین نکنم، به سیره پیامبر عمل کرده ام».

۷٫ زید شهید و بسیاری از بزرگان اهل بیت، نص بر امامت حضرت علی(ع) را انکار کرده اند.

ارزیابی و نقد

۱٫ درباره موضع خلفا (ابوبکر و عمر) درباره نصوص امامت حضرت علی(ع) یادآور می شویم که شواهد تاریخی بسیار، بیانگر این واقعیت است که آنان، برابر گفتار یا رفتار پیامبر(ص) ـ به ویژه در مسایل مربوط به تدبیر امور جامعه اسلامی ـ برای خود حق اجتهاد و اظهار نظر قایل بودند. به همین علت بود که در اجرای دستور پیامبر(ص) درباره سپاه اسامه ابن زید تعلل ورزیدند. عمر دستور پیامبر(ص) به آوردن قلم و کاغذ برای نوشتن نامه ای سرنوشت ساز را هذیان گویی دانست. در جریان صلح حدیبیه، با درشتی به تصمیم پیامبر(ص) اعتراض کرد و نمونه های بسیار دیگر؛ بنابر این، بی توجهی آنان به نصوص، و طرح بیعت و انتخاب برای تعیین جانشین پیامبر(ص) به هیچ وجه، دلیل انکار نصوص امامت توسط آنان نمی باشد.

۲٫ نخستین سخنی که از عباس عموی پیامبر(ص) نقل شده است، به هیچ وجه، با منصوص بودن امامت حضرت علی(ع) منافات ندارد؛ زیرا مقصود وی از پرسش از پیامبر(ص) درباره این که آیا بنی هاشم به خلافت خواهند رسید یا دیگران، می تواند این باشد که آیا بنی هاشم که امامت، حق شرعی آنان است، به حق خود خواهند رسید یا نه؟

به عبارت دیگر، پرسش از پیامبر(ص) به استحقاق امامت ربطی نداشته، بلکه مربوط به این بوده است که آیا امامت به کسی که مستحق آن است خواهد رسید یا نه؟ چنین پرسشی هایی عقلایی و متعارف است، مانند این که فردی وصیت کند پس از مرگ او مقداری از اموالش به یکی از خویشاوندان او اعطا شود. هنگام مرگ آن فرد، کسی که در حق او وصیت شده است از او بپرسد اموال مزبور، از آن چه کسی خواهد بود؟ بدون شک، مقصود از پرسش مزبور، این نیست که آن مال، حق چه کسی است؛ بلکه مقصود این است که آیا حق وی به او داده خواهد شد یا نه؟ گواهی احتمال یاد شده این است که پیامبر(ص)در پاسخ آنان فرموده است: «إنکم المقهورون» یا «إنکم المظلومون»، مفاد این پاسخ این است که حق شما پایمال خواهد شد.

۳٫ دومین سخن عباس ابن عبدالمطلب نیز با منصوص بودن امامت حضرت علی(ع) منافات ندارد؛ زیرا بیعت کردن با کسی، به لحاظ عقلی و شرعی، مستلزم این نیست که مشروعیت رهبری او ناشی از بیعت باشد؛ بلکه بیعت می تواند به معنای اعلان حمایت و نصرت از کسی که از جانب خداوند به رهبری مردم برگزیده شده است باشد؛ چنان که بیعت مسلمانان با پیامبر گرامی به همین معنا بوده است. می توان گفت عباس می خواسته با بیعت خود، بیعت در سقیفه را خنثی سازد، ولی حضرت علی(ع) که از ناکار آمدی آن آگاه بود، یا به دلیلی، آن را مصلحت نمی دانست، پیشنهاد او را نپذیرفت.

۴٫ هیچ دلیلی بر این که زید شهید، نص بر امامت حضرت علی(ع) را انکار کرده است ارائه نشده، و این سخن ادعایی بیش نیست. آری برخی از فرقه های زیدیه منکر نص بر امامت علی(ع) بوده و در این باره، با معتزله بغداد هم عقیده اند. به نظر آنان، امامت حضرت علی(ع) منصوص نبوده است؛ ولی از نظر صفات و شایستگی های مربوط به امامت، او افضل و احق به امامت بود؛ ولی امامت افضل در هر شرایطی لازم نیست و عمل صحابه در عدول از امامت افضل، بنابر مصالحی بوده که آنان تشخیص داده اند. لیکن رأی رایج میان زیدیه که در طول تاریخ این مذهب، به رسمیت شناخته شده و تداوم یافته، این است که امامت امیرالمؤمنین، و امام حسن و امام حسین? منصوص به نص خاص بوده است.

گذشته از این، شهرستانی، آن جا که دیدگاه زید درباره امامت را نقل کرده، گفته است: به اعتقاد زید، علی(ع) افضل صحابه بود و بدین سبب، امامت، حق او بود، لکن صحابه بر اساس مصالحی که در نظر داشتند، امامت را به ابوبکر سپردند؛ زیرا می خواستند با این کار از بروز فتنه ها جلوگیری کنند؛ چون زمان چندانی از جنگ های صدر اسلام نگذشته بود و هنوز شمشیر علی(ع) از خون مشرکان قریش و دیگران خشک نشده بود و کینه های جاهلی هم چنان در دل های آن ها بود؛ بدین جهت، قلب ها به امامت حضرت علی(ع) تمایل نداشت، و مردم فرمانبردار او نمی شدند. بر این اساس، مصلحت اقتضا می کرد کسی زمام امامت را در دست گیرد که مردم او را به نرم خویی بشناسند و از نظر سن و پیشینه اسلامی نیز بر دیگران مقدم باشد، و در عین حال، با پیامبر(ص) نیز نسبت نزدیکی داشته باشد. گواه بر این مطلب، این است که وقتی ابوبکر، عمر را به جانشینی خود برگزید، برخی به سبب درشتخویی عمر، این اقدام را مورد انتقاد قرار دادند.

توجیه و تأویل مزبور، درباره نصوص امامت حضرت علی(ع) نیز قابل طرح است. قائلان به منصوص بودن امامت حضرت علی(ع)، به افضلیت او نیز اعتقاد داشتند، بدین سبب، از تفسیر و تأویل یاد شده نمی توان به دست آورد که زید بن علی منکر منصوص بودن امامت حضرت علی(ع) بوده است. افزون بر این دلیل معتبری نیز بر اینکه زید، منکر نص بر امامت حضرت علی(ع) بوده، ارائه نشده است.

پدید آورنده : علی ربانی گلپایگانی