خطبه

نوشته‌ها

خطبه امام حسن(ع) پس از شهادت پدر(۲۲ رمضان)

چکیده

اى مردم در این شب قرآن نازل شد، و در این شب عیسى بن مریم را به آسمان بردند، و در این شب یوشع بن نون کشته شد، و در این شب پدرم امیر المؤمنین(علیه السلام)از این جهان رحلت کرد، به خدا سوگند هیچ یک از اوصیا بر پدرم در رفتن به بهشت پیشى نجسته، و نه هر کس که پس از اوست، و این گونه بود که رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) او را در هر ماموریت جنگى که مى فرستاد جبرئیل در سمت راست او و میکائیل در سمت چپ او مى جنگیدند و هیچ درهم و دینارى پس از خود به جاى نگذارد جز هفتصد درهم که از جیره بیت المال او زیاد و اضافه آمده بود و آن را جمع کرده بود تا خادمى براى خانواده خود خریدارى کند.

عموم راویان حدیث و مورخین نوشته اند شبى که امیر المؤمنین(علیه السلام)به شهادت رسید و حسنین(علیهم السلام) جنازه پدر را دفن کردند، فرداى آن شب امام مجتبى(علیه السلام) به مسجد رفت و براى مردم سخنرانى کرد، و طبق روایت امالى صدوق سخنرانى آن حضرت این گونه بود که پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

«ایها الناس فى هذه اللیله نزل القرآن، و فى هذه اللیله، رفع عیسى بن مریم، و فى هذه اللیله قتل یوشع بن نون، و فى هذه اللیله مات ابى امیر المؤمنین(علیه السلام)، و الله لا یسبق ابى احد کان قبله من الاوصیاء الى الجنه، و لا من یکون بعده، و ان کان رسول الله (صلّى اللّه علیه و آله) لیبعثه فى السریه فیقاتل جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن یساره و ما ترک صفراء و لا بیضاء الا سبعماه درهم فضلت من عطائه کان یجمعها لیشترى بها خادما لاهله »[۱]

(اى مردم در این شب قرآن نازل شد، و در این شب عیسى بن مریم را به آسمان بردند، و در این شب یوشع بن نون کشته شد، و در این شب پدرم امیر المؤمنین(علیه السلام)از این جهان رحلت کرد، به خدا سوگند هیچ یک از اوصیا بر پدرم در رفتن به بهشت پیشى نجسته، و نه هر کس که پس از اوست، و این گونه بود که رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) او را در هر ماموریت جنگى که مى فرستاد جبرئیل در سمت راست او و میکائیل در سمت چپ او مى جنگیدند و هیچ درهم و دینارى پس از خود به جاى نگذارد جز هفتصد درهم که از جیره بیت المال او زیاد و اضافه آمده بود و آن را جمع کرده بود تا خادمى براى خانواده خود خریدارى کند.)

و شیخ مفید در ارشاد سخنرانى آن حضرت را این گونه نقل کرده: «و روى ابو محنف لوط بن یحیى، قال: حدثنى اشعث بن سوار، عن ابى اسحق السبیعى و غیره، قالوا: خطب الحسن بن على(علیه السلام) فی صبیحه اللیله التى قبض فیها امیر المؤمنین (علیه السلام) فحمد الله و اثنى علیه و صلى على رسول الله(صلّى اللّه علیه و آله) ثم قال: لقد قبض فى هذه اللیله رجل لم یسبقه الاولون بعمل و لا یدرکه الآخرون بعمل لقد کان یجاهد من رسول الله فیقیه بنفسه، و کان رسول الله(صلّى اللّه علیه و آله) یوجهه برایته فیکنفه جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن شماله، و لا یرجع حتى یفتح الله على یدیه.

و لقد توفى(علیه السلام)فى اللیله التى عرج فیها بعیسى بن مریم، و فیها قبض یوشع بن نون وصى موسى(علیه اسلام) و ما خلف صفراء و لا بیضاء الا سبعماه درهم، فضلت عن عطائه اراد ان یبتاع بها خادما لاهله.

ثم خنقته العبره فبکى و بکى الناس معه.

ثم قال: انا ابن البشیر انا ابن النذیر، انا ابن الداعى الى الله باذنه، انا ابن السراج المنیر، انا من اهل بیت اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، انا من اهل بیت فرض الله مودتهم فى کتابه فقال تعالى: «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القربى، و من یقترف حسنه نزد له فیها حسنا»[۲] فالحسنه مودتنا اهل البیت »[۳]

(ابو محنف (به سندش) از ابى اسحق سبیعى و دیگران روایت کرده که گفتند: امام حسن(علیه السلام) در بامداد آن شبى که امیر المؤمنین (علیه السلام) در آن شب از دنیا رفت خطبه خواند، و حمد و ثناى خداى را به جاى آورد و بر رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) درود فرستاد، آنگاه فرمود:

به حقیقت در این شب مردى از دنیا رفت که پیشینیان در کردار از او پیشى نجستند، و آیندگان نیز در کردار به او نرسند، همانا با رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) جهاد کرد و با جان خویش از آن حضرت دفاع نمود، و رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) او را با پرچم خود(به جنگها) فرستاد و(جبرئیل و میکائیل) او را در میان مى گرفتند، جبرئیل از سمت راستش، و میکائیل از سمت چپ او، و باز نمى گشت تا به دست تواناى او خداوند (جنگ را) فتح کند.

 و در شبى از دنیا رفت که عیسى بن مریم در آن شب به آسمان بالا رفت، و یوشع بن نون وصى حضرت موسى(ع)در آن شب از دنیا رفت، و هیچ درهم و دینارى از خود به جاى نگذاشته جز هفتصد درهم که آن هم از بهره اش(که بیت المال داشت)زیاد آمده، و مى خواست با آن پول براى خانواده خود خادمى خریدارى کند، (این سخن را فرمود) سپس گریه گلویش را گرفت و گریست، مردم نیز با آن حضرت گریه کردند، آنگاه فرمود:

منم فرزند بشیر(مژده دهنده به بهشت، یعنى رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) که از نامهاى آسمانى او بشیر است) منم فرزند نذیر(ترساننده از جهنم)منم فرزند آن کس که به اذن پروردگار مردم را به سوى او مى خواند، منم پسر چراغ تابناک(هدایت)، من از خاندانى هستم که خداى تعالى پلیدى را از ایشان دور کرده و به خوبى پاکیزه شان فرموده، من از آن خاندانى هستم که خداوند دوستى ایشان را در کتاب خویش (قرآن) فرض و واجب دانسته و فرموده است: «بگو نپرسم شما را بر آن مزدى جز دوستى در خویشاوندانم و آنکه فراهم کند نیکى را بیفزاییمش در آن نکویى را»پس نیکى در این آیه دوستى ما خاندان است.

و نظیر همین دو سخنرانى با مختصر اختلافى در بسیارى از کتابهاى اهل سنت نیز نقل شده که هر که خواهد مى تواند در ملحقات احقاق الحق بخواند.[۴]

پى نوشتها:

[۱] . امالى صدوق، ص ۱۹۲٫

[۲] . سوره شورى، آیه ۲۲٫

[۳] . ارشاد مفید، ج ۲، (مترجم)، ص ۴، و نظیر این روایت از امالى شیخ و تفسیر فرات و غیره نیز نقل شده(بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۱).

[۴] . ملحقات احقاق الحق، ج ۱۱، صص ۹۳-۱۸۲٫

منبع:  سید هاشم رسولى محلاتى؛زندگانى امام حسن مجتبى علیه السلام، ص. ۱۹۲

خطب امام سجاد علیه السلام

اشاره:

علی بن حسین بن علی بن ابی‌طالب، مشهور به امام سجاد و زین العابدین (۳۸- ۹۵ق)، چهارمین امام شیعیان. مدت امامت وی ۳۵ سال بود. امام سجاد(ع) در واقعه کربلا حضور داشت ولی به علت بیماری، در جنگ شرکت نکرد. لشکر عمر بن سعد پس از شهادت امام حسین(ع) او را همراه اسیران کربلا به کوفه و شام بردند. خطبه امام سجاد در شام باعث آگاهی مردم از جایگاه اهل بیت شد. واقعه حره، نهضت توابین و قیام مختار در زمان امام سجاد(ع) روی داد. مجموعه ادعیه و مناجات امام سجاد(ع) در کتاب صحیفه سجادیه گرد آمده است. رساله الحقوق، رساله‌ای کوچک درباره تکالیف بندگان در برابر خدا و خلق خدا، منسوب به اوست.

خطبه تاریخی امام سجاد علیه السلام

در این اثناء امام زین العابدین علیه السلام از سراپرده خود بیرون آمد و با اشاره مردم را به سکوت، دعوت کرد، نفسها در سینه ها ماند و سکوت مطلق همه جا را فرا گرفت، آنگاه امام سجاد علیه السلام اینگونه خطبه تاریخی خود را ایراد فرمود: پس از حمد و ثنای الهی، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یاد کرد و بر او درود فرستاد و خطاب به مردم گفت: ایها الناس! من عرفنی فقد عرفنی، و من لم یعرفنی فانا علی بن الحسین المذبوح بشط الفرات من غیر ذحل و لا ترات، انا ابن من انتهک حریمه و سلب نعیمه و انتهب ماله و سبی عیاله، انا ابن من قتل صبرا، فکفی بذلک فخرا. ایها الناس! ناشدتکم بالله هل تعلمون انکم کتبتم الی ابی وخدعتموه، و اعطیتموه من انفسکم العهد و المیثاق والبیعه ثم قاتلتموه و خذلتموه؟ فتبا لکم ما قدمتم لانفسکم و سوء لرأیکم، بایه عین تنظرون الی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول لکم: قتلتم عترتی و انتهکتم حرمتی فلستم من امتی. ای مردم! هر کس مرا می شناسد، می داند که من کیستم، و آن که مرا نمی شناسد (بداند که) من علی فرزند حسین هستم که او را در کنار فرات (با کامی خشکیده و عطشناک) بدون هیچ گناهی، از دم شمشیر گذراندند، من فرزند آن کسی هستم که پرده حریم حرمت او را دریدند، و اموال او را به غارت بردند، و افراد خانواده او را به زنجیر اسارت کشیدند، من فرزند آن کسی هستم

که او را به زاری کشتند، و همین افتخار ما را بس است. ای مردم! شما را بخدا سوگند آیا به خاطر دارید که به پدرم نامه ها نوشتید (و او را دعوت کردید) ولی با او نیرنگ باختید؟! (به خاطر دارید که) با او پیمان (وفاداری) بستید و با او (و نماینده او) بیعت کردید، ولی (به هنگام حادثه) او را تنها گذاردید؟! (و به این هم بسنده نکردید) و با او به پیکار برخاستید؟! شما را هلاکت و نابودی باد! چه (بد) توشه ای (از پیش) برای خود فرستادید! و رأی شما (چه) زشت و ناپسند بود. به من بگوئید که با کدام چشم می خواهید به روی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بنگرید هنگامی که به شما بگوید: عترت مرا کشتید، حریم حرمت مرا شکستید، پس شما دیگر از امت من به حساب نمی آیید؟!. وقتی سخن امام بدین جا رسید، از هر طرف صدای آن جماعت بیشمار به گریه بلند شد و به همدیگر می گفتند: (دیدید) که نابود شدید و درنیافتید؟ امام سجاد علیه السلام در دنباله سخنان خود فرمود: رحمت خدا بر آنکس باد که پند مرا بپذیرد و سفارش مرا در رابطه با خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و دودمان او به خاطر بسپارد، چرا که من به نیکی از رسول خدا علیه السلام پیروی می کنم و رفتار او را در پیش می گیرم. مردم یک صدا بانگ برداشتند که: ای پسر پیامبر خدا! ما فرمانبردار (فرامین) توایم! و پیمان تو را محترم و دلهای خود را به جانب تو معطوف می داریم! و هوای

تو را در سر می پروریم! رحمت خدا بر تو باد! تو فرمان بده تا با هر آنکه با تو در آمیزد، بستیزیم! و با هر کس که تسلیم فرامین تو باشد، از در آشتی درآییم! و یزید را (از اریکه قدرت به زیر کشیم و او را) اسیر کنیم! و از کسانی که بر شما و خاندان ستم روا داشتند، بیزاری جسته و انتقام خون پاکان شما را از آنان بگیریم!! امام سجاد علیه السلام فرمود: هیهات! ایها الغدره المکره! حیل بینکم و بین شهوات انفسکم، اتریدون ان تأتوا الی کما اتیتم الی آبائی من قبل، کلا و رب الرقصات الی منی، فان الجرح لما یندمل، قتل ابی بالامس و اهل بیته معه، فلم ینسنی ثکل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم وثکل ابی و بنی ابی وجدی شق لها زمی و مرارته بین حناجری و حلقی، و غصصه تجری فی فراش صدری، و مسالتی ان لا تکونوا لنا و لا علینا. هیهات! ای بی وفایان نیرنگباز! در میان شما و خواسته های شما پرده ای کشیده شده است، آیا برآنید که با من نیز به همان گونه که با پدران من رفتار کردید، عمل کنید؟! (مطمئن باشید که به یاوه های شما ترتیب اثر نمی دهم و) هرگز چنین نخواهد شد (که شما مرا به راهی که می خواهید سوق دهید)! بخدای راقصات [۱] بسوی منی سوگند، که هنوز آن زخم عمیقی که دیروز از قتل عام و کشتار پدرم و فرزندان و (اصحاب) او در قلب من پدید آمده است، التیام نیافته و هنوز داغ رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم

را فراموش نکرده بودم که آلام و مصیبتهای پدرم و فرزندان پدر و جد بزرگوارم، موی سر و صورت مرا سپید کرد و هنوز مزه تلخ آن را در گلوگاه خود احساس می کنم، و اندوه این آلام جانفرسا هنوز در قفسه سینه من مانده است! خواسته من از شما این است که (حداقل بی تفاوت باشید!) نه از ما طرفداری کنید و نه با ما از در جنگ و دشمنی درآیید! پس امام سجاد علیه السلام خطبه خود را با این ابیات پایان داد: لا غرو ان قتل الحسین و شیخه قد کان خیرا من حسین و اکرما فلا تفرحوا یا اهل کوفه بالذی اصیب حسین کان ذلک اعظما قتیل بشط النهر نفسی فداءه جزاء الذی ارداه نار جهنما [۲] .

خطبه حضرت سجاد علیه السلام در مسجد شام
حضرت علی بن الحسین علیه السلام از یزید درخواست نمود که در روز جمعه به او اجازه دهد در مسجد خطبه بخواند، یزید رخصت داد؛ چون روز جمعه فرا رسید یزید یکی از خطبای مزدور خود را به منبر فرستاد و دستور داد هر چه تواند به علی و حسین علیهماالسلام اهانت نماید و در ستایش شیخین و یزید سخن براند، و آن خطیب چنین کرد. امام سجاد علیه السلام از یزید خواست تا به وعده خود وفا نموده و به او رخصت دهد تا خطبه بخواند، یزید از وعده ای که به امام علیه السلام داده بود پشیمان شد و قبول نکرد. معاویه پسر یزید به پدرش گفت: خطبه این مرد چه تأثیری دارد؟ بگذار تا هر چه می خواهد، بگوید. یزید گفت: شما قابلیتهای این خاندان را نمی دانید، آنان علم و فصاحت را

از هم به ارث می برند، از آن می ترسم که خطبه او در شهر فتنه برانگیزد و وبال آن گریبانگیر ما گردد [۳] . به همین جهت یزید از قبول این پیشنهاد سرباز زد و مردم از یزید مصرانه خواستند تا امام سجاد علیه السلام نیز به منبر رود. یزید گفت: اگر او به منبر رود، فرود نخواهد آمد مگر اینکه من و خاندان ابوسفیان را رسوا کرده باشد! به یزید گفته شد: این نوجوان چه تواند کرد؟! یزید گفت: او از خاندانی است که در کودکی کامشان را با علم برداشته اند. بالاخره در اثر پافشاری شامیان، یزید موافقت کرد که امام به منبر رود. آنگاه حضرت سجاد علیه السلام به منبر رفته و پس از حمد و ثنای الهی خطبه ای ایراد کرد که همه مردم گریستند و بیقرار شدند. فرمود: ایها الناس! اعطینا ستا و فضلنا بسبع: اعطینا العلم و الحلم و السماحه والفصاحه و الشجاعه و المحبه فی قلوب المؤمنین، و فضلنا بان منا النبی المختار محمدا و منا الصدیق و منا الطیار و منا اسد الله و اسد رسوله و منا سبطا هذه الامه.من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی انبأته بحسبی و نسبی. ایها الناس! انا ابن مکه و منی، انا ابن زمزم و الصفا، انا ابن من حمل الرکن باطراف الردا، انا ابن خیر من ائتزر و ارتدی، انا ابن خیر من انتعل و احتفی، انا ابن خیر من طاف وسعی، انا ابن خیر من حج ولبی، انا ابن خیر من حمل علی البراق فی الهواء، انا ابن من اسری به من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی، انا ابن من

بلغ به جبرئیل الی سدره المنتهی، انا ابن من دنا فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی، انا ابن من صلی بملائکه السماء، انا ابن من اوحی الیه الجلیل ما اوحی، انا ابن محمد المصطفی، انا ابن علی المرتضی، انا ابن من ضرب خراطیم الخلق حتی قالوا: لا اله الا الله. انا ابن من ضرب بین یدی رسول الله بسیفین و طعن برمحین و هاجر الهجرتین و بایع البیعتین و قاتل ببدر و حنین و لم یکفر بالله طرفه عین، انا ابن صالح المؤمنین و وارث النبیین و قامع الملحدین و یعسوب المسلمین و نور المجاهدین و زین العابدین و تاج البکائین و اصبر الصابرین و افضل القائمین من آل یاسین رسول رب العالمین، انا ابن المؤید بجبرئیل، المنصور بمیکائیل. انا ابن المحامی عن حرم المسلمین و قاتل المارقین و الناکثین و القاسطین و المجاهد اعداءه الناصبین، و افخر من مشی من قریش اجمعین، و اول من اجاب و استجاب لله و لرسوله من المؤمنین، و اول السابقین، و قاصم المعتدین و مبید المشرکین، و سهم من مرامی الله علی المنافقین، و لسان حکمه العابدین و ناصر دین الله و ولی امر الله و بستان حکمه الله و عیبه علمه، سمح، سخی، بهی، بهلول، زکی، ابطحی، رضی، مقدام، همام، صابر، صوام، مهذب، قوام، قاطع الاصلاب و مفرق الاحزاب، اربطهم عناناو اثبتهم جنانا، و امضاهم عزیمه و اشدهم شکیمه، اسد باسل، یطحنهم فی الحروب اذا ازدلفت الاسنه و قربت الاعنه طحن الرحی، و یذرؤهم فیها ذرو الریح الهشیم، لیث الحجاز و کبش العراق، مکی مدنی خیفی عقبی بدری احدی شجری مهاجری. من العرب سیدها، و من الوغی

لیثها، وارث المشعرین و ابو السبطین: الحسن و الحسین، ذاک جدی علی بن ابی طالب. ای مردم! خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ویژگی بر دیگران فضیلت بخشیده است، به ما ارزانی داشت علم، بردباری، سخاوت، فصاحت، شجاعت و محبت در قلوب مؤمنین را، و ما را بر دیگران برتری داد به اینکه پیامبر بزرگ اسلام، صدیق (امیرالمؤمنین علی علیه السلام)، جعفر طیار، شیر خدا و شیر رسول خدا صلی الله علیه و آله (حمزه)، و امام حسن و امام حسین علیه السلام دو فرزند بزرگوار رسول اکرم صلی الله علیه و آله را از ما قرار داد [۴] . (با این معرفی کوتاه) هر کس مرا شناخت که شناخت، و برای آنان که مرا نشناختند با معرفی پدران و خاندانم خود را به آنان می شناسانم. ای مردم! من فرزند مکه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم، من فرزند کسی هستم که حجرالاسود را با ردای خود حمل و در جای خود نصب فرمود، من فرزند بهترین طواف و سعی کنندگانم، من فرزند بهترین حج کنندگان و تلبیه گویان هستم، من فرزند آنم که بر براق سوار شد، من فرزند پیامبری هستم که در یک شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصی سیر کرد، من فرزند آنم که جبرئیل او را به سدره المنتهی برد و به مقام قرب ربوبی و نزدیکترین جایگاه مقام باری تعالی رسید، من فرزند آنم که با ملائکه آسمان نماز گزارد، من فرزند آن پیامبرم که پروردگار بزرگ به او وحی کرد، من فرزند محمد مصطفی و علی مرتضایم، من فرزند کسی هستم

که بینی گردنکشان را به خاک مالید تا به کلمه توحید اقرار کردند. من پسر آن کسی هستم که برابر پیامبر با دو شمشیر و با دو نیزه می رزمید، و دو بار هجرت و دو بار بیعت کرد، و در بدر و حنین با کافران جنگید، و به اندازه چشم بر هم زدنی به خدا کفر نورزید، من فرزند صالح مؤمنان و وارث انبیا و از بین برنده مشرکان و امیر مسلمانان و فروغ جهادگران و زینت عبادت کنندگان و افتخار گریه کنندگانم، من فرزند بردبارترین بردباران و افضل نمازگزاران از اهل بیت پیامبر هستم، من پسر آنم که جبرئیل او را تأیید و میکائیل او را یاری کرد، من فرزند آنم که از حرم مسلمانان حمایت فرمود و با مارقین و ناکثین و قاسطین جنگید و با دشمنانش مبارزه کرد، من فرزند بهترین قریشم، من پسر اولین کسی هستم از مؤمنین که دعوت خدا و پیامبر را پذیرفت، من پسر اول سبقت گیرنده ای در ایمان و شکننده کمر متجاوزان و از میان برنده مشرکانم، من فرزند آنم که به مثابه تیری از تیرهای خدا برای منافقان و زبان حکمت عباد خداوند و یاری کننده دین خدا و ولی امر او، و بوستان حکمت خدا و حامل علم الهی بود. او جوانمرد، سخاوتمند، نیکوچهره، جامع خیرها، سید، بزرگوار، ابطحی، راضی به خواست خدا، پیشگام در مشکلات، شکیبا، دائما روزه دار، پاکیزه از هر آلودگی و بسیار نمازگزار بود. او رشته اصلاب دشمنان خود را از هم گسیخت و شیرازه احزاب کفر را از هم پاشید. او دارای قلبی ثابت و قوی و اراده ای محکم و استوار

و عزمی راسخ بود وهمانند شیری شجاع که وقتی نیزه ها در جنگ به هم در می آمیخت آنها را همانند آسیا خرد و نرم و بسان باد آنها را پراکنده می ساخت. او شیر حجاز و آقا و بزرگ عراق است که مکی و مدنی و خیفی و عقبی و بدری و احدی و شجری و مهاجری [۵] است، که در همه این صحنه ها حضور داشت.او سید عرب است و شیر میدان نبرد و وارث دو مشعر [۶] ، و پدر دو فرزند: حسن و حسین. آری او، همان او (که این صفات و ویژگیهای ارزنده مختص اوست) جدم علی بن ابی طالب است. ثم قال: انا ابن فاطمه الزهراء، انا ابن سیده النساء. فلم یزل یقول: انا انا، حتی ضج الناس بالبکاء و النحیب، و خشی یزید ان یکون فتنه فأمر المؤذن فقطع الکلام، فلما قال المؤذن: الله اکبر الله اکبر، قال علی: لا شی ء اکبر من الله، فلما قال المؤذن: اشهد ان لا اله الا الله، قال علی بن الحسین: شهد بها شعری و بشری و لحمی و دمی، فلما قال المؤذن: اشهد ان محمدا رسول الله، التفت من فوق المنبر الی یزید فقال: محمد هذا جدی ام جدک یا یزید؟ فان زعمت انه جدک فقد کذبت و کفرت و ان زعمت انه جدی فلم قتلت عترته؟ آنگاه گفت: من فرزند فاطمه زهرا بانوی بانوان جهانم. و آنقدر به این حماسه مفاخره آمیز ادامه داد که شیون مردم به گریه بلند شد! یزید بیمناک شد و برای آنکه مبادا انقلابی صورت پذیرد به مؤذن دستور داد تا اذان گوید تا بلکه امام سجاد علیه السلام

را به این نیرنگ ساکت کند!! مؤذن برخاست و اذان را آغاز کرد، همین که گفت: الله اکبر، امام سجاد علیه السلام فرمود: چیزی بزرگتر از خداوند وجود ندارد. و چون گفت: اشهد ان لا اله الا الله، امام علیه السلام فرمود: موی و پوست و گوشت و خونم به یکتائی خدا گواهی می دهد. و هنگامی که گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام علیه السلام به جانب یزید روی کرد و فرمود: این محمد که نامش برده شد، آیا جد من است و یا جد تو؟! اگر ادعا کنی که جد توست پس دروغ گفتی و کافر شدی، و اگر جد من است چرا خاندان او را کشتی و آنان را از دم شمشیر گذراندی؟! سپس مؤذن بقیه اذان را گفت و یزید پیش آمد و نماز ظهر را گزارد [۷] . در نقل دیگری آمده است که: چون مؤذن گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام سجاد علیه السلام عمامه خویش از سر برگرفت و به مؤذن گفت: تو را بحق این محمد که لحظه ای درنگ کن، آنگاه روی به یزید کرد و گفت: ای یزید! این پیغمبر، جد من است و یا جد تو؟ اگر گویی جد من است، همه می دانند که دروغ می گوئی، و اگر جد من است پس چرا پدر مرا از روی ستم کشتی و مال او را تاراج کردی و اهل بیت او را به اسارت گرفتی؟! این جملات را گفت و دست برد و گریبان چاک زد و گریست و گفت: بخدا سوگند اگر در جهان کسی باشد که جدش رسول خداست، آن منم، پس چرا این

مرد، پدرم را کشت و ما را مانند رومیان اسیر کرد؟! آنگاه فرمود: ای یزید! این جنایت را مرتکب شدی و باز می گویی: محمد رسول خداست؟! و روی به قبله می ایستی؟! وای بر تو! در روز قیامت جد و پدر من در آن روز دشمن تو هستند. پس یزید فریاد زد که مؤذن اقامه بگوید! در میان مردم هیاهویی برخاست، بعضی نماز گزاردند و گروهی نماز نخوانده پراکنده شدند [۸] . و در نقل دیگری آمده است که امام سجاد علیه السلام فرمود: انا ابن الحسین القتیل بکربلا، انا ابن علی المرتضی، انا ابن محمد المصطفی، انا ابن فاطمه الزهراء، انا ابن خدیجه الکبری، انا ابن سدره المنتهی، انا ابن شجره طوبی، انا ابن المرمل بالدماء، انا ابن من بکی علیه الجن فی الظلماء، انا ابن من ناح علیه الطیور فی الهواء [۹] . من فرزند حسین شهید کربلایم، من فرزند علی مرتضی و فرزند محمد مصطفی و پسر فاطمه زهرایم، و فرزند خدیجه کبرایم، من فرزند سدره المنتهی و شجره طوبایم، من فرزند آنم که در خون آغشته شد، و پسر آنم که پریان در ماتم او گریستند، و من فرزند آنم که پرندگان در ماتم او شیون کردند. بازتاب خطبه امام سجاد هنگامی که امام سجاد علیه السلام آن خطبه رسا را ایراد فرمود، مردم حاضر در مسجد را سخت تحت تأثیر قرار داد و انگیزه بیداری را در آنان برانگیخت و به آنان جرأت و جسارت بخشید. یکی از علمای بزرگ یهود که در مجلس یزید حضور داشت، از یزید پرسید: این نوجوان کیست؟! یزید گفت: علی بن الحسین است. سؤال کرد:

حسین کیست؟ یزید گفت: فرزند علی بن ابی طالب است. باز پرسید: مادر او کیست؟ یزید گفت: دختر محمد. یهودی گفت: سبحان الله!! این فرزند دختر پیامبر شماست که او را کشته اید؟! شما چه جانشین بدی برای فرزندان رسول خدا بودید؟! بخدا سوگند که اگر پیامبر ما موسی بن عمران در میان ما فرزندی می گذاشت، ما گمان می کردیم که او را تا سر حد پرستش باید احترام کنیم، و شما دیروز پیامبرتان از دنیا رفت و امروز بر فرزند او شوریده و او را از دم شمشیر خود گذراندید؟! وای بر شما امت!! یزید در خشم شد و فرمان داد تا او را بزنند، آن عالم بزرگ یهودی بپای خاست در حالی که می گفت: اگر می خواهید مرا بکشید، باکی ندارم! من در تورات یافته ام کسی که فرزند پیامبر را می کشد او همیشه ملعون خواهد بود و جایگاه او در آتش جهنم است [۱۰] . سپس یزید دستور داد تا سر مقدس امام حسین علیه السلام را بر سر درب کاخ خود بیاویزند. هند _ دختر عبدالله بن عامر _ همسر یزید، چون شنید که یزید سر امام حسین علیه السلام را بر سر در خانه اش آویخته است، پرده ای که یزید را از حرمسرای او جدا می کرد، پاره کرد و بدون روسری بسوی یزید دوید، در آن هنگام یزید در مجلس عمومی نشسته بود، هند به یزید گفت: ای یزید! سر فرزند فاطمه دختر رسول خدا باید بر سر در خانه من آویخته شود؟! یزید از جای خود برخاست و او را پوشاند و گفت: آری برای حسین ناله کن! و بر فرزند دختر پیامبر اشک

بریز! که همه قبیله قریش بر او گریه می کنند! عبیدالله بن زیاد در کشتن او شتاب کرد که خدا او را بکشد! [۱۱] . اینگونه امور باعث گردید که یزید از آن غرور و شادی که در آغاز کار داشت و بر لبان مبارک امام چوب می زد و شعر می خواند دست بردارد و با نسبت دادن قتل امام حسین علیه السلام به عبیدالله بن زیاد خود را تبرئه کند! هم در کتاب تذکره سبط ابن جوزی و هم در کامل ابن اثیر نقل شده است که: چون سر امام را به شام آوردند، نخست یزید شاد شد و از کار ابن زیاد اظهار خشنودی نمود و برای ابن زیاد جوایز و هدایایی فرستاد، اندکی که از ماجرا گذشت، نفرت و خشم مردم را از این عمل زشت احساس کرد و دید که مردم به او دشنام می دهند، از کرده و گفته خود پشیمان شد و می گفت: خداوند پسر مرجانه را لعنت کند که کار را آنچنان بر حسین سخت گرفت که راه مرگ را آسانتر شمرد و شهید گردید! و می گفت: مگر در میان من و ابن زیاد چه بود که مرا چنین مورد خشم مردم قرار داد و تخم دشمنی مرا در دل نیکوکار و بزهکار کاشت؟! [۱۲] . سیوطی می گوید: «فسر بقتلهم اولا ثم ندم لما مقته المسلمون علی ذلک و ابغضه الناس و حق لهم ان یبغضوه!» [۱۳] . البته این امر در تاریخ سابقه دارد که امیران و فرمانروایان و پادشاهان چون عملی انجام می دادند که مردم را به خشم می آورد، تلاش می کردند که برای تثبیت اقتدار خود انجام آن عمل

زشت را به دیگران نسبت داده و خود را تبرئه کنند! و در همین راستا یزید پس از خطبه عقیله زینب علیها السلام و خطبه علی بن الحسین علیه السلام و اعتراض ابوبرزه اسلمی و همسر خود هند دختر عبدالله بن عامر و دیگران، به ناگهان مشی سیاسی خود را تغییر داد و قتل امام حسین علیه السلام را به عبیدالله بن زیاد نسبت داد! و می گفت: «لعن الله ابن مرجانه!»، در حالی که پس از ماجرای عاشورا عبیدالله بن زیاد به شام آمد و یزید به او مال فراوانی بخشید! و در نزد خود نشانید و او را به حرمسرای خود برده و شراب خوردند و در حال مستی می گفت: اسقنی شربه تروی مشاشی ثم مل فاسق مثلها ابن زیاد صاحب السر و الامانه عندی و لتسدید مغنمی و جهادی قاتل الخارجی اعنی حسینا و مبید الاعداء و الاضداد (تذکره سبط ۱۴۶). طبری می گوید: «فسر بقتلهم اولا و حسنت بذلک منزله عبیدالله عنده ثم لم یلبث الا قلیلا حتی ندم علی قتل الحسین»، تا آنجا که می گوید یزید گفت: «لعن الله ابن مرجانه! فبغضنی الی المسلمین و زرع لی فی قلوبهم العداوه فبغضنی البر والفاجر بما استعظم الناس من قتلی حسینا!»، از این نقل واضح است که تزلزل موقعیت اجتماعی و خشم مردم نسبت به او، یزید را وادار به تغییر روش کرد. [۱۴] .

خطبه حضرت سجاد علیه السلام در مجلس یزید

پس از اینکه کاروان اسیران را وارد شام کردند، روانه مسجد جامع شهر شدند و در مسجد منتظر ماندند تا اجازه ورود به مجلس یزید را بگیرند. در این هنگام مروان بن حکم به مسجد آمد و از حادثه کربلا پرسید، برای او شرح دادند، و او چیزی نگفت و رفت! پس از او یحیی بن حکم وارد مسجد شد و او نیز از جریان کربلا جویا شد، برای او نیز ماجرا را نقل کردند، او از جای برخاست در حالی که می گفت: بخدا سوگند در روز قیامت از دیدار محمد محروم و از شفاعت او دور خواهید ماند، و من از این پس با شما یکدل نباشم و در هیچ امری شما را همراهی نخواهم کرد! [۱۵] . بهر حال اجازه ورود به مجلس یزید صادر شد و اهل بیت علیه السلام را در حالی که دست مردها _ که دوازده نفر بودند [۱۶] _ به گردنشان بسته شده بود و همه اسیران نیز به یکدیگر زنجیر شده بودند وارد مجلس یزید نمودند. یزید در قصر خود در محلی مشرف بر جیرون [۱۷] نشسته بود و ورود سرهای مقدس و کاروان اهل بیت را مشاهده می کرد و این اشعار را زمزمه می کرد: لما بدت تلک الحمول و اشرقت تلک الشموس علی ربی جیرون نعب الغراب فقلت صح او لا تصح فلقد قضیت من الغریم دیونی [۱۸] . پس از وارد نمودن اسیران به مجلس یزید، ایشان را در مقابل او نگاه داشتند، امام چهارم علیه السلام به یزید فرمود: اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله ما را در این حالت ببیند گمان داری با تو چه خواهد کرد؟ و فاطمه دختر امام حسین علیه السلام فریاد زد: ای یزید! آیا دختران رسول خدا صلی الله علیه و آله باید اینگونه به اسارت گرفته شوند؟ اهل مجلس با شنیدن این جمله

از دختر امام حسین علیه السلام به گریه افتادند به گونه ای که صدای گریه ایشان شنیده می شد. یزید چون وضعیت را بدین صورت دید ناچار دستور داد دستهای امام چهارم را باز کنند. در این هنگام سر مبارک امام حسین علیه السلام را در حالی که شستشو داده و محاسن مبارک حضرت را شانه زده بودند، در تشتی از طلا قرار داده و در مقابل یزید گذاردند، و یزید با چوبی که در دست داشت بر دندانهای مبارک امام علیه السلام می زد [۱۹] . یزید گفت: نفلق هاما من اناس اعزه علینا و هم کانوا اعق و اظلما [۲۰] . یحیی بن حکم [۲۱] گفت: لهام بجنب الطف ادنی قرابه من ابن زیاد العبد ذی النسب الوغل سمیه امسی نسلها عدد الحصی و بنت رسول الله لیست بذی نسل [۲۲] . یزید بر سینه او کوبید و گفت: خاموش باش! [۲۳] . سپس یزید روی به اهل مجلس کرد و گفت: این مرد [۲۴] می بالید و می گفت: پدر من بهتر از پدر یزید، و مادرم بهتر از مادر او، و جد من بهتر از جد اوست، و من خود را بهتر از او می دانم و همین ها بود که او را کشت!!! اما سخن او که پدرم بهتر از پدر یزید است، کار پدر من با پدر او به داوری کشید و خدا به نفع پدر من داوری کرد!! و اما سخن او که مادرم بهتر از مادر یزید است، آری بجان خودم سوگند که بدون تردید فاطمه دختر رسول خدا بهتر از مادر من است. و اما گفته او که جدم بهتر از جد اوست،

بلی! مسلما کسی که به خدا و روز قیامت ایمان دارد، نمی تواند بگوید که جد من بهتر از محمد است! [۲۵] . و اما اینکه گفت: من بهتر از یزیدم، پس شاید او این آیه را تلاوت نکرده است قل اللهم مالک الملک! [۲۶] [۲۷] . آنگاه یزید به امام سجاد علیه السلام گفت: ای پسر حسین! پدرت رابطه خویشاوندی را نادیده گرفت و مقام و منزلت مرا در نیافت! و با سلطنت من درآویخت و خدا آنگونه که دیدی با او رفتار کرد!! علی بن الحسین علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود: ما اصاب من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبرأها ان ذلک علی الله یسیر [۲۸] . یزید به فرزند خود خالد گفت: پاسخ او را بده! ولی خالد ندانست چه جوابی گوید! یزید به او گفت: بگو ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یعفو عن کثیر [۲۹] . ابن شهر آشوب گفته است: پس از آن علی بن الحسین علیه السلام فرمود: ای پسر معاویه و هند و صخر! نبوت و پیشوایی همیشه در اختیار پدران و نیاکان من بوده پیش از آنکه تو زاده شوی! به راستی که در جنگ بدر و احد و احزاب، پرچم رسول خدا در دست جدم علی بن ابی طالب، و پرچم کافران در دست پدر و جد تو بود! آنگاه علی بن الحسین علیه السلام این شعر را خواند: ماذا تقولون اذ قال النبی لکم ماذا فعلتم و انتم آخر الامم بعترتی و باهلی بعد مفتقدی منهم اساری و منهم ضرجوا بدم [۳۰] .

سپس امام چهارم علیه السلام ادامه داده فرمود: ای یزید! وای بر تو! اگر می دانستی چه عمل زشتی را مرتکب شده ای و با پدرم و اهل بیت و برادر و عموهای من چه کرده ای، مسلما به کوهها می گریختی! و بر روی خاکستر می نشستی! و فریاد به واویلا بلند می کردی! که سر پدرم حسین فرزند فاطمه و علی را بر سر در دروازه شهر آویخته ای! و ما امانت رسول خدا در میان شما هستیم؛ تو را به خواری و پشیمانی فردا بشارت می دهم! و پشیمانی فردا زمانی است که مردم در روز قیامت گرد آیند [۳۱] . در نقلی دیگر آمده است که یزید رو به زینب کبری علیها السلام کرد و گفت: سخن بگو. حضرت زینب علیها السلام به امام سجاد علیه السلام اشاره نموده فرمود: ایشان سخنگوی ماست. سپس امام سجاد علیه السلام این اشعار را خواند: لا تطمعوا ان تهینونا فنکرمکم و ان نکف الاذی عنکم و تؤذونا و الله یعلم انا لا نحبکم و لا نلومکم ان لا تحبونا [۳۲] . یزید گفت: راست گفتی ای جوان، ولی پدر و جد تو خواستند امیر باشند و خدای را سپاس که آنان را کشت و خونشان را ریخت! [۳۳] .

پی نوشت: 

[۱] راقصات، به شترانی گفته می شود که زائران خانه خدا را از مکه به منی و عرفات می برند.

[۲] «شگفت آور نیست اگر حسین کشته شد و پدر بزرگوارش علی، که به از حسین بود، او نیز کشته شد؛ ای اهل کوفه! شادمان نباشید به این مصیبت که بر حسین وارد شد که این مصیبتی است بزرگ؛ جانم فدای آن که در کنار

نهر فرات شهید شد، و کیفر آنکس که او را کشت آتش جهنم است».

[۳] نفس المهموم ۴۵۰٫

[۴] در این خطبه آمده که هفت عامل برتری به اهل بیت داده شده، ولی شش خصلت بیشتر ذکر نگردیده است.در نقل کامل بهائی آمده است که خصلت هفتم: «و المهدی الذی یقتل الدجال»«و مهدی که دجال را می کشد، از ماست». (نفس المهموم ۴۵۰).

[۵] از شجره رسالت و در بیعت شجره شرکت کرد، و از مکه به مدینه هجرت نمود.

[۶] ممکن است مراد از دو مشعر، دو بهشت باشد زیرا مشعر به موضعی گفته می شود که دارای درخت زیادی باشد، بنابراین مراد «وارث دو بهشت است»، و در آیه مبارکه آمده است «و لمن خاف مقام ربه جنتان»؛ و ممکن است مراد از مشعر، مزدلفه باشد و آن جایی است که حاجیان شب دهم تا طلوع آفتاب روز دهم ذیحجه در آنجا وقوف می کنند و این موقف از جمله مکانهای حرم است، و در این صورت مراد از دو مشعر، مزدلفه و عرفات باشد.

[۷] بحارالانوار ۴۵/۱۳۷؛ الاحتجاج ۲/۱۳۲ به اختصار نقل کرده است.

[۸] نفس المهموم ۴۵۱٫

[۹] نفس المهموم ۴۵۱٫ [

[۱۰] حیاه الامام الحسین ۳/ ۳۹۵٫

[۱۱] بحارالانوار ۴۵/ ۱۴۲٫

[۱۲] قمقام زخار ۵۷۷٫

[۱۳] تاریخ الخلفاء ۲۰۸٫

[۱۴] تاریخ طبری ۵/۲۵۵٫

[۱۵] تاریخ طبری ۵/ ۲۳۴٫

[۱۶] العقد الفرید ۴/ ۱۶۹٫

[۱۷] جیرون در دمشق، ابتدا مصلای صابئین بوده و سپس یونانی ها در آن مکان به تعظیم دین خود پرداخته و بعد از آن بدست یهود افتاد و همچنین زمانی در اختیار بت پرستان بود، و درب این بنا را که از بناهای بسیار زیبا بوده «باب جیرون» می گفتند، و سر حضرت یحیی بن زکریا را

بر در همین باب جیرون آویختند و پس از آن سر حسین بن علی در همین موضع آویخته شد و مکان آن ظاهرا در همین مسجد اموی است. مقتل الحسین مقرم ۳۴۸٫

[۱۸] «آن قافله ها پدیدار شدند، و آن آفتابها بر بلندیهای جیرون تابیدند؛ کلاغ فریادی کشید گفتم که: فریاد بزنی یا نزنی، من از بدهکار خود طلب خود را گرفتم». یعنی با شنیدن بانگ کلاغ _ که در میان مردم، نشانه شومی و بدفالی است _ به او گفتم که کار، از کار گذشته است و هر چه پیامد می خواهد داشته باشد من، به مراد دل خود رسیدم و انتقام کشته شدگان خاندان خود را گرفتم!.

[۱۹] نفس المهموم ۴۳۵٫

[۲۰] اخبار الدول و آثار الاول للقرمانی ۱۰۸٫

[۲۱] «سرهایی را شکافتیم از کسانی که عزیز بودند، و آنها آزار دهنده تر و ستمکارتر بودند».

[۲۲] صاحب «مناقب» نام این شخص را عبدالرحمن بن حکم ذکر کرده است که برادر یحیی بن حکم بن العاص است، و ابوالفرج از کلبی روایت کرده است که عبدالرحمن بن حکم بن ابی العاص نزد یزید نشسته بود که عبیدالله بن زیاد سر حسین را نزد او فرستاد و چون طشت را در پیش یزید گذاشتند عبدالرحمن گریست و گفت: ابلغ امیرالمؤمنین فلا نکن کوتر قوس و لیس لها نبل «به امیرالمؤمنین ابلاغ کن که ما همانند کمانی که تیر نداشته باشد، نیستیم». و ابن نما این اشعار را به حسن بن حسن نسبت داده است. (مثیر الاحزان ۱۰۰).

[۲۳] «آن کسانی که در کنار طف بودند به ما نزدیکترند از ابن زیاد عبد، که نسب پستی دارد؛ نسل سمیه مادر زیاد به شماره ریگهاست!

اما از دختر پیغمبر نسلی بجای نماند».

[۲۴] ارشاد شیخ مفید ۲/ ۱۱۹٫

[۲۵] و در روایتی دیگر آمده است که: یزید سر به گوش عبدالرحمن نهاد و گفت: سبحان الله! آیا در چنین موقعیتی اینگونه سخن می گوئی؟! آیا سکوت برای تو میسر نبود؟ **زیرنویس=الدمعه الساکبه ۵/۹۴٫

[۲۶] منظورش از این مرد، امام حسین علیه السلام است.

[۲۷] این تعبیر از یزید حاکی از بی ایمانی اوست، زیرا می گوید «کسی که به خدا و روز قیامت ایمان دارد» و نمی گوید «من می گویم که پیامبر جد حسین بهتر از جد من است».

[۲۸] سوره آل عمران: ۲۶٫

[۲۹] بحارالانوار ۴۵/ ۱۳۱٫

[۳۰] سوره حدید: ۲۲٫

[۳۱] سوره شوری: ۳۰٫

[۳۲] ارشاد شیخ مفید ۲/ ۱۲۰٫

[۳۳] «چه پاسخ می دهید هنگامی که پیامبر شما را گوید: چه کردید در حالی که شما آخرین امتید، به عترت و خاندانم بعد از فقدان من، برخی را اسیر و بعضی را آغشته به خون نموده اید».

مؤلف: علی نظری منفرد

خطبه بى الف مولاى متّقیان

اشاره:

خطبه بدون الف معروف به خطبه مونقه از سخنرانی‌های امام علی(ع) است. ایشان این خطبه را بالبداهه ایراد کردند. در این خطبه، از حرف «الف» استفاده نشده است. این خطبه در نهج البلاغه نقل نشده است؛ اما در مصباح کفعمی و بحارالانوار علامه مجلسی آمده است.

چنین روایت شده که وقتى اصحاب پیغمبر ـ صلّى اللّه علیه و آله ـ با یکدیگر مذاکره مى نمودند که کدام یک از حروف هجا در کلام زیادتر استعمال مى شود، بالاخره رأى همه بر آن قرار گرفت که الف زیادتر در کلام مى باشد.

ناگاه حضرت امیر المؤمنین ـ علیه آلاف التحیّه و الثناء ـ وارد گردید و بدون آن که قبلاً فکر کند و ترتیب کلماتى دهد که در او الف نباشد این خطبه ءمفصّل را بیان فرمود که هیچ الف در آن نیست و آن خطبه این است :(۲)

<حَمدتُ من عَظُمتْ مِنَّتُه ، و سَبغتْ نِعمته ُ، و سَبقتْ رَحمتُه ، و تَمّتْ کَلِمته ُ، و نَفذتْ مَشیّتُه ، و بَلَغَتْ حُجّتُه (۳)، جو عَدلتْ قَضیّتُه .

حمد مى نمایم کسى را که منّت او بزرگست ، و نعمت او فراوانست ، و رحمت او پیشى گرفته است بر غضب او، و علامات قدرت او تمام است ، و مشیّت او فرو گرفته تمام موجودات را، و حجّت و برهان او همه جا رسیده ، و حکم او به عدل پیوسته .

حَمِدْتُ حَمْدَ مُقرٍّ بِربوبیّته ، مُتَخَضِّعٍ لِعبودیّتِه ، متنصّل (۴ ) من خَطیئتِه ِ، معترف (۵ ) بتوحیده ، جمستعیذ من وعیده ج مؤمّل من ربّه مغفرهً تُنجیهِ یوم َیُشْغَلُ عن فصیلتِه و بَنیه .

خدا را حمد و ستایش مى نمایم ; ستایش کسى که اقرار و اعتراف کننده است به پروردگارى او، و ذلیل مى باشد براى بندگى او، و از گناهان خود معذرت مى خواهد، و به یگانگى او اعتراف مى نماید، و پناه گیرنده به اوست از وعده هاى عذاب آخرت ، و از پروردگارش امیدوار مى باشد آمرزش و مغفرتى که او را نجات دهد در روزى که شخص را از خویشان و پسرانش باز مى دارد.

و نستعینُهُ و نسترشدُهُ و نُؤْمُنُ به و نتوکَّلُ علیه ، و شهدْتُ له بضمیر مُخلصٍ موقِن ٍ، و فَرَّدْتُه تفریدَ مُؤمنٍ مُتقن ، و وَحَّدتُه توحیدَ عبدٍ مُذعِن ٍ، لیس له شریکٌفى مُلکِه ِ، و لم یکن له ولى ٌّ فى صُنعِه ، جَلَّ عن مشیرٍ و وزیرٍ، و جتنزّه ج عن جمثل وج نظیر. عَلِمَ فستر، و بَطَن فخبرَ(۶)، و مَلَک فقهرَ، و عُصى َ فَغَفرَ، جو عُبِدَفَشَکرج و جحَکَمَ فَعَدل َج و تَکَرَّمَ و تَفَضَّل َ، لَم ْیَزَلْ و لایَزُول ، جوج (لیس کَمِثلِه شى ءٌ)(۷) جو هو قَبْلَ کلِّ شى ءج و بَعدَ کُل ّشَى ء.

و از او طلب یارى و ارشاد مى نمایم ، و به او ایمان آورده ام ، و بر او اتّکال و اطمینان داریم ، و به وحدانیت او شهادت مى دهیم به یقین قلبى که خالص مى باشد از شکّ و ریب ، و یکتا و منفرد مى دانم خدا را، و به یکتایى او ایمان و یقین دارم (۸)، و به وحدت و به یگانگى او اعتراف مى نمایم ; اعتراف بنده اى که بند اطاعت در گردن نهاده ، براى کسى که شریکى در ملک او نیست و براى او دوستى نیست که کمک کند او را در خلقت ، خداى تعالى بزرگست ، و اجلّ از این است که در کار خود با کسى مشورت نماید، و براى او وزیر(۹ ) و مثل و مانندى نیست ، و او منزّه و مبرّا مى باشد، و همهء چیزها رامى داند و پنهان مى دارد، و از پنهان خبر مى دهد، و مالک تمام موجودات مى باشد و بر آنها غالب است ، مخالفت امر او مى نمایند و مى آمرزد ومى بخشد، و چون عبادت کنند او را قبول فرماید، و حکم او به عدل مى باشد، و همیشه بسیار اکرام و تفضّل فرموده بر مخلوقات خود و همیشه خواهدفرمود، و مثل او چیزى نیست ، و خداى تعالى پیش از هر چیزى بوده و بعد از هر چیزى خواهدبود.

رَبٌّ متفرّدٌ بعزّتِه ، متملّکٌ(۱۰) بقُوّتِه ِ، متقدِّسٌ بِعُلوِّه ، مُتکبّرٌ بِسموِّه ِ، لیس یُدرِکهُ بصرٌ، و لم یُحِطْ به نظرٌ، قوى ٌّ منیع ٌ، بصیرٌ سمیع ، جعلى ّ حکیم ، رؤوفٌ رحیم ٌ،جعزیزعلیم .

یگانه است پروردگار به عزّت خود، و (مالک هر چیزى است )(۱۱)، و تمکّن بر هر کارى دارد به قوّت خود، و منزّه است از صفات ممکنات به واسطه ءبرترى و علوّ خود، متکبّر است به جلالت شأن خود. نمى بیند او را هیچ چشمى ، و احاطه نمى کند به او هیچ قلبى (۱۲)، و خداى تعالى صاحب قوّت ومقهور نشونده است ، و بینا و شنوا و بلندمرتبه و درست کار است ، رؤوف و مهربان و غالب و دانا مى باشد.

عَجَزَ عن وصفِه من یَصُفه ُ، و ضلَّ عن نَعْتِه من یَعْرفُه ، قَرُبَ فبعُدَ، و بَعُدفقرُب .

وصف کنندگان عاجزند وصف نمایند او را، عارفین و کسانى که مى شناسند او را پى نبردند به صفات او، جزیرا که داراى صفات متضادّه مى باشدج مثل این که هم نزدیک است و هم دور، و هم دور است و هم نزدیک .

یُجیبُ دعوهَ من یَدعُوه ، و یَرْزقُ عبدهُ و یَحبُوه ُ، ذو لطفٍ خَفى ّ، و بطشٍ قَوِى ّ، و رحمهٍ مُوسَعَهٍ، و عقوبهٍ مُوجِعهٍ; رحمتُهُ جَنَّهٌ عریضهٌ مونَقَهٌ، و عقوبته جحیم ٌمؤصده(۱۳ ) موبُقهٌ.

اجابت مى فرماید دعاى کسى را که بخواند او را، و به بندگانش روزى مى دهد، و به آنها عطا و بخشش مى نماید، و صاحب لطف و بخشش پنهان است ،و سخت گیرندهء با قوّت مى باشد، و داراى رحمت واسعه و عقوبت دردناک است ، و رحمت او بهشت بسیار وسیع خوب است ، و مجازات او جهنّم بسیارسخت محیط دردناک مى باشد.

و شهِدْتُ بِبَعْث محمّدٍ ـ صلّى اللّه علیه و آله ـ جعبدِهِ وج رسولِه و صَفیِّه ، و حبیبِه و خَلیلِه ، بَعَثه فى خَیرِ عَصرٍ، وَ جفى ج حینِ فَترهٍ و کُفرٍ، رحمهً لِعبیدِه ، و منّهًلِمزیدِه ، خَتَم به نُبوّتَه ، و قَوّى (۱۴ ) بِه حُجّتَه ، فَوَعَظَ و نَصح َ، و بَلَّغَ و کَدَح َ، رؤوفٌ بِکلّ مؤمن ٍ، رحیمٌ جولى ٌج سخى ٌّ، زکى ٌّ رضى ٌّ، عَلیهِ رحمهٌ و تَسلیم ٌ، و برکهٌجو تعظیم ٌج و تکریم ٌ، مِن ربٍّ غفورٍ رحیم ٍ، قَریبٍ مُجیب ٍ.

شهادت مى دهم به این که محمّد، رسول خداى تعالى و بندهء او و دوست برگزیدهء او مى باشد(۱۵)، و خداى تعالى مبعوث گردانید او را به پیغمبرى دربهترین زمان ها و در زمان منقطع بودن مردم از پیغمبران و در زمان کفر جو انقطاع زمان حضرت عیسى ـ علیه السلام ـج ، تا آن که رحمت و منّت باشدبراى بندگانش ، و خداى تعالى به وجود او ختم نمود نبوّت و رسالت را، و به او قوى فرمود حجّت و برهان خود را، و آن بزرگوار مردم را موعظه ونصیحت نمود و رسالت خود را به همه جا رسانید، و کوشش بلیغ فرمود در تبلیغ رسالت (۱۶)، رؤوف و مهربان بود به تمام مؤمنین ، جمهربان وج دوست و سخى و پاکیزه و پسندیده بود. سلام و رحمت و برکت جبلندمرتبگى وج کرامت از پروردگار آمرزندهء مهربان بر او باد.

وَصیّتُکُمْ مَعْشَرَ مَنْ حَضَرَنى ! بِوصیّه(۱۷ ) رَبِّکُم ، وَ ذَکَّرْتُکُم بِسنّهِ نَبیِّکم ، فَعلیکم بِرَهبهٍ تَسْکُنْ قُلوبَکُم ، و خَشْیَهٍ تُذْرى دُموعَکم ، وَ تَقیّهٍ تُنْجیکم قَبلَ یوم ِیُبلیکم ، و یُذْهِلکم ، یَومَ یَفوزُ فیه مَن ثَقُل وَزنُ حَسَنَتِه و خَفَّ وَزنُ سَیّئتِه ;

اى کسانى که حاضر مى باشید نزد من ! توصیه مى کنم شما را به چیزى که خداوند تعالى توصیه فرموده است شما را به آن ، و آن این است که تقوا را پیشه ءخود قرار دهید، و شما را متذکّر مى گردانم به سنّت و طریقهء پیغمبر ـ صلّى اللّه علیه و آله ـ شما، و بر شما باد به ترس از خداوند که ساکن کند قلب شما رااز این که خیال نافرمانى او را کنید، و بر شما باد به خوفى از هیبت و بزرگى خداوند تعالى که جارى سازد اشک شما را. و بر شما باد به پرهیزکارى وتقوایى که نجات دهد شما را از روزى که پوسیده کند شما را، و روزى که هول آن روز باز دارد شما را از هر چیزى ، و روزى که فایز مى گردد در آن روزکسى که وزن حسنات او سنگین باشد و وزن گناهان او سبک باشد.

وَلْتَکُن مَسألتُکُم مَسألهِ ذُلٍّ و خُضوع ٍ، و شُکرٍ و خُشوع ٍ، و توبهٍ و نُزوع ٍ، و نَدَمٍ و رُجوع ٍ،

و سؤال کنید از خداوند متعال در حالت ذلّت و مسکنت و شکر و ترس و توبه و بازداشتن خود را از نافرمانى حق تعالى و پشیمانى از گناهان و بازگشت به سوى خداى تعالى ـ جلّ ذکره .

وَلْیَغْتَنِم کُلُّ مُغتنِمٍ منکم صِحّتَهَ قبلَ سَقَمِه ، و شَیْبَتَه قبلَ هَرَمِه ، وَ سَعَتَه قبلَ عَدَمِه ، و خَلوتَه قبلَ شُغُلِه ، و حَضَرَه قبلَ سَفَرِه ، قبل جهوج یَکبرُ و یَهرَمُ و جیَمرَض ُج ویَسقُم ، وَ یَمَلُّه طبیبُه ، و یُعرِض عنه حبیبُه ، جو یَتغیّرُ عَقلُه ج ، و یَنقطِع عمرُه . ثمّ قیل َ: هو مَوْعُوکٌ و جِسمُه مَنهوکٌ.

و باید صحّت خود را غنیمت شمارد هر یک از شما پیش از آن که مریض شود، و جوانى خود را غنیمت بداند پیش از آن که پیر شود، و مال خود را غنیمت شمارد پیش از آن که فقیر شود، و خلوت و فراغت خود را غنیمت شمارد پیش از آن که مشغول شود، و در وطن بودن خود را غنیمت شمارد پیش از آن که مبتلا به سفر شود جیعنى این پنج چیز را غنیمت شمارد که از آنها توشه براى آخرت برداردج . پیش از آن که پیر شود و مریض گردد و طبیب از معالجه ءوى مأیوس و ملول گردد و اعراض کنند از او دوستان او و عقل او تغییر کند و عمر او تمام شود و گفته شود که مرض او مزمن و سخت شده و بدن اوناتوان و لاغر گشته جبراى آخرت خود توشه بردارد .

ثم ّ(۱۸) جَدَّ فى نزع شدیدٍ، و حَضَرَه کلُّ قریبٍ و بعیدٍ، فَشَخصَ بِبصرِه و طَمحَ بنظرِه ، و رَشَحَ جبینُه ،(۱۹) و سَکنَ حنینُه ، و جَذبت نفسُه ، و نکبت عِرسُه ، وحُفِر رَمسُه ، و یَتِمَ منه ولدُه ، و تَفرَّق عنه عددُه ، و قُسِمَ جمعُه ، و ذَهبَ بصرُه و سمعُه ، جو کفن ج و مُدِّدَ جو وجه ج و جُرِّدَ، و عُرِّى َ و غُسّل َ(۲۰) و نُشِّفَ و سُجِّى َ،و بُسِطَ له وهیّى ء، و نُشِرَ علیه کفنُه ، و شُدَّ مِنه ذَقَنُه ، و قُمِّصَ و عُمِّمَ جو لف ج و وُدِّعَ و سُلِّم َ، و حُمِلَ فوقَ سریر، و صُلِّى علیه بِتکبیرٍ، و نُقِلَ من دورمُزَحرقهٍ(۲۱) ، و قُصور مشیّدهٍ، و حُجُرٍ مُنَضده، فجعل فى ضریحٍ ملحود، ضَیِّقٍ موصود(۲۲) ، بلبنٍ مَنضودٍ، مُسَقَّفٍ بِجُلْمُودٍ، و هیلَ علیه حَفَره ، و حُثى (۲۳) علیه مَدَرُه .

پس از آن واقع مى گردد در تلخى جان کندن ، آن وقت هر کسى از دور و نزدیک حاضر مى گردد نزد او، و مژگان و پلک چشم خود را به بالا اندازد و ازهول او راست مى ایستد به بالا، و عرق مرگ در پیشانى وى ظاهر مى گردد، و نالهء او کم مى شود، و نفس او گرفته مى شود، و زن و عیال او در ماتم وعزاى او مى نشینند، جو قبر او کنده مى شودج ، و اولاد او یتیم مى شوند، و مردم از دور او متفرّق مى شوند، و جمعیّت او مبدّل به تفرقه مى گردد، و چشم وگوش او از کار مى ایستد، و او را به قبله مى کشند. و بعد از آن که کار او به اتمام رسید او را برهنه مى نمایند(۲۴ ) و غسل مى دهند و بدن او رامى خشکانند، و جروج به قبله مى کشانند، و کفن را پهن مى کنند و او را کفن مى نمایند، و نخ او را مى بندند، و پیراهن کفن را به بدن او مى کنند، و عمامه به سرش مى پیچند، و پارچهء سرتاسرى روى آن مى بندند، و اولاد و اهلش با او سلام وداع مى نمایند، و او را بالاى تختهء تابوت مى گذارند، و ازغسالخانه بیرون مى آورند، و بر او نماز مى خوانند.

و خارج مى گردانند او را از خانه هایى که زینت داده بود و قصرهاى عالیهء بلندى که بنا کرده بود و اتاق هاى تو در تو(۲۵ ) که مهیّا نموده بود، و مى گذارنداو را در لحد قبرى تنگ (۲۶) ، و روى لحد را با خشت محکم مى بندند، و در بالاى او سنگى مى گذارند، و گودال قبر او را از خاک و ریگ پرمى نمایند(۲۷) .

فتَحقّقَ حَذَرُه ، و نُسِى خَبرُه ، و رَجَعَ عنه ولیُّه جو صفیّه ج و ندیمُه و نسیبُه جو حمیمُه ج ، و تَبَدَّلَ به قرینُه و حبیبُه جو صفیُّه و ندیمُه ج ، فَهُوَ حَشْوُ قبرٍ، و رهین ُقَفْرٍ، یَسْعى فى جسمه دودُ قبرِه ، و یسیل صدیوُه من منخره ، یَسحقُ ثوبُه جوج لحمُه ، و یُنَشِّفُ دمَه ، و یرق (۲۸) عظمه حتّى یومِ حشرِه .

پس محقّق مى گردد ترس او، و فراموش مى شود خبر او. بعد از آن کسان (۲۹) وى او را تنها مى گذارند و از او مى گریزند، (و کم کم اسم او فراموش مى شود)، و نزد دوست و همدم خبر وى محو مى گردد، و دوست و رفیق و ندیم او مبدّل مى شوند. پس او میان قبر بى کس ماند، و مى خورند بدن او جراج کرم هاى قبرش ، و از سوراخ بینى او خون و کثافت جارى گردد، و مى پوسد کفن او، و گوشت بدنش مى ریزد، و خون او خشک مى گردد، و استخوان اوپوسیده مى گردد تا وقتى که قیامت برپا شود.

فیُنْشَرُ(۳۰) من قبرِه ، و یَنفُخ فى صورٍ، و یُدعى لحشرٍ و نُشورٍ، فَثَمَّ بُعْثِرَت قُبورٌ، و حُصِّلَتْ صُدورٌ، و جِى ء بِکلِّ نبى ٍّ و صدّیق و شهید،(۳۱) و قصد للفصل بعبده خبیرٌ بصیرٌ.

آن وقت به امر حق تعالى اجزاى بدن او در قبر جمع مى شود، و در صور نفخه دمیده مى شود، و مردگان زنده مى گردند، و آنها را حاضر مى گردانند درصحراى محشر، جقبرها شکافته مى شودج و ظاهر مى گردد آنچه در باطن آنها پنهان بوده ، و در روز محشر مى آورند تمام انبیا و اولیا و شهداى (سخنران و گوینده ) را، و پروردگار عالم بینندهء توانا به تنهایى حکم فرما مى شود در کار بندگان خود.

فَکَمْ مِنْ زَفْرهٍ تُضْنیه ، و حَسرَهٍ تُنْضیه ، فى موقِفٍ مَهُولٍ جعظیم ٍج ، و مَشْهَدٍ جلیلٍ ججسیم ٍج ، بینَ یَدَى ملکٍ کریم ٍ، بِکلِّ صغیرجهٍج و کبیرجهٍج علیم ٌ.

و چه بسیار در آن روز که نفس در سینه حبس مى گردد و سنگین مى نماید صاحبش را، و چه بسیار حسرت و ندامت ها که گوشت شخص را آب مى نماید،و مى ایستد در یک ایستگاه با هول بزرگى در مقابل پادشاه کریم بزرگ شأنى که بر هر گناه کوچک و بزرگ بندگان خود عالم و داناست .

فحینئذ یُلجِمُه عَرَقُه ، و یُحْقِره قَلَقُه ، عَبْرَتُه غیرُ مَرحومهٍ، و صَرْخَتُه غَیْرُ مَسْمُوعهٍ، و حُجَّتُه غیرُ مقبولهٍ، جو تَؤلُ صحیفتُه ج ، جوج تَبیَّنَ جریدته ، و جنَطَقَ کلُّ عضوٍمنه ج بسوءِ عملِه ، فشَهِدَتْ عینُه بِنَظرِه ، و یدُه ببطْشِه ، و رِجْلُه بِخَطْوِه ، و جَلدُه بِمسِّه ، و فَرجُه بِلَمْسِه ، جو یُهَدِّدُهُ مُنکرٌ و نکیرٌ، و کُشِف عنه بصیرٌج .

در آن وقت از هیبت و بزرگى پروردگار و ترس از غضب او و شرمندگى و پشیمانى از لغزش هاى خود عرق سر تا پاى او جراج فرو مى گیرد. پست وبیچاره مى کند او را، و سخت مى شود قلق و اضطراب او، ولى افسوس که در آن وقت کسى به گریه و بیچارگى او رحم نمى کند و به نالهء او گوش نمى دهد و حجّت و دلیل او را قبول نمى کند.

و بر مى گردانند نامهء اعمال او را به سوى او، و گناهان او هویدا مى گردد، و هر یک از اعضاى وى گویا مى شوند و شهادت مى دهند به اعمال بدى که ازآنها صادر گشته . چشم شهادت مى دهد به آنچه که دیده ، دست شهادت مى دهد به آنچه کرده از انواع ظلم و ستم ، پا شهادت مى دهد به حرکاتى که از وى ناشى شده ، پوست بدن او شهادت مى دهد به آنچه او به آنها رسیده ، فرج شهادت مى دهد به آنچه لمس کرده ، و منکر و نکیر سخت او را مى ترسانند، آن وقت چشم بصیرت او باز مى شود و عالم مى گردد به قبایح اعمال خود.

فسُلْسِلَ جَیدُه ، و غُلَّتْ یدُه ، و سیقَ یسحب وحدُه ، فَوَرَدَ جهنَّمَ بکَرْبٍ شدیدٍ، و ظَلَّ یُعَذِّبُ فى جحیم ٍ، و یُسْقى شَربهً من حمیم ٍ، تَشْوى وجهَه ، و تَسْلَخُ جِلْدَه ،یَضْرِبُه زِبْنیته بِمقْمَعٍ من حدیدٍ، جوج یَعودُ جِلدُه بعدَ نُضْجِه بِجلد جدیدٍ، یَستغیثُ فَتُعرِضُ عنه خَزَنَهُ جهنّم َ، و یَسْتَصْرِخُ فَیَلْبَثُ حُقَبَهً یندم .

پس از آن زنجیر در گردن او مى گذارند و دست هاى او را غل مى کنند و با سختى و تنهایى او را مى کشند. پس وارد جهنّم مى شود با غم و غصّهء سخت ، وهمیشه در جهنّم معذّب مى باشد، و هرگاه تشنه شود او را سیراب مى نمایند از آب گرمى که صورت او را بریان مى کند و پوست بدن او را مى کند، و باگرز آهنین ملائکه اى که موکّل به جهنّم هستند مى زنند او را، و مبدّل مى شود پوست بدن او به پوست تازهء بعد از سوختن (تا آن که به خوبى طعم عذاب را بچشد)، و هرچند به دربان جهنّم التماس و استغاثه مى نماید به فریادش نمى رسد و از وى روى مى گرداند و او فریاد مى کند. پس درنگ مى کند درجهنّم مدت هشتاد سال (۳۲) (از سال هاى آخرت که یک روزش پنجاه هزار سال دنیاست).

نَعوذُ بربٍّ قدیرٍ من شرِّ کُلِّ مصیرٍ، وَ نَسْأَلُه عفوَ من رَضِى عنه ، و مَغْفِرهَ مَنْ قَبِل َ(۳۳) مِنه ، فهُوَ ولى ُّ مَسأَلَتى ، و مُنجِحُ طَلِبتى .

پناه مى برم به پروردگار قادر از شرّ روزى که بر مى گردیم به سوى او، و مسألت مى نمایم از او که عفو و بخشش نماید بر ما مثل بخشش نمودنش به کسى که آمرزیده است او را و از وى خشنود مى باشد، زیرا که اوست برآورندهء حاجات و مطالب من .

فَمَنْ زُحْزِحَ عن تعذیبِ رَبِّه سَکَن فى جنّتِه بِقُربِه ، و خُلِّدَ فى قُصورٍ مُشَیَّدَهٍ، و مُکنَ من حور عینٍ و حَفَدَهٍ، و طیفَ علیهِ بِکئوُس ٍ، و سکن (۳۴) حظیرهالفردوس ، و تَقَلَّبَ فى نعیم ٍ، و سُقِى من تَسْنیم ٍ، و شَرِبَ من عینٍ سلسبیل ٍ، ممزُوجهٍ(۳۵) بزنجبیل ٍ، مَختومَهٍ(۳۶) بِمسکٍ و عنبرٍ(۳۷) ، مُستدیمٍ للحُبُورِ(۳۸) ،مُستَشعرٍ للسُّرورِ(۳۹) ، جوج یَشرَبُ من خُمور، فى روضٍ جمُشرق ٍج مُغدق ٍ، لیس یُصَدَّعُ مَنْ شَرِبه ، و لیس یُنْزِف ُ.

کسى که نجات یابد از عذاب پروردگار ساکن مى گردد در بهشتى که محلّ قرب پروردگار است ، و قرار مى گیرد در قصرهاى بسیار بلند زینت شده ، وفرمان فرما مى شود بر حور العین و خادم هاى بهشتى ، و پى در پى ظرف هاى شربت نزد او حاضر مى نمایند، و در بهشت در مقام بلند و پاکیزه ساکن مى شود، و زندگى مى کند در نعمت هاى بهشتى ، و به او مى نوشانند از تسنیم (۴۰) معطّر بهشتى .

و از چشمه سلسبیل ـ که مخلوط گشته به زنجبیل و مهر شده به مشک و عنبر ـ سیراب مى گردد، و همیشه در نعمت هاى بهشتى با حور و غلمان جاودان خواهد بود، و متنعّم در خوشى و لذّتى مى باشد که انتها ندارد، و از مشروبات پاکیزهء خوشگوار بهشتى مى آشامد، و در باغى که نورانى و با صفا وجویبار زیاد دارد مى خرامد، و با آن که شراب بهشتى مى آشامد دردسر نمى بیند و مست نمى گردد و عقل او هم زایل نمى شود.

هذه منزلهُ مَنْ خَشِى رَبَّه ، و حَذَّرَ نفسَه جمعصیته ج ، و تلکَ عُقوبَهُ مَنْ عُصِى (۴۱) مشیئته ، و سَوَّلَتْ له نَفْسُه مَعْصِیَهَ مُبْدیه ِ(۴۲) .

و این نعمت ها براى کسى مى باشد که از پروردگار خود بترسد و بترساند نفس خود را از معاصى و نافرمانى حق تعالى ، و عذاب هاى جهنّم براى کسى مى باشد که فریفتهء نفس خود گردد و مرتکب نافرمانى ایجادکنندهء خودش شود و مخالفت امر او را نماید.

و این که جزاى معصیت کار جهنّم است و سزاى عبادت کننده بهشت مى باشد مطلبى است حق و حکمى است از روى عدالت جیعنى خداى متعال از روى عدالت در قیامت هر صاحب حقّى را به حقّ خود مى رساندج .

ذلکَ(۴۳) قولٌ فصل ٌ، و حُکْمٌ عَدل ٌ، و خَیْرُ قَصَصٍ قُص َّ، وَ وَعظٍ جبه ج نُص َّ، (تنزیلٌ مِن حَکیمٍ حمیدٍ)(۴۴) ، نَزَلَ بِه رُوحُ قُدُسٍ مبین ٍ، على نبى ّ مهتدٍ مکین ٍ،صَلَّتْ علیه رُسُلٌ سَفَرَهٌ، مُکَرَّمونَ بَرَرَهٌ، عُذْتُ بِربٍّ رحیمٍ مِن شرِّ کلِّ رجیم ٍ.

و این بیانات بهترین بیاناتى است که گفته شده ، و بهترین موعظه هایى است که از خدا و رسول ـ صلّى اللّه علیه و آله ـ به آنها تصریح شده ، و اینهاهمانست که خداى حکیم در قرآن کریم به توسّط جبرئیل بر پیغمبر ـ صلّى اللّه علیه و آله ـ هدایت کنندهء ثابت قدم خود نازل فرموده . ملائکهء مکرمین طلب رحمت مى کنند بر آن پیغمبر ـ صلّى اللّه علیه و آله ـ، و پناه مى گیریم به پروردگار رحیم از شرّ هر شیطان رانده شده .

فَلْیَتَضَرَّعْ مُتَضَرِّعُکُم ، وَ لْیَبْتَهِلْ مُبْتَهِلُکُم ، وَ نَسْتَغْفِر جرب ُّج کلِّ مَربوبٍ لى ولَکم >.

و باید تضرّع و زارى نمایید نزد حق تعالى و به او پناه ببرید و (توبه کنید) و از خداى تربیت کنندهء مخلوقات طلب آمرزش مى نمایم براى خودم و براى شما، و بس است مرا پروردگارم .

پى نوشت:

۱ـ این ترجمه برگرفته از کتاب مخزن اللئالى ، نوشتهء بانو مجتهده امین ، صص ۱۲۵ـ ۱۳۷مى باشد.

۲ـ متن حاضر بر اساس شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید و کنز العمّال بازبینى ، و بر اساس ترجمه تنقیح شده است.

۳ـ شرح نهج البلاغه : قضیّته .

۴ـ اصل : متّصل .

۵ـ شرح نهج البلاغه : متفرّد.

۶ـ اصل : خبر.

۷ـ شورى ۱۱

۸ـ کذا متن : و فردته تفرید مؤمن متیقن .

۹ـ کذا متن : جلّ عن مشیر و وزیر و تنزّه عن .

۱ـ شرح نهج البلاغه : متمکّن .

۱۱ـ کذا در متن جمله نیست .
۱۲ـ کذا متن : نظر.
۱۳ـ شرح نهج البلاغه : ممدوده.
۱۴ـ شرح نهج البلاغه : شیّد.
۱۵ـ کذا متن : رسوله و صفیّه و حبیبه و خلیله .
۱۶ـ کذا متن : بلغ و کدح .
۱۷ـ اصل : بتقواى .
۱۸ـ اصل : قد.
۱۹ـ شرح نهج البلاغه : و عطف عرینه .

۲ـ اصل : غسل و عرى .

۲۱ـ شرح نهج البلاغه : مزخرفه.

۲۲ـ اصل : مرصوص .

۲۳ـ اصل : جُثّه .

۲۴ـ کذا متن : و کفن و مدد، و وجه و جرد، و عرى و غسل و نشف و سجى .

۲۵ـ کذا متن انتخابى : مزخرفه

۲۶ـ کذا متن : ضیق مرصوص .

۲۷ـ کذا متن : و هیل علیه حفره و جثى علیه مدره .

۲۸ـ شرح نهج البلاغه : یرم ّ.

۲۹ـ کذا متن : ولیه و صفیه … و ندیمه .

۳ـ شرح نهج البلاغه : فنشر.

۳۱ـ اصل : منطبق و تولى لفصل حکمه ، ربّ قدیر بعبیده .
۳۲ـ کذا متن : فیلبث حقیه یندم .
۳۳ـ شرح نهج البلاغه : قبله .
۳۴ـ شرح نهج البلاغه : اسکن .
۳۵ـ شرح نهج البلاغه : و مزج له .
۳۶ـ شرح نهج البلاغه : مختّم .
۳۷ـ شرح نهج البلاغه : عبیر.
۳۸ـ شرح نهج البلاغه : للملک.
۳۹ـ شرح نهج البلاغه : للسّرر.
۴ـ تسنیم اسم چشمه اى است در بهشت که بالاترین و بهترین شربت هاى بهشتى است .
۴۱ـ شرح نهج البلاغه : جحد.
۴۲ـ شرح نهج البلاغه : معصیته .
۴۳ـ شرح نهج البلاغه : فهو.
۴۴ـ فصلّت ۴۳
ترجمه : بانو مجتهده امین (۱)
منبع: مجله حوزه اصفهان ، شماره ۴ و ۵

زیباشناسى کلام امام علی(ع)

اشاره:

درباره‌ چیستى زیبایى، سخن‌ها بسیار رانده شده‌ است. برخى زیبایى را تناسب و هم ‌آهنگى اجزا با کل و هم ‌آهنگى اجزا با یک‌دیگر و عدّه‌اى آن را به سودمندى یا توانایى یا لذّت و یا عشق تعریف کرده‌اند. افلاطون در مجموعه‌ى آثار خود، گفت‌وگوى سقراط با هیپیاس را بیان می‌کند و در این رساله به بررسى تعاریف گوناگون زیبایى می‌پردازد. آنگاه سقراط از هیپیاس، سوفیست و حقوق‌دان معروف آن روزگار، درباره‌ چیستى زیبایى پرسش می‌کند و او تعاریف گوناگون مذکور در سطور بالا را بیان نموده و سقراط  تک‌تک آن‌ها را نقد می‌کند. به هر حال، تعریف این حقیقت بسیار دشوار است؛ امّا بی‌شک، زیبایى یک کیفیت نگارین نمادى است که از سه ویژگى برخوردار است و موجب انبساط روح و روان آدمى می‌گردد.

اولاً ملازم با لذّت است و اصولاً انبساط روانى، همان لذّت است؛

ثانیاً ملازم با مطلوبیت است، یعنى چیز زیبا براى شخص مُدرِک، مطلوبیت و ارزش می‌نماید؛

ثالثاً شگفت‌انگیزى و تعجب‌آور بودن را به ارمغان می‌آورد.

امیر کلام و هنر درباره‌ زیبایى نیز سخن فرموده است و در مقایسه‌ى انواع زیبایی‌ها، زینت باطن را بر زینت ظاهر ترجیح می‌دهند. «زینت باطن‌ها، زیباتر از زینت ظاهر است».(۱) «زینت به زیبایى و نیکویى صواب و حقیقت است، نه به نیکویى لباس.»(۲)

امام علی(ع) بر این مبنا، زیبایى مرد را حلم، وقار، حُسن درونى، زینت اخلاق و رفتار، عبادت و خشوع، صدق و راستى معرفى کرده است. زینت عبادت، خشوع؛ زینت ریاست، بخشش و بزرگواری؛ زینتِ علم، حلم و بردبارى و زینت حکومت، عدالت است.(۳) پس زیبایى در مکتب علوى به زینت‌هاى صورى و حسى محدود نمی‌گردد و زیبایی‌هاى معقول و فرا حسى را نیز در بر می‌گیرد.

گفتار و نوشتار و ادبیات زیبا، جذاب و همراه با ضوابط فصاحت و بلاغت، یکى دیگر از مصادیق زیبایى است که امیر بیان و پیشواى بلاغت، سرچشمه‌ى آن است. سرآمد فصاحت در این باره می‌فرماید:

«زیباترین و بهترین سخن آن است که نظام نیکو آن را آراسته باشد و خواص و عوام مردم آن را بفهمند.»(۴)

گزیده‌گویى، بهره‌مندى و عبرت‌آموزى از گذشتگان، یادآورى مرگ و قیامت، توجّه به کارکردهاى مثبت و منفى و جاذبه‌هاى لفظى و تعبیرى، از هنرهاى کلامى است که مخاطبان را شیفته‌ى خود می‌سازد. امیرمؤمنان در نهج‌البلاغه، این تابلوى هنر و زیبایى، از هنرهاى کلامى فوق بهره جسته است. بخش پایانى نهج‌البلاغه به کلمات قصار اختصاص دارد که در بردارنده‌ى سخنان کوتاه، جذاب، پرمعنا و قابل فهم است.

ابن ابی‌الحدید، شارح نهج‌البلاغه در وصف یکى از خطبه‌هاى نهج‌البلاغه(۵) می‌نویسد:

«سوگند به کسى که همه‌ى امت‌ها به او سوگند می‌خورند، من این خطبه را در مدت پنجاه سال تاکنون بیش از هزاربار خوانده‌ام. هیچ بار در آن تأمل نکردم، مگر آن که در من خشیت و خوف و پندى ایجاد کرد و در دلم تأثیر نهاد و مرا به لرزه آورد. هیچ بار در آن تأمل نکردم، مگر آن که به یاد مردگان از خویشاوندان و نزدیکان و دوستانم افتادم و چنین تصور کردم که آن را که حضرت به توصیف حالش پرداخته، خود من هستم. در این زمینه بسیارى از خطبا و فصحا داد سخن داده‌اند و من آن‌ها را مکرر خوانده‌ام، ولى هیچ کدام تأثیر کلام امیرالمؤمنین را بر من نداشته است.»(۶)

همّام صحابى عابد امیرالمؤمنین، آن‌گاه که از امام خواست که پارسایان را براى او توصیف کند که گویى آنان را با چشم می‌بیند، امام(ع) فرمود: «اى همّام، پرواى از خدا داشته باش و نیکوکارى کن که همانا خداوند با کسانى است که تقوا بورزند و اهل نیکوکارى باشند. همّام به این مقدار از سخن قانع نشد و امام را سوگند داد که توصیف بیش‌ترى بنماید. و امام اوصاف پارسایان را شرح داد تا وقتى که سخن امام(ع) بدین‌جا رسید که دورى اهل تقوا از سر کِبر و خودبزرگ‌بینى و نزدیکی‌اش از روى مکر و خدیعت نیست، در آن هنگام، همّام فریادى کشید که جانش در آن بود. امام فرمود: «به خدا سوگند که بر او از همین می‌ترسیدم. موعظه‌هاى بلیغ با اهلش چنین می‌کند.»(۷)

ابن ابی‌الحدید در مقایسه‌ خطبه‌ى ابن نباته ـ که از ادباى قرن چهارم بود و مردم را به جهاد برانگیخت ـ با خطبه‌ى ۲۷ نهج‌البلاغه، که متضمن دعوت مردم به جهاد است، می‌گوید: «اگر بخواهیم از دایره‌ى انصاف دور نشویم، باید نسبت آن دو را، نسبت شمشیر چوبین با تیغ فولادین بدانیم؛ گرچه خطبه‌ى ابن نباته از صناعات بدیعى بهره‌مند است، ولى کلام امیر مؤمنان‌(ع) در اوج آسمان است.»(۸)

کلام علی(ع) علاوه بر بهره‌مندى از واژگان متناسب و بلیغ از آهنگ و موسیقى خاصى برخوردار است که در روح مخاطبان نفوذ می‌کند.

جرج جرداق در این زمینه می‌نگارد: «على بن ابی‌طالب، از ذوق سرشار هنر و بیان زیباى سخن، آن‌چنان بهره‌اى دارد که او را در روزگاران از دیگران ممتاز ساخته است. شکل سخن با مفهوم آن به هم آمیخته است؛ بمانند گرمى با آتش و نور با خورشید و هوا با جوّ؛ و تو در برابر این سخن، چنانى که گویى در برابر سیل خروشانى که می‌جوشد و دریایى که می‌توفد و تندبادى که می‌وزد و چون از روشنى هستى و زیبایى آفرینش سخن می‌گوید، چنان است که گویى بر صفحه‌ى جانت با قلم‌هایى از اختران آسمان می‌نگارد. گفتارش چون شراره‌ى برق و خنده‌ى آسمان در شب‌هاى تاریک زمستان است.»(۹)

امام علی(ع) در کلام خود از صناعات ادبى، زیبایی‌ها و شگفتی‌هاى طبیعت بهره می‌گرفت.(۱۰) با استفاده از تمثیل، موضوعات و مباحث عقلى را تفهیم می‌کرد و با تشبیه معقول به محسوس، مردم عوام را نیز به حقیقت نزدیک می‌ساخت.(۱۱) شعر، ابزار دیگرى است که امام(ع) در توصیف حقایق از آن استفاده می‌کرد. امام در پاسخ به این پرسش که سرآمد همه‌ى شاعران کیست، فرمود: «هر چند شاعران، همه در یک وادى راه نپیموده‌اند که بتوان پیش‌تاز راه را شناخت، لیکن اگر از تعیین شاعرترین شاعران چاره‌اى نباشد، سرآمد آنان آن پادشاه گم‌راه (یعنى امرالقیس) است.»(۱۲)

شعر مطلوب علی(ع)، سروده‌اى است که از نظر محتوا و نظر و فکر ارزش‌مند و صحیح و حق باشد و عقیده‌ى مردم را به انحراف نکشاند.

زیبایى عبارات نهج البلاغه از جهت ترکیب لفظى و سبک ادبى برجستگی‎هائى دارد:

۱. در انواع کلمات مفرد، جمع، مذکّر، مؤنّث، حقیقت ومجاز، سرمایه‎اى غنى براى فرهنگ الفاظ عربى است.

۲. مجازها و کنایه‎ها در قالب جالب و نوى آمده است.

۳. ایجاز و اطناب (کوتاه‎گویى و به درازا سخن گفتن) در جاى مناسب خود به کار رفته و ما این مطلب را در خطبه‎ها و نامه‎هاى طولانى و گاه متوسط و یا کوتاه آن حضرت به روشنى مشاهده می‎کنیم.

۴. محسنات و نوآوری‎هاى لفظى از «جناس» تا «ترصیع» و «قلب» و «عکس»(۱۳) در موارد مناسب به کارگرفته شده است.

۵. آهنگ طبیعى و عبارات جذّاب که اهل فن به خوبى آن را درک می‎کنند و مردم از شنیدن آن به هیجان می‎آیند… .

۹. امام یحیى یمنى نویسنده کتاب «الطراز» می‎نویسد:

از معانى گوارا و شیواى سخن او (على ـ‌ علیه السلام ـ) هر خطیبى سیراب شده و هر گوینده‎اى لباس سخنورى پوشیده است؛ زیرا على ـ علیه السّلام ـ جایگاه و زادگاه بلاغت و ابر پربار فصاحت است چنانکه خود فرمود: «ما فرمانروایان کشور سخنیم سخنورى در وجود ما ریشه کرده و شاخه‎هاى آن بر ما سایه گسترده است.»(۱۴)

۱۰. استاد دکتر سید جعفر شهیدى، استاد دانشگاه و مترجم موفق نهج البلاغه در مقدمه ترجمه خویش می‎نویسند:

از سال‎ها پیش چون فرصتى دست می‎داد برخى از ترجمه‎هاى فارسى نهج البلاغه را با متن مقابله می‎کردم. ضمن این بررسى دیدم مترجمان ـ که خدمتشان در پیشگاه مولاى متقیان ـ علیه السّلام ـ پذیرفته باد ـ هر چند در کار خود موفق بوده‎اند، کم و بیش در این ترجمه‎ها یک نکته را چنانکه باید رعایت نکردند و آن این است که سخنان مولا چنانکه می‎بینیم در عین علوّ معنى به زیورهاى لفظى نیز آراسته است: استعاره، تشبیه، جناس، موازنه سجع و مراعات النظیر. مخصوصاً صنعت سجع که در سرتاسر کتاب دیده می‎شود و امیر مؤمنان ـ علیه السّلام ـ به سجع‎گویى شناخته بوده است.

هنگامى که زینب کبرى در پاسخ پسر زیاد گفت: مهتر ما را کشتى، از خویشانم کسى را نهشتى، نهال ما را شکستى، ریشه ما را از هم گسستى، اگر درمان تو این است آرى چنین است.(۱۵)

پسر زیاد گفت: سخن به سجع می‎گوید: پدرش نیز سخنان مسجّع می‎گفت.

بدین رو کوشیدم تا در حد توانایى خویش ضمن برگردان عبارت عربى به فارسى ـ چندان که ممکن است ـ صنعت‎هاى لفظى را نیز رعایت کنم.(۱۶)

ده‎ها نمونه از سخنان صاحب‎نظران دیگر هست که در مورد ابعاد فصاحت و بلاغت و محسنات لفظى و معنوى نهج البلاغه ابراز داشته‎اند که از یادآورى آن صرف نظر می‎کنیم.

پى نوشت:

(۱) . غررالحکم و نیز نهج‌البلاغه، حکمت ۶۵.

(۲) . همان.

(۳) . همان.

(۴) . غررالحکم.

(۵) . نهج‌البلاغه، تحقیق صبحى صالح، خطبه‌ى ۲۲۱ و شرح ابن ابی‌الحدید، خطبه‌ى ۲۱۶.

(۶) . شرح نهج‌البلاغه، ابن ابی‌الحدید، ج ۱۱، ص ۱۵۳.

(۷) . نهج‌البلاغه، خطبه‌ى ۱۹۳.

(۸) . شرح ابن ابی‌الحدید، ص ۸۴ ـ ۸۲.

(۹) . جرج جرداق، روائع نهج‌البلاغه، (شگفتی‌هاى نهج‌البلاغه)، ترجمه‌ى فخرالدین حجازى، صص ۱۷۰ به بعد.

(۱۰) . نهج‌البلاغه، خطبه‌ى ۹۰، ۲۳۴، ۱۶۴، ۱۶۵، ۱۵۵.

(۱۱) . همان، خطبه‌ى ۱۱۹، ۱۰۰، ۱۸۷.

(۱۲) . نهج‌البلاغه، تحقیق صبحى صالح، حکمت ۴۵۵.

(۱۳) . جناس در اصطلاح فن بدیع: آوردن دو کلمه است که از نظر لفظى شبیه هم هستند ولى در معنا متفاوتند: دو جمله یا دو مصراع است که با اینکه در برابر هم هستند وزن و سجع کلماتش مطابق هم باشد. مانند:

هوا شد تیره و گریان بسان دیده وامق زمین شد تازه و خندان بسان چهره‌ عذرا

قلب و عکس: مقدم و مؤخر نمودن لفظ است. خداوند زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون می‎آورد.

(۱۴) . محمد امین النواوى، پیشین، ص ۹۹ ـ ۱۰۴ و انّا لأمراء الکلام، و فینا تنشبت عُرُوقُه و علینا تهدّلت غصونه. نهج البلاغه، خ ۲۳۳.

(۱۵) . لقد قتلت کهلى، و أبرت اهلى، و اجتثثت أصلى، فان یشفک هذا فقد اشفیت.

(۱۶) . نهج البلاغه، ترجمه دکتر سید جعفر شهیدى، «مقدمه». به نظر نگارنده آنچه جناب دکتر شهیدى در ترجمه نهج البلاغه خویش به آن عنایت فرموده‎اند و ترجمه خود را با زیبایى سجع و محسّنات لفظى آراسته‎اند، تلاشى بسیار ارزشمند و در خور توجه است؛ که بدون رعایت آن نمی‎توان ترجمه را بازگردان نهج البلاغه نامید، و این کارى است که هم در ترجمه روایات و هم در ترجمه زیارات و ادعیه و هم در ترجمه قرآن کریم که از وزن و سجع ویژه‎اى برخوردار است، لازم است مورد توجه قرار گیرد.

نگارنده نیز در ترجمه برخى از ادعیه ـ که تحت عنوان «در معبد عشق» به چاپ رسیده ـ و نیز در ترجمه دو جزء آخر قرآن کریم ـ که با عنوان «آواى قرآن» منتشر شده ـ رعایت وزن و سجع و محسنات لفظى و معنوى را ـ در حد امکان ـ مورد توجه قرار داده است.

عبدالحسین خسرو پناه

خطبه بى الف مولاى متّقیان

اشاره:

چنین روایت شده که وقتى اصحاب پیغمبر ـ صلّى اللّه علیه و آله ـ با یکدیگر مذاکره مى نمودند که کدام یک از حروف هجا در کلام زیادتر استعمال مى شود، بالاخره رأى همه بر آن قرار گرفت که الف زیادتر در کلام مى باشد. ناگاه حضرت امیر المؤمنین ـ علیه آلاف التحیّه و الثناء ـ وارد گردید و بدون آن که قبلاً فکر کند و ترتیب کلماتى دهد که در او الف نباشد این خطبه ءمفصّل را بیان فرمود که هیچ الف در آن نیست و آن خطبه این است :(۲)

<حَمدتُ من عَظُمتْ مِنَّتُه ، و سَبغتْ نِعمته ُ، و سَبقتْ رَحمتُه ، و تَمّتْ کَلِمته ُ، و نَفذتْ مَشیّتُه ، و بَلَغَتْ حُجّتُه (۳)، جو عَدلتْ قَضیّتُه .

حمد مى نمایم کسى را که منّت او بزرگست ، و نعمت او فراوانست ، و رحمت او پیشى گرفته است بر غضب او، و علامات قدرت او تمام است ، و مشیّت او فرو گرفته تمام موجودات را، و حجّت و برهان او همه جا رسیده ، و حکم او به عدل پیوسته .

حَمِدْتُ حَمْدَ مُقرٍّ بِربوبیّته ، مُتَخَضِّعٍ لِعبودیّتِه ، متنصّل (۴ ) من خَطیئتِه ِ، معترف (۵ ) بتوحیده ، جمستعیذ من وعیده ج مؤمّل من ربّه مغفرهً تُنجیهِ یوم َیُشْغَلُ عن فصیلتِه و بَنیه .

خدا را حمد و ستایش مى نمایم ; ستایش کسى که اقرار و اعتراف کننده است به پروردگارى او، و ذلیل مى باشد براى بندگى او، و از گناهان خود معذرت مى خواهد، و به یگانگى او اعتراف مى نماید، و پناه گیرنده به اوست از وعده هاى عذاب آخرت ، و از پروردگارش امیدوار مى باشد آمرزش و مغفرتى که او را نجات دهد در روزى که شخص را از خویشان و پسرانش باز مى دارد.

و نستعینُهُ و نسترشدُهُ و نُؤْمُنُ به و نتوکَّلُ علیه ، و شهدْتُ له بضمیر مُخلصٍ موقِن ٍ، و فَرَّدْتُه تفریدَ مُؤمنٍ مُتقن ، و وَحَّدتُه توحیدَ عبدٍ مُذعِن ٍ، لیس له شریکٌفى مُلکِه ِ، و لم یکن له ولى ٌّ فى صُنعِه ، جَلَّ عن مشیرٍ و وزیرٍ، و جتنزّه ج عن جمثل وج نظیر. عَلِمَ فستر، و بَطَن فخبرَ(۶)، و مَلَک فقهرَ، و عُصى َ فَغَفرَ، جو عُبِدَفَشَکرج و جحَکَمَ فَعَدل َج و تَکَرَّمَ و تَفَضَّل َ، لَم ْیَزَلْ و لایَزُول ، جوج (لیس کَمِثلِه شى ءٌ)(۷) جو هو قَبْلَ کلِّ شى ءج و بَعدَ کُل ّشَى ء.

و از او طلب یارى و ارشاد مى نمایم ، و به او ایمان آورده ام ، و بر او اتّکال و اطمینان داریم ، و به وحدانیت او شهادت مى دهیم به یقین قلبى که خالص مى باشد از شکّ و ریب ، و یکتا و منفرد مى دانم خدا را، و به یکتایى او ایمان و یقین دارم (۸)، و به وحدت و به یگانگى او اعتراف مى نمایم ; اعتراف بنده اى که بند اطاعت در گردن نهاده ، براى کسى که شریکى در ملک او نیست و براى او دوستى نیست که کمک کند او را در خلقت ، خداى تعالى بزرگست ، و اجلّ از این است که در کار خود با کسى مشورت نماید، و براى او وزیر(۹ ) و مثل و مانندى نیست ، و او منزّه و مبرّا مى باشد، و همهء چیزها رامى داند و پنهان مى دارد، و از پنهان خبر مى دهد، و مالک تمام موجودات مى باشد و بر آنها غالب است ، مخالفت امر او مى نمایند و مى آمرزد ومى بخشد، و چون عبادت کنند او را قبول فرماید، و حکم او به عدل مى باشد، و همیشه بسیار اکرام و تفضّل فرموده بر مخلوقات خود و همیشه خواهدفرمود، و مثل او چیزى نیست ، و خداى تعالى پیش از هر چیزى بوده و بعد از هر چیزى خواهدبود.

رَبٌّ متفرّدٌ بعزّتِه ، متملّکٌ(۱۰) بقُوّتِه ِ، متقدِّسٌ بِعُلوِّه ، مُتکبّرٌ بِسموِّه ِ، لیس یُدرِکهُ بصرٌ، و لم یُحِطْ به نظرٌ، قوى ٌّ منیع ٌ، بصیرٌ سمیع ، جعلى ّ حکیم ، رؤوفٌ رحیم ٌ،جعزیزعلیم .

یگانه است پروردگار به عزّت خود، و (مالک هر چیزى است )(۱۱)، و تمکّن بر هر کارى دارد به قوّت خود، و منزّه است از صفات ممکنات به واسطه ءبرترى و علوّ خود، متکبّر است به جلالت شأن خود. نمى بیند او را هیچ چشمى ، و احاطه نمى کند به او هیچ قلبى (۱۲)، و خداى تعالى صاحب قوّت ومقهور نشونده است ، و بینا و شنوا و بلندمرتبه و درست کار است ، رؤوف و مهربان و غالب و دانا مى باشد.

عَجَزَ عن وصفِه من یَصُفه ُ، و ضلَّ عن نَعْتِه من یَعْرفُه ، قَرُبَ فبعُدَ، و بَعُدفقرُب .

وصف کنندگان عاجزند وصف نمایند او را، عارفین و کسانى که مى شناسند او را پى نبردند به صفات او، جزیرا که داراى صفات متضادّه مى باشدج مثل این که هم نزدیک است و هم دور، و هم دور است و هم نزدیک .

یُجیبُ دعوهَ من یَدعُوه ، و یَرْزقُ عبدهُ و یَحبُوه ُ، ذو لطفٍ خَفى ّ، و بطشٍ قَوِى ّ، و رحمهٍ مُوسَعَهٍ، و عقوبهٍ مُوجِعهٍ; رحمتُهُ جَنَّهٌ عریضهٌ مونَقَهٌ، و عقوبته جحیم ٌمؤصده(۱۳ ) موبُقهٌ.

اجابت مى فرماید دعاى کسى را که بخواند او را، و به بندگانش روزى مى دهد، و به آنها عطا و بخشش مى نماید، و صاحب لطف و بخشش پنهان است ،و سخت گیرندهء با قوّت مى باشد، و داراى رحمت واسعه و عقوبت دردناک است ، و رحمت او بهشت بسیار وسیع خوب است ، و مجازات او جهنّم بسیارسخت محیط دردناک مى باشد.

و شهِدْتُ بِبَعْث محمّدٍ ـ صلّى اللّه علیه و آله ـ جعبدِهِ وج رسولِه و صَفیِّه ، و حبیبِه و خَلیلِه ، بَعَثه فى خَیرِ عَصرٍ، وَ جفى ج حینِ فَترهٍ و کُفرٍ، رحمهً لِعبیدِه ، و منّهًلِمزیدِه ، خَتَم به نُبوّتَه ، و قَوّى (۱۴ ) بِه حُجّتَه ، فَوَعَظَ و نَصح َ، و بَلَّغَ و کَدَح َ، رؤوفٌ بِکلّ مؤمن ٍ، رحیمٌ جولى ٌج سخى ٌّ، زکى ٌّ رضى ٌّ، عَلیهِ رحمهٌ و تَسلیم ٌ، و برکهٌجو تعظیم ٌج و تکریم ٌ، مِن ربٍّ غفورٍ رحیم ٍ، قَریبٍ مُجیب ٍ.

شهادت مى دهم به این که محمّد، رسول خداى تعالى و بندهء او و دوست برگزیدهء او مى باشد(۱۵)، و خداى تعالى مبعوث گردانید او را به پیغمبرى دربهترین زمان ها و در زمان منقطع بودن مردم از پیغمبران و در زمان کفر جو انقطاع زمان حضرت عیسى ـ علیه السلام ـج ، تا آن که رحمت و منّت باشدبراى بندگانش ، و خداى تعالى به وجود او ختم نمود نبوّت و رسالت را، و به او قوى فرمود حجّت و برهان خود را، و آن بزرگوار مردم را موعظه ونصیحت نمود و رسالت خود را به همه جا رسانید، و کوشش بلیغ فرمود در تبلیغ رسالت (۱۶)، رؤوف و مهربان بود به تمام مؤمنین ، جمهربان وج دوست و سخى و پاکیزه و پسندیده بود. سلام و رحمت و برکت جبلندمرتبگى وج کرامت از پروردگار آمرزندهء مهربان بر او باد.

وَصیّتُکُمْ مَعْشَرَ مَنْ حَضَرَنى ! بِوصیّه(۱۷ ) رَبِّکُم ، وَ ذَکَّرْتُکُم بِسنّهِ نَبیِّکم ، فَعلیکم بِرَهبهٍ تَسْکُنْ قُلوبَکُم ، و خَشْیَهٍ تُذْرى دُموعَکم ، وَ تَقیّهٍ تُنْجیکم قَبلَ یوم ِیُبلیکم ، و یُذْهِلکم ، یَومَ یَفوزُ فیه مَن ثَقُل وَزنُ حَسَنَتِه و خَفَّ وَزنُ سَیّئتِه ;

اى کسانى که حاضر مى باشید نزد من ! توصیه مى کنم شما را به چیزى که خداوند تعالى توصیه فرموده است شما را به آن ، و آن این است که تقوا را پیشه ءخود قرار دهید، و شما را متذکّر مى گردانم به سنّت و طریقهء پیغمبر ـ صلّى اللّه علیه و آله ـ شما، و بر شما باد به ترس از خداوند که ساکن کند قلب شما رااز این که خیال نافرمانى او را کنید، و بر شما باد به خوفى از هیبت و بزرگى خداوند تعالى که جارى سازد اشک شما را. و بر شما باد به پرهیزکارى وتقوایى که نجات دهد شما را از روزى که پوسیده کند شما را، و روزى که هول آن روز باز دارد شما را از هر چیزى ، و روزى که فایز مى گردد در آن روزکسى که وزن حسنات او سنگین باشد و وزن گناهان او سبک باشد.

وَلْتَکُن مَسألتُکُم مَسألهِ ذُلٍّ و خُضوع ٍ، و شُکرٍ و خُشوع ٍ، و توبهٍ و نُزوع ٍ، و نَدَمٍ و رُجوع ٍ،

و سؤال کنید از خداوند متعال در حالت ذلّت و مسکنت و شکر و ترس و توبه و بازداشتن خود را از نافرمانى حق تعالى و پشیمانى از گناهان و بازگشت به سوى خداى تعالى ـ جلّ ذکره .

وَلْیَغْتَنِم کُلُّ مُغتنِمٍ منکم صِحّتَهَ قبلَ سَقَمِه ، و شَیْبَتَه قبلَ هَرَمِه ، وَ سَعَتَه قبلَ عَدَمِه ، و خَلوتَه قبلَ شُغُلِه ، و حَضَرَه قبلَ سَفَرِه ، قبل جهوج یَکبرُ و یَهرَمُ و جیَمرَض ُج ویَسقُم ، وَ یَمَلُّه طبیبُه ، و یُعرِض عنه حبیبُه ، جو یَتغیّرُ عَقلُه ج ، و یَنقطِع عمرُه . ثمّ قیل َ: هو مَوْعُوکٌ و جِسمُه مَنهوکٌ.

و باید صحّت خود را غنیمت شمارد هر یک از شما پیش از آن که مریض شود، و جوانى خود را غنیمت بداند پیش از آن که پیر شود، و مال خود را غنیمت شمارد پیش از آن که فقیر شود، و خلوت و فراغت خود را غنیمت شمارد پیش از آن که مشغول شود، و در وطن بودن خود را غنیمت شمارد پیش از آن که مبتلا به سفر شود جیعنى این پنج چیز را غنیمت شمارد که از آنها توشه براى آخرت برداردج . پیش از آن که پیر شود و مریض گردد و طبیب از معالجه ءوى مأیوس و ملول گردد و اعراض کنند از او دوستان او و عقل او تغییر کند و عمر او تمام شود و گفته شود که مرض او مزمن و سخت شده و بدن اوناتوان و لاغر گشته جبراى آخرت خود توشه بردارد .

ثم ّ(۱۸) جَدَّ فى نزع شدیدٍ، و حَضَرَه کلُّ قریبٍ و بعیدٍ، فَشَخصَ بِبصرِه و طَمحَ بنظرِه ، و رَشَحَ جبینُه ،(۱۹) و سَکنَ حنینُه ، و جَذبت نفسُه ، و نکبت عِرسُه ، وحُفِر رَمسُه ، و یَتِمَ منه ولدُه ، و تَفرَّق عنه عددُه ، و قُسِمَ جمعُه ، و ذَهبَ بصرُه و سمعُه ، جو کفن ج و مُدِّدَ جو وجه ج و جُرِّدَ، و عُرِّى َ و غُسّل َ(۲۰) و نُشِّفَ و سُجِّى َ،و بُسِطَ له وهیّى ء، و نُشِرَ علیه کفنُه ، و شُدَّ مِنه ذَقَنُه ، و قُمِّصَ و عُمِّمَ جو لف ج و وُدِّعَ و سُلِّم َ، و حُمِلَ فوقَ سریر، و صُلِّى علیه بِتکبیرٍ، و نُقِلَ من دورمُزَحرقهٍ(۲۱) ، و قُصور مشیّدهٍ، و حُجُرٍ مُنَضده، فجعل فى ضریحٍ ملحود، ضَیِّقٍ موصود(۲۲) ، بلبنٍ مَنضودٍ، مُسَقَّفٍ بِجُلْمُودٍ، و هیلَ علیه حَفَره ، و حُثى (۲۳) علیه مَدَرُه .

پس از آن واقع مى گردد در تلخى جان کندن ، آن وقت هر کسى از دور و نزدیک حاضر مى گردد نزد او، و مژگان و پلک چشم خود را به بالا اندازد و ازهول او راست مى ایستد به بالا، و عرق مرگ در پیشانى وى ظاهر مى گردد، و نالهء او کم مى شود، و نفس او گرفته مى شود، و زن و عیال او در ماتم وعزاى او مى نشینند، جو قبر او کنده مى شودج ، و اولاد او یتیم مى شوند، و مردم از دور او متفرّق مى شوند، و جمعیّت او مبدّل به تفرقه مى گردد، و چشم وگوش او از کار مى ایستد، و او را به قبله مى کشند. و بعد از آن که کار او به اتمام رسید او را برهنه مى نمایند(۲۴ ) و غسل مى دهند و بدن او رامى خشکانند، و جروج به قبله مى کشانند، و کفن را پهن مى کنند و او را کفن مى نمایند، و نخ او را مى بندند، و پیراهن کفن را به بدن او مى کنند، و عمامه به سرش مى پیچند، و پارچهء سرتاسرى روى آن مى بندند، و اولاد و اهلش با او سلام وداع مى نمایند، و او را بالاى تختهء تابوت مى گذارند، و ازغسالخانه بیرون مى آورند، و بر او نماز مى خوانند.

و خارج مى گردانند او را از خانه هایى که زینت داده بود و قصرهاى عالیهء بلندى که بنا کرده بود و اتاق هاى تو در تو(۲۵ ) که مهیّا نموده بود، و مى گذارنداو را در لحد قبرى تنگ (۲۶) ، و روى لحد را با خشت محکم مى بندند، و در بالاى او سنگى مى گذارند، و گودال قبر او را از خاک و ریگ پرمى نمایند(۲۷) .

فتَحقّقَ حَذَرُه ، و نُسِى خَبرُه ، و رَجَعَ عنه ولیُّه جو صفیّه ج و ندیمُه و نسیبُه جو حمیمُه ج ، و تَبَدَّلَ به قرینُه و حبیبُه جو صفیُّه و ندیمُه ج ، فَهُوَ حَشْوُ قبرٍ، و رهین ُقَفْرٍ، یَسْعى فى جسمه دودُ قبرِه ، و یسیل صدیوُه من منخره ، یَسحقُ ثوبُه جوج لحمُه ، و یُنَشِّفُ دمَه ، و یرق (۲۸) عظمه حتّى یومِ حشرِه .

پس محقّق مى گردد ترس او، و فراموش مى شود خبر او. بعد از آن کسان (۲۹) وى او را تنها مى گذارند و از او مى گریزند، (و کم کم اسم او فراموش مى شود)، و نزد دوست و همدم خبر وى محو مى گردد، و دوست و رفیق و ندیم او مبدّل مى شوند. پس او میان قبر بى کس ماند، و مى خورند بدن او جراج کرم هاى قبرش ، و از سوراخ بینى او خون و کثافت جارى گردد، و مى پوسد کفن او، و گوشت بدنش مى ریزد، و خون او خشک مى گردد، و استخوان اوپوسیده مى گردد تا وقتى که قیامت برپا شود.

فیُنْشَرُ(۳۰) من قبرِه ، و یَنفُخ فى صورٍ، و یُدعى لحشرٍ و نُشورٍ، فَثَمَّ بُعْثِرَت قُبورٌ، و حُصِّلَتْ صُدورٌ، و جِى ء بِکلِّ نبى ٍّ و صدّیق و شهید،(۳۱) و قصد للفصل بعبده خبیرٌ بصیرٌ.

آن وقت به امر حق تعالى اجزاى بدن او در قبر جمع مى شود، و در صور نفخه دمیده مى شود، و مردگان زنده مى گردند، و آنها را حاضر مى گردانند درصحراى محشر، جقبرها شکافته مى شودج و ظاهر مى گردد آنچه در باطن آنها پنهان بوده ، و در روز محشر مى آورند تمام انبیا و اولیا و شهداى (سخنران و گوینده ) را، و پروردگار عالم بینندهء توانا به تنهایى حکم فرما مى شود در کار بندگان خود.

فَکَمْ مِنْ زَفْرهٍ تُضْنیه ، و حَسرَهٍ تُنْضیه ، فى موقِفٍ مَهُولٍ جعظیم ٍج ، و مَشْهَدٍ جلیلٍ ججسیم ٍج ، بینَ یَدَى ملکٍ کریم ٍ، بِکلِّ صغیرجهٍج و کبیرجهٍج علیم ٌ.

و چه بسیار در آن روز که نفس در سینه حبس مى گردد و سنگین مى نماید صاحبش را، و چه بسیار حسرت و ندامت ها که گوشت شخص را آب مى نماید،و مى ایستد در یک ایستگاه با هول بزرگى در مقابل پادشاه کریم بزرگ شأنى که بر هر گناه کوچک و بزرگ بندگان خود عالم و داناست .

فحینئذ یُلجِمُه عَرَقُه ، و یُحْقِره قَلَقُه ، عَبْرَتُه غیرُ مَرحومهٍ، و صَرْخَتُه غَیْرُ مَسْمُوعهٍ، و حُجَّتُه غیرُ مقبولهٍ، جو تَؤلُ صحیفتُه ج ، جوج تَبیَّنَ جریدته ، و جنَطَقَ کلُّ عضوٍمنه ج بسوءِ عملِه ، فشَهِدَتْ عینُه بِنَظرِه ، و یدُه ببطْشِه ، و رِجْلُه بِخَطْوِه ، و جَلدُه بِمسِّه ، و فَرجُه بِلَمْسِه ، جو یُهَدِّدُهُ مُنکرٌ و نکیرٌ، و کُشِف عنه بصیرٌج .

در آن وقت از هیبت و بزرگى پروردگار و ترس از غضب او و شرمندگى و پشیمانى از لغزش هاى خود عرق سر تا پاى او جراج فرو مى گیرد. پست وبیچاره مى کند او را، و سخت مى شود قلق و اضطراب او، ولى افسوس که در آن وقت کسى به گریه و بیچارگى او رحم نمى کند و به نالهء او گوش نمى دهد و حجّت و دلیل او را قبول نمى کند.

و بر مى گردانند نامهء اعمال او را به سوى او، و گناهان او هویدا مى گردد، و هر یک از اعضاى وى گویا مى شوند و شهادت مى دهند به اعمال بدى که ازآنها صادر گشته . چشم شهادت مى دهد به آنچه که دیده ، دست شهادت مى دهد به آنچه کرده از انواع ظلم و ستم ، پا شهادت مى دهد به حرکاتى که از وى ناشى شده ، پوست بدن او شهادت مى دهد به آنچه او به آنها رسیده ، فرج شهادت مى دهد به آنچه لمس کرده ، و منکر و نکیر سخت او را مى ترسانند، آن وقت چشم بصیرت او باز مى شود و عالم مى گردد به قبایح اعمال خود.

فسُلْسِلَ جَیدُه ، و غُلَّتْ یدُه ، و سیقَ یسحب وحدُه ، فَوَرَدَ جهنَّمَ بکَرْبٍ شدیدٍ، و ظَلَّ یُعَذِّبُ فى جحیم ٍ، و یُسْقى شَربهً من حمیم ٍ، تَشْوى وجهَه ، و تَسْلَخُ جِلْدَه ،یَضْرِبُه زِبْنیته بِمقْمَعٍ من حدیدٍ، جوج یَعودُ جِلدُه بعدَ نُضْجِه بِجلد جدیدٍ، یَستغیثُ فَتُعرِضُ عنه خَزَنَهُ جهنّم َ، و یَسْتَصْرِخُ فَیَلْبَثُ حُقَبَهً یندم .

پس از آن زنجیر در گردن او مى گذارند و دست هاى او را غل مى کنند و با سختى و تنهایى او را مى کشند. پس وارد جهنّم مى شود با غم و غصّهء سخت ، وهمیشه در جهنّم معذّب مى باشد، و هرگاه تشنه شود او را سیراب مى نمایند از آب گرمى که صورت او را بریان مى کند و پوست بدن او را مى کند، و باگرز آهنین ملائکه اى که موکّل به جهنّم هستند مى زنند او را، و مبدّل مى شود پوست بدن او به پوست تازهء بعد از سوختن (تا آن که به خوبى طعم عذاب را بچشد)، و هرچند به دربان جهنّم التماس و استغاثه مى نماید به فریادش نمى رسد و از وى روى مى گرداند و او فریاد مى کند. پس درنگ مى کند درجهنّم مدت هشتاد سال (۳۲) (از سال هاى آخرت که یک روزش پنجاه هزار سال دنیاست).

نَعوذُ بربٍّ قدیرٍ من شرِّ کُلِّ مصیرٍ، وَ نَسْأَلُه عفوَ من رَضِى عنه ، و مَغْفِرهَ مَنْ قَبِل َ(۳۳) مِنه ، فهُوَ ولى ُّ مَسأَلَتى ، و مُنجِحُ طَلِبتى .

پناه مى برم به پروردگار قادر از شرّ روزى که بر مى گردیم به سوى او، و مسألت مى نمایم از او که عفو و بخشش نماید بر ما مثل بخشش نمودنش به کسى که آمرزیده است او را و از وى خشنود مى باشد، زیرا که اوست برآورندهء حاجات و مطالب من .

فَمَنْ زُحْزِحَ عن تعذیبِ رَبِّه سَکَن فى جنّتِه بِقُربِه ، و خُلِّدَ فى قُصورٍ مُشَیَّدَهٍ، و مُکنَ من حور عینٍ و حَفَدَهٍ، و طیفَ علیهِ بِکئوُس ٍ، و سکن (۳۴) حظیرهالفردوس ، و تَقَلَّبَ فى نعیم ٍ، و سُقِى من تَسْنیم ٍ، و شَرِبَ من عینٍ سلسبیل ٍ، ممزُوجهٍ(۳۵) بزنجبیل ٍ، مَختومَهٍ(۳۶) بِمسکٍ و عنبرٍ(۳۷) ، مُستدیمٍ للحُبُورِ(۳۸) ،مُستَشعرٍ للسُّرورِ(۳۹) ، جوج یَشرَبُ من خُمور، فى روضٍ جمُشرق ٍج مُغدق ٍ، لیس یُصَدَّعُ مَنْ شَرِبه ، و لیس یُنْزِف ُ.

کسى که نجات یابد از عذاب پروردگار ساکن مى گردد در بهشتى که محلّ قرب پروردگار است ، و قرار مى گیرد در قصرهاى بسیار بلند زینت شده ، وفرمان فرما مى شود بر حور العین و خادم هاى بهشتى ، و پى در پى ظرف هاى شربت نزد او حاضر مى نمایند، و در بهشت در مقام بلند و پاکیزه ساکن مى شود، و زندگى مى کند در نعمت هاى بهشتى ، و به او مى نوشانند از تسنیم (۴۰) معطّر بهشتى .

و از چشمه سلسبیل ـ که مخلوط گشته به زنجبیل و مهر شده به مشک و عنبر ـ سیراب مى گردد، و همیشه در نعمت هاى بهشتى با حور و غلمان جاودان خواهد بود، و متنعّم در خوشى و لذّتى مى باشد که انتها ندارد، و از مشروبات پاکیزهء خوشگوار بهشتى مى آشامد، و در باغى که نورانى و با صفا وجویبار زیاد دارد مى خرامد، و با آن که شراب بهشتى مى آشامد دردسر نمى بیند و مست نمى گردد و عقل او هم زایل نمى شود.

هذه منزلهُ مَنْ خَشِى رَبَّه ، و حَذَّرَ نفسَه جمعصیته ج ، و تلکَ عُقوبَهُ مَنْ عُصِى (۴۱) مشیئته ، و سَوَّلَتْ له نَفْسُه مَعْصِیَهَ مُبْدیه ِ(۴۲) .

و این نعمت ها براى کسى مى باشد که از پروردگار خود بترسد و بترساند نفس خود را از معاصى و نافرمانى حق تعالى ، و عذاب هاى جهنّم براى کسى مى باشد که فریفتهء نفس خود گردد و مرتکب نافرمانى ایجادکنندهء خودش شود و مخالفت امر او را نماید.

و این که جزاى معصیت کار جهنّم است و سزاى عبادت کننده بهشت مى باشد مطلبى است حق و حکمى است از روى عدالت جیعنى خداى متعال از روى عدالت در قیامت هر صاحب حقّى را به حقّ خود مى رساندج .

ذلکَ(۴۳) قولٌ فصل ٌ، و حُکْمٌ عَدل ٌ، و خَیْرُ قَصَصٍ قُص َّ، وَ وَعظٍ جبه ج نُص َّ، (تنزیلٌ مِن حَکیمٍ حمیدٍ)(۴۴) ، نَزَلَ بِه رُوحُ قُدُسٍ مبین ٍ، على نبى ّ مهتدٍ مکین ٍ،صَلَّتْ علیه رُسُلٌ سَفَرَهٌ، مُکَرَّمونَ بَرَرَهٌ، عُذْتُ بِربٍّ رحیمٍ مِن شرِّ کلِّ رجیم ٍ.

و این بیانات بهترین بیاناتى است که گفته شده ، و بهترین موعظه هایى است که از خدا و رسول ـ صلّى اللّه علیه و آله ـ به آنها تصریح شده ، و اینهاهمانست که خداى حکیم در قرآن کریم به توسّط جبرئیل بر پیغمبر ـ صلّى اللّه علیه و آله ـ هدایت کنندهء ثابت قدم خود نازل فرموده . ملائکهء مکرمین طلب رحمت مى کنند بر آن پیغمبر ـ صلّى اللّه علیه و آله ـ، و پناه مى گیریم به پروردگار رحیم از شرّ هر شیطان رانده شده .

فَلْیَتَضَرَّعْ مُتَضَرِّعُکُم ، وَ لْیَبْتَهِلْ مُبْتَهِلُکُم ، وَ نَسْتَغْفِر جرب ُّج کلِّ مَربوبٍ لى ولَکم >.

و باید تضرّع و زارى نمایید نزد حق تعالى و به او پناه ببرید و (توبه کنید) و از خداى تربیت کنندهء مخلوقات طلب آمرزش مى نمایم براى خودم و براى شما، و بس است مرا پروردگارم .

پى نوشت:

۱ـ این ترجمه برگرفته از کتاب مخزن اللئالى ، نوشتهء بانو مجتهده امین ، صص ۱۲۵ـ ۱۳۷مى باشد.

۲ـ متن حاضر بر اساس شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید و کنز العمّال بازبینى ، و بر اساس ترجمه تنقیح شده است.

۳ـ شرح نهج البلاغه : قضیّته .

۴ـ اصل : متّصل .

۵ـ شرح نهج البلاغه : متفرّد.

۶ـ اصل : خبر.

۷ـ شورى ۱۱

۸ـ کذا متن : و فردته تفرید مؤمن متیقن .

۹ـ کذا متن : جلّ عن مشیر و وزیر و تنزّه عن .

۱ـ شرح نهج البلاغه : متمکّن .

۱۱ـ کذا در متن جمله نیست .

۱۲ـ کذا متن : نظر.

۱۳ـ شرح نهج البلاغه : ممدوده.

۱۴ـ شرح نهج البلاغه : شیّد.

۱۵ـ کذا متن : رسوله و صفیّه و حبیبه و خلیله .

۱۶ـ کذا متن : بلغ و کدح .

۱۷ـ اصل : بتقواى .

۱۸ـ اصل : قد.

۱۹ـ شرح نهج البلاغه : و عطف عرینه .

۲ـ اصل : غسل و عرى .

۲۱ـ شرح نهج البلاغه : مزخرفه.

۲۲ـ اصل : مرصوص .

۲۳ـ اصل : جُثّه .

۲۴ـ کذا متن : و کفن و مدد، و وجه و جرد، و عرى و غسل و نشف و سجى .

۲۵ـ کذا متن انتخابى : مزخرفه

۲۶ـ کذا متن : ضیق مرصوص .

۲۷ـ کذا متن : و هیل علیه حفره و جثى علیه مدره .

۲۸ـ شرح نهج البلاغه : یرم ّ.

۲۹ـ کذا متن : ولیه و صفیه … و ندیمه .

۳ـ شرح نهج البلاغه : فنشر.

۳۱ـ اصل : منطبق و تولى لفصل حکمه ، ربّ قدیر بعبیده .

۳۲ـ کذا متن : فیلبث حقیه یندم .

۳۳ـ شرح نهج البلاغه : قبله .

۳۴ـ شرح نهج البلاغه : اسکن .

۳۵ـ شرح نهج البلاغه : و مزج له .

۳۶ـ شرح نهج البلاغه : مختّم .

۳۷ـ شرح نهج البلاغه : عبیر.

۳۸ـ شرح نهج البلاغه : للملک.

۳۹ـ شرح نهج البلاغه : للسّرر.

۴ـ تسنیم اسم چشمه اى است در بهشت که بالاترین و بهترین شربت هاى بهشتى است .

۴۱ـ شرح نهج البلاغه : جحد.

۴۲ـ شرح نهج البلاغه : معصیته .

۴۳ـ شرح نهج البلاغه : فهو.

۴۴ـ فصلّت ۴۳

منبع: مجله حوزه اصفهان ، شماره ۴ و ۵

دورنماى فتنه ‏هاى ناشى از سقیفه از نگاه حضرت فاطمه‏ زهرا علیها‏السلام

اشاره:

واقعه سقیفه بنی‌ساعده، نخستین واقعه پس از رحلت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در سال ۱۱ق بود که در آن ابوبکر بن ابی‌قحافه به عنوان خلیفه مسلمانان انتخاب شد. پس از وفات حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)، امام علی(علیه السلام) و برخی دیگر از اصحاب مشغول تدارک مراسم تدفین وی بودند، در همان زمان عده‌ای از انصار به رهبری سعد بن عباده، در محلی به نام سقیفه بنی‌ساعده جمع شدند تا برای انتخاب رهبر خود پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) تصمیم بگیرند.

«… ثمّ اسْتَنْهَضَکم فَوَجَدَکُمْ خِفافا، وَاَحْمَشَکُمْ فَاَلْفاکُمْ غضابا فَوَسَمْتُمْ غَیر اِبِلِکُمْ وَ وَرَدْتُمْ غیرَ مَشْرَبِکُمْ هذا والعَهْدُ قَریبٌ، والکَلْمُ رحیبٌ، والجَرْحُ لَمّا ینْدَمِل، والرّسول لمّا یقْبَرُ، إبْتِدارا زَعَمْتُمْ خَوفَ الْفِتْنَهِ، ألا فِى الْفِتْنَهِ سَقَطوا وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَهٌ بِالْکافِرینَ…۱؛

سپس شیطان از شما خواست که برخیزید، آن گاه دریافت که شما افراد سبکى هستید، او شما را تحریک و عصبانى کرد و شما را غضبناک یافت. آن گاه شما شترهاى دیگران را داغ نمودید علامت مالکیت زدید و براى نوشیدن آب از غیر راه خود وارد شدید… و این اعمال شما در حالى صورت گرفت که عهد شما نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله  نزدیک است، و جراحتى که به واسطه ى رحلت پیامبر وارد شده، هنوز وسیع و تازه است، و جراحتى که بر ما وارد شده، هنوز التیام پیدا نکرده است. و رسول خدا هنوز دفن نشده بود. خیلى با عجله این کار را کردید. خیال کردید که اگر این کار را نکنید فتنه پدید می آید. آگاه باشید که در فتنه سقوط کردند، و حتما جهنم کافران را احاطه می کند…»۲٫

آنچه در بالا خواندید، بخشى از خطبه ى فدکیه ى حضرت فاطمه علیها السلام است که به دنبال تصرف فدک توسط خلیفه ى اول آن بانوى بزرگ، در برابر خلیفه و در حضور مهاجران و انصار ایراد فرمود.

گرچه این خطبه به مناسبت غصب فدک ایراد شده، امّا محور بخش هایى از آن، موضوع خلافت و رهبرى جامعه ى اسلامى است.

دختر گرامى پیامبر صلی الله علیه و آله در سخنان تند و عتاب آمیز خود، کسانى را که وصى و برادر پیامبر صلی الله علیه و آله را از صحنه ى رهبرى کنار زده، خود زمام امور مسلمانان را در دست گرفتند، مورد انتقاد قرار داده که آلت دست شیطان شده به حوزه ى «خلافت» وارد شدند که حق آنان نبوده و هنوز سوگ رسول خدا فراموش نشده شتاب زده دست به اقدامى زدند (ماجراى سقیفه) که آنان را در گرداب فتنه افکند.

فتنه افکنى، یا دستاویز گریز از فتنه!

نکته اى که در این بخش از سخنان حضرت فاطمه علیها السلام جلب توجّه می کند، این است که توجیه نادرست صحنه گردانان سقیفه در مورد انتخاب خلیفه را افشا کرده، عواقب زیانبار آن را بیان می کند و می گوید: «خیال کردید

اگر این کار را نکنید فتنه پدید می آید، آگاه باشید که در فتنه سقوط کردید.»

در این جا این سؤال پیش می آید که آنان کدام فتنه را دستاویز قرار دادند و مقصودشان از فتنه چه بود؟ و مقصود حضرت زهرا علیها السلام از این که آنان در فتنه سقوط کردند، چیست؟

چنان که در کتب تاریخ اسلام مطرح شده و قرائن نیز آن را تأیید می کند، مقصود آنان از فتنه، ارتداد امت، آشوب و هرج و مرج و از هم گسیختن نظام اسلامى به دنبال انتشار خبر رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله ، و پیدایش خلأ قدرت در مرکز حکومت اسلامى بود. آنان به این عنوان که از چنین فتنه اى جلوگیرى کنند، پیش از آن که پیکر پاک پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله را به خاک بسپارند، و در حالى که على علیه السلام و بنى هاشم سرگرم مراسم غسل پیامبر صلی الله علیه و آله بودند، به سقیفه شتافته در صدد تعیین خلیفه و زمامدار مسلمانان برآمدند! امّا مگر آن تشریفات چه قدر وقت می خواست که در آن مدت، بیم فتنه می رفت؟ آیا در همان مدت اندک، خبر رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله (با نبودن وسائل ارتباطى امروزی) در سراسر کشور اسلامى منتشر می شد و همه چیز به هم می ریخت. این سؤال ها در صحّت و درستى نگرانى از فتنه، ایجاد تردید می کند. از این رو حضرت فاطمه علیها السلام با تعبیر، زَعم، پندار و خیال از آن یاد کرده است.

امّا این که آنان چگونه در فتنه سقوط کردند . که موضوع اصلى این نوشتار است . پاسخ این است که آنان با این اقدام خود منشأ اختلاف و دو دستگى و شکاف در جامعه اسلامى شدند. شکافى که تاکنون پر نشده است. گرچه آن روزها با بیعت مردم با ابوبکر، کار تعیین زمامدار به ظاهر پایان یافت، امّا این انتخاب عواقبى را به دنبال داشت که هر چه مسلمانان از آن سال ها دورتر شدند، آثار نامطلوب آن بیشتر پدیدار گشت. خاطره ى اختلاف و کشمکش هاى مسلمانان بر سر امامت و خلافت، خاطره اى تلخ و غم انگیز است. کدام فتنه اى بزرگتر از قرن ها اختلاف و کشمکش و خونریزى که سنگ زیر بناى آن در سقیفه گذاشته شد.

شهرستانى می نویسد:

«هرگز در اسلام هیچ شمشیرى به خاطر یک بنیاد دینى، چون شمشیرى که به خاطر امامت کشیده شد، آهیخته نگردید.»۳

پرده هاى دیگرى از فتنه ها

فاطمه ى زهرا علیها السلام در خطبه ى دیگرى، پرده هاى دیگرى از فتنه هاى ناشى از سقیفه را فاش ساخته است. دختر پیامبر صلی الله علیه و آله ، این خطبه را هنگامى ایراد کرد که گروهى از زنان مهاجران و انصار براى عیادت و احوال پرسى از او . که در اثر حمله به خانه اش مصدوم و بیمار بود . رفته بودند.

آن بانوى بزرگ در فرازى از این خطبه فرمود:

«آگاه باشید به جانم سوگند! این حکومتى که پدید آوردند، تازه آبستن شده است. پس صبر کنید تا ببینید چه ثمره اى به بار می آورد. آن گاه از آن به اندازه ى ظرف هاى بزرگ به جاى شیر خون تازه و سمّ کشنده بدوشید! این جا است که کسانى که به راه باطل رفته اند، زیانکار می شوند و آیندگان، عاقبت آنچه را که گذشتگان تأسیس کردند، خواهند دید. اکنون که به مراد خود رسیدید از بابت دنیاى خود خوش باشید و قلبا براى فتنه هایى که خواهد آمد، مطمئن باشید. و بشارت باد بر شما به شمشیرهاى برنده اى که به دنبال آن می آید و قدرت متجاوزى که حداکثر ظلم و تعدّى را روا می دارد و به هرج و مرجى فراگیر که همه جا را شامل می شود و به استبدادى از ظالمین که

مقدار اندکى از بیت المال را باقى می گذارد، به گونه اى که کسى در آن رغبت نمی کند و جمعیت شما را درو می کند همه را قتل عام می کند، پس حسرت و اندوه با شما باد، و به کدامین سو می روید؟… .»۴

در این سخنان کوتاه، امّا رسا و گویا، حوادث تلخ و اندوهبار چند دهه پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله به روشنى ترسیم شده است که ریشه در سقیفه داشت. زیرا با روشى که در انتخاب خلیفه پیش گرفته شد، افراد دیگرى نیز که خود را از خلفاى اولیه کمتر نمی دانستند، به فکر خلافت افتادند و کشمکش و رقابت بر سر خلافت در گرفت و منتهى به جنگ ها و خونریزی ها شد.

از طرف دیگر مسیرى که در مورد خلافت در پیش گرفتند، موجب شد که با فراهم شدن تدریجى زمینه و موافقت عملى خلیفه دوم و سوم، بنی امیه به حکومت برسند و با ظلم و ستم و تجاوز و تعدى . که بر هیچ مورخى پوشیده نیست . با مردم رفتار کردند و بیت المال مسلمین را به یغما بردند. با توجه به این حوادث، سخنان حضرت فاطمه علیه السلام در این زمینه، از نظر تحلیل اجتماعى و سیاسى در تاریخ اسلام بسیار ارزنده و تکان دهنده است.

شاخصه اى گویا از فتنه ها

چنانکه اشاره شد، ماجراى سقیفه، افرادى از صحابه ى بزرگ رسول خدا را به فکر خلافت افکند. به ویژه شوراى شش نفرى خلافت که توسط خلیفه ى دوم طراحى شد . و خود دنباله ى سقیفه بود . اعضاى شورا را به فکر خلافت انداخت و خود را براى این منصب شایسته یافتند۵

و پس از آغاز خلافت على علیه السلام به مخالفت برخاستند، و این موضوع به اضافه قدرت یافتن معاویه با موافقت دو خلیفه ى قبلى، موجب بروز جنگ هاى جمل، صفین و نهروان شد و تلفات

هرگز در اسلام هیچ شمشیرى به خاطر یک بنیاد دینى، چون شمشیرى که به خاطر امامت کشیده شد، آهیخته نگردید.

سنگینى به بار آورد که هیچ فتنه اى با آن قابل مقایسه نمی باشد. براى آن که به عمق فتنه پى ببریم کافى است به آمار تلفات سه جنگ یاد شده توجه کنیم:

به گفته ى یعقوبی: «در جنگ جمل بیش از سى هزار نفر از طرفین کشته شدند و تلفات جنگ نهروان بالغ بر چهار هزار بود.»۶

و به اعتقاد مسعودى، مجموع کشته شدگان جنگ صفین از عراقی ها و شامی ها، هفتاد هزار نفر بود که بیست و پنج هزار نفر آن عراقى و چهل و پنج هزار نفر شامى بودند.»۷

عمق فاجعه هنگامى آشکارتر می شود که بدانیم مجموع کشتگان در جنگ هاى زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله را (از طرفین) حدود هزار و پانصد نفر تخمین

زده اند در حالى که در آن زمان، جنگ با کفار و مشرکان بود اما در سه جنگ یاد

شده، جنگ، جنگ مسلمان با مسلمان و جنگ اهل قبله با اهل قبله بود!.

حمله به خانه ى حضرت فاطمه علیها السلام از نظر علماى اهل سنت

در این جا به مناسبت بحث، لازم است گفته شود که مدرک و مأخذ حمله به خانه ى حضرت فاطمه علیها السلام تنها منابع و مدارک شیعى نیست بلکه در تعدادى از منابع اهل سنت نیز به این معنا تصریح شده است.۴

به عنوان نمونه «طبری» مورّخ نامدار اهل سنت، از ابوبکر نقل می کند که به هنگام احتضار از نه چیز اظهار ندامت می کرد و یکى از آن ها این بود که می گفت: … «کاش دستور ورود به خانه ى فاطمه را نداده بودم، هر چند آن را به قصد جنگ بسته بودند… .۸»

ابن قتیبه دینورى نیز در مورد آتش زدن در خانه ى حضرت فاطمه علیها السلام می نویسد: «و إن ابابکر رضی الله عنه قفقد قوما تخلّفوا عن بیعته عند على کرّم اللّه وجهه، فبعث الیهم عمر، فجاء فناداهم و هم فى دار على، فأبَوا ان یخرجوا فدعا بالحطب و قال: والذى نفس عمر بیده، لتخرجنّ او لأحرقنّها على من فیها،

فقیل له: یا ابا حفص ان فیها فاطمه؟، فقال: و إن … .۹

همچنین نظّام . که یکى از علماى برجسته ى معتزله بوده . در این باره می گوید: «ان عمر ضرب بطن فاطمه یوم البیعه حتى القت الجنین من بطنها، و کان یصیح: احرقوا دار ها بمن فیها، و ما کان فى الدار غیر على و فاطمه و الحسن و الحسین.»۱۰

پی نوشت:

۱ . این خطبه در منابع متعدد، و از آن جمله در کتاب الأحتجاج احمد بن على طبرسى، ط نجف، ۱۳۵۰ ه··، ص ۶۱ . ۶۶ نقل شده است.

 ۲ . عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینورى، الأمامه والسیاسه، تحقیق استاد على شیرى، قم، منشورات الشریف الرضى، ج ۱، ص ۳۰٫

 ۳ . شهرستانى، محمد بن عبدالکریم، کتاب الملل و النحل، ط ۲، قاهره، مکتبه آنجلو المصریه، ج ۱، ص ۳۰٫

 ۴ . طبرسى، الأحتجاج، ص ۶۶؛ مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، تهران، المکتبه الأسلامیه، ج ۴۳، ص ۱۶۰٫

۵ . ابن واضح، احمد بن ابى یعقوب، تاریخ یعقوبى، نجف، المکتبه الحیدریه، ۱۳۸۴ ه··، ج ۲، ص ۱۷۲، ص ۱۸۲٫ مرحوم شیخ مفید می نویسد: درباره ى شمار کشتگان در جنگ بصره (جمل) روایات، مختلف است: در برخى آمده است که شمارشان بیست و پنج هزار بوده است. از عبدالله بن زبیر هم روایت شاذّى نقل شده که شمار آنان پانزده هزار بوده است. شاید هم سخن ابن زبیر صحیح تر باشد ولى از آنچه همه ى اهل علم در این باره گفته اند، فاصله دارد و نمی توان آن را پذیرفت

 ۶ . ابراهیم بن سیار بن هانی ء نظّام.

 ۷ . على بن حسین مسعودى، مروج الذهب، ط ۱، بیروت، دار الأندلس، ج ۲، ص ۳۹۴٫

 ۸ . سعد بن ابى وقاص با على علیه السلام بیعت نکرد و این، علتى جز این نداشت که او پس از شوراى شش نفرى، خود را رقیب على علیه السلام و شایسته ى خلافت می دانست! زیرا او از اعضاى این شورا بود. (ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، بیروت، دار صادر، ج ۳، ص ۱۹۱)

 ۹ . محمد بن عبدالکریم شهرستانى، کتاب الملل و النحل، ج ۱، ص ۵۹٫

۱۰- بحار الأنوار – العلامه المجلسى – ج ۲۸ ،صفحه ۲۰۴

منابع:

  1. بحارالأنوار،محمدباقر مجلسى،دارالرضا،ج۳۰،ص۱۷
  2. تاریخ یعقوبى،احمد بن ابى یعقوب،المکتبه الحیدریه،محل نجف،تاریخ۱۳۸۴ ه. ق،ج۲،ص۱۷۲، ۱۸۲
  3. نبرد جمل،ترجمه و تحشیه ى دکتر محمود مهدوى دامغانى،نشر نى،۱،محل تهران،تاریخ۱۳۶۷،ص۲۵۱
  4. مروج الذهب،على بن حسین مسعودى،دار الأندلس،۱،محل  بیروت،ج۲،ص۳۹۴
  5. مأساه الزهراء،سید جعفر مرتضى عاملى،دارالسیره،محل  بیروت،ج۲
  6. تاریخ الأمم والملوک،محمد بن جریر طبرى،دارالقاموس الحدیث،محل  بیروت،ج۴،ص۵۲
  7. الأمامه والسیاسه،عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینورى،منشورات الشریف الرضى،محل  قم،ج۱،ص۳۰
  8. کتاب الملل و النحل،محمد بن عبدالکریم شهرستانى،ج۱،ص۵۹
  9. الأحتجاج احمد بن على طبرسى،طبرسى،محل  نجف،تاریخ۱۳۵۰،ص۶۶-۶۱
  10. کتاب الملل و النحل،محمد بن عبدالکریم شهرستانى،مکتبه آنجلو المصریه،۲،محل  قاهره،ج۱،ص۳۰
  11. الأحتجاج،طبرسى،ص۶۶
  12. بحار الأنوار،محمد باقر مجلسى،المکتبه الأسلامیه،محل  تهران،ج۴۳،ص۱۶۰
  13. الکامل فى التاریخ،ابن اثیر،دار صادر،محل  ،بیروت،ج۳،ص ۱۹۱

 مهدى پیشوائى

خطبه امام حسن(علیه السلام) پس از شهادت پدر

اشاره:

حسن بن علی در ۲۱ رمضان سال ۴۰ هجری، و پس از شهادت امام علی(علیه السلام)، به امامت رسید و در همان روز، بیش از چهل هزار نفر با او برای خلافت بیعت کردند. معاویه، خلافت او را نپذیرفت و با لشکری از شام به سوی عراق حرکت کرد. امام مجتبی(علیه السلام) سپاهی به فرماندهی عبید الله بن عباس به سمت معاویه فرستاد و خود به همراه یک گروه دیگر به ساباط رفت. معاویه تلاش کرد با طرح شایعاتی میان سپاهیان امام حسن(علیه السلام)، زمینه را برای برقراری صلح فراهم کند.

عموم راویان حدیث و مورخین نوشته ‏اند شبى که امیر المؤمنین(علیه السلام)به شهادت رسید و حسنین(علیه السلام)جنازه پدر را دفن کردند، فرداى آن شب امام مجتبى(علیه السلام)به مسجد رفت و براى مردم سخنرانى کرد، و طبق روایت امالى صدوق سخنرانى آن حضرت این گونه بود که پس از حمد و ثناى الهى فرمود: «ایها الناس فى هذه اللیله نزل القرآن، و فى هذه اللیله، رفع عیسى بن مریم، و فى هذه اللیله قتل یوشع بن نون، و فى هذه اللیله مات ابى امیر المؤمنین(علیه السلام)، و الله لا یسبق ابى احد کان قبله من الاوصیاء الى الجنه، و لا من یکون بعده، و ان کان رسول الله(ص) لیبعثه فى السریه فیقاتل جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن یساره و ما ترک صفراء و لا بیضاء الا سبعماه درهم فضلت من عطائه کان یجمعها لیشترى بها خادما لاهله‏» (۱) (اى مردم در این شب قرآن نازل شد، و در این شب عیسى بن مریم را به آسمان بردند، و در این شب یوشع بن نون کشته شد، و در این شب پدرم امیر المؤمنین(علیه السلام)از این جهان رحلت کرد، به خدا سوگند هیچ یک از اوصیا بر پدرم در رفتن به بهشت پیشى نجسته، و نه هر کس که پس از اوست، و این گونه بود که رسول خدا(ص)او را در هر ماموریت جنگى که مى‏ فرستاد جبرئیل در سمت راست او و میکائیل در سمت چپ او مى‏ جنگیدند و هیچ درهم و دینارى پس از خود به جاى نگذارد جز هفتصد درهم که از جیره بیت المال او زیاد و اضافه آمده بود و آن را جمع کرده بود تا خادمى براى خانواده خود خریدارى کند.) و شیخ مفید در ارشاد سخنرانى آن حضرت را این گونه نقل کرده: «و روى ابو محنف لوط بن یحیى، قال: حدثنى اشعث‏بن سوار، عن ابى اسحق السبیعى و غیره، قالوا: خطب الحسن بن على(علیه السلام)فى صبیحه اللیله التى قبض فیها امیر المؤمنین(علیه السلام)فحمد الله و اثنى علیه و صلى على رسول الله(ص)ثم قال: لقد قبض فى هذه اللیله رجل لم یسبقه الاولون بعمل و لا یدرکه الآخرون بعمل لقد کان یجاهد من رسول الله فیقیه بنفسه، و کان رسول الله(ص)یوجهه برایته فیکنفه جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن شماله، و لا یرجع حتى یفتح الله على یدیه. و لقد توفى(علیه السلام)فى اللیله التى عرج فیها بعیسى بن مریم، و فیها قبض یوشع بن نون وصى موسى(علیه السلام)و ما خلف صفراء و لا بیضاء الا سبعماه درهم، فضلت عن عطائه اراد ان یبتاع بها خادما لاهله. ثم خنقته العبره فبکى و بکى الناس معه. ثم قال: انا ابن البشیر انا ابن النذیر، انا ابن الداعى الى الله باذنه، انا ابن السراج المنیر، انا من اهل بیت اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، انا من اهل بیت فرض الله مودتهم فى کتابه فقال تعالى: «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القربى، و من یقترف حسنه نزد له فیها حسنا» (۲) فالحسنه مودتنا اهل البیت‏» (۳) (ابو محنف(به سندش)از ابى اسحق سبیعى و دیگران روایت کرده که گفتند: امام حسن(علیه السلام) در بامداد آن شبى که امیر المؤمنین(علیه السلام)در آن شب از دنیا رفت‏ خطبه خواند، و حمد و ثناى خداى را به جاى آورد و بر رسول خدا(ص)درود فرستاد، آنگاه فرمود: به حقیقت در این شب مردى از دنیا رفت که پیشینیان در کردار از او پیشى نجستند، و آیندگان نیز در کردار به او نرسند، همانا با رسول‏ خدا(ص)جهاد کرد و با جان خویش از آن حضرت دفاع نمود، و رسول خدا(ص)او را با پرچم خود(به جنگها)فرستاد و(جبرئیل و میکائیل)او را در میان مى‏گرفتند، جبرئیل از سمت راستش، و میکائیل از سمت چپ او، و باز نمى‏ گشت تا به دست تواناى او خداوند(جنگ را)فتح کند. و در شبى از دنیا رفت که عیسى بن مریم در آن شب به آسمان بالا رفت، و یوشع بن نون وصى حضرت موسى(علیه السلام)در آن شب از دنیا رفت، و هیچ درهم و دینارى از خود به جاى نگذاشته جز هفتصد درهم که آن هم از بهره‏اش(که بیت المال داشت)زیاد آمده، و مى‏ خواست‏ با آن پول براى خانواده خود خادمى خریدارى کند، (این سخن را فرمود)سپس گریه گلویش را گرفت و گریست، مردم نیز با آن حضرت گریه کردند، آنگاه فرمود: منم فرزند بشیر(مژده دهنده به بهشت، یعنى رسول خدا(ص)که از نامهاى آسمانى او بشیر است) منم فرزند نذیر(ترساننده از جهنم)منم فرزند آن کس که به اذن پروردگار مردم را به سوى او مى‏ خواند، منم پسر چراغ تابناک(هدایت)، من از خاندانى هستم که خداى تعالى پلیدى را از ایشان دور کرده و به خوبى پاکیزه‏شان فرموده، من از آن خاندانى هستم که خداوند دوستى ایشان را در کتاب خویش(قرآن)فرض و واجب دانسته و فرموده است: «بگو نپرسم شما را بر آن مزدى جز دوستى در خویشاوندانم و آنکه فراهم کند نیکى را بی فزاییمش در آن نکویى را»پس نیکى در این آیه دوستى ما خاندان است. و نظیر همین دو سخنرانى با مختصر اختلافى در بسیارى از کتابهاى اهل سنت نیز نقل شده که هر که خواهد مى‏تواند در ملحقات احقاق الحق بخواند. (۴)

پى‏ نوشت:

۱.امالى صدوق، ص ۱۹۲.

۲.سوره شورى، آیه ۲۲.

۳.ارشاد مفید، ج ۲، (مترجم)، ص ۴، و نظیر این روایت از امالى شیخ و تفسیر فرات و غیره نیز نقل شده(بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۱).

۴.ملحقات احقاق الحق، ج ۱۱، صص ۹۳-۱۸۲.

منبع : زندگانى امام حسن مجتبى علیه السلام، ص. ۱۹۲ به قلم  سید هاشم رسولى محلاتى

فعالیتهای سیاسی امام حسن(علیه السلام) پس از صلح

اشاره:

در اغلب جوامع بشری تشکیل حکومت برای حفظ نظم و آرامش و رفاه حال مردم تلقی می‌شود. اما در اسلام برای حکومت علاوه بر آن مسئله هدف‌های عالی‌تر و ارزنده‌تری در نظر گرفته شده است. اسلام علاوه بر این‌که والی و حاکم را مسئول حفظ نظم و آرامش و سلامت جان و مال و آبروی مردم می‌شناسد، مسئول تربیت و پرورش روحی و تعالی انسان نیز می‌داند.

به همین جهت اسلام مسأله حکومت را جدای از مسئله رهبری و امامت نمی‌داند و حق حکومت و ولایت را برای کسی قائل است که سمت امامت و رهبری امت را داشته باشد و بتواند جامعه را در جهت سعادت رهنمون باشد و برای حاکم و زمامدار همان شرایطی که یک رهبر واقعی و راستین باید داشته باشد را شرط کرده است.[۱]

وقتی به زندگانی امام دوم شیعیان پرداخته شود، روشن می‌شود که آن امام در دوره امامت خود تمام وظایف خویش را انجام داده است. زندگانی امام (علیه السلام) را می‌توان به دو بخش قبل از صلح و بعد از صلح تقسیم بندی کرد؛ در بخش دوم که از صلح در ذی العقده سال ۴۰ هجری قمری شروع و تا شهادت ایشان ادامه دارد که به طور دقیق۹ سال و ۴ ماه می‌باشد یعنی امام (علیه السلام) در ربیع الاول ۴۹ هـ. به شهادت رسیدند.[۲] البته مرحوم امین، صلح را در سال ۴۱ هـ . ق می‌داند و معتقد است که هر کس آن را چهلم هجری بداند خطا کرده است.[۳] حاکم نیشابوری نیز آن را سال ۴۱ هـ . ق می‌داند.[۴]

در مشی ائمه هیچ تفکیکی بین سیاست و وظایف آنها نبوده است چنان‌که در زیارت جامعه کبیره ما آنها را «ساسه العباد» می‌خوانیم. ائمه سیاستمدارترین بندگان الهی هستند و تدبیر آنها در تمام امور به صورت کامل و بی‌نقص انجام می‌گیرد. مرحوم عمادزاده در این مورد گفته است: «امام حسن (علیه السلام) در زندگی ۱۰ سال آخر عمر خود بین سلطنت و امامت (یعنی خلافت ظاهری و ولایت مطلقه الهیه) جمع کرد و بر قلوب مردم سلطنت و حکومت می‌فرمود. سلطنت دینی و امامت و پیشوائی مذهبی را با قدرت و نفوذ حکومت دنیوی و سیاسی جمع کرده و همه طبقات را (در حد خود) راضی و خوشنود می‌داشت.»[۵] امام (علیه السلام) وقتی صلح بسته شد، در شرایطی که مجبور به صلح شد یا صلح به ایشان تحمیل گردید، به همه موارد عهد نامه پایبند بودند.

شیخ راضی آل یاسین می‌گوید: «پس از امضای قرارداد صلح نشنیده ام که امام حسن (علیه السلام) در صدد شکستن این شرط بوده یا درباره آن سخن گفته و یا راضی به گفتگو در پیرامون آن شده باشد. بعد از آنکه معاویه صریحاً اعلام کرد که به تعهدات خود پایبند نیست، روسای شیعه نزد امام حسن (علیه السلام) (که به مدینه بازگشته بود) آمدند و اظهار داشتند که خود و پیروانشان حاضرند در رکاب او بجنگند، مردم کوفه قول دادند که استاندار اموی آن شهر را بیرون کنند و تضمین کردند اسب و اسلحه لازم را برای حمله مجدد به شام در اختیار او گذارند. ولی این طوفان احساسات، او را تکان نداد و شور و تحرک دوستان، در او کارگر نشد…»[۶] چون امام با همین سپاه کوفه بود که مجبور به قبول صلح شد.

پایبندی به مواد عهد نامه و نقض نکردن آن خودش یک نوع حرکت و فعالیت سیاسی محسوب می‌شود. زیرا در معادلات سیاسی اجتماعی آن روزگار تأثیر داشته است. از دیگر فعالیتهای سیاسی بعد از صلح می‌توان خطبه‌ها و سخنرانی‌های ایشان را نام برد مخصوصاً آن نکاتی که حاوی مطالب سیاسی بوده است: «… معاویه خطبه کرد و بعد دستور داد که امام حسن (علیه السلام) هم خطبه کند. حسن برخاست و با لبداهه حمد و ثنای خدا را بزبان آورد و گفت: ایها الناس خداوند شما را با نخستین کس از خاندان ما (پیامبر) هدایت کرد و با آخرین کس (که خود حسن باشد) خون شما را حفظ کرد (که بیهوده ریخته نشود). دنیا هم در حال تغییر و تبدیل است…»[۷] این خطبه امام کاملاً سیاسی است که حفظ سلامتی جامعه و مردم را به وجود امام معصوم مشروط می‌نماید و معاویه و حکومت او را برای سلامتی جامعه و مردم خطر آفرین می‌داند.

طبق ماده چهارم متن پیمان نامه بین امام حسن (علیه السلام) و معاویه، او (معاویه) باید از خراج دارابگرد (دارابجرد) مبلغ یک میلیون درهم در میان بازماندگان شهدای جنگ جمل و صفین که در رکاب امیرمؤمنان کشته شدند، تقسیم کند، ولی متاسفانه معاویه همه موارد و ماده‌های پیمان نامه را زیر پا گذاشت. در مورد خراج دارابجرد نیز طبق پیمان رفتار نکرد: «امام حسن (علیه السلام) از معاویه خواسته بود که هر چه در بیت المال کوفه موجود باشد، به او واگذار کند که مبلغ آن پنج هزار هزار (پنج میلیون درهم) بود. و نیز باج و خراج دارابجرد فارس را به او واگذار کند (همه ساله) … خراج دارابجرد هم که اهل بصره مانع تأدیه آن شدند (و گفتند این فیء (حق) ما است و ما هرگز آنرا به کسی نمی‌دهیم) به تحریک و تشویق معاویه بود.»[۸]

برخوردهای امام (علیه السلام) با کارگزاران معاویه بعد از صلح نیز قابل تأمل است. امام (علیه السلام) با طرفداران معاویه مانند: عمر و عاص، عتبه بن ابی سفیان، ولید بن عقبه، مغیره بن شعبه و مروان بن حکم برخوردها و مناظرات کوبنده‌ای داشتند. ولید بن عقبه روزی در مدینه پیش روی امام (علیه السلام) مطالبی ناروا درباره امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) گفت. سبط اکبر رسول خدا(ص) با کمال شجاعت رسوایش نمود و نفرت خود را نسبت به معاویه علنی نمود.[۹]

هدایت یاران توسط امام (علیه السلام) یکی از کارهای مهم ایشان پس از صلح به شمار می‌آید، ایشان وقتی مورد انتقاد دوستان و حتی یاران صمیمی قرار می‌گرفتند، با خوشرویی و مهربانی جواب آنها را می‌دادند. «امام مجتبی (علیه السلام) در پاسخ شخصی که به صلح آن حضرت اعتراض کرد، انگشت روی این حقایق تلخ گذاشته و عوامل و موجبات اقدام خود را چنین بیان نمود: من به این علت حکومت و زمامداری را به معاویه واگذار کردم که اعوان و یارانی برای جنگ با وی نداشتم…»[۱۰]

فشارهای روانی و اقتصادی از سوی امام (علیه السلام) از سوی عده ای که به صلح اعتراض می‌کردند شدیدتر می‌شد. حتی برخی یاران امام (علیه السلام) ایشان را «مُذِل المومنین» خطاب کردند، ولی امام (علیه السلام) به جای تند خویی با مهربانی علل صلح را توضیح دادند. سیاست تهدید و گرسنگی معاویه بر مردم عراق همه گونه فشار و تهدید و قطع حقوق و مزایا را بدنبال داشت. همچنین معاویه فشار بسیار زیادی بر شیعیان در کوفه و بصره اعمال می‌کرد به طوری که دوست با دوست وقتی می‌خواست چیزی بگوید اول قسم می‌گرفت که جایی نگوید، سپس حرف می‌زد.

بنابراین فعالیتهای امام حسن (علیه السلام) بعد از صلح را می‌توان چنین خلاصه کرد:‌۱٫ پایبندی به پیمان صلح. ۲٫ سخنرانی‌ها و خطبه ها. ۳٫ اخذ مالیات از دارابجرد. ۴٫ برخوردهای امام (علیه السلام) با کارگزاران معاویه. ۵٫ هدایت یاران خویش و حفظ جان آنها با تدبیر و تحمل و بردباری در راه اسلام. ۶٫ تربیت شاگردان برای حفظ اصل اسلام. ۷٫ زمینه سازی برای نهضت عاشورای حسینی. ۸٫ مبارزه با زیاده خواهی معاویه و سلطه بی‌قید و شرط او. ۹٫ جلوگیری از انحراف اصول اسلام توسط معاویه و خوارج.

پی نوشت:

[۱] . سید رسول، عمادی، زندگانی و سیره امام حسن مجتبی (علیه السلام)، در مدینه، پایان نامه کارشناسی تاریخ، موسسه باقرالعلوم، خرداد ۸۰، ص ۹۴٫

[۲] . احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ج۲، محمد ابراهیم آیتی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ هفتم ۱۳۷۴، ‌ص ۱۴۳٫

[۳] . امین، سید محسن، امام حسن و امام حسین ـ علیهما السلام ـ ، ترجمه اداره کل تبلیغات اسلامی، تهران، ۱۳۶۶، چاپ پنجم، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ص۶۹٫

[۴] . همان، به نقل از المستدرک، حاکم نیشابوری.

[۵] . اصفهانی، عمادزاده، زندگانی حضرت مجتبی (علیه السلام)، تهران، شرکت سهامی طبع کتاب،‌۱۳۳۷، ص ۱۸۰٫

[۶] . آل یاسین، شیخ راضی، صلح امام حسن (علیه السلام) ، مترجم سید علی خامنه ای، تهران، آسیا، چاپ دوازدهم، ص ۴۰۵٫

[۷] . ابن اثیر، عزالدین علی، تاریخ کامل، مترجم عباس جلیلی، تهران، شرکت چاپ و انتشارات علمی، ج۴، ص۲۴۸٫

[۸] . ابن اثیر، عزالدین علی، پیشین.

[۹] . عمادی، سید رسول، پیشین.

[۱۰] . پیشوائی، ‌مهدی، شیوه پیشوایان، قم، موسسه امام صادق (علیه السلام)، چاپ هفتم، ۱۳۷۷، ص ۱۱۰٫

شاهکار خطابه امام علی (علیه السلام) در خطبه خالی از الف.

اشاره:

ابن ابی الحدید درباره این خطبه می گوید: این خطبه از حرف الف خالی است و بسیاری آن را نقل کرده و چنین آورده اند که امیر المؤمنین علی علیه السلام در کنار اصحابش نشسته بود، و یاران آن حضرت در مورد «خط» و «حروف» بحث می کردند، و به این نتیجه رسیدند که در میان حروف «الف» از همه بیشتر مورد استعمال قرار گرفته است، و صحبت کردن بدون بکارگیری آن بسیار مشکل و دشوار است، حضرت با شنیدن این صحبت ها بدون درنگ شروع به خطبه طولانی کرد که از نظرتان می گذرد:

«حَمِدْتُ مَنْ عَظُمَتْ مِنَّتُهُ، وَ سَبَغَتْ نِعْمَتُهُ، وَ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ، وَ تَمَّتْ کَلِمَتُهُ، وَ نَفَذَتْ مَشِیَّتُهُ وَ بَلَغَتْ حُجَّتُهُ، وَ عَدَلَتْ قَضِیَّتُهُ، حَمِدْتُ حَمْدَ مُقِرٍّ بِرُبُوبِیَّتِهِ، مُتَخَضِّعٍ لِعُبُودِیَّتِهِ، مُتَنَصِّلٍ مِنْ خَطیئَتِهِ، مُعْتَرِفٍ بِتَوْحیدِهِ، مُسْتَعیذٍ مِنْ وَعیدِهِ، موَمِّلٍ مِنْ رَبِّهِ مَغْفِرَهً تُنْجیهِ، یَوْمَ یُشْغَلُ عَنْ فَصیلَتِهِ وَ بَنیهِ، وَ نَسْتَعینُهُ، وَ نَسْتَرْشِدُهُ، وَ نوْمِنُ بِهِ، وَ نَتَوَکَّلُ عَلَیْه، وَ شَهِدْتُ لَهُ بِضَمیرٍ مُخْلِصٍ مُوقِنٍ، وَ فَرَّدْتُهُ تَفْریدَ مُومِنٍ مُتْقِنٍ، وَ وَحَّدْتُهُ تَوْحیدَ عَبْدٍ مُذْعِنٍ لَیْسَ لَهُ شَریکٌ فى مُلْکِهِ، وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِىٌّ فى صُنْعِهِ، جَلَّ عَنْ مُشیرٍ وَ وَزیرٍ…؛ کسی را سپاس می گویم که احسان او عظیم و نعمتش کامل است. رحمت او بخشایش او بر خشمش پیشی گرفته و سخنش به پایان رسیده است. اراده اش نافذ و حکمش رساست. او را سپاس می گویم، سپاس کسی که به ربوبیت او اقرار می کند و با نهایت فروتنی او را می پرستد و از گناهان خود رهایی یافته است؛ سپاس کسی که به یگانگی او اقرار دارد و از تهدیدهای او به او پناه می برد و آمرزشی را از او امید دارد که در روزی که آدمی از عشیره و فرزندانش جدا می شود مایه نجات اوست. ما از او کمک می خواهیم و ارشاد و هدایت خود را از او می طلبیم و به او ایمان داریم و بر او توکل می کنیم. من خود به او گواهی می دهم، گواهی کسی که دارای اخلاص و یقین است و او را یگانه می دانم همچون اعتقاد کسی که اهل ایمان و باور است. توحید او از دیدگاه من همچون توحید از دیدگاه بنده ای است که باور کرده است او در فرمانروایی خود شریکی ندارد و در کار آفرینش یاوری برنگزیده است… .

فرازهایی از خطبه بدون نقطه امام علی (علیه السلام)

الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ. الواحدُ الاحدُ الأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ… الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ، وَلا رادَّ لِحُکمِهِ، لا إلهَ إلّا هُوَ، المَلِکُ السَّلام، المُصَوِّرُ العَلامُ، الحاکِمُ الوَدودُ، المُطَهِّرُ الطّاهِرُ، المَحمودُ أمرُهُ، المَعمورُ حَرَمُهُ، المَأمولُ کَرَمُهُ. عَلَّمَکُم کَلامَهُ، وَ أراکُم أعلامَهُ، وَ حَصَّلَ لَکُم أحکامَهُ، وَ حَلَّلَ حَلالَهُ، وَ حَرَّمَ حَرامَهُ. وَ حَمَّلَ مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) الرِّسالَهَ، وَ رَسولَهُ المُکَرَّمَ المُسَدَّدَ، ألطُّهرَ المُطَهَّرَ… أطهَرُ وُلدِ آدَمَ مَولوداً، وَ أسطَعُهُم سُعوداً، وَ أطوَلُهُم عَموداً، وَ أرواهُم عوداً، وَ أصَحُّهُم عُهوداً، وَ أکرَمُهُم مُرداً وَ کُهولاً… اَللّهُمَّ لَکَ الحَمدُ وَ دَوامُهُ، وَ المُلکُ وَ کَمالُهُ، لااِلهَ إلّا هُوَ، وَسِعَ کُلَّ حِلمٍ حِلمُهُ، وَ سَدَّدَ کُلُّ حُکمٍ حُکمُهُ، وَ حَدَرَ کُلَّ عِلمٍ عِلمُهُ؛ سپاس خدای را که در خورِ حمد و مورد ستایش است. استوارترین و زیباترین سپاس از آنِ اوست. مبارک ترین و بالاترین حمد به او اختصاص دارد و پاک ترین و والاترین و گرامی ترین و بهترین ستایش برای اوست. همان که که یگانه و یکتا و بی نیاز است؛ نه پدری دارد و نه فرزندی… آگاه باشید که اول بودن اختصاص به او دارد و اوست که همانندی ندارد و هیچ کس مانع حکم و فرمان او نیست. هیچ معبودی جز او نیست. او فرمانروا و سلامتی بخش و صورتگر و بسیار دانا و حکمران و پُرمهر است؛ پاک است و پاکی بخش. فرمانش پسندیده و حَرَمش آباد و فضلش آرزوی همگان است. کلامش را به شما آموخته و نشانه هایش را به شما نمایانده و احکامش را برای شما فراهم ساخته و حلال خود را حلال و حرامش را حرام نموده است. بار رسالت را بر دوش محمد (ص) گذاشت؛ همان پیامبری که او را گرامی داشته و به او سیادت و بزرگواری بخشیده و به راه صواب رهنمون شده و پاک و پاکیزه اش ساخته است… همان که در میان فرزندان آدم پاک ترین آن ها به شمار می رود. ستاره اش از همه پرفروغ تر و پایداری اش از همه فزون تر و شاخه اش از همه شاداب تر و به عهد و پیمانش از همه وفادارتر و از پیر و جوانشان گرامی تر است… خداوندا؛ حمد و سپاس همیشگی از آنِ توست و فرمانروایی مطلق به تو اختصاص دارد. هیچ معبودی جز او نیست. بردباری او از هر بردباری گسترده تر است. حکم و فرمانش پشتوانه محکم هر فرمانی است و علم و دانشش هر دانشی را از اوج خود به زیر کشانده است.

پی نوشت:

۱.شیخ محمد باقر محمودی، نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، ج۱: ۸۷؛ ج۱: ۱۰۰٫

۲. صابری یزدی. هزار حدیث در فضایل امام علی (ع): ۷۱، ۷۳٫

خطبه امّ کلثوم علیه السلام در کوفه

 راوی گوید:
امّ کلثوم دختر امیرالمؤمنین علیه السلام در حالی که صدایش به گریه بلند بود، از پشت پرده هودج این خطبه را در آن روز قرائت کرد:
فَقالت: «یا اَهلَ الکوفهِ! سُوئهً لَکم مَالکم خَذلتُم حُسیناً وَقَتلتمُوُه وانتهَبتُم أموالَهُ وَوَرِثتُموُه وَسَببتُم نِسائهُ وَبَکیتُمُوهُ فتُبّاً لکم وسُحقاً وَیلکم أتدرُونَ أی دواهٍ دَهتکم وأی وِزرٍ عَلی ظُهُورِکمُ حَملتُم وأی دِماءٍ سَفکتُمُوها وَأی کریمهٍ أصبتُمُوهاوأی صِبِیهٍ سَلبتمُوها وأی أموالٍ انتهَبتُمُوها قَتَلتُم خَیرَ رِجالاتٍ بَعَد النبی صلی الله علیه و آله وَنزعتِ الرّحمهُ مِن قُلُوبِکم الا أنّ حِزبَ اللّه هُمُ الفائِزُونَ وَحِزبَ الشّیطانِ هُمُ الخاسِرُونَ».

فرمود: ای اهل کوفه! بدا به حال شما، چرا حسین علیه السلام را خوار کردید و او را کشتید و اموال او را به غارت بردید و زنان او را اسیر نمودید و آن گاه بر او گریه می کنید؟ وای بر شما، هلاکت و بدبختی بر شما باد، آیا می دانید چه داهیه و کار بزرگی مرتکب شدید و چه جنایتی به گردن گرفتید و چه خون هایی به ناحق ریختید و چه پرده نشینانی را از پرده بیرون افکندید و چه خانواده ای را از حُلی و زیور عریان گردانیدید و چه اموالی را به غارت بردید؟ و کسی را کشتید که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله هیچ کس به مقام او نمی رسید، رحم از دلهای شما برداشته شد، آگاه باشید که حزب خداوند رستگاران اند و حزب شیطان زیانکاران. و سپس این اشعار را خواند:

قَتلْتُم أخی فویلٌ لأُمّکم * سَتُجزَونَ ناراً حرُّها یتَوقَّدُ

سَفکتُم دِماءً حَرَّمَ اللّه سَفکها * وَحَرَّمَها القُرآنُ ثُمّ مُحمّدٌ

ألا فَابشِرُوا بِالنّارِ إنّکمُ غَداً * لَفی سَقَرٍ حَقّاً یقیناً تُخَلَّدُوا

وَإنّی لأبکی فی حَیاتی علی أخی * عَلی خَیرِ مَن بَعَد النّبی سَیولَدُ

بِدَمعٍ غَریزٍ مُستهلٍّ مُکفکفٍ * علَی الخَدِّ منّی دائماً لَیس یحمدُ.

در این هنگام صدای گریه و ناله از مردم برخاست، زنها گیسو پریشان کردند و خاک بر سر پاشیدند و چهره ها خراشیدند و سیلی به صورت زدند و فریاد وا ویلا، وا ثبورا بلند نمودند، مردها گریستند و موهای محاسن خود را کندند، هیچ موقعی دیده نشد که مردم بیش از آن روز گریه کنند، اشعار امّ کلثوم هنگام مشاهده دیوارهای مدینه مفصّل است.

مدینه جدّنا لا تقبلینا * فَبِالحَسَراتِ والاحزانِ جِئنا

اَلا أخبِر رسول اللّه فینا * بانّا قد فُجعنا فی أبینا

وأنَّ رِجالَنا بالطّف صَرعی * بلا رُؤسٍ وقد ذَبَحُوا البنینا

وَاخبِر جَدّنا اَنّا اُسِرنا * وبعدَ الاسرِ یاجدّا سُبینا

ورهطک یا رسول اللّه أضحَوا * عَرایا بالطفوفِ مُسلّبینا

وَقَد ذَبحوا الحسینَ ولم یراعُوا * جَنابَک یا رَسُولَ اللّه فینا

فَلَو نَظَرتْ عُیونُک للأساری * علی اقتابِ الجمالِ مُحمّلِینا

رسول اللّه : بعد الصّون صارت * عیون النّاس ناظرهً إلینا

وکنتَ تحوطنا حتّی تولّت * عیونک ثارت الاعداء عَلینا

أفاطِمُ لو نَظَرتِ الی السّبایا * بَناتُک فی البلادِ مُشتّتینا

أفاطِمُ لو نظرتِ الی الحیاری * وَلَو أبصرت زینَ العابدینا

أفاطمُ لو رأیت بنا سهاری * وَمن سهر اللّیالی قَد عَمینا

أفاطِمُ ما لَقیتِ مِن عِداک * وَلا قیراطَ مِمّا قَد لقینا

فَلَو دامت حَیاتُک لم تزالی * اِلی یومِ القیامهِ تَندُبینا

وَعَرّج بالبقیع وقِف وَنادِ * ءَاِبنَحَبیبِ رَبِّ العالمِینا

وَقُل یا عَمُّ یا الحَسنُ المُزکی * عِیالُ اخیک اضحُوا ضائِعینا

اَیا عَمّاهُ: انّ أخاک اضحی * بَعیداً عنک بالرّمضا رَهینا

بلا رأسٍ تنُوحُ عَلیه جَهراً * طُیور والوُحُوش المُوحِشینا

وَلو عاینت یا مَولای ساقُوا * حَریماً لا یجدنَ لهُم معینا

عَلی متنِ النِّیاقِ بِلا وِطاءٍ * وَشاهَدتَ العِیالَ مُکشفینا

مَدینهُ جَدّنا: لاتَقبلینا * فبالحَسَراتِ والاحزانِ جِئناخَرجنا مِنک بالاَهلین جمعاً * رَجَعنا لارِجالَ وَلا بَنَینا

وَکنّا فِی الخُروج بِجمع شملٍ * رَجَعنا خاسِرین مسُلّبینا

وَکنّا فِی آمانِ اللّه جَهراً * رَجَعنا بالقطیعه خائِفینا

وَموْلینا الحُسین لنا أنیسٌ * رَجَعنا والحُسینِ بِهِ رَهینا

فَنحنُ الضّائعاتُ بِلا کفیلٍ * وَنحنُ النّائِحاتُ عَلی أخینا

وَنحنُ السّائِراتُ عَلی المَطایا * نُشالُ عَلی جِمالُ المُبغضینا

وَنَحنُ بناتِ یاسین وطاها * وَنحنُ الباکیاتُ عَلی أبینا

وَنحنُ الطّاهِراتُ بِلا خَفاءٍ * وَنحنُ المُخلِصُونَ المصطفُونا

وَنحنُ الصابراتُ عَلی البَلایا * وَنحنُ الصّادِقُونَ النّاصِحُونا

ألا یا جَدّنا: قَتلُوا حُسَیناً * وَلا یرعُوا جنابَ اللّه فینا

ألا یا جَدّنا: بلَغت عِدانا * مُناها وَاشتفی الاعداء فِینا

لَقَد هَتکوا النِّساءَ وَحملوُها * عَلی الاقتابِ مَهراً أجمعِینا

وَزینبُ اخرجُوها مِن خِباها * وَفاطِمُ واله تبدی الأنینا

سَکینهُ تشتکی مِن حرّ وجدٍ * تُنادی الغوثَ رَبّ العالَمینا

وَزینِ العابِدینَ بقیدِ ذُلٍّ * وَرامُوا قتلهُ أهل الخئُونا

فَبعدُهُم عَلی الدُّنیا تُرابٌ * فَکأسُ الموتِ فیها قَد سُقینا

وَهذی قصّتی مع شرحِ حالی * ألا یاسامِعُونَ ابکوا عَلَینا.(۱)

معانی اشعار:

ای مدینه، جدّ ما! ما را مپذیر، زیرا با دلی پر از حسرت و اندوه آمده ایم، به پیغمبر خبر بده که ما ماتم زده پدر شدیم و اینکه مردان در کربلا بدون سر روی خاک افتاده و پسران ما را سر بریدند، به جدّ ما خبر بده که ما اسیر شدیم و سپس شهر به شهر گشتیم و اهل بیت تو، ای پیغمبر! در کربلا برهنه و غارت شدند، حسین را سر بریدند و ملاحظه شما را در باره ما نکردند، ای کاش اسیر راه را که بر پالانهای شتران سوار بودند، می دیدی. ای رسول خدا! پس از پرده نشینی چشمهای مردم نگران ما شد، چون چشمهای تو از نگهداری ما برگشت، دشمنان بر ما شوریدند.

ای فاطمه! کاش می دیدی، دختران اسیرت را که در شهرها پراکنده گشته بودند، ای فاطمه! ای کاش سرگردانها را می دیدی، ای کاش زین العابدین را می دیدی، ای فاطمه! کاش ما شب بیدارانی که از زیادی بی خوابی کور شده ایم را می دیدی.

ای فاطمه! آنچه تو از دشمنان دیدی نسبت به آنچه ما دیدم، به مقدار یک قیراط هم نیست، اگر زنده می بودی تا روز قیامت بر ما گریه می کردی و در بقیع، بایست و صدا بزن، ای پسر حبیب پروردگار (امام حسن) و بگو: ای عمو، ای حسن پاک! اهل بیت برادرت ضایع گشته، ای عمو! بدن بی سر برادرت در غربت گرفتار ریگهای داغ است که پرندگان و حیوانات وحشی آشکار بر او نوحه می کنند و آقای من! ای کاش حرم سرایی را که بی یاور بودند و روی شتران بی محمل با صورتهای باز، ایشان را می بردند، می دیدی که برآمدیم و سوار شدیم شتران دشمنان را (و حال آنکه ما بدون هیچ خفایی پاکانیم و خالص و برگزیده ایم و بر بلاها صابریم و راست گویان و نصیحت کنندگانیم). ای جدّ بزرگوار ما! حسین را کشتند و خدا را نسبت به ما رعایت نکردند، ای جدّ بزرگوار ما! دشمنان کینه توز ما به آرزوی خود رسیدند، زنان ما را هتک نمودند و از روی قهر و غلبه، بر شتران بی جهاز سوار کردند و زینب را از پرده و خیمه خود بیرون کشیدند و فاطمه دختر امام حسین سرگردان و نالان بود، و سکینه از شدّت گرفتاری به خدای عالمیان پناه می برد و زین العابدین را غُلِ خواری به دست و پایش زده بودند، و اهل خیانت اراده قتلش را داشتند. پس بعد از ایشان خاک بر سر دنیا، کاسه مرگ را به ما نوشانیدند و این شرح حال و قصه منست، پس ای شنوندگان بر ما بگریید.(۲)

۱. خصائص الصدیقه الزهراء علیهاالسلام : معرّفی مقام شامخ حضرت فاطمه علیه السلام ، ص۳۱۴.۲۵.

۲.رمز المصیبه فی مقتل من قال انا قتیل العبره: ج۳، ص۳۷۸.

ثواب رفتن به نماز جمعه از نگاه معصومین.

اشاره:

نماز جمعه، نمازی دو رکعتی که در ظهر روز جمعه به جای نماز ظهر و به جماعت می‌خوانند. نماز جمعه با حضور دست کم پنج نفر برپا می‌شود که یکی از آن‌ها امام جمعه است. امام جمعه باید قبل از نماز دو خطبه برای نمازگزاران قرائت کند که دعوت به تقوا جزو مضامین آن است. حکم فقهی برگزاری این نماز در سوره جمعه آمده است. روایات، نماز جمعه را حج مستمندان و موجب آمرزش گناهان شمرده‌اند و برخی روایات، ترک آن را مایه نفاق و فقر دانسته‌اند. نماز جمعه در زمان حضور امامان معصوم واجب و در زمان غیبت بنابر نظر بیشتر مراجع تقلید واجب تخییری است.

۱٫ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

خداوند، نمازجمعه را بر شما واجب کرد. هرکس آن را در حیات من یا پس از وفات من، از روی سبک شمردن، و یا انکار رها سازد، خداوند، او را پریشنا می کند، و به کارش برکت نمی دهد. بدانید! نمازش پذیرفته نمی شود. بدانید! بدانید! زکاتش را قبول نمی کنند. بدانید! حجش ، قبول نیست، بدانید! کارهای نیک او قبول نخواهد شد تا آنکه توبه کند و دیگر نمازجمعه را رها نکند، سبک نشمارد، و منکر نشود. (وسایل الشیعه، ج ۵ ص ۷)

۲ . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

کسی که ندای اذان نماز جمعه را بشنود، نماز جمعه بر او واجب خواهد شد. (کنزالعمال، ج ۷ ص ۷۲۳)

۳ . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

چهار نفر، عمل (زندگی) را از نو آغاز می کنند: ۱ – بیمار هنگامی که بهبود یابد ۲ – مشرک هنگامی که اسلام می آورد. ۳ – حج گذارنده، هنگامی که از مناسک آسوده شود. ۴ – آنکه بعد از گذراندن نمازجمعه باز می گردد. (بحارالانوار ج ۸۶ ص ۱۹۷)

۴ . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

خطاب به مومنی که به ایشان عرض کرد بارها عزم رفتن به حج نموده ام ولی توفیق عایدم نشده است، فرمود: بر تو باد که پیوسته در نماز جمعه حضور یابی که آن حج مستمندان است. (وسایل الشیعه، ج ۵ ص ۵)

۵ . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

کسی که در روز جمعه ناخن هایش را گرفته و صورت خود را اصلاح نماید، دندان هایش را مسواک زده . برای رفتن به نمازجمعه غسل کند، هفتاد هزار فرشته او را بدرقه کرده و برایش طلب استغفار نموده و شفاعتش می کنند. (مستدرک الوسایل، ج ۶ ص ۴)

۶ . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

هر کس از روی ایمان و به خاطر رضای خدا ، به نماز جمعه رود، برنامه عملش را از سر گرفته است. (وسایل الشیعه، ج ۵ ص ۴)

۷ . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

رفتن به نماز جمعه هم دیدار است و هم زینت و زیبایی. (بحارالانوار ، ج ۸۹ ص ۱۹۷)

۸ . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

کسانی که نماز جمعه را ترک کنند، باید نهی از منکر شوند و بر دل های آنان مهر زده خواهد شد. (وسایل الشیعه، ج ۵ ص ۶)

۹ . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

هرگاه مؤمنی به سوی نماز جمعه حرکت کند، خداوند دلهره های روز قیامت را برای او کاهش داده و به سوی بهشت راهنمایی اش می کند. (وسایل الشیعه، ج ۷ روایت ۹۳۹۰)

۱۰ . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

کسی که سه نوبت نماز جمعه را از روی اهمیت ندادن به آن ترک کند، خدا بر دلش مهر می نهذ. (کنزالعمال، حدیث ۲۱۱۲۳)

۱۱. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

پیش از آنکه از دنیا بروید، از خداوند طلب بخشش کنید، قبل از اینکه گرفتار شوید، در انجام کارهای نیک سبقت بگیرید و با ذکر خدا و دادن صدقه به طور آشکار و پنهان، میان خود و پروردگارتان پیوند بر قرار کنید و بدانید که خداوند نماز جمعه را تا قیامت بر شما واجب کرده است. (جواهرالکلام، ج ۱۱ ص ۱۵۸)

۱۲ . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

سه کار است که اگر امت من پاداش عظیم آن را درک می کردند، برای به دست آوردن آن، ازدحام و قرعه کشی می نمودند: ۱ – اذان ۲ – شتاب در رفتن به نماز جمعه. ۳ – در صف اول نماز جمعه و جماعت قرار گرفتن. (بحارالانوار، ج ۸۴ ص ۱۵۶)

۱۳ . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

می خواهید بدانید اهل بهشت چه کسانی هستند؟ کسانی که گرما و سرمای شدید، مانع حضورشان در نماز جمعه نمی شود. (کنزالعمال، ج ۷ ح ۲۱۰۸۵)

۱۴ . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

زمانی که روز جمعه فرا می رسد، شیاطین به بازارها رفته و برای مردم مانع ایجاد می کنند تا مردم را از رفتن به نماز جمعه باز دارند. (کنزالعمال، ج ۷ ص ۷۳۶)

۱۵ . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

هر کس در روز جمعه غسل کرده و به سوی نماز جمعه قدم بر دارد، و به خطبه های امام گوش کند ، برای هر قدمش پاداش یک سال عبادت که روزش را روزه بوده و شبش را عبادت کرده به او داده می شود. (مستدرک الوسایل، ج ۲ ص ۵۰۴)

۱۶ – پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

در رکعت نماز جمعه ، سوره جمعه و در رکعت دوم سوره منافقون خوانده شود.

۱۷ . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

هر کس بعداز نماز جمعه یک مرتبه سوره توحید، هفت مرتبه سوره فلق و هفت مرتبه ناس را بخواند، تا جمعه دیگر بلا و فتنه ای به او نمی رسد. (ثواب الاعمال، ص ۴۵۵)

۱۸ . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

جمعه روزی است که خداوند همگان را در آن جمع کند، پس هیچ مؤمنی نیست که در آن روز به سوی نماز جمعه رود، مگر اینکه خداوند روز قیامت بر او آسان گرفته و دستور می دهد که او را به بهشت ببرند. (من لا یحضره الفقیه، ج ۱ ص ۴۲۷)

۱۹ – امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می فرمایند:

جمعه روزی است که خداوند آن را برای شما عید قرار داده  است، جمعه سرور روزها و برترین عیدهاست. خدا شما را امر کرده که در آن روز به سوی ذکرش(سوره جمعه آیه ۹) بشتابید. پس با رغبت شما به عبادت و نماز جمعه به حدی باشد که نیت شما خالص گردد. در این روز بسیار زاری و نیایش کنید، نیازهای خود را از خداوند خواسته و طلب رحمت و آمرزش کنید. زیرا خداوند دعای هر کس که او را به حقیقت بخواند، اجابت کرده و هر کس را که از بندگی و فرمانش امتناع کند، وارد دوزخ می کند… نماز جمعه بر هر مؤمنیع به جز: کودک، بیمار، دیوانه، پیر و ناتوان، نابینا، مسافر ، زن، بنده مملوک و کسی که در فاصله دو فرسخی باشد، (هر فرسخ حدود ۴ کیلومتر است) واجب است. (من لا یحضره الفقیه، ج ۲ ص ۱۰۴)

۲۰ . امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می فرمایند:

کسی که سه هفته متوالی، بدون عذر نماز جمعه را ترک کند از جمله منافقان به حساب می آید. (مستدرک الوسایل، ج ۲ ص ۶۲۹۱)

۲۱ . امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می فرمایند:

من برای شش نفر نزد خداوند ضمانت بهشت می نمایم، یکی از آنان کسی است که به سوی نمازجمعه برود، و در راه بمیرد، آنگاه بهشت برای اوست.(وسایل الشیعه، ج ۵ ص۱۱)

۲۲ . امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می فرمایند:

اگر در سه چیز با رهبران و پیشوایان خود مخالفت ورزید، هلاک خواهید شد: نمازجمعه، جهاد با نفس و مناسک حج. (مستدرک الوسایل، ج ۶ ص ۷)

۲۳ . امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می فرمایند:

در روز جمعه سفر مکن تا نماز جمعه را بگزاری، مگر سفری باشد که در آن روی به خدا داری، یا چاره ای دیگر جز رفتن به آن سفر را نداری.(نهج البلاغه نامه ۷۰)

۲۴ . امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می فرمایند:

اقامه نماز جمعه، بر کسی جایز نیست مگر این که امام و یا منصوب از نزد امام باشد. (مستدرک الوسایل، ج ۶ ص ۱۳)

۲۵ . امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می فرمایند:

مردم شرکت کننده در نماز جمعه، سه دسته هستند: دسته ای قبل از امام در نماز جمعه شرکت می کنند، در حالی که سکوت کرده و به خطبه ها گوش می دهند، شرکت آن ها در نماز جمعه، کفاره گناهان آن ها از این جمعه تا جمعه آینده است، به اضافه سه روز. دسته دیگر کسانی هستند که در نماز جمعه شرکت می کنند، در حالی که مشغول صحبت و حرکت هستند، بهره آن ها از نماز جمعه، صحبت با دوستان و نشستن با آن هاست. دسته سوم، هنگامی که امام جمعه، به خطبه مشغول می شود، به نماز مشغول می شوند، آنها نیز بر خلاف سنت عمل کرده اند، آنها از کسانی هستند که اگر چیزی از خداوند بخواهند، اگر بخواهد عطا کرده و اگر بخواهد محرومشان سازد. (بحارالانوار، ج ۸۶ ص ۱۹۸)

۲۶ – امام باقر(علیه السلام) می فرمایند:

سه چیز موجب رفعت درجات آست: وضوی کامل در هوای سرد، انتظار نماز بعد از نماز و رفتن در روز و شب به سوی نماز جماعت و جمعه. (بحارالانوار، ج ۸۸ ص ۱۰)

۲۷ . امام باقر(علیه السلام) می فرمایند:

نماز جمعه، واجب بوده و اجتماع برای آن به امامت معصوم، واجب است. هرگاه مردی بدون عذر، سه جمعه را ترک گوید، امر واجب را ترک کرده و کسی سه امر واجب را بدون دلیل ترک نمی کند، مگر آن که منافق باشد.( وسایل الشیعه، ج ۵ ص ۴)

۲۸ . امام باقر(علیه السلام) می فرمایند:

هر گاه تعداد نمازگزاران به هفت تن برسد، نماز جمعه واجب می شود.(وسایل الشیعه، ج ۵ ص ۸)

۲۹ . امام باقر(علیه السلام) می فرمایند:

نماز جمعه سنتی است از پیامبر اسلام ، بشارتی است برای مؤمنان و توبیخی است برای منافقان. (وسایل الشیعه، ج ۶ روایت ۷۶۰۲)

۳۰ . امام باقر(علیه السلام) می فرمایند:

به خدا سوگند، به من خبر رسیده است که اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، از روز پنجشنبه برای نماز جمعه آماده می شدند، چون روز جمعه برای مسلمانان کوتاه است. (من لایحتضره تافقیه، ج ۱ص ۴۱۶)

۳۱ . امام صادق(علیه السلام) می فرمایند:

مسافری که نماز جمعه را از روی شوق، محبت و عشق اقامه نماید، خداوند بزرگ، پاداش صد نمازجمعه کسانی که در وطن خود هستند را به او عطا می کند.(وسایل الشیعه، ج ۵ ص ۳۵)

۳۲ . امام صادق(علیه السلام) می فرمایند:

هر گاه کسی به سوی نماز جمعه قدم بردارد، خداوند جسد او را بر اتش دوزخ حرام خواهد کرد.(من لایحتضر الفقیه، ج ۱ ص ۲۴۷)

۳۳ . امام صادق(علیه السلام) می فرمایند:

وقتی که امام از خطبه ها فارغ شود تا زمانی که صف های نماز جمعه مرتب گردد، دعا مستجاب می شود. همچنین آخر روز جمعه تا غروب نیز دعا مستجاب خواهد شد. (وسایل الشیعه، ج ۵ ص ۴۵)

۳۴ . امام صادق(علیه السلام) می فرمایند:

خداوند روز جمعه را بر سایر روزها برتری داده، و همانا روز جمعه بهشت برای کسی که به سوی نماز جمعه بشتابد، به زیورها آراسته و زینت می یابد، و همانا شما به سوی بهشت به اندازه سبقتتان به سوی نماز جمعه پیشی می گیرید و همانا درهای آسمان برای بالا رفتن کارهای بندگان باز می گردد. (وسایل الشیعه، ج ۵ ص ۷۰)

۳۵ . امام صادق(علیه السلام) می فرمایند:

بدانید که خداوند، مؤمنان را به وسیله نماز جمعه گرامی داشته است. (مستدرک الوسائل، ج ۶ ص ۵)

۳۶ . امام صادق(علیه السلام) می فرمایند:

هر یک از شما باید روز جمعه خود را آراسته ساخته، غسل کرده و عطر بزند، ریش خود را شانه کرده و بهترین لباسش را بپوشد و برای رفتن به نماز جمعه آماده شود، و باید در روز جمعه با وقار بوده و خوب عبادت کرده و تا می تواند، کارهای خیر انجام دهد، خداوند از کارهایی که در روی زمین انجام می گیرد با خیر است و پاداش نیکی های آن را دو برابر می کند. (اصول کافی، ج ۳ ص ۴۱۷)

۳۷ . امام صادق(علیه السلام) می فرمایند:

روش علی (علیه السلام) جنین بود: زندانیانی را که به دلیل تهمت و یا ناتوانی در پرداخت قرض زندانی بودند، در روز جمعه با ضمانت اولیاء آنان از زندان خارج می ساخت تا در نماز جمعه حاضر شوند. (مستدرک الوسائل، ج ۶ ص ۲۷)

۳۸ . امام صادق(علیه السلام) می فرمایند:

آن که کارگری را در روز جمعه به کار گیرد و او را از شرکت در نماز جمعه باز دارد، به گناه کاری خود اعتراف کرده است، و چنانچه او را از نماز جمعه باز ندارد، در پاداش او شریک است. (وسائل الشیعه، ج ۱۳ ص ۲۴۵)

۳۹ . امام رضا (علیه السلام) می فرمایند:

مسافری که در روز جمعه قبل از نماز جمعه مسافرت نماید، در امنیت نمی باشد، خداوند او را در سفر محافظت نمی کند، او را در میان خانواده اش جانشین قرار نمی دهد و از فضل خود به او روزی نمی دهد. ( وسایل الشیعه، ج ۵ ص ۸۶)

۴۰ . امام رضا (علیه السلام) می فرمایند:

خطبه به این دلیل در روز جمعه تشریع شده است که نماز جمعه، یک برنامه عمومی است. خداوند به امیر مسلمین امکان می دهد مردم را موعظه کرده و به اطاعت خدا ترغیب کند، از معصیت الهی ترسانده  و ان ها را به مصاحت دین و دنیایشان آگاه ساخته و اخبار و حوادث مهمی که از نقاط مختلف به او می رسد و برای سرنوشت آنها مؤثر است، به اطلاعشان برساند. دو خطبه قرار داده شد، تا در یکی حمد و تقدیس الهی باشد و در دیگری نیازها، هشدارها و دعا ها و اوامر و دستوراتی را که با صلاح و فساد جامعه اسلامی، در ارتباط است، به آنها اعلام نماید. (وسایل الشیعه، ج ۷ ص ۳۴۴).

خطبه امام حسین علیه السلام در روز عاشورا

از حضرت امام سجاد علیه السلام روایت شده است که در روز عاشورا پس از حرکت سپاه دشمن به سوی خیمه ها، امام حسین علیه السلام شتر خود را خواست و بر آن سوار شد و فریاد زد: « ای مردم! سخنان مرا بشنوید و در جنگ شتاب نکنید تا شما را به آنچه حق شما بر من است موعظه کنم و عذر خود را برای شما آشکار سازم. پس اگر انصراف دهید سعادتمند خواهید شد و اگر انصراف ندهید، « خوب بنگرید تا کار شما باعث اندوه شما نگردد. آن گاه درباره من آنچه می خواهید انجام دهید و مهلتم ندهید» (سوره یونس، آیه ۷۱)، « همانا ولی من خدایی است که قرآن را فرو فرستاد و اوست سرپرست و یار مردان شایسته» (سوره اعراف، آیه ۱۹۶)

سپس حمد و ثنای پروردگار را بجا آورد و به آنچه شایسته بود از او یاد کرد و بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و فرشتگانش و پیامبران درود فرستاد و از هیچ سخنوری پیش از آن و پس از آن، سخنی بلیغ تر و رساتر از سخنان امام علیه السلام شنیده نشد. آن گاه فرمود: « اما بعد، پس نسب و نژاد مرا بسنجید و ببینید من کیستم.

آن گاه به خود آیید، خویش را سرزنش کنید و بنگرید آیا کشتن من و دریدن پرده حرمتم برای شما سزاوار است؟ آیا من پسر دختر پیامبر شما و فرزند جانشین او و پسر عمویش و اولین مؤمنی که پیامبر را تصدیق کرد نیستم؟ آیا حمزه سید الشهدا عموی من نیست؟ آیا جعفر بن ابیطالب که با دو بال در بهشت پرواز می کند عموی من نیست؟ آیا نشنیده اید که رسول خدا درباره من و برادرم فرمود: این دو سرور جوانان اهل بهشت هستند؟ اگر سخنان مرا تصدیق می کنید حق همین است.

و به خدا سوگند از روزی که دانسته ام خدا با دروغگوها دشمن است دروغ نگفته ام. و اگر مرا تکذیب می کنید به یقین در میان شما کسانی هستند که اگر از آنان بپرسید شما را به آنچه من گفتم آگاهی دهند. از « جابر بن عبدالله انصاری » بپرسید. از « ابا سعید خدری » و « سهل بن سعد ساعدی » و « زید بن ارقم » و « انس بن مالک » بپرسید تا به شما بگویند که این سخن را از پیامبر درباره من و برادرم شنیده اند.

آیا این گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله از ریختن خون من جلوگیری نمی کند؟

« شمر بن ذی الجوشن » گفت: اگر چنین است که تو می گویی من هرگز خدا را با عقیده راسخ عبادت نکرده باشم؛ (یعنی من نمی دانم چه می گویی.)

« حبیب بن مظاهر » به او گفت: به خدا سوگند من معتقدم که تو خدا را با تزلزل و تردید بسیار پرستش می کنی و من گواهی می دهم که تو راست می گویی و نمی دانی که امام چه می گوید! چرا که خداوند بر دل تو مُهر غفلت زده است.

امام علیه السلام فرمود: « اگر در این سخن تردید دارید آیا در این نیز تردید دارید که من پسر دختر پیغمبر شما هستم؟ به خدا در میان شرق و مغرب پسر دختر پیامبری جز من نیست؛ چه در میان شما و چه در میان غیر شما وای بر شما! آیا کسی از شما را کشته ام تا خون او را از من بخواهید؟ یا مالی از شما برده ام؟ یا قصاص جراحتی از من می خواهید؟» در این هنگام بود که همه آنان خاموش شدند و سخنی نگفتند.

آن گاه امام فریاد زد: « ای « شبت بن ربعی » و ای « حجار بن الجبر » و ای « قیس بن اشعث » و ای « یزید بن حارث » آیا شما به من ننوشتید که میوه ها رسیده است و باغها سرسبز شده است و با لشگری آماده برای یاری تو وارد خواهیم شد؟ »

قیس بن اشعث گفت: « ما نمی دانیم تو چه می گویی ولی به حکم پسر عمویت « عبیدالله » تن در ده؛ زیرا ایشان جز چیزی که تو دوست داری درباره تو انجام نخواهند داد.»

امام حسین فرمود: « نه به خدا، نه دست خواری به شما خواهم داد و نه مانند بندگان فرار خواهم کرد. ای بندگان خدا من به پروردگار خود و پرودگار شما پناه می برم از این که آزاری به من برسانید» (سوره دخان، آیه ۲۰) به پروردگار خود و پروردگار شما پناه می برم از هر سرکش که به روز جزا ایمان نیاورد.

آن گاه شتر خویش را خواباند و به « عقبه بن سمعان » دستور داد آن را دور کند. پس از آن سپاه دشمن به سوی آن امام حمله بردند.

منبع

    ارشاد مفید، ج ۲، ص ۱۰۰ – ۱۰۲

خطبه رسول‌ الله‌ در جمعۀ آخر ماه‌ شعبان پیرامون فضیلت ماه رمضان‌.

اشاره:

در خطبه‌ای‌ که‌ رسول‌ خدا صلّی‌ الله‌ علیه‌ و آله‌ و سلّم‌ در جمعۀ آخر ماه‌ شعبان‌ قرائت‌ فرمودند مردم‌ را اندرز دادند که‌ این‌ ماه‌ (رمضان‌) ماه‌ پربرکت‌ و رحمت‌ است‌، ماه‌ مغفرت‌ و دعا و اجابت‌ است‌، ماه‌ نماز، ماه‌ قرائت‌ قرآن‌، ماه‌ صدقه‌ و صلۀ رحم‌ و ایثار است‌، ماه‌ ادای‌ فرائض‌ و روزه‌ و انفاق‌، و بهار آمرزش‌ و تخفیف‌ بر زیردست‌ و رحم‌ بر صغیر و احترام‌ و توقیر کبیر؛ مفصّلاً بیاناتی‌ فرمودند. و مفادش‌ آنست که‌ مؤمن‌ در شهر رمضان‌ نه‌ تنها از آدابی‌ که‌ فقهاء در کتب‌ عملیّه‌ ذکر می‌کنند باید اجتناب‌ ورزد بلکه‌ در این‌ ماه‌ رحمت‌ باید با شراشر وجود خود جلب‌ رحمت‌ کند، خشوع‌ و خضوع‌ داشته‌ باشد، همیشه‌ به‌ ذکر خدا اشتغال‌ ورزد، در هر امری‌ که‌ او را به‌ خدا نزدیک‌ کند سبقت‌ گیرد، و از هرچیزی‌ که‌ او را از خدا دور کند بگریزد، به‌ آنچه‌ خدا امر کرده‌ عمل‌ کند و از آنچه‌ نهی‌ فرموده‌ اجتناب‌ ورزد، از هر چه‌ دیدنش‌ را حرام‌ فرموده‌ چشم‌ ببندد و به‌ هر چه‌ شنیدنش‌ را ممنوع‌ کرده‌ گوش‌ ندهد.

خطبه

و خلاصه‌ با بیانات‌ خود در این‌ خطبه‌ آن‌ صراط‌ مستقیمی‌ که‌ اقصر فاصلۀ بین‌ انسان‌ و خداست‌ را تشریح‌ کردند. أمیرالمؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ که‌ این‌ روایت‌ را بیان‌ می‌کنند می‌گویند: در پایان‌ خطبه‌ برخاستم‌ و عرض‌ کردم‌: یَا رَسُولَ اللَهِ! مَا أَفْضَلُ الاعْمَالِ فِی‌ هَذَا الشَّهْرِ ؟ فَقَالَ: یَا أَبَا الْحَسَنِ! أَفْضَلُ الاعْمَالِ فِی‌ هَذَا الشَّهْرِ الْوَرَعُ عَنْ مَحَارِمِ اللَهِ.

«ای‌ رسول‌ خدا بهترین‌ اعمال‌ در این‌ ماه‌ چیست‌ ؟ رسول‌ خدا فرمود: ای‌ أبوالحسن‌! بهترین‌ اعمال‌ در این‌ ماه‌ اجتناب‌ از گناهان‌ است‌.»

ثُمَّ بَکَی‌، فَقُلْتُ: مَا یُبْکِیْکَ یَا رَسُولَ اللَهِ ؟ فَقَالَ: أَبْکِی‌ لِمَا یُسْتَحَلُّ مِنْکَ فِی‌ هَذَا الشَّهْرِ؛ کَأَنِّی‌ بِکَ وَ أَنْتَ تُصَلِّی‌ لِرَبِّکَ وَ قَدِ انْبَعَثَ أَشْقَی‌ الاوَّلِینَ وَ الاخِرِینَ، شَقِیقُ عَاقِرِ نَاقَهِ ثَمُودَ؛ فَضَرَبَکَ ضَرَبَهً عَلَی‌ قَرْنِکَ فَخُضِبَتْ مِنْهَا لِحْیَتُکَ.

«سپس‌ رسول‌ خدا گریه‌ کرد. عرض‌ کردم‌ ای‌ پیامبر خدا علّت‌ گریۀ شما چیست‌ ؟ فرمود: گریه‌ می‌کنم‌ برای‌ آن‌ حادثۀ عظیمی‌ که‌ در این‌ ماه‌ بر تو فرود آید و خون‌ ترا حلال‌ کنند.

مثل‌ اینکه‌ من‌ می‌بینم‌ که‌ تو در حال‌ نماز و مناجات‌ با پروردگارت‌ هستی‌، در این‌ حال‌ شقی‌ترینِ اوّلین‌ و آخرین‌، هم‌ دوش‌ و هم ردیف‌ پی‌ کنندۀ ناقۀ صالح‌ برانگیزد و چنان‌ ضربتی‌ بر مغز سر تو فرود کند که‌ از آن‌ ضربت‌ محاسنت‌ به‌ خون‌ خضاب‌ شود.»

فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللَهِ! فِی‌ سَلَامَهٍ مِنْ دِینی‌ ؟ فَقَالَ صَلَّی‌ اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: فِی‌ سَلَامَهٍ مِنْ دِینِکَ.

«عرض‌ کردم‌: ای‌ پیغمبر خدا ؟ آیا در آن‌ حال‌ دین‌ من‌ سالم‌ خواهد بود ؟ فرمود ـ که‌ درود خدا بر او و آلش‌ باد ـ: بلی‌ دین‌ تو سالم‌ خواهد بود.»

ثُمَّ قَالَ: یَا عَلِیُّ! مَنْ قَتَلَکَ فَقَدْ قَتَلَنِی‌، وَ مَنْ أَبْغَضَکَ فَقَدْ أَبْغَضَنِی‌؛ لاِنَّکَ مِنِّی‌ کَنَفْسِی‌، وَ طِینَتُکَ مِنْ طِینَتِی‌، وَ أَنْتَ وَصِیِّی‌ وَ خَلِیفَتِی‌ فِی‌ أُمَّتِی‌.

«سپس‌ رسول‌ خدا فرمود: ای‌ علیّ! کسیکه‌ تو را بکشد حقّاً مرا کشته‌ است‌، و کسیکه‌ تو را دشمن‌ دارد حقّاً مرا دشمن‌ داشته‌ است‌؛ زیرا که‌ نسبت‌ تو با من‌ مثل‌ جان‌ من‌ است‌، و سرشت‌ تو از سرشت‌ من‌ است‌، و تو وصیّ من‌ و جانشین‌ من‌ در امّت‌ من‌ هستی‌.»

ترجمه خطبۀ رسول‌ الله‌

شیخ صدوق به سند معتبره روایت کرده از حضرت امام رضا (علیه السلام) از پدران بزرگوار خود از حضرت امیرالمؤ منین (علیه و على اولاده السلام) که فرمود : خطبه اى خواند براى ما روزى حضرت رسول خدا (صَلَّى اللَّهِ عَلِیهِ وَ آله) پس فرمود : اَیُّها النّاس بدرستى که رو کرده است به سوى شما ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش. ماهى است که نزد خدا بهترین ماه ها است و روزهایش بهترین روزها است و شب هایش بهترین شب ها است و ساعت هایش بهترین ساعت ها است و آن ماهی است که خوانده اند شما را در آن بسوى ضیافت خدا و گردیده اید در آن از اهل کرامت خدا . نَفَس هاى شما در آن ثواب تسبیح دارد و خواب شما ثواب عبادت دارد و عمل هاى شما در آن مقبول است و دعاهاى شما در آن مستجاب است . پس سؤ ال کنید از پروردگار خود به نیّت هاى درست و دل هاى پاکیزه از گناهان و صفات ذمیمه که توفیق دهد شما را براى روزه داشتن آن و تلاوت کردن قرآن در آن .

به درستى که شقى و بد عاقبت کسى است که محروم گردد از آمرزش خدا در این ماه عظیم و یاد کنید به گرسنگى و تشنگى شما در این ماه تشنگى و گرسنگى روز قیامت را و تَصدّق کنید بر فقیران و مسکینان خود و تعظیم نمائید پیران خود را و رحم کنید کودکان خود را و نوازش نمائید خویشان خود را و نگاه دارید زبان هاى خود را از آنچه نباید گفت و بپوشید دیدهاى خود را از آنچه حلال نیست شما را در نظر کردن به سوى آن و بازدارید گوش هاى خود را از آنچه حلال نیست شما را شنیدن آن و مهربانى کنید با یتیمان مردم تا مهربانى کنند بعد از شما با یتیمان شما و بازگشت کنید به سوى خدا از گناهان خود و بلند کنید دست هاى خود را به دعا در اوقات نمازهاى خود ، زیرا که وقت نمازها بهترین ساعت ها است که نظر مى کند حق تعالى در این اوقات به رحمت به سوى بندگان خود و جواب مى گوید ایشان را هرگاه او را مناجات کند و لبّیک مى گوید ایشان را هرگاه او را ندا کنند و مستجاب مى گرداند هرگاه او را بخوانند اى گروه مردمان . به درستى که جان هاى شما در گروِ  کرده هاى شما است ، پس از گرو به در آورید به طلب آمرزش از خدا و پشت هاى شما گرانبار است از گناهان شما ، پس سبک گردانید آنها را به طول دادن سجده ها و بدانید که حق تعالى سوگند یاد کرده است به عزّت و جلال خود که عذاب نکند نمازگذارندگان و سجده کنندگان در این ماه را و نترساند ایشان را به آتش جهنم در روز قیامت .

ایُّها النّاس هر که از شما افطار دهد روزه دار مؤمنى را در این ماه از براى او خواهد بود نزد خدا ثواب بنده آزاد کردن و آمرزش گناهان گذشته . پس ‍ بعضى از اصحاب گفتند : یا رسول الله همه ما قدرت بر آن نداریم .  حضرت فرمود : بپرهیزید از آتش جهنم به افطار فرمودن روزه داران اگرچه به نصف دانه خرما باشد و اگر چه به یک شربت آبى باشد ؛ به درستى که خدا این ثواب را مى دهد کسى را که چنین کند اگر قادر بر زیاده از این نباشد .

اَیُّها النّاسُ هر که خُلْق خود را در این ماه نیکو گرداند بر صراط آسان بگذرد در روزى که قدم ها بر آن لغزد و هر که سبک گرداند در این ماه خدمت غلام و کنیز خود را ، خدا در قیامت حساب او را آسان گرداند و هر که در این ماه شرّ خود را از مردم باز دارد ، حق تعالى غضب خود را در قیامت از او باز دارد و هر که در این ماه یتیم بى پدرى را ، گرامى دارد خدا او را در قیامت گرامى دارد و هر که در این ماه صله و احسان کند با خویشان خود خدا وَصل کند او را به رحمت خود در قیامت و هر که در این ماه قطع احسان از خویشان خود بکند ، خدا در قیامت قطع رحمت از او کند و هر که نماز سنّتى در این ماه بکند خدا براى او برات بیزارى از آتش جهنم بنویسد و هر که در این ماه نماز واجبى را ادا کند خدا عطا کند به او ثواب هفتاد نماز واجب که در ماه هاى دیگر کرده شود و هر که در این ماه بسیار بر من صلوات فرستد خدا سنگین گرداند ترازوى عمل او را در روزى که ترازوهاى اعمال سبک باشد و کسى که یک آیه از قرآن در این ماه بخواند ثواب کسى دارد که در ماه هاى دیگر ختم قرآن کرده باشد .

اَیُّها النّاسُ بدرستى که درهاى بهشت در این ماه گشاده است پس سؤ ال کنید از پروردگار که آن را به روى شما نبندد ؛ و درهاى جهنّم در این ماه بسته است . پس سؤ ال کنید از پروردگار تبارک و تعالى به تلاوت کردن قرآن مجید در شب ها و روزهاى این ماه و به ایستادن به نماز و جِدّ و جَهد کردن در عبادت و بجا آوردن نمازها در اوقات فضیلت و کثرت استغفار و دعا .

فَعَنِ الصّادِقِ علیه السلام : اَنَّهُ مَنْ لَمْ یُغْفَرْ لَهُ فى شَهْرِ رَمَضانَ لَمْ یُغْفَرْ لَهُ اِلى قابِلٍ اِلاّ اَنْ یَشْهَدَ عَرَفَهَ

امام صادق علیه السلام فرمود: هر که در ماه رمضان آمرزیده نشود تا سال آینده آمرزیده نشود مگر آنکه در عرفات حاضر شود

و نگاه دارد خود را از چیزهایى که خدا حرام کرده است و از افطار کردن بر چیزهاى حرام و رفتار کن به نحوى که مولاى ما حضرت صادق (علیه السلام) وصیّت نموده و فرموده هرگاه روزه دارى ، مى باید که روزه داری گوش و چشم و مو و پوست و جمیع اعضاى تو ، یعنى از محرّمات بلکه از مکروهات و فرمود باید که روزِ روزه داری تو مانند روزِ افطار تو نباشد و نیز فرموده که روزه نه همین ترک از خوردن و آشامیدن است ؛ بلکه باید در روز روزه نگاه دارید زبان خود را از دروغ و بپوشانید دیده هاى خود را از حرام و با یکدیگر نزاع مکنید و حَسَد مبرید و غیبت مکنید و مجادله مکنید و سوگند دروغ مخورید بلکه سوگند راست نیز و دشنام مدهید و فحش مگوئید و ستم مکنید و بى خردى مکنید و دلتنگ مشوید و غافل مشوید از یاد خدا و از نماز و خاموش باشید از آنچه نباید گفت و صبر کنید و راستگو باشید و دورى کنید از اهل شرّ و اجتناب کنید از گفتار بد و دروغ و افتراء و خصومت کردن با مردم و گمان بد بردن و غیبت کردن و سخنى کنى کردن و خود را مُشْرِف به آخرت دانید و منتظر فَرَج و ظُهور قائم آل محمّد (علیه السلام) باشید و آرزومند ثوابهاى آخرت باشید و توشه اعمال صالحه براى سفر آخرت بردارید .

بر شما باد به آرام دل و آرام تن و خضوع و خشوع و شکستگى و مذلّت مانند بنده اى که از آقاى خود ترسد و ترسان باشید از عذاب خدا و امیدوار باشید رحمت او را و باید پاک باشد اى روزه دار دل تو از عیبها و باطن تو از حیله ها و مکرها و پاکیزه باشد بدن تو از کثافتها و بیزارى بجوى به سوى خدا از آنچه غیر اوست و در روزه ولایت خود را خالص گردانى از براى او و خاموش باشى از آنچه حق تعالى نهى کرده است تو را از آن در آشکارا و پنهان و بترسى از خداوند قهار آنچه سزاوار ترسیدن او است در پنهان و آشکار و ببخشى روح و بدن خود را به خداى عزّوجلّ در ایّام روزه خود و فارغ گردانى دل خود را از براى محبّت او و یاد او و بدن خود را به کارفرمائى در آنچه خدا تو را امر کرده است به آن و خوانده است به سوى آن اگر همه اینها را به عمل آورى آنچه سزاوار روزه داشتن است به عمل آورده اى و فرموده خدا را اطاعت کرده اى و آنچه کم کنى از آنها که بیان کردم از براى تو به قدر آن از روزه تو کم مى شود از فضل آن و ثواب آن .

به درستى که پدرم گفت : رسول خدا (صَلَّى اللَّهِ عَلِیهِ وَ آله) شنید که زنى در روز روزه اى جاریه خود را دشنام داد . حضرت طعامى طلبید . آن زن را گفت بخور زن . زن گفت من روزه ام . فرمود : چگونه روزه اى که جاریه خود را دشنام دادى . روزه فقط همین نخوردن و نیاشامیدن تنها نیست . به درستى که حق تعالى روزه را حجابى گردانیده است از سایر امور قبیحه . از کردار بد و گفتار بد . چه بسیار کمند روزه داران و چه بسیارند گرسنگى کشندگان و حضرت امیرالمؤ منین (علیه السلام) فرمود که چه بسیار روزه دارى که بهره اى نیست او را از روزه به غیر از تشنگى و گرسنگى و چه بسیار عبادت کننده اى که نیست او را بهره اى از عبادت به غیر تَعَب . اى خوشا خواب زیرکان که بهتر از بیدارى و عبادت احمقان است و خوشا افطار کردن زیرکان که بهتر از روزه داشتن بى خردان است .

و روایت شده از جابربن یزید از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) که حضرت رسول (صَلَّى اللَّهِ عَلِیهِ وَ آله) به جابر بن عبدالله فرمود : اى جابر این ماه رمضان است ، هر که روزه بدارد روز آن را و بایستد به عبادت پاره اى از شبش را و باز دارد از حرام شکم و فَرْج خود را و نگاه دارد زبان خود را ، بیرون رود از گناهان خود مثل بیرون رفتن او از ماه . جابر گفت یا رسول اللّه چه نیکو است این حدیث که فرمودى ،  فرمود : اى جابر  چقدر سخت است این شرط هایى که نمودم و بالجمله اعمال این ماه شریف در دو مطلب و یک خاتمه ذکر مى شود.

خطبه حضرت سجاد علیه السلام در مسجد شام

 حضرت على بن الحسین علیه السلام از یزید درخواست نمود که در روز جمعه به او اجازه دهد در مسجد خطبه بخواند، یزید رخصت داد؛ چون روز جمعه فرا رسید یزید یکى از خطباى مزدور خود را به منبر فرستاد و دستور داد هر چه تواند به على و حسین علیهما السلام اهانت نماید و در ستایش شیخین و یزید سخن براند، و آن خطیب چنین کرد.

امام سجاد علیه السلام از یزید خواست تا به وعده خود وفا نموده و به او رخصت دهد تا خطبه بخواند، یزید از وعده‏ اى که به امام علیه السلام داده بود پشیمان شد و قبول نکرد .

معاویه پسر یزید به پدرش گفت: خطبه این مرد چه تأثیری دارد؟ بگذار تا هر چه می‏خواهد، بگوید.

یزید گفت: شما قابلیتهاى این خاندان را نمی‏ دانید، آنان علم و فصاحت را از هم به ارث می‏برند، از آن می‏ترسم که خطبه او در شهر فتنه بر انگیزد و وبال آن گریبانگیر ما گردد (۱) .

به همین جهت یزید از قبول این پیشنهاد سرباز زد و مردم از یزید مصرانه خواستند تا امام سجاد علیه السلام نیز به منبر رود.

یزید گفت: اگر او به منبر رود، فرود نخواهد آمد مگر اینکه من و خاندان ابوسفیان را رسوا کرده باشد!

به یزید گفته شد: این نوجوان چه تواند کرد؟ !

یزید گفت: او از خاندانى است که در کودکى کامشان را با علم برداشته‏ اند.

بالاخره در اثر پافشارى شامیان، یزید موافقت کرد که امام به منبر رود. آنگاه حضرت سجاد علیه السلام به منبر رفته و پس از حمد و ثنای الهى خطبه‏ اى ایراد کرد که همه مردم گریستند و بی قرار شدند.فرمود:

ایها الناس! اعطینا ستا و فضلنا بسبع: اعطینا العلم و الحلم و السماحه والفصاحه و الشجاعه و المحبه فى قلوب المؤمنین، و فضلنا بان منا النبى المختار محمدا و منا الصدیق و منا الطیار و منا اسد الله و اسد رسوله و منا سبطا هذه الامه.من عرفنى فقد عرفنى و من لم یعرفنى انبأته بحسبى و نسبی.

ایها الناس! انا ابن مکه و منی، انا ابن زمزم و الصفا، انا ابن من حمل الرکن باطراف الردا، انا ابن خیر من ائتزر و ارتدی، انا ابن خیر من انتعل و احتفی، انا ابن خیر من طاف وسعی، انا ابن خیر من حج ولبی، انا ابن خیر من حمل على البراق فى الهواء، انا ابن من اسرى به من المسجد الحرام الى المسجد الاقصی، انا ابن من بلغ به جبرئیل الى سدره المنتهی، انا ابن من دنا فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی، انا ابن من صلى بملائکه السماء، انا ابن من اوحى الیه الجلیل ما اوحی، انا ابن محمد المصطفی، انا ابن على المرتضی، انا ابن من ضرب خراطیم الخلق حتى قالوا: لا اله الا الله.

انا ابن من ضرب بین یدى رسول الله بسیفین و طعن برمحین و هاجر الهجرتین و بایع البیعتین و قاتل ببدر و حنین و لم یکفر بالله طرفه عین، انا ابن صالح المؤمنین و وارث النبیین و قامع الملحدین و یعسوب المسلمین و نور المجاهدین و زین العابدین و تاج البکائین و اصبر الصابرین و افضل القائمین من آل یاسین رسول رب العالمین، انا ابن المؤید بجبرئیل، المنصور بمیکائیل.

انا ابن المحامى عن حرم المسلمین و قاتل المارقین و الناکثین و القاسطین و المجاهد اعداءه الناصبین، و افخر من مشى من قریش اجمعین، و اول من اجاب و استجاب لله و لرسوله من المؤمنین، و اول السابقین، و قاصم المعتدین و مبید المشرکین، و سهم من مرامى الله على المنافقین، و لسان حکمه العابدین و ناصر دین الله و ولى امر الله و بستان حکمه الله و عیبه علمه، سمح، سخی، بهی، بهلول، زکی، ابطحی، رضی، مقدام، همام، صابر، صوام، مهذب، قوام، قاطع الاصلاب و مفرق الاحزاب، اربطهم عناناو اثبتهم جنانا، و امضاهم عزیمه و اشدهم شکیمه، اسد باسل، یطحنهم فى الحروب اذا ازدلفت الاسنه و قربت الاعنه طحن الرحی، و یذرؤهم فیها ذرو الریح الهشیم، لیث الحجاز و کبش العراق، مکى مدنى خیفى عقبى بدرى احدی شجرى مهاجرى .

من العرب سیدها، و من الوغى لیثها، وارث المشعرین و ابو السبطین: الحسن و الحسین، ذاک جدى على بن ابى طالب.

ای مردم! خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ویژگى بر دیگران فضیلت بخشیده است، به ما ارزانى داشت علم، بردباری، سخاوت، فصاحت، شجاعت و محبت در قلوب مؤمنین را، و ما را بر دیگران برترى داد به اینکه پیامبر بزرگ اسلام، صدیق (امیر المؤمنین على علیه السلام)، جعفر طیار، شیر خدا و شیر رسول خدا صلى الله علیه و آله (حمزه)، و امام حسن و امام حسین علیه السلام دو فرزند بزرگوار رسول اکرم صلى الله علیه و آله را از ما قرار داد (۲) .

(با این معرفى کوتاه) هر کس مرا شناخت که شناخت، و براى آنان که مرا نشناختند با معرفى پدران و خاندانم خود را به آنان می‏شناسانم.

ای مردم! من فرزند مکه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم، من فرزند کسى هستم که حجر الاسود را با رداى خود حمل و در جاى خود نصب فرمود، من فرزند بهترین طواف و سعى کنندگانم، من فرزند بهترین حج کنندگان و تلبیه گویان هستم، من فرزند آنم که بر براق سوار شد، من فرزند پیامبرى هستم که در یک شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصى سیر کرد، من فرزند آنم که جبرئیل او را به سدره المنتهى برد و به مقام قرب ربوبى و نزدیکترین جایگاه‏مقام بارى تعالى رسید، من فرزند آنم که با ملائکه آسمان نماز گزارد، من فرزند آن پیامبرم که پروردگار بزرگ به او وحی کرد، من فرزند محمد مصطفى و على مرتضایم، من فرزند کسی هستم که بینى گردنکشان را به خاک مالید تا به کلمه توحید اقرار کردند.

من پسر آن کسى هستم که برابر پیامبر با دو شمشیر و با دو نیزه می‏رزمید، و دو بار هجرت و دو بار بیعت کرد، و در بدر و حنین با کافران جنگید، و به اندازه چشم بر هم زدنى به خدا کفر نورزید، من فرزند صالح مؤمنان و وارث انبیا و از بین برنده مشرکان و امیر مسلمانان و فروغ جهادگران و زینت عبادت کنندگان و افتخار گریه کنندگانم، من فرزند بردبارترین بردباران و افضل نمازگزاران از اهل بیت پیامبر هستم، من پسر آنم که جبرئیل او را تأیید و میکائیل او را یارى کرد، من فرزند آنم که از حرم مسلمانان حمایت فرمود و با مارقین و ناکثین و قاسطین جنگید و با دشمنانش مبارزه کرد، من فرزند بهترین قریشم، من پسر اولین کسى هستم از مؤمنین که دعوت خدا و پیامبر را پذیرفت، من پسر اول سبقت گیرنده‏اى در ایمان و شکننده کمر متجاوزان و از میان برنده مشرکانم، من فرزند آنم که به مثابه تیرى از تیرهاى خدا براى منافقان و زبان حکمت عباد خداوند و یارى کننده دین خدا و ولى امر او، و بوستان حکمت خدا و حامل علم الهى بود.

او جوانمرد، سخاوتمند، نیکوچهره، جامع خیرها، سید، بزرگوار، ابطحی، راضى به خواست خدا، پیشگام در مشکلات، شکیبا، دائما روزه‏دار، پاکیزه از هر آلودگى و بسیار نمازگزار بود .

او رشته اصلاب دشمنان خود را از هم گسیخت و شیرازه احزاب کفر را از هم پاشید.

او داراى قلبى ثابت و قوى و اراده‏اى محکم و استوار و عزمى راسخ بود وهمانند شیرى شجاع که وقتى نیزه‏ها در جنگ به هم در می‏آمیخت آنها را همانند آسیا خرد و نرم و بسان باد آنها را پراکنده می‏ساخت.

او شیر حجاز و آقا و بزرگ عراق است که مکى و مدنى و خیفى و عقبى و بدرى و احدى و شجرى و مهاجری (۳) است، که در همه این صحنه‏ها حضور داشت.او سید عرب است و شیر میدان نبرد و وارث دو مشعر (۴) ، و پدر دو فرزند: حسن و حسین.

آری او، همان او (که این صفات و ویژگیهاى ارزنده مختص اوست) جدم على بن ابى طالب است .

ثم قال: انا ابن فاطمه الزهراء، انا ابن سیده النساء.

فلم یزل یقول: انا انا، حتى ضج الناس بالبکاء و النحیب، و خشى یزید ان یکون فتنه فأمر المؤذن فقطع الکلام، فلما قال المؤذن: الله اکبر الله اکبر، قال علی: لا شی‏ء اکبر من الله، فلما قال المؤذن: اشهد ان لا اله الا الله، قال على بن الحسین: شهد بها شعری و بشرى و لحمى و دمی، فلما قال المؤذن: اشهد ان محمدا رسول الله، التفت من فوق المنبر الى یزید فقال: محمد هذا جدی ام جدک یا یزید؟ فان زعمت انه جدک فقد کذبت و کفرت و ان زعمت انه جدى فلم قتلت عترته؟

آنگاه گفت: من فرزند فاطمه زهرا بانوى بانوان جهانم.و آنقدر به این حماسه مفاخره آمیز ادامه داد که شیون مردم به گریه بلند شد! یزید بیمناک شد و برای آنکه مبادا انقلابى صورت پذیرد به مؤذن دستور داد تا اذان گوید تا بلکه امام سجاد علیه السلام را به این نیرنگ ساکت کند! !

مؤذن برخاست و اذان را آغاز کرد، همین که گفت: الله اکبر، امام سجاد علیه السلام فرمود : چیزى بزرگتر از خداوند وجود ندارد.

و چون گفت: اشهد ان لا اله الا الله، امام علیه السلام فرمود: موى و پوست و گوشت و خونم به یکتائى خدا گواهى می‏دهد.

و هنگامى که گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام علیه السلام به جانب یزید روى کرد و فرمود: این محمد که نامش برده شد، آیا جد من است و یا جد تو؟ ! اگر ادعا کنى که جد توست پس دروغ گفتى و کافر شدی، و اگر جد من است چرا خاندان او را کشتى و آنان را از دم شمشیر گذراندی؟ !

سپس مؤذن بقیه اذان را گفت و یزید پیش آمد و نماز ظهر را گزارد (۵) .

در نقل دیگرى آمده است که: چون مؤذن گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام سجاد علیه السلام عمامه خویش از سر برگرفت و به مؤذن گفت: تو را بحق این محمد که لحظه ‏اى درنگ کن، آنگاه روى به یزید کرد و گفت: اى یزید! این پیغمبر، جد من است و یا جد تو؟ اگر گویى جد  تو است، همه می‏دانند که دروغ می‏گوئی، و اگر جد من است پس چرا پدر مرا از روى ستم کشتی و مال او را تاراج کردى و اهل بیت او را به اسارت گرفتی؟ ! این جملات را گفت و دست برد و گریبان چاک زد و گریست و گفت: بخدا سوگند اگر در جهان کسى باشد که جدش رسول خداست، آن منم، پس چرا این مرد، پدرم را کشت و ما را مانند رومیان اسیر کرد؟ ! آنگاه فرمود : اى یزید! این جنایت را مرتکب شدى و باز می‏گویی: محمد رسول خداست؟ ! و روى به قبله ‏می‏ ایستی؟ ! واى بر تو! در روز قیامت جد و پدر من در آن روز دشمن تو هستند.

پس یزید فریاد زد که مؤذن اقامه بگوید! در میان مردم هیاهویى برخاست، بعضى نماز گزاردند و گروهى نماز نخوانده پراکنده شدند (۶) .

و در نقل دیگرى آمده است که امام سجاد علیه السلام فرمود:

انا ابن الحسین القتیل بکربلا، انا ابن على المرتضی، انا ابن محمد المصطفی، انا ابن فاطمه الزهراء، انا ابن خدیجه الکبری، انا ابن سدره المنتهی، انا ابن شجره طوبی، انا ابن المرمل بالدماء، انا ابن من بکى علیه الجن فى الظلماء، انا ابن من ناح علیه الطیور فى الهواء (۷) .

من فرزند حسین شهید کربلایم، من فرزند على مرتضى و فرزند محمد مصطفى و پسر فاطمه زهرایم، و فرزند خدیجه کبرایم، من فرزند سدره المنتهى و شجره طوبایم، من فرزند آنم که در خون آغشته شد، و پسر آنم که پریان در ماتم او گریستند، و من فرزند آنم که پرندگان در ماتم او شیون کردند.

بازتاب خطبه امام سجاد علیه السلام

هنگامی که امام سجاد علیه السلام آن خطبه رسا را ایراد فرمود، مردم حاضر در مسجد را سخت تحت تأثیر قرار داد و انگیزه بیدارى را در آنان برانگیخت و به آنان جرأت و جسارت بخشید.یکى از علماى بزرگ یهود که در مجلس یزید حضور داشت، از یزید پرسید: این نوجوان کیست؟ !

یزید گفت: على بن الحسین است.سؤال کرد: حسین کیست؟

یزید گفت: فرزند على بن ابى طالب است.

باز پرسید: مادر او کیست؟

یزید گفت: دختر محمد.

یهودی گفت: سبحان الله! ! این فرزند دختر پیامبر شماست که او را کشته ‏اید؟ ! شما چه جانشین بدى براى فرزندان رسول خدا بودید؟ ! بخدا سوگند که اگر پیامبر ما موسى بن عمران در میان ما فرزندى می‏گذاشت، ما گمان می‏کردیم که او را تا سر حد پرستش باید احترام کنیم، و شما دیروز پیامبرتان از دنیا رفت و امروز بر فرزند او شوریده و او را از دم شمشیر خود گذراندید؟ ! واى بر شما امت! !

یزید در خشم شد و فرمان داد تا او را بزنند، آن عالم بزرگ یهودى بپای خاست در حالى که می‏گفت: اگر می‏خواهید مرا بکشید، باکى ندارم! من در تورات یافته‏ام کسى که فرزند پیامبر را می‏کشد او همیشه ملعون خواهد بود و جایگاه او در آتش جهنم است (۸) .

سپس یزید دستور داد تا سر مقدس امام حسین علیه السلام را بر سر درب کاخ خود بیاویزند .

هند ـ دختر عبد الله بن عامر ـ همسر یزید، چون شنید که یزید سر امام حسین علیه السلام را بر سر در خانه‏اش آویخته است، پرده‏اى که یزید را از حرمسراى او جدا می‏کرد، پاره کرد و بدون روسرى بسوى یزید دوید،در آن هنگام یزید در مجلس عمومى نشسته بود، هند به یزید گفت: اى یزید! سر فرزند فاطمه دختر رسول خدا باید بر سر در خانه من آویخته شود؟ ! یزید از جای خود برخاست و او را پوشاند و گفت: آرى براى حسین ناله کن! و بر فرزند دختر پیامبر اشک بریز! که همه قبیله قریش بر اوگریه می‏کنند! عبید الله بن زیاد در کشتن او شتاب کرد که خدا او را بکشد! (۹)

پی ‏نوشت‏ها:

۱.نفس المهموم .۴۵۰

۲٫در این خطبه آمده که هفت عامل برترى به اهل بیت داده شده، ولى شش خصلت بیشتر ذکر نگردیده است.در نقل کامل بهائی آمده است که خصلت هفتم: «و المهدى الذى یقتل الدجال»«و مهدى که دجال را می‏کشد، از ماست» . (نفس المهموم ۴۵۰) .

۳٫از شجره رسالت و در بیعت شجره شرکت کرد، و از مکه به مدینه هجرت نمود.

۴٫ممکن است مراد از دو مشعر، دو بهشت باشد زیرا مشعر به موضعى گفته می‏شود که داراى درخت زیادى باشد، بنابر این مراد «وارث دو بهشت است» ، و در آیه مبارکه آمده است :«و لمن خاف مقام ربه جنتان»

؛ و ممکن است مراد از مشعر، مزدلفه باشد و آن جایى است که حاجیان شب دهم تا طلوع آفتاب روز دهم ذیحجه در آنجا وقوف می‏کنند و این موقف از جمله مکانهاى حرم است، و در این صورت مراد از دو مشعر، مزدلفه و عرفات باشد.

۵٫بحار الانوار ۴۵/۱۳۷؛ الاحتجاج ۲/۱۳۲ به اختصار نقل کرده است.

۶٫نفس المهموم .۴۵۱

۷٫نفس المهموم .۴۵۱

۸٫حیاه الامام الحسین ۳/ .۳۹۵

۹٫بحار الانوار ۴۵/ .۱۴۲

اینگونه امور باعث گردید که یزید از آن غرور و شادى که در آغاز کار داشت و بر لبان مبارک امام چوب می‏زد و شعر می‏خواند دست بردارد و با نسبت دادن قتل امام حسین علیه السلام به عبید الله بن زیاد خود را تبرئه کند! هم در کتاب تذکره سبط ابن جوزى و هم در کامل ابن اثیر نقل شده است که: چون سر امام را به شام آوردند، نخست یزید شاد شد و از کار ابن زیاد اظهار خشنودى نمود و براى ابن زیاد جوایز و هدایایى فرستاد، اندکى که از ماجرا گذشت، نفرت و خشم مردم را از این عمل زشت احساس کرد و دید که مردم به او دشنام می‏دهند، از کرده و گفته خود پشیمان شد و می‏گفت: خداوند پسر مرجانه را لعنت کند که کار را آنچنان بر حسین سخت گرفت که راه مرگ را آسانتر شمرد و شهید گردید! و می‏گفت: مگر در میان من و ابن زیاد چه بود که مرا چنین مورد خشم مردم قرار داد و تخم دشمنى مرا در دل نیکوکار و بزهکار کاشت؟ ! (قمقام زخار ۵۷۷) .

سیوطی می‏گوید: «فسر بقتلهم اولا ثم ندم لما مقته المسلمون على ذلک و ابغضه الناس و حق لهم ان یبغضوه!» (تاریخ الخلفاء ۲۰۸) .

البته این امر در تاریخ سابقه دارد که امیران و فرمانروایان و پادشاهان چون عملى انجام می‏دادند که مردم را به خشم می‏آورد، تلاش می‏کردند که براى تثبیت اقتدار خود انجام آن عمل زشت را به دیگران نسبت داده و خود را تبرئه کنند! و در همین راستا یزید پس از خطبه عقیله زینب علیها السلام و خطبه على بن الحسین علیه السلام و اعتراض ابو برزه اسلمى و همسر خود هند دختر عبد الله بن عامر و دیگران، به ناگهان مشی سیاسى خود را تغییر داد و قتل امام حسین علیه السلام را به عبید الله بن زیاد نسبت داد! و می‏گفت: «لعن الله ابن مرجانه!» ، در حالى که پس از ماجراى عاشورا عبید الله بن زیاد به شام آمد و یزید به او مال فراوانى بخشید! و در نزد خود نشانید و او را به حرمسراى خود برده و شراب خوردند و در حال مستى می‏گفت:

اسقنی شربه تروى مشاشی*ثم مل فاسق مثلها ابن زیاد

صاحب السر و الامانه عندی*و لتسدید مغنمى و جهادى

قاتل الخارجى اعنى حسینا*و مبید الاعداء و الاضداد (تذکره سبط ۱۴۶) .

طبری می‏گوید: «فسر بقتلهم اولا و حسنت بذلک منزله عبید الله عنده ثم لم یلبث الا قلیلا حتى ندم على قتل الحسین» ، تا آنجا که می‏گوید یزید گفت: «لعن الله ابن مرجانه! فبغضنى الى المسلمین و زرع لى فى قلوبهم العداوه فبغضنى البر والفاجر بما استعظم الناس من قتلى حسینا!» ، از این نقل واضح است که تزلزل موقعیت اجتماعى و خشم مردم نسبت به او، یزید را وادار به تغییر روش کرد. (تاریخ طبری ۵/۲۵۵) .

منبع : کتاب قصه کربلا، ص ۵۰۶ به قلم على نظرى منفرد

نخستین خطبه امام حسین(علیه السلام) در روز عاشورا

امام حسین(علیه السلام) پس از تنظیم صفوف لشكر خود، سوار بر اسب شد و مقدارى راه از خیمه  ها فاصله گرفت، آنگاه در مقابل لشكر عمر با صداى بلند و رسا به آنان چنین فرمود:

ایها الناس! حرف مرا بشنوید، و در جنگ و خونریزى عجله مكنید تا من وظیفه خود را كه موعظه و نصیحت شما است انجام دهم، و تا علت آمدنم را به این سرزمین توضیح دهم، اگر به سخنم گوش دادید و عذر مرا پذیرفتند و با من از در انصاف و عدل وارد شدید معلوم مى شود راه سعادت و خوشبختى را دریافته اند و دلیلى براى جنگ با من نخواهید داشت، لكن اگر عذرم را پذیرفتید و از در انصاف و داد و با من وارد نشدید آنگاه مى توانید همه دست به دست هم بدهید و بدون مهلت تصمیم باطلتان را اجرا كنید ولى در این صورت دیگر امر بر شما مشتبه نمانده است، و پشتیبان من آن خدایى است كه قرآن را نازل كرده و یار و یاور نیكوكاران است.

چون سخن امام به اینجا رسید، صداى گریه و شیون از بعضى زنان و اطفال كه صداى امام را مى شنیدند بلند شد. لذا امام (علیه السلام) سخن خود را قطع كرد و به حضرت ابوالفضل و على اكبر دستور داد بروید زنها را ساكت كنید، به خدا قسم هنوز گریه هاى بسیارى در پیش دارند فلعمرى لیكثر بكاؤهن.

مغرور كسى است كه گول دنیا را بخورد و بدبخت كسى است كه شیفته و فریفته آن بشود، مردم! دنیا گولتان نزند كه هر كس با او اعتماد كند نا امیدش مى سازد، و هر كس به او چشم طمع نزند بورزد مأیوس و ناامیدش مى كند، من شما را بر امرى مى بینم هم پیمان شده اید كه خشم خدا را بر ضد خود برانگیخته اید، و بواسطه آن خداوند از شما اعراض كرده و غضبش را بر شما روا داشته و رحمتش را بر شما را حرام كرده است

چون زنان و كودكان آرام شدند، امام (علیه السلام) دوباره شروع به سخن كرد و پس از حمد و سپاس خداى تعالى و درود بى پایان بر محمد و آلش، و بر فرشتگان و همه پیامبران چنین فرمود:

حمد و سپاس خداى را كه دنیا را محل فنا و زوال قرار داد، دنیا اهل خود را تغییر مى دهد و آنان را دگرگون مى سازد، مغرور كسى است كه گول دنیا را بخورد و بدبخت كسى است كه شیفته و فریفته آن بشود، مردم! دنیا گولتان نزند كه هر كس به او اعتماد كند ناامیدش مى سازد، و هر كس به او چشم طمع بورزد مأیوس و ناامیدش مى كند، من شما را بر امرى مى بینم هم پیمان شده اید كه خشم خدا را بر ضد خود برانگیخته اید، و بواسطه آن خداوند از شما اعراض كرده و غضبش را بر شما روا داشته و رحمتش را بر شما حرام كرده است. چه نیكو پروردگارى است خداى ما، و چه بد بندگانى هستید شما، شمایی كه به فرمان او اقرار كرده و به پیامبرش محمد(صلى الله علیه و آله و سلم) ایمان آوردید و سپس براى كشتن اهل بیت و فرزندانش یورش بردید، شیطان بر شما مسلط شده است تا خداى بزرگ را فراموش كرده اید، ننگ بر شما و بر هدف شما، ما براى خدا آفریده شده ایم و به سوى او برمى گردیم.

پس از بیان فوق افزود: اینان مردمى هستند كه پس از ایمان به كفر گرائیدند (و چون بخود ستم كرده اند) از رحمت خدا دور باد این قوم ستمگر. در این قسمت از خطبه، امام علت و ریشه انحراف مردم را بررسى مى كند و به آنان گوشزد مى كند كه شما به خاطر طمع دنیا و وعده هایی كه به شما داده اند حاضر شدید كمر به قتل فرزند پیغمبر ببندید. و خلاصه زرق و برق دنیاست كه موجب شقاوت و بدبختى انسان مى شود.

قسمت سوم خطبه امام (علیه السلام) در روز عاشورا:

اى مردم! به من بگوئید من چه كسى هستم؟ آنگاه بخود آئید و خویشتن را نكوهش كنید، و ببینید آیا كشتن و هتك حرمت من براى شما جایز است؟ مگر من پسر دختر پیغمبر شما نیستم؟ مگر من فرزند وصى و پسر عموى پیغمبر شما نیستم؟ مگر من پسر كسى نیستم كه او پیش از همه مسلمانان ایمان آورد؟ و پیش از همه، رسالت پیامبر را تصدیق كرد؟

آیا حمزه سید الشهداء، عموى پدر من نیست؟

آیا جعفر طیار عموى خود من نیست؟

مگر شما سخن پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را درباره من و برادرم نشنیده اید كه فرمود: این دو، سروران جوانان اهل بهشتند؟ اگر سخنان مرا تصدیق مى كنید، اینها همه حقند و كوچكترین خلاف واقعى، در آنها نیست، زیرا هنوز در طول عمر خود از آن روزى كه فهمیده ام خداوند بر دروغگویان غضب كرده و دروغ را به خودش برمى گرداند، هرگز دروغ نگفته ام.

و اگر گفتارم را باور ندارید، اینك هنوز برخى از صحابه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در قید حیات هستند، مى توانید از آنها بپرسید، از جابر بن عبدالله انصارى، ابو سعید خدرى، سهل بن سعد ساعدى، زید بن ارقم، انس بن مالك از اینان بپرسید اینها همه سخنان پیغمبر را درباره من و برادرم از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) شنیده اند و بدانید همین یك جمله مى تواند مانع شما گردد تا دست از كشتن و ریختن خون من بردارید.

پارازیت شمر:

در این هنگام شمر متوجه شد ممكن است سخنان امام (علیه السلام) در روحیه افراد لشكر، مؤثر واقع شود و آنان را از جنگ بازدارد، خواست كارى كند تا سخنان امام قطع شود لذا با صداى بسیار بلند فریاد زد و گفت: او خدا را روى یك كلمه عبادت مى كند و نمى داند چه مى گوید؟

حبیب بن مظاهر خطاب به شمر گفت: به خدا قسم من مى بینم كه تو خدا را بر هفتاد حرف مى پرستى و من شهادت مى دهم تو راست مى گویى كه چیزى نمى فهمى كه او چه مى گوید، خداوند قلب تو را مُهر و مُوم كرده است.

حبیب بن مظاهر نیز از طرف یاران امام حسین (علیه السلام) به او پاسخ داد كه:

و الله انى اراك تعبد الله على سبعین حرفاً و أنا أشهد انك صادق ما تدرى ما یقول قد طبع الله على قلبك! به خدا قسم تو در گمراهى سخت و دشوارى بسر مى برى و تو راست میگوئى كه سخن او را نمى فهمى زیرا خداوند قلب تو را مهر و موم كرده است.

پس از آنكه حبیب جواب او را داد، امام سخن خود را ادامه داد و فرمود:

اگر در گفتار پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) درباره من و برادرم شك دارید آیا در این واقعیت هم شك دارید كه من فرزند دختر پیغمبر شمایم؟! به خدا قسم در تمام دنیا، نه در میان شما، و نه در غیر میان شما از من، پیغمبر فرزندى ندارد، واى بر شما، آیا كسى را از شما كشته ام كه در مقابل خون او مى خواهید مرا بكشید؟ آیا مال كسى را حیف و میل كرده ام؟ یا براحتى بر كسى وارد ساخته ام كه مى خواهید مجازاتم كنید؟

اى شبث بن ربعى! و اى حجار بن ابجر و اى قیس بن اشعث و اى زید بن حارث! مگر شما نبودید براى من نامه نوشتید كه: میوه هایمان رسیده، و درختانمان سرسبز و خرم شده، در كوفه بر لشكریانى مجهز و آماده به خدمت وارد خواهى شد (در انتظار تو دقیقه شمارى مى كنیم!

در مقابل گفتار امام هم سكوت كردند و كسى جوابى نداشت، لذا امام به چند نفر از افراد ناشناس كه در لشكر عمر سعد بودند و برایش دعوتنامه نوشته بودند خطاب و فرمود:

اى شبث بن ربعى! و اى حجار بن ابجر و اى قیس بن اشعث و اى زید بن حارث! مگر شما نبودید براى من نامه نوشتید كه: میوه هایمان رسیده، و درختانمان سرسبز و خرم شده، در كوفه بر لشكریانى مجهز و آماده به خدمت وارد خواهى شد (در انتظار تو دقیقه شمارى مى كنیم!)؟!

این افراد در برابر سخنان امام پاسخى جز انكار نداشتند و لذا گفتند:

ما چنین نامه اى به تو ننوشته ایم (فقالو: لم نفعل).

امام (علیه السلام) كه با انكار آنان روبرو شد با تعجب و شگفتى فرمود:

سبحان الله، بلى والله لقد فعلتم عجبا! چگونه منكر مى شوید به خدا قسم شما براى من نامه نوشتید.

آنگاه فرمود: اگر هم اكنون از آمدنم ناخشنودید؛ بگذارید به هر جایى از دنیا كه أمن و آرام باشد، بروم.

در اینجا قیس بن اشعث گفت: یا حسین! چرا با پسر عمویت بیعت نمى كنى؟ با تو به دلخواهت رفتار خواهد كرد و كوچكترین ناراحتى متوجه تو نخواهد شد.

امام (علیه السلام) در جواب قیس فرمود: تو هم مثل برادرت هستى، مى خواهى مردان بنى هاشم بیش از خون مسلم بن عقیل را از تو انتقام بگیرند؟ لا والله لا اعطیهم بیدى اعطاء الذلیل و لا أفر فرار العبید نه به خدا قسم، نه دست در دست آنان مى گذارم و نه مانند بردگان از صحنه جنگ با دشمن فرار خواهم كرد. پس از آن آیه قرآن را كه داستان موسى را در برابر لجاجت فرعونیان نقل میكند قرائت فرمود: انى عذت بربى و ربكم أن ترحمون… من به پروردگار خویش و پروردگار شما پناه مى برم كه گفتار مرا قبول نمى كنید، پناه مى برم به پروردگار خود و پروردگار شما از هر شخص متكبر و سركشى كه بروز ایمان نمى آورد.

در این هنگام سخن امام به پایان رسید، شتر خود را خواباند و به عقبه بن سعمان فرمود آن را عفال كند.(1)

پی نوشت:

1- در تاریخ طبرى، ج 7، ص 331 طبع لیدن نوشته است: در همین حال سپاه عمر سعد بر او یورش بردند و دور حسین بن على را احاطه كرده و او را مانند حلقه انگشترین در میان خود گرفتند.

 

تحليل ادبي خطبه ي حضرت زينب(س) در كوفه

چكيده :
خطبه ي حضرت زينب در اجتماع مردم كوفه با حمد و ستايش خدا و معرفي خود به عنوان دختر پيامبر شروع مي شود و با توبيخ و سرزنش مردم كوفه ادامه و با همين مضمون خاتمه مي يابد. از اين رو، سياق كلي خطبه ي توبيخ كوفيان است.
حضرت زينب(سلام الله علیها) گريه ي ظاهري مردم را زير سؤال مي برند و آنان را بسان احمقي فرض مي كنند كه رشته هاي ايماني خود را بعد از تابيدن محكم، پاره پاره كردند و همه ي اعمال نيك خود را در نزد خدا ضايع كرده و از اين رو، مستحق خشم خدا و جاودانگي در عذاب شده است. در جاي جاي اين خطبه ي زيبا، استفاده از ايجاز ، مجاز ، اقتباسات قرآني و ديگر شيوه هاي بياني، به خصوص استعاره ي تمثيليه، بسيار چشمگير بوده و به زيبايي خطبه افزوده؛ به گونه اي كه با استفاده از مثلهاي قرآني و شيوه هاي بياني زيبا، اعمال زشت كوفيان به وضوح در نظرشان به تصوير كشيده شده است.
فصاحت و بلاغت، ويژگي بارز اين خطبه است و مخاطبان آن تحت تأثير بيان شيواي حضرت زينب (سلام الله علیها) واقع شدند و ايشان با سلاح سحرآميز بيان ، به افشاگري و رسوايي دولت اموي پرداختند.

كليد واژه ها : خطبه / زينب (سلام الله علیها) كوفه/ بيان/ قرآن .

مقدمه :

خطبه هاي حضرت زينب(سلام الله علیها) در مجلس يزيد و در جمع مردم كوفه، در اوج فصاحت و بلاغت است. زينب كبري (سلام الله علیها) قبل از حادثه كربلا، در هيچ اجتماعي كه مردان در آن حضور داشتند ، سخنراني نمي كردند و براي ايشان صحبت كردن در اجتماع نامحرمان ، آسان نبود. از اين رو ، سؤالي كه در اينجا مطرح مي شود، اين است كه به چه علت ايشان بعد از حادثه كربلا به سخنراني پرداختند؟ از سوي ديگر، با علم به اين مسئله كه حضرت سجاد از نظر علمي، از ايشان برتر بودند، پرسش ديگري پيش مي آيد كه چرا در مجالس مهم عمومي ، حضرت زينب سخنراني و توجه انظار عمومي را به خود جلب مي كردند؟
ضرورت يا حكمت اين گونه اقتضا مي كرد امام زين العابدين(علیه السلام) در طول سفر، به افشاي حقايق نپردازند تا بدين شيوه، توجه مردم و امرا به قدرت سخنوري ايشان جلب نشود و جان ايشان به عنوان امام ، حفظ گردد. شايد از دلايل ديگر سكوت امام سجاد(علیه السلام) اين باشد كه بعدها در اجتماع بيشتري، نظير مسجد جامع اموي ، بتوانند به راحتي و بدون مزاحمت به افشاگري جنايات يزيد بپردازند؛ چرا كه اگر امام سجاد(علیه السلام) قبلاً سخنراني مي فرمودند و كارگزاران حكومت اموي به ارزش سخنوري ايشان پي مي بردند، ديگر به ايشان مجال صحبت در آن اجتماع عظيم مردمي داده نمي شد و اين فرصت طلايي كه به تأثيرگذاري و افشاگري آن بيشتر بود- از ايشان سلب مي شد.
نگارنده در اين مقاله سعي دارد ضمن تأكيد بر ارتباط دانش گسترده حضرت زينب (سلام الله علیها) به منبع اهل بيت و اشراف ايشان بر كلام، به بررسي ميزان تأثير كلامشان بر مخاطب و فصيح و بليغ بودن الفاظشان در اين خطبه بپردازد. بنابراين، به تجزيه و تحليل ادبي اين خطبه با رويكرد بلاغي پرداخته است. از سوي ديگر، براي درك بهتر مقصود حضرتش در بيان كلمات، گاهي از تفسير فقهي لغت در معناي اوليه اصلي كلمات نيز كمك گرفته مي شود تا مراد ايشان در معاني ثانويه غير اصلي الفاظ، محسوس تر و ملموس تر تبيين گردد.

خطبه حضرت زينب (سلام الله علیها) در كوفه

«بشيربن خزيم اسدي» روايت مي كند كه حضرت زينب (سلام الله علیها) طوري در اجتماع كوفيان سخنراني كردند كه يادآور فصاحت و بلاغت حضرت علي(علیه السلام) شدند. گويي فصاحت و شيوايي بيان علي بن ابي طالب بر زبان زينب (سلام الله علیها) جاري مي شد. ايشان با اشاره دست به مردم آنان را ساكت كردند و سپس فرمودند :
الحمدلله و الصلاة علي ابي محمد و آله الطيبين الاخيار. اما بعد، يا اهل الكوفه، يا اهل الختل و الغدر! أتبكون؟ فلا رقاب الدمعه، و لا هدات الرنه.
انما مثلكم كمثل التي نقضت غزلها من بعد قوه انكاثا، تتخذون ايمانكم دخلا بينكم.
الا و هل فيكم الا الطيف النطف؟ والصدر الشنف؟ و ملق الاماء؟ و غمز العداء؟
او كمر علي دمنه؟ اوكفضه علي ملحوده؟
الا ساء ما قدمت لكم انفسكم ان سخط الله عليكم و في العذاب انتم خالدون. اتبكون ؟ و تنتحبون؟ اي و الله، فابكوا كثيراً و اضحكوا قليلاً. فلقد ذهبتم بعارها و شنارها، و لن ترحضوها بغسل بعدها ابداً.
و اني ترحضون قتل سليل خاتم النبوه و معدن الرساله، و سيد شباب اهل الجنه، و ملاذ خيرتكم و مفزع نازلتكم، و منار حجتكم، و مدره سنتكم؟ الا ساء ما تزرون. و بعدا لكم و سحقاً، فلقد خاب السعي و تبت الايدي و خسرت الصفقه و بوتم بغضب من الله و ضربت عليكم الذله و المسكنه.
ويلكم يا اهل كوفه!
اتدرون اي كبد لرسول الله فريتم؟!
و اي كريمه له ابرزتم؟!
و اي دم له سفكتم؟!
و اي حرمه له هتكتم؟!
لقد جئتم بها صلعاء عنقاء سودا فقماء خرقاء شوهاء كطلاع الرض و ملء السماء.
افعجبتم ان مطرت السماء دما؟ و لعذاب الاخره اخزي و انتم لا تنصرون. فلا يستخفنكم المهل، فانه لا يحفزه البدار، و لا يخاف فوت الثار و ان ربكم لباالمرصاد.(26:ج45ص108-109؛ 14: 146-147؛ 18:ص304:ص86)

محتواي خطبه و ساختارهاي ادبي آن

الحمدالله و الصلاه علي ابي محمد و آله الطيبين الأخيار.
خطبه با حمد و ستايش خدا و با جمله اسميه شروع مي شود. اسميه بودن جمله دلالت بر ثبوت آن دارد. (12:ص9) به عبارت ديگر ، اگر با فعل «أحمد»، به صورت متكلم وحده، به ستايش خداوند مي پرداخت، بر حدوث دلالت مي كرد و به صورت كلي معناي حمد از عموميت كمتري برخوردار مي شد.
حضرت زينب (سلام الله علیها) بعد از حمد خداوند، بر پدرش، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درود و سلام مي فرستد كه اين، نهايت ايجاز و بلاغت به شمار مي رود. حضرت زينب (سلام الله علیها) با اين مقدمه كوتاه، خود را براي آن جمعيت معرفي فرمودند و شأن و مقام خود را به آنان گوشزد نمودند و همچنين، بر اهل بيت پاك و معصوم پيامبر(صلی الله علیه و آله) درود فرستادند تا با اين ستايش و تعريف ، مخاطبان به مقام شامخ آنان، پي ببرند.
اين جمله كوتاه بر نكته مهم ديگري نيز اشاره مي كند و آن نكته، اين حقيقت است كه فرزندان فاطمه(سلام الله علیها)، فرزندان پيامبر(صلی الله علیه و آله) به شمار مي روند. همچنان كه آيه مباهله بر اين نكته تأكيد دارد : فقل تعالوا ندع ابناء نا و أبناءكم.(1) آل عمران (3)/61) اما بعد يا اهل الكوفه، يا اهل الختل و الغدر.
اي مردم كوفه! اي گروه پيمان شكن و بي وفا.
«ختل» در لغت، به معناي حقه زدن و نيرنگ به کار مي رود و «غدر» به معناي خيانت و پيمان شكني است كه همه اين صفات، قبل از آن، در مردم كوفه جمع شده بود. از اين رو حضرت زينب (سلام الله علیها) با استفاده از اين عبارات، آن مردمان را متوجه اعمال زشتشان كردند و بيشترين تأثير را در دلهاي آنان برجاي گذاشتند. چراكه اين توبيخها نتيجه اعمال كوفيان بوده است كه در طول تاريخ، در مواقع مختلفي، خيانت كرده بودند.
از موارد خيانت اهل كوفه، پيمان شكني آنان در قضيه حكميت است كه علي رغم تذكرات حضرت علي(علیه السلام) نسبت به حقه عمروبن عاص، آنان در اشتباه خود پافشاري كردند. نيز پس از شهادت حضرت علي و بعد از بيعت با امام حسن(علیه السلام) در جنگ با معاويه آن حضرت را تنها گذاشتند و به ايشان ياري نرساندند.
علاوه بر آن، با فرستادن دوازده هزار نامه به امام حسين(علیه السلام) از او خواستند كه به عراق عزيمت كنند و نامه هاي خود را با سوگندهاي بزرگ مستحكم كردند و هزاران نفر از مردم کوفه با سفير امام(علیه السلام)، مسلم بن عقيل، بيعت نمودند؛ اما مدتي كوتاه نگذشت كه مسلم در برابر ديدگان اين مردم، كشته و جسد مطهرش در ميان كوچه هاي كوفه روي زمين كشيده شد و پس از آن، حسين(علیه السلام) و يارانش با تزوير و خيانت آنان و در برابر سكوتشان كشته شدند و آنها در برابر اين همه جنايت تماشاگر بودند و حتي بعضي در اين جنايت شركت كردند که همه اين موارد نيرنگ و پيمان شكني كوفيان را در آن برهه خاص زماني اثبات مي كند.
اتبكون ؟ فلا رقعت الدمعه و لا هدأت الرنه.
آيا گريه مي كنيد؟! نبايد اشك شما قطع شود و ناله اندوهگينتان آرام گيرد. حضرت زينب (سلام الله علیها) از گريه ظاهري مردم اظهار تعجب مي كنند. از اين رو، بايد گفت كه استفهام از معناي اصلي خود خارج شده و در معناي تعجب به كار رفته است. در واقع اين نوع گريه ها با نفاق همراه بوده است كه بعد از جنايات خود فقط به گريه بسنده كرده بودند؛ چرا كه كوفيان در واقع با سكوت خود، زمينه جنايت يزيد را مهيا كرده بودند و پشيماني بدون عمل و فقط با گريه، دردي را دوا نمي كرد. بنابراين از گريه آنان بايد شگفت زده شد.
«رقأ» در لغت به معناي آرامش يافتن (ابن منظور، ماده رقا)… و «الرنه» به معناي صداي اندوهگين در هنگام گريه است و جمله فعليه در معناي انشائيه به كار رفته است.
چون عقيله بني هاشم گريه آن فرومايگان را ظاهري مي بينند، بر آنان نفرين مي كنند كه گريه آنان آرام نشود و صداي اندوهگينشان قطع نگردد. بدين سان، آنان را مورد توبيخ و سرزنش قرار مي دهند تا شايد وجدانهاي خفته و مرده آنان را بيدار كنند.
انما مثلكم كمثل التي نقضت غزلها من بعد قوه انكاثاً تتخذون ايمانكم دخلا بينكم.
مثل شما مثل آن زن احمقي است كه رشته خود را پس از تابيدن محكم، پاره پاره مي كرد. شما سوگندهاي محكم و استوار خود را براي فريب و فساد به كار مي بريد.
اين قسمت خطبه، از قرآن اقتباس شده است. خداوند در قرآن مي فرمايد: «لا تكونوا كالتي نقضت غزلها من بعد قوه انكاثا تتخذون ايمانكم دخلا بينكم.»(2)(نحل (16)/92).
أنكاث در لغت جمع «نكث» و به معناي از هم وا كردن و باز گشودن رشته اي است كه قبلا به صورت محكم بافته شده باشد. و «الدخل» به معناي مكر و خيانت است.
از نظر نحوي، «نكث» حال مؤكده از «غزل» يا مفعول به دوم «نقضت» است؛ در صورتي كه متضمن معناي «جعلت» باشد. يا اينكه مفعول مطلق است؛ چراكه به عنوان مصدري در معناي نقض به كار رفته است و غزل نيز به عنوان مصدري در معناي اسم مفعول مي باشد كه خود مجاز مرسل با علاقه «تعلق اشتقاقي» است. «ريطه»، دختر «عمروبن كعب»، زني احمق از قبيله قريش بود كه با كنيزكان خود از صبح تا نيمه روز، مشغول بافتن پشم ها و نخها مي شد. سپس به كنيزكان دستور مي داد كه رشته هاي بافته شده را از هم واكنند و اين كار عادت همه روزه وي بود.(7:ص266؛ ص389:26 ؛ج45، ص221.)
بنابراين، حضرت زينب (سلام الله علیها) مردم كوفه را به آن زن احمق قريشي كه رشته هاي بافته شده را از هم وا مي كرد، تشبيه مي كنند كه همه اعمال نيك خود را از بين بردند؛ چراكه آنان پس از بستن عهد و پيمان، آن را شكستند و خيانت ونيرنگ ورزيدند و با اين پيمان شكني، راه را براي جنايات هولناك كربلا آماده ساختند. اينان در واقع، رشته محكم ايمان الاهي را -كه بر پايه و مبناي مودت اهل بيت(علیهم السلام) بود- پاره كردند و پيمان نامه ها و سوگند نامه هاي خويش را بازيچه اي براي نيرنگ و فريب قرار دادند و رشته هاي بافته شده ايمان را از هم گسستند. از اين رو، حالت آنان به بهترين وجه ممکن با حالت «ريطه» همانند شده که در واقع، «تشبيه تمثيلي» است. وجه شبه در اينجا برگرفته از حالتها و امور مختلفي است که بعد از استحکام به زوال مي گرايد.
اثبات خيانت کوفيان نسبت به پيمان نامه هايشان از طريق تشبيه، به مثلي قرآني محقق شده است که در ميان مسلمانان معروف بود. اما به علت زنگار قلبهايشان براي آنان باورکردني نبود که اين چنين با زن احمق جاهلي قياس گردند و حالات دروغين و چهراه هاي منافقانة آنان، اين گونه برملا گردد. از اين رو، سخت وجدانشان به خود آمد و تحت تأثير سحر بياني حضرت زينب واقع شدند.
الا وهل فيکم الا الصلف النطف؟ و الصدر الشنف؟ و ملق الاماء ؟ و غمز الاعداء ؟
آيا در ميان شما جز افراد متکبر ، خرفت ، کينه توز ، چاپلوس و مزدور کسي وجود دارد؟
استفهام در اين جملات، از معناي اصلي خود خارج گشته و در معناي « تقرير» و «اثبات» به کار رفته است. به عبارت ديگر ، حضرت (سلام الله علیها) با چند سؤال پي در پي و کوبنده به علت عملکرد کوفيان، اين مفاهيم خائنانه را در وجود آنان و اذهانشان اثبات مي کنند.
«الصلف» يعني کسي از روي غرور و تکبر خود را مدح کند؛ به چيزي که در او وجود ندارد. (15 : مادة صلف) «نطف» به کسي مي گويندکه با عيب و ننگ چرکين شده باشد. (21: ماده نطف) «ملق» به معناي دوستي و مهرباني اي است که خالصانه و قلبي نباشد. ( 4: مادة ملق) «الشنف» به معناي شدت کينه يا شخص کينه توز است؛ (همان: ماده شنف)«الصدر الشنف» يعني سينه اي که از خشم و نفرت لبريز شده باشد. (همان : ماده صدر ) بنابراين حضرت (سلام الله علیها) بعضي از مردم کوفه را چاپلوساني معرفي مي کنند که زبانشان قلباً پيمان نمي بندد. از اين رو ، لکة ننگ قتل نيکان و پاکان اهل بيت(علیهم السلام) را تا قيامت بر دامان خود دارند و اين لکة ننگ بسان داغي بر پيشاني آنان است. بعضي ديگر کينه توزاني اند که سينة آنان از نفرت و خشم بر اهل بيت(علیهم السلام) لبريز است و دوستي آنان با اهل بيت(علیهم السلام) از روي تملقات زباني و بسان کنيزکاني است که در برابر ارباب، براي جلب دوستي او احساساتي دو رويه از خود نشان مي دهند.
منظور از عبارت «غمز الاعداء » شايد اين باشد که مردم کوفه با کوچک ترين اشاره اي از جانب دشمن، از مسير حق منحرف مي شوند و تابع دستورات آنان مي گردند. به سخن ديگر ، شخصيت کوفيان چنان به پستي گراييده است که حاکمان براي اجراي دستورات خود کمترين زحمتي را نيز متحمل نمي شوند؛ بلکه با اشارة ابرو و دست، اين زبونان را تحت خواسته هاي خود در مي آموزند.
او کمرعي علي دمنه؟ أو کفضه علي ملحوده.
کلمة «مرعي» علفزاري است که گله هاي گاو و گوسفند در آن براي چريدن رها مي شود و «دمنه» آثار بر جاي مانده از خرابه هاي منازل انسان است که به سبب کوچ، مأواي حيوانات شود( 11: مادة دمن) و خاک آن با فضله هاي چهار پايان مخلوط مي گردد. از اين رو، در ترجمة ظاهري عبارت مي توان گفت که به سبب رطوبت ناشي از بول حيوانات و کود ناشي از فضلة آنان ، گياهان بسيار زيبا و سرسبز در آن مکان روييده مي شود.( 23: ص 230)
در اين عبارت نيز حضرت زينب(سلام الله علیها) از « استعارة تمثيليه» بهره مي برند و حالت مردم کوفه را – که داراي ظاهري زيبا بودند، اما باطن و درون آنان به پستي گراييده و نفاق در جان آنان لانه کرده بود؛ به گونه اي که دروغ، نفاق و زيرپاگذاشتن ارزشهاي الاهي جزء ويژگيهاي عمومي آنان گرديده بود- به حالت آن گياهان به ظاهر زيبا و دلربا با آن حالت رستنگاه کثيف تشبيه مي کنند.
لفظ «ملحوده» به معناي جسم در قبر گذاشته شده است . (21: مادة لحد) و «فضة» در اين عبارت مي تواند به دو معنا تعبير گردد؛ نخست به معناي تابلوي زيبايي که از نقره ساخته شده باشد که گذاشتن اين تابلوي به ظاهر زيبا روي قبر انسان بي دين، باعث جلب توجه افراد ظاهربين مي شود؛ چرا که لاشة درون قبر و گنديدن آن با زيبايي ظاهري روي قبر منافات دارد. معناي دوم «فضة»، آجر است؛ بنابراين با توجه به اين معنا، يعني قبري که با آجر و ساير سنگ قبرهاي با شکوه مزين گردد؛ اما درون آن لاشة گنديده باشد.

همچو گور کافران پردود ونار
وز برون بر بسته صد نقش و نگار
بايد خاطرنشان کرد که عبارت «فضه علي ملحوده» مشبه به دوم اين استعارة تمثيليه است و مشبه، همان حالت به ظاهر زيبا و فريبکارانة مردم کوفه است که به حالت سنگ قبر باشکوهي تشبيه شده که در آن لاشه اي گنديده و متعفن قرار دارد. آري، بوي بد و متعفن کوفيان ، ناشي از قتل امام حسين(علیه السلام) و ياران باوفايش ، در اندرون آنان غوغايي برپا کرده است. هر چند که ظاهر آراسته اي داشته باشند و در نظر ديگران زيبا جلوه گري نمايند.
ألا ساء ما قدمت لکم انفسکم أن سخط الله عليکم و في العذاب انتم خالدون.
آگاه باشيد که توشة بدي براي خود فرستاده ايد؛ توشه اي که موجب خشم خدا و باعث جاودانگي در عذاب مي شود.
حضرت زينب (سلام الله علیها) اين جمله را نيز از قرآن اقتباس مي کنند. ايشان براي دومين بار و به طوري زيبا، در اين خطبه، از استعارة تمثيلية قرآني براي اهدافي خاص استفاده مي کنند.
خداوند به مسلمانان در دوستي با کافران، به شدت، هشدار مي دهد و بيان مي دارد که دوستي با آنان خشم خدا و جاودانگي در عذاب را در پي خواهد داشت:
تري کثيراً منهم يتولون الذين کفروا لبئس ما قدمت لهم أنفسهم ان سخط الله عليهم و في العذاب هم خالدون.(3) ( مائده(5)/80)
از اين رو، مي توان از مفهوم جملة حضرت زينب(سلام الله علیها) دريافت که ايشان طرح دوستي مردم کوفه با حکومت اموي را به شدت، محکوم مي کنند. از سوي ديگر، سکوت کوفيان در برابر اين جنايات را نيز تلويحاً مورد انتقاد قرار مي دهند و آن را دوستي کفار قلمداد مي کنند که نهايتاً به خشم خدا و بقاي هميشگي در عذاب منجر مي گردد.
أتبکون و تنتحبون ؟ اي والله ، فابکوا کثيراً و اضحکوا قليلاً .
آيا گريه مي کنيد و فرياد بر مي آوريد؟ آري به خدا قسم بايد بيشتر گريه کنيد و کمتر بخنديد.
«انتخاب» در لغت، به معني بلند کردن صدا با گرية شديد است. در اينجا از جهت فن بديع، صنعت «طباق» به کار رفته و از جهت علم «معاني» استفهام از معناي اصلي خارج شده و براي توبيخ به کار رفته است. چرا که گرية ظاهري و بدون جبران گذشته، سودي براي آنان ندارد و باعث بخشيده شدن جناياتشان نمي گردد. از اين رو، آن حضرت گرية منافقانة آنان را مورد سرزنش قرار مي دهند و تأکيد مي کنند که اين گريه هاي متملقانه، حتي اگر در همة عمرشان ادامه يابد، سودي ندارد. زيرا عملکرد آنان، عذاب هميشگي و گرية ابدي را به دنبال دارد. لذا ، با اقتباس از قرآن ، گرية ابدي آنان را در برابرشان به تصوير مي کشند.
فليضحکوا قليلاً فليبکوا کثيراً. (توبه(9)/82)
از سوي ديگر، همان طوري که از مفهوم آيه قابل درک است، مي توان نتيجه گرفت که منظور حضرت حضرت زينب(سلام الله علیها) در قسمت دوم اين جمله ، تهديد به عواقب کار آنان است. يعني جملة «فليبکوا کثيراً» در معناي اصلي اش ، يعني امر به گريه ، به کار نرفته و به منظور تهديد و ارعاب آنان بيان شده است.
فلقد ذهبتم بعارها و شنارها و لن ترحضوها بغسل بعدها ابدا.
شما لکة ننگ اين جنايت و زشتي آن را بر دوش کشيديد و هرگز با هيچ غسلي نمي توانيد آن را پاک گردانيد.
«شنار» به معني زشت ترين عيبهاست(21: مادة شنر) ؛ و کلمة «الرحض» در معناي شستن آمده است. جمله با قسم شروع مي شود و تأکيد مي کند که آلودگي اين جنايت و ننگ و عيب آن بر دوش کوفيان است و آنان هرگز نمي توانند اين ننگ را با هيچ غسلي پاک نمايند؛ چرا که جرم آنان در زمرة گناهان کبيره اي است که قابل بخشش نيست. زيرا آنان ولي خدا، امام و پيشواي مسلمانان را به قتل رساندند. و لکة اين جنايت را تا ابد بر چهره هاي خود خواهند داشت.
و أني ترحضون قتل سليل خاتم النبوه ؟ و معدن الرساله و سيد شباب أهل الجنه؟
با کشتن فرزند پيامبر(صلی الله علیه و آله)چگونه مي توانيد خود را پاک کنيد؛ همان فرزندي که در نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله)پرورش يافت و سرور جوانان اهل بهشت است؟
«أني» ‌ادات استفهامي است و استفهام از معناي اصلي خود خارج شده و در مقام انکار به کار رفته است. کوفيان چگونه مي توانند جنايت کشتن فرزند پيامبر(صلی الله علیه و آله) را از خود پاک کنند؟ حال آنکه حتي اگر با آب زمزم هم غسل کنند، گناه آنان بخشيده نمي شود.
امامت امام حسين (علیه السلام)در امتداد رسالت نبوي است و خداوند او را براي هدايت مردم برگزيده است. البته بايد خاطر نشان کرد که مردم کوفه به اين مقام واقف بودند و از علاقة پيامبر(صلی الله علیه و آله) به اين امام معصوم اطلاع داشتند. همچنين در آيات قرآن نظير آية تطهير(احزاب(33)/33) به عصمت آن حضرت اشاره شده است و آية مودت (شوري(42)/23) نيز در ارج نهادن به مقام اهل بيت(علیهم السلام)تأکيد کرده است در سورة «الدهر»يا «الانسان» نيز به ايثار آنان اشاره شده ( دهر (76)/8-9) و مورد ستايش و تمجيد خداوند قرار گرفته اند . بنابراين کوفيان و ديگر مردمان با اين مقام آشنا بودند و مي دانستند که امام حسين(علیه السلام) بر طبق آية «مباهله» از پسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) معرفي شده است. ( آل عمران (3) /61) حال چگونه مي توان بعد از کشتن فرزند پيامبر (صلی الله علیه و آله)خود را از پليدي جنايت شست و پاک نمود؟
از سوي ديگر، حضرت زينب(سلام الله علیها) امام حسين(علیه السلام) سرور جوانان اهل بهشت خواندند که با اين توصيف، حديث معروف پيامبر(صلی الله علیه و آله) را در اذهان زنده کردند که فرمودند: « حسن و حسين سيد و سرور جوانان اهل بهشت اند» . (16: ص 57 ؛ 27: ص 22؛ ص 14 ؛ 17: ص 33؛ 10 ص 419 )
به عبارت ديگر، با اسلوب کنايه اي، از نوع «تعريض»، به مردم کوفه ، گوشزد کردند که آنان سرور جوانان اهل بهشت را به قتل رسانده اند؛ بنابراين ، گرية ظاهري آنان سودي ندارد.
و ملاذ خيرتکم و مفزع نازلتکم و منار حجتکم و مدره سنتکم.
او پناهگاه نيکان شما، جايگاه امن در بلاهاي سخت، پرچم حجت شما و زبان و پيشواي سنت در ميان شما بود.
حضرت زينب(سلام الله علیها) در اين بخش از خطبة، با اسلوب تشبيه بليغ به معرفي امام حسين(علیه السلام) ادامه مي دهند و به کوفيان با «صراحت» بيان مي دارند که آنان پناهگاه مؤمنين را به قتل رسانده اند؛ چرا که سيدالشهدا پناهگاه مردمان در حوادث سخت و مصيبتهاي روزگار بود که به دست آنان، به قتل رسيد.
«منار» در لغت به معناي پرچم راه است(5: مادة نور ) و در عرف مکاني بود که عرب جاهلي در آنجا به قصد پذيرايي از ميهمان، آتش روشن مي کرد و افراد خسته و سرگردان پس از درنورديدن مسافتهاي طولاني از سوي افراد کريم، در آنجا پذيرايي مي شدند. بنابراين امام حسين(علیه السلام) بسان نوري است که براي هدايت گمراهان و هدايت امت منصوب شده و در حوادث سخت و تنگناهاي روزگار، يار و مددکار مردم بود.
ألا ساء ما تزرون و بعداً لکم و سحقاً .
چه بد گناهي را مرتکب شديد؛ نفرين و مرگ بر شما باد.
از اين رو، حضرت زينب(سلام الله علیها) هلاکت و دوري از رحمت خدا را براي کوفيان آرزو مي کنند.
فلقد خاب السعي و تبت الايدي.
هر آينه سعي و تلاش، مأيوس و دستها بريده خواهد شد.
در اسناد فعل « خاب» به مصدر «السعي» مجاز عقلي وجود دارد. حضرت زينب(سلام الله علیها) با اين تعبير، بيان مي دارند که کوفيان در کوشش خود در مسير رسيدن به اهداف دنيوي خود، نااميد خواهند شد؛ چرا که بعضي از آنان با وعده و وعيد حکومت براي رسيدن به جاه و مقام دنيايي يا براي زر و سيم، دست به اين جنايت هولناک زده بودند. از اين رو، آن حضرت (سلام الله علیها) اميد آنان را به يأس مبدل مي کنند و آنها را مورد نفرين قرار مي دهند.
جملة «تبت الايدي» از قرآن اقتباس گرديده و يادآور جنايت سردمداران کفر و شرک، نظير ابولهب است که در قرآن مورد نفرين الاهي واقع شده اند. آري ، جنايت کوفيان نيز کمتر از ابولهب ، ابوجهل و ديگر اسطوره هاي کفر صدر اسلام نيست؛ بلکه شايد جرم اين گروه بسي سنگين تر از گناه آنان باشد؛ چرا که آنان با تزوير و نيرنگ خود، ابتدا امام حسين(علیه السلام) را دعوت کردند سپس او را به قتل رساندند.
و خسرت الصفقه و بؤتم بغصب من الله و ضربت عليکم الذله و المسکنه.
معامله زيان داد و شما درخور خشم خدا، و گرفتار خواري و تنگدستي شديد.
«الصفقة» به معناي زدن کف دست بر کف دست ديگر است به طوري که صدا دهد (5: ماده صفق) و اين کار در معامله انجام مي شود. بنابراين مي توان گفت که منظور حضرت زينب (سلام الله علیها) اين است که مردم کوفه در اين معاملة خود ضرر کرده اند . آنها به زعم خود، آخرت را در ازاي دنياي پرزرق و برق ، در پرتو حکومت ، يزيد فروختند و زندگي در ساية حکومت حسين (علیه السلام) را رها کردند. اما اين معامله بر ايشان گوارا نخواهد بود و در آيندة عمر گلوگيرشان مي شود . به همين سبب، حضرت زينب(سلام الله علیها) کلام خود را به صورت اقتباس از قرآن مزين مي کنند و تأکيد مي دارند که کوفيان گرفتار خشم خدا خواهند شد و اين مجازات به سبب اهانت آنان به مقام ولايت و ناديده گرفتن ارزشهاي الاهي است. از اين رو، خواري و بدبختي در انتظار آنان است و به سبب کفران نعمت امامت و خوار کردن مقام هدايت، براي آنان ذلت مقدر شده است.
در اين عبارت کوتاه حضرت زينب(سلام الله علیها)، چند نکتة ادبي وجود دارد:
1. معاملة آنان دربارة فرو گذاشتن حق و ياري کردن باطل به خسران در معامله تشبيه شده است. بر اين اساس، در فعل «خسرت» استعارة تصريحية تبعيه وجود دارد .
2. جملة «بؤتم بغصب من الله و ضربت عليکم الذله و المسکنه» از قرآن اقتباس گرديده (بقرة (2)/61) که در بهترين حالت و در اوج فصاحت و بلاغت مورد استفاده واقع شده است.
3. حضرت زينب(سلام الله علیها) حالات کوفيان از جهت رها کردن مسير حق ، انتخاب دولت زودگذر باطل و لذت جويي آني در پرتو آن را از يک سو، به حالت کساني تشبيه مي نمايند که خشم خدا را براي خود مي خرند و از سوي ديگر ، به حالات کساني تشبيه مي کنند که خواري و بيچارگي براي آنان تقدير شده است. بنابراين استعارة تمثيليه مي باشد.
4. در جملة «ضربت عليکم الذله و المسکنه» ، ذلت و بيچارگي بسان خاک چسبنده اي تشبيه شده است که براي برافراشته شدن بر روي گنبد ياديوار، بايد روي هم پي ريزي شود. بنابراين خواري و بيچارگي ، بسان اين خاک چسبنده ، بر وجود کوفيان احاطه پيدا کرده است و چون «مستعار منه» حذف شده است، استعارة «مکنيه» محسوب مي گردد. از سوي ديگر، چون در اصل تشبيه در برابر «مشبه به » با دو «مشبه» مواجه هستيم، به اعتبار تعدد طرفين، «تسويه» ناميده مي شود.
به عبارت ديگر ، نحوة اجراي استعاره در عبارت فوق به اين صورت مي باشد: «الذله و المسکنه کالطين يضرب علي الحائط أو القبه؛ خواري و بيچارگي بسان خاک چسبنده اي است که بر ديوار يا گنبد کوبيده مي شود تا بر آن احاطه يابد و باعث قوام ديوار يا گنبد گردد؛ چرا که استعاره در اصل، تشبيهي است که يکي از طرفين آن حذف شده باشد. به همين اعتبار دراصل معنا بعد از «اجرا» تشبيه «تسويه» مي باشد.
ويلکم يا أهل الکوفه! أتدرون أي کبد لرسول الله فريتم؟ و أي کريمه له أبرزتم؟
اي واي بر شما مردم کوفه! آيا مي دانيد که چه جگري از پيامبر(علیه السلام) را قطعه قطعه کرديد؟‌و کدام دختر او را مورد تماشاي ديگران قرار داديد؟
«تفرية» در لغت به معناي قطعه قطعه کردن و پاره کردن گوشت است. حضرت زينب(سلام الله علیها) با اين استفهام – که در معناي توبيخ به کار رفته است، به سرزنش کوفيان مي پردازند؛ چرا که آنان پيکر مطهر امام حسين(علیه السلام) را تکه تکه کردند و با شمشيرها و نيزه ها تا جايي که توانسته بودند به آن حضرت(علیه السلام) ضربه زدند.
«کبد» در اين جمله «استعاره» است. زيرا حضرت زينب(سلام الله علیها) ، امام حسين را به کبد پيامبر(صلی الله علیه و آله) تشبيه مي کنند و نوع استعاره نيز «مصرحه» مي باشد. به صورت کلي ، اين جمله تعريضي بر اعمال کوفيان است. زيرا آنان با کشتن امام حسين(علیه السلام) گويي جگر پيامبر را آتش زدند و با اين حال، خود را مسلمان مي خواندند.
از سوي ديگر ، اي کافران مسلمان نما با اسير کردن دختران اهل بيت(علیهم السلام) به خصوص حضرت زينب(سلام الله علیها) و سرگردان کردن آنان در شهرهاي مختلف ، باعث شدند که ديگران به تماشاي اسيران بپردازند و اين حادثه براي اهل بيت(علیهم السلام) و شخص حضرت زينب(سلام الله علیها) بسي طاقت فرسا بود . از اين رو، حضرت زينب(سلام الله علیها) به سرزنش کردار آنان مي پردازند و با انتساب خود به عنوان دختر پيامبر (صلی الله علیه و آله)، اصل و نسب خود را به رخ آنان مي کشد تا اين توبيخ از شدت بيشتر برخوردار باشد.
و أي دم له سفکتم؟ و أي حرمه له هتکتم؟
آيا مي دانيد کدام خون او را ريختيد: وچه حرمتي را از او دريديد؟
حضرت زينب(سلام الله علیها) با بيان اين نکته که خون امام حسين(علیه السلام) همان خون پيامبر(صلی الله علیه و آله) است که در بدن مطهر امام جريان دارد، به توبيخ کوفيان مي پردازند. در زيارت جامعة کبيره نيز اين مضمون آمده است که «ارواح، نور و خاک اهل بيت(علیهم السلام) همه از يکجا سرچشمه مي گيرد که برخي از برخي ديگر گرفته مي شود.(4) همچنين در دعاي ندبه آمده است که پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند: «من و علي از يک درخت هستيم و ساير مردم از درختهاي مختلفي هستند.»(5) بنابراين حضرت زينب بيان مي دارند که آنان با ناديده گرفتن مقام شامخ آل محمد(صلی الله علیه و آله)، حرمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را شکستند.
از نقطه نظر ادبي، هر دو استفهام در دو جمله، از معناي اصلي خود خارج شده و به منظور توبيخ و سرزنش استفاده گرديده است. و تقديم «أي» به عنوان مفعول، به منظور اختصاص و تأکيد «مفعول به» آمده است.
لقد جئتم بها صلعاء عنقاء سوداء فقماء خرقاء شوهاء کطلاع الارض و ملء السماء.
سوگند مي خورم که شما جنايتي شديد، فراموش نشدني ، طاقت فرسا، هميشگي، هولناک و به اندازة بزرگي زمين و حجم آسمان مرتکب شديد.
«صلعاء» به معني مصيبت شديد و سخت است. (4: مادة صلع)،. شايد منظور از اين کلمه، مصيبت بزرگي باشد که به آساني فراموش نمي گردد. «عنقاء» به معني مصيبتي است که شروع شود و شايد، منظور از اين لفظ، اين گونه تعبير گردد که مصيبت کربلا و حوادث سخت آن به زودي خاتمه نمي يابد و غم آن ابدي است بلکه شروع يک سلسله از بحرانها و مصيبتهايي است که شر آن ‌دامنگير شما خواهد شد. از اين رو، ‌بعد از اين واقعه، از امور خير زيادي محروم خواهيد شد. (23:ص244)
«شوهاء» به معني زشت و امور ناپسند است و لفظ «فقماء» به معني امر بزرگ و سخت (4:مادة فقم) و خرقاء باد تندي است که به يک جهت مداومت نکند و در جهات مختلف بوزد. (20:مادة خرق) شايد منظور از اين کلمه اين باشد که آثار شوم اين مصيبت از جهتهاي مختلفي شما را در بر مي گيرد. از اين رو، نبايد از پيروزي ظاهري خود سرمست و مغرور شويد.
لفظ «طلاع الأرض» يعني به اندازة حجم زمين و «ملء السماء» نيز به معناي حجم آسمان مي باشد. (4: مادة طلع) منظور از اين دو کلمه، اين است که اين جنايت، بسيار بزرگ و هولناک مي باشد و بزرگي آن از عظمت آسمان و زمين نيز بيشتر و هولناکي آن از تصور بشري خارج است.
أفعجبتم أن مطرت السماء دماً؟ و لعذاب الاخره أخزي و انتم لا تنصرون .
آيا شگفت زده شديد از اينکه آسمان خون باريد . در حالي که عذاب آخرت ، خوارکننده تر است و شما در آنجا ياري نخواهيد شد.
منابع و کتابهاي تاريخي که به داستان خون آلود شدن باران بعد از کشته شدن امام حسين(علیه السلام)اشاره دارد، بسيار است. دقت مورخين طوري بوده که حتي به رنگ و غلظت آن توجه کرده اند و از اين رو،‌در کتابهاي خود به آن اشاره کردند. (26: ج 45، ص 215-220؛‌3: ص 54؛‌13: ص 230 9:‌ص 257؛ 6: ص 444؛‌2: ص 45 ؛‌28: ص 124)
در همين زمينه ، در کتاب هاي تفسير، ‌ذيل آية«فما بکت عليهم السماء‌و الارض»(دخان(44)/29) امام صادق فرمودند که آسمان و زمين برامام حسين(علیه السلام)و «يحيي بن زکريا» بعد از کشته شدنشان گريه کرد(19:‌ 451؛ 26: ص 291)
اين باران خونين، زنگ خطري بر اعمال زشت مردمان کوفه و حوالي آن بود تا نکوهش اعمالشان از سوي آسمانها نيز تأييد گردد. البته اين مجازات دنيايي است و عذاب دردناک و خوار کنندة‌آخرت هنوز در پيش است و گريبان مجرمان را خواهد گرفت؛ بدون اينکه در قيامت ، از جانب کسي حمايت شوند و مورد شفاعت قرار گيرند.
فلا يستخفنکم المهل فانه لايحفزه البدار.
مهلت دادن به شما باعث تخفيف عذابتان نخواهد شد؛ چرا که عجله کردن، خدا را به عذاب فوري بر نمي انگيزد.
مهلتها و فرصتها هرگز مانع عذاب الاهي نيست. اگر در انتقام خدا تأخيري مي افتد، دليل برتخفيف عذاب نيست. به عبارت ديگر ، کوفيان گرفتار سنت استدراج الاهي شدند. اين جملة حضرت زينب(سلام الله علیها) يادآور جملات گهر بار علي بن ابي طالب(علیه السلام) است که فرمود: «اگر خداوند به ظالم فرصت دهد، انتقام گيري از او فراموش نمي گردد و خدا در کمين ظالم است. » (22:‌خطبة 96)
در اسناد فعل «يستخف» به فاعل «المهل» مجاز عقلي وجود دارد. حضرت زينب(سلام الله علیها) با اين اسلوب تأکيد مي ورزند که عجله، خداوند را به نازل کردن عذاب بر بندگان وادار نمي کند؛ چرا که حکمت خداوند با وقار و حلم همراه است و براي نزول عذاب، فرصتي مناسب مقدر مي شود.
ولا يخاف فوت الثار و ان ربکم لبالمرصاد.
بيمي نمي رود که انتقام فراموش شود؛‌ چرا که پروردگارتان در کمين است.
حضرت زينب(سلام الله علیها) به صراحت، تأکيد مي ورزند که اين جنايت بي پاسخ نمي ماند و به زودي حضرت قائم (عج) در همين دنيا انتقام مظلومان را خواهند گرفت و در عقبي هم،‌ خداوند در کمين ستمگران است و انتقام او بسي سخت تر مي باشد.
ايشان با اقتباس از قرآن ، يادآور مي شوند که خداوند تجاوزگران و قاتلان شهداي کربلا را رها نمي کند و در کمين آنهاست(فجر(89)/14) و اگر موقتاً فرصتي به آنان داده شده ،‌بي حکمت نيست و اين فرصت براي آن قاتلان ، خوشايند و مبارک نيست؛ چرا که عذابي خوار کننده در انتظار آنان مي باشد؛‌همان طور که خدا وعيد داده است: «لا يحسبن الذين کفروا انما نملي لهم خير لانفسهم انما نملي لهم ليزدادوا اثماً‌و لهم عذاب مهين.»‌(6)(آل عمران (3)/178)
نتيجه گيري :‌
خطبه هاي حضرت زينب(سلام الله علیها) در حضور مردم کوفه،‌ سليس ،‌ شيوا و در اوج فصاحت و بلاغت ايراد شده و بيانگر کمال سخنوري ايشان است. از ويژگيهاي بارز اين خطبه، ‌اقتباسات زيبا و فروان آن از آيات، ضرب المثلها و تمثيلات قرآني است که زيبايي و تأثير آن را در اذهان مخاطبان و شنوندگان ،‌ دو چندان کرده است. به باور ما ايراد اين خطبه ،‌نتايج حکمت آميز ذيل را نيز به همراه دارد:
1. سکوت بعضي از مردم کوفه از يک سو و هم دستگي بعضي ديگر با اين جنايت از سوي ديگر ، محکوم گرديده و تأکيد شده است که کوفيان با سکوت در برابر ظلم، عذاب جاودانه را براي خود خريدند.
2. کوفيان با ترک مسير حق و گزينش دولت باطل ،‌ خواري و بيچارگي را براي خود رقم زدند.
3. مصيبت کربلا و حوادث طاقت فرساي آن فراموش نشدني و شروع يک سلسله از بحرانهايي است که شر آن دامنگير همة مردم کوفه و ساير ظالمان خواهد شد و آنان را از هر نوع خير و برکت محروم خواهد کرد.
پي نوشتها:

* استاديار گروه عربي دانشگاه گيلان.
1. اي پيامبر(صلی الله علیه و آله) به ايشان بگو، بياييد فرزندان خود را فراخوانيم و شما هم فرزندان خود را دعوت کنيد.
2. و مانند زني که رشته خود را پس از تابيدن محکم واتابيده، نباشيد که عهد و قسمهاي استوار و محکم خود را براي فريب يکديگر و فسادکاري به کار بريد.
3. بسياري از آنان را مي بيني که کافران را به دوستي مي پذيرند و با مشرکان براي نبرد با اسلام همدست مي شوند. (با اين کار زشت) چه توشه بدي براي خود پيشاپيش مي فرستند؛ توشه اي که موجب خشم خدا و باعث جاودانگي در عذاب مي شود.
4. إن ارواحکم و نورکم و طينتکم واحده طابت و طهرت بعضها من بعض.
5. أنا و علي من شجره واحده و سائر الناس من أشجار شتي.
6. آنهايي که کفران ورزيدند، گمان نکنند که اگر ما به ايشان مهلت مي دهيم، اين فرصت براي آنها خوب است؛ ما به ايشان مهلت مي دهيم تا گناهانشان افزوده گردد و در پي آن، برايشان، عذابي خوار کننده است.

منابع
1. قرآن کريم.
2. ابن ابي الحديد. شرح نهج البلاغه. ج 16 . قم :‌کتابخانة آيت الله مرعشي،‌1404ق.
3. ابن بطريق. العمده. قم:‌جامعة‌مدرسين، 1407 ق .
4. ابن شهر آشوب. المناقب. ج 4 . قم: ‌مؤسسة انتشارات علامه.
5. ابن منظور. لسان العرب. بيروت : دار صادر.
6. الجوهري .الصحاح. بيروت :‌دارالمعرفه، 2005 م .
7. حسکاني، حاکم. شواهد التنزيل . ج 2 . مؤسسة‌چاپ و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1411ق.
8. حسيني استرآبادي ، سيد شرف الدين. تأويل الايات. قم: جامعة مدرسين،‌1409 ق.
9. حلّي، ابن نما. مثيرالاحزان . قم: مدرسة‌امام مهدي(علیه السلام)،‌1406 ق.
10. حلي، حسن بن يوسف. نهج الحق و کشف الصدق . قم:‌مؤسسة دارالهجره، 1407 ق .
11. ديلمي، حسن بن ابي الحسن. ارشاد القلوب. ج 2 . انتشارات شريف رضي، 1412ق.
12. الزاوي،‌الطاهر احمد. ترتيب القاموس المحيط. الطبعه الثانيه.
13. زمخشري، جارالله. الکشاف عن حقائق غوامض التنزيل. الجزء الاول. بيروت : دارالکتاب العربي.
14. سيد ابن طاووس. الطرائف. ج 1 . قم چاپخانه حيدريه، 1400ق.
15. ــــــــ . اللهوف. تهران : انتشارات جهان ،‌1348ش.
16. الشرتوني. اقرب الموارد في فصح العربيه و الشوارد. قم: منشورات مکتبه المرعشي النجفي، 1403 ق .
17. شيخ صدوق . الامالي. تهران :کتابخانه اسلاميه ،‌1362ش .
18. ـــــــــ . عيون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج 2 . تهران انتشارات جهان ، 1378ق .
19. الطبرسي، ‌احمدبن علي. الاحتجاج . ج 2 . مشهد: نشر مرتضي ، 1403 ق .
20. عاملي ، شيخ حر. وسائل الشيعه . ج 14 . قم : مؤسسة آل البيت، 1409 ق.
21. الفراهيدي، خليل بن احمد . العين.
22. فيروز آبادي. القاموس المحيط. داراحياء التراث العربي ، 1997م.
23. فيض الاسلام ، علينقي. ترجمه و شرح نهج البلاغه. تهران : انتشارات فقيه .
24. القزويني، السيد محمد الکاظم. زينب الکبري من المهد الي اللحد. قم : منشورات لسان الصدق.
25. قمي ، علي بن ابراهيم . تفسير القمي، ج 1 . قم : مؤسسة دارالکتاب ، 1404 ق.
26. مجلسي. بحارالانوار، ج 45 . بيروت: مؤسسةالوفاء 1404 ق.
27. شيخ مفيد. الامالي. قم : کنگرة شيخ مفيد، 1413 ق.
28. نباطي بياضي . علي بن يونس. الصراط المستقيم. ج 3 . نجف : چاپ کتابخانة حيدريه ، 1384ق.
منبع: فصلنامه سفينه شماره 22