خشونت والدین

نوشته‌ها

دروغگویى و علل آن در کودکان

 مقدمه

یکى از انحرافاتى که موجب شکایت والدین از فرزندان خود می‌باشد، دروغ گویى است. اکثر والدین از این شکایت دارند که فرزندانشان، با وجود این که از هیچ گونه رسیدگى در تربیت وى قصورى به عمل نمی‌آید، دروغگو بار آمده یا مغلطه و اغراق می‌کنند. آنان از این بابت ناراحتند که آدم هاى متدینى هستند، پرهیزگارند، دروغ نمی‌گویند. لقمه حرام نمی‌خورند و براى تربیت صحیح کودکان حتی‌المقدور از تمام امکانات تربیتى استفاده می‌کنند، او را از بچه‌هاى دروغگو و کم تربیت دور نگه می‌دارند، براى راستگویى تشویق می‌کنند، ولى با این وصف چرا باید دروغگو از آب درآید؟!

چرا بعضى از کودکان دروغ می‌گویند؟

دروغگویى نیز مثل سایر انحرافات اخلاقى و عاطفى، خالى از علت نیست. عامل و انگیزه‌ها هستند که کودکان را در مسیر انحرافات قرار می‌دهند و یا براى سال‌هاى بعد و انحرافات عارضى در آنان، زمینه‌سازى می‌کنند. بعضى از والدین با امتناع یکى دو تا از غرایز خیال می‌کنند که کار تمام شده و از سایر مسائل غریزى کودکان غافل می‌مانند.

در صورتى که اگر بخواهیم کودکان خود را با شخصیتى مثبت و عالى به بار آوریم، باید همه استعدادهاى مثبت آنان را پرورش داده و ضمن ایجاد هماهنگى بین استعدادهاى مثبت، استعدادهاى منفى را تضعیف و به سرحد انهدام بکشانیم و این کار با امتناع غرایز مثبت آنان از راه صحیح و انهدام یا هدایت غرایز منفى امکان پذیر می‌باشد. با غرایز چهارگونه رفتار می‌توانیم داشته باشیم. اقناع غریزه در حد امکان و به صورت معمولى، سرکوب غریزه، تعریف غریزه و تصعید غریزه. حال ببینیم که با کودکان خود چه کرده‌ایم؟ آیا به راستى صالح و قادر بوده‌ایم که غرایز آنان را اقناع یا غرایز سرکوب و تعریف شده‌شان را هدایت و تصعید نماییم؟

آیا به راستى استعدادهاى مثبت آنان را پرورش داده‌ایم؟ آیا در مورد انهدام یا اصلاح استعدادهاى منفى آنان را پرورش داده‌ایم؟ آیا در مورد انهدام یا اصلاح استعدادهاى منفى آنان قدم مثبتى برداشته‌ایم؟ آیا اصولا شناخت صحیح و مهارت لازم را درباره مسائل تربیتى دارا بوده‌ایم یا همه‌اش حرافى بوده و بس؟ آیا پرهیزگار بودن و لقمه حرام نخوردن کافى است؟ همان طورى که در این زمینه چراها زیاد است، آیاها هم نسبتا زیاد می‌باشد.

ناتوانى یکى از علل دروغگویى

دروغگویى مثل سایر انحرافات اخلاقى و عاطفى علل و انگیزه‌هایى دارد که یکى از آنها ناتوانى می‌باشد. وقتى که شما کودک را ترس مسایل موهوم، در منزل در حال اسارت و به صورت زندانى نگه داشته اید و آزادی هاى او را ندانسته از دستش می‌گیرید و همراه خشونت هایى که از خود بروز می‌دهید او را در احساس عجز و ناتوانى غوطه‌ور می‌سازید ناچار است که از دست شما و ستمکاری هایى که نسبت به وى روا می‌دارید بگریزد و امیال و غرایز خود را به نوعى و به هر نحو ممکن ارضا نماید و براى این کار ناگزیر است که در مقابل شما به دروغ متوسل شود.

مادر می‌گوید با “الف” بازى نکن زیرا “الف” کودک بی‌تربیتى است. اما کودک وقتى از منزل خارج می‌شود و در کوچه “الف” می‌بیند. بنا به نیازهاى غریزى و عاطفى، یا با او صحبت می‌کند. به بازى مشغول می‌شود و بعد که زمان برگشتن به منزل فرا رسید به محض ورود به خانه، مادر می‌پرسد:

در کوچه با چه کسى بازى می‌کردی؟ جواب مى دهد با “ج” زیرا اولا دلش می‌خواهد مادر را راضى نگه دارد و خود را حرف شنو نشان دهد. ثانیا دلش نمی‌خواهد که مادر با علم و اطلاع از اصل قضیه، به ممانعت خشونت آمیزى دست بزند؛ لذا به حربه‌اى که در نظر او راحت‌ترین و کارآترین حربه‌هاست یعنى به دروغ متوسل می‌شود.

ترس از والدین به عنوان یکى از علل دروغگویى

بعضى از والدین رفتار خشونت بارترى با فرزندان خود دارند. به کوچک ترین بهانه آنها را کتک می‌زنند در مقابل دیگران پرخاش و تحقیرشان می‌کنند به خیال این که با خشونت و پرخاش و تنبیه و نیش زبان خواهند توانست جلو انحرافات روانى کودک را بگیرند. این گونه خانواده‌ها علاوه بر این که نمی‌توانند کار مثبتى به عنوان کامل بازدارنده از انحرافات در تربیت کودک خود انجام دهند بلکه یا باعث می‌شوند که ترس کودک به تدریج ریخته و کارهاى خلاف خود را با جرات و جسارت بیشترى انجام دهد.

یا این که والدین را مثل دژخیم چاق به دست بالاتر خود احساس کرده و از ترس آنان بنابه مختصات زمانى و مکانى متوسل به دروغ گردد و کودکى که از ترس و اجبار فرامین والدین را می‌پذیرد و در این فرمان‌پذیرى هیچ گونه علایق عاطفى از خود بروز نمی‌دهد پایه‌هاى اخلاقى سست و نااستوارى خواهد داشت و در غیاب والدین، چون دیگر حضور ندارند برخلاف آنچه را که میل آنها بوده انجام خواهد داد و رفته رفته به طرف فساد اخلاقى که دروغ نیز یکى از آنهاست کشیده شده و به درجات پایین‌تر انسانى نزول پیدا خواهد کرد. بنابراین بهتر است والدین براى انجام کارى که از فرزندشان می‌خواهند قبل از آن که متوسل به جبر و خشونت شوند میل انجام کار را در دل کودک برانگیزانند تا در چنین صورتى لزوم خشونت نیز از بین رود.

کودک به خاطر ترس از کتک خوردن و خشونت هاى والدین، کم‌کم از آنان فاصله گرفته و خود را جدا احساس می‌کند و گاه گاه در بعضى از موارد توسل به دروغ می‌گردد زیرا احساس می‌کند که اگر راست بگوید والدین در اثر عصبانیت کتکش خواهند زد چوب اجبار و خشونت را کنار نهید و بگذارید کودکتان با داشتن کمى آزادى عمل و احساس استقلال خود را فرد محترمى در اجتماع خانوادگى به حساب آورد. دیگر در این صورت لزومى ندارد که او با دروغ گفتن به خانواده خود خیانت کرده باشد.

خودنمایى یکى از علل دروغگویى

بعضى از کودکان به خاطر خودنمایى، متوسل به دروغ می‌شوند. اینان، کودکانى هستند که مورد توجه والدین و اطرافیان قرار نمی‌گیرند، هر کارى می‌کنند، کسى نیست که مشوقشان باشد و به حسابشان بیاورد و یا لااقل بفهمد که آنان چه کارى می‌کنند و چه می‌گویند و چه می‌خواهند. پدر یا مادر، به علت گرفتاری‌هاى شغلى یا مشکلات خانوادگى کارى به کار آنان ندارند و گوششان به حزف آنان بدهکار نیست و اطرافیان نیز به خاطر این که در کار دیگران مداخله‌اى نکرده باشند و یه به خاطر سایر ملاحظات و محصولات، کارى کودکان دیگر نداشند.

بالاخره خیال می‌کند که حرف‌ها یا کارهایش مورد پسند والدین یا اطرافیان نیست و به ناچار براى خودنمایى هرچه بیشتر متوسل به دروغ و مغلطه و اغراق شود. گاه دروغگوهاى چنان شاخ دارى می‌گویند که موجب تحریکات منفى عصبى والدین می‌شود و گاه، کارهایى را به دروغ به خود نسبت می‌دهد که از خود قهرمانى بسازد تا بدین وسیله بتواند توجه اطرافیان را به خود جلب نماید و گاه واقعا دست به کارهاى خطرناکى می‌زند که با جثه و سن و سالش جور درنمی‌آید.

آنچه که مسلم است این‌ها همه، به خاطر خودنمایى و جلب توجه والدین و اطرافیانى است که اعتنایى به کودک ندارند؛ بنابراین بهتر است، کودکان را محترم بدانیم، به حرف هاى آنها هر چند که بیجا و بی‌موقع هم باشد، گوش فرا دهیم. کارهایى را که هر چند به ظاهر کوچک انجام می‌دهند، به دیده تحسین و تکریم بنگریم. مشوقشان باشیم تا بعدها، کارهاى بزرگتر و بهترى انجام دهند، هر از چندگاه و به مناسبت هاى مختلف، در پیش دیگران تعریف و تمجید تشویق آمیزى از آنها نیابیم.

منبع: دانشنامه رشد؛ على غلام پور طالمى

نقش خانواده در بزهکاری اطفال و نوجوانان

خانواده، کوچکترین واحد اجتماعی است که به وسیله ازدواج زن و مرد تشکیل می‌شود و با تولد فرزندان تکامل می‌یابد…

اهمیت زندگی خانوادگی برای کودکان به مراتب از افراد بالغ بیشتر است. چرا که در اینجا است که کودک اولین تجربیات خود را در زیستن با دیگران می‌آموزد. در محیط خانواده است که پایه رشد و فعالیت‌های آینده کودک گذاشته می‌شود.
این که در روابط ما با سایرین، عشق و محبت حکمفرما است یا خصومت و نفرت، تا حد بسیار زیادی به تربیت خانوادگی بستگی دارد.
اصولا کلیه رفتارهای دوران نوجوانی، جوانی و بالاتر، چه اجتماعی باشد ویا ضد اجتماعی، در نتیجه تجربیات گذشته به وجود می‌آید و با توجه به این تجربیات است که می‌توان این حالات و رفتارها را توجیه کرد.
امّا این که فرزندان چگونه پرورش یابند تا به این تناسل بقا ادامه دهند و صحت و سلامت جامعه را تأمین نمایند، خود زائیده ی تفکر، تلاش و روش‌های تربیتی خانواده است.
پیامبر اسلام، حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) در تاکید بر اهمیت دوره‌های مختلف رشد و تحول شخصیت فرزندان، به ویژه هفت سال اول زندگی، فرموده اند: فرزند در هفت سال اول زندگی “محبت پذیر است”، در هفت سال دوم “آموزش پذیر است” و در هفت سال سوم حیات خود ” مشورت پذیر است”.
ویژگی‌های زیستی و روانی- اجتماعی کودکان در سالهای اولیه رشد (هفت سال اول حیات) به گونه‌ای است که بیشترین تعلق خاطر را به پدر و مادر دارند و می‌خواهند همواره همه وجود پدرو مادر خود را در قبضه مهر خود داشته باشند. از همین رو زیباترین و موثرترین روش پرورش فرزند در این دوران، حاکمیت مهر و محبت وسیطره عاطفی کودک بر پیکره شخصیت پدر و مادر است.
بنابراین محرومیت‌های عاطفی، تنبیه، اعمال رفتارهای خشونت‌آمیز با کودک و تحمیل آزردگی‌ها و ناکامی‌های مکرر بر احساس فرزندی با شاکله محبت پذیر، می‌تواند آسیب‌های اجتماعی همراه داشته باشد.
گزل، پدر روانشناسی کودک می‌گوید: شخصیت کودک در پنج، شش سالگی، نسخه کوچکی از جوانی است که بعدا خواهد شد.
کودکانی که از مهر و محبت پدری و مادری محروم مانده و عموما در عین برخورداری از نعمت پدر و مادر، دچار بد سرپرستی شده‌اند و به گونه‌ای که انتظار می‌رود از تعامل عاطفی خوشایند و دوست داشتنی با والدین بهره‌مند نمی‌شوند، با دنیایی از نگرانی و ناکامی، بی‌انگیزه و شکننده وارد مدرسه می‌شوند.
بزهکاری در کودکان و نوجوانان هر چند می‌تواند به عوامل بسیار، از جمله مشکلات فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و غیر وابسته باشد. امّا در گام نخست این خانواده است که کودک را به مسیر صحیح هدایت می‌کند یا بستر گناه و جرم و انحراف را برای او مهیا می‌سازد.
انسان به دلیل ویژگی اجتماعی بودن خود، از بدو تولد تحت تأثیر افکار، عقائد و رفتار اطرافیان قرار می‌گیرد و بعدها به تقلید از این رفتارها و گفتارها الگوهایی را که به نحوی در ارتباط با او هستند سرمشق رفتاری خود قرار خواهد داد.
کودکان و نوجوانان بزهکار معمولاً دارای والدین بسیار خشن و سختگیر یا بسیار بی‌تفاوت و بی‌توجهی هستند عدم توجه و اهمیّت به نیازها و خواسته‌های جسمی و روحی کودک، ذهن و فکر او را مغشوش کرده و دچار ناآرامی و التهاب می‌نمایند.
از طرفی خشونت‌ها، سرزنش و سرکوفت‌های بی‌مورد، بی‌لیاقتی، سرخوردگی و در نهایت اضطراب دائمی را به ناخودآگاه فرد انتقال می‌دهد. در چنین وضعیتی کودک که جایگاه مشخصی برای خود در خانواده نمی‌یابد، کم کم از حالت عادی خارج شده و به اعمالی روی می‌آورد تا شاید از این طریق توجه دیگران را به خود معطوف دارد.
تربیت کودکان در روزگاران پیشین، امری سهل و ساده و طبیعی بوده است ولی در عصر ما به گونه‌ای فوق‌العاده دشوار تجلی کرده است. در جوامعی که به مکتب نرفته و یا خط ننوشته بودند و هر پدر و مادر بر حسب اصول ساده و هم آهنگ تربیت می‌شدند که والدین نیز بدان‌سان تربیت شده بودند. به این ترتیب شخصیت کودک تحت تأثیر تربیت منظم و متجانس والدین و افراد خانواده و اطرافیان بدون تلاش فوق‌العادهای به خود شکل می‌گرفت و از هر گونه تعارضی مصون بوده است.
اما این امر در جامعه کنونی غیر ممکن است زیرا کسانی که عهده‌دار تربیت کودکان هستند اغلب خودشان کاملاً منطقی نیستند به این معنی که مجموعه‌ای از تناقضات هستند: پدر با مادر ناسازگار است. این یکی آن دیگری را قبول ندارد و هر یک با اجداد مربیان و با دیگران دچار تعارض و کشمکش هستند، گویی زندگی عصر ما صحنه جنگ و ستیز همه با همه و هر کس با خودش است. پدر و مادر کنونی هر یک برای این که بیش از دیگری در دل کودک راه یابد و مقام نخست را به خود اختصاص دهد احتمالاً بیش از پیش دچار تعارض می‌شوند.
در چنین وضعی محال است که اولیای امور بتوانند بدون تناقض در تربیت صحیح کودک توفیق یابند همچنین برای هر یک از والدین محال است که با خودش در کشمکش و جدال نباشد تناقض گویی نکند، زیرا رفتار هیچیک نمی‌تواند متکی بر یک فرهنگ متجانس باشد تا او را در صراطی مستقیم و غیر قابل تغییر حفظ کند. این تناقض گویی‌ها و تضادها بیگمان خالی از تأثیر ناروا و انعکاس نامطلوب در فرزندان نخواهد بود. نخست آن را به عدم اطاعت از والدین سوق می‌دهد زیرا کودک در برابر تناقض گویی پدر و مادر بلاتکلیف می‌ماند و نمی‌تواند تضمینی عاقلانه اتخاذ کند.
ناگریز ترجیح می‌دهد از او امر و نواهی آنها سرپیچی کند به این ترتیب نه فقط از میزان اطلاعت فرزندان از والدین کاسته می‌شود و خللی در انضباط کودکان راه می‌یابد بلکه به رابطه والدین نسبت به فرزندان لطمه شدید وارد می‌شود. به علاوه اطاعت فرزندان و اقتدار والدین تا حدود وسیعی به اعتبار و شان این دو بستگی دارد و در عین حال تابع وضع و موقع اجتماعی والدین و هماهنگی انتظارات و توقعاتی است که از فرزند خود دارند.
فقر و بیچارگی، ظواهر مادی، میل به هم چشمی، روحیه سبقت‌جویی، درجه توفیق و کامیابی، وضع اجتماعی والدین در مقایسه با اشخاص دیگری که کودک آنها را می‌شناسد از جمله تعارضها و تناقضات و تضادهای اجتماعی است که می‌تواند اعتبار و شان والدین را در نظر کودک، خوار و خفیف سازد.
رفتار والدین که باید سر مشقی برای کودکان باشد، تحت تأثیر عوامل یاد شده بالنسبه بی‌اثر میماند. تعارض بین اعضای خانواده به وحدت و یگانگی آن لطمه می‌زند. شدت تعارض موجب بروز نفاق و پرخاشگری و ستیزه‌جویی و سرانجام انحلال و زوال خانواده می‌گردد.
کانون خانواده که بر اثر تعارض و نفاق و جدال بین پدر و مادر آشفته است، آثاری در روان کودک می‌گذارد که چندین سال بعد به صورت عصیان جوانی و سرکشی از مقررات اجتماعی بروز می‎کند. وجدان اخلاقی هر کس، مرهون طرز زندگی شخص در کودکی و رفتار پدر و مادر و برادران و خواهران و سایر اطرافیان در آن دوران است اگر این الگوی رفتار، سالم و متحد و روشن باشد، کودک مکانیسم یکسان سازی را به راحتی عینیت می‌دهد و در زندگی دچار تزلزل و اضطراب و تردید و دلهره نخواهد بود.
بررسی تبهکاری کودکان ثابت کرده است که نفاق و ستیزه جویی میان پدر و مادر در بروز آن، نقش عمده‌ای داشته است نه فقط ستیزه‌جویی و نفاق و رفتار خشونت آمیز مفاسد خطرناک برای کودک و جامعه به بار می‌آورد بلکه خونسردی و سکوت دایمی والدین و کانون سرد و بی‌فروغ و خالی از محبت و مهر و نوازش آنان نیز پیامد شومی در برخواهد داشت. بسیاری از مجرمین خطرناک و سنگدل و مجرمان به عادت کسانی هستند که در کودکی از نوازش مادری و محبت پدری محروم مانده و از این محرومیت رنج برده اند.
تعارض زوجین مستقیماً یا غیر مستقیم منجر به بزهکاری می‌شود. فردی که تحت تأثیر چنین تعارضی قرار گیرد به سوی جرایم گوناگون سوق داده می‌شود. شوهری که با همسرش توافق نداشته باشد، کانون خانوادگی را مرکزی برای تحریک اعصاب تشخیص می‌دهد، ترجیح می‌دهد که از آنجا رو برتابد و به محیط آرامتر و مطبوعی رو آورد که از نظر جرم‌زایی، مخاطره آمیزتر است. از خانه به مراکز تفریحات ناسالم و فساد می‌رود.
کانون نامنظم یا غیر متحد که در آن توافق والدین حکومت ندارد مولد اختلالها و یا دگرگونی‌های نابهنجار تقریباً غیر قابل درمان برای کودکان کم سن است و عواقب شوم آن در بزرگسالی نیز نمایان خواهد بود.

نویسنده: سجاد جودکی

منبع: vekalat.org

خشونت خانوادگى از منظر قرآن کریم(۱)

حسادت، باورهاى ناروا، مشکلات اقتصادى، بیمارى، بدآموزى، بدگمانى، کبر و خودبینى، حب دنیا، شهوت، خستگى، از عوامل اصلى خشونت در آیات وحى معرفى شده‌‏اند.
والدین در مدیریت خشم باید نیکو رفتارى کنند. روحیه اعضاى خانواده را بشناسند، از قربانى خشونت حمایت کنند و با خشونت‏گر برخورد کنند و ایجاد مهر و محبت در میان اعضاى خانواده نمایند.
تغییر وضعیت جسمی‌، سکوت، گوش دادن به سخنان خشونت‏گرا، توجه به آثار خشونت و وضو گرفتن از راههاى کنترل خشم شناخته می‌شود. از سویى دیگر حکومت‏ها با وضع برخى قوانین و مقررات می‌‏توانند در راستاى کنترل خشم قدم بردارند.

تعریف خشونت

صاحب نظران بسیارى خشونت را به تعریف نشسته‌‏اند. براى نمونه گلز و استراوس در تعریف خشونت می‌‏گویند:
«خشونت رفتارى با قصد و نیت آشکار (یا رفتارى با قصد و نیت پوشیده اما قابل درک) جهت وارد کردن آسیب بدنى به فرد دیگر است. این تعریف که تنها خشونت بدنى را مد نظر قرار داده است از نگاه شمارى از صاحب نظران جامع نیست و شایسته است تعریفى جامع براى خشونت آورده شد به این جهت مگارزى از خشونت به عنوان شکل افراطى رفتار پرخاشگرانه نام می‌‏برد که احتمالاً باعث آسیب مشخص به فرد قربانى می‌‏شود».(۱)
در ماده اول قطعنامه مجمع عمومی‌ سازمان ملل متحد درباره رفع خشونت علیه زنان می‌‏خوانیم:
«اصطلاح خشونت علیه زنان، به معناى هر عمل خشونت‌‏آمیزى می‌‏باشد که مبتنى بر اختلاف جنسیت بوده و منجر به صدمه یا رنج بدنى، جسمی‌، روحى براى زنان گردد و یا احتمال منجر شدن به این آسیب‏ها و رنج‏ها وجود داشته باشد. از جمله تهدید به این گونه اعمال، زورگویى، محروم سازى خود سرانه آزادى، خواه در محیط عمومی‌ روى بدهد خواه در زندگى خصوصى».(۲)
خشونت از دیدگاه روانشناسى یعنى ناتوانى در کنترل خشم و در کلى‏ترین مفهوم آن، حالتى است که فرد از نظر جسمی‌ و روانى در حد تعادل قرار ندارد. بنابراین تعادل عامل اصلى ضد خشونت و عامل سلامت است.
در نگاه گروهى دیگر خشم واکنشى هیجانى به منظور برقرارى تعادل است و از قوه همواستازیس انسان نشأت می‌‏گیرد. بر این اساس خشم نه مخرب خواهد بود و نه سازنده

پیشینه خشونت خانوادگى

خشونت خانوادگى، عمرى به درازى خانواده دارد. در اولین خانواده بشرى خشونت خانوادگى به اشکال مختلف آن بروز و ظهور پیدا کرد. در این خانواده که آدم و حوا به عنوان والدین شناخته می‌‏شوند و هابیل و قابیل به عنوان فرزندان، خشونت میان فرزندان رخ می‌‏دهد و قابیل، هابیل را می‌‏کشد:
«فطوّعت له نفسه قتل اخیه فقتله فاصبح من الخاسرین» (مائده/ ۳۰)
«نفس سرکش کم کم او را به کشتن برادرش ترغیب کرد. او را کشت و از زیانکاران شد».
بر اساس آیات وحى، خشونت خانوادگى در دیگر خانواده‌‏ها نیز ادامه یافت و برخى اعضاى خانواده خشونت گرا و شمارى دیگر قربانى خشونت شدند. در خانواده یعقوب(‏علیه السلام) شمارى از فرزندان خشونت گرا هستند و بر برادر کوچک خویش خشونت می‌‏کنند. این گروه که در آغاز از بدترین شکل خشونت علیه برادر خویش سخن می‌‏گفتند، در نهایت با پیشنهاد یکى دیگر از برادران به افکندن یوسف در چاه رضایت دادند و برادر خویش را به چاه افکندند:
«اقتلوا یوسف او اطرحوه ارضاً یخل لکم وجه ابیکم و تکونوا من بعده قوماً صالحین. قال قائل منهم لا تقتلوا یوسف و القوه فى غیابت الجبّ یلتقطه بعض السّیاره إن کنتم فاعلین» (یوسف/ ۱۰-۹)
«یوسف را بکشید یا او را به سرزمین دور دستى بیفکنید تا توجه پدر فقط به شما باشد و بعد از آن از گناه خود توبه می‌‏کنید؛ و افراد صالحى خواهید بود!» یکى از آنها گفت: یوسف را نکشید! و اگر می‌‏خواهید کارى انجام دهید، او را در نهانگاه چاه بیفکنید، تا بعضى از قافله‏‌ها او را بگیرند».
در قصه موسى(‏علیه السلام) نیز شکل خفیف‏ترى از خشونت دیده می‌‏شود. حضرت موسى(‏علیه السلام) وقتى از میعادگاه بازگشت و امت خویش را گوساله پرست دید بر برادر خود خشم گرفت و سر او را با عصبانیت به سوى خویش کشاند:
«و لمّا رجع موسى إلى قومه غضبان اسفاً قال بئسما خلفتمونى من بعدى أعجلتم امر ربّکم و ألقى الالواح و اخذ براس اخیه یجرّه إلیه قال ابن امّ إنّ القوم استضعفونى و کادوا یقتلوننى فلا تُشمت بى الاعداء و لاتجعلنى مع القوم الظّالمین» (اعراف/ ۱۵۰)
«و هنگامی‌ که موسى خشمگین و اندوهناک به سوى قوم خود بازگشت، گفت: پس از من بد جانشینانى برایم بودید و آیین مرا ضایع کردید آیا در مورد فرمان پروردگارتان و تمدید مدت میعاد او عجله نمودید و زود قضاوت کردید؟! سپس الواح را افکند و سر برادر خود را گرفت و با عصبانیت به سوى خود کشید؛ او گفت: فرزند مادرم! این گروه مرا در فشار گذاردند و ناتوان کردند، و نزدیک بود مرا بکشند؛ پس کارى نکن که دشمنان مرا شماتت کنند! و مرا با گروه ستمکاران قرار مده!» در خانواده حضرت ابراهیم(‏علیه السلام) وقتى هاجر بچه‌‏دار شد ساره بر ایشان خشونت کرد و خواهان هجرت او شد.

خشونت گرایان و قربانیان خشونت

خشونت بسته به نوع خانواده، صورت‏هاى گوناگونى می‌‏یابد. هر چه خانواده بزرگتر باشد و از افراد بیشترى تشکیل شده باشد، خشونت گرایان و قربانیان خشونت تنوع بیشترى می‌‏یابند. براى نمونه در یک خانواده گسترده افراد خشونت گرا بسیار بیشتر از دیگر اشکال خانواده است چنان که قربانى خشونت در این نوع خانواده از دیگر انواع خانواده بیشتر است.
در خانواده گسترده، پدربزرگ، مادر بزرگ، پدر، مادر، عمو، زن عمو، پسرعمو و دختر عمو و … یا خشونت گرا هستند یا قربانى خشونت. بنابراین وجود افراد بیشتر در یک خانواده تنوع خشونت خانوادگى را بیشتر می‌‏کند. امّا در یک خانواده هسته‏‌اى که از یک پدر و مادر و یک یا چند فرزند تشکیل می‌‏شود خشونت گرا و قربانى خشونت تنوع چندانى نخواهد داشت. در این خانواده خشونت گاه میان والدین رخ می‌‏دهد و گاه میان والدین و فرزندان و در مواردى میان فرزندان.

خشونت والدین بر یکدیگر

در آیات وحى، هر دو شکل خشونت والدین بر یکدیگر وجود دارد. در خانواده نوح و لوط(علیهما السلام) زن خانواده خشونت می‌‏کند و در خانواده فرعون، مرد خانواده خشونت گرا است. در خانواده لوط و نوح(‏علیهما السلام) نوع خشونت روحى و روانى است و همسر نوح(علیه السلام) با مجنون خواندن آن حضرت و همسر لوط(علیه السلام) با خبر دادن آمدن مهمانان لوط به قوم لوط، همسران خویش را آزار می‌‏دهند و در خانواده فرعون خشونت، جسمی‌ و روحى و روانى است و آسیه همسر فرعون قربانى هر دو شکل خشونت می‌‏شود و در عصر جاهلى برخى مردان بر زنان خانواده خویش خشونت داشتند به این امید که ارث ایشان را در اختیار گیرند و قسمتى از مال ایشان را تصاحب کنند:
«ضرب اللَّه مثلاً للّذین کفروا أمرأت نوح و امرأت لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما فلم یغنیا عنهما من اللَّه شیئاً» (تحریم/ ۱۰)
«خداوند براى کسانى که کافر شده‌‏اند به همسر نوح و همسر لوط مثل زده است، آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولى به آن دو خیانت کردند و ارتباط با این دو پیامبر سودى به حالشان نداشت».
«اذ قالت ربّ ابن لى عندک بیتاً فى الجنّه و نجّنى من فرعون و عمله و نجّنى من القوم الظالمین»(تحریم/ ۱۱) «در آن هنگام که گفت: پروردگارا خانه‏‌اى براى من نزد خودت در بهشت ساز، و مرا از فرعون و کار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهایى بخش!»
فخر رازى در تفسیر آیه نخست می‌‏نویسد:
«فامرأه نوح قالت قومه انّه لمجنون و امرأه لوط کانت تدل على نزول ضیف ابراهیم».(۳)
همو در تفسیر آیه دوم می‌‏گوید:
«فرعون همسر خویش را از آن جهت که ایمان آورده بود شکنجه بسیار می‌‏داد. از ابوهریره روایت شده که فرعون او را به چهار میخ کشید و روبروى آفتاب قرار داد و سنگى عظیم بر وى قرار داده بود».(۴)

خشونت والدین بر فرزندان

این شکل از خشونت، در عصر جاهلى رواج بسیار داشت و والدین و به خصوص مرد خانواده بیشترین خشونت را علیه فرزندان خویش داشت.
فقر و تهیدستى عرب جاهلى وجدان و عواطف او را نسبت به فرزندان از میان می‌‏برد و او که خویشتن را روزى‌دهنده فرزندان می‌‏پنداشت و فرزند را عامل فقر و نادارى می‌‏شناخت با کشتن فرزندان گناهى عظیم انجام می‌‏داد:
«و لا تقتلوا اولادکم خشیه إملاق نحن نرزقهم و ایّاکم و إنّ قتلهم کان خطأ کبیرا»(اسراء/ ۳۱) «و فرزندانتان را از ترس فقر نکشید! ما آنها و شما را روزى می‌‏دهیم؛ مسلماً کشتن آنها گناه بزرگى است».
در عصر جاهلى پدران، خشونت اقتصادى بر دختران خویش داشتند و ایشان را سهمی‌ از ارث نمی‌‏دادند فخر رازى در تفسیر آیه شریفه «یوصیکم اللَّه فى اولادکم للذّکر مثل حظّ الانثیین» (نساء /۱۱) می‌‏نویسد:
«اعلم ان اهل الجاهلیه کانوا یتوارثون بشیئین: احدهما: النسب و الآخر العهد، اما النسب فهم ما کانوا یورثون الصغار و لا الاناث»(۵) «بدان که عرب در جاهلیت با دو عامل از همدیگر ارث می‌‏بردند: یکى نسب و دیگر پیمان. امّا در نسب کودکان و زنان را ارث نمی‌‏دادند».

خشونت فرزندان بر والدین

نشانه‌‏هایى از وجود این نوع خشونت نیز در آیات وحى دیده می‌‏شود. براى نمونه در قصه نوح(‏علیه السلام) فرزند آن حضرت بر پدر خشونت روحى و روانى دارد، به پند و اندرز پدر وقعى نمی‌‏نهد و آن گاه که حضرت نوح(‏علیه السلام) به او می‌‏گوید: «ارکب معنا» او در پاسخ پدر می‌‏گوید: «سآوى الى جبل یعصمنى من الماء» (هود/ ۴۳) و در قصه یعقوب(‏علیه السلام) نیز فرزندان پدر را گمراه می‌‏خوانند و با افکندن حضرت یوسف(‏علیه السلام) به چاه بر پدر خویش خشونت می‌‏کنند؛ به گونه‏‌اى که آن حضرت بینایى خویش را از دست می‌‏دهد و فرزندان نگران حال پدر می‌‏شوند:
«و ابیضّت عیناه من الحزن فهو کظیم. قالوا تاللَّه تفتئوا تذکر یوسف حتى تکون حرضاً او تکون من الهالکین» (یوسف/ ۸۵-۸۴)
«و چشمان او از اندوه سفید شد، اما خشم خود را فرو می‌‏برد (و هرگز کفران نمی‌‏کرد) گفتند: «به خدا تو آن قدر یاد یوسف می‌‏کنى تا در آستانه مرگ قرارگیرى، یا هلاک گردى!». «إنّ ابانا لفى ضلالٍ مبین» (یوسف/ ۸) «مسلماً پدر ما در گمراهى آشکارى است».

خشونت فرزندان بر یکدیگر

این شکل از خشونت چنان که پیش از این گفته آمد، در داستان آدم(‏علیه السلام) و یوسف(‏علیه السلام) رخ داده است. در داستان آدم(‏علیه السلام)، هابیل قربانى خشونت شد و برادرش قابیل بر او خشونت کرد:
«فطّوعت له نفسه قتل اخیه فقتله فاصبح من الخاسرین»(مائده/ ۳۰) «نفس سرکش، کم کم او را به کشتن برادرش ترغیب کرد؛ (سرانجام) او را کشت؛ و از زیانکاران شد».
و در داستان یوسف(‏علیه السلام) نیز گروهى از برادران بر یوسف(‏علیه السلام) خشونت می‌‏کنند و او را پس از اذیّت و آزار به چاه می‌‏افکنند:
«فلمّا ذهبوا به و اجمعوا أن یجعلوه فى غیابت الجُبّ»(یوسف/ ۱۵) «هنگامی‌ که او را با خود بردند و تصمیم گرفتند وى را در مخفى‏گاه چاه قرار دهند».

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها

۱- اعزازى، شهلا، زنان کتک خورده، اوّل، تهران، سالى، ۲۴/ ۱۳۸۰٫
۲- همان.
۳- فخر رازى، الکبیر، سوم، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ۵۰/۳۰٫
۴- همان.
۵- همان، ۲۰۳/۹

منبع: سایت پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی