خشم الهی

نوشته‌ها

سید على خان کبیر (ره)

اشاره:

متوفاى ۱۱۲۰ ق. بر ساحل صحیفه عباس عبیرى سید على خان کبیر در غروب جمعه، پانزدهم جمادى الاول ۱۰۵۲ ق. در مدینه پاى به عرصه گیتى نهاد.[۱] پدرش سید نظام الدین احمد از دانشوران شیرازى تبار حجاز بود و در شمار نوادگان على بن الحسین(علیه السلام) جاى داشت.[۲]مادر گرانقدرش دخت شیخ محمد بن احمد منوفى، مرجع وارسته شافعیان شمرده مى شد.[۳] هنوز على خردسال بود که پدرش دعوت قطب شاه هفتم، فرمانرواى حیدر آباد را اجابت کرد و براى راهنمایى مؤمنان شبه قاره رهسپارهند شد.[۴] رازهاى حجاز کودک شیرازى تبار حجاز زیر نظر مادر ارجمندش بالید.

در این سالها دایى دانشورش، شاعر گرانمایه حضرت قاضى عبدالجواد منوفى، پیشواى مذهبى و امام جماعت شافعیان در مسجدالحرام از وى حمایت مى کرد[۵] و نهال نورسته مدینه را از عنایات خویش برخوردار مى ساخت. سید على در روزگار کودکى بزرگان بسیار دید و یاد و نام و سیماى علمى . اجتماعى آنها را به خاطر سپرد. شیخ عبدالله بن سعید باقشیر، سید نورالدین على بن حسن حسینى شامى، سبط الشیخ زین بن شیخ محمد شامى عاملى، قاضى تاج الدین احمد بن ابراهیم مالکى مکى و مولا محمد باقر خراسانى جمعى از دانشورانى بودند که براى تدریس یا نماز به مسجدالحرام مى آمدند[۶] و خاطره سبزشان در اندیشه کوچک نوباوه هوشمند حجاز ثبت شد. سید على در چنین فضایى رشد یافت و به حدود چهارده سالگى رسید.

در این سن نامه پدر که وى را به هجرت فرا مى خواند، به دستش رسید. پس بار سفر بست و در ششم شعبان ۱۰۶۶ ق. رهسپار شبه قاره شد.[۷] دنیاى جدید سفر نوجوان حجاز بیست ماه به درازا کشید. سرانجام در روزهاى پایانى ربیع الاول ۱۰۶۸ق. به حیدرآباد رسید[۸] و براى نخستین بار یعقوبِ هند را در آغوش گرفت. او شرح تلاش هاى مادر فداکارش را براى پدر باز گفت و از حوادث حجاز پرده برداشت. نظام الدین احمد مقدم فرزند را گرامى داشت و در فرصتهاى گوناگون داستان شیخ الاسلامى و پذیرش دامادى سلطان را براى پور سپید بخت مدینه النبى بیان کرد[۹] و برنامه درسى و تربیتى ویژه اى برایش در نظر گرفت. ناگفته پیداست که نظام الدین براى تربیت علمى فرزند فرصت کافى نداشت. بنابراین جوان برومند حجاز را فرمان داد که تنها به محفل علمى پدر بسنده نکند و براى دستیابى به آرمان بلند خویش از محضر دانشمندان بزرگى که به شوق بهره گیرى از فضاى مناسب حیدرآباد به سمت شبه قاره مى شتافتند، سود برد. سید على پند پدر شنید و از پژوهشگران بزرگى چون محمد بن على شامى عاملى[۱۰] و شیخ جعفر بن کمال الدین بحرانى کامیاب شد.[۱۱] ناگفته پیداست که آموخته هاى اختر فروزان حیدرآباد به آموزشهاى مدوّن بزرگان یادشده محدود نبود.

او در نشست هاى رسمى و غیر رسمى پدر شرکت مى جست و از گنجینه اندوخته هاى دانش گرانى که به دیدار سید نظام الدین مى شتافتند، برخوردار مى شد. منابع موجود نشان مى دهد که محفل پدر جایگاه ادیبان، پزشکان و فقیهان بود. سرور جوانان حجاز در این نشستها با بزرگانى چون ادیب گرانمایه سی  شدقم حسینى و ادیب و پزشک نامور شیخ حسین بن شهاب الدین کرکى شامى[۱۲] آشنا شد و از تجربه هاى گرانبهایشان بهره برد و اندک اندک در شمار درختان پرثمر باغستان دانش حیدرآباد جاى گرفت. فصل دشنه در این روزگار قطب شاه هفتم (سلطان عبدالله) در گذشت و یکى از دامادهایش که در سلک صوفیان جاى داشت بر تخت نشست و خود را سلطان ابوالحسن قطب شاه هشتم نامید

.[۱۳] نخستین هدف او چون همه فرمانروایان، از میان بردن رقیبان بود. رقیبانى که سید نظام الدین و فرزند دانشورش سید على خطرناک ترین آنها شمرده مى شدند. در دیدگاه او رهبر بزرگ مذهبى حیدرآباد، که عنوان دامادى قطب شاه هفتم را نیز با خود داشت و از حمایت بى شایبه فقیهان و دانشمندان بهره مى برد آتشفشان خاموشى بود که هر لحظه مى توانست فعال شود و دربار را زیر خاک و گدازه هاى خشم الهى خویش مدفون سازد. بنابراین بر نظام الدین و فرزندش سید على سخت گرفت، دست آن پاکان آسمان تبار را از مراکز قدرت مادى کوتاه کرد و در تنگ تر ساختن حلقه محاصره پنهان آنان بسیار کوشید. این مرحله از زندگى سید دانشوران حجاز ده سال به درازا کشید.

هر چند صدرالدین در این دوره با دانشمندان محفل پدر پیوند داشت و از دوستى بزرگانى چون حکیم ابوالحسن بن ابراهیم طبیب شیرازى و ادیب گران پایه شیخ جمال الدین محمد بن عبدالله نجفى مالکى بهره مى برد ولى دیگر از آزادیها و کامیابیهاى ایّام سلطان عبدالله خبرى نبود.

رگبار حوادث بر او و پدر ارجمندش فرو مى بارید و زندگى را بر آنها دشوار مى ساخت. سید وارستگان حجاز در دیباچه زرین «سلافه العصر» از آن سالها چنین یاد کرده است: «پس پیوسته ناکامی ها بر من فرو مى بارید و مرا از نگارش باز مى داشت. حوادث ناگوارى که طومار شکیبایى را در هم مى پیچید گردش روزگارى که پیامدهاى تلخش خردسالان را کهن سال و سپید موى مى ساخت.

رنج دورى از وطن، بستگان و آشنایان، انواع دشواری ا و نامرادی ها در کنار دشمنى پیوسته دربار چنان آتشى در زندگى ام افکند که اگر بر زبان قلم جارى شود بى تردید آن را مى سوزاند.[۱۴]» هر چند آن سالها روزگار ناکامی ها و نامرادی اى سید على شمرده شده است، هرگز تلخ ترین روزهاى زندگى اش نبود. در سالهاى پایانى این دهه غمبار مرد پولادین عرصه دانش و ادب روى در نقاب خاک کشید[۱۵] و صدرالدین را در برابر یورشهاى مکرر سلطان ابوالحسن تنها نهاد. اینک قطب شاه هشتم براى همیشه از دغدغه نفوذ سید نظام الدین رهایى یافته بود. پس بى هیچ نگرانى سید على را در خانه اى کوچک زندانى کرد و هر گونه دیدار با او را ممنوع ساخت. بدین ترتیب ناگوارترین روزهاى زندگى سرور دانشوران حجاز با مرگ سید نظام الدین آغاز شد و تا سالها ادامه یافت. روزهایى که خود درباره آن چنین نگاشته است: «… در این روزگار از همه آشنایان دورم و جز اندوه هم نشینى ندارم…. ناگزیر باید در خانه اى تنگ تر از روزن سوزن زندگى کنم خانه اى که هنگام ورود بدان شاهرگ قلب انسان پاره مى شود. در این سراى، هم نشینى جز کتاب و دفتر ندارم…. خداوند از حوادثى که در آینده پدید مى آید آگاه تر است.

تا کنون بر این بحران گشایشى آشکار نشده است …. این گزیده اى از حقایقى است که در این سرزمین بر من مى گذرد شرح روزهاى زندگى ام که پیاپى مى گذرند و من با حسرتى پایان ناپذیر به تماشایشان نشسته ام.[۱۶]» البته او از روزهاى دشوار زندان بهره گرفت و آتش نمرودیان را گلستان ساخت. پژوهش هاى ناتمام خویش را به پایان رساند و کتاب نفیس «الحدائق الندیه فى شرح الصمدیه» را در جمادى الثانى ۱۰۷۹ ق. به جهان دانش و ادب عرضه کرد.[۱۷] آن بزرگمرد در سطور پایانى این اثر از دشواری هاى زندگى اش پرده بر داشته، مى نویسد: «… این شرح مبارک در روزهاى سرشار از اندوه، اضطراب و نگرانى پایان پذیرفت. من در روزگار و سرزمینى جاى گرفته ام که بازار دانش و دانشجویى در آن بى رونق شده، نادانان و طرفدارانشان قدرت یافته اند….[۱۸]» در روزهاى پایانى جمادى الثانى ۱۰۷۹ ق. . چند روز پس از پایان نگارش این اثر نفیس . حادثه اى دردناک روان آسمانى سید على را در اندوه فرو برد. شیخ احمد بن محمد على جوهرى مکى گیتى را وداع گفت.[۱۹] جوهرى در روزگار مرگ فضیلت ها گوهرى گرانبها بود.

مرد دانشور و جهاندیده اى که گه گاه با نامه اى، پیامى یا کتابى تنهایى جانکاه دانشور در بند حیدرآباد را از خاطرش مى زدود و اندوه بى پایانش را به شادى و لبخند تبدیل مى کرد. نیلوفر آبى ۱۰۸۲ ق. را باید سال رویش نیلوفرهاى آبى در مرداب عفن حیدرآباد دانست. در ربیع الثانى این سال کوشش هاى شبانه روزى ستاره دربند هند به بار نشست و کتاب گران سنگ “سلافه العصر فى محاسن الشعراء بکل مصر” پاى به عرصه ادب و هنر نهاد.[۲۰] دانشور گران پایه حجازى تبار در زندان هراسناک حیدرآباد به مرور خاطرات سى ساله زندگى اش پرداخته، آنچه از اندیشمندان و ادیبان عرب در سینه داشت به برگ هاى زرین این کتاب پر ارج سپرد و شاهکارى ماندگار در هنر و ادبیات عرب پدید آورد. با سواران اورنگ سرنوشت هم چنان با دانشمند وارسته حیدرآباد نامهربان بود. توفان دیر پاى شریعت ستیزى که با مرگ قطب شاه هفتم آغاز شده، با عروج سید نظام الدین احمد اوج گرفته بود هم چنان ادامه داشت و هستى گرانبهاترین گوهر دریاى دانش و هنر را تهدید مى کرد. نگاهبانانى که پیرامون خانه کوچک او مى گشتند، جاسوسانى که به عنوان دانشجو و ادیب به دیدارش مى شتافتند هر یک خبر از آینده اى دشوارتر و تاریک تر مى داد.

در چنین موقعیت ادیب برجسته حجازى تبار نقشه اى هوشمندانه طرح کرد نقشه اى که در بهترین فرصت به اجرا درآمد. سید على از زندان گریخت و مقام هاى امنیتى قطب شاه هشتم را در شگفتى فرو برد. سلطان سواران بى شمار در پى اش روان ساخت. سوارانى که بسیار تلاش کردند ولى جز نومیدى و شکست بهره اى نبردند.[۲۱] دانشور گریخته از زندان قطب شاهیان، خود را به برهانپور رساند و در نخستین فرصت به دیدار محمد اورنگ زیب، پادشاه آن سامان شتافت.[۲۲] اورنگ زیب دشمن دیرپاى حیدرآباد نشینان شمرده مى شد و پیوسته در اندیشه جذب دانشمندان و سیاستمداران آن دیار بود. بنابراین مقدم سرور ادیبان جزیره العرب را گرامى داشته، لقب خان به وى بخشید و هزار و سیصد سوار زیر فرمانش قرار داد.[۲۳] بدین ترتیب فرزند دانشمند سید نظام الدین به صدرالدین سید على خان شهرت یافت. پیشنهادهاى سازنده او در شیوه کشور دارى و لشکر آرایى سلطان اورنگ را بسیار تحت تأثیر قرار داد، به گونه اى که وقتى رهسپار اورنگ آباد شد وى را نیز همراه خویش برد و چون از آنجا به سمت احمدنکر حرکت کرد او را فرمانده نگاهبانان اورنگ آباد ساخت.[۲۴] تلاش هاى آن دانشمند بزرگ در تأمین امنیت شهر و آسایش مردم، محمد اورنگ زیب را بر آن داشت که وى را به حکومت لاهور و مناطق مجاور منصوب کند.

[۲۵] با این تدبیر سلطان نماینده اى شایسته یافت. لاهور فرماندارى دلسوز به دست آورد و ادیب بزرگ سده یازدهم پاى در روزگارى سراسر تلاش نهاد. هر چند مسئولیت تازه سید دشوار و کمرشکن بود، هرگز او را از پژوهش و نگارش باز نداشت. آن بزرگمرد از فرصتهاى اندک پدید آمده در نبردها و آماده باشها بهره برد و به تحقیق و نگارش پرداخت. پژوهشهاى سودمندى که سرانجام بخشى از آن در سال ۱۰۹۳ ق. با نام کتاب نفیس “انوارالربیع فى انواع البدیع” در اختیار ادب دوستان قرار گـرفت.[۲۶] آن ادیب فـرزانه در پایان کتاب اوضـاع دشوار روزهاى نگارش را چنین به خـاطر آورده است: «پروردگار در روزگارى مرا به آغاز و پایان این کتاب موفق داشت که براى هیچ انگشتى هم نشینى با قلم قابل تصور نیست و حتى در خیال انسان نیز نمى گنجد که بتواند مسأله اى را در دل تصور کند. روزگارى که چشم بر چیزى جز برق شمشیر و نیزه نمى افتد و دستها جز با دسته شمشیر و لگام اسبان با چیزى هم نشین نمى شوند و این در زمان مرزدارى در نقاط خطر خیز سرزمین هند است که هر بامداد و شامگاه در برابر دشمنان فرود مى آییم و با آنان درگیر مى شویم.

روزگارى که گوش جز با فریاد «اى سواران خداوند، پاى در رکاب نهید» آشنا نیست و انسان جز آواى بزرگانِ گرفتارى که مى گویند «اى غلام، اسبم را نزدیک آور!» نمى شنود.[۲۷]» اندیشه پرواز هر چند فرماندارى لاهور مقامى پرکشش بود و بسیارى از سیاست پیشگان براى دستیابى بدان خود را در آب و آتش مى افکندند، براى دانشورى که روانش در تابش آفتاب دانش و ایمان بالیده، کارى توان فرسا و بى ارج مى نمود. در دیدگاه او مقامها و موقعیتهاى ممتاز اجتماعى و سیاسى تنها هنگامى ارزنده بود که بتوان در سایه آن اشک یتیمى را سترد، درد کهن سالى را زدود یا ستمدیده اى را از زنجیر نامردمان رهایى بخشید. بنابراین پس از چند سال، چون مقام فرماندارى لاهور را از ارزش هاى راستین تهى یافت، بى درنگ از آن کناره گرفت و دیگر بار هم نشین کتاب و دفتر شد.[۲۸] بى تردید دانشمندى چون صدرالدین سید على هم نشینى با کتاب را از هر کارى زیباتر و دوست داشتنى تر مى دانست ولى سیاست مدارى چون اورنگ زیب هرگز نمى توانست شخصیت ارجمند دانشور وارسته روزگار خویش را نادیده گرفته، از او در اداره امور جامعه بهره نبرد. بنابراین ضمن فرمانى وى را به ریاست دیوان “برهانپور” منصوب کرد.[۲۹] دانشور برجسته جهان اسلام که این مقام را براى خدمت و انجام دادن وظیفه الهى اش مناسب مى دید، راه برهانپور پیش گرفت و در آن دیار به نجات ستمدیدگان و کوتاه کردن دست تبهکاران و متجاوزان پرداخت. آن بزرگمرد در این شهر نیز از پژوهش و نگارش باز نایستاد و در سال ۱۱۰۴ ق. اثر پر ارج «نعمه الاغان فى عشره الاخوان» را در ۶۹۳ بیت به رشته نظم کشید.[۳۰] البته این تنها ثمره تلاش علمى آن ادیب وارسته نبود. صدرالدین سید على در کنار همه مسؤولیتهاى اجتماعى به پژوهش و نگارش ادامه داد و سرانجام پس از تلاشى دوازده ساله در ۱۱۰۶ ق. مجموعه نفیس “ریاض السالکین فى شرح صحیفه سیدالساجدین(علیه السلام)” را به پایان برد.[۳۱] آن دانشمند گرانمایه پس از چند سال داورى، از کار در دیوان برهانپور کناره گرفت و دیگر بار به ارتش پیوست و سالیانى چند در سپاه محمد اورنگ زیب، که تشنه حضور فقیه ى پارسا بود، به خدمت پرداخت.[۳۲] ناگفته پیداست که آن دانشور نستوه در این برهه نیز از پژوهش دست نکشید و در روزگارى که به سن شصت نزدیک مى شد به نگارش رساله اى در شرح روایت هاى پنجگانه اى که پدرانش سینه به سینه برایش بازگو کرده بودند، پرداخت و در ربیع الاول ۱۱۰۹ ق. آن را به پایان برد.[۳۳] سالها شتابان مى گذشتند و ادیب فرزانه هند را به سمت کهن سالى پیش مى بردند. سرور اندیشمندان سده یازدهم اینک آثار گذر عمر را بر پیکرش مشاهده مى کرد. بنابراین در ۱۱۱۴ ق. نزد محیى الدین محمد اورنگ زیب شتافت و کناره گیرى اش از پستهاى دولتى را به آگاهى وى رسانده، اجازه خواست که راه حجاز پیش گیرد و در پایان عمر به زیارت بیت الله الحرام، آرامگاه مقدس پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و بستگانش در آن سامان توفیق یابد. اندکى بعد بار سفر بست و بى توجه به اندرز آشنایان، که او را به ماندن و بهره گیرى از عنایت هاى ملوکانه تشویق مى کردند، در مسیر سپیدترین جاده جهان به حرکت در آمد و پس از ۴۶ سال زندگى پرفراز و فرود در شبه قاره، سوى وطن روان شد. دیار نیاکان سرور دانشوران سده یازدهم پس از به جاى آوردن مناسک حج، زیارت حرم معصومان حجاز و دیدار بستگان، راه عراق پیش گرفت و آرامگاه شهیدان معصوم آن دیار را از نزدیک زیارت کرد.[۳۴] سپس به جانب خراسان روان شد و بر مزار پاک هشتمین امام معصوم(علیه السلام) بوسه زد و آنگاه به اصفهان شتافت[۳۵] تا با دانشوران آن سامان آشنا شود.

آن بزرگمرد وارسته در سال ۱۱۱۷ ق. به پایتخت پرشکوه صفویان رسید.[۳۶] چون سلطان حسین از ورود خورشید رخشان آسمان ادب آگاه شد مقدمش را گرامى داشت و در بزرگداشت وى کوشید.[۳۷] گوهر گرانبهاى جزیره العرب به پاس این میهمان نوازى شایسته کتاب شریف “ریاض السالکین فى شرح صحیفه سیدالساجدین” را که ثمره دوازده سال تحقیق و نگارش بود، به دربار صفوى هدیه کرد.[۳۸] اندیشمند وارسته آیین وحى در واپسین بخش از سفر دراز خویش با کوله بارى از خاطره، تجربه و شهرت به شیراز، شهر پدران بلند آوازه اش، گام نهاد و با خاطرى آسوده به پژوهش، نگارش و تدریس پرداخت.

با حضور آن ادیب برجسته مدرسه اى که پدربزرگ ارجمندش امیر غیاث الدین منصور بنیاد نهاده بود رونق روزگاران گذشته را بازیافت و نام صدرالدین سید على خان مدنى به عنوان مرجعى گرانبار و دانشورى آسمان تبار زبانزد همگان شد.[۳۹] گنجینه خورشید مسافر کهن سال و خسته هندوستان هدایاى بسیار با خود آورده بود. هدایایى که بخشى از آنها را در قالب شعر و سخنان حکمت آمیز در میان شاگردانش پراکند و بخشى دیگر را در قالب کتاب به دانش پژوهان و ادب دوستان عرضه کرد.

تاریخ نگاران نام کتابهاى آن دانشمند نیک نهاد را چنین ثبت کرده اند:

۱ . سلافه العصر فى محاسن الشعراء بکل مصر

۲ .الدرجات الرفیعه فى طبقات الامامیه

۳ . سلوه الغریب واسوه الادیب

۴ . انوارالربیع فى انواع البدیع

۵ .الحدائق الندیه فى شرح الصمدیه

۶ .الفرائدالبهیه فى شرح الفوائدالصمدیه

۷ . موضح الرشاد فى شرح الارشاد

۸ . رساله فى اغلاط الفیروزآبادى فى القاموس

۹ .التذکره فى الفوائدالنادره

۱۰ .المخلاه

۱۱ .الزهره فى النحو

۱۲ . ملحقاه السلافه

۱۳ . نفثه المصدور

۱۴ . محک القریض

۱۵ . رساله فى المسلسله بالآباء

۱۶ . نعمه الاغان فى عشره الاخوان

۱۷ . ریاض السالکین فى شرح صحیفه سید الساجدین(علیه السلام)

۱۸ .الکلم الطیب والغیث الصیب

۱۹ . دیوان شعر اختر خاموش ادیب بزرگ سده یازدهم علاوه بر شیخ جعفر بن کمال الدین بحرانى، شیخ على بن فخرالدین محمد بن شیخ حسن بن شهید ثانى، پدر گرانقدرش سید نظام الدین احمد و دیگر استادان روزگار از پژوهشگر بزرگ دریاى دانشهاى اهل بیت(علیه السلام) علامه محمد باقر مجلسى نیز اجازه روایت داشت.

او در سالهاى تدریس شاگردان بسیار پرورید ولى دریغ که نام و یاد آن سپید بختان در گذر زمان به تاراج رخدادها رفته، در آور فراموشى مدفون شده است. آنچه مى توان در این فرصت باز گفت نام سه تن از کامروایانى است که اجازه بازگویى شنیده ها و نگاشته هاى سید ادیبان حجاز را دریافت داشته اند :

۱. علامه گرانمایه حضرت شیخ محمد باقر مجلسى گردآورنده مجموعه نفیس بحار الانوار

۲. دانشور ارجمند حضرت شیخ باقر بن موسى محمد حسین مکى

۳. دانشمند وارسته حضرت سید محمد حسین خاتون آبادى اصفهانی دریغ ناگفته پیداست دانشورى که در روزهاى سخت حیدرآباد و لاهور از پژوهش باز نایستاد در روزهاى آسودگى شیراز نمى توانست از این کردار پسندیده دست بردارد.

او هم چنان تحقیق مى کرد و مى نوشت تا گرانبهاترین مجموعه لغت عرب را پدید آورد والبته در این کار نیز چون همه اقداماتش به موفقیتى سترگ دست یافت. کتاب پرارج «الطراز الاول فیما علیه من لغه العرب المعمول»[۴۰] نشانه روش پیروزى بزرگ آفتاب بى غروب شیراز در روزگار کهن سالى و ناتوانى است. ادیب گرانمایه مدرسه منصوریه در این اثر گران پایه استادى و چیرگى خیره کننده اش را هویدا ساخته، در ذیل هر لفظ همه مسائل مربوط به آن، حتى ترانه ها و داستانها را نیز به زیور نگارش آراسته است.

[۴۱]بى تردید پایان این اثر شگرف مى توانست پایان گسترده ترین پژوهشهاى انسان در موضوع لغت عرب به شمار آید ولى دریغ چرخ چنین نمى پسندید. بیمارى بر پیکرش پنجه افکند و سرانجام دیدگان پرفروغش در یکى از غمبارترین روزهاى سال ۱۱۲۰ ق. براى همیشه بسته شد. استادان، دانشجویان و مؤمنان شهر پیکر گرانبهاترین گوهر دریاى ادب و هنر را تا حرم حضرت احمد بن موسى(علیه السلام)شاهچراغ همراهى کردند و در آن حریم پاک کنار آرامگاه سید ماجد بحرانى به خاک سپردند.[۴۲

پی نوشت:

[۱]. فوائدالرضویه، شیخ عباس قمى، ص ۲۷۰.

[۲]. ریحانه الادب، محمد على مدرس، چاپ سوم، ج ۲، ص ۹۱.

[۳]. سلافه العصر فى محاسن الشعراء بکل مصر، سید على خان مدنى،المکتبه المرتضویه لاحیاء الآثارالجعفریه، ص۱۲۴.

[۴]. سبحه المرجان فى آثار هندوستان، چاپ سنگى، ص ۸۶.

[۵]. سلافه العصر فى محاسن الشعراء بکل مصر، سید على خان مدنى،المکتبه المرتضویه لاحیاء الآثارالجعفریه، ص۱۲۵.

[۶]. همان کتاب، ص ۱۳۳ و ۱۳۴، ۲۱۷، ۳۰۲ و ۳۰۳، ۳۰۸، ۴۹۱ و ۴۹۲.

[۷]. سبحه المرجان فى آثار هندوستان، غلامعلى آزاد، چاپ سنگى، ص ۴۶.

[۸]. همان.

[۹]. همان، ص ۸۵.

[۱۰]. سلافه العصر فى محاسن الشعراء بکل مصر، سید على خان مدنى،المکتبه المرتضویه لاحیاء الآثارالجعفریه، ص ۳۲۳ و ۳۲

۱۱].اعیان الشیعه، محسن امین، دارالتعاریف، بیروت، ۱۹۸۳م.، ج۴، ص۱۳۶.

[۱۲]. سلافه العصر فى محاسن الشعراء بکل مصر، سید على خان مدنى،المکتبه المرتضویه لاحیاء الآثارالجعفریه، ص ۲۵۳ و ۲۵۴ و ۳۵۹.

[۱۳]. اعیان الشیعه، محسن امین، دارالتعاریف، بیروت، ج ۸، ص ۷۱.

[۱۴]. همان کتاب، ص۷.

[۱۵]. همان، ص ۵۵۴ . ۵۵۶.

[۱۶]. همان، ص۷.

[۱۷].الحدائق الندیه فى شرح الصمدیه، سید على خان مدنى، چاپ سنگى، ص۵۸۳.

[۱۸]. همان.

[۱۹]. سلافه العصر . . .، ص۱۹۳ و ۱۹۴.

[۲۰]. همان، ص ۵۵۹.

[۲۱]. سبحه المرجان . . .، ص ۸۶.

[۲۲]. همان.

[۲۳]. مستدرک الوسائل، میرزا حسین نورى، چاپ سنگى، مکتبه الاسلامیه، ج۳، ص۳۸۶.

[۲۴].الدرجات الرفیعه فى طبقات الشیعه، سید على خان مدنى، مکتبه الحیدریه، نجف ۱۳۸۱ق.، مقدمه صادق بحرالعلوم، ص۴

[۲۵].همان.

۲۶]. سبحه المرجان . . .، ص ۸۷.

[۲۷]. انوارالربیع فى انواع البدیع، سید على خان مدنى، ص ۸۵.

[۲۸]. فوائدالرضویه، ص ۲۷۱.

[۲۹].الدرجات الرفیعه . . .، مقدمه بحرالعلوم، ص۴.

[۳۰]. ریاض السالکین فى . . .، چاپ اول، نشر جامعه مدرسین قم، ۱۴۰۹ ق.، مقدمه ناشر، ص۱۸.

[۳۱]. همان، ج۷، ص۴۴۷.

[۳۲].الدرجات الرفیعه …، مقدمه بحرالعلوم، ص۴.

[۳۳]. ریاض السالکین . . .، ج ۱، ص ۴۰.

[۳۴]. فوائدالرضویه، ص ۲۷۰.

[۳۵]. سبحه المرجان . . .، ص ۸۶.

[۳۶]. همان، ص ۸۶.

[۳۷]. اعیان الشیعه، ص ۳۸۶.

[۳۸]. ریاض السالکین، مقدمه مؤلف، ص ۴۶ . ۴۹.

[۳۹]. فوائدالرضویه، ص ۲۷۰.

[۴۰].الدرجات الرفیعه…، مقدمه بحرالعلوم، ص۶.

[۴۱]. اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۱۵۲.

[۴۲]. شیخ عباس قمى، سفینه البحار و مدینه الحکم و الآثار، ج۲، ص۲۴۶، نشر سنایى، تهران ۱۳۶۳.

فواید و آثار زکات

چکیده

زکات دارای فوائد متنوع و متعدد اس. اگر انسان به فوائد علم پیدا کند و آثار آن در زندگی خود بچشد، با علاقه و اشتیاق زکات اموال خود را به فقرا خواهند پرداخت. این فوائد شامل فوائد مادی و معنوی است. خداوند زکات را برای مصالح و منافع جامعه و زکات دهنده تشریع نموده است و نه تنها کسی از پرداخت زکات اموالش کم نمی شود بلکه باعث ازدیاد و برکت آن می گردد.  

 

 

آثار و فوائد زکات در چند مورد زیر مورد اشاره قرار می گیرد:

۱. پیش گیری از جلوه های دردناک عذاب اخروی:

در تفسیر عیاشی از امام باقر (علیه السلام) آمده است که آن بزرگوار فرمود: «شخصی که زکات مال خود را نپردازد خداوند مال او را به طوقهایی از آتش مبدل می سازد و سپس به او خطاب می شود: “همان طور که در دنیا حاضر نبودی به هیچ قیمتی آنها را از خود جدا کنی اکنون نیز آنها را به گردن خویش بیاویز”!»(۱)

قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): «…ثمّ انّ الزّکوه جعلت مع الصّلوه قربانا لا هل الاسلام فمن اءعطاها طیّب النفس بها فانّها تجعل له کفّاره و من النار حجابا و وقایه»

از امام باقر (علیه السلام) سؤال کردم که مراد از «سیطوقون مابخلوا به یوم القیامه» چیست؟ حضرت فرمود: «هر انسانی که از پرداخت زکات خودداری نماید، خداوند در روز جزا برای او یک افعی (اژدها) از جنس آتش قرار می دهد که بر گردن او مانند طوقی آویخته می شود و همواره از گوشت بدن او تغذیه می کند تا آن شخص از حسابرسی آن صحنه فارغ شود.»(۲)

حضرت علی(علیه السلام) می فرماید: «هر کس زکات را به میل و رغبت و خوش دلی ادا نماید، برای او کفاره و پوشاننده گناهان و مانع و نگاهدارنده از آتش دوزخ است…»

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود: «زکات، گناهان را از بین می برد»

حضرت رضا(علیه السلام) می فرماید: «خارج کردن خمس اموال، سبب پاک شدن از گناهان بوده و ذخیره روز بی چیزی شماست.»

امام پنجم  (علیه السلام) فرمود: «خدای متعال در روز قیامت انسانهایی را از قبر برمی انگیزد در حالی که دستهای آنان بر گردنهایشان گره خورده است به گونه ای که توانایی برداشتن هیچ چیز سبک را نیز ندارند، همراه آنان فرشتگانی هستند که پیوسته آنها را سرزنش نموده و می گویند: “اینها کسانی هستند که از مال بسیاری که خداوند به آنها ارزانی داشته بود حق خدا را نپرداختند”.»(۳)

۲. جلب رحمت و عطوفت فراگیر الهی:

در برخی احادیث آمده که خداوند بر خود لازم نموده کسانی که حق او را در اموال خود نپرداخته اند مشمول رحمت بی نهایت خویش قرار ندهد.(۴)

در روایات زیادی می خوانیم.«الزکوه تزید فی الرزق» زکات روزی انسان را زیاد می کند.(۵)

امام صادق (علیه السلام) فرمود: «محبوب ترین فرد نزد خداوند، سخاوتمندترین آنان است و سخاوتمندترین مردم کسی است که زکات مال خود را بدهد و از آنچه خداوند در مال او واجب نموده است، در مورد مؤمنان بخل نکند.»(۶)

۳. پیش گیری از طوفان غضب و خشم الهی:

در بعضی احادیث آمده است که دهندگان زکات از غضب ذلت آمیز خداوند در امان بوده و این کار شایسته آنان زبانه های خشم خداوند را در ساحل آرامش و خاموشی فرو می نشاند.(۷)

قال على (علیه السلام): «اللّه اللّه فى الزکوه فانّها تطفئ غضب ربّکم»؛ «خدا را خدا را (در نظر داشته باشید) در پرداخت زکات زیرا زکات دادن خشم الهى را خاموش مى کند».

حضرت علی(علیه السلام) می فرماید: «خدا را خدا را درباره زکات که همانا زکات غضب پروردگارتان را فرو می نشاند.»

و از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) نیز آن را نقل می نماید: «الزّکاه تُذهبُ الذُّنُوب»(۸)

۴. پیش گیری از کفر، شرک و سلب ایمان:

در احادیث بسیاری وارد شده که تارک زکات مرتکب کفر به خدای متعال گردیده و از او سلب ایمان و ارزش می شود.(۹)

به عنوان نمونه به این حدیث توجه کنید:

نبی اکرم صلی الله علیه و آله در یکی از وصیتهای خود به حضرت امیر (علیه السلام) فرمودند: «ای علی! ده گروه از امت من به خدای بزرگ کفر ورزیده اند.»

آنگاه یکی از آن ده گروه را ترک کنندگان زکات نام برده و سپس فرمود: «ای علی! کسی که ذره ای از زکات اموالش را نپردازد مؤمن نیست و در درگاه الهی دارای ارزش نمی باشد.»(۱۰)

۵ . پیش گیری از اظهار ندامت و تقاضای فرصتی مجدد در هنگام حسابرسی:

امام صادق (علیه السلام) در این زمینه می فرماید: «کسی که زکات اموال خود را نپردازد هنگام مرگ آرزوی بازگشت به دنیا را می کند و این همان معنای کلام الهی است که “اذا جاء أحدهم الموت قال رب ارجعون لعلی اعمل صالحا فیما ترکت … »

شخصی به امام صادق (علیه السلام) گفت: برادرم از دنیا رفته است و زکات زیادی به عهده اش بود، من آنها را پرداخت کردم، امام فرمود: «با این عمل مشکل او بر طرف می شود.»(۱۱)

۶ . برکت در اموال :

قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله: «اذا اردت ان یثرى اللّه مالک فزّکه»؛ «هرگاه اراده کردى خداوند ثروت تو را زیاد نماید زکات آن را بپرداز.»

 و از سوی دیگر با این عمل شایسته خود، برکات الهی را به سوی اموال خویش سرازیر می سازد.(۱۲)

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) می فرماید: «بیماران خود را با صدقه مداوا کنید و اموالتان را با زکات نگهداری نمائید.»

امام رضا(علیه السلام) می فرماید: «علت زکات به جهت…مصون ساختن و نگهداشتن دارایی ثروتمندان است.»

و حضرت علی(علیه السلام) می فرماید: «ایمان خود را با صدقه، سیاست و حفظ نمایید و دارایی هایتان را با زکات دادن در پناه درآورید و گرفتاریهای پی در پی را با دعا و درخواست دور نمایید.»

امام کاظم (علیه السلام) فرمود: «اموال خود را از طریق زکات بیمه کنید.»؛ «حصّنوا اموالکم بالزکاه»(۱۳)

برکت مال، در ادای زکات است. خداوند زکات را به جهت رشد و زیادشدن روزی، واجب گردانیده است. پرداخت خمس، کلید رزق شماست.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) می فرماید: «اگر بخواهی خداوند مالت را زیاد کند، آن را پاک کن(و زکاتش را بده) و چون خواستی خداوند بدنت را صحیح و سالم نگاه دارد، صدقه زیاد بده.»

 و حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «خداوند زکات را واجب کرده تا سبب رزق باشد.»

و حضرت علی(علیه السلام) به کمیل که یکی از یارانش بود فرمود:«ای کمیل!برکت،در مال کسی است که زکات بپردازد، نسبت به مومنان ایثار داشته باشد و به خویشاوندان نیکی رساند»(۱۴)

پی نوشتها

    (۱).تفسیر نمونه، ج ۳، ص ۱۹۰ و ۱۹۱

    (۲). ثواب الاعمال، ص ۵۲۹، ح ۱.

    (۳).ثواب الاعمال، ص ۵۲۹، ح ۲

    (۴).وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۴ و ۵، ح ۶.

    (۵).جامع الاحادیث، ج ۹، ص ۵۲ و ۶۹.

    (۶).جامع الاحادیث، ج ۹ ص ۶۵.

    (۷).بحار، ج ۹۳، ص ۲۰، ح ۴۴ و ص ۲۷، ح ۵۷ و ص ۱۵، ح ۳۱.

    (۸).بحارالانوار، ج ۷۹، ص ۲۳۴.

    (۹).وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۱۸ . ۲۰، احادیث ۱ . ۹؛ بحار، ج ۹۳، ص ۲۹ و ص ۱۱، ح ۱۲.

    (۱۰).وسائل الشیعه، ج ۶، ص ۱۸ و ۱۹ و ص ۱۱، ح ۱۲.

    (۱۱). جامع الاحادیث، ج ۹، ص ۲۲۳.

    (۱۲). مجمع البیان، ج ۱، ص ۹۷؛ بحار، ج ۹۳، ص ۵.

    (۱۳). جامع الاحادیث، ج ۹، ص ۴۹.

    (۱۴). تحف العقول،سخنان چهارده معصوم(علیهم السلام) ابو محمد حرانی، ص۲۵۸.

پرتوى از سيره و سيماى سالار شهيدان(عليه السلام)

ميلاد با بركت حضرت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام)، دومين فرزند امام على و فاطمه زهرا (عليهما السلام) بنا بر مشهور، روز سوم شعبان سال چهارم هجرى در مدينه بوده است. پس از ولادت، پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) نام وى را حسين گذاشت، آن گاه او را بوسيد و گريست و فرمود: تو را مصيبتى عظيم در پيش است، خداوندا! كشنده او را لعنت كن! آن حضرت به مصباح الهدى و سفينة النجاة و سيدالشهداء و ابو عبدالله معروف است.

شدت علاقه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به حسين (عليه السلام) به قدرى بود كه كوچك ترين ناراحتى او را نمى توانست تحمل كند و بيشتر اوقات خود آن حضرت متصدى غذا دادن و علم و ادب آموختن او بود و در نگهدارى و پرورش او سعى بليغ مى فرمود. روزى پيامبر از در خانه فاطمه (عليها السلام) مى گذشت، صداى گريه حسين را شنيد، وارد خانه شد و به دخترش فرمود: مگر نمى دانى كه گريه حسين در من چقدر مؤثر است، آن گاه طفل را بوسيد و گفت:

خداوندا! من اين كودك را دوست دارم تو نيز او را دوست بدار.[1]

حديث معروف حسين منى و أنا من حسين، أحب الله من أحب حسينا، حسين سبط من الأسباط؛ يعنى: حسين از من است و من از حسينم، خداوند دوست دارد كسى را كه حسين را دوست مى دارد، حسين سبطى از اسباط است. مورد قبول شيعه و سنى است .[2]

حسين بن على (عليه السلام) مدت شش سال دوران كودكى اش را با پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله) سپرى كرد و پس از رحلت آن بزرگوار، مدت سى سال در كنار پدرش على (عليه السلام) به سر برد و در همه حوادث پر تلاطم دوران آن حضرت حضورى پر تلاش داشت. پس از شهادت امير مؤمنان (عليه السلام) ده سال تمام همراه و همگام با برادر عزيزش امام حسن (عليه السلام) زندگى كرد و پس از شهادت برادر در سال 50 هجرى، به مدت ده سال، به ارزيابى حوادث زمان پرداخت و بارها به معاويه اعتراض شديد كرد و پس از مرگ او در برابر حكومت يزيد، شجاعانه ايستادگى نمود و از بيعت با او خوددارى كرد، تا اينكه در محرم سال 61 هجرى به همراه گروهى از بستگان و ياران باوفايش، در سرزمين كربلا به شهادت رسيد.

حسين بن على (عليه السلام) نمونه كامل يك انسان برجسته و متشخص و نام او در اذهان، همراه با شجاعت و ظلم ستيزى و جوش و خروش بر ضد هر گونه ستم و تبعيض است. در دوران پنج ساله حكومت پدر با او همكارى مى كرد و پس از آن حضرت در كنار برادرش حسن (عليه السلام) ياور، مددكار و مشاور او بود و همواره در پى آن بود تا چاره اى براى بهبود اوضاع آنان بينديشد و نفحه حياتى در كالبد آنان بدمد. در چنان شرايطى، امام حسين (عليه السلام) ديد كه مردم برادرش امام حسن (عليه السلام) را تنها گذاشته و تبليغات سوء معاويه آنان را از مبانى مكتبى دور ساخته و جذب دربار بنى اميه نموده است.

امام احساس كرد كه براى به حركت در آوردن امت، ديگر خطابه و سخنرانى حماسى كافى نيست، بلكه بايد اراده شكست خورده امت را به پذيرش فداكارى وادارد و آنان را بر ضد باطل بشوراند تا زمينه تحقق حق را فراهم سازد و در اين راه، طرحى نو دراندازد و با فداكارى و از جان گذشتگى خود و ياران باوفاى خويش براى حال و آينده معيارى ارزشمند و ثابت بر جاى نهد.

هدف قيام

هدف قيام امام حسين (عليه السلام) را به آسانى و بدون تكلف مى توان از سخنان آن حضرت استنباط كرد. آنگاه كه امام (عليه السلام) بر اثر تهاجم عمال حكومت ناچار شد از مدينه خارج گردد، در ضمن نوشته اى، هدف حركت خود را چنين شرح داد:

1 – انى لم أخرج أشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى أمة جدى، أريد أن آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر و أسير بسيرة جدى و أبى على بن أبى طالب .[3]

بى گمان، من از روى خود خواهى و سرمستى و يا براى فساد و ستمگرى قيام نكردم، من فقط براى اصلاح در امت جدم از وطن خارج شدم. مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيره و روش جدم و پدرم على بن ابى طالب عمل كنم.

در اين سخن چند نكته مهم، شايان توجه است:

1 – اصلاح امت،

2 – امر به معروف و نهى از منكر،

3 – تحقق سيره و روش پيامبر و على (عليهما السلام).

2 – آن حضرت در مقام ديگرى فرموده است:

أللهم انك تعلم ما كان منا تنافسا فى سلطان ولا التماسا من فضول الحطام ولكن لنرد المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك ويأمن المظلومون من عبادك و يعمل بفرائضك و سننك و أحكامك .[4]

بار خدايا! تو مى دانى كه آنچه از ما اظهار شده براى رقابت در قدرت و دستيابى به كالاى دنيا نبوده، بلكه هدف ما اين است كه نشانه هاى دينت را به جاى خود برگردانيم و بلادت را اصلاح نماييم، تا ستمديدگان از بندگانت امنيت يابند و به واجبات و سنتها و دستورهاى دينت عمل شود.

در اين سخن هم چند نكته قابل توجه است:

1 – برگرداندن نشانه و علائم دين به جاى اصلى خود،

2 – اصلاحات در همه شهرها،

3 – ايجاد امنيت براى مردم،

4 – فراهم ساختن زمينه عمل به واجبات و مستحبات و احكام الهى.

3 – در برخورد با سپاه حر بن يزيد رياحى فرمود: أيها الناس فانكم ان تتقوا الله و تعرفوا الحق لأهله يكن أرضى لله و نحن أهل البيت أولى بولاية هذا الأمر من هؤلاء المدعين ما ليس لهم والسائرين فيكم بالجور والعدوان.[5]

اى مردم! اگر شما از خدا بترسيد و حق را براى اهلش بشناسيد، اين كار بهتر موجب خشنودى خداوند خواهد بود. و ما اهل بيت، به ولايت و رهبرى، از اين مدعيان نالايق و عاملان جور و تجاوز، شايسته تريم.

4 – و نيز در مقام ديگر فرمود: انا أحق بذلك الحق المستحق علينا ممن تولاه .[6]؛ ما اهل بيت به حكومت و زمامدارى – نسبت به كسانى كه آن را تصرف كرده اند – سزاوارتريم.

از اين دو بخش از سخن امام (عليه السلام) نيز به وضوح استفاده مى شود كه آن حضرت خود را شايسته رهبرى و زمامدارى بر مردم مى داند، نه يزيد فاسد و دستگاه جائر او را. بنابراين، هدف امام حسين (عليه السلام) در اين قيام، تحقق كامل حق بوده است. امورى كه آن حضرت به عنوان فلسفه قيامش به آنها اشاره مى كند، از قبيل: اصلاح امت، امر به معروف و نهى از منكر، تحقق سيره پيامبر و على، برگرداندن علائم و نشانه هاى دين به جاى خود، اصلاحات در شهرها، امنيت اجتماعى، فراهم ساختن زمينه اجراى احكام، همه و همه اين امور، زمانى قابل تحقق و اجراست كه ولايت و حكومت در مجرا و مسير اصلى اش قرار گيرد و به دست امام (عليه السلام) بيفتد؛ لذا فرمود: ما اهل بيت شايسته اين مقاميم نه متصرفان متجاوز و جائر.

پس هدف نهايى آن حضرت، تشكيل حكومت اسلامى بر اساس سيره پيامبر و على بوده است؛ كه در پرتو آن، احكام الهى اجرا مى شود، و نشانه هاى دين آشكار، و شهرها اصلاح، و امنيت پابرجا، و امر به معروف و نهى از منكر انجام، و سيره و سنت پيامبر و على متحقق، و در نتيجه كار امت اصلاح مى گردد.

نكته شايان توجه اينكه تلاش خالصانه براى تشكيل حكومت اسلامى كه منبع و منشأ تمام خيرات و بركات است – و شعبه مهم ولايت على و آل على (عليه السلام) هم كه همان قبول حاكميت و پذيرش تفسير آنان از دين است – غير از حكومت شاهنشاهى و سلطنت استبدادى و رياست جويى و كشور گشايى بر اساس هواهاى نفسانى است، كه منشأ تمام مفاسد و شرور است.

نتايج قيام حسينى

1 – بى اعتبار ساختن قدرت مطلقه بنى اميه: درهم شكستن اركان مخوف دين سالارى ساختگى اموى كه دين را ابزار دستيابى سلطه خود بر مردم نموده بودند، و رسوا ساختن حاكمان تبهكار بنى اميه كه پيوسته در صدد احياى نظام جاهلى بودند، نخستين جلوه هاى قيام حسينى است.

2 – بيدار كردن وجدانهاى خفته: شهادت فجيع امام حسين (عليه السلام) در كربلا موجى شديد از احساس گناه در وجدان مسلمانانى كه او را يارى نكردند برانگيخت.

اين احساس گناه دو جنبه داشت: از يك طرف آنها را وادار مى ساخت كه گناهى را كه مرتكب شده اند با كفاره بشويند و از طرف ديگر به كسانى كه آنها را به ارتكاب چنين گناهى واداشته بودند، كينه و نفرت بورزند. به طورى كه انگيزه قيام توابين، كفاره يارى نكردن امام حسين (عليه السلام)، و انتقام گرفتن از امويان بود. گويى مقدر چنين بود كه آتش اين احساس گناه، پيوسته برافروخته ماند و انگيزه انتقام از بنى اميه در هر فرصت به انقلاب و قيام بر ضد ستمگران منتهى گردد.

3 – ارائه اخلاق جديد: قيام امام حسين (عليه السلام) موجب آن گرديد كه در جامعه، نوعى اخلاق بلند نظرانه پديد آيد. امام (عليه السلام) و فرزندان و يارانش در قيام بر ضد بنى اميه، اخلاق عالى اسلامى را با همه صفات و خصوصيات آن نشان دادند. آنان اين اخلاق را بر زبان نياوردند، بلكه با خون خود آن را مسجل ساختند.

مردم عادى قبايل عادت كرده بودند كه دين و وجدان خود را به بهايى اندك بفروشند و در برابر ستمكاران، گردن خم كنند تا از عطاهاى آنان بهره مند شوند! هدف مسلمانان عادى همان زندگى روزمره شخصى بود و تنها به زندگانى خويش مى انديشيدند. در آنان، دردهاى اجتماعى تأثيرى نداشت، آرى،

از درد سخن گفتن و از درد شنيدن       با مردم بى درد ندانى كه چه دردى است!

تنها كوشش آنان اين بود كه دسترنج خويش را حفظ كنند و به توجيهات رهبران رام باشند كه مبادا نامشان از فهرست حقوق بگيران حذف شود! لذا در مقابل جور و ستمى كه مى ديدند، خاموشى مى گزيدند و تمام تلاش آنان اين بود كه مفاخر قبيله اى خود را بازگو كنند و سنتهاى جاهلى خويش را زنده سازند.

اما اصحاب حسين (عليه السلام) مردمى ديگر بودند كه در سرنوشت خويش با امام همراه شدند و با اينكه داراى زن و فرزند بودند و از بيت المال هم حقوقى دريافت مى نمودند و زندگانى نسبتا راحتى داشتند و مى توانستند از لذتهاى حيات برخوردار گردند، از همه اينها چشم پوشيدند و براى نثار جان در راه حسين (عليه السلام) با ستمگران به ستيز برخاستند. براى بيشتر مسلمانان آن روز، اين نكته بسى جالب بود كه يك انسان بين زندگانى زبونانه و مرگ شرافتمندانه، مرگ با عزت را بر زندگى با ذلت ترجيح دهد. براى مردم اين نمونه اى عالى و شگفت انگيز بود. چنان خصلتى وجدان هر مسلمانى را تكان مى داد و او را از خواب سنگين راحت طلبى و منفعت جويى بيدار مى كرد تا زندگى اسلامى شكلى ديگر گيرد؛ و تحولى نوين پذيرد؛ شكلى كه سالها پيش از قيام حسين (عليه السلام) از ميان رفته بود.

قيام امام حسين (عليه السلام) پس از ديرى خاموشى، از نو موجب برانگيختن روح مبارزه جويى گرديد و اين چنين قيام حسينى و كربلاى خونين او، همه سدهاى روحى و اجتماعى را كه مانع قيام و انقلاب مى شد، در هم فرو ريخت.

قيام حسين (عليه السلام) به مردم اين درس را آموخت كه به آنان بگويد: تسليم نشويد، انسانيت خود را به معاويه نگذاريد، با اهريمن بجنگيد، و همه چيز را در راه تحقق آرمانهاى اسلام محمدى (صلى الله عليه وآله) فدا سازيد.

قيام حسينى در وجدان گروه بسيارى از مردم، اين انديشه را برانگيخت كه با حمايت نكردن از حسين (عليه السلام) مرتكب گناه شده اند و بايد كفاره بپردازند، و كفاره آن جز مبارزه با حاكمان جور و ريشه كن نمودن بنياد فاسد استبداد، چيز ديگرى نيست.

اين گونه پس از نهضت حسينى (عليه السلام)، در مكتب، روح انقلاب دميده شد و مردم در انتظار رهبرى قاطع بودند، و هرگاه پيشگام ظلم ستيزى را مى يافتند بر ضد حكومت بنى اميه دست به انقلاب مى زدند. در همه اين انقلاب ها، شعار انقلابيون، خونخواهى حسين (عليه السلام) بود. انقلاب توابين، انقلاب مردم مدينه، قيام مختار ثقفى در سال 66 هجرى و انقلاب زيد بن على بن حسين (عليه السلام) در سال 122 هجرى، نمونه هايى از ستم ستيزى است كه همه آنها ريشه در حركت و قيام بى نظير حسينى (عليه السلام) دارد.

در اين انقلابها مسلمانان پيوسته به دنبال آزادى و عدالت بودند – كه حاكمان آن را خفه كرده بودند – و تمام اين تحركات به بركت تحرك و قيام حسينى بود. و اين گونه حسين (عليه السلام) درس حريت و آزادگى و استقلال و ظلم ستيزى را تا دامنه قيامت به همه انسانها آموخت .[7]

سخنان حضرت ابى عبدالله الحسين، بهترين معرف هدف والاى آن حضرت است، از سرتاسر كلمات حضرتش نداى انسان دوستى، آزادگى و مقاومت در برابر ستم حاكمان زر و زور و تزوير به گوش مى رسد.

از ميان كلمات قدسى آن حضرت، چهل حديث برگزيده تقديم شيفتگان آن امام همام و خوانندگان جوياى حق و حقيقت مى شود.

روى عن أبى عبدالله الحسين (عليه السلام):

1- پند امام به عالمان

أيتها العصابة بالعلم مشهورة و بالخير مذكورة و بالنصيحة معروفة و بالله فى أنفس الناس مهابة، يهابكم الشريف، و يكرمكم الضعيف و يؤثركم من لافضل لكم عليه و لا يد لكم عنده، تشفعون فى الحوائج اذا امتنعت من طلابها، و تمشون فى الطريق بهيبة الملوك و كرامه الأكابر… فأما حق الضعفاء فضيعتم و أما حقكم بزعمكم فطلبتم أنتم تتمنون على الله جنته و مجاورة رسله و أمانا من عذابه ؟![8]

حضرت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام) خطاب به عالمان بى عمل و تاركان امر به معروف و نهى از منكر فرموده اند: اى گروه نيرومندى كه به دانش مشهور و به نيكى مذكور و به خيرخواهى معروف و با نام خدا و مذهب در نفوس مردم، با مهابت جلوه گريد! شريف، از شما حساب مى برد و ضعيف، شما را گرامى مى دارد، و كسانى كه بر آنها برترى و حقى نداريد، شما را بر خود ترجيح مى دهند، شما وسيله حوائجى هستيد كه بر خواستارانش ممتنع است، و به هيبت پادشاهان و كرامت بزرگان در راه گام بر مى داريد…!

و اما حق ضعيفان را ضايع كرديد! و حق خود را كه به گمانتان شايسته آنيد طلب نموديد…! و با اين حال آرزوى بهشت الهى را داريد و همجوارى پيامبران و امان از عذابش را در سر مى پرورانيد!

2 – اصلاح امت، نه قدرت طلبى

أللهم انك تعلم ما كان منا تنافسا فى سلطان و لا التماسا من فضول الحطام و لكن لنرد المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك و يأمن المظلومون من عبادك و يعمل بفرائضك و سننك و أحكامك .[9]

درباره فلسفه قيامش فرمود: بار خدايا! تو مى دانى كه آنچه از ما اظهار شده براى رقابت در قدرت و دستيابى به كالاى دنيا نيست؛ بلكه هدف ما اين است كه نشانه هاى دينت را به جاى خود برگردانيم و بلادت را اصلاح نماييم تا ستمديدگان از بندگانت امنيت يابند و به واجبات و سنتها و دستورهاى دينت عمل شود.

3 – بهداشت جسم و خودسازى

أوصيكم بتقوى الله و أحذركم أيامه… فبادروا بصحة الأجسام فى مدة الأعمار… فاياك أن تكون ممن يخاف على العباد من ذنوبهم و يأمن العقوبة من ذنبه .[10]

اى مردم! شما را به تقواى الهى سفارش مى كنم و از (گناه كردن) در ايامش برحذر مى دارم… در مدت عمر به سلامت و تندرستى جسم پيشى گيريد… و از كسانى مباشيد كه بر گناه بندگان بيم دارند و خود از عقوبت گناه خويش آسوده خاطرند!

4 – اقسام جهاد

ألجهاد على أربعة أوجه: فجهادان فرض، و جهاد سنة لا يقام الا مع فرض و جهاد سنة، فأما أحد الفرضين فجهاد الرجل نفسه عن معاصى الله – و هو من أعظم الجهاد – و مجاهدة الذين يلونكم من الكفار فرض. و أما الجهاد الذى هو سنة لايقام الا مع فرض، فان مجاهدة العدو فرض على جميع الأمة، لو تركوا الجهاد لاتاهم العذاب، و هو من عذاب الأمة و هو سنة على الامام، وحده أن يأتى العدو مع الأمة فيجاهدهم.

و أما الجهاد الذى هو سنة فكل سنة أقامة الرجل و جاهد فى اقامتها و بلوغها و احيائها، فالعمل و السعى فيها من أفضل الأعمال لأنها احياء سنة، و قد قال رسول الله (صلى الله عليه وآله): من سن سنة حسنة فله أجرها و أجر من عمل بها الى يوم القيمة من غير أن ينقص من أجورهم شيئا.[11]

جهاد بر چهار گونه است: دو تاى آن واجب است، و جهاد ديگر مستحبى است كه جز با واجب برپاداشته نشود، و چهارمى جهاد مستحبى محض است. اما آن دوتايى كه واجب است، يكى جهاد شخص با نفس خود در مقابل معصيتهاى الهى است، كه بزرگ ترين جهاد است، و ديگرى جهاد با كفارى است كه هم مرز با شمايند كه واجب است. و اما جهادى كه مستحب است و جز با واجب برپا نشود، جهاد با دشمن است، كه واجب بر همه امت است، و اگر آن را ترك كنند عذاب بر آنان فرود آيد و اين عذاب شامل حال همه امت گردد و چنين جهادى بر امام مستحب است و حد آن اين است كه امام با امت به سراغ دشمن روند و با آنها جهاد كنند.

و اما جهادى كه مستحب محض است، عبارت از هر سنتى است كه شخص آن را برپا مى دارد و در برپايى و اجرا و زنده كردن آن تلاش مى كند. بنابراين، هر نوع كار و كوشش در اقامه آن از بهترين اعمال خواهد بود، زيرا كه آن زنده نمودن سنت است و پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) فرموده است: هركه سنت و روش نيكويى را به وجود آورد همچون پاداش كسى كه به آن عمل كرده پاداش دارد و همچنين از پاداش كسانى كه تا روز قيامت بدان عمل نمايند بهره مند خواهد شد، بى آنكه از پاداش عاملانش چيزى كاسته شود.

5 – تباهى دنيا

ان هذه الدنيا قد تغيرت و تنكرت و أدبر معروفها، فلم يبق منها الآ صبابة كصبابة الاناء و خسيس عيش كالمرعى الوبيل، ألا ترون أن الحق لا يعمل به و أن الباطل لا يتناهى عنه، لير غب المؤمن فى لقاء الله محقا، فانى لا أرى الموت الا سعادة و لا الحياة مع الظالمين الا برما، ان الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على ألسنتهم يحوطونه مادرت معائشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون .[12]

امام حسين (عليه السلام) در هنگام سفر به كربلا فرمود: بى گمان اين دنيا ديگر گونه و ناشناس شده و معروفش پشت كرده، و از آن جز نمى كه بر ته كاسه اى باقى مانده و زندگى اى پست، همچون چراگاه تباه، چيزى باقى نمانده است. آيا نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و از باطل نهى نمى گردد؟ در چنين وضعى مؤمن به لقاى خدا سزاوار است. و من مرگ را جز سعادت، و زندگى با ظالمان را جز هلاكت نمى بينم. به راستى كه مردم بنده دنيا هستند و دين بر سر زبان آنهاست و مادام كه براى معيشت آنها باشد پيرامون آن اند، و وقتى به بلا آزموده شوند، دينداران اندكند.

6 – نعمت ناخوش انجام

ألاستدراج من الله سبحانه لعبده أن يسبغ عليه النعم و يسلبه الشكر.[13]

غافلگير كردن بنده از جانب خداوند به اين شكل است كه به او نعمت فراوان دهد و توفيق شكرگزارى را از او بگيرد.

7 – عبادت تاجران، عابدان و آزادگان

ان قوما عبد والله رغبة فتلك عبادة التجار و ان قوما عبدوالله رهبة فتلك عبادة العبيد، و ان قوما عبدوا الله شكرا فتلك عبادة الأحرار و هى أفضل العبادة.[14]

همانا گروهى خدا را از روى ميل و رغبت (به بهشت) عبادت مى كنند كه اين عبادت تاجران است، و گروهى خدا را از روى ترس (از دوزخ) مى پرستند و اين عبادت بندگان است، و گروهى خدا را از روى شكر (و شايستگى پرستش) عبادت مى كنند و اين عبادت آزادگان است كه بهترين عبادت است.

8 – پرهيز از ستمكارى

و قال لابنه على بن الحسين (عليه السلام): أى بنى! اياك و ظلم من لا يجد عليك ناصرا الا الله جل و عز.[15]

امام حسين (عليه السلام) به فرزندش امام سجاد (عليه السلام) فرمود: فرزند عزيزم! بر حذر باش از ستم كردن به كسى كه جز خداوند عزيز و جليل ياورى ندارد.

9 – از چه كسى حاجت بخواهيم؟

لا ترفع حاجتك الا الى أحد ثلاثة: الى ذى دين، أو مروة، أو حسب .[16]

جز به يكى از سه نفر حاجت مبر: به ديندار، يا جوانمرد، يا كسى كه اصالت خانوادگى داشته باشد.

10 – نشانه هاى مقبول و نامقبول انسانها

من دلائل علامات القبول: ألجلوس الى أهل العقول، و من علامات أسباب الجهل المماراة لغير أهل الكفر، و من دلائل العالم انتقاده لحديثه و علمه بحقائق فنون النظر.[17]

از دلائل نشانه هاى قبول، همنشينى با خردمندان، و از نشانه هاى موجبات نادانى، مجادله با مسلمانان است، و از نشانه هاى دانا اين است كه سخن خود را نقادى مى كند و به حقايق فنون نظر، داناست.

11 – نشانه هاى مؤمن

ان المؤمن اتخذ الله عصمته و قوله مرآته، فمرة ينظر فى نعت المؤمنين و تارة ينظر فى وصف المتجبرين، فهو منه فى لطائف و من نفسه فى تعارف و من فطنته فى يقين و من قدسه على تمكين .[18]

بى گمان، مؤمن، خدا را نگهدار خود گرفته و گفتارش را آينه خود، يك بار در وصف مؤمنان مى نگرد و بار ديگر در وصف زورگويان، او از اين جهت نكته سنج و دقيق است و اندازه و قدر خود را مى شناسد و از هوش خود به مقام يقين مى رسد و به پاكى خود استوار است.

12 – بخل ورزى در سلام

ألبخيل من بخل بالسلام .[19]

 بخيل كسى است كه به سلام كردن بخل ورزد.

13 – نتيجه پيروى از گناهكار

من حاول امرأ بمعصية الله كان أفوت لما يرجو و أسرع لما يحذر.[20]

كسى كه با نافرمانى خدا گرد كسى گردد، آنچه را بدان اميد بسته از دست دهد و به چيزى كه از آن گريزان بوده گرفتار آيد.

14 – احترام به ذريه زهرا (عليه السلام)

والله لا أعطى الدنية من نفسى أبدا و لتلقين فاطمة أباها شاكية ما لقيت ذريتها أمته و لا يدخل الجنة أحد أذاها فى ذريتها.[21]

به خدا قسم، من هرگز زير باز پستى و ذلت نخواهم رفت و در روز قيامت، فاطمه زهرا پدرش را ملاقات خواهد كرد، در حالى كه از آزارى كه فرزندانش از امت پيامبر (صلى الله عليه وآله) ديده اند به پدر خويش شكايت خواهد برد، و كسى كه ذريه فاطمه را آزار دهد داخل بهشت نخواهد شد.

15 – فلسفه قيام

انى لم أخرج أشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى أمة جدى (صلى الله عليه وآله) أريد أن آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر و أسير بسيرة جدى و أبى على بن أبى طالب .[22]

بى گمان، من از روى خودخواهى و سرمستى و يا براى فساد و ستمگرى قيام نكردم، بلكه قيام من براى اصلاح در امت جدم مى باشد، مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيره و روش جدم و پدرم على بن ابى طالب عمل كنم.

16 – ما اهل بيت شايسته حكومتيم

انا أحق بذلك الحق المستحق علينا ممن تولاه .[23]

ما اهل بيت به حكومت و زمامدارى – نسبت به كسانى كه آن را تصرف كرده اند – سزاوارتريم.

17 – امام كيست؟

فلعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب و الآخذ بالقسط و الدائن بالحق و الحابس نفسه على ذات الله .[24]

به جان خودم سوگند، امام و پيشوا نيست، مگر كسى كه به قرآن عمل كند و راه قسط و عدل را پيش گيرد و تابع حق باشد و خود را در راه رضاى خدا وقف سازد.

18 – اهل بيت شايستگان حكومت

أيها الناس فانكم ان تتقوا الله و تعرفوا الحق لأهله يكن أرضى لله و نحن أهل البيت أولى بولاية هذا الأمر من هؤلاء المدعين ما ليس لهم و السائرين فيكم بالجور و العدوان .[25]

اى مردم! اگر شما از خدا بترسيد و حق را براى اهلش بشناسيد، اين كار بهتر موجب خشنودى خداوند خواهد بود و ما اهل بيت، به ولايت و رهبرى، از اين مدعيان نالايق و عاملان جور و تجاوز، شايسته تريم.

19 – قيام در مقابل ظالم

أيها الناس ان رسول الله (صلى الله عليه وآله) قال: من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله ناكثا لعهدالله مخالفا لسنة رسول الله يعمل فى عباد الله بالاثم و العدوان فلم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا على الله أن يدخله مدخله .[26]

هان اى مردم! پيامبر خدا فرموده است: كسى كه زمامدارى ستمگر را ببيند كه حرام خدا را حلال مى سازد و عهدش را مى شكند و با سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله) مخالفت مى ورزد و در ميان بندگان خدا بر اساس گناه و تجاوز عمل مى كند، ولى در مقابل او با عمل يا گفتار، اظهار مخالفت ننمايد، بر خداوند است كه او را با همان ظالم در جهنم اندازد.

20 – خشنودى خالق، ملاك رستگارى

لا أفلح قوم اشتروا مرضات المخلوق بسخط الخالق .[27]

رستگارى مباد مردمى كه خشنودى مخلوق را در مقابل غضب خلق خريدند.

21 – بهترين ياران

انى لا أعلم أصحابا أولى و لا خيرا من أصحابى و لا أهل بيت أبر و لا أوصل من أهل بيتى فجزاكم الله جميعا خيرا.[28]

در شب عاشورا فرمود: من اصحاب و يارانى را بهتر از ياران خود نديده ام و اهل بيت و خاندانى بهتر و باوفاتر از اهل بيت خود سراغ ندارم، خداوند به همه شما جزاى خير دهد.

22 – آزمودگان استوار امام (عليه السلام)

و الله لقد بلوتهم فما وجدت فهيم الا الأقعس يستأنسون بالمنية دونى استيناس الطفل الى محالب أمه .[29]

درباره اصحاب خود فرمود:

به خدا قسم آنان را آزمودم، دلاور و استوارشان ديدم، به كشته شدن در ركاب من چنان مشتاق اند كه طفل شيرخوار به پستان مادرش!

23 – بهترين سخن تسلى بخش

ان أهل الأرض يموتون و أهل السماء لا يبقون و أن كل شى ء هالك الا وجه الله الذى خلق الأرض بقدرته و يبعث الخلق فيعودون و هو فرد وحده .[30]

در مقابل تسلى به خواهر بزرگوارش فرمود:

اهل زمين مى ميرند و اهل آسمان باقى نمى مانند و همه چيز رو به فناست، جز ذات پروردگار كه زمين را به قدرتش آفريده، و خلق را برانگيزاند و همه به سوى او باز مى گردند، و او تنهاى يگانه است.

24 – شكيبايى، پل پيروزى

صبرا يا بنى الكرام فما الموت الا قنطرة تعبر بكم عن البؤس و الضراء الى الجنان الواسعة و النعم الدائمة.[31]

به اصحاب رزمنده خود در روز عاشورا فرمود:

اى بزرگ زادگان! صبر و شكيبايى ورزيد كه مرگ چيزى جز يك پل نيست كه شما را از سختى و رنج عبور داده به بهشت پهناور و نعمتهاى هميشگى آن مى رساند.

25 – فرجام دنيا

عباد الله اتقوا الله و كونوا من الدنيا على حذر فان الدنيا لو بقيت على أحد أو بقى عليها لكانت الأنبياء أحق بالبقاء و أولى بالرضا و أرضى بالقضاء غير أن الله خلق الدنيا للفناء فجديدها بال و نعيمها مضمحل و سرورها مكفهر و المنزل تلعة و الدار قلعة. فتزودوا فان خير الزاد التقوى و اتقوا الله لعلكم تفلحون .[32]

بندگان خدا! از خدا بترسيد و از دنيا بر حذر باشيد كه اگر بنا بود همه دنيا به يك نفر داده شود و يا يك فرد براى هميشه در دنيا بماند، پيامبران براى بقا سزاوارتر بودند و جلب خشنودى آنان بهتر و چنين حكمى خوش آيندتر بود، ولى هرگز! زيرا خداوند دنيا را براى فانى شدن خلق نموده كه تازه هايش كهنه و نعمتهايش زايل خواهد شد و سرور و شادى اش به غم و اندوه مبدل خواهد گرديد، منزلى پست و خانه اى موقت است، پس براى آخرت خود، توشه اى برگيريد. و بهترين توشه آخرت تقواست، از خدا بترسيد، شايد كه رستگار شويد.

26 – مقاومت مردانه

لا والله لا أعطيهم بيدى اعطاء الذليل و لا أفر منهم فرار العبيد.[33]

نه به خدا سوگند، نه دست ذلت در دست آنان مى گذارم و نه مانند بردگان از صحنه جنگ در برابرشان فرار مى كنم.

27 – آثار غذاى حرام

ويلكم ما عليكم أن تنصتوا الى فتسمعوا قولى و انما أدعوكم الى سبيل الرشاد فمن أطاعنى كان من المرشدين و من عصانى كان من المهلكين و كلكم عاص لأمرى غير مستمع لقولى قد انخزلت عطياتكم من الحرام و ملئت بطونكم من الحرام فطبع الله على قلوبكم .[34]

در روز عاشورا خطاب به سپاه ظلم فرمود:

واى بر شما چرا ساكت نمى شويد، تا گفتارم را بشنويد؟ همانا من شما را به راه هدايت و رستگارى فرا مى خوانم، هر كس از من پيروى كند سعادتمند است و هر كس نافرمانى ام كند از هلاك شدگان است، شما همگى نافرمانى ام مى كنيد و به سخنم گوش نمى دهيد، آرى، در اثر هداياى حرامى كه به شما رسيده و در اثر غذاهاى حرامى كه شكمهايتان از آنها انباشته شده، خداوند اين چنين بر دلهاى شما مهر زده است!

28 – هيهات كه زير بار ذلت روم!

ألا ان الدعى بن الدعى قدر كز بين اثنتين بين السلة و الذلة و هيهات منا الذلة يأبى الله لنا ذلك و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و أنوف حمية و نفوس آبية من أن نؤثر طاعة اللئام على مصارع الكرام .[35]

آگاه باشيد! كه فرومايه، فرزند فرومايه، مرا در بين دو راهى شمشير و ذلت قرار داده است و هيهات كه ما زير ذلت برويم، زيرا خدا و پيامبرش و مؤمنان از اينكه ما ذلت را بپذيريم دريغ دارند، دامنهاى پاك مادران و مغزهاى با غيرت و نفوس با شرافت پدران، روا نمى دارند كه اطاعت افراد لئيم و پست را بر قتلگاه كريمان و نيك منشان مقدم بداريم.

29 – خشم الهى بر يهود، مجوس و دشمن اهل بيت (عليه السلام)

اشتد غضب الله على اليهود اذ جعلوا له ولدا و اشتد غضبه على النصارى اذ جعلوه ثالث ثلاثه و اشتد غضبه على المجوس اذ عبدوا الشمس و القمر دونه و اشتد غضبه على قوم اتفقت كلمتهم على قتل ابن بنت نبيهم .[36]

خشم خداوند بر يهود آنگاه شدت گرفت كه براى او فرزندى قرار دادند، و خشمش بر نصارى وقتى شدت يافت كه براى او قائل به خدايان سه گانه شدند، و غضبش بر مجوس آنگاه سخت شد كه به جاى او آفتاب و ماه را پرستيدند، و خشمش بر قوم ديگرى آنگاه شدت يافت كه بر كشتن پسر دختر پيامبرشان هماهنگ گرديدند.

30 – اگر دين نداريد، لااقل آزاد باشيد

يا شيعة آل أبى سفيان ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا أحرارا فى دنياكم و ارجعوا الى أحسابكم ان كنتم عربا كما تزعمون .[37]

اى پيروان خاندان ابوسفيان! اگر دين نداريد و از روز قيامت نمى ترسيد لااقل در زندگى دنياتان آزاد مرد باشيد، و اگر خود را عرب مى پنداريد به نياكان خود بينديشيد.

31 – پيشى گيرنده در آشتى

أيما اثنين جرى بينهما كلام فطلب أحدهما رضا الآخر كان سابقه الى الجنة.[38]

هر يك از دو نفرى كه ميان آنها نزاعى واقع شود و يكى از آن دو رضايت ديگرى را بجويد، سبقت گيرنده، اهل بهشت خواهد بود.

32 – ثواب سلام

للسلام سبعون حسنة تسع و ستون للمبتدء و واحدة للراد.[39]

سلام كردن هفتاد حسنه دارد، شصت و نه حسنه از آن سلام كننده و يكى از آن جواب دهنده است.

33 – رضاى خدا، نه هواى مردم

من طلب رضا الله بسخط الناس كفاه الله أمور الناس، و من طلب رضا الناس بسخط الله و كله الله الى الناس .[40]

هر كس رضاى خدا را به غضب مردم بجويد، خدا او را از كارهاى مردم كفايت مى كند، و هر كس خشنودى مردم را به غضب خدا بجويد، خدا او را به مردم واگذارد.

34 – ويژگيهاى حضرت مهدى (عليه السلام)

تعرفون المهدى بالسكينة و الوقار و بمعرفة الحلال و بحاجة الناس اليه و لا يحتاج الى أحد.[41]

درباره حضرت مهدى (عليه السلام) فرموده:

شما مردم، آن حضرت را به داشتن آرامش و متانت و به شناخت حلال و حرام و به رو آوردن مردم به او و بى نيازى او از مردم مى شناسيد.

35 – رؤياى دنيا

و اعلموا أن الدنيا حلوها و مرها حلم و الانتباه فى الآخرة.[42]

بدانيد كه دنيا شيرينى و تلخى اش رؤيايى بيش نيست، و آگاهى و بيدارى واقعى در آخرت است.

36 – پرهيز از كلام پست و سبك

لا تقولوا بألسنتكم ما ينقص عن قدركم .[43]

چيزى به زبانتان نياوريد كه از ارزش شما بكاهد.

37 – جاودانگى در مرگ با عزت

ليس الموت فى سبيل العز الا حياة خالدة و ليست الحياة مع الذل الا الموت الذى لا حياة معه .[44]

مرگ در راه عزت جز زندگى جاويد نيست، و زندگى با ذلت جز مرگى كه با آن زندگى نباشد نيست.

38 – حرمت حيله و نيرنگ

و الخدع عندنا أهل البيت محرم .[45]

حيله و نيرنگ نزد ما اهل بيت حرام است.

39 – مرگ، پديده گريبانگير

خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيد الفتاة و ما أولهنى الى أسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف .[46]

قبل از حركت از مكه به سوى عراق در ميان جمعى از بنى هاشم فرمود:

مرگ گردنگير فرزندان آدم است؛ همچون گردن بند بر گردن دختر جوان، و من مشتاق ديدن گذشتگانم هستم، مانند اشتياقى كه يعقوب به ديدن يوسف داشت.

40 – انديشه پايان كار

فان تكن الدنيا تعد نفيسة       فدار ثواب الله أعلى و أنبل

و ان تكن الأموال للترك جمعها            فما بال متروك به المرء يبخل

و ان تكن الأرزاق قسما مقسما            فقلة حرص المرء فى الكسب أجمل

و ان تكن الأبدان للموت أنشأت            فقتل امرء بالسيف فى الله أفضل

عليكم سلام الله يا آل أحمد                 فانى أرانى عنكم سوف أرحل [47]

در مسير حركت به جانب كوفه فرموده است:

زندگى دنيا گر چه نفيس و پربهاست،

ولى پاداش خدا در جهان ديگر بالاتر و پربهاتر است.

و اگر سرانجام جمع آورى مال و ثروت، ترك نمودن آن است.

پس نبايد آدمى براى بخل ورزد.

و اگر روزيهاى بندگان، تقسيم و مقدر شده است،

پس كمى حرص آدمى در كسب، زيباتر.

و اگر بدنها براى مرگ آفريده شده است،

پس كشته شدن مرد در راه خدا چه بهتر.

درود بر شما اى خاندان پيامبر،

كه من به زودى از ميان شما كوچ خواهم كرد.

نویسنده: مسعود شفيعي كيا

پی نوشتها:

[1] . فواصل المهمة، ابن صباغ مالكى، ص 177.

[2] . پرتوى از عظمت حسين، ص 32.

[3] . مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188.

[4] . تحف العقول، ص 239.

[5] . كامل ابن اثير، ج 4، ص 47.

[6] . مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188.

[7] . به كتاب پيشوايان ما نوشته عادل اديب، ترجمه دكتر اسدالله مبشرى رجوع كنيد.

[8] . تحت العقول، ص 237.

[9] . تحف العقول، ص 239.

[10] . همان، ص 239.

[11] . تحف العقول، 243.

[12] . تحف العقول، ص 245.

[13] . تحف العقول، ص 246.

[14] . همان، ص 246.

[15] . همان، 46.

[16] . تحف العقول، ص 247.

[17] . همان، ص 247 – 248.

[18] . تحف العقول، ص 248.

[19] . همان، ص 248.

[20] . همان، ص 248.

[21] . لهوف سيدبن طاوس، ص 23.

[22] . مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188.

[23] . تاريخ طبرى، ج 7، ص 240.

[24] . كامل ابن اثير، ج 3، ص 267.

[25] . همان، ج 4، ص 47.

[26] . همان، ج 4، ص 304.

[27] . همان، ج 1 ص 239.

[28] . تاريخ طبرى، ج 7، ص 322.

[29] . مقتل مقرم، ص 262.

[30] . مقتل خوارزمى، ج 1، ص 327.

[31] . بالغه الحسين، ص 190.

[32] . مقتل خوارزمى، ح 1، ص 253.

[33] . انساب الاشراف، ج 3، ص 188.

[34] . سخنان حسين‏بن على از مدينه تا كربلا، ص 232.

[35] . پيشين، ص 236.

[36] . لهوف، ص 44، چاپ رضى.

[37] . مقتل خوارزمى، ج 2، ص 33.

[38] . محجة البيضاء ج 4، ص 228.

[39] . تحف العقول، ص 248.

[40] . مشكات الانوار طبرسى، ص 86.

[41] . يوم الخلاص، ص 52.

[42] . نهج الشهادة، ص 169.

[43] . جلاء العيون، ج 2، ص 205.

[44] . ادب الحسين و حماسته، ص 159.

[45] . ناسخ التواريخ، زندگانى امام حسين، ج 2، ص 158.

[46] . لهوف، ص 26، چاپ نجف.

[47] . مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 95.