خزاعی

نوشته‌ها

آمنه بنت شرید (همسر عمرو بن حمق)

 آمنه دختر شرید و همسر عمرو بن حمق خزاعی بود.(۱) او یکی از شیرزنانی است که در فصاحت و بلاغت شهرت داشت و به جرم علاقه به امیرالمؤمنین علیه‏السلام در کوفه دستگیر و به دربار معاویه فرستاده شد و مدت دو سال در سیاه چال‏های شام زندانی گردید تا آن که شوهرش- عمرو بن حمق – کشته شد و سر بُریده او را به دربار معاویه آوردند.(۲)معاویه برای آزمایش آمنه، دستور داد سر بریده شوهرش را به زندان ببرند و زمانی که آمنه بیدار است آن را در دامنش بگذارند. از آن جا که آمنه از اوضاع بیرون بی ‏اطلاع بود ناگهان شی‏ء سنگینی در دامنش انداخته شد، چون دقت کرد دید سر بریده شوهرش «عمرو بن حمق»است، مدتی بر خود لرزید و از حال رفت، وقتی به هوش آمد به رسم زنان مصیبت دیده عرب، دست روی سر گذاشت و ناله ‏ای جانسوزسر داد و گفت: «وا مصیبتا! از خواری دنیا و از ظلم سلطان.سپس خطاب به مأمور زندان گفت: برو نزد معاویه و در گفتن این مطالب کوتاهی نکن و بگو ای معاویه! خدا فرزندانت را یتیم و خانه‏ات راویران و خانواده ‏ات را به وحشت اندازد و هرگز تو را نیامرزد.(۳)مأمورزندان، سخنان آمنه را برای معاویه بازگو کرد، وی از شنیدن نفرین‏ های آمنه سخت ناراحت شد و دستور احضار آمنه را داد و به او گفت:ای دشمن خدا، آیا تو چنین در حق ما نفرین کرده ‏ای؟آمنه گفت: بله من این کار را کرده‏ام، نه انکار می‏ کنم و نه پوزش می‏طلبم و نه دست برمی‏ دارم؛ به جان خودم قسم! اگر تلاش در نفرین مؤثر است،تمام تلاش خودم را کرده‏ام و بدان که حق در پی مردان خداست و همیشه خداوند در کمین توست تا تو را کیفری سخت دهد.گفت:از کشور من (شام) خارج شو تا دیگر تو را نبینم و صدایت رانشنوم! آمنه بلافاصله گفت: ای معاویه به زودی خواهم رفت، زیراشام مورد علاقه من نیست و در آن، روز خوشی ندیده و خبر خوشی نشنیده‏ ام و جز رنج چیز دیگری نصیبم نشده است. شام وطن من نیست و در آن فامیل و عشیره‏ای ندارم، در این شام ویران، بدهی ‏هایم سنگین شده و دیدگانم به هیچ امری روشن نشده است، بنابراین ای معاویه مطمئن باش از اینجا می‏ روم و هرگز برنمی‏ گردم و هر جا که باشم از تو به بدی یادمی ‏کنم.آمنه چون خواست خارج شود، معاویه با دست اشاره کرد که برو. آمنه گفت: آری معاویه با دست اشاره می ‏کند که بروم، ولی از ترسِ پاسخ تند من،زبانش را حرکت نمی‏ دهد، ای معاویه بدان اگر من هم سکوت کنم،فردای قیامت شوهرم «عمرو بن حمق» با زبانی که از شمشیربرنده ‏تر و از افعی گزنده‏ تر است با تو جدال خواهد کرد.آمنه وقتی از شام خارج شد و به شهر حمصّ رسید به مرض طاعون از دنیارفت. معاویه چون از وفات آمنه باخبر شد، مسرور گشت.(۴)

پی نوشت ها:

۱- شرح حال عمرو بن حمق را در همین کتاب ملاحظه فرمایید

۲- اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۶۵

۳- اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۶۵

۴- ر.ک:اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۶۵

منبع : سیداصغر ناظم‏ زاده قمی؛ اصحاب امام علی؛ ج ۱

عمر و بن حمق خزاعى

ظرف وجودى افراد متفاوت است. این امر سبب شد برخى از اصحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)در پرتو تعلیمات آن حضرت بردیگریاران پیشى گیرند وبه مقام والاترى دست یابند. عمروبن حمق خزاعى یکى از آنها است. ویژگی هاى ارزشى او در این نوشتار نمى گنجد، ولى سعى در آن است که در حد توان به چند بعد آن اشاره شود.

عمرو و قبیله

عمروبن حمق از قبیله خزاعه و در شمار اعراب جنوبى عربستان است. (۱)

اعراب جنوبى را قحطانى، یمنى، حمیرى، عاربه و اصیل مى خوانندو در مقابل، اعراب شمالى را عدنانى، مضرى، مدحرى، مستعربه وناخالص مى نامند. اعراب جنوبى از پیشینه فرهنگى بارزى برخوردارند و تمدن به جاى مانده از آنان نزد صاحب نظران قابل بررسى است. قبیله خزاعه از دیرینه ترین مهاجران جنوب است که به مکه آمد و حدود سیصد سال برآن فرمان راند. (۲)

خزاعه در پیشبرد اسلام نقش فراوان داشته، به گفته مورخان همواره دوستدار پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)بود. (۳)

پس از جنگ احد، قریش تصمیم به بازگشت دوباره و یکسره کردن کار مسلمانان را در سر مى پروراند که با سخنان مردى از قبیله خزاعه از اندیشه خود برگشت و راه مکه پیش گرفت. (۴)

در صلح حدیبیه نیز رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)از یارى خزاعه بسیار بهره بردو از تصمیم گیرى قریش با همکارى آنان خبریافت. (۵)

وابستگان بدین قبیله، پس از پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، دریارى امیرمومنان(ع)چنان پیش رفتند که معاویه به سپاهش گفت: بنى خزاعه دشمن مااست. اگر زنانشان نیز مى توانستند، چون مردانشان با مابه ستیز برمى خاستند و مى جنگیدند. (۶)

تولد و خردسالى

درتاریخ نامى از تولد عمرو بن حمق نیست؛ ولى از آنجا که مورخان مسلمان به اتفاق، شهادت او را سالهاى ۵۱ و ۵۰نگاشته اند، سال تولدش را نیز مى توان در حدود سى سال پیش ازهجرت دانست. در قبایل سرزمین خشک حجاز، «پرورش » در کار شبانه روزى و زندگى دشوار معنا مى یافت. از این رو، شخصیت افراد همواره بادلیرى و پایدارى به رشد مى رسید. دوران کودکى او نیز چون همسالانش با سختى و تلاش گذشت. در هفده سالگى شاهد بعثت، این شگرفترین پیش آمد تاریخ، بود.

روشن نیست چه هنگام عمروبن حمق از وجود پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)و دعوتش آگاه شده و او که در آن روزگار در گروه جوانان نورس قبیله خزاعه جاى داشت. تاچه اندازه در انتخاب مسیر زندگى اش آزاد بوده است.به هرحال آنچه در بستر تاریخ مى یابیم دوستى و همکارى عمروبن حمق و دیگر مردان خزاعه با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)از نخستین روزهاى ظهوراسلام در مدینه است. (۷)

اسلام عمرو

جان پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)به شوق خانه دوست قرار نداشت. تلاش بى سکونش قلب هاى زیادى را به نور خدا پیوند مى داد. همه جاسخن از حماسه بزرگ اسلام بود. هر روز فرد یا گروهى از سرزمین هاى دور و نزدیک به مدینه وارد مى شد و با سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)هدایت مى یافت. به تدریج ذى قعده سال ششم هجرت فرا رسید و همه چیز براى یک حرکت بزرگ مهیا شد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)همراه هزار و ششصدتن از یارانش به سوى مکه حرکت کرد. (۸) و در سرزمین حدیبیه با قریش پیمان صلح ده ساله بست. (۹)

همزمان با این رخداد، عمروبن حمق با بسیارى از جنگ جویان خزاعه به دین اسلام داخل شد. هرچند در گذشته نیز عمروبن حمق ودیگر مردان خزاعه در پیش برد اسلام نقش زیادى داشتند (۱۰) ؛ اما در این تاریخ آن را در فکر و عمل به عنوان آخرین و کامل ترین دین الهى پذیرفتند. (۱۱)

عمرو پس از صلح حدیبیه به مدینه آمد و یار و همراه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)شد. (۱۲)

او حدود پنج سال در مدینه همراه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)بود. در جنگهایى که از آن پس رخ داد، شرکت جست. پیوسته نزد حضرت مى رسید و عاشقانه از چشمه زلال و بى پایان فضلش فیض مى برد. روزى در چهره پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)اثر تشنگى دید. بى درنگ کاسه شیرى آورد وبه دست مبارک آن بزرگوار داد.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)شیر را نوشید و تشنگى اش فرو نشست. ادب و دوستى عمروبن حمق در نظرش نیکو آمد و در باره اش چنین دعا کرد: «اللهم امتعه بشبابه » ؛

خدایا به جوانى اش برکت ده.

در پرتو این دعا، حتى پس از هشتاد سالگى نیز هیچ موى سفیدى در سر و چهره عمرو دیده نمى شد. (۱۳)

عمرو بن حمق پس از رحلت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، مدتى کوتاه در مدینه به سر برد. مدینه دیگر شهر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)نبود. شهرى بود که نواى مظلومیت خاندان وحى از آن به گوش مى رسید. از این رو، براى زندگى به شام رفت. (۱۴) بیشتر مهاجران شام از افرادى بودند که براى پیکار با روم و فتح آن دیار بدانجا رفته، پس از پیروزى ماندگارشده بودند. به نظر مى رسد، عمرو بن حمق نیز در نبرد با روم وگشودن سرزمین شام شرکت داشت. دلش از سکونت در شام آرام نگرفت. زخم تنهایى ولایت ژرفتر از آن بود که با دورى از مدینه آرام گیرد. درد مدینه، بى کسى عترت بود. اما زیستن در شام دردفرمانروایى بنى امیه را نیز برآن مى افزود. سر به فرمان فرزندابوسفیان و رانده شده پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)نهادن با مرام صحابى بودن نمى ساخت. از این رو، راهى عراق شد و در شهر کوفه که در آن روزگار یک اردوگاه نظامى شمرده مى شد. قرار گرفت. (۱۵)

ساکنان کوفه همگى مردمى بودند که براى جنگ با ایران به عراق آمده، در آنجا ماندگار شده بودند. پس شرکت عمروبن حمق درفتوحات عراق نیز دور از ذهن نیست. پس از چندى، به مصر رفت و تاسال ۳۵ هجرى در آنجا اقامت کرد.

بعد اجتماعى

در سال یادشده، انحراف عثمان و دست نشاندگانش به اوج رسید. گرایش شدید عثمان به نزدیکان سبب پنجه افکندن بنى امیه بربیشترپست هاى بلاد اسلام شد. او حکم بن ابى العاص را که از بدترین دشمنان اسلام و رانده شده پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)بود. به مدینه خواند و بادادن جایزه گرامى داشت. عبدالله بن ابى سرح، رانده شده دیگررسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، را نیز به حکومت مصر گمارد. (۱۶)

حکم بن ابى العاص که از اسلام و مسلمانان ناخرسندى بسیارداشت. به بدرفتارى با مسلمانان و مبارزه علنى با دین پرداخت. سرانجام صبر مردم مصر از رفتار کارگزار عثمان پایان یافت وبراى چاره جویى به سوى صحابه برجسته رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)رفتند. عمرو بن حمق خزاعى، عمار بن یاسر و محمد بن ابى بکر در نیکى و گره گشایى،معروفترین صحابه مصر بودند و با علاقه گره از مشکلات مسلمانان مى گشودند. مردم به رهبرى عمروبن حمق، عمار بن یاسر و محمدبن ابى بکر پیش عثمان شکایت بردند. در همان هنگام، مردم کوفه وبصره نیز به اتفاق بزرگان خود براى رفع مشکلات به مدینه آمده بودند. عثمان با راهنمایى امیرمومنان(ع) که آبرومندترین بزرگ مدینه نزد مردم بود. پیمان عدالت بست و ستمدیدگان به شهرهاى خود بازگشتند. آنها در میان راه پیک عثمان را دیدند که ازبیراهه سوى مصر مى رفت. او که فرمان کشتار و دستگیرى رهبران معترض مصر را نزد فرماندار مصر مى برد. به دست مردم افتاد. شاکیان با دیدن آن فرمان بى درنگ به مدینه آمدند و مردم را ازنقض عهد خلیفه آگاه کردند. عمروبن حمق خزاعى از افرادى بود که نامش درنامه عثمان به عنوان یکى از رهبران مردم به چشم مى خورد. وعده هاى فراوان و تهى عثمان، راه میان جیگرى و اعتماد عمومى رابسته بود. على(ع)نیز که روزهاى پیش باگرو نهادن آبروى خود به پیمانهاى عثمان اعتبار مى بخشید. شرمنده از پیمان شکنى هاى پیاپى خلیفه توان بیرون آمدن از خانه نداشت. تصمیم برآن شد تنى چند از بزرگان وخردمندان گروه به نمایندگى از مبارزان شهرها نزد عثمان رفته،او را به کناره گیرى از قدرت راضى سازند. عمروبن حمق خزاعى وعماربن یاسر سرشناس ترین شخصیت هایى بودند که به پیشنهاد مردم براى راهنمایى عثمان نزد او رفتند. (۱۷)

نصایح آنان در دل عثمان که سخت دربند هواى نزدیکانش بود. سودمند واقع نشد. سرانجام باخستگى و ناامیدى بازگشتند و مردم را از نتیجه کارآگاه کردند. مردم که از ستم فرمانروایان وبى اعتنایى آنان به قرآن بسیار ناراحت بوده، از طولانى شدن سفر ودورى از خانواده خسته و ناتوان بودند. باکشته شدن یکى ازمصریان به دست نگهبانان عثمان به درون کاخ یورش بردند. عمروبن حمق خزاعى یکى از چهارصحابه معروفى بود که پیشاپیش انقلابیان برعثمان وارد شد. (۱۸)

ابوهریره و ابودردا(دوتن از صحابه)براى میانجیگرى بین دوسپاه پیش معاویه رفتند و دلیل مخالفتش را پرسیدند. او نیزبهانه دورى خود از دیگر مسلمانان را، ناشناخته بودن قاتلان عثمان شمرد. چون على(ع)از سخن معاویه آگاه شد، فرمود: همه مى دانید که من در آن گیرودار حضور نداشته، قاتلانش را نیزنمى شناسم. هرکس از آنان خبر دارد، بازگوید.

برخى چندتن، از جمله عمروبن حمق را نام بردند. على(ع)در پى آنان فرستاد. چون این خبر در سپاه پیچید، بیست هزار جنگجوى گردآمدند و خطاب به ابوهریره و ابودردا گفتند: روز قتل عثمان همه صحابه و بزرگان مسلمان حاضر بودند و او از تمام کارگزارانش کمک خواست. همگى از یارى اش سرپیچیدند در حالى که عایشه و سران جنگ جمل از برانگیزانندگان اصلى مردم علیه او بودند. هیچ مسلمانى از او خرسند نبود. نه برقانون شریعت مى رفت و نه از ستم پرهیز داشت. کارگزاران او نیز هر روز برستم خود مى افزودند. ابوهریره و ابودردا با شنیدن آن گفتار از جواب ناتوان ماندند؛ خجل و سربه زیر درحالى که از نفوذ معنوى عمروبن حمق خزاعى وامثال او سخت در شگفت بودند، به شهرهاى خود رفتند. (۱۹)

عمرو از بزرگان سپاه امام و از کسانى بود که به پیشنهادیاران آن حضرت «قرار داد حکمیت » را امضاء کرد. آنگاه همراه مالک اشتر نزدیک قرارگاه شام رفت و با صداى بلند به معاویه چنین گفت: اى معاویه! چون خود را ناتوان یافتى به حیله دست یازیدى. آگاه باش، اگر به راه راست نیایى، ما همان جنگجویان دیروزیم و تا یکى از ما زنده باشد، در یارى حقیقت با تو پیکارخواهد کرد. (۲۰)

عمرو در حکومت امیرمومنان(ع)

وى در بیعت با على(ع)پیشگام بود و در همه مراحل یار و همراهش شمرده مى شد. یکى از عرصه هاى حضور عمرو در رکاب على(ع)نبرد جمل بود.

وقتى نصایح حکیمانه على(ع)در دل رهبران جمل جاى نگرفت و جنگ قطعى شد. حضرت على(ع)خطبه اى شورانگیز ایراد کرد و به مناجات پروردگار پرداخت؛ آنگاه به آراستن سپاه دست یازید و عمروبن حمق را برسواران کمین که حساسیتى ویژه داشتند. فرماندهى داد. (۲۱)

دو سپاه در مقابل هم صف کشیدند و اندکى بعد، جنگ با هجوم تیراندازان سپاه جمل آغاز شد. یاران امام یورش آنان را سرکوب کردند و دو باره هردو نیرو درجاى خود ایستادند. صداى شیپور رزم از نبردتن به تن خبر مى داد. اولین جنگجوى سپاه جمل به نام «اسوب بن بخترى » از مردم بصره به میدان آمد و از سپاه امیرمومنان(ع) مبارز خواست. عمروبن حمق خزاعى اولین مبارزسپاه على(ع)بود که به میدان گام نهاد و دلاورانه سرحریف را به یک سوپراند. آنگاه جلو سپاه دشمن ایستاد و هماورد خواست. چون کسى به جنگش نرفت، اسب را برانگیخت و در مقابل سپاه به تاخت و تازپرداخت و فضایل على(ع)را بدین گونه بازگفت:

هذا على قائد نرضى به اخو رسول الله فى اصحابه (۲۲)

این على رهبر شایسته اى است که ازاوخرسندیم و برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)در میان یاران او.

عمرو از پارسایان نامى اسلام بود. از این رو، زاهدان کوفه همواره حمایتش مى کردند. پس از اندکى گروه زیادى از آنان پیرامونش گرد آمدند و او با یارى عابدان برصف دشمن حمله برد. پیشروى او وپراکندگى دشمن همچنان ادامه داشت. تا اینکه شمشیرش شکست. نزد برادرش ریاح بن حمق آمد. ریاح به عمرو گفت: «اى برادر! چه نیکو نبرد کردیم، اگر ان شاءالله پیروزى از آن ما باشد.»

سپاه جمل سخت پایدارى مى کرد و به هررفتارى دست مى زد. على(ع)که بى باکى دشمن را دید. خطاب به یارانش فرمود: «اینان سخت خشمگین هستند و از هیچ کردارى پرهیزندارند. پس شما نیز بادلیرى بجنگید تا آنان را با یارى خداوند درهم شکنید.

در آن هنگام مالک اشتر نخعى، عماربن یاسر و عمروبن حمق خزاعى که پیشاپیش سپاه امام قرار داشتند. بردشمن حمله بردند. جنگ با دلاورى آنان به پایان رسید و سپاه امام پیروز گردید.

عمروبن حمق در نخستین روزآغاز جنگ صفین نیز از جانب امیرمومنان(ع)به فرماندهى قبیله خزاعه منسوب شد. خویشان خود راگردآورد و برسپاه معاویه یورش برد و بسیارى از لشکر شام را به هلاکت رسانید. (۲۴)

جنگ صفین به روزهاى دشوار خود رسیده بود. دو نیرو درحمله هاى خونبار هرروزه ضعیف شده بودند. امام به منظور ایجاد روحیه تازه در میان جنگجویان به بازآرایى سپاه دست یازید. سمت راست را به امام حسین و امام حسین علیهما السلام و مسلم بن عقیل سپرد. محمدبن حنفیه و هاشم بن عتبه بن مرقال را به فرماندهى چپ گمارد. مالک اشتر را در قلب لشکر نهاد و فرماندهى سواران راکه پارتیزانان ویژه آن روز به شمار مى رفتند. به عمروبن حمق خزاعى داد. نیروى امام برسپاه شام یورش برد. هاشم بن مرقال درنبردى سخت به شهادت رسید. عمروبن حمق بسیار ناراحت شد و همراه با سوارانش برسپاه شام حمله برد. دشمن را از پیکر هاشم کنارزده، او را در برگرفت و شعرى به این مضمون خواند: «خدا به ماجزاى نیک دهد که در حمایتش این چنین پاى مى فشاریم و بهترین عزیزانمان را فدا مى کنیم. چه خوش صورتانى دورهاشم گردآمده اند ودر فراق او دل مى سوزانند.»

آنگاه برسپاه معاویه حمله برد؛ چندان جنگید که توان از کف داد و یارانش تن زخمدارش را از میدان بیرون بردند. (۲۵)

یکى از روزها در گرداب جنگ، على(ع)به بسربن ارطات نزدیک شد،بسر راه نجات را در کشف عورت دید و با این نیرنگ از مرگ گریخت. کار بسر که خنده سران معاویه را در پى داشت. بر غلامش گران آمد. غلام بر صف یاران امیرمومنان(ع) حمله برد و به دست مالک اشتر که پیشاپیش سپاه امام ایستاده بود. به هلاکت رسید. دراین هنگام لشکر معاویه بر نیروى امام هجوم برد. عمروبن حمق خزاعى همراه هزار جنگجوى زیر فرمانش به لشکر شام حمله کرد وآنان را عقب راند. جنگ تا غروب آفتاب ادامه یافت و شمار زیادى از افراد معاویه به دست عمرو و مردانش کشته شدند. (۲۶) جنگ به پایان خود نزدیک مى شد. عبدالله بن بدیل خزاعى فرمانده جناح چپ امام،سخت مى جنگید. معاویه که او را تنها دید. بانگ برآورد و سپاه را بر کشتن او فرمان داد. افراد زیادى پیرامونش گردآمدند و اورا به شهادت رساندند. عمروبن حمق از این مرناراحت شده، شعرى خواند و تنها بردشمن حمله برد. او چند تن از جنگجویان معاویه را به هلاکت رساند و با تندرستى نزد امام(ع)بازگشت. (۲۷)

پى نوشت ها:

۱- عقد الفرید، ابن عبد ربه، ج ۳، ص ۳۳۶٫

۲- ترجمه مروج الذهب، مسعودى، ج ۱، ۱؟

۳- المغازى، واقدى، ج ۱، ص ۳۳۹٫

۴- همان.

۵- السیره النبوى، ابن هشام، ج ۳، ص ۳۱۲٫

۶- الفتوح، ابن اعثم کوفى، ص ۶۰۴٫

۷- المغازى، ج ۲، ص ۵۹۲٫

۸- طبقات، ابن سعد، ج ۲، ص ۹۶، سیره ابن هشام، ج ۳، ص ۳۲۴٫

۹- سیره ابن هشام، ج ۴، ص ۲۹۱، طبقات، ج ۳، ص ۹۳٫

۱۰- سیره ابن هشام، ج ۳، ص ۳۲۶، طبقات ج ۲٫ ص ۹۶، تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۵۴٫

۱۱- الاصابه فى تمیز الصحابه ابن حجر عسقلانى، ج ۴، ص ۶۲۴، المعارف، ابن قتیب، ص ۲۹۱، الاستیعاب فى معرفه الاصحاب، ابن عبد البر، ج ۳، ص ۲۵۷٫

۱۲- طبقات، ج ۴، ص ۳۰۴، المعارف، ص ۲۹۱٫

۱۳- الاصابه، ج ۴، ص ۶۲۴، اسد الغابه، ابن اثیر، ج ۴، ص ۲۱۸٫

۱۴- الاستیعاب، ج ۳، ص ۲۵۷٫

۱۵- اسد الغابه، ج ۴، ص ۱۱۷٫

۱۶- مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، ج ۱، ص ۱۱۸، دائره المعارف، محمد حسین حائرى، ج ۱۳، ص ۴۸۹، الغدیر، علامه امینى، ج ۱، ص ۵۹٫

۱۷- تاریخ گزیده، مستوفى، ص ۱۸۷٫

۱۸- الفتوح، ص ۳۸۳، المعارف، ص ۲۹۱، طبقات الکبیر، ج ۴، ص ۳۰۴٫

۱۹- الفتوح، ص ۳۸۳٫

۲۰- همان.

۲۱- اخبار الطوال، ابو حنیفه دینورى، ص ۱۴۵٫

۲۲- اخبار الطوال، ص ۱۵۰، الفتوح، ص ۴۲۵، المناقب، ابن شهر آشوب، ج ۳، ص ۱۸۱٫

۲۳- اخبار الطوال، ص ۱۵۱٫

۲۴- همان، ص ۱۷۱٫

۲۵- همان، ص ۲۵۰ و ۱۹۷٫

۲۶- الفتوح، ص ۵۹۲٫

۲۷- همان، ص ۶۰۵٫

منبع :فرهنگ کوثر – شماره ۳۹

 

قیام توابین(۱)

محمد رضا سماک امانى

آشنایى با رهبران قیام

یکى از راههاى شناخت انقلابها، آگاهى از شخصیت فکرى، فرهنگى و سیاسى رهبران آنهاست. نهضت‏ها از اندیشه‏هاى رهبران خویش متاثر است. تفسیر دین، مکتب و هر عقیده‏اى توسط رهبران جنبش‏ها به رویکرد عملى قیامها مى‏انجامد. تفکرهاى انقلابى هماره در بستر اندیشه‏هاى پیشوایان انقلاب، تغییر و تحول فراوان یافته‏اند و جامعه را متحول ساخته‏اند. کنکاش در زندگینامه رهبران انقلاب از بهترین شیوه‏هاى آشنایى با علل انقلابهاست. قیام توابین نخستین قیام شیعى پس از حادثه کربلاست. رهبران قیام، بویژه رهبر اصلى آن،از چنان جایگاهى برخوردار بودند که بدون شناخت وقعیت‏سیاسى آنها، شناخت قیام توابین میسر نخواهد بود. گرچه درباره قیام توابین تاکنون تحقیق مفصل و در خور تحقق نیافته است، اما اکثر نویسندگان و حتى مورخان قدیمى به دلیل آگاهى اندک از زندگانى رهبران این قیام، آن را انتحار خوانده‏اند. اکثریت قریب به اتفاق این نویسندگان در داورى به نام و نتیجه قیام توجه کرده‏اند. نام قیام برگرفته از آیه‏اى است که قصد خودکشى گروهى پشیمان را به وهم مى‏افکند و نتیجه آن نیز چیزى جز شکست نبود.

رهبران قیام توابین از بزرگان شیعیان کوفه بودند و جایگاه ممتازى در بین قبیله‏هاى خود داشتند. اینک به صورت بسیار فشرده به معرفى آنها مى‏پردازیم. بدیهى است که در معرفى رهبران قیام، قسمت عمده به زندگینامه سلیمان بن صرد خزاعى اختصاص دارد، زیرا وى مرد شماره یک این قیام است.

۱- سلیمان بن صرد خزاعى

قبیله‏« خزاعه‏» از بزرگترین قبایل عراق است که قرنها داراى جایگاهى ممتاز در بین قبایل عرب بود. سد مارب در پى سیل عرم در یمن( ۱۱۵ ق. م.) شکست و مردم جنوب حجاز ناچار به سوى شمال رهسپار شدند. یمنى‏هاى مهاجر در دو شهر بزرگ آن عصر حجاز، یعنى مکه و مدینه اقامت گزیدند و اندک اندک جمعیت و شوکت آنان فزونى یافت تا جایى که سالیان دراز تولیت کعبه را در دوران جاهلیت‏بر عهده داشتند. مردم قبیله خزاعه پیش از فتح مکه، مسلمان شدند و بسیارى از آنها، در جنگهاى پیامبر(ص) علیه کفار جنگیدند. برخى از دلاوران خزاعه از فرماندهان سپاه امام على (ع) نیز بودند. بدیل بن ورقاء خزاعى، در جنگ صفین فرمانده پیاده نظام سپاه امام على (ع) بود. دعبل شاعر اهل بیت و عمرو بن حمق،انقلابى بزرگ که به دست معاویه به شهادت رسید، نیز از قبیله خزاعه‏اند. مردم قبیله خزاعه در جنگهاى حضرت على (ع) علیه ناکثین، مارقین و قاسطین شرکت داشتند.

سلیمان بن صرد نیز از قبیله خزاعه بود. او در سال ۲۸ ه.ق در مکه به دنیا آمد. نامش «یسار» بود و پس از مسلمان شدن، پیامبر (ص) نامش را به «سلیمان‏» تغییر داد. سلیمان در جوانى به اسلام گروید و هنگام هجرت مسلمانان از مکه به مدینه همراه مهاجران بود. کنیه سلیمان (ابو مطرف) بود.

سلیمان بن صرد از اصحاب حضرت محمد (ص)، حضرت على (ع)، امام حسن و امام حسین علیهما السلام بود و ۲۵ حدیث از آنها نقل کرده است. وى در سال ۱۷ ه.ق (شش سال پس از فوت پیامبر (ص)) همراه نخستین گروه مسلمانان مکه را به سوى کوفه ترک کرد و تا آخر عمر در این شهر جدید التاسیس اقامت گزید.

سلیمان بن صرد خزاعى را عابدترین و صالح‏ترین فرد قبیله خزاعه خوانده‏اند. وى داراى جایگاهى ویژه در میان قبیله خزاعه بود. او را برترین فرد خزاعه نامیده‏اند. قبیله خزاعه از او اطاعت مى‏کرد. سلیمان در بین قبیله خود سرورى و ریاست داشت. شیعیان کوفه در رخدادهاى سیاسى به او مراجعه مى‏کردند و هماره خانه‏اش محل تصمیم‏گیرى رهبران شیعیان کوفه در حوادث بزرگ سیاسى بود، تا آنجا که وى را از بزرگان عراق نامیده‏اند.

مسلمانان پس از مرگ عثمان( ۳۵ ه.ق)، حضرت على (ع) را به خلافت‏برگزیدند. سلیمان بن صرد نیز از افرادى بود که با آن حضرت بیعت کرد و به دنبال بیعت او، قبیله خزاعه به جمع هواداران امام على (ع) پیوست. سلیمان بن صرد پیرمردى ۶۳ ساله بود که ریاست قبیله خزاعه را بر عهده داشت. سن زیاد، تجربه فراوان، پیشگامى در پذیرش اسلام، صحابى پیامبر و از مهاجران صدر اسلام بودن و بالاخره زهد او موجب شد تا قبیله خزاعه از او فرمانبرى کند. نظام قبیله‏گرى تنها نظام متمرکز سیاسى آن عصر بود. پیمان رئیس قبیله با یک قبیله به معناى پیمان تمام افراد قبیله بود. بیعت‏سلیمان بن صرد با حضرت على (ع) موجب شد تا مردم قبیله‏اش نیز با آن حضرت بیعت کنند.

سلیمان بن صرد در جنگ صفین، فرمانده جناح راست پیاده نظام سپاه امام على (ع) بود. او پس از نیرنگ عمرو بن عاص در به نیزه زدن قرآنها و اعلام داورى قرآن درباره خلافت امام على (ع) و معاویه که عهد نامه متارکه جنگ نوشته شد. به امام على (ع) عرض کرد:

اى امیر مؤمنان،اگر یاورانى داشتى، هرگز این طومار (عهدنامه) نوشته نمى‏شد. سوگند به خدا، میان نیروها رفتم تا نظر آنها را به جنگ با معاویه- که نظر همه آنان قبل از حکمیت‏بود.- برگردانم ولى جز اندکى، کسى به یارى‏ام نیامد.

امام على (ع) به چهره خسته، عرق کرده، مجروح و خونین سلیمان نگاه کرد و این آیه را تلاوت فرمود:

فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا

بعضى پیمان خود را به آخر رساندند و برخى دیگر در انتظارند و هرگز تغییرى در پیمان خود نداده‏اند.

سپس امام على (ع) به سلیمان بن صرد گفت: سلیمان! تو از افرادى هستى که به انتظار شهادت به سر مى‏برى و هرگز تغییرى در عهد و پیمان خود نمى‏دهى.

سلیمان بن صرد در تمام عمرش مدافع اهل بیت علیهم السلام بود. او در تمام جنگهاى امام على (ع) علیه دشمنان اسلام و ولایت‏حضور داشت. برخى از تاریخ نویسان شرکت‏سلیمان بن صرد در جنگ جمل را رد کرده‏اند. دلیل آنها حدیثى است که در آن، امام على (ع) او را به خاطر شرکت نکردن در جنگ جمل نکوهش کرده است. این نظر به دلایل زیر صحیح نیست:

۱- برخى از کتب معتبر تاریخى مانند طبقات الکبرى و تذکره الخواص تصریح کرده‏اند که سلیمان بن صرد در جنگ جمل حضور داشت.

۲- در کتابهاى تاریخى به شرکت نکردن سلیمان بن صرد در جنگ جمل اشاره نشده است.

۳- بسیارى از مورخان قدیمى،مانند ابن اثیر تصریح مى‏کنند که سلیمان بن صرد در تمام جنگهاى حضرت على (ع) علیه دشمنان آن حضرت،شرکت داشت.

۴- حدیث فوق از نظر سند ضعیف است و شیخ طوسى هم احتمال جعلى بودن آن را داده است.

سلیمان بن صرد در دفاع از خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام لحظه‏اى کوتاهى نکرد. وى بیش از نیم قرن در راه تاسیس و حفظ حکومت اسلامى از جان مایه گذاشت و پس از شهادت امام على (ع) از همکارى با خلفا اجتناب ورزید. او پس از پیامبر (ص) در دوران غصب خلافت نیز از هر گونه تلاش براى استحکام خلافت نامشروع امتناع کرد و لحظه‏اى به خدمت‏خلفا درنیامد.

سلیمان بن صرد از شیعیانى بود که پس از شهادت حضرت على (ع)، در دوران حکومت معاویه روش مبارزه منفى پیش گرفتند. وى در نماز جماعت «مغیره‏»، فرماندار کوفه شرکت نمى‏کرد. معاویه در سال ۴۲ ه. در نامه‏اى که فرماندار کوفه از او مى‏خواست‏سلیمان بن صرد و دیگر بزرگان کوفه را وادار کند تا در نماز جماعتش شرکت کنند. زیرا عدم حضور رهبران قبایل، بویژه رهبران شیعیان و صحابى پیامبر (ص)، در نماز جماعت کارگزار معاویه، به معناى نپذیرفتن خلافت معاویه و نوعى اعتراض به حکومت‏بود. نامه معاویه به فرماندار کوفه گویاى این است که عدم حضور سلیمان بن صرد و برخى از بزرگان شیعه در نماز جماعت فرماندار از جنبه سیاسى براى حکومت مهم بود، زیرا تمام هدف معاویه استحکام حکومتش بود و هر چه این حکومت را خدشه‏دار مى‏ساخت، خطر به شمار مى‏آورد. سلیمان بن صرد به خاطر درک حضور پیامبر (ص) در بین مردم مقامى ارزنده داشت. او از مهاجران صدر اسلام بود و فرماندهى قبیله‏اى بزرگ را نیز برعهده داشت. شرکت نکردن او در نماز فرماندار معاویه، به سرعت در کوفه پخش شد. بیم آن مى‏رفت‏بزرگان قبایل دیگر کوفه نیز با عدم حضور در نماز جماعت فرماندار کوفه نارضایتى خود را از حکومت معاویه اعلام دارند. بنابر این، معاویه به کارگزارش در کوفه دستور داد سلیمان بن صرد و دیگر یاران سرشناس امام على (ع) را به زور در نماز خویش حاضر کند.

سلیمان بن صرد از اصحاب امام حسن (ع) نیز بود. پس از آنکه معاویه صلح نامه خویش با امام حسن (ع) را نقض کرد، سلیمان بن صرد به امام حسن (ع) پیشنهاد کرد که دستور جنگ با معاویه را صادر کند و او را پیشاپیش نیروها براى تصرف کوفه و عزل فرماندار گسیل دارد. امام حسن (ع) به سلیمان فرمود: هدف من از صلح جلوگیرى از خونریزى بود، پس به قضاى الهى خشنود باشید.

۲- مسیب بن نجبه قزارى

وى از پهلوانان عرب، رئیس قبیله و مردى پرهیزکار بود. در جنگ قادسیه(۱۵ ه.) و تمام جنگهاى حضرت على (ع) علیه دشمنان آن حضرت براى اسلام شمشیر زد. مسیب بن نجبه از اصحاب امام على (ع)، امام حسن و امام حسین علیهما السلام بود. او را از بهترین و سرشناس‏ترین شیعیان شمرده‏اند. پدرش از حضرت على (ع) و خودش از امام حسن (ع) حدیث نقل کرده است. مسیب بن نجبه در جریان تجاوز لشکر معاویه به قلمرو سرزمین‏هاى تحت‏حکومت امام على (ع) (۳۹ ه.) از سوى آن حضرت به فرماندهى سپاه انتخاب شد تا به «تیماء» رفته و سربازان اشغالگر معاویه را از آن منطقه اخراج کند.

۳- رفاعه بن شداد بجلى

از اصحاب امام على (ع)، امام حسن و امام حسین علیهما السلام بود و در بین راه سفر حج، همراه مالک اشتر و گروهى دیگر از شیعیان در ربذه بدن مطهر صحابى بزرگ رسول خدا (ص)،ابوذر غفارى را کفن و دفن کرد و بر آن نماز گذارد. رفاعه بن شداد در جنگ صفین، فرمانده قبیله «بجلیه‏» بود و مردم قبیله‏اش را در نبرد با دشمنان امام على (ع) رهبرى کرد. رفاعه در قیام حجر بن عدى از انقلابیان جوان شمرده مى‏شد.

۴- عبد الله بن وال تیمى(تمیمى)

از اصحاب امام على (ع) و امام حسین (ع) بود و از بزرگان شیعیان کوفه به شمار مى‏آمد. او را از پرهیزکاران، زاهدان و فقیهان شیعه شمرده‏اند.

۵- عبد الله بن سعد( بن نفیل) ازدى

از اصحاب امام على (ع)(ص) بود و در زمره برترین شیعیان جاى داشت.

معاویه به پسرش یزید وصیت کرده بود که از چهار نفر از بزرگان عرب،حتمام بیعت‏بگیرد: حسین بن على (ع)، عبد الله بن عمر، عبد الرحمن بن ابوبکر و عبد الله بن زبیر. معاویه به فرزندش گفته بود که تنها این چهار نفر براى حکومت او خطر هستند.

از بین چهار نفر یاد شده، سه نفر جزو فرزندان خلفاى پس از پیامبر (ص) هستند و این نشانگر عمق اعتقاد مردم به وابستگان خلفاى پس از پیامبر (ص) بود. عبد الله بن زبیر نیز فرزند فردى بود که محبوبیتى کمتر از خلفا نزد مردم نداشت.

هنوز خبر مرگ معاویه به حجاز نرسیده بود که بلافاصله نامه‏اى به فرماندار مدینه‏« ولید بن عتبه ابن ابى‏سفیان‏» نوشت و از او خواست تا هر چه زودتر، از آن چهار نفر برایش بیعت‏بستاند. فرماندار مدینه با مروان حکم به مشورت برخاست. مروان به او گفت: عبد الرحمن بن ابى‏بکر و عبد الله عمر خواستار خلافت نیستند ولى سخت مواظب حسین بن على (ع) و عبد الله بن زبیر باش. همین حالا، این دو نفر را به دار الاماره احضار کن و از آنها به زور بیعت‏بخواه و اگر بیعت نکردند، گردنشان را بزن.

سه شب به آخر ماه رجب بود و بنابر قولى شب دوم شعبان، که حدود ۱۲ روز از مرگ معاویه گذشته بود ولى هنوز مردم مکه و مدینه از مرگ او بى‏خبر بودند. امام حسین (ع) در مسجد بود که پیکى از دار الاماره رسید و به حضرت اعلام کرد که باید هر چه سریع‏تر به دار الاماره برود. عبد الله ابن زبیر هم به دار الاماره احضار شد. وى از امام پرسید: چرا این قت‏شب، ما را به دار الاماره احضار کرده‏اند؟! امام (ع) فرمود: فکر مى‏کنم معاویه مرده است و ما را براى بیعت‏با یزید فرا خوانده‏اند.

امام حسین (ع)در حالى که شمارى از اصحابش همراه او بودند، شبانه به سوى دار الاماره حرکت کرد. امام به یارانش فرمود: بیرون دار الاماره، منتظر من باشید. اگر صداى فریاد مرا شنیدید، به داخل دار الاماره بیایید. سپس امام (ع) به داخل دار الاماره رفت.حاکم مدینه نامه یزید را براى امام خواند. امام (ع) گفت:من پنهانى بیعت نمى‏کنم. شخصیتى مثل من باید در میان مردم بیعت کند. ولید سخن امام را پذیرفت و امام به خانه برگشت و همان شب و یا شب بعد، مدینه را به قصد مکه ترک کرد.

هنگامى که خبر هجرت امام حسین (ع) از مدینه به مکه، به کوفه رسید، گروهى از مردم کوفه که در بین آنها بزرگانى چون: حبیب بن مظاهر بودند، در منزل سلیمان بن صرد گرد آمده بودند، سلیمان بن صرد به آنان خبر داد که یزید از امام حسین (ع) خواست که با او بیعت کند ولى امام نپذیرفت و مدینه را به قصد مکه ترک کرد. سلیمان بن صرد سپس به حاضران در خانه گفت: شما پیروان امام حسین (ع) و پدرش هستید. اگر مى‏خواهید او را یارى کنید و با دشمنانش بجنگید، نامه‏اى به او بنویسید و به آن حضرت اعلام کنید که مى‏خواهید با او بیعت کنید و حکومت را به او بسپارید و نعمان بن بشیر، والى کوفه را برکنار کنید.

افرادى که در خانه سلیمان بن صرد گرد آمده بودند، از سران شیعیان کوفه بودند و آنها همگى اعلام کردند که حاضرند با امام حسین (ع) بیعت کنند و با دشمن او بجنگند. سپس نامه‏اى به امام حسین (ع) نوشتند. متن نامه شیعیان کوفه:

بسم الله الرحمن الرحیم

به: حسین بن على علیه السلام.

از: سلیمان بن صرد خزاعى، مسیب بن نجبه، رفاعه بن شداد، حبیب بن مظاهر و دیگر شیعیان وى، مؤمنان و مسلمانان کوفه.

درود خدا بر تو باد! حمد خداوند را که دشمن ظالم شما را نابود کرد، دشمنى که به این امت‏ستم کرد و خلافت را به ناحق گرفت و خوبان امت را کشت، دشمنى که بیت المال را به ثروتمندان و ستمکاران بخشید. لعنت‏خدا بر او باد!

اکنون ما امام و رهبر نداریم. به کوفه بیا. شاید خداوند به خاطر تو، ما را نسبت‏به حق دلالت کند، نعمان بن بشیر در قصر حکومت است. ما به نماز جمعه او نمى‏رویم. اگر خبر یابیم که نزد ما خواهى آمد، او را از کوفه بیرون مى‏کنیم. ان شاء الله

سلام و رحمت‏خداوند بر تو باد.

این نامه توسط دو پیک که یکى از آنها عبد الله بن وال، از رهبران قیام توابین بود، به مکه، خدمت امام حسین (ع) رسید.

در همان روز، پنجاه نامه دیگر از بزرگان کوفه که در هر نامه امضاى چند نفر وجود داشت، به خدمت امام حسین (ع) رسید. دو روز بعد، حدود صد و پنجاه نامه دیگر توسط قیس بن مسهر صیداوى و سه پیک دیگر به مکه رسید. درباره تعداد نامه‏هاى مردم کوفه ارقام مختلفى ذکر شده است، حتى شمار افرادى که از امام حسین (ع) دعوت کرده بودند تا به کوفه بیاید، صد هزار نفر نیز آمده است.

از نحوه ارسال نامه‏ها بر مى‏آید که دعوت مردم کوفه، یک حرکت‏خودجوش سیاسى بود و در این میان نباید از تبلیغات رهبران قیام توابین و سران یاران دیگر حضرت على (ع)، امام حسن و امام حسین (ع) که در کوفه مى‏زیستند، غفلت کرد. برخى از سران شیعیان کوفه که در تشویق مردم کوفه به دعوت از امام حسین (ع) تلاش فراوانى کردند، جزو اصحاب امام حسین (ع) در کربلا نیز بودند که به درجه شهادت نایل آمدند.

از مضمون نامه‏هاى کوفیان برمى‏آید که آنها خواستار تغییر حکومت کوفه بودند. شیعیان کوفه از امام حسین خواسته بودند تا به کوفه بیاید و حکومت اسلامى را تاسیس نماید. شیعیان کوفه در نامه‏هاى خود به امام حسین (ع) عرض کرده بودند که آنها مى‏خواهند یزید را از خلافت‏خلع کنند و آن حضرت را به خلافت‏برگزینند.

شیعیان کوفه در نامه‏هاى خود از ظلم و ستم زمامداران حکومت معاویه و سرپیچى آنان از عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) شکایت کرده بودند. کوفیان در نامه‏هاى خود نوشته بودند که آن حضرت سزاوارتر به خلافت است نسبت‏به یزید و پدرش که خلافت را غصب کردند. آنان از شراب خورى، قمار بازى و دیگر مفاسد یزید یاد کرده بودند.

امام حسین (ع) در پاسخ به نامه‏هاى مردم کوفه نوشت:

بسم الله الرحمن الرحیم

از حسین بن على (ع) به دوستان و شیعیان او در کوفه و به هر کسى که این نامه به او مى‏رسد.

سلام بر شما باد! نامه‏هاى شما به من رسید و دانستم که دوست دارید پیش شما بیایم. اکنون برادر و پسر عمو و شخص مورد اعتماد خود از خاندانم، مسلم بن عقیل را به سوى شما مى‏فرستم تا پس از آن که از تمام حوادث آگاه شد، براى من نامه بنویسد که اگر همان طور که از نامه‏هاى شما و سخنان شما برمى‏آید، باشد به خواست‏خدا،به زودى پیش شما خواهم آمد.

و السلام.

مسلم بن عقیل در پانزدهم رمضان از مکه به سمت کوفه حرکت کرد و در پنجم شوال به کوفه رسید. مسلم بن عقیل حدود چهل روز در کوفه بود.شیعیان کوفه،گروه گروه به نزد او مى‏آمدند و بیعت‏خود با امام حسین (ع) را به اطلاع او مى‏رساندند. مسلم بن عقیل پس از اطلاع از نظر مردم- بویژه بزرگان کوفه- نامه‏اى براى امام حسین (ع) نوشت و به آن حضرت عرض کرد که مردم کوفه در عهد و پیمان خود استوارند و آن حضرت هر چه سریعتر به کوفه بیاید.

بیشتر مردم کوفه با مسلم، به نمایندگى از امام حسین (ع) بیعت کرده بودند،. اما هنگامى که یزید فرماندار کوفه را عوض کرد و عبید الله ابن زیاد را به فرماندارى کوفه گماشت، ورق برگشت.

عبید الله سال‏ها فرماندار کوفه بود و مردم با جنایات او آشنا بودند. عبید الله بن زیاد حاکم بصره بود و با حفظ سمت، به فرماندارى کوفه انتصاب شده بود. عبید الله ابن زیاد، به محض ورود به کوفه به مسجد رفت و در سخنرانى براى مردم، آنان را از عواقب مخالفت‏با یزید و بیعت‏با امام حسین (ع) ترساند. عبید الله ابن زیاد با فراخوانى اشراف کوفه به قصر و تهدید و تطمیع آنان، نظر مساعدشان را بر بیعت‏با یزید جلب کرد و از آنها خواست تا مردم قبیله خود را از مخالفت‏با یزید و بیعت‏با امام حسین (ع) برحذر دارند.اشراف کوفه شایعه کردند که لشکرى گران از شام در راه است و هر لحظه ممکن است وارد کوفه شود و به قلع و قمع مخالفان یزید بپردازد. شمارى از سران شیعیان توسط ماموران حکومت زندانى شدند. هانى بن عروه، از سران دعوت کنندگان امام حسین (ع) به کوفه، دستگیر و به شهادت رسید. سرانجام هم مسلم بن عقیل دستگیر و به شهادت رسید. بسیارى از شیعیان کوفه پنهان شده بودند تا بتوانند در سیاهى شب از کوفه خارج شوند و خود را به کاروان امام حسین (ع) که در راه کوفه بود، برسانند.

نگهبانان حکومت راه‏هاى ورودى و خروجى کوفه را تحت نظر داشتند و بدین خاطر تنها سى نفر از آنان توانستند مخفیانه از کوفه خارج شوند و در صبح عاشورا خود را به کربلا برسانند و در رکاب امام حسین (ع) به شهادت برسند، افرادى چون مسلم بن عوسجه و حبیب بن مظاهر.

سلیمان بن صرد خزاعى و برخى از رهبران شیعیان کوفه نیز جزو دستگیر شدگان بودند. گر چه اکثریت قریب به اتفاق مردم کوفه پیمان شکستند و از ترس و یا به طمع زر به خدمت لشگر یزید در آمده و به کربلا آمدند و علیه امام حسین (ع) که خود از او دعوت کرده بودند تا به کوفه بیاید و حکومت اسلامى را تاسیس نماید، جنگیدند.

منبع: ماهنامه کوثر شماره ۳۶