خدا شناسی

نوشته‌ها

محبت خدا و دوست و دشمن داشتن در راه خدا.

اشاره:

خداوند در آیه یک صد و شصت و یکم سوره دوم فرموده است «و کسانى که ایمان آورده‏اند، سخت‏ترند در دوست داشتن براى خدا.» و خداوند متعال در آیه بیست و هشتم سوره آل عمران فرموده است «نباید گروندگان کافران را به جاى مؤمنان به دوستى بگیرند و هر کس این کار را بکند، از خداوند در چیزى نیست مگر آنکه بپرهیزید از ایشان پرهیز کردنى (از ایشان در تقیه باشید).» و در آیه پنجاه و هفتم سوره پنجم (مائده) فرموده است «اى آن کسان که گرویدید، یهودیان و مسیحیان را دوستان خود مگیرید. برخى از ایشان دوستان برخى دیگرند و هر کس از شما ایشان را دوست بگیرد، همانا او از ایشان است. همانا و بدرستى که خداوند قوم ستمگران را هدایت نمى‏کند.»

  در آیه بیست و سوم سوره نهم (توبه) فرموده است «اى کسانى که ایمان آورده‏اید. پدران و برادرانتان را در صورتى که کفر را بر ایمان برگزیده‏اند، دوستان خود مگیرید.» و در آیه ۲۳ سوره پنجاه و هشتم (مجادله) فرموده است «نیابى گروهى را که ایمان آورده‏اند به خدا و روز قیامت که دوست بدارند کسى را که مخالفت و ستیزه کرده است با خدا و رسولش، هر چند پدران یا پسران یا برادرانشان باشند.» و در آیه اول سوره شصت و یکم (ممتحنه) چنین فرموده است «اى کسانى که ایمان آورده‏اید دشمن من و دشمن خودتان را دوست مگیرید.» و در آیه پنجاه و نهم سوره پنجم (مائده) فرموده است «اى کسانى که ایمان آورده‏اید هر کس از شما از دینش برگردد، زود باشد که خداوند گروهى را بیاورد که آنان را دوست مى‏دارد و آنان هم خدا را دوست مى‏دارند.» تا آنجا که فرموده است «همانا حزب خدا غالبانند.» و خداوند متعال در آیه ۶۷ سوره چهل و سوم فرموده است «دوستان در آن روز برخى دشمن برخى هستند مگر پرهیزگاران.» امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، مگر دین چیزى جز محبت و دوست داشتن است؟ خداوند متعال مى‏فرماید «اگر شما خدا را دوست دارید، از من پیروى کنید تا خدایتان دوست بدارد[۱].» همان حضرت فرموده است، مردم خدا را با سه حالت پرستش مى‏کنند، طبقه‏یى او را با آرزو و رغبت در پاداش مى‏پرستند که این پرستش آزمندان است و طمع شمرده مى‏شود. گروهى دیگر از بیم آتش و دوزخ او را مى‏پرستند، این هم پرستشى چون پرستش بردگان و آمیخته با بیم است. ولى من خدا را به سبب محبت به او مى‏پرستم و این پرستش افراد گرامى و موجب زینهارى و امان است. زیرا خداوند متعال مى‏فرماید «و آنان امروز از بیم در امانند.» (بخشى از آیه نود و یکم سوره بیست و هفتم) و نیز خداوند متعال مى‏فرماید «اگر شما خدا را دوست دارید، از من پیروى کنید تا خدایتان دوست بدارد و گناهان شما را براى شما ببخشاید.» (بخشى از آیه سى و یکم سوره سوم)، و هر کس به خداوند محبت بورزد، خداوند به او محبت مى‏ورزد و هر کس که خداى عز و جل به او محبت ورزد، از کسانى است که در امان و زینهارى است‏[۲].

همان حضرت فرموده است، زنى از جن بنام عفراء به حضور پیامبر (صلّى الله علیه و آله) مى‏آمد و سخنان ایشان را مى‏شنید و سپس نزد جنیان صالح و نیکوکار مى‏رفت و آنان بدست او مسلمان مى‏شدند. چند روزى نیامد، پیامبر (صلّى الله علیه و آله) از جبریل (علیه السّلام) در باره او پرسیدند، گفت: به دیدار یکى از خواهران خود رفته است که او را براى خدا دوست مى‏دارد.

پیامبر فرمودند: خوشا به حال کسانى که یک دیگر را براى خدا و در راه خدا دوست مى‏دارند. بدرستى که خداوند متعال در بهشت ستونى از یاقوت سرخ برافراشته که بر آن هفتاد هزار کاخ و در هر کاخ هفتاد هزار غرفه است که آنها را براى کسانى که در راه خدا یک دیگر را دوست دارند و زیارت مى‏کنند، آفریده است.

رسول خدا (صلّى الله علیه و آله) روزى به یکى از یاران خود فرمود: اى بنده خدا! در راه خدا دوست بدار و در راه خدا دشمن بدار و در راه خدا مهرورزى کن و براى خدا بى‏مهرى کن که دوستى و ولایت خدا جز با این بدست نمى‏آید و هیچ کس مزه ایمان‏ را بدون این کار نمى‏چشد، هر چند نماز و روزه‏اش بسیار باشد و حال آنکه برادرى‏ها و دوستى‏هاى مردم در این روزگار شما بیشتر بر پایه دنیاست. براى آن یک دیگر را دوست دارند یا نسبت به یک دیگر کینه مى‏ورزند و این براى آنان در پیشگاه خداوند کارى نمى‏سازد. آن مرد گفت: چگونه بدانم که در راه خدا دوست مى‏دارم و کینه مى‏ورزم و ولى و دوست خداوند کیست که او را دوست بدارم و دشمن خداوند کیست که از او دورى و با او ستیز کنم؟ پیامبر (صلّى الله علیه و آله) براى او به على (علیه السّلام) اشاره کردند و فرمودند آیا این را مى‏بینى؟ گفت: آرى، فرمودند: دوستدار این مرد دوست خداست، او را دوست بدار و دشمن این مرد دشمن خداست، او را دشمن بدار. و این مرد را دوست بدار، هر چند پدر و پسرت را بکشد و دشمن این را دشمن بدار، هر چند پدر یا پسرت باشد[۳].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، هر کس با کسى که عیب ما را مى‏گوید، همنشینى کند یا کسى را که از ما بریده است، مدح گوید یا با کسى که حقوق ما را قطع کرده است، پیوستگى داشته باشد، یا از کسى که با ما پیوسته است، بگسلد یا دشمن ما را دوست و دوست ما را دشمن بدارد، به کسى که فاتحه الکتاب و قرآن عظیم را نازل فرموده است، کافر شده است‏[۴].

على (علیه السّلام) فرموده است، براى انسان مؤمن سه دوست است، دوستى که مى‏گوید در حال زندگى و مرگ همراه تو هستم و آن عمل شخص است و دوستى که مى‏گوید من همراه تو هستم تا هنگامى که بمیرى و آن مال شخص است و چون مرد، آن مال از وارثانش مى‏شود و دوستى که مى‏گوید من تا کنار گورت با تو هستم و سپس رهایت مى‏کنم و آن فرزند اوست. پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: هر کس ما را دوست بدارد، روز قیامت همراه ما خواهد بود و اگر انسان سنگى را دوست داشته باشد، خدایش با آن محشور مى‏فرماید[۵].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، از محکم‏ترین دستگیره‏هاى ایمان این است که در راه خدا دوستى کنى و کینه‏ورزى و در راه و براى خدا بخشش کنى و نکنى و هر کس کافرى را دوست بدارد، خدا را دشمن داشته و هر کس کافرى را دشمن بدارد، خدا را دوست مى‏دارد که دوست دشمن خدا، دشمن خداوند است‏[۶].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: سه چیز است که در هر کس باشد مزه ایمان را مى‏یابد، کسى که خدا و رسولش در نظرش از هر چیز دیگر محبوب‏تر باشد و هر کس که مرگ را دوست مى‏دارد فقط در راه خدا دوست بدارد و آن کس که افتادن در آتش در این جهان براى او محبوب‏تر از آن است که به کفر برگردد، پس از آنکه خدایش از آن نجات داده است‏[۷].

همان حضرت فرموده‏اند: سوگند به کسى که جان من در دست اوست، هرگز وارد بهشت نمى‏شوید تا آنکه ایمان بیاورید و ایمان نخواهید آورد تا آنکه محبت بورزید، آیا شما را به کارى راهنمایى کنم که چون آن را انجام دهید، مهرورزى کرده‏اید؟

میان خود سلام دادن را آشکار کنید و فرموده است هنگامى که مردم تظاهر به علم کنند و عمل را ضایع سازند و زبانى اظهار محبت و در دل کینه‏توزى کنند و قطع صله رحم کنند، در آن حال خدایشان لعنت و کر و کورشان مى‏فرماید[۸].

شاعرى چنین سروده و امام صادق (علیه السّلام) هم به آن تمثل مى‏جسته است. «خدا را عصیان مى‏کنى و حال آنکه تظاهر به دوستى او مى‏نمایى، سوگند به جان خودت که این در کارها عجیب است. اگر محبت تو صادق باشد، او را فرمانبردارى، زیرا دوستدار، مطیع کسى است که او را دوست مى‏دارد.»[۹] «تو را در دل خود همسخن خویش قرار دادم و هر کس مى‏خواهد با من نشیند، تن من با او خواهد بود، (من خود میان جمع و دلم جاى دیگر است) تن من، انیس و همنشین من است. ولى انیس واقعى من در روانم، حبیب دل من است.»[۱۰]

دیگرى سروده است:

«نفس دوستدار خدا، نفس زبونى است و کدام دوستدار و عاشق است که زبون نباشد و چون نفس دوستدار به پروردگارش پیوسته شود، محال است که چیز دیگرى را به جاى او بخواهد.» و سروده شده است:

«به من مى‏گویند تو را به خدا سوگند آیا عاشقى؟ مى‏گویم مگر یک روز بوده است که از عشق خالى باشم؟! از جام عشق در گهواره جرعه‏یى نوشیدم که شیرینى آن همچنان در سینه و گلوى من پایدار است.» دیگرى سروده است:

«بر حذر باش که با احمق دوستى کنى که احمق همچون جامه پوسیده است، هر گاه یک جاى آن را وصله زنى، همین که باد حرکتش دهد، جاى دیگرش دریده مى‏شود.

و همچون شکاف بزرگ در شیشه است و آیا دیده‏اى شکاف و شکستگى شیشه به هم بر آید؟ یا چون خر چموشى است که اگر سیرش کنى به مردم لگد مى‏پراند و چون گرسنه شود، عرعر مى‏کند. یا چون برده بد کاره است که اگر گرسنه‏اش دارى از همسایه دزدى مى‏کند و چون سیر شود، تبهکارى مى‏کند.»

پی نوشت:

[۱] . نظیر این روایت با توضیحى در آغاز آن، ذیل شماره ۵ در اصول کافى مترجم، ص ۱۹۰، ج ۳، آمده است. و به نقل از محاسن برقى، در مشکاه الانوار طبرسى، ص ۱۲۰، از حضرت باقر نقل شده است. م.

[۲] . این روایت در خصال صدوق، ص ۱۸۷، ج ۱، همراه با ترجمه آقاى کمره‏یى آمده است. م.

[۳] . به نقل از تفسیر امام عسکرى( علیه السّلام) و معانى الاخبار و عیون اخبار الرضا و علل الشرائع صدوق( رضی الله عنه)، در بحار الانوار، ص ۵۴، ج ۲۷، آمده است. م.

[۴] . به نقل از امالى صدوق، صفحات ۳۵ و ۳۴، در بحار الانوار، ص ۵۳، ج ۲۷، آمده است. م.

[۵] . نظیر این روایت در همان جلد بحار الانوار، صفحات ۷۹ و ۹۵، آمده است. م.

[۶] . در اصول کافى مترجم، ص ۱۸۹، ج ۳، آمده است. م.

[۷] . در مشکاه الانوار طبرسى، ص ۱۲۳ هم آمده است. م.

[۸] . در مشکاه الانوار طبرسى، ص ۱۲۳ هم آمده است. م.

[۹] . این دو بیت هم در مناقب ابن شهر آشوب، ص ۲۷۵، ج ۴، و به نقل از آن در بحار الانوار، ص ۲۴، ج ۴۷، به حضرت صادق( علیه السّلام) نسبت داده شده است و ظاهرا حق با فتال است که مى‏گوید، امام صادق( علیه السّلام) به آن تمثل جسته‏اند و در مصباح الهدایه، ص ۴۰۹ این دو بیت را از رابعه عدویه دانسته است. م.

[۱۰] . این دو بیت لطیف هم از رابعه عدویه است و در مصباح الهدایه، عز الدین محمود کاشى، ص ۲۶۲ و ۴۲۳، چاپ استاد فقید جلال الدین همایى، با ذکر این نکته که از رابعه است، آمده است و براى اطلاع از شرح حال رابعه به حاشیه مرحوم همایى در صفحات ۲۶۲ و ۲۶۳ همان کتاب مراجعه فرمایید. م.

سروش سرافرازى در کلام سید الشهدا علیه السلام

اشرف آشوری

حدیث عزت‏

حسین، امام عزت است و کربلا، تجلی‏گاه عزتمندی یاران خدا. و عاشورا، لحظه‏ای تاریخی که افتخار حفظ دین و ارزش‏ها و فدا کردن خود برای بقای آنها به حسین‏ علیه السلام تعلق گرفت. حسین از آن رو افتخار بشر شد که زندگی بدون ارزش را همسنگ «مرگ زرد»، دانست و رفتار و گفتارش آکنده از عطر سرافرازی ماند.

به قول شهید مطهری: «با این که از امام حسین ‏علیه السلام کلام زیادی نقل نشده است، اگر به نسبت حساب کنیم، در میان ائمه از ایشان بیشتر از همه، در مسأله کرامت و عزت نفس مأثور است. از جمله کلمات قصار ایشان است: «موت فی عزّ خیر من حیاه فی ذُلّ»… راز این ‏که این‏ گونه کلمات از ایشان به نسبت بیشتر از سایر ائمه رسیده، این است که داستان کربلا زمینه‏ای بود برای این که روح امام حسین‏ علیه السلام در این قسمت تجلی خودش را ظاهر کند.»(۱)

ما نیز در این مقاله بر آنیم کهچهل گوهر حسینی پیرامون عزّت(۲) را به خوانندگان تقدیمنماییم.

زندگی در سایه عزت‏

۱٫ مَوْتٌ فی‏ عِزٍّ خیرٌ مِنْ حَیاهٍ فی ذلّ.(۳)

مرگ با عزت بهتر از زندگی در ذلت است.

مرگ در سایه ذلت‏

۲٫ لَیْسَ المَوْتُ فی سبیلِ العِزِّ الاّ حیاهٌ خالِدَهً و لیستِ الحیاهُ معَ الذُّلِّ الاّ الموت الذی لاحیاهَ مَعَهُ.(۴)

مرگ در راه عزت، تنها حیات جاودان است و زندگی با ذلت، چیزی جز مرگی که تهی از حیات است، نیست.

ذلت‏پذیری، هرگز!

۳٫ یا اَخی‏ وَاللهِ لَولم تکُن فی الدّنیا مَلْجَأً ولا مَأویً لَما بایَعتُ یزیدَ بنَ مُعاوِیَهَ اَبَداً.(۵)

برادرم! حتی اگر در دنیا هیچ پناه و آشیانی نداشته باشم، به خدا قسم هرگز با یزید پسر معاویه بیعت نخواهم کرد.

مرگ عزت آفرین‏

۴٫ ما اَهوَنَ الموتُ علی‏ سبیل نَیل العزّ و احیاءِ الحقِّ.(۶)

چه آسان است مرگ در راه رسیدن به عزت و احیای حق.

شعار عزت‏

۵٫ الموتُ اولی‏ مِن رکوبِ العارِ ،والعارُ اولی‏ مِن دخولِ النَّارِ.(۷)

مرگ، بهتر از ننگ پذیری است و ننگ، بهتر از ورود در آتش است.

عزت اهل ایمان‏

۶٫ شخصی به امام حسین ‏علیه السلام گفت: تو متکبری! فرمود:

کُلُّ الکِبْرِللهِ وَحْدَهُ ولا یکونُ فی غیرهِ. قالَ اللّهُ تعالی: «فَلله العزَّهُ و لِرَسولِهِ و للمؤمنین‏(۸)»(۹)

همه عظمت، کبر و بزرگیاز آنِ خدای یگانه است و در دیگری نیست. خدای متعال فرمود: «عزت مخصوص خدا و رسول و اهل ایمان است.».

تشخیص روش عزت آفرینی‏

بعد از صلح امام حسن ‏علیه السلام، شخصی به امام حسین ‏علیه السلام گفت: آیا عزت را با ذلت معامله کردید؟ امام حسین ‏علیه السلام فرمود:

۷٫ اِنَّ قَد بایَعنا و لیس الی‏ ما ذَکَرتَ سبیل‏.(۱۰)

ما بیعت کرده ‏ایم و به آنچه تو می‏گویی، راهی نیست.

اولویت امام برای عزت آفرینی‏

۸٫ اِنَّ هؤُلاءِ قَومٌ لَزَموا طاعَهَ الشیطانِ و تَرَکوا طاعَهَ الرحمانِ و اَظهروا الفسادَ فی‏الارضِ و اَبْطلوا الحدودَ و شَرِبوا الخُمورَ و اِسْتَأثَروا فی اموالِ الفقراء والمساکینِ و انا اَولی مَن قام بنُصرَهِ دین الله و اعزازِ شَرعِهِ والجهادِ فی سبیله لتکون کلمه الله هی العلیاء.(۱۱)

اینان مردمی اند که در پیروی شیطان پا برجایند و خدای رحمان را پیروی نمی‏کنند و در زمین فساد را رواج داده و حدود خداوند را باطل کرده‏اند. شراب می‏نوشند و اموال فقرا و مساکین را ویژه خود ساخته‏اند و من سزاوارترم که به یاری دین خدا برخیزم و آیین او را عزیز دارم و در راهش جهاد کنم تا کلمه «الله» برترین باشد.

ذلت گریزان‏

۹٫ یأبَی اللهُ ذلک (الذلّهَ) لنا و رسولُهُ و المؤمنون و حُجُورٌ طابَتْ و طَهُرَتْ و اُنوفٌ حَمیَّهٌ و نفوسٌ اَبِیَّهٌ مِن اَنْ تُؤثَرَ طاعَهَ اللّئامِ عَلی مصارع الکرام.(۱۲)

خداوند و پیامبر و مؤمنان و دامن‏های پاک و سرافرازان غیور و دلاوران با رشک، آن (ذلت) را برای ما نمی‏پذیرند و پیروی فرومایگان را بر قتلگاه بزرگواران برنگزینند.

دل نبستن به دنیا

۱۰٫ هَلْ تَقْدِرونَ عَلی‏ اکثر مِن قتلی؟ مَرحَباً بالقَتْلِ فی‏سبیل اللهِ ولکِنَّکُم لاتقدرون عَلی هَدمِ مَجدی‏ و مَحوِ عزّی و شَرَفی‏ فَاِذاً لا اُبالی‏ بِالقَتْلِ.(۱۳)

آیا شما به بیشتر از کشتن من توان دارید؟ خوشا به مرگِ در راه خدا! اما شما نمی‏توانید مجد و عزت و شرف مرا نابود کنید، پس مرا از کشته شدن چه باک.

عمل به تکلیف در هر شرایط

۱۱٫ أَلا اِنّی‏ زاحِفٌ بهذه الاُسْرهِ عَلی قِلَّه العتادِ و خَذَلَهِ الأصحاب‏،فَاِنْ نَهزِم فهَزّامون قِدْماً،و ان نُهزَم فَغَیرُ مُهزَّ مینا،و ما اِن طِبُّنا جُبْنٌ و لکن‏ منایانا و دَولهُ آخرینا. (۱۴)

بدانید با همین آمادگی ناچیز و یاران اندک، با شما پیکار می‏کنم. اگر دشمن را بشکنیم، از دیرباز غالب بوده‏ایم و اگر شکست بخوریم، باز مغلوب نشده‏ایم که در خوی ما ترس نیست، بلکه این، اجل‏ها و نوبت واپسین ماست.

ذلت ناپذیری‏

امام حسین‏ علیه السلام در برابر تقاضای بیعت از سوی اشعث بن قیس فرمود:

۱۲٫ لا وَاللهِ لا اُعطیهم بِیَدی‏ اِعطاءَ الذَّلیل ولا اُفِرُّ اِفْرارَ العبید. «عِبادَ اللهِ اِنّی‏ عُذْتُ بِرَبّی‏ و ربِّکُم اَن‏ تَرْجِمُونِ.»(۱۵)

نه به خدا سوگند! هرگز دست مذلت در دست ایشان ننهم و مانند بردگان تسلیم نشوم و یا فرار نکنم «بندگان خدا! من به پروردگار خود و شما پناه می‏برم از این که مرا سنگسار کنید.»

بر سر دو راهی عزت‏

۱۳٫ اَلا اِنَّ الدَّعِیَّ بن الدَّعِیَّ قَد رَکَزَ بینَ اِثنَتَینِ؛ بَین السَّلِّهِ والذِّلَّهِ و هیهاتَ مِنّا الذِّلَّهُ.(۱۶)

آگاه باشید که زنازاده فرزند زنازاده میان دو چیز پافشرده است؛ کشته شدن و ذلت. هیهات که ما ذلت را بپذیریم!

سازش، هرگز!

عبدالله بن عمر از امام حسین‏علیه السلام خواست تا با یزید سازش کند، امام فرمود:

۱۴٫ اُفٍّ لِهذا الکلامِ أبَداً ما دامتِ السَّماواتُ و الارضُ أسألُکَ باللّهِ یا عبدَالله أنا عندکَ عَلی خَطَاءٍ من أمری هذا فَاِنْ کنتُ عندکَ عَلی‏ خَطاءٍ فَرُدَّنی فَاِنّی اَخْضَعُ و اَسْمَعُ و أطیعُ.(۱۷)

برای همیشه و هر زمان، اف بر این سخن! عبدالله! تو را به خدا، آیا نزد شما من در تصمیم خود اشتباه می‏کنم؟ اگر در اشتباهم، بگو که من خاضعم و می‏شنوم و می‏پذیرم.

پذیرش هزینه؛ خواست خدا

۱۵٫ لا أُعطی‏ المَقادَهَ و المَذَلَّهَ مِن نَفسی فَقد عَلِمتُ واللهِ اَنَّهُ جاءَ مِنَ الامر ما لا قِوامَ بِهِ وَ لکِنْ قَضاءُ اللهِ ماضٍ فِیَّ وَ هوالذّی یَفْعَلُ فی بیتِ رسولِهِ ما یَشاءُ و یَرضی‏. (۱۸)

من از بیعت با یزید خودداری خواهم کرد و زیر بار بردگی و ذلت نخواهم رفت. به خدا سوگند! می‏دانم حادثه‏ای پیش آمده که هیچ نظام (حساب و کتاب) ندارد؛ ولی قضای خداوندی در حق من رخ خواهد داد و اوست که در خاندان پیامبرش آنچه را می‏خواهد و می‏پسندد، انجام می‏دهد.

نیروی بی ‏پایان، دلیل عزت‏

۱۶٫ سبحانَ ربِّکَ رَبِّ العِزَّهِ عَمَّا یَصِفونَ… سبحانَ ذی العِزَّهِ و العظمهِ… لاحولَ ولا قُوَّهَ الاَّ باللهِ العلیِّ العظیم.(۱۹)

پاک و منزه است پروردگار تو که مالک عزت است از آنچه که خلق در توصیف او می‏گویند… پاک و منزه است صاحب عزت و عظمت… هیچ جنبش و نیرویی جز از خدای بلند مرتبه عظیم الشأن نیست.

پیروی از امام زمان‏ علیه السلام سمبل خداشناسی‏

۱۷٫ اَیّها النَّاسُ اِنَّ الله جَلَّ ذِکرهُ ما خَلقَ العبادَ الاّ لِیَعرِفُوهُ فاِذا عَرَفوه عَبدوه فاذا عبدوه استغنوا بعبادتِهِ عن عبادهِ ما سَواهُ (فقال له رجل: یابن رسول الله! بابی انتَ و امّی فما معرفهُ الله؟) قال: معرفهُ اهلِ کُلّ زمان اِمامَهُم الذی یَجِبُ علیهم طاعتُهُ.(۲۰)

ای مردم، خدای بزرگ بندگان را نیافرید، مگر برای آن که او را بشناسند، وقتی او را شناختند او را پرستش خواهند کرد و هنگامی که او را بپرستند، از بندگی غیر اوبینیاز خواهند شد.

مردی پرسید: ای فرزند رسول خدا پدر و مادرم فدایت، شناخت خدا چیست؟ فرمود: شناخت مردمبه امامشان درهر زمان؛ آن امامی که اطاعتش بر آنها واجب است.

در حزب خدا بودن‏

۱۸٫ نحنُ حِزبُ اللهِ الغالبونَ و عترهُ رسولِ الله ِ‏صلی الله علیه و آله و سلم الاَقربونَ… .(۲۱)

ما حزب خدا و پیروزیم و از نزدیک‏ترین بستگان رسول خداییم…

بی‏ نیازی‏

شخصی از امام پرسید: عزت آدمی در چیست؟ فرمود:

۱۹٫ اِستِغناؤُهُ عَنِ النَّاسِ.‏(۲۲)

در بی‏نیازی‏اش از مردم.

توکل به خدا

۲۰٫ اِنَّ العِزَّ والغِنی‏ خَرَجا یَجولانِ فَلَقیا التَّوَکُّلَ فاسْتَوْطَنا.(۲۳)

“عزت” و”بی‏نیازی” بیرون آمدند و به گردش پرداختند، وقتی با توکل رو به رو شدند، در آن مقیم شدند.

راست گویی‏

۲۱٫ الصّدقُ عِزُّ وَالکِذْبُ عَجزٌ. (۲۴)

راستی، عزت و دروغ ناتوانی است.

هوس ستیزی‏

۲۲٫ اِصبِر عَمَّا تُحِبُّ فیما یَدعوکَ الیه الهَوی‏.(۲۵)

در مواردی که هوای نفس تو را فرا می‏خواند، از آنچه (ناحق است) دوست داری، خود را نگهدار.

زندگی با ظالمان‏

۲۳٫ ألا تَرَونَ اَنَّ الحَقَّ لا یُعْمَلُ بِه و اَنَّ الباطلَ لا یُتناهی‏ عَنه لِیَرْغَبَ المؤمِنُ فی‏ لِقاءِ اللهِ مُحِقّاً فَاِنّی‏ لا اری الموتَ الاّ شهادهً ولا الحیاهَ مع الظالمینَ الاّ بَرَماً. (۲۶)

آیا نمی‏بینید به حق عمل نمی‏شود و از باطل بازداشته نمی‏شود؟ (در چنین شرایطی) مؤمن را بایسته‏ است که خواهان دیدار خدا باشد، که من چنین مرگی را جز شهادت، و زندگی با ظالمان را جز ننگ و خواری نمی‏دانم .

قتل پاکان (انبیا)

۲۴٫ زن پادشاه بنی‏اسرائیل پیر شد و خواست دخترش را به ازدواج شاه در آورد؛ پادشاه با یحیی مشورت کرد و یحیی او را از این کار نهی کرد. آن زن چون فهمید، دخترش را آراست و نزد شاه فرستاد. او نزد شاه به رقص و کرشمه پرداخت. پادشاه گفت: چه می‏خواهی؟ گفت: سر یحیی را…؟

فَقَتَلَهُ ثُمَّ بَعَثَ الیها فی طشتٍ من ذَهَبٍ. فَأُمِرَتِ الارضُ فَأَخَذَتْها و سَلَّطَ علیهم بُختَ نُصَّر… فَقُتِلُ علیه سبعین أَلفاً… .(۲۷)

شاه یحیی را کشت و سرش را در طشت طلایی نزد دختر فرستاد. پس زمین فرمان یافت و آن را گرفت و خدا «بُخْت نُصَّر» را بر بنی‏اسرائیل مسلط کرد… پس هفتاد هزار نفر را کشت….

ترس و طمع‏

۲۵٫ اِعْتَبِروا ایُّها النَّاسُ بما وَعَظَ اللهُ بِهِ أَولیاءَهُ مِن سوء ثَنائِهِ عَلیَ الأحبار اذ یَقولُ: «لولا یَنهاهُمُ الرّبّانِیُّونَ و الأحبارُ عَن قولِهِم الأثم.» (۲۸)

…انّما عابَ اللهُ ذلک علیهم لأَنَّهم کانوا یَرَونَ مِنَ الظَّلَمَهِ الّذینَ بینَ أظهُرِهِمْ المُنکَرِ و الفسادَ فَلا یَنْهَونَهُم عَن ذلک رَغْبَهً فیما کانوا یَنالونَ منهُم و رَهبَهً ممّا یَحْذَرُونَ واللهُ یقولُ: «فَلا تَخْشَوا النّاسَ وَاخْشَونِ.»(۲۹) (۳۰)

ای مردم! از آنچه خدا به آن، اولیای خود را پند داده، پند گیرید؛ مانند بدگویی او از دانشمندان یهود آنجا که می‏فرماید: «چرا دانشمندان الهی آنان را از گفتار گناهشان باز نمی‏دارند؟…» بدین سان خداوند آنان را نکوهش کرد، چون آنان از ستمگران میان خود، کارهای زشت و فساد می‏دیدند و نهی‏شان نمی‏کردند به طمع آنچه از آنها به ایشان می‏رسید و از بیم آنچه از آن می‏ترسیدند، با این که خدا می‏فرماید: «از مردم نترسید و از من بترسید.»

غفلت علما از وظیفه (نهی از منکر)

۲۶٫ قَد تَرَونَ عهودَ اللهِ مَنقُوضَهً فَلا تَفْزَعونَ و انتم لبعضِ ذِمَمِ آبائکم تفزعون و ذِمَّهُ رسولِ اللهِ مخفورهٌ… ولا فی منزِلَتِکُم تَعلمونَ ولا مَنْ عَمِلَ فیها و بالادهانِ و المُصانَفَهِ عندَ الظَّلَمهِ تَأمَنُونَ کُلُّ ذلک مِمَّا اَمَرَکُم اللهُ بِهِ من النّهی والتَّناهی و انتم عَنْهُ غافلونَ و انتم اَعْظَمُ النَّاسِ مُصیبَهً لما غُلِبتُم علیه من منازلِ العُلما.(۳۱)

شما (علما) می‏بینید که پیمان‏های خدا شکسته شده ولی نگران نمی‏شوید، با این که برای یک نقض پیمان پدران خود به هراس می‏افتید! می‏بینید که پیمان رسول خدا خوار و ناچیز شده… ولی در خورِ مسئولیت خود، کار نمی‏کنید و به کسانی هم که در آن راه تلاش می‏کنند، وقعی نمی‏نهید و خود به چاپلوسی و سازش با ظالمان آسوده‏اید. همه اینها همان نهی و بازداری است که خدا به آن امر کرده است، ولی شما از آن غافلید. و مصیبت بر شما از همه بزرگ‏تر است؛ زیرا در حفظ منزلت علما مغلوب شدید.

تفرقه عالمان‏

۲۷٫ … ذلک بِاَنَّ مجاری الامورِ و الاحکامِ عَلی ایدی العُلماء بالله الاُمناء عَلی حلالِهِ و حرامِهِ فَأَنتم اَلْمَسلُوبونَ تلکَ المنزلَهَ و ما سُلِبتُم ذلک اِلاَّ بِتَفَرُّقِکُم عَنِ الحَقِّ و اختلافِکُم فی الألسِنَّه (السُّنّه).(۳۲)

شکست خوردن شما برای آن است که مجرای کارها و گذرگاه احکام، به دست عالمان به خداست که بر حلال و حرام خدا امین‌اند و از شما این منزلت را ربودند، و آن از شما ربوده نشد مگر به واسطه دوری شما از حق، و اختلافتان در زبان‏ها (یا سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم).

هزینه ناپذیری‏

۲۸٫ لَوصَبَرتُم عَلی الأذیِ و تَحَمَّلتُمُ المؤونهَ فی ذاتِ الله کانتِ امورُ اللهِ علیکم تَرِدُ و عنکم تَصدُرُ و الیکم تَرجِعُ و لکِنَّکُم مَکّنتُم الظَّلَمَهَ مِن منزلَتِکُم و اَسلَمتُم اُمورَ اللهِ فی‏ اَیدیهِم یَعملونَ بِالشُّبهاتِ و یَسیرونَ فی الشَّهواتِ.(۳۳)

اگر بر آزارها شکیبا بودید و در راه خدا هزینه را تحمل می‏کردید، زمام امور خدا بر شما در می‏آمد و از جانب شما به جریان می‏افتاد و به شما باز می‏گشت. ولی شما ظالمان را در جای خود نشاندید و امور خدا را به آنان سپردید، تا به شبهه کار کنند و در شهوت و دلخواه خود راه روند.

فرار از مرگ‏

۲۹٫ سَلَّطَهُم (الظَّلَمَهَ) علی ذلک (منزله العُلما) فِرارُکُم مِن الموتِ و اِعجابُکُم بالحیاهِ التی هی مُفارِقَتُکُم فَأسلَمتُم الضُّعفاءَ فی ایدیهم فَمِن بین مُستَعبَدٍ مَقهورٍ و بین مُستَضعفٍ عَلی مَعیشَتِهِ مَغلوبٍ. یَتَقَلَّبونَ فی المُلکِ بآرائهم و یستَشعِرونَ الخِزیَ بأهوائهم اِقتداءً بالأشرارِ و جُرأهً عَلَی الجَبَّارِ.(۳۴)

فرار شما از مرگ و خوش بودن شما به زندگی دنیا، که از شما جدا خواهد شد، آنان را به منزلت شما چیره کرد. بدین سان، ضعیفان را به دست آنان سپردید که برخی را برده و مقهور ساختند و برخی را ناتوان و مغلوب زندگی روزمرّه.

در امور مملکت به رأی خود تصرف می‏کنند و با هوسرانی خویش ننگ و خواری پدید می‏آورند… . مردم بردگان آنهایند که هیچ دستِ برخورد کننده‏ای را از خود نراند.

یاری نکردن عزت جویان‏

۳۰٫ فَاِنَّکُم (الاّ) تَنصُرُونا و تَنصِفونا قَوَی الظَّلَمَهُ علیکُم و عَمِلوا فی‏ اِطفاءِ نورِ نَبِیِّکُم و حَسبُنَااللهُ و علیه تَوَکَّلنا و الیهِ أنَبنا و الیه المصیرُ.(۳۵)

اگر شما ما را (در این راه) یاری نرسانید و در خدمت ما نباشید، ستمگران بر شما نیرو گیرند و در خاموش کردن نور پیامبر شما بکوشند. خدا ما را بس است و بر او توکل داریم و به سوی او بر می‏گردیم و سرانجام به سوی اوست.

شکستن پیمان الهی‏

۳۱٫ امام حسین ‏علیه السلام درباره آیه شریفه «و اذ خذناهم میثاقکم» فرمود:

اَما اِنَّهم لو کانوا دَعَوُا اللهَ بمحمدٍ و آلِهِ الطَّیبینَ بِصدقٍ فی نِیّاتِهِم و صِحَّهِ اعتقادِهِم مِن قُلُوبِهِم اَنْ یَعصِمَهُم حتّی لا یُعانِدوهُ بَعدَ مشاهَدَهِ تلکَ المُعجزاتِ الباهراتِ لَفَعَلَ ذلک بِجودِهِ و کَرَمِهِ ولکِنَّهُم قَصَّروا فَآثَروا الهوی‏ بنا و مَضَوا مَعَ الهَوی فی ‏طَلبِ لَذّاتِهِم.(۳۶)

آگاه باشید که اگر آنان (که رو برتافتند) از روی صدق نیت و درستی عقیده قلبی خود، خدا را با سوگند به محمد و خاندان پاکیزه‏اش می‏خواندند که نگاهشان بدارد تا دیگر پس از مشاهده آن معجزات، آشکارا با خدا لجاجت نکنند؛ خدا حتماً از راه بخشش و بزرگواری خود، این خواسته را اجابت می‏نمود. اما آنان کوتاهی کرده، ذلت و خواری را برگزیدند و با هواپرستی دنبال لذات خویش رهسپار شدند.

سرگرم شدن جوانان‏

۳۲٫ جعید همدان می‏گوید: امام حسین ‏علیه السلام پرسید: جوانان عرب (یا عرب‌ها) چگونه‏اند؟ گفتم: اهل تیروکمان بازی و گعده هایند. پرسید: مَوالی چه می‏کنند؟ گفتم: خورنده ربا و حریص بر دنیایند. فرمود:

اِنّا للهِ و انّا الیه راجعون و اللهِ انّهُما لِلصِّنفانِ اللّذان کُنّا نَتَحَدَّثُ انَّا الله تبارک و تعالی یَنتَصِرُ بهما لِدینه.(۳۷)

انّا لله و انّا الیه راجعون. اینان دو گروهی بودند که ما می‏گفتیم خدای متعال با ایشان، دین خود را یاری می‏کند!

دنیا زدگی‏

۳۳٫ اِنَّ النّاسَ عبیدُ الدُّنیا و الدّینُ لَعِقٌ عَلی اَلسِنَتِهِم یَحوطونَهُ ما دَرَّت معایِشُهُم فاذا مُحِصّوا بالبلاءِ قَلَّ الدّیانون.(۳۸)

مردم، بنده دنیایند و شیرینی دین را تنها بر زبان دارند؛ تا زندگی هایشان پربار است، بر محور دین گرد می‏آیند و هر گاه با بلاها آزموده شدند، دینداران کم می‏شوند.

آثار ذلت

استخدام نخبگان در حکومت فاسدها

۳۴٫ فی‏ کُلِّ بَلَدٍ مِنهُم عَلی مِنبَرِهِ خطیبٌ مُصِقَعٌ فَالارضُ لَهُم شاغِرَهٌ و اَیدیهم فیها مَبسوطهٌ و النَّاسُ لهم خَوَلٌ لا یَدفَعونَ یَد لامبینٍ فَمِن بَینِ جَبَّارٍ عنیدٍ و ذی سَطوَهٍ عَلَی الضَّعَفَهِ شَدیدِ مُطاعٍ لا یَعرِفُ المُبْدِی وَ المُعید.(۳۹)

در هر شهری خطیبی سخنور بر منبر دارند که به سود آنان سخن می‏گویند و سرتاسر کشور اسلامی بی‏پناه مانده و دستشان در همه جای آن باز است و مردم بردگان آنهایند که هیچ دست برخورد کننده‏ای را از خود نرانند. آنها که برخی زورگو و معاندند و برخی بر ناتوانان سلطه‏گر و تند خویند؛ فرمانروایانی که نه خداشناسند و نه معاد شناس.

انحطاط، و سلطه ناصالحان‏

۳۵٫ امام حسین ‏علیه السلام ضمن اعتراض به عمر (برای غصب خلافت)، فرمود:

یَابن الخَطّاب!… أما وَاللهِ لَو اَنَّ لِلسانٍ مَقالاً یَطُولُ تَصدیقُهُ و فِعلاً یُعینُهُ المؤمنونَ لِما تَخطّأتَ رِقابَ آل محمدٍ تَرقی‏ مِنبَرَهُم و صِرتَ الحاکمَ عَلیهم بکتابٍ نزل فیهم ولا تعرفُ مُعجَمَهُ ولا تَدری تأویلَهُ اِلاّ سَماعَ الآذان…(۴۰)

ای فرزند خطاب!… آگاه باش! اگر زبانی پابرجا در تصدیق، و کرداری که مؤمنان یاری‏اش رسانند، بود، بر آل محمد سلطه نمی‏یافتی تا بر منبرشان برآیی و حاکم شوی. آن هم حکومت با کتابی که در خاندان محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرود آمده و تو از نکات سربسته و تأویل آن جز شنیدن با گوش‏ها چیزی نمی‏شناسی!

سرانجام عزت ستیزان‏

۳۶٫ امام حسین‏ علیه السلام پس از این فرمایش که: «بعد از قتل یحیی (پیامبر) توسط پادشاه، خداوند بخت نصر را بر آنان مسلط کرد که هفتاد هزار نفر را کشت»، فرمود:

یا وَلَدی‏ یا عَلِیُّ وَاللهِ لایَسکُنُ دَمی‏ حتّی یَبعَثَ اللهُ المهدیَّ فَیَقْتُلَ عَلی دَمی‏ مِن المنافقینَ الکَفَرَهِ الفَسَقَهِ سبعینَ ألفاً.(۴۱)

فرزندم علی ‏جان! به خدا سوگند! خون من از جوشش نخواهد افتاد تا خدا مهدی ‏علیه السلام را برانگیزد و او انتقام خونم را از هفتاد هزار منافقِ کافرِ فاسق بستاند.

لباس ذلت‏

۳۷٫ أَیمُ اللهِ یا أباهِرَّهَ لَتَقْتُلُنی‏ الفِئَهُ الباغِیَهُ وَ لَیَلْبِسُهُمُ اللهُ ذُلاًّ شاملاً و سَیفاً قاطعاً و لَیُسَلِّطَنَّ علیهم مَن یُذِلُّهم حتی یکونوا أَذَلَّ مِن قومِ سَبَأٍ اذ مَلِکَتْهُم اِمْرَاَهٌ منهم فَحَکَمَت فی اَموالهم و دِمائهِم.(۴۲)

به خدا سوگند ای ابوهریره! این گروه ستمگر مرا خواهند کشت و خداوند لباس ذلتِ فراگیری را بر آنان خواهد پوشانید و شمشیر برنده بر آنان خواهد کشید. خدا کسی را بر آنان مسلط کند که از قوم سبأ خوارترشان گرداند که زنی بر آنان حکم راند و اختیاردار اموال و خونشان بود.

ذلتِ عذاب‏

۳۸٫ أَما تَعْلَمُ اَنَّ بَنی اسرائیلَ کانوا یَقْتُلونَ ما بین طلوعِ الفجرِ الی‏ طلوعِ الشمسِ سَبعینَ نَبِیّاً، ثُمَّ یَجْلسونَ فی اَسواقِهم یَبیعونَ و یَشتَرُونَ کَأَنَّ لم یَصنَعوا شَیْئاً فَلَمْ یُعَجِّلِ اللهُ عَلَیهِم بَل اَمهَلَهُم و اَخَذَهُم بَعد ذلکَ اَخذَ عَزیزٍ ذی انتقامٍ.(۴۳)

آیا نمی‏دانی که بنیاسرائیل از سپیده فجر تا طلوع آفتاب، هفتاد پیامبر را می‏کشتند، سپس در بازارهای خود نشسته، به خرید و فروش می‏پرداختند، آن‏ چنان که گویی هیچ نکرده‏اند؟! خدا نیز در عذاب آنان شتاب نکرد، بلکه مهلت داد و سپس با صلابت و اقتدار آنان را گرفت.

ذلت و انتقام الهی‏

۳۹٫ أَما والله لا تَقْتُلُونَ بَعدی عَبداً مِن عبادِاللهُ أَسخَطَ علیکُم لِقَتْلِهِ منّی و أَیمُ اللهِ اِنّی لاَرجوا أَنْ یُکْرِمَنی اللهُ بِهوانِکُم ثُمَّ یَنْتَقِمَ لی‏ منکُم مِن حیثُ لا تَشْعُرُونَ أَما واللهِ لَو قَد قَتَلْتُمونی‏ لَقَد اَلقَی اللهُ بَأسَکُم بَیْنَکُم و سَفَکَ دِمائکم ثُمَّ لا یَرضی‏ لَکُم حَتّی یُضاعِفَ لکُم العذابَ الأَلیم.(۴۴)

بدانید به خدا سوگند! هیچ بنده‏ای از بندگان خدا را پس از من نمی‏کشید که بیشتر از کشتن من، خدا را به خشم آورد. امیدوارم خدا با خواری شما، مرا ارجمند کند و از جایی که نفهمید، انتقامم را از شما بگیرد. شما اگرچه مرا کشتید، اما خدا در میان شما درماندگی افکَند و خونتان را بریزد و خشنود نشود تا عذاب دردناک‏تان را چند برابر کند.

عصر خواری صالحان‏

۴۰٫ وَقَعْنا فیِ الخَطایا وَ البَلایا،وَ فی زَمَنِ اِنتِقاضٍ وَ اَشتِباهٍ‏،تَفانَی الخَیرُ وَالصُّلَحاءُ ذَلُّوا،و عَزَّ بِذُلِّهم أَهلُ السَّفاهِ،وَ باءَ الآمِرونَ بِکُلِّ عُرفٍ‏،فَما عَن مُنکَرٍ فِی النَّاسِ ناهِ‏،فَصارِ الحُرُّ لِلْمَلوکِ عَبداً،فَما للحُرِّ مِنْ قَدرٍ وَ جاهِ.(‏۴۵)

ما در عصر خطاها و گرفتاری‏ها و شکستن (پیمان‏های الهی) و اشتباه واقع شده‏ایم. خیرها نابود شدند و صالحان خوار گشتند و با خواری آنان، نابخردان عزیز شدند. فرمان دهندگان به هر نیکی برگشتند. از این رو در میان مردم هیچ باز دارنده‏ای از منکر نیست. آزادمردان، برده بردگان شدند و از این رو برای آزادگان ارج و منزلتی نمانده است.

پی‏نوشت‏ها:

۱. فلسفه اخلاق، ص ۱۵۲ – ۱۶۰ (با تلخیص).

۲٫ طبرسی می‏نویسد: اصل العزه الشده و منه قیل للارض الصُلبه الشدیده: عزاز، العزیز: القوی المنیع بخلاف الذلیل (مجمع البیان لعلوم القرآن، ج ۳، ص ۱۹۳٫)

یادآوری می‏شود برای اطلاع از سخنان امام حسین(ع) پیرامون «عزّت» باید واژه‏های فراوانی از جمله موارد زیر مطالعه شود:

عزت، ذلت، غیرت، علوّ، قوّت، اباء، عبد، غل، حرّیت، غنی، مجد، کرامت نفس، حرمت، استخفاف، هزیمه، تکویت، حصر، عجز، غمص، سفه، انجذاد، مناص، فظیع، وهن، هون، سداد، خذلان و…

۳٫ بلاغه الحسین، ص ۱۴۱٫

۴٫ احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۶۰٫

۵٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۹٫

۶٫ احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۶۰٫

۷٫ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۵۰٫

۸٫ منافقون/ ۸٫

۹٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۹۸٫

۱۰٫ انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۵۱٫

۱۱٫ تذکره الخواص، ص ۲۱۷٫

۱۲٫ مقتل‏الحسین، خوارزمی، ج ۲، ص ۷ و ۸٫

۱۳٫ احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۶۰٫

۱۴٫ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۸٫

۱۵٫ همان، ص ۶٫

۱۶٫ مقتل خوارزمی، ج ۲، ص ۷ و ۸/ تحف العقول، ص ۱۷۱(با اختلاف عبارت)/ مقتل خوارزمی، ج ۱، ص ۱۸۲٫

۱۷٫ متقل خوارزمی، ج ۱، ص ۱۹٫

۱۸٫ الفتوح، ج ۵، ص ۱۱/مقتل، خوارزمی، ج ۱، ص ۱۸۲ (با اختلاف).

۱۹٫ منهج الدعوات، ص ۱۴۹، (دعای عشرات).

۲۰٫ کنز الفوائد، ص ۱۵۱٫

۲۱٫ وسایل الشیعه، ج ۱۸، ص ۱۴۴٫

۲۲٫ بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۳۸۴٫

۲۳٫ مستدرک الوسایل، ج ۱۱، ص ۲۱۸٫

۲۴٫ تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۴۶٫

۲۵٫ نزهه الناظر و تنبیه الخاطر، ص ۸۵، ح ۱۸٫

۲۶٫ احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۶۰۵، «الاّالسّعاده»/ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۱٫

۲۷٫ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۹۹٫

۲۸٫ مائده/ ۶۳٫

۲۹٫ همان/ ۴۴٫

۳۰٫ تحف العقول، ص ۱۶۸٫

۳۱٫ همان.

۳۲٫ همان.

۳۳٫ همان و بحارالانوار، ج ۱۰۰، ص ۷۹٫

۳۴٫ تحف العقول، ص ۱۶۸٫

۳۵٫ همان.

۳۶٫ بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۲۸۸٫

۳۷٫ موسوعه کلمات امام حسین(ع)، (ترجمه)، ص ۸۴۰٫

۳۸٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳٫

۳۹٫ همان، ج ۱۰۰، ص ۷۹٫

۴۰٫ احتجاج طبرسی، ج ۱، ص ۲۹۲٫

۴۱٫ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۹۹٫

۴۲٫ مقتل، خوارزمی، ج ۱، ص ۲۲۶٫

۴۳٫ بحارالانوار، ج ۴، ص ۳۶۴٫

۴۴٫ تاریخ طبری، ج ۳، ص ۳۳۴٫

۴۷٫ دیوان امام حسین(ع)، ص ۱۷۸٫

منبع:ماهنامه کوثر، شماره  ۵۲

سيماى فاطمه(سلام الله عليها) در سخنانش

سيد محمدحسن محمدى (شهرستانى)

 فاطمه و اصول اعتقادى:

 1-ايمان به خدا:

 نخستين ارزش براى انسان خداشناسى و ايمان به خداى واحد است بدون ايمان به خدا، هيچ عملى از انسان پذيرفته نيست. ارزش عمل انسان به ميزان درجه ايمان او به خدا است. در اين اصل فاطمه به عنوان يك زن نمونه بود:

الف)درجه ايمان فاطمه در مقام خداشناسى:

 فاطمه (سلام الله عليها) در حدى بود كه تمام خواستها و لذتها، درمقابل شناخت خدا نزد او ناچيز بود؛ نقل است روزى پيامبر اسلام از او پرسيد فاطمه: چه در خواست وحاجتى دارى؟ هم اكنون فرشته وحى جبرئيل در كنار من است از طرف خدا پيغام آورده است كه فاطمه(سلام الله عليها)! هر چه بخواهد پذيرفته است. فاطمه جواب داد:

قَالَت: يا اَبَتَا شَغَلَتنى عَن المَسئَلَة لّذَة خذمَته لا حَاجَةَ غَيرُ لقَاءِ رَبّى الكَريمُ فى دار السَّلام.

 فرمود:لذتى كه از خدمت حق دارم، مرا از هر خواهشى باز داشته است حاجتى غير از اين ندارم كه پيوسته ناظرجمال زيباى او باشم (رياحين الشريعه محلاتى ج 1 ص 105)

  ب) درجه اخلاص فاطمه (سلام الله عليها) در عبادت:

 فاطمه (سلام الله عليها) با اينكه در عبادت از تمامى زنهاى عالم پيشى گرفته بود و برترى داشت، راجع به اخلاص در عبادت فرمود: قَالَت: مَنَ اَصعَدَ الَى اللَّه خَالصَ عبَادَته، اَهبَطَ اللَّه عَزَّوَجَلَّ الَيهُ اَفضَل مَصُلَحَته .

كسى كه عبادتهاى خالصانه خود را به سوى خدا فرستد، خداى بزرگ برترين مصلحت او را به سويش فرو خواهد فرستاد (تفسير امام حسن عسكرى ص 261)( صحيفه الزهرا ص 300)

 ج) درجه اخلاص فاطمه (سلام الله عليها) در انفاق :

عربى تازه مسلمان در مسجدمدينه، از مردم كمك مالى مى خواست. در آن زمان وضع مالى مردم طورى نبود كه هر كس به آسانى ازعهده اى كمك مالى برآيد. پيامبر(صلى الله عليه و آله ) به اصحاب و ياران نگاهى كرد، سلمان منظور پيامبر (صلى الله عليه و آله ) رافهميد، براى رفع نيازمندى سائل از جا بلند شد، امّا هر جا رفت با دست خالى برگشت. در راه بازگشت به مسجد نظرش به خانه فاطمه (سلام الله عليها) افتاد، در را كوبيد؛ داستان عرب مستند را گزارش داد. فاطمه (سلام الله عليها)فرمود: خدا مى داند سه روز است كه غذا نداريم؛ امّا نيكى و نيكوكارى را كه به خانه من آمده رد نمى كنم.پيراهنى را به سلمان داد تا در مغازه شمعون يهودى گرو گذاشته مقدارى خرما و جو قرض گرفته به طرف خانه فاطمه (سلام الله عليها) آمد، عرض كرد: دختر رسول خدا: مقدارى از اين خوراك را براى فرزندان گرسنه ات بردار.قَالَت: يا سَلمَان هَذا شَيى اَمضَينَاهُ للّه عَزَوَجَلَّ لَسنَا نَاخذُ منهُ شَيئاً.

 فرمود: اى سلمان اين كار را فقط براى خداى بزرگ انجام دادم، هرگز از آن چاپيزى برنمى دارم (احقاق الحق نور اللَّه مرعشى ج 10 ص 321  ،بحار الانوار مجلسى ج 43 ص 73) .

  2 – اصل نبوّت3- امامت 4- عدالت.

 كه اين سه اصل از اصول مهمه اعتقادى است: فاطمه (سلام الله عليها)خود در اين سه اصل؛ ثمرة نبوّت، همسنگ امامت و قربانى راه عدالت است. پرداختن به اين سه اصل درسخنان فاطمه، خارج از ظرفيت چنين نوشته اى است خطبه فدكيه كه در منابع شيعه و اهل تسنن آمده است در آن خطبه تمامى اهداف و فلسفه نبوت و امامت و عدالت و احكام بيان گرديده است. در اينجافقط در يك سخن تاريخى فاطمه  (سلام الله عليها) در موضوع امامت بسنده مى شود.

محمود بن لبيد روايت كرده است كه بعد از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله ) فاطمه (سلام الله عليها) را در كنار قبر حمزه در احُدديدم كه، با حالت تأثر آور مشغول عزادارى است. آمدم از او دلجوى كنم ضمناً از دلايل امامت على (عليه السلام)از او سوال كردم، فرمود: عجبا روز غدير را فراموش كرده ايد؟! كلماتى ردّ و بدل شد، عرض كردم چرا على سكوت كرد و حقّ خود را نگرفت؟ فرمود:” رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: امام مانند كعبه است مردم بايداطراف آن بگردند نه اينكه كعبه به دور مردم بگردد”.

ثم قالت: اما واللَّه لو تركوا الحّق على اهله و اتبعوا عترة نبيّه لما ختلف فى اللَّه اثنان.

اگر مردم حق را به اهلش واگذار مى كردند از اهل بيت پيامبرشان، اطاعت مى كردند، دو با هم اختلاف نمى كردند.

سخنان فاطمه (سلام الله عليها) در اين قضيه تاريخى شامل هر سه عنصر اساسى نبوت، امامت و عدالت است؛واگذار كردن حق به اهل آن، هم مفهوم عدالت و امامت و هم حفظ آثار و اهداف نبوّت است اگر ما راجع به اين سه اصل مهم، از فاطمه(سلام الله عليها) سخنان ديگرى هم در اختيار نداشتيم همين يك حديث از سخنان آن حضرت در بيان مقصود كافى بود حال اينكه تمامى اهداف و فلسفه نبوت و امامت ، عدالت ، احكام و غيره درآن خطبه فدكيه منعكس است.

 (كشف الغّمه اربيلى ج 2 ص 110، الكوكب الدّرى حائرى ج 1ص 207 و احتجاج طبرسى ج 3 ص 132)(احقاق الحق ج21ص 26) بحار الانوار مجلسى ج78ص310)الامامة والتبصره من الحيرة ابن بابويه قمى ص 1) كفاية الأثر  الخزاز القمى ص 199) الايضاح ابن شاذان الأزدي ص53)ا لمسترشدمحمد بن جرير الطبرى (الشيعى ص 147) (الصراط المستقيم ج2 على بن يونس العاملى ص123).

       5- فاطمه (سلام الله عليها) و عالم پس از مرگ:

 فاطمه (سلام الله عليها) هميشه به فكر عالم پس از مرگ به سر مى برد در هيچ حالى از عالم و قبر و قيامت غافل نبود كه در اينجا به بعضى از سخنان فاطمه (راجع به عالم پس از مرگ اشاره مى شود:

   الف: هنگامى فاطمه (سلام الله عليها) از خانه پدر به خانه على (عليه السلام) منتقل گرديده در شب زفاف اميرالمؤمنين (عليه السلام)فاطمه (سلام الله عليها) را نگران و ناراحت ديد، پرسيد: براى چه امرى ناراحت و نگرانى؟ قَالَت: تَفَكَّرُتُ فى احوَالى وَاَمُرىُ عنُدَ ذهَاب عُمرىُ وَ نُزُوُلى فى قَبرى.

 فرمود: در احوال خود فكر كردم، به ياد پايان زندگى دنيا افتادم كه امروز از خانه پدر به خانه شما منتقل شدم، روزى از اينجا به سوى خانه قبر و قيامت خواهم رفت.(نهج الحياة محمد دشتى ص 21)

   ب: روزى پيامبر اكرم فاطمه (سلام الله عليها) را اندوهناك و ناراحت ديد پرسيد: حزن و اندوه تو براى چيست؟قَالَت: يَا اَبَةَ ذَكَرتُ المَحشَرَ و وُقوفَ النّاس عراَةً يَومَ القيامَة واسَوأتَاهُ يَومَئذ عنَ اللَّه عزَّوَجَلَ.

 اى پدر روزمحشر و توقف مردم را در آن روز، در حالى كه برهنه اند به ياد آوردم واى از زشتيهاى آن روز در پيشگاه خداوند بزرگ. (تفسير فرات كوفى ص 455) (بحارالانوار مجلسى ج 43 ص 25).

   ج: هنگامى كه آيات عذاب (حجر/ 43 و 44) به رسول خدا(صلى الله عليه و آله ) نازل شد و رسول خدا به شدت گريه كرد ياران پيامبر نيز گريه كردند فاطمه (سلام الله عليها) از گريه پدر اطلاع يافت پرسيد: پدر جان چه جيز باعث گريه شما شده است؟ پيامبر آيات عذاب را كه بر او نازل گرديده بود، براى زهرا خواند فاطمه(سلام الله عليها)  از خوف خداوندبه زمين افتاد

قَالَت: اَلوَيلّ ثُمَّ الويلُ لمَن دَخَلَ النّار.

 فرمود: واى به حال كسى كه داخل آتش جهنّم شود.(الدروع الواقيه ابن طاوس ص 276) (بحار الانوار مجلسى ج 8 ص 203؛همان ج 44 ص 88؛همان ج 54 ص 341)؛(بيت الاحزان قمى ص 44)(صحيفة الزهرا شيخ جواد قيومى ص282

فاطمه (سلام الله عليها) و عبادت:

بعد از ايمان، بالاترين مقام نزد خداوند عبوديت و بندگى است؛ عبادت فاطمه ( سلام الله عليها) در حدّى بود كه مشهور است: فاطمه ( سلام الله عليها) اين قدر در نماز ايستاد تا قدمهاى مبارك متورم گرديد: از  حسن بصرى نقل است كه گفت : من كسى عابدتر از فاطمه( سلام الله عليها) نديدم.

( ما كان فى هذه الامة اعبد من فاطمة ، كانت تقوم حتى تورم قدماها)( مناقب آل ابى طالب ابن شهر آشوب ج 3ص119)

از امام حسن مجتبى (عليه السلام)  نقل است كه فرمودند :

 در شب جمعه اى مادرم را از سرشب تا صبح درركوع و سجود ديدم.

هنگام صبح شنيدم براى مردان مؤمن و زنان مؤمنه دعا مى كرد حتى نام آنها را هم به زبان مى آورد، ولى براى خودش دعا نمى كرد. سوال كردم مادر! چرا براى خود دعا نمى كنى چنان چه براى ديگران دعامى كنى؟ فَقَالَت: يا بُنَّى الجار ثمَّ الدّار.

 فرمود: پسرم همسايه مقدم است.

(علل الشرايع ج 1 ص 216)

نمازها و دعاهاى فاطمه در كتب ادعيه مشهور است براى عبادت فاطمه همين قدر كافى است كه اين آيه: و تَتَجافى جُنُوبُهَمُ عَن المَضَاجع (سجده/ 16)

و آيه :الّذينَ يَذكُرُونَ اللَّه قيَاماً و فُعوداً (آل عمران/191) يكى از مصاديق اين دو آيه فاطمه (سلام الله عليها) است كه در عبادت فاطمه نازل شده است. ( امالى شيخ صدوق ص 471 رياحين الشريعه محلاتى ج 1 ص 180ونورالثقلين الحويزى ج 4ص229وهمان ج1 ص 424).

حقيت عبادت، اطاعت خداى تعالى است و قيام به امتثال اوامر و نواهى او است هر كس كه چنين باشد او عابد است كه از مصاديق بارز عبادت نماز است و نماز شب فاطمه در شب زفاف بيان گر شدت وابستگى فاطمه (سلام الله عليها) به نماز است.

 آن شبى كه به خانه شوهر آمد به على عرض كرد: قَالَت: فَاَنُشَدَكَ اللَّه اَن قُمتَ الَى الصّلاة فَنَعبُدَ اللَّه هذه الَّليلةَ. پس تو را به خدا قسم مى دهم كه بيا تا به نماز بايستيم و در اين شب خدا را عبادت كنيم (نهج الحياة دشتى ص 21

فاطمه (سلام الله عليها) و الگوى حجاب:

فاطمه (سلام الله عليها) مهمترين ارزشى كه براى زن قائل بود و حفظ آن را در حد حال لازم و ضرورى مى دانست،حفظ حجاب بود كه اهميّت آن در رفتار و گفتارش هويدا وآشكار است،كه به مواردى از آن اشاره مى شود.

  الف: مردى نابيناى از فاطمه (سلام الله عليها) درخواست ملاقات با رسول خدا(صلى الله عليه و آله ) را نمود ولى در طول ملاقات، فاطمه (سلام الله عليها) در پرده حجاب پنهان بود، پس از بيرون رفتن مرد نابينا، پيامبر فرمود(صلى الله عليه و آله ): فاطمه چاپرا خود را از او پنهان داشتى در حالى كه او تو را نمى ديد؟ قَالَت: ان لَم يَكن يَّرانى فَانّى اَرَاه وَ هوَ يَشُمّ الّريح، فرمود: اگر او مرا نمى ديد، من او را مى ديدم. در حالى كه مرد به استشمام بوى زنها حساس است.پيامبر فرمود: شهادت مى دهم تو پاره تن من هستى و پاره از وجود من (النوادر راوندى ص 61) دعائم الاسلام القاضى النعمان المغربى ج2 ص4)

  ب: پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) از ياران خود پرسيد: در چه حالى زن به خداى خود نزديك تر است؟ پيامبر (صلى الله عليه و آله )از اصحاب پاسخ مناسبى دريافت نكرد. خبر به فاطمه (سلام الله عليها) رسيدفرمودند: قَالَت اَدنى مَا تَكونُ من رَّبهَا اَن تَلزمَ قعُر بَيتها.

نزديكترين حال زن به خدايش، در حالى است كه او در درون خانه خود باشد (نوادر راوندى ص29)( بحار ج 110 ص 250)

  ج:على (عليه السلام) و فاطمه (سلام الله عليها) از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تقاضا كردند، كه آن حضرت (صلى الله عليه و آله ) كارهاى خانه را ميان آنها تقسيم نمايند. پيامبر (صلى الله عليه و آله ) كارهاى داخل خانه را به عهده فاطمه (سلام الله عليها) و كارهاى بيرون از منزل را به عهده على (عليه السلام) قرار دادند. امام باقر فرمود: قَالَت فاطمة: فَلَا يَعلَمُ مَا دَاخَلَنى منَ السُروُر الّااللَّه باكفَائى رَسولُ اللَّه (صلى الله عليه و آله ) تَحَمُّل الّرقاب الرجَال.

فاطمه(سلام الله عليها) فرمود: هيچ كس جز خدا نمى داند كه از اين تقسيم چه قدر خوشحال شدم، از اينكه رسول خدا(صلى الله عليه و آله ) كارهاى بيرون از خانه را به عهده من قرار نداد و مرا ازسختى مراوده با مردان نجات داد. (قرب الاسناد حميرى حديث 170 ص 52 كتاب المؤمن ص 53،وسائل الشيعه ج 20 ص 172).

  د: روزهاى آخر زندگى فاطمه (سلام الله عليها) بود به اسماء فرمود: من از كيفيّت برداشتن جنازه هاى اهل مدينه ناخوشنودم، زيرا جنازه روى تخته اى قرار دارد و روى جنازه پارچه اى را مى اندازند كه حجم بدن ميّت، اززير پارچه معلوم است. اسماء عرض كرد! ما وقتى در حبشه بوديم آنجا تابوتى را تهيه مى كردند كه حجم بدن ديده نمى شد. اسماء صورت آن را از چاپوب و برگ به فاطمه نشان داد، فَقَالَت: مَا اَحَسَنَ هذا وَ اَجَمله لا تَعرفُ به المَرئَةُ منَ الرَّجُل .

فرمود: اين تابوت چاپه نيكو و زيبا است، در اين تابوت زن از مرد شناخته نمى شود (كشف الغمه اربيلى ج 2 ص 126) (، سنن الكبرى ، بيهقى ج 4 ص 34).

فاطمه والگوى معاشرت:

آنجايي كه در زندگى اجتماعى براى هر انسانى ضرورى است، نحوه رفتارش با همنوعان او است. فاطمه(سلام الله عليها) در اين رابطه هم الگوى گفتارى و هم الگوى رفتارى دارد كه به موارد مختصرى از آن اشاره مى شود:

  الف) گفتار جامع فاطمه (سلام الله عليها) راجع به معاشرت عمومى و خانوادگى:

قَالَت: خياركُم اَلينَكُم مَنَاكبَةًوَ اَكرمَهم لنسَائهم.

فرمود: بهترين شما كسى است كه در برخورد با مردم ملايم تر است. و ارزشمندترين مردم كسانى اند كه با همسرانشان مهربانتر و بخشنده تراند.(نهج الحياة محمدّدشتى ص 119، صحيفه الزهرا قيومي  ص 288.)

  ب ) گفتار جامع فاطمه، راجع به معاشرت دوستان و دشمنان:

از امام صادق نق است كه آن حضرت فرمود: قَالَت: بشر فى وَجه المؤمن يوجب لصاحبه الجنّةًوَ بشرفى وَجه المُعاند المُعادى يقى صَاحَبَه عَذابَ النّار.

 پاداش خوشروى در برابر مؤمن بهشت و در برابر دشمنان ستيزه جو، رهاى از آتش جهنم است (تفسير امام حسن عسكرى ص 281)( مستدرك وسائل الشيعه ج 10 ص 262،( بحار الانوار ص 401 ج 72) .

  ج) الگوى رفتارى با زيردستان:

روزى رسول خدا(صلى الله عليه و آله ) وارد خانه فاطمه گرديد، ديد كارگر خانه استراحت كرده و فاطمه (سلام الله عليها) مشغول انجام كار است. رسول خدا علّت را سوال كرد فرمود: فاطمه (سلام الله عليها) جواب داد: قَالَت: يا رَسولَ اللَّه عَلَى يَوم و عَلَيها يَوم.

 عرض كرد يا رسول اللَّه ما كار خانه را تقسيم كرده ايم: يك روز من كار مى كنم، روز ديگر او كارمى كند، اشك در چشمان رسول خدا حلقه زد، فرمود: خدا آگاه است كه رسالت را در كجا قرار دهد(احقاق الحق مرعشى ج 10 ص 277)

  د) الگوى رفتارى با بزرگان:

از سويد بن غفله نقل شده كه روزگارى سختى بر على (عليه السلام) پيش آمد، شبى فاطمه (سلام الله عليها) به خانه پدرمشرف شد هنگامى دم در رسيد، در زد، از نحوه در زدنش پيامبر متوجه شده فرمود: احساس مى كنم حبيبم فاطمه در مى زند. به ام ايمن فرمود در را باز كن ام ايمن در را باز كرد فاطمه وارد شد، پيامبر فرمود:آمدنت غير منتظره بود، عادتا در چنين موقع نمى آمدى! فقالت: يا رَسولَ اللَّه مَا طَعَامُ الملائكة عندَ رَبَهّا؟

پيامبر فرمود: طعام آنها حمد و ثناى الهى است.

   فَقَالَت :مَا طَعامُنَا؟ عرض كرد ما كه بشر هستيم خوراك ماچيست؟ (دعوات راوندى ص 47)( بحار الانوار ج 90 ص 272).

   اولاً: برخورد فاطمه (سلام الله عليها) و رفتارش چنان مؤدبانه بود كه پيامبر از نحوه در زدن او متوجه شد كه اين گونه رفتار مؤدبانه از فاطمه است.

    ثانياً: فاطمه با كنايه عرض كرد كه پيامبر خود بفهمند كه ما در خانه غذانداريم .

     فاطمه و الگوى همسردارى:

اساس زندگى مشترك ،خانه دارى بر حس همكارى، تحمّل سختى ها و كمبودها و قدر دانى زن و شوهراز زحمات يكديگر استوار است نه براساس حق قانونى و شرعى فاطمه( سلام اللَّه عليها) خود بهترين الگوبراى زندگى مشترك خانه دارى است:

    الف) كار در منزل:

از ام سلمه روايت شده كه على (عليه السلام) فرمود: روزى رسول خدا(صلى الله عليه و آله ) وارد خانه ما شداز اوضاع زندگى ما جويا گرديد: فاطمه جواب داد: قَالَت يا رَسولَ اللَّه مَجَلَت يَدى منَ الّرَحُى اَطحَنُ مَرَّة واَعجَنُ مَرَّة فرمود: اى رسول خدا دستهايم از آسياب كردن تاول زده گاهى گندم را آرد مى كنم و گاهى آرد راخمير مى كنم (احقاق الحق ج 10 ص 266( الذريه الطاهره النبويه ص 103)

     ب) اظهار خوشنودى از همكارى شوهر:

فاطمه (سلام الله عليها) ضمن اينكه كارهاى سنگين خانه را در آن روزگارانجام مى داد؛ مانند آرد كردن، نان پختن، لباس شستن و بچاپه دارى كردن، از همكارى شوهرش با او اظهاررضايت مى كرد. روزى خدمت پدر مشرف شد تا از سختى زندگى خود به رسول خدا گزارش دهد: فَقَالت: قَد مَجَلَت يَدَاى منَ الّرَحى لَيلَتى جَميعاً اُدر الّرَحى حَتّى اَصبَحَ و اَبُوالحَسن يَحملُ حَسَنَا و حُسَيَناً.

عرض كرد: هر دو دستم از آسياب كردن تاول برداشته است ديشب تا صبح گندم آرد مى كردم (على (عليه السلام) هم بيكارنبود( از فرزندان خود حسن و حسين مراقبت مى كرد (بحار الانوار ج 43 ص 134)

      ج) ساختن با كمبودهاى زندگى:

روزى على (عليه السلام) وارد منزل شد فرمود: فاطمه! آيا غذائى دارى؟ فاطمه(سلام الله عليها) پس از سكوت اندك فرمود: دو روز است در منزل غذاى كافى نداريم آنچاپه بود بر شما و فرزندانم حسن و حسين دادم و خود از غذا استفاده نكرده ام. على (عليه السلام) فرمود: چاپرا به من خبر ندادى تا غذا تهيه كنم؟ قَالَت: يا اَبا الحَسَن انّى لاستَحيى من الهى اَن اكلف نَفسَكَ ما لاتَقدرُ عَلَيه.

 فرمود: يا على (عليه السلام)از پروردگارم حيأ مى كنم كه چيزى را از تو بخواهم كه نتوانى فراهم نمائى .(بحار الانوار مجلسى ج 37 ص103).

      د) احترام به عملكرد شوهر:

على (عليه السلام) باغى را به دوازده هزار در هم فروخت پول آن را به فقراء مدينه تقسيم كرد خود دست خالى به خانه آمد فاطمه (سلام الله عليها) از قضيه با خبر بود، به على (عليه السلام) عرض كرد:

يا على! سهم غذاى ما امروز چاپه شد؟ (كنايه از اينكه ما سهمى نداشتيم( على براى تهيه غذا برگشت پيامبر (صلى الله عليه و آله ) وارد شد فرمود: خدا مى فرمايد: دست على را باز نگهدار. فاطمه (سلام الله عليها) از اين سوال خوداظهار ناراحتى مى كرد، قَالَت:

 فَانّى اَستَغفرُاللَّه وَ لا اَعود اَبَداً .

از اين سوالى كه كردم از خدا آمرزش مى طلبم ديگر اين كار را تكرار نخواهم كرد (امالى صدوق مجلس 71 ص 470 ترجمه و تلخيص

فاطمه و حمايت از مقام ولايت:

يكى از اسرارى كه هنوز هم به خوبى روشن نيست حمايتهاى بى دريغ فاطمه (سلام الله عليها) از شوهرش بود كه تا پاى جان از شوهرش حمايت كرد و در اين راه به شهادت رسيد اگر چه در ظاهر حمايت او از على به عنوان پدر فرزندانش و پسر عمش بود ولى در واقع اين همه فداكارى زهرا (سلام الله عليها) از على (عليه السلام) به عنوان مقام ولايت و اساس دين اسلام بود(ولم ينادى بشيى كما نودى بالولاية)

كه تمام فداكاريهاى فاطمه (سلام الله عليها ) براى حفظ اين امر مهم انجام گرفت . (رك كافى ج 2 ص 21)و فاطمه(سلام الله عليها ) رضاى خدا را در اطاعت از مقام ولايت جستجو مى كرد .(همان ص23)

  الف) احترام به ضمانت شوهر:

بعد از جريان تأسف بار سفيفه سران آن براى جلب افكار عمومى ازعلى (عليه السلام) درخواست اجازه ورود به خانه فاطمه (سلام الله عليها) را كردند تا از على (عليه السلام) اجازه ورود گرفتند. على به سران سقيفه فرمود: شما پشت در منتظر بمانيد تا من از دختر پيامبر اجازه بگيرم على جريان را به فاطمه گزارش داد، كه من به آنان اذن داده ام نظر تو در اين مورد چيست؟ قَالَت: ان كُنتَ ضَمنُتَ لَهُمَا شَيئاً فَاالبَيتَ بَيتُكَ وَ النساءُ تَتبعُ الرجَالَ لا أخَالفكَ بشَى.

فرمود: اگر به آنها قولى داده باشى خانه مال شما است زنهامؤظّف به پيروى از شوهران هستند من مخالفتى ندارم (علل الشرايع ج 1 ص 221)

   ب) اطاعت از دستور شوهر:

پس از هجوم دشمنان به خانه فاطمه (سلام الله عليها) و دستگير كردن على را،فاطمه (سلام الله عليها) در حمايت شوهر و مقام ولايت تصميم گرفت تا لب به نفرين گشايند على (عليه السلام) از تصميم فاطمه (سلام الله عليها) با خبر شد توسط سلمان به فاطمه (سلام الله عليها) پيغام داد كه از طرف من به فاطمه بگو دست از نفرين بردار به خانه برگرد. وقتى فاطمه (سلام الله عليها) اين پيغام را شنيد، قَالَت اذاً اَرجُعُ وَ اَخبَر وَ اَسمَع لَه و اَطيعُ. فرمود:اكنون كه شوهرم و امامم دستور داده باز مى گردم اطاعت مى كنم (مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 118).

  ج) دفاع عملى از شوهر:

فاطمه (سلام الله عليها) هنگامى كه ديد، شوهرش در معرض تهديد جدّى قرار داردشخصاً وارد عمل گرديد، از خانه به طرف مسجد آمد وارد مسجد شد، قَالَت: خَلُّوا عَن ابن عَمّى فَوالَّذى بَعَثَ مُحَمّداً بالحَق لَئن لَم نُخَلُّوا عَنه لا نُشَرَنَّ شَعرى وَ لا ضَعَنَّ قَميصَ رَسول اللَّه عَلَى رَأسى لا فَرخُنَّ الَى اللَّه تَبَارَكَ و تَعَالى. فرمود: از پسر عمّم دست برداريد به خدا قسم اگر او را رها نكنيد، با موى پريشان پيراهن رسول خدا را به سر مى افكنم، به سوى خدا فرياد مى كشم (مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 118)

  د) اظهار نگرانى شديد از سلامتى شوهر:

 در گرما گرم حادثه كه زهرا به شدت مصدوم شده بود سلمان بر جان او ترسيد عرض كرد دختر پيامبر بهتر است به خانه برگردى قَالَت: وَيلَهُم يا سَلمَان يُريُدونَ اَن يؤتمُوا وَلَدَىَّ الحَسَنَين فَوَاللَّه يا سَلمَان لا اُخَلّى عَن بَاب المَسجد حَتّى اَرى ابنَ عَمّى سَالماً بَينى.

 فرمود:واى بر آنها اى سلمان مى خواهند فرزندانم را يتيم كنند به خدا قسم از در مسجد بيرون نمى روم تا شوهرم را به چاپشمان خود در حال سلامتى نبينم كوكب الدر ى حايري ج1ص196(اختصاص مفيد ص 181)

  ه) نهايت وفادارى به شوهر:

وقتى على (عليه السلام) از مسجد بيرون آمد تا اينكه على (عليه السلام) ديد. قَالَت: روُحى لروُحكَ القَداء و نَفسى لنَفسكَ الوَقا يا اَبَا الحَسَن ان كُنتَ فى خيرُ كُنتُ مَعَكَ ان كُنتَ فى شَر كُنتَ مَعَكَ.

فرمود: على جان! جان و تنم فدايت من در هر حال با تو ولايت خواهم بود (الكوكب الدرى حائرى ج1 ص 196

فاطمه و مبارزات سياسى:

مهمترين بخش از سخنان فاطمه (سلام الله عليها) در مبارزات سياسى او آمده كه حساسترين و دشوارترين روزهاى زندگى آن حضرت به حساب مى آيد، اول به مبارزه مثبت روى آورد پس از آن به مبارزه منفى دست زد، در هر دو نوع از مبارزه ابتكار عمل را در دست گرفت.

    الف) افشاگرى:

بعد از پيامبر حادثه سقيفه پيش آمد مردم با ابابكر بيعت كردند بعد از بيعت مردم باابى بكر مبارزات سياسى فاطمه (سلام الله عليها) آغاز گرديد، براى اولين بار بود كه براى مبارزه از خانه بيرون آمد دم در خانه اش ايستاد، رو به مردم كرد: وَقَالَت مَارأيُتُ كَاليُوَم قَطُّ حَضَروا اَسوَءَ مَحضَر تَرَكُوا نَبيَّهم (صلى الله عليه و آله ) جنَازَةبَينَ اَظهرَنا و استَبَدّوا بالاَمر دوننَا .

مانند اين روز را هرگز نديدم كه امت اسلامى زشت ترين صحنه را به وجود آوردند جنازه پيامبرشان را در برابر ما واگذاشتند، خود سرانه ديگران را به جاى ما قرار دادند (امالى مفيد م 11 حديث 5 ص 95، بيت الاحزان قمي ص 80، بحار الانوار مجلسى ج 28 ص 25، صحيفه الزهرا ص 258.)

   ب) طلب يارى از امت:

هنگامى ديد اين تذكّر مؤثر واقع نگرديد روزى در ميان انبوه جمعيت ازمهاجرين و انصار آمد؛ قَالَت: يا مَعَاشرَ المُهاجرينَ و الانصار! أنصروُا للّه فَانّى ابنَة نَبيّكُم وَ قَد بَايَعتمُ رَسولَ اللَّه (صلى الله عليه و آله ) يَومَ بَايَعتُموهُ اَن تَمنَعوُهُ و ذُريَّته ممَّا تَمنَعونَ منهُ اَنفُسَكُم وَ ذَراَريُكُم فَفو لرَسول اللَّه ببَيعُتكُم .

فرمود: اى جماعت مهاجرين و انصار! خدا را يارى كنيد من دختر پيامبر شما هستم. شما با پيامبر بيعت كرديد كه از پيامبر و فرزندان او دفاع كنيد، همان گونه كه از خود و فرزندان خود، دفاع مى كنيد پس به بيعت خود وفادار بمانيد (اختصاص مفيد ص 184

  ج) رفتن به خانه هاى مسلمين:

هر كسى كه از مسلمانان مدينه موقعيّت اجتماعى داشت، فاطمه (سلام الله عليها)براى يارى كردن آنها، از آنان طلب يارى كرد؛ معاذبن جبل يكى از افراد سرشناس مدينه بود روزى در خانه او رفت: قَالَت: يَا مَعَاذا انّى جئُتُكَ مُستَنصَرة وَ بَايَعتَ رَسولَ اللَّه عَلى اَن تَنصُرَهُ وَ ذُرّيتَّهُ وَ تَمنَعَهُ ممّا تَمنَعُ منهُ نَفَسَكَ و ذُرّيتَكَ.

 فرمود: اى معاذ نزد تو آمدم از تو طلب يارى دادم تو با پيامبر (صلى الله عليه و آله ) بيعت كردى تاپيامبر (صلى الله عليه و آله ) و فرزندان او را يارى كنى همان گونه كه از خود و فرزندان خود دفاع مى كنى (اختصاص مفيدص 184).

  د) اظهار شكايت از امت نزد خدا: از امام صادق نقل است پس از آن كه اقدام عملى فاطمه (سلام الله عليها) مؤثر واقع نگرديد، به شكايت و گريه روى آورد قَالَت: اَللّهُمَّ الَيكَ نَشكُوا فَقُدَ نَبيّكَ و رَسُولكَ وَ صَفيّكَ و ارتدَاءاُمّته عَلَينا وَ مَنعَهُم ايّانَا حَقَّنَا. خدايا از غم از دست دادن پيامبر برگزيده ات، ارتداد امّت او و جلوگيرى آنهااز حقّ ما، بر تو شكايت مى كنيم (بحار الانوار  مجلسى ج 43 ص 156)( هدايه الكبرى  ابن حمدان ص 407)( صحيفه الزهرا قيومي ص174).

  ه )اعتصاب:

اعتصاب يكنوع مبارزه منفى است كه اشكال گوناگون دارد. آن هنگامى بود كه فاطمه (سلام الله عليها) در خانه بسترى گرديد، ديگر تواناى براى مبارزه مثبت نداشت. در روزهاى سخت بيمارى فاطمه (سلام الله عليها) زنان مهاجرين و انصار به عيادت او شتافتند و عرض كردند اى دختر پيامبر، با اين بيمارى چگونه به سرمى برى؟

قالت: اَصبَحتُ وَاللَّه عَائفَة لدنياكُن قَاليَّة لرَجَالكُن لَفَظُتُهُم قَبلَ اَن عَجَمُتُهُم.

فرمود: در حالى به سر مى برم كه به خدا قسم دنياى شما را دوست ندارم، از مردان شما خشمناك و بيزارم قبل از اينكه آنها را بيازمايم نام آنان را از مردانگى دور انداختم.( دلائل الامامة طبرى ص 129، السقيفة و فدك جوهرى ص 120، معانى الاخبار صدوق ص 354) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 16 ص 233، بلاغات النساء  ابن طيفور ص19، كشف الغمه ج 2 ص 114)

به نحوى كه از اين فراز خطبه به دست مى آيد فاطمه (سلام الله عليها) مبارزه منفى خود را از همين جا آغاز مى كندمرحله به مرحله شدت بخشيده  به پايان زندگي  مى رسد.

1- اعلام انزجار عمومى از تمامى كسانى كه در چنين قضيه سرنوشت ساز، بى تفاوت ماندند.

وقتى زنها اين اعلام انزجار را به خانه هاى شان انتقال داده و مردان شان مورد نكوهش قرار مى دهند، خانه ها را به كانون انقلاب تبديل مى كنند، سران حكومت تصميم مى گيرند از فاطمه (سلام الله عليها) عيادت و دلجوى كنند.

2- امتناع از سخن گفتن با كسانى كه به فاطمه (سلام الله عليها) ظلم كردند آن هم بعد از اين كه از سران حكومت، برظلم شان اعتراف گرفت، هنگامى كه سران حكومت براى آرام كردن افكار عمومى خواستند از فاطمه(سلام الله عليها) رضايت بجويند. وقتى وارد خانه فاطمه شدند بعد از اصرار فاطمه (سلام الله عليها) از آنها پرسيد شما را به خداقسم مى دهم آيا شنيديد كه پيامبر فرمود: فاطمه پاره تن من است من از او هستم هر كه فاطمه را اذيت كندمرا اذيت كرده هر كه مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده هر كه فاطمه را بعد از من اذيت كند مثل اين است كه او را در زمان حيات من اذيت كرده است؟ گفتند آرى به خدا شنيديم.

ثُمَّ قَالَت :اَللّهُمَّ اُشهدُكَ فَاَشهَدُوا يا من حَضَرنى اَنّهمَا قَد آذيَانى فى حَياتى و عندَ مَوتى وَاللَّه لا اُكَلِّمكُمامن رَأس كَلمَة حَتّى اَلقى رَبّى.

فرمود: خدايا تو گواهى و اى كسى كه اينجا حاضر هستى گواه باشيد كه اين دو تن در زمان حيات و وقت مرگم مرا اذيت كردند به خدا قسم يك كلمه هم به شما نخواهم گفت تاپروردگارم را ملاقات كنم (علل الشايع ج 1 ص 221 ترجمه و تلخيص).

3- جلوگيرى ستمگران از شركت در تشييع جنازه اش: فاطمه (سلام الله عليها) هنگامى كه از دنيا مى رفت درآخرين لحظات عمرش به على وصيت كرد:

لا تُصَلَّى عَلَىَّ اُمَّة نَقَضَت عَهدَ اللَّه وَ عَهدَ اَبى رَسُول اللَّه فى اَميرُالمؤمنين على (عليه السلام) وَ ظَلَموا لى حَقّى.

امتى كه پيمان خدا و پيامبر را در ولايت شكستند و در حق من ظلم كردند، حق ندارند بر پيكر من نمازبخوانند (بحار الانوار مجلسى ج 78 ص 310).

4- جلوگيرى از آشكار شدن قبرش، در آخرين لحظات زندگى فاطمه (سلام الله عليها) به على فرمود: قَالَت :اذَاتَوَفَيتُ لا تُعَلِمُ اَحَدَاً الّا اُمَّ سَلَمة و اُمَّ ايَمَن و فضَّة وَ منَ الرجَال ابنِِِِّـَُُُى وَ العَبّاسَ وَ سَلمَانَ وَ عَمَّارَ والمقدادَ واَباذَرَ و حذَيفَة و لا تُدفنّى الا لَيلاً و لا تعلم قَبرى اَحَداً.

 فرمود: وقتى از دنيا رفتم كسى را اطلاع نده جزچندتن، از زنها ام سلمه، امّ اليمن و فضّه، و از مردان دو فرزندم حسن و حسين و عباس و سلمان، عمّار،مقداد، اباذر و حذيفه را خبر كن و دفن نكن مرا مگر در شب و قبرم را به كسى اطلاع نده تا قبرم مخفى باشد (دلايل الامامة طبرسى ص 45(.

اين آخرين وشديد ترين   مرحله مبارزه از زهرا (سلام الله عليها)بود كه تا دامنه قيامت ادامه دارد مخفى بودن قبر فاطمه (سلام الله عليها) يكى ازمعمّاهاى سياسى است كه هر وجدان بيدار را تا قيامت به قضاوت وادار مى كند.

    نتيجه:

در اين مقاله سعى شده است كه گزيده سخنان فاطمه (سلام الله عليها) كه در ابعاد گوناگون زندگى ما، راهگشا است آورده شده.  كه مهمترين بعداز ابعاد اعتقادى ما است كه هر روز ضعيف و ضعيف تر مى شود نمى شودتمامى تلاشها، صرف دنياگراى و تجمل پرستى شود و بعد اعتقادى ضرر نكند آن عقيده اى كه انسان را،وادار به عمل نكند فقط نام آن عقيده است.

در امور اجتماعى، سياسى، معاشرت و همسردارى، الگوى مناسب زن مسلمان، همان رفتار عملى وگفتار فاطمه (سلام الله عليها) است زيرا رفتار عملى فاطمه (سلام الله عليها) منطبق بر گفتار اوست كه زن مسلمان در قدم اول ازهمين الگو تبعيت كرده رفتارش را منطبق برگفتارش نموده الگو پذيرى خود را از فاطمه (سلام الله عليها) اثبات مى كند.

در قدم دوم، سخنان فاطمه (سلام الله عليها) را در تمام ابعاد زندگى، الگوى خود قرار داده از اثر پذيرى جوّنامساعد معاصر و القاآت گمراه كنند دشمنان اسلام به ويژه تهاجم فرهنگى آنان در پناه عصمت آن بانوى نمونه اسلام مصون خواهد ماند.

والسلام.

فهرست منابع

  1 .   قرآن مجيد
  1.   نهج البلاغه ، ترجمه محمد دشتي، چاپ اول ، نشر مصطفى ، قم ، 1379.
  2. ابن بابويه ، على . الامامة و التبصرة من الحيرة ،ناشر مدرسه امام هادى ، قم .
  3. ابن جرير طبرى شيعى ، ابى جعفر محمد . دلائل الامامة ، تحقيق بخش دراسات الاسلامية مؤسسه بعثت، چاپ اول ، مؤسسه بعثت ، قم، 1413.
  4. ابن جرير طبرى شيعى ، ابى جعفر محمد . المسترشد فى امامة امير المؤمنين ، تحقيق شيخ احمد محمودى ،چاپ اول مؤسسه فرهنگى اسلامى كوشانپور ، چاپ سلمان فارسى ، قم .
  5. ابن حمدان الخصيبى ، ابى عبدالله الحسين . الهداية الكبري ، چاپ جهارم ، مؤسسه بلاغ ، بيروت ، 1411.
  6. ابن سعيد الكوفى الاهوازى ، حسين . كتاب المؤمن ، تحقيق مدرسه امام المهدى (عج)، چاپ اول ، ناشر مدرسه امام المهدى (عج) ، 1404 .
  7. ابن شاذان الازدى النيشابورى ، فضل . الايضاح ، تحقيق سيد جلال الدين الحسينى الارموي المحدث.
  8. ابن طاووس ، سيد على بن موسى . الدروع الواقيه ، چاپ اول ، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث ، چاپ ياران ، قم ، محرم 1414 .
  9. ابن طيفور . بلاغات النساء ، ناشر كتابخانه بصيرتى ، قم.
  10. ابن منظور . لسان العرب ،چاپ اول ، دار احياء التراث العربى ، بيروت ، 1408، 14 ج .
  11. ابو محمد ، حسن العسكرى . تفسير امام حسن عسكرى (ع) ، چاپ اول ، دار احياء التراث العربي، بيروت ،1421 .
  12. اربيلي ،على بن عيسى . كشف الغمة فى معرفة الائمه ،چاپ دوم ، دار الاضواء بيروت ، 1405.
  13. البيهقى ، احمد بن الحسين بن على . سنن الكبري ، انتشارات دارالفكر ، چاپ دارالفكر ، بيروت ، 10 ج.
  14. جوهري البغدادى ، ابى بكراحمد بن عبد العزيز.السقيفة و فدك ، تحقيق دكتر محمد هادي امينى ، چاپ دوم ، شركة الكتبى ، بيروت ، 1413 .
  15. حائرى ، مهدى . الكوكب الدري ، چاپ اول ، انتشارات الشريف الرضى ، چاپ امير، قم ،1368 .
  16. حر عاملي ،محمد بن حسن . وسائل الشيعة الى تحصيل مسائل الشريعة ، چاپ ششم ،دار احياء التراث العربى ،بيروت ، 1412 ، 20 ج .

18.حر، خليل ،مترجم ، طبيبيان، سيدحميد،فرهنگ عربی به فارسی؛ انتشارات امير كبير ،چاپ چاپخانه سپهر تهران ،چاپ نهم ،1377 2ج .

  1. حميرى ، عبدالله . قرب الاسناد ، چاپ اول ، مؤسسه اهل بيت (عليهم السلام) ، قم، 1413 .
  2. حويزى ، عبد على بن جمعه . نورالثقلين ، افست علميه ، چاپخانه علميه ،قم، 1383 ق .
  3. دشتى ، محمد . نهج الحياة ، چاپ اول ، انتشارات مشهور ، قم، 1380 .
  4. راوندى ، فضل الله . النوادر ، چاپ اول ، مؤسسه سلمان فارسى ، قم، 1376 .
  5. صدوق ، محمد بن على بن بابويه . علل الشرايع ، چاپ اول ، انتشارات دارالحجة الثقافية ، 1416 .
  6. صدوق ، محمد بن على بن بابويه . الامالي ، چاپ پنجم ، چاپ اسلامية ، تهران ، 1370 .
  7. صدوق ،محمد بن على بن بابويه . معانى الاخبار ، چاپ سوم ، نشر اسلامى وابسته به جامعه مدرسين ،قم ، 1416 .
  8. طبرسى ، ابوعلى فضل بن حسن . الاحتجاج ، انتشارات نعمان ،چاپ نجف اشرف ،1386 ق .
  9. طبرسي ،احمد بن عبد الله . ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربي ،چاپ اول ،مكتبةالقدسى لحسام الدين القدسى ، 1365 .
  10. العاملي النياطى البياضى ، زين الدين محمدبن يونس . الصراط المستقيم الى مستحقى التقديم ، تحقيق محمد باقر بهبودى ، مكتبة الرضوية لاحياء الآثار الجعفرية ، چاپ حيدري .
  11. فرات كوفي ، ابى القاسم فرات ابن ابراهيم بن فرات . تفسير فرات كوفى ، چاپ اول ، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى ، 1410 .
  12. قمى ، شيخ عباس . بيت الاحزان ، چاپ اول ، انتشارات دارالحكمة ،چاپ امير ،قم ، 1412 .
  13. قيومى ، جواد . صحيفة الزهراء، چاپ اول ، نشر اسلامى وابسته به جامعه مدرسين ،قم، 1373 .
  14. كليني ،محمد بن يعقوب . اصول كافى ، چاپ اول ، انتشارات دارالاضواء ، بيروت ، 1413 ،6ج.
  15. مجلسى ، محمد باقر . بحارالانوار ،چاپ  سوم ،داراحياء التراث العربى ،بيروت ، 1403 ، 110ج.
  16. محلاتي ،ذبيح الله . رياحين الشريعة ، چاپ چاپهارم ، دارالكتب الاسلامية ، تهران  ،1364 ، 5 ج.
  17. مرعشى ، نورالدين . شرح احقاق الحق و ازهاق الباطل ،چاپ اول ،انتشارات كتابخانه آيت الله العظمى مرعشى نجفى ،قم،33ج.
  18. مفيد ،محمد بن نعمان . الاختصاص ،نشر اسلامى وابسته به جامعه مدرسين ،قم ، 1307.
  19. مفيد ،محمد بن نعمان . الامالي ، چاپ سوم ، نشر اسلامى وابسته به جامعه مدرسين ،قم،1415 .

منبع :کنگره فاطمه شناسي؛ سپاه پاسداران قم

پى بردن به وجود خدا از مطالعه دستگاه گردش خون انسان

يكى از دستگاه هاى بزرگ بدن، دستگاه گردش خون مى باشد كه هميشه خون را در تمام بدن انسان به گردش در مى آورد.اين دستگاه، نمونه كامل لوله كشى بسيار دقيق و منظّمى است كه با نقشه و هندسه شگفت آورى در تمام پيچ و خم اعضاى كوچك و بزرگ بدن انسان كشيده شده و به طور خودكار يك وظيفه مهمّ حياتى را انجام مى دهد.

مركز دستگاه گردش خون، عضوى است به نام «قلب» كه گلابى شكل بوده و حجم آن به اندازه يك مشت بسته است. اين عضو از نظر اهميّت فوق العاده اى كه دارد، در جاى محفوظى از بدن، ميان دو ديواره محكم استخوان هاى پشت و قفسه سينه، در بين دو شش و در سمت چپ بدن قرار گرفته است

بايد دانست كه ضربان قلب به طور خودكار است، يعنى قلب مى تواند بدون آنكه با مراكزى رابطه داشته باشد، مدّتى به ضربان خود ادامه دهد، به همين خاطر اگر قلب حيوانى را از سينه او خارج كنيم، تا مدّتى به ضربان خود ادامه مى دهد و اگر بلافاصله در مايعى شبيه به تركيب خون وارد شود، ضربان آن مدّت بيشترى ادامه خواهد يافت.

به طور متوسّط 131 وزن بدن انسان را خون تشكيل مى دهد، بنابراين اگر كسى به وزن 78 كيلوگرم باشد، تقريباً 6 ليتر خون و كسى كه 65 كيلوگرم وزن داشته باشد در حدود 5 ليتر از اين مايع پرمنفعت را دارا خواهد بود.

در هر ميلى متر مكعّب خون، به طور ميانگين 5 ميليون گلبول قرمز وجود دارد و گلبول هاى سفيد تعدادشان از گلبول هاى قرمز كمتر بوده، و در هر ميليمتر مكعّب خون، حدود 6 هزار گلبول سفيد شناور است.

اين سربازان مسلّح همواره به حالت آماده باش بوده و در هنگام هجوم ميكروب ها، با تمام نيرو از كشور تن دفاع مى كنند

گلبول هاى قرمز يكى از كارهاى مهم خون را كه رساندن مادّه حياتى اكسيژن به سلّول ها و جمع آورى نمودن سموم از بدن است، انجام مى دهند، براى اينكه نظم، ريزه كارى ها و ظرافت عجيب اين دستگاه را به خوبى دريافته و يقين كنيم كه آفرينش آن جز از يك منبع علم و قدرت و آفريننده دانا و تواناى جهان هستى امكان پذير نيست،بايد آن را با مشابهش ـ هر چند به طور ناقص ـ مقايسه كنيم:

دستگاه لوله كشى يك شهر را در نظر بگيريد كه به تمام خانه ها، كارخانه ها و مؤسّسات مختلف شهر كشيده شده است. آيا هرگز فكر مى كنيد كه دست تصادف و علل فاقد شعور طبيعى، بدون اينكه هدفى در كار باشد. چنين دستگاهى را در آن شهر به وجود آورده باشد؟! يا اينكه هر بيننده اى يقين مى كند كه لوله كشى مزبور اوّلا، زير نظر مهندسين ماهر، طراحى و نقشه كشى شده و ثانياً، به وسيله گروهى كارشناس و كارگر فنّى به صورت فعلى خود درآمده و ثالثاً، هر كدام از وسايل و آهن آلات آن به نوبه خود در كارخانه هاى گوناگونى ـ كه همه معلول فكر و عقل انسان ها مى باشد ـ ساخته شده است؟

اكنون فكر كنيد كه لوله كشى يك شهر كجا و لوله كشى دستگاه حيرت آور گردش خون كجا؟ همين دستگاهى كه با يك نظم دقيق و ساختمان بسيار ظريف در هر دقيقه، 2 مرتبه، تعداد ده تريليون سلّول را آبيارى مى كند. وقتى درباره لوله كشى ساده، آن هم با آن ساختمان خالى از ظرافت و مملوّ از موادّ خشن، هيچ عاقلى حكم به تصادف نمى كند، پس در مقابل دستگاه شگفت انگيز و سرشار از لطف، دقّت و نظم گردش خون، چگونه حكم خواهد كرد؟!(1)

1- آفريدگار جهان، ص 130.

خداشناسى فطرى

خداشناسى فطرى

یکى از راه‎هاى خداشناسى که پیوسته مورد توجه متفکران و دانشمندان بوده است، و هم پیامبران الهى به آن اهتمام نموده و از این طریق بشر را به دین و خداپرستى هدایت کرده‎اند، راه فطرت است.

تعریف فطرت

فطرت در قرآن و روایات به معنى آفرینش بدیع و بی‎سابقه است. ابتکارى بودن آفرینش جهان به دو جهت است، یکى بدین جهت که خداوند مواد اولیه جهان را خود آفریده و با ترکیب آنها جهان را بوجود آورده است و دیگرى از این جهت که نقشه آفرینش را نیز خود طراحى کرده و از کسى الگو نگرفته است.

فطرت در انسان نوعى هدایت تکوینى در قلمرو شناخت و احساس است. فطرت با غریزه، از این نظر که هر دو، گونه‎اى از هدایت تکوینی‎اند، یکسان است، ولى تفاوت آن دو در این است که فطرت مربوط به هدایت عقلانى، و غریزه مربوط به هدایت‎هاى غیر عقلانى است. لذا، فطرت از ویژگی‎هاى انسان به شمار می‎رود، ولى غریزه از ویژگی‎هاى حیات حیوانى است.

ویژگی‎هاى فطرت

فطریات انسان را می‎توان با ویژگی‎هاى ذیل باز شناخت:

۱٫ از آن جا که آمیخته با آفرینش انسانند، در پیدایش خود معلول اسباب بیرونى نیستند، اگر چه اسباب بیرونى در شکوفایى و نارسائى آن مؤثرند.

۲٫ انسان به آنها علم حضورى دارد، اما می‎تواند به آنها علم حصولى نیز پیدا کند.

۳٫ با درک و معرفت عقلانى همراهند، یعنى در سطح حیات عقلانى انسان تبلور می‎یابند و ملاک انسانیت انسان به شمار می‎روند.

۴٫ معیار و ملاک تعالى انسان‎اند، لذا از نوعى قداست برخوردارند.

۵٫ کلیت و عمومیت دارند (همگانی‎اند).

۶٫ ثابت و پایدارند (همیشگی‎اند).

برخى از ویژگی‎هاى یاد شده در غرایز نیز وجود دارند، مانند ویژگی‎هاى اول، دوم، پنجم و ششم، ولى دو ویژگى سوم و چهارم به فطرت اختصاص دارند.

از ویژگی‎هاى یاد شده می‎توان فرق میان فطرت و عادت را نیز به دست آورد، زیرا عادت آفرینشى نیست، بلکه معمول اسباب و علل بیرونى است، و از طرفى عمومیت و ثبات نیز ندارد.(۱)

لازم به ذکر است که این ویژگی‎ها از تحلیل فطرت به دست می‎آیند و در نتیجه، امورى ضرورى و قطعى می‎باشند، یعنى با تعریفى که از فطرت بیان گردید، نفى ویژگی‎هاى یاد شده مستلزم تناقض است. مانند این که با فرض مربع بودن شکلى، تساوى اضلاع آن انکار شود، و یا با فرض آب بودن چیزى صفت مایع بودن از آن سلب گردد. این گونه محمولات را در اصطلاح حکماى اسلامى «محمولات عن صمیمه» می‎گویند، و کانت آنها را «قضایاى تحلیلى» نامیده است.

بنابراین، براى اثبات ویژگی‎هاى مزبور به برهان و دلیلى نیاز نداریم.

فطرت در قلمرو شناخت و احساس

همان گونه که یادآور شدیم فطرت از ویژگی‎هاى حیات عقلانى انسان است و حیات انسان دو تجلی‎گاه دارد: یکى شناخت و دیگرى احساس، و به عبارت دیگر، ادراک و گرایش، یعنى انسان در پرتو فطرت حقایقى را شهود می‎کند و به حقایقى نیز تمایل و گرایش دارد.

 شناخت‎هاى فطرى

مقصود از فطریات ادراکى و معرفتى امورى است که عقل انسان بصورت بدیهى و بدون نیاز به هیچ گونه تعلیم و تلقین آنها را می‎شناسد و می‎پذیرد و در اصطلاح منطق به بدیهیات عقلى موسوم و خود به دو گونه‎اند:

۱٫ بدیهیات عقل نظرى، مانند حکم به امتناع تناقض و دور و حکم به این که مقادیر مساوى با یک مقدار، با هم برابرند، و این که کل از جزء خود بزرگتر است و نظایر آن.

۲٫ بدیهیات عقل عملى، مانند حکم به حسن عدل و راستگویى، و قبح ظلم و ستم و دروغگوئى و مانند آن.

ابن سینا ادراکات فطرى را با دو ویژگى توصیف نموده است:

اول آنکه از نهاد انسان سرچشمه گرفته و برایند تعلیم و تلقین نیستند.

دوم آنکه قطعى و غیرقابل تردیدند، چنان که گفته است:

معناى فطرت این است که انسان فرض کند ناگهان بالغ و عاقل آفریده شده و تاکنون هیچ عقیده و رأیى از کسى نشنیده و با هیچ کس معاشرت نداشته است، و تنها محسوسات را مشاهده کرده و تصوراتى را در خیال خود فراهم آورده است، آن گاه مطلبى را بر ذهن خود عرضه کرده و آن را در معرض شک قرار دهد، پس اگر توانست در آن شک کند فطرت بر آن گواهى نمی‎دهد. و اگر نتوانست در آن شک کند، آن مقتضاى فطرت اوست.(۲)

تمایلات فطری

همان گونه که قبلاً یادآور شدیم تمایلات فطرى، عقلانى و قداست آمیزند، این نوع تمایلات را در روان شناسى تمایلات عالى می‎نامند که در مقابل تمایلات شخصى مانند «خود دوستى» و تمایلات اجتماعى مانند قبیله گرائى، میهن دوستى، قرار می‎گیرد.

تمایلات عالى از نظر روانشناسان چهار نوعند:

۱٫ حقیقت جوئى که آن را حس کنجکاوى و راستى نیز می‎نامند، یعنى انسان فطرتاً حقیقت جوئى را می‎پسندد و به آن متمایل است.

۲٫ زیبائى دوستى، انسان فطرتاً‌ به حْسن و جمال تمایل دارد و عواطفش از ادراک هر چیز زیبا، تحریک می‎گردد، و در نتیجه او را انبساط خاطر و لذتى مخصوص دست می‎دهد، آثارى که از حفریات و باستان شناسى به دست آمده می‎رساند که زیبائى دوستى از زمان‎هاى ماقبل تاریخ نیز در بشر وجود داشته است.

۳٫ خیر طلبى و یا تمایل اخلاقى نیز از تمایلات فطرى و عالى انسان است و از مهمترین وجود تمایز او از سایر حیوانات محسوب می‎شود.

۴٫ حس دینى: یعنى تمایل به حقیقتى ماوراء طبیعى و مقدس در نهاد انسانها وجود دارد، روانشناسان حس دینى را یکى از عناصر اولیه و ثابت روح انسانى دانسته و براى آن اصالتى همسان با حس زیبائى، نیکى و راستى قائلند.(۳)

فطرت و خداجوئی

قبلاً یادآور شدیم که حس کنجکاوى و راستى یکى از تمایلات فطرى انسان است، و به خاطر همین هدایت فطرى است که می‎خواهد از رازها و علل پدیده‎ها آگاه شود، این میل فطرى همان گونه که او را به جستجو علت هر یک از پدیده‎ها بر می‎انگیزد، او را به جستجوى علت مجموعه پدیده‎هاى جهان که آنها را مرتبط و به هم پیوسته می‎بیند نیز بر می‎انگیزاند.

در این باره در درس چهارم توضیحاتى داده شده است.

فطرت و خداگرائی

گرایش فطرى انسان به خدا را از دو راه می‎توان اثبات کرد، یکى اینکه خود به مطالعه در روان خویش و نیز عکس العمل‎هاى رفتارى و گفتارى دیگران بپردازیم و از این طریق وجود چنین گرایشى را بشناسیم . و دیگرى این که به آراء و نظریات دانشمندان بویژه روانشناسان مراجعه نمائیم، نخست به بررسى راه اول می‎پردازیم و آن را به دو بیان توضیح می‎دهیم:

الف: عشق به کمال مطلق

انسان در نهاد خود می‎یابد که کمال را دوست دارد، و بلکه حد اعلاى آن را می‎خواهد، و همین احساس را با مراجعه به رفتار و گفتار دیگران، در آنان نیز می‎یابد. (توجه داشته باشیم که سخن در وصوص به کمال مطلق نیست، بلکه سخن در عشق به کمال مطلق است).

اکنون می‎گوئیم وجود چنین احساسى در انسان دلیل بر واقعیت داشتن کمال مطلق است، و مقصود از خدا نیز چیزى جز کمال و جمال مطلق و لایتناهى نیست.

نتیجه این دو مقدمه این است که انسان فطرتاً به خدا عشق می‎ورزد، هر چند ممکن است در مقام عمل دچار انحراف گردد، و چیزى را که واقعاً کمال مطلق نیست بجاى آن بنهد و آن را معشوق خود برگزیند، چنان که مثلاً احساس گرسنگى کودک به او الهام می‎کند که خوردنى در عالم یافت می‎شود، ولى چه بسا در تشخیص آنچه واقعاً خوردنى است از غیر آن دچار اشتباه گردد، و مثلاً حشره‎اى را در دهان بگذارد.

پرسش: به چه دلیل احساس و عشق به کمال مطلق مستلزم واقعیت داشتن آن است، آیا احتمال ندارد که این احساس خطا و بی‎اساس باشد؟

پاسخ: دلالت عشق به کمال مطلق را بر واقعى بودن آن از دو راه می‎توان بیان نمود:

راه اول این که تمایلات غریزى و فطرى بدون آن که هیچ واقعیتى در عالم خارج موجود باشد با نظم حاکم بر جهان سازگار نیست؛ زیرا مطالعه در غرایز موجود در انسان و حیوان نشان می‎دهد که آنها به امورى واقعیت‎دار توجه و تعلق دارند، و اگر خطائى رخ می‎دهد، در تشخیص مصداق است، نه در اصل واقعیت.

راه دوم این که تحقق امورى که واقعیت آنها متعلق به غیر است، بدون تحقق مضاف الیه و متعلق آنها، محال است،(۴) مثلاً علم و آگاهى متعلق می‎خواهد فرض، علم بدون متعلق، امرى ناممکن است، بنابراین اراده، مراد می‎خواهد، حب، محبوب می‎خواهد، عشق، معشوق می‎خواهد و…

اگر امور یاد شده بصورت بالقوه موجود باشند، متعلق آنها نیز بالقوه خواهد بود، و اگر بصورت بالفعل موجود باشند، متعلق آنها نیز بالفعل می‎باشد، و چون فرض ما بر این است که تمایل به کمال مطلق بصورت بالفعل موجود است، بنابراین کمال مطلق نیز بالفعل موجود خواهد بود.

ب: امید به قدرتى برتر در لحظه‎هاى خطر

انسان در لحظه‎هاى خطرناک و بحرانهاى زندگى که از همه اسباب و علل طبیعى قطع امید می‎کند، در نهاد خویش احساس می‎کند که قدرتى فراتر از قدرتهاى مادى وجود دارد و اگر اراده کند می‎تواند او را نجات دهد، بدین جهت امید به حیات در او قوت می‎گیرد و همچنان براى نجات خود می‎کوشد، و این خود گواه بر فطرى بودن خداگرائى انسان است، لیکن سرگرمی‎هاى زندگى مادى موجب می‎شود که او در شرایط معمولى از وجود آن قدرت برتر، غفلت ورزد. در حقیقت سرگرمی‎هاى زندگى به منزله گرد و غبارهایى است که بر آئینه فطرت می‎نشیند و انسان نمی‎تواند چهره حقیقت را در آن بنگرد.

و بحرانهاى زندگى آن گرد و غبارها را می‎زداید و آئینه فطرت را شفاف می‎سازد.

صدر المتألهین در این باره گفته است:

«وجود خدا، چنان که گفته‎اند، امرى فطرى است، به گواه این که انسان به هنگام رویارویى با شرائط هولناک، به سابقه فطرت خود به خدا توکل نموده و بطورى غریزى به مسبب الاسباب و آن که دشواری‎ها را آسان می‎سازد روى می‎آورد، هر چند خود وى به این گرایش فطرى خود توجه نداشته باشد».(۵)

علامه طباطبائى نیز در این باره می‎گوید:

«هیچ کس، اعم از مؤمن و کافر، ‌تردید ندارد که انسان در لحظه‎هاى خطر که از همه اسباب و علل نجات بخش ناامید می‎شود، به سوى قدرتى برتر که مافوق همه اسباب است و عجز و غفلت و نسیان در او راه ندارد روى می‎آورد و از او یارى می‎جوید، و از طرفى رجاء و امید مانند حب و بغض و اراده و کراهت و جذب و نظائر آن از صفاتى است که تعلق به غیر دارد و بدون تحقق متعلق آن در خارج، پدید نمی‎آید، بنابراین امید بالفعل در نفس انسان نسبت به وجودى قاهر، گواه بر تحقق عینى آن است، وجود چنین قدرتى را فطرت انسان به روشنى درک می‎کند، اگر چه در اثر سرگرمى بسیار به اسباب و امور ظاهرى چه بسا از آن غفلت می‎کند، ولى این پرده غفلت به هنگام روى آور شدن خطر و شدائد زندگى کنار رفته و فطرت، نقش هدایتى خود را ایفاء می‎کند».(۶)

قرآن کریم نیز در آیات متعددى این حقیقت که انسان در لحظه‎هاى خطرناک و بحرانى به خداى یکتا پناه می‎برد را بیان نموده است، از آن جمله می‎توان به آیه زیر اشاره نمود:

«فَإِذا رَکِبُوا فِى الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ یُشْرِکُونَ؛(۷)

آن گاه که سوار کشتى می‎شوند مخلصانه خدا را می‎خوانند، ولى هنگامى که آنان را به ساحل نجات می‎رساند شرک می‎ورزند.»

پاسخ به دو اشکال

اشکال اول:

امید به قدرتى برتر در لحظه‎هاى خطر و یأس از اسباب طبیعى بر واقعیت داشتن قدرت برتر دلالت منطقى ندارد، زیرا ممکن است منشأ آن علاقه مندى انسان به حیات و ادامه زندگى باشد، هر چند می‎داند که قدرت نجات بخشى در کار نیست. ولى میل به حیات، این تصور را در او پدید می‎آورد. بسان فردى که در حال غرق شدن است، او با این که نجات دهنده‎اى نیست، فریاد بر می‎کشد و استمداد می‎جوید.

پاسخ: احساس امید بسان حب، عشق، اراده، نفرت، و نظائر آنها واقعیت‎هایى متعلق به غیر (ذات الاضافه) می‎باشند، و اگر بالفعل تحقق داشته باشند، متعلق آنها نیز باید بالفعل موجود باشد، و در مثال غریق نیز حتى اگر به فرض، او بداند که امدادگر بشرى وجود ندارد، همین فریاد استمداد جوئى او، حاکى از این است که امدادگرى در واقع هست، و فریاد او بیانگر احساس درونى او نسبت به وجود قدرتى است که اگر اراده کند قادر به نجات او می‎باشد.

اشکال دوم:

اگر به راستى خداجوئى و خداگرائى از تمایلات فطرى انسان است، چرا همه انسانها خداپرست نیستند، و همه خداپرستان به مسائل مربوط به خداشناسى ابراز علاقه نمی‎کنند؟

پاسخ: لازمه فطرى بودن یک گرایش در انسان این نیست که در همه انسانها و در همه حالات به طور یکسان فعال بوده و آثار عینى آن تحقق یابد، نقش فطرت از جنبه ترتب آثار علمى آن در حد مقتضى است نه علت تامه، و از این جهت شرائط و علل خارجى در آن مؤثر می‎باشند، این امر به فطرت خدا خواهى انسان اختصاص ندارد، مثلاً علم دوستى از تمایلات فطرى انسان است، ولى تجلى عینى آن در شرائط مختلف متفاوت است، و گاهى چنان اوج می‎گیرد که بر همه غرایز و تمایلات مادى چیره می‎شود و گاهى نیز به درجه صفر می‎رسد، ولى در همین حالت نیز علم و دانش امرى محبوب و مطلوب است و انسان در ضمیر خود آن را می‎پسندد.

گفته‎‎هایى از دانشمندان

این مطلب که ایمان به خدا از ضمیر انسان سرچشمه می‎گیرد مورد قبول بسیارى از دانشمندان است و حتى برخى از آنان دل را بهترین راه براى شناخت خدا می‎دانند. پیش از این یادآور شدیم که از نظر روانشناسان، حس مذهبى یکى از ابعاد اصیل روح انسانى است. در این جا نمونه‎هایى از سخنان برخى از دانشمندان را یادآور می‎شویم:

۱٫ پاسکال ریاضى دان معروف فرانسوى (متوفاى ۱۶۶۲) گفته است:

«به وجود خدا دل گواهى می‎دهد نه عقل،‌و ایمان از این راه به دست می‎آید. دل دلایلى دارد که عقل را به آن دسترسى نیست».(۸)

۲٫ مالبرانش حکیم فرانسوى (۱۶۳۸ـ۱۷۱۵) می‎گوید:

«روح انسان هر چند به ظاهر به تن پیوسته است، ولى پیوستگى حقیقى و اصلى او به خدا است، اما چون انسان گناهکار شده، به تن متوجه گردیده و اتصالش به مبدأ ضعیف شده است، باید بکوشد تا آن اتصال قوت گیرد…

روح نمی‎تواند ادراک کند مگر آنچه را که با آن متحد و پیوسته است و چون به جسم بستگى حقیقى ندارد و اتصالش در واقع به خدا است، فقط وجود خدا را ادراک می‎کند…

از این بیان روشن می‎شود که ذات بارى اثبات لازم ندارد، وجودش بدیهى، و علم انسان به هستى او ضرورى است، و نفس انسان خدا را مستقیماً و بلاواسطه ادراک می‎کند».(۹)

۳٫ ویلیامز جیمز روانشناس معروف آمریکائى (۱۸۴۲ـ۱۹۱۰) درباره پدیده دین و ایمان به خدا از طریق روانشناسى، مطالعات گسترده‎اى انجام داده و کتابى را به نام «تنوع تجربه دینى» در این باره تألیف کرده است، که بخشهائى از آن به نام «دین و روان» به فارسى ترجمه شده است. نام برده می‎گوید:

«مایه اولیه مفهومات مذهبى از اعتقادات قلبى سرچشمه می‎گیرد، و سپس فلسفه و استدلال‎هاى تعقلى، آن مفهومات را تحت نظم و فرمول در می‎آورند، فطرت و قلب جلو می‎رود، و عقل به دنبال، او را همراهى می‎کند».(۱۰)

و نیز می‎گوید:

«ما حس می‎کنیم که در وجود ما یک عیب و نقصى هست که مایه ناآرامى ماست، و نیز حس می‎کنیم که هر گاه با قدرتى مافوق خود ارتباط حاصل کنیم می‎توانیم خود را از این ناآرامى و ناراحتى نجات دهیم.

همین امر کافى است که انسان به یک حقیقت عالی‎تر متوسل شود، لذا در می‎یابد که خودى از او، بالاى این ناراحتی‎ها و ناآرامی‎ها می‎باشد و با یک حقیقت عالی‎ترى ـ که از او جدا نیست ـ مرتبط است که می‎تواند به او کمک برساند، و هنگامى که وجود نازل و مرتبه پائین او به گرداب و غرقاب است، ‌پناهگاه و کشتى نجات او خواهد بود».(۱۱)

۴ . کریستوفر ماینرز پژوهشگر آلمانى (۱۷۴۷ـ۱۸۱۰ میلادى) که آثار انتقادى ارجمندى در باب تاریخ عمومى ادیان نوشته است. یکى از نخستین محققان جدید است که تأیید کرد که هرگز قومى بدون دین وجود نداشته است و دین در نهاد انسان سرشته شده است.(۱۲)

۵٫ فروید با اینکه مذهب را ساخته وهم بشر می‎داند، ولى در مورد معرفت فطرى، موضع ملایم‎ترى دارد؛ چنان که گفته است:

«نمی‎توان انکار کرد که بعضى از اشخاص می‎گویند در خود احساسى می‎یابند که بخوبى توصیف شدنى نیست. این تصور ذهنى از یک احساس ابدى که در عرفاى بزرگ و همچنین در تفکر مذهبى هندى منعکس می‎شود ممکن است ریشه و جوهر احساس مذهبى را که مذاهب گوناگون، جلوه‎هایى از آن هستند تشکیل دهد».

فروید در این موضوع تردید دارد و اقرار می‎کند که با تحلیل روانى خود هرگز نتوانسته است اثرى از چنین احساسى در خویش بیابد، ولى اضافه می‎کند که این امر به او اجازه نمی‎دهد وجود احساس مورد بحث را در دیگران انکار نماید.(۱۳)

۶٫ ماکس مولر می‎گوید:

«احساس غیرمتناهى، موجب تولد عقیده و دین می‎گردد».

۷٫ ژان ژاک روسو گفته است:

«شعور فطرى بهترین راه براى اثبات وجود خدا است».

۸٫ انیشتین گفته است:

«دیانت من عبارت از یک ستایش نارساى ناقابل نسبت به روح برتر است».(۱۴)

فطرت و دین در نگاه وحى

فطرى بودن دین در قرآن کریم و احادیث اسلامى به صورت روشن مطرح شده است. گویاترین آیه در این باره آیه ۳۰ سوره روم است که به آیه «فطرت» شهرت یافته است چنان که می‎فرماید:

«فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ؛ به سوى دین حنیف (آیین توحید) استوار باش. یعنى در راستاى فطرت الهى که انسان‎ها را براساس آن آفریده است، گام بردار، آفرینش خدا جایگزین ندارد. این آیین، پاسخگوى نیازهاى اصیل بشر است، ولى اکثر انسان‎ها این حقیقت را نمی‎دانند.»

از پیامبر اکرم ـ صلّى الله علیه و آله ـ روایت شده که فرمود:

«کل مولود یولد على الفطره». هر کودکى با فطرت دینى به دنیا می‎آید.

امام صادق ـ علیه السلام ـ در توضیح‌ آن فرموده است:

«مقصود این است که معرفت به این که خداوند خالق انسان و جهان است در سرشت هر انسانى نهفته است».(۱۵)

امام على ـ علیه السلام ـ یکى از اهداف بعثت پیامبران را تجدید میثاق فطرى آنان با خدا دانسته است «لیستأدوهم میثاق فطرته»(۱۶) و نیز فرموده است: توحید که کلمه اخلاص نامیده می‎شود ریشه در سرشت انسان دارد.(۱۷)

احادیث درباره فطرى بودن دین بسیار است که ذکر آنها در گنجایش این بحث نیست.

مناسبت دارد این بحث را با نقل ابیاتى از نظیرى نیشابورى پایان دهیم:

غیر من در پس این پرده سخن سازى نیست راز در دل نتوان داشت که غمازى هست

بلبلان! گل از گلستان به شبستان آرید که در این کنج قفس زمزمه پردازى هست

تو مپندار که این قصه به خود می‎گویم گوش نزدیک لبم آر که آوازى هست

پى نوشتها

(۱) . ر.ک. استاد مطهرى، فطرت، ص ۳۲ـ۳۴ و ص ۶۹ـ۷۳٫
(۲) . النجاه، المنطق، ص ۶۲٫
(۳) . حس مذهبى یا بعد چهارم روح انسانى، ص ۱۶ـ۳۲٫
(۴) .زیرا فرض این است که ذات الاضافه است، یعنى تعلق به غیر در حقیقت آن نهفته اسلامى، در این صورت فرض واقعیت داشتن آن بدون وجود متعلق مستلزم تناقض می‎باشد.
(۵) . مبدأ و معاد، ص ۱۶٫
(۶) . المیزان، ج ۱۲، ص ۲۷۲، تفسیر آیه ۵۳ سوره نحل…
(۷) . عنکبوت/ ۶۵٫
(۸) . سیر حکمت در اروپا، ج ۲، ص ۱۸٫
(۹) . مدرک قبل، ص ۲۳ـ۲۲٫
(۱۰) . دین و روان، ترجمه مهدى قائنى، ص ۵۷٫
(۱۱) . مدرک قبل، ص ۱۲۲٫
(۱۲) . دین پژوهى، دفتر اول، ترجمه بهاء الدین خرمشاهى، ص ۱۲۲٫
(۱۳) . کودک از نظر وراثت و تربیت، ج ۱، ص ۳۰۸ به نقل از اندیشه‎هاى فروید، ص ۸۹٫
(۱۴) . مدرک قبل، به نقل از ارتباط انسان و جهان، ج ۱، ص ۶۹، ج ۳، ص ۱۷۵٫
(۱۵) . تفسیر برهان، ج ۳، ص ۲۶۱٫
(۱۶) . نهج البلاغه، خطبه اول.
(۱۷) . نهج البلاغه، خطبه ۱۱۰٫
منبع : على ربانى گلپایگانى ، عقاید استدلالى .