خانواده متزلزل

نوشته‌ها

اصول تعالی خانواده

از نظر روان شناسان، خانواده به سه دسته متلاشی، متزلزل و متعادل تقسیم می‌شود. غایت نظر روانشناسان خانواده ی متعادل است، اما در فرهنگ اسلامی یک مرتبه ی بالاتری به نام خانواده ی متعالی وجود دارد که برای رسیدن به چنین مرتبه‌ای لازم است از همان گام‌های نخست شکل‌گیری زندگی مشترک، اصولی را در نظر داشت و آنها را مهم و جدی تلقی کرد. این اصول باید در تمام مراحل زندگی مشترک به کار گرفته شوند تا آن زندگی به استحکام، تعادل و در نهایت تعالی برسد. البته عمل نمودن به این اصول حتی از میانه ی راه، گشایش‌های مبارک و نتایج نیکویی خواهد داشت.
اساساً نوع جهت‌گیری نسبت به این اصول می‌تواند خانواده را متلاشی، متزلزل یا متعالی سازد. رعایت همه ی این اصول، خانواده را به تعادل و در کمال آن، به تعالی می‌رساند. اگر از برخی از این اصول غفلت شود، خانواده به مرز تزلزل، و چنانچه از همه ی آن غفلت شود، به مرز تلاشی نزدیک می‌شود.

۱- اصل تعقّل

یکی از اصولی که در تمام مراحل زندگی باید مورد توجه ویژه قرار بگیرد، اصل «تعقّل» است. آدم عاقل کسی است که نسبت به موقعیت‌ها و شرایط مختلف، اندیشه و در پایان چاره جویی کند.
امام باقر(علیه السلام) می‌فرمایند: «چون خداوند خرد را آفرید، او را به سخن درآورد و به او فرمود: پیش‌آی، پس پیش آمد؛ سپس گفت: بازگرد، پس بازگشت؛ آن گاه فرمود: به ارجمندی و شوکتم سوگند، آفریده‌ای نزد من که از تو دوست داشتنی‌تر باشد نیافریدم و تو را تنها به کسانی که دوستشان دارم به طور کامل ارزانی داشتم. همانا فرمان و بازداشتن و کیفر و پاداشم به تو متوجه است.»(۱)
«عقل»، آن موهبت الهی است که رایانه از آن بی‌بهره است. یک رایانه قادر به عمل به آنچه که برای آن تعریف نشده است، نیست. این دستگاه فقط می‌تواند مطابقِ آنچه که به آن داده شده است، عمل کند. در حالی که انسان این گونه نیست. یک انسان عاقل و خلاّق نباید مانند یک رایانه، تنها به اینها بسنده کند که: «دکتر فلانی گفت که اگر این طور شد، آن طور رفتار کنید»؛ یا «به همان مشاور گفت که اگر این گونه شد، آن گونه عمل کنید»؛ و یا «فلان حاج آقا گفت که اگر چنین شد، چنان کنید».
اینهایی که برشمردیم، سه حالت است؛ حال اگر حالت چهارمی رخ داد چه کنیم؟ توجه داشته باشیم که اگر پای صحبت متخّصصین می‌نشینیم، اگر کتاب مطالعه می‌کنیم، اگر به مشاور مراجعه می‌کنیم، به این دلیل است که:(لَا یَعْقِلُهَا إِلاَّ الْعَالِمُونَ‌ )(۲) به عبارت دیگر علم نیروی محرکه ی تعقّل است.
چنانچه در روایت آمده است: «حق برای فرمان برداری از خداست و نجاتی نباشد جز به فرمان برداری از او و فرمان برداری با دانش فراهم آید و دانش با آموختن به دست آید و آموختن به خرد گره خورده و دانش جز از دانای وارسته ی خداشناس به دست نیاید و شناختن دانش با خرد فراهم آید.»(۳)
با علم می‌شود چراغ عقل را فروزان‌تر کرد، اما این بدان معنا نیست که تعقّل تنها و فقط باید در حیطه ی علم باشد؛ و چاره اندیشی شما فقط به مصادیقی محدود باشد که خوانده اید و یا شنیده اید. عاقل کسی است که بتواند با سبک و سنگین کردن نمونه‌ها و مصادیقی که می‌بیند و یا می‌شنود، برای بهبود زندگی خود چاره اندیشی کند. در حقیقت عاقل کسی است که قادر باشد با خلاّقیت، برای هر مصداقی، راه حلّی نو بیندیشد.
مثلاً در شرع مقدّس، شرکت در مجلس گناه، اگر به معنای تأیید حرام باشد، حرام است. این یک قاعده ی کلّی است که تحت هیچ شرایطی نمی‌توان از آن عدول کرد. حال ممکن است مادر همسرتان مصّر به رفتن شما به چنین مجلسی باشد؛ یا ممکن است که این مجلس، جشن عروسی خواهر و یا برادرتان باشد و امتناع شما از رفتن، موجب دل شکستگی پدر و مادرتان شود. بالاخره در این محدوده ی کلّی، هزاران مصداق جزئی رخ می‌دهد که امکان استقتاء تک تک آنها نیز از مراجع تقلید وجود ندارد. حال در میان این کش و واکش‌ها چه باید کرد؟
در چنین شرایطی، این ما هستیم که باید همه ی جوانب را به خوبی بسنجیم، مسائل را سبک و سنگین کنیم و زیرکی و خلاقیت به خرج دهیم تا به بهترین راه حل ممکن برسیم و بهترین راه حل آن است که به واسطه ی آن نه تنها از ارتکاب فعل حرام اجتناب کنیم، بلکه عواقب نامطلوب احتمالی ناشی از آن را نیز کنترل نماییم. گاهی بعضی افراد برای این که مرتکب یک فعل حرام نشوند، ده‌ها حرام دیگر انجام می‌دهند. یا این که برخی تا کاری می‌خواهند انجام دهند، اصلاً توجهی به جنبه‌های دیگر کار خود ندارند؛ در حالی که زرنگی شخص مؤمن در این است که بتواند تبعات رفتاری را که ملزم به انجام آن و یا ترک آن است به خوبی کنترل کند.
برای مثال می‌توان به عمل یکی از روحانیون در یک سمینار علمی خارج از کشور که نمونه ی بارز زیرکی و خلاقیت یک انسان عاقل است، اشاره کرد. غالباً در این نوع از محافل علمی، رسم بر این است که حضّار بعد از اتمام یک سخنرانی خوب، با وجد و هیجان به نزد سخنران می‌روند و با او دست می‌دهند تا از این طریق رضایت خود را از سخنرانی او ابراز کنند و این روحانی نیز بعد از سخنرانی خوب خود، از این قاعده مستثنی نبود. حالا این شخص در مواجهه با خانم‌ها چه باید می‌کرد؟ قطعاً طبق قانون شرع، در هیچ شرایطی نباید دست می‌داد؛ اما صرف نظر از این که نباید دست می‌داد، باید مراقب می‌بود که این عمل او، بار منفی و ذهنیت‌های غلطی نیز به دنبال نداشته باشد. وی با زیرکی اقدام به عملی کرد که همه ی این ملاحظات یک جا در آن جمع می‌شد. هر بار که خانمی به قصد دست دادن به ایشان نزدیک می‌شد، او یک شاخه گل از گلدانی که بر روی میز بود، بر می‌داشت و به آن خانم هدیه می‌کرد. ملاحظه کنید که ایشان با یک رفتار خلاّقانه، چطور هم از ارتکاب یک فعل حرام جلوگیری کرد و هم به نحوی شایسته، احساسات حضّار را پاسخ گفت!
در امر به معروف نیز باید خلّاقیّت را لحاظ کرد تا بیشترین تأثیرگذاری و کمترین نتایج سوء را داشته باشد، اما باید توجه داشت که ما مجاز به هر گونه نوآوری نیستیم؛ بلکه خلّاقیّت‌ها نیز باید در چار چوب دین باشد.

۲- اصول توکّل

«توکّل»، یعنی این که دلگرم به دانش، توانمندی‌ها و تجارب خویش نباشیم؛ ضمانت خوشبختی خود را در جلسات مشاوره، سخنرانی‌ها و کتاب‌ها ندانیم بلکه در تمامی مراحل زندگی، ضمانت را از جای دیگری بدانیم و بر کس دیگری تکیه کنیم؛ و چه کسی مهربان‌تر و تواناتر از خداوند و چه ضامنی بالاتر از او که خود فرموده است:(وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ)(۴)؛ یعنی کسی که بر من توکل کند، کفایتش می‌کنم.
حضرت صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «همانا توانگری و عزّت در گردش‌اند تا چون به توکل رسند، جای گیرند.»(۵)
منظور از توکّل، نفی تلاش نیست؛ بلکه این است که تلاش را نیز با استمداد و طلب خیر از خداوند آغاز کنیم و نتیجه را به او بسپاریم.
اگر پایه‌های توکّل در زندگی محکم شود، آن زندگی از چند آفت جدّی برحذر می‌ماند:

الف: ترس

یکی از آفت‌ها، ترس است. کسانی که برای تحققّ امری، بر مقدورات خود حساب می‌کنند، در صورت کاستی یکی از این مقدورات، دچار خوف می‌شوند، اما کسی که دست حمایت خداوند را همراه خود دارد، چه خوفی بر دلش راه پیدا می‌کند که خداوند خودمی فرماید:(أَلاَ إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ‌)؛(۶) هیچ ترس و حزن و اندوهی برای اولیاء خدا نیست. در روایت نیز آمده است؛ «ریشه ی قوت قلب، اعتماد و توکل به خداست.»(۷)
لذا کسی که توکل می‌کند، از هزینه‌های زندگی، تهیه ی مسکن، آینده ی شغلی، آینده ی فرزندان و… نمی‌ترسد. شخص متوکّل در تمام مراحل زندگی شجاعت دارد. برای او، عباراتی از قبیل: «نگران هستم»، «حالا چه خواهد شد؟»، «اگر جوابش منفی باشد، چه کنم؟» معنا ندارد. اساساً خیلی از دغدغه‌های ذهنی دیگران برای او موضوعیت پیدا نمی‌کند. فرد متوکّل، نه به بله گفتن دیگران دل خوش می‌کند، و نه از نه گفتن آنان هراسی دارد. اگر او مسیری را درست تشخیص داد، به آن وارد می‌شود؛ حتی اگر بر حَسَب ظاهر، این مسیر سختی‌هایی نیز داشته باشد و یا از نظر دیگران شدنی نباشد، او می‌داند که اگر اراده ی خدا بر تحققّ امری تعلّق بگیرد، حتماً می‌شود و اگر نه، نه.

ب: دروغ

توکل، مانع از ترس است؛ قبلاً هم اشاره کردیم، آدمی که می‌ترسد، چه بسا دروغ نیز بگوید. اساساً علت بسیاری از دروغ‌ها و عدم صداقت‌ها، ترس است. البته صداقت هم مراتب دارد. گاهی دروغ مستقیم نمی‌گوییم؛ ولی مطلب را به گونه‌ای می‌گوییم که راستِ راست هم نیست. آدم متوکّل از هیچ چیز باک ندارد.
از سوی دیگر باید توجّه کنیم که اگر توکّل کردیم، باید کاملاً در جهت خواست خداوند حرکت کنیم. باید رفتار و گفتارمان همگی در جهتی باشد که خدا می‌خواهد.

ج: بخل

آفت دیگری که زندگی هر یک از ما را تهدید می‌کند، «بخل» است. گاهی بخل‌های ما، به بهانه ی عدم اسراف و پرهیز از تشریفات صورت می‌گیرد. لذا باید مراقب باشیم تا به بهانه ی عدم اسراف، وارد مرز «بخل» نشویم.
بخل هم، نوعی ترس است؛ ترس از تمام شدن اندوخته ی مالی؛ و این آفت در زندگی خانوادگی تهدید بسیار بزرگی است. همان گونه که پرهیز از اسراف بر فرد مؤمن واجب است، پرهیز از بخل نیز واجب است. فردی که سنجیده خرج می‌کند، اگر خرجی را ضروری و بجا تشخیص داد، بدون هراس، با دلگرمی به فضل خدا، این خرج را به راحتی انجام می‌دهد؛ اما همین شخص، بدون یافتن دلیل موجّه، حتی زیر بار یک هزینه ی بسیار اندک نیز نمی‌رود. حضرت امام خمینی(قدس سره) وجوهات زیادی دریافت می‌کردند و بودجه‌های زیادی با امضای ایشان خرج می‌شد؛ اما ایشان آنچنان حساب شده عمل می‌کردند که حتی نیمه ی آب لیوانشان را با قرار دادن کاغذی روی آن برای استفاده ی بعدی نگاه می‌داشتند.
به طور نمونه زندگی مشترک با والدین، بسیاری از هزینه‌های سنگین زندگی ما را کاهش می‌دهد. اما چنانچه رضای خدا و صلاح خود، همسر و والدینمان را در استقلال از آنها می‌بینیم، هراسی از پرداخت بیش از نیمی از درآمد خود، برای اجاره بهای منزل داشته باشیم؛ البته توجّه داشته باشید که صرف نظر از ملاحضات اقتصادی، اگر صلاحدیدهای دیگری – مثل خدمت و رسیدگی بیشتر به پدر و مادر و یا برآورده کردن نیاز عاطفی آنها – ما را بر آن دارد که با آنها در یک خانه زندگی کنیم؛ در این حالت اقدام ما ربطی به بخل ندارد. توجه داشته باشید که در اینجا ملاک، معادلات اقتصادی نیست؛ بلکه سنجش و انتخاب حالت‌هایی است که مرضی خداوند است.
در یک قاعده ی کلّی، اگر برای خرجی ملاک پیدا کردید و ضرورت آن را تشخیص دادید، اصلاً نگرانش نباشید، خداوند طبق وعده‌ای که داده است، در کار شما گشایش ایجاد خواهد کرد.این که از کجا و به چه نحوی این گشایش صورت می‌گیرد، فقط و فقط به خداوند مربوط است و آنچه که مربوط به ماست، این است که گشایش‌های مالی خود را برای تجمّلات، به رخ کشیدن و چشم و هم چشمی از او نخواهیم. مخلص کلام آن که، هر گاه در چار چوب حلال و عدم اسراف، زندگی خود را بچینیم، خداوند نیز در همان چارچوب، امور معیشتی ما را تضمین می‌کند.
«حرکت در مرز تعادل، دشوار است. مواظبت برای این که نه گرفتار بخل و امساک شود و نه در دامن اسراف و ولخرجی بیفتد، هوشیاری و منطق می‌طلبد. برخی به عنوان این که باید قناعت کرد و حسابگر بود، بر خانواده ی خود سخت می‌گیرند و گاهی حق آنان را هم تضییع می‌کنند. برخی هم به عنوان این که باید دست و دل باز و بخشنده و کریم بود، مال خود را هدر می‌دهند و ولخرجی می‌کنند.»(۸)

۳- اصل حلم

از پایه‌های دیگر استحکام زندگی، «حلم» است. خاصه این که اهمیت آن در سال‌های آغازین زندگی بسیار بیشتر است. متأسفانه اکثریت طلاق‌ها و مشکلات خانوادگی مربوط به سال‌های آغازین زندگی مشترک است.(۹) این بدان معناست که اگر زن و شوهر مشکلات چند سال اول زندگی را تاب می‌آوردند، چه بسا میوه ی شیرین بردباری خود در آن سال‌ها را در سال‌های آتی برداشت می‌کردند.
انسان صبور مانند مسافر یک کشتی بزرگ یا یک ناو است. همان طور که مسافر یک ناو عظیم از تلاطم‌ها و امواج سهمگین دریا در امان است، فرد حلیم نیز از تلاطم‌ها و اوج و فرودهای امواج زندگی به دور است. جزر و مدها، تعریف و تهدیدها، راه گشایی‌ها و راه بندان‌ها، هیچ کدام فرد صبور را دچار آشفتگی‌های روحی نمی‌کند؛ او همواره با آرامش و طمأنینه به مسیر خود ادامه می‌دهد.
همه ی ما با مروری بر گذشته ی خود، اتّفاقات و لحظات ناگواری را به خاطر می‌آوریم که در آن زمان، رهایی از آنها را غیر ممکن می‌دانستیم؛ اما اکنون آن حوادث ناگوار، تنها در حد یک خاطره ی تلخ در گوشه‌ای از ذهن ما نشسته‌اند. با نظری دقیق‌تر به آن خاطرات، متوجه می‌شویم که پیوسته پس از آن سختی‌ها، گشایش‌هایی در زندگی ما رخ داده است که بر حسب ظاهر هیچ ارتباطی با آن واقعه ی تلخ نیز نداشته اند. اساساً حیات و سرنوشت این طور است؛ تا می‌خواهند کسی را بالا ببرند و در زندگی او گشایش‌هایی ایجاد کنند، کمی بر او سخت‌گیری می‌کنند.
اوج و فرودهای زندگی، مثلِ داستان شب و روز است. برای ما که باور داریم در پی هر روز، شبی هست و در پی هر شب، روزی. هراسیدن از شب و خوشحالی در روز، معنا ندارد. هر کودکی می‌داند که قاعده ی روزگار این چنین است؛ نیمی از آن شب است و نیمی از آن روز. این گونه نیست که با گذشت سختی‌ها، برای همیشه قدم در آسایش و راحتی بگذاریم؛ بلکه در اوج راحتی، دچار سختی می‌شویم و در اوج سختی، به راحتی می‌رسیم.
در این باره امام حسین(علیه السلام) در دعای عرفه عبارت زیبایی دارند. ایشان می‌فرمایند: «خدایا! تدبیرت در ملک وجود، مختلف و گوناگون است و تقدیرت به سرعت متحول می‌شود. پس چنین تقدیر و تدبیری مانع از آن است که بندگان با معرفتت بر عطایا و نعمت هایت آرام گیرند و در بلاها و سختی‌ها از لطفت ناامید شوند.»(۱۰)
حال که چنین است، باید برای شب‌های خود فکری کنیم؛ چراغی روشن کنیم تا سیاهی و ظلمت آن را بشکنیم. چراغ شب‌ها، حلم است. حلم را که روشن کنیم، شبهایمان روز می‌شود. حلم، انسان را مانند اقیانوس می‌کند. اقیانوسی که همه ی دشواری‌ها و ناگواری‌ها را در خود می‌بلعد، بی‌آنکه دچار اندک تلاطمی شود. در یک ظرف کوچک آب اگر سنگی پرتاب کنیم، با موج و تلاطم، آب آن سرریز می‌شود؛ اگر میله ی داغی در آن فرو بریم، دمای آن تغییر می‌کند؛ اما اقیانوس را ببینید که چه پر ظرفیت است! هیچ یک از رویدادهای خارج از آن، کوچک‌ترین اثری بر آن نمی‌گذارد. اما تلاطم‌های اقیانوسی مربوط به جاذبه‌ای است که ماه برای او دارد و از آسمان است. مؤمن حلیم نیز جوش و خروشش مربوط به بالاست نه پایین.
اساس هیچ زندگی‌ای را از شیرینی و خوشی نریخته‌اند؛ در حقیقت بخش عظیمی از شیرینی زندگی‌هایی که به ظاهر همه‌اش خوشی است، مرهون سکون و حلم دو طرف است. اگر زن و شوهری در رابطه با زندگی خود درد دل نمی‌کنند، به این معنا نیست که هیچ مشکلی ندارند. اساساً زندگی بی‌مشکل وجودندارد. به حسب ظاهر بعضی از روایات، حتی در خانه ی حضرت علی(علیه السلام)و حضرت زهرا(سلام الله علیها) نیز مشکلات جزئی پیش می‌آمد؛ البته وقتی حضرت زهرا(سلام الله علیها) متوجه می‌شدند که نظر همسرشان چیست، تابع می‌شدند. در هر حال، مشکلات مختلف و فشارهای زیادی در زندگی این دو بزرگوار وجود داشت که خارج از تاب و توان دیگران بود؛ اما همه ی این سختی‌ها، در اقیانوس حلم این دو تن غرق می‌شد.
حالا یکی حلمش در حدّی است که نمی‌گذارد مشکلات از خانه و خانواده‌اش فراتر رود و دیگری در حدّی است که نمی‌گذارد از خودش بیرون رود و در بهترین حالت، شخص به اندازه‌ای حلیم است که نه تنها مشکلات از وجودش فراتر نمی‌روند؛ بلکه اجازه نمی‌دهد که به ذهنش نیز خطور کنند. این شخص آنچنان ناگواری‌ها را در وجود خود ذوب می‌کند که حتی خاطره ی آنها نیز محو می‌شوند. اینان به واقع اهل صفح و چشم پوشی‌اند و اهلیت و شایستگی بهترین زندگی‌ها را دارند.

۴- اصل فضل

اصل دیگری که رعایت آن، یک ازدواج را به تعالی می‌رساند، «فضل» است. در ازدواج مبنا را بر عدالت قرار ندهید؛ بلکه آن را بر مبنای فضل استوار کنید.
ازدواج معامله ی پایاپای نیست که بگوییم: «من این کار را کردم، پس او هم باید آن کار را بکند»؛ «شأن من این است، پس او باید متناسب با شأن من این چنین عمل کند»؛ «ما این تعداد مهمانی داده‌ایم، پس آنها هم باید به همین تعداد مهمانی بدهند.»
در فضل، انسان همیشه به دنبال این است که به ازای هر قدمی که برایش برداشته می‌شود، ده مقابلش را پیش بیاید. اگر معادلات زندگی خود را بر پایه ی فضل قرار دهیم، دیگر حساب و کتاب هایمان را کنار می‌گذاریم و نمی‌خواهیم که همیشه شاهین ترازوی توقعاتمان در حال تعادل بماند؛ بلکه بدون چشم داشت، بی‌حساب می‌بخشیم و بدون توقع، بزرگوارانه نثار می‌کنیم.
آدمی هر گونه با دیگران رفتار کند، خدا نیز همان گونه با او رفتار می‌کند. اگر اهل فضل باشد، خدا نیز با فضلش و اگر اهل حساب و کتاب باشد، با عدلش با او برخورد می‌کند. آن وقت چه کسی می‌تواند عدل خدا را تاب بیاورد؟
«الهی عاملنا بفضلک و لاتعاملنا بعدلک؛ خدایا! با فضلت با ما رفتار کن نه با عدلت.» مطابق آیات قرآن دو مسیر وجود دارد: مسیر بهشت و مسیر جهنّم. اما کمی که دقیق‌تر می‌شویم، می‌بینیم که بهشت و جهنّم، آدرس آخر قرآن است. در حقیقت، مسیر بهشت و جهنّم به نام آنها نامگذاری نشده است، بلکه فقط مقصد به نام آنهاست. این بدان معناست که باید از همان آغاز راه، به علائم و هشدارها توجه کنیم تا با پیمودن مسیر درست، به آدرس آخر خود برسیم. این کار بی‌شباهت به رانندگی در جاده‌های پیچ در پیچ نیست. اگر راننده از اول راه، توجه به علائم نکند و در باند اشتباه حرکت کند، امکان رفتن به باند دیگر را نخواهد داشت و در نهایت به مقصد دیگری می‌رسد.
در آغاز راه، تنها دو باند وجود دارد که باید آنها را شناسایی کنیم؛ یکی باند عدل خدا است و دیگری فضل خدا. ظاهراً هر دوی اینها در یک جاده هستند؛ اما هر چه پیش می‌رویم، آرام آرام یک حائلی میان آن دو کشیده می‌شود که نمی‌گذارد از یکی وارد دیگری بشویم. باندِ جاده ی فضل به بهشت منتهی می‌شود و باندِ جاده ی عدل به جهنّم. بی‌شک هر که قدم در باند عدل خدا بگذارد، به جهنم می‌رسد؛ حتی اگر پیامبر خدا باشد. ایّوبِ نبی(علیه السلام) وقتی یک به یک همه چیزش را از دست داد و عاقبت تحملش طاق شد، با خدا محاجّه کرد. که خدایا مرا محاکمه کن! خدا گفت: چه کردی؟ از اعمال خیرش گفت، خداوند فرمود: اینها را خود کردی یا ما توفیقش را به تو دادیم؟! او دید نمی‌تواند با عدل خدا، روبرو شود. توبه کرد و تسلیم شد. خدا هم فرمود: (صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ‌ )(۱۱). چه خوب بنده‌ای بود همانا بازگشت‌کننده بود. توبه ی پیامبران یعنی حرکت به سوی فضل خدا.
مراقب باشیم که هیچ وقت به خاطر کارهایی که برای مردم انجام می‌دهیم، حساب و کتاب نکنیم. «مگر مردم در حق من چکار کردند؟»، «دیدی آخر فلانی چه طور مزد دستم را داد؟»، «من اینقدر زحمت می‌کشم؛ اما کسی قدر زحماتم را نمی‌داند.» گلایه‌های این چنینی، یعنی حرکت در باند عدل. اگر می‌خواهیم مسافر جاده ی فضل باشیم، باید این حرف‌ها را دور بریزیم. باید بدون هیچ انتظاری یک طرفه ببخشیم و یک سویه احسان کنیم.
بیشتر ناراحتی‌ها و مشکلات ما، ناشی از توقّعاتی است که در باند عدل دچار می‌شویم؛ اما در فضل دیگر توقّعی از کسی نمی‌ماند. در مسیر فضل اول می‌بینیم که چقدر می‌توانیم و بعد انجام می‌دهیم.
در عدل هر چه پول بدهیم، آش می‌خوریم؛ اما در فضل، هر چه آش داشته باشیم، به دیگری می‌دهیم. در مجلس امام حسین(علیه السلام)، این سروری که همه چیزش بر پایه ی فضل است، هر چه غذا که آماده کرده باشند، به مردم می‌دهند و اگر زیاد آمد، می‌دهند تا با خود ببرند. دقت داشته باشیم که در فضل هیچ معامله‌ای در کار نیست.

۵- اصل حیا

رعایت «حیا»، اصل دیگری است که استحکام بنای خانواده را تضمین می‌کند. حیا و پاکی و سنگینی زبان – نه سنگینی دل- از ایمان است.(۱۲)
همواره باید مراقب بود که هیچ گاه پرده ی حیا در هیچ یک از مراحل زندگی دریده نشود. حیا، حافظ محبت‌های ماست؛ حیا، کانون زیبایی‌های زندگیست، حیا، عیوب ما را می‌پوشاند و گاه برطرف می‌کند.
در روایت داریم: چهار چیز است که در هر کس باشد، حتی اگر سر تا پا هم گناه باشد، خداوند آنها را به حسنات دگرگونش می‌کند: راستی، حیا، خوش اخلاقی و سپاسگزاری.(۱۳)
اگر از همان آغاز زندگی، زن و شوهر نسبت به یکدیگر حیا داشته باشند، خیلی از توقعات خویش را به زبان نمی‌آورند؛ دلخوری‌هایشان را به هر طریقی بروز نمی‌دهند و هنگام خشم هر رفتار ناشایستی را مرتکب نمی‌شوند. مثلاً شخصی از همسرش درخواستی دارد اما حیا مانع شده است که آن را بیان کند؛ چون قاعدتاً اگر خواسته ی خود را بر زبان آورده بود و همسرش آن را اجابت نمی‌کرد، رنجیده می‌شد و اگر خواسته‌اش اجابت می‌شد، آدم پرتوقعی در نزد همسرش جلوه می‌کرد. می‌بینیم که حیا، زندگی فرد را از این دو امر ناخوشایند محافظت کرده است.
در روایت آمده است: حیا کلید همه ی خوبی‌هاست.(۱۴) با کمک حیا؛ حریم‌ها و در نتیجه قوام زندگیمان حفظ می‌شود. اگر توصیه می‌شویم که در خطاب به یکدیگر تعابیر ناشایست بکار نبریم؛ با یکدیگر محترمانه رفتار کنیم؛ هر خواسته و هر توقعی را از همسر خود نداشته باشیم، همه و همه به خاطر از دست ندادن گوهر حیا از صندوقچه ی زندگی است.(۱۵)

۶- اصل حسن

و آخرین اصل اساسی، حفظ آراستگی و جمال در تمام شئون زندگی است. ازدواج، کمال توأم با جمال است. حسن و کمال باید توأمان در ازدواج نمایان شود. دین ما که بر ارتباطات زن و مرد مراقبت‌های مؤکّد دارد، به زن و شوهر که می‌رسد، در به جلوه در آمدن جاذبه‌های آن دو برای یکدیگر نیز توصیه‌های مؤکّدی دارد.
باید فضای ازدواج، همه‌اش زیبایی باشد؛ ظاهر و باطن باید همه‌اش حسن و جمال باشد. خانه زیبا، ظاهر زیبا، اخلاق زیبا، رفتار زیبا، گفتار زیبا، برخورد زیبا؛ حتی فرزند که زیباییِ مضاعفی بر زندگیست نیز ظاهری آراسته و زیبا داشته باشد. ابراز عواطف نیز زندگی را زیبا می‌کند. لذا اگر توجه به زیبایی نشود زندگی‌ها خشک و بی‌روح خواهد بود.
اگر در خانواده، زن و شوهر احساس حسن و زیبایی کنند، از حسن و زیبایی‌های خارج از خانه اقناع می‌شوند. اگر مرد و زن بخواهند وظیفه ی (هُنَّ لِبَاسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ)(۱۶) را خوب بازی کنند، باید زیبایی و آراستگی خود را به کمال برسانند تا همچون لباس، یکدیگر را از خطرهای بیرونی حفظ کنند.

۷- نورانیّت اهل بیت(علیهم السلام) در خانواده

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در وصف اهل بیت خود، توصیفات جمعی زیادی داشتند، مانند «مَثَل اهل بیت من، مَثَل کشتی نوح است.»(۱۷) گاهی هم مورد به مورد در وصف اهل بیت سخنانی می‌گفتند. گاهی حضرت زهرا(سلام الله علیها) را توصیف می‌کردند و گاهی امام حسین(علیه السلام) و گاهی حضرت علی(علیه السلام) را و… اما در یک روایت، هر یک از اهل بیتشان را جداگانه و به نام، یکجا توصیف می‌کنند که به عنوان حسن ختام می‌شود برخی از اصول یاد شده را با این روایت جمع بندی کرد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده اند: (۱۸)؛ (لَو کَانَ الحِلم رَجُلاً لَکَانَ عَلی(علیه السلام)؛ یعنی، اگر حلم می‌خواست به شکل مردی ظاهر شود، به شکل علی(علیه السلام) ظاهر می‌شد. سراسر زندگی امیرالمؤمنین(علیه السلام) حلم و بردباری بود. ایشان درباره ی حلم می‌فرمایند: کسی که حلم ندارد، تظاهر به حلم کند؛ تا حلیم شود. غالباً در نهج البلاغه نیز هر جا حضرت می‌خواهند علم را توصیف کنند با حلم توصیف می‌کنند.
در ادامه روایت آمده است: (لَو کَانَ الفَضل شَخصاً لَکَانَ الحَسَن(علیه السلام)؛ اگر فضل می‌خواست به شکل یک شخص در آید، آن شخص امام حسن(علیه السلام) می‌شد.
(لَو کَانَ الحَیَاه صُورَهً لَکَانَ الحُسَین(علیه السلام) اگر برای حیا صورتی بود، آن صورت، جمال امام حسین(علیه السلام) می‌شد.
(لَو کَآنَ الحُسین هِیئَه لَکَانَت فَاطِمه(سلام الله علیها) بَل هِیَ اعظم) اگر حسن و زیبایی هیئتی به خود می‌گرفت، در هیئت فاطمه(سلام الله علیها) ظاهر می‌شد؛ بلکه او بالاتر است.
اگر می‌خواهیم زندگیمان تجلّی علوی داشته باشد، حلیم باشیم. اگر می‌خواهیم تجلی حسنی داشته باشد، مطابق با فضل رفتار کنیم و اگر می‌خواهیم جلوه ی حسینی داشته باشد، رابطه ی خود را با حیا توأم کنیم و سرانجام اگر طالب جلوه ی فاطمی هستیم، باید حسن و زیبایی را در زندگی خود افزون کنیم.
در واقع اصولی که نام برده شد، جز این نبود که خانواده بر محور اهل بیت(علیهم السلام) رقم بخورد و این همان خانواده ی متعالی است که در جستجوی آن بودیم. خانواده‌ای که ارتباطاتشان فاطمی، علوی و از سر حیا و فضل است.
آقای دولابی(رحمه الله) می‌فرمودند که شبی نواب صفوی همراه با چهار نفر از دوستانش به خانه ی ما آمدند. آنها را نزد خود تجسم پنج تن کردم و به خودگفتم که دولابی امشب پنج تن، مهمان تو هستند؛ پس مؤدب بنشین و با این نیّت تا صبح خادمی آنها را کردم. همچنین شیخ مفید(رحمه الله) می‌گوید که در شبی، حضرت زهرا(سلام الله علیها) را در خواب دیدم که حسن(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) را آوردند تا به ایشان فقه بیاموزم. صبح که شد مادر سید مرتضی و سید رضی، دو پسر خود را آورد و گفت که به این دو فقه بیاموز.
ما نیز می‌توانیم جلوه‌هایی از اهل بیت(علیهم السلام) باشیم. اگر پایه‌های زندگی خود را بر حلم، فضل، حیا و حسن و زیبایی بنا کردیم در واقع به خواست خدا خانواده ی ما تجلی پنج تن می‌شود.

۸- الگوی خانواده ی مطهر در قرآن

آیه ی شریفه ی (إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً)(۱۹) درباره ی عصمت اهل بیت(علیهم السلام) به کار می‌رود؛ اما کاربرد دیگر این آیه، مربوط به تربیت خانوادگی است که کمتر به آن توجه شده است. در این آیه قرآن کریم الگوی خانواده را به نام خانواده ی مطهر معرفی می‌کند که همان خانواده ی متعالی است و در مرتبه‌ای بسیار بالاتر از خانواده ی متعال قرار دارد. در واقع در فرهنگ اسلامی مبدأ حرکت در یک سیر صعودی، از خانواده ی متعادل به سوی مقصد، یعنی خانواده ی متعالی می‌باشد. به تعبیر دیگر آنچه که روانشناسان غایت یک خانواده معرفی می‌کنند، در فرهنگ اسلامی نقطه ی آغاز است!
در همه ی مکاتب غالباً اشخاصی به عنوان الگو معرفی می‌شوند؛ اما در این باره قرآن خلاقیتی به کار برده است که نظیر ندارد. قرآن هم اشخاص الگو را معرفی می‌کند و هم خانواده ی الگو را که تعبیر به اهل بیت می‌شود. معنای لغوی اهل بیت همان خانواده است اما در معنی اصطلاحی، اشاره به الگوی خانواده‌ای دارد که از منظر قرآن خانواده متعالی محسوب می‌شود.
البته باید در نظر داشت که هدف از ارائه ی یک الگو، مطابقت تام و تمام با آن نیست بلکه هدف حرکت در مسیری است که آن الگو در مقصد آن قرار دارد؛ حال چه این الگو یک شخص باشد و یا یک خانواده. اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) الگو معرفی می‌شود، به معنای رسیدن به همان نقطه‌ای نیست که ایشان قرار دارند؛ بلکه به این معناست که باید در مسیری حرکت کرد که به ایشان منتهی می‌شود چنین الگویی یک معیار است و آن معیار یعنی انسان کامل؛ همین طور اهل بیت(علیهم السلام) نیز یعنی الگوی خانواده ی کامل.
این خانواده ی الگو، واجد چه ویژگی‌ای است؟ قرآن درباره ی ایشان می‌فرماید:
(إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) ویژگی این خانواده این است که هر گونه رجس و پلیدی از آن دور شده است. این بدان معناست که اگر می‌خواهید خانواده ی خود را به این الگو نزدیک نمایید، باید رجس را از خانواده ی خود دور کنید و هر چه می‌توانید پاک باشید. دقت داشته باشید که اهل بیت دارای ویژگی‌های ممتاز بسیاری هستند؛ از هر فضیلتی، اعلا درجه ی آن برخوردارند. تک تک اعضای این خانواده در تقوا، علم، زهد، نیکی، بندگی و… سرآمد هستند؛ اما از میان همه ی این فضایل قرآن بر پاکی این خانواده و خروج اعضای آن از رجس و گناه تأکید دارد و درباره ی ایشان می‌فرماید: (یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً). پس اگر پیش از تطهیر خانواده ی خود تنها در پی پیشرفت تحصیلی، مالی، اجتماعی و یا دست یابی به رفاه بیشتر اعضای آن هستیم، بدانیم که به بی‌راهه می‌رویم. پس باید اولاً بدانیم مظاهر این تطهیر چیست؟ ثانیاً مسئولیت ما چیست؟ قرآن به هر دو سؤال پاسخ گفته است:

الف: مصادیق رجس و پلیدی

قرآن برای پرهیز از همه ی این بدی‌ها می‌فرماید: (َاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ)(۲۰)؛ یعنی از گناه اجتناب کنید. همچنین در آیه‌ای دیگر به صراحت عنوان می‌کند که: (إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ…رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ).(۲۱) یعنی شراب و قمار را به عنوان دو مصداق بارز از رجس و از اعمال شیطان معرفی می‌کند و در خصوص دلیل آن می‌گوید: زیرا این دو عمل باعث دشمنی و درگیری میان شما می‌شود. همه ما می‌دانیم که دشمنی و درگیری تهدید بزرگی برای آرامش خانواده است؛ چرا که مخل هدف اصلی تشکیل خانواده یعنی رسیدن به آرامش است.
ممکن است عده‌ای هنگام برخورد با این آیه بگویند: غیبت کنیم بهتر است یا قمار کنیم؟! ما به جای اینکه دور هم بشینیم و غیبت دیگران را بکنیم و آرامش جمعی را بر هم بزنیم، دور هم جمع می‌شویم و پاسور بازی می‌کنیم. این استدلال مانند این است که شخصی بگوید به جای آن که آدم بکشم، دزدی می‌کنم! یا بگوید برای پاک شدن نجاست بدن خود، آن را با آب آلوده می‌شویم! این از آن دسته از استدلال‌های بسیار غلط است که برخی از ما به آن متوسل می‌شویم. با دستمال کثیف نمی‌توان شیشه را پاک کرد برای پرهیز از یک گناه نباید به گناه دیگری آلوده شد. هدف اصلی اجتناب از همه ی گناهان است.
شیطان برای فریفتن انسان‌ها غالباً از دو روش مؤثر بهره می‌گیرد. یکی آنکه برای صدور جواز یک گناه، گناه دیگری را در مقابل آن قرار می‌دهد؛ مانند نمونه‌ای که در بالا ذکر شد. روش دیگر آنکه به بهانه ی کارهای خیر مهم تر، افراد را از کارخیری که درصدد انجام آن هستند، باز می‌دارد؛ مثلاً به بهانه ی وجود نیازمندی‌های بزرگ‌تر و مهم‌تر در جامعه، ما را از کمک برای تهیه ی جهیزه ی یک دختر نیازمند منصرف می‌کند. اگر قصد سفر کربلا داشتید و فردی به شما گفت چرا به جای کربلا هزینه ی این سفر را برای کمک به نیازمندان صرف نمی‌کنید، بدانید که این کلام شیطان است که بر زبان او جاری می‌شود. البته توجه داشته باشید که این مثال‌ها به معنای نفی مهم و اهم کردن مسائل نیست؛ اما غالباً این القائات باعث می‌شود که ما از تصمیم اول خود منصرف شویم؛ بی‌آنکه اقدام به عمل خیر دیگری کنیم.
به یقین بین دو امری که نقداً پیش آمده است، باید یکی را به نفع دیگری رها کرد و به امر مهم‌تر پرداخت. بسیار بدیهی است که انتخاب میان تشرف برای چندمین بار خود به کربلا و یا کمک به همسایه‌ای که در تهیه ی جهیزیه ی دختر خود درمانده است و بیم بی‌آبرو شدنش می‌رود، انصراف از سفر کربلا بسیار پسندیده‌تر است. مؤید این مطلب شرح حال بزرگانی است که دست به چنین انتخاب‌هایی زدند و درمقابل، خداوند آنها را دستگیری و زمینه ی رشدشان را فراهم کرد. اما در بسیاری از مواقع حساس شدن بر بعضی از کارها القائات شیطان است. دقت داشته باشید که شیطان می‌خواهد نیت خود را با عنوان خیر عملی کند نه با انجام دادن خیر!
دو مصداقی که از زبان قرآن برشمردیم یعنی قمار و شراب، نمونه‌هایی از رجس بود. حال آن که در روایات آمده است که هرگناهی رجس است. وجود غیبت، تهمت، ناسپاسی، لقمه ی حرام، فحاشی، بی‌تفاوتی نسبت به حال همسایگان و آبروی دیگران و… در یک خانواده، به معنای فاصله گرفتن آن خانواده از تکامل و تعالی است.
اگر به خانه، مسکن یعنی محل سکون گفته می‌شود، به این دلیل است که مکان و مأوایی برای رسیدن به آرامش و سکون است. با بیان این آیه عامل اضطراب، بی‌اعتمادی، نگرانی، سوء ظن، دشمنی و هر آنچه که آرامش خانه را بر هم می‌زند، گناه می‌باشد.
البته باید توجه داشت که برخی از مسائل به خودی خود گناه محسوب نمی‌شوند؛ اما زمینه‌ای برای ظهور و بروز گناه هستند؛ استفاده از شبکه‌های ماهواره‌ای از آن جمله است. همین که ماهواره را به خانه ی خود آوردید، شیطان را شریک در زندگی خود کرده اید. برخی می‌گویند: همه چیز ماهواره که بد نیست! ما از بدهایش اجتناب می‌کنیم و از خوب هایش بهره می‌بریم؛ مثل شبکه‌های خبری! در پاسخ باید گفت که خطر آنها به مراتب از تصاویر مستهجن بیشتر است.
اثربخش‌ترین وسیله در تربیت افراد، رسانه است و از میان رسانه، مؤثرترین آنها تلویزیون، اینترنت و ماهواره! در یک جلسه ی سخنرانی یک سخنران تنها از طریق گفتار خود شما را تحت تأثیر قرار می‌دهد؛ اما یک فیلم با یاری از قصه پردازی، تصویر، صدا، بازی، رنگ‌ها و صحنه پردازی‌های جذاب، بیشترین و عمیق‌ترین اثر تربیتی را بر شما می‌گذارد! اگر برخی از برنامه‌ها با یاری از تبلیغات، هزینه ی ساخت خود را جبران می‌کنند، چگونه است که برای تهیه و پخش برخی دیگر از برنامه‌ها، هزینه‌های کلان می‌شود! چه استدلالی می‌تواند پرداخت چنین هزینه‌هایی را توجیه کند؟! آیا آنها واقعاً دلشان برای مردم ما سوخته است که با هزینه‌های گزاف این همه شبکه‌های فارسی زبان را تجهیز می‌کنند؟ اینجاست که باید به نیت سوء دست‌اندرکاران چنین برنامه‌هایی پی برد.

ب: محافظت از خانواده

در قرآن تأکید شده است که: (…قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ نَاراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَهُ…)(۲۲)؛ یعنی خود و خانواده‌تان را از آتش نگاه دارید؛ آن هم آتشی که به بیان قرآن هیزمش سنگ‌ها و مردم هستند! این یک هشدار و امر الهی است که نمی‌توان آن را سبک شمرد. متأسفانه امروزه می‌بینیم که پدر، اهل دیانت است و مادر نیست! و یا مادر، متدین است و پدر نیست! و یا هر دو اهل تدین هستند و فرزند نیست! در این باره قرآن هشدار داده است که نمی‌توانید نسبت به دینداری خانواده ی خود بی‌تفاوت باشید.
روایات فراوانی در ذیل این آیه وجود دارد. امام صادق(علیه السلام) فرمودند: «چون این آیه نازل شد؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! خود و خانواده‌تان را از آتش حفظ کنید»، مردی از مسلمانان نشست و گریه کرد و گفت: من از حفظ خود ناتوانم. اکنون مسئولیت خانواده‌ام نیز بر عهده ام نهاده شد!»
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز فرمودند: «برای تو همین کافی است که به آنچه خودت را بدان فرمان می‌دهی، آنان را نیز فرمان دهی و از آنچه خودت را نهی می‌کنی، آنان را نیز از آن نهی کنی.»(۲۳)
حال اگر با شیوه‌های مختلف و بیان‌های گوناگون متذکر شدید و اثرگذار نبود، بر شما حرجی نیست. گناه پسر نوح را به حساب پدرش نمی‌نویسند! البته در این خصوص مرد خانواده مسئولیت بیشتری دارد؛ زیرا در فرهنگ اسلامی بر مسئولیت مرد خانواده نسبت به همسر و فرزندان تأکید بیشتری شده است. مثلاً مرد نمی‌تواند نسبت به وضعیت ظاهری همسر خود هنگام حضور در جامعه بی‌تفاوت باشد؛ بلکه نسبت به این امر مسئول است و در قیامت از او سؤال خواهد شد. در مقابل، اگر پدر وماری مرتکب گناه شدند، فرزند خانواده به میزان پدر خانواده مسئولیت ندارد. یک بار تذکر از سوی فرزند کافیست؛ زیرا او نباید فضای خانه را متشنج کند.
در روایت دیگری درباره ی این آیه اصحاب گفتند:‌ای پیامبر خدا! چگونه خانواده مان را از آتش حفظ کنیم؟ فرمودند: «آنان را به آنچه خدا دوست می‌دارد، بخوانید و از آنچه خدا ناخوش می‌دارد، نهی شان کنید.»(۲۴)
حضرت علی(علیه السلام) در تفسیر این آیه می‌فرماید: به آنان علم و ادب بیاموزید.(۲۵)
همچنین حضرت(علیه السلام) در این باره می‌فرماید: آنها را به کار خیر تعلیم دهید.(۲۶)
البته لازم به ذکر است که شما نمی‌توانید فرزندان را به کار خیر وادار کنید. بلکه با فضا سازی مناسب و تدارک یک محیط سالم و دوستان خوب می‌توانید پرداختن به کار نیک را در او ترغیب و این امر را برای او تسهیل نمایید.
از امام صادق(علیه السلام) نیز درباره ی این آیه سؤال شد که چگونه خانواده هایمان را از آتش حفظ کنیم؟ ایشان فرمودند: با امر به معروف و نهی از منکر.(۲۷) از این روایت می‌توان نتیجه گرفت که مصداق اصلی امر به معروف و نهی از منکر، خانواده است. شخص دیگری همین پرسش را کرد و گفت: یا ابن رسول الله! ما آنها را امر به معروف می‌کنیم، ولی آنها نمی‌پذیرند. حضرت پاسخ دادند: هر گاه آنها را امر به معروف کردید، دیگر وظیفه ی خود را انجام داده اید.(۲۸)
یکی از شروط امر به معروف و نهی از منکر احتمال تأثیر آن است؛ یعنی شما باید تا حد امکان شرایط تأثیر آن را فراهم کنید. حال چه زمانی حرف ما در دیگران اثر می‌گذارد؟ هنگامی که خود عامل به کار خوبی باشیم که به آن توصیه می‌کنیم. دیگر آنکه به کسی خدمت کرده و دل او را به دست آورده باشیم. مطالعه نیز قدرت تأثیر را بالا می‌برد. مردم از فرد اهل علم و مطالعه تأثیر بیشتری می‌گیرند؛ زیرا استدلال هایش قوی‌تر و بیانش روان‌تر است. همچنین مردم از کسی که با آنها باشد؛ یعنی با آنها رفاقت و همدردی کند و در خوشی‌ها و ناخوشی هایشان مشارکت داشته باشد، بیشتر تأثیر می‌پذیرند. با دادن هدیه نیز می‌توان دل‌ها را صید کرد و در پی آن قدرت تأثیر کلام خود را بالا برد. اگر به دلایلی دستتان تنگ است، می‌توانید با خلاقیت، چیزهای کوچک و کم بهاء اما با ارزش هدیه بدهید.
سلیمان بن خالد نزد امام صادق(علیه السلام) آمد و گفت: خانواده‌ای دارم که از من، حرف شنوی دارند؛ آیا آنان را به کار نیک فرا خوانم؟ حضرت فرمودند: بله و همین آیه را تلاوت کردند.(۲۹)
باید که از هر فرصت مناسبی برای دعوت فرزندان خود برای انجام کارهای نیک استفاده کنیم. اگر برای او هدیه‌ای می‌خواهید بخرید، یک شرط خیر برایش بگذارید؛ مثلاً به او بگویید برای هر کار خیر یک مثبت و هر کار بد یک منفی به او می‌دهید و هنگامی که جمع امتیازات به ۱۰ رسید، برایش یک هدیه می‌خرید. جانماز زیبایی برای او بگیرید و در آن هر دفعه شکلاتی بگذارید. هر کار نیک او را در نزد دیگران بازگو کنید.
گفتن احادیث درخور فهم فرزند نیز او را ترغیب به نیکی و پرهیز از بدی‌ها می‌کند. در روایت آمده است که حدیث دل‌ها را شاد می‌کند. حدیث همواره تازه است و دل‌ها را نیز تازه می‌کند. اصلاً حدیث به معنای سخن تازه است. امام صادق(علیه السلام) از پدر خود نقل می‌کند: شخصی آمد و گفت رحمت خدا بر تو، آیا برای خاندانم حدیث بگویم؟ حضرت فرمودند: آری. سپس حضرت این کار را به آیه ی: (….قُوا أنفُسَکُم وَ أهلِیکُم نَاراً…) و آیه ی: (وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاَهِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْهَا) نسبت دادند.(۳۰)
آیه ی اخیر می‌گوید که خانواده ی خود را به نماز فرمان بده و بر آن پافشاری کن. پافشاری به معنای تذکر و گفتن مکرر نیست بلکه به معنای آن است که با تدبیر، روش‌های خلاقانه و ایجاد جذابیت، فرزندان خود را از همان سنین کودکی به نماز وادار کنیم. به این منظور می‌توانیم از یک سخنران خوب، کتاب‌های جذاب و یا سی دی‌هایی که در این باره تهیه شده اند، یاری بگیریم و فرزند را برای استفاده از آنها با تهیه ی هدایای دلچسبش تشویق کنیم. قرآن نیز از این روش استفاده می‌کند.
قرآن همه را با مباحث عرفانی جذب و وادار به اطاعت نمی‌کند؛ بلکه با زبان و بیانی سخن می‌گوید که همه بهره‌مند شوند. هر کس را با ارائه ی چشم اندازهای گوناگون فراخور مرتبه و ظرفیتی که دارد جذب می‌کند. از وعده ی خوردنی‌های گوناگون، باغ‌ها و نهرها آغاز می‌کند و آرام آرام آنچنان روح افراد را اعتلا می‌دهد تا آن که در آخر می‌فرماید: (و رضوان من الله اکبر)(۳۱).

سر دلبران در کلام دیگران

– میدان دادن به شهوت، آزاد گذاردن غرایز و امیال، نشست و برخاست با اهل بدعت و معصیت، و بی‌توجهی به واقعیات، عواملی هستند که عقل را دچار ضعف و سستی می‌کنند، و این نور عرشی و نور ملکوتی را از کار می‌اندازد و انسان از جاده اعتدال منحرف و دچار افراط و تفریط می‌شود.(۳۲)
– اگر انسان عالم و متفکر نبوده و مانند کرم ابریشم در این دنیا به خود بتند و به فکر تحصیل پول و شهرت و زندگانی مرفّه و… باشد، کم کم عقلش را از دست داده انسان کوته فکری می‌شود و آنقدر خرفت و بی‌عقل می‌شود که در اواخر عمر حتی به فکر نظافت نیز نیست.(۳۳)
– در شرح این کلام (الناس اثنان: عالم و متعلم و سایر الناس همج و الهمج فی النار)(۳۴) امام علی(علیه السلام) باید گفت: همج، پشه‌هایی هستند که شب پیدا می‌شوند. این پشه‌های شب، اذیت می‌کنند. اما اگر نسیمی بوزد، دیگر پیدا نیستند. همان نسیم اگر چه تند بادی هم نیست، اما آنها را می‌برد. انسان جاهل نیز مانند همج است؛ یا افراط گر یا تفریط گر و به خود و دیگران آزار می‌رساند.(۳۵)

احادیث

توکل

– برای متوکل به خدا، سختی‌ها آسان است.(۳۶)

بخل

– بخل ورزیدن به آنچه در دست داری بدگمانی به معبود است.(۳۷)
– بخل نکوهیده‌ترین خوی است.(۳۸)

جمال

– لباس زیبا بپوش؛ زیرا خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد اما باید از حلال باشد.(۳۹)
– زیبایی رخسار مؤمن، از حسن عنایت خدا به اوست.(۴۰)
– نیکویی صورت، زیبایی ظاهر است و نیکویی خرد، زیبایی درون.(۴۱)

پی‌نوشت‌ها

۱- الکافی، ج۱، باب عقل و جهل، حدیث ۱٫
۲- عنکبوت/ ۴۳٫
۳- الکافی، ج۱، باب عقل و جهل.
۴- طلاق/ ۳٫
۵- الکافی، ج ۳، باب ایمان وکفر، حدیث ۱۵۸۵٫
۶- یونس/ ۶۲٫
۷- غررالحکم، ص ۱۹۷؛ «الامامُ علیُّ(علیه السلام): أصلُ قُوَّهِ القَلبِ التَّوکُّلُ علَی الله».
۸- الفبای زندگی،(جواد محدثی)، ص ۴۲٫
۹- ۵۰% طلاق‌ها فقط مربوط به سه سال اول زندگی مشترک است.
۱۰- مفاتیح الجنان، دعای عرفه.
۱۱- ص/ ۴۴٫
۱۲- الکافی، ج ۲، ص ۱۰۶؛ «امام صادق(علیه السلام): الحَیاءُ وَ العِفافُ وَ العِیُّ – أعنِی عِیُّ اللَّسانِ لاعِیُّ القَلب- مِنَ الإیمانِ»
۱۳- همان، ص ۱۰۷؛ «حضرت صادق(علیه السلام)، از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) أربَعَ مَن کُنَّ فِیهِ وَ کانَ مِن قَرنِهِ إلی قَدَمِهِ ذَنَوباً بَدَلِها الله حَسَناتٍ: الصَّدقُ وَ الحَیاءُ وَ حُسنُ الخُلقِ وَالشُکرُ».
۱۴- بهشت اخلاق، ج ۲، ص ۶۳۷٫
۱۵- از آنجا که در زمینه حیا کتاب مفصلی نوشته ام، به همین مختصر بسنده و خوانندگان را به خواندن آن کتاب توصیه می‌نمایم.
۱۶- بقره/ ۱۸۷؛ «آنها لباسند برای شما و شما لباسید برای آنها».
۱۷- بحارالانوار، ج۱۶، ص ۴۰۲٫
۱۸- مِئه مَنقَبَه، ص ۱۳۵٫
۱۹- احزاب/ ۳۳٫
۲۰- حج/ ۳۰٫
۲۱٫ مائده/ ۹۰٫
۲۲- تحریم/ ۶٫
۲۳- الکافی، ج ۵، ص ۶۲؛ الامام الصادق(علیه السلام): لما نزلت هذه آیه: «یا أیها الذین آمنوا قوا أنفسکم و أهلیکم ناراً» جلس رجلُ من المسلمینُ یبکی و قالَ: أنَا عَجَزتُ عَن نفسی، کُلَّفتُ أهلی! فَقالَ رَسولُ اللهِ(صلی الله علیه و آله و سلم): حَسبُک أن تأمُرَهُم بِما تأمُرُ بِهِ نَفَسکَ، و تَنهاهُم عَمّا تَنهی عَنهُ نَفسَک.»
۲۴- الدر المنثور، ج ۸، ص ۲۲۵؛ «الدّر المنثور عن زید بن أسلم: تَلا رَسولُ الله(صلی الله و علیه و آله) هذِهِ الآیَهَ: «قُوا أَنفُسَکُم وَ أَهلِیکُم نَاراً» فَقالوا: یا رَسولَ الله ِ، کَیف نَقی أهلَنا ناراً؟ قالَ: تأمرونَهُم بمِا یُحِبُّهُ اللهُ، و تَنهَونَهُم عَمَّا یَکرَهُ اللهُ.»
۲۵- کنزل العمّال، ج۲، ص ۵۳۹؛ «عَلَّموهُم و أدَّبوهُم.»
۲۶- مستدرک الوسایل، ج ۱۲۳، ص ۲۰۱؛ «…قال اعملوا الخیر و ذکروا به اهلیکم و ادبوهم…»
۲۷- وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۴۱۸؛ «…کیف نقی اهلنا ؟ قال تامرونهم و تنهونهم»
۲۸- همان، ج ۲۰، ص ۱۷۷؛ «…کیف نقیهن؟ قال تامرونهن و تنهونهن قیل له انا نامروهن و ننهاهن فلا یقبلن فقال اذا امرتموهن و نهیتموهن فقد قضیتم ما علیکم.»
۲۹- الکافی، ج ۲، ص ۲۱۱؛ «الکافی عن سلیمان بن خالد: قُلتُ لأبی عَبدالله(علیه السلام): إنَّ لی أهلَ بَیت و هُم یَسمَعونَ مِنّی، أفَأَدعوِهُم إلی هذَا الأمرِ [الایمان]؟ فَقالَ: نَعَم، إنَّ اللهَ عَزَّو جَلَّ یَقولُ فی کِتابِهِ:(یَأیُّهاً الَّذینَ ءَ امَنُوا قُوا أنفُسَکُم وَ أهلِیکُم نَاراً وَ قُودُهَاَ النَّاسُ وَ الحِجارَهُ)»
۳۰- طه/ ۱۳۲؛(و تو اهل بیت خود را به نماز و طاعت خدا امر کن و خود نیز بر آن صبور باش).
۳۱- توبه/ ۷۲؛(و رضای خداوند از هر نعمتی برتر است).
۳۲- نظام خانواده در اسلام،(حسین انصاریان)، ص ۳۳۶٫
۳۳- عوامل کنترل غرایز در زندگی انسان،(آیت الله مظاهری)، ص ۹۲٫
۳۴- الکافی، ج ۱، ص ۳۸۶٫
۳۵- عوامل کنترل غرایز در زندگی انسان،(آیت الله مظاهری)، ص ۱۰۳٫
۳۶- غررالحکم، ص ۱۹۷؛ «قال علی(علیه السلام): من توکل علی الله تسهلت له الصعاب»
۳۷- همان، ص ۲۹۲؛ «امام علی(علیه السلام): البُخلُ بِالمَوجُودِ سُودُ الظَّنَّ بِالمَعبودِ».
۳۸-بحارالانوار، ج ۱، ص ۹۴؛ «امام هادی(علیه السلام):البُخلُ أذَمُّ الاخلاق».
۳۹- وسائل الشیعه، ج ۵، ص ۶؛ «امام صادق(علیه السلام): اَلبَسَ وَ تَجَمُّل فَأنَّ اللهَ جَمیلُ وَ یُحِبُّ وَیُحِبَّ الجَمالَ وَ یسکَنَ مِن حلال».
۴۰- غررُ الحکم، ص ۹۱؛ «امام علی(علیه السلام) حُسنُ وَجهِ المُومِن مِن حُسنِ عِنایَهِ الله».
۴۱- بحارالانوار، ج ۱، ص ۹۵؛ «امام حسن عسگری(علیه السلام): حُسنُ الصُّورَهُ جَمالُ ظاهِرٌ العَقلِ جَمالٌ باطِنٌ».

منبع: بانکی‌پور فرد، امیرحسین؛(۱۳۹۱)، سّر دلبران(عوامل آرامش بخش و نشاط آفرین در خانواده)، اصفهان: حدیث راه عشق، چاپ ششم

خانواده متزلزل(۲)

۶- افزایش سطح انتظارات و گسترش چشم و هم چشمی

پدیده ی مصرف‌زدگی، ایجاد نیازهای کاذب و رشد خصوصی سازی، فردیت را تقویت می‌کند. در چنین فضایی، همه می‌کوشند به فکر خودشان باشند. عموم مردم روز به روز نیازهای جدیدی حس می‌کنند و همگام با آن، انتظاراتشان اوج می‌گیرد. حالت چشم و هم چشمی قوت می‌گیرد و از خصایص فرهنگی جامعه، به ویژه نسل جوان می‌شود. این پدیده ازدواج را با چالش‌های جدی رو به رو می‌سازد و نگرانی‌های مربوط به آن افزایش می‌یابد. اگر در گذشته، جوان با کمترین امکانات و با رضایت خاطر ازدواج می‌کرد، امروز احساس می‌شود که امکانات فراوانی برای شروع زندگی لازم است. به همین دلیل، ازدواج‌ها به تأخیر می‌افتد. جوان بخشی از نیازمندی خود را که باید در محدوده ی زندگی زناشویی باشد، از فضای باز جامعه تأمین می‌کند، بدون اینکه مسئولیتی بپذیرد. از همین جا، فرد بی‌مسئولیت می‌شود و می‌خواهد فقط خواست خود را بر آورده سازد، در حالی که به دیگران بی‌توجه باشد. گاه جوان با امکانات اندک ازدواج می‌کند، اما از آنجا که انتظارات و توقعات به قوّت خود باقی است، ازدواج بر شالوده ی سستی بنا می‌شود و همیشه متزلزل است.

۷- افزایش تفاوت‌های فردی بر اساس گسترش پیچیدگی‌های اجتماعی

تفاوت زندگی شهری و روستایی به ما نشان می‌دهد که زندگی شهری پیچیدگی‌هایی ویژه دارد. فرهنگ‌های گوناگون مناطق باعث می‌شود که افراد جامعه ی شهری، تفاوت‌های فردی بیشتری داشته باشند. انتخاب همسر در جامعه ی روستایی با تنوع چندانی رو به رو نیست، در حالی که انتخاب در جامعه ی شهری به دلیل تنوع فراوان گزینه‌ها و ناآگاهی از شخصیت آنها، دشوار و مخاطره آمیز به نظر می‌رسد. در منطقه ی روستایی، دل مشغولی اکثر قریب به اتفاق دختران، هنر خانه داری است. آنها باورها، اعتقادات و انتظارات کم و بیش یک سانی دارند. اما اوضاع فرهنگی شهرها، به ویژه کلان شهرها بسیار متفاوت است. وجود دختران و پسرانی با اعتقادات و نگرش‌های دینی، اجتماعی و سیاسی متفاوت و علایق گوناگون، تفاوت‌های فردی بسیاری را به همراه دارد، در حالی که شیوه ی انتخاب، همچنان سنتی است. برای گذر از این مرحله ی پیچیده، لازم است تحقیق به صورتی جدی و تعریف شده، در دستور کار خانواده‌ها قرار گیرد. در چنین وضعیتی، شناخت دختر و پسر از یکدیگر باید عمیق و صحیح باشد. در این جهت، والدین نقش بسیار مهمی دارند و باید این، بار مسئولیت را به بهترین نحو بر عهده گیرند و برای کسب توانمندی و قابلیت در این زمینه بکوشند، وگرنه عوارض سنگینی همچون دوستی‌های پنهان دختران و پسران رخ خواهد داد. آنها به دلیل اینکه خانواده، توانایی کمک کردن به آنها را ندارد و از قابلیت لازم برای تحقیق برخوردار نیست، خود به ارتباط با یکدیگر رو می‌آورند، در حالی که بر خلاف تصورشان، بسیار آسیب پذیرند.
از لحاظ سنتی، عشق عنصر ستاره دار ازدواج نیست، بلکه مهم‌تر این است که اتحادی استوار و مناسب میان دو فرد پدید آید و دو خانواده با یکدیگر پیوند یابند. در جوامع غربی، تأکیدهای فرهنگی فراوانی بر عاشق شدن وجود دارد. اگر زوج‌ها از مدار عشق رمانتیک خارج شوند، مایه ی اندکی برای با هم بودن آنها وجود دارد. در حالی که در ازدواج سنتی، اتحاد استوار باعث می‌شود تا زنجیرهای اتصال خانواده‌ها با یکدیگر، بسیار محکم‌تر باشد.

۸- پذیرش نقش‌های اجتماعی از سوی زنان

امروزه، میزان مشارکت زنان در امور اجتماعی و سیاسی بسیار فراتر از گذشته است. حضور دختران در دانشگاه که اکثریت دانشجویان در بیشتر رشته‌ها (و حتی رشته‌هایی همانند عمران و مکانیک که پیش‌تر کاملاً مردان بود) هستند، همچنین تمایل به ادامه ی تحصیل تا مقطع دکتری، اشتغال در تمام مراکز شغلی و حضور در فعالیت‌های گوناگون هنری و ورزشی، نمونه‌هایی از افزایش میزان مشارکت زنان در جامعه و پذیرش نقش‌های اجتماعی است. این تغییرات، باعث دگرگونی نگاه دختران به ازدواج و پیدایش انتظارات جدید شده است.
در دنیای معاصر، اشتغال زنان مفهوم جدیدی پیدا کرده است، و گرنه اصل اشتغال آنان در کنار مردان، سابقه‌ای دیرینه دارد و پدیده ی جدید نیست. در دنیای امروز، اشتغال زنان شامل فعالیت‌هایی عمدتاً اقتصادی است که در ساعات معین و انعطاف ناپذیر، آن هم در خارج از خانه است. بی‌شک این نوع کار آنها خارج از خانه و دور از انعطاف، ساختار و نوع عملکرد خانواده را دچار تغییر می‌کند.
امروزه، بیشتر دختران، جویای اشتغال به تحصیل، کار در بیرون از خانه و خوداتکایی در مسائل اقتصادی هستند. این گرایش سبب می‌شود که آنان تعریف جدیدی از نقش زن و شوهر در زندگی داشته باشند. افزایش زنان تحصیل کرده و تغییر نظام ارزشی سبب می‌شود تا مطالبات زنان برای حضور در صحنه‌های اقتصادی افزایش یابد. آنها، اولاً انتظار دارند دوش به دوش مردان در کارهای اجتماعی، حتی گاه در حد حرفه ای، حضور داشته باشند و ثانیاً، مردان در کارهای منزل و بچه داری خود را سهیم بدانند و اینها را وظیفه ی مشترک تلقی کنند، و ثالثاً به حفظ نقش‌های اجتماعی، بر بهره‌مندی از امتیازات سنتی خویش اصرار می‌ورزند و بر این باورند که تأمین هزینه‌های زندگی به عهده ی شوهر است و نباید مرد به درآمد همسر خویش توجه کند.
در مقابل، هنوز در اندیشه ی مردان و نگرش آنان درباره ی نقش زن در خانه، تغییر چندانی رخ نداده است. آنها معتقدند، زنان در خانه نقشی اساسی دارند و نباید از مردان انتظار داشته باشند که آنها کارهای منزل را وظیفه ی مشترک زن و شوهر بدانند. این تفاوت به بروز تعارض و اختلاف جدی در زندگی مشترک منتهی می‌شود و احساس دل بستگی به زندگی را در زن و شوهر کاهش می‌دهد.
بر این اساس، همفکری، هم بستگی، عشق و عاطفه، و تعاون و همکاری در میان اعضای خانواده کم رنگ شده و نقش و موقعیت سنتی خانواده را از بین رفته است. چرخه ی تحولات موجود باعث سستی و بی‌تفاوتی افراد به تعهدات خویش و ناپایداری زندگی مشترک شده است. این نوع خانواده ها، خانه محور هستند و فقط سرپناهی آنان را کنار یکدیگر جمع کرده است؛ در حالی که برخی جامعه شناسان، خانواده را یگانه نهادی می‌دانند که وظیفه ی دگرگون کردن ارگانیسم زیستی و تبدیل آن به وجود انسان را بر عهده دارد و از طریق آموزش و اجرای نقش‌های اجتماعی، دگرگونی عظیمی در افراد جامعه پدید می‌آورد، به طوری که رفتار آموخته شده در خانواده، نمونه و سرمشق رفتار در سایر قسمت‌های جامعه است.(۱) همچنین، خانواده را مربی نیروی فعال جامعه، بارورکننده ی توانایی‌ها و سلامت بخش روان می‌داند و هیچ یک از آسیب‌های اجتماعی را فارغ از تأثیر خانواده نمی‌دانند.(۲)
برخی افراد، ازدواج‌های آزاد یا به عبارتی همزیستی را بهترین راه حل ارضای نیازهای انسان می‌دانند. این طرز فکر، نقطه ی مقابل آموزه‌های دینی است که زن و مرد را مکمل یکدیگر معرفی می‌کند خانواده را رکن اساسی نظام اجتماعی می‌داند.(۳)

نتیجه ی چنین خانواده هایی، پیدایش مشکلات اجتماعی ذیل است:

الف) از بین رفتن فضای سالم برای تربیت کودکان

فرزندان، ارزش‌های اخلاقی را از خانواده و با تکیه بر والدین خود به منزله ی الگوی زندگی می‌آموزند. وقتی خانواده ناپایدار است، پدر و مادر در خانه حضور ندارند یا فقط حضور فیزیکی دارند، از جهت عاطفی سرد یا پُرمشغله هستند و خودشان در برابر یکدیگر بی‌مسئولیت هستند، چگونه می‌توان انتظار داشت فرزندانی وظیفه شناس، با احساس و مسئولیت‌پذیر تربیت شوند. وقتی والدین داوطلبانه از یکدیگر جدا می‌شوند و کودکان، اکثر دوران نیازمندی خود به والدین را فقط در کنار یکی از والدین سپری می‌کند و از حلقه ی گرم و صمیمی خانواده محروم اند، آیا جز این می‌توان انتظار داشت که فرزندان از احساس مسئولیت تهی شوند و هر کس به فکر خویش باشد و برنامه‌ای مستقل داشته باشد؟ این شکل زندگی از آن جهت شکل می‌گیرد که پدر و مادر از مسئولیت‌های عاطفی و مالی در برابر یکدیگر شانه خالی کنند.
این پدیده عمدتاً با استفاده ی گسترده از ابزارهای پیشگیری و سقط جنین در کشورهای همچون سوئد و دانمارک بسیار رایج است و حدود بیست درصد خانواده‌ها با این شیوه زندگی می‌کنند.(۴)

ب) ایجاد زمینه ی بزهکاری جوانان

برخی مادران به همان اندازه که به فرزند و زندگی مشترک خود اهمیت می‌دهند کار اجتماعی را جدی می‌گیرند و گاه به کارشان بیشتر اهمیت می‌دهند. آنها در ابراز عواطف به فرزندانشان کوتاهی می‌کنند و در مقابل، از فرزندان انتظارات بسیاری دارند. آنان به همین جهت، فرزندان خود را به استقلال زودرس سوق می‌دهند. در چنین خانواده‌هایی فرزندان بسیار زود از خانواده جدا می‌شوند و در حالی که هنوز پختگی و بلوغ لازم را ندارند و از نظارت و حمایت جدی والدین نیز برخوردار نیستند، می‌خواهند روی پای خود بایستند، به فکر خود تکیه کنند و آن گونه که خود می‌فهمند با دیگران ارتباط برقرار کنند. این استقلال زودرس، آنان را به سرکشی، اعتماد به نفس کاذب، بی‌باکی، گستاخی و خودمختاری می‌کشاند. نتیجه ی چنین تفکری، افتادن در دام بزهکاران چیره دست و باندهای مخوف است.
یکی از نمودهای عینی بحران در روند جهانی شدن، بحران خانواده ناشی از گسستگی آن است، به طوری که پیدایش طلاق و افزایش آن در جوامع امروزی، یکی از نتایج آن است و پیامدهای آن در رفتارهای فرزندان مانند بزهکاری، ترک تحصیل و جدا شدن از خانواده منعکس است. بحران خانواده به شکل خشونت‌های خانوادگی، سوء استفاده ی جنسی، بزهکاری و فقر نمود می‌یابد.(۵)

۹- تصورات نادرست

برای دستیابی به مفاهیم والای واژه‌هایی که برای سعادت بشر به کار می‌رود، مصلحان واقعی جامعه، فراوان تلاش می‌کنند. اما این واژه‌ها را کسانی که به گونه‌ای منافع خود را با تلاش مصلحان در تعارض می‌بینند، دچار تحریف و سوءبرداشت عمومی کرده اند. اکنون به نمونه‌هایی از این تحریف‌ها و تصورات نادرست اشاره می‌کنیم:

الف) فردگرایی

این واژه به معنای مسئولیت‌پذیری افراد در برابر قانون و معضلات و انحرافات اجتماعی و ضرورت امر به معروف و نهی از منکر بوده است تا کسی به بهانه ی جبر اجتماعی از مسئولیت نگریزد و وظیفه ی خود را به دوش دیگران نیندازد؛ اما اکنون ماهیت این واژه به «خودخواهی» تغییر یافته است. فردگرایی، که از اعتقادات به دو مفهوم آزادی و مسئولیت سرچشمه گرفته است، به همه ی ابعاد جامعه روح می‌بخشد و قلب حرکت افراد در جامعه است؛ اما اکنون افرادی برای رسیدن به تمنیات خویش و کاهش حس آرمان خواهی، آن را به آزادی افراد در تصمیمات فردی و حقانیت تمام رفتارها تفسیر می‌کنند.
فردگرایی اگر درست تصور شود، با خودخواهی بسیار متفاوت است. «فردیت»، واژه‌ای برای بیان برجستگی شأن هر فرد است که به عاملی برای بینش تبدیل می‌شود.(۶)
چنین تصوری از فردگرایی، جامعه‌ای پاک پدید می‌آورد. اگر خود افراد تغییر نکنند و مسئولیت‌پذیر نباشند، جامعه تغییر نمی‌کند. قرآن کریم می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ (۷) «به درستی که خداوند، هیچ قومی را تغییر نمی‌دهد مگر آن که خودشان تغییر کنند». جامعه جز با احساس مسئولیت تک تک افراد ساخته نمی‌شود و حقیقت جامعه، چیزی بیش از مجموع افراد آن نیست.

ب) آزادی

معنای درست آزاد بودن، این است که ما آزادیم تا خود را به صورت قانونی و اخلاقی محدود سازیم و این نوع آزادی در انتخابگری و مسئولیت‌پذیری افراد، تجلی می‌کند و به ایجاد جامعه ی اخلاقی منتهی می‌شود. وقتی می‌گوییم افراد آزاد هستند، معنایش این است که کسی حق ندارد به آنها ظلم کند، نباید کسی از آنها بهره کشی و آنها را استثمار کند. علی (علیه السلام) می‌فرمایند: لاتکن عبد غیرک؛ لقد جعلک الله حراً؛ (۸) «بنده ی دیگری مباش؛ خداوند تو را آزاد آفریده است». معنای درست آزادی این است؛ اما اینکه فرد مجاز است هر کاری که خواست، بدون ترس از هر گونه محدودیتی انجام دهد، از معنای درست آزادی بسیار دور است. کدام تعریف از آزادی را می‌توان یافت که هیچ گونه قید و محدودیتی نداشته باشد؟ معنای آزادی بی‌قید، بی‌مسئولیتی است. شاید اگر فردی در جنگل تنها باشد یا به عنوان بیمار روانی گوشه ی آسایشگاه باشد و خوب و بد را از هم تشخیص ندهد، بتوان چنین آزادی‌ای برای او در نظر گرفت. البته در این باره نیز مردم، مسئول محدود کردن آزادی او هستند.
عده‌ای به نام آزادی، فقط بر حقوق فردی، بدون تکلیف تکیه می‌کنند؛ کاری که بیش از هر چیز، اصول اخلاقی را خدشه دار می‌کند. گاه برای بهره‌مندی بیشتر از آزادی‌های بدون تعهد، این نکته نیز مطرح می‌شود که «خوبی از درون انسان می‌جوشد»، و آنها عبادت خدای درون را هنجار تلقی می‌کنند و هر نوع اقتدار خارجی را از جامعه محو می‌سازند. این جمله نیز بسیار شنیده می‌شود: فرهنگ را نمی‌توان از بیرون بر مردم تحمیل کرد، و به زور بر جامعه حاکم ساخت. دین به جرم این که ارزش‌هایی متفاوت با علم ارائه می‌کند، محکوم می‌شود.
تصور نادرست از آزادی سبب می‌شود تا لذات و هواهای نفسانی جای گزین آزادی اخلاقی شود؛ لذت‌هایی که فقط سلب مسئولیت می‌کند. باید دانست حوادث تلخ در برخی کشورهای غربی، پیامد همین گونه آزادی است.

ج) خردگرایی

خوش‌بینی افراطی اومانیسم، این باور خشک را پدید آورده است که انسان، سرانجام به جایی خواهد رسید که دارای آگاهی و خرد کافی برای حل تمام مسائل خود خواهد شد و انسان بنابر طبیعت برجسته ی خود، قادر خواهد بود خیزش متعالی و هر گونه قابلیت اخلاقی و معنوی را در خود ایجاد کند؛ خیزشی که درگذشته گمان می‌شد به وحی و قداست دینی نیاز دارد.(۹)
هیچ کس نمی‌تواند کارکرد و کارایی عقل را انکار کند. عقل به مثابه ی منبعی برای شناخت حقایق عالم و کشف بخشی از واقعیت‌ها، انکارناپذیر است. دین اسلام، عقل را حجت باطنی خداوند منان دانسته است. امام کاظم (علیه السلام) می‌فرمایند: یا هشام، ان الله علی الناس حجتین: حجه ظاهره و حجه باطنه. فاما الحجه الظاهره فالرسل و الانبیاء و الائمه، و اما الباطنه فالعقول؛(۱۰) «ای هشام! به درستی که خدا دو حجت دارد: یکی حجت ظاهری که رسولان، انبیا و امامان هستند، و دیگر حجت درونی که عقل‌ها هستند». این تصور از خرد، درست است و در کنار آنچه عقل بدان حکم می‌کند، استفاده از آنچه فطرت بدان میل می‌کند و آنچه وحی به منزله ی مسیر سعادت بشر ترسیم و آدمی را به آن هدایت کرده است، می‌تواند برای ما زندگی موفق و پایداری بسازد، اما اینکه فقط به عقل توجه و تمسک کنیم و جز با دلیل عقلی چیزی را نپذیریم، تصوری نادرست از خردگرایی است. اینکه فکر کنیم فقط خرد می‌تواند مسائل بغرنج و موضوعات پیچیده ی زندگی را حل کند؛ راه‌های دیگر شناخت را کم ارزش یا بی‌ارزش بدانیم؛ حکمت، فطرت، احساس، شهود، سنت و ارزش‌ها را، کم اهمیت بشماریم و خرد را تا سر حد خدایی بالا ببریم؛ تصوراتی نادرست است.

د) نسبی گرایی

پس از این که دانشمندان علوم تجربی نظریاتی مطرح کردند که با نظریات دانشمندان پیشین مغایر و معارض بود، اعتبار و قطعیت نظریات علمی متزلزل شد. برای مثال، روزی بطلمیوس گفته بود: خورشید به دور زمین می‌گردد و پس از آن، کپرنیک لهستانی، این نظریه را رد کرد و گفت: زمین به دور خورشید می‌گردد. روزی تصور عمومی این بود که باید از هنر زیستن برخوردار بود، با تلاش فراوان خود را به شخصیت متعالی رساند و از پند و اندرز پیروی کرد تا به فردی خوب تبدیل شد، ولی پس از آن فروید این نظریه را مطرح کرد که انسان موجودی اخلاقی نیست که در چارچوب قوانین اخلاقی عمل کند یا ژرف اندیشی‌های اخلاقی آگاهانه داشته باشد، بلکه موجودی است تابع غریزه که باید با نیروهای مرموز درونی که ورای درک اوست، کنار بیاید. همچنین، پس از نظریه ی داروین در زیست شناسی و نظریه ی کارل مارکس در جبری بودن قوانین، تاریخ، اینشتین نظریه ی نسبیت را مطرح کرد.
از نتایج آنچه گذشت، نسبی گرایی لجام گسیخته در اخلاق بود. برای مثال نمی‌توان گفت که ازدواج کردن بهتر از مجرد بودن، یا ادامه ی زندگی مشترک بهتر از طلاق است. این تصور، نقش مؤثری در تزلزل خانواده ایفا کرد.
کسی که بتواند در فلسفه ی اخلاق، ثابت کند بایدهای اخلاقی ما برخاسته از هست هاست و ایدئولوژی ما بر جهان بینی مبتنی است، همچنین مفاهیم ارزشی و اخلاقی دینی ما، قراردادی نیستند که نسبی باشند، بلکه بر مفاهیم عینی مبتنی هستند، طبیعی است که از تزلزل فاصله می‌گیرد.

هـ) تساهل

معنای صحیح تساهل، این است که افراد در مواردی، و از نظر قانونی، حق دارند کارهایی انجام دهند و ما نباید سخت بگیریم و با آن مقابله کنیم، بلکه باید بپذیریم که حق فرد این است که می‌تواند آن کار را انجام دهد. افراد جامعه، زمانی اهل مدارا هستند و تساهل می‌کنند که تفاوت‌ها را تحمل کنند، اما لزوماً به این معنا نیست که باید فردی یا کار فردی را دوست داشته باشیم. شما وقتی می‌گویید: «من کار پدرم را تحمل می‌کنم»، معنایش این نیست که با کار او موافقید یا کار او را دوست دارید. در زمان ما، تساهل دارای معنای تأیید شده است و تصور می‌شود کسی اهل تساهل است که کار دیگران را تأیید کند. برای مثال، اگر مرد خانواده، سقط جنین همسرش را پذیرفت و آن را تأیید کرد، فردی بردبار تلقی می‌شود، اما اگر مخالف سقط جنین بود، به او انگ نابردباری می‌زنند و افراد جامعه برای این که دوست ندارند به نابردباری متهم شوند به جای این که از عقیده ی خود دفاع کنند و نسبت به آنچه پیرامونشان می‌گذرد، حساس باشند و احساس مسئولیت کنند، در پی این هستند که ثابت کند نابردبار نیستند. لازمه ی این طرز فکر، این است که درباره ی بسیاری از مسائل، بی‌خیال شوند و در برابر هر چه روی می‌دهد، با تأیید خود، بی‌دردسر بگذرند. این مسئله به حدی شیوع یافته است که افراد جامعه، بسیاری از احساسات خود را بروز نمی‌دهند. برای مثال، اگر پدر و مادر سخنانی در تأیید فرزندان بگویند و بدان معتقد باشند، آن را بروز می‌دهند، اما اگر از آنها انتقادی داشته باشند آن را فرو می‌خورند تا نابردبار تلقی نشوند. این در حالی است که امام صادق (علیه السلام) می‌فرمایند: احب اخوانی من اهدی الیّ عیوبی؛(۱۱) «بهترینِ برادران من کسی است که عیب‌های مرا به من هدیه کند». تازه در همین معنای نادرست نیز سهم همه ی افراد از تساهل، یک سان نیست، بلکه در دوره‌ای، والدین از فرزندان انتظار داشتند تا از تساهل بیشتری برخوردار باشند، اما خودشان اهل تساهل نبودند. امروزه، فرزندان از والدین انتظار تساهل بیشتری دارند، ولی خودشان به رفتار والدین بسیار اعتراض می‌کنند.

و) حقوق

افراد جامعه، برخوردار از حمایت‌های قانونی هستند که با ضوابط مشخصی، شامل حال همه ی آنها می‌شود. برای مثال، همه ی افراد حق دارند برای خود زندگی مستقل تشکیل دهند و از خانواده ی پدر و مادری مستقل شوند. کسی حق ندارد این حق را از دیگران سلب کند. ولی امروزه، این معنا دگرگون شده است و افراد مطالبات خود را تحت عنوان حقوق، مطرح می‌کنند و «حقوق» به مطالبه ی نیازهای افراد، تغییر معنا داده است. قوانین که حقوق را جهت برقراری عدالت مطرح کرده بودند، به ابزاری برای بی‌عدالتی تبدیل شده اند. اکنون چیزی از مطالبات و خواسته‌ها باقی نمانده است که کسی درباره ی آن، ادعای حق داشته باشد. گاه برخی فرزندان می‌گویند: «من حق دارم از خانه فرار کنم، رفت و آمدم را به کسی اطلاع ندهم، با کسی که خودم می‌خواهم بی‌هیچ قید و شرطی ازدواج کنم، هر چه می‌خواهم بپوشم، هر چه می‌خواهم بخورم و هر کاری که می‌خواهم انجام دهم. اگر اعلامیه ی جهانی حقوق بشر، به ویژه مواد ۲۴ تا ۳۰ را بنگریم، درمی یابیم که تقریباً به همه ی افراد، حق برخورداری از زیباترین، مطمئن‌ترین و لذت بخش‌ترین زندگی وعده داده شده است. در این اعلامیه، هیچ چیز قابل تصوری وجود ندارد که افراد درباره ی آن حقی نداشته باشند.
به هر میزان مطالبات افراد از دیگران عمومیت یابد، مسئولیت‌های فردی کاهش می‌یابد و کاهش مسئولیت، پایداری در زندگی را تحت الشعاع قرار می‌دهد.
در چنین وضعی، هر چه قانونی است، حق تلقی می‌شود و حق و اخلاق به دلیل مغایرت با قانون، ناحق به حساب می‌آیند. اگر قانون بگوید: هم جنس بازی طبیعی و درست است، حق شکل می‌گیرد و اگر بگوید: کودک به صورت جنین انسان نیست، حتماً انسان نیست و سقط جنین مشکلی ندارد. در این صورت، قانون جای اخلاق و حق را می‌گیرد. قاضی در دادگاه، مطابق قانون درباره ی حق و باطل حکم می‌کند.

ز) جبر

ما در پیدایش بخشی از سرنوشت خود، بی‌شک مجبوریم و اختیار و انتخابی نداریم. هر کسی در زمان و مکان مشخصی به دنیا می‌آید و در زمان و مکان مشخصی نیز می‌میرد، جنسیت مشخصی دارد که خود در تعیین آن نقشی نداشته است، از پدر و مادری معین به دنیا آمده است و … همه ی اینها تأثیراتی در زندگی انسان دارد، اما اینها سرنوشت‌های عینی انسان هستند.
که بار ارزشی مثبت و منفی برای او ندارند. نه می‌توان گفت دختر بودن ارزش مثبت است و نه پسر بودن. همچنین نمی‌توان گفت هر کس از پدر و مادر ایرانی به دنیا بیاید حتماً خوشبخت است یا حتماً بدبخت است، چرا که کمال انسان، فقط از طریق رفتارهای اختیاری رقم می‌خورد. هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند اخلاقی زندگی کند مگر اینکه سرچشمه ی اعتقادات مبنایی آن جامعه، اراده ی آزاد انسان باشد.
اکنون بی‌مسئولیتی، به ویژه در بخشی از نسل جوان گسترش یافته است و افراد برای توجیه وضعیت خود به سرزنش تاریخ، عوامل ژنتیک، خانواده، طبقات اجتماعی و… رو آورده اند؛ تصور نادرستی که از واژه ی «جبر» پدید آمده است. بهانه یابی، راهی برای خروج از مسئولیت‌پذیری و افکندن مسئولیت به گردن دیگران است و این مهم را به معنای نادرست جبر، توجیه می‌کند. این تصور، دل سردی، بی‌نشاطی و تأثیر گذار نبودن را به افراد جامعه القا می‌کند.

پی‌نوشت‌ها

۱- ویلیام جی. گود، خانواده و جامعه، ترجمه ی ویدا ناصحی، ص ۲۳
۲- باقر ساروخانی، روش‌های تحقیق در علوم اجتماعی، ج ۱، ص ۱
۳- محمد رضا زیبایی نژاد و دیگران، درآمدی بر نظام شخصیت زن در اسلام، ص ۷۷
۴- حسین علی نوذری، پست مدرنیته و پست مدرنیسم، ص ۱۰۷
۵- محمد تقی شیخی، جامعه شناسی زن و خانواده، ص ۸۰
۶- ویلیام گاردنر، جنگ علیه خانواده، ترجمه ی معصومه محمدی. ص ۳۱
۷- رعد (۱۳)، ۱۱
۸- عبدالحمید بن هبه الله بن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ص ۴۰
۹- Gertrude Himmelfarb, Marriage and Morals Among the Victorians, p.79.
۱۰- محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج ۱، ص۱۷
۱۱- محمد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، الاختصاص، ص ۲۴۰

منبع: حسین زاده، علی؛ خانواده موفق: ارتباط والدین و فرزندان (۱۳۹۰)، قم: انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (رحمه الله) و دانشگاه کاشان، چاپ اول.

خانواده متزلزل(۱)

تزلزل

نقطه ی مقابل استبداد که جنبه ی افراطی دارد، تزلزل است که تفریط به شمار می‌آید. خانواده ی متزلزل خانواده‌ای است که در آن به دلایل گوناگون، روابط اعضای خانواده از محبت و عاطفه تهی است و اساساً روابط دوستانه‌ای میان آنان حاکم نیست؛ زندگی مشترک برای افراد خانواده تعهدی ایجاد نکرده است و پایبندی در خانواده دیده نمی‌شود. برای این خانواده، می‌توان ویژگی‌های زیر را به مثابه ی بخش مهمی از مشخصات آن برشمرد:

شاخص‌های خانواده ی متزلزل

۱- اعضای خانواده احساس مسئولیتی در برابر یکدیگر نمی‌کنند.
۲- روابط میان آنان از صمیمیت برخوردار نیست، بلکه گاه خصمانه است.
۳- افراد به صورت مداوم از یکدیگر انتقاد می‌کنند.
۴- هر کس هدفی ویژه ی خود دارد و به هدف تشکیل خانواده و زندگی مشترک، توجه نمی‌کند.
۵- هیچ یک از افراد به حمایت اعضای خانواده امید ندارند.
۶- انگیزه ی زندگی برای افراد بسیار کم رنگ است.
۷- بدبینی، عیب جویی، لجاجت و منفی گرایی فراوان مشاهده می‌شود.
۸- احساس افسردگی و بی‌حوصلگی فراوان است.
۹- هر کس در پی کار خویش است، بدون اینکه رفتار خود را با دیگران منظم کند.
۱۰- برای شکوفایی استعدادها و ظهور توانایی‌ها و رشد و تکامل، زمینه ی مناسبی وجود ندارد.
۱۱- میان والدین در مقام تربیت، تعارض وجود دارد.
۱۲- پدر و مادر تأثیر و نفوذ خود را از دست داده اند.
۱۳- سطح عزت نفس، تکریم شخصیت و اعتماد به نفس بسیار پایین است.
۱۴- کودک در عین اینکه گاه آزادی بسیار دارد، در زمان دیگر بسیار محدود است.
۱۵- فرزند برای همان کاری تنبیه می‌شود که روزی به دلیل آن، تشویق شده بود.
۱۶- تناقض حرف و عمل در رفتار والدین بسیار دیده می‌شود.
۱۷- نبود عواطف در زن، شوهر یا هر دو، و بی‌احترامی آنان به یکدیگر مشهود است.
۱۸- بی‌توجهی به ابراز محبت و نگه داشتن محبت در دل و بی‌توجهی به جنبه‌های مشترک فکری، فراوان دیده می‌شود.
۱۹- نگاه تبعیض آمیز به جنسیت، برتری جنسی بر جنس دیگر از نظر کرامت انسانی، اختصاص زمینه ی بیشتر رشد برای یک جنس و تفاوت جایگاه آنها در درجه ی شهروندی وجود دارد.
۲۰- توجه به نکات منفی در اخلاق و رفتار همسر و مقایسه ی او با دیگران در حالی که او منحصر به فرد است، بسیار است.
۲۱- به دلیل بی‌دقتی در تعیین و تشخیص شاخص‌های انتخاب همسر، تفاهم وجود ندارد، و بی‌توجهی به خواسته‌های او و کنار گذاشتن مهارت گوش کردن فعال، چشمگیر است.
۲۲- ناآشنایی با حالات، روحیات، خواسته‌ها و علایق همسر، واقعیت این خانواده است.
۲۳- بحث‌ها و بگو مگوهای بی‌فایده و ملال آور، و زندگی را با کلاس درس اشتباه گرفتن، آشکار است.
۲۴- نداشتن صداقت، بی‌اعتمادی همسران به یکدیگر، دورویی و قرار گرفتن در موضع اتهام، مشهود است.
۲۵- بی‌توجهی به حقوق اعضای خانواده و فقط مکلف دانستن آنان، به روشنی دیده می‌شود.
۲۶- شکستن حریم‌ها و بی‌توجهی به مسئولیت خود در خانواده، پدیده‌ای عادی است.
۲۷- بی‌توجهی به مصالح جمعی اعضای خانواده و پیگیری منافع شخصی، طبیعی است.
۲۸- لجاجت و رقابت ناسالم به جای یک رنگی، یک دلی، صمیمیت و دوستی، کانون توجه است.
۲۹- به شخصی فکر کردن و تلاش برای تملک کامل همسر و در اختیار گرفتن همه ی فرصت‌های او، رغبت وجود دارد.
۳۰- بی‌توجهی به تفاوت‌های زن و مرد در جنبه‌های گوناگون و انتظارات نامعقول، فراوان است.
۳۱- ناآشنایی مردان با موقعیت‌های ویژه‌ای همچون قاعدگی و پیامدهای آن برای زنان و
ناآشنایی زنان با کارهای خشن، مأموریت‌های دشوار و پیامدهای آن برای مردان، زیاد است.
۳۲- نادیده انگاشتن کار درون خانه اهمیت دادن به کارهای بیرون از خانه، و بالعکس، مطرح است.
۳۳- دوری از حق و شایسته سالاری و رو آوردن به شاخص‌های غیرمنطقی، مشهود است.
۳۴- بدبینی به آینده، پوچی و بی‌هدفی در زندگی موج می‌زند.
۳۵- انتظارات و مطالبات فراوان و ناهمخوان با امکانات و توانمندی اعضای خانواده، فزاینده است.
۳۶- چشم و هم چشمی، بروز تنوع درخواسته‌ها و نداشتن مناعت طبع، مهم ترین مسئله است.
۳۷- تمرکز بر مسائل جزئی، نداشتن نگاه کلی و جامع، و نداشتن سعه ی صدر، مشکل اصلی است.
۳۸- تمرکز بر جنبه‌های منفی و نادیده گرفتن جنبه‌های مثبت، در باورها و رفتار اعضای خانواده بسیار است.
۳۹- ناآشنایی با محدودیت‌های زندگی و ترسیم مدینه ی فاضله در ذهن برای زندگی مشترک، دیده می‌شود
۴۰- بی‌بهره بودن از تجربیات ارزنده ی دیگران در مواجهه با محدودیت‌ها و مشکلات زندگی آشکار است.
۴۱- تمرکز بر ارزش‌های مادی و فاصله گرفتن از ارزش‌های آسمانی قوت دارد.
۴۲- توافق نداشتن والدین در زمینه ی ضوابط تربیت فرزندان، همیشگی است.
۴۳- زودباوری، سادگی و بی‌سیاستی یکی از والدین و تحت تأثیر القائات دیگران قرار گرفتن، چشمگیر است.
۴۴- روزمرگی افراطی در آن مشاهده می‌شود.
۴۵- ناامنی، دلهره و اضطراب در فرزندان به دلیل ناآگاهی از فرجام زندگی، فراوان است.

زمینه‌ها و عوامل تزلزل خانواده

ابتدا لازم است عوامل تزلزل در خانواده شناسایی، و برای از بین بردن آن چاره‌ای اندیشیده شود. ما باید عوامل تزلزل را حذف کنیم یا آن را به حداقل کاهش دهیم. اصلی ترین دلایل را باید در شکسته شدن ازدواج‌های سنتی، کاهش نظارت خانواده بر ازدواج فرزندان، آشنایی اولیه و ظاهری به صورت مستقیم میان دختر و پسر قبل از آشنایی با وضعیت خانوادگی، انس و وابستگی دختر و پسر پیش از تحقیق، بی‌ثباتی در شاخص‌های انتخاب همسر، نامتناسب بودن شاخص‌ها با نیازهای واقعی افراد در ازدواج، لجاجت و رقابت ناسالم همسران و ناآشنایی با تفاوت‌های فردی، و همچنین تفاوت‌های دختر و پسر جستجو کرد.
از جمله بسترهای پدیدآورنده ی تزلزل در خانواده را می‌توان باورها و تفکرات زن و مرد در انتخاب همسر، حالت‌های پس از ازدواج و بی‌سیاستی پدر و مادر در امور زندگی مشترک دانست، که به مواردی از آن اشاره می‌کنیم:

۱- وادادگی و نظارت ضعیف خانواده‌ها

پدر و مادر درباره ی همه ی کارهای فرزندان باید احساس مسئولیت کنند و هیچ کاری را بی‌نظارت نگذارند. در مواردی، خودشان باید به صحنه ی اجرا بیایند و وظیفه ی خود را ایفا کنند. حتی وقتی پسر و دختر بزرگ می‌شوند و در سن ازدواج قرار می‌گیرند، پدر و مادر نباید به آنان بی‌توجه باشند. از روایات مرتبط با موضوع ازدواج فهمیده می‌شود مخاطب معصومان(علیهم السلام) در این زمینه خانواده‌ها هستند و آنها به فراهم آوردن مقدمات ازدواج فرزندان، مأمور شده‌اند پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: “مِن حَقِّ الوَلَدِ عَلَی وَالِدِهِ ثلاثه: یحسن اسمه ویعلمه الکتابه و یزوجه اذا بلغ”؛(۱) «سه چیزی از حقوق فرزند بر پدر است: نام نیک برایش انتخاب کند، به او نوشتن بیاموزد، و زمانی که به کمال رسید، زمینه ی ازدواج او را فراهم کند.» در جای دیگر، حضرت فرمودند: “مِن حَقِّ الوَلَدِ عَلَی وَالِدِ أن یُحَسِّنَ اسمَهُ إذا وُلِدَ وَ أن یُعَلِّمَهُ الکِتابَهَ إذا کَبِرَ وَ أن یُعِفَّ فَرجَهُ إذا أدرَکَ”؛(۲) «از حقوق فرزند بر پدرش این است که وقتی به کمال و بلوغ لازم رسید، با ازدواج، عفتِ جنسی او را فراهم آورد».
بی‌توجهی پدر و مادر به ایفای نقش خود در برابر فرزندان، باعث می‌شود آنها نیز در برابر همسر و فرزندان خویش، روحیه‌ای سرد و بی‌توجه به نمایش گذارند، کاری به کار همدیگر نداشته باشند، نه به خوشی یکدیگر بیندیشند و نه به غم یکدیگر توجه کنند. چنین افرادی نه تنها در تصمیمات یکدیگر مداخله نمی‌کنند، بلکه طرف مشورت نیز قرار نمی‌گیرند و اصولاً حاضر نیستند درباره ی مسئله‌ای که به عضوی از خانواده مربوط است، بیندیشند. آنها از مسائل، بی‌توجه می‌گذرند و با یکدیگر احساس بیگانگی دارند.
خانواده‌ها باید خود را به طور مستقیم با ازدواج فرزندان درگیر کنند. آنها باید بستر لازم برای آشنایی آنها، تغذیه ی فکری برای انتخاب صحیح، بررسی و اولویت بندی شاخص‌های ازدواج و تحقیق برای دستیابی به ازدواج مناسب را برای آنان فراهم سازند و اجازه ندهند قبل از اینکه پختگی لازم برای انتخاب پدید آید، دختر و پسر با یکدیگر روابط مستقیم داشته باشند، چرا که حاصل این رابطه، چیزی جز پیوند عمیق تر، حاکمیت احساسات بر منطق، شیدایی و دلدادگی و پذیرش غیر واقعی نیست. والدین نباید کاری کنند که ارتباطات چهره به چهره ی دختر و پسر پیش از پختگی و بررسی و تحقیق دقیق اوج گیرد، تا دل بستگی‌ها و دلدادگی‌های مقعطعی پیش نیاید و انتخابی پایدار شکل گیرد.
در جهان امروز، تغییرات فراوانی در مبانی ازدواج و تشکیل خانواده و برطرف‌سازی موانع آن پدید آمده است. ازدواج در جنسیت یک سان و آزادی هم جنس بازی، اولویت دادن به تأمین نیازهای جنسی به مثابه ی مهم ترین هدف زندگی با شعار کم کردن توقعات در زندگی و تهی کردن زندگی از هدف اصلی آن، یعنی آرام بخشی زن و شوهر برای یکدیگر و … از جمله علایم تمدن و سلامت در برخی جوامع است. گاه با شعار مساوات میان زن و مرد، زنان را به ارتباط‌های غیررسمی دعوت می‌کنند و وصلت‌های غیر رسمی را به ویژه در میان جوانان، افزایش می‌دهند. با این ترفند، جدایی و حذف ارتباط، بسیار راحت رخ می‌دهد. اصلاً قرار نیست کسی به کسی دل بسته باشد یا احساس و عاطفه‌ای خرج او کند. حتی بسیاری از ازدواج‌ها نیز به راحتی به طلاق می‌انجامد. در این جوامع، دیگر طلاق رخدادی استثنایی نیست و درصد جدایی‌ها نصف و گاه بیش از نصف ازدواج هاست. در این جوامع تعداد فرزندانی که از مادرانی زاییده شده‌اند که هیچ گاه ازدواج نکرده اند، کم نیست. طبیعی است که این روش به بی‌تفاوتی اعضای خانواده منتهی می‌شود.
این نکته جالب توجه است که گروهی از کارشناسان مسائل خانواده و مسائل اجتماعی در امریکا، پس از مطالعه نه ساله، به این نتیجه رسیدند که بحران‌های اجتماعی و روانی در جهان معاصر، موجب تضعیف و تزلزل خانواده‌ها شده است. این بحران‌ها عبارت‌اند از: استرس‌های رو به افزایش در زمینه‌های تحصیلی و شغلی ناشی از زندگی ماشینی و پیشرفت فناوری، تغییرات بنیادین در الگوهای تولید، تغییرات در شیوه‌های زندگی افراد، تورم و بحران‌های گسترده ی اقتصادی، تبعیض‌های اجتماعی، افزایش فراوان جمعیت، مهاجرت‌های بی‌رویه، شهرنشینی، آزادی‌های جنسی، گسترش اعتیاد و از همه مهم تر، کاهش یا سقوط ارزش‌های اخلاقی و مذهبی که نهاد مقدس خانواده را دستخوش شعله‌های وحشیانه و بی‌رحمانه ی خود گردانیده و مبانی خانواده ی سنتی را به ویژه در جوامع غربی، تضعیف ساخته و ساختارهای تازه‌ای از به اصطلاح خانواده را، پدید آورده است.(۳)
بنابراین، برای دوری از تزلزل خانواده، پدر و مادر باید مسائل فرزندان را به مسئله خود بدانند و راحت و بی‌توجه از کنار آن رد نشوند.

۲- اطلاعات ناقص درباره ی تفاوت‌های جنسیتی و فردی

یکی از عوامل مهم برای تربیت صحیح فرزندان، آشنایی والدین با تفاوت‌های آنها و به ویژه تفاوت‌های دختر و پسر است. چنانچه این تفاوت‌ها تشخیص داده نشود و برای همه ی فرزندان شکل تربیتی یک سانی وجود داشته باشد، زمینه‌های تزلزل و ناپایداری پدید می‌آید.
برای این که از زندگی موفق بر پایه ی شناختی درست برخوردار باشیم، ابتدا باید روحیات و مطالبات فرزند خود را در نظر بگیریم، دنیای او را درک کنیم و بفهمیم هر رفتاری که از او سر می‌زند، به چه معنایی است. آیا همان گونه که ما فکر می‌کنیم، ما را از بسیاری منفی نگری‌ها جدا می‌کند و تحلیل صحیحی از فرزند و رفتارهایش را برای ما فراهم می‌آورد.
دنیای پسران، استدلالی و دنیای دختران، احساسی و عاطفی است.
پسران هنگام دشواری و فشار، دوست دارند به درون خود بروند و مشکلات را در عالم ذهنشان حل کنند، اما دختران وقتی دچار مشکل و گرفتاری می‌شوند، دوست دارند حرف بزنند. بنابراین، پدر و مادر باید به آنها فرصت دهند تا حرفشان را بزنند. آنان با حرف زدن صمیمی می‌شوند.
دختران به دلیل اینکه عاطفی تر و احساسی تر از پسران هستند، دوست دارند وقتی با گرفتاری و مشکل روبه رو می‌شوند، افزون بر حرف زدن، کسی را بیابند که سنگ صبورشان باشد، و پسران نیز دوست دارند کسی خلوت آنان را بر هم نزند.
دختران بر اساس احساسی بودن، به خود حق می‌دهند که در مواردی اظهار ناراحتی کنند. بنابراین، والدین باید این حالت برخاسته از طبیعت آنان را تحمل کنند. این رفتار، صمیمیت میان آنان را افزایش می‌دهد.
پسران نمی‌توانند در یک زمان، هم حرف بزنند، هم احساس کنند و هم فکر کنند، ولی دختران قادر به هر سه فعالیت هستند. به همین جهت، فکر نکنید اگر دختر شما صحبت می‌کند دیگر نمی‌تواند فکر کند. در مقابل، پسران به دلیل آن که نیازمند اعتماد، پذیرش، قدردانی، تحسین، تأیید و تشویق هستند، دوست دارند والدین به آنها اعتماد کنند، آنها را بپذیرند، و تشویق و ترغیبشان کنند.
پسران در جست و جوی آزادی و استقلال هستند. والدین در نحوه ی مواجهه با آنان، نباید با حربه‌هایی مستقیم و صریح، آنان را زیرسلطه ی خود در آورند و حس استقلال و آزادی آنها را از بین ببرند.
توجه و تمرکز بر خوبی‌ها و نکات ارزنده‌ای که در دختران هست، آنان را مظهر ناز می‌سازد. والدین باید مراقب باشند تا به آنان بی‌حرمتی نکنند توجه به خوبی‌ها و گذشت از لغزش ها، نوعی احترام به دختران به شمار می‌آید.
گاه اجازه دهید فرزند شما احساس کند که برنده شده است. این احساس، ذره‌ای از بزرگی شما نمی‌کاهد، اما برای او این احساس را پدید می‌آورد که جایگاهی دارد.
دختران بیش از آنکه با تحلیل و تشخیص روابط علّی و معلولی که کار فکری است، به نتیجه‌ای دست پیدا کنند، با حس شنوایی، بینایی و لامسه، احترام را درک می‌کنند. از گفتن عبارت‌های سرشار از عواطف، غفلت نکنید. فکر نکنید که رفتار ما به آنها نشان می‌دهد که او را محترم شمردیم و او را دوست داریم.
به فرزندان خود اجازه فعالیت دهید و تا کاری برایشان مضر نیست، از آن منع نکنید. اجازه ی فعالیت، خودنمادی از احترام است.
هرگز فرزندان خود را با یکدیگر یا با دیگران مقایسه نکنید. و از برشمردن محاسن دیگران در برابر او خودداری کنید. این رفتار به رابطه ی خوب میان والدین و فرزندان آسیب وارد می‌کند. فرزند شما انسانی است منحصر به فرد و دارای ویژگی‌های شخصیتی مثبت و منفی که قابل مقایسه با هیچ فرد دیگری نیست. او مقایسه کردن خود را با دیگران، نتیجه ی بی‌حرمتی و نداشتن جایگاه می‌داند. شما می‌توانید در مواقع ضروری، او را با خودش(مقطعی از زندگی او را با مقعطی دیگر) مقایسه کنید.(۴) این کار بر حرمت او می‌افزاید.
اگر ما بتوانیم خود را جای فرزندانمان بگذاریم و از زاویه ی آنان به مسائل بنگریم، به گونه‌ای که نحوه ی تفکر و بینش او را درباره ی مسائل موجود در زندگی، عیناً درک کنیم؛ در چنین موقعیتی، رابطه‌ای نیکو به مفهوم عمیق آن، میان والدین و فرزندان پدید می‌آید.
آنچه به مثابه ی عارضه ی ناآشنایی با تفاوت‌های موجود میان دو جنس پدید می‌آید، ناشی از رفتارهای یکسان پدر و مادر در برابر فرزندان و پیدایش معضلات در زندگی است. در زندگی، پدر و مادر با فرزندان متفاوتی روبه رو هستند. یکی بسیار منطقی و معقول، یکی بسیار حساس، یکی پر جنب و جوش، یکی کم رو و خجالتی و یکی بیش فعال است. از آنجا که پدر و مادر، خود را برای مواجهه با این تفاوت‌ها آماده نمی‌بینند و انتظار دارند همه معقول، منطقی و آرام باشند، گاه برای رهایی از این مشکلات، به جای اینکه تفاوت‌ها را تشخیص دهند و متناسب با آن، زندگی را با تدبیر اداره کنند، به بی‌توجهی در برابر رفتار فرزندان رو می‌آورند. آنها برای اینکه در زندگی دچار تنش، جر و بحث، جنگ اعصاب و ناراحتی نشوند، مسئولیت زندگی فرزندان را به دوش آنان می‌گذارند و خود از کنار آنها رد می‌شوند. طبیعی است که با این کار، سردی و ناامیدی در زندگی افزایش می‌یابد.

۳- بی‌توجهی به شاخص‌های اصلی در انتخاب

دختران و پسران، قبل از هر گونه تحقیق و بررسی درباره ی شاخص‌های اصلی و تأثیرگذار پایداری زندگی، به ملاک‌هایی توجه می‌کنند که از دوام برخوردار نیستند. این پدیده باعث می‌شود که پس از گذشت زمان، هوشیاری فرزند و اطلاع او از زیان و خسارتی که برایش پدید آمده است، او را به لاک خود فرو برد و به زندگی بی‌توجهی کند.
اصرار فراوان پسر بر زیبایی دختر، از همین مقوله است. در منابع دینی بر زیبایی دختر، برای تحقق سرور، شادمانی و آرامش در زندگی تأکید شده است. نگاه به همسر باید سبب مسرت شود. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرمایند: “مَا استَفَادَ امرَؤُ مُسلِمٌ فَائِدَهً بَعدَ الإسلامِ أفضَلَ مِن زَوجَهٍ مُسلِمَهٍ تَسُرُّهُ إذَا نَظَرَ إلَیهَا وَ تُطِیعُهُ إذا أمَرَهَا … “؛(۵) «برای مرد مسلمان پس از نعمت اسلام، بهره‌ای برتر از همسر مسلمانی که هرگاه به او نگاه کند مسرور شود و هرگاه به او امر کند، زن از او اطاعت کند، وجود ندارد». همه ی خیر دنیا و آخرت در همین است که نگاه به همسر، سُرور بیافریند و زیبایی باید در این جهت، نقش ایفا کند. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرمایند:
“… قَالَ الله(عزوجل): إذَا أرَدتُ أن أجمَعَ لِلمُسلِمِ خَیرَ الدُّنیَا وَالآخِرَه جَعَلتُ لَهُ قَلبَاً خَاشِعاً وَ لِسَاناً ذَاکِراً وَ جَسَداً عَلَی البَلاءِ صَابِراً وَ زَوجَهً مُؤمِنَهً تَسُرُّهُ إذا نَظَرَ إلَیهَا وَ تَحفَظُهُ إذا غَابَ عَنهَا فِی نَفسِهَا وَ مَالِهِ”؛(۶) خدای(عزوجل) فرمود: هرگاه همه ی خوبی‌های دنیا و آخرت را برای مسلمانی اراده کنم، به او قلبی خاشع و زبانی ذکرگو می‌بخشم؛ او را بر بلا صابر قرار می‌دهم و برای او همسری قرار می‌دهم که هرگاه مرد به او نگاه کرد، مسرور شود و هر گاه از او غایب شد، زن، خود و مال شوهر را حفظ کند.
این بهترین خوبی دنیا و آخرت و عین سعادت است. پس زیبایی برای تحقق این شادمانی و سرور است؛ وگرنه کسی که صرفاً به زیبایی ظاهری زن می‌اندیشد، در دنیا و آخرت زیان کار است.
این شادمانی و سرور زمانی حاصل می‌شود که زن و شوهر به یکدیگر توجه داشته باشند و مسائل خود را در فضای مشترک زندگی تعریف کنند و در غم و شادی یکدیگر شریک باشند. مصونیت و محافظت زن و شوهر از همسر، زمانی حاصل می‌شود که آنها از هم بیگانه نباشند و به فکر همدیگر باشند. در این صورت، تزلزل از خانواده رخت برمی‌بندد.
اگر زن و شوهر فقط به زیبایی ظاهری یکدیگر فکر کنند، طبیعی است که به شاخص پایداری رو نیاورده‌اند و قطعاً این پدیده، به تزلزل زندگی و بیگانگی آنها از یکدیگر منتهی خواهد شد. حضرت علی(علیه السلام) می‌فرمایند: من تزوج امرأه لجمالها جعل الله جمالها وبالاً علیه؛(۷) «هر کس به خاطر زیبایی زنی با او ازدواج کند، خداوند زیبایی‌اش را وبال او قرار خواهد داد». همچنین امام صادق(علیه السلام) می‌فرمایند: “إذَا تَزَوَّجَ الرَّجُلُ المَرأهَ لِجَمَالِهَا أو مَالِهَا وُکِلَ إلَی ذَلِکَ وَ إذَا تَزَوَّجَهَا لِدِینِهَا رَزَقَهُ اللهُ الجَمَالَ وَ المَالَ”؛(۸) «هرگاه کسی با زنی به سبب زیبایی‌اش ازدواج کند، خداوند، او را به همین زیبایی واگذارد و هرگاه کسی با زنی برای دینش ازدواج کند، خداوند به او مال و زیبایی، روزی دهد».
توجه به شاخص‌های کم اهمیت برای انتخاب شریک زندگی، افراد را از توجه به شاخص‌های اصلی باز می‌دارد، در حالی که شاخص‌های اصلی، سبب پایداری در زندگی، احساس مسئولیت و دوری از بیگانگی زن و شوهر با یکدیگر است.

۴- افت مذهب و اعتقادات مذهبی

در جوامع غربی، اهمیت و تأثیر کلیساها و نهادهای مذهبی کاهش یافته است. ازدواج از دیدگاه سنتی، نهادی مقدس، و پیوندهای زناشویی آن چنان قدسی بود که مردم پیمان ازدواج را به منزله ی کاری شرعی و دینی انجام می‌دادند و بیشتر ازدواج‌ها در کلیسا صورت می‌گرفت، در حالی که طبق آمارهای موجود، امروزه درصد ازدواج‌هایی که حاوی خواندن صیغه ی عقد باشد، بسیار سیر نزولی دارد و در کشورهای اروپایی، اکثر ازدواج‌ها صیغه ی عقد ندارد.(۹)
کاهش عقاید دینی، به این معناست که آنها، پیمان‌های ازدواجشان را آسمانی نمی‌بینند و دیدگاه منفی دین درباره ی طلاق را مهم نمی‌شمارند.
یک سوم انگلیسی‌ها ادعا کرده‌اند که هیچ دینی ندارند. مخالفت کلیساها با طلاق، سقط جنین، آمیزش جنسی خارج از ازدواج و هم جنس بازی، تأثیر اندکی بر رفتار مردم داشته است. تعداد رو به افزایش طلاق، خانواده‌های تک والدی، بچه‌های نامشروع، زندگی دو نفر بدون ازدواج، داشتن رابطه ی جنسی با چند نفر، رشد پذیرش هم جنس گرایی، رواج استفاده از روش‌های جلوگیری از حاملگی، علی رغم ممنوعیت آن در تعلیمات کاتولیکی، رشد استفاده از موارد مستهجن و سکس و خشونت فراوان را می‌توان مدرک کاهش اصول اخلاقی و عقاید دینی در کشورهای غربی به شمار آورد.(۱۰)
انحصار کارکرد ارضای جنسی به نهاد خانواده، همواره از پشتوانه‌های اصلی ثبات و استحکام این نهاد بوده است. از مهم ترین انگیزه‌های ازدواج، نیاز جنسی انسان‌های بالغ به جنس مخالف است. اگر جامعه‌ای به فرد اجازه دهد که بدون ازدواج و پذیرش مسئولیت‌های متعاقب آن، بتواند با دیگری رابطه ی جنسی برقرار کند، طبیعی است که دیگر دستیابی به شریک جنسی، نمی‌تواند انگیزه ی مهمی در ازدواج باشد.(۱۱) با شکسته شدن این انحصار و نادیده گرفتن دستورهای دینی در این زمینه، به طور طبیعی، باید در انتظار کاهش تعهد افراد در برابر حفظ خانواده و سپس افزایش میزان طلاق باشیم.
از سوی دیگر، در گذشته، نگرش عمومی جامعه درباره ی فعالیت جنسی به صورت عام، در جهت تولید مثل بود. این نگرش، اکنون در جوامعی که تعهدات دینی در آن کم رنگ شده، به نگرشی جدید که نوعی بازآفرینی است و به افزایش بی‌بند و باری منجر می‌شود، تغییر یافته است. این پدیده میزان طلاق را افزایش می‌دهد؛ زیرا آزادی ارتباط جنسی بیرون از زندگی زناشویی، به شیوه‌های گوناگون، جاذبه ی هر یک از زن و شوهر برای یکدیگر را تقلیل می‌دهد و احتمال طلاق را که با هم بستگی جنسی طرفین نسبت معکوس دارد، افزایش می‌دهد.(۱۲)

۵- مدرنیته

آنان که پس از رنسانس و رفورماسیون مذهبی، عصر روشنگری، انقلاب‌های دموکراتیک و نهایتاً انقلاب صنعتی به مدرنیته دست یافتند، اکنون در زمره ی کشورهای توسعه یافته و قطب‌های صنعتی جهان به شمار می‌آیند.(۱۳) واژه ی «مدرن» به معنای «به تازگی، اخیراً و گذشته‌ای بسیار نزدیک»، در قرن‌های پنجم و ششم به کار رفته است و به لحاظ نظری دارای این ویژگی هاست:
– اومانیسم(انسان خدایی).
– تأکید و تکیه بر عقل جزئیِ نفسانیت مدار و استیلاجو.
– اصلالت علم جدید.
– جدا کردن اخلاق از تار و پود عالم.
– فناوری جدید و نظام تکنوکراسی.
– سکولاریزم و سکولاریزه کردن امور.
– بوروکراسی پیچیده.
– نیهیلیسم.
– اعتقاد به شأن قانون گذاری برای عقل جزئی بشر و حاکمیت آن.
– سرمایه سالاری.(۱۴)
در عصر حاضر، خانواده با دو رویکرد مخاطره آمیز و متفاوت رو به روست که در هر دو، نوعی خودخواهی باعث شده است که مصلحت خانواده و فرانگری فدا شود و کانون انس و الفت و محبت، به سقوط نزدیک شود. این دو رویکرد عبارت‌اند از:
تمدن و مدرنیته؛ رویکرد جدید که خانواده را می‌بلعد و با نگرش برون دینی، مبتنی بر فرهنگ اومانیستی و ایدئالیستی، بشر را تهدید می‌کند؛
رویکردی برخاسته از سنت‌های غلط و آمیخته با خرافه، جهل و تعصب که خانواده‌ها برای خلاصی از آنها باید راه سومی را برگزینند.(۱۵)
مدرنیته، آثار مخرب فراوانی بر پایداری زندگی مشترک گذاشته و باعث از هم پاشی زناشویی شده است. ویل دورانت می‌گوید: آنچه اکنون رخ می‌دهد، ازدواج نیست، بلکه نوعی همکاری جنسی است که رو به زوال است، چون ریشه ندارد. در این نوع ازدواج ها، زن و مرد در خود فرو رفته و قطعات منفرد و جداگانه‌ای هستند. اینجا، از خودگذشتگی و عشق به خودپرستی و خودبینی تبدیل شده است. طلاق بیشتر خواهد شد و شهرها از زناشویی‌های از هم پاشیده و متروک، پر خواهد گشت. رسم ازدواج، کاملاً شکل تازه تر و سست تری به خود خواهد گرفت.(۱۶) این واقعیت در حالی است که در جوامع سنتی و گذشته ی غرب، آماری از طلاق نیست؛ چرا که طلاق در آن جوامع ممنوع بود و اگر به صورت غیر قانونی صورت می‌گرفت، قابل ثبت نبود. در مسیحیت کاتولیک، هیچ یک از زن و مرد، حق طلاق ندارند و تنها، زمانی که زن مرتکب زنا شده باشد، مرد می‌تواند او را طلاق دهد.(۱۷) غرب در سی سال گذشته، شاهد افزایش میزان طلاق و کاهش تقبیح آن بوده است. طی قرن‌های متعدد در غرب، ازدواج عملاً تجزیه ناپذیر تلقی می‌شد. طلاق در موارد محدودی مانند انجام نگرفتن زناشویی، مجاز شمرده می‌شد. یک یا دو کشور صنعتی هنوز طلاق را به رسمیت نمی‌شناسند. در ایرلند، در سال ۱۹۸۶ اکثر مردم، علیه اجازه طلاق به زن و شوهر رأی دادند. اما اکنون این موارد، منفرد و استثنایی هستند و اکثر کشورها به سرعت در جهت آسان تر کردن طلاق حرکت می‌کنند.(۱۸) در نتیجه ی تغییرات ارزشی و حقوقی دهه‌های اخیر، در بیشتر کشورهای غربی طلاق با رشد بی‌سابقه‌ای روبه رو شده است، به طوری که گاه این مسئله یکی از شاخص‌های انقلاب جنسی در غرب مطرح می‌شود.(۱۹)
در انگلستان که نمونه‌ای از کشورهای مدرن است، تک همسری در قانون رسمیت یافته است. اما با در نظر گرفتن فراوانی طلاق، برخی محققان اظهار کرده اند: الگوی ازدواج باید تک همسری پی در پی باشد تا افراد، مجاز باشند تعدادی همسر به طور پی در پی داشته باشند.(۲۰)
شمار بسیاری از مردم به شیوه ی هم خانگی(زندگی مشترک بدون ازدواج رسمی) رو می‌آورند. این نوع زندگی که در سال ۱۹۷۹ میلادی، ۲/۷ درصد از زندگی‌ها را تشکیل می‌داد، در سال ۱۹۸۵ به پنج درصد رسید. بر اثر افزایش طلاق و شمار نوزادان نامشروع، بچه‌های بیشتری ناگزیرند که دست کم بخشی از دوران کودکی خود را در خانواده‌های تک سرپرست به سر برند. شمار این گونه خانواده‌ها از هشت درصد در سال ۱۹۷۲، به سیزده درصد در سال ۱۹۸۶ رسیده است. بسیاری از مردم این روند را شاهدی بر فروپاشی خانواده می‌دانند.(۲۱) این شیوه را با شیوه ی کسانی مقایسه کنید که فرزندان را گوهرهای نفیس زندگی می‌دانند که باید به آنها عشق ورزید.(۲۲)
از نتایج و توابع ذاتی مدرنیته، رواج نسبی گرایی اخلاقی و معرفتی، سطحی گرایی و ظاهربینی، شیوع ابتذال و انحطاط در روابط انسان‌ها با یکدیگر به ویژه در روابط زن و مرد، و کالایی شدن مناسبات است.

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها

۱- محمد بن حسن فتال نیشابوری، روضه الواعظین، ج ۲، ص ۳۶۹
۲- میرزا حسین نوری، مستدرک الوسائل، ج ۱۵، ص ۱۶۹
۳- شکوه نوابی نژاد، مشاوره ی ازدواج و خانواده درمانی، ص ۱۸۵
۴- محمد رضا شرفی، خانواده ی متعادل، آناتومی خانواده، ص ۶۴
۵- محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج ۵، ص ۳۲۷
۶- همان.
۷- حسن بن ابی الحسن دیلمی، ارشاد القلوب، ص ۲۲۰
۸- محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج ۵، ص ۳۳۳؛ محمد بن علی بن بابویه قمی(شیخ صدوق)، من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص ۳۹۲
۹- ken Brown, An Introduction to Sociology, p. 313.
۱۰- Ibid,p.123.
۱۱- Graham B. Spanier , ” Cohabitation: Recent Change in the U. S.” , in johnN. Edwards and David H. Demo(ed) , Marriage and Family in Transition, p. 98.
۱۲- محمدتقی مصباح یزدی، جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن، ص ۳۲۶
۱۳- شهریار زرشناس، توسعه، ص ۱۴
۱۴- برای توضیح بیشتر، ر. ک: همو، مبانی نظری غرب مدرن، ص ۳۵
۱۵- عزت السادات میرخانی، رویکرد نوین در روابط خانواده، ص ۲۱
۱۶- ویل دورانت، تاریخ فلسفه، ترجمه ی عباس زریاب خویی، ص ۱۶۹-
۱۷- عائده سالم محمد الجنابی، المتغیرات الا جتماعیه و الثقافیه لظاهره الطلاق، ص ۱۹
۱۸- آنتونی گیدنز، جامعه شناسی، ترجمه ی منوچهر صبوری، ص ۴۲۶
۱۹- حسین بستان(نجفی)، اسلام و جامعه ی شناسی خانواده، ص ۲۳۷
۲۰- آنتونی گیدنز، جامعه شناسی، ترجمه ی منوچهر صبوری، ص ۴۲۲
۲۱- آبولت پاملا و همکاران، جامعه شناسی زنان، ترجمه ی منیژه نجم عراقی، ص ۱۰۸
۲۲- محمد جواد طبسی، حقوق فرزندان در مکتب اهل بیت(علیهم السلام) ص ۳۱

منبع: حسین زاده، علی؛ خانواده موفق: ارتباط والدین و فرزندان(۱۳۹۰)، قم: انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(رحمه الله) و دانشگاه کاشان، چاپ اول.