خاتمیت

نوشته‌ها

امامت و خاتمیت

اشاره:

خاتَمِیّت، به‌معنای این است که حضرت محمد(ص) آخرین پیامبر و اسلام آخرین دین آسمانی است و پس از او پیامبر و دین الهیِ دیگری نخواهد آمد. مسئله خاتمیت در قرآن و احادیث اسلامی آمده است و علمای مسلمان آن را از ضروریات دین اسلام می‌دانند. در آیه چهلم سوره احزاب، پیامبر اسلام «خاتَم‌الانبیا» معرفی شده است که علمای مسلمان آن را به این معنا تفسیر کرده‌اند که او آخرین پیامبر خدا است. جامع‌بودن دین اسلام و تحریف‌ناپذیری قرآن را از علت های عدم نیاز به دین جدید و خاتمیت دانسته‌اند.

جریان مهدویت و امامت به لطف الهى، در این سال‌هاى اخیر، کم‌کم دارد به شکوفایى خود می‌رسد. این چهار فصل را باید به عنوان چهار باب مستقل در حکمت و کلام، در حوزه‌ها مطرح کرد: «نبوت عام»، «نبوت خاص»، «امامت عام»، «امامت خاص». (اینها) باید معلوم شود تا مبادا کسى خیال کند خاتمیت با مسئله ولایت و امامت و مهدویت ناهماهنگ است. خاتمیت یعنى نبى [نمی‌آید] و کسى وحى تشریحى نمی‌آورد، حکم جدیدى نمی‌آورد، حرام جدیدى، حلال جدیدى، واجب جدیدى، مستحب جدیدى نمی‌آورد. در بیان نورانى حضرت امیر(ع) آن چنانکه در نهج‌البلاغه ملاحظه می‌فرمایید، آمده است که:

لقد انقطع بموتک مالم ینقطع بموت غیرک من النبوه و الأنباء و أخبار السماء.۱

همانا به مرگ تو بریده شد چیزى که با مرگ دیگران (پیغمبران) بریده نگردید از نبوت و احکام الهى و اخبار آسمانی.

یعنى با رحلت رسول اکرم(ص) دیگر فرشته‌اى که وحى بیاورد نیست، چون فرمود:

الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الإسلام دیناً.۲

با ولایت، دین کامل شده است؛ اما وحى، انحاء فراوانى دارد: وحى تصدیقى، وحى تأییدى، وحى انبائى، عالم به ملاحم شدن و… . مصحف فاطمه(س) از این قبیل است، جفر و جامعه از این قبیل است. مرحوم کلینی(ره) نقل کرده است، که وجود مبارک حضرت امیر(ع) فرمود، وقتى من وارد شدم، دیدم حضرت فاطمه(س) مطالب تازه‌اى دارد، گفتم چیست؟ فرمود: جبرئیل بر من نازل شده است و این مطالب را گفته است.

جریان از این قبیل است، فلان حادثه اتفاق می‌افتد، فلان حادثه رخ می‌دهد. این وحى ها کارى به شریعت ندارد، اینها ملاحم آینده و تکوین است، و مربوط به اسرار عالم و باطن قرآن است. وجود مبارک حضرت زهرا(س) املا می‌فرمود، وجود مبارک حضرت(ع) می‌نوشت، و شده بود: مصحف فاطمه. وقتى از بعضى از ائمه(ع) سؤال می‌کردند که شما این مطلب علمى را که می‌فرمودید، در کجاى قرآن است؟ می‌فرمودند، در مصحف مادرمان زهرا(س) است. از این قبیل علوم براى ائمه(ع) فراوان است.

در حدیث قرب نوافل که هم سنی‌ها و هم شیعه‌ها آن را نقل کرده‌اند و مرحوم علامه مجلسی(ره) در مرآت العقول، هم طریق صحیحش، هم طریق موثقش و هم طریق حسنش را نقل کرده است ـ آمده است که بندگان صالح وقتى مقرب الهى شدند، ذات اقدس اله می‌فرماید:

کنت سمعه الّذى یسمع به و بصره الّذى یبصر به و لسانه الّذى ینطق به و یده الّتى یبطش بها.

من گوش او می‌گردم که با آن می‌شنود، و چشمش که با آن می‌نگرد، و زبانش که با آن (سخن) می‌گوید، و دستش که با آن می‌گیرد.

مصداق کامل این قرب نوافل همین مقربین هستند، که وجود مقدس حضرت امیر و ائمه(ع) هستند. وحى، اقسام و انحائى دارد. آنچه که خطاب به مادر موسى آمد، آنچه که خطاب به مادر عیسى آمد، آنچه که به اولیاى الهى رسید، براى ولایت است، نه براى نبوت و رسالت. ولایت تا روز قیامت مقطع شدنى نیست. وقتى وجود مقدس حضرت بقیهالله(عج) ظهور کند و بساط جهان را پر از عدل و داد کند، این ولایت هست، این امامت هست، این ارتباط با ملائکه هست، این دریافت خبر هست، این لیله قدر هست؛ هر سال در شب قدر، ملائکه نازل می‌شوند، و اسرار عالم را به پیشگاه ولى آن عصر می‌رسانند. سیدنا الاستاد، مرحوم علامه طباطبایی(ره) می‌فرمود، که فقط در اصول کافى دویست روایت در این زمینه هست. آن روزها که سخن از علم امام و علم امام به غیب و امثال آن مطرح بود، ایشان می‌فرمود: این، چیزى نیست که فردى شیعه باشد و معاذ الله، بتواند نسبت به آن خدشه‌اى داشته باشد. علاوه بر آنچه در کتاب قیم کافى هست، در جوامع روایى دیگر نظیر: من لایحضره الفقیه، تهذیب، الإستبصار هست و جوامع دیگر آمده است که انواع وحى براى ائمه اطهار(ع) می‌آید که هیچ‌کدام از آنها مربوط به شریعت نیست، که معاذالله یک حکم جدید بیاورد تا حکم پیغمبر نسخ شود. اینطور نیست، یا تبیین آنهاست، یا تشریح آنهاست، یا تحلیل آنهاست، یا تدلیل و استدلال بر آنهاست یا باطن آنهاست.

این چهار باب، چهار کتاب می‌طلبد:

«النبوّه العامّه»، «النبّى الخاص» (نبوت خاصه براى شخص است)، «النّبى من هو؟» (پیامبر کیست؟)، «النّبوّه ما هی؟» (نبوت چیست؟)؛ این دو فصل، دو تا کتاب می‌طلبد. «الإمامه ما هی؟»، «الإمام من هو؟»، امامت عام و امام خاص. این‌هم دو تا کتاب می‌خواهد.

حال، به لطف الهى در این گفتمان مهدویت و همایش مهدویت و … باید این مسائل روشن بشود و اینها واجب عینى شده است. اگر کسى خداى نکرده گرفتار یک شبهه شود، چون این یک رشته‌اى نیست که همه ذوق آنرا داشته باشند، خداى سبحان همه را براى همه کار نیافریده است:

قد خلقکم أطواراً.۳

خداوند شما را به گونه‌هاى مختلف بیافرید.

بعضى را برا ى علوم عقلى، بعضى را براى علوم نقلى، بعضى براى علوم حدیثى، بعضى براى تتبّع، بعضى براى تحقیق. مبادا خداى ناکرده کسى توهم کند، مهدویت با خاتمیت سازگار نیست. حل این شبهه، براى شما فضلا واجب عینى است. چون من به الکفایه که نیست ،در حد کفایت، پاسخ دهنده وجود ندارد.

بنابراین این موضوع را هرچه بیشتر تحقیق کنید لذت بیشترى می‌برید، علم بیشترى نصیب شما می‌شود، و تقرب شما به این خاندان بیشتر می‌شود. این خاندان، به لطف الهى، هم دنیاى شما را تأمین می‌کنند، و هم آخرت شما را تأمین می‌کنند. مگر ملائکه مدبّرات امر نیستند، مگر جبرئیل(ع) مسئول علم نیست، مگر میکائیل(ع)، مسئول کیل و زرق نیست، مگر اسرافیل(ع)، مسئول حیات نیست، مگر عرزائیل(ع)، مسئول ممات نیست. همه این ملائکه از  آن انسان کامل مدد می‌گیرند.

یا آدم أنبئهم بأسماء هؤلاء.۴

اى آدم، آنها (فرشتگان) را از نام‌هایشان آگاه کن.

مقام آدمیت متعلق به انسان کامل است، شخص آدم معیار نیست. امروز وجود مبارک ولى عصر ـ ارواحنا فداه ـ معلّم اسماء است. این مدبرات امر از ولى الهى مدد می‌گیرند. اینها این مقام را دارند. مبادا کسى خیال کند که ائمه(ع) [چون مردم عادى هستند که تنها

یأکل الطّعام و یمشى فى الأسواق.۵

(کافران گفتند: چیست این پیامبر را که) غذا می‌خورد و در بازارها راه می‌رود.

یأکل و یمشى فى الاسواق آن درست است. «أنبئهم بأسماء هؤلاء» هم درست است. اینها معلم ملائکه هستند، اینها مدبرات امر را به إذن ذات اقدس‌اله تدبیر می‌کنند. اینها صادر اول هستند، بلکه ظاهر اول هستند. اگر این مقام مال اینهاست، خوب چرا آدم درباره اینها بحث نکند، و از علوم اینها مدد نگیرد؛ چرا شبهات را رفع نکند. ما که کنار سفره آنها نشسته‌ایم، لااقل از امامت آنها، از شئون آنها و از مقام آنها دفاع کنیم. مبادا خداى ناکرده، کسى نبیند در این سایت‌هاى اینترنتى چه خبر است، اگر نبیند که می‌شود: «تهجم علیه اللّوابس». یا بلاواسطه یا با واسطه باید از این سایت‌ها خبردار باشیم. شبهاتى که الان هست، بخواهید یا نخواهید، در فضاى داخل و خارج هست؛ خوب شما باید جواب دهید. البته این جشن‌ها و تبریک‌ها و تهنیت‌هایى که توده‌هاى مردم داشتند، اجرشان با ذات اقدس الهى  که خداوند سبحان به همه اینها اجر دنیا و آخرت دهد، اما آن چهار باب، یعنى چهار کتاب، باید خوب تبیین شود. روى معیارهاى حکمت و کلام شیعه باید حل شود. این یک کار کلامى است که با کمک حدیث باید روشن‌تر شود.

پی‌نوشت:

۱. نهج‌البلاغه (صبحى صالح)، خطبه ۲۳۵.

۲. سوره مائده(۵)، آیه ۳.

۳. سوره نوح(۷۱)، آیه ۱۴.

۴. سوره بقره(۲)، آیه ۳۳.

۵. سوره فرقان(۲۵)، آیه ۷.

 منبع :آیت‌الله جوادى آملى

برتری پیامبر اسلام بر سائر انبیاء .

چکیده:

از این که تمامی پیامبران الهی به تشریف فرمایی رسول خدا صلی الله علیه و آله بشارت داده اند، مشخّص می شود که آن حضرت دارای ویژگی یا ویژگی های منحصر به فردی بوده که دیگران فاقد آن بوده اند.  رسول اکرم صلی الله علیه و آله از حضرت عیسی علیه السلام ، افضل و قرآن از انجیل، بالاتر… همان طور که رسول اکرم صلی الله علیه و آله در قوس نزول، سرسلسله انسان های کامل است؛ چون «اوّل ما خلق اللّه» است، در قوس صعود نیز اوج و قلّه غایی رسالت است؛ چون خاتم انبیا است.
برتری پیامبر

آیا پیامبران الهی در یک رتبه و درجه اند یا میان این فرزانگان بی بدیل جهان خلقت، تفاوت وجود دارد؟با مراجعه به عقل و نقل، می توان گفت: پیغمبران الهی در مقام و منزلتِ واحدی نیستند بلکه جایگاه های گوناگونی در پیشگاه الهی دارند. قرآن مجید در این خصوص می فرماید:«تلک الرّسل فضّلنا بعضهم علی بعض»۱؛ آن پیامبران، برخی را نسبت به برخی برتری دادیم.نیز می فرماید:«لقد فضّلنا بعض النّبیّین علی بعض»۲؛ مطمئنّاً ما بعضی از پیامبران را بر برخی دیگر برتری دادیم.در روایات هم به این موضوع تأکید شده است. امام صادق علیه السلام فرمود:«ساده النّبیّین و المرسلین خمسه… ـ و هم اولوالعزم من الرّسل و علیهم دارت الرّحی ـ نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمّد صلّی اللّه علیه و آله و علی جمیع الأنبیاء؛۳ سیّد و سرور پیامبران و مرسلان… ـ که پیامبران اولوالعزم هستند و آسیاب خلقت* به برکت وجودشان می چرخد ـ پنج تن اند: نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمّد (که درود و سلام خدا بر او و آلش و تمامی پیامبران باد).»پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:«انّ اللّه تعالی فضّل انبیائه المرسلین علی الملائکه المقرّبین و فضّلنی علی جمیع الأنبیاء و المرسلین…۴؛ خدای متعال، پیامبران مرسل خویش را بر فرشتگان مقرّبش برتری داد و مرا بر تمامی پیامبران و مرسلان…»شاید بتوان از این دو حدیث برداشت کرد که در مجموع، فرستادگان الهی برای انسان، به ترتیب رتبه و مقام، عبارتند از: نبیّ، مرسل و اولوالعزم که در رأس آنان، پیغمبر گرامی اسلام علیه السلام قرار دارد.آیه اللّه مصباح یزدی در این باره می گوید:«نبیّ از نظر مصداق (نه از نظر مفهوم) اعم از رسول است؛ یعنی همه پیامبران، دارای مقام نبوّت بوده اند ولی مقام رسالت، اختصاص به گروهی از ایشان داشته است. و به حسب روایتی… تعداد رسولان، سیصد و سیزده نفر می باشد، و طبعاً مقام ایشان بالاتر از مقام سایر انبیا خواهد بود، چنان که خود رسولان هم از نظر مقام و فضیلت، یکسان نبوده اند و بعضی از ایشان به مقام امامت نیز مفتخر گردیده اند.»۵از نظر عقلی، می توان گفت: گستردگیِ حوزه عملیاتی پیامبران، ارتباط مستقیم و تنگاتنگی با سعه وجودی آنان دارد؛ یعنی پیشرفت و تکامل هر پیغمبر در میدان علم و عمل و بهره برداری او از دانش های لدنّی و الهی در قالب وحی و الهام ـ با واسطه یا بی واسطه ـ با دایره و حوزه شریعت و محدوده تبلیغاتی وی تناسب و سنخیت دارد؛ تا جایی که برخی از آن وجودهای مقدّس فقط در حدّ «نبیّ» باقی ماندند و برخی مأمور ارسال پیام های الهی به مردم شده، تحت عنوان «مُرْسَل» مطرح گشتند؛ و برخی صاحب و آورنده شریعت به شمار آمده، حقیقت «اولوالعزم» را تشکیل دادند و برخی به علّت آن که گستره زمان و مکان را درنوردیده و فائق بر تمام کمالات و ویژگی های معنوی در عالم امکان گشتند، شریعتشان شامل جنّ و انس شد و جاودانه باقی ماندند.**شاخص های برتری پیامبر صلی الله علیه و آله

  1. بشارتهای انبیای گذشته

بشارت، را می توان بازگویی خبری که سرور و شادی در بردارد، معنا کرد. بدیهی است که تنها در صورتی شنونده از شنیدن خبری مسرور می شود که به حقیقت یا واقعیتِ تازه ای که فاقد آن بوده یا مثل و مانند نداشته، دست پیدا کند. بر پایه بعضی از اخبار، پیغمبران الهی همواره به آمدن حضرت محمّد صلی الله علیه و آله مژده می دادند. امام باقر علیه السلام فرمود:«لم تزل الأنبیاء تبشّر بمحمّد حتّی بعث اللّه المسیح عیسی بن مریم علیه السلام فبشّر بمحمّد صلی الله علیه و آله ؛۶ پیغمبران همواره به آمدن محمّد صلی الله علیه و آله مژده می دادند، تا آن که خداوند حضرت مسیح، عیسی بن مریم علیه السلام را مبعوث کرد. او به رسالت محمّد صلی الله علیه و آله بشارت داد.»قرآن مجید درباره این مژده حضرت عیسی علیه السلام می فرماید:«و اذ قال عیسی ابن مریم: یا بنی اسرائیل انّی رسول اللّه الیکم مصدّقاً لما بین یدیّ من التوریه و مبشّراً برسول یأتی من بعدی اسمه احمد…»؛۷ و هنگامی که عیسی بن مریم گفت: ای فرزندان اسرائیل! من فرستاده خدا به سوی شما، تصدیق کننده کتابی که پیش از من فرستاده شده، هستم و بشارت دهنده به رسولی که بعد از من می آید و نامش «احمد» است…»از این که تمامی پیامبران الهی به تشریف فرمایی رسول خدا صلی الله علیه و آله بشارت داده اند، مشخّص می شود که آن حضرت دارای ویژگی یا ویژگی های منحصر به فردی بوده که دیگران فاقد آن بوده اند. بنابراین ایشان از تمامی انبیا و رسولانِ پیشین برتر بوده است.آیه اللّه جوادی آملی در تفسیر آیه فوق می گوید:«بشارت در موردی است که پیامبر بعدی مطلب نو و تازه ای برای امّتش یا برای دیگران بیاورد. اگر پیغمبر خاتم در سطح انبیای گذشته… سخن گفته باشد… مجالی برای بشارت نبود… از این که… عیسای مسیح به قومش فرمود: «من… آمدن پیامبری را بشارت می دهم.»، معلوم می شود که رسول اکرم صلی الله علیه و آله از حضرت عیسی علیه السلام ، افضل و قرآن از انجیل، بالاتر… است، پس رسول اکرم صلی الله علیه و آله بر اساس تبشیر حضرت مسیح علیه السلام ، همه مزایای علمی انبیای گذشته را ـ که عیسای مسیح داشت ـ و همه مزایای خاصّه عیسای مسیح را داراست.»۸انّی و ان کنتُ ابن آدم صوره      و لی فیه معنیً و شاهد بأبوّتی

من به ظاهر گرچه ز آدم زاده ام                         لیک معناً جدِّ جدّ افتاده ام

بودم آن روز من از طایفه دُردکشان          که نه از تاک، نشان بود و نه از تاکْ نشان۹

شیخ علی نمازی درباره کمالات و افضلیت خاتم پیامبران می گوید:«از قطعیاتِ روایات متواتره است که تمام کمالات و علوم انبیا و مرسلین برای پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله جمع شده با زیادتی های بسیار»۱۰٫رسول اکرم صلی الله علیه و آله در خطبه غدیریه فرمود:«ای مردم! هیچ علمی نیست مگر آن که خداوند سبحان آن را در من احصا و ضبط نموده است.»۱۱علوم انبیای گذشته از جمله آنهاست. لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله افضل و اکمل از پیغمبرانِ پیشین است؛ زیرا دانش های آن حضرت منحصر به دانستنی های پیامبرانِ پیشین نبوده است.۲٫ ره آورد آسمانی و نمونه اعلای آنامیر مؤمنان علیه السلام درباره مقام بی بدیل و والای قرآن می فرماید:«خدای سبحان، کتابی آسمانی بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرو فرستاد و آن، نوری است که خاموشی ندارد، و چراغی است که افروختگی آن زوال ناپذیر است، و دریایی ژرف است که قعر آن به چنگ ادراک آدمی [بشر عادی] نمی افتد، و راهی است که در آن گمراهی نیست، و شعاعی است که روشنی آن تیرگی نگیرد…؛ خداوند آن را فرونشاننده تشنگی علمی دانشمندان و خرّمی دل های فقیهان و راه روشن سالکانِ صالح قرار داد. قرآن کریم دارویی است که پس از آن بیماری نمی ماند…، و پناهگاهی است که قلّه بلند آن مانع دشمن است.»۱۲حضرت محمّد صلی الله علیه و آله فرمود:«فضل القرآن علی سائر الکلام کفضل اللّه جلّ جلاله علی خلقه۱۳؛ برتری قرآن نسبت به دیگر سخنان، مانند برتری خداوند ـ جلّ جلاله ـ بر خلق اوست.»این بیان عرشی به طور آشکار، به فضیلت کلام اللّه مجید بر تمامی گفته ها و سخنان، حتّی گفته ها و سخنان انبیای پیشین که در قالب وحی تجلّی نموده، تأکید کرده است و شاید گرانسنگ ترین تعریف و توصیف از قرآن مجید باشد؛ کتابی که کسی توانایی آوردنش را ندارد، گرچه تمام انس و جن در این زمینه با یکدیگر همکاری کنند؛۱۴ حتّی توانایی آوردن دو سوره مانند قرآن را ندارند.۱۵ بالاتر آنکه، حتّی یک سوره هم نمی توانند بیاورند.۱۶نظیر این ویژگی ها درباره هیچ کتاب آسمانی دیده نشده است. از این جا می توان به طور قطعی، حکم کرد که قرآن مجید افضل از دیگر کتاب های آسمانی است و آورنده قرآن نیز افضل از انبیای پیشین است.از سوی دیگر، خداوند می فرماید:«و انزلنا الیک الکتاب بالحقّ مصدّقاً لما بین یدیه من الکتاب و مهیمناً علیه»۱۷؛ و ما بر تو قرآن فرستادیم که کتب آسمانیِ پیشین را تصدیق کرده، بر آنها سیطره و اشراف دارد.بنابراین، قرآن مجید در صدر کتاب های آسمانی قرار دارد، آورنده آن هم باید چنین باشد؛ زیرا مقام علمی و شخصیت معنوی هر پیغمبر در کتاب آسمانی او تجلّی می کند، مقام حضرت موسی علیه السلام در حدّ تورات و مقام حضرت مسیح علیه السلام در حدّ انجیل جلوه گر شده است. انبیای پیشین نیز در حدّ کتب و صحف آسمانی خود ظهور کرده اند.وقتی سیطره و فضیلت قرآن بر همه کتاب های انبیای پیشین ثابت گردد، سیطره و اشراف و فضیلت رسول خاتم صلی الله علیه و آله هم بر سایر اولیای الهی و انبیای عظام ثابت می گردد؛ چون پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله در حدّ قرآن و نمونه اعلای آن است و قرآن، «مُهَیْمِن» است، پس پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله هم «مُهَیْمِن» است.زمانی می توانیم سیره علمی رسول خدا صلی الله علیه و آله را بشناسیم که حقیقت قرآن را بشناسیم و چون شناخت حقیقت قرآن مقدور همه نیست، حقیقت پیغمبر صلی الله علیه و آله را نیز همگان نمی توانند بشناسند. توضیح این مطلب از این قرار است که قرآن کریم دارای نشئه کثرت، تفصیل، ترکیب و نشئه وحدت، بساطت و اجمال است. خداوند راجع به مرحله عالی آن می فرماید: «و انّه فی امّ الکتاب لدینا لعلیّ حکیم».۱۸؛ قرآنی را که شما تلاوت می کنید، ریشه اش نزد خداست. آنجا مادر و باطنِ همه مراحل بعدی قرآن است. راجع به مرحله نازل آن ـ که مقام لفظ و کثرت باشد ـ می فرماید: «انّا جعلناه قرآناً عربیّاً…»۱۹ پس قرآن گذشته از وجود لفظی در عالم کثرت، دارای وجود نوری و بسیط نیز هست. خدای سبحان پس از معرّفی قرآن می فرماید:تو ای پیامبر! نزد خدای حکیم و علیم، قرآن را می آموزی؛ «و انّک لتلقّی القرآن من لدن حکیم علیم»۲۰ قرآن پیش خدا، امّ الکتاب است. پس تو امّ الکتاب را فرامی گیری و عین آن می شوی.تکلیف مرحله نازل قرآن هم معلوم است که پیامبر صلی الله علیه و آله آن را توسّط جبرئیل دریافت کرده است. پس ایشان به تمامی مراحل قرآن آگاه بوده و برای همین است که شناخت پیغمبر صلی الله علیه و آله بدون شناخت قرآن ممکن نیست و کسی تا قرآن، مخصوصاً مرحله امّ الکتاب آن را نشناسد، نمی تواند آن حضرت را بشناسد.۲۱

خاتمیّت

خداوند در قرآن می فرماید:«ما کان محمّداً ابا احد من رجالکم ولکن رسول اللّه و خاتم النّبیّین و کان اللّه بکلّ شی ء علیماً»؛۲۲ محمّد، پدر هیچ یک از مردان شما نبوده ولی رسول خدا و خاتم پیامبران است. و خداوند به همه چیز داناست.۲۳در زیارت امیرمؤمنان علیه السلام در روز غدیر آمده است:«السّلام علی محمّد رسول اللّه خاتم النّبیّین و سیّد المرسلین… الخاتم لما سبق…؛ سلام بر محمّد، رسول خدا، خاتم پیامبران و سرور رسولان… خاتم پیشینیان…»در این زیارت شریف و صدها روایت به موضوع «خاتمیّت پیامبر صلی الله علیه و آله » اشاره شده است. از جمله، حدیث «منزلت» است که شیعه و سنّی به طور متواتر آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده اند. در حدیث «منزلت»، پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله به امام علی علیه السلام فرمود:«اما ترضی أنْ تکون منّی بمنزله هارون من موسی الاّ انّه لا نبیّ بعدی۲۴؛ آیا راضی نیستی که نسبت به من، به منزله هارون به موسی باشی، جز آن که پیامبری پس از من نیست؟»در دین اسلام، مسئله «خاتمیّت» جزو بدیهیات و ضروریات دینی است و منکر آن کافر شمرده شده است. بیگانگان هم می دانند که این موضوع از جمله باورهای انکارناپذیر مسلمانان است.۲۵جاودانگی و خاتمیّتبایستی میان موضوع «خاتمیّت پیغمبر» اسلام صلی الله علیه و آله و موضوع «جاودانگی دین اسلام» تفکیک گذاشته، در اثبات آن هم دلیل یا دلایل جداگانه عنوان کرد؛ زیرا گرچه با پذیرش جاودانه بودن این دین، احتمال مبعوث شدن پیامبری که شریعت جدیدی آورده، دین اسلام را نسخ کند، نفی می شود، ولی احتمال آمدن پیامبری که مبلّغ و مروّج و رسول همین دین باشد، نفی نمی شود.در پاسخ به این اشکال، می توان از ظاهر آیه ۴۰ سوره احزاب «… خاتم النّبیّین» و احادیثی که در آنها آمدن «نبیّ» بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله نفی شده، استفاده کرده، گفت: چون دایره نبوّت اعم از دایره رسالت است، با نفی آمدن نبیّ، امکان آمدن رسول (مبلّغ و مروّج) هم نفی می شود.مفهوم خاتمیّتکلمه «خاتم» در آیه ۴۰ سوره احزاب، به فتح و کسرِ حرف «تاء» قرائت شده است.۲۶ اگر به کسر قرائت شود، ترکیب آن با «النّبیّین» این معنا را می دهد که آن حضرت پایان دهنده پیامبران است. و اگر به فتح قرائت شود، بدین معناست که آن حضرت، آخر پیامبر خداست. در معنای اخیر، گویا سلسله انبیا به نامه ای تشبیه شده که مُهر آن به واسطه رسول خدا صلی الله علیه و آله زده شده است.۲۷آیه اللّه جوادی آملی در این باره می نویسد:«خاتَم؛ یعنی مُهر، که در پایان نوشته ها قرار می گیرد… انبیا، کتاب حق و کلام حقّند. خدای سبحان با فرستادن آنها برای جوامع بشری پیام می فرستد. پس از پایان گفتار و کلماتش، سلسله نبوّتشان را با فرستادن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ختم، و صحیفه رسالت آنان را با وجود مبارک خاتم المرسلین مُهر کرده است. پس هرگز جا برای نبوّت و رسالت دیگری نیست.»۲۸برتر از همه پیامبران علیهم السلام«همان طور که رسول اکرم صلی الله علیه و آله در قوس نزول، سرسلسله انسان های کامل است؛ چون «اوّل ما خلق اللّه»۲۹ است، در قوس صعود نیز اوج و قلّه غایی رسالت است؛ چون خاتم انبیا است.از این جمله، نه تنها استفاده می شود که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله واجد همه مزایای مشترک، و مزایای فرد فرد انبیا و بعضی از خصایص ویژه است که انبیای قبلی فاقد آن بوده اند… استفاده می شود که تا روز قیامت احدی بهتر از پیغمبر اسلام نخواهد آمد؛ زیرا… اگر کامل تر از وی یافت می شد، حتماً او به مقام خاتمیّت می رسید نه رسول اکرم صلی الله علیه و آله .»۳۰

عبودیّت

عبادت»، تنها راه تقرّب به خدای سبحان است. لذا در قرآن کریم، روایات و دعاهای اهل بیت علیهم السلام ، در بیان مقامات گوناگون پیامبران و اولیای الهی، ابتدا سخن از عبادت آنان است. در تشهّد نماز هم پیش از شهادت به رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، عبودیّت و بندگی آن حضرت ذکر می شود؛ زیرا عبادت، نسبت عبد با مولاست ولی رسالت، نحوه ارتباطی عبد با سایر بندگان خداست. بدین سبب که ارتباط انسان با خدا، مقدّم بر ارتباط او با انسان هاست، بندگی رسول خدا صلی الله علیه و آله بر رسالتش فضیلت دارد.۳۱قرآن کریم وقتی می خواهد تعبیر «عبد» را نسبت به انبیای الهی ـ به غیر از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ـ به کار برد، آن را همراه نام آنان استعمال می کند؛ مثلاً می فرماید:«و اذکر عبادنا ابراهیم و اسحق و یعقوب…»۳۲، اما در مورد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، تنها به صورت «عبدُه» استعمال می کند. در آیه اوّل سوره فرقان، می فرماید: «تبارک الّذی نزّل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیراً»؛ متبارک است خدایی که فرقان را بر بنده اش نازل کرد…نیز در ابتدای سوره اسراء می فرماید: «سبحان الّذی اسری بعبده لیلاً…»؛ منزّه است خدایی که بنده اش را در پاسی از شب به معراج برد…همچنین در آیه اوّل سوره کهف، می فرماید: «الحمد للّه الّذی انزل علی عبده الکتاب» ؛ ستایش از آنِ خدایی است که بر بنده اش کتاب نازل کرد…در آیات فوق و نظیر آنها، نه پیش از کلمه «عبد» نام مبارک پیامبر صلی الله علیه و آله برده شده و نه بعد از آن؛ بلکه خداوند آن را به صورت مطلق مطرح فرموده است! و این، گویای انصراف این واژه به کامل ترین فرد آن است که رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد. این، خود فضیلت غیر قابل انکار و بسیار والایی برای آن حضرت نسبت به دیگر پیامبران الهی است. خدای سبحان، بنده مطلق در همه عصرها را رسول اکرم صلی الله علیه و آله می داند. از این رو، حضرت آدم علیه السلام و پیامبران بعدی در زیر لوای این عبد مطلق می باشند: «آدم و من دونه تحت لوائی یوم القیامه».۳۳همه پیامبران و معصومان علیهم السلام تحت لوای عبدِ محض و عبدِ مطلق خداوند؛ یعنی رسول اکرم صلی الله علیه و آله هستند. رسول خدا صلی الله علیه و آله سیّد الأوّلین و الآخرین است؛ چنان که می فرماید: «انا سیّد ولد آدم و لافخر. انا خاتم النّبیّین و امام المتّقین و رسول ربّ العالمین»۳۴و این سیادتِ مطلق، تنها به برکتِ عبودیّتِ مطلق اوست. و کسی به این مقام نایل می شود که از همه قیدها، رها و آزاد شده باشد.۳۵ وقتی رسول اکرم صلی الله علیه و آله عبد کامل و مطیع محض خدا باشد، چون طاعت خدا، مایه غنا و بی نیازی است (و طاعته غنی)۳۶ رسول خدا صلی الله علیه و آله که مظهر و مرآت آن خدای بی نیاز و غنی است، هم خود غنی خواهد بود و هم مایه بی نیازی دیگران می گردد. برای همین، خداوند می فرماید:«… اغنیهم اللّه و رسوله…».۳۷از این که خدای متعال، اِغنای پیامبر صلی الله علیه و آله را در ردیف اِغنای خویش بیان فرموده، فهمیده می شود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مظهر این نام شریف است. خدای متعال هرگاه صفتی را برای پیامبری ثابت می داند، آن را اصالتاً از خود دانسته، انبیا را صُوَر مرآتی و مظاهر خویش می داند، لیکن صفت برجسته «اِغنا» را جز به رسول اکرم صلی الله علیه و آله به کسی اسناد نداده است. البته آن حضرت مظهر و مرآت کلّیه اسمای حُسنای الهی است و اختصاصی به «اِغنا» ندارد.۳۸۵٫

نخستین مسلمان

در قرآن، رسول خدا صلی الله علیه و آله خویش را به عنوان نخستین مسلمان معرّفی فرموده است: «… انا اوّل المسلمین» ممکن است تصوّر شود منظور آیه، آن است که آن حضرت در میان امّت خویش، نخستین مسلمان است؛ ولی ظاهراً معنایی فراتر و بسیار گسترده تر، مورد نظر آیه است و آن، تقدّم رُتبی آن حضرت در «اسلام» بر تمامی انسان ها و پیامبران و اولیای الهی است. علاّمه فیض کاشانی در این باره می گوید:«…انّه اوّل من اجاب فی المیثاق فی عالم الذّر کما ورد عنهم علیهم السلام. فاسلامه متقدم علی اسلام الخلایق کلّهم؛… آن گونه که از ائمه علیهم السلام حکایت شده، آن حضرت نخستین کسی است که در «عالم ذَرّ» به «میثاق الهی» پاسخ گفت. بنابراین، اسلام ایشان بر اسلام تمامی مردم مقدّم است.»۳۹آیه اللّه جوادی آملی در تفسیر این آیه می گوید:«منظور از «اوّل المسلمین» اوّلیت ذاتی است که احیاناً از آن به اوّلیت رُتبی یاد می شود. خدای سبحان درباره هیچ پیامبری تعبیر به «اوّل المسلمین» ندارد… تنها کسی که قرآن از او به عنوان «اوّل المسلمین» یاد می کند، رسول اکرم صلی الله علیه و آله است. معلوم می شود این اوّلیت، زمانی و تاریخی نیست؛ زیرا اگر منظور اوّلیتِ زمانی بود، هر پیغمبری نسبت به قوم خویش اوّل المسلمین بود و انبیای پیشین نیز به طریق اولی می توانستند مصداق این اوّلیت باشند. از این که خدای سبحان تنها به پیغمبر اسلام فرمود: «بگو: مأمورم که اوّل المسلمین باشم»، برای آن است که وی اوّل صادر یا اوّل ظاهر است؛ یعنی در رتبه وجودی او هیچ کس قرار ندارد. چنان که آن حضرت در قیامت [هم] اوّل کسی است که محشور می شود.»۴۰

تجلیل در خطاب

خدای سبحان در خطاب به حضرت آدم علیه السلام می فرماید: «یا آدم اسکن انت…» و خطاب به حضرت نوح علیه السلام : «یا نوحُ اِنَّه لیس من اهلک»؛ و خطاب به حضرت ابراهیم علیه السلام : «یا ابراهیم اعرض…» و خطاب به حضرت موسی علیه السلام : «یا موسی، اقبل و لاتخف»؛ و خطاب به حضرت داوود علیه السلام : «یا داوود اِنّا جعلناک» و… اما وقتی می خواهد پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله را خطاب کند، حُرمت خاصّی قائل شده، نام ایشان را نمی برد و با تعبیرات تجلیل آمیزی چون: «یا ایّها النّبی» و «یا ایّها الرّسول» خطاب می فرماید و اگر احیاناً خطاب «یا ایّها المزّمّل» و «یا ایّها المدّثّر» هست، ناظر به نکته لطیف تاریخی است.خداوند از دیگران هم خواسته که رسول خدا صلی الله علیه و آله را محترمانه صدا زده، مانند سایر مردم فرا نخوانند:۴۱ «لاتجعلوا دعاء الرّسول بینکم کدعاء بعضکم بعضاً»۴۲؛ پیامبر را میان خود مانند دیگران صدا نکنید.فقط در چهار جای قرآن نام آن حضرت به صراحت ذکر شده است:۱٫ سوره آل عمران، آیه ۱۴۴:«و ما محمّد الاّ رسول…»۲٫ سوره احزاب، آیه ۴۰: «ما کان محمّد ابا احد…»۳٫ سوره محمّد، آیه ۲:«… و آمنوا بما نزّل علی محمّد…»۴٫ سوره فتح، آیه ۲۹: «محمّد رسول اللّه…»برخی گفته اند که علّت ذکر نام پیامبر صلی الله علیه و آله در این آیات، آن است که در آیات مزبور از رسالت آن حضرت سخن به میان آمده و لذا می بایست به صراحت نام ایشان برده می شد.۴۳

آورنده افضل کلمات

ارزش و اعتبار هر انسان به میزان علم و هنر وی است. اگر علم و هنر انسان در حدّ نازل باشد، ارزش وجودی او نیز در همان حد است، و اگر در حدّ متوسّط یا عالی باشد، ارزش وجودی او هم در حدّ متوسّط یا عالی است. ارزش «علم» به علوم بستگی دارد؛ نیز علم در درجه ارزشمندی، تابعِ معلوم است و ذاتاً ارزشی ندارد. به دلیل این که معلوم های جهانِ هستی، یکسان نیستند، علوم هم یکسان نخواهند بود. از آنجا که هیچ موجودی به اندازه خداوند در هستی سهم ندارد، پس هیچ علمی به اندازه «خداشناسی» ارزش و اهمیّت ندارد. بر این اساس است که ارزش عالمان خداشناس از غیر آن مشخّص می گردد.۴۴ از آنجا که در رأس این گروه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قرار دارد، او افضل علما و انبیاست. از این که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: نه من و نه هیچ پیامبری قبل از من، کلمه ای همانند کلمه «لا اله الاّ اللّه» نگفته ایم،۴۵ معلوم می شود که اصل همه معارف، «توحید» است و سایر امور به آن بازمی گردد. کمالاتی که مربوط به عقاید، اخلاق و اعمال صالح است نیز به توحید باز می گردد. رسول خدا صلی الله علیه و آله موحّدِ تام، و کامل ترین انسان است؛ از این رو، ارزش ایشان از لحاظ توحید، از سایرین کامل تر است و ایشان اسوه دیگران می باشد.۴۶۸

مانع نزول عذاب

یکی از ویژگی های رسول خدا صلی الله علیه و آله آن است که تا وقتی که میان امّت خویش بودند، عذاب بر آنان نازل نمی شد. خداوند عزیز در این باره می فرماید: «و ما کان اللّه لیعذّبهم و انت فیهم»۴۷؛ تا آن زمان که تو در میان مردم هستی، خداوند آنان را عذاب نمی کند.امیر مؤمنان علیه السلام در این باره فرمود:«در زمین، دو امان از عذاب الهی بود که یکی از آنها برداشته شد؛ پس دیگری را دریابید و بدان چنگ زنید. امانی که برداشته شده، رسول اللّه صلی الله علیه و آله بود…»۴۸در تفسیر آیه فوق، نظریات گوناگونی ارائه شده است: سیّد عبدالحسین طیّب می گوید:«مراد [از کسانی که عذاب الهی از آنان با وجود پیامبر صلی الله علیه و آله نفی شد[ مؤمنان ضعیف الایمان هستند که اسلام آورده اند و احکام اسلام را پذیرفتند، لکن زیر بار ولایت علی علیه السلام نرفتند. حکمت این که عذاب بر اینها در دنیا نازل نشده… برای این است که صورت اسلام باید محفوظ باشد و اگر این «ظاهر مسلمانان» هلاک شوند، کفّار حمله می کنند و یاوران پیغمبر صلی الله علیه و آله کم می شوند و دستگاه اسلام برچیده می شود؛ لذا می فرماید: «و ما کان اللّه لیعذّبهم و انت فیهم»».۴۹برخی از مفسّران، مراد از عذابِ نفی شده را، عذاب عمومی بر تمامی مسلمانان می دانند. در تفسیر نور می خوانیم:«منظور از نفی عذاب، برداشته شدن عذاب عمومی از مسلمانان به برکت وجود پیامبر صلی الله علیه و آله است؛ مثل عذاب های اقوام پیشین و گرنه اشخاصی در موارد خاصّی گرفتار عذاب الهی شدند. در احادیث است که خداوند به خاطر وجود برخی افراد پاک و علمای ربّانی، عذاب را از مردم دیگر برمی دارد.»۵۰در تفسیر المیزان نیز آمده است:«مراد به عذاب که در آیه نفی شده، عذاب آسمانیِ موجب استیصال است که این امّت را مانند عذابِ سایر اُمم شامل می شود. و خداوند سبحان در این آیه، این چنین عذاب را از این امّت مادام که رسول خدا صلی الله علیه و آله زنده و در میان آنان است و همچنین بعد از درگذشت آن جناب، مادام که امّت استغفار می کنند، نفی کرده است.»۵۱

شاهد امّت ها و انبیا

از جمله ویژگی ها و اسامی پیغمبر صلی الله علیه و آله شاهد بودن آن حضرت نسبت به انبیای الهی است. علاّ مه اربلی در این باره می گوید:«از جمله اسامی رسول خدا صلی الله علیه و آله «شاهد» است؛ چون آن حضرت در روز قیامت گواهی می دهد که پیغمبران وظیفه تبلیغ خویش را نسبت به امّتهای خود انجام داده اند.»۵۲خدای متعال در این باره می فرماید:«فکیف اذا جِئنا من کلّ امّهٍ بشهید و جئنا بک علی هؤلاء شهیداً»؛۵۳ حال آنها چگونه خواهد بود آن روزی که از هر امّتی شاهد و گواه و تو را نیز بر آنان به عنوان گواه می آوریم؟پی نوشت ها:* یا آسیاب شریعت یا آسیاب تکوین و تشریع.** البته دین جاودان و شریعت پایدار، دین و آیین جهان شمول نبیّ مکرّم اسلام (ص) است و فقط آن حضرت مدارج کمال را در حدّ نهایی آن در عالم امکان طی کرد.

پی نوشتها:

۱٫ بقره / ۲۵۳٫۲٫ اسراء / ۵۵٫۳ و ۴٫ تفسیر صافی، ملاّ محسن فیض کاشانی، دارالمرتضی، مشهد، چ ۱، ج ۳، ص ۱۹۸٫۵٫ آموزش عقاید، (دوره کامل سه جلدی)، محمّدتقی مصباح یزدی، شرکت چاپ و نشر بین الملل (وابسته به انتشارات امیر کبیر)، چ ۸، ۱۳۸۱، ص ۲۳۸٫۶٫ تفسیر صافی، ج ۵، ص ۱۶۹٫۷٫ صف / ۶ .۸٫ تفسیر موضوعی قرآن کریم (سیره رسول اکرم (ص) در قرآن)، نشر اسراء،قم،چ۱،۱۳۷۶،ج۸،ص۲۱٫۹٫ شرح مقدّمه قیصری، سیّد جلال الدّین آشتیانی، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، چ ۴، ۱۳۷۵، ص ۸۶۱٫۱۰٫ اثبات ولایت، انتشارات نیک معارف، چ ۱، ۱۳۷۵، ص ۶۷ .۱۱٫ بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۲۰۸٫۱۲٫ تسنیم، عبداللّه جوادی آملی، اسراء، قم، چ ۱، ۱۳۷۸، ج ۱، ص ۲۵۳٫۱۳٫ بحارالانوار، ج ۹۲، ص ۱۹٫۱۴٫ ر. ک: اسراء / ۸۸ .۱۵٫ ر. ک: هود / ۱۳٫۱۶٫ ر. ک: یونس / ۳۸٫۱۷٫ مائده / ۴۸٫۱۸٫ زخرف / ۴٫۱۹٫ همان / ۳٫۲۰٫ نمل / ۶ .۲۱٫ ر. ک: تفسیر موضوعی قرآن کریم، ج ۸ ، ص ۲۲، ۴۱، ۴۶ و ۵۰٫۲۲٫ احزاب / ۴۰٫۲۳٫ تفسیر صافی، ج ۴، ص ۱۹۳ و ۱۹۴٫۲۴٫ برای نمونه، ر. ک: بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۲۵۳ به بعد؛ سنن ابن ماجه، تحقیق: مأمون شیحا، دارالمعرفه، بیروت، چ ۱، ۱۴۱۶ق. ج ۱، ص ۸۲ ؛ مسند احمد، ج ۱، ص ۱۷۷، ۱۸۲ و ۱۸۳٫۲۵٫ آموزش عقاید، ص ۲۸۷؛ عقاید تطبیقی، حسین رجبی، دفتر نمایندگی رهبری در امور اهل سنّت بلوچستان، قم، چ ۱، ۱۳۸۰، ص ۱۶۵٫۲۶٫ ر. ک: تفسیر صافی، ج ۴، ص ۱۹۳٫۲۷٫ ر. ک: مجمع البیان، طبرسی، دارالمعرفه، بیروت، ۱۴۰۸ق، ج ۷ و ۸، ص ۵۶۲٫۲۸٫ تفسیر موضوعی قرآن کریم، ج ۸، ص ۲۳٫۲۹٫ شرح فصوص الحکم، قیصری، تحقیق و تعلیق: سیّد جلال الدّین آشتیانی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، چ ۱، ۱۳۷۵، ص ۹۵٫۳۰٫ تفسیر موضوعی قرآن کریم، ج ۸، ص ۲۴٫۳۱٫ ر. ک: تسنیم، ج ۱، ص ۴۲۸٫۳۲٫ همان، ص ۴۵٫۳۳٫ بحارالانوار، ج ۳۹، ص ۲۱۳٫۳۴٫ همان، ج ۹، ص ۲۹۴٫۳۵٫ ر. ک: تفسیر موضوعی قرآن کریم، ج ۸، ص ۲۸ ـ ۲۶؛ تسنیم، ج ۲، ص ۴۱۹ و ۴۲۰٫۳۶٫ دعای کمیل.۳۷٫ توبه / ۷۴٫۳۸٫ ر. ک: تفسیر موضوعی قرآن کریم،ج۸،ص۳۸ـ۳۶٫۳۹٫ تفسیر صافی، ج ۲، ص ۱۷۷٫۴۰و۴۱٫تفسیرموضوعی قرآن کریم،ج۸،ص۳۰،۵۷و۵۸٫۴۲٫ نور / ۶۳ .۴۳٫ بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۴۰۰٫۴۴٫ تفسیر موضوعی قرآن کریم، ج ۸، ص ۱۳۱ـ۱۲۹٫۴۵٫ توحید، شیخ صدوق، تصحیح: سیّد هاشم حسینی طهرانی، جامعه مدرّسین، قم، ص ۱۸٫۴۶٫ همان ،ص ۲۸۳٫۴۷٫ انفال / ۳۳٫۴۸٫ ر. ک: نهج البلاغه، حکمت ۸۸ .۴۹٫ اطیب البیان، ج ۶ ، ص ۱۱۲ و ۱۱۳٫۵۰٫ تفسیر نور، محسن قرائتی، ج ۴، ص ۳۲۷ و ۳۲۸٫۵۱٫ تفسیر المیزان، بنیاد علمی و فکری علاّ مه طباطبایی، ۱۳۶۳، ج ۹، ص ۱۰۹٫۵۲٫ کشف الغمّه، اربلی، منشورات شریف رضی، قم،

خاتم النبیین یعنی نگین پیامبران

شبهه

برخی به خصوص بهائیان شبهه می کنند  آیه ای که پیامبر اسلام را به عنوان «خاتم النبیین» یاد کرده مرادش نگین انگشر است یعنی پیامبر اسلام در میان پیامبران دیگر مانند نگین انگشتر است. بنابراین نبوت و رسالت در پیامبر اسلام ختم نشده است.

پاسخ شبهه

یکی از ضروریات دین اسلام این است که سلسله پیامبران (علیهم السلام) با پیغمبر اسلام ختم شده و بعد از آن حضرت، هیچ پیامبری نیامده و نخواهد آمد و باید هر مسلمانی به آن معتقد باشد و از این روی، مانند سایر ضروریات دین نیاز به استدلال ندارد. در عین حال می توان این مطلب را هم از قرآن و هم از روایات متواتر استفاده کرد.

قرآن می فرماید: ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین.(۱) محمد پدر هیچیک از شما نیست، بلکه وی رسول خدا و خاتم پیامبران است.»

برخی افراد ناآگاه گفته اند که این آیه دلالت بر خاتمیت پیامبر ندارد، چون واژه خاتم به معنی انگشتری نیز آمده است و شاید در این آیه نیز همین معنی (انگشتری) منظور باشد. پاسخ این است که خاتم به معنای وسیله ختم کردن و پایان دادن است.(۲) و انگشتری هم از این جهت خاتم نامیده شده که بوسیله آن، نامه و مانند آن را ختم و مهر می کرده اند. در عصر نزول اسلام، مهر افراد، نگین انگشتر آنان بوده که با آن نامه ها را مهر می کردند به نشانه اینکه پیام به پایان رسیده است. با توجه به این نکته، مفاد آیه فوق این است که با آمدن پیامبر اسلام، طومار نبوت و پیامبری مهر پایان خورده و پرونده نبوت بسته شده است.(۳)

آیه فوق گرچه برای اثبات این مطلب کافی است ولی دلایل خاتمیت پیامبر اسلام منحصر به آن نمی باشد. چه اینکه هم آیات دیگری در قرآن مجید به این معنی اشاره می کند و هم روایات فراوانی در این باره وارد شده است.

از جمله در سوره انعام آمده است: «این قرآن بر من وحی شده تا شما و تمام کسانی را که این قرآن به آنها می رسد انذار کنیم.»(۴) وسعت مفهوم تعبیر (تمام کسانی که این سخن به آنها می رسد) رسالت جهانی قرآن و پیامبر اسلام را از یکسو و مساله خاتمیت را از سوی دیگر روشن می سازد.

در سوره فرقان آمده است: «جاوید و پربرکت است خداوندی که قرآن را بر بنده اش نازل کرد تا تمام جهانیان را انذار کند»(۵) و همچنین در سوره اعراف فرموده است: «بگو ای مردم من فرستاده خدا به همه شما هستم.»(۶)

و همینطور در سوره توبه فرموده است: «ما تو را جز برای عموم مردم به عنوان بشارت و انذار نفرستاده ایم.»(۷)

موضوع خاتمیت پیامبر اسلام در صدها روایت مورد تصریح و تاکید قرار گرفته که از جمله آنها حدیث منزلت است که شیعه و سنی به تواتر، آنرا از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نقل کرده اند. بطوریکه جای هیچگونه شک و شبهه ای در صدور مضمون آن، باقی نمی ماند. و آن اینست:

هنگامی که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) برای جنگ تبوک از مدینه حرکت می کرد، امیر مومنان علی -علیه السّلام- را برای رسیدگی به کارهای مسلمانان بجای خود گماشت. آن حضرت از اینکه از فیض شرکت در این جهاد محروم می شد، اندوهگین گردید و اشک از چشمانشان جاری شد. پیامبر به آن حضرت فرمود: آیا راضی نیستی که نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی باشی؟ و بلا فاصله این جمله را اضافه کرد: «با این تفاوت که بعد از من پیامبری نیست.»(۸)

در روایت دیگری از پیامبر اکرم نقل شده که فرمود: «ای مردم بعد از من نبی نیست و بعد از شما امت دیگر نخواهد آمد.»(۹) و از سوی دیگر حکمت تعدد پیامبران و پی در پی آمدن آنان این است که از سویی در زمان های پیشین تبلیغ رسالت الهی در همه اقطار زمین و در میان همه امت ها بوسیله یک نفر، میسر نبوده است و از سوی دیگر، گسترش و پیچیده شدن روابط و پیدایش پدیده های اجتماعی نوین وضع قوانین جدید می طلبیده است، و از سوی دیگر تحریفها و دگرگونیهایی که به مرور زمان و در اثر دخالت های جاهلانه و مغرضانه افراد و گروه ها پدید می آمده اند، نیاز به تصحیح تعالیم الهی را به وسیله پیامبر دیگری بوجود می آورده است.

بنابراین، در شرایطی که تبلیغ رسالت الهی در همه جهان بوسیله یک پیامبر و به کمک یاران و جانشینان وی میسر باشد، و احکام و قوانین یک شریعت، پاسخگوی نیازهای حال و‌ آینده جامعه باشد و پیش بینیهای لازم برای مسائل نو ظهور، در آن شریعت شده باشد و نیز تضمینی برای بقاء و مصونیت آن از تحریف وجود داشته باشد، دیگر موجبی برای مبعوث شدن پیامبر دیگری نخواهد بود.(۱۰)

علاوه بر آنچه گذشت اجماع همه مسلمین شیعه و سنی بر خاتمیت پیامبر اسلام می باشد.

با توجه به دلایلی که ارائه گردید جای هیچگونه تردید و شبهه ای باقی نمی ماند که پیامبر اسلام، خاتم پیامبران می باشد و بعد از او پیامبری نخواهد آمد و هر که ادعای نبوت کند در غلو و کذب است. و در حقیقت دین اسلام را قبول نداشته و بر اساس هواهای نفسانی و رسیدن به قدرت چنین ادعائی نموده است. از اینگونه افراد سودجو و فرصت طلب که از عوام الناس سوء استفاده نموده در تاریخ وجود داشته اند که از جمله آنها علی محمد باب و حسینعلی بهاء الله می باشند. با فرض محال اگر پیامبر اسلام خاتم پیامبران هم نباشد هیچ دلیلی بر صحت و حقانیت بهائیت وجود ندارد تا یک انسان عاقل به سوی آن گرایش پیدا کند بلکه ادله ی زیادی بر بطلان آن وجود دارد.

در رابطه با بطلان عقاید این فرقه از طرف علما و دانشمندان اسلامی کتاب های زیادی نوشته شده و دلایل زیادی بر بطلان باورهای آنها ارائه گردیده است. و لکن آنچه در این مختصر قابل ارائه است این است که صرف ادعاهای گوناگون و متضادی که از طرف رهبران فرقه بهائیت شده، گواه روشن بر کذب و عدم صداقت آنها می باشند. چگونه ممکن است کسی هم نائب امام زمان باشد و هم خود او، و هم پیامبر باشد و هم خدا؟!

زیرا محمد علی باب که سرچشمه بهائیت از او شروع می شود، در ابتدا ادعا می کند که نائب امام زمان است و سپس می گوید خود مهدی موعود است و به آن هم قناعت ننموده و اعلام می دارد که پیامبر است. و همچنین حسینعلی بهاء نخست خود را پیامبر معرفی می کند و سپس بدون هیچگونه ملاحظه ای ادعای الوهیت می کند!!(۱۱)

در نتیجه بهائیت نه دین است نه مذهب بلکه فرقه است که با حمایت کشورهای استعمارگر برای ضربه زدن به اسلام به وجود آمده است و هم اینک نیز از سوی همان کشورها و خصوصاً اسرائیل تقویت و ترویج می شود.

پی نوشتها

  1. احزاب:۴۰٫
  2. طباطبائی، محمد حسین، تهران، نشر فرهنگی رجاء، بی تا، ۱۶:۵۰۸٫
  3. سبحانی، منشور عقاید امامیه، موسسه امام صادق -علیه السّلام- اول، ۱۳۷۶ه‍، ص ۱۳۶٫
  4. انعام:۱۹٫
  5. فرقان:۱٫
  6. اعراف:۱۵۸٫
  7. توبه:۲۸٫
  8. طوسی، امالی، قم، دارالثقافه، اول، ۱۴۱۴ق، ص۳۴۲٫
  9. عاملی، حر، وسائل الشیعه، قم، آل البیت ـ علیهم السّلام ـ، دوم ۱۴۱۴ق، ۱:۱۵٫
  10. مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش عقاید، سازمان تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۳ه‍.، ص ۳۳۷٫
  11. صفاتی، سید احمد، نبوت عامه، قم، آفاق، دوم، ۱۴۰۴ق، ص۱۴۳٫

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

خاتمیّت از فضایل اختصاصی پیامبر اسلام (ص)

پیامبر اسلام خاتم النبیین و دین اسلام آخرین  دین آسمانی است که تا روز قیامت از سوی خدای متعال رسمیت داشته و هرگز منسوخ شدنی نیست. این حقیقت فضیلتی را برای پیامبر اسلام ثابت می کند که حکایت از برتری آن حضرت بر همۀ پیامبران الهی دارد.

خداوند در قرآن می فرماید: «ما کان محمّداً ابا احد من رجالکم ولکن رسول اللّه و خاتم النّبیّین و کان اللّه بکلّ شی ء علیماً»؛[۱] محمّد، پدر هیچ یک از مردان شما نبوده ولی رسول خدا و خاتم پیامبران است. و خداوند به همه چیز داناست.[۲]

در زیارت امیرمؤمنان علیه السلام در روز غدیر آمده است:«السّلام علی محمّد رسول اللّه خاتم النّبیّین و سیّد المرسلین… الخاتم لما سبق…؛ سلام بر محمّد، رسول خدا، خاتم پیامبران و سرور رسولان… خاتم پیشینیان…»

در این زیارت شریف و صدها روایت به موضوع «خاتمیّت پیامبر صلی الله علیه و آله » اشاره شده است. از جمله، حدیث «منزلت» است که شیعه و سنّی به طور متواتر آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده اند. در حدیث «منزلت»، پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله به امام علی علیه السلام فرمود: «اما ترضی أنْ تکون منّی بمنزله هارون من موسی الاّ انّه لا نبیّ بعدی[۳]؛ آیا راضی نیستی که نسبت به من، به منزله هارون به موسی باشی، جز آن که پیامبری پس از من نیست؟»

در دین اسلام، مسئله «خاتمیّت» جزو بدیهیات و ضروریات دینی است و منکر آن کافر شمرده شده است. بیگانگان هم می دانند که این موضوع از جمله باورهای انکارناپذیر مسلمانان است.[۴]

جاودانگی و خاتمیّت

بایستی میان موضوع «خاتمیّت پیغمبر» اسلام صلی الله علیه و آله و موضوع «جاودانگی دین اسلام» تفکیک گذاشته، در اثبات آن هم دلیل یا دلایل جداگانه عنوان کرد؛ زیرا گرچه با پذیرش جاودانه بودن این دین، احتمال مبعوث شدن پیامبری که شریعت جدیدی آورده، دین اسلام را نسخ کند، نفی می شود، ولی احتمال آمدن پیامبری که مبلّغ و مروّج و رسول همین دین باشد، نفی نمی شود.

در پاسخ به این اشکال، می توان از ظاهر آیه ۴۰ سوره احزاب «… خاتم النّبیّین» و احادیثی که در آنها آمدن «نبیّ» بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله نفی شده، استفاده کرده، گفت: چون دایره نبوّت اعم از دایره رسالت است، با نفی آمدن نبیّ، امکان آمدن رسول (مبلّغ و مروّج) هم نفی می شود.

مفهوم خاتمیّت

کلمه «خاتم» در آیه ۴۰ سوره احزاب، به فتح و کسرِ حرف «تاء» قرائت شده است.[۵] اگر به کسر قرائت شود، ترکیب آن با «النّبیّین» این معنا را می دهد که آن حضرت پایان دهنده پیامبران است. و اگر به فتح قرائت شود، بدین معناست که آن حضرت، آخر پیامبر خداست. در معنای اخیر، گویا سلسله انبیا به نامه ای تشبیه شده که مُهر آن به واسطه رسول خدا صلی الله علیه و آله زده شده است.[۶]

آیه اللّه جوادی آملی در این باره می نویسد:«خاتَم؛ یعنی مُهر، که در پایان نوشته ها قرار می گیرد… انبیا، کتاب حق و کلام حقّند. خدای سبحان با فرستادن آنها برای جوامع بشری پیام می فرستد. پس از پایان گفتار و کلماتش، سلسله نبوّتشان را با فرستادن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ختم، و صحیفه رسالت آنان را با وجود مبارک خاتم المرسلین مُهر کرده است. پس هرگز جا برای نبوّت و رسالت دیگری نیست.»[۷]

بنابراین پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله واجد همه مزایای مشترک، و مزایای فرد فرد انبیا و بعضی از خصایص ویژه است که انبیای قبلی فاقد آن بوده اند و تا روز قیامت احدی بهتر از پیغمبر اسلام نخواهد آمد؛ زیرا… اگر کامل تر از وی یافت می شد، حتماً او به مقام خاتمیّت می رسید نه رسول اکرم صلی الله علیه و آله .»[۸]

پی نوشت ها:

[۱] . احزاب / ۴۰٫

[۲] . تفسیر صافی، ج ۴، ص ۱۹۳ و ۱۹۴٫

[۳] . برای نمونه، ر. ک: بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۲۵۳ به بعد؛ سنن ابن ماجه، تحقیق: مأمون شیحا، دارالمعرفه، بیروت، چ ۱، ۱۴۱۶ق. ج ۱، ص ۸۲ ؛ مسند احمد، ج ۱، ص ۱۷۷، ۱۸۲ و ۱۸۳٫

[۴] . آموزش عقاید، ص ۲۸۷؛ عقاید تطبیقی، حسین رجبی، دفتر نمایندگی رهبری در امور اهل سنّت بلوچستان، قم، چ ۱، ۱۳۸۰، ص ۱۶۵٫

[۵] . ر. ک: تفسیر صافی، ج ۴، ص ۱۹۳٫

[۶] . ر. ک: مجمع البیان، طبرسی، دارالمعرفه، بیروت، ۱۴۰۸ق، ج ۷ و ۸، ص ۵۶۲٫

[۷] . تفسیر موضوعی قرآن کریم، ج ۸، ص ۲۳٫

[۸] . تفسیر موضوعی قرآن کریم، ج ۸، ص ۲۴٫

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

خاتمیت پیامبر اسلام (ص) از منظر روایات

اسلام کاملترین و آخرین دین الهى و پیامبر آن آخرین رسول الهى است و بعد از پیامبر اسلام پیامبر دیگرى نخواهد آمد. همه مسلمانان بر این عقیده اجماع و اتفاق نظر دارند و تا به حال هیچ مسلمانى منکر این عقیده نبوده است. علاوه بر اتفاق نظر مسلمانان، قرآن و احادیث قطعى اصل خاتمیت پیامبر اسلام را اثبات می‏کند.

قرآن می ‏فرماید: ما کان محمد ابااحد من رجالکم ولکن رسول اللّه و خاتم النبیین و کان اللّه بکل شیء علیماً (۱)محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پدر هیچ یک از مردان شما نیست ولى فرستاده خدا و خاتم پیامبران است و خدا همواره بر همه چیزى داناست.

خاتم (به فتح تا، یا به کسر تا) دلالت بر این می‏کند که با نبوت مهر خورده و این مهر شکسته نخواهد شد و پیامبر دیگرى با شریعتى جدید نخواهد آمد. چنان که موارد استعمال واژه ‏هاى هم خانواده خاتم همچون «تختم، مختوم، ختام» نیز به همین معناست یعنى مهر کردن و به آخر رسیدن یا پایان یافتن است و به عبارت دیگر: خاتم به معناى چیزى است که به وسیله آن پایان داده می ‏شود و چون خاتم به معناى پایان دادن است پیامبر اسلام، پایان بخش نبوت است و خاتم الانبیاء بودن پیامبر به معناى خاتم المرسلین بودن هست زیرا مرحله رسالت مرحله ‏اى فراتر از نبوت است که با ختم نبوت رسالت نیز خاتمه می‏یابد. روایات فراوانى نیز از پیامبر و ائمه وارد شده که بر همین معنا پافشارى می‏ کنند و این که برخى خاتم را به معناى انگشتر و چیزى که مایه زینت به حساب آورده ‏اند به خاطر همین است که نقش مهره را بر روى انگشتر هایشان می‏کندند و بوسیله آن نامه ‏ها را مهر می‏کردند که این مهر کردن حکایت از پایان نامه داشت. از این رو با دقت در روایات ذیل می‏ توان پرده از ابهام این واژه برداشت.

۱ـ انس می‏گوید: از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم، می ‏فرمود:انا خاتم الانبیاء و انت یا على خاتم الاولیاء. و قال امیر المؤمنین(ع) : ختم محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) الف نبى و انى ختمت الف وصى…»(۲) من پایان دهنده پیامبران و تو یا على پایان بخش اولیاء هستى و امیرالمؤمنین (ع) فرمود: محمد پایان بخش هزار پیامبر و من هزار وصى را پایان بخشیدم.

۲ـ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «انا اول الانبیاء خلقاً و آخرهم بعثاً»(۳)؛ من از نظر آفرینش اولین و از حیث بعثت آخرین پیامبرم.

۳ـ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «مثل من در بین پیامبران، مانند مردى است که خانه‏اى را بنا کرده و آراسته است، مردم برگرد آن بگردند و بگویند: بنایى زیباتر از این نیست جز این که یک خشت آن خالى است «فانا موضع اللبنه، ختم بى الانبیاء»،(۴) و من پرکننده جاى آن خشت خالى هستم از این رو نبوّت پیامبران به من ختم پذیرفت.

۴ـ امام باقر (علیه السلام) فرمود: «ارسل الله تبارک و تعالى محمّداً الى الجنّ و الانس عامّه و کان خاتم الانبیاء و کان من بعده اثنى عشر الاوصیاء».(۵)

۵ ـ حق تعالى در خطاب به حضرت زکریا فرمود: «یا زکریا قد فعلت ذلک بمحمّدٍ ولا نبوّه بعده و هو خاتم الانبیاء» پیامبر اسلام حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) ختم پیامبران و پیامبرى بعد از او نیست.

۶ـ حضرت موسى بن عمران (ع) نیز همچون سایر پیامبران این حقیقت را بر زبان آورده است که پیامبر اسلام حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) خاتم پیامبران است «قال رسول الله: و فیما عهد الینا موسى بن عمران (علیه السلام) انّه اذا کان آخر الزّمان یخرج نبى یقال له «احمد»(صلی الله علیه و آله و سلم) خاتم الانبیاء لا نبى بعده، یخرج من صلبه ائمّه ابرار عدد الأسباط»(۶) بعد از او پیغمبرى نیست و از صلب او دوازده پیشوا به تعداد اسباط بنى اسرائیل خارج می‏ شوند.

۷ـ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همچنان فرمود جبرئیل هنگام ظهر بر من نازل شد و گفت: یا محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) خداوند تو را سید پیامبران و على را سید اوصیاء قرار داد…«محمّد سید النبیین و خاتم المرسلین و جعل فیه النبوه…»(۷) محمّد سید پیامبران و خاتم رسول است و در او نبوّت را قرار داد.

۸ ـ امیرالمؤمنین به کرات در جاى جاى نهج البلاغه به خاتمیت حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) تصریح کرده و به طور شفّاف خاطرنشان ساخته است که محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) پایان بخش پیامبران است، مانند:

الف)(رسول اللهّ) فقفّى به الرسل و ختم به الوحى.(۸)

ب) (رسول اللّه) «الخاتم لما سبق و الفاتح لما انغلق».(۹)

«امین وحیه و خاتم رسله».(۱۰)

۹ـ حضرت مسیح (علیه السلام) ـ بنا به نقل انجیل یوحنّا ـ فرمود: «انّى سائل ربّى ان یبعث الیکم «فارقلیط» آخر یکون معکم الى الابد و هو یعلّمکم کلّ شی‏ءٍ»(۱۱) من از پروردگارم خواستم براى شما «فارقلیط» دیگرى (یعنى حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) را مبعوث فرماید که تا ابد با شما باشد و هر چیز را به شما بیاموزد.

۱۰ـ امام محمّد باقر (علیه السلام) در تفسیر آیه «ما کان محمّدٌ ابا احدٍ من رجالکم ولکن رسول اللّه و خاتم النّبیین» می ‏فرماید: خاتم النّبیین یعنى پیامبرى بعد از حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) نخواهد بود «یعنى لا نبى بعد محمّد».(۱۲)

پرسش هایى درباره خاتمیت

از دیرباز پیرامون مسأله خاتمیت پرسش هایى مطرح بوده که امروزه نیز احیاناً در قالب‏ هاى نوینى شکل گرفته و پاره‏اى اشکال ‏هاى جدید نیز بر آن افزوده شده است، در آینده نیز دگر باره در همین شکل و یا در قالب‏ هاى مدرن‏ترى به بازار عرضه خواهد شد.

از این رهگذر ما در این نوشته به بعضى از آن‏ها اشاره کرده و به پاسخ گویى خواهیم پرداخت:

الف) آیا با توجّه به سیر تکاملى بشر، چگونه انسان می‏ تواند از رهبرى آسمانى محروم باشد؟

ب) آیا قوانین عصر نبوّت می ‏توانند در این روزگار جوابگو باشند؟

ج) آیا با قطع شدن وحى و نبوّت. باید انسان از ارتباط با جهان غیب محروم بماند؟

د) حجّیت و ولایت دینى از آن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است و بابسته شدن دفتر نبوّت به مهر خاتمیت شخصیت هیچ کس پشتوانه سخن او نیست، بدین معنا که خطاب پیامبران نوعاً آمرانه، از موضع بالا و غالباً بدون استدلال است، به قرآن و دیگر کتب آسمانى به ندرت استدلال ‏هایى ، مانند: «لو کان فیهما الهه الاّ اللّه لفسدتا»؛(۱۳)یافت می ‏شود از این رو شیوه سخن پیامبران این است که «ما على الرّسول الاّ البلاغ»(۱۴) کارى جز تبلیغ و ابلاغ پیام الهى بر عهده پیامبر نیست حتّى «قل هاتوا برهانکم»(۱۵) هم که می ‏گویند معطّل برهان آوردن مخالفان نمی ‏شوند، پیشاپیش برهان شان را باطل می‏دانند «حجّتهم داحضهٌ عند ربّهم»(۱۶) این نکته ما را به عنصر مقوّم شخصیت حقوقى پیامبر نزدیک می ‏کند، این عنصر ولایت است.

ولایت به معناى این است که شخصیت فرد سخنگو، حجّت سخن و فرمان او باشد، و این همان چیزى است که با خاتمیت مطلقاً ختم شده است. بنابر این وقتى در کلام، دلیل می‏ آید، رابطه کلام با شخص و شخصیت گوینده قطع می‏ شود، از آن پس ما می‏ مانیم و دلیلى که براى سخن آمده است، اگر دلیل قانع کننده باشد مدّعا را می‏ پذیریم و اگر نباشد نمی ‏پذیریم، دیگر مهم نیست که استدلال کننده على (علیه السلام) باشد یا دیگرى، از این پس دلیل پشتوانه سخن است نه گوینده صاحب کرامت آن.

پاسخ سؤال ‏ها

با تبیین چند مطلب پاسخ سؤال‏ هاى یاد شده روشن می‏ گردد:

۱ـ برهان در قرآن

قرآن مجید افزون بر این که خود را به عنوان برهان و نور معرفى کرده استدلال‏ هاى فراوانى در جاى جاى آن به کار گرفته است. و اگر قرآن از دیگران برهان می‏ طلبد «قل هاتوا برهانکم» بدان خاطر است که هم خود برهان است و هم برهان اقامه می‏کند از این رو می‏ گوید: «یا ایها النّاس قد جائکم برهانٌ من ربّکم وانزلنا الیکم نوراً مبیناً»(۱۷) اى مردم در حقیقت براى شما از جانب پروردگارتان برهان آمده است، و ما به سوى شما نورى تابناک فرو فرستاده‏ایم.

بنابه نوشته جناب علاّمه طباطبایى، شما اگر کتاب الهى را کاوش کامل کنید و در آیاتش دقّت نمایید خواهید دید شاید بیش از سیصد آیه مردم را به تفکّر، تذکّر و تعقّل دعوت نموده، و یا به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) استدلالى را براى اثبات حقى و یا از بین بردن باطلى می‏ آموزد، و یا استدلال هایى را از پیمبران و اولیاء خود چون نوح، ابراهیم، موسى، لقمان، مؤمن آل فرعون و… نقل می‏ کند.

خداوند در قرآن خود و حتّى در یک آیه نیز بندگان خود را امر نفرموده که نفهمیده به قرآن و یا به چیزى که از جانب او است ایمان آورند و یا راهى را کورکورانه به پیمایند، حتّى قوانین و احکامى که براى بندگان خود وضع کرده و عقل بشرى به تفصیل ملاک ‏هاى آن‏ها نمی ‏رسد و نیز بر چیزهایى که در مجراى نیازها قرار دارند استدلال کرده و علّت آورده است.(۱۸) پیامبر و پیشوایان دین (علیه السلام) نیز سخنانشان آکنده از استدلال است، نمونه بارز آن کتاب ارجمند احتجاجات طبرسى است.

بر این اساس قرآن و سخن پیامبران استدلالی‏ ترین سخن و شیواترین بیان در پیش برد اهداف شکوهمند دین و شریعت‏ اند، غایه‏الامر براهین قرآنى از نوع اصطلاح فلسفه و کلام نیست، قرآن به زبان وحى و به زبان فطرت سخن می ‏گوید، گاهى همچون برهان صدیقین از واجب پى به صنع می‏برد و گاهى از منظم بودن و نافع بودن پى به حکمت خداى حکیم، زمانى از کثرت به وحدت و گاهى از وحدت به کثرت می‏ گراید، به آیات اوّل سوره رعد بنگرید چگونه پس از یاد خدا، نعمت‏ هاى فراوان و کثیر او را یاد آور شده است «الله الّذى رفع السّموات بغیر عمدٍ ترونها»(۱۹)؛ خدا همان کسى است که آسمان ‏ها را بدون ستون‏ هایى که آن‏ها را به بینید برافراشت، آن گاه بر عرش استیلا یافت، و خورشید و ماه را رام گردانید، هر کدام براى مدّتى معین به سیر خود ادامه می‏ دهند. اوست کسى که زمین را گسترانید و در آن کوه ها، و رودها نهاد، و از هرگونه میوه‏اى در آن جفت جفت قرار داد، روز را به شب می‏ پوشاند، قطعاً در این امور براى مردمى که تفکّر می‏ کنند نشانه‏ هایى وجود دارد، و در زمین قطعاتى است کنار هم، و باغهایى از انگور و کشتزارها و درختان خرما، چه از یک ریشه و چه از غیر یک ریشه که با یک آب سیراب می ‏گردند، و با این همه برخى از آن‏ها را در میوه ـ از حیث مزه و نوع و کیفیت ـ بر برخى دیگر برترى می‏ دهیم بی‏گمان در این امر نیز براى مردمى که تعقل می‏ کنند دلایل روشنى است.

امّا اگر قرآن در جایى می‏ فرماید: «حجّتهم داحضه» دلیلشان شکسته و باطل و مخدوش است، نخست دلیل آنان را ذکر کرده و سپس می فرماید باطل است، زیرا بت پرستان، بت پرستى خود را توجیه می ‏کردند که اگر خدا می‏ خواست نه ما و نه پدرانمان شرک نمی‏ آوردیم و چیزى را خود سرانه تحریم نمی‏ کردیم.(۲۰) قرآن نیز می‏ فرماید این گونه استدلال و احتجاج‏ ها باطل است «حجّتهم داحضه» زیرا این گونه احتجاج خلط بین اراده تکوینى و تشریعى است، خداوند تکویناً قادر است جلوى آنان را بگیرد ولى تشریعاً آزادند و هر کارى می ‏توانند انجام دهند.

اصل نبوّت را می‏توان هم از دلیل ‏هاى برون دینى و هم از دلیل‏ هاى درون دینى اثبات کرد، لیکن در انقطاع وحى ما دلیلى عقلى بر ضرورت انقطاع خاتمیت نداریم، یعنى عقل هیچ مانعى بر آمدن پیامبر دیگرى نمی‏بیند، جز این که دلیل ‏هاى درون دینى ما را متقاعد به پذیرفتن خاتمیت می‏ کند،چنان که بحث آن گذشت، لیکن شهود، عرفان و قلب می‏ تواند انقطاع نبوت را مشاهده کند. و این راه اختصاصى به پیامبر ندارد بلکه اعم از پیامبر و امام معصوم است، نمونه آن مشاهده وحى توسط على (علیه السلام) و تصدیق پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او راست که یا على من آنچه می‏ شنوم تو هم می ‏شنوى «انّک تسمع ما اسمع» بنابراین انقطاع نبوّت را عقل بشرى بدان دست نمی‏ یازد، بلکه از دانشى است که اگر خداوند به پیامبر نیاموخته بود حتّى خود وى هم بر آن آگاه نبود چنان که قرآن فرمود: «وعلّمک مالم تکن تعلم»(۲۱) بنابراین اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ادعا نکرده بود هیچ کس را بر این راز امکان دستیابى نبود.

گفتنى است انقطاع وحى بدان معنى نیست که آنچه دین آورد تا این زمان صحیح و درست و مستحکم بود و پس از قطع وحى نسخ، فسخ، باطل، سراب و یا به ضد تبدیل می‏شود، نه زوالى از پیش خود می‏ گیرد و نه بواسطه شی‏ء دیگر از بین می‏رود و به فرموده قرآن «لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه»(۲۲) از پیش رو و از پشت سر باطل به سویش نمی‏آید. همه دست آوردهاى آن تا آستانه قیامت پایدار خواهند بود، گر چه نبوّت از جنبه خبرگزارى قطع شود، و گرچه شریعت ومنهاجى جدید نمی‏آید، بنابر این اگر شریعت نبوى رخت بر بندد باید اندیشه بشرى جایگزین آن شود که سر از «أنا ربّکم الاعلى» و مانند آن بیرون می ‏آورد.

۲. خاتمیت را از چند راه می‏توان توجیه کرد:

الف) از راه علل فاعلى، وقتى قرآن می‏ فرماید: «و إنّ الى ربّک المنتهى» (۲۳) پایان کار به سوى پروردگار تو است، بدین معنا است که شخص پیامبر تحت تربیت و ربوبیت حق تعالى به آخرین درجات کمال بار یافته و به منتها درجه رسیدن او از آیه (فکان قاب قوسین او أدنی) نیز فهمیده می‏شود، و در قوس نزول هم نخستین صادر است، بنابر این «إنّا لله و إنّا الیه راجعون» بر قلب پیامبر نازل گشته و مصداق بارز آیه است، پس بالاتر از آن مقامى فرض ندارد و همتایى بر او فرض ندارد، در نتیجه دلیلى بر آمدن پیامبر بعد و سخن جدید نیست.

ب) از راه علل قابلى، فرض این است که بهترین میوه جهان طبیعت به عنوان پیامبر خاتم عرضه گشته، و ابر و باد و مه و خورشید و فلک افتخار دارند که بهترین خلق اولین و آخرین را در دامن خود پروریده و جهان بشریت را از چنین نعمتى بهره ‏مند ساخته ‏اند.

ج) از راه علل غایى هم نیاز بشر تأمین شده زیرا اراده حق کشف گردیده است این اراده از طریق وحى، قرآن، سنّت، یعنى توسّط خبر واحد، متواتر، اجماع، شهرت و عقل کشف شده و دیگر نیازى به شریعت جدید و اعزام رسل وانزال کتب نیست.

بر این اساس مردم به حال خود رها نشده ‏اند، ربوبیت حق تعالى همچنان ادامه دارد، ابزار و آلات استنباط و استخراج قوانین تازه فراهم آمده است.

بدیهى است عقل از منابع دین است نه چیزى در برابر دین، پس دلیل را به دینى و عقلى تقسیم کردن یک اشتباه بزرگ است، عقل از ابزار و کواشف دین و اراده خدا است، عقل است که می‏ تواند بفهمد نقل و وحى چه گفته‏اند، توسّط عقل است که آیات ارزیابى می‏ شوند ، و روایات را درهم آمیخته و از آمیزه آنها استنباطات و استخراجات صورت می ‏پذیرند، عقل به عنوان چراغ ‏پر فروغ و قوى در خدمت دین است، از این رو شریعت اسلام پایدار و ماندگار است آن‏سان که دین پا بر جا است خاستگاه این پایدارى و پویایى، تداوم ربوبیت حق تعالى است که هر لحظه بشر را تدبیر کرده و از بوستان و باغ او برى می‏رسد، و تازه‏ تر از تازه ‏ترى می ‏رسد.

۳. ولایت پشتوانه نبوّت و امامت

نبوّت داراى پشتوان ه‏اى به نام ولایت است، ولایت یک مقام باطنى است که از طریق بندگى و پیمودن راه قرب نوافل و فرایض، به این مقام والا می ‏توان دست یافت، چنین گوهر گران بهایى پشتوانه نبوّت است، و هر کس دیگر هم می ‏تواند ولى باشد یعنى نبوّت را نداشته به ولایت برسد خواه مرد باشد یا زن، هم چون صدیقه کبرى فاطمه زهراء(علیه السلام).

با قطع گردیدن نبوّت، مقام ولایت قطع نمی ‏شود، بلکه در پیشوایان دین به خصوص، و در دیگر اولیاء نیز هست، پیشوایان چون داراى امامت و ولایت اند پس از قطع وحى و ترسیم خطوط دین توسط پیامبر، همچنان به پاسدارى، تفسیر و شکوفایى آن آموزگارى می‏ کنند، حقایق دین،اصول اعتقادى، اخلاقى، اجتماعى، فقهى، پزشکى، نظامى و… را شکوفا می‏ سازند.

پس این توهّم که با رحلت پیامبر، بشر از ولایت تشریعى آزاد شد، سخن سنجیده‏اى نیست، بلکه جانشینان پیامبران و به ویژه جانشینى پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) همان کار پیامبرى را ادامه می‏ دهند، پیامبر نیستند ولى از ناحیه ولایت کار پیامبرانه می‏ کنند، آیه‏ اى که می‏ فرماید: «إنّما ولیکم اللّه و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصّلاه و یؤتون الزّکوه و هم راکعون»؛(۲۴) ولى شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانى که ایمان آورده‏اند، همان کسانى که نماز برپا می‏دارند و در حال رکوع زکات می‏ دهند یعنى ولایتى که در الوهیت و نبوّت مطرح است در وجود شخص امام معصوم نیز وجود دارد، این ولایت فوق ولایت معنوى، قرب نوافل و فرایض است، این همان ولایت تشریعى است که قطع نمی‏شود، از این رو پیامبر در غدیر خم بر همین معنا انگشت گذاشت و فرمود: «ألست أولى بکم من انفسکم» آیا من به شما از خود شما نزدیکتر نیستم، همه گفتند: چرا، آن گاه فرمود «من کنت مولاه فهذا على مولاه» بنابر این قضا، حکم، داوری ‏ها تفسیرها از آیات و آنچه یک جامعه زنده و پویا بدان نیازمند تحت سرپرستى و ولایت على (علیه السلام) است، سخن او سخن پیامبر و خداست، اگر جایى نیاز به استدلال باشد، استدلال می ‏آورد، اگر نداشته باشد نمی ‏آورد، هرچه را حلال دانست حلال و هرچه را حرام شمرد حرام است و اگر شرایط محیط با او همراه شد خلافت ظاهرى را هم در دست می‏ گیرد، چنان که فرمود: «لولا حضور الحاضر»؛(۲۵) و از کیان دین و مملکت حفاظت کامل به عمل می ‏آورد و مسئولیت اجرایى و اداره جامعه را بر عهده می‏ گیرد، در این صورت هر حکم و فرمانى صادر کند بر مردم واجب است بپذیرند چونان فرمان خدا و رسول «ماکان لمؤمن ولا مؤمنهٍ اذا قضى الله و رسوله امراً ان یکون لهم الخیره من امرهم، و من یعص الله و رسوله فقد ضلّ ضلالاً مبیناً»(۲۶)؛ هیچ مرد و زن مؤمنى را نرسد که چون خدا و فرستاده‏اش به کارى فرمان دهند، براى آنان در کارشان اختیارى باشد، و هر کس خدا و فرستاده ‏اش را نافرمانى کند قطعاً دچار گمراهى آشکارى گردیده است. بنابراین این کسى که می‏ گوید «سلونى قبل ان تفقدونى» از من پرسش کنید پیش از این که مرا نیابید، من به راههاى آسمان آشناتر تا راههاى زمین هستم، با همان ولایت بضمیمه آیه «النّبى اولى بالمؤمنین من انفسهم»(۲۷)؛ پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و نزدیکتر است، داراى همان ولایت تشریعى نبوى است و بعد از او سایر پیشوایان تا برسد به حضرت حجّه بن الحسن المهدى (علیه السلام) که دین را از هر جهت شکوفا می‏سازد و فرمانش واجب الاطاعه می ‏باشد. امّا اگر شرایط فراهم نیاید، دست ولى دین بسته شود و حکم او مطاع نباشد به همان اندازه از وظیفه حفاظت و پاسداریش کاسته می‏شود، بر خلاف پیامبر که حتّى اگر هیچ کس همراه او نباشد نیز موظّف به ابلاغ و انذار است، «ما على الرسول الاّ البلاغ» گرچه او را خلیل وار به آتش سپارند، او باید به جهاد در آویزد گرچه یکّه و تنها باشد. «فقاتل فى سبیل الله لا تکلّف الاّ نفسک و حرّض المؤمنین عسى الله أن یکفّ بأس الّذین کفروا والله اشدّ بأساً و اشدّ تنکیلاً»(۲۸)؛ اى پیامبر در راه خدا پیکار کن که جز عهده دار شخص خود نیستى ولى مؤمنان را به مبارزه برانگیز، باشد که خدا آسیب کسانى که کفر ورزیده‏ اند باز دارد و خداست که قدرتش بیشتر و کیفرش سخت ‏تر است.

۴. پویایى و تکامل

رشته حیات جوامع بشرى تا وقتى امتداد داشته باشد به وحى و دست آوردهاى وحیانى نیازمند است، انسان سرنوشت خود را به جهان طبیعت، زمان، گذشته و آینده پیوند ناگسستنى زده و هر روز گامى به جلو و نگاهى به آینده دارد، و هر روز می‏ کوشد به سخنى تازه، و رازى ناگشوده دست یازد، پس در عقاید، اخلاقیات، احکام و بهره ‏گیرى از طبیعت و دست آوردهاى آن به دانش نامتناهى نیاز دارد، خداوند به وسیله پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خطوط کلّى را از خارج تأمین کرده و نیز در درون بشر یک نیروى فوق العاده و شگفت به نام خرد قرار داده است، عقل شریعتى است در نهان انسان و وحى شریعتى است در برون، وقتى عقل و نقل به عنوان دو بال از ابزار دین‏شناسى قرار گیرند می ‏توانند زوایاى احکام، اخلاق،عقاید، و سایر نیازمندی‏ هاى بشر را در هر منطقه و هر زمان تأمین کنند، گرچه تا قیامت (به فرض) حجّتى ظهور نکند و از پس پرده غیبت بیرون نیاید، عقل مصون از مغالطه(به برکت وحی) هر روز شکوفاتر می‏ شود و اسباب «لیثیراوالهم دفائن العقول»(۲۹) پیداتر و به مبادى تصوّرى و تصدیقى تازه‏ ترى دست می‏یابد،در نتیجه فقه، اصول، کلام، عرفان و فلسفه بارزتر و کاملتر می‏ گردند، در تاریخ و سنّت جهان بینى و ریاضى سخنان تازه‏و تازه ‏اى پیدا می ‏شود.

روش‏ها هم روشمندتر، متدها شکوفاتر، شکل ‏ها زیباتر و متقن‏تر می‏ گردند،چه بسا اصل یا اصولى بر فقه و قاعده یا قواعدى بر آن بیفزایند و پیام‏هاى تازه ‏ترى استخراج کنند، با تأمّل در آیات قرآن و روایات (به عنوان دو منبع غیر متناهی) ممکن است مطالب جدیدى استنباط شود، فقه و اصول، فلسفه و کلام و تفسیر هزار سال پیش براى امروز ابتدایى شمرده شده، و قطعاً در هزار سال آینده بسى شکوفاتر می ‏گردند. اندیشه‏ هاى جدید به عرصه علم و فرهنگ راه می‏ یابند و روش زنده‏ترى اختراع می‏ گردد، این‏ها همه باید در چشم انداز عقل و نقل معتبر قرار داشته باشند نه در چنبره «قیاس و استحسان» که برخاسته از اندیشه «حسبنا کتاب الله» است.

از سوى دیگر براهین نقلى که از قرآن و سنّت به دست می ‏آیند، همچنین تقریر و فعل معصومان موجب تکامل دین هستند، عقل نیز در کنار این‏ها قرار دارد نه در برابرشان، بسیارى از مسایل اصول فقه از عقل تنها و یا عقل و نقل برگرفته می‏ شوند، هرچه واجب و یا حرام باشد مقدّمه آن نیز به حکم عقل واجب و یا حرام است، عقل در حوزه مدیریت و اجرائیات نیز نقش کلیدى دارد، در وضع مقررات و اداره کشور که مثلاً اقتصادش برپایه ‏هاى کشاورزى باشد یا دام پرورى، یا صنعت و معدن و یا نفت؟ و اگر بر اساس کشاورزى تنظیم شود بررسى خاک، آب، سدّ، کوه و قوانین لازم، کانال کشى همه توسط حکم عقل صورت می ‏پذیرد که یا واجب است و یا مقدّمه واجب و….

متد و روش عقل و قواعد عقلى، هم ما را به محتوا فرا می‏ خواند هم به شکل، هم به فقه آشنا می‏ گرداند هم به قواعد و اصول آن. بنابر این در جمیع علوم و روش‏ ها عقل در کنار نقل و به عنوان چراغ فروزانى است که دانش‏هاى گوناگون اعم از دینى و غیر دینى را در خدمت دین می‏داند، عقل جنبه پویندگى و بالندگى دارد که اگر نبوّت ختم شد کنار ولایت، روایت وحى و قرآن باشد. فقه، اصول و فلسفه و عرفان را جلو ببرد، روش جدید القاء کند، به ارزیابى مجدّد اندیشه گذشتگان بپردازد و از آن‏ها ره توشه تازه برگیرد، از اندوخته ‏هاى پیشینیان تجربه بیاموزد و تئورى جدید ارائه کند، به اختراع و کشف جدید بپردازد، بر متون فقه، اصول، حکمت، کلام و عرفان و ریاضیات بیفزاید، زواید آنها را پالایش دهد و غذاى جدید جهت فربهى خردها عرضه کند.

بنابر این روش اجتهاد در همه علوم حاکم است و دست‏ افزار و پاچیله آن عقل است و عقل به عنوان «حجّه الله» در درون انسان همراه قرآن و عترت و ولایت است. این بدان معنا نیست که یک رساله عملیه به جمیع نیازهاى بشر تا روز قیامت پاسخ مثبت می ‏دهد، بلکه دانشمندان جدید می‏ آیند و کار جدید می ‏کنند.

لازم به تکرار است که شهود و عرفان با توجّه به موازین آنها ـ کشف و شهود موافق با شهود معصوم ـ نیز حجّت است، این مجموعه فعالانه در تلاش و کوشش ‏اند تا پاسخ صحیح و مثبت به نیازهاى فکرى و عملى جامعه داده، وانسان را از سرگشتگى نجات بخشند، بنابر این با ختم نبوّت هیچ نقص و کمبودى بر جامعه وارد نخواهد آمد و دین باوران حتّى روشمندتر از عصر حضور پیامبر می ‏توانند به زندگى دینى خود ادامه دهند.

در نتیجه، سئوال‏ هاى یاد شده پاسخ معقولى خواهند یافت: یعنى در صورت عمل به دستاوردهاى وحیانى از یک رهبر آسمانى هم سعادت بشر تأمین می‏گردد و هم قوانین تازه‏اى استنباط و استخراج می‏ شوند، و هم ارتباط انسان با جهان غیب در سایه ولایت، کشف و شهود تام تأمین است، و هم ولایت تشریعى قطع نیست ـ گرچه ولایت «انبائى» و پیامبرى قطع شده باشد ـ و با بسته شدن دفتر نبوّت هرگز ولایت قطع و برچیده نیست، از این رو کارشناسان دین، تا قیام قیامت انشاء الله مردم را رهبرى صحیح خواهند کرد.

پاورقی ها:

۱۰ـ همان، خ ۱۷۳.

۱ـ احزاب، آیه ۴۰.

۱۸ـ المیزان ذیل مائده، ص ۱۹ ـ ۱۵.

۱۶ـ شورى، آیه ۱۶.

۱۱ـ بحار، ج ۱۵، ص ۲۱۱.

۱۷ـ نساء، آیه ۱۷۴.

۱۲ـ همان، ج ۲۲، ص ۲۱۸.

۱۹ـ رعد، آیات ۴ ـ ۱.

۱۵ـ انبیاء، آیه ۲۴.

۱۴ـ مائده، آیه ۹۹.

۱۳ـ انبیاء، آیه ۲۲.

۲۲ـ فصّلت، آیه ۴۲.

۲۷ـ احزاب، آیه ۶.

۲۶ـ احزاب، آیه ۳۶.

۲۱ـ نساء، آیه ۱۱۳.

۲۰ـ انعام، آیه ۱۴۸.

۲۹ـ نهج البلاغه، خ ۱.

۲ـ نورالثقلین، ج ۴، ص ۲۸۴.

۲۸ـ نساء، آیه ۸۴.

۲۳ـ نجم، آیه ۴۲.

۲۵ـ نهج البلاغه، خ ۳.

۲۴ـ مائده، آیه ۵۵.

۳ـ همان.

۴ـ همان، ص ۲۸۵.

۵ـ بحار، ج ۱۱، ص۵۲.

۶ـ بحار، ج ۳۶، ص ۲۸۴.

۷ـ همان، ج ۳۵، ص ۲۷.

۸ـ نهج البلاغه، معجم المفهرس، خ ۱۳۳.

۹ـ همان، خ ۷۲.

منبع :آیت اللّه جوادى آملى پایگاه پیامبر اعظم

واقعیت ‏بعثت از نگاه اهل بیت (علیه السلام)

بعثت پیغمبر اسلام یا برانگیخته شدن آن حضرت به مقام عالی نبوت و خاتمیت، حساس‏ ترین فراز تاریخ درخشان اسلام است. بعثت پیغمبر درست درسن چهل سالگی حضرت انجام گرفت. پیغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولی هنوز پیک وحی بر وی نازل نشده بود. قبلا علائمی ازعالم غیب دریافت می ‏داشت، ولی مامور نبود که آن را به آگاهی خلق هم برساند.

میان مردم قریش و ساکنان مکه مرسوم بود که سالی یک ماه را به حالت گوشه گیری و انزوا در نقطه خلوتی می‏ گذرانیدند. (۱)درست روشن نیست که انگیزه آنها از این گوشه ‏گیری چه بوده است، اما مسلم است که این رسم در بین آنها جریان داشت و معمول بود.

نخستین فرد قریش که این رسم را برگزید و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پیغمبر اکرم بود که چون ماه رمضان فرا می‏رسید، به پای کوه حراء می ‏رفت، و مستمندان را که از آنجا می ‏گذشتند، یا به آنجا می ‏رفتند، اطعام می‏ کرد. (۲)

به طوری که تواریخ اسلام گواهی می‏ دهد، پیغمبر نیز پیش از بعثت ‏به عادت مردان قریش، بارها این رسم را معمول می‏ داشت. از شهر و غوغای اجتماع فاصله می‏ گرفت و به نقطه خلوتی می ‏رفت و به تفکر و تامل می‏ پرداخت.

در مدتی که بعدها در «حراء» به سر می ‏برد،غذایش نان «کعک‏» و زیتون بود، و چون به اتمام می ‏رسید، به خانه بازمی‏ گشت و تجدید قوا می ‏کرد. گاهی هم همسرش خدیجه برایش غذا می ‏فرستاد. غذائی که در آن زمان‏ ها مصرف می ‏شد، مختصر و ساده بود. (۴)

پیغمبر چند سال قبل از بعثت، سالی یک ماه در حرا به سر می‏برد، و چون روز آخر باز می‏ گشت، نخست ‏خانه خدا را هفت دور طواف می کرد، سپس به خانه می‏ رفت. (۵)

کوه حراء امروز در حجاز به مناسبت این که محل بعثت پیغمبر بوده است «جبل النور» یعنی کوه نور خوانده می ‏شود. حراء در شمال شهر مکه واقع است و امروز تقریبا در آخر شهر در کنارجاده به خوبی دیده می‏شود. کوه ‏های حومه مکه اغلب به هم پیوسته است و از سمت ‏شمال تا حدود بندر «جده‏» واقع در ۷۰ کیلومتری مکه و کنار دریای سرخ امتداد دارد.

این سلسله جبال که از یک سو به صحرای «عرفات‏» و سرزمین «منا» وشهر «طائف‏» و از سوی دیگر به طرف «مدینه‏» کشیده شده است، با دره‏ها و بیابان‏ های خشک و سوزان و آفتاب طاقت ‏فرسای خود شاید بهترین نقطه ای است که آدمی را در اندیشه عمیق خودشناسی و خداشناسی و دوری از تعلقات جسمانی و تعینات صوری و مادی فرو می‏ برد.

کوه نور از بلندترین کوه‏ های اطراف مکه است، و جدا از کوه‏ های دیگر به نحو بارزی سر به آسمان کشیده و خودنمائی می ‏کند. هرچه بیننده به آن نزدیک‏تر می‏ شود، مهابت و جلوه کوه بیشتر می‏ گردد. از آن بلندی در زمان خود پیغمبر قسمتی از خانه ‏های مکه پیدا بود، و امروز قسمت زیادتری از شهر مکه پیداست. قله کوه نیز درپشت‏ بام ‏ها و از داخل اطاق‏ های بعضی از طبقات ساختمان‏ های مکه به خوبی پیدا است.

«غار حراء» که در قله کوه قرار دارد، بسیار کوچک و ساده است. در حقیقت غار نیست، تخته سنگی عظیم به روی دو صخره بزرگ‏تری غلت‏ خورده و بدین گونه تشکیل دهنه غار حراء داده است. دهنه غار به قدری است که انسان می‏ تواند وارد و خارج شود. کف آن هم بیش از یک متر و نیم برای نمازگزاردن جا ندارد.

غار حراء جائی نبوده که هرکس میل رفتن به آنجا کند، و محلی نیست که انسان بخواهد به آسانی در آن بیاساید. فقط یک چیز برای افراد دوراندیش در آنجا به خوبی به چشم می‏ خورد، و آن مشاهده کتاب بزرگ آفرینش و قدرت لایزال خداوند بی زوال است که در همه جای آن نقطه حساس پرتو افکنده و آسمان و زمین را به نحو محسوسی آرایش داده است! براساس تحقیقی که ما نموده ‏ایم پیغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پای کوه حراء فی‏المثل در خیمه به سر می‏ برده و رهگذران را پذیرائی می‏ کرده و فقط گاهگاهی به قله کوه می‏رفته و به تماشای جمال آفرینش می‏پرداخته است که از جمله لحظه نزول وحی، در روز ۲۷ ماه رجب بوده است.

به طوری که قبلا یادآور شدیم، پیغمبر قبل از بعثت هم حالاتی روحانی داشته و تحت مراقبت روح‏ال قدس گاهی تراوشاتی غیبی می‏ دیده و اسراری بر آن حضرت مکشوف می ‏شده است. هنگامی که پانزده سال بیش نداشت، گاهی صدائی می‏شنید، ولی کسی را نمی ‏دید.

هفت ‏سال متوالی بود که نور مخصوصی می ‏دید و تقریبا شش سال می‏ گذشت که زمزمه‏ای را می‏ شنید، ولی درست نمی‏ دانست موضوع چیست؟

چون این اخبار را برای همسرش خدیجه بازگو می ‏کرد، خدیجه می‏ گفت: «تو که مردی امین و راستگو و بردبار هستی و دادرس مظلومانی و طرفدار حق و عدالت هستی و قلبی رئوف و خوئی پسندیده داری و در مهمان ‏نوازی و تحکیم پیوند خویشاوندی سعی بلیغ مبذول می‏داری، اگر مقامی عالی در انتظارت باشد، جای شگفتی نیست. (۶)

هنگامی که به سن سی و هفت ‏سالگی میل به گوشه گیری و انزوای از خلق پیدا کرد، چندین بار در عالم خواب، سروش غیبی، سخنانی به گوشش سرود، و او را از اسرار تازه‏ای آگاه ساخت، بعدها نیز در پای کوه حراء و میان راه‏ های مکه بارها منادی حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را می ‏شنید ولی صاحب صدا را نمی دید!

در یکی از روزها که در دامنه کوه حراء گوسفندان عمویش ابوطالب را می‏ چرانید، شنید کسی از نزدیک او را صدا می ‏زند و می ‏گوید: یا رسول الله! ولی به هرجا نگریست کسی را ندید. چون به خانه آمد و موضوع را به خدیجه اطلاع داد، خدیجه گفت: امیدوارم چنین باشد. (۷)

روز بیست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مکه و چهره درخشان بنی هاشم در غار حراء آرمیده بود و مانند اوقات دیگر از آن بلندی به زمین و زمان و ایام و دوران و جهان و جهانیان می‏ اندیشید. می اندیشید که خدای جهان جامعه انسانی را به عنوان شاهکار بزرگ خلقت و نمونه اعلای آفرینش خلق نمده و همه گونه لیاقت و استعداد را برای ترقی و تعالی به او داده است. همه چیز را برایش فراهم نموده تا او در سیر کمالی خود نانی به کف آرد و به غفلت نخورد. ولی مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش‏گذران و مال دوست و مال‏دار قریش در این اندیشه‏ ها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عیش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چیزی نمی ‏اندیشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون ‏بخت و نیازمند، تنها اندیشه ‏ای است که آنها در سر می‏ پرورانند…

اینک «او» درست چهل سال پرحادثه را پشت‏ سر نهاده است. تجربه زندگی و پختگی فکر و اراده‏ اش و استحکام قدرت تعقلش به سرحد کمال رسیده، و از هر نظر برای انجام مسؤولیت ‏بزرگ پیغمبری آماده است. در تمام قلمرو عربستان و دنیای آن روز جز او چه کسی بود که از جانب خداوند عالم شایستگی رهبری خلق را داشته باشد؟

رهبری که سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانی باشد، و انسان‏های شرافتمند بر شخصیت ذاتی و تربیت‏ خانوادگی و سوابق درخشان و ملکات فاضله و صفات پسندیده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهیم بت ‏شکن خلیل خدا و اسماعیل ذبیح و فرزند هاشم سید و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و دانای قریش است. پدر در پدر و مادر در مادر شکوفان و درخشان و فروزان است.

او از سلامتی کامل جسم و جان برخوردار بود که نتیجه وراثت صحیح و سالم است. وراثتی که پدران پاک و مادران پاک   ‏برایش باقی گذارده بودند. به طوری که دنیای جاهلیت هم با همه پلیدی و تیرگی و تاریکیش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چیزی از شرافت و حسب و نسب او بکاهد. (۸)

نگاهی به احادیث ‏بعثت

دراینجا باید اعتراف کرد که ماجرای بعثت پیغمبر با همه اهمیتی که داشته است،در تواریخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسیر قرآنی و احادیث اسلامی و تواریخ اولیه آمده است،عایشه همسرپیغمبر یا خواهرزادگان او عبدالله زبیر و عروه بن زبیر یا عمرو بن شرحبیل یا ابومیسره غلام پیغمبر، گفته ‏اند: جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و به وی گفت: بخوان به نام خدایت; «اقرا باسم ربک الذی خلق‏» و پیغمبر فرمود: نمی توانم بخوانم; «ما انا بقاری‏» یا من خواننده نیستم; «لست‏بقاری‏». جبرئیل سه بار پیغمبر را گرفت وفشار داد تا بار سوم توانست‏ بخواند!

در صورتی که: اولا جبرئیل از پیغمبر نخواست از روی نوشته بخواند. جز در یک حدیث که آن هم قابل اهمیت نیست. بیشتر می ‏گویند منظور جبرئیل این بوده که هرچه او می ‏گوید پیغمبر هم آن را تکرار کند. در این صورت باید از ناقلین این احادیث پرسید: آیا پیغمبر عرب زبان در سن چهل سالگی قادر نبود پنج آیه کوتاه اول سوره اقرا یعنی; «اقرا باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم‏» را همان طور که جبرئیل آیه آیه می‏ خوانده او هم تکرار کند؟ این کار برای یک کودک پنج ‏ساله آسان است تا چه رسد به دانای قریش!

از این گذشته «وحی‏» به معنای صدای آهسته است. وقتی جبرئیل امین آیات قرآنی را بر پیغمبرنازل کرده است آن را آهسته تلفظ می ‏نموده و همان دم در سینه پیغمبر نقش می‏ بسته است. بنابراین هیچ لزومی نداشته که هرچه را جبرئیل می‏ گفته است پیامبر مانند بچه مکتبی تکرار کند تا آن را از حفظ نماید، و فراموش نکند!

ثانیاً کسانی که بعثت را بدین گونه نقل کرده‏ اند هیچ کدام از نظر شیعیان قابل اعتماد نیستند. عایشه همسرپیغمبر هم که شیعه و سنی ماجرای بعثت را در کلیه منابع تفسیر و حدیث و تاریخ اسلامی بیشتراز وی نقل کرده‏اند، پنج ‏سال بعد از بعثت متولد شده و از کسی هم نقل نمی‏کند، بلکه حدیث وی به اصطلاح مرسل است که قابل اعتماد نیست، و از پیش خود می ‏گوید: آغاز وحی چنین و چنان بوده است.

ثالثاً معلوم نیست جمله «بخوان به نام خدایت‏» که در ترجمه آیه اول درهمه تفسیرهای اسلامی اعم از سنی و شیعی آمده است ‏یعنی چه؟ از حفظ بخواند، یا از رو بخواند؟ و گفتم که هر دوی آنها خلاف واقع است.

رابعاً مگر خدا و جبرئیل نمی‏ دانسته ‏اند پیغمبر درس نخوانده بود و چیز نمی ‏نوشته که دو بار از وی می‏ خواهند بخواند؟ و چون پیغمبر می‏ گوید: نمی ‏توانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وی را چگونه می‏توان توجیه کرد؟ آیا اگر کسی را فشار دادند باسواد می‏ شود؟ این معنا درباره پیغمبران پیشین بی‏سابقه بوده است تا چه رسد به پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله)!!

خامساً هیچ کدام از مفسران اسلامی نگفته ‏اند چرا اولین سوره قرآنی «بسم الله الرحمن الرحیم‏» نداشته است! بلکه همگی گفته ‏اند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آیه اوایل سوره اقرا بوده است از «اقرا بسم ربک الذی خلق‏» تا «ما لم یعلم‏».

سادساً دنباله حدیث عایشه و دیگران که می‏ گوید: «وقتی پیغمبر از کوه حراء برگشت‏ سخت مضطرب بود! و چون به نزد خدیجه آمد گفت: «زملونی زملونی‏» مرا بپوشانید، مرا بپوشانید. و او را پوشانیدند، و پس ازآن ماجرا را برای خدیجه نقل کرد و گفت: «از سرنوشت‏ خود هراسانم‏» و «خدیجه او را برد نزد پسر عمویش ورقه بن نوفل که نصرانی شده بود، و تورات و انجیل را می ‏نوشت و آن پیر کهن سال نابینا گفت: ای خدیجه! آنچه او دیده است همان پیک مقدسی است که بر موسی نازل شده است‏» همگی برخلاف اعتقاد ما درباره پیامبر و ظواهر امر است. (۹)

علامه فقید شیعه سید عبدالحسین شرف الدین عاملی در کتاب پرارج «النص والاجتهاد» تنها کسی است که برای نخستین بار متوجه قسمتی از اشکالات این حدیث ‏شده و می نویسد: «می ‏بینید که این حدیث (حدیث عایشه) صریحا می‏ گوید پیغمبر بعد از همه این ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحی پس از آن که فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بیم و هراسی که پیدا کرده نیاز به همسرش داشت که او را تقویت کند، و محتاج ورقه بن نوفل مرد غمگین نابینای جاهل مسیحی بوده است که قدم او را راسخ کند، و دلش را از اضطراب و پریشانی در آورد! محتوای این حدیث ضلالت و گمراهی است. آیا شایسته پیغمبر است که از خطاب فرشته سر در نیاورد؟ بنابراین حدیث عایشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (۱۰)

در حدیث دیگر می‏ گوید: «پیغمبر چنان از برخورد با جبرئیل بیمناک شده بود که می‏ خواست‏ خود را از کوه به زیر بیندازد»، یعنی حالت ‏شبیه بیماری صرع! در روایت دیگر هم می‏ گوید: «تختی مرصع روی کوه حراء گذاشته شد، و تاجی مکلل به جواهر بر سر پیغمبر نهادند، و بعد به وی اعلام شد که تو خاتم انبیا هستی‏»! و چیزهای دیگر که بازگو کردن آن چندش ‏آور است.

راستی چقدر باعث تاسف است که پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستی ندانند موضوع چه بوده و بعثت‏ خاتم انبیا چه سان انجام گرفته است؟!! این کوتاهی ازآن مورخان و دانشمندان اسلامی از شیعه و سنی است که در این قرون متمادی غفلت نموده و به تحقیق پیرامون آن نپرداخته ‏اند، و فقط به ذکر و تکرار گفتار عایشه و دیگران اکتفا نموده ‏اند!

ما پس از نقدی که دانشمندان عالی‏ مقام شیعه سید شرف الدین عاملی بر یکی از حدیث‏ بعثت (حدیث عایشه) نوشته و توفیق ترجمه آن را یافتیم، به قسمت عمده‏ای از تفسیر و حدیث و تاریخ سنی وشیعی مراجعه نمودیم، و با کمال تاسف به این نتیجه رسیدیم که احادیث ‏بعثت کاملا مغشوش است، و بیشتر آنها از راویان عامه است، که نزد ما اعتباری ندارند.متن همه آن احادیث نیز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شیعه و سنی است، و اسناد آن نیز مخدوش می ‏باشد.

ایراد ما به احادیث ‏بعثت

کلیه این احادیث که نخست از طریق اهل تسنن نقل شده و در کتاب‏های آنها آمده است و سپس به نقل از آنها به کتب شیعه هم سرایت کرده است، از درجه اعتبار ساقط می ‏باشد. در اینجا به چند نکته آن اشاره می‏ کنیم، و تفصیل را به کتاب «شعاع وحی برفراز کوه حراء» که برای نخستین بار پرده از روی ماجرای مبهم بعثت ‏برداشته است، حوالت می‏ دهیم. (۱۲)

۱- چنانکه گفتیم پیغمبر از زمان کدکی و ایام جوانی تا سی و هفت‏ سالگی، بارها علائمی می‏دید که از آینده درخشان او خبر می‏ داد. مانند ابری که برسر او سایه افکنده بود، و خبری که راهب شهر «بصری‏» در اردن راجع به پیغمبری او به عمویش ابوطالب داد، و آنچه روح القدس به وی می‏گفت، و صداهائی که می‏شنید. بنابراین هیچ معنا ندارد که هنگام نزول وحی و برخورد با جبرئیل این طور دست و پای خود را گم کند، و نداند که چه اتفاقی افتاده است، و باید ورقه بن نوفل به داد او برسد!

۲- پیغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مکه و قبائل عرب و مردم عصر برتری داشت. با توجه به این حقیقت چگونه او پس از اعلام نبوت دچار وحشت و تردید شده و به همسرش خدیجه متوسل می‏ شود که او را بگیرد تا به زمین نیفتد یا تقویت کند که از شک و تردید به در آید؟

۳- آیا پس از دیدن پیک وحی و آوردن پنج آیه قرآن و اعلام این که تو پیغمبر خدائی و من جبرئیل هستم، و مشاهده جبرئیل با آن عظمت، دیگر جای این بود که پیغمبر درباره وحی آسمانی و تکلیف خود دچار تردید شود، یا احتمال دهد موضوع حقیقت نداشته باشد؟!

۴- تخت و تاج و سایر تشریفات تعینات صوری است و تناسب با سلاطین و پادشاهان دارد، نه مقام معنوی نبوت که باید با کمال سادگی و دور از هرگونه تشریفات مادی انجام گیرد. دور نیست که سازندگان این حدیث‏به تقلید از تاج‏ گذاری پادشاهان ایران، خواسته ‏اند برای پیغمبر عربی هم در عالم خیال چنین صحنه‏ ای بسازند!

واقعیت‏ بعثت از دیدگاه شیعه

ماجرای بعثت‏ بدان گونه که قبلا گذشت موضوعی نبود که یک فرد مسلمان معتقد به آن باشد، و پی ‏برد که خاتم انبیا چگونه به مقام عالی پیغمبری رسیده است. ما پس از بررسی ‏های لازم از مجموع نقل ‏ها به این نتیجه رسیده‏ایم که آنچه در منابع شیعه و احادیث‏ خاندان نبوت رسیده است، واقعیت‏ بعثت را چنان روشن می‏سازد که هیچ یک از اشکالات گذشته مورد پیدا نمی ‏کند.

از جمله احادیثی که بازگو کنندهذ است و آغاز وحی را به خوبی روشن می‏ سازد، روایتی است که ذیلا از لحاظ خوانندگان می‏ گذرد:

پیشوای دهم ما حضرت امام هادی (علیه السلام) می‏ فرماید: «هنگامی که محمد (صلی الله علیه و آله) ترک تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وی بخشیده بودبه مستمندان بخشید، هر روز به کوه حراء می ‏رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار می ‏نگریست، و شگفتی ‏های رحمت و بدایع حکمت الهی را مورد مطالعه قرار می ‏داد.

به اطراف آسمان‏ها نظر می‏ دوخت، و کرانه‏ های زمین و دریاها ، دره ‏ها ، دشت ‏ها و بیابان‏ ها را از نظر می‏ گذرانید، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهی، درس عبرت می ‏آموخت.

ازآنچه می‏دید، به یاد عظمت‏ خدای آفریننده می ‏افتاد. آن گاه با روشن بینی خاصی به عبادت خداوند اشتغال می‏ وزید. چون به سن چهل سالگی رسید خداوند نظر به قلب وی نمود، دل او را بهترین و روشن ترین و نرمترین دلها یافت.

در آن لحظه خداوند فرمان داد درهای آسمان‏ ها گشوده گردد. محمد (صلی الله علیه و آله) از آنجا به آسمان‏ها می‏ نگریست، سپس خدا به فرشتگان امر کرد فرود آیند، و آنها نیز فرود آمدند، و محمد (صلی الله علیه و آله) آنها را می‏ دید. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏ها به سر محمد (صلی الله علیه و آله) و چهره او معطوف داشت.

در آن لحظه محمد (صلی الله علیه و آله) به جبرئیل که در هال ه‏ای از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئیل به سوی او آمد و بازوی او را گرفت و سخت تکان داد و گفت: ای محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟

جبرئیل گفت: «نام خدایت را بخوان که جهان و جهانیان را آفرید. خدائی که انسان را از ماده پست آفرید (نطفه). بخوان که خدایت ‏بزرگ است. خدائی که با قلم دانش آموخت و به انسان چیزهائی یاد داد که نمی‏دانست‏». پیک وحی، رسالت‏ خود را به انجام رسانید، و به آسمان‏ها بالا رفت. محمد (صلی الله علیه و آله) نیز از کوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسیله وحی دیده بود که از شکوه و عظمت ذات حق حکایت می ‏کرد،بی‏هوش شد، و دچار تب گردید.

از این که مبادا قریش و مردم مکه نبوت او را تکذیب کنند، و به جنون و تماس با شیطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او ازروز نخست‏ خردمندترین بندگان خدا و بزرگترین آنها بود. هیچ چیز مانند شیطان و کارهای دیوانگان و گفتار آنان را زشت نمی ‏دانست.

در این وقت ‏خداوند اراده کرد به وی نیروی بیشتری عطا کند، و به دلش قدرت بخشد. بدین منظور کوه ‏ها و صخره‏ ها و سنگلاخ ها رار برای او به سخن در آورد. به طوری که به هر کدام می‏رسید، به وی ادای احترام می‏ کردند. و می‏ گفت: السلام علیک یا حبیب الله! السلام علیک یا ولی الله! السلام علیک یا رسول الله! ای حبیب خدا مژده باد که خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها که پیش از تو بوده‏اند، و آنها که بعدها می‏آیند برتر و زیباتر و پرشکوه ‏تر و گرامی ‏تر گردانیده است.

از این که مبادا قریش تو را به جنون نسبت دهند، هراسی به دل راه مده. زیرا بزرگ کسی است که خداوند جهان به وی بزرگی بخشد، و گرامی بدارد! بنابراین از تکذیب قریش و سرکشان عرب ناراحت مباش که عنقریب خدایت تو را به عالی‏ ترین مقام خواهد رسانید، و بالاترین درجه را به تو خواهد داد.

پس از آن نیز پیروان ت‏به وسیله جانشین تو علی بن ابیطالب (علیه السلام) ازنعمت وصول به دین حق برخوردار خواهند شد، و شادمان می‏گردند. دانش‏ های تو به وسیله دروازه شهر حکمت و دانشت علی بن ابیطالب در میان بندگان و شهرها و کشورها منتشر می ‏گردد.

به زودی دیدگانت ‏به وجود دخترت فاطمه (سلام الله علیه ) روشن می‏شود، و از وی و همسرش علی، حسن و حسین که سروران بهشتیان خواهند بود، پدید می ‏آیند.

عنقریب دین تو در نقاط  مختلف جهان گشترش می ‏یابد. دوستان تو و برادرت علی پاداش بزرگی خواهند یافت. لوای حمد را به دست تو می‏دهیم، و تو آن را به برادرت علی می‏ سپاری. پرچمی که در سرای دیگر همه پیغمبران و صدیقان و شهیدان در زیر آن گرد می‏آیند، و علی تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود.

من در پیش خود گفتم: «خدایا! این علی بن ابیطالب که او را به من وعده می‏ دهی کیست؟ آیا او پسر عم من است؟ ندا رسید ای محمد! آری، این علی بن ابیطالب برگزیده من است که به وسیله او این دین را پایدار می ‏گردانم، و بعد از تو برهمه پیروان ت‏برتری خواهد داشت. (۱۳)

در این حدیث همه چیز راجع به آغاز کار پیغمبر گفته شده است. جای تعجب است که مفسران اسلامی به خصوص مفسران شیعه از این حدیث‏ شریف و نقل آن درتفسیر سوره اقرا غافل مانده‏اند، با اینکه نکات جالب و تازه‏ای از تاریخ حیات پیغمبر را بازگو می‏ کند، که می باید مسلمانان از آن آگاه گردند.

ملاحظه می‏ کنید که پیغمبر بدون هیچ گونه تشریفات مادی یا اشکالاتی که در احادیث اهل تسنن بود، به مقام عالی پیغمبری رسید. با قدم ‏هائی شمرده و دیدی وسیع و قدرتی خارق العاده به خانه بازگشت.

همین که وارد خانه شد پرتوی از نور و بوئی خوش فضای خانه را فرا گرفت. خدیجه پرسید این چه نوری است؟ پیغمبر فرمود: این نور نبوت است. ای خدیجه! بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله. سپس پیغمبر ماجرای بعثت را چنانکه اتفاق افتاده بود برای خدیجه شرح داد و افزود که جبرئیل به من گفت: «از این لحظه تو پیغمبر خدائی‏».

خدیجه که از سالها پیش هال ه‏ای از نور نبوت درسیما درخشان همسر محبوب خود دیده و از کردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادی بخش خوانده بود گفت: به خدا دیر زمانی است که من در انتظار چنین روزی به سر برده‏ام، و امیدوار بودم که روزی تو رهبر خلق و پیغمبر این مردم شوی. (۱۴)

بدین گونه محمد بن عبدالله برازنده ‏ترین مردم قریش که سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملکات فاضله و سجایای اخلاقی و خصال روحی شهره شهر بود، برفراز کوه حراء از جانب خداوند یکتا به مقام عالی نبوت و رهبری خلق برگزیده شد، و خاتم انبیا گردید.

نظر ما پیرامون بعثت پیغمبر (ص)

نکته اساسی که قرآن در نزول وحی به پیغمبر بازگو می ‏کند، و متاسفانه کسی توجه نکرده است،این است که همه مفسران اسلامی نوشته ‏اند، و در تمام احادیث نیز هست که در روز بعثت فقط پنج آیه آغاز سوره «اقرا» بر پیغمبر نازل شد.

این پنج آیه از «اقرا باسم ربک الذی خلق‏» آغاز می ‏گردد. و به «مالم یعلم‏» ختم می‏ شود. هیچ کس نگفته است «بسم الله‏» این سوره کی نازل شده؟ و آیا نخستین سوره قرآن بسم الله داشته است‏یا نه؟ اگر داشته است چرا نگفته‏ اند، و اگر نداشته است آیا بعدها آمده است، یا طور دیگر بوده؟ همگی سؤالاتی است که پاسخی برای آن نمی ‏بینیم.

ما پس از تحقیقات زیاد به این نتیجه رسیده‏ ایم که جبرئیل از پیغمبر خواست آیه «بسم الله الرحمن الرحیم‏» را که در آغاز سوره بود، به زبان آورد. «اقرا باسم ربک‏» نیز به همین معنا است. باء «بسم‏» هم به گفته بعضی از مفسرین زائده است‏یعنی معنا ندارد و فقط برای زینت در کلام است. درحقیقت جبرئیل پس از قرائت «بسم الله الرحمن الرحیم‏» از آن حضرت خواست که نام خدا یعنی بسم الله الرحمن الرحیم را قرائت کند. و آنرا به زبان آورد. ولی چون پیغمبر درآغازکارو اولین برخورد با پیک وحی نمی‏ دانست نحوه قرائت نام خدا که جبرئیل از وی می‏ خواست چگونه است، پرسید: ما اقرا؟ یعنی; چه بخوانم، و نام خدا که باید قرائت کنم چیست و ترکیب آن چگونه است؟ جبرئیل بار دیگر تکرار کرد و گفت:«بسم الله الرحمن الرحیم – اقرا بسم ربک الذی خلق –» یعنی نام خدایت را قرائت کن و بگو بسم الله الرحمن الرحیم.

در این مورد چند حدیث معتبر و بسیار جالب در چند منبع مهم اسلامی و شیعه هست که از هر نظر جالب می ‏باشد. ولی جای کمال تاسف است که چرا مفسران ما این دو حدیث را در تفسیر سوره «اقرا» نیاورده‏اند. حدیث اول درکتاب «کافی‏» باب (فضل قرآن) است که امام صادق (علیه السلام) می ‏فرماید: «نخستین چیزی که بر پیغمبر نازل شد بسم الله الرحمن الرحیم – اقرا بسم ربک بود»!

حدیث دوم در «عیون اخبارالرضا» شیخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا (علیه السلام) روایت می‏کند که فرمود: «اولین بار که جبرئیل بر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) نازل شد گفت: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم – بسم الله الرحمن الرحیم – اقرا بسم ربک الذی خلق …»

حدیث‏سوم در «محاسن برقی‏» ج ۱ ص ۴۱ ازصفوان جمال روایت می ‏کند که گفت‏ حضرت صادق (علیه السلام) قرمود: هیچ کتابی ازآسمان نازل نشد مگر اینکه در آغاز آن «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود. (۱۵)

با توجه به این سه حدیث ارزنده و گویا، می ‏گوییم که پیک وحی الهی سوره اقرا را به عکس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت ‏باشش آیه آورد: آیه اول همان «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود. و از پیغمبر خواسته بود همان آیه اول یعنی; «بسم الله الرحمن الرحیم‏» را قرائت کند، یعنی قبل از هر چیز «بسم الله‏» بگوید و سرآغاز کارنبوت خود را با نام خدا آن هم بدان گونه که خدا خواسته بود، هماهنگ سازد.

پس «اقرا بسم ربک‏» یعنی; نام خدایت را بخوان. مطابق نقل علی بن ابراهیم قمی در تفسیرش، پیغمبر پرسید چه بخوانم؟ جبرئیل مجددا گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم – اقرا بسم ربک الذی خلق‏». یعنی نام خدا را که مامور هستی بخوانی، همین «بسم الله الرحمن الرحیم‏» است، و پیغمبر بار دوم «بسم الله‏» را برای نخستین بار خواند و با آن آشنا شد. همان که خود پیغمبر بعدها به ما دستورداده است که هیچ کاری را آغاز نکنید مگر این که اول بگویید: «بسم الله الرحمن الرحیم‏».

آری، هنگامی که حقایق اسلامی را برگزیدگان الهی بیان کنند، چنین خواهد بود، که مردم بی‏خبر را با آنچه واقعیت دارد آشنا می ‏سازند.

به عبارت روشن ‏تر آنچه خداوند به وسیله جبرئیل در آغاز وحی و اولین لحظه پیغمبری خاتم انبیا (صلی الله علیه و آله) ازآن حضرت خواسته بود بهزبان آورد و قرائت کند فقط گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود! بقیه آیات همان طور که پیک وحی می خواند مانند موارد بعدی دردم در سینه مقدس آن حضرت نقش می بست و دیگر نیازی به تکرار پیغمبر نداشت تا از حفظ کند. این بود واقعیت‏ بعثت از زبان ائمه اهل بیت عصمت و طهارت (علیه السلام)، و توضیح ما به طور اجمال.

پی ‏نوشت ها:

۱- سیره ابن هشام – ج ۱ ص ۱۵۴ سیره ابن هشام که آنرا قدیمترین تاریخ حیات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دانسته‏اند، تلخیص از «سیره النبی ص‏» تالیف محمد بن اسحاق بن یسار مطلبی متوفای سال ۱۵۱ ه است که ابن حجر عسقلانی شافعی در کتاب «تقریب‏» رمی به تشیع او نموده است. ابن هشام، یعنی عبدالملک بن هشام حمیری، خود در سال ۲۱۸ ه وفات یافته است.)

۲- سیره حلبه – ح ۱ ص ۳۸۱

۳- همان کتاب – ج ۱ ص ۳۸۲

۴- همان کتاب – ج ۱ ص ۳۸۲

۵- تاریخ طبری – ج ۳ ص ۱۱۴۹ – سیره ابن هشام، ج ۱ ص ۱۵۵

۶- سیره حلبیه – ج ۱ ص ۳۸۰ – ۳۹۱

۷-  مناقب ابن شهر آشوب – ج ۱ ص ۴۴

۸- در زیارت وارث حضرت سید الشهداء امام حسین علیه السلام می‏خوانیم که: «گواهی می‏دهم تو نوری بودی در صلب‏های شامخ پدرانت و رحم‏های پاک مادرانت، به طوری که ایام جاهلیت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پلید خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند».

۹- حدیث عایشه درباره آغاز وحی که مستند همگی دانشمندان سنی و شیعی است در جزء اول «صحیح بخاری‏» و تفسیر سوره اقرا جزء سوم آن، و باب ایمان «صحیح مسلم نیشابوری‏» و تفسیر سوره اقرا در «صحیح ترمذی‏» و سنن نسائی آمده است.

۱۰- کتاب «اجتهاد در مقابل نص‏» ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدین به قلم نویسنده این سطور – ص ۴۱۲

۱۱- «سیره حلبیه‏» جلد اول از۳۳ تا ۴۲

۱۲- به یاری خداوند این کتاب با تفصیل بیشتر و تحقیق کامل در آینده منتشر خواهد شد.

۱۳- «بحار الانوار» علامه مجلسی – ج ۱۸ ص ۲۰۵ و ج ۱۷ ص ۳۰۹ چاپ جدید.

۱۴- مناقب ابن شهر اشوب ج ۱ ص ۳۶

۱۵- مفاخر اسلام – تالیف نویسنده – ج ۱ ص ۳۶۸

منبع: علی دوانی تاریخ اسلام؛ علی دوانی

سازگارى خاتمیت و امامت

آیا اعتقاد به خاتمیت پیامبر با اعتقاد به امامت امامان معصوم سازگارى دارد؟

۱ـ یکى از اعتقادات بنیادین مسلمانان، این است که با آخرین رسول و پیام‌آور الهى، یعنى ـ حضرت محمدبن عبدالله(ص) ـ ارسال رسل و انزال کتب به پایان رسید. و خداوند پس از پیامبر گرامى اسلام(ص) هیچ پیامبرى نخواهد فرستاد. بنابراین انسان‌ها از این پس، بایستى بر خوان گسترده آخرین پیام الهى، یعنى قرآن، بنشینند و از مائده‌هاى آسمانى آن، روح و جان و عقل خویش را سیراب سازند و راه هدایت و سعادت را شناسایى نموده و در آن ره بپیمایند.

۲ـ‌گروهى از مسلمانان‌ با عنوان شیعه براین عقیده‌اند که پیامبر گرامى اسلام پس از خویش تعدادى از نزدیک‌ترین و عالم‌ترین و پرهیزکارترین افراد خانواده‌ خویش را به عنوان جانشینان خود انتخاب کرد و مسلمانان را موظف نمود که از آنها پیروى نموده و راه آنها را بپیمایند و حق را در آنها بجویند و هدایت به سوى حق ـ سبحانه و تعالى ـ‌ را از آنان طلب کنند و در فهم و درک وحى دست به دامن آنان باشند؛ چرا که به فرموده علی‌ابن ابى طالب(ع) “آنان اساس دینند و ستون یقین زیاده روان باید به سوى آنان بازگردند و عقب‌افتادگان به ایشان ملحق شوند و حق ولایت ویژگى آنان است و وصیت و وراثت از آنِ آنان و نیز آنان جایگاه سرّ خدایند و ملجأ امر او، ظرف علم پروردگارند ـ مرجع حکم او، پناه کتاب الهی‌اند و کوه‌هاى استوار دین او، به واسطه آنان خدا خمیدگى پشت دین را راست نمود و لرزش‌هاى ارکان آن را آرام کرد”.۱

با توجه به آنچه ذکر شد، این پرسش مطرح مى‌شود که آیا با این اعتقاد، نسبت به جایگاه ائمه اطهار(ع)، خاتمیت پیامبر اسلام(ص) مخدوش نمى‌گردد؟

در پاسخ به این پرسش، بدون اینکه خود را درگیر گفت‌و‌گو و نوشته‌هایى که اخیراً میان برخى اندیشمندان دانشگاهى و حوزوى مطرح شده نمائیم، آنچه به نظر تفسیر درست و منطقى است به نحوى که هم با خاتمیت پیامبر سازگار افتد و هم قابل دفاع از امامت باشد را به محضر ارباب معرفت، عرضه مى‌دارد.

درباره جایگاه اهل بیت(ع) در میان مسلمین دست کم سه نظر عمده وجود دارد که به نظر نگارنده دو تاى آنها مخدوش است و تنها یکى از آنها قابل دفاع و منطبق با حقیقت است.

اما آن دو که به نظر نادرست مى‌آید عبارت است از نظر گروهى که درباره ائمه اطهار راه افراط و غلو را پیمودند و درباره آن بزرگواران سخن غالیانه بر زبان راندند. و نیز نظر گروهى که در حق ایشان راه بی‌مهرى و تقصیر پیمودند. در این مختصر مجال بررسى و تحقیق درباره این دو گروه نمى‌باشد و در جاى دیگر بایستى به آن پرداخته شود.

اما آن نظرى که قابل دفاع و منطبق با حقیقت و سازگار با خاتمیت است این است که پس از پیامبر گرامى اسلام(ص) تعدادى از بهترین و آگاه‌ترین و با تقواترین مؤمنین که شیعه از آنان به عنوان امامان معصوم از اهل بیت پیامبر گرامى اسلام یاد مى‌کند، به عنوان جانشینان پیامبر، مرجعیت دینى و هدایت به سوى کمال انسانى را به عهده گرفتند البته کسانى که بر چنین جایگاهى تکیه دارند لازم است از ویژگی‌هاى خاصى برخوردار باشند؛ از جمله طهارت باطنى، کمالات وجودى و علم و دانشى که بتوانند با آن گرهگشاى مشکلات دینى مسلمانان و مؤمنین باشند. در اینکه آن بزرگواران دو تاى نخست را داشتند هیچ تردیدى نیست همان‌طور که شیعه و سنى در این حقیقت همداستانند، اما سخن بر سر داشتن سومى است که آنان را بر جایگاه ویژه‌اى نشانده که دست دیگران از رسیدن به آن قله کوتاه است.

قصد ما آن است که این سوّمى را به اختصار مورد بررسى قرار دهیم. با توجه به روایات معتبرى که در باب علم و دانشِ ائمه(ع) در حوزه معارف دینى در دست داریم (که در ادامه به برخى از آنها اشاره خواهیم کرد) بدون اینکه کوچک‌ترین قدمى در راه غلو و افراطی‌گرى برداشته شود، مى‌توانیم بر این باور باشیم که ائمه اطهار به سرچشمه علم و دانش پیامبر گرامى اسلام متصل بودند و این آن چیزى بود که دیگران را به آن راهى نبود و آن بزرگواران هر آنچه در زمینه معارف و وظایف دینى که مسلمانان بایستى به آن توجه مى‌کردند به زبان مى‌راندند، از سرچشمه علم و دانشى بود که از پیامبر به آنها رسیده بود، نه از ناحیه خودشان.

حال پرسش این است که آیا داشتن چنین دانشى و سخن گفتن بر اساس آن، خاتمیت را در محاق مى‌افکند و به تأخیر مى‌اندازد؟ به نظر نگارنده چنین نیست، چرا که پیامبر هر ویژگى که داشته باشد و لوازم خاتمیت هر چه که باشد، منافات با این ندارد که کسانى به خاطر شایستگی‌هاى وجودیشان از علم و دانشى که پیامبر در اختیار آنان نهاده بهره‌مند باشند. و براساس آن علم و دانش، حکمى از احکام الهى را بگویند؛ زیرا آنچه با خاتمیت منافات دارد این است که ائمه اطهار(ع) همچون پیامبر اسلام با استقلال دست به تشریع زنند و مردم موظف به تبعیت از آن باشند. البته ائمه اطهار(ع) نه تنها چنین ادعایى نداشته بلکه بنابر آنچه از امام صادق(ع) نقل شده ایشان هر چه در پاسخ به پرسش‌ دینى مى‌گفتند بر گرفته از علم و دانشى بود که از رسول گرامى اسلام دریافت کرده بودند و هیچ چیزى از سوى خود نمى‌گفتند.۲

و این امر هیچ منافاتى با خاتمیت پیامبر ندارد، چرا که آنان خوشه‌چینان خرمن پیامبر اسلام(ص) بودند، نه همتا و همطراز آن رسول گرامى، چنانکه امام علی(ع) نیز به این نکته به صراحت اشاره دارد آنجا که در پاسخ کسى که مى‌پرسد آیا شما پیامبرید؟ مى‌گوید: “واى بر تو، من بنده‌اى از بندگان محمدم.”۳

اما اینکه علی(ع) و فرزندان معصومش چگونه به سرچشمه علم و دانش پیامبر اسلام راه پیدا کردند، البته چیزى نیست که به راحتى بتوان آن را آشکار ساخت. اما در این زمینه یک روایت از علی(ع) که در منابع حدیثى شیعه و سنى البته با اندک اختلاف در عبارات آمده، مى‌شود تا حدودى مسئله را روشن نمود.

از امام‌ علی(ع)‌ روایت‌ شده‌ است‌: “پیامبر بابی‌ از علم‌ بر من‌ گشود که‌ هزار باب‌ از آن‌ بر من‌ گشوده‌ شد.”۴

در حدیثی‌ از امام‌ صادق آمده‌ است‌: “پیامبر بر علی‌ هزار باب‌ از علم‌ گشود که‌ از هر بابش‌ هزار باب‌ گشوده‌ شد.”۵

ممکن‌ است‌ به‌ ذهن‌ خطور کند که‌ چگونه‌ حضرت‌ علی(ع)‌ توانست به‌ این‌ همه‌ معارف‌ الهی‌ دست‌ یابد؟ پاسخ‌ این‌ سؤال‌ را از زبان‌ خود آن‌ حضرت‌ مى‌شنویم‌:

“…اما من‌، هر روز یک‌ نوبت‌ و هر شب یک‌ نوبت‌ بر پیغمبر(ص) وارد مى‌شدم‌، با من‌ خلوت‌ مى‌کرد و در هر موضوعی‌ با او بودم‌ (محرم‌ رازش‌ بودم‌ و چیزی‌ از من‌ پوشیده‌ نداشت‌.) اصحاب‌ پیغمبر مى‌دانند که‌ جز من‌ با هیچ‌ کس‌ چنین‌ رفتار نمى‌کرد. بسا بود که‌ در خانه‌ خودم‌ بودم‌ و پیغمبر نزدم‌ مى‌آمد و این‌ همنشینی‌ در خانه‌ من‌ بیشتر واقع‌ مى‌شد تا خانه‌ پیغمبر و چون‌ در بعضی‌ منازل‌ بر آن‌ حضرت‌ وارد مى‌شدم‌، زنان‌ خود را بیرون‌ مى‌کرد و تنها با من‌ بود و چون‌ برای‌ خلوت‌ به‌ منزل‌ من‌ مى‌آمد، فاطمه‌ و هیچ‌ یک‌ از پسرانم‌ را بیرون‌ نمى‌کرد. چون‌ از او مى‌پرسیدم‌، جواب‌ مى‌داد و چون‌ پرسشم‌ تمام‌ مى‌شد و خاموش‌ مى‌شدم‌، او شروع‌ مى‌فرمود. هیچ‌ آیه‌ای‌ از قرآن‌ بر رسول‌ خدا(ص) نازل‌ نشد، جز اینکه‌ برای‌ من‌ خواند و املا فرمود و من‌ به‌ خط‌ خود نوشتم‌ و تأویل‌ و تفسیر و ناسخ‌ و منسوخ‌ و محکم‌ و متشابه‌ و خاص‌ و عام‌ آن‌ را به‌ من‌ آموخت‌ و از خدا خواست‌ که‌ فهم‌ و حفظ‌ آن‌ را به‌ من‌ عطا فرماید و از زمانی‌ که‌ آن‌ دعا را درباره‌ من‌ کرد، هیچ‌ آیه‌ای‌ از قرآن‌ و هیچ‌ علمى‌ را که‌ املا فرمود و من‌ نوشتم‌، فراموش‌ نکردم‌ و آنچه‌ را که‌ خدا تعلیمش‌ فرمود از حلال‌ و حرام‌ و امر و نهی‌ گذشته‌ و آینده‌ و نوشته‌ای‌ که‌ بر هر پیغمبری‌ پیش‌ از او نازل‌ شده‌ بود، از طاعت‌ و معصیت‌، به‌ من‌ تعلیم‌ فرمود و من‌ حفظش‌ کردم‌ و حتی‌ یک‌ حرف‌ آن‌ را فراموش‌ نکردم‌. پس‌ دستش‌ را بر سینه‌ام‌ گذاشت‌ و از خدا خواست‌ دل‌ مرا از علم‌ و فهم‌ و حکم‌ و نور پر کند…”۶

روایت‌ یاد شده‌ به‌ نقل‌ از منبع‌ مورد اعتماد شیعیان‌ نقل‌ شد، اما با مراجعه‌ به‌ مصادر روائی‌ اهل‌سنّت‌، مى‌توان‌ احادیث‌ مشابهی‌ نیز یافت‌. اینک‌ به‌ چند نمونه‌ از این‌ احادیث‌ توجه‌ نمایید:

۱٫ سلیمان‌ احمسی‌ از پدرش‌ نقل‌ مى‌کند که‌ گفت‌: علی‌(ع) فرمود: به‌ خدا، هیچ‌ آیه‌ای‌ نازل‌ نشد، مگر اینکه‌ من‌ مى‌دانم‌ درباره‌ چه‌ چیزی‌، در کجا و درباره‌ چه‌ کسی‌ نازل‌ گردیده‌ است‌.۷

۲٫ محمد بن‌ عمر بن‌ علی‌ بن‌ ابی‌طالب‌ از پدرش‌ نقل‌ مى‌کند که‌ از علی(ع)‌ پرسیدند: چه‌ شده‌ که‌ شما در میان‌ اصحاب‌ رسول‌ خدا بیشترین‌ حدیث‌ را در اختیار داری‌؟ علی(ع)‌ فرمود: برای‌ اینکه‌ هر وقت‌ از آن‌ حضرت‌ سؤال‌ مى‌کردم‌، پاسخ‌ مى‌داد و هنگامى‌ که‌ ساکت‌ مى‌شدم‌، خود آن‌ حضرت‌ شروع‌ مى‌کرد و آنچه‌ لازم‌ بود، برای‌ من‌ بیان‌ مى‌نمود. ۸

۳٫ ابی‌الطفیل‌ مى‌گوید علی(ع)‌ فرمود: از من‌ درباره‌ کتاب‌ خدا هرچه‌ مى‌خواهید بپرسید؛ چرا که‌ هیچ‌ آیه‌ای‌ نیست‌، مگر اینکه‌ مى‌دانم‌ کِی‌ و درباره‌ چه‌ چیزی‌ نازل‌ شده‌ است‌. ۹

۴٫ علی(ع)‌ فرمود: هر وقت‌ از رسول‌ اکرم‌ مى‌پرسیدم‌، جوابم‌ را مى‌داد و هرگاه‌ ساکت‌ مى‌شدم‌، خود آن‌ حضرت‌ سخن‌ آغاز مى‌نمود و هیچ‌ آیه‌ای‌ بر ایشان‌ نازل‌ نشد، مگر اینکه‌ آن‌ را بر من‌ مى‌خواند و تفسیر و تأویل‌ آن‌ را دانستم‌ و از خدا خواست که‌ هیچ‌ چیزی‌ از آنچه‌ بر من‌ تعلیم‌ نمود از یاد نبرم‌ و من‌ حلال‌ و حرام‌ و امر و نهی‌ و طاعت‌ یا معصیت‌ آن‌ را هرگز از یاد نبردم‌ و دست‌ خویش‌ را بر روی‌ سینه‌ من‌ گذاشت و گفت: خدایا، سینه‌ علی‌ را از علم‌ و فهم‌ و حکمت‌ و نور پرکن‌. ۱۰

۵٫ عبدالله‌ بن‌ عمرو بن‌ هند جملی‌ گوید: از علی‌ ـ رضی‌ الله‌ عنه‌ ـ شنیدم‌ که‌ مى‌فرمود: هنگامى‌ که‌ از رسول‌ خدا سؤال‌ مى‌کردم‌، آنچه‌ را لازم‌ بود به‌ من‌ مى‌بخشید و آن‌ گاه‌ که‌ ساکت‌ مى‌شدم‌، خود آن‌ حضرت‌ لب‌ به‌ سخن‌ مى‌گشود و گفتنی‌ها را به‌ من‌ مى‌گفت‌.۱۱

با توجه‌ به‌ این‌ روایات‌، معلوم‌ مى‌شود که‌ چرا حضرت‌ علی(ع) ‌مى‌فرماید: پیامبر بابی‌ از علم‌ بر من‌ گشود که‌ هزار باب‌ از آن‌ بر من‌ گشوده‌ شد. و یا چرا پیامبر فرمود: من‌ شهر علمم‌ و علی‌ دروازه‌ آن‌؛ هر کس‌ مى‌خواهد وارد این‌ شهر شود، باید از دروازه‌ آن‌ وارد شود.

هنگامى‌ که‌ در این‌ احادیث‌ به‌ قدر کافی‌ تأمّل‌ مى‌کنیم‌، سرّ این‌ نکته‌ معلوم‌ مى‌شود که‌ چرا پیامبر(ص) اهل‌بیت‌ خود را در حدیث‌ متواتر نزد فریقین‌ (حدیث‌ ثقلین‌) عدل‌ قرآن‌ و ثقل‌ اصغر در کنار ثقل‌ اکبر(قرآن‌) قرار مى‌دهد.

پى نوشت ها :

۱ ـ نهج‌البلاغه، خطبه۲٫

۲ ـ جامع‌الاحادیث، ج ۱، ص ۱۷، حدیث ۴، باب حجیه الفتری).

۳ ـ کافى، ج۱٫

۴ – ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج۲، ص۴۸۵، ح۱۰۰۳٫

۵ – محمد بن بعقوب کلینى، اصول کافى، ج۱، “کتاب الصحابه”.

۶ – همان، کتاب”فضل العلم” باب اختلاف الحدیث، ح۱٫

۹-۷ – ابن سعد، الطبقات الکبرى، ج۲، ص۳۳۸،”على بن ابى طالب” رضى الله عنه.

۱۰ – ابن عساکر، پیشین، ح۱۰۰۴٫

۱۱ – حاکم نیشابورى، پیشین، ذکر مناقب امیر المؤمنین على بن ابى طالب، ص۱۳۵، ح۲۲۸ و۴۶۳۰٫

منبع:سایت راسخون

دلالت حدیث غدیر بر امامت امام علی علیه السلام

یکی از دلایلی که بر امامت بلا فصل امام علی علیه السلام اقامه شده است، حدیث غدیر است. در دهمین سال هجرت، رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ قصد زیارت خانه خدا را نمود، و تعداد 114 یا 120 یا 124 هزار در این سفر آن حضرت را همراهی می كردند. بعد از انجام مراسم حج، پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ با جمعیت، آهنگ بازگشت به مدینه كردند. هنگامی كه به غدیرخم رسیدند، جبرئیل امین فرود آمد و از جانب خداوند متعال، این آیه را آورد: «ای رسول ما، آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده به مردم ابلاغ كن».[1]امین وحی، از طرف خداوند به پیامبر امر كرد تا علی را ولی و امام، معرفی كرده و وجوب پیروی و اطاعت از او را به خلق ابلاغ كند.

آنان كه در دنبال قافله بودند رسیدند، و كسانی كه از آن مكان عبور كرده بودند، بازگشتند، پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فرمود: خار و خاشاك آن جا را جمع و برطرف كنند. هوا به شدت گرم بود، مردم قسمتی از ردای خود را بر سر و قسمتی را زیر پا افكندند، و برای آسایش پیامبر چادری تهیه كردند، اذان ظهر گفته شد و پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نماز ظهر را با همراهان ادا كردند، بعد از پایان نماز، از جهاز شتر، محل مرتفعی ترتیب دادند.

پیامبر با صدای بلند، همگان را متوجه ساخت و خطبه خواند و در ضمن خطبه فرمود: خداوندا گواه باش، همانا من در انتقال به سرای دیگر و رسیدن به كنار حوض، بر شما سبقت خواهم گرفت و شما در كنار حوض بر من وارد می شوید…، مواظب باشید كه من پس از خودم دو چیز گران بها و ارجمند در میان شما می گذارم، چگونه رفتار می كنید، در این موقع مردم بانگ بر آوردند: یا رسول الله آن دو چیز گران بها چیست؟ فرمود: كتاب خدا و عترت من می باشد. همانا خدای دانا و مهربان، مرا آگاه ساخت، كه این دو هرگز از یكدیگر جدا نخواهند شد، تا در كنار حوض بر من وارد شوند، من این امر را از خدای خود درخواست نمودم، بنابراین بر آن دو پیشی نگیرید و از پیروی آن دو باز نایستید و كوتاهی نكنید، كه هلاك خواهید شد. سپس دست علی را گرفت و او را بلند نمود، تا حدی كه سفیدی زیر بغل هر دو نمایان شد. مردم او را دیدند و شناختند، رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ این گونه ادامه داد: ای مردم كیست كه بر اهل ایمان از خود آنها سزاوارتر باشد؟ مردم گفتند: خدا و رسولش دانا ترند، فرمود: همانا خدا مولای من است و من مولای مومنین هستم و بر آنها از خودشان سزاوارترم. پس هر كس كه من مولای اویم، علی مولای او خواهد بود، و بنا به گفته احمد بن حنبل (پیشوای حنبلی ها) پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ این جمله را چهار بار تكرار نمود. سپس دست به دعا گشود و گفت: بار خدایا دوست بدار، آن كه او را دوست دارد و دشمن بدار آنكه او را دشمن دارد، یاری فرما یاران او را و خوارگردان خوار كنندگان او را. او را معیار، میزان و محور حق و راستی قرار ده. قبل از پراكنده شدن جمعیت، امین وحی، این آیه را بر پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نازل نمود: امروز دین شما را كامل نموده و نعمت را بر شما تمام كرده و دین اسلام را برای شما پسندیدم.[2] در این موقع پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فرمود: الله اكبر، بر اكمال دین و اتمام نعمت و خشنودی خدا به رسالت من و ولایت علی ـ علیه السلام ـ بعد از من.
جمعیت حاضر، از جمله ابوبكر و عمر به امیر المومنین این گونه تهنیت گفتند، مبارك باد مبارك باد، بر تو ای پسر ابی طالب كه مولای من و مولای هر مرد و زن مومنی گشتی.[3]

این حدیث از احادیث متواتری است که علاوه بر شیعه، اهل سنت نیز آن را نقل کرده است محمد بن جریر طبری صاحب تاریخ در کتاب «الولایۀ» آن را از 75 طریق روایت کرده و متواتر دانسته و نیز ابوا لعباس احمد بن محمد بن سعید بن عقده در کتاب «الموالاة» طرق این خبر را از 105 طریق ذکر کرده است.[4]

 در این حدیث که پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در غدیر خم فرمود هر کس من مولای او هستم علی ـ علیه السلام ـ مولای او است،[5]  جمله«من کنت مولاه فعلی مولا» مورد توجه است.

دلالت این جمله بر ولایت بلافصل علی ـ علیه السلام ـ روشن است زیرا لفظ «مولی و ولی» گرچه در معانی مختلف و از جمله به معنی دوست، یاور و سرپرست و اولای به تصرف استعمال شده ولی با وجود قرائنی معین می شود که مراد از آن در این حدیث ولایت امر است، زیرا: اولاً قبل از این بیان رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از رحلت خود خبر داده و سفارش به کتاب خدا و عترت خویش کرده و بعد از آن علی ـ علیه السلام ـ را به عنوان «مولی» معرفی نموده است و این مبین آن است که مقصود شناساندن کسی است که بعد از پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مرجع است و امت با تمسک به او و قرآن از گمراهی خود را باید نجات دهد.

ثانیاً حضرت خاتم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از حاضرین اقرار به این معنی گرفته است که نبی نسبت به مؤمنین سزاوارتر از خود آنهاست یعنی همان اولویتی که در قرآن برای پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ ثابت است (سوره احزاب آیه 6) بعد فرموده «من کنت مولاه فعلی مولاه» و با تقدیم جمله (آیا من نسبت به شما سزاوارتر نیستم؟!) هر گونه شبهه را در معنی مولا دفع فرموده و همان اولویت ثابت برای خود را برای علی ـ علیه السلام ـ اثبات نموده است.

ثا لثاً اعلان این که علی ـ علیه السلام ـ دوست و یاور اهل ایمان است نیاز به این همه مقدمات و خطبه خوانی و معطل کردن آن جمعیت عظیم از حج برگشته در آن هوای گرم و گرفتن اعترافات پی در پی نداشت و چنین کاری برای چنان هدفی با مقام خاتمیت نمی سازد و از سوی دیگر دوستی مسلمانان نسبت به همدیگر از بدیهی ترین مسائل اسلامی است. زیرا پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ وقتی وارد مدینه شد بین اصحاب اخوت برقرار کرد.

رابعاً یک دوستی ساده جای آن را نداشت که مردم و شخص عمر با جمله (بخٍ بخٍ یابن ابیطالب… مبارک باد ترا که مولای من و مولای مرد و زن مؤمن گردیدی).[6] به علی ـ علیه السلام ـ تبریک بگویند و آن را موفقیت تازه بشمرند و آیه اکمال دین (سوره مائده آیه 3) نازل شود بلکه این تهنیت به خاطر یک امر اختصاصی ولایت امر بوده است.

خامساً پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بعد از توصیه به قرآن و عترت با بلند کردن دست علی ـ علیه السلام ـ خواسته است جلو هر گونه شبهه را بگیرد و بفرماید این همان ثقل اصغری است که از قرآن جدا شدنی نیست و عصمت او ضامن هدایت امت است و هم چنان که پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مولای جمیع مؤمنین است همان مولویت برای علی ـ علیه السلام ـ ثابت است.

[1] . مائده ، 67.

[2] . مائده : 6.

[3] . رضواني، علي اصغر، شيعه شناسي و پاسخ به شبهات، ج1، ص632 ـ 634، نشر مشعر. 1384ش.

[4] . سلیمان بن ابراهیم حنفی قندوزی، ینابیع الموده، دارالاسوه، چاپ اول، 1416ق، ج3، ص363 و ص155.

[5] . حاکم نیشابوری، محمد، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دارالمعرفۀ، 1406ق، ج3، ص110؛ شهاب الدین احمد بن حجر الهیثمی، الصواعق، بی تا، بی ناشر، ص73.

[6] . خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، 1417ق، ج8، ص284.

خاتمیت پیامبر اسلام

پیامبر اسلام آخرین پیامبران خداست و سلسله نبوت با او پایان می‏ پذیرد و این از «ضروریات آئین اسلام‏» است.

معنى «ضرورى» این است که هرکس وارد صفوف مسلمین شود، بزودى می‏ فهمد که همه مسلمانان به‏ این مطلب عقیده دارند و از واضحات و مسلمات نزد آنان است، یعنى همان گونه که هرکس با مسلمانان سر و کار داشته باشد می‏ داند آنها از نظر مذهبى تاکید روى اصل «توحید» دارند، همچنین می‏داند روى «خاتمیت پیامبر» نیز همگى توافق دارند، و هیچ گروهى از مسلمانان در انتظار آمدن پیامبر جدیدى نیستند.

درحقیقت قافله بشریت در مسیر تکاملى خود با بعثت پیامبران مراحل مختلف را یکى پس از دیگرى طى کرده است و به مرحله ‏اى از رشد و تکامل رسیده که دیگر می‏ تواند روى پاى خود بایستد، یعنى با «استفاده از تعلیمات جامع اسلام مشکلات خود را حل کند».

به‏ تعبیر دیگر: اسلام قانون نهایى و جامع دوران بلوغ بشریت است، از نظر اعتقادات کامل ترین محتواى بینش دینى و از نظر عمل نیز چنان تنظیم یافته که بر نیازمندی هاى انسانها درهر عصر و زمانى منطبق است.

دلیل بر خاتمیت پیامبر

براى اثبات این مدعا دلائل متعددى داریم که از همه روشنتر سه دلیل زیر است:

۱ – ضرورى بودن این مساله، گفتیم هرکس با مسلمانان جهان در هر نقطه تماس گیرد درمی‏ یابد که آنها معتقد به خاتمیت پیامبر اسلامند، بنابراین اگر کسى اسلام را ازطریق دلیل و منطق کافى پذیرفت، راهى جز پذیرش اصل خاتمیت ندارد.

۲ – آیات قرآن نیز دلیل روشنى بر خاتمیت پیامبر اسلام است، از جمله: آیه ۴۰ از سوره احزاب:

ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول‏الله و خاتم‏النبیین.

پیامبر اسلام پدر هیچیک از مردان شما نبود، او تنها رسول خدا و خاتم انبیاء است.

این تعبیر هنگامى گفته شد که مساله پسرخواندگى در میان اعراب رواج داشت، آنها فردى را که از پدر و مادر دیگرى بود به‏ عنوان فرزند خود برمی‏ گزیدند و همچون یک فرزند حقیقى داخل خانواده آنها می ‏شد، محرم بود، ارث می‏برد و مانند آن.

اما اسلام آمد و این رسم جاهلیت را ازبین برد وگفت: پسر خوانده ها هرگز مشمول قوانین حقوقى و شرعى فرزند حقیقى نیستند ازجمله «زید» که پسرخوانده پیامبر اسلام بود و نیز فرزند پیامبر محسوب نمی ‏شد، لذا می‏ گوید شما به جاى اینکه پیامبر اسلام را پدر یکى از این افراد معرفى کنید او را به دو وصف حقیقیش توصیف کنید: یکى وصف «رسالت‏» و دیگرى «خاتمیت‏».

این تعبیر نشان می‏ دهد که خاتمیت پیامبر اسلام همچون رسالتش براى همگان روشن و ثابت و مسلم بود.

تنها سؤالى که در اینجا باقى می‏ماند این است که مفهوم حقیقى «خاتم‏» چیست؟

«خاتم‏» از ماده «ختم‏» به معنى پایان دهنده و چیزى است که به وسیله آن کارى را پایان می‏ دهند، مثلا به مهرى که در پایان نامه می ‏زنند «خاتم‏» می‏گویند و اگر می‏ بینیم به‏انگشتر نیز «خاتم‏» گفته شده به خاطر این است که نگین انگشتر در آن عصر و زمان به جاى مهر اسم به کار می‏رفته، و هرکس پاى نامه خود را با نگین انگشترش که روى آن اسم یا نقشى کنده بود مهر می‏کرد و اصولا نقش نگین انگشتر هرکس مخصوص به خود او بوده است.

در روایات اسلامى می‏ خوانیم: هنگامى که پیامبر، صلی‏ الله‏ علیه‏ وآله، می‏خواست نامه ‏اى براى پادشاه ان و زمام داران آن زمان بنویسد و آنها را به اسلام دعوت کند، خدمتش عرض کردند: معمول سلاطین عجم این است که بدون مهر، نامه ‏اى را نمی‏ پذیرند، پیامبر، صلی ‏الله‏ علیه ‏وآله، که تا آن زمان نام ‏هایش کاملا ساده و بدون مهر بود، دستور فرمود انگشترى براى او تهیه کردند و بر نگین آن جمله «لااله ‏الاالله، محمد رسول‏ الله‏» را نقش کردند، پیامبر بعد از آن دستور می‏داد نامه‏ ها را به وسیله آن مهر کنند.

بنابراین معنى اصلى خاتم همان پایان‏دهنده و ختم ‏کننده است.

۳ – روایات فراوانى نیز داریم که بروشنى خاتمیت پیامبر را ثابت می‏کند از جمله روایات زیر است:

الف) در حدیث معتبرى از جابربن عبدالله انصارى از پیامبر چنین نقل شده است که فرمود:

مثل من در میان پیامبران همانند کسى است که خانه‏اى را بنا کرده و کامل و زیبا شده تنها محل یک خشت آن خالى است، هرکس در آن وارد شود و نگاه به آن بی فکند می‏ گوید: چه زیباست ولى این جاى خالى را دارد، من همان خشت آخرم و پیامبران همگى به من ختم شده‏اند. (۱)

امام صادق، علیه‏السلام، می‏ فرماید:

حلال محمد حلال ابدا الى یوم القیامه و حرامه حرام ابدا الى یوم القیامه.

حلال محمد حلال است تا روز رستاخیز و حرام او حرام است تا روز رستاخیز» (اصول کافى، ج ۱، ص ۵۸).

در حدیث معروفى که شیعه و اهل تسنن از پیامبر نقل کرده‏اند می‏ خوانیم که او به على (ع) فرمود:

انت منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى.

تو نسبت ‏به‏ من هم چون هارون نسبت‏ به موسی هستى، جز اینکه بعد از من پیامبرى نخواهد بود.

و دهها حدیث دیگر.

در زمینه خاتمیت پیامبر اسلام سؤالاتى است که توجه به‏آنها لازم است:

۱ – بعضى می‏ گویند اگر فرستادن پیامبران یک فیض بزرگ الهى است، چرا مردم زمان ما از این فیض بزرگ محروم باشند؟ چرا راهنماى جدیدى براى هدایت و رهبرى مردم این عصر نیاید؟!

اما آنها که چنین می‏ گویند درحقیقت از یک نکته غافلند و آن اینکه محرومیت عصر ما نه به خاطر عدم لیاقت آنهاست، بلکه بخاطر آنست که قافله بشریت در مسیر فکرى و آگاهى به پایه‏اى رسیده است که می‏ تواند با دردست داشتن تعلیمات پیامبر اسلام به راه خود ادامه دهد.

بد نیست در اینجا مثالى بزنیم:

پیامبران اولوالعزم یعنى آنها که داراى دین و آئین جدید و کتاب آسمانى بودند پنج نفر بودند «نوح، ابراهیم، موسى، عیسى و پیامبر اسلام، علیهم‏السلام‏» اینها هرکدام در یک مقطع خاص تاریخى براى هدایت و تکامل بشر تلاش کردند، و این قافله را از یک مرحله گذرانده در مرحله دوم به پیامبر اولوالعزم دیگرى تحویل دادند، تا به مرحله ‏اى رسید که این قافله راه نهایى را یافت و همچنین توانایى بر ادامه راه را.

درست همانند یک محصل که پنج مرحله تحصیلى را طى می‏کند تا دوران فراغت از تحصیل برسد (البته فراغت از تحصیل معنى ندارد و منظور ادامه راه با پاى خویش است):

دوره دبستان، دوره راهنمایى، دوره دبیرستان، دوره لیسانس و دوره دکترا.

اگر یک دکتر به‏ مدرسه و دانشگاه نمی‏ رود مفهومش این نیست که لیاقت ندارد، بلکه به خاطر این است که این مقدار معلومات دراختیار دارد که به کمک آن می‏ تواند مشکلات علمى خود را حل کند و به مطالعاتش ادامه دهد و پیشرفت کند.

۲ – با اینکه جامعه بشرى دائما درحال دگرگونى است، چگونه می‏توان با قوانین ثابت و یکنواخت اسلام پاسخگوى نیازهاى آن بود؟ !

درجواب می‏ گوییم: اسلام داراى دو گونه قوانین است: یک سلسله از قوانین که مانند صفات ویژه انسان ثابت و برقرار است، همچون لزوم اعتقاد به توحید، اجراى اصول عدالت، مبارزه با هرگونه ظلم و تعدى و اجحاف و…

اما قسمتى دیگر یک سلسله اصول کلى و جامع است که با دگرگون شدن موضوعات آن صورت تازه ‏اى به‏ خود می‏ گیرد و پاسخگوى نیازهاى متغیر هر زمان است.

مثلا یک اصل کلى در اسلام داریم، تحت عنوان «اوفوا بالعقود» که می‏ گوید: به قراردادهاى خود احترام بگذارید و به آنها وفادار باشید.

مسلما با گذشت زمان انواع تازه‏اى از قراردادهاى مفید اجتماعى و تجارى و سیاسى مطرح می‏ شود که انسان می‏تواند با درنظر گرفتن اصل کلى بالا به آن پاسخ دهد.

و نیز یک اصل کلى دیگرى داریم به‏عنوان «قاعده لاضرر» که مطابق آن هر حکم و قانونى سبب زیان فرد یا جامعه شود باید محدود گردد.

ملاحظه می ‏کنید که تا چه‏حد این قاعده کلى اسلامى کارساز و حل‏کننده مشکلات است، و از اینگونه قواعد در اسلام فراوان داریم، و با استفاده از همین اصول کلى است که می‏ توانیم مشکلات پیچیده دوران بعد از انقلاب شکوه مند اسلامى را حل کنیم.

۳ – شک نیست که ما در مسائل اسلامى نیاز به رهبر داریم، و با فقدان پیامبر و غیبت جانشین او، مساله رهبرى متوقف می‏ شود و با توجه به اصل خاتمیت انتظار ظهور پیامبر دیگرى را نیز نمی‏ توان داشت، آیا این امر ضایع ه‏اى براى جامعه اسلامى نیست؟

در پاسخ می‏ گوییم براى این دوران نیز پیش‏بینى لازم در اسلام شده است و از طریق «ولایت فقیه‏» است که رهبرى را براى فقیهى که جامع‏ لشرایط و داراى علم و تقوى و بینش سیاسى در سطح عالى باشد تثبیت کرده است و طریق شناخت چنین رهبرى نیز بروشنى در قوانین اسلام ذکر شده، بنابراین از این ناحیه نگرانى وجود نخواهد داشت.

بنابراین ولایت فقیه همان تداوم خط انبیاء و اوصیاى آنها است، رهبرى فقیه جامع‏ الشرایط دلیل بر این است که جوامع اسلامى بدون سرپرست رها نشده ‏اند. (۲)

پى‏ نوشت:

۱٫ تفسیر مجمع‏ البیان.

۲٫ براى توضیح بیشتر به کتاب «طرح حکومت اسلامى‏» از همین مؤلف مراجعه نمائید.

منبع :موعود جوان ، خرداد و تیر ۱۳۸۰، شماره ۱۶

آیت ‏الله ناصر مکارم شیرازى

فلسفه خاتمیت پیامبر

مقدمه

اساساً مسأله خاتمیت خود یک مسأله‌اى است که با زمان ارتباط دارد. نسخ شدن یک شریعت و آمدن شریعت دیگر به جاى آن فقط و فقط به زمان بستگى دارد. همه علما این را قبول دارند که رمز یک شریعت تا زمان معینى هست و سپس از طرف خدا نسخ می‌شود، تغییر پیداکردن اوضاع زمان و باصطلاح امروز مقتضیات زمان است.

حال این سؤال پیش می‌آید که اگر این‌طور باشد، پس باید همیشه با تغییر مقتضاى زمان شرایع تغییر بکنند، بنابراین هیچ شریعتى نباید شریعت ختمیه باشد و نبوت نباید در یک نقطه معین ختم شود. علت عمده اینکه شریعتى می‌آید و شریعت قبل را نسخ می‌کند، این است که در زمان شریعت پیش مردم استعداد فراگرفتن همه حقایقى که از راه فهم باید به بشر ابلاغ شود را ندارند. تدریجاً که در مردم رشدى پیدا می‌شود، شریعت بعدى به  صورت کامل‌ترى ظاهر می‌شود، و هر شریعت بعدى از شریعت قبلى کامل‌تر است. تا بالاخره به حدى می‌رسد که بشر از وحى بی‌نیاز می‌شود، دیگر چیزى باقى نمی‌ماند که بشر به وحى احتیاج داشته باشد. یعنى احتیاج بشر به وحى نامحدود نیست، محدود  است. به این معنى که چه از لحاظ معارف الهى و چه از لحاظ دستورهاى اخلاقى و اجتماعى یک سلسله معارف، مطالب و مسائل است که از حدود عقل و تجربه و علم بشر خارج است. یعنى بشر با نیروى علم نمی‌تواند آنها را دریابد چون علم و عقل قاصر است، وحى به کمک می‌آید. دیگر لازم نیست که بی‌نهایت مسایل از طریق وحى به بشر القا شود. حداکثر آن مقدارى که بشر به وحى احتیاج دارد، زمانى به او القا می‌شود که او قدرت و توانایى دریافت آن را داشته باشد و ثانیاً بتواند آن را حفظ و نگهدارى کند. یکى از درجات احتیاج به شریعت بعدى این است که مقدارى از حقایق شریعت قبلى در دست مردم تحریف شده و به شکل دیگر درآمده است در حقیقت یکى از کارهاى هر پیغمبر احیاء و زنده کردن تعلیمات پیغمبر پیشین است که در طول تاریخ در دست مردم مسخ شده است و این را می‌توان  گفت که تقریباً لازمه طبیعت بشر است که در هر تعلیمى که از هر معلمى می‌گیرد کم و زیاد می‌کند، نقص و اضافه ایجاد  می‌کند و به عبارت دیگر آن را تحریف می‌کند.

این مسأله‌اى است که خود قرآن‌کریم آن را قبول دارد، تجارب بشر هم به درستى آن را شهادت می‌دهد؛ مثلاً خود قرآن‌کریم که آمد، تورات و انجیل را نسخ کرد ولى قسمتى از تعلیمات آنها را احیاء و زنده نمود.

یعنى بعد از اینکه به دست مردم مسخ شده بود قرآن گفت نه، آنکه تورات و انجیل واقعى گفته است این نیست که در دست این مردم است.

پیش از آنکه بخواهیم دلائلى براى اثبات نبوت پیامبر (صلی الله علیه و آله) که در واقع خیلى بیشتر از آن است که در توان ما باشد ارائه نماییم، لازم است به چند نکته اشاره شود.

هنگامى که پیامبر (صلی الله علیه و آله) از این جهان به ابدیت پرگشود و رحلت کرد هیچ‌کس از ساکنان جزیره العرب، در پی‌اثبات نبوت او نبودند؛ زیرا پیش از آن، این مسأله مورد اتفاق و اجماع ایشان قرار گرفته بود.

آن روز که اعراب به این آیه گوش فرا می‌دادند که «در امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام کرد و اسلام را به عنوان دین شما پسندیدم.»

اعراب نبوت پیامبر را همگان پذیرفته بودند، و اثبات نبوت براى مردم جزیرهالعرب و همچنین براى فرزندان و نوه‌هاى آنها محتاج به دلیل نبود، اما براى مردم زمان‌هاى دیگر بدیهى است که سخت  مورد حاجت است. اثبات خاتمیت از طریق منطق وحى و آیات قرآنى محکم‌ترین سند و برهان و دلیل براثبات خاتمیت حضرت ختمى مرتبت محمد مصطفى (صلی الله علیه و آله) است و موارد آن بسیار است. از جمله آیاتى که در قرآن تصریح بر خاتمیت آن حضرت دارد این آیه مبارکه است:

«وما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول  الله و خاتم النبیین و کان الـ … بکل بشى علیما»

بنابراین پس از ختم نبوت و رسالت به حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) تا قیامت هرکس مدعى نبوت شود  ادعایش کاذب و باطل است و گفتارش هیچ رسمیت و اعتبار ندارد و هرکس او را تصدیق نکند کافر است و نیز کافر است کسى که شک و تردید در نبوت و رسالت و خاتمیت حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) نماید، زیرا انکار نص  کتاب آسمانى قرآن را نموده است پس به  حکم نص صریح منطق وحى قرآن خاتمیت آن حضرت ثابت و محرز است. اگر کسى بگوید (خاتم) در لغت به معنى زینت و نگین هم آمده است و نیز خاتمیت آن حضرت مورد تأیید و تثبیت و مطلوب ما نیز است. زیرا آنکه وجودش زینت کشور، هستى و زیور کونین در قوسین نزول و صعود در دائره وجود باشد، زینت بخش سلسله انبیاء رسل است.

و در نهج‌البلاغه در مورد بعثت پیامبر اکرم چنین آمده است:

«ثُمَّ الله بَعَثَ مُحَمداً صلى علیهع و اله بالحقِ حینَ دنا الدُنیا الاِنقطاعُ و اَقبَل من الآخرِه الاصلاعُ…»

«پس خدا محمد را که درود وى بر او و یاران او باد به حق برانگیخت، آنگاه که پایان دنیا نزدیک بود و آخرت روى آورد جهان پس از روشنى و زیبایى به تاریکى.»

زندگى مردمش دشوار، و آرام جاى آنان ناهموار، جهان به نیستى و فرو ریختن نزدیک گردیده، مدت آن به سر رسیده، و نشانه‌هاى آن پدید و پیوند مردمش با آن بریده، و حلقه‌هاى پیوندشان از هم دریده، و اسباب از هم گسیختگی‌شان بسیار و نشانه‌هاى رستگارى ناپایدار، و زشتی‌هاى دنیا آشکار، رشته عمرش کوتاه و به سر رسیدنش نمودار. این هنگام خدا او را مأمور رساندن شریعت به مردمان  کرد و موجب ارجمندى امت و بهار مردم زمانش و مایه سربلندى یارانش و موجب شرف یاورانش.

خاتم در اصطلاح

اصل معنى در لغت خاتم عاقبت هر چیز و وسیله  اتمام است ولی‌ گاه به معناى انگشترى هم استعمال شده که از باب مجاز و اصلاقات ثانویه است.

و هم‌چنین در آیه شریفه خاتم‌النبیین با استفاده از معنى اصلى و لغوى آن و قرائن کثیره دیگر از کتاب و سنت و اجماع مسلمین می‌یابیم که مراد حق متعال اراده معنى اصلى و حقیقى از لفظ خاتم و اعلاى اتمام نبوت به وجود حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله) می‌باشد و با وجود قرائن موجود دیگر مجالى براى انصراف لغت از معنى حقیقى به معناى مجازى وجود  ندارد و هیچ‌گاه کلمه خاتم به معنى زینت و تصدیق نیامده تا به این نتیجه بگوییم پیغمبر اسلام زینت و انگشترى انبیا، و تصدیق کننده پیغمبران سلف است. و از این  جهت به انگشتر خاتم گویند چون آخر نامه را مهر پایان می‌زدند و بعدها براى مفقود نشدن مهر آن را به نگین انگشتر حک کرده و در دست می‌کردند، از آن جهت به انگشترى خاتم گفته شد.

و کلمه خاتم به فتح معناى هر چیزى است که با آن چیزى را مهر کنند، مانند طابع و قالب که به معناى چیزیست که با آن چیزى را طبع نموده، یا قالب زنند، مراد خاتم النبیین بودن آن جناب این است که نبوت به او ختم شده و بعد از او دیگر نبوتى نخواهد بود.

«ما کان ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین و کان الله بکل شى علیماً»

«محمد پدر هیچ یک از مردان شما نبود ولیکن او رسول خدا و پیام دهنده پیامبران است.»

خاتم را در آیه شریفه فقط عاصم به فتح تاء خوانده بقیه قراء به کسر تاء خوانده‌اند و آن بنابر قرائت فتح به معناى آخرالنبیین است.

نبى در اصطلاح

نبى در اصطلاح  کسى را گویند که از جانب خدا مردم را به وظایفشان خبر دهد و از جانب پروردگار بر او وحى می‌شود، خواه داراى شریعت مستقله و دین تازه باشد، خواه تابع شریعت  نبى صاحب شریعت پیش از خود بوده و مردم را به شریعت قبل بخواند؛ شرط در نبوت، وحى الهى است، اعم از اینکه وحى رویارویى یا الهامى و یا وحى به وسیله فرشته و غیره باشد و هرکس از جانب خداوند به وسیله وحى به نبوت برگزیده شد نبى است.

«النبوه الاخبار عن الله و ما یتعلق به تعالى ـ النبى المجنر عن الله و ما یتعلق به تعالى»

«و اطلاق لفظ رسول نیز به نبى اعتبار رسالت و سفارت او نزد پروردگار به افراد صحیح است».

به عبارت دیگر پیغمبران نبى هستند به اعتبار وحى که از جانب پروردگار به آنها نازل  می‌گردد و رسولند به اعتبار قیام به دعوت  مردم و ابلاغ احکام شریعت و واجد بودن شریعت، مستقل یا نبودن آن تغییرى در اطلاق لفظ نبى بر پیغمبر نمی‌دهد.

و اعم از اینکه صاحب شریعت باشند و یا تابع شریعت سالفه باشند به حقیقت نبى است. زیرا میزان در صدق نبوت اخبار از ناحیه خداوند از طریق وحى است و نکته دقیق و قابل توجه اینکه نبوت صفت خاص پیغمبران است و نبى مفهوماً و استعمالاً اعم از رسول می‌باشد، زیرا نبى از نظر مفهوم لغوى خبر دهنده از خداوند و غیب است به وحى الهى نه هر خبر دهنده‌اى.»

ـ رسالت پیامبر اسلام

الف: اثبات رسالت

پیامبر اسلام ادعای  نبوت کرد و خداوند ـ تعالى ـ بر این ادعا، هم شهادت قولى و لفظى داد و هم گواهى فعلى. گفتنى است که ثبوت شهادت لفظى خدا، متوقف بر آن است که قرآن کلام خداوند باشد؛

زیرا در این حال  است که می‌توان آیه قرآن را شهاد ت قولى خداوند دانست، چون معجزه است و اعجاز ـ  به ویژه اگر جاوید باشد ـ شاهد صادق است. شهادت خداوند در آیات فراوانى از قرآن بیان شده است مانند:

«یس و القرآن الحکیم، انک  لمن المرسلین» (یاسین، سوگند به قرآن حکمت‌آموز که قطعاً تو از جمله پیامبرانی)!

«لکن الله شهید بما اُنزل الیک…»  (لیکن خدا به حقانیت آنچه بر تو نازل کرده، گواهى می‌دهد)، بنابراین او پیامبر است و خداوند بر حقانیت کتاب نازل شده بر او گواهى داده  است.

آیاتى که خداوند با عبارت‌هاى «یا ایها الرسول» و «یا ایها النبى» به پیامبر اکرم خطاب فرموده یا مستقیماً او را نام برده است بر پیامبرى ایشان گواهى می‌دهد، مانند:

«یا ایها الرسول لا یحزنک الذین یسارعون فى الکفر…»

(اى پیامبر اندوهناکت مسازند آنان که در وادى کفر می‌شتابند.)

این‌ها چند نمونه از آیاتى که براى اثبات رسالت بیان شد. براى اثبات این امر خطیر (رسالت پیامبر اکرم ص) چند امر دیگر لازم است که اعجاز و نوید پیامبران پیشین می‌باشد که به شرح مختصر آن می‌پردازیم.

ـ معجزات پیامبر اسلام:

گفتنى است که  معجزه کار خارق عادت است، نه کارى برخلاف قانون علّیت، و نیز معجزه تابع اراده و قداست نیرومند صاحب اعجاز و معجزه‌گر است، آن‌سان  که بدن در اختیار روح مجرد قرار دارد، یعنى این کردار ناتوان‌ساز به دستورات خداوند صورت می‌گیرد و بنیان یک آئین و مذهب را استوار می‌کند و نشان‌گر قدرت و توان نامحدود خداوند قادر است. پیامبر (صلی الله علیه و آله) با  این عمل هم پیشنهاد و هم خواسته منکران را پاسخ مثبت گفته و هم خداوند او را تصدیق و تأیید کرده و معجزه را به دست او اجرا فرموده است. هدف از معجزه، آشکار ساختن صدق کسى است که مدعى رسالت از جانب خداوند است، مانند گلستان شدن آتش بر حضرت ابراهیم و خشک شدن رود نیل براى عبور حضرت موسى و زنده شدن مردگان به دست حضرت عیسى و آوردن قرآن با دست و زبان حضرت محمد (صلی الله علیه و آله).

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) معجزات فراوانى داشتند ولى بزرگترین و با عظمت‌ترین معجزه ایشان قرآن‌کریم است که در قلمرو اعجاز قرآن، مرز جغرافیایى و تاریخ زمان را در نوردیده است. برخلاف معجزات پیامبران پیشین که در مقطع خاص، و تنها بر مخاطبان ویژه خود کارگر افتاده است. ولى قرآن هیچ مقطع زمانى و مکانى خاصى ندارد و براى تمام افراد بشر تا روز قیامت فرستاده شده است.

ـ نوید پیامبران پیشین:

دلیل دیگر بر رسالت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) نویدهاى پیامبران پیشین بوده است.

قرآن که از هرگونه تحریف مصون مانده است، چنین می‌فرماید: حضرت مسیح پس از آن که معجزاتش را باز گفت، افزود، من از آنچه در خانه‌هایتان می‌خورید و از آنچه ذخیره می‌کنید به شما خبر می‌دهم. و از رخدادهاى آینده نیز خبر داد:

«واذ قال عیسى ابن مریم یا بنی‌اسرائیل انى رسول الله الیکم مصدقا لما بین یدى من التوریه و مبشرا برسول…»

الف: اگر غیر از حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) پیامبر یا پیامبران دیگر نیز ظهور می‌کردند، بشارت در خصوص حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) وجهى نداشت.

ب: مقام حضرت محمد برتر از مقام پیامبران پیش از آن حضرت، و دین او کامل‌تر از دین قبلى است؛ چون واژه «بشارت» گذشته از آن که علم غیب به آینده را در بردارد برترى آینده نسبت به حال را هم می‌فهماند زیرا، حال رخداد و آینده، اگر  مساوى، یا پائین‌تر از حال موجود باشد، اعلام محقق شدن آن در آینده، بشارت نیست. مژده را همواره براى امر شادمانى آفرینى به کار می‌گیرند که انسان فاقد آن است. بنابراین، باید کمال در دین پیامبر خاتم باشد که دین پیامبر پیشین فاقد آن است، چنان که برتری‌هایى در اسلام هست که مسیحیت آنها را ندارد. و قرآن و اسلام بر همه  ادیان، نظارت و اشراف و سلطه دارد و نیز پیامبر اسلام بر دیگر پیامبران برترى دارد.

بزرگترین دلیل بر حقانیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) بیان ویژگی‌هاى پیامبر و اوصاف او و یاران او در کتاب‌هاى تورات و انجیل و زبور است و اهل کتاب بارها با پیامبر (صلی الله علیه و آله) به سخن و مجادله و مصاحبه پرداخته‌اند و هیچ‌یک، این ادعاى پیامبر و پیشوایان دین را تکذیب نکردند.

ـ بشارت‌هاى تورات:

تورات در مورد متعدد، نوید فراوان حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) را خاطر نشان کرده است:

در تورات  مثنى می‌خوانیم:

(۱۵) «خداوند خدایت»، از میان شما از برادرانت پیغمبرى را مثل من مبعوث می‌کند، او را بشنوید،

(۱۶) موافق هر آنچه که از خداوند خدایت در حوریب در روز جمعیت درخواستى و هنگام گفتنت  که قول خداوند خداى خود را دیگر نشنوم و این آتش عظیم را دیگر نبینم مبادا  که بمیرم.

(۱۷) و خداوند بمن فرمود: آنچه که گفتند نیکوست (۱۸) از براى ایشان پیغمبرى را مثل تو از میان برادران ایشان مبعوث خواهم کرد و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت تا هر آنچه که به او امر می‌فرمایم به ایشان برساند.»

و صاحب أنیس که از کشیشان برجسته و دانشمند نامى مسیحیت بوده و به دین اسلام مشرف شده است، معتقد است این بشارت مژده به حضرت  یوشع نیست و چنان که یهودیان می‌پندارند ـ و بشارت به حضرت مسیح نیست ـ آن‌گونه که کشیشان گمان دارند ـ بلکه بشارت به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) است.

– نویدهاى انجیل:

در انجیل یوحنا می‌خوانیم:

(۲۶) أینَ ایمن داتى پارقلیطاد هوِد…، یعنى «لیکن چون فارقلیطا آمد که او را از جانب پدر نزد شما می‌فرستم. روح حق که از پدر صادر می‌شود، او بر من شهادت خواهد داد، منظور حضرت محمد است که بر حقانیت حضرت عیسى شهادت داد.»

فلسفه ختم نبوت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله):

یکى از علل تجدید رسالت و ظهور پیامبران جدید، تحریف و تبدیل‌هایى است که درتعلیمات و کتب  مقدس پیامبران رخ می‌داده است و به همیت جهت آن کتاب‌ها و تعلیمات صلاحیت خود را براى هدایت مردم از دست می‌داده‌اند. غالباً پیامبران احیاء کننده سنن فراموش شده و اصلاح کننده تعلیمات تحریف یافته پیشینیان خود بوده‌اند. گذشته از انبیایى که صاحب کتاب و شریعت و قانون نبوده و تابع یک پیغمبر صاحب کتاب و شریعت بوده‌اند، مانند همه پیامبران بعد از ابراهیم تا زمان موسى و همه پیامبران بعد از موسى تا عیسى، پیامبران صاحب قانون و شریعت نیز بیشتر مقررات پیامبران پیشین را تأیید می‌کرده‌اند.

ظهور پیاپى پیامبران تنها معلول تغییر و تکامل شرایط زندگى و نیازمندی‌ بشر به پیام نوین و رهنمایى نوین نیست، بیشتر معلول نابودی‌ها و تحریف و تبدیل‌هاى کتب و تعلیمات آسمانى بوده است.

بشر چند هزار سال پیش نسبت به حفظ مواریث علمى و دینى ناتوان بوده است و از او جز این انتظار نمی‌توان داشت. آنگاه  که بشر به مرحله‌اى از تکامل می‌رسد که می‌تواند مواریث دینى خود را دست نخورده نگهدارى کند، علت عمده تجدید پیام ظهور پیامبر جدید منتفى می‌گردد و شرایط لازم (نه شرط کافی) جاوید ماندن یک دین موجود می‌شود. چنانکه می‌دانیم در میان کتب آسمانى جهان تنها  کتابى که در دست رشد و قابلیت بشر این دوره است که دلیل بر نوعى بلوغ اجتماعى انسان این عهد است، در حقیقت، یکى از ارکان خاتمیت، بلوغ اجتماعى بشر است به حدى که می‌تواند حافظ و نگهبان مواریث علمى و دینى خود باشد و خود  نیز به نشر و تبلیغ و تفسیر آن بپردازد. و در سراسر قرآن اسرار عجیبى هست که دین، از اول تا آخر جهان، یکى بیش نیست و همه پیامبران بشر را به یک دین دعوت کرده‌اند، در سوره شورى آمده است:

«شَرَعض لکُم من الدینِن ماوَصى به  نوحاً والذى اوحَینا اَلیک وَ ماوَّصینا بِهِ ابراهیمَ و موسى و عیسى»

«خداوند براى شما دینى قرار داد که قبلاً به  نوح توصیه شده بود و اکنون بر تو وحى کرده‌ایم، و به ابراهیم و  موسى نیز و به عیسى توصیه کرده‌ایم.»

قرآن در همه جا نام این دین را که پیامبران از آدم تا خاتم مردم را بدان دعوت می‌کرده‌اند، اسلام می‌نهد، مقصود این نیست که در همه زمان‌ها به این نام خوانده می‌شده است، مقصود این است که دین داراى حقیقت و ماهیتى است که بهترین معرف آن لفظ «اسلام» است. در سوره آل‌عمران درباره ابراهیم می‌گوید:

«ما کانَ ابرِاهیمُ یهودیاً و لا نصرانیاً ولکِن کانَ حنیفاً مسلماً»

«ابراهیم نه یهودى بود نه نصرانى، حق جو بود و مسلم بود».

آیات قرآن در این زمینه زیاد است، البته پیامبران در پاره‌اى از قوانین و شرایع با یکدیگر اختلاف داشته‌اند. قرآن در عین‌اینکه دین را واحد می‌داند، اختلاف شرایع و قوانین را در پاره‌اى مسائل می‌پذیرد، در سوره مائده می‌گوید:

«لکل جعلَنْا مِنْکُم شَرعه و مِنهاجا»

«براى هر کدام (هر قوم و امت) یک راه ورود و یک طریقه خاص قرار دادیم.»

ولى از آنجا که اصول فکرى و اصول عملى که پیامبران به آن دعوت می‌کرده‌اند، یکى بوده، همه آنان مردم را به یک شاه‌راه و به سوى یک هدف دعوت می‌کرده‌اند.

اختلاف شرایع و قوانین جزئى در جوهر و ماهیت این راه که نامش در منطق قرآن «اسلام» است تأثیرى نداشته است، تفاوت و اختلاف تعلیمات انبیاء با یکدیگر از نوع اختلاف برنامه‌هایى است که در یک کشور هرچند یک‌بار به مورد اجرا گذاشته می‌شود و همه آنها از یک «قانون اساسى» الهام می‌گیرد. تعلیمات پیامبران در عین پاره‌اى از اختلافات، مکمل و متمم یکدیگر بوده است. اختلاف و تفاوت تعلیمات آسمانى پیامبران از نوع اختلافات مکتب‌هاى فلسفى یا سیاسى و اجتماعى یا اقتصادى که مشتمل بر افکار متضاد است نبوده است؛ انبیاء تماماً تابع یک مکتب و یک تز بوده‌اند و تفاوت تعلیمات انبیاء با یکدیگر، یا از نوع تفاوت تعلیمات کلاس‌هاى عالی‌تر با کلاس‌های‌دانی‌تر، یا از نوع تفاوت اجرائى یک اصل در شرایط و اوضاع گوناگون بوده است.

«توحید» اصل و سنگ اول ساختمانى است که پیامبران دست در کار ساختنش بوده‌اند، اما همین توحید، درجات و مراتبى دارد. آنچه یک عامى به نام خداى یگانه در ذهن خود تجسم می‌کند با آنچه در قلب یک عارف تجلى می‌کند یکى نیست. عارفان نیز در یک درجه نیستند «اگر ابوذر بر آنچه در قلب سلمان است آگاه  گردد، گمان کفر بر او می‌برد و او را می‌کشد».

بدیهى است که آیات اول سوره حدید و آخر سوره حشر و سوره «قل هو الله احد» براى بشر چند هزار سال پیش ـ بلکه بشر هزار سال پیش قابل هضم نبوده است، تنها افراد معدودى از اهل توحید خود را به عمق این آیات نزدیک می‌نمایند.

در آثار اسلامى وارد شده است که: «خداوند چون می‌دانست بعدها افراد متعمق و ژرف‌اندیشى خواهند آمد، آیات (قل هو الله احد) و پنج آیه اول سوره حدید را نازل کرد».

شکل اجرایى یک اصل کلى نیز در شرایط گوناگون متفاوت می‌شود بسیارى از اختلاف‌هایى که در روش انبیا بوده است از نوع تفاوت در شکل اجرا بوده است نه در روح قانون.

قرآن هرگز کلمه دین را به صورت جمع ادیان نیاورده است، دین در قرآن همواره  مفرد است؛ زیرا آن چیزى که وجود داشته و دارد دین است نه دین ها. و قرآن نیز تصریح می‌کند که دین مقتضاى فطرت و نداى طبیعت روحانى بشر است:

«فَاَقِم وجهکَ للدینِ حنیفاً فِطره الله التى فَطر الناسُ علیها»

«حق جویانه چهره خویش را به سوى دین، همان فطرت خدا که مردم را بر آن آفریده، ثابت نگه‌دار.»

اینکه دین از اول تا آخر جهان یکى است و وابستگى با فطرت و سرشت بشر دارد، که آن نیز بیش از یکى نمی‌تواند باشد تصور خاصى درباره فلسفه تکامل به ما می‌دهد. زیرا همه جا سخن از تکامل است. (تکامل جهان، تکامل جانداران، تکامل انسان و اجتماع) از نظر قرآن سیر تکاملى جهان و انسان و اجتماع یک سیر هدایت و هدفدار است و بر روى خطى است که صراط مستقیم نامیده می‌شود و از لحاظ مبدأ و  مسیر و منتهى مشخص است. انسان و اجتماع، متحول و متکامل است، ولى راه و خط سیر، مشخص و واحد و مستقیم است:

«وَ اِن هذا صِراطى مستقیماً فَاتبعوِهُ و لاَتَتبعوا السُبُل فَتَفرق بِکُم عَن سَبیله»

«این راه راست است پیروى آن کنید و از راه‌هاى دیگر که موجب تفرقه شماست جز از راه خدا متابعت نکنید.»

اما اگر همان‌طور که خود بشر در تکاپوست و هر لحظه در یک نقطه است، خط سیر او نیز دائماً دستخوش تغییر و تبدیل باشد و نهایت و مقصد و مسیر، مشخص نباشد و در هر برهه‌اى از زمان بخواهد در یک جاده حرکت کند، بدیهى است که ختم نبوت معقول و متصور نخواهد بود، رسالت پیامبر اسلام با همه رسالت‌هاى دیگر این تفاوت را دارد که از نوع قانون است نه برنامه، قانون اساسى بشریت است، مخصوص یک اجتماع تندرو یا کندرو راست و یا چپ‌رو نیست.

از نصوص اسلامى برمی‌آید که همه پیامبران بر حکم اینکه مقدمه ظهور و نبوت کلى و ختمى و قانون اساسى یگانه الهى بوده‌اند، موظف بوده‌اند که نوید اکمال و اتمام دین را در دوره ختمیه به امتهاى خود بدهند. از پیغمبر اکرم دو جمله لطیف در این زمینه وارد شده است:

«نَحنُ الاِخرونُ السابِقون یومَ القیطِه»

«ما در دنیا پس از همه پیامبران و امت‌ها آمده‌ایم، اما در آخرت در صف مقدم هستیم و دیگران پشت سر ما هستند.»

دیگر اینکه فرموده‌اند:

«ادم و من دونه تحت لوائى یوم القیامه»

«تمام پیامبران در قیامت زیر پرچم من هستند.»

علت این سبقت و تقدم در قیامت و علت اینکه همه پیامبران در آن جهان در زیر پرچم این پیامبر هستند این است که همه مقدمه‌اند وایشان نتیجه، وحى آنان در حدود یک برنامه  موقت بوده و وحى پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در سطح قانون اساسى کلى همیشگى است. پیوند‌ نبوت‌ها و رابطه اتصالى آنها می‌رساند که نبوت یک سیر تدریجى به سوى تکامل داشته و آخرین حلقه نبوت، مرتفع‌ترین قله آن است.

عرفاى اسلامى می‌گویند: «الخاتم من ختم المراتب باسرها» یعنى پیامبر خاتم آن است که همه مراحل را طى کرده و راه نرفته و نقطه کشف نشده از نظر وحى باقى نگذاشته است.

و با کشف آخرین دستورهاى الهى جایى براى کشف جدید و پیامبر جدید باقى نمی‌ماند، مکاشفه تامه مهدیه کامل‌ترین مکاشفه‌اى است که در امکان یک انسان است و آخرین مراحل آن است. بدیهى است که هر مکاشفه دیگر بعد از آن مکاشفه، جدید نخواهد بود، از قبیل پیمودن سرزمین رفته است و سخن و مطلب جدید همراه نخواهد داشت.

سخن آخر همان است که در آن مکاشفه آمده است.

«وَ تَمَت کَلمهُ ربکَ صِدقاً و عدلاً لامبدلَ لکلماتِه وَ  هُوَ السمیعُ العلیمُ»

«و سخن راستین و موزون پروردگارت کامل شد، کسى را  توانایى تغییر دادن آنها نیست او شنوا و دانا است».

پس معلوم شد که اندیشه ختم نبوت بر این پایه است که اولاً مایه دین در سرشت بشر نهاده شده است، سرشت همه انسان‌ها یکى است، سیر تکاملى بشر یک سیر هدف‌دار و بر روى یک خط مشخص و مستقیم است، از این رو حقیقت دین که بیان کننده خواسته‌هاى فطرت و راهنماى بشر به راه راست است یکى بیش نیست.

ثانیاً: یک طرح به شرط فطرى بودن، کلى بودن و به شرط مصونیت از تحریف و تبدیل و به شرط حسن تشخیص و تطبیق در مرحله اجرا می‌تواند براى همیشه رهنمون، مفید، مادر طرح‌ها و برنامه‌ها و قوانین جزئى و بی‌نهایت واقع گردد.

اثبات خاتمیت پیامبر از طرق آیات قرآن:

مسأله پیامبر واینکه ایشان آخرین پیامبر الهى است از مسائلى است که همه مسلمین از هر گروه و مذهبى به آن معتقدند و از ضروریات اسلام است که هر کسى که مختصر معاشرتى با پیروان این کتب داشته باشند، بزودى در می‌یابد که آنها پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) را آخرین پیامبر الهى می‌دانند.

و این مسأله چیزى نیست که تنها به دلائل عقلى بتوان اثبات کرد. بلکه سرچشمه‌ این اعتقاد به قرآن‌مجید و روایات اسلامى باز می‌گردد. به همین دلیل نخست به سراغ آیات قرآن می‌رویم و به آنها می‌پردازیم. آیه عمده‌اى که به وضوح گواه بر این معنى است. آیه ۴۰ سوره احزاب است:

«ما  کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین و کان الله بکل شى علیما»

«محمد پدر هیچ یک از مردان شما نبود ولى رسول خدا و خاتم پیامبران است و خداوند بر همه چیز آگاه است».

در این آیه به داستان زید اشاره شده که به اصطلاح پسرخوانده پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بود و پیامبر با همسر مطلقه او ازدواج کرد تا سنت نادرست «پسرخواندگى» را در هم بشکند و زنى که با وساطت پیامبر (صلی الله علیه و آله) به همسرى زید درآمده بود و بر اثر ناسازگارى جدا شده بود بی‌سرپرست نماند. می‌فرمایند: محمد (صلی الله علیه و آله) پدر هیچ یک از  مردان شما نبود بنابراین ازدواج با همسر مطلقه زید، همچون ازدواج با همسر فرزندان محسوب نمی‌شد.

ولى او رسول خدا و خاتم پیامبران است در این آیه نسبت پدر و فرزندى جسمانى و نسبى را به طور کامل نفى می‌کند، ولى در جمله بعد ارتباط معنوى حاصل از مقام نبوت و خاتمیت را اثبات می‌نماید. یعنى او پدر جسمانى شما نیست، بلکه پدر روحانى است، آن هم پدرى براى شما و نسل‌هاى آینده تا پایان دنیا.

باید توجه داشت پیامبر (صلی الله علیه و آله) چند پسر نسبى به نام «قاسم»، «طیب»، «طاهر» و «ابراهیم» داشت که همه آنها پیش از بلوغ چشم از جهان فروبستند به همین دلیل نام «رجال» «مردان» بر آنها اطلاق شد.

و رابطه دیگرى بین مسأله ختم نبوت و نداشتن فرزند پسر نیز وجود دارد و آن اینکه بسیارى از اولاد انبیاء پیامبر بودن و چون پیامبر دیگرى باشد، بنابراین نداشتن فرزند پسر، تأکید و اشاره است بر ختم نبوت و در پایان آیه می‌فرماید:

خداوند بر هر چیز آگاه است و آنچه از معارف و علوم و مسائل اصول و فروع لازم بوده در اختیار پیامبر خاتم گذارده است. و بین آغاز و پایان آیه پیوند داده شده که در آغاز پدر بودن جسمانى آن حضرت نسبت به امت نفى شده و در آخر آیه ازدواج با زنان پیامبر نفى شده زیرا او خاتم پیامبران و پایان‌دهنده پیامبران است لذا حفظ احترام او لازم است و ترک ازدواج با همسران او بعد از وفاتش گوشه‌اى از این احترامات می‌باشد.  مفسر معروف «محمد بن جریر طبرى» که در قرن سوم می‌زیسته، و تفسیر او از قدیمی‌ترین تفاسیر است در ذیل آیه فوق می‌نویسد:

«و خاتم النبیین الذى خَتم فَخَتَم عَلَیها فَلا تُفْتَحُ لا حدٍ بعَدهُ الى قیامِ الساعهٍ»

«او خاتم پیامبران است کسى که خداوند نبوت را به او پایان داد و بر آن مهر نهاد و براى کسى بعد از او تا قیامت گشوده نخواهد شد».

مفسر بزرگ «طبرسى» که تقریباً یک قرن بعد شیخ طوسى می‌زیسته، با صراحت همین معنى ذیل آیه فوق آورده و آن را توضیح داده است.

«ابوالفتوح رازى» که از مفسران عالى مقام قرن ششم است، و تفسیر خود را به فارسى نگاشته در تعبیر جالب ذیل «خاتم النبیین» می‌نویسد «و بازپسین پیامبران تا پندارى که او مهر نبوت است، به  نبوت او در بعثت انبیاء را مهر کرده‌اند». و همین معنا در آیات متعددى از قرآن مجید به کار رفته و قرآن در مورد گروهى از کفار می‌گوید:

«ختم الله على قُلُوبِهِم و على سَمْعِهِم»

«خداوند بر دل‌ها و گوش‌هاى آنان (منافقان مهر نهاده) ودرک و شنوایى آنها نسبت به حق پایان گرفته است».

این آیه نه تنها پایان دهنده نبیان است بلکه پایان دهنده رسولان نیز هست چون کسى که خاتم الانبیاء است به طریق اولى خاتم رسولان نیز هست، زیرا هر رسولى نبى است و مرحله رسالت مرحله‌اى فراتر از نبوت است. از جمله آیات دیگرى که دلالت بر جامعیت و خاتمیت حضرت ختمى مرتبت محمد (صلی الله علیه و آله) دارد اولین آیه مبارکه سوره «حمد» است. «الحمد لله رب العالمین»  ستایش مخصوص خداوندى است که پروردگار جهانیان است.

چون «الله» اسم جامع است و «رب» هم در این آیه مبارکه رب مطلق است و «عالمین» هم جمع است و شامل جمیع عوامل جبروتیه و ملکوتیه و ناسوتیه و عوالم طوطیه و عرضیه و عوالم عنبیه و شهودیه اطلاق می‌گردد. و از آنجا که خاتم الانبیاء حضرت محمد مصطفى (صل الله علیه و آله) مظهر اسم جامع «الله» و مظهر «رب مطلق» است مربى جمیع عوالم است، وجودش رحمت است براى تمام عوالم لذا در این آیه آمده است «و ما أرسلناک الاّ رحمَه للعالمین»  یعنى «نفرستادیم تو را مگر رحمت از براى تمام عالمیان».

و این رحمت سعى احاطى شامل من سبق و من الحق می‌باشد. بدلیل اینکه حقیقت محمدیه صادر نخستین و اولین جلوه رب‌العالمین است. چنانکه عقل و نقل و برهان مثبت این حقیقت است. که آن حضرت فاتح است در قوس و نزول و خاتم است در رأس صعود.

در آیه مبارکه «اقتَربَت الساعَهُ و انشق القَمَر»

انشقاق قمر یعنى شکافتن ماه توأم با اقتراب ساعت قیامت ذکر گردیده و علامت و نشانه آن است که دوره نبوت و رسالت با بعثت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) منتفى گردیده و نبوت بوجود حضرت ختمى مرتبت به انتها مراتب کمال رسید و بعد از بعثت آن حضرت نباید دیگرى پیغمبرى بیاید زیرا مافوق مرتبه خاتمیت که مرتبه کمال نهایى در نبوت است مرتبه‌اى نیست مگر مرتبه احدیت محضر مطلقه.

پس این آیه مبارکه خود برهان ساطع و دلیل قاطع بر خاتمیت آن حضرت است. در آیه «و یومَ نَبْعَثُ فى کلِ اُمهِ شهیداً علَیهم من اَنْفُسَهُم و جئِنابِکَ شهیداً على هَولاء و نَزلَنا عَلَیک الکَتاب تبیاناً لکل شى و هُدى و رَحمَه و بُشرى لِلمُسلمینَ»

«روزى می‌آید که در میان هرامت و طائف شاهدى بر آنان مبعوث می‌کنیم (مراد روز قیامت است که از هرامت آن شخصى که از جهت روحانیت و معرفت و بصیرت تفوق بر افراد آن امت دارد بر آنان شاهد می‌شود) و تو را نیز بر این شاهدین شاهد قرار می‌دهیم و براى تو کتابى نازل کرده‌ایم که در آن بیان هر چیزى هست و هدایت و رحمت و بشارت است بر مسلمین».

این آیه از دو جهت بر خاتمیت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) دلالت می‌کند:

از جهت اینکه پیامبر اسلام شاهد می‌شود بر تمام شاهدینى که براى امت‌ها معین خواهند شد، و چون شاهد محیط و ناظر و حاکم بر دیگران است، و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در روز قیامت بر همه شاهدین امم جهان شاهد خواهد بود: پس برترى و حکومت و فضیلت آن حضرت بر همه طوائف و امم گذشته و آینده ثابت می‌شود.

از جهت  اینکه قرآن مجید بیان کننده هر چیز است، و در قرآن احتیاجات بشر تأمین شده و کلیات حقائق و معارف و علوم مبدأ و معاد و سیر و سلوک، تدبیر منزل و مدینه، وظائف انفرادى و اجتماعى و… در این کتاب آسمانى مندرج شده است  معناى ختم نبوت و خاتمیت هم همین است، زیرا وقتى که در دسترس بشر کتابى باشد که محتوى کامل‌ترین قوانین اجتماعى و جامع‌ترین وظایف صلاح و سعادت افراد است دیگر نیازى به کتاب و شریعت دیگر نیست.

اثبات خاتمیت پیامبر از طریق روایات:

همان‌گونه که قبلاً اشاره شد اعتقاد به جاودانى بودن اسلام، مورد اتفاق همه علما و دانشمندان اسلامى است و سرچشمه این عقیده علاوه بر آیات قرآنى روایات بی‌شمارى است که از پیامبر  گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله) و دیگر پیشوایان معصوم رسیده است که به مختصرى از آنان اشاره می‌کنیم.

۱- در حدیث مشهورى که در بسیارى از منابع حدیث و تفاسیر نقل شده از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) می‌خوانیم که می‌فرماید:

«مثلى و مثل الانبیاء کمثل رجل بین دار افاتمها و اکمل‌ها الاموضع لبنه فجعل الناس بدخلونها و یتعجبون منها و یقولون: لولا موضع اللبنه قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) فانا موضع اللبنه جئت فختمت الانبیاء»

مثل من در مقایسه با پیامبران پیشین همانند فردى است که خانه‌اى (بسیار زیبا وجذاب) بسازد و مردم وارد بشوند و از زیبایى آن در شگفتى فرو روند و بگویند (بنایى بهتر از این ندیدم) جز اینکه جاى یک خشت آن خالى است، پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: من جاى آن خشت خالى هست، آمدم و سلسله پیامبران را پایان دادم. این حدیث در  مجمع البیان ج ۷ و ص ۳۶۲۸ نیز آمده است.

از  جمله در اصول کافی  می‌خوانیم:

«حلال محمد حلال ابداً الى الى یوم القیامه و حامه حرام ابد الى یوم القیامه لایکون غیره و لا یجئى غیره»

«حلال محمد(صلی الله علیه و آله) حلال است  تا ابد تا روز قیامت، و حرام او حرام است تا ابد تا روز قیامت غیر آن نخواهد بود و این چیزى است که جز با «خاتمیت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) سازگار نیست، زیرا با آمدن پیامبر دیگرى حداقل قسمتى از احکام پیامبر پیشین نسخ می‌شود».

مرحوم مجلسى نیز این حدیث را در بسیارى از مجلدات بحار نقل کرده است.

در کتاب اکمال‌الدین صدوق (در باب ۳۷) مذکور است که حضرت عبدالعظیم حسنى به محضر حضرت علی‌بن محمدالنقی(ع) مشرف شده، ایمان و عقیده خود را این طور عرض می‌کند. و ان محمد ابن عبدالله عبد و رسول پروردگار متعال بوده و خاتم‌الانبیاء است و پیغمبرى پس از آن حضرت نخواهد آمد تا روز قیامت و شریعت او ختم  کننده شریعت‌ها و باقیست تا روز قیامت.

دین خاتم پاسخگوى علوم نوین:

در این قرن بیستم که اصول و تمدن جدید از اسرارى پرده برداشته که قبلاً در توانایى بشر نبوده است، هرگاه به دقت در قرآن ملاحظه کنیم، بسیار تعجب خواهیم نمود براى هر یک از علماى اروپا و امریکا و آسیاى شرقى که در ایشان فطرت سالم بشرى وجود داشته باشد مسائل قرآن تعجب‌آورتر است زیرا آنها معمولاً به تجربه ایمان دارند و امورى را قابل تعقل می‌دانند که از مقدمات تجربى و نتیجه‌نهایى رسیده باشد، در واقع معادله اصل زندگى و علوم از نظر ایشان حتى در علومى مثل ریاضى، شیمى، فیزیک هم مبتنى بر نتیجه‌گیرى از آزمایش‌ها و تجربه‌هاست. اگر این علماى غربى و شرقى اندکى در بعضى از آیات قرآن بیندیشند و از خود بپرسند که چگونه براى محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله) که در صحراى شن زیسته و درس و کتابى نخوانده است و تحت تأثیر هیچ‌یک از تمدن‌هاى ملل گذشته  نبوده است امکان بیان این‌گونه نظریات علمى فراهم بوده است، و با مقایسه بین آنچه که قرآن می‌گوید و نتایج شگرف تجربى خود سخت دچار حیرتند و تعجب خواهند کرد. می‌دانیم که ظاهراً نه محمد (صلی الله علیه و آله) و نه پیروان او ماده را به معنى امروز نمی‌شناختند و خواص تحلیلى عناصر مرکب را نمی‌دانستند چگونه استمداد الهى و وحى براى محمد (صلی الله علیه و آله) امکان داشته است که در قرآن بگوید «من الماء کل شى حى» «هر چیز زنده از آب است».

حال آنکه شیمی‌دان و درس‌ نخوانده است و می‌دانیم که در این روزگار این معادله را از مهمترین معادلات و به منزله معادله  مادر براى همه جانداران می‌داند، شک نیست که فقط در پناه الهام و کمک آسمانى است. باید در نظر بگیریم که کسى که نه آزمایشگاهى داشته و نه شیمی‌دان بوده است چگونه به یارى خدا و وحى امکان دارد «عسل را مایه شفاى بیماری‌ها بداند» و امروز پس از اینکه آزمایش‌گاههاى آمریکا و روسیه و اروپا آن را تجزیه نموده‌اند مؤسسات عالى ارزش مواد غذایى اعلان می‌کند که عسل براى شفاى بیشتر بیماری‌هاى انسان داروى بسیار خوبى است و کمتر داروى مرکبى در جهان می‌توان پیدا کرد که به پاى آن برسد.

هم‌چنین در قرآن به زبان محمد (صلی الله علیه و آله) آمده است:

«و ترى الجبال تحسبها جامده و هى تمومى السحاب صنع الله الذى اتقن کل شى انه خبیر بما تفعلون»

«وکوه‌ها را می‌بینى و آنها را ساکن می‌پندارى و آنها حرکت می‌کنند همچون مرور کوهها صنع پروردگارى که همه چیز را در دست ساخت و به درستی‌که او آگاه است به آنچه می‌کنید».

هزار سال پس از نزول قرآن علماى فلک کشف کردند که سیاره زمین با همه کوه‌هایى که بر آن قرار دارد و بسیار سنگین و داراى بیشترین وزن مخصوص هستند در فضا  می‌چرخند و همچون مرور ابرها مرور می‌کند و اگر چشم‌ها حرکت خورشید و ماه را از خاور به باختر می‌بیند نتیجه حرکت زمین از باختر به خاور است. از نخستین افرادى که این مطلب را کشف کرد و بر آن اقامه دلیل کرده (کپرنیک) است که در قرن شانزدهم میلادى بوده است و پس از او اکتشاف‌هاى دیگر نظریه او را تأیید نموده است، می‌بینید که چهارده قرن قبل به چه زیبائى این نظر را بیان داشته است، چگونه محمد (صلی الله علیه و آله) این مطلب را دانسته است و قرآن حاکى ا ز آن است، آیا می‌توان غیر از وحى طریق دیگرى براى آن قائل شد؟

«والشمس تجرى لمستقرلها ذلک تقدیر العزیر العلیم و القمر قدرناه منازل… و کل فى فلک یسبحون»

«آفتاب در قرارى که براى اوست سیر می‌کند و این قرار خداى چیره و داناست و براى ماه هم منازلى را مقرر داشتیم و هر یک در دگرگونى رفت و آمد می‌نمایند، شناورند».

اکنون پس از هزار سال یا بیشتر، دانشمندان علوم فلک کشف کرده‌اند که خورشید هم در حرکت دائمى است و با ابزار و مقایسه‌‌هاى جدید حتى معدل سرعت آن را هم به دست آورده‌اند و معتقد شده‌اند که خورشید و منظومه‌ شمسى در مدار خود و در جهت برخ نسر با سرعتى معادل یک میلیون و نیم میل در هر روز حرکت می‌کند. و با وجود این سرعت پس از یک میلیون سال ممکن است بر برج اصلى خود، برسد، در اختیار دانشمندانى که چنین نظریه‌اى داشته‌اند هم وسائل جدید قرار داشت امواج الکترونى در این مسأله کمک کرده است و موفق شدند با دوربین‌هاى مجهز بعضى از امور را مشاهده نمایند، آیا در هزار سال پیش چنین ابزار و وسایلى در اختیار پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده است؟

نتیجه‌گیرى:

اثبات خاتمیت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از طرق مختلف ثابت شد و در اینجا یک نتیجه‌گیرى کلى بیان می‌شود. ما می‌دانیم که عمر پیامبر اسلام دائمى نبوده و ایشان هم مثل سایر پیامبران عمر محدود داشتند ولى دین ایشان ضمانت بقا تا قیامت را دارد و همین کافى است که پیامبر جدید لازم  نباشد چون هنگامى بعثت پیامبر جدید لازم هست که وحى در دسترس مردم نباشد. اما اگر دینى ضمانت بقا داشته باشد، همیشه وحى دردست مردم باقى می‌ماند و به پیامبر جدید نیازى نیست. اگر دین اسلام به دست پیغمبر با کمک امامان معصوم در سراسر دنیا منتشر شود و امکان  نشر معارف اسلام فراهم شود می‌توان گفت که بعثت پیامبر جدید از این جهت هم لزومى ندارد.

و دیگر اینکه اگر قرآن از تحریف مصون بماند و ضمانتى براى سلامت از تغییر و تحریف  داشته باشد این حکمت هم منتفى می‌شود، چرا که براساس این حکمت، پیامبر جدید براى تصحیح تحریفات در کتاب آسمانى لازم است و وقتى تحریفى نباشد ضرورتى براى آمدن پیامبر جدید وجود ندارد.

و امر دیگر براى کافى بودن پیامبر اسلام و احکام ایشان تا قیامت این است که پیچیدگى روابط اجتماعى در زندگى بشر به حدى برسد که احکام دین سابق، پاسخگوى آنها نباشد. اما اگر همه قوانین اجتماعى که براى زندگى بشر لازم است، در زمان تلقى وحى به مردم ابلاغ گردد ـ خواه به صورت جزئى و خاص بیان شود و یا به صورت کلى ـ و این قوانین ضمانت بقا داشته باشد، یعنى خداى متعال، که داناى به همه چیز است، تمام تحولات آینده در زندگى بشر را ملاحظه  کند و بداند که این تحولات به گونه‌اى خواهد بود که قوانین بنیادى جدیدى را ایجاب کند تا لازم باشد که قوانین اسلام نسخ شود، دیگر احتیاجى به پیامبر جدید نمی‌باشد.

البته باید توجه داشت که این فرض، مربوط به مقام ثبوت است و براى اثبات آن باید دلیل اقامه  کنیم و در مقام اثبات این فرض، عقل راهى ندارد، زیرا عقل  نمی‌تواند بفهمد که آیا شرایط جدید در زمان‌هاى آینده، مقتضى قوانین جدید هست یا نه. علت قصور عقل در این مسئله این است  که:

اولاً: عقل ما قادر نیست که حکمت‌ها و علل حقیقى قوانین را به دست آورد تا بعد از کشف این حکمت‌ها حکم کند که تا چه زمانى این حکمت‌ها هست تا قوانین باقى بماند و در چه زمانى این حکمت‌ها منتفى است تا قوانین قبلى فسخ شود و قوانین جدید وضع شود. البته ما می‌توانیم حکمت بعضى قوانین الهى را بفهمیم و یا دست کم به آنها ظن پیدا کنیم ولى در مورد همه احکام این کار امکان ندارد.

ثانیاً: ما قدرت پیش‌بینى آینده را نداریم تا بفهمیم که چه زمانى این حکمت‌ها لا حکمت می‌شود و یا نمی‌شود. پس باید به دلایل نقلى معتبر، تمسک کنیم، یعنى آن را از راه تعبد، کشف کنیم.

وقتى که از راه دلیل معتبر فهمیدیم که خدا اسلام را آخرین دین و پیامبر اسلام را خاتم الانبیاء و قرآن را آخرین کتاب آسمانى قرار داده است و از طرف دیگر چون حکمت الهى و کار خدا حکیمانه است، می‌فهمیم که حتماً شرایط جدیدى تا ابد پیش نمی‌آید که قوانین جدیدی  را ایجاب کند و باعث نسخ قوانین اسلام گردد. البته ممکن است در زمان‌هاى بعد از ظهور اسلام شرایطى پیش آید که احکام جزئى بطلبد، اما چون این احکام جدید براساس یک سلسله قواعد کلى است که آن قواعد کلى از ابتداى پیدایش اسلام وضع شده وضع احکام جدید به معناى نسخ احکام قبلى اسلام نیست. باید توجه داشت که احکام لازم براى شرایط جدید را هر کس نمی‌تواند از اصول و قواعد کلى اسلام استنباط کند، بلکه این کار بر عهده کسانى است که صلاحیتش را داشته باشند و فقیه جامع‌الشرایط باشند این احکام جدید به عنوان احکام حکومتى شناخته می‌شوند.

در چنین موارد، فقیه جامع‌الشرایط که مبانى کلى فقه اسلام را می‌داند با توجه به آن مبانى و قواعد و تطبیق آنها بر موارد خاص، حکم حکومتى صادر می‌کند که این حکم حکومتى، مقرراتى است که تا زمانى که شرایط ایجاب می‌کند، معتبر خواهد بود و این حکم حکومتى قانون اسلامى است، چرا که براساس قواعد اسلامى تدوین شده است و معناى نسخ قواعد و احکام اسلام نیست.

فهرست منابع:

قرآن کریم

جعفرى ـ محمد  تقى ـ ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه ـ جلد دوم ـ تهران دفتر نشر فرهنگ اسلامى.

افرام البستانى فؤاد ـ المنجد: فرهنگ جدید عربى به فارسى (ترجمه منجد الطلاب) ترجمه  مهدى بندربیگى ـ انتشارات حد.

امیرپور، على ـ خاتمیت، سازمان مطبوعاتى مرجان، چاپ دوم.

دانشمند معظم دکتر ح ـ م ـ ت، محاکمه و بررسى باب و بهاء، انتشارات مصطفوى ـ تهران (۱۳۴۴، هـ . ش).

خلخالى ـ انیس الاعلام، نشر مرتضوى (۱۳۱۹، هـ .ق).

مکارم شیرازى ـ ناصر ـ قرآن و آخرین پیامبر ـ چاپ سوم ـ دار الکتب الاسلامیه مرتضى آخوندى ۱۳۴۹٫

مکارم شیرازى ـ ناصر ـ تفسیر نمونه ـ دارالکتب الاسلامیه.

علامه طباطبائى ـ‌ سید محمدحسین ـ المیزان فى تفسیر القرآن ـ نشر بنیاد علمى و فکرى علامه طباطبائى و مرکز نشر فرهنگى رجاء و انتشارات امیرکبیر.

طبرسى امین الاسلام فضل بن حسن ـ مجمع البیان فى تفسیر القرآن: (۴۶۸-۵۴۸ هـ .ق) دار المعرضه البیروت (۱۴۰۸ هـ .ق).

 قرشى ـ سید علی‌اکبر ـ قاموس القرآن ـ دار الکتب الاسلامیه ـ (۱۳۷۸ هـ . ق).

کلینى ـ‌ محمد بن یعقوب ـ اصول کافى: دار الکتب الاسلامیه تهران (۱۳۶۳ هـ . ش)

مجلس شیخ الاسلام  محمد باقر ـ بحارالانوار ـ تألیف، دار الکتب الاسلامیه، تهران.

مطهرى ـ مرتضى ـ مجموعه آثار جلد سوم (ختم نبوت) انتشارات صدرا.

بیهقى ـ‌  ابوبکر ـ احمد بن حسین ـ دلائل النبوق.

ترجمه تفسیرى انجیل عیسى مسیح.

منبع :زهرا خدمت گزار خوشدل پژوهشکده فرهنگ و معارف

فرق بین ختم رسالت و ختم نبوت

 خاتمیت

نیاز دائمى انسان به هدایت الهى و راهنمایى وحى از یک سو، و صراحت قرآن و اجماع مسلمین بر ختم رسالت و کمال دین اسلام از سوى دیگر، پرسش هایى در زمینه خاتمیت ایجاد کرده است. این پرسش ها از منظرهاى مختلفى قابل طرح و پاسخگویى اند؛ یکى از نگاه درون دینى و با توجه به هماهنگى آیات مربوط به خاتمیت و دیگرى با نگاهى کلى به چگونگى تطبیق قوانین ثابت با نیازهاى متغیر آدمى.

چه فرقى بین ختم رسالت و ختم نبوت وجود دارد؟ آیا مى توان گفت منظور از ختم نبوت در آیه ى خاتم النبیین (احزاب: ۴۰) ختم باب رسالت است؟

در بیان پاسخ به این پرسش و شبهه ابتدا باید تفاوت و یا رابطهى بین منصب «نبوت» و «رسالت» یا رابطهى بین «نبى» و «رسول» بررسى و تبیین شود. در این باب سه نظریه و دیدگاه مطرح شده است که طبق هر سه دیدگاه معلوم مى شود که ختم نبوت ختم رسالت را شامل مى شود و این دو با هم هماهنگ هستند و منقطع شدن باب نبوت مستلزم ختم رسالت خواهد بود.

۱. دیدگاه اول

طبق این دیدگاه که به معناى لغوىِ «نبى» و «رسول» نظر دارد، این دو، مفهوماً متباین هستند؛ به این بیان که واژهى نبى، صفت مشبهه و بر وزن «فعیل» است. این واژه اگر از مادهى «نَبْوَه» باشد، به معناى رفیع و بلندمرتبه است[۱] و چنان که از مادهى «نبأ» باشد، به معناى «صاحب خبر مهم» است؛ یعنى خبرهایى که فایدهى بزرگى را در بردارند که از آنها علم یا ظن غالب حاصل مى شود.[۲] البته، چون این عنوان دربارهى پیام وران الهى به کار رفته است، معناى دوم مناسبتر است؛ خبرهایى که پیامبران(علیه السلام)به بشر ابلاغ مى کنند، به علت مرتبط بودن با سعادت و شقاوت بشر، از نظر اهمیت و فایده در درجهى اعلى هستند.

پس «نبى» کسى است که خود از پیام آسمانى آگاه است و خبرهاى مهم آسمانى را به بشر ابلاغ مى کند؛ بدین ترتیب، رفعت مقام و بلندى مرتبه، لازمه ى نبى خواهد بود؛ اما واژهى «رسول» به معناى فرستاده و پیک است، خواه رسالت و مأموریت او رسانیدن پیام باشد و خواه انجام یک کار.

تا این جا معلوم شد که بین دو واژهى نبى و رسول تشابه مفهومى نیست و نبوت و رسالت دو مقام و منصب هستند. بدین دلیل برخى ها مسئله ى خاتمیت را که از ضروریات دین اسلام است، مخدوش دانسته و بدان ایراد گرفتهاند که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به نص قرآن، خاتم الانبیاء است، نه خاتم الرسل، و ممکن است رسولى دیگر بعد از ایشان از طرف خداوند مبعوث شود.

در این دیدگاه، بدین طریق مى توان به پرسش جواب داد که درست است که ظاهر دو واژهى نبى و رسول متفاوت است؛ اما با توجه به مفهوم این دو مى فهمیم که رابطه اى بین این دو برقرار است و آن این که به کار بردن اصطلاح رسول در مورد پیامآوران و فرستادگان الهى، براى ابلاغ و رساندن پیام خدا به مردم، مستلزم آگاهى و باخبر شدن آنان از محتواى پیام (وحى) الهى است؛ لذا رسول براى این که بتواند نقش رسالت الهى خود را ایفا کند، ابتدا باید نبى باشد؛ یعنى به اخبار غیب و پیام الهى آگاه باشد، تا آن را به مردم ابلاغ کند و رسالت بدون پیام معنا ندارد؛ بنابراین وقتى اعلام شد که نبوت منقطع شده و دیگر نبى اى نخواهد آمد که حامل اخبار الهى باشد، حتماً رسالت هم پایان مى پذیرد و دیگر رسولى نخواهد بود که این اخبار غیبى را به مردم ارسال کند.

۲. دیدگاه دوم

این دیدگاه که مشهور متکلمان و مفسران اسلامى آن را پذیرفته اند این است که نبى اعم از رسول است؛[۳] به این معنا که رسول پیامبرى است که مأمور ابلاغ پیام هاى الهى و رساندن اوامر و نواهى شارع به مردم است؛ ولى نبى، پیامبرى است که با اتصالش به منبع غیب، حامل پیام هاى الهى است، خواه مأمور به ابلاغ آنها باشد و خواه نباشد.[۴]

لذا طبق این نظریه، رسالت براى مرسل، منصب سفارت است از جانب خداوند متعال براى ابلاغ آنچه از غیب به او رسیده، به مردم (اعم از تبشیر و انذار و تنفیذ)؛ اما نبوت منصبى است معنوى که از طرف خداوند به نبى اعطا مى شود و او را به عالم غیب و اخبار آن متصل مى گرداند و او حامل خبرها و پیام هاى الهى است.[۵]

بنابر این دیدگاه، نسبت میان نبى و رسول، عموم و خصوص مطلق است؛ زیرا هر رسولى نبى هست، ولى هر نبى اى رسول نیست؛ به عبارت دیگر، رسول آن کسى است که هم مبعوث است و هم مأمور به تبلیغ رسالت؛ اما نبى کسى است که فقط مبعوث باشد، چه مأمور به تبلیغ باشد و چه نباشد.

این دیدگاه که نبى اعم از رسول است، با برخى روایات سازگارى دارد. از جمله در معانى و خصال از ابوذر غفارى(رحمه الله) نقل شده که

به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) عرضه داشتم که انبیا چند نفر بودند؟ فرمود: صد و بیست و چهار هزار نفر. پرسیدم: مرسلین از آنان چند نفر بودند؟ فرمود: سیصد و سیزده نفر که خود جمعیتى بسیارند.[۶]

در حدیثى دیگر از امام باقر(علیه السلام) نقل شده که در تفسیر آیهى (و کان رسولا نبیا) فرمود: رسول کسى است که در خواب و بیدارى فرشته ى وحى را مى بیند و صداى او را مى شنود؛ ولى نبى کسى است که فقط در خواب فرشته ى وحى را مى بیند و در بیدارى فقط صداى او را مى شنود.[۷]

از این روایت به دست مى آید که رسالت مقامى بالاتر از نبوت است؛ زیرا افزون بر کمالات نبوت، داراى کمالات بالاترى است.باید یادآور شویم که با توجه به برخى روایات، این فرق بین رسول و نبى را نمى توان به حساب مفهوم این دو واژه گذاشت، بلکه مى توان گفت که نبى ازنظر مصداق (نه مفهوم) اعم از رسول است؛ یعنى همهى پیامبران داراى مقام نبوت بوده اند، ولى مقام رسالت اختصاص به گروهى از ایشان داشته است.[۸]

در هر تقدیر، حتى اگر نبى را اعم از رسول بدانیم باز هم به خوبى مى توان جواب از ایراد بر خاتم النبیین را داد؛ زیرا وقتى نبوتى بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نباشد، رسالتى هم نخواهد بود، چون رسالت، یعنى آوردن خبرى از غیب؛ حال که بنا شد خبر گرفتن از منبع غیب منقطع شود و دیگر نبوت و نبى اى نباشد، قهراً رسالتى هم نخواهد بود.[۹]

به بیانى دیگر، دانسته شد که نبوت از نظر مصداق اعم از رسالت است و معلوم است که وقتى اعم متوقف شد، اخص هم متوقف مى شود؛ چون موقوف شدن اعم مستلزم موقوف شدن اخص است.[۱۰]

مثلا، وقتى مى گوییم فلانى در ایران نیست، حتماً در تهران هم نیست؛ اما اگر بگوییم در تهران نیست، ممکن است در نقطه اى دیگر از ایران باشد؛ بنابراین اگر پیامبر(صلى الله علیه وآله) را خاتم المرسلین مى نامید، ممکن بود خاتم انبیا نباشد، اما وقتى او خاتم انبیا است، مسلماً خاتم رسولان نیز خواهد بود.

۳. دیدگاه سوم

برخى از متفکران اسلامى، دیدگاه دوم که نبى را اعم از رسول فرض کرده اند، ناتمام دانسته و آن را ناسازگار با برخى آیات مى دانند.

زیرا در بعضى از آیات قرآن کریم، صفت «نبى» بعد از صفت «رسول» آمده است. (وَاذْکُرْ فِى الْکِتَـبِ مُوسَى إِنَّهُ کَانَ مُخْلَصًا وَکَانَ رَسُولاً نَّبِیًّا)[۱۱] که در مقام مدح و تعظیم حضرت موسى(علیه السلام) او را هم رسول خوانده و هم نبى؛ و مقام مدح اجازه نمىدهد که این کلام را حمل بر ترقى از خاص به عام کنیم و بگوییم معنایش این است که اول نبى بود و بعد رسول شد؛ در صورتى که، طبق دیدگاه دوم، صفتى که مفهوماً عام است، (نبى) باید قبل از صفت خاص (رسول) ذکر شود.[۱۲] به همین دلیل دیدگاه دیگرى مطرح شده که معتقد است در زمینهى فلسفه ى نبوت و رسالت انبیا(علیه السلام)تفاوتى میان نبى و رسول نیست، هرچند مفهوماً مترادف نیستند، از نظر مصداق و وظیفه و مأموریت محول شده به آنها با یکدیگر ملازماند؛ یعنى کسى که به مقام نبوت و پیامبرى برگزیده مى شود، حتماً مقام رسالت و پیام رسانى را نیز دارد؛ بنابراین منصب نبوت و رسالت مربوط به دو طایفه از اشخاص که از جانب خدا به سوى مردم مبعوث شده اند نیست، بلکه هر کسى که از طرف خدا مبعوث شده است، مى تواند داراى دو حیثیت و دو جهت و ویژگى باشد، یکى مقام نبوت و دیگرى منصب رسالت. نبوت او ناظر به جهت اتصال او با مبدأ غیب و تحمّل اخبار و پیام هاى الهى است و رسالت او ناظر به جهت ابلاغ آن احکام و معارف الهى به مردم.[۱۳]

دلیل روشن بر این مطلب آن است که قرآن کریم، آن جا که از نبوت عامه سخن مى گوید، گاه واژه ى «نبى» و گاه واژه ى «رسول» را به کار مى برد؛ چنان که مى فرماید:

(کانَ النَّاسُ أُمَّهً واحِدَهً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ…).[۱۴]

و در جاى دیگر مى فرماید:

(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ…).[۱۵]

در این آیات و دیگر آیات قرآن، هم کلمه ى نبى بر عموم انبیا(علیه السلام) اطلاق شده و هم کلمه ى رسول.

جواب شبهه ى مذکور طبق این دیدگاه کلامى این است که هر حکمى که براى یکى از این دو ملازم، ثابت یا نفى شود، براى دیگرى هم جارى است؛ لذا وقتى در آیه ى شریفه ى خاتم النبیین، ختم نبوت ثابت مى شود، حتماً این حکم براى رسالت هم ثابت است؛ یعنى رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) هم خاتم النبیین است و هم خاتم المرسلین. پس اگر بستن باب نبوت و ختم نزول وحى را قبول کردیم، باید بپذیریم که باب رسالت الهیه هم منقطع شده است.

حاصل آنکه بنابر هر سه منظر در مورد نسبت بین رسول و نبى، باب رسالت و ارسال رسل با اعلام انقطاع و ختم منصب نبوت (خاتم النبیین) پایان مى پذیرد.

پاورقى ها :

[۱]. ابن اثیر، النهایه: ج ۳، ص ۴۵؛ اقرب الموارد، ج ۲، کلمهى نبأ؛ مجمع البحرین، ج ۲، ص ۴۰۵.

[۲]. راغب اصفهانى، المفردات القرآن، مادهىنبأ.

[۳]. ر.ک: سعدالدین تفتازانى، شرح المقاصد، ج ۵، ص ۶، (انتشارات شریف رضى، چاپ اول)، شیخ مفید در اوائل المقالات، ص ۴۵، این نظر را به تمام امامیه نسبت مىدهد.

[۴]. تفسیر تبیان، ج ۲، ص ۳۳۱؛ مجمع البیان، ج ۴، ص ۹۱؛ تفسیر الجلالین، تفسیر آیهى ۵۲، سورهى حج و تفسیر المنار، ج ۹، ص ۲۲۵ ـ ۲۲۶.

[۵]. جعفر سبحانى، الهیات، ج ۳، ص ۴۹۰.

[۶]. شیخ صدوق، الخصال، (قم: مؤسسهى نشر اسلامى، ۱۴۰۳ه.ق)، ج ۲، ص ۵۲۴.

[۷]. اصول کافى، ج ۱، کتاب الحجه، باب الفرق بین الرسول و النبى.

[۸]. ر.ک: المیزان (ترجمه) ج ۲، ص ۲۱۶ ـ ۲۱۷؛ و آموزش عقاید، ج ۱،ص ۱۰۶ ـ ۱۰۷.

[۹]. المیزان، ج ۱۶، ص ۴۸۷.

[۱۰]. المیزان، ج ۲، ص ۲۱۶ ـ ۲۱۷ و ۱۴۴.

[۱۱]. مریم: ۵۱.

[۱۲]. علامه طباطبایى، المیزان (ترجمه)، ج ۳، ص ۲۰۹؛ و ر.ک: محمد تقى مصباح یزدى، آموزش عقاید، ج ۱، ص ۱۰۶،(چ اول، بهار ۱۳۷۶)، و راه و راهنماشناسى، (معارف قرآن)، ج ۵، ص ۱۵.

[۱۳]. على ربانى گلپایگانى، ایضاح المراد فى کشف المراد، ص ۳۰۵ و عقاید استدلالى، ج ۲، ص ۱۹ ـ ۲۱.

[۱۴]. بقره: ۲۱۳.

[۱۵]. حدید: ۲۵.

منبع : درگاه پاسخگویى به مسایل دینى

خاتمیّت، نفى بابیّت

 اشاره

پیش از این در مقاله ى «از شیخى گرى تابابى گرى » آمده بود که میرزا على محمد شیرازى معروف به «باب » ادعاهاى دروغینى مانند: «باب بقیه الله » ، ذکریت، مهدویت و «رسالت » را طرح کرده است .

با اعتراض عالمان دین، «باب » در شیراز توبه کرد ولى بعد از اندک زمانى، ادعاهاى واهى خود را از سر گرفت و این بار پس از شلاق خوردن و زندانى شدن، حکم اعدام وى صادر گردیده، در تبریز به اجرا درآمد .

پس از اعدام باب، عده اى از طرف دارانش .

دست به شورش و آشوب زدند و پس از چندى، غائله ى آنان خاموش گشت ولى برخى از پیروانش به تبلیغ و مدلل سازى ادعاهاى «باب » پرداخته اند .

در این نوشتار، ادعاى نفى خاتمیت مورد تحلیل و بررسى قرار مى گیرد .

پیشینه ى «خاتمیت »

بعثت پیامبران از سوى خداوند بزرگ، نیازهاى بشر را در طول تاریخ تامین کرده است .

گرچه نیاز به دین و شریعت آسمانى، باز از نیازهاى انسان به شمار مى رود و چیزى جاى «دین » را نمى گیرد، اما تجدید نبوت ها ضرورت ندارد .

اگر راز تجدید نبوت ها را در مسائلى مانند تحریف تعالیم پیامبران و شریعت سابق از سوى مخالفان و حاکمان زر و زور و تزویر، تحولات جوامع بشرى از ابتداى تاریخ و نیازمندى به قوانین جدید، وجود کلیات در بعضى از شرایع گذشته و نیاز به تطبیق آن در جزئیات، محدودیت عمر پیامبران و عدم فرصت کافى براى تبیین شریعت، محدودیت امکان ارتباط با همه ى مردم، . . . بدانیم، این عوامل، در مورد دین اسلام به کار نمى آیند; زیرا، اولا، با دلایل برون و درون دینى، اثبات مى شود که تحریف بر «قرآن » کریم راه ندارد، و ثانیا، اتمام و تطبیق قوانین با امامت و سنت صورت مى پذیرد، و ثالثا، مبانى کلى فقه اسلام و قواعد عامه در فقه اسلامى، قابل دست رسى است، و رابعا، تبیین کلیات احکام اسلامى از طریق عهده دارى آن از سوى خود پیامبر و سپس پیشوایان معصوم (علیهم السلام) انجام پذیرفت، و خامسا، با نشر سریع اسلام در جهان، ضعف هاى مربوط به محدودیت امکان ارتباط با همه ى مردم و . . . حل خواهد شد .

با توجه به نکات یاد شده و حکمت، و مصلحت و علل دیگر، خاتمیت پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) از سوى خداوند متعال در قرآن کریم مطرح، و سپس از سوى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) و پیشوایان معصوم (علیهم السلام) به صورت هاى گوناگون تبیین شد .

از این رو، مسئله ى خاتمیت، سابقه اى دیرین در عقاید و کلام اسلامى دارد، ولى از آن جهت که در گذشته، در این باره، هیچ گونه اختلاف نظرى، در اصل مسئله و تفسیر و تبیین آن وجود نداشت، در کتب کلامى قدیم، مورد بحث و گفت وگو قرار نگرفت، اما در دوران اخیر، ظهور برخى از مسالک و مذاهب ساختگى در جهان اسلام، مانند «بابیت » ، «بهاییت» ، «قادیانیت » ، و . . . با ادعاى شریعت جدید و تعالیم آسمانى نو، از یک سو، و ارایه ى تفسیرهاى جدید از «خاتمیت » ، از سوى برخى نظریه پردازان، از سوى دیگر، سبب شد که متکلمان اسلامى و مدافعان اعتقادات دینى، آن را به عنوان یکى از بحث هاى مهم کلامى مورد بحث و بررسى قرار دهند و با تحقیق و تحلیل بیش تر، رساله ها و مقالات و کتاب هاى جداگانه بنویسند .

آن چه در پى مى آید، نگاهى به مسئله ى «خاتمیت از دیدگاه درون دینى » است .

مخاطبان این بحث، در وهله ى نخست، مسلمانان پاک و وفادار به پیامبر اسلام اند تا از این رهگذر براى اثبات حقیقت خاتمیت، دلایل متقن دینى را ارایه دهند و در وهله ى دوم، ناآگاهانى اند که مسلمان بودند و به لباس جدیدى که دین، آن را قبول ندارد، در آمده اند .

امید آن است که این مقاله ى کوتاه، براى همه، مفید افتد و پیروان مذاهب ساختگى، به حقیقت دین اسلام برگردند .

پیش از ذکر حقیقت خاتمیت و دلایل آن، ادعاهاى دروغین میرزا على محمد شیرازى (مدعى بابیت و نبوت) را ملاحظه مى کنیم و سپس به تحلیل و بررسى آن مى پردازیم .

ادعاهاى دروغین «باب » و «بابیان »

چنان که در مقاله ى پیشین آمده بود، میرزا على محمد شیرازى (۱۲۳۵ – ۱۲۶۶ ه . ق) در حالى که بیست و پنج سال از عمرش مى گذشت، خود را نماینده ى خداوند بر روى زمین خواند که موظف است مردم را براى ظهور عدل خداوندى و آمدن موعود جمیع ملل و کتب آسمانى آماده کند!

بهایى یان (که در آینده به نقد و بررسى آن مى پردازیم) براى زمینه سازى جهت پذیرش نبوت پیامبر دروغین دیگر، تلاش دارند که میرزا على محمد (معروف به «باب ») را از جمله پیامبران خداوند محسوب کنند که به اراده ى خداوند متعال بعد از حضرت رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) مبعوث گشت و اهل عالم را به دینى جدید دعوت کرد!

پیروان مسلک ساختگى بهایى، مدعى اند که «باب » دو مقام داشت:

الف) پیامبرى مستقل و صاحب کتاب بود!

ب) مبشر (بشارت دهنده) به ظهور پیامبر دیگرى به نام میرزا حسینعلى بود!

آنان در این ادعاى پوچ، افراط و اعلام کردند، «باب » از جمله انبیاى اولوالعزم و صاحب وحى الهى است! آنان، «باب » را در این مقام، شبیه و نظیر حضرت موسى و حضرت عیسى و حضرت محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) دانستند که صاحب شریعتى مستقل و آیینى جدید است .

نیز گفته اند، ایشان، «همان موعود مقدسى هستند که به ظهورش، وعده ى جمیع پیامبران قبل تحقق یافته است » و «از جمله مظاهر مقدسه ى الهیه و داراى سلطنت و اقتدار مطلقه و حایز کلیه ى حقوق و مزایاى رسالتى مستقله است » !

به زعم آنان، اگر چه دوره ى «باب » ، فقط نه سال طول کشید ولکن این دوره ى کوتاه، نباید به هیچ وجه میزان سنجش حقانیت و عظمت امر وى قرار گیرد! چرا که مدت زمان یک آیین، به اراده ى خداوند متعال است که هر موقعى که اهل عالم را محتاج تعالیم جدید بداند، پیامبر جدیدش را ظاهر مى سازد! (۱)

میرزا على محمد شیرازى مى گفت: «حضرت حجت، ظاهر شد به آیات و بینات به ظهور نقطه “بیان” که بعینه، ظهور نقطه ى ” فرقان” است .»

(۲) و «شبهه نیست که در کور نقطه ى “بیان”، افتخار اولوالالباب به علم توحید و دقایق معرفت و شئونات ممتنعه نزد اهل ولایت بود .

از این جهت، خداوند عالم، حجت او را مثل حجت رسول خدا در نفس آیات قرار داد» (۳) .

«باب » ، در تفسیر سوره ى یوسف، ادعا کرده است: «ان الله قد اوحى الی ان کنتم تحبون الله فاتبعونی » .

نیز گفته است: «من، از محمد افضل ام، چنان که پیغمبر گفته: “بشر از [آوردن] یک سوره ى من، عاجز است”، من مى گویم: “بشر از یک حرف کتاب من عاجز است”; زیرا، محمد، در مقام “الف” و من، در مقام نقطه هستم » . (۴)

وى، در نامه اش به شهاب الدین آلوسى آورده است: «قد بعثنی الله بمثل ما قد بعث محمدا من قبل . . . قد رفع کل ما انتم به تعملون » . (۵)

وى در کتاب البیان آورده است: «قسم به خدا! امر من، از امر رسول الله عجیب تر است .

او، در میان عرب تربیت شد و من، در میان عجم و در سن بیست و پنج سالگى . . .» .

از دیگر اباطیل او، این است: «اول من سجد لی محمد، ثم علی، ثم الذین شهدوا من بعده » . (۶)

دلایل نفى خاتمیت

با طرح نبوت جدید از سوى «باب » و پس از او، میرزا حسینعلى نورى (معروف به بهاء)، طرفداران و پیروان آنان، درصدد تفسیر و توجیه و تاویل «خاتمیت نبوت پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم)» پرداختند تا به زعم خودشان، ثابت کنند در اسلام، راه رسالت و ظهور نبى صاحب شریعت و دین جدید، باز است و آن چه که ختم شده، نبوت رؤیایى و تبعى است و لذا وحى و الهام رؤیایى، وجود ندارد!

یکى از پیروان این گروه، به نام «روحى روشنى » در کتاب «خاتمیت » مى نویسد: بزرگ ترین حجابى که مانع عرفان و ایقان مسلمین گردیده و آن ها را از شاطى بحر عرفان و معرفت حضرت رحمان محروم کرده، کلمه ى «خاتم النبیین» است و حدیث «لانبی بعدی » ، در صورتى که معناى آن، نه آن چنان است که مسلمین پنداشته اند .

و آیه ى قرآن مجید و احادیث، به هیچ وجه، دلالت بر عدم تجدید شریعت نمى نماید .

سپس شرحى در این باره از «فرائد گلپایگانى » (۷) و کتاب درج لئالى هدایت(۸) و تبیان و برهان (۹) آورده و چنین نتیجه گرفته که «نبى » ، در لغت، «غیبگو» را گویند و لذا به انبیایى که داراى شریعت تازه نبودند، اطلاق مى شود، ولى «رسول » ، به پیغمبرانى اطلاق مى شود که مستقیما به وسیله ى امواج روحانى و اشعه ى رحمانى، با ذات منیع لایدرک الهى ارتباط داشته، و داراى کتاب جدید و شرع جدید مى باشند .

در همین ارتباط مى گوید: مقصود از «رسول » ، کسى است که من عندالله، مامور تشریع شرع جدید باشد و «نبى » ، کسى است که مامور به ترویج و نگاهبانى شریعت قبل باشد .

به عبارت دیگر گوییم، «رسول » ، آن است که داراى کتاب باشد و «نبى » ، آن است که کتابى از طرف خدا بر او نازل نشود .»

وى، سپس با اشاره به آیه ى شریف: «ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین » [احزاب: ۴۰] و حدیث متواتر «لانبی بعدی » ، نتیجه مى گیرد که ظهور نبى صاحب شریعت و دین جدید، نفى نشده است .

نیز در بحث از کلمه ى «نبى » مى گوید: بعث رسول و نبى صاحب شریعت، ختم نشده، بل ظهور انبیاى تابع و غیرمستقل که در خواب ملهم شوند، ختم گردیده است . . . بنابراین، جمله ى «خاتم النبیین» دلالت بر ختم و انقطاع بعث رسول ندارد; زیرا، هر رسولى، نبى نیست تا از ختم نبوت، ختم رسالت هم لازم آید . (۱۰)

نقد و بررسى ادله ى نفى خاتمیت

چنان که اشاره شد، علاوه بر دلایل نقلى فراوان از کتاب و سنت، اجماع مسلمانان بر خاتمیت نبوت و شریعت اسلام، استوار است . ادله اى که نویسندگان «بابى » و «بهایى » آورده اند، مخدوش و ادعاهایى بى اساس است .

از آن دسته از خوانندگان بزرگوارى که این مباحث را پى مى گیرند، انتظار مى رود، مطالبى که پى در پى هم – با انفکاک موضوعات جهت تسهیل فهم – آورده مى شود، با تامل و تعمق بیش تر بنگرند .

استدلال به آیه ى «خاتمیت »

یکى از ادله ى «خاتمیت » ، آیه ى چهلم سوره ى احزاب است که با صراحت و با واژه ى «خاتم » ، ختم نبوت پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) را اعلام کرده است:

«ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله وخاتم النبیین وکان الله بکل شى ء علیما» ;

(۱۱) محمد، پدر هیچ یک از مردان شما نیست، بلکه پیامبر خدا و ختم کننده ى پیامبران است و خدا، به همه چیز دانا است .

نکاتى که در این آیه مورد توجه است عبارت است از:

۱ – نحوه ى تلفظ لفظ «خاتم » در «خاتم النبیین » و معناى آن

لفظ «خاتم » را در آیه به چند صورت مى توان خواند، ولى اختلاف در تلفظ آن، کوچک ترین اثرى در مفاد و معناى آن پدید نمى آورد .

اینک احتمال هاى مختلف آن مطرح و بررسى مى کنیم .

الف) «خاتم » بر وزن «حافظ » که به صورت اسم فاعل است و مفاد آن، ختم کننده است .

ب) «خاتم » به فتح «تا» ، بر وزن «عالم » و معناى آن «آخر» و «آخرین » است .

ج) «خاتم » بر وزن «عالم » است، ولى به معناى چیزى که با آن اسناد و نامه ها را مهر مى کردند، است .

د) «خاتم » به فتح «تاء» و «میم » بر وزن «ضارب » فعل ماضى از باب مضاربه است و به معناى کسى است که پیامبران الهى را ختم کرد .

نتیجه این که لفظ «خاتم » را به هر صورت تلفظ کنیم، معناى آیه، این مى شود که حضرت محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) پیامبر الهى است و پیامبرى و نبوت، با آمدن او، ختم شده، و پس از او، پیامبر و کتاب و شریعت و دین دیگر، نخواهد آمد .

علاوه بر کار برد این لفظ در آیات دیگر قرآن (۱۲) به همین معنا، تفاسیر قرآن و سخن دانشمندان لغت(۱۳) در این باره، شواهد گویاى دیگر است .

پس مى توان به این نتیجه رسید که «خاتمیت » مشتق از «خاتم » و ریشه ى آن، کلمه ى «ختم » به معناى «پایان » است .

رایج ترین معنایى که واژه شناسان عرب براى کلمه ى «خاتم » گفته اند، این است که «خاتم » به معناى «مایختم به» (وسیله ى ختم و پایان یافتن چیزى) است، مانند «طابع » که وسیله ى طبع کردن چیزى است .

در این معنا، تفاوتى میان خاتم (بر وزن ناظم) و خاتم (بر وزن آدم) نیست .

ابن فارس، در مقاییس اللغه گفته است: «. . . فاما الختم، وهو الطبع على الشی ء فذالک من الباب ایضا; لان الطبع لایکون الا بعد بلوغ آخره فی الاحراز .

و الخاتم مشتق منه [الختم] ; لان به یختم .

ویقال: «الخاتم [بالکسر]، والخاتام و الخیتام . (۱۴)

کاربرد دیگر «خاتم (بر وزن ناظم)» همانند «خاتم » ، به معناى «پایان » و «آخر» یا «آخرین » است .

ابن منظور در «لسان العرب » گفته است: «ختام القوم وخاتمهم و خاتمهم: آخرهم . . . و «الخاتم » و «الخاتم » من اسماء البنی (صلى الله علیه وآله وسلم)» . (۱۵)

از تتبع در کلمات واژه شناسان و کاربردهاى واژه ى «خاتم (بر وزن ناظم)» به دست مى آید که، بیش تر کاربردهاى آن، به معناى «آخر» و «پایان » یا «آخرین » است . (۱۶)

بر همین اساس، «خاتم الانبیاء» یکى از القاب پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) است و به این معنا است که او، آخرین پیامبر الهى است، به این معنا که به وسیله ى او، پیامبرى، پایان یافته است .

روشن است که این دو معنا، با هم ملازمه دارند و در نتیجه، مفاد خاتمیت، این است که رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) آخرین پیامبر الهى است، و پس از وى، کسى به عنوان «پیامبر» ، از جانب خداوند برگزیده نخواهد شد .

چنین دلالتى، مورد قبول مفسران فریقین است و تحلیل برخى از اندیشه مندان بر دو قرائت «خاتم » و «خاتم » قابل توجه است .

به عنوان مثال، «ابوالبقاء عکبرى » دانشمند معروف، در ذیل آیه ى «وخاتم النبیین » مى نویسد:

[۱] خاتم (به فتح تاء)، یا فعل ماضى از باب مفاعله است; یعنى، محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) پیامبران الهى را ختم کرد; [۲] و یا مصدر است که بنابر این، «خاتم النبیین » به معناى ختم کننده ى پیامبران خواهد بود; زیرا، مصدر، در این قبیل موارد، به معناى اسم فاعل است; [۳] و یا آن طور که دیگر دانشمندان گفته اند، خاتم (به فتح تاء) اسم است به معناى آخر آخرین; [۴] و یا آن گونه که بعضى دیگر گفته اند، به معناى اسم مفعول است، یعنى «مختوم به النبیون» ، پیامبران الهى، به پیامبر اسلام، مهر و ختم شده اند .

این چهار احتمال، در صورتى است که «خاتم » به فتح «تاء» قرائت شود، و اگر به کسر «تاء» قرائت شود، چنان که شش نفر از «قراء سبعه » این طور قرائت کرده اند، نیز به معناى «آخر و آخرین » است .

خلاصه بنابر هر یک از این پنج احتمال، معناى آیه، این است که حضرت محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) آخرین پیامبر الهى است و پس از او پیامبر دیگرى نخواهد آمد . (۱۷)

با این تبیین کامل واژه شناختى «خاتم » ، جایى براى پندار نادرست برخى از نویسندگان بابى – بهایى، باقى نمى ماند .

آنان گفته اند، چون «خاتم » ، در لغت، به معناى زینت انگشت آمده است، ممکن است منظور از «خاتم النبیین » این باشد که رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) از حیث کمالات و مقامات، به جایى رسیده است که زینت سایر پیامبران است، همان طور که انگشترى، زینت انگشت انسان است!

نیز، این سخن که چون «خاتم » براى تصدیق کردن مضمون نامه به کار مى رفته است، یعنى، صاحب نامه، با مهر کردن آخر آن، مضمون نامه را تصدیق مى کرده است، ممکن است «خاتم النبیین» هم به معناى «تصدیق کننده ى پیامبران » باشد، آن گونه که «خاتم » وسیله ى تصدیق مضمون نامه است!

در واژه یابى کلمه ى «خاتم » ، روشن شد که به عقیده ى تمام مفسران و دانشمندان علم لغت، این واژه، به معناى «آخرین پیامبران » و «ختم کننده ى آنان » است، و هیچ گاه «خاتم » را بر انسانى به عنوان زینت یا تصدیق کننده، استعمال نکرده اند .

ناگفته پیدا است که اگر گوینده اى بخواهد لفظى را در غیرمعناى حقیقى خود به کار برد، لازم است استعمال آن لفظ در آن معنا، رایج و متعارف، یا لااقل مورد پسند طبع و ذوق سلیم باشد، که البته، مورد بحث، هیچ یک از این ها نیست .

علاوه بر آن، براى استعمال کلمه اى در غیر معناى رایج آن، لازم است قرینه و نشانه اى باشد که شنونده و خواننده، به وسیله ى آن قرینه، مقصود گوینده و نویسنده را تشخیص دهد .

در آیه ى مذکور، هیچ قرینه و نشانه اى در کار نیست تا دلیل بر این باشد که معناى حقیقى «خاتم النبیین » منظور نبوده و از آن، معناى غیر حقیقى به طور مجاز، اراده شده است .

این پندار به اندازه اى سست و بى پایه است که مخالفان اسلام، حتى مدعیان دروغین نبوت، به آن اعتنا نکرده اند، بلکه چون خود را مسلمان مى نامیدند، در برخى نوشته ها، به طور صریح، به خاتمیت پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) اعتراف، و موضوع نبوت و رسالت را با آمدن آن حضرت، پایان یافته دانسته اند .

رهبر فرقه ى ضاله ى بهاییت، در کتاب اشراقات اورده است: والصلاه والسلام على سید العالم ومربى الامم الذی به انتهت الرساله والنبوه وعلى آله واصحابه دائما ابدا سرمدا . (۱۸)

نیز در کتاب ایقان هم به «خاتمیت » پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) تصریح مى کند و «خاتم » را به معناى «زینت » یا «تصدیق کننده » نمى داند، بلکه به همان معناى «ختم کننده » دانسته، اما آن را تاویل مى برد، به گونه اى که بتواند راهى براى ادعاى نبوت خود باز کند .

از سوى دیگر، خوب است از طرفداران چنین نظریه اى پرسید، اگر مقصود از «خاتم » در «خاتم النبیین » زینت بودن پیامبر اسلام در میان پیامبران گذشته است، آیا بهتر نبود به جاى «خاتم » کلمه ى «تاج » و همانند آن به کار مى برد؟ زیرا، «تاج » و مانند آن، براى فهماندن این معنا، خیلى مناسب تر است .

هرگاه مقصود از جمله ى «خاتم النبیین » این بود که بفهمانند رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) تصدیق کننده ى پیامبران گذشته است، چرا کلمه ى «مصدق » که بر این مطلب صراحت دارد، به کار برده نشده و به جاى آن کلمه ى «خاتم » که معناى حقیقى آن چیزى دیگرى است، به کار برده شده است؟

قابل دقت و یادآورى است که قرآن کریم در موارد دیگر که درصدد بیان این معنا بوده، از کلمه ى «مصدق » استفاده کرده است . (۱۹)

علاوه بر همه ى این ها، اگر منظور از «خاتم » ، در این آیه، «تصدیق کننده » باشد، باید میان آن حضرت و «خاتم » به معناى تصدیق کننده، شباهتى باشد، در حالى که شباهتى نیست; زیرا، «خاتم » ، وسیله و ابزار تصدیق «نامه » و «نوشته » است، نه این که خود «خاتم » تصدیق کننده باشد; زیرا، شخصى که نامه را مى نویسد، با «مهر» ، صحت آن نامه را تصدیق مى کند، خود او تصدیق کننده است و «خاتم » وسیله ى تصدیق به شمار مى رود، اما پیامبر گرامى (صلى الله علیه وآله وسلم) خودش، تصدیق کننده ى پیامبران پیشین است، نه این که وسیله ى تصدیق باشد . (۲۰)

۲ – واژه ى «نبى » و «رسول »: در شبهه ى نویسندگان بابى و بهایى آمده: «در قرآن، خاتم النبیین، ذکر شده، ولى «خاتم المرسلین » نیامده است و لذا آمدن رسول دیگرى پس از پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) نفى نشده است .» .

در پاسخ آن، نکاتى را یادآورى مى کنیم: الف) کلمه ى «نبى » ، در لغت، به «الانباء عن الله » معنا شده است; یعنى، کسى که از طرف خداوند، خبر دهد، چه خبر دهنده، داراى شریعت مستقل باشد یا از شریعت دیگرى پیروى کند; زیرا، ملاک در صدق نبوت او، اخبار از ناحیه ى خداوند از طریق وحى است .

ب) نبوت، صفت خاص پیغمبران است و به غیر آنان، اطلاق نمى شود، ولى «رسول » شامل هر فرستاده مى شود .

در قرآن، به فرشتگان (۲۱) و جبرییل (۲۲) و دو نفر از فرستادگان (۲۳) حضرت مسیح به انطاکیه – که از حواریون آن حضرت بودند – «رسول » اطلاق شده است .

از این رو، براى اعلام انقطاع وحى، باید از واژه ى «خاتم النبیین » استفاده کرد و نه «خاتم الرسل» ; زیرا، در کلمه ى «نبى » ، وحى و نبوت خوابیده، ولى در کلمه ى «رسول » این معنا لحاظ نشده است . نیز بر اساس کاربرد قرآن کریم، «نبى » ، وصف «رسول » آمده است:  و «الرسول النبى » (۲۴) .

ج) در قرآن کریم، به تعدادى از پیامبرانى که داراى کتاب و شریعت مستقل نبوده اند، «رسول » اطلاق شده است، مانند حضرت و حضرت اسماعیل (۲۸) .

د) هر گاه کلمه ى «رسول » و «نبى » در جمله اى، کنار هم قرار گیرند، مانند آیه ى پنجاه و دوم سوره ى حج: «و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لانبى . . .» ممکن است از «رسول » و «نبى » ، دو معناى متفاوت اراده شده باشد، ولى دلیلى در دست نیست که در این موارد، مقصود از آن، همان معنایى باشد که مؤلف بهایى «خاتمیت » اظهار کرده است، بلکه تفاوت آن ها در مقام رسالت و نبوت است که بر حسب روایات، مقام رسالت برتر از مقام نبوت است .

در روایت آمده که سیصد و سیزده تن از انبیا، داراى رسالت خاصى بوده اند و از آنان به «رسل » تعبیر مى شود (۲۹) .

پس این تفاوت از ناحیه ى مفهوم لفظ «نبى » و «رسول » نیست .

بدین ترتیب، پیامبرانى که از هر دو مقام برخوردار بودند، بر سایر پیامبران برترى معنوى دارند .

ه) مؤید دیگرى که مى تواند معناى آیه را روشن، و بى اساس بودن پندار اشکال کننده را واضح کند، این است که در قسمت زیادى از روایاتى که در باره ى خاتمیت آمده، در حقیقت، تذکر و توضیح معناى خاتمیت در آیه ى شریف است .

الفاظى که در روایات آمده چنین است: «خاتم المرسلین » ، «لیس بعدی رسول » ، «اختم به انبیائی ورسلی » ، «وختم به الوحی » ، و «خاتم رسله » ، «وختم بکتابکم الکتب فلا کتاب بعده ابدا» . (۳۰)

ز) نکته ى دیگرى که براى رد ادعاى نویسندگان بابى و بهایى باید تذکر داد، این است که انحصار و تخصیص وحى رؤیایى به انبیاى تابع و سپس آن را براى تاویل آیه ى «خاتم النبیین» مستمسک قراردادن، غلط و اشتباه است; زیرا، که آیه ى صدویکم سوره ى صافات که در باره ى حضرت ابراهیم (علیه السلام) است: «قال یا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحک . . .» تصریح دارد که در خواب، به حضرت ابراهیم (علیه السلام) وحى شد و آن حضرت به قربانى فرزندش اسماعیل مامور گردید .

این، در حالى است که حضرت ابراهیم (علیه السلام) داراى شریعت مستقل بود و شریعت پیش از خودش را نسخ کرده بود .

پس این سخن صحیح نیست که بعد از پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم)، پیامبر صاحب شریعت مستقل نخواهد آمد، ولى «آمدن رسول » که تبلیغ شریعت گذشته کند، اشکال ندارد!

توضیح و بیان دیگر

با بررسى هاى به عمل آمده، مى توان به بیان دیگر، مطالب را جمع بندى کرد و این گونه توضیح داد که ختم نبوت، مستلزم ختم رسالت و شریعت است .

توضیح این که نبوت، عبارت است از این که از جانب خداوند، به فردى، وحى شود که او به مقام نبوت برگزیده شده است، و نیز معارف و احکام الهى که بیان کننده ى اصول و فروع دین است، به او وحى گردد .

رسالت، به این معنا است که از میان کسانى که به مقام نبوت برگزیده شده اند، از جانب خداوند، ماموریت ویژه اى یافته اند تا معارف و احکام الهى را در سطحى وسیع تر، به بشر ابلاغ کنند و با کوشش در جهت اجراى آن ها در جامعه ى بشرى، بشریت را به سوى کمال و سعادت سوق دهند .

البته، پیامبران الهى، هر دو مقام را داشته اند; یعنى، هم حامل وحى و شریعت آسمانى بوده اند و هم مسئولیت ابلاغ و اجراى آن احکام را در جامعه ى بشرى بر عهده داشته اند .

از این رو، قرآن کریم، آن جا که از نبوت عامه سخن گفته، گاهى از پیامبران با واژه ى «النبیین » (۳۱) تعبیر آورده است که مسئولیت «بشارت » و «انذار» مردم را بر عهده داشتند و گاهى با واژه ى «رسلنا» (۳۲) .

گویا آنان به خاطر گستردگى کار، چه بسا نیاز داشتند از «بینات » و «معجزات » بیش ترى استفاده کنند .

با این بیان، مطلب دیگرى هم به دست مى آید و آن این که مى توان فرض کرد که کسى در شرایطى داراى مقام نبوت باشد، ولى هنوز به مقام رسالت دست نیافته باشد و در زمان بعد، به عنوان رسول برگزیده شود، ولى عکس آن (کسى رسول باشد و به نبوت مبعوث نباشد) معقول نیست; زیرا، برگزیده شدن به مقام رسالت، بدون این که داراى مقام نبوت باشد و شریعت الهى به او وحى شده باشد، نامعقول است .

پیش از این هم، یادآورى کردیم که در روایت آمده، تعداد پیامبران، صد و بیست و چهارهزار نفر است که از میان آنان، سیصد و سیزده نفر، علاوه بر منصب نبوت، داراى منصب رسالت اند . (۳۳)

یادآورى این نکته هم لازم است که اگر چه پیامبران صاحب شریعت، طبق نظریه ى مشهور، پنج پیامبر بزرگ الهى (نوح (علیه السلام) ابراهیم (علیه السلام) موسى (علیه السلام) عیسى (علیه السلام) پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم)) بوده اند، ولى وحى نبوت و شریعت، به آنان اختصاص نداشته و مشترک میان همه ى پیامبران الهى بوده است، حتى پیامبران قبل از حضرت نوح (علیه السلام) نیز اگر چه داراى شریعت به معناى مصطلح آن که با کتاب همراه است، نبودند، اما آنان نیز از وحى الهى برخوردار بودند و آن چه براى هدایت مردم نیاز داشتند، از طریق وحى به آنان ابلاغ مى شد .

بنابراین، خاتمیت در مبحث نبوت، بیان کننده ى سه مطلب است: ۱ – پس از پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) فردى به عنوان «نبى » ، از جانب خداوند برگزیده نخواهد شد; یعنى، به کسى وحى نخواهد شد تا او پیامبر الهى باشد .

۲ – پس از پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) و شریعت اسلام، شریعت دیگرى از جانب خداوند، براى بشر تشریع و نازل نخواهد شد و شریعت اسلام تا آخرالزمان، جاودانه باقى خواهد ماند .

۳ – پس از پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) هیچ کس به عنوان «رسول خداوند» که ماموریت ابلاغ شریعت جدیدى به مردم دارد، مبعوث نخواهد شد و از آن جا که باب نبوت، بسته است، باب رسالت نیز بسته خواهد بود . (۳۴)

یادسپارى

باید توجه داشت که ختم باب وحى و نبوت، و شریعت و رسالت، مستلزم ختم باب الهام و قطع هر گونه ارتباط بشر با عالم غیب و دریافت حقایق و معارف غیبى از طریق ارتباط با فرشتگان نیست .

در احادیث اسلامى آمده است که هم در امت هاى پیشین و هم در امت اسلامى، کسانى بوده و هستند که بدون این که از مقام نبوت و رسالت برخوردار بوده باشند، از عالم غیب، به آنان الهام مى شود و فرشتگان با آنان سخن مى گویند .

این گونه افراد، در اصطلاح، «محدث » نامیده مى شوند . (۳۵)

کتاب شناختى نقد بابیت

پس از ادعاهاى بى اساس میرزا على محمد شیرازى، علما و اندیشه مندان مسلمان، براى جلوگیرى از گمراهى مردم، با قلم و بیان، به افشاى توطئه ى استعمار پرداختند، و خطر انحراف را گوشزد کردند .

استقصاى کامل و احصاى همه ى کتاب ها، میسر نیست .

در عین حال، براى آن دسته از خوانندگانى که بخواهند اطلاعات بیش ترى در این زمینه داشته، از تحقیقات و ردیه هاى دیگران با خبر باشند، تعدادى از کتاب هایى که در رد نقد و بررسى «بابیت » تدوین شده، آورده مى شود .

امید است که مفید واقع شود .

تعدادى از اسامى لیست پیوستى، در الذریعه (نوشته ى آقا بزرگ تهرانى) و تعداد کمى از آن، در لغت نامه ى دهخدا آمده است .

اکثر کتاب ها، چاپ شده است .

 ابطال مذهب بابیه، اسماعیل حسینى یزدى .

ازهاق الباطل، سیدعلى محمودآبادى .

ازهاق الباطل، محمد کریم خان بن ابراهیم کرمانى .

اشعار نیوا در رد باب و بهاء، آخوند محمدجواد صافى .

البابیون و البهائیون، (یو)، همایون همتى، تهران، منظمه الاعلام الاسلامى، ۱۴۱۱ ه . ق، ۹۱ ص .

الحجج الرضویه فی تایید الهدایه المهدویه و الرد على البابیه، محمد بن محمود حسینى لواسانى .

الحسامیه فی رد البابیه، محمد احمد قاینى (مخطوط).

الحق المبین (فی الرد على البابیه)، احمد بن محمد على بن محمد کاظم شاهرودى .

الرد على البابیه، آقا رضا بن محمدحسین اصفهانى .

الرد على البابیه، خلف بن عبد على آل عصفور البحرانى .

الرد على البابیه، سدر الاسلام على اکبر بن بشیر محمد همدانى .

الرد على البابیه، سید احمد بن محمدتقى موسوى تربتى .

الرد على البابیه، فاضل جعفر مزاره شیرازى .

الرد على البابیه، محمدتقى بن محمدباقر آقا نجفى اصفهانى .

الرد على البابیه، محمدحسن خوسفى قائنى .

الرد على البابیه، محمدعلى بن محمدحسین حائرى، مصر، ۱۳۲۹ ه . ق .

الرد على البابیه، ملا عبدالرسول کاشانى .

الرد على البابیه، مهدى بن محمد على ثقه الاسلام .

الرد على البابیه و البهائیه، عبدالرسول بن محمد بن زین العابدین، تهران، ۱۳۷۴ ه . ق، ۶۰ص .

الرد على البابیه، یحیى بن رحیم الارومى، نجف اشرف، ۱۳۴۴ ه . ق .

السهام النافذه فی الرد على البابیه، محمد قاسم بن محمدتقى غروى (مخطوط).

الشیخ و الشاب فی رد البهائیه و الباب، السید هاشم حسین فتح الله، بغداد، ۱۳۳۱ ه . ق، چاپ اول; (۱۳۴۷ ه . ق، چاپ دوم).

الشیخیه و البابیه او المفاسد العالیه، محمد بن محمد مهدى الخالصی، بغداد، مطبعه المعارف، ۱۳۷۲ ه . ق، ۳۴۴ ص .

الهدایه المهدویه فی رد البابیه، على اصغر بن رجب على الیزدی الاردکانی، تهران، ۱۳۲۵ ه ، ۲۶۳ ص، چاپ سنگى .

ایراد در پیرامون مسلک باب و بهاء مذاهب مختلفه عالم، محمد مهین پور (حاج رحیم) تهران، مطبوعات وطن ما، ۱۳۷۵، چاپ دوم، ۱۰۵ ص .

باب کیست و سخن او چیست؟ نور الدین چهاردهى، فتحى، ۳۲۰ ص .

باب و بها را بشناسید، فتح الله بن عبدالرحیم الیزدى، حیدرآباد کن، ۱۳۷۱ ه . ق، ۳۳۶ ص، چاپ سنگى .

بابى گرى و بهایى گرى، محمد محمدى اشتهاردى، قم، علامه، ۱۳۷۸ ه . ش، ۲۸۰ ص .

بابى ها چه مى گویند؟ هبه الله مرندى، تهران، ۱۳۴۷ ه . ش، ۱۴۴ ص .

بررسى و محاکمه باب و بهاء (بررسى و محاکمه در تاریخ و عقاید)، ح، م، ت، ج ۱، مصطفوى، ۲۱۲ ص، ج ۲، برهان، ۲۸۱ ص; ج ۳، انتشارات اسلامى، ۳۲۳ ص.

بیان الحقایق، عبدالحسین آیتى .

بى بهایى باب و بهاء، محمد على خادمى، شیراز، ۱۴۰۹ ه . ق، ۱۹۶ ص .

پنجه ى خونین استعمار در آستین باب، احمد رحیمى کاشانى، ۱۴۰ ص .

تجلیات باب و بهاء، احمد على بن محمد مهدى الامرتسرسی، لاهور، تعلیمى پرس، ۳۲ ص .

تحقیق در بابى گرى، بهایى گرى، یوسف فضایى، فرخى، ۲۷۴ ص .

تخریب الباب، ابوالقاسم بن میرزا کاظم الزنجانی .

ترجمه ى کتاب نصایح الهدى، محمد جواد بلاغى، دارالتبلیغ اسلامى، اصفهان، ۲۱۱ ص .

تنبیه الغافلین (فی الرد على البابیه)، محمد تقى بن حسین على الهروی الاصفهانی .

حقایق شیعیان، عبدالرسول احقاقى اسکویى، ۷۵ ص .

خرافات البابیه، محمدحسین آل کاشف الغطاء .

در ساختمان بابیت و بهاییت، جعفر خندق آبادى، تهران، ۱۳۷۷ ه ، ۵۲ ص .

دفع شبهه طول عمر الحجه (عج)، محمود بن محمدحسن بن محمد جعفر الشریعتمدار .

ذیل الارغام (ذیل ارغام الشیطان فی رد (اهل البیان) البابیه)، سید محمد بن محمود حسینى، تهران ۱۳۴۲ ه . ق، چاپ سنگى، ۴۰۶ ص .

رجم الشیطان فی رد اهل البیان، عبدالرحیم بن ملا عبدالرحمان البروجردى، چاپ سنگى، ۱۷۹ ص .

رد الباب، ابوالقاسم بن کاظم موسوى زنجانى .

رد الباب، محمدخان بن کریم خان کرمانى، کرمان، ۱۳۸۴ ه . ق، ۲۲۳ ص .

رد الباب، محمد کریم خان قاجار کرمانى، کرمان، ۱۳۸۳ ه . ق، چاپ سنگى .

رد اهل البیان، سید محمد بن محمود حسینى لواسانى، تهران، ۱۳۴۲ ه . ق، چاپ سنگى .

رد بابیه، عبدالله بن محمد حسن مامقانى، نجف اشرف، ۱۳۴۵ ه . ق .

رد بر بابیه، ابوتراب بن ابى القاسم برغانى شهید قزوینى (مخطوط).

رد بر بابیه، سید محمد حسین بن محمد حسینى نجف آبادى (مخطوط).

رد بر بابیه، محمد تقى حسینى قزوینى (مخطوط).

رد شبهات بابیه، محمد بن کریم کرمانى (این کتاب، خطى و به صورت پرسش و پاسخ است).

شیخى گرى و بابى گرى، مرتضى مدرسى چهاردهى، تهران، فروغى، ۱۳۸۷ ه . ق، ۲۱۲ ص .

صاعقه در رد باب مرتاب، زین العابدین خان کرمانى، مدرسه ى ابراهیمیه، ۲۰۳ ص .

قلع الباب (قمح الباب)، ابوالقاسم موسوى زنجانى (مخطوط).

کتابى در رد باب، کمال الدین بن حسین خوانسارى .

کشف الحیل، عبدالحسین آیتى .

گفت و شنود سیدعلى محمد باب، محمدتقى بن محمد مامقانى، تهران، نشر تاریخ ایران، ۱۳۷۴ ه . ش، ۱۸۵ ص .

گمراهان باب و بهاء، احمد بن محمد باقر روضاتى خوانسارى .

لوح باب و بهاء، احمدعلى بن محمد مهدى الامرتسرى، لاهور، ۱۹۶۰ م ، ۱۴۴ ص .

محاکمه و بررسى باب و بهاء، حسن بن محمد رحیم مصطفوى اهرى، تهران، بوذر جمهورى، ۱۳۷۶ ه ، (۳ جلد).

مدافعه در مقابله خصم (در خصوص مطالب بیان)، شیخ عبدالسلام آخوندزاده، تفلیس، ۱۳۱۴ ه . ق .

مشى الانصاف فی کشف الاعتساف (الرد على البابیه)، میرزا ابراهیم بن ابى الفتح زنجانى .

مناظره با سید على محمد باب، محمد بن حسین (مخطوط).

موارد تحقیق در باره ى مذهب باب، ادوارد براون .

مواهب الرضویه فی رد شبهات المبلغین من المسیحیه و البابیه و البهائیه، سید محمد بن محمود الحسینى، تبریز، ۱۳۴۳ ه ، ۹۶ ص .

نصائح الهدى والدین الى من کان مسلما وصار بابیا، محمد جواد بن حسن بلاغى، بغداد، ۱۳۳۹ ه . ق، ۱۵۶ ص; اصفهان، دارالتبلیغ الاسلامى، ۱۳۷۳ه ، ۲۱۱ ص .

نصحیت به فریب خوردگان باب و بهاء، على العلامه الفانی الاصفهانی، اصفهان، دارالتبلیغ، ۱۳۷۳ ه ، ۲۱۱ ص .

پى نوشت ها:
۱) مطالب منقول، از اینترنت (در معرفى آیین باب و بهاء) اخذ شده است، آدرس آن:
http://www.banai.org
2) بیان، واحد اول، باب ۱۵ .
۳) بیان، واحد دوم، باب اول; نیز ر . ک: بیان، واحد سوم، باب ۱۴; بیان، واحد اول، باب دوم .
۴) مفتاح، باب الابواب، ص ۷۷ .
۵) نصائح الهدى الى من کان مسلم فصار بابیا، علامه شیخ محمدجواد بلاغى، ص ۱۶ . این کتاب، به زبان فارسى، توسط سید على علامه فانى اصفهانى ترجمه شد و با نام «نصیحت به فریب خوردگان باب و بهاء» نشر یافت . چاپ اول، ۱۳۳۱ ش، اصفهان، و چاپ دوم، ۱۴۰۵ ق، چاپخانه اسلام، قم .
۶) نصائح الهدى، ص ۱۶ .
۷) فرائد، ص ۳۵، ابوالفضل گلپایگانى .
۸) نوشته ى اشراق خاورى .
۹) نوشته ى احمد حمدى .
۱۰) ر . ک: خاتمیت، روحى روشنى، فصل اول، و نیز ص ۳۳ و . . .
۱۱) البته آیات دیگرى مانند: فرقان: ۱; فصلت: ۴۱ – ۴۲; انعام: ۱۹; سبا: ۲۸ و . . . دلالت بر خاتمیت نبوت پیامبر دارند که ما به جهت اختصار، از توضیح و تفسیر آن ها، خوددارى کردیم .
۱۲) ر . ک: مطففین: ۲۵ و ۲۶; یس: ۶۵; جاثیه: ۲۳; بقره: ۷ .
۱۳) ر . ک: ابن فارس، مقاییس اللغه، ج ۲، ص ۲۴۵; فیروزآبادى، قاموس اللغه، ۴، ص ۱۰۲; جوهرى، مختارالصحاح، ص ۱۳۰; ابن منظور، لسان العرب، ج ۴، ص ۲۵; و . . . .
۱۴) مقاییس اللغه، ج ۲، ص ۲۴۵ .
۱۵) لسان العرب، ج ۴، ص ۲۵ .
۱۶) براى آگاهى بیش تر در این باره، به کتاب مفاهیم القرآن، آیه الله جعفر سبحانى، ج ۳، ص ۱۱۸ – ۱۲۲ رجوع شود .
۱۷) ر . ک: التبیان فى اعراب القرآن، ج ۲، ص ۱۰۰; خاتمیت از نظر قرآن و حدیث و عقل، جعفر سبحانى، ترجمه رضا استادى، ص ۱۹ – ۲۰ .
۱۸) اشراقات، ص ۲۹۲ .
۱۹) ر . ک: آل عمران: ۵۰; مائده: ۴۶; صف: ۶ .
۲۰) خاتمیت از نظر قرآن و حدیث و عقل، همان، ص ۲۴ – ۲۶ (با تصرف اندک).
۲۱) ر . ک: انعام: ۶۱; اعراف: ۳۷ .
۲۲) تکویر: ۱۹ .
۲۳) لیس: ۱۴ .
۲۴) اعراف: ۱۵۷ و ۱۵۸ .
۲۵) صافات: ۱۳۳ .
۲۶) صافات: ۱۲۳ .
۲۷) صافات: ۱۳۹ .
۲۸) مریم: ۵۴ .
۲۹) بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۳۲ .
۳۰) مجموعه ى این روایات، با تکیه بر منابع و مصادر روایى در کتاب هایى که در این موضوع نوشته شد، جمع آورى گردید . به عنوان نمونه، مراجعه شود به کتاب خاتمیت از نظر قرآن و حدیث و عقل، تالیف جعفر سبحانى، ترجمه ى رضا استادى .
۳۱) فبعث الله النبیین مبشرین ومنذرین » ، بقره: ۲۱۴ .
۳۲) لقد ارسلنا رسلنا بالبینات » حدید: ۳۵ .
۳۳) ر . ک: معانى الاخبار، ص ۳۳۳; بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۳۳ .
۳۴) کلام تطبیقى (۳ص ۱۰۶ – ۱۰۸، على ربابى گلپایگانى، (با تصرف اندک)، دفتر تحقیقات و تدوین متون درسى مرکز جهانى علوم اسلامى .
۳۵) در این باره، رجوع کنید به اصول کافى، ج ۱، ص ۱۷۶; صحیح بخارى، ج ۳، کتاب فضائل الصحابه; صحیح مسلم، ج ۴، کتاب فضائل الصحابه; المعجم الفهرس لالفاظ الحدیث النبوی، ج ۱، ص ۴۳۴ .