حکومت و سیاست

نوشته‌ها

حکومت و سیاست در سیره امام جواد علیه السلام

اشاره:

شیعیان به طور عام خصوصاً علویان که امامان شیعه در رأس آنها بودند، در عصر خلفاى بنى امیه و عصر خلافت منصور و مهدى عباسى، در بدترین حالت به سر مى‌بردند، و قیام‌هاى شیعى یکى پشت سر دیگرى توسط دستگاه حاکم سرکوب مى‌شد. و به طور کلى شیعه بودن جرم بزرگى بود که به واسطه آن، کشتن و زندان و مصادره اموال و ویرانى خانه‌هاى شیعیان، براى دستگاه خلافت امر مشروع و قانونى بود، و امامان شیعه نیز در حال تقیه به سر مى‌بردند، و ارتباط‌هاى سیاسى با شیعیان به شکل پنهانى انجام مى‌گرفت.

 بعد از امام کاظم علیه السلام که فعالیت‌هاى سیاسى زیر پرده امامان علیهم السلام کم کم به ثمر مى‌رسید، شیعه توانست ابراز وجود نماید و جمعیتشان رو به فزونى گرفت. پس از گذشت سالیان درازى که شیعیان نمى‌توانستند در مورد امامت امامان ابراز عقیده نمایند، هم اکنون عظمت و منزلت ائمه علیهم‌السلام نزد مردم تا بدان جا رسیده بود که خلفاى عباسى دیدند، نمى‌توانند به طور علنى و بى‌پرده عواطف مردم را برانگیزند، و احساساتشان را جریحه‌دار سازند و به ائمه علیهم السلام آسیب برسانند و از طرف دیگر نمى‌توانستند امامان را به حال خود واگذارند، تا آزادانه و مطابق خواست و اراده خود هر چه مى‌خواهند بکنند، از این رو مناسب دیدند در برابر امامان، سیاست جدیدى اتخاذ نمایند.

بعد از شهادت امام رضا علیه السلام مأمون به جهت رسیدن به مقاصد، راه خود را ادامه داد، و توطئه خود را علیه حرکت تشیع و موقعیت اجتماعى آن، که حکومت عباسیان را تحت تأثیر قرار داده بود، ادامه داد. مأمون که بالاى سر هر کسى یک خبرچین داشت، و کنیزکان خود را براى جاسوسى به هر که مى‌خواست هدیه مى‌داد و ازدواج دخترش ام حبیبه با امام رضا علیه السلام و دختر دیگرش ام الفضل با امام جواد علیه السلام نیز بیشتر به منظور اطلاع‌یابى و جاسوسى بود، او با این خصوصیات قطعاً از حرکت‌هاى شیعى بعد از امام رضا علیه السلام و ارتباط شان با امام جواد علیه السلام مطلع بود، و به توانایى حضرت جواد علیرغم خردسالى نسبت به پاسخ تمامى مسایل دقیق و مشکل کاملاً آگاهى داشت .

سازش مأمون با امام هشتم علیه السلام ـ رهبر و مقتداى شیعیان ـ میزان نفوذ و توان این فرقه را در صحنه‌هاى فکرى و سیاسى بالا برد، مقر حضرت رضا علیه السلام به خراسان و شبکه وکلاى آن حضرت و حضرت جواد علیه‌السلام در نواحى و نقاط مختلف مملکت اسلامى، موجب شد که شیعیان بتوانند ابراز وجود نمایند، و ارتباطات سیاسى خود را مستقیماً در مقر حج در مدینه و مکه با خود امام جواد و یا با وکلاى آن حضرت برقرار نمایند. شیعیان امام جواد علیه السلام در بغداد و مداین، سواد عراق و در مصر در صحنه ظاهر شدند، خراسان و رى به صورت دو مرکز بزرگ شیعى درآمد، اینان علاوه بر ارتباط با وکلاى امام خود نیز در سفر حج در مدینه و مکه به دیدار امام مى‌شتافتند، بدین ترتیب ارتباط خود را با امام حفظ مى‌کردند. قم یکى از مراکز اصلى شیعه بود، و در دوران امامت امام جواد علیه السلام ارتباط خود را با آن جناب حفظ کرده بود، و در عین حال در آن زمان مردم قم با عاملان حکومتى که از طرف مأمون مى‌آمدند، مخالفت مى‌کردند، و درگیرى‌هایى را به وجود آوردند، که موجب آن درخواست کاهش خراج و مالیات بود که از طرف حکومت پذیرفته نشد، تا این که با لشکرکشى مأمون توسط على ابن هشام سرکوب گردید، ولى باز هم به طور پراکنده براى مدتى ادامه داشت . و همچنین در فارس و اهواز و خراسان و سیستان، تشکل‌هاى شیعى کم کم علنى و ارتباطات خود را مستقیماً با امام علیه السلام در سفر حج و یا توسط وکلاى آن حضرت برقرار مى‌کردند.

مأمون عباسى که سیاستمدارترین، زیرک‌ترین و دور اندیش‌ترین عباسیان است، خود را در چهره حامى علم و مدافع آزادى بیان و احترام به عقاید ظاهر مى‌ساخت، و این به هدف آنان براى ماندنشان بر اریکه قدرت کمک مى‌کرد. این پوشش مزورانه، نیرنگ‌ها و گمراهى‌هاى بسیارى را در خود نهفته داشت. و نتیجه آن عبارت بود از محو بسیارى از حقایقى که با سیاست حکام و منافعشان سازگارى نداشت .

همانطور که امام رضا علیه السلام را ولیعهد خود قرار داد و به نام او سکه زد، و دخترش را به عقد آن حضرت درآورد، نسبت به امام جواد علیه السلام نیز همان نیرنگ سیاسى را به کار برد، و در سال ۲۱۱ هجرى امام جواد علیه السلام را از مدینه به بغداد آورد، تا فعالیت‌هاى فکرى و سیاسى او را زیر نظر بگیرد، و هرگاه زیان و خطرى را از ناحیه وى احساس کند، فوراً راهها را بر وى ببندد، و روابط او را با شیعیانش قطع کند و نیز آرزو داشت که با نیرنگ‌ها و شیوه‌هایش با فریب دادن امام و یا تهدید او در آینده آن حضرت را جلب و جذب کرده و داعى و مبلغ خود و دولتش بگرداند. جلب خوش‌بینى شیعیان نسبت به خود، و مبراء نشان دادن خود از مسموم کردن امام هشتم علیه السلام یکى دیگر از هدف‌هاى مأمون بود که دنبال مى‌کرد و مى‌خواست براى مردم تثبیت کند که او هیچ گونه منافاتى بین خط امام و روش خود به عنوان سلطان و حاکم نمى‌بیند.

مأمون، معاصر امام جواد علیه السلام بود، و امام بخش بزرگى از زندگانى خود را همزمان با او به سر برد. مأمون به منظور کسب پیروزى نهایى و قطعى براندیشه شیعى امامى، چه در زمان امام هشتم و چه در زمان امام جواد کوشش‌هاى فراوانى را به عمل آورد. او پس از آن که اشتباه گذشتگانش را نسبت به رفتار با ائمه اهلبیت تجربه کرده، سعى نمود که با آنان با روش نو، و در نوع خود بى نظیر که در پس آن نیرنگ سخت‌تر و توطئه بزرگتر نفته بود، رفتار کند. تشکیل جلسات، مباحثه‌هاى علمى، و دعوت از فقها و متکلمین و عالمان نامدار، براى بحث و جدل علمى، بدین منظور بود که چه امام رضا و چه امام جواد علیهماالسلام را که خردسال هم بود، حداقل در یک مسئله علمى شکست دهند، و بدین وسیله لیاقت، محبوبیت و وجهه مذهبى و مردمى آنها را زیر سؤال برد، و با شکست امام، در مسئله امامت، مذهب تشیع از مبنا سقوط کند، و براى همیشه ستاره شیعه و امامان شیعه خاموش گردد، و بدین ترتیب بزرگترین منبع و مصدر مشکلات و خطراتى که مأمون و دیگر حاکمان غاصب را تهدید مى‌کنند، از میان بردارد و مى‌گفت: چیزى از این که منزلت او کاسته شود، نزد من محبوبتر نیست . بعد از شهادت امام رضا علیه السلام نیز این مرد به جهت رسیدن به مقاصد، راه خود را ادامه داد، و توطئه خود را علیه حرکت تشیع و موقعیت اجتماعى آن، که حکومت عباسیان را تحت تأثیر قرار داده بود، ادامه داد. مأمون که بالاى سر هر کسى یک خبرچین داشت، و کنیزکان خود را براى جاسوسى به هر که مى‌خواست هدیه مى‌داد و ازدواج دخترش ام حبیبه با امام رضا علیه السلام و دختر دیگرش ام الفضل با امام جواد علیه السلام نیز بیشتر به منظور اطلاع‌یابى و جاسوسى بود، او با این خصوصیات قطعاً از حرکت‌هاى شیعى بعد از امام رضا علیه السلام و ارتباط شان با امام جواد علیه السلام مطلع بود، و به توانایى حضرت جواد علیرغم خردسالى نسبت به پاسخ تمامى مسایل دقیق و مشکل کاملاً آگاهى داشت .

امام برخلاف انتظار مأمون، فعالیت‌هاى خود را بسیار دقیق و حساب شده انجام مى‌داد، و در هر زمینه‌اى که فرصت فعالیت بود، فعالیت مى‌کرد، حتى ماندن در بغداد برایش مشکل تمام مى‌شد، به قصد زیارت خانه خدا از بغداد بیرون شد و در برگشت در مدینه ماند، تا از مراقبت و تسلط مأمون به دور باشد، و نقشه‌هاى او را خنثى کرد اما وقتى که معتصم برادر مأمون به خلافت نشست به عبدالملک ابن زیاد نوشت: تقى و ام الفضل را به سوى او بفرستد و دوباره امام جواد علیه السلام را به بغداد آورد، تا شخصاً حرکت‌هاى امام را زیر نظر بگیرد. اما امام علیرغم تلاش‌ها و حیله‌هاى مأمون و معتصم روز به روز نفوذ و عظمت و محبوبیت بیشترى مى‌یافت و در میان مردم ریشه مى‌دوانید، به گونه‌اى که براى نظام حاکم هراس آور بود با آن که خردسال بود، انگشت نما شده و موافق و مخالف و دوست و دشمن به علم و فضل او معترف شدند، مردم شیفته جمال او بودند، وقتى که در خیابان‌هاى بغداد راه مى‌رفت، مردم بر فراز تپه‌ها و بلندى‌ها مى‌رفتند تا جمال او را ببینند و دیدن او براى آنان رویداد مهم به حساب مى‌آمد.

وجود امام جواد علیه السلام با آن سن کم، در مقام امامت که مسؤولیت‌هاى رهبرى را به عهده داشت، به خودى خود براى نظام حاکم خطرناک بود، مأمون حزم و احتیاط نموده و براى مقابله با هر رویداد ناگهانى احتمالى، آمادگى لازم را اتخاذ مى‌کرد و لذا براى فرو خواباندن خشم و اعتراض شیعیان علیه خود، همانطور که امام رضا علیه السلام را ولیعهد خود قرار داد و به نام او سکه زد، و دخترش را به عقد آن حضرت درآورد، نسبت به امام جواد علیه السلام نیز همان نیرنگ سیاسى را به کار برد، و در سال ۲۱۱هجرى امام جواد علیه السلام را از مدینه به بغداد آورد، تا فعالیت‌هاى فکرى و سیاسى او را زیر نظر بگیرد، و هرگاه زیان و خطرى را از ناحیه وى احساس کند، فوراً راهها را بر وى ببندد، و روابط او را با شیعیانش قطع کند و نیز آرزو داشت که با نیرنگ‌ها و شیوه‌هایش با فریب دادن امام و یا تهدید او در آینده آن حضرت را جلب و جذب کرده و داعى و مبلغ خود و دولتش بگرداند. جلب خوش‌بینى شیعیان نسبت به خود، و مبراء نشان دادن خود از مسموم کردن امام هشتم علیه السلام یکى دیگر از هدف‌هاى مأمون بود که دنبال مى‌کرد و مى‌خواست براى مردم تثبیت کند که او هیچ گونه منافاتى بین خط امام و روش خود به عنوان سلطان و حاکم نمى‌بیند.

تلاش‌ هاى مأمون براى کاستن از وجهه و لیاقت و محبوبیت امام جواد علیه السلام به جایى نرسید و براى نیرنگ خواست دخترش را به عقد امام درآورد. مأمون که در زیرکى و شعور سیاسى کم نظیر بود، با تزویج دخترش به امام جواد علیه السلام همان هدفى را دنبال مى‌کرد که در مورد سپردن ولایتعهدى به امام هشتم علیه السلام و ازدواج دخترش با آن حضرت دنبال مى‌کرد. زیرا شیعیان و علویان در آن زمان نیروى عظیمى را تشکیل مى‌دادند، و مأمون تنها از همین‌ها مى‌ترسید، از این رو با ازدواج دختر خود با آن حضرت که زعیم و پیشواى اهل‌بیت و شیعیان بود مى‌خواست شعله‌هاى انقلابات را خاموش سازد.

اما امام برخلاف انتظار مأمون، فعالیت‌هاى خود را بسیار دقیق و حساب شده انجام مى‌داد، و در هر زمینه‌اى که فرصت فعالیت بود، فعالیت مى‌کرد، حتى ماندن در بغداد برایش مشکل تمام مى‌شد، به قصد زیارت خانه خدا از بغداد بیرون شد و در برگشت در مدینه ماند، تا از مراقبت و تسلط مأمون به دور باشد، و نقشه‌هاى او را خنثى کرد اما وقتى که معتصم برادر مأمون به خلافت نشست به عبدالملک ابن زیاد نوشت: تقى و ام الفضل را به سوى او بفرستد و دوباره امام جواد علیه السلام را به بغداد آورد، تا شخصاً حرکت‌هاى امام را زیر نظر بگیرد. اما امام علیرغم تلاش‌ها و حیله‌هاى مأمون و معتصم روز به روز نفوذ و عظمت و محبوبیت بیشترى مى‌یافت و در میان مردم ریشه مى‌دوانید، به گونه‌اى که براى نظام حاکم هراس آور بود با آن که خردسال بود، انگشت نما شده و موافق و مخالف و دوست و دشمن به علم و فضل او معترف شدند، مردم شیفته جمال او بودند، وقتى که در خیابان‌هاى بغداد راه مى‌رفت، مردم بر فراز تپه‌ها و بلندى‌ها مى‌رفتند تا جمال او را ببینند و دیدن او براى آنان رویداد مهم به حساب مى‌آمد.

بدینسان نفوذ اجتماعى و محبوبیت آن حضرت، علیرغم توطئه‌هاى خلافت گسترده مى‌شد، که دستگاه خلافت را به وحشت انداخته بود، زیرا مى‌دیدند امام توانسته است آن چه را که به عقیده حکومت براى او نقطه ضعف به شمار مى‌رفت، نقطه قوت خود قرار داده و حتى در میان رجال دولتى نفوذ کرده است . مردى از بنى حنیفه از اهالى سیستان گوید: سالى در سفر حج همراه با امام جواد علیه السلام بودم، روزى که با هم سر سفره بودیم و عده‌اى از درباریان معتصم نیز حضور داشتند، عرض کردم که حاکم ما مردى است که دوستدار شما اهل‌بیت است، و در دیوان او براى من مالیاتى مقرر شده است به او نامه بنویسید که به من نیکى کند، فرمود: من او را نمى‌شناسم، گفتم از دوستان شما است. پس نوشت بسم الله الرحمن الرحیم، رساننده این نامه، مذهب و مرام جمیل از تو یاد مى‌کند، عمل مفید براى تو آنست که به مردم نیکى کنى . وقتى وارد سیستان شدم و نامه را به حاکم دادم، آن را گرفته به چشم مالید و پرسید مشکل شما چیست؟ گفتم: در دیوان شما مالیاتى سنگینى براى من مقرر شده است، دستور داد آن مالیات را از من بردارد و گفت: تا من حاکمم مالیات پرداخت نکن.

حضرت امام جواد علیه السلام پایه‌هاى امامت را استوار ساخت و خط وصایت و رهبرى را در اهل‌بیت حفظ کرد، لیاقت و برازندگى خود را براى امامت امت به اثبات رساند، مناظرات آن حضرت با متکلمین و فقها از جمله یحیى ابن اکثم که از بزرگان فقها بود و تفوق آن حضرت بر حریفانش در رشته‌هاى علوم، به جاى آن که از پاسخ ناتوان بماند و منظور دستگاه خلافت برآورده شود، وسایل گسترش پیام اهل‌بیت علیهم السلام و نفوذ آنان را فراهم نمود، و بى لیاقتى و عدم کفایت خلفاى زمانشان را براى مردم به اثبات رساند و پرده‌هاى فریب و تزویر را از چهره‌هاى آنان بالا زد، و این خطر بزرگى براى آنان بود و به خصوص در زمینه سیاسى اثر حتمى داشت.

از آن که در آن مجلس برخى از دربارنشینان معتصم بودند، امام على الظاهر تجاهل مى‌کند که او را نمى‌شناسم، تا آسیبى به او نرسد، آنگاه با چند جمله‌اى موعظه گونه منظورش را مى‌نویسد، ولى نفوذ و تأثیرش به آن اندازه است که حاکم سیستان به عنوان یک مرید دلباخته، فرمان امام را اجرا مى‌نماید. در مورد مبارزات ائمه معصومین علیهم السلام با دستگاه حاکمه مى‌توان گفت: همه زندگى آنان طبیعت مبارزاتى داشته است به صورتى که تمام کلمات، و حرکات و جهت‌گیرى‌ها و سیره و روش زندگى آنان حتى اکل و شرب،(خوردن و آشامیدن) مشى و رکوب،(راه رفتن و سوار شدن) و رنگ لباس و القاب و نقش انگشترشان، معنادار و پر از رمز و راز بوده است. حضرت امام جواد علیه السلام جمله «نعم القادر الله» را براى نقش انگشتر خود انتخاب کرده بود که با این انتخاب در واقع تمامى مظاهر سرکشى و ستم عباسیان را محکوم مى‌نماید، آنان که به آخرین آرمان‌هاى‌شان رسیده بودند که عبارت بود از مستحکم نمودن پایه‌هاى حکومت و سلطنتشان به طورى که دیگر هیچ نیرویى توان ایستادن در برابر جبروت و سرکشى آنان نداشته باشد.

حضرت امام جواد علیه السلام پایه‌هاى امامت را استوار ساخت و خط وصایت و رهبرى را در اهل‌بیت حفظ کرد، لیاقت و برازندگى خود را براى امامت امت به اثبات رساند، مناظرات آن حضرت با متکلمین و فقها از جمله یحیى ابن اکثم که از بزرگان فقها بود و تفوق آن حضرت بر حریفانش در رشته‌هاى علوم، به جاى آن که از پاسخ ناتوان بماند و منظور دستگاه خلافت برآورده شود، وسایل گسترش پیام اهل‌بیت علیهم السلام و نفوذ آنان را فراهم نمود، و بى لیاقتى و عدم کفایت خلفاى زمانشان را براى مردم به اثبات رساند و پرده‌هاى فریب و تزویر را از چهره‌هاى آنان بالا زد، و این خطر بزرگى براى آنان بود و به خصوص در زمینه سیاسى اثر حتمى داشت. دستگاه خلافت مى‌خواست، کرامت و فضیلت و شخصیت امام را مخفى نگه داشته، و یا به کلى محو کنند، تا مردم مجذوب او نگردند اما تکیه بر ترور شخصیت و مسخ تقدس و کرامت او، نتیجه برعکس داد، تا آن که با خوراندن زهر به طور مخفیانه و حذف فیزیکى توانستند خود را از خطرات که چه بسا حکومت‌شان نمى‌توانست در برابر آن مقاومت کند، نجات دهند.

پى‌نوشت‌:

۱. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ج ۲ ص ۲۱۲ به نقل از الغیبه: ص ۲۱۲

۲. همان، ص ۱۳۳/ زندگانى سیاسى امام جواد علیه السلام: عاملى، جعفر مرتضى، ترجمه: سید محمد حسینى، چاپ هفتم، قم انتشارات جامعه مدرسین، ۱۳۷۳و ر.ک : گسترش تشیع در رى و تاریخ تشیع در ایران: ص ۱۲۵ـ ۱۲۴

۳. زندگانى سیاسى امام جواد علیه السلام، عاملى، صص ۷۵ـ ۷۴ .

۴. همان .

۵. همان، ص ۷۶۶۹ .

۶. اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۳۳ .

۷ . زندگانى سیاسى امام جواد علیه السلام، عاملى، ص ۱۱۷ .

۸. همان .

۹. مجلسى، بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۸۲٫

۱۰. بحاالانوار، مجلسى، ج ۵۰، ص ۸۷ ـ ۸۵ .

۱۱. ارشاد، شیخ مفید، صص ۳۲۰ـ ۳۱۹، انتشارات بصیرتى، قم .

منبع:اندیشه حکومت دینى، ج ۱، ص ۵۵۷ – ۵۶۴

حكومت و سياست در سيره امام حسين (عليه السلام)

نقطه بارز در زندگى حضرت امام حسين (علیه السلام) آفرينش حادثه ى كربلا است . اين حادثه بدون شك يكى از عوامل تعيين كننده و مهمترين عامل تشكيل شيعه در تاريخ است . مبانى فكرى شيعه بويژه اساسى ترين آن كه مسئله ى امامت است، پس از حادثه ى كربلا بيشتر جان گرفت، و خط سير فكرى و سياسى اميرالمؤمنين (علیه السلام ) كه عبارت بود از دين محورى ومبارزه با انحرافات و همچنين دست يابى به سلطه ى سياسى و اداره ى بلاد پهناور اسلامى از نو زنده شد.

هر چند امام حسين (علیه السلام) در حادثه ى كربلا، شكست نظامى خورد و نيروى رزمى خود را از دست داد، و مصايب بالاتر از آن را متحمل گرديد، اما بايد اين قضيه بدور از جنبه هاى غيبى و معنوى آن، و صرف نظر از علم گسترده ى امام به وقايع و پيشگويى هايى كه پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) از وقوع حادثه ى كربلا كرده بود، مورد ارزيابى قرار بگيرد و به اين سؤال پاسخ داده شود كه چرا آن حضرت به جانب عراق حركت كرد و در نتيجه خود و نيروهايش را از دست داد؟ چه اشكال داشت كه كار به كار يزيد نمى داشت و آرام و بى درد سر در مدينه مى ماند؟

بايد گفت تاريخ سياست چه كسى را به ياد دارد كه او در فعاليت هاى سياسى خود با هيچ مانعى برنخورده باشد و هيچ خسارتى را متحمل نشده باشد، و بدون كوچكترين مانعى و با قاطعيت تمام به آرمان هاى سياسى خود رسيده باشد؟ كسانى كه براى دست يابى به قدرت و حاكميت سياسى و يا هر هدف مثبت يا منفى ديگر فعاليت مى كنند، چاره ى نيست كه هميشه در معرض خطراتى از قبيل : ترور، حبس، تبعيد و … قرار بگيرند، هر چند سياستمدار پخته و موفق هم باشند. اين تصور، كه حركت سياسى تنها موقعى صحيح و جايز است كه نيل به هدف قطعى و مسلم باشد، و احتمال هيچ گونه شكست و ناكامى در آن راه نداشته باشد، يك تصور ايده آليستى است، و چنين فكرى نشانه ى سادگى بينش سياسى او است، زيرا واقعيات تاريخ هرگز چنين تصورى را تجويز نكرده، و هر كه به كار سياسى اقدام مى كند با احتمالات سروكار دارد.

در اين جا نيز نبايد چنين تصور واهى داشته باشيم كه امام مى بايست به پيروزى اين سفر قطع مى داشت و كمترين احتمال شكست بخود راه نمى داد. با توجه به اين امر كه محور تفكر سياسى امام (علیه السلام) اين بود كه به هيچ وجه نمى توانست با يزيد و حاكميت او موافقتى داشته باشد هر چند كه مخالفت، به شهادت او منجر شود. چنان كه پدر بزرگوارش على (علیه السلام) در حاكميت خود معاويه را به عنوان والى شامات نپذيرفت و در اين راه پافشارى كرد تا آن كه شد آن چه شد.

زيرا در صورت سازش على (علیه السلام) با معاويه، ديگر على (علیه السلام)، على نبود؛ چون براى مردم چنين مفهوم مى گرديد كه دعوا، دعواى شخصى بخاطر رياست و مقام است، نه بخاطر آرمان و مكتب . بدينسان امام حسين (علیه السلام) اگر در برابر يزيد، بى تفاوت مى ماند، ديگر حسينى باقى نمى ماند. نكتهء ديگر هم اين است كه امام (علیه السلام) در صورت عدم بيعت، هر چند اگر قيام هم نمى كرد، يزيد او را مى كشت .

چنان كه امام حسين (علیه السلام) اين سخن را در مسافرت خود بارها گفته است، و شواهد تاريخى نيز آن را تاييد مى كند و از نظر مقتضيات سياسى معمول آن روز، يزيد هرگز اجازه نمى داد كه شخصى چون حسين با او بيعت نكرده و آرام به زندگى خود ادامه دهد، زيرا يزيد كاملاً مى شناخت كه حسين (علیه السلام) كسى نيست كه كارى به كار او نداشته و غير مسئولانه به زندگى عادى خود بپردازد، بنابراين چرا امام (علیه السلام) در پى چاره اى نباشد كه در صورت امكان، انقلابى عليه يزيد راه انداخته، و جامعه ى اسلامى را چنگال خونين آل اميه نجات دهد؟

حالا كه بايد حركت اعتراض آميزى از خود نشان دهد، چه نقطه ى را پايگاه سياسى و نظامى خود قرار دهد؟ مكه، مدينه، يمن و كوفه از مراكز عمده ى تجمع شيعى است، اما مكه و مدينه و يمن بستر مناسب براى مقاومت دفاع در برابر يزيد نبود، و آمادگى دفاع از حسين (علیه السلام) و جلوگيرى از كشته شدن وى را نداشتند. و تنها نقطه ى كه بيشتر احتمال مقاومت و دفاع در آن وجود داشت، همان كوفه بود درست است كه كوفه، سوابقى كه بتوان به آن اطمينان كرد نداشت .

اما بى تابى كوفه براى تشريف فرمايى امام به آن جا، و سرازير شدن سيل نامه هاى اشراف و سران و مردم عادى به سوى امام و قول به مقاومت در برابر بنى اميه، و پشتيبانى از آن حضرت اين ضعف را از ميان مى برد، و هر چند مردم كوفه بر اصرار خود داير برحمايت از امام مى افزودند، درصد احتمال پيروزى امام (علیه السلام) در مقابل دستگاه يزيد افزوده مى شد، ولى احتمال خطر و شكست هم بود.

حالا اگر امام اين راه را انتخاب نمى كرد، چه مى كرد؟ آيا يزيد كسى بود كه در صورت عدم بيعت امام (علیه السلام) به زنده ماندن وى راضى مى شد؟ آيا امام كسى بود كه با يزيد بيعت كرده و در مقابل جريان هاى ضد اسلام و كفر آميز حاكم بر كشورهاى اسلامى، تنها به صورت يك تماشاگر بى تفاوت و شخصيت غير مسئولى كه فقط به جان خود و زندگى و منافع خود مى انديشد، زندگى مى كرد؟

اگر امام به كوفه نمى رفت و در همان مكه و جاهاى ديگر هدف سوء قصد قرار مى گرفت و به شهادت مى رسيد، نمى گفتند چرا امام (علیه السلام) در مقابل آن همه نامه هاى كوفى ها و اصرار آنان در رابطه به دعوت از او، بى اعتنايى كرد و به آن جا نرفت، تا در پناه شمشير زن هاى مردم كوفه از خطر ترور درامان مى ماند، و پيروزمندانه به اهداف سياسى خود نايل مى شد؟

اما از نظر تاريخى، گفته شده كه چهل هزار نفر بعد از آن كه هلاكت معاويه، و مخالفت امام حسين (علیه السلام) از بيعت با يزيد را شنيدند، براى آن حضرت نامه نوشتند بدين مضمون :

بسم الله الرحمن الرحيم

درود بر تو بعد سپاس خدا را كه دشمن غدارت را نابود كرد، كسى كه به زور بر امت مسلط شده و دارايى ها را غصب كرد، و بدون رضايت مردم بر مردم حكومت كرد، خوبان را كشت و بدان را باقى گذارد، و بيت المال را سرمايه ى شخصى و خانوادگى اش درست كرد، خداوند او را چون قوم ثمود از رحمتش دور كرد . ما امام و قيم امر نداريم، بيا به كوفه، شايد خداوند بوسيله ى تو، ما را بر محور حق گرد آورد، و اينك نعمان بن بشير والى كوفه در دارالاماره است، ما از او اطاعت نكرده و در هيچ جمعه و عيدى با او نماز نمى خوانيم، اگر بشنويم بطرف كوفه مى آيى، او را از كوفه بيرون كرده و به شام مى رسانيم >. بعد از دو روز قاصد ديگرى فرستادند كه حاصل صد و پنجاه نامه ى دعوت بود، امام به اين نامه ها وقعى نگذاشت و پاسخى نداد، بعد از آن در يك روز ششصد نامه به آن حضرت رسيد و بدين سان نامه هاى متواتر رسيد تا به دوازده هزار نامه بالغ گرديد. نامه ى ديگرى نوشتند:

بسم الله الرحمن الرحيم

از طرف شيعيان و مؤمنين مردم كوفه براى امام حسين (علیه السلام) و بعد، اماما! هر چه سريعتر تشريف بياوريد كه مردم انتظار قدوم شما را دارند، و جز به شما به كسى رأى نمى دهند، تعجيل كن، تعجيل كن، تعجيل والسلام.

تا آن كه قيس ابن مصهر و عبدالله ابن وال به نمايندگى از مردم كوفه براى دعوت شفاهى از امام (علیه السلام) و مذاكره پيرامون آن در مكه حضور آن حضرت رسيدند بار ديگر هانى ابن هانى از آگاهان كوفه در مكه از امام ديدار بعمل آورد، و از آمادگى اشراف و مردم كوفه اطمينان داد.

آيا امام (علیه السلام) مى توانست با اين همه دعوت نامه هاى كتبى و شفاهى بى توجهى نشان دهد؟ و چه مجوز شرعى و سياسى وجود داشت كه امام با اين همه الحاح و اصرار و اعلام آمادگى، پاسخ مثبت ندهد؟ آنان كه در هيچ جمعه و عيدى دور نعمان ابن بشير والى كوفه جمع نمى شدند و از او فرمان نمى بردند و يك ارتش مجهزى براى امام بودند، اگر امام اجابت آن ها را نمى كرد، قضاوت تاريخ چگونه بود؟ و آيا هر سياستمدار ديگرى كه خواهان تغيير اوضاع سياسى باشد، و چنين نيروى آماده اى در اختيار داشته باشد، دست به اقدام نمى زند؟

آيا صحيح بود امام (علیه السلام) در پاسخ مى فرمود: به شما اعتماد و اطمينان ندارم ؟ و با اين اصرار و الحاح و مخالفت علنى از والى كوفه و آمادگى براى هرگونه مقابله آيا مى توان گفت كه آنان از اول قصد خيانت و بى وفايى را داشته اند؟ امام آخرين درجه ى دقت و احتياط را بكار برد، و براى كسب اطمينان بيشتر مسلم ابن عقيل را فرستاد و بدو خطاب كرد كه : و ان رأيت الناس مجتمعين على بيعتى فعجل لى بالخبر حتى اعمل على حسب ذلك؛ اگر ديدى مردم يك پارچه بيعت مى كنند، بسرعت گزارش بده و خبر آن را به من برسان تا براساس آن عمل نمايم.

گزارش مسلم مثبت بود و نوشته بود بيش از بيست هزار نفر به تو بيعت كرده اند بيدرنگ حركت كن . نامه هاى مردم كوفه و اظهارات نمايندگان آن ها، و گزارش مسلم از اوضاع كوفه، همگى نشان مى داد كه در آن جا مقاومت و مبارزه ى سرسختانه، عليه سلطه ى اموى در حال شكل گرفتن است و نمى شود گفت مردم قصد خيانت و بى وفايى را دارند، زيرا اين قضاوت بسيار عجولانه بود، از ين رو امام براى تغيير اوضاع كوفه، تأخير در رفتن را صواب نمى ديد، و اگر حركت نمى كرد در برابر تاريخ چه جوابى داشت ؟

امام در طول راه با كاروانى از يمن برخورد كرد كه بطرف شام حركت مى كرد و هدايايى براى يزيد مى برد، امام (علیه السلام) كاروان را توقيف و هدايا را مصادره كرد، و از افراد آن نيز دعوت كرد كه تا در صورت تمايل همراه او به عراق بيايند، و در غير اين صورت باز گردند و اين هم نشان مى دهد كه امام براى ايجاد يك تحول سياسى مصمم بوده است .

آن حضرت وقتى كه خبر شهادت مسلم را شنيدظ، هر چند از اعتماد و خوشبينى آن حضرت نسبت به مردم كوفه كاسته شد، ولى هنوز احتمال نيل به پيروزى در كوفه صددرصد از بين نرفته بود، زيرا وقتى كه با ياران مشاوره كرد، آن ها گفتند شما مانند مسلم نيستيد، اگر مردم كوفه شما را ببينند شايد به سوى شما بيايند، و با توجه به نامه هاى كوفه اين احتمال بعيد نبود.

اما وقتى امام (علیه السلام) پيام شفاهى مسلم را داير بر انصراف از كوفه توسط عمر سعد شنيد، تصميم به بازگشت گرفت ولى حر از بازگشت آن حضرت ممانعت نمود. از آن به بعد امام (علیه السلام) همواره در ديدارهاى خود با فرماندهان سپاه دشمن و فرستادگان آن ها و حتى خطاب به مردم كوفه تصميم به بازگشت خود را تكرار مى كرد و مى فرمود: «يا ايها الناس اذا كرهتمونى فدعونى انصرف عنكم الى مأمن الارض»؛ اى مردم اگر مرا خوش نداريد، مرا واگذاريد تا از نزد شما به سوى امن ترين مكان يعنى مكه بروم.

ببينيم خود امام مسئله را چگونه توجيه كرد، و شواهد تاريخى اين مطلب را چگونه نشان مى دهد؟ امام حسين (علیه السلام) در موارد متعددى فرموده است كه يزيد و عمالش اجازه ى ادامه زندگى براى آن حضرت در مكه را نداده و به هر صورت او را به قتل مى رساند:

1- در جواب اعتراض ابن عباس فرمود: لان اقتل خارجاً من شبرين احب الى من اقتل خارجاً من شبر؛ اگر به فاصله ى دورتر از دو وجب كشته شوم، بهتر است كه به فاصله ى يك وجب كشته شوم.

2- در جواب اعتراض ديگرى فرمود: ان القوى لا يتركونى … فلا يزالون حتى ابايع و انى كاره فيقتلونى؛ اين قوم پيوسته از من بيعت مى خواهند و من چنين نخواهم كرد، در نتيجه مرا مى كشند.

3 – و درجواب اعتراض ديگرى نيز فرمود: لو كنت فى حجرهامة من هوام الارض، لا ستخرجونى و يقتلوننى؛ اگر در سوراخ حشرهء از حشرات زمين باشم، مرا بيرون كرده و به قتل مى رسانند .

4- در مورد ديگر كه سبب عجله ى آن حضرت را پرسيدند، فرمود: لو لم اعجل لاخذت؛ اگر عجله نكنم دستگيرم مى كنند.

اين برداشت امام (علیه السلام) از مسئله بود، و يقين داشت كه در صورت بيعت او را مى كشند، حال وقتى كه قرار شد حضرت از مكه بيرون رود، در كدامين نقطه ى از نقاط كشور اسلامى بايد كوچ نمايد تا در امان بماند؟ در مدت اقامت امام در مكه نامه هاى كه از كوفه به آن حضرت رسيد آن قدر زياد و با قاطعيتى نوشته شده بود كه بعدها بصورت دليل عمده ى امام براى سفر به عراق درآمده بود و آن حضرت در موارد بسيارى كه از علت سفر به عراق سؤال مى شد، در جواب نامه هاى مردم كوفه را مطرح مى كرد.

بالاخره قيام عاشورا، سرفصلى بود براى نهضت هايى كه بعد از آن عليه حكام ظالم بوقوع پيوست، عينيت شيعه را شفاف تر كرد، و به امتى كه حيات فكرى، سياسى و شخصيت اسلامى خود را از دست مى داد، حيات تازه و شخصيت نو آفريد، و چهره هاى تزوير و كفرهاى پنهان را كه در نقاب دين ظاهر شده بودند، بر ملا و افشاء نمود.

چنان كه حكام ظالم براى دوام حاكميت و استحكام پايه هاى حكومت خود، مسئله ى جبر را پيش كش مى كرد، و لزوم حفظ جماعت و اطاعت از ائمه و حرمت نقض بيعت را دستاويز اساسى خود قرار مى دادند، و با بكارگيرى اين مفاهيم، بشكل تحريف شده ى آن، مردم را وادار به پذيرش حكومت خود مى كردند، چه آن كه حفظ جماعت، اطاعت از حاكميت و التزام به بيعت، حاوى مفاهيم اساسى دينى، سياسى و اسلامى است كه از نظر عقل نيز، دوام جامعه و حفظ نظام اجتماعى از تزلزل بر اين سه اصل استوار است .

اما امام (علیه السلام) با قيام خود ثابت كرد كه اطاعت از هر نظامى، و فرمان بردن از هر امامى لازم نيست، و اعتراض و مقاومت عليه حكومت هاى جائر، مسرف، فاسق و منحرف از دين را نبايد بحساب تفرقه افكنى و اغتشاش و مايه ى بهم خوردن جماعت گرفت، زيرا آن حضرت از زبان جدش پيامبر (صلی الله علیه و آله) روايت كرد كه : «كسى كه پادشاهى ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال مى داند، و عهد خدا را مى شكند، مال خدا را بخود اختصاص مى دهد و حدود خداوندى را محترم نمى شمارد، بر او واجب است كه قيام نمايد و با سكوت و بى تفاوتى خود بر چنين نظامى مهر تاييد نزند و بدانيد كه يزيد چنين كسى است ».

و ما الامام الا القائم بالقسط و… امام و زمامدار امت كسى است كه عدالت خواه باشد، و كتاب خدا را بداند و همه ى سعى و تلاشش براى خدا باشد، و يزيد چنين كسى نيست، پس براندازى حكومت چنين كسانى يك وظيفه ى الهى است .

نتيجهء روشن قيام عاشورا و درسى كه بايد از آن گرفت، پيوند ناگسستنى دين و سياست و مداخلهء قاطع دين مداران در سرنوشت سياسى جامعه و حركت دادن جامعه به سمت و سوى سياست دينى و الهى است .

نویسنده: رسول جعفريان

منبع:

حيات فكرى و سياسى امامان شیعه : جعفريان، رسول، ج 1 ص 116 چاپ اول، قم، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامى، 1371.

حكومت و سياست در سيره امام صادق عليه السلام

آئین سیاستمداری در آئینه رفتاری امام جعفر صادق علیه السلام

خطر هجوم بر شیعیان چنان نزدیك بود كه امام براى حفظ آنان، ترك تقیه را مساوى با ترك نماز اعلام فرمود. به معلى ابن خنیس كه به دست حاكمان زمان خود كشته شد، فرمود: “یا معلى اكتم امرنا ولا تذعه فان من كتم امرنا و لا یذیعه اعزه الله فى الدنیا“؛ اى معلى كار ما را پنهان بدار و افشا مكن، كسى كه كار ما را افشا نكند و پنهان بدارد، خداوند او را در دنیا عزیز مى‎دارد.

در زمان امام صادق عليه السلام نيز شديدترين فشارها بر شيعيان اعمال مى‎شد، به طورى كه توان هرگونه ابراز
وجود از آنها سلب شده بود، تا آن جا كه مشايخ شيعه مجال نقل احاديث ائمه عليهم‎السلام را نداشتند، و اصحاب امام صادق عليه السلام به منظور صيانت خود از گزند منصور، مجبور بودند به طور كامل تقيه نموده و مواظب باشند
كه كوچكترين بى احتياطى از آنان سر نزند، و تأكيدهاى مكرر امام بر تقيه، خود دليل آشكارى بر وجود چنين فشار سياسى بود، خطر هجوم بر شيعيان چنان نزديك بود كه امام براى حفظ آنان، ترك تقيه را مساوى با ترك نماز اعلام فرمود.

به معلى ابن خنيس كه به دست حاكمان زمان خود كشته شد، فرمود: “يا معلى اكتم امرنا ولا تذعه فان من كتم امرنا و لا يذيعه اعزه الله فى الدنيا“؛ اى معلى كار ما را پنهان بدار و افشاء مكن، كسى كه كار ما را افشاء نكند و پنهان بدارد، خداوند او را در دنيا عزيز مى‎دارد.
رواياتى وجود دارد حاكى از آن كه شدت فشار به قدرى بود كه حتى شيعيان، بدون اعتنا به همديگر از كنار همديگر رد مى‎شدند.منصور در مدينه جاسوسانى داشت كه تجسس مى‎كردند، و هر كه را مى‎شناختند از پيروان جعفر ابن محمد عليه السلام است گردن مى‎زدند.محمد اسقنطورى گويد:”روزى بر منصور دوانقى وارد شدم، ديدم كه در فكر عميق فرو رفته است،
پرسيدم براى چه؟ گفت: از ذريه‎ى فاطمه هزار نفر بلكه بيشتر از آن را كشتم، ولى سيد و آقايشان را زنده نگه داشته‎ام.

گفتم: كيست آن؟ گفت: مى‎دانم تو به امامت اومعتقد هستى، و او امام من و امام تو و امام همه مردم است، لكن مرا چاره‎اى جز كشتن او نيست.”امام صادق عليه السلام شديداً تحت مراقبت منصور بود، با آن كه ازقبل به امر هشام در شام جلب شده بود، بار ديگر به امر منصور در شام جلب شد، و مدتىامام تحت نظر ماند و عزم كشتن آن حضرت را كردند، و هتك‎ها نمودند و بالاخرهاجازه مهاجرت را دادند، حضرت به مدينه مراجعت كرد و بقيه عمر را در حال تقيه درمدينه ماند.
منصور آزارها و كشتارهاى بى‎رحمانه در حق سادات علويين روا داشت كه به دستور وى آنان را دسته دسته مى‎گرفتند و در قعر زندان‎هاى تاريك، با شكنجه و آزار به زندگى‎شان خاتمه مى‎دادند، جمعى را گردن مى‎زدند و گروهى را زنده زير خاك پنهان مى‎كردند، و جمعى را در پىساختمان‎ها يا ميان ديوارها گذاشته و روى‎شان ديوارها را بالا مى‎بردند.منصور پس از آن كه خبر شهادت امام ششم عليه السلام را شنيد، به والىمدينه نوشت كه وصى او را گردن بزند، اما وقتى وصيت‎نامه آن حضرت را خواندند،
ديدند كه امام پنج نفر را وصى خود تعيين كرده است: ابى جعفر منصور، محمد ابن سليمان، عبدالله ابن جعفر، موسى ابن جعفر و حميده زوجه‎اش. موضوع را به منصور خبر دادند، و او گفت: مرا به قتل اينها راهى نيست .

محمد ابن ربيع، دربان مخصوص منصور گويد: زمانى كه امام صادق عليهالسلام را از مدينه به پايتخت خلافت آورده بودند، روزى منصور در كاخ خود نشسته بودتا شب شد و قسمت زيادى از شب گذشت، سپس منصور به من گفت كه: محمد مى‎دانى كه نسبت به من چه اندازه قرب و منزلت دارى؟ و اسرارى رااز من مى‎دانى كه حتى نزديك‎ترين كس به من يعنى مادر فرزندانم نمى‎داند. گفتم: اين از لطف خدا و اميرالمؤمنين است.گفت: همين الان برو به خانه‎ى جعفر ابن محمد و بى خبرداخل خانه شو، و او را به هر وضعى كه مى‎بينى بدون آن كه تغييروضع دهد، بياور.
محمد گويد: پيش خود گفتم: به خدا قسم اين هلاكت است، او را اگربياورم دين و آخرت خود را از دست داده‎ام، اگر نياورم بايد به كشته شدن خود و خاندان گردن نهم، همچنان بين دنيا و آخرت مردد شدم، تا آن كه نفس،من مرا به طرف دنيا كشاند.
آمدم در نزديك خانه جعفر ابن محمد (عليه السلام) و از پشت سر خانه نردبانى گذاشتم و از بالاى بام خانه او بالا رفتم، و از آن جاپايين شدم و بى خبر وارد خانه‎اش شدم، و ديدم كه در حال نماز است و خود را به پيراهن و ازارى پيچيده است، وقتى سلام نماز را داد، گفتم: بفرماييد برويم پيش اميرالمؤمنين، گفت بگذار لباسم را در برنمايم . گفتم: اجازه ندارم، گفت: مى‎خواهم وضو بگيرم. گفتم:نمى‎شود و او را به همان حال پيش منصورآوردم .

در چنين جو اختناق‎آميز سياسى كه هر نفسى درسينه حبس مى‎شود، امام صادق عليه السلام شبكه وسيعى را كه كار آن، اشاعه امامت آل على عليه السلام و تبيين درست مسئله امامت بود، رهبرى مى‎كرد شبكه‎اى كه در بسيارى از نقاط دور دست كشور مسلمان، به ويژه در نقاط عراق عرب و خراسان، فعاليت‎هاى چشمگير و ثمربخشى رادرباره مسئله امامت عهده دار بود.

منصور به امام صادق عليه السلام مى‎گفت: چرا نزد من رفت وآمد نمى‎كنى آن چنان كه ديگران رفت و آمددارند؟ امام فرمود: از امور دنيا، چيزى در اختيار من نيست كه از دست دادن آن راتوسط تو بترسم، و از امور آخرت، تو چيزى ندارى كه در آن طمع نمايم، و در نعمتى هم نيستى، كه برايت تهنيت بگويم، پس براى چه بيايم؟ منصور گفت بيا مرا نصحيت كن. امام فرمود: كسى كه طالب دنيا است ترا نصيحت نمى‎كند، و هر كه طالب آخرت است با تو همنشينى نمى‎كند.

آنچه از بعضى نصوص و احاديث مفهوم مى‎گردد، اين است كه امام صادق عليه السلام چون پدرش و جدش قيام مسلحانه و غلبه با شمشير را براى استحكام پايه‎هاى حكومت خود كافى نمى‎دانستند، بلكه قبل از هر چيز تربيت يك ارتش اعتقادى را كه به رهبرى و عصمت امام معتقد باشند، ضرورى مى‎دانستند، ارتشى كه اهداف
عظيم امامان را زنده نگه دارند و مصالح و منافع را كه براى امت تشخيص داده‎اند، حفاظت نمايند.

شخصى از خراسان خدمت امام صادق عليه السلام رسيد و گفت: ما حاضريم كه در ركاب تو با دستگاه حاكم بجنگيم چرا حركت نمى‎كنى؟ امام به او دستور داد داخل آتش شود ولى او امتناع ورزيد، و فى‎الحال ابوبصير رسيد، حضرت به او دستور داد كه داخل آتش شود، او فى الفور داخل آتش شد، حضرت رو كرد به شخص خراسانى و فرمود: اگر بين شما چهل نفر مانند ابوبصير باشد قيام مى‎كنم . بنابراين آن چه كه ائمه معصومين عليهم السلام و حضرت امام صادق عليه السلام بدان اهميت مى‎دادند، حفظ شيعه بود به عنوان جمع متشكل مؤمن به امام و مكتب.

پاز آنها حمايت مى‎كرد و به رفتار آنان جهت مى‎داد، شعور و آگاهى آنان را بالا مى‎برد، و به شيوه‎هاى گوناگون به آنان كمك
مى‎رساند، و در صحنه گير و دارهاى محنت, انگيز و گرفتارى‎ها، بر مقاومت آنها مى‎افزود. شواهد فراوانى در حيات ائمه عليهم السلام داريم كه شيعيان خود را آنچنان تربيت كرده بودند كه اختلافات شخصى بين آنان حل شده بود.درست است كه امام صادق عليه السلام چون پدر و جدش امام باقر و امام سجاد عليهماالسلام حكام غاصب، دست به قيام مسلحانه نزد، و در آن شرايط، آنرا موجب نابودى حزب شيعه و مركز فرماندهى آن مى‎دانست، حتى انقلابات ضد حكام را توسط عمويش زيد و نفس زكيه و ديگران بر پايه صحيح استوار نمى‎دانست.

از اين جهت همكارى صريح و علنى نداشت؛ ولى در عين حال آنها را خالى از خير و صلاح نمى‎دانست و مى‎فرمود: تا زمانى كه از آل محمد (صلى الله عليه وآله) كسى قيام كند، ما و شيعيان ما در راحت هستيم، و دوست دارم از آل محمد(صلى الله عليه و آله) كسى قيام كند تا خرج عيالش را من به عهده بگيرم، و حدودهزار دينار از مال خود را براى عائله كسانى كه با زيد به شهادت رسيده بود، تقسيم كرد. چه روشن است كه در صورت بروز انقلابات، حكام زمان متوجه آنان مى‎شدند، و براى امام و شيعيانش فرصتى براى سازماندهى پيدا مى‎شد.
موضوع تشكيلات مخفى در صحنه زندگى سياسى امام صادق عليه السلام وساير امامان، از جمله مهمترين و شورانگيزترين،و در عين حال مجهول‎ترين و ابهام آميزترين فصول اين زندگي نامه پرماجرا است، وبراى اثبات وجود چنين سازمانى، نمى‎توان و نمى‎بايد در انتظار مدارك صريح بود، و اين چيزى نيست كه بتوان بهآن اعتراف كرد، بلكه انتظار معقول آنست كه اگر روزى هم دشمن به وجود تشكل پنهانى امام پى برد، و از خود آن حضرت و يا از يكى يارانش در آن باره چيزى بپرسد، او به كلى وجود چنين چيزى را انكار كند و گمان آن را يك سوء ظن يا تهمت بخواند اين خاصيت هميشگى كار مخفى است .

 قراين و شواهد و بطون حوادث كه هر چند نظر بيننده عادى را جلب نمى‎كند، ولى با دقت و تأمل، خبر از جريان‎هاى پنهانى بسيارى مى‎دهد، اگر به چنين نگرشى به سراسر دوران دو قرن و نيمى زندگى ائمه عليهم السلام نظر شود، وجود يك تشكيلات پنهان در خدمت و تحت فرمان ائمه عليهم‎السلام تقريباً مسلم مى‎گردد.منظور از تشكيلات يعنى جمعيتى از مردم كه با هدف مشترك، كارها و وظايف گوناگونى را در رابطه با يك مركز و با يك قلب طپنده و مغز و فرمان‎دهنده، انجام داده و ميان خود نوعى روابط و نيز احساسات نزديك و خويشاوندانه داشته باشند.
اين جمع در زمان على عليه السلام در فاصله 25سال خانه‎نشينى او، همان خواص صحابه بودند كه عليرغم تظاهرات حق به
جانب و عامه‎پسند دستگاه خلافت، معتقد بودند كه حكومت و خلافت، حق برترين و فداكارترين مسلمانان يعنى على عليه
السلام است؛ و تصريح پيامبر به جانشينى على را از ياد نبرده و در نخستين روزهاى پس از سقيفه، نيز نظر مخالف خود را نسبت به برندگان خلافت، و نيز وفادارى خود را به امام صريحاً اعلام كردند. بعدها نيز با آن كه مصلحت بزرگى امام را به سكوت حتى با همكارى با خلفاى نخستين وادار مى‎ساخت، آنان نيز در روند عادى و معمولى جامعه اسلامى قرار گرفته بودند، لكن هيچگاه رأى و تشخيص درست خود را از دست نداده و همواره پيرو على باقى ماندند و به همين جهت بود كه به حق، نام شيعه على يافتند، و به اين جهت‎گيرى فكرى و عملى مشهور شدند، و اينها چهره‎هاى مشهورى بودند چونان:سلمان، ابوذر، مقداد، حذيفه، ابى ابن كعب و …
شواهد تاريخى تاييد مى‎كند كه اين جمع، انديشه شيعى يعنى اعتقاد به لزوم پيروى از امام را بمثابه پيشواى فكرى و رهبر سياسى، همواره ميان مردم اشاعه مى‎دادند، و تدريجاً بر جمع خود مى‎افزودند، و اين كارى بود كه براى تشكيل حكومت ائمه عليهم السلام به منزله مقدمه واجب بوده است . بنابراين امام صادق عليه السلام هر چند در ظاهر آرام بود، و علناً كارى نمى‎كرد كه سندى عليه او شود، اما شناختى كه منصور از امام صادق عليه السلام داشت، خاطرش را ناآسوده و قلبش ناآرام کرده بود و آن حضرت را چون خارى در چشمش مى‎ديد.
امامان، با آن وضعيت خفقان و اختناق سياسى، سربلند و آزاد زندگى مى‎كردند، تاييد خلفاء را نكرده و زير بار آنها نمى‎رفتند، و ياران خود را از همكارى با دستگاه خلافت ممانعت مى‎نمودند، و به صفت يك معترض معروف بودند، از اين جهت براى
خلفاء مايه دردسر و اسباب ناراحتى بودند. منصور به امام صادق عليه السلام مى‎گفت: چرا نزد من رفت و
آمد نمى‎كنى آن چنان كه ديگران رفت و آمد دارند؟ امام فرمود: از امور دنيا، چيزى در اختيار من نيست كه از دست دادن آن را
توسط تو بترسم، و از امور آخرت، تو چيزى ندارى كه در آن طمع نمايم، و در نعمتى هم نيستى، كه برايت تهنيت بگويم، پس براى چه بيايم؟ منصور گفت بيا مرا نصحيت كن. امام فرمود: كسى كه طالب دنيا است ترا نصيحت نمى‎كند، و هر كه طالب آخرت است با تو همنشينى نمى‎كند.

پى‎نوشت‎ها:
1- حيات فكرى و سياسى امامان شيعه : جعفريان، رسول، ج 1 ص 279به نقل از
مستدرك الوسايل : ج 12ص 254ـ 255؛ وسائل الشيعه : ج 9 ص 465.
2- همان، ج 1 ص 279به نقل از مختصر بصائر الدرجات: ص 101 وسائل الشيعة: ج
9 ص 465.
3- همان، ج1، ص 279به نقل از اختيار معرفة الرجال : ص 378؛ مستدرك الوسائل
: ج 12 ص 297ـ 300؛ وسائل الشيعه : ج 19 ص 32
4- همان، ج 1 ص 280به نقل از الشيعة و الحاكمون: ص 148به نقل از شرح شافيه
فى مناقب آل الرسول : ص 171
5- همان، ج 1، ص 280به نقل از الشيعه و الحاكمون: ص 148به نقل از شرح
شافيه فى مناقب آل الرسول : ص 171
6- سيرى كوتاه در زندگى ائمه عليهم السلام: طباطبايى، محمدحسين .
7- شذرات سياسيه من حيات الائمه عليهم السلام: شبر، حسن، ص 88به نقل
از بحارالانوار: ج 47
8- همان، ص 177به نقل از بحارالانوار: ج 47 ص 195
9- همان، ص 85
10- اهل‎البيت، تنوع ادوار و وحدة
هدف: صدر، محمدباقر، ص 148 دارالتعارف لبنان، بيروت .
11- پيشين، شبر، ص 27 .
12- همان، ص 260به نقل از سيرهء ائمه عليه السلام: ج 2 ص 267 هاشم
معروف الحسين .
منبع:انديشه حكومت دينى، ج 1، ص 531 – 538 .