حکومت علوی

نوشته‌ها

ملاکهاى گزینش کارگزاران در حکومت علوى(علیه السلام)

اشاره:

جایگاه و اهمیت مدیریت و ضرورت بررسى ملاک و معیار گزینش مدیران، بر کسى پوشیده نیست. این مقوله، در دنیاى صنعتى، از تاریخ درازى برخوردار نیست، اما مدیریت و رهبرى در اسلام، افزون بر تاریخ طولانى، با آنچه در غرب مطرح است، تفاوتهاى زیادى دارد. محور اصلى رهبرى و مدیریت در اسلام، انسان . به عنوان موجودى خلیفه الله و ابدى . است و هدف اساسى، رشد و تعالى ارزش هاى معنوى اوست. این اختلاف، سبب شده تا ملاک و ارزشهاى گزینش مدیران در اسلام و غرب در بسیارى موارد فرق کند. پیش از آغاز بحث، یادآورى نکاتى سودمند خواهد بود:

۱. در منابع اسلامى در باره ارزشها و ملاک هاى گزینش مدیران و زمامداران، مطالب زیادى وجود دارد، ولى در این نوشته، محور بحث، سخنان حضرت على(ع) است، هرچند گاهى از قرآن و روایات دیگر نیز سود جسته است.

۲. از آنجا که مطالب حضرت؛ در این موضوع، فراوان است، لذا آنچه آمده، گزینشى از سخنان آن حضرت است.

۳. ممکن است برخى از عناوین، از جهتى تداخل داشته باشد، ولى از جهات دیگرى مختلفند.

۴. در پایان نوشته به فهرست بعضى از ملاک هاى گزینش که در عهدنامه آمده اشاره اجمالى مى شود.

۵. مطالب این نوشته، از جهات معیارهاى شایستگى، اخلاق مدیریت، ویژگیهاى مدیر، عوامل موفقیت، شؤون مدیریت، آفات آن، قابل بحث است، ولى براى دورى از طولانى شدن بحث، تنها برخى از معیارهاى گزینش، به طور مختصر بحث مى شود.

آگاهى

امام على(ع) در موارد فراوانى، دانش و آگاهى از ارزشهاى دینى و آموزه هاى الهى را از جمله شرایط لازم براى یک مدیر دانسته است. آن حضرت، در مقام تبیین ویژگیهاى رهبران دینى مى فرماید:

«أیّها الناس! إنَّ أحق الناس بهذاالأمر … و أعلمهم بأمر الله فیه؛[۱]

اى مردم! سزاوارترین اشخاص بر خلافت، … و کسى است که داناتر از دیگران به دین خدا باشد.»

محقق خویى در مقام توضیح این فراز، آیاتى را به عنوان شاهد آورده است. او، گفته است، این واقعیت، در آیاتى مورد اشاره واقع شده؛ در داستان انتخاب طالوت از سوى اشموئیل پیامبر به عنوان مدیر و فرماندهِ مبارزه با جالوت، پس از اعتراض مردم بر عدم شایستگى او . چون مال و ثروت ندارد . اشموئیل، او را به ویژگى علم و آگاهى توصیف مى کند:

«قال لهم نبیّهم إنَّ الله قد بعث لکم طالوت مَلِکاً قالوا أنّى یکون له الملک علینا و نحن أحقّ بالملک منه و لم یُؤتَ سعهً من المال قال إنَّ الله اصطفاه علیکم و زاده بسطهً فى العلم …؛[۲][۳]

پیامبرشان به آنان گفت: «خداوند، طالوت، را براى زمامدارى شما مبعوث کرده است.». گفتند: «چگونه او بر ما حکومت کند با اینکه ما از او شایسته تریم و او ثروت زیادى ندارد؟». گفت: «خدا، او را بر شما برگزیده و او را در علم، وسعت بخشیده است.».»

اهمیت و جایگاه آگاهى و دانش نسبت به حوزه کارى، در گزینش مدیران و مسؤولان تا آنجاست که نادیده انگاشتن آن، خیانت به خدا و رسول او و تمامى مسلمانان به شمار آمده است. رسول خدا(ص) در این باره مى فرماید:

«مَن اِسْتُعْمِلَ عاملاً عن المسلمین و هو یعلم أنَّ فیهم مَنْ هو أوْلى بذلک منه و أعلم بکتاب الله و سنَّهِ نبیّه، فقد خان الله و رسوله و جمیع المسلمین؛[۴]

هر کس، از میان مسلمانان، کارگزار (مدیر) گردد، در حالى که مى داند دیگرى نسبت به او در این کار، اولى و آگاه تر به کتاب خدا و سنت رسول اوست، به خدا و پیامبر و تمامى مسلمانان خیانت کرده است.»

این حقیقت، به بیانات و عبارات گوناگونى در جوامع روایى شیعه و سنّى گزارش شده است:

«قال رسول الله(ص): «مَنْ تَقَدّمَ على المسلمین و هو یرى أنَّ فیهم مَنْ هو أفضل منه، فقد خان الله و رسوله و المسلمین؛[۵]

کسى که بر مسلمانان کارگزار گردد، در حالى که مى بیند در میان آنان کسى شایسته تر از او وجود دارد، به خدا و پیامبر و مسلمانان خیانت کرده است.»

لازم به یادآورى است که ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه مى گوید، سزاوارتر بودن خلافت براى شخص آگاه تر، با مبناى مکتب معتزلى، یعنى تقدیم مفضول بر فاضل و صحّت خلافت خلفاى پیشین،[۶] منافات ندارد.

محقق خویى، در پاسخ، مطالب فراوانى دارد. از جمله مى گوید، جمله «أحقّ» در اینجا، به معناى افعل التفضیل نیست، بلکه به معناى حقانیّت است. بنابراین، معناى عبارت این است که مفضول، در برابر فاضل، حق حکومت کردن و رهبر شدن را ندارد.

او، آن گاه آیه «أُولوا الأرحام بعضهم أولى ببعض» را شاهد مى آورد و مى گوید، واژه «أوْلى» در اینجا، معناى افعل تفضیل را ندارد.[۷]

در جاى دیگر، امیر بیان(ع) در باره اهمیت علم و آگاهىِ زمامدار و مدیر جامعه اسلامى مى فرماید:

«لا یحمل هذا العَلَم إلّا أهل البصر و الصبر و العلم بمواضعِ الحق، فامضوا لما تُؤمرون به وقفوا عند ما تنهون عنه؛[۸]

این پرچم (زمامدارى و مدیریت جامعه) را جز افراد آگاه و با استقامت و عالم به جایگاه حق، به دوش نمى کشند. [وقتى چنین کسى، مدیریت را به دست گرفت]، باید که آنچه فرمان داده مى شوید را انجام دهید و آنچه را نهى مى شوید، ترک کنید.»

آن حضرت، در حدیثى، از جمله اوصاف و شرایط مسؤولان و کارگزاران امور مسلمانان را آگاهى بیشتر از احکام و معارف اسلامى دانسته است:

«… و أنْ یکونَ أعلم الناس بحلال الله و حرامه و ضروب أحکامه و أمره و نهیه و جمیع ما یحتاج إلیه الناس؛[۹]

کارگزار (جامعه اسلامى) باید داناترین مردم به حلال و حرام خدا و احکام گوناگون و امر و نهى الهى و هر آنچه را که مردم بدان نیازمندند، باشد.»

از مجموع آنچه گفته شد، استفاده مى شود که از جمله ویژگیها و شرایط گزینش مدیران و مسؤولان در جوامع اسلامى از نگاه امام على و دیگر ائمه علیهم السلام آگاهى است، حال، این مدیر، مدیر ارشد نظام اسلامى باشد و یا مدیران بدنه نظام اسلامى.

البته، قدر متیقِّن از این ویژگى، علم و دانش در حوزه کارى است که در اصطلاح امروز، از آن با عنوان، «تخصص» یاد مى شود. افزون بر این، آگاهى از مکتب و آموزه هاى دینى نیز در برخى دیگر از کلمات آمده که مى توان آن را از شرایط کمال به شمار آورد.

بینش سیاسى

از جمله ملاکهایى که در روایات، بویژه در فرمایشهاى امام على(ع) براى تعیین کارگزاران بیان شده است، آشنایى با مسایل سیاسى است. در این قسمت، چند نمونه از این بیانات، گزارش مى شود:

«آفهُ الزُعماء ضعفُ السیاسه؛[۱۰]

آفت رهبرى و مدیریت، ناتوانى در بینش سیاسى است.»

در جاى دیگر مى فرماید:

«سوءُ التدبیر سبب التدمیر؛[۱۱]

سیاست نادرست، موجب نابودى است.»

در قسمت دیگر مى فرماید:

«حسن السیاسه قوام الرعایه؛[۱۲]

سیاست نیکو، موجب استوارى جامعه است.»

«مَنْ حسنتْ سیاسَتُهُ دامتْ ریاسته؛[۱۳]

زمامدارى که سیاستش نیکو است، ریاستش پیوسته است.»

«الملک السیاسه؛[۱۴]

فرمانروایى، سیاست است.»

از این گفتارها استفاده مى شود که حسن تدبیر و بینش سیاسى از شرایط لازم مدیران و زمامداران است؛ چه اینکه بدون بینش سیاسى صحیح، بویژه در شرایطى که دنیا از نظر اطلاع رسانى همانند دهکده اى کوچک مى ماند، ممکن است مدیران در گرداب سیاست بازى و جناح بندى ها گرفتار و نابود گردند.

ایمان به هدف

امام امیر مؤمنان(ع) در حدیثى که سیدرضى تحت عنوان «غرایب کلام» آنها را گرد آورده، در باره جایگاه و اهمیت ایمان به هدف در مدیران و کارگزاران مى نویسد:

«کنّا إذا احمَرَّ البأسُ اتَّقَیْنا برسول الله، صلى الله علیه و آله، فلمْ یکنْ أحد منّا أقرب إلى العدوِّ منه؛[۱۵]

هر گاه آتش جنگ شعله کشید، ما به رسول خدا(ص) پناه مى بردیم که در آن لحظه، کسى از ما، همانند پیامبر(ص) به دشمن نزدیک تر نبود.»

از این کلام مولا على(ع) . که گزارش قطعه اى کوتاه از تاریخ مبارزات رسول خدا(ص) است . مطالب فراوانى را مى توان فهمید، از جمله اینکه رهبران و مدیران جامعه دینى، باید همانند رسول خدا(ص) به راه و هدف خویش ایمان و اعتقاد راسخ داشته باشند و به گونه اى آن را حق بدانند که حاضر باشند تمام هستى و جان خویش را براى دفاع و پیروزى آن اهدا کنند.

در باره ایمان و اعتقاد راسخ رسول خدا(ص) آیات و روایات فراوانى رسیده، از جمله گزارش شده که رسول خدا(ص) در پاسخ پیشنهاد مخالفانِ عقیده و مرام آن حضرت، مى فرمود:

اگر خورشید را در کف دست راست و ماه را در کف دست چپم بگذارید، هرگز از راه و عقیده ام دست برنخواهم داشت.

مولاى متقیان، در مقام تبیین ویژگیهاى مالک اشتر، به عنوان یک مدیر نمونه، ایمان و اعتقاد راسخ او به عقیده و خسته نشدن از دفاع از آن را، از جمله آنها برشمرده مى فرماید:

«فإنَّه سیف من سیوف الله لا کلیلُ الظُبَّهِ و لا نابیِ الضریبه؛ فإنْ أمرکم أنْ تنفروا فانْفِروا و إنْ أمَرَکم أنْ تُقیموا فأقیموا، فإنَّهُ لایُقْدِمُ و لایُحْجم و لایؤخِّر و لایقدِّم إلّا عن أمری؛[۱۶]

او، شمشیرى از شمشیرهاى خداست که نه تیزىِ آن کند مى شود و نه ضربت آن بى اثر است. اگر شما را فرمان کوچ کردن داد، کوچ کنید و اگر گفت بایستید، بایستید که او در پیشروى و عقب نشینى و حمله، بدون فرمان من اقدام نمى کند.»

واضح است که از این جملات استفاده مى شود که مالک اشتر، آن چنان به راه و مرامش عقیده داشته که لحظه اى از دفاع آن خسته نمى شده است.

از جمله ویژگیهاى یاران حضرت سیدالشهدا امام حسین(ع) نیز همین ایمان به عقیده گزارش شده، به گونه اى که آنان، افزون بر پیشى گرفتن در شهادت طلبى، آرزو مى کرده اند اى کاش هفتاد جان مى داشتند و آن را در راه امام و مولایشان هدیه مى کردند.

مى توان گفت، ایمان به هدف و خودباورى، مادر و سرچشمه صفات و شرایط لازم در مدیران و زمامداران به شمار مى آید؛ زیرا، اعتقاد راسخ و خلل ناپذیر، سبب مى شود، صفات دیگر، مانند شجاعت، سعه صدر، … انسان شکوفا و بروز کند. از این رو مى بینیم که مولا على(ع) به این ویژگى افتخار مى کند و در مقام تبیین ملاک و معیارهاى لازم در رهبران جوامع دینى مى فرماید:

«ماشککْتُ فى الحق مُذْ أُریتُهُ لم یُوجِسْ موسى(ع) خیفهً على نفسه، بل أشفَقَ من غلبه الجهّال و دُوَلِ الضلال! الیوم توافَقْنا على سبیل الحق و الباطل، مَنْ وثق بماءٍ لم یَظْمَأ؛[۱۷]

از روزى که حق، به من نشان داده شد، هرگز در آن شک و تردید نکردم! کناره گیرى من، مانند کناره گیرى حضرت موسى(ع) در برابر ساحران است که بر خویش بیمناک نبود، بلکه ترس او، براى این بود که مبادا جاهلان پیروز شده و دولت گمراهان حاکم گردد!

امروز، ما و شما، بر سر دو راهى حق و باطل قرار گرفته ایم [پس بدانید که] آن کس که به وجود آب اطمینان دارد، تشنه نمى ماند.»

امانت دارى

مولا امام على(ع) در سخنى خطاب به اشعث بن قیس (استاندار آذربایجان) در تاریخ شعبان سال سى و شش، از کوفه، مسؤولیت و منصب پذیرى را، نوعى امانت دارى تفسیر کرده، نوشته است:

«و إنَّ عملک لیس لک بَطُعْمَهٍ و لکنَّهُ فى عنقک أمانهٌ و أنت مسترعىً لمَنْ فوقک … و فى یدیک مالٌ من مال الله تعالى و أنت من خزّانه حتّى تُسلِّمه إلىَّ. و لَعَلّى ألّا أکونَ تَشَّر ولاتک لک؛[۱۸]

همانا، پُست استاندارى، براى تو، وسیله آب و نان نبوده، بلکه امانتى در گردن توست. باید که از فرمانده و امام خویش پیروى کنى … در دست تو، مالى از ثروتهاى خداى بزرگ و عزیز است و تو خزانه دار آنى، تا به من بسپارى. امیدوارم براى تو، بدترین زمامدار نباشم.»

علامه ابن میثم در شرح و تفسیر این نامه، مطالبى را یادآور شده از جمله:

۱. به هنگام پذیرفته شدن خلافت از سوى امیر مؤمنان، اشعث بن قیس، استاندار عثمان در آذربایجان بود.

۲. در این نامه، مولا على(ع)، قیاسى را به شکل اول تشکیل داده است. قیاس، چنین است که منصب و مسؤولیت، راه درامد امور دنیایى نیست و باید از امام خود اطاعت کنى و هر کس چنین باشد، حق ندارد از پیش خود استبداد و خودرأیى داشته باشد.

۳. در پایان نامه، یکى از مواردى را که نباید استبداد داشته باشد، گوشزد کرده و آن، بیت المال است که نباید در مصرف آن، خودرأى باشد، بلکه او، خزانه دار است و وظیفه خزانه دار، تنها امانت دارى است.

این معیار و ملاک مدیریت، در دیگر فرمایشهاى آن حضرت، با عبارات مختلف تبیین شده است، مانند نامه اى که خطاب به مخنف بن سلیم (استاندار اصفهان) در باره قبح خیانت در امانت دارى مى نویسد:

«و مَن استهان بالامانه و رتع فى الخیانه و لمْ یُنزِّه نفسَه و دینَه عنها، فقد أحل بنفسه الذُلَّ و الخزیَ فى الدنیا و هو فى الآخره أذل و أخزى. و إنَّ أعظم الخیانه خیانهُ الأمنه و أفظعُ الغش غش الائمه؛[۱۹]

کسى که امانت الهى را خوار شمارد و دست به خیانت آلوده کند و خود و دین خود را نسبت به آن، پاک نسازد، درهاى خوارى را در دنیا به روى خود گشوده و در قیامت خوارتر و رسواتر خواهد بود. همانا، بزرگ ترین خیانت، خیانت امینان و رسواترین دغلکارى، دغلبازى رهبران است.»

آیه الله حسن زاده، در مقام تفسیر این قسمت از کلام مولا، مطالبى را متذکر شده است، از جمله:

۱. از تعبیر امام (و رتَعَ فى الخیانه) استفاده مى شود، خیانتکار، همانند حیوانى است که در چراگاه مى چرد و در فکر اینکه این آب و غذا از چه کسى است و عاقبت این عمل چه مى شود، نیست.

۲. جمله (فقد أحَلّ بنفسه) اشاره به این است که پیامد و آثار خیانت خائن، به شخص او برمى گردد؛ چون، هر انسانى، در گروِ همان چیزهایى مى باشد که انجام مى دهد.

۳. در باره اینکه چرا بزرگترین خیانت، عبارتست از خیانت به امت، مى نویسد:

«زیرا خیانت، فى نفسه، قبیح و بد است، هرچند نسبت به کسانى که به آنها اعتماد نشده باشد و اما خیانت به کسانى که به آنان اعتماد شده، بدتر است.».[۲۰]

مولا على(ع) در مقام توبیخ و سرزنش یکى از کارگزاران که مسؤولیتش را انجام نداده، تحت عنوان «خیانت در امانت» از کار او یاد مى کند و مى فرماید:

«أمّا بعد. فقد بلغنى عنک أمرٌ إنْ کنتَ فَعَلْتَهُ فقد أسْخَطْتَ ربَّک و عصیْتَ إمامَک و أخْزَیْتَ أمانتَک! بلغنى أنّک جَرّدْتَ الأرض فاخذْتَ ما تحتَ قدمیکَ و أکلْتَ ما تحت یدیْک! فارفع إلىَّ حسابک …؛[۲۱]

پس از یاد خدا و درود، [مى گویم:] از تو خبرى رسیده که اگر چنان کرده باشى، پروردگار خود را به خشم آورده و امام خود را نافرمانى و در امانت خود خیانت کرده اى! به من خبر رسیده که کشت زمینها را برداشته و آنچه را که مى توانستى گرفته و آنچه در اختیار داشتى به خیانت خورده اى! پس هرچه زودتر، حساب اموال را براى من بفرست!»

ابن ابى الحدید در شرح این بخش، پس از توضیح و تفسیر، مواردى را از وصیّت و سفارش بزرگانى در این باره آورده و برخى از آثار اهمیت امانت دارى را برشمرده است.[۲۲]

همین مضمون، در نامه عتاب آمیز آن حضرت به عبدالله بن عباس آمده است:

«امّا بعد. فإنّى کنتُ أشرکتُک فى أمانتى … و لَمْ یکنْ رجلٌ من أهلى أوثق منک فى نفسى لمؤُاساتى و موازرتى و أداء الأمانه؛[۲۳]

پس از یاد خدا و درود. همانا، من، تو را در امانت خود شریک دادم … و هیچ یک از خاندانم را براى یارى و مددکار و امانت دارى، چون تو مورد اعتماد قرار ندادم.»

علامه ابن میثم، نسبت به اینکه مخاطب نامه، عبدالله بن عباس باشد، تردید مى کند و مى گوید این قول، مستندى ندارد، کمااینکه استناد نامه به عبیدالله وجهى ندارد.[۲۴]

نسبت به این ملاک و معیار گزینش، آیاتى نیز دلالت دارد، از جمله:

«إنَّ الله یأمرکم أنْ توْدوا الأمانات إلى أهلها و إذا حکمتم بین الناس أنْ تحکموا بالعدل؛[۲۵]

خداوند، به شما فرمان مى دهد که امانتها را به صاحبانش بدهید و هنگامى که میان مردم داورى مى کنید، به عدالت داورى کنید.»

روایات زیادى که در باره این آیه وارد شده، دلالت دارد که مقصود از «امانات» . که باید به اهلش واگذار شود . عبارت است از مناصب و مسؤولیتها، از جمله ولایت و امامت. در تفسیر کنزالدقائق و بحرالغرائب، نزدیک به پانزده روایت در این رابطه گزارش کرده[۲۶] و در تفسیر برهان نیز روایاتى را نقل کرده که مقصود از «امانت»، «ولایت» است.[۲۷]

مفسّران شیعه و سنّى نیز «امانات» را اعم از امانتهاى مالى و معنوى دانسته پستها و مناصب را مصادیق آن به شمار آورده اند. تفسیر قرطبى،[۲۸] زمخشرى،[۲۹] علامه طباطبایى،[۳۰] مجمع البیان،[۳۱] از این قبیل است.

در هر صورت، از نگاه مکتب مقدس اسلام، مسؤولیت پذیرى، ریاست پذیرى نیست، بلکه امانت پذیرى است، از این رو، مدیران و کارگزاران، باید بدانند قبل از هر چیز، بار امانتى را بر دوش مى کشند و براى حفظ این امانت، باید نهایت تلاش و کوشش خویش را به کار گیرند تا مبادا به امانتِ در دست آنان، خیانت شود.

عدالت خواهى

عدالت، از واژه هایى است که در فرهنگ اسلامى، بیشترین تقدّس و کاربرد را دارد تا آنجا که بسیارى از مسؤولیت و منصبهاى اجتماعى و فردى، مشروط به عادل بودن شده است. مفهوم کاربردى این عنوان، هرچند در موارد مختلف تفاوت مى کند و لکن ریشه و روح تمامى موارد، یکى است.

امیرالمؤمنین(ع) که خود شهید راه عدالت است، بیشترین تأکیدات و سفارش ها را در باره عدالت و دادگرى کرده تا جایى که نهج البلاغه را، به حق، «کتاب عدالت» نامیده اند. آن حضرت، در موارد زیادى اهمیت این مطلب را گوشزد کرده و بر آن تأکید ورزیده است. گزارش تمامى آنها، از این مختصر خارج است، از این رو به نقل چند نمونه بسنده مى شود.

در مقام توبیخ و سرزنش کسانى که به او توصیه کرده اند تا جهت استمرار حکومت، از ستم و جور یارى جوید، مى فرماید:

«أتأمرونّى أنْ أطلبَ النصرَ بالجور فیمن وُلِّیتُ علیه؟! و الله! لا أطورُ به ما سَمَرَ سمیرٌ و ما أمَّ نَجْمٌ فى السماءِ نجماً؛[۳۲]

آیا به من دستور مى دهید براى پیروزى خود، از جور و ستم در باره امت اسلامى . که بر آنان ولایت دارم . بهره جویم؟! به خدا سوگند! تا عمر دارم و شب و روز برقرار است و ستارگان از پى هم طلوع و غروب مى کنند، هرگز چنین کارى نخواهم کرد.»

علامه خویى در ذیل این بخش از خطبه، مطالب فراوان و غم انگیزى را گزارش کرده است از جمله:

مرحوم علامه مجلسى مى فرماید، بیشتر گرفتاریها و فتنه هایى که براى جهان اسلام و مسلمانان در طول تاریخ پیش آمده، ناشى از بدعت تبعیض در تقسیم بیت المال و بى عدالتى بوده است؛ زیرا، اگر عدالت و صرف بیت المال به گونه مساوى، رعایت مى شد، طلحه و زبیر پیمان شکنى نمى کردند و جنگ جمل و خلافت معاویه و استقرار حکومت بنى امیه و خون ریزى هاى بسیار و شهادت فرزندان رسول خدا(ص) همراه با ناسزاگویى به امیر مؤمنان و انتقال حکومت به بنى عباس، اتفاق نمى افتاد.[۳۳]

ابن میثم، در شأن و سبب ایراد این سخنان مى نویسد:

هدف امام على(ع) از ایراد این سخنان، تبرّى از ظلم و ستمگرى بوده است و آنچه سبب شده تا امام مطالب را ایراد کند، عبارت است از اینکه فردى به محضر آن حضرت آمد و هدیه اى را تقدیم کرد و درخواست بخشش از بیت المال را کرد. و چون هدیه، جهت دریافت وجهى از بیت المال بود، امام، هدیه را نپذیرفت و این مطالب را ایراد کرد.[۳۴]

علامه شوشترى، در شرح این خطبه، روایات و احادیث فراوانى را گزارش کرده از جمله:

«الظلم فى الدنیا هو الظلمات فى الآخره؛[۳۵]

ستمگرى در دنیا، تاریکى آخرت است.»

شارح معتزلى نهج البلاغه، ابن ابى الحدید در شرح و تفسیر این حکمت مى نویسد:

ریاست، به امورى نیازمند است، از جمله جود و شجاعت و سعه صدر. و این، خیلى اهمیت دارد؛ زیرا، منصب و ریاست، بدون آن دوام ندارد و چون معاویه، سعه صدر داشت،[۳۶] در ریاست به آنچه خواست رسید.

لازم به یادآورى است که آنچه معاویه داشت، سعه صدر نبود، بلکه نفاق و نیرنگ بود؛ زیرا، بزرگترین سعه صدر، بر اساس فرمایش امام صادق(ع)[۳۷] عبارت است از: «تحمل شنیدن حق، هرچند علیه او باشد، و تسلیم در برابر آن».

این صفت والاى انسانى، در حدى از اهمیت و ارزش است که پیامبران الهى(ع) آن را با تضرع و التماس، از درگاه ایزد منّان خواسته اند.

آن حضرت، در باره قبح ظلم و ضرورت عدالت از سوى تمامى افراد، بویژه کارگزاران، مى فرماید:

«و الله! لَإنْ أبیتَ على حَسَکِ السُعدان مَسَهَّداً أو أُجَرَّ فى الأغلالِ مُصَفَّداً، أحبُّ إلىَّ من أنْ ألقى اللهَ و رسولَهُ یومَ القیامهِ ظالماً لبعضِ العباد و غاصباً لشیى ءٍ من الحُطام! و کیف أظْلِمُ أحداً لنفسٍ یُسْرِعُ إلى البِلى قُفُولُها و یَطُولُ فى الثرَى حُلُولُها؟

سوگند به خدا! اگر تمام شب را بر روى خارهاى سَعدان[۳۸] به سر ببرم و با غل و زنجیر به این سو یا آن سو کشیده شوم، خوشتر دارم تا خدا و پیامبرش را در روز قیامت، در حالى ملاقات کنم که به بعضى از بندگان ستم، و چیزى از اموال عمومى را غصب کرده باشم! چگونه بر کسى ستم کنم براى نفس خویش که به سوى کهنگى و پوسیده شدن پیش مى رود و در خاک زمانى طولانى اقامت کند؟»

در جاى دیگر، خطاب به مالک اشتر مى فرماید:

«إنَّ أفضل قره عین الولاه استقامهُ العدل فى البلاد و ظهورُ مودَّهِ الرعیّه؛[۳۹]

بهترین چیزى که مایه روشنى چشم زمامداران و مسؤولان است، همانا گسترش عدل و داد در بلاد و شهرها و آشکارى درستى و علاقه به مردم است.»

از این روایات و آیات، جایگاه ویژه این صفت در مسؤولان، به خوبى نمایان مى شود و در اهمیت آن همین بس که بسیارى از بزرگان و رهبران دینى و در رأس آنان امام على(ع) در راه عدالت خواهى به شهادت رسیده اند و از این رو ضرب المثل شده که «قتل علیٌ لشده عدالته؛ على(ع) به جهت شدت عدالتش شهید شده است.».

احترام به نظر کارشناسان

خرد انسانها، محدود است و نمى تواند تمامى حقایق و راه حل مشکلات را بفهمد. از دیرباز، انسانهاى خردمند، جهت جبران این کاستى، از تجربیات و آموخته هاى دیگران کمک مى جسته اند. این امر فطرى و عقلایى، در آموزه هاى دینى نیز مورد تأکید و اصرار واقع شده، بویژه براى کسانى که مسؤولیت اداره جامعه و نهادهاى اجتماعى را بر عهده گرفته اند. در این قسمت، چند نمونه از فرمایشهاى مولا على(ع) را در این باره گزارش مى کنیم.

آن حضرت، خطاب به محمد بن حنفیه مى فرماید:

«أضممْ آراء الرجال بعضها إلى بعض، ثم اختر أقربَها من الصواب و أبعدَها من الإرتیاب؛[۴۰]

نظر مردان (اهل فکر و خرد) را، برخى را با برخى دیگر، ضمیمه کن و سپس نزدیکترین آنها را به حقیقت و دورترین آنها را از شک و تردید، انتخاب کن.»

آن حضرت، در موارد زیادى، زمامداران و مسؤولان را بر بهره مندى از فکر و خرد دیگران توصیه و از استبداد رأى نکوهیده است، از جمله مى فرماید:

«لاتستبدّ برأیک؛ فَمَنْ استبد برأیه هلک؛[۴۱]

خودرأى مباش، زیرا، هر کس مستبد در رأى باشد، نابود مى شود.»

سعه صدر

امیر مؤمنان على(ع) سعه صدر را یکى دیگر از معیار ملاکهاى گزینش کارگزاران دانسته و در مواردى بر آن تأکید کرده، از جمله در یکى از کلمات قصار و پندآموز مى فرماید:

«آلهُ الریاسه سعه الصدر؛[۴۲]

بردبارى و تحمل سختى ها، ابزار ریاست است.».

آیه الله حسن زاده، در شرح این جمله کوتاه که دربردارنده دنیایى از معنا و مطلب است، مى نویسد:

منصب و ریاست، چه از نوع الهى مانند منصب نبوت و امامت و آنچه در این شبکه قرار مى گیرد و چه از نوع بشرى که با انتخابات و یا با قهر و غلبه به دست مى آید، نیازمند حلم و بردبارى زیادى است؛ زیرا، با این بردبارى، مى توان مشکلات و خصومات و نیازهاى مردم را پاسخ مثبت داد. افزون بر این، ریاست و قدرت، منشأ درگیرى و جنگ و خونریزى است و با بردبارى، مى توان این گونه مسائل را با کمترین هزینه حل کرد.

در ارتباط با اینکه سعه صدر یکى از ضوابط و معیارهاى گزینش کارگزاران است، آیات و روایات فراوانى بر این حقیقت دلالت دارد، از جمله:

«اذهب إلى فرعون إنَّه طغى* قال ربَّ اشرح لى صدرى* و یسِّرْلى أمرِى؛*[۴۳]

به سوى فرعون برو که او طغیان کرده است. (موسى) گفت: «پروردگارا! سینه ام را گشاده کن و کارم را برایم آسان گردان!».»

این آیات، در ارتباط با اجراى دستور و فرمان الهى نسبت به مبارزه با فرعون نازل شده و موسى(ع) جهت قدرت و توانایى بر اجراى این امر مهم، از خداوند، امورى را درخواست کرده، از جمله شرح صدر که در واقع همان سعه صدر است.

بسیارى از مفسران، این شرح صدر را جزء عوامل و شرایط لازم براى موفقیت اهداف مى دانند. علامه طباطبایى در این باره مى نویسد:

از ظاهر آیه پیداست که موسى(ع) آنچه را درخواست کرده، وسایل و عواملى بوده که در امر رسالتش به آن نیازمند بوده، نه امر نبوت. وى، رسالتى را که خداوند بر دوش او نهاده بود، بزرگ شمرد؛ چون، از شوکت و قوّت قبطیان، بویژه فرعونِ طاغى . که در رأس آنان قرار داشت . آگاه بود، نیز از ضعف و اسارت بنى اسرائیل باخبر بود و مى دانست چه اندازه جاهل و کوتاه فکرند و گویا مى دانست که دعوت اش چه مشکلاتى را به بار مى آورد، به همین جهت، از خدا درخواست کرد که براى تحمل مصیبتها و حل مشکلات، به او سعه صدر بدهد.[۴۴]

سعه صدر، آن چنان از اهمیت و جایگاه والایى برخوردار است که خداوند، هر کس را بخواهد هدایت کند، به او شرح صدر مى دهد. خداوند در این باره فرموده است:

«فمَنْ یرد الله أنْ یهدیَهُ یَشْرَحْ صدره للإسلام و مَنْ یُرِدْ أنْ یُضلَّهُ یجعلْ صدره ضیّقاً حرجاً؛[۴۵]

آن کس را که خداوند بخواهد هدایت کند، سینه اش را براى (پذیرش) اسلام گشاده مى سازد و آن کس را که (به خاطر اعمال خلافش) بخواهد گمراه سازد سینه اش را تنگ قرار مى دهد.»

از رسول خدا(ص) پرسیده مى شود: «مقصود از شرح صدر چیست؟». آن حضرت مى فرماید:

«نور یقذفه الله فى قلب مَنْ یشاء فینشرح له صدره و ینفسخ؛[۴۶]

شرح صدر، نورى است که خداوند در قلب هر کس بخواهد، مى افکند تا در پرتوِ آن درخشش معنوى، سینه اش گشاده و وسیع گردد.»

در جاى دیگر، خداوند، از جمله صفتهایى که موجب موفقیت و پیروزى رسول خدا(ص) شد، شرح صدر او را برمى شمارد و مى گوید:

«ألَمْ نشرح لک صدرک؛[۴۷]

آیا سینه تو را گشاده و فراخ نگردانیدیم؟»

شجاعت

بى گمان، از جمله شرایط و اوصاف لازم کارگزاران و مدیران، شجاعت و نترس بودن در ارتباط با انجام دادن وظایف دینى و آنچه در قلمرو مسؤولیت او قرار دارد، است.

مولا امام على(ع) نیز بر این مهم در جاى جاى کلماتش تأکید کرده، از جمله در باره معیارهاى گزینش فرماندهان، خطاب به مالک اشتر مى فرماید:

«فولِّ من جنودک … أهل النجدهِ و الشجاعه؛[۴۸]

براى فرماندهى سپاه … افرادى را از خاندان پارسا و داراى سوابق نیکو و دلاور و سلحشور انتخاب کن!»

مولاى متقیان، براى افرادى که طرف مشورت قرار مى گیرند، شرایط و اوصافى را در نظر گرفته، از جمله اینکه ترسو نباشند، بنابراین حال که شخص ترسو، قابلیت مشورت ندارد، به یقین، نمى تواند مدیر و کارگزار جامعه دینى نیز باشد. آن حضرت در این باره مى فرماید:

«و لا تدخلنَّ فى مشورتک … و لا جباناً یضعفک عن الأُمور؛[۴۹]

راه مده در مشورت … افراد ترسو را! زیرا، در انجام دادن کارها، روحیه تو را سست مى کنند.»

بى گمان، موفقیت رهبران و مدیران بزرگ، مرهون شجاعت آنان است؛ زیرا، شجاعت، در حالات و شرایط گوناگونى، سرنوشت ساز است، از جمله:

الف) در پذیرش اصل مسؤولیت و مدیریت؛

ب) در مقابله با حوادث غیر منتظره و ناخواسته؛

ج) در پذیرش اشتباه و خطا و جبران آثار آن؛

د) در برابر وسوسه هاى قدرتهاى بزرگ و ارعاب آنان براى وابسته شدن؛

ه…) در میدانهاى جنگ و نبرد گرم و سرد با دشمنان گوناگون بشریت.

قاطعیت

از جمله ویژگیهاى لازم و ضرورى در مدیران و زمامداران جوامع اسلامى، قاطعیت در مقام تصمیم گیرى و اجراست. نقش و تأثیر جدى بودن مسؤولان جامعه در تمام ایام، بویژه در حالات بحرانى و در مقابل آفات، و ضررهاى شک و دودلى آنان، بر کسى پوشیده نیست. از این رو یکى از ملاکهاى انتخاب مدیر و زمامدار، در فرهنگ و علوم مربوط به مدیریت، قاطعیت به شمار مى رود.

این حقیقت، از نگاه ائمه معصوم(ع) پنهان نمانده و در این باره مطالب فراوانى را بیان کرده اند. در اینجا، پاره اى از سخنان امام على(ع) گزارش مى شود:

«و لکنَّ اللهَ سبحانَهُ، جعل رُسُلَهُ أُولى قوَّهٍ فى عزائمهم و ضَعْفَهً فیما ترى الأعینُ فى حالاتِهِم مع قناعهٍ تَمْلَأُ القلوبَ و العیونَ غنىً؛[۵۰]

خداوند، پیامبران را با عزم و اراده اى قوى، گرچه با ظاهرى ساده و فقیر، مبعوث کرد، با قناعتى که دلها و چشمها را پر سازد.»

آن حضرت، در مقام توصیف مالک اشتر، به عنوان یک مدیر شایسته، یکى از ویژگیهاى برتر او را «قدرت تصمیم گیرى» برمى شمارد:

«اما بعد. فقد بعثتُ إلیکم عبداً من عباد الله لا ینام أیّام الخوف و لا یَنْکُلُ عن الأعداءِ ساعاتِ الروع، أشدَّ على الفجار من حریق النار، و هو مالک بن الحارث أخو مَذحج. فاسمعوا له و اطیعوا أمرَه فیما طابق الحق! فإنَّه سیف من سیوف الله لا کلیل الظُبَّه و لا نابى الضَریِبَهِ؛[۵۱]

پس از ستایش پروردگار. من، بنده اى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم که در روزهاى وحشت نمى خوابد و در لحظه هاى ترس از دشمن، روى نمى گرداند و بر بدکاران، از شعله هاى آتش تندتر است. او مالک، پسر حارث مذحجى است. آنجا که با حق است، سخن او را بشنوید و از او اطاعت کنید! او شمشیرى از شمشیرهاى خداست که نه تیزى آن کُند مى شود و نه ضربت آن بى اثر است.»

در مورد قدرت تصمیم گیرى، و نکوهشِ دودلى و تردید مدیران، مى فرماید:

«لا تجعلوا علمکم جهلاً و یقینکم شکاً! إذا علمتم فاعملوا و إذا تیقنتُم فاقدموا![۵۲]

دانش خویش را نادانى، و یقین خود را شک مپندارید! آن گاه که به علم دست یافتید، عمل کنید و آن گاه که به یقین رسیدید، اقدام کنید!»

لازم به یادآورى است که کلمه «قاطعیت» از ریشه «قطع» به معناى «بریدن و جدا کردن» است و انتخاب چنین واژه اى، از آن رو است که افراد قاطع، مشکلات را مى بُرَند و گره ها را مى گشایند.

متأسفانه، برداشت غلط، سبب شده که برخى، هر گونه بى گدار به آب زدنها و بى دقتى ها و تصمیمهاى عجولانه را قاطعیت بنامند!

خداوند متعال، وصف قاطعیت را براى رهبران و پیامبران، لازم دانسته و به رسول خدا(ص) دستور مى دهد، پس از مشاورت و رایزنى هاى لازم، شک و دودلى را کنار گذاشته و با عزمى راسخ تصمیم بگیرد و بر خدا توکل کند:

«و شاورهم فى الأمر فإذا عزمتَ فتوکَّلْ على الله إنَّ الله یحب المتوکلین؛[۵۳]

در کارها، با آنان مشورت کن. اما هنگامى که تصمیم گرفتى (قاطع باش و) بر خداوند توکل کن؛ زیرا، خداوند، متوکلان را دوست دارد.»

پیشگامى در عمل

مردم، در همیشه تاریخ، الگوپذیر بوده اند و با پیروى از اسوه هاى انتخابى خویش، اعمال و حرکات خود را تعیین کرده اند و مى کنند و واضح است که زمامداران و عالمان هر جامعه اى، در این باره، بیشترین اثر و نقش را دارند. از این رو، پیشگامى آنان در انجام دادن کارهاى خیر و سودمند، سبب مى شود تا مردم و رعیّت، از آنان پیروى کنند و در پى آنان، به دنبال اعمال شایسته حرکت کنند.

در آیات و روایات، به این مطلب توجه کافى شده است. مولا امام على(ع) نیز بارها به این حقیقت اشاره کرده است، از جمله:

«من حقِّ الملک أنْ یؤّمِن نفسه قبل جنده؛[۵۴]

بر زمامدار است که خودش را آماده پذیرش (حقایق و اعمال خیر) پیش از افراد (لشکریان) کند.»

ابن ابى الحدید در شرح و تفسیر این حکمت مى گوید:

فرع، همیشه، تابع و پیرو اصل است و اگر اصل، منحرف باشد، محال است که فرع، مستقیم باشد. و نیز ضرب المثلى عربى مى گوید: «آیا سایه مى تواند راست باشد در حالى که عود (صاحب سایه) کج است؟». بنابراین، کسى که خودش را امام (مدیر) جامعه کرده و شرایط و آداب لازم را نیاموخته، مانند کسى است که ادعاى صیاغت (انگشترسازى) و نجارى کند و بر ساختن انگشتر و یا تخته اى توان نداشته باشد و این، نوعى از دیوانگى به شمار مى رود، بلکه دیوانگى محض است.[۵۵]

در جاى دیگر، پیشگامى در خودسازى و کارهاى خیر را از وظایف لازم هر مدیر و زمامدارى دانسته، مى فرماید:

«مَنْ نصب نفسه للناس إماماً فعلیه أنْ یبدأ بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره؛[۵۶]

هر کس خودش را رهبر مردم قرار داده، باید پیش از آموزش دیگران، به آموزش خودش بپردازد.»

مولا على(ع) نه تنها در بُعد نصیحت و تبیین شرایط و ملاکهاى مدیران، بر این مطلب پاى فشرده که در مقام عمل نیز چنین رفتار کرده است:

«أیها الناس! إنّى . و الله! . ما أحثکم على طاعهٍ إلا أسبقکم إلیها و لا أنهاکم عن معصیهٍ إلّا انتهى قبلکم عنها؛[۵۷]

اى مردم! سوگند به خدا! شما را به چیزى توصیه نمى کنم، مگر اینکه پیشگام شما هستم در عمل به آن و شما را از چیزى برحذر نمى دارم، مگر اینکه پیش از شما، خودم برحذر مى شوم.»

در قرآن، در آیات فراوانى، مدیران و زمامدارانى که مردم را به کارهاى پسندیده و خیر فرا مى خوانند، بى آنکه خودشان پیشگام در انجام دادن آنها باشند، مورد سرزنش و توبیخ واقع شده اند:

«أتأمرون الناس بالبر و تنسون أنفسکم؛[۵۸]

آیا مردم را به کارهاى نیک فرا مى خوانید، در حالى که خود شما، آن را فراموش کرده اید؟»

فروتنى

از جمله اوصاف و ملاک لازم در گزینش مدیران، فروتنى و دورى از تکبر و خودخواهى است؛ چه اینکه با فروتنى، زمامداران، در دل و روان زیردستان جاى مى گیرند و آنان را با تمام وجود دوست و عزیز مى دارند و بى گمان، محبوبیت رهبران و مدیران، از بزرگترین عوامل موفقیت و پیروزى آنان به شمار مى آید. از این رو، در آیات و روایات، بر این مطلب تأکید زیادى شده است.

مولا على(ع) نیز از جمله ملاکها و معیارهاى لازم در انتخاب افراد جهت مسؤولیت، این ویژگى را برشمرده و در مواردى به آن اشاره کرده است. وى، خطاب به مالک اشتر مى فرماید:

«و اخْفِضْ للرعیّه جناحک و ابْسُطْ لهم وجهک و ألِنْ لهم جانبک و آسِ بینهم فى اللَحْظَهِ و النظره و الإشاره و التحیّه حتّى لا یطمَعَ العظماءُ فى حیفک و لا یَیْأسَ الضُعفاء من عدلک؛[۵۹]

پر و بالت را برابر رعیت بگستران و با مردم گشاده روى و فروتن باش و در نگاه و اشاره چشم، در سلام کردن و اشاره کردن، با همگان، یکسان باش، تا زورمندان در ستم تو طمع نکنند و ناتوانان از عدالت تو مأیوس نگردند.»

در این بخش از نامه، به چهار وصف و شرط لازم در مدیران اشاره شده که مهمترین آنها، فروتنى و رعایت عدالت و تساوى است.

آن حضرت، در نامه به محمد بن ابى بکر، به هنگامى که زمامدار مصر بود، توصیه و تذکراتى را به عنوان شرایط و اوصاف لازم بیان کرده است که چون شبیه آن چیزى است که در نامه به مالک اشتر مطرح شد، تکرار نمى کنیم.[۶۰]

امیر مؤمنان(ع) براى تواضع، برکات و ثمرات فراوانى را برشمرده که از جمله آنها ایجاد محبت است که از بزرگترین عوامل پیروزى مدیران است. آن حضرت مى فرماید:

«ثمرهُ التواضع المحبه؛[۶۱]

ثمره فروتنى، محبت است.».

خداوند، در قرآن کریم، بر لزوم این ویژگى براى رهبران الهى و مدیران، اصرار و در مواردى به آن اشاره کرده، از جمله به رسول خدا(ص) به عنوان الگو قرار گرفتن براى دیگر زمامداران و رهبران، فرمان مى دهد که در ارتباط با مردم فروتن و متواضع باشد.

«و اخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنین؛[۶۲]

بال و پر از (مهر و عطوفت) خویش را براى مؤمنانى که از تو پیروى کرده اند، بگستران.»

نبود سوء پیشینه

امیر بیان على(ع) از جمله معیار و ملاک را در گزینش مدیران و کارگزاران، گذشته درخشان و نداشتن سوء پیشینه دانسته و در مواردى به این مهم اشاره کرده است. در نامه به مالک اشتر، افزون بر طرح اصل مطلب، به آثار و نتایج آن نیز اشاره کرده است:

«إنَّ شرَّ وزرائک مَنْ کان للأشرار قبلک وزیراً و مَنْ شرِکهم فى الاثام فلا یکوننّ لک بِطانَهً؛ فإنَّهم أعوانُ الأثمه و إخوانُ الظلمه و أنت واجدٌ منهم خیرَ الخلفِ ممَّن له مثلُ آرائهم و نفاذهم و لیس علیه مثل آصارهم و أوزارهم و آثامِهم ممَّنْ لمْ یعاونْ ظالماً على ظلمه و لآاثماً على إثمِهِ أوْلائک أخفُّ علیک مؤونهً و أحسن لک معونهً؛[۶۳]

بدترین وزیران تو کسى است که پیش از تو، وزیر بدکاران بوده و در گناهان آنان شرکت داشته باشد. پس مبادا چنین افرادى، محرم راز تو باشند! زیرا که آنان، یاوران گناهکاران و یارى دهندگان ستمکارانند. تو باید جانشینانى بهتر از آنان داشته باشى که قدرت فکرى امثال آنان را داشته، اما گناهان و کردار زشت آنان را نداشته باشند، کسانى که ستمکارى را بر ستمى یارى نکرده و گناهکارى را در گناهى کمک نرسانده باشند، هزینه این گونه افراد، بر تو سبک تر و یاریشان بهتر … است.»

شارح معتزلى، در شرح و تفسیر این قسمت، مطالبى را بیان کرده است، از جمله:

علت اینکه امیر بیان، مالک اشتر را از گزینش افرادى که سوء سابقه (همکارى با ظالمان) داشته اند، منع کرده، عبارت است از اینکه گناه و ستم، براى چنین افرادى، ملکه شده و امکان ترک آن خیلى دور است.

آیه الله حسن زاده، در توضیح این بخش، بر این باور است که مولا على(ع) در سه مرحله سخن گفته است. سپس مى گوید:

وزیر، به معناى معاون است. این مفهوم، در قرآن نیز در ارتباط میان موسى و عمران (و اجعل لى وزیراً من اهلى[۶۴]) آمده است و چون وزیر، آمادگى بیشترى دارد تا با مردم تماس حاصل کند و نیز بیشتر مى تواند با والى و حاکم جدید ارتباط برقرار و کسب موقعیت کند . زیرا از تجربه و اطلاعات بیشترى برخوردارند . از این رو، کمتر والى جدیدى پیدا مى شود که بتواند از دست چنین افرادى خلاصى پیدا کند، ولى مولا على(ع) بر این حقیقت اصرار ورزیده و تأکید کرده که باید از شر این افراد رهایى پیدا کنى.[۶۵]

بنابراین، یکى از صفات لازم در مدیران و زمامداران، نبود سوء پیشینه آنان است؛ چه اینکه سوء پیشینه، سبب مى شود تا او، فاقد محبوبیت لازم در میان مردم باشد و نیز چه بسا عادات و حالت سویى که داشته، به صورت ملکه در او رسوخ کرده باشد و با به دست گرفتن مسؤولیت و قدرت، آن صفات ناشایسته، خودش را نشان دهد.

توانایى (جسمى و روحى)

قدرت و توان مندى از دیگر ملاکهاى گزینش مدیران و مسؤولان سازمانها و نهادهاى مملکت است؛ زیرا، بدون توانایى جسمى، شخص، نمى تواند به انجام دادن وظایف خویش اقدام و بار سنگین مسؤولیت مدیریت را بر دوش کشد و آن را به سرمنزل مقصود برساند.

ائمه، صلوات الله علیهم، بویژه امام على(ع) در جا جاى کلمات خویش، بر این واقعیت تأکید کرده اند. در اینجا، برخى از فرمایشهاى امام على(ع) گزارش مى شود.

آن حضرت، خطاب به مالک اشتر براى تعیین و گزینش مسؤولان و کارگزاران مى فرماید:

«و اجعل لرأس کلِّ أمرٍ من أُمورک رأساً منهم لا یقهرهُ کبیرها و لا یَتَشَتَّتُ علیه کثیرها؛[۶۶]

اى مالک! براى هر یک از کارهاى اجتماعى و سیاسى و اقتصادى خود، مدیر و رییسى را تعیین کن، مدیرى که داراى دو ویژگى باشد: بزرگى و عظمت کار، او را ناتوان و مغلوب نسازد و زیادى و تراکم کار، رنجورش نکند.»

مولاى متقیان، در مقام تبیین اوصاف لازم مدیران و رهبران دینى، در خطبه اى که در شهر مدینه ایراد فرموده اند، گفته اند:

«أیها الناس! إنَّ أحق الناس بهذاالأمر أقواهم علیه؛[۶۷]

اى مردم! سزاوارترین اشخاص به خلافت، آن کسى است که در تحقق حکومت (و اهداف آن)، نیرومندتر از دیگران باشد.»

آن حضرت، در نامه اى خطاب به محمد بن ابى بکر، جهت دلجویى و توضیح اینکه چرا او را از استاندارى مصر برداشته و استاندارِ مکان دیگرى قرار داده، به این نکته اشاره کرده است که اداره استان مصر، خارج از توان و قدرت او بوده است:

«امّا بعد. فقد بلغنى مَوْجِدَتک من تَسْرِیحِ الأشتر إلى عملک و إنّى لمْ أفعل ذالک استبطاءً لک فى الجهد و لا ازدیاداً لک فى الجِدّ. و لو نزعتُ ما تحت یدک من سلطانک، لولَّیْتُک ما هو أیْسر علیک مؤونهً؛[۶۸]

پس از یاد خدا و درود. به من خبر داده اند که از فرستادن اشتر به سوى محل استاندارى ات، ناراحت شده اى. این کار را به دلیل کُند شدن و سهل انگاریت و یا انتظار کوشش بیشترى از تو انجام ندادم، بلکه اگر تو را از استاندارى مصر عزل کردم، استاندار جایى قرار دادم که اداره آنجا بر تو آسانتر است.»

امام على(ع) در نامه به قثم بن عباس فرماندار مکه، او را از توطئه اى که فریب خوردگان معاویه، در ایام حج طراحى کرده بودند، آگاه مى سازد و سپس او را توصیه مى کند که قدرت و توان خود را نشان دهد:

«فاقم على ما فى یدیک قیام الحازم الصلیب … و لا تکن عند النَّعماءِ بطراً و لا عند البأساء فشلاً؛[۶۹]

در برابر توطئه خائنانه اى که از طرف دشمن طراحى شده، باید در مسند مدیریت مکه، مقاوم و پایدار باشى … نه به هنگام نعمتها، شاد، و نه به هنگام مشکلات، سست و ناتوان باشى.»

امام(ع) خطاب به مالک اشتر نیز مسأله قدرت و توان مندى مدیر و زمامدار را گوشزد مى کند و مى نویسد:

«ثم أمور من أمورک لابد لک من مباشرتها منها إجابه عمالک بما یعىا عنه کتابک و منها إصدار حاجات الناس عند ورودها علیک بما تخرج صدور أعوانک؛

اى مالک! در میان کارهاى گوناگون و فراوان، کارها و مسائلى است که باید شخصاً انجام دهى. مثلاً آنجا که کارمندان دفاتر از انجام آن عاجزند و یا کارهایى همانند خواسته هاى مهم مردم که دستیارانت قادر به انجام آن نیستند.»

از این بیانات، اهمیت و جایگاه قدرت و توانایى مدیر نسبت به قلمروِ مسؤولیت و مأموریتش، به خوبى روشن مى گردد و مى توان گفت، مدیر، نه تنها قدرت جسمى باید داشته باشد، بلکه قدرتهاى دیگرى که براى انجام دادن مسؤولیت لازم است، مانند قدرت نوآورى و ابداع (ابتکار) و قدرت تبیین مسائل و مشکلات و نیازمندیها و قدرت بسیج و هدایت نیروهاى انسانى و قدرت تصمیم گیرى و قدرت پذیرش حق و تسلیم در برابر آن را باید داشته باشد.

خداوند متعال، در قرآن کریم، یکى از ویژگیهاى لازم در مسؤولان و مدیران نهادهاى مملکتى را، توانایى و قدرت آنان برشمرده است.

در باره شایستگى هاى حضرت موسى(ع) براى استخدام و قبول مسؤولیت، از زبان دختران حضرت شعیب، قوت و امانتدارى را به شمار آورده است:

«قالت إحداهما یا ابت استئجرهُ إنَّ خیر من استئجرت القوىّ الأمین؛[۷۰]

یکى از آن دو (دختر) گفت: «پدرم! او را استخدام کن؛ زیرا بهترین کسى را که مى توانى استخدام کنى، آن کسى است که قوى و امین باشد.».»

در بعضى تفاسیر، این پرسش مطرح شده که «با توجه به اینکه دختران شعیب، براى بار نخست، موسى(ع) را مى دیدند، از کجا به قوت و توانایى او پى بردند؟».

در پاسخ گفته شده، آنان، دیدند که چگونه موسى با قدرت، چوپانان را از کنار چاه دور کرد تا آنان بتوانند از آب استفاده کنند. همین مطلب، در ضمن روایتى از على بن ابراهیم نیز آمده است.[۷۱]

در مقام توصیف حضرت لوط(ع) و تبیین ویژگیهاى لازم رهبرى جامعه، قدرت بدنى از امتیازات وى به شمار آمده است:

«قال إنَّ الله اصطفاه علیکم و زاده بسطه فى العلم و الجسم؛[۷۲]

پیامبر (آن گروه معترض) گفت: «خدا، او را بر شما برگزیده و او را در علم و جسم (قدرت)، وسعت بخشیده است.».»

با توجه به اینکه این بخش از آیه، در مقام پاسخگویى به اعتراض کسانى که لوط(ع) را شایسته رهبرى نمى دانستند . چون شرایط لازم از جمله ثروت را ندارد . بیان شده، از این رو بى گمان اوصافى که لوط بدان ها توصیف شده، از ویژگیها و شرایط لازم مدیران و زمامداران جوامع اسلامى خواهد بود.

پى نوشت:

۱ . خطبه ۱۷۳، بخشى از این خطبه، در رساله نقض العثمانیه . از محقق اسکافى . نیز آمده است.

۲ . بقره، ۲۴۷٫

۳ . منهاج البراعه، میرزا حبیب الله خویى، ج۱۰، ص۱۵۹٫

۴ . سنن بیهقى، ج۱۰، ص۱۱٫

۵ . الحیاه، محمدرضا حکیمى و دیگران، ج۲، ص۳۱۵٫

۶ . شرح نهج البلاغه، ج۹ . ۱۰، ص۲۱۶٫

۷ . منهاج البراعه، ج۱۰، ص۱۵۹٫

۸ . خطبه ۱۷

الگوى حکومت مهدوى

اشاره: شاید در اذهان بسیارى ازمردم این پرسش مطرح باشد که امام مهدى، علیه السلام، چگونه حکومت خواهد کرد و نظام سیاسى – ادارى که او برپا مى کند چه ویژگیهایى خواهدداشت؟

در پاسخ این پرسش باید گفت که ویژگیهاى حکومت مهدوى همان ویژگیهاى حکومت علوى است; با این تفاوت که حکومت علوى تنها درگستره اى محدود از کره خاک و در مدت زمانى ناچیز برقرار شد و آن حضرت هم به دلیل درگیرى در جنگهاى داخلى،نتوانست به همه آنچه که در نظرداشت جامه عمل پوشد; اما امام مهدى، علیه السلام، با پیش گرفتن سیره جدش امیرالمؤمنان، على،علیه السلام، تا آستانه برپایى قیامت دنیا را از عدالت پرمى سازد و به همه اهداف خود دست مى یابد.

با پیروزیهاى بزرگ اعراب مسلمان در نقاط مختلف جهان، سیل اموال و درآمد به بیت المال سرازیر شد و درزمان خلیفه دوم، بر خلاف سنت پیامبر سبقت در اسلام یا شرکت در جنگهاى صدر اسلام ملاک برترى در دریافت بیت المال شد. خلیفه هر چند بعدا از این تبعیض مالى اظهار پشیمانى کرد وسختگیریهایى به عمل آورد اما هرگزنتوانست اوضاع و احوال را به وضع پیشین بازگرداند (۱) .

عثمان در دوران زمامدارى اش برخلاف وعده اى که هنگام قبول خلافت کرده بود نه به سنت پیامبر عمل کرد ونه سیره شیخین را مد نظر قرار داد،بلکه دست یاران و اقوام خویش را درتصاحب بیت المال باز نگه داشت و به بهانه صله رحم، اموال هنگفتى را به آنان اعطا کرد و همان تبعیضات دوران عمر را با شدت بیشترى گسترش داد ودر نتیجه زمینداران و مالداران بزرگ پدید آمدند.

خود وى خانه اى از سنگ و آهک بناکرد که درهایش از چوب عاج و عرعرساخته شده بود. وقتى کشته شد صد وپنجاه هزار دینار و یک میلیون درهم نقداز خود باقى گذاشت و ارزش املاکش در «وادى القرى » و دیگر جاها بیش ازصد هزار دینار برآورد شد. او اسب وشتران فراوان داشت (۲) گوهرهایى که دخترانش بر سینه مى آویختند چون آفتاب مى درخشید (۳) .

تمام خمس گرفته شده از افریقا رایکجا به مروان بخشید و فدک را به قطاع (۴) وى درآورد. همه غنایم افریقا – ازطرابلس تا طنجه – را به عبدالله بن ابى سرح اهدا کرد.

زید بن ارقم – کلید دار بیت المال درزمان عثمان – که از جایزه دویست هزاردرهمى به ابوسفیان و رداخت یکصدهزار (درهم) به مروان با سفارش عثمان به خشم آمده بود. کلیدها را جلوعثمان گذارد و گریست. عثمان گفت:چون صله رحم کرده ام مى گریى؟

گفت: نه اما گمان دارم این مالها رابه عوض انفاقهایى که در راه خدا،هنگام حیات رسول الله کردى برمى دارى، اگر صد درهم به مروان مى دادى باز هم زیاد بود (تا چه رسد به هزار درهم).

عثمان گفت: پسر ارقم، کلیدها رابگذار و برو! فرد دیگرى را مسؤول بیت المال خواهم کرد (۵)

از عطاهاى بى حساب عثمان، زبیرداراى چهار هزار دینار نقد، یک هزاراسب و یک هزار کنیز شده بود. طلحه املاک فراوان و خانه هاى مجلل داشت.عبدالرحمن بن عوف داراى هزار اسب،هزار شتر و ده هزار گوسفند بود و دراسکندریه، بصره و کوفه خانه هاى باشکوه بنا کرده بود. (۶) امیرالمؤمنین که رابط میان مردم معترض وخلیفه بود،بادلسوزى تمام به وى پیشنهاد کرد جهت برآوردن خواسته هاى مردم سریعا به حقوق از دست رفته آنان رسیدگى نماید و خطر قریب الوقوع را به وى یادآور شد. عثمان براى این امر مهلت خواست، حضرت در پاسخ فرمود:

آنچه به مدینه مربوط است، در آن مهلتى نیست و آنچه بیرون از مدینه است مهلتش رسیدن دستور تو به آنهاست. (۷)

اما عثمان نخواست یا نتوانست به قول خود وفا کند و بدین ترتیب موجبات قتل خویش را فراهم آورد.

وجود این تبعیضها، مساله اى زودگذر و موقتى نبود که با رفتن عثمان از میان برود بلکه در میان خواص جامعه آن روز به صورت یک فرهنگ و عادت درآمده بود.

اطرافیان و وابستگان خلیفه به صرف همین وابستگى و قرابت، از مال و مقام بسیار برخوردار مى شدند وباتوجیهات هوس پسندانه آن را حق خودمى شمردند و تحت عنوان صله رحم سوسوى وجدان خویش را نیزخاموش ساخته با خیال راحت اموال مردم را به غارت مى بردند.

امیر المؤمنین، علیه السلام، درتوصیف این دوران مى فرماید:

او (عثمان) همانند شتر پر خوار وشکم برآمده همى جز جمع آورى وخوردن بیت المال نداشت. او باهمکارى بستگان پدرى اش، همچون شتر گرسنه در بهار بر روى علف بیت المال افتاده به خوردن مشغول شدنداما کارشان به نتیجه نرسید». (۸) بعد از قتل عثمان، مردم براى بیعت با امام على، علیه السلام، به در خانه اوهجوم آوردند اما او بخوبى مى دانست تغییر این فرهنگ وخارج ساختن این عادت زشت از سر بزرگان قوم کارى بس دشوار است و به یک عمل جراحى بزرگ نیاز دارد که پیکره سرطانى آن روز اجتماع تحمل آن را نخواهد داشت. ولى، به دلیل مسؤولیت الهى علما وحضور و اعلام آمادگى مردم براى تحقق این تحول اجتماعى، اصلاحات بزرگ خود را آغاز کرد و خطاب به مردم، اوضاع آن دوران را به دوران قبل از اسلام و عمل خویش را به اقدامات رسول خدا تشبیه کرد و ازامتحانى سخت خبر داد (۹) و اصول خلل ناپذیر حکومت خود را اعلام نمودو تا آخر نیز بدان پاى فشرد.

امام، علیه السلام، دستور داد همه اسبها و شترها و اسلحه هاى موجود درخانه عثمان – جز سلاح و مرکب شخصى او – را به بیت المال بازگردانند.

عمروعاص چون از این ماجرااطلاع یافت، در نامه اى به معاویه نوشت هرچه مى خواهى بکن که پسر ابوطالب همه اموال تو را خواهد گرفت، آنچنانکه چوبى را پوست کنند. (۱۰)

امیرمؤمنان در دومین روز بیعت،براستى هشدار داد، اموال و قطایعى راکه عثمان، ناروا به دیگران بخشیده به بیت المال باز خواهد گرداند. هرچند باآن، زنانى را کابین بسته باشند و یاکنیزکان خریده باشند. (۱۱)

در دیدگاه علوى برتریهاى معنوى،همچون تقوا و صحبت با رسول خداهرگز ملاک برتریهاى مادى و مالى قرار نگرفت و همگان به طور مساوى ازبیت المال بهره مند شدند. به همین دلیل بسیارى از اشراف و رؤساى قبایل که اکنون خود را از حقشان! محروم مى دیدند، امام عادل را رها کرده به سراغ معاویه رفتند. حضرت در یک درد دل خصوصى، با مالک اشتر، ازاینکه مردم او را رها کرده اند، شکوه کرد. مالک علت آن را شدت عدالت اودانست و گفت: اکثر مردم به دنبال دنیاهستند، اگر بذل مال کنى اطرافت جمع مى شوند. فرمود:

نمى توانم بیش از حق به کسى بدهم. امید است که خداوند گروهى کوچک را بر گروهى بزرگ غلبه دهد. (۱۲)

جامعه آن روز هرچند از بیماریها وانحرافات متعددى رنج مى برد امادنیاطلبى و فساد مالى از همه آنهاخطرناک تر بود و امیر مؤمنان همچون طبیبى ماهر ابتدا به معالجه این آفت اهتمام ورزید. او دوست داشت همه انحرافات را از میان بردارد اما از بیم پراکندگى بیشتر مردم و توقف برنامه هاى اصلاحى، از وارد ساختن فشار بیشتر خوددارى کرد. او آرزوداشت روزى بتواند همه سنتهاى تعطیل شده رسول خدا، همچون تغییر مقام ابراهیم، حرمت متعتین (عمره تمتع،نکاح متعه)، غصب فدک و… را به حال اول خود بازگرداند (۱۳) اما همین اصلاحات نیز با مقاوت شدید روبروشد و کوهى از مشکلات و کارشکنیهارا در مقابل حکومت عدل امام قرار دادکه برداشتن آنها به صبرى جمیل،برنامه اى دقیق وموعظه هاى مردى شفیق محتاج بود که بزرگمردى چون على بن ابیطالب، علیه السلام، همه آنهارا داشت.

امام براى انجام این اصلاحات ابتدااز خود و اطرافیانشان آغاز کرد.

کارگزاران امیرالمؤمنین وقتى مى دیدند پیشوا و امامشان قبل از تعلیم دیگران به تعلیم نفس خویش اقدام نموده است (۱۴) و برا طرافیان خود نیزهمچون دیگران در اجراى قوانین وعدالت، نظارت دارد، براى خود عذر وبهانه اى نداشتند. آن حضرت معتقد بودکسى که خود را به عدالت ملزم ننمود واولین تجربه عدالت را در کشور وجودخویش با بیرون راندن خواسته هاى دل نیازمود و در کار خیرى که مردم راءبدان دعوت مى کند پیشى نگرفت (۱۵) قادرنخواهد بود دیگران را به کارهاى نیک وعدالت وادار سازد.

عدالت خواهى چنان با گوشت وخون امیر مؤمنان آمیخته بود که رسول خدا فرمود:

او در راه اجراى احکام الهى سختگیر است. (۱۶)

او کاملا آگاه بود که اگر شخص حاکم یا اطرافیانش اندکى از جاده عدالت و انصاف بیرون روند، زیردستان با شدت بیشترى حریم عدالت رامى شکنند. به قول سعدى:

اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبى برآورند غلامان او درخت از بیخ به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ

از اینرو چشمهاى روشنتر ازآفتابش همیشه بر اطرافیانش نظاره مى کرد و به آنان اندک مجالى براى دورشدن از جاده عدالت نمى داد.

آن حضرت در نامه اى به محمد بن ابوبکر، آنگاه که وى را به فرماندارى مصر فرستاد توصیه کرد که حتى درنگاه هایش به مردم عدالت داشته باشد.زیرا اگر حاکم میان نگاه کردن به بزرگان و اشراف جامعه با نگریستن به ضعفا و پا برهنگان تفاوت قائل شود،گروه اول به حمایت بى دلیل او طمع مى کنند و دسته دوم از عدالت وى ناامیدمى شوند. (۱۷)

هشدار امیر مؤمنان به عقیل با آهن گداخته و سرزنش على بن ابى رافع -متصدى بیت المال – به دلیل عاریت دادن یک گردنبند به دختر خلیفه و دستور بازگرداندن آن، در همین راستا قابل تفسیر است.

آن حضرت براى آنکه نشان دهدبرداشت نابجا از بیت المال، نوعى دزدى محسوب مى شود به عقیل که درخواست مال بیشترى داشت فرمود:شبانه صندوق تاجران بازار را بشکن و بردار. عقیل اظهار اشت خواهان دزدى نیستم. فرمود:

دزدى از یک نفر آسانتر است ازسرقت از بیت المال است و خیانت به یک گروه سختتر از خیانت به یک فرداست. (۱۸)

روزى، در میان لباسهاى مختلفى که به بیت المال رسیده بود، یک پالتوى کلاه دار از جنس خز، نظر امام حسن، علیه السلام، را به خود جلب کرد; اماحضرت از دادن آن خوددارى کرده به عدالت تقسیم نمود و آن پالتو سهم جوانى همدانى شد و او چون شنید امام حسن بدان نظر داشته، به وى تقدیم کرد. (۱۹)

با مرورى بر خطبه ها و نامه هاى امام امیر المؤمنین برنامه هاى نظارتى ایشان را براى تحت نظر گرفتن کارگزاران مى توان به دو بخش تقسیم کرد: بخش فکرى، فرهنگى و بخش اجرایى، حکومتى.

  1. اقدامات فکرى و فرهنگى

امام امیرالمؤمنین براى حفظ وادامه سلامت کارگزارانش به مناسبتهاى مختلف، جایگاه، وظایف وسرانجام انسان را براى آنان تبیین مى نمود تا از گرفتار آمدنشان در دام غفلت بر حذر دارد. دامى که بیشترین صیدش صاحب منصبان و حاکمان اند.وى هنگام اعزام یکى از مدیران به محل ماموریت و یا در حین خدمت، طى نامه هایى آنان را به یاد نظارت خداوندبر اعمال بندگان و سختیهاى قیامت مى انداخت و نسبت به مسؤولیت الهى آنها بیدار باش مى داد. در نامه اى به یکى از مالیات بگیران خود «او را به تقواو ترس از خدا در امور پنهان فرمان مى دهد، آنجا که غیر خدا هیچ شاهدى نیست.» (۲۰) و نیز مى فرماید:

در راه خدا آنچه بر شما واجب است انجام دهید که خداوند از ما و شماخواسته با کوششهاى خود از اوسپاسگزارى کنیم. (۲۱)

شبیه چنین سفارشهایى در نامه به مالک اشتر و محمد بن ابى بکر (۲۲) نیزدیده مى شود. و نیز به مالک سفارش فرمود:

مبادا به بهانه اطاعت از فرمان دیگرى، فرمان خدا را نادیده گیرى.

امیرالمؤمنین حکومت و زمامدارى را به عنوان امانت در دست کارگزاران معرفى مى کرد که خیانت در آن ودست درازى به بیت المال، همسنگ خیانت به خون مسلمانان (۲۳) و نشانه عدم اعتقاد فرد خائن به قیامت است. (۲۴)

در نامه معروف به عثمان بن حنیف (۲۵) بعد از گله و شکایت از او وبیان زندگانى سراسر زهد خود، علت اینگونه سخت گیرى بر نفس را ترس ازروز هولناک قیامت مى شمارد و کسانى را که به غذاهاى تشریفاتى و نابودشدنى دنیا مشغول گشته اند به حیوانات پروارى تشبیه کرده است تامخاطب را از خواب غفلت بیدار کند ودر پایان به فرماندار خود مى نویسد:

پسر حنیف، از خدا بترس و به همان قرصهاى نان اکتفا کن تا خلاصى تو از جهنم امکان پذیر گردد. (۲۶)

روش دیگر امام، علیه السلام، براى نظارت بر زمامداران از طریق فکرى،فرهنگى، توجه دادن آنها به عواقب شوم خیانت در همین دنیاست، اگرکسى به قبر و قیامت هم کارى نداشته باشد، باید بداند که «ستم، نامه عزل شاهان بود» مملکتى ممکن است به کفربماند ولى به ظلم باقى نخواهد ماند، اگرزمامدار در پى کسب نام نیک دردنیاست، بایستى متوجه باشدهمانگونه که امروزیان اعمال گذشتگان را نقد و بررسى کرده مورد قضاوت قرار مى دهند، آیندگان نیز اعمال ما راخواهند سنجید.

«مردم به کارهاى تو – مالک -همانگونه نظر مى کنند که تو درباره آنهامى گفتى » (۲۷)

بسیارى از حیف و میلها در بیت المال بدان دلیل صورت مى گیرد که حاکم مى خواهد با دادن اموال همه مردم به گروهى خاص، آنان را دراطراف خود نگه دارد تا روز مبادا از اوو حکومتش دفاع کنند. البته بهره مندان از این اموال چند صباحى زبان به مدح و ثناى او خواهند گشود و در ظاهرموجب سرافرازى حاکم در دنیامى گردند اما سنت خداوند بر این قرارگرفته است که سرانجام ازسپاسگزارى آنان محروم مى گردد وهنگام نیاز و لغزش بدترین رفیقان وملامت کننده ترین دوستان باشند. (۲۸)

خداى تعالى با هیچ یک از بندگان خود بى دلیل نه سر خصومت و دشمنى دارد و نه با احدى پیمان قوم و خویشى و برادرى بسته است، بلکه همه چیز براساس حکمت و قانون استوار گردیده و باطل در آن راه ندارد یکى از این حکمتهاى الهى هلاکت قوم ستمکار باهر نام و عنوان است. امیرمؤمنان درنامه اى به فرماندهان نظامى علت سقوط و هلاکت حکومتهاى گذشته رادر دو مساله دیده است: یکى آنکه زورمندان آنها به گونه اى عمل مى کردند که مردم مجبور شدندحقوقشان رااز طریق رشوه و دیگرراههاى ناصواب خریدارى نمایند ودیگرى سوق دادن مردم به سوى باطل از سوى حاکمان است. (۲۹)

شیوه دیگر امیرالمؤمنین براى دورساختن زمامداران از ارتکاب خیانت،تحریک احساسات و غیرت آنها بود. درنامه اى به ابن عباس مى نویسد.

من در کارهاى تو شریکم اگر زیانى برسانى به امام و پیشواى خود زیان رسانده اى. (۳۰) و در نامه اى احتمالا به همین شخص براى آنکه او را از راه خطایى که رفته بود پشیمان کند،مى فرماید:

من تو را شریک در امانتم – یعنى حکومت – قرار داده ام و از میان همه خاندانم به تو اعتماد کردم، حالا که اوضاع بر من سخت شده، تو هم مرارها کرده اى؟! چطور مال حرام ازگلویت پایین مى رود (۳۱)

گاهى حضرت در سخنرانیهاى عمومى نیز به مردم هشدار مى داد که خداوند شما را به وسیله اموال مى آزماید.

روزى مولاى متقیان در حال سخنرانى بود، مردى برخاست و ازمعنى فتنه و امتحان پرسید. امام پاسخ داد:

وقتى آیه «الم احسب الناس ان یترکوا، ان یقولوا آمنا و هم لایفتنون » نازل شد از رسول خداپرسیدم مقصود از آزمایش و فتنه چیست؟ فرمود: یا على! امت، بعد از من امتحان خواهند شد… این مردم پس ازمن با ثروتشان آزمایش مى شوند،دیندار بودن را منتى بر خدا قرارمى دهند… رشوه را به نام هدیه و ربارا به رسم تجارت حلال مى شمارند (۳۲)

  1. اقدامات اجرایى و حکومتى

اقدامات فرهنگى و سفارش حاکمان و کارگزاران به یادآورى قیامت و نظارت خداوند هرچندضرورى و کارساز است، اما هرگزکافى نیست. بلکه در کنار آن بایستى اقدامات حکومتى و نظارتى نیز اعمال گردد.

اقدامات امام امیرالمؤمنین در این خصوص عبارتند از:

۱-۲٫ انتخاب اصلح براى مدیریت

یکى از مهمترین وظایف حاکم اسلامى، انتخاب شایسته ترین افرادبراى مدیریتهاى مختلف کشور است.

امیرالمؤمنین، مدیر جامعه را به قطب آسیا تشبیه کرده (۳۳) و تغییر آن راموجب تغییر اوضاع زمانه دانسته است (۳۴) در بسیارى موارد دین و اعتقادمردم نیز اعتقاد مدیر آن جامعه مى باشد چنانکه رسول خدا،صلى الله علیه وآله، در نامه هاى خود باامپراتور روم و پادشاه ایران، گناه مسلمان نشدن مردم را به عهده آنان دانست. رهبر جامعه اسلامى چنانکه به هر دلیل فردى را به مدیریت بخشى ازکشورش برگزیند، در حالیکه مى دانددیگرى از او شایسته تر است، به فرمایش پیامبر اکرم،صلى الله علیه وآله، به خدا و رسول خداو همه مسلمانان خیانت کرده است. (۳۵)

رسول خدا جوانى بیست و چندساله به نام «عتاب بن اسید» را به فرماندارى مکه انتخاب کرد و به اوفرمود: مى دانى چه مقامى به تو داده ام؟تو را فرماندار اهل الله، عز و جل،نموده ام و بعد فرمود:

لو اعلم لهم خیرا منک استعملته، علیهم اگر بهتر از تو سراغ داشتم او را بدین امر برمى گزیدم. (۳۶)

یکى از یاران پیامبر از وى مقام ومنصبى خواست، حضرت دستى به شانه اش زد و فرمود:

تو براى حکومت ضعیفى و آنکه ازعهده بر نیاید، در آخرت خوار وپشیمان خواهد شد. (۳۷)

امام امیرالمؤمنین نیز در دوران زمامدارى خود بدین امر مهم توجه کافى داشت، خود به انتخاب اصلح اقدام مى کرد، مدیران ضعیف را معزول مى نمود و به کارگزاران خود این امر راءتوصیه مى فرمود.

پى نوشتها:

  1. ر.ک: شهیدى، سیدجعفر، تاریخ تحلیلى اسلام.
  2. ر.ک: المسعودى مروج الذهب، ج ۱، جز ۲،ص ۳۳۲٫
  3. ر.ک: على، حماسه جاوید، ص ۴۵٫
  4. «قطاع »، قطعه زمینى است که حاکم به فردى واگذار مى کند و سود بسیار اندکى ازاو مى گیرد اما از دادن مالیات معاف است.ر.ک: ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱،ص ۲۶۹٫
  5. ر.ک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۱، ص ۱۹۸٫
  6. ر.ک: على حماسه جاوید، ص ۴۵٫
  7. نهج البلاغه، خطبه ۱۶۴٫
  8. همان، خطبه ۲٫
  9. همان، خطبه ۱۶٫
  10. ر.ک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۱، ص ۹۰٫
  11. ر.ک: نهج البلاغه، خطبه ۱۵٫
  12. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، همان،ج ۱، ص ۱۸۰٫
  13. ر.ک: الکلینى، محمدبن یعقوب، الکافى روضه)، ج ۱، ص ۸۵٫
  14. ر.ک: نهج البلاغه، کلمات قصار ۷۳٫
  15. ر.ک: همان، خطبه ۸۶٫
  16. امام امیرالمؤمنین در زمان پیامبر مدتى به ولایت و جمع زکات و خراج یمن منصوب شد، بعضى از صحابه پیامبر که با او بودندخواستند بر شتر صدقه سوار شوند، امام على، علیه السلام، اجازه نداد و فرمود: سهم شما به اندازه سهم دیگران است و عاملى راکه در غیاب حضرت با این اشخاص مداراکرده بود ملامت کرد. آنها از سختگیرى على،علیه السلام، به پیامبر شکایت بردند، پیامبرفرمود: از على شکایت نکنید که براى خداسختگیر است، حق با على است و او به تنهایى ارزش یک سپاه در راه خدا را دارد.
  17. ر.ک: نهج البلاغه، نامه ۲۷٫
  18. المجلسى، محمدباقر، بحار الانوار، ج ۴۱،ص ۱۱۴٫
  19. ر.ک: همان، ص ۴۰۱٫
  20. ر.ک: نهج البلاغه، نامه ۲۶٫
  21. همان، نامه ۵۱٫
  22. ر.ک: همان، نامه ۲۷٫
  23. ر.ک: همان، خطبه ۱۷۶٫
  24. ر.ک: همان، نامه ۴۱٫
  25. عثمان بن حنیف بن واهب بن الحکم بن ثعلبه بن الحارث الانصارى – در زمان حکومت عمر متصدى اخذ مالیات ازبخشهایى از عراق بود – امیرالمؤمنین او را به ولایت بصره گماشت، طلحه و زبیر چون بربصره تسلط یافتند بعد از شکنجه هاى زیاد،او را از بصره بیرون کردند، وى بعد ازشهادت على بن ابیطالب، علیه السلام، درکوفه ماند و در زمان معاویه از دنیا رفت (ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۶، ص ۲۰۵) عثمان ازصحابه رسول خدا بود و در جنگ احدشرکت داشت.
  26. ر.ک: نهج البلاغه، نامه ۴۵٫
  27. همان، نامه ۵۳٫
  28. همان، خطبه ۱۲۶٫
  29. ر.ک: همان، نامه ۷۹٫
  30. ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۵، ص ۱۲۶٫
  31. نهج البلاغه، نامه ۴۱٫
  32. همان، خطبه ۱۵۶٫
  33. ر.ک: همان، خطبه ۳٫
  34. ر.ک: همان، نامه ۳۱٫
  35. البیهقى، سنن، ج ۱۰، ص ۱۱٫
  36. اسد الغابه، ج ۳، ص ۳۵۸٫
  37. مدیریت و فرماندهى در اسلام، ص ۱۵۳٫

امام علی (ع) و عدالت گرایی

مقدمه
از مهم ترین مسائلی که در زندگی اجتماعی انسان اهمیت فوق العاده ای دارد و اسلام روی آن بسیار تأکید می کند، توجه به مسئله حفظ حقوق و اموال مردم و به طور کلی، برقراری عدالت اجتماعی است. حقیقت عدالت، انتخاب طریق میانه و مستقیم و دوری از هرگونه افراط و تفریط و انحراف است. عدل نیز به معنای موازنه و هم وزنی، میانه روی، نهادن چیزی در جای خود، اعطای حق هر چیزی به آن و ایجاد تناسب در امور و اشیا آمده است. علی (ع) در تعریف و معنای عدل می فرمایند: «العدل یضع الامور مواضعها؛(۱) عدل، هر چیزی را در جای گاه خود قرار می دهد و حق هر کسی را که در آفرینش معیّن شده، تأمین می کند. مفهوم عدالت این است که استحقاق های طبیعی و واقعی افراد در نظر گرفته شود و به هر کس بر حسب کار و استعداد و لیاقتش، امتیاز داده شود.
عدل الهی بر کل عالم و جهان هستی و از جمله حیات انسان، حاکم است. اسلام برای حراست ارکان جامعه بشری، احکام سیاسی جامعی را تشریع کرده است و زمام آن را در دست افراد صالح و شایسته ای قرار داده که حدود صلاحیت و مشروعیت آنان را خود بیان نموده و با بهترین اسلوب، نفوس و اموال و اخلاقیات افراد را محافظت نموده است. این اصل مهم قرآنی در تمام ابعاد زندگانی امامان معصوم (ع) متجلّی است.
عقیده به وجود عدالت در حاکم جامعه، مهم ترین رکن اندیشه های سیاسی شیعی محسوب می شود. از این رو شیعیان فقط حکومتی را مشروع می دانند که حاکم آن عادل باشد. بر این اساس، مسئله عدالت و عدالت گرایی همواره در گفتار و کردار امامان شیعه موج می زد. امام علی (ع) حتی حکومت را فقط برای برپایی عدالت می خواست. آن حضرت محور حق و عدالت بود و هرگز رفتاری خلاف حق و عدالت از او سر نزد. عدالت علی (ع) ناشی از زهد و تقوای بی مانند او بود. در کلام امام و رهنمودهایش به کارگزاران و حاکمان خویش، سخن از برقراری عدالت در میان آحاد مردم به میان می آمد. عدل در نظر آن بزرگوار چنان گسترده بود که ظلم و ستم را در حق هیچ کس – از هر ملیت و مذهبی که باشد – روا نمی دانست.
سابقه فعالیت بشر برای تحقق عدالت
آغاز تأملات نظری و تلاش های عملی بشر برای تحقق عدالت، به آغاز حیات بشر در این کره خاکی بر می گردد. معلوم نیست که در طول تاریخ چند میلیون نفر از افراد بشر برای تحقق عدالت جان باخته اند، اما نباید تردید داشت که عدالت همیشه و همه جا در سرلوحه تمام خواسته ها و آرزوهای بشری قرار داشته است.
دنیای بشر، جهان تشیع و امام اول او را با عدالت می شناسند. در واقع، عدالت وجه تمایز بین شیعیان و دیگر مذاهب اسلامی بوده است. تلاش های فلسفی، کلامی، فقهی و اخلاقی برای تبیین ماهیت و شاخصه های عدالت، بخش بزرگی از تلاش های علمی شیعیان را تشکیل داده است.
امام علی (ع) پیش از آن که به عدالت از نگاه فردی بنگرد، جنبه اجتماعی آن را مد نظر قرار می دهد. آن حضرت عدالت را ناموس بزرگ اسلامی تلقی می کرد و از هر چیزی بالاتر می دانست. ممکن نبود به خاطر هیچ منظوری و هیچ هدفی، کوچک ترین انحراف و انعطافی از آن پیدا کند و همین امر یگانه چیزی بود که مشکلات فراوانی برایش ایجاد کرد.
نکته مهم دیگری که در سخنان ارزش مند آن حضرت پیرامون عدالت اجتماعی مشاهده می گردد، نقشی است که عدالت در نگه داری تعادل اجتماعی بازی می کند؛ به بیان شیرین استاد مطهری:
«از نظر علی (ع) آن اصلی که می تواند تعادل اجتماعی را حفظ نماید و همه را راضی نگه دارد، به پیکره اجتماع، سلامت و به روح آن آرامش بدهد، عدالت اجتماعی است. ظلم، جور و تبعیض قادر نیست حتی روح خود ستم گر و روح آن کسی را که به نفع او ستم گری می شود، راضی نگاه دارد، چه رسد به ستم دیدگان و پایمال شدگان. عدالت، بزرگ راهی است عمومی که همه را می تواند در خود بگنجاند و بدون مشکلی عبور دهد، اما ظلم و جور کوره راهی است که حتی فرد ستم گر را به مقصد نمی رساند.»(۲)
پس عدالت در کلام دل نشین امام علی (ع) در مفهوم و معنای «وضع الشی ء فی موضعه»، دلیل بر تعادل اجتماعی در میان جامعه و اقشار آن است، زیرا بنا بر کتاب خدا و سنت نبوی، عدالت، هر قشر و صنفی را در جای گاه ویژه و بایسته شان می نشاند. توصیه های امام علی (ع) به مالک اشتر، گویای این مطلب است.(۳)
تعاریف دیگری از عدالت نیز که در نهج البلاغه آمده، دارای رنگ و صبغه اجتماعی است؛ از جمله مفهوم دیگر قرآنی عدالت؛ یعنی «نفی هرگونه تبعیض و رعایت استحقاق ها» که در کلام امیرالمؤمنین بارها آمده است. البته این عدالت به معنای تساوی مطلق افراد نیست، بلکه در استحقاق های متساوی باید تساوی رعایت شود و چون استحقاق های افراد متفاوت است، لذا وجود اصل تفاوت میان افراد، واقعیتی مسلّم است که مایه قوام اجتماع و وسیله ای برای برپایی زندگانی مردم می باشد.
بحث عدل از مباحث گسترده و پردامنه در فرهنگ اسلام است، زیرا هر چه هست، وام دار عدل «هستی بخش» می باشد. فراخنای آسمان و محدوده زمین بر پایه عدل قرار گرفته است. «در قرآن، از توحید گرفته تا معاد و از نبوت گرفته تا امامت و زعامت و از آرمان های فردی گرفته تا هدف های اجتماعی، همه بر محور عدل استوار شده است.»(۴)
در یک سخن، تنها واژه ای که بیان گر نوع ربوبیت و حاکمیت و خالقیت و ولایت خدای هستی بر مجموعه هستی می باشد، عدل است؛ یعنی شیوه ربوبیت و ولایت حق بر اساس عدل و طرز خالقیت، و حاکمیت او بر مبنای عدالت است.
این که اصل عدل در مجموعه اصول اعتقادی شیعه جای گرفته است، فقط به دلیل بحث های کلامی معمول و مدرن نیست، بلکه قطعاً معلول هدایتی الهی و به یقین با اشارت ائمه عدل – علیهم صلوات الله – بوده است، زیرا در عالم هستی پس از نام مبارک حضرت حق که حقیقت عالم است، و توحید آن ذات بی مثال، واژه ای به زیبایی و عظمت و آرام بخش تر از عدالت وجود ندارد.
جای گاه عدل در بیان علوی
الف) در باورها و بینش ها:
بر خلاف نظریه قرارداد اجتماعی که عدالت را به دلیل گره گشایی و راه گریز از بن بست های اجتماعی و همچون دارویی تلخ و غیر مطبوع، ضروری و لازم می پندارد، در بیان حضرت امیر (ع) عدالت، زیبا و جذاب و دوست داشتنی است: «… و لو لم یکن فیها نهی اللّه عنه من البغی و العدوان عقاب یخاف، لکان فی ثواب اجتنابه ما لا عذر فی ترک طلبه؛(۵) اگر خداوند برای ستم و بیداد کیفری قرار نمی داد که از آن بترسند، ثوابی که در پرهیز از ستم می باشد، عذری برای نخواستن آن باقی نمی گذارد»، زیرا عدالت جان جامعه و حیات قانون و رستگاری و کرامت همگان است.(۶)
عدالت، چهره سیاست را زیبایی و ثبات، و قامت رعیت را استقامت و قوام، و حریم مدیریت را شکوه و جمال می بخشد.(۷) عدالت، الفت زندگی و تنها راه اصلاح جامعه و گل سرسبد ایمان به خدا و گنجینه فضیلت و احسان است.(۸)
ب) در نظام سیاسی:
فلسفه حکومت دینی، برپایی عدالت است. در حکومت دینی نه ستم گران مجوّز رهبری دارند و نه حاکمیت های ظالمانه مشروعیت حقوقی. عدالت خواهی و قیام برای تحقق عدالت، یک تعهد الهی و تکلیف شرعی است. امام علی (ع) می فرماید: «و ما اخذ اللّه علی العلماء ان لا یقارّوا علی کظّه ظالم و لا سغب مظلوم؛(۹) اگر خداوند از علما عهد و پیمان نگرفته بود که در برابر شکم بارگی ستم گران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رهایش می کردم.»
برترین چشم روشنی برای سیاست مداران، تحقق عدالت در کشور و دوست داشتنی ترین کار برای آنان، تعمیم عدالت و رعایت اعتدال در حقوق است.(۱۰)
ستیز با عدالت گرایان
حضرت علی (ع) پس از به دست گرفتن حکومت، اولین اصل از سیاست خود را این گونه بیان داشت:
«الا و ان کلّ قطعیه اقطعها عثمان و کل مال اعطاه من مال اللّه، فهو مردود فی بیت المال، فان الحق القدیم لا یبطله شی ء و لو وجدته و قد تزوج به النساء و فرّق فی البلدان لرددته الی حاله، فان فی العدل سعه و من ضاق علیه الحق – علیه العدل – فالجور علیه اضیق؛(۱۱) آگاه باشید تمامی زمین هایی که عثمان بخشیده و مال هایی که به ناحق داده است، به بیت المال بر می گردد، زیرا که مرور زمان حق را از میان نمی برد. اگر به آن مال ها دست یابم، حتی اگر به کابین زنان رفته باشد و در شهرها بند تجارت باشد، همه را باز می گردانم، چرا که عدل را گستره و آسایشی است و کسی که عدالت بر او تنگ آید – و حق بر او گران آید – بی تردید فضای ستم بر او تنگ تر خواهد بود.»
حضرت امیر (ع) سپس با نگاهی به راست و چپ خود به طرح دومین اصل از عدالت اجتماعی خویش پرداخت و فرمود:
«مبادا عده ای از شما که در باتلاق دنیا فرو رفته اند و زمین ها را تصاحب کرده و نهرها شکافته و بر اسب ها تاخته و کنیزکان زیباروی و باریک اندام برگزیده اند، آن گاه که از تصرفاتشان جلوگیری کردم و آنان را به پذیرش حقوق خودشان وادار کردم، فریاد برآورند که: پسر ابی طالب ما را از حقوقمان محروم نمود. آگاه باشید هر یک از مهاجرین و انصار که احساس می کنند به دلیل مصاحبت با پیامبر فضیلتی بر دیگران دارند، بدانند که این یک فضیلتی الهی است – و به معنای برخورداری بیشتر از بیت المال نیست – بنابر این همه شما بندگان خدا و بیت المال نیز مال خداست که در میان شما به صورت برابر تقسیم می شود و هیچ کس فرقی با دیگری ندارد.»(۱۲)
آن گاه در ادامه فرمود:،«همین اکنون مالی در پیش ماست که باید تقسیم شود، فردا که شد همه بیایند، چه عرب و چه عجم، چه آن کسانی که تاکنون تقسیمی می گرفته اند و چه آنان که محروم بوده اند.»(۱۳)
ابن ابی الحدید می نویسد: این اولین موضوعی بود که موجب نگرانی و کینه اشراف نسبت به حضرت امیر شد. آنان نمی توانستند ایستادن در صف برابر با فقرا را تحمل کنند. فردای آن روز از یک سو به عبید اللّه بن ابی رافع دستور داده شد که به هر یک از مهاجرین سه دینار داده شود و سپس به هر یک از انصار نیز سه دینار و در مرحله بعد به همه مردم – سیاه و سرخ – هر یک سه دینار اعطا شد. البته تعدادی از خواص مانند طلحه و زبیر و عبد اللّه بن عمر و سعید بن عاص و مروان و… حاضر به گرفتن آن نشدند. هم چنین دستور داده شد هر آن چه از بیت المال در خانه عثمان بود و نیز ابزار و اسلحه ای که در آن جا علیه شورشیان به کار برده می شد و همه اسب های نجیب و شترانی که از بیت المال برای خود برگزیده و حتی شمشیر و زره خود او مصادره و به بیت المال منتقل شود. این حرکت چنان آشوبی در زندگی ستم گران افکند که عمر و عاص طی نامه ای به معاویه نوشت:
هر چه تصمیم داری اقدام کن وگرنه پسر ابی طالب پوستت را چنان خواهد کند که پوست چوب دستی را.(۱۴)
عدالت نزد حضرت علی (ع)
در لابه لای سخنان علی (ع) خطبه ها، نامه ها و سخنان کوتاه آن حضرت راجع به عدالت مطالب بسیاری دیده می شود. آن حضرت سفارش مردم به اجرای عدالت، توصیه به والیان و مأموران که کار به عدالت کنند و از راه عدالت به دیگر سو نروند و… نمونه هایی از این تأییدات است.
اما چرا تأکید به این مهم در سخنان علی (ع) بیش از قرآن کریم است؟ علت آن با شناخت جامعه اسلامی در سال سی و پنجم هجری به بعد روشن می شود. آنان که با تاریخ اجتماعی عربستان در آن روزگار آشنایند، می توانند به آسانی این دقیقه را دریابند. یکی از مصداق های بارز بی عدالتی، افزون خواهی در مال و زیاده طلبی در مقام است. در زمان رسول اکرم (ص) اموال عمومی به حدی نبود که بر سر آن بجنگند و اندک مالی هم که می رسید به همگان یک سان تقسیم می شد، اما پس از رحلت آن بزرگوار وضع این چنین نماند. از یک سو سیل درآمد از سرزمین های گشوده شده به خزانه دولت سرازیر شد و از سوی دیگر در بهره گیری از خزانه دولت، مسلمان را بر اساس زودتر و دیرتر پذیرفتن مسلمانی طبقه بندی کردند؛ در نتیجه عده ای بی آن که کاری کرده باشند به بهره بیشتری دست یافتند.
در سال های نخستین حکومت خلیفه دوم، زیان این کار آشکار نبود، اما با گذشت زمان، اثر آن مشهود گردید، به تعبیر امروز فاصله عمیق طبقاتی میان مردم پدید آمد. تقوا که در عصر حضرت رسول (ص) و چندی پس از او ملاک برتری شناخته می شد، جای خود را به زر و زمین داد.
از سوی دیگر آتش هم چشمی های خانوادگی و رقابت نژادی که زیر خاکستر مساوات اسلامی پنهان مانده بود، زبانه زد. تمیمی بر مخزومی فخر می کرد و اموی بر هر دو و هر سه به یمانی تفاخر می نمودند. در اجتماعی این چنین، علی (ع) عهده دار خلافت گردید و چه زمان نامناسبی! خود او نامساعد بودن وضع را می دانست که گفت: «مرا بگذارید و دیگری را به دست آرید که ما پیشاپیش کاری می رویم که آن را رویه هاست و گونه گون رنگ هاست. دل ها برابر آن بر جای نمی ماند و خردها بر پای.»(۱۵)
علی مرد عدالت و تقوا بود و این دو خصلت را همچون خصلت های دیگر در مکتب رسول خدا فرا گرفته بود. او می خواست بر مردمی به عدالت حکم براند که بیشتر آنان از عدالت نامی می شنیدند و از تقوا نشانی نمی دیدند. مردمی که نه رسول خدا را دیده بودند و نه سنت آن را چنان که باید می شناختند. از آن روز که در اجتماع در آمدند، با جنگیدن آشنا شدند و غنیمت به دست آوردن را. آن دسته از یاران رسول هم که زنده بودند سالیانی را گذرانده و خسته و فرسوده بودند و خوش داشتند از بیت المال بیشترین سهم را ببرند و زندگی آرامی را بگذرانند. میان آنان و عدالت فاصله ای پهناور پدید آمده بود.
قرآن کریم بهترین و جامع ترین راه های هدایت و سعادت بشر است و از این رو سزاوار است آن را مقیاس عدالت قرار دهیم. از دیدگاه اسلام، عدالت، اجرای احکام و دستورات الهی است که با انجام دادن واجبات و ترک گناهان آشکار می گردد.
برای تحقق عدالت باید به دو نکته توجه کرد:
۱ – آشنایی با قوانین و دستورات الهی و از آن جمله حقوق انسان ها؛ ۲ – عمل کردن و اجرای آن احکام و قوانین.
پیامبر (ص) در این زمینه می فرمایند: «اعدل النّاس من رضی ما یرضی لنفسه و کره لهم ما کره لنفسه؛(۱۶) عادل ترین مردم کسی است که آن چه برای خود می پسندد برای مردم بپسندد و آن چه بر خود روا نمی دارد برای مردم نیز روا ندارد.»
عدالت، نقش مهمی در سعادت افراد و جامعه دارد. شهید مطهری بر این باور است که عدالت اجتماعی در اعمال و اخلاق مردم و حتی در افکار و عقاید آنان تأثیر دارد. هر گاه عدالت اجتماعی متزلزل شود، استحقاق ها رعایت نمی شود و حقوق مراعات نمی گردد و شیوع بی عدالتی اجتماعی باعث فساد اخلاقی و ناراحتی های روانی خواهد شد. و باید حاکم و والی جامعه خود عادل باشد تا بتواند عدالت اجتماعی را گسترش دهد.(۱۷)
بدون شک علی (ع) تنها حاکم منحصر به فرد در تاریخ است که با نبوغ معنوی و ارزش های انسانی توانست عالی ترین مبنای حکومتی عدل را در زمین ایجاد کند.
جست وجوی یک انسان متعالی و کامل که در رأس یک حکومت عادلانه انسانی جا گرفته باشد، آرزویی است که بشر از ابتدای تاریخ همیشه در انتظار آن به سر می برده و می برد. افسانه سازی ها، اسطوره ساختن ها در همه زمان ها و زبان ها و مکان ها نشان دهنده نیاز شدید بشر به یک انسان ایده آل در رأس حکومت می باشد تا امور را به او بسپارند. در تاریخ اسطوره هایی همچون: پرومته، آشیل، و در فرهنگ ایرانی ما، رستم و هم چنین ترسیم مدینه فاضله افلاطونی و مدینه طاهره فارابی، همه حکایت از نیازهای درونی و طبیعی انسان برای پیدا کردن یک جامعه آرمانی و انسان ایده آل است.
علی (ع) به مثابه یک انسان ایده آل که همه ارزش های انسانی در تاریخ و حکومتش نمایان است، می تواند تمامی نیازها و آرزوهای دیرینه بشر را برآورده نماید. امام علی (ع) در تمامی میدان های انسانی، عالی ترین الگو و اسوه و حکومتش متجلی ترین و برجسته ترین و عدالت گسترترین حکومت برای بشر است.
برنامه های اجرایی امام علی (ع) برای اجرای عدالت
در این جا به برخی برنامه ها اشاره می کنیم:
۱ – انتخاب افراد لایق و متدیّن و امین؛
۲ – اصرار بر اجرای قانون از سوی مسئولان اجرایی (تساوی در برابر قانون)؛
۳ – حفظ آزادی ها و تلاش در احقاق حق مردم؛
۴ – تلاش برای عمران و آبادی شهرها و بهره برداری برابر از اموال و امتیازهای عمومی؛
۵ – حفظ امنیت جامعه؛
۶ – تربیت مردم و تبیین ارزش وجودی آنها و شخصیت دادن به آحاد جامعه؛
۷ – بسط علم و دانش؛
۸ – برخورد با متجاسرین و قانون شکنان و مبارزه با تبعیض و امتیازطلبی؛
۹ – معرفی حکومت به عنوان وسیله اجرای احکام و مراقبت و بازرسی از اجرای عدالت توسط کارگزاران؛
۱۰ – اصالت دادن به ارزش ها در مقابل حکومت.
آن حضرت برای تصدی پست های کلیدی حکومت، از افراد لایق و متدیّن و خالص استفاده کرد و در مجموع، شایسته سالاری به معنای واقعی آن را در انتخاب ها مد نظر داشت. علی رغم این که انسان ها از حیث برخورداری از هوش، مال، مهارت ها، دانش ها و سایر درجات معنوی و مادی متفاوت اند، ولی امام علی (ع) همه را در مقابل قانون یک سان می دانست.
ناعدالتی در زمان خلفا
از زمان خلیفه دوم، انحرافی در توزیع برابر امکانات پدید آمد و این انحراف در زمان عثمان افزایش یافت تا جایی که وی برای خود کاخ درست کرد و به تجمل و رفاه طلبی و گنج اندوزی روی آورد. با بذل و بخشش های بی حساب به خویشاوندان خود مانند حکم بن عاص و…،(۱۸) مال اندوزی را در میان بسیاری از اصحاب رسول خدا (ص) شایع کرد.(۱۹)
عثمان برای نخستین بار خانه ای از سنگ و آهک و چوب ساج و عرعر بالا برد و اموال منقول و غیر منقول فراوانی اندوخت و پس از خود دارایی هنگفتی به ارث گذاشت.(۲۰) زید بن ثابت آن قدر طلا و نقره جمع کرده بود که تبر از عهده شکستن آن بر نمی آمد. چارپایان و شتران باری و سواری و اسب های عبدالرحمن عوف از هزاران رأس می گذشت. طلحه بن عبد الله صدها کنیزک و غلام داشت و پس از مرگش ثروتی چند میلیون دیناری از او ماند.
پس از آن که امام علی (ع) با اصرار مردم حکومت را به دست گرفت و اصل اول و اساسی خود را برپایی عدالت بیان نمود، طلحه و زبیر که به امتیازات دوره پیشین عادت کرده بودند، با این سیاست مخالفت نمودند. در حالی که اگر به امثال آنان اندکی بیشتر می بخشید، مشکلی برای او ایجاد نمی کردند. اتفاقاً عده ای از یارانش هم به او چنین روشی را پیشنهاد دادند و وی را به دلیل «مساوات طلبی بی ملاحظه» سرزنش نمودند. حضرت در پاسخ آنان فرمود: «آیا شما از من می خواهید که با توسل به جور و ستم عدالت را در حق کسانی اجرا کنم که قدرت سیاسی آنها به من سپرده شده است؟ به خدا تا زمانی که نظام آفرینش بر اساس عدالت در چرخش و حرکت است، من نیز از مسیر عدالت بیرون نمی روم و تبعیض در توزیع ثروت های عمومی را بر خود روا نمی دارم. اگر این امکانات به من تعلق داشت به طور مساوی تقسیم می کردم، پس چگونه با برابری توزیع نکنم، در حالی که به خداوند و بندگان او تعلق دارد. بدانید که دادن مال به غیر مستحق، انسان را در دنیا بلند مقام ولی در آخرت پست می نماید و او را در پیش مردم گرامی و در محضر خدا خوار می سازد.(۲۱)
شاخصه ها و شاخه های عدالت اجتماعی در حکومت علوی
۱ – به یاد همه بودن
در اندیشه و سیره علوی پذیرفته نیست که دارندگان ثروت و قدرت در تأمین و رفاه باشند و پا برهنه ها و ضعفا و مرزنشینان در رنج و ناملایمات و گرسنگی به سر برند.
۲ – اصلاح امور و رفاه مردم
در سیره علوی، برپایی عدالت از سوی کارگزاران جزء وظایف آنان است و اجرای آن باید منجر به عمران و آبادی شهرها گردد و از ویرانی و عقب افتادگی همه شهرها و محل سکونت مردم جلوگیری شود. امام علی (ع) در نامه خود به مالک اشتر، یکی از وظایف جدی او را عمران و آبادانی شهرهای مصر دانسته اند.
۳ – تأمین معیشت و رفاه اجتماعی
نسخه ای که امروزه در دنیای غرب با عنوان «تأمین اجتماعی» نوشته شده شامل اقشار بیکار و ناتوان و از کار افتاده و حتی مهاجران بیگانه غیر شاغل می شود، قرن ها پیش در سیره حکومتی علی (ع) پیش بینی شده بود. بنگرید: «خدای را، خدای را در نظر گیرید، در مورد طبقات پایین اجتماعی که هیچ راه چاره ای در زندگی ندارند، همچون درماندگان و صاحبان احتیاج و افرادی که به شدت فقیر و زمین گیر هستند، چه این که میان گروه های مذکور افرادی اند که روی به سؤال و تقاضا آورده و جمعی برای حفظ آبرو، دست تمنا و سؤال به سوی دیگران دراز نکرده اند. پس حقوقی را که خداوند درباره آنان قرار داده حفظ نما و برای آنان سهمی از بیت المال و سهمی از غلاّت و غنایم اسلام در هر یک از شهرها قرار ده… .»(۲۲)
از نظر امام علی (ع)، حکومت در اجرای عدالت اجتماعی وظایف متعددی دارد که ما برخی از مهم ترین آنها را بر شمردیم و موارد دیگر را تیتروار اشاره می نماییم:
۴ – امنیت اجتماعی (شاخه ای از عدالت در سیره علوی)؛
۵ – پرهیز از قدرت طلبی و زراندوزی؛(۲۳)
۶ – دوری از اسراف و تبذیر و تجمل گرایی؛(۲۴)
۷ – پرهیز از هم نشینی با مترفان، زراندوزان و قدرت طلبان و سفره های رنگین؛(۲۵)
۸ – خودداری از تغییر غیر متعارف موقعیت اقتصادی قبل و بعد از مسئولیت؛(۲۶)
۹ – دوری از منت گذاشتن بر مردم؛(۲۷)
۱۰ – پرهیز از بدقولی و خلف وعده؛
۱۱ – پرهیز از انتقام گرفتن؛
۱۲ – خوش رویی و تواضع با مردم؛
۱۳ – هم نشینی با مستضعفان و یاری آنان؛
۱۴ – دور کردن افراد سخن چین از اطراف خود؛
۱۵ – آزمودن کارگزاران و رعایت شرایط ویژه در انتصاب آنان؛
۱۶ – پرهیز از خشونت و خون ریزی ناحق؛
۱۷ – اهتمام به دیدار رویارو با مردم و شنیدن مشکلات آنان.
اعظم جمشیدی شیرودانی، شماره اشتراک ۱۱۳۲۸، از فلاورجان
نظام اقتصادی اسلام بر اساس عدالت پایه ریزی شده است؛ یعنی طوری مدوّن گشته که حق و حقوق کسی از بین نرود و این گونه نباشد که عده ای در فقر به سر برند و عده ای در ثروت غرق شوند.
از دیدگاه امام علی (ع)، اساس حکومت برای برپایی و اقامه عدل است و خود نیز به همین منظور حکومت را به دست گرفت. دلایل فراوانی از علی (ع) راجع به عدالت ورزی نقل شده که به چند نمونه اشاره می کنیم:
۱ – حق مردم در اموال عمومی
از امیرالمؤمنین علی (ع) سؤال شد که چرا اموال را به صورت مساوی تقسیم می کنید؟
فرمودند: اگر این اموال ملک شخصی خودم بود به طور یک سان تقسیم می کردم، تا چه رسد که این اموال مال خدا و مربوط به همه مردم است.(۲۸)
۲ – دوری از اسراف
آن حضرت فرمود: «الا و انّ اعطاء المال فی غیر حقّه تبذیر و اسراف؛ کسی که مال را به غیر جای خود بدهد اسراف و تبذیر کرده است.»(۲۹)
۳ – پراکندن افراد متملّق
تقسیم ناعادلانه اموال موجب می شود که افراد دنیا دوست دور آدم جمع شوند و با تملق و چاپلوسی اموالی را تصاحب کنند.(۳۰)
اصلاح امور با تحقّق عدالت اقتصادی
مدیریتی می تواند به اصلاح اساسی امور توفیق یابد و بستر رشد و کمال و تعالی مردمان را فراهم کند که در جهت تحقّق همه جانبه عدالت اقتصادی گام بردارد. وجود فقر و تهی دستی، نشانه بی عدالتی و سوء مدیریت است. سخنان شهید عدالت، علی (ع) در این باره روشن و بی پرده است:
– «فما جاع فقیر ؛لا بما متّع به غنیّ؛(۳۱) پس هیچ فقیری گرسنه نمی ماند، مگر به سبب این که ثروت مندان از حق آنان بهره مند شده اند.»
– «سوء التدبیر مفتاح الفقر؛(۳۲) بد تدبیری، کلید فقر است.»
با مدیریت صحیح و اهتمام جدّی در بر پا داشتن عدالت اقتصادی، زمینه لازم برای اصلاحات اساسی و سیر دادن مردمان به سوی تعالی فراهم می شود. اما در جامعه ای که عدالت اقتصادی نباشد، بخشی از مردمان به سبب فقر مفرط در دام می افتند و بخشی به سبب ثروت های گزاف. ثروت ها و دارایی های جامعه از آن همه است و باید مانند خون در پیکر جامعه در گردش باشد که جمع شدن آن در یک گوشه و یا توقّف آن در یک جا و دست به دست شدن آن میان توان گران، حیات جامعه را سلب می کند. خدای تعالی می فرمایند: «… کی لا یکون دوله بین الاغنیاء منکم؛(۳۳)… آن غنیمتی که خدا از مردم قریه ها نصیب پیامبرش کرده، از آن خداست و پیامبر و خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و مسافران در راه مانده، تا ثروت میان توان گران شما دست به دست نگردد.»
مدیریتی که بنابر اصل عدالت انجام وظیفه کند، به گونه ای برنامه ریزی و عمل می نماید که مردم به امنیت اقتصادی برسند و دغدغه معاش نداشته باشند و از اسارت مشکلات اقتصادی آزاد شوند. مدیریت جامعه با اهتمام بر عدالت اقتصادی، مردمان را از بندگی اقتصاد و از بردگی مترفان آزاد می سازد و زمینه درست بندگی خدا و سیر به سوی کمال را فراهم می کند.
آثار و برکات عدالت
محمدرضا ثامنی، شماره اشتراک ۶۵۰، از سنقر
۱ – پایداری حکومت: یکی از مهم ترین آثار عدالت، بقای حکومت عادلانه و استمرار آن است. حضرت علی (ع) می فرماید: «هر کس عدالت ورزد خداوند حکومتش را استوار سازد و آن که ستم کند خداوند هلاکتش را نزدیک خواهد کرد.»(۳۴)
ایشان در سخنی دیگر عدالت را محکم ترین رکن بقا و حفاظت از حکومت معرفی کرده و می فرماید: «بر پا داشتن سنت های عدالت، ثبات دولت ها را در پی دارد.»(۳۵)
۲ – آبادانی و پیشرفت
عدالت اجتماعی و اقتصادی، زمینه آبادانی و عمران مملکت را فراهم می آورد. مولا علی (ع) فرمود: «عدالت در فراهم آوردن عوامل عمران و آبادانی، بی نظیر است.»(۳۶)
۳ – آرامش روحی جامعه
رعایت عدالت از سوی حاکمان و دولت ها، سبب آرامش روحی جامعه شده و از ایجاد تشنج و اختلاف بر سر تبعیض ها می کاهد و این آرامش روحی سبب ازدیاد فعالیت ها و پویایی و حرکت جامعه می شود.
اگر در جامعه و خانواده همه چیز در جای خود باشد و هیچ گونه افراط و تفریط و زیاده خواهی و بی توجهی به مسائل وجود نداشته باشد و همه خود را در مقابل آن چه در جریان است مسئول بدانند و هر حقی به صاحب آن برگردد، مسلّماً جامعه همیشه تداوم و بقا و ثبات خواهد داشت و ریشه ها و پایه های آبادی و زندگی در آن سبز و استوار خواهد بود و این سخن امام علی (ع) مصداق پیدا می کند که فرمود:
«ما عمّرت البلاد بمثل العدل؛(۳۷) هیچ چیز مانند اجرای عدل و عدالت، کشورها و شهرها را آباد نمی سازد.»
خانواده، تنها مأمن و مأوایی است که می تواند زیباترین نقش های فرهنگی و تربیتی را در ذهن افراد ترسیم کند. والدین بسان باغبانانی هستند که می توانند در وجود کودکان، گل های عشق و عدالت را شکوفا سازند و دشت جامعه را به این گل ها مزیّن کنند. در واقع آن چه در جوامع جاری و ساری است، جلوه ها و نمودهای همان تربیت خانوادگی و روحیات است.
آثار عدالت اجتماعی در جامعه
عدالت اجتماعی، در ابعاد مختلف فردی و اجتماعی مردم تأثیر مثبت دارد، همان گونه که تبعیض، ظلم و بی عدالتی، عواقب ناگواری در پی دارد؛ از جمله آثار مثبت عدالت اجتماعی می توان به موارد ذیل اشاره نمود:
۱ – دوام حکومت: در روایت آمده است: «الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظّلم؛(۳۸) حکومت با کفر پایدار می ماند و با ظلم و ستم پایدار نمی ماند.»
۲ – علاقه مردم به حاکمان و اطاعت از آنان: عموم مردم که از طبقه مستضعف هستند، از عدالت پیشگی حاکمان استقبال می کنند، مشروط بر این که تحت تأثیر تبلیغات منفی و دروغین دشمنان حق و عدالت قرار نگیرند.
۳ – رشد کمالات روحی و اخلاقی؛
۴ – بی نیازی مردم.(۳۹)
جلوه های عدالت علوی و راه کارهای ایجاد عدالت
۱ – تساوی همگان در برابر قانون
«از بصره تحفه ای گران بها برای حضرت فرستادند. دخترش ام کلثوم گفت: آیا اجازه می دهید آن را به گردن بیاویزم و خود را بدان بیارایم؟ فرمود: ابو رافع آن را به بیت المال ببر و کسی حق ندارد از آن استفاده کند، مگر آن که همه زنان مسلمان مانند آن را داشته باشند.»(۴۰)
آن حضرت استان داران و کارگزاران خود را به رعایت عدالت تأکید می کرد و اگر می دید از مقام خود و از بیت المال سوء استفاده کرده اند، توبیخشان می کرد و یا از مقامشان عزل می نمود.(۴۱)
اگر به بازار می رفت تا چیزی بخرد کوشش می کرد کسی را پیدا کند که وی را نشناسد تا مبادا ملاحظه او را بکند و بین او و دیگران فرق بگذارد. همین قدر هم حاضر نبود از عنوان خودش استفاده بکند.(۴۲)
در جهان امروز، گرچه کشورهای به اصطلاح مترقی ادعا می کنند که قوانینشان درباره همه طبقات اجتماع به طور یک سان اجرا می شود، اما در عمل برای اجرای این تساوی و برابری هیچ گونه ضمانت اجرایی وجود ندارد.
اما در اسلام، وقتی امام اول شیعیان و فرمانروای بی چون و چرای جهان اسلام، علی (ع) می بیند که زره جنگی اش به سرقت رفته است، حتی وقتی سارقش را پیدا می کند و زره مسروقه را به چشم خویش نزد او می بیند، به هیچ روی از قدرت خود استفاده نمی کند، بلکه همچون یک فرد عادی برای اقامه دعوا و احقاق حق خود از طریق قانون به قاضی محکمه مراجعه می کند، و بالاتر از این وقتی می بیند که قاضی برای او احترام بیشتری قائل می شود و در برخورد با او و سارق، مساوات را رعایت نمی کند، خشمگین می شود و محکمه را ترک می کند و با این رفتن، ادعای مساوات سید قرشی با سیاه حبشی را عملاً به اثبات می رساند.
۲ – بهره برداری برابر از اموال و امتیازهای عمومی
«علی (ع) در امتیازهای اقتصادی که دولت و حکومت اسلامی به مردم می دهد، همه را برابر می دید و به هیچ وجه مصلحت اندیشی و گاه توجیه های غلط را روا نمی دانست. پرداخت سه درهم از اموال عمومی در روز سوم خلافت به هر یک از مسلمانان، اعم از سیاه و سفید و عرب و عجم، نمونه بارز و آشکارِ برابری و عدالت ورزی علی (ع) در جامعه اسلامی بود.
۳ – برگرداندن اموال تاراج شده به خزانه عمومی
«آن حضرت وقتی با اصرار مردم برای پذیرش خلافت روبرو شد، راجع به قطایع عثمان؛ یعنی زمین هایی که متعلق به عامه مسلمین است و عثمان به این و آن داده [فرمود: همه را ]پس خواهم گرفت، هر چند مهر زنانشان قرار داده باشند یا با آنها کنیزکانی خریده باشند.»(۴۳)
۴ – مراقبت، نظارت و بازرسی اجرای عدالت از سوی کارگزاران
بازرسی دقیق ایشان از کارگزاران، نبخشیدن آنان در حیف و میل بیت المال و تلاش گسترده برای اجرای عدالت در گستره جامعه، از ویژگی های روح بزرگ و عدالت خواه علوی بود.
زیاد بن ابیه، جانشین عبد الله بن عباس، فرماندار امیرالمؤمنین در بصره بود، حضرت پس از دریافت گزارشی از عمل کرد وی خطاب به او چنین نوشت: «صادقانه به خداوند سوگند می خورم که اگر گزارش رسد که از غنیمت های بیت المال مسلمانان چیزی کم و یا زیاد به خیانت برداشته ای، آن چنان بر تو سخت بگیرم که در زندگی کم بهره، بینوا، حقیر و ضعیف شوی.»(۴۴)
۵ – عدالت در تقسیم مسئولیت ها و عزل و نصب مدیران
در حکومت علوی، تقسیم مسئولیت ها و عزل و نصب ها عادلانه و از روی ضابطه است، نه رابطه و به هر کس به اندازه شایستگی و توانایی اش مسئولیت داده می شود. معیار اسلام گرایی، عدالت محوری، ایمان و تقوا، صداقت، ظلم ستیزی، شجاعت، شهامت، لیاقت و… است. آن حضرت با این که می دانست عزل معاویه مشکلاتی را برای حکومتش ایجاد خواهد کرد، ولی حتی یک روز هم حکومت شخص فاسد، ستم گر و حیله گری مثل معاویه را تحمل نکرد.
۶ – رعایت عدالت در پاداش و کیفر
در حکومت آن حضرت، نیکوکار و بدکار یک سان نیستند، بلکه بدکار به سزای بدی اش می رسد و نیکوکار به پاداش خوبی اش. حضرت علی (ع) در نامه اش به مالک اشتر می فرمایند: «نباید نیکوکار و بدکار نزد تو یک سان باشند که آن، نیکوکار را به نیکویی کردن بی رغبت سازد و بدکاران را به بدی کردن وادارد، پس هر یک از ایشان را به آن چه گزیده اند، جزا ده.»(۴۵)
برخورد حضرت علی (ع) در دوران حکومت خود با فرد خیانت کاری به نام «ابن هرمه» که مسئول نظارت و بازرسی بازار اهواز بود، یقیناً الگوی رفتاری مسئولانی خواهد بود که مدعی پیروی از آن حضرت می باشند.
جلوه های عدالت علی (ع)
۱ – امام در نامه ای به والی یمن نوشت: ای حبیب! تو را وصیت می کنم به عدالت در میان رعیت خویش، چه دشمن و چه دوست. این را بدان هر که رهبری نماید و فرماندار ده نفر از مسلمانان گردد و عدالت نکند، در روز قیامت با دو دست بسته در گردن محشور می گردد.(۴۶)
۲ – مشهور است که طلحه و زبیر شبی به خدمت حضرت علی (ع) آمدند که از ایشان حکومت ولایتی را طلب کنند. آن حضرت چراغی را که برای بررسی بیت المال روشن کرده بود، خاموش نمود و به قنبر گفت: چراغ خودمان را بیاور.
پرسیدند: یا علی! سبب خاموش کردن چراغ چیست؟ فرمود: پیش از آمدن شما به نوشتن حساب بیت المال مشغول بودم و با چراغ بیت المال آن را حساب می کردم و اکنون که با شما صحبت خواهم داشت نباید چراغ بیت المال روشن باشد. طلحه و زبیر فهمیدند که با علی (ع) نمی شود کنار آمد و با این زهد و صلاح و عدالتی که دارد، هرگز ولایت به آنان نخواهد رسید.(۴۷)
۳ – پیرمردی نابینا و مسیحی به محضر امیرمؤمنان علی (ع) آمد و تقاضای کمک کرد. حاضران چنین وانمود کردند که او از مخالفان است و نباید به او کمک کرد، ولی حضرت دستور داد از بیت المال به او کمک کردند و حتی حقوق ماهیانه برای او مقرّر فرمود.(۴۸)
۴ – شخصی پیش قاضی رفت و از حضرت علی (ع) شکایت کرد. قاضی، حضرت را احضار کرد و گفت: یا ابوالحسن! در کنار مدعی خود بنشین تا محاکمه آغاز شود. نگرانی شدیدی در چهره علی (ع) نمودار گردید! قاضی پرسید: از این که گفتم در کنار مدعی بنشین نگران شدی؟ حضرت علی (ع) فرمود: نه، هرگز، نگرانی ام از این است که مرا احترام کردی و با کنیه صدا زدی و با مدعی من چنین نکردی. بدان که عدالت را مراعات نکردی و باید بی طرفی قاضی نسبت به طرفین دعوا از هر جهت برقرار باشد.(۴۹)
موانع اجرای عدالت
خود برتر بینی و امتیاز جویی و یا به تعبیر رسای حضرت امیر «استیثار»، علت العلل همه ستم گری ها و عدالت گریزی هاست. علی (ع) می فرماید: «من ملک استأثر؛ هر که به قدرت رسد، راه استیثار پیش گیرد.»
مرحوم علامه جعفری در فرازی نغز می نویسد: تمامی ناتوانی های بشر معلول یک خطای نابخشودنی است که عبارت از مقدّم داشتن «می خواهم» بر عدالت، زیرا عدالت، آن همای سعادت است که اگر روزی به نفع فرد یا گروهی از انسان بال و پر بگشاید، روزی هم به ضرر او به پرواز در می آید. اکنون به مواردی از موانع تحقق عدالت می پردازیم:
الف) تبعیض
تبعیض، رابطه ها را به جای ضابطه ها می نهد و احساسات را به جای معرفت و تعقل به کار می گیرد و از مرزبندی معقول و قانون مند جامعه به مرزبندی های مبهم و ناشناخته می پردازد.
ب) سودجویی
همواره و در همه جوامع افرادی بوده و هستند که پدیده های گوناگون و حوادث روزمره طبیعی و اجتماعی و اقتصادی را از منظر منافع مادی خود مورد ارزیابی قرار می دهند.
ج) امتیاز طلبی
مانع دیگری که بر سر راه اجرای عدالت وجود دارد، امتیاز جویی خواص و حواشی قدرت است. حضرت امیر با شناخت دقیق و بینش عمیق خود به افشای چهره واقعی این خلوت نشینان قدرت می پردازد و می فرماید: «هیچ یک از مردم سنگین بارتر از خواص به هنگام آسایش و کم سودتر در هنگام بلا و مشکلات و انصاف ناپذیرتر و فزون خواه تر و ناسپاس تر و عذرناپذیرتر و کم صبرتر به هنگام سختی روزگار نیست.»
د) ضعف نفس
از دیگر موانع اجرای عدالت و یا به تعبیر دیگر، از مهم ترین عواملی که شمشیر عدالت را کند و آهنگ عدالت خواهی را سست می کند، ضعف نفس و سستی اراده، خودباختگی و دون همتی است.(۵۰)
محبت و مهرورزی نسبت به مخالفان
علی (ع) همان شخصی است که وقتی بر دشمن مسلط می گردد، عفو و بخشش می نماید، به شکلی محبت و مهربانی می کند که همگی انگشت به دهان می مانند. از جمله کسانی که مورد لطف و محبت امام قرار گرفته اند، مروان بن حکم است که آن حضرت وی را در جنگ جمل عفو کرد.
«بالاتر از همه عایشه بود که جنگ جمل را آماده نمود. بعد از این که حضرت غلبه کرد، او را عفو نمود و با کمال مهربانی برادرش محمد بن ابی بکر را مأمور پذیرایی از او کرد. با [تعدادی ] از زنان رشیده لباس مردانه پوشیدند و روانه مدینه شدند. عایشه خود در حضور زنان مدینه و همسران رسول الله (ص) از آن حضرت اظهار تشکر و امتنان می نمود و می گفت: من تا آخر عمر از علی (ع) ممنون و متشکرم و گمان نمی کردم او این قدر بزرگ منش باشد که با آن همه دشمنی و فتنه انگیزی های من، یک کلمه به روی من نیاورد، بلکه کمال رأفت و عطوفت را درباره من ابراز دارد.»(۵۱)
طلحه و زبیر بر پا کنندگان اصلی جنگ جمل بودند و عایشه در مرتبه دوم قرار داشت. با نگاه به تاریخ می بینیم که طلحه و زبیر بیعت علی را شکستند و سپس عایشه را به جنگ تحریک کردند، آن دو حاکم بصره، عثمان ابن حنیف را تازیانه زدند و خارج نمودند و عده ای را کشتند. با این که علی (ع) بارها آنان را موعظه و نصیحت فرموده بود، با این حال بعد از غلبه، با آنها به مهربانی رفتار کردند و از همه شان گذشتند.
علی (ع) همواره درباره بدخواهان خود انصاف به خرج می داد و به آنان مهر می ورزید. یکی از این افراد، عایشه بود که همیشه کینه علی (ع) را در دل داشت، به طوری که نام غلام خود را به سبب علاقه به قاتل امیرالمؤمنین، عبدالرحمن گذاشته بود. از او داستان عجیبی نقل شده است.
بعد از جنگ جمل هنگامی که عایشه عازم مدینه بود، حضرت علی (ع) برای احترام او، به جای چهل مرد، چهل زن را با لباس مردانه و شمشیر برای پاسداری وی فرستاد تا از او محافظت کنند. بعد از سفر وقتی از عایشه پرسیدند: سفر چگونه بود؟ گفت: خیلی خوش گذشت، اما مردانی را که به همراه من فرستاده بودند، برای من گران بود. وقتی خبر به گوش زنان محافظ رسید، پیش عایشه آمدند و داستان را برای او بیان کردند. عایشه به سجده افتاد و گفت: به خدا سوگند، ای پسر ابوطالب! روز به روز بر بزرگواری ات افزوده می شود. ای کاش از خانه بیرون نمی آمدم و به آن گرفتاری ها آلوده نمی شدم. عایشه از آن تاریخ به بعد هر وقت به فکر جنگ جمل می افتاد، آن قدر گریه می کرد که گویی اختیار را از دست می داد.(۵۲)
پس از جنگ جمل، صفیه (مادر طلحه) وقتی چشمش به حضرت علی (ع) افتاد فریاد زد: خدا فرزندان تو را یتیم کند که فرزندانم را یتیم کردی. حضرت پاسخی نداد. پس از دقایقی، دوباره حرفش را تکرار کرد. یکی از همراهان امام (ع) غضبناک شد و گفت: یا امیرالمؤمنین! چرا جوابش را نمی دهی؟ حضرت سرزنش کنان به او پاسخ داد: چه می گویی و چه فکر می کنی!؟ مگر خداوند به ما نفرموده است که به زن ها تعرض نکنیم، اگر چه کافر باشند!؟ پس چگونه می شود به زن های مسلمان تعرض کرد!(۵۳)
و نیز در تاریخ آمده است: در یکی از روزهای جنگ صفین، امام علی (ع) شنید که یارانش اهل شام را دشنام می دهند و آنها را سبّ و لعن می کنند. حضرت فرمود: خوش ندارم که شما دشنام دهنده باشید و لیکن اگر کردارشان را یادآور می شدید و حالات و گمراهی هایشان را بر می شمردید، به ثواب نزدیک تر و معذورتر بود. بنابر این به جای دشنام به آنها بگویید: بار پروردگارا! خون ما و آنها را حفظ کن، بین ما و آنها صلح برقرار نما و آنان را از گمراهی به راه راست هدایت فرما. تا آنان که جاهلند، حق را بشناسند و آنها که به ستیزگی با حق برخاسته و دشمنی می کنند، دست بردارند و بازگردند.(۵۴)
پی نوشتها :
۱) نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، حکمت ۴۳۷، ص ۵۲۶٫
۲) سیری در نهج البلاغه، ص ۱۱۳٫
۳) همان.
۴) مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج ۱، ص ۶۱٫
۵) نهج البلاغه، نامه ۵۱٫
۶) غررالحکم و دررالکلم، ح ۱۶۹۹٫
۷) شرح غررالحکم و دررالکلم، ج ۳، ص ۳۷۵٫
۸) همان، ج ۱، ص ۱۱٫
۹) نهج البلاغه، خطبه ۳٫
۱۰) همان، نامه ۵۳٫
۱۱) نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۲۶۹٫
۱۲) همان، ج ۷، ص ۳۷٫
۱۳) همان.
۱۴) همان، ج ۱، ص ۲۷۰٫
۱۵) نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ۳۴٫
۱۶) نهج الفصاحه، ص ۲۲۰٫
۱۷) برگرفته از: مرتضی مطهری، بیست گفتار، ص ۱۱۵ – ۱۰۹٫
۱۸) عبدالفتاح عبد المقصود، الامم علی عفیفٌ، ج ۲، ص ۳۷٫
۱۹) همان، ص ۷٫
۲۰) ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج ۱، ص ۶۹۰ – ۶۸۹٫
۲۱) نهج البلاغه، خطبه ۱۲۶٫
۲۲) علی (ع) آینه عرفان، ص ۴۲۵ – ۴۲۴؛ به نقل از: نهضت خدمت رسانی و اقتدار ملی، تهیه و تنظیم نیروی مقاومت بسیج، ص ۳۶ – ۳۵٫
۲۳) نهج البلاغه، قسمتی از خطبه ۱۲۶٫
۲۴) همان، قسمتی از نامه ۴۵٫
۲۵) همان، قسمتی از نامه ۴۳٫
۲۶) همان، قسمتی از نامه ۵۳٫
۲۷) همان، قسمتی از نامه ۵۳٫ بندهای ۱۰ تا ۱۷ نیز مربوط به همین نامه می باشد.
۲۸) همان، خطبه ۱۲۶٫
۲۹) همان.
۳۰) نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ۱۲۶، ص ۱۸۳٫
۳۱) نهج البلاغه خطبه ۱۹۵٫
۳۲) همان، نامه ۱۲٫
۳۳) حشر (۵۹) آیه ۷٫
۳۴) غررالحکم و دررالکلم، ج ۲، ص ۱۷۸٫
۳۵) همان، ج ۵، ص ۳۵۵٫
۳۶) همان، ج ۶، ص ۶۸٫
۳۷) مستدرک الوسائل، ج ۲، ص ۳۱۰٫
۳۸) امالی شیخ مفید، ص ۳۱۰٫
۳۹) برگرفته از پایگاه:Navay edalat.persianblog.com
۴۰) برگرفته از: جمعی از نویسندگان، آشنایی با نهج البلاغه، ص ۲۲۸ – ۲۲۵٫
۴۱) همان.
۴۲) مرتضی مطهری، بیست گفتار، ص ۲۰٫
۴۳) همان، ص ۱۵٫
۴۴) جمعی از نویسندگان، آشنایی با نهج البلاغه، ص ۲۳۲٫
۴۵) نهج البلاغه، نامه ۵۳٫
۴۶) آیه الله خوئی، منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، ج ۱۴، ص ۱۳۱٫
۴۷) حدیقه الشیعه، ص ۳۲۴٫
۴۸) تهذیب شیخ طوسی، ج ۶، ص ۲۹۲٫
۴۹) وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۱۵۷٫
۵۰) بهرام اخوان کاظمی، حکومت و کارگزاران، ص ۱۵۱٫
۵۱) برگرفته از: اسماعیل رسول زاده، قضاوت ها و حکومت عدالت خواهی، ص ۹٫
۵۲) برگرفته از: مصطفی زمانی، علی ابن ابیطالب پیشوای مسلمین، ص ۲۴۹ – ۲۴۸٫
۵۳) حمیدرضا کفاشی، یکصد و ده درس زندگی از سیره عملی حضرت علی (ع)، ص ۱۲ – ۱۱٫
۵۴) همان.
منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

امام على(ع) ، استضعاف و استکبار

استضعاف و استکبار از باب استفعال است، استضعاف در لغت با مشتقات مختلف آن در معانی، ناتوانی، ناتوان اعم از جسمی و نظری و فکری استعمال شده است. استکبار و کبر نیز با مشتقات مختلفش در معانی افزایش، بزرگی و خود بزرگ بینی است.[1]

استضعاف در قرآن

لفظ استضعاف، به شکل اسم و فعل، پانزده بار در قرآن آمده است:

1 – سلب قدرت

هنگامی که موسی برای گرفتن وحی به کوه طور رفت، هارون را جانشین خود در قوم بنی اسرائیل کرد. سامری که از طبیعت بنی اسرائیل برای گرایش به بت پرستی آگاه بود از گردآوری زور و زیورهایشان گوساله ای زرّین ساخت که بانگ برمی آورد، و بنی اسرائیل در غیبت موسی به پرستش آن پرداختند، هارون نتوانست آنان را از چنین کاری بازدارد. چون موسی به نزد قوم خود بازگشت، با دیدن چنین واپس گرایی سخت به خشم آمد و الواح را که بر روی آنها وحی را نقش کرده بود بر زمین کوفت و ریش برادرش هارون را گرفته به سوی خود کشید و او را مسئول این فاجعه دانست، هارون گفت:

«قال ابن امّ انّ استضعفونی و کادوا یقتلوننی فلا تشمت بی الاعداء و لا تجعلنی مع القوم الظالمین»[2] پسر مادرم، بی گمان آن مردم مرا ناتوان ساختند و نزدیک بود مرا بکشند، پس (با این کارت) دشمنان را شاد مکن، و مرا در کنار ستمگران مگذار.»

مراد، عدم قدرت شخص بر انجام وظیفه است خواه هارون تلاش جسمانی به کار برده خواه نبرده باشد، بی اعتنایی آن مردم به هارون و نافرمانی از دستور او، به ناتوانی انداختن و ضعیف خواستن وی است.

بنابراین، استضعاف در این مورد، نه ناتوانی در اندیشه و خرد است، و نه ناتوانی در جسم، و نه کوتاهی کردن در کار و تلاش است، بلکه ناتوان شدن از انجام وظیفه در موردی خاصّ، مانند نهی از منکر، بوسیله مردمی نادان و برانگیخته شده از سوی قدرت طلبی است که از موقعیت مردمی موسی دچار حسادت شده،

خواسته است بدین وسیله مردم را گرد خود بکشاند که موضوعی است جداگانه از موضوع تحقیق حاضر در آیه 91 سوره هود نیز «ضعیفا» به معنای فوق استعمال شده است.

2 – نداشتن راه و چاره

یکی دیگر از معانی استضعاف، نداشتن هیچ راه گریز از ستم و وسیله بیرون آمدن از تنگنا و چاره سازی در برابر دشواریها است. این دسته از مستضعفان خود وظیفه ای بر دوش ندارند، لیکن دیگران که چنین وضعی ندارند موظّف و مکلّف هستند که از هر راهی شده، بویژه با پیکار، به رها ساختن آنان دست یازند:

«و مالکم لا تقاتلونَ فی سبیل اللّه و المستضعفینَ مِنَ الرّجال و النّساء و الولدانِ الّذینَ یقولونَ ربّنا أَخرجنا من هذهِ القریةِ الظّالم أهلُها وَاجعَل کنا من لدنک وَلیا وَاجعَل لَنا من لَدُنک نصیرا[3] شما را چه شده است که در راه خدا، و (در جهت رهایی بخشیدن) مستضعفان (اعم) از مردان و زنان و فرزندان (ناتوانی) پیکار نمی کند که می گویند: پروردگارا ما را از این آبادی که مردمش ستمگرند بیرون ببر، و از جانب خود سرپرستی برای ما قرار ده، و از جانب خودت یاوری برای ما تعیین کن.»

این دسته از زنان و مردان و کودکان به ناتوانی افتاده، ستم و ستمگر را درک می کنند و می شناسند، و نیز می دانند که تنها چاره گرفتاریشان بیرون رفتن از آن آبادی است، لیکن راه و چاره ای برای بیرون رفتن ندارند و نمی یابند، از این رو دست دعا به درگاه پروردگار برداشته از او می خواهند که سرپرستی و رهبری و یاوری برای نجاتشان قرار دهد.

3 – عدم موقعیت اجتماعی

قبایل ناتوان و پراکنده عرب پیش از اسلام پیوسته در معرض تاخت و تاز خودی و بیگانه بودند، و داشتند از روی زمین ناپدید می شدند که بعثت پیامبر اکرم(ص) آنان را نجات داد و به صورت امّتی به هم پیوسته و نیرومند درآورد. قرآن با اشاره به همین موقعیت است که می فرماید: «و اذکروا إذْ انتم قلیلٌ مستضعفون فی الارض تخافون أنْ یتخطّفکمُ النّاس فآواکمْ و أیدکم بنصرهِ و رزَقَکم مِن الطّیباتِ لعلّکم تشکرون؛[4] و هنگامی را به یاد آرید که شما در زمین گروهی اندک به ناتوانی افتاده بودید، می ترسیدید که مردم شما را بربایند، پس [خدا] شما را پناه داد، و به یاری خود شما را نیرومند گردانید، و از پاکیزه ها به شما روزی داد باشد که سپاس گزارید.»

4 – فقدان ایمان تحقیقی

برخی از افراد ـ که شمار اکثریت را دارند ـ برای ایمان آوردن به چیزی، چه حقّ باشد و چه باطل، چشم به شخصیت های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و علمی دوخته اند، و هرچه بدانان دستور دهند چشم بسته و نیندیشیده می پذیرند و از آنان پیروی می کنند، و چون این گونه ایمانها و پیرویها سرانجام سوئی دارد، در هنگام دیدن خطر و چشیدن کیفر، هر کدام از پیروی کنندگان و پیشوایان، مسئولیت را به گردن دیگری می اندازند، لیکن این کار هم هیچ نتیجه ای برایشان ندارد و از دچار شدن به کیفر این جهانی و سقوط از سطح والای انسانی، و کیفر آن جهانی و فرو افتادن در ژرفای دوزخ نجاتشان نمی دهد:

«و برزو اللّه جمیعا فقال الضُّعفاءُ للّذینَ استکبروا إنّا کنّا لَکم تَبَعا فَهَلْ أنتُمْ مُغْنُونَ عنّا من عذابِ اللّه منْ شی ءٍ قالوا لو هدانا اللّه لهدیناکمْ سَواءٌ علینا أَجَزِعْنا أَمْ صبرنا ما لَنا مِنْ محیصٍ؛[5] و همگی برای (حسابرسی) خدا نمایان می شوند؛ پس ناتوانان به آنان که بزرگی فروختند می گویند: ما پیرو شما بودیم، آیا شما چیزی از عذاب خدا را از ما برطرف کننده هستید؟ گویند: اگر خدا ما را ره نموده بود بدون شک ما هم شما را هدایت می کردیم. چه بیتابی کنیم و چه پایداری ورزیم (فرود آمدن کیفر) بر ما یکسان است، هیچ راه گریزی نداریم.»

5 – استضعاف مؤمنان ناوابسته

هنگامی که پیامبری در میان مردم برانگیخته می شد، نخستین کسانی که به وی ایمان می آوردند مردم ناوابسته بودند. ناوابستگی به قدرت، ریاست، ثروت، و حتی دانش. زیرا این گروه ها و شخصیت ها هر یک به گمان از دست رفتن آنچه در اختیار دارند به مخالفت برمی خاستند. لیکن کسانی که به هیچ کدام از این ابزارها وابستگی نداشتند، بر پایه فطرت خداجویی و سرشت حقیقت خواهی خویش ایمان می آوردند؛ آنگاه آن شخصیت های مستکبر از توده های مستضعف می پرسیدند که آیا شما تحقیق کرده و دانسته اید که این شخص پیامبر است و راست می گوید که از جانب پروردگار آمده است که شما به وی گرویده اید؟ این شخصیت ها همگی می دانستند که او راست می گوید و از جانب پروردگار آمده است، لیکن چون تصدیق این ادّعا باعث می شد که منافع خود را از دست بدهند، قیافه عالمانه و روشنفکرمآبانه ای به خود گرفته از توده مردم ـ که از دید آنان ناتوان در قدرت و ثروت و دانش بودند ـ می پرسیدند که چرا بی آنکه از ما بپرسید خودسرانه ایمان آورده اید؟ ما باید پس از تحقیق و بررسی و آزمایش آن شخص، اگر به یقین می رسیدیم که او پیامبری فرستاده از سوی پروردگار خویش است، به شما اجازه ایمان آوردن می دادیم. آن مردم می گفتند: هرچه هست، ما به پیامی که آورده است ایمان آورده ایم، و به جنبه های علمی و روشنفکرانه آن هم کار نداریم، پیام او رهایی بخش ما است؛ و مستکبران می گفتند: ما هم به همان پیام و همان چیزی که شما را از دنباله روی ما رها می کند کافریم؛ یعنی حقیقت را می بینیم و می دانیم، لیکن آن را نادیده می گیریم، زیرا همین حقیقت به زیان ما تمام شده است:

«وَ الی ثمود اخاهم صالِحا… قال الملاُ الّذینَ استکبروا من قومه للّذین استضعفوا لمن آمن منهم أتعلمون أنَّ صالحا مُرسلٌ مِن ربّه قالوا إنّا بما أُرسلَ به مؤمنون، قال الّذین استکبروا إنّا بالّذی آمنتمْ بهِ کافرون».[6]

استکبار در قرآن

لفظ استکبار به شکل اسم و فعل و زمان های مختلف، 47 بار در قرآن استعمال شده که اینجا به عناوین آن بسنده می شود.

1 – استکبار ابلیس از سجده به آدم، (بقره/ 34 و 73).

2 – استکبار افراد و اقوام در برابر پیامبران، (زمر/ 59).

3 – استکبار برخاسته از جهل و ناآگاهی، (جاثیه/ 31، فرقان/ 21 و منافقون/ 5).

4 – استکبار برخاسته از خواسته های پست نفسانی، (بقره/ 87).

5 – استکبار برای نگاهداشت موقعیت برتر، (النازعات/ 18 ـ 24؛ یونس/ 75؛ مؤمنون/ 39 و قصص/ 38).

کبر و استکبار از دیدگاه امام(ع)

امیرالمؤمنین(ع) واژه کبر را چنین توصیف می کند:

1 – الکبرُ شرُّ العُیوبِ[7] بزرگی فروختن از همه عیب ها بدتر است.

2 – الکبرُ مصیدةُ إِبلیسَ العُظمی[8] بزرگی فروختن دام بزرگتر ابلیس است.

و در نهج البلاغه (ط 192) چنین آمده است:

«فاللّه اللّه فی عاجِلِ البغی، وَ آجلِ و خامةِ الظُّلم، و سُوءِ عاقبةِ الکبر، فَانَّها مصیدةُ ابلیسَ العُظمی، و مکیدتُهُ الکبری…»: خدای را خدای را (پروا گیرید) درباره نتیجه کیفر فوری و سریع سرکشی، و آینده شوم ستمگری و بدسرانجامی بزرگی فروختن، زیرا همگی دام بزرگتر ابلیس، و جایگاه سترگ تر نیرنگ و فریب او است.

در این تعریف امیرالمؤمنین کبر یا بزرگی فروختن را دام بزرگتر و جایگاه فریفتن ابلیس می داند؛ زیرا شخصی که خود را بزرگ می بیند و برتر از دیگران می پندارد، جایگاه انسانی خود را از دست داده است، و فطرت خداجوی و یکتاپرست خویش را با پنداری نادرست آلوده کرده است و در این جا است که شیطان بر وابستگانِ به خود چیرگی می یابد: «هنا لک یستولی الشیطانُ علی أولیائه»،[9] و مصداق گفته ابلیس قرار می گیرد که گفت: «فبعزَّتک لاغوینَّهُم أجمعینَ، الاّ عبادک مَنهُمُ المُخلصین»[10] شخص متکبر از ابلیس پیروی کرده است، و همان حالت را به خود گرفته است؛ در نتیجه دامگه مناسبی و وسیله فریبی برای شیطان می گردد.

3 – الکبر خلیقةٌ مُردِیةٌ، مَن تکثَّر بِها قَلَّ[11] بزرگی فروختن خویی است نابودکننده، هرکس خود را با آن بسیار نشان دهد کم (ارزش) می شود. این حکمت نیز حقیقتی ژرف است، زیرا انسان در جهان آفرینش جایگاهی ویژه دارد، که اگر در جایگاه خود بماند ارزش خود را حفظ می کند، و هرچه بیشتر فروتنی نشان دهد بر ارزش او افزوده می شود، لیکن چون از جایگاه خود به در رود و افزون خواهی پیشه کند و خواستار عزّت و ارج بیشتری گردد، چون حرکتی ضدتکاملی و ناحقّ در پیش گرفته است، نه تنها به بیشی دست نمی یابد، به کمی نابود می شود، و همچنان ارزش انسانی او رو به کاستی می گذارد تا اینکه نابود شود و هیچ نشانی از انسانیت در او نماند.

هشدار از کبر

امیرالمؤمنین(ع) کبر را با چهره های گوناگونش می شناساند، و مردم را آن برحذر می دارد:

1 – «احذر الکبر، فَانّهُ رَأسُ الطُّغیانِ و معصیةُ الرّحمانِ»[12] از بزرگی فروختن بپرهیزید که آن سرآغاز سرکشی و نافرمانی از پروردگار مهربان است. زیرا چنین حالتی باعث می شود که انسان پرچم سرکشی از نظام انسانی را برافرازد، و از فرمان پروردگار مهربانی بیرون رود که همه کرامتها و ارزش های انسانی را به او بخشیده است.

2 – إیاک و الکبرَ! فانّهُ أَعظمُ الذُّنوبِ و ألامُ العُیوبِ وَ هوَ حُلیةُ إبلیسَ»[13] ترا از بزرگی فروختن هشدار می دهم! زیرا بزرگی فروختن از هر گناهی بزرگتر، و از هر عیبی فروتر است، و زیور پوشاک ابلیس می باشد.

از آنجا که بزرگی فروختن انگیزه گناهان است، لذا از هر گناهی بزرگتر به شمار می رود، و چون متکبر می پندارد که با گرفتن چنین حالتی توان آن را دارد که عیب های خود را بپوشاند و پستی خود را برتری نشان دهد، در نتیجه آن حالت تصنّعی به زشت ترین و پست ترین شکلی خود را می نمایاند، زیرا این ابلیس بود که در برابر ارزشهای خداداده آدم زیبایی و زیوری نداشت، پوشش ناراست و بی اندام را بر خود پوشید تا خود را برتر نشان دهد.

3 – واسْتعیذُوا باللّه من لواقح الکبر، کما تستعیذُونَهُ مِن طوارق الدّهرِ[14]: از عوامل زاینده بزرگی فروختن خواستار پناهنده شدن به خدا شوید، همانگونه که از پیشامدهای شبیخون زننده روزگار از او پناه می جویید.

پیشامدهای ناشناخته و ناگهانی روزگار را می توان شناخت و خود را از فرآیند بدِ آنها در پناه رحمتِ آگاهی بخشِ خدا قرار داد؛ برای اینکه امکان دور نگاه داشتنِ از عوامل زاینده و زمینه های فراهم سازنده بزرگی فروختن و خودبزرگ دیدن را نیز به دست آوردیم، باز هم باید به پیشگاه صاحب کبریایی حقیقی پناه ببریم و با آگاه شدن از آن عوامل و زمینه ها، خود را از گرفتار شدن در دامهای رنگارنگ و گوناگون آن خوی در امان نگاه داریم.

پیامدها و فرایندهای کبر

کبر تنها به زشت کردن و پست و فرومایه ساختن دارنده خود بسنده نمی کند، بلکه پیامدهای دیگری نیز به دنبال می آورد:

1 – نابودی شرف: «آفةُ الشّرفِ الکبرُ[15] گزند بزرگی خود بزرگ بینی است.

2 – آفت خرد: «شرّ آفات العقل الکبر[16] بدترین گزند برای خرد، بزرگی فروختن است.

3 – ناسزا گفتن: «ثمرةُ الکبرِ المسبّة»[17] فرایند بزرگی فروختن، دشنام دادن است.

4 – فقدان فضل و شرف: «مَن لبس الکبر و السَرَفَ، خلع الفضلَ و الشَّرَفَ»[18] کسی که لباس بزرگی فروختن و گزافه کاری را به تن کرد، از پوشش برتری و بزرگواری برهنه گردیده است.

5 – ایجاد عداوت و کینه: «ما اجتلب المقت بمثل الکبر»[19] هیچ چیزی کینه و دشمنی (مردم) را مانند بزرگی فروختن جلب نمی کند.

6 – انتهاء به مکابره و ستیز با حق: بزرگی فروختن و خود را بزرگ دیدن سرانجام به ستیزیدن در برابر فرمان پروردگار و انکار حقّ و حقیقت می انجامد. امیرالمؤمنین(ع) می گوید:

«ألا فالحذر مِن طاعةِ ساداتِکم وَ کبَرائِکمُ الّذینَ تَکبَّروا عَن حسبهِم، و تَرفَّعُوا فَوقَ نسبِهِم، و ألقُوا الهجینَةَ علی ربِّهم، و جاحَدوُا اللّه ما صَنعَ بِهم؛ مُکابَرَةً لقضائِهِ، و مُغالَبَةً لآلائِهِ؛[20] هان کناره گیرید و بپرهیزید از بردن فرمان مهتران و بزرگانتان که از تبار خویش خود را بزرگ دیدند، و برتر از نژاد خود فرا رفتند، و عیب و زشتی را بر پروردگارشان افکندند، و نیکی و نعمت خدا نسبت به خود را انکار کردند، و اینها همه را به منظور سرکشی و ستیز در برابر فرمان او در پیش گرفتند، و برای چیرگی یافتن بر نعمتهایش به انجام رسانیدند.»

مردمی که از بزرگان خود کورکورانه فرمان بردند و خودبزرگ بینی و نژادپرستانه آنان را ارضاء کردند، در برابر فرمان آفرینش خدا به ستیزه و انکار بر می خیزند، و دعوت به صلح و همبستگی بندگان خدا را هم نمی پذیرند. امیرالمؤمنین(ع) در گزارش خود پس از جنگ صفین، از جریان کشیده شدنِ به جنگ، و دعوت مردم شام به مذاکره و فرونشانیدن آتش نبرد و دشمنی، و نپذیرفتن آنان، چنین می نویسد:

«فقالُوا بَل نُداویهِ بالمُکابَرَةِ؛ فَأَبوا حتّی جَنحتِ الحربُ و رَکدتْ، و وَقدت نیرانها و حَمِشَتْ»[21] پس گفتند: نه بلکه (اختلاف میان خود را) با سرکشی و جنگ درمان می کنیم، پس (از دعوت به گفتگو) سرباز زدند تا اینکه جنگ درگرفت و پایدار گردید، و آتش آن برافروخت و سرکشید.»

بنابراین سخن، مکابره خوی سرکشی و ستیزه جویی است که چون در کسی پدیدار شد حقّ را نادیده می گیرد، و پس از شناخت حقّ، خود را به ناشناسی و نادانی می زند، چه حقّ خدا باشد و چه حقّ خلق.

7 – از بین برنده نیکیهای پیشین: بزرگی فروختن نه تنها انسان را دچار آسیب هایی می کند که در بالا به برخی از آنها اشاره شد، بلکه آثار نیک ساخته شده در گذشته را هم از میان برمی دارد، گویی زهری است که همه وجود را در خود حلّ می کند و می گدازد. امیرالمؤمنین(ع) می گوید:

«فاعتبروا بما کان من فعل اللّه بابلیس، إذْ أحبطَ عملَهُ الطّویل وَ جهدهُ الجهید، و کانَ قد عبداللّه ستّةَ آلافِ سَنَةٍ لا یدری أمِن سنی الدُّنیا أم سنی الآخرة ـ عن کبرِ ساعةٍ واحدةٍ؛[22] پس به رفتاری که خدا با ابلیس کرد آموزش گیرید، زیرا خدا کردار درازمدت و تلاش جانکاه او را، بر اثرِ تنها یک لحظه بزرگی فروختن باطل کرد و از میان برداشت، و حال آنکه خدا را شش هزار سال ـ که دانسته نیست از سالهای این جهان یا از سالهای جهان دیگر است ـ عبادت کرده بود.

عبادت همان کوبیدن راه و هموار کردن آن برای ره سپردن و رفتن به سوی مقصد است، هرچه انسان در این راه پیش تر رود بیش تر احساس فروتنی و خردی می کند؛ اما همینکه، احساس او تبدیل به خود بزرگ بینی شد، هرچه پیش رفته باشد، به آغاز راه، و حتّی پست تر از آن، بازمی گردد.

کبر، انگیزه گناهان

بزرگی فروختن نه تنها احساسی ناپسند و حالتی نابه جا است بلکه چون انسان متکبّر از جایگاه به حقّ خود بیرون رفته است، کبر که پیوسته در سراسر وجود او نفوذ کرده انگیزه ای برای ارتکاب و دست یازیدن به گناهان دیگر نیز می شود: «الکبرُ داعٍ الی التقحّمَ فی الذُّنُوبِ»[23] بزرگی فروختن انگیزه ای است برای کورکورانه و به سر درافتادن در گناهان.

تقحّم حالت شتری است که در بهاران جوانه های تازه رُسته را می خورد و آب باران بر روی آن می نوشد و مست می شود، و بی آنکه بداند به کجا می رود کورکورانه به سوی صحرا می شتابد و سرانجام با سر در پرتگاهی می غلتد و خود را نابود می کند. و چه همانندی زیبا و شگفتی میان کبر و سرمستی وجود دارد و تناسب و پیوندی میان پرتگاه هلاکت و مهلکه گناه!

و در نهج البلاغه همین حکمت چنین آمده است: «الحرص و الکبر و الحسد دواعٍ الی التقحم فی الذنوب»[24] آزمندی و بزرگی فروختن و حسدورزی انگیزه های رفتن به سوی درغلتیدن کورکورانه در گناه هستند.

احتمال دارد که آمِدی حکمت بالا را از نهج البلاغه گرفته و چون خواسته تنها از ریشه کبر حکمت هایی را گزارش کند، حرص و حسد را از جمله حذف کرده است.

راه های از میان برداشتن کبر

همان گونه که بیماری بزرگی فروختن و خودبزرگ بینی، از راه ها و عوامل گوناگون دچار انسان می شود، و می توان آن راه ها و عوامل را یافت و زمینه ها را از پیش درک کرد؛ راه های جلوگیری از آن را انسان های هشیار و آگاه می دانند و از آن راه ها پیش می روند و مراحل تکامل انسانی را می سپارند، و اگر کسی نتوانست از دچار شدن بدان پیشگیری کند و دچار این بیماری شد، راه های درمان و از میان برداشتن بزرگی فروختن را پیش پای انسان مبتلا می گذارند تا اگر اراده درمان در او باشد یا پدید آید، بتواند خود را از این بیماری مهلک برهاند. امیرالمؤمنین(ع) راه های پیشگیری یا درمان را در سه فریضه دینی (نماز، روزه و زکات) و بوته آزمایش چنین نشان می دهد:

« فَاللهَ اللهَ فِي عَاجِلِ الْبَغْيِ، وَآجِلِ وَخَامَةِ الظُّلْمِ، وَسُوءِ عَاقِبَةِ الْكِبْرِ، فَإنَّهَا مَصْيَدَةُ إِبْلِيسَ الْعُظْمَى، وَمَكِيدَتهُ الْكُبْرَى، الَّتِي تُسَاوِرُ قُلُوبَ الرِّجَالِ مُسَاوَرَةَ السُّمُومِ الْقَاتِلَةِ، فَمَا تُكْدِي أَبَداً، وَلاَ تُشْوِي أَحَداً، لاَ عَالِماً لِعِلْمِهِ، وَلاَ مُقِلاًّ في طِمْرِهِ. وَعَنْ ذلِكَ مَا حَرَسَ اللهُ عِبَادَهُ الْمُؤْمِنِينَ بِالصَّلَوَاتِ وَالزَّكَوَاتِ، وَمُجَاهَدَةِ الصِّيَامِ فِي الاَْيَّامِ الْمَفْرُوضَاتِ، تسْكِيناً لاََطْرَافِهِمْ، وَتَخْشِيعاً لاَِبْصَارِهمْ، وَتَذْلِيلاً لِنُفُوسِهِمْ، وَتَخْفِيضاً لِقُلُوبِهِمْ، وَإِذْهَاباً لِلْخُيَلاَءِ عَنْهُمْ، لِما فِي ذلِكَ مِنْ تَعْفِيرِ عِتَاقِ الْوُجُوهِ بالتُّرَابِ تَوَاضُعاً، وَالْتِصَاقِ كَرَائِمِ الْجَوَارِحِ بِالاَْرْضِ تَصَاغُراً، وَلُحُوقِ الْبُطُونِ بِالمُتونِ مِنَ الصِّيَامِ تَذَلُّلاً، مَعَ مَا فِي الزَّكَاةِ مِنْ صَرْفِ ثَمَرَاتِ الاَْرْضِ وَغَيْرِ ذَلِكَ إِلَى أَهْلِ الْمَسْكَنَةِ وَالْفَقْرِ. انْظُرُوا إِلَى مَا فِي هذِهِ الاَْفْعَالِ مِنْ قَمْعِ نَوَاجِمِ الْفَخْرِ، وَقَدْعِ طَوَالِعِ الْكِبْرِ؛[25] پس خدای را خدای را (پروا گیرید) درباره نتیجه کیفر فوری و سریع سرکشی، و آینده شوم ستمگری، و بدسرانجامی بزرگی فروختن، زیرا همگی (آن خویها) دام بزرگ تر ابلیس، و جایگاه سترگ تر فریب و نیرنگ او است، همان خویها که چون نفوذ زهر کشنده در دلهای کسان راه یابد، و چون راه یافت هرگز از کار باز نماند، و هیچ کس را از نیرنگ خود نرهاند، نه دانشمندی را برای دانشی که دارد، و نه مستمندی را در فرسوده جامه ای که پوشد. و خدا بندگان با ایمان خودش را از آسیب آن خویها با نمازها و زکاتها و تلاش و رنج دشوار روزه گرفتن در روزهای واجب شده، نگاهداری کرده است، (زیرا آن عبادتها را خدا واجب کرده است) برای اینکه اندام های آنان را آرام سازد، و دیدگانشان را به خشوع و فروتنی وادارد، و جانهایشان را به خواری کشاند، و دلهایشان را به آرامش و آسودگی برساند، و خودبینی و به خود بالیدن را از وجودشان بیرون ببرد، با کارهایی که در آن (عبادتها) است: از به خاک مالیدن چهره های آزاد به فروتنی، و به زمین چسباندن اندام های با ارزش به اظهار کوچکی، و پیوستن شکمها به پشتها از روزه به خواری پذیری. افزون بر اینها با آیات دیگری که در زکات وجود دارد، مانند بازگشتن فراورده های زمین به زمینگیران و مستمندان. به پیامد این رفتارها در سرکوبی شاخ های تازه رُسته به خود نازیدن، و پیشگیری از برآمدن نشانه های بزرگی فروختن نیک بنگرید.[26]

نماز پیوند ذرّه بی نهایت کوچک است با وجود مطلق بی نهایت بزرگ، و پیوستن ذره کوچک و تنهای خویش به نظام به هم پیوسته جهان آفرینش. و این پیوندها اگر آگاهانه و هشیارانه انجام گیرد، باعث می شود که انسان جایگاه حقیقی خویش را در جهان آفرینش بداند، و خود را بزرگتر از آنچه هست نبیند، و به وجود ناچیز خویش ننازد. با چسبیدن به خاک خود را هم سطح آن می گیرد، و در برابر پروردگار بزرگ به سرکشی و در برابر بندگان خدا به خودبینی و خودبزرگ پنداری دچار نمی شود.

روزه نیز باعث می شود که انسان با گرسنگی کشیدن احساس خواری و در برابر نیازهای حیوانی احساس کوچکی کند، و خود را بشناسد و به تکبر و تبختر و نازش و بالیدن نیفتد.

زکات، افزون بر اینکه به زدودن خویهای تنگ چشمی و حسادت ورزی از درون انسان می شود، احساس همدردی و برابری با مستمندان نیز خویهای ناپسند خودبینی و خودخواهی را از میان می برد. و باز امیرالمؤمنین(ع) برای رهایی یافتن از بند اسارت خودبزرگ بینی می گوید:

«فرض اللّه الایمان تطهیرا من الشّرک و الصّلاة تنزیها عن الکبر؛[27] خدا ایمان را به منظور پاکیزه کردن از شرک واجب گردانید، و نماز را برای زدوده شدن از خودبزرگ بینی.»

اگر انسان ها ایمان خود را از حالت سطحی و زبانی به ژرفاهای دلشان فرو برند، و در سراسر هستی خود نفوذ دهند، و با اندیشه و استدلال ایمان خود را به یقین برسانند، هرگز آلوده به شرک نمی شوند.

امیرالمؤمنین(ع) گرفتار شدن در انواع دشواری ها و سختی ها و ناخوشایندی ها را بوته آزمایشی می داند که پروردگار برای بندگانش فراهم کرده است تا بدان وسیله خود را از آلودگی های تکبّر پاک سازند، و فروتنی را در جانهای خود جایگزین گردانند، و شایستگی پیمودن راه تکامل و رهسپار شدن به سوی خداگونگی را به دست آرند:

«و لکنَّ اللّه یختبرُ عبادهُ بأنواعِ الشّدائدِ، و یتعبّدهم بأنواعِ المجاهد، و یبتلیهم بضروبِ المکاره، إخراجا للتّکبُّر من قلوبهم، و إسکانا للتّذلُّل فی نفوسهم، و لیجعلَ ذلک أبوابا فُتُحا الی فضله، و أسبابا ذُلُلاً لعفوهِ؛[28] لیکن خدا بندگانش را به سختیهای گوناگون می آزماید، و با تلاش های گوناگون به بندگی وادار می کند، و با انواع ناخوشایندی ها گرفتار آزمون می سازد، برای اینکه خودبزرگ بینی را از دلهایشان بیرون برد، و فروتنی و خواری را در جانهایشان جایگزین گرداند، و برای آن که چنین گرفتاری و آزمونی را درهای گشاده ای قرار دهد (برای رفتن) به سوی فزون بخشی خود، و راههای همواری برای (به دست آوردن) بخشودن و گذشت خود.

یکی از موانع حرکت به سوی کمال و ره سپردن به سوی خداگونگی، بار سنگین و کمرشکن خودبزرگ بینی است. در این راه سبکباران به منزل می رسند.

ابتلاء اجتماع به کبر و استکبار

استکبار همیشه فردی نیست، بلکه امکان دارد گروهی یا ملّتی را هم دچار کند. گویی بیماری واگیرداری است که چون در اجتماعی به درمان آن برنخاستند، و در ریشه کنی آن اقدام نکردند، دیگران را هم مبتلا می کند، و اگر بیماری غالبِ اجتماع شد، درمانِ فردی کسانی که می خواهند فرد خود را نجات دهند به نتیجه نمی رسد، و سرانجام همه افراد اجتماع را به هلاکت و نابودی می اندازد. از این روی هوشیاران و بینادلان باید از سرنوشت چنان امّتها درس بگیرند، و با سیر و گذار در شیوه زندگی جمعی آنان، خود را و ملّت خود را از چنان سرانجامی برکنار نگاه دارند. امیرالمؤمنین(ع) در این باره می گوید:

«فاعتبروا بما أصابَ الاُمم المستکبرینَ من قبلکم: من بأسِ اللّه و صولاته و وقائعهِ و مثُلاته و اتّعظُوا بمثاوی خُدُودهم، و مصارع جنوبهم، و استعیذُوا باللّه من لواقح الکبر کما تستعیذونه من طوارق الدّهر؛[29] پس بدانچه به ملّتهای مستکبر پیش از شما دچار شد آموزش گیرید، از عذاب خدا (که بر سرشان فرود آمد) و سختگیری های او، و فروگرفتن ها و کیفرهای او، و از بر خاک افتادن گونه هایشان و بر زمین قرار گرفتن پهلوهایشان اندرز نیوشید، و همان گونه که از پیشامدهای شبیخون زننده روزگار از خدا پناه می جوئید، از عوامل زاینده و بالنده خودبزرگ بینی هم از او پناه بخواهید.»

علّت اصلی نابود شدن بسیاری از پیشینیان، استکبار بوده است. و همین خوی استکبار باعث شده که بندگان خدا، دوستان خدا، و پیام رسانان آسمان را کوچک شمارند، و به تدریج با گام زدن و بالا رفتن از پلکان خودبزرگ بینی، با خدا هم به ستیز برخیزند، و مظهر و نماینده این ملت، بانگ «أنا ربّکم الاعلی» برآورد. و همین خوی و پیش رفتن تدریجی در آن، بر طبق مشیت و اراده پروردگار و قانون و سنّت دگرگون ناپذیر او، به هلاکت رساند.

 کبریاء و بزرگی مطلق مختص خداوند

در مقدّمه از فرهنگ های لغت گزارش شد، کبریاء به معنای عظمت و جبروت، پادشاهی، و خود را از رفتن زیر بار کسی بالاتر گرفتن است، و این معنای اخیر، عبارت از کمال ذات و کمال وجوب است، و لذا تنها خدا بدان وصف می شود.[30] امیرالمؤمنین(ع) در این باره می گوید:

«الحمدُللّه الّذی لبس العزَّ و الکبریاءَ، و اختارهما لنفسه دون خلقه، و جعلهُما حمی و حرما علی غیره و اصطفاهما لجلالهِ، و جعل اللّغتةَ علی مَن نازعَهُ فیهما من عباده؛[31] ستایش و سپاس ویژه خدایی است که جامه ارجمندی و بزرگی مطلق را درپوشید، و آن دو را در برابر آفریدگانش برای خود برگزید، و بر دیگری به صورت ممنوع جایگاهی و ناروا درآمد نگاهی گردانید، و برای شکوه بزرگواری خود پی درپی برگزید، و (جامه) دورباش خود را بر کسی از بندگان خود افکند که درباره آن دو با او به ستیز برخاست.

عزّت و کبریای مطلق ویژه خدا است، او است که هر و ویژگی را اگر بخواهد به برخی از بندگان می بخشد.

امیرالمؤمنین(ع) ادعای کبریاء کردن را نادانی گمراه کننده دوران جاهلیت می داند:

«بعثهُ و النّاسُ ضلاّلٌ فی حیرةٍ و حاطبونَ فی فتنهٍ قد استهوتهُمُ الأهواءُ، و استزلّتْهمُ الکبریاءُ، و استخفَّتْهُمُ الجاهلیةُ الجَهلاءُ؛[32] (خدا) او را برانگیخت در حالی که مردم گمراهانی بودند فرورفته در گونه ای سرگردانی، و با سر درغلتیده در آشوب آزمونی ناگهانی. هوا و هوسهایشان آنان را به سرگشتگی دچار، و خودبزرگ بینی آنان را به لغزش و سقوط گرفتار، و جاهلیت سخت تیره به خواری و خفّت افکنده بود.»

برخورد با مستکبران

در صفحات پیشین بحث کبر و آثار فردی آن گذشت در این قسمت از مقاله به نحوه برخورد و مواجه حضرت با مستکبران می پردازیم که آن را می توان به دو دوره، یعنی دوره خلفای پیشین و دوره حکومت خویش تقسیم کرد:

حضرت در وهله اوّل به مقابله با غاصبان خلافت برخاست و تمام سعی و جهد خویش در بازستاندن حق به یغما رفته خود مبذول کرد. لکن حضرت به خاطر حفظ وحدت مسلمانان بعد از مأیوس شدن از یاری اصحاب راه سکوت و خانه نشینی را برگزید.

امّا در دوره حکومت خویش نخستین مستکبران مربوط به بعضی اصحاب می شود که به دلیل عنوان صحابی بودن و مشارکت در جنگ های صدر اسلام روحیه تکبر و خودبزرگ بینی بر آنان حاکم شده بود و انتظار داشتند حضرت به همین دلیل امتیازات خاصّی به آنها عطا کند که با پاسخ منفی و قاطع حضرت مواجه شدند و بعد از یأس از حضرت پیمان و بیعت خود را نقض کردند که به همین دلیل به «ناکثان» نام گرفتند که از سران آنان طلحه و زبیر است که جنگ جمل را سازمان دهی کردند که در نهایت از حکومت علوی شکست را پذیرفتند.[33]

گروه دیگر مستکبران معاویه و طرفداران اوست که حضرت در روزهای اوّلین حکومت خویش در صدد عزل حکمرانی او در منطقه شام برآمد. امّا معاویه با روحیه استکباری خود از پذیرفتن حکم عزل خویش سر باز زد و به ناچار حضرت راه پیکار را برگزید.

استکبار فکری (تحجّر): گروه سوم مستکبران نه مستکبران سیاسی و طالبان قدرت و مقام بودند، بلکه مستکبران فکری و کج اندیشان بودند که فکر و عقیده باطل خود را حقیقت ناب و عین دیانت توصیف می کردند و در مقابل اندیشه و عقیده ناب حضرت را بر خلاف حقیقت و در حدّ کفر توصیف می کردند. جریان فکری خوارج مصداق بارز این استکبار فکری است که حضرت تمام سعی خود را در هدایت آنان مبذول داشت. حضرت خاستگاه هر سه دشمن خود را روحیه بزرگ بینی و استکبار برمی شمارد:

«فلمّا نهضتُ بالأمرِ نکثتْ طائفةٌ و مرَقَتْ أخری و قسطَ آخرونَ: کأنّهُم لم یسمعوا اللّه سبحانهُ یقولُ: «تِلک الدّارُ الآخرةُ نجعلها للّذینَ لا یریدونَ علوّا فی الارضِ و لا فساد[34] ». [35]«زمانی که به امر حکومت قیام کردم، گروهی بیعت خود را نقص و گروهی از زیر بار بیعتم خارج و جمعی دیگر از اطاعت خداوند بیرون رفتند. گویا مخالفان نشنیده اند که خداوند می فرماید: (سرای جاودانی را قرار دادیم برای کسانی که مقصودشان سرکشی و فساد در روی زمین نمی باشد).»

سفارش به حاکمان در پرهیز از عُجب و استکبار

در فلسفه سیاسی علوی حاکم نه تنها در حمایت از طبقه مستضعف به عنوان آرمان دینی حکومت می کوشد، بلکه حاکمان نیز می بایست با روحیه متواضعانه و خالصانه با مردم رفتار نمایند، حضرت در سفارش به مالک می فرماید:

«و ایاک و الاعجابُ بنفسک و الثّقةَ بما یعجبک منها و حُبِّ الاطراءِ فإنَّ ذلک من أَوثقِ فُرَصِ الشّیطان فی نفسهِ لیمحقَ ما یکونَ من احسانِ المحسنینَ. و ایاک وَ المنَّ بإحسانک أو التزید فیما کان من فعلک ؛[36] و بپرهیز از خودپسندی و تکیه به چیزی که تو را به خودپسندی وادارد و از این که دوست بداری مردم تورا بسیار بستایند، زیرا این حالت از مهم ترین فرصت های شیطان است تا نیکی نیکوکاران را ازبین ببرد. و بپرهیز از این که بر رعیتت به نیکی که می کنی منّت گذاری یا کاری که انجام می دهی بزرگ جلوه دهی.»

حضرت وجود روحیه کبر و فخرفروشی را از بدترین حالات حاکم دینی توصیف می کند:

«و انّ من اسخَفِ حالاتِ الوُلاةِ عند صالحِ النّاس، أنْ یظُنَّ بهم حُبُّ الفخر و یوضع أَمرُهُمْ علی الکبرِ، و قد کرِهْتُ أنْ یکونَ جال فی ظَنّکمْ أنِّی أُحبُّ الإطراء، و استماعِ الثّناءِ؛ و لستُ بحمداللّه کذلک و لو کنتُ أُحبُّ أنْ یقالَ ذلک لترکتُهُ انحطاطا سبحانهُ؛[37] از پست ترین حالات حکم رانان نزد مردم صالح آن است که گمان دوستداری فخر و خودستایی به آنها برده شود، و کردارشان حمل به کبر و خودخواهی گردد و من کراهت دارم از این که به گمان شما راه یابد که ستودن و شنیدن ستایش را دوست دارم، و سپاس خدا را که چنین نیستم و اگر هم دوست داشتم، این میل را از جهت فروتنی برای خداوند سبحان رها کرده و از خود دور می نمودم.»

حضرت در ادامه همین خطبه ضمن برحذر داشتن مردم از تعریف و ستودن و رفتار محافظه و ریاکارانه با وی از آنان می خواهد از مشاوره دادن و تذکر بعض نکات دریغ نورزند.

حضرت در موضع دیگر تکبرِ حاکم را دلیل حماقت وی توصیف می کند:

«من اختال فی ولایته أبانَ عن حماقتهِ؛[38] هرکس در امارت خود تکبر کند، حماقت خود را آشکار می کند.»

حضرت در روایات دیگر خواری و ذلّت را از آثار روانی تکبرِ حاکم برمی شمارد:

«التّکبّرُ فی الولایة ذُلٌ فی العزلِ؛[39] تکبر کردن با مردم در زمان حکومت خواریست در وقت عزل.»

نهی از اطاعت حاکمان مستکبر

امام(ع) از یک سوی حاکمان را به فروتنی و رفتار متواضعانه سفارش می کند و از سوی دیگر به مردم این هشدار را می دهد از حاکمان مستکبر، روی برگردانده و از اطاعت آنان سر باز زنند.

«أَلا فالحذَرَ الحذرَ من طاعةِ ساداتکم و کبرائکمُ الّذینَ تکبّروُا عن حسبهم و ترفَّعوا فوقَ نسبهمْ؛[40] آگاه باشید و بترسید از فرمانبری مهتران و بزرگانتان که از شرف و جاه خود گردنکشی کردند و بالاتر از نسب خویش سرفرازی نمودند.»

استضعاف از دیدگاه امیرالمؤمنین(ع)

1 – استضعاف فکری و علمی

کسانی که دچار نادانی هستند ناتوان به شمار می روند و وظیفه دانشمندان و آگاهان بیرون آوردن آن افراد از تیرگی نادانی به نور دانش است:

«و قال علی بن ابی طالب(ع): «من کانَ من شیعتنا، عالما بشریعتنا، و أخرجَ ضعفاء شیعتنا من ظُلمةِ جهلهم الی نور العلم الّذی حبوناه به…؛[41] علی بن ابی طالب(ع) گفت: «هر کس که از پیروان ما، دانا به شریعت ما است، و پیروان ناتوان ما را از تیرگی ناتوانی شان بیرون برد و به روشنایی دانشی که به ما ارزانی داشته اند درآورد…»

در مکتب علوی توجه خاصّی به استضعاف فکری و فرهنگی شده است به گونه ای که یکی از حقوق مردم بر حکومت مقابله با این پدیده شوم اجتماعی است، چنان که حضرت می فرماید:

«فأمّا حقُّکم علی… تعلیمکمْ کیلا تجهَلُوا و تأدیبُکم کیما تعلموا؛[42] امّا حقّ شما بر عهده من، تعلیم شماست تا جاهل نمانید و نیز تأدیب و تربیت شما است تا این که در شمار عالمان و وارستگان قرار گیرید.»

حضرت گستردن فرهنگ دینی و آموزه های اسلام و ایمان را جزء وظایف حاکم می شمارد:

«و علی الامامِ أنْ یعلِّمَ أهلَ ولایتهِ حُدودَ الاسلامِ و الایمانِ؛[43] بر امام است که حدود و آموزه های اسلام و ایمان را بر مردم خود تعلیم دهد.»

2 – استضعاف مادّی

برخی از افراد هم در دانش و آگاهی و بینش ناتوان هستند و هم در زندگی مادّی و امکانات معیشتی، و برخی دیگر در یکی از این دو، و برخی در ایمان و برخی دیگر در معرفت، از این روی انسان مسئول و متعهّد باید بکوشد تا انسان های دیگر را از ناتوانی، هرچه باشد، بیرون بیاورد و از غرق شدن نجات دهد. این اقدام وظیفه عالمان متعهّد است، چنانکه امیرالمؤمنین(ع) به دست گرفتن و پذیرش مسئولیت زمامداری را به همین علّت اعلام کرد.[44]

عالمان و روشنفکران متعهّد، ضعف را در هر بُعد آن یک بیماری می دانند که گرفتار به آن را باید درمان کرد، و نباید در این درمان ارزش و کرامت بیمار را خدشه دار کنند. می فرماید:

«لا تحقّروا ضعفاءَ إخوانِکم، فإنّهُ مَن احتقرَ مُؤمِنا حقَّرهُ اللّه و لمْ یجمع بینهُما یوم القیامة إلاّ أن یتوبَ؛[45] برادران ناتوان خود را کوچک مشمارید، زیرا کسی که مؤمنی را کوچک شمارد، خدا او را کوچک و خوار کند، و در روز رستاخیز آنان را در یک جا گرد نیاورد مگر اینکه توبه کند.»

چون برادرانی ایمانی، در هر سطحی که هستند، باید با یکدیگر همکاری و همفکری و همدلی داشته باشند، اگر یکی از آنان در دیگری به چشم حقارت نگریست نمی تواند با او باشد و در روز رستاخیز هم با هم نخواهند بود.

3 – استضعاف سیاسی

سومین قسم از استضعاف، استضعاف سیاسی است که عبارت از حکمرانی با زور و قدرت نامشروع بر مجموعه ای که شهروندان بر چنین حکومتی رضایت ندارند و از سوی دیگر قدرت مقابله و براندازی حکومت جور را ندارند و از سوی دیگر حکومت نیز آنان را با اتّکا به قدرت و زور مرعوب و در حالت استضعاف نگه داشته است.

امام علی(ع) و مستضعف سیاسی

کسانی هستند که در اندیشه و خرد، و هم در زندگی این جهانی، توان شایان و بسنده را دارند، لیکن مستکبران آنان را از حقّ خودشان بی بهره می کنند، و آنان هم برای به دست آوردن حقّ خویش به اقدامی همانند دست نمی یازند، زیرا تنها به حقّ می اندیشند و خواستار اجرای حق هستند، و نگران آن می باشند که اگر اقدامی نابه جا انجام دهند، حقّ مورد نظر از بین برود، از این روی برای حفظ حقّ، محافظه کاری می کنند، و آگاهانه شیوه عمل و راهکاری در پیش می گیرند که هم آن حق محفوظ بماند و هم مردم از جایگاه حقیقی آن آگاه شوند و هرگز آن را گم نکنند:

و بإسناده عن علی(ع)، علن النبّی(ص)، انّهُ قال لبنی هاشم: «انتم المستضعفون بعدی…؛[46] پیامبر(ص) به بنی هاشم فرمود: «مستضعفانِ پس از من شما هستید.»

بنی هاشم در نگاهبانی و پاسداشت حقّ مطلق و حقی که پیامبر اکرم(ص) به مردم شناسانید پافشاری داشتند، و میوه رسیده شاخه پربار بنی هاشم و درخت قریش، علی بود که «همیشه با حق بود و حق با او بود» و حق را از همگان بهتر می شناخت، و برای به اجرا درآوردن حق از همگان تواناتر که خود می فرماید: «أیها النّاس! انَّ أحقَّ النّاس بهذا الامر أقواهم علیه، و أعلمُهُم بأمر اللّه فیه[47] و منظور از امر، امر خلافت است.

پس از رحلت پیامبر(ص) گروهی از انصار در سقیفه بنی ساعده گرد آمده برای جانشینی آن بزرگوار میان دو تیره خود (اوس و خزرج) به گفتگو و ستیز سرگرم شدند. همینکه سران مهاجر از قریش، از این جریان آگاه شدند، به سوی سقیفه شتافتند و پس از گفتگوی اعتراض آمیز کوتاهی با انصار، ادّعا کردند که پیامبر فرموده: «الامامة من قریش» و سرانجام این حق را از آنان سلب کرده به خود اختصاص دادند. چون به امیرالمؤمنین(ع) که در حال شستشوی پیامبر اکرم(ص) برای کفن و دفن بود، گزارش این گفتگو رسید، گفت: اگر انصار می توانستند به چنین امری دست بیابند پیامبر سفارش آنان را به مهاجران نمی کرد، و اگر مهاجران در این استدلال حق داشته باشند، جانشینی پیامبر تنها حقّ من است و بس، زیرا استناد به قریش برای داشتن حقّ امامت، هر فرد قریشی نیست، بلکه نزدیکترین تیره قریش به نبوّت یعنی بنی هاشم است، و در میان شاخه بنی هاشم، میوه رسیده آن من هستم[48] چون دید که اگر بر سر این حق پافشاری کند، نهال تازه رُسته اسلام در معرض گردبادهای سوزان و سلیهای بنیانکن می باشد به کلّی از میان می رود؛ با صرفنظر کردن از حقّ شخصی خود، مردم را به آرامش و یکپارچگی دعوت کرد. و چندی بعد که برخی از یاران او را به گرفتن حقّش با پشتیبانی خودشان برانگیختند، با اینکه می دانست در این گفتار جدّی نیستند، اما برای اتمام حجّت بر آنان، گفت: هرکس در این اعلام پشتیبانی جدّی است سر خود را بتراشد، و بامداد فردا در کنار فلان محل گرد آید. چون فردا شد دید که تنها پنج نفر با سرِ تراشیده آمدند، از این روی:

«فرفع یدیه الی السماء فقال: «اللّهم القوم استضعفونی کما استضعف بنواسرائیل هارون…»[49] نه تنها علی از حقّ خود محروم شده و بدین جهت مستضعف تلقّی می شود، بلکه همه اهل بیت پیامبر در این گونه استضعاف مشترک هستند، زیرا چنانکه پیامبر گرامی فرمود، بنی هاشم همگی پس از وی به استضعاف کشانیده شدند، و اهل بیت پیامبر گزیده بنی هاشم در هنگام ابتلا و آزمایش می باشند، و طبیعی است که بیشتر از دیگران استضعاف آنان را شامل شود. البته چنانکه در بخش قرآنی گفته شد، اراده الهی یعنی قانون حاکم بر جهان آفرینش بر این قرار دارد که مستضعفان زمین به امامت و وراثت برسند، و روزی حق به دارنده حق بازگردد. امیرالمؤمنین(ع) می فرماید:

و قال(ع): «لتعطفنَّ الدُّنیا علینا بعد شماسها، عطفَ الضَّرُوسِ علی ولدها، وتلا عقیبَ ذلک: «و نُریدُ أنْ نمنَّ علی الّذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم أئمَّةً و نجعلَهُمُ الوارثین[50]؛[51] این جهان پس از چموشی و سرکشی خود، همچون ماده شتر بدخوی گازگیرنده ای که به فرزند خود مهربان است، بدون شک مهربانی خود را بر ما بگستراند، (و به دنبال آن این آیه را تلاوت کرد…»

بحارالانوار نیز همین سخن را با اختلاف اندکی، مستندا، روایت کرده است:

«کنز [الفوائد کراچکی] محمدبن العباس، عن علی بن عبداللّه بن اسد، عن ابراهیم بن محمّد، عن یوسف بن کلب المسعودی، عن عمربن عبدالغفار باسناده عن ربیعة بن ناجد قال: سمعت علیا علیه السّلام یقول فی هذه الآیة و قرأها، قوله عزّوجلّ» و نرید أن نمُنَّ علی الّذینَ استضعفوا فی الارض…» فقال: «لتعطفنَّ هذه الدّنیا علی اهل البیت کما تعطف الضّروس علی ولدها…»[52] و نیز در جای دیگری روایت زیر را نقل کرده است:

«أقول: روی السید علی بن عبدالحمید فی کتاب «الانوار المُضیئة» باسناده عن محمّدبن احمد الابادی، یرفعه إلی امیرالمؤمنین(ع) قال: «المستضعفون فی الارض المذکورون فی کتاب الّذین یجعلهم اللّه أئمّة، نحن اهل البیت، یبعث اللّه مهدیهم فیعزّهم و یذلّ عدوّهم…»[53]

بر طبق همین تفسیر مشهور است که شیعه این آیه را پیوسته بر امام زمان تطبیق کرده است. و معتزله مصداق حقیقی و تحقّق عینی آیه را مهدی موعود می داند: با این تفاوت که ـ برابر با تصریح ابن ابی الحدید ـ‌[54] آنان امام زمان(ع) را زنده و فرزند امام حسن عسکری(ع) نمی دانند، بلکه معتقدند که هرگاه خدا مصلحت دید که چنان امامی ظهور کند، خدا او را در همان هنگام پدید می آورد.

به هر روی، فلسفه غیبت و ظهور و قیام امام زمان(ع) امری طبیعی و از قوانین حاکم بر جهان آفرینش و فلسفه تاریخ و سرانجام حتمی جوامع بشری است، لیکن نگارنده بر این باور است که مصداق و تحقّق عینی آیه تنها حضرت مهدی موعود غایب و زنده ـ و یا مخلوق در آخرالزمان ـ نیست، بلکه هر گاه آمادگی اصلاح و امامت و وراثت در مردم پدید آمد، اراده الهی هم به تحقّق ان تعلّق می گیرد.

اولیاءاللّه و مستضعفان رهبران الهی

اولیای خدا، در هر موقعیت و شرایطی که باشند، به علت شناختی که از عظمت و کبریای الهی دارند، دارای خضوع و خشوع هستند، و در برابر خدا و خلق خدا حالت مسکنت و فروتنی به خود می گیرند، و اهل تکبّر و استکبار نیستند، اینان در برابر خدا و مردم ضعیف، و در برابر مستکبران و زورمندان، نیرومند و فعّال و متکبّر برپا می خیزند، لیکن مستکبران، چنانکه طبیعت آنان است، اولیای خدا را مستضعف می دانند، و بر آنان به چشم حقارت می نگرند، و اگر قدرت اجرایی داشته باشد، مستضعف نگاه می دارند. از این رو است که اولیای خدا هم ضعیف هستند، بدان معنا که نیرویی برای اجرا ندارند، و هم مستضعف می باشند، بدان معنا که مستکبران آنان را ناتوان نگاه داشته اند، لیکن اگر شرایط برای انجام وظیفه اولیای خدا فراهم شد، با قدرت و نیرو در برابر مستکبران به پا می خیزند و از استضعاف بیرون می آیند، اما در این شرایط هم ضعیف می مانند، زیرا در هر حال خود را در برابر خدا و مردم احساس می کنند.

امیرالمؤمنین(ع) در این باره می گوید:

«کان لی فیما مضی أخٌ فی اللّه ، و کانَ یعظمُهُ فی عینی صغرُ الدّنیا فی عینه… و کان ضعیفا مستضعفا؛ فان جاءَ الجدُّ فهوَ لیثُ غابٍ و صلُّ وادٍ…؛[55] در گذشته برادری داشتم در جهت خدایی، خُردی این جهان در چشمانش او را در نظر من بزرگ می نمود… ناتوان بود و ناتوان دیده شده در دیدگان کسانی، اگر شرایط تلاش و فعالیت فراهم می شد، آنگاه او شیر بیشه بود و مار بیابان…»

مستضعفان، پیروان و دوستداران حاکم الهی

ناتوانان و ناتوان داشته شدگان، در بیشتر موارد، از جمله کسانی هستند که خواستار حق، پیرو حق و طرفدار حق می باشند؛ زیرا توانمندان و توانگران مستکبر حقّ آنان را برده و خورده اند و به استضعاف کشانیده اند. و یکی از کسانی که بیشتر از هر کس حقّ او را برده و پایمال کرده اند، و به استضعاف کشانیده اند، علی(ع) است، و طبیعی است که مردم مستضعف و مسکینان و حقّ بردگان به گرد یاور مظلومان، و خواستار احقاق حقّ مسکینان، و همدرد بیچارگان و بیدارگر مستضعفان، گرد آیند و از او پیروی کنند، و او را امام و الگو و اسوه قرار دهند. دو روایت زیر گویای این حقیقت است:

«حدّثنا أبی، قال: حدّثنا سعدبن عبداللّه ، قال: حدّثنا احمدبن محمّدبن خالد، عن القاسم بن یحیی، عن جدّه الحسن بن راشد، عن أبی عبداللّه الصادق جعفربن محمد، عن آبائه، عن امیرالمؤمنین علیه السّلام، قال: «قال لی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی منبره: یا علی، انّ اللّه عزّوجلّ وهب لک حُبَّ المساکین و المستضعفین فی الارض؛ فرضیتُ بهم اخوانا، و رضوا بک اماما؛ فطوبی لمن أحبّک و صدق علیک، و ویل لمن أبغضک و کذب علیک…»[56] پدرم مرا حدیث کرده گفت:… امیرالمومنین(ع) گفت: رسول خدا(ص) بر منبر خود به من فرمود: «خدای عزّوجلّ دوستی مسکینان و مستضعفان در زمین را به تو بخشیده است؛ پس من آنان را به عنوان برادر گزیده ام، و آنان تو را به عنوان یک پیشوا برگزیده اند. پس خوشا به حال کسی که تو را داشته باشد و درباره تو سخن راست گوید؛ و وای بر آن کس که تو را دشمن دارد و بر تو دروغ بندد.»

«الحسن بن محبوب، باسناده، عن علی علیه السّلام، انه قال: «قال لی رسول اللّه ، صلّی اللّه علیه و آله: یا علی، طوبی لمن أحبّک و صدق علیک، و ویل لمن أبغضک و کذب علیک؛ یا علی، انت العالم لهذه الأمّة، من أحبّک فاز، و من أبغضک هلک. یا علی، أنا المدینة و أنت الباب، و هل تؤتی المدینة إلاّ من بابها؟ یا علی أهل مودتک کلّ أوّاب حفیظ، و کلّ ذی طمر لو أُقسم علی اللّه لبرّ قسمه. رضیت بالضعفاء أتباعا، و رضوا بک إماما. اخوانک کلّ طاو و و زاک و مجتهد یحبّ فیک و یبغض فیک، و یحقر عند الخلق، عظیم المنزلة عنداللّه …؛[57] حسن بن محبوب به سند خود از علی(ع) [نقل کرده[ که گفت: رسول خدا(ص) به من فرمود: «علی، خوشا به حال کسی که ترا دوست داشته باشد و بر تو راست گوید، و وای بر کسی که ترا دشمن دارد و بر تو دروغ بندد؛ علی، تو دانشمند این امّت هستی، هر کس ترا دوست بدارد رستگار است، و هر کس تو را دشمن بدارد نابود است. علی، من شهرم و تو دروازه ای، آیا جز از راه دروازه کسی به شهر درمی آید؟ علی، دوستدار تو (به خدا) روی آورنده بسیار پاسدار [حدود الهی]، و هر ژنده پوش بیچاره ای است که اگر به خدا سوگند یاد کند، بدون شک سوگندش راست است. من ناتوانان را به عنوان پیرو گزیده ام، و آنان تو را به عنوان امام گزیده اند. برادران تو هر انسان گرسنه و پاکیزه و کوشایی است که در جهت تو دوست می دارد، و در جهت تو دشمن می دارد، در چشم خلق کوچک می نماید و پایگاهی بزرگ در پیشگاه خدا دارد….»

این گونه افراد در چشم خودبزرگ بینان خُرد و ناچیز هستند، زیرا خودبینی نمی گذارد که از مرزهای خویشتن و سودهای خویشتن فراتر را ببینند و حقیقت وجودی افراد را دریابند و به گوهر انسانی کسان شناخت پیدا کنند، پوششی ستبر از نفسانیت و خودخواهی و سودپرستی بر بینش آنان افتاده نه حقیقت این افراد را می توانند ببینند، نه آن کس که آنان را به سوی حقیقت فرا می خواند، از این روی فراخوانِ به سوی حق را دشمن خود می پندارند، و او را جلوگیرنده آنان برای دست یافتن به خواسته های خویش. لیکن ناوابستگان و آزاداندیشان حق را تشخیص می دهند، با چشمی باز و تیزنگر به سوی حق می نگرند و دعوت فراخوان به سوی حق را با گوش باز می شنوند، و به دنبال او، و با عشق به او، به سوی شهر حقیقت پیش می روند، و همه بهره های خود را در حقّ و حقیقت می دانند.

لذا شایسته است به این حقیقت توجّه کنیم که دوستی علی(ع) و پیروی از حضرتش، تنها از عشق و شیفتگی نیست، با شناخت و بینش و آگاهی برخاسته از آزاداندیشی و خردگرایی نیز همراه است، و آمیخته ای از عشق و شناخت، عرفان پدید می آورد و انسان را به رشد و کمال می رساند.

لزوم رسیدگی به معیشت مستضعفان از سوی حاکم الهی

گفته شد که تنها کسانی به مقام والای امامت دست می یابند که از مراحل گوناگون آزمونهای سخت با موفقیت های پی درپی بیرون آمده باشند، و از قید و بندهای نفسِ رفاه طلب، ابلیس استکبار، و هواهای شخصی، و دیگر موانع رشد و تکامل خود رهانیده به سوی خداگونگی به پرواز درآیند. ابراهیم خلیل، پس از کسب موفقیتها در آزمونهایی همچون شکستن بتها و رفتن در خرمن آتش و آمادگی راستین برای قربان کردن اسماعیل عزیز خود، به مقام امامت رسید. همه انبیاء و اولیاءاللّه چنین آزمونهایی را از سرگذرانیده اند، امیرالمؤمنین(ع) نیز با گذار از همه آن آزمون ها و فتنه ها، و پیروز شدن بر ابلیس استکبار و شیطان نفس، و فتنه های قاسطان و ناکثان و مارقان، شایستگی خود را برای امامت که در آغاز در پیشگاه پروردگارش به اثبات رسانیده بود، در پایان برای کندفهمان، و ستیزه جویان، و دشمن خویان نیز ثابت کرد، و کسانی که یا خود را از امامت تعالی بخش او محروم کرده بودند، یا بوسیله مستکبران بی بهره شده بودند، دریافتند که امامت حقّه از آنِ حضرتش بوده است و باید باشد، و تنگ نظری ها و حسادت ها و دشمنی ها و حق کشی ها و نفاق ها و هیچ یک از دیگر جنود ابلیس توان آن را ندارند که در برابر تابش خورشید بایستند و حقیقت پرستان را از پرتوافکنی خورشید حق محروم کنند.

امیرالمؤمنین(ع) در میان امواج فتنه ها، سکان کشتی رهبری را به دست گرفت، و از آغاز راه می دانست و به روشنی می دید که باید از میان امواج متلاطم و خروشان کشتی را به پیش ببرد، و نیک می دانست که این فتنه ها و امواج متلاطم را جنگ استکبار با استضعاف پدید آورده است، و درد اصلی اجتماع بی عدالتی و امتیازخواهی های مستکبران و نابرابری ها و تبعیضاتی است که گروه انحصارطلب و تمامیت خواه بنی امیه بر مردم تحمیل کرده اند، و درمان این درد هم فرمانروا کردن عدالت اجتماعی و مساوات و توجّه صادقانه و حقیقی به محرومان و مستضعفان می باشد؛ لذا از همان آغازِ به دست گرفتنِ مسئولیت اجتماع، نه در شعارهای تبلیغات انتخاباتی، بلکه در عمل، به تقسیم مساوی و عادلانه بیت المال و همه فرصت ها و امکانات، در میان همه افراد، اعم از دوست و دشمن و موافق و مخالف و دور و نزدیک و عام و خاصّ و پیشینه دار و تازه کار و مؤمن و کافر و مسلمان و غیرمسلمان و عرب و عجم و سیاه و سفید، پرداخت. همین امر نخست با اعتراض امتیازداران روبه رو گردید، سپس به قیام و جنگ علیه او انجامید. و او کسی نبود که برای پایه دار کردن حکومت خویش و ماندگار کردن تسلّط و فرمانروایی شخصی، به ناحق به کسی امتیاز و حقّ السکوت دهد، یا از جنگ با باطل بهراسد، لذا با ناکثان به جنگ پرداخت، و پس از پیروزی، در بصره ماند تا ویرانی ها را بسازد و دل های رمیده را به کوی دوست بازگرداند. روزی به دیدار دوستی رفت، دید خانه ای فراخ و زندگی آسوده ای دارد، آن دوست را از داشتن چنین خانه ای سرزنش کرد. آن شخص گفت: امیرالمؤمنین، از برادرم به پیشگاهت شِکوه دارم که از زندگی عادی دست شسته و با پوشیدن جامه خشن در گوشه ای به عبادت نشسته است. امیرالمؤمنین گفت: او را به نزد من بیاورید. چون حاضر شد، امام به سختی او را مورد بازخواست قرار داد. او که از شیوه زندگی امیرالمؤمنین(ص) آگاه بود، با شگفتی به امیرالمؤمنین گفت: پس چرا خودت دارای جامه ای خشن و خوراکی ناگوار هستی؟ امام گفت:

«و یحک! انّی لستُ کأنتَ، انّ اللّه تعالی فرضَ علی أئمةِ العدلِ أن یقدِّرُوا أنفُسهم بضعفةِ النّاس، کیلا یتبیغَ بالفقیر فقرُهُ!؛[58] وای بر تو! بدون شک من در موقعیتی چون تو نیستم؛ زیرا بی گمان خدا بر پیشوایان دادگر واجب کرده است که خودشان را با مردم ناتوان هم ارز نهند تا تنگدستی مستمند او را بر نیانگیزد و به شورش وادار نکند!

حمایت از مستضعفان، آرمان حکومت علوی

یکی از ویژگی های حکومت علوی حمایت از قشر مستضعف و آسیب پذیر جامعه است. اکثر مردم نوعا در حکومت ها تحت سلطه قدرتمندان و مستکبران قرار می گیرند. حضرت یکی از علل پذیرفتن حکومت را از سوی مردم حمایت از مستضعفان و برخورد جدّی و قاطع با ظالمان و غارتگرانِ حقوق آنان ذکر می کند:

«لو لا… و ما اخذَ اللّه علی العلماءِ ألاّ یقاروا علی کظّةِ ظالمٍ و لا سغَبِ مظلومٍ لألقیتُ حبلها علی غاربِها؛[59] اگر نبود عهدی که خداوند از علما و دانایان گرفته ناراضی نشوند بر سیری ظالم و گرسنه ماندن مظلوم هرآینه ریسمان و مهار شتر خلافت را بر کوهان آن می انداختم.»

حضرت در جای دیگر تصمیم قاطع خود مبنی بر دفاع از مظلومان جامعه و مقابله با ظالمان را چنین توصیف می کند:

«و أیمُ اللّه لأنصفنَّ المظلومَ مِنْ ظالمِهِ و لأقوُدنَّ بخزامَتهِ حتّی أُوردهُ منهَلَ الحقِّ و إن کانَ کارها»[60]

«سوگند به خدا برای گرفتن حقّ ستمدیده از ستمگر از روی عدل و انصاف حکم می کنم و ستمکار را با حلقه بینی او می کشم تا این که او را به آب خور حق وارد سازم، اگرچه بدان بی میل باشد.»

امنیت جانی، مالی و حتّی حیثیت و شرف مستضعفان از سوی طبقه خاصّ (مستکبر) با خطر جدّی مواجه است. حضرت گستردن چتر امنیت جامع بر مستضعفان را یکی از اهداف حکومت خویش ذکر می کند.

«فیأمَنَ المظلومُونَ من عبادک؛[61] خداوندا خودت می دانی… که هدف ما از حکومت تأمین امنیت مظلومان بندگانت است.»

عدم یاری حکومت حق، عامل استضعاف سیاسی

پس از جنگ صفین، به علل گوناگون، مانند تاخت و تازهای ایذائی نیروهای زیر فرمان معاویه، گسترش اندیشه های سطحی و سُست کننده خوارج، تبلیغات تردیدزای منافقان، خستگی افراد از بلاتکلیفی، و عوامل متعدّد دیگری که این نوشتار گنجایش بررسی آنها را ندارد، باعث شد که مردم عراق به اقدام متقابل برنخیزند، و به یاری حق نشتابند. امام بارها فرجام شوم و نابودکننده یاری نکردن را به آن مردم یادآوری کرد، لیکن باز هم به رهنمودها و آموزش ها و سرزنش ها و توبیخ های امیرالمؤمنین توجّهی نشد، و این بی توجّهی دشمن را گستاخ تر کرد و به شهر انبار تاختند و پس از کشتنِ نگهبانانِ اندک پادگان شهر، به مردم بی دفاع هجوم بردند و خانه زنی مسلمان و زنی از اهل کتاب را مورد دستبرد قرار دادند و هیچ کس نبوده که از آنان دفاع کند. امام با شنیدن گزارش این فاجعه انسانی چنان ناراحت شد که به خود سیلی زد و سخنانی بسیار تند به مردم کوفه گفت که به خطبه جهادیه مشهور است، و به شماره 27 در نهج البلاغه گزارش شده است. امّا روایت دیگری از همین خطبه را شیخ مفید در ارشاد آورده است که در بخشی از آن می فرماید:

«… یا أهل الکوفة، دعوتکم إلی جهاد هؤلاء لیلاً و نهارا، و سرّا و اعلانا، و قُلت لکم اغزوهم، فانّه ما غزی قوم فی عُقْرِ دارهم إلاّ ذلّوا؛ فتواکلتم و تخاذلتم، و ثقل علیکم قولی، و استصعب علیکم أمری، و اتخذتموه وراءکم ظهریا، حتّی شنّت علیکم الغارات، و ظهرت فیکم الفواحش و المنکرات تمسیکم و تصحبکم، کما فعل بأهل المثلات من قبلکم، حیث أخبر اللّه تعالی عن الجبابرة و العتاة الطغاة، و المستضعفین الغواة فی قوله تعالی: «یذبّحون أبناءکم و یستحیون نساءکم، و فی ذلکم بلاء من ربّکم عظیم.» ام ولّذی فلق الحبّة و برأ النسمة، لقد حلّ بکم الّذی توعدون…؛[62] مردم کوفه، شبانه و روزانه، پنهان و آشکار، شما را به جهاد با آن مردم فراخواندم، و به شما گفتم با آنان بجنگید، زیرا با هیچ مردمی در میانه خانه خود نجنگیده اند، مگر اینکه خوار شده اند، پس شما وظیفه خود را به گردن دیگری انداختید و یکدیگر را یاری نکردید، و گفتارم بر شما گران آمد، و فرمانم را دشوار یافتید، و با پشت کردن به پشت سر خود انداختید، تا اینکه تاخت و تازها بر سرتان بارید، و کارهای زشت و ناپسند در میان شما آشکار گردید، روز را به شب می رسانید و شب را به بامداد، و همان گونه که بر سر بدکردارهای پیش از شما آمد و کیفر کارهای بد خود را دیدند بر سر شما هم خواهد آمد، چنانکه خدای متعال از کار جباران و زورگویان سرکش، و مستضعفانِ گمراه خبر داده است آن جا که می فرماید: «پسرانتان را سرمی بریدند و زنانتان را زنده نگاه می داشتند، و در این کارتان آزمایشی بس بزرگ بود» یا سوگند بدان کس که دانه را شکافت و جان را آفرید، آنچه را به عنوان تهدید به شما گفته اند بر سرتان فرود آمده است…»

مردمی که در برابر نیروی باطل به دفاع از حقّ برنخیزند، و از افراد ناتوان که چشم بدانان دوخته اند دفاع نکنند، و کسانی که با سستی و بی توجّهی به دشمن اجازه دهند تا به درون خانه و حریمشان بیایند و میدان جنگ را او انتخاب کند، سرنوشتی جز خواری ندارند. این افراد که به تن آسایی خوی کرده اند، و زبونی و خواری را بر مرگ شرافتمندانه و با عزّت ترجیح داده اند، طبیعی است که از بام تا شام به فحشاء و منکر بپردازند، زیرا زندگی این جهانی را به هر بهایی هست پسندیده اند و چنین زندگی کرم واره ای به فحشاء و منکر می انجامد.

سرانجام این زندگی هم با سرانجام امّت های پیشین یکسان است: گرفتار کیفر رفتارها و شیوه زندگی ننگین شدن و عذاب دگرگونی ناپذیر پروردگار را به دست آوردن؛ زیرا قانونی ثابت بر جهانِ آفرینش، و از جمله جهانِ انسان ها، فرمانروا است، و بر همگان یکسان فرود می آید.

یکی از نمودها و جلوه های روشنِ خشم و عذابِ پروردگار، چیره شدن گردنکشانِ ستمگر، بر مردم مستضعفِ گمراهِ سست اراده و بی تفاوت و تن آسا و خوش گذران است. سرکشان برای استوار گردانیدن پایه های فرمانروایی خود بر چنان مردمی، و جاویدان و گزندناپذیر کردن قدرت، به پندار و آرزوی خود، پسران را که احتمال می رود روزی بیدار و آگاه شوند و در برابر آنان سربرآورند، می کشند، و زنان و همه افراد ناتوان خواری پسند را، برای فراهم بودن زمینه خواسته های پست و حیوانی خویش، زنده نگاه می دارند.

هر دو گروه مستکبر گردنکش و مستضعف رنجکش، بی آنکه خود بدانند و آگاه باشند، گرفتار آزمایش بزرگ و پایانی پروردگار می باشند. گردنکشان در این آزمون، خواه ناخواه، شکست خورده به ژرفای گودال پر از آتشی فرو می غلتند که به دست خویش برای خود فراهم کرده اند؛ و مستضعفان اگر تا پایان کار تن به ذلّت و زبونی سپرده تلاشی برای بیرون رفتن از آن وضع و موقعیت و جایگاه از خود نشان نداده باشند، همراه با گردنکشان به همان جایگاه فرو می غلتند؛ لیکن اگر بر اثر تازیانه های پی درپی عذاب الهی، از خواب غفلت و بی خبری و ناآگاهی بیدار شده باشند و تلاشی، هرچند ناموفّق و بی سرانجام، برای بیرون رفتن خود و بیرون بردن دیگر کسان از آن اوضاع ستمگرانه کرده باشند، از این آزمون بزرگ پیروز و روسپید و ناب از آلودگیها و ناخالصیها بیرون می آیند، و از نعمت های پی درپی پروردگار، به عنوان جایزه بزرگ و جام زرّین برنده مسابقه، برخوردار می شوند.

وجوب رهایی از استضعاف سیاسی

در بخش نخست تحت عنوان «استضعاف به معنای استکبارپذیری» گفته شد که چون فرشتگان برای بازپس گرفتن جان برخی از افراد که ستمگر بر خویش هستند فرا می رسند، آنان را زبون و خوار می یابند و از ایشان می پرسند: شما در چه حال و جایگاهی بوده اید که چنین خوار و بیچاره اید؟ پاسخ می دهند که ما بر روی زمین به ناتوانی کشانیده شده بودیم. فرشتگان، با دانشی که خدا درباره این گونه کسان در اختیار آنان گذاشته و از چهره و نشانه های دیگر زندگیشان آشکار است، درمی یابند که این پاسخ از سوی آنان بهانه ای بیش نیست، و خودشان برای بیرون رفتن از آن شرایط و رهایی از استضعاف تلاشی نکرده اند، یا چنان از اندیشه و درک پست و پایینی برخوردار بوده اند که در صدد یافتن راه رهایی و اندیشیدن درباره نجات دیگران، و یا کمینه خودشان، هم نبوده اند؛ از این روی بدانان می گویند: آیا زمینِ خدا آن چنان پهناور و گسترده نبوده است که در آن سرزمین هجرت کنید و خویشتن را رها سازید؟ و توضیح داده شد که گستردگی زمین خدا، اشاره به گوناگونی راههای هجرت و مراتب و درجات آن دارد.

امیرالمؤمنین آیه یاد شده (النساء/ 97) را به تبیین و تفسیر پرداخته اند و می گویند:

«الهجرةُ قائمةٌ علی حدّها الاوّل؛ ما کان للّه فی أهل الارض حاجةٌ من مستسرِّ الامّةِ و مُعلنها. لا یقعُ اسمُ الهجرةِ علی أحدٍ الاّ بمعرفة الحُجَّةِ فی الارض؛ فمن عرفها و أقرَّ بها فهو مهاجرٌ؛ و لا یقعُ اسمُ الاستضعافِ علی من بلغتهُ الحجّةُ فسمعتْها أُذونهُ و وعاها قلبُهُ؛[63] هجرت بر همان قانون نخستین خود پابرجا است، خدای را در مورد باشندگان بر روی زمین، خواه افرادی از امّت که پنهان کننده (عقاید و ایمان) خود هستند، و چه آشکارکنندگان آن، نیازی نیست، جز با شناخت حجّتِ [خدا] بر روی زمین. نام هجرت بر کسی واقع نمی شود؛ پس هر کس حجّت (:امام) را شناخت و (عملاً) بدان اقرار کرد مهاجر است؛ و هر کس که خبر حجّت [و شناخت امام [بدو رسید و در نتیجه گوشهایش آن را شنید، و قلبش در خود گنجانید، نام استضعاف بر او قرار نمی گیرد.

در توضیح این سخن نکاتی را باید در نظر گرفت که به عنوان نتیجه گیری این بخش نیز به شمار می رود:

1 – اصل هجرت: هجرت تنها یک حرکت جغرافیائی و رفتن از جایی به جای دیگر نیست، بلکه هجرت رها کردن جایی، اندیشه ای، عادتی، آیینی، علاقه ای، اوضاع و احوالی است، و رفتن به جای دیگر، اندیشه، آیین و یا اوضاع و احوال دیگر است. برای انجام چنین کاری چند وسیله لازم است: احساس ضرورت، عزم جزم، برنامه ریزی، فراهم کردن وسیله، اقدام.

نخست باید ضرورت هجرت و لزوم بیرون رفتن از وضع موجود احساس شود. این احساس یا با تازیانه های فشار و عذاب و دشواریهای اجتماعی برای شخص احساس می شود، یا رهبری و مصلحی بیدارگر برپا می خیزد و این احساس را در مردمِ گرفتارِ در تنگنا ایجاد می کند.

این احساس همان شناخت است که بدون آن وجوب هجرت هم پیش نمی آید، همینکه چنین احساس و شناختی پدید آمد شخص به اندیشه رها کردن می افتد و سرانجام به آهنگی استوار برای هجرت دست می یابد، و پیوسته بر این آهنگ استوار خود می ماند تا اینکه به برنامه ریزی برای این امر دست بزند.

در حال برنامه ریزی جنبه های گوناگونِ اقدام خود را بررسی می کند و پیوسته به زیرورو کردن می پردازد، مبادا موضوع مهمی را فروگذار کرده باشد، به دنبال برنامه ریزی و بر طبق آن، مقدّمات و وسایل لازم برای هجرت را فراهم می کند.

به نسبت نوع و مرتبه ای که برای هجرت در نظر گرفته و یا توان انجام آن را دارد، وسیله لازم است. و چون وسیله فراهم شد، عزم و برنامه ریزی به اجرا درمی آید، و هرگونه هجرتی را در نظر گرفته است همان گونه را تحقّق می بخشد.

2 – رهنمود پروردگار، تکامل بخش است: اگر پروردگار فرمانی یا رهنمودی می دهد یا سفارش به چیزی می کند، به منظور برآوردن نیاز خودش نیست، بلکه برای تکامل بخشیدن به انسان ها است. هر کس به رهنمود پروردگار عمل کند خود را در مسیر کمال قرار داده است، و آن کس که سرپیچی در پیش می گیرد، خود را به سراشیبی سقوط و انحطاط انداخته است. امیرالمؤمنین در این سخن، بدین حقیقت اشاره دارد که اگر خدا اصل هجرت را فرمان می دهد برای آن نیست که نیاز خود را بوسیله مردم روی زمین از میان بردارد، بلکه می خواهد او را از تنگنای رکود و سقوط بیرون بیاورد و به سوی هدف والای خداگونگی و رشد و تعالی انسان به جریان اندازد. در اجتماع و محیطی که ستم و استکبار نمی گذارد که انسان ها آشکارا و آزادانه به سوی خدا بروند و ناچار به پنهان کردن ایمان خود مجبور می شوند، و در نتیجه یا رشد نمی کنند، و یا رشد و تکامل آنان به کندی صورت می پذیرد، فرمان هجرت می دهد تا از آن محیط و شرایط، به هر شیوه و تا هر سطحی که می توانند، بیرون روند و ایمان خود را آشکارا مطرح کنند، و در پرتو آشکار کردن اعتقادات خود، و آزادی که به دست آورده اند به کمال رسند.

3 – شرط اصلی هجرت، معرفت حجّت است: هر حرکتی و یا هر تلاشی برای بیرون آمدن از تنگنا و شرایط نامساعد را هجرت نمی نامند، بلکه حرکتی که از نادانی و ناآشنایی به سوی آگاهی و شناخت صورت بگیرد، و به شناخت حجّت بینجامد، هجرت است.

هجرت خود بار فرهنگی و ارزشی ویژه ای دارد. حشرات، پرندگان، بسیاری از جانوران نیز در طول سال از منطقه ای به منطقه دیگر هجرت می کنند تا از آب و دانه و گیاه و بهره های دیگر که در منطقه مبدأ به پایان رسیده است، در مقصدِ هجرت برخوردار شوند. یا از محیط نامساعدی برای زیست، به محیط مساعدی بروند. عشایر و گروه های سیار دیگری هم، در سراسر جهان هستند که هر سال از نقطه ای به نقطه دیگر در حرکت اند. یا کسانی هستند که از بیم جنگ یا خشکسالی یا رخداد طبیعی و غیرطبیعی دیگری بدین کار دست می زنند و به نقطه امنی خود را می رسانند و یا به کشوری پناهنده می شوند. هیچ یک از این حرکت ها هجرت، به مفهوم قرآنی آن، نامیده نمی شود. هجرت قرآنی بر پایه یک فرهنگ است، و خود فرهنگ ساز است، از این روی هجرت قرآنی باید بر پایه معرفت باشد و تا معرفت حاصل نشده، انگیزه حرکت هم در کسی پدید نمی آید. و موضوع معرفت، حجّت است.

حجّت، دلیل و رهنمودی است که مدعی و یا خصم را مجبور به پذیرش حق می کند، و این اجبار به شیوه اقناع استدلالی است، نه از طریق قهر و اعمال زور.

حجّت می تواند یک کتاب، یک پدیده، یا یک انسان باشد. و او با معرفت و دانش و آگاهی که به حق دارد، عامل حفظ تعادل جهان بشریت به شمار می رود، و جهان بشریت بدون وجود حجّت، تعادل خود را از دست خواهد داد. حجّت، با ویژگی یادشده، در ایدئولوژی تشیع، امام است، و لذا همیشه باید امامی سکان دار کشتی بشریت در میان اقیانوس زمان باشد، و هیچ عصری نمی تواند از وجود سکان دار تهی گردد، و بر همین پایه است که ضرورت وجود امام زمان زنده و غایب در مکتب شیعه مطرح است.

بنابراین، هجرت، به معنای هجرت به سوی امام زمان(ع) می باشد، و مهاجر کسی است که حجّت را شناخته، و عملاً بدان اقرار کرده باشد.

4 – کسی که حجّت به او برسد مستضعف نیست: شرط اصلی هجرت معرفت حجّت است، و این مستضعفان هستند که باید معرفت را پیدا کنند، آیا مستضعفان می توانند در شرایطی که هستند به معرفت حجّت دست یابند؟ یا باید اراده نیرومندی از خارجِ وجود شخصی شان آنان را به چنین معرفتی وادار کند؟ پاسخ این پرسش را می توانیم از آیه های پنج و شش سوره قصص به دست آوریم.

گفته شد که اراده الهی به عنوان یک سنّت و قانون تغییرناپذیر، بر آن قرار دارد که بر مستضعفان زمین منّت گذارد یعنی زمینه استفاده از نعمت های خِرد و اندیشه و اراده ای را که بدانان ارزانی داشته است برایشان فراهم سازد تا با استفاده از آن ابزار، به شناخت راهی روشن و دلیلی استوار و حجّتی محکوم ناشدنی دست یابند، و با این شناخت به حرکت درآیند، و نه تنها درون خویش و محیط کوچک فردی و قومی را، دگرگون سازند، بلکه همه جهان را به ارث ببرند و خود پیشوای آن جهان نوزائیده و بازسازی شده گردند.

این وراثت در اختیار همه مستضعفان قرار می گیرد، امّا امامت، در هر دوره ای به یکی از همان مستضعفان مهاجر شده می رسد، اگرچه در عین حال، همه آنان امام، و همه آنان امّت هستند. امّت و امامت هماهنگ و یکپارچه، در مسیر هجرتی پیوسته، به سوی خداگونگی و مقصدی که خدا برای آنان تعیین کرده است به پیش می روند.

و این داستان، داستان سیمرغ است: مرغان همگی به پرواز درمی آیند تا سیمرغِ پنهان در پشتِ کوه قاف را بیابند، منزل های بسیار دشوار و ناهمواری را در می نوردند، و در هر منزل، به علّت از پا درآمدن مرغان ناتوان، شمارشان کم و کمتر می شود. تا اینکه سرانجام چون به پشت کوه قاف می رسند و در آن جا چشمه ای از آب زلال می بینند، (آب نشانگر حیات است و جریان آب نشانگر هجرت) بر فراز چشمه می ایستند و در چشمه می نگرند. در آن جا است که در می یابند تا از این سفر دراز تنها سی مرغ مانده است، و سیمرغ همان سی مرغ است!

فرجام مستضعفان سیاسی در آخرت

برخی از کسانی که برای رهایی خود از چنگال ستم مستکبران هیچ راه و چاره ای ندارند، مورد مؤاخذه قرار نمی گیرند، لیکن برای ماندن آنها در استضعاف تشویق نمی شوند. بلکه مسئولیت رهایی بخشی آنان به عهده کسانی است که توانی دارند.

خدای حکیم در آن جا مستضعفان هجرت نکرده را مؤاخذه و به دوزخ تهدید می کند. در دنباله آن[64] این دسته از مستضعفان را مستثنی می فرماید: «الاّ المستضعفینَ من الرجال و النّساء و الولدانِ لا یستطیعونَ حِلیةً و لا یهتدُونَ سبیلاً»[65] و چند آیه پیش از آن، قاعدین بی توجّه را با استفهامی استنکاری چنین مورد خطاب قرار می دهد:

«و ما لکم لا تقاتلونَ فی سبیل اللّه و المستضعفینَ من الرّجال و النّساء و الولدانِ الّذینَ یقولونَ ربّنا أخرجنا من هذه القریةِ الظّالم أهلها و اجعلْ لنا من لدنک ولیا و اجعَلْ لنا من لدنک نصیرا»[66]: شما را چه شده است که در راه خدا و [برای رها ساختن] مردان و زنان و کودکان مستضعفی پیکار نمی کنید که می گویند: پروردگارا ما را از این آبادی که مردمش ستمگرند بیرون ببر، و از پیشگاه خودت سرپرستی برای ما قرار ده، و از درگاه خودت یاوری برای ما تعیین کن.

و امیرالمؤمنین(ع)، مستضعفان بدون راه و چاره را، افرادی در میانه مؤمنان و مشرکان می داند که در روز حساب نه آنان را بی هیچ پرسش و درنگی به بهشت می برند و نه به دوزخ، بلکه میانه حالانی هستند که به حساب آنان می رسند. امیرالمؤمنین(ع) نتیجه را نمی فرماید، لیکن می توان احتمال داد که حسابرسی مستضعفان برای آن است که اگر راه و چاره را خودشان با تقصیر و نافرمانی به روی خود بسته اند، مانند مستضعفان آیه 97 سوره نساء، به دوزخ روند؛ و اگر واقعا راه و چاره نداشته اند، و مجاهدت و مهاجرت آنان نافرجام مانده است، به بهشت روند:

«… فامّا المؤمنون فینجون و یدخلون الجّنة بغیر حساب، (امّا المشرکون فیدخلون النار بغیر حساب) و إنّما الحساب علی أهل هذه الصفات بین المؤمنین و المشرکین، و المؤلّفة قلوبهم (و المقترفة) و الّذین خلطوا عملاً صالحا و آخر سیئا، و المستضعفین الّذین لا یستطیعون حیلة الکفر و الشرک و لا یحسنون أن ینصبوا، و لا یهتدون سبیلاً إلی أن یکونوا مؤمنین عارفین…؛[67] مؤمنان نجات می یابند و بی حسابرسی به بهشت درمی آیند (و مشرکان نیز بی حسابرسی به دوزخ درآیند). حسابرسی تنها بر عهده کسانی است که نشانه هایی میان مؤمنان و مشرکان دارند، و دل به دست آورده شدگان (و بزهکاران) و کسانی که کارهای شایسته و بد را به هم آمیخته اند، و مستضعفانی که چاره ای در برابر کفر و شرک ندارند، و نمی توانند به نیکی برپا خیزند، و راهی را در پیش گیرند تا اینکه در پایان این راه مؤمنانی دارای شناخت و آگاهی باشند.

منابع و مأخذ

ــ آمدی، عبدالواحدبن محمد تمیمی. شرح خوانساری بر غررالحکم و دررالکلم، با مقدّمه و تصحیح و تعلیق میرجلال الدین محدّث، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، 1360.

ــ ابن شعبه الحرّانی، حسن بن علی. تحف العقول عن آل الرسول، به تصحیح علی اکبر الغفاری، قم مؤسسة النشر الاسلامی، ط 2، 1363 ه.ش.

ــ رضا، شیخ احمد، معجم متن اللغة. بیروت: دار مکتبة الحیاة، 1958 م.

ــ رضی، ابوالحسن محمدبن الحسین سید، نهج البلاغه (مختار من کلام امیرالمؤمنین(ع)).

ــ تفسیر منسوب به امام حسن عسکری(ع) سلیم بن قیس هلالی، کتاب سلیم بن قیس.

ــ صدوق، شیخ ابوجعفر محمدبن علی مشهور به ابن بابویه، الامالی.

ــ عیون اخبارالرضا(ع).

ــ مجلسی، ملاّ محمدباقر، بحارالانوار (جلدهای مختلف).

ــ مفید، شیخ محمّدبن محمّد، الارشاد، قم: مکتبة بصیرتی، بی تا.

منابع مقاله: مجله کتاب نقد » تابستان 1380 – شماره 19

نویسنده : جعفری، محمد مهدی

پی نوشت ها:

[1] . احمدرضا، معجم متن اللغه، ذیل حروف (ض) و (ک).

[2] . اعراف/ 150.

[3] . النساء/ 75.

[4] . الانفال/ 26.

[5] . ابراهیم/ 21.

[6] . اعراف/ 76 ـ 73.

[7] . غرر و درر، 1/ 149.

[8] . همان، 1/ 294.

[9] . نهج، کلام 50.

[10] . همان، ص/ 82 و 83.

[11] . غرر و درر، 2/ 92.

[12] . غرر و درر، 2/ 279.

[13] . غرر و درر، 2/ 293.

[14] . نهج/ ط 192 القاصعة.

[15] . غرر و درر، 3/ 98.

[16] . همان، 4/ 178.

[17] . همان 3/ 327.

[18] . همان 5/ 358.

[19] . همان 6/ 59.

[20] . نهج/ ط 192 القاصعة.

[21] . همان/ نامه 58.

[22] . همان/ ط 192 القاصعة.

[23] . غرر و درر 2/ 3.

[24] . حکمت 371.

[25] . نهج/ ط 192 القاصعة.

[26] . نهج البلاغه، خطبه 192.

[27] . نهج البلاغه، حکمت 252.

[28] . نهج البلاغه، خطبه 192 القاصعة.

[29] . نهج/ ط 192 القاصعة.

[30] . احمدرضا، معجم متن اللغة، ج 5 ذیل مادّه کبر.

[31] . نهج البلاغه، خطبه 192 القاصعة.

[32] . نهج البلاغه، خطبه 95.

[33] . ر.ک: نهج البلاغه، خطبه 208.

[34] . سوره قصص، آیه 83.

[35] . نهج البلاغه، خطبه 3.

[36] . نهج البلاغه، نامه 53.

[37] . همان، خطبه 216.

[38] . غررالحکم، ج 5، ص 355.

[39] . همان، ج 1، ص 248 و ج 2، ص 142.

[40] . همان، خطبه 192.

[41] . تفسیر امام حسن عسکری(ع)، ص 339، حدیث 215.

[42] . نهج البلاغه، خطبه 34.

[43] . غررالحکم، ج 4، ص 318.

[44] . خطبه 3 شقشقیه.

[45] . تحف العقول/ 105.

[46] . عیون اخبار الرضا(ع) 1/ 61.

[47] . نهج البلاغه، خطبه 173.

[48] . مفاد کلام 67/ 5.

[49] . بحارالانوار، ج 28/ 241.

[50] . قصص/ 5.

[51] . نهج البلاغه، بخش سوم، ح 209.

[52] . ج 24/ 170.

[53] . ج 51/ 63.

[54] . شرح نهج البلاغه 9/ 40 و چند جای دیگر از شرح.

[55] . نهج البلاغه، حکمت 289.

[56] . شیخ صدوق، الأمالی 1/ 450.

[57] . شرح الاخبار فی فضائل ائمّة الأطهار/ 396.

[58] . نهج البلاغه، کلام 209.

[59] . نهج البلاغه، خطبه 3.

[60] . همان، خطبه 136.

[61] . همان، خطبه 131.

[62] . الارشاد 1/ 281.

[63] . نهج البلاغه، خطبه 189.

[64] . نساء/ 97.

[65] . نساء/ 98.

[66] . نساء/ 75.

[67] . کتاب سلیم بن قیس/ 608.