حنبلیان

نوشته‌ها

نقد و بررسى کتاب (امر به معروف و نهى از منکر در اندیشه اسلامى)

اشاره

امر به معروف و نهى از منکر در اندیشه اسلامى، حاصل پانزده سال مطالعه مایکل کوک محقق نام آور امریکایى است. این کتاب با عنوان انگلیسى Commanding Right and) (Forbidding Wrong in Islamic Thought در سال ۲۰۰۰ چاپ شده است. نویسنده با تتبعى گسترده در این مبحث، تلاش کرده است ابعاد اعتقادى، کلامى، اجتماعى، فقهى و اخلاقى امر به معروف و نهى از منکر را از دیدگاه مذاهب و گرایش هاى مختلف اسلامى از سده هاى آغازین تا دوران معاصر بر اساس متون اصلى شناخته شده گزارش و بررسى کند. وى بخش بسیار مختصرى را به آراى اندیشمندان غیرمسلمان مانند ابن میمون و ابن عبرى اختصاص داده است.

کتاب در بیست فصل و در پنج بخش اصلى، با عناوین زیر تدوین شده است: بخش اول: مقدمه، بخش دوم: حنبلیان، بخش سوم: معتزلیان و شیعیان، بخش چهارم: دیگر فرقه هاى اسلامى، بخش پنجم: فراسوى اسلام سنتى. نویسنده در ادامه، دو پیوست آورده است که پیوست اول درباره آیات و احادیث مهم امر به معروف و نهى از منکر است که خود نویسنده در متن کتاب از آنها استفاده کرده است و پیوست دوم به نظر ابن عبرى درباره نهى از منکر پرداخته است.

درنهایت، نویسنده با ارائه کتاب شناسى گسترده و نمایه، پژوهش خود را به پایان رسانده است. در این مقاله تلاش خواهیم کرد به بررسى زندگى و آثار مایکل کوک، انگیزه نگارش کتاب و ساختار آن بپردازیم و گزارشى از محتواى کتاب به همراه نقد و ارزیابى آن به دست دهیم.

زندگى و آثار علمى مایکل کوک

مایکل آلن کوک در سال ۱۹۴۰ چشم به جهان گشود. او داراى تابعیت انگلیسى ـ آمریکایى است و تحصیلات خود را از سال ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۳ در انگلستان پى گرفت. مدرک کارشناسى ارشدش را با راهنمایى برنارد لویس با پژوهش و نگارش درباره تاریخ جمعیت عثمانى در سده هاى پانزدهم و شانزدهم میلادى به انجام رساند. وى علاوه بر زبان هاى رسمى اروپایى و عربى، زبان هاى فارسى و ترکى را نیز فراگرفت. چندسالى را در مدرسه مطالعات شرقى و افریقایى لندن سرگرم تحقیق و تدریس تاریخ اسلام بود. در سال ۱۹۸۶ به قصد تدریس در دانشگاه پرینستون۱ امریکا، انگلستان را ترک کرد و در حال حاضر استاد دانشگاه پرینستون است.

کوک به دلیل وسعت مطالعات و دانش زبانى و احاطه به منابع اسلامى جدید و قدیم، در میان محققان به عنوان یک اسلام شناس طراز اول شناخته مى شود. از جمله آثار وى مى توان به تاریخ عثمانى (۱۹۷۲)، درآمدى بر قرآن، مخالفان نگارش حدیث در آغاز اسلام، ریشه هاى کلام و ده ها عنوان کتاب و مقاله دیگر اشاره کرد; با این حال کتاب امر به معروف و نهى از منکر مهم ترین اثر وى است که پانزده سال زمان براى آن صرف کرده و براى نگارش آن، بیش از دو هزار کتاب و مقاله به زبان هاى مختلف را دیده است که حاصل کار او کتابى در حجم ۷۰۰ صفحه شده است که ۵۶ صفحه آن را کتابنامه تشکیل مى دهد و براى اولین بار در سال ۲۰۰۰ منتشر گشته است.

انگیزه نگارش

مایکل کوک در آغاز مقدمه کتابش، حادثه تکان دهنده اى را نقل مى کند که باعث نگارش این کتاب و معرفى نهاد امر به معروف و نهى از منکر، به جامعه غربى شده است. حادثه از این قرار بود: کوک در یکى از روزهاى ماه سپتامبر ۱۹۸۸ در روزنامه اى مى خواند۲ که در ایستگاه قطار شهرى شیکاگو زنى مورد تجاوز قرار مى گیرد; در حالى که آن زن از مردم کمک مى خواهد، همه عابران بى توجه از کنار این صحنه رد مى شوند. از میان ناظران تنها یک نفر براى دستگیرى مجرم با پلیس همکارى مى کند. آنچه در این حادثه مهم است، نه اصل تجاوز، بلکه عکس العمل رهگذران است.

نویسنده کتاب، پس از خواندن این خبر مى اندیشد: (ما به نوعى وظیفه داریم دیگران را از ارتکاب کارهاى ناپسند به همنوعان خود بازداریم)، اما به این نتیجه مى رسد که در دنیاى غرب، نامى براى این وظیفه وجود ندارد و تعبیر (امداد) هم از بیان آن نارسا است; ضمن آنکه فرهنگ غرب به تدوین کلى مواردى که باید آن را به کار برد و شرایطى که مى توان این وظیفه را ترک کرد، نپرداخته است. مؤلف اعتراف مى کند: خود در این مورد چیزى نمى دانسته تا اینکه در جریان پژوهش هاى اسلامى خود، از آن آگاه شده، دریافته است اسلام نام و تعالیمى ویژه براى چنین وظیفه اى دارد. این حادثه جرقه اى بود براى اینکه وى این فریضه را موضوع تحقیق و تک نگارى معروف خود قرار دهد.

از آن جایى که در جامعه اسلامى، از این فریضه برداشت هاى مختلفى وجود دارد و نیز در باب مراتب و شرایط و جایگاه آن در میان مکاتب گوناگون کلامى و فقهى، تفاوت هاى قابل ملاحظه اى دیده مى شود، وى نمى توانست خود را به یک گزارش و تفسیر از این نهاد قانع کند; از این رو اثر وى به صورتى درآمد که از نظر حجم و گستره تحقیق، بى رقیب است. نویسنده در این اثر علاوه بر آنکه سعى مى کند دیدگاه اسلام و برداشت مسلمانان درباره این نهاد و تحول آن را نشان دهد، تلاش مى کند نشان دهد اسلام چگونه به این نهاد دست یافت و آیا مى توان معادلى براى آن در سایر ادیان یافت یا خیر؟

بخش یکم: مقدمه

بخش نخست کتاب، به بررسى مواد یافت شده در قرآن، تفسیرهاى قرآنى، حدیث و کتاب هاى رجال در شرح احوال مسلمانان قدیم مى پردازد. نویسنده در این بخش، قرآن و تفسیرهاى قرآنى را در دو قسمت مورد بررسى قرار داده است: در قسمت اول، (قرآن بدون مفسران) موردنظر قرار گرفته و هشت آیه۳ که به نوعى در ارتباط با امر به معروف و نهى از منکر مى باشد، معرفى و مفاد آن بیان مى شود. در قسمت دوم به تشریح دیدگاه تفسیرى مفسران درباره آیات مطرح شده مى پردازد و در نهایت نتیجه مى گیرد: (برداشت کلى مفسران از این وظیفه و تفسیرى که به دست مى دهند، با خود آیات و آنچه مسقیماً از آن به دست مى آید، پیوندى ندارد; چرا که قاعدتاً مفسران مایلند اعتقادات نهى از منکر را در قالب مذهبى که بدان وابسته اند، بیان کنند; نه آنچه در قرآن آمده است).

اگر آیه هاى قرآنى به نسبت آگاهى کمى درباره نهى از منکر به ما مى دهد و تکاپوى مفسران از کتاب آسمانى برگرفته از درک و برداشتى از نهى از منکر است که نمى تواند مستقیم از خود آیه هاى گرفته شده باشد، با این حال مواد گرفته شده از حدیث جالب تر است. از میان احادیث مورد توجه کوک، یک حدیث کوفى است که با اشاره به سلسله مراتب واکنش در برابر نهى از منکر، وى آن را حدیث (سه مرحله اى) نامگذارى مى کند۴و آن را حدیث کلیدى براى فهم این فریضه در میان جامعه اسلامى مى داند.

در میان احادیث کثیرى که دلالت به نهى از منکر دارند، احادیثى هم برخلاف این مقوله وجود دارند که براى درک این تعارض باید به خاستگاه جغرافیاى آنها توجه کرد احادیثى که منشأ کوفى دارند و راویان آن در کوفه بوده اند، بر اهمیت امر به معروف و نهى از منکر تأکید کرده اند; در حالى که زادگاه احادیثى که این تکلیف را کم رنگ مى کنند یا از اهمیت آن مى کاهند، عمدتاً شامى مى باشند. نویسنده در آخرین فصل این بخش، به بررسى انبوهى از سیره نامه هاى اولیه مسلمانان و کتاب هاى گذشتگان که درباره شرح حال آمران به معروف و نهى از منکر نوشته شده اند، مى پردازد و نگرش آنان را به مسئله، تحلیل مى کند.

بخش دوم: حنبلیان

کتاب هاى اولیه حنبلیان درباره امر به معروف و نهى از منکر، به جاى طرح و بحث نظرى مسائل این حوزه، شامل پرسش و پاسخ و استفتاهاى ناظر به وظایف آمران به معروف و ناهیان از منکر است. نمونه خوبى از این نگرش، در کتابى که ابوبکر خلال (۳۱۱ ق) از استفتاهاى ابن حنبل گردآورى کرده است و الامر بالمعروف والنهى عن المنکر نام دارد، به خوبى منعکس شده است. کوک در این بخش با تحلیل متن هاى اولیه حنبلیان، مى کوشد براساس سه پرسش، دیدگاه آنان را درباره امر به معروف و نهى از منکر ترسیم کند: بیشتر با چه گناهانى روبرو هستیم؟ در چه موقعیتى با آنها برخورد مى کنیم؟ در قبال آنها چه باید کرد؟

کوک پس از بحث و بررسى این مباحث، نتیجه مى گیرد: از دیدگاه حنبلیان، عمده منکرات، سه موضوع زن، شراب و نوازندگى است. آنها نهى از منکر را بیشتر امرى فردى و شخصى مى دانند و تمایلى براى حضور در فعالیت هاى اجتماعى و مبارزه با فساد در اجتماع ندارند و در این میان سخنى از آنها درباره حکومت و مبارزه با فسادهاى آن نیست; اما به مرور، اندیشه اولیه ابن حنبل دچار تغییرهاى بنیادین مى شود; چرا که آموزه هاى این مکتب با تحولات سیاسى مرتبط مى گردد نویسنده نیز نمونه هایى از این تغییر و تحول را در بحث حنبلیان بغداد مى آورد; از جمله اینکه: حنبلیان بغداد برخلاف ابن حنبل، در تاریخ معاصر خود نقشى فعال ایفا مى کنند و حضورشان در مسائل سیاسى و مخالفت با منکرات تعیین کننده مى گردد. در ادامه کوک به دو جابه جایى عمده جغرافیاى در تاریخ حنبلیان مى پردازد: نخست، جابجایى پایتخت حنبلى از بغداد به دمشق، دوم، برپایى مکتب حنبلى در عربستان در آغاز سده نهم، به گونه اى که با شکل گیرى اولین دولت سعودى (۱۱۵۸ـ۱۲۳۳ ق) امر به معروف و نهى از منکر هسته مرکزى و اندیشه و کردار وهابیت شد.

سرانجام با تحولات تاریخى که براى دولت سعودى به وجود آمد، منجر به افزایش رسمى سازى این وظیفه شد; به گونه اى که آموزه غیرسیاسى و فردى نهى از منکر ارائه شده از سوى ابن حنبل در زمان سومین دولت سعودى (۱۳۱۹ ق) به یک وظیفه و تکلیف ادارى که به وسیله هاى کمیته هاى امر به معروف و نهى از منکر به سرپرستى یک مدیر بلندمرتبه وزارتى اداره مى شد، کاهش یافت و این وظیفه به امرى دولتى تبدیل گشت.

بخش سوم: معتزلیان و شیعیان

معتزلیان: در حالى که حنبلیان واقع گرا و اهل ظاهر بودند، معتزلیان دلبسته امور انتزاعى و نظام بخشى به ایده هاى خود بودند. نویسنده در این فصل باورهاى اولیه اعتزالى را بیان مى دارد و نهى از منکر را یکى از (اصول خمسه) معروف معتزلیان مى داند و بیان مى دارد: علماى معاصر نسبت به قدمت این اصل اتفاق نظر ندارد; آن گاه نویسنده به تشریح آراى بزرگان کهن معتزلى از جمله مانکدیم (د ۱۴۴) درباره امر به معروف و نهى از منکر مى پردازد و دیدگاه وى را در مورد تعریف، وجوب، شرایط، سلسله مراتب انواع منکر و اقدام عملى بیان مى دارد. نویسنده در پایان این بحث، به بیان دو ویژگى کلى معتزله درباره امر به معروف و نهى از منکر مى پردازد: ۱ـ ما از دوره مانکدیم زیدى علوى شاهد آثارى روشن و اساسى درباره نهى از منکر هستیم; ۲ـ آنچه در نظر کوک خود را برجسته نموده، این مسئله است که روایت هاى معتزله در این باره عملگرایى است که در همه مراتب خود را نشان مى دهد.

زیدیه

نویسنده در این قسمت، ضمن بیان نقاط مشترک زیدیه با شیعیان، مانند گزینش کلام معتزلى، بر این عقیده است که آنان با هم تفاوت هاى اساسى نیز داشتند; از جمله: (در حالى که زیدیه عمل گرا بودند، امامیه به تسلیم و رضا گرایش داشتند).

از بحث مفصل کوک در این فرقه مى توان نتیجه گرفت: تمام مطالب زیدى، خواه معتزلى یا غیرمعتزلى، متشکل از دو موضوع است: اولى نبودن نظریه اداى این وظیفه در دل است و دیگرى تأیید توسل به اسلام در هنگام ضرورت ; توسل جستنى که بدون هیچ دردسرى دمساز با سنت دیرینه زیدیه براى قیام علیه سلطان ستمگر بوده است. هر دو مورد موافق با سنت زیدیه و معتزله است; اما تاریخ دوران بعدى زیدى یمن با دو پدیده هم عرض، کاهش سنت معتزلى و نفوذ سنت گرایى اهل سنت در این فرقه مشخص مى شود; در نتیجه درک زیدیه از نهى از منکر به صورت فزاینده اى مجذوب اندیشه مسلمانان اهل سنت گردید و مشخص تر از همه، عقیده به انجام دادن آن در دل، بیش از پیش معمول شد. سرانجام سرپیچى از قیام علیه سلطان ستمگر، جاى آن را گرفت.

امامیه

کوک بر این عقیده است که (شیعه امامیه غنى ترین و مستمرترین اسناد درباره عقیده امر به معروف و نهى از منکر را از خود برجاى گذاشته اند; هرچند کتاب هاى اولیه امامیه به فراوانى مجموعه حدیث اهل سنت یا کتاب هاى فقهى حنفیان در یک عصر واحد نیست، اما بسیار بیشتر از اسناد ناپیوسته و ناقص معتزله و زیدیه است). وى تاریخ امامیه را از این منظر به سه دوره تقسیم مى کند: دوره اول، شامل دوران حضور امامان شیعه است; دوره دوم، از قرن چهارم شروع مى شود و تا قرن هشتم را در بر مى گیرد و دوره سوم از قرن هشتم تا حال حاضر ادامه دارد.

وى پس از تحلیل محتواى احادیث شیعه، نتیجه مى گیرد: عملگرایى جاى ویژه اى در احادیث امامیه ندارد; آن گاه در دوره سوم امامیه به بحث و بررسى مسائلى از قبیل: عقلى یا نقلى بودن امر به معروف و نهى از منکر، نیاز داشتن به اذن امام در صورتى که امر به معروف و نهى از منکر منجر به خشونت شود و به بحث وجوب کفایى یا عینى امر به معروف و نهى از منکر مى پردازد. در پایان این فصل هم گریزى به اسماعیلیه زده، بیان داشته است: این وظیفه جایگاه خاصى در بین آنان ندارد.

بخش چهارم: حنفیان

حنفیان، قدیمى ترین مذهب فقهى اهل سنت بودند، اما برخلاف حنبلیان، هویت کلامى آنان به کندى شکل گرفته است; البته ابوحنیفه در مسائل کلامى داراى نظریه هایى بود که بعدها در بین حنفیان سمرقند به (ما تریدیه) شهرت یافت; بنابراین آگاهى کوک از آراى مربوط به نهى از منکر براساس میراث (ما تریدیه) است و از میراث حنفیان اهل حدیث و نجاریه خبرى نیست.

کوک نخست وضع فکرى آنان را تا قبل از دولت عثمانى بررسى مى کند و نشان مى دهد نهى از منکر یکى از اصول اعتقادى ابوحنیفه است; سپس به بررسى آراى شارحان دوران عثمانى مى پردازد که سخت متأثر از غزالى هستند. با مرور تفصیلى ادبیات حنفى درباره امر به معروف و نهى از منکر، کوک به دو نتیجه مى رسد: نخست: ما در کتاب هاى کلامى مخصوصاً فقهى با کمبود منابع روبرو هستیم و آنچه وجود دارد، از نظر محتواى عقیدتى مبهم است; دوم: دیدگاه حنفى نگاه آسان گیرانه به مسئله نهى از منکر است.

شافعیان

موضوع اصلى این فصل، آرایى است که شافعیان درباره نهى از منکر معتبر مى دانند; بدون اشاره به اینکه چنین آرایى به طور کلى شافعى یا در اصل آرایى اشعرى است.

کوک معتقد است: قدیمى ترین آگاهى درباره این وظیفه، مربوط به سده چهارم از ابوبکر قفال شاشى (د ۳۶۵) است که تفسیرى بر آیه ۱۱۰ آل عمران دارد. وى به شدت عمل گرا است; در حالى که شاگرد وى، ابوعبداللّه حلیمى (د ۴۰۳) نظرى برخلاف استادش دارد و آسان گیرى حنفى را که در بین حنفیان دیدیم، از خود حنفى ها بهتر معرفى مى کند. نتیجه اینکه: در بین نویسندگان شافعى، عقیده هماهنگى درخصوص این وظیفه نمى بینیم; به ویژه از نظر میزان فعالیتى که افراد براى انجام آن مجاز هستند، اختلاف نظر دارند.

مالکیان

کوک پس از بررسى منابع گسترده مالکیان درباره امر به معروف و نهى از منکر، اظهار مى کند: در حالى که مالکیان نخستین نهى از منکر را یک امر ضرورى مى دانند، در بین مالکیان متأخر درباره نهى از منکر جریان عقیدتى واحدى وجود ندارد.

اباضیه

از بین فرقه هاى خوارج، اباضیه، تنها گروهى از خوارج هستند که براساس نوشته هاى خودشان مى توان به بررسى روشمند عقاید آنها پرداخت. پیوند نهى از منکر و قدرت سیاسى در منابع اباضى به خوبى دیده مى شود. در بین این فرقه این وظیفه با تشکیل حکومت هاى فرقه اى و با خروج بر سلطان ستمگر و به کار بستن قدرت مشروع امام همراه است و ارتباط با امامت، اغلب مورد تأیید قرار مى گیرد. در کل این فرضیه نزد اباضیه با دیگر جریان هاى اسلامى جز توجه به نقش زنان در اجراى آن تفاوتى ندارد.

غزالى

غزالى شافعى مذهب در کتاب خود احیا العلوم الدین و در خلاصه اى از ترجمه آن به نام کیمیاى سعادت به خوبى به شرح این وظیفه پرداخته است که به صورت گسترده مورد قبول و نقد هم کیشان خود و یا پیروان مذاهب دیگر قرار گرفته است. غزالى در این کتاب، پس از بیان اهمیت و وجوب این فریضه، ارکان چهارگانه آن، یعنى محتسب، منکر، گناهکار و چگونگى احتساب را شرح مى دهد. در ادامه، کوک به گزارش میراث غزالى و تأثیر او بر آیندگان مى پردازد. این گزارش نشان مى دهد چطور دانشمندان گاه با نقل جزئى و گاه با بیان همه آراى غزالى، به نام و بدون نام او سخت متأثر از او بودند.

بازنگرى اسلام نخستین

کوک در واپسین بخش چهارم کتاب، کوششى بسزا براى متمرکز ساختن و شرح و تفصیل مطالبى که در شانزده فصل پیشین مطرح شده است، انجام مى دهد; علاوه بر این نویسنده در این فصل به تشریح سه مسئله هم پرداخته است: ۱ـ رابطه علما و حکومت; ۲ـ زن و نهى از منکر; ۳ـ رابطه نهى از منکر و زندگى خصوصى. در باب مسئله اخیر، نویسنده متذکر مى شود: این دو ارزش متفاوت است، در حالى که جلوگیرى از منکر کار شایسته اى است، دخالت در زندگى خصوصى کار ناپسندى است. وى بعد از بیان دیدگاه هاى فرقه هاى مختلف در این باره، مى گوید: مرز مشخصى بین این دو وجود ندارد.

بخش پنجم: فراسوى اسلام سنتى

نویسنده در این فصل، به صورت بسیار مفصل در پى معرفى و ارزیابى رویکردهاى نوگرایانه به امر به معروف و نهى از منکر در میان مذاهب مختلف اسلامى است. کوک معتقد است: میراث اهل سنت و امامیه از نظر محتوا و خصوصیات در موارد بسیارى متفاوت است: در مقایسه بین این دو سنت مدرسى باید گفت: به عکس اهل سنت، سنت مدرسى امامیه را مى توان سنتى زنده توصیف کرد که استمرار آن مدیون علمایى است که در آن کار کرده اند.

سرچشمه ها و سنجش ها

در این فصل، نویسنده با ارائه مثال هایى شبیه نهى از منکر در قوانین اروپایى و آیین ها و فرقه هاى دیگرى چون کنفوسیوس، بودا و… این سؤال را مطرح مى کند که آیا این فرضیه یک ارزش است که در تمام فرهنگ ها ریشه دارد یا صرفاً یک ارزش اسلامى است. وى معتقد است: این اصل یا چیزى شبیه به آن به همه فرهنگ هاى بشرى راه یافته است (هرچند لزوماً به روشنى بیان نشده است). کوک نتیجه مى گیرد: جاهلیت عربستان پیش از اسلام، به خوبى با اصطلاح هاى (امر به معروف) و (نهى از منکر) آشنا بود; ولى مفهوم هاى (فرمان دادن) و (نهى کردن) را دارا نبوده است; سپس مقایسه اسلامى این تکلیف با دین یهودى و مسیحى نشان مى دهد در مسیحیت سریانى پیش از اسلام، چیزى قابل مقایسه با آن وجود ندارد; ولى پیشینه یهودى براى این وظیفه اسلامى کاملاً پذیرفتنى است.

کوک به هنگام مقایسه این تکلیف اسلامى با آیین هاى غیرتوحیدى، چیزى که ارزش نمونه آوردن در وادها و آیین زردشتى باشد، ندیده است. کوک در پایان این بحث یادآور مى شود: همانندى هاى ادیان، تأیید این مطلب است که بین آموزه نهى از منکر در بین ادیان پیوند برقرار است، اما این همانندها ما را راهنمایى نمى کند که چگونه این پیوندها را بررسى کنیم. در نتیجه باید از مسئله سرچشمه ها بدون نتیجه گیرى بگذریم.

خاتمه

کوک آخرین فصل کتابش را با شناخت بعضى راه هاى اصلى که نگرش هاى وابسته به نهى از منکر در اسلام با جریان کلى فرهنگ امروز غرب وجه اشتراک یا افتراق دارد، به پایان برده، آن را در دو مسئله بررسى مى کند: ۱ـ معروف و منکرها: کوک بر این عقیده است که برداشت هاى اسلام و غرب در حوزه معروف و منکرها متفاوت است و عمده این تفاوت در سه مسئله شراب، زن، موسیقى است; ۲ـ امداد و نهى از منکر: کوک معتقد است امداد و نهى از منکر هر چند از نظر مفهوم متفاوتند، به اندازه کافى همخوانى دارند که در کل با هم سنجیده شوند; ولى با این حال نتیجه مى گیرد این وظیفه در اسلام بسیار مهم تر از مقیاس و امداد در فرهنگ غرب است.

تحلیل نهایى

نوشتن درباره این کتاب و ارزیابى کار نویسنده، در چندین سطر بسیار سخت و دشوار است; کارى که مؤلف براى نگارش آن سالیان زیادى وقت صرف کرده است; اما با این حال، به نکاتى چند اشاره مى شود: کوک در نگارش کتابش یک روش توصیفى ـ تحلیلى را پایه و اساس قرار داده است; چرا که ایشان در بحث از هر نحله و فرقه اى مذهبى، تمامى داده هاى مربوط به هرکدام را به طور کامل آورده و نیز در هر بخش از کتابش، دو نکته اساسى را مدنظر قرار داده است: اولاً، وى در بررسى هرکدام از نحل و فرق مذهبى از همان ابتدا از مصادر و منابع کهن تا بدان جا که ممکن بوده، بهره برده است; ثانیاً، وى افزون بر دیدگاه ها نوعى تطور تاریخى مربوط به هر نحله مذهبى را هم از لحاظ فکرى و هم عملى، یعنى در حقیقت درگیر شدن در واقعیت جامعه را مدنظر قرار داده است; یعنى در واقع مایکل کوک با هنرمندى تمام و با به تصویر کشیدن سیر کلى و تطور تاریخى تفکر و اندیشه متفکران اسلامى، این امر را در برهه هاى مختلف زمانى مورد بررسى قرار داده است.

امتیازات کلى کتاب

الف) در نگاه اول، مهم ترین ویژگى این کتاب تعمق فراوان در منابع است. نویسنده براى نگارش، از تمام منابعى که مى توانست بحث وى را پیش برد، استفاده کرده است; از یک روزنامه که شروعى براى این کار بوده تا جستجو در وادها، و اندرزنامه هاى زردشتى و منابع مسیحى سریانى; کار او براى سنجش سرچشمه هاى امر به معروف و نهى از منکر در ادیان و آیین ها و استفاده از این منابع بسیار دقیق، بجا و استادانه بوده است.

ب) امانتدارى: نویسنده در بررسى منابع و متون براى بیان و بررسى دیدگاه فرق اسلامى درباره موضوع مورد مطالعه، از هرگونه جعل و تحریف منابع خوددارى کرده، بیطرفانه موضوع را مورد تحلیل و ارزیابى قرار داده است.

ج) قضاوت: از آنجایى که وى به منابع آشنا بوده است و از موقعیت تاریخى آنها باخبر است، لذا با دیدن یک خبر در یک منبع اصیل، آن را بى درنگ قبول نمى کند; براى مثال در بحث امامیه، هنگامى که به این نتیجه مى رسد که یک حدیث از امام محمدباقر(ع) دلالت به عملگرایى شیعه دارد، با بیان دلایلى آن را رد مى کند.

د) مؤلف در این اثر، صرفاً به جمع آورى داده نپرداخته است، بلکه مواد جمع آورى شده را در راستاى هدفى خاص مورد تحلیل و ارزیابى قرار داده است.

یى) ارجاعات: یکى از ویژگى هاى مهم این اثر، دارا بودن ارجاعات فراوان است; به گونه اى که هیچ ادعایى بدون دلیل و ارجاع لازم مطرح نمى شود.

هـ ) از دیگر مزایاى این کتاب، این است که نویسنده علاوه بر زبان هاى اروپایى به زبان هاى عربى، فارسى، ترکى نیز آشنایى داشته است; لذا شخصاً منابع اصلى را مورد استفاده قرار داده است.

این اثر سترگ، با دارا بودن این ویژگى ها و ده ها مورد دیگر، ممکن است از جهاتى خواننده را آزار دهد یا اینکه مواردى در آن نادیده گرفته شده باشد که به چند مورد اشاره مى شود; ولى این ملاحظات را نباید هرگز نقض چنین کتاب ارزشمندى دانست:

الف) نادیده گرفتن قیام امام حسین(ع): با اینکه قیام امام حسین(ع) در عاشورا محور تفکر شیعى است و متفکران زیادى بر نقش امر به معروف و نهى از منکر در قیام وى تأکید مى کنند و این قیام را از منظر امر به معروف و نهى از منکر تحلیل کرده اند،۵ ولى کوک چندان توجهى بدان نشان نداده است.

ب) گاه نویسنده در بیان مطالب، چنان غرق جزئیات تاریخى مى شود که خواننده سررشته بحث را از دست مى دهد; براى مثال این مسئله در داستان زرگر مرو و منابع آن و مسائلى از این دست دیده مى شود. در تمام مباحث از این دست، منابع و ارجاعات لازم داده مى شود; ولى مسئله آن است که گویى براى وى میان مباحث اصلى که تکیه گاه کتاب هستند و مسائل مقدماتى، تفاوتى وجود ندارد.

در پایان گفتنى است ترجمه این کتاب توسط احمد نهایى بسیار روان و سلیس مى باشد; بنابراین مطالعه این اثر براى تمامى اندیشمندان و استادان دلبسته به اندیشه اسلامى ضرورت مى یابد; ضمن آنکه براى علاقه مندان به مباحث کلى اسلامى و حقوقی… مى تواند کتابى مفید و سودمند باشد.

پی نوشت:

۱٫ Prinston.
۲٫ The NewYork Times، ۲۵ Septamber 1988.
۳ . آیات ۱۰۴ و ۱۱۰ـ۱۱۴ آل عمران; ۱۵۷ اعراف; ۷۱ـ۱۱۲ توبه; ۴۱ حج و ۱۷ لقمان.
۴ . قال رسول اللّه(ص): (مَن رَاى مِنکُم مُنکراً فَلیُنکِرهُ بِیَدِهِ فَان لَم یَسْتَطِعْ فَبِلِسَانِهِ فَإنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَبِقَلْبِه لَیْسَ وَرَاءَ ذَلِکَ شَىء مِنَ الاْیِمَانِ): هرکس از شما عمل زشتى را ببیند، باید با دستش از آن باز دارد. پس اگر قدرت نداشت، با زبانش و اگر قدرت نداشت، با قلبش. ایمان به غیر از این نمى باشد (مستدرک الوسائل، ج ۲، ص ۱۹۲، ص ۷).
۵ . قال الحسین(ع): (إنّى لَمْ أخْرُجْ أشراً وَلاَبَطِراً وَلاَ مُفسِداً وَلاَ ظَالِماً وَإنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ إلاّ صَلاحِ فِى امَّه جَدّى صلى اللّه علیه و آله أن آمُرَ بِالْمَعرُوف وأنهى عَنِ المُنکَرِ وَأسِیرَ بِسیرَهِ جَدَّى وَأبِى عَلِیَّ بنِ أبی طالِبٍ(ع): من از روى هوس و سرکشى و تبهکارى و ستمگرى قیام نکردم، تنها به خاطر اصلاح در امت جدّم برخاستم. مى خواهم به نیکى ها فرمان و از بدى ها باز دارم و روش جدّ خود و پدرم على بن ابى طالب(ع) را دنبال کنم (بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۹).
منبع :آئینه پژوهش ؛شماره۱۱۶-۱۱۷

رضا صفرى،

محمد بن عباس خوارزمی

اشاره:

محمدبن عباس خوارزمی مشهور به اَبوبَکْرِ خوارَزْمی (۳۲۳-۳۸۳ق/۹۳۵-۹۹۳م)، شاعر، کاتب و ادیب شیعی است. وی در طول زندگی خود به عراق، شام، بخارا، نیشابور، سیستان، طبرستان، اصفهان، شیراز، گرگان و هرات مسافرت نمود. ابوبکر به هر شهری که وارد می‌شد ابتدا به مدح حاکم یا والی آنجا می‌پرداخت اما اندکی بعد همو را هجو می‌گفت و به ناچار از ترس جان به جای دیگری می‌رفت. از حوادث مهم زندگی او می‌توان به مناظره‌اش با بدیع الزمان همدانی اشاره نمود که شکست وی در این مناظره باعث مرگش گردید.

زندگی‌نامه

ابوبکر به گفتۀ خود در خوارزم، در خانواده‌ای از اعیان و متموّلان شهر متولد شد.[۱] با این حال از آنجا که در جای دیگر ضمن اشاره به زادگاه مادرش، خود را زادۀ شهر آمل دانسته، برخی او را طبرستانی پنداشته‌اند.[۲] بر این اساس از آنجا که زادگاه خود و پدرش، خوارزم و مادرش از مردم طبرستان بود، خود را‌ گاه «خوارزمی» و‌ گاه «طبری» معرفی می‌کرده و دیگران نیز‌ گاه او را با نسبتی مرکب از این دو لفظ، «طبرخزمی» و یا «طبرخزی» خوانده‌اند.[۳]

وی ظاهراً از نوجوانی به دانش اندوزی و به خصوص حفظ اشعار کهن پرداخت.[۴]

سفرها

سفر به عراق و شام

او در نوجوانی پدر را از دست داد و به علت کج‌رفتاری اطرافیان از میراث پدری چشم پوشید و تهیدست خوارزم را ترک کرد.[۵] او که حافظه‌ای سخت نیرومند داشت،[۶] در پی کسب علم و مال راهی عراق و شام شد. در بغداد از محضر ابوعلی اسماعیل بن محمد صفّار و ابن کامل (راوی تاریخ طبری) بهره برد[۷] و در حلب به دربار سیف الدوله حمدانی پیوست و با ادبا و علمای دربار، از جمله نحویان بزرگی چون ابن خالویه،[۸] ابوالطیب لغوی و ابن جنی،[۹] مجالست یافت. در همانجا بود که با متنبی دیدار کرد و آنچنان شیفتۀ او گردید که چند سال بعد، یکی از کوشاترین ناشران شعر متنبی در خراسان گردید.[۱۰] ابوبکر بعدها نیز با حسرت از این روزگار خوش یاد می‌کرد.[۱۱]

سفر به بخارا و نیشابور

وی سرانجام با توشه‌ای گرانقدر از ادب و تاریخ، انساب و اخبار عرب و لغت[۱۲] به شرق بازگشت و در بخارا به ملازمت ابوعلی بلعمی وزیر سامانیان درآمد، اما دوستی میان این دو ادیب، چندان نپایید و ابوبکر در ابیاتی سخت گزنده و ریشخندآمیز او را هجو کرد[۱۳] و به نیشابور که در آن زمان امیر ابونصر احمد بن علی میکالی بر آن حکومت داشت، رفت و به مدح او پرداخت و صله‌های کلان ستاند.[۱۴] ابوبکر سخت مورد اکرام و احترام علمای نیشابور قرار گرفت و در سلک مصاحبت ابوالحسن قزوینی، ابومنصور بغوی، ابوالحسن حکمی و کثیر بن احمد درآمد.[۱۵] نامه‌های فراوانی که بعدها ابوبکر برای شاگردان نیشابوریش نوشته، از مجالس فراوان بحث و درس وی در آنجا حکایت دارد.[۱۶]

مدح و هجای والی سیستان

اقامت وی در نیشابور نیز دیری نپایید. او دربار ابونصر را ترک گفت و پس از آن به سیستان رفت. ابتدا والی آن سرزمین، ابوالحسن طاهر بن محمد را مدح گفت، اما چون صلۀ دلخواه را دریافت نکرد، به هجای او دست زد، امیر نیز او را به جرم ناسپاسی به زندان افکند. ابوبکر در زندان قصیده‌ای در مدح ابونصر میکالی سرود و ضمن آن از سختی و شکنجۀ زندان شکایت سر داد و خود را به جهت ترک ملازمت امیر و رفتن به سیستان سرزنش کرد و از وی خواست شفاعت کرده، او را رهایی بخشد.[۱۷]

رهایی از زندان

پس از رهایی از زندان به طبرستان رفت، اما ظاهراً در آنجا نیز با روی خوش مواجه نشد؛ از این رو پس از هجو حاکم طبرستان به نیشابور بازگشت و در انتظار فرصت مناسب برای رفتن به اصفهان، در آنجا اقامت گزید. شاید در همین ایام بود که نامه‌ای به ابوعلی بلعمی نوشت و از شدت تنگدستی و فقر خود نالید.[۱۸]

راهیابی به دربار صاحب بن عباد

ابوبکر خوارزمی سرانجام به اصفهان رفت و به یمن محفوظات فراوان و اطلاع عمیق از شیوه‌های مختلف شعر عرب به دربار صاحب بن عباد راه یافت و در مجالس و محافلی که در حضور وی تشکیل می‌شد، شرکت جست و در ازای مدایح بسیار، از عطایا و الطاف وی بهره‌مند گردید. وی حتی کار تملق را به آنجا رسانید که برای ارضای ممدوح، متنبی را که سخت می‌ستود، در نقدی گزنده به سبب ناسپاسی و بی‌وفایی با ممدوح نکوهش کرد.[۱۹]

در برخی منابع[۲۰] به ملاقات ابوبکر خوارزمی با صاحب بن عباد در ارجان اشاره شده که شاید در همین احوال رخ داده باشد. ابوحیان علت توجه صاحب بن عباد به ابوبکر را نه توانایی‌های ادبی وی، بلکه آن می‌داند که صاحب او را به قصد جاسوسی به نیشابور فرستاده و از طریق او اخبار و اطلاعات لازم را کسب م کرده است.[۲۱] اما با توجه به سخنان مغرضانۀ ابوحیان در کتاب اخلاق الوزیرین نسبت به صاحب بن عباد، باید در این گفتۀ وی با دیده احتیاط نگریست.

ورود به دربار دیلمیان

پس از چندی صاحب او را با توصیه‌نامه‌ای به دربار عضدالدولۀ دیلمی روانۀ شیراز کرد. در آنجا ابوبکر به مدح امیر پرداخت[۲۲] و از صله‌های وی برخوردار شد و با ثروتی کلان به نیشابور بازگشت. خوارزمی این بار در نیشابور به کار بحث و تدریس و روایت شعر و ادب مشغول شد و دانش پژوهان از هر سو به محضر وی شتافتند.[۲۳] ثعالبی می‌افزاید که زندگی ابوبکر در این دوره، میان مجالس درس و محافل انس می‌گذشته است.[۲۴]

گویا ابوبکر طی این اقامت مجدد در نیشابور، سفر دیگری نیز به شیراز داشته که به هنگام مراجعت پاداشی مستمر برای وی مقرر شد که همه ساله به نیشابور ارسال می‌شده است.[۲۵]

فرار از نیشابور به گرگان

با این همه نیشابور که در آن زمان بیشتر تحت نفوذ امیران سامانی بود، برای ابوبکر که نسبت به دیلمیان تعصب می‌ورزید و کینۀ سامانیان را در دل داشت و‌ گاه به هجوشان نیز می‌پرداخت[۲۶] اقامتگاه مناسبی نبود،[۲۷] به‌ویژه که رفتار خود او نیز در تحریک سامانیان مؤثر بوده است. زیرا همینکه تاش حاجب در خراسان دچار شکست شد، او زبان به سرزنش امیر و عتبی وزیر سامانیان گشود. برخی دسیسه‌چینان نیز که حضور ادیبی دانشمند و شاعری بانفوذ و متمایل به تشیع را در نیشابور خوش نمی‌داشتند، ابیاتی در هجو عتبی به وی نسبت دادند که شاعر خود سرودن آنها را تکذیب کرده است.[۲۸] وزیر نیز که مترصد فرصت بود، به مصادرۀ اموال شاعر و قطع زبان وی فرمان داد. کارگزاران عتبی، ابوبکر خوارزمی را دستگیر کردند و به قصد مصادرۀ اموال به خانه‌اش ریختند، اما شاعر از غفلت محافظان استفاده کرد و به گرگان نزد صاحب بن عباد گریخت و بار دیگر در دستگاه وی به مدیحه‌سرایی پرداخت، اما دیری نگذشت که میان آن دو اختلاف افتاد و شاعرِ خودرأی و بلندپرواز، صاحب را به سختی هجو گفت و با این ناسپاسی، خشم ولی نعمت خود را چندان برانگیخت که حتی پس از مرگِ ابوبکر نیز با بیانی تلخ از او یاد می‌کرد[۲۹]

مناظره و مرگ شاعر

در همین احوال عتبی درگذشت (حدود ۳۷۱ق) و ابوالحسین مزنی که از شیفتگان ابوبکر خوارزمی بود، بر مسند وزارت نشست و او را به نیشابور فرا خواند و دستور داد اموال مصادره شده‌اش را نیز باز گردانند. ابوبکر در نیشابور به بحث و درس پرداخت، اما باز طولی نکشید که آماج خصومت‌های جمعی از علما و فقهای نیشابور قرار گرفت و سپس با ورود بدیع الزمان همدانی که به تعصبات ضد شیعی مشهور بود[۳۰] مخالفان وی به تحریک ادیب جوان پرداختند[۳۱] سرانجام در مجلسی در منزل ابوعلی زباره، از بزرگان نیشابور، ابوبکر خوارزمی را در مقابل بدیع الزمان که تنها «مقامۀ اسکندریه»اش مورد ستایش ابوبکر بود،[۳۲] قرار دادند. در این مناظره بدیع الزمان توانست به تمهیداتی که یاران شافعی‌اش فراهم کرده بودند، بر ابوبکر خوارزمی فایق آید.[۳۳] این شکست غیرمنتظره که آوازۀ آن به سرعت در همه جا پیچید،[۳۴] چنان بر ابوبکر ناگوار آمد که به تصریح غالب منابع، سبب مرگ وی گردید.[۳۵] چون ابوبکر خوارزمی درگذشت، شاگردان و دوستانش و حتی بدیع الزمان قطعات متعددی در رثای او پرداختند.[۳۶]

سفر به هرات

از رسائل ابوبکر برمی‌آید که او سفری نیز به هرات داشته است. ظاهراً هنگام سفر به هرات چندی در غرجستان اقامت گزیده و گویا در آنجا به زندان افتاده است. ابوبکر نیز در اشعاری گزنده طاهر بن شار حاکم غرجستان را هجو گفت و خود را چون بازی خواند که در قفس اسیر شده است.[۳۷]

در آن روزگار، ایران دچار آشوب‌ها و کشمکش‌های نسبتاً گسترده‌ای بود و این پریشانی در درجۀ نخست زاییدۀ رقابت میان دیلمیان و سامانیان بود[۳۸] در این میان ابوبکر نیز، هم به سبب گرایشهای مذهبی دیلمیان و هم به سبب صله هایی که به وی می‌پرداختند، جانب آنان را می‌گرفت، در مقابل، نیشابور تحت سلطۀ سنی مذهبانی بود[۳۹] که غالباً سعی در آشفته کردن افکار عمومی بر ضد وی داشتند،[۴۰] چندانکه حتی بدیع الزمان نسبت به شدت این تحریکات زبان به اعتراض می‌گشاید.[۴۱] با اینهمه، از رسائل وی برمی‌آید که او با امیران و حاکمان مناطق مختلف به خصوص آنان که زمانی میزبانش بوده‌اند، پیوسته مراسله و مکاتبه داشته است. اگرچه گزارش دقیقی از چگونگی ارتباط و زندگانی او در دربار ایشان در دست نیست، اما قصاید مبالغه آمیزی که وی در مدح امیران و بزرگان سروده، بر این امر دلالت تمام دارد.[۴۲] بااین‌حال گویی او به‌اندک بهانه، زبان به هجو ممدوحان می‌گشود و عاقبت همگان را از خویشتن می‌رنجانید و به همین سبب محنتها و رنجهای فراوان دید،[۴۳] بارها به زندان افتاد و اموالش مصادره شد. نتیجۀ این رفتار آن شد که ابوبکر، با آنکه در نیشابور املاک و مستغلات فراوان داشت و همه ساله از دربار عضدالدوله در شیراز برایش مستمری می‌رسید، باز غالباً در تنگدستی می‌زیست.[۴۴] حتی یک بار برای روزی فرزندی که هنوز زاده نشده بود، دل نگرانی داشت.[۴۵] این عوامل همه موجب آن شده بود که ابوبکر پیوسته روحیه‌ای ناامید و بدبین داشته باشد و از دست دوستان، یا از کثرت دشمنان ناله سر دهد[۴۶] و یا در برخی سروده‌ها و نوشته‌ها زبان به نکوهش روزگار گشاید.[۴۷]

مذهب

ثعالبی اشارتی درباره مذهب ابوبکر ندارد، اما غالب منابع بر شیعه بودن او متفق‌القولند و حتی او را به نوعی غلوّ در تشیع و یا رفض منسوب داشته‌اند[۴۸] و ابن شهر آشوب نیز او را از جمله شعرای «متقین» شمرده است،[۴۹] اما قطعی‌ترین سند که مأخذ منابع دیگر بوده، دو بیت از خود اوست که در آن خویشتن را پدر در پدر[۵۰] و یا به روایت دیگری از همان شعر، از جهت خویشان مادری،[۵۱] رافضی می‌خواند و سپس خود را به بنوجریر منتسب می‌داند و در عبارتی جالب توجه که قرائت ابیات را به گونۀ دوم تأیید می‌کند، مدعی می‌گردد که فرزند حلال زاده به دایی خویش شباهت می‌یابد؛

بآمُلَ مولِدی و بَنو جریرٍ                         فاخوالی فیَحکِی المرءُ خالَه

فها انا رافضیٌّ عن تراثٍ                         و غیری رافضیٌّ عن کلاله

گرایش وی به تشیع در بسیاری از رسائلش به خصوص آن‌هایی که برای ابومحمد علوی نوشته،[۵۲] به‌چشم‌می‌خورد. او حتی‌ گاه صریحاً خود را شیعه معرفی می‌کند.[۵۳] اما آنچه بر تشیع او دلالت صریح‌تر دارد، نامه‌ای است که بر اثر اقدامات محمدبن ابراهیم خطاب به مردم نیشابور نوشته است.[۵۴] ابوبکر که در این نامه، شیعی مذهبی پرشور جلوه می‌کند،[۵۵] بر مصائبی که در طی قرون از سوی امویان و عباسیان، بر ائمۀ اطهار(ع) و شیعیان ایشان رفته، اشاره کرده است. کلمۀ رافضی که در آن دو بیت مذکور است، غالباً بر امامیان اطلاق شده است. این موضوع از یک سو و اتهام او به هجو خلفا و صحابه[۵۶] از سوی دیگر و نیز برخی عقایدش چون اعتقاد به غصب حق حضرت علی(ع) و میراث فاطمه(ع) ممکن است، خواننده را بر آن دارد که وی را امامی بپندارد، اما فحوای نامۀ مذکور، بیشتر بر گرایش او به زیدیان دلالت دارد و صنعانی[۵۷] نیز صریحاً او را زیدی مذهب می‌خواند. نامیدن امام حسین (ع) با لقب امیرالمؤمنین[۵۸] که در میان امامی مذهبان نامتعارف است و همچنین عنایت خاص وی به محمد نفس زکیه در سراسر رساله، احتمال زیدی بودن او را قوت می‌بخشد.

انتساب به بنو جریر

مسئلۀ دیگری که باید طرح شود، ادعای او در انتساب به بنوجریر است. بیهقی[۵۹] و ابن خلکان[۶۰] او را خواهرزادۀ محمد بن جریر بن یزید طبری نویسنده کتاب تاریخ دانسته‌اند. از آن دسته از منابع کهن نیز که این روایت را آورده‌اند، نظر این دو تأیید می‌شود.[۶۱] یاقوت هم در اینکه این محمد بن جریر همان طبری معروف است، تردید ندارد، اما ادعای ابوبکر را در انتساب به او تکذیب کرده می‌گوید: طبری رافضی نبوده و حنبلیان از سر حسادت او را چنین خوانده‌اند.[۶۲] با این حال برخی برآنند که منظور، محمدبن جریر امامی است.[۶۳]

شخصیت علمی

ابوبکر را بی‌تردید باید یکی از درخشان‌ترین چهره‌های ادب عربی به شمار آورد. حافظۀ شگفت انگیز[۶۴] و توشۀ عظیمی که از شعر و ادب کهن فراهم آورده بود[۶۵]، از وی راوی زبردست[۶۶] ناقدی چیره دست[۶۷] و دانشمندی متبحر در علوم لغت و ادب ساخت.[۶۸]

فضائل و دانش‌های ابوبکر خوارزمی چنان متعدد و گسترده است که موجب شده است جرجی زیدان با نوعی اغراق، او را با ابن قتیبه قیاس کند.[۶۹] البته این‌همه اعتبار را از زمان حیات برای او قائل بوده‌اند و کمتر کتابی در ادب یافت می‌شود که به آثار او استشهاد نکرده باشد. علاوه بر این، انبوهی از کلمات حکیمانۀ وی به صورت مثل بر زبان‌ها جاری بوده است.[۷۰]

ویژگی‌های ادبی

اشعار

    آنچه از اشعار ابوبکر خوارزمی باقی مانده، غالباً استوار و روان است و قالب عمومی آن‌ها همان ساختار معروف قصیدۀ عربی در سده‌های ۴ و ۵ق است.

    در مضامین او سخن تازه‌ای یافت نمی‌شود و تکرار و تقلید از ویژگی‌های اوست. همین امر موجب شده است که او انبوهی از ابیات یا مصراع‌های معروف عرب را در قصاید خود تضمین کند. از آنجا که این شیوه در آثار او فراوان بوده و او نیز به نیکی از عهدۀ این کار برمی‌آمده، ثعالبی، ۱۱ صفحه از جنگ خود را به تضمین‌های او اختصاص داده است.

    ابوبکر خوارزمی اساساً به یاری صنایع ادبی و محفوظات بسیار، بر استواری اشعار خویش افزوده است و به همین جهت، شعر او بیشتر به ظرافت‌گویی‌های متصنع و نکته پردازی‌های پرتکلف آکنده است تا به الفاظ و تعابیر کهن و بیابانی. با این‌همه‌ گاه در مراثی او احساس می‌شود که شاعر خواسته است حال و هوای پروقار و پرفخامت قصاید بزرگ سوگ را تجدید کند[۷۱]، اما ملاحظه می‌شود که مرثیۀ رکن الدولۀ دیلمی وی[۷۲] هم از معانی نو تهی است و هم وزن طرب‌انگیز شعر، از اندوهناکی مضامین می‌کاهد.

البته ثعالبی فریب این‌گونه اشعار را نخورده و با زیرکی تمام به برخی وصف‌های نابجا یا معانی نامناسب که شعر ابوبکر را تباه کرده، اشاره نموده است.[۷۳]

    همۀ شیرینی شعر ابوبکر، در نکته‌های کوتاه اوست که ثعالبی، بخشی از آن‌ها را یک‌جا گرد آورده است.[۷۴] این قطعات که خود نمودار شعر مردی شهرنشین و فرهیخته است، اگرچه ارجمندی و صداقت شعر واقعی را ندارد، باز نشان می‌دهد که ابوبکر در صناعات ادبی دستی تمام داشته و انبوهی شعر و مثل حفظ کرده بوده است.

    قدرت او در یافتن و به کار بردن تشبیهات ظریف موجب شده است که بسیاری از نویسندگان به ابیات و قطعات او استشهاد کنند.[۷۵]

فارسی گویی

می‌توان گفت که ابوبکر زبان مادری خود فارسی را نیک می‌دانسته است. در قطعه‌ای که یاقوت[۷۶] آورده، هر ۶ قافیۀ آن، کلمات فارسی است (دستبند، جهنبند، درند، خردمند، دردمند، چند) و او خود در پایان اشاره می‌کند که این شعر را از باب مزاح سروده است، اما از این‌گونه «فارسیات» ابونواسی که بگذریم کمتر اثری از فرهنگ فارسی او در اشعارش می‌توان یافت. تنها جایی که شاید بتوان از این تأثیر سخن گفت، اشعاری است که در مدح دیلمیان سروده و در آنجا پادشاهان آل بویه را با بهرام[۷۷]، ابرویز بن هرمز[۷۸] و اردشیر[۷۹] قیاس کرده، یا آنان را «قمر الدیوان» خوانده و تاجشان را یادآور تاج کهن پنداشته.

هجویات

ابوبکر از سرودن شعرهای «سخیف» شرم‌انگیز هم روی گردان نبود.[۸۰] این بی‌پردگی موجب می‌شد که به آسانی بتواند هر که حق او جفایی مرتکب می‌شد، با سخنان زهرآلود هجو کند.

منثورات

همۀ شهرت ابوبکر، نه به شعر که به رسائل اوست. وی اگرچه در مقابل نثر دیگر بزرگان، شیوۀ خویش را ترسل می‌خواند[۸۱] و مدعی است که به اختصار می‌گراید[۸۲]، اما درواقع نثرش متکلف (دنبالۀ شیوۀ ابن عمید از سدۀ ۳ق) است و تکرار و اطناب از خصوصیات آن است. برخی کوشیده‌اند این اطناب و تکرار را توجیه کرده، علت آن را جنبۀ تعلیماتی آن رسائل بدانند. با این‌همه سجع کوتاه و آهنگین، کلامش را به نظمی موزون شبیه‌تر می‌سازد.

رسائل او، به صورت «اخوانیات»، در همان موضوعات معروف شعر یعنی مدح، هجا، رثا، تسلیت، تهنیت و شکر و گله… و غالباً خطاب به امیر، وزیر، قاضی، شاگرد، فقیه و… نگارش یافته است که در مجموع از بارزترین نمونه‌های نثر ادبی سدۀ ۴ق محسوب می‌شود.

سبک ادبی

استفاده از صنایع بدیعی چون جناس، طباق، استعاره و به کارگیری تشبیهات دل‌نشین، تضمین آیات قرآنی و ادعیه[۸۳] و نیز اشعار قدما[۸۴]، چندان وسیع است که او خود مکتوباتش را ترکیبی از آثار گذشتگان می‌نامد.[۸۵] وی پیوسته الفاظ فصیح و استوار عربی را حتی در طنز و فکاهه[۸۶] به کار برده است و گویی می‌کوشیده از واژگان غریب و نامأنوس پرهیز کند.[۸۷]

اهمیت آثار

آثار ابوبکر خوارزمی علاوه بر اعتبار ادبی، از آنجا که وی سفرهای بسیار کرده و در بارگاه بسیاری از شاهان، امیران و وزیران خرد و کلان ایران زیسته، می‌تواند از جنبه‌های تاریخی و اجتماعی نیز سودمند باشد: نامۀ مشهور او به شیعیان نیشابور[۸۸]، مدح مؤیدالدولۀ دیلمی[۸۹]، تعریض به ضعف خلفا[۹۰]، وصف ظلم ظالم و ستمهایی که بر مردم شده[۹۱] و نیز ذکر آداب و رسوم و اخلاقیات مردم زمان، چون ناپسند دانستن ازدواج بیوه زنان[۹۲]، اظهار کراهت از فرزند دختر[۹۳]، اشاره به جشن‌های باستانی ایران چون مهرگان و نوروز.[۹۴]

آثار

    رسائل یا دیوان رسائل ابوبکر خوارزمی: این اثر بارها به چاپ رسیده است از جمله: استانبول (۱۲۷۹ق)، بولاق (۱۲۹۷ق) و بمبئی (۱۳۰۱ق). رسالۀ نود و ششم این مجموعه که درباره شیعیان نیشابور نوشته شده، جداگانه با عنوان من ادب التشیع بالخوارزم و به کوشش و شرح صادق آئینه وند در تهران (۱۳۶۵ش) به چاپ رسیده است، همو ترجمۀ فارسی این رساله را با نام ادبیات انقلاب در شیعه، در تهران (۱۳۵۹ و ۱۳۶۲ش) به چاپ رسانده است.

    دیوان شعر: براون در «فهرست نسخ خطی دانشگاه کمبریج» نسخه‌ای را[۹۵] به عنوان دیوان ابوبکر خوارزمی معرفی نموده است[۹۶] و پس از او بروکلمان و سزگین نیز به معرفی این نسخه پرداخته‌اند[۹۷]، اما این نسخه نه تنها از لحاظ سبک شعری و تطابق زمانی نمی‌تواند به ابوبکر خوارزمی منتسب باشد، بلکه در آغاز و انجام آن نام سرایندۀ دیوان یعنی شیخ محمد بکری آمده است و در متن آن نیز دو بار از سال ۹۵۷ق و حضور شاعر در مدینه و سرودن قصیده در حرم پیامبر(ص) سخن گفته شده است.[۹۸] بدین ترتیب انتساب آن دیوان به ابوبکر خوارزمی درست نیست و آنچه از اشعار ابوبکر بر جای مانده، ظاهراً همان قریب ۵۰۰ بیتی است که ثعالبی در یتیمه الدهر گردآورنده است.

    شرح دیوان المتنبی: امروزه نسخه‌ای از این کتاب در دست نیست، اما بدیعی[۹۹] به وجود این اثر تصریح کرده است. این شرح که ظاهراً شرحی لغوی بوده، مورد استناد شارحان بعدی دیوان از جمله واحدی[۱۰۰] قرار گرفته است. همچنین در کتاب التبیان فی شرح الدیوان (دیوان ابی الطیب المتنبی) منسوب به ابوالبقاء عکبری از شرح ابوبکر به عنوان یکی از مآخذ آن نام برده شده و بارها به مطالب وی استناد شده است[۱۰۱]؛ کتابی نیز با نام مفیدالعلوم و مبیدالهموم که چندین بار در مصر و سوریه به چاپ رسیده، به شخصی به نام ابوبکر خوارزمی منسوب است، اما عباس اقبال نخستین بار در ۱۹۳۸م در یادداشتی بر یکی از نسخه‌های چاپی المکارم و المفاخر (بخشی از کتاب مفیدالعلوم که به طور مستقل و توسط عزت عطار در قاهره، ۱۳۵۴ق، چاپ شده است)، با استناد به اینکه سبک نگارش این کتاب و درنتیجه کتاب المکارم با سبک ابوبکر خوارزمی تفاوت فاحش دارد و نیز چون در اثنای کتاب از حسن صباح (درگذشت ۵۱۸ق) سخن به میان آمده است[۱۰۲]، انتساب آن را به ابوبکر خوارزمی نادرست دانسته است. در ۱۹۸۵م نظر اقبال تأیید شد و محمد عبدالقادر عطا پس از بررسی ۴ نسخۀ خطی کتاب، آن را به نام زکریای قزوینی به چاپ رساند.[۱۰۳]

پی نوشت:

  1. ثعالبی، ص ۲۲۹؛ یتیمه، ج۴، ص۲۰۴
  2. نک : طه، ص۱۶۰
  3. ابوبکر، ص۴۷، ۶۱، ۸۱؛ ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۰۴؛ سمعانی، ج۹، ص۳۸؛ قس: ابن قیسرانی، ص۹۷
  4. ثعالبی، یتیمه،ج۴، ص۱۹۴؛ ابن خلکان، ج۴، ص۴۰۱؛ صفدی، الوافی، ج۳، ص۱۹۲
  5. ابوبکر، ص۴۷، ۶۱، ۸۱
  6. سمعانی، ج۵، ص۲۱۴؛ ذهبی، ص۶۹
  7. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۰۴؛ سمعانی،ج۵، ص۲۱۴، ج۹، ص۳۸؛ ابن اثیر، ج۱، ص۳۹۱، ج۲، ص۸۰
  8. نک : ابن انباری، ص۲۱۴؛ یاقوت، ادبا، ج۹، ص۲۰۴
  9. نک : شکعه، ص۳۳
  10. نک : بلاشر، ص۳۸۱
  11. ص ۲۱۸-۲۱۹
  12. سمعانی، ج۵، ص۲۱۳-۲۱۴؛ ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۱۹۴
  13. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۰۴، ۲۰۵؛ قس: ابوبکر، ص۱۱۹، که خود این جدایی را معلول سعایت حاسدان قلمداد می‌کند
  14. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۲۰؛ نیز نک : جرفادقانی، ۲۵۵-۲۵۶
  15. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۰۵؛ ابوبکر، ص۳۴، ۷۸، جاهای مختلف
  16. ابوبکر، ص۱۱۸، ۱۲۲، جاهای مختلف ؛ نیز نک : قفطی، ج۱، ص۲۷۷
  17. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۰۵-۲۰۶
  18. ص ۴۲-۴۳
  19. ص ۱۴
  20. ابن خلکان، ج۴، ص۴۰۱
  21. ص ۱۰۸-۱۰۹
  22. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۲۲-۲۲۳
  23. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۰۷-۲۰۸
  24. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۰۷-۲۰۸
  25. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۰۷-۲۰۸
  26. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۳۴-۲۳۵
  27. نک : ابوبکر، ص۱۰۹
  28. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۰۸
  29. نک : سمعانی، ج۹، ص۳۸؛ ابن انباری، ص۲۲۳؛ قس: ابوحیان، ص۱۰۸-۱۱۰؛ نیز نک : ابوبکر، ص۱۰۱
  30. نک : یاقوت، ادبا، ج۲، ص۱۶۲-۱۹۶؛ محدث، ج۲، ص۷۱۱
  31. نک : بدیع الزمان، ص۱۸۶-۱۸۷
  32. نک : بدیع الزمان، ص۳۸۹-۳۹۰
  33. نک : بیهقی، ص۵۶؛ ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۰۸-۲۰۹؛ یاقوت، ادبا، ج۲، ص۱۷۳-۱۹۴
  34. نک : ابن بسام، ج۴ ص۵۹۸
  35. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۰۹؛ یاقوت، ادبا، ج۲، ص۱۶۶
  36. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۰۹؛ باخرزی، ج۳، ص۱۵۰۶، ۱۵۰۷
  37. نک : ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۰۶-۲۰۷؛ سیوطی، ج۱، ص۱۲۵؛ EI2، ذیل «الخوارزمی »
  38. نک : ابن اسفندیار، ج۲، ص۲ به بعد
  39. نک : مقدسی، ص۳۲۳
  40. ابوبکر، ۱۶
  41. ص ۱۸۶-۱۸۷
  42. نک : جرفادقانی، ص۶۴، ۶۸-۶۹
  43. ابوبکر، ص۱۶، جاهای مختلف
  44. ابوبکر، ص۴۲-۴۳؛ ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۲۲
  45. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۲۲
  46. برای نمونه، نک : ص۱۶، ۱۳۵
  47. نک : ابوبکر، ص ۱۲۲، ۱۳۸-۱۳۹ ؛ ثعالبی، یتیمه،ج۴ ص۲۳۴-۲۴۰، التمثیل، ص۱۲۵؛ نسوی، ۱۲۴؛ شیخ بهائی، ص۴۵۵، ۴۵۶؛ صفدی، تمام المتون، ص۳۱۱
  48. یاقوت، بلدان، ج۱، ص۶۸؛ صفدی، الوافی، ج۳، ص۱۹۴؛ ضیف، ص۲۳۳؛ حسن، ج۳، ص۳۷۷
  49. ابن شهرآشوب، ص ۱۵۲
  50. یاقوت، بلدان، ج۱، ص۶۸؛ صفدی، الوافی، ج۳، ص۱۹۵؛ صدر، ص۸۸
  51. ذهبی، ص۶۹؛ ابن ابی الحدید، ج۲، ص۳۶
  52. ص ۴۴-۵۰، ۷۹-۸۰
  53. ص ۵۰
  54. ص ۱۶۰-۱۷۲
  55. نک : مبارک، ج۲، ص۳۳۵-۳۳۶
  56. نک : یاقوت، ادبا، ج۲، ص۱۹۶
  57. صنعانی، ج۲، ص۳۷۵
  58. نک: ابوبکر، ص۵۱
  59. ص ۱۰۸
  60. ج۴، ص۴۰۰-۴۰۱
  61. نک : سمعانی، ج۵، ص۲۱۳؛ ذهبی، ص۶۸؛ صفدی همان، ج۳، ص۱۹۲
  62. بلدان، همانجا
  63. نک : شوشتری، ج۱، ص۹۸؛ خوانساری، ج۷، ص۲۹۴-۲۹۷؛ امین، ج۹، ص۳۷۷؛ برای اقوال مختلف، نک : محدث، ج۲، ص۶۸۲-۶۸۸
  64. نک : سمعانی، ج۵، ص۲۱۳-۲۱۴؛ ذهبی، ص۶۹، به نقل از حاکم نیشابوری
  65. ابن خلکان، ج۱، ص۴۱۱، ج۴، ص۴۰۱
  66. ثعالبی، غرر، ص۴۴۶؛ ابن خلکان، ج۱، ص۱۵۰-۱۵۱، که میان ابومحمد خازن و ابوالفضل ابن خازن خلط کرده است
  67. ثعالبی، ثمار، ص۱۷۱، یتیمه، ج۴، ص۲۴۲؛ آلوسی، ج۳، ص۱۲۸-۱۲۹
  68. ثعالبی، همان، ج۴، ص۱۹۴؛ سمعانی، ج۵، ص۱۳
  69. طه، ص۳۸۲
  70. ثعالبی، همان، ج۴، ص۱۹۴-۱۹۸، التمثیل، ص۲۵۰-۲۵۱
  71. نک : ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۲۸؛ رثای ابوسعید
  72. همان، ج۴، ص۲۲۶
  73. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۲۱-۲۲۲
  74. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۰۹-۲۱۲
  75. ثعالبی، التمثیله، ص۲۳۲؛ حصری، ص۳۹۹۱؛ جرجانی، ص۱۱۶؛ ابن خلکان، ج۴، ص۴۰۱؛ صفدی، همان، ج۳، ص۱۹۳
  76. بلدان، ج۴، ص۹۹۳
  77. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۲۳
  78. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۲۳
  79. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۲۴
  80. نک : ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۳۲
  81. نک‌: ص۱۳۱
  82. ص ۲۶
  83. ص ۱۲، ۲۶، جاهای مختلف
  84. ص ۱۳، ۱۴، جاهای مختلف
  85. ص ۴۹
  86. ص ۳۰، ۱۱۱
  87. نک : ضیف، ص۲۳۳-۲۳۸؛ طه، ص۳۷۸-۳۸۱؛ شکعه، ص۱۰۰
  88. نک : صفدی، تمام المتون، ص۲۱۲-۲۱۳؛ تهرانی، ص۳۴۰-۳۴۹؛ ضیف، ص۲۳۳؛ مبارک، ص۳۳۶-۳۳۷
  89. نک : جرفادقانی، ص۶۴، ۶۸-۶۹، ۸۷، جاهای مختلف
  90. ثعالبی، یتیمه، ج۴، ص۲۳۰؛ نسوی، ص۱۸۲؛ متز، ج۱، ص۱۶۶
  91. ابوبکر، ص۱۳۸
  92. ابوبکر، ص۲۱۳-۲۱۴
  93. ابوبکر، ص۳۰-۳۱، ص۷۸-۷۹
  94. ابوبکر، ص۲۷، ۹۳، جاهای مختلف
  95. شماره ۲۴/۱۳ R
  96. ص ۸۷
  97. جGAL, S, I، ص۱۵۰ ؛ ج GAS, II، ص۶۳۵-۶۳۶
  98. نک : بکری، جاهای مختلف
  99. ص۲۶۹
  100. ص ۱۲۲، ۱۸۴، جاهای مختلف
  101. التبیان، ج۱، ص۲۱، ۷۸، جاهای مختلف
  102. نک : قزوینی، ص۸۹
  103. عطا، ص۶

منابع

  1. آلوسی، محمود شکری، بلوغ الارب، به کوشش محمد بهجه الاثری، بیروت، دارالکتب العلمیه
  2. ابن ابی الحدید، عبدالحمید بن هبه اللـه، شرح نهج البلاغه، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ۱۳۸۵ق/۱۹۶۵م
  3. ابن اثیر، علی بن محمد، اللباب، قاهره، ۱۳۵۶-۱۳۵۷ق
  4. ابن اسفندیار، محمدبن حسن، تاریخ طبرستان، به کوشش عباس اقبال، تهران، ۱۳۲۰ش
  5. ابن انباری، عبدالرحمن بن محمد، نزهه الالباء، به کوشش ابراهیم سامرائی، بغداد، ۱۹۵۹م
  6. ابن بسام شنترینی، علی، الذخیره فی محاسن اهل الجزیره، به کوشش احسان عباس، تونس، الدار العربیه للکتاب
  7. ابن خلکان، وفیات
  8. ابن شهر آشوب، محمدبن علی، معالم العلماء، نجف، ۱۳۸۰ق/۱۹۶۱م
  9. ابن قیسرانی، محمدبن طاهر، الانساب المتفقه، به کوشش دیونگ، لیدن، ۱۸۶۵م
  10. ابوبکر خوارزمی، محمدبن عباس، رسائل، بیروت، ۱۹۷۰م
  11. ابوحیان توحیدی، اخلاق الوزیرین، به کوشش محمدبن تاویت طنجی، دمشق، ۱۹۶۵م
  12. امین، محسن، اعیان الشیعه، به کوشش حسن امین، بیروت، ۱۴۰۳ق/۱۹۸۳م؛ باخرزی، علی بن حسن، دمیه القصر، به کوشش محمد تونجی، دمشق، ۱۳۹۱ق/۱۹۷۱م
  13. بدیع الزمان همدانی، «رسائل»، کشف المعانی و البیان عن رسائل بدیع الزمان ابراهیم احدب، بیروت، مطبعه کاتولیکیه
  14. بدیعی، یوسف، الصبح المنبی، به کوشش مصطفی سقا و دیگران، قاهره، ۱۳۸۳ق/۱۹۶۳
  15. بکری، شیخ محمد، دیوان، نسخۀ خطی کتابخانۀ دانشگاه کمبریج، شم ۲۴/۱۳ R
  16. بلاشر، رژیس، ابوالطیب المتنبی، ترجمۀ ابراهیم کیلانی، دمشق، ۱۹۸۵م
  17. بیهقی، علی بن زید، تاریخ بیهق، به کوشش احمد بهمنیار، تهران، ۱۳۰۸ش
  18. التبیان فی شرح الدیوان (دیوان ابی الطیب المتنبی)، منسوب به ابوالبقاء عکبری، به کوشش مصطفی سقا و دیگران، بیروت، دارالمعرفه
  19. تهرانی، ابوالفضل، شفاء الصدور، تهران، ۱۳۱۶ش
  20. ثعالبی، التمثیل و المحاضره، به کوشش عبدالمفتاح محمد حلو، قاهره، ۱۳۸۱ق/۱۹۶۱م
  21. همو، ثمار القلوب، قاهره، مطبعه الظاهر
  22. همو، غرر اخبار ملوک الفرس و سیرهم، به کوشش زوتنبرگ، پاریس، ۱۹۰۰م
  23. همو، یتیمه الدهر، به کوشش محمد محیی الدین عبدالحمید، قاهره، ۱۳۷۷ق
  24. جرجانی، عبدالقاهر، اسرار البلاغه، به کوشش محمد رشید رضا، بیروت، ۱۳۹۸ق
  25. جرفادقانی، ناصح بن ظفر، ترجمۀ تاریخ یمینی، به کوشش جعفر شعار، تهران، ۱۳۵۷ش
  26. حسن، حسن ابراهیم، تاریخ الاسلام، قاهره، ۱۹۶۵م
  27. حصری، ابراهیم بن علی. زهرالآداب، به کوشش علی محمد بجاوی. قاهره، ۱۳۷۲ق/۱۹۵۳م
  28. خوانساری، محمدباقر، روضات الجنات، تهران، ۱۳۹۰ق
  29. ذهبی، محمدبن احمد، تاریخ الاسلام (حوادث و وفیات ۳۸۱-۴۰۰ق)، به کوشش عمر عبدالسلام تدمری، بیروت، ۱۴۰۹ق/۱۹۸۸م
  30. سمعانی، عبدالکریم بن محمد، الانساب، به کوشش عبدالرحمن بن یحیی معلمی، حیدرآباد دکن، ۱۳۸۵ق/۱۹۶۶م
  31. سیوطی، بغیه الوعاه، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ۱۳۸۴ق/۱۹۶۴م
  32. شکعه، مصطفی، بدیع الزمان الهمدانی، بیروت، ۱۹۸۳م
  33. شوشتری، سید نوراللـه، مجالس المؤمنین، تهران، ۱۳۶۵ش
  34. شیخ بهائی، محمدبن حسین، الکشکول، بیروت، ۱۴۰۳ق/۱۹۸۳م
  35. صدر، حسن، تأسیس الشیعه، بغداد، شرکه النشر والطباعه
  36. صفدی، خلیل بن ایبک، تمام المتون، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ۱۳۸۹ق/۱۹۶۹م
  37. همو، الوافی بالوفیات، به کوشش ددرینگ، دمشق، ۱۹۵۳م
  38. صنعانی، یوسف بن یحیی، نسمه السحر، نسخۀ عکسی موجود در کتابخانه مرکز
  39. ضیف، شوقی، الفن و مذاهبه فی النشر العربی، قاهره، ۱۹۶۰م
  40. طه، هند حسین، الادب العربی فی اقلیم خوارزم، بغداد، ۱۹۷۶م؛ عطا، محمد عبدالقادر، مقدمه بر مفید العلوم (نک : هم ، قزوینی)
  41. قزوینی، زکریا بن مفید، مفید العلوم و مبید الهموم، به کوشش محمد عبدالقادر عطا، بیروت، ۱۴۰۵ق/۱۹۸۵م
  42. قفطی، علی بن یوسف، انباه الرواه، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ۱۳۶۹ق/۱۹۵۰م
  43. مبارک، زکی، النثر الفنی فی القرن الرابع، بیروت، ۱۹۳۱م
  44. متز، آدام، الحضاره الاسلامیه فی القرن الرابع الهجری، ترجمۀ محمد عبدالهادی ابوریده، بیروت، دارالکتاب العربی
  45. محدث ارموی، جلال الدین تعلیقات نقض، تهران، ۱۳۵۸ش
  46. مقدسی، محمدبن احمد، احسن التقاسیم، به کوشش دخویه، لیدن، ۱۹۰۶م
  47. نسوی، محمدبن احمد، سیره السلطان جلال الدین منکبرنی، به کوشش حافظ احمد حمدی. قاهره، ۱۹۵۳م
  48. واحدی، علی بن احمد، شرح دیوان ابی الطیب المتنبی، به کوشش فریدریش دیتریتسی، برلین، ۱۸۶۱م
  49. یاقوت، ادبا
  50. همو، بلدان

    منبع: ویکی شیعه(دائره المعارف بزرگ اسلامی)