حماسه حسینی

نوشته‌ها

عرفان و آزادى در آینه عاشورا

اشاره:

آنان که دیندارانه به آزادى مى نگرند، گاهى توهمى را پیش مى کشند و مى پرسند آیا آزادى بر عدالت نیز مقدم است ؟ و با شگفتى دیده مى شود که عدالت را از آزادى برتر مى انگارند و وجودِ این را به بود یا نمودِ آن مشروط مى سازند. در میان اینان آزادى هنوز هم آواره اى بیش نیست؛ چرا که فرع را بر اصل مقدم انگاشته اند. در این مقاله به ارزش آزادی از دیدگاه مکتب عاشورا پرداخته شده است.

 

وقتی که می گوییم اصول دین ، پنج است و اول توحید و دوم عدل.  «توحید» همان اصلى است که در روزگار ما «آزادى » نامیده مى شود و آنان که با آزادى مخالفند، با اساس ادیان آسمانى سَرِ ستیز دارند. به این گروه باید همان سخنى را گفت که پیامبر اسلام(ص) دعوت خویش را با آن آغاز کرد: «قولوا لا اله الاّ الله تفلحوا»(۱)

امیر آزادگان حضرت على (علیه‌السلام) نیز در تأیید و تفسیر همین اصل بود که مى گفت: «لا تکن عبد غیرک فقد جعلک الله حُرّاً؛(۲) بنده دیگرى مباش که خداوند تو را آزاد آفریده است».

امام حسن و حسین(علیه‌السلام) و امامان دیگر نیز، همه و همه، براى تکامل و تداوم همین اصل مى زیستند که سخن همه باورمندان به قرآن کریم هم صدا با خدا همین است که مى گفتند: «کلمه لا اله الاّ الله حصنى فمن دخل حصنى اَمِن من عذابى».(۳) امام حسین (علیه‌السلام) را نیز فقط باید در سلسله همین «سلسله الذهب » جست وجو کرد، صد البته با اجتناب و احتراز از باورهاى بنیان برافکن ِ غالیان و افراطیان که آنان غافل از «انّک میت و انهم میتون »(۴)اند و «انّما انا بشر مثلکم »(۵) و «کنت من قَبْلهِ لمن الغافلین »(۶) و ده ها آیه دیگر را فراموش کرده اند. کتاب کربلا را تنها با همین رمز مى توان گشود که سرور آزادگان خود گفت: «ان لم یکن لکم دین و لاتخافون المعاد فکونوا احراراً فى دنیاکم»(۷).

دقت در اصلِ عدل ـ از اصول مذهب و دین ـ، معلوم مى کند که منظور از طرح بحث عدل، نفى ِ جبر و اثبات اختیار و آزادى و انتخاب بوده است؛ اصل توحید آزادى عقیده و اندیشه را ـ پس از رهایى از هرچه و هرکه غیر خداست ـ تأمین مى کند و تعمیم مى دهد. اصل دوم (عدل ) نیز آزادى بیان و قلم و عمل را از انسان هاى زنده و باورمند و اندیشه مند مى خواهد. انسانِ بما هو انسان ، انسانیت خود را مدیون و محصول ِ همان آزادى فطرى و ذاتى خود می داند و اینک در غربت خویشتن خویش هم صدا با حافظ خدا را مى خواند:

در ازل پرتو حُسنت ز تجلّى دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

مدعى خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

آیا آفریننده انسان؛ به خود نمى بالد آن گاه که مى گوید: انّا عرضنا الامانه على السموَات و الارض و الجبال فأبین أن یحملنها و اشفقن منها وحملها الانسان انّه کان ظلوماً جهولا.(۸)

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام من دیوانه زدند

آری، دیوانه بودن حتى به معناى عوامانه و نازل ِ واژه و حتى با فهم فرودین آن ، بسیار بهتر و برتر از متملّق ماندن و برده بودن است که خفّت و خوارى بردگى را حیوان نجس العینى چون سگ نیز برنمى تابد.

آدم از بى بصرى بندگى آدم کرد

گوهرى داشت ولى نزد قباد و جم کرد

یعنى در خوى غلامى زسگان پست تر است

من ندیدم که سگى نزد سگى سرخم کرد

آزادى و عاشورا

«آزادی» و «آزادگی» واژه هاى فارسی، به معناى وارستگى و رهایى ، مترادف با کلمه «حرّیت» در عربى است . این واژه کلمه اى کلیدى ، و ریشه اى در حماسه عاشورا است . تردید نیست که آزادى یکى از اصول بنیادین در حماسه حسینى و قیام عاشورا است . این دو مفهوم در فرهنگ مسلمانان، به ویژه در معارف شیعی، تا آنجا پیش رفته است که مى توان گفت: دو کلمه «آزادى » و «عاشورا» پیوسته یادآور یکدیگرند حتى گاه معناى یکى به حوزه دیگرى وارد مى شود، درست مانند دو کلمه «عدالت » و «علی(علیه‌السلام)» که همیشه تداعى گر یکدیگرند، چنان که اگر علی(علیه‌السلام) نبود، عدالت معناى صحیح خود را در حوزه عمل و میدان اقدام باز نمى یافت.

اگرچه از امام حسین (علیه‌السلام) در کتاب هاى تاریخى و متون روایی، بیشتر با کُنیت ِ پرآوازه «ابوعبدالله» نام برده شده است، اما در متون ادبى و قصاید حماسى و نیز در لسان شاعران ِ شیعى و بیشتر با کُنیت ِ «ابوالاحرار» و «سرور آزادگان » شناخته شده است. سخن مستند و معروفى که امام حسین(علیه‌السلام) در واپسین لحظات عمرش مى گفت، «منشور آزادى» و «حدیث حرّیت » خوانده شده است.

«آزادى» در سخن حسین (علیه‌السلام) و یارانش

پیش از همه شهید پیشتاز عاشورا، مسلم بن عقیل است که با صراحت و با تأکید از «آزادی» سخن مى گوید. مسلم در ضمنِ رجزى که روز شهادتش در کوفه خواند، چنین گفت:

اُقْسِم ُ لا أُقْتَل ُ اِلاّ حُرّاً

وَ اِن ْ رَأَیت ُ الْمَوْت َ شَیئاً مُرّاً(۱۰)

ـ سوگند مى خورم که جز در حال حرّیت و براى آزادى نمیرم

ـ اگرچه مرگ را تلخ ببینم .

همین رجز را پسر مسلم بن عقیل (عبدالله بن مسلم بن عقیل ) روز عاشورا در کربلا تکرار مى کرد. پسر نیز با رجز پدر به پیشواز مرگ مى شتافت و مى گفت:

أَقْسَمت ُ لا أُقْتَل ُ اِلاّحُرّاً

وَ قدَ وَجَدْت ُ الْمَوْت َ شَیئاً مُرّا

أُکْرِه ُ أَن ْ أُدْعی َ جَباناً فَرّاً

ان َّ الْجَبَان َ مَن ْ عَصَى وَ فَرّا(۱۱)

ـ سوگند خورده ام که جز براى آزادى کشته نشوم

ـ اگرچه مرگ را تلخ یافته ام دوست ندارم ترسویى خوانده شوم که گریخته باشد

ـ ترسو کسى است که خدا را نافرمانى کند و بگریزد.

امام حسین (علیه‌السلام) وقتى دید حُرّ بن یزید ریاحى از قید قبیله و قوم رهیده و قدم به ساحت مقدّس آزادى گذاشته و مى خواهد با مرگ ِ انتخابى خود جاودانه گردد به او گفت: «أنت الحرّ کما سمّتک به أمّک . و أنت الحرّ فى الدنیا و أنت الحرّ فى الا خره؛(۱۲) تو آزادمردی، چنان که مادرت تو را با همین نام نامید».

ـ تو نه تنها در این دنیا که در سراى دیگر نیز آزادمردى .

بنا به بعضى روایت ها، امام سجاد(علیه‌السلام) سوگ سروده اى در رثاى حُرّ بن یزید سرود که چنین نقل مى شود:

فَنِعْم َ الْحُرّ حُرّ بنى ریاح ٍ

صَبُور عند مُشْتَبَک ِ الرِّماح ِ

و نعم الحرّ اذ واسى َ حُسَیناً

و جادَ بِنَفْسِه ِ عِنْدَ الصّباح ِ

لَقَدْ فازوا الّذى نَصَرُوا حُسیناً

و فازوا بِالْهِدایه ِ وَ الصّلاح ِ

ـ چه نیک آزادمردى است آزادمرد قبیله بنى ریاح ! آن گاه که نیزه ها از هر سو به او مى رسیدند، صبور و مقاوم بود.

ـ و چه خوش عاقبت بود این آزادمرد آن گاه که در کنار حسین ایستاد، جانش را فداى او کرد و پیش از همه در پگاهان از بند تن رهید.

ـ به راستى آنان که حسین را یارى کردند، رستگار شدند و به هدایت و اصلاح دست یافتند.

در ضمن اشعاری که منسوب به امام حسین (علیه‌السلام) است شعر زیر نیز دیده مى شود:

و قَعْنا فى الخَطایا و البلایا

و فى زَمَن ِ انتقاض ٍ وَ اشْتِباه

فَصارَ الحُرُّ لِلْمَمْلُوک ِ عَبْداً

فَمَا لِلْحُرِّ مِن ْ قَدْرٍ وَ جاه

هنگامى که ابن اشعث، یکى از فرماندهان سپاه یزید، به زعم خود سرور آزادگان را به تسلیم و بیعت با یزید دعوت مى کرد، امام (علیه‌السلام) در پاسخ مى گفت: لا والله لا اعطیهم بیدى اعطاء الذلیل و لا افرّ فرار العبید؛ نه ، به خدا سوگند نه به سان ذلیلان، خود را به دست خویش به آنان خواهم سپرد و نه چون گریز بردگان خواهم گریخت .

هنگامى که هنگامه بزرگ در تاریخ اسلام رخ داد و امام آزادگان از اسب به زمین افتاد، با شگفتى و تأسف دید که بیچارگان کوفى خود را چنان باخته و اسیر امیال امیران ستمگر ساخته اند که حتى پیش پا افتاده ترین اصول انسانى را نیز فراموش کرده اند، تا آنجا که به سوى زنان و کودکان یورش مى برند؛ در این حال، امام(علیه‌السلام) با صداى رسا فریاد زد: «وَ یحَکُم یا شیعَه َ آل ِ أبى سُفیان ! ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا أحراراً فى دنیاکم هذه؛(۱۶) واى بر شما، اى پس ْروان ِ تبارِ بوسفیان ، گیرم که شما را دینى نباشد و از روز بازگشت نمى ترسید، دست کم در این دنیاى خود آزاد باشید».

امامت و آزادى

امام حسین (علیه‌السلام) در مراحل مختلف و مواقع مناسب با یاران و همراهان خود از اهداف و پیامدهاى قیامش سخن مى گفت تا همسفران و پیروانش با آگاهى و آزادى همگام و با او همراه باشند. گروهى که مى خواستند خبر شهادت مسلم بن عقیل را به امام حسین(علیه‌السلام) بدهند به او گفتند: خبرى داریم که اگر بخواهید آشکارا مى گوییم وگرنه پنهانى گزارش مى کنیم» . امام حسین(علیه‌السلام) به اصحاب و همراهانش نگاهى کرد و فرمود:

«من چیزى را از ایشان پوشیده نمى دارم و میان ما و آنان پرده و سرّى نیست ».

پس از آن که همه همراهان از شهادت مسلم بن عقیل باخبر شدند، امام حسین(علیه‌السلام) به آنها گفت: «مى بینید که چه بر سر ما آمده است؟ من چنان پیش بینى مى کنم که کوفیان ما را تنها خواهند گذاشت و اینک هر که مى خواهد تا دیر نشده برگردد.»

یک بار دیگر وقتى که خبر شهادت «عبدالله بن یقطر» به حضرتش رسید، امام (علیه‌السلام) در میان یاران و همراهانش به پا خاست و نامه اى را که خود نوشته بود براى آنان خواند و به این ترتیب و به صورت رسمى و مؤکد از آنان خواست که اگر مى خواهند، مى توانند بدون هیچ بازدارنده اى برگردند که او عهد خویش از آنان برداشته و آنها را کاملاً آزاد گذشته است .

امام آزادگان حسین(علیه‌السلام) شب عاشورا نیز خطبه اى خواند و از همگان خواست که از تاریکى شب بهره گیرند؛ در صحرا پراکنده شوند و از کربلا دور گردند تا جان به سلامت برند و فرمود که این گروه مرا مى خواهند و چون به من دست یابند ازجست وجوى شما دست بردارند.

امام حسین(علیه‌السلام) تا آنجا به آزادى و آزادگى یارانش اهتمام داشت که حتى نمى خواست کسى از آنها در قید قرضى یا گرفتار وامى ـ گرچه اندک ـ باشد. ابن سعد در «الطبقات الکبیر» در این باره روایتى نقل مى کند: «یکى از یاران امام حسین(علیه‌السلام) نزد او آمد و گفت: در ذمّه من قرضى است . امام(علیه‌السلام) تا این سخن شنید به همگان گفت: «لا یقاتل معى من علیه دَین؛ هرکه را قرضى است همراه من نجنگند». و با همین سخن نه تنها از او، بلکه از همه همراهانش خواست تا در همراهى او از هر جهت آزاد باشند و با اختیار کامل گام بردارند.

پسر یکى از انصار به نام «محمد بن بشیر خضرمی» در مرز رى اسیر شد. امام(علیه‌السلام) با شنیدن این خبر یک بار دیگر بیعت خویش برداشت و از او خواست برود و براى آزادى پسرش کارى بکند و به او گفت: «رحمک الله أنت فى حل ّ من بیعتى ، فاعمل فى فکاک ابنک؛(۲۲) خداوند تو را بیامرزاد. بیعت خود از تو برداشتم. برو و براى آزادى پسرت بکوش».

آزادى سیاسى و آزاداندیشى

یکى از شاخصه هاى مهم سیدالشهدا(علیه‌السلام) و یارانش ، آگاهى و ایمان به هدف بود. آنان هم در انتخاب ، هم در تداوم راه تا انتهاى مقصود، با آگاهى و آزادى راه مى پیمودند. این تنها امام حسین (علیه‌السلام) نبود که به نصایح دلسوزانه اما کوتاه بینانه امثال عبدالله بن عباس و عبدالله بن جعفر اعتنایى نکرد و فراتر از اندیشه دانشمندان و حبرالاُمّه ها، و پرچم آزادى را برافراشت ، بلکه یاران امام(علیه‌السلام) نیز با آزادْ فکرى از همه موانع گذشتند و زنجیرهاى دست و پاگیر زندگانى این جهانى را یکى پس از دیگرى گسستند.

براى نمونه صفحه اى از تاریخ عاشورا را ورق مى زنیم و مى بینیم که درباره زهیر بن قین، یکى از سرداران سپاه امام حسین (علیه‌السلام) در عاشورا، نوشته اند: زهیر پس از انتخاب راه و در همان گام نخستین ِ تصمیم ِ بزرگش ، چشم از همه چیز دنیا مى بندد. او براى این که همسرش نیز در انتخاب راه نهایى آزاد باشد، وى را طلاق مى دهد و با صراحت و اطمینان مى گوید: «وطّنت ُ نفسى على الموت مع الحسین (علیه‌السلام)؛ من جانم را وقف حسین کرده ام تا همراه او بر مرگ چیره شوم». و رو به همراهان و یاران خویش مى کند و مى گوید:

«مَن أَحَب َّ منکم الشهاده َ فلیقم و مَن کرهها فلیتقدّم؛(۲۳) از شما یاران و همراهانم هرکس دوستدار شهادت است، به پا خیزد ]و با من همراه شود[ و هرکس که نمى خواهد از همین جا بازگردد».

فراتر از آزادی و آزادگى

آن آزادى سرخ که در شفق شهادت و در مشهد سیدالشهدا دیده مى شود، بسى فراتر از آزادیى است که زبانزد همگان است. فاصله این شعارهاى خاکى با آن آزادى آسمانى چنان زیاد است که گاه تا مرز تضاد و تناقض نیز پیش مى رود. آن آزادى که امام حسین(علیه‌السلام) سرسپردگان سفیانى را به آن فراخواند و گفت: «اگر دین ندارید دست کم در این دنیا آزاده باشید»، پایین ترین حد آزادى است که آن انسان هاى پست هم توان درک آن را داشتند؛ زیرا این نوع آزادى از ذات انسان ناشى مى شود و هرکس که از انسانیت خویش برنگشته و مسخ نشده باشد، همیشه خواهان آن است . اما آن آزادى که در سیره سبز امام حسین(علیه‌السلام) همواره دیده مى شود و همچون خورشید در آسمان عاشورا مى درخشد، فراتر از این آزادى ابتدایى است و گستره دراز دامن آن تا توحید پیش مى رود و عوالم عرفان حقیقى و عشق الهى را در بر مى گیرد.

چنین است که سرور آزادگان، و به پیروى از او شهیدان عاشورا، از هر قید و بند مى رهند و از خیر خود و خواسته هاى خویش مى گذرند تا به خداى هرچه خیر است برسند؛ تا آنجا که هرگز از مردن و قطعه قطعه شدن هراسى ندارند که با عزم عاشقانه خود مرگ را به مصاف مى خوانند تا بر مرگ و زندگى چیره گردند. از امام سجاد(علیه‌السلام) در این باره این روایت نقل شده است: «آن گاه که کار بر پدرم امام حسین (علیه‌السلام) دشوار شد همراهانش به او نگریستند و او را برخلاف حال خویش یافتند که هرگاه کار بر آنان دشوار مى شد رنگ چهره شان دگرگون مى گشت ، بدنشان مى لرزید و دلشان را وحشت فرامى گرفت . اما امام (علیه‌السلام) و برخى از یاران مخلصش چنان بودند که رنگ سیمایشان مى درخشید، بدنشان با قوام افزون ترى مى پایید و جانشان مى آرامید و به یکدیگر مى گفتند: نگاه کنید هرگز باکى از مرگ ندارد».

گویى مرحوم حجه الاسلام نیر تبریزى به این حدیث نظر داشته آنجا که گفته است:

هرچه بر وى سخت تر گشتى نبرد

رخ ز شوقش ، سرخ تر گشتى چو ورد

آرى آری عشق را این است حال

چون شود نزدیک هنگام وصال

و این همان اصلی است که از آغاز قیام عاشورا از جایگاه ویژه اى برخوردار بود. امام(علیه‌السلام) پیشتر در دعاى عرفه از این اصل سخن به میان آورده و در راز و نیاز با خدا گفته بود:

«خَسِرَت صَفْقه عَبْدٍ لم تَجْعَل له مِن حُبِّک نَصیباً…، الهى اغننى بتدبیرک عن تدبیرى و باختیارک لى عن اختیارى …، الهی اخرجنى مِن ذل ّ نفسى …، ماذا وَجَدَ مَن ْ فَقَدَک َ و ما الّذی فقد مَن وجدک …(۲۵)؛

زیان کار شد بنده اى که از عشق تو نصیبى نبرد… خدایا، به تدبیر و اختیار خود بى نیازم کن… خدایا، مرا از خوارى جان وارهان… خدایا، آن که تو را گم کرد چه یافت؟ و آن که تو را یافت چه را گم کرد؟».

این اصل همچنان و در همه حال در سیره سرور آزادگان و یارانش سارى و جارى بود و رادمردان عاشورا هرچه به هنگام وصال و شهادت نزدیک تر مى شدند، روح رادمردى و آزادگى آشکارتر مى شد؛ حتى در آخرین لحظه هاى زندگى هم ترنم همان آزادى از زبان پیشواى شهیدان جدا نمى شد و او با همه وجودش مى گفت: «صبراً على قضائک یا رب ِّ لا اله سِواک ، یا غیاث َ المُستغیثین َ، ما لِى َ رب ّ غیرک َ(۲۶)؛ اى پروردگارى که خداوندى جز تو نیست، بر قضاى تو شکیبایم. اى فریادرس فریادخواهان، مرا پروردگارى جز تو نیست».

پى نوشت:

۱. ابن عدیم ، بغیه الطا لب ، ج ۸، ص ۳۶۱۴؛ قاضى سعید قمى ، شرح توحید الصدوق ، ج ۱، ص ۲۱.

۲. نهج البلاغه ، نامه ۳۱.

۳. قاضى سعید قمى ، شرح توحید الصدوق ، ج ۱، ص ۴۷.

۴. زمر/ ۳۰.

۵. کهف / ۱۱۰.

۶. یوسف/ ۳.

۷. خوارزمى ، مقتل الحسین ، ج ۲، ص ۳۳.

۸. احزاب/ ۷۲.

۹. منظور حدیثى است که چکیده آن همه جا نقل مى شود که فرمود: «ان لم یکن لکم دین فکونوا أحراراً فى دنیاکم» .

۱۰. مسعودی، مروج الذهب ، ج ۳، ص ۵۸.

۱۱. شیخ صدوق، الامالى ، ص ۲۲۵.

۱۲. مقتل الحسین (علیه‌السلام)، ج ۲، ص ۱۱؛ سید ابن طاووس ، اللهوف ، ص ۱۰۴.

۱۳. قندوزى حنفی، ینابیع المودّه ، ص ۴۱۴؛ شیخ صدوق، الامالى ، ص ۲۲۴، مرحوم شیخ صدوق، تنها دو بیت نخست را آورده که آن را نیز با اندکى اختلاف در واژگان از امام حسین (علیه‌السلام) نقل کرده است .

۱۴. محمدبن عبدالرحیم ، دیوان الامام الحسین ، ص ۱۷۸.

۱۵. شیخ مفید، الارشاد، ج ۲، ص ۹۸؛ تاریخ الطبرى ، ج ۳، ص ۳۱۸، در تاریخ طبرى به جاى «و لا افرّ فرارالعبید»، «ولا اقرّ اقرارالعبید» ثبت شده است .

۱۶. سید ابن طاووس ، اللهوف ، ص ۱۱۹، خوارزمى ، مقتل الحسین ، ج ۲، ص ۳۳.

۱۷. تاریخ الطبرى ، ج ۳، ص ۳۰۲؛ شیخ مفید، الارشاد، ج ۲، ص ۷۴.

۱۸. ابن سعد، ترجمه الامام الحسین و مقتله ، ص ۶۸ ـ ۶۷.

۱۹. شیخ مفید، الارشاد، ج ۲، ص ۷۵؛ خوارزمى ، مقتل الحسین ، ج ۱، ص ۲۲۹.

۲۰. ابن سعد، ترجمه الامام الحسین و مقتله ، ص ۷۲.

۲۱. همان ، ص ۷۱.

۲۲. همان ، ص ۷۱؛ حسینى جلالى ، سید محمدرضا، الحسین سماته و سیرته ، ص ۱۶۱، به نقل از ابن عساکر در «تاریخ دمشق» .

۲۳. دینورى ، ابوحنیفه ، الاخبار الطوال ، ص ۲۴۷.

۲۴. شیخ صدوق ، معانى الاخبار، ص ۲۸۸.

۲۵. سید ابن طاووس ، اقبال الاعمال ، ص ۳۳۹.

۲۶. موسوعه کلمات الامام الحسین (علیه‌السلام)، ص ۵۱۰.

منبع: خردنامه همشهرى –  شماره ۱۵ – چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۲

محمد صحّتى سرورودى

آثار و برکات اخلاقى – تربیتى سید الشهداء (ع)

اشاره:

قیام امام حسین علیه‌السلام آثار و برکاتی در جامعه بشری از خود برجا گذاشته است. این آثار در ابعاد مختلف قابل توجه است. از ابعاد انسانی و اخلاقی گرفته تا ابعاد سیاسی و دینی و  اجتماعی و… حتی برخی از مبارزین غیر مسلمان از نهضت امام حسین علیه‌السلام الگو گرفته و در اهداف خود به پیروزی رسیده اند. در این مقاله مختصر به آثار و برکات اخلاقی نهضت عاشورا پرداخته شده است.

 

۱. ایجاد اخلاق جدید در جامعه مسلمین

اگر دیدى که نابینا و چاه است‏

اگر خاموش بنشنیى گناه است

یکى از آثار و برکات سیدالشهدا (ع) در بعد اخلاقى – تربیتى این است که قیام او باعث گردید در جامعه مسلمانان نوعى اخلاق جدید بلند نظرانه پدید آید و نظر انسان را به زندگى خود و دیگران، دگرگون سازد تا بتواند بدین وسیله جامعه را اصلاح نماید . و به عبارت دیگر، با خودسازى به دیگر سازى نیز بپردازد.

آرى، در آن زمانى که بنیاد روانى و اخلاقى مردم در هم ریخته و ویران شده بود و این ویرانى شامل رهبران مسلمین و بزرگان آنان نیز شده بود و با اخلاق و شیوه‏اى وحشتناک زندگى مى ‏کردند ، امام حسین (ع) یگانه درمان آن حالت بیمار گونه را که در مجتمع مسلمانان مورد قبول واقع شده بود، در قیام آشکار و فریاد درآن سکوت مرگبار دید. لذا آن حضرت با خون پاک خود و فرزندان و یارانش و با همه اعتبارات احساسى و تاریخى ، حتى شمشیر و عمامه جدش رسول خدا (ص) ، وارد مبارزه گردید تا همه روزنه ‏ها و راههاى توجیه را فرو بندد.

سیدالشهدا (ع) نیک دریافته بود که وجدان شکست خورده و اخلاق پست امت را نمى ‏توان به وسیله رویارویى ساده دگرگون ساخت، از این رو با قیام و شهادت خویش دیرى نپایید که اخلاق هزیمت و فرار را به نیرویى عظیم درآورد و اخلاق جدیدى به جاى آن جایگزین نمود. براستى شهادت حسین بن على (ع) تأثیر ژرف و شگرفى بر شیعیان ساکن و ساکت بجاى گذاشت ، و سرنوشت غم انگیز نواده پیامبر اکرم (ص) عواطف اخلاقى و مذهبى مردم را بهم ریخت.

در اثر قیام و شهادت امام حسین (ع) موجى در روح مسلمین به وجود آمد، حمیت و عزت، شجاعت و صلابت به وجود آمد،و احساسات بردگى و اسارتى که از اواخر حکومت عثمان و تمام دوره معاویه بر روح جامعه اسلامى حکم فرما بود، تضعیف شد و ترس آنها را فرو ریخت ، خلاصه، ابا عبدالله (ع) به اجتماع اسلامى شخصیت داد.

کربلا و قیام سیدالشهدا (ع) نمایشگاه اخلاق عالى اسلامى و انسانى با همه صفات و طراوت آن بود و این اخلاق را نه به زبان که در عمل به خون پاک خویش بر صفحه ماندگار تاریخ به ثبت رسانید.

از پا حسین افتاد و ما بر پاى بودیم‏

زینب اسیرى رفت و ما بر جاى بودیم

۲. احساس گناه در بین مسلمین

یکى دیگر از آثار نهضت و شهادت سیدالشهدا (ع) این بود که مردم پس از مدت کوتاهى متوجه عدم توانایى و ضعف نفس خود شدند، لذا احساس عمیق ندامت و گناه کرده و چنین اندیشیدند که براى جبران این اهمال کارى و غفلت ، و نیز براى طلب بخشایش الهى، باید جانبازی هاى مشابهى را انجام دهند. و از جمله کارهاى امام زین ‏العابدین (ع) این بود که کوشید این احساس گناه را شعله‏ور سازد. از این رو به گروه انبوهى از مردم کوفه نهیب زده و فرمود:

«اى مردم، شما را به خدا سوگند مى دهم، آیا شما فراموش کردید که نامه‏ ها براى پدرم نوشتید و چون به سوى شما آمد، به او خدعه و نیرنگ زدید؟! شما با پدرم عهد و پیمان بستید و با وى بیعت کردید، اما بیعت خود را شکستید و او را به قتل رساندید پس هلاکت بر شما باد و با این توشه‏اى که به آخرت فرستادید هلاکت بر شما باد . چه رأى زشت و پلیدى را که براى خود پسندیدید! آنگاه که به دیدار پیغمبر خدا (ص) مى‏ شتابید و به شما بگوید: «عترت مرا کشتید ، هتک حرمت مرا کردید.» با چه دیده‏اى به او نظر خواهید کرد؟ و سرانجام به شما خواهد گفت : «از امت من نخواهید بود» ۱.

این احساس گناه عامل همیشه شعله‏ ورى بود که مردم را براى شورش و انتقام جویى همواره به جلو مى ‏راند.

استاد «عادل ادیب» در این باره مى‏ نویسد: شهادت فجیع امام حسین (ع) در کربلا موجى شدید از احساس گناه در وجدان هر مسلمانى برانگیخت . آنان پى بردند که مى‏ توانستند او را یارى دهند. اما از آن پس که با او براى قیام پیمان بستند، او را یارى نکردند . این احساس گناه دو جنبه داشت: از یک طرف انسان را وادار مى ساخت که گناهى را که مرتکب شده با کفاره بشوید، و از طرف دیگر نسبت به کسانى که او را به ارتکاب چنین گناهى واداشته بودند، احساس کینه و نفرت کند. به طورى که انگیزه انقلاب هاى متعددى که در اثر قتل امام (ع) برپا شد، همان کفاره یارى نکردن به حضرت او، و انتقام گرفتن از امویان بود .

مقدر چنین بود که آتش این احساس گناه، پیوسته برافروخته بماند و انگیزه انتقام از بنى امیه در هر فرصت به انقلاب و قیام بر ضد ستمگران منتهى گردد. ۲

بارى ، بر اثر شهادت امام حسین (ع) این آیه شریفه مصداقى روشن یافت:

«و یوم یعض الظالم على یدیه » . ۳ و روزى که ستمکار دستهاى خود را از پشیمانى مى ‏گزد.

۳. ازدیاد محبوبیت سید الشهداء (ع) و خاندان وحى

سؤمین اثر مهم تربیتى قیام و شهادت سیدالشهداء (ع) ، بالا بردن محبوبیت خاندان حضرت على (ع) در اجتماع اسلامى و شناساندن بیشتر و بهتر آنان به مردم بوده است .

مسئله داشتن محبوبیت و قبضه کردن افکار اجتماع از مسائل حیاتى و مهمى است که همواره مورد نظر حکومت ها بوده و هست . حکومتها هر چند به طور اکثر تکیه گاه بزرگى جز قدرت ندارند، اما به خوبى مى دانند که نیرومندتر از قدرت نظامى ، جایگاهى است که در دلهاى مردم مى‏ باشد، وسعى دارند آن را براى خویش به دست آورند . معاویه نیز با همه تلاشهاى شیطانى خود به طور کلى مى خواست دو چیزرا به دست آورد: یکى محبوبیت بخشیدن به خاندان و شجره خبیثه بنى امیه ، و دیگرى سقوط خاندان و شجره طیبه حضرت على (ع) از محبوبیت . متأسفانه معاویه در این تلاش خود موفقیت بسیارى هم کسب کرد. اما با ظهور حماسه حسینى و جانبازیهاى مردان راستین خدا، نفوذ معنوى و اعتبار روحانى عمیقى براى سیدالشهدا و اهل بیت (ع) ایجاد نمود . به طورى که هر چه از آن واقعه مى گذشت مردم بیشترى به خاندان حضرت على (ع) جذب مى‏شدند این محبوبیت رفته رفته چنان بالا گرفت که عده‏اى براى خونخواهى و به نام هوا داران از خاندان رسول خدا (ص) دست به قیام زدند.

آرى ، اگر حسین بن على (ع) پیش از نهضت مردان ه‏اش به عنوان امام وقت و سبط پیغمبر و فرزند على و فاطمه، و بزرگترین شخصیت از خاندان وحى شناخته مى‏شد، پس از قیام با حفظ مقامات سابق، به نام عالی ترین و کامل ترین نمونه مردانگى و مجاهدت و فداکارى در راه خدا و حقیقت شناخته شد.

«مسیوماربین آلمانى» در این خصوص مى‏ نویسد: «مهمترین اثر این نهضت این بود که ریاست روحانى که در عوالم سیاست اهمیت شایانى داشت، مجدداً به دست بنى ‏هاشم افتاد، و به ویژه در بازماندگان حسین (ع) مسلم گردید، و چندى طول نکشید که (حکومت) ظلم و جور معاویه و جانشیان او منهدم شد و در کمتر از یک قرن قدرت از بنى امیه سلب گردید. منهدم شدن (قدرت) بنى امیه به قسمى شد که امروز نام و نشانى از آنها نمودار نیست و اگر در متن کتب تاریخى نامى از این قوم ذکر شده در تعقیب آن هزاران نفرین و ناسزا هم نوشته شده است، واین نیست مگر به واسطه قیام امام حسین (ع) و یاران با وفاى او » ۴

 پى نوشت:

۱- سیرهء امامان , سید محسن امین , ص ۱۸۸

۲- زندگانى تحلیلى پیشوایان ما, عادل ادیب , ص ۱۴۹

۳- سورهء فرقان , آیه ۲۷

۴- نقل از کتاب درسى که حسین به انسانها آموخت شهید هاشمى نژاد, ص ۴۴۵

منبع: کتاب آثار و برکات سید الشهدا

به قلم :علیرضا رجالى تهرانى

عزت و افتخار حسینی

راز جاودانگی عزت و افتخار حسینی در چیست؟

از منظر امام حسین( علیه السلام) عزت و افتخار و آزادی، در خدا محوری، تکلیف گرایی، رهایی از قید و بند های مادیت و تسلیم نشدن در برابر ستم و قیام علیه رهبر ظالم و قانون شکن ظهور می کند. گرچه قیام موجب شهادت گردد. عزت و افتخار بدین معنا در برابر رویکرد مادی قرار می گیرد که در فرهنگ مادیت،‌ آزادی و افتخار در ثروت اندوزی،‌ فخر به امتیازات مادی و مغلوب نمودن طرف مقابل در جنگ، ظهور می کند.
امام حسین( علیه السلام) با این نگرش از آزادی و افتخار – که اصطلاحاً از آن به عنوان عزت و افتخار حسینی یاد می شود – علیه ستم، قانون شکنی و رهبر ستمگر قیام نمود.[۱] و قیام او الگویی مناسب برای همگان بود، چنان که خود بدان اشاره نمود.[۲]
قیام امام حسین( علیه السلام) گرچه در زمان محدود و مکان معیّن به وجود آمد ولی شعاع آن تمام جهان را فرا گرفت و آزادی خواهان جهان امام حسین( علیه السلام) را نمادِ آزادی خواهی خواندند و قیام و عزّت و افتخار حسینی جاودانه شد. بی تردید عوامل متعدد در جاودانگی عزّت و افتخار حسینی تأثیر گذار بوده است که به برخی از آن ها اشاره می شود:
آزادی خواهی و عزّت مندی
آزادی زیباترین واژه ای است که همگان حتی دشمنان آزادی آن را دوست دارند. از این رو آزادی خواهان جهان و انبیاء با ستمگران مبارزه نمودند تا مظلومان آزاد باشند و عدالت بر قرار گردد. امام حسین( علیه السلام) به عنوان رهبر آزادی خواه و بر ضد آزادی ستیزان قیام نمود. و این قیام در زمانی شکل گرفت که خفقان و ستم جامعه اسلامی را فرا گرفته بود و یزید و یزیدیان به دین زدایی پرداخته و از هیچ ستمی علیه حق و حق گرایان دریغ نمی کردند؛ از این رو امام مرگ در راه خدا را زینت دانسته[۳] و تسلیم نشدن در برابر ستم و اسیر ذلت نشدن را عزت و افتخار دانست:«موت فی عزٍّ من حیاه فی ذلّ؛[۴] مرگ با عزّت بهتر از زندگی با ذلّت است». هم چنین حضرت در برابر بیعت خواستن یزید فرمود: «ناپاکِ ناپاک زاده مرا بین دو چیز: شمشیر و ذلّت مخیّر قرار داده، اما ذلّت از ما بسیار دور است».[۵]
الموت اولی من رکوب العار و العار اولی من دخول النار[۶]: «مردن از آلودگی به عار و ننگ بهتر است، و عار و ننگ از ورود به آتش بهتر.» مرا عار باید از این زندگی که سالار باشم کنم زندگی
امام حسین( علیه السلام) نه تنها آزادی خواه بود که دشمنان خویش را نیز به آن فرا خواند:[۷] اگر دین ندارید و از روز قیامت نمی ترسید لااقلّ در زندگی دنیاتان آزادمرد باشید .
آزادی خواهی و ستم ستیزی و حق گرایی امام حسین( علیه السلام) موجب شد که غیر مسلمانان از قیام او درس گرفته و او را دوست بدارند، زیرا او به همگان درس آزادی داد. مهاتماگاندی – رهبر فقید هندوستان – از قیام کربلا به عنوان الگو یاد نمود.[۸]
۲_ خدامحوری:
یکی از علل جاویدانگی عزت و افتخار حسینی در خدا محوری ظهور می کند. خدا محوری که در اخلاص، تکلیف گرایی،‌تقوا و … ظهور می کند در صحنه کربلا به اوج خود رسید. امام حسین( علیه السلام) پیش از خروج از مدینه هر گونه شائبه دنیاگرایی، ریاست طلبی و جنگ قدرت را رد نمود وانگیزه قیام را اصلاح امت اسلامی[۹] و حفظ دین و بدعت زدایی دانست.[۱۰]
از سوی دیگر حضرت بارها از تسلیم شدن در برابر خواست خدا و جلب رضایت او سخن گفت. امام در آخرین لحظات زندگی عرضه داشت: … صبراً علی قضائک، لا معبود سواک، یا غیاث المستغثین، صبراً علی حکمک، یا غیاث من لا غیاث له…؛[۱۱] بارخدایا ! من در برابر حکم تو شکیبایم، جز تو معبودی نیست،‌ ای فریادرس دادخواهان،‌ بر حکم و تقدیر تو شکیبا هستم، ای فریاد رس آن که فریاد رسی ندارد .
۳_ سفارش و سیره معصومان در پاسداری از عزت و افتخار حسینی:
یکی از علل جاویدانگی عزت و افتخار حسینی،‌سفارش و سیره عملی معصومان( علیه السلام) در پاسداری از قیام امام حسین( علیه السلام) است. پیشوایان دین هم خود به پاسداری از حماسه حسینی می پرداختند و هم دیگران به پاسداری از نهضت حسینی فرا می خواند؛ از این رو ائمه( علیه السلام) عزاداری می کردند.[۱۲]و دیگران را به عزاداری سفارش می نمودند.[۱۳]
برگزاری مراسم عزاداری در تمام مناسبت ها، به ویژه ایام محرّم و صفر، موجب شد که قیام امام جاودانه بماند. امام سجاد( علیه السلام) چهل سال برای امام حسین( علیه السلام) گریه می کرد.[۱۴]
۴_ پاسداری از دین و ارزش ها:
یکی از علل جاویدانگی عزت حسینی، پاسداری از دین و ارزش های آن است. امام حسین( علیه السلام) در شرایطی قیام نمود که یزید به دین زدایی و شعار:«لعبت هاشم بالملک فلا خبرٌ جاء ولا وحیٌ نزل : بنی هاشم با حکومت بازی کردند و هیچ خبری از آسمان نیامد و هیچ وحیی نازل نشد. »سرداد.[۱۵] دین ستیزی رهبران ستمگر موجب شد که مردم از معارف دین فاصله گرفته و باورهای دینی مردم تضعیف گردد. از این رو امام حسین( علیه السلام) یکی از اهداف قیام خویش را حفظ دین خواند.[۱۶] و همگان را به قیام علیه رهبران دین ستیز و قانون شکن دعوت کرد.[۱۷]
بی تردید قیام امام حسین( علیه السلام) نقش اساسی در حفظ دین داشت. از این رو می توان گفت: بین اظهار محبت پیامبر( صلی الله علیه و آله و سلم) به امام حسین( علیه السلام) و حفظ دین از سوی امام حسین( علیه السلام) رابطه وجود دارد: «حسین منی و أنا من حسین».[۱۸] همچنین پیامبر( صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: « إنّ لقتل الحسین حرارهٌ فی قلوب المؤمنین لا یبرد أبداً .[۱۹]
پی نوشتها:
[۱] موسوعه کلمات الامام الحسین، ص ۳۶۰٫
[۲] تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۰۴٫
[۳] مقرم، مقتل الحسین، ص ۳۵۷؛ اعیان الشیعه، ج۱، ص ۵۹۳٫
[۴] ارشاد مفید،‌ ص ۲۳۵؛ موسوعه کلمات الامام الحسین، ص ۴۲۱٫
[۵] نفس المهموم، ص ۱۳۱؛ مقتل خوارزمی،‌ج ۲، ص ۷٫
[۶] کشف الغمه، ج۲، ص ۳۲؛ مقرّم، مقتل الحسین، ص ۳۴۵٫
[۷] مقتل خوارزمی، همان، ص ۳۲؛ بحارالأنوار، ج ۴۵، ص ۵۱٫
[۸] جواد محدثی،‌فرهنگ عاشورا، ص ۲۷۹٫
[۹] تحف العقول، ص ۲۳۹؛ مناقب شهر آشوب، ص ۸۹٫
[۱۰] حیاه الامام الحسین، ج۲، ص ۲۶۲٫
[۱۱] مقرّم مقتل الحسین، ص ۲۸۳؛ ینابیع الموده، ص ۱۸٫
[۱۲] لهوف، ص ۲۰۹؛ نفس المهموم (ترجمه کمره ای) ، ص ۶۰۲٫
[۱۳] بحارالأنوار، ج ۴۴،‌ص ۲۹۳، لهوف، ص ۹؛ وسایل الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۹۲٫
[۱۴] لهوف، ص ۲۰۹٫
[۱۵] مقرم،‌ مقتل الحسین، ص ۳۵۷؛ مقاتل الطالبیین، ص ۸۰٫
[۱۶] تاریخ طبری، همان، ص ۲۶۶٫
[۱۷] موسوعه کلمات الامام الحسین، ص ۳۶۰٫
[۱۸] احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۲۶۵؛ بحارالأنوار،‌ج ۴۳، ص ۲۶۱٫
[۱۹] جامع الاحادیث الشیعه، ج۱۲، ص ۵۵۶٫

حماسه خاندان عقیل در قیام حسینى ‏

اشاره:

 علت غائی آفرینش انسان برای به فعلیت رساندن استعدادهای بالقوه و رساندن او به کمال مطلق است. از اینرو خداوند منان بر بشر منت نهاد و او را از نیستی به وجودش آورد؛ و این جهان پهناور را که خود مناسبترین بستری است برای شکفتن این استعدادها و بهترین آزمایشگاهی است برای عرضه این شکوفه ها در اختیار انسان قرار داد. برخی در این دنیا از فرصتها بهترین استفاده را کرده و با تفکر و بینش قوی که داشتند با جدیت گام برداشته و به مطلوب خود رسیدند و برخی هم در دام زخارف دنیا گرفتار شده و از قافله کمال عقب ماندند.

 نهضت امام حسین (ع) که خود یکی از همین آزمایشهای الهی بود برخی بی تفاوت از کنار آن گذشتند و برخی دیگر همانند خاندان عقیل خود را در دریای مواج و پرطلالم و طوفانی انداختند تا خود را به کشتی نجات و راه روشن حسین بن علی (ع) برسانند.

آن جوانان پرشور و نشاطی که خاتمه تمام کمالات اخلاقی و علمی خود را با خط سرخ شهادت رقم زدند. و آنانکه هنوز بدنیا نیامده بودند پیامبر از شهادت برخی این عزیزان خبر داده و برایش اشک ریخته است و آنها که امام حسین (ع) بر قاتلانشان لعنت فرستاده و امام سجاد سخت به آنها عشق می ورزیده است. اینک به پاس آن رشادتها و جانبازیهای این جوانان عاشق و دلداده، این نوشتار کوتاه را که در حقیقت نگاهی کوتاه بر حماسه خاندان عقیل در نهضت و قیام امام حسین (ع) می باشد، به ادامه دهندگان راهشان تقدیم می کنیم.

جایگاه عقیل بن ابی طالب

جناب ابوطالب – علیه الرحمه – چهار فرزند داشت به نامهای طالب، عقیل، جعفر و علی (ع) به ترتیب هر یک ده سال از دیگری بزرگتر بودند و به جز طالب که سرنوشت او بدرستی روشن نیست هر کدام نقش بسیار مهمی را در عالم اسلام ایفا کرده اند. و عقیل بن ابی طالب که دومین فرزند این خانواده می باشد، اگرچه بینایی خود را از دست داده بود، اما او از هوش و استعداد بسیار خوبی برخوردار بوده از جمله به خوبی از اصل و ریشه طوایف و قبایل عرب آگاه بود از اینرو به نسابه عرب معروف گشته بود.[۱]

عقیل با اسلام آوردن و هجرت خود به مدینه هم پیامبر را خوشحال کرد و هم سایر بنی هاشم را. و در جنگ موته همراه برادرش جعفر بن ابی طالب حضور داشت. [۲]

عقیل در بین مسلمانان جایگاه خوبی داشت بویژه در نزد پیامبر اسلام که سخت مورد محبت و علاقه آن حضرت بود و این محبت و دوستی را بارها اظهار کرده و به وی می فرمود: من تو را به دو جهت دوست می دارم یکی اینکه خودت دوست داشتنی هستی و دیگر اینکه چون ابوطالب تو را بسیار دوست می داشت.[۳]

خاندان عقیل

عقیل بن ابی طالب از چند همسر و کنیزی که داشت از نعمت فرزندان خوبی برخوردار بود ودر تاریخ نامی از آنها به جز کسانی که در نهضت امام حسین (ع) شرکت جسته اند به چشم نمی خورد. مسلم بن عقیل، عبدالله اکبر، علی، محمد، ابی سعید، عبدالرحمن و جعفر جزو فرزندان عقیل می باشند.[۴]

در فرزندان عقیل علاوه بر ایمان، تعهد، اخلاص، شجاعت، جود و سخاوت، قابلیتهای فراوانی دیده می شد. چرا که برخی از فرزندان وی جزو فقها و سخنوران بوده اند.[۵]

علت عدم حضور در جنگهای علی (علیه السلام)

با اینکه عقیل حدود بیست سال از علی (ع) بزرگتر بود طبعا فرزندان بزرگتری هم داشته اما نام هیچکدام از آنها را در جنگهای سه گانه امیرمؤمنان نمی یابیم و دلیل روشنی هم بر عدم حضور آنان نیافتیم. اما عدم حضور خود عقیل این است که ظاهرا در آن روزها بینایی خود را از دست داده بود و درباره سایر فرزندانش باید گفت یا اصلا شرکت نکرده اند و یا حضور داشته اند اما نامشان در شمار شرکت کنندگان نیامده است.

شاید از نامه ای که عقیل به برادرش علی (ع) نوشته بتوان استفاده کرد که او و فرزندانش می خواست در جنگهای علی حضور داشته باشد اما این مولا علی بود که به وی اجازه شرکت را نداده بود. چنانچه مرحوم محدث قمی می نویسد: ولم یشهد مع اخیه امیرالمؤمنین من حروبه ایام خلافته و عرض نفسه و ولده علیه فاعفاه و لم یکلفه حضور الحرب.[۶]

عقیل در هیچ یک از جنگها با برادرش امیرمؤمنان (ع) در روزهای خلافتش شرکت نکرد و در همان روزها خود و فرزندانش را بر آن حضرت برای شرکت در جنگ عرضه کرد اما امام علی (ع) او را معاف دانست. و یا در آن روزهایی که سستی مردم و خیانت آنها را به علی می شنود طی نامه ای برای حضرت می نویسد و بار دیگر آمادگی خود و فرزندانش را جهت دفاع از امیرمؤمنان اعلام نموده و از حضرت خواستار شده بود که نظر خودش را در این خصوص بنویسد و در آن نامه نوشته بود: علی جان اگر دفاع تا سر حد جان می خواهی بگو که بهمراه برادر و برادرزاده هایت در کنار تو خواهیم بود، چرا که مرگ و زندگی را در کنار تو بهتر می پسندیم زیرا هیچگاه زندگی را پس از مرگت نمی خواهیم. سوگند به خدای جل و علا که زندگی پس از تو برای ما گوارا نخواهد بود. حضرت در پاسخ به عقیل چنین نوشت:

اما آنچه را که درباره فرستادن برادر زادگان نوشته بودی بدان که نیازی به آنها ندارم پس در همان جا بمان زیرا به خدا سوگند دوست ندارم اگر کشته شوم همراه من کشته شوید[۷] و از این نامه برمی آید که فرزندان عقیل در سن و سالی بوده اند که هر یک می توانسته در جبهه و جنگ شرکت کند اما علی (ع) اجازه حضور نداده و احتمال دیگری هم هست که بیشتر فرزندان عقیل خردسال و کوچک بوده اند چنانچه حضرت درباره آنها چنین فرموده: و رایت صبیانه شعث الشعور غبر الالوان من فقرهم…[۸] که حضرت در نهج البلاغه از فرزندان عقیل به صبی تعبیر می کند و صبی همان فرزندان کوچک را می گویند. و دلیلش این است که مسلم بن عقیل در زمان حکومت علی (ع) هشت ساله بوده و با این بیان عدم حضور آنان یک امر طبیعی بوده است.

خاندان عقیل در حماسه حسینی

از زمانی که سالار شهیدان حضرت حسین بن علی (ع) به عنوان اعتراض به خلافت یزید، مدینه را به قصد مکه ترک گفت بنی هاشم و بخصوص خاندان عقیل از مواضع به حق امام حسین دفاع کرده و به صف مخالفین نظام بنی امیه بویژه یزیدبن معاویه قرار گرفتند.

فرزندان عقیل نیز مدینه را ترک گفته و به همراه امام حسین علیه السلام در مکه اقامت کردند وآن روزی که حضرت سفر خود را به کوفه آغاز کرد خاندان عقیل از جمله پیشتازانی بودند که امام را با کمال میل و رغبت همراهی کردند. و شاید بتوان گفت این هم یک دلیلی است بر اینکه فرزندان حضرت عقیل در زمان حکومت امام علی (ع) و جنگهای حضرتش خردسال بوده اند؛ چرا که در زمان امام حسین (ع) و آغاز نهضت عاشورا به سن بلوغ و رشد رسیده اند که در رکاب حضرت نیز حضور می یابند.

خاندان عقیل در دو آزمایش بزرگ

کاروان حسینی همچنان به راه خود ادامه می داد تا شبانه به منزل ثعلبیه رسیده و در آنجا فرود آمد. چیزی از مدت استراحت امام و یاران نگذشته بود که دو نفر به نامهای عبدالله بن سلیمان و منذر بن المشمعل اسدی با بدست آوردن اخبار ناگواری از کوفه به خدمت امام (ع) رسیدند. پس از سلام، عرض کردند خبری به حضورتان آورده ایم. اگر صلاح می دانید در جمع یاران بگوئیم و اگر صلاح نمی دانید در پنهانی گزارش کنیم. حضرت با نگاهی به ما و سایر یاران خود، فرمود: من چیزی از اینان پنهان ندارم ، خبرتا نرا نزد همه بگوئید.

گفتیم آیا بخاطر داری دیشب که می آمدی بر سر راهت به سواره ای که از کوفه می آمد برخورد کردی و چند لحظه درنگ کردی و سپس به راه خود ادامه دادی؟ حضرت فرمود: آری و می خواستم از او سؤالاتی بنمایم. گفتیم آری به خدا سوگند ما اخبار کوفه را از او جویا شدیم و او فردی از طایفه ما بود. او چنین گفت که من از کوفه بیرون نیامدم تا مسلم و هانی کشته شدند و به چشم خود دیدم که طناب به پای آن دو بسته و در کوچه و بازار کوفه می کشاندند.

حضرت با شنیدن این خبر چند مرتبه انا لله و انا الیه راجعون را بر زبان جاری ساخته و پیوسته می فرمود خدا رحمت کند مسلم و هانی را.[۹] و به نقل سید در لهوف: امام حسین (ع) گریه اش گرفت و فرمود: خدای رحمت کند مسلم را که به سوی روح و ریحان خدا و بهشت و رضوانش شتافت و آنچه که بر او بود انجام داد…[۱۰]

همو اضافه می کند که با رسیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل غوغایی به پا شد و آن منزل یکپارچه صدای ضجه، گریه و ناله شده و برای مصیبت مسلم اشکها سرازیر شد.[۱۱]

سپس آن دو نفر امام را به خدا سوگند دادند که از همین جا برگردد زیرا در کوفه یاوری نخواهی داشت و بیم آن را داریم که این ماجرا درباره تو تکرار گردد.[۱۲]

در اینجا تنها گروهی که نظرشان برای سایر یاران امام حسین (ع) بسیار مهم بود خاندان عقیل بود که خبر شهادت مسلم را دریافت کرده بود. از اینرو با یک شور و حماسه فراوانی راه سخن را بر آن دو نفر اسدی بسته و چنین گفتند: سوگند به خدا هرگز برنمی گردیم تا انتقام خود را بگیریم و یا آنکه مرگ را همانند برادرمان مسلم بچشیم [۱۳] و با این جملات شورانگیز و این ایستادگی و شهامت به کسانی که فکر می کردند آنان همانند دیگران که بر سر دو راهی قرار گرفته و یا قصد بازگشت را دارند پاسخ بسیار محکمی بود، اینجا بود که امام (ع) با نگاهی که به آن دو اسدی می کرد با یک جمله موضع قاطع و صریح خود را بیان داشت و آن جمله این بود که حضرت فرمود: لا خیر فی العیش بعد هؤلاء[۱۴] ، از پس شهادت اینان هیچ خیری در زندگی نمی باشد. این به گفت و دستورهای بعدی را صادر فرمود.

یک آزمایش دیگر از بنی عقیل:

در شب عاشورا هنگامی که امام حسین (ع) در تاریکی شب خطبه خواند و به تمام یاران اجازه رفتن داد، برادران و فرزندان برادرش و همچنین فرزندان عبدالله جعفر در ادامه سخنان حضرت قمر بنی هاشم پاسخ دادند: هرگز چنین کاری نخواهیم کرد! برای آنکه پس از تو زنده باشیم؟ ! خداوند چنین روزی را به ما نشان ندهد. اینجا بود که امام حسین (ع) نگاهی به فرزندان عقیل کرده و فرمود: عزیزانم شهادت مسلم شما را بس است، به شما اجازه می دهم که بروید فرزندان عقیل که خود را در یک آزمایشی دیگر می دیدند، در پاسخ امام (ع) یکصدا گفتند: سبحان الله فما یقول الناس، مردم درباره ما چه می گویند؟ ! آیا نخواهند گفت که ما سید و بزرگ خودمان را در سخت ترین شرایط رها کرده در حالیکه نه با آنان تیری زده و نه نیزه ای به دشمن وارد ساخته و نه در حمایت از آنها شمشیری زده باشیم. نه به خدا سوگند هرگز نمی رویم بلکه جان و مال و اهل و کسان خودمان را فدای تو می کنیم. همراه تو خواهیم جنگید تا به جایگاهت وارد شویم. حسین جان خداوند آن زندگی پس از تو را برای ما زشت گرداند.[۱۵]

و این بار نیز با پاسخهای قاطع و صریح خود از این امتحان و آزمایش با سربلندی و افتخار بیرون آمدند.

فرزندان عقیل

همانگونه که گفتیم تعدادی از فرزندان عقیل بن ابی طالب با انتخاب خط سرخ شهادت آماده از امام خویش جانانه دفاع کردند و مظلومانه به شهادت رسیدند از جمله:

۱٫ مسلم بن عقیل:

مسلم که سلسله جنبان این خاندان بود، با مقامی بس والا در نزد امام حسین (ع) که افتخار دامادی امیرالمؤمنین را نیز داشت و از رقیه دختر علی اولادی بهمرسانیده بود، شخصیتی بزرگ و مورد اعتماد ابی عبدالله (ع) و به عنوان نماینده ویژه و سفیر آن حضرت انتخاب شده و به کوفه فرستاده شد تا با سنجیدن شرایط و اوضاع کوفه و بیعت گرفتن از مردم آن سامان اخبار را به آن حضرت گزارش کند. اقدامات مسلم پس از ورود به کوفه در تاریخ ثبت شده و برای همیشه قابل تقدیر و ستایش است.

او همچنان به وظیفه خود در پیشبرد این قیام مردمی با کمال دقت و مراقبت عمل می کرد به گونه ای که کوفه را پذیرای ورود امام حسین (ع) نمود، اما یکباره با آمدن عبیدالله بن زیاد اوضاع به هم خورده و سخت پیچیده گشت و در نهایت مسلم بن عقیل پس از ابراز آن حماسه جاوید و نشان دادن آن همه شجاعت و پایمردی سرانجام با اعطای امان دروغین به او، در دام جلادان عبیدالله بن زیاد افتاده و پس از یک برخورد شدید با عبیدالله به طرز فجیعی در کوفه به شهادت رسید و پیکر پاک و مطهرش را از بالای قصر الاماره به پائین پرتاب کردند.[۱۶]

۲٫ جعفر بن عقیل:[۱۷]

از جمله افتخار آفرینان خاندان عقیل بود که به میدان نبرد شتافت. وی در ابتدا رجز خواند و چنین گفت:

من جوان ابطحی طالبی و از خاندان بنی هاشم و غالب هستم، ما به تحقیق از بزرگان و سادات هستیم و حسین در میان ما پاکیزه ترین پاکان است.

آنگاه مردانه جنگید تا بوسیله عروه بن عبدالله خثعمی بشرف شهادت نائل آمد.[۱۸]

و بنابر نقل ابن شهر آشوب در این نبرد بی امان پانزده نفر را کشته تا اینکه به دست بشر بن حوط به شهادت رسید.[۱۹] و برخی دیگر شهادت جعفر بن عقیل را در وقت حمله دستجمعی آل ابی طالب می دانند که در آن حمله جمعی از خاندان ابوطالب از جمله جعفر بن عقیل شرکت داشته است.[۲۰]

۳٫ عبدالرحمن بن عقیل:

سومین فرزند عقیل، عبدالرحمن[۲۱] بود که پس از حمله خاندان ابوطالب به میدان رزم رفته و با خواندن این رجز به جنگ با دشمن پرداخت:

پدرم عقیل است و جایگاهم را از بنی هاشم بشناسید، و هاشم برادران منند، آنانکه پیران راستگویی و سادات قرآن بوده اند و این حسین است که از نظر مقام و مرتبت دارای مقامی رفیع و بلند مرتبه است. سپس به جنگ کوفیان رفته و هفده نفر از آنان را به هلاکت انداخت. کوفیان اطرافش را گرفته و او را از پای درآوردند، سرانجام عثمان بن خالد بن اشم جهنی[۲۲] و بشر بن حوط همدانی را به شهادت رساندند.[۲۳]

۴٫ محمد بن عقیل:

محمد بن عقیل بن ابی طالب یکی از فقهای زمان خود بوده و درروز عاشورا همراه برادران خود به میدان نبرد رفته و در مقابل حضرت سیدالشهداء (ع) به شهادت رسید.[۲۴]

۵٫ علی بن عقیل:

علی نیز همانند برادران خود با کسب اجازه از حضرت امام حسین (ع) با دشمن وارد نبرد شده و جنگ سختی کرد،[۲۵] سرانجام به دست کوفیان به شهادت رسید.

۶٫ عبدالله الاکبر بن عقیل:

و عبدالله اکبر نیز پس از جنگ سختی که با دشمن کرد، دو نفر به نام عثمان بن خالد جهنی و مرد دیگری از همدان بر او حمله کرده و به شهادت رساندند.[۲۶]

۷٫عون بن عقیل:

و در مناقب ابن شهر آشوب برای عقیل فرزند دیگری یادآوری می کند به نام عون که در کربلا شهید گشته است.[۲۷]

نوادگان عقیل:

ابن شهر آشوب [۲۸] و دیگران تعداد شهدای نوادگان عقیل را چهار نفر می دانند که برخی پدرشان همانند مسلم پیشاپیش در کوفه شهید شده بود و برخی پدرشان همانند جعفر همراهشان بوده و برخی دیگر پدرشان همانند ابی سعید در کربلا حضور نداشته و به ترتیب خاطره جاوید این چهار نواده عزیز را از نظر می گذرانیم:

۱٫عبدالله بن مسلم

با به شهادت رسیدن علی اکبر، اولین نفری که از خاندان عقیل پا به میدان نبرد گذارد عبدالله بن مسلم بن عقیل بود که از جهتی نواده امیرمؤمنان (ع) نیز بوده است.[۲۹]

وی در حین حمله به دشمن رجز می خواند و خود را چنین معرفی می کرد:

امروز پدرم مسلم را ملاقات خواهم کرد و با آن گروهی که بر دین پیامبر از دنیا رفته، آنها همانند گروهی که مشهور به دروغ هستند نباشند بلکه از خوبان و دارای نسب کریمند.

عبدالله مردانه جنگید و در سه نوبت حمله ای که به دشمن کرد نود و هشت نفر را به هلاکت رساند. شیخ مفید روایت کرده که عمرو بن صبیح تیری به سوی عبدالله انداخت، عبدالله دست جلوی پیشانی گرفت که تیر آمد و کف دستش را بر پیشانیش دوخت عبدالله نتوانست دست خود را حرکت دهد، اینجا بود که جنایت پیشه دیگری نیزه ای در قلبش فرود آورده او را شهید کرد.[۳۰]

و در بین مورخان اختلاف است که قاتل عبدالله بن مسلم بن عقیل چه کسی می باشد از حمید بن مسلم نقل شده که قاتل عبدالله، عمرو بن صبیح بوده که یک تیر را بر پیشانی وی زده و با تیر دوم قلبش را نشانه رفته و شکافته است.[۳۱] ابن شهر آشوب گوید عمرو بن صبیح و اسد بن مالک، عبدالله را کشته اند.[۳۲] علامه مقرم، کشته شدن عبدالله را به یزید بن الرقاد و یک نفر دیگر نسبت داده است[۳۳] و خلاصه قاتل عبدالله هر جنایتکاری می خواهد باشد، این مهم نیست بلکه مهم آنست که شجاعت و پایمردی عبدالله بن مسلم را از مجموع این گفتارها به دست آوریم و این مسئله بوضوح روشن است زیرا رزمنده ای که از لشکر امام حسین وارد میدان گردد و تعداد نود و هشت نفر از سپاه دشمن را به هلاکت برساند، مسئله ای غیر قابل تحمل برای عمر بن سعد بود، از اینرو به جای جنگ تن به تن از دور مغز و قلب عبدالله را نشانه گرفته و وجود نازنینش را از پای در می آورند.

آخرین گفتار عبدالله بن مسلم:

و سرانجام عبدالله با شکافته شدن قلب نازنینش در حالیکه دستش به پیشانیش دوخته شده بود، این جملات را در آخرین لحظات بر زبان جاری ساخت. خدایا این گروه ما را کم به حساب آوردند و ما را خوار کردند، خدایا آنان را بکش همانگونه که ما را کشتند.[۳۴]

۲٫ محمد بن مسلم بن عقیل:

پس از شهادت عبدالله بن مسلم بن عقیل بنی هاشم و فرزندان ابی طالب بصورت هماهنگ بر سپاه کوفه حمله کردند و در این حمله بود که محمد بن مسلم به روی زمین افتاد و او را ابومرهم ازدی و لقیط بن ایاس جهنی به شهادت رساندند.[۳۵]

۳٫ محمدبن ابی سعید بن عقیل:

چون امام حسین (ع) شهید شد نوجوانی از خیمه بیرون آمد در حالیکه نگران بود و به طرف چپ و راست خود با دل نگرانی نگاه می کرد، سواری بر او حمله کرد و ضربتی بر او وارد ساخت، از نام و نشانش پرسیدم، گفتند که او محمد بن ابی سعید بن عقیل است، از نام و نشان آن سوار پرسیدم، گفتند: لقیط بن ایاس جهنی است. هانی بن ثبیت حضرمی می گوید: من در کربلا به هنگام کشته شدن امام حسین (ع) حضور داشتم و ما ده سوار بودیم و من دهمین نفر آنها بودم که اسبان را در میدان به جولان درآوردیم، ناگهان نوجوانی از اهل بیت حسین از خیمه بیرون آمد، در حالی که چوبی در دست و پیراهنی در بر داشت و به راست و چپ خود می نگریست، در این هنگام سواری به او نزدیک شد و بدن او را با شمشیر پاره کرد. هشام کلبی ناقل این خبر می گوید: هانی بن ثبیت خود قاتل آن نوجوان بود ولی از ترس نام خود را ذکر نکرده است.[۳۶]

۴٫جعفر بن محمد بن عقیل:

ابن شهر آشوب به نواده چهارمی از عقیل به نام جعفر اشاره می کند که پدرش نیز در کربلا حضور داشته و جزو شهدای کربلا می باشد. همانگونه که فرزند دیگری نیز به عنوان عون برای عقیل ذکر می کند که در سایر مقاتل یافت نمی شود، و از ذکر نام فراتر نرفته تا از خصوصیات آنها اطلاعات بیشتری داشته باشیم.[۳۷]

۵ . ۶ . دو نواده دیگر از خاندان عقیل:

یکسال پس از حادثه عاشورا دو کودک دیگر از فرزندان مسلم بن عقیل به نام محمد و ابراهیم به شهادت رسیدند که در بین مورخین اختلاف هست که این دو کودک چه وقت و در کجا اسیر شدند. مرحوم صدوق در امالی[۳۸] آورده است چون امام حسین شهید گردید دو پسر کوچک از لشکرگاهش اسیر شدند و آنها را به نزد عبیدالله آورده، او زندانبان را احضار کرده و به او گفت این دو کودک را به زندان ببر و خوراک خوب و آب سرد به آنها نده و بر آن دو سخت گیری کن، این دو کودک در زندان روزها روزه می گرفتند و شب دو قرص نان جو و یک کوزه آب برای آنها می آوردند تا یک سال بدین منوال گذشت…[۳۹]

و برخی دیگر معتقدند که این دو کودک همراه پدرشان مسلم بن عقیل به کوفه آمدند و پس از شهادت مسلم بن عقیل، عبیدالله بن زیاد این دو فرزند را به دست شریح قاضی سپرد که از آنها نگهداری کند…[۴۰]

اما آوردن این دو بهمراه پدرشان اگرچه بعید نیست زیرا مسلم بن عقیل پس از ترک مکه بار دیگر به مدینه رفته و ممکن است این دو کودک را بهمراه خود به کوفه برده باشد اما این نظر بدلایلی چندان صحیح به نظر نمی رسد، زیرا این سؤال مطرح است که چرا در وصیت نامه مسلم نامی از این دو فرزند نیامده که این دو فرزند را به کاروان امام حسین (ع) که در بین راه هستند بسپارید. ثانیا مگر مورخین ننوشته اند که مسلم بن عقیل در شب حادثه در کوفه حیران و تنها مانده بود که به طرف خانه زنی به نام طوعه رفت.

و اگر این دو کودک همراه پدرشان در خانه طوعه بودند چرا گزارشگر خبر مسلم خبری از آنها نداد افزون بر این در هیچ کتابی یافت نشده که این دو کودک در خانه هانی دستگیر شده باشند. و اما نسبت به نظر مرحوم صدوق : ممکن است نظر ایشان این باشد که این دو کودک، به هنگام هجوم به چادرها پا به فرار گذارده و در نقطه دور دستی در دام لشکر عمر بن سعد افتاده و به کوفه برده شده اند اما جای این سؤال هست که چرا از بین اسرا فقط این دو کودک به زندان برده شده و چرا حضرت زینب عکس العملی از خود نشان نداده و چرا در این مدتی که اهل بیت در کوفه و شام بوده اند نامی از این دو کودک زندانی نبرده اند.

بهر حال اسارتشان بهر شکل و در هر جا بوده باشد، این ماجرای غم انگیز را مرحوم شیخ صدوق در امالی در مجلس نوزدهم آورده که سرانجام این دو کودک با معرفی کردن خود به زندانبان و فرار کردن از زندان بار دیگر در دام یکی از جلادان عبیدالله بن زیاد افتاده و در کنار نهر فرات بطرز فجیعی مظلومانه به شهادت می رسند.

۷٫ ابی عبیدالله بن مسلم بن عقیل:

و بر زبان امام زمان (ع) نواده هفتمی به نام عبیدالله بن مسلم آمده که حضرت بر او سلام می فرستد و بر قاتلش عمرو بن صبیح نفرین می کند.[۴۱]

شهدای خاندان عقیل از منظر معصومین:

علاوه بر گریه پیامبر (صلی الله علیه واله) بر برخی از شهدای خاندان عقیل، سخنان دیگری از سایر معصومین علیهم السلام نسبت به این عزیزان افتخارآمیز رسیده است که به عنوان حسن ختام این بحث به ذکر آنها بسنده می کنیم:

سخنان امام حسین در روز عاشورا:

و در روز عاشورا به هنگامیکه حمله دستجمعی و هماهنگ خاندان ابوطالب شروع شدو در همان حمله عده ای از جوانان خاندان عقیل به شهادت رسیدند، حضرت ابی عبدالله (ع) سخنان زیر را در صبر و پایداری و ایستادگی آنها در برابر دشمن فرموده: ای عموزادگان من صبر و مقاومت کنید، و ای اهل بیت من شکیبا باشید که بعد از امروز دیگر هرگز روی سختی و مصیبت را نخواهید دید.[۴۲] همچنین می فرمود: خدایا قاتلان عقیل را نابود کن. ای آل عقیل صبر و مقاومت کنید که وعده گاه بهشت است.[۴۳]

شهدای عقیل در نگاه امام سجاد (علیه السلام) :

و امام سجاد علیه السلام هرگاه بیاد خاندان عقیل می افتاد دلش برای آنها می شکست. چنانچه آورده اند که آن حضرت خاندان عقیل را بسیار دوست می داشته و حتی آن ها را بر خاندان جعفر مقدم می داشته، برخی که اشکال می گرفتند حضرت در پاسخ می فرمود من هر وقت که به یاد حماسه بزرگ آنان و دفاعشان از ابی عبدالله (ع) می افتم دلم برای آنها می شکند.[۴۴]

خاندان عقیل در نگاه مهدی (علیه السلام):

و در زیارت ناحیه مقدسه، حضرت بقیه الله (ع) به پنج نفر از شهدای خاندان عقیل به نام، اشاره فرموده و سلام می دهد و بر قاتلانشان نفرین می فرستد که دو تای آنها از فرزندان و سه تای دیگر از نوادگان عقیل بن ابی طالب می باشند، آنجا که می فرماید:

السلام علی جعفر بن عقیل و لعن الله قاتله و رامیه بشر بن حوط الهمدانی…

السلام علی عبدالرحمن بن عقیل، لعن الله قاتله و رامیه عثمان بن خالد…

السلام علی القتیل بن القتیل عبدالله بن مسلم بن عقیل و لعن الله قاتله عامر بن صعصعه…

السلام علی عبیدالله بن مسلم بن عقیل و لعن الله قاتله و رامیه عمرو بن صبیح الصیداوی…

السلام علی محمد بن ابی سعید بن عقیل و لعن الله قاتله لقیط بن ناشر الجهنی.[۴۵]

این بود خلاصه ای از حماسه جوانان خاندان عقیل که با اقدامات اعجاب انگیز خود بزرگترین درس را به جوانان عاشق کمال و ترقی تقدیم آنها کردند، چرا که ثابت کردند که در جریانات انحرافی چگونه راه صحیح خود را پیدا کرده و هرگز فریب الفاظ پوچ و زیباییهای کاذب را نخوردند. به امید پیروی از راه جاویدشان.

پی نوشت:

[۱]. سفینه البحار، ج‏۲، ص‏۲۱۵٫

[۲]. همان.

[۳]. سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۱۰۰٫

[۴]. در مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۱۱۲، فرزند دیگری به نام عون ذکر کرده است.

[۵]. مقاتل الطالبیین، ص ۹۴٫

[۶]. سفینه البحار، ج ۲؛ ص ۲۱۵٫

[۷]. همان.

[۸]. نهج البلاغه صبحی الصالح، خطبه ۲۲۴٫

[۹]. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۷۲٫

[۱۰]. مقتل الحسین، ابن طاووس، ص ۳۱٫

[۱۱]. همان، ص ۲۰، مقتل الحسین مقرم، ص ۱۷۸٫

[۱۲]. تاریخ طبری ، ج ۳، ص ۳۰۳٫

[۱۳]. مقتل الحسین ابومخنف، ص ۷۸٫

[۱۴]. تاریخ طبری، ج ۳، ص ۳۰۳٫

[۱۵]. اعلام الوری، ص ۲۳۵، مقتل الحسین مقرم، ص ۲۱۳٫

[۱۶]. همان، ص ۱۶۳٫

[۱۷]. مادرش ام الثغر دختر عامر عامری از طایفه بنی کلاب می باشد. مقاتل الطالبیین، ص ۹۳٫

[۱۸]. حیاه الامام الحسین، ج ۳، ص ۲۵۱٫

[۱۹]. مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۱۰۵٫

[۲۰]. مقتل الحسین مقرم، ص ۲۶۲٫

[۲۱]. وی افتخار دامادی امیرمؤمنان علی (ع) را داشت.

[۲۲]. مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۱۰۶٫

[۲۳]. ابصار العین، ص ۹۲٫

[۲۴]. حیاه الامام الحسین، ج ۳، ص ۲۵۲٫

[۲۵]. همان، ص ۲۵۳٫

[۲۶]. منتهی الآمال، ج ۱، ص ۳۷۸٫

[۲۷]. مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۱۱۲٫

[۲۸]. مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۱۱۲٫

[۲۹]. مادر عبدالله رقیه دختر امیرمؤمنان بوده است. فتوح اعثم کوفی، ج ۵، ص ۲۰۳٫

[۳۰]. ارشاد، ص ۲۲۳٫

[۳۱]. ابصار العین، ص ۹۰٫

[۳۲]. مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۱۰۵٫

[۳۳]. مقتل الحسین، ص ۲۶۲٫

[۳۴]. حیاه الامام الحسین قرشی، ج ۳، ص ۲۵۱٫

[۳۵]. قصه کربلا، ص ۳۳۶٫

[۳۶]. همان، ص ۳۳۷٫

[۳۷]. مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۱۱۲٫

[۳۸]. امالی صدوق، ص ۷۴٫

[۳۹]. قصه کربلا، ص ۳۹۴٫

[۴۰]. زندگانی امام حسین، ص ۳۱۸٫

[۴۱]. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۶۸٫

[۴۲]. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۶٫

[۴۳]. الامام الحسین قریشی، ج ۳، ص ۲۴۹٫

[۴۴]. همان.

[۴۵]. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۶۸٫

نویسنده:محمد جواد طبسی

منبع: پاسدار اسلام