حق و باطل

نوشته‌ها

تقلید و شخصت گرایی گمرا کننده از دیدگاه حدیث

اشاره:

 گرایش به شخصیتها در درون هر انسانی هست. ازاین رو بنا بر فرمایش قرآن؛ مردم بر راه و رسم پادشاهان خود حرکت می کنند و  تقلید انسان از رهبران، بیش از تقلید از پدر و مادر است. به همین دلیل قرآن اصرار دارد که شخصیتهای واقعی را اولیای خدا معرفی کند و افرادی را هم که با ریخت وپاش خود را مطرح می کنند، به برادران شیطان لقب می دهد. در این نوشته نکوهش تقلید و شخصیت گرایی از دیدگاه احادیث بیان شده است.

 

در منابع روایی و حدیثی به کسی که خود اهل نظر نیست و نظریه دیگران را بر مبنای تقلید – و نه بر اساس تحقیق و تفحص – می پذیرد، امعه گفته می شود.

در کتاب نهایه ابن اثیر، حدیثی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده است که آن حضرت می فرماید:

«اغد عالما او متعلما و لاتکن امعه؛ صبح کن، در حالی که یا دانشمند هستی و یا دانشجو؛ ولی امعه نباش. صاحب کتاب النهایه می نویسد: امعه به کسی گفته می شود که صاحب رای و نظر نیست و بدین جهت از هر صاحب نظری پیروی می کند و «ها» در آن برای مبالغه است(۱).

امام علی (علیه السلام) نیز در ضمن اشعاری امعه بودن و تقلید کردن از این و آن را از خویش نفی می کند و می فرماید: من حقایق را با اندیشه و تامل کشف می کنم:

اذا المشکلات تصدین لی – کشفت حقائقها بالنظر

…و لست بامعه فی الرجال – اسائل هذا و ذا ما الخبر

و لکننی مدرب الاصغرین – ابین مع ما مضی ماغبر(۲)

هنگامی که مشکلات نظری برای من پیش آید، نظریه صحیح و مطابق با واقع را به وسیله اندیشه و تامل کشف می کنم… من از مردمانی نیستم که صاحب نظر نیستند تا برای تقلید از دیگران از این و آن بپرسم که چه خبر؛ بلکه من از نظر اندیشه و بیان، فرد با تجربه ای هستم که با مقیاس آن چه گذشته است، آیند ه را پیش بینی می کنم.

بنابراین کسانی که مدعی پیروی از امام علی (علیه السلام) هستند، باید در مسائل نظری و عقیدتی صاحب نظر شوند و خود با تعقل و اندیشه آن را به دست آوردند و پس از تحقیق و تدبر، حق را، در یابند و به آن معتقد و پایبند گردند.

امام صادق (علیه السلام) به یکی از یاران خویش توصیه می کنند که امعه مباش و آن گاه توضیح می دهد که امعه بودن، آن است که: تقول: «انا مع الناس و انا کواحد من الناس(۳)؛ امعه بودن آن است که بگویی: من با مردمم و پیرو آنانم و من همانند یکی از مردمم.(هرچه دیگران گفتند، من هم می گویم و هرچه کردند من هم می کنم).»

در حدیث دیگری امام کاظم (علیه السلام) به یکی از اصحاب خود به نام فضل بن یونس می فرماید:«ابلغ خیرا و قل خیرا و لاتکن امعه(۴)؛هم خیر برسان و هم خیر بگو و امعه مباش.»

کمیل بن زیاد می گوید: امام علی (علیه السلام) دست مرا گرفت و با خود به صحرا برد و در آن جا با آه و اندوه فرمود:

«الناس ثلاثه: فعالم ربانی و متعلم علی سبیل نجاه و همج رعاع، اتباع کل ناعق، یمیلون مع کل ریح، لم یستضیئوا بنور العلم و لم یلجاووا الی رکن و ثیق(۵)؛مردم سه دسته اند: عالم ربانی، آموزنده ای که در راه رستگاری کوشاست و فرومایگانی بی هویت که پی هر بانگی را گیرند و با هر باد به سویی خیزند.نه از روشنی دانش فروغی یافتند و نه به سوی پناه گاهی استوار شتافتند.»

در این تقسیم، مردم جامعه به سه دسته تقسیم یا عالم ربانی اند و یا دانشجو بر راه هایی و یا همج الرعاع یعنی کسانی که به خود اجازه تفکر و تحقیق نمی دهند؛ موجوداتی حقیر و بی ارزش، چون حشرات که متاسفانه اکثریت را تشکیل می دهند(۶).مردمی فاقد استقلال فکری و عقیدتی که حزب بادند و همراه هر بادی، به چپ و راست می غلتند.

پس روح احادیث و روایات وارده از رهبران دینی ما، با تقلید کورکورانه ناسازگار است و به شدت در مقام نکوهش برخاسته است.

آفت و خطر تقلید کورکورانه، آن گاه شدت می یابد که انسان عقاید دینی خود را بر مبنای تقلید از دیگران قرار دهد؛ یعنی در عقاید و باورهای اعتقادی به جای آن که خود تحقیق کند و دینی را برگزیند، به خاطر تقلید از شخصیت های آن دین، به آن مذهب گرایش پیدا کند و در نتیجه اگر روزی آن شخصیت از دین برگشت و تغییر عقیده داد، او نیز از آن دین روی می گرداند و تغیر عقیده می دهد.امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «من دخل هذا الدین بالرجال اخرجه منه الرجال کما ادخلوه فیه و من دخل فیه بالکتاب و السنه زالت الجبال قبل ان یزول(۷)؛آن کس که به واسطه تقلید از شخصیت ها وارد دین شود با تقلید از شخصیت ها نیز از آن خارج می شود و کسی که با کتاب و سنت به دین گرایش یابد، کوه ها از جای خود کنده می شود؛ بیش از آن که عقیده او از او جدا شود.»

همچنین در حدیث دیگری می فرماید: «من عرف دینه من کتاب الله زالت الجبال قبل ان یزول و من دخل فی امر بجهل خرج منه بجهل(۸)؛ کسی که دین خود را از طریق کتاب خدا بشناسد، کوه ها از جای خود کنده می شود؛ بیش از آن که در عقیده اش متزلزل گردد و اما کسی که از روی نادانی وارد امری شود، به نادانی نیز از آن خارج می گردد.»

با مطالعه تاریخ برخی ادیان، در می یابیم که بیماری شخصیت گرایی، بزرگ ترین ضربه را به دین وارد ساخته است.افرادی که به خاطر تقلید از شخصیت ها وارد دین شدند، باز به خاطر پیروی از آنان، از دین گریزان شده اند.

در جنگ جمل یکی از یاران امام علی (علیه السلام) به نام حارث بن حوث، وقتی می نگرد که طرف مقابل عایشه، ام المومنین، است و شخصیت های خویش سابقه ای همانند طلحه و زبیر در رکاب او هستند، نمی تواند باور کند که اینها خطا کارند و بدین جهت نزد امام آمده، می گوید: ای امیرمومنان! تصور نمی کنم که طلحه و زبیر و عایشه بر حق نباشند.

امام (علیه السلام) در جواب وی جمله بسیار جالب و مهمی بیان نمودند که باید همیشه مورد توجه قرار گیرد؛ فرمودند:

«انک ملبوس علیک.ان الحق و الباطل لایعرفان باقدار الرجال، اعرف الحق تعرف اهله و اعرف الباطل تعرف اهله(۹)؛تو سخت در اشتباهی (یا امر بر تو مشتبه شده است)؛ حق و باطل با معیار شخصیت ها شناخته نمی شوند.حق را بشناس، اهل حق را خواهی شناخت باطل را بشناس، اهل باطل را خواهی شناخت.»

این مشکل امروز هم در میان جامعه ما دیده می شود.چه بسا افرادی که هوادار شخصیتی و یا سازمان گروهی شدند و بی تامل و اندیشه دل به آنان بسته، دنبالشان راه افتادند؛ اما همین که شخصیت مورد نظرشان دچار انحراف شد، آنها نیز منحرف شدند.

«ان دین الله لا یعرب بالرجال بل بایه الحق، فاعرف الحق تعرف اهله(۱۰)؛ دین خدا را نمی توان با اشخاص (و با عملکرد آنان) شناخت؛ بلکه با معیار حق می توان شناخت؛ پس حق (معیار را) بشناس در آن صورت اهل آن را و (عمل کنندگان به آن را) خواهی شناخت.»

این تعلیم آگاهی بخش، انسان را برای حفظ ایمان و دین خویش در دژی استوار قرار می دهد؛ چون همیشه مردانی در میان امت اسلامی هستند که به مقام و منصب های بزرگ می رسند و توجه همگان را به خود جلب نموده آدمی به آنان گرایش پیدا می کند و آنان را معیار حق و باطل می پندارد.

انگیزه های تقلید کورکورانه

تقلید کورکورانه (تقلید جاهل از جاهل و یا تقلید عالم از جاهل)، نشانه وابستگی فکری است و این، عوامل و انگیزه های متعددی دارد:

۱.عدم بلوغ فکری

ممکن است کسانی از نظر جسمی بالغ باشند؛ اما تا آخر عمر به بلوغ فکری نرسند؛ به همین دلیل همیشه در زندگی پیرو این و آن شده، چشم بسته به دنبال دیگران باشند و گاه در راه های متضاد حرکت کنند. راه مبارزه با این نوع تقلید بالا بردن سطح فرهنگ جامعه است.

۲.شخصیت زدگی

گاهی انسان، کسی را به عنوان قهرمان شکست ناپذیر پنداشته و در برابر حرکات و رفتار او، هیچ حق اظهار نظری بر نمی تابد و چشم و گوش بسته به دنبال وی حرکت می کند و گاهی به طور ناخودآگاه، هواخواه برخی از هنر پیشه ها، خواننده ها و یا ورزشکاران می شوند و به دنبال آنان می شتابند.

۳.علاقه شدید به نیاکان و پیشینیان

عشق به بزرگان و شخصیت ها همیشه در تاریخ به چشم می خورد و آنها مدل و الگو قرار گرفته، از تجربیات و افکار آنها استفاده شده، اساس تمدن های بعد و موفقیت های بعدی می گردد، اما اگر این عشق، فکری را از تلاش و تکاپو باز دارد و انسان را محدود کند، به گونه ای که نتواند حتی در کوچک ترین مراحل زندگی تصمیم بگیرد و از عقلش بهره ببرد، مانع بزرگی برای رشد فکری او خواهد شد.راز عدم پیروی بسیاری از انسان ها از پیامبران در همین جا نهفته است و علت و عقب ماندگی بسیاری از جامعه ها را باید در عشق های کور، باز دارنده و تعصب آمیز افراد نسبت به گذشتگان و بزرگانی جست و جو کرد که بر اندیشه های آنان حکومت می کنند.

قرآن کریم از زبان کفاری که به بیماری شخصیت زدگی و تقلید از نیاکان دچار شده بودند، نقل می کند که آنها در روز رستاخیز اعتراف خواهند کرد که بر اثر اطاعت بی چون و چرا از شخصیت های بزرگ قوم خود، به ضلالت و گمراهی کشانده شده بودند: «و قالوا ربناانا اطعنا سادتنا و کبراءنا فاضلونا السبیلا(۱۱)؛ و گویند: پروردگارا! ما مهتران و بزرگان خود را فرمان بردیم؛ پس ما را گمراه کردند.»

۴.گروه گرایی یا تعصب های قومی

این گونه گرایش ها نیز موجب می شود که انسان، چشم و گوش بسته به دنبال گروه، حزب، قبیله و دار و دسته خود حرکت کند و هر چه آنها گویند، تکرار نموده، هرگز به حوزه تجزیه و تحلیل مسائل و استقلال در تفکر وارد نشود و با این تقلید کور و تعصب آمیز، در میان افکار حزب و گروه مورد علاقه اش محصور بماند.

آری، روزگار انسان مقلد، مانند روزگار همان مرد سرگردان در قبرستان است که عطار در وصف حالش چنین سروده است:

مگر مردی ز مردان طلبکار –                     به گرد گور مردان گشت بسیار

شبی می گشت خوش خوش گرد خاکی –       به گوش او رسید آواز پاکی

تا کی گور مردان را پرستی –                       به گرد کار مردان گرد و رستی

پی نوشت:

۱) الامعه بکسر الهمزه و تشدید المیم: الذی لا رای له فهو یتابع کل احد علی رایه، و الهاء فیه للمبالغه و یقال فیه امع ایضا… و قیل هو الذی یقول لکل احدنا معک.منه حدیث ابن مسعمد – رضی الله عنه لا یکونن احدکم امعه قیل و ما الامعه؟قال: الذی یقول انا مع الناس (النهایه، ج ۱، ص ۶۷.)

۲) بحار الانوار، ج ۲، ص ۶۰.

۳) همان، ج ۲، ص ۸۲.

۴) بحار الانوار، ج ۷۸، ص ۳۲۵.

۵) نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷، ص ۳۸۷.

۶) ابن اثیر در النهایه می نویسد: فی حدیث سایر الناس همج رعاع المهج: رذاله الناس و المهج: ذباب صغیر یستقط علی وجود الغنم و الحمیر و قیل هو البعوص فشبه به رعاع الناس

۷) بحار الانوار، ج ۲۳، ص ۱۳.

۸) همان، ج ۲، ص ۱۰۵.

۹) محمد باقر محمودی، نهج السعاده، ج ۱، ص ۲۹۸؛ در نهج البلاغه، حکمت ۲۶۲ آمده است: ارتانی اظن اصحاب الجمل کانوا علی ضلاله؛ چنین پنداری که من اصحاب جمل را گمراه می دانم؟فقال (علیه السلام) یا حارث انک نظرت تحتک و لم تنظر فوقک فحرت انک لم تعرف الحق فتعرف اهله و لم تعرف الباطل فتعرف من اتاه حارث تو کوتاه بینانه نگرستی؛ مه عمیق و زیرکانه و سرگردان ماندی.تو حق را نشناخته ای تا بدانی اهل حق چه کسانند و نه باطل را تا بدانی پیروان آن آن چه مردمانند.

۱۰) بحار الانوار، ج ۶۸، ص ۱۲۰.

۱۱) احزاب (۳۳) آیه ۶۷.

منبع: عوامل و ریشه های دین گریزی

نویسنده : علی شکوهی

راه و مسیر رشد انسان از دیدگاه قرآن

اشاره:

 ادیان و فرقه های مختلف مدعی هستند که راه رشد را به انسان نشان داده و انان ره به درجه کمال می رسانند.  به خصوص فرقه های صوفیه و عرفانهای کاذب در این حوزه  بیشتر فعالیت دارند اما غافل از آنکه راه رسیدن به خداوند را باید خود خدا به بشریت نشان بدهد. هیچ کسی راه رسیدن به خدا را بدون هدایت آسمانی و الهی نمی تواند دریابد. خداوند به همین علت است پیامبران را را برای هدایت و رشد انسانها فرستاده است. در این نوشته مسیر رشد انسان از دیدگاه قرآن مورد بررسی قرار گرفته است.

انسان از دیدگاه قرآن نه تنها هدف رشد و تکاملش مشخص و معین است که راه و مسیر رشدش را نیز خداوند به او نشان داده است.

قرآن کریم از راه رشد تعبیر به صراط مستقیم کرده است. چنان که می‌گوید:

«وَأَنِ اعْبُدُونِی هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ» مرا عبادت کنید که این راه مستقیم است. (یس ۶۱)

«وَاتَّبِعُونِ هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ» مرا پیروی کنید که راه مستقیم این است. (زخرف ۶۱)

«وَإِنَّکَ لَتَدْعُوهُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ» همانا تو آن‌ها را به راه راست فرا می‌خوانی (مؤمنون ۷۳).

صراه مستقیم یا راه رشد تنها راه و مسیری است که گام زدن در آن استعدادهای مثبت انسان را شکوفا می‌سازد و از به فعلیت درآمدن استعدادهای منفی انسان که به حاکمیت شهوت و هوا و هوس در انسان می‌انجامد جلوگیری به عمل می‌آورد.

انسان در جهان‌بینی قرآن موجودی است که از دو سوی راه رشد به او نشان داده شده است: یکی هدایت فطری یا هدایت درونی و دیگری هدایت بیرونی یا هدایت تشریعی. خداوند انسان را به گونه‌ای آفریده است که با الهام فطری می‌تواند بسیاری از امور را تشخیص بدهد؛ می‌تواند تشخیص بدهد که کدام مسیر حق است و کدام مسیر باطل؛ کدام چیز در جهت رشد اوست و کدام چیز در جهت سقوط او؛ کدام عمل می‌تواند او را به کمال وجودیش برساند، و کدام عمل او را از کمال وجودیش دور سازد.

«وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» و سوگند به جان آدمی و آن که او را هماهنگ ساخت و راه شر و خیر را به او الهام کرد. (شمس ۷-۸)

«وَهَدَینَاهُ النَّجْدَینِ» ما دو راه (خیر وشر) را به او نمایاندیم. (بلد ۱۰)

خلاصه آنکه انسان به قوا و نیروهایی مجهز شده است که از درون می‌تواند در مسیر رشد قرار گرفته و تکامل پیدا کند. از جمله این قوا و نیروهای درونی یکی وجدان است و دیگری عقل.

هدایت بیرونی نیز عبارت است از ارسال انبیاء و رسل. خداوند برای هدایت و به رشد و کمال رساندن انسان، پیامبرانی را با یک سلسله برنامه‌ها مبعوث نموده است. انبیاء برنامه‌ها و قوانینی را که موجب رشد و کمال انسان است ارائه کرده‌اند. اگر انسانی از آن برنامه‌ها پیروی کند، در مسیر رشد قرار خواهد گرفت و به هدف نهایی حیات خواهد رسید، و اگر از آن‌ها دوری جوید از رشد و کمال باز خواهد ماند. در آیه زیر خداوند به مجموع این دو هدایت اشاره کرده است:

«اِنّا هَدَیناهُ‌السَّبیلَ اِمّا شاکِرا و اِمّا کَفُورا» ما راه (حق و باطل) را به انسان نمودیم چه (این هدایت را بپذیرد) و شکرگزار باشد و چه (آن را نفی کرده) و ناسپاس باشد. (دهر ۳)

علاوه بر دو نوع هدایت فوق، انسان از هدایت سومی نیز که هدایت اختصاصی است می‌تواند برخوردار شود. به این بیان که اگر از آن دو نوع هدایت بهره‌برداری کند عنایات الهی شامل حال او شده و تعالی بیشتری پیدا خواهد کرد. چنان که می‌‌گوید:

«وَالَّذِینَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدًى» کسانی که هدایت شده‌اند (خداوند) آن‌ها را بیشتر هدایت خواهد کرد. (محمد ۱۷)

«اللَّهُ یجْتَبِی إِلَیهِ مَنْ یشَاءُ وَیهْدِی إِلَیهِ مَنْ ینِیبُ» خدا هر که را بخواهد برای خود بر می‌گزیند و کسی را هدایت می‌کند که به سوی او باز گردد. (شوری ۱۳)

طبق آیات فوق برخورداری از این هدایت ویژه یک شرط اساسی دارد و آن هم عبارت است از پذیرش هدایت عمومی و گام نهادن در مسیر خدا.

خلاصه آنکه راه رشد انسان نیز در قرآن مطرح است و خداوند انسان را بدون تعیین جهت و مسیر به حال خود رها نساخته است.

وسایل رشد

قرآن کریم هم هدف از رشد انسان را مطرح کرده است و هم راه و مسیر رشد را نشان داده است. هم سخن از عوامل رشد انسان به میان آورده است و هم موانع و آفات رشد را مطرح کرده است. حال در این بحث می‌خواهیم بررسی کنیم که قرآن چه وسایلی را برای رشد انسان در نظر می‌گیرد، یعنی از دیدگاه قرآن با چه ابزاری می‌توان خود را به هدف رشد رساند، به عبارت دیگر با چه ابزار و وسایلی می‌توان عوامل رشد را در وجود خود و دیگران پیاده کرد تا به هدف رشد دست یافت.

قرآن کریم دو وسیله را برای تحقق این هدف نشان داده است که به اختصار به بررسی آن‌ها می‌پردازیم:

۱. تعلیم

یکی از وسایلی که برای رشد انسان می‌توان از آن استفاده کرد عبارت است از تعلیم. به وسیله تعلیم می‌توان انسانی را که از رشد و کمال باز مانده است آگاه ساخت. به وسیله تعلیم می‌توان افراد انسانی را از استعدادها و قوای وجودیشان آگاه ساخت.

در واقع یکی از مهم‌ترین عوامل عقب ماندگی و سقوط آدمی این است که از استعدادها و امکانات وجودی خود آگاه نیست. نمی‌داند چه هست و چه می‌تواند باشد و چه باید بکند؟ جهل و فقر فکری آفت بزرگی برای رشد انسان به شمار می‌رود. انسانی که از تعلیم صحیح برخوردار نیست نمی‌داند که هدفش کدام است و از چه مسیری و چگونه باید خود را به آن هدف برساند.

بسیاری از افرادی که از رشد صحیح باز مانده‌اند فقط به این جهت بوده است که نظام فکری آن‌ها خراب بوده است و متأسفانه خود نیز نمی‌دانسته‌اند.

بنابراین برای رشد و هدایت انسان‌ها باید در ابتدا نظام فکری آن‌ها را دگرگون ساخت؛ باید گردوغبارهایی را که حجاب راه آن‌ها شده است کنار زد؛ باید موانع فکری و رسوبات ذهنی آن‌ها را از میان برد. باید عناصر غلطی را که در ذهن و اندیشه آن‌ها راه یافته ویران کرد و به جای آن اندیشه درست و فکر صحیح را به وجود آورد. باید الگوهای غلطی را که فرد پذیرفته است- با آگاه نمودن وی از الگوهای صحیح- نفی کرد تا فرد بتواند گامی به سوی رشد و کمال بردارد.

یکی از روش‌هایی که انبیای عظام برای رشد انسان‌ها از آن استفاده می‌کردند روش تعلیم بوده است. پیامبران در آغاز افراد را با اندیشه‌های پاک توحیدی آشنا می‌ساختند تا موانعی که بر اثر ناآگاهی بر سر راه رشد آن‌ها قرار گرفته بود یکی پس از دیگری از میان برود.

«یعَلِّمُکُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَیعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ» (پیامبر) کتاب و حکمت را به شما تعلیم می‌دهد و چیزهایی را به شما تعلیم می‌دهد که نمی‌دانستید. (بقره ۱۵۱)

نکته جالب در اندیشه قرآنی این است که قرآن تعلیم را هدف رشد انسان تلقی نمی‌کند، بلکه آن را وسیله رشد انسان می‌داند، به بیان دیگر قرآن نه تنها تعلیم را هدف رشد انسان تلقی نمی‌کند که حتی به عنوان تنها وسیله و روش رشد نیز در نظر نمی‌گیرد. قرآن کریم از وسایلی برای رشد انسان استفاده می‌کند که یکی از آن‌ها تعلیم است.

۲. تزکیه

دومین روشی که قرآن برای رشد انسان در نظر می‌گیرد مسئله تزکیه است. تزکیه یعنی پاکسازی؛ آن هم نه پاکسازی برون که پاکسازی درون. گرد و غبارهای بسیاری درون آدمی را آلوده می‌سازند که اگر از میان نروند، آدمی را از رشد و کمال باز خواهند داشت. اگر آدمی نتواند غل و زنجیرهای درونی را یکی پس از دیگری باز کند هیچ‌گاه از رشد و کمال برخوردار نخواهد شد، کسی که اسیر بندهای درونی است نمی‌تواند ادعای رشد و کمال کند.

چنین فردی ممکن است توسعه پیدا کند، یعنی از نظر مال و ثروت یا جاه و مقام و… افزایش حاصل کند، اما هیچ‌گاه از رشد صحیح برخوردار نخواهد بود.

انسان پلیدی‌های بسیاری را می‌تواند درون خود جمع کند که اگر با آن‌ها به مبارزه برنخیزد آسیب‌های بسیاری به خود و یا دیگران وارد خواهد ساخت.

اگر انسان از درون ساخته نشود، یعنی قلب او از بیماری‌های خودخواهی و کبر و غرور و حسد و برتری‌جویی و… نجات پیدا نکند از همه چیز در جهت سقوط استفاده خواهد کرد. فردی که از درونی بیمار و آلوده برخوردار است، حتی اگر عالم و دانشمند هم بشود، از علم و دانش خود در مسیر نابودی این و آن استفاده خواهد کرد. آیا ضربه‌هایی که در این چهار قرن اخیر بر پیکر بشریت وارد آمده از سوی افراد ناآگاه بوده یا بسیاری از آن‌ها از سوی افراد دانشمند و متخصص بوده است؟ آیا نقشه‌هایی که برای نابودی میلیون‌ها نفر انسان مستضعف امروزه طرح‌ریزی می‌شود از سوی افراد ناآگاه است یا متخصص و آگاه؟ آیا افراد بی‌سواد و جاهل به خدمت سازمان‌های جاسوسی و استعماری در می‌آیند با افراد عالم و دانشمند؟ آیا درد بزرگ بشریت امروزه از کمبود علم و دانش و عالم و دانشمند است یا عدم تزکیه و فقدان افراد متعهد و متقی؟

اهمیت مسئله تزکیه و پاکسازی درون تا آنجاست که از قدیم‌ترین ایام، بشر به آن توجه داشته است. مکاتب فلسفی و عقیدتی سرزمین هند از جمله مکاتب باستانی هستند که به لزوم تزکیه توجه شدید داشته‌اند.

نقل نمونه‌ای از سخنان بودا نشانگر اهمیت پاکسازی درون از زنگارها و ناخالصی‌ها و فسادهاست:

«مرد دانا آلودگی‌هایش را یک به یک، اندک اندک و همواره پاک می‌کند، به کردار مرد زرگر که [زنگار] سیم را می‌زداید.» (۱) «نیکان سازندگان خویشتن‌اند.» (۲) «مردی در نبردی اگر هزاران بار به هزاران تن پیروزی یابد، و مردی دیگر اگر به یک تن، به خود، این مرد به راستی بزرگترین پیروزان است.» «پیروزی به خود به راستی، بهتر از پیروزی به دیگران است…» (۳) «ای نادان، از موی بافته چه حاصل، از پشمینه پوشی چه حاصل؛ درونت پراز بدی است؛ تو بیرون را پاک می‌کنی؟!» (۴)

قرآن کریم بر روی مسئله تزکیه تأکید بسیار دارد و حتی آن را یکی از وظایف انبیاء می‌داند.

«وَیزَکِّیهِمْ وَیعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ» تا آن‌ها راه پاک کرده و کتاب و حکمت را به آن‌ها یاد دهد. (جمعه ۲)

«رَبَّنَا وَابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ یتْلُو عَلَیهِمْ آیاتِکَ وَیعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَیزَکِّیهِمْ»، پروردگارا در میان آن‌ها پیامبری را برانگیز که آیات تو را بر آن‌ها بخواند و به ایشان کتاب و حکمت را تعلیم دهد و آن‌ها را تزکیه کند. (بقره ۱۲۹)

انبیاء آمدند تا انسان را از خودپرستی نجات دهند. بشر را از شر فسادها و تباهی‌های درون رها سازند. بندهایی را که بشر بر دست و پای خود بسته است باز کنند. بشریت را از زندان خودخواهی‌ها آزاد سازند. طعم رهایی از خودمحوری و خودکامگی را به انسان‌ها بچشانند.

قرآن کریم تزکیه را عامل رستگاری و سعادت انسان می‌دانند: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا»، هرکس که نفس خود را پاک کرد رستگار شد و هرکس که آن را پلید گرداند زیانکار شد. (شمس ۹-۱۰)

«وَمَنْ یوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» آن کس که از نفس در امان بود از رستگاران خواهد بود. (حشر ۹)

از دیدگاه قرآن اگرچه انسان خود باید در جهت تزکیه خویش گام بردارد، ولی هیچ‌گاه نباید فضل و رحمت الهی را نادیده بگیرد، چرا که اگر فضل الهی شامل حال آدمی نشود، به ضلالت و گمراهی خواهد افتاد. باید از عنایات الهی مدد گرفت که «جهاد بی‌توفیق جان کندن است.»

«لَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَى مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا» اگر فضل و رحمت خداوند شامل حال شما نمی‌شد، احدی از شما تزکیه نمی‌شد. (نور ۲۱)

اگر عنایات خداوندی در مسیر رشد، شامل حال آدمی نشود چه بسا ادعای تزکیه خود بزرگترین حجاب راه تزکیه گردد. اما اگر توفیقات الهی رفیق گردد و انسان تزکیه پیدا کند هرچیزی را که به دست آورد آن چیز در جهت رشد او به کار خواهد آمد. اگر مالی را به دست آورد آن را در جهت رشد خود صرف خواهد کرد. اگر به علم و دانشی دست یابد آن را در جهت تعالی خود و دیگران به کار خواهد بست. اگر به مقامی دسترسی پیدا کند از آن در جهت خدمت به مردم استفاده خواهد کرد.

صد هزاران دام و دانه است ای خدا ***ما چون مرغان حریص بینوا

دم به دم پا بسته دام نویم *** هر یکی گر باز وسیمرغی شویم

می‌رهانی هر دمی ما را و باز*** سوی دامی می‌رویم ای بی نیاز

چون عنایاتت شود با ما مقیم *** کسی بود بیمی از آن دزد لئیم

گر هزاران دام باشد هر قدم*** چون تو با مایی نباشد هیچ غم

مسئله تزکیه از جمله مسایلی است که باید استمرار داشته باشد، یعنی انسان همواره بر نفس خود نظارت داشته و مراقب اعمال خود باشد تا ناگهان از مسیر رشد خارج نگردد. چه بسیار کسانی بوده‌اند که در مسیر رشد و کمال قرار داشتند، اما هوا و هوس‌ها به ناگاه آن‌ها را از مسیر رشد و کمال قرار داشتند، اما هوا و هوس‌ها به ناگاه آن‌ها را از مسیر رشد خارج ساخت.

قرآن خود نمونه و الگوی جالبی را در این زمینه ارائه می‌دهد. قرآن کریم فردی را مثال می‌زند که از عالمان و دانشمندان زمان خود بوده است، اما بر اثر پیروی از هواهای نفسانی به سقوط کشانده می‌شود.

«وَاتْلُ عَلَیهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَینَاهُ آیاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ» سرگذشت کسی را که آیات خود را به او دادیم برای آن‌ها بخوان. کسی که سرانجام از آن‌ها خارج شد و به پیروی از شیطان پرداخت و از گمراهان گردید. (اعراف ۱۷۵)

به گفته مفسرین این شخص فردی به نام بلعم باعورا بوده که در روزگار حضرت موسی (علیه السلام) زندگی می‌نموده است و از علمای مشهور بنی‌اسراییل به شمار می‌آمده، تا جایی که حضرت موسی (علیه السلام) از او به عنوان یک مبلغ استفاده می‌کرده است. وی حتی از آن چنان مقام و منزلتی برخوردار می‌شود که دعایش در پیشگاه خداوند به اجابت می‌رسد، اما با این همه بر اثر هوا و هوس‌های نفسانی از مسیر حق و حقیقت خارج شده، به مخالفت با حضرت موسی (علیه السلام) می‌پردازد.

پی‌نوشت‌:

۱. راه آیین، صص ۱۱۲ و ۵۵ و ۶۳ و ۸۳.

۲. راه آیین، صص ۱۱۲ و ۵۵ و ۶۳ و ۸۳.

۳. راه آیین، صص ۱۱۲ و ۵۵ و ۶۳ و ۸۳.

۴. راه آیین، صص ۱۱۲ و ۵۵ و ۶۳ و ۸۳.

منبع مقاله : نصری، عبدالله؛ (۱۳۹۴)، انسان‌شناسی در قرآن، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، چاپ نهم

احادیث درباب حق و باطل

اشاره

حق و باطل از اموری است که در عقاید، عمل و گفتار انسان راه پیدا می کند. در دنیا ادیان و مذاهب متعددی وجود دارد که همه آنها ادعای حقانیت می کنند اما در واقع فقط یکی از آنها حق است. حق بالذات فقط خدای متعال است و سایر امور حقانیت خود را ز خداوند می گیرند. در برابر حق باطل قرار دارد. باطل بر اموری اطلاق می شود که یا وجود نداردّ یا عمل و گفتاری است که از سوی خداوند مورد تأیید نیست. در اینجا به احادیثی اشاره می شود که از حق و باطل سخن می گوید.

 

 (۱) پیامبر صلى الله علیه و آله:

    یا اَیُّهَا النّاسُ اِنَّما هُوَ اللّه  وَ الشَّیطانُ وَ الحَقُّ وَ الباطِلُ وَالهُدى وَ الضَّلالَهُ وَ الرُّشدُ وَ الغَىُّ وَ العاجِلَهُ وَ الآجِلَهُ وَ العاقِبَهُ وَ الحَسَناتُ وَ السَّیِّئاتُ فَما کانَ مِن حَسَناتٍ فَلِلّهِ وَ ما کانَ مِن سَیِّئاتٍ فَلِلشَّیطانِ لَعَنَهُ اللّه ؛ اى مردم! جز این نیست که خداست و شیطان، حق است و باطل، هدایت است و ضلالت، رشد است و گمراهى، دنیاست و آخرت، خوبى هاست و بدى ها. هر چه خوبى است از آنِ خداست و هر چه بدى است از آنِ شیطان ملعون است.

    (کافى(ط-الاسلامیه) ج ۲، ص ۱۶)

 (۲) امام على علیه السلام :

    لا یعابُ المَرءُ بِتَاخیرِ حَقهِ اِنمَا یعابُ مَن اَخَذَ ما لَیسَ لَهُ؛ برای انسان عیب نیست که حقش تاخیر افتد، عیب آن است که چیزی را که حقش نیست بگیرد.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص ۵۰۰)

 (۳) امام على علیه السلام :

    ظَـلَمَ الْحَقَّ مَنْ نَصَرَ الْباطِلَ؛ هر کس باطل را یارى کند، به حق ستم کرده است.

    (تصنیف غررالحکم و درر الکلم ص۷۱)

 (۴) امام على علیه السلام :

    لا یُؤنِسَنَّکَ اِلاَّ الْحَقُّ وَ لا یوحِشَنَّکَ اِلاَّ الْباطِلُ؛ مبادا جز حق، با تو اُنس بگیرد و جز باطل، از تو بهراسد.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص ۱۸۸)

 (۵) امام على علیه السلام :

    اَما اِنَّهُ لَیْسَ بَیْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ اِلاّ اَرْبَعُ اَصابِـعَ – فَسُئِلَ عَنْ مَعْنى قَولِهِ هذا، فَجَمَعَ اَصابِعَهُ وَ وَضَعَها بَیْنَ اُذُنِهِ وَ عَیْنِهِ – ثُمَّ قالَ: اَ لْباطِلُ اَنْ تَقولَ: سَمِعْتُ وَ الْحَقُّ اَنْ تَقولَ: رَأَیْتُ؛ هان! میان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نیست. از آن حضرت درباره معناى این فرمایش سؤال شد. امام انگشتان خود را به هم چسباند و آنها را میان گوش و چشم خود گذاشت و آن گاه فرمودند: باطل این است که بگویى: شنیدم و حق آن است که بگویى: دیدم.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۱۹۸)

 (۶) امام على علیه السلام :

    فَلَوْ اَنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ لَمْ یَخْفَ عَلى المُرتادینَ وَ لَوْ اَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْباطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ اَلْسُنُ الْمُعانِدینَ وَلکِنْ یُوْخَذُ مِنْ هذا ضِغْثٌ وَ مِنْ هذا ضِغْثٌ؛ اگر باطل با حق درنیامیزد، بر حقیقت جویان پوشیده نمى مانَد و اگر حق با باطل آمیخته نشود، زبان دشمنان آن بریده مى شود، لیکن مشتى از آن برداشته مى شود و مشتى از این. (و بدین ترتیب حق و باطل درهم آمیخته مى شود و شبهه پیش مى آید).

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۸۸)

 (۷) امام صادق علیه السلام :

    اَبَى اللّه  اَنْ یُعَرِّفَ باطِلاً حَقّا اَبَى اللّه  اَنْ یَجْعَلَ الْحَقَّ فى قَلْبِ الْمُؤْمِنِ باطِلاً لا شَکَّ فیهِ وَ اَبَى اللّه  اَنْ یَجْعَلَ الْباطِلَ فى قَلْبِ الْـکافِر الْمُخالِفِ حَقّـا لا شَکَّ فیهِ وَ لَوْ لَمْ یَجْعَلْ هذا هکَذا ما عُرِفَ حَقٌّ مِنْ باطِلٍ؛ خداوند اِبا دارد از این که باطلى را حق معرفى نماید، خداوند اِبا دارد از این که حق را در دل مؤمن، باطلى تردیدناپذیر جلوه دهد، خداوند اِبا دارد از این که باطل را در دل کافر حق ستیز به صورت حقى تردیدناپذیر جلوه دهد، اگر چنین نمى کرد، حق از باطل شناخته نمى شد.

    (محاسن، ج ۱، ص ۲۷۷)

 (۸) امام صادق علیه السلام :

    لا یَسْتَیْقِنُ الْقَلْبُ اَنَّ الْحَقَّ باطِلٌ اَبَدا وَ لا یَسْتَیقِنُ اَنَّ الْباطِلَ حَقٌّ اَبَدا؛ هرگز دل به باطل بودن حق و به حق بودن باطل یقین نمى کند.

    (تفسیر العیاشى، ج ۲، ص ۵۳)

 (۹) پیامبر صلى الله علیه و آله :

    اَمّا عَلامَهُ التّائِبِ فَاَرْبَعَهٌ: اَلنَّصیحَهُ لِلّهِ فى عَمَلِهِ وَ تَرْکُ الْباطِلِ وَ لُزومُ الْحَقِّ وَ الْحِرْصُ عَلَى الْخَیْرِ ؛ نشانه توبه کننده چهار است: عمل خالصانه براى خدا، رها کردن باطل، پایبندى به حق و حریص بودن بر کار خیر.

    (تحف العقول، ص ۲۰)

 (۱۰) امام على علیه السلام :

وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ تَفسیرِ السُّنَّهِ وَ الْبِدْعَهِ وَ الْجَماعَهِ وَ الْفُرْقَهِ : اَلسُّنَّهُ ـ و اللّه  ـ سُنَّهُ مُحمِّدٍ صلى الله علیه و آله وَ الْبِدْعَهُ ما فارَقَها وَ الْجَماعَهُ ـ وَ اللّه  ـ مُجامَعَهُ اَهْلِ الْحَقِّ وَ اِنْ قَلّوا وَ الْفُرقَهُ مُجامَعَهُ اَهْلِ الْباطِلِ وَ اِنْ کَثُروا؛ در پاسخ به پرسش از معناى سنّت، بدعت، جماعت و تفرقه فرمودند: به خدا سوگند، سنّت، همان سنّت محمّد صلى الله علیه و آله است و بدعت آنچه خلاف آن باشد و به خدا قسم، جماعت، همدست شدن با اهل حق است هر چند اندک باشند و تفرقه، همدستى با اهل باطل است هر چند بسیار باشند.

    (کتاب سلیم بن قیس الهلالی،ج۲، ص۹۶۴)

 (۱۱) امام على علیه السلام :

    اَلا وَ مَنْ اَکَلَهُ الْحَقُّ فَاِلَى الجَنَّهِ وَ مَنْ اَکَلَهُ الباطِلُ فَاِلَى النّارِ؛ بدانید که هر کس در راه حق از دنیا برود، به بهشت و هر کس در راه باطل از دنیا برود، به جهنم مى رود.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۳۷۴)

 (۱۲) امام على علیه السلام :

     الْحَقُّ سَیْفٌ قَاطِع؛‏ حق شمشیر برنده ایست.

     الْحَقُّ سَیْفٌ عَلَى أَهْلِ الْبَاطِل‏؛ حق شمشیری است بر اهل باطل.

    (تصنیف غررالحکم و درر الکلم ص ۶۸ حکمت های ۹۱۶ و ۹۲۱)

 (۱۳) امام على علیه السلام :

    قَلیلُ الْحَقِّ یَدْفَعُ کَثیرَ الباطِلِ کَما اَنَّ الْقَلیلَ مِنَ النّارِ یُحْرِقُ کَثیرَ الْحَطَبِ؛ اندکى حقّ، بسیارى باطل را نابود مى کند، همچنان که اندکى آتش، هیزم هاى فراوانى را مى سوزاند.

   (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۶۸)

 (۱۴) امام صادق علیه السلام :

    لَیْسَ مِنْ باطِلٍ یَقومُ بِاِزاءِ الْحَقِّ اِلاّ غَلَبَ الْحَقُّ الْباطِلَ وَ ذلِکَ قَولُهُ: «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الباطِلِ فَیَدْمَغُهُ…»؛ هیچ باطلى نیست که در برابر حق بایستد مگر آن که حق بر باطل چیره مى شود و این سخن خداوند است: «بلکه حق را بر سر باطل مى زنیم که آن را در هم مى کوبد…».

    (کافى(ط-الاسلامیه) ج ۸ ، ص ۲۴۲)

 (۱۵) پیامبر صلى الله علیه و آله :

    اَلْحَقُّ ثَقیلٌ مُرٌّ وَ الْباطِلُ خَفیفٌ حُلْوٌ وَ رُبَّ شَهْوَهِ ساعَهٍ تورِثُ حُزْنا طَویلاً؛ حق، سنگین و تلخ است و باطل، سبک و شیرین و بسا خواهش و هوا و هوسى که لحظه اى بیش نمى ماند، اما غم و اندوهى طولانى به دنبال مى آورد.

    (الامالی(طوسی) ص ۵۳۳)

 (۱۶) امام على علیه السلام :

    اِصْبِرْ عَلى مَرارَهِ الْحَقِّ وَ ایّاکَ اَنْ تَنْخَدِعَ لِحَلاوَهِ الباطِلِ؛ تلخى حق را تحمل کن، و مبادا که فریب شیرینى باطل را بخورى.

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری برغررالحکم و درر الکلم   ج۲،ص۲۳۷)

 (۱۷) امام کاظم علیه السلام :

    قُلِ الْحَقَّ وَ اِنْ کانَ فیهِ هَلاکُکَ فَاِنَّ فیهِ نَجاتَکَ… اِتَّقِ اللّه  وَ دَعِ الْباطِلَ وَ اِنْ کانَ فیهِ نَجاتُکَ فَاِنَّ فیهِ هَلاکَکَ؛ حق را بگو اگر چه نابودى تو در آن باشد، زیرا که نجات تو در آن است… تقواى الهى پیشه کن و باطل را فرو گذار هر چند [به ظاهر] نجات تو در آن باشد، زیرا که نابودى تو در آن است.

    (تحف العقول ص ۴۰۸)

 (۱۸) امام على علیه السلام :

    عُبیدُاللّه  بْنُ اَبى رافِعٍ : اِنَّ الحَروریَّهَ لَمّا خَرَجَتْ وَ هُوَ مَع عَلِىِّ بنِ اَبى طالِبٍ قالوا: لا حُکْمَ اِلاّ لِلّهِ، قالَ عَلىٌّ: کَلِمَهُ حَقٍّ اُریدَ بِها باطِلٌ؛ عبیداللّه  بن ابى رافع : زمانى که حروریه (خوارج) سر به نافرمانى برداشتند، او با على بن ابى طالب بود. آنها مى گفتند: داورى جز از آنِ خدا نیست. على علیه السلام فرمودند: این سخن حقى است براى نیّت باطلى.

    (الاخبار فی مناقب امام الابرار ص۴۶۳)

 (۱۹) امام على علیه السلام :

    اِنَّ مَنْ لا یَنْفَعُهُ الْحَقُّ یَضُرُّهُ الْباطِلُ وَ مَنْ لا یَسْتَقیمُ بِهِ الْهُدى تَضُرُّهُ الضَّلالَهُ وَ مَنْ لا یَنْفَعُهُ الْیَقینُ یَضُرُّهُ الشَّکُّ؛ براستى که هر کس را حق سود ندهد، باطل زیانش رساند و هر کس به راه هدایت نرود، به کجراهه گمراهى افتد و هر کس یقین، او را سود نبخشد، شکّ زیانش رساند.

    (تحف العقول ص ۱۵۲)

 (۲۰) امام على علیه السلام :

    اِنَّ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ لا یُعْرَفانِ بِالنّاسِ، وَ لکِنِ اعْرِفِ الْحَقَّ بِاتِّباعِ مَنِ اتَّبَعَهُ وَ الْباطِلَ بِاجْتِنابِ مَنِ اجْتَنَبَهُ؛ حق و باطل به مردم (و شخصیت افراد) شناخته نمى شوند بلکه حق را به پیروى کسى که از آهن (حق) پیروى مى کند بشناس(یعنی افراد-به غیر از معصوم- حجت نیستند مگر اینکه به سوی حق حرکت کنند) و باطل را به دورى کردن کسى که از آن (باطل) دورى مى کند.

    (امالى(طوسى) ص ۱۳۴)

 (۲۱) امام على علیه السلام :

    لا تُقاتِلوا (تَقْتُلوا) الخَوارِجَ بَعْدى، فَلَیسَ مَنْ طَلَبَ الحَقَّ فَاَخْطَـأَهُ کَمَنْ طَلَبَ الْباطِلَ فَأدْرَکَهُ؛ بعد از من با خوارج نجنگید (آنان را نکشید)؛ زیرا کسى که طالب حق باشد و به آن نرسد، با کسى که جویاى باطل باشد و به آن دست یابد، یکسان نیست.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۹۴)

 (۲۲) امام باقر علیه السلام :

    ما بَیْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ اِلاّ قِلَّهُ الْعَقْلِ. قیلَ: وَ کَیْفَ ذلِکَ یَابْنَ رَسولِ اللّه ؟ قالَ: اِنَّ الْعَبْدَ یَعْمَلُ الْعَمَلَ الَّذى هُوَ لِلّهِ رِضا فَیُریدُ بِهِ غَیْرَ اللّه  فَلَو اَنَّهُ اَخْلَصَ لِلّهِ لَجاءَهُ الَّذى یُریدُ فى اَسْرَعَ مِنْ ذلِکَ؛ میان حق و باطل جز کم عقلى فاصله نیست. عرض شد: چگونه، اى فرزند رسول خدا؟ فرمودند: انسان کارى را که موجب رضاى خداست براى غیر خدا انجام مى دهد، در صورتى که اگر آن را خالص براى رضاى خدا انجام مى داد، زودتر به هدف خود مى رسید تا براى غیر خدا.

    (محاسن ج ۱، ص ۲۵۴)

 (۲۳) پیامبر صلى الله علیه و آله :

     ایّاکُمْ وَ التَّلَوُّنَ فى دینِ اللّه  فَاِنَّ جَماعَهً فیما تَـکْرَهونَ مِنَ الْحَقِّ خَیْرٌ مِنْ فُرْقَهٍ فیما تُحِبّونَ مِنَ الْباطِلِ وَ اِنَّ اللّه  سُبْحانَهُ لَمْ یُعْطِ اَحَدا بِفُرْقَهٍ خَیْرا مِمَّنْ مَضى وَ لا مِمَّنْ بَقىَ ؛ از چند رنگى و اختلاف در دین خدا بپرهیزید، زیرا یکپارچگى در آنچه حق است ولى شما آن را ناخوش مى دارید، از پراکندگى در آنچه باطل است اما خوشایند شما مى باشد، بهتر است. خداى سبحان به هیچ یک از گذشتگان و باقى ماندگان بر اثر تفرقه و جدایى خیر و خوبى عطا نکرده است.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۲۵۵)

 (۲۴) امام على علیه السلام :

     اَلْکَـیِّسُ صَدیقُهُ الْحَقُّ وَ عَدُوُّهُ الْباطِلُ؛ انسان زیرک، دوستش حق است و دشمنش باطل.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۶۸)

 (۲۵) امام على علیه السلام :

    ثَلاثٌ فیهِنَّ النَّجاهُ: لُزومُ الْحَقِّ وَ تَجَنُّبُ الْباطِلِ وَ رُکوبُ الْجِدِّ؛ نجات و رستگارى در سه چیز است: پایبندى به حق، دورى از باطل و سوار شدن بر مرکب جدّیت.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۶۹)

 (۲۶) حضرت مسیح علیه السلام :

    خُذُوا الْحَقَّ مِنْ اَهْلِ الْباطِلِ وَ لا تَأْخُذُوا الْباطِلَ مِنْ اَهْلِ الْحَقِّ، کونوا نُقّادَ الْکَلامِ؛ حق را از اهل باطل فراگیرید و باطل را از اهل حق فرا نگیرید. سخن سنج باشید.

    (بحارالانوار(ط-بیروت) ج ۲، ص ۹۶)

 (۲۷) امام سجاد علیه السلام :

    اللّهُمَّ اِنّى اَعوذُ بِکَ مِنْ… ایثارِ الْباطِلِ عَلَى الْحَقِّ…؛ خدایا به تو پناه مى برم از این که باطل را بر حق ترجیح دهم.

    (صحیفه سجّادیه ص۵۶)

 (۲۸) امام سجاد علیه السلام :

    اَللّهُمَّ… وَ اَزْهِقِ الْباطِلَ عَنْ ضَمائِرِنا وَ اَثْبِتِ الْحَقَّ فى سَرائِرِنا، فَاِنَّ الشُّکوکَ وَ الظُّنونَ لَواقِحُ الْفِتَنِ وَ مُکَدِّرَهٌ لِصَفْوِ الْمَنائِحِ وَ الْمِنَنِ؛ بار الها… باطل را از درون ما محو نما و حق را در باطن ما جاى ده. زیرا که تردیدها و گمان ها فتنه زایند و بخشش ها و نعمت ها را تیره مى سازند.

    (الوافی ج۱، ص ۳)

 (۲۹) پیامبر صلى الله علیه و آله :

    ثَلاثُ خِصالٍ مَنْ کُنَّ فیهِ فَقَدِ اسْتَـکْمَلَ خِصالَ الاْیمانِ: اَلَّذى إذا رَضىَ لَمْ یُدْخِلْهُ رِضاهُ فى باطِلٍ وَ اِنْ غَضِبَ لَم یُخرِجْهُ مِنَ الحَقِّ وَ لَو قَدَرَ لَمْ یَتَعاطَ ما لَیْسَ لَهُ؛ سه ویژگى است که در هر کس یافت شود، ویژگى هاى ایمان کامل مى گردد: آن که وقتى خشنود گردد، خشنودى اش او را به باطل نکشاند و خشمش او را به هنگام خشم، از حق برون نبرد و هر گاه توان یافت، به آنچه از او نیست، دست درازى نکند.

    (الاصول السته عشر(ط-دارالحدیث) ص ۱۷۳)

 (۳۰) امام باقر علیه السلام :

    اِتَّقُوا اللّه  وَ اسْتَعینوا عَلى ما اَنْتُمْ عَلَیْهِ بِالْوَرَعِ وَ الاْجْتِهادِ فى طاعَهِ اللّه  فَاِنَّ اَشَدَّ ما یَکونُ اَحَدُکُمْ اغْتباطا ما هُوَ عَلَیْهِ لَوْ قَدْ صارَ فى حَدِّ الآْخِرَهِ وَ انْقَطَعَتِ الدُّنْیا عَنْهُ فَاِذا کانَ فى ذلِکَ الحَدِّ عَرَفَ اَنَّهُ قَدِ اسْتَقْبَلَ النَّعیمَ وَ الْکَرامَهَ مِنَ اللّه  وَ الْبُشْرى بِالْجَنَّهِ وَ اَمِنَ مِمَّنْ کانَ یَخافُ وَ اَیْقَنَ اَنَّ الَّذى کانَ عَلَیْهِ هُوَ الْحَقُّ وَ اَنَّ مَنْ خالَفَ دینَهُ عَلى باطِلٍ هالِکٍ؛ تقواى خدا پیشه کنید و در راهى که برگزیده اید از پارسایى و تلاش در اطاعت فرامین الهى کمک بجویید، که اگر چنین کردید بیشترین غبطه به حال یکى از شما آنگاه خواهد بود که به سر حدّ آخرت برسد و ارتباط وى از دنیا قطع شده باشد، پس آنگاه که به چنین منزلگاهى رسید ، مى فهمد (مى بیند) که نعمت و کرامت از طرف خداوند به وى رو نموده و بشارت بهشت به وى داده مى شود و ایمن مى شود از آنچه مى ترسید و یقین مى کند که راهش بر حق بوده و هر کس بر خلاف راه او بوده بر باطلى هلاک کننده بوده است.

    (بحارالانوار(ط-بیروت) ج ۶، ص ۱۸۷)

 (۳۱) امام صادق علیه السلام :

    اِنَّ مِنْ حَقیقَهِ الاْیمانِ اَنْ تُؤْثِرَ الْحَقَّ وَ اِنْ ضَرَّکَ عَلَى الْباطِلِ وَ اِنْ نَفَعَکَ وَ اَنْ لا یَجوزَ مَنْطِقُکَ عِلْمَکَ؛ از حقیقت ایمان این است که حق را بر باطل مقدم دارى، هر چند حق به ضرر تو و باطل به نفع تو باشد و نیز از حقیقت ایمان آن است که گفتار تو از دانشت بیشتر نباشد.

    (محاسن ج ۱، ص ۲۰۵)

 (۳۲) امام صادق علیه السلام :

    اِنَّ لِلْحقِّ دَوْلَهً وَ لِلْباطِلِ دَوْلَهً وَ کُلُّ واحِدٍ مِنْهُما فى دَوْلَهِ صاحِبِهِ ذَلیلٌ؛ براستى که حق را دولتى است و باطل را دولتى، و هر یک از این دو، در دولت دیگرى ذلیل است.

    (کافى(ط-الاسلامیه) ج ۲، ص ۴۴۷)

 (۳۳) امام صادق علیه السلام :

    لَنْ تَبْقَى الاَرْضُ اِلاّ وَ فیها عالِمٌ یَعْرِفُ الْحَقَّ مِنَ الباطِلِ؛ هرگز زمین باقى نمى ماند مگر آن که در آن دانشمندى وجود دارد که حق را از باطل مى شناسد.

    (محاسن ج ۱، ص ۲۳۴)

 (۳۴) امام صادق علیه السلام :

    قُلْتُ لاَبى عَبْدِ اللّه  علیه السلام : اُطْعِمُ سائِلاً لا اَعْرِفُهُ مُسْلِما؟ فَقالَ: نَعَمْ اَعْطِ مَنْ لا تَعْرِفُهُ بِوِلایَهٍ وَ لا عَداوَهٍ لِلْحَقِّ اِنَّ اللّه  عَزَّوَجَلَّ یَقولُ: «و قولوا لِلنّاسِ حُسْنا» و لا تُطْعِمْ مَنْ نَصَبَ لِشَىْ ءٍ مِنَ الْحَقِّ اَوْ دَعا اِلى شَىْ ءٍ مِنَ الْباطِلِ؛ آیا به فقیرى که نمى دانم مسلمان است غذا بدهم؟ حضرت فرمود: آرى، به کسى که نمى دانى دوست است یا دشمن حق، غذا بده؛ زیرا خداوند مى فرماید: «با مردم به نیکى سخن بگویید» ولى به کسى که با حق دشمنى مى کند و یا به باطلى دعوت مى کند غذا مده.

    (کافى(ط-الاسلامیه)ج ۴، ص ۱۳)

 (۳۵) پیامبر صلى الله علیه و آله :

    لا یُکْمِلُ الْمُؤمِنُ ایمانَهُ حَتّى یَحتَوىَ عَلى مِائَهٍ وَ ثَلاثِ خِصالٍ:… لا یَقْبَلُ الْباطِلَ مِن صَدیقِهِ وَ لا یَرُدُّ الْحَقَّ مِنْ عَدُوِّهِ…؛ ایمان مؤمن کامل نمى شود، مگر آن که ۱۰۳ صفت در او باشد:… باطل را از دوستش نمى پذیرد و در مقابله با دشمن، حق را پایمال نمى کند.

    (مستدرک الوسائل، ج ۱۱،ص۱۸۰)

 (۳۶) امام صادق علیه السلام :

    کَلامٌ فى حَقٍّ خَیرٌ مِن سُکوتٍ عَلى باطِلٍ؛ سخن گفتن درباره حق، از سکوتى بر باطل بهتر است.

    (من لا یحضره الفقیه ج ۴، ص ۳۹۶)

 (۳۷) امام على علیه السلام :

    اِتَّقوا خِداعَ الاْآمالِ فَکَمْ مِنْ مُؤَمِّلِ یَوْمٍ لَمْ یُدْرِکْهُ وَ بانى بِناءٍ لَمْ یَسْکُنْهُ وَ جامِعِ مالٍ لَمْ یأکُلْهُ وَ لَعَلَّهُ مِنْ باطِلٍ جَمَعَهُ وَ مِنْ حَقٍّ مَنَعَهُ اَصابَهُ حَراما وَ احْتَمَلَ بِهِ اَثاما؛ از خدعه و حیله آرزوها بپرهیزید. چه بسیار آرزومندِ روزى که به آن روز نمى رسد و چه بسیار سازنده اى که در ساخته اش ساکن نمى شود و چه بسیار جمع کننده مالى که از آن استفاده نمى کند و شاید آن مال را از باطل به دست آورده و یا از حق کسى جلوگیرى کرده، تا به آن مال رسیده است و باید بار همه آن گناهان را به دوش کشد.

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و دررالکلم ج۲ ، ص۲۶۵)

 (۳۸) امام على علیه السلام :

    اَیُّهَا النّاسُ لَوْ لَمْ تَـتَخاذَلوا عَنْ نَصْرِ الْحَقِّ وَ لَمْ تَهِنوا عَنْ تَوْهینِ الْباطِلِ، لَمْ یَطْمَعْ فیکُمْ مَنْ لَیْسَ مِثْلَکُمْ وَ لَمْ یَقْوَ مَنْ قَوىَ عَلَیْکُمْ… ؛ اى مردم! اگر در یارى حق کوتاهى نمى کردید و در خوار ساختن باطل سستى نمى نمودید، کسانى که همپایه شما نیستند، در شما طمع نمى کردند و هیچ قدرتى بر شما مسلط نمى شد.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۲۴۱)

 (۳۹) امام على علیه السلام :

    مَنْ رَکِبَ الْباطِلَ اهلکهُ مَرْکَبُهُ؛ کسى که بر باطل سوار شود، مَرکبش او را هلاک خواهد کرد.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۷۱ ، ح۱۰۳۲)

    مَن تَعَدَّى الحَقَّ ضاقَ مَذْهَبُهُ؛ کسى که از راه حق منحرف شود راه بر او تنگ خواهد شد.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۷۰ ،ح۱۰۰۷)

 (۴۰) امام على علیه السلام :

    نَحْنُ اَقَمْنا عَمودَ الْحَقِّ و هَزَمْنا جُیوشَ الْباطِلِ؛ ما (اهل بیت) ستون هاى حق را استوار و لشکریان باطل را متلاشى کردیم.

    (تصنیف غررالحکم و درر الکلم ص۱۲۰)

 (۴۱) امام صادق علیه ‏السلام :

    اِنَّ الْقَلْبَ لَیَـتَجَلْجَلُ فِى الْجَوْفِ یَطْلُبُ الحَقَّ فَاِذا اَصابَهُ اطْمَاَنَّ وَ قَرَّ؛ به راستى که دل در درون سینه بى قرار است و به دنبال حق مى‏ گردد و چون به آن رسید، آرام و قرار مى‏ گیرد.

    (کافى(ط-الاسلامیه) ج ۲، ص ۴۲۱)

 (۴۲) امام حسن مجتبی علیه السلام :

    إنّا أهلُ بَیتٍ إذا عَلِمنَا الحَقَّ تَمَسَّکَنا بِهِ؛ ما خاندانى هستیم که هرگاه حق را شناختیم ، بدان چنگ در مى‏زنیم .

    (بحار الانوار(ط-بیروت)ج۴۴،ص۶۰)

 (۴۳) امام حسین علیه السلام:

    لا یکمل العقل إلا باتباع الحق؛  عقل کامل نمی شود مگر با پیروی از حق.

    (بحار الانوار(ط-بیروت) ج ۷۵، ص ۱۲۷)

خطرناک ‌ترین دشمن حسین(ع)

اشاره:

السلام علیک یا ابا عبدالله، و علی الارواح التی حلّت بفنائک، علیک منا سلام الله أبداً ما بقیت و بقی اللیل و النهار. و لاجعله الله آخر العهد منا لزیارتک، السلام علی الحسین و علی علّی بن الحسین و علی اصحاب الحسین. السلام علیک یا وارث آدم صفوه الله؛  السلام علیک یا وارث نوح نبی الله؛ السلام علیکم یا وارث ابراهیم خلیل الله؛ السلام علیک یا وارث موسی کلیم الله؛ السلام علیک یا وارث عیسی روح الله؛ السلام علیک یا وارث محمد حبیب الله؛ ازینها فرازهای از زیارت امام حسن (ع) است که مطالبی درباره خطرناکترین دشمن آن حضرت بیان شده است.

هدف این زیارت بخشیدن حرکت و پویایی به عاشورا و خارج کردن این واقعه از انزوا و مخالفت با جدا ساختن آن از گذشته و آینده است. زیرا که همه خطر در این است که عاشورا فقط بدل به یادبودهایی شود، و واقعه کربلا تنها برای کتاب‌ها و سیره‌نویسی، و یا ذکر آن برای اجر و ثواب اخروی باشد. بیم آن می رود که این حادثه از ظرف زمانی خود فراتر نرود، و مقتل حسین و یارانش در همان سال ۶۱ مدفون شود؛حسینی بود، کشته شد و همه چیز پایان یافت.

برای این‌که‌ این خواست و کینه و کنار نهادن واقعه محقق نشود، و کار حسین هدر نرود، پاره‌ای فقرات در این زیارت آمده است، تا میان شهادت حسین و ستیز همیشگی حق و باطل پیوند برقرار سازد. ستیزی که از نخستین حرکت انسان برای اصلاح و جهاد تا رسیدن به زندگی آزاد، با کرامت و رهایی از ستم و ستم‌پیشگان ادامه دارد.

دشمنان حسین

یکی از دوستان اندیشمند ما می‌گوید دشمنان حسین سه گروه‌اند:

دشمن نخست: کسانی که حسین و یارانش راکشتند. آن‌ها ستمکار بودند، اما اثر ستمشان ناچیز است، زیرا که جسم را کشتند و اجساد را پاره پاره کردند و چادرها را به آتش کشیدند و اموال را به غارت بردند. آن ها چیزهای محدودی را از میان بردند. اگر حسین در سال ۶۱ به شهادت نمی‌رسید در سال دیگری از دنیا می‌رفت. پس خطر اصلی چیست؟ آنان با کشتن حسین چه چیزی را محقق ساختند؟ باید گفت که آنان مرگ حسین (ع) را جاودانه و همیشگی کردند. بنابراین خطر دشمن اول، ظالم اول و طغیانگر اول محدود است.

دشمن دوم: کسانی که کوشیدند تا آثار حسین را پاک سازند، بنابراین قبرش را از میان بردند و زمینی را که در آن به خاک سپرده شده بود، به آتش کشیدند و یا مانند بنی عباس حرم امام حسین (ع) را به آب بستند.

اینان مانع عزاداری برای حسین (ع) شدند، چنان‌که در عصر عثمانی این‌گونه بود. شما و پدرانتان این دوره را دیده‌اید. دوران تاریکی بود. هنگامی که مجلسی بر پا می‌داشتند، مراقبینی می‌گماردند، تا رسیدن عمال عثمانی را خبر دهند و عزاداران پراکنده شوند. هم اینان زیارت حسین را منع کردند و برای کسانی که می خواستند قبر امام حسین را زیارت کنند سختی‌های بسیاری می‌آفریدند. این‌ها گروه دوم از دشمنان حسین هستند، کسانی که می‌خواستند اسم حسین و یاد حسین فراموش شود، و آرامگاه حسین و عزاداری بر حسین را از میان رود.

خطر این گروه بیش از گروه اول است، اما در اجرای برنامه‌هایشان، ناتوان ماندند، چنان‌که این مسأله در تاریخ روشن شد. ما امروز شاهد گسترش زمانی و مکانی عزاداری‌های امام حسین هستیم. امروز دست کم بیش از صد میلیون نفر در عزاداریی‌های امام حسین(ع) شرکت می کنند؛ نه تنها در جهان اسلام، بلکه همچنین در آفریقا. جمعه گذشته در ایام عاشورا، همه خطبه‌ها به اسم امام حسین (ع) برگزار شد؛ در همه جا، در اروپا، در آمریکا و در هر کشوری که دوستداران حسین (ع) زندگی می‌کنند. امروز صد میلیون نفر و یا بیشتر مجالس حسینی را برپا می‌کنند. سفر من به گابن با اربعین حسینی مصادف بود و در آنجا سخنرانی مفصلی کردم. در سنگال هم که بودم مجالس مفصلی برپا کردیم. به همین ترتیب در همه کشورها مراسم‌های عزاداری امام حسین (ع) در حال گسترش است. این مراسم این جا در لبنان، در بیروت و در مکان‌های گوناگون فزونی می یابد، و عمیق‌ تر می‌شود. بنابراین گروه دوم دشمنان حسین پر خطرتر و ستمکارتر از گروه نخست‌اند، اما در کارشان ناکام ماندند، ولی خطر این‌ها از گروه سوم کمتر است.

دشمن سوم: این گروه بر آن بودند تا چهره حسین را مخدوش کنند، و واقعه کربلا را در سالگردها و عزاداری‌ها نگه دارند، و آن را در گریه و اندوه و ناله منحصر کنند. ما بر حسین بسیار می‌گرییم، اما هرگز در گریه متوقف نمی شویم. مویه ما برای نو کردن اندوه‌ ها و کینه‌ ها و میل به انتقام و خشم بر باطل است، این‌ها انگیزه ما برای گریه است.

چرا به خاک افکنده شدن امام حسین را یاد می کنیم و آن را در مقاتل می‌ خوانیم؟ ناله‌ها و شیون‌های دلخراش! ماجرا را صحنه به صحنه می ‌خوانیم تا واقعیت را پیش رو آوریم، و خطر ستم‌پیشگان و سنگدلی‌شان را دریابیم، و همچنین ابعاد فداکاری و قدرت آن را بفهمیم. پس ما تنها به شیون بسنده نمی‌کنیم، و حسین را تنها شهید اشک‌ها نمی‌دانیم. و برآنیم که تکلیف ما فقط با عزاداری‌های ما به انجام نمی‌رسد. اگر در تاریخ نبرد میان حق و باطل واقعه کربلا را از جمود خارج سازیم و آن را به گذشته پیوند دهیم، به طور طبیعی حادثه به آینده هم پیوند می خورد. چنان‌که می‌گوییم حسین وارث آدم و نوح و موسی و عیسی است، و امام صادق و باقر و رضا (ع) میراث‌دار او هستند، و هر کسی که با باطل می‌ستیزد و همه توان و حیات خود را در راه دفاع از حق تقدیم می‌کند میراث‌دار اوست.

حق و باطل از ازل با هم در ستیز بودند. این مسأله سنت خداوند در خلقش است. آدمی خیر و شر را می‌شناسد، چنان‌که در قرآن آمده است:«فألهما فجورها و تقواها» [شمس/ ۲۸] (سپس بدی ها و پرهیزگاری را به او الهام کرد.) خداوند سبحان است که به من آموخت و الهام کرد و روح در من دمید, و مرا آفرید. من خیر و شر را درمی‌یابم، و هم توانا بر خیر و هم توانا بر شر هستم: «و هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفورا»[انسان/۳] ( راه را به او نشان دادیم، یا سپاسگزار باشد یا ناسپاس.)این سنت خداوند است که در هستی هم امکان انجام دادن خیر هست و هم شر. ما راه خیر را، چشم‌بسته و بدون آگاهی از شر، نمی‌پیماییم. آدمی در هر موقعیتی که قرار می‌گیرد، خودش را در برابر دو گزینه مختار می بیند؛ چیزی هست که او را به خیر می خواند، و چیزی دیگر که او را به شر دعوت می‌کند. او در هر موقعیتی خود را در نبردی آزاد می بیند، که می تواند خیر را برگزیند، و یا در چاه شر سقوط کند. اگر خیر را برگزیند، کامل می‌شود، زیرا این گزینش پس از ستیزی ویرانگر و درونی بوده است.

انسان همچون زنبور نیست. زنبور تنها می‌تواند عسل بسازد. آدمی مثل گوسفند، حیوانات سودمند یا خورشید نیست. این‌ها فقط توانایی کار خیر دارند. اما آدمی هم توانایی انجام دادن خیر دارد و هم شر. بنابراین سنّت آفرینش خداوند وجود احساس خیر و شر در نفس انسان، و وجود خیر و شر در عالم خارج است. پس آدمی در هر موضعی در برابر دو گزینه قرار دارد.

وجود خیر و شر دو جبهه ابدی و ازلی را می‌سازند. جدّمان، حضرت آدم، برگزیده خدا، جبهه اصلی را رهبری کرد. نبرد میان قابیل و هابیل صورت پذیرفت. می‌توان گفت این ستیز نبردی نمادین یا حقیقتی تاریخی است، فرقی نمی‌کند، آن چه مهم است بازتاب این نبرد برای ماست. قرآن نیز نبرد هابیل و قابیل را بیان می کند. در این نبرد، جبهه کوچک خیر، در برابر جبهه کوچک شر قرار می گیرد. گستره این نبرد محدود است. میان دو برادر که از یک پدر و یک مادر هستند، نبرد روی می دهد. قابیل، هابیل را می‌کشد. هابیل در زیر خاک دفن می شود. پس از آن نبرد آغاز و از همان لحظه اول به خون آغشته شد. این نبرد پردامنه آغاز شد، تا از همان زمان و تا امروز و تا ابد در برابر آدمی تجربه ای قرار دهد.

از آن زمان به بعد این نبردها ادامه یافتند. پژوهشگران، منتقدان، فلاسفه، اقتصادانان و پایه‌گذاران مکتب‌های اقتصادی قدیم و جدید، این نبرد را تفسیر کرده اند، درباره آن نظر داده اند و اثرهای آن را برشمرده‌اند. آنان در اظهار نظر خود بر حق هستند زیرا هر کدام به نوعی این نبرد را تعریف کرده اند. آنان در زمانی زندگی می‌کردند که ویژگی بارز نبرد اختلاف طبقاتی بود. من شک ندارم که اگر آن‌ها در دوره ما زندگی می کردند به این نبرد ویژگی دیگری می دادند. چرا که این نبردها امروز از چارچوب طبقاتی خارج شده‌اند. این نبردها گاهی میان طبقات است و گاهی درون طبقات مختلف اجتماعی و گاهی میان ملت ها و یا … است. نمی خواهم در این مورد بحث کنم. آن‌ها آخرین نبردها را تعریف کردند و به آن‌ها عمومیت بخشیدند و گفتند همه تاریخ، از ابتدا تا انتها، نتیجه این مبارزه و نبرد است.

اما واقعیت این است که نبرد حقیقی میان ستم‌پیشه و ستم‌دیده است، زیرا که ستم شکل‌های گوناگونی دارد. گاهی ظلم حالت شخصی دارد. کسی دیگری را می زند، شوهری همسرش را می زند، برادری برادرش را می زند و یا شخصی به همسایه اش آزار می رساند. این نبردها شخصی است.

گاهی ستم ویژگی دیگری می یابد. استعمار ستمی سیاسی است و استعمار‌گران به مردم ستم می کنند؛ آزادی و سرزمین و وطنشان را غصب می‌کنند. این چیزها را گاهی به کمک سیاست می گیرند، و گاهی با شمشیر. این نوع ستم، نبرد میان ظالم و مظلوم را تصویر می کند، و استعمارگر و استعمار شده را.

گاهی نبرد ویژگی اقتصادی می یابد؛ استثمار کننده و استثمار شونده. گروهی با فریب و زور و ربا اموال دیگران را می دزدند. ربا در قدیم رواج داشت؛ چه پیش از اسلام، چه پس از اسلام، حتی امروز هم وجود دارد. گروهی با سوء استفاده از مال و امکاناتی که دارند، اموال و تلاش دیگران را تصاحب می‌کنند. این نوع دیگری از ستم است، نبرد میان استثمار کننده واستثمار شونده.

گاهی نبرد با ویژگی فرهنگی و فکری خود را می‌نمایاند. یکی از متفکران این ستم را «استحمار» می‌نامد. استحمار یعنی این‌که می‌خواهند مردم را نادان نگه دارند. مردم چیزی نفهمند و نادان بمانند. در این‌جا نیز ستمکار عقل و اندیشه و آگاهی و احساس ستمدیده را نادیده می گیرد.در این جا نیز نبرد پا برجاست.

قرآن کریم همه انواع ستم را معرفی می‌کند، و همه ستمدیدگان را با هم می‌خواند: «و نرید أن نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم أئمه و نجعلهم الوارثین» [قصص/ ۵] ( و ما بر آن هستیم که بر مستضعفان روی زمین نعمت دهیم و آنان را پیشوایان سازیم و وارثان گردانیم.) استضعاف یعنی گروهی، گروهی دیگر را ضعیف بشمارد، و دارایی و اندیشه آن‌ها را غصب کند. نگاه تاریخی قرآن کریم می‌گوید در زمین مردم دو گروه اند؛ یا ظالم‌ یا مستضعف. این دو گروه در برابر هم قرار می گیرند، ستم فزونی می‌یابد، ظالم طغیان می‌کند، چیره می‌شود و سرانجام حکم می‌راند.

مستضعفین جست‌وجو می‌کنند، متفق می‌شوند، التماس می‌کنند، توسل می‌جویند، ناله و فریاد سر می‌دهند، و سرانجام خداوند برای آنان رهبر یا وحی و یا پیامبری می‌فرستد، تا آنان را گرد هم آورد و رهبری کند. آنان نیز از مصالح خود در برابر ستمکار دفاع می‌کنند. همه پیامبران؛ کسانی که فریادشان خدای واحد و احد بود، همیشه در میان تعداد زیادی مستضعف بودند. آن ها در کنار مستضعفین می‌ایستادند، نه به دلیل کینه توزی از قدرتمندان، چرا که عقده‌ای در کار نیست، بلکه به دلیل بیزاری از ظلم . آنان می خواهند زورمداران و ستم بارگان را از عرششان فرو کشند. پیامبر هیچ کینه و عقده‌ای علیه هیچ انسانی ندارد. او از این کینه‌توزی‌ها مبراست.

شعله نبرد زبانه می‌کشد. مستضعفین به پا می خیزند، گرد نبی خود می‌آیند و نبرد را می‌آغازند. فداکاری می‌کنند و نبرد را پی می‌گیرند تا ستمکار از عرشش سقوط کند و از طغیانش دست بشوید. مستضعفین در برابر استعمار و استثمار و استحمار ستمکار می‌ایستند.

انواع سه گانه ستم، رهبرانی دارد. این رهبران بوده‌اند و اکنون نیز هستند. اما سرانجام ستم در برابر اکثریت می‌شکند و ستم‌ پیشه نیز خرد می‌شود. سپس ستمکار جامه نو بر تن می‌کند؛ جامه انبیا، و لباس دین. به دعوت جدیدی فرا می‌خواند و شعار دفاع از مصلحت مردم را سر می‌دهد. اعلام می‌کند که در کنار مستضعفین است. مستضعفین می‌بینند ستم از درون خودشان پا گرفته است؛ غصب و استبداد و استعمار و استثمار و استحمار از دورن خودشان است. در این هنگام نبردی دیگر آغاز می ‌شود. بدین گونه این نبرد از ازل تا ابد پاینده است.

این نبرد برای چیست؟ این سنت خداوند است. این نبرد همیشگی برای این است که آدمی بتواند با اراده کامل خود از میان خیر و شر یکی را انتخاب کند و این گونه است که سلسله پاینده ستیز میان ستمکار و ستمدیده کامل می گردد. از خلال این سلسله نبرد آغاز شد: از آدم برگزیده خدا و نوح پیامبر خدا و عیسی روح خدا و موسی همسخن خدا و تا محمد محبوب خدا و علی ولی خدا.

از این رو، واقعه کربلا یک نبرد جدا افتاده و پدیده‌ای یگانه در تاریخ انسان نیست، البته حلقه‌ای ویژه است، و به طور طبیعی با دیگر حلقه‌های تاریخ نبرد، تفاوت دارد. چنان که این حلقه با گذشته پیوند دارد با آینده نیز در پیوند است.

ما با این یادها و عزاداری ها و برپایی مجالس سوگ می کوشیم تا با این واقعه‌ مانند اتفاقی جدید زندگی کنیم. پدران و نیاکان و رهبران و علمای ما نیز در این راه تلاش کردند. به سخنان امام حسین گوش فرا می دهیم:«الا ترون أن الحق لایعمل به و الباطل لایتناهی عنه»(آیا نمی بینید به حق عمل و از باطل بازداشته نمی شود.) [اللهوف, ص ۷۹] این سخن در گوش عزاداران طنین می افکند، و انسان را وا می دارد تا هوشیار باشد که در این نبرد همیشگی، امروز چه باید بکند؟ دو جبهه روشن است و تا هنگامی که دو جبهه رهبران و پیروان خودش را دارد، ما باید ببنیم آیا در جای خود ایستاده ایم؟ در کدام جبهه هستیم؟

سخنان و شعارها روشن‌اند. وقتی که انسان معاصر درمی‌یابد که نبرد امام حسین با گذشته و آینده پیوند دارد، درنگ می‌کند، و در برابر دو جبهه می ایستد تا صف خود را انتخاب کند. اگر بخواهیم هر دو جبهه را بشناسیم، باید بدانیم هر کدام ویژگی‌های خودش را دارد. دقت خیلی زیادی نمی‌ خواهد. ویژگی‌ها روشن است. آیا کسی هست که شک کند اسرائیل ظالم است؟ اسرائیل فلسطین را اشغال و مردم را آواره و بی‌گناهان را نابود کرده است. به بهانه حمایت از خود اشغال را ادامه می دهد و فکر جهانی را با استعمار و استثمار و استحمار به بیراهه برده است.

بنابراین ما مستضعفین هستیم. اسرائیل در جبهه یزید است؛ جبهه باطل، جبهه ستم‌پیشگان، و ما در جبهه مستضعفین هستیم؛ جبهه حسین. ما چه باید بکنیم؟ سیره حسین را می‌خوانیم و می‌بینیم که حسین با خاندان و یاران و فرزندان و با همه هستی و مردان و زنان خود به آوردگاه می‌رود. کسانی هم که با حسین از مدینه خارج نشدند، با اجباری از جانب حسین مواجهه نشدند، چرا که حسین برای آن‌ها چنین نوشت:«ألا وأن من خرج معی یقتل و من لم یخرج لن یبلغ النصر.» (بدانید آن که با من از مدینه خارج شود, کشته خواهد شد و آن کس که بماند به پیروزی نخواهد رسید.)

او می خواهد همه دوستداران و عزیزان خود را همراه کند، اما به کجا؟ به محراب شهادت. او می داند که همگی به سوی شهادت گام بر می دارند و همین طور هم بود. سخنان امام حسین و علی اکبر را وقتی علی اکبر به خیمه‌ها بازگشت و آب خواست، می‌خواندم. مضمون سخن امام حسین این بود که آب در اختیار ندارد اما به علی اکبر می گوید: «امیدوارم که از دست جدت سیراب شوی.» در این دنیا سیراب می شود؟ جدش کجا به او آب می دهد؟ حسین شهادت و مرگ را برای تنها فرزندش آرزو می کند. می گوید: بفرما، بجنگ و بمیر. این معنای سیراب شدن از دست جدت است. دیگران از او اجازه می‌خواهند و او به آن‌ها اجازه می‌دهد، و همین گونه یکی پس از دیگری، همه آن‌ها را تقدیم کرد. در مقتل ماجرا را شنیده‌اید. جزئیات این کارزار بسیار به حقیقت نزدیک است. مردم گمراهانه آز ورزیدند. به آن‌ها اندکی پول دادند یا این که یک مشت خرمای خشک گرفتند و برای قتل حسین آمدند. احادیث و سیره ها متفاوت است، اما برخی گفته‌اند که سی هزار نفر یا بیشتر حسین را محاصره کرده بودند.

همراهان امام حسین دانستند که میان آنان و پیروزی به اندازه ضربات شمشیر امام حسین (ع) و عباس و دیگر قهرمانان فاصله هست، یعنی لحظاتی بیش تا نجات آنان نمانده است.آنان می‌دانند که پس از شهادت امام حسین(ع) خصم به درون خیمه‌ها می‌رود و لباس‌ها و زیور آلات و گوشواره‌ها را بی رحمانه به غارت می برد. آری روشن شد که چه کردند. در مقتل خوانده‌اید که با شمشیرها و نیزه ها و هر وسیله ای که در دسترسشان بود حمله کردند. ما این رخدادها را در ایام عاشورا می خوانیم. هدف چیست؟ می خواهیم عاشورا را در جایگاه درست تاریخی خود قرار دهیم، زیرا که این واقعه در سلسله حلقه‌های متصل به هم جایی دارد. نبرد حق و باطل با حسین به اوج خود می‌رسد، اما این نبرد همچنان ادامه دارد. پیش از حسین بود و پس از آن‌ هم خواهد بود. چرا حلقه حسین متفاوت و ویژه است؟ زیرا فداکاری امام حسین، فداکاری بزرگی بود. او همه چیز را برای خدا تقدیم کرد:«ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیا سیوف خذینی.» (اگر دین محمد پا بر جا نمی ماند مگر با مرگ من، پس ای شمشیرها مرا در یابید.) او همه چیزش را تقدیم کرد. اگر این واقعه را به سلسله تاریخی و سرمدی نبرد میان حق و باطل پیوند دهیم، خود را در این جبهه قرار داده‌ایم.

امروز این نبرد میان فلسطینی ها و اسرائیل ‌برپاست. این مسأله نخست تکلیف فلسطینی‌هاست و اگر آن‌ها این کار را انجام ندهند بر ما واجب عینی است که بپا خیزیم و این کار را به انجام رسانیم. درست است، اسرائیل نیرومند است، اما یزید نیز قدرت داشت. اسرائیل می کشد، می‌سوزاند و سر می‌برد. آنچه را انجام می‌دهد، بر صفحه‌های تلویزیون می‌بینم. به یاد می‌آوریم که مسلم بن عقبل نیز در کاخ به قتل رسید، سرش را از تن جدا کردند، و جسدش را از بلندی افکندند. پس اسرائیل در صف یزید است. همه ابعاد واقعه کربلا هم اکنون نیز وجود دارد. حسین بازنگشت و نگفت که آن ها ظالم اند و به مرد و زن و مرده رحم نمی کنند. نگفت که آن ها پس از کشتنم، سینه ام را پاره پاره می کنند. پس بر ماست که در راه حق گام برداریم. چه سودی دارد که خوار بمانیم؟ در حالی که او پیشواست و باید این همه را تحمل کند.

بنابراین، نبرد ما با اسرائیل، ادامه نبرد امام حسین است. آن ها درباره حسین می گفتند: «خرج عن حده فقتل بسیف جده» (او از خد و حدود خود تجاوز کرد و با شمشیر جدش کشته شد.) این حکمی بود که در محکمه برای امام حسین صادر کردند. می‌گفتند چرا عصیان می‌کنی؟ چرا نمی گذاری مردم شادمان باشند؟ چرا نمی گذاری مردم نماز بگزارند و روزه بگیرند؟ حج بر جای آورند و زکات بپردازند؟ ای حسین چرا این کار را می‌کنی ؟ از این همه نبرد و درگیری چه نتیجه‌ای می‌گیری؟

من آمده ام تا به شما هشدار دهم که اسرائیل هم همان حرف را می زند: بیایید با هم زندگی کنیم، بیاید با هم زندگی مسالمت آمیز داشته باشیم! آیا این حرف ها از دولتی که بر اساس اشغال گری و تعدی و طمع و زیاده خواهی است، پذیرفتنی است. اسرائیل می گوید من بالاتر از دیگر انسان ها هستم. همه آدمیان باید تحت سلطه من باشند. پس این نبرد امام حسین در عصر ماست. ما چیزی را از سلسله نبرد حق و باطل جدا نمی‌کنیم؛ چنان که به حسین در نبردش با یزید می گوییم: «السلام علیک یا وارث آدم صفوه الله.»
مترجم : مهدى فرخیان
سخنرانی منتشرنشده امام صدر در عاشورا

پرتوى از سيره و سيماى امام حسن مجتبى (عليه السلام)

امام حسن(عليه السلام)، اوّلين فرزند امام على و فاطمه زهرا (عليهما السلام)، در نيمه ماه رمضان سال دوم يا سوم هجرى در شهر مدينه به دنيا آمد و بعد از شهادت امام على(عليه السلام) شش ماه حكومت كرد و در سال پنجاهم هجرى، به وسيله زهرى كه همسرش جعده به دستور معاويه به او خوراند، در 48 سالگى به شهادت رسيد.

مزار شريفش در قبرستان بقيع، در كنار سه امام معصوم ديگر، زيارتگاه خيل شيفتگان آن حضرت است.

جلال الدّين سيوطى در كتاب «تاريخ الخلفاء» مى نويسد: «امام حسن در سال سوّم هجرت به دنيا آمد و شبيه ترين شخص به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بود، در روز هفتم تولّدش، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) گوسفندى را براى او عقيقه كرد و موى سرش را تراشيد و هم وزن آن را نقره صدقه داد.

او يكى از پنج نفر اهل كساء است.

پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: پروردگارا! من او را دوست مى دارم پس او را دوست داشته باش.

و فرمود: حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشت اند.

ابن عبّاس گفت: حسن بر دوش پيامبر سوار بود، شخصى به آن حضرت گفت: اى پسر! خوب مركبى را سوار شده اى! پيامبر فرمود: بلكه او خوب راكبى است.»امام مجتبى(عليه السلام) شخصيّتى آرام، با وقار، متين، بخشنده و مورد توجّه مردم بود.

يبه فقيران و بينوايان رسيدگى مى نمود و  بيش از حدّ در خواست آنها به آنان كمك مى كرد تا زندگى شان تأمين گردد، زيرا روا نمى ديد كه سائلى بيش از يك بار از او چيزى بخواهد كه موجب شرمسارى اش شود.

او در طول عمرش دو بار تمام ثروت و دارايى خويش را در راه خدا بخشيد و سه بار تمام اموال خود را وقف كرد، نيمى از آن را براى خود و نيمِ ديگر آن را در راه خدا بخشش نمود.

امام مجتبى(عليه السلام)، فردى شجاع، دلير و مبارز بود و در جنگهايى كه در ركاب پدرش اميرالمؤمنين(عليه السلام) مى جنگيد در خطّ مقدّم حركت مى كرد.

او در جنگ جمل و صفيّن از مبارزان پرتلاش لشكر آن حضرت بود.

روزگار امامت آن حضرت

امام حسن(عليه السلام) مسئوليت امامت و رهبرى را در جوّى مضطرب و ناآرام، در وضعى بسيار پيچيده و پر كشاكش كه در پايان زندگانى پدر بزرگوارش امام على(عليه السلام)بروز كرده و شعله ور شده بود، به عهده گرفت.

در نتيجه وضع نابسامان مردمى كه امام با آنان روبه رو بود تنها اين راه باقى ماند كه يا وارد جنگى بى حاصل و يأس آور شود، او و جماعتش به شهادت رسند، يا پس از سپرى شدن مدّتى مواضع خود را مسجّل گرداند و صلحى را كه به صلاح ملّت است بر جنگ بى ثمر ترجيح دهد.

و اين امرى طبيعى است كه جنگى كه مردم به آن به ديد شكّ مى نگرند، بى نتيجه و يأس آور خواهد بود.

نشانه هاى تاريخى بسيارى وجود دارد كه به تأكيد بيان مى كند امام حسن(عليه السلام)موضع خود را به خوبى درك مى كرد و مى دانست كه مبارزه او با معاويه، با وجود شكّ و ترديدى كه در توده هاى مردم وجود دارد، محال است به پيروزى برسد.

كار طرفداران امام(عليه السلام) به حدّ خيانت رسيد و از روى طمع به سوى معاويه گرايش يافتند و به دليل پول و مقام و آسايشى كه براى آنان فراهم آورد، روى به سوى او نمودند.

زعماى كوفه كار را به جايى رساندند كه به معاويه نوشتند: هر وقت بخواهد امام (عليه السلام) را دست بسته نزدش مى فرستند! و چون به امام مى رسيدند به او اظهار اطاعت و ارادت مى نمودند و مى گفتند: «تو جانشين پدرت و وصىّ او هستى و ما سرا پا در مقابل تو مطيع و فرمانبرداريم، هر فرمان كه دارى بفرماى!» امام به آنها مى گفت: «به خدا قسم، دروغ مى گوييد، به خدا سوگند شما به كسى كه بهتر از من بود وفا نكرديد، پس چگونه به من وفا مى كنيد؟ و چگونه به شما اطمينان كنم؟ اگر راست مى گوييد، اردوگاه مدائن، ميعادگاه و قرارگاه ما باشد، به آنجا برويد.» امام به مدائن رفت، امّا بيشتر سپاهيان، او را رها كردند.

حال آيا امام مجتبى(عليه السلام)با چنين مردمى مى توانست با معاويه بجنگد؟ هرگز.

بنابراين، امام حسن(عليه السلام) به خاطر نداشتن نيروى كافىِ مطمئن، ناچار به پذيرش صلحِ تحميلى شد.

مواد صلحنامه:

مادّه اوّل: واگذاشتن حكومت به معاويه به اين شرط كه به كتاب خدا و سنّت فرستاده او (صلى الله عليه وآله وسلم) و به سيره خلفاى صالح، عمل كند.

مادّه دوم: پس از معاويه، امر حكومت بر عهده حسن است و اگر براى او حادثه اى روى داد حكومت از آنِ حسين است و معاويه نمى تواند آن را به عهده ديگرى بگذارد.

مادّه سوم: بايد سبّ اميرالمؤمنين على(عليه السلام) و بد گفتن از او در نماز ترك شود و از على(عليه السلام) جز به نيكى ياد نكنند.

مادّه چهارم: بايد آنچه در بيت المال كوفه قرار دارد، يعنى پنج ميليون درهم يا دينار، استثنا بشود و تابع خلافت و حكومت نباشد، و بر عهده معاويه است كه هر سال دو ميليون درهم براى حسين بفرستد و در عطا و صلات، بنى هاشم را بر بنى عبدشمس برترى دهد و ميان فرزندان كسانى كه در ركاب اميرالمؤمنين در جنگ جمل جنگيدند و فرزندان كسانى كه در صفّين در خدمت امام على(عليه السلام)مجاهدت كردند، يك ميليون درهم تقسيم شود و اين مبلغ را از خراج ولايت «دارابگرد»، كه يكى از شهرهاى فارس در حدود اهواز است، بپردازد.

مادّه پنجم: مردم هر جا بر روى زمين خدا باشند، چه در شام و عراق چه در حجاز و يمن، بايد ايمن باشند و سياه و سرخ بايد در امان بمانند، معاويه بايد خطاهاى آنان را تحمّل كند و ببخشايد و هيچ كس را به جرم گذشته كيفر ندهد و با اهل عراق با كينه و دشمنى رفتار نكند.

و ياران على(عليه السلام) را در هر كجا باشند امان دهد و به هيچ يك از شيعيان على(عليه السلام) آسيبى نرساند، ياران و شيعيان على(عليه السلام) از حيث جان و مال و زن و فرزند در امان و از هر گزندى محفوظ باشند، و هيچ كس متعرّض هيچ يك از آنان نشود، و هر صاحب حقّى به حقّش برسد و هر چه ياران على در هر كجا به دست آورده اند براى آنان محفوظ بماند، و براى حسن بن على و برادرش حسين(عليه السلام) و هيچ يك از اهل بيت رسول اللّه در نهان و آشكار هيچ بدى نخواهند و در امنيّت آنان، در هيچ منطقه اى، اخلال نكنند.

برنامه و صلح امام حسن(عليه السلام)، چهره واقعى معاويه را آشكار ساخت و ماهيّت او را به مردم نشان داد.

به طورى كه معاويه بعد از قبضه نمودن حكومت در يك سخنرانى گفت:«به خدا سوگند من با شما براى اين نجنگيدم كه نماز بگزاريد و روزه بداريد و حجّ به جا آوريد و زكات بپردازيد، بلكه به اين منظور با شما جنگيدم كه به شما فرمان دهم! و همانا اين مقام را خدا به من عطا كرده در حالى كه شما ناخشنود بوديد.

هان! من حسن را اميدوار كردم، چيزهايى را به او دادم و اكنون همه آنها زير پاى من است و به هيچ شرطى وفا نمى كنم!» سياست معاويه در طول بيست سال حكومتِ سركوب و زور اين بود كه پيوسته برنامه اى تنظيم كند كه وجدان و اراده امّت را از ميان ببرد و مردم را از انديشيدن درباره مسائل بزرگ جامعه منصرف سازد، تا تنها در انديشه گرفتاريهاى كوچك روزانه خود باشند و از هدفهايى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در پى آن بود منصرف شوند و تنها به زندگانى و منافع شخصى خويش بينديشند و به وجوهى كه از بيت المال به دست مى آورند فكر كنند.

برخى از شيوخ قبايل كوفه، با وجود اين كه از شيعيان اميرالمؤمنين(عليه السلام)بودند، از جاسوسان معاويه شدند و خبرها را در باب كوچكترين حركت يا مخالفت مردان قبيله، گزارش مى دادند آن گاه مأموران دولتى سر مى رسيدند و كسانى را كه خلاف معاويه چيزى گفته بودند يا حركتى در سر مى پروراندند دستگير مى كردند و نَفَس مخالفان را مى بريدند.

و اين گونه، خلافت بازيچه اى شده بود در دست كودكان بنى اميّه.

معاويه به خوبى مى فهميد كه امام(عليه السلام) صاحب مكتب و هدف است و ناچار براى اجراى رسالت خود از هيچ كوششى خوددارى نمى كند و همه سعى خود را در راه اعتلاى مكتب و روشهاى دگرگونسازى امّت به كار مى برد، از اين رو، احساس خطر مى كرد، تا آن كه سرانجام، نقشه كشتن امام را طرّاحى نمود و آن حضرت را با سمى مهلك، به وسيله «جعده» همسر امام، به شهادت رساند.

ابوالفرج اصفهانى در كتاب «مقاتل الطالبيّين» مى نويسد: «معاويه مى خواست براى پسرش يزيد بيعت بگيرد و در انجام اين منظور، هيچ كس براى او مزاحمتر از حسن بن على و سعد بن ابى وقّاص نبود، بدين جهت هر دو را با وسايل مخفى مسموم كرد.» و نيز همين نويسنده مى گويد: «چون خواستند حسن بن على را به خاك بسپارند، عايشه بر استرى نشست و بنى اميّه و بنى مروان و هر كس از ياوران و سپاهشان را كه در آنجا بود به كمك برداشت و اينجا بود كه گويندهاى گفت: يك روز بر استر و يك روز بر شتر.»سبط ابن جوزى به سند خود از طبقات ابن سعد و او از واقدى روايت كرده: حسن بن على در هنگام احتضار گفت: مرا در كنار جدّم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) دفن كنيد، امويان و مروان حكم و سعيد بن العاص ـ كه والى مدينه بود ـ به پاخاستند و نگذاشتند.

ابن سعد مؤلّف كتاب طبقات مى گويد: يكى از مخالفان، عايشه بود كه گفت: «هيچ كس نبايد در كنار رسول خدا دفن شود!» سرانجام، جنازه حسن بن على را از آنجا به قبرستان بقيع بردند و در كنار قبر جدّه اش فاطمه بنت اسد به خاك سپردند.

در كتاب «الإصابه» از واقدى نقل شده كه آن روز جمعيت آن چنان انبوه بود كه اگر در بقيع سوزنى مى افكندند بر سر انسانى مى افتاد و به زمين نمى رسيد.

سَلامٌ عَليه يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ اسْتُشْهِدَ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً.

از ميان سخنان پربهاى امام مجتبى(عليه السلام)، چهل حديث برگزيده را كه هر كدام گشاينده بابى از كرامت و اخلاق انسانى به روى حقيقت جويان است، به اهل مطالعه تقديم مى دارم.

قالَ الاِْمامُ المُجْتَبى(عليه السلام) :

1 – نصيحت از سر اخلاص

أَيُّهَا النّاسُ إِنَّهُ مَنْ نَصَحَ لِلّهِ وَ أَخَذَ قَوْلَهُ دَليلاً هُدِىَ لِلَّتى هِىَ أَقْوَمُ وَ وَفَقَّهُ اللّهُ لِلرَّشادِ وَ سَدَّدَهُ لِلْحُسْنى فَإِنَّ جارَاللّهِ آمِنٌ مَحْفُوظٌ وَ عَدُوَّهُ خائِفٌ مَخْذُولٌ، فَاحْتَرِسُوا مِنَ اللّهِ بِكَثْرَةِ الذِّكْرِ.

هان اى مردم! كسى كه براى خدا نصيحت كند و كلام خدا را راهنماى خود گيرد، به راهى پايدار رهنمون شود و خداوند او را به رشد و هدايت موفّق سازد و به نيكويى استوار گرداند، زيرا پناهنده به خدا در امان و محفوظ است و دشمن خدا ترسان و بى ياور است و با ذكر بسيار خود را از [معصيت خداى] بپاييد.

2 – شناخت هدايت

وَ اعْلَمُوا عِلْمًا يَقينًا أَنـَّكُمْ لَنْ تَعْرِفُوا التُّقى حَتّى تَعْرِفُوا صِفَةَ الْهُدى، وَ لَنْ تُمَسِّكُوا بِميثاقِ الْكِتابِ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى نَبَذَهُ وَ لَنْ تَتْلُوَا الْكِتابَ حَقَّ تِلاوَتِهِ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى حَرَّفَهُ، فَإِذا عَرَفْتُمْ ذلِكَ عَرَفْتُمُ الْبِدَعَ وَ التَّكَلُّفَ وَ رَأَيْتُمْ الْفِرْيَةَ عَلَى اللّهِ وَ التَّحْريفَ وَ رَأَيْتُمْ كَيْفَ يَهْوى مَنْ يَهْوى.

به يقين بدانيد كه شما هرگز تقوا را نشناسيد تا آن كه صفت هدايت را بشناسيد، و هرگز به پيمان قرآن تمسّك پيدا نمى كنيد تا كسانى را كه دورش انداختند بشناسيد، و هرگز قرآن را چنان كه شايسته تلاوت است تلاوت نمى كنيد تا آنها را كه تحريفش كردند بشناسيد، هر گاه اين را شناختيد بدعتها و بر خود بستنها را خواهيد شناخت و دروغ بر خدا و تحريف را خواهيد دانست و خواهيد ديد كه آن كه اهل هوى است چگونه سقوط خواهد كرد.

3 – فاصله ميان حقّ و باطل

بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ أَرْبَعُ أَصابِعَ، ما رَأَيْتَ بِعَيْنَيْكَ فَهُوَ الْحَقُّ وَ قَدْ تَسْمَعُ بِأُذُنَيْكَ باطِلاً كَثيرًا.

بين حقّ و باطل به اندازه چهار انگشت فاصله است، آنچه با چشمت بينى حقّ است و چه بسا با گوش خود سخن باطل بسيارى را بشنوى.

4 – آزادى و اختيار انسان

مَنْ أَحالَ الْمَعاصِىَ عَلَى اللّهِ فَقَدْ فَجَرَ، إِنَّ اللّهَ لَمْ يُطَعْ مَكْرُوهًا وَ لَمْ يُعْصَ مَغْلُوبًا وَ لَمْ يُهْمِلِ الْعِبادَ سُدًى مِنَ الْمَمْلَكَةِ، بَلْ هُوَ الْمالِكُ لِما مَلَّكَهُمْ وَ القادِرُ عَلى ما عَلَيْهِ أَقْدَرَهُمْ، بَلْ أَمَرَهُمْ تَخْييرًا وَ نَهاهُمْ تَحْذيرًا.

هر كه گناهان را به خداوند نسبت دهد، به تحقيق، فاجر و نابكار است.

خداوند به زور اطاعت نشود، و در نافرمانى مغلوب نگردد، او بندگان را مهمل و سرِخود در مملكت وجود رها نكرده، بلكه او مالك هر آنچه آنها را داده و قادر بر آنچه آنان را توانا كرده است مى باشد، آنان را فرمان داده تا به اختيار خودشان آن را بپذيرند و نهيشان نموده تا به اختيار خود بر حذر باشند.

5 – زهد و حلم و درستى

قيلَ لَهُ(عليه السلام) مَا الزُّهْدُ؟قالَ: أَلرَّغْبَةُ فِى التَّقْوى وَ الزَّهادَةُ فِى الدُّنْيا.

قيل: فَمَا الْحِلْمُ؟ قالَ كَظْمُ الْغَيْظِ وَ مَلْكُ النَّفْسِ.

قيلَ مَا السَّدادُ؟ قالَ: دَفْعُ الْمُنْكَرِ بِالْمَعْرُوفِ.

از حضرت امام حسن مجتبى(عليه السلام) پرسيده شد كه زهد چيست؟فرمود: رغبت به تقوا و بى رغبتى در دنيا.

سؤال شد حلم چيست؟ فرمود: فرو بردن خشم و تسلّط بر نفس.

سؤال شد سداد و درستى چيست؟ فرمود: برطرف نمودن زشتى به وسيله خوبى.

6 – تقوا

أَلتَّقْوى بابُ كُلِّ تَوْبَة وَ رَأْسُ كُلِّ حِكْمَة وَ شَرَفُ كُلِّ عَمَل.

بِالتَّقْوى فازَ مَنْ فازَ مِنَ الْمُتَّقينَ.

تقوا و پرهيزكارى سرآغاز هر توبه اى، و سرّ هر حكمتى، و شرف و بزرگى هر عملى است، و هر كه از با تقوايان كامياب گشته به وسيله تقوا كامياب شده است.

7 – خليفه به حقّ

إِنَّمَا الْخَليفَةُ مَنْ سارَ بِسيرَةِ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) وَ عَمِلَ بِطاعَةِ اللّهِ وَ لَعَمْرى إِنّا لاََعْلامُ الْهُدى وَ مَنارُ التُّقى.

خلافت فقط از آنِ كسى است كه به روش رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)برود، و به طاعتِ خدا عمل كند، و به جان خودم سوگند كه ما اهل بيت نشانه هاى هدايت و جلوه هاى پرفروغ پرهيزگارى هستيم.

8 – حقيقت كرم و دنائت

قيلَ لَهُ(عليه السلام): مَا الْكَرَمُ؟قالَ: أَلاِْبْتِداءُ بِالْعَطِيَّةِ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ وَ إِطْعامُ الطَّعامِ فِى الَْمحَلِّ.

قيلَ فَمَا الدَّنيئَةُ؟ قالَ: أَلنَّظَرُ فِى الْيَسيرِ وَ مَنْعُ الْحَقيرِ.

از امام مجتبى سؤال شد: كرم چيست؟فرمود: آغاز به بخشش نمودن پيش از درخواست نمودن و اطعام نمودن در وقت ضرورت و قحطى.

سؤال شد: دنائت و پستى چيست؟ فرمود: كوچك بينى و دريغ از اندك.

9 – مشورت مايه رشد و هدايت

ما تَشاوَرَ قَوْمٌ إِلاّ هُدُوا إِلى رُشْدِهِمْ.

هيچ قومى با همديگر مشورت نكنند، مگر آن كه به رشد و كمالشان هدايت شوند.

10 – لئامت و پستى

أَللُّؤْمُ أَنْ لا تَشْكُرَ النِّعْمَةَ.

پستى آن است كه شكر نعمت را نكنى.

11 – بدتر از ننگ و زبونى

أَلْعارُ أَهْوَنُ مِنَ النّارِ.

ننگ و زبونى بهتر از دوزخ رفتن است.

12 – رفيق شناسى

قالَ الْحَسَن(عليه السلام) لِبَعْضِ وُلْدِهِ: يا بُنَىَّ لا تُواخِ أَحَدًا حَتّى تَعْرِفَ مَوارِدَهُ وَ مَصادِرَهُ فَإِذَا اسْتَنْبطْتَ الْخُبْرَةَ وَ رَضيتَ الْعِشْرَةَ فَآخِهِ عَلى إِقالَةِ الْعَثْرَةِ وَ الْمُواساةِ فِى الْعُسْرَةِ.

امام حسن(عليه السلام) به يكى از فرزندانش فرمود: اى پسرم! با احدى برادرى مكن تا بدانى كجاها مى رود و كجاها مى آيد، و چون از حالش خوب آگاه شدى و معاشرتش را پسنديدى با او برادرى كن به شرط اين كه معاشرت، بر اساس چشم پوشى از لغزش و همراهى در سختى باشد.

13 – كار با توكّل

لا تُجاهِدِ الطَّلَبَ جِهادَ الْغالِبِ وَ لا تَتَّكِلْ عَلَى الْقَدَرِ إِتَّكالَ المُسْتَسْلَمِ.

چون شخص پيروز در طلب مكوش، و چون انسان تسليم شده به قَدَر اعتماد مكن [بلكه با تلاش پيگير و اعتماد و توكّل به خداوند، كار كن].

14 – خويشاوند و بيگانه واقعى

أَلْقَريبُ مَنْ قَرَّبَتْهُ الْمَوَدَّةُ وَ إِنْ بَعُدَ نَسَبُهُ، وَ الْبَعيدُ مَنْ باعَدَتْهُ المَوَدَّةُ وَ إِنْ قَرُبَ نَسَبُهُ.

خـويشاونـد كسـى است كـه دوستـى و محبّت، او را نـزديك كـرده باشد و اگـر چـه نـژادش دور بـاشد.

و بيـگانـه كسـى است كـه از دوستـى و محبّت به دور است و گرچه نژادش نزديك باشد.

15- اعتماد به مقدَّرات الهى

مَنِ اتَّكَلَ عَلى حُسْنِ الاِْخْتِيارِ مِنَ اللّهِ لَهُ لَمْ يَتَمَنَّ أَنـَّهُ فى غَيْرِ الْحالِ الَّتى إِخْتارَهَا اللّهُ لَهُ.

هر كه به نيك گزينى خداوند دلگرم باشد، آرزو نمى كند در وضعى جز آنچه خدا برايش برگزيده، باشد.

16 – آثار رفت و آمد در مسجد

مَنْ أَدامَ الاِْخْتِلافَ إِلَى الْمَسْجِدِ أَصابَ إِحْدى ثَمان:آيَةً مُحْكَمَةً وَ أَخًا مُسْتَفادًا وَ عِلْمًا مُسْتَطْرَفًا وَ رَحْمَةً مُنْتَظِرَةً وَ كَلِمَةً تَدُلُّهُ عَلَى الهُدى أَوْ تَرُدُّهُ عَنْ رَدًى وَ تَرْكَ الذُّنُوبِ حَياءً أَوْ خَشْيَةً.

هر كه پيوسته به مسجد رود به يكى از اين هشت فايده مى رسد:

1ـ نشانه اى استوار (فهم آيات الهى)،

2 ـ دوستى قابل استفاده،

3 ـ دانشى تازه،

4 ـ رحمتى مورد انتظار،

5 ـ سخنى كه به راه راستش كشد،

6 ـ يا سخنى كه او را از پستى برهاند،

7 ـ و ترك گناهان به خاطر شرم از خدا،

8 ـ يا ترك گناهان به خاطر خوف از خدا.

17 – بهترين چشم و گوش و دل

إِنَّ أَبْصَرَ الأَبـْصارِ ما نَفَذَ فِى الخَيْرِ مَذْهَبُهُ، وَ أَسْمَعُ الاَْسـْماعِ ما وَعَى التَّذْكيرَ وَ انْتَفَعَ بِهِ، أَسْلَمُ الْقُلُوبِ ما طَهُرَ مِنَ الشُّبُهاتِ.

همانا بيناترين ديده ها آن است كه در طريق خير نفوذ كند، و شنواترين گوشها آن است كه پند و اندرز را در خود فرا گيرد و از آن سود برد، سالمترين دلها آن است كه از شبهه ها پاك باشد.

18- تزكيه در پرتو عبادت

إِنَّ مَنْ طَلَبَ الْعِبادَةَ تَزَكىّ لَها، إِذا أَضَرَّتِ النَّوافِلُ بِالْفَريضَةِ فَارْفَضُوها.

به راستى هر كه عبادت را به خاطر عبادت طلب كند خود را تزكيه نموده است.

هر گاه مستحبّات به واجبات زيان رساند آن را ترك كنيد.

19- عاقل خيرخواه

لا يَغُشُّ الْعاقِلُ مَنِ اسْتَنْصَحَهُ.

عاقل و خردمند به كسى كه از او نصيحت و اندرز خواهد، خيانت نكند.

20- ارزش دادن به آثار عبادت

إِذا لَقِىَ أَحَدُكُمْ أَخاهُ فَلْيُقَبِّلْ مَوْضِعَ النُّورِ مِنْ جَبْهَتِهِ.

هر گاه يكى از شما برادر خود را ملاقات كند، بايد كه محلّ نور پيشانى (يعنى محلّ سجده) او را ببوسد.

21 – اميد و پشتكار

وَ اعْمَلْ لِدُنْياكَ كَأَنـَّكَ تَعيشُ أَبَدًا، وَ اعْمَلْ لاِخِرَتِكَ كَأَنـَّكَ تَمُوتُ غَدًا، وَ إِذا أَرَدْتَ عِزًّا بِلا عَشيرَة، وَ هَيْبَةً بِلا سُلْطان فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَةِ اللّهِ إِلى عِزِّ طاعَةِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ.

براى دنيايت چنان كار كن كه گويا هميشه زندگى مى كنى، و براى آخرتت به گونه اى كاركن كه گويا فردا خواهى مُرد، و اگر عزّتى بدون بستگان و شكوهى بدون سلطنت خواهى، از معصيت و نافرمانى خدا به طاعت و فرمانبرى خداوند عزّوجلَّ درآى.

22 – نشانه هاى مكارم اخلاق

مَكارِمُ الاَْخْلاقِ عَشَرَةٌ: صِدْقُ اللِّسانِ وَ صِدْقُ الْبَأْسِ وَ إِعْطاءُ السّائِلِ وَ حُسْنُ الخُلْقِ وَ الْمُكافاتُ بِالصَّنائِعِ وَ صِلَةُ الرَّحِمِ وَ التَّذَمُّمُ عَلَى الْجارِ، وَ مَعْرِفَةُ الْحَقِّ لِلصّاحِبِ وَ قِرْىُ الضَّيْفِ وَ رَأْسُهُنَّ الْحَياءُ.

مكارم و فضائل اخلاق ده چيز است:

1 ـ راستگويى،

2 ـ راستگويى در وقت سختى و گرفتارى،

3 ـ بخشش به سائل،

4 ـ خوش خُلقى،

5 ـ پاداش در مقابل كارها و ابتكارات،

6 ـ پيوند با خويشان،

7 ـ حمايت از همسايه،

8 ـ حقّشناسى درباره دوست و رفيق،

9 ـ ميهمان نوازى،

10 ـ و در رأس همه اينها شرم و حياست.

23 – پرهيز از تملّق و بدگويى

قالَ(عليه السلام) لِرّجُل : إِيّاكَ أَنْ تَمْدَحَنِى فَأَنـَا أَعْلَمُ بِنَفْسِى مِنْكَ أَوْتُكَذِّبَنِى فَإِنَّهُ لا رَأْىَ لِمَكْذُوب أَوْتَغْتابَ عِنْدِى أَحَدًا.

امام به شخصى فرمود : مبادا مرا ستايش كنى، زيرا من خود را بهتر مى شناسم، يا مرا دروغگو شمارى، زيرا دروغگو انديشه و عقيده [ثابتى] ندارد، يا كسى را نزد من بدگويى نمايى.

24 – عوامل هلاكت آدمى

هَلاكُ النّاسِ فى ثَلاث: أَلْكِبْرُ، أَلْحِرْصُ، أَلْحَسَدُ.

أَلْكِبْرُ بِهِ هَلاكُالدّينِ وَ بِهِ لُعِنَ إِبْليسُ.

أَلْحِرْصُ عَدُوُّ النَّفْسِ وَ بِهِ أُخْرِجَ آدَمُ مِنَ الْجَنَّةِ.

أَلْحَسَدُ رائِدُ السُّوءِ وَ بِهِ قَتَلَ قابيلُ هابيلَ.

هلاكت و نابودى مردم در سه چيز است:كبر، حرص، حسد.

تكبّر كه به سبب آن دين از بين مى رود و به واسطه آن، ابليس، مورد لعنت قرار گرفت.

حرص كه دشمن جان آدمى است وبه واسطه آن آدم از بهشت خارج شد.

حسد كه سررشته بدى است و به واسطه آن قابيل، هابيل را كشت.

25 – تقوا و تفكّر

أُوصيكُمْ بِتَقْوَى اللّهِ وَ إِدامَةُ التَّفَكُّرِ فَإِنَّ التَّفَكُّرَ أَبُو كُلِّ خَيْر وَ أُمُّهُ.

شما را به پرهيزگارى و ترس از خدا و ادامه تفكّر و انديشه سفارش مى كنم، زيرا كه تفكّر و انديشه، پدر و مادر تمام خيرات است.

26 – شستشوى دستها قبل و بعد از غذا

غَسْلُ الْيَدَيْنِ قَبْلَ الطَّعامِ يُنْفِى الْفَقْرَ وَ بَعْدَهُ يُنْفِى الْهَمَّ.

شستن دستها پيش از غذا، فقر را از بين مى برد و بعد از غذا، غم و اندوه را مى زدايد.

27 – دنيا، سراى عمل

أَلنّاسُ في دارِ سَهْو وَغَفْلَة يَعْمَلُونَ وَ لا يَعْلَمُون فَإِذا صارُوا إِلى دارِ الاْخِرَةِ صارُوا إِلى دارِ يَقين يَعْلَمُونَ وَ لا يَعْمَلُونَ.

مردم در اين دنيا در سراى بى خبرى و غفلت به سر مى برند، كار مى كنند و نمى دانند.

وقتى كه به سراى آخرت رفتند، به خانه يقين مى رسند، آن گاه است كه مى دانند، ولى ديگر كار نمى كنند.

28 – همراهى با مردم

صاحِبِ النّاسَ بِمِثْلِ ما تُحِبُّ أَنْ يُصاحِبُوكَ.

چنان با مردم مصاحبت داشته باش كه خود دوست دارى به همان گونه با تو مصاحبت كنند.

29 – عقاب و ثواب مضاعف

وَ اللّهِ إِنّى لاََخافُ أَنْ يُضاعَفَ لِلْعاصى مِنَّا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ أَرْجُوا أَنْ يُؤْتِىَ الُْمحْسِنَ مِنّا أَجْرَهُ مَرَّتَيْنِ.

به خدا قسم من ترس از آن دارم كه عذاب گناهكاران از ما اهل بيت دو چندان گردد، و اميد آن را دارم كه نيكوكار از ما اهل بيت نيز پاداشش دو برابر باشد.

30 – نقش عقل، همّت و دين

لا أَدَبَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ، وَ لا مُرُوَّةَ لِمَنْ لاهِمَّةَ لَهُ، وَ لا حَياءَ لِمَنْ لا دينَ لَهُ.

كسى كه عقل ندارد، ادب ندارد و كسى كه همّت ندارد، جوانمردى ندارد و كسى كه دين ندارد، حيا ندارد.

31 – تعليم و تعلّم

عَلِّمِ النّاسَ عِلْمَكَ وَ تَعَلَّمْ عِلْمَ غَيْرِكَ.

مردم را با دانشت، دانش بياموز و خود نيز دانش ديگران را فراگير.

32 – روى آوردن به چه كسى؟

لا تَأْتِ رَجُلاً إِلاّ أَنْ تَرْجُوَ نَوالَهُ أَوْ تَخافَ بَأْسَهُ أَوْ تَسْتَفيدَ مِنْ عِلْمِهِ أَوْ تَرْجُوَ بَرَكَتَهُ وَ دُعائَهُ أَوْ تَصِلَ رَحِمًا بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ.

نزد كسى مرو، مگر آن كه به بخشش او اميدوار، يا از قدرتش بيمناك، يا از دانشش بهره مند، يا به بركت و دعايش اميدوار باشى، يا آن كه بين تو و او پيوند خويشاوندى اى باشد.

33 – عقل و جهل

لا غِنى أَكْبَرُ مِنَ الْعَقْلِ وَ لا فَقْرَ مِثْلُ الْجَهْلِ وَ لا وَحْشَةَ أَشَدُّ مِنَ الْعُجْبِ، وَ لا عَيْشَ أَلَذُّ مِنْ حُسْنِ الْخُلْقِ.

هيچ بى نيازى اى بزرگتر از عقل و هيچ فقرى مانند جهل و هيچ وحشتى سختتر از خودپسندى و هيچ عيشى لذّت بخش تر از خوش اخلاقى نيست.

34 – على(عليه السلام)، دروازه ايمان

إِنَّ عَلِيًّا بابٌ مَنْ دَخَلَهُ كانَ مُؤْمِنًا وَ مَنْ خَرَجَ مِنْهُ كانَ كافِرًا.

على(عليه السلام) دروازه ايمان است، هر كه داخل آن شد مؤمن و هر كه خارج از آن شد كافر است.

35 – حقّ اهل بيت

وَ الَّذى بَعَثَ مُحَمَّدًا بِالْحَقِّ لا يَنْتَقِصُ أَحَدٌ مِنْ حَقِّنا إِلاّ نَقَصَهُ اللّهُ مِنْ عَمَلِهِ.

قسم به خدايى كه محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) را به حقّ برانگيخت، هيچ كس از حقّ ما اهل بيت چيزى را كم نكند، مگر آن كه خداوند از عملش چيزى را كم گرداند.

36 – اوّل سلام، آن گاه كلام

مَنْ بَدَأَ بِالْكَلامِ قَبْلَ السَّلامِ فَلا تُجيبُوهُ.

كسى كه پيش از سلام كردن، آغاز به سخن گفتن نمايد، جوابش را ندهيد!

37 – نيكى و پرسش؟

أَلشُّرُوعُ بِالْمَعْرُوفِ وَ الاِْعْطاءُ قَبْلَ السُّؤالِ مِنْ أَكْبَرِ السُّؤْدَدِ.

آغاز نمودن به نيكى و بذل و بخشش، پيش از درخواست نمودن، از بزرگترين شرافتها و بزرگيهاست.

38 – فراگيرى و كتابت دانش

تَعَلَّمُوا الْعِلْمَ فَإِنْ لَمْ تَسْتَطيعُوا حِفْظَهُ فَاكْتُبُوهُ وَ ضَعُوهُ فى بُيُوتِكُمْ.

دانش را فرا گيريد و اگر توانِ حفظ كردنش را نداريد آن را بنويسيد و در خانه هايتان بگذاريد.

39 – دعاى مستجاب

أَنـَا الضّامِنُ لِمَنْ لَمْ يَهْجِسْ فى قَلْبِهِ إِلاَّ الرِّضا أَنْ يَدْعُوَ اللّهَ فَيُسْتَجابُ لَهُ.

كسى كه در قلبش جز رضا و خشنودى خدا خطور نكند، چون خدا را بخواند، من ضامن اجابت دعاى او هستم.

40- عبادت و پرستش

مَنْ عَبَدَ اللّهَ عَبَّدَ اللّهُ لَهُ كُلَّ شَىْء.

كسى كه خدا را اطاعت و عبادت كند، خداوند همه چيز را مطيع او گرداند.

نویسنده: سید محمد تیجانی سماوی.