حضرت یعقوب

نوشته‌ها

نسخه‌‌ قرآن برای تربیت کودکان

بایدها و نبایدهای مربوط به کودکان از نگاه قرآن و عترت

اشاره

کودکی، یکی از مراحل رشد انسانی است که از آغاز تولد شروع می‌شود و تا نوجوانی و جوانی ادامه می‌یابد. این مرحله از مراحل، همانند دو مرحله دیگر، بسیار مهم و اساسی است. از این رو، آموزه‌های قرآنی، توجه و اهتمام خاصی به این دوره از زندگی بشر دارد؛ زیرا آینده هر شخصی، به دوران کودکی او بستگی زیادی دارد.

نویسنده در این مطلب بر آن است تا نگرش قرآن را به این دوره تشریح کرده و حقوق کودکان به ویژه تربیت آن‌ها را از نظر قرآن واکاوی نماید. با هم این مطلب را از نظر می‌گذرانیم.

کودکی، بنیاد آینده

کودکی، یکی از مراحل حیات دنیایی انسان است.(حج، آیه ۵؛ و نیز روم، آیه ۵۴ و غافر، آیه ۶۷) این مرحله، از هنگام ولادت آغاز می‌شود(همان) و تا بلوغ ادامه می‌یابد؛(نساء، آیه ۶) زیرا با رسیدن کودک به دوران بلوغ، حیات و زندگی وی به مرحله دیگری وارد می‌شود که از آن به دوران نوجوانی یاد می‌شود و کودک در مرحله آغاز رشد جنسی و سپس عقلانی قرار می‌گیرد که آثار آن را می‌توان در حوزه رفتارهای اقتصادی به خوبی مشاهده کرد.(کهف، آیه ۸۲)

در روایات اسلامی بر انتخاب همسر شایسته و مادری خوب برای کودکان خود، بسیار سفارش شده و از انتخاب همسر زیبایی که در خانواده ناسالم رشد کرده و به اصطلاح «خضراء الدمن»(گل روییده در مزبله) است پرهیز داده شده است؛(وسایل الشیعه، ج ۱۴، ص ۱۹) زیرا مادر، نقش اساسی در شکل‌‎گیری شخصیت کودک دارد و حتی شیرخوارگی نیز در این فرآیند تأثیرگذار است. پاکی مادر، تأثیر شگرفی در شخصیت و تربیت و عفت کودک ایفا می‌کند که آیات ۲۸ تا ۳۰ سوره مریم بخشی از این معنا را به صراحت بیان کرده است. این تأثیر به اشکال گوناگون در هنگام قرار گرفتن در رحم تا شیرخوارگی و پس از آن ادامه می‌یابد. دوره شیرخوارگی و آثار آن همچنین موجب شده تا حکم بر شیرخوارگی مادر پاک بر دیگران شود و لذا شیر مادر نیک و پاک مقدم بر دایگان دیگر شده است و خداوند در آیاتی اولویت را آن دانسته است که مادر، خود به شیر دادن و نگهداری فرزند خویش بپردازد(بقره، آیه ۲۳۳) تا جایی که اگر زن و شوهر از هم جدا شده باشند، این اولویت همچنان پابرجاست.(بقره، آیات ۲۳۲ و ۲۳۳) .

دوران شیرخوارگی چنان مهم است که خداوند در آیات پیش گفته و همچنین آیه ۶ سوره طلاق، بر لزوم مشاوره و همفکری والدین در مورد چگونگی شیرخواری کودک تاکید کرده و در آیه ۱۵سوره احقاف نیز تکمیل دوران شیرخوارگی را واجب و لازم دانسته است؛ زیرا این دوران در رشد و تکمیل شخصیت کودک نقش اساسی ایفا می‌کند.(بقره، آیه ۲۳۳ و نیز لقمان، آیه ۱۴)

خداوند در آیاتی از جمله آیات ۵ و ۸ سوره نساء از مۆمنان خواسته تا برخوردی شایسته و سازنده در گفتار و رفتار با کودکان داشته باشند. امام صادق(علیه السلام) دوران کودکی را دوران سفاهت می‌شمارد که با تربیت‌های مربیان به وسیله ابزارهای گوناگون از جمله تغذیه و آموزش و پرورش، این سفاهت به بلوغ و رشد فکری و اقتصادی و جسمی و جنسی تبدیل می‌شود.

نقش بازی در زندگی کودک

خداوند در آیه ۵ سوره حج، دوران کودکی را مقدمه‌ای برای رشد و بلوغ وی معرفی می‌کند و در آیه ۲۰ سوره حدید، این زمان را دوران اشتغال به بازی و سرگرمی بر می‌شمارد. علامه طباطبایی با اشاره به ویژگی‌های پنج‌گانه‌ای که در این آیه مطرح شده، آن را مطابق مراحل سن انسان از کودکی تا پیری می‌داند.(المیزان، ج ۱۹، ص۱۶۴)

بر اساس این تفسیر، دوران کودکی دوران لعب و بازی است و این بازی‌های کودکانه، نقش اساسی در فرآیند رشد کودک دارد. به خاطر اهمیت بازی در زندگی انسان‌ها به ویژه کودکان، روانشناسان از دیر باز آن را مورد توجه قرار داده‌اند، ولی به سبب ماهیت پیچیده‌ای که دارد هنوز کاملاشناخته نشده است. در روان شناسی رشد و شخصیت، بخشی از مباحث به موضوع نقش بازی در فرآیند رشد اختصاص یافته است. از نظر آدلر از روان‌شناسان مشهور، بازی فرآیندی است که آماده سازی کودک را برای آینده مشخص می‌کند.

از جمله دانشمندانی که به طور ریشه‌ای به مطالعه بازی کودکان و نقش آن‌ها در رشد ذهنی و فکری و زندگی اجتماعی پرداخته‌اند می‌توان از ژان پیاژه و ویگوتسکی نام برد. از نظر ویگوتسکی بازی‌ها به رشد ذهنی و فکری، عاطفی، احساسی و اجتماعی کودکان کمک می‌کنند و در واقع بازی‌ها ابزار کنترل و تنظیم رفتار کودک هستند. ژان پیاژه که در این زمینه نقش ارزنده‌ای ایفا کرده به کار طبقه‌بندی بازی‌های کودکان دست زده است که عبارتند از:

۱ بازی‌های تمرینی؛

۲- بازی‌های نمادین؛

۳- بازی‌های با قاعده.

چگونگی برخورد با بازی، انتخاب بازی، اهمیت بازی و مانند آن، همگی نشان از چگونگی نگرش کودک به محیط خود و راهنمایی برای وابستگی و ارتباط با محیطش دارد. بازی‌ها به انواع مختلف جسمی، تقلیدی، نمایشی، نمادی، تخیلی و آموزشی دسته بندی شده‌اند که هر یک از انواع آن‌ها در رشد جسمی، اجتماعی، شخصیتی، عاطفی کودکان نقش موثری دارند. بازی علاوه بر رشد عضلات و سلسله اعصاب و پرورش حواس، تأثیر بسیاری در رشد ذهنی مهارت‌های فکری و یادگیری کودکان دارد.

یکی از فرضیه‌های روان شناسی این است که بازی، رشد هوشی را تسریع می‌کند. در تایید این فرضیه نتایج پژوهش‌ها نشان می‌دهد کودکانی که فاقد هر گونه اسباب بازی می‌باشند و یا امکانات اندکی برای بازی دارند، از لحاظ شناختی از همسالان خود عقب‌تر هستند.

از نظر پرورشی نیز اثر و ارتباط بازی با حال و وضع جسمانی کودک به خوبی ثابت شده و یادآوری شده که در انجام بازی‌های مختلف چگونه جسم کودک ورزیده شده و رشد می‌کند. بنابراین نتیجه گرفته می‌شود که بین بازی و آموزش و پرورش رابطه‌ای دقیق وجود دارد و می‌توان گفت این دو لازم و ملزوم یکدیگر بوده و موفقیت در امر آموزش و پرورش به معنای صحیح مستلزم ارضای کلیه تمایلات و نیازهای جسمانی و روانی کودک در هنگام بازی و فعالیت‌های بدنی اوست. وقتی چنین ارتباط نزدیکی بین بازی و آموزش و پرورش احساس می‌شود، بدیهی است زمانی می‌توانیم در امر آموزش و پرورش قدمی مثبت برداریم که واقعاً کودکان را بشناسیم و به روحیات و عواطف و احساسات آن‌ها آگاه باشیم. از این جاست که نقش بازی در فرآیند رشد شخصیتی کودک به خوبی آشکار می‌شود.

چنان که دیدیم بر اساس آیه۲۰ سوره حدید، خداوند، نخستین دوره رشد انسان را با بازی همراه کرده است. در روایاتی که از امامان معصوم(علیهم السلام) وارد شده نیز سفارش بسیاری است که کودکان را تا هفت سالگی آزاد بگذارید تا بازی کنند. امام صادق(علیه السلام) فرموده‌اند: بگذار فرزندت تا هفت سال به بازی بپردازد، در هفت سال دوم به او ادب بیاموز و در هفت سال سوم مراقب او باش.(وسایل الشیعه، ج۱۵، ص۱۹۳) در روایتی آمده است که حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) با جمعی از یاران از محلی عبور می‌کردند کودکان را در حال خاک‌بازی دیدند برخی از یاران خواستند آنان را از بازی کردن باز دارند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: بگذارید بازی کنند که خاک، محل پرورش کودکان است.(مجمع الزوائد، ج۸، ص۱۵۹).

در قرآن کریم نیز در داستان حضرت یوسف(علیه السلام) به این معنا می‌توان پی برد که بازی و تفریح یک ضرورت فطری است و پیامبران الهی با این ضرورت فطری هیچ گاه مخالفت نمی‌کردند. از این رو برادران حضرت یوسف(علیه السلام) وقتی می‌خواستند او را از پدر جدا کنند، موضوعی را مطرح کردند که پدرشان با توجه به پیامبری و بینش الهی نتواند با خواسته آن‌ها مخالفت کند. آنان در توجیه بردن حضرت یوسف(علیه السلام) به صحرا این گونه گفتند:‌ ای پدر! فردا یوسف را با ما به صحرا بفرست تا در چمن و مراتع بگردد و بازی کند.(یوسف، آیه ۱۲) حضرت یعقوب(علیه السلام) نیز با این درخواست مخالفت نکرد و نفرمود که یوسف(علیه السلام) نباید به بازی مشغول شود.

ابن سینا، سلب آزادی و جلوگیری از جنب و جوش و بازی کودکان را زمینه‌ای برای افسردگی آن‌ها می‌داند و نتیجه این افسردگی‌های بی‌موقع و زودرس سبب می‌شود رغبت‌های کودکان از بین برود و آن‌ها بیمار شوند.

خواجه نصیرالدین طوسی(ره) ورزش و بازی را وسیله‌ای برای رفع خستگی از فعالیت‌های جدی می‌داند، او شرط بازی را آزادی عمل اطفال می‌داند و ممانعت از بازی‌های غم‌انگیز را وظیفه والدین می‌شمارد به این معنا که اولیاء نباید بگذارند کودک به بازی‌های غم‌انگیز بپردازد. از نظر خواجه نصیر(ره) بازی وسیله‌ای برای بروز توانایی‌های کودک، برانگیختن شور و نشاط در کودک و وسیله‌ای برای رسیدن کودک به سلامت جسم و روح است.

امام موسی بن جعفر(علیه السلام) می‌فرمایند: شایسته است که کودک به هنگام خردسالی، بازیگوش باشد تا در بزرگ‌سالی، صبور و شکیبا گردد.(مبانی تعلیم و تربیت اسلامی، ص۱۵۳)

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز می‌فرمایند: شیطنت و لجاجت کودک به هنگام خردسالی، نشانه زیادی عقل او در بزرگ‌سالی است.(نهج الفصاحه، شماره ۱۹۴۰، ص ۴۲۰)

ویلیام استرن می‌نویسد: بازی، یک غریزه برای رشد و نمو استعدادها بوده و یا تمرین مقدماتی برای اعمال آتی می‌باشد.(روانشناسی کودک، ص ۳۳۱)

«آنتوان سمیر نوویچ ماکارنکو» مربی برجسته شوروی می‌گوید: کودک در هر بازی هر طور باشد، وقتی که بزرگ شد، در کارها هم همان گونه خواهد شد زیرا در هر بازی خوب، قبل از هر چیز کوشش کار و کوشش فکر وجود دارد. بازی خوب شبیه کار خوب است. در بازی احساسات و آرزوهای کودک ظاهر می‌شوند. به کودکانی که بازی می‌کنند بنگرید، ببینید چگونه در نقشی که برای خود انتخاب کرده‌اند، واقعی هستند. احساسات کودکان در بازی، احساسات واقعی و اصیل است و بزرگ‌ترها نباید هیچ وقت به آن‌ها بی‌اعتنا باشند.(روانشناسی تجربی کودک، ص ۱۳۰)

کودکان در این دوره حقوقی بر گردن والدین خود دارند که می‌بایست به آن‌ها بپردازند و اگر آن حقوق را مراعات نکنند و ترک تکلیف کنند باید در آخرت پاسخ گوی رفتار خود باشند.

از آن جایی که دوره کودکی دوران ضعف و سستی است(حج، آیه ۵ و روم، آیه ۵۴ و غافر، آیه ۶۷) تاکید بیشتری بر حقوق کودکان از سوی خداوند شده است؛ زیرا آن‌ها در این دوران نمی‌توانند از حقوق خویش دفاع کنند و خواهان اجرای عدالت و عمل به تکالیف از سوی والدین خود گردند. در این جاست که خداوند خود کفالت کودکان را به عهده گرفته و از والدین خواسته تا به حقوق کودکان پای‌بند باشند و از هر گونه ضرر و زیان به آنان خودداری کنند.

از نخستین حقوق کودکان بر والدین، شیر دادن مادران به کودکان خود است که در آیه ۲۳۳ سوره بقره بیان شده است. بنابراین نمی‌توان از حق شیرخوارگی کودک به سادگی کوتاه آمد و زیانی به این حق او رساند.

خداوند در این آیه به مادران هشدار می‌دهد که هر گونه ضرر و زیان رسانی به کودکان با خودداری از شیر دادن آنان، عملی حرام و کاری زشت و نارواست و می‌بایست پیامدهای این کار ناشایست خویش را به عهده گیرند.

کودکان بی‌سرپرست و یتیم یا مستضعف و ناتوان، از حقوقی دیگر نیز برخوردارند که بخشی از آیات قرآنی به آن اختصاص یافته است. خداوند در آیه ۱۲۷ سوره نساء، بر لزوم رعایت قسط و عدالت در مورد کودکان یتیم تاکید می‌کند و از سرپرستان می‌خواهد اموال کودکان یتیم را در هنگام تصرف مراعات نمایند.(نساء، آیات ۲ و ۱۰ و انعام، آیه ۱۵۲)

خداوند با تاکید بر حقوق کودکان یتیم، خواهان فرهنگ‌سازی در این زمینه است به گونه‌ای که همگان خود خواهان رعایت حقوق یتیمان شوند و در حقوق و اموال آن‌ها تصرف نکنند. اگر در جامعه‌ای این گونه فرهنگ‌سازی انجام شود، جامعه در امنیت اخلاقی و روانی قرار خواهد گرفت؛ زیرا رعایت حقوق کودکان دیگران، خود زمینه‌ای برای مراعات حقوق کودکان ایشان از سوی آیندگان خواهد شد و مراعات حقوق کودکان یتیم به یک فرهنگ اجتماعی تبدیل می‌شود. از این رو خداوند در آیه ۸ و ۹ سوره نساء به این نکته مهم و اساسی اشاره می‌کند.

از نظر قرآن، رعایت حقوق کودکان مستضعف، از مصادیق خیرات آشکار و نیکی‌های پایدار است(نساء، آیه ۱۲۷) بنابراین، اگر کسی می‌خواهد کار نیک و خوبی انجام دهد، به مراعات کودکان مستضعف بپردازد. ناگفته نماند که کودکان مستضعف، غیر از کودکان یتیم هستند هر چند که می‌تواند شامل آنان نیز شود. خداوند برای مراعات حقوق کودکان مستضعف حتی از مردم خواسته است تا پای جهاد و شهادت نیز پیش بروند. از این رو در آیه ۷۵ سوره نساء مردم را به جهاد و دفاع برای حفظ حقوق کودکان مستضعف تشویق می‌کند.

کودکان یتیم، کسانی هستند که خداوند از خمس و انفال حق و سهمی برای آنان مقرر کرده است(انفال/ ۴۱، حشر/۷)

از دیگر حقوق کودکان، دعا در حق ایشان از سوی والدین است، چنان که مادر حضرت مریم(سلام الله علیها) برای محفوظ ماندن کودک خود از شرارت شیطان به پیشگاه خداوندی دعا و نیایش کرد.(آل عمران، آیه ۳۶)

وظیفه جامعه آن است که در حفظ و حمایت کودکان به ویژه کودکان یتیم بکوشد و یکی از وظایف عالمان و مسئولان آن است که در حد امکان در این راه اقدام کنند. در داستان خضر(علیه السلام) و حضرت موسی(علیه السلام) این معنا آمده است که خضر(علیه السلام) از سوی خداوند مأموریت می‌یابد تا دیواری فرسوده را برای حفظ حقوق کودکان یتیم ترمیم کند.(کهف، آیات ۶۵ و ۶۶ و ۸۲)

همان گونه که پیامبران مأموریت می‌یابند که کارهایی را برای حفاظت از حقوق کودکان به ویژه یتیمان و مستضعفان انجام دهند، همین مسئولیت به عهده حاکمیت اسلامی به عنوان نمایندگان و نواب پیامبران گذاشته شده است. بنابراین، بر حکومت اسلامی و دولت ایمانی است که حقوق کودکان از امت اسلام را حفظ کرده و اقدامات موثری در این حوزه انجام دهد.

از جمله وظایف دولت اسلامی و مۆمنان، آن است که کودکان را از محیط کفر و ظلم بیرون آورند و حتی با جهاد و شهادت اجازه ندهند تا کودکان در محیطی رشد کنند که فطرت ایشان لطمه ببیند و نتوانند کمالات بایسته و شایسته خویش را به دست آورند. خداوند در آیه۷۵ سوره نساء، نجات کودکان از محیط کفر و شرک را به عنوان یک وظیفه و مسئولیت برای مۆمنان تعریف کرده است و بر همین اساس، مسئولیت دولت اسلامی در این حوزه به سبب امکانات و توانایی‌ها به مراتب سخت‌تر و شدیدتر است.

با نگاهی به آموزه‌های قرآنی، می‌توان چند مأموریت برای مۆمنان و دولت اسلامی نسبت به کودکان برشمرد که از جمله حقوق کودکان است.

خداوند در آیه۶ سوره ضحی، بهره‌مندی کودکان از محل آسایش و زندگی مناسب را از حقوق آنان و مسئولیت مۆمنان دانسته است. هر چند که این آیه در مقام امتنان بر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است، ولی با توجه به قلمداد شدن محل آسایش به عنوان نعمت خدا، می‌توان این گونه استنباط کرد که از حقوق طبیعی کودکان دسترسی به زندگی همراه با آسایش و آرامش و محیط مناسب رشد و بالندگی است. البته از آیاتی دیگر چون آیاتی که درباره حقوق کودکان یتیم وارد شده می‌توان این معنا را نیز استنباط کرد که فراهم آوری زمینه‌های رشد و بالندگی از حقوق کودکان است.

همچنین از نیازهای طبیعی کودکان، بازی و گردش است.(یوسف، آیه۱۲ و حدید آیه۲۰ و المیزان، ج۱۹، ص۱۶۴) بنابراین فراهم آوری اسباب بازی و شرایط مناسب برای بازی و گردش کودکان از حقوق کودکان و وظیفه والدین، مۆمنان و دولت اسلامی است.

از آیه۸۲ سوره کهف می‌توان این معنا را استنباط کرد که کودکان از حق دیگری نیز برخوردارند و آن حق آینده نگری نسبت به زندگی آنان است. از این رو، شایسته است تا برای کودکان اندوخته‌ای گذاشته شود تا در آینده با مشکل مالی مواجه نشوند بنابراین از وظایف و مسئولیت‌های والدین این است که بخشی از اموال را برای آینده کودکان ذخیره سازی کنند و برای آنان به جا گذارند.

مراقبت از کودکان، در برابر حوادث و خطرها و برآورد نیازهای نخستین آنان نیز از حقوق ایشان و وظایف دیگران است که در آیه ۱۲سوره یوسف به آن اشاره شده است.

کودکان، نیازمند آموزش‌های درست و کاملی هستند تا بتوانند به رشد عقلانی دست یابند. از این رو در آیه ۶ سوره نساء از مۆمنان خواسته شده تا با آزمون‌های گوناگون شرایط رشد و بالندگی کودکان را در حوزه‌های گوناگون از جمله اقتصادی فراهم آورند. آزمون‌هایی که از سوی بزرگ‌ترها انجام می‌گیرد می‌بایست در راستای رشد و بالندگی کودکان باشد؛ چنان که بازی‌های کودکان نیز با این هدف مورد توجه قرار گیرد و از هر آن چه که موجب ناتوانی جسمی و روحی و روانی کودک می‌شود جلوگیری به عمل آید.

خداوند در آیاتی از جمله آیات ۵ و ۸ سوره نساء از مۆمنان خواسته تا برخوردی شایسته و سازنده در گفتار و رفتار با کودکان داشته باشند. امام صادق(علیه السلام) دوران کودکی را دوران سفاهت می‌شمارد که با تربیت‌های مربیان به وسیله ابزارهای گوناگون از جمله تغذیه و آموزش و پرورش، این سفاهت به بلوغ و رشد فکری و اقتصادی و جسمی و جنسی تبدیل می‌شود.(نگاه کنید: تفسیر نورالثقلین، ج ۲، ص ۴۴۲، حدیث ۵۰)

کودکان نیازمند تربیت به ویژه از سوی والدین خود هستند(اسراء، آیات ۲۳ و ۲۴) خداوند در آیه ۵۸ سوره نور پدر و مادر را موظف به تربیت فرزندان با تعلیم آداب می‌داند و از والدین می‌خواهد تا همه تلاش خویش را به این مبذول دارند که کودکان حتی مسائل ریز زندگی چون آداب ورود به محل استراحت والدین را بشناسند و اجازه ندهند تا کودکان در خانه خودسرانه عمل کنند و به هر کجا و هر زمانی که می‌خواهند وارد شوند. آموزش کودکان به آداب زندگی در محیط خانوادگی این فرصت را به کودکان می‌دهد تا در جامعه بتوانند به مراعات حقوق دیگران بپردازند و توانایی تحمل ایشان بالا برود. کودکان اگر در خانه نتوانند حقوق دیگران از جمله والدین را رعایت کنند، بی‌گمان در بیرون خانه از چنین ظرفیت و تحملی برای مراعات حقوق دیگران برخوردار نخواهند بود.

لازم است پدر و مادر در تربیت کودک مراعات احسان را داشته باشند و با فروتنی و محبت و مودت، آموزش‌های کودکان را به عهده گیرند. این بدان معناست که هر گونه خشونت در آموزش و پرورش کودکان می‌تواند حتی تأثیرات سوء به جا گذارد. مراعات محبت از سوی والدین به معنای لوس کردن آنان نیست، بلکه به معنای آن است که با مهر و محبت می‌بایست آموزش و پرورش کودکان انجام گیرد.(اسراء، آیات ۲۳ و ۲۴)

البته در این میان مادر نقش بسزایی در تربیت کودک دارد، لذا خداوند در آیه ۴ سوره طه و نیز آیات ۱۰ تا ۱۳ سوره قصص از مسئله کفالت مادر برای تربیت نیک کودک سخن به میان می‌آورد. هر کسی می‌کوشد تا بهترین کس را برای کفالت و سرپرستی کودک داشته باشد، در این میان مادر بهترین گزینه در این باره است.

تربیت کودک در سنت و سیره اهل بیت(علیهم السلام)

از نظر اسلام، هر کسی موظف است که تربیت را از خانه و خانواده خویش شروع کند. خداوند به مۆمنان چنین هشدار می‌دهد: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خود و خانواده خود را از آتشی که هیزم آن مردم و سنگ‌هاست حفظ کنید.(تحریم، آیه۶)

در روایت است که مۆمنان می‌بایست به این چهار وظیفه اصلی در خانواده خود توجه داشته باشند: ۱- بدعائهم الی طاعه الله؛ دعوت به اطاعت خداوند؛ ۲- و تعلیمهم الفرائض؛ آموزش واجبات؛ ۳- و نهیهم عن القبائح؛ نهی از محرمات و زشتی‌ها؛ ۴- و حثهم علی افعال الخیر؛ و تشویق به کارهای خیر و نیک.(بحارالانوار، ج ۱۷، ص ۶۸)

بسیار دیده می‌شد که پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) حسن(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) را در آغوش می‌گرفت و می‌بوسید. روزی آن دو را در بغل گرفت و بوسید. شخصی که حضور داشت، وقتی علاقه پیامبر و رفتار وی را با اطفال دید به فکر فرو رفت و پیش خود گفت: آیا تا به حال در اشتباه بوده‌ام؟ آیا روش اسلام در تربیت فرزند این است؟ اگر این طور است پس من در این مسئله بسیار کوتاهی کرده‌ام.

به پیامبر نزدیک شد و درحالی که خجالت می‌کشید سخن بگوید، عرض کرد: یا رسول الله! من دارای ده فرزند کوچک و بزرگ هستم، اما تاکنون هیچ یک از آن‌ها را نبوسیده‌ام.

پیامبر از گفته او به قدری ناراحت شد که رنگ چهره مبارکشان تغییر کرد. ایشان به او فرمود: خداوند مهر و محبت را از قلب تو بیرون کرده است. آن کس که به کودکان رحم نمی‌کند و به بزرگ‌ترها احترام نمی‌گذارد، از ما نیست.

در زمان پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، طفلی، بسیار خرمای تازه می‌خورد. هر چه او را نصیحت می‌کردند که زیاد خوردن خرما ضرر دارد، فایده نداشت.

مادرش تصمیم گرفت او را به نزد پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بیاورد تا او را نصیحت کند. وقتی او را به حضور پیغمبر آورد، از پیغمبر خواست تا به طفل بفرماید که خرما نخورد، اما آن حضرت فرمود: امروز بروید و او را فردا دوباره بیاورید. روز دیگر زن به همراه فرزندش خدمت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) حاضر شد. حضرت به کودک فرمود که خرما نخورد.

در این هنگام زن که نتوانست کنجکاوی و تعجب خود را مخفی کند، از ایشان سۆال کرد: یا رسول الله! چرا دیروز به او نفرمودید خرما نخورد؟ حضرت فرمود: دیروز وقتی این کودک را حاضر کردید، خودم خرما خورده بودم و اگر او را نصیحت می‌کردم، تأثیری نداشت.

در ضرب‌المثل فارسی، بر اساس این روایت آمده است: رطب خورده منع رطب کی(چون) کند؟

امام صادق(علیه السلام) فرمود: به راستی هنگامی که عالم به علم خود عمل نکرد، موعظه او در دل‌های مردم اثر نمی‌کند، همان طور که باران از روی سنگ صاف می‌لغزد و در آن نفوذ نمی‌کند.

مردی به هنگام تبریک تولد فرزند یکی از دوستانش، به او گفت: تولد این نوزاد که سوار بر مرکب مراد خواهد بود، بر تو مبارک باد.

حضرت امیر(علیه السلام) که حضور داشت به او فرمود: به هنگام تبریک و شادباش نوزاد چنین بگو: خدای بخشنده را شکرگزار باش و این بخشش او، بر تو مبارک باد. امید که فرزندت به کمال توانایی برسد و از نیکوکاری‌اش بهره‌مند شوی.

امام صادق(علیه السلام) فرموده‌اند: «ان الله لیرحم العبد لشده حبه لولده»؛ همانا پروردگار بنده‌اش را به دلیل زیادی مهرورزی نسبت به کودک خود می‌بخشاید.(وسائل الشیعه ، ج ۱۲، ص ۳۸۴)

همچنین از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده است: «من قبل ولده کتب الله له حسنه و من فرحه فرحه الله یوم القیامه»؛ هر کس فرزند خود را ببوسد خدا بر او پاداشی می‌نویسد و هر کس فرزندش را خوشحال کند خدا او را در روز رستاخیز شاد می‌گرداند.(همان، ج ۲۱، ص ۵۷۴)

و در جای دیگری فرموده‌اند: «احبوا الصبیان و ارحموهم»؛ کودکان را دوست بدارید و نسبت به آنان مهربان باشید.(همان، ج۲۱، ص۳۸۴).

همچنین روایت شده است که روزی مردی خدمت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و عرض کرد:‌ای رسول خدا! من هرگز کودکانم را نبوسیده‌ام. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: کسی که رحم نکند(مورد) رحم(واقع) نمی‌شود.(همان، ج۱۵، ص۳۰۲)

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد تربیت از سنین کودکی فرموده‌اند: هر کس فرزندش را از کودکی تربیت کند تا او بتواند بگوید لااله‌الاالله، خداوندا ز او حساب نخواهد کشید.

مهرورزی افراطی، ممنوع!

با این که در اسلام درباره اظهار علاقه نسبت به کودکان سفارش شده اما این مهرورزی و علاقه نباید مصالح واقعی را تحت‌الشعاع قرار بدهد، بلکه می‌باید با اظهار محبت مهار شده، با کودکان رفتار کرد. زیرا در برخی از موارد، اظهار محبت بی‌حساب، باعث فدا شدن مصالح بزرگ‌تری می‌شود و یا موجب سوءاستفاده کودک و در اصطلاح عامیانه «لوس» شدن او می‌گردد. باید توجه داشت نوازش‌های بدون حد و حصر و توجیه نشده و خارج از حد اعتدال، اثرات سوئی را بر روان کودک برجای می‌گذارد؛ پر توقعی، زودرنجی، ضعف در برابر مشکلات، ناامیدی، عقده حقارت، سرخوردگی از اجتماع و بسیاری فشارهای روانی دیگر، زاییده ارتباطات مهرآمیز افراطی با کودک است. امام باقر(علیه السلام) در این راستا می‌فرماید: «شر الاباء من دعاه البر الی الافراط و شر الابناء من دعاه التقصیر الی العقوق»؛ بدترین پدران کسی است که [در نیکی از حد اعتدال خارج شود و] به زیاده‌روی بگراید و بدترین فرزندان فرزندی است که در اثر کوتاهی، به عاق والدین دچار شود.(تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۶۸۴).

روزی جمعی از دوستان امام باقر(علیه السلام) به منزل ایشان آمدند. یکی از فرزندان خردسال حضرت دچار تب شدید و بیماری سختی بود. امام نیز از این موضوع سخت ناراحت بودند به گونه‌ای که آرامش نداشتند و آثار اندوه در چهره ایشان دیده می‌شد. مهمانان با مشاهده سیمای اندوهگین امام، بر حال ایشان نگران شده و با خود گفتند اگر این فرزند از دنیا برود حتماً از اندوه و پریشانی برای امام اتفاقی می‌افتد. در همین اثنا، صدای گریه زنان از اتاق مجاور شنیده شد و همگی دانستیم که برای کودک اتفاقی افتاده. اندکی بعد با خبر شدیم که فرزند خردسال امام از دنیا رفته است. امام به اتاق مجاور رفت و پس از ساعتی بازگشت اما برخلاف انتظار حاضرین، دیگر در چهره ایشان اثری از پریشانی دیده نشد، به امام عرض کردند: وقتی که ما نزد شما آمدیم به گونه‌ای پریشان بودید که ما نگران حال شما شدیم [اما اینک اثری از ناراحتی در شما نمی‌بینیم!] امام فرمودند: ما نیز [مثل شما] دوست داریم که عزیزانمان تندرست و به دور از آسیب باشند ولی زمانی که امر الهی سر رسید و تقدیر خدا محقق گردید [گردن نهادن در برابر] امر خدا برایمان عزیزتر است.(بحارالانوار، ج۱۱، ص۶۸؛ عیون الاخبار، ج۳، ص۴۶).

به بیان دیگر، درست است که محبت به فرزند جایگاه ویژه‌ای دارد اما نباید همه چیز را فدای آن نمود و از وظیفه اصلی غافل شد.

امام صادق(علیه السلام) می‌فرمایند: هنگامی که کودک به سه سالگی رسید لااله‌الاالله را به او بیاموزید و او را رها کنید(همین مقدار کافی است). وقتی هفت ماه دیگر گذشت محمد رسول الله(صلی الله علیه وآله) را به او آموزش دهید و سپس او را رها کنید تا چهار ساله شود. آن گاه صلوات فرستادن را به او بیاموزید. در پنج سالگی به او سمت راست و چپ را آموزش دهید و قبله را نشان او داده و بگویید سجده کند. آن گاه او را تا شش سالگی واگذارید. فقط پیش روی او نماز بخوانید و رکوع و سجود را یادش دهید تا هفت سالش هم تمام شود. وقتی هفت سالگی را پشت سر گذاشت، وضو گرفتن را به او تعلیم دهید و به او بگویید نماز بخواند، تا هنگامی که نه ساله شد وضو و نماز را به نیکی آموخته باشد. هنگامی که آن دو را به خوبی یاد گرفت خدا پدر و مادر او را به خاطر این آموزششان خواهد آمرزید.(وسائل الشیعه، ج۱۵، ص۳۹۱).

امام صادق(علیه السلام) به جمیل بن درّاج فرمودند: «بادروا احداثکم بالحدیث قبل ان تسبقکم الیهم المرجئه»؛ فرزندانتان را با کلام [ما] آشنا کنید پیش از آن که مرجئه(و دیگر فرقه‌های منحرف عقیدتی) بر شما سبقت بگیرند [و آنان را منحرف سازند.](فروغ کافی، ج۲، ص۴۹).

و نیز می‌فرماید: «علموا صبیانکم من علمنا ما ینفعهم الله به لاتغلب علیهم المرجئه برایها»؛ کودکانتان را به دانش ما آموزش دهید که برای آنان سودمند است تا مرجئه [و منحرفین] با دیدگاه‌های خود آنان را گرفتار دام خود نسازند.(الخصال، ج۲، ص۷۵۱).

مباحث تربیتی کودک، بسیار زیاد است اما از آن جایی که بیرون از حوصله یک مقاله کوتاه است، به همین مقدار بسنده می‌شود.

نویسنده: احسان محمدی

منبع: روزنامه کیهان؛ شماره ۱۹۹۰۸ به تاریخ ۹۰/۲/۳؛ صفحه ۶(معارف)

تاوان احترام کمتر به پدر

حضرت یوسف(علیه السلام) پس از فراز و نشیب‌های زیادی که داشت، به سمت فرمانروایى مصر رسید. پدرش ‍حضرت یعقوب(علیه السلام) سالها با رنج و مشقت، دورى و فراق یوسف را تحمل کرده بود و توان جسمى را از دست داده بود. هنگامى که باخبر شد یوسف، زمامدار کشور مصر است، خوشحال و شادمان با کاروانی به سوى مصر حرکت کرد. حضرت یوسف(علیه السلام) نیز با شوکت و جلالى خاص در حالى که سوار بر مرکب بود، به منظور استقبال از پدر، از شهر بیرون آمد. همین که چشمش به پدر رنج کشیده افتاد، مى‌خواست پیاده شود، شکوه سلطنت سبب شد که به احترام پدر پیاده نشد.
پس از پایان مراسم دیدار، جبرئیل از جانب خداوند نزد حضرت یوسف(علیه السلام) آمد و گفت:
ای یوسف! چرا به احترام پدر پیاده نشدى؟! اینک دستت را باز کن! وقتى یوسف دستش را گشود، ناگاه نورى از میان انگشتانش برخاست و به سوى آسمان رفت.
حضرت یوسف(علیه السلام) پرسید: این چه نورى بود که از دستم خارج گردید؟
جبرییل پاسخ داد: این نور نبوت بود که از نسل تو، به خاطر کیفر پیاده نشدن براى پدر پیرت(یعقوب) خارج گردید و دیگر از نسل تو پیغمبر نخواهد بود.

(منبع: علامه مجلسی؛ بحارالانوار؛ ج ۱۲، ص۲۵۱)

گریه های امام سجاد(ع) بعد از حادثه عاشورا

اسماعیل بن منصور – که یکى از راویان حدیث است – حکایت کند:

امام سجّاد، حضرت زین العابدین علیه السّلام پس از جریان دلخراش و دلسوز عاشورا بیش از حدّ بى تابى و گریه مى نمود.

روزى یکى از دوستان حضرت اظهار داشت : یابن رسول اللّه ! شما با این وضعیّت و حالتى که دارید، خود را از بین مى برید، آیا این گریه و اندوه پایان نمى یابد؟

امام سجّاد علیه السّلام ضمن این که مشغول راز و نیاز به درگاه خداوند متعال بود، سر خود را بلند نمود و فرمود: واى به حال تو! چه خبر دارى که چه شده است ، پیغمبر خدا، حضرت یعقوب در فراق فرزندش ، حضرت یوسف علیهماالسّلام آن قدر گریه کرد و نالید که چشمان خود را از دست داد، با این که فقط فرزندش را گم کرده بود.

ولیکن من خودم شاهد بودم که پدرم را به همراه اصحابش چگونه و با چه وضعى به شهادت رساندند.

و نیز اسماعیل گوید: امام سجّاد علیه السّلام بیشتر به فرزندان عقیل محبّت و علاقه نشان مى داد، وقتى علّت آن را جویا شدند؟

فرمود: وقتى آن ها را مى بینم یاد کربلاء و عاشورا مى کنم .(۱)

۱- مستدرک الوسائل : ج ۲،ص ۴۶۶،ح ۱۹،کامل الزیارات : ص ۱۰۷، ح۲٫

خشونت خانوادگى از منظر قرآن کریم(۱)

حسادت، باورهاى ناروا، مشکلات اقتصادى، بیمارى، بدآموزى، بدگمانى، کبر و خودبینى، حب دنیا، شهوت، خستگى، از عوامل اصلى خشونت در آیات وحى معرفى شده‌‏اند.
والدین در مدیریت خشم باید نیکو رفتارى کنند. روحیه اعضاى خانواده را بشناسند، از قربانى خشونت حمایت کنند و با خشونت‏گر برخورد کنند و ایجاد مهر و محبت در میان اعضاى خانواده نمایند.
تغییر وضعیت جسمی‌، سکوت، گوش دادن به سخنان خشونت‏گرا، توجه به آثار خشونت و وضو گرفتن از راههاى کنترل خشم شناخته می‌شود. از سویى دیگر حکومت‏ها با وضع برخى قوانین و مقررات می‌‏توانند در راستاى کنترل خشم قدم بردارند.

تعریف خشونت

صاحب نظران بسیارى خشونت را به تعریف نشسته‌‏اند. براى نمونه گلز و استراوس در تعریف خشونت می‌‏گویند:
«خشونت رفتارى با قصد و نیت آشکار (یا رفتارى با قصد و نیت پوشیده اما قابل درک) جهت وارد کردن آسیب بدنى به فرد دیگر است. این تعریف که تنها خشونت بدنى را مد نظر قرار داده است از نگاه شمارى از صاحب نظران جامع نیست و شایسته است تعریفى جامع براى خشونت آورده شد به این جهت مگارزى از خشونت به عنوان شکل افراطى رفتار پرخاشگرانه نام می‌‏برد که احتمالاً باعث آسیب مشخص به فرد قربانى می‌‏شود».(۱)
در ماده اول قطعنامه مجمع عمومی‌ سازمان ملل متحد درباره رفع خشونت علیه زنان می‌‏خوانیم:
«اصطلاح خشونت علیه زنان، به معناى هر عمل خشونت‌‏آمیزى می‌‏باشد که مبتنى بر اختلاف جنسیت بوده و منجر به صدمه یا رنج بدنى، جسمی‌، روحى براى زنان گردد و یا احتمال منجر شدن به این آسیب‏ها و رنج‏ها وجود داشته باشد. از جمله تهدید به این گونه اعمال، زورگویى، محروم سازى خود سرانه آزادى، خواه در محیط عمومی‌ روى بدهد خواه در زندگى خصوصى».(۲)
خشونت از دیدگاه روانشناسى یعنى ناتوانى در کنترل خشم و در کلى‏ترین مفهوم آن، حالتى است که فرد از نظر جسمی‌ و روانى در حد تعادل قرار ندارد. بنابراین تعادل عامل اصلى ضد خشونت و عامل سلامت است.
در نگاه گروهى دیگر خشم واکنشى هیجانى به منظور برقرارى تعادل است و از قوه همواستازیس انسان نشأت می‌‏گیرد. بر این اساس خشم نه مخرب خواهد بود و نه سازنده

پیشینه خشونت خانوادگى

خشونت خانوادگى، عمرى به درازى خانواده دارد. در اولین خانواده بشرى خشونت خانوادگى به اشکال مختلف آن بروز و ظهور پیدا کرد. در این خانواده که آدم و حوا به عنوان والدین شناخته می‌‏شوند و هابیل و قابیل به عنوان فرزندان، خشونت میان فرزندان رخ می‌‏دهد و قابیل، هابیل را می‌‏کشد:
«فطوّعت له نفسه قتل اخیه فقتله فاصبح من الخاسرین» (مائده/ ۳۰)
«نفس سرکش کم کم او را به کشتن برادرش ترغیب کرد. او را کشت و از زیانکاران شد».
بر اساس آیات وحى، خشونت خانوادگى در دیگر خانواده‌‏ها نیز ادامه یافت و برخى اعضاى خانواده خشونت گرا و شمارى دیگر قربانى خشونت شدند. در خانواده یعقوب(‏علیه السلام) شمارى از فرزندان خشونت گرا هستند و بر برادر کوچک خویش خشونت می‌‏کنند. این گروه که در آغاز از بدترین شکل خشونت علیه برادر خویش سخن می‌‏گفتند، در نهایت با پیشنهاد یکى دیگر از برادران به افکندن یوسف در چاه رضایت دادند و برادر خویش را به چاه افکندند:
«اقتلوا یوسف او اطرحوه ارضاً یخل لکم وجه ابیکم و تکونوا من بعده قوماً صالحین. قال قائل منهم لا تقتلوا یوسف و القوه فى غیابت الجبّ یلتقطه بعض السّیاره إن کنتم فاعلین» (یوسف/ ۱۰-۹)
«یوسف را بکشید یا او را به سرزمین دور دستى بیفکنید تا توجه پدر فقط به شما باشد و بعد از آن از گناه خود توبه می‌‏کنید؛ و افراد صالحى خواهید بود!» یکى از آنها گفت: یوسف را نکشید! و اگر می‌‏خواهید کارى انجام دهید، او را در نهانگاه چاه بیفکنید، تا بعضى از قافله‏‌ها او را بگیرند».
در قصه موسى(‏علیه السلام) نیز شکل خفیف‏ترى از خشونت دیده می‌‏شود. حضرت موسى(‏علیه السلام) وقتى از میعادگاه بازگشت و امت خویش را گوساله پرست دید بر برادر خود خشم گرفت و سر او را با عصبانیت به سوى خویش کشاند:
«و لمّا رجع موسى إلى قومه غضبان اسفاً قال بئسما خلفتمونى من بعدى أعجلتم امر ربّکم و ألقى الالواح و اخذ براس اخیه یجرّه إلیه قال ابن امّ إنّ القوم استضعفونى و کادوا یقتلوننى فلا تُشمت بى الاعداء و لاتجعلنى مع القوم الظّالمین» (اعراف/ ۱۵۰)
«و هنگامی‌ که موسى خشمگین و اندوهناک به سوى قوم خود بازگشت، گفت: پس از من بد جانشینانى برایم بودید و آیین مرا ضایع کردید آیا در مورد فرمان پروردگارتان و تمدید مدت میعاد او عجله نمودید و زود قضاوت کردید؟! سپس الواح را افکند و سر برادر خود را گرفت و با عصبانیت به سوى خود کشید؛ او گفت: فرزند مادرم! این گروه مرا در فشار گذاردند و ناتوان کردند، و نزدیک بود مرا بکشند؛ پس کارى نکن که دشمنان مرا شماتت کنند! و مرا با گروه ستمکاران قرار مده!» در خانواده حضرت ابراهیم(‏علیه السلام) وقتى هاجر بچه‌‏دار شد ساره بر ایشان خشونت کرد و خواهان هجرت او شد.

خشونت گرایان و قربانیان خشونت

خشونت بسته به نوع خانواده، صورت‏هاى گوناگونى می‌‏یابد. هر چه خانواده بزرگتر باشد و از افراد بیشترى تشکیل شده باشد، خشونت گرایان و قربانیان خشونت تنوع بیشترى می‌‏یابند. براى نمونه در یک خانواده گسترده افراد خشونت گرا بسیار بیشتر از دیگر اشکال خانواده است چنان که قربانى خشونت در این نوع خانواده از دیگر انواع خانواده بیشتر است.
در خانواده گسترده، پدربزرگ، مادر بزرگ، پدر، مادر، عمو، زن عمو، پسرعمو و دختر عمو و … یا خشونت گرا هستند یا قربانى خشونت. بنابراین وجود افراد بیشتر در یک خانواده تنوع خشونت خانوادگى را بیشتر می‌‏کند. امّا در یک خانواده هسته‏‌اى که از یک پدر و مادر و یک یا چند فرزند تشکیل می‌‏شود خشونت گرا و قربانى خشونت تنوع چندانى نخواهد داشت. در این خانواده خشونت گاه میان والدین رخ می‌‏دهد و گاه میان والدین و فرزندان و در مواردى میان فرزندان.

خشونت والدین بر یکدیگر

در آیات وحى، هر دو شکل خشونت والدین بر یکدیگر وجود دارد. در خانواده نوح و لوط(علیهما السلام) زن خانواده خشونت می‌‏کند و در خانواده فرعون، مرد خانواده خشونت گرا است. در خانواده لوط و نوح(‏علیهما السلام) نوع خشونت روحى و روانى است و همسر نوح(علیه السلام) با مجنون خواندن آن حضرت و همسر لوط(علیه السلام) با خبر دادن آمدن مهمانان لوط به قوم لوط، همسران خویش را آزار می‌‏دهند و در خانواده فرعون خشونت، جسمی‌ و روحى و روانى است و آسیه همسر فرعون قربانى هر دو شکل خشونت می‌‏شود و در عصر جاهلى برخى مردان بر زنان خانواده خویش خشونت داشتند به این امید که ارث ایشان را در اختیار گیرند و قسمتى از مال ایشان را تصاحب کنند:
«ضرب اللَّه مثلاً للّذین کفروا أمرأت نوح و امرأت لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما فلم یغنیا عنهما من اللَّه شیئاً» (تحریم/ ۱۰)
«خداوند براى کسانى که کافر شده‌‏اند به همسر نوح و همسر لوط مثل زده است، آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولى به آن دو خیانت کردند و ارتباط با این دو پیامبر سودى به حالشان نداشت».
«اذ قالت ربّ ابن لى عندک بیتاً فى الجنّه و نجّنى من فرعون و عمله و نجّنى من القوم الظالمین»(تحریم/ ۱۱) «در آن هنگام که گفت: پروردگارا خانه‏‌اى براى من نزد خودت در بهشت ساز، و مرا از فرعون و کار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهایى بخش!»
فخر رازى در تفسیر آیه نخست می‌‏نویسد:
«فامرأه نوح قالت قومه انّه لمجنون و امرأه لوط کانت تدل على نزول ضیف ابراهیم».(۳)
همو در تفسیر آیه دوم می‌‏گوید:
«فرعون همسر خویش را از آن جهت که ایمان آورده بود شکنجه بسیار می‌‏داد. از ابوهریره روایت شده که فرعون او را به چهار میخ کشید و روبروى آفتاب قرار داد و سنگى عظیم بر وى قرار داده بود».(۴)

خشونت والدین بر فرزندان

این شکل از خشونت، در عصر جاهلى رواج بسیار داشت و والدین و به خصوص مرد خانواده بیشترین خشونت را علیه فرزندان خویش داشت.
فقر و تهیدستى عرب جاهلى وجدان و عواطف او را نسبت به فرزندان از میان می‌‏برد و او که خویشتن را روزى‌دهنده فرزندان می‌‏پنداشت و فرزند را عامل فقر و نادارى می‌‏شناخت با کشتن فرزندان گناهى عظیم انجام می‌‏داد:
«و لا تقتلوا اولادکم خشیه إملاق نحن نرزقهم و ایّاکم و إنّ قتلهم کان خطأ کبیرا»(اسراء/ ۳۱) «و فرزندانتان را از ترس فقر نکشید! ما آنها و شما را روزى می‌‏دهیم؛ مسلماً کشتن آنها گناه بزرگى است».
در عصر جاهلى پدران، خشونت اقتصادى بر دختران خویش داشتند و ایشان را سهمی‌ از ارث نمی‌‏دادند فخر رازى در تفسیر آیه شریفه «یوصیکم اللَّه فى اولادکم للذّکر مثل حظّ الانثیین» (نساء /۱۱) می‌‏نویسد:
«اعلم ان اهل الجاهلیه کانوا یتوارثون بشیئین: احدهما: النسب و الآخر العهد، اما النسب فهم ما کانوا یورثون الصغار و لا الاناث»(۵) «بدان که عرب در جاهلیت با دو عامل از همدیگر ارث می‌‏بردند: یکى نسب و دیگر پیمان. امّا در نسب کودکان و زنان را ارث نمی‌‏دادند».

خشونت فرزندان بر والدین

نشانه‌‏هایى از وجود این نوع خشونت نیز در آیات وحى دیده می‌‏شود. براى نمونه در قصه نوح(‏علیه السلام) فرزند آن حضرت بر پدر خشونت روحى و روانى دارد، به پند و اندرز پدر وقعى نمی‌‏نهد و آن گاه که حضرت نوح(‏علیه السلام) به او می‌‏گوید: «ارکب معنا» او در پاسخ پدر می‌‏گوید: «سآوى الى جبل یعصمنى من الماء» (هود/ ۴۳) و در قصه یعقوب(‏علیه السلام) نیز فرزندان پدر را گمراه می‌‏خوانند و با افکندن حضرت یوسف(‏علیه السلام) به چاه بر پدر خویش خشونت می‌‏کنند؛ به گونه‏‌اى که آن حضرت بینایى خویش را از دست می‌‏دهد و فرزندان نگران حال پدر می‌‏شوند:
«و ابیضّت عیناه من الحزن فهو کظیم. قالوا تاللَّه تفتئوا تذکر یوسف حتى تکون حرضاً او تکون من الهالکین» (یوسف/ ۸۵-۸۴)
«و چشمان او از اندوه سفید شد، اما خشم خود را فرو می‌‏برد (و هرگز کفران نمی‌‏کرد) گفتند: «به خدا تو آن قدر یاد یوسف می‌‏کنى تا در آستانه مرگ قرارگیرى، یا هلاک گردى!». «إنّ ابانا لفى ضلالٍ مبین» (یوسف/ ۸) «مسلماً پدر ما در گمراهى آشکارى است».

خشونت فرزندان بر یکدیگر

این شکل از خشونت چنان که پیش از این گفته آمد، در داستان آدم(‏علیه السلام) و یوسف(‏علیه السلام) رخ داده است. در داستان آدم(‏علیه السلام)، هابیل قربانى خشونت شد و برادرش قابیل بر او خشونت کرد:
«فطّوعت له نفسه قتل اخیه فقتله فاصبح من الخاسرین»(مائده/ ۳۰) «نفس سرکش، کم کم او را به کشتن برادرش ترغیب کرد؛ (سرانجام) او را کشت؛ و از زیانکاران شد».
و در داستان یوسف(‏علیه السلام) نیز گروهى از برادران بر یوسف(‏علیه السلام) خشونت می‌‏کنند و او را پس از اذیّت و آزار به چاه می‌‏افکنند:
«فلمّا ذهبوا به و اجمعوا أن یجعلوه فى غیابت الجُبّ»(یوسف/ ۱۵) «هنگامی‌ که او را با خود بردند و تصمیم گرفتند وى را در مخفى‏گاه چاه قرار دهند».

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها

۱- اعزازى، شهلا، زنان کتک خورده، اوّل، تهران، سالى، ۲۴/ ۱۳۸۰٫
۲- همان.
۳- فخر رازى، الکبیر، سوم، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ۵۰/۳۰٫
۴- همان.
۵- همان، ۲۰۳/۹

منبع: سایت پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی

جایگاه و منزلت پدر

قرآن برای پدر و مادر، جایگاه ویژه‌ای قایل شده است و آیات قرآنی پس از وجوب بندگی خدای یکتا، از مردم خواسته است تا به احسان و نیکی در حق پدر بپردازند و حق ایشان را به تمام و کمال ادا نمایند.

در جامعه امروز، بسیاری از کرامت‌ها و آیین و سنت‌های پسندیده و نیکی چون خانواده و احترام و ادب در حق پدر و مادر از میان رفته است و اصول اخلاقی با تهاجم فرهنگی غربی و دیدگاه‌های نسبی گرایانه اخلاقی و حسی گرایانه مادی زیر پا گذاشته می‌شود. از این رو، بازخوانی مقام و منزلت پدر از دیدگاه قرآن تلاشی است تا ضمن قدردانی از نقش و جایگاه پدر، به گونه‌ای حق ایشان را ادا نماید. با هم این نوشته را از نظر می‌گذرانیم.

پدر در آموزه‌های قرآن

پدر یا به تعبیر عربی آن والد، مردی است که فرزند از او به وجود می‌آید. در ادبیات عربی دو واژه والد و اب به کار می‌رود. به نظر می‌رسد که واژه والد اختصاص به مفهوم پیش گفته داشته و از محدودیت مفهومی برخوردار می‌باشد و دایره آن محدود به مردی است که در تولید فرزند نقش اساسی و بنیادی دارد و خون وی در رگ‌های فرزند جاری می‌باشد. اما واژه عربی اب به معنای سرپرست و کسی است که می‌تواند والد و یا عمو و یا هرکسی باشد که به حکم ولایت طبیعی خویشاوندی و قانونی مسئولیت کسی را به عهده گرفته باشد. بر این اساس است که آزر عموی حضرت ابراهیم(علیه السلام) در آیات به عنوان اب یعنی پدری که سرپرستی او را به عهده گرفته یاد می‌شود. آیات قرآنی هرگاه سخن از پدر به مفهوم خاص آن اشاره دارد از والد سخن به میان می‌آورد و از فرزند به عنوان «مولود له» یاد می‌کند. بر این اساس مراد از پدر در این نوشتار نیز به پیروی از آیات قرآنی کسی است که پدر حقیقی شخص بوده و از وی فرزند متولد شده باشد. در حقیقت کسی که سبب ایجادی شخص باشد. البته چنان که گفته شد به کسی که صلاح و ظهور چیزی نیز شده باشد اب (پدر) گفته می‌شود که بر این اساس است که در روایات، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به عنوان اب و پدر مؤمنان معرفی می‌شود. (مفردات راغب اصفهانی ص۵۷) بر این اساس به عمو و جد (پدربزرگ) نیز پدر گفته می‌شود. (همان)

در آیه ۴ و ۵ سوره احزاب از مسلمانان خواسته شده است که فرزندان را به پدر حقیقی آنان انتساب کنند و از انتساب فرزند به غیر پدر دوری و اجتناب شود. در آیه۵ پس از بیان لزوم انتساب فرزندان به پدر حقیقی، هر گونه نسبت دادن عمدی شخص به غیر پدر را گناه و جرم دانسته و مسلمانان را از چنین عملی بازداشته است.

به نظر قرآن بهترین شیوه و اخلاقی ترین و حقوقی ترین عمل آن است که شخص به پدر حقیقی‌اش نسبت داده شود و هر گونه نسبت به غیرپدر، رفتاری ظالمانه و به دور از عدالت است.

آیه۴ سوره احزاب توضیح می‌دهد که از جمله هدایت‌های خاص خداوند نسبت به آدمی آن است که وی را به لزوم اسناد فرزند حقیقی به پدر را در آیات و آموزه‌های وحیانی قرآن تبیین کرده و آدمی را به سوی راه درست رهنمون ساخته است.

برای این که مساله در اذهان مردمان جایگزین شود با عملیاتی کردن موضوع و مساله خاصی چون نفی پدر بودن فرزند نسبت به زید بن حارثه کوشید تا این معنا در فکر و اندیشه مردم تغییر یابد و زید را به آن حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت ندهند و به جای این که بگویند زید بن محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) بگویند زید بن حارثه تا مردم عملا این فرهنگ جدید را بپذیرند و اقدام به نفی نسبت به غیر پدرحقیقی نمایند. (احزاب آیه۴۰ و نیز نگاه کنید مجمع البیان ج۷ و ۸ ص۵۲۷)

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای تثبیت این معنا و فرهنگ سازی جدید، اقدام به ازدواج با همسر فرزندخوانده خویش می‌کند و زینب پس از آن که از شوهر خویش زید بن حارثه بن شراحیل جدا می‌شود با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ازدواج می‌کند تا همگان آگاه شوند که همسر فرزندخوانده (کسی که از نسل و خون شخص نیست) بر شخص حرام نمی‌باشد می‌توان پس از طلاق و جدایی با او ازدواج کرد. (مجمع البیان ج۷ و ۸ ص۵۶۶)

البته می‌توان اشخاص را به عنوان پدر معنوی و روحی و تربیتی معرفی کرد ولی این گونه انتساب‌ها چون بار حقوقی ندارد مهم و تاثیرگذار نیست بلکه از نظر اخلاقی سازنده و مفید است. از این روست که می‌توان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و یا امامان(علیهم السلام) را به عنوان پدران معنوی امت نام برد چنان که آن حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) خود می‌فرماید: انا و علی ابواه هذه الامه؛ من و علی پدران امتیم.

حضرت ابراهیم(علیه السلام) آزر عموی خویش را به عنوان پدر معرفی می‌کند و از وی با عنوان «یا ابت» یاد می‌کند و خداوند نیز در بیان گفت و گوهای آن حضرت و عمویش چنین می‌فرماید: «و اذ قال ابراهیم لابیه آزر؛ هنگامی که ابراهیم به پدرش آزر گفت» (انعام آیه۷۴)

چنان که از آیات ۱۱۴ سوره توبه و نیز ۴۲ و ۴۵ سوره مریم و ۵۲ سوره انبیاء و ۲۶سوره زخرف و آیات دیگر برمی آید آزر به سبب سرپرستی وی از کودکی به عنوان پدر معرفی شده است. با این همه در هیچ یک از آیات قرآنی از آزر به عنوان والد (پدر حقیقی) سخنی به میان نیامده است. (نگاه کنید مجمع البیان ج۳ و ۴ ص۴۹۷)

از آیه ۱۳۳ سوره بقره می‌توان این معنا را دریافت که می‌توان بر عمو عنوان پدر (اب نه والد) را اطلاق کرد. از این روست که در قرآن گزارش می‌شود که حضرت یعقوب(علیه السلام) در هنگام وصیت، اسماعیل(علیه السلام) را به عنوان پدر خویش معرفی می‌کند، در حالی که اسماعیل(علیه السلام) فرزند ابراهیم(علیه السلام) عموی حضرت یعقوب(علیه السلام) و برادر اسحاق (علیه السلام) بوده است.

به سخن دیگر این که حضرت یعقوب(علیه السلام) اسماعیل عموی خویش را در کنار پدر خویش اسحاق به عنوان پدر (اب) یاد می‌کند می‌تواند دریافت که در اطلاقات عربی و فرهنگ قرآنی می‌توان عمو را به عنوان پدر معرفی کرد.

حقوق پدر

در آیات قرآنی برای پدر اموری به عنوان حقوق پدر مطرح می‌شود چنان که اموری دیگر به عنوان فرا حقوق و امور اخلاقی مطرح می‌شود که در حوزه امور عاطفی دسته بندی می‌شود و ما از آن‌ها به احسان یاد می‌کنیم.

از نخستین حقوق هر پدر و مسئولیت و وظیفه هر فرزندی، می‌توان به لزوم حفظ حرمت و احترام پدر و مادر و دوری و پرهیز از اهانت و آزار رساندن با کوچک ترین کلام و یا شکلی یاد کرد. آیات ۲۳ و ۲۴ سوره اسراء به این مسئله پرداخته است که انسان می‌بایست در حق پدر خویش چنان رفتار کنند که حفظ احترام و حرمت او شود. این مسئله نسبت به پدر در زمانی که در عجز و ناتوانی هستند و به اسباب پیری دچار زودرنجی می‌شوند تشدید می‌شود و خداوند از مردمان می‌خواهد به سبب زودرنج و افزایش خواسته‌ها و نیازهای ایشان حتی اف را بر زبان نرانند چه رسد که سخنی بگویند و اهانتی بکنند.

در این زمان بر فرزندان است که همانند پرندگان دست هایشان را باز کنند و ایشان را زیر پر و بال محبت آمیز خویش بگیرند.

این معنا از نهایت خضوع و خشوع در برابر پدر و مادر نشان می‌دهد که خداوند خواستار نهایت تکریم و احترام نسبت به پدر و مادر به ویژه در سنین کهولت و افزایش خواسته‌ها و نیازهایشان می‌باشد.

هر گونه بی حرمتی و کوتاهی در رعایت حقوق آنان گناهی است که تنها با توبه امکان از میان رفتن آن می‌باشد. (اسراء آیات ۲۳ و ۲۴)

شخصی که نسبت به ایشان بی حرمتی روا داشته است تنها پس از توبه کردن همراه با در پیش گرفتن رفتاری صالح و درست و نیت صادق و پاک، می‌تواند امید آمرزش را داشته باشد. (همان)

این حقوق از آن جایی بر پدر و مادر ثابت می‌باشد که آنان در کودکی به تربیت ایشان و پرورش وی اقدام کرده اند. (همان) از این رو از حقوق مساوی احترام و تکریم از سوی فرزندان به ویژه در سن پیری برخوردار می‌شوند.(همان)

از دیگر حقوق والدین این است که دارای خلوتگاه خاص خویش باشند و فرزندان بی اذن و اجازه وی وارد بر خلوتگاه ایشان نشوند. (نور آیه ۵۸)

در حقیقت حفظ حریم والدین بر فرزندان در مسایل جنسی و خلوت‌های سه گانه ایشان واجب است و فرزندان می‌بایست به دقت آن را رعایت کنند. (همان)

آیات ۲۳ و ۲۴ سوره اسراء بیان می‌دارد که در صورت حضور پدر و مادر نزد فرزندان، مسئولیت‌های بیش تری بر عهده فرزندان و حقوق مضاعفی برای پدر و مادر پدید می‌آید که این مسئله به سبب ارتباط نزدیک و تعاملات روزانه است. بسیار دیده شده است که در هنگامی که کسانی به صورت مشترک در یک مکان زندگی کنند، برخی از آداب و احترامات از میان می‌رود و و نوعی برخوردهای سرد و رفتارهای زننده به شکل عادی درمی آید. بر این اساس است که خداوند هشدار می‌دهد که در زمانی که پدر و مادر با فرزندان در یک مکان زندگی می‌کنند نه تنها آداب و احترام و تکریم نمی‌بایست کاهش یابد بلکه می‌بایست تقویت و افزایش یابد و احترامات خاصی نسبت به آنان مبذول شود.

آیه ۲۳۳ سوره بقره بر لزوم مشورت و تفاهم با پدر و مادر در جدا کردن فرزند از شیر قبل از دو سالگی کودک خبر می‌دهد.

به سخن دیگر از آن جایی که حد کمال شیر دادن کودک دو سال است، جدا کردن کودک پس از دو سالگی نیاز به مشورت پدر و مادر ندارد ولی پیش از دو سالگی می‌بایست با مشاوره و تفاهم و توافق این کار انجام گیرد. بنابر این از حقوق پدر و مادر است که با ایشان در این باره مشورت و تفاهم صورت پذیرد.

ترحم و مهربانی با پدر و مادر از وظایف فرزندان است و از حقوق والدین است که آیات ۲۳ و ۲۴ سوره اسراء بر آن تاکید می‌ورزد.

احسان و نیکوکاری در حق پدر

افزون بر حقوق پیش گفته بر فرزندان است تا پا را از این فراتر نهاده در حق پدر و مادر احسان و نیکی را به کمال رسانند.

آیه ۱۵ سوره لقمان بیان می‌دارد که ملاطفت و ادب نسبت به پدر و مادر امری لازم و ضروری بر فرزندان است و چنان که حضرت یوسف(علیه السلام) انجام داده است در هر کاری پدر و مادر خویش را تکریم کرده و ادب و نزاکت را در حق ایشان به کمال ادا کنند. از این روست که حضرت یوسف(علیه السلام) با آن که وزارت بزرگترین دولت عصر خویش در مصر باستان را به عهده داشت از پدر و مادر دهاتی و بیابانگرد خویش در مصر به خوبی استقبال کرده و تمام ادب و نزاکت را در حق ایشان به جا آورد. (یوسف آیه ۹۹ و ۱۰۰)

بر این اساس نمی‌توان گفت که آن حضرت در استقبال ایشان کوتاهی کرده بود و همین مساله موجب آن شد تا پیامبری از نسل وی خارج شود. اگر این گونه باشد در مساله امامت فرزندان امام حسین(علیه السلام) نسبت به فرزندان امام حسن(علیه السلام) چگونه داوری می‌کنید؟ آیا امام حسن(علیه السلام) نعوذبالله خلاف ادبی را مرتکب شد که امامت از نسل وی به نسل امام حسین(علیه السلام) منتقل شده است یا این که اراده الهی و مشیت و خواست اوست که امامت را همانند نبوت به هر کسی که بخواهد می‌سپارد؟

به نظر می‌رسد که روایات بنی اسرائیل همانند جاهای دیگر در این حوزه نفوذ کرده است و سیمای تابناک آن پیامبر بزرگوار را که خداوند به نام وی سوره‌ای را فرستاد و قصه زندگی را احسن القصص نامید، به کلی تاریک اندوده سازند و تیرگی را به سیمای نورانی «ملک کریم» برسانند و او را همانند خویش آلوده سازند. باشد که از بیان چنین اهانت هایی، خود و ساحت پیامبران پاک و معصوم(علیهم السلام) را مبرا سازیم و دل‌ها را بدان آلوده نسازیم.

آیات ۴۲ و ۴۵ سوره احقاف بیان می‌دارد که در صورت شرک ورزی پدر و مادر، بر فرزندان است که حقوق ایشان را مراعات نمایند و با ادب و ملاطفت با ایشان برخورد کنند و در گفت و گوها بر ایشان تندی نورزند و ایشان را سرزنش و اهانت نکنند.

آیه ۲۳ سوره اسراء نیز بیان می‌کند که یکی از تکالیف و وظایف مهم بر فرزندان این است که در هنگام سخن گفتن با پدر و مادر حرمت مراعات ایشان را نموده و با تکریم و احترام همراه با برخوردهای عاطفی و مودبانه با آنان گفت و گو کنند. بنابر این هنگام گفت و گو با آنان می‌بایست از هر گونه تندخویی پرهیز شود وگرنه باید خود را برای عذاب سخت الهی آماده سازد.

خداوند در آیه ۱۷ و ۱۸ سوره احقاف کسانی را که با پدر و مادر خویش بی ادبانه سخن و رفتار می‌کنند به عذابی سخت تهدید می‌کند و آنان را از اهل خسران می‌شمارد.

مومن کسی است که برای هر کاری چون مسافرت و کارهای بزرگ با پدر خویش مشورت می‌کند و با اذن و اجازه قلبی او کاری را انجام می‌دهد و یا به سفری می‌رود. این روش را قرآن درباره فرزندان یعقوب گزارش می‌کند.(یوسف آیه۸۰)

گوش سپاری و اطاعت از فرمان‌ها و خواسته‌های پدر از وظایف دیگر فرزندان است که آیه ۶۳ و ۶۸ سوره یوسف و نیز ۸ سوره عنکبوت و ۱۴ و ۱۵ سوره لقمان بدان اشاره کرده است.

این مساله اطاعت از پدر حتی در مواردی که پدر حضور ندارد و ناظر رفتارها و کردارهای ایشان نیست می‌بایست ادامه یابد چنان که فرزندان یعقوب(علیه السلام) در مسافرت خویش به حکم و فرمان آن حضرت از دروازه‌های مختلف وارد شدند تا مورد چشم زخم اهل مصر قرار نگیرند.(یوسف آیات ۶۷ و ۶۸)

چنین اطاعتی را آیه ۸۰ سوره یوسف درباره فرزند بزرگ یعقوب(علیه السلام) گزارش می‌کند و می‌فرماید که پسر بزرگ وی برای اطاعت فرمان پدر برای بازگرداندن برادر خویش در مصر ماند و کوشش کرد تا فرمان پدر را به هر شکلی اجرا کند.

چنین اطاعتی را نیز فرزند حضرت ابراهیم(علیه السلام) به اجرا درآورد و حضرت اسماعیل(علیه السلام) برای اجرای فرمان سخت ذبح تن به مرگ سپرد تا رضایت و خشنودی پدر را به دست آورد. (صافات آیات ۱۰۱ و ۱۰۲)

آیات ۴۶ و ۴۸ سوره مریم عدم جواز اطاعت از پدر را محدود کفرخواهی وی بیان می‌کند. به این معنا که تنها در صورت کفرخواهی است که فرزند می‌تواند با پدر مخالفت ورزد و در این صورت فرزند می‌تواند برای حفظ دین توحیدی خویش با شرک خواهی و کفرخواهی پدر مخالفت ورزد.

خداوند در آیه ۸ سوره عنکبوت توضیح می‌دهد که در صورت مخالفت فرمان پدر و مادر با فرمان‌های خداوند فرزند می‌تواند به مخالفت با فرمان‌های پدر و مادر اقدام کند و لازم نیست تا از کفر و شرک و خواسته‌های مخالف با خواسته‌ها و فرمان‌های الهی اطاعت کند.

آثار رضایت پدر

اطاعت و رضایت پدر، امری است که برای فرزندان فواید و آثار بسیاری دارد که یکی از مهمترین آن‌ها می‌توان رضایت خداوند را دانست.

از دیگر آثار و فواید مهم رضایت پدر و مادر آن است که دعای ایشان در حق فرزندان تاثیر مثبت و شگرفی دارد و این امر را یکی از عوامل استجابت دعا می‌توان دانست. (فرقان آیه۷۴)

به هر حال هر کسی اگر گرفتاری دارد و مشکلاتی لاینحل در برابر او قرار گرفته است می‌بایست دست به دامن والدین خویش شود و با جلب رضایت ایشان از آنان بخواهد تا در حق او دعا کنند با دعا و درخواست والدین به ویژه پدر است که خداوند گرفتاری و مشکلات وی را حل می‌کند و او را به آسایش و آرامش می‌رساند.

اگر دعای برای پدر و مادر از مصادیق احسان در حق ایشان است (اسراء آیه ۲۳ و ۲۴ و احقاف آیه ۱۵) دعای پدر و مادر عامل برآورد نیازها و رهایی از مشکلات است؛ زیرا رحمت خداوند نصیب و بهره کسانی می‌شود که حقوق والدین را ادا کنند و در حق ایشان احسان روا دارند؛ زیرا از نظر خداوند چنان که آیه ۳ سوره بلد بیان می‌کند، پدر و مادر در جایگاهی نشسته اند که خداوند به ایشان سوگند می‌خورد و می‌فرماید: و والد و ما ولد، سوگند به پدر و آن چه می‌زاید.

خداوند در آیه ۱۵ سوره احقاف از مردم می‌خواهد تا خدا را به سبب نعمتی به نام پدر و مادر شکر و سپاس کنند چنان که برای نعمت‌هایی که به پدر و مادرشان و خودشان داده است شکر و سپاس گویند.

پدر در جایگاهی نشسته است که به سبب همین جایگاه از حق طبیعی ولایت بر فرزند برخوردار می‌باشد و این در حالی است که هیچ را برای کسی ولایت نیست. (قصص آیه۲۷ و نیز بقره آیه ۲۳۷ و نحل آیه ۵۹)

به هر حال پدر را در اندیشه و تفکر اسلامی قرآنی جایگاهی بس رفیع و بلندی در کنار جایگاه خداوندی است و خداوند پدر و مادر را در پس یاد نام خویش یاد می‌کند و از فرزندان می‌خواهد تا با وی همراهی و مماشات داشته باشند و در امر دین و دنیا او را تنها نگذارند مگر آن که شرکت ورزند و یا به شرک و کفر دعوت کنند و یا برخلاف فرمان‌های خداوندی فرمانی را برانند که در آن صورت با حفظ احترام و ادب و پوزش خواهی به ترک فرمان وی مبادرت ورزند ولی احترام و تکریم وی را فرو نگذارند و از آداب و احترام چیزی نکاهند.

منبع: کیهان نیوز

مقام پدر و مادر(۳)

دعا و نیایش برای والدین

وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کما رَبَّیانی صَغیراً.(۳۳)
خداوند در این آیه که درباره پدر و مادر است، می‌فرماید که تنها به رحمت و مهربانی خود اکتفا نکن؛ بلکه برای آنان، رحمت واسعه الهی را بخواه و بگو: پروردگارا! همان گونه که آنها مرا در کودکی تربیت کردند، به آنان رحم و عطوفت خویش را فرو فرست.
یکی از مظّان استجابت دعا همین است که فرزند، برای پدر و مادر طلب آمرزش و رحمت کند: رَبَّنَا اغْفِرْلِی وَ لِوالِدَی وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یوْمَ یقُومُ الْحِسابُ.(۳۴)
پروردگارا! مرا و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در روزی که حساب برپا می‌شود، ببخش و بیامرز.
مرگ والدین، نباید سبب قطع رشته خدمات گردد؛ بلکه باید پس از مرگ به آنها نیکی کرد، برای آنها نماز گزارد و روزه گرفت:

رَبِّ اغْفِرْلی وَ لِوالِدَی وَ لِمَنْ دَخَلَ بِیتِی مُؤْمِناً.(۳۵)
پروردگارا! مرا بیامرز و همچنین پدر و مادرم و تمام کسانی را که با ایمان وارد خانه من شدند.
لذا حضرت نوح برای چند نفر طلب آمرزش می‌کند:اول برای خودش؛ مبادا قصور و ترک اولایی از او سر زده باشد. چنین است حال اولیاءالله که با آن همه فداکاری در راه خدا باز هم خود را مقصر می‌دانند و هرگز گرفتار غرور نمی‌شوند.
دوم برای پدر و مادرش به عنوان قدردانی و حق شناسی از زحمات آنان.

لزوم اطاعت از والدین

چرا در دین مبین اسلام، احترام پدر و مادر لازم شمرده شده است؟
استدلالات عقلی و وجدان سلیم انسانی نیز لزوم احترام آنها را به اثبات رسانده است. عقل و فطرت و وجدان، همه بر این گفته گواه اند که پدر و مادر، واجب الاطاعه هستند. طبیعت انسانی طوری ساخته شده که در مقابل عواطف و احسان، از خود واکنش و عکس العمل نشان می‌دهد و طبیعت بشر، بر این است که احسان کننده و کرامت کننده را دوست می‌دارد. انسان از باب اینکه «الانسان عبیدالاحسان»، در مقابل نیکی ها سعی می‌کند که به بهترین وجه ممکن، در مقام جبران بر آید. عقل انسان، حکم می‌کند که در مقابل احسان و نیکی، احسان کند:

هَلْ جَزاءُ الاِْحْسانِ اِلاَّ الاِْحْسانُ.(۳۶)
انسان در مقابل بزرگواری همنوعان خود، همیشه در خود احساس نوعی مرهونیت می‌کند تا اینکه در آینده آن محبّت ها را جبران نماید و به آن نیکی ها پاسخ شایسته ای بدهد.
اصولاً مکتب متین اسلام، چنین است که انسان را در برابر خویش و دیگران، از جمله مثل والدین و همسر و فرزند، دارای حقوقی می‌داند که در مقابل آنها مسئول و مکلّف است.
پدر و مادر، از جمله کسانی هستند که شادابی و زندگی خود را وقف فرزندان می‌کنند؛ و چه هدیه ای از این بهتر و چه احسانی از این بالاتر. امام سجاد(علیه السلام) می‌فرماید:

وانظر هل تری أحداً من البشر أکثر نعمه علیک من أبیک و اُمّک؟(۳۷)
بنگر آیا برای خودت هیچ کسی را بهترین نعمت، جز پدر و مادرت می‌بینی؟
وجدان بشری، حکم می‌کند زحماتی که پدر و مادر برای انسان متحمّل شده اند، پاس بداریم و از آنان تجلیل کنیم.
اکرام والدین، پاسخی است هر چند ناچیز به احسان آنها و عقل(رسول باطنی) و پیامبر(رسول ظاهری)، هر دو بر وجوب این احسان، صحّه می‌گذارند. محقّق اردبیلی می‌فرماید:

العقل و النقل یدلاّن علی تحریم العقوق و یفهم وجوب متابعه الوالدین و طاعتهما من الآیات و الأخبار و صرح به بعض العلماء.(۳۸)
عقل و نقل، بر حرام بودن ناسپاسی والدین گواه اند و وجوب اطاعت از آنها از طریق آیات و روایات، استفاده می‌شود.
اسلام با درایت و توجّه خاصی که نسبت به محیط خانواده دارد، سعی می‌کند از این محیط، مکتب خانه ای بسازد که فرزند، در مکتب درس والدین، قولی و فعلی، درس چگونه زیستن را بر پایه ارزشهای اخلاقی و انسانی بیاموزد و برای فردای خود، درس زندگی قرار بدهد.

لزوم اطاعت از والدین در آیات و روایات خداوند متعال، در چند آیه لزوم اطاعت از والدین را پس از دعوت به عبادت خود، قرار می‌دهد:وَ قَضی رَبُّک اَلاّ تَعْبُدُوا اِلاّ اِیاه وَ بِالْوالِدَینِ اِحْساناً.(۳۹)

وَ اعْبُدُوا اللّه وَ لا تُشْرِکوا بِهِ شیئاً و بِالْوالِدَینِ اِحْساناً.(۴۰)

اَلاّ تُشْرِکوا بِهِ شَیئاً وَ بِالْوالِدَینِ اِحْساناً.(۴۱)

لا تَعْبُدُونَ اِلاَّ اللّه وَ بِالْوالِدَینِ اِحْساناً.(۴۲)
در این آیات، اطاعت از والدین، همراه و بلافاصله بعد از دعوت به توحید آمده است. از این آیات استفاده می‌شود که بعد از خداوند، پدر و مادر، بزرگترین حق را بر گردن فرزندان دارند. خداوند متعال، خالق و آفریدگار انسان است و شکر و اطاعت او به منزله ادای حقّ پروردگار است. پدر و مادر نیز که مجرای این خلقت بوده اند و زحمات زیادی در تربیت فرزند کشیده اند باید مورد سپاس و اطاعت قرار گیرند.
شخصی از امام صادق(علیه السلام) در مورد آیه: «وَ بِالْوالَدینِ اِحْساناً» سؤال کرد که معنای این احسان به پدر و مادر چیست. حضرت فرمود: احسان، آن است که آنها را وادار نسازی که نیازها و حوائج خویش را از تو درخواست کنند.
مرحوم طبرسی در ذیل تفسیر آیه «اِمّا یبلُغَنَّ عِنْدَک الْکبَرَ» می‌فرماید که اگر اطاعت از والدین در هر حال، اعم از حال پیری یا میانسالی، واجب و ضروری است، پس چرا خداوند در آیه، شرط کهولت را ذکر نموده است.(۴۳)
ایشان در جوابی می‌فرماید: نیاز والدین در این حال و شرایط، بیشتر از ایام دیگر است؛ چون آنها در آن سن، ضعیف شده اند و تدریجاً به همان حالت نیازمندی و احتیاج می‌رسند که فرزند در زمان طفولیت به آن دچار بوده و علاوه بر این، انسان در این سن و سال، دارای روحی حسّاس و رنجور می‌شود.
والدین در زمان پیری، قویترین نیروی تحکیم و تشدید روابط عاطفی و پیوندهای روحی و تربیتی در کانون خانواده اند و وجود آنان، گرمابخش محیط خانواده است.
اویس قرنی، آن یار با وفای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای جلب رضای مادر و اطاعت او بدون دیدار با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از مدینه به سوی وطن خود بازگشت؛ تنها برای به دست آوردن دل مادرش تا رضایت او را جلب کند.
گویند که اویس، شتربانی می‌کرد و از اجرت آن، مادرش را اداره می‌کرد. وقتی از مادرش اجازه گرفت که به زیارت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه مشرّف شود، مادرش گفت که رخصت می‌دهم، به شرط آن که بیشتر از نیم روز توقف نکنی.
اویس به مدینه سفر کرد. چون به خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رسید، اتفاقاً در آن روز، پیامبر خانه نبود. اویس نیز به یمن مراجعت کرد. وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به خانه مراجعت کرد، فرمود: «این نور کیست که در این خانه می‌بینم؟». گفتند: «شتربانی که اویس نام داشت». فرمود: اویس این نور را در خانه ما به هدیه گذاشت و رفت.
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره اویس می‌فرمود:انی لاشم روح الرحمن من طرف الیمن.(۴۴)
پس در حین پیری هم نباید پدر و مادر را رنجانید، پرخاش و تندخویی تدریجاً عامل سردی در محیط خانوده خواهد شد. امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید:
أتی رجل رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) فقال: «یا رسول اللّه ! اِنّی راغب فی الجهاد نشیط»، قال: فقال له النبی(صلی الله علیه و آله و سلم): فجاهد فی سبیل اللّه فانّک ان تقتل تکن حیاً عندالله ترزق و ان تمت فقد وقع أجرک علی الله و ان رجعت، رجعت من الذّنوب کما ولدت»، قال: «یا رسول الله! انّ لی والدین کبیرین یزعمان انّهما یأنسان بی و یکرهان خروجی»، فقال رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم): فقّر مع والدیک فوالّذی نفسی بیده لأنسهما بک یوماً و لیله خیر من جهاد سنه.(۴۵)
در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مردی به حضور آن حضرت شرفیاب شد و عرض کرد: ای رسول خدا! علاقه دارم در جهاد شرکت کنم». پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم او را به امر خیر تشویق نمود، تا اینکه آن مرد عرض کرد: یا رسول الله! من پدر و مادر پیری دارم که از رفتن من به جبهه کراهت دارند». رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: در این صورت، ملازم پدر و مادرت باش. سوگند به آن خدایی که جانم در دست اوست، بودن یک شبانه روز با آنها از جهاد یک سال بهتر است.
در این زمینه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید:برّ الوالدین یجزنی عن الجهاد.(۴۶)
نیکی به پدر و مادر، جای جهاد رامی گیرد.
مردی مسیحی بعد از قبول اسلام، خدمت امام صادق(علیه السلام) رسید و عرض کرد که پدر و مادرم مسیحی هستند و مادرم نابیناست. حضرت او را به احسان و نیکی بیشتر به آنان سفارش کرد. او نیز به نیکی با آنان رفتار می‌کرد، آنچنان که خودش به مادرش غذا می‌داد و لباس او را مرتّب می‌کرد. مادرش هم که تغییر رفتار او را مشاهده کرد، تحوّل روحی در وجودش پیدا شد و با اقرار به یگانگی خدا و رسالت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اسلام آورد.(۴۷)
انسان باید با شیوه ای نیکو با پدر و مادرش برخورد کند و به گونه ای در مقابل آنها سخن بگوید که گویا یک گناهکار و متخلّف با مولای خود گفتگو می‌کند و حتی اگر از جانب آنان با تندخویی مواجه شود، باز هم نباید متانت و نزاکت خود را از دست بدهد.
از امام صادق(علیه السلام) روایت است که در تفسیر آیه «وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کریماً» فرمود: یعنی اگر تو را زدند، بگو خدا شما را بیامرزد. «این است سخن شریف تو».(۴۸)
رعایت احترام والدین، هیچ حدّ و مرزی نمی‌شناسد. لذا باید مواظب باشیم که از محدوده طاعت و تواضع در برابر والدین، خارج نشویم. باید در جمیع ابعاد رفتاری و اخلاقی خود، نهایت تواضع را در پیش آنها داشته باشیم.
مرحوم آیه الله دستغیب در کتاب سرای دیگر در تفسیر سوره واقعه، داستانی را نقل می‌کند که حضرت یوسف(علیه السلام) وقتی عزیز مصر بود، از پدرش یعقوب(علیه السلام) و برادرانش دعوت نمود که به مصر بیایند.

حضرت یعقوب(علیه السلام) را در محملی نشانیدند و نزد یوسف آوردند. یوسف هم برای تشریفات، استقبالی را تدارک دید و با جمعی از بزرگان مصر به پیشواز پدر و برادرانش آمد تا وقتی که به یکدیگر نزدیک شدند در اینجا یوسف ملاحظه سلطنت ظاهری خود نمود و رعایت احترام پدرش را نکرد و از مرکب پیاده نشد، اینجا بود که ترک اولی کرد، جبرئیل بر او نازل شد و گفت کف دستت را نگاه کن دید نوری از دستش بیرون رفت جبرئیل گفت به واسطه این عمل تو نور نبوّت از نسل تو خارج شد.
و لذا از نسل یوسف کسی پیغمبر نشد. خداوند می‌فرماید: وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما. با دقت در این فرمایش الهی انسان نباید پیوستگی خود را با پدر و مادر سست گرداند و همواره به یاد زحمات و مشقات آنان در جهت پرورش خود باشد.

پی‌نوشت‌ها
 
۳۳ – سوره اسراء(۱۷)، آیه ۲۴٫
۳۴ – سوره ابراهیم(۱۴)، آیه ۴۱٫
۳۵ – سوره نوح(۷۱)، آیه ۲۸٫
۳۶ – سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۵۹٫
۳۷ – کشکول، شیخ بهایی، ج ۳، ص ۳۵۳٫
۳۸ – سفینه البحار، شیخ عباس قمی، ج ۲، ص ۶۸۵٫
۳۹ – سوره اسراء(۱۷)، آیه ۲۳٫
۴۰ – سوره نساء(۴)، آیه ۳۶٫
۴۱ – سوره انعام(۶)، آیه ۱۵۱٫
۴۲ – سوره بقره(۲)، آیه ۸۳٫
۴۳ – مجمع البیان، ج ۶، ص ۴۰۹٫
۴۴ – منتهی الآمال، ج ۱، ص ۱۴۲٫
۴۵ – اصول کافی، ج ۲(باب البرّ بالوالدین)؛ و به همین مضمون ر. ک: حدیث بیستم همان باب.
۴۶ – نهج الفصاحه، ح ۱۰۸۶٫
۴۷ – اصول کافی، ج ۲(باب البرّ بالوالدین)، ص ۱۶٫
۴۸ – همان.

 
نویسندگان: زین العابدین و حسنعلی احمدی
منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه