حضرت عیسی

نوشته‌ها

ایمان مسیح (علیه السلام) به نبوت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و پیروی او از امام مهدى(ع)

اشاره:

حضرت عیسی مسیح(علیه السلام) یکی از پیامبران اولوالعزم الهی است که در سن کودکی از جانب خداوند(ج) مامور تبلیغ و هدایتگری مردم گردید. او با دلیل روشن و آشکار و کلمات پروردگار که به صورت مکتوب در کتاب انجیل تسجیل شده بود، مردم زمان خود را به سوی یکتاپرستی دعوت می کرد. از روایات اسلامى استفاده مى شود که حضرت مسیح علیه السلام بعد از فرود آمدن از آسمان به نبوت پیامبر اکرم صلى الله علیه واله ایمان آورده و مطابق دستورات او حکم خواهد نمود.

سمره از رسول خدا صلى الله علیه و اله نقل کرده که فرمود : « عیسى بن مریم فرود خواهد آمد در حالى که تصدیق کننده ى محمد و بر ملت او خواهد بود …». (۱)

خطابى در « معالم السنن » هنگام ذکر حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و اله که عیسى خوک را مى کشد مى گوید : « این حدیث دلیل بر وجوب کشتن خوک ها است و نیز دلیل بر این است که عین خوک نجس است ، و این که عیسى خوک را مطابق شریعت پیامبر ما محمد صلى الله علیه و اله خواهد کشت ؛ زیرا نزول او در آخر الزمان بوده و شریعت اسلامى باقى است » . (۲)

عبدالوهاب عبدالسلام مى گوید : « عیسى از آسمان به امر خدا فرود مى آید در حالى که اوصاف نبوت در او پدیدار است ، جز آن که تابع شریعت محمد صلى الله علیه و اله و حاکمى از حاکمان این امت و تجدید کننده ى امر دین این امت خواهد بود ؛ زیرا محمد صلى الله علیه و اله خاتم انبیا و شریعت او خاتم شرایع است . و خداوند سبحان عهد و میثاق را از تمام انبیا گرفته که از محمد صلى الله علیه و اله پیروى کرده و او را در صورتى که هنگام بعثت او زنده بودند یارى کنند…» . (۳)

رهبرى حضرت مهدى علیه السلام و همکارى مسیح علیه السلام

گرچه تمام امت ها از جمله مسلمانان و مسیحیان معتقد به ظهور منجى جهانى در پایان تاریخ مى باشند ولى در این که رهبرى این قیام و نهضت جهانى از آن چه کسى است اختلاف دارند :

۱. برخى معتقدند که مهدى و مسیح دو لقب براى یکى شخص است . آنان مى گویند : رهبر حکومت عدل جهانى توحیدى از آنجا که یک نفر است ، لذا او کسى است که در اسلام او را مهدى نامیدند و یهود و نصارا او را مسیح مى نامند و دیگران نیز هر کدام نامى را بر او گذاشته اند .

۲. احتمال دیگر این که بگوییم منجى جهان همان مسیح عیسى فرزند مریم است که از او به مهدى نیز تعبیر شده است.

۳.احتمال سوم آن است که بگوییم : منجى جهان کسى غیر از حضرت مهدى علیه السلام از ذریه ى پیامبر صلى الله علیه و اله نیست و حضرت عیسى با او در این امر مهم همکارى کرده و تشریک مساعى مى کند.

نقد احتمال اول

این احتمال در ظاهر چندان صحیح به نظر نمى رسد ؛ زیرا همان گونه که قبلا هم اشاره شد با مراجعه به اناجیل پى مى بریم که شخصى به نام « فرزند انسان » تأسیس حکومت جهانى کرده و حضرت مسیح علیه السلام نیز در برپایى آن سهیم شده و دخالت خواهد نمود . یعنى در حقیقت دو شخصیت در این ماجرا دخالت دارند ، ولى در طول یکدیگر ، به این معنا که رهبرى براى حضرت مهدى علیه السلام است و حضرت عیسى علیه السلام نیز در این زمینه او را مساعدت خواهد کرد .

نقد احتمال دوم

احتمال دوم این بود که معتقد شویم منجى جهانى عیسى بن مریم است و اگر در روایات اسلامى از او به مهدى تعبیر شده به عنوان لقب حضرت مسیح است .

براى این احتمال نیز مؤیداتى را ذکر کرده اند از قبیل :

۱. لفظ مسیح که از القاب حضرت عیسى علیه السلام به شمار مى آید به معناى نجات بخشى است.

۲. در انجیل متى درباره ى حضرت مسیح علیه السلام آمده که او طول عمر داشته و در آخر الزمان ظهور کرد. و این چیزى است که با روایات اسلامى سازگارى دارد.

۳.در برخى از روایات اسلامى تصریح شده که مهدى همان عیسى بن مریم است.

ولى این احتمال با هر سه مؤیداتش صحیح به نظر نمى رسد ؛ زیرا :

اولا : نامگذارى حضرت عیسى علیه السلام به « مسیح » دلالت بر استقلال او در امر حکومت عدل جهانى ندارد. لذا در لقب دادن حضرت عیسى علیه السلام به « مسیح » کافى است که از آن جهت باشد که او در این امر مهم مشارکت دارد.

ثانیا : نام « مسیح » بر حضرت عیسى علیه السلام بعد از عروج او به آسمان ها از ناحیه ى صاحبان اناجیل گذاشته شد و قرآن نیز به جهت شهرت موجود در آن عصر از این لقب براى حضرت عیسى علیه السلام استفاده کرده است .

ثالثا : این که عمر حضرت مسیح علیه السلام طولانى شده و در آخر الزمان ظهور خواهد کرد دلالت بر استقلال او در تأسیس حکومت عدل جهانى توحیدى ندارد بلکه با تشریک مساعى او با حضرت مهدى علیه السلام سازگارى است .

رابعا : در توضیح حدیث « لا مهدى الا عیسى بن مریم » مى گوییم : این حدیث را ابن ماجه به سندش از انس نقل کرده که پیامبر صلى الله علیه و اله فرمود : « و لا مهدى الا عیسى بن مریم » ؛ (۴) « و مهدى جز عیسى بن مریم نیست » .

در جواب از این حدیث مى گویم :

۱. بسیارى از صحابه که احادیث مهدویت را از رسول خدا صلى الله علیه و اله نقل کرده اند را از ذریه ى رسول خدا صلى الله علیه و اله مى دانند .

۲. این حدیث مورد اعراض علماى حدیث و متکلمین بوده و هیچ کسى به آن استناد نکرده است.

۳. خود ابن ماجه در سنن خود حدیث « المهدى حق و هو من ولد فاطمه » ؛ « مهدى حق است و او از اولاد فاطمه است » را نیز نقل کرده است . (۵)

۴.ابن قیم جوزیه این حدیث را در « المنار المنیف » نقل کرده و به طور مبسوط آن را تضعیف نموده است . (۶) حاکم نیشابورى نیز که این حدیث را نقل کرده از روى تعجب بوده نه آنکه به جهت مطابقتش با شروط شیخین آن را نقل کرده باشد. (۷)

ذهبى مى گوید : « … حدیث ( و لا مهدى الا عیسى بن مریم ) خبرى است منکر که ابن ماجه آن را نقل کرده است ».(۸)

قرطبى مى گوید : « حدیث . و لا مهدى الا عیسى بن مریم . معارض با احادیث این باب است . آن گاه مى گوید : احادیثى که نص بر خروج مهدى از عترت پیامبر و از اولاد فاطمه علیه السلام است ثابت بوده و اصح از این حدیث است ، پس حکم ، مطابق احادیث خروج مهدى از اولاد فاطمه است نه احادیث دیگر » . (۹)

۵.این حدیث را طبرانى نیز با سند خود از ابى امامه نقل کرده ولى در متن آن جمله ( ولا مهدى الا عیسى بن مریم ) نیامده است. (۱۰)

۶.روایات خروج مهدى از اولاد فاطمه علیه السلام متواتر است ، و همان گونه که در جاى خود اشاره شد عده ى زیادى به تواتر آن تصریح کرده اند ، ولى حدیث ( و لا مهدى الا عیسى بن مریم ) بر فرض صحت سند ، خبر واحد است، و هنگام تعارض ، خبر متواتر مقدم مى باشد. و نیز مشهور بین مسلمین در طول تاریخ اسلام، ظهور شخصى از اهل بیت رسول خدا صلى الله علیه و اله و از اولاد فاطمه علیه السلام است ، این شهرت مى تواند مرجح احادیث مهدویت اسلامى باشد. ابوالفیض غمارى نیز در صدد پاسخ به حدیث فوق برآمده و با هشت اشکال به آن پاسخ گفته است . (۱۱)

قوت احتمال سوم

از بین این سه احتمال ، احتمال سوم قوى تر به نظر مى رسد، و آن این که بگوییم : رهبرى حکومت عدل جهانى توحیدى براى حضرت مهدى علیه السلام است ، گرچه حضرت عیسى علیه السلام نیز در این راستا همکارى گسترده اى با آن حضرت دارد. این احتمال مؤیداتى نیز دارد:

۱.حضرت مهدى علیه السلام وارث شرعى طرح کامل براى حکومت عدل توحیدى است که رسول خدا محمد مصطفى صلى الله علیه و اله براى بشریت به ارث گذاشته است.

۲.۲. مطابق برخى از روایات اسلامى ، حضرت مسیح علیه السلام از این که امام جماعت را بعد از فرود آمدنش از آسمان بر عهده مى گیرد امتناع مى کند ، و امامت را به فردى از افراد امت اسلامى واگذار مى کند، این خود دلیل بر آن است که رهبرى نهضت جهانى با حضرت مسیح علیه السلام نیست.

۳.خلاف حکمت الهى است دینى که نسخ شده به توسط رهبرش دوباره اجرا شود، در حالى که رهبرى از رهبران دین زنده و ناسخ وجود داشته باشد.

۴.مطابق آنچه که قبلا اشاره شد از اناجیل استفاده مى شود که حضرت عیسى علیه السلام به کمک « فرزند انسان » مى آید و در ملکوت خدا که به دست او برپا خواهد شد سهیم مى شود و او کسى غیر از حضرت مهدى علیه السلام نیست.

پى نوشت:

۱.مسند احمد ، ج ۵ ، ص ۱۳ ، المعجم الکبیر ، ج ۷ ، ص ۲۲۱ .

۲.معالم السنن ، ج ۴ ، ص ۳۲۱ ، ح ۱۷۰۳٫

۳. المسیح المنتظر و نهایه العالم ، عبدالوهاب عبدالسلام ، ص ۲۴۰ .

۴.سنن ابن ماجه ، ج ۲ ، ص ۱۳۴۰ ، ح ۴۰۳۹ .

۵.همان، ص ۱۳۶۸ ، ح ۴۰۸۶ .

۶.المنار المنیف ، ص ۱۳۰ ، ح ۳۲۵ .

۷.مستدرک حاکم ، ج ۴ ، ص ۴۴۱ .

۸.تهذیب التهذیب ، ج ۹ ، ص ۱۲۵ ، رقم ۲۰۲ ، ترجمه ى محمد بن خالد جندى .

۹.التذکره ، قرطبى ، ج ۲ ، ص ۷۰۱ .

۱۰.المعجم الکبیر ، ج ۸ ، ص ۲۱۴ ، ح ۷۷۵۷٫

۱۱.ابراز الوهم المکنون ، ص ۵۳۸ .

منبع: کتاب منجى از دیدگاه ادیان

دیدگاه شیعه و اهل سنت درباره ولادت مهدى موعود(علیه السلام)

 

اشاره:

در جامعه شیعه دوازده امامی، هم در بین عالمان و صاحبنظران و هم در میان مردم عادی، تولد امام مهدی(عج) مورد اجماع بوده، از ضروریات مذهب قلمداد می شود و در این میان کسی را نمی توان سراغ گرفت که کوچک ترین تردیدی در این باره داشته باشد. این باور در جای جای آثار شیعه از کهن ترین آنها تا دوره های کنونی انعکاس یافته است. مرحوم کلینی در الکافی با صراحت می نویسد:

اعتقاد شیعه بر این است که مهدى منتظر(علیه السلام) در سال ۲۵۵ ه. . در سامرا در خانه پدرش به دنیا آمد و در دامان پدر تا سالى که امام حسن عسکرى وفات یافت (۲۶۰ ه. .) بزرگ شد. نمونه هایى از نقل محدّثان قدیم از این قرار است:

۱. فضل بن شاذان (متوفاى ۲۶۰ ه. .) از محمد بن على بن حمزه نقل مى کند که گفت: شنیدم امام حسن عسکرى(علیه السلام) مى فرمود: ولىّ خدا و حجت او بر بندگان و جانشین من پس از من، در شب نیمه شعبان سال ۲۵۵ هنگام طلوع فجر، ختنه شده به دنیا آمد.(۱)

۲. کلینى (متوفاى ۳۲۹ ه. .) گوید:

حضرت صاحب(علیه السلام) در نیمه شعبان سال ۲۵۵ به دنیا آمد، سپس قول دیگرى را نقل مى کند که او در سال ۲۵۶ متولد شده است.(۲)

در این زمینه، سخن را با نقل کلمات محدثان و مورخان شیعه طول نمى دهیم، عده اى از بزرگان اهل سنت نیز در ولادت حضرت مهدى(علیه السلام) در آن سال، با شیعه موافق اند و تعدادشان به ۷۶ نفر مى رسد. سخن آنان در کتاب «منتخب الاثر» آمده است(۳) به چند نمونه اشاره مى کنیم.

۳. ابن صبّاغ مالکى (متوفاى ۸۵۵ ه. .) در فصل دوازدهم از کتابش «الفصول المهمّه» درباره حضرت مهدى(علیه السلام)، خلف صالح امام عسکرى(علیه السلام) مى گوید: او امام دوازدهم است و تاریخ ولادت و دلایل امامتش و بخشى از اخبار او و غیبت و مدت حکومت و کیفیت آن و نسب آن حضرت را به تفصیل مى آورد.(۴)

۴. ابن حجر هیتمى (متوفاى ۹۷۴ ه. .) در فصل سوم از کتابش که مخصوص اهل بیت است، پس از ذکر نام هاى ائمه اهل بیت(علیه السلام)، به امام حسن عسکرى(علیه السلام) مى رسد و سپس مى گوید: ابوالقاسم محمد حجّت، که عمر او هنگام وفات پدرش پنج سال بود، لیکن خدا در همان خردسالى به او حکمت داد. او را قائم منتظر هم مى گویند، گفته شده بدین جهت که او در مدینه پنهان و غایب شد و معلوم نشد کجا رفت.(۵)

۵. نوفلى قریشى گنجى شافعى (متوفاى ۶۵۸ ه) بابى را اختصاص به طول عمر آن حضرت و زنده بودنش تا زمان حاضر داده و گفته است، به دلیل بقاى عیسى، الیاس و خضر، اشکالى ندارد که او هم زنده باشد.(۶)

۶. ابن خلّکان گوید: ابوالقاسم محمد بن حسن العسکرى، دوازدهمین امام بر اساس اعتقادات شیعه، ولادت او در روز جمعه نیمه شعبان سال ۲۵۵ بود. چون پدرش در گذشت، پنج ساله بود. اسم مادرش خمط یا نرجس بود. شیعیان گویند: در خانه پدرش وارد سرداب شد، در حالى که مادرش به او مى نگریست و دیگر برون نیامد. این واقعه در سال ۲۶۵ بود و عمر او در آن هنگام ۹ سال بود.(۷)

پی نوشت:

۱ . کفایه المهتدى: ص۱۱۶، حدیث ۸٫

۲ . کافى: ج ۱، ص ۵۱۹٫

۳ . منتخب الاثر فى الإمام الثانى عشر: ص ۳۶۹ . ۳۹۳٫

۴ . الفصول المهمّه: ص ۲۹۱٫

۵ . الصّواعق: ص ۲۰۸٫

۶ . البیان فى اخبار صاحب الزمان: ص ۱۴۸٫

۷ . سیماى عقاید شیعه، ص ۲۵۳٫

قرآن کریم و تصدى مقام امامت در کودکى

اشاره:

امامت رهبری و پیشوایی جامعه اسلامی به نصب الهی و جانشینی پیامبر اکرم(ص) در امور دینی و دنیوی است. این آموزه، از اصول مذهب شیعه و از اختلافات اعتقادی میان شیعه و اهل سنت است. اهمیت امامت نزد شیعیان باعث شده که آنان امامیه لقب گیرند. بنابر آموزه‌های شیعه، پیامبر اکرم(ص) از ابتدای دوران رسالت به معرفی خلیفه خویش و امام مسلمانان پس از وفات خود، اهتمام جدی داشت. اقدامات آن حضرت در این مسیر، از نخستین دعوت علنی، با معرفی امام علی(ع) به عنوان خلیفه و جانشینِ بعد از خود آغاز شد.

از نظر قرآن کریم تصدّى مقام نبوت و امامت توسط کودک نه تنها امرى ناممکن نیست، بلکه قرآن آشکارا مى فرماید: ما ولایت، نبوّت و امامت را به افرادى در کودکى داده ایم:

۱ . یحیى بن زکریا(علیه السلام)

خداوند متعال خطاب به حضرت یحیى(علیه السلام) مى فرماید: ( یا یَحْیى خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّه وَآتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً)؛(۱) «اى یحیى! کتاب آسمانى ما را به قوت بگیر و ما به او در کودکى مقام نبوّت دادیم.»

«فخر رازى» درباره حکمى که خداوند به حضرت یحیى(علیه السلام) داد، مى گوید: «مراد از حکم در آیه شریفه، همان نبوّت است؛ زیرا خداوند متعال عقل او را در کودکى محکم و کامل کرد و به او وحى فرستاد. چرا که خداوند متعال حضرت یحیى(علیه السلام)و عیسى(علیه السلام)را در کودکى به پیامبرى برگزید، بر خلاف حضرت موسى(علیه السلام)و محمّد(صلى الله علیه وآله) که آنان را در بزرگ سالى به رسالت مبعوث نمود.»(۲)

۲ . عیسى بن مریم(علیه السلام)

خداوند متعال مى فرماید: ( فَأَشارَتْ إِلَیْهِ قالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیّاً قالَ إِنِّى عَبْدُ اللهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَجَعَلَنِی نَبِیّاً * وَجَعَلَنِى مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ وَأَوْصانِى بِالصَّلاهِ وَالزَّکاهِ ما دُمْتُ حَیّاً…)؛(۳) «مریم [در پاسخ ملامت گران] به طفل اشاره کرد، آن ها گفتند: چگونه با طفلى که در گهواره است سخن گوییم. آن طفل گفت: همانا من بنده خدایم که مرا کتاب آسمانى و شرفِ نبوّت عطا فرمود. و مرا هرکجا باشم براى جهانیان مایه برکت و رحمت گردانید و تا زنده ام مرا به نماز و زکات سفارش کرد»

«قندوزى حنفى» . در کتاب خود در بابى پیرامون امام مهدى(علیه السلام) بعد از ذکر ولادت آن حضرت . مى نویسد: «گفته اند که خداوند . تبارک و تعالى، او را در کودکى حکمت و فصل الخطاب عنایت فرمود و او را نشانه اى براى عالمیان قرار داد، همان گونه که در شأن حضرت یحیى(علیه السلام) فرمود: ( یا یَحْیى خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّه وَآتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً). و نیز در شأن حضرت عیسى(علیه السلام) فرمود: ( قالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِى الْمَهْدِ صَبِیّاً * قالَ إِنِّى عَبْدُ اللهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَجَعَلَنِى نَبِیّاً).(۴)

۳ . شاهدى از خانه زلیخا

قرآن کریم در قضیه حضرت یوسف(علیه السلام) و زلیخا مى فرماید: ( وَشَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُل فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْکاذِبِینَ * وَإِنْ کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُر فَکَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ الصّادِقِینَ)؛ «[براى درستى سخن یوسف] شاهدى از بستگان زن گواهى داد و گفت: اگر پیراهن یوسف از جلو دریده باشد، زن راستگو و یوسف از دروغگویان است. و اگر پیراهن از پشت دریده است، زن دروغ گو و یوسف از راستگویان است.»

شیخ مفید(رحمه الله) مى نویسد: «اهل تفسیر . به جز شمار اندکى . در آیه شریفه ( وَشَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها…)، اتفاق کرده اند که آن شاهد، طفلى صغیر در گهواره بود. خداوند متعال او را به نطق درآورد تا حضرت یوسف(علیه السلام) را از گناه تبرئه نموده و تهمت را از او دور کند.»(۵)

از میان مفسرین اهل سنت نیز ابن کثیر در تفسیر خود مى نویسد: عوفى از ابن عباس در مورد آیه ( وَشَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها…) نقل مى کند که شاهد کودکى در گهواره بود و هم چنین از ابوهریره نقل شده که او کودکى در خانه بود(۶)

هم چنین آلوسى مى گوید: عده اى گفته اند که این شاهد، پسر دایى ذولیخاه بوده و او طفلى در گهواره بود که خداوند او را در پاکى یوسف به نطق آورد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) روایت شده که چهار نفر در گهواره صحبت کردند، اول ماشطه دختر فرعون، دوم شاهد یوسف، سوم صاحب جُرَیج و چهارم عیسى بن مریم.(۷)

هرچند طفل، پیامبر یا امام نبوده، ولى از آن استفاده مى شود که ممکن است کسى در طفولیّت به حقّ و حقیقت حکم کند.(۸)

پی نوشت:

۱ . سوره مریم، آیه ۱۲٫

۲ . تفسیر فخر رازى، ج ۱۱، ص ۱۹۲٫

۳ . سوره مریم، آیه ۲۹٫

۴ . ینابیع الموده، ص ۴۵۴٫

۵ . الفصول المختاره، ص ۳۱۶٫

۶ . تفسیر ابن کثیر ج ۴، ص ۳۸۳٫

۷ . تقسیر آلوسى ج ۸، ص ۴۸۸٫

۸ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۹۹٫

خاتم انبیاء،خاتم اوصیاء

اشاره:

امام زمان (عج الله تعالی فرجه)، ادامه دهنده راه پیامبر (صلی الله علیه و آله ) و تحقق‌بخش اصول رسالت‌هاى الهى او است. آن حضرت، تعالیم پیامبر (صلی الله علیه و آله ) را در بخش‌هاى گوناگون زندگى، عینیت بخشیده و جامه عمل مى‌ پوشاند؛ چرا که او عصاره نبوت و احیاگر سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله ) است: و مجدّداً لما عطّل من احکام کتابک و سنن نبیک…۱

رسول اعظم (صلی الله علیه و آله ) درباره سیره آخرین وصى خود، حضرت مهدى(عج) مى‌ فرماید: یقیم الناس على ملتى و شریعتى و یدعوهم الى کتاب الله عزوجل۲؛

مردم را بر شیوه و شریعت من بر مى‌ انگیزد و آنان را به کتاب خداى عزوجل فرا مى‌ خواند.

راه و روش پیامبر (صلی الله علیه و آله )، سرلوحه برنامه‌هاى حضرت است و این تنها یادگار همه انبیا و اولیا، وارث این معارف و تعالیم، و مجرى سازش‌ناپذیر آنها است.

امام صادق(علیه السلام) فرمود:

چون مهدى قیام کند، به مسجدالحرام رود و رو به کعبه و پشت به مقام ابراهیم بایستد و دو رکعت نماز گزارد؛ آن‌گاه فریاد برآورد:

اى مردمان! منم یادگار آدم، و یادگار ابراهیم، و یادگار اسماعیل، و یادگار محمد (صلی الله علیه و آله )….۳

در سلام به امام موعود آمده است: السلام علیک یا بقیه الله فى ارضه۴؛

سلام بر تو اى ذخیره خدا در زمین!.

این تعبیر، روشنگر راه و رسالت امام موعود (عج) و وارث پیامبر (صلی الله علیه و آله ) است. او ذخیره و یادگار همه نیکان و صالحان و اولیاى الهى است که در خطى که خدا ترسیم کرده،گام بر مى‌ دارد و در سراسر زمین، خواست‌ها و آرمان‌هاى همه درس‌آموزان مَدرس وحى را تحقق مى‌ بخشد.

از این رو، شناخت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله )، پیش‌درآمد شناخت حجت است. در دعایى که امام صادق (علیه السلام) به زراره تعلیم فرموده، آمده است:

اللهم عرّفنى نفسک فانک إن لم‌تعرّفنى نفسک، لم ‌اعرف نبیک. اللهم عرّفنى نبیک فانک ان لم‌تعرفنى نبیک، لم اعرف حجّتک. اللهم عرّفنى حجتک فانک ان لم‌تعرّفنى حجتک، ضللت عن دینی.۵در این دعا، شناخت امام و حجت، در گرو شناخت رسول خدا (صلی الله علیه و آله ) معرفى شده است؛ در نتیجه، اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله ) شناخته نشود، امام و حجت، شناخته نخواهد شد، و اگر کسى حجت الهى زمان خود را نشناسد، گمراه خواهد بود.

امام صادق (علیه السلام) مى‌ فرماید:

کسى که به همه امامان اقرار کند و امام مهدى(عج) را انکار نماید، مانند کسى است که به همه انبیا اقرار کند؛ و نبوت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله ) را انکار نماید.۶

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) مى‌ فرماید:

هر کس قائم از اولاد من را در دوران غیبتش انکار کند، به مرگ جاهلیت مرده است.۷

در روایت دیگرى، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله )، حضرت مهدى(عج) را صاحب پرچم محمدى (صلی الله علیه و آله ) و دولتش را دولت احمدى معرفى مى‌ کند:

یظهر صاحب الرّایه المحمدیه و الدّوله الاحمدیه…۸

از مجموعه احادیث چنین بر مى‌ آید که سنت حضرت مهدى (عج)، همان سنت و روش پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) است. حضرت مهدى (عج) برنامه‌ها و اهداف آن حضرت را پى مى‌ گیرد و با بهره‌مندى از تعالیم محمدى، حکومت جهانى تشکیل مى‌ دهد؛ چنان‌که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) فرمود: سنته سنّتى، یقیم الناس على مِلّتى و شریعتى و یدعوهم الى کتاب الله عز و جل.۹

بجا است در سال رسول اعظم (صلی الله علیه و آله )، به تبیین برخى ویژگى‌ هاى مشترک پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) و امام مهدى(عج) بپردازیم:

۱. موعود پیامبران و کتب آسمانى گذشته

همان گونه که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) موعود پیامبران گذشته بود:

… وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ یأْتِى مِن بَعْدِى اسْمُهُ أَحْمَدُ…؛۱۰

و من (حضرت عیسى(علیه السلام) بشارت دهنده رسولى هستم که پس از من خواهدآمد و نام او احمد است.

هم‌چنین در آیه دیگرى چنین آمده است:

الَّذِینَ یتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِى الأُمِّى الَّذِى یجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِى التَّوْرَاه وَالإِنْجِیلِ …۱۱ ؛

کسانى که از پیامبر امى که او را نوشته شده در نزد آنها در تورات و انجیل مى‌ یابند، پیروى مى‌ کنند.

حضرت مهدى نیز موعود ادیان گذشته وانبیاى پیشین است. قرآن مجید به صراحت این نکته رابیان کرده است که:

وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُهَا عِبَادِى الصَّالِحُونَ؛۱۲ همانا ما در زبور پس از تورات چنین نوشتیم که زمین را بندگان صالح من به میراث خواهند برد.

۲٫ شکوفا کردن عقل وفکر مردم

امیرالمؤمنین على‌ (علیه السلام) درباره نتایج بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله ) مى‌ فرماید:

یثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ۱۳؛

براى آنان، گنجینه‌هاى خردها را استخراج کنند.

امام باقر (علیه السلام) درباره قیام حضرت مهدى(عج) مى‌ فرماید:

إِذَا قَامَ قَائِمُنَا وَضَعَ اللَّهُ یدَهُ عَلَى رُءُوس الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ کَملتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ۱۴؛

زمانى که قائم ما به ‌پا خیزد، خدا دستان آن حضرت را بر سر بندگان خدا مى‌ گذارد، در نتیجه عقل‌هاى مردم مجتمع شده (نیرومند مى‌ گردد) و آرزوهاى آنان به واسطه آن کامل مى‌ شود.

۳٫ یکسانى پرچم و زره

پرچم مهدى(عج) پرچم رسول الله(صلی الله علیه و آله ) و زره او، زره آن حضرت است.

امام صادق (علیه السلام) فرمود:

کانى بالقائم على نجف الکوفه و قد لبس درع رسول الله (صلی الله علیه و آله ) … فینشر رایه رسول الله۱۵؛ گویا قائم (عج) را بر بلنداى کوفه مى‌ بینم که زره رسول الله را بر تن کرده، … و پرچم آن حضرت را به اهتزاز درآورده است.

۴٫ همسانى میقات دعوت و قیام

همان‌گونه که بعثت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) در شهر مکه بوده و پایه‌هاى اصلى اسلام، آن‌جا شکل گرفته است، آغاز دعوت و قیام حضرت مهدى(عج) نیز شهر مکه خواهد بود.

حذیفه، درباره مهدى(عج) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله ) چنین روایت مى‌ کند: انه یبایع بین الرکن و المقام اسمه احمد و عبدالله و المهدی…۱۶؛ همانا او بین رکن و مقام با مردم بیعت مى‌ کند. نام او احمد، عبدالله و مهدى است.

۵٫ شناخت مردم از روى علامت ها

امیرالمؤمنین على (علیه السلام) درباره آیه انَّ فى ذلک لآیاتٍ للْمتوسِّمین فرمود:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله ) مردم را با نشانه‌هایشان مى‌ شناخت حقیقت ایمان یا کفر و… و من و امامان از نسل من، متوسمین تا روز قیامتند (یعنى حقیقت مردم را از روى نشانه‌ها مى‌ شناسند)۱۷٫

۶٫ تطهیر و پاکسازى

از اهداف پیامبران، پاک ساختن فرد و جامعه از آلودگى‌ هاى فکرى و عملى است.

خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَه تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا؛۱۸

پیامبر از مردم زکات بگیر که به وسیله آن، آنان را پاک کنى و رشد دهی.

در حدیثى قدسى درباره حضرت مهدى(عج) چنین آمده است:

و لاطهِّرنَّ الارض بِآخِرهم من أعدائى و لأملکته مشارق الارض و مغاربها؛۱۹ همانا زمین را به وسیله آخرین آنها از لوث دشمنانم پاک خواهم ساخت و او را بر مشرق و مغرب زمین فرمانروایى خواهم داد.

۷٫ پیامبر (صلی الله علیه و آله ) و مهدى(عج) از بزرگان اهل بهشت

رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) فرمود:

نحن بنو عبد المطلب ساده أهل الجنه رسول الله و حمزه سید الشهداء و جعفر ذو الجناحین و على و فاطمه و الحسن و الحسین و المهدى(علیه السلام)؛۲۰

ما فرزندان عبدالمطلب بزرگ اهل بهشت هستیم، رسول خدا، حمزه سیدالشهداء، جعفر طیار، على، فاطمه، حسن، حسین و مهدی.

۸٫ هر دو، خاتم هستند

پیامبر(صلی الله علیه و آله ) و مهدى(عج) هر دو خاتمند، یکى خاتم الانبیا و دیگرى خاتم الاوصیا: مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ وَلَکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیینَ.۲۱

رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) فرمود:

ألا إنّ خاتم الأئمه منا القائم المهدی۲۲؛

آگاه باشید که خاتم امامان، از ما است که قائم و مهدى است.

۹٫ اجراى عدالت

از اهداف مهم رسالت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) و همه پیامبران، اجراى عدالت و مساوات بوده است:

لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط؛۲۳ ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها، کتاب ]آسمانی[ و میزان نازل کردیم، تا مردم، عدالت را برپا کنند.

از اهداف اساسى قیام حضرت مهدى (عج) نیز برپایى عدالت است: فیملأها عدلاً و قسطاً کما مُلئت ظلماً و جوراً.

۱۰٫ رحمت

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله ) و اهل بیت(علیه السلام)، مظهر و تجلى رحمت گسترده الهى‌ اند:

و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین؛

و تو را نفرستادیم، مگر رحمتى براى جهانیان.۲۵

در حدیث لوح جابر، در کلام فاطمه زهرا (س)، از امام مهدى رحمه للعالمین تعبیر شده است. در زیارت آل یاسین نیز آمده است: و الغوث و الرحمه الواسعه؛ سلام بر تو اى فریاد‌رس و رحمت گسترده الهی.

۱۱٫ ظلم ستیزى

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله ) پیش از اسلام، با عده‌اى از جوانمردان مکه، پیمان حلف الفضول را براى یارى ستمدیدگان بست، و زمانى دیگر درباره آن فرمود:

شهدته و ما احب ان لى به حمر النعم و لا یزیده الاسلام الاشده۲۶؛

من در پیمان حلف الفضول حاضر بودم و دوست ندارم که در عوض آن شتران سرخ موى به من داده شود و اسلام بر آن عهد و پیمان جز تأکید نیفزود.

حضرت مهدى(عج) نیز براى یارى ستمدیدگان تاریخ به‌پا مى‌ خیزد و زمین را پر از عدل و داد مى‌ سازد. آن‌سان که در همه عرصه‌ها، عدالت نهادینه شده و ستم، رخت بر مى‌ بندد. نهادهاى قدرت و قانون جهان، دیگر حامى ستمکاران و قدرتمندان نخواهند بود؛ دیگر با حمایت اربابان زور و زر، شیعیان جنوب لبنان قتل عام نخواهند شد، و زنان و کودکان بى‌ گناه زیر آوارهاى قانا ناله سرنخواهند داد؛ همان‌گونه که حضرت امام حسین(علیه السلام) درباره رسالت امام مى‌ فرماید: ویامن المظلومون من عبادک۲۷٫

واجعله اللهم مفزعاً لمظلوم عبادک و ناصراً لمن لایجد له ناصراً غیرک.۲۸

پى نوشت:

۱ . شیخ عباس قمى، مفاتیح‌الجنان، دعاى عهد.

۲ . شیخ صدوق، کمال‌الدین، ج۲، ص۴۱۱٫

۳ . علامه مجلسى، بحارالانوار، ج۵۱، ص۵۹٫

۴ . مفاتیح‌الجنان، زیارت آل یس.

۱ . سید بن طاووس، جمال الاسبوع، ص۳۱۴؛ کلینى، اصول کافى، ج۱، ص۲۳۷٫

۲ . کمال الدین، ج۲، باب۲۹، ح۵٫

۳ . مجلسى، بحارالانوار، ج۷، ص۲۰٫

۴ . کمال الدین، ج۱، ص۵۳۴٫

۵ . کمال الدین، ج۲، ۴۱۱٫

۱۰ . سوره صف: ۶٫

۱۱ . سوره اعراف: ۱۵۷

۱۲ . سوره انبیاء: ۱۰۵٫

۱۳ . نهج البلاغه، خطبه۱٫

۱۴ . کلینى، اصول کافى، ج۱، ص۲۵٫

۱۵ . بحارالانوار، ۵۲، ص۳۲۸٫

۱۶ . شیخ طوسى، الغیبه، ۴۵۴٫

۱۷ . بحارالانوار، ج۱۷، ص۱۴۷٫

۱۸ . سوره توبه: ۱۰۳٫

۱۹ . کمال الدین، ج۱، ص۲۵۵٫

۲۰ . شیخ صدوق، امالى، ص۴۷۵٫

۲۱ . سوره احزاب: ۴۰٫

۲۲ . بحارالأنوار، ص۳۷، ج۲۱۳٫

۲۳ . سوره حدید: ۲۵٫

۲۴ . صافى گلپایگانى، منتخب الاثر، ص۲۴۷٫

۲۵ . سوره انبیاء: ۱۰۷٫

۲۶ . ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۴، ص۱۲۰٫

۲۷ . بحارالانوار، ج۹۷، ص۷۹٫

۲۸ . مفاتیح‌الجنان، دعاى عهد.

منبع: مجتبى کلباسى

با قلب به سوى خدا روى آوردن

اشاره:

بسیار واضح است که اگر کسى با تو صحبت کند و بدانى او از صحبتش غافل بوده فقط یک سرى کلماتى را از بر کرده (یا از رو مى‏‌خواند) ولى توجهش به جاى دیگر است، چنین فردى سزاوار این است که تو هم از خطاب با او روى برگردانى. کسی که در درگاه خداوند می خواهد خدا را بخواند و از او کمک طلب کند، باید خود را در حضور خداوند حس نموده و با توجه کامل با خدا سخن بگوید. این مقاله به ذکر چند حدیث در این موضوع پرداخته است.

  صادق آل محمد(علیهم الصلاه و السّلام) فرمود:

«من اراد ان ینظر منزلته عند اللَّه فلینظر منزله اللَّه عنده، فانّ اللَّه ینزّل العبد مثل ما ینزّل العبد اللَّه من نفسه» یعنى: «کسى که مى‏ خواهد ببیند رتبه ‏اش نزد خدا چگونه است، ببیند رتبه خدا نزد او چطور مى‏‌باشد، چون خداوند سبحان، بنده را در همان مقامى جاى مى ‏دهد که بنده، آن مقام را به خدا مى‏ دهد».

و امیر المؤمنین(علیه افضل صلوات المصلین) فرمود: «لا یقبل اللَّه دعاء قلب لاه» یعنى: «خداوند متعال دعاى قلب‏ غافل‏ را قبول نمى‏ کند».

«سیف بن عمیره» از حضرت صادق(علیه‌السلام) روایت کرده است که فرمود: «اذا دعوت اللَّه فاقبل بقلبک» یعنى: «هر گاه خدا را مى‏ خوانى، با قلبت به او روى کن».

در آنچه خداوند سبحان بر حضرت عیسى(علیه‌السلام) وحى فرستاد، آمده است: «لا تدعنى الّا متضرّعا الىّ و همّک همّا واحدا فانّک متى تدعنى کذلک اجبک». یعنى: «دعا نکن مگر با حالت تضرع و تمام همّتت را صرف این امر بنما که‏ هر گاه این گونه مرا خواندى، تو را اجابت خواهم نمود».

و از معصومین(علیهم السّلام) روایت شده است که: «صلاه رکعتین بتدبّر خیر من قیام لیله و القلب ساه» یعنى: «دو رکعت نماز با تفکر و تدبر، بهتر است از نماز در طول شب در حالى که دل به غیر حق مشغول باشد».

و نیز نقل شده «لیس لک من صلاتک الّا ما احضرت فیه قلبک» یعنى: «از نماز فقط آن مقدار که حضور قلب داشتى، بهره ‏ات خواهد بود».

از سنن حضرت ادریس(علیه‌السلام) نقل شده است که: «اذا دخلتم فی الصّلاه فاصرفوا الیها خواطرکم و افکارکم، و ادعوا اللَّه دعاء طاهرا متفرّجا، و اسألوه مصالحکم و منافعکم بخضوع و خشوع و طاعه و استکانه» یعنى: «وقتى وارد نماز شدید، خاطرات و افکارتان را از چیزهاى دیگر، به نماز برگردانید، خدا را با طهارت و شادابى بخوانید و از او اصلاح و منفعت خود را خاضعانه، خاشعانه و مطیعانه و در حالت فروتنى بخواهید».

همچنین «اذا دخلتم فی الصّیام فطهّروا انفسکم من کلّ دنس و نجس و صوموا للَّه بقلوب خالصه صافیه منزّهه عن الافکار السّیّئه و الهواجس المنکره، فانّ اللَّه یستنجس القلوب اللّطخه و النّیّات المدخوله» یعنى: «هر گاه روزه مى‏ گیرید، جان خود را از هر پلیدى و نجاستى پاک سازید و براى خدا با قلبهایى خالص و صاف، روزه بگیرید، حتى خود را از فکر گناهان نیز پاک گردانید، چون خداوند متعال، قلبهاى آلوده و نیتهاى ناخالص را نجس مى‏ داند».[۱]

پی نوشت:

[۱]. برگرفته از:  ابن فهد حلى، احمد بن محمد، آیین بندگى و نیایش (ترجمه عده الداعی)، ص ۲۹۷-۲۹۸، بنیاد معارف اسلامی – ایران ؛ قم، چاپ: اول، ۱۳۷۵ش.

ملاقات راهب با امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در راه صفین

 

اشاره:

یکی از کرامات و معجزات امامان معصوم تشخیص و شناختن کسانی است که هر گز او را ندیده است. در این چند جمله زیر بیان خواهد شد که امام علی(علیه‌السلام) به مجرد دیدن راهب او را شناخت و او را به سم و اسم پدر صدا کرد. همچنین این راهب نیز از شکل و شمایل امام علی(علیه‌السلام) تشخیص داد که وصی رسول خدااست.

 

ابان از سلیم نقل می کند که گفت: با امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) از صفین می آمدیم، لشکر نزدیک صومعه یک راهب پیاده شدند. از صومعه پیرمرد سالخورده زیبا و خوش رو و خوش سیما و خوش چهره ای بیرون آمد در حالی که کتابی در دستش بود. نزد امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) که رسید[۱] با عنوان خلافت بر آن حضرت سلام کرد. (گفت: السلام علیک یا خلیفه رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) ).

حضرت فرمود: مرحبا ای برادرم شمعون فرزند حمون، حالت چطور است؟ خدا تو را رحمت کند.

او پاسخ داد: خوب است ای امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و ای آقای مسلمین و ای وصی رسول رب العالمین. من از نسل مردی از حواریین برادرت عیسی بن مریم هستم. من از نسل شمعون بن یوحنا وصی حضرت عیسی بن مریم هستم که از بهترین دوازده نفر حواریین آن حضرت و محبوب ترین آنان نزد او و مقدم آنها در پیشگاه او بود و عیسی بن مریم به او وصیت کرد و کتابها و علم و حکمتش را به او سپرد. و خاندانش همچنان بر دین او ثابت ماندند و به آیین او پایدار بودند و کافر نشدند و تبدیل و تغییری ندادند.[۲]

پی نوشت:

[۱] . در کتاب فضایل عبارت چنین آمده است: چهره های مردم را با دقت نگاه می کرد تا به امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) رسید.

[۲] . اسرار آل محمد، ص ۳۶۶ و ۳۶۷.

حواریون از دیدگاه مسیحیت

در کتاب های مختلف عهد جدید از دوازده نفر حواری یا رسول و یا شاگرد حضرت عیسی (علیه السلام) نام برده شده حتی در بعضی از این کتاب‎ها به اسم‎های آنان نیز تصریح شده است مثلاً «لوقا» در اعمال رسولان اسامی آنان را چنین ذکر می‎کند: پطرس، یوحنا، یعقوب، واندریاس، فیلیپس، توما، برتولما، متی، یعقوب، شمعون یهودا، و یکی از شاگردان هم خودش بوده است، که مجموعاً دوازده نفر می‎شوند.[۱] البته این حواریون را که لوقا اسم برده است در زمان بعد از غیبت حضرت مسیح می‎باشد.

قرآن و عهد جدید مسیحیان هرکدام به نحوی  حواریان حضرت مسیح را معرفی نموده اند:

  1. مسیحیان معمولاً حواریون را «شاگردان» می‎نامند و به حواریون که شاگردان مسیح (علیه السلام) بوده‎اند و به همه مبلغین مسیحیت در قرن اول میلادی عنوان رسول می‎دهند. و بالاترین رسول در نزد مسیحیان بنابر آنچه از اناجیل نقل شده است «شمعون بن یونا است که حضرت مسیح (علیه السلام) به او لقب صخره یا پُطرس داده است آنجا که گفته است «من بر روی این صخره کلیسای خود را بنا می‎کنم»[۲] و مراد از کلیسا در اینجا جامعه مسیحیت است ولو اینکه کلیسا بر محل عبادت آنان نیز اطلاق می‎شود.[۳] و لکن انجیل یوحنا در رابطه با یکی از رسولان که اسم آن را اصلاً ذکر نکرده است، می‎گوید حضرت عیسی (علیه السلام) او را بیشتر از سایر رسولان (حواریون) دوست داشته است و او غیر از پطرس است.[۴]

نظر و اعتقاد مسیحیت نسبت به حواریون از اضطراب و ضد و نقیض‎های متعددی برخوردار است. همین (پٌطرس) که در رأس حواریون قرار دارد او بنابر آنچه که انجیل نقل می‎کند در یک روز (روزی که حضرت مسیح دستگیر شد) سه بار حضرت عیسی (علیه السلام) را انکار می‎کند و می‎گوید که من از شاگردان او نیستم و او را نمی‎شناسم و پیشگویی حضرت مسیح را هم در این رابطه نقل کرده‎اند.[۵] از یک طرف لوقا در اعمال رسولان نه تنها رسولان و حواریون را بلکه همه شاگردان را با ایمان و پر از روح‎القدس معرفی می‎کند[۶] و از طرف دیگر سخنانی را از حضرت مسیح (علیه السلام) نسبت به آنان بیان کرده است که با این مطالب منافات دارند مثلاً حضرت عیسی (علیه السلام) خطاب به شاگردانش می‎گوید: اگر شما به اندازه دانه خردلی ایمان می‎داشتید می‎توانستید به این درخت توت بگوئید «از ریشه در بیا و در دریا کاشته شو» از شما اطاعت می‎کرد.[۷]

  1. در قرآن که کتاب مسلمانان و کلام خداوند است مقام حواریون خیلی بالاتر از مبلّغ و رسول و امثال اینها می‎باشد. این قدر مسلّم است که در قرآن کریم، حواریون بر اصحاب خاص حضرت عیسی (علیه السلام) که دوازده نفر بوده‎اند اطلاق شده است. و بر مبنای قرآنی غیر از آنان هیچ کس از امت حضرت مسیح (علیه السلام) نمی‎تواند این عنوان را داشته باشد. بلکه بالاتر از آن بنابر آنچه در المیزان به ظاهر آیه شریفه که می‎فرماید: «و به یادآور زمانی را که به حواریون وحی کردیم که به من و به فرستاده‎ام ایمان آورند گفتند ایمان آورده‎ایم و شاهد باش که ما تسلیمیم.»[۸] استناد شده،‌ حواریون حضرت عیسی (علیه السلام) هر کدام نبی بوده‎اند. علّامه می‎گوید: این ایمانی که در آیه شریفه از حواریون خواسته شده است ایمان بعد از ایمان می‎باشد به دلیل اینکه هم در همین آیه و هم در سوره آل‎عمران، حواریون بر این ایمان و اسلام‎شان حضرت مسیح (علیه السلام) را شاهد گرفتند. وقتی که حضرت (علیه السلام) از بنی‎اسرائیل احساس کفر می‎کند و یقین پیدا می‎کند که دعوت او در آنان تأثیری نمی‎گذارد می‎فرماید: «کیانند یاران من در حرکت به سوی خدا؟ حواریون گفتند ما یاران دین خدا هستیم و به خداوند ایمان آوردیم و تو گواه باش که ما تسلیم شدگانیم.»[۹] و مراد از اسلام و تسلیم در اینجا اطاعت مطلق از حضرت عیسی (علیه السلام) و تبعیت او می‎باشد و لذا بعد از آن می‎گویند «ای پروردگار ما، ما به آنچه نازل کردی ایمان آوردیم و از پیامبر پیروی کردیم پس ما را در زمره گواهان بنویس.»[۱۰] علّامه طباطبایی برای هر کدام از ایمان و اسلام مراتب سه‎گانه‎ای را ذکر کرده و این ایمان و اسلام حواریون که در آیه شریفه ذکر شده است از آخرین مرتبه آنها است که عبارت از تسلیم مطلق نسبت به هر چیزی است که خداوند از آنان بخواهد و غیر از خلص مؤمنین قادر بر آن نمی‎باشد.[۱۱]

حالا چند سؤال در اینجا قابل ذکر است:

  1. آیا آنگونه که حواریون و شاگردانی که در عهد جدید تعریف شده‎اند شایستگی یاری حضرت مسیح (علیه السلام) و نیز صلاحیت بیان و تبلیغ از برای دین آن حضرت را داشته اند؟.
  2. آیا رساله‎ها و آثار منسوب به آنها که در عهد جدید آمده می توانند از ارزش آسمانی و الهی برخوردار بوده و مایه اعتقادات ناب و مورد تأیید خداوند و پیامبرش حضرت مسیح قرار بگیرند؟
  3. آیا حواریونی که در مسیحیت تعریف‎ شده‎اند حواریون واقعی حضرت مسیح (علیه السلام) بوده اند یا اینکه در تعریف آنان تحریف صورت گرفته است؟

پی نوشتها

[۱] . اعمال رسولان، باب۱: ۱۲.

[۲] . انجیل متی، باب ۱۶: ۱۷٫

[۳] . توفیقی، حسین، کتاب مقدس مسیحیت، ص ۸، از منشورات مؤسسه امام صادق(ع).

[۴] . انجیل یوحنا، باب۲۰: ۲٫

[۵] . انجیل لوقا، باب۲۲: ۳۴ و باب۲۲: ۵۶-۶۰٫

[۶] . اعمال رسولان، باب۶: ۲٫

[۷] . انجیل لوقا،باب ۱۷: ۵و ۶ .

[۸] . مائده،  ۱۱.

[۹] . ال‎عمران، ۵۲.

[۱۰] . ال‎عمران، ۵۳.

[۱۱] . علامه طباطبایی، محمدحسین، المیزان،ج۳، ص۲۰۴، انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، بی‎تا.

نویسنده: حمید رفیعی

عدم بشارت رسالت پیامبر اسلام در انجیل

شبهه

مسیحیان می گویند: دین اسلام را حضرت عیسی بشارت نداده و خود قرآن نیز می گوید که «عیسی آمدن پیامبری را که نامش احمد است» بشارت داده ولی پیامبر اسلام نامش محمد است و مسیحیان از کجا بدانند محمد(صلی الله علیه و آله) همان پیامبری است که انجیل به آن بشارت داده است؟

پاسخ شبهه

اگرچه بشارات پیامبران پیشین و تطبیق آنها بر پیامبر بعدی یکی از راه های اثبات حقانیت دعوت و ایمان به صدق گفتار و قبول آیین آن پیامبر است، امّا باید توجه داشت که برای اثبات این مهم، راه های دیگری از جمله توجه به شخصیت فردی و اجتماعی ایشان، توجه به آموزه ها و تعالیم و دقت در معجزات مقطعی و دائمی و… نیز وجود دارد. خود مسیحیان هم در اثبات مدعای حضرت عیسی ـ علیه السّلام ـ بن مریم (سلام الله علیها) و حقانیت آیین ایشان هرگز به بشارت های تورات و سایر کتاب های معتبر انبیاء سابق اکتفاء نمی کنند و به ادله عقلی و نقلی مختلف استناد می نمایند.

بهر روی برای آنکه دانسته شود که پیامبر اسلام از بشارات پیامبران قبلی از جمله حضرت مسیح ـ علیه السّلام ـ برخوردار بوده است در نوشتار ذیل اجمالاً به این موضوع پرداخته می شود:

بنا بر آموزه های اسلامی هر پیامبری موظف است در کنار دعوت مردم به مبدأ و معاد و تبلیغ پیام خداوند ویژگی های پیامبر پس از خود را نیز بگوید، ضمن آنکه خداوند از همه پیامبران پیمان گرفته است که ظهور حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ را به مردم بشارت دهند و آنانرا به پیروی از او سفارش کنند.

امیر المؤمنین در مواردی پرشمار از این حقیقت سخن گفته است، در یکی از جملات ایشان می خوانیم:

خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر آنکه از او پیمان گرفت که اگر محمد را مبعوث کرد و او زنده بود به او ایمان آورد و یاری اش کند و پیامبران را موظف کرد که همین پیمان را از قوم خویش باز گیرند(۱)

قرآن کریم هم بر این تکلیف پیامبران که پیامبران را حمایت کنند و او را تبلیغ نمایند و بدو ایمان آورند، تأکید نموده و می فرمایند:

خداوند از پیغمبران پیمان تبلیغ گرفت آنگاه که به شما کتاب و حکمت بخشید پس برای هدایت شما اهل کتاب رسولی از جانب خدا آمد که گواهی براستی کتاب و شریعت شما میداد تا ایمان آورده و او را یاری کنید، خداوند فرمود آیا (براستی من و به آنچه در کتاب آسمانی او قرآن فرستادم اقرار داشته) و از پیمان من پیروی خواهید کرد همه گفتند اقرار داریم خداوند فرمود شما (برخویش و امت های خویش) گواه باشید من هم با شما گواه خواهم بود(۲).

و در مواردی بر بشارت حضرت موسی و حضرت عیسی به آمدن پیامبر اشاره می کند(۳).

چنانکه از متون حدیثی و تاریخی بر می آید بسیاری از ویژگی های جغرافیایی، فرهنگی و اجتماعی عصر ظهور پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ برای پیروان ادیان پیشین خصوصاً برای یهودیان و مسیحیان معلوم بوده است.

حتی آنان ویژگی های ظاهری و خصوصیات اخلاقی پیامبر اکرم را نیز می دانستند، تا جائیکه گروهی از مردم به امید آنکه پیامبر موعود از خانواده و قبیله آنان برگزیده شود، نام فرزندان خود را محمد می گذاشتند(۴) در برخی از روایات، یکی از انگیزه های یهودیان برای هجرت به شبه جزیره عربستان و سکونت در پیرامون مدینه، آگاهی آنان از مکان ظهور پیامبر و آمادگی برای پیروی و دفاع از او عنوان شده است(۵). آنان در برابر آزار اوس و خزرج قبایل اصلی مدینه، پیوسته از ظهور پیامبر خاتم خبر می دادند(۶).

قرآن کریم در این باره می فرماید:

«و هنگامی که از سوی خداوند کتابی آمد که مؤید چیزی بود که نزد آنان است و از دیر باز (در انتظارش) بر کسانیکه کافر شده بودند پیروزی می جستند. ولی همین که آنچه (اوصافش) را می شناختند برایشان آمد انکارش کردند پس لعنت بر کافران باد»(۷).

داستان مشهور بحیرای راهب که پیامبر اکرم را در نوجوانی همراه عموی بزرگوارش ابوطالب در راه شام می بیند و ویژگی های پیامبر موعود را در چهره اش باز می شناسد، اعتقاد پیروان ادیان گذشته را به پیامبر خاتم نشان می دهد.

قرآن کریم آگاهی آنان را از ویژگی های شخصی پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ چنین بیان می کند:

کسانیکه به ایشان کتاب داده ایم همانگونه که پسران خود را می شناسند او را می شناسند و بی گمان گروهی از ایشان حقیقت را نهفته می دارند و خود نیز میداند(۸).

گفتنی است بنا بر پژوهش های بسیار، مجموعه کتاب های عهد عتیق سالها پس از موسی ـ علیه السّلام ـ و به دست نویسندگان بی نام و نشان پدید آمده اند به گونه ای که تاریخ نگارش نخستین بخش های تورات، سه یا چهار قرن پس از رحلت موسی برآورد شده است(۹). همچنین به اعتقاد همه اندیش مندان مسیحی، کهن ترین انجیل یعنی انجیل مرقس حدود سی سال پس از حضرت عیسی نوشته شده است(۱۰).

اصولاً مسیحیان هرگز حضرت عیسی را دارای کتاب نمی دانند «و هرگز نمی گویند عیسی کتابی بنام انجیل آورد، آوردن وحی توسط عیسی به گونه ای که مسلمانان در مورد قرآن و پیامبر اسلام معتقدند در مسیحیت جایی ندارد، مسیحیان عیسی را «تجسّم وحی الهی» می دانند و به عقیده آنان وی نه حامل پیام، بلکه عین پیام بوده است بدین سبب مسیحیان خواستار انجیلی نیستند که عیسی آنرا نوشته یا به شاگردانش املاء کرده باشد(۱۱).

نتیجه آنکه تورات و انجیل کنونی در واقع کتابهایی جعلی و بشر ساخته اند(۱۲). بنابراین نباید انتظار یافتن چنین معارفی را در آنها داشت.

با این حال در همین تورات و انجیل مطالبی بدست آمده است که می توان آنها را شواهدی بر ظهور حضرت محمد دانست:

در اینجا به موردی که به گونه ای هم در تورات و هم در انجیل آمده است اشاره می کنیم «یهوه، خدایت، نبی ای را از میان برادرانت مثل من برای تو مبعوث خواهد گردانید او را بشنوید(۱۳)».

«نبی را برای ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کرد و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمایم، به ایشان خواهد گفت و هر کس که سخنان مرا که او به اسم من گوید نشنود، من از او مطالبه خواهم کرد…(۱۴)».

ایندو فقره آمدن پیامبری را با این ویژگی ها معرفی می کند:

  1. او مانند موسی ـ علیه السّلام ـ است و این ویژگی به معنی این است که او مانند موسی ـ علیه السّلام ـ شریعتی خاص آورده است و هیچ یک از انبیاء بنی اسرائیل واجد چنین ویژگی نبوده اند، حتی حضرت عیسی ـ علیه السّلام ـ به گفته انجیل ها همان شریعت موسی ـ علیه السّلام ـ را اجرا می کرد. و مأموریتش برای همین بوده(۱۵).
  2. ویژگی دیگر این است که آن پیامبر از میان برادران بنی اسرائیل است که مشخص است که برادران بنی اسرائیل، بنی اسماعیل هستند که پیامبر اسلام از این قوم است. در انجیل آمده است:

«و این است شهادت یحیی در وقتی که یهودیان از اورشلیم، کاهنان و لاویان را فرستادند تا از او سؤال کنند که کیستی که معترف شد و انکار ننمود بلکه اقرار کرد که من مسیح نیستم آنگاه از او سؤال کردند پس چه، آیا تو الیاس هستی گفت نیستم، آیا تو آن نبی هستی؟ جواب داد که نی(۱۶)».

در این باره چند نکته قابل ذکر است:

  1. مفسران کتاب مقدس عبارت آن نبی را اشاره به همان پیامبری می دانند که در سفر تثنیه باب ۱۸ حضرت موسی ـ علیه السّلام ـ وعده داده بود.
  2. سؤال کنندگان از یحیی ـ علیه السّلام ـ ، مسیح ـ علیه السّلام ـ را غیر از «آن نبی» می دانستند.
  3. آن پیامبر میان آنها (بنی اسرائیل) چنان معروف بوده که اشاره کوتاه آن نبی برای انتقال به آن کافی بوده است.

به گفته برخی آنها منتظر پیامبری بودند که سید انبیاء و بزرگترین آنها بوده است.

  1. سؤال کنندگان افراد عادی نبوده بلکه کاهنان و برگزیدگان مرکز یهودیت آن زمان یعنی اورشلیم بوده اند.
  2. وقتی آنها از یحیی ـ علیه السّلام ـ پرسیدند که آیا تو مسیح ـ علیه السّلام ـ هستی و او جواب منفی داد و باز از او پرسیدند تو آن نبی هستی، اگر آن نبی در واقع حضرت عیسی بود یحیی می دانست و به جای آنکه بگوید نه آن نبی هم نیستم، باید می گفت آن نبی و عیسی یک نفر هستند. چون وظیفه انبیاء هدایت است.

اما در مورد اینکه نام پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) احمد هم بوده است حضرت آیت الله سبحانی می نویسد:

هر کسی مختصر مطالعه ای در زندگی رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ داشته باشد میداند که آن حضرت از دوران کودکی دو نام داشت و مردم او را با هر دو نام خطاب می کردند، یکی محمد که جد بزرگوارش عبدالمطلب برای او انتخاب کرده بود و دیگری احمد که مادرش آمنه او را به آن نامیده بود. و لذا عموی گرامی وی ابوطالب در اشعاری که درباره برادر زاده خود سروده است، گاهی او را به اسم احمد و گاهی به نام محمّد اسم برده است و این خود حاکی از آن است که در آن زمان یکی از نامهای معروف وی همان احمد بوده است(۱۷).

خانم آن‌ماری شیمل، اسلام شناس معروف در مورد نام احمد می نویسد:

در میان نام های پیامبر، احمد، در علوم اسلامی الهی اهمیت خاصی یافته است (از زبان حضرت عیسی) حکایت می کند که خداوند پیامبری بنام احمد می فرستد، یا پیامبری می فرستد که دارای نامی بس ستوده است. این جمله را مسلمانان از همان روزهای نخست اشاره به فارقلیط می دانستند که ظهورش را انجیل یوحنای مسیحیان از پیش خبر داده بود. قرائت کلمه پاراکلتوس Paracletos به صورت پریکلتوس Pericletos که می توان آنرا «ستوده ترین» معنی کرد، آن تفسیر را ممکن ساخته است و از این رو همگان پذیرفتند که احمد نام پیامبری است که در تورات و انجیل آمده است.

مولانا جلال الدین بلخی در دفتر اول مثنوی خود می گوید که نصرانیان کهن وقتی نام احمد را در انجیل دیدند آنرا بوسیدند و به شکرانه برکت آن از جور و جفای امیران و وزیران امان یافتند(۱۸).

نام احمد این چنین یاری کند

تا که نورش چون نگه داری کند

نام احمد چون حصاری شد حصین

تا چه باشد ذات آن روح الامین

پی نوشتها

۱.طبرسی، امین الاسلام، مجمع البیان، تصحیح رسولی محلاتی، بیروت، دارالاحیا لتراث العربی، ۱۴۰۶، ج ۲ـ۱، ص ۵۹۷.
۲.آل عمران:۸۱.
۳.اعراف:۱۵۷ و صف:۶.
۴.هیثمی، علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بیروت، دارالکتاب، چاپ ۲، ۱۹۶۷، ج ۸، ص ۲۴۳، ۲۳۰.
۵.کلینی محمد بن یعقوب، کافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ ۵، ۱۳۶۳، ج۸، ص۳۱۰ـ ۳۰۸.
۶.طباطبایی، المیزان، قم، دفتر نشر اسلامی، چاپ ۴، ۱۴۱۴، ج۱، ص ۲۲۲.
۷.بقره:۸۹.
۸.بقره:۱۴۶.
۹.جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، تهران، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ نهم، ۱۳۷۷، ص ۴۹۱.
۱۰.توماس میشل، کلام مسیحی، ترجمه حسین توفیقی، قم، مؤسسه مطالعات و تحقیقات ادیان، ۷۷، ص ۴۷ـ۴۳.
۱۱.همان، ص ۵۰ـ۴۹.
۱۲.برای توضیح بشر، ر.ک توفیقی، حسین، نگاهی به ادیان زنده جهان، ص ۱۵۱، ۱۲۶.
۱۳.تورات، سفر تثنیه ۱۵:۱۸.
۱۴.تورات، سفر تثبیه ۱۵:۱۸.
۱۵.انجیل متی (۵: ۱۷ـ۱۹).
۱۶.انجیل یوحنا (۱: ۱۹ـ۲۱).
۱۷.سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، نوبت ۸، ۱۳۷۲، ص ۱۵۷.
۱۸.آنماری شیمل، محمد رسول خدا، ترجمه حسن لاهوتی، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ۱، بهار۸۳، ص۱۹۳ـ۱۹۴.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

ویژگى های ائمه و غلو

شبهه:

بسیاری از مخالفین شیعه، شیعیان را به غلو متهم می کنند و می گویند آنان در حق امامان شان گرفتار غلو شده اند. و برای این ادعای شان فرقه های غالیه را به عنوان شیعه نام می برند.

پاسخ شبهه

وصف امام به این که داراى عصمت، اعلمیت و افضلیت است، معنایى جز این ندارد که آنان بندگان مخلص خدایند که عنایت الهى شامل آنان شده و او چون افراد را بهتر مى شناسد، آنان را پیشوایانى قرار داده است که به امر خدا هدایت مى کنند، در همان حال بندگان مکرّم الهى اند، او را نافرمانى نمى کنند و به فرمان او عمل مى کنند. پس هر کس در حق آنان افراط و تفریط و غلوّ کند، گمراه است.

پس فرقه هاى غلوّ کننده در حق آنان شیعه نیستند، هر چند خود را به شیعه نسبت دهند. ائمه از اهل بیت(علیه السلام) نیز پیروان خود را از تفریط و غلوّ برحذر داشته اند. پس فرقه هاى منقرض شده اى هم چون خطابیه، مغیریه و غیر این ها که از غُلات بودند، در حقیقت شیعه نیستند. سخن امیرالمؤمنین(علیه السلام) در شناساندن ائمه اهل بیت(علیه السلام) در این مورد کافى است:

«هیچ کس از این امت، با آل محمد(صلى الله علیه وآله) قیاس نمى شود و هرگز آنان که از نعمت وجود آنان پیوسته برخوردار بوده اند، با آنان برابر نیستند، آنان پایه دین و ستون یقین اند. غلوّ کننده به آنان بر مى گردد و از پى در آینده به آنان مى پیوندد وویژگى هاى حقولایت براى آنان است و وصایت و وراثت در این خاندان است.»(۱)

افزون بر این، امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) دعایى دارد که جایگاه و موضع ائمه اهل بیت را نسبت به غُلات روشن مى کند، حضرت در دعایش چنین دارد:

«خداوندا، من از حول و قوه، برى هستم. هیچ قدرت و نیرویى جز از تو نیست، خداوندا به تو پناه مى برم و به آستانت بیزارى مى جویم از کسانى که براى ما آن چه حقّ ما نیست ادعا مى کنند. خدایا من به درگاهت بیزارى مى جویم از آنان که در باره ما چیزى مى گویند که خودمان در باره خویش نگفته ایم. خداوندا، آفرینش براى تو و روزى از سوى توست، تنها تو را مى پرستیم و تنها از تو یارى مى طلبیم. خداوندا، تو آفریدگار ما و آفریدگار پدران پیشین و نیاکان دیگر مایى. خدایا، پروردگارى جز براى تو سزاوار نیست و الوهیت و خدایى جز شایسته تو نیست. پس مسیحیانى را که عظمت تو را کوچک شمردند لعنت کن، هم چنین مردمى را که همانند سخن آنان را گفته اند و باور دارند لعنت کن. خداوندا، ما بندگان تو و فرزندان بندگان توییم، براى خودمان مالک سود و زیان و مرگ و حیات و نشور نیستیم. خدایا، هر که ما را پروردگار پندارد، از او بیزاریم. هر کس خیال کند خلقت و روزى به دست ماست، ما از او بیزاریم، آن گونه که حضرت عیسى(علیه السلام) از مسیحیان بیزار است. خداوندا، ما آنان را به آن چه ادعا مى کنند نخوانده ایم. پس ما را به آن چه مى گویند مؤاخذه مکن. آن چه را ادعا مى کنند بر ما ببخشاى و هیچ یک از آنان را روى زمین زنده نگذار. همانا اگر آنان را واگذارى، بندگانت را گمراه مى کنند و جز فاجر و کافر به دنیا نمى آورند.»(۲)

پی نوشتها

۱ . نهج البلاغه، خطبه ۲ (لا یقاس بآل محمد(صلى الله علیه وآله) من هذه الأمه احد…).

۲. سیماى عقاید شیعه، ص ۲۱۳.

مناقشه ابوحیان اندلسی در دلالت آیه مباهله بر امامت امام علی(ع)

شبهه

ابوحیان(۱) پس از ذکر کلام زمخشری در ذیل آیه مبارکه ی مباهله به سخن حمصی اشاره و در آن مناقشه می کند. مناقشات وی نشان می دهد که تعصب ابوحیان از فخر رازی و حاکم نیشابوری نیز بیشتر است؛ زیرا آن دو برخلاف ابوحیان در دلالت آیه ی مبارکه ی مباهله و حدیث قطعی الصدوری که حمصی برای اثبات افضلیت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بر سایر صحابه مطرح کرده بود، مناقشه نکرده اند. ابوحیان پس از بیان استدلال مرحوم حمصی با تکیه بر اشکالات فخر رازی، در صدد مناقشه به استدلال او بر می آید؛ اما چنان که در پاسخ اشکالات فخر رازی روشن شد، وی نه در مقدمات مناقشه ای کرده است و نه در ترتّب نتیجه بر آن ها، و چنان چه گفتیم اساساً هیچ عاقلی نمی تواند در چنین برهانی مناقشه کند؛ زیرا مقدمه ی اول آن از ضروریات دین اسلام است و مقدمه ی دوم آن برگرفته از ظاهر آیه ی قرآن و با پذیرش این دو مقدمه، نتیجه ی آن ثابت و روشن است. بنابراین فخر رازی به ناچار نتیجه ی برهان را مخالف اجماع مسلمانان- البته پیش از شیخ حمصی- دانسته و ادعا کرده که مسلمانان اجماع دارند پیامبران از غیر پیامبر افضل اند.

پاسخ شبهه

اما در پاسخ بیان شد که قول امامیه از گذشته تا به امروز بر افضلیت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) از انبیاء پیشین، جهت ردّ ادعای رازی کفایت می کند؛ و نیز گفتیم که عالمان شیعه برای اثبات ادعای خود به آیات قرآن، از جمله همین آیه ی مباهله، و نیز به احادیث نبوی، از جمله حدیثی که شیخ حمصی مطرح کرده و احادیثی که بیانگر اقتدای حضرت عیسی به امام عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف) هستند، استناد و استدلال می کنند. فخر رازی و حاکم نیشابوری نیز در هیچ یک از مستندات و استدلال های شیعه مناقشه نکرده اند؛ و نیز بیان شد یکی از عالمان متقدم شیعه، که پیش از شیخ حمصی به افضلیت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بر انبیاء پیشین قائل شده، شیخ مفید است. وی از عالمان قرن پنجم و متوفّای سال ۴۱۳ ق است و رساله ای در موضوع افضلیت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بر سایر انبیاء دارد با عنوان تفضیل امیرالمؤمنین (علیه السّلام) علی سائر الصحابه. این رساله در جلد هفتم مجموعه ی مصنفات شیخ مفید درج شده است و در قسمتی از آن با تکیه بر آیه ی مبارکه مباهله به اثبات مدعای خویش پرداخته، می نویسد:

فاستدل من حکم لأمیرالمؤمنین- صلوات الله و سلامه علیه- بأنّه أفضلُ مِن سالفِ الأنبیاء (علیه السّلام) و کافّهِ النّاسِ سوی نبیِّ الهدی محمّدٍ- علیه و آله السلام…(۲)

کسی که درباره ی امیرالمؤمنین – صلوات الله و سلامه علیه- حکم می کند که حضرتش از انبیاء پیشین (علیه السّلام) و همه ی مردم غیر از پیامبر هدایت محمّد علیه و آله السلام افضل است، به این آیه استدلال می کند.

بنابراین اشکال رازی و تابعان اندیشه ی وی همچون حاکم نیشابوری و ابوحیان اندلسی، باطل است. اما ابوحیان به رازی نسبت می دهد که وی قائل به فساد استدلال حمصی بوده و از سه جهت به آن اشکال کرده است. اما چنین چیزی در تفسیر رازی وجود ندارد و ممکن است ابوحیان آن را از مصنفات دیگر رازی نقل کرده باشد.

اشکال اولی که ابوحیان به نقل از رازی مطرح می کند آن است که با توجه به عرف عرب، دعوت انسان از خویشتن محذوری ندارد و بدین روی نمی توان گفت مراد از «انفسنا» در آیه ی امیرالمؤمنین (علیه السّلام) است. پاسخ این اشکال مکرراً در ضمن مباحث بیان شد. افزون بر آن، رازی در تفسیر خود، این استدلال را تقریر کرده و اشکالی بر آن وارد نساخته است و چنان چه نسبت این قول به رازی از سوی ابوحیان درست باشد، این کلام بیانگر تناقض گویی رازی است.

دومین اشکال مربوط به ادعای اجماع بر این قول است که مراد از «انفسنا» در آیه ی، امیرالمؤمنین (علیه السّلام) است. این اشکال نیز پوچ و بی اساس است؛ چرا که بر اساس احادیث موجود در صحیح مسلم، سنن ترمذی، سنن نسائی، مسند احمد، مستدرک حاکم و سایر منابع معتبر اهل سنت، مراد از «انفسنا» تنها امیرالمؤمنین (علیه السّلام) است، نه غیر ایشان. و این قول در میان فریقین متفق علیه است. همچنین از آنجا که اهل سنت بر صحت کتب بخاری و مسلم اجماع دارند و برخی معتقدند بین آن دو نیز کتاب مسلم صحیح تر است، پس وجود حدیثی در صحیح مسلم- که ثابت می کند مراد از «انفسنا» امیرالمؤمنین (علیه السّلام) است- جایی برای تردید باقی نمی گارد؛ مگر آن که ابوحیان ناقض اجماع اهل تسنن باشد.

اشکال سوم آن بود که در مماثلت، همه ی صفات مورد نظر نیست؛ بلکه مشابهت در یک صفت نیز کفایت می کند؛ امّا این نسبت به فخر رازی نیز نمی تواند درست باشد و در صورت صحت نسبت، باز هم بیانگر تناقض گویی اوست؛ زیرا فخر رازی در تفسیر خود ضمن تقریر استدلال شیعه گفته بود:

و ذلک یقتضی الاستواء من جمیع الوجوه…

یعنی نفس پیغمبر بودنِ امیرالمؤمنین (علیه السّلام) اقتضا می کند که آن دو بزرگوار در تمام وجوه مساوی باشند. و دیدیم که فخر رازی در آنجا هیچ اشکالی به این استدلال نکرده بود.

افزون بر آن که اگر واقعاً در مماثلت یک صفت کفایت می کند و آن تعلق امیرالمؤمنین (علیه السّلام) به قبیله بنی هاشم است، پس چرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از میان بنی هاشم، تنها امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را فراخواند و آیه را تخصیص زد؟!

اما این که ابوحیان روایت مورد استناد حمصی را موضوع دانسته؛ یا ناشی از جهل وی به احادیث است و یا نشانه ی تعصب و عناد او؛ چرا که این حدیث در میان مسلمانان متفقُ علیه است و تعدادی از راویان بزرگ سنی آن را نقل کرده اند که از جمله می توان از روات زیر نام برد: عبدالرزاق بن همّام، احمد بن حنبل، ابوحاتم رازی، حاکم نیشابوری، ابن مردویه، بیهقی، ابونعیم، محبّ طبری، ابن صبّاغ مالکی، ابن المغازلی شافعی و … مؤلف کتاب نفحات الازهار نام سی و هشت تن از راویان و ناقلان این حدیث را آورده، روایاتشان را نقل کرده، رجال آنها را به تفصیل مورد بررسی قرار داده، اساتید روایات را نیز تصحیح کرده است(۳) و پس از آن، این روایت را در کتب حدیثی شیعه بررسی کرده است.

پی نوشتها

۱- ابوحیان، تفسیر البحر المحیط، ۴۸۰/۲٫

۲- مفید، تفضیل امیرالمؤمنین، ۲۰٫

۳- ر ک: حسینی میلانی، نفحات الازهار، ۲۱/۱۹- ۲۳۷٫

منبع  : سید علی میلانی؛ اصغر غلامی؛فصلنامه ی تخصصی امامت پژوهی، پاییز ۱۳۹۰

اختصاص علم غیب به خداوند

شبهه

بعضی می گویند که با توجه به آیات قرآن که علم غیب از ویژگى هاى ذات احدیّت است پس هیچ کسی دیگری نمی تواند دارای علم غیب باشد  اینان به برخى از آیات تمسّک مى نمایند؛ از قبیل:

۱ ـ ( وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاّ هُوَ)؛(۱) «کلیدهاى غیب تنها نزد اوست و از آن ها غیر از او اطلاعى ندارد.»

۲ ـ ( قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسی نَفْعاً وَلا ضَرّاً إِلاّ ما شاءَ اللهُ وَلَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَما مَسَّنِیَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاّ نَذِیرٌ وَبَشِیرٌ لِقَوْم یُؤْمِنُونَ)؛(۲) «[اى رسول ما] به مردم بگو که مالک سود و زیان خویش نیستم مگر آنچه خدا بر من خواسته و اگر من از غیب آگاه بودم به خیر خود همیشه مى افزودم و هیچ گاه زیان و رنج نمى دیدم، من نیستم مگر رسول ترساننده و بشارت دهنده گروهى که اهل ایمانند.»

۳ ـ ( قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ الْغَیْبَ إِلاَّ اللهُ وَما یَشْعُرُونَ أَیّانَ یُبْعَثُونَ)؛(۳) «[اى رسول ما ]بگو که در آسمان ها و زمین جز خدا کسى از علم غیب آگاه نیست و هیچ خلقى نمى داند که چه هنگام زنده و برانگیخته مى شوند.»

پاسخ شبهه

اشکال کننده، تنها به برخى از آیات توجه نموده که ظهور در اختصاص علم غیب به خداوند متعال دارد، ولى به آیات دیگر که دلالت بر اختصاص ندارد، توجهى نداشته است. خداوند در سوره جن مى فرماید: ( عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول …)؛(۴) «او داناى غیب است و هیچ کس به عالم غیب او آگاه نیست جز پیامبرى را که از او خشنود باشد….»

از استثناى این آیه استفاده مى شود که خداوند متعال ذاتاً و اصالتاً عالم به غیب است ولى بر پیامبرى که مرضىّ اوست، علم غیب افاضه مى کند. و از آنجا که لازم است هرچه براى رسول صلاحیت دارد، امام نیز آن را دارا باشد چون هر دو شریعت را بیان مى کنند، پس امام هم مشمول این عنایت الهى خواهد بود.

لذا در قرآن اشاره به انواع اطلاعات غیبى براى انبیا و اولیاء کرده و مى فرماید:

( ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحیهِ إِلَیْکَ)؛(۵) «آن، از خبرهاى غیبى است که به تو وحى نمودیم.» و از قول حضرت عیسى(علیه السلام)مى فرماید: ( وَأُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ)؛(۶) «و به شما خبر مى دهم که در خانه هایتان چه مى خورید و چه مى اندوزید.»

بنابراین در جمع بین این دو دسته از آیات مى توان گفت: آیاتى که ظهور در اختصاص علم غیب به خداوند دارد، علم غیب به نحو اصالت و استقلال است. وآیاتى که علم غیب را بر غیر خداوند ثابت مى کند به نحو تبعیّت و به اذن خداوند است.

با همین بیان مى توانیم از آیاتى که ظهور در انکار علم غیب از پیامبر دارد، جواب دهیم؛ زیرا انکار این آیات به نحو استقلال بوده نه آن که به طور مطلق، آن را از پیامبر نفى کنند.

ابن حجر هیتمى مى گوید:

«بین این آیات: ( قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فی السَّماواتِ وَاْلأَرْضِ الْغَیْبَ إِلاَّ اللهُ)(۷) «بگو: کسانى که در آسمانها و زمین هستند غیب نمى دانند جز خدا». و ( عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى غَیْبِهِ أَحَداً)(۸) «داناى غیب، اوست و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمى سازد» و بین علم انبیا و اولیا به پاره اى از غیب، هیچ گونه منافاتى نیست؛ زیرا علم آنان به اعلان از جانب خداوند متعال است و این غیر از آن علمى است که از صفات ازلى و ابدى خداوند است که از تغییر و تحوّل منزّه است.»(۹)

و نیز ابن ابى الحدید معتزلى مى گوید:

«ما منکر وجود افرادى که خبر از غیب داده و مى دهند نیستیم، ولى آن را مستند به خداوند بارى تعالى مى دانیم که با قدرت و تمکین و آمادگى اسباب آن، به آنان عطا نموده است.»(۱۰).(۱۱)

پی نوشتها

۱ ـ سوره انعام، آیه ۵۹٫

۲ ـ سوره اعراف، آیه ۱۸۸٫

۳ ـ سوره نمل، آیه ۶۵٫

۴ ـ سوره جن، آیات ۲۶ و ۲۷٫

۵ ـ سوره آل عمران، آیه ۴۴٫

۶ ـ سوره آل عمران، آیه ۴۹٫

۷ ـ سوره نمل، آیه ۶۵٫

۸ ـ سوره جن، آیه ۲۶٫

۹ ـ الفتاوى الحدیثیه، ص ۲۲۲٫

۱۰ ـ شرح ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۴۲۷٫

۱۱ ـ على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۳۶٫

رقابت و رویارویی ایلخانان با ممالک و تأثیر آن بر گسترش تشیع

چکیده:

یکی از مباحث اساسی در تاریخ ایلخانان، گسترش تشیع اثنی عشری در این عصر و رسمیت یافتن این مذهب در دوره ای هر چند کوتاه در سلطنت سلطان محمد خدابنده(۷۰۳ ۷۱۶) می باشد. بطور مسلم عوامل بسیاری در این مسأله دخیل بوده است. یکی از این عوامل که برخی مورّخان بطور گذرا به آن اشاره کرده اند، رویارویی و رقابت دو قدرت بزرگ آن عصر در جهان اسلام یعنی ایلخانان ایران و ممالک مصر می باشد. در این مقاله برآنیم تا به بررسی این عامل و چگونگی تأثیر آن بر گسترش تشیع در آن عصر بپردازیم.

اشاره:

با فتح قلعه های اسماعیلی در قهستان و البرز، همچنین فتح بغداد از سوی هولاکو در سال های میان ۶۵۴-۶۵۶ ه ، هولاکو در رأس کشوری قرار گرفت که از جیحون تا فرات امتداد داشت؛ اما این پایان جهان گیری مغولان نبود، مغولان خواستار فتح تمامی جهان بودند، هولاکو از سوی برادر مأمور فتح سرزمین های و از جیحون آمویه تا به اقصی بلاد «مصر»[۱] بود. درگیری های میان حکومت های کوچک آسیای صغیر و شام و حضور صلیبی های عیسوی در سواحل مدیترانه که به مغولان به چشم ناجی خود می نگریستند، زمینه های لازم برای تصرف باقیمانده جهان اسلام را برای مغولان فراهم آورد.

مغولان هر چند توانستند شهرهای آسیای صغیر و شام را فتح نمایند؛ اما گویی سرنوشت نقشی دیگر در آستین داشت. خبر مرگ «منگو قاآل» امپراتور بزرگ مغول، هولاکو را بر آن داشت که برای ترتیب کارهای سوگواری و جانشینی به شرق بازگردد. وی یکی از فرماندهان خود را برای ادامه فتوحات در شام باقی گذاشت؛[۲] اما شکست وی در مقابل اتحاد فرمانروایان ایّوبی و ممالک مصر در «عین جالوت»،[۳] هر چند پایان پیشروی مغولان در جهان اسلام بود، اما آغازی بر یک رقابت و نبرد طولانی نیز بود. رقابتی که در یک سوی آن ایلخانان مغولی ایران و در سوی دیگر آن سلاطین مملوک مصر قرار داشتند. از این زمان فرات تبدیل به یک رود مرزی میان دو حکومت سیاسی گردید؛ اما گویی این مرز تنها در بعد سیاسی باقی نماند، و ابعاد عقیدتی و فرهنگی را نیز در برگرفت.

هولاکو، مغول بود این مذهب مسیحی گرا با غلبه بر بغداد که ریاست جهان اسلام را برعهده داشت؛ اکنون خواستار جانشینی خود در استیلاء بر این مناطق بود. از طرف دیگر سلاطین مملوک مصر که به تازگی جانشین اربابان خود یعنی ایوبیان شده بودند، و خود را ناجی دنیای اسلام در برابر صلیبی ها می دانستند‎، این حق را از آن خود می دانستند و به منظور احقاق حق، بازماندگان خلافت عباسی را در قاهره پذیرا شدند، و با بیعت با ایشان به عنوان خلیفه جدید و جانشین بر حق المستعصم، خواستار بازگشت ایشان به بغداد و احیای دستگاه خلافت شدند.

این خصومت و دشمنی میان ایلخانان و ممالک مصر، تحت عنوان «مسأله مصر

و شام» یکی از اصول اساسی سیاست ایلخانان را تشکیل می داد و بسیاری از تصمیم گیریهای ایشان تحت تأثیر این مسأله قرار می گرفت.[۴] نگارنده بر آن است که این خصومت و دشمنی ایلخانان با ممالک که با حمایت از بازماندگان خلافت عباسی سعی در افزایش قدرت و نفوذ خود داشتند، باعث نزدیکی ایلخانان به گروه هایی می گردید که به نوعی با خلافت سنی شافعی قاهره اختلاف داشتند. یکی از این گروه ها شیعیان اثنی عشری بودند که از همان آغاز نیز راه دوستی با مغولان را در پیش گرفته بودند. در این مقاله سعی خواهیم کرد با استناد به تأثیرات این مسأله در سیاست مذهبی مغولان، صحّت یا عدم صحّت این فرضیه را مورد سنجش قرار دهیم.

مصر و شام در عصر ایلخانان

مقارن آمدن هولاکو به ایران، شام، جزیره[۵] و مصر در دست سلاطین ایوبی(۵۶۹۶۵۰ ه) بود و ۶ شعبه از آن خاندان در حلب(۵۸۹۶۵۸ه)، حماه(۵۷۴۷۴۲ه)، حمص(۵۴۷۶۶۱ه)، میافارقین(۵۹۶۶۵۸ه)، حصن‎کیفا(۶۲۹ ۹۳۰ه) و کرک(۵۸۴۶۶۱ه)، حکومت می کردند.[۶] در همین اوان ممالک مصری توانستند با کنارزدن سلاطین ایوبی خود در قاهره به قدرت دست یابند. با حمله هولاکو به این مناطق، این حکومت ها یا به وسیله مغولان نابود شدند یا به همکاری با ممالک مصر گرایش یافتند، لذا رهبری مقاومت مصر و شام در اختیار ممالک قاهره قرار گرفت.

ممالک توانستند ضمن رویاروئی با صلیبی ها که در آن سال ها هنوز در سواحل مدیترانه حشمت و جلال و شکوهی داشتند در مقابل مغولان ایستادگی نمایند.«بیبرس» چهارمین سلطان مملوک توانست با برگزیدن «ابوالقاسم احمد المستنصر بالله» ضمن احیای خلافت، نوعی مشروعیت نیز برای خود فراهم آورد. هر چند این خلیفه جدید چندی بعد در جنگ با مغولان کشته شد؛ اما با انتصاب خلیفه ای جدید و الحاکم بامرالله ابوالعباس احمد» از نوادگان خلیفه «المسترشد بالله» سلسله خلفا در قاهره تداوم یافت و تا آمدن عثمانی ها به مصر(۹۲۲ه) حیات داشتند؛ اما قدرت اصلی در دست ممالک بود، و آنها تنها نامی از خلافت داشتند. ممالک با غلبه نهائی بر صلیبی ها، نیز مقاومت در برابر مغولان چهره‎ای نسبتاً ماندگار از خود به یادگار نهاده اند.[۷]

جنگ های نافرجام

در طی سالهای حکومت ایلخانان در ایران(۶۵۴ ۷۵۴ ه) رقابت و ستیزه میان دو قدرت برتر جهان اسلام کم و بیش تداوم یافت؛ اما نبردهای اصلی این دوره از سال ۶۵۸ و حمله هولاکوخان به نواحی شامات آغاز شد و با لشگرکشی سلطان محمد خدابنده به شام و محاصره قلعه «رحبه» در سال ۷۱۲ هجری پایان می یابد.[۸]

رابطه میان دربار ایلخانی و پادشاهان مصر را می توان به ۳ صورت متمایز تقسیم کرد:

۱. جنگ و ستیز میان ایلخانان و ممالک مصر بویژه در عصر هولاکو، اباقا و غازان خان.

۲. خصومت و جنگ سرد بویژه در عصر ارغون، گیخاتو و بایدو.

۳. صلح و دوستی و مسالمت بویژه در عصر سلطان احمد تکودار، سلطان محمد خدابنده و سلطان ابوسعید.[۹]

جنگهای مهم و مشهور ایلخانان ایران و سلاطین مصر را می توان به صورت ذیل توضیح داد:

این جنگها هر چند اغلب به پیروزی سلاطین مملوک مصر می انجامید؛ اما غلبه نهایی بر ایلخانان را در پی نداشت و در زمان صلح نیز خصومت میان طرفین به شیوه های گوناگون جریان داشت.

اهمیت «مسأله مصر و شام»[۱۰] برای ایلخانان

تا زمانی که جنگهای شامات و مصر در نگرفته بود، مغولان در همه جبهه های نبرد موفق و پیروز بودند و هنوز طعم ناکامی را نچشیده بودند. هنگامی که بغداد فتح شد و ریاست معنوی جهان اسلام از میان رفت، امپراتور مغول ریاست بر سرزمین های اسلامی «از آب جیحون آمویه تا به اقصی مصر»[۱۱] را حقّ مسلّم خود می دانست و می بایست برای تصرف این مناطق به اعزام نیرو بسنده کند؛ امّا ناگهان مغولان در «عین جالوت» با واقعه ای شگفت روبه‎رو شدند.

مردمی که شباهتی بسیار با ایشان داشتند (مملوکان ترک نژاد)[۱۲] ، در صدد دفاع از باقیمانده جهان اسلام در مقابل ایشان برآمدند. سلاطین مصر و شام برای جلوگیری از نابودی قطعی از سوی مغول، مردانه جنگیدند و توانستند بر سپاه مغول فایق آیند. «کیتوبوقا» فرماندهی مغولی «از سر غیرت و حمیّت بر چپ و راست می زد و می تاخت جمعی او را برگریختن ترغیب کردند، نشنید و گفت از مردان چاره نیست. از بهر آن که به نام و ننگ بمیرند، به از آن که به ذلّ و خواری بگریزند. از خرد و بزرگ این لشگر یک کس به بندگی پادشاه رسد و سخن من عرضه دارد: کیتوبوقا نخواست که شرمسار بازگردد. در کوچ دادن ما (او) جان شیرین فدا کرد. باید که بر خاطر مبارک پادشاه گران نیاید که لشگر مغول تلف شد. چنان تصور فرماید که زنان لشگر او یکسال حامله نشدند و باد پایان کله های ایشان کُرّه نکردند، سعادت سر پادشاه باد.»[۱۳]

این جملات سردار مغول بیانگر روحیّه مغولی است که مرگ را بر ننگ شکست ترجیح می دهد این حال مغولان در اولین شکست بود. مغولان علی رغم شکست در بیشتر جنگها، همچنان به جنگ با ممالک ادامه دادند، ایشان که در هدفهای نظامی قبلی خود یعنی تسخیر ایران، برانداختن اسماعیلیه، فتح بغداد و تصرف آسیای صغیر به موفقیت دست یافته بودند؛ تحمّل چنین شکستی را نداشتند و تحقیر ناشی از شکست باید به صورتی جبران می شد. دومین و

مهمترین شکست اباقاخان از ملک بیبرس در ابلیستین روی داد. در این جنگ بسیاری از مغولان کشته یا اسیر شدند. همچنین در این نبرد دو تن از بزرگترین فرماندهان مغولان به نام «توقو» و «تودون» کشته شدند. ایلخان چندی بعد، شخصاً به ابلستین رفت تا صحنه نبرد را از نزدیک مشاهده کند. خان خشمگین و اندوهناک به ابلستین رسید «و چون در ابلستان کشتگان را دید بر هم افتاده، بگریست.»[۱۴] خشم خان وقتی بیشتر شد که فهمید تعداد کشتگان سلطان مصر نسبت به کشتگان مغول چندان مهم نیست. وی سپاهیان خود را بین قیساریّه و ارزن‎الرّوم متفرّق کرد و دستور داد به انتقام شکست ابلستین مسلمانان را قتل عام کنند. سپاهیان وی در طی یک هفته به قولی ۲۰۰ هزار و به قولی ۵۰۰ هزار تن از مردم بی گناه آن نواحی را کشتند[۱۵] و بسیاری از بلاد را ویران کردند[۱۶] و امیران و مردان و عالمان بسیاری را به قتل رساندند.

اباقاخان در پی سومین شکست خود ازمصریان در حمص، برادر کوچکش«منگوتیمور» را که فرماندهی سپاه را برعهده داشت به شدّت مورد غضب قرار داد. اباقا کمی پس از آن در حدود همدان درگذشت. بسیاری از مورخان مرگ وی را ناشی از تأثّر شدید وی از این شکست دانسته اند.[۱۷] منگو تیمور نیز سرافکنده و شرمسار به جزیره رفت و یکسال پس از فوت اباقاخان درگذشت، به قولی او را مسموم کردند.[۱۸]

در زمان جانشینان اباقاخان، به دلیل اسلام آوردن تکودار، نیز بحران های اقتصادی، تنش میان دو حکومت ایل خانی و ممالک کاهش یافت. با روی کارآمدن غازان خان این نبردها ابعاد تازه ای یافت. در آخرین شکست مغولان از مصریان به سال ۷۰۲ ه شاهد اوج خشم غازان هستیم. چون اخبار وحشتناک این جنگ به گوش غازان رسید، چنان مغموم و متأثر شد و چنان آهی برکشید که به گفته منابع، نزدیک بود روح از تنش برون رود و به قولی خون از دماغش جاری گشت. اطرافیان از این حالت او بسیار شگفت زده شدند. از آن پس خان در به روی خود بست. از همه، حتی از خوانین روی گردان شد و در خلوت نشست. رفتارش نسبت به اطرافیان عوض شد و تندخویی پیشه ساخت. خان آن چنان غضبناک بود که می خواست فرمان قتل قتلغشاه فرمانده کل سپاه در این جنگ را صادر کند، ولی اطرافیانش مانع این کار شدند؛ زیرا وی از ارکان اساسی و اصلی حکومت بود. قتلغشاه با ناراحتی زیاد از درگاه ایلخان رانده شد. خان نسبت به امیر مولای دیگر سردار این جنگ توهین بسیار رواداشت. او را ناسزا گفت و دستور داد تا چوبش زدند. همچنین برای ابراز همدردی با خانواده کشته شدگان و اسیران جنگی، در شهرهای ایران، به خصوص تبریز، به مدت دو ماه عزای عمومی اعلام شد، و تعزیتی بزرگ برپا گردید.[۱۹] سلطان مصر فتح نامه ای به غازان نوشت که به قول ابن خلدون «قلب او را از حسرت و وحشت بینباشت.»[۲۰] غازان که هیچ گاه در طول زندگی خود با شکست مواجه نشده بود، تحمل پذیرش چنین شکستی را نداشت. غازان چندی پس از این شکست در عنفوان جوانی بیمار شد و دیری نپایید که درگذشت. برخی مورخان این دوره همچون ابن‎خلدون، مرگ زودرس وی را به علت تأثر شدید از این شکست دانسته اند. وی پس از شرح جنگ «مرج الصفر» چنین می نویسد: «گویند از شنیدن خبر هزیمت لشگر خود، دچار زنب شده به هلاکت رسید.»[۲۱] هر چند مرگ دو ایلخان بزرگ به علت شکست از ممالک، بیشتر از سوی منابع عَرَبی که در جبهه ممالک قرار داشته اند مطرح شده است؛ با این حال نمی تواند خالی از حقیقت باشد. و این خود بیانگر اهمیّتی است که ایلخانان مغول برای مسأله مصر قائل بوده اند، چنانچه شکست در جنگ با ممالک چنین تأثیر عظیمی بر روح ایشان داشته است.

ارتباط با مصر؛ گناهی نابخشودنی

یکی دیگر از نشانه های خصومت شدید ایلخانان با ممالک و اهمیت دادن به این دشمنی، مسأله دوستی و ارتباط با ممالک مصر بود. ایلخانان به هیچ نحو تحمل ارتباط اطرافیان خود با ممالک مصر را نداشتند و کوچکترین نشانه ای از این ارتباط باعث مرگ شخص می شد. عقده و کینه ناشی از شکست های متوالی ایلخانان از سلاطین مصر، باعث دشمنی شدید ایلخانان با مصریان و هرآنچه به آنان منسوب بود می ‎شد، لذا چگونه می توانستند شاهد ارتباط و احیاناً همکاری اطرافیان خود با پادشاهان مصر باشند. این مسأله شباهت بسیاری با مسأله ارتباط با فاطمیان مصر در دوره غزنوی دارد. البته در عصر ایلخانی این مسأله ناشی از مصالح سیاسی و نظامی ایلخانان بود در حالی که غزنویان به این مسأله رنگ مذهبی و ضد شیعی بخشیده بودند.[۲۲]

در هر حال در عصر ایلخانان صرف اتهام ارتباط با مصر چه بسا باعث مرگ وزیری و امیری می شد. رقیبان درباری برای نابودی یکدیگر بهترین وسیله ای را که در اختیار داشتند همین متهّم نمودن رقیب به ارتباط با مصر بود، مسأله ای که ایلخانان به شدّت بدان حساس بوده، بهترین نزدیکان خود را بدان سبب به یاسا می رسانیدند. از میان وزرا و امرا و بزرگانی که در دوره ایلخانان مغول آماج تیر این تهمت قرار گرفتند، عطاملک جوینی، معین‎الدین پروانه و امیر نوروز از همه مشهورترند. در مباحث بعدی به تأثیر این مسأله در رفتار سیاسی بزرگان این عصر خواهیم پرداخت.

پس برای ایلخانان مغول مسأله بغرنج مصر و شام به صورت امری حیثیتی درآمده بود، مغولان برای رسیدن به آروزی دیرینه خود یعنی فتح مصر از هیچ اقدامی فروگذار نمی کردند.

آنان که در نظرشان ادیان مختلف تفاوتی با یکدیگر نداشتند، برای رسیدن به این هدف از اتحاد و هم فکری با پیروان هر یک از این ادیان که ایشان را در این امر یاری رسانند، ابایی نداشتند، مشتاقانه خواستار آن بودند. از جمله این موارد می توان به همدستی و دوستی ایلخانان و مسیحیان در برابر مسلمانان مصر و شام اشاره کرد.

اتحاد برای نابودی دشمن

ورود مغولان به صحنه آسیای غربی معادلات منطقه ای را شکل تازه ای بخشید. صلیبی ها که در آن سالها، شکست های سختی را از مسلمانان بویژه سلاطین مصر تحمل کرده بودند با ورود این قوم بیگانه، که تمایلاتی نیز به مسیحیت داشت امید تازه ای یافتند. حکومت های مسیحی شرق[۲۳] از جمله حکومت ارمنستان صغیر[۲۴]، می توانستند با همکاری مغولان که فتح مناطق باقیمانده جهان اسلام را در سر داشتند، بر دشمنان قدیمی خود یعنی مسلمانان سواحل دریای مدیترانه و مصر فائق شوند، و این منطقه را بار دیگر مسیحی کنند.

اتحادیه حکومت های مسیحی شرق بر ضد مسلمانان از سوی فرمانروای ارمنستان صغیر «هیتوم» از زمانی پی ریزی شد که وی قبل از حرکت هولاکو، با ایجاد ارتباط با قراقروم، وعده همه گونه مساعدت را برای فتح سرزمین های شرقی دریای مدیترانه به مغولان داده و در مقابل، از امپراتور قول رهایی مسیحیان شرقی از زیر یوغ مسلمانان و بازپس دادن مکان های مقدس مورد ادعایشان را گرفته بود؛ کاری که صلیبی ها از انجام دادن آن عاجز بودند.[۲۵]

حکومتهای مسیحی شرق به امید نابودی مسلمانان از کمک به سپاه مغول دریغ نورزیدند هیتوم در لشگرکشی هولاکو به مصر و شام، شانزده هزار سرباز ارمنی در اختیار وی گذاشته بود و دامادش «بُوهُمُوند چهارم»، حاکم انطاکیه و طرابلس، نیز قوایی فرستاده بود.[۲۶] این همکاری ها در زمان جانشینان هولاکو نیز ادامه یافت. اباقاخان در سال ۶۶۶ ه برابر با ۱۲۶۷ م هیأتی نزد پاپ کلمان چهارم فرستاد و از او و همان مسیحیت برای حمله به مصر تقاضای کمک کرد.[۲۷] وی همچنین هیأت هایی را نیز روانه قسطنطنیه کرد تا امپراتور بیزانس را از اتحاد خود با ممالک اروپایی مطلع سازد. چند سال بعد نیز هیأتی دو نفره از سوی اباقاخان به واتیکان فرستاده شد تا مسیحیان اروپا را دعوت به اتحاد و پس ‎گرفتن بیت المقدس کند. پاپ آن دو نفر را نزد پادشاهان فرانسه و انگلستان فرستاد؛ ولی آنان در مذاکرات خود توفیقی حاصل نکردند.[۲۸]

این مذاکرات هر چند عمدتاً به اتحادی میان اروپای مسیحی و ایلخانان نینجامید اما خود بیانگر کوششی برای رسیدن به نوعی ائتلاف برای غلبه بر مصر بود. نامه ایلخان ارغون به فیلیپ نیکو، پادشاه فرانسه، نمونه ای از این تلاشهاست «ما با پیشنهادی که سال گذشته به ما ارائه دادید که ….«اگر سپاهیان، جنگ با مصر را آغاز کنند، ما نیز از اینجا حرکت می کنیم و در جریان یک عملیات مشترک … جنگ و حمله را آغاز می کنیم.» موافقیم و تصمیم گرفته ایم با توکل به پروردگار در آخرین ماه زمستان بر اسبان خود سوار شویم و در پانزدهم نخست ما «بهار در دمشق از اسب فرود آییم.»[۲۹]

این همکاریها چه در سطح منطقه ای و چه در سطح بین المللی میان مغولان و جهان مسیحیت در کتاب های تاریخی بویژه آثار اروپایی بطور وسیع شرح داده شده است؛ اما برای ما همان بیان وجود این همکاری ها علیه هدف مشترک یعنی ممالک مسلمان مورد نظر است. شاید گفته شود که این همکاری ها در عصر ایلخانان غیر مسلمان شکل گرفته است که امری طبیعی است.[۳۰] اما با بررسی روابط ایلخان تازه مسلمان غازان خان که تمایل شدیدی نیز به فتح مصر داشت درمی یابیم که این روابط در عصر ایخان اسلام دوست نیز ادامه یافت؛ غازان برای ادامه جنگ های خود در شامات و مصر، احساس نیاز فراوان به کمک می کرد که در این میان دولت های مسیحی اروپا نیز دولتهای مسیحی شرق، به دلیل هدف مشترک از جایگاه ویژه ای برخوردار بودند. غازان برای شروع حملات خود به شامات تماس هایی با ارمنستان صغیر، گرجستان و سایر مسیحیان منطقه برقرار کرد و در تدارک سپاه از نفرات آنان سود برد. این گروههای مسیحی که در جنگهای مختلف وفادرانه دوشادوش مغولان می جنگیدند، در جنگ علیه مصریان نیز نیروی کمکی مفیدی برای مغولان بودند، غازان خان برای دلجویی از گرجیان به ایشان اجازه می داد در جنگها پیشاپیش صفوف سپاه، صلیبی را حمل کنند.[۳۱]

غازان قبل از حرکت به سوی شام به هیتوم دوم فرمانروای وقت ارمنستان اطمینان داد که برای تصرف اماکن مقدس فلسطین آماده است و اگر این فرمانروای مسیحی به این منظور سپاهی در اختیار وی گذارد، همه این سرزمینها را که تحت اشغال مصر است، پس خواهد گرفت و به مدعیان اصلی اش یعنی مسیحیان مسترد خواهد داشت[۳۲]، هیتوم نیز تمام قوای خود را در خدمت غازان خان درآورد.[۳۳]

غازان و اولجایتو با مهارت کامل، دین حقیقی خود را در برابر مغرب زمین آن گونه پنهان نگه می داشتند، که حتی تصور می رفت آنان مسیحی هستند و یا حداقل آنان را پشتیبان ترویج دین مسیح می دانستند.[۳۴] یکی از شاهزادگان ارمنستان صغیر به نام هیتونوس که به مغرب زمین گریخته بود، کتابی به نام «تاریخ سرزمین های شرقی» تألیف کرد. هیتونوس در این کتاب می نویسد که غازان به آن نیّت به سوریه حمله کرده است که «سرزمین مقدس را از وجود زندینان(مسلمانان) پاک کند و مسیحیت را در آن سامان برپا سازد.»[۳۵]

غازان برای استفاده از نیروی مسیحیان نه تنها در سیاست خارجی به کشورهای مسیحی منطقه نزدیک شد، بلکه مسیحیان داخلی نیز پس از یک دوره کوتاه سرکوب در دوران آغازین

سلطنت وی، از عنایات وی بهره مند شدند. وی در ژوئن ۱۳۰۳ به دیدن اسقف اعظم مسیحیان در مراغه رفت، در این دیدار نه فقط شرایط احترام و عزت را رعایت نمود بلکه هدایایی نیز به او مرحمت کرد.[۳۶] مناسبات دوستانه میان ایلخان و اروپا در عصر سلطان محمد خدابنده نیز ادامه یافت. نامه های نوشته شده از سوی وی به «پاپ کلمان پنجم» و «فیلیپ لوبل» پادشاه فرانسه و «ادوارد دوم» پادشاه انگلستان باقی مانده است.[۳۷]

در هر حال غازان خان و جانشینان وی علی رغم مسلمانی برای دستیابی بر مصر، سیاست پدران خود مبنی بر اتحاد با مسیحیان علیه ممالک را ادامه دادند. البته اخراج قطعی صلیبی ها از سواحل مدیترانه بوسیله ممالک در سال ۶۹۰ ه.ق خللی بزرگ در این روند بوجود آورد. هدف ما همان گونه که گفتیم بیان یاری گرفتن مغولان از نیروهای مسیحی منطقه و بین الملل حتی پس از اسلام آوردن غازان خان است.

مسأله دیگر قابل بررسی در این مبحث، تلاش های غازان خان برای رنگ مذهبی بخشیدن به جنگ با ممالک بود. آیا سیاست های اسلامی غازان خان همچون فرمانهای وی در ابطال بت پرستی و تخریب معبدهای بت پرستان و منع لشگریان و مردم از سخن کفر گفتن و شراب و دیگر مسکرات خوردن و منع از نوشیدن کنیزکان در خرابات و فرمان او مبنی بر تعظیم و تفخیم سادات مکه و خادمان بیت الله و امن ساختن راه مکه و امیر الحاج کردن امیر قتلغشاه برای رونق بخشیدن به فریضه اسلامی حج و ارسال پرده برای کعبه و برقرار کردن مستمری های ملوک مدینه و مکّه و انعامات و تشریفات مشایخ عرب و قبایل[۳۸] همگی بیانگر نوعی سیاست مذهبی ناشی از «قبول مخلصانه دین اسلام و تقویت بی قید و شرط شرع مهدی» است یا تظاهر به این اعمال برای نشان دادن خود به عنوان یک فرمانروای مسلمان که شرایط رهبری جهان اسلام را داراست، بود.

این مسأله گویی در همان عصر نیز مورد تردید قرار گرفته است، لذا خواجه رشیدالدین برای رفع این تردید و تأکید بر خلوص و صداقت ایلخان می نویسد:«و بر کافّه عقلا پوشیده نیست که اسلام و ایمان پادشاه اسلام غازان خان از سر صدق و اخلاص بود و از شوائب ریا و رعونت[۳۹] مبرا و مصفا، چه با وجود عظمت و شوکت پادشاهی و کمال قدرت فرمانروایی، اجبار و الزام متصوّر نباشد و با عدم احتیاط و فرط استغنا، ریا و مرا ممکن نه.»[۴۰]

ما در اینجا در پی ردّ یا پذیرش خلوص و صداقت اسلام غازان خان نیستیم چون این امر مسأله ای کاملاً درونی است و نمی توانیم از روایات تاریخی پی بدان ببریم چه بسا غازان از روی یقین و اعتقاد به اسلام گرویده است و بدان باور داشته است امّا از باور به یک اصول تا عمل بدان فاصله زیادی است. برخی اعمال انسانی دارای وجوه مختلفی است که تشخیص منافع شخصی در میان آن کار کار آسانی نیست. در اینجا نیز می توان حدس زد که تلاش های ایلخان تازه مسلمان برای اسلامی کردن جامعه، ضمن نوعی کوشش برای کسب مشروعیت، از روی باور داشتن به این اصول نیز بوده است. در راستای بحث مورد نظر، نگارنده معتقد است غازان خان علی رغم تلاش برای به دست آوردن کمک های جهان مسیحیت، خواستار یاری مسلمانان منطقه نیز بود، شاید کافر بودن ایلخانان قبلی یکی از دلایل همکاری نکردن مسلمانان منطقه با ایشان، در نتیجه شکست از ممالک بوده است. غازان برای جلب قلوب مسلمانان منطقه دست به یک سری اقدامات زد.

غازان پس از جلوس بر تخت سلطنت برای آگاه ساختن حکومت های مسلمان به پیوستن وی به اسلام، به سلطان مصر نامه ای نوشت و مصریان را به اسلام خواهی بشارت داد و اعلام داشت که اگر پدرانش به مصر لشگر می کشیدند به علّت تضادّ دینی بوده است و اکنون که این تضاد از میان رفته  است دیگر جنگی در کار نیست و باید برخلاف گذشته، روابط دوستی و بازرگانی میان دو سرزمین برقرار گردد.[۴۱]

غازان برای آغاز درگیری با مصر، اعمال زشت لشگریان مصر و شام در روم و دیاربکر و ارتکاب مناهی شرعی و اخلاقی و انسانی از قبیل شراب خوردن در مسجد و اسیر گرفتن زنان آزاده مسلمان و قتل و غارت ایشان را، عامل حمله خود به مصر تلقی نمود. به قول رشید‎الدین «از غایت غیرت دین و حمیّت اسلام برخود بجوشید و دفع شرّ آن طاغیان بر خود لازم دانست.»[۴۲]

وی برای مشروعیت بخشی به این لشکرکشی نخست در این باب از علما و ائمه اسلام استفتاء کرد و مشورت خواست به اجماع گفتند: حمایت از حریم اسلام بر پادشاه اسلام فریضه است.»[۴۳]

غازان قبل از شروع جنگ به تمام سپاهیان دستور داد تا وضو بسازند و به نماز ایستند پس از نماز غازان بر درگاه خداوند بنالید و پیروزی خواست.[۴۴]

به قول «آقسرائی»، غازان به «علت اسلام دوستی» سپاه را طوری آرایش جنگی داده بود که رو به قبله نباشد، زیرا در این جهت تیغ کشیدن را به صلاح نمی دانست.[۴۵]

از بررسی مطالب تا اینجا، می توانیم بگوییم ایلخان تازه مسلمان برای بهره گیری از تمامی نیروهای موجود برای غلبه بر مصر، ضمن نزدیکی با مسیحیان در پی جلب قلوب مسلمانان منطقه نیز بوده است. حال باید پرسید آیا می توان گفت سیاست های غازان مبنی بر دوستی خاندان اهل بیت و گرایش های شیعی وی نیز نوعی تلاش برای جلب قلوب شیعیان علیه ممالک سنی بوده است؟

برای پاسخگویی به این سؤال باید ببینیم این مسأله سیاست خارجی چگونه در گسترش تشیع نقش داشته است.

باید بگوییم که تخاصم ایلخانان با ممالک از سه بعد در گسترش تشیع نقش داشته است:

الف تمایلات شخصی

باید یادآوری کنیم که از میان ایلخانان مغول تنها سلطان محمود غازان و برادرش سلطان محمد خدابنده دارای تمایلات شیعی بوده اند. ایلخان غازان خان در طی درگیری با بایدو به مذهب اسلام گرایش یافت. اما در آن زمان که ظاهراً رهبری و خلافت جهان اسلام در اختیار خلیفه عباسی مصر بود آیا پذیرش اسلام از سوی سلطان به معنای پذیرش رهبری و سیادت خلیفه عباسی بود؟ بررسی تاریخ نشان می دهد که ایلخانان حاضر به پذیرش هیچ گونه تبعیتی نبوده اند. غازان در پی پیروزی در مجمع المروج بر الملک الناصر(۶۹۹ه) تصمیم گرفت با مذاکره به خواسته هایش برسد. وی با فرستادن هیأتی به مصر به سلطان مصر پیغام داده بود که:«اگر در آن دیار خطبه و سکه به نام غازان خان نمایند و خراج قبول فرمایند از تعرض لشگر قیامت اثر، ایمن گردند.» ملک ناصر پس از رسیدن پیام پاسخ داد:«و جواب سخن خطبه و سکه و قبول خراج آن بود که حاصلات این ممالک در مصالح جهاد و غزا  محافظت بلاد اسلام مصروف می گردد و از آن چیزی فاضل نمی آید که اداء آن را التزام توان نمود اما قصه استدعا سکه، چنان بخاطر رسیده که بر نقودی که در آن دیار است بر یک جانب نام امیرالمؤمنین و سلطان غازان( در دو سطر) نقش کنند و برطرف دیگر بعد از ذکر «لااله الاالله محمد رسول‎الله» اسم سلطان مصر را رقم زنند.»[۴۶] این امر یعنی ذکر نام غازان در زیر نام امیر‎المومنین خلیفه عباسی وی را به شدت خشمگین ساخته و مصمم به آغاز دومین نبرد بزرگ خود با مصر کرد.

غازان به شدت از عباسیان و کارهای آنان بیزار بوده است. «القاشانی» در توصیف علل گرایش غازان به تشیع در این مورد اشاره های نیکویی ارائه کرده است. غازان چون درصدد کشف علت اختلافات میان مسلمانان برمی آید به این پاسخ می رسد که «همانا سبب اختلاف مناصب ریاسات عباسیان بوده باشند»[۴۷] به گفته «القاشانی» هنگامی که غازان متوجه شد که عباسیان «هرکه را به دوستداری و هواخواهی ایشان(علویان) متهم یافتند، از پای برداشتند و بقایا که در خفایا و زوایا پنهان و گریخته بودند همه را به کفر و زندقه و الحاد و قرمطه و رفض مطعون و منسوب کردند و …»[۴۸]در پی «نصرت اهل بیت و خذلان دشمنان او»[۴۹] برآمد. شاید وی با عباسیان مصر که جانشینان عباسیان بغداد بودند در این جانبداری و جبران جنایات گذشته ایشان بر اهل بیت بی‎تأثیر نبوده باشد.

وی در موقع تلاش برای تغییر خطبه هنگامی که متوجه شد که «ذکر خلفای راشدین و امرای مهدیین سنت و وضع آل عباس است به رغم انف آل علی و طایفه سادات … فرممود که:« متابعت عباسیان فاسق فاجر زانی بی وضوح بیّنتی و برهان حجّتی واجب نیست.»[۵۰]

با بیان این مطالب بعید نمی نماید که سلطان تازه مسلمان از مذهب سنّت که دین رسمی خلفای قاهره بوده است، گریزان بوده است ولی از روی مصلحت در جامعه ایرانی که اکثریت آن اهل تسنن بوده اند چاره ای جز تظاهر بدان نداشته است. وی با گرویدن به فقه حنفی که پیروان زیادی در ایران داشت نیز مغایر با مذهب رسمی حاکم بر مصر یعنی مذهب شافعی بود به طریقی خود را از تحت الشعاع قرار دادن خلافت عباسی برحذر داشت؛ نیز از سوی دیگر با گرایش به تشیع خواسته باطنی خود را که مخالفت قطعی با خلافت سنّی بود به منصه ظهور رسانید.

با این وجود باید گفت این مباحث علی رغم ذکر دلایل فوق نمی تواند قطعی و یقینی باشد چرا که هیچ تاریخی و مورّخی نمی تواند از راز درونی افراد آگاهی یابد. با این همه گرایش های غازان به تشیع نقش بسیاری در پیشرفت و گسترش تشیع در عصر ایلخانی داشت، و زمینه را برای رسمیت یافتن این مذهب در سلطنت برادرش و اوجایتو هموار کرد.

ب. تلاش برای رفع اتّهام

همان گونه که گفتیم بزرگترین تهمت و افترا در عصر ایلخانان اتهام همکاری و همدستی و حتی مکاتبه با سلاطین مصر بود. چه بسیار کسانی که به دلیل صرف این اتهام به عذاب های سخت گرفتار می‎شدند. دشمنان درباریان و بزرگان برای کنارگذاردن حریفان از این وسیله کارآمد به خوبی استفاده نموده، دشمنان خود را گرفتار «یاسا» می‎کردند.

به عقیده بعضی مورخان، یکی از علل مهم توجه امرا و بزرگان دربار ایلخانی به مذهب تشیع همین «تهمت ارتباط با ملوک قاهره و خلیفه عباسی مصر» بود؛ یعنی ارکان دولت و بزرگان کشور آشکارا خود را شیعه معرفی می کردند تا از تهمت و افترای ارتباط با مصر سنّی در امان بمانند.[۵۱] البته باز باید گفت این مسأله نیز امری درونی و منوط به نیّات اشخاص است و نمی توان هرکس را که تمایل به تشیع داشته است، مشمول این قاعده دانست. با این حال می توان این امر را در بعضی اقدامات در پایان در بهبود حال شیعیان مؤثر دانست. از جمله این درباریان علاءالدین عطاملک جوینی بود. همان گونه که گفتیم از این رهگذر دچار ناملایمات بسیار گردید. به گفته خود وی «چون جماعت اعدا هر تیر مکیدت که در جعبه تزویر داشتند بیفکندند و از مدفونات و مودعات اموال موهوم ترشحی پیدا نشد و آفریده ای از او شکایت نگفت و گناهی بر او ثابت نگشت از سئیات افعال و اکاذیب اقوال خود ترسان بودند و از کرده و گفته هراسان و بدین سبب باز مفسدان خلوت نشینی آغاز کردند و بعد از فکر طویل بر آن قرار نهادند تا به مکاتبت و مراسلت سلوک شام و مصر عرض ما را آلوده کنند و مزاج ایلخانی را از این رهگذر متغیّر سازند.»[۵۲]

علاءالدین در طول ۲۵ سال حکومت خود بر بغداد از هیچ کوششی برای رونق بخشیدن و آبادانی نجف و عظمت و اعتبار بخشیدن به آرامگاه امام علی(ع) دریغ نکرد. ابتدا دستور داد تا نهری را منشعب از فرات احداث کردند که انبار و نجف را مشروب می کرد و منطقه ای وسیع را آباد می ساخت. آب این نهر در ماه رجب سال ۶۷۲ ه به نجف رسید. با این اقدام، اراضی بین انبار و نجف که تا آن زمان لم یزرع بود، آباد و پردرخت شد و صدو پنجاه قریه بر سر راه آن بنا گردید. مخارج این طرح وسیع عمرانی بیش از صد هزار دینار زر سرخ برآورد شده است.[۵۳] علاءالدین عطاملک جوینی همچنین در سال ۶۶۶ه . ق کاروانسرایی در نجف در نزدیکی آرامگاه بنا کرد، تا زائرین در آن ساکن شوند و برای آن موقوفاتی مقرر داشت. عطاملک، تاج‎الدین علی بن الامیر الدلقندی را که از جمله دانشمندان بود، مأمور کرد تا رساله ای در باب آبادانی نجف و چگونگی مشهد شریف بنگار، و پس از اتمام رساله دستور داد تا گروهی از سادات و فضلا و خطبا، از جمله محمد بن احمد الهاشمی کوفی، در آخر کتاب هر یک با نظم و نثر بر این موضوع شهادت دهند. در همین زمان کمال الدین میثم البحرانی شرحی بر کتاب نهج البلاغه

 نوشت و این تألیف را به نام علاءالدین کرد.[۵۴]

براستی چه چیز این حاکم سنی را بر آن داشت تا به پشتبانی از شیعیان بپردازد. آیا می توان گفت تلاش برای جلوگیری از تأثیر اتهام مراوده با مصر او را بدین کار واداشته است؟ یا لااقل این کوشش ها تلاشی از سوی درباریان اهل سنت برای رضایت ایلخان خشمگین از شکست های مغول از ممالکی بود که در پناه تسنن جای گرفته بودند. این مسأله که سعدالدوله یهودی زمانی که در بغداد بود به آرامگاه حضرت امام موسی کاظم(ع) می رود و در آنجا به شیعیان روی خوش نشان می دهد، می تواند بیانگر این مسأله باشد که درباریان حتی غیر مسلمان، شیعیان را در مقابل سنیان پاس می داشته‎اند، شاید از خطر اتهام ارتباط با مصر در امان باشند.

ج. تلاش برای جلب قلب های شیعیان

همان گونه که گفتیم؛ ایلخانان برای موفقیت در کسب سلطه بر مصر، یاری تمام گروه ها و فرقه ها را پذیرفتند، و از اتحاد با ایشان علیه ممالک سود جستند. ایشان با تلاش برای اتحاد با کشورهای مسیحی اروپا، نیز حکومتهای مسیحی شرق چون ارمنستان صغیر، نیز سیاست های مذهبی در عصر مسلمانی خود، سعی در استفاده از هر دو فرقه علیه ممالک مصر و شام داشتند در این میان غازان خان با توجه به وجود گروهی از مسلمانان یعنی شیعیان که از دیرباز خلافت عباسی را به نوعی غاصب و غیر مشروع می دانستند سعی در استفاده از این گروه برای رسیدن به اهداف خود در منطقه شامات داشت.

سیاستهای مبتنی بر«اسلام دوستی» غازان در طی نبرد اول وی با مصر(مجمع المروج، ۶۹۹ه) که در طی نبرد دوم وی با ممالک(مرج الصفر ۷۰۲ ه) به سیاستهای شیعه گرایانه تبدیل می شود موجب می شود که این فرضیه را که سیاست های مذهبی غازان چه مبتنی بر اسلام دوستی و چه مبتنی بر شیعه گرایی، برای جلب قلبهای مسلمانان و شیعیان در نبرد علیه مصر می باشد، بپذیریم. پیش از این نمونه هایی از «اسلام دوستی» ایلخان را در طی نبرد با مصر و شام بیان کردیم. در طی نبرد دوم یعنی مرج الصفر شاهد اوج گرفتن سیاست های شیعه گرایانه سلطان هستیم. ایلخان در راه مصر در سال ۷۰۲ ه «مشهد امیرالمؤمنین حسین(ع) را زیارت کرد و پرده های با عظمت فرموده بود تا به جهت آنجا ترتیب کرده بودند، درآویخت و صدقات بی اندازه به مجاوران و حاضران داد و از محصولات نهر غازانی که در آن حدود بیرون آورده و این زمان آب آن به مشهد می رود، هر روز سه هزار من نان میاومه سادات مقیم آنجا را معین فرمود.»[۵۵]

به نظر «القاشانی» تصمیم غازان به تغییر سکه و خطبه پس از زیارت مشهد امیرالمؤمنین علی(ع) گرفته شد، و علت آن را حادثه قتل علوی ای، در مسجد جامع بغداد توسط سنیّان می‎داند. وی پس از اطلاع از چگونگی آن حال «دست ارادت و قبول بر سینه بی‎گناه خود نهاد و … جمله راه شام تا به رحبه رسیدن در استیجاب و استکشاف این حال بود.»[۵۶]

حضور امیر طرمطاز در کنار غازان در این روزها نقش اساسی در شکل گیری گرایش سلطان به سوی تشیع داشت. این امیر شیعی بعدها نیز نقش عمده ای در تشیع سلطان محمد خدابنده به عهده گرفت. غازان چون آگاه شد که «ذکر خلفای راشدین و امرای مهدیین سنت و وضع آل عباس است به رغم وانف آل علی و طایفه سادات»[۵۷] تصمیم خود را برای تغییر خطبه قطعی نمود. در این میان روحانیان و بزرگان سنی مذهب که از گرایش های سلطان بشدت وحشت نموده بودند به دست و پاافتادند. از جمله خواجه رشید الدین فضل ‎الله که با خواندن نام علی(ع) و آل او در خطبه بشدت به مخالفت پرداخت و به سلطان اندرز داد که چون اکثریت مردم بر مذهب سنت و جماعت می باشند و در طول هفتصد و اندی سال نسل در نسل سنی بوده اند، اگر سلطان کوششی در راه تغییر خطبه کند همه مردم با او از در مخالفت درخواهند آمد، صلاح در آن است که در حال حاضر کار مسکوت بماند و هنگامی که شام و مصر گشوده گردید، از آنجا تغییر در خطبه دهد. غازان خان رأی وزیر را معقول دانست. مورخان به تبعیت از القائاتش معتقدند که شکست غازان و مرگ وی چند روز پس از شنیدن خبر شکست، کار رسمی شدن فرقه تشیع را در ایران به تعویق انداخت.[۵۸]

باید گفت از روز ۲ رمضان ۷۰۲ ه: ؛ یعنی شکست مغولان در مرج الصفر[۵۹] تا روز ۱۱ شوال ۷۰۳ ه ؛ یعنی مرگ غازان خان[۶۰] بیشتر از ۱۳ ماه فاصله بود که تناسب چندانی با «چند روز»[۶۱] ندارد و اگر سلطان در رسمی کردن تشیع، مصالح سیاسی را نادیده می‎گرفت فرصت زیادی برای رسمیت بخشیدن به تشیع می یافت. با در نظر گرفتن این مباحث می توان گفت که سلطان سعی داشت با اقدامات شیعی گرایانه که شاید خالی از روح حقیقت جویی هم نبود در علاقه قلب های شیعیان منطقه بکوشد. وی با اظهار دوستی و نزدیکی با شیعیان چنین قلمداد می کرد که رسالت بدست آمده تا حقوق از دست رفته خاندان علی(ع) را به بازماندگان، یاران و هواخواهان وی بازگرداند. بدین ترتیب شیعیان را نیز که گروه متحد، مؤمن و فداکاری را تشکیل می دادند با خود همراه ساخته بود. این اندیشه که هدف وی از حمله به مصر و شام، گرفتن انتقام خون امام حسین(ع) می باشد، در کتاب های تاریخی نیز وارد شده است، چنانچه معین الدین نطنزی در شرح تشیع غازان می نویسد:« بعد از آن تقلید مذهب اثنی عشریه بکرد و متوجه مشهد متبرّک نجف شد، عیار این عقیده که داشت از شرف صحبت مجاوران آن بقعه شریفه به سکّه یک جهتی مسکوک شد و خواست که نخست به جهت انتقام خون حضرت عیسی(ع) ممالک شام عالی ها سافل ها سازد و بعد از آن سکّه و خطبه ممالک ایران را با کلّی به منقبت ائمه معصومه مشرف گرداند. بحمدالله تعالی که در مدت هشتصد سال تمنائی که مجموع سلاطین سلف را در خاطر می گردید و متمّش نمی شد حضرت سلطان غازی خلّد الله ملکه و سلطانه به تقدیم رسانید و سکه‎ اثنی‎عشریه بر جبهه درست جعفری بنشاند و حق را به مرکز خود قرار داد.»[۶۲]

این عبارت به نوعی بیانگر تلقی یک مورخ شیعی از شخصیت غازان خان یکصد سال پس از مرگش نیز می باشد. غازان خان نه تنها در زندگی بلکه سالهای بعد نیز خاطره های خوش از خود به جاگذاشت. به علت سکوت منابع، بطور کلی نه از چگونگی نقش شیعیان شامات در این جنگ ها اطلاعی در دست است و نه از مقدار نیروی این فرقه در منطقه، ولی با توجه به نهضت های شیعی که گاه و بیگاه در این دوران در شامات برپا گردیده[۶۳] و همچنین از مطالب سفرنامه ابن بطوطه می  توان دریافت که این فرقه در دوران مغول نیرویی فزاینده یافته بودند، شیعیان برای رسیدن به اهداف خود به یاری مغولان اقدام نمودند. قتل و مجازات شیعیانی که به مغولان یاری دادند خود نشان از این همکاری دارد، از جمله پس از واقعه عین جالوت، مسلمانان شام، فخرالدین محمد بن یوسف بن محمد الگنجی را که از بزرگان اهل علم و شیعه مذهب بود و به مغولان کمک می‎کرد، در مسجد جامع دمشق کشتند.[۶۴]

این تمایل دو طرفه میان مغولان و شیعیان برای همکاری، با اقدامات شیعه گرایانه غازان خان ادامه یافت. این سیاست غازان خان به احتمال قریب به یقین از سوی سرداران شیعی وی همچون امیر طرمطاز و امیر مولای تقویت نیز می شد. به گفته ابن منضل در «تاریخ سلاطین مملوک» پس از گشوده شدن دمشق، شیخ تقی الدین بن التیمیه، دانشمند معروف به شفاعت نزد امیر مولا می رفت تا خواستار آزادی زندانیان شهر گردد. امیر مولای با وی به بحث نشست و از دمشقیان شکوه ها کرد، که آنان در شهادت امام حسین(ع) شرکت داشتند و اینک باید مکافات عمل خود را ببینند و خود را لعنت کنند ابن تیمیه شرح می دهد که شهادت امام حسین(ع) و سایر افراد خانواده علی(ع) کار دمشقیان نبوده بلکه عراقی ها در این ماجرا دست داشته اند و طی مباحثه ای طولانی سرانجام توفیق می یابد که امیر مولای را بر بی گناهی دمشقیان متقاعد سازد.[۶۵]

در هر حال دشمنی میان ایلخانان و ممالک باعث توجه برخی ایلخانان به تشیع شده کمک های شایانی به تثبیت موقعیت ایشان نمود. شیعیان که در طول قرنهای گذشته همواره از مرکز قدرت به دور نگه داشته شده بودند، در این سال ها نه تنها با حضور در درگاه ایلخانان به پیشبرد منافع خویش کمک می نمودند از این دشمنی ایلخانان با عباسیان برای گرایش ایشان به تشیع حداقل دشمنی نکردن با آن سود بسیار بردند.

پی نوشت ها:

[۱]. رشیدالدین فضل الله، جامع التواریخ(تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۲۵۳۶)، ج ۲، ص ۶۸۶.

[۲]. شیرین بیانی، دین و دولت در ایران عهد مغول،(تهران: مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۰)، ج ۳، ص ۸۷۹.

[۳]. قریه ای در فلسطین بین نابلس و بیسان.

[۴]. منوچهر مرتضوی، مسائل عصر ایلخانان،(تهران: مؤسسه انتشارات آگاه، ۱۳۵۸)، ص ۴۳.

[۵]. نامی که جغرافیدانان عرب بر نواحی شمالی منطقه میان دجله و فرات اطلاق کرده اند.

[۶]. استانلی لین پول، طبقات سلاطین اسلام، ترجمه عباس اقبال(تهران، دنیای کتاب، ۱۳۶۳)، صص ۱۱۸ ۱۲۸.

[۷]. عبدالله ناصری طاهری، تاریخ سیاسی و اجتماعی شمال آفریقا(تهرا: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی* ۱۳۷۵)، صص ۱۴۶ ۱۶۵.

[۸]. مرتضوی، پیشین، ص ۵۴.

[۹]. همان، ص ۴۵.

[۱۰]. همان، ص ۴۲.

[۱۱]. رشیدالدین فضل‎الله، پیشین، ص ۶۸۶

[۱۲]. بیانی، پیشین، ص ۹۴۳.

[۱۳]. رشیدالدین فضل‎الله، پیشین، ص ۷۲۳.

[۱۴]. غریغوریوس ابوالفرج اهرون ابن العبری، تاریخ مختصر الدول(قم: مؤسسه نشر منابع الثقافه الاسلامیه، بی‎تا)، ص ۲۸۷.

[۱۵]. رشید الدین فضل‎الله، پیشین، ص ۷۷۸.

[۱۶]. عباس اقبال، تاریخ مغول،(تهران: امیرکبیر، ۱۳۴۱)، ص ۲۱۵.

[۱۷]. ابوالفداء الحافظ ابن کثیر دمشقی، البدایه و النهایه(بیروت: دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۷)، ج ۷، ص ۳۱۴«ومات غماً و حزناً». جمال الدین یوسف بی تغری بردی، النجوم الزاهره فی ملوک مصر و قاهره(قاهره: وزاره الارشاد القومی، بی‎تا)، ج ۷، ص ۳۴۸.«فمات غماً و کَمَداً».

[۱۸]. عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، تاریخ ابن خلدون(بیروت: داراحیاء التراث العربی، مؤسسه التاریخ العربی، ۱۳۹۱)، ج ۵، ص ۵۴۶.

[۱۹]. بیانی، پیشین، ص ۱۰۱۳.

[۲۰]. ابن‎خلدون، پیشین، ص ۴۱۸.

[۲۱]. همان.

[۲۲]. مرتضوی، پیشین، ص ۱۳۰.

[۲۳]. این حکومتها عبارتند از: گرجستان ، طرابوزان، ارمنستان صغیر، امپرواتوری روم شرقی.

[۲۴]. حکومت ارمنستان صغیر را مهاجران ارمنی در کیلکیه(جنوب غربی ترکیه کنونی) تشکیل داده حکومت آنان از سال ۱۰۸۰ تا ۱۳۷۵ م. ادامه یافت.

[۲۵]. برتولد اشپولر، تاریخ مغول در ایران، ترجمه محمود میرآفتاب (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵)، ص ۲۱۲.

[۲۶]. ج.ج. ساندرز، تاریخ فتوحات مغول، ترجمه ابوالقاسم حالت،(تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۲)، ص ۱۱۲.

[۲۷]. برتولد اشپولر، پیشین، ۲۲۰.

[۲۸]. همان.

[۲۹]. دیوید مورگان، مغولها، ترجمه عباس مخبر(تهران: نشر مرکز، ۱۳۷۱)، ص ۲۲۱.

[۳۰]. برتولد اشپولر، پیشین، ص ۲۰۹.

[۳۱]. همان.

[۳۲]. ج.ج. ساندرز، پیشین، ص ۱۳۵.

[۳۳]. رنه گروسه، امپراتوری صحرانوردان، ترجمه عبدالحسین میکده،(تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۸)، ص ۶۲۶.

[۳۴]. برتولد اشپولر، پیشین، ص ۲۳۴.

[۳۵]. همان، ص ۲۳۵.

[۳۶]  رنه گروسه، پیشین، ص ۶۲۷.

[۳۷].همان، ص ۶۳۰.

[۳۸]. رشیدالدین فضل‎ لله، پیشین، صص ۱۱۱۳ ۹۶۴.

[۳۹]. خودخواهی، خودبینی، خودآرایی.

[۴۰]. رشیدالدین فضل الله، پیشین، صص ۹۰۳، ۹۰۴.

[۴۱]. عبدالمحمد آیتی، تحریر تاریخ وصاف،(تهران: بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۶)، ص ۲۲۲.

[۴۲]. رشیدالدین فضل الله، پیشین، ص ۹۳۸.

[۴۳]. آیتی، پیشین، ص ۲۲۳.

[۴۴]. همان، ص ۲۲۵.

[۴۵]. به نقل از شیرین بیاتی، پیشین، ص ۹۸۲.

[۴۶]. غیاث الدین بن همام الدین خواندمیر، حبیب السیرفی أخبار افراد بشر(تهران: انتشارات کتابفروشی خیام، ۱۳۳۳)،ج ۳، ص ۱۵۴.

[۴۷]. ابوالقاسم عبدالله بن محمد القاشانی، تاریخ اولجایتو،(تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۸) ص ۹۱.

[۴۸]. همان، ص ۹۳.

[۴۹]. همان.

[۵۰]. همان، ص ۹۴.

[۵۱]. منوچهری، پیشین، ص ۱۳۷.

[۵۲]. علاءالدین عطاملک جوینی، تاریخ جهان گشای،(تهران: بامداد، ۱۳۶۷)، ج ۱، ترجمه حال مصنف.

[۵۳]. خواندمیر، پیشین، ص ۱۰۵.

[۵۴]. جوینی، پیشین، شرح حال مصنف.

[۵۵]. رشیدالدین فضل الله، پیشین، ص ۹۵۲.

[۵۶]. القاشانی، پیشین، ص ص ۹۳۹۴.

[۵۷]. همان، ص ۹۴.

[۵۸]. همان، ص ۹۵.

[۵۹]. رشیدالدین فضل الله، پیشین، ص ۹۵۵.

[۶۰]. همان، ص ۹۶۳.

[۶۱].بیانی، پیشین، ج ۲، ص ۶۰۵.

[۶۲]. معین الدین نطنزی، منتخب التواریخ معینی(تهران: کتابفروشی خیّام، ۱۳۳۶)، ص ۱۵۱.

[۶۳]. از این قیام ها می توان به قیام جبله در نیمه دوم قرن هشتم هجری نیز فعالیتهای شهید اول محمد بن محمد مکی(۷۸۶ه) اشاره کرد.

[۶۴]. بیانی، پیشین، ص ۸۸۱.

[۶۵]. به نقل از بیانی، ص ۹۹۲.

منبع : مجله اندیشه صادق، شماره ۶و۷ , رحیمی محمدآبادی، مرتضی.

پولس در مسیحیت

پولس مشهور با نام یهودی سَولُس(saul)[1]که در عبری به او شاؤل می­ گفتند[۲] در حدود سالهای۵ تا۱۵ میلادی[۳] و بنا بر قولی در سال دهم میلادی[۴] در طرسوس(Tarsus) در ناحیه سیلیس(Cilicia) یا  قلیقیا و کلیکیای آسیای صغیر(ترکیه کنونی)[۵] در خانواده ­ای از قبیله ‌ی بنیامین[۶] به دنیا آمد و در همین شهر در مدرسه ­ای که مبادی و حکمت‌ های فلاسفه رواقیون و کلبیون تدریس می ­شد با آداب سخت یهودیت تربیت گردید و به گروه فریسیان پیوست[۷] و این آموزه‌ ها در او به گونه­ای نفوذ کرد که بعد‌ها در مسیحیت مورد ادعایش نیز داخل گردید.[۸] او از دیدگاه ویل‌ دورانت یک مرد هیجان پذیر و تخیل گرا و بیش از «اسپینوزا» مست و شیدای خداوند بوده و خود را الهام شده از جانب خدا و قادر به اعجاز می­پنداشت.[۹]

     پولس مو سس اصلی مسیحیت:

نقس پولس در مسیحت به حدی است که این دین را باید دین پولسی نام گذاشت. این مدعا از مطالبی که به صورت اجمال بیان خواهد شد ثابت می گردد.

  پولس آن گونه که در اعمال رسولان آمده است در ابتداء یک یهودی متعصّب و بی باکانه دشمن سرسخت مسیحیان بود و آنان را تا سرحد مرگ آزار می داده است[۱۰]. به گفته خود مسیحیان او هرگز حضرت عیسی(ع) را ندیده و با هیچ یکی از حواریانی که نزدیک ترین  افراد به حضرت مسیح(ع) بودند آشنا نشده بود. او با توجه به این که در رأس دژخیمان یهودی قرار داشت در مراسم سنگسار «استیفان» که از پیروان راستین مسیح(ع) بود حضور داشته و در همین زمان مسئول شکنجه جامعه مسیحیت بوده و کلیساها را ویران کرده و گستاخانه وارد خانه های مردم شده و زنان مردان را بیرون کشیده و به زندان می برد[۱۱].

   با این که حضرت عیسی(ع) پطرس را به جانشینی خود بر گزیده بود[۱۲]  امّا چه اتفاقی می افتد که پولسی که نه هر گز حضرت عیسی(ع) را دیده بود و نه با حواریان آشنابود، عملا مو قعیت بهتری پیدا می کند و معمار مسیحیت کنونی می شود به گونه ی که در نزد مسیحیان لقب دومین مؤسس مسیحیت را به خود اختصاص می دهد؟[۱۳]

   پولس خود برای مسیحی شدنش داستانی ساخته است. او در این داستان می گوید : هنگامی که برای دست گیری مسیحیان عازم دمشق بودم، نزدیک ظهر ناگهان از آسمان به اطراف من نوری درخشید و من به زمین افتادم و صدایی شنیدم که می ‌گفت «ای شائول چرا بر من جفا می ‌کنی ؟» پر سیدم ای خداوند تو کیستی؟ پاسخ داد من عیسای ناصری هستم !! من عرض کردم چه کنم ؟ خداوند به من گفت بر خیز و به سوی دمشق برو در آنجا کار های که به تو واگذار می شود به تو گفته خواهد شد![۱۴]

پولس در قالب این داستان ساختگی یا افسانه تخیّلی تلاش نموده که دو چیز را در دین مسیحیت پایه گذاری کند. یکی الوهیت و خدایی حضرت عیسی(ع) و دیگری رهبری خودش بر جامعه مسیحیان.

  پولس بعد از اعلام مسیحیتش مبتنی بر همین داستان بلا فاصله در دمشق به صراحت می گوید عیسی پسر خدا است[۱۵].

خدا انگاری حضرت مسیح، نبود شریعت در مسیحیت، فدا شدن مسیح برای بخشش گناهان بشر، کلیسا، عشای ربانی و تمام ارکان اعتقادی و عملی مسیحیت رایج از پولس ناشی شده است و به دین حضرت مسیح(ع) هیچ ربطی ندارد که در زیر به این مطالب اشاره می شود:

  1. الوهیت و پسر خدا بودن مسیح: محور الاهیات پولس، عیسی مسیح مصلوب و برخاسته از قبر می­ باشد و لذا او با عیسای تاریخی و حتی عیسای مصلوب، رابطه برقرار نمی­کند. از نظر او مسیح قبل از مصلوب شدن که او را به شکل بشر طبیعی و به گونه ای غیر مؤمنانه و جسمانی شناخته بود با عیسای برخاسته از قبر و عروج یافته که او را با حالت معنوی و مهذّبانه و مؤمنانه شناخته بود فرق دارد[۱۶]. پولس به الوهیت عیسی اعتقاد داشته و برای او به اثبات رسیده که عیسی مقام فوق مسیح بودن دارد و موجودی است آسمانی که طبیعت و ذاتیت الوهی دارد ولی خود تنازل فرموده، صورت انسانی را قبول کرده و از آسمان به زمین فرود آمده و از این مرحله باز تنزل کرده و رضایت داد که او را به صلیب بیاویزند و تمام این‌ها را از آن جهت قبول فرمود که بار دیگر قیام کند و در دست راست پدر خود (خدای متعال) بنیشیند و قدرت مرگ و حیات را در قبضه‌ی اختیار بگیرد و به این صورت او قائل به ازلیت وجود عیسی و تنزیه او از عالم صفات گردید[۱۷]او عیسی(ع) را صورت خدا و پسر او معرفی می­کند.[۱۸] پولس در موارد بی­شماری به این مطلب تصریح نموده که مسیح صورت خدای نادیده است، نخست زاده‌ی تمامی آفریدگان؛ زیرا که در او همه چیز آفریده شده آنچه در آسمان و آنچه در زمین است… و او قبل از همه است[۱۹] و باور داشت که خداوند فرزند خود را به صورت انسان جسمانی و گناهکار برای آمرزش گناهان بشر فرستاد[۲۰].
  2. تجسّم یا تجسّد که به معنای جسم شدن پیام ازلی و غیر مخلوق خدا به شکل عیسای انسان و به عبارت دیگر وحی شدن کلمه خدا در عیسای انسان می­باشد[۲۱] فقط در انجیل یوحنا آمده است[۲۲]. اما به معنای انسان شدن خدا به واسطه اتحاد سرشت الهی و انسانی در شخص مسیح[۲۳] در رساله­ های پولس منعکس شده است. او در عین این‌که جسم را مصداق گناه می­ داند می‌ گوید: خدا پسر خود را در شبیه جسم گناه و برای گناه فرستاده و بر گناه در جسم فتوا داد.[۲۴] این آموزه در رساله های متعدد پولس منعکس شده است که هیچ اثری از آن در اناجیل سه گانه نیست.
  3. تثلیث در کتاب مقدس وارد نشده؛ امّا ریشه ­های آن در نامه ‌های عهد جدید احساس می­شود.[۲۵] اما شبیه آن در این جمله نامه پولس که می­ گوید: «ای برادران از شما التماس دارم که بخاطر خداوند ما عیسی مسیح و به محبت روح القدس برای من نزد خدا در دعاها جدّ و جهد کنید»[۲۶]دیده می ­شود. او هرچند اموری را به روح القدس نسبت داده اما اسم خدا را بر او اطلاق نکرده است. با این حال تعالیم او مبنی بر این ­که عیسی خودش خدا و پسر خداست قابل انکار نمی ­باشد و او اولین کسی است که الوهیت عیسی را با یقین بروز می ­دهد و بر آن تاکید می­ ورزد.[۲۷] بنابراین به جای تثلیث ثنویت(خدای پدر و خدای پسر) به وضوح در رساله های پولس منعکس شده است.
  4. انکار شریعت و انحصار نجات در ایمان به مسیح(ع) از اموری دیگری است که توسط پولس در مسیحیت به وجود آمده است. آنچه در تفکر پولس حائز اهمیت بود مسئله آزاد شدن از قید شریعت موسی(ع) و برائت در پیشگاه خداوند از طریق ایمان مذهبی بود[۲۸] بنا بر تفسیر آلمانی «لوتر» و تفسیر نظام­مند«بولتمان» به نظر پولس، با مرگ و رستاخیز مسیح(ع) شریعت یهود پایان یافته و به جای آن انجیل رواج می ­یابد[۲۹] پولس در موارد متعددی بر نفی شریعت در دین مسیحیت تاکید کرده و می ­گوید: ما نسبت به شریعت که موجب بردگی ما بود، مرده ایم و از این پس باید خدا را به وسیله روح القدس خدمت کرد نه مانند گذشته که از قوانین نوشته شده اطاعت می­ کردیم. و نیز می­ گوید: بدون شریعت گناه مرده است و من از قبل بدون شریعت زنده می ­بودم ، لکن چون حکم آمد گناه زنده گشت و من مردم.[۳۰]
  5. بر طبق تعالیم پولس ایمان عبارت از اینست که به وسیله مراسمی چند مانند تعمید، عشای ربانی، و بسط شوق، خود را به عیسی متصل نمود[۳۱]
  6. عقیده فدا وگناه ذاتی(اولیه) یکی دیگر از تعالیم اساسی پولس است که بشر از آغاز تاریخ به سبب گناه از خدا دور شده بود و با خضوع کامل و اطاعت مطلق عیسی از خدا که در زندگی، رنجها و مرگ وی جلوه گر شده، همگی با خدا آشتی کردند. مسیحیان این موضوع را عقیده نجات یا فدا می نامند.[۳۲] این عقیده پولس با کلمات گوناگون در رساله هایش بیان شده است او می گوید: و چنان‌که در آدم همه می میرند در مسیح نیز همه زنده خواهند شد.[۳۳]
  7. پولس موسس عرفان مسیحی است که بارساله های پولس، قدیمی ترین بخش عهد جدید آغاز می­شود و اولین شاهد کتبی که از عیسی مسیح (ع) موجود می­باشد، شاهد عرفانی است که درباره تجربه پرشور و تحول آفرین حضور مستمر عیسی مسیح است که کسی که هرگز حضور جسمانی او را ندیده بود از آن بهره مند گشت.[۳۴] اصلا ایمان پولس مبتنی برمکاشفه عرفانی است[۳۵] و لذا دانشمندان مسیحی حادثه‌ی ایمان آوردن پو لس را تجربه دینی سرنوشت ساز دانسته[۳۶] و عرفان را از ارکان اساسی تعالیم پولس می ­دانند.[۳۷]

پولس خود در باب دوازدهم رساله دوم قرنتیان از فراوانی الهامات و وفور مکاشفات و خلسه ­ها سخن گفته و ادعا نموده که از رؤیاها و مکاشفات خداوند بهره مند بوده است.[۳۸] بنابراین مسیحیت به تمام معنا مبتنی بر مکاشفات و خلسه های پولس می ­باشد و از تعالیم لفظی حضرت مسیح(ع) کمترین بهره ای ندارد.

  1. اگر پولس نبود به ظن قوی نوشته هایی در قالب انجیلها و رساله های موجود[۳۹] و نیز کلیسای کاتولیک و مسیحیت یونانی مآب وجود نمی ­داشت[۴۰] و این پولس است که مناصب سه گانه اسقف، پرسبیتر(کشیش) و شماس را در کلیسا تاسیس کرد[۴۱] و بدون پولس تغییری به دست کنستانتین صورت نمی­ گرفت و تغییرات بعدی الاهیات مسیحی که با نام اگوستین، لوتر و بارت همراه بود قابل تصور نبود[۴۲].

پی نوشتها      

[۱]. جان ار هینلز،  فرهنگ ادیان جهان، ص۱۶۶٫

[۲] . مسترهاکس،  قاموس کتاب مقدس، ص ۲۲۸ .

[۳] . میشل، توماس، کلام مسیحی، ص۵۴،  ترجمه: حسین توفیقی.

[۴] . ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج۳ ص۶۷۹ .

[۵] . توماس میشل، کلام مسیحی، ص۵۴ ؛فرهنگ ادیان جهان، ص۱۶۶؛  متفکران بزرگ مسیحی، ص۱۶

[۶] . هانس کونگ، متفکران بزرگ مسیحی، ص۱۹٫

[۷] . جان بایر ناس تاریخ جامع ادیان، ص۶۱۴٫  متفکران بزرگ مسیحی، ص۱۹

[۸] . تاریخ تمدن، ج۳ ص۶۸۰

[۹] . تاریخ تمدن، ج۳ ص۶۸۱

[۱۰]. اعمال رسولان،  ۲۲،: ۴ .

[۱۱] . اعمال رسولان، ۸: ۱٫

[۱۲] . آشنایی با ادیان بزرگ ،. توفیقی ، حسین، آشنایی با ادیان بزرگ، ص۱۳۷٫

[۱۴] . اعمال رسولان، ۲۲: ۶-۹٫

[۱۵] . اعمال رسولان، ۹ : ۲۰٫

[۱۶] . متفکران بزرگ مسیحی، ص۲۴و۲۵

[۱۷] . تاریخ جامع ادیان، ص۶۱۶و۶۱۷

[۱۸] . اف، ئی، پیترز، یهودیت، مسیحیت و اسلام، ج۱ص۲۵۴-۲۵۵ .

[۱۹] . رساله پولس به کولسیان، ۱: ۲- ۱۲٫

[۲۰] . رساله پولس به رومیان، ۸: ۲

[۲۱] . کلام مسیحی، ص۶۶

[۲۲] . قاموس کتاب مقدس، ص۷۳۵

[۲۳] . جورج برانتل،  آیین کاتولیک، ص۸۱ ، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، اول، ۱۳۸۱ش

[۲۴] . رساله پولس به رومیان، ۸: ۳

[۲۵] . کلام مسیحی، ص۷۳ ؛ ستیفن نیلز،  خدای مسیحیان، ص۱۰۴٫

[۲۶] . نامه پولس به رومیان، ۱۵: ۳۰

[۲۷] . تاریخ جامع ادیان، ص۶۱۶

[۲۸] . ریچار بوش و دیگران، ادیان در جهان امروز(جهان مذهبی)،  ص۷۰۵٫

[۲۹] . متفکران بزرگ مسیحی، ص۳۳

[۳۰] . رساله پولس به رومیان، ۴: ۱۲؛ ۷: ۵ و ۶و ۹

[۳۱] . تاریخ جامع ادیان، ص۶۱۸

[۳۲] . کلام مسیحی، ص۵۶

[۳۳] . رساله اول پولس به قرنتیان، ۱۵: ۲۲

[۳۴] . اوِلین اندرهیل، عارفان مسیحی، ص۳۹ ترجمه: احمد رضا مویدی و حمید محمودیان.

[۳۵] . جهان مذهبی، ص۷۰۲

[۳۶] . کلام مسیحی، ص۵۴٫

[۳۷] . تاریخ جامع ادیان، ص۶۱۸

[۳۸] . عارفان مسیحی، ص۵۳ و ص۵۶

[۳۹] . موریس  بوکای،  مقایسه میان تورات، انجیل، قرآن و علم، ص۷۸ .

[۴۰] . متفکران بزرگ مسیحی، ص۲۳

[۴۱] . رابرت ای. وان ووریت،  مسیحیت از لابلای متون، ص۷۳٫

[۴۲] . متفکران بزرگ مسیحی، ص۲۳٫

نویسنده : حمیدالله رفیعی.

شریعت در مسیحیت

 شریعت از ماده «شرع» بوده  و بر احکامی از دین اطلاق می‌شود که خداوند آنها را فرستاده و امر به انجام آنها داده است.[۱]

وجود شریعت در دین اسلام و یهودیت از مسلمات است. در اسلام آیاتی بسیاری از قرآن پیرامون احکام شرعی است که به آنها آیات الاحکام گفته می‌شود. علاوه بر این احادیث بسیاری نیز از شیعه و سنی وجود دارند که به شریعت پرداخته‌اند.

اما نقش شریعت در یهودیت بسیار پر رنگ‌تر می‌باشد و به راحتی می‌توان اذعان داشت که شریعت،‌ پاشنه آصیل دین یهودی است. در اسفار خمسه که بخش اصلی کتاب مقدس یهودیان است، حجم بسیاری به بیان شریعت اختصاص داده شده، حتی یکی از این اسفار پنج‌گانه که سِفر لاویان خوانده می‌شود اختصاص به بیان این احکام دارد و در اسفار دیگر نیز بسیاری از دستورات به شریعت مرتبط است. تعبیرات مختلفی در اسفار در تأکید و اصرار بر شریعت وجود دارد که نشان از اهمیت آن در دین یهود است: «ملعون باد کسی که کلمات این شریعت را اثبات ننماید تا آنها را به جا نیاورد».[۲]

اما شریعت در دین مسیحیت سیر مجزایی داشته است. رویکرد مسیحیان نسبت به شریعت را باید به دو بخش تقسیم کرد:

  1. شریعت در مسیحیت قبل از پولس

عموم خطابات حضرت عیسی(ع) پیرامون اصلاح جامعه یهودی بوده و شریعت که در دین یهود نقش بسیار پررنگی داشته است، به صورت کلی مورد تأیید عیسی مسیح قرار گرفته است. او به صراحت اذعان می‌دارد که تصمیمی بر رد تورات و شریعت ندارد:

«گمان مبرید که آمده ام تا تورات یا صحف انبیاء را باطل سازم، نیامده‌ام تا باطل نمایم بلکه تا تمام کنم. زیرا هر آینه به شما می‌گویم تا آسمان و زمین زایل نشود همزه یا نقطه ای از تورات هرگز زایل نخواهد شد تا همه واقع شود. پس هر که یکی از این احکام کوچکترین را بشکند و به مردم چنین تعلیم دهد در ملکوت آسمان کمترین شمرده شود اما هر که به عمل آورد و تعلیم نماید او در ملکوت آسمان بزرگ خوانده خواهد شد».[۳]

با مطالعه عهد جدید به وضوح می‌توان فهمید که نه تنها حضرت عیسی(ع) دست به براندازی شریعت حضرت موسی(ع) نزد، بلکه بر آن بسیار پافشاری کرده و آثار این پافشاری در گفتار و رفتار او آشکار بود. او فراوان از لزوم توجه به باطن شریعت و بسنده نکردن به ظاهر آن سخن می‌گفت، اما این امر هیچگاه به معنای کنار گذاشتن شریعت نیست.

علاوه بر حضرت عیسی(ع)، حواریون و پیروان اولیه ایشان نیز بر همین مبنا بوده و نه تنها دست رد بر شریعت نمی‌زدند بلکه به احکام پایبند بوده‌اند. در کتاب مقدس به نقل از یکی از همین افراد آمده:

«ای برادران من، چه سود دارد اگر کسی گوید ایمان دارم وقتی که عمل ندارد؟ آیا ایمان می‌توانداو را نجات بخشد. … همچنین ایمان نیز اگر اعمال ندارد در خود مرده است …  آیا پدر ما ابراهیم به اعمال عادل شمرده نشد وقتی که پسر خود اسحاق را به قربانگاه گذرانید؟ می‌بینی که ایمان با اعمال او عمل کرد و ایمان از اعمال کامل گردید. و آن نوشته تمام گشت که میگوید: ابراهیم به یَهُوَه ایمان آورد و برای او به عدالت محسوب گردید و دوست یَهُوَه نامیده شد. پس می‌بینید که انسان از اعمال، عادل شمرده می‌شود نه از ایمان تنها و زیرا چنانکه بدن بدون روح مرده است همچنین ایمان بدون اعمال نیز مرده است»[۴] این تعبیر و موارد مشابه به وضوح در مقابل اعتقادات پولس مطرح شده‌اند و ایمان بدون عمل که همان شریعت باشد، را مفید نمی‌دانند.

  1. ۲. شریعت در مسیحیت بعد از پولس

پولس تغییرات بسیار زیادی در مسیحیت به وجود آورد و حتی می‌توان مسیحیت امروزی را براساس آموزه‌های پولس دانست تا اموزه‌های عیسی مسیح. یکی از مهم‌ترین و بنیادی‌ترین آموزه‌های پولس، نظریه فیض بوده است. او بر این اعتقاد بود که عیسی مسیح فرزند خدا بوده و برای پاک شدن گناه ما انسان‌ها، فدا شده است. حال ما تنها با اعتقاد به این فدا شدن عیسی مسیح، لایق فیض گردیده و نجات می‌یابیم: «پس همچنان که به یک خطا حکم شد بر جمیع مردمان برای قصاص ، همچنین به یک عمل صالح بخشش شد بر جمیع مردمان برای عدالت حیات»[۵] «و چنانکه در آدم همه می میرند در مسیح نیز همه زنده خواهند شد».[۶]

 حال در این سیری که پولس به وجود آورد، نیازی به شریعت نبوده است. شریعت برای زمانی بود که هنوز عیسی ظهور نکرده است و پس از آن دیگر عمل به شریعت مجاز نیست: «به خوبی می دانیم که انسان با اجرای احکام شریعت، هرگز در نظر خدا پاک و بی‌گناه به حساب نخواهد آمد، بلکه فقط با ایمان به عیسی مسیح، پاک و بی‌گناه محسوب خواهد شد. بنابراین، ما نیز به عیسی مسیح ایمان آوردیم تا از این راه مورد قبول خدا واقع شویم، نه از راه انجام شریعت یهود.  زیرا هیچ کس هرگز با حفظ احکام شریعت، نجات و رستگاری نخواهد یافت».[۷]

پولس حتی شریعت را به قدری رد می‌کند که عمل کننده به آن را در مقابل مسیح دانسته و عامل به شریعت را از فیض عیسی مسیح دور می‌داند: «پس به آن آزادی که مسیح ما را بدان آزاد کرد، ‌استوار باشید و باز در یوغ بندگی گرفتار نشوید … همه شما که از شریعت عادل می‌شوید از مسیح باطل و از فیض ساقط گشته‌اید … ».[۸]

اعتقاد مسیحیت امروزی پیرامون شریعت نیز بر پایه اعتقاد پولس شکل گرفت و شریعت را نفی کرد. با این حال دینی که دارای کتاب مقدس و نظام کلیسایی است، نمی‌تواند به صورت کامل بدون هیچ اعمال و آیین بوده باشد. در مسیحیت اموری وجود دارد که از آنها به عنوان اسرار کلیسایی یاد می‌شود و مسیحیان به آن عمل می‌کنند که البته این اعمال بیشتر حالت سمبلیک دارند. پیرامون تعداد آنها، اختلافاتی وجود دارد و فرقه‌های مختلف مسیحی تعدادی را بیان داشته‌اند. با این حال دو مورد وجود دارد که مورد اتفاق همه گروه‌ها می‌باشد و به نوعی لازمه مسیحی بودن این است که از این دو سنت کلیسائی پیروی نمایند. این دو آیین عبارتند از غسل تعمید و عشای ربانی که مورد قبول همه گروه‌های مسیحی می‌باشد.

    پی نوشتها

[۱]. فراهیدی، خلیل بن احمد، کتاب العین، محقق، مصحح، مخزومى، مهدى، سامرائى، ابراهیم، ج ۱، ص ۲۵۲، قم، انتشارات هجرت، چاپ دوم، ۱۴۱۰ق.

[۲]. تثنیه،‌۲۷: ۲۶

[۳]. متی، ۵: ۱۷ – ۲۰٫

[۴]. رساله یعقوب، ۲:‌ ۱۴ – ۲۴٫

[۵]. رومیان ۵ : ۱۸

[۶]. اول قرنتیان ۱۵ :۲۲

[۷]. غلاطیان، ۲: ۱۶

[۸]. رساله پولس به غلاطیان، ۵: ۱- ۴٫

خروج امام مهدی در آینه قرآن کریم

 مسئله خروج و ظهور امام مهدی علیه السلام از مسلمات دین اسلام است. همه مذاهب اسلامی به آن اعتقاد دارند زیرا احادیث صحیح نبوی در متون شیعه و سنی از آن خبر داده است. در اینجا به برخی آیات قرآن کریم اشاره می شود که بر این پدیده مهم دلالت دارند:

امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه شریفه

«یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَصابِرُوا وَرابِطُوا … تُفْلِحُون»[۱] فرمود : اصبروا على أداء الفرائض وصابروا عدوّکم، ورابطوا إمامکم المنتظر.[۲] بر انجام واجبات صبر کنید، و در مقابل دشمن مقاومت و پایدارى کنید، و با امام خود که انتظار قدومش را دارید رابطه داشته باشید .

قمى‏ رحمه الله در تفسیر آیه شریفه

«وَإنْ مِنْ أهْلِ الکِتاب إلاَّ لَیُؤْمِنَنَّ … شَهیداً»[۳] «کسى از اهل کتاب نیست جز آنکه پیش از مرگش به او یعنى حضرت عیسى علیه السلام ایمان آورد، و در روز قیامت بر آنها گواه خواهد بود» ،

از امام باقر علیه السلام نقل کرده است که فرمود:

إنّ عیسى ینزل قبل یوم القیامه إلى الدنیا فلا یبقى أهل ملّه یهودیّ ولا غیره إلّا آمن به قبل موته، ویصلّی خلف المهدیّ.[۴] همانا حضرت عیسى علیه السلام پیش از روز قیامت به دنیا فرود آید هیچ اهل دینى از یهود و غیر آن باقى نماند جز آنکه پیش از وفاتش به او ایمان آورد، و او در پشت سر حضرت مهدى (صلوات اللَّه علیه) نماز مى‏ خواند .

از امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه

«إنّا نَصارى»[۵] «و از کسانى که گفتند ما نصارى هستیم عهد و پیمان گرفتیم» ، روایت شده است که فرمود: سیخرج مع القائم علیه السلام منّا عصابه منهم؛ به زودى جماعتى از آنان با حضرت قائم (صلوات اللَّه علیه) خروج خواهند نمود.[۶]

در روایتى آیه شریفه

«هَلْ یَنْظُرُونَ إلّا أنْ تَأْتِیَهُمُ المَلائِکَه»[۷] «آیا انتظارى دارند جز آنکه فرشتگان بر آنها فرود آیند» ، به وجود شریف آن حضرت تفسیر شده است.

همچنین فرموده ‏اند: این قسمت از آیه شریفه «یَوْم یَأْتی بَعْضُ آیاتِ رَبِّک»[۸] «روزى که بعضى از آیات پرودگارت ظاهر شود» ، اشاره به ظهور حضرت حجّت (ارواحنا فداه) دارد.[۹]

عیّاشى‏ رحمه الله در کتاب «تفسیر» ذیل آیه شریفه «هُوَ الَّذی أرْسَلَ رَسُولَه …»[۱۰] «او است آن کسى که رسول خود را براى هدایت مردم و آموختن دین حق فرستاد تا او را بر تمام ادیان چیره گرداند اگر چه براى مشرکان ناخوش آیند باشد»، از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود: وقتى که حضرت قائم (صلوات اللَّه علیه) خروج کند مشرک و کافرى نباشد مگر اینکه خروج آن حضرت براى او ناخوش ‏آیند باشد.[۱۱]

نعمانى ‏رحمه الله در کتاب «غیبت» در تفسیر آیه شریفه «وَلَئِنْ أخَّرْنا عَنْهُمُ العَذاب إلى اُمَّه مَعْدُودَه»[۱۲](۵۷) «اگر عذاب را از آنها تا امّتى معدود تأخیر بیندازیم» ، از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود: العذاب خروج القائم ‏علیه السلام والاُمّه المعدوده أهل بدر وأصحابه؛ عذاب خروج قائم علیه السلام است و منظور از اُمّت معدود اصحاب آن حضرت هستند که به عدد اهل بدر یعنى سیصد و سیزده نفر مى ‏باشند[۱۳].

عیّاشى در تفسیر خود از محمّد بن مسلم نقل کرده است که : امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه شریفه «ألَمْ تَرَ إلَى الَّذینَ قیلَ لَهُمْ کُفُّوا – إلى قوله[۱۴] وَنَتَّبِع الرُسُل»«آیا نمى ‏اندیشى درباره کسانى که به آنها گفته شد: اکنون از جنگ کردن خوددارى کنید و به نماز و زکات بپردازید و آنگاه که حکم جهاد صادر شد گفتند: خداوندا ! چرا بر ما دستور جنگ کردن دادى؟ چه مى‏ شد اگر آن را مقدارى تأخیر مى‏ انداختى؟» ، فرمود: آنها تأخیر جنگ را تا زمان قائم (صلوات اللَّه علیه) اراده کردند[۱۵].

پی نوشت ها :

[۱] . سوره آل عمران ، آیه ۲۰۰ .

[۲] . غیبه نعمانى : ۱۹۹ ح ۱۳، بحار الأنوار : ۲۱۹/۲۴ ح ۱۴، تفسیر برهان : ۳۳۴/۱ ح۴، ینابیع المودّه: ۴۲۱، غایه المرام: ۴۰۸ ح۳، منتخب الأثر: ۵۱۵ ح۷، تأویل الآیات: ۱۲۷/۱ ح ۴۷٫

[۳] . سوره نساء ، آیه ۱۵۹٫

[۴] . تفسیر قمى : ۱۵۸/۱، بحار الأنوار : ۵۰/۵۳ ح ۲۴، تفسیر برهان : ۴۲۷/۱ ح۱، منتخب الأثر: ۴۷۹ ح۱، ینابیع المودّه: ۴۲۲، الآیات الباهره: ۵۹٫

[۵] . سوره مائده ، آیه ۱۴٫

[۶] . الکافى : ۳۵۲/۵ سطر ۲، تفسیر برهان : ۴۵۴/۱ ح۱، التهذیب: ۴۰۵/۷ ح ۶۲۱٫

[۷] . سوره انعام ، آیه ۱۵۸٫

[۸] . سوره انعام ، آیه ۱۵۸٫

[۹] . کمال الدین: ۳۳۶/۲ ح۸ و در آن فرموده است : آیه و نشانه ‏اى که انتظارش را مى‏ کشند حضرت قائم (ارواحنا فداه) است . بحار الأنوار : ۵۱/۵۱ ح ۲۵ ، تفسیر برهان : ۵۶۴/۱ ح ۴٫

و در روایت دیگرى در تفسیر این آیه از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود : مقصود خروج امام قائم منتظر از ما اهل بیت است . این حدیث را در کمال الدین: ۳۵۷/۲ ح ۵۴، بحار الأنوار : ۱۴۹/۵۲ ح ۶۷ ، و تفسیر برهان : ۵۲۴/۱ ح۴ روایت کرده ‏اند .

[۱۰] . سوره توبه ، آیه ۳۳ ؛ سوره صفّ ، آیه ۹ .

[۱۱] . بحار الأنوار : ۵۰/۵۱ ح ۲۲، و در تفسیر قمى : ۲۸۹/۱ مى‏ نویسد : این آیه درباره قائم آل محمّد علیهم السلام نازل شده است . و قسمت آخر آیه شریفه در حدیث دوّم از همین بخش ذکر شد .

[۱۲] . سوره هود ، آیه ۸ .

[۱۳] . غیبه نعمانى : ۱۲۷ سطر ۳، بحار الأنوار : ۵۸/۵۱ ح ۵۱، تفسیر برهان : ۲۰۸/۲ ح۱، المحجّه : ۱۰۲٫

[۱۴] . معناى «إلى قوله» این است که آیه را ادامه دهید تا «ونتّبع الرسل» ، ولى این فرمایش صحیح نیست ، زیرا آیات بهم پیوسته نیستند ، آیه پیشین در سوره نساء ، و آیه‏ اى که بعد از آن آمده در سوره ابراهیم است ، و بنابراین ذکر آیه شریفه «ألَمْ تَرَ إلَى الَّذینَ…» در اینجا مناسب نیست بلکه در مورد امام مجتبى علیه السلام نازل شده است ، و در کتاب کافى و تفسیر برهان این دو آیه مخلوط شده است .

[۱۵] . الکافى : ۳۳۰/۸ ح ۵۶، تفسیر برهان : ۳۹۴/۱ ح۲، تفسیر عیّاشى : ۲۵۸/۱ ح ۱۹۶، بحار الأنوار : ۲۱۷/۴۴ ح۲ و ۱۳۲/۵۲ ح ۳۵، المحجّه:۶۱

منبع : پایگاه علمی المنجی.

مقایسه گونه شناسی موعود مسیحیت با موعود شیعه

موعود باوری و منجی گرایی به معنای اعتقاد به رهاننده ای که با آمدنش رنج ها و سختی ها، ناکامی ها و بی عدالتی ها، به خوشبختی ها و آرامش ها، بدل می­شود، مورد اتفاق همه ادیان الهی است. اندیشه نجات، از مهم ترین دغدغه های عمومی بشر، به ویژه بشر امروزی است که از رنج و سختی های زندگی و بی عدالتی های روزافزون به ستوه آمده و راه رهایی و نجاتی را جست وجو می کند.

چکیده در این مقاله، سعی بر این بوده است که مقایسهای بین گونه­شناسی منجی موعود مسیحی، حضرت عیسی علیه السلام و منجی موعود شیعه، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف انجام دهد. در این نوشتار، هر یک از دو منجی، از نظر تبارشناسی، خصوصیات فردی و نقش و جایگاه، ارزیابی و وجوه تفاوت و تشابه این دو، بررسی شده است. در انتها تأکید دارد که مصداق واقعی منجی، یک شخص است و آن هم بر منجی موعود اسلامی تطبیق دارد؛ هر چند بازگشت عیسی مسیح علیه السلام در آخرالزمان قابل انکار نیست؛ ولی نه به عنوان منجی، بلکه به عنوان مددکار حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در آخرالزمان میآید و او را یاری میدهد.

مقدمه موعود باوری و منجی گرایی به معنای اعتقاد به رهاننده ای که با آمدنش رنج ها و سختی ها، ناکامی ها و بی عدالتی ها، به خوشبختی ها و آرامش ها، بدل می­شود، مورد اتفاق همه ادیان الهی است. اندیشه نجات، از مهم ترین دغدغه های عمومی بشر، به ویژه بشر امروزی است که از رنج و سختی های زندگی و بی عدالتی های روزافزون به ستوه آمده و راه رهایی و نجاتی را جست وجو می کند.

در میان ادیان ابراهیمی، دو دین اسلام (شیعه امامیه یا همان شیعه دوازده امامی) و مسیحیت (که رابطه تنگاتنگی با دین یهود دارد و بسیاری از آموزه هایش را از آن دین اخذ کرده است؛ یعنی بستر ظهور مسیحیت کاملاً یهودی بوده، ولی کم کم مسیر خود را مشخص کرده و عنوان یک دین مستقل از یهود را یافته است) و پیروان آن دو دین، به این مسأله مهم، بی توجه نبوده و اهمیت ویژه ای برای آن قائل شده اند و صریحاً در این باب اظهار نظر کرده اند.

در این نوشتار، به مقایسه گونه شناسی منجی موعود دو دین ابراهیمی اسلام (شیعه) و مسیحیت میپردازیم؛ یعنی با بیان ماهیت و نوع منجی، میتوانیم به تبیین مواردی همچون ماهیت موعود، ماهیت وعده، رسالت معنوی یا اجتماعی، نقش کیهان شناختی موعود و…. دست یازیم تا در سایه این واکاوی و بررسی، به این پرسش، پاسخ دهیم که آیا منجی موعود مسیحیت، قابل انطباق با منجی موعود شیعه می باشد یا نه؟ و در هر صورت، منجی واقعی کیست؟ آیا یک منجی می آید یا دو منجی، یا احتمال دیگری در میان است؟ این امر می تواند فضایی مناسب را برای گفت وگو میان اسلام و مسیحیت فراهم آورده و در نزدیک تر شدن دیدگاه پیروان این دو دین به یک دیگر به شایستگی کمک کند.

 یک. گونه شناسی موعود مسیحیت

الف. تولد معجزهآسا مادر حضرت عیسی علیه السلام، منجی موعود مسیحیان، بدون واسطه پدر و از روح القدس باردار شد. شوهرش یوسف، اراده کرد او را به پنهانی رها کند؛ اما فرشته خداوند در خواب بر وی ظاهر شده، گفت: «ای یوسف، پسر داوود! از گرفتن زن خویش مریم مترس؛ زیرا آنچه در وی قرار گرفته است، از روح القدس است و او پسری خواهد زایید و نام او را عیسی خواهی نهاد؛ زیرا او امت خویش را از گناهانشان خواهد رهانید.» چون یوسف از خواب بیدار شد، چنانچه فرشته خداوند بدو امر کرده بود، به عمل آورد و زن خویش را گرفت و تا پسر نخستین خود را نزایید، او را نشناخت و او را عیسی نام نهاد.» (متی۱: ۲۵-۱۸)

از نگاه منابع اسلامی، یهودیان در هنگام تولد حضرت مسیح، تهمتها و نسبتهای ناروایی درباره مریم رواج دادند که گویی او زنی آلوده دامن است. در قرآن کریم، این اتهام زشت یهودیان به حضرت مریم، «بهتانی عظیم» قلمداد شده است و سخت به نکوهش یهودیان میپردازد و میفرماید:

به سبب کفر ایشان و آن تهمت بزرگ که به مریم زدند، آنان را به عقوبت گرفتار میکنیم. (نساء: (۴)، ۱۵۶)».

ب. مصلوب شدن و عروج آسمانی ماجرای مصلوب شدن حضرت عیسی علیه السلام از دیدگاه مسیحیان با اسلام متفاوت است. اناجیل چهارگانه، به طور مشروح به بیان ماجرای دست گیری و مصلوب شدن حضرت عیسی پرداختهاند.

بنابر آنچه مسیحیان اولیه گفتهاند، حضرت عیسی نه تنها قتل خود را به دست مخالفان پیشبینی میفرمود، بلکه میدانست چه کسی به او خیانت خواهد کرد و او را خواهد فروخت؛ از این رو یک مجلس ساده آراست و غذایی با یاران خود برای آخرین بار صرف کرد تا آنکه دوازده تن حواریان خود را آماده مفارقت خویش کند.

اندکی بعد از آن در باغی که جثسیمانی نام داشت، یکی از شاگردان موسوم به یهودای اسخریوطی او را به جمعی که با چوب و شمشیر به سراغ او آمده بودند، تسلیم کرد. آن ها را رئیس کاهنان در پی او فرستاده بود؛ پس آن ها عیسی را نزد مجمع کاهنان و اصل شورا برده، همه او را به جرم گفتن کفر، به قتل محکوم ساختند. آن گاه او را نزد پیلاطس رومی بردند و از او خواستند که حکم را اجرا کند.

سه ساعت از نیمه روز گذشته بود که او را به پای چوبه دار آوردند…. جماعت در اطراف او فریاد بر میآوردند و او برایشان دعا میکرد و میگفت: «ای پدر! این ها را بیامرز زیرا که نمیدانند چه میکنند» (لوقا۳۴: ۲۳). پس مسیح، به آواز بلند گفت: «الهی! الهی! چرا مرا ترک کردی؟» و جان، تسلیم حق کرد.

به عقیده مسیحیان، عیسی تحمل رنج کرد، تا آن که ابنای نوع خود را کفاره داده، آمرزیده سازد. برای آن که در روز سبت، جسد او بر فراز صلابه باقی نماند، شخص دولتمندی، به نام یوسف آریماتیا که از اعضای شورای کاهنان بود، کالبد او را در قبری نو که از سنگ برای خود تراشیده بود گذاشت.

صبح روز سوم، بعضی از زنان اقارب عیسی علیه السلام پیش از این که راه مراجعت به جلیل را پیش گیرند به طلب قبر او رفتند؛ ولی آن را تهی یافتند. هنگامی که سرگردان، عازم بازگشت شدند، ناگهان فرشتگانی ظاهر شده، به آن ها گفتند: «عیسی از مردگان برخاسته است». (جان بایر ناس، ۱۳۸۳: ص۶۰-۶۴)

بر خلاف کتاب مقدس، منابع اسلامی، مصلوب شدن حضرت عیسی علیه السلام را تأیید نکرده، به صراحت، مصلوب و کشته شدن حضرت عیسی علیه السلام را رد می نمایند:

او را نکشتند و به صلیب نکشیدند و امر بر آنان مشتبه شد. به یقین، او را نکشتند؛ بلکه خداوند، او را به سوی خود بالا برد (نساء (۴): ۱۵۷و۱۵۸).

ج. القاب و اسما القاب و اسمای بیان شده برای حضرت مسیح علیه السلام در اناجیل و قرآن کریم، هر یک جنبهای از رسالت او را بیان میکنند. مهم ترین این اسما و القاب، بدین قرارند:

  1. عیسی: منجی موعود مسیحیان را ابتدا یشوع (یهوشاعا، یسوع) مینامیدند که واژه ای عبری و به معنای نجات خدا است. این کلمه در میان رومیان و یونانیان به «یسوس» تبدیل گردید و همین واژه در زبان عربی «عیسی» شد (توفیقی، ۱۳۸۴: ص۱۳۰). انجیل، این واژه را «خداوندِ نجات دهنده» معنا کرده است که امت خویش را از گناهانشان خواهد رهانید (متی۲۱: ۱).
  2. پسر انسان: این عنوان، بیش از هشتاد بار در عهد جدید بر آن حضرت اطلاق شده است. کتاب دانیال از پسر انسان نام میبرد و او را شخصیتی مطرح میکند که پیش از تنگی واپسین روز خواهد آمد و خدا، داوری و پادشاهی را به او خواهد سپرد. مسیحیان ایمان دارند که عیسی آن روزها را تحقق میبخشد (میشل، ۱۳۷۷: ص۶۹).
  3. پسر خدا: این لقب در عرف مسیحیان به معنای تولد جسمانی عیسی از خدا نیست؛ بلکه منظور از این لقب، آن است که ایمانِ خود را به ارتباط صمیمانه و استوار عیسی با خدا بیان کنیم (میشل، ۱۳۷۷: ص۶۸).
  4. مسیح: مسیح را میتوان نام دوم عیسی دانست (میشل، ۱۳۷۷: ص۷۰). انجیل چهارم پر از لفظ مسیح از کلمه عبری ماشیاح (مسیاح) به معنای «تدهین شده» است. در دین یهود، افراد را به منظور مأموریتهای مهم مذهبی با روغن مخصوص مسح میکردند؛ به همین سبب، چنین افرادی از ویژگیهای خاصی برخوردار بودند و میان مردم افرادی مقدس و محترم شناخته میشدند (زیبایی نژاد، ۱۳۸۲: ص۱۸).

در قرآن کریم از عیسی علیه السلام با نامهای «مسیح»، «روحالله»، «عبدالله»، «مبارک» و «کلمه الله» نام برده شده است. در منابع روایی نیز «روحالله» لقب عیسی بن مریم است. از دیگر القاب وی میتوان به «معلم الخیر (استاد نیکی)» و «روحالأمین» اشاره کرد (حیدری کاشانی، ۱۳۸۸: ص۴۷۶).

د. ویژگیهای ظاهری در منابع مسیحیت، حضرت عیسی علیه السلام حضوری کم رنگ دارد و چندان از ویژگیها و خصوصیاتش گفت وگو نمیشود. از لابه لای کتاب مقدس به برخی صفات رفتاری آن حضرت دست مییابیم که به آن میپردازیم:

جیمز هاکس در قاموس کتاب مقدس، عیسی را شخصی معتدل القامه با موهای می گون و طلایی رنگ و صاف که در مقابل گوشها مجعد و درخشان بود توصیف می­کند. موهایش را به دو نیم تقسیم میکرد. پیشانیش مستوی و نرم بود، رویش بی عیب و مایل به قرمزی بود و ریش کامل و تمام، به رنگ موی سرش داشت. دارای چشمانی کبودرنگ و درخشنده و دستانی خوش ترکیب بود (هاکس، ۱۳۷۷: ص۸۰۷).

در مقابل، منابع اسلامی ما خصوصاًَ روایات اهل بیت علیهم السلام درباره شخصیت عیسی بن مریم علیه السلام اطلاعات مفیدی ارائه میدهد که به آن اشاره می­شود.

از نظر ظاهری، دارای قامتی میانه، سیمایی سفید مایل به سرخی و موهای مجعد بود. همچون برخی پیامبران، مختون متولد شد.در سه سالگی، حجت خدا بر بندگان خدا و حتی بر یحیی علیه السلام بوده و در هفت سالگی به رسالت رسید؛ اما در سی سالگی بود که مأموریت یافت رسالت خود را بر بنی اسرائیل آشکار کند. در کوه ساعیر بود که از سوی خداوند به وی وحی رسید و در زمان عروج، سی و سه ساله بود. (زیبایی نژاد، ۱۳۸۲: ص۶۶-۶۸ – ۶۹)

ه‍. ویژگیهای اخلاقی و رفتاری بسیار کم حرف بود. هیچ گناه صغیره و کبیره و ترک اولایی را مرتکب نشد (زیبایی نژاد، ۱۳۸۲: ص۶۶-۶۹). بر خلاف شریعت موسی علیه السلام که هم سیاسی و هم روحانی بود، اصول و تعالیم عیسی مسیح علیه السلام فقط روحانی است.آن حضرت از اقدام سیاسی بر ضد حکومت ممانعت میکرد ـ او به شدت از جنگ و خون ریزی وخشونت، متنفر بود و برای ایجاد آشتی و صلح و اصلاح، از حق خود می­گذشت (متی۳۸: ۵) و به دیگران نیز توصیه میکرد که چنین کنند. مطیع مقررات حکومتی و مخالف به  کارگیری شمشیر بود. در عین حال، وی شخصی شجاع بود (متی۱۲: ۲۱) که در مقابل روحانیت فاسد، آشکارا قیام کرد (متی۱۲: ۲۱). او شخصی بسیار فروتن و متواضع بود (یوحنا۴: ۱۳.) و در شام آخر، پای شاگردان را به دست خویش شست وشو داد. حضرت عیسی علیه السلام بسیار غیور، مظلوم، صبور (متی۲۹: ۱۱) و حلیم، با محبت (متی۹: ۱۵) و مطیع خداوند بود (متی ۱۰: ۱۵). او خود را عبد (سوره مریم: ۱۹، آیه۳۰) و بنده خدا می دانست. علاوه بر این، حضرت عیسی شخصی سخندان و منطقی، زیرک، هوشیار و حاضرجواب بوده است که مضامین اناجیل، گویای این حقیقت است (انجیل لوقا۲۰: ۲۰، انجیل متی۱۵: ۲۲).

از نظر اخلاقی و زهد و ورع و کثرت عبادت، مثال زدنی بود. بسیار روزه می گرفت، لباس خشن می پوشید و نان جو می خورد. آن گاه که آفتاب غروب میکرد، هر جا بود، به نماز میایستاد و در حال عبادت بود، تا خورشید طلوع میکرد. به محتاجان رسیدگی میکرد. برای خود غذایی ذخیره نمیکرد و میفرمود: «همان خدایی که غذای صبح مرا داده است شامگاهان نیز مرا طعام خواهد داد».

او از نگاه شهوت آلود به زنان و معاشرت با آنان شدیداً گریزان بود. عیسی علیه السلام گریه را با خنده میآمیخت. گاهی لبخند بر لب داشت و گاه میگریست. در ماه ذی حجه حج به جا میآورد (زیبایی نژاد، ۱۳۸۲: ص۶۸).

و. نقش و جایگاه در مسیحیت دو گونه نجات، و به تبع آن، دو گونه منجی تصور می شود (صادق نیا محراب، ۱۳۸۹: ص۲۳۲-۲۳۹).

الف. نجات سیال، شخصی و میانجی گرایانه: این درک از نجات، به رستاخیز حضرت عیسی علیه السلام ارتباط چندانی ندارد و کاملاً با همان زندگی اولیه او سازگار است. این نجات، ثمره میانجی گری عیسی علیه السلام است، نه منجی گریاش. در این معنا از نجات است که عیسی با فدیه کردن خود، رابطه میان انسان و خدا را اصلاح میکند؛«مسیح بره خدا بود که گناهان جهان را بر میدارد» (یوحنا۲۹: ۱).

بنابراین این گونه نجات به معنای رهایی از تقصیر یا گناه یا رهایی از پیامدهای آن، در این جهان و حیات آخرتی است. بر این اساس، نجات بخشی عیسی علیه السلام سیال و غیر زمان مند (هر زمان به عیسی ایمان آورده شود، نجات می یابد)، فردی و غیر آخرت شناختی (بی ارتباط با پایان تاریخ) است. این گونه نجات بخشی را بهتر است از مقوله مباحث موعودباوری بیرون دانست.

ب. نجات جمعی، زمان مند و منجی گرایانه: در این نگاه، عیسی علیه السلام در بازگشت مجدد خود، کار شاهانه ای انجام خواهد داد که همان تشکیل حکومتی است فراگیر که پیام انجیلی را به همه مردم میرساند. (تیلیخ پل، ۱۳۸۱: ص۲۳۲). در این درک از نجات، با یک منجی روبه رو هستیم، نه یک میانجی. این گونه نجات به اجماع تمام مسیحیان، رهایی بخشی عیسی به معنای نجات بخشیدن از پراکندگی، ظلم و نابسامانی است؛ امری که در سایه تشکیل یک حکومت مرکزی عملی می شود. نجات بدین معنا، نجاتی زمان مند (در زمان مشخصی طبق پیش گوییها تحقق میپذیرد)، اجتماعی و معنوی (هم به نجات معنوی می­اندیشد، هم به رفاه دنیوی)، فرا ملی (دارای رسالت جهانی) و روبه آینده است. در این گونه نجات، با منجیای روبه رو هستیم که علاوه بر توجه به رستگاری معنوی، اهدافی چون برپایی عدل، امن و رفاه اجتماعی را هم در نظر دارد.

اکنون با عنایت به این دو دیدگاه درباره منجی مسیحیت و با عنایت به منابع شیعی، نقش و جایگاه عیسی علیه السلام را بررسی می کنیم.

  1. نبی: عیسی نبی خوانده شده؛ یعنی کسی که پیام خدا را برای انسان آورد و انحرافات رهبران دینی و ستمکاری به بینوایان را محکوم کرد (میشل۱۳۷۷: ص۷۱). او از پیامبران اولوالعزم است و دارای مقام عصمت. دو اسم اعظم از اسمای الهی را میدانست. او به منظور تبلیغ رسالت خود، بسیار مسافرت میکرد و در قالب مثال، موعظه میفرمود (زیبایی نژاد، ۱۳۸۲: ص۶۶-۶۹).
  2. منجی: وی منجی نامیده شده؛ یعنی کسی که خدا نجات بشر را به دست او تحقق میبخشد (همان).
  3. صاحب معجزه: کتاب مقدس گزارشاتی از کرامات و معجزات حضرت عیسی علیه السلام نقل میکند؛ همچون شفای دیوانگان (. لوقا۳۵: ۴)، شفای از پیسی (لوقا، ۱۱: ۵-۱۲)، شفای مفلوج (مرقس۵: ۱۱-۱۲)، شفای کور (یوحنا۹: ۶-۷.) و شفای کر و لال (مرقس۷: ۳۲-۳۵)، راه رفتن بر روی آب (متی۲۵: ۱۴)، زنده کردن مردگان (لوقا۷: ۱۲ -۱۶) و غیره. اما در میان روایات و آیات قرآن کریم، معجزاتی از حضرت عیسی علیه السلام ذکر میشود که بسیار شگفتآور و برای تأثیرگذاری، بسیار مهمتر از معجزات منابع مسیحی است؛ همچون سخن گفتن عیسی علیه السلام در گهواره آن هم با محتوایی بسیار عمیق، همراه با پیشگویی از آینده که خود سندی بر حقانیت او میباشد (مریم (۱۹): ۳۰-۳۳) یا طلب مائده آسمانی و اجابت از طرف خداوند متعال (مائده (۵): ۱۱۴-۱۱۵) و نیز خلقت پرنده از گل (آل عمران (۳): ۴۹).
  4. عیسی در جایگاه خدا: اناجیل هم نوا به عیسای بشری اعتقاد دارند؛ اما در انجیل یوحنا عیسی حکمت خدا خوانده میشود که جسمانی شده است. او الوهیت یافته و ازلی است؛ لذا مانند خدا عمل میکند و سخن میگوید. معرفی عیسی بدین گونه، در نوشته های پولس ابداع شده است.

توماس میشل در کتاب کلام مسیحی این لقب را عنوانی برای کارکرد عیسی می داند و چنین میگوید:

این لقب به کسی داده میشودکه قدرت و سلطه دارد. به عقیده مسیحیان، هنگامی که خدا عیسی را از مردگان برخیزاند، این لقب را به وی عطا کرد. این لقب همچنین اشاره دارد به این که عیسی تنها میانجی بین خدا و بشر است. علاوه بر این، لقب «خداوند» بر اعتقاد مسیحیان مبنی بر آوردن عیسی در واپسین روز و نشستن وی بر طرف راست خدا برای داوری انسان ها، دلالت دارد (میشل، ۱۳۷۷: ص۶۹).

اما آیات و روایات شیعه، خدا بودن عیسی علیه السلام را رد میکند و او را همچون سایر مخلوقات خداوند، بشر و بنده ای از بندگان خدا معرفی مینماید (مریم (۱۹): ۳۰).

  1. برقرار کننده ملکوت خدا: ملکوت خدا در حقیقت، تحقق وعدههایی است که خدا به داوود داده که سلطنت او را تا ابد پایدار خواهد ساخت و این وعده با آمدن و بازگشت عیسی علیه السلام محقق خواهد شد. مراد از ملکوت خدا در این وعده­ها، مجموعه آرمانهای معنوی و اجتماعی ای است که عیسی علیه السلام در یک فعالیت شاهانه و با تشکیل حکومتی الهی (ملکوت خدا) آن ها را عملی خواهد ساخت (صادق نیا، محراب، ۱۳۸۹: ص۲۳۸)؛ ولی خود عیسی علیه السلام چنین ادعایی نکرده است.
  2. نجات دهنده جمعی و فرامنطقهای: عیسی علیه السلام دیدگاه تنگ نظرانه یهود درباره انحصار نجات در قوم بنیاسرائیل را رد میکند و نجات گری منجی را جمعی و شامل حال همگان اعلام میکند؛ چنانکه در کتاب تاریخ جامع ادیان می گوید:

در انجیل متی آمده است:

به شما میگویم که بسا از مشرق و مغرب آمده، در ملکوت آسمان با ابراهیم و اسحاق و یعقوب خواهند نشست؛ اما پسران ملکوت بیرون افکنده خواهند شد و در ظلمت خارجی که گریه و فشار دندان باشد. از این قرار، ملکوت الهی محدود به حد و محصور به حصر برای چند تن از صالحان یهود نخواهد بود؛ بلکه دایره اخوتی است که محیط آن، شامل تمام اقوام عالم میشود (جان بایر ناس، ۱۳۸۳: ص۵۹۵).

نتیجه بر اساس مطالب بیان شده، می توان گفت که موعود منجی مسیحی، از موعودهای شخصی و معین است؛ یعنی هر کسی نمیتواند موعود مسیحی باشد، هرچند شرایط برایش فراهم باشد. آن موعود، یک فرد مشخص با ویژگی های بشری است؛ هر چند یک جنبه الوهی نیز پیدا کرده است. بنا بر گزارش اناجیل، موعود مسیحی رجعت کننده خواهد بود و آن گاه کارکردش را به منصه ظهور خواهد گذاشت. ماهیت نجات بخشی او، هم فردی است که با صرف ایمان آوردن به شخص او اتفاق می افتد (بیان شد که این نوع از نجات بخشی، آخرت شناسانه نیست و در این جا عیسی بیشتر میانجی است تا منجی) و هم جمعی و جهان شمول؛ نه اینکه دامنه و گستره نجات او قومی خاص یا منطقه ای خاص باشد. نجات فرجامین عیسی، هم جنبه معنوی دارد، هم اجتماعی. با این توضیح که برای محقق کردن فرامین الهی و اشاعه پیام انجیل، تلاش می کند؛ ولی به هیچ روی در همین مورد، منحصر نمی شود؛ بلکه در زمینه زندگی دنیایی بشر هم اقداماتی انجام می دهد و به رفاه و آسایش عمومی و دنیایی نیز توجه خواهد داشت. اگر رو به آینده بودن را به اعتبار تحقق یا عدم تحقق بازگشت منجی لحاظ کنیم، می توان گفت عیسی از موعودهای رو به آینده است و از آن روی که هنگام بازگشت او، تغییراتی در اوضاع عالم نمایان شده، علائم طبیعی بروز پیدا می کند، کارکردش کیهانی خواهد بود.

دوم. موعود شیعه

الف. تولد معجزه آسا ولادت حضرت مهدی علیه السلام در شب جمعه، نیمه شعبان (شیخ صدوق، ۱۳۸۰: ج۲، ص۱۵۵) در شهر سامراء، پایتخت عباسیان، در سال ۲۵۵ق بوده است. بین حاکمان و زمامداران غاصب خلافت و دستگاه حکومت طاغوت، اضطراب و نگرانی­هایی وجود داشت. اخبار و احادیثی به خصوص از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسیده بود که از تولد فرزندی برای امام حسن عسکری علیه السلام خبر می­داد؛ فرزندی که تاج و تخت ستمگران را واژگون و عدل و داد را در سرتاسر گیتی برقرار خواهد کرد، و این مطلب به گوش زمامداران رسیده بود. در این اوضاع و شرایط، معتصم عباسی، هشتمین خلیفه عباسی که حکومتش از سال ۲۱۸ق آغاز شده بود، دستور داد از تولد نوزادان جلوگیری کنند. این دستور، به کشته شدن شماری از مادران بیگناه منجر شد. او قابلههایی را پنهانی به خانهها فرستاد تا از زنان باردار خبر دهند.

با نزدیک شدن تولد حضرت مهدی علیه السلام واحساس خطر زمامداران جبار عباسی، معتصم در صدد برآمد تا از تولد این نوزاد جلوگیری کند و اگر پدید آمد و بدین جهان پای نهاد، او را از میان بردارد؛ اما مشیت الهی بر این قرار گرفت که آثار حمل در نرجس خاتون، مادر آن حضرت پوشیده مانَد. حجت حق از گزند آسیب ها نجات یافت و برخلاف همۀ تلاش ها پا به عرصه وجود گذاشت.

ب. آبا و نسب پدر حضرت مهدی علیه السلام، حضرت امام عسکری علیه السلام (گروه نویسندگان، ۱۴۲۸: ج۵، ص۳۸) و نرجس، مادر  آن حضرت است که ملیکه، دختر یشوع، فرزند قیصر، پادشاه روم است. آن بانو، از اولاد حواریین و به شمعون، وصی حضرت مسیح علیه السلام منسوب بود که هنگام اسارت، نام خود را نرجس نهاد تا شناخته نشود (شیخ صدوق، ۱۳۸۰: ج۲، ص۱۳۲). هنگامی که به حضرت حجت علیه السلام حامله شد و نور وجود مقدس آن حضرت او را فرا گرفت، صیقل نام نهاده شد. وقتی که حضرت مهدی علیه السلام متولد شد، بر مادر خود سلام کرد و هنگامی که امام حسن عسکری علیه السلام به نرجس خاتون از آنچه بعد از وفاتش بر آنان وارد خواهد شد، خبر داد، از حضرت خواست تا از خدا بخواهد که وفاتش را پیش از وفات امام علیه السلام قرار دهد؛ لذا نرجس  علیها السلام در زمان حیات امام از دنیا رفت و بر قبر او لوحی است که بر آن نوشته شده است: «این است قبر مادر «م ح م د» (شیخ صدوق، ۱۳۸۰: ج۲، ص۱۵۷-۱۵۹). ج. اسما و القاب در روایات و احادیث رسیده، لقبهای متعددی برای امام زمان علیه السلام ذکر شده اند. هر یک از این القاب، به بخشی از صفات و ویژگیها و آثار وجودی آن امام همام اشاره دارند که به تعدادی از آن ها اشاره میکنیم:

نام آن حضرت، «م ح م د» است که در برخی روایات از بردن نام ایشان نهی شده است (شیخ صدوق، ۱۳۸۰، ج۱، ص۲۸۴ و ج۲، ص۳۸۱) و مشهورترین لقب آن حضرت، مهدی علیه السلام است. (شیخ صدوق، ۱۳۸۰: ج۱، ص۱۰۳). از القاب دیگر آن حضرت میتوان به «قائم» به معنای قیامکننده به حق (شیخ صدوق، ۱۳۸۰: ج۲، ص۴۹۵) «بقیۀ الله» (کلینی، ۱۳۷۹، ج۱، ص۴۱۱) «حجت» (کلینی، ۱۳۷۹، ج۱، ص۳۲۸) «صاحب الزمان» (شیخ صدوق، ۱۳۸۰، ج۲، ص۲۷۱)، «منتظر» (شیخ صدوق، ۱۳۸۰، ج۲، ص۳۴۲)، «منصور» (شیخ صدوق، ۱۳۸۰، ج۱، ص۳۳۰)، «غریم» (مفید، ۱۴۱۳، ص۳۵۴) و… اشاره کرد.

د. ویژگی های ظاهری با عنایت به روایات و برخی ملاقاتهای معتبر می توان در این باره گفت: حضرت مهدی علیه السلام شبیه ترین مردم به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است و هنگام ظهور، بین سی تا چهل ساله به نظر میرسد. او جوانی است زیباروی که چهره اش همانند ماه یا ستاره تابان است. رنگ چهره و پوست آن حضرت، رنگ عربی است؛ یعنی رنگش سفید مایل به سرخی (گندم گون) است که کمی به زردی میل دارد. گونه های حضرت، کم گوشت است. بر گونه راست او خال سیاهی وجود دارد و بر پیشانی وی اثر سجده نمایان است. دارای پیشانی بلند و درخشان و بینی کشیده و باریک است. ابروهایش بلند و کشیده، رخ او درخشان و چشمانش درشت، براق و به رنگ سیاه است؛ دندانهای پیشین او از هم فاصله دارد و هیکلش همانند مردان بنی اسرائیل است؛ ولی قامتی متوسط دارد. دارای شانه­ هایی قوی و بزرگ، سینه ای فراخ، ساقهایی باریک و دستانی ستبر که بر کف دست راست خالی وجود دارد (جعفری، ۱۳۸۱: مقاله جمال یار).

ه‍. ویژگی های اخلاقی و رفتاری حضرت مهدی علیه السلام مانند پیشوایان معصوم دیگر دارای کمالات اخلاقی ویژه ­ای است. از آنجا که معصومان علیهم السلام انسانهای کاملی هستند و از هر جهت، اسوه و الگوی بشریت هستند، در بالاترین حد دارای اخلاق نیکو هستند و تمام صفات امامان شیعه را نیز دارا میباشند. ترس از خدا و زندگی زاهدانه (نعمانی، ۱۳۷۶: ص۲۳۳) دانایی، بردباری، پرهیزگاری، بخشندگی، شجاعت و عبادت (قندوزی، ۱۴۱۶: ص۴۰۱) از صفات او است که در روایات بیان شده.

امام زمان علیه السلام شباهتهای فراوانی به پیامبران گذشته و امامان علیهم السلام دارد. شباهت به پیامبراسلام صلی الله علیه و آله و سلم در نام وکنیه (گروهی از نویسندگان، ۱۴۲۸: ج۱، ص۹۴)، به حضرت یوسف علیه السلام و حضرت موسی علیه السلام در غیبت، با بسیاری از انبیای الهی در ارائه معجزه و کرامت، همچنین شباهت به حضرت ابراهیم علیه السلام در پنهان ماندن ولادت و… از این موارد است.

و. نقش و جایگاه (مقام، منزلت، عصمت، امامت و…)

در این بخش با توجه به آنچه گفته شد و نیز موضوع تحقیق، به بررسی ویژگیها و نقش و جایگاه منجی در شیعه میپردازیم.

امام زمان علیه السلام محور و مدار هستی: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

الأئمه بعدی اثناعشر أولهم أنت یا علی و آخرهم القائم الذی یفتح الله علی یدیه مشارق الارض و مغاربها؛ (جمعی از نویسندگان، ۱۴۲۸: ج۱، ص۳۱۳)

بر پایه این حدیث و امثال آن، شیعه معتقد است که حضرت مهدی علیه السلام دارای مقام امامت بوده، فردی است ممتاز که قابل مقایسه با سایر افراد جامعه نمیباشد. خداوند اجازه تصرف در عالم هستی را به او داده است و نقش هدایت گری برای او مقرر کرده است. عالم هستی، بدون او لحظه ای دوام نخواهد آورد. او واسطه فیض حق است (لطیفی، ۱۳۸۷: ص۱۱۱). او است که باعث انسجام اجزای عالم است. نمیشود تصور کرد که اگر امام نباشد، عالم چگونه خواهد بود. شاید این روایت امام صادق علیه السلام گویای این مطلبِ غیر قابل تصور باشد. آن حضرت فرمود: «لو بقیت الأرض بغیر امام لساخت» (کلینی، ۱۳۷۹: ج۱، ص۲۵۲)؛ یعنی اگر زمین بدون امام بماند، فرو می رود.

از نظر شیعه، امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دارای ملکه عصمت است که به واسطه آن از ارتکاب هر گناه و خطایی بدور است. او از اهل بیت و عترت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. (جمعی از نویسندگان، ۱۴۲۸: ج۱، ص۸۱ و۱۱۰)

حضرت مهدی علیه السلام در پیشگاه خداوند و امامان معصوم علیهم السلام از جایگاهی بس عظیم برخوردار است (شیخ صدوق، ۱۳۸۰: ج۲، ص۴۷۳؛نعمانی، ۱۳۷۶: ص۳۴۶).

مطابق منابع معتبر شیعی در مییابیم که حضرت مهدی علیه السلام از آنجا که وارث همه پیامبران است، مانند آنان وارث سنتهای آنان نیز هست. در امام قائم علیه السلام از موسی و یوسف و عیسی علیهم السلام و محمد صلی الله علیه و آله و سلم، سنتهایی وجود دارد. سنت او از موسی علیه السلام آن است که خائف و منتظر است. سنت او از یوسف علیه السلام آن است که برادرانش او را فروختند و با او سخن میگفتند و او را نمیشناختند. سنت او از عیسی علیه السلام سیاحت است و سنت او از محمد صلی الله علیه و آله و سلم شمشیر است. (شیخ صدوق، ۱۳۸۰: ج۱، ص۵۶و۳۰۳).

او است که برقرارکننده عدالت در همه کره زمین خواهد بود (شیخ صدوق، ۱۳۸۰: ج۱، ص۵۳۵).

نتیجه از لحاظ ماهیت، منجی موعود شیعه، موعودی است شخصی و متعین، نه آرمانی تحقق نیافته که در آینده محقق میشود؛ بلکه فردی است که از پیش تعیین شده؛ چنانکه لابه لای روایات به مشخصات فردی آن موعود به صراحت اشاره شده است؛ از قبیل اسم و اسم پدر، آبا و اجداد، ویژگیهای شخصی و…. بنابراین چنین نیست که هر کسی که این شرایط برایش فراهم شود، به اصلاحات اقدام کرده، نجات بخش بشریت باشد.

نجات بخشی منجی موعود شیعه، جمعی بوده، همه بشریت و کل زمین را در بر میگیرد. عبارت «یملأ الارض» در روایات، گویای این ادعا است (جمعی از نویسندگان، ۱۴۲۸، ج۱).

برنامه های راهبردی او، هم سعادت دنیایی را تأمین میکند و هم سعادت آخرتی را در نظر دارد؛ لذا نجات بخشی او، اجتماعی و معنوی خواهد بود که در سایه اقدامات آن حضرت علاوه بر فراگیری دین توحیدی و فرامین اسلامی در سرتاسر هستی، رفاه عمومی و امنیت همگانی و در پی آن، خوشبختی دنیایی مردم نیز فراهم میشود.

در روایات آمده است که منجی شیعه، مردم را به کتاب و سنت نبوی دعوت میکند. اگر رو به گذشته بودن را دائر مدار محتوای دعوت بدانیم، باید بگوییم که موعود شیعه از موعودهای رو به گذشته است؛ هر چند از این جهت که به اقداماتی بسیار گسترده تر از زمان پیامبراسلام صلی الله علیه و آله و سلم، می پردازد که سابقه نداشته است، شاید بتوان به نوعی رسالت وی را رو به آینده دانست (محمدی مظفر، ۱۳۸۹: ص۲۸۱). ولی به اعتبار اینکه هنوز تحقق پیدا نکرده است، باید قائل شویم که فقط از موعودهای رو به آینده است. از نظر کارکرد هم کیهانی است؛ زیرا لابه لای روایات آخرالزمان، اخبار فراوانی از وقایع و بلایای طبیعی و ایجاد تغییر در اوضاع عالم آمده است (جمعی از نویسندگان، ۱۴۲۸: ج۱).

سوم: نتیجه گیری

الف. شباهتها با توجه به مطالب گذشته، به شباهتهایی بین حضرت مهدی علیه السلام و حضرت عیسی علیه السلام برمیخوریم که به آن ها اشاره میکنیم:

  1. تولد هر دو معجزه گونه بوده است. حضرت عیسی علیه السلام بدون پدر و با عنایت خداوند متعال متولد شد و درباره حضرت مهدی علیه السلام نیز خداوند آثار حمل را در مادر آن حضرت، آشکار نکرد.
  2. مسیح علیه السلام و مهدی علیه السلام، از نسل داوود پیامبر علیه السلام هستند. حضرت عیسی علیه السلام از نوادگان دختری داوود علیه السلام می باشد. حضرت مهدی علیه السلام نیز از جانب مادرش، نرجس خاتون، از نوادگان دختری حضرت داوود علیه السلام است؛ نرجس خاتون دختر یشوعا، پسر پادشاه قیصر روم و از نسل داوود پیامبر و مادرش از اولاد یکی از حواریهای عیسی علیه السلام به نام شمعون صفا، وصی حضرت عیسای مسیح علیه السلام بود (شیخ صدوق، ۱۳۸۰: ج۲، ص۱۳۷) که وی نیز نواده دختری داوود است (حسینی گرگانی، ۱۳۸۷: ص۶۳).

بدین ترتیب میتون بشارت کتاب «اشعیای نبی» را اشاره به آن ها دانست که چنین بیان میکند:

و نهالی از تنه یسی[پدر داوود] بیرون آمده، شاخه ای از ریشه هایش خواهد شکفت و روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت؛ یعنی روح حکمت و فهم، و روح مشورت و قوت، و روح معرفت و ترس خداوند…. مسکینان را به عدالت داوری خواهد کرد و به جهت مظلومان زمین به راستی حکم خواهد نمود و جهان را به عصای دهان خویش زده و شریران را به نفخه لب­های خود خواهد کشت. و کمربند کمرش عدالت خواهد بود و کمربند میانش امانت (اشعیا ۱۱: ۱-۵).

  1. سنتی از عیسی علیه السلام در امام مهدی علیه السلام وجود دارد. حضرت صادق علیه السلام در اینباره فرمود:

در قائم، شباهتی است به عیسی؛ همچنان که یهود و نصارا درباره  او عقیدههای خلاف پیدا کردند، درباره قائم نیز عقیدههای خلاف پیدا خواهند کرد. پس بعضی منکر او شوند و بعضی گویند ]امام[ متولد نشده و بعضی گویند ]امام[ یازدهم عقیم بوده و بعضی گویند امامت منحصر به دوازده نیست؛ بلکه به سیزده و بیشتر نیز تجاوز کند و بعضی گویند روح قائم در هیکل غیر او نطق کند. (شیخ صدوق۱۳۸۰: ج۲، ص۱۷۲)

  1. عمر حضرت عیسی علیه السلام طولانی بوده و از این رهگذر، عمر طولانی حضرت مهدی علیه السلام نیز توجیه میشود.
  2. القاب هر دو، به رسالت آن ها در بحث نجات جهانی اشاره دارد و هر دو دارای غیبت میباشند. هدف آن ها اجرای اوامر الهی است.
  3. خداوند به هر دوی ایشان اذن تصرف در نشئه طبیعت را عطا کرد؛ لذا صاحب معجزه و کرامت بودند.
  4. هر دو منجی موعود، شخصی و متعین هستند و نوع نجاتگری آن ها فردی، جمعی، معنوی و اجتماعی بوده و جهانی است، نه منطقه ای و قومی و با کارکردی کیهانی.

ب. تفاوت ها جایگاه امام، بسی والاتر و برتر از پیامبر است؛ بنابراین مقام و جایگاه امام مهدی علیه السلام بالاتر از حضرت عیسی علیه السلام میباشد؛ چنان که روایات به این مطلب تصریح دارند. در تأیید این برتری، امامت حضرت مهدی علیه السلام بر عیسی علیه السلام در نماز میباشد. امام باقر علیه السلام در این باره فرمود:

… حتی ینزل عیسی بن مریم من السماء و یقتل الله الدجال علی یدیه و یصلی بهم رجل منا أهل البیت. ألا تری أن عیسی یصلی خلفنا و هو نبی الا و نحن أفضل منه (مجلسی، ۱۴۰۴: ج۱۴، ص۳۴۸و۳۴۹).

منجی موعود مسیحیت رجعت کننده است. این مسأله، سبب تداوم ایمان مسیحی شده و به بسیاری از آداب مسیحیان و همچنین فرازهای کتاب مقدس معنا بخشیده است؛ اما وی از میان امت خود به آسمان رفته و کارکرد او را در جامعه کمتر میبینیم و مردم هم چندان با شخص او در ارتباط نیستند؛ ولی منجی شیعه در میان مردم است و با آن ها در ارتباط است و هم اکنون هم در حال انجام وظایف خطیر امامت میباشد.

کارکرد اجتماعی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بسیار گسترده تر و فراگیرتر از کارکردهای حضرت عیسی علیه السلام است. همین طور از نظر کارکرد معنوی، موعود شیعه اقدامات مهمتر و با غنای بیشتری را انجام میدهد؛ به حدی که میتوان گفت کارکردهای منجی شیعه با طرح یک حکومت جهانی، سازگارتر است.

در باب رو به آینده یا رو به گذشته بودن، اگر عدم تحقق نجات بخشی را ملاک بدانیم، باید قائل شویم که هر دو منجی از موعودهای رو به آینده هستند؛ ولی اگر محتوای دعوت را ملاک بدانیم، باید منجی شیعه را رو به گذشته و به اعتبار برخی اقدامات بی سابقهای که انجام میدهد، از موعودهای رو به آینده بدانیم و موعود مسیحی را از این باب، رو به آینده قلمداد کنیم.

ج. منجی موعود کیست؟ تا اینجا هریک از دو منجی را معرفی کرده، ویژگیها، خصوصیات فردی، نقش وجایگاه آن ها را مورد دقت نظر و ارزیابی قرار دادیم و به این نتیجه رسیدیم که منجی موعود مسیحیان، فردی است به نام عیسی علیه السلام که فرزند مریم است و از این طریق نسل او به داوود علیه السلام متصل میشود. خداوند، عیسی علیه السلام را به آسمان عروج داده و ذخیره کرده است و در آخرالزمان با جلال و شکوه، بازمی­گردد و با کاری شاهانه، ملکوت خدا را برقرار میکند.

اما منجی موعود شیعه، حضرت مهدی علیه السلام است که همنام و همکنیه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بوده، پدرش امام حسن عسکری علیه السلام و مادرش نرجس خاتون از نسل داوود علیه السلام است. آن حضرت در پنج سالگی از دیده عموم مردم غایب شد و در آخرالزمان ظهور خواهد کرد و با امدادهای الهی، یاری خواهد شد. زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد و دامنه ظلم و ستم و ستمکاران را برخواهد چید.

بنابراین با نگرشی سطحی و ابتدایی، چنین به نظر میرسد که هریک از دو آیین مسیحیت و اسلام (شیعه) منجی جداگانهای را معرفی میکنند؛ براین اساس، آیا باید قائل شویم که در آخرالزمان دو منجی میآیند که یکی منجی شیعه و دیگری منجی مسیحیت است؟ در این صورت، شیوه همکاری یا تعامل آن ها با هم چگونه خواهد بود؟ بر فرض صحت چنین فرضی، آیا جهان با دو حاکم، توان بقا و استمرار همراه با گسترش و برقراری عدل و داد را خواهد داشت؟ یا باید ویژگیهای بیان شده درباره منجی را بر یک منجی تطبیق دهیم و بگوییم مصداق هر دو منجی، یکی است؛ یعنی هر دو دین، از یک نفر و یک منجی سخن میگویند؛ ولی هر یک به شکلی خاص از ویژگی های منجی خود یاد کردهاند؟ یا شق سومی در کار است؟

برای یافتن جوابی قانع کننده و پاسخی صحیح به این سؤالات، تذکر نکاتی چند ضروری است:

مسیحیان معتقدند که موعود وعده داده شده آنان، هنوز نیامده و زمان آمدن و نجات گری او مشخص و معین نیست؛ ولی در آینده خواهد آمد؛ چنانکه در «کتاب مقدس» عبارت«عیسی دوباره باز می گردد» بیش از ۳۰۰ بار (شاکری، ۱۳۸۸: ص۸۱) آمده است.

محققان، متفقند که عیسی علیه السلام خود ادعای «مسیحا» نداشته است (مری جو ویور، ۱۳۸۱: ص۷۷)؛ یعنی خود را منجی موعود معرفی نکرده و ادعای مسیحا بودن او از سوی پیروان و مریدان او پس از رستاخیزش از میان مردگان طرح شده است.

گزارش اناجیل از عیسی علیه السلام هرگز یادآور فرمانروای پرقدرتی نیست که یهودیان از دیرباز منتظرش بودند. عیسی علیه السلام بر آن نبوده است که حکومتی بر پا کند. در همه سخنان او از هیچ نظریه سیاسی، اثری نمیتوان دید، یا حتی به یک ایده اجتماعی شاخص دست یافت. عیسی علیه السلام مدعی است که آمده است تا شریعت موسی علیه السلام را کامل کند. بر اساس روایت اناجیل، عیسی علیه السلام هرگز فرضیه نجات بخشی خود را بر تشکیل یک نهاد حکومتی یا نظریهای اجتماعی بنا نکرده است؛ به همین دلیل، نمیتوان کارکرد اجتماعی هویدایی برای او در نظر گرفت (محراب صادق نیا، ۱۳۸۹: ص۲۳۰).

آیات اناجیل مرتبط با موضوع منجی و پایان دنیا، از وارد شدن به حکومت خدا یا قلمرو دولت خداوند سخن میگویند. در بسیاری از فرازهای اناجیل، عیسی علیه السلام به جای حکومت خدا از عنوان «دولت» یا «ملکوت پدرم» نام میبرد. انجیل متی گفتار عیسی علیه السلام به شاگردانش در شام آخر را چنین نقل قول می­کند:

اما به شما میگویم بعد از این، از میوه مو دیگر نخواهم نوشید، تا روزی که آن را با شما در ملکوت پدر خود، تازه آشامم. (متی ۲۹: ۲۶).

نکته قابل توجه اینکه در برخی فرازهای اناجیل، حضرت عیسی علیه السلام از شخصی بنام «پسر انسان» یاد میکند که قابل تطبیق با خود او نیست و مشخص است که وی چون دارای صفات ممتاز و ویژگیهای برجستهای است، از موقعیتی بالاتر از عیسی علیه السلام قرار دارد. بنابراین مقصود از «پسر انسان»، حضرت عیسی علیه السلام نیست. چنانکه مطابق نوشته  مستر هاکس آمریکایی در قاموس کتاب مقدس، این عبارت هشتاد بار در انجیل و ملحقات آن (عهد جدید) آمده است که فقط سی مورد آن با حضرت عیسی مسیح علیه السلام قابل تطبیق است (هاکس۱۳۷۷: ص۲۱۹). اما پنجاه مورد دیگر از نجات دهنده ای سخن میگوید که در آخرالزمان و پایان روزگار، ظهور خواهد کرد و حضرت عیسی علیه السلام نیز با او خواهد آمد و او را جلال و عظمت خواهد داد و از ساعت و روز ظهور او جز خداوند تبارک و تعالی کسی اطلاع ندارد.

عیسی علیه السلام هیچ گاه خود را بر پا کننده سلطنت «پسر انسان» یا «پادشاه مسیح» نمیداند؛ چرا که تصریح میکند: «پادشاهی من از این جهان نیست. اگر پادشاهی من از این جهان میبود، خدام من جنگ میکردند، تا به یهود تسلیم نشوم» (یوحنا۳۶: ۱۸)؛ بلکه خود را رسولی معرفی میکندکه آمده است تا حکومت خداوند را مژده دهد؛ حکومتی که متعلق به کسی دیگر است، نه عیسی علیه السلام. برای نمونه در انجیل مرقس پس از بیان حوادث آخرالزمان و بلاها و مصیبت­های پایانی از زبان عیسی علیه السلام میگوید: «… آن گاه پسر انسان را ببینید که با قوت و جلال عظیم بر ابرها می آید (مرقس ۲۶: ۱۳)»

در انجیل لوقا نیز آمده است:

کمرهای خود را بسته، چراغهای خود را افروخته بدارید. و شما مانند کسانی باشید که انتظار آقای خود را میکشند که چه وقت از عروسی مراجعت کند، تا هر وقت آید و در را بکوبد، بیدرنگ برای او باز کنند. خوشا به حال آن غلامان که آقای ایشان چون آید، ایشان را بیدار یابد…. پس شما نیز مستعد باشید؛ زیرا در ساعتی که گمان نمیبرید، پسر انسان می آید. ( لوقا۱۲: ۳۵-۴۰)

در جای دیگر عیسی علیه السلام میگوید:

زیرا هر که از من و کلام من عار دارد، پسر انسان نیز وقتی که در جلال خود و جلال پدر و ملائکه مقدسه آید، از او عار خواهد داشت. (لوقا ۲۷: ۹)

همچنان که ملاحظه میشود عیسی علیه السلام از آمدن شخص دیگری به نام «پسر انسان» خبر میدهد.

طبق گزارش اناجیل، عیسی علیه السلام رسالت خود را مژده دادن به «ملکوت خدا» می دانست.

[عیسی علیه السلام  ] به ایشان گفت: مرا لازم است که به شهرهای دیگر نیز به ملکوت خدا بشارت دهم، زیرا که برای همین کار فرستاده شده ام (لوقا۴: ۴۳).

درمنابع مکتوب اسلامی و روایات معصومان علیهم السلام از بازگشت عیسی مسیح علیه السلام خبر میدهد که روشن کننده ابهامات موجود در این سؤالات است. در زیر به چند مورد از آن ها اشاره می کنیم:

عیسی بن مریم علیه السلام نابود کننده بدعت ها: پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

میان من و او پیامبری نیست. هنگامی که فرود آمد، … صلیب را می کوبد و نابود می سازد و خوک را می کشد و جزیه را برمیدارد و خدا در زمان او تمام آیین ها را جز اسلام، نابود می کند. مسیح دروغین را می کند. مسیح دروغین را می کشد و چهل سال در زمین زندگی می کند؛ سپس وفات می یابد و مسلمانان بر [جنازه] وی نماز می گزارند (جمعی از نویسندگان، ۱۴۲۸: ج۲، ص۴۵۸).

این روایت از منسوخ شدن مسیحیت کنونی و آداب و رسوم غلط آن خبر داده، فراگیری دین اسلام را نوید میدهد. چون حکم جزیه برای غیر مسلمان است، برداشته شدن آن، بیان گر مسلمان شدن همه ساکنان زمین است؛ یعنی حضرت عیسی علیه السلام در راستای اهداف حضرت مهدی علیه السلام گام برمیدارد و در راستای برپایی حکومت اسلامی، معین و مددکار حضرت مهدی علیه السلام است.

حضرت مسیح علیه السلام وزیری امین: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

عیسی بن مریم علیه السلام هبوط میکند، نزدیک پل سفید کنار باب دمشق…. مهدی علیه السلام به او میگوید: «جلو بایست و برایمان نماز بخوان». میسح علیه السلام می­گوید: «شما برای یارانتان نماز بخوانید. همانا من وزیر بر انگیخته شدهام، نه امیر. پس مهدی علیه السلام برای یاران، نماز می خواند… (جمعی از نویسندگان، ۱۴۲۸: ج۲، ص۴۲۳).

همچنین در فرازی دیگر درباره صفات حضرت عیسی علیه السلام میفرماید:

و هو[عیسی] الوزیر الأیمن للقائم و حاجبه و نائبه (جمعی از نویسندگان، ۱۴۲۸: ج۲، ص۴۲۸).

عیسی علیه السلام قاضی عادل: مسیحیان معتقدندکه عیسی علیه السلام در بازگشت مجدد خویش، بین نیکان و شریران، داوری خواهد کرد. منابع اسلامی این مطلب را تأیید میکنند. در حدیثی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آمده است:

قسم به کسی که جانم در قبضه قدرت او است! به زودی، پسر مریم در میان شما فرود خواهد آمد و او داوری عادل خواهد بود؛ سپس صلیب را خواهد شکست و خوک را خواهد کشت و جزیه را پایان خواهد داد. (جمعی از نویسندگان، ۱۴۲۸: ج۲، ص۴۰۸).

عیسی علیه السلام قاتل دجال: کتاب مقدس از واقعهای بزرگ، یعنی آمدن فرزند هلاکت خبر میدهد که تا آن واقعه رخ ندهد، بازگشت مسیح علیه السلام اتفاق نمیافتد (دوم تسالونیکیان ۲: ۳). احادیث اسلامی مؤید این مطلب است که در آخرالزمان شروری به نام «دجّال» میآید که یک چشم دارد و در پیشانی او نوشته شده است: «کافر». وی ادعای خدایی میکند و بسیاری را گمراه می نماید. (جمعی از نویسندگان، ۱۴۲۸: ج۲، ص۴۶۸). طبق احادیث، دجال خروج کرده، فتنهگری می­کند و در نهایت به دست عیسی مسیح علیه السلام به قتل میرسد. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: یقتل ابن مریم الدجال بباب لد (مدینه بفلسطین)؛ (جمعی از نویسندگان، ۱۴۲۸: ج۲، ص۴۶۹)

منجی موعود مسیحیان، یعنی حضرت مسیح علیه السلام خود مدعی مسیحایی و نجات بخشی نبوده و حتی در بین سخنانش یا گزارشهای اناجیل، مطلبی دال بر تشکیل حکومت توسط حضرت عیسی علیه السلام به چشم نمی­خورد. در این درباره، از شخص والاتری به نام «پسر انسان» یاد شده است که در همه موارد استعمال، قابل تطبیق با خود عیسی علیه السلام نیست. مهمتر اینکه منابع مکتوب اسلامی و شیعی به صراحت از کارکردها و رسالت های حضرت عیسی مسیح علیه السلام در دولت و حکومت حضرت مهدی علیه السلام سخن گفته اند؛ لذا میتوان نتیجه گرفت که منجی موعود در هر دو دین مسیح و اسلام (شیعه) یکی می باشد که همان حضرت حجت بن الحسن العسکری علیه السلام است.

اما حضرت عیسی مسیح علیه السلام نیز قطعاً در پایان دنیا، باز میگردد و در کنار حضرت مهدی علیه السلام به عنوان وزیری لایق و البته همراهی صادق و امین، انجام وظیفه کرده، حضرت مهدی علیه السلام را در پیشبرد اهداف مقدس و الهی اش یاری خواهد نمود. نقش حضرت عیسی علیه السلام در فراگیری دین اسلام، بسیار کلیدی، مهم و تأثیرگذار خواهد بود؛ چرا که

اولا، حضرت عیسی علیه السلام و حضرت مهدی علیه السلام دارای یک هدف مشترک میباشند و آن، حاکمیت دین الهی و برقراری عدل و داد و اجرای دستورهای الهی است و همین امر، وحدت رویه آن دو را در پی خواهد داشت.

ثانیا، اقتدای حضرت عیسی علیه السلام به حضرت مهدی علیه السلام در نماز، نشانه پذیرش دین اسلام و پیروی او از آیین اسلام است. در نتیجه، گویی به آن دسته از مسیحیانی که ادعای پیروی از او را دارند، اعلام میکند که اگر در گفتار خود صادقند، باید به اسلام گرویده، مسلمان شوند. این عمل عیسی میتواند در تسریع ایمان مسیحیان به حضرت مهدی علیه السلام کمک کند و وعده الهی را زودتر محقق سازد. ثالثا، عمر طولانی حضرت مهدی علیه السلام سبب میشود که عدهای دچار شک و شبهه شده، در پیروی از حق، سستی و کاهلی کنند. عدهای نیز که به دنبال راهی هستند تا از زیر بار مسؤولیت، شانه خالی کنند و از گردن نهادن به دستورهای الهی طفره روند، این بهانه را دستاویز خود قرار میدهند تا از پذیرش حق سرباززنند. بازگشت حضرت عیسی علیه السلام میتواند اتمام حجتی برای اینان باشد؛ چرا که وقتی حضرت عیسی علیه السلام را با عمری بیشتر از عمر حضرت مهدی علیه السلام میبینند، عمر طولانی حضرت مهدی علیه السلام را بهتر میپذیرند و به گونه ای تسلیم دستورات اسلام و حکومت عدل مهدوی میشوند.

نتیجه این مقاله به ما نشان میدهد که ما یک منجی موعود بیشتر نداریم و آن هم حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف منجی شیعه میباشد که از نظر گونه شناسی، متعین و شخصی است و سنخ نجات بخشی او، جمعی، اجتماعی و معنوی است با کارکرد کیهانی. او در آخرالزمان میآید و با تشکیل حکومتی فراگیر، فرامین الهی را اجرا میکند و در این راستا حضرت عیسی علیه السلام پس از بازگشت، در رکاب آن حضرت به عنوان وزیر، انجام وظیفه میکند.

منابع

  1. قرآن کریم.
  2. ابن طاووس، رضی الدین علی بن موسی، الملاحم و الفتن، بی جا، مؤسسه اعلمی، بی تا.
  3. امامی کاشانی، محمد، خط امان در ولایت صاحب الزمان (پژوهشی در موعود ادیان)، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۸۷ش.

 ۴.توفیقی، حسین، آشنایی با ادیان بزرگ، تهران، مرکز جهانی علوم اسلامی، ۱۳۸۴ ش.

  1. تیلیخ، پل، الهیات سیستماتیک، ترجمه حسین نوروزی، تهران، حکمت، ۱۳۸۱ش.
  2. جان بایر ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه اصغر حکمت، تهران، علمی و فرهنگی، چ چهاردهم، ۱۳۸۳ش.
  3. جعفری، جواد، مجله تخصصی انتظار، مقاله «جمال یار»، قم، بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود، شماره ۵، پائیز۱۳۸۱ش.
  4. جمعی از نویسندگان، معجم احادیث الامام المهدی، قم، مسجد جمکران، چ دوم، ۱۴۲۸ق.
  5. جو ویور، مری، درآمدی به مسیحیت، مترجم حسن قنبری، قم: مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، ۱۳۸۱ش.

۱۰.حسینی گرگانی، میر تقی، نزول عیسی و ظهور موعود، قم، مرکز فقهی ائمه اطهار، ۱۳۸۷ش.

  1. حیدری کاشانی، محمدباقر، مقتدای مسیح، قم، نسیم کوثر، ۱۳۸۸ش.
  2. زیبایی نژاد، محمدرضا، مسیحیت شناسی مقایسهای، تهران، سروش، ۱۳۸۲ش.
  3. شاکری، روح الله، منجی در ادیان، قم، بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود، ۱۳۸۸ش.
  4. صدوق، محمد بن علی بن حسین، کمال الدین و تمام النعمه، ترجمه منصور پهلوان، قم، دار الحدیث، ۱۳۸۰ش.
  5. قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع الموده لذوی القربی، قم، اسوه، ۱۴۱۶ق.
  6. کتاب مقدس، انتشارات ایلام، بی تا.
  7. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ترجمه محمد باقر کمرهای، قم، انتشارات اسلامیه، چ نهم، قم، ۱۳۷۹ش.
  8. لطیفی، رحیم، دلائل عقلی و نقلی امامت و مهدویت، قم، بنیاد حضرت مهدی موعود، چ دوم، ۱۳۸۷ش.
  9. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۴ق.
  10. موحدیان عطار، علی، گونه شناسی اندیشه منجی موعود در ادیان، قم، دانشگاه ادیان و مذاهب، ۱۳۸۹ش.
  11. میشل، توماس، کلام مسیحی، ترجمه حسین توفیقی، قم، مرکز ادیان، چ دوم، بی تا.
  12. نظری منفرد، علی، تاریخ اسلام از تولد تا رجعت، بی جا، جلوه کمال، ۱۳۸۸ش.
  13. نعمانی، محمد بن ابراهیم، الغیبه، ترجمه محمد جواد هاشمی، تهران، صدوق، ۱۳۷۶ش.
  14. هاکس، مستر جیمز، قاموس کتاب مقدس، تهران، اساطیر، ۱۳۷۷ش.

منبع: موعود.