حضرت سلیمان

نوشته‌ها

کبر و فرق آن با عجب

کبر عبارت است از حالتى که آدمى خود را بالاتر از دیگرى ببیند و به برترى خود بر غیر اعتقاد داشته باشد. اما عجب، آن است که آدمى خود را شخصى داند، و خود پسند باشد، اگر چه پاى کسى دیگر در میان نباشد. کبر، صفتى است در نفس و باطن و از براى این صفت، در ظاهر، آثار و ثمرات چندى است که اظهار آن آثار را تکبّر گویند.

از آثار کبر که حقیر شمردن دیگرى و برترى بر آن است، مضایقه داشتن از همنشینى با او، یا همخوراکى با او، یا امتناع در پهلو نشستن با او، یا رفاقت او، و انتظار سلام کردن و توقّع ایستادن او، و پیش افتادن از او در راه رفتن، و تقدّم بر او در نشستن، و بى التفاتى با او در سخن گفتن، و به حقارت با او تکلم کردن، و پند و موعظه او را بى وقع دانستن، و امثال این ها.

از آثار دیگر  کبر است خرامان و دامن کشان راه رفتن. و بعضى از این افعال گاهى از حسد و کینه و ریا نیز نسبت به بعضى صادر مى شود، اگر چه آدمى خود را از او بالاتر هم نداند.

کبر از اعظم صفات رذیله است، و آفت آن بسیار، و غائله آن بى شمار است. چه بسیاراند از خواص و عوام که به واسطه این مرض به هلاکت رسیده اند. بسى بزرگان ایام، که به این سبب گرفتار دام شقاوت گشته اند. اعظم حجابى است آدمى را از وصول به مرتبه فیوضات، و بزرگ تر پرده اى است از براى انسان از مشاهده جمال سعادات، زیرا که این صفت، مانع مى گردد از کسب اخلاق حسنه. چون به واسطه این صفت، آدمى بر خود بزرگى مى بیند، که او را از تواضع و حلم، و قبول نصیحت، و ترک حسد و غیبت و امثال این ها منع مى کند. بلکه خُلق بدى نیست مگر اینکه صاحب تکبّر محتاج به آن است به جهت محافظت عزّت و بزرگى خود. و هیچ صفت نیکى نیست مگر اینکه از آن عاجز است به سبب بیم فوت برترى خود. و از این جهت آیات و اخبار در مذمت و انکار بر آن خارج از حیّز شمار و تذکار است.

خداى- تعالى- مى فرماید: «یَطْبَعُ اللَّهُ عَلى  کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبَّارٍ»[۱] خلاصه معنى آنکه  زنگ و چرک مى فرستد خدا بر هر دل متکبرى.

و مى فرماید: «إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ»[۲] یعنى: «به درستى که خدا دوست ندارد تکبر کنندگان را».

و دیگر مى فرماید: «سَأَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ»[۳] یعنى: «زود باشد که برگردانم از آیات خود، روى کسانى را که تکبر مى ورزند».

و باز مى فرماید: «ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَکَبِّرِینَ»[۴] یعنى: «داخل شوید در درهاى جهنم، در حالتى که مخلّد خواهید بود در آن، پس بد مقامى است مقام تکبر کنندگان».

متکبرین در روز قیامت

حضرت پیغمبر- صلّى اللّه علیه و آله- فرمودند که: «داخل بهشت نمى شود هر که به قدر یک دانه خردل کبر در دل او باشد. هر که در راه رفتن خود را بزرگ شمارد و تکبر کند، ملاقات خواهد کرد پروردگار را در حالتى که بر او غضبناک باشد».[۵] و فرمودند که: «خداوند عالم فرموده: کبریا و بزرگى رواى من است، و عظمت و برترى سزاوار من، هر که خواهد در یکى از این ها با من برابرى کند او را به جهنم خواهم افکند».[۶] و فرمودند که: «در روز قیامت از آتش جهنم گردنى بیرون خواهد آمد که دو گوش داشته باشد و دو چشم و یک زبان، و خواهد گفت که: من موکل به سه طایفه هستم:

یکى: متکبرین. دیگرى: کسانى که با خدا، خداى دیگرى را خوانده اند. و سوم: کسانى که صورت، نقش مى کرده اند».[۷] و فرمودند که: «سه نفرند که خداى- تعالى- در روز قیامت با ایشان سخن نخواهد فرمود، و عمل ایشان را پاک نخواهد ساخت، و عذاب دردناک از براى ایشان خواهد بود: پیر زناکار، و پادشاه جبار، و متکبر بى خبر».[۸] و نیز از آن حضرت مروى است که: «بد بنده اى است بنده اى که تکبر کند و از حد خود تجاوز نماید، و پروردگار جبار اعلى را فراموش کند. و خداوند کبیر متعال را فراموش نماید. و بد بنده اى است بنده اى که به سهو و لهو بگذراند و گورستان و پوسیدن بدن ها را در آنجا فراموش کند».[۹] و نیز از آن جناب روایت شده است که: «دشمن ترین شما به سوى ما، و دورترین شما از ما در روز آخرت، پرگویان، نازک گویان و متکبران اند».[۱۰] و فرمودند که: «متکبرین را در روز قیامت محشور خواهند کرد به صورت مورچه هاى کوچک، که به جهت بى قدرى که در نزد خدا دارند پایمال همه مردم خواهند شد».[۱۱] و فرمودند که: «در جهنم وادى اى است که او را هبهب گویند و بر خدا ثابت است که هر جبار متکبرى را در آن جاى دهد».[۱۲] از کلام عیسى بن مریم است که: «همچنان که زرع در زمین نرم مى روید و بر سنگ سخت نمى روید، همچنین دانائى و حکمت جاى مى گیرد در دل اهل تواضع و فروتنى و جاى نمى گیرد در دل متکبر. نمى بینید که هر که سر مى کشد و سر خود را بلند مى کند که به سقف رسد، سقف سر او را مى شکند؟ و هر که سر خود را به زیر افکند، سقف بر سر او سایه مى افکند و او را مى پوشاند؟».[۱۳] چون حضرت نوح- علیه السّلام- را هنگام رحلت رسید فرزندان خود را طلبید و گفت: شما را به دو چیز امر مى کنم و از دو چیز منع مى کنم: منع مى کنم از شرک به خدا و کبر. و امر مى کنم به گفتن «لا اله الا الله و سبحان الله و بحمده».[۱۴] روزى که حضرت سلیمان بن داود- علیهما السلام- امر کرد که: مرغان و جن و انس بیرون آیند، پس بر بساط نشست و دویست هزار نفر از بنى آدم و دویست هزار نفر از جنّیان با او بودند و بساط او به قدرى بلند شد که صداى تسبیح ملائکه را در آسمان ها شنید سپس این قدر میل به پستى کرد که کف پاى او به دریا رسید پس صدائى بلند شد که کسى مى گوید: اگر در دل صاحب شما به قدر ذره اى کبر مى بود او را به زمین فرو مى بردند بیشتر از آنچه او را بلند کردند ».[۱۵]

 از حضرت امام محمد باقر- علیه السّلام- روایت شده است که: « براى متکبرین، در جهنم وادى اى است که آن را «سقر» نامند و از شدت حرارت خود به خدا شکایت کرد و رخصت طلبید که یک نفس بکشد، پس نفس کشید، از نفس او جهنم بسوخت».[۱۶] و فرمود که: «متکبرین را در روز قیامت به صورت مورچگان محشور خواهند کرد و مردم ایشان را پایمال خواهند نمود تا خدا از حساب بندگان فارغ شود».[۱۷] و فرمود که: «هیچ کس نیست که تکبر کند مگر اینکه در خود پستى مى بیند،- که مى خواهد تکبر آن را بپوشاند-».[۱۸] و فرمود که: «دو ملک در آسمان هستند که موکل بندگان اند که هر که تواضع کند او را بلند مرتبه کنند، و هر که تکبر نماید او را پست مرتبه نمایند».[۱۹] و فرمود که: «جبار ملعون، کسى است که به حق جاهل باشد و مردم را حقیر شمارد».[۲۰] و فرمود که: «هیچ بنده اى نیست مگر اینکه او را حکمت و دانائى است. و ملکى است که نگاه مى دارد آن حکمت را از براى او. پس اگر تکبر کرد مى گوید: ذلیل شو، که خدا تورا ذلیل گردانید، پس او در پیش خود از همه کس بزرگ تر، و در نظر مردم از همه کس کوچک تر مى شود. و اگر تواضع و فروتنى نمود مى گوید: بلند مرتبه شو که خدا تو را بلند کرد، پس او در دل خود از همه کس کوچک تر مى شود و در چشم مردم از همه کس بلندتر مى گردد».[۲۱] [۲۲]

پی نوشتها

[۱] .غافر( سوره ۴۰)، آیه ۳۵٫

[۲]. نحل( سوره ۱۶)، آیه ۲۳٫

.[۳] اعراف( سوره ۷)، آیه ۱۴۶٫

[۴]. زمر( سوره ۳۹)، آیه ۷۲٫

[۵]. بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۱۶، ح ۷٫

[۶]. احیاء العلوم، ج ۳، ص ۲۹۰٫ و کنز العمال، ج ۳، ص ۵۲۶، خ ۷۷۴۰٫

[۷]. محجه البیضاء، ج ۶، ص ۲۱۳٫

[۸]. کافى، ج ۲، ص ۳۱۱، ح ۱۴٫

[۹]. الترهیب و الترغیب، ج ۳، ص ۵۷۰، ح ۴۰٫( با اندک تفاوتى).

[۱۰]. سنن ترمذى، ج ۸، ص ۱۷۵( با اندک تفاوتى). و قریب به این مضمون در بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۳۲٫

[۱۱]. مسند احمد بن حنبل، ج ۲، ص ۱۷۹( با اندک تفاوتى).

[۱۲]. مستدرک حاکم، ج ۴، ص ۵۹۷٫ و الدر المنثور، ج ۴، ص ۷۳٫

[۱۳]. احیاء العلوم، ج ۳، ص ۲۹۷ و قریب به این مضمون در بحار الأنوار، ج ۷۸، ص ۳۱۲٫

[۱۴]. احیاء العلوم، ج ۳، ص ۲۹۱٫

[۱۵]. محجه البیضاء، ج ۶، ص ۲۱۳٫ و احیاء العلوم، ج ۳، ص ۲۹۰٫

[۱۶]. بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۱۸، ح ۱۰٫ و کافى، ج ۲، ص ۳۱۰٫

.[۱۷] کافى، ج ۲، ص ۳۱۱٫ و بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۱۹، ح ۱۱٫

[۱۸]. کافى، ج ۲، ص ۳۱۲، ح ۱۷٫

[۱۹] .کافى، ج ۲، ص ۱۲۲، ح ۲٫

[۲۰]. کافى، ج ۲، ص ۳۱۱، ح ۱۳٫

[۲۱] .بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۲۴، ح ۱۶٫

[۲۲] . برگرفته از: نراقى، احمد بن محمدمهدى، معراج السعاده، ص۲۸۷- ۲۹۰، هجرت – ایران – قم، چاپ: ۶، ۱۳۷۸ ه.ش.

نظر قرآن کریم در مورد انتخاب اوصیا از ذریه پیامبران

 با مراجعه به آیات قرآن کریم پى مى بریم که سنّت الهى بر این قرار گرفته که اوصیاء انبیا را به معناى عام آن که مرادف با حجّت خدا بوده و شامل نبىّ و امام و وصىّ مى شود از ذریّه آنان قرار دهد. هیچ پیامبرى نیست جز آنکه وصىّ یا اوصیائى داشته و خداوند آنان را از آل و ذریّه آن پیامبر قرار داده است، خواه آن اوصیا پیامبر باشند یا خیر. در اینجا به برخى از آن ها اشاره مى کنیم:

۱ ـ خداوند متعال مى فرماید: ( إِنَّ اللهَ اصْطَفى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْراهِیمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِینَ * ذُرِّیَّهً بَعْضُها مِنْ بَعْض وَاللهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ)؛(۱) «به حقیقت خدا برگزید آدم و نوح و خانواده ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان. فرزندانى هستند برخى از نسل برخى دیگر و خدا به اقوال و احوال همه شنوا و دانا است.»

۲ ـ و نیز مى فرماید:  وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیَعْقُوبَ کُلاّ هَدَیْنا وَنُوحاً هَدَیْنا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَسُلَیْمانَ وَأَیُّوبَ وَیُوسُفَ وَمُوسى وَهارُونَ وَکَذلِکَ نَجْزِی الُْمحْسِنِینَ * وَزَکَرِیّا وَیَحْیى وَعِیسى وَإِلْیاسَ کُلٌّ مِنَ الصّالِحِینَ * وَإِسْماعِیلَ وَالْیَسَعَ وَیُونُسَ وَلُوطاً وَکُلاّ فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِینَ * وَمِنْ آبآئِهِمْ وَذُرِّیّاتِهِمْ وَإِخْوانِهِمْ وَاجْتَبَیْناهُمْ وَهَدَیْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقِیم * ذلِکَ هُدَى اللهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشآءُ مِنْ عِبادِهِ وَلَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یَعْمَلُونَ * أُولئِکَ الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّهَ)؛(۲)

«و ما به ابراهیم، اسحاق و یعقوب را عطا نمودیم و همه را به راه راست هدایت کردیم و نوح را نیز پیش از ابراهیم و از فرزندانش داوود و سلیمان و ایّوب و یوسف و موسى و هارون هدایت نمودیم و این چنین نیکوکاران را پاداش نیک خواهیم داد. و هم زکریا و یحیى و عیسى و الیاس و هم اسماعیل و یسع و یونس و لوط همه از نیکوکارانند. و ما همه آن پیغمبران را بر عالمیان شرافت و برترى دادیم. و نیز برخى از پدران و فرزندان و برادران آن ها را فضیلت داده و بر دیگران آنان را برگزیدیم و به راه راست هدایت نمودیم. این است هدایت خدا که بوسیله آن هر یک از بندگانش را مى خواهد هدایت مى کند و اگر به خدا شرک آورند اعمال آنان را نابود مى سازد. آن ها [پیغمبران] کسانى اند که ما آنان را کتاب و فرمان و مقام نبوّت عطا کردیم.»

۳ ـ ( هُنالِکَ دَعا زَکَرِیّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّهً طَیِّبَهً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاءِ * فَنادَتْهُ الْمَلائِکَهُ وَهُوَ قائِمٌ یُصَلِّی فِی الِْمحْرابِ أَنَّ اللهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیى مُصَدِّقاً بِکَلِمَه مِنَ اللهِ وَسَیِّداً وَحَصُوراً وَنَبِیّاً مِنَ الصّالِحِینَ)؛(۳)«در آن هنگام زکریا [که کرامت مریم را مشاهده کرد] عرض کرد: پروردگارا مرا به لطف خویش فرزندانى پاک سرشت عطا فرما که همانا تویى مستجاب کننده دعا. و هنگامى که او در محراب ایستاده، مشغول نیایش بود، فرشتگان او را صدا زدند که: خدا تو را به یحیى بشارت مى دهد، [کسى] که کلمه خدا [= مسیح] را تصدیق مى کند، و رهبر خواهد بود، و از هوس هاى سرکش برکنار، و پیامبرى از صالحان است.»

۴ ـ ( لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَإِبْراهِیمَ وَجَعَلْنا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّهَ وَالْکِتابَ)؛(۴) «ما نوح و ابراهیم را فرستادیم، و در دودمان آن دو، نبوّت و کتاب قرار دادیم.»

۵ ـ ( وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیَعْقُوبَ وَجَعَلْنا فِی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّهَ وَالْکِتابَ وَآتَیْناهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیا وَإِنَّهُ فِی الاْخِرَهِ لَمِنَ الصّالِحِینَ)؛(۵) «و [در اواخر عمر] اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم و نبوّت و کتاب آسمانى را در دودمانش قرار دادیم و پاداش او را در دنیا دادیم و او در آخرت از صالحان است.»

۶ ـ ( وَوَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ وَقالَ یا أَیُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَأُوتِینا مِنْ کُلِّ شَیْء إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ)؛(۶) «و سلیمان وارث داوود شد، و گفت: اى مردم! زبان پرندگان به ما تعلیم داده شده، و از هرچیز به ما عطاگردیده، همانااین فضیلت آشکارى است.»

۷ ـ ( أُولئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ مِنْ ذُرِّیَّهِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوح وَمِنْ ذُرِّیَّهِ إِبْراهِیمَ وَإِسْرآئِیلَ وَمِمَّنْ هَدَیْنا وَاجْتَبَیْنا إِذا تُتْلى عَلَیْهِمْ آیاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَبُکِیّاً)؛(۷) «آن ها پیامبرانى بودند که خداوند مشمول نعمتشان قرار داده بود، از فرزندان آدم، و از کسانى که با نوح بر کشتى سوار کردیم، و از دودمان ابراهیم و اسرائیل، و از کسانى که هدایت کردیم و برگزیدیم. آن ها کسانى بودند که وقتى آیات خداوند رحمان بر آنان خوانده مى شد، به خاک مى افتادند، در حالى که سجده مى کردند و گریان بودند.»

۸ ـ ( أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَهَ وَآتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً)؛(۸) «یا این که نسبت به مردم [= پیامبر و خاندانش]، و از آنچه خداوند از فضلش به آن ها بخشیده، حسد مىورزند؟ ما به آل ابراهیم، [که یهود از خاندان او هستند نیز] کتاب و حکمت دادیم و حکومت عظیمى در اختیار آن ها [پیامبران بنى اسرائیل] قرار دادیم.»

۹ ـ ( … وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی…)؛(۹) «… و وزیرى از خاندانم براى من قرار ده. برادرم هارون را….»

از این آیات استفاده مى شود که سنّت خداوند در روى زمین آن است که خداوند اوصیاى انبیا را از ذریّه پاک و طیّب و طاهر آنان انتخاب مى کند. و این سنّت از حضرت آدم(علیه السلام) ادامه داشته است که برخى از اوصیاى انبیا غالباً نبىّ بوده اند. جز اوصیاى پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) که چون قرار نیست بعد از او پیامبرى باشد اوصیاى آن حضرت تنها وظیفه امامت و وصایت دارند و وحى بعداز آن حضرت قطع شده است.(۱۰)

پی نوشتها

 ۱ ـ سوره آل عمران، آیات ۳۳ و ۳۴٫

۲ ـ سوره انعام، آیات ۸۴ ـ ۸۹٫

۳ ـ سوره آل عمران، آیات ۳۸ و ۳۹٫

۴ ـ سوره حدید، آیه ۲۶٫

۵ ـ سوره عنکبوت، آیه ۲۷٫

۶ ـ سوره نمل، آیه ۱۶٫

۷ ـ سوره مریم، آیه ۵۸٫

۸ ـ سوره نساء، آیه ۵۴٫

۹ ـ سوره طه، آیه ۲۹ و ۳۰٫

۱۰ ـ على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۴۶٫

ماجرای حضرت سلیمان و بلقیس

حضرت سلیمان(علیه السلام) با تمام حشمت و شکوه و قدرت بی‎نظیر بر جهان حکومت می‎کرد. پایتخت او بیت المقدس در شام بود. خداوند نیروهای عظیم و امکانات بسیار در اختیار او قرار داده بود،‌تا آن جا که رعد و برق و جن و انس و همه پرندگان و چرندگان و حیوانات دیگر تحت فرمان او بودند. و او زبان همه آنها را می‎دانست.
هدف حضرت سلیمان(علیه السلام) این بود که همه انسانها را به سوی خدا و توحید و اهداف الهی دعوت کند و از هرگونه انحراف و گناه باز دارد و همه امکانات را در خدمت جذب مردم به سوی خدا قرار دهد.
در همین عصر در سرزمین یمن، بانویی به نام «بُلْقَیس» بر ملت خود حکومت می‎کرد و دارای تشکیلات عظیم سلطنتی بود. ولی او و ملتش به جای خدا، خورشید پرست و بت پرست بودند و از برنامه‎های الهی به دور بوده و راه انحراف و فساد را می‎پیمودند. بنابراین لازم بود که حضرت سلیمان(علیه السلام) با رهبریها و رهنمودهای خردمندانه خود آنها را از بیراهه و کجروی‌ها به سوی توحید دعوت کند. و مالاریای بت پرستی را که واگیر نیز بود، ریشه کن نماید.

روزی حضرت سلیمان بر تخت حکومت نشسته بود. همه پرندگان که خداوند آنها را تحت تسخیر سلیمان قرار داده بود با نظمی مخصوص در بالای سر سلیمان کنار هم صف کشیده بودند و پر در میان پر نهاده و برای تخت سلیمان سایه‎ای تشکیل داده بودند تا تابش مستقیم خورشید، سلیمان را نیازارد. در میان پرندگان، هُدهُد (شانه به سر) غایب بود، و همین امر باعث شده بود به اندازه جای خالی او نور خورشید به نزدیک تخت سلیمان بتابد.
سلیمان دید روزنه‎ای از نور خورشید به کنار تخت تابیده، سرش را بلند کرد و به پرندگان نگریست دریافت هُدهُد غایب است. پرسید: «چرا هُدهُد را نمی‎بینم، او غایب است. به خاطر عدم حضورش او را تنبیهی شدید کرده یا ذبح می‎کنم مگر این که دلیل روشنی برای عدم حضورش بیاورد.»
چندان طول نکشید که هُدهُد به محضر سلیمان(علیه السلام) آمد، و عذر عدم حضور خود را به حضرت سلیمان(علیه السلام) چنین گزارش داد:
«من از سرزمین سبأ، (واقع در یمَن) یک خبر قطعی آورده‎ام. من زنی را دیدم که بر مردم (یمن) حکومت می‎کند و همه چیز مخصوصاً تخت عظیمی را در اختیار دارد. من دیدم آن زن و ملتش خورشید را می‎پرستند و برای غیر خدا سجده می‎نمایند، و شیطان اعمال آنها را در نظرشان زینت داده و از راه راست باز داشته است و آنها هدایت نخواهند شد، چرا که آنها خدا را پرستش نمی‎کنند…! آن خداوندی که معبودی جز او نیست و پروردگار و صاحب عرش عظیم است.»(۱)
حضرت سلیمان(علیه السلام) عذر غیبت هُدهُد را پذیرفت، و بی‎درنگ در مورد نجات ملکه سبأ و ملتش احساس مسؤولیت نمود و نامه‎ای برای ملکه سبا (بُلْقَیس) فرستاد و او را دعوت به توحید کرد. نامه کوتاه اما بسیار پر معنا بود و در آن چنین آمده بود: «به نام خداوند بخشنده مهربان ـ توصیه من این است که برتری جویی نسبت به من نکنید و به سوی من بیایید و تسلیم حق گردید.»(۲)
سلیمان(علیه السلام) نامه را به هُدهُد داد و فرمود: «ما تحقیق می‎کنیم تا ببینیم تو راست می‎گویی یا دروغ؟ این نامه را ببر و برکنار تخت ملکه سبأ بیفکن، سپس برگرد تا ببینیم آنها در برابر دعوت ما چه می‎کنند؟!»
هُدهُد نامه را با خود برداشت و از شام به سوی یمن ره سپرد و از همان بالا نامه را کنار تخت بُلْقَیس انداخت.

ردّ هدیه بُلْقَیس از جانب سلیمان(علیه السلام)

بُلْقَیس در کنار تخت خود نامه‎ای یافت که پس از خواندن آن دریافت که نامه از طرف شخص بزرگی برای او فرستاده شده است و مطالب پرارزشی دارد. بزرگان کشور خود را به گرد هم آورد و با آنها در این باره مشورت کرد. آنها گفتند: «ما نیروی کافی داریم و می‎توانیم بجنگیم و هرگز تسلیم نمی‎شویم.»
ولی بُلْقَیس اتخاذ طریق مسالمت آمیز را بر جنگ ترجیح می‎داد و این را دریافته بود که جنگ موجب ویرانی می‎شود، و تا راه حلّی وجود دارد نباید آتش جنگ را برافروخت. او پیشنهاد کرد که: هدیه‎ای گرانبها برای سلیمان می‎فرستم تا ببینم فرستادگان من چه خبر می‎آورند.(۳)
بُلْقَیس در جلسه مشورت گفت: من با فرستادگان هدیه برای سلیمان، او را امتحان می‎کنم. اگر او پیامبر باشد میل به دنیا ندارد و هدیه ما را نمی‎پذیرد، و اگر شاه باشد، می‎پذیرد. در نتیجه اگر دریافتیم او پیامبر است، قدرت مقاومت در مقابل او را نخواهیم داشت و باید تسلیم حق گردیم.
بُلْقَیس گوهر بسیار گرانبهایی را در میان حُقّه (ظرف مخصوصی) نهاد و به فرستادگان گفت: «این گوهر را به سلیمان می‎رسانید و اهداء می‎کنید.»(۴)
فرستادگان ملکه سبأ به بیت المقدس و به محضر حضرت سلیمان(علیه السلام) آمدند و هدایای ملکه سبأ را به حضرت سلیمان(علیه السلام) تقدیم نمودند، به گمان این که سلیمان از مشاهده آن هدایا، خشنود می‎شود و به آنها شادباش می‎گوید.
امّا همین که با سلیمان روبرو شدند، صحنه عجیبی در برابر آنان نمایان شد. سلیمان(علیه السلام) نه تنها از آنها استقبال نکرد، بلکه به آنها گفت: «آیا شما می‎خواهید مرا با مال خود کمک کنید درحالی که این اموال در نظر من بی‎ارزش است، بلکه آن چه خداوند به من داده از آن چه به شما داده برتر است. مال چه ارزشی در برابر مقام نبوّت و علم و هدایت دارد، این شما هستید که به هدایای خود شادمان می‎باشید. «فَما آتانِی اللَّهُ خَیرٌ مِمَّا آتاکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیتِکُمْ تَفْرَحُونْ»؛ آری این شما هستید که مرعوب و شیفته هدایای پر زرق و برق می‎شوید، ولی اینها در نظر من کم ارزشند.
سپس سلیمان(علیه السلام) با قاطعیت به فرستاده مخصوص ملکه سبأ فرمود: «به سوی ملکه سبأ و سران کشورت باز گرد و این هدایا را نیز با خود ببر، اما بدان ما به زودی با لشکرهایی به سراغ آنها خواهیم آمد که توانایی مقابله با آن را نداشته باشند، و ما آنها را از آن سرزمین آباد (یمن) خارج می‎کنیم در حالی که کوچک و حقیر خواهند بود.»(۵)

پیوستن بلقیس به سلیمان و ازدواج با او

فرستاده مخصوص سلیمان با همراهان به یمن بازگشتند، و عظمت مقام و توان و قدرت سپاه سلیمان را به ملکه سبا گزارش دادند.
بلقیس دریافت که ناگزیر باید تسلیم فرمان سلیمان (که فرمان حق و توحید است) گردد و برای حفظ و سلامت خود و جامعه هیچ راهی جز پیوستن به امت سلیمان ندارد، با جمعی از اشراف قوم خود و دنبال این تصمیم، حرکت کردند و یمن را به قصد شام ترک گفتند، تا از نزدیک به تحقیق بیشتر بپردازند.
هنگامی که سلیمان از آمدن بلقیس و همراهان به طرف شام اطلاع یافت، به حاضران فرمود: «کدامیک از شما توانائی دارید، پیش از آن که آنها به اینجا آیند، تخت ملکه سبا را برای من بیاورید».
عفریتی از جنّ (یعنی یکی از گردنشان جنّیان) گفت: من آن را نزد تو می‌آورم، پیش از آن که از مجلس برخیزی اما آصف بن برخیا که از علم کتاب آسمانی بهره‌مند بود گفت: «من آن تخت را قبل از آن که چشم برهم زنی نزد تو خواهم آورد».
لحظه‌ای نگذشت که سلیمان، تخت بلقیس را در کنار خود دید و بی درنگ به ستایش و شکر خدا پرداخت و گفت: هذا من فضل ربّی لیبلونی ءاشکر ام اکفر(۶)؛ «این موهبت، فضل پروردگار من است تا مرا آزمایش کند که آیا شکر او را بجا می‌آورم، یا کافران می‌کنم».
سپس سلیمان (علیه السلام) دستور داد تا تخت را اندکی جابجا و تغییر دهند وقتی که بلقیس آمد، از او بپرسند آیا این تخت توانست یا نه، ببینند، چه جواب می‌دهد.
طولی نکشید بلقیس و همراهان به حضور سلیمان آمدند، شخصی به تخت او اشاره کرد و به بلقیس گفت: «آیا تخت تو این گونه است؟!»
بلقیس با کمال زیرکی در جواب گفت: کانه هو؛ «گویا خود آن تخت است».
سرانجام بلقیس دریافت که تخت خود او از طریق اعجاز جلو به آنجا آورده شده، تسلیم حق شد و آئین حضرت سلیمان را پذیرفت، او قبلاً نیز نشانه‌هایی از حقانیت نبوت سلیمان را دریافته بود، به هرحال به آئین سلیمان پیوست و به نقل مشهور با سلیمان ازدواج کرد و هر دو در ارشاد مردم سوی یکتاپرستی کوشیدند.(۷)

چگونگی ملاقات بُلْقَیس با سلیمان، و ایمان آوردن او

قبل از ورود بُلْقَیس به قصر سلیمان، سلیمان(علیه السلام) دستور داده بود صحن یکی از قصرها را از بلور بسازند، ‌و از زیر بلورها آب جاری عبور دهند. (و این دستور به خاطر جذب دل بُلْقَیس، و یک نوع اعجاز بود)
هنگامی که ملکه سبأ با همراهان وارد قصر شد، یکی از مأموران قصر به او گفت: «داخل صحن قصر شو!»
ملکه هنگام ورود به صحن قصر گمان کرد که سراسر صحن را نهر آب فراگرفته است، از این رو تا ساق، پاهایش را برهنه کرد تا از آن آب بگذرد، در حالی که حیران و شگفت زده شده بود که آب در این جا چه می‎کند؟ اما به زودی سلیمان(علیه السلام) او را از حیرت بیرون آورد و به او فرمود: «این حیاط قصر است که از بلور صاف ساخته شده است، این آب نیست که موجب برهنگی پای تو شود.»(۸)
پس از آن که ملکه سبأ نشانه‎های متعدّدی از حقّانیت دعوت سلیمان(علیه السلام) را مشاهده کرد و از طرفی دید که با آن همه قدرت، او دارای اخلاق نیک مخصوصی است که هیچ شباهتی به اخلاق شاهان ندارد، از این رو با صدق دل به نبوت سلیمان(علیه السلام) ایمان آورد و به خیل صالحان پیوست.

پی‌نوشت‌ها

(۱).نمل، ۲۰ تا ۲۶؛ تفسیر القُمّی. این مطلب حاکی است که پرندگان دارای هوش و دریافت هستند.
(۲).نمل، ۳۰ تا ۳۱؛
(۳).نمل، ۲۹ تا ۳۵؛
(۴).بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۱۱۱؛
(۵).نمل، ۳۶ و ۳۷؛
(۶).نمل، ۴۰؛
(۷).بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۱۱۲؛
(۸).نمل، ۴۱؛

(منبع: محمد محمدی اشتهاردی؛ داستان دوستان؛ ج۵ ص۵۶)

حدود اطاعت والدین

در خصوص موضوع جلب رضایت والدین، پرسشی اساسی مطرح است که این رضایت تا چه حد و تا کجا لازم است مراعات شود. در این مورد، باید متذکر شد که اگر چه ممکن است به نظر برسد که به طور نامحدود باید در جهت تأمین رضایت والدین عمل کرد؛ امّا این امر تا بدان جاست که اطاعت از والدین، تضادّی با اطاعت خداوند نداشته باشد.

در حقیقت، احسان نسبت به والدین و تکریم آنان تا آنجا لازم است که اگر آنان بر دینی غیر از دین مبین اسلام بودند، بنابر نصّ صریح قرآن و روایات، باز مجاز نیستیم که ترک احسان کنیم و در امور دنیوی باید مطیع آنها باشیم و در مسائل دینی و مذهبی، اگر اطاعت و فرمان پدر و مادر، مخالف فرمان خدا و رسولش باشد، در این صورت، اطاعت از آنان لازم نیست.

قرآن کریم در آیات زیادی در کنار توصیه به اطاعت از والدین، این نکته را نیز گوشزد می‌کند که متابعت از پدر و مادر، مشروط بر عدم تضاد با فرمان خداوند است و در صورتی که متابعت از والدین، سبب خروج از عبودیت شود، این اطاعت لازم نیست.

خداوند متعال، پیش از آن که اطاعت از والدین را بخواهد، دعوت به عبودیت و پرستش و اطاعت خویش و عمل به اصل توحید را می‌خواهد. بالاترین حق را خداوند بر گردن ما دارد که بر تمام حقوق دیگر، مقدّم است.

در آیینه احادیث و روایات نیز اطاعت از والدین، زیرمجموعه و تحت الشعاع اطاعت از پروردگار بر شمرده شده است و در حدیث وارد شده که «لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق».(۱) طاعت هیچ آفریده‌ای از رهگذر نافرمانی آفریدگار، معقول و جایز نیست و ما مجاز نیستیم که اطاعت از غیر خدا را بر اطاعت از خدا ترجیح دهیم و خداوند متعال در قرآن مجید، ما را به اطاعت کورکورانه و چشم و گوش بسته از پدران و نیاکان بر حذر می‌دارد و می‌فرماید:

یا اَیهَا الَّذینَ امَنُوا لا تَتَّخِذُوا ابائَکمْ وَ اِخْوانَکمْ اَوْلِیاءَ اِنِ اسْتَحَبُّوا الْکفْرَ عَلَی الاْیمانِ وَ مَنْ یتَوَلَّهُمْ مِنْکمْ فَأولئِک هُمُ الظّالِمُونَ.(۲)

‌ای اهل ایمان! شما پدران و برادران خود را نباید دوست بدارید، اگر آنها کفر را بر ایمان ترجیح دهند، و هر کس از شما آنان را دوست بدارد، بی‌شک، ستمکار است.

در حقیقت، همه چیز باید فدای هدف اصلی، یعنی توحید شود. در آیه بعد، خداوند می‌فرماید که عشق و علاقه انسان به زن و فرزند و مال و مقام و خانه، نباید مانع از اجرای حکم خدا و جهاد گردد و او را از هدف مقدسش باز دارد.

خداوند در سوره لقمان، درباره پدران و مادران بت پرست می‌فرماید:

وَ اِنْ جاهَداک عَلی اَنْ تُشْرِک بی‌ ما لَیسَ لَک بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفا.(۳)

اگر آنها(پدر و مادر) به تو اصرار دارند که چیزی را که شریک خدا نمی‌دانی، برای او شریک قرار دهی، هرگز از آنها اطاعت مکن؛ ولی در زندگی دنیا با آنها به نیکی رفتار کن.

خلاصه آنکه رضایت والدین و دوستی آنان، بسیار مورد سفارش است؛ ولی این امر نباید باعث اطاعت کورکورانه و بی‌تعقّل شود، به صورتی که حتی به دعوتِ کفرآمیز آنان نیز رضایت دهیم.

۶ – وَ وَصَّینَا الاِْنْسانَ بِوالِدَیهِ حَمَلَتْهُ اُمُّهُ وَهْناً عَلی وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فی عامَینِ اَنِ اشْکرْ لی وَ لِوالِدَیک اِلَی الْمَصیرُ.(۴)

ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش کردیم. مادرش او را با زحمت روی زحمت حمل کرد، و دوران شیرخوارگی او در دو سال پایان می‌یابد، و به او توصیه کردیم که برای من و برای پدر و مادرت شکر به جا آور، که بازگشت همه شما به سوی من است.

یکی دیگر از آیاتی که بر عظمت والدین و نیکی به آنها دلالت دارد، همین آیه است که در اینجا بحث از نعمت پدر و مادر و زحمات و حقوق آنهاست و اینکه خداوند، شکر پدر و مادر را در کنار شکر خودش قرار داده است، چون مادر در مدتی که بچّه را حمل می‌کند و بعد از آن که دوران شیرخوارگی را طی می‌کند، بزرگترین فداکاری را هم از نظر روحی، هم از لحاظ جسمی و هم از جهت خدمات دیگر، در مورد فرزندش انجام می‌دهد.

خداوند می‌فرماید: شکر مرا به جا آور که چنین پدر و مادر مهربانی به تو داده ام و هم شکر پدر و مادرت را که عهده دار انتقال نعمتهای من به تو هستند. پدر و مادر به حکم عواطف، کمتر فرزندان خود را فراموش می‌کنند. این فرزندان هستند که باید آنها را فراموش نکنند؛ مخصوصا به هنگام پیری؛ چرا که بسیار دیده شده است که فرزندان، پدر و مادر را در هنگام پیری فراموش می‌کنند و این، بدترین ناشکری برای فرزندان محسوب می‌شود.

صاحب تفسیر آیات الاحکام،(۵) در ذیل این آیه شریفه از سوره لقمان مطالبی چند را بیان نموده است که در زیر می‌آید:

۱ – خداوند، پس از اینکه انسان را به اطاعت از پدر و مادر و مهربانی نسبت به آنها سفارش می‌کند، اهمّیت محبّت به مادر را جداگانه متذکر می‌شود. این به جهت عنایت بیشتر و اهمّیت داشتن فراوان حقّ مادر است.

۲ – خداوند به شکرگزاری نسبت به پدر و مادر، امر می‌کند؛ ولی اوّل به شکرگزاری نسبت به ذات اقدس خودش(ان اشکرلی) سفارش می‌کند و در این تقدیم، به اینکه حقِ خدای سبحان، بزرگتر از حقّ والدین است، اشاره دارد و اینکه شکر او از شکر پدر و مادر، لازم تر است؛ چون منعمِ حقیقی خداست و او سبب حقیقی در خلق و ایجاد است و پدر و مادر، سبب ظاهری هستند. پس سزاوار است که سبب حقیقی بر سبب ظاهری، مقدّم باشد.

۳ – خداوند در پایان آیه می‌فرماید: «الی المصیر». تقدّمِ جار و مجرور افاده حصر می‌کند؛ یعنی در نهایت به سوی من باز می‌گردید، نه به سوی غیر من، و برگشت تمام خلایق به سوی من است.

۷ – وَ قال رَبِّ اَوْ زِعْنی اَنْ اَشْکرَ نِعْمَتَک الَّتی اَنْعَمْتَ عَلَی وَ عَلی واِلَدَی.(۶)

[حضرت سلیمان] گفت: پروردگارا! شکر نعمتهایی را که بر من و پدر و مادرم ارزانی داشته‌ای به من الهام فرما.

در این آیه، حضرت سلیمان و افراد صالح، در مقام دعا از خداوند می‌خواستند که آنان را موفّق گرداند که شکر نعمتهایی را که برخود آنان و والدینشان ارزانی داشته است، به جا آورند. لذا انسان موظّف است شکر و سپاس نعمتی را که خداوند حتی به والدین هم داده، به جا آورد و این خود، یک نعمت است و شکر اینها مایه خشنودی پروردگار است.

حضرت سلیمان، نه تنها تقاضای توانایی بر شکر نعمتهایی که خداوند به خود او داده است؛ بلکه در عین حال، تقاضا دارد که شکر مواهبی که بر پدر و مادرش ارزانی شده نیز ادا کند، چون بسیاری از مواهب وجود انسان، از پدر و مادر به ارث می‌رسد و امکاناتی که خداوند به پدر و مادر می‌دهد، کمک مؤثّری برای فرزندان در راه نیل به هدفها می‌کند.

۸ – وَ وَصَّینَا الاِنْسانَ بِوالِدَیهِ اِحْساناً حَمَلَتْهُ اُمُّهُ کرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کرْها و حَمْلُهُ و فِصالُهُ ثَلثُونَ شَهْراً.(۷)

ما به انسان توصیه کردیم که به پدر و مادرش نیکی کند، مادرش او را با ناراحتی حمل می‌کند و با ناراحتی بر زمین می‌گذارد، و دوران حمل تا از شیر گرفتنش سی ماه است.

خدمت به پدر و مادر و شکر زحمات آنها، مقدّمه‌ای است برای شکر پروردگار. آن زحماتی را که مادر از روز انعقاد نطفه می‌کشد(که یکی از سخت ترین حالات مادر است)، جای این شکر را دارد. مادر در طول این سی ماه، بیشترین زحمات را متحمّل می‌شود و بزرگترین فداکاری را در مورد فرزندش انجام می‌دهد تا آنجا که گاه جان خود را بر سرِ فرزند می‌نهد.

بعد دوران مراقبت فرا می‌رسد که مادر باید با صبر و حوصله، تمام نیازهای فرزند را تشخیص دهد و آنها را بر آورده کند. تأمین غذای او که از شیره جان مادر گرفته می‌شود، ایثاری است بس بزرگ.

اینکه در این آیه تنها از مادر سخن به میان آورده شده و سخنی از پدر در میان نیست، نه به دلیل عدم اهمّیت اوست، چون پدر نیز در بعضی از این مشکلات با مادر شریک است؛ ولی نشان می‌دهد که سهم مادر در تحمّل مشکلات بیشتر است، لذا بیشتر روی آن تکیه شده است. مادر، کسی است که هر انسانی، طبق فطرت خویش به او جذب می‌شود و هر چقدر این محبّت و نیکی در یک خانواده از انسجام و استحکام بیشتری برخوردار باشد، اساس جامعه، استوارتر خواهد بود.

۹ – وَ بَرّا بِوالِدَتی وَ لَمْ یجْعَلْنی جَبّارا شَقِیا.(۸)

خداوند مرا نسبت به مادرم نیکو کار قرار داده، و جبّار و شقی قرار نداده است.

قرآن، در ترسیم سیمای مهربان حضرت عیسی(علیه السلام) به این نکته توجّه می‌دهد که وی افتخار می‌ورزید که خداوند، او را نسبت به مادرش رئوف و مهربان قرار داده و یا خطاب به حضرت یحیی(علیه السلام) می‌فرماید:

وَ بَرّا بِوالِدَیهِ وَ لَمْ یکنْ جَبّارا عَصِیا.(۹)

او نسبت به پدر و مادرش نیکوکار بود و جبّار و عصیانگر نبود.

بر این اساس است که قرآن، در مقام بیان نعمتهایی که به مسیح(علیه السلام) ارزانی داشته، چنین تذکر می‌دهد:

اِذْ قالَ اللّه یا عیسی ابْنَ مَرْیمَ اذْکرْ نِعْمَتی عَلَیک وَ عَلی والِدَتِک.(۱۰)

به یاد آور هنگامی را که خداوند به عیسی بن مریم گفت: متذکر نعمتی که بر تو و مادرت دادم، باش.

بر شمردن نعمتهایی که خداوند به انسان داده است، به منظور زنده کردن روح شکرگزاری در اوست.

یکی از خصایص ارزنده حضرت عیسی و یحیی(علیهماالسلام) این بود که با پدر و مادر خود نیکوکار بودند و هرگز در برابر ایشان عصیان نکردند و منطق انسانی، چنین حکم می‌کند که با کسانی که سالها با ما مدارا و نرمی رفتار کرده و با مهربانی سخن گفته اند، در مقابل آنها خاضع باشیم.

۱۰ – کتِبَ عَلَیکمْ اِذا حَضَرَ اَحَدَکمُ الْمُوْتُ اِنْ تَرَک خَیرَاً الْوَصِیهُ لِلْوالِدَینِ.(۱۱)

بر شما نوشته شده هنگامی که یکی از شما را مرگ فرا رسد، اگر چیز خوبی از خود به جای گذارده، برای پدر و مادر، وصیت کند.

مقصود از نیکی و یا محبّت به والدین، تنها خدمت ظاهری و لبخندزدن به آنها نیست؛ هر چند کار مطلوبی است. خداوند دستور می‌دهد که به فکر زندگی پدر و مادر باشیم و فرزندان ثروتمند، وصیت کنند که سهمی از ارث آنها به والدینشان پرداخته شود تا زندگی پدر و مادرشان بعداز مرگ آنها تأمین شود. خداوند همچنین والدین را بهترین مورد، انفاق معرّفی می‌کند و می‌فرماید:

یسْئَلُونَک ماذا ینْفِقُونَ قُلَ ما اَنْفَقْتُم مِنْ خَیرٍ فَلِلْوالِدَینِ.(۱۲)

از تو سؤال می‌کنند چه چیز انفاق کنند، بگو هر خیر و نیکی و سرمایه سودمند مادّی و معنوی که انفاق می‌کنید، برای پدر و مادر باید باشد.

در قرآن، آیات زیادی درباره انفاق و بخشش در راه خدا آمده؛ ولی در این آیه، موارد و اشخاصی که به آنها انفاق می‌شود، بیان شده است. خداوند، اوّل چیزی را که باید انفاق نمود، با ذکر کلمه «خیر» بیان می‌کند که هر نوع کار و سرمایه خیر و مفید و قابل انفاق می‌تواند باشد. دومین مصرف انفاق، قبل از همه خویشاوندان و از میان آنها نخست پدر و مادر هستند. بدیهی است که انفاق به آنها، علاوه بر آثاری که در هر انفاقی نهفته است، اثر عمیقی در استحکام پیوند و خویشاوندی دارد.

۱۱ – اِمّا یبْلُغَنَّ عِنْدَک الْکبَرَ اَحَدُهُما اَوْکلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما اُفٍّ وَ لا تَنْهَرْ هُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کریماً.(۱۳)

هرگاه یکی از آنها یا هر دو آنها نزد تو به سن پیری برسند، کمترین اهانتی به آنها روا مدار، و بر آنها فریاد مزن، و گفتار لطیف و سنجیده و با نرمی و بزرگوارانه بگو.

پدران و مادران، در دوران پیری بیش از هر زمان به کمک فرزندان نیاز دارند و درخواست‌های آنان در این سن و سال، بیش از گذشته است و در چنین مواقعی، گفتن سخن ملال آور و تند به آنان، مایه ناراحتی آنها می‌گردد.

در این موقع، آزمایشِ بزرگ فرزندان شروع می‌شود که در اینجا آیا وجود چنین پدر و مادری را مایه رحمت می‌دانند و یا بلا و مصیبت. آیا صبر و حوصله کافی برای برخورد احترام آمیز با چنین پدر و مادری را دارند و یا اینکه آنها را آزار می‌دهند.

قرآن، خطاب به فرزندان می‌گوید که به پدر و مادر، حتی اُف مگویید، یعنی با صدای بلند و اهانت آمیز با آنها سخن مگویید. قرآن، حتی کمترین بی‌احترامی را در برابر پدر و مادر اجازه نداده است. در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) می‌خوانیم:

لو علم الله شیئاً هو أدنی من اُف لنهی عنه، و هو من أدنی

العقوق، و من العقوق ان ینظر الرجل الی والدیه فیحّد النظر الیها.(۱۴)

اگر چیزی کمتر از اُف وجود داشت، خدا از آن نهی می‌کرد و این، حدّاقل مخالفت و بی‌احترامی نسبت به پدر و مادر است و از این جمله، نظر تند و غضب آلود به پدر و مادر است.

احترام به پدر و مادر آن قدر لازم است که حتی نباید در برابر آنها کمترین سخنی که دلیل بر ناراحتی از آنها و یا حتّی تنفّر باشد، بر زبان جاری ساخت.

۱۲ – وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کما رَبَّیانی صَغیراً.(۱۵)

بالهای محبّت و تواضع خویش را در برابرشان بگستران و بگو: پروردگارا! همان گونه که آنان مرا در کودکی تربیت کردند، مشمول رحمتشان قرار ده.

قرآن، تنها سخن ملال و تند نگفتن را در حفظ مقام و موقعیت پدر و مادر کافی نمی‌داند؛ بلکه یک سری دستورهایی می‌دهد که می‌تواند در قلوب آنها روح نشاط ایجاد کند.

لذا قرآن بر دوران پیری پدر ومادر تکیه کرده که در آن موقع، نیاز شدیدی به حمایت و محبّت و احترام دارند. آنها ممکن است بر اثر کهولت سن به جایی برسند که نتوانند بدون کمک دیگری حرکت کنند.

نکته‌ای که از این آیه استفاده می‌شود، این است که اگر پدر و مادر آنچنان پیر و ناتوان شدند که به تنهایی قادر بر حرکت انجام کارهای ضروری خویش نبودند، فراموش نکن که توهم در کودکی چنین بودی و پدر و مادر، تمام این زحمات دوران کودکی تو را تحمّل کردند. پس تو هم در مقابل، آن زحمات و محبّتها را جبران کن.

سید قطب در تفسیر خویش، نقل می‌کند که شخصی در حین طواف، مادر خود را هم طواف می‌داد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را دید. عرض کرد: «آیا حق مادرم را با این کار به جا آوردم» فرمود: نه، حتی جبران یکی از ناله‌های او را به هنگام وضع حمل نمی‌کند.(۱۶)

پی‌نوشت‌ها

۱ – نهج البلاغه(شیخ محمد عبده)، حکمت

۲ – سوره توبه(۹)، آیه۲۳

۳ – سوره لقمان(۳۱)، آیه۱۵

۴ – سوره لقمان(۳۱)، آیه۱۴

۵ – روائع البیان، ج۲، ص۲۶۱

۶- سوره نمل(۲۷)، آیه۱۹

۷ – سوره احقاف(۴۶)، آیه۱۵

۸ – سوره مریم(۱۹)، آیه۳۲

۹ – سوره مریم(۱۹)، آیه۱۴

۱۰ – سوره مائده(۵)، آیه۱۱۰

۱۱ – سوره بقره(۲)، آیه۱۸۰

۱۲ – سوره بقره(۲)، آیه۲۱۵

۱۳ – سوره اسراء(۱۷)، آیه۲۳

۱۴ – جامع السعادات، ج ۲، ص۲۵۸

۱۵ – سوره اسراء(۱۷)، آیه۲۴

۱۶ – فی ظلال القرآن، ج ۵، ص ۳۷۱

منبع: احمدی زین العابدین؛ احمدی حسنعلی؛ مقام پدر و مادر در اسلام

مقام پدر و مادر(۲)

حدود اطاعت والدین

در اینجا شاید پرسیده شود که جلب رضایت والدین، تا چه حد و تا کجا لازم است. در این مورد، باید متذکر شد که اگر چه ممکن است به نظر برسد که به طور نامحدود باید در جهت تأمین رضایت والدین عمل کرد؛ امّا این امر تا بدان جاست که اطاعت از والدین، تضادّی با اطاعت خداوند نداشته باشد. در حقیقت، احسان نسبت به والدین و تکریم آنان تا آنجا لازم است که اگر آنان بر دینی غیر از دین مبین اسلام بودند، بنابر نصّ صریح قرآن و روایات، باز مجاز نیستیم که ترک احسان کنیم و در امور دنیوی باید مطیع آنها باشیم و در مسائل دینی و مذهبی، اگر اطاعت و فرمان پدر و مادر، مخالف فرمان خدا و رسولش باشد، در این صورت، اطاعت از آنان لازم نیست.
قرآن کریم در آیات زیادی در کنار توصیه به اطاعت از والدین، این نکته را نیز گوشزد می‌کند که متابعت از پدر و مادر، مشروط بر عدم تضاد با فرمان خداوند است و در صورتی که متابعت از والدین، سبب خروج از عبودیت شود، این اطاعت لازم نیست.
خداوند متعال، پیش از آنکه اطاعت از والدین را بخواهد، دعوت به عبودیت و پرستش و اطاعت خویش و عمل به اصل توحید را می‌خواهد. بالاترین حق را خداوند بر گردن ما دارد که بر تمام حقوق دیگر، مقدّم است.
در آیینه احادیث و روایات نیز اطاعت از والدین، زیرمجموعه و تحت الشعاع اطاعت از پروردگار بر شمرده شده است و در حدیث وارد شده که «لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق».(۱۷) طاعت هیچ آفریده ای از رهگذر نافرمانی آفریدگار، معقول و جایز نیست و ما مجاز نیستیم که اطاعت از غیر خدا را بر اطاعت از خدا ترجیح دهیم و خداوند متعال در قرآن مجید، ما را به اطاعت کورکورانه و چشم و گوش بسته از پدران و نیاکان بر حذر می‌دارد و می‌فرماید:
یا اَیهَا الَّذینَ امَنُوا لا تَتَّخِذُوا ابائَکمْ وَ اِخْوانَکمْ اَوْلِیاءَ اِنِ اسْتَحَبُّوا الْکفْرَ عَلَی الاْیمانِ وَ مَنْ یتَوَلَّهُمْ مِنْکمْ فَأولئِک هُمُ الظّالِمُونَ.(۱۸)
ای اهل ایمان! شما پدران و برادران خود را نباید دوست بدارید، اگر آنها کفر را بر ایمان ترجیح دهند، و هر کس از شما آنان را دوست بدارد، بی‌شک، ستمکار است.
در حقیقت، همه چیز باید فدای هدف اصلی، یعنی توحید شود. در آیه بعد، خداوند می‌فرماید که عشق و علاقه انسان به زن و فرزند و مال و مقام و خانه، نباید مانع از اجرای حکم خدا و جهاد گردد و او را از هدف مقدسش باز دارد.
خداوند در سوره لقمان، درباره پدران و مادران بت پرست می‌فرماید:
وَ اِنْ جاهَداک عَلی اَنْ تُشْرِک بی‌ما لَیسَ لَک بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفا.(۱۹)
اگر آنها (پدر و مادر) به تو اصرار دارند که چیزی را که شریک خدا نمی‌دانی، برای او شریک قرار دهی، هرگز از آنها اطاعت مکن؛ ولی در زندگی دنیا با آنها به نیکی رفتار کن.
خلاصه آنکه رضایت والدین و دوستی آنان، بسیار مورد سفارش است؛ ولی این امر نباید باعث اطاعت کورکورانه و بی‌تعقّل شود، به صورتی که حتی به دعوتِ کفرآمیز آنان نیز رضایت دهیم.

۶ – وَ وَصَّینَا الاِْنْسانَ بِوالِدَیهِ حَمَلَتْهُ اُمُّهُ وَهْناً عَلی وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فی عامَینِ اَنِ اشْکرْ لی وَ لِوالِدَیک اِلَی الْمَصیرُ.(۲۰)
ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش کردیم. مادرش او را با زحمت روی زحمت حمل کرد، و دوران شیرخوارگی او در دو سال پایان می‌یابد، و به او توصیه کردیم که برای من و برای پدر و مادرت شکر به جا آور، که بازگشت همه شما به سوی من است.
یکی دیگر از آیاتی که بر عظمت والدین و نیکی به آنها دلالت دارد، همین آیه است که در اینجا بحث از نعمت پدر و مادر و زحمات و حقوق آنهاست و اینکه خداوند، شکر پدر و مادر را در کنار شکر خودش قرار داده است، چون مادر در مدتی که بچّه را حمل می‌کند و بعد از آن که دوران شیرخوارگی را طی می‌کند، بزرگترین فداکاری را هم از نظر روحی، هم از لحاظ جسمی و هم از جهت خدمات دیگر، در مورد فرزندش انجام می‌دهد.
خداوند می‌فرماید: شکر مرا به جا آور که چنین پدر و مادر مهربانی به تو داده ام و هم شکر پدر و مادرت را که عهده دار انتقال نعمتهای من به تو هستند. پدر و مادر به حکم عواطف، کمتر فرزندان خود را فراموش می‌کنند. این فرزندان هستند که باید آنها را فراموش نکنند؛ مخصوصا به هنگام پیری؛ چرا که بسیار دیده شده است که فرزندان، پدر و مادر را در هنگام پیری فراموش می‌کنند و این، بدترین ناشکری برای فرزندان محسوب می‌شود.
صاحب تفسیر آیات الاحکام،(۲۱) در ذیل این آیه شریفه از سوره لقمان مطالبی چند را بیان نموده است که در زیر می‌آید:
۱ – خداوند، پس از اینکه انسان را به اطاعت از پدر و مادر و مهربانی نسبت به آنها سفارش می‌کند، اهمّیت محبّت به مادر را جداگانه متذکر می‌شود. این به جهت عنایت بیشتر و اهمّیت داشتن فراوان حقّ مادر است.
۲ – خداوند به شکرگزاری نسبت به پدر و مادر، امر می‌کند؛ ولی اوّل به شکرگزاری نسبت به ذات اقدس خودش (ان اشکر لی) سفارش می‌کند و در این تقدیم، به اینکه حقِ خدای سبحان، بزرگتر از حقّ والدین است، اشاره دارد و اینکه شکر او از شکر پدر و مادر، لازم تر است؛ چون منعمِ حقیقی خداست و او سبب حقیقی در خلق و ایجاد است و پدر و مادر، سبب ظاهری هستند. پس سزاوار است که سبب حقیقی بر سبب ظاهری، مقدّم باشد.
۳ – خداوند در پایان آیه می‌فرماید: «الی المصیر». تقدّمِ جار و مجرور افاده حصر می‌کند؛ یعنی در نهایت به سوی من باز می‌گردید، نه به سوی غیر من، و برگشت تمام خلایق به سوی من است.

۷ – وَ قال رَبِّ اَوْ زِعْنی اَنْ اَشْکرَ نِعْمَتَک الَّتی اَنْعَمْتَ عَلَی وَ عَلی واِلَدَی.(۲۲)
[حضرت سلیمان] گفت: پروردگارا! شکر نعمتهایی را که بر من و پدر و مادرم ارزانی داشته ای به من الهام فرما.
در این آیه، حضرت سلیمان و افراد صالح، در مقام دعا از خداوند می‌خواستند که آنان را موفّق گرداند که شکر نعمتهایی را که برخود آنان و والدینشان ارزانی داشته است، به جا آورند. لذا انسان موظّف است شکر و سپاس نعمتی را که خداوند حتی به والدین هم داده، به جا آورد و این خود، یک نعمت است و شکر اینها مایه خشنودی پروردگار است.
حضرت سلیمان، نه تنها تقاضای توانایی بر شکر نعمتهایی که خداوند به خود او داده است؛ بلکه در عین حال، تقاضا دارد که شکر مواهبی که بر پدر و مادرش ارزانی شده نیز ادا کند، چون بسیاری از مواهب وجود انسان، از پدر و مادر به ارث می‌رسد و امکاناتی که خداوند به پدر و مادر می‌دهد، کمک مؤثّری برای فرزندان در راه نیل به هدفها می‌کند.

۸ – وَ وَصَّینَا الاِنْسانَ بِوالِدَیهِ اِحْساناً حَمَلَتْهُ اُمُّهُ کرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کرْها و حَمْلُهُ و فِصالُهُ ثَلثُونَ شَهْراً.(۲۳)
ما به انسان توصیه کردیم که به پدر و مادرش نیکی کند، مادرش او را با ناراحتی حمل می‌کند و با ناراحتی بر زمین می‌گذارد، و دوران حمل تا از شیر گرفتنش سی ماه است.
خدمت به پدر و مادر و شکر زحمات آنها، مقدّمه ای است برای شکر پروردگار. آن زحماتی را که مادر از روز انعقاد نطفه می‌کشد (که یکی از سخت ترین حالات مادر است)، جای این شکر را دارد. مادر در طول این سی ماه، بیشترین زحمات را متحمّل می‌شود و بزرگترین فداکاری را در مورد فرزندش انجام می‌دهد تا آنجا که گاه جان خود را بر سرِ فرزند می‌نهد.
بعد دوران مراقبت فرا می‌رسد که مادر باید با صبر و حوصله، تمام نیازهای فرزند را تشخیص دهد و آنها را بر آورده کند. تأمین غذای او که از شیره جان مادر گرفته می‌شود، ایثاری است بس بزرگ.
اینکه در این آیه تنها از مادر سخن به میان آورده شده و سخنی از پدر در میان نیست، نه به دلیل عدم اهمّیت اوست، چون پدر نیز در بعضی از این مشکلات با مادر شریک است؛ ولی نشان می‌دهد که سهم مادر در تحمّل مشکلات بیشتر است، لذا بیشتر روی آن تکیه شده است. مادر، کسی است که هر انسانی، طبق فطرت خویش به او جذب می‌شود و هر چقدر این محبّت و نیکی در یک خانواده از انسجام و استحکام بیشتری برخوردار باشد، اساس جامعه، استوارتر خواهد بود.

۹ – وَ بَرّا بِوالِدَتی وَ لَمْ یجْعَلْنی جَبّارا شَقِیا.(۲۴)
خداوند مرا نسبت به مادرم نیکو کار قرار داده، و جبّار و شقی قرار نداده است.
قرآن، در ترسیم سیمای مهربان حضرت عیسی(علیه السلام) به این نکته توجّه می‌دهد که وی افتخار می‌ورزید که خداوند، او را نسبت به مادرش رئوف و مهربان قرار داده و یا خطاب به حضرت یحیی علیه السلام می‌فرماید:

وَ بَرّا بِوالِدَیهِ وَ لَمْ یکنْ جَبّارا عَصِیا.(۲۵)
او نسبت به پدر و مادرش نیکوکار بود و جبّار و عصیانگر نبود.
بر این اساس است که قرآن، در مقام بیان نعمت‌هایی که به مسیح(علیه السلام) ارزانی داشته، چنین تذکر می‌دهد:

اِذْ قالَ اللّه یا عیسی ابْنَ مَرْیمَ اذْکرْ نِعْمَتی عَلَیک وَ عَلی والِدَتِک.(۲۶)
به یاد آور هنگامی را که خداوند به عیسی بن مریم گفت: متذکر نعمتی که بر تو و مادرت دادم، باش.
بر شمردن نعمتهایی که خداوند به انسان داده است، به منظور زنده کردن روح شکرگزاری در اوست.
یکی از خصایص ارزنده حضرت عیسی و یحیی(علیهماالسلام) این بود که با پدر و مادر خود نیکوکار بودند و هرگز در برابر ایشان عصیان نکردند و منطق انسانی، چنین حکم می‌کند که با کسانی که سالها با ما مدارا و نرمی رفتار کرده و با مهربانی سخن گفته اند، در مقابل آنها خاضع باشیم.

۱۰ – کتِبَ عَلَیکمْ اِذا حَضَرَ اَحَدَکمُ الْمُوْتُ اِنْ تَرَک خَیرَاً الْوَصِیهُ لِلْوالِدَینِ.(۲۷)
بر شما نوشته شده هنگامی که یکی از شما را مرگ فرا رسد، اگر چیز خوبی از خود به جای گذارده، برای پدر و مادر، وصیت کند.
مقصود از نیکی و یا محبّت به والدین، تنها خدمت ظاهری و لبخندزدن به آنها نیست؛ هر چند کار مطلوبی است. خداوند دستور می‌دهد که به فکر زندگی پدر و مادر باشیم و فرزندان ثروتمند، وصیت کنند که سهمی از ارث آنها به والدینشان پرداخته شود تا زندگی پدر و مادرشان بعداز مرگ آنها تأمین شود. خداوند همچنین والدین را بهترین مورد، انفاق معرّفی می‌کند و می‌فرماید:

یسْئَلُونَک ماذا ینْفِقُونَ قُلَ ما اَنْفَقْتُم مِنْ خَیرٍ فَلِلْوالِدَینِ.(۲۸)
از تو سؤال می‌کنند چه چیز انفاق کنند، بگو هر خیر و نیکی و سرمایه سودمند مادّی و معنوی که انفاق می‌کنید، برای پدر و مادر باید باشد.
در قرآن، آیات زیادی درباره انفاق و بخشش در راه خدا آمده؛ ولی در این آیه، موارد و اشخاصی که به آنها انفاق می‌شود، بیان شده است. خداوند، اوّل چیزی را که باید انفاق نمود، با ذکر کلمه «خیر» بیان می‌کند که هر نوع کار و سرمایه خیر و مفید و قابل انفاق می‌تواند باشد. دومین مصرف انفاق، قبل از همه خویشاوندان و از میان آنها نخست پدر و مادر هستند. بدیهی است که انفاق به آنها، علاوه بر آثاری که در هر انفاقی نهفته است، اثر عمیقی در استحکام پیوند و خویشاوندی دارد.

۱۱ – اِمّا یبْلُغَنَّ عِنْدَک الْکبَرَ اَحَدُهُما اَوْکلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما اُفٍّ وَ لا تَنْهَرْ هُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کریماً.(۲۹)
هرگاه یکی از آنها یا هر دو آنها نزد تو به سن پیری برسند، کمترین اهانتی به آنها روا مدار، و بر آنها فریاد مزن، و گفتار لطیف و سنجیده و با نرمی و بزرگوارانه بگو.
پدران و مادران، در دوران پیری بیش از هر زمان به کمک فرزندان نیاز دارند و درخواست‌های آنان در این سن و سال، بیش از گذشته است و در چنین مواقعی، گفتن سخن ملال آور و تند به آنان، مایه ناراحتی آنها می‌گردد.
در این موقع، آزمایشِ بزرگ فرزندان شروع می‌شود که در اینجا آیا وجود چنین پدر و مادری را مایه رحمت می‌دانند و یا بلا و مصیبت. آیا صبر و حوصله کافی برای برخورد احترام آمیز با چنین پدر و مادری را دارند و یا اینکه آنها را آزار می‌دهند.
قرآن، خطاب به فرزندان می‌گوید که به پدر و مادر، حتی اُف مگویید، یعنی با صدای بلند و اهانت آمیز با آنها سخن مگویید. قرآن، حتی کمترین بی‌احترامی را در برابر پدر و مادر اجازه نداده است. در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم:
لو علم الله شیئاً هو أدنی من اُف لنهی عنه، و هو من أدنی العقوق، و من العقوق ان ینظر الرجل الی والدیه فیحّد النظر الیها.(۳۰)
اگر چیزی کمتر از اُف وجود داشت، خدا از آن نهی می‌کرد و این، حدّاقل مخالفت و بی‌احترامی نسبت به پدر و مادر است و از این جمله، نظر تند و غضب آلود به پدر و مادر است.
احترام به پدر و مادر آن قدر لازم است که حتی نباید در برابر آنها کمترین سخنی که دلیل بر ناراحتی از آنها و یا حتّی تنفّر باشد، بر زبان جاری ساخت.

۱۲ – وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کما رَبَّیانی صَغیراً.(۳۱)
بالهای محبّت و تواضع خویش را در برابرشان بگستران و بگو: پروردگارا! همان گونه که آنان مرا در کودکی تربیت کردند، مشمول رحمتشان قرار ده.
قرآن، تنها سخن ملال و تند نگفتن را در حفظ مقام و موقعیت پدر و مادر کافی نمی‌داند؛ بلکه یک سری دستورهایی می‌دهد که می‌تواند در قلوب آنها روح نشاط ایجاد کند.
لذا قرآن بر دوران پیری پدر ومادر تکیه کرده که در آن موقع، نیاز شدیدی به حمایت و محبّت و احترام دارند. آنها ممکن است بر اثر کهولت سن به جایی برسند که نتوانند بدون کمک دیگری حرکت کنند.
نکته ای که از این آیه استفاده می‌شود، این است که اگر پدر و مادر آنچنان پیر و ناتوان شدند که به تنهایی قادر بر حرکت انجام کارهای ضروری خویش نبودند، فراموش نکن که توهم در کودکی چنین بودی و پدر و مادر، تمام این زحمات دوران کودکی تو را تحمّل کردند. پس تو هم در مقابل، آن زحمات و محبّتها را جبران کن.
سید قطب در تفسیر خویش، نقل می‌کند که شخصی در حین طواف، مادر خود را هم طواف می‌داد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را دید. عرض کرد: «آیا حق مادرم را با این کار به جا آوردم» فرمود: نه، حتی جبران یکی از ناله‌های او را به هنگام وضع حمل نمی‌کند.(۳۲)

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها
۱۷ – نهج البلاغه (شیخ محمد عبده)، حکمت ۱۶۵،
۱۸ – سوره توبه(۹)، آیه ۲۳،
۱۹ – سوره لقمان(۳۱)، آیه ۱۵،
۲۰ – سوره لقمان (۳۱)، آیه ۱۴،
۲۱ – روائع البیان، ج۲، ص۲۶۱،
۲۲ – سوره نمل(۲۷)، آیه۱۹،
۲۳ – سوره احقاف(۴۶)، آیه۱۵،
۲۴ – سوره مریم(۱۹)، آیه ۳۲،
۲۵ – سوره مریم(۱۹)، آیه۱۴،
۲۶ – سوره مائده(۵)، آیه۱۱۰،
۲۷ – سوره بقره(۲)، آیه ۱۸۰،
۲۸ – سوره بقره(۲)، آیه۲۱۵،
۲۹ – سوره اسراء (۱۷)، آیه ۲۳،
۳۰ – جامع السعادات، ج ۲، ص ۲۵۸،
۳۱ – سوره اسراء (۱۷)، آیه ۲۴،
۳۲ – فی ظلال القرآن، ج ۵، ص ۳۷۱،
 

معراج پیامبر (ص) در دیدگاه عقل و وحى و آثار تربیتى آن

مقدمه

بحث از واقعه شگفت انگیز و محیرالعقول معراج پیامبر اعظم (صلى الله علیه و آله) از جمله مباحث جنجال برانگیزى به شمار می آید که از دیرباز تاکنون، بر سر زبان و قلم دوست و دشمن جریان داشته است. برخی از اندیشمندان و مفسران به فراخور بضاعت و توان علمى خود، در این زمینه مطالبى را به رشته تحریر درآورده و دیدگاه های خود را مطرح ساخته اند. نگارنده در این مجال در پى ارائه تحلیلی کوتاه، رسا و نسبتاً جامع از دو بُعد عقل و وحی، و گذرى بر آثار تربیتی پدیده معراج است که براى عموم مخاطبین در سطوح مختلف نیز قابل استفاده و درک باشد تا در سالى که به نام پربرکت پیامبراعظم (صلی الله علیه و آله) مزین گردیده است، خدمتى ناچیز به روح ملکوتى و بلند آن مقام عظما و عبد حقیقى بارى تعالی، قلمداد گردد.

علت اعجاب برانگیز بودن پدیده معراج، جسمانیت عروج پیامبر (صلى الله علیه و آله) به عوالم دیگر است. شکى نیست که اگر این واقعه تاریخی و سیر آسمانی، مربوط به روح پیامبر یا صرفاً مربوط به عالم رؤیا باشد، براى هیچ شخصى تعجب برانگیز نیست و هیچ کسى در مقام انکار آن بر نخواهد خاست و در حقیقت نقطه افتخار آمیزى براى مقام شامخ پیامبر خاتم قلمداد نخواهد شد.

از این رو، تمام اهتمام ما در این نوشتار کوتاه، بر اثبات معراج آسمانى آن حضرت با هردو بعد جسم خاکى و روح ملکوتى اوست که در دیدگاه دانشمندان اسلامی، حقیقتى قابل قبول و اثبات براى دیگران است، و در طول تاریخ اسلام نیز پیوسته مورد تحلیل برخی از اندیشمندان اسلامى قرار گرفته است.

توجیهات عقلانى معراج

در آغاز سخن، شایسته است به بررسى جایگاه عقلى این حادثه عظیم تاریخی- قبل از استناد به قرآن و احادیث- و تحلیل عقلانیت بپردازیم. در نگاه نخست، عقل آدمى غیر قابل باور می داند که روح انسان با بدن خاکى او در همه شرایط همگام باشد و او را در همه جا همراهی نماید.

آنچه مسلّم و قابل درک است، همان مقدار از همراهى عادی است که در عموم انسان ها قابل اتفاق می باشد؛ همانند همراهى روح و بدن و پیمودن مراتب مختلف هستى در عالم رؤیا یا همراهی این دو در مسائل روزمرّه زندگى و کارهاى عادى که به وسیله جسم انسان و با نظارت و تدبیر روح[۱] انجام می پذیرد.

اما تبعیت جسم خاکى از روح در غیر از محدوده دنیا، امرى نامعهود و نامأنوس است و نمی توان با قواعد ظاهرى و فهم عمومى بشر به سادگی به ادراک آن دست یازید. با این همه، از آنجا که ما این مطلب را امرى مسلّم و قابل تحقّق می دانیم، جا دارد چند توجیه عقلانى را براى آن بیان نماییم.

توجیه نخست

برخى از فلاسفه بزرگ اسلامى بر این باورند که جسمانیت معراج باشکوه پیامبر اعظم (صلى الله علیه و آله) بدین سان قابل توجیه می باشد که تبعیت بدن از احکام روح در همه انسان ها، برابر نیست؛ در برخی از افراد عادی، روح متوجه به امرى است که ایجاد آن را مطالبه می نماید، اما بدن آنها به نافرمانى از روح می پردازد و به احکام آن تمکین نمی نمابد.

این قانون در خصوص بدن مبارک پیامبراعظم (صلی الله علیه و آله) صادق نیست و درباره ایشان، موضوع کاملاً برعکس است. دلیل آنان بر این مدعا، این است که جسم مبارک پیامبر (صلى الله علیه و آله) در نهایت لطافت است و همانند آن را در اجسام دیگر نمی توان یافت و بنا بر قاعده «اشتراک معنوی وجود» که از قواعد مهم عقلى به شمار می اید، افق هر بدنی از حیث مرتبه وجود، مرتبط و متصل به افق وجودى روح است و تناسب مستقیمی میان جسم و روح یک انسان حکمفرماست. این قاعده در باره پیامبر (صلى الله علیه و آله) در بالاترین و کامل ترین حد قابل تطبیق است؛ زیرا روح بلند ایشان به سبب بالا بودن و تسلّط کاملش بر بدن خود، باعث عروج جسم به ملکوت و آسمان ها شد.[۲]

استاد سید ابوالحسن رفیعى قزوینى در جاى دیگر می گوید: چون رسول اعظم (صلى الله علیه و آله) به مقام محبوبیت کامل و مرتبه «قرب الفرایض» در درگاه خداوند دست یازیده است و در حقیقت از مرتبه محبّ بودن به محبوبیت رسیده است، بسیار به جا بود که از یک سو خداوند متعال، محبوب خود را به منزلگاه خود، یعنى به عوالم هستى که ملک واقعى اوست، دعوت کند و از سوى دیگر چنین دعوتى نیز اقتضا دارد که مدعوّ این میهمانى باشکوه، قادر و محیط بر پیمودن تمام آن عوالم باشد.[۳]

توجیه دوم

با توجه به آنکه قریب به اتّفاق مکاتب و مذاهب مختلف دنیا، اصل وجود شیطان در عالم هستی و القائات و وسوسه هاى او را در دل هاى آدمیان به خوبی قبول دارند، عقل حکم می کند که اگر سرعت ما فوق تصور شیطان، به عنوان موجودى مطرود از درگاه قرب الهی، براى بشر امرى پذیرفته شده است، پس در معراج بزرگ ترین پیامبر الهى و محبوب ترین انسان هاى عالم نمی توان تردید روا داشت.[۴]

توجیه سوم

 هنگامى که از دیدگاه قرآن، حرکت حضرت سلیمان (علیه السلام) به وسیله باد، به مکان های دور دست در فاصله هاى زمانى کوتاه، امرى مسلّم انگاشته شده است، عقل ما می تواند به خوبى این مطلب را درک کند که حرکت سریع و نامرئی، همانند حرکت باد، امرى ممکن می باشد.[۵] از همین رو، سیر معراجى پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) نیز می تواند امرى معقول و قابل ادراک به شمار بیاید.

توجیه چهارم

عقل انسان در پدیده ای نظیر معراج، به تنهایى می تواند به این نتیجه دست یابد که چنین پدیده خارق العاده اى نمی تواند عادى و طبیعى باشد و مسلّماً باید نیرویی مافوق نیروى تمام بشر، پشت این پدیده دست داشته باشد و آن نیرو، جز نیروى خدایى و ماوراى طبیعت نیست که رسول اعظم خود را بدان مقام بلند دست یافته است.

توجیه پنجم

از دید اندیشمندان عصر تکنولوژی، این فرضیه علمى پذیرفته شده است که امواج جاذبه زمین در لحظه اى کوتاه می تواند از یک سوی جهان به سوى دیگر آن انتقال یابد و تأثیرات خود را بر جای گذارد.

وقتى احتمال اینکه در حرکات رو به تکامل هستی، منظومه هایی وجود دارند که با سرعتى چشمگیرتر از سرعت نور، از مرکز و قطب عالم دور می شوند[۶] و هنگامى که چنین پدیده هاى مافوق تصوّر عقل در جهان قابل تحقّق می باشند، پدیده اى نظیر معراج نیز محال عقلى نیست و با اصول علمى عصر جدید، قابل انطباق و توجیه می باشد.

توجیه ششم

می دانیم که هر حیوان و انسانی، زمانى که به اشیاى دیگر می نگرد، با شعاع نورى که به چشمان او برخورد می کند، با اشیاء خارجى اتصال پیدا کرده است؛ مثلاً یک انسان در هنگامى که از روى زمین، منظومه اى را که هزار سال نورى از او دورتر است، مشاهده می کند، به آن منظومه اتصال می یابد. در چنین فرضی، عقل ما می یابد هنگامى که چنین سرعت بسیار زیاد و لطیفى در یک لحظه می تواند به وقوع بپیوندد، سیر معراجى پیامبر نیز امرى ممکن و قابل قبول است و می تواند امرى معقول محسوب گردد.[۷]

معراج در آیات و احادیث

پس از اثبات عقلانیت پدیده معراج، برخى از ایات و احادیث مربوط به معراج را مورد دقت نظر قرار می دهیم.

الف) ایات

(سبحان الذی أسرى بعبده لیلاً من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذی بارکنا حوله لنریه من ایاتنا انّه هو السّمیع البصیر[۸] پاک و منزّه است خدایى که بنده خود را شبى از مسجدالحرام تا مسجد الاقصى که اطراف آن ر مبارک و پر نعمت گرداندیم، حرکت داد تا نشانه هاى عظمت خود را به او بنمایانیم. به درستى که خداوند شنوا و بیناست.

در آیه فوق، دو نکته در خور توجه می باشد:

یک: چنان که از عبارات ارباب لغت استفاده می گردد، «اسراء» به معناى حرکت و سیر شبانه است.[۹] بر خلاف «سیر» که به مسافرت در روز گفته می شود.

دو: هرچند در تعیین مصداق واژه مسجد الاقصى در میان برخى از مفسرین، اختلاف نظر وجود دارد، اما عمده آنان بر این باورند که مقصود از مسجدالاقصی، همان بیت المقدس است.[۱۰] مرحوم علامه طباطبایى درباره نام گذاری بیت المقدس به مسجد الاقصی، معتقد است که چون مسافت بیت المقدس تا محل زندگى پیامبر (صلى الله علیه و آله) و مخاطبین ایه، دور بوده است، به آن مکان مسجدالاقصى گفته شده است.[۱۱]

۲ – (ولقد رآه نزله اخری، عند سدره المنتهی، عندها جنّه المأوی، اذ یغشی السّدره ما یغشی، ما زاغ البصر و ما طغی، لقد راى من ایات ربّه الکبری[۱۲] یک بار دیگر نیز آن را مشاهده نمود در نزد سدره المنتهی. جایگاه بهشت است، آنگاه که سدره را می پوشاند. آنچه می پوشاند چشم (محمّد) منحرف نگردید و طغیان نکرد؛ به تحقیق نشانه هایى بزرگ از پروردگارش را مشاهده نمود.

بنابر نظر اکثر مفسران قرآن، می توان از این آیات استفاده کرد که معراج شگفت انگیز پیامبر (صلى الله علیه و آله) در بیدارى به وقوع پیوسته است. توجه به مفاهیمى همانند )ما زاغ البصر و ما طغی( به خوبی می تواند ما را به این دیدگاه رهنمون شود.[۱۳]

ب) احادیث

در احادیث به صورت مکرّر به معراج تصریح شده و جاى هرگونه تردید و انکار را در این باره مسدود نموده است؛ تا بدان جا که مرحوم علامه مجلسى بر این باور است که: اگر ما بخواهیم احادیث وارد شده در این زمینه را در یک مجموعه جمع آورى کنیم، به کتاب بزرگى تبدیل خواهد شد.[۱۴] در نگاه مرحوم علامه طباطبایى نیز این احادیث به درجه تواتر رسیده و راه جدال و تشکیک را براى همگان بسته است.[۱۵]

قضیه معراج براى اندیشمندان اسلامى از چنان روشنى و قطعیت برخوردار است که برخى از آنان بر این باور بوده اند که: معراج از ضروریات دین محسوب می گردد و منکر آن به عنوان کافر شناخته می شود.[۱۶] برخى از دانشمندان بزرگ شیعه بالاتر از این فرموده اند: اقرار به معراج پیامبر اعظم (صلى الله علیه و آله) و سفر به عوالم دیگر، از ویژگی هاى مذهب امامیه است.[۱۷]

۱ – «عن الرّضا (علیه السلام) أنّه قال: من کذّب بالمعراج فقد کذب رسول الله (صلی الله علیه و آله)؛ امام رضا (علیه السلام) فرمود: کسى که داستان معراج را انکار کند، در واقع پیامبر را تکذیب کرده است».[۱۸]

۲ – عن ابی عبدالله (علیه السلام)قال: لمّا عرج برسول الله(صلی الله علیه و آله) انتهى به جبرئیل الى مکان فخلّى عنه فقال له: یا جبرئیل تخلّینى علی هذه الحاله؟ فقال: أمضه، فوالله لقد وطئتَ مکاناً ما وطئه بشرٌ و ما مشى فیه بشرٌ قبلک.

امام صادق(علیه السلام) می فرماید: هنگامى که پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) به معراج رفتند، به مکانى رسیدند که دیگر جبرئیل ایشان را همراهى نکرد و او را تنها گذارد. پیامبر سؤال کردند: اى جبرئیل! ایا مرا در این حال تنها می گذاری؟!

جبرئیل در پاسخ گفت: به خدا قسم به مکانى قدم نهادى که هنوز پاى هیچ بشرى قبل از تو بدان جا نرسیده است![۱۹]

آثار تربیتی معراج

بدون شک واقعه معراج علاوه بر آنکه باید به عنوان نقطه عطف بزرگ در تاریخ اسلام و بشریت، بر اساس اراده حتمى الهی، شمرده شود و تا روز رستاخیز ذرهّ اى از عظمت آن کاسته نشود و براى تمام ملل دنیا، شگفتی آفرین باشد، می بایستى آثار سازنده و نتایج پرباری نیز داشته باشد.

دست یابى به این آثار پربار، در صورتی امکان پذیر است که از یک سو، از زاویه فوق به این پدیده منحصر به فرد نگاهى بیفکنیم، و از یک سو، در تمام وقایعی که پیامبر گرامى اسلام آنها را مشاهده کرده و براى ما انسان ها به یادگار گذارده است، دقت نماییم، و از سوى دیگر، در گفت و گویى که آن وجود نازنین با محبوب حقیقی خود (خداى متعال) در شب معراج داشته، تأمّل بورزیم.

البته برای بهره مندى از این آثار، هر مسلمانى باید به این وقایع و مکالمات به عنوان داستان تاریخى بسان قصه اسفندیار و سهراب نظر نیفکند که در این صورت، نه تنها آثار سازنده اى بر این پدیده شگفت انگیز بارنمی گردد که چه بسا در برخى از انسان ها که صرفاً نگاهى تاریخى به این واقعه دارند، آثار مخرّبی نیز بر جاى گذارد و موجب قساوت و سنگدلى آنان نیز شود: (ولا یزید الظّالمین الاّ خساراً )

اینک نگارنده از خواننده محترم می پرسد که: چگونه می شود مسلمانى به عنوان یک عضو از جامعه اسلامى و داراى قدرت تشخیص بالا، پدیده معراج را مورد مطالعه قرار دهد و اى بسا به عنوان یک طرح علمی براى همنوعان خود تبیین کند، اما در حین این کار ذرّه اى از این پدیده حیرت انگیز تأثیر نپذیرد؟!

داستان خانم دانشجویی به خاطرم رسید که یکى از اساتید دانشگاه نقل کرده است. این دانشجو براى کنفرانس علمى خود در کلاس درس، تحقیقى را درباره پدیده معراج آماده می سازد و در کلاس درس در حالى که درباره وقایع شب معراج و مشاهدات پیامبر اعظم (صلى الله علیه و آله) در زمینه بدحجابى و لااُبالی گرى زنان مسلمان نزد نامحرمان، سخن می گفت، خود او حجابى ناپسند داشت. در واقع، او در همان حال، از مصادیق همان زنانى بود که پیامبر در «شب معراج» آنان را در حال عذاب شدن دیده بود.[۲۰]

ایا این گونه برخورد، با مهم ترین وقایع تاریخ اسلام، سطحى و تاریخی نگرانه نیست؟ مگر نه این است که پیامبر اعظم (صلى الله علیه و آله) به عنوان سر سلسله مخلوقات هستی، هنگامى که می خواست برخی از مشاهدات خود را حکایت نماید، به شدت گریست؟ ایا این حزن و اندوه جانکاه پیامبر، نشان دهنده جدّى بودن آن قضایا در باره برخى از مسلمانان نیست؟ ایا ما نباید پیش از آنکه آثار سوء اعمالمان در برزخ و قیامت گریبانمان را بگیرد، اعمال خود را اصلاح کنیم؟

آری، چه زیبا گفتند که: «همواره سعى کنید غلط هایى را که در املای زندگى نگاشته اید، تصحیح نمایید تا از نمره سرنوشتتان کم نگردد». و اینکه «هر صعود و ترقّى از یک نقطه آغاز می شود. بهتر است این نقطه را از همین امروز آغاز نماییم».

در حدیث معراج که شامل گفت و گوى خداى متعال با حبیب خود، پیامبر اعظم (صلى الله علیه و آله) است، آموزه هاى انسان ساز دینی به خوبى به تصویر کشیده شده است و هر فراز از آن درخور توجه ویژه از سوى هر انسان مسلمانى می باشد. ما در خاتمه این نوشتار کوتاه، چند فراز کوتاه از آن را مورد بررسى قرار می دهیم.

در قسمتى از این گفت و گو، خداى متعال به پیامبر خود نکته اى را گوشزد می کند که امروزه غالب جوامع بشرى به آن توجّهى نشان نمی دهند و حتى نقطه مقابل آن را ترویج می کنند. آن نکته، این است:

«یا احمد محبّتى محبّته الفقراء مأذنُ الفقراء و قرّب مجلسهم و أبعد الاغنیاء و أبعد مجلسهم عنک فانّ الفقراء أحبّائی[۲۱]؛ اى احمد! تمام محبت من در جامعه به فقراى آن جامعه است. پس تو نیز با فقرا مأنوس و در مجالس آنان رفت و آمد کن، از مال اندوزان و ثروتمندان دور باش و در مجالس آنان نشست و برخاست نکن. این را بدان که دوستان من در روى زمین تنها فقرا هستند.»

نویسنده: محمد رضا ایزدپور

پى ‏نوشتها:

[۱] . روح هر انسانى داراى دو بُعد است: یکى بعد تدبیرى که مربوط به زندگى دنیوى او می باشد و مهندسى امور مادى انسان را عهده دار است؛ دیگرى جنبه تعلّقى آن است که مربوط به عالم برزخ و آخرت است.

[۲] . مجموعه رسائل فلسفی، سید ابوالحسن رفیعی قزوینی، تصحیح و مقدمه دکتر غلامحسین رضانژاد، ص ۳۹٫

[۳] . رجعت و معراج، ص ۵۰٫

[۴] . بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۲۸۵٫

[۵] . همان.

[۶] . تفسیر نمونه، ج ۱۲، ص ۱۹٫

[۷] . بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۲۸۶٫

[۸] . اسراء / ۱٫

[۹] . مفردات راغب، ص ۲۳۷؛ قاموس المحیط، ج ۴، ص ۳۴۱؛ صحاح جوهری، ج ۶ ، ص ۲۳۷۶٫

[۱۰] . به عنوان نمونه، ر.ک: کشّاف، ج ۲، ص ۶۴۶ ؛ الدّر المنثور، ج۵ ،ص۱۸۲ ؛ مجمع البیان، ج۶، ص۳۹۶٫

[۱۱] . المیزان، ج ۱۳، ص ۹٫

[۱۲] . نجم / ۱۳ – ۱۸٫

[۱۳] . تفسیر نمونه، ج ۱۲، ص ۱۲٫

[۱۴] . بحارالانوار، ج ۶ ، ص ۳۶۸ ، طبع قدیم.

[۱۵] . المیزان، ج ۱۳، ص ۳۰٫

[۱۶] . نثر طوبی، علامه شعرانی، ج ۲، ص ۱۳۲٫

[۱۷] . امالی، صدوق، ص ۵۱۰٫

[۱۸] . بحارالانوار، ج ۱۸؛ ص ۳۱۲، ح ۲۳٫

[۱۹] . اصول الکافی، ج ۱، ص ۴۴۲، ح ۱۲٫

[۲۰] . پیامبراکرم حکایت کرده است: در شب معراج زنى را دیدم که با موهاى سرآویزان بود و آتش از مغز سر او زبانه می کشید. پرسیدم: این خانم کیست/ جبرئیل پاسخ گفت: او کسی است که موهاى سر خود را از نامحرمان نمی پوشاند. (ر. ک: بحارالانوار، ج ۸، ص ۳۰۹، ح ۷۵٫)

[۲۱] . ارشاد القلوب، ج ۱، ص ۲۰۱٫