حضرت ایوب

نوشته‌ها

مدیریت در خانه و استحکام خانواده

در اینجا لازم است به بعضی از آیات بپردازیم که برخی از افراد ناآشنا به روح اسلام و قرآن، با تمسّک بدانها، اسلام را مورد حمله و زنان را مورد تحقیر و استثمار قرار می‌دهند تا ضمن تنویر افکار این افراد، جایگاه اسلامی و انسانی زن و شأن و منزلت او در امور خانه و زناشویی روشن‌تر گردد.

قرآن در سوره مبارکه نساء می‌فرماید: «مردان سرپرست و نگهبان زنانند، به‌ خاطر برتری‌هایی که از اموال ایشان (در مورد زنان) می‌کنند…»‌ (النّساء/ ۳۴). این آیه و نظایر آن هرگز دلیل و نشانه برتری انسانی و فضیلت معنوی مرد بر زن نیست. آنچه در باب تفاوت افراد بیان شده این است که اوّلاً باید زندگی به نحو مطلوب اداره شود، ثانیاً تا هماهنگی بین افراد و طبقات متفاوت ایجاد نگردد، زندگی به خوبی اداره نمی‌شود. اختلاف استعدادها در پذیرش و احراز مسئولیّت‌ها نقش و تأثیر دارند، امّا معیار برتری و فضیلت نیستند. مدیریّت مرد درخانه، همانند مدیریّت در جامعه، از اسباب تقدّم معنوی و برتری در انسانیّت نیست، بلکه تنها یک مسئولیّت اجرایی است و ممکن است فرد غیرمدیر بسیار در مراتب انسانیّت بالاتر باشد.

توانایی مرد در مسایل اجتماعی و امور اقتصادی و تأمین نیاز‌های منزل و اداره زندگی بیشتر است و علاوه بر این، تأمین هزینه زن را هم به عهده دارد. بنابراین، سرپرستی و اداره منزل به عهده مرد است و این به معنی افضل بودن نیست. افزون بر این، قیّم بودن و مطیع و مُطاع بودن در باب زن و شوهر مؤمن به خداست و اطاعت زن در امور خانه از شوهر مطیع خداست. در واقع، اطاعت و پیروی زن از یک چنین مردی اطاعت از خداست. اگر مردی زنش را به معصیت حُکم کند، اختیارات او سلب می‌شود. دیگر این که این مرد متعهّد به حفظ و حمایت از جان و نفس همسر خویش، همانند حفظ جان خود است. از نظر اسلام زن و همسر انسان به منزله جان خود اوست. تعهّد اداره امور خود و اهل که همانند جان انسان است، نه تنها توهین و تحقیر نیست، بلکه به دلیل شدّت ارتباط انسان با خود و اهل بیت خویش، تعهّد او را دوچندان می‌کند.

زن مؤمن با علم و آگاهی برای حفظ آرامش و جلوگیری از هر گونه تضادّ و مبارزه و منازعه در محیط خانه، مدیریّت مرد مؤمن، یعنی شوهر خویش را می‌پذیرد. وحدت مدیریّت در خانه عقلاً هم خوب است. البتّه می‌دانیم که مدیریّت با دستور الهی و بر اساس آیین‌نامه خدایی غیر از زورگویی و دیکتاتوری است. بنابراین، اوّلاً، قیّوم و مدیر بودن مرد مربوط به همسر در برابر شوهر است نه زن در مقابل مرد. ثانیاً ‌این قیّومیّت معیار فضیلت نیست، بلکه وظیفه است. بدین معنا نیست که زن اسیر مرد خودخواه است. ثالثاً این مدیریّت در محور اصول خانواده است. گاهی هم به صلاح‌دید هر دو طرف این مدیریّت متغیّر است، یعنی اداره خانه به عهده زن است یا حتّی مرد خانه از او اطاعت می‌کند. همه اینها در حدود دین و احکام دینی است.

البتّه کسی که به همه امور نگاه مادّی دارد، نمی‌تواند آن روابط را بفهمد؛ زیرا که معیار او تنها امور دنیوی و مادّی است و از نظر او فضیلت تنها با برخورداری از این امور تعیین می‌گردد. در واقع، از نظر آدم مادّی افضل کسی است که قدرت، ثروت و شهرت بیشتری دارد. امّا اسلام به این گونه امور بها نمی‌دهد و برتری و فضیلت را تنها با ایمان، تقوا و برخورداری از معارف الهی و اعمال صالح در پیوند می‌داند و همچنان‌که مشاهده شد، از این نظر نیز میان زن و مرد تفاوت و امتیاز قایل نیست و هر کسی باتقواتر است، به خدا مقرّب‌تر است، حال چه زن باشد، چه مرد.

بخش دیگر از آیه یاد شده (النّساء/۳۴) که برخی افراد نادان و ناآشنا به سیاق قرآن و روح اسلام به آن تمسّک کرده‌اند، حتّی زنان را مورد شکنجه و ستم قرار می‌دهند، این است: «… و اما آن دسته از زنان را که از سرکشی و مخالفت ایشان بیم دارید، پند و اندرز دهید و (اگر مؤثّر واقع نشده) در بستر از آنها دوری نمایید و اگر مفید واقع نشد، آنها را تنبیه نمایید (و او را با چوبی همانند چوب مسواک بزنید… البتّه بدانید که قدرت خداوند بالاترین قدرت‌هاست».

حلّ این مسأله، یعنی نشوز زن نیز همانند مدیریّت درون منزل، تنها با نگاه دینی و ایمانی ممکن است. این که یک اختلاف در میان زن و شوهر مؤمن به خدا به وجود آمده است، زن از وظیفه واجب خود در برابر شوهر سرباز می‌زند، تمام تلاش مرد خواهان و عاشق همسر و زندگی و آبروی خود و او این است که مسأله را با عقل و تدبیر حل نماید و نمی‌خواهد راز او و همسرش آشکار گردد و چون عناد و لجاجت و منع شوهر از حقّ مسلم خود از جانب زن است، زنی که همسر او و به منزله جان عزیز اوست. بنابراین، مرد مأمور و پیشقدم است که مسأله را در میان خود به گونه مطلوب حل نماید. در این میان، اگر اندک تندی هم صورت می‌گیرد، دقیقاً برای حفظ زندگی و تداوم عشق است، نه از سَرِ دشمنی و خصومت؛ مانند عمل جرّاحی بسیار خفیف که برای ادامه حیات است.در داستان حضرت ایّوب (علیه السلام) و همسرش آمده است: «یک دسته علف نازک بردار و او را بزن» (النّور/۴۴). مرد هرگز حق ندارد، همسر خود را طوری بزند که بدن قرمز یا کبود یا سیاه گردد، چون این‌ موارد موجب قصاص و دیه است. اگر بناست او را بزند تا از خواب غفلت بیدار شود و راضی به متلاشی شدن زندگی خود و شوهر نشود، به قول امام باقر(علیه السلام) باید تنها «با چوب مسواک» او را بزند (ر.ک؛ طبرسی، ۱۳۹۵ق.، ج ۲: ۹۵).

در واقع، این عمل به هیچ وجه زدن نیست، آن هم کسی را که از سَرِ عشق و محبّت دست بر گردنش درمی‌آورد و در آغوش می‌کشد، بلکه این یک تکان است تا او که به دلایل احساس و حالات زودگذر گرفتار عناد و لجاجت است، بر سَرِ عقل بیاید. البتّه این وقتی است که مرد در حال عقل و هوشیاری و تعادل روحی به سر برد و می‌خواهد برای رفع خطر بیشتر، از ضرر کمتر استقبال کند. آیه شریفه هم در مقام جلوگیری از جدایی است. هدف نجات خانواده دردمند و در حال سقوط است. کسی هم نمی‌تواند و صحیح هم نیست که وارد میان آن دو شود. لذا قرآن به شوهر می‌فرماید، مسایل زندگی را برای همسر عزیز، امّا در حال عصبانیّت تشریح کن، آثار مخرّب را برای او بازگو، خسارات محتمل را برای او تذکّر ده و اگر فایده نداشت، او را با هجرت و جدایی موقّت آزمایش کن تا شاید تلخی جدایی دایمی را بفهمد و اگر باز موقعیّت را درک نکرد، با یک ضرب و زدن بسیار خفیف و کم او را تکان بده تا از اسارت لجاجت و احساسات آزاد گردد و از خودکشی و خانواده‌کشی نجات یابد و این هم به خاطر شدّت علاقه‌ای است که مرد نسبت به همسر خود دارد. این ضرب درجایی است که علاج کند و از عاقل صورت بگیرد وگرنه هیچ ارزشی ندارد و اصلاً مجاز نیست، بلکه منفور و مطرود خدا و پیامبر او است.

در حقیقت، در زندگی زناشویی اگر مرد و زن، هر دو عاقل‌ هستند و در حالت تعادل روانی به سر می‌برند، هیچ وقت مشکلی پدید نخواهد آمد و صلح و صفا بر روابط آنان حاکم است. اگر یکی از آن دو عاقل است و در حال عادی به سر می‌برد (در فرض آیه، مرد) باز با تلاش عاقلانه صلح و سلامت برقرار خواهد بود و اگر هر دو در حالت غیرمتعارف و عدم سلامت روحی‌ به سر می‌برند و نادانی می‌کنند، باید حلّ مشکل را به عاقلان، حاکمان و محکمه بسپارند و این نظر قرآن است (ر.ک؛ النّساء/ ۳۵).

منبع: گزیده‌ای از مقاله عوامل تحکیم خانواده در فرهنگ اسلامی؛ پژوهشنامه معارف قرآنی؛ دوره ۴؛ شماره ۱۵، زمستان ۱۳۹۲، صفحه ۴۵-۶۸؛ صالح حسن‌زاده

امام صادق (ع) در دادگاه منصور

بسیارى از محدّثین و مورّخین آورده اند، که ربیع بن یونس از طرف منصور عبّاسى استاندار شهر مدینه بود؛ پسر ربیع که فضل نام دارد حکایت کند:

منصور خلیفه عبّاسى – در سال ۱۴۷ – پس از مراسم حجّ وارد مدینه منوّره شد و به پدرم ، ربیع گفت : هر چه زودتر جعفر بن محمّد علیه السلام را با حالتى توهین آمیز احضار کن ، مى خواهم او را به قتل برسانم .

پدرم ربیع گوید: خود را به حال فراموشى زدم ؛ ولى منصور دومرتبه پیام شدیدى بر احضار آن حضرت برایم فرستاد و من نیز اهمال کردم و خود را به فراموشى زدم تا شاید پشیمان گردد.

ولیکن منصور در مرتبه سوّم رسما نامه اى را برایم فرستاد، با تهدید بر این که اگر چنان کارى را انجام ندهم ، مورد تهدید و خطر قرار خواهم گرفت .

به همین جهت ناچار شدم و حضرت را نزد خود آوردم ؛ و اظهار داشتم : منصور چنین تصمیم شومى را در حقّ شما دارد، از خداوند طلب کن که از شرّ او در امان باشى .

امام صادق علیه السلام با شنیدن چنین مطلبى ، لب به سخن گشود و اظهار نمود: للّه للّه (لاحُوْلَ وَلاقُوّهَ إ لاّ بِاللّه) .

و هنگامى که حضرت بر منصور وارد شد، منصور با حالت تندى و درشتى با وى سخن گفت ؛ و سپس حضرت را مورد خطاب و سرزنش قرار داد و اظهار داشت : دشمنان و مخالفین ما در عراق تو را به عنوان امام و رهبر خود برگزیده اند، خدا مرا هلاک کند اگر تو را نکشم و از بین نبرم .

حضرت صادق علیه السلام اظهار داشت : آنچه برایت گفته اند دروغ است ، مگر نمى دانى که حضرت سلیمان مورد لطف قرار گرفت شکر و سپاس ‍ انجام داد و حضرت ایّوب مبتلى گردید و صبر و شکیبائى نشان داد، حضرت یوسف مورد ظلم قرار گرفت و عفو و بخشش کرد.

چون منصور چنین کلماتى را شنید، غضب خود را فرو نشاند؛ و آن گاه امام علیه السلام را نزد خود دعوت کرد و ضمن عذرخواهى و پوزش ، گفت : ساحت شما از آنچه گفته اند پاک است ؛ ولى فلانى گزارشاتى را براى ما مطرح کرده است ، که خواستم شکّ و شبهه برطرف شود.

حضرت فرمود: او را احضار نما تا ثابت شود.

هنگامى که آن شخص وارد مجلس شد، منصور دوانیقى به او گفت : مگر تو این مطالب و گزارشات را بر علیه جعفر بن محمّد حکایت نکرده اى ؟

آن شخص اعتراف کرد و گفت : بلى ، من گفته ام .

امام علیه السلام فرمود: او را بر آنچه مى گوید، قسم دهید.

همین که طبق روش خاصّى قسم خورد، ناگهان به دَرَک ، واصل شد و پس از آن منصور، حضرت صادق علیه السلام را مورد احترام و تکریم قرار داد؛ و روانه منزلش نمود.

و از آنجا که دشمنان و منافقان کینه توز نمى توانند لحظه اى آرام بنشینند، در نهایت منصور دوانیقى، حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه و سلامه علیه را به وسیله انگور زهر آلود مسموم کرده و به شهادت رسانید.

و یکى دو روز پس از مسموم شدن حضرت ، هنگامى که بعضى از اصحاب به ملاقات آمدند، دیدند که آن امام مظلوم در بستر قرار گرفته ؛ و رنگ چهره مبارکش زرد و بیش از حدّ، لاغر و ضعیف گردیده است ، به همین جهت بسیار گریستند.

و همچنین مرحوم کلینى رحمه اللّه علیه امام موسى کاظم علیه السلام روایت کرده است :

چون پدرم به شهادت نائل آمد او را پس از غسل ، با دو لباس و پارچه اى که در ایّام حجّ با آنها احرام مى بست ، کفن کردم .

و نیز عمامه اى را که از جدّش ، امام سجّاد علیه السلام به ارث برده بود بر سرش بستم ؛ و سپس جسد مطهّرش را در پارچه اى بُرد یمانى پوشاندم .

و بعد از آن ،بدن مقدّس و مطهّر حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم را پس از وداع با قبر جدّ بزرگوارش ، رسول خدا صلى الله علیه و آله ، در قبرستان بقیع – کنار مرقد شریف پدر و جدّ و عمویش – دفن کردند.(۱)

صَلَواتُ اللّهِ وَسَلامُهُ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ اسْتُشْهِدَ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیّا، جَعَلَنَا اللّهُ مِنْ مُحِبیهِمْ وَ مَوالیهِمْ، وَ رَزَقَنَا اللّهُ فِی الدُّنْیا زیارَتَهُمْ وَ فِی الْآخِرَهِ شَفاعَتَهُمْ، آمین .

۱-اعیان الشّیعه : ج ۱، ص ۶۶۶، إ علام الورى طبرسى : ص ۲۷۰، دلائل الا مامه : ص ۳۲۸، ح ۲۸۵، ارشاد شیخ مفید: ص ۲۷۲، بحارالا نوار: ج ۴۷، ص ۱۷۴ با تفاوت مختصر.