حسن

نوشته‌ها

حسن و قبح از دیدگاه آخوند خراسانی

اشاره:

مسئله حسن و قبح، در یونان قبل از اسلام مطرح بوده، و در میان متکلمان اسلامی رشد یافته است. در این میان، اصولی معروف، ملامحمدکاظم آخوند خراسانی نظریه سازگاری و ناسازگاری با قوه عاقله را درباره حسن و قبح عقلی ارائه کرده است. در این مقاله حسن و قبح عقلی از دیدگاه آخوند خراسانی مورد بررسی قرار گرفته است.

چکیده:

در این دیدگاه در بخش معناشناسی، اختلاف در سعه و ضیق وجودی موجب آثار خیر و شر، و آن هم سبب سازگار و ناسازگاری با قوه عاقله می شود که مدح و ذم فاعل را را فراهم می آورد. رویکرد هستی شناسی در این معنا بسیار قوی است؛ زیرا جهت کمال و نقص وجودی افعال را در ادراک ملایمت و ناملایمت دخیل می داند. همچنین با مطلق گرایی در قضایای اخلاقی هماهنگی تام دارد. از جنبه معرفت شناسانه، بر مبنای واقع گرایی در قضایای اخلاقی، معرفت حسن و قبح توسط عقل امکان پذیر شمرده می شود؛ زیرا از راه سازگاری و ناسازگاری با قوه عاقله، عقلی بودن ارزش ها اثبات، و در پی آن حسن و قبح افعال درک، و ضرورتاً موجب مدح و ذم فاعل مختار می شود. این مسئله در برابر مشهوری دانستن قضایای اخلاقی است که برای حسن و قبح، واقعیتی جز شهرت و تطابق آرای عقلا قائل نیست.

مقدمه:

آخوند ملامحمد کاظم خراسانی، عالم محقق و فاضل مدقق، از بزرگان عالمان امامیه و جامع علوم عقلیه و نقلیه، در سال ۱۲۵۵ قمری در مشهد مقدس متولد شد. بعد از فراگیری علوم در مشهد، سبزوار و تهران به نجف اشرف مهاجرت کرد(۱) و از محضر شیخ مرتضی انصاری (م۱۲۸۱ق)، میرزا محمدحسن شیرازی (م۱۳۱۲ق) و سیدعلی شوشتری (م۱۲۸۳ق) بهره برد(۲) و به درجات عالی علمی رسید. وی بعد از درگذشت میرزای شیرازی، جانشین وی و بزرگترین مرجع تقلید عالم تشیع شد. برخی از آثار وی عبارت اند از: کفایه الاصول، دررالفوائد فی شرح الفوائد (حاشیه الرسائل)، فوائد الاصول (مشتمل بر ۱۳ بحث اصولی)، تعلیق هایی بر اسفار ملاصدرا و تعلیق هایی بر شرح منظومه سبزواری. وی در سال ۱۳۲۹ در نجف درگذشت.(۳)

مسئله حسن و قبح، قبل از متکلمان اسلامی در یونان باستان مطرح بوده است؛ زیرا استادان فلسفه یونان مانند ارسطو، فلسفه را به دو شاخه نظری و عملی تقسیم می کردند و در بخش اخلاق به جهت اتکا بر عقلانیت، به اصل تحسین و تقبیح ذاتی به منزله فلسفه اخلاق متوسل شده بودند.(۴) پس از ظهور دین اسلام و پیدایش علم کلام، این مسئله در میان دانشمندان به مثابه یک مسئله مهم کلامی مورد بحث قرار گرفت.(۵) متکلمان در رویارویی با این مسئله از همان آغاز به دو دسته تقسیم شدند: الف) شیعیان، معتزلیان و برخی از حنفیان که حسن و قبح را ذاتی می دانستند؛ ب) اشعریان که آن را الهی می دانستند. در مکاتب دیگر نیز می توان لذت گرایی، سودگرایی، جامعه گرایی، تکامل گرایی، شهودگرایی، احساس گرایی و نظریه امر الهی را تقلی متفاوت از خوب و بد برشمرد.(۶)

معناشناسی حسن و قبح

در بخش معناشناسی، مفاهیم خوب و بد و یا حسن و قبح را می توان به نظریه های غیرشناختی، شهودگرایانه و تعریف گرایانه تقسیم کرد و معانی مختلف حسن و قبح را بنابر تعریف گرا بودن آن، کمال و نقص، ملائمت و منافرت با طبع و… دانست. در برخی از این معانی، میان عدلیه و اشاعره اختلافی نیست و اختلاف در حسن و قبح به معنای استحقاق

مدح و ذم است و اینکه آیا حسن و قبح امری ذاتی افعال است یا آنکه امری الهی و موقوف به جعل شارع است.

مسئله دیگری که باید بدان توجه داشت، فرق بین ذاتی و عقلی بودن در حسن و قبح است. ذاتی بودن یعنی اینکه حسن و قبح در ذات افعال وجود دارد و افعال اختیاری انسان، در واقع و نفس الامر، مصلحت یا مفسده واقعی دارند. در برابر این معنا، نظریه الهی و اعتباری است.(۷) این مربوط به مرتبه ثبوت است. در درجه بعد، نوبت به عقلی بودن می رسد. عقلی بودن حسن و قبح بدین معناست که در عقل، این قدرت وجود دارد که بتواند حسن و قبح افعال را درک کند. در برابر این معنا، نظریه شرعی است. این معنا مربوط به مرتبه اثبات است. اگر کسی حسن و قبح را ذاتی ندانست، طبیعتاً نباید توقّع داشت به عقلی بودن آن معتقد باشد.

یکی از معانی ارائه شده درباره حسن و قبح، سازگاری و ناسازگاری با قوه عاقله است. این نظریه به صورتی نسبتاً مفصل، از سوی مرحوم آخوند خراسانی بیان شده است؛ اما قبل از وی، قطب الدین سبزواری، عالم قرن ششم هجری، این موضوع را در کتاب الخلاصه فی اعلام الکلام بیان کرده است.(۸)

آخوند خراسانی در فوائد الاصول بیان می کند که مراتب افعال در نزد عقل یکسان نیست و افعال مانند سایر اشیاء، دارای سعه و ضیق (گستردگی و تنگی) است. این اختلاف وجودی، منشأ اختلاف در آثار خیر و شر می شود؛ همان گونه که در ادراک از طریق قوای حسی نیز اختلاف وجود دارد، قوه عاقله که از قوای انسانی، و بلکه رئیس این قواست، ناگزیر از ادراک بعضی از امور ملائم و سازگار فرحمند، و از ادراک بعضی از امور ناسازگار مشمئز می شود و ملاک سازگاری و ناسازگاری نزد قوه عاقله، همان سعه و ضیق وجودی است که منشأ آثار خیر و شر می باشد و قوه عاقله به لحاظ تجردی که دارد، با هر آنچه حظ و بهره ی وجودی بیشتری دارد سازگاری و سنخیت، و با هر آنچه بهره ی وجودی کمتری دارد، منافرت و ناسازگاری دارد. معنای حسن و قبح عقلی، همین ملائمت و منافرت فعل با قوه عاقله است و همین سازگاری و ناسازگاری بالضروره موجب صحت مدح فاعل مختار بما هو فاعل یا ذم وی می شود.(۹) نظریه ایشان را می توان چنین نمودار ساخت:

اختلاف افعال در سعه وجودی – آثار خیر و شر – ملائمت و منافرت با قوه عاقله – صحت

مدح و ذم فاعل

آخوند وجود اختلاف و تفاوت در افعال را امری بدیهی و روشن برای عقل می داند که جای شک و شبهه ندارد: «و هذا ممّا لا یخفی علی اوائل العقول».(۱۰) شاهد این سعه و ضیق در اختلاف پیدا شده در آثار این افعال است.

همچنین ایشان اختلاف افعال را به تفاوت در اشیا تشبیه می کند و برای آن به تفاوت میان ضربی که باعث درد است و اعطا و بخششی که سبب سرور است تمثیل آورده، و بیان می کند که همان گونه که اشیاء در وجود مختلف اند، افعال نیز به همین گونه دارای تفاوت در هستی اند که در نتیجه آن، در قوای مدرکه انسانی اثر می گذارند. وی فهم این تفاوت ها را امری عقلانی می شمرد.(۱۱) مبنای فلسفی این عقیده را می توان اصالت وجود در اشیا دانست؛ زیرا همه موجودات در هستی مشترک اند و اختلافشان نیز در همین هستی است و اساساً چیزی جز هستی در عالم وجود ندارد. بر همین اساس، وجود افعال نیز دارای سعه و ضیق می شود. شاهد این مبنا را می توان در عبارت ایشان مشاهده کرد: «و ذلک لما عرفت من ان سبب الاتصاف هو الاختلاف فی السنخیه و البینونه فی الوجود بحسب سعته و کماله و ضیقه و نقصه…».(۱۲)

آخوند با تنظیری که می نماید، بیان می کند همچنان که قوای حسی از دریافت بعضی از امور ملتذّ و یا مشمئز می شوند، ناگزیر قوه عاقله که مانند آنها و بلکه رئیس شان است نیز به همین صورت دارای فرح و اشمئزاز است.

هر چه فعلی وسعت وجودی بیشتری داشته باشد، با عقلی که مجرد، و به دلیل تجردش سعه وجودی دارد هماهنگ تر و سازگارتر می باشد و هر چه وسعت کمتری داشته باشد، با عقل سازگارتر است. همین سازگاری و ناسازگاری با قوه عاقله، معنای حسن و قبح را تشکیل می دهد و صحت مدح و ذم فاعل مختار را در پی دارد.(۱۳)

نظر آخوند در بخش معناشناسی مفاهیم اخلاقی را می توان جزو نظریه های تعریف گرایانه ای دانست که جنبه روان شناختی دارد؛ زیرا ایشان حسن و قبح را قابل تعریف دانسته و ملاک آن را به درک قوه عاقله و سازگاری و ناسازگاری آن فعل با عقل می داند. همچنین ملائمت و منافرت فعل با قوه عاقله را بالضروره موجب صحت و مدح فاعل مختار بما هو فاعل یا ذم آن می شمارد و این ارتباط را امری غیرقابل انکار می داند.(۱۴)

بنابراین حسن و قبح که همان سازگاری و ناسازگاری با قوه عاقله است، مقتضی مدح و ذم می باشد؛ زیرا رابطه مستقیم وجود دارد و از کمال و نقص افعال منشأ می شود. همچنان که در عبارت ایشان آمده است ملائمت و منافرت، مقتضی صحت مدح و ذم فاعل است.(۱۵)

لازم به ذکر است ایشان در کتاب دررالفوائد فی شرح الفوائد بیان می دارد احکام واقعی تابع مصالح و مفاسدند، نه حسن و قبح فعلی،(۱۶) و در جای دیگر مصالح و مفاسد را مناط احکام می شمرد.(۱۷)

ظاهر این بیان ممکن است با ذاتی بودن حسن و قبح هماهنگی نداشته باشد؛ ولی در حل این مسئله می توان گفت خاستگاه احکام در مصلحت و مفسدت است و حسن و قبح تابع آن است. یعنی مصلحت و مفسدت حسن و قبح را تأمین می کند و ممکن است در فعل، جنبه های حسن و قبح هر دو باشند؛ ولی حکم بر اساس مصلحت و مفسدت واقعی است. همچنان که در حلقات سیدصدر آمده که گاهی در امر قبیح، مصلحت بیش از مفسدت است.(۱۸)

اینکه منظور آخوند از عقل چیست، به سادگی از میان عبارت های ایشان بر نمی آید. به نظر می رسد مقصودشان از عقل، همان قوه عاقله متعارف باشد که در عرض قوای ظاهری و باطنی و غرایز است. ایشان در فوائد الاصول این قوا را از هم جدا می کنند: «من الحواس الظاهره و القوی الباطنه ملائمه و منافره و کذا بحسب الطبائع و الغرائز».(۱۹) اگر منظور همان قوه عاقله متعارف در متون عقلی باشد، صرفاً متوجه ادراک کلیات است و عواطف، گرایش ها، التذاذها و اشمئزازها از حیطه ادراکی آن خارج است و مربوط به دیگر قواست؛ اما می توان درک سازگاری و ناسازگاری را مربوط به قوه عاقله دانست و ادراک اشمئزاز و التذاذ را به صورت مجازی به قوه عاقله نسبت داد و ممکن است مراد آخوند، همین وجه باشد. از همین جاست که از ناحیه مرحوم محمدحسین اصفهانی ایراد وارد شده است که شأن قوه عاقله، ادراک و تعقل است نه التذاذ و اشمئزاز.(۲۰)

آقای صادق لاریجانی در شبه دفاعی از آخوند گفته اند:

«اشکال محقق اصفهانی گرچه وارد است، ولی حق این است که نظریه محقق خراسانی به نحوی قابل اصلاح است که خالی از اشکال مذکور باشد. همان طور که از کلام متن پیداست، محور اشکال تعبیر “عقل” است و اینکه قوه عاقله شأنی جز ادراک ندارد؛ ولی با اندک تأمل روشن می شود که هیچ نیازی نیست که حسن و قبح و باید و نباید اخلاقی را به قوه عاقله به این معنا نسبت بدهیم».(۲۱)

ایشان مرتبه ای از نفس را برای انسان قائل می شوند که حسن ها و قبح ها و بایدها و نبایدها به آن مستند می باشند و از آن به «من علوی» تعبیر می کنند و اظهار می دارند که اطلاق عقل بر چنین مرتبه ای از نفس، شایع است.(۲۲)

همچنین در کتاب خوب چیست؟ بد کدام است؟ چند اشکال بر بیان آقای صادق لاریجانی وارد شده است که اشکال چهارم و پنجم آن چنین است:

«رابعاً، تعبیر من علوی نیاز به تفسیر و توضیح و ارائه ملاک دارد. من باید چگونه باشد که به آن علوی بگوییم؟. ملاک تمایز و تشخیص “من علوی” از “من سفلی” چیست؟ و خامساً، معرف باید از معرف اجلا باشد؛ در حالی که به نظر می رسد در این تفیسر چنین نیست. «خوب» و «بد» در عرف عام و حتی در عرف خاص معنایی روشن تر از «من علوی» و «من سفلی» دارند. این تعریف در حقیقت تعریف به امری مبهم و نامعین است».(۲۳)

اما آخوند حسن و قبح را به دلیل ارجاع آن به وجدان انسانی قابل قبول می داند و این مربوط به مرحله تکوین و وجود انسانی است. این حکم درونی، مسئله ای انکارناپذیر است و انسان خود به خود چنین است و آخوند آن را به منزله شهادت وجدان و به صورت امری بدیهی بیان کرده است.(۲۴)

اشکال دیگری که از طرف استاد جعفر سبحانی بر نظریه آخوند وارد شده است اینکه ملاک اختلاف آثار پدیده ها، وابسته به سعه و ضیق وجودی آنها باشد، مربوط به درجه طولی است؛ اما اگر اختلاف در عرض باشد چه می توان گفت؟(۲۵)

اشکال دیگر آن است که اگر تمام افعال انسان تحت این ملاک قرار گیرد، احکام خمسه یعنی واجب، حرام، مستحب، مکروه و مباح به دوتایی (واجب و حرام) و یا چهارتایی (همان پنج حکم به غیر از مباح) تبدیل می شود؛ مگر آنکه حسن معنای دیگری داشته باشد که تمام مباحات را دربر گیرد.(۲۶)

اما در مورد اشکال اول استاد سبحانی می توان گفت این مسئله که آثار وجودی بیشتر یا کمتر باشد، به امور طولیه منحصر نمی باشد و می توان آن را در امور عرضیه نیز وجدان کرد و اگر فرضاً معنایی از عقل بتواند با ملاکی درست، حسن و قبح را ارزیابی کند، این امر، لزوماً به امور طولیه منحصر نخواهد بود. در مورد اشکال دوم، اصولاً این منحصر به نظریه آخوند نیست؛ بلکه در معانی دیگر نیز همین مسئله جایگاه افعال مباح می تواند مطرح شود که البته پاسخ هم دارد؛ زیرا براساس نظریه آخوند که ملاک را سازگاری و ناسازگاری با عقل دانسته است، بسیاری از افعال، طبیعتاً از دایره سازگاری و ناسازگاری خارج اند و چون خارج اند، نه حسن اند و نه قبیح، و این خروج، نقضی بر ملاک ارائه شده محسوب نمی شود. در مورد سازگاری و ناسازگاری با قوه عاقله می توان چنین بیان داشت که اینها از باب ملکه و عدم ملکه محسوب می شوند؛ یعنی افعالی هستند که نه شأن ملایمت با عقل را دارند و نه ملایمت؛ بنابراین از این دو قسم خارج اند.

البته نکته ای که در نظریه آخوند می توان بیان کرد این است که ایشان ملاک را در نهایت به کمال وجودی و نقص وجودی افعال دانستند و فهم آن را بدیهی شمرده اند. حال آیا می توان به همین گفتار بسنده کرد و حسن و قبح افعال را با همین ملاک دریافت؟ در حالی که برخی از دانشمندان بر دریافت حسن و قبح، بر مبنای ارتباطی که افعال اختیاری در رسیدن انسان به کمال مطلوب دارند سخن گفته اند.(۲۷) اگر فعلی انسان را به کمال مطلوب نزدیک کند حسن، و اگر او را دور سازد قبیح است. پس ملاک آخوند باید بیشتر تبیین شود. اگر چه تنقیصی بر او نیست، می توان نکات تکمیلی بر آن نظریه افزود تا بتواند کارآیی لازم را درباره حسن و قبح امور داشته باشد.

آخوند بیان داشته است که سعه و ضیق وجودی سبب سازگاری و ناسازگاری با قوه عاقله است؛ ولی این مسئله هنوز به توضیح بیشتری نیاز دارد؛ زیرا این ملاک برای دریافت حسن و قبح در افعال و یا ارزش گذاری در قضایای اخلاقی، کاملاً رسا و وافی مقصود نیست.

در این باره، توجه به گفتار استاد محمدتقی مصباح بسیار کارگشا خواهد بود. به نظر ایشان، ملاک خوبی بعضی افعال، با کمال مطلوب مناسب با ساختار وجودی انسان روشن می شود. ملاک خوبی بعضی افعال، تناسب و تلایم میان آنها و هدف مطلوب انسانی است و معیار بدی پاره ای دیگر از کارهای آدمی، مباینت و ناسازگاری آنها با کمال مطلوب او می باشد. به تعبیر دیگر، مفهوم خوب و بد اخلاقی، در واقع از مصادیق مفهوم علیت به شمار می آیند. خوبی و بدی نیز از رابطه علیت و معلولیت که میان فعل اختیاری انسان و کمال مطلوب او برقرار است انتزاع می شوند و به درستی می توان افعال آدمی را به آنها متصف کرد.(۲۸) در انتزاع مفهوم خوبی، باید تناسب و تلایمی میان دو چیز وجود داشته باشد و این تناسب باید میان دو حقیقت عینی و خارجی باشد. در یک طرف، کار اختیاری انسان است و در طرف دیگر، کمال واقعی و عینی او. هر کاری که به آن کمال مطلوب منتهی شود و در خدمت رسیدن به آن قرار گیرد خوب، و هر کاری که انسان را از آن دور سازد بد است.(۲۹)

استاد مصباح یزدی، از همان اول مصایق کمال را معلوم می کند؛ ولی آخوند فقط می گوید کمال وجودی داشته باشد. پس برای مثال، صدق در نظر آخوند، به دلیل آنکه دارای کمال است ملائم عقل و حسن است؛ ولی در نظر آقای مصباح، چون صدق فعلی است که انسان را در مسیر قرب به کمال می رساند حسن است.

محمدحسین نصیری *

پی‌نوشت‌:

 *دانشجوی دکتری اخلاق و عرفان.

۱. سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج۹، تحقیق و اخراج حسن الامین، ص ۵و۶؛ گروهی از محققین، دائره المعارف تشیع، زیر نظر احمدصدر حاج سیدجوادی، کامران فانی، بهاء الدین خرمشاهی، ج۱، ص۱۴؛ میرزا محمدعلی مدرس، ریحانه الادب، ج۱، ص۴۱و۴۲.

۲. گروهی از محققین، دائره المعارف بزرگ اسلامی، زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی، ج۱، ص۱۵۱.

۳. گروهی از محققین، همان، ج۱، ص ۱۵۲؛ سیدمحسن امین، اعیان الشیعه، ج۹، ص۶؛ محسن کدیور، سیاست نامه خراسانی، به کوشش ستاد بزرگداشت یکصدمین سالگرد مشروطیت، ص۱.

۴. ارسطاطالیس، اخلاق نیکو ماخس، ترجمه ابوالقاسم پورحسینی، ص۳۸-۴۳ و ۴۵-۵۲.

۵. جعفر سبحانی، حسن و قبح عقلی، نگارش علی ربانی گلپایگانی، ص۱۱و۱۲.

۶. محمدتقی مصباح یزدی، فلسفه اخلاق، تحقیق و نگارش احمدحسین شریفی، ص۷۱و۷۴.

۷. احمدحسین شریفی، خوب چیست؟ بد کدام است؟، ص ۱۹۲و۲۰۱.

۸. قطب الدین سبزواری، الخلاصه فی علم الکلام، تحقیق رضا مختاری و یعقوب علی برجی، در: میراث اسلامی، دفتر اول، به کوشش رسول جعفریان، ص۳۵۳. این رساله در بیان عقائد شیعه امامیه، در هشت باب تنظیم شده است و یکبار با تصحیح سیدمحمدرضا جلالی در تراثنا و بار دیگر در میراث اسلامی ایران چاپ شده است.

۹. محمدکاظم آخوند خراسانی، فوائد الاصول، تصحیح سیدمهدی شمس الدین، ص ۱۲۳و ۱۲۴.

۱۰. همان، ص ۱۲۳.

۱۱. همان.

۱۲. همان، ص۱۲۵.

۱۳. همان، ص۱۲۴.

۱۴. همان.

۱۵. همان، ص ۱۲۵.

۱۶. محمدکاظم آخوند خراسانی، درر الفوائد فی شرح الفرائد، تصحیح سید مهدی شمس الدین، ص ۴۹۷.

۱۷. محمدکاظم خراسانی، کفایه الاصول، ص ۳۴۴.

۱۸. السید محمدباقر الصدر، دروس فی علم الاصول، الحلقه الثانیه، الجزء الاول، ص۴۲۷.

۱۹. محمدکاظم خراسانی، فوائد الاصول، ص۱۲۳.

۲۰. محمدحسین اصفهانی، نهایه الدرایه فی شرح الکفایه، تحقیق رمضان قلی زاده مازندرانی، ج۲، ص۳۱و ۳۱۱.

۲۱. همو، «حسن و قبح عقلی و قاعده ملازمه»، ترجمه و تعلیق صادق لاریجانی، نقد و نظر، ش۱و۲، ص۱۵۹.

۲۲. همان؛ صادق لاریجانی، جزوه فلسفه اخلاق، بی جا، بی نا، بی تا، ص۳۵.

۲۳. احمدحسین شریفی، خوب چیست؟ بد کدام است؟، ص ۸۶.

۲۴. محمدکاظم آخوند خراسانی، فوائد الاصول، ص۱۲۵.

۲۵. جعفر سبحانی، حسن و قبح عقلی، ص۳۶و۳۷.

۲۶. همان، ص ۳۷و۳۸.

۲۷. محمدتقی مصباح یزدی، فلسفه اخلاق، ص۹۳و۹۴.

۲۸. همان، ص ۸۱.

۲۹. همان، ص ۸۰.

 منبع: نشریه معرفت اخلاقی، شماره ۴

وقایع بعد از شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها)

اشاره:

فاطِمه(سلام الله علیها) مشهور به فاطِمهٔ زَهرا (۵ بعثت -۱۱ق)، دختر پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و خدیجه کبری(س) و همچنین همسر امام علی(علیه السلام) است. او یکی از پنج تن آل عبا (اصحاب کساء) بوده که شیعیانِ دوازده امامی آنها را معصوم می‌دانند. امام دوم و سوم شیعیان و زینب(سلام الله علیها) از فرزندان او هستند. زهرا، بَتول، سیده نساء العالمین از جمله القاب وی و اُمّ اَبیها کنیه مشهور او است. فاطمه، تنها زن همراه پیامبر(صلی الله علیه و آله) در روز مباهله با مسیحیان نجران بوده است.

خبر شهادت حضرت زهرا به على(علیه السلام) و حالات حسنین

اسماء مى ‏گوید: پس از لحظاتى بانویم را صدا زدم، جواب نداد گفتم یا بنت محمد المصطفى اى دختر بهترین پیامبران، اى دختر بهترین مادران… چون جواب نیامد آمدم و روپوش را از روى مبارکش برداشتم دیدم که روح مطهرش به عالم ملکوت پرواز کرده است اسماء با دیدن این منظره دلخراش، گریبان چاک زده مى‏ نالیدم که ناگاه حسنین علیهماالسلام وارد شدند و فرمودند: اسماء این امنا؟ مادر ما کجا است؟

اسماء ساکت بود و چیزى نمى‏ گفت فرزندان زهرا علیهاالسلام وارد حجره مادر شدند و مادر را بیجان یافتند آه از دل بیرون کرده و یکدیگر را تسلیت گفتند آنگاه حسن علیه‏السلام خود را روى مادر انداخته او را بوسیده و مى‏ گفت: یا اماه کلمینى قبل ان یفارق روحى بدنى. مادر با من حرف بزن پیش از آن که روح از بدنم مفارقت کند و آنگاه حسین علیه‏السلام پاهاى مادر در آغوش گرفته و مى‏ گفت: یا اماه انا ابنک الحسین، کلمینى قبل ان ینصدع قلبى فاموت.
مادر من فرزندت حسینم با من حرف بزن پیش از آنکه دلم از کار بیفتد اسماء به آنها دلدارى داده و مى‏ گفت جگرگوشگان رسول خدا بروید در مسجد و از ماجراى وفات مادر پدرتان را خبر دهید. آنها از خانه به طرف مسجد دویدند و فریاد برآورده: یا محمداه یا احمداه، الیوم جدد لنا موتک اذ ماتت امنا.

اى پیامبر بزرگ، اى رسول خدا اى جد گرامى امروز بار دیگر داغ فراق شما بر ما تازه شد مادر ما جان به جان آفرین تسلیم کرد. سپس به طرف مسجد رفته و فوت مادرشان را به پدر بزرگوارشان خبر دادند. مولاى متقیان از شنیدن این حادثه ناگوار غش کرد آب به صورت مبارکش پاشیدند چون به هوش آمد فرمود: بمن العزاء یا بنت محمد، اى دختر رسول خدا به چه کسى در این مصیبت تسلیت باید گفت، کنت بک اتعزى ففیم العزاء من بعدک؟ (۱) اى سیده النساء من اندوه و غمم را به تو تسلى مى‏ دادم بعد از تو به چه کسى خود را تسلیت دهم. با اشک چشم و سوز دل اینگونه مى‏ نالید:

لکل اجتماع من خلیلین فرقه -و کل الذى دون الفراق قلیل
و ان افتقادى فاطمه بعد احمد -دلیل على ان لا یدوم خلیل (۲)

میان هر اجتماعى از دو دوست فراق حاصل مى‏ شود، و اساساً کم اتفاق مى ‏افتد که بین دوستان جدایى نیفتد.
گم کردنم فاطمه را بعد از رحلت رسول خدا (سلام‏ اللَّه‏ علیهما) بهترین دلیل بر این است که دوست براى انسان نمى ‏ماند.

مراسم وداع با مادر و خاکسپارى

بعضى نوشته ‏اند: که حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام به خاطر طاهره بودن به غسل نیازى نداشته است. امام صادق علیه‏السلام فرمود: امیرالمؤمنین على علیه‏السلام فاطمه زهرا را غسل داد زیرا او صدیقه و معصومه بود نباید جز معصوم، دیگرى او را غسل دهد چنانچه مریم را جز عیسى علیه‏السلام کسى غسل نداد(۳)
امام علیه‏السلام چون کافور بر بدن مطهرش ریخت این دعا را خواند:
اللهم انها امتک و بنت رسولک و خیرتک من خلقک اللهم لقنها حجتها و اعظم برهانها و اعل درجتها و اجمع بینها و بین محمد صلى اللَّه علیه و آله.
پروردگار این است کنیز تو و دختر پیغمبر تو و بهترین خلق تو بارالها حجتش را تلقینش کن و برهاشن را بزرگ دار و درجه‏اش را بالا ببر و جمع کن بین او و بین محمد صلى اللَّه لعیه و آله و او را با حبیبت در یک درجه بدار.
آنگاه از حنوط باقیمانده رسول‏ اللَّه او را حنوط کرد و در هفت پارچه کفن پوشانید و عبا را بر روى آنها انداخت سپس فرزندانش را صدا کرد تا بیابند و بار دیگر از مادر توشه برگیرند. على علیه‏السلام صدا زد: یا ام‏کلثوم، یا زینب، یا فضه یا حسن یا حسین هلموا و تزودا من امکم الزهراء فهذا الفراق و اللقاء فى الجنه
بیائید از مادرتان زهرا توشه بردارید که این دیدار آخر است و ملاقات بعدى در بهشت است حسن و حسین علیهماالسلام آمدند کنار جسد مطهر مادر مى‏ نالیدند فرزندان آن بانوى بزرگوار هر کدام اندوه دل را به اشک دیده فرونشانده و مى‏ گفتند مادر وقتى خدمت جد ما رسول‏ اللَّه رسیدى فاقرئیه منا السلام. سلام ما را به او ابلاغ نما و بگو که ما بعد از تو یتیم شدیم، امیرالمؤمنین علیه‏السلام مى‏فرماید: ناگهان دیدم که مادرشان آغوش باز کرد و آن دو عزیزش را به سینه‏ اش چسبانید که هماندم شنیدم هاتفى از آسمان ندا مى‏ کند.
یا اباالحسن ارفعهما عنها فلقد ابکیا واللَّه ملائکه السماء. یا على حسن و حسین را از روى نعش مادر بلند کن به خدا سوگند اینها فرشتگان آسمان را به گریه درآوردند (۴)

معجزه جسد بیجان فاطمه علیهاالسلام

براى برگزیدگان خداوند و تربیت شدگان مهد نبوت، زمان و مکان، طبیعت و خواص آنها مفهومى ندارد فى ‏المثل به طور معمول آتش کارش سوزاندن است ولى اگر خدا نخواهد خاصیت آتش تغییر مى‏ کند و دیگر قدرت سوزاندن نخواهد داشت. چنانچه در داستان حضرت ابراهیم در قرآن کریم مى ‏خوانیم که این پیامبر بزرگ را نمرودیان به آتش افکندند ولى خداوند نخواست که آتش او را بسوزاند

نسوزد آتشى تا او نخواهد -نبارد بارشى تا او نخواهد (۵)

یا در داستان معراج حضرت رسول اکرم مى‏ خوانیم که با همین عنصر خاکى و بدن مطهرش به آسمانها عروج مى‏ کند بدون این که جاذبه زمین مانع صعود آن حضرت شود یا سر بریده ابى‏ عبداللَّه الحسین تلاوت قرآن مى ‏کند که مورد اتفاق تمام فرق اسلامى است یا کارد گلوى حضرت اسماعیل را نمى ‏برد و امثال اینگونه معجزات و خارق عادات نشان‏دهنده این معنا است که بر ما معلوم شود که آنها به نیروى عظیم خداوندى مجهزاند از جمله معجزات حضرت زهرا علیهاالسلام پس از غسل و کفن پوشیدن در آغوش گرفتن فرزندانش حسنین علیهماالسلام است یا صحبت کردن آن بانو بعد از وفات با همسرش امیرالمؤمنین علیه‏السلام است در این رابطه روایات متعدد و مطالب گوناگون در کتب مختلف نقل شده که بحث از آنها در این مختصر نمى‏ گنجد آنچه نقل شده ز باب نمونه است که مبادا خوانندگان گرامى شک کنند که چگونه انسانى که روحش از بدن مفارقت مى‏ کند قدرت دارد کارى را انجام دهد که انجام آن از زنده‏ هاى داراى عصمت و ولایت پذیرفتنى است ولى از وفات یافته ‏ها چگونه؟ و بدانند که مقام معصوم علیه‏السلام مقامى است فوق مقام بشر آنها مجهز به قدرتى هستند که آن قدرت در حیطه علوم بشرى نیست و ابعاد معنویت آنها فراتر از دنیاى انسانها است از این روى هم در حال حیات صاحب معجزات محیرالعقول هستند و هم بعد از شهادت از آنها معجزاتى بروز مى ‏کند که عقول صاحبان خرد عاجز از تجزیه و تحلیل آنها است مگر به نور ایمان و صفاى دل بر صدق معجزات و خوارق عادات آنها یقین پیدا کنند.

مراسم تدفین شبانه حضرت زهرا سلام ‏اللَّه ‏علیها

على علیه‏السلام پیکر مطهر بانوى مظلوم ه‏اش را طبق وصیتش زیر پیراهن غسل داد با آن که خود به اهل خانه‏ اش فرموده بود براى عمل کردن به سفارش بانویش آهسته سخن بگویند و گریه بلند بلند نکنند مبادا همسایه ‏ها مطلع شوند. اسماء بر پیکر مطهر آن بانوى رنجدیده آب مى‏ ریخت و مولاى متقیان مى‏شست ناگهان دیدند که مولا تکیه به دیوار داده هاى ‏هاى گریه مى کند و نتوانست خویشتن ‏دارى کند وقتى پرسیدند یا امیرالمؤمنین چرا بى‏تاب شده‏اى؟ فرمود: از حیاء این بانو اشک مى‏ ریزم چطور در این مدت بعد از حادثه تازیانه خوردن این همه درد و صدمه را از من مخفى داشته و اکنون که دستم به بازوى ورم کرده‏اش رسید دانستم که چه بر سر این بانو آمده است نتوانستم خویشتن را نگه دارم که بى‏ اختیار گریستم. (۶)

هر قهرمان مدال خودش را نشان دهد -زهرا مدال خود به على هم نشان نداد

آرى پیکر مطهر حضرت زهرا علیهاالسلام را غسل داد و کفن کرد و تنها خودش و دو فرزندش حسن و حسین علیهماالسلام و عمار و مقداد و عقیل و زبیر و ابوذر غفارى و سلمان فارسى، بریده و عباس بن عبدالمطلب و ابن مسعود و تنى چند از بنى هاشم بر پیکر مطهر آن بانو نماز خواندند
على علیه ‏السلام سپس آن پیکر نورانى را به خاک سپرد و در کنار قبر آن بانوى پهلو شکسته نشست و خطاب به قبر آن بانو فرمود: یا ارض استودعتک ودیعتى. هذه بنت رسول‏اللَّه فنودى منهایا على انا ارفق بها منک فارجع ولاتهتم (۷)
اى زمین امانتم رابه تو مى‏ سپارم این دختر رسول خداست، ناگاه شنید کسى مى‏ گوید یا على من از تو نسبت به بانویت مهربان‏ ترم به سوى منزل بازگرد و غصه مخور. امیرالمؤمنین علیه ‏السلام در حین خاکسپارى حضرت زهرا علیهاالسلام کلماتى دارد که سزاوار است در اینجا آورده شود.
پی نوشت:

۱.فاطمه الزهراء، بهجه قلب مصطفى/ ۵۷۶
۲ـ بیت‏ الاحزان/ ۱۵۲
۳.فاطمه الزهرا سیده نساءالعالمین/ ۴۳۹
۴ـ فاطمه الزهرا بهجه قلب المصطفى/ ۵۷۹
۵ـ سروده: مؤلف
۶ـ فاطمه الزهراء سیده نساء العالمین/ ۴۵۰
۷ـ ناسخ، ج ۱/ ۲۳۲

افول خورشید

 مدینه حال و هواى غریبى دارد. چندى است که شهر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، مونس اشک و آه شده است و خاطره خنده و تبسم را از یاد برده است. از آن هنگام که کاروان بزرگ حج، از زیارت خانه خدا باز گشته اند، هر لحظه سیماى ملکوتى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) افروخته تر می شود و سرو بلندش، پس از یک عمر تلاش و پیکار، خمیده تر می گردد. گویا در همین روزها پیک الهى براى او پیام آورده است که اى محمد:

«تو می میری، دیگر مردمان نیز می میرند.» (زمر ۳۰)

در حالى که دست بر شانه علی(علیه السلام) دارد، راهى «قبرستان بقیع» می شود، تا در واپسین لحظات، براى اسیران خاک، طلبِ آمرزش کند. با قدمهایى شمرده، وارد «بقیع» می شود. با نگاهى مهربان یک یک قبرها را از نظر می گذراند و برایشان «فاتحه» می خواند. سپس غرق در افکارى آشفته، ابروانش در هم گره می خورد و با نگرانى می گوید:

ـ فتنه ها، همچون پاره هاى شب تیره، پیش می آیند، در حالى که پیوسته و متراکمند.

نگاهی به علی(علیه السلام) می افکند و می فرماید:

ـ کلید گنجهاى دنیا و آخرت را به من پیشنهاد کرده اند و مرا میان آن و ملاقات پروردگار مخیر ساخته اند. اما من دیدار با خدا را برگزیدم.(۱)

علی(علیه السلام) پریشان می شود؛ چرا که دریافته است، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آخرین لحظات حیات را تجربه می کند. اما این پیامهاى آسمانى براى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، نوید پایان رنجهاست. بیست و اندى سال، تلاش و پیکار و وقایع تلخ و شیرین آن، از برابر دیدگانش رژه می روند. به یاد می آورد که چگونه بر سرش خار و خاشاک می ریختند و پاى نبوتش را با کینه هاى دیرینه می خلیدند. دوران تلخ شِعب ابی طالب و ناله هاى جانگداز «سمیه» و «بلال»، در زیر خروارها عداوت و دشمنی، از خاطرش محو نمی شود. اما اینک، در آن سوى آسمانها، پیامبران و اولیاء، صف در صف، انتظار مقدمش را می کشند و ملایک به یمن ورودش بهشت را آذین بسته اند. فرشتگان دیدگان ملتمس خود را فرش راه او کرده اند و جبرئیل و میکائیل و اسرافیل، چشم از زمین بر نمی دارند.

اما در پس تمامى شادیها، غمى جانکاه در وجود پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شعله می کشد و بر چهره اش هاله اى از اندوه نشانده است. گویا در این دنیا، دل در گرو دلبندى دارد، که نمی تواند بدون او از این کره خاکى دل بر کند. دلبندى که حاصل عمر اوست و تمامى رنجهاى نبوت را در دامان پر مهر و عطوفت او تحمل کرده است. گاه که سرماى تلخ و گزنده کفار، قلبش را می آزارد، تنها حرارت دلرباى این شاهکار عالم هستى، شکوفه هاى امید را در قلبش می پروراند و در جهان پر از تعفن و لجنزار کفر و شرک، تنها بوى بهشت را از او استشمام کرده است و در میان تمامى خاکیان، تنها او و چند تن دیگر ازافلاکیان را مشاهده کرده است. چگونه می تواند به عرش پرواز کند، اما پاره تن خود را در فرش، بی هیچ تکیه گاهی، یکه و تنها رها کند. گردباد حوادث را می بیند، که پس از او فاطمه اش(سلام الله علیها) را در بر می گیرند و گُل وجودش را در تندباد ظلم و تعدّى پرپر می کنند.

از سوى دیگر، فاطمه چگونه بی پدر، در این ظلمتکده خواهد ماند. او که چشمان مهربانش با وجود پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، پیوندى ناگسستنى یافته است، چگونه می تواند پس از این، بر خاک سرد و تیره مرقد پدر بنگرد. دل زهرا(سلام الله علیها) با قلب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می تپد و روح و روان فاطمه(سلام الله علیها) آمیخته اى از روح مقدس پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است. اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بمیرد، فاطمه(سلام الله علیها) هم می میرد.

چندی پیش پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به فاطمه(سلام الله علیها) فرمود:

ـ دخترم! هر سال جبرئیل تمامى قرآن را یک بار براى من می خواند؛ اما امسال دو مرتبه آن را خواند.

فاطمه(سلام الله علیها) نگران و مضطرب پرسید:

ـ پدر؛ معنى این کار چیست؟!

ـ دختر عزیزم؛ گویا امسال، آخرین سال زندگى من است.(۲)

از آن هنگام، دیگر گل لبخندى بر گلزار چهره فاطمه(سلام الله علیها) نشکفت و آن چهره بشاش و زیبا به چهره اى افسرده و غمگین بدل شده است.

رفته رفته نشانه هاى مرگ، یک یک بر چهره پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نقش می بندد و تب بر سراسر وجودش خیمه می زند؛ تا آنجا که دیگر توان راه رفتن ندارد. روزها در حالى که در بستر آرمیده است، خیل مهاجر و انصار می آیند و خاموش شدن آخرین شعله هاى حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را ناباورانه نظاره می کنند. دیده هاى نگران مهاجر و انصار با در خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گره خورده است و هر لحظه که در بر روى پاشنه می چرخد، نفس در سینه ها، حبس می شود، که شاید نفس پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز در سینه حبس شده باشد.

در یکی از روزها که بسیارى از بزرگان مهاجر و انصار گرد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) حلقه زده اند و بر چهره آرام و بی حرکت او می نگرند، ناگهان چینهایى بر سیماى حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) نقش می بندد. گویا در اعماق ذهنش، فکرى همچون آهن مذاب در حال جوشش است، به گونه اى که در این لحظه ها، نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را رها نمی کند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به زحمت، چشمان تب دارش را می گشاید. فکر آینده امتش ـ که سالها براى هدایتشان خون دل خورده است ـ سَکَرات مرگ را از یادش برده است. دانه هاى شفاف اشک بر گونه هایش می غلطد. دل مهاجر و انصار، همچون دریایى طوفان زده، متلاطم است. به راستى چه چیزى موجب شده است، که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در آخرین لحظات، این گونه خویش را به تعب وا دارد؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تمام نیروى خود را در زبان جمع کرده می گوید:

ـ براى من کاغذ و قلمى بیاورید، تا برایتان چیزى بنویسم، که پس از من هرگز گمراه نشوید!

نگاهها در هم گره می خورد و هر کس می کوشد تفکرات دیگران را بخواند. بعضى که هنوز شعله هاى عشق به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در وجودشان شعله می کشد فریاد می زنند:

ـ چرا درنگ می کنید؟! پیامبر خدا در پى هدایت ماست؛ قلم و کاغذى بیاورید تا بنویسد!

اما برخى دیگر که از دیرباز، مرگ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را انتظار می کشیدند، و کینه هایى کهنه از دوران جاهلیت، قلبهایشان را فرا گرفته است؛ فریاد زدند:

ـ پیامبر بیمار است؛ این سخن او نیز از بیماریش می باشد.(۳)

آنان به خوبى می دانستند که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با نوشتن، تمامى آرزوهای شوم آنان را نقش بر آب خواهد کرد. اما چگونه ممکن بود، پیامبرى که در طول عمرش کلمه اى نابجا بر زبان نرانده است، پیرامون چنین مسأله مهمی، نابجا سخن گوید. که خداوند نیز در مورد او می فرماید:

«و ما ینطق عن الهوی، ان هو الاّ وحى یوحی» (النجم ۳)

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دریافت، که نطفه ابرهاى تیره و تار، بسته شده است و این گذر زمان است که در تنور حوادث می دمد. رنگ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دگرگون شد و موجى از غم، سراسر وجودش را فرا گرفت. پس از آن همه تلاش و جانفشانی هاى بی شمار براى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بسیار دشوار بود که ببینند دنیا آنچنان قلب برخى از یاران را سیاه کرده است، که حتى در کنار بستر تب آلودش نیز دست از نزاع بر نمی دارند.

پیامبر سخت رنجیده شد و در حالى که سردرد امانش را بریده بود فرمود:

ـ بروید. سزاوار نیست که در حضور پیامبرى بی شرمانه به نزاع بپردازید.

و سپس خاموش شد. اطرافیان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، در حالى که سرها را پایین انداخته بودند، حجره پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را ترک کردند و اینک پیامبر بود و فاطمه و یار همدم و مهربانش علی(علیه السلام) و فرزندانش. اندوه بر تمامى چهره ها نشسته بود و فضایى رنج آور را آفریده بود. حسن(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) در حالى که قدمهاى پیامبر را می بوسیدند، اشک می ریختند. فاطمه(سلام الله علیها) نیز در کنار بالین پدر اشک می ریزد. پرده هایى از اشک، دنیاى اطراف پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را نیز لرزان می کند. به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گفتند: «چرا گریه می کنید؟» فرمود:

ـ براى خاندان و فرزندانم می گریم و بر آنچه از بدکاران امتم به آنها می رسد. گویى دخترم فاطمه را می بینم که بعد از من به وى ظلم می شود و هر چه فریاد می کند «پدر»؛ هیچ کس به فریاد او نمی رسد.

فاطمه(سلام الله علیها) همچون ابر بهار می گرید. دستهاى لرزان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آهسته بالا می آید و اشک از دیدگان فاطمه(سلام الله علیها) زدوده می گوید:

ـ فاطمه جان گریه مکن!

فاطمه(سلام الله علیها) غرق در ماتم و اندوه پاسخ می دهد:

ـ من از محنتهایى که پس از تو بر من می رسد نمی گریم، بلکه دورى تو برایم طاقت فرساست.

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نگاهى به چهره دخترش می افکند و به او اشاره اى می کند. فاطمه(سلام الله علیها) بر روى چهره پدر خم می شود و پس از لحظاتى لبخندى شیرین بر لبانش می نشیند. بعدها که از فاطمه(سلام الله علیها) علت لبخندش را پرسیدند گفت: پیامبر آهسته به من فرمود:

 ـ فاطمه جان؛ تو اولین کسى هستى که به من ملحق می شوی.(۴)

علی(علیه السلام) سر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را به دامن می گیرد و فاطمه(سلام الله علیها) مات و مبهوت، عروج غمبار پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را نظاره می کند. بار دیگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) چشمهایش را می گشاید و دست لرزانش را به سوى فاطمه(سلام الله علیها) دراز کرده، دست دخترش را به سینه می چسباند. دست علی(علیه السلام) نیز در دست دیگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است. می خواهد سخن بگوید، اما اشک امانش نمی دهد. گریه آنچنان شدید است که بدن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می لرزد و عقده هایى که در گلوها مانده است به یک باره می ترکد.

فاطمه (سلام الله علیها) که عنان از دست داده است، با صدایى لرزان می گوید:

ـ ای پدر؛ گریه ات قلبم را پاره پاره کرد و جگرم را سوزاند. اى امین پروردگار؛ اى فرستاده خدا؛ پس از تو چه بر سر فرزندانت خواهد آمد و چه کسى علی(علیه السلام) را در راه دین، یارى خواهد کرد؟!

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دست فاطمه(سلام الله علیها) را آرام در دست علی(علیه السلام) می نهد و می فرماید:

ـ ای ابالحسن؛ زهرا امانت خدا و پیامبر است. امانت خدا و پیامبر را خوب نگاهدارى کن!

ـ اى على؛ به خدا قسم زهرا سرور زنان بهشت است.

ـ ای علی؛ سوگند به خدا، من هنگامى به این مقام رسیدم، که آنچه براى خود خواسته بودم، براى او نیز درخواست کردم.

ـ علی؛ به جان فاطمه، خواسته هایش را برآور؛ چرا که گفته او، گفته جبرئیل است.

ـ علی جان؛ من از کسى خشنودم که فاطمه از او خشنود باشد، که خشنودى او، خشنودى خدا و ملایکه است.

ـ برادرم علی؛ واى بر کسى که دخترم را بیازارد! واى بر آن کس که حق او را به ناحق از او بگیرد و واى بر آن کس که حرمت او را پاس ندارد!

فاطمه(سلام الله علیها) در آغوش پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بود و علی(علیه السلام) سر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را بر دامان نهاده بود. فضاى حجره دگرگون بود و بوى بال ملایک همه جا را پر کرده بود. گویى قدسیان هم آوا و یک نفس پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را می خواندند. بار دیگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) لب گشود و با صدایى که از عمق جانش بر می خاست، فرمود:

ـ نفرین خدا بر کسى که بر آنان ستم کند.

نفسهاى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به شماره افتادند. سکوتى تلخ حجره را فرا گرفت و تاریخ می رفت تا تلخ ترین لحظات خود را تجربه کند. چشمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از حرکت ایستادند و به گوشه اى خیره شدند و ناگهان لبهاى مبارک پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تکانى خورد که:

«لا، بل الرفیق الا علی»پیامبر درگذشت.

سیدمهدى موسوى

پاورقى ها:

۱ـ برخى سیره نویسان اهل سنت می گویند: پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به همراه غلام خود، ابومویهبه به بقیع رفت. مثل ابن اثیر در کتاب الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۱۸٫

۲ـ کشف الغمه، ابی الحسن اربلى، ج۲، ص۸، انتشارات کتابفروشى اسلامیه.

۳ـ صحیح بخارى، کتاب علم، ج۱، ص۲۲ و ج۲، ص۱۴٫ صحیح مسلم، ج۲، ص۱۴٫ مسند احمد، ج۱، ص۳۲۵٫ طبقات کبرى، ابن سعد، ج۲، ص۲۴۴٫

۴ـ کشف الغمه، ابی الحسن اربلى، ج۲، ص۸، انتشارات کتابفروشى اسلامیه.

منبع : مجله پیام زن شماره ۵۰

آیه مباهله و دیدگاه ابن تیمیّه

شبهه : ابن تیمیه ۱در رابطه با دلالت آیه مباهله و دیدگاه شیعه چنین مى نویسد:

«اما این که پیامبر صلى الله علیه وآله، على، فاطمه، حسن و حسین علیه السلام را در مباهله با خود همراه ساختند؛ روایتى صحیح است. این روایت را مسلم، از سعد بن ابى وقّاص نقل کرده است. سعد در روایتى مفصّل و طولانى مى گوید: وقتى آیه (فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ) نازل شد، رسول خدا  صلى الله علیه وآله، على، فاطمه، حسن و حسین علیه السلام را فراخواند و فرمود:
اللهمّ هؤلاء أهلی؛ خدایا! اینان اهل من هستند.اما این روایت بر امامت و افضل بودن، دلالتى ندارد.
پاسخ شبهه
علاّمه حلى در ذیل این روایت مى گوید: خداوند در این آیه على علیه السلام را نفس رسول خدا صلى الله علیه وآله مى داند، بى تردید به معناى اتّحاد وجودى این دو نیست. زیرا اتّحاد محال است. پس به معناى مساوات این دو خواهد بود. وقتى پیامبر ولایت عامه دارند، شخص مساوى با آن حضرت نیز این مقام را دارد.
در پاسخ او باید بگوییم: ما نمى پذیریم که پس از محال بودن اتّحاد میان این دو شخص، باید مقصود مساوات میان آن ها باشد. دلیلى بر این مساوات وجود ندارد. بلکه اساساً وجود مساوات امرى غیرممکن است؛ زیرا هیچ کس ـ نه على علیه السلام و نه فرد دیگرى ـ با رسول خدا صلى الله علیه وآله برابر نیست.
واژه «انفسنا» در زبان عرب اقتضاى مساوات ندارد؛ چرا که خداوند متعال درباره جریان «إفک؛ داستان تهمت زدن» نیز مى فرماید:
(لَوْلا إِذْسَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْرًا)؛۲
چرا هنگامى که آن (تهمت) را شنیدید، مردان و زنان باایمان نسبت به خود گمان خیر نبردند و نگفتند: این دروغى بزرگ و آشکار است؟!
خداوند، درباره داستان بنى اسرائیل مى فرماید:
(فَتُوبُوا إِلى بارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بارِئِکُمْ)؛۳
پس توبه کنید؛ و به سوى خالق خود باز گردید و خود را به قتل برسانید!
یعنى برخى، برخى دیگر را بکشید. در این جا نمى توان گفت: این افراد مساوى باشند و کسى که گوساله پرست است با آن که گوساله نمى پرستد؛ مساوى است.
هم چنین در این سخن خداوند که (لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ)؛ «خود را نکشید» معناى تساوى و برابر بودن مد نظر نیست.
خداوند متعال مى فرماید:
(وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ).۴
یعنى برخى از شما به برخى دیگر نیش نزند و عیب نگیرد.
در این جا از تمام مؤمنان خواسته شده که چنین صدمه اى را در حق یک دیگر روا ندارند. در حالى است که همه آن ها از مقام و فضیلتى یکسان برخوردار نبودند و باید گفت: نه ظالم مانند مظلوم است و نه امام مانند مأموم.
در این راستا مى توان به این سخن خداوند نیز اشاره کرد که مى فرماید:
(ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَکُمْ).۵
یعنى هم دیگر را مى کشید.
با این تفاصیل باید گفت: حال که لفظ «نفس»، در عبارت قرآنى (أَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ) مانند معناى این واژه در آیات (وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ)و (لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْرًا) و موارد دیگرى است و در این آیات وجود این تساوى غیر ممکن است؛ پس باید گفت: در آیه مورد بحث نیز، دلالت بر تساوى با قوت بیشترى منتفى است.
فراتر این که لفظ «نفس»، بر مجانست و مشابهت دلالت دارد. مجانست و مشابهت نه به معناى تساوى در همه ابعاد، بلکه به معناى اشتراک در برخى امور است؛ مانند اشتراک در ایمان چنان که مؤمنان با هم برادرند و منظور خداوند متعال در این دو آیه: (لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْرًا) و آیه (وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ)نیز همین است.
گاهى نیز این اشتراک در دین است؛ هر چند ممکن است در بین آنان منافقى نیز وجود داشته باشد و نمود این نوع اشتراک، در اسلامِ ظاهرى است که اگر با اشتراک نسبى همراه شود قوى تر خواهد بود. قوم حضرت موسى علیه السلام نیز به همین اعتبار، مصداق «انفسنا» بود.
خداوند متعال مى فرماید:
(تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ).
یعنى مردان ما و شما. یعنى مردانى که در دین و نسب از جنس ما هستند و مردانى که از جنس شما هستند.
در این جا مراد، تنها تجانسِ خویشاوندى است؛ چرا که پیامبر صلى الله علیه وآله با بیان (أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ) از فرزندان و زنان و مردان سخن گفتند.
پس روشن مى شود که منظور پیامبر، فرزندان و مردان و زنان نزدیک خود اوست. از همین رو از فرزندان، حسن و حسین، از زنان، فاطمه و از مردان، على را فراخواند؛ چرا که نسبت هیچ کس نزدیک تر از نسبت این افراد به پیامبر صلى الله علیه وآله نبود و اینان همان کسانى بودند که عبا بر سرشان کشید.
مباهله مى بایست با مشارکت نزدیک ترین افراد به ایشان انجام مى پذیرفت و اگر مشارکت کنندگان، دورترین افراد به آن حضرت بودند ـ هر چند از فضیلت بیشترى برخوردار بودند ـ مقصود حاصل نمى شد. در واقع مراد این بود که مسیحیان، نزدیک ترین افراد خود را فرا خوانند، هم چنان که ایشان نیز چنین مى کند.
مردم، بیش از آن که دلسوز دیگران باشند، دلسوز نزدیکان خود هستند. مسیحیان مى دانستند که پیامبر صلى الله علیه وآله، رسول خداست و اگر با ایشان مباهله کنند، خود و نزدیکانشان گرفتار عذاب مى شوند. از همین رو نگران خود و نزدیکانشان شدند. این ترس و نگرانى در خوددارى آن ها از انجام مباهله بسیار مؤثر بود؛ و گرنه چه بسا انسان ترجیح مى دهد بمیرد. ولى فرزندش زنده بماند. چه بسا یک فرد بزرگسال، مرگ را برمى گزیند تا خویشان او از مال و نعمت بهره مند باشند.
از این رو پیامبر صلى الله علیه وآله از آنان خواست دو طرف با فرزندان، زنان، مردان و نزدیکان خود به مباهله اقدام کنند.
آیه مباهله، در سال دهم هجرى و به هنگام آمدن هیئت مسیحیان نجران نازل شد. درآن زمان از عموهاى پیامبر صلى الله علیه وآله، تنها عباس زنده بود. عباس، از مسلمانان نخستین به شمار نمى رفت و به اندازه على علیه السلام به پیامبر نزدیک نبود.
در بین عموزادگان پیامبر صلى الله علیه وآله نیز کسى به مانند على وجود نداشت. جعفر نیز در قید حیات نبود. آیه مباهله، در سال نهم یا دهم هجرى به هنگام آمدن هیئت مسیحیان نازل شد، در حالى که جعفر در سال هشتم هجرى در جنگ موته شهید شده بود.
از همین رو على علیه السلام انتخاب شد و انتخاب او براى مباهله به دلیل نبود فردى دیگر در میان خویشان رسول خدا صلى الله علیه وآله، به این معنا نیست که وى از هر لحاظ، در تراز پیامبر صلى الله علیه وآله قرار دارد، بلکه سبب نمى شود که او از صحابه دیگر از جمیع جهات برتر باشد، بلکه در واقع او با حضور خود به فضیلتى دست یافته است که فاطمه، حسن و حسین علیه السلام نیز آن را کسب کرده اند.
این فضیلت، نمى تواند از ویژگى هاى امامت باشد. زیرا زنان، ویژگى هاى امامت را دارا نیستند و حضور ایشان در جریان مباهله سبب برترى وى از تمامى صحابه نیست؛ چنان که در مورد فاطمه، حسن و حسین علیه السلام نیز این گونه نبود.
رافضى (یعنى علامه حلى) در سخن دیگرى مى گوید:
اگر براى استجابت نفرین و درخواست عذاب، کسى بهتر یا در تراز آنان وجود داشت، خداوند به رسول خود امر مى کرد او را با خود ببرد؛ چرا که به این کار نیاز بود.
در پاسخ این سخن مى گوییم: در آن جا اجابت لعن و نفرین مطرح نبود. زیرا درخواست خود پیامبر کفایت مى کرد.
اگر مقصود پیامبر صلى الله علیه وآله، از همراهى همراهان، استجابت دعایش بود، همه مؤمنان را براى این کار بسیج مى کرد، همان طورى که آن ها را براى طلب باران جمع مى نمود و از خداوند به واسطه مهاجران تنگدست و نیازمند طلب پیروزى مى نمود و مى گفت: آیا بدون دعا و نماز و اخلاص ضعفاى خود یارى شده و روزیتان تأمین مى گردد؟
روشن است با آن که آن ها مستجاب الدعوه بودند و کثرت دعا، باعث اجابت سریع تر آن است، اما هدف پیامبر صلى الله علیه وآله از همراه نمودن این افراد، مستجاب شدن دعاى خود نیست؛ بلکه مقصود او، مباهله اهل خود با اهل مسیحیان است.
ما به حقیقت مى دانیم که اگر پیامبر صلى الله علیه وآله، براى استجابت دعا، ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، ابن مسعود، ابى بن کعب، معاذبن جبل و دیگران را با خود همراه مى کرد؛ دعایشان زودتر مستجاب مى شد؛ زیرا این افراد براى مستجاب شدن دعا، از دیگران برتر بودند. با این حال خداوند سبحان به رسول خود امر نکرد که آنان را با خود همراه سازد؛ زیرا با این کار هدف حاصل نمى شد.
در واقع هدف آن بود که مسیحیان، کسانى را با خود بیاورند که نسبت به آن ها ترحّم مى ورزند. یعنى فرزندان، زنان و مردان بسیار نزدیک خود. حال اگر پیامبر، نزدیکان خود را دعوت نمى کرد، آن ها نیز چنین مى کردند و نزول عذاب بر غیر نزدیکانشان بر آن ها گران نمى آمد و حال آن که این امر در مورد نزدیکان کاملاً به عکس است.
به واقع انسان ذاتاً بیش ازدیگران، نگران نزدیکان خود است. از همین روست که پیامبر، نزدیکان خود را به مباهله دعوت کرد و از آن ها نیز خواست که چنین کنند.
دو طرفى که در صدد نفرین یک دیگر برمى آیند به هم دیگر مى گویند: با فرزندان و زنان خود براى درخواست عذاب اقدام کنید. حال اگر یک طرف حاضر نشود، دیگرى نمى پذیرد.
پیامبر صلى الله علیه وآله نیز اگر بدون فرزندان، حاضر مى شد، مسیحیان راضى نمى شدند. پس لازم نمى آید که در پیشگاه خداوند اهل فردى که مى خواهد همراه آنان، با خصم خود که اهل خود را آورده مباهله کند، با فضیلت تر از دیگران باشد.
پس روشن شد که آیه مبارکه، به هیچ وجه بر برداشت این رافضى اشاره ندارد.
اما این رافضى و دیگر افراد بیمار دل مانند مسیحیانى هستند که به پاره اى از الفاظ مُجمل تمسّک مى جویند، ولى نصوص صریح را نادیده مى گیرند.
این رافضى، با گمان باطل خود به صحابه ـ که بهترین امت هستند ـ ضربه زده است؛ چرا که با نادیده گرفتن معناى لفظ «نفس» در زبان عرب، آن را به معناى تساوى گرفته است.
البته در رد گفته هاى این رافضى، این را نیز باید افزود که لفظ «نِساء» به فاطمه علیه السلام اختصاص ندارد و هر یک از دختران پیامبر صلى الله علیه وآله مى توانند هم شأن وى براى مباهله باشند، ولى در هنگام مباهله، رقیه، ام کلثوم و زینب فوت کرده بودند و تنها فاطمه در قید حیات بود.
هم چنین لفظ «أنفُسَنا» نیز به مانند لفظ «نِساء» به على اختصاص ندارد بالاتر این که نمى تواند به او اختصاص داشته باشد؛ زیرا این لفظ به مانند لفظ «نِساءنا» و «أَبناءَنا» به صورت جمع به کار رفته است. پیامبر صلى الله علیه وآله، از این رو فقط حسن و حسین را با خود همراه ساخت که غیر از آن دو، کسى وجود نداشت که بتوان فرزندى پیامبر را به وى منتسب کرد.
اگر ابراهیم نیز در قید حیات بود طفلى صغیر و غیرقابل براى دعوت به مباهله بود. ابراهیم، پسر ماریه قبطیه است که مقوقس، حاکم مصر او را به پیامبر بخشید. این حاکم بعد از صلح حدیبیه ـ و یا به عبارتى بعد از جنگ حنین ـ ماریه، سیرین و بغله را به پیامبر اهدا کرده بود. ایشان سیرین را به حسّان بن ثابت بخشید، ماریه را براى خود برگزید و از او ابراهیم زاده شد.
ابراهیم ده ماه و چند روز بیشتر زنده نبود و با فوت او پیامبر فرمود:
او در بهشت دایه اى دارد که دوره شیرخوارگى اش را کامل مى کند.۶

پی نوشتها

۱ . ما سخنان ابن تیمیه را به طور کامل ذکر کرده ایم تا مشخص شود که دیگران از او تبعیت کرده اند و کسى گمان نکند ما برخى از گفته هاى وى را که به بحث ما خللى وارد مى کند، حذف کرده ایم.
۲ . سوره نور: آیه ۱۲٫
۳ . سوره بقره: آیه ۵۴٫
۴ . سوره حجرات: آیه ۱۱٫
۵ . سوره بقره: آیه ۸۵٫
۶ . منهاج السنه: ۷ / ۱۲۲ ـ ۱۳۰٫

همسر و فرزندان امام هادى علیه السلام

على احمدى

همسر امام

همسر امام هادى (ع)سوسن نام داشت. وى کنیزی از اهالى نوبه[۱] بود. دست تقدیر او را به مدینه و خانه امام هادى‏(ع) رساند و پس از مدتى امام حسن عسکرى‏(ع) از او متولد شد. وى از زنان عارف و فاضل عصر خود و به نام‏هاى «سلیل، حدیثه، حربیه» معروف و مشهور بود. قبل از آنکه امام هادى‏(ع) با آن خانم ازدواج کند، امام جواد(ع) در وصف آن بانو گفت:

«سلیل»، یعنى بیرون کشیده از هر آفت و پلیدى و ناپاکى (بعد، از آینده او خبر داد) و فرمود: اى سلیل! زود است خداوند به تو، حجت خود را عطا فرماید که زمین را از عدل پر کند، بعد از آنکه از ستم پر شده باشد.[۲]

همچنین امام هادى‏(ع) او را ستود و درباره او ‏فرمود:

«سلولٌ مسلولهٌ من الآفات و الانجاس؛ سلول (یکى از القاب سوسن) از بدى‏ها و آلودگی‌ها پاک است».

سوسن به قدرى با فضیلت بود که وقتى امام حسن عسکرى‏(ع)به شهادت رسید، به عنوان پناهگاه شیعیان به شمار مى‏آمد. احمد بن ابراهیم مى‏گوید: از حکیمه دختر امام جواد(ع)پرسیدم: در این دوران اضطراب و نگرانى شیعه (دوران غیبت حضرت ولى عصر)، شیعیان به چه کسى مراجعه کنند؟ در جواب فرمود: «الى الجده امّ ابى محمد».

در سال ۲۵۹ ق. امام حسن عسکرى‏(ع)،سوسن و امام زمان را به سفر حج فرستاد و قبل از حرکت، اسم اعظم، سلاح و… را به حضرت مهدى واگذار فرمود. سوسن و نوه گرامی‌اش، به سفر مکه مشرف شدند و سپس به مدینه رفتند. در آن‏جا باخبر شد که فرزند دلبندش به شهادت رسیده است؛ پس با عجله به طرف سامرا حرکت کرد. هنگامى که به سامرا رسید، متوجه شد جعفر کذّاب ادعاى ارث و وصایت حضرت امام حسن(ع) دارد و خود را وصىّ و وارث امام معرفى مى‏کند. سوسن نزد جعفر کذاب رفته و فرمود: «وصىّ امام حسن من هستم». جعفر قبول نکرد. وى براى اثبات مدعاى خود، نزد «ابوالشّوارب»، قاضى سامرا، رفت و وصایت خود را به اثبات رساند.

سوسن وصیت کرد: هرگاه از دنیا رفتم، مرا در کنار قبر شوهرم امام هادى و فرزندم امام حسن عسکرى‏(ع) دفن کنید. هنگامى که از دنیا رفت، خواستند به وصیتش عمل کنند، جعفر کذاب به بهانه اینکه وارث برادر و مالک منزل حضرت است، از دفن کردن سوسن خوددارى کرد. در این لحظه به امر پروردگار حضرت مهدى‏(ع)ظاهر شد و خطاب به عموى ناخلفش فرمود: «اى جعفر! آیا این خانه، خانه توست یا خانه من است؟!» و از نظرها غایب گردید. جعفر که به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بود، خود را کنار کشید و به این ترتیب سوسن در کنار شوهر و فرزند معصومش به خاک سپرده شد.[۳]

فرزندان

اکثر علماى شیعه چهار فرزند پسر براى امام هادی(ع) ذکر کرده‏اند، اما در تعداد دختران ایشان اختلاف وجود دارد.

حضینى مى‏نویسد: فرزندان امام هادى(ع)عبارت‌اند از: امام حسن (ع)، محمد، حسین و جعفر که مدّعى امامت و به کذّاب معروف بود.[۴]

شیخ مفید مى‏نویسد: جانشین آن حضرت ابامحمد حسن است که امام بعد از اوست و حسین و محمد و جعفر و دخترى به نام عایشه.[۵]

شیخ طبرسى غیر از عایشه، دخترى به نام دلاله را هم به عنوان دختر امام هادى(ع) معرفى می‌کند.[۶] و ابن شهر آشوب دخترى به نام علیّه براى ایشان نام مى‏برد.[۷]

البته با توجه به قرائن و شواهد امکان دارد که امام هادى(ع) فقط داراى یک دختر بود که نام‌هاى متفاوتى داشته است. از سخنان علماى اهل سنّت هم این مطلب استفاده مى‏شود که حضرت امام هادى(ع) چهار فرزند پسر و یک دختر به نام عایشه داشته‏است[۸].

ابن عنبه معتقد است که نسل امام هادى(ع) از طریق دو فرزندش (امام حسن عسکرى و جعفر) ادامه یافت.[۹]

اینک به صورت گذرا به شرح حال فرزندان آن حضرت می‌پردازیم:

۱٫ امام حسن عسکرى

امام حسن عسکرى در روز جمعه هشتم[۱۰] ماه ربیع الثانى سال ۲۳۲ق. در مدینه منوره، دیده به جهان گشود.[۱۱]

مادر گرامی‌ا‌ش، «حُدَیث» بانویى بزرگوار، باتقوا و نیکوکار بود. از دیگر نام‏هاى او «سوسن»، «سلیل» و «جدّه» است.

دوران کودکى آن حضرت، تحت سرپرستى پدر بزرگوارش امام هادى‏(ع)سپرى شد. امام هادى‏(ع)در حق فرزندش مى‏فرماید:

«فرزندم ابومحمد، اصیل‏ترین چهره خاندان نبّوت و استوارترین حجت (خدا) است. او بزرگِ فرزندانم و جانشین من است و امامت و احکام به سوى او باز مى‏گردد».[۱۲]

روایات بسیارى از امام هادى‏(ع)نقل شده است که در آنها بر امامت و رهبرى امام حسن عسکرى‏(ع)تأکید شده است. صقر بن ابى دلف مى‏گوید: از امام هادى شنیدم که فرمود:

امام بعد از من، حسن و بعد از حسن، پسرش «قائم» است؛ کسى که زمین را پر از قسط و عدل مى‏کند؛ همانطور که از جور و ظلم پر شده باشد.[۱۳]

امام حسن عسکرى‏(ع)، عابدترین فرد زمان خود بود و بیش از همه به عبادت خداوند و انجام دستورهاى الهى مى‏پرداخت. شب‏ها را تا بامداد به تلاوت قرآن، نماز و سجده براى خدا مى‏پرداخت. نماز اول وقت را بر هر کارى مقدم مى‏داشت و هر گاه به نماز مى‏ایستاد، با تمام وجود نیایش مى‏کرد و تا وقتى که از نماز فارغ نشده بود، هیچ چیزى توجه او را به خود معطوف نمى‏کرد. ابوهاشم جعفرى مى‏گوید:

خدمت امام حسن عسکرى‏(ع)شرفیاب شدم. امام مشغول نوشتن چیزى بود. وقت نماز فرا رسید، امام از نوشتن دست کشید و به نماز ایستاد.[۱۴]

سخاوت از اخلاق کریمه امام حسن عسکرى‏(ع)است. او بخشنده‏ترین مردم زمان خویش بود. هیچ فقیر و تهى‏دستى از منزل آن حضرت، دست خالى بر نمى‏گشت. سعى داشت، قبل از آن‏که ابراز فقر شود به آنان کمک کند. آن حضرت در بیشتر مناطق اسلامى، وکیلانى تعیین فرمود تا حقوق شرعى را از مردم وصول و به فقیران و درماندگان برسانند و به آنان اجازه داده بود که از آن اموال در راه حل اختلاف میان مسلمانان و دیگر موارد خیر مصرف کنند.[۱۵]

۲٫ سیّد محمد

سید محمد بنابر برخى از منابع، حدود سال ۲۲۸ ق. متولد شد.[۱۶] بنا بر این قول، سید محمد، فرزند اول امام است؛ ولى طبق برخى روایات سید محمد فرزند دوم و از امام حسن عسکرى‏(ع)کوچک‌تر بود. على بن مهزیار نقل مى‏کند: به امام هادى‏(ع)گفتم: اگر شما از دنیا بروید، به چه کسى رجوع کنیم؟

امام فرمود: «عهدى الى الاکبر من ولدى».[۱۷]

سید محمد به اندازه‌اى جلیل القدر و عظیم الشأن بوده است که شیعیان خیال مى‏کردند او امام بعدى است. یاران امام هادى‏(ع)نیز درباره امامت وى از امام سؤال مى‏کردند. على بن عمرو نوفلى مى‏گوید:

همراه ابى الحسن‏(ع)در حیاط منزلشان بودیم که پسرش محمد از جلوى ما گذشت. گفتم: فدایت شوم، آیا امام ما بعد از شما این است؟ امام در جواب من فرمود: نه، امام شما بعد از من، حسن است[۱۸].

علاقه امام به سید محمد

امام هادى‏(ع)و فرزندش امام حسن عسکرى‏(ع)به محمد بسیار ابراز علاقه مى‏کردند؛ به طورى که امام براى او مجلس ختم برگزار کرد. جمعى از بنى هاشم، از جمله حسن بن حسن افطس نقل کرده‏اند:

روز وفات سید محمد، به خانه امام هادى‏(ع)رفتیم، مشاهده کردیم که در صحن خانه بساط گسترده‏اند و مردم دور تا دور نشسته‏اند. جمعیت را تخمین زدیم، به جز موالى و سایر مردم ۱۵۰ نفر از آل ابى طالب، بنى هاشم و قریش حضور داشتند. ناگهان امام حسن‏(ع) وارد شد و در کنار پدرش ایستاد. ما حضرت را نمى‏شناختیم. پس از ساعتى امام هادى‏(ع)رو به او کرد و فرمود: «یا بنى احدث للّه شکرا فقد احدث فیک امرا».

امام حسن‏(ع) گریه کرد و گفت: الحمد للّه رب العالمین، ایاه نشکر نعمه علینا و انا للّه و انا الیه راجعون».

پرسیدم: او کیست؟ جواب دادند: حسن‏(ع)فرزند امام على النقى(ع). در آن وقت بیست ساله به نظر مى‏رسید، ما فهمیدیم که پس از پدر، او امام است.[۱۹]

وفات

سید محمد در سال ۲۵۲ق. براى زیارت خانه خدا، قصد سفر کرد. هنگامى که به قریه بلد[۲۰] رسید، مریض شد و درگذشت. شیعیان او را در همان‌جا دفن کردند.[۲۱]

کرامات

کرامات زیادى از این فرزند بزرگوار امام هادی(ع) دیده شده است، میرزا حسین نورى در النجم الثاقب مى‏نویسد:

سید محمد صاحب کرامات متواتر است و حتى نزد اهل سنت هم معروف است. مردم عراق حتى اعراب بادیه نشین هم مى‏ترسند به نام او قسم یاد کنند. اگر آنها را به برداشتن مالى متهم کنند، آن را بر مى‏گردانند، ولى به سید محمد قسم نمى‏خورند؛ زیرا عذاب آن را دیده‏اند.[۲۲]

تعدادى از علما، درباره کرامات سید محمد کتاب هایى نوشته‏اند؛ از جمله: رساله‏اى در کرامات سید محمد بن على الهادى، تألیف مهدى آل عبد الغفار کشمیرى. در اینجا به نمونه‏اى از کرامات وى اشاره مى‏شود:

علامه سید هادى خراسانى بجستانی[۲۳] از سید حسن آل خوجه، از خدام آستانه عسکریین‏(ع)، نقل مى‏کند:

در صحن شریف ابى جعفر سید محمد نشسته بودم. متوجه شدم شخصى عرب در حالى که یکى از دست‌هایش را به گردن بسته بود، وارد آستانه شد. نزدیک رفتم و از علت مریضى او سؤال کردم. در جوابم گفت: سال گذشته، روزى به منزل خواهرم رفتم. دیدم در حیاط، گوسفندى بسته است. خواستم ذبح کنم و بخورم، خواهرم اجازه نداد و گفت: این گوسفند نذر سید محمد است. من به حرف او توجه نکردم و آن را ذبح کردم، پس از سه روز آثار شلى در دستم نمایان و روز به روز بدتر شد. من متوجه علت آن نبودم، تا اینکه در این اواخر متوجه عملم شدم. حالا هم پشیمانم و براى شفا به آستانه سید محمد آمدم. سپس با همراهیان وارد حرم شد و شروع به گریه و زارى کردند. پس از ساعتى دیدم دستش را حرکت مى‏دهد. سجده شکر به جا آورد و نذر کرد هر سال گوسفندى بیاورد و به نیت سید محمد ذبح کند.[۲۴]

۳٫ حسین

درباره حسین بن علی(ع) مطلب زیادى به ما نرسیده است. شیخ عباس قمى مى‏نویسد:

«معروف است که در نزد قبر عسکریین قبور جمله‏اى از سادات عظام است که از جمله آنهاست حسین پسر امام على نقی(ع) و من بر حال حسین مطلع نشدم، لیکن آنچه به نظرم مى‏رسد آن است که سید جلیل القدر و عظیم الشأن بوده؛ زیرا که من از بعضى روایات استفاده کردم که از مولاى ما حضرت امام حسن عسکرى و برادرش حسین بن على تعبیر به سبطین مى‏کردند و تشبیه مى‏کردند این دو برادر را به دو جدّشان دو سبط پیغمبر اکرم(ص) امام حسن و امام حسین(ع).

و در روایت ابوالطّیب است که صداى حضرت حجّت (صلوات الله علیه) شبیه بود به صداى حسین و در شجرهالاولیاء تألیف فقیه، محدّث، و حکیم سید احمد اردکانى یزدى در ذکر اولاد حضرت امام على نقى(ع) است که حسین، فرزند آن حضرت، از زهّاد و عباد بود و به امامت برادر خود اعتراف داشت و شاید متتبّع ماهر بیابد غیر از آنچه ذکر شد، چیزى که دلالت کند بر جلالتش».[۲۵]

۴٫ جعفر

جعفر در تاریخ، به جعفر کذّاب معروف است. روایاتى هم از اهل بیت(ع) در نکوهش وى وارد شده است. ابن سیابه مى‏گوید:

«هنگامى که مى‏خواست جعفر به دنیا بیاید، در خانه‏ى امام هادى(ع) بودم. دیدم اهل منزل همه خوشحال هستند؛ امّا امام خوشحال نبود. گفتم: اى سید و آقاى من! چرا به آمدن این مولود خوشحال نیستید؟ حضرت فرمود: یهوّن علیک امره فانّه سیضلّ خلقاً کثیراً».[۲۶]

از برخى روایات استفاده مى‏شود که وى در زمان حیات امام هادى(ع) تلاش مى‏کرد که خود را امام بعد از پدر معرفى کند. احمد بن سعد کوفى مى‏گوید:

«به همراه گروهى از شیعیان نزد امام هادى(ع) رسیدیم و از امامت بعد از ایشان سؤال کردیم و گفتیم که برخى مى‏گویند امام بعد از شما، جعفر است و نه حسن.

امام فرمود: [از این سخن‏] بپرهیزید، همانا جعفر دشمن من است؛ اگرچه فرزند من است. همچنین او دشمن برادرش حسن است و حسن او امام بعد از من است…».[۲۷]

همچنین امام هادى(ع) در روایت دیگرى مى‏فرماید:

«از فرزندم جعفر دورى کنید، آگاه باشید همانا نسبت او [به من‏]، همچون حام به نوح است».[۲۸]

همچنین ابوخالد کابلى از امام سجّاد(ع) روایت مى‏کند که رسول گرامى اسلام هنگامى که امامان بعد از خود را معرفى مى‏فرمود، موقع ذکر امام صادق(ع) این گونه فرمود:

«… جعفر بن محمد که او را صادق مى‏نامند. پس براى پنجمین فرزندش )امام هادى(ع)( هم فرزندى است به نام جعفر که ادّعاى امامت مى‏کند و به خداوند دروغ مى‏بندد! پس او نزد خداوند جعفر کذّاب و افترا زننده به خداوند و مدّعى امرى است که اهل آن نیست. همچنین او مخالف پدرش و حاسد برادرش است….».[۲۹]

سؤال: آیا جعفر به همین وضعیت باقى ماند یا توبه کرد؟

در تاریخ یا در سخنان اهل بیت: چیزى در این زمینه وارد نشده است. فقط على علوى عمرى در المجدى فى الانساب مى‏نویسد:

«قولى هست که او قبل از پدرش برگشت و توبه کرد، ولى پس از شهادت برادرش امام حسن، چون گمان مى‏کرد فرزندى ندارد، ادّعاى امامت بعد از برادرش را کرد و به کذّاب معروف شد».[۳۰]

احمد بن اسحاق، وکیل امام حسن عسکرى(ع) مى‏گوید:

«جعفر کذّاب کتابى نوشته و مدّعى شده بود که در این کتاب، علم حلال و حرام و همه‏ علوم تا ابد نوشته شده است کتاب را خواندم و درباره آن براى امام زمان(ع) نامه‌اى نوشتم. حضرت در جواب نوشتند:

«… از عبارت کتاب معلوم است که چه کسى نوشته است. خداوند حق را بر اهل آن حفظ کند! خداوند ابا دارد از اینکه امامت را بین دو برادر، بعد از امام حسن و امام حسین، جمع کند…».[۳۱]

جعفر در سال ۲۷۱ق در سامرا، در حالى که ۴۵ سال داشت، مرد. او را در کنار قبر پدرش در سامرا به خاک سپردند.[۳۲]

پی‌نوشت‌ها
[۱] . نوبه، نام سرزمین وسیعى در جنوب مصر است. رسول گرامى اسلام اهالى آن دیار را ستود و درباره آنها ‏فرمود: من لم یکن له أخ فلیتخذ اخاً من النوبه. «هر کس برادرى ندارد شخصى از اهالى نوبه را به برادرى بگیرد.
[۲] . کشف‏الغمه، ج ۳، ص ۱۹۷؛ منتهى الآمال، ج ۲، ص ۷۰۱ و…
[۳] . زنان مرد آفرین، محمد محمدى اشتهاردى، ص ۱۸۵٫
[۴] . الهدایه الکبراى، ص ۳۱۳، س ۱۲٫
[۵] . الارشاد، ص ۳۳۴٫
[۶] . دلائل الامامه، ص ۴۱۲٫
[۷] . المناقب، ج ۴، ص ۴۰۲٫
[۸] . الفصول المهمه، ص ۲۸۳؛ الصواعق المحرقه، ص ۲۰۷؛ ینابیع الموده، ج ۳، ص ۱۲۹، نور الابصار، ص ۳۳۷٫
[۹] . عمده الطالب، ص ۱۷۹٫
[۱۰] . بعضى از مورخین روز ولادت آن حضرت را دهم ربیع الثانى، بعضى روز چهاردهم همان ماه و بعضى روزهاى دیگر گفته‏اند؛ ولى مشهور همان روز هشتم ربیع الثانى است. (بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۳۵
[۱۱] . الارشاد، ج ۲، ص ۳۱۳؛ بحارالانوار، ج ۵، ص ۲۳۵؛ منتهى الآمال، ج ۲، ص ۷۰۱ و… .
[۱۲] . اعیان‏الشیعه، ج ۲، ص ۴۱٫
[۱۳] . همان، ج ۵۰، ص ۲۳۹٫
[۱۴] . بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۳۰۴؛ اثبات الهداه، محمد بن حسن حر عاملى، ج ۳، ص ۴۳۰،.
[۱۵] . الامام الحسن العسکرى، ص ۴۰؛ مناقب آل ابى‏طالب، ج ۴، ص ۴۲۳٫
[۱۶] . دایره المعارف تشیع، ج ۳، ص ۴۱۰٫
[۱۷] . موسوعه کلمات الامام الهادى، پژوهشکده باقر العلوم، ص ۱۲۶٫
[۱۸] . کافى، ج‏۱، ص ۳۲۵
[۱۹] . بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۲۴۵؛ منتهى الآمال، ج ۲، ص ۶۸۸٫
[۲۰] . هم اکنون شهر بلد در هشتاد کیلومترى بغداد و در مسیر بغداد ـ سامرا قرار دارد. اکثر اهاى این شهر کوچک شیعه هستند و ارادت ویژه‌اى به سید محمد عابد دارند.
[۲۱] . المجدى، ص۱۳۰٫
[۲۲] . ابو جعفر محمد بن على الهادى، غروى اردوبادى، ص ۴۰٫
[۲۳]. زندگى این عالم بزرگوار در گلشن ابرار جلد۵، ص۳۲۹٫ آمده است.
[۲۴] . همان، ص ۴۲٫
[۲۵] . مفاتیح الجنان، ص ۱۰۱۲٫
[۲۶] . اکمال الدین و اتمام النعمه، ص ۳۲۱٫
[۲۷] . الهدایه الکبرى، ص ۳۲۰٫
[۲۸] . همان، ص ۳۸۱٫
[۲۹] . اکمال الدین و اتمام النعمه، ص ۲۱۹؛ اثبات الهداه، ج ۱، ص ۲۷۵، ح ۱۲۹٫
[۳۰] . المجدى فى الانساب، ص ۱۳۰٫
[۳۱] . الغیبه، شیخ طوسى، ص ۲۸۷٫
[۳۲] . همان، ص ۸۴٫
منبع :کوثر ، تابستان ۱۳۸۶، شماره ۷۰

پژوهشی پیرامون تعداد همسران و فرزندان امام حسن(ع)

یکی از ابعاد و زوایای قابل تأمّل و کنکاش در زندگانی اشخاص، به ویژه شخصیت های بزرگ جهانی، بررسی تعداد همسران و فرزندان و کیفیّت برخورد با آنهاست.

به همین جهت در این نوشتار، برآنیم تا در خصوص خانواده امام حسن مجتبی علیه السلام بحثی را ارائه دهیم. این بحث از سوی مورّخان زیادی مورد پژوهش قرار گرفته است؛ ولی متأسفانه مطالب غیر واقعی و دور از حقیقت نیز در کتابهای تاریخی آمده؛ تا جایی که امروزه ـ که «عصر فضا و اتم» نام گرفته است ـ با نهایت بی دقتی و یا دشمنی، در کتاب دائره المعارف اسلامی۱ (نوشته مستشرقین) چه نسبت های ناروایی به ساحت مقدس امام حسن علیه السلام داده می شود!

بنابراین چه نیک و ضروری است که در این مقوله، بحث های دقیقی ارائه شود؛ تا حقایق روشن شده، نسبت های ناروا نیز از ساحت قدسی آن معصوم زدوده گردد.

در خصوص فرزندان آن حضرت چندان اختلافی نیست و چنانچه اختلافات جزیی در تعداد آنها وجود داشته باشد، اما این اختلافات دست مایه اتهامات و نسبت های ناشایست نشده است؛ بلکه در محدوده بحث های تاریخی، محدود مانده است. ولی در خصوص تعداد همسران آن حضرت، بسیاری از مورّخان راه افراط را پیش گرفته اند و در این وادی بسی جولان داده اند، لاجرم فرسنگ ها از حقایق و واقعیت ها فاصله گرفته اند.

از این رو برماست که به بررسی و تحقیق بپردازیم؛ تا در حدّ امکان، حقایق مجهول آشکار گردد. آنچه در زبان مردم و در نوشتار بسیاری از مورّخان؛ حتی برخی از مورّخان شیعه راه یافته است و شاید تا مرز پندار مسلّم نیز پیش رفته، این است که امام حسن علیه السلام دارای همسران متعدّد و کثیری بوده است. گرچه تعدادی از تاریخ نگاران در این مورد اتفاق نظر دارند؛ اما در مورد تفسیر و تحلیل آن، هرگز یک رأی وجود ندارد.

دشمنان اهل بیت علیهم السلام و همچنین کسانی که پی به حقیقت والای امامت نبرده اند و هرگز کام معرفتشان با چشمه زلال و شفاف ولایت آشنا نگشته است، این مطلب (ازدواج های آن حضرت) را دست آویز خود قرار داده، برای سرکوب شخصیت بی نظیر امام حسن علیه السلام ، به او معترض گشته اند. آنان، امام علیه السلام را به عنوان یک شخص عیاش قلمداد کرده اند و علت صلح او را نیز در همین راستا تحلیل و تفسیر نموده اند. معاندان می گویند: امام برای راحت ماندن از مشکلات حکومت و برای رسیدن به بزم، ترک رزم نمود و تن به صلح داد. اینان در تأیید کلامشان به هرچیزی تمسّک جسته و در این وادی چنان پیش رفته اند که موادّ صلح نامه را نیز در همین راستا تفسیر کرده اند.

در مقابل گروه فوق، دوستداران اهل بیت علیهم السلام هستند که ضمن قبول اصل مطلب (کثرت زوجات) در تحلیل و تفسیر آن نظر دیگری دارند که با نظریّه فوق در تضادّ کامل است؛ چه اینکه اینان، مطلب را نه تنها کسر شأن شخصیت امام علیه السلام ندانسته اند، بلکه آن را توجیه کرده و یکی از فضایل و مناقب آن حضرت به حساب آورده اند.

دلیل این گروه هم این است که امام علیه السلام شخصاً اقدام به این کار نمی کرده است بلکه خود زنان و والدین آنها اقدام به وصلت با امام کرده و به این کار افتخار می نمودند. در چنین فضایی بود که آن حضرت بنا به مصالحی، می پذیرفت.

حال که این دو نظریه متضاد در یک موضوع تاریخی وجود دارد، سزاوار است یک تحقیق و بررسی دقیقی انجام گیرد؛ تا اوّلاً: ماهیّت و صحّت و سقم آن روشن شود و ثانیاً: در صورت اثبات مطلب، علل آن بررسی گردد؛ تا روشن شود. حق با کدامین گروه است؟

نمای کلّی بحث

با توجّه به مطالبی که پیشتر مطرح شد، بحث در این رابطه در چند مقام خواهد بود:

۱٫ تعداد فرزندان امام حسن مجتبی علیه السلام ؛

۲٫ تعداد همسران امام حسن مجتبی علیه السلام ؛

۳٫ ذکر روایات و گزارشات و نقد و بررسی آنها؛

۴٫ نقل اقوال نظریه پردازان؛

۵٫ نقد، بررسی، تحلیل و نتیجه گیریظر می رسد.

یکی از آنها، قول یعقوبی است که معتقد است امام دارای ۱۵ فرزند بوده است که هشت نفر از آنها پسر و هفت نفر دختر بودند. یعقوبی در کتاب خود، اسامی پسران امام علیه السلام را نیز متذکر شده، ولی به اسامی دختران اشاره ای نکرده است.

مرحوم طبرسی نیز در اعلام الوری نقل کرده، امام حسن علیه السلام دارای ۱۶ فرزند دختر و پسر بوده است. او در کتاب خود، اسامی آنها را نیز با ذکر نام مادرانشان یادآور شده که عبارتند از:

ـ زید بن حسن و دو خواهرش امّ الحسن و امّ الحسین، مادرشان امّ بشیر بنت ابی مسعود خزرجی.

ـ حسن بن حسن، مادرش خوله بنت منظور فزاریه.

ـ عمر بن حسن و دو برادرش عبداللّه و قاسم، مادرشان امّ ولد بوده و عبدالله و قاسم در کنار عمویشان امام حسین علیه السلام در کربلا به شهادت رسیدند.

ـ عبدالرحمن بن حسن، مادرش امّ ولد بود.

ـ حسین بن حسن و برادرش طلحه و خواهرش فاطمه، مادرشان امّ اسحاق بنت طلحه بن عبیدالله تیمی.

ـ ابوبکر بن حسن، که بنا به نقلی در کربلا شهید شد.

ـ امّ عبداللّه، امّ فاطمه، امّ سلمه و رقیه که از مادران مختلف بوده اند.۲

مناسب است در اینجا عقیده شیخ مفید را نیز یادآور شویم که در ردیف نظریه های میانه است. ایشان در کتاب ارشاد تعداد فرزندان امام حسن علیه السلام را ۱۵ نفر۳ دانسته است. با توجه به اعتبار و دقّتِ علمی شیخ مفید و مطابقت نظریه او با اقوال بسیاری از مورّخان، می توان این نظریه را مورد پسندتر دانست. نام فرزندان امام در ارشاد همان است که در کتاب اعلام الوری نقل شده، به استثنای ابوبکر؛ زیرا شیخ مفید او را همان عبداللّه می داند که در کربلا شهید شده است. به هرحال، نظریه اخیر معقول تر به نظر می رسد.

کارنامه فرزندان امام حسن علیه السلام

نکته قابل توجه در خصوص فرزندان و نوادگان امام حسن مجتبی علیه السلام ـ که کارنامه آنها را زرّین و درخور توجّه و تحسین قرار داده است ـ اینکه عده ای از آنان توفیق حضور و شرکت در ماجرای خونین کربلا را پیدا کرده و اغلب هم شهید شده اند. برخی دیگر از فرزندان آن حضرت که چنین توفیقی پیدا نکردند، در میان مردم از چنان حُسن معاشرتی برخوردار بودند که تاریخ، همواره نام و یاد نیک آنها را یادآور شده است، که به یک نمونه از آنها اشاره می کنیم.

حسن مثنّی

یکی از فرزندان امام حسن مجتبی علیه السلام معروف به «حسن مثنّی» است که با عموی گرامی اش در کربلا حضور داشت. وی قهرمانانه جنگید؛ تا بر اثر زخمهای متعدّد به زمین افتاد. مردم گمان کردند که او کشته شده است؛ آنگاه خواستند سرش را از بدن جدا کنند، ولی معلوم شد که او هنوز زنده است. در این حال، «اسما» پسر خارجه فزاری، شفاعتش کرد. چون مادر او (حسن بن حسن) فزاری بود، از این رو اسما، وی را معالجه نمود؛ تا اینکه بهبود یافت. وی با فاطمه دختر امام حسین علیه السلام ازدواج کرد. بیشتر حسنی هایی که در دوران عباسیان، علیه ظلم و ستم قیام کردند، از نوادگان همین شخصیت عظیم و انسان با فضیلت بودند.۴

۲٫ تعداد همسران

نظرات در خصوص تعداد همسران امام به دو طریق، از کانال منابع تاریخی، به ما رسیده است:

الف) به صورت گزارش؛

ب) به صورت روایت.

حال باید هریک از موارد فوق را به طور جداگانه مورد بحث و بررسی قرار دهیم و در نهایت، ضمن نقد مطالب مطروحه، نتیجه مطلوب را به دست آوریم.

گزارشهای تاریخی

در کتاب های تاریخی، گزارشات مختلفی در این رابطه آمده است که به بعضی از آنها اشاره خواهیم کرد.

ابوالحسن مدائنی:

«کان الحسن کثیر التزویج… و قال اُحصِیَ زوجات الحسن فکنّ سبعین امرأه؛ حسن بن علی، بسیار ازدواج می کرد؛ وقتی همسرانش را شمردند، به هفتاد تن رسید».۵

بلخی:

«وکان ارخی ستره علی مأتین حُرّه؛ حسن بن علی با دویست زن آزاده ازدواج نمود».۶

ابوطالب مکّی:

«انه تزوّج مأتین و خمسین امرأهً و قیل ثلثمائه و کان علیٌّ یضجرُ من ذلک؛ حسن بن علی ۲۵۰ زن به همسری خود درآورد و بلکه گفته شده با سیصد زن ازدواج نمود و پدرش علی بن ابی طالب از این امر، رنج می برد».۷

حسین عمادزاده:

«امام حسن علیه السلام با چهارصد زن ازدواج کرده است».۸

شیخ راضی آل یاسین:

«تعداد همسران امام مجتبی علیه السلام ، با توجه به فرزندان او، از هشت نفر تا ده نفر تجاوز نمی کند».۹

بررسی و تحلیل

اندک تأملی در تاریخ، نشان می دهد که هیچ گونه گزارش معتبری در این خصوص از علی و خود امام حسن و دیگر امامان معصوم علیهم السلام نرسیده است. روایات و گزارش هایی را که به علی علیه السلام منتسب کرده اند، فقط صرف انتساب است، آن هم بعد از قرن یکم هجری؛ که خود این فاصله زمانی، اعتبار این اخبار را مخدوش می کند.

و مهم تر اینکه اگر چنین چیزی در مورد امام حسن علیه السلام حقیقت داشت، دستگاه تبلیغاتی بنی امیه، به سرکردگی معاویه بن ابی سفیان، به سادگی از کنار آن نمی گذشتند، و بدون تردید در راستای مخدوش نمودن چهره امام، از آن بهره می جستند. چنان که این کار سابقه هم دارد؛ به طوری که پدر بزرگوارش علی علیه السلام را در نظر مردم شام بی نماز جلوه داده بودند.

با توجه به این نکته، هیچ گونه گزارشی در این خصوص از آن زمان دریافت نشده است. بنابراین، نکته فوق به تنهایی دلیل محکمی است بر کذب بودن مطلب ادّعایی.

شایعه ساز چه کسی است؟

اکنون جای طرح این سؤال است که: چه کسی و با چه انگیزه ای منشأ رواج این گونه گزارشات شده است؟

تحقیق در تاریخ نشان می دهد، وقتی که در سال ۱۳۶ هجری، منصور دوانقی به رغم بیعت با حسنی ها، خود به حکومت رسید و بنی الحسن، به ویژه برجستگان و مجاهدان آنها را در مقابل خود مزاحم دید ـ خصوصاً که در آن ایام نهضت های مهمّی هم از طرف علویان و سادات حسنی، صورت می گرفت که گاهی تا حدّ سقوط و نابودی منصور هم پیش می رفت ـ در این رویداد مهم است که منصور جهت خاموش کردن قیام های مردمی، شروع به «ترور شخصیت» می کند. و در همین راستا اولین تیر افتراء و بُهتان خود را به شجره طیّبه امام حسن علیه السلام نشانه می رود. منصور در همین جهت برای توجیه خلافت غاصبانه خود، در خطابه ای برای مردم خراسان به صراحت می گوید:

«فرزندان ابوطالب در امر خلافت بهره ای ندارند. پدرشان علی برای خلافت به پاخاست ولی سرانجام با شکست مواجه شد و نهایت امر، خود نیز قربانی گشت. پس از آن، فرزندش حسن به پاخاست. به خدا قسم! پول هایی را که به وی عرضه شده بود، پذیرفت و معاویه او را فریب داد و از حکومت محرومش کرد تا اینکه او از شهر کوفه به شهر خود (مدینه) بازگشت و روی به زنان نمود؛ امروز با یکی ازدواج می کرد و فردای آن روز، یکی را طلاق می داد؛ با این شیوه به سر برد تا در بستر خویش بمرد».۱۰

حرکت شوم و شیطانی منصور (دومین خلیفه عباسی) که عمدتاً با انگیزه سیاسی آغاز شده بود، در قالب تبلیغات مسموم علیه امام علیه السلام ، زمینه ای فراهم نمود تا حامیان منصور، به ویژه قلم به دستان مزدور و حتی گاهی دوستان نا آگاه و نا آشنا به مصالح امت اسلامی نیز به طور ناخواسته با آنان همراهی نمایند. این مسأله تا بدانجا کشید که سرانجام از کاه، کوه ساختند و از موی، مناره، و تعداد همسران امام را در حدّ ارقام نجومی به ۴۰۰ نفر هم رساندند!

این دروغ پردازان همین مطلب را حربه ای علیه اهل بیت علیهم السلام و تشیّع قرار دادند؛ تا در سایه آن به حکومت غاصبانه خود استحکام بخشند. با این وصف، جای تعجّب است که هیچ نام و نشانی از چهار صد همسر ادّعایی وجود ندارد؛ الاّ تعداد اندکی، که آن هم در آن زمان کاملاً معمول و معقول بوده است.

بنابراین، پر واضح است که اغلب این گونه گزارش ها با اهداف شوم سیاسی و غرض آلود از طرف رقبای نالایق و غاصب مطرح شده و متأسّفانه در کتابهای تاریخی نیز جای گرفته است. و این مطلب جای چندان تعجّبی هم نیست که چگونه این دروغ های شاخ دار در کتاب ها نیز آمده است؟ چرا که حکومت در دست آنها بود و از این روی، مورّخان و کاتبانِ بی تعهّد نیز با امکانات و خطّ و نشان آنان کار می کردند و مطالب غیر واقعی را در منابع تاریخی وارد می نمودند؛ همچنان که در خصوص «جعل حدیث» نیز چنین خیانتی انجام گرفت.

اشکالات دیگر

ضمن اینکه با نقل جریان خطابه منصور و دروغ پردازی آن، پی به عدم صحّت گزارشات و بی اساس بودن آن بردیم، اشکالات عدیده دیگری هم مطرح است که به اختصار به بعضی از آنها اشاره خواهیم کرد.

تضادّ فاحش، علامت دروغ فاحش

با توجه به اختلاف شدید در گزارشات و نظرات رسیده در خصوص همسران امام حسن علیه السلام ، که از هشت نفر تا چهارصد نفر نوشته شده است، مشخص می گردد دست های پنهانی در جریان بوده اند؛ تا برای خدشه دار نمودن چهره تابناک و ملکوتی امام علیه السلام شایعات بی اساس، طرح و رواج یابد؛ تا فضائل این شخصیت والای امامت را تحت الشعاع قرار دهند.

معلول، بیانگر علت است

یکی دیگر از راه های اثبات گزافه گویی ها و دروغ پردازی ها در این خصوص، این است که اگر کسی این تعداد همسر داشته باشد، می باید چندین برابر آن، فرزند داشته باشد. به ویژه در آن مقطع زمانی که توجه و اهمیّت زیادی به کثرت فرزندان داده می شد، و بر فراوانی آن (خصوصاً پسر) فخر می کردند؛ احادیث نبوی هم به امر ازدواج و زیادی فرزندان، تشویق می نمود همچون: «تناکحوا تکثّروا انّی اُباهی بکم الاُمم یوم القیامه ولو بالسّقط؛۱۱ ازدواج کنید تا فرزندانتان زیاد گردد. من (پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ) افتخار می کنم روز قیامت بر زیادی امتم، گرچه از کسانی باشند که در رحم مادرانشان مرده باشند».

با همه اینها، حدّاکثر فرزندی که برای امام حسن علیه السلام نوشته اند ۳۱ نفر۱۲ است و این، در حالی است که تعداد ۷ نفر۱۳ نیز در کتاب های تاریخی آمده است.

جواب سؤال مقدّر

چنانچه کسی تصوّر کند که: «امام حسن علیه السلام زنانِ نازا می گرفته است یا خود آنها از حاملگی جلوگیری می کرده اند و یا فرزندان زیادی متولد شده و بعداً از دنیا رفته اند.» جواب، روشن است که اولاً: چنین تصوّری عقلاً مورد قبول نیست و بسیار بعید می نماید. ثانیاً: هیچ گونه خبر و گزارشی در این مقوله در کتاب های تاریخی نیامده است. بنابراین، کذب بودن ادّعاهای این چنینی، روشن و روشن تر می شود. جای تعجب نیست که چرا دروغ پردازانِ خنّاس از این نکته غافل مانده اند؛ زیرا نسیان و فراموشی، از علائم و شاخصه های بارز دروغگویان است. دروغگو، کم حافظه است؛ امام صادق علیه السلام می فرماید: «انّ ممّا اعان اللّه به علی الکذّابین النسیان؛ از چیزهایی که خداوند به وسیله آن علیه دروغگویان و به نفع حق کمک کرده است، فراموشی است».۱۴

زنان ناشناخته

دلیل دیگر بر ردّ ادّعای مذکور، این است که این همه همسر برای امام حسن علیه السلام مطرح کرده اند؛ آیا نباید حدّاقل نصف یا۳۱ از آنان از جهت پدر، مادر، قبیله و… مشخص می شدند؟ در حالی که خیلی از این زنان ادّعایی، حتی نامشان نیز مجهول است.

فقط سه داماد!

با آن همه زنان ادّعایی که برای امام علیه السلام نوشته اند، به جا بود که حدّاقل ۵۰ دختر داشته باشد و بالتبع همین تعداد، داماد هم برایش ثبت می کردند. ولکن در این خصوص فقط سه داماد برای آن حضرت معرفی شده است که عبارتند از:

۱٫ امام زین العابدین علیه السلام ، شوهر فاطمه (امّ عبدالله)؛

۲٫ عبدالله بن زبیر، شوهر امّ الحسن؛

۳٫ عمرو بن منذر، شوهر امّ سلمه.۱۵

حال در اینجا این سؤال پیش می آید که: آیا معقول است از چهار صد زن، فقط سه دختر و یا حدّاکثر هفت دختر، متولد شده باشد و تنها سه تن از آنان ازدواج کرده و از بقیه نام و نشانی نباشد؟!

پر واضح است که اگر مطالب ادّعا شده درست می بود، باید تاریخ، فرزندان و دامادهای زیادی برای امام ثبت می نمود؛ ولی همان گونه که اشاره شد، فقط سه داماد برای امام ذکر شده است.

مقایسه زمان امام حسن علیه السلام با عصر حاضر

با اندکی دقّت و مقایسه عصر امام علیه السلام با عصر کنونی، صحّت و اعتبار اشکالات مطروحه، مورد تأیید قرار می گیرد؛ زیرا در شرایط نوین اقتصادی و به رغم تبلیغات گسترده جهانی و منطقه ای که برای کاهش و کنترل جمعیت می شود و بسیار هم مؤثّر افتاده است، تا جایی که طبق یک نظر سنجی که از مردم آلمان به عمل آمده بود «۶۵ % از مصاحبه شوندگان اظهار داشته بودند، ترجیح می دهند سگ داشته باشند تا فرزند!»۱۶

امّا با همه این احوال، چندی پیش در روزنامه ها نوشته شد: «مردی با دوازده زن دارای چهل فرزند است.» البته این خبر از باب یک نمونه است و گرنه، نمونه های فراوان دیگر نیز دیده و یا شنیده شده است، مثل مردی که با داشتن دو زن، صاحب نوزده فرزند و مرد دیگری با چهار زن، صاحب چهل فرزند بود.

خلاصه اینکه امروزه میانگین فرزند برای هر زن، ۳ نفر است. بنابراین با همین آمار امروزی و با همه محدودیت ها، شخصی که دارای چهار صد زن بوده باشد، حدّاقل باید ۱۲۰۰ فرزند داشته باشد. در صورتی که برای امام علیه السلام در آن زمان خاص ـ که اهمیّت زیادی به کثرت اولاد می دادند و حتی بدان فخر و مباهات می کردند ـ حدّاکثر ۳۱ فرزند و تنها سه داماد ثبت شده است. بنابراین، مقایسه فوق نیز دروغ بودن کثرت زوجات امام علیه السلام را ثابت و تأیید می کند.

اشکال دیگر

اشکال مهم تر دیگری به مسأله جنجالی تعدّد زوجات، مطرح است که: گرفتاری های اجتماعی ـ سیاسی امام، هرگز فرصت و اجازه چنین سرگرمی های مبتذل و خوشگذرانی های مسأله ساز و لغو را به امام نمی داد. چه اینکه حلّ و فصل امور مردم در خیلی از مواقع، به عهده ایشان بوده است. در این باره مدائنی نقل می کند:

«امام مجتبی علیه السلام هر روز بعد از نماز صبح، تا طلوع آفتاب در محراب عبادت می نشست؛ لکن پس از طلوع آفتاب تا ظهر، جوابگوی گرفتاری های مردم بود.»۱۷

و بالاَخره، نکته مهم دیگر اینکه باتوجه به علاقه زیادی که امام به عبادت، تهجّد، شب زنده داری و روزه داشته است به طوری که حتی روز شهادتش نیز روزه داشت.۱۸ و عبادت هایش زبانزد عامّ و خاص بوده و تعداد سفرهای حجّش از مدینه تا مکه ـ با فاصله ۴۵۰ کیومتر ـ آن هم با پای پیاده، به بیست و پنج بار می رسید.۱۹ و نیز اموال خویش را سه مرتبه در راه خدا تقسیم کرد؛۲۰ آیا چنین شخصی با گرفتاری ها و علائق فوق، می تواند چهارصد زن داشته باشد؟

آیا داستان کثیرالعیال بودن امام، به داستان کوسه و ریش پهن نمی ماند؟.

آیا انسان منصف و حقیقت جو، اطمینان به وجود توطئه عظیم از سوی دشمنان اسلام و اهل بیت علیهم السلام پیدا نمی کند؟ و آیا آمار ادّعایی را کذب محض نمی بیند؟

روایات شیعه

علاوه بر گزارش هایی که نقل و نقّادی شد، روایاتی هم در خصوص موضوع بحث نقل شده است که ضمن اشاره به بعضی از آنها، در حدّ امکان به نقد آنها خواهیم پرداخت.

عبداللّه بن سنان از امام صادق علیه السلام نقل می کند:

«انّ علیّا قال و هو علی المنبر: لاتزوّجوا الحسن فانّه رجلٌ مِطلاق. فقام رجلٌ من هَمْدان فقال: بلی واللّه لنزوّجنّهُ و هو ابن رسول صلی الله علیه و آله وسلم و ابن امیرالمؤمنین فإنْ شاء امسک و إنْ شاء طلّق۲۱؛ علی بن ابیطالب در حالی که بر روی منبر بود، فرمود: دخترانتان را به ازدواج فرزندم حسن درنیاورید؛ زیرا او، مردی است که زیاد طلاق می دهد. در آن هنگام مردی از اهل هَمْدان برخاست و گفت: سوگند به خدا! ما دخترانمان را به ازدواج او درخواهیم آورد؛ زیرا او فرزند پیامبرخدا صلی الله علیه و آله وسلم و امیرالمؤمنین علیه السلام است. پس چنانچه او را خواست، نگه می دارد و اگر نخواست، طلاق می دهد.»

مرحوم کلینی از یحیی بن ابی یعلا نقل می کند از قول امام صادق علیه السلام :

«همانا حسن بن علی پنجاه زن را طلاق داد و امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: ای مردم کوفه! به حسن زن ندهید؛ زیرا وی، مردی است که زنان را طلاق می دهد…» .۲۲

در محاسن برقی از امام صادق علیه السلام روایت شده است: «مردی خدمت امیرالمؤمنین رسید، عرض کرد: آمده ام با شما مشورتی بکنم؛ زیرا حسن و حسین و عبداللّه بن جعفر جهت خواستگاری دخترم آمده اند. حضرت فرمود: کسی که مورد مشورت قرار می گیرد، باید امین باشد؛ راجع به فرزندم حسن، همانا او زنان را طلاق می دهد و اما حسین برای دخترت بهتر است، پس دخترت را به ازدواج حسین درآور.»۲۳

بررسی روایات

گرچه روایات فوق از روی حُسن نیت و البته مقداری هم از روی ساده اندیشی و کم دقّتی، در بعضی از کتابهای شیعه به مناسبت های خاصّ آمده است؛ اما بررسی سند و محتوای احادیث، وجود ضعف و خدشه در آنها را ثابت می کند.

اما ضعف سند حدیث

در سلسله سند حدیث اوّل، که از عبداللّه بن سنان نقل شده بود، دو نفر از راویان به نام های حمید بن زیاد و حسن بن محمد بن سماعه، قرار دارند که هردو از «واقفیه» هستند و قولشان در صورتی مورد قبول است که معارضِ قطعی نداشته باشد و حال آنکه در اینجا معارض وجود دارد؛ زیرا مبغوضیت طلاق از دیدگاه اسلام و احادیث نورانی برکسی پوشیده نیست. و حدیث نبوی «اَبْغَضُ الحلالِ الی اللّه، الطلاق؛۲۴ مبغوض ترین کار حلال در نزد خدا، طلاق است». مؤیّد مطلب است.

و حدیث دوم، که از یحیی بن ابی یعلا نقل شده است، این نام در کتاب های رجال برای دو شخص آمده است که یکی معروف به «کوفی» است و البته توثیق هم شده و اما دیگری معروف به «رازی» است که مورد بحث بوده و توثیق نشده و چگونگی وضعیت وی مجهول است.۲۵

و امّا روایت سوم که از محمد بن علی برقی کوفی نقل شده، باز هم به رغم توثیقش، خالی از اشکال نیست؛ چون او در نقل روایات به افراد ضعیف اطمینان می کرده. مرحوم نجاشی گفته است: «محمد بن علی برقی، مردی صد درصد قابل اطمینان است ولکن در نقل احادیث، بر افراد ضعیف اعتماد کرده است و همچنین دارای روایات مرسله فراوانی است.» از این رو اعتماد بر روایات ایشان، که معارض هم دارد، مشکل است.۲۶

نقد و بررسی محتوای احادیث

اشکالات مهمّ دیگری هم از حیث محتوا بر آن وارد است؛ چرا که در روایات فوق، واژه «مِطلاق» آمده که به امام حسن علیه السلام نسبت داده شده بود. در حالی که طلاق های مکرّر، مستلزم ازدواج های متعدّد است؛ که در بحث قبل، این اتهامات رد شد. ضمناً در اینجا سؤالی پیش می آید که: چرا امام علیه السلام بدون مطالعه و شناخت، ازدواج می کرده تا بعد از مدت کوتاهی مجبور به طلاق شود؟ وانگهی زنان مُطلّقه، از چه خانواده هایی بوده اند و سبب جدایی چه بوده است؟ چه کسانی بر طلاق شهادت داده اند و زنهای مطلّقه، پس از طلاق، به همسری چه کسانی در آمده اند؟

همه این سؤالات، بی جواب مانده است. در صورتی که افراد دیگری که اصلاً قابل قیاس با امام نبوده اند؛ احوالاتشان مورد به مورد آمده است.

مجموع مطالب فوق اشکالاتی است که بر احادیث نقل شده وارد شده است. اما اشکال ویژه ای هم بر حدیث سوم، یعنی حدیث برقی، مطرح است که در ذیل به صورت پرسش مطرح خواهد شد:

مشورت کننده چه کسی بود؟

ـ آیا او به صلاحدید حضرت امیر علیه السلام عمل کرد تا بتوان آن را شناخت؟

ـ برتری حسین علیه السلام بر حسن علیه السلام روشن شده است؛ اما برتری او بر عبداللّه بن جعفر چه بوده است؟

ـ چه شد که یک دفعه، سه نفر (دو برادر و یک عموزاده) باهم به خواستگاری دختری رفتند؛ آن دختر که بود و چه امتیازی داشت؟

ـ آیا این مشورت قبل از سفارش علی علیه السلام نسبت به زن ندادن به حسن علیه السلام بوده است یا بعد از آن؟

روایات اهل سنّت

الف) ابن شهرآشوب، به نقل از کتاب «قوت القلوب» ابوطالب مکّی می گوید: «همانا او (حسن بن علی) با ۲۵۰ زن ازدواج نمود و گفته شده ۳۰۰ زن! علی از این ماجرا رنج می برد و زجر می کشید تا اینکه روزی در خطبه اش فرمود: حسن را زن ندهید که او زیاد طلاق می دهد…»۲۷

ب) بلاذری می نویسد: «حسن بن علی با ۹۰ زن ازدواج کرد، سپس علی علیه السلام فرمود: آن قدر حسن ازدواج کرد و طلاق داد که می ترسم عمل او سبب دشمنی دیگر اقوام و قبایل علیه ما گردد.»۲۸

نقد و بررسی احایث فوق، به ویژه راویان آن، نشان می دهد مصدر و مرجع بیشتر این گونه احادیث، یکی از سه راوی ذیل است:

۱٫ ابوطالب مکّی، محمد بن علی بن عطیّه، (م ۳۸۰ ه .ق.)؛

۲٫ محمد بن عمر واقدی، (مشهور به واقدی) مورّخ معروف، (م ۲۰۷ ه .ق.)؛

۳٫ ابوالحسن مدائنی، علی بن محمد بن عبداللّه بصری، (م ۲۲۵ ه .ق.).

راویان فوق که اغلب سر منشأ روایات مورد بحث بودند، نه تنها از دیدگاه عالمان رجالی شیعه مورد وثوق و اطمینان نیستند؛ بلکه از دیدگاه عالمان اهل سنّت هم مورد خدشه قرار گرفته اند.

ابوطالب مکّی: بسیاری، اخبار او را سست شمرده و گفته اند: او در آخر عمرش گرفتار جنون شده است.۲۹

عالمان رجال گفته اند: او (ابوطالب مکی) احادیثی را نقل کرده که اصل و اساسی ندارد.۳۰

خطیب بغدادی گفته است: در کتاب «قوت القلوب» مطالب نازیبا و زشتی وجود دارد که خود، گواه بر دروغ بودن آنهاست.۳۱ و چنانچه کسی چیزی را از او نقل کند، باید گفت از چگونگی حالش بی خبر بوده است.

حال، با توجه به مطالب فوق، آیا می توان به گفته های اغراق آمیز او (مکی) اعتماد کرد؟

واقدی: روایات واقدی نیز خالی از خدشه و اشکال نیست؛ چرا که اوّلاً او را محکوم به سرقت علمی کرده اند و شافعی گفته است: نوشته های واقدی کذب محض است.

معاویه بن صالح نیز احادیث او را ضعیف شمرده، و عبداللّه بن علی مدنی از قول پدرش گفته است: نزد واقدی ۰۰۰/۲۰ حدیث بود که هرگز شنیده نشده بود.۳۲

ابوالحسن مدائنی: گفته شده است که مدائنی از ثناگویان اموی بود. او اخبار خود را از عوانه بن حکم (م ۱۵۸ ه .ق.) گرفته است، که وی عثمانی بوده و برای حکّام بنی امیه حدیث می ساخته است.

و دیگر اینکه مدائنی تحت تأثیر افکار سمره بن حبیب که مولای او بود، قرار گرفته و صد در صد از دشمنان اهل بیت علیهم السلام بوده است.۳۳ وی در ثنای معاویه نیز اشعاری سروده است.

مؤلّفِ صحیح مسلم نیز از نقل مطالب و روایات توسط مدائنی خودداری می کرد. و ابن عدی در کتاب خود ( الکامل) گفته است: احادیث مدائنی از قوّت و اعتبار برخوردار نیست و کمتر روایتی را نقل می کند که مسند باشد.۳۴

نام همسران امام حسن علیه السلام

حال مناسب است از باب نتیجه گیری کلّی اعتراف نماییم که مورّخان آن عصر ـ اعمّ از شیعه و سنّی ـ با همه تفحّصاتی که داشته اند، حدّاکثر نام و نشانی که از همسران امام حسن علیه السلام ارائه داده اند، ۱۸ نفر می باشد که در ذیل به آنها اشاره می کنیم:

۱٫ حفصه؛ دختر عبدالرحمن بن ابی بکر؛

۲٫ زنی از خاندان بنی ثقیف؛

۳٫ هند؛ دختر سهل بن عمر؛

۴٫ زنی از خاندان علقمه بن زراره؛

۵٫ زنی از قبیله عمروبن ابراهیم منقری؛

۶٫ زنی از قبیله بنی شیبان؛ که به جهت هم فکری با خوارج، طلاق داده شد.۳۵

۷٫ زنی از قبیله کلب (بنی کلاب)؛

۸٫ خوله؛ دختر منظور بن زیاد فزاری؛

۹٫ امّ اسحاق؛ دختر طلحه بن عبیداللّه تیمی؛

۱۰٫ امّ بشیر؛ دختر ابومسعود عقبه بن عمر انصاری خزرجی؛

۱۱٫ جُعده؛ دختر اشعث بن قیس کِندی، همان که به امام علیه السلام زهر خورانید و او را شهید کرد؛

۱۲٫ امّ کلثوم؛ دختر فضل بن عباس بن عبدالمطلب؛

۱۳٫ نفیله (امّ ولد) و یا رمله؛ که مادر قاسم بن حسن علیه السلام است؛

۱۴٫ زینب؛ دختر سُبَیْع بن عبداللّه (برادر جریر بن عبدالله)؛

۱۵٫ عایشه خثعمیه؛۳۶

۱۶٫ صافیه (امّ ولد)؛۳۷

۱۷٫ شهربانو؛۳۸

۱۸٫ امّ رباب؛ دختر امرءالقیس بن عدی تیم.

آری با کمال تعجّب باید قبول کرد که همین تعداد هیجده نفر به عنوان همسران امام حسن علیه السلام در تاریخ ذکر شده است و نه بیشتر! و اما اینکه ۳۸۲ نفر دیگر به چه انگیزه و منظوری بدان افزوده شده است؟ قضاوت با شما!

پی نوشت ها:
۱٫ دائره المعارف اسلامی، ج ۷، ص ۴۰۰، واژه «حسن» مقاله رامنس.
۲٫ حقایق پنهان، ص ۳۵۸، به نقل از ناسخ التواریخ.
۳٫ البداء و التاریخ، بلخی، ج ۵، ص ۷۴٫
۴٫ اعلام الوری، طبرسی، ج ۱، ص ۴۱۶٫
۵٫ ارشاد، شیخ مفید، ج ۲، ص ۲۰٫
۶٫ زندگانی دوازده امام، هاشم معروف الحسنی، ج ۱، ص ۶۰۷٫
۷٫ بحارالانوار، مجلسی، ج ۴۴، ص ۱۷۳، ح ۹٫
۸٫ البداء والتاریخ، ج ۵، ص ۷۴٫
۹٫ مناقب، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۳۴٫
۱۰٫ زندگانی چهارده معصوم، عمادزاده، ج ۱، ص ۵۵۲٫
۱۱٫ صلح الحسن، شیخ راضی آل یاسین، ص ۲۵٫
۱۲٫ مروج الذهب، مسعودی، ج ۳، ص ۳۱۱، ترجمه ج ۲، ص ۳۰۴٫
۱۳٫ بحارالانوار، ج ۱۰۰، ص ۲۲۰٫
۱۴٫ حقایق پنهان، ص ۳۵۸، به نقل از ناسخ التواریخ.
۱۵٫ البداء و التاریخ، ج ۵، ص ۷۴٫
۱۶٫ اصول کافی، کلینی، ج ۴، ص ۳۸٫
۱۷٫ حیاه الامام الحسن، ج ۲، ص ۴۵۰، به نقل از حقایق پنهان، ص ۳۴۰٫
۱۸٫ به گزارش تلویزیون جمهوری اسلامی.
۱۹٫ انساب الاشراف، بلاذری، ج ۳، ص ۲۱٫
۲۰٫ جلاءالعیون، مجلسی، ص ۲۷۱٫
۲۱٫ بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۲۳۹٫
۲۲٫ منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ص ۲۲۲٫
۲۳٫ فروع کافی، ج ۶، ص ۵۶، ح ۴٫
۲۴٫ همان.
۲۵٫ محاسن برقی، ج ۲، ص ۴۳۶٫
۲۶٫ سنن ابی داوود، ج ۲، ص ۶۳۲٫
۲۷٫ معجم رجال الحدیث، خویی، ج ۲۱، ص ۲۵٫
۲۸٫ همان.
۲۹٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۶۹، ح ۴٫
۳۰٫ انساب الاشراف، ج ۳، ص ۲۵، ح ۳۶٫
۳۱٫ الکنی والالقاب، ج ۱، ص ۱۰۶؛ حقایق پنهان، ص ۳۵۲٫
۳۲٫ میزان الاعتدال، ذهبی، ج ۳، ص ۶۵۵٫
۳۳٫ الاعلام، ج ۶، ص ۲۷۴؛ معجم رجال الحدیث، ج ۱۷، ص ۷۳؛ حقایق پنهان، ص ۳۵۲٫
۳۴٫ حقایق پنهان، ص ۳۵۳٫
۳۵٫ لسان المیزان، ابن حجر، ج ۴، ص ۳۸۶؛ زندگی دوازده امام، ج ۱، ص ۶۰۲٫
۳۶٫ میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۱۵۳؛ زندگی دوازده امام، ج ۱، ص ۶۰۴٫
۳۷٫ حیاه الامام حسن، ج ۲، ص ۲۶۰ و ترجمه حجازی، ص ۶۶۹٫
۳۸٫ همان.
۳۹٫ ناسخ التواریخ، ج ۲، ص ۲۹۶؛ حقایق پنهان، ص ۳۴۰٫
۴۰٫ اثبات الوصیه، مسعودی، ص ۱۶۷؛ حقایق پنهان، ص ۳۴۰٫

منبع :فرهنگ کوثر – پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵ –

فاطمه بنت الحسن(ع) مادر باقرالعلوم(ع)

زبده زمن

آن ماه که دختر حسن بود
معصومه و زُبده زَمن بود(۱)

تاریخ پر فراز و نشیب اسلام، بزرگان بسیاری را به عالم انسانیّت شناسانده است. این بزرگان که در منظر اهل معرفت، قدر و منزلتشان روشن است؛ فرزانگان و پرچمداران هدایت و راستی اند؛ کسانی که از سرچشمه جوشان معرفت اهل بیت(علیهم السلام) سیراب شده اند.

آنان که در سپیده های سحر، زمزمه معرفتشان عرشیان را شیفته خلوص و صفایشان می نمود و در خلوت شبهای تارِ زندگی، اوج رضا و معنویتشان ملائکه را به تحسین وا می داشت و شبانگاهان مزرعه خلوصشان را با اشک آبیاری می کردند. آنان که گرد مکروهی نگشته و در چشمه زمزم معرفتشان صدها کرامت جوشیده است.

از جمع زنان، شخصیت هایی وجود دارد که درخشش معنویتشان در سراسر تاریخ اسلام پرتو افکنده است.

یکی از این فرزانگان دختر امام مجتبی(علیه السلام) همسر امام سجاد(علیه السلام) و مادر امام باقر(علیه السلام) است.

این بانوی کریمه، که تلألؤ معنویت او در طول تاریخِ اسلام نورافشانی کرده است، از خاندان پاک رسالت و عصمت است. و در شرافت و حیاء و عفت سرآمد زنان عصر خود بوده است. برای او اوصافی همچون: فاضله، عالمه، صالحه، صدیقه، پارسا و پرهیزگار شمرده اند.

این ریحانه امام حسن مجتبی(علیه السلام) صاحب مقامات معنوی و کرامات بوده است. به گونه ای که با اشاره دستش دیوارِ در حال ریزش بین زمین و آسمان معلق ماند. مقام والای او آن چنان است که تا مرز عصمت پیش رفته است و نسبتی این چنین شایسته دارد:

دختر، همسر و مادر امام؛ کسانی که آیه تطهیر(۲) در شأن و مقامشان نازل شده است. در خانه هایی زندگی می کرده که اهل آن، در عبادت، از برگزیدگان خلق بوده اند.(۳)

و از جهتی این بانوی بزرگوار، مصداقِ «ارْحام مطَهَّره» است که در زیارت وارث وارد شده است.

در صحیفه نوشته بود

سالهای اول هجرت، مدینه در اوج عزّت و سربلندی بود و عطر دل انگیز محمدی(صلی الله علیه و آله و سلم) در کوچه های مدینه آکنده بود، مؤمنین هرگاه از کنار مسجد و منزل پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می گذشتند، لذت استشمام عطر محمدی(صلی الله علیه و آله و سلم) را می چشیدند.

آن روزها بنی هاشم، عزیزترین خاندان مدینه بودند. همه مردم با بنی هاشم به احترام رفتار می کردند. زنان و مردان باایمان اگر لحظاتی افتخار تشرف به حضور پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، دختر و داماد او را می یافتند؛ به خود می بالیدند.

آن روزها کسی تصور سالهای تلخ مدینه را در سر نداشت. هنوز ریحانه رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) در کوچه های آن شهر سیلی نخورده بود و حرمتِ دامادِ رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) را نشکسته بودند. آن روزها، با حضور رسول اللّه شیرین بود. ای کاش آن روزها هرگز تمام نمی شد، ولی افسوس …!!

در یکی از آن روزها، جابر بن عبداللّه انصاری از کوچه ای گذشت، که بوی عطر محمدی(صلی الله علیه و آله و سلم) شامه اش را نوازش داد. به خانه ای رسید؛ به دربِ آن نگاهی کرد؛ اما نمی دانست که آن را آتش خواهند زد! لحظاتی ایستاد و از اینکه می خواست به محضر ریحانه رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) برسد، به خود می بالید. آهسته در را کوبید، اجازه ورود خواست؛ پس از اذنِ ورود، با شادمانی به حضور دختر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) راه یافت.

آن روزها، حضرت فاطمه(س) بسیار خوشحال بود، زیرا روزهای نخست ولادت امام حسن مجتبی بود. لذا از هر سو، برای عرض تبریک و اظهار ارادت، به محضرش راه می یافتند و به فیض دیدار او مباهات می کردند.

جابر در محضر زهرا(س) نشست؛ صحیفه ای بسیار نورانی در دست آن حضرت مشاهده کرد. پرسید: ای سیّده زنان این صحیفه ای که همراه تو می بینم، چیست؟

فرمود: اسامی ائمّه ای که از نسل من هستند در آن نوشته شده. جابر صحیفه را درخواست کرد تا بخواند.

حضرت زهرا(س) فرمود: ای جابر اگر ممنوع نبود، آن را به دست تو می دادم؛ ولی دست زدن به آن جایز نیست؛ مگر برای نبی یا وصیّ نبی یا اهل بیت نبی؛ فقط اجازه داری بدون آنکه بدان دست بزنی آن را بخوانی.

جابر، اسامی ائمه(علیه السلام) را که به همراه نامهای پدران و مادران آنان در آن صحیفه نوشته بود خواند.

در قسمتی از روایت جابر چنین آمده است: ابوجعفر محمد بن علی معروف به باقر(علیه السلام)، مادرش ام عبداللّه دختر حسن بن علی بن ابی طالب است.(۴)

نامها، کنیه ها و القاب

نامها: فاطمه(۵) و زینب(۶)

کنیه ها: مشهورترین کنیه مادر امام باقر(علیه السلام) «امّ عبداللّه »(۷) است. کنیه های دیگر این بانو «امّ الحسن»(۸) و «امّ عبده»(۹) است، و به قولی به جای امّ عبده، امّ عبیده نیز ذکر شده است.(۱۰)

القاب: صدیقه،(۱۱) آمنه،(۱۲) تقیّه(۱۳) و مُحسنه.(۱۴)

زینبِ امام حسن(علیه السلام)

در خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، پس از نام فاطمه، یکی از نام های مورد توجه اهل بیت عصمت و طهارت(علیه السلام) برای دختران نام «زینب» بوده است.

ائمه(علیه السلام) به یاد مادر مظلومه شان، نامِ دختران خویش را بیشتر فاطمه می نهادند. و بعد از آن نام عمه بزرگوارشان «زینب» را که پیام رسان شهدای کربلا بود، برای دختران خود برمی گزیدند.

زینب، دختر امام حسن(علیه السلام)، که به حق زینب و زینت آن حضرت است، از اسامی زیبا و مبارک امّ عبداللّه مادرِ امام محمدباقر(علیه السلام) است.(۱۵)

مادر امّ عبداللّه

در باره نامِ مادر فاطمه بنت الحسن با کنیه «امّ عبداللّه » اقوال مختلفی در کتب تاریخی موجود است.

البته یکی از علل این اختلاف نظر، اقوال مختلفی است که در باره تعداد و اسامی دختران امام حسن(علیه السلام) وجود دارد. تعداد دختران امام حسن(علیه السلام) را یک،(۱۶) پنج و هفت نفر(۱۷) شمرده اند که اسامی آنان بنا بر گفتار شیخ مفید چنین است:

۱ـ امّ الحسن

۲ـ امّ الحسین

مادر این دو بانوی بزرگوار، امّ بشیر دختر ابی مسعود بن عقبه بن عمرو بن ثعلبه خزرجیه است.

۳ـ فاطمه بنت الحسن

مادر این بانوی گرامی، امّ اسحاق دختر طلحه بن عبیداللّه التمیمی است.

۴ـ امّ عبداللّه

۵ـ فاطمه

۶ـ امّ سلمه

۷ـ رقیه

در بین اسامی فرزندان ائمه(علیه السلام) اسامی و القاب مشترک فراوان دیده می شود اما کمتر دیده شده که کنیه مشترک داشته باشند. بر اساس حدیث معتبر «لوح» که جابر آن را روایت کرده است، مادر امام باقر(علیه السلام) به «امّ عبداللّه » مشهور بوده است. بنابراین، امّ عبداللّه که در ردیف چهارم این اسامی قرار دارد مادر امام باقر(علیه السلام) بوده و نام او فاطمه است. در این صورت اسامی دختران امام حسن(علیه السلام) که به نام فاطمه بوده اند؛ سه نفرند.

اما فاطمه بنت الحسن که دارای کنیه امّ عبداللّه است، همان بانوی ردیف چهارم است. این قول با نظر شیخ مفید موافق است؛ گرچه وی بدان تصریح نکرده است.

اقوال دیگر:

صاحب ریحانه الادب نام مادر این بانوی بزرگوار را «اسماء بنت عبدالرحمان بن ابی بکر» می داند.(۱۸) ولی مستندی برای آن ذکر نکرده است.

صاحب کتاب حبیب السیر و برخی دیگر، نام مادر این بانوی ارجمند را «امّ اسحاق» می دانند.(۱۹)

اعیان الشیعه در شرح حال «امّ عبداللّه » نام مادرِ وی را «امّ فروه»(۲۰) دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر دانسته است.

با توجه به اینکه مشهور است که امّ فروه دختر قاسم بن محمد، مادرِ امام صادق(علیه السلام) است، این قول که امّ فروه مادر امّ عبداللّه است، صحیح نیست.

صحیح ترین قول آن است که مادر این بانوی بزرگوار، کنیز بوده و با نظر شیخ مفید در ارشاد موافقت دارد.

ازدواج خجسته

ز وصلتی که چو خورشید و ماه پیوندش
به عرش بسته شده، آسمان چراغان شد

بیش از نیم قرن از هجرت تاریخی رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه می گذشت. در آن ایام پیوندی خجسته در خاندان پاک پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به وقوع پیوست.

این پیوند یکی از زیباترین رخدادهای شیرین تاریخ اسلام است. دو نسل امامت به هم رسید و از اینها فرزندانی پاک و طاهر به وجود آمد که ائمه(علیه السلام) به آن مباهات می کردند.

این پیوند مبارک که بین حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) و فاطمه دختر امام حسن مجتبی(علیه السلام) برقرار شد، شادی و سرور را به خاندان پاک پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هدیه کرد و لبخند مسرت را بر لبان مبارک آنان نشاند.

در بیشتر کتب معتبر نوشته اند تنها همسری که به عقد دائمی امام سجاد(علیه السلام) در آمد، فاطمه دختر امام حسن بوده است.(۲۱)

در نتیجه این ازدواج که در دوران امامت امام حسین(علیه السلام) انجام گرفت،(۲۲) پنجمین اختر آسمان امامت به موهبتی بزرگ رسید، زیرا وی نخستین امامی است که از نسل پاک امام حسن و امام حسین(علیه السلام) به وجود آمد و به سبب این کرامت به: «هاشمیٌ مِن هاشِمییّن وَ عَلَویٌّ مِنْ عَلَوییّن وَ فاطِمیٌّ مِنْ فاطِمییّن» نایل شد.(۲۳)

از آن پس امامت از نسل حسنین(علیه السلام) امتداد یافت و ائمه بعدی(علیه السلام) از امام باقر(علیه السلام) تا امام مهدی(عج) به این کرامت مفتخر شدند که از نسل سبطین پیغمبر باشند و فاطمه بنت الحسن مادر هشت امام شیعه گردید.

فروزنده مستوفی در شعر زیبایی سروده است:

به بوستان امامت گلی شکوفا شد
که نور حق ز جبینش چو مه نمایان شد

چو بود مادر او دخت مجتبی در عرش
به همسری پسر عم به عهد و پیمان شد

ز وصلتی که چو خورشید و ماه پیوندش
به عرش بسته شده آسمان چراغان شد

چو مهر و ماه قرین گشت زان دو نطفه پاک
وجود باقر از آن ظاهر و درخشان شد(۲۴)

در زیارت نامه ای که از امام رضا(علیه السلام) برای خواهرش حضرت فاطمه معصومه(س) صادر شده چنین می خوانیم:

«السَّلام علیکِ یا بنْتَ الحسَنِ وَ الحسین علیه السلام؛(۲۵)

سلام بر تو ای دختر حسن و حسین(علیه السلام)» که تصریح به این موهبت دارد.

میلاد نور

در شهر مدینه جنت پاک
مسندگه پادشاه لو لاک

بو جعفر باقر اندر او زاد
آن روضه پاک جنت آباد(۲۶)

هنگامی که فاطمه دختر امام مجتبی(علیه السلام) به وجود مبارک امام باقر(علیه السلام) حامله شد به قدری ضعیف شده بود که گاهی بیهوش می شد و به خواب می رفت. یک روز در عالم رؤیا فردی را دید که او را به فرزندی دانا و بردبار، بشارت داد. وقتی که از خواب برخاست، از جانب راست خود از کنار خانه، صدایی شنید که گوینده آن را نمی دید؛ امام سخنان او را می شنید که می گفت: حامله شدی به بهترینِ اهل زمین و بازگشت تو به سوی خیر و سعادت است و بشارت باد بر تو به فرزندی بردبار و دانا.

از آن وقت دیگر در خود ثقل و سنگینی ندید تا آنکه نه ماه از حمل او گذشت. در این ایام صدای ملائکه را در خانه خود بسیار می شنید.(۲۷)

زمان ولادت امام محمد باقر(علیه السلام) فرا رسید، مدینه در آستانه درخششی نو قرار گرفت، و امّ عبداللّه در آن هنگام نوری مشاهده کرد، نوری که هیچ کس غیر از معصومین(علیه السلام) و مادران آنان، قادر به دیدن چنین نوری نیست.

هنگامی که امام محمد باقر(علیه السلام) متولد شد، روی به جانب قبله گرداند و سه مرتبه عطسه کرد، بعد از آن حمد حق تعالی را بجا آورد. در تمام آن روز و شب از صورت و دست های امام باقر(علیه السلام) نور زردی مانند طلا ساطع می شد.(۲۸)

شاعر شیرین سخن در خصوص چگونگی رؤیای فاطمه بنت الحسن چنین سروده است:

به مادر هم بشد الهام در خواب
که از قاصد بشارت را تو دریاب

به فرزندی شکیبا و توانا
به دلبندی نجیب و پاک و دانا

چو شد بیدار بشنید از سوی راست
که عالی خلقت حق چهره آراست

مَهین رخسار این پور همایون
منوّر کرد کوه و دشت و هامون

چو این مولود پاک از آل طاها
گرامی خلقت معبود یکتا

شبیه خاتم پیغمبرانست
تسلی بخش روح و جسم و جان است

نهال طُهر زین العابدین است
گرامی نجل ختم المرسلین است

کمال مجتبی در او نشان است
نشان از مادر پاکش عیان است

چو اُمّش فاطمه بنت حسن بود
ز زهدش در زمانه صد سخن بود

ز دُرج حکمت و برج ولایت
بشد این گوهر رخشان عنایت(۲۹)

دیگر فرزند فاطمه بنت الحسن عبداللّه باهر است.

وی دارای کنیه «ابومحمّد» و معروف به «عبداللّه باهر» از برادرش امام محمد باقر(علیه السلام) بزرگتر بوده است و کنیه امّ عبداللّه که فاطمه بنت الحسن مادر بزرگوار آن جناب بدان مشهور است، به مناسبت نام برادرش عبداللّه است.

وی به دلیل حُسن جمال و درخشندگی رخسار «باهر» لقب گرفت.(۳۰)

عبداللّه باهر، متولی اوقاف پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم)(۳۱) بود و سپس به تولیت اوقاف امیر مؤمنان(علیه السلام) رسید.(۳۲)

مدت عمر عبداللّه باهر ۵۷ سال بوده است.(۳۳) مورخان بدون هیچ اختلافی این دو تن را از فرزندان «امّ عبداللّه » شمرده اند، اما منابع بسیاری تعداد فرزندان امّ عبداللّه را چهار پسر شمرده اند و نام دو تن دیگر را حسن و حسین گفته اند و نقل شده که این دو در کودکی درگذشته اند.(۳۴)

بانوی صاحب کرامت

مادر گرامی امام محمد باقر(علیه السلام) زنی نمونه و ممتاز و صاحب کرامت بود. کرامت در لغت به بزرگی، عزّت و بزرگواری معنی شده است و در اصطلاح امر خارق العاده ای است که خداوند جهت گرامیداشت دوستان خاصّ و خالص خویش به آنان اعطاء نموده و فرق آن با معجزه آن است که معجزه برای اثبات نبوت یا امامت است ولی کرامت چنین نیست.(۳۵)

کرامتِ بزرگی که از این بانوی بزرگوار صادر شده، شگفت انگیز و شنیدنی است. امام محمد باقر(علیه السلام) فرزند شایسته آن بانوی باشرافت می فرماید:

«کانَتْ اُمِّی قاعِدَهً عِنْدَ جِدارٍ فَتَصَدَّعَ الجِدار وَ سَمِعْنا هِدِّهً شَدیْدهً فَقالَتْ بِیَدِها: لا وَ حقَّ المُصْطَفی ما اَذِنَ اللّه ُ لَکَ فِی السُّقُوطْ، فَبَقِیَ مُعَلَّقا فِی الْجوِّ حَتّی جازَتْهُ، فَتَصَدَّقَ أبی عَنْها بِمَائَه دِیْنارٍ؛(۳۶)

مادرم کنار دیواری نشسته بود، ناگاه دیوار شکاف برداشت و صدای مهیبی به گوش رسید، مادرم با دستش اشاره کرد و گفت: نه، به حقّ مصطفی. خداوند به تو اجازه فرو افتادن ندهد. پس دیوار در هوا معلق ماند، تا آنگاه که از کنار آن گذشت. پس پدرم (امام سجاد(علیه السلام))(۳۷) به سبب دفع آن خطر، صد دینار صدقه داد.»

صدیقه

یکی از ویژگیها و القاب شریف این بانوی بزرگوار «صدیقه» است. امام صادق(علیه السلام) پیشوای ششم شیعیان، روزی از جده خویش یاد نموده و در باره اش فرمود:

«کانَتْ صِدِیْقَهً لَمْ تُدْرِکْ فِی آلِ الْحَسَنِ مِثْلُها؛(۳۸)

او زنی راستگو بود که در خاندان امام حسن زنی همانند او یافت نشد.»

در این حدیث شریف برای این بانوی گرانقدر دو ویژگی ممتاز ذکر شده است:

یکی صدیقه و دیگری نمونه و ممتاز بودن در خاندان امام حسن(علیه السلام).

در معنی صدیقه نوشته اند که؛ زنی که در حدّ اعلی، حقّ را تصدیق کند، صدیقه می گویند.(۳۹)

«صدیقین» گروهی هستند که با انبیاء، صالحین و شهداء همراه و هم قافله اند، اینان قافله سالار کوی الهی اند.(۴۰)

در آیه ۶۹ سوره نساء، «صدیقین» در ردیف نبیین، شهداء و صالحین قرار گرفته اند.

مطلب دیگر که در باره صدیقین دارای اهمیت است، اینکه صدیقه را فقط صدیق غسل می دهد. این حدیث بدین معنا اشاره دارد:

مفضل بن عمر می گوید: از امام صادق پرسیدم، چه کسی حضرت فاطمه را غسل داد؟

حضرت فرمود: امیرالمؤمنین(علیه السلام) فاطمه(س) را غسل داد. مفضل می گوید این مطلب برای من سنگین به نظر رسید. امام(علیه السلام) فرمود: مثل اینکه از این خبر تعجب می کنی؟! گفتم: بله، فدایت گردم، همین طور است. حضرت فرمود: این مطلب برایت هیچ سنگین نباشد، زیرا زهرا(س) صدیقه است و صدیقه را فقط صدیق غسل می دهد، مگر نمی دانی حضرت مریم را که صدیقه بود کسی جز حضرت عیسی غسل نداد.(۴۱)

ویژگی دیگری که از سخن امام صادق(علیه السلام) برای جده اش به دست می آید آن است که وی برگزیده زنان خاندان امام حسن(علیه السلام) است.

بانوی نیکوکار

امام صادق(علیه السلام) در جایی دیگر می فرماید: «کانَتْ مِمَنْ آمَنَتْ و آتَّقَتْ و اَحْسَنَتْ و اللّه یحب الْمُحْسِنین؛(۴۲)

او از زنان مؤمنه، پرهیزکار و نیکوکار بود و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.»

در سایه سار کلام صادق(علیه السلام)

امام صادق(علیه السلام) در باره مادران ائمه(علیه السلام) فرموده اند: چون یکی از مادران ائمه(علیه السلام) به یکی از ایشان حامله شود، در تمام آن روز بر او سستی و فتوری حاصل می شود مانند غش. پس مردی را در خواب می بیند که او را بشارت می دهد به فرزندی دانا و بردبار، چون از خواب بیدار می شود از جانب راست خود و از کنار خانه صدایی می شنود که می گوید:

حامله شدی به بهترین اهل زمین و بازگشت تو به سوی خیر و سعادت است و بشارت باد تو را به فرزندی بردبار و دانا. در این ایام صدای ملائکه را در خانه خود بسیار می شنود.(۴۳)

با این توصیف، مادران ائمه(علیه السلام) از جمله «امّ عبداللّه » دارای مقامی بوده که لااقل در ایام حمل امام باقر(علیه السلام) صدای ملائکه را می شنیده است و این ویژگی مصداق مُحدَّثه بودن است. «محدَّثه کسی است که صدای فرشتگان را می شنود، ولی او را نمی بیند».

اگر این تعریف برای محدَّثه بودن کافی باشد این بانوی گرانقدر در زمره «محدَّثین» خواهد بود.

مُحَدِّثه

یعنی کسی که حدیثی از او صادر شده است. در کتاب «محدَّثات شیعه» از فاطمه همسر امام سجاد(علیه السلام) به نام «محدَّثه» یاد شده است.(۴۴)

گرچه در کتاب محدثات شیعه، مستندی برای احادیث این بانوی گرانقدر ذکر نشده است؛ ولی در کتاب شریف بحارالانوار، روایتی در باره علامات ظهور امام زمان(عج) از ایشان نقل شده است.

خبر از آینده

سَمعْتُ بِنْت الْحَسَنِ بنِ عَلی علیهماالسلام تَقُول:

«لا یَکُونُ هذا الاَمْرُ الَّذی تَنْتَظِرُونَ حَتّی یَبْرَأ بَعْضُکُم مِنْ بَعْضٍ وَ یَلْعَن بَعْضُکُم بَعْضَا وَ یَتْفَل بَعْضُکُم فِی وَجْهِ بَعْضٍ وَ حَتّی یَشْهَدَ بَعْضُکُم بِالکُفْرِ عَلی بَعْضٍ.

قُلْتُ: ما فِی ذلِکَ الخَیْر؟

قالَ: اَلْخَیْرُ کُلُّه فِی ذلِکَ عِنَدَ ذلِکَ یَقُومُ قائِمنا فَیَرْفَعُ ذَلِکَ کُلُّه؛(۴۵)

عمیره دختر نفیل می گوید:

شنیدم که دختر حسن بن علی(علیه السلام) فرمود:

ظهوری که منتظر آن هستید تحقق پیدا نمی کند تا آن زمان که بعضی از شما از بعضی دیگر دوری کنند و برخی از شما برخی دیگر را لعن کنند و گروهی از شما آب دهان بر صورت گروهی دیگر بیندازد؛ تا آنجا که جمعی از شما بر کفرِ جمعی دیگر شهادت دهند.

پرسیدم: در آن زمان خیر در چیست؟

فرمود: خیر تمامش در ظهور است. در آن روز قائم ما قیام می کند و تمام آن دشمنیها را از بین می برد.»

بر اساس این حدیث شریف در باره فاطمه بنت الحسن دو نکته اهمیت دارد:

یکی آنکه طبق سند روایت، فرد یا افرادی از زنان از محضر این بانوی گرانقدر استفاده علمی و معنوی می برده اند. چنانکه عمیره، دختر نفیل، شاگرد این بانوی بزرگوار بوده است. دیگر آنکه متن حدیث نشان از کرامت این بانوی والامقام و علم او به برخی از حوادث آینده است.

وفات

تاریخ در باره وفات و محل دفن این بانوی بزرگوار تصریح و حتی اشاره ای نکرده است. البته اگر به گذشته ها بازگردیم و اوراقی از تاریخ آن عصر را مطالعه کنیم، در می یابیم که شدت اختناق بنی امیه به گونه ای بوده که امروزه ما نمی توانیم خبری از زمان یا محل وفات آن بزرگوار به دست آوریم.


۱ ـ تاریخ محمدی، شیخ حسن کاشی، ص۱۲۷٫

۲ ـ اشاره به آیه ۲۳، سوره احزاب «انما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» ترجمه: «خدا فقط می خواهد آلودگی را از شما خاندان [پیامبر] بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند.»

۳ ـ اشاره به آیه ۳۶، سوره نور، «فی بیوتٍ اذن اللّه ان ترفع و یذکر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو و الاصال» ترجمه: در خانه هایی که خدا رخصت داده که [قدر و منزلت [آنها رفعت یابد و نامش در آنها یاد شود. در آن [خانه]ها هر بامداد و شامگاه او را نیایش می کنند.

۴ ـ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۳۶، ص۱۹۴، ح۲٫

۵ ـ اعیان الشیعه، ج۸، ص۳۹۰ و دهها منبع دیگر.

۶ ـ اخبار الزینبات، ص۱۲۶٫

۷ ـ بحارالانوار، ج۴۶، ص۲۱۵ و دایره المعارف تشیّع، ج۲، ص۵۰۴٫

۸ ـ همان.

۹ ـ همان و التهذیب، ج۶، ص۷۷٫

۱۰ ـ عوالم المعارف الاحوال من الآیات و الاخبار و الاقوال، ج۱۹، الامام محمد بن علی الباقر علیه السلام، الشیخ عبداللّه البحرانی الاصفهانی و مستدرکاتها: السیّد محمدباقر بن المرتضی الموحد الابطحی الاصفهانی، قم، مؤسسه الامام المهدی، ۱۴۱۳ق، ص۱۶ و ۱۷٫

۱۱ ـ اصول کافی، ج۱، ص۵۳۶٫

۱۲ ـ تواریخ النبی و الآل، ص۹۰٫

۱۳ ـ همان.

۱۴ ـ همان.

۱۵ ـ ر.ک: اخبار الزینبات، العلاّمه ابی الحسین یحیی بن الحسن بن جعفر الحجه بن عبیداللّه الاعرج بن الحسین الاصغر بن الامام السجاد علیه السلام، نشره و قدّم له: محمد الجواد الحسینی المرعشی النجفی، ص۱۲۶ لازم به توضیح است که کتاب از منابع معتبر قرن سوم هجری است و تنها کتابی است که نام مادر امام باقر(علیه السلام) را زینب نوشته است. در کتابهای دیگر از این بانوی بزرگوار با این اسم یادی نشده است. مأخذ کتاب «الزینبات فی بیت النبوه»، نشوه علوانی، دمشق، ۱۴۱۸ که در ص۱۶۴ که از این بانو یاد نموده نیز همین کتاب «اخبار الزینبات» است.

۱۶ ـ حبیب السیر، ج۲، ص۳۲، خواند امیر، کتابفروشی خیام، ۱۳۶۲؛ ابن شهر آشوب نیز تعداد فرزندان حضرت را یک دختر و سیزده پسر شمرده است؛ حقایق پنهان، احمد زمانی، ص۳۵۸٫

۱۷ ـ حبیب السیر، ج۲، ص۳۲٫

۱۸ ـ ریحانه الادب، ج۸، ص۳۱۲، میرزا محمدعلی مدرس تبریزی، انتشارات خیام، ۱۳۷۴؛ دایره المعارف تشیّع، ج۲، ص۵۰۴، نشر شهید سعید محبّی، تهران، ۱۳۷۵٫

۱۹ ـ حبیب السیر، غیاث الدین بن همام الدین الحسینی (خواندامیر)، کتابفروشی خیام، ۱۳۶۲، ج۲، ص۳۲٫

۲۰ ـ اعیان الشیعه، العلامه السیّد محسن الامین، ج۸، ص۳۹۰، همچنین در کشف الغمّه فی معرفه الائمه، العلامه المحقق ابی الحسن علی بن عیسی بن ابی الفتح الاربلی، بیروت، دار الکتاب الاسلامی، ۱۴۰۱، ه··· .ق، ج۲، ص۳۳۲٫ مطلب فوق را آورده است ولی در پاورقی اشتباه مزبور را مرتفع نموده است. و چون مأخذ «اعیان الشیعه» هم کتاب «کشف الغمه» است، باید گفت که قول اعیان الشیعه صحیح نیست ضمنا به پاورقی کشف الغمه اشاره ای نشده است.

۲۱ ـ ناسخ التواریخ امام سجاد علیه السلام، ج۸، ص۴۰٫

۲۲ ـ معصوم هفتم و هشتم، ص۵، جواد فاضل، مؤسسه مطبوعاتی علمی.

۲۳ ـ بحارالانوار، ج۴۶، ص۲۱۵، ح۱۳؛ اعیان الشیعه، العلامه السید محسن الامین، ج۸، ص۳۱۰٫

۲۴ ـ ره آورد خانه خدا، فروزنده مستوفی، (درّی)، ص۳۶، ۱۳۴۹٫

۲۵ ـ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۱۰۲، ص۲۶۶، ح۴؛ زیارت نامه حضرت معصومه(س) در مفاتیح الجنان.

۲۶ ـ تاریخ محمدی، ص۱۲۷٫

۲۷ ـ منتهی الامال، ج۲، ص۱۷۴، اقتباس از حدیث امام صادق(علیه السلام).

۲۸ ـ همان.

۲۹ ـ انوار جاویدان، محمدحسین جلالی، [بی جا، بی تا]، ص۱۱۲٫

۳۰ ـ منتهی الامال، ج۲، ص۱۰۱؛ ناسخ التواریخ امام سجاد علیه السلام، ج۸، ص۴۰٫

۳۱ ـ ناسخ التواریخ امام سجاد علیه السلام، ج۸، ص۴۰٫

۳۲ ـ همان و منتهی الامال، ج۲، ص۱۰۱؛ ریاحین الشریعه، ج۳، ص۱۶٫

۳۳ ـ همان.

۳۴ ـ سلسله آل بیت النبی(صلی الله علیه و آله و سلم)، ج۲، ص۴۶۴٫

۳۵ ـ ر.ک: معارف و معاریف، سید مصطفی حسینی دشتی، قم، ج۸، ص۴۸۱، ۱۳۷۶ش.

۳۶ ـ اصول الکافی، بیروت، دارالاضواء، ج۱، ص۵۳۶، محمد بن یحیی عن محمد بن احمد عن عبداللّه بن احمد بن صالح بن یزید عن عبداللّه بن المغیره عن ابوالصباح عن ابوجعفر علیه السلام.

۳۷ ـ در کتاب زنان مرد آفرین تاریخ، ص۱۶۹، محمد محمدی اشتهاردی، قم، مؤسسه انتشارات نبوی، ۱۳۷۶، به اشتباه نام امام صادق(علیه السلام) ذکر شده است.

۳۸ ـ اصول الکافی، ج۱، ص۵۳۶٫

۳۹ ـ معارف و معاریف، ج۶، ص۶۷۱، البته نقل شده که نام صدیقه را امام سجاد(علیه السلام) بر وی گذاشت. حیاه الامام محمد باقر علیه السلام، باقر شریف القرشی، بیروت، دارالبلاغه، ج۱، ص۱۹٫

۴۰ ـ زن در آیینه جلال و جمال، ص۱۶۸، آیه اللّه جوادی آملی، مرکز نشر اسراء، ۱۳۷۵ش.

۴۱ ـ جرعه ای از کوثر، علی رضا سبحانی نسب، ص۱۲۲، قم، ۱۳۷۵٫ به نقل از وسائل، ح۲۸۲۵٫

۴۲ ـ تواریخ النبی و الآل، الشیخ محمدتقی تستری، ص۹۰٫

۴۳ ـ منتهی الامال، حاج شیخ عباس قمی، ج۲، ص۱۷۴٫

۴۴ ـ محدثات الشیعه، دکتر نهلا غروی نائینی، ص۲۴۰٫

۴۵ ـ بحارالانوار، ج۵۲، ص۲۱۱، ح۵۸٫

منبع :پیام زن – آبان ۱۳۸۰، شماره ۱۱۶ –

توضیحی در باره عقاید شیعه و اهل تسنن

اشاره:

بعد از رحلت رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مسلمانان به دو دسته کلی شیعه و سنی تقسیم شدند. شیعه و سنی در بسیاری از عقاید باهم متفق و متحد اند مثل توحید و یگانگی خداوند، نبوت و معاد و تمام ضروریات دین ازقبیل نماز، روزه، زکات، حج، امر به معروف و نهی از منکر و… . اما دربرخی از شاخه ها و فروعات با هم اختلاف دارند. ما هم در پاسخ سوال موارد اختلاف را بیان نموده و آن را در دو بخش اصول دین و فروع دین دسته بندی نموده، و نخست به موارد اختلاف در بخش اصول و سپس به موارد آن در بخش فروع، اشاره خواهیم کرد.

الف: توحید در صفات:

خدا پرستان در چگونگی اجراء صفات ذاتی خداوند بر ذات حق سبحان دو قول دارند،

۱. عینیت صفات با ذات:

این اساس توسط ائمه اهل بیت پایه ریزی شده، و لذا شیعه ، این قول را اختیار نموده اند. یعنی عقیده شیعه این است که صفات ذاتی خداوند مثل علم، حیات، اراده و قدرت عین ذات خدا هستند و جدای از ذات تصور ندارند.

۲. زاید بودن صفات بر ذات:

مشبهه و اشاعره که اهل سنت هستند، این قول را اختیار کرده اند یعنی عقیده اهل سنت بر این است که صفات ذاتی زاید بر ذات خدا می باشند.

میان این دو قول، قول اول درست و صحیح است، زیرا لازمه قول دوم این است که خدای سبحان، در علم به اشیاء و خلقت اشیاء نیاز به امری خارج از ذات خویش پیدا کند، چون علم و قدرت خارج و زاید بر ذات او است، در حالی که واجب بالذات منزه از احتیاج به غیر است امیرالمومنین در این رابطه می فرماید: کمال اخلاص آن است که صفات برای خداوند عالم، تصور نشود، زیرا هر صفتی گواهی می دهد که آن غیر از موصوف است، و هر موصوفی گواهی می دهد که آن غیر از صفت است، کسی که خدا را وصف کند، قرینی برای او قرار داده است، و کسی که قرینی برای او قرار دهد او را دو تا دانسته، و کسی که او را دو تا بداند، او را تجزیه و تقسیم کرده است، و کسی که او را تقسیم کند او را نشناخته است.

ب: عدل:

نخستین و مهم ترین مسئله در باب عدالت خداوند متعال، مسئله حسن و قبح عقلی است، اگر کسی این مسئله را بپذیرد، می تواند مسئله عدالت و حکمت خداوند و مسئله تکلیف و آزادی انسان را حل کند، و اگر کسی حسن و قبح عقلی را انکار کند به ناچار باید قائل به جبر گردد، شیعه امامیه می گوید: حسن و قبح افعال عقلی و ذاتی است، یعنی پاره ای از  افعال ذاتاً حسن بوده، و برخی ذاتاً قبیح هستند، و عقل ما با قطع نظر از خطاب شارع می تواند حسن برخی افعال و یا قبح آن ها را ادراک کند، همانند حکم عقل به حسن عدالت و قبح ظلم و … و می گویند شارع مقدس امر  نمی کند مگر به  کارهایی که حسن باشند و نهی نمی کند مگر از کارهایی که قبیح باشند، روی همین اصل شعار عدلیه این است که احکام شرعیه تابع مصالح و مفاسد واقعیه است، یعنی هر چیزی که در واقع دارای مصلحت باشد شارع به آن امر می کند، و از هر چیزی که در واقع دارای مفسده باشد شارع نهی می کند.

اهل سنت می گویند: حسن و قبح افعال ذاتی نبوده، بلکه اعتباری است، یعنی هیچ عملی با قطع نظر از خطاب شرعی حسن یا قبیح نیست، بلکه همه کارها با قطع نظر از بیان شارع، مساوی اند، عدل و ظلم ذاتا  فرقی ندارند، صدق و کذب مثل هم اند و … و می گویند حسن و قبح افعال صددرصد تابع اعتبار شارع است، یعنی هر کاری را که شارع تحسین کند حسن پیدا می کند و لو آن کار ظلم، زنا و قتل نفس باشد، و هر کاری را که شارع تقبیح کند آن کار قبیح می شود ولو عدالت، احسان و نماز باشد، نتیجه و لازمه این تفکر این است که اگر خداوند انبیا و اولیا و صالحان را به جهنم و نمرود و فرعون و کفار را به بهشت ببرد، عین عدالت است،

شیعه امامیه می ­گوید: حسن و قبح بعضی از افعال از بدیهیات است، زیرا با مراجعه به عقلاء عالم می بینیم تمام افراد بشر بدون استثنا از مادیون و خدا پرستان، در سراسر دنیا، عدالت را تحسین نموده و ظلم را تقبیح می کنند، اگر حسن و قبح افعال فقط و فقط شرعی بود، نباید منکرین خدا و شرایع آسمانی چنین قضاوت و حکمی داشته باشند و حال آن که دارند.

مسائلی که ذیلاً ذکر می شود از فروعات مسئله حسن و قبح عقلی است:

۱. یکی از فروعات مسئله حسن و قبح عقلی،  اثبات عدالت خداوند در افعال و احکامش هست، زیرا مقتضای حسن و قبح عقلی این است که عقل مستقلاً درک می کند که این فعل بدون هیچ قید و شرطی، حسن یا قبیح است، در موضوع این حکم عقلی، فاعل عاقل مختار، بدون فرق بین واجب و ممکن اخذ شده است، بنابراین خدای سبحان عادل و منزه از ظلم است، چون ظلم قبیح است، قبیح از نظر عقل بر خدای حکیم محال است.

۲. یکی دیگر از فروعات مسئله حسن و قبح عقلی این است که آیا خداوند در افعال خود غرض دارد یا نه؟ اهل سنت اشعری مذهب بر اساس عدم قبول حسن و قبح عقلی می گویند: خداوند در افعال خود غرض ندارد، شیعه امامیه می گوید: غرض دارد، زیرا اگر فعلی برای غرض معینی انجام نگیرد، از نظر عقلاء عبث و لغو است، و فعل عبث از نظر عقلی قبیح است، و کار قبیح بر خدای حکیم محال است پروردگار من، تو این زمین و آسمان را باطل نیافریدی.

۳. یکی دیگر از مسائل مبتنی بر مسئله حسن و قبح عقلی این است که آیا تکلیف ما لا یطاق، یعنی تکلیف فوق توان انسان جایز است یا نه؟ اهل سنت تکلیف فوق قدرت را جائز می دانند، اما شیعه آن را جایز نمی دانند، زیرا تکلیف خارج از توان و قدرت مکلف ظلم به او است و قبح ظلم از نظر عقل از ضروریات اولیه است، پس بر خدای حکیم محال است که بنده خود را به چیزی مکلف کند که قدرت بر آن ندارد.

ج: نبوت:

در بعثت انبیا به دو مسئله اشاره می شود:

۱. آیا بعثت انبیا ضرورت دارد، اهل سنت می گویند: بر خداوند فرستادن انبیا واجب و لازم نیست، اما شیعه می گوید بر خداوند حکیم واجب است که پیامبرانی را برای هدایت و سعادت بندگانش بفرستد، زیرا فرستادن انبیا لطف است و لطف بر خدا واجب است، پس فرستادن انبیا بر خدا واجب است.

۲. آیا عصمت در انبیا شرط است؟ : اهل سنت می گویند: ممکن است هر گناهی، چه کبیره و یا صغیره، چه سهواً یا عمداً، از انبیا صادر شود، و تنها دو معصیت است که از انبیا صادر نمی شود یکی کفر و دیگری کذب است،شیعه معتقدند که انبیا از همه گناهان صغیره و کبیره چه در حال سهو یا عمد منزه و مبرا، و معصوم اند، زیرا اگر انبیا معصوم نباشند و احتمال کذب و عصیان در مورد آن ها برود، اعتماد از آنان سلب می شود، چون هر امر و یا نهی ای را که از جانب خداوند برای ما ابلاغ کنند، در مورد آن احتمال دروغ می دهیم، و در نتیجه از آنان متابعت نخواهیم کرد وقتی متابعت نکردیم نقض غرض لازم می آید، و نقض غرض قبیح است و از مولای حکیم صادر نمی شود، پس انبیا باید معصوم باشند.

د: امامت:

اولین و مهمترین اختلافی که بعد از رحلت رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بوجود آمد، اختلاف در مسئله امامت و خلافت بود،  شیعه حقیقت امامت را بر خلاف اهل سنت، منصب الهی و ادامه تمام وظائف نبوت، می دانند، یعنی اعتقاد شان بر این است که امام و خلیفه رسول خدا به دستور خداوند و با معرفی و توسط رسول خدا(ص) تعیین گردیده اندو و مردم د ر انتخاب امام هیچ نقشی ندارند. به تبع آن تمام شرائط لازم در پیامبر را در امام معتبر می دانند، بر این اساس راه ثبوت امام را تصریح خداوند و نصب پیامبر یا امام پیشین می دانند، واجد این خصوصیت تنها علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ است که خداوند او را برای امامت تعیین و پیامبر او را به امامت نصب نمود، بدین جهت شیعه او را امام و جانشین پیامبر می دانند، اما اهل سنت می گویند: امامت به بیعت اهل حل و عقد و انتخاب مردم و حتی با زور نیز ثابت می شود، و بر این اساس ابوبکر را جانشین پیامبر می دانند.[۱۰] و بعد از آن عمر و عثمان را و امام علی (ع) را خلیفه چهارم قرار داده اند. و نیز به خلافت بنی امیه و بنی عباس را هم معتقد هستند.

دومین مسئله در امامت، عصمت امام است: اهل سنت بالاتفاق عصمت را در امام شرط نمی دانند، تفتازانی می گوید: اصحاب ما استدلال کرده اند بر عدم وجوب عصمت، به اجماع بر امامت ابوبکر و عمر و عثمان، با این که اجماع دارند که عصمت آن ها واجب نیست نتیجه ی این ادعا اجماع بر عدم اشتراط عصمت در امام است.[۱۱] اما امامیه بالاجماع عصمت را در امام شرط می دانند، شیخ مفید می فرماید: شیعه امامیه اتفاق دارند بر این که امام دین باید معصوم باشد.[۱۲] و نیز می گوید: امامانی که جانشین انبیا در اجرای احکام و اقامه حدود و حفظ شرایع  و تربیت مردم هستند باید مانند انبیاء معصوم باشند.[۱۳]

پی نوشت:

[۱]. سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات، ص ۵۹ – ۶۰، موسسه نشر الاسلامی، التابعه جماعه المدرسین بقم.

[۲]. فیض الاسلام، سید علی نقی، نهج البلاغه، ص ۲۳، خطبه ۱.

[۳]. محمدی خراسانی، علی، شرح کشف المراد، ص ۲۰۲، انتشارات دار الفکر، قم، ۱۳۷۳.

[۴]. سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات، ص ۲۴۸، موسسه نشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین بقم.

[۵]. همان، ص ۲۳۳.

[۶]. سوره آل عمران، آیه ۱۶۱.

[۷]. سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات، ص ۲۵۳، موسسه نشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین بقم.

[۸]. محمدی خراسانی، علی، ترجمه کشف المراد، ص ۳۵۱ – ۳۵۲ ، انتشارات دار الفکر، قم، ۱۳۷۳.

[۹]. علامه حلی، حسن بن یوسف بن المطهر، کشف المراد، ص ۴۷۱ – ۴۷۲.

[۱۰]. سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات، ص ۵۲۳، موسسه النشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین بقم.

[۱۱]. تفتازانی، ملا سعد، شرح مقاصد، ج۲، ص ۲۷۹. دار المعارف التسعمانیه، پاکستان، ۱۴۰۱.

[۱۲]. شیخ مفید محمد بن محمد بن نعمان، اوائل المقالات، ص ۴۷، دار المفید للطباعه و النشر و التوزیع، بیروت، ۱۴۱۴.

[۱۳]. همان، ص ۶۵،

مباهله پیامبر (ص) جلوه گاه حقانیت اسلام

مدینه اولین بارى است که میهمانانى چنین غریبه را به خود مى بیند. کاروانى متشکل از شصت میهمان ناآشنا که لباس هاى بلند مشکى پوشیده اند، به گردنشان صلیب آویخته اند، کلاه هاى جواهرنشان برسر گذاشته اند، زنجیرهاى طلا به کمر بسته اند و انواع و اقسام طلا و جواهرات را بر لباس هاى خود نصب کرده اند.
وقتى این شصت نفر براى دیدار با پیامبر، وارد مسجد مى شوند، همه با حیرت و تعجب به آنها نگاه مى کنند. اما پیامبر بى اعتنا از کنار آنان مى گذرد و از مسجد بیرون هم هیات میهمان و هم مسلمانان، از این رفتار پیامبر، غرق در تعجب و شگفتى مى شوند. مسلمانان تاکنون ندیده اند که پیامبر مهربانشان به میهمانان بى توجهى کند.
به همین دلیل، وقتى سرپرست هیات مسیحى، علت بى اعتنایى پیامبر را سؤال مى کند ، هیچ کدام از مسلمانان پاسخى براى گفتن پیدا نمى کنند.
تنها راهى که به نظر همه مى رسد، این است که علت این رفتار پیامبر را از حضرت على بپرسند، چرا که او نزدیک ترین فرد به پیامبر و آگاه ترین، نسبت به دین و سیره و سنت اوست. مشکل، مثل همیشه به دست على حل مى شود. پاسخ او این است که:
«پیامبر با تجملات و تشریفات ، میانه اى ندارند؛ اگر مى خواهید مورد توجه و استقبال پیامبر قرار بگیرید، باید این طلاجات و جواهرات و تجملات را فرو بگذارید و با هیاتى ساده، به حضور ایشان برسید.»
این رفتار پیامبر، هیات میهمان را به یاد پیامبرشان، حضرت مسیح مى اندازد که خود با نهایت سادگى مى زیست و پیروانش را نیز به رعایت سادگى سفارش مى کرد.
آنان از این که مى بینند، در رفتار و کردار، این همه از پیامبرشان فاصله گرفته اند، احساس شرمسارى مى کنند.
میهمانان مسیحى وقتى جواهرات و تجملات خود را کنار مى گذارند و با هیاتى ساده وارد مسجد مى شوند، پیامبر از جاى بر مى خیزد و بگرمى از آنان استقبال مى کند.
شصت دانشمند مسیحى، دور تا دور پیامبر مى نشینند و پیامبر به یکایک آنها خوشامد مى گوید. در میان این شصت نفر، که همه از پیران و بزرگان مسیحى نجران هستند، «ابوحارثه » اسقف بزرگ نجران و «شرحبیل » نیز به چشم مى خورند. پیداست که سرپرستى هیات را ابوحارثه اسقف بزرگ نجران ، برعهده دارد. او نگاهى به شرحبیل و دیگر همراهان خود مى اندازد و با پیامبر شروع به سخن گفتن مى کند: «چندى پیش نامه اى از شما به دست ما رسید، آمدیم تا از نزدیک، حرف هاى شما را بشنویم ».
پیامبر مى فرماید:
«آنچه من از شما خواسته ام، پذیرش اسلام و پرستش خداى یگانه است ».
و براى معرفى اسلام، آیاتى از قرآن را برایشان مى خواند.
اسقف اعظم پاسخ مى دهد: «اگر منظور از پذیرش اسلام، ایمان به خداست، ما قبلا به خدا ایمان آورده ایم و به احکام او عمل مى کنیم.»
پیامبر مى فرماید:
«پذیرش اسلام، آثار و علایمى دارد که با آنچه شما معتقدید و انجام مى دهید، سازگارى ندارد. شما براى خدا فرزند قائلید و مسیح را خدا مى دانید ، درحالى که این اعتقاد، با پرستش خداى یگانه متفاوت است.»
اسقف براى لحظاتى سکوت مى کند و در ذهن دنبال پاسخى مناسب مى گردد. یکى دیگر از بزرگان مسیحى که اسقف را درمانده در جواب مى بیند، به یارى اش مى آید و پاسخ مى دهد:
«مسیح به این دلیل فرزند خداست که مادر او مریم، بدون این که با کسى ازدواج کند، او را به دنیا آورد. این نشان مى دهد که او باید خداى جهان باشد.»
پیامبر لحظه اى سکوت مى کند.
ناگهان فرشته وحى نازل مى شود و پاسخ این کلام را از جانب خداوند براى پیامبر مى آورد. پیامبر بلافاصله پیام خداوند را براى آنان بازگو مى کند: «وضع حضرت عیسى در پیشگاه خداوند، همانند حضرت آدم است که او را به قدرت خود از خاک آفرید…» (۱)
و توضیح مى دهد که «اگر نداشتن پدر دلالت بر خدایى کند، حضرت آدم که نه پدر داشت و نه مادر، بیشتر شایسته مقام خدایى است. درحالى که چنین نیست و هر دو بنده و مخلوق خداوند هستند.»
لحظات بکندى مى گذرد، همه سرها را به زیر مى اندازند و به فکر فرو مى روند. هیچ یک از شصت دانشمند مسیحى، پاسخى براى این کلام پیدا نمى کنند. لحظات به کندى مى گذرد؛ دانشمندان یکى یکى سرهایشان را بلند مى کنند و درانتظار شنیدن پاسخ به یکدیگر نگاه مى کنند، به اسقف اعظم، به شرحبیل؛ اما.. سکوت محض.
عاقبت اسقف اعظم به حرف مى آید:
«ما قانع نشدیم. تنها راهى که براى اثبات حقیقت باقى مى ماند، این است که با هم مباهله کنیم. یعنى ما و شما دست به دعا برداریم و از خداوند بخواهیم که هرکس خلاف مى گوید، به عذاب خداوند گرفتار شود.»
پیامبر لحظه اى مى ماند. تعجب مى کند از اینکه اینان این استدلال روشن را نمى پذیرند و مقاومت مى کنند. مسیحیان چشم به دهان پیامبر مى دوزند تا پاسخ او را بشنوند.
در این حال، باز فرشته وحى فرود مى آید و پیام خداوند را به پیامبر مى رساند. پیام این است:
«هرکس پس از روشن شدن حقیقت، با تو به انکار و مجادله برخیزد، [به مباهله دعوتش کن] بگو بیایید، شما فرزندانتان را بیاورید و ما هم فرزندانمان، شما زنانتان را بیاورید و ما هم زنانمان. شما جان هایتان را بیاورید و ما هم جان هایمان، سپس با تضرع به درگاه خدا رویم و لعنت او را بر دروغگویان طلب کنیم.» (۲)
پیامبر پس از انتقال پیام خداوند به آنان، اعلام مى کند که من براى مباهله آماده ام. دانشمندان مسیحى به هم نگاه مى کنند، پیداست که برخى از این پیشنهاد اسقف رضایتمند نیستند، اما انگار چاره اى نیست.
زمان مراسم مباهله، صبح روز بعد و مکان آن صحراى بیرون مدینه تعیین مى شود.
دانشمندان مسیحى موقتا با پیامبر خداحافظى مى کنند و به اقامتگاه خود باز مى گردند تا براى مراسم مباهله آماده شوند.
صبح است، شصت دانشمند مسیحى در بیرون مدینه ایستاده اند و چشم به دروازه مدینه دوخته اند تا محمد با لشکرى از یاران خود، از شهر خارج شود و در مراسم مباهله حضور پیدا کند.
تعداد زیادى از مسلمانان نیز در کنار دروازه شهر و در اطراف مسیحیان و در طول مسیر صف کشیده اند تا بیننده این مراسم بى نظیر و بى سابقه باشند.
نفس ها در سینه حبس شده و همه چشم ها به دروازه مدینه خیره شده است.
لحظات انتظار سپرى مى شود و پیامبر درحالى که حسین را در آغوش دارد و دست حسن را در دست، از دروازه مدینه خارج مى شود. پشت سر او تنها یک مرد و زن دیده مى شوند. این مرد على است و این زن فاطمه.
تعجب و حیرت، همراه با نگرانى و وحشت بر دل مسیحیان سایه مى افکند.
شرحبیل به اسقف مى گوید: نگاه کن. او فقط دختر، داماد و دو نوه خود را به همراه آورده است.
اسقف که صدایش از التهاب مى لرزد ، مى گوید:
«همین نشان حقانیت است. به جاى این که لشکرى را براى مباهله بیاورد، فقط عزیزان و نزدیکان خود را آورده است، پیداست به حقانیت دعوت خود مطمئن است که عزیزترین کسانش را سپر بلا ساخته است.»
شرحبیل مى گوید: «دیروز محمد گفت که فرزندانمان و زنانمان و جان هایمان. پیداست که على را به عنوان جان خود همراه آورده است.»
«آرى، على براى محمد از جان عزیزتر است. در کتاب هاى قدیمى ما، نام او به عنوان وصى و جانشین او آمده است…»
دراین حال، چندین نفر از مسیحیان خود را به اسقف مى رسانند و با نگرانى و اضطراب مى گویند:
«ما به این مباهله تن نمى دهیم. چرا که عذاب خدا را براى خود حتمى مى شماریم.»
چند نفر دیگر ادامه مى دهند: «مباهله مصلحت نیست. چه بسا عذاب، همه مسیحیان را دربر بگیرد.»
کم کم تشویش و ولوله در میان تمام دانشمندان مسیحى مى افتد و همه تلاش مى کنند که به نحوى اسقف را از انجام این مباهله بازدارند.
اسقف به بالاى سنگى مى رود، به اشاره دست، همه را آرام مى کند و درحالیکه چانه و موهاى سپید ریشش از التهاب مى لرزد، مى گوید:
«من معتقدم که مباهله صلاح نیست. این پنج چهره نورانى که من مى بینم، اگر دست به دعا بردارند، کوه ها را از زمین مى کنند، درصورت وقوع مباهله، نابودى ما حتمى است و چه بسا عذاب، همه مسیحیان جهان را دربر بگیرد.»
اسقف از سنگ پایین مى آید و با دست و پاى لرزان و مرتعش، خود را به پیامبر مى رساند. بقیه نیز دنبال او روانه مى شوند.
اسقف در مقابل پیامبر، با خضوع و تواضع، سرش را به زیر مى افکند و مى گوید: «ما را از مباهله معاف کنید. هر شرطى که داشته باشید، قبول مى کنیم.»
پیامبر با بزرگوارى و مهربانى، انصرافشان را از مباهله مى پذیرد و مى پذیرد که به ازاى پرداخت مالیات، از جان و مال آنان و مردم نجران، در مقابل دشمنان، محافظت کند.
خبر این واقعه، بسرعت در میان مسیحیان نجران و دیگر مناطق پخش مى شود و مسیحیان حقیقت جو را به مدینه پیامبر سوق مى دهد.

پى نوشت ها:

  1. «ان مثل عیسى عندالله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون ». آل عمران (۳)، آیه ۵۹٫
    ۲٫ «فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم، فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله على الکاذبین ». آل عمران (۳)، آیه ۶۱٫

منبع:سید مهدى شجاعى؛ ماهنامه موعود جوان شماره ۱۶

همراهان پیامبر (ص) در مباهله

غالب مفسران و محدثان شیعه و اهل تسنن تصریح کرده اند: آیه مباهله در حق اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) نازل شده است و پیامبر تنها کسانى را که همراه خود به میعادگاه برد، فرزندانش حسن و حسین(علیه السلام) و دخترش فاطمه(علیه السلام) و على(علیه السلام)بودند.

بنابراین، منظور از «أَبْناءَنا» در آیه، منحصراً حسن و حسین(علیه السلام) هستند، همان طور که منظور از «نِساءَنا» فاطمه(علیه السلام)، و منظور از «أَنْفُسَنا» تنها على(علیه السلام) بوده است و احادیث فراوانى در این زمینه نقل شده است.

ولى بعضى از مفسران اهل تسنن که کاملاً در اقلیت هستند کوشیده اند: ورود احادیث را در این زمینه انکار کنند.

مثلاً نویسنده تفسیر «المنار» در ذیل آیه مى گوید: «این روایات همگى از طرق شیعه است، و هدف آنها مشخص است، و آنها چنان در نشر و ترویج این احادیث کوشیده اند که موضوع را، حتى بر بسیارى از دانشمندان اهل تسنن مشتبه ساخته اند»!!

اما مراجعه به منابع اصیل اهل تسنن نشان مى دهد: على رغم پندارهاى تعصب آلود نویسنده «المنار» بسیارى از طرق این احادیث به «شیعه و کتب شیعه» هرگز منتهى نمى شود، و اگر بنا باشد ورود این احادیث را از طرق اهل تسنن انکار کنیم، سایر احادیث آنها و کتبشان نیز از درجه اعتبار خواهد افتاد.

براى روشن شدن این حقیقت، قسمتى از روایات آنان را در این باب با ذکر مدارک در اینجا مى آوریم:

«قاضى نور اللّه شوشترى» در جلد سوم از کتاب نفیس «احقاق الحق» طبع جدید، صفحه ۴۶ چنین مى گوید:

«مفسران در این مسأله اتفاق نظر دارند که «أَبْناءَنا» در آیه فوق اشاره به حسن و حسین(علیه السلام) و «نِساءَنا» اشاره به فاطمه(علیه السلام) و «أَنْفُسَنا» اشاره به على(علیه السلام)است».

و (در پاورقى کتاب مزبور) در حدود شصت نفر از «بزرگان اهل سنت» ذکر شده اند که تصریح نموده اند: آیه مباهله درباره اهل بیت(علیه السلام) نازل شده است و نام آنها و مشخصات کتب آنها را در همان صفحه ۴۶ تا ۷۶ مشروحاً آورده است.

در کتاب «غایه المرام» از «صحیح مسلم» در باب «فَضائِلُ عَلِىِّ بْنِ أَبِیْطالِب» نقل شده: روزى «معاویه» به «سعد بن ابى وقاص» گفت: چرا ابو تراب على(ع) را سبّ و دشنام نمى گویى؟!

گفت: «از آن وقت که به یاد سه چیز که پیامبر(صلى الله علیه وآله) درباره على(علیه السلام) فرمود افتادم، از این کار صرف نظر کردم… (یکى از آنها این بود:) هنگامى که آیه مباهله نازل گردید، پیغمبر(صلى الله علیه وآله) تنها از فاطمه و حسن و حسین و على(علیه السلام) دعوت کرد و سپس فرمود:

أَللّهُمَّ هؤُلاءِ أَهْلِى: «خدایا! اینها خاصان نزدیک من اند».

نویسنده تفسیر «کشّاف» که از بزرگان اهل تسنن است در ذیل آیه مى گوید:

«این آیه قوى ترین دلیلى است که فضیلت اهل کساء را ثابت مى کند».

مفسران، محدثان و مورخان شیعه نیز عموماً در نزول این آیه درباره اهل بیت(علیه السلام)اتفاق نظر دارند، در تفسیر «نور الثقلین» روایات فراوانى در این زمینه نقل شده است.

از جمله به نقل از کتاب «عیون اخبار الرضا» درباره مجلس بحثى که «مأمون» در دربار خود تشکیل داده بود، این چنین مى نویسد:

امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) فرمود:

«خداوند پاکان بندگان خود را در آیه مباهله مشخص ساخته است و به پیامبرش چنین دستور داده: «فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا…» و به دنبال نزول این آیه، پیامبر، «على» و «فاطمه» و «حسن» و «حسین»(علیه السلام) را با خود به مباهله برد… این مزیتى است که هیچ کس در آن بر اهل بیت(علیه السلام) پیشى نگرفته، و فضیلتى است که هیچ انسانى به آن نرسیده، و شرفى است که قبل از آن هیچ کس از آن برخوردار نبوده است».(۱)

۱٫ تفسیر نمونه، جلد ۲، صفحه ۶۷۶٫

مفهوم شناسی اهل بیت علیهم السلام

خلاصة:

اهل بیت به دو معناست یکی معنای لغوی و دیگر معنای اصطلاحی، معنای لغوی شامل همه افراد خانواده مانند فرزندان، همسران و وابستگان دیگر می‌شود، ولی در اصطلاح قرآن و سنت اهل بیت پیامبر مخصوص پنج نفر است، رسول الله، امام علی، فاطمة زهرا، حسن و حسین علیهم السلام.

«اهل» در لغت به معنای انس و قرابت آمده[1] و «بیت» هم به معنای محل سکونت و جای بیتوته است.[2] اصل اهل البیت در لغت به معنای خویشان فرد است که با او قرابت و خویشاوندی داشته باشند،[3] ولی به طور مطلق در معنای عام‌تری که شامل تمامی افرادی که در نسب، دین، مسکن، وطن و شهر با فردی شریک باشند نیز استعمال شده است.[4]

«اهل بیت» در اصطلاح قرآن، حدیث و علم کلام، به معنای خانوادۀ پیامبر گرامی اسلام (ص) است. این اصطلاح در این معنا در آیۀ تطهیر؛ یعنی آیۀ ۳۳ سورۀ احزاب به کار رفته است: «إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً؛ همانا خدا می خواهد آلودگی را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند».

همۀ مفسران شیعه[5] و بسیاری از مفسران اهل سنت[6] اعتقاد راسخ دارند که آیۀ تطهیر در شأن اصحاب کساء؛ یعنی حضرت محمد (ص)، علی (ع)، فاطمه (س)، حسن (ع) و حسین (ع) نازل شده است و منظور از اهل بیت آنان هستند. هم چنین در احادیث زیادی که از طریق شیعه و اهل سنت نقل شده، این اصطلاح بر بقیۀ امامان؛ یعنی از امام علی بن الحسین (امام سجاد) تا امام زمان (عج) نیز اطلاق شده است[7].

مسلمانان به پیروی از قرآن کریم و سخنان پیامبر صلی الله علیه وآله کلمه اهل بیت را در اهل بیت پیامبرخدا صلی الله علیه وآله استعمال کرده اند و این مسأله به گونه ای شهرت یافته که اراده معنای دیگری از این کلمه، محتاج قرینه است.

ما برای بررسیِ این مسأله، از قراین درونی و برونی آیه مورد نظر، مدد می‌جوییم

قرائن درونی

الف: کسانی که همسران پیامبر خدا را مشمول آیه می‌دانند، به این نکته تمسک کرده اند که جملات پیش و پس از آیه تطهیر، همگی در باره همسرانِ پیامبر صلی الله علیه وآله است. اما باید توجه داشت که مسأله یادشده نه تنها دلالتی بر شمول آیه نسبت به زنان پیامبر صلی الله علیه وآله  ندارد، بلکه همین مسأله، خود قرینه روشنی است بر این که مخاطب آیه تطهیر، کسانی غیر از همسران پیامبرند، چرا که در جملات پیشین و پسینِ آیه، تمامی ضمایر به صورت مؤنث آمده (کنتنّ، امتعکنّ، اسرحکنّ، تدرن، لستن، اتقیتنّ، فی بیوتکنّ.

در حالی که در آیه تطهیر، جهتِ خطاب تغییر کرده و ضمایر آن، به صورت مذکر «عَنْکُمُ» ، «یُطَهِّرَکُمْ» آمده است و این به وضوح دلالت دارد که مصادیق آیه کسانی غیر از همسران پیامبرند.

ب: لسان آیه تطهیر، لسان مدح و ستایش و حاکی از مقام بلند اهل بیت است، در حالی که لسان آیه های مربوط به همسران پیامبر صلی الله علیه وآله لسان پرهیز دادن و ترساندن است. به همین دلیل، هرگز نمی‌توان هر دو لسان را مربوط به یک گروه دانست.

ج: مفاد آیه تطهیر، اعطای نوعی مصونیت از گناه و لغزش و عصمتِ دارندگان مقام تطهیر است، در حالی که همسران پیامبر صلی الله علیه وآله به اتفاق مسلمانان، مصون و معصوم از خطا و گناه نبوده‌اند.

د: منظور از «اراده» در آیه شریفه تطهیر «إِنَّما یُرِیدُ اللهُ…» اراده تکوینی است. حال با توجه به این نکته، می‌توان پرسید: آیا مراد از زدودن پلیدی از اهل بیت علیهم السلام در آیه شریفه، دور ساختن و دفع پلیدی است، یعنی این که آنها از خارج هیچ گونه پلیدی نداشته‌اند. یا برداشتن و رفع آن است؟ یعنی آلودگی بوده اما خداوند آن را برطرف کرده است .

اگر فرض نخست منظور باشد، در این صورت تمام زنان پیامبر(صلی الله علیه وآله) یا دست کم بیشتر آنان، پیش از اسلام در پلیدی (شرک و کفر) بوده اند و در نتیجه از حکم آیه خارج اند.

و اگر فرض دوم منظور باشد، (برداشتن پلیدی) چاره ای نداریم جز آن که پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله)را از حکم آیه خارج بدانیم; زیرا در زندگی پیامبر هیچ گونه پلیدی وجود نداشته است. در حالی که پیامبر خدا به طور قطع در حکم آیه داخل است. پس فرض نخست ثابت می شود و فرض دوم منتفی می گردد و زنان پیامبر به طور قطع از حکم آیه خارج می گردند.

مقصود از اهل بیت در آیه تطهیر، اهل بیت پیامبرند که منحصراً ساکن یک خانه بوده اند، یعنی فاطمه زهرا، امیرالمؤمنین و دو فرزندشان حسن و حسین(علیهما السلام) . و این که برخی گفته اند مقصود از آیه، همسران پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله)هستند، درست نیست، چون خانه های همسران آن حضرت یک خانه نیست، بلکه خانه های متعدد بوده است که اینان در آن ساکن بوده اند. دلیل این مطلب، سخن خداوند در صدر آیه تطهیر است که می گوید: «وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ»[8]که خطاب متوجه کسانی است که در خانه های پیامبر(صلی الله علیه وآله) می زیسته اند.

قرائن برونی

افزون بر قرائن درونی آیه، قرائن برونی دیگری نیز وجود دارد که همسران پیامبر صلی الله علیه وآله را از شمول آیه تطهیر خارج می سازد.

بدون شک در آیه تطهیر، از سوی خداوند مقام بزرگی برای اهل بیت ثابت و به همه مسلمانان اعلام شده است. حال چگونه می توان تصور کرد که همسران پیامبر صلی الله علیه وآله از سوی خداوند به چنین مقام ارجمندی نایل آمده باشند، اما خود آنان از وجود چنین فضیلتی برای خود غافل باشند، چنان که حتی یک نفر از آنان، برای یک بار هم که شده، چنین فضیلتی را برای خود یادآور نشده و دیگران بدان توجه نداده باشد؟

نه تنها تاریخ از آنان چنین چیزی نقل نکرده، بلکه از قول خود آنان نقل کرده که گفته اند: آیه تطهیر در حق غیر ایشان (یعنی خمسه طیبه) نازل شده است.

بهترین راه برای تعیین دقیقِ مصادیق اهل بیت، مراجعه به روایاتی است که از قول خود پیامبر(صلی الله علیه وآله) ، به تفسیر آیه شریفه می‌پردازد.

طبق روایات فراوانی که از طریق شیعه و سنی به دست ما رسیده، پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله پس از نزول آیه تطهیر، پارچه‌ای به دست گرفت و علی علیه السلام، فاطمه علیها السلام، حسن و حسین علیهما السلام را به زیر آن بُرد و سپس فرمود: «اللَّهُمَّ هَؤُلاَءِ أَهْلُ بَیْتِی وَ عِتْرَتِی فَأَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِیراً»؛ پروردگارا! اینان اهل بیت من و اهل و خاندان من هستند، پس هرگونه آلودگی را از آنان دور گردان و به طور کامل پاکشان نما.

تعداد این روایات که نزد شیعه و سنی به «حدیث کِساء» شهرت یافته، به ده ها مورد بالغ می‌شود و جمع کثیری از صحابه پیامبر خدا آن را نقل کرده اند.

ام سلمه همسر پیامبر خدا صلی الله علیه وآله که طبق نقل بیشتر روایات، این جریان در خانه او روی داده، از پیامبر تقاضا می کند تا اجازه دهند او نیز به جمع اصحاب کسا بپیوندد و از این فیض بزرگ بهره مند شود، اما پیامبر خدا از پیوستن او به جمع اصحاب کسا مانع شده و با تعابیر محبت آمیزی چون: «یرحمکِ الله، انتِ علی مکانِکِ و أنتِ علی خیر و إلی خیر، وإنّک مِن أزواج النبیّ و…»[9] «رحمت خدا بر تو باد، تو همواره به راه خیر و صلاح بوده ای و… از او دلجویی می‌کند. از همسران پیامبر به جز امّ سلمه، عایشه و زینب نیز عین ماجرای فوق را نقل کرده و تصریح کرده‌اند که آیه تطهیر در مورد خمسه طیبه نازل شده است.

روش دیگری که پیامبر برای تعیین مراد از آیه تطهیر، و بیان مصادیق آن برگزیدند، این است که ایشان سپیده دم، هنگامی که برای اقامه نماز صبح از خانه خارج می شدند، به در خانه فاطمه(علیها السلام) رفته، می‌فرمود:

السَّلاَمُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُه ُ أَهْلَ الْبَیْتِ } إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا{ اَلصَّلاةُ رَحِمَکُمُ اللهُ؛ درود و رحمت و برکات خدا بر شما اهل بیت باد. «خداوند اراده نمود تا هرگونه پلیدی را از شما اهل بیت دور گرداند و به طور کامل پاکتان سازد.» وقت نماز است، مهیا شوید  رحمت خدا بر شما باد.

مدت این روشِ رفتاریِ پیامبر را «ابوسعید خدری»[10] چهل روز، «انس بن مالک»[11] شش ماه، «ابوحمراء»[12] شش و در نقلی هفت یا هشت ماه و «ابن عباس»[13] نه ماه، اعلام داشته اند

به نظر می رسد علت اختلاف در مدت زمان مذکور، این بوده که هریک از راویان ماجرا، تنها مدتی را که خود شاهد آن بوده، روایت کرده است. بنابراین، نقل های یادشده با هم ناسازگار نیست

بدان گونه که ذکر شد پیامبر خدا از همان آغاز نزول آیه تطهیر، مصداق اهل بیت را معین نموده و راه را بر هر گونه تفسیر ناروا در مورد اهل بیت بسته اند. این اقدام پیامبر موجب شده است تا جز معدودی از کسانی که نظراتشان وزنی ندارد، کسی در اختصاص این آیه به پنج تن تردید نکند.

پی نوشت ها:

[1] . فیومی، المصباح المنیر ، مؤسسه دارالهجره، چاپ اول، قم، ۱۴۰۵ق ص ۲۸.

 همان، ص ۶۸٫. [2]

همان[3]

[4] . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ قرآن، داودى‏، صفوان عدنان، ص ۲۹، دارالعلم/ الدار الشامیه، چاپ اول، دمشق/ بیروت، ۱۴۱۲ق.‏

[5] . به عنوان نمونه ر.ک: طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ۱۶، ص ۳۱۲، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم‏، چاپ پنجم، قم‏، ۱۴۱۷ق

6 .به عنوان نمونه ر.ک: طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن ،ج ۲۲، ص ۶-۷، دار المعرفه، چاپ اول، بیروت، ۱۴۱۲ق

[7]  . مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، ج  ۳۶، ص ۳۳۶، ح ۱۹۹، مؤسسه الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ق

 . احزاب، آیه 33.[8]

[9] .  حاکم حسکانی، عبيد الله بن احمد، شواهد التنزيل لقواعد التفضيل‏، سازمان چاپ وانتشارات وزارت ارشاد اسلامى‏، تهران‏، اول، 1411 ق‏، ج،  2، ص 34، 38، 43، 44، 50، اسماعيل بن عمر ابن كثير، دار الكتب العلمية، بيروت،  1419 ق، ج 3، صص 492 و 494؛  أبو عبد الله الحاكم محمد بن عبد الله بن محمد بن حمدويه بن نُعيم بن الحكم الضبي الطهماني النيسابوري المعروف بابن البيع (المتوفى: 405هـ)، المستدرك على الصحيحين، دار الكتب العلمية – بيروت، الأولى، 1411 – 1990مستدرک حاکم، ج 3، صص 146 و 150.

[10] . شواهد التنزیل، ج2، ص 44، ص665؛ جلال الدین سیوطی، الدر المنثور، دار الفكر – بيروت، ج6، ص606.

[11]  . تفسیر ابن کثیر، ج2، ص492، شواهد التنزیل، ج2، صص18، 21، 22 و 25

[12] .    الدرالمنثور، ج6، صص607 و 606، تفسیر ابن کثیر، ج3، ص492

[13]  .  الدرالمنثور، ج6، ص606

آیه تطهیر دلیل حقانیت مذهب شیعه

اشاره:

مذاهب اسلامی برای حقانیت خود باید ثابت کند که اصل وجود مذهب، ارکان و عقاید آن در تمام حوزه های اعتقادی و ایمانی ریشه در قرآن و احادیث نبوی دارد. در غیر این صورت قطعا مصداق یکی از فرقه های هفتاد و دو گانه خواهد بود که در حدیث نبوی از گمراهی آنها سخن گفته شده است. مذهب شیعه برای اثبات حقاین خود دلایل زیادی از قرآن و سنت پیامبر اسلام دارد. در این نوشته کوتاه به یکی از دلایل حقانیت مذهب شیعه اشاره شده است.

 

وجود مذهب شیعه مبتنی بر آیات قرآن و احادیث نبوی است. یکی از آیات که تکیه گاه مذهب شیعه را تشکیل می دهد آیه تطهیر است. خداوند در قرآن کریم می فرماید:«إِنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکُمُ ا لرِّجْسَ أَهْلَ ا لْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا؛ همانا خدا می خواهد که هر گونه رجس و پلیدی را از شما اهل بیت دور کند و شما را پاک و طاهر قرار دهد».[۱]

این آیه شریفه دلالت بر عصمت اهل بیت ـ علیه السلام ـ دارد؛ زیرا در این آیه هر نوع رجس و پلیدی که شامل گناهان صغیره و کبیره می شود به اراده تکوینی خداوند از اهل بیت برداشته شده است. اهل بیت بنا بر روایات فراوانی که از طریق فریقین وارد شده اختصاص به پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و علی ـ علیه السلام ـ و فاطمه ـ علیه السلام ـ و حسن و حسین ـ علیه السلام ـ دارد. در بعضی از این روایات آمده که پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فاطمه و علی و حسن و حسین ـ علیه السلام ـ را زیر عبا جمع کرد و فرمود: «خدایا اینها خاندان من هستند رجس و پلیدی را از آنها دور کن». در این هنگام آیه تطهیر نازل شد. فخر رازی می گوید در صحت این روایت جای مناقشه نیست زیرا مورد اتفاق علمای تفسیر و حدیث است.[۲]

سیوطی در حدود ۱۸ روایت ذکر نموده است که دلالت بر نزول آیه تطهیر در شأن پنج تن دارند و در دسته ای از آنها خود زنان پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و پیشاپیش آنها ام سلمه و عایشه اعتراف نموده اند به این که آیه ویژه پنج تن است و خودشان از جمله اهل بیت ـ علیه السلام ـ نیستند.[۳]

افزون بر آن پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ پیشاپیش زمینه هر گونه شبهه را از بین برده زیرا می دانسته که ممکن است مسلمان ها قرآن را بخوانند و «اهل بیت» را بر طبق آیات ما قبل و ما بعد این آیه حمل کنند همان آیاتی که به بانوان پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ هشدار می دهد و لذا پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ برای آموزش مردم طبق برخی از روایات تا نه ماه پس از نزول آیه تطهیر پیش از اقامه نماز صبح همواره از در خانه علی ـ علیه السلام ـ و فاطمه ـ علیه السلام ـ و حسنین ـ علیه السلام ـ می گذشت و صدا می زد که: «الصلوۀ یا اهل البیت» و آن گاه آیه تطهیر را تلاوت می نمود.[۴]

پس این آیه شریفه همان معیاری را مورد تایید قرار می دهد که در مذهب شیعه نسبت به امامان وجود دارد و هیچ مذهب دیگری اسلامی چنین اعتقادی ندارد.

پی نوشت:

[۱] . احزاب / ۳۳.

[۲] . فخر رازی، محمد، تفسیر کبیر، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق، ج۸، ص۹۰.

[۳] . سیوطی، الدرالمنثور، دارالمعرفه، چاپ اول، ۱۳۶۵، ج۵، ص۱۹۶؛ سنن ترمذی، ج۵، ص۳۱.

[۴] . محمد بن عیسی الترمذی، سنن الترمذی، بیروت، دارالفکر، چاپ دوم، ۱۴۰۳ق، ج۵، ص۳۱.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

جنگ و صلح امام علی جنگ و صلح پیامبر(ص)

 اشاره:

یک از مطالبی که حقانیت مذهب شیعه را به اثبات می رساند، این است که جنگ و صلح امام علی علیه السلام جنگ و صلح پیامبر اسلام است. یعنی هرکسی که با علی علیه السلام و فرزندان و بجنگد، در حقیقت با رسول گرامی اسلام جنگیده است. احادیثی خاصی در کتاب‌های معتبر اهل‌سنت وجود دارد که جنگ‌های امام علی، امام حسن و امام حسین علیه السلام را جنگ پیامبر اسلام می‌داند. بنابراین هر عنوانی که جنگ‌های رسول‌خدا صلی الله علیه و آله و سلم دارد، همان عنوان بر این جنگها نیز منبطق می‌گردد. در اینجا به این حدیث از برخی منابع اهل‌سنت اشاره می‌شود:

در المستدرک از ابوهریره نقل شده که پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله و سلم به علی، حسن، حسین و فاطمه نظر انداخت و فرمود: «أَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَکُمْ وَسِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَکُمْ»؛ یعنی من با هر کسی که با شما بجنگد در جنگم و با هر کسی که با شما صلح کند در صلح هستم. در ذیل حدیث گفته است که این حدیث حسن است. هم چنین از زید بن ارقم نیز آن را نقل کرده است.[۱]

ابن حبان در صحیح خود از زید بن ارقم نقل کرده پیامبر خدا صلی الله علیه و اله و سلم به فاطمه، حسن و حسین فرمود: «أَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَکُمْ وسلم لِمَنْ سَالَمَکُم».[۲] احمد حنبل نیز آن را نقل کرده است.[۳]

جصاص در ادامه این حدیث آیه‌ای از قرآن را که می‌فرماید: «إنما جزاء الذین یحاربون ا لله ورسوله ویسعون فی الأرض فسادا…»[۴] ذکر کرده و از آن نتیجه گرفته است که جنگ با مسلمانانی که با خدا و رسولش محاربه می‌کند جایز و همۀ فقهاء بر این مطلب اتفاق دارند.[۵]

هرچند محققین معاصر اهل‌سنت از جمله ناصرالدین البانی این روایت را که از طریق غیر ابو هریره نقل شده تضعیف نموده است اما نقل ابوهریره را حسن دانسته است.[۶]

به هرحال به این تضعیف‌های برخی علمای اهل‌سنت به خصوص دربارۀ این حدیث اعتنا نمی‌شود؛ زیرا لازمۀ پذیرش این حدیث از طرف اهل‌سنت، این می‌شود که آنان از مبنای خود دربارۀ صحابه باید دست بردارند. به این معنا اگر جنگ با امام علی و امام حسن و امام حسن علیه السلام جنگ با پیامبر خدا باشد؛ پس عایشه، طلحه، زبیر، معاویه، یزید و تمام کسانی که در جنگ های جمل، صفین، عاشورا و در جنگ با امام حسن علیه السلام شرکت کرده‌اند، در حقیقت با رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم جنگیده‌اند و برای مشروعیت و یا دست کم تبرئه آنان باید این حدیث از طرف آنان که متوجه مسئله هستند تضعیف شود.

از این احادیث به دست می آید که در یک صورت جنگ اهل بیت جنگ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است که آنان جانشینان برحق آ حضرت باشند  با این توضیح که وقتی امام علی، امام حسن و امام حسین علیه السلام جانشینان برحق رسول خدا باشند هر جنگی که از طرف آنان انجام شده‌است، جنگی است دینی و مورد تأیید خداوند و پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و اله و سلم. معنای آن این است که حمایت و طرفداری از آنان بر مسلمانان واجب بوده و قرار گرفتن درجبهۀ مخالف آنان، مخالفت با دین اسلام و دستورات قرآن و پیامبر خدا صلی الله علیه  و آله و سلم محسوب می‌شود.

از آنچه بیان شد مذهب شیعه امامیه در مسئلۀ امامت کمترین انحراف را در حوزه اعتقادی خود راه نداده و  آیات و احادیث نبوی را سرلوحۀ هدایت خود قرار داده و بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، اعتقاد به امامت امام علی و سایر اهل بیت علیه السلام را در حوزه دینی حفظ نموده و اصل اسلام را در برابر سایر فرقه‌ها به نمایش گذاشته است.

پس تنها مذهب شیعه امامیه است که پیروان آن از شیعیان واقعی علی علیه السلام و مصداق سخن پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم هستند که در تفسیر آیه «أُوْلَئِک هُمْ خَیرُ الْبَرِیۀ»[۷] فرمود: آنان علی و شیعیانش هستند.[۸] تنها این مذهب است که به آیه تطهیر[۹]، مباهله[۱۰]، اولی الامر[۱۱]، تبلیغ[۱۲] و آیه ولایت[۱۳] و آیات دیگر قرآن کریم اعتنا نموده و امامان و پیشوایان معصوم شان را بر طبق این آیات شریفه برگزیده اند. و تنها این مذهب است که به حدیث ثقلین، حدیث سفینه، حدیث غدیر، حدیث منزلت، حدیث یوم انذار و حدیث دوازده امیر و دوازده خلیفه و احادیث دیگر که همه آنها در کتابهای معتبر اهل‌سنت نقل شده، تمسک جسته و بر طبق آنها راه روشن خدا و رسولش را دریافته است.

کسی که از این ریشه‌های محکم و تزلزل ناپذیر مذهب شیعه امامیه اطلاع داشته باشد، نمی‌تواند ادعا کند که شیعه در دین اسلام ریشه‌ای ندارد بلکه این فرقه های دیگر هستند که نمی توانند کوچکترین ریشه ای را در دین اسلام برای خود ثابت کنند.

پی نوشت:

[۱] . المستدرک علی الصحیحین، ج۳ص۱۶۱.

[۲] . صحیح ابن حبان، ج۱۵ص۴۳۴. محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم تمیمی بستی، صحیح ابن حبان بترتیب ابن بلبان، ج۱۵ص۴۳۴،  بیروت، مؤسسۀ الرسالۀ ، چ۲، ۱۴۱۴ق/ ۱۹۹۳م. تحقیق: شعیب الأرنؤوط.

[۳] . مسند احمد بن حنبل، ج۲ص۴۴۲.

[۴] . مائده، ۳۳.

[۵] . أحمد بن علی الرازی الجصاص أبو بکر، احکام القرآن للجصاص، ج۲ص۱۹۲، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، ۱۴۰۵ق، تحقیق: محمد الصادق قمحاوی.

[۶] . ابو عبدالرحمن محمد ناصرالدین بن نوح البانی،  صحیح الجامع الصغیر وزیاداته، ج۱ص۳۰۶، المکتب الاسامی، [بی‌جا بی‌تا].

[۷] . البینه ، ۷.

[۸] . الدرالمنثور، ج۶، ص۳۷۹.

[۹] . الاحزاب، ۳۳.

[۱۰] . آل عمران، ۶۱.

[۱۱] . النساء، ۵۹.

[۱۲] . المائده، ۶۷.

[۱۳] . المائده، ۵۵.

نویسنده حمیدالله رفیعی

مناظره امام موسی کاظم علیه السلام با هارون الرشید

هارون الرشید از امام موسی کاظم علیه السلام سوال کرد که «چرا شما خود را ذریه رسول خدا می دانید و حال آنکه ذریه از سوی پسر است نه از سوی دختر؟»

امام علیه السلام فرمودند: مرا از پاسخ به این پرسش معاف دار.

هارون گفت: نه باید پاسخ بفرمایید و از قرآن دلیل بیاورید.

امام فرمودند:  «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسي‏ وَ هارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِي الْمُحْسِنينَ* وَ زَكَرِيَّا وَ يحَيىَ‏ وَ عِيسىَ‏ وَ إِلْيَاسَ كلُ‏ٌّ مِّنَ الصَّالِحِينَ».[1]

اکنون می پرسم عیسی که در این آیه ذریه ابراهیم به شمار آمده، آیا از سوی پدر به او منصوب است یا از سوی مادر؟
هارون گفت: به نص قرآن، عیسی پدر نداشته است.

امام فرمودند: پس از سوی مادر ذریه نامیده شده است. ما نیز از سوی مادرمان فاطمه سلام الله علیها ذریه پیامبر محسوب می شویم.

آیا آیه دیگری بخوانم؟

هارون گفت بخوانید.

امام فرمودند: آیه مباهله را می خوانم:  «فَمَنْ حَاجَّکَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَي الْکاذِبينَ»[2]

هیچ کس ادعا نکرده است که پیامبر در مباهله با نصارای نجران جز علی و فاطمه و حسن و حسین کس دیگری را برای مباهله با خود برده باشد. پس مصداق ابنائنا (پسرانمان را) در آیه مزبور حسن و حسین علیهما السلام هستند، با اینکه آنها از سوی مادر به پیامبر منسوبند و فرزندان دختر آن گرامی اند.

هارون گفت: از ما چیزی نمی خواهید؟

امام فرمودند: نه! می خواهم به خانه خویش بازگردم.

هارون گفت: در این باره باید فکر کنیم. [3]

[1] . سوره انعام آیه 84 -85.

[2] . سوره آل عمران آیه 61.

[3] .     شیخ صدوق، عيون أخبار الرضا ( ع )، ج 1 ص 81، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات – بيروت – لبنان، 1404ق/1984م.

 تحقيق : تصحيح وتعليق وتقديم : الشيخ حسين الأعلمي

پیراهن‌های بهشتی

حسن و حسین علیهماالسلام دوران کودکی را می گذراندند، روزی در حالی که پیراهن کهنه در تن داشتند نزد مادر آمده و گفتند: ای مادر! فرارسیدن روز عید نزدیک است، فلان دودمان برای فرزندان خود، پیراهن های نو و فاخر فراهم کرده اند، آیا برای ما به مناسبت ایام عید، پیراهن نو و شیوا نمی دوزی؟!

حضرت زهرا علیها السلام در پاسخ فرمود:«یخاط لکما اِن شاءاللَّه»؛ به خواست خدا، پیراهن برای شما دوخته شود.

روز عید فرارسید، جبرئیل دو پیراهن بهشتی را نزد رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله آورد تا به حسن و حسین علیهماالسلام بدهد، و داستان گفتگوی حسن و حسین علیهماالسلام با مادرشان، و وعده مادر به آنها را برای پیامبر صلی اللَّه علیه و آله بازگو نمود، سپس گفت: خداوند هنگامی که سخن حضرت زهرا علیها السلام را شنید که به فرزندانش فرمود: «به خواست خدا برای شما پیراهن دوخته شود»، روا ندانست که سخن و وعده فاطمه علیها السلام به فرزندانش، تا روز عید، به انجام نرسد و خلاف درآید.[1]

[1] .   بحار الانوار، ج 43، ص 75.

شیعه برگهای درخت نبوت

اشاره:

علیه مذهب شیعه و پیروان آن از زمان حکومت بنی امیه تا امروز تبلیغات مسموم جاری است و حتی پیروان این مذهب به نام کافر از سوی مخالفین کشته می شوند. در طول تلریخ بشریت پیروان راه حق همیشه مورد آزار و اذیت قرار داشته اند. پیروان مذهب شیعه نیز به دلیل حق بودنش از سیو باطل گرایان قابل تحمل نبوده و با همان معیاری که دشمنان اسلام مسلمانان را سرکوب می کردند، شیعیان را را سرکوب نموده و با اهانت و توهین و برچسپ های کفر آمیز آنان را قتل عام می کنند. اما غافل از آنکه شیعیان پیروان راستین اسلام هستند. این مطلب با چند حدیث زیر به وضوح قابل اثبات است.

 در قرآن کریم از دو نوع شجره و درخت نام برده شده است یکی شجره ملعونه و خبیثه که می فرماید: «وَ الشَّجَرَهَ الْمَلْعُونَهَ فِی الْقُرْآن»[۱]‏ «وَ مَثَلُ کَلِمَهٍ خَبیثَهٍ کَشَجَرَهٍ خَبیثَهٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ»[۲] و دیگری شجره طیبه است. قرآن در مورد شجره طیبه می فرماید: «أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَهً طَیِّبَهً کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ»[۳] آیا ندانستى که خدا چگونه مثلى زده است؟ کلمه پاک [که ا عتقاد واقعى به توحید است‏] مانند درخت پاک است، ریشه‏اش استوار و پابرجا و شاخه‏اش در آسمان است. آنچه که از دقت در آیات به دست مى‏آید این است که: مراد از«کلمه طیبه» که به«درخت طیب» تشبیه شده و صفاتى چنین و چنان دارد، عبارت است از عقاید حقى که ریشه‏اش در اعماق قلب و در نهاد بشر جاى دارد.[۴]

در حدیثی پیامبر اسلام از درختی دیگری هم نام برده شده که مانند درخت طیب دارای اصل و تنه و شاخه و برگ می باشد.

عَنْ ابْنِ عَساکِرَ فِی تارِیخِهِ عَنْ عاصِمٍ بْنِ ضَمْرَه عَنْ أمِیرِ الْمُؤمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلامُ قالَ: «قالَ رَسُول اللهِ ـ صلی الله علیه و آله ـ: «مَثَلِی وَ مَثَلُ عَلِیٍّ مَثَلُ شَجَرَه أنا أصْلُها وَ عَلِیٌّ فَرْعُها وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ ثَمَرُها وَ الشِّیعه وَرَقُها فَهَلْ یَخْرُجُ مِنْ الطَّیِّبِ إلّا الطَّیِّبُ وَ أنا مَدِینَه الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بابُها فَمَنْ أرادَها فَلْیَأتِها مِنْ بابِها».[۵] پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: مَثَل من و علی مَثَل درختی است که من ریشه و ساقه و علی شاخه آن و حسن و حسین ـ علیهما السلام ـ میوه آن درخت و شیعه برگ های آن درخت را تشکیل می دهند، (و سپس افزود) آیا از اصل و ریشه پاک جز میوه پاک انتظار می رود؟ و من شهر علم و دانش هستم و علی ـ علیه السلام ـ درب آن است، پس کسی که خواست به شهر علم دست یابد، باید، از درب آن وارد شود.

 در احادیث نبوی از شیعه و مذهب شیعه سخن گفته شده است. این احادیث دلالت روشن بر این دارند که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم  موسس مذهب شیعه در قبال سایر مذاهب هستند که بعد از رحلت آن حضرت و  نیز  بعدها به تدریج به وجود آمده اند. در یکی از احادیث نبوی تصریح به این شده که شیعیان علی بهشتی هستند:

 عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله  و سلم قالَ: «یا عَلِیُّ أنْتَ وَ شِیعَتُکَ فِی الْجَنَّه».[۶] پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: یا علی! جنّت، سرای تو و شیعیان تو است.

پی نوشت:

[۱] . اسراء، ۶۰.

[۲] . ابراهیم، ۲۶.

[۳]  ابراهیم، ۲۴.

[۴] . محمد حسین طباطبایی،  ترجمه تفسیر المیزان‏ ، ج۱۲، ص۷۲، مترجم: سید محمد باقر موسوى همدانى‏، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم‏،چ۵، ۱۳۷۴ش.

[۵] . ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج۴۲، ص۳۸۴، بیروت ، دارالفکر للطباعه والنشر والتوزیع، ۱۴۱۵ق.

[۶] . الخطیب البغدادی، ج۱۲، ص۳۸۹ ـ حلیه الاولیاء، ابونعیم، ج۴، ص۳۲۹ـ فی ظلال نهج البلاغه، ج۱، ص۱۲۳ ـ الهیثمی فی مجمعه، ج۹، ص۱۷۳.