حسن بن علی

نوشته‌ها

نمونه وقف نامه امام على علیه السلام

اشاره:

شاید بعضی افراد که پیرامون زندگی زاهدانه و کاملا بدون تجمل حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام گفته هایی می شنوند یا نوشته هایی می خوانند، گمان کنند که آن حضرت در فقر و بینوایی روزگار می گذرانده و از مال دنیا بهره کافی نداشته است و نمی توانسته در شرایط بهتر زندگی کند. آن حضرت به اضافه سهمی که هر ساله از غنایم جنگی و بیت المال داشت ، همواره در اطراف مدینه به کشاورزی می پرداخت و بر اثر بصیرت و اطلاع کامل در امور کشت و زرع و با کوششهای شخصی ، باغها و چشمه هایی احداث کرد که سالیانه دارای محصولی فراوان بود و می توان گفت از افراد نسبتا غنی مسلمانان آن روز به شمار می رفت .

اما انفاق به فقرا و صدقات مستمر به مستمندان و بذل و بخشش به نیازمندان ، هدف والای آن حضرت بود و همواره آسودگی دیگران و رفع احتیاج مسلمانان را حتی بر زندگی روزمره خود ترجیح می داد و مخصوصا در روزگار خلافت ظاهریش عملا نشان داد که خلیفه و رهبر باید آن گونه زندگی کند که بینوا ترین افراد مسلمان زندگی می کنند تا از وضع خویش دلشکستگی نداشته باشند و در تحمل نا ملایمات ومشکلات روزگار صبر و شکیبایی پیشه کنند . آن حضرت در پاسخ عاصم بن زیاد که بر شدت سختگیری حضرت در پوشاک و خوراک و دیگر احتیاجات روزانه اش اعتراض داشت فرمود: خداوند بر امامان عادل واجب داشته در پایین ترین سطح مردمان ضعیف زندگی کنند تا فشار فقر آنان را از پای در نیاورد ، وقف نامه عمومی یا وصیت نامه ای که حضرت امیرالمومنین نوشته و امام کاظم علیه السلام آن را در روایتی صحیح نقل می کند مشتمل رقبات و املاک و اموالی است که دلیل بر گفتار ماست لذا عین وقف نامه را می آوریم تا خواننده گرامی بینایی بیشتری در موضوع داشته باشد .

«این آن چیزی است که وصیت نموده و دستور داده است به آن دراموز و داراییش ، بنده خدا علی ، برای خوشنودی خدا تا مرا به واسطه آن به بهشت برد و دوزخ را از من برای خاطرآن دور سازد وآتش جهنم را برمن روا نداد در روزی که گروهی روسفید وگروهی روسیاه می شوند. وصیت چنین است: املاکی که در ((ینبع)) واطراف آن دارم ونسبت آنها به من شناخته شده است، همه آنها و بندگان در آنها صدق است . جز بندگانم ((رباح)) و ((ابونیرز)) و ((جبیر)) که این سه تن آزادند وهیچ کس برآنها تسلطی ندارد . ایشان غلامان من اندو در امور یاد شده پنج سال کارمی کنند و حق برداشت مخارج و هزینه خود و فرزندانشان را دارند،با حفظ این مراتب آنچه در وادی القری دارم و همه از اموال خودم می باشد اختصاص به فرزندان فاطمه دارد و بندگان در این املاک صدقه اند و در راه خدا مصرف می شود ، وآنچه در ((دیمه)) دارم و افرادی که در آنجا هستند نیز صدقه است . جز((زدیق)) که مانند غلامان یاد شده می باشند، وآنچه در ((اذینه)) دارم با آنان که در آنجا هستند نیز صدقه است و ((فقیرین)) چنانچه می دانید نیز صدقه است وباید در راه خدا مصرف شود.

آنچه از اموالم در اینجا یاد کردم همه صدقه لازم قطعی است و این حکم در زندگی و پس از مرگ من جاری خواهد بود، باید در آنچه سبب خوشنودی خدا و در راه خداست به مصرف رسد و خویشانم از بنی هاشم و بنی مطلب نزدیک و دور بهره برند.

نظارت بر این اوقات وصدقات با (فرزندم) حسن بن علی است . از آنها به قدر ضرورت خود بدون زیاده روی بهره می برد ودر مواردی که رضای الهی در آن است صرف مینماید . دراین کار بر او باکی نیست. اگر خواست بخشی از آنها را بفروشد تا قرضی را ادا کند، بفروشد باکی براو نیست ، واگر بخواهد می تواند املاک برجسته و تفس قراردهد، فرزندان علی و غلامان و اموال وی اختیارشان دردست حسن بن علی است.

واگر خانه حسن بن علی جز خانه صدقه باشد وخواست که آن را بفروشد می تواند بفروشد، براو باکی نیست .اگر بخواهد می تواند بفروشد وقیمتش را به سه بخش تقسیم کند، قسمتی را در راه خدا مصرف نماید وقسمتی را به بنی هاشم و بنی مطلب و قسمتی رابه فرزندان ابوطالب بدهد، در مواردی که خدا می پسندد از این قسم به مصرف رساند.

اگر پیشامدی برای حسن رخ داد (وازاین جهان درگذشت ) درحالی که حسین زنده باشد، این کارها می شود ، باید آنچه را به حسن دستور دادم وی انجام دهد.

نوشتم وبر اوست آنچه برعهده حسن بود.

برای فرزندان دو فرزند فاطمه (حسن وحسین) از صدقه علی آن چیز خواهد بود که برای فرزندان علی تعیین شد، و من برای دو فرزند فاطمه قراردادم به جهت خوشنودی خدای عزوجل و حفظ حرمت رسول الله و تعظیم و بزرگداشت و رضای خدا و رسول است.

اگر برای حسن وحسین پیشامدی رخ داد ، آخرین این دو نفر در فرزندان علی جستجو می کند، اگر کسی را از آنان یافت یا که صلاحیت واسلام وامانت او را بپسندد ، کارها را بدو محول می سازد ، واگر کسی را در آنها نیافت که واجد شرایط باشد به یکی از فرزندان ابوطالب که دارای صلاحیت باشد کارها را محول می کند ، واگر دید بزرگان وصاحب نظران فرزندان ابوطالب درگذشته اند به یکی از مردان بنی هاشم که اورا واجد شرایط می داند می سپارد.

بر آن کسی که کارها بدو محول می گردد ، شرط می شود که اصول اموال را حفظ کند و بهره آن را انفاق نماید درآنچه او را بدو دستور داده ام ، از سبیل الله و بر خوشان ازبنی هاشم و بنی مطلب ،دور و نزدیک ، چیزی از آن اصول به فروش نمیرسد و بخشیده نمی شود وبه ارث منتقل نمی گردد.

آنچه در اختیار محمد بن علی (ابن الحنفه) است در اختیار او می ماند وپس از او به اولاد فاطمه منتقل می شود ، و آن دو برده که نامشان را در صحیفه کوچک آورده ام ، آزادند.

این است آنچه علی در اموالش دستور می دهد از روزی که به (( مسکن )) آمده ، و این وصیت برای خوشنودی خدا وپاداش در آخرت انجام گرفته ، واز خدا در هر حال یاری می خواهم ، برهیچ فرد مسلمانی که ایمان به خدا و روز واپسین دارد، حلال نیست که در اموالم کاری کند جز دستوری که داده ام واز نزدیک یا دور خلاف امر من انجام دهد.

سپس آن حضرت در ادامه وصیت نامه فرمودند :

این است آنچه علی در اموال خود دستور می دهد از روزی که به مسکن آمده است . شاهدان این وصیت ابوشمر بن ابرهه و صمصعه بن صوحان و یزید بن قیس وهیاج بن هیاج می باشند. این وصیت را علی بن طالب به دست خود پس از گذشتن ده روز از جمادی الاول سال سی وهفت نوشته است.

منبع: فصلنامه وقف میراث جاویدان

صلح امام مجتبى(علیه السلام) از نگاه اندیشمندان

اشاره:

«صلح امام حسن علیه السلام » کتابى است به قلم دکتر رجبعلى مظلومى که در ۴۴ صفحه رقعى، به وسیله مؤسسه اهل البیت علیهم السلام (بنیاد بعثت) در سال ۱۳۶۱ ش. چاپ شده است. گرچه روند کلّى کتاب، نقد و بررسى کتاب «تاریخ اجتماعى ایران از انقراض ساسانیان، تا انقراض امویان» (چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۴۲ ش.) سعید نفیسى است و دیدگاه هاى او را در مورد صلح امام حسن علیه السلام پاسخ داده است؛ اما در لابه لاى آن، نظر علما و نخبگان جهان اسلام در مورد صلح امام حسن علیه السلام نیز دیده مى شود.

آنچه در این مقاله مى خوانید، گزینش این دیدگاه هاست از این کتاب؛ با این توضیح که امام مجتبى علیه السلام در فرجام مقابله سیاسى و نظامى خود، با معاویه صلح کرد. این، بدان جهت بود که مردم و یاران او از درک دقیق و فهم عمیق اوضاع و شرایط سیاسى روز عاجز بودند. به همین جهت یا با تهدید و تطمیع معاویه خاموش مى شدند و یا با خدعه و فریب شامیان صحنه را خالى مى گذاشتند. این حقیقت، دل امام را به درد آورده بود؛ آن برگزیده خدا همواره در آرزوى یاران فداکار به سر مى برد و در حسرت اصحاب مبارز مى سوخت:

« اگر یارانى مى داشتم، شب و روز با معاویه مى جنگیدم.»(۱)

و نیز مى دانست که اگر با روند کنونى، به جنگ ادامه دهد، جز خونریزى در بین امت اسلام و نابودى شیعیان پدرش نتیجه دیگر، در پى نخواهد داشت. خود به این مهم واقف بود و به آن اشاره کرده است:

« اگر به صلح اقدام نمى کردم، یک نفرهم از شیعیان ما بر روى زمین باقى نمى ماند.»(۲)

و یا در جاى دیگر خطاب به معاویه فرمود:

« لَو اَثَرْتُ اَنْ اُقاتِلَ اَحَداً مِنْ اَهْلِ القِبلَه بَدَأْتُ بِقِتالِک فَاِنّى تَرَکتُکَ لِصَلاحِ الاُمَّه وَ حِقْنِ دِمائِها؛ (۳)

اى معاویه! اگر مى خواستم با کسى از اهل قبله (مسلمانان ظاهرى) جنگ کنم، اوّل با تو نبرد مى کردم. ولى من از تو دست برداشتم و براى صلاح امت اسلام و حفظ خون مسلمانان با تو کنار آمدم.»

حال باتوجه به این حقیقت تلخ، مى پرسیم: نظر اندیشمندان مسلمان در مورد صلح امام حسن علیه السلام و معاویه چیست؟

به طور خلاصه در پاسخ باید گفت که: اندیشمندان و تاریخ نگاران مسلمان ـ اعم از شیعه، سنّى، میانه رو و متعصّب ـ بعد از تحقیق و تفحّص، به ثمر بخش بودن صلح و حقّانیّت امام اعتراف کرده اند و سیاست حضرت مجتبى علیه السلام را در شرایط بحرانى آن روز، تحسین نموده اند. و نیز خواسته یا ناخواسته، پرده از سیاست فریب کارانه معاویه برداشته اند. اینک براى اثبات این مدّعا، گفتار چند تن از اندیشمندان مسلمان را به صورت فشرده از نظر مى گذرانیم:

ابن قتیبه، طبرى و ابن ابى الحدید:

« معاویه در کوفه بر منبر رفته، گفت:

اى مردم! من با حسن بن على پیمانى که حاوى شروطى بود، منعقد ساختم و اینک پیمان را شکسته و شروط مزبور را، زیر این دو پاى خود مى گذارم.»(۴)

مسعودى:

«معاویه پس از مرگ حسن بن على علیهماالسلام سجده شکر به جا آورد.»(۵)

سبط ابن جوزى:

« معاویه در نهان مرتّباً به امام حسن نامه مى نوشت، تقاضاى صلح مى کرد و او نمى پذیرفت، تا بالاَخره قبول کرد.»(۶)

سبط ابن جوزى، به نقل از سدى:

« حسن بن على علیهماالسلام با معاویه به خاطر علاقه دنیوى صلح نکرد، و تنها سبب، آن بود که چون دید اهل عراق مى خواهند به او حیله ورزند و آنچه ناروا بود، در باره اش انجام دهند، و بیم آن مى رفت که وى را به ناگاه گرفته، تسلیم معاویه نمایند، ناچار به مصالحه پرداخت.»(۷)

سبط ابن جوزى، به نقل از ابن عبدالبرّ مالکى:

« وقتى به حسن بن على علیهماالسلام در این باره سرزنش و توهین کردند، فرمود: (شما دیگر) مرا ملامت نکنید؛ زیرا مسلّماً آنچه مرا وادار به صلح کرد، آن بود که دیدم شما (آرى، شما) پدرم را کشتید، و مرا خنجر زدید، و اموالم را به غارت بردید (دیگر چه اعتمادى بر یارى شما باقى بود؟)»(۸)

بهجت افندى زنگنه شهر زورى حنفى؛ (قاضى بزرگ اهل سنّت):

« معاویه با حیله عمروعاص، امام را بعد از صلح دعوت کرد که به منبر رود و خلافت معاویه را به زبان اقرار نماید. امام بالا رفت و فرمود:

« خلافت بِالإرث و الوصایه به خانواده رسالت اختصاص دارد؛… من در صلح با معاویه مجبور بوده ام؛ زیرا اگر به محاربه ادامه مى دادم، ارکان اهل بیت نبوّت محو مى شد و طرفدارانم نابود مى گشتند؛… معاویه لایق خلافت نیست و غاصب است.

امام را (طرفداران معاویه) از منبر کشیده، به زیر انداختند و سر آن حضرت به ستون خورد و مجروح شد. از این روز، معاویه به قتل امام حسن مصمّم گردید.»(۹)

دکتر طه حسین:

« به این ترتیب، حسن علیه السلام آنان (یاران ظاهرى اش) را چشم به راه جنگ در وقت مناسب نگاه داشت، و آنان را به صلح و سلم موقتى فرمان داد که بیاسایند و نیک آماده باشند.(۱۰)

… باز نشستن حسن علیه السلام از جنگ، از آن نبود که وى از آن بیم داشت، بلکه از آن بود که خونریزى را خوش نداشت، و به یاران خود امیدوار نبود.

و چون به راه افتاد، کار وى با مردم مدائن چنان شد که دیدیم. و آشکار گردید که نظر وى بر خطا نبوده است.

… حسن و پدرش… در آن محیط غریب و بى کس مى زیستند؛ دل و جان مردم در آن وقت بیش از دین به دنیا توجه داشت.»(۱۱)

احمد امین مصرى:

« مخفیانه علیه حسن بن على علیهماالسلام نقشه کشیدند، تا آنکه با خنجر به پهلویش زدند، ولى به قتل نرسید. در لشکر او تفرقه ایجاد کردند، چندان که ناچار به متارکه جنگ شد و صلح نمود.»(۱۲)

محمد عبداللّه خان عنان محامى (مورّخ شهیر مصرى):

« حسن بن على با اهل عراق، براى مقابله با معاویه (که با لشکرى به جنگ آمده بود) عزیمت کرد؛ ولى هنوز به مدائن نرسیده، سربازانش بر او شوریدند و بیشتر آنها از اطرافش پراکنده شدند. پس ناچار شد با معاویه به مذاکره پردازد و از درِ صلح درآید.»(۱۳)

علاّمه سید شرف الدّین عاملى:

« امام حسن علیه السلام مقدّمات روشنىِ افکار و اذهان را براى درک مظالم بنى امیه حاضر نمود، و امام حسین علیه السلام آن را تجلّى داد…»(۱۴)

علاّمه کاشف الغطاء:

« از افراد بشر در دولت اموى و سفیانى هیچ کس جرأت جسارت و مقاومت با دولت مستبد و ظالم را نداشت، جز دو فرزند فاطمه زهرا علیهاالسلام که در برابر آن قدرت مطلقه، برپاخاستند.

اگر سدّ فولادین دو امام همام و دو سبط رسول خدا نبود، کدام اراده و نیروئى مى توانست دین و شریعت را حفظ کند؟!

ولى قیام و قعود این دو پیشواى عالى قدر، توطئه افراد حزب شیطان را چنان به دست خودشان درهم پیچید که پیروان بنى امیه به دشمنى آنها قیام کردند، و حق را از باطل تشخیص دادند.

امام حسن علیه السلام در صلح خود، رذایل اخلاقى آل سفیان را که پنهان بود، برملا ساخت و امام حسین علیه السلام طبیعت پست و هدف شوم آنها را ـ که قصد داشتند اسلام را ریشه کن سازند و پیروان آن را نابود کنند ـ برهمه جهانیان ثابت کرد و با رنگِ خون، این حقیقت را نگاشت.»(۱۵)۵

عباس اقبال آشتیانى:

« اهل کوفه، امام حسن را به جنگ با معاویه و گرفتن شام تحریص نمودند.

امام حسن، با لشکریانى که پدرش براى دفع معاویه تهیه دیده بود، از کوفه عازم مدائن شد؛ لیکن در این نقطه، در میان سپاه او فتنه و نفاق رخ داد و امام چنین صلاح دید که براى جلوگیرى از خونریزى، با معاویه از درِ آشتى در آید… به شرط آنکه معاویه به شیعیان على علیه السلام آزار نرساند، و بیت المال کوفه را به او واگذارد و از دشنام به پدرش در حضور او، خوددارى نماید…»(۱۶)

دکتر على اکبر فیاض:

« در کوفه، شیعیان با حسن بن على علیهماالسلام بیعت کردند و او با لشکرى که پدرش در روزهاى آخر عمر خود فراهم کرده بود، به قصد جنگ بیرون آمد.

قیس بن سعد بن عبّاده را با دوازده هزار نفر به عنوان مقدّمه لشکر پیش فرستاد و خود روانه مدائن شد. از آن طرف هم معاویه با لشکر خود به «مسکن» (در نزدیکى موصل) فرود آمد. روزى در لشکر حسن بن على علیه السلام کسى ندا درداد که:

«قیس بن سعد کشته شد، فرار کنید.»

با شنیدن این ندا، مردم به هم ریختند و جمعى سراپرده حسن علیه السلام را غارت کردند، و حتى فرش زیر پاى او را کشیدند، و یکى از شورشیان خنجرى بر رانِ امام زد. با این وضع، مسلّم شد که با چنین مردمى به جنگ معاویه و لشکر منظّم و مطیع او رفتن، روى (ثمره اى) ندارد. بدین جهت، حسن علیه السلام با معاویه وارد مکاتبه و مذاکره صلح شد.»(۱۷)

پى نوشت:

  1. صلح امام حسن(ع)، دکتر رجبعلى مظلومى، ص ۱۶، به نقل از فلسفه صلح امام حسن(ع)، ص ۸۲ و ترجمه على و بنوه، دکتر طه حسین، ص ۲۰۰ و ۲۰۱٫
  2. همان، ص ۱۲٫
  3. همان، ص ۱۷، پاورقى.
  4. همان، ص ۲۷، به نقل از الامامه و السیاسه، ص ۱۳۶؛ تاریخ طبرى، ج ۶، ص ۹۳ و شرح نهج البلاغه، ج ۳، ص ۶٫
  5. همان، به نقل از مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۶٫

۶ و ۷٫ همان، ص ۲۴، به نقل از تذکره، ص ۱۱۲ ـ ۱۱۴٫

  1. همان، ص ۲۵، به نقل از استیعاب.
  2. همان، ص ۲۶، به نقل از تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمد، ص ۱۱۷٫
  3. همان، به نقل از على و بنوه، ص ۲۰۰ ـ ۲۰۹٫
  4. همان، ص ۱۳، به نقل از على و بنوه، ص ۱۹۸ـ۲۰۰٫
  5. همان، به نقل از فجرالاسلام، ص ۳۳۶٫
  6. همان، ص ۲۶، به نقل از تاریخ الجمعیات السریه، ص ۲۸ و ترجمه آن، ص ۱۹٫
  7. همان، ص ۴۳، به نقل از زندگى امام مجتبى(ع)، عمادزاده، ص ۱۲٫
  8. همان، ص ۴۳ و ۴۴، به نقل از جنه المأوى، ص ۱۸۹ و ۱۹۰٫ (با اندکى تغییر).
  9. همان، ص ۲۳، به نقل از تاریخ ایران از ظهور اسلام تا حمله مغول، ص ۴۱٫
  10. همان، ص ۲۳ و ۲۴، به نقل از تاریخ اسلام، ص ۱۷۵.

منبع :سید میثم سنگچارکى؛کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

آزمایش امّت و مظلومیّت رهبر

اشاره:

حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و نخستین نوه پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(صلی الله علیه و آله) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

پس از شهادت جانسوز مولاى متّقیان امام علىّ علیه السلام ، عدّه اى از مردم به حضور امام حسن مجتبى علیه السلام آمده واظهار داشتند:

یابن رسول اللّه ! تو خلیفه و جانشین پدرت هستى و ما شنونده و فرمان بر دستورات تو مى باشیم ، ما را بر آنچه صلاح مى دانى ، راهنمائى نما.

امام علیه السلام فرمود: شما مردمانى دروغگو هستید و نسبت به کسى که از من برتر بود بى وفائى کردید؛ پس چگونه مى خواهید مطیع و فرمان بر من باشید؟!

و چگونه و باکدام سابقه اى مى توانم به شما اعتماد کنم ؟

در هر حال اگر صداقت دارید و راست مى گوئید، وعده من و شما در نزدیکى شهر مداین مى باشد، که محلّ تجمّع لشکر جهت رویاروئى با دشمن خواهد بود.

پس اکثریّت آن ها به امام علیه السلام پشت کرده و به خانه هاى خود بازگشتند؛ و حضرت با علم و آگاهى نسبت به اوضاع ، سوار مرکب خود شد و عدّه قلیلى همراه حضرت روانه شدند.

وفائى را از آن مردمان مشاهده نمود، در همان مکان موعود در ضمن ایراد خطبه اى فرمود: اى جماعت ! شماها خواستید مرا مغرور نمائید، پس نیرنگ و حیله به کار گرفتید همان گونه که با پدرم چنین کردید، شماها بعد از من در رکاب شخصى کافر و ظالم خواهید جنگید، که هیچ ایمان به خداوند و رسولش ندارد.

پس از آن حضرت ، شخصى را از قبیله کِنده به عنوان فرمانده لشکر برگزید و او را به همراه چهار هزار نفر به میدان جنگ گسیل نمود؛ و فرمود: در سرزمین اءنبار توقّف کنید و تا دستورى از جانب من نیامده ، هیچ گونه حرکتى انجام ندهید.

وقتى معاویه از چنین قضیّه اى آگاه شد، چند نفر ماءمور به همراه پانصد هزار درهم براى فرمانده لشکر فرستاد و به او پیام داد: اگر به ما ملحق شوى ؛ ولایت هر کجا را که مایل باشى به تو واگذار مى کنیم .

پس فرمانده لشکر چون فردى سست ایمان و دنیاطلب بود، به امام مجتبى علیه السلام خیانت کرد؛ و پول ها را گرفت و به همراه تعداد بسیارى از نیروهاى خود به سپاه معاویه ملحق شد.

چون این خبر به حضرت رسید اظهار نمود:اى جماعت ! کِنِدى به من و شما خیانت کرد، و اکنون براى بار دوّم تکرار مى کنم و مى گویم که شما مردمان بى وفا و دنیاطلب هستید، ولیکن شخص دیگرى را به جاى او مى فرستم ، با این که مى دانم او نیز چون دیگران بى وفا و خائن است .

آن گاه شخصى را از قبیله بنى مراد – به نام مرادى – به همراه چهار هزار نفر روانه نمود؛ و از او عهد و پیمان گرفت که به مسلمین خیانت نکند و او نیز قسم خورد که چون کوه ثابت و استوار باقى بماند.

و چون لشکر آهنگ حرکت نمودند تا به سوى جبهه جنگ بروند، حضرت به آرامى فرمود: به او نیز اعتمادى نیست .

و هنگامى که لشکر مُرادى به اءنبار رسید، معاویه دو مرتبه همان برنامه کِنِدى را براى مُرادى نیز اجرا کرد؛ و او هم فریب خورد و عهد و قسم خود را شکست و به لشکر معاویه پیوست .

امام علیه السلام با شنیدن خبر خیانت مرادى ، به پا خواست و فرمود: باز هم مى گویم که شماها صداقت و وفا ندارید و عهدشکن هستید؛ و توجّه نمودید که چگونه مُرادى مانند کندى عهدشکنى و خیانت کرد.

گفتند: یاابن رسول اللّه ! آن ها خیانت کردند، لیکن ما صادقانه با شما هستیم و آنچه دستور دهى ، به آن عمل مى کنیم .

حضرت فرمود: پس مرحله اى دیگر شما را مى آزمایم تا حقیقت امر براى خودتان ثابت شود، وعده گاه من و شما در سرزمین نُخَیْله باشد، هر که میل دارد آن جا حضور یابد؛ با این که مى دانم شما مردمى بى وفا و عهدشکن هستید.

پس هنگامى که حضرت وارد نخیله گردید و مدّت ده روز در آن جا اقامت گزید؛ ولى جز تعدادى اندک ، کسى به آن مکان نیامد، پس حضرت به کوفه مراجعت نمود و بر بالاى منبر رفت و فرمود:

تعجّب مى کنم از گروهى بى دین و بى وفا؛ واى بر شما فریفتگان و خودفروشان !

بدانید که حکومت اسلامى بر بنى امیّه حرام است ، ولى چنانچه حکومت دست معاویه بیفتد؛ چون شماها را مخالف حکومتش بداند کمترین ترحّمى روا نمى دارد، بلکه با شدیدترین شکنجه ها آزارتان مى دهد و نابودتان مى کند.

سپس عدّه بسیارى از مردم دنیاپرست و بى وفاى کوفه ، نامه هاى متعدّدى براى معاویه به این مضمون فرستادند:

اگر مایل باشى ، حسن بن علىّ را دست گیر نموده و برایت مى فرستیم ؛ و چون رضایت و خوشنودى معاویه را آگاه شدند، بر محلّ سکونت و استراحت آن امام مظلوم سلام اللّه علیه حمله کردند؛ و به وسیله شمشیر جراحاتى بر بدن مقدّس آن حضرت وارد آوردند.

بعد از این حادثه دلخراش ، حضرت به ناچار نامه اى براى معاویه به این مضمون نوشت :

با این که از جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که مى فرمود: خلافت و حکومت بر خاندان بنى امیّه حرام است ، امّا با چنین وضعیّت و موقعیّتى که پیش آمده است ، به ناچار با شرایطى براى صلح آماده هستم ؛ و آن را بر این اوضاع ترجیح مى دهم .(۱)

پی نوشت:

۱. الخرایج و الجرایح : ج ۲، ص ۵۷۶، ح ۴٫

بالا آمدن آب چاه

اشاره:

خدای متعال بندگان خالص خود را گاهی به صورت خارق العاده از خطرات حفظ می کند. همانگونه که حضرت موسی(علیه‌السلام) بعد از تولد  در رود نیل به اذن خداوند از خطری حفظ گردید، در موارد دیگر نیز این گونه معجزه الهی قابل تحقق است. در چند جمله زیر به حفظ حضرت امام حسن عسکری(علیه‌السلام) در چاه آب اشاره شده که بدون اراده خداوند امکان پذیر نیست.

 

محمد بن عبدالله گوید: حسن بن علی (علیه‌السلام) در زمان کودکی در چاه آب افتاد و پدرش امام هادی (علیه‌السلام) در حال نماز بود. زنها از افتادن او فریاد می‌زدند تا اینکه امام (علیه‌السلام) نماز را به پایان رسانید و فرمود: ترسی نیست. آنگاه مشاهده کردند آب چاه بطور کامل بالا آمده است و حسن (علیه‌السلام) بر روی آب قرار دارد.[۱]

پی نوشت:

[۱] . بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۷۴.

فضایل امام علی(ع) و اهل بیت در صحيح مسلم

 خلاصه: فضایل اهل بیت به ویژه امام علی(ع) در متون اهل سنت به صورت گسترده منعکس شده است. ازجمله در صحیح مسلم در فضیلت امام علی(ع)، و اهل بیت (امام حسن، امام حسین(ع) ، حضرت فاطمه(س)) روایاتی متعددی از رسول گرامی اسلام(ص) نقل شده است که در این مقاله به آن پرداخته شده است.

فضایل امام علی

  1. از سعد بن ابی وقاص نقل شده که پیامبر اسلام(ص) به علی فرمود: «أنت مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ من مُوسَى إلا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي». یعنی نسبت تو به من نسبت هارون به موسی است جز اینکه پیامبری بعد از من نیست.
  2. از سعد بن ابی وقاص نقل شده هنگامی که پیامبر اسلام(ص) علی بن ابی طالب را در غزوه تبوک جانشین خود قرار داد؛ علی گفت یا رسول الله مرا در میان زنان و اطفال می‌گذاری؟ رسول خدا(ص) فرمود: «آیا تو به اینکه نسبت تو به من، نسبت هارون به موسی باشد راضی نیستی جز اینکه بعد از من پیامبری نیست؟»[1]
  3. سعد بن ابی وقاص می گوید معاویه بن ابی سفیان به او گفت که چه چیزی تو را از سب ابوتراب منع کرد در جواب گفتم سه گفتة رسول خدا(ص) در باره علی را که به یاد می آورم نمی توانم او را سب کنم که اگر یکی از آنها برای من بود از شتران بس گران قیمت برایم بهتر بود. یکی اینکه در برخی غزوات علی را جانشین خود کرد، علی به او گفت یا رسول الله مرا با اطفال و زنان می گذاری؟ رسول خدا(ص) فرمودآیا راضی نمی شوی به اینکه نسبت تو به من ، نسبت هارون به موسی باشد جر اینکه بعد از من پیامبری نخواهد بود. دومش این است که از رسول خدا(ص) شنیدم در روز خیبر فرمود: این پرچم را به دست مردی می دهم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارد. و ما همگی منتظر بودیم تا اینکه پیامبر (ص) فرمود علی را بخوانید تا پیش من آید. علی آمد در حالی که چشم درد داشت. پیامبر خدا آب دهنش را بر چشمش مالید و پرچم را به دست او داد و خداوند به وسیله او مسلمانان را پیروز گردانید. سومش این است هنگامی که آیه « فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ…» نازل گردید؛ پیامبر خدا(ص)، علی، فاطمه، حسن و حسین را خواند و فرمود: اللهم هَؤُلَاءِ أَهْلِي.[2]
  4. این حدیث از طریق ابو هریره به صورت مفصل تر نقل شده است. ابوهریره می گوید که رسول خدا در روز خیبر فرمود: این پرچم را به دست کسی می دهم خداوند و رسول خدا را دوست دارد و خداوند به دست او پیروزی را نصیب ما خواهد کرد. عمر بن خطاب در این هنگام گفت امارت را دوست نداشتم مگر در این روز. ابوهریره می‌گوید ما همگی در این امید بودیم که پرچم را به دست ما بدهد اما رسول خدا(ص) علی بن ابی طالب را خواند و پرچم را به دست او داد و فرمود برو و برنگرد تا اینکه خداوند پیروزی را به دست تو محقق کند. علی کمی رفت و سپس توقف کرد و برنگشت بلکه صدا زد یا رسول اللهبر چه چیزی با مردم مقاتله کنم؟ پیامبر فرمود با آنان بجنگ تا اینکه شهادت بدهند که: لَا إِلَهَ إلا الله وَأَنَّ مُحَمَّدًا رسول اللَّهِ. هنگامی که این شهادت را دادند این کار آنان خون و مال شان را بر تو منع می‌کند و پس از آن حساب آنان بر خداست.[3]
  5. این حدیث از طریق سهل بن سعد نیز نقل شده است. در این حدیث آمده که وقتی علی(ع) نزد رسول خدا(ص)آمد چشمهای او درد می کرد؛ پیامبر خدا با آب دهنش روی چشمانش مالید و برای او دعا کرد تا اینکه گویا چشمهای او هیچ دردی نداشته است و سپس پرچم را به دست او داد. علی عرض کرد یا رسول الله با آنان بجنگم تا مثل ما شوند؟ رسول خدا فرمود: به راهت ادامه بده تا در دیار آنان فرود آیی سپس آنان را به سوی اسلام دعوت کن و آنان را به چیزی که بر آنان واجب است خبردار کن. قسم به خداوند اگر خدا یک نفر را با دست تو هدایت کند برای تو بهتر از شتران سرخ موی بس گران قیمت است. [4] مراد از آن این است که ارزش هدایت یک نفر با هيچ چيزي با ارزشى سنجيده نميشود.

فضائل اهل بیت(ع)

  1. از عایشه نقل شده که یک صبح پیامبر اسلام(ص) کسائی بافته شده از پشم سیاه بر خودش انداخته بود که حسن بن علی آمد، پیامبر او را زیر کساء داخل کرد، سپس حسین آمد او را هم زیر کساء داخل کرد، پس از او فاطمه آمد او را هم داخل کساء برد، پس از او علی آمد و او را هم داخل کساء کرد و سپس فرمود: «إنما يُرِيدُ الله لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا».[5]
  2. در صحیح مسلم قطعه‌ای از حدیثی که در غدیر خم از رسول خدا(ص) صادر شده، نقل گردیده است. در این حدیث آمده است که… روزی پیامبر خدا(ص) در بین ما در منطقه ای به نام خم در بین راه مکه و مدینه ایستاد بعد از حمد و ثنای خداوند و وعظ فرمود: «ألا أَيُّهَا الناس فَإِنَّمَا أنا بَشَرٌ يُوشِكُ أَنْ يَأْتِيَ رسول رَبِّي فَأُجِيبَ وأنا تَارِكٌ فِيكُمْ ثَقَلَيْنِ أَوَّلُهُمَا كِتَابُ اللَّهِ فيه الْهُدَى وَالنُّورُ فَخُذُوا بِكِتَابِ اللَّهِ وَاسْتَمْسِكُوا … وَأَهْلُ بَيْتِي أُذَكِّرُكُمْ اللَّهَ في أَهْلِ بَيْتِي أُذَكِّرُكُمْ اللَّهَ في أَهْلِ بَيْتِي أُذَكِّرُكُمْ اللَّهَ في أَهْلِ بَيْتِي.[6] یعنی ای مردم نزدیک است که فرشته مرگ بیاید و من او را لبیک گویم؛ اینک من در میان شما دو ثقل را بر جای می‌گذارم اول آنها کتاب خداست که در آن هدایت و نور است پس آن را بگیرید و به آن متمسک شوید. و دیگری اهل بیتم است شما را در باره اهل بیتم سفارش می‌کنم… .
  3. از ابی هریره نقل شده که پیامبر اسلام(ص) به حسن فرمود: «اللهم إني أُحِبُّهُ فَأَحِبَّهُ وَأَحْبِبْ من يُحِبُّهُ»[7] یعنی خدایا من حسن را دوست دارم و تو او را و نیز کسانی را دوست بدار که او را دوست دارند. ابو هریره حدیثی دیگری نیز با همین مضمون نقل کرده است. [8]
  4. از عازب نقل شده که گفت: حسن بن علی را بر دوش پیامبر(ص) دیدم در حالی که پیامبر می‌فرمود: «اللهم إني أُحِبُّهُ فَأَحِبَّهُ».[9] از براء نیز نقل شده است كه گفت: پیامبر اسلام(ص) را دیدم که حسن بن علی بر دوش او بود و او می فرمود: «اللهم إني أُحِبُّهُ فَأَحِبَّهُ».[10]
  5. از مسور بن مخرمه نقل شده که پیامبر(ص) فرمود: «إنما فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي يُؤْذِينِي ما آذَاهَا».[11] یعنی فاطمه پاره تن من است اذیت می‌کند مرا هر چه او را اذیت کند.
  6. از عایشه روایت شده که پیامبر خدا(ص) فاطمه را خواست و چیزی را با سرّ به او گفت و او گریه کرد، سپس سرّی دیگری را به او گفت و او خندید. عایشه می‌گوید از فاطمه پرسیدم رسول خدا(ص) چه چیزی به تو گفت که اول گریه کردی و سپس خندیدی؟ او گفت بار اول از مرگش به من گفت من گریه کردم و بار دوم به من خبر داد که من اولین کسی از اهل او هستم که به او ملحق می‌شوم.[12]
  7. عایشه در حدیث دیگری می‌گوید که ما زنان پیامبر(ص) در نزد او بودیم که فاطمه آمد و راه رفتنش هیچ تفاوتی با راه رفتن پیامبر خدا(ص) نداشت. وقتی پیامبر(ص) او را دید فرمود مرحبا به دخترم سپس او را بر راست و چپ خود نشاند و سرّی را به او گفت که فاطمه گریه‌ای شدیدی کرد و چون پیامبر خدا(ص) بی‌تابی او را دید، سرّی دیگری به او گفت فاطمه خندان گردید. عایشه می‌گوید علت گریه و خنده را از او پرسیدم، فاطمه گفت سرّ پیامبر را افشا نمی‌کنم. عایشه می‌گوید وقتی پیامبر خدا رحلت فرمود بر فاطمه سخت گرفتم و از او پرسیدم. فاطمه گفت الآن مطلب را به تو می‌گویم. سرّ اول این بود که به من خبر داد جبرئیل همیشه قرآن را سالی یک بار عرضه می کرد و امسال(الآن) قرآن را بر من دو بار عرضه کرد و من اجل خود را نزدیک می بینم پس تقوا پیشه کن و صبور باش.. در این هنگام من گریستم و چون بی‌تابی مرا دید از سرّ دوم به من خبر داد و فرمود ای فاطمه آیا راضی نمی شوی که سید زنان مؤمنه یا سید زنان این امت باشی؟ در این هنگام خندیدم همانگونه که تو دیدی.[13]

[1] .  مسلم بن حجاج نیشابوری، صحیح مسلم، ج4، ص1870، دار إحياء التراث العربي ،  بيروت، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي.[بی‌تا].

[2] . صحیح مسلم، ج4ص1871.

[3] . صحیح مسلم، ج4ص1871.

[4] . صحیح مسلم، ج4ص1872.

[5]. همان، ج4ص1883.

[6]. صحیح مسلم، ج4ص1873.

[7]. صحیح مسلم، ج4ص1882.

[8]. صحیح مسلم، ج4ص1882.

[9] . همان، ص1883.

[10] . همان، ص1883.

[11] . همان، ج4ص1903.

[12] . همان، ج4ص1904.

[13] . همان، ج4ص1904 و ص1905.

نویسنده: حمیدالله رفیعی