حسد

نوشته‌ها

حسد و مفاسد آن

 

اشاره:

صفات رذیله امراض روحی و معنوی است که بسیاری از انسانها مبتلای آنها هستند. این صفات هم دنیای انسان را خراب می کند و هم باعث بدفرجامی انسان در عقبا می شود. حسد یکی از صفات رذیله است که مفاسد زیادی را نصیب دارنده آن می کند. در این نوشتار به برخی از مفاسد این صفت اشاره شده است.

 

حسد عبارت است از تمنّاى زوال نعمتى از مسلمانی که صلاح  او در آن است و اگر تمنّاى زوال نعمت از او نکند، بلکه مثل آن را براى خود خواهد، آن را «غبطه» و «منافسه» خوانند. اگر زوال چیزى را از کسى خواهد، که صلاح او نباشد آن را غیرت گویند.

ضد حسد، نصیحت است. و آن عبارت است از خواستن نعمتى که صلاح برادر مسلم باشد، از براى او. و چون هر کسى نمى تواند بفهمد که این نعمت صلاح است یا فساد، و بسا چیزهائى که در نظر ظاهر، کسى آن را صلاح پندارد و در حقیقت وبال و فساد بر صاحب خود باشد، پس شرط نصیحت و دوستى آن را صلاح پندارد و در حقیقت وبال و فساد بر صاحب خود باشد.

پس شرط نصیحت و دوستى آن است که در امورى که صلاح و فساد آن مشتبه است، خواستن و نخواستن آن از براى برادر دینى مشروط به صلاح و فساد باشد، یعنى چنان خواهد که: اگر فی الواقع صلاح اوست باقى باشد. و اگر باعث فساد است، زایل شود.

معیار در نصیحت، آن است که: آنچه را از براى خود خواهى از براى برادر خود نیز خواهى. و آنچه را که از براى خود مکروه داشته باشى، از براى او نیز مکروه داشته باشى.

معیار در حسد، آن است که: آنچه را از براى خود نخواهى از براى او خواهى. و آنچه را از براى خود خواهى، از براى او نخواهى.

مخفى نماند که: حسد، اشدّ امراض نفسانیّه، و دشوارترین همه، و بدترین رذایل، و خبیث ترین آنهاست.

عقبه زین صعب تر در راه نیست اى خنک آن کس حسد همراه نیست

صاحب خود را به عذاب دنیا گرفتار، و به عقاب عقبى مبتلا مى سازد، زیرا که حسود در دنیا لحظه اى از حزن و الم و غصه و غم خالى نیست. چون که او هر نعمتى که از کسى دید متألّم مى شود. و چون نعمت خدا نسبت به بندگان خود بى نهایت است، و هرگز منقطع نمى شود، پس حسود بیچاره، پیوسته محزون و غمناک است. اصلا به محسود ضررى نمى رسد، بلکه ثواب و حسنات او زیاد مى شود و درجات او بلند مى گردد. و به جهت غیبتى که حسود از او مى کند و سخنى که نباید، در حق او مى گوید، وزر و وبال محسود را بر دوش خود مى گیرد. و اعمال صالحه خود را به دیوان اعمال او نقل مى نماید. و با وجود همه این ها چنانچه حسود به دقّت تأمل کند، مى فهمد که او در مقام عناد و ضدّیت با رب الارباب است، زیرا هر که را  که نعمتى و کمالى است از «رشحات»[۱] فیض واجب الوجود، و مقتضاى حکمت شامله، و مصلحت کامله او است.

پس مشیّت و اراده او چنین اقتضا فرموده است که آن نعمت از براى آن بنده حاصل باشد. ولى این حسود مسکین، زوال آن را مى خواهد. و این نیست مگر نقیض مقدّرات الهى را خواستن. و اراده خلاف مراد خدا را کردن، بلکه حسود، طالب نقص است بر خداوند- سبحانه-. یا خدا را- العیاذ بالله- جاهل مى داند، زیرا که اگر آن محسود را قابل و لایق آن نعمت مى داند و با وجود این، زوال آن را از خدا مى طلبد، این نقص بر خداست، که کسى را که سزاوار نعمتى باشد منع نماید. و اگر او را لایق نمى داند، پس خود را داناتر از خدا مى داند به مصالح و مفاسد. و این هر دو کفر است.

و چون شکى نیست که: آنچه خدا مى کند محض خیر و مصلحت، و خالى از جمیع شرور و مفاسد است. پس حاسد فی الحقیقه دشمن خیر، و طالب شرّ و فساد است. پس او شریر و مفسد است. و از این ها معلوم مى شود سرّ آنچه مذکور شد، که: حسد، بدترین رذایل، و حاسد، شریرترین مردمان است. و چه خباثت از این بالاتر که: کسى متألّم باشد از راحت بنده اى از بندگان خدا، که هیچ ضررى به او نداشته باشد. و از این جهت آیات و اخبار بى نهایت در مذمّت این صفت وارد شده است. چنان که خداى- تعالى- در مذّمت قومى مى فرماید:

«أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى  ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ» یعنى: «آیا حسد مى کنند مردمان را بر آنچه خداى- تعالى- از فضل خود بر ایشان عطا فرموده؟».[۲] از حضرت پیغمبر(صلی‌الله علیه و آله) روایت شده  که «حسد، مى خورد اعمال حسنه را، همچنان که آتش هیزم را مى خورد».[۳] و از آن حضرت منقول است که: «پروردگار عالم به موسى بن عمران(علیه‌السلام) وحى فرمود که: حسد مبر به مردم بر آنچه از فضل من به ایشان رسیده است. و چشمهاى خود را بر آن مینداز. و دل خود را همراه او مکن. به درستى که: کسى که حسد دارد خشمناک بر نعمتهاى من است. و برابرى مى کند قسمتهائى را که من میان بندگان خود تقسیم کرده ام. و هر که چنین باشد من از او نیستم و او از من نیست».[۴] و نیز از آن بزرگوار منقول است که: «ترسناک ترین چیزى که از آن بر امت خود مى ترسم این است. که: مال ایشان زیاد شود، پس بر یکدیگر حسد بورزند و یکدیگر را به قتل رسانند».[۵] و نیز فرمود: «به درستى که از براى نعمتهاى خدا، دشمنانى هست. عرض شد:

کیان اند؟ فرمود: کسانى که حسد مى برند مردم را بر آنچه از فضل خدا به ایشان رسیده».[۶] و در بعضى از احادیث قدسیّه وارد شده است که: «خدا فرمود که: حاسد، دشمن نعمت من، و خشمناک از براى قضاى من است. و راضى به قسمتى که در میان بندگانم کرده ام نیست».[۷] و از حضرت ابى عبد الله(علیه‌السلام) مروى است که: «آفت دین، حسد و عجب و فخر است».[۸] و نیز از آن جناب مروى است که: «حاسد ضرر به نفس خود مى رساند پیش از آنکه ضررى به محسود برسد، مانند ابلیس، که به واسطه حسد، از براى خود لعنت را حاصل کرد و از براى آدم برگزیدگى و هدایت و بلندى و ارتفاع به محل حقایق عهد و اصطفا را. پس محسود باش و حاسد مباش. به درستى که ترازوى حاسد، همیشه سبک است، به واسطه ترازوى محسود. یعنى اعمال حسنه حاسد به ترازوى اعمال محسود گذارده مى شود. و روزى هر کسى قسمت شده است. پس چه نفعى مى رساند حسد به حاسد؟ و چه ضرر مى رساند به محسود؟ اصل حسد، از کورى دل، و انکار فضل خداست. و این، دو بال اند از براى کفر. و فرزند آدم به واسطه حسد در حسرت ابدى افتاد و به هلاکتى رسید که هرگز نجاتى از براى او نیست».[۹] از کلام بعضى از حکماست که: «حسد، جراحتى است که بهبود از براى آن نیست».[۱۰] یکى از بزرگان دین گفته است که: «حاسد را از مجالس و مجامع عاید نمى شود مگر مذمت و ذلت. و از ملائکه به او نمى رسد مگر بغض و لعنت. و از خلق نفعى نمى برد مگر غم و محنت. و در وقت مردن نمى بیند مگر هول و شدّت. و در قیامت چیزى به او نمى رسد مگر عذاب و فضیحت».[۱۱]

حسود سود نمى برد

صاحب این صفت، همیشه خوار و بى مقدار است. به همین جهت حضرت امیر المؤمنین- علیه السّلام- فرموده است که: «الحسود لا یسود» یعنى: «حسود به شرف و بزرگى نمى رسد».[۱۲] و حسود پیوسته به غصه و ألم گرفتار است. از این جهت است که سیّد انس و جانّ فرموده: «أقلّ النّاس لذّه، الحسود» یعنى: «کمترین مردمان از حیث لذّت، حسود است».[۱۳] چون که مذاق طبعش همیشه از تلخى حسد متغیر است. بر طبق این کلام است آنچه حضرت امیر المؤمنین(علیه‌السلام) فرموده اند: «الحسود مغموم» یعنى: «حسد، آدمى را به غم و اندوه مبتلا مى سازد».[۱۴]

خلاصه آنکه: صفت حسد، موجب عذاب و نکال اخروى، و مایه اندوه و ملال دنیوى است. و آدمى را صفتى از این ناپسندتر، و دل بیچاره را مرضى از این کشنده تر نیست. اخبار و آثار در مذمت آن بى شمار وارد شده است. آنچه مذکور شد از براى قابل هدایت کافى است. و این همه در صورتى است که غرض او از زوال نعمت از محسود امر دینى نباشد. اما هرگاه غرض، دیندارى باشد داخل حسد نیست. و بر آن ضررى مترتب نمى باشد، مثل اینکه: هر گاه نعمتى یا دولتى یا منصبى و عزتى، به کافرى یا فاجر معصیت کارى برسد و او به دست آویزى آن، فتنه برپا، یا اذیّت بندگان خدا نماید. یا در میان مردم افساد کند. یا مرتکب معصیتى گردد و به این سبب کسى طالب زوال نعمت از او باشد و عزت او را مکروه داشته باشد، ضرر ندارد، و داخل حسد نیست. و بر آن معصیتى مترتب نمى گردد.

مخفى نماند  همچنان که اشاره به آن شد حسد آن است که: کسى طالب زوال نعمتى از برادر دینى خود باشد. و اگر زوال آن را نخواهد و لیکن مثل آن را از براى خود خواهد این منافسه و غبطه است. و بر آن مذمتى نیست، بلکه آن در امور پسندیده است.

این است مراد، از آنچه از حضرت رسول(صلی‌الله علیه و آله) مروى است که: «حسد نیکو نیست مگر بر دو کس: یکى مردى که: خدا او را مالى داده باشد و همه آن را در راه خدا صرف کند. و دیگرى مردى که: خدا علمى به او کرامت فرموده باشد و او به آن عمل کند و مردم را تعلیم کند».[۱۵] و سبب غبطه بردن بر شخصى، محبّت آن بر نعمتى است که از براى او حاصل است.

پس اگر آن نعمت، امر دینى باشد، سبب آن غبطه، محبّت خدا و محبّت طاعت اوست. این امرى است مستحسن و مرغوب. و اگر امر دنیوى باشد که مباح باشد، سبب آن، محبّت تنعّم و التذاذ در دنیاست. و این اگر چه حرام نباشد و لیکن شکى نیست که: باعث پستى مرتبه، و بازماندن از مقامات بلند، و منازل ارجمند است.

از براى غبطه دو مرتبه است:

یکى آنکه: منظور آدمى، رسیدن خود به نعمتى باشد که از براى دیگرى هم حاصل است به جهت «تمشیت»[۱۶] امر دین یا دنیاى خود، و هیچ چیز دیگر در نظر او نباشد. و این هیچ گونه ناخوشى ندارد.

دوم آنکه: علاوه بر تمشیت امر خود، بر خود نپسندد که کمتر از آن شخص دیگر باشد. و خود را راضى به نقصان از او نکند. و این مرتبه موضع خطر و لغزش است، زیرا که: بسا باشد رسیدن به آن نعمت، میسّر نشود. پس نفس، میل به زوال نعمت از آن شخص مى کند تا بالاتر از او نباشد. و کم کسى است که: خود را پست تر از دیگرى بتواند دید و خود نتواند به مرتبه او رسید و پستى مرتبه او را میل نداشته باشد. و این خود صفت حسد است که اخبث صفات، و ارذل ملکات است.[۱۷]

پی نوشت:

[۱]. جمع رشحه بمعناى تراوش و قطره.

[۲] .نساء،( سوره ۴) آیه ۵۴.

[۳] .بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۵۷، ح ۳۰.

[۴] .کافى، ج ۲، ص ۳۰۷، ح ۶.

[۵] .محجه البیضاء، ج ۵، ص ۳۲۶. و احیاء العلوم، ج ۳، ص ۱۶۳.

[۶] .بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۵۶، ح ۲۶( با اندک تفاوتى).

[۷] .محجه البیضاء، ج ۵، ص ۳۲۶( با اندک تفاوتى).

[۸] .کافى، ج ۲، ص ۳۰۷، ح ۵.

[۹] .بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۵۵، ح ۲۳.

[۱۰] .محجه البیضاء، ج ۵، ص ۳۳۰.

[۱۱]. محجه البیضاء، ج ۵، ص ۳۳۰.

[۱۲]. غرر الحکم، چاپ دانشگاه، ج ۱، ص ۲۵۵.

[۱۳]. بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۵۰، ح ۸.

[۱۴]. بحار الأنوار، ج ۷۳، ص ۲۵۶، ح ۲۹.

.[۱۵] احیاء العلوم، ج ۳، ص ۱۶۶. و محجه البیضاء، ج ۵، ص ۳۳۲.

[۱۶]. به راه انداختن.

[۱۷] . برگرفته از: نراقى، احمد بن محمد مهدى، معراج السعاده، ص ۴۵۵- ۴۶۰، هجرت – ایران – قم، چاپ: ۶، ۱۳۷۸ ه.ش.

احادیث منتخب از امام هادى علیه السلام

اشاره:

علی بن محمد مشهور به امام هادی یا امام علی النقی (۲۱۲.۲۵۴ق) دهمین امام شیعیان و فرزند امام جواد(علیه السلام) است. او از ۲۲۰ تا ۲۵۴ق به مدت ۳۳ سال، امامت را به عهده داشت. امام هادی با چند تن از خلفای عباسی از جمله متوکل همزمان بود و بیشتر سال‌های امامت را در سامرا تحت نظارت حاکمان عباسی گذراند.
از امام هادی(علیه السلام) احادیثی در امور اعتقادی، تفسیر، فقه و اخلاق روایت شده و بخشی از آنها درباره مباحث کلامی همچون تشبیه و تنزیه و جبر و اختیار است. زیارت جامعه کبیره و غدیریه از امام دهم شیعیان نقل شده است.

قالَ الاِْمامُ الْهادى(علیه السلام):

۱. جبران نقص
«لِبَعْضِ مَوالیهِ: عاتِبْ فُلانًا وَ قُلْ لَهُ: إِنَّ اللّهَ إِذا أَرادَ بِعَبْد خَیْرًا إِذا عُوتِبَ قَبِلَ.»:
امام على النّقى(علیه السلام) به یکى از دوستانش فرمود:فلانى را توبیخ کن و به او بگو: خداوند چون خیر بنده اى خواهد، هر گاه توبیخ شود، بپذیرد. [و در صدد جبران نقص خود برآید].

۲. جایگاه اجابت دعا

«إِنَّ لِلّهِ بِقاعًا یُحِبُّ أَنْ یُدْعى فیها فَیَسْتَجیبَ لِمَنْ دَعاهُ وَ الْحَیْرُ مِنْها.»:
همانا براى خداوند بقعه هایى است که دوست دارد در آنها به درگاه او دعا شود و دعاى دعاکننده را به اجابت رساند، و حائر حسین(علیه السلام)یکى از آنهاست.

۳. خداترسى

«مَنِ اتَّقَى اللّهَ یُتَّقى، وَ مَنْ أَطاعَ اللّهَ یُطاعُ، وَ مَنْ أَطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ سَخَطَ الَمخْلُوقینَ. وَ مَنْ أَسْخَطَ الْخالِقَ فَلْیَیْقَنَ أَنْ یَحِلَّ بِهِ سَخَطُ الَْمخْلُوقینَ.»:
هر کس از خدا بترسد، مردم از او بترسند، و هر که خدا را اطاعت کند، از او اطاعت کنند، و هر که مطیع آفریدگار باشد، باکى از خشم آفریدگان ندارد، و هر که خالق را به خشم آورد، باید یقین کند که به خشم مخلوق دچار مى شود.

۴. اطاعت خیرخواه

«مَنْ جَمَعَ لَکَ وُدَّهُ وَ رَأْیَهُ فَاجْمَعْ لَهُ طاعَتَکَ.»:
هر که دوستى و نظر نهایىاش را براى تو همه جانبه گرداند، طاعتت را براى او همه جانبه گردان

۵. اوصاف پروردگار

«إِنَّ اللّهَ لا یُوصَفُ إِلاّ بِما وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ، وَ أَنّى یُوصَفُ الَّذى تَعْجِزُ الْحَواسُّ أَنْ تُدْرِکَهُ وَ الاَْوْهامُ أَنْ تَنالَهُ وَ الْخَطَراتُ أَنْ تَحُدَّهُ وَ الاَْبْصارُ عَنِ الاِْحاطَهِ بِهِ. نَأى فى قُرْبِهِ وَ قَرُبَ فى نَأْیِهِ، کَیَّفَ الْکَیْفَ بِغَیْرِ أَنْ یُقالَ: کَیْفَ، وَ أَیَّنَ الاَْیْنَ بِلا أَنْ یُقالَ: أَیْنَ، هُوَ مُنْقَطِعُ الْکَیْفِیَّهِ وَ الاَْیْنِیَّهِ، أَلْواحِدُ الاَْحَدُ، جَلَّ جَلالُهُ وَ تَقَدَّسَتْ أَسْماؤُهُ.»:
به راستى که خدا، جز بدانچه خودش را وصف کرده، وصف نشود.
کجا وصف شود آن که حواس از درکش عاجز است، و تصورّات به کُنه او پى نبرند، و در دیده ها نگنجد؟ او با همه نزدیکىاش دور است و با همه دورىاش نزدیک. کیفیّت و چگونگى را پدید کرده، بدون این که خود کیفیّت و چگونگى داشته باشد. مکان را آفریده بدون این که خود مکانى داشته باشد. او از چگونگى و مکان بر کنار است. یکتاى یکتاست، شکوهش بزرگ و نام هایش پاکیزه است.

۶. اثر بخش خداست، نه روزگار

«لا تَعْدُ وَ لا تَجْعَلْ لِلاَْیّامِ صُنْعًا فى حُکْمِاللّهِ.»:

از حدّ خود تجاوز نکن و براى روزگار هیچ اثرى در حکم خدا قرار نده.

۷. نتیجه بى اعتنایى به مکر خدا

«مَنْ أَمِنَ مَکْرَ اللّهِ وَ أَلیمَ أَخْذِهِ، تَکَبَّرَ حَتّى یَحِلَّ بِهِ قَضاؤُهُ وَ نافِذُ أَمْرِهِ، وَ مَنْ کانَ عَلى بَیِّنَه مِنْ رَبِّهِ هانَتْ عَلَیْهِ مَصائِبُ الدُّنْیا وَ لَوْ قُرِضَ وَ نُشِرَ.»:
هر که از مکر خدا و مؤاخذه دردناکش آسوده زِیَد، تکبّر پیشه کند تا قضاى خدا و امر نافذش او را فراگیرد، و هر که بر طریق خداپرستى، محکم و استوار باشد، مصائب دنیا بر وى سبک آید و اگر چه مقراض شود و ریز ریز گردد.

۸. تقیّه

«لَوْ قُلْتُ إِنَّ تارِکَ التَّقِیَّهِ کَتارِکِ الصَّلوهِ لَکُنْتُ صادِقًا.»:

اگر بگویم کسى که تقیّه را ترک کند مانند کسى است که نماز را ترک کرده، هر آینه راست گفته ام.

۹. شکر و شاکر

«الشّاکِرُ أَسْعَدُ بِالشُّکْرِ مِنْهُ بِالنِّعْمَهِ الَّتى أَوْجَبَتِ الشُّکْرَ لاَِنَّ النِّعَمَ مَتاعٌ وَ الشُّکْرُ نِعَمٌ وَ عُقْبى.»:

شخص شکرگزار، به سبب شکر، سعادتمندتر است تا به سبب نعمتى که باعث شکر شده است. زیرا نعمت، کالاى دنیاست و شکرگزارى، نعمتِ دنیا و آخرت است

۱۰. دنیا جایگاه آزمایش

«إِنَّ اللّهَ جَعَلَ الدُّنْیا دارَ بَلْوى وَ الاْخِرَهَ دارَ عُقبى وَ جَعَلَ بَلْوَى الدُّنْیا لِثَوابِ الاْخِرَهِ سَبَبًا وَ ثَوابَ الاْخِرَهِ مِنْ بَلْوَى الدُّنْیا عِوَضًا.»:

همانا که خداوند دنیا را سراى امتحان و آزمایش ساخته و آخرت را سراى رسیدگى قرار داده است، و بلاى دنیا را وسیله ثواب آخرت، و ثواب آخرت را عوض بلاى دنیا قرار داده است.

۱۱. ستمکار بردبار

«إِنَّ الظّالِمَ الْحالِمَ یَکادُ أَنْ یُعْفى عَلَیْهِ بِحِلْمِهِ. وَ إِنَّ الُْمحِقَّ السَّفیهَ یَکادُ أَنْ یُطْفِىءَ نُورَ حَقِّهِ بِسَفْهِهِ.»:
به راستى ستمکار بردبار، بسا که به وسیله حلم و بردبارى خود از ستمش گذشت شود و حقدار نابخرد، بسا که به سفاهت خود، نور حقِّ خویش را خاموش کند.

۱۲. آدم بى شخصیّت

«مَنْ هانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فَلا تَأْمَنْ شَرَّهُ.»:

کسى که خود را پست شمارد، از شرّ او در امان مباش.

۱۳. دنیا جایگاه سود و زیان

«أَلدُّنْیا سُوقٌ رَبِحَ فیها قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ.»:
دنیا بازارى است که گروهى در آن سود برند و دسته اى زیان ببینند.

۱۴. حسد و خودخواهى

«أَلْحَسَدُ ماحِقُ الْحَسَناتِ، وَ الزَّهْوُ جالِبُ الْمَقْتِ، وَ الْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ داع إِلَى الْغَمْطِ وَ الْجَهْلِ، وَ الْبُخْلُ أَذَمُّ الاَْخْلاقِ وَ الطَّمَعُ سَجِیَّهٌ سَیِّئَهٌ.»:
حسد نیکوییها را نابود سازد، و دروغ، دشمنى آوَرَد، و خودپسندى مانع از طلب دانش و خواهنده خوارى و جهل گردد، و بخل ناپسندیده ترین خُلق و خوى است، و طمع خصلتى ناروا و ناشایست است.

۱۵. پرهیز از تملّق

«قالَ أَبُوالْحَسَنِالثّالِثِ(علیه السلام) لِرَجُل وَ قَدْ أَکْثَرَ مِنْ إِفْراطِ الثَّناءِ عَلَیْهِ: أَقْبِلْ عَلى شَأْنِکَ، فَإِنَّ کَثْرَهَ المَلَقِ یهْجُمُ عَلَى الظِّنَّهِ وَ إِذا حَلَلْتَ مِنْ أَخیکَ فى مَحَلِّ الثِّقَهِ، فَاعْدِلْ عَنِ الْمَلَقِ إِلى حُسْنِ النِّیَّهِ.»:
امام هادى(علیه السلام) به کسى که در ستایش از ایشان افراط کرده بود فرمودند:از این کار خوددارى کن که تملّقِ بسیار، بدگمانى به بار مىآورد و اگر اعتماد برادر مؤمنت از تو سلب شد از تملّق او دست بردار و حسن نیّت نشان ده.

۱۶. جایگاه حُسنِ ظنّ و سوءظنّ

«إِذا کانَ زَمانُ الْعَدْلِ فیهِ أَغْلَبَ مِنَ الْجَوْرِ فَحَرامٌ أَنْ یَظُنَّ بِأَحَد سُوءً حَتّى یَعْلَمَ ذلِکَ مِنْهُ، وَ إِذا کانَ الْجَوْرُ أَغْلَبَ فیهِ مِنَ الْعَدْلِ فَلَیْسَ لاَِحَد أَنْ یَظُنَّ بِأَحَد خَیْرًا ما لَمْ یَعْلَمْ ذلِکَ مِنْهُ.»:
هر گاه در زمانه اى عدل بیش از ظلم رایج باشد، بدگمانى به دیگرى حرام است، مگر آن که [ آدمى ] بدى از کسى ببیند. و هر گاه در زمانهاى ظلم بیش از عدل باشد، تا وقتى که [آدمى] خیرى از کسى نبیند، نباید به او خوشبین باشد

.۱۷. بهتر از نیکى و زیباتر از زیبایى

«خَیْرٌ مِنَ الخَیْرِ فاعِلُهُ، وَ أَجْمَلُ مِنَ الْجَمیلِ قائِلُهُ، وَ أَرْجَحُ مِنَ الْعِلْمِ حامِلُهُ، وَ شَرٌّ مِنَ الشَّرِّ جالِبُهُ، وَ أَهْوَلُ مِنَ الْهَوْلِ راکِبُهُ.»:
بهتر از نیکى، نیکوکار است، و زیباتر از زیبایى، گوینده آن است، و برتر از علم، حامل آن است، و بدتر از بدى، عامل آن است، و وحشتناکتر از وحشت، آورنده آن است.

۱۸. توقّع بیجا

«لا تَطْلُبِ الصَّفا مِمَّنْ کَدَرْتَ عَلَیْهِ، وَ لاَالْوَفاءَ لِمَنْ غَدَرْتَ بِهِ، وَ لاَ النُّصْحَ مِمَّنْ صَرَفْتَ سُوءَ ظَنِّکَ إِلَیْهِ، فَإِنَّما قَلْبُ غَیْرِکَ کَقَلْبِکَ لَهُ.»:
از کسى که براو خشم گرفته اى ، صفا و صمیمیّت مخواه و از کسى که به وى خیانت کرده اى ، وفا مطلب و از کسى که به او بدبین شده اى ، انتظار خیرخواهى نداشته باش، که دل دیگران براى تو همچون دل تو براى آنهاست.

۱۹. برداشت نیکو از نعمتها

«أَلْقُوا النِّعَمَ بِحُسْنِ مُجاوَرَتِها وَ الَْتمِسُوا الزِّیادَهَ فیها بِالشُّکْرِ عَلَیْها، وَ اعْلَمُوا أَنَّ النَّفْسَ أَقْبَلُ شَىْء لِما أَعْطَیْتَ وَ أَمْنَعُ شَىْء لِما مَنَعْتَ.»:
نعمت ها را با برداشت خوب از آنها به دیگران ارائه دهید و با شکرگزارى افزون کنید، و بدانید که نفس آدمى رو آورنده ترین چیز است به آنچه به او بدهى و بازدارنده ترین چیز است از آنچه که از او بازدارى.

۲۰. خشم به زیردستان

«أَلْغَضَبُ عَلى مَنْ تَمْلِکُ لُؤْمٌ.»:

خشم بر زیردستان از پستى است.

۲۱. عاقّ والدین

«أَلْعُقوقُ ثَکْلُ مَنْ لَمْ یَثْکَلْ.»:

نافرمانى فرزند از پدر و مادر، داغِ داغ نادیدگان است.

۲۲. تأثیر صله رحم در ازیاد عمر

«إِنَّ الرَّجُلَ لَیَکُونَ قَدْ بَقِىَ مِنْ أَجَلِهِ ثَلاثُونَ سَنَهً فَیَکُونُ وُصُولاً لِقَرابَتِهِ وُصُولاً لِرَحِمِهِ، فَیَجْعَلُهَا اللّهُ ثَلاثَهً وَ ثَلاثینَ سَنَهً، وَ إِنَّهُ لَیَکُونَ قَدْ بَقِىَ مِنْ أَجَلِهِ ثَلاثٌ وَ ثَلاثُونَ سَنَهً فَیَکُونُ عاقًّا لِقَرابَتِهِ قاطِعًا لِرَحِمِهِ، فَیَجْعَلُهَا اللّهُ ثَلاثَ سِنینَ.»:
چه بسا شخصى که مدّت عمرش مثلاً سى سال مقدّر شده باشد به خاطر صله رحم و پیوند با خویشاوندانش، خداوند عمرش را به ۳۳ سال برساند. و چه بسا کسى که مدّت عمرش ۳۳ سال مقدّر شده باشد، به خاطر آزردن خویشاوندان و قطع رحمش، خداوند عمرش را به سه سال برساند.

۲۳. نتیجه عاقّ والدین

«أَلْعُقُوقُ یُعَقِّبُ الْقِلَّهَ وَ یُؤَدّى إِلَى الذِّلَّهِ.»:

نارضایتى پدر و مادر، کمىِ روزى را به دنبال دارد و آدمى را به ذلّت مىکشاند.

۲۴. بى طاقتى در مصیبت

«أَلْمُصیبَهُ لِلصّابِرِ واحِدَهٌ وَ لِلْجازِعِ إِثْنانِ.»:

مصیبت براى صابر یکى است و براى کسى که بىطاقتى مىکند دوتاست.

۲۵. همراهان دنیا و آخرت

«أَلنّاسُ فِى الدُّنْیا بِالاَْمْوالِ وَ فِى الاْخِرَهِ بالاَْعْمالِ.»:

مردم در دنیا با اموالشان و در آخرت با اعمالشان هستند.

۲۶. شوخى بیهوده

«أَلْهَزْلُ فَکاهَهُ السُّفَهاءِ وَ صَناعَهُ الْجُهّالِ.»:

مسخرگى، تفریح سفیهان و کار جاهلان است.

۲۷. زمان جان دادن

«أُذْکُرْ مَصْرَعَکَ بَیْنَ یَدَىْ أَهْلِکَ، وَ لا طَبیبٌ یَمْنَعُکَ وَ لاحَبیبٌ یَنْفَعُکَ.»:

وقت جان دادنت نزد خانواده ات را به یاد آر که در آن هنگام طبیبى جلوگیر مرگت و دوستى نفع رسانت نباشد.

۲۸. نتیجه جدال

«أَلْمِراءُ یُفْسِدُ الْصِّداقَهَ القَدیمَهَ وَ یُحَلِّلُ الْعُقْدَهَ الْوَثیقَهَ وَ أَقَلُّ ما فیهِ أَنْ تَکُونَ فیهِالْمُغالَبَهُ وَ الْمُغالَبَهُ أُسُّ أَسْبابِ الْقَطیعَهِ.»:
جدال، دوستى قدیمى را تباه مىکند و پیوندِ اعتماد را مىگشاید و کمترین چیزى که در آن است غلبه بر دیگرى است، که آن هم سبب جدایى مىشود.

۲۹. حکمت ناپذیرى دل فاسد

«أَلْحِکْمَهُ لا تَنْجَعُ فِى الطِّباعِ الْفاسِدَهِ.»:

حکمت، اثرى در دلهاى فاسد نمىگذارد.

۳۰. درک لذّت در قِلَّت

«أَلسَّهَرُ أَلَذُّ لِلْمَنامِ وَ الْجُوعُ یَزیدُ فى طیبِ الطَّعامِ.»:
شب بیدارى، سبب لذّتبخشى خواب، و گرسنگى سبب خوش خوراکى در طعام ناب است.

۳۱. اسیر زبان

«راکِبُ الْحَرُونِ أَسیرُ نَفْسِهِ، وَ الْجاهِلُ أَسیرُ لِسانِهِ.»:

کسى که بر اسب سرکش، سوار است، اسیر هواى نفس خویش، و نادان، اسیر زبان خویش است.

۳۲. تصمیم قاطع

«أُذْکُرْ حَسَراتِ التَّفْریطِ بِأَخْذِ تَقْدیمِ الْحَزْمِ.»:
افسوسِ کوتاهى در انجام کار را با گرفتن تصمیم قاطع جبران کن.

۳۳. خشم و کینه توزى

«أَلْعِتابُ مِفْتاحُ الثِّقالِ، وَ الْعِتابُ خَیْرٌ مِنَ الْحِقْدِ.»:

خشم و تندى، کلیدِ گرانبارى است و خشم، بهتر از کینه توزى است.

۳۴. ظهور مقدَّرات

«أَلْمَقادیرُ تَریکَ ما لا یَخْطُرُ بِبالِکَ.»

:مقدَّرات چیزهایى را بر تو نمایان مىسازد که به فکرت خطور نکرده است.

۳۵. خود خواهان مغضوب

«مَنْ رَضِىَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السّاخِطُونَ عَلَیْهِ.»:

هر که از خود راضى باشد، خشمگیران بر او زیاد خواهند بود.

۳۶. تباهى فقر

«أَلْفَقْرُ شَرَهُ النَّفْسِ وَ شِدَّهُ الْقُنُوطِ.»:

فقر، مایه آزمندىِ نفس و سببِ ناامیدى زیاد است.

۳۷. راه پرستش

«لَوْ سَلَکَ النّاسُ وادِیًا شُعَبًا لَسَلَکْتُ وادِىَ رَجُل عَبَدَاللّهَ وَحْدَهُ خالِصًا.»:

اگر مردم به راه هاى گوناگونى روند، من به راه کسى که تنها خدا را خالصانه مىپرستد خواهم رفت.

۳۸. آثار گوشتخوارى

«مَنْ تَرَکَ اللَّحْمَ أَرْبَعینَ صَباحًا ساءَ خُلْقُهُ وَ مَنْ أَکَلَ اللَّحْمَ أَرْبَعینَ صَباحًا ساءَ خُلْقُهُ.»:

کسى که چهل روز گوشت نخورد بد خُلقى پیدا کند، و کسى که چهل روز پى در پى نیز گوشت خورد اخلاقش بد شود.

۳۹. یگانگى خدا

«لَمْ یَزَلِ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَىءَ مَعَهُ، ثُمَّ خَلَقَ الاَْشْیاءَ بَدیعًا وَ اخْتارَ لِنَفْسِهِ أَحْسَنَ الاَْسْماءِ.»:

خداوند از ازل تنها بود و چیزى با او نبود، سپس اشیاء را به صورت نوظهور آفرید و براى خودش بهترین نام ها را برگزید.

۴۰. فروتنى

«أَلتَّواضُعُ أَنْ تُعْطِىَ النّاسَ ما تُحِبُّ أَنْ تُعْطاهُ.»:

فروتنى آن است که با مردم چنان کنى که دوست دارى با تو چنان باشند.

امام هادی(علیه‌السلام) و یک نکته از روان‌شناسی اجتماعی

 

اشاره:

برای درک صحیح مسایل مربوط به روان‌شناسی اجتماعی سزاوار است به اهل‌بیت (علیهم‌السلام) که حاملان وحی و علوم انبیا و خزانه‌داران علم الهی هستند، رجوع کنیم. در این نوشتار قصد داریم تنها به عنوان نمونه، به ترجمه و شرح یک روایت از امام هادی(علیه‌السلام) که در آن به یکی از مسایل روان‌شناسی اجتماعی اشاره شده است، بپردازیم.

 

بررسی تأثیرات متقابل فرد و اجتماع و توجه به تعامل میان فرد و جامعه، موضوعی نیست که صرفاً در عصر حاضر و با ظهور علم روان‌شناسی جدید به آن توجه شده باشد. بسیاری از فلاسفه و حکما از زمان‌های بسیار دور موضوعات روان‌شناسی اجتماعی را به زبان خود و با روش‌های مرسوم عصر خویش مورد بحث و بررسی قرار داده‌اند. در یک تعریف ساده، روان‌شناسی اجتماعی به عنوان علم مطالعه‌ی رفتار متقابل بین انسان‌ها یا علم مطالعه‌ی تعامل انسان‌ها شناخته می‌شود. رفتار فرد در گروه، مسأله‌ی هم رنگی، بررسی نگرش و تغییرات آن، تأثیر عوامل اجتماعی روی رفتار، توجیه خود و … عمده‌ترین مباحث مورد علاقه‌ی روان‌شناسان اجتماعی است.

با توجه به این نکته که اهل بیت (علیهم‌السلام)، حاملان و وارثان وحی و علوم انبیا و خزانه داران علم الهی، منبع علم، معرفت و حکمت هستند و به همین دلیل مؤمنان موظف به اخذ معارف و علوم خود از این منبع هستند و باید نظام معرفتی خود را بر اساس آنچه از این منبع جوشیده و تراوش کرده است، شکل و سامان دهند. برای درک صحیح مسایل مربوط به روان‌شناسی اجتماعی نیز سزاوار است که به این منبع مراجعه کنیم.

بدیهی است که سامان دادن علم روان‌شناسی اجتماعی با گرایش اسلامی آن، تلاش گسترده‌ای را می‌طلبد که از موضوع این نوشتار خارج است. در این نوشتار قصد داریم تنها به عنوان نمونه، به ترجمه و شرح یکی از روایات صادره از ائمه‌ی معصومین (علیهم‌السلام) که در آن به یک مسأله از مسایل روان‌شناسی اجتماعی اشاره شده است، بپردازیم. این روایت از میان روایات صادره از امام هادی (علیه‌السلام) انتخاب شده است.

ترجمه و شرح روایت:

قالَ الامامُ أبو الحسن، علىّ الهادى (صلوات اللّه و سلامه علیه):

«لا تَطْلُبِ الصَّفا مِمَّنْ کَدِرْتَ عَلَیْهِ؛از کسى که نسبت به او کدورت و کینه دارى و مکدر و آزرده خاطرش ساخته‏‌اى یا بر او خشم گرفته‌اى، صفا، یک رنگی، صمیمیت و محبت مجوى.»

جامعه‌ی سالم، جامعه‌ای است که بین افراد آن جامعه محبت، یک رنگی، صفا و صمیمیت حکم فرما باشد و آحاد آن جامعه هم‌چون اعضای یک خانواده نسبت به هم با صفا معاشرت کنند؛ خشم و غضب بی‌جا، قلب‌های مملو از کینه و کدورت‌های حاصل از اختلاف‌ها، این آرامش اجتماعی را مورد تهدید قرار خواهند داد. کسی که در رفتار خود با دیگران این اصل را رعایت نکرده است، طبیعتاً نباید انتظار صفا و صمیمیت از طرف دیگران داشته باشد.

 «‌ولاَ الوَفاءَ مِمَّنْ غَدَرْتَ بهِ؛و از کسی که به او وفا نکرده‌ای، خیانت کرده‌ای و نیرنگ زده‏اى، وفاداری طلب مکن».

قرآن کریم، با این که بزرگ‌ترین دشمن اسلام را یهود و مشرکان می‌داند و در توصیف آنان می‌فرماید: «‌لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَهً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذینَ أَشْرَکُوا؛ یهود و مشرکان را لجوج‌ترین دشمن نسبت به افراد با ایمان می‌یابی.»[۱]

اما همین قرآن، هر زمان که پای پیمان و وفاداری نسبت به آن به میان می‌آید، دستور می‌دهد که مسلمانان پیمان‌های خود را حتی با این گروه‌ها حفظ کنند و چیزی از آن کم نکنند. از این رو می‌فرماید: «إِلاَّ الَّذینَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَا اسْتَقامُوا لَکُمْ فَاسْتَقیمُوا لَهُمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقینَ؛ مگر با آنان که در نزدیکی مسجد الحرام پیمان بستید، تا آنان به پیمان خود وفادارند، شما نیز وفادار باشید. همانا خداوند پرهیزکاران را دوست می‌دارد.»[۲]

با این وصف، وفاداری نیز از لوازم جامعه‌ی سالم است و در طرف مقابل، نیرنگ و خیانت از عوامل تهدید کننده‌ی این اصل مهم اجتماعی است. کسی که در رفتار با سایر افراد، طریق خدعه، نیرنگ و خیانت را پیش گرفته و به لوازم وفا متعهد نبوده است نباید از دیگران انتظار وفاداری داشته باشد.

جامعه‌ی سالم، جامعه‌ای است که بین افراد آن جامعه محبت، یک رنگی، صفا و صمیمیت حکم فرما باشد و آحاد آن جامعه هم‌چون اعضای یک خانواده نسبت به هم با صفا معاشرت کنند؛ خشم و غضب بی‌جا، قلب‌های مملو از کینه و کدورت‌های حاصل از اختلاف‌ها، این آرامش اجتماعی را مورد تهدید قرار خواهند داد. کسی که در رفتار خود با دیگران این اصل را رعایت نکرده است، طبیعتاً نباید انتظار صفا و صمیمیت از طرف دیگران داشته باشد.

«‌وَلاَ النُّصْحَ مِمَّنْ صَرَفْتَ سُوءَ ظَنِّکَ إلَیْهِ؛ هم‌چنین از کسى که نسبت به او بدگمان هستى و تیر بدگمانى‏ات را به او نشانه رفته‏‌‌اى و نسبت به او با سوء ظن برخورد کرده‏‌‌ای، نصیحت، موعظه، خوش‏بینی، خیرخواهى و خلوص طلب نکن».

«نصح» و خیرخواهى به این معناست که نه تنها انسان خواهان زوال نعمت از دیگران نباشد بلکه طالب بقاى نعمت و افزون شدن آن براى همه‌ی نیکان و پاکان گردد، یا به تعبیرى دیگر آنچه از خیر، خوبى و سعادت معنوى و مادى براى خویش مى‌خواهد براى دیگران نیز بطلبد و این یکى از فضایل معروف است که در آیات قرآن و روایات اسلامى به آن اشاره شده است. پیامبران الهى خیرخواهان امت‌ها بودند و یکى از صفات بارز آن‌ها همین موضوع بود.

قرآن مجید از زبان «نوح» شیخ الانبیا چنین نقل مى‌کند که به قوم خود فرمود:

«اُبَلِّغُکُمْ رِسَالاَتِ رَبِّى وَ اَنْصَحُ لَکُمْ وَ اَعْلَمُ مِنَ اللهِ مَا لاَتَعْلَمُونَ؛ رسالت‌هاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى‌کنم و خیرخواه شما هستم و از خداوند چیزهایى (از لطف و مرحمت و عنایت) مى‌دانم که شما نمى‌دانید.»‍[۳]

در این جا بعد از مسأله‌ی ابلاغ رسالت، سخن از نصح و خیرخواهى امت به میان آمده که نقطه‌ی مقابل حسد، بخل و خیانت است. همین معنا با تفاوت مختصرى در مورد پیامبران بزرگ خدا، «هود، صالح و شعیب(علیهم‌السلام)» نیز وارد شده است. بدیهى است که خیرخواهى منحصر به این چهار بزرگوار نبوده بلکه تمامی انبیاى الهى و اولیای معصومین این ویژگى را داشته‌اند و پیروان راستین آنان نیز باید خیرخواه دیگران باشند.

در حدیثی از پیامبر اکرم آمده است که فرمودند: «اِنَّ اَعْظَمَ النَّاسِ مَنْزِلَهً عِنْدَاللهِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ اَمْشَاهُمْ فِى اَرْضِهِ بِالنَّصِیحَهِ لِخَلْقِهِ ؛ بلند مقام‌ترین مردم در پیشگاه خداوند در قیامت کسى است که از همه بیش‌تر تلاش در خیرخواهى مردم کرده است.»[۴] و در روایت دیگرى از همان حضرت (صلى‌الله‌علیه‌وآله) میزان و معیارى براى خیرخواهى بیان شده و آن این است که از منافع دیگران به اندازه‌ی منافع خویش دفاع کند، ایشان می‌فرمایند: «لَیَنْصَحُ الرَّجُلُ مِنْکُمْ اَخَاهُ کَنَصِیحَتِهِ لِنَفْسِهِ؛ هر کدام از شما باید نسبت به برادر مؤمن خود خیرخواه باشید به همان اندازه که نسبت به خویش خیرخواه است!»[۵]

واژه‌ی «نصح» و «نصیحت» اگر چه در زبان روزمره‌ی فارسى ما معمولاً به معنای اندرز به کار مى‌رود ولى در لغت عرب چنین نیست، بلکه مفهوم وسیع و گسترده‌اى دارد. «راغب» در کتاب «مفردات» مى‌گوید: «نصح و نصیحت» هر کار و هر سخنى است که در آن مصلحت دیگرى باشد و این واژه در اصل به معناى خلوص و اخلاص است. به همین دلیل عسل خالص را «ناصح» مى‌گویند، کار خیاط را هم نصح مى‌نامند به خاطر اصلاح کردن پارچه‌اى که به او داده شده است و از آن جا که شخص خیرخواه از روى خلوص و اخلاص در اصلاح کار دیگران مى‌کوشد، واژه‌ی نصح و نصیحت درباره‌ی او به کار مى‌رود و اصولاً هر چیزى که خالص و صاف باشد، خواه در سخن یا عمل و در امور مادى یا معنوى، واژه‌ی «نصح» بر آن اطلاق مى‌شود. بنابراین هنگامى که در بحث‌هاى اخلاقى سخن از نصیحت به میان مى‌آید، مقصود، ترک هر گونه حسد، کینه، بخل، سوء ظن و خیانت است.[۶] در نتیجه کسی که از نصح و خیرخواهی نسبت به دیگران دریغ کرده و با سوء ظن با دیگران روبه‌رو شده است نباید انتظار خیرخواهی از آنان داشته باشد.

«‌فَإنَّما قَلْبُ غَیْرِکَ کَقَلْبِکَ لَهُ. [۷] ؛چون که دیدگاه، افکار و قلب دیگران نسبت به تو، همانند قلب خودت نسبت به آن ها مى‌باشد».

امام (علیه‌السلام) در این فراز پایانی، علت آنچه را که در سطور گذشته مرور کردیم بیان می‌فرمایند و آن این که: «قلب‌ها با هم مرتبطند و رفتار انسان با دیگران در رفتار آن‌ها با انسان اثر مستقیم دارد و آنچه که هر کسی در دل نسبت به دیگران دارد، دیگران نیز همان را در دل نسبت به او خواهند داشت.»

پی‌نوشت‌:

(۱) سوره‌ی مائده ، ۸۲.

(۲) سوره‌ی توبه ، ۷.

(۳) سوره‌ی اعراف ، ۶۲.

(۴) اصول کافى، صفحه‌ی ۲۸، حدیث ۵ و ۴.

(۵) همان مدرک.

(۶) اخلاق در قرآن، جلد ۲، نصح و خیرخواهی.

(۷) بحارالانوار: ج ۵۰، ص ۱۷۷، ح ۵۶، و ج ۷۱، ص ۱۸۲ ح ۴۱.

نویسنده: مسعود عظیمی؛ کارشناس مسایل فرهنگی.

خیر خواهى و حسد.

اشاره:

خداوند متعال در آیه سى و هفتم سوره نساء فرموده است «و آرزو مکنید آنچه را فزونى داد خداوند برخى از شما را به برخى.» امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، چون نوح (علیه السّلام) بیرون آمد، ابلیس پیش او آمد و گفت: بر روى زمین هیچ کس از تو بیشتر بر من منت ندارد که بر این تبهکاران نفرین کردى و مرا از آنان رهایى بخشیدى. اکنون دو خصلت به تو مى‏آموزم، از حسد بپرهیز که آن بر من چنین کرد و از حرص بپرهیز که بر آدم چنان کرد[۱]. همان حضرت فرموده است، مردى که در وجودش بخل و رشک و بیم باشد، ایمان نیاورده است و مؤمن ترسو و آزمند و بخیل نیست‏[۲].

پیامبر فرمودند: اى على! تو را از سه خصلت بسیار بد نهى مى‏کنم، حسد و حرص و دروغ‏[۳].

و فرموده‏اند: هر کس براى من پنج چیز را ضمانت کند، من براى او بهشت را ضمانت مى‏کنم، خیر خواهى در راه خداى عز و جل و خیر خواهى براى رسولش و خیر خواهى براى کتاب خدا و خیر خواهى براى دین خدا و خیر خواهى براى جماعت مسلمانان‏[۴].

و فرموده‏اند: حسود از همه مردم داراى راحتى کمترى است.

و فرموده‏اند: دین خیرخواهى است، دین خیر خواهى است، دین خیرخواهى است. گفتند براى چه کسى اى رسول خدا! فرمودند: براى خدا و رسولش و کتاب خدا و پیشوایان مسلمانان و براى همه گروندگان.

و نیز فرموده‏اند: رشک، ایمان را مى‏خورد، آنچنان که آتش هیزم را مى‏خورد[۵].

و فرموده‏اند: سرزنشى براى برادرت آشکار مکن که خدایش بر او رحمت مى‏آورد و تو را گرفتار مى‏فرماید[۶].

و خداوند متعال به حضرت سلیمان (علیه السّلام) وحى فرمود که تو را به هفت چیز سفارش مى‏کنم، نخست اینکه بر کسى از بندگان من حسد نبرى. دوم آنکه از بندگان شایسته من غیبت نکنى. سلیمان عرضه داشت: پروردگارا! همین دو مرا بس است.

حضرت موسى (علیه السّلام) مردى را کنار عرش دید و بر او غبطه برد و از سبب قرب او پرسید. گفته شد: نسبت به فضیلت و برترى که خداوند به بندگان خود عنایت مى‏فرمود، حسد نمى‏برد[۷].

و گفته شده است، براى حسود هیچ راحتى نیست و حسود داراى اندوههاى طولانى است.

یکى از حکیمان گفته است، حسد نفس را ناتوان و اندوه را افزون مى‏کند و موجب شب‏زنده‏دارى و بى‏خوابى شب مى‏شود.

شاعرى چنین سروده است:

«به کسى که بر من رشک مى‏برد بگو، آیا مى‏دانى در این کار نسبت به چه کسى ترک ادب کرده‏اى؟ نسبت به کار خداوند ترک ادب کرده‏اى که به آنچه عنایت کرده است، راضى نیستى. نتیجه‏اش این است که نعمت براى من افزون مى‏شود و تو به آنچه جستجو مى‏کنى نمى‏رسى.» دیگرى گفته است: «برخى از مردان تمنا مى‏کنند که من بمیرم و اگر بمیرم راهى نیست که در آن یکه و تنها باشم (همگان مى‏میرند)، زندگى مخالف من، پس از من براى من زیانى ندارد و مرگ کسانى که پیش از من مرده‏اند، مرا جاودانه نمى‏کند. به کسى که بر خلاف آنکه در گذشته است، مى‏خواهد باقى بماند بگو، براى دیگرى (مصیبت‏ دیگر) آماده شو که گویى هم اکنون خواهد بود.»[۸] دیگرى سروده است:

«چون مرگ به خانه قومى فرا رود و آنان را نابود کند، بر در خانه دیگرى از ما فرو مى‏آید. به آنان که سرزنش مى‏کنند بگو از ما به خویشتن آیید. (بیدار شوید) بزودى آنچه را ما دیدیم، سرزنش‏کنندگان هم خواهند دید.»[۹]

پی نوشت:

[۱] . در خصال، ص ۹۰، ج ۱، همراه با ترجمه آقاى کمره‏یى، آمده است و در صفحه ۱۳۰ قصص قرآن مجید، برگرفته از تفسیر عتیق سورآبادى، به گونه دیگرى آمده است. م.

[۲] . در بحار الانوار، ص ۳۰۱، ج ۷۵، به نقل از خصال، آمده است. م.

[۳] . در خصال صدوق، ص ۱۴۰، ج ۱، همان چاپ، آمده است. م.

[۴] . در خصال صدوق، ص ۲۶۵، ج ۱، همان چاپ، آمده است. م.

[۵] . اصول کافى مترجم، ص ۴۱۶، ج ۳ م.

[۶] . اصول کافى مترجم، ص ۶۳، ج ۴، و منهاج الصالحین، ص ۵۶۲٫ م.

[۷] . احیاء علوم الدین، ص ۱۶۷۶، چاپ مصر. م.

[۸] . این ابیات بدون آنکه نام سراینده‏اش آمده باشد و فقط با اشاره به اینکه شعرى جاهلى است در عقد الفرید، ابن عبد ربه اندلسى، ص ۴۴۳، ج ۴، چاپ ۱۹۶۷ میلادى، مصر، آمده است و در حاشیه همان صفحه گفته‏اند در امالى قالى، ص ۲۸۱، ج ۳ هم آمده است. م.

[۹] . این دو بیت در عقد الفرید، ص ۳۲۲، ج ۲، همان چاپ، آمده است و گفته شده است عایشه، همسر حضرت پیامبر( صلّى الله علیه و آله) به این دو بیت تمثل مى‏جسته است. در حاشیه همان صفحه آمده است که در اغانى، ص ۴۹، ج ۱۹، چاپ بولاق، به علاء بن قرظه، دایى فرزدق، نسبت داده شده است. م.

چهل حدیث از امام حسن مجتبی علیه السلام

 ۱- پاکدامنى

قالَ الإمامُ الْحَسَنُ الْمُجتبى (عَلَیْهِ السَّلام) :

یَا ابْنَ آدْم! عَفِّ عَنِ مَحارِمِ اللّهِ تَکُنْ عابِداً، وَ ارْضِ بِما قَسَّمَ اللّهُ سُبْحانَهُ لَکَ تَکُنْ غَنِیّاً، وَ أحْسِنْ جَوارَ مَنْ جاوَرَکَ تَکُنْ مُسْلِماً، وَ صاحِبِ النّاسَ بِمِثْلِ ما تُحبُّ أنْ یُصاحِبُوکَ بِهِ تَکُنْ عَدْلاً.(۱)

امام حسن مجتبی (علیه السلام) فرمود: اى فرزند آدم! نسبت به محرّمات الهى عفیف و پاکدامن باش تا عابد و بنده خدا باشى. راضى باش بر آنچه که خداوند سبحان برایت تقسیم و مقدّر نموده است، تا همیشه غنى و بى نیاز باشى. نسبت به همسایگان، دوستان و همنشینان خود نیکى و احسان نما تا مسلمان محسوب شوى. با افراد (مختلف) آنچنان بر خورد کن که انتظار دارى دیگران همانگونه با تو بر خورد نمایند.

۲ـ امامت

قالَ(علیه السلام): وَ نَحْنُ رَیْحانَتا رَسُولِ اللّهِ، وَ سَیِّدا شَبابِ أهْلِ الْجَنّهِ، فَلَعَنَ اللّهُ مَنْ یَتَقَدَّمُ، اَوْ یُقَدِّمُ عَلَیْنا اَحَداً.(۲)

امام حسن مجتبی (علیه السلام) به دنباله وصیّتش در حضور جمعى از أصحاب فرمود: و ما دو نفر ـ یعنى حضرت و برادرش امام حسین (علیه السلام) ـ ریحانه رسول اللّه (صلى الله علیه وآله وسلم) و دو سرور جوانان اهل بهشت هستیم، پس خدا لعنت کند کسى را که بر ما پیشقدم شود یا دیگرى را بر ما مقدّم دارد.

۳ـ دوستى اهل البیت

قالَ(علیه السلام): وَ إنّ حُبَّنا لَیُساقِطُ الذُّنُوبَ مِنْ بَنى آدَم، کَما یُساقِطُ الرّیحُ الْوَرَقَ مِنَ الشَّجَرِ.(۳)

فرمود: همانا محبّت و دوستى با ما (اهل بیت رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) سبب ریزش گناهان ـ از نامه اعمال ـ مى شود، همان طورى که وزش باد، برگ درختان را مى ریزد.

۴ـ شهادت امام على (علیه السلام)

قالَ(علیه السلام): لَقَدْ فارَقَکُمْ رَجُلٌ بِالاْمْسِ لَمْ یَسبِقْهُ الاْوَّلُونَ، وَ لا یُدْرِکُهُ أَلاْخِرُونَ.(۴)

پس از شهادت پدرش امیرالمؤمنین علىّ (علیه السلام)، در جمع اصحاب فرمود: شخصى از میان شماها رفت که در گذشته مانند او نیامده است، و کسى در آینده نمى تواند هم تراز او قرار گیرد.

۵ـ قرائت قرآن

قالَ(علیه السلام): مَنْ قَرَءَ الْقُرْآنَ کانَتْ لَهُ دَعْوَهٌ مُجابَهٌ، إمّا مُعَجَّلهٌ وَإمّا مُؤجَلَّهٌ.(۵)

فرمود: کسى که قرآن را ـ با دقّت ـ قرائت نماید، در پایان آن ـ اگر مصلحت باشد ـ دعایش سریع مستجاب خواهد شد ـ و اگر مصلحت نباشد ـ در آینده مستجاب مى گردد.

۶ـ ویژگى قرآن

قالَ(علیه السلام): إنّ هذَا الْقُرْآنَ فیهِ مَصابیحُ النُّورِ وَشِفاءُ الصُّدُورِ.(۶)

فرمود: همانا در این قرآن چراغ هاى هدایت به سوى نور و سعادت موجود است و این قرآن شفاى دل ها و سینه ها است.

۷ـ دورى از آتش جهنم

قالَ(علیه السلام): مَنَ صَلّى، فَجَلَسَ فى مُصَلاّه إلى طُلُوعِ الشّمسِ کانَ لَهُ سَتْراً مِنَ النّارِ.(۷)

فرمود: هر که نماز ـ صبح ـ را به خواند و در جایگاه خود بنشیند تا خورشید طلوع کند، برایش پوششى از آتش خواهد بود.

۸ـ اهمیت ماه رمضان

قالَ(علیه السلام):إنَّ اللّهَ جَعَلَ شَهْرَ رَمَضانَ مِضْماراً لِخَلْقِهِ، فَیَسْتَبِقُونَ فیهِ بِطاعَتِهِ إِلى مَرْضاتِهِ، فَسَبَقَ قَوْمٌ فَفَازُوا، وَقَصَّرَ آخَرُونَ فَخابُوا.(۸)

فرمود: خداوند متعال ماه رمضان را براى بندگان خود میدان مسابقه قرار داد. پس عدّه اى در آن ماه با اطاعت و عبادت به سعادت و خوشنودى الهى از یکدیگر سبقت خواهند گرفت و گروهى از روى بى توجّهى و سهل انگارى خسارت و ضرر مى نمایند.

۹ـ فائده رفتن به مساجد

قالَ (علیه السلام): مَنْ أدامَ الاْخْتِلافَ إلَى الْمَسْجِدِ أصابَ إحْدى ثَمان: آیَهً مُحْکَمَهً، أَخاً مُسْتَفاداً، وَعِلْماً مُسْتَطْرَفاً، وَرَحْمَهً مُنْتَظِرَهً، وَکَلِمَهً تَدُلُّهُ عَلَى الْهُدى، اَوْ تَرُدُّهُ عَنْ الرَّدى، وَتَرْکَ الذُّنُوبِ حَیاءً اَوْ خَشْیَهً.(۹)

فرمود: هرکس جایگاه ـ عبادات ـ خود را در مسجد قرار دهد یکى از هشت فایده شاملش مى گردد: برهان ونشانه اى ـ براى معرفت ـ، دوست و برادرى سودمند، دانش واطلاعاتى جامع، رحمت و محبّت عمومى، سخن و مطلبى که او را هدایت گر باشد، ـ توفیق إجبارى ـ در ترک گناه به جهت شرم از مردم و یا به جهت ترس از عقاب.

۱۰ـ نشست و برخاست با علما

قالَ (علیه السلام): مَنْ أکْثَرَ مُجالِسَه الْعُلَماءِ أطْلَقَ عِقالَ لِسانِهِ، وَ فَتَقَ مَراتِقَ ذِهْنِهِ، وَ سَرَّ ما وَجَدَ مِنَ الزِّیادَهِ فى نَفْسِهِ، وَکانَتْ لَهُ وَلایَهٌ لِما یَعْلَمُ، وَ إفادَهٌ لِما تَعَلَّمَ.(۱۰)

فرمود: هر که با علماء بسیار مجالست نماید، سخنش و بیانش در بیان حقایق آزاد و روشن خواهد شد، و ذهن و اندیشه اش باز و توسعه مى یابد و بر معلوماتش افزوده مى گردد و به سادگى مى تواند دیگران را هدایت نماید.

۱۱ـ فراگیرى علم

قالَ(علیه السلام): تَعَلَّمُوا الْعِلْمَ، فَإنْ لَمْ تَسْتَطیعُوا حِفْظَهُ فَاکْتُبُوهُ وَ ضَعُوهُ فى بُیُوتِکُمْ.(۱۱)

فرمود: علم و دانش را ـ از هر طریقى ـ فرا گیرید، و چنانچه نتوانستید آنرا در حافظه خود نگه دارید، ثبت کنید و بنویسید و در منازل خود در جاى مطمئن قرار دهید.

۱۲ـ شناخت پروردگار

قالَ(علیه السلام): مَنْ عَرَفَ اللّهَ أحَبَّهُ، وَ مَنْ عَرَفَ الدُّنْیا زَهِدَ فیها.(۱۲)

فرمود: هرکس خدا را بشناسد، (در عمل و گفتار) او را دوست دارد و کسى که دنیا را بشناسد آن را رها خواهد کرد.

۱۳ـ هلاکت و نابودى دین و ایمان

قالَ(علیه السلام): هَلاکُ الْمَرْءِ فى ثَلاث: اَلْکِبْرُ، وَالْحِرْصُ، وَالْحَسَدُ؛ فَالْکِبْرُ هَلاکُ الدّینِ،، وَبِهِ لُعِنَ إبْلیسُ. وَالْحِرْصُ عَدُوّ النَّفْسِ، وَبِهِ خَرَجَ آدَمُ مِنَ الْجَنَّهِ. وَالْحَسَدُ رائِدُ السُّوءِ، وَمِنْهُ قَتَلَ قابیلُ هابیلَ.(۱۳)

فرمود: هلاکت و نابودى دین و ایمان هر شخص در سه چیز است: تکبّر، حرص، حسد. تکبّر سبب نابودى دین و ایمان شخص مى باشد و به وسیله تکبّر شیطان ـ با آن همه عبادت ملعون گردید. حرص و طمع دشمن شخصیّت انسان است، همان طورى که حضرت آدم (علیه السلام) به وسیله آن از بهشت خارج شد. حسد سبب همه خلاف ها و زشتى ها است و به همان جهت قابیل برادر خود هابیل را به قتل رساند.

۱۴ـ فاصله حق و باطل

قالَ(علیه السلام): بَیْنَ الْحَقِّ وَالْباطِلِ أرْبَعُ أصابِع، ما رَأَیْتَ بَعَیْنِکَ فَهُوَ الْحَقُّ وَقَدْ تَسْمَعُ بِأُذُنَیْکَ باطِلاً کَثیراً.(۱۴)

فرمود: بین حقّ و باطل چهار انگشت فاصله است، آنچه که را با چشم خود ببینى حقّ است؛ و آنچه را شنیدى یا آن که برایت نقل کنند چه بسا باطل باشد.

۱۵ـ سرزنش و ننگ شمردن

قالَ(علیه السلام): ألْعارُ أهْوَنُ مِنَ النّارِ.(۱۵)

فرمود: سرزنش و ننگ شمردن مردم انسان را، آسان تر است از معصیت و گناهى که موجب آتش جهنّم شود.

بوسیدن پیشانى

۱۶ـ قالَ(علیه السلام): إذا لَقى أحَدُکُمْ أخاهُ فَلْیُقَبِّلْ مَوْضِعَ النُّورِ مِنْ جَبْهَتِهِ.(۱۶)

فرمود: وقتى انسان برادر مؤمن ـ و دوست ـ خود را ملاقات نمود، باید پیشانى و سجده گاه او را ببوسد.

۱۷ـ فلسفه خلقت انسان

قالَ(علیه السلام): إنَّ اللّهَ لَمْ یَخْلُقْکُمْ عَبَثاً، وَلَیْسَ بِتارِکِکُمْ سُدًى، کَتَبَ آجالَکُمْ، وَقَسَّمَ بَیْنَکُمْ مَعائِشَکُمْ، لِیَعْرِفَ کُلُّ ذى لُبٍّ مَنْزِلَتَهُ، وأنَّ ماقَدَرَ لَهُ أصابَهُ، وَما صُرِفَ عَنْهُ فَلَنْ یُصیبَهُ.(۱۷) وَ قالَ: مَنْ عَبَدَ اللّهَ، عبَّدَ اللّهُ لَهُ کُلَّ شَىْء.(۱۸)

فرمود: خداوند شما انسان ها را بیهوده و بدون غرض نیافریده و شما را آزاد، رها نکرده است. لحظات آخر عمر هر یک معیّن و ثبت مى باشد، نیازمندى ها و روزى هرکس سهمیّه بندى و تقسیم شده است تا آن که موقعیّت و منزلت شعور و درک اشخاص شناخته گردد. و نیز فرمود: هر کسى که خداوند را عبادت و اطاعت کند، خداى متعال همه چیزها را مطیع او گرداند.

۱۸ـ احتیاط در دوستى با افراد

قالَ(علیه السلام) لِبَعْضِ وُلْدِهِ: یا بُنَیَّ! لا تُواخِ أحَداً حَتّى تَعْرِفَ مَوارِدَهُ وَ مَصادِرَهُ، فَإذَا اسْتَنْبَطْتَ الْخِبْرَهَ، وَ رَضیتَ الْعِشْرَهَ، فَآخِهِ عَلى إقالَهِ الْعَثْرَهِ، وَ الْمُواساهِ فىِ الْعُسْرَهِ.(۱۹)

به بعضى از فرزندانش فرمود: اى پسرم! با کسى دوستى و برادرى بر قرار نکن مگر آن که او را از هر جهت بشناسى و مورد اطمینان باشد، پس هنگامى که چنین فردى را یافتى در همه امور با او باش.

۱۹ـ نشانه بخل

سُئِلَ(علیه السلام): عَنِ الْبُخْلِ؟ فَقالَ: هُوَ أنْ یَرىَ الرَّجُلُ ما أنْفَقَهُ تَلَفاً، وَما أمْسَکَهُ شَرَفاً.(۲۰)

از حضرت پیرامون بُخل سؤال شد؟ در جواب فرمود: معناى آن چنین است که انسان آنچه را به دیگرى کمک و انفاق کند فکر نماید که از دست داده و تلف شده است و آنچه را ذخیره کرده و نگه داشته است خیال کند برایش باقى مى ماند و موجب شخصیّت و شرافت او خواهد بود.

۲۰ـ روزى آورنده ها

قالَ(علیه السلام): تَرْکُ الزِّنا، وَکَنْسُ الْفِناء، وَغَسْلُ الاْناء مَجْلَبَهٌ لِلْغِناء:(۲۱)

فرمود: انجام ندادن زنا، جاروب و نظافت کردن راهرو و درب منزل، و شستن ظروف سبب رفاه و بى نیازى مى گردد.

۲۱ـ علامت سیاست

قالَ(علیه السلام):السِّیاسَهُ أنْ تَرْعى حُقُوقَ اللّهِ، وَحُقُوقَ الاْحْیاءِ، وَحُقُوقَ الاْمْواتِ.(۲۲)

فرمود: ـ مفهوم و معناى ـ سیاست آن است که حقوق خداوند و حقوق موجودات زنده و حقوق مردگان را رعایت کنى.

۲۲ـ مشورت

قالَ(علیه السلام): ما تَشاوَرَ قَوْمٌ إلاّ هُدُوا إلى رُشْدِهِمْ.(۲۳)

فرمود: هیچ گروهى در کارهاى ـ اجتماعى، سیاسى، اقتصادى، فرهنگى و … ـ با یکدیگر مشورت نکرده اند مگر آن که به رشد فکرى و عملى و… رسیده اند.

۲۳ـ شکر نعمت و شکیبایى

قالَ(علیه السلام): اَلْخَیْرُ الَذّى لا شَرَّفیهِ: ألشُّکْرُ مَعَ النِّعْمَهِ، وَالصّبْرُ عَلَى النّازِلَهِ.(۲۴)

فرمود: آن خوبى که شرّ و آفتى در آن نباشد شکر در مقابل نعمت ها و صبر و شکیبائى در برابر سختى ها است.

۲۴ـ استفاده از عمر

قالَ(علیه السلام): یَابْنَ آدَم! لَمْ تَزَلْ فى هَدْمِ عُمْرِکَ مُنْذُ سَقَطْتَ مِنْ بَطْنِ اُمِّکَ، فَخُذْ مِمّا فى یَدَیْکَ لِما بَیْنَ یَدَیْکَ، فَإنَّ الْمُؤْمِنَ بَتَزَوَّدُ وَ الْکافِرُ یَتَمَتَّعُ.(۲۵)

فرمود: اى فرزند آدم از موقعى که به دنیا آمده اى، در حال گذراندن عمرت هستى، پس از آنچه دارى براى آینده ات (قبر و قیامت) ذخیره نما، همانا که مؤمن در حال تهیّه زاد و توشه مى باشد؛ ولیکن کافر در فکر لذّت و آسایش است.

۲۵ـ ترساندن بهتر از ایمن کردن

قالَ(علیه السلام): إنَّ مَنْ خَوَفَّکَ حَتّى تَبْلُغَ الاْمْنَ، خَیْرٌ مِمَّنْ یُؤْمِنْکَ حَتّى تَلْتَقِى الْخَوْفَ.(۲۶)

فرمود: همانا کسى تو را ـ در برابر عیب ها و کم بودها ـ هشدار دهد تا آگاه و بیدار شوى، بهتر است از آن کسى که فقط تو را تعریف و تمجید کند تا بر عیب هایت افزوده گردد.

۲۶ـ بهترین دوست

قالَ(علیه السلام): القَریبُ مَنْ قَرَّبَتْهُ الْمَوَدَّهُ وَإنْ بَعُدَ نَسَبُهُ، وَالْبَعیدُ مَنْ باعَدَتْهُ الْمَوَدَّهُ وَإنْ قَرُبُ نَسَبُهُ.(۲۷)

فرمود : بهترین دوست نزدیک به انسان، آن کسى است که در تمام حالات دلسوز و با محبّت باشد گرچه خویشاوندى نزدیکى هم نداشته باشد. و بیگانه ترین افراد کسى است که از محبّت و دلسوزى بیگانه باشد گرچه از نزدیک ترین خویشاوندان باشد.

۲۷ـ جوانمردى

وَسُئِلَ عَنِ الْمُرُوَّهِ؟ فَقالَ(علیه السلام): شُحُّ الرَّجُلِ عَلى دینِهِ، وَإصْلاحُهُ مالَهُ، وَقِیامُهُ بِالْحُقُوقِ.(۲۸)

از حضرت (علیها السلام) پیرامون مُروّت و جوانمردى سؤال شد، فرمود: جوانمرد کسى است که در نگهدارى دین و عمل به آن تلاش نماید، در اصلاح اموال و ثروت خود همّت گمارد، و در رعایت حقوق طبقات مختلف پا بر جا باشد.

۲۸ـ معقولات

قالَ(علیه السلام): عَجِبْتُ لِمَنْ یُفَکِّرُ فى مَأکُولِهِ کَیْفَ لایُفَکِّرُ فى مَعْقُولِهِ، فَیَجْنِبُ بَطْنَهُ ما یُؤْذیهِ، وَیُوَدِّعُ صَدْرَهُ ما یُرْدیهِ.(۲۹)

فرمود: تعجّب مى کنم از کسى که در فکر خوراک و تغذیه جسم و بدن هست ولى درباره تغذیه معنوى روحى خود نمى اندیشد، پس از غذاهاى فاسد شده و خراب دورى مى کند. و عقل و قلب و روح خود را کارى ندارد ـ هر چه و هر مطلب و برنامه اى به هر شکل و نوعى باشد استفاده مى کند ـ .

۲۹ـ بهداشت دست ها

قالَ(علیه السلام): غَسْلُ الْیَدَیْنِ قَبْلَ الطَّعامِ یُنْفِى الْفَقْرَ، وَبَعْدَهُ یُنْفِى الْهَمَّ.(۳۰)

فرمود: شستن دست ها قبل از طعام فقر و تنگدستى را مى زداید و بعد از آن ناراحتى ها و آفات را از بین مى برد.

۳۰ـ خوب پرسیدن

قالَ(علیه السلام): حُسْنُ السُّؤالِ نِصْفُ الْعِلْمِ.(۳۱)

فرمود: کسى که عادت سؤال و حالت پرس و جو دارد مثل آن است که نصف علم ها را فرا گرفته باشد.

۳۱ـ شکیبائى

قالَ(علیه السلام): إنّ الْحِلْمَ زینَهٌ، وَالْوَفاءَ مُرُوَّهٌ، وَالْعَجَلهَ سَفَهٌ.(۳۲)

فرمود: صبر و شکیبائى زینت شخص، وفاى به عهد علامت جوانمردى، و عجله و شتابزدگى (در کارها بدون اندیشه) دلیل بى خردى مى باشد.

۳۲ـ سبک شمردن برادران

قالَ(علیه السلام): مَنِ اسْتَخَفَّ بِإخوانِهِ فَسَدَتْ مُرُوَّتُهُ.(۳۳)

فرمود: کسى که دوستان و برادرانش را سبک شمارد و نسبت به آن ها بى اعتناء باشد، مروّت و جوانمردیش فاسد گشته است.

۳۳ـ عقل در قیامت

قالَ(علیه السلام): إنّما یُجْزى الْعِبادُ یَوْمَ الْقِیامَهِ عَلى قَدْرِ عُقُولِهِمْ.(۳۴)

فرمود: همانا در روز قیامت بندگان به مقدار عقل و درک و شعورشان مجازات مى شوند.

۳۴ـ قرآن

قالَ(علیه السلام): إنَّ الْقُرْآنَ فیهِ مَصابیحُ النُّورِ، وَ شِفاءُ الصُّدُورِ، فَیَجِلْ جالَ بَصَرُهُ، وَ لْیَلْجَمُ الصِّفّهَ قَلْبِهِ، فَإنَّ التَّفْکیرَ حَیاهُ الْقَلْبِ الْبَصیرِ، کَما یَمْشی الْمُسْتَنیرُ فىِ الظُّلُماتِ بِالنُّورِ.(۳۵)

فرمود: همانا در قرآن چراغ هاى روشنائى بخش؛ و شفا بخش دردها و گرفتارى هاى درونى وجود دارد، پس کسى که (خود را) با قرآن جلى دهد چشمانش قوى و روشن مى گردد؛ وقلب و درون خویش را صفا خواهد داد، چون که تفکّر و اندیشه (در قرآن سبب) حیات قلبِ آگاه مى باشد، همچنان که شخص روشن دل در تاریکى ها به وسیله نور چراغ حرکت مى نماید و راه مى رود.

۳۵ـ شوخى بیجا

قالَ(علیه السلام): ألْمِزاحُ یَأْکُلُ الْهَیْبَهَ، وَ قَدْ أکْثَرَ مِنَ الْهَیْبَهِ الصّامِت(۳۶)

فرمود: مزاح و شوخى ـ هاى زیاد و بیجا ـ شخصیّت و وقار انسان را از بین مى برد، و چه بسا افراد ساکت داراى شخصیّت و وقار عظیمى مى باشند.

۳۶ـ علائم پستى

قالَ(علیه السلام): أللُؤْمُ أنْ لا تَشْکُرَ النِّعْمَهَ.(۳۷)

فرمود: از علائم پستى شخص، شکر نکردن از ولى نعمت است.

۳۷ـ برآوردن حاجات

قالَ(علیه السلام): لَقَضاءُ حاجَهِ أخ لى فِى اللّهِ أحَبُّ مِنْ إعْتِکافِ شَهْر.(۳۸)

فرمود: هر آینه برآوردن حاجت و رفع مشکل دوست و برادرم، از یک ماه اعتکاف، در مسجد ـ و عبادت مستحبّى، نزد من ـ بهتر و محبوب تر است.

۳۸ـ نعمت هاى دنیا

قالَ(علیه السلام): إنَّ الدُّنْیا فى حَلالِها حِسابٌ، وَ فى حَرامِها عِقابٌ، وَفِى الشُّبَهاتِ عِتابٌ، فَأنْزِلِ الدُّنْیا بِمَنْزَلَهِ المیتَهِ، خُذْمِنْها مایَکْفیکَ.(۳۹)

فرمود: چیزهاى دنیا اگر حلال باشد حساب و بررسى مى شود و اگر از حرام به دست آید عذاب و عقاب دارد و اگر حلال و حرام آن معلوم نباشد سختى و ناراحتى خواهد داشت. پس باید دنیا (و موجوداتش) را همچون میته و مردارى بشناسى که به مقدار نیاز و اضطرار از آن استفاده کنى.

۳۹ـ دنیا و آخرت

قالَ(علیه السلام): وَ اعْمَلْ لِدُنْیاکَ کَأنَّکَ تَعیشُ أبَداً، وَ اعْمَلْ لاِخِرَتِکَ کَأنّکَ تَمُوتُ غدَاً.(۴۰)

فرمود: در دنیا ـ از نظر اقتصاد و صرفه جوئى و… ـ چنان برنامه ریزى کن مثل آن که مى خواهى همیشه دوام داشته باشى، و نسبت به آخرت به نوعى حرکت و کار کن مثل این که فردا خواهى مُرد.

۴۰ـ هوشیارترین افراد

قالَ(علیه السلام): أکْیَسُ الْکَیِّسِ التُّقى، وَ أحْمَقُ الْحُمْقِ الْفُجُورَ، الْکَریمُ هُوَ التَّبَرُّعُ قَبْلَ السُّؤالِ.(۴۱)

فرمود: زیرک ترین و هوشیارترین افراد، شخص باتقوا و پرهیزکار مى باشد؛ أحمق و نادان ترین افراد، کسى است که تبه کار و اهل معصیت باشد؛ گرامى ترین و باشخصیّت ترین افراد، آن کسى است که به نیازمندان پیش از اظهار نیازشان، کمک نماید.

پاورقى ها:

۱ ـ نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص ۷۹، ح ۳۳، بحارالأنوار: ج ۷۸، ص ۱۱۲، س ۸٫

۲ ـ کلمه الإمامُ الْحَسَن (علیه السلام): ۷، ص ۲۱۱٫

۳ ـ کلمه الإمامُ الْحَسَن (علیه السلام): ۷، ص ۲۵، بحارالأنوار: ج ۴۴، ص ۲۳، ح ۷٫

۴ ـ إحقاق الحقّ: ج ۱۱، ص ۱۸۳، س ۲ و ص ۱۸۵٫

۵ ـ دعوات الرّاوندى: ص ۲۴، ح ۱۳، بحارالأنوار: ج ۸۹، ص ۲۰۴، ح ۲۱٫

۶ – بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۱، ضمن ح ۶٫

۷ ـ وافى: ج ۴، ص ۱۵۵۳، ح ۲، تهذیب الأحکام: ج ۲، ص ۳۲۱، ح ۱۶۶٫۲

۸ ـ تحف العقول: ص ۲۳۴، س ۱۴، من لا یحضره الفقیه: ج ۱، ص ۵۱۱، ح ۱۴۷۹٫

۹ ـ تحف العقول: ص ۲۳۵، س ۷، مستدرک: ج ۳، ص ۳۵۹، ح ۳۷۷۸٫

۱۰ ـ إحقاق الحقّ : ج ۱۱، ص ۲۳۸، س ۲٫

۱۱ ـ إحقاق الحقّ: ج ۱۱، ص ۲۳۵، س ۷٫

۱۲ – کلمه الإمام الحسن (علیه السلام): ص ۱۴۰٫

۱۳ ـ أعیان الشّیعه: ج ۱، ص ۵۷۷، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۱، ح ۶٫

۱۴ – تحف العقول: ص ۲۲۹، س ۵، بحارالأنوار: ج ۱۰، ص ۱۳۰، ح ۱٫

۱۵ ـ کلمه الإمام حسن (علیه السلام): ص ۱۳۸، تحف العقول: ص ۲۳۴، س ۶، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۰۵، ح ۴٫

۱۶ ـ تحف العقول: ص ۲۳۶، س ۱۳، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۰۵، ح ۴٫

۱۷ – تحف العقول: ص ۲۳۲، س ۲، بحار الأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۰، ح ۵٫

۱۸ ـ تنبیه الخواطر، معروف به مجموعه ورّام: ص ۴۲۷، بحار: ج ۶۸، ص ۱۸۴، ضمن ح ۴۴٫

۱۹ – تحف العقول: ص ۱۶۴، س ۲۱٫ بحار الأنوار: ج ۷۵، ص ۱۰۵، ح ۳٫

۲۰ ـ أعیان الشّیعه: ج ۱، ص ۵۷۷، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۳، ح ۷٫

۲۱ ـ کلمه الإمام حسن (علیه السلام): ص ۲۱۲، بحارالأنوار: ج ۷۳، ص ۳۱۸، ح ۶٫

۲۲ ـ همان مدرک: ص ۵۷٫

۲۳ ـ تحف العقول: ص ۲۳۳، أعیان الشّیعه: ج ۱، ص ۵۷۷، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۰۵، ح ۴٫

۲۴ ـ تحف العقول: ص ۲۳۴، س ۷، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۰۵، ح ۴٫

۲۵ ـ نزهه الناظر و تنبیه الخاطر: ص ۷۹، س ۱۳، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۱، ح ۶٫

۲۶ ـ إحقاق الحقّ: ج ۱۱، ص ۲۴۲، س ۲٫

۲۷ ـ تحف العقول: ص ۲۳۴، س ۳، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۰۶، ح ۴٫

۲۸ ـ تحف العقول: ص ۲۳۵، س ۱۴، بحارالأنوار: ج ۷۳، ص ۳۱۲، ح ۳٫

۲۹ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام)، ص ۳۹، بحارالأنوار: ج ۱، ص ۲۱۸، ح ۴۳٫

۳۰ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام): ص ۴۶٫

۳۱ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام) : ص ۱۲۹٫

۳۲ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام) : ص ۱۹۸٫

۳۳ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام) : ص ۲۰۹٫

۳۴ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام) : ص ۲۰۹٫

۳۵ ـ نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص ۷۳، ح ۱۸، بحارالأنوار: ج ۷۸، ص ۱۱۲، س ۱۵٫

۳۶ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام): ص ۱۳۹، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۳، ح ۷٫

۳۷ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام): ص ۱۳۹، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۰۵، ح ۴٫

۳۸ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام): ص ۱۳۹٫

۳۹ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام): ص ۳۶، بحارالأنوار: ج ۴۴، ص ۱۳۸، ح ۶٫

۴۰ ـ کلمه الإمام الحسن (علیه السلام) ص ۳۷، بحارالأنوار: ج ۴۴، ص ۱۳۸، ح ۶٫

۴۱ ـ إحقاق الحقّ : ج ۱۱، ص ۲۰ س ۱، بحارالأنوار: ج ۴۴، ص ۳۰٫

سند روایت امّ سلمه در مورد آیه تطهیر

شبهه

برخى براى داخل کردن همسران پیامبر(صلى الله علیه وآله) در آیه تطهیر به حدیث امّ سلمه تمسّک کرده اند: حاکم به سند خود از امّ سلمه نقل مى کند که گفت: آیه تطهیر در خانه من نازل شد؛ آن گاه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به دنبال فاطمه و على و حسن و حسین فرستاد و فرمود: اینان اهل بیت من هستند. ام سلمه مى گوید: عرض کردم: اى رسول خدا! آیا من نیز از اهل بیتم؟ فرمود: آرى! اگر خدا بخواهد.(۱) هم چنین طبرى به سندش از ام سلمه نقل مى کند که گفت: رسول خدا(صلى الله علیه وآله) على و فاطمه و حسن و حسین را جمع نمود و آن ها را زیر پارچه اى قرار داد؛ آن گاه عرض کرد: پروردگارا! این ها اهل من هستند. امّ سلمه مى گوید: عرض کردم: اى رسول خدا! مرا از آنان قرار ده. فرمود: تو از اهل منى.(۲)

پاسخ شبهه

اولا: این روایت از حیث سند ضعیف است؛ زیرا این مضمون از ام سلمه در دو سند وارد شده است: در طریق اوّل ـ سند حاکم نیشابورى ـ عبدالله بن عبدالله وجود دارد که عده زیادى او را تضعیف کرده و مورد طعن قرار داده اند. ابن معین مى گوید: حدیثش نزد من ضعیف است. ابوحاتم مى گوید: حدیثش نوشته مى شود، ولى به آن احتجاج نمى شود. ابن عدى مى گوید: برخى از روایاتى که نقل مى کند منکر است، لذا از او متابعت نمى شود.(۳) هم چنین در سند حاکم شریک بن عبدالله وجود دارد که در حقّ او جرح و تعدیل رسیده است، و در صورتى که جرح به جهت حسد یا دشمنى یا مخالفت در مذهب نباشد، مقدم بر تعدیل است. و در مورد شریک بن عبدالله از این قبیل است.(۴) طریق دوم: معروف به طریق ابن المغازلى است و غیر از شریک بن عبدالله، انس بن عیاض لیثى نیز در طریق آن قرار گرفته که او نیز از جرح سالم نمانده است. اگرچه برخى او را تعدیل نموده اند، و لذا وضعیت او همانند شریک بن عبدالله است.

ثانیاً: حدیث امّ سلمه همانند گفتار پیامبر(صلى الله علیه وآله) است که فرمود: «سلمان از ما اهل بیت(علیه  السلام) است.»(۵)یعنى سلمان به جهت ایمان به ما و متابعت از دستورات ما، گویا از ما اهل بیت(علیه السلام) است.

ثالثاً: این دو روایت، با روایات خود امّ سلمه و دیگر همسران پیامبر(صلى الله علیه وآله) معارض است: در روایتى امّ سلمه مى گوید: «آیا من از اهل بیتم؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله) در جواب مى فرماید: راه تو به سوى خیر است، تو از همسران پیامبرى.»(۶) در حدیث دیگر امّ سلمه عرض مى کند: بار خدایا! مرا نیز با آن ها قرارده، پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: تو در جایگاه خودت هستى، تو بر خیرى.(۷) حضرت در روایتى دیگر، همسرش زینب را از داخل شدن در کساء منع کرد و فرمود: تو در جاى خود مى باشى، تو بر خیرى ـ ان شاء الله تعالى ـ .(۸) بنابر روایتى دیگر عایشه را نیز از داخل شدن در کساء منع کرد.(۹) در روایتى دیگر آمده است: عایشه خود را از مصداق اهل بیت(علیه السلام) خارج نموده است: مجمع مى گوید: با مادرم بر عایشه وارد شدیم. مادرم از وى سؤال کرد: چرا در روز جمل بر على(علیه السلام)خروج کردى؟ عایشه گفت: این تقدیر الهى بود؛ آن گاه درباره على(علیه السلام) پرسید: عایشه گفت: از من درباره محبوب ترین فرد نزد خدا و همسر بهترین افراد نزد رسول خدا سؤال مى کنى؟ رسول خدا را دیدم که روى على و فاطمه و حسن و حسین پارچه اى انداخته و آنان را در زیر آن جمع کرده بود؛ آن گاه فرمود: بار خدایا! اینان اهل بیت من هستند، پس پلیدى را از آنان دور کن و پاکشان گردان. سپس عرض کردم: اى رسول خدا! آیا من از اهل توام؟ فرمود: دور شو، تو بر خیرى.(۱۰) به تعبیر برخى از علماى اهل سنّت در توجیه حدیث ام سلمه: «این دو روایت مخالف با روایات متواتر است که ام سلمه و دیگر همسران پیامبر(صلى الله علیه وآله) را از شمول آیه تطهیر خارج مى کند.»(۱۱).(۱۲)

پی نوشتها

۱ ـ مستدرک حاکم، ج ۲، ص ۴۱۶٫

۲ ـ جامع البیان، ج ۲۲، ص ۸٫

۳ ـ مراجعه شود: تهذیب التهذیب، ج ۶، ص ۱۸۷؛ میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۵۷۲؛ الجرح و التعدیل، ج ۵، ص ۲۵۴٫

۴ ـ مراجعه شود: تهذیب التهذیب، ج ۴، ص ۲۹۶؛ میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۲۶۹؛ الضعفاء و المتروکین، ج ۲، ص ۴۰٫

۵ ـ المعجم الکبیر، ج ۶۰۴۰؛ مستدرک، ج ۶۵۴۱٫

۶ ـ شواهد التنزیل، ج ۲، ص ۶۲٫

۷ ـ مستدرک حاکم، ج ۲، ص ۴۱۶٫

۸ ـ اسباب النزول، واحدى، ص ۲۰۳٫

۹ ـ صواعق المحرقه، ص ۱۴۳؛ مسند احمد، ج ۶، ص ۲۹۲٫

۱۰ ـ سنن بیهقى، ج ۵، ص ۱۱۲، ح ۸۴۰۹٫

۱۱ ـ مشکل الآثار، ج ۱، ص ۳۳۳٫

۱۲ ـ على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۳۷۷٫

اخلاق فردى و اجتماعى

مسئله مهمّی که  توجه به آن لازم است این است که: آیا مسائل اخلاقى در رابطه با انسانهاى دیگر شکل مى گیرد به طورى که اگر یک انسان تنهاى تنها زندگى کند، اخلاق براى او مفهوم نخواهد داشت؟ یا این که پاره اى از مفاهیم اخلاقى درباره یک انسان تنهاى تنها نیز صادق است، هرچند قسمت اعظم مسائل اخلاقى در رابطه انسانهاى دیگر پیدا مى شود، و از این نظر مى توانیم اخلاق را به دو بخش تقسیم کنیم؟

در پاسخ این سؤال توجّه را به بحثى که در کتاب  «زندگى در پرتو اخلاق» آمده و عیناً آن را در زیر مى آوریم، جلب مى کنیم:

«بعضى معتقدند تمام اصول اخلاقى بازگشت به مناسبات خاصّ اجتماعى انسان با دیگران مى کند، به طورى که اگر اجتماعى اصلًا وجود نمى داشت و هر انسان کاملًا جدا از دیگران مى زیست، و هر فردى بى خبر از وجود دیگرى زندگى مى کرد، اخلاق اصلًا مفهومى نداشت!

زیرا غبطه، حسد، و تواضع، و تکبّر، و حسن ظن، و عدالت، و جور، و عفّت، و سخاوت، و امثال اینها همه از مسائلى است که فقط و فقط در اجتماع و برخورد انسان با دیگران، مفهوم دارد؛ بنابراین، انسان منهاى اجتماع، با انسان منهاى اخلاق، همراه خواهد بود.

ولى به عقیده ما در عین این که باید اعتراف کرد که بسیارى از فضائل و رذائل اخلاقى با زندگى اجتماعى انسان بستگى دارد، چنان نیست که این مسئله عمومیّت داشته باشد، زیرا بسیارى از مسائل اخلاقى هستند که فقط جنبه فردى دارند، و در مورد یک انسان تنها نیز کاملًا صادق است؛ مثلًا، صبر و جزع بر مسائل، شجاعت و ترس در برابر پیشامدها، استقامت و تنبلى در راه رسیدن یک فرد به هدف خود، غفلت و توجّه نسبت به آفریدگار جهان، شکر و کفران در برابر نعمتهاى بى پایان او و امثال این امور که علماى اخلاق در کتب اخلاقى از آن بحث نموده اند و جزء فضائل یا رذائل اخلاقى شمرده اند مى تواند جنبه فردى داشته باشد، و درباره یک فرد که زندگى کاملًا جدا از اجتماع دارد نیز صدق کند، از اینجا تقسیم اخلاق به اخلاق فردى و اخلاق اجتماعى روشن مى گردد، ولى ناگفته پیدا است که اخلاق اجتماعى وزنه سنگین ترى در علم اخلاق دارد و شخصیّت انسان بیشتر بر محور آن دور مى زند، اگرچه اخلاق فردى نیز سهم قابل توجّهى در مورد خود دارد.»[۱]

شک نیست که این تقسیم دوگانه چیزى از ارزش مسائل اخلاقى نمى کاهد هرچند مى تواند تفاوت اهمّیّت مباحث اخلاقى را از نظر درجه بندى آشکار سازد؛ بنابراین، صرف وقت در این که کدامیک از خلق و خوهاى اخلاقى فقط جنبه فردى دارد، و کدامیک جنبه اجتماعى، چندان مفید به نظر نمى رسد؛ و ما همین اشاره کلّى را که در بالا آوردیم براى این بحث کافى مى دانیم.

البتّه نمى توان انکار کرد که اخلاق فردى نیز تأثیر غیر مستقیم بر مسائل اجتماعى دارد.(دقّت کنید)[۲]

[۱] . زندگى در پرتو اخلاق، ص ۲۹ تا ۳۱٫

[۲]. برگرفته از :  مکارم شیرازى، ناصر، اخلاق در قرآن(مکارم شیرازى)، ج۱، ص۷۶-۷۷، مدرسه الإمام علی بن أبی طالب (علیه السلام) – ایران – قم، چاپ: ۴، ۱۳۸۵ ه.ش.

ایراد بنی‌اسرائیلی!

از امام رضا(علیه السلام) نقل شده: مردی از بنی اسرائیل، یکی از بستگان خود را کشت و جسد او را بر سر راه مردی از بهترین فرزندان قبیله بنی اسرائیل گذاشت.
سپس به خونخواهی او برآمد. کسی از آنها متهم شد که قاتل اوست. در نتیجه غوغای برخاست. برای حل این مشکل محضر حضرت موسی(علیه السلام) آمدند تا حق را آشکار سازد.
حضرت موسی(علیه السلام) دستور داد گاوی بیاورند تا کشف حقیقت کنند. بنی اسرائیل گمان بردند موسی(علیه السلام) آنان را استهزاء می‌کند، از روی تعجب گفتند:
– آیا ما را استهزاء می‌کنند؟
موسی(علیه السلام) گفت:
– استهزاء خوی نادانان است و من به خدا پناه می‌برم از جاهلان باشم.
وقتی فهمیدند مسأله جدی است گفتند:
– از پروردگارت بخواه برای من روشن کند، چگونه گاوی باید باشد؟
امام رضا(علیه السلام) در ادامه نقل داستان فرمود:
اگر بنی اسرائیل در مرحله اول از فرمان موسی پیروی می‌کردند، هرگونه گاوی می‌آوردند در اطاعت ایشان کافی بود. ولی چون بهانه جوی کردند، توضیح خواستند، خدا نیز کار را برایشان دشوار ساخت و برای آن گاو نشانه های قرار داد که پیدا کردنش کار آسان نبود. لذا وقتی که پرسیدند: این گاو چگونه باید باشد؟ خداوند فرمود:
آن گاو نه پیر و از کار افتاده باشد و نه بکر و جوان، بلکه میان این دو!
باز پرسیدند:
– چه رنگی باشد؟!
حضرت موسی(علیه السلام) فرمود:
– زرد رنگ، طوری که هر بیننده را شاد و مسرور سازد.
گفتند:
– ای موسی! مشخصات گاو هنوز مبهم است واضح‌تر بفرما!
موسی(علیه السلام) گفت:
– گاوی که به شخم زدن آرام و نرم نشده و برای زراعت، آبکشی نکرده باشد، بدون عیب بوده و غیر از رنگ اصلی‌اش رنگ دیگری در آن نباشد.
با زحمت فراوان جستجو کردند. در آخر، مشخصات با مشخصات گاوی انطباق یافت که نزد جوانی از بنی‌اسرائیل بود. وقتی که برای خرید پیش او رفتند، گفت:
– نمی فروشم، مگر این که پوست گاوم را پر از طلا نمایید!
گفتار جوان را به حضرت اطلاع دادند، فرمود:
– چاره‌ای نیست باید بخرید! آنان نیز به همان قیمت خریدند و آن را کشتند.
دم گاو را بر مرد مقتول زدند و او زنده شد، گفت:
– یا نبی الله! پسر عمویم مرا کشته است، نه آن کسی که ادعا می‌کنند.
و این گونه بود که راز قتل، بر همه آشکار شد. یکی از پیروان و اصحاب موسی(علیه السلام) گفت:
– یا نبی الله! این گاو قصه شیرینی دارد.
حضرت فرمود:
– آن قصه چیست؟
مرد گفت:
– جوان صاحب این گاو، نسبت به پدر و مادر خویش، خیلی مهربان بود. روزی او جنسی خرید. برای گرفتن پول، پیش پدر آمد، او را در خواب یافت.
چون نخواست پدر را از خواب شیرین بیدار کند، از معامله صرف نظر کرد، هنگامی که پدر بیدار شد، جریان را به او عرض کرد.
پدر گفت:
– کار نیکویی کردی، به خاطر آن، این گاو را به تو بخشیدم.
حضرت موسی(علیه السلام) گفت:
– ببینید! این فواید نیکی به پدر و مادر است.

منبع: شیخ صدوق؛ عیون اخبارالرضا ج ۲ ص ۱۳ ح ۳۱ و تفسیر عیاشی ج ۱ ص ۴۶ ح ۵۷

حسد و خيرخواهى‏

اشاره‏

يكى ديگر از رذايل اخلاقى كه در طول تاريخ بشر آثار بسيار منفى فردى و اجتماعى داشته است مسئله حسد است، حسد به معنى «ناراحت شدن از نعمتهايى كه خداوند نصيب ديگران كرده و آرزوى زوال آنها و حتّى تلاش و كوشش در اين راه»!

حسد فضاى روح آدمى را تيره و تار و فضاى زندگى او را ظلمانى و محيط جامعه را مملوّ از ناامنى مى‏كند!

حسودان نه آرامشى در دنيا دارند، نه آسايشى در آخرت و چون تمام تلاششان اين است كه نعمت را از محسود بگيرند، آلوده انواع جنايت‏ها مى‏شوند: دروغ مى‏گويند، غيبت مى‏كنند، دست به انواع ظلم و ستم مى‏زنند و حتّى در حالات شديد و بحرانى از قتل و خونريزى نيز ابا ندارند!

در واقع مى‏توان گفت: حسد يكى از ريشه‏هاى اصلى تمام بدى‏هاست و از دامهاى بسيار خطرناك شيطان است، همان دامى كه در نخستين روزهاى آفرينش بشر كار خود را كرد و فرزند آدم عليه السلام‏ «قابيل» را به كام خود فروكشيد و دستش را به خون برادرش‏ «هابيل» آلوده كرد و به همين دليل در روايات اسلامى، حسد يكى از اصول سه‏گانه كفر

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 120

شمرده شده است (تكبّر، حرص و حسد).

«حسود» در واقع معترض به حكمت الهى است و به همين دليل نوعى كفر و شرك خفى محسوب مى‏شود.

نقطه مقابل حسد، «خيرخواهى» است و آن اين است كه انسان از نعمت‏هايى كه نصيب ديگرى مى‏شود لذّت ببرد و در راه حفظ آن بكوشد و سعادت خود را در سعادت ديگران بداند و منافع ديگران را با منافع خود به يك چشم بنگرد.

با اين اشاره به آيات قرآن بازمى‏گرديم و بازتاب اين مسئله را در آيات قرآنى مشاهده مى‏كنيم.

1- وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ بِالْحَقِّ اذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ احَدِهِمَا وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قَالَ لَاقْتُلَنَّكَ قَالَ انَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ* لَئِنْ بَسَطْتَ الَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِى مَا انَا بِبَاسِطٍ يَدِىَ الَيْكَ لِاقْتُلَكَ انِّى اخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ* فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ اخِيهِ فَقَتَلَهُ فَاصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِينَ‏ (سوره مائده، آيات 27 و 28 و 30)

2- اذْ قَالَ يُوسُفُ لِابِيهِ يَا ابَتِ انِّى رَأَيْتُ احَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِى سَاجِدِينَ* قَالَ يَا بُنَىَّ لَاتَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى اخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً انَّ الشَّيْطَانَ لِلْانْسَانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ‏ (سوره يوسف، آيه 4 و 5)

3- امْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا ءَاتَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ ابْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْنَاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً (سوره نساء، آيه 54)

4- وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ اهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ ايمَانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ انْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِىَ اللَّهُ بِامْرِهِ انَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدِيرٌ (سوره بقره، آيه 109)

5- وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اذَا حَسَدَ (سوره فلق، آيه 5)

6- وَ الَّذِينَ جَائُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِاخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْايمَانِ وَ لَاتَجْعَلْ فِى قُلُوبِنَا غِلًاّ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا انَّكَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ‏ (سوره حشر، آيه 10)

7- وَ نَزَعْنَا مَا فِى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ اخْوَاناً عَلَى سُرُرٍ مُتَقَابِلِينَ‏ (سوره حجر، آيه 47)

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 121

ترجمه‏

1- و داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان: هنگامى كه هر كدام، كارى براى تقرّب (به پروردگار) انجام دادند، امّا از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد (برادرى كه عملش مردود شده بود، به برادر ديگر) گفت: «به خدا سوگند تو را خواهم كشت» (برادر ديگر) گفت: «من چه گناهى دارم (زيرا) خدا تنها از پرهيزگاران مى‏پذيرد».

اگر تو براى كشتن من دست دراز كنى، من هرگز به قتل تو دست نمى‏گشايم، چون از پروردگار جهانيان مى‏ترسم.

نفس سركش كم كم او را به كشتن برادرش ترغيب كرد (سرانجام) او را كشت و از زيانكاران شد.

2- (به خاطر بياور) هنگامى را كه يوسف به پدرش گفت: «پدرم! من در خواب ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده مى‏كنند».

گفت: فرزندم! خواب خود را براى برادرانت بازگو مكن كه براى تو نقشه (خطرناكى) مى‏كشند، چرا كه شيطان، دشمن آشكار انسان است.

3- يا اينكه نسبت به مردم (پيامبر و خاندانش) بر آنچه خدا از فضلش به آنان بخشيده، حسد مى‏ورزند؟ ما به آل ابراهيم (كه يهود از خاندان او هستند نيز) كتاب و حكمت داديم و حكومت عظيمى در اختيار آنها (پيامبران بنى اسرائيل) قرار داديم.

4- بسيارى از اهل كتاب از روى حسد- كه در وجود آنها ريشه دوانده- آرزو مى‏كردند شما را بعد از اسلام و ايمان به حال كفر بازگردانند با اينكه حق براى آنها كاملًا روشن شده است، شما آنها را عفو كنيد و گذشت نماييد تا خداوند فرمان خودش (فرمان جهاد) را فرستد، خداوند بر هر چيزى تواناست.

5- و از شر هر حسودى هنگامى كه حسد مى‏ورزد.

6- (همچنين) كسانى كه بعد از آنها (بعد از مهاجران و انصار) آمدند و مى‏گويند: «پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفته‏اند بيامرز و در دلهايمان حسد و كينه‏اى نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا تو مهربان و رحيمى!

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 122

7- هرگونه غلّ (حسد و كينه و دشمنى) را از سينه آنها برمى‏كنيم (و روحشان را پاك مى‏سازيم) در حالى كه همه برادرند و بر تختها رو به روى يكديگر قرار دارند.

***

تفسير و جمع‏بندى آتش سوزان حسد

در نخستين آيات مورد بحث، سخن از داستان فرزندان آدم است كه يكى بر ديگرى حسد برد و سرانجام دستش به خون برادر آغشته شد و نخستين قتل و جنايت در روى زمين صورت گرفت و سرآغازى براى جنايتهاى ديگر شد!

مى‏فرمايد: «داستان دو فرزند آدم را آن گونه كه بوده است بر آنها بخوان آن زمان كه هر كدام كارى براى تقرّب به پروردگار انجام دادند امّا از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد (برادرى كه عملش مردود شده بود به برادر ديگر) گفت: به خدا سوگند تو را خواهم كشت! (او در پاسخ) گفت: (اگر عمل تو پذيرفته نشده است من گناهى ندارم زيرا) خداوند تنها از پرهيزكاران مى‏پذيرد»! (وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ بِالْحَقِّ اذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ احَدِهِمَا وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قَالَ لَاقْتُلَنَّكَ قَالَ انَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ).[1]

يعنى من مشكلى براى تو ايجاد نكرده‏ام كه قصد جان مرا كرده‏اى، مشكل تو از درون جان توست، تو عملت ناخالص بوده و با تقوا آميخته نشده و به همين دليل مقبول درگاه خداوند نگرديده است، او پاك است و جز پاك نمى‏پذيرد!

سپس افزود: «اگر تو براى كشتن من دست دراز كنى من هرگز اين كار نمى‏كنم و دست به قتل تو نمى‏گشايم، چون از پروردگار جهانيان مى‏ترسم». (لَئِنْ بَسَطْتَ الَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِى مَا انَا بِبَاسِطٍ يَدِىَ الَيْكَ لِاقْتُلَكَ انِّى اخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ).[2]

سرانجام آتش كينه و حسد در دل او چنان شعله‏ور شد كه پيوندهاى برادرى و اخوّت را نابود كرد، خون چشمان قابيل را گرفت و آن گونه كه قرآن مى‏گويد: «نفس‏

______________________________
(1)- مائده، 27.

(2)- مائده، 28.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 123

سركش او، وى را مصمّم به كشتن برادر كرد و او را كشت و از زيانكاران شد»! (فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ اخِيهِ فَقَتَلَهُ فَاصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِينَ).[3]

آرى او گرفتار زيان و خسران شد، هم برادر خود را از دست داد، هم آرامش دنيا را، چرا كه قاتل اگر ذرّه‏اى وجدان داشته باشد پيوسته در عذاب وجدان است و آرامشى در دنيا نخواهد داشت و آخرت خود را نيز به تباهى مى‏كشاند.

در بعضى از روايات آمده است: او برادرش را در حال خواب كشت‏[4] و اين جنايتى است مضاعف و نشان مى‏دهد كه وقتى آتش حسد در درون انسان زبانه بكشد همه چيز را خاكستر مى‏كند!

ولى به زودى از كار خود پشيمان شد، اندوه عميقى بر سراسر وجود او حاكم گشت، هر زمان چشمش به بدن خونين و بى‏جان برادر مى‏افتاد وحشت و اضطراب تمام وجودش را فرامى‏گرفت، جسد برادر را بر دوش گرفت و نمى‏دانست چه كند و كجا ببرد كه هم آثار جنايت خود را بپوشاند و هم اين منظره هولناك آزار دهنده را از برابر چشمان خود دور كند، در اين هنگام على رغم جنايت هولناك و گناه بزرگى كه او مرتكب شده بود باز گوشه‏اى از لطف خدا براى او نمايان گشت: «خداوند زاغى را فرستاد كه در زمين كند و كاو كند تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر را دفن كند، هنگامى كه اين درس را از آن پرنده آموخت گفت: اى واى بر من! آيا من نمى‏توانم (حدّ اقل) مثل اين زاغ باشم و جسد برادر خود را در زمين پنهان كنم؟! سرانجام (اين كار را انجام داد) و از كرده خود سخت پشيمان شد». (فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَاباً يَبْحَثُ فِى الْارْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِى سَوْأَةَ اخِيهِ قَالَ يَا وَيْلَتَى اعَجَزْتُ انْ اكُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَاوَارِىَ سَوْأَةَ اخِى فَاصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ).[5]

در بعضى از روايات آمده است كه قابيل در برابر چشمان خود دو زاغ را ديد كه با هم مى‏جنگند و يكى ديگرى را كشت سپس زمين را با چنگال خود حفر كرد و جسد مقتول را در آن دفن نمود.[6]

______________________________
(1)- مائده، 30.

(2)- تفسير قرطبى، جلد 3، صفحه 2133.

(3)- مائده، 31.

(4)- نور الثقلين، جلد 1، صفحه 616.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 124

و بعضى گفته‏اند آن زاغ جسد مرده زاغى را آورد دفن كرد و گاه گفته شده او ملاحظه كرد كه زاغ بعضى از موادّ غذايى خود را براى محفوظ ماندن در زير خاك دفن مى‏كند و از آن كار، دفن اموات را ياد گرفت.

به هر حال او پشيمان شد امّا نه آن پشيمانى پايدار كه مقدّمه توبه و انابه به درگاه پروردگار باشد و زنگ اين گناه بر او ماند!

در اينجا دو سؤال مطرح است، نخست اينكه: منظور از «قربان» (وسيله قرب به خدا) در جمله‏ «اذ قرّبا قرباناً» كه فرزندان آدم به پيشگاه خدا تقديم داشتند چيست؟ و ديگر اينكه از كجا معلوم شد كه تقديمى‏ «هابيل» در پيشگاه خدا پذيرفته شد و تقديمى‏ «قابيل» مردود گشت.

در قرآن مجيد در پاسخ اين دو سؤال چيزى نيامده و به صورت سربسته ذكر شده است و روايات در اين زمينه هم از نظر متن و هم از نظر سند متفاوت است، آنچه با منطق و عقل و قراين موجود سازگارتر است روايتى است كه از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: «آدم از سوى خدا مأمور شد كه هابيل را به عنوان وصىّ خود برگزيند و اسم اعظم را به او تعليم دهد، در حالى كه قابيل از او بزرگتر بود، هنگامى كه قابيل اين سخن را شنيد خشمناك شد و گفت: من به اين امر سزاوارترم. آدم به آنها دستور داد كه هر كدام قربانى (وسيله تقرّب) به پيشگاه خدا تقديم دارد (طبق روايت ديگرى هابيل كه دامدارى داشت بهترين دام خود را براى قربانى برگزيد و قابيل كه كشاوزى داشت از بدترين محصول زراعت خود براى اين كار انتخاب كرد، هر دو قربانى خود را بالاى كوهى گذاشتند، صاعقه‏اى آمد و قربانى هابيل را- به علامت قبولى- سوزاند و قربانى قابيل همچنان به جا ماند و اين تأييدى بود بر شايستگى هابيل براى امر جانشينى آدم!) اين امر آتش حسد را در دل قابيل برافروخت و خون برادر را ريخت»![7]

در هر حال قابيل براى برطرف كردن وضع ناهنجار خود دو راه در پيش داشت: يكى آنكه توبه به درگاه خدا آورد و سعى كند با عمل‏هاى خالص‏تر و پاك‏تر عقب ماندگى‏

______________________________
(1)- تفسير نور الثقلين، جلد 1، صفحه 610، حديث 125.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 125

معنوى خويش را در پيشگاه خدا جبران نمايد (اين همان كارى است كه علماى اخلاق آن را «غبطه» مى‏نامند و امرى شايسته و سازنده و مستحسن است)، ولى قابيل راه ديگرى را برگزيد، يعنى تلاش كرد نعمت را از برادر خود بگيرد و براى اين كار نيز بدترين راه را انتخاب كرد، دست خود را به خون او آغشته كرد تا سوز دل خود را كه از آتش حسد به وجود آمده بود فرونشاند!

اگر «تكبّر» ابليس سبب شد براى هميشه از درگاه خدا رانده شود و «حرص» آدم سبب شد براى هميشه از بهشت محروم گردد، حسد قابيل سبب شد كه با ريختن خون برادر، براى هميشه ملعون و مطرود درگاه خدا شود و هر قتلى در دنيا واقع مى‏شود او به عنوان بنيانگذار اصلى! در آن سهيم باشد.

تاريخ پر است از جنايات فجيعى كه انگيزه اصلى آن فقط حسد بوده است.

***

در بخش دوّم از آيات به چهره ديگرى از صفت زشت حسد و آثار مرگبار آن در زندگى انسانها برخورد مى‏كنيم و آن مربوط به داستان حضرت يوسف عليه السلام و برادران اوست.

يوسف عليه السلام‏ نه تنها چهره بسيار زيبايى داشت بلكه خلق و خوى او نيز در نهايت زيبايى بود و همين امر كه از آينده درخشانى خبر مى‏داد نظر تيزبين پدرش يعقوب پيامبر را به خود جلب كرد و نخستين بذر حسد در دل برادرانش كه از او بزرگتر بودند پاشيده شد.

اين موضوع هنگامى به اوج شدّت خود رسيد كه يوسف عليه السلام به پدرش گفت: «پدر! من در خواب ديدم يازده ستاره به اضافه خورشيد و ماه در برابرم سجده مى‏كنند»! (اذْ قَالَ يُوسُفُ لِابِيهِ يَا ابَتِ انِّى رَأَيْتُ احَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِى سَاجِدِينَ).[8]

يعقوب كه مى‏دانست اين خواب يك خواب كودكانه نيست بلكه نشانه بارزى از آينده بسيار درخشان يوسف عليه السلام است به او گفت: «فرزندم خواب خود را براى برادرانت نقل نكن، مبادا براى تو نقشه خطرناكى بكشند چرا كه شيطان دشمن آشكار انسان است».

______________________________
(1)- يوسف، 4.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 126

(قَالَ يَا بُنَىَّ لَاتَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى اخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً انَّ الشَّيْطَانَ لِلْانْسَانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ).[9]

آيا برادران يوسف عليه السلام از جريان اين خواب عجيب كه از آينده بسيار درخشان يوسف عليه السلام خبر مى‏داد آگاه شدند يا نه؟ دقيقاً روشن نيست، اگر با خبر شده باشند اين دوّمين پايه حسادت و كينه آنها را تشكيل داد، ولى به هر حال پدر مى‏دانست كه اگر برادران از اين خواب شگفت انگيز با خبر شوند نقشه خطرناكى بر ضدّ يوسف عليه السلام خواهند كشيد و به همين دليل اصرار بر كتمان آن داشت.

در بعضى از روايات آمده است كه يعقوب از شدّت خوشحالى اين خواب را با همسرش در ميان گذاشت به گمان اينكه فاش نخواهد شد، ولى از آنجا كه هر سرّى از دو نفر تجاوز كند، فاش مى‏شود، اين داستان فاش شد و برادران يوسف از آن آگاه شدند و در روايت ديگر آمده كه يوسف نتوانست خواب را كتمان كند (و نهى پدر را نهى ارشادى مى‏دانست نه تحريمى) هنگامى كه برادران آگاه شدند گفتند يوسف سر پادشاهى دارد![10]

امّا اگر برادران از آن آگاه نشده باشند لا اقل رفتار پدر را با يوسف مى‏ديدند كه همچون جان گرامى او را دوست مى‏دارد، در آغوش مى‏كشد و نوازش مى‏كند، به خصوص اينكه يادگار مادر از دست رفته‏اش راحيل بود.

قرآن مى‏گويد: «برادران يوسف عليه السلام گفتند: يوسف و برادرش (بنيامين) نزد پدر از ما محبوب‏ترند، در حالى كه ما نيرومندتريم (و پدر را در حلّ مشكلات يارى مى‏كنيم) به يقين پدر ما در گمراهى آشكار است»! (اذْ قَالُوا لَيُوسُفُ وَ اخُوهُ احَبُّ الَى ابِينَا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ انَّ ابَانَا لَفِى ضَلَالٍ مُبِينٍ).[11]

به اين ترتيب حكم‏ «ضلالت پدر» را صادر كردند! و به دنبال آن تصميم نهايى را براى برداشتن اين مانع بزرگ- يعنى يوسف- از سر راه خود گرفتند و در يك‏ «مشاوره‏

______________________________
(1)- يوسف، 4.

(2)- تفسير برهان، جلد 2، صفحه 2433؛ تفسير ابو الفتوح رازى، جلد 6، صفحه 341.

(3)- يوسف، 8.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 127

شيطانى» چنين نظر دادند: «يوسف را بكشيد، يا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد تا توجّه پدر فقط به شما باشد و بعد از آن (از گناه خود توبه مى‏كنيد و) افراد صالحى خواهيد بود»! (اقْتُلُوا يُوسُفَ اوِ اطْرَحُوهُ ارْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ ابِيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صَالِحِينَ).[12]

همان گونه كه مى‏دانيم با وساطت بعضى از برادران قتل يوسف انجام نشد، ولى مقدّمات تبعيد او به سرزمينهاى دور دست فراهم گرديد، درست است كه اين تبعيد، يعقوب را چنان اندوهگين كرد كه چشمانش از كثرت گريه و اندوه نابينا شد امّا برخلاف آنچه برادران مى‏خواستند اين تبعيد مقدّمه عظمت يوسف و فرمانروايى او بر كشور مصر را كه از مهمترين كشورهاى بزرگ آن زمان بود فراهم ساخت و پدر هم توجّهى به آنها ننمود.

آرى امواج خروشان و خطرناك حسد آن قدر قوى و هولناك است كه برادران را دعوت به كشتن برادر مى‏كند و سبب گناهان زياد ديگرى از جمله گفتن دروغهاى مختلف براى كتمان جنايت خود و نسبت دادن پدر به ضلالت و گمراهى و اهانت آشكار به مقام والاى اين پيامبر بزرگ.

***

در سوّمين‏ آيه اشاره به‏ داستان يهود شده است. مى‏دانيم گروه عظيمى از آنان كه نشانه‏هاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را در كتابهاى خود خوانده بودند از «شامات» به سرزمين‏ «مدينه» كوچ كردند تا به افتخار ديدار آن حضرت برسند و پيوسته ظهورش را انتظار مى‏كشيدند و به خود نويد مى‏دادند.

امّا پس از ظهور آن حضرت بسيارى از آنان نه تنها بر تعهّدات باطنى خود نسبت به حمايت از آن حضرت باقى نماندند، بلكه در صف مخالفين سرسخت در آمدند و دليل عمده آن يكى‏ «حسد» بود و ديگرى «به خطر افتادن منافع مادّى آنان»!

قرآن مجيد در اين زمينه مى‏گويد: «آيا آنها نسبت به مردم (پيامبر و خاندان او) به خاطر آنچه خدا از فضلش به آنها داده حسد مى‏ورزند؟ با اينكه به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و

______________________________
(1)- يوسف، 9.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 128

حكومتى عظيم در اختيار آنان قرار داديم». (امْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ ابْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْنَاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً).[13]

آرى يك روز به آل ابراهيم كه يهود از خاندان او هستند نبوّت و دانش و حاكميّت بخشيديم، روز ديگر اراده ما بر اين قرار گرفت كه به محمّد صلى الله عليه و آله و خاندان او اين نعمتها را ببخشيم و همه اينها بر طبق مصالحى بود، آيا يهود در آن زمان خوش داشتند كه ديگران نسبت به آنان حسد ورزند؟ پس چرا اكنون كه نوبت ديگران شده است آتش حسد در درون آنان شعله‏ور گرديده و از هيچ جنايتى فروگذار نيستند؟!

***

چهارمين‏ آيه باز اشاره به گروهى از اهل كتاب دارد و ظاهراً بيشتر ناظر به يهود مى‏باشد، مى‏فرمايد: «بسيارى از اهل كتاب دوست دارند كه شما را بعد از اسلام و ايمان آوردن، به حال كفر برگردانند و اين به خاطر حسدى است كه در وجود آنان ريشه دوانده، بعد از آنكه حق براى آنها روشن شده است (ولى) شما آنها را عفو كنيد و گذشت نماييد تا خداوند فرمان خود را (در مورد جهاد) بفرستد، خداوند بر هر چيزى تواناست»، (وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ اهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ ايمَانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ انْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِىَ اللَّهُ بِامْرِهِ انَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدِيرٌ).[14]

كار حسد در وجود انسان به جايى مى‏رسد كه نه تنها در امور مادّى كه مورد تزاحم و كشمكش بين انسانهاست اثر مى‏گذارد، بلكه در امور معنوى كه هيچ مزاحمتى در آن نيست و هر كس مى‏تواند به آن دست يابد نيز اثر مى‏گذارد، گاه مى‏شود كه انسان به خاطر لجاجت آگاهانه پا بر سر حق مى‏گذارد و راه سعادت را به روى خود مى‏بندد و در همين حال حسد سبب مى‏شود كه ديگران را نيز از راه سعادت باز دارد و اين راستى عجيب است.

بسيارى از مفسّران گفته‏اند جمله‏ حَسَداً مِنْ عِنْدِ انْفُسِهِمْ‏ اشاره به اين است كه عامل اين كار حسدى است كه در وجود آنان ريشه دوانده و مربوط به جهل و نادانى و

______________________________
(1)- نساء، 54.

(2)- بقره، 109.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 129

بى‏خبرى نيست، بلكه همان گونه كه در جمله بعد آمده‏ (مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ) بعد از آگاهى از حق، راه غلط مى‏پيمايند!

ولى قرآن به مسلمانان دستور مى‏دهد كه اين حسودان را به حال خود واگذارند (چرا كه آتشى كه از حسد به جان آنها افتاده، بهترين مجازاتشان است) ولى تصوّر نكنند اين عفو و گذشت هميشه به همين صورت خواهد بود تا آزاد باشند هر بلايى را بر سر بندگان خدا خواستند بياورند، نه، هرگز!

زمانى فرامى‏رسد كه يا از دنيا مى‏روند و به مجازات الهى گرفتار مى‏شوند، يا در همين دنيا، سپاه نيرومند حق، توطئه‏هاى آنها را در هم مى‏كوبد.

به هر حال آيه اشاره به اين است كه مسلمانانى كه تازه در آغوش اسلام قرار گرفته‏اند، تسليم وسوسه‏هاى يهود و ساير بدانديشان نشوند، چرا كه آنچه آنها مى‏گويند از سر حسد است، آنها از خوشبختى مسلمانان در سايه ايمان و تقوا رنج مى‏برند.

***

پنجمين‏ آيه كه آيه‏ پنجم سوره‏ فلق است اشاره به شرّ حاسدان مى‏كند و به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور مى‏دهد كه از شرّ آنها به خدا پناه برد و بگويد: «به خدا پناه مى‏برم از شرّ حسود هنگامى كه حسد بورزد». (وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اذَا حَسَدَ)

در آغاز اين سوره به پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏گويد: «بگو: پناه مى‏برم به پروردگار سپيده صبح از شرّ تمام مخلوقات (شرور)».

سپس به سه گروه از مخلوقات شرور اشاره مى‏كند كه اساس شرّ و عامل اصلى شرارت در جهانند:

نخست مهاجمان شرورى كه از تاريكى شب استفاده مى‏كنند و به انسانها در حال خواب و بيدارى حمله‏ور مى‏شوند، تعبير به‏ «غَاسِقٍ» (موجود شرورى كه شب حمله‏ور مى‏شود) به خاطر آن است كه نه فقط حيوانات درنده و گزنده، شب‏هنگام از لانه‏هاى خود بيرون مى‏آيند و زيان مى‏رسانند، بلكه افراد شرور و ناپاك و پليد نيز غالباً از تاريكى شب براى وصول به مقاصد خود استفاده مى‏كنند.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 130

ولى تاريكى و ظلمت در اينجا مى‏تواند معنى گسترده‏ترى داشته باشد و شامل هرگونه ناآگاهى و جهل و پنهان‏كارى شود، چرا كه راهزنان طريق حق هميشه از جهل و ناآگاهى مردم استفاده مى‏كنند و با نقشه‏هاى شوم و پنهانى خود به مؤمنان پاكدل حمله‏ور مى‏شوند.

سپس به شرورانى اشاره مى‏كند كه در گره‏ها مى‏دمند و اين تعبير اشاره به زنان وسوسه‏گر يا مطلق وسوسه‏گران است كه همچون ساحران به هنگام سحر «اورادى» را مى‏خوانند و در گره‏ها مى‏دمند، پى در پى مطالب بى‏اساس خود را در گوش مردم مى‏خوانند تا با اين وسوسه‏ها اراده آنان را سست كنند و به حالت ترديد بكشانند و هنگامى كه اراده‏ها سست شد راه براى حمله لشگر شيطان هموار مى‏شود.

سپس به سوّمين و آخرين گروه از شروران اشاره كرده، مى‏فرمايد: «بگو به خدا پناه مى‏برم از شرّ حاسدان، هنگامى كه حسد مى‏ورزند».

از اينجا روشن مى‏شود كه يكى از عمده‏ترين عوامل تخريب و فساد در جهان، تخريب و فسادى است كه از حسودان سرچشمه مى‏گيرد و به اين ترتيب منابع سه‏گانه مهمّ شرّ و فساد (مهاجمان تاريك دلى كه از تاريكى‏ها استفاده مى‏كنند و بر مردم هجوم مى‏آورند و وسوسه‏گرانى كه با تبليغات سوء خود ايمان و عقيده و پيوندهاى مردمى را سست مى‏كنند و حسودانى كه كارشان همواره تخريب است) در عبارات كوتاهى بيان شده و شاهد گويايى بر مقصود يعنى آثار زيانبار حسد است.

توصيفى كه در آغاز آيه براى خداوند ذكر شده‏ (بِرَبِّ الْفَلَقِ) مى‏تواند اشاره به اين نكته باشد كه طوايف سه‏گانه شرور بالا هميشه از تاريكى جهل و اختلاف و كفر استفاده مى‏كنند كه اگر اين تاريكى مبدّل به روشنايى علم و اتّحاد و ايمان شود، حربه‏هاى آنان به كندى مى‏گرايد.

***

در ششمين‏ آيه مورد بحث بعد از مدح و ستايش بليغى كه از انصار شده است (همانها كه پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و يارانش را به شهر خود (يثرب) دعوت كردند و با آغوش‏

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 131

باز از آنان استقبال نمودند، با جان و دل از آنها پذيرايى كردند و امكانات خود را به پاى آنها ريختند) سخن از «تابعين» به ميان آورده (همانها كه بعد از مهاجران و انصار روى كار آمدند و خطّ ايمان و انقلاب اسلامى را تداوم بخشيدند) مى‏فرمايد: «و كسانى كه بعد از آنها آمدند و مى‏گويند ما و برادرانمان را كه در ايمان به ما پيشى گرفتند بيامرز و در دلهايمان كينه و حسدى نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا! تو مهربان و رحيمى»، (وَ الَّذِينَ جَائُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِاخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْايمَانِ وَ لَاتَجْعَلْ فِى قُلُوبِنَا غِلًاّ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا انَّكَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ).[15]

به اين ترتيب آنها بعد از طلب آمرزش براى خود و پيشگامان در اسلام و ايمان (مهاجران و انصار) تنها چيزى را كه از خدا مى‏طلبند، از بين رفتن هرگونه‏ «غلّ و كينه و حسد» نسبت به مؤمنان است، چرا كه مى‏دانند تا اين امور از دل ريشه‏كن نشود، رشته‏هاى محبّت و برادرى و اتّحاد هرگز محكم نخواهد شد و بدون آن به هيچ موفقيّتى نايل نمى‏شوند.

واژه‏ «غِلّ» كه از «غَلَل» گرفته شده و به گفته‏ «راغب» در كتاب‏ «مفردات» در اصل به معنى چيزى است كه مخفيانه و تدريجاً نفوذ مى‏كند و به همين جهت به آب جارى‏ «غَلَل» مى‏گويند، چرا كه تدريجاً در ميان درختان نفوذ پيدا مى‏كند.

سپس به‏ «خيانت»، «غَلُول» گفته شده، به خاطر اينكه نفوذى مخفيانه و تدريجى دارد و نيز به‏ «كينه» و «حسد» كه نفوذ تدريجى مخفيانه در دل دارد، «غِلّ» گفته مى‏شود.

در «لسان العرب»، حسد را نوعى‏ «غِلّ» مى‏شمرد، همان گونه كه كينه و عداوت را نيز از مصاديق آن مى‏دانند.

بسيارى از مفسّران نيز در تفسير غِلّ، حسد را ذكر كرده‏اند، مانند فخر رازى در «التّفسير الكبير» و «مراغى» در تفسير خود و «قرطبى» در «الجامع لاحكام القرآن» در ذيل آيه مورد بحث.

***

______________________________
(1)- حشر، 10.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 132

در هفتمين‏ و آخرين آيه مورد بحث، سخن از صفات بهشتيان است، مى‏فرمايد: بعد از آنكه فرشتگان الهى به استقبال آنان مى‏آيند و از آنان دعوت مى‏كنند كه در نهايت سلامت و امنيّت وارد بهشت شود: «ما هرگونه غلّ (حسد و كينه و عداوت) را از سينه آنها برمى‏كنيم، در حالى كه همه برادرند و بر تختها رو به روى يكديگر قرار دارند». (وَ نَزَعْنَا مَا فِى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ اخْوَاناً عَلَى سُرُرٍ مُتَقَابِلِينَ).[16]

آرى بهشتيان از هرگونه حسد و كينه و عداوت كه از صفات دوزخيان است پاكند و اگر اخوّت و برادرى در ميان آنهاست و در سلامت و امنيّت به سر مى‏برند به خاطر ريشه‏كن شدن همين امور از وجود آنها (به لطف پروردگار و در سايه اعمال پاكشان) است.

بى شك در دنيا نيز اگر خوهاى زشت، كينه و عداوت و حسد از ميان انسانها برچيده شود، زندگى مردم همچون زندگى بهشتيان خواهد شد و در امن و امان و اخوّت و برادرى خواهند زيست.

***

نتيجه‏

از مجموع آنچه در آيات بالا آمد آثار فوق‏العاده زيانبار حسد در زندگى فردى و اجتماعى و نكوهش شديد قرآن از آن روشن مى‏شود، حسد دست برادر را به خون برادر آغشته مى‏كند و انسان را از مشاهده حق بازمى‏دارد، فضاى جامعه را تيره و تار مى‏كند، رشته‏هاى محبّت را پاره مى‏نمايد و جهنّم سوزانى در دنيا براى كسانى كه به آن آلوده هستند، به وجود مى‏آورد.

***

______________________________
(1)- حجر، 47.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 133

حسد در روايات اسلامى‏

در روايات اسلامى نكوهش شديدى از حسد شده به گونه‏اى كه در باره كمتر صفتى از صفات رذيله چنين نكوهش ديده مى‏شود، به عنوان نمونه كافى است كه به چند حديث زير كه گوشه كوچكى از آن احاديث است نظر بيافكنيم:

1- در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: «الْحَسَدُ يَأْكُلُ الْحَسَنَاتِ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ؛ حسد حسنات را مى‏خورد همان گونه كه آتش هيزم را مى‏خورد».[17]

تعبير بالا به خوبى نشان مى‏دهد كه آتش حسد مى‏تواند تمام خرمن سعادت انسان و حسنات او را بسوزاند و زحمات يك عمر او را بر باد دهد به گونه‏اى كه دست خالى از دنيا برود.

2- همين معنى به صورت شديدترى از امام باقر و امام صادق عليهما السلام نقل شده است، مى‏فرمايند: «انَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الْايمانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ؛ حسد ايمان را مى‏خورد همان گونه كه آتش هيزم را مى‏خورد».[18]

آرى صفت رذيله حسد نه تنها خرمن حسنات را مى‏سوزاند كه خرمن ايمان را نيز خاكستر مى‏كند. شرح اين سخن در تحليل‏هاى آينده خواهد آمد.

3- در حديث ديگرى از امام امير مؤمنان عليه السلام آمده است: «الْحَسَدُ شَرُّ الْامْرَاضِ؛ حسد بدترين بيمارى اخلاقى است».[19]

طبق اين حديث هيچ بيمارى اخلاقى بدتر از حسد نيست.

4- از همان حضرت نقل شده است كه فرمود: «رَأْسُ الرَّذَائِلِ الْحَسَدُ؛ سرچشمه صفات رذيله حسد است».[20]

5- و نيز از همان حضرت در يك تعبير كنايى آمده است كه فرمود: «لِلَّهِ دَرُّ الْحَسَدِ مَا اعْدَلَهُ بَدَءَ بِصَاحِبِهِ فَقَتَلَهُ؛ آفرين بر حسد! چقدر عدالت‏پيشه است، نخست به سراغ‏

______________________________
(1)- المحجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 325.

(2)- اصول كافى، جلد 2، صفحه 306، حديث 1 و 2.

(3)- غرر الحكم، شرح فارسى، جلد 1، صفحه 91.

(4)- همان مدرك.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 134

صاحبش مى‏رود و او را مى‏كشد»![21]

6- باز از همان حضرت نقل شده كه فرمود: «ثَمَرَةُ الْحَسَدِ شَقَاءُ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَة؛ ميوه درخت حسد شقاوت دنيا و آخرت است»![22]

7- در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده است: «آفَةُ الدِّينِ الْحَسَدُ وَ الْعُجْبُ وَ الْفَخْرُ؛ آفت دين و ايمان (سه چيز است) حسد و خود بزرگ بينى و فخرفروشى».[23]

8- امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد: هنگامى كه موسى بن عمران عليه السلام با خدا مناجات مى‏كرد چشمش به مردى افتاد كه در سايه عرش الهى قرار داشت، عرض كرد: «يَا رَبِّ مَنْ هَذَا الَّذِى قَدْ اظَلَّهُ عَرْشُكَ؛ خداوندا اين كيست كه عرش تو بر سر او سايه افكنده است؟!» فرمود: «يَا مُوسَى هَذَا مِمَّنْ لَمْ يَحْسُدُ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ؛ اى موسى! اين از كسانى است كه نسبت به مردم در برابر آنچه خداوند از فضلش به آنها ارزانى داشته، حسد نورزيده».[24]

9- در حديث ديگرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: «سِتَّةٌ يَدْخُلُونَ النَّارَ قَبْلَ الْحِسَابِ بِسِتَّةٍ؛ شش گروهند كه قبل از حساب الهى وارد آتش دوزخ مى‏شوند به خاطر شش چيز»!

«قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ هُمْ؟؛ عرض كردند اى رسول خدا! آنها كيانند»؟

«قَالَ: الْامَرَاءُ بِالْجَوْرِ، وَ الْعَرَبُ بِالْعَصَبِيَّةِ، وَ الدَّهَاقِينُ بِالتَّكَبُّرِ، وَ التُّجَّارُ بِالْخِيَانَةِ، وَ اهْلُ الرُّسْتَاقِ بِالْجَهَالَةِ، وَ الْعُلَمَاءُ بِالْحَسَدِ؛ زمامداران به خاطر ظلم و بيدادگرى، عرب به خاطر تعصّب، كدخدايان و خان‏ها به خاطر تكبّر، تجّار به خاطر خيانت به مردم، روستاييان به خاطر جهل و دانشمندان به خاطر حسد»![25]

به اين ترتيب حسد در درجه اول بلاى بزرگ براى دانشمندان است!

10- اين بحث را با حديث ديگرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به پايان مى‏بريم (هر چند احاديث در اين زمينه بسيار است) فرمود: «انَّهُ سَيُصِيبُ امَّتِى دَاءُ الْامَمِ! قَالُوا: وَ مَاذَا دَاءُ

______________________________
(1)- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 1، صفحه 316؛ بحار الانوار، جلد 70، صفحه 241.

(2)- غرر الحكم، حديث 6857.

(3)- المحجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 327.

(4)- بحار الانوار، جلد 70، صفحه 275.

(5)- المحجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 327.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 135

الْامَمِ؟! قَالَ: الْاشَرُ وَ الْبَطَرُ وَ التَّكَاثُرُ وَ التَّنَافُسُ فِى الدُّنْيَا، و التَّبَاعُدُ و التَّحَاسُدُ حَتَّى يَكُونَ الْبَغْىُ، ثُمَّ يَكُونُ الْهَرْجُ!؛ به زودى بيمارى (بزرگ) امّتها، امّت مرا فرامى‏گيرد! عرض كردند: بيمارى (بزرگ) امّتها چيست؟ فرمود: هوسرانى و عيّاشى و فزون‏طلبى، مسابقه در دنياپرستى، اختلاف و نفاق و حسد نسبت به يكديگر و سرانجام به ظلم و ستم و سپس به هرج و مرج مبتلا مى‏شوند»![26]

***

چند مسئله مهم‏

با روشن شدن ديدگاه قرآن مجيد و روايات اسلامى در مورد اين رذيله اخلاقى (حسد) و عمق فاجعه‏اى كه از آن حاصل مى‏شود، به سراغ چند نكته مهم كه در اين بحث باقى مانده است مى‏رويم تا موضوع حسد از جوانب مختلف روشن گردد و آنها عبارتند از:

1- معنى و مفهوم حسد.

2- انگيزه‏هاى حسد.

3- نشانه‏ها و آثار حسد.

4- پيامدهاى فردى و اجتماعى حسد.

5- طرق درمان و پيشگيرى حسد.

***

1- مفهوم «حسد» و تفاوت آن با «غبطه»

بزرگان علم اخلاق در تفسير «حسد» چنين گفته‏اند: «حسد» كه در فارسى از آن تعبير به‏ «رشك» مى‏شود به معنى «آرزوى زوال نعمت از ديگران است، خواه آن نعمت به حسود برسد يا نرسد» بنابراين كار حسود يا ويرانگرى است، يا آرزوى ويران شدن بنيان‏

______________________________
(1)- غرر الحكم شرح فارسى، جلد 1، صفحه 326.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 136

نعمتهايى است كه خداوند به ديگران داده است، خواه آن سرمايه و نعمت به او منتقل شود يا نه!

بنابراين بدترين نوع حسد آن است كه انسان نه فقط آرزوى زوال نعمت ديگران داشته باشد بلكه در مسير آن گام بردارد، خواه از طريق ايجاد سوء ظنّ و بدبينى نسبت به محسود» يعنى كسى كه مورد حسد واقع شده است باشد يا از طريق ايجاد مانع در كار او و اين نوع حسد حاكى از خباثت شديد درونى حسودان است.

مرحله ساده‏تر آن است كه هدفش به چنگ آوردن آن نعمت است از طريق سلب كردن آن از ديگران گر چه اين هم از رذايل و صفات زشت است، ولى به شدّت نوع قبل نيست.

باز مرحله پايين‏تر آن است كه تنها آرزوى سلب نعمت از ديگرى كند بى آنكه كمترين سخنى بگويد و كوچكترين گامى در اين راه بردارد.

اين حالت هرگاه بى اختيار براى انسان پيدا شود- كه گفته‏اند براى بسيارى پيدا مى‏شود- گناهى بر او نيست، ولى اگر در اختيار انسان باشد به طورى كه از طريق مقدّماتى حاصل شود و با مقدّماتى از ميان برود، بى شك آن هم جزء رذايل اخلاقى است، ولى اينكه گناه دارد يا نه قابل تأمّل است و اين تأمّل از آنجا ناشى مى‏شود كه آيا صفات زشت درونى هر چند اختيارى باشد مادام كه در عمل انسان ظاهر نشود حرام است يا تنها يك انحطاط اخلاقى محسوب مى‏شود؟

به هر حال نقطه مقابل حسد «غبطه» است و آن اين است كه انسان آرزو كند كه نعمتى همانند ديگران يا بيشتر از آنها داشته باشد، بى آنكه آرزوى زوال نعمت كسى را داشته باشد.

ولى بعضى معتقدند كه‏ «غبطه» نيز نوعى حسد است و حتّى حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله به عنوان شاهد نقل كرده‏اند.[27]

امّا روشن است كه اين سخن در صورتى است كه حسد را به معنى وسيعى تفسير كنيم‏

______________________________
(1)- به لسان العرب و التحقيق فى كلمات القرآن الحكيم مراجعه شود.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 137

كه مقايسه نعمت‏هاى خويش با ديگران را شامل شود كه در واقع يك نزاع لفظى است و معروف همان است كه در بالا گفته شد.

به هر حال حسد صفتى است مذموم و نكوهيده در حالى كه‏ «غبطه» نه تنها مذموم نيست بلكه پسنديده و مايه ترقّى و پيشرفت است همان گونه كه‏ «طريحى» در «مجمع البحرين» مادّه حسد آورده است.

در حديثى از امام صادق صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: «انَّ الْمُؤْمِنَ يَغْبُطُ وَ لَايَحْسُدُ، وَ الْمُنَافِقُ يَحْسُدُ وَ لَايَغْبُطُ؛ مؤمن غبطه مى‏خورد، ولى حسد نمى‏ورزد، امّا منافق حسد مى‏ورزد و غبطه نمى‏خورد».[28]

***

2- انگيزه‏هاى حسد

مى‏دانيم بسيارى از صفات رذيله از يكديگر سرچشمه مى‏گيرند، يا به تعبير ديگر تأثير متقابل دارند. حسد نيز از صفاتى است كه از صفات زشت ديگرى ناشى مى‏شود و خود نيز سرچشمه رذايل فراوانى است!

علماى اخلاق براى حسد سرچشمه‏هاى زيادى ذكر كرده‏اند: از جمله عداوت و كينه است كه موجب مى‏شود انسان آرزوى زوال نعمت از كسى كه مورد عداوت اوست كند.

ديگر كبر و خودبرتربينى است، به همين جهت اگر ببيند ديگران مشمول نعمت‏هاى بيشترى شده‏اند آرزو دارد بلكه تلاش مى‏كند كه نعمت آنان زايل گردد تا برترى او را نسبت به ديگران به خطر نيفكند!

سوّم حبّ رياست است كه سبب مى‏شود آرزوى زوال نعمت ديگران كند، تا بتواند بر آنها حكومت نمايد؛ زيرا اگر امكانات او از نظر مال و ثروت و قدرت او بيش از ديگران نباشد پايه‏هاى رياست او سست مى‏شود.

______________________________
(1)- اصول كافى، جلد 2، صفحه 307، حديث 7.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 138

چهارم از اسباب حسد ترس از نرسيدن به مقاصد مورد نظر است، چرا كه گاه انسان تصوّر مى‏كند نعمت‏هاى الهى محدود است اگر ديگران به آن دست يابند امكان رسيدن او را به آن نعمت‏ها كم مى‏كنند.

پنجمين سبب احساس حقارت و خود كم بينى است، افرادى كه در خود لياقت رسيدن به مقامات والايى را نمى‏بينند و از اين نظر گرفتار عقده حقارتند آرزو مى‏كنند ديگران هم به جايى نرسند تا همانند يكديگر شوند!

ششمين اسباب حسد بخل و خباثت نفس است؛ زيرا بخيل نه تنها حاضر نيست از نعمت‏هاى خود در اختيار ديگران بگذارد بلكه از رسيدن ديگران به نعمت‏هاى الهى نيز بخل مى‏ورزد و ناراحت مى‏شود، آرى تنگ نظرى، كوته‏بينى و رذالت طبع آدمى را به حسد مى‏كشاند و گاه مى‏شود كه همه اين امور ششگانه دست به دست هم مى‏دهند و گاه دو يا سه منشأ به هم ضميمه مى‏شوند و به همان نسبت، خطر حسد فزونى مى‏يابد.

ولى فراتر از اينها حسد ريشه‏هايى در عقايد انسان نيز دارد، كسى كه ايمان به قدرت خدا و لطف و عنايت او و حكمت و تدبير و عدالتش دارد چگونه مى‏تواند حسد بورزد؟

شخص حسود با زبان حال دارد به خداوند اعتراض مى‏كند كه چرا فلان نعمت را به فلان كس دادى؟! اين چه حكمتى است و چه عدالتى؟! چرا به من نمى‏دهى؟! و نيز به زبان حال مى‏گويد: هرگاه خدا به ديگرى نعمتى دهد ممكن است از دادن مثل آن به من الْعِيَاذُ بِاللَّهِ عاجز باشد پس چه بهتر كه نعمت از او سلب گردد تا به من برسد!

بنابراين حسودان در واقع گرفتار نوعى تزلزل در پايه‏هاى ايمان به توحيد افعالى پروردگار و حكمت و قدرت او هستند، چه اينكه انسانى كه به اين اصول مؤمن باشد مى‏داند تقسيم نعمت‏ها از سوى خداوند حسابى دارد و بر طبق حكمتى است و نيز مى‏داند خداوند توانايى دارد كه بيشتر و بهتر به او ببخشد، هرگاه آنها را شايسته نعمت بداند، پس بايد كسب شايستگى كند.

به همين دليل در حديثى از زكريّا (پيامبر بزرگ الهى) آمده است كه خداوند

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 139

مى‏فرمايد: «الْحَاسِدُ عَدُوٌّ لِنِعْمَتِى، مُتَسَخِّطٌ لِقَضَائِى، غَيْر رَاضٍ لِقِسْمَتِىَ الَّتِى قَسَمْتُ بَيْنَ عِبَادي؛ حسود دشمن نعمت من است، او خشمگين در برابر قضا و تقدير من و ناراضى از قسمتى است كه در ميان بندگانم كرده‏ام»![29]

شبيه همين معنى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است كه مى‏فرمايد: خداوند به موسى بن عمران فرمود: «لَاتَحْسُدَنَّ النَّاسُ عَلَى مَا آتَيْتُهُمْ مِنْ فَضْلِى، وَ لَاتَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ الَى ذَلِكَ، وَ لَاتَتَّبِعُهُ نَفْسَكَ، فَانَّ الْحَاسِدَ سَاخِطٌ لِنِعَمِى، ضَادٌّ لِقَسْمِىَ الَّذي قَسَمْتُ بَيْنَ عِبَادي وَ مَنْ يَكُ كَذَلِكَ فَلَسْتُ مِنْهُ وَ لَيْسَ مِنّي!؛ اى موسى! هرگز در مورد آنچه به مردم از فضلم عطا كرده‏ام حسد مورز و چشم به آنها ندوز و آنها را در دل پيگيرى نكن (و بر اين امور خرده مگير)؛ زيرا حسود نسبت به نعمت‏هاى من خشمگين و مخالف تقسيمى است كه در ميان بندگانم كرده‏ام، هر كس چنين باشد نه من از اويم و نه او از من است»![30]

كوتاه سخن اينكه حسود در واقع پايه‏هاى اعتقادى محكمى ندارد وگرنه مى‏دانست حسدورزى نوعى انحراف از توحيد است.

شاعر عرب در همين زمينه مى‏گويد:

الا قل لمن كان لى حاسداً أ تدري على من اسأت الادب؟!
اسأت على اللَّه فى فعله‏ اذا انت لم ترض لى ما وهب!

«به حسود من بگو آيا مى‏دانى نسبت به چه كسى اسائه ادب مى‏كنى؟ تو بى ادبى در برابر خداوند نسبت به كارش دارى، هرگاه راضى به بخشش خدا در باره من نشوى»![31]

***

3- نشانه‏هاى حسد

اين صفت رذيله مانند بسيارى از صفات ديگر گاه آشكار و صريح است و گاه مخفى و در حال كمون، به همين دليل بايد از آثارى كه بزرگان علم اخلاق و روانكاوان براى‏

______________________________
(1)- المحجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 326.

(2)- اصول كافى، جلد 2، صفحه 307.

(3)- سفينة البحار، مادّه حسد.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 140

آن ذكر كرده‏اند يا به تجربه دريافته‏ايم، آن را در مراحل اوليه بايد شناخت و پيش از آنكه در وجود انسان ريشه بدواند و مستحكم گردد به درمان آن پرداخت.

از جمله نشانه‏هايى كه براى آن ذكر شده امور زير است:

1- هنگامى كه مى‏شنود نعمتى به ديگرى رسيده است، غمگين و ناراحت مى‏شود، هر چند آثارى از خود بروز ندهد.

2- گاه از اين مرحله فراتر مى‏رود و زبان به غيبت و عيبجويى مى‏گشايد.

3- گاه از اين هم فراتر مى‏رود و به دشمنى و عداوت و كارشكنى برمى‏خيزد!

4- گاه تنها به بى‏اعتنايى و بى مهرى و يا قطع رابطه از شخصى كه مورد حسد او قرار گرفته قناعت مى‏كند، سعى دارد او را نبيند و سخنى از او نشنود و اگر سخنى درباره او بگويند سعى مى‏كند با ورود در مطالب ديگر گوينده را از ادامه سخن بازدارد، يا اگر مجبور به بيان مطلبى در باره او شود سعى مى‏كند صفات برجسته او را پنهان سازد و يا نسبت به آن سكوت كند.

هر يك از اين امور مى‏تواند نشانه‏اى از بروز رذيله حسد باشد.

در احاديثى كه در منابع اهل عصمت عليهم السلام براى ما نقل شده است اشارات روشنى به اين معنى ديده مى‏شود، از جمله در كلامى از امير مؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: «يَكْفِيكَ مِنَ الْحَاسِدِ انَّهُ يَغْتَمُّ فِى وَقْتِ سُرُورِكَ؛ براى شناخت حسود همين بس كه او غمگين شود در حالى كه تو شادمان هستى»![32]

به عكس هنگامى كه زيانى به انسان برسد، شخص حسود خوشحال مى‏شود، همان گونه كه در آيه 50 سوره توبه مى‏خوانيم: «انْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ انْ تُصِبْكَ مُصِيبَةٌ يَقُولُوا قَدْ اخَذْنَا امْرَنَا مِنْ قَبْلُ وَ يَتَوَلَّوا وَ هُمْ فَرِحُونَ؛ هرگاه نيكى به تو رسد آنها را ناراحت مى‏كند و اگر مصيبتى به تو رسد مى‏گويند: ما قبلًا پيش‏بينى چنين مطلبى را مى‏كرديم و تصميم لازم را گرفتيم و باز مى‏گردند در حالى كه خوشحالند»!

______________________________
(1)- سفينة البحار، مادّه حسد (اين احتمال در تفسير روايت نيز داده شده كه اين مجازات براى حسود بس كه او غمگين مى‏شود در حالى كه تو شادمان هستى).

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 141

آيات متعدّد ديگرى نيز اشاره به همين گونه عكس‏العمل‏ها از سوى كافران حسود دارد از جمله آيه‏اى است كه در آغاز بحث گذشت كه كافران به مواهبى كه از سوى خداوند به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله رسيده بود حسد مى‏ورزيدند.

در روايات اسلامى نيز اشارات مكرّرى به همين مسئله ديده مى‏شود كه حسودان هميشه از زوال نعمت محسود خوشحال مى‏شوند و از موفّقيّت او ناراحت، از جمله در حديثى از امير مؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: «الْحَاسِدُ يَفْرَحُ بِالشُّرُورِ وَ يَغْتَمُّ بِالسُّرُورِ؛ حسود از شرور و بدى‏ها خوشحال مى‏شود و از سرور و خوشحالى ديگران غمگين مى‏گردد»![33]

***

4- پيامدها و آثار سوء حسد

حسد آثار بسيار زيانبارى از نظر فردى و اجتماعى و مادّى و معنوى به بار مى‏آورد و كمتر صفتى از صفات رذيله است كه اين همه پيامدهاى سوء داشته باشد، مهمترين آنها آثار زير است:

نخست اينكه‏ حسود دائماً ناراحت است و همين امر سبب بيمارى جسمى و روانى او مى‏شود، هر اندازه ديگران صاحب موفّقيّت بيشتر و نعمت‏هاى فزون‏تر گردند او به همان اندازه ناراحت مى‏شود تا آنجا كه گاه خواب و آرامش و استراحت را به كلّى از دست مى‏دهد و بيمار و رنجور و نحيف و ضعيف مى‏شود، در حالى كه امكانات خوبى دارد و اگر اين رذيله را از خود دور مى‏ساخت براى خودش زندگى آبرومند و مرفّهى داشت.

در احاديث فراوانى به اين نكته اشاره شده و معصومين عليهم السلام نسبت به آن هشدار داده‏اند، از جمله در حديثى از امير مؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم كه فرمود: «اسْوَءُ النَّاسِ عَيْشاً الْحَسُود!؛ بدترين مردم از نظر (آرامش در) زندگى حسود است»![34]

همين معنى در حديث ديگرى از آن حضرت عليه السلام به صورت فشرده‏ترى نقل شده كه‏

______________________________
(1)- غرر الحكم، 1474.

(2)- تصنيف غرر الحكم، صفحه 300 و 301؛ شرح غرر الحكم، 2931.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 142

فرمود: «لَا رَاحَةَ لِحَسُودٍ؛ حسود راحتى ندارد»![35]

در تعبير ديگرى از همان حضرت مى‏خوانيم: «الْحَسَدُ شَرُّ الْامْرَاض؛ حسد بدترين بيماريهاست»![36]

و در تعبير ديگرى آمده است: «الْعَجَبُ لِغَفْلَةِ الْحُسَّادِ عَنْ سَلَامَةِ الْاجْسَادِ؛ تعجّب مى‏كنم چگونه حسودان براى سلامتى جسم خود ارزش قائل نيستند و از آن غافلند»![37]

اين سخن را با حديث ديگرى از آن حضرت به پايان مى‏بريم، هر چند احاديث در اين زمينه بسيار است، فرمود: «الْحَسَدُ لَايَجْلِبُ الّا مَضَرَّةً وَ غَيْظاً، يُوهِنُ قَلْبَكَ، وَ يَمْرُضُ جِسْمَكَ؛ حسد جز زيان و خشم چيزى در وجود انسان ايجاد نمى‏كند، حسد سبب مى‏شود كه قلب انسان ناتوان و جسم او بيمار گردد»![38]

ديگر اينكه‏ زيانهاى معنوى حسد از زيانهاى مادّى و جسمانى آن به مراتب بيشتر است، زيرا حسد ريشه‏هاى ايمان را مى‏خورد و نابود مى‏كند و انسان را نسبت به عدل و حكمت الهى بدبين مى‏سازد، چرا كه حسود در اعماق قلبش به بخشنده نعمت‏ها يعنى خداوند بزرگ معترض است!

در حديث معروفى از امير مؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: «لَاتُحَاسِدُوا فَانَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الْايمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ؛ نسبت به يكديگر حسد نورزيد، چرا كه حسد ايمان را مى‏خورد همان گونه كه آتش هيزم را مى‏خورد»![39]

همين معنى از بنيانگذار اسلام پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و از فرزند گراميش امام باقر عليه السلام نيز نقل شده است.

در حديث ديگرى كه مرحوم كلينى در كافى آورده است از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم: «آفَةُ الدِّينِ الْحَسَدُ وَ الْعُجْبُ وَ الْفَخْرُ؛ آفت دين و ايمان، حسد و خودبرتربينى و فخرفروشى است»![40]

______________________________
(1)- بحار الانوار، جلد 70، صفحه 256.

(2)- شرح غرر الحكم، 331.

(3)- بحار الانوار، جلد 70، صفحه 256.

(4)- بحار الانوار، جلد 70، صفحه 256.

(5)- تصنيف غرر الحكم، صفحه 300؛ شرح غرر الحكم، 10376.

(6)- اصول كافى، جلد 2، صفحه 307.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 143

از همان امام بزرگوار عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «انَّ الْمُؤْمِنَ يَغْبِطُ وَ لَايَحْسُدُ، وَ الْمُنَافِقُ يَحْسُدُ وَ لَايَغْبِطُ!؛ مؤمن غبطه مى‏خورد (و تمنّاى نعمت‏هايى شبيه ديگران مى‏كند ولى) حسد نمى‏ورزد، در حالى كه منافق حسد مى‏ورزد و غبطه نمى‏خورد»![41]

از اين حديث به خوبى استفاده مى‏شود كه حسد با روح ايمان سازگار نيست و هماهنگ با نفاق است.

در بحث‏هاى گذشته نيز در حديث قدسى خوانديم كه خداوند به موسى بن عمران فرمود: «از حسد بپرهيز كه حسود نسبت به نعمت‏هاى من خشمگين است و با قسمت من در ميان بندگانم مخالف مى‏باشد»!

سوّمين‏ اثر زيانبار ديگر حسد اين است كه حجاب ضخيمى در برابر معرفت و شناخت حقايق مى‏افكند، چرا كه حسود نمى‏تواند نقطه‏هاى قوّت محسود را ببيند هر چند استاد و مربّى و بزرگ او باشد، بلكه دائماً چشم او در پى جستجو براى نقاط ضعف است و اى بسا به خاطر حسد، خوبى را بدى و نقاط قوّت را ضعف بپندارد و از آنها دورى كند. به همين دليل از امير مؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: «الْحَسَدُ حَبْسُ الرُّوحِ؛ حسد روح انسان را زندانى مى‏كند و از درك حقايق باز مى‏دارد».[42]

چهارمين‏ اثر زيانبار حسد اين است كه انسان دوستان خود را از دست مى‏دهد، زيرا هر كس داراى نعمتى است كه احياناً ديگرى ندارد و اگر انسان داراى صفت رذيله حسد باشد طبعاً نسبت به همه مردم حسد مى‏ورزد و همين امر سبب مى‏شود كه افراد از او دورى كنند و پيوندهاى محبّت ميان او و ديگران گسسته شود.

شاهد اين سخن كلام پربارى است كه از امير مؤمنان على عليه السلام نقل شده كه فرمود:

«الْحَسُودُ لَاخُلَّةَ لَهُ؛ حسود، دوستى ندارد».[43]

پنجمين‏ اثر سوء حسد آن است كه انسان را از رسيدن به مقامات والا بازمى‏دارد به گونه‏اى كه شخص حسود هرگز نمى‏تواند از مديريّت بالايى در جامعه برخوردار شود

______________________________
(1)- اصول كافى، جلد 2، صفحه 307.

(2)- شرح غرر الحكم، حديث 371.

(3)- شرح غرر الحكم، 885.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 144

چرا كه حسد، ديگران را از گرد او پراكنده مى‏كند و كسى كه داراى قوّه دافعه است هرگز به بزرگى نمى‏رسد.

شاهد اين سخن گفتار ديگرى از على عليه السلام است كه فرمود: «الْحَسُودُ لَايَسُودُ؛ حسود هرگز به سيادت و بزرگى نمى‏رسد».[44]

ششمين‏ اثر بسيار منفى حسد آلوده شدن به انواع گناهان ديگر است، زيرا حسود براى رسيدن به مقصد خود يعنى زايل كردن نعمت از ديگران، به انواع گناهان مانند ظلم و غيبت و تهمت و دروغ و سعايت و غير آن متوسّل مى‏شود و تمام نيروى خود را به كار مى‏گيرد تا محسود را به زمين زند لذا از هر وسيله نامشروعى براى وصول به اين مقصد نامشروع كمك مى‏گيرد.

باز شاهد اين سخن، كلام نورانى ديگرى از امير مؤمنان على عليه السلام است كه فرمود:

«الْحَسُودُ كَثِيرُ الحَسَرَاتِ، وَ مُتَضَاعَفُ السَيِّئَاتِ؛ حسود بسيار حسرت و اندوه دارد و گناهانش پيوسته افزوده مى‏شود»![45]

هفتمين‏ بدبختى حسود اين است كه پيش از آنكه به «محسود» زيان برساند به خودش ضرر مى‏زند، چرا كه قبل از هر چيز خودش را گرفتار ناراحتى روح و جسم و عذاب دنيا و عقبى‏ مى‏سازد.

در احاديث اسلامى به اين حقيقت اشاره شده، امام صادق عليه السلام در حديثى مى‏فرمايد:

«الْحَاسِدُ مُضِرٌّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ انْ يَضُرَّ بِالَمحْسُودِ، كَابْلِيسِ اورِثَ بِحَسَدِهِ بِنَفْسِهِ اللَّعْنَةُ، وَ لِآدَمَ عليه السلام الْاجْتِبَاءُ وَ الْهُدَى …؛ حسود پيش از آنچه مى‏تواند به «محسود» ضرر برساند به خويشتن زيان مى‏رساند، مانند ابليس كه با حسدش لعنت براى خود آفريد و براى آدم برگزيدگى و هدايت».[46]

***

______________________________
(1)- غرر الحكم، حديث 1017.

(2)- تصنيف غرر الحكم، صفحه 301؛ شرح غرر الحكم، 1520.

(3)- بحار الانوار، جلد 70، صفحه 255.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 145

5- مراتب حسد

بزرگان علم اخلاق براى‏ «حسد» مراحل مختلفى ذكر كرده‏اند از جمله دو مرحله كاملًا متمايز زير:

1- وجود حسد در درون دل و در اعماق روح، به گونه‏اى كه انسان آن را كنترل كند و اثرش در گفتار و رفتار او ظاهر نگردد.

2- وجود حسد در درون به گونه‏اى كه از كنترل او خارج شود و با سخنان و اعمال شيطانى بروز كند و براى انتقام‏گيرى از محسود و زوال نعمت او تلاش كند.

از بعضى روايات استفاده مى‏شود كه همه (يا غالب) مردم رگه‏هاى حسد در درون جانشان وجود دارد، ولى تا آن را در گفتار و رفتار خود ظاهر نكنند، گناهى بر آنان نوشته نمى‏شود!

از جمله در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: «ثَلَاثٌ لَايَنْجُو مِنْهُنَّ احَدٌ: الظَّنُّ، وَ الطِّيَرَةُ، وَ الْحَسَدُ، وَ سَاحَدِّثُكُمْ بِالَمخْرَجِ مِنْ ذَلِكَ، اذَا ظَنَنْتَ فَلَاتُحَقِّق، وَ اذَا تَطَيَّرْتَ فَامْضِ، وَ اذَا حَسَدْتَ فَلَاتَبْغِ؛ سه چيز است كه هيچ كس از آن رهايى نمى‏يابد:

گمان بد، فال بد و حسد و من راه نجات از آنها را براى شما بازگو مى‏كنم، هنگامى كه گمان بد در باره كسى بردى، ترتيب اثر به آن نده و هنگامى كه فال بد زدى اعتنا مكن و به كار خود ادامه بده و هنگامى كه به كسى حسد پيدا كردى ستم مكن (و در گفتار و اعمال با حسد هماهنگ مشو)»![47]

در حديث ديگرى آمده است: «قَلَّ مَنْ يَنْجُو مِنْهُنَّ؛ كمتر كسى از اين سه صفت نجات مى‏يابد»![48]

از اين تعبير استفاده مى‏شود كه اين حكم عمومى نيست و انبيا و اوليا را شامل نمى‏شود، چرا كه اگر آنها در ظاهر و باطن از حسد پاك نشوند هرگز به آن مقامات والاى روحانى و معنوى نمى‏رسند، به همين دليل حديثى را كه مى‏گويد: «هيچ كس از حسد خالى نيست حتّى انبيا» به عنوان محسود واقع شدن تفسير كرده‏اند، يعنى حسودان‏

______________________________
(1) محجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 325.

(2) همان مدرك.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 146

در برابر همه كس حتّى پيامبران الهى ظاهر مى‏شوند كه نسبت به مقامات آنها حسد مى‏ورزند.

به هر حال، در اينكه صفت حسد از رذايل اخلاقى است خواه به مرحله ظهور و بروز برسد يا نه شكّى نيست، سخن در اين است كه آيا اگر به مرحله ظهور و بروز نرسد گناه و عقوبتى بر آن نوشته مى‏شود يا نه؟ ظاهراً دليلى بر گناه بودن آن در مرحله عدم ظهور و بروز نداريم، هر چند صفت نكوهيده‏اى است.

ولى مرحوم‏ «نراقى» در «معراج السعاده» در اين زمينه مى‏گويد: «هر گاه حسد آدمى را به افعال و گفتار ناپسند وادار كند تا زبان به غيبت و بدگويى بگشايد و … گناه كرده، همچنين اگر از اظهار و ابراز آن خويشتن‏دارى نمايد و از رفتار و گفتارى كه دلالت بر حسد نمايد پرهيز كند، ولى در باطن زوال نعمت محسود را طالب و به درد و رنج او راغب باشد و از اين نظر احساس ناراحتى نكند و بر خود خشمگين نباشد باز گناه كرده است».[49]

ولى ظاهراً دليلى بر حرام بودن قسم دوّم وجود ندارد.

به اين ترتيب مرحله عدم ظهور و بروز باز دو حالت دارد: حالتى كه صاحبش از وجود آن ناراحت نباشد و در رفع آن نكوشد بلكه در درون با آن هماهنگ گردد و حالتى كه چنين نباشد، گناه بودن حالت اول بعيد به نظر نمى‏رسد هر چند دليل قاطعى بر آن نداريم.

***

6- درمان حسد

همان گونه كه از بحث‏هاى پيشين استفاده شد «حسد» از بيمارى‏هاى خطرناك اخلاقى است كه اگر انسان به درمان آن نپردازد دين و دنياى او را تباه مى‏كند.

درمان اين بيمارى اخلاقى مانند درمان صفات رذيله ديگر است كه بر دو اساس استوار مى‏باشد.

______________________________
(1) معراج السعاده، صفحه 429.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 147

1- طرق علمى.

2- طرق عملى.

در قسمت‏ «علمى» شخص حسود بايد روى دو چيز مطالعه و دقّت كند يكى پيامدها و آثار ويرانگر حسد از نظر روح و جسم و ديگر ريشه‏ها و انگيزه‏هاى پيدايش حسد.

همان گونه كه شخص معتاد به يك اعتياد خطرناك، مانند اعتياد به هروئين، بايد سرانجام كارِ معتادان را بررسى كند و ببيند آنها چگونه سلامت و تندرستى خود را از دست داده و زن و فرزند و حيثيّت اجتماعى آنها بر باد مى‏رود و با دردناك‏ترين وضعى در جوانى جان مى‏سپارند و نه تنها كسى از مرگ آنها ناراحت نمى‏شود بلكه مرگ او را سعادتى براى خانواده و فاميل و دوستانش مى‏شمرند! همين‏طور «حسود» بايد بينديشد كه اين بيمارى اخلاقى به زودى جسم او را بيمار مى‏كند، مانند خوره روح او را مى‏پوساند و مى‏خورد و از بين مى‏برد، خواب و آرامش را از او سلب مى‏كند و هاله‏اى از غم و اندوه هميشه اطراف قلب او را گرفته است و از آن بدتر اينكه مطرود درگاه خدا مى‏شود و به سرنوشتى همچون ابليس و قابيل گرفتار مى‏آيد و تازه با همه اينها نيز نمى‏تواند به مقصود خود يعنى زوال نعمت محسود برسد!

بى شك مرور بر اين آثار و پيامدها و بررسى مكرّر احاديث نابى كه در اين زمينه آمده و در بخشهاى گذشته به آن اشاره شد، تأثير بسيار مثبتى در درمان اين بيمارى اخلاقى دارد.

«حسود» بايد بينديشد، اگر موادّ مخدّر سلامت روح و جسم را بر هم مى‏زند و مرگ زودرس و رقّت‏بار را به استقبال او مى‏فرستد، او نيز علاوه بر بيمارى‏هاى جسمى و روانى، آخرت خود را هم از دست مى‏دهد، چرا كه عملًا به حكمت خدا اعتراض مى‏كند و در پرتگاه شرك و كفر سقوط مى‏نمايد، اينها از يك سو.

از سوى ديگر در باره انگيزه‏هاى حسد بايد بينديشد و ريشه‏هاى آن را يكى پس از ديگرى قطع نمايد، اگر دوستان ناباب و وسوسه‏هاى آنها او را به اين وادى كشانده است با آنها قطع رابطه كند و هرگاه تنگ‏نظرى و بخل سرچشمه اين رذيله اخلاقى شده، به‏

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 148

مداواى آنها برخيزد، اگر ضعف ايمان و عدم آشنايى به توحيد افعالى خداوند او را در اين گرداب پرتاب كرده است به تقويت مبانى ايمان و توحيد بپردازد و هرگاه ناآگاهى از استعدادهاى خويش و ظرفيّت‏هايى كه براى ترقّى و پيشرفت در وجود اوست، او را گرفتار عقده حقارت و به دنبال آن حسد نموده است به درمان آن رو آورد و در سايه توكّل به خدا و اعتماد به نفس، عقده حقارت را بگشايد و رذيله حسد را از خود دور سازد.

چه بهتر اينكه‏ «حسود» عصاره و خلاصه‏اى از اين امور را در صفحه يا صفحاتى بنويسد و هر چند روز يك بار بر آن مرور كند و حتّى با صداى بلند آن را براى خودش در تنهايى جمله جمله بخواند و پيرامون آن بينديشد و مخصوصاً روى رواياتى كه در اين زمينه از معصومين عليهم السلام رسيده و در بحث‏هاى گذشته به آن اشاره شد تكيه كند، بى شك هر حسودى اين برنامه را به طور جدّى دنبال كند در مدّت كوتاهى نتيجه خواهد گرفت، روح و جسم خود را تدريجاً از شرّ حسد رهايى مى‏بخشد و افق‏هاى روشنى از سلامت و سعادت در برابر او نمايان مى‏گردد.

مخصوصاً «حسود» بايد روى اين نكته كاملًا فكر كند كه اگر وقت و نيرويى را كه او براى زوال نعمت از محسود به كار مى‏گيرد صرف پيشرفت خودش كند چه بسا از او جلو بيفتد.

به تعبير ديگر بايد انگيزه‏هاى حسد را به انگيزه‏هاى غبطه تبديل كند و نيروهاى ويرانگر را به نيروهاى سازنده مبدّل سازد.

اين معنى در حديثى از امير مؤمنان على عليه السلام نقل شده كه فرمود: «احْتَرِسُوا مِنْ سُورَةِ الْجُمَدِ وَ الْحِقْدِ وَ الْغَضَبِ وَ الْحَسَد وَ اعِدُّوا لِكُلِّ شَىْ‏ءٍ مِنْ ذَلِكَ عِدَّةً تُجَاهِدُونَ بِهَا مِنَ الْفِكْرِ فِى الْعَاقِبَةِ وَ مَنْعِ الرَّذِيلَةِ وَ طَلَبِ الْفَضِيلَةِ؛ خود را از شدّت بخل و كينه و غضب و حسد در امان داريد و براى مبارزه با هر يك از اين امور وسيله‏اى آماده سازيد، از جمله تفكّر در عواقب سوء اين صفات رذيله و راه درمان و طلب فضيلت از اين طريق»![50]

______________________________
(1)- تصنيف غرر الحكم، صفحه 300، حديث 6806.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 149

امّا از نظر «عملى»، مى‏دانيم: تكرار يك عمل تدريجاً تبديل به يك عادت مى‏شود و ادامه عادت تبديل به ملكه و صفت درونى مى‏گردد، اگر حسود به جاى اينكه براى در هم شكستن اعتبار و شخصيّت فردى كه مورد حسدش قرار گرفته به تقويت موقعيّت خود بپردازد، به جاى غيبت و مذمّتش او را به خاطر صفات خويش مدح و ستايش كند و به جاى تلاش در تخريب زندگى مادّى او خود را آماده اعانت و همكارى با او نمايد، تا مى‏تواند از او سخن بگويد، تا ممكن است نسبت به او محبّت كند و تا آنجا كه در اختيار اوست خير و سعادت او را بطلبد و به ديگران نيز همين امور را توصيه كند، به يقين تكرار اين كارها تدريجاً آثار رذيله حسد را از روح او مى‏شويد و نقطه مقابل آن كه‏ «نصح» و «خيرخواهى» است با يك دنيا نور و صفا و روحانيت جانشين آن مى‏گردد.

علماى اخلاق به افراد ترسو براى از ميان بردن اين رذيله اخلاقى توصيه مى‏كنند كه در ميدان‏هايى كه ورود در آن شجاعت فراوان مى‏خواهد گام بگذارند و اين كار را بر خود تحميل كنند تا تدريجاً ترس آنها بريزد و شجاعت به صورت عادت و حالت در آيد و سپس ملكه گردد.

همين گونه حسود بايد با استفاده از ضدّ آن به درمان پردازد كه درمان هر بيمارى دارويى است كه از ضدّ آن تشكيل يافته است!

در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: «اذَا حَسَدْتَ فَلَاتَبْغِ؛ هنگامى كه نسبت به كسى حسد پيدا كردى بر طبق آن عمل نكن و بر او ستمى روا مدار».[51]

و در حديث ديگرى از امير مؤمنان آمده است كه فرمود: «انَّ الْمُؤْمِنَ لَايَسْتَعْمِلُ حَسَدَهُ؛ مؤمن حسد خود را به كار نمى‏گيرد».[52]

از جمله امورى كه در درمان حسد بسيار مؤثّر است راضى به رضاى حق بودن و تسليم در برابر اراده او شدن و قانع به زندگى خويش گشتن است، در حديثى از امير مؤمنان مى‏خوانيم: «مَنْ رَضِىَ بِحَالِهِ لَمْ يَعْتَوِرَهُ الْحَسَد؛ كسى كه به آنچه دارد راضى باشد حسد دامان او را نمى‏گيرد».[53]

______________________________
(1)- تحف العقول، صفحه 50.

(2)- بحار الانوار، جلد 55، صفحه 323، حديث 12؛ كافى، جلد 8، صفحه 108.

(3)- تصنيف غرر الحكم، صفحه 300، حديث 6808.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 150

7- نصح و خيرخواهى‏

نقطه مقابل حسد، «نصح» و خيرخواهى است، به اين معنى كه نه تنها انسان خواهان زوال نعمت از ديگران نباشد بلكه طالب بقاى نعمت و افزون شدن آن براى همه نيكان و پاكان گردد، يا به تعبيرى ديگر آنچه از خير و خوبى و سعادت معنوى و مادّى براى خويش مى‏خواهد براى ديگران نيز بطلبد و اين يكى از فضايل معروف است كه در آيات قرآن و روايات اسلامى به آن اشاره شده است.

پيامبران الهى خيرخواهان امّت‏ها بودند و يكى از صفات بارز آنها همين موضوع بود. قرآن مجيد از زبان‏ «نوح» شيخ الانبيا چنين نقل مى‏كند كه به قوم خود فرمود:

«ابَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّى وَ انْصَحُ لَكُمْ وَ اعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَاتَعْلَمُونَ؛ رسالت‏هاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى‏كنم و خيرخواه شما هستم و از خداوند چيزهايى (از لطف و مرحمت و عنايت) مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد».[54]

در اينجا بعد از مسئله ابلاغ رسالت سخن از نصح و خيرخواهى امّت به ميان آمده كه نقطه مقابل حسد و بخل و خيانت است.

همين معنى با تفاوت مختصرى در مورد پيامبر بزرگ خدا هود عليه السلام آمده است آنجا كه مى‏گويد: «ابَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّى وَ انَا لَكُمْ نَاصِحٌ امِينٌ؛ رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى‏كنم و من خيرخواه امينى براى شما هستم».[55]

همين معنى درباره حضرت صالح (اعراف، 79) و حضرت شعيب (اعراف، 93) وارد شده است.

بديهى است خيرخواهى منحصر به اين چهار بزرگوار نبوده بلكه همه انبياى الهى و اوليا معصومين اين ويژگى را داشتند و پيروان راستين آنان نيز بايد خيرخواه ديگران باشند، نه حسود باشند و نه بخيل.

در حديث پر معنايى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است كه درباره مردى از طايفه انصار شهادت داد كه او از اهل بهشت است، هنگامى كه درباره زندگى اين مرد بهشتى‏

______________________________
(1)- اعراف، 62.

(2)- همان، 68.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 151

تحقيق كردند عبادت زيادى در او مشاهده نكردند، بلكه ديدند شب هنگام كه به بستر استراحت مى‏رود ياد خدا مى‏كند و سپس به خواب مى‏رود تا موقع نماز صبح، مشاهده اين وضع موجب سؤال از خودش شد، او در جواب گفت: «مَا هُوَ الّا مَا تَرَوْنَ غَيْرَ انِّى لَااجِدُ عَلَى احَدٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ فِى نَفْسِى غِشّاً وَ لَاحَسَداً عَلَى خَيْرٍ اعْطَاهُ اللَّهُ ايَّاهُ؛ وضع من همان است كه ديديد، ولى من نسبت به هيچ كس از مسلمانان كه خدا نعمتى به او بخشيده در دل خود نه خيانتى مى‏بينم و نه حسدى (بلكه من خيرخواه همه هستم و از نعمت‏هاى آنها خوشحالم)»![56]

در حديث ديگرى آمده است كه پيامبر اكرم فرمود: «انَّ اعْظَمَ النَّاسِ مَنْزِلَةً عِنْدَاللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ امْشَاهُمْ فِى ارْضِهِ بِالنَّصِيحَةِ لِخَلْقِهِ؛ بلند مقام‏ترين مردم در پيشگاه خداوند در قيامت كسى است كه از همه بيشتر تلاش در خيرخواهى مردم كرده است».[57]

در روايت ديگرى از همان حضرت صلى الله عليه و آله ميزان و معيارى براى خيرخواهى بيان شده و آن اين است كه از منافع ديگران به اندازه منافع خويش دفاع كند فرمود: «لَيَنْصَحُ الرَّجُلُ مِنْكُمْ اخَاهُ كَنَصِيحَتِهِ لِنَفْسِهِ؛ بايد هر كدام از شما نسبت به برادر مؤمن خود خيرخواه باشد به همان اندازه كه نسبت به خويش خيرخواه است»![58]

واژه‏ «نصح» و «نصيحت» گر چه در زبان روزمرّه فارسى ما معمولًا به معنى اندرز به كار مى‏رود ولى در لغت عرب چنين نيست، بلكه مفهوم وسيع و گسترده‏اى دارد.

«راغب» در كتاب‏ «مفردات» مى‏گويد: «نصح و نصيحت» هر كار و هر سخنى است كه در آن مصلحت ديگرى باشد و اين واژه در اصل به معنى خلوص و اخلاص است. به همين دليل عسل خالص را «ناصح» مى‏گويند، كار خيّاط را هم نصح مى‏نامند به خاطر اصلاح كردن پارچه‏اى كه به او داده شده است و از آنجا كه شخص خيرخواه از روى خلوص و اخلاص در اصلاح كار ديگران مى‏كوشد، واژه نصح و نصيحت در باره او به كار مى‏رود و اصولًا هر چيزى كه خالص و صاف باشد خواه در سخن يا عمل و در امور

______________________________
(1)- محجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 325.

(2)- اصول كافى، صفحه 28، حديث 5 و 4.

(3)- همان مدرك.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 152

مادّى يا معنوى، واژه‏ «نصح» بر آن اطلاق مى‏شود.

بنابراين هنگامى كه در بحث‏هاى اخلاقى سخن از نصيحت به ميان مى‏آيد مقصود ترك هر گونه حسد، كينه، بخل و خيانت است.

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 153

[1] ( 1)- مائده، 27.

[2] ( 2)- مائده، 28.

[3] ( 1)- مائده، 30.

[4] ( 2)- تفسير قرطبى، جلد 3، صفحه 2133.

[5] ( 3)- مائده، 31.

[6] ( 4)- نور الثقلين، جلد 1، صفحه 616.

[7] ( 1)- تفسير نور الثقلين، جلد 1، صفحه 610، حديث 125.

[8] ( 1)- يوسف، 4.

[9] ( 1)- يوسف، 4.

[10] ( 2)- تفسير برهان، جلد 2، صفحه 2433؛ تفسير ابو الفتوح رازى، جلد 6، صفحه 341.

[11] ( 3)- يوسف، 8.

[12] ( 1)- يوسف، 9.

[13] ( 1)- نساء، 54.

[14] ( 2)- بقره، 109.

[15] ( 1)- حشر، 10.

[16] ( 1)- حجر، 47.

[17] ( 1)- المحجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 325.

[18] ( 2)- اصول كافى، جلد 2، صفحه 306، حديث 1 و 2.

[19] ( 3)- غرر الحكم، شرح فارسى، جلد 1، صفحه 91.

[20] ( 4)- همان مدرك.

[21] ( 1)- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 1، صفحه 316؛ بحار الانوار، جلد 70، صفحه 241.

[22] ( 2)- غرر الحكم، حديث 6857.

[23] ( 3)- المحجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 327.

[24] ( 4)- بحار الانوار، جلد 70، صفحه 275.

[25] ( 5)- المحجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 327.

[26] ( 1)- غرر الحكم شرح فارسى، جلد 1، صفحه 326.

[27] ( 1)- به لسان العرب و التحقيق فى كلمات القرآن الحكيم مراجعه شود.

[28] ( 1)- اصول كافى، جلد 2، صفحه 307، حديث 7.

[29] ( 1)- المحجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 326.

[30] ( 2)- اصول كافى، جلد 2، صفحه 307.

[31] ( 3)- سفينة البحار، مادّه حسد.

[32] ( 1)- سفينة البحار، مادّه حسد( اين احتمال در تفسير روايت نيز داده شده كه اين مجازات براى حسود بس كه او غمگين مى‏شود در حالى كه تو شادمان هستى).

[33] ( 1)- غرر الحكم، 1474.

[34] ( 2)- تصنيف غرر الحكم، صفحه 300 و 301؛ شرح غرر الحكم، 2931.

[35] ( 1)- بحار الانوار، جلد 70، صفحه 256.

[36] ( 2)- شرح غرر الحكم، 331.

[37] ( 3)- بحار الانوار، جلد 70، صفحه 256.

[38] ( 4)- بحار الانوار، جلد 70، صفحه 256.

[39] ( 5)- تصنيف غرر الحكم، صفحه 300؛ شرح غرر الحكم، 10376.

[40] ( 6)- اصول كافى، جلد 2، صفحه 307.

[41] ( 1)- اصول كافى، جلد 2، صفحه 307.

[42] ( 2)- شرح غرر الحكم، حديث 371.

[43] ( 3)- شرح غرر الحكم، 885.

[44] ( 1)- غرر الحكم، حديث 1017.

[45] ( 2)- تصنيف غرر الحكم، صفحه 301؛ شرح غرر الحكم، 1520.

[46] ( 3)- بحار الانوار، جلد 70، صفحه 255.

[47] ( 1) محجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 325.

[48] ( 2) همان مدرك.

[49] ( 1) معراج السعاده، صفحه 429.

[50] ( 1)- تصنيف غرر الحكم، صفحه 300، حديث 6806.

[51] ( 1)- تحف العقول، صفحه 50.

[52] ( 2)- بحار الانوار، جلد 55، صفحه 323، حديث 12؛ كافى، جلد 8، صفحه 108.

[53] ( 3)- تصنيف غرر الحكم، صفحه 300، حديث 6808.

[54] ( 1)- اعراف، 62.

[55] ( 2)- همان، 68.

[56] ( 1)- محجّة البيضاء، جلد 5، صفحه 325.

[57] ( 2)- اصول كافى، صفحه 28، حديث 5 و 4.

[58] ( 3)- همان مدرك.

حسادت در کودکان

مقدمه

حسد، یک پاسخ بهنجار عاطفى است که در نتیجه از دست دادن دوستى کسى یا احتمال و یا تصور آن ظاهر می‌شود. حسد همیشه متوجه اشخاص است، در صورتى که هدف خشم، شاید اشیاء، اشخاص و حتى خود شخص خشمگین باشد. پاسخ‌هاى ناشى از حسد گاهى با پاسخ‌هاى خشم شباهت زیاد دارند. گاهى نیز به علت حرکات ناشى از حسد نمی‌توان پی‌برد. حسد غالبا با ترس و خشم می‌آمیزد.

کسى که دچار حسد می‌شود، در روابط خود با شخص محبوب، اطمینان خاطر را از کف می‌دهد و بیمناک است که مبادا دوستش به او بی‌مهرى کند. محرک‌هاى حسد و پاسخ‌هاى عاطفى ناشى از آن به ترتیب شخص حسود و طرز رفتار دیگران با او بستگى دارد. حسد به هر صورت که ظاهر شود، شخص را ناشاد می‌سازد و سازگارى او صدمات بزرگ و یا اندک وارد می‌کند. کسى که در کودکى گرفتار حسد باشد، هم در این دوره و شاید هم در تمام عمر به مردم و جهان با نظر حسد و بدبینى نگاه کند.

محرک‌هاى حسد

منشا محرک‌هاى حسد را باید همیشه در روابط اجتماعى و مخصوصا در وجود اشخاص جستجو کرد. محرک حسادت اطفال، پدر و مادر یا کسى است که از او مواظبت می‌کند. بچه به سبب نیاز بیشترى که به محبت و توجه اطرافیان دارد، با طفل دیگر در رقابت می‌افتد. از تحقیقاتى که درباره حسد اطفال در درمانگاه‌هاى روان‌شناسى صورت گرفته است، معلوم می‌شود که حسد یک عاطفه بسیار عمومى است که معمولا با تولد خواهر یا برادر در اطفال بین سنین دو و پنج ایجاد می‌شود.

در این‌باره نخستین فرزند بیشتر صادق است. چه او مدت‌ها تمام محبت و مواظبت پدر و مادر را به خود اختصاص داده است و تولد بچه دوم این فرصت را از او می‌گیرد و این موجب تحریک حسادت او به بچه دوم می‌شود. از جمله اقداماتى که براى جلوگیرى از حسد بچه معمول است، این است که می‌کوشند او را براى پذیرفتن نوزادى که در پى است آماده سازند. ولى از این کار نتیجه شایانى گرفته نشده است. زیرا طفل کوچک نمی‌تواند ماهیت چنین واقعه‌اى را خوب درک کند.

حسد گاهى ثمره تفاوت سنى میان فرزندان یک خانواده است. بچه خردسال به هر مزایایى که طفل بزرگ از آنها برخوردار است، حسادت می‌ورزد و بچه بزرگتر از محبت و مواظبتى که به بچه کوچکتر می‌شود بدش می‌آید. تبعیض پدر و مادر و علت دیگر حسد کودکان است. والدین بدون اینکه آگاه باشند به فرزندان زیبا، خونگرم و با استعداد بیشتر مهر می‌ورزند و این باعث حسد فرزندانى می‌شود که چینى نیستند.

والدین از آنجایى که میل دارند بچه‌هایشان طبق موازین معینى پرورش یابند و بر کودکان دیگر پیشى گیرند، حدودى براى پیشرفت فرزندان خود قائل نمی‌شوند. وقتى که اطفال نتوانند به این حدود خود را برسانند خود را نالایق و گناهکار مى پندارند. این از یک طرف و از طرف دیگر سرزنش پدر و مادر و مقایسه ناپسندى که بین فرزندان و اطفال دیگر به عمل می‌آورند، حسد کودکان را نسبت به آنها بیشتر رفته‌اند بر می‌انگیزد.

حسادت کودک به پدر یا مادر

بسیارى از بچه‌ها به یکى از والدین بخصوص به پدر حسادت می‌ورزند. در نتیجه تماس همیشگى که بچه با مادر خود دارد، میل مالکیتى نسبت به او پیدا می‌کند و چون مادر در حضور او به پدر محبت کند، حسودیش می‌شود. اگر میان همسران تضاد باشد، فرزندى که از یک یا چند جهت به یکى شبیه است، هدف خشم و قصاص دیگرى می‌شود و طفلى که اینگونه مورد بی‌مهرى واقع شده است، به خواهر و یا برادرى که برخلاف خودش از محبت و نوازش برخوردار است، حسد می‌ورزد.

در حدود پنج و شش سالگى که علایق کودکان به خارج خانه گسترش می‌یابد، حسد در میان افراد کمتر می‌شود. در عوض همشاگردی‌ها مخصوصا آنها که به جهاتى به طفل برترى دارند، محسود واقع می‌شوند. اگر معلمى در کلاس یک یا چند نور چشمى داشته باشد و به مقایسه‌هاى ناپسند بچه‌ها بپردازد، آتش حسد را دامن می‌زند. بیشتر بچه‌ها وقتى ببینید که اطفال دیگر، اشیا بیشتر و بزرگتر از ایشان را مالکند بر آنها حسد می‌خورند.

اگر کودک بازیچه‌اى در دست کودک دیگر ببیند که خود ندارد، احساس می‌کند که به او ستم رفته است و دلش می‌خواهد از همان بازیچه او نیز داشته باشد. براى جلوگیرى از حسد در میان خواهران و برادران دستور از هر چیز دو تا بی‌نتیجه است. چه طفل بزرگتر فکر می‌کند که چون بزرگتر است همش باید مال او باشد و گرنه می‌رنجد و حسود می‌شود.

پاسخ‌هاى حسد

حسد، با فشار عاطفى همراه است و به اشکال گوناگون ظاهر می‌شود. کودک حسود ممکن است:

با رقیب خود دشمنى و بدرفتارى کند؛

از شخص مورد علاقه، دورى کند؛

از جمع، گوشه‌گیرى و تظاهر به بی‌اعتنایى کند؛

به تعالى و برترسازى و به رقابت ابداعى یا خلاق بپردازد؛

اعمال طفل، همیشه در همه موارد یکسان نیستند. گاهى ممکن است، شخص مورد نظر را مورد حمله قرار دهد و گاهى در صدد جلب محبتش برآید. در هر صورت تشویق و عدم اعتماد از کلیه اعمالش هویداست و چنین می‌نماید که می‌خواهد شایستگى خود را به شخص مورد علاقه نشان دهد. طفلى که خود را گرفتار رقیب می‌بیند همه کوشش‌ها را بکار می‌برد تا به هر طریقى این مشکل را حل کند. یک کودک چهار ساله را به خود جلب کند و گاهى با آنها تندى می‌کرد و به نوزاد بد می‌گفت و انگشت می‌مکید. پاسخ‌هاى حسد، ممکن است تمام ذهن کودک را مدتى اشغال کند و یا این که در فواصل مختلف و فقط هنگام برخورد، وضع حسدانگیز ظاهر شود.

ظاهرسازى حسد به صورت مستقیم یا غیر مستقیم

اطفال خردسال، ممکن است حسد خود را به طور مستقیم و غیر مستقیم ظاهر سازند. اعمال مستقیم، شامل الفاظ خشن و حملات بدنى است که گاهى زیان‌آور و خطرناک می‌باشد.

پاسخ‌هاى غیرمستقیم، عبارتند از: بازگشت به رفتار دوره شیرخوارگى مانند جا تر کردن و انگشت مکیدن، کوشش براى جلب توجه از طریق تظاهر به ترسهایى که پیشتر از او دیده نشده است، خواستن غذاهاى مخصوص، شیطنت، ایجاد خرابى، ناسزاگویى و عیب‌جویى با تظاهر به بی‌نیازى از محبت و توجه اطرافیان، شکستن و خراب کردن بازیچه ها و در مقام خشم و انتقام و نیز ممکن است وضع تسلیم آمیخته به اندوه به خود بگیرد.

پاسخ‌هاى غیر مستقیم در مورد کودکان بزرگسال، با اطفال خردسال سر به سر گذاشتن، آزار اطفال کوچکتر و جانوران، بین بچه نزاع انداختن، خرابکارى، ترشرویى و بدرفتارى، حالت یک قهرمان مطلق به خود گرفتن، در رویا فرو رفتن، تکبر، تظاهر، تقلب و اداى کلمات رکیک از جمله اعمال غیر مستقیمى هستند که معرف حسد کودکان می‌باشند. طفل حسود ممکن است یک شخص خودنما از آب در آید. یا اینکه آدم خوبى بشود. این بستگى دارد به اینکه تجارب و تلاش‌هاى کودک، وقتى که با حسد دست به گریبان است او را به کدام سو بکشد.

تفاوت‌هاى فردى در حسد

مقدار و شدت حسد در اطفال، متفاوت است و با عواملى از قبیل سن، جنس، هوش و رشد ذهنى، تعداد اطفال در یک خانواده و طرز رفتار والدین بخصوص رفتار مادر بستگى دارد. حسد اطفال در بین ۲ و ۴ سال و بار دوم در ایام بلوغ به شدیدترین مرحله خود می‌رسد از هر سه بچه حسود دو تاشان دخترند. حسد در میان اطفال باهوشتر بیشتر است. در روابط بین دختر و دختر بیشتر حسد مشاهده شده است تا روابط بین پسر و پسر و دختر.

هر چه اطفال در یک خانواده کمتر باشد، حسد در میان آنها بیشتر است و غالبا نخستین فرزند خانواده، بیشتر حسود می‌شود. غالب اوقات، رفتار مادر است که حسد اطفال را سبب می‌شود. مادرى که بیش از حد به اطفال، اظهار علاقه کند و مادرانى که در مقررات انظباطى خود، ثبات و نظم ندارند، بیش از مادران معتدل و منظم، حسد فرزندان خود را باعث می‌شوند. هر قدر توجه و علاقه مادر به بچه کمتر باشد، بروز حسد کمتر است.

نویسنده:  على غلامپور طالمى

ورزش در قرآن(۲)

طالوت نیز با دیدن لیاقت، شایستگى و شجاعت داود، دختر خویش را به عقد ازدواج وى درآورد.[۱]

نکته قابل توجهى که در این‌جا به چشم مى‌خورد، این است که قدرت و توان بدنى و جسمانى به تنهایى براى تکمیل شخصیت انسان کافى نیست؛ به همین خاطر مى‌بینیم خداوند متعال درکنار قدرت جسمانى و حکومت بر مردم، حکمت و دانش نیز به داوود آموخته و مطالب فراوانى را نیز به او تعلیم مى‌دهد.[۲]

«و ایتهُ اللهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکمَهَ و عَلَّمَهُ مِمّا یَشاءُ»

مسابقه ورزشى، عذرى موجّه

در داستان حضرت یوسف(علیه السلام) و برادرانش ـ که در قرآن آمده و خداوند متعال آن را نشانه‌هاى هدایت براى سؤال‌کنندگان و مطالعه‌کنندگان آن معرفى مى‌کند ـ[۳] به نکات آموزنده فراوانى در زمینه‌هاى مختلف زندگى سیاسى، اجتماعى، اقتصادى و… برمى خوریم.

یکى از این نکات آموزنده، مسأله لزوم ورزش، بازى وتحرک، به ویژه براى جوانان و کودکان مى‌باشد.

حضر ت یعقوب(علیه السلام) دوازده پسر داشت که دو نفر از آنها (یوسف و بنیامین) از یک مادر بودند که «راحیل» نام داشت.[۴]

یعقوب به جهاتى نسبت به این دو فرزند، محبت‌ بیش‌ترى ابراز مى‌‌نمود و همین مسأله باعث برانگیخته شدن حس حسادت در سایر برادران شد. آنان به یکدیگر گفتند: با این که ما ده برادر، گروهى نیرومند و تواناییم، ولى باز هم پدرمان به یوسف و برادرش بنیامین علاقه بیشترى دارد.[۵]

از آن‌جا که این علاقه نسبت به یوسف خیلى شدیدتر بود، براردان ناتنى تصمیم گرفتند یوسف را بکشند و یا این که از پدر دورسازند.

براى اجراى این نقشه، نزد پدر آمده و با قیافه‌هاى حق به جانب و زبانى نرم و همراه با یک نوع انتقاد ترحّم برانگیز گفتند: پدر جان! چرا تو هرگز یوسف را از خود دور نمى‌کنى و به ما نمى‌سپارى؟ چرا ما را نسبت به برادرمان امین نمى‌دانى، در حالى که ما به طور قطع خیرخواه او هستیم؟![۶]

آن‌گاه ادامه مى‌دهند:

«اَرْ‌سِلْهُ مَعَنا غَداً یَرْتَعْ و یَلْعَب‏ وَ اَنّا لَهُ لَحافِظونَ[۷]؛

او را فردا با ما (به خارج شهر) بفرست تا در چمن و متراتع بگردد و بازى کند و البته ما (از هر خطرى) حافظ و نگهبان اوییم.»

پدر از این که مبادا یوسف در اثر غفلت آنان طعمه گرگ شود، ابراز نگرانى مى‌کند، پسران در پاسخ مى‌گویند:

«لَئنْ اَکَلَهُ الذَّنْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ اِنّا اذاً لَخاسِرونَ[۸]؛

اگر او را گرگ بخورد، با این که ما گروه نیرومندى هستیم، ما از زیان‌کاران خواهیم بود (و هرگز چنین چیزى ممکن نیست.)

بالاخره پدر را قانع ساخته و یوسف را با خود به صحرا برده و در مخفیگاه چاه قرار مى‌دهند، تا کاروانیان رهگذر او را با خود به دیارى دوردست برده و از یعقوب دور گردانند.

اکنون که از دست یوسف راحت شده‌اند، مى‌باید عذر موجهى براى پدر بیاورند که چرا یوسف را با خود نگردانده‌اند. نقشه‌اى کشیدند و آن این که صحنه‌سازى به پدر وانمود مى‌کنیم یوسف را گرگ دریده است. پیراهن یوسف را به خونى دروغین (از حیوانات یا پرندگان) آغشته و شب‌هنگام با چشمى گریان به سوى پدر بازگشتند:

«وَ جاؤُا اَباهُمْ عِشاءً یَبْکوُنَ[۹]؛

و شب‌هنگام در حالى که گریه مى‌کردند به سراغ پدر آمدند.»

و براى این که دلیل قانع کننده‌اى براى غفلت خود از یوسف ارائه دهند، گفتند:

«یا اَبانا اِنّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنا یُوسفُ عِنْدَ مَتاعِنا فَاکَلَهُ الذِّئْبُ [۱۰]؛

اى پدر! ما رفتیم و مشغول مسابقه شدیم و یوسف را نزد اثاث خود گذاردیم و گرگ او را خورد!»

و براى این که این دروغ را به پدر بباورانند، پیراهن یوسف را که به خون آلوده بودند، به عنوان سند و مدرک به پدر ارائه نمودند:

«وَ جاؤُا عَلى قَمیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ[۱۱]؛

و پیراهن او را با خونى دروغین (نزد پدر) آوردند.»

برخى از نکاتى که از این داستان به دست مى‌آید، عبارتند از:

۱ . نیرومندى و ورزشکار بودن، یک مزیت و فضیلت است و به همین دلیل برادران یوسف در دو جا مطرح مى‌کنند که ما گروهى نیرومند و ورزش‌کاریم.

الف) هنگامى که برادران با یکدیگر توطئه مى‌کنند، مى‌گویند: «وَ نَحْنُ عُصْبَهُ» و آن را دلیل برترى خویش از یوسف مى‌دانند.

ب) هنگامى که پدر از این که گرگ یوسف را بخورد ابراز نگرانى مى‌کند، آنان در پاسخ مى‌گویند: «وَ نَحْنُ عُصْبَهًُ»[۱۲] و داشتن نیرو و توان جسمى را مشخصه یک محافظ و پاسدار مى‌دانند که به خوبى مى‌‌تواند به مأموریت پاسدارى و حفاظت عمل کند.

۲ . بازى کردن و تحرک را ـ که خود نوعى ورزش است ـ براى کودکان لازم و ضرورى مى‌داند. به همین جهت، برادران یوسف به بهانه‌ بازى کردن، یوسف را از پدرش ـ که خود یک پیامبر الهى و معصوم و داراى بینش کافى است ـ جدا مى‌کنند و او به این که بازى براى کودک لازم است، اعتراض نمى‌‌کند.

۳ . بازى، تحرک و ورزش، بهتر است در هواى آزاد، محیط باز و فضاى سبز صورت گیرد، نه در هواى آلوده و پر از دود گازوئیل و یا محیط دربسته و تنگ و به دور از طبیعت؛ بدین جهت برادران یوسف به پدر مى‌گویند: «یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ؛ تا یوسف در چمن ومراتع بگردد و بازى کند.»

۴ . در حالى که برادران یوسف، بزرگ‌ترین و نابخشودنى‌ترین گناهان را مرتکب شده و به قول خودشان برادرشان را از روى غفلت به کشتن داده‌اند، بهترین و پیامبر پسندترین عذرى که ارائه مى‌کنند، اشتغال به ورزش و مسابقه ورزشى است و مى‌گویند:

«یا اَبانا اِنّا ذَهَبنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنا یُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَاَکَلَهُ الذّئِبُ؛

اى پدر! ما رفتیم و مشغول مسابقه شدیم و یوسف را نزد اثاث خود گذاشتیم و گرگ او را خورد!»

و آن پیامبر هم به آنان خرده نمى‌گیرد که چرا به ورزش و مسابقه ورزشى پرداختید.

حضرت موسى(علیه السلام) جوانى نیرومند

در قرآن کریم، درباره حضرت موسى(علیه السلام) چنین آمده است:

«وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ اسْتَوى اتَیْناهُ حُکْماً وَ کَذلِکَ نَجْزى الْمُحسِنینَ[۱۳]؛

هنگامى که (موسى) نیرومند وکامل شد، حکمت و دانش به او دادیم، و این گونه نیکوکاران را جزا مى‌دهیم.»

«اشد» از ماده شدت، به معناى نیرومند شدن است، و «استوى» از ماده استوا، به معناى کمال خلقت و اعتدال آن است.[۱۴]

گویا یک نحو ارتباط بین سلامتى و نیرومندى جسمانى و یادگرفتن حکمت و دانش وجود داشته باشد، و شنیده نشده که هیچ یک از پیامبران الهى ـ که تعداد آنها در روایات اسلامى ۱۲۴۰۰۰ نفر ذکر شده است ـ ضعیف و یا ناقص‌الخلقه بوده باشند.

در مورد جانشینان دوازده گانه پیامبر عظیم‌الشأن اسلام نیز چنین است. به همین جهت است که در آیه مذکور فرمود: هنگامى که موسى نیرومند و کامل شد، حکمت و دانش به او دادیم.

در ادامه این داستان مى‌خوانیم که موسى(علیه السلام) از قصر فرعون ـ‌ که در خارج از شهر قرار داشت ـ خارج شده و وارد شهر مى‌شود. به محض ورود به شهر، متوجه مى‌شود یکى از پیروان او با یکى از مأمورین فرعون ـ که مى‌خواست از او بیگارى بکشد ـ درگیر شده و توان کافى براى دفاع از خویشتن را ندارد.

هنگامى که چشم شخص باایمان به موسى(علیه السلام) مى‌افتد (و با توجه به این نکته که مى‌دانست موسى مردى نیرومند و ورزیده است) از او یارى مى‌طلبد.

«وَ دَخَلَ الْمَدینَهَ‌ عَلَى حینِ غَفْلَه مِنْ اَهْلها فَوَجَدَ فیها رَجُلَیْنِ یَقْتَتلانِ هذا مِنْ شیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدٌوِّهِ فَاسْتَغائَهُ الَّذى مِنْ شیعَتِهِ عَلَى الَّذى مِنْ عَدُوِهِ[۱۵]؛

(موسى) در موقعى که اهل شهر در غفلت بودند، وارد شهر شده، ناگهان دو مرد را دیدند که در جنگ و نزاع مشغولند؛ یکى از پیروان او بود و دیگرى از دشمنانش. آن یکى که از پیروان او بود، از وى در برابر دشمنش تقاضاى کمک کرد».

موسى که داراى روحیه دفاع از مظلوم در برابر ظالم بود، بلافاصله به کمک مظلوم شتافته، با ظالم درگیر مى‌شود. او تنها با زدن یک مشت به سینه‌ دشمن، او را از پاى درمى آورد.

نکته قابل توجه در این جا این است که حضرت موسى(علیه السلام) قدرت و توان خویش را در جهت دفاع از مظلوم با ظالم به کار مى‌گیرد، همان‌گونه که شیر خدا، حضرت على(علیه السلام) بود و به فرزندان خویش وصیت فرمود:

«کُونا لِلظّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلوُمِ عَونا[۱۶]ً؛

همواره دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید

آن‌گاه موسى به خاطر این قتل ناخواسته که انجام داده به درگاه خدا استغفار مى‌کند.

پس از این که توبه‌اش پذیرفته مى‌شود، به شکرانه این نعمت، با خداى خویش پیمان مى‌بندد که هیچ‌گاه پشتیبان مجرمان نباشد؛ یعنى با فرعونیان همکارى نکند و در کنار ستمدیدگان باشد.

پس از این ماجرا، موسى(علیه السلام) مجبور مى‌شود از آن شهر بگریزد. وسیله نقلیه در اختیار ندارد و از طرفى باید به سرعت از شهر خارج شود. پیاده به راه مى‌افتد و آن قدر پیاده‌روى مى‌کند که کفش‌هایش پاره مى‌شود.

با پاى برهنه و شکم گرسنه به راه ادامه مى‌دهد و این راه‌پیمایى، هشت روز به طول مى‌انجامد. وى براى رفع گرسنگى، از گیاهان بیابان و برگ درختان استفاده مى‌کند.[۱۷]

کم‌کم دورنماى شهر «مدین» در افق نمایان شده و موجى از آرامش بر قلب او مى‌نشیند.

ادامه دارد..

پى‌نوشت‌ها

۱- تفسیر جوامع‌الجامع، ص ۴۶؛
۲- این نکته را پیش از این از قرین شدن کلمه «علم» با کلمه «جسم» که در مورد طالوت بود نیز استفاده کردیم، آن‌جا که فرمود: «وَ زادهُ بسطهً فى العلمِ و الجِسمِ»
۳- «لَقَده کانَ فى یُوسفَ وَ اخْوَتِهِ آیاتٌ لِلسّائلینَ؛ در (داستان) یوسف و برادرانش، نشانه‌هاى (هدایت) براى سؤال‌کنندگان بود». (یوسف (۱۲) آیه ۷).
۴- ناصر مکارم شیرازى و دیگران، تفسیر نمونه، ج ۹، ص ۳۲۱؛
۵- «اِذْ قالوُا لیُوسٌفَ و آخُوُهُ اَحَبُّ الى اَبینا وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ؛ هنگامى که (براردان) گفتند: یوسف و برادرش (بنیامین) نزد پدر ما از ما محبوب‌ترند، در حالى که ما نیرومندتریم». (یوسف (۱۲) آیه ۸).
۶- یوسف (۱۲)، آیه ۱۱؛
۷- همان، آیه ۱۲؛
۸- همان، آیه ۱۴؛
۹- همان،‌ آیه ۱۶؛
۱۰- همان، آیه ۱۷؛
۱۱- همان، آیه ۱۸؛
۱۲- همان، آیه ۱۴؛
۱۳- قصص، (۲۸)، آیه ۱۴؛
۱۴- تفسیر نمونه، ج ۱۶، ص ۳۹؛
۱۵- قصص (۲۸)، آیه ۱۵؛
۱۶- نهج‌البلاغه، فیض‌الاسلام، نامه ۴۷؛
۱۷- تفسیر نمونه، ج ۱۶، ص ۵۵؛
منبع: سایت اندیشه قم

چهل حدیث گهربار از امام هادی علیه السلام

۱- اهمیت تقوا

قالَ الإمامُ أبوالحسن علىّ النقی الهادی (علیه السلام) :

مَنِ اتَّقىَ اللهَ یُتَّقى، وَمَنْ أطاعَ اللّهَ یُطاعُ، وَ مَنْ أطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ سَخَطَ الْمَخْلُوقینَ، وَمَنْ أسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ أنْ یَحِلَّ بِهِ سَخَطُ الْمَخْلُوقینَ.(۱)

حضرت امام هادی (علیه السلام) فرمود: کسى که تقوى الهى را رعایت نماید و مطیع احکام و مقرّرات الهى باشد، دیگران مطیع او مى شوند و هر شخصى که اطاعت از خالق نماید، باکى از دشمنى و عداوت انسان ها نخواهد داشت؛ و چنانچه خداى متعال را با معصیت و نافرمانى خود به غضب درآورد، پس سزاوار است که مورد خشم و دشمنى انسان ها قرار گیرد.

۲- انس با خدا

قالَ (علیه السلام): مَنْ أنِسَ بِاللّهِ اسْتَوحَشَ مِنَ النّاسِ، وَعَلامَهُ الاُْنْسِ بِاللّهِ الْوَحْشَهُ مِنَ النّاسِ.(۲)

فرمود: کسى که با خداوند متعال مونس باشد و او را أنیس خود بداند، از مردم احساس وحشت مى کند.

و علامت و نشانه أنس با خداوند وحشت از مردم است ـ یعنى از غیر خدا نهراسیدن و از مردم احتیاط و دورى کردن .

۳- فائده شب زنده دارى

قالَ(علیه السلام): السَّهَرَ أُلَذُّ الْمَنامِ، وَ الْجُوعُ یَزیدُ فى طیبِ الطَّعامِ.(۳)

فرمود: شب زنده دارى، خواب بعد از آن را لذیذ مى گرداند؛ و گرسنگى در خوشمزگى طعام مى افزاید ـ یعنى هر چه انسان کمتر بخوابد بیشتر از خواب لذت مى برد و هر چه کم خوراک باشد مزّه غذا گواراتر خواهد بود.

۴- به دنبال چیزهاى بى فائده

قالَ(علیه السلام): لا تَطْلُبِ الصَّفا مِمَّنْ کَدِرْتَ عَلَیْهِ، وَلاَ النُّصْحَ مِمَّنْ صَرَفْتَ سُوءَ ظَنِّکَ إلَیْهِ، فَإنَّما قَلْبُ غَیْرِکَ کَقَلْبِکَ لَهُ.(۴)

فرمود: از کسى که نسبت به او کدورت و کینه دارى، صمیّمیت و محبّت مجوى.

همچنین از کسى که نسبت به او بدگمان هستى، نصیحت و موعظه طلب نکن، چون که دیدگاه و افکار دیگران نسبت به تو همانند قلب خودت نسبت به آن ها مى باشد.

۵- حسد

قالَ(علیه السلام): الْحَسَدُ ماحِقُ الْحَسَناتِ، وَالزَّهْوُ جالِبُ الْمَقْتِ، وَالْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ داع إلَى الْغَمْطِ وَالْجَهْلِ، وَالبُخْلُ أذَمُّ الاْخْلاقِ، وَالطَّمَعُ سَجیَّهٌ سَیِّئَهٌ.(۵)

فرمود: حسد موجب نابودى ارزش و ثواب حسنات مى گردد.

تکبّر و خودخواهى جذب کننده دشمنى و عداوت افراد مى باشد.

عُجب و خودبینى مانع تحصیل علم خواهد بود و در نتیجه شخص را در پَستى و نادانى نگه مى دارد.

بخیل بودن بدترین اخلاق است؛ و نیز طَمَع داشتن خصلتى ناپسند و زشت مى باشد.

۶- شوخى بی جا

قالَ(علیه السلام): الْهَزْلُ فکاهَهُ السُّفَهاءِ، وَ صَناعَهُ الْجُهّالِ.(۶)

فرمود: مسخره کردن و شوخى هاى – بى مورد – از بى خردى است و کار انسان هاى نادان مى باشد.

۷- اهمیت دنیا

قالَ(علیه السلام): الدُّنْیا سُوقٌ رَبِحَ فیها قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ.(۷)

فرمود: دنیا همانند بازارى است که عدّه اى در آن ـ براى آخرت ـ سود مى برند و عدّه اى دیگر ضرر و خسارت متحمّل مى شوند.

۸- اموال و اعمال

قالَ(علیه السلام): النّاسُ فِی الدُّنْیا بِالاْمْوالِ وَ فِى الاْخِرَهِ بِالاْعْمالِ.(۸)

فرمود: مردم در دنیا به وسیله ثروت و تجمّلات شهرت مى یابند ولى در آخرت به وسیله اعمال محاسبه و پاداش داده خواهند شد.

۹- معاشرت با افراد شرور

قالَ(علیه السلام): مُخالَطَهُ الاْشْرارِ تَدُلُّ عَلى شِرارِ مَنْ یُخالِطُهُمْ.(۹)

فرمود: همنشین شدن و معاشرت با افراد شرور نشانه پستى و شرارت تو خواهد بود.

۱۰- اهل قم

قالَ(علیه السلام): أهْلُ قُمْ وَ أهْلُ آبَهِ مَغْفُورٌ لَهُمْ ، لِزیارَتِهِمْ لِجَدّى عَلىّ ابْنِ مُوسَى الرِّضا (علیه السلام) بِطُوس، ألا وَ مَنْ زارَهُ فَأصابَهُ فى طَریقِهِ قَطْرَهٌ مِنَ السَّماءِ حَرَّمَ جَسَدَهُ عَلَى النّارِ.(۱۰)

فرمود: أهالى قم و أهالى آبه ـ یکى از روستاهاى حوالى ساوه ـ آمرزیده هستند به جهت آن که جدّم امام رضا (علیه السلام) را در شهر طوس زیارت مى کنند.

و سپس حضرت افزود: هر که جدّم امام رضا (علیه السلام) را زیارت کند و در مسیر راه صدمه و سختى تحمّل کند خداوند آتش را بر بدن او حرام مى گرداند.

۱۱- ویژگى قرآن در طول زمان

عَنْ یَعْقُوبِ بْنِ السِّکیتْ، قالَ: سَألْتُ أبَاالْحَسَنِ الْهادی(علیه السلام): ما بالُ الْقُرْآنِ لا یَزْدادُ عَلَى النَّشْرِ وَالدَّرْسِ إلاّ غَضاضَه؟

قالَ (علیه السلام): إنَّ اللّهَ تَعالى لَمْ یَجْعَلْهُ لِزَمان دُونَ زَمان، وَلالِناس دُونَ ناس، فَهُوَ فى کُلِّ زَمان جَدیدٌ وَ عِنْدَ کُلِّ قَوْم غَضٌّ إلى یَوْمِ الْقِیامَهِ.(۱۱)

یکى از اصحاب حضرت به نام ابن سِکیّت گوید: از امام هادى(علیه السلام)سؤال کردم: چرا قرآن با مرور زمان و زیاد خواندن و تکرار، کهنه و مندرس نمى شود؛ بلکه همیشه حالتى تازه و جدید در آن وجود دارد؟

امام (علیه السلام) فرمود: چون که خداوند متعال قرآن را براى زمان خاصّى و یا طایفه اى مخصوص قرار نداده است؛ بلکه براى تمام دوران ها و تمامى اقشار مردم فرستاده است، به همین جهت همیشه حالت جدید و تازه اى دارد و براى جوامع بشرى تا روز قیامت قابل عمل و اجراء مى باشد.

۱۲- غضب

قالَ (علیه السلام): الْغَضَبُ عَلى مَنْ لا تَمْلِکُ عَجْزٌ، وَ عَلى مَنْ تَمْلِکُ لُؤْمٌ.(۱۲)

فرمود: غضب و تندى در مقابل آن کسى که توان مقابله با او را ندارى، علامت عجز و ناتوانى است، ولى در مقابل کسى که توان مقابله و رو در روئى او را دارى علامت پستى و رذالت است.

۱۳- اهمیت علما

قالَ(علیه السلام): یَاْتى عَلماءُ شیعَتِنا الْقَوّامُونَ بِضُعَفاءِ مُحِبّینا وَ أهْلِ وِلایَتِنا یَوْمَ الْقِیامَهِ، وَالاْنْوارُ تَسْطَعُ مِنْ تیجانِهِمْ.(۱۳)

فرمود: علماء و دانشمندانى که به فریاد دوستان و پیروان ما برسند و از آن ها رفع مشکل نمایند، روز قیامت در حالى محشور مى شوند که تاج درخشانى بر سر دارند و نور از آن ها مى درخشد.

۱۴- پخت بادمجان

قالَ(علیه السلام): لِبَعْضِ قَهارِمَتِهِ: اسْتَکْثِرُوا لَنا مِنَ الْباذِنْجانِ، فَإنَّهُ حارٌّ فى وَقْتِ الْحَرارَهِ، بارِدٌ فى وَقْتِ الْبُرُودَهِ، مُعْتَدِلٌ فِى الاْوقاتِ کُلِّها، جَیِّدٌ عَلى کلِّ حال.(۱۴)

به بعضى از غلامان خود فرمود: بیشتر براى ما بادمجان پخت نمائید که در فصل گرما، گرم و در فصل سرما، سرد است؛ و در تمام دوران سال معتدل مى باشد و در هر حال مفید است.

۱۵- فائده شانه کردن موها

قالَ(علیه السلام): التَّسْریحُ بِمِشْطِ الْعاجِ یُنْبُتُ الشَّعْرَ فِى الرَّأسِ، وَ یَطْرُدُ الدُّودَ مِنَ الدِّماغِ، وَ یُطْفِىءُ الْمِرارَ، وَ یَتَّقِى اللِّثهَ وَ الْعَمُورَ.(۱۵)

فرمود: شانه کردن موها به وسیله شانه عاج، سبب روئیدن و افزایش مو مى باشد، همچنین سبب نابودى کرم هاى درون سر و مُخ خواهد شد و موجب سلامتى فکّ و لثه ها مى گردد.

۱۶- به یاد مرگ بودن

قالَ(علیه السلام): اُذکُرْ مَصْرَعَکَ بَیْنَ یَدَىْ أهْلِکَ لا طَبیبٌ یَمْنَعُکَ، وَ لا حَبیبٌ یَنْفَعُکَ.(۱۶)

فرمود: بیاد آور و فراموش نکن آن حالت و موقعى را که در میان جمع اعضاء خانواده و آشنایان قرار مى گیرى و لحظات آخر عمرت سپرى مى شود و هیچ پزشکى و دوستى ـ و ثروتى ـ نمى تواند تو را از آن حالت نجات دهد.

۱۷- ویژگى مال حرام

قالَ(علیه السلام): إنَّ الْحَرامَ لا یَنْمی، وَإنْ نَمى لا یُبارَکُ فیهِ، وَ ما أَنْفَقَهُ لَمْ یُؤْجَرْ عَلَیْهِ، وَ ما خَلَّفَهُ کانَ زادَهُ إلَى النّارِ.(۱۷)

فرمود: همانا ـ اموال ـ حرام، رشد و نموّ ندارد و اگر هم احیاناً رشد کند و زیاد شود برکتى نخواهد داشت و با خوشى مصرف نمى گردد.

و آنچه را از اموال حرام انفاق و کمک کرده باشد أجر و پاداشى برایش نیست و هر مقدارى که براى بعد از خود به هر عنوان باقى گذارد معاقب مى گردد.

۱۸- اثر حکمت در قلب هاى فاسد

قالَ(علیه السلام): اَلْحِکْمَهُ لا تَنْجَعُ فِى الطِّباعِ الْفاسِدَهِ.(۱۸)

فرمود: حکمت اثرى در دل ها و قلب هاى فاسد نمى گذارد.

خود پسندى

۱۹- قالَ(علیه السلام): مَنْ رَضِىَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السّاخِطُونَ عَلَیْهِ.(۱۹)

فرمود: هر که از خود راضى باشد بدگویان او زیاد خواهند شد.

۲۰- صبر بر مصیبت

قالَ(علیه السلام): اَلْمُصیبَهُ لِلصّابِرِ واحِدَهٌ وَ لِلْجازِعِ اِثْنَتان.(۲۰)

فرمود: مصیبتى که بر کسى وارد شود و صبر و تحمّل نماید، تنها یک ناراحتى است؛ ولى چنانچه فریاد بزند و جزع کند دو ناراحتى خواهد داشت.

مکان استجابت دعا

۲۱- قالَ(علیه السلام): اِنّ لِلّهِ بِقاعاً یُحِبُّ أنْ یُدْعى فیها فَیَسْتَجیبُ لِمَنْ دَعاهُ، وَالْحیرُ مِنْها.(۲۱)

فرمود: براى خداوند بقعه ها و مکان هائى است که دوست دارد در آن ها خدا خوانده شود تا آن که دعاها را مستجاب گرداند که یکى از بُقْعه ها حائر و حرم امام حسین (علیه السلام) خواهد بود.

۲۲- تنها جزا دهنده

قالَ(علیه السلام): اِنّ اللّهَ هُوَ الْمُثیبُ وَالْمُعاقِبُ وَالْمُجازى بِالاَْعْمالِ عاجِلاً وَآجِلاً.(۲۲)

فرمود: همانا تنها کسى که ثواب مى دهد و عِقاب مى کند و کارها را در همان لحظه یا در آینده پاداش مى دهد، خداوند خواهد بود.

۲۳- اهانت به خویشتن

 قالَ(علیه السلام): مَنْ هانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فَلا تَأمَنْ شَرَّهُ.(۲۳)

فرمود: هرکس به خویشتن إهانت کند و کنترل نفس نداشته باشد خود را از شرّ او در أمان ندان.

۲۴- تواضع

قالَ(علیه السلام): اَلتَّواضُعُ أنْ تُعْطَیَ النّاسَ ما تُحِبُّ أنْ تُعْطاهُ.(۲۴)

فرمود: تواضع و فروتنى چنان است که با مردم چنان کنى که دوست دارى با تو آن کنند.

۲۵- خدا خالق اجسام

قالَ(علیه السلام): اِنّ الْجِسْمَ مُحْدَثٌ وَاللّهُ مُحْدِثُهُ وَ مُجَسِّمُهُ.(۲۵)

فرمود: همانا اجسام، جدید و پدیده هستند و خداوند متعال به وجود آورنده و تجسّم بخش آن ها است.

۲۶- توحید

قالَ(علیه السلام): لَمْ یَزَلِ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَیْئىٌ مَعَهُ، ثُمَّ خَلَقَ الاَْشْیاءَ بَدیعاً، وَاخْتارَ لِنَفْسِهِ أحْسَنَ الاْسْماء.(۲۶)

فرمود: خداوند از أزَل، تنها بود و چیزى با او نبود، تمام موجودات را با قدرت خود آفریده، و بهترین نام ها را براى خود برگزید.

۲۷- عصر ظهور

 قالَ(علیه السلام): اِذا قامَ الْقائِمُ یَقْضى بَیْنَ النّاسِ بِعِلْمِهِ کَقَضاءِ داوُد (علیه السلام)وَ لا یَسْئَلُ الْبَیِّنَهَ.(۲۷)

فرمود: زمانى که حضرت حجّت (عجّ) قیام نماید در بین مردم به علم خویش قضاوت مى نماید؛ همانند حضرت داود (علیه السلام) که از دلیل و شاهد سؤال نمى فرماید.

۲۸- اطاعت از خالق

قالَ(علیه السلام): مَنْ اَطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ بِسَخَطِ الْمَخْلُوقینَ وَ مَنْ أسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ أنْ یَحِلَّ بِهِ الْمَخْلُوقینَ.(۲۸)

فرمود: هرکس مطیع و پیرو خدا باشد از قهر و کارشکنى دیگران باکى نخواهد داشت.

۲۹- اهمیت علم

قالَ(علیه السلام): اَلْعِلْمُ وِراثَهٌ کَریمَهٌ وَالاْدَبُ حُلَلٌ حِسانٌ، وَالْفِکْرَهُ مِرْآتٌ صافَیهٌ.(۲۹)

فرمود: علم و دانش بهترین یادبود براى انتقال به دیگران است، ادب زیباترین نیکى ها است و فکر و اندیشه آئینه صاف و تزیین کننده اعمال و برنامه ها است.

۳۰- مضرات خودبینى

قالَ (علیه السلام) : الْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ، داع إلىَ الْغَمْطِ وَ الْجَهْلِ.(۳۰)

فرمود: خودبینى و غرور، انسان را از تحصیل علوم باز مى دارد و به سمت حقارت و نادانى مى کشاند.

۳۱- نا امید نکردن دیگران

قالَ(علیه السلام): لا تُخَیِّبْ راجیکَ فَیَمْقُتَکَ اللّهُ وَ یُعادیکَ.(۳۱)

فرمود: کسى که به تو امید بسته است ناامیدش مگردان، وگرنه مورد غضب خداوند قرار خواهى گرفت.

۳۲- پرخاش گرى

قالَ(علیه السلام): الْعِتابُ مِفْتاحُ التَّقالى، وَالعِتابُ خَیْرٌ مِنَ الْحِقْدِ.(۳۲)

فرمود: (مواظب باش که) عتاب و پرخاش گرى، مقدّمه و کلید غضب است، ولى در هر حال پرخاش گرى نسبت به کینه و دشمنى درونى بهتر است (چون کینه، ضررهاى خظرناک ترى را در بردارد).

۳۳- عدم استراحت حریص

وَ قالَ(علیه السلام) : مَا اسْتَراحَ ذُو الْحِرْصِ.(۳۳)

فرمود: شخص طمّاع و حریص ـ نسبت به اموال و تجمّلات دنیا ـ هیچگاه آسایش و استراحت نخواهد داشت.

۳۴- نشانه توانگرى

قالَ(علیه السلام): الْغِنى قِلَّهُ تَمَنّیکَ، وَالرّضا بِما یَکْفیکَ، وَ الْفَقْرُ شَرَهُ النّفْسِ وَ شِدَّهُ القُنُوطِ، وَالدِّقَّهُ إتّباعُ الْیَسیرِ وَالنَّظَرُ فِى الْحَقیرِ.(۳۴)

فرمود: بى نیازى و توان گرى در آن است که کمتر آرزو و توقّع باشد و به آنچه موجود و حاضر است راضى و قانع گردى، ولیکن فقر و تهى دستى در آن موقعى است که آرزوهاى نفسانى اهمیّت داده شود، امّا دقّت و توجّه به مسائل، اهمیّت دادن به امکانات موجود و مصرف و استفاده صحیح از آن ها است، اگر چه ناچیز و کم باشد.

۳۵- حضرت ولى عصر (عج)

قالَ(علیه السلام): الاِْمامُ بَعْدى الْحَسَنِ، وَ بَعْدَهُ ابْنُهُ الْقائِمُ الَّذى یَمْلاَُ الاَْرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.(۳۵)

فرمود: امام و خلیفه بعد از من (فرزندم) حسن؛ و بعد از او فرزندش مهدى ـ موعود(علیه السلام)ـ مى باشد که زمین را پر از عدل و داد مى نماید، همان طورى که پر از ظلم و ستم گشته باشد.

۳۶- عدم بدگمانى در زمان حاکمیت عدالت اجتماعى

قالَ(علیه السلام): إذا کانَ زَمانُ الْعَدْلِ فیهِ أغْلَبُ مِنَ الْجَوْرِ فَحَرامٌ أنْ یُظُنَّ بِأحَد سُوءاً حَتّى یُعْلَمَ ذلِکَ مِنْهُ.(۳۶)

فرمود: در آن زمانى که عدالت اجتماعى، حاکم و غالب بر تباهى باشد، نباید به شخصى بدگمان بود مگر آن که یقین و معلوم باشد.

۳۷- ولایت اهل بیت (علیهم السلام)

قالَ(علیه السلام): إنَّ لِشیعَتِنا بِوِلایَتِنا لَعِصْمَهٌ، لَوْ سَلَکُوا بِها فى لُجَّهِ الْبِحارِ الْغامِرَهِ.(۳۷)

فرمود: همانا ولایت ما اهل بیت براى شیعیان و دوستانمان پناهگاه أمنى مى باشد که چنانچه در همه امور به آن تمسّک جویند، بر تمام مشکلات (مادّى و معنوى) فایق آیند.

۳۸- ترک تقیّه

قالَ(علیه السلام) : یا داوُدُ لَوْ قُلْتَ: إنَّ تارِکَ التَّقیَّهَ کَتارِکِ الصَّلاهِ لَکُنتَ صادِقاً.(۳۸)

حضرت به یکى از اصحابش – به نام داود صرّمى – فرمود: اگر قائل شوى که ترک تقیّه همانند ترک نماز است، صادق خواهى بود.

۳۹- معناى حِلم و بردبارى

قالَ: سَألْتُهُ عَنِ الْحِلْمِ؟ فَقالَ (علیه السلام) : هُوَ أنْ تَمْلِکَ نَفْسَکَ وَ تَکْظِمَ غَیْظَکَ، وَ لا یَکُونَ ذلَکَ إلاّ مَعَ الْقُدْرَهِ.(۳۹)

یکى از اصحاب از آن حضرت پیرامون معناى حِلم و بردبارى سؤال نمود؟

حضرت در پاسخ فرمود: این که در هر حال مالک نَفْس خود باشى و خشم خود را فرو برى و آن را خاموش نمائى و این تحمّل و بردبارى در حالى باشد که توان مقابله با شخصى را داشته باشى.

۴۰- جایگاه  دنیا و آخرت

قالَ (علیه السلام): اِنّ اللّهَ جَعَلَ الدّنیا دارَ بَلْوى وَالاْخِرَهَ دارَ عُقْبى، وَ جَعَلَ بَلْوى الدّنیا لِثوابِ الاْخِرَهِ سَبَباً وَ ثَوابَ الاْخِرَهِ مِنْ بَلْوَى الدّنیا عِوَضاً.(۴۰)

فرمود: همانا خداوند، دنیا را جایگاه بلاها و امتحانات و مشکلات قرار داد؛ و آخرت را جایگاه نتیجه گیرى زحمات، پس بلاها و زحمات و سختى هاى دنیا را وسیله رسیدن به مقامات آخرت قرار داد و اجر و پاداش زحمات دنیا را در آخرت عطا مى فرماید.

پاورقى ها:

۱ – بحارالأنوار: ج ۶۸، ص ۱۸۲، ح ۴۱، أعیان الشّیعه: ج ۲، ص ۳۹٫

۲ – عُدّه الداعى مرحوم راوندى: ص ۲۰۸٫

۳ – بحارالانوار: ج ۸۴ ص ۱۷۲ به نقل از أعلام الدین دیلمى.

۴ – بحار الأنوار: ج ۷۵، ص ۳۶۹، ح ۴، أعلام الدّین: ص ۳۱۲، س ۱۴٫

۵ – بحارالأنوار: ج ۶۹، ص ۱۹۹، ح ۲۷٫

۶ – الدرّه الباهره: ص ۴۲، س ۵، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۳۶۹، ح ۲۰٫

۷ – أعیان الشّیعه: ج ۲، ص ۳۹، تحف العقول: ص ۴۳۸٫

۸ – أعیان الشّیعه: ج ۲، ص ۳۹، بحارالأنوار: ج ۱۷٫

۹ – مستدرک الوسائل: ج ۱۲، ص ۳۰۸، ح ۱۴۱۶۲٫

۱۰ – عیون أخبار الرّضا(علیه السلام): ج ۲، ص ۲۶۰، ح ۲۲٫

۱۱ – أمالى شیخ طوسى: ج ۲، ص ۵۸۰، ح ۸٫

۱۲- مستدرک الوسائل: ج ۱۲، ص ۱۱، ح ۱۳۳۷۶٫

۱۳- بحارالأنوار: ج ۲، ص ۶، ضمن ح ۱۳٫

۱۴ – کافى: ج ۶، ص ۳۷۳، ح ۲، وسائل الشّیعه: ج ۲۵، ص ۲۱۰، ح ۳۱۷۰۶٫

۱۵ – بحارالأنوار: ج ۷۳، ص ۱۱۵، ح ۱۶٫

۱۶ – أعلام الدّین: ص ۳۱۱، س ۱۶، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۳۶۹، ح ۴٫

۱۷ – کافى: ج ۵، ص ۱۲۵، ح ۷٫

۱۸ – نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص ۱۴۱، ح ۲۳، أعلام الدّین: ص ۳۱۱، س ۲۰٫

۱۹ – بحارالأنوار: ج ۶۹، ص ۳۱۶، ح ۲۴٫

۲۰ – أعلام الدّین: ص ۳۱۱، س ۴، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۳۶۹٫

۲۱ – تحف: ص ۳۵۷، بحارالأنوار: ج ۹۸، ص ۱۳۰، ح ۳۴٫

۲۲ – تحف: ص ۳۵۸، بحارالأنوار: ج ۵۹، ص ۲، ضمن ح ۶٫

۲۳ – تحف العقول: ص ۳۸۳، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۳۶۵٫

۲۴ – محجّه البیضاء: ج ۵، ص ۲۲۵٫

۲۵ – بحارالأنوار: ج ۵۷، ص ۸۱، ح ۵۱، به نقل از توحید شیخ صدوق.

۲۶ – بحارالانوار: ج ۵۷، ص ۸۳، ح ۶۴، به نقل از احتجاج طبرسى.

۲۷ – بحارالأنوار: ج ۵۰، ص ۲۶۴، ح ۲۴، به نقل از مناقب و خرائج.

۲۸ – بحارالأنوار: ج ۵۰، ص ۱۷۷، ح ۵۶، و ج ۷۱، ص ۱۸۲ ح ۴۱٫

۲۹ – بحارالأنوار: ج ۷۱، ص ۳۲۴، مستدرک الوسائل: ج ۱۱، ص ۱۸۴، ح ۴٫

۳۰ – بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۳۶۹، س ۴٫

۳۱ – بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۷۳، ح ۲٫

۳۲- نزهه النّاظر: ص ۱۳۹، ح ۱۲، بحارالأنوار: ج ۷۸، ص ۳۶۸، ضمن ح ۳٫

۳۳- نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص ۱۴۱، ح ۲۱، مستدرک الوسائل: ج ۲، ص ۳۳۶، ح ۱۱٫

۳۴- الدّرّه الباهره: ص ۱۴، نزهه الناظر: ص ۱۳۸، ح ۷، بحار: ج ۷۵، ص ۱۰۹، ح ۱۲٫

۳۵- بحارالأنوار: ج ۵۰، ص ۲۳۹، ح ۴، به نقل از إکمال الدین صدوق.

۳۶- بحارالأنوار: ج ۷۳، ص ۱۹۷، ح ۱۷، به نقل از الدّرّه الباهره: ص ۴۲، س ۱۰٫

۳۷- بحارالأنوار: ج ۵۰، ص ۲۱۵، ح ۱، س ۱۸، به نقل از أمالى شیخ طوسى.

۳۸- وسائل الشّیعه: ج ۱۶، ص ۲۱۱، ح ۲۱۳۸۲، مستطرفات السّرائر: ص ۶۷، ح ۱۰٫

۳۹- نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص ۱۳۸، ح ۵، مستدرک الوسائل: ج ۲، ص ۳۰۴، ح ۱۷٫

۴۰ – تحف العقول: ص ۳۵۸٫

احادیث برگزیده از امام موسى کاظم علیه السلام

قالَ الاِْمامُ الْکاظم(علیه السلام) :

۱- تعقّل و معرفت

«ما بَعَثَ اللّهُ أَنْبِیاءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلى عِبادِهِ إِلاّ لِیَعْقِلُوا عَنِ اللّهِ، فَأَحْسَنُهُمُ اسْتِجابَهً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَهً لِلّهِ، وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللّهِ أَحْسَنُهُمْ عَقْلاً وَ أَعْقَلُهُمْ أَرْفَعُهُمْ دَرَجَهً فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَهِ.»:
خداوند پیامبران و فرستادگانش را به سوى بندگانش بر نینگیخته، مگر آن که از طرف خدا تعقّل کنند. پس نیکوترینشان از نظر پذیرش، بهترینشان از نظر معرفت به خداست، و داناترینشان به کار خدا، بهترینشان از نظر عقل است، و عاقل ترین آنها، بلند پایه ترینشان در دنیا و آخرت است.

۲- حجّت ظاهرى و باطنى

«إِنَّ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حُجَّتَیْنِ، حُجَّهً ظاهِرَهً وَ حُجَّهً باطِنَهً، فَأمّا الظّاهِرَهُ فَالرُّسُلُ وَ الاَْنْبِیاءُ وَ الاَْئِمَّهُ وَ أَمَّا الْباطِنَهُ فَالْعُقُولُ.»:
همانا براى خداوند بر مردم دو حجّت است، حجّت آشکار و حجّت پنهان، امّا حجّت آشکار عبارت است از: رسولان و پیامبران و امامان; و حجّت پنهانى عبارت است از عقول مردمان.

۳- صبر و گوشه گیرى از اهل دنیا

«أَلصَّبْرُ عَلَى الْوَحْدَهِ عَلامَهُ قُوَّهِ الْعَقْلِ، فَمَنْ عَقَلَ عَنِ اللّهِ تَبارَکَ وَ تَعالى إِعْتَزَلَ أَهْلَ الدُّنْیا وَ الرّاغِبینَ فیها وَ رَغِبَ فیما عِنْدَ رَبِّهِ وَ کانَ اللّهُ آنِسَهُ فِى الْوَحْشَهِ وَ صاحِبَهُ فِى الْوَحْدَهِ، وَ غِناهُ فِى الْعَیْلَهِ وَ مُعِزَّهُ فى غَیْرِ عَشیرَه.»:
صبر بر تنهایى، نشانه قوّت عقل است، هر که از طرف خداوند تبارک و تعالى تعقّل کند از اهل دنیا و راغبین در آن کناره گرفته و بدانچه نزد پروردگارش است رغبت نموده، و خداوند در وحشت انیس اوست و در تنهایى یار او، و توانگرى او در ندارى و عزّت او در بى تیره و تبارى است.

۴- عاقلان آینده نگر

«إِنَّ الْعُقَلاءَ زَهَدُوا فِى الدُّنْیا وَ رَغِبُوا فِىالاْخِرَهِ لاَِنَّهُمْ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْیا طالِبَهٌ وَ مَطْلُوبَهٌ وَ الاْخِرَهُ طالِبَهٌ وَ مَطْلُوبَهٌ مَنْ طَلَبَ الاْخِرَهَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیا حَتّى یَسْتَوْفى مِنْها رِزْقَهُ، وَ مَنْ طَلَبَ الدُّنْیا طَلَبَتْهُ الاْخِرَهُ فَیَأْتیهِ الْمَوْتُ فَیُفْسِدُ عَلَیْهِ دُنْیاهُ وَ آخِرَتَهُ.»:
به راستى که عاقلان، به دنیا بى رغبتند و به آخرت مشتاق; زیرا مى دانند که دنیا خواهانست و خواسته شده و آخرت هم خواهانست و خواسته شده، هر که آخرت خواهد دنیا او را بخواهد تا روزىِ خود را از آن دریافت کند، و هر که دنیا را خواهد آخرتش به دنبال است تا مرگش رسد و دنیا و آخرتش را بر او تباه کند.

۵- تضرّع براى عقل

«مَنْ أَرادَ الْغِنى بِلا مال وَ راحَهَ الْقَلْبِ مِنَ الْحَسَدِ وَ السَّلامَهَ فِى الدّینِ فَلْیَتَضَّرَعْ إِلَى اللّهِ فى مَسْأَلَتِهِ بِأَنْ یُکْمِلَ عَقْلَهُ، فَمَنْ عَقَلَ قَنَعَ بِما یَکْفیهِ وَ مَنْ قَنَعَ بِما یَکْفیهِ اسْتَغْنى وَ مَنْ لَمْ یَقْنَعْ بِما یَکْفیهِ لَمْ یُدْرِکِ الْغِنى أَبَدًا.»:
هر کس بى نیازى خواهد بدون دارایى، و آسایش دل خواهد بدون حسد، و سلامتى دین طلبد، باید به درگاه خدا زارى کند و بخواهد که عقلش را کامل کند، هر که خرد ورزد، بدان چه کفایتش کند قانع باشد. و هر که بدانچه او را بس باشد قانع شود، بى نیاز گردد. و هر که بدان چه او را بس بُوَد قانع نشود، هرگز به بى نیازى نرسد.

۶- دیدار با مؤمن براى خدا

«مَنْ زارَ أَخاهُ الْمُؤْمِنَ لِلّهِ لا لِغَیْرِهِ، لِیَطْلُبَ بِهِ ثَوابَ اللّهِ وَ تَنَجُّزَ ما وَعَدَهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ وَکَّلَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ سَبْعینَ أَلْفِ مَلَک مِنْ حینَ یَخْرُجُ مِنْ مَنْزِلِهِ حَتّى یَعُودَ إِلَیْهِ یُنادُونَهُ: أَلا طِبْتَ وَ طابَتْ لَکَ الْجَنَّهُ، تَبَوَّأْتَ مِنَ الْجَنَّهِ مَنْزِلاً.»:
هر کس ـ فقط براى خدا نه چیز دیگر ـ به دیدن برادر مؤمنش رود تا به پاداش و وعده هاى الهى برسد، خداوند متعال، از وقت خروجش از منزل تا برگشتن او، هفتاد هزار فرشته بر او گمارد که همه ندایش کنند: هان! پاک و خوش باش و بهشت برایت پاکیزه باد که در آن جاى گرفتى.

۷- مروّت، عقل و بهاى آدمى

«لا دینَ لِمَنْ لا مُرُوَّهَ لَهُ، وَ لا مُرُوَّهَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ، وَ إِنَّ أَعْظَمَ النّاسِ قَدْرًا الَّذى لایَرَى الدُّنْیا لِنَفْسِهِ خَطَرًا، أَما إِنَّ أَبْدانَکُمْ لَیْسَ لَها ثَمَنٌ إِلاَّ الْجَنَّهَ، فَلا تَبیعوها بِغَیْرِها.
کسى که جوانمردى ندارد، دین ندارد; و هر که عقل ندارد، جوان مردى ندارد. به راستى که باارزش ترین مردم کسى است که دنیا را براى خود مقامى نداند، بدانید که بهاى تن شما مردم، جز بهشت نیست، آن را جز بدان مفروشید.

۸- حفظ آبروى مردم

«مَنْ کَفَّ نَفْسَهُ عَنْ أَعْراضِ النّاسِ أَقالَهُ اللّهُ عَثْرَتَهُ یَوْمَ الْقِیمَهِ وَ مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ یَوْمَ الْقِیمَهِ.»:
هر که خود را از آبروریزى مردم نگهدارد، خدا در روز قیامت از لغزشش مى گذرد، و هر که خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند در روز قیامت خشمش را از او باز دارد.

۹- عوامل نزدیکى و دورى به خدا

«أَفْضَلُ ما یَتَقَرَّبُ بِهِ الْعَبْدُ إِلَى اللّهِ بَعْدَ الْمَعْرَفَهِ بِهِ الصَّلاهُ وَ بِرُّ الْوالِدَیْنِ وَ تَرْکُ الْحَسَدِ وَ الْعُجْبِ وَ الْفَخْرِ.»:
بهترین چیزى که به وسیله آن بنده به خداوند تقرّب مى جوید، بعد از شناختن او، نماز و نیکى به پدر و مادر و ترک حسد و خودبینى و به خود بالیدن است.

۱۰- عاقل دروغ نمى گوید

«إِنَّ الْعاقِلَ لا یَکْذِبُ وَ إِنْ کانَ فیهِ هَواهُ.»:
همانا که عاقل دروغ نمى گوید، گرچه طبق میل و خواسته او باشد.

۱۱- حکمت کم گویى و سکوت

«قِلَّهُ الْمَنْطِقِ حُکْمٌ عَظیمٌ، فَعَلَیْکُمْ بِالصَّمْتِ، فَإِنَّهُ دَعَهٌ حَسَنَهٌ وَ قِلَّهُ وِزْر، وَ خِفَّهٌ مِنَ الذُّنُوبِ.»:
کم گویى ، حکمت بزرگى است، بر شما باد به خموشى که شیوه اى نیکو و سبک بار و سبب تخفیف گناه است.

۱۲- هرزه گویى بى حیا

«إِنَّ اللّهَ حَرَّمَ الْجَنَّهَ عَلى کُلِّ فاحِش قَلیلِ الْحَیاءِ لا یُبالى ما قالَ وَ لا ما قیلَ لَهُ.»:
همانا خداوند بهشت را بر هر هرزه گوِ کم حیا که باکى ندارد چه مى گوید و یا به او چه گویند حرام گردانیده است.

۱۳- متکبّر، داخل بهشت نمى شود

«إِیّاکَ وَ الْکِبْرَ، فَإِنَّهُ لا یَدْخُلِ الْجَنَّهَ مَنْ کانَ فى قَلْبِهِ مِثْقالُ حَبَّه مِنْ کِبْر.»:
از کبر و خودخواهى بپرهیز، که هر کسى در دلش به اندازه دانه اى کبر باشد، داخل بهشت نمى شود.

۱۴- تقسیم کار در شبانه روز

«إِجْتَهِدُوا فى أَنْ یَکُونَ زَمانُکُمْ أَرْبَعَ ساعات:ساعَهً لِمُناجاهِ اللهِ، وَساعَهً لاَِمْرِالْمَعاشِ، وَساعَهً لِمُعاشَرَهِ الاِْخْوانِ والثِّقاهِ الَّذینَ یُعَرِّفُونَکُمْ عُیُوبَکُمْ وَیُخَلِّصُونَ لَکُمْ فِى الْباطِنِ، وَساعَهً تَخْلُونَ فیها لِلَذّاتِکُمْ فى غَیْرِ مُحَرَّم وَبِهذِهِ السّاعَهِ تَقْدِروُنَ عَلَى الثَّلاثِ ساعات.»:
بکوشید که اوقات شبانه روزى شما چهار قسمت باشد:۱ ـ قسمتى براى مناجات با خدا، ۲ ـ قسمتى براى تهیّه معاش، ۳ ـ قسمتى براى معاشرت با برادان و افراد مورد اعتماد که عیب هاى شما را به شما مى فهمانند و در دل به شما اخلاص مى ورزند، ۴ ـ و قسمتى را هم در آن خلوت مى کنید براى درک لذّتهاى حلال [و تفریحات سالم] و به وسیله انجام این قسمت است که بر انجامِ وظایف آن سه قسمت دیگر توانا مى شوید.

۱۵- هم نشینى با دیندار و عاقل خیرخواه

«مُجالَسَهُ أَهْلِ الدّینِ شَرَفُ الدُّنْیا وَ الاْخِرَهِ، وَ مُشاوَرَهُ الْعاقِلِ النّاصِحِ یُمْنٌ وَ بَرَکَهٌ وَ رُشْدٌ وَ تَوْفیقٌ مِنَ اللّهِ، فَإِذا أَشارَ عَلَیْکَ الْعاقِلُ النّاصِحُ فَإِیّاکَ وَ الْخِلافَ فَإِنَّ فى ذلِکَ الْعَطَبَ.»:
همنشینى اهل دین، شرف دنیا و آخرت است، و مشورت با خردمندِ خیرخواه، یُمن و برکت و رشد و توفیق از جانب خداست، چون خردمند خیرخواه به تو نظرى داد، مبادا مخالفت کنى که مخالفتش هلاکت بار است.

۱۶- پرهیز از اُنس زیاد با مردم

«إِیّاکَ وَ مُخالَطَهَ النّاسِ وَ الاُْنْسَ بِهِمْ إِلاّ أَنْ تَجِدَ مِنْهُمْ عاقِلاً وَ مَأْمُونًا فَآنِسْ بِهِ وَ اهْرُبْ مِنْ سایِرِهِمْ کَهَرْبِکَ مِنَ السِّباعِ الضّارِیَهِ.»:
بپرهیز از معاشرت با مردم و انس با آنان، مگر این که خردمند و امانتدارى در میان آنها بیابى که [در این صورت] با او انس گیر و از دیگران بگریز، به مانند گریز تو از درنده هاى شکارى.

۱۷- نتیجه حبِّ دنیا

«مَنْ أَحَبَّ الدُّنْیا ذَهَبَ خَوْفُ الاْخِرَهِ مِنْ قَلْبِهِ وَ ما أُوتِىَ عَبْدٌ عِلْمًا فَازْدادَ لِلدُّنیا حُبًّا إِلاَّ ازْدادَ مِنَ اللّهِ بُعْدًا وَ ازْدادَ اللّهُ عَلَیْهِ غَضَبًا.»:
هر که دنیا را دوست بدارد، خوف آخرت از دلش برود، و به بنده اى دانشى ندهند که به دنیا علاقه مندتر شود، مگر آن که از خدا دورتر و مورد خشم او قرار گیرد.

۱۸- پرهیز از طمع و تکیه بر توکّل

«إِیّاکَ وَ الطَّمَعَ، وَ عَلَیْکَ بِالْیَأْسِ مِمّا فى أَیْدِى النّاسِ، وَ أَمِتِ الطَّمَعَ مِنَ الَْمخْلُوقینَ، فَإِنَّ الطَّمَعَ مِفْتاحٌ لِلذُّلِّ، وَ اخْتِلاسُ الْعَقْلِ وَاخْتِلاقُ الْمُرُوّاتِ، وَ تَدْنیسُ الْعِرْضِ وَ الذَّهابُ بِالْعِلْمِ. وَ عَلَیْکَ بِالاِْعْتِصامِ بِرَبِّکَ وَ التَّوَکُّلِ عَلَیْهِ.
از طمع بپرهیز، و بر تو باد به ناامیدى از آنچه در دست مردم است، طمع را از مخلوقین بِبُر که طمع، کلیدِ خوارى است، طمع، عقل را مى رباید و مردانگى را نابودکند و آبرو را مى آلاید و دانش را از بین مى برد. بر تو باد که به پروردگارت پناه برى و بر او توکّل کنى.

۱۹- نتایج امانتدارى و راستگویى

«أَداءُ الأَمانَهِ وَ الصِّدْقُ یَجْلِبانِ الرِّزْقَ، وَ الْخِیانَهُ وَ الْکِذْبُ یَجْلِبانِ الْفَقْرَ وَ النِّفاقَ.»:
امانتدارى و راستگویى، سبب جلب رزق و روزىاند، و خیانت و دروغگویى، سبب جلب فقر و دورویى.

۲۰- سقوطِ برترى جوى

«إِذا أَرادَ اللّهُ بِالذَّرَّهِ شَرًّا أَنْبَتَ لَها جَناحَیْنِ، فَطارَتْ فَأَکَلَهَا الطَّیْرُ.»:
هر گاه خداوند بدى مورچه را بخواهد، به او دو بال مى دهد که پرواز کند تا پرنده ها او را بخورند.

۲۱- حق گویى و باطل ستیزى

«إِتَّقِ اللّهَ وَ قُلِ الْحَقَّ وَ إِنْ کانَ فیهِ هَلاکُکَ فَإِنَّ فیهِ نَجاتُکَ إِتَّقِ اللّهَ وَدَعِ الْباطِلَ وَ إِنْ کانَ فیهِ نَجاتُکَ، فَإِنَّ فیهِ هَلاکُکَ.»:
از خدا بترس و حقّ را بگو، اگرچه نابودى تو در آن باشد. زیرا که در واقع، نجات تو در آن است.از خدا بترس و باطل را واگذار، اگرچه نجات تو در آن باشد، زیرا که در واقع، نابودى تو در آن است.

۲۲- تناسب بلا و ایمان

«أَلْمُؤْمِنُ مِثْلُ کَفَّتَىِ الْمیزانِ کُلَّما زیدَ فى إِیمانِهِ زیدَ فى بَلائِهِ.»:
مؤمن همانند دو کفّه ترازوست، هر گاه به ایمانش افزوده گردد، به بلایش افزوده گردد.

۲۳- کفّاره خدمت به حاکمان

«کَفّارَهُ عَمَلِ السُّلْطانِ أَلاِْحْسانُ إِلَى الاِْخْوانِ.»:
کفّاره کارمندى سلطان، احسان به برادران دینى است.

۲۴- نافله و تقرّب

«صَلاهُ النَّوافِلِ قُرْبانٌ اِلَى اللّهِ لِکُلِّ مُؤْمِن… .»:
نماز نافله راه نزدیک شدن هر مؤمنى به خداوند است… .

۲۵- اصلاح و گذشت

«یُنادى مُناد یَوْمَ القِیمَهِ: أَلا مَنْ کانَ لَهُ عَلَى اللّهِ أَجْرٌ فَلْیَقُمْ، فَلا یَقُومُ إِلاّ مَنْ عَفَى وَ أَصْلَحَ، فَأَجْرُهُ عَلَى اللّهِ.»:
ندا کننده اى در روز قیامت ندا مى کند:آگاه باشید، هر که را بر خدا مزدى است برخیزد، و برنمى خیزد، مگر کسى که گذشت کرده و اصلاح بین مردم نموده باشد، پس پاداشش با خدا خواهد بود.

۲۶- بهترین صدقه

«عَوْنُکَ لِلضَّعیفِ مِنْ أَفْضَلِ الصَّدَقَهِ.»:
کمک کردنت به ناتوان از بهترین صدقه است.

۲۷- سختى ناحقّ

«یَعْرِفُ شِدَّهَ الْجَوْرِ مَنْ حُکِمَ بِهِ عَلَیْهِ.»:
سختى ناحقّ را آن کس شناسد که بدان محکوم گردد.

۲۸- گناهان تازه، بلاهاى تازه

«کُلَّما أَحْدَثَ الناسُ مِنَ الذُّنُوبِ مالَمْ یَکُونُوا یَعْمَلُونَ أَحْدَثَ اللّهُ لَهُمْ مِنَ الْبَلاء ما لَمْ یَکُونُوا یَعُدُّونَ.»:
هر گاه مردم گناهان تازه کنند که نمى کردند، خداوند بلاهایى تازه به آنها دهد که به حساب نمى آوردند.

۲۹- کلید بصیرت

«تَفَقَّهُوا فى دینِ اللّهِ فَإِنَّ الْفِقْهَ مِفْتاحُ الْبَصیرَهِ، وَ تَمامُ الْعِبادَهِ وَ السَّبَبُ إِلَى الْمَنازِلِ الرَّفیعَهِ وَ الرُّتَبِ الْجَلیلَهِ فِى الدّینِ وَ الدُّنْیا، وَ فَضْلُ الْفَقیهِ عَلَى الْعابِدِ کَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَى الْکَواکِبِ، وَ مَنْ لَمْ یَتَفَقَّهْ فى دینِهِ لَمْ یَرْضَ اللّهُ لَهُ عَمَلاً.»:
در دین خدا دنبال فهم عمیق باشید، زیرا که فهم عمیقِ دین، کلید بصیرت و بینایى و کمال عبادت و سبب تحصیل درجات بلند و مراتب بزرگ در امور دین و دنیاست.
و برترى فقیه بر عابد، مانند برترى آفتاب است بر کواکب، و کسى که در دینش فهم عمیق نجوید، خداوند هیچ عملى را از او نپسندد.

۳۰- دنیا، بهترین وسیله

«إِجْعَلُوا لاَِنْفُسِکُمْ حَظًّا مِنَ الدُّنْیا بِإِعْطائِها ما تَشْتَهى مِنَ الْحَلالِ وَ ما لا یَثْلِمُ الْمُرُوَّهَ وَ ما لا سَرَفَ فیهِ، وَ اسْتَعینُوا بِذلِکَ عَلى أُمُورِ الدّینِ، فَإِنَّهُ رُوِىَ «لَیْسَ مِنّا مَنْ تَرَکَ دُنْیاهُ لِدینِهِ أَوْ تَرَکَ دینَهُ لِدُنْیاهُ».»:
براى خود بهره اى از دنیا برگیرید و آنچه خواهش حلال باشد و رخنه در جوان مردى ایجاد نکند و اسراف نباشد منظور دارید، و به این وسیله براى انجام امور دین یارى جویید. زیرا که روایت شده است: «از ما نیست کسى که دنیایش را براى دینش ترک گوید یا دینش را براى دنیایش رها سازد.»

۳۱- انتظار فَرَج

«أَفْضَلُ الْعِبادَهِ بَعْدَ الْمَعْرِفَهِ إِنْتِظارُ الْفَرَجِ.»:
بهترین عبادت بعد از شناخت خداوند، انتظار فَرَج و گشایش است.

۳۲- مِهرورزى با مردم

«أَلتَّوَدُّدُ إِلَى النّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ.»:
مِهرورزى و دوستى با مردم، نصف عقل است.

۳۳- پرهیز از خشم

«مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ عَذابَ یَوْمِ الْقِیمَهِ.»:
هر که خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب روز قیامت را از او باز مى دارد.

۳۴- قویترین مردم

«مَنْ أَرادَ أَنْ یَکُونَ أَقْوَى النّاسِ فَلْیَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ.»:
هر که مى خواهد که قویترین مردم باشد بر خدا توکّل نماید.

۳۵- ترقّى، نه درجا زدن

«مَنِ اسْتِوى یَوْماهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ، وَ مَنْ کانَ آخِرُ یَوْمَیْهِ شَرَّهُما فَهُوَ مَلْعُونٌ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفِ الزِّیادَهَ فى نَفْسِهِ فَهُوَ فى نُقْصان، وَ مَنْ کانَ إِلَى النُّقْصانِ فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ مِنَ الْحَیاهِ.»:
کسى که دو روزش مساوى باشد، مغبون است، و کسى که دومین روزش، بدتر از روز اوّلش باشد ملعون است، و کسى که در خودش افزایش نبیند در نقصان است، و کسى که در نقصان است مرگ براى او بهتر از زندگى است.

۳۶- خیر رسانى به دیگران

«إِنَّ مِنْ أَوْجَبِ حَقِّ أَخیکَ أَنْ لا تَکْتُمَهُ شَیْئًا یَنْفَعُهُ لاَِمْرِ دُنْیاهُ وَ لاَِمْرِ آخِرَتِهِ.»:
همانا واجب ترین حقّ برادرت بر تو آن است که چیزى را که سبب نفع دنیا و آخرت اوست، از او پنهان و پوشیده ندارى.

۳۷- پرهیز از شوخى

«إِیّاکَ وَ الْمِزاحَ فَإِنَّهُ یَذْهَبُ بِنُورِ إِیْمانِکَ.»:
از شوخى [بىمورد] بپرهیز، زیرا که شوخى، نور ایمان تو را مى برد.

۳۸- پند پدیده ها

«ما مِنْ شَىْء تَراهُ عَیْناکَ إِلاّ وَ فیهِ مَوْعِظَهٌ.»:
چیزى نیست که چشمانت آن را بنگرد، مگر آن که در آن پند و اندرزى است.

۳۹- رنج نادیده، نیکى را نمى فهمد

«مَنْ لَمْ یَجِدْ لِلاِْساءَهِ مَضَضًا لَمْ یَکُنْ عِنْدَهُ لِلاِْحْسانِ مَوْقِعٌ.»:
کسى که مزه رنج و سختى را نچشیده، نیکى و احسان در نزد او جایگاهى ندارد.

۴۰- محاسبه اعمال

«لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُحاسِبْ نَفْسَهُ فى کُلِّ یَوْم فَإِنْ عَمِلَ حَسَنـًا اسْتَزادَ اللّهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَیِّئًا اسْتَغْفَرَ اللّهَ مِنْهُ وَ تابَ إِلَیْهِ.»:
از ما نیست کسى که هر روز حساب خود را نکند، پس اگر کار نیکى کرده است از خدا زیادى آن را بخواهد، و اگر در آن کار بدى کرده، ازخدا آمرزش طلب نموده و به سوى او توبه نماید.