حدیث غدیر

نوشته‌ها

اسامى زیباى غدیر

اشاره:

نامها به سهولت در ذهنها جاى مى‏گیرند و به راحتى معانى بلند را منتقل مى‏کنند به همین دلیل و دلایل دیگر، نامگذارى روزها و یا هفته‏ها یکى از شیوه‏هاى تبلیغاتى مثبت و منفى شده است و مطرح شدن و رواج پیدا کردن ارزشها یا ضد ارزشها را در پى دارد. اسلام علاوه بر این که براى برخى از روزها اسمهاى خاصى مانند عید قربان، عید فطر، روز عرفه و … برگزیده بر همه این روزها نام ایام الله نهاده است تا عظمت و قداست این روزها هر چه بیشتر در ذهن و دل مؤمنان، نقش بسته و موجب تذکر و تنبه آنان گردد.

یکى از روزهایى که در اسلام براى تعظیم آن، از شیوه نامگذارى بهره گرفته شده “غدیر” است ویژگى غدیر این است که نامهاى گوناگونى براى آن قرار داده شده و این خود عظمت این روز را نسبت به روزهاى دیگر نشان مى‏دهد نامهاى روز غدیر، از اسرار و ابعاد این روز پرده برمى‏دارند هر نامى از این نامها درى تازه از قلعه بلند غدیر بر ما مى‏گشاید چرا که اسلام بر برگزیدن نامى براى زمان یا مکان و یا هر چیز دیگر، خصوصیات مسمى را در نظر داشته و به جنبه‏ها و زوایاى آن توجه کرده است. از این روى شناختن و شناساندن نامهاى روز غدیر یک ضرورت است. با این کار تصویرى روشن از این روز در ذهن و دل نقش بسته و بیش از پیش این روز بزرگ را مى‏شناساند.

شایسته است نامهاى غدیر را با بهترین شکل و زیباترین خط بنویسیم و محافل جشن و سرور عید غدیر را با آن، معنى و روحى تازه ببخشیم.

ویژگى غدیر این است که نامهاى گوناگونى براى آن قرار داده شده و این خود عظمت این روز را نسبت به روزهاى دیگر نشان مى‏دهد نامهاى روز غدیر، از اسرار و ابعاد این روز پرده برمى‏دارند هر نامى از این نامها درى تازه از قلعه بلند غدیر بر ما مى‏گشاید

آنچه در زیر مى‏آید پنجاه نام و یا صفت براى روز غدیر است که از روایات برگرفته‏ شده است :

۱ . بزرگترین عید خدا؛ “عیدالله الاکبر” (۱)

۲ . روز گشایش؛ “یوم وقوع الفرج” (۲)

۳ . روز خشنودى پروردگار؛ ” یوم مرضاه الرحمن” (۳)

۴ . روز زبونى شیطان؛ ” یوم مرغمه الشیطان” (۴)

۵ . روز مشعل فروزان دین؛ ” یوم منار الدین” (۵)

۶ . روز بپا خاستن؛ ” یوم القیام” (۶)

۷ . روز شادمانى؛ ” یوم السرور” (۷)

۸ . روز لبخند؛ ” یوم التبسم” (۸)

۹ . روز راهنمایى؛ ” یوم الارشاد” (۹)

۱۰ . روز بلندى گرفتن منزلت شایستگان؛ “یوم رفع الدرج” (۱۰)

۱۱ . روز روشن شدن دلایل خدا؛ ” یوم وضوح الحجج” (۱۱)

۱۲ . روز آزمایش بندگان؛ ” یوم محنه العباد” (۱۲)

۱۳ . روز راندن شیطان؛ ” یوم دحر الشیطان” (۱۳)

۱۴ . روز آشکار کردن حقیقت؛ ” یوم الایضاح” (۱۴)

۱۵ . روز بیان کردن حقایق ایمان؛ ” یوم البیان عن حقایق الایمان” (۱۵)

۱۶ . روز ولایت؛ ” یوم الولایه” (۱۶)

۱۷ . روز کرامت؛ ” یوم الکرامه” (۱۷)

۱۸ . روز کمال دین؛ ” یوم کمال الدین” (۱۸)

۱۹ . روز جداسازى حق از باطل؛ ” یوم الفصل” (۱۹)

۲۰ . روز برهان؛ ” یوم البرهان” (۲۰)

۲۱ . روز منصوب شدن امیرمؤمنان؛ ” یوم نصب امیرالمؤمنین(ع) ” (۲۱)

۲۲ . روز گواهى و گواهان؛ ” یوم الشاهد و المشهود” (۲۲)

۲۳ . روز پیمان؛ ” یوم العهد المعهود” (۲۳)

۲۴ . روز میثاق؛ ” یوم المیثاق المأخوذ” (۲۴)

۲۵ . روز آراستن؛ ” یوم الزینه” (۲۵)

۲۶ . روز قبولى اعمال شیعیان؛ ” یوم قبول اعمال الشیعه” (۲۶)

۲۷ . روز رهنمونى به رهنمایان؛ ” یوم الدلیل على الرواد” (۲۷)

۲۸ . روز امن و امان؛ ” یوم الامن المأمون” (۲۸)

۲۹ . روز آشکار کردن امور پنهان؛ ” یوم ابلاء السرائر” (۲۹)

۳۰ . عید اهل بیت(ع)؛ ” عید اهل البیت(ع)” (۳۰)

۳۱ . عید شیعیان؛ ” عید الشیعه” (۳۱)

۳۲ . روز عبادت؛ ” یوم العباده” (۳۲)

۳۳ . روز اتمام نعمت؛ ” یوم تمام النعمه” (۳۳)

۳۴ . روز اظهار گوهر مصون؛ ” یوم اظهار المصون من المکنون” (۳۴)

۳۵ . روز بر ملا کردن مقاصد پوشیده؛ ” یوم ابلاء خفایا الصدور” (۳۵)

۳۶ . روز تصریح برگزیدگان؛ ” یوم النصوص على اهل الخصوص” (۳۶)

۳۷ . روز محمد(ص) و آل محمد(ص)؛ ” یوم محمد(ص) وآل محمد(ص)” (۳۷)

۳۸ . روز نماز؛ ” یوم الصلاه” (۳۸)

۳۹ . روز شکرگزارى؛ ” یوم الشکر” (۳۹)

۴۰ . روز دوح (درختان پر شاخ و برگ)؛ ” یوم الدوح” (۴۰)

۴۱ . روز غدیر؛ “یوم الغدیر” (۴۱)

۴۲ . روز روزه‏ دارى؛ ” یوم الصیام” (۴۲)

۴۳ . روز اطعام؛ ” یوم اطعام الطعام” (۴۳)

۴۴ . روز جشن؛ ” یوم العید” (۴۴)

۴۵ . روز عالم بالا؛ ” یوم الملأ الاعلى” (۴۵)

۴۶ . روز کامل کردن دین؛ ” یوم اکمال الدین” (۴۶)

۴۷ . روز شادابى؛ ” یوم الفرح” (۴۷)

۴۸ . روز به صراحت سخن گشودن از مقام ناب؛ ” یوم الافصاح عن المقام الصراح” (۴۸)

۴۹ . روز افشاى پیوند میان کفر و نفاق؛” یوم تبیان العقود عن النفاق و الجحود” (۴۹)

۵۰ . روز گردهمایى و تعهد حاضران؛ ” یوم الجمع المسؤول” (۵۰)

پى‌نوشت‌:

۱٫ امام رضا(ع) مى‏فرماید: و هوعید الله الاکبر (عید غدیر، برترین عید خداوند است)، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۶٫

۲٫ قال على (ع): هذا یوم فیه وقع الفرج، مصباح المتهجد، ص‏ ۷۰۰٫

۳٫ قال الصادق(ع): و فیه مرضاه الرحمن (در این روز، رضایت خداوند نهفته است)، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۴٫ قال الرضا(ع): انه یوم مرغمه الشیطان، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۵٫ قال الصادق(ع): یوم منارالدین أشرف منهما (روز مشعل فروزان دین، از دو عید فطر و قربان گرامى‏تر است.

۶٫ قال الصادق(ع): ذلک یوم القیام (روزغدیر، روز بپاخاستن است) بحارالانوار، ج ۹۸، ص۳۲۳٫

۷٫ قال الصادق(ع): انه یوم السرور، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۶٫

۸٫ قال الرضا(ع): و هو یوم التبسم ،المراقبات، ص۲۵۷٫

۹٫ قال على(ع): هذا یوم الارشاد ، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۰٫ قال على(ع): هذا یوم فیه … رفعت الدرج (این روزى است که منزلت شایستگان در آن، بلندى گرفت) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۱٫ قال على(ع): هذا یوم … فیه … وضحت الحجج (این روزى است که دلایل خداوند در آن، روشن گشت).

۱۲٫ قال على(ع): هذا یوم محنه العباد، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۳٫ قال على(ع): و هو … یوم دحرالشیطان، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۴٫ قال على(ع): و هو یوم الایضاح (روزغدیر، روزآشکار کردن حقیقت است) مصباح المتهجد، ص۷۰۰٫

۱۵٫ قال على(ع): و هو … یوم البیان عن حقایق الایمان، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۶٫ امام رضا(ع) در حدیثى مفصل، روزغدیر را روزعرضه ولایت به انسانها و مخلوقات معرفى مى‏کند، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۱۷ امام صادق(ع): در هنگام ملاقات با برادر ایمانى خود بگو: الحمدالله الذى اکرمنا بهذا الیوم (حمد خداوند را که ما را در این روز کرامت داد) المرقبات، ص ۲۵۷٫

۱۸٫ قال على(ع) و هو … یوم کمال الدین، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۱۹٫ قال على(ع): هذا یوم الفصل الذى کنتم توعدون، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۰٫ قال على(ع): و هو … یوم البرهان، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۱٫ قال الصادق(ع): الیوم الذى نصب منه رسول الله امیرالمؤمنین(ع)، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۵٫

۲۲٫ قال على(ع): وهو… یوم الشاهد و المشهود، مصباح المتهجد، ص۷۰۰٫ امام صادق(ع): نام غدیر در زمین روز به گواهى گرفته شدگان (جمع مشهود) است. بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۲۳۱٫

۲۳٫ قال على(ع): و هو… یوم العهد المعهود، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰ .

۲۴٫ امام صادق(ع): نام غدیر در زمین، روز میثاق گرفته شده است، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۱٫

۲۵٫ امام رضا(ع): روزغدیر، روز زینت است، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۲۶٫ قال الرضا(ع): یوم تقبل اعمال الشیعه، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۲۷٫ قال على(ع): هذا … یوم الدلیل على الرواد (این، روز رهنمونى به رهنمایان است) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۸٫ قال على(ع): هذا یوم الامن المأمون، مصباح‏المتهجد، ص ۷۰۰٫

۲۹٫ قال على(ع): هذا یوم ابلاء السرائر، مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۳۰٫ قال الصادق(ع): جعله عیدا لنا، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۰۰٫

۳۱٫ قال الصادق(ع): جعله عیدا … لموالینا و شیعتنا، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۰۰٫

۳۲٫ امام صادق(ع): روزغدیر، روزعبادت است. الغدیر، ج ۱ ، ص ۲۸۵٫

۳۳٫ قال الصادق(ع): انه الیوم الذى… تمت فیه النعمه، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۵٫

۳۴٫ قال على(ع): هذا یوم اظهارالمصون من المکنون، مصباح المجتهد، ص ۷۰۰٫

۳۵ قال على(ع): هذا یوم ابدى خفایا الصدور و مضمرات الامور، مصباح المتهجد، ص ۳۶۷٫ قال على(ع): هذا یوم النصوص على اهل الخصوص (این، روز تصریح برگزیدگان است) همان.

۳۷٫ قال الصادق(ع):هوالیوم الذى جعله لمحمد(ص) و آله(ع) ، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۳۸٫ امام صادق(ع): روزغدیر، روز نماز است. الغدیر، ج ۱ ص ۲۸۵٫

۳۹٫ امام صادق(ع): روزغدیر، روز شکرگزارى است. الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۵٫

۴۰٫ قال على(ع): و انزل على نبیه فى یوم الدرج ما بین له عن ارادته فى خلصائه (و خداوند در روز دوم، اراده خویش را در حق بندگان خاص و گزیدگان خود اظهار داشت) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫ مقصود ازدرج ، درختان پر شاخ و برگى است که در سرزمین غدیر وجود داشت و حضرت در سایه آنها قرار گرفت و ولایت امیرمؤمنان(ع) را ابلاغ فرمود.

۴۱٫ این نام، معروفترین نام غدیر است که از مکان واقعه گرفته شده است.

۴۲٫ قال الصادق(ع): ذلک یوم صیام (روز غدیر، روز روزه ‏دارى است) بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۴۳٫ امام صادق(ع): روز غدیر، روز اطعام است. بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۳٫

۴۴٫ قال الصادق(ع): انه یوم عید، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۲۹۸٫

۴۵٫ قال على(ع): هذا یوم الملأ الاعلى … (این روز عالم بالا است…) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۴۶٫ قال الرضا(ع): هو الیوم الذى اکمل الله فیه الدین، المراقبات، ص ۲۵۷٫

۴۷٫ قال الصادق(ع): انه یوم فرح، الغدیر، ج ۱، ص ۲۸۶٫

۴۸٫ قال على(ع): و هو … یوم الایضاح عن المقام الصراح (روزغدیر، روز به صراحت سخن گفتن از مقام ناب است) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۴۹٫ قال على(ع): و هو یوم تبیان العقود عن النفاق و الجحود (غدیر، روز باز کردن گره پیوند میان کفر و نفاق است) مصباح المتهجد، ص ۷۰۰٫

۵۰٫ امام صادق(ع): نام غدیر در زمین، روز بازخواست شدگان است. بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۲۰٫

منبع:ماهنامه کوثر، شماره ۲

طبرى و طرق حدیث غدیر

اشاره:

به تازگى و به کوشش رسول جعفریان مورخ و پژوهشگر تاریخ اسلام، متن عربى کتاب «فضایل على ابن ابى طالب(ع) و کتاب الولایه» طبرى تصحیح و از سوى «انتشارات دلیل» روانه بازار نشر شده است. آقاى جعفریان بر این اثر مقدمه عالمانه ‏اى نگاشته ‏اند که در آن به اهمیت این اثر از دیدگاه مورخان و فقیهان و سیره‏ نویسان بنام اسلام اشاره شده است. بخش‏هاى مهمى از این مقدمه با اندکى تلخیص و البته حذف برخى از ارجاعات و اشارات عربى ایشان از نظر شما گرامیان مى ‏گذرد.

محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب طبری آملی محدث، مفسر، فقیه و مورخ برجسته سنی مذهب قرن سوم و اوائل قرن چهارم هجری، شخصیت و عالمی شناخته شده است که درباره او تحقیقات و مطالعات فراوانی صورت گرفته و نیازی به تکرار آن در اینجا نیست (۱) . در مقایسه او و نوشته هایش با آنچه که از عالمان بغداد این قرن می شناسیم، بدون تردید می توان برتری وی را در بیشتر زمینه های علمی مانند فقه، (۲) حدیث تفسیر و به ویژه تاریخ بر معاصرانش تشخیص داد. به علاوه، در تاریخ تفکر سنی، به لحاظ کثرت تألیفات خوب و ماندنی، تنها می توان او را در ردیف برخی از بزرگترین مؤلفان سنی مانند خطیب بغدادی، ابن جوزی، شمس الدین ذهبی و ابن حجر قرار داد. نفوذ چشمگیر نوشته های او، به ویژه دو کتاب تاریخ و تفسیر او بر آثاری که پس از او نگارش یافته، برای شناخت برجستگی او کافی است.

ما درباره معتقدات مذهبی او در جای دیگری به تفصیل سخن گفته و شرایط مذهبی ناهنجار حاکم بر بغداد را که سبب شد تا طبری در برابر حنابله و افراطیون اهل حدیث قرار گیرد شرح داده ایم (۳) بدون مطالعه آن مطالب دست کم نمی توان دلیل تمایل طبری را به نگارش اثری تحت عنوان کتاب الولایه را که گردآوری طرق حدیث غدیر است دریافت.

حنابله بغداد که دشمنی با امام علی علیه السلام را از دوران اموی به ارث برده بودند، به صراحت به انکار فضائل امام می پرداختند. این انکار به حدی بود که خشم ابن قتیبه عالم محدث سنی اهل حدیثی را برانگیخت. (۴) به علاوه، نگرش حدیثی و اخباری عثمانی مذهب ها و اصرارشان بر برخی از احادیث مجعول اما منسوب به پیامبر(ص)، سبب شد تا آنان اجازه کوچک ترین تخطی از ظواهر احادیث مزبور را به دیگر دانشمندان دنیای اسلام ندهند. در این میان طبری که خود را یک سر و گردن بالاتر از همه آنان و حتی احمد بن حنبل می دید، این فشار را برنتافت و در زمینه های مختلف، به مخالفت با اهل حدیث پرداخت.

در این باره که چرا طبری کتاب الولایه را تالیف کرده، در عنوان بعدی سخن خواهیم گفت . آنچه در اینجا باید عرض کنیم این است که، بدون تردید این اثر که اصل آن بر حسب اطلاعات موجودبر جای نمانده، کتابی است از محمد بن جریر طبری مورخ معروف بغداد. در این باره، در کهن ترین منابع از یک نسل پس از طبری تا قرن دهم، نصوص متقنی در اختیار است که آنها را مرور خواهیم کرد. این درست است که یک یا دو طبری دیگر هم داریم که یکی از آنها شیعه و صاحب المسترشد (۵) و دیگری نویسنده کتاب دلائل الامامه است، (۶) اما احتمال نسبت دادن کتاب طرق حدیث غدیر به آن عالم شیعه، ناشی از بی اطلاعی از نصوص متقن تاریخی و به کلی ناشی از حدس و گمان هایی غیر تاریخی است (۷) .

عنوان کتاب

طبق معمول، کتاب طبری، مانند بسیاری از رساله ها و کتابهای کهن، دارای چندین نام مختلف شده است. دلیلش آن است که قدما در نقل از این قبیل کتابها، گاه به اقتضای موضوع کلی کتاب، نامی را که خود می خواستند و آن را مطابق با محتوای کتاب می دیدند، بر آن اطلاق می کردند.

نکته دیگر آن که، آنچنان که از این نام ها بر می آید، برخی نام مجموعه ای از مطالب متنوع است که کنار هم قرار گرفته و برخی دیگر از این نامها، نام بخشی و فصلی از همان کتاب است که احیانا به صورت مستقل نیز تدوین شده است. برای نمونه، عنوان فضائل اهل البیت یا مناقب اهل البیت که ابن طاوس برای کتاب طبری از آن یا و استفاده کرده نامی کلی است که حدیث الولایه می توانسته بخشی از آن باشد، بخشی که خود به صورت کتابی مستقل نیز در آمده است.

عنوان کتاب الولایهافزون بر آن که مکرر توسط استفاده کنندگان از این اثر بکار رفتهتوسط ابن شهر آشوب در اثری کتابشناسانه عنوان شده است. (۸) عنوان دیگر الرد علی الحرقوصیه در رجال النجاشی آمده و تصریح شده است که کتابی است از طبری مورخ عامی مذهب درباره حدیث غدیر: «له کتاب الرد علی الحرقوصیه، ذکر طرق خبر یوم الغدیر». (۹) ابن طاوس نیز تصریح کرده است که طبری نام کتابش را الرد علی الحرقوصیه گذاشته است. (۱۰) عقیده ابن طاوس بر آن است که انتخاب این نام به این سبب بوده است که احمد بن حنبل از نسل حرقوص بن زهیر، رهبر خوارج بوده و به همین دلیل از سوی طبری این نام انتخاب شده است. (۱۱) روزنتال این احتمال را مطرح کرده است که حرقوص در لغت به معنای مگس یا پشه باشد و به احتمال، طبری این تعبر را برای ابوبکر بن ابی داود سجستانی، که کتاب الولایه را در رد بر او نوشته است، به قصدتحقیر او، استفاده کرده است. (۱۲) شاید بتوان این احتمال را نیز افزود که این نام، اشاره به فلسفه نگارش این اثر دارد که طبری آن را در رد بر فردی ناصبی نگاشته است. از آنجا که خوارج دشمن امام علی(ع) بوده اند و حرقوص بن زهیر رهبر آنان بوده، طبری چنین نامی را برای کتاب خود انتخاب کرده تا حنابله افراطی را خارجی و ناصبی مسلک نشان دهد. نه آن که بحث از نسب احمد در میان بوده باشد .

عنوان رساله فی طرق حدیث غدیر نیز، عنوانی است که با مضمون کتاب به راحتی سازگار است . (۱۳) در این میان، کالبرگ عنوان کتاب الولایه و کتاب المناقب را در دو جا آورده است، در حالی که خود وی به این نکته اشاره دارد که ممکن است کتاب الولایه بخشی از کتاب فضائل یا کتاب مناقب بوده باشد. (۱۴)

آنچه در عمل رخ داده، این است که استفاده کنندگان از این کتاب، گاه نام کتاب فضائل علی (ع) یا مناقب را آورده، اما حدیث غدیر را نقل کرده اند، درست همان طور که کسانی چون ابن شهر آشوب در مناقب، نام کتاب الولایه را آورده و فضائل را از آن نقل کرده اند. پیداست که دقتی در این کار صورت نگرفته است.

اکنون که بنای جمع آوری نقلهای برجای مانده این کتاب است، بهتر است احادیثی که از این کتاب در فضائل اما بجز حدیث غدیر نقل شده عنوان کتاب فضائل و احادیث غدیر هم تحت عنوان کتاب الولایه گرآوری شود.

کتاب غدیر و مناقب طبری در اختیار چه کسانی بوده است؟

تا آنجا که آگاهیم، این کتاب، در اختیار چندین نفر از مؤلفان، مورخان و محدثان بزرگ اسلامی تا قرن نهم بوده است. (۱۵)فهرست اجمالی نام این افراد عبارت است از: قاضی نعمان اسماعیلی(م ۳۶۳) که بیشترین نقل را از این کتاب دارد. نجاشی (۳۷۲۴۵۰) که نام را یاد کرده و طریق خود را به آن یادآور شده است. شیخ طوسی (م ۴۶۰) همین طور.حموی (م ۶۲۶)که گزارشی از چگونگی تألیف این اثر به دست داده است. ابن بطریق (م ۶۰۰) که به تعداد طرق نقل حدیث غدیر در این کتاب تصریح کرده است. ابن شهر آشوب (م ۵۸۸) که او نیز نام این کتاب را در شرح حال او آورده و در جای دیگر خبر شمار طرق نقل شده برای حدیث غدیر در این کتاب را ارائه کرده و در المناقب، در چندین مورد از آن نقل کرده است. ابن طاووس (م ۶۶۴) نیز که هم از آن یاد و هم نقل کرده است. شمس الدین ذهبی (۷۴۸) که آن را دیده و چندین حدیث از آن نقل کرده است. ابن کثیر (م ۷۷۴) که کتاب را دیده و چندین روایت نقل کرده است وابن حجر (م ۸۵۲) که او نیز کتاب را دیده است.

در واقع این مطالب به قدری واضح و روشن است که نیازی به اثبات آن نیست. گفتنی است که در سالهای اخیر هیچ کس به اندازه استاد علامه مرحوم سید عبد العزیز طباطبایی که عمرش را وقف تحقیق درباره امیر المؤمنین و اهل بیت(ع) کرده، به معرفی این اثر نپرداخت. (۱۶) .

انگیزه طبری در تالیف کتاب الولایه

درباره علت تألیف کتاب الولایه از سوی طبری، در چندین منبع، به آن اشاره شده است. خلاصه ما جرا آن است که عالمی سجستانی نام فرزند سجستانی صاحب سنن مطلبی در انکار حدیث غدیر گفت که سبب تألیف این اثر از سوی طبری شد. در متون کلامی شیعه نیز در وقت بحث از غدیر به اشکال ابوبکر عبد الله ابن ابی داود سلیمان سجستانی اشاره شده و به برخورد طبری نیز با او اشارت رفته است. از جمله سید مرتضی در الذخیره سخن سجستانی را باطل دانسته و به برخورد طبری با او اشاره می کند. (۱۷) همو در الشافی با اشاره به این که خبر غدیر را تمامی راویان شیعه و سنی روایت کرده اند، به عنوان اشکال، از انکار سجستانی یاد کرده است. شریف مرتضی در پاسخ، جدای از آن که اظهار کرده است که نظر سجستانی، نظر شاذ و نادری است، از تبری بعدی او در مواجه با طبری، از این نظرش هم یاد کرده است. (۱۸) در همین منابع، آمده است که سجستانی این نسبت را تکذیب کرده و گفته است که وی نه اصل حدیث، بلکه منکر این شده است که مسجد غدیرخم آن روزگار هم وجود داشته است.

تالیف کتاب الولایه و اتهام به تشیع

همان گونه که ذهبی اشاره کرده است، طبری به دلیل تألیف این اثر، متهم به تشیع گردید (۱۹) زیرا اهل حدیث، حدیث غدیر را نمی پذیرفتند و اگر هم می پذیرفتند، اجازه تالیف کتابی در طرق آن را که می توانست دستاویز شیعیان شود، به کسی چون طبری که امامی شناخته شده بود، نمی دادند. از همین روست که شاهدیم بخاری که تنها و تنها روایات موجود در دوایر اهل حدیث را ارائه می کند، از ذکر این حدیث با داشتن آن همه طریق خودداری ورزیده است.

اگر نگارش کتابی دیگر از سوی طبری را درباره حدیث الطیر که صحت آن بی تردید افضل بودن امام علی(ع) را بر همه صحابه ثابت می کند، موردتوجه قرار دهیم، زمینه اتهام تشیع به طبری روشن تر می شود. ابن کثیر درباره این کتاب نوشته است: ‘(و رأیت فیه مجلدا فی جمع طرقه و الفاظه لابی جعفر محمد بن جریر الطبری المفسر صاحب التاریخ) در ادامه اشاره می کند که ابوبکر باقلانی کتابی در تضعیف طرق و دلالت این روایت در رد بر کتاب طبری نوشته است . (۲۰)

به هر روی روشن است که طبری در شرایطی مانند شرایط بغداد، با تسلطی که حنابله داشتند، با داشتن تالیفی در حدیث غدیر و جامع تر از آن، تالیف اثری در فضائل علی بن ابی طالب (ع) می بایست به تشیع متهم می گردید.

کسی که طبری را متهم به تشیع می کرد، سجستانی فرزند سجستانی صاحب سنن بود که خود متهم به ناصبی گری بود. به همین دلیل، زمانی که به طبری خبر دادند سجستانی فضائل علی (ع) را روایت می کند، گفت: تکبیره من حارس. (۲۱)

ذهبی پس از نقل این مطلب، از دشمنی موجود میان آنان سخن گفته است. همو نقل هایی درباره ناصبی گری او دارد که البته آن را انکار می کند. (۲۲) ابن ندیم، در شرح حال سجستانی یاد شده اشاره می کند که کتاب تفسیری نوشت، و این بعد از آن بود که طبری کتاب تفسیرش را نوشت. (۲۳) این هم نشانی از رقابت آنهاست ناصبی گری سجستانی سبب شد تا ابن فرات وزیر او را از بغداد به واسط تبعید کند و تنها وقتی که قدری از فضایل امام علی را روایت کرد علی ابن عیسی او را به بغداد بازگرداند. پس از آن شیخ حنابله شد!

تشیع طبری! (۲۴)

در اینجا پیش از وارد شدن در بحث از روایت غدیر در کتاب طبری، این پرسش مطرح است که آیا تنها همین نکته سبب اتهام تشیع به طبری شده است یا نکته و مطلب دیگری هم مطرح بوده و اصولا این که چرا طبری، به رغم آن که در تاریخ و تفسیر خود به نقل حدیث غدیر نپرداخته، یکباره در سالهای پایانی عمر، به تالیف کتابی درباره طرق حدیث غدیر و حدیث طیر که می توانسته عواقب خطرناکی برای او داشته باشد، دست می زند؟ آیا ممکن است به جز ردیه نویسی، تغییری در بینش مذهبی طبری رخ داده باشد؟ چنین احتمالی با توجه به شخصیتی که از طبری و آثار او می شناسیم، بعید می نماید، جز آن که این مساله زاویه بلکه زوایای دیگری نیز دارد که بر ابهام آن می افزاید.

قصه از این قرار است که ابو بکر محمد بن عباس خوارزمی ( ۳۱۶۳۸۳) (۲۵) ادیب معروف قرن چهارم هجری که از شاعران برجسته و پرآوازه دوره آل بویه بوده و از نظر باورهای مذهبی، فردی شیعه مذهب بوده، (۲۶) به عنوان خواهرزاده طبری معرفی شده و ضمن شعری، تشیع خود را مربوط به تشیع دایی های خود، یعنی خانواده همین ابن جریر طبری کرده است.

الولایه و استفاده کنندگان از آن

در جمع باید گفت، در مقایسه میان کسانی که از این کتاب طبری مطلبی نقل کرده اند، قاضی نعمان در شرح الاخبار، بیشترین استفاده را برده است. جز آن که، همان گونه که گذشت، وی اسناد طبری را در نقل احادیث، بسان بیشتر موارد کتاب، حذف کرده است. از این رو، در نقل حدیث غدیر از کتاب طبری، روایات نقل شده در آن کتاب را مفصل نیاورده زیرا تنها سند آنها متفاوت بوده است. با این حال تصریح دارد که طبری بابی خاص را به روایت غدیر اختصاص داده که در رد بر ابوبکر سجستانی است. سجستانی گفته بود که در سفر حجه الوداع، علی(ع) همراه پیامبر(ص) نبوده و به همین دلیل، اساسا روایت غدیر نادرست است.

پس از قاضی نعمان، شخصی دیگری که از کتاب الولایه طبری بهره برده باید به ابن عبد البر اندلسی (۳۶۸۴۶۳) اشاره کرد که در بخش زیبای مربوط به شرح حال امام علی(ع) در کتاب الاستیعاب، سه حدیث به نقل از طبری آورده است. (۲۷) البته هیچ تصریحی بر این مطلب نیست که وی از کتاب الولایه یا کتاب الفضائل بهره برده باشد، اما به هر روی، طبیعی است که طبری این احادیث را در کتاب فضائل علی(ع) خود آورده باشد.

ابو جعفر رشید الدین محمد بن علی معروف به ابن شهرآشوب (م ۵۸۸) از دیگر کسانی است که از کتاب الولایه و کتاب المناقب یاد و از آن نقل کرده است.

ابن شهرآشوب در موارد زیادی از کتاب مناقب از کتاب الولایه بهره برده، اما این که مستقیم از این کتاب بهره برده یانه، روشن نیست، آنچه مهم است این که نقلهای او از این کتاب، بجز اندکی، در منابع دیگر نیامده است. وی که معمولا در ابتدای جمله، منبع خود را می آورد، می نویسد: «حلیه ابونعیم و ولایه الطبری، قال النبی…» (۲۸) یا می نویسد: «ابن مجاهد فی التاریخ و الطبری فی الولایه». (۲۹) در یک مورد هم نوشته است: «الطبریان فی الولایه و المناقب» (۳۰) بدون تردید مقصود او دو کتاب الولایه و المناقب طبری است. در جای دیگر: «و الطبری فی التاریخ و المناقب». (۳۱) از آن روی که وی در عبارتی می نویسد طبری حدیث طیر را در کتاب الولایه آورده» (۳۲) روشن می شود که او عنوان کتاب الولایه را اعم از کتاب فضائل می دانسته است. وی یک بارهم در متشابه القرآن از تعبیر الطبری فی الولایه یاد کرده است. (۳۳)

نکته دیگر این که ابن شهر آشوب، گاه به صراحت از کتاب الولایه و گاه از تاریخ طبری نقل می کند، اما در مواردی بدون یاد از کتاب خاصی، حدیثی را از وی نقل کرده است طبعا با توجه به این که محتوای برخی از این نقل ها فضائل امام علی(ع) است، می توان حدس زد که موارد یاد شده نیز از کتاب الولایه است.

ابن طاوس(م ۶۶۴) از هر دو کتاب طبری یاد کرده و به نقل مواردی از کتاب مناقب او در کتاب الیقین پرداخته است.

وی می گوید که طبری مناقب را باب باب آورده است، اما این که این تقسیم بندی بابی بر چه اساس بوده است، چندان روشن نیست.

سپس ابن طاوس عبارتی از خطیب بغدادی در ستایش ابن جریر طبری آورده که عینا در شرح حال طبری در تاریخ بغداد (۲/۱۶۲) آمده است. (۳۴) آنگاه با تاکید بر این که این نقل را آورده تا پایه استدلال خویش را استوار کرده باشد .

سپس متن احادیث را آورده است. ابن طاوس اشاراتی نیز به کتاب الولایه دارد که در جای دیگری به نقل از الطرائف آوردیم.

گذشت که ذهبی در یک مجلد از کتاب دو جلدی طبری را در طرق حدیث غدیر دیده و از کثرت طرق یاد شده در آن، حیرت زده شده است. ذهبی که به احتمال به تقلید از طبری رساله مستقلی در طرق حدیث غدیر نوشته، در مواردی، روایاتی از کتاب طبری نقل کرده است.

گذشت که ابن کثیر نیز از این کتاب یاد کرده است. وی در دو مورد از کتاب البدایه و النهایه از حدیث غدیر سخن گفته است. نخست در حوادث سال دهم هجرت از آن یاد کرده و برخی از طرق آن را آورده است. (۳۵) دوم در پایان زندگی امیر مؤمنان(ع) در ضمن فضائل آن حضرت، برخی از طرق حدیث غدیر را آورده اما یادی از کتاب طبری نکرده است. (۳۶)

وی سپس اشاره می کند به این که رسول خدا(ص) در بازگشت از حج در غدیر خم، فضیلتی از فضائل امام علی(ع) را آشکار ساخت.

سپس اشاره می کند که بنا دارد برخی از طرق آن را نقل کند و چنین می کند. از طرقی که نقل کرده، بخشی از کتاب طبری است. از آنچه در کتاب البدایه، آمده چنین بر می کید که ابن کثیر رساله او را در طرق حدیث غدیر در اختیار داشته است.

زین الدین علی بن یونس عاملی در مقدمه کتاب الصراط المستقیم خود فهرستی از منابعش را به دست داده و از جمله نام کتاب الولایه طبری را آورده است. (۳۷) در جای دیگری نیز، ضمن بر شرمدن آثار سنیان درباره اهل بیت(ع) از کتاب طبری آغاز کرده می نویسد: «فصنف ابن جریر کتاب الغدیر و ابن شاهین کتاب المناقب…» (۳۸) بر همین قیاس نقلهایی از این کتاب را در کتابش آورده که به ظن قوی، آنها را از ابن شهر آشوب، ابن طاوس یا منابع دیگر گرفته است. از میان این نقل ها، یک نقل مفصل از زید بن ارقم به نقل از کتاب الولایه طبری دارد که علامه امینی نیز ظاهرا آن را از بیاضی نقل کرد، (۳۹) و البته این عبارت، در جای دیگر دیده نشد.

گفتنی است که وی گاه به صراحت از کتاب الولایه طبری یاد کرده، گاه از طبری مطلبی آورده و نامش را در کنار دیگر راویان اهل سنت نهاده که باید طبری مورخ باشد. در برابر از تاریخ الطبری در چندین مورد یاد کرده (۴۰) همچنان که از طبری شیعه و کتابش المسترشد (۴۱) نیز مطالبی آورده است. در مواردی که تنها به ارائه نام طبری اکتفا کرده، روشن نیست که مقصودش کدام طبری است. (۴۲) در یک مورد نیز از کتاب المناقب طبری یاد کرده که مطلب نقل شده درباره ابو بکر (۴۳)

یکی دیگر از کسانی که به تفصیل روایاتی در فضائل امام علی(ع) از طبری نقل کرده عالم محدث برجسته اهل سنت علاء الدین علی مشهور به متقی هندی(م ۹۷۵) است. وی در بخش فضائل امام علی(ع) از کتاب کنز العمال (۴۴) شمار زیادی روایت نقل کرده و در انتهای آنها نام ابن جریر را نهاده است. متقی هندی در مقدمه کتاب می گوید: اگر به طور مطلق نام ابن جریر را آورده باشد، مقصودش کتاب تهذیب الاثار اوست، و در صورتی که از کتاب تفسیر یا تاریخ باشد، به این نکته تصریح کرده است . از آنجا که روایات انتخاب شده از وی در باب فضائل اهل البیت، به طور یقین در کتاب مناقب اهل البیت(ع) او نیز بوده و بخشی از آنها طرق حدیث غدیر است. می توان این احادیث را نیز به عنوان بخشی از کتاب فضائل یا کتاب الولایه طبری دانست. گفتنی است که تنها برخی از بخش های تهذیب الاثار بر جای مانده و بیشتر این روایات در بخش موجود چاپ شده نیست .

در دوره اخیر علامه امینی(۱۳۹۰ ۱۳۲۰ قمری) در الغدیر به این کتاب عنایت داشته و به نقل از کنز العمال و البدایه و النهایه، حدیث غدیر را به روایت طبری در الغدیر آورده است . (۴۵) استاد مرحوم سید عبد العزیز طباطبائی (م ۱۴۱۶) نیز کتاب الولایه را در میان آثاری که اهل سنت درباره اهل بیت(ع) نگاشته اند، آورده اند. (۴۶)

پی نوشت:

۱ بنگرید: تاریخ الاسلام ذهبی، ۳۱۰۳۲۰/۲۷۹۲۸۶ در پاورقی آنجا دهها منبع برای شرح حال وی آمده است. نیز لسان المیزان، ج، ۷۵۷ ۵، ش ۷۱۹۰ به همین ترتیب مآخذ شرح حال وی از مصادر مختلف فراهم آمده است. سیوطی در رساله ای که با عنوان التنبیه بمن یبعثه الله علی راس کل مائه نگاشته طبری را از کسانی دانسته، که شایسته است فرد برگزیده در آستانه سال ۳۰۰ هجری باشد. بنگرید: خلاصه عبقات الانوار، ج ۶، ص ۹۴ (قم، ۱۴۰۴) به نقل از رساله یاد شده.

۲ طبرانی (م ۳۶۰) محدث بزرگ و صاحب سه معجم صغیر، اوسط و کبیر، وقتی از طبری نقل می کند او را با «الطبری الفقیه» یاد می کند: بنگرید: المعجم الکبیر،ج ۹، ص .۲۹۲

۳ بنگرید به مقاله «اهل حدیث و کتاب صریح السنه طبری» در «مقالات تاریخی»، دفتر دوم . و نیز مقاله «نقش احمد بن حنبل در تعدیل مذهب اهل سنت» در «مقالات تاریخی» دفتر ششم .

۴ ابن قتیبه با اشاره به برخورد واکنشی اهل حدیث در برابر رافضه که مقام علی(ع) را بیش از حد بالا می برند، به کوتاهی آنها در نقل احادیث فضائل امام اشاره کرده می نویسد آنان او را از ائمه الهدی خارج از جمله ائمه فتن می دانند و عنوان خلافت را برای او ثابت نمی کنند به بهانه آن که مردم بر او اجتماع نکردند، اما در عوض یزید بن معاویه را خلیفه می دانند، چون مردم بر او اجماع کرده اند.

۵ تحقیق احمد المحمودی، قم، مؤسسه الثقافه الاسلامیه لکوشانپور، ۱۴۱۵ (بنگرید به مقدمه مصحح).

۶ تحقیق قسم الدراسات الاسلامیه مؤسسه البعثه، قم، .۱۴۱۳

۷ بنگرید به : البدایه و النهایه، ج ۱۱۱۲، ص ۱۶۷، ذیل حوادث سال ۳۱۰، ذریعه، ج ۱۶، ص ۳۵، شرح الاخبار، ج ۱، صص ۱۳۱۱۳۲ پاورقی. کلبرگ با اشاره به حدث آقا بزرگ در این که مقصود از کتاب مناقب اهل البیت که ابن طاوس آن را به طبری مورخ نسبت داده، کتابی از طبری شیعی است می نویسد: ظاهرا هیچ منبعی حدس آقا بزرگ را تایید نمی کند. کتابخانه ابن طاوس، ص ۳۹۸، ش .۳۵۶

۸ معالم العلماء (ص ۱۰۶، ش ۷۱۵)، و بنگرید: عمده عیون صحاح الاخبار، ابن بطریق، ص .۱۵۷

۹ رجال النجاشی، ص ۳۲۲، ش .۸۷۹

۱۰ اقبال الاعمال، ج ۲، ص ۳۰ (قم ۱۴۱۵).

۱۱ الطرائف، ص .۱۴۲

۱۲ کتابخانه ابن طاوس، ص .۲۸۸

۱۳ درباره اطلاعات بیشتر در این زمینه، بنگرید: کتابخانه ابن طاوس، ص .۲۸۶

۱۴ کتابخانه ابن طاوس، ص ۲۸۶، ش ۱۷۱، ص ۳۹۸ ش .۳۵۶

۱۵ شگفت آن که فؤاد سزگین (تاریخ التراث العربی، مجلد الاول، ج ۱، التدوین التاریخی، ص ۱۶۸) به هیچ روی متوجه منقولات این کتاب طبری نشده و از آن در فهرست کتابهای طبری یاد نکرده است. وی تنها در پاورقی همان صفحه، به نقل از بروکلمان و با اشاره به سخن نجاشی، از رساله الرد علی الحرقوصیه یاد نموده، بدون آن که به باقی مانده های این اثر مهم در کتابهای بعدی اشاره کند.

۱۶ الغدیر فی التراث الاسلامی، صص ۳۵۳۷، اهل البیت فی المکتبه العربیه، صص ۶۶۱ .۶۶۴

۱۷ الذخیره، ص ۴۴۲ (تصحیح سید احمد حسینی اشکوری.) به رغم آن که در هر دو نسخه کتاب، این قید شده که مقصود ابو بکر فرزند ابن ابی داود سجستانی صاحب سنن است، مصحح تصور کرده که آن خطاست و نام خود سجستانی را در متن آورده است!

۱۸ الشافی فی الامامه، ج ۲، ص ۲۶۴ ( تصحیح سید عبد الزهراء الخطیب، تهران، مؤسسه الصادق (ع).

۱۹ طرق حدیث من کنت… ص ۶۲: و اظنه بمثل جمع هذا الکتاب نسب الی التشیع.

۲۰ البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۹۰ (دار احیاء التراث العربی، ۱۴۱۳).

۲۱ تاریخ الاسلام ذهبی ۳۱۰۳۲۰، ص .۵۱۶

۲۲ همان، ص .۵۱۷

۲۳ الفهرست، ص ۲۸۸(تصحیح تجدد).

۲۴ بارها نوشته ایم که اتهام به تشیع با اتهام به رفض متفاوت است. در این باره به بحثهای مقدمات کتاب تاریخ تشیع در ایران جلد نخست، مراجعه فرمایید.

۲۵ درباره سال تولد وی بنگرید به مقدمه دیوان ابی بکر الخوارزمی، دکتر حامد صدقی ، ص .۱۰۷

۲۶ بنگرید به نامه او به شعیان نیشابور در رسائل الخوارزمی، چاپ بیروت، ص .۱۶ استاد صدقی تمامی عباراتی که در نوشته های او بوی تشیع می دهد، در مقدمه دیوان ابی بکر الخوارزمی (تهران، میراث مکتوب، ۱۳۷۶) صص ۱۱۵۱۱۷ آورده است.

۲۷ المناقب، ج ۳، ص .۴۸

۲۸ همانجا، ج ۳، ص .۶۷

۲۹ المناقب، ج ۳، ص ۷۰، ج ۴ ص .۷۳

۳۰ همانجا، ج ۳، ص .۱۲۹

۳۱ همانجا، ج ۲، ص .۲۸۲

۳۲ متشابه القرآن، (قم، انتشارات بیدار، ۱۴۱۰) ج ۲، ص .۴۱

۳۳ در جای دیگری هم (الیقین باختصاص مولانا علی بامیر المؤمنین، تصحیح الانصاری، قم، دار الکتاب، ۱۴۱۳، ص ۴۸۷) نقلهای دیگری در ستایش طبری از سوی علمای اهل سنت آورده است .

۳۴ البدایه و النهایه، ج ۵، صص ۲۲۷۲۳۳(بیروت دار احیاء التراث العربی، ۱۴۱۲).

۳۵ همان، ج ۷، صص ۳۸۳ .۳۸۷

۳۶ الصراط المستقیم، ج ۱، ص .۹

۳۷ همانجا، ج ۱، ص .۱۵۳

۳۸ الغدیر، ج ۱، ص ۲۱۴، بنگرید: الصراط المستقیم، ج ۱، ص .۳۰۱

۳۹ الصراط، ج ۳، ص ۷۹، ۸۱، .۱۶۲

۴۰ همانجا، ج ۱، ص ۴، ج ۳، ص .۲۵۵

۴۱ همانجا، ج ۱، ص ۲۴۶، در ج ۱، ص ۲۶۱ نام وی را در ردیف نویسندگان شیعه مانند ابن بطریق و ابن بابویه آورده که احتمال آن که مقصودش طبری شیعه باشد را تقویت می کند.

۴۲ الصراط، ج ۱، ص ۲۳۳، و اسند ابن جریر الطبری فی کتاب المناقب الی النبی…

۴۳ بیروت، مؤسسه الرساله، .۱۴۰۹

۴۴ درباره کتاب الولایه بنگرید: الغدیر، ج ۱، ص .۱۵۲

۴۵ الغدیر فی التراث الاسلامی، بیروت، دار المؤرخ العربی، ۱۴۱۴) صص ۳۵۳۷، اهل البیت فی المکتبه العربیه، (قم، مؤسسه آل البیت ، ۱۴۱۷) صص ۶۶۱۶۶۴، ش .۸۵۲

مجله گلستان قرآن شماره ۴۳

رسول جعفریان

نقد دیدگاه هاى اهل سنّت درباره حدیث غدیر

اشاره:

در این نوشته در پى آنیم که تمامى توجیهات و عذرهاى اهل سنت در نپذیرفتن حدیث غدیر به عنوان یکى از نصوص امامت و خلافت بلافصل على(علیه السلام) را بررسى کنیم و منصفانه به قضاوت بنشینیم که آیا این حدیث چنانکه شیعه مدعى است دلیل خلافت على(علیه السلام) است یا نه؟ در ابتداى بحث شایسته است این نکته را یادآور شویم که اگر دانشمندان همه فِرق با پذیرفتن اصل اساسى وحدت، درباره مسائل اصلى یا فرعى، اعتقادى یا فقهى به بحث علمى بپردازند، نه تنها دلها از یکدیگر گریزان نمى شود، بلکه به همدیگر نزدیک خواهد شد و این یکى از راههاى صحیح تقریب بین مذاهب اسلامى است.

اینک گزارش کوتاهى از چند کتاب روایى درباره حدیث غدیر بیان مى کنیم و سپس به بحث درباره حدیث و بیان نظریات و نقد آنها مى پردازیم. امام احمد حنبل در «مسند»ش آورده است:

حدثنا عبداللّه، حدثنى ابى، ثنا عفان، ثنا حماد بن سلمه، أنا على بن زید، عن عدى بن ثابت، عن البراء بن عازب، قال:

کنّا مع رسول اللّه ـ صلى اللّه علیه وآله ـ فى سفر فنزلنا بغدیر خم فنودى فینا: الصلاه جامعه، وکسح لرسول اللّه ـ صلى اللّه علیه وآله ـ تحت شجرتین فصلى الظهر واخذ بید علىٍ ـ رضى اللّه عنه ـ فقال:

ألستم تعلمون انى اولى بکل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى، قال فأخذ بید علی فقال: من کنت مولاه فعلىّ مولاه اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه. قال فلقیه عمر بعد ذلک فقال له: هنیئاً یا ابن ابى طالب اصبحت و أمسیت مولى کل مؤمن و مؤمنه؛۱

براء بن عازب مى گوید:با رسول خدا(ص) در سفرى همراه بودیم. در غدیرخم توقف کردیم. ندا در داده شد: الصلاه جامعه (کلمه اى که براى گردآمدن مسلمانان فریاد مى شد). زیر دو درخت براى رسول خدا(ص) تمیز شد، نماز ظهر را خواند و دست على را گرفت و گفت: آیا نمى دانید من سزاوارتر هستم بر هر مؤمنى از خود او؟ همگى گفتند: آرى . پس دست على را گرفت و گفت: هر کس من مولاى اویم، على مولاى اوست؛ خدایا دوست بدار آنکه على را دوست بدارد و دشمن دار آنکه على را دشمن دارد. سپس عمر با على ملاقات کرد و به او گفت: گوارایت اى پسر ابوطالب! صبح و شام کردى در حالى که مولاى هر مرد و زن مؤمنى هستى.

این روایت در «مسند احمد» در موارد مختلف۲ و با سندهاى بسیار نقل شده است.

حافظ ابن عبداللّه حاکم نیشابورى نیز در «مستدرک» با الفاظ مختلف و در موارد گوناگون حدیث غدیر را بیان کرده از جمله مى گوید:

حدثنا ابوالحسین محمد بن احمد بن تمیم الحنظلى ببغداد، ثنا ابوقلابه عبدالملک بن محمد الرقاشى، ثنا یحیى بن حماد، وحدثنى ابوبکر محمد بن احمد بن بالویه وابوبکر احمد بن جعفر البزاز، قالا ثنا عبدالله بن احمد بن حنبل، حدثنى ابى، ثنا یحیى بن حماد و ثنا ابونصر احمد بن سهل الفقیه ببخارى، ثنا صالح بن محمد الحافظ البغدادى، ثنا خلف بن سالم المخرمى، ثنا یحیى بن حماد، ثنا ابوعوانه، عن سلیمان الاعمش، قال ثنا حبیب بن ابى ثابت عن ابى الطفیل، عن زید بن ارقم ـ رضى اللّه عنه ـ قال: لمّا رجع رسول اللّه ـ صلى اللّه علیه وآله وسلم ـ من حجه الوداع ونزل غدیرخم امر بدوحات فقممن فقال: کانّى قد دعیت فاجبت. انى قد ترکت فیکم الثقلین احدهما اکبر من الآخر: کتاب اللّه تعالى وعترتى فانظروا کیف تخلفونى فیهما فانّهما لن یفترقا حتى یردا علىّ الحوض. ثم قال: ان اللّه ـ عزّ وجلّ ـ مولاى وانا مولى کل مؤمن. ثم اخذ بید علی ـ رضى اللّه عنه ـ فقال: من کنت مولاه فهذا ولیّه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه. و ذکر الحدیث بطوله. هذا حدیث صحیح على شرط الشیخین ولم یخرجاه بطوله.۳

در همین کتاب پس از این حدیث با اسناد دیگرى همین روایت را تکرار مى کند با این تفاوت که قبل از جمله «من کنت مولاه» مى گوید:

ثم قال: أن تعلمون انى اولى بالمؤمنین من انفسهم ثلاث مرات قالوا: نعم فقال: رسول اللّه ـ صلى اللّه علیه وآله ـ من کنت مولاه فعلى مولاه.۴

ابن ماجه مى نویسد:

حدثنا على بن محمد، ثنا ابوالحسین، اخبرنى حماد بن سلمه، عن على ابن زید بن جدعان، عن عدىّ بن ثابت، عن البراء بن عازب، قال: اقبلنا مع رسول اللّه ـ صلى اللّه علیه وآله ـ فى حجّته التى حجّ فنزل فى بعض الطریق فامر الصلاه جامعه فأخذ بید علی فقال: ألست اولى بالمؤمنین من انفسهم؟ قالوا: بلى قال: الست اولى بکل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى. قال: فهذا ولىّ من أنا مولاه، اللهم وال من والاه اللهم عاد من عاداه.۵

ترمذى نیز در «سنن» خود چنین مضمونى را آورده است.۶

در این مقاله هیچ گاه از جوامع روایى شیعه چیزى نقل نمى کنیم تا آنچه بدان استدلال مى شود مورد قبول طرف مقابل در بحث باشد والاّ حدیث غدیر از طریق شیعه به صورت متواتر نقل شده است.

رأى شیعه

شیعه معتقد است:مسئله بسیار مهم رهبرى دینى و دنیایى مردم پس از ارتحال پیامبر(ص) مهمل و بدون تکلیفِ مشخص رها نشده است بلکه رسول اکرم(ص) از اولین روز دعوت خویش (یوم الدار) تا پایان عمر، این مسئله مهم را بیان کرد و امیرالمؤمنین على(علیه السلام) را به خلافت بلافصل بعد از خویش معرفى نمود و حدیث غدیر یکى از بسیار روایاتى است که بر این امر دلالت دارد.

آراى دیگران

مذاهب دیگر اسلامى در مقابل این سخن شیعه، استدلالاتى آورده اند و معتقد شده اند که این روایت نمى تواند دلیل خلافت بلافصل امیرالمؤمنین على(علیه السلام) باشد. ما اکنون نظرات آنان را در ده قسمت بررسى مى کنیم.

۱ـ اولین شرط استدلال به یک روایت، صحت سندى آن روایت است؛ به عبارت دیگر تنها روایتى را مى توان در این بحث، به عنوان دلیل اقامه کرد که قبلاً صدور آن از پیامبر اکرم(ص) ثابت شده باشد، بخصوص بنا به نظریه شیعه که مدعى است در مسائل اعتقادى نظیر امامت، خبر واحد کافى نیست و دلیل باید متواتر باشد. از این روى برخى از دانشمندان عامه خبر غدیر را براى استدلال شایسته ندیده اند، چنانکه قاضى عضدالدین ایجى در «مواقف» گفته است:

ما صحت این روایت را انکار مى کنیم و ادعاى ضرورت داشتن (متواتر بودن) آن سخنى گزافه و بدون دلیل است. چگونه این روایت متواتر است در حالى که اکثر اصحاب حدیث آن را نقل نکرده اند؟۷

ابن حجر هیتمى نیز مى گوید:

فرقه هاى شیعه اتفاق نظر دارند که آنچه به عنوان دلیل بر امامت آورده مى شود باید متواتر باشد، در حالى که متواتر نبودن این روایت معلوم است؛ چرا که اختلاف درباره صحت این حدیث قبلاً گذشت، بلکه آنانکه در صحت این حدیث اشکال کرده اند برخى از پیشوایان علم حدیث همانند ابوداود سجستانى و ابوحاتم رازى و غیر ایشان هستند.پس این، خبر واحدى است که در صحت آن نیز اختلاف است.۸

نظیر این سخن را ابن حزم و تفتازانى نیز بیان کرده اند.۹

پاسخ

این اشکال در نظر هر فرد آگاه به تاریخ و روایت، سخنى از سر تعصب و پیشداورى است، وگرنه انکار حدیث غدیر همانند انکار حسیات توسط سوفسطائیان و یا چون انکار واقعه جنگ بدر و احد و سایر قضایاى مسلّم صدر اسلام است.

ما براى پرهیز از اطاله کلام تنها به فهرستى از اصول و مصادر این روایت بسنده مى کنیم و آن را که سر تحقیق بیشترى است به سه کتاب مفصّل: «الغدیر» علامه امینى، «عبقات الانوار» علامه میرحامد حسین، و«احقاق الحق و ملحقاته» شهید قاضى نوراللّه شوشترى ارجاع مى دهیم.

در کتاب «احقاق الحق» فهرستى از چهارده نفر از علماى عامه (از جمله: سیوطى، جزرى، جلال الدین نیشابورى، ترکمانى ذهبى)نقل مى شود که همگى به تواتر حدیث غدیر اعتراف نموده اند.۱۰

ابن حزم در «منهاج السنه» نیز چنین گفته است.۱۱

علامه امینى در «الغدیر» عبارت چهل و سه نفر از اعاظم علماى اهل سنت را (از جمله: ثعلبى، واحدى، فخر رازى، سیوطى، قاضى شوکانى) نقل مى کند که به صحت سند و طرق حدیث غدیر تصریح نموده اند۱۲٫ و نیز اسامى و عبارات سى نفر از مفسّران بزرگ اهل سنت را (از جمله: ترمذى، طحاوى، حاکم نیشابورى، قرطبى، ابن حجر عسقلانى، ابن کثیر، ترکمانى)مى نگارد که همگى آنان در ذیل آیه شریفه: یاایها الرسول بلّغ ما انزل الیک وان لم تفعل…(مائده،۶۷) به نزول این آیه در ارتباط با حدیث غدیر تصریح نموده اند.۱۳

در کتاب «احقاق الحق» نیز حدیث غدیر از پنجاه مصدر معتبر عامه (از جمله: سنن المصطفى، مسند احمد، خصائص نسائى، عقدالفرید، حلیه الاولیاء) نقل مى شود.۱۴

اکنون نظر برخى از اعاظم اهل سنت درباره حدیث غدیر را به نقل از علامه امینى مى آوریم:

ضیاء الدین مقبلى مى گوید: اگر حدیث غدیر قطعى نیست پس هیچ چیز قطعى در دین وجود ندارد.

غزالى گفته است: جمهور مسلمین اجماع دارند بر متن حدیث غدیر.

بدخشى مى گوید: حدیث غدیر، حدیث صحیحى است که کسى درباره صحت آن اشکال نمى کند مگر متعصب انکارگر که به سخن او اعتنایى نمى شود.

آلوسى مى نویسد: حدیث غدیر، حدیث صحیحى است که نزد ما ثابت شده است و هیچ مشکلى در آن نیست و هم از رسول خدا ـ صلى اللّه علیه وآله ـ و هم از خود امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ به صورت متواتر نقل شده است.

حافظ اصفهانى گفته است: حدیث غدیر، حدیث صحیحى است که صد نفر از صحابه آن را نقل کرده اند که «عشره مبشّره» از جمله این صد نفرند.۱۵

حافظ سجستانى حدیث غدیر را از صدوبیست نفر از صحابه نقل نموده است و حافظ ابن العلاء همدانى آن را از صدوپنجاه طریق روایت نموده است.۱۶

حافظ ابن حجر عسقلانى در «تهذیب التهذیب» ضمن بیان برخى از راویان حدیث غدیر و برخى طرق آن مى گوید:

ابن جریر طبرى اسناد حدیثِ غدیر را در یک کتاب گردآورده و آن را صحیح شمرده است، و ابوالعباس ابن عقده نیز آن را از طریق هفتاد نفر از صحابه یا بیشتر روایت نموده است.۱۷

نیز در کتاب «فتح البارى بشرح صحیح البخارى» آمده است:

حدیث «من کنت مولاه فعلى مولاه» را ترمذى و نسائى نقل نموده اند و طرق و سندهاى آن بسیار است جدّاً، که همه آنها را ابن عقده در کتابى مستقل آورده است و بسیارى از سندهاى آن صحیح و حسن است و براى ما از امام احمد حنبل روایت کرده اند که گفته است: آنچه درباره فضایل على ـ علیه السلام ـ به ما رسیده است درباره هیچ یک از صحابه نرسیده است.۱۸

قندوزى حنفى پس از نقل حدیث غدیر از طرق بسیار و از کتب مختلف مى نویسد:

محمد بن جریر الطبرى صاحب تاریخ، حدیث غدیرخم را از هفتاد و پنج طریق نقل کرده است و کتاب مستقلى به نام «الولایه» درباره آن تألیف نموده است. نیز ابوالعباس احمد بن محمد بن سعید بن عقده در تألیف مستقلى آن را از یکصدوپنجاه طریق نقل نموده است.۱۹

حافظ محمد بن محمد بن محمد الجزرى الدمشقى به هنگام نقل احتجاج و مناشده امیرالمؤمنین(علیه السلام)، درباره حدیث غدیر چنین مى نگارد:

این حدیث حسن است و این روایت (مناشده) به صورت متواتر از على(علیه السلام) نقل شده است، همان گونه که آن (حدیث غدیر) نیز از رسول خدا ـ صلى اللّه علیه وآله ـ متواتراً نقل شده است و گروه بسیارى از گروه بسیارى دیگر آن را نقل کرده اند، پس اعتنایى به سخن آنان که قصد تضعیف این روایت را دارند نمى شود؛ زیرا آنان از علم حدیث اطلاعى ندارند.۲۰

حدیث غدیر را بخارى و مسلم در صحیحشان نیاورده اند، ولى این مسئله به هیچ وجه موجب اشکالى در سند روایت غدیر نمى شود؛ زیرا تعداد روایاتى که حتى به نظر خود بخارى و مسلم نیز صحیح است (صحیح على شرط الشیخین) وهیچ شکى در آنها نیست ولى در «صحیح بخارى و مسلم» نیامده است، اندک نیست، و از همین روى چندین مستدرک بر آنها نگاشته شده است. اگر تمامى روایات صحیحه در «صحیح بخارى» گرد آمده بود، به صحاح دیگر نیازى نبود، در حالى که همه مى دانند هیچ دانشمند محقق و منصفى نیست که خود را با داشتن «صحیح بخارى» یا «صحیح بخارى و مسلم»، از دیگر کتب صحاح بى نیاز بداند.

از طرفى دیگر خود بخارى و مسلم نیز بیان کرده اند که آنچه را در این کتاب آورده ایم صحیح است، نه اینکه تمام روایات صحیح را بیان کرده ایم، بلکه بسیارى از احادیث صحیح را بنا به عللى نیاورده ایم.۲۱

اضافه بر تمام این مطالب، علاّمه امینى(ره) روایت غدیر را از بیست و نه نفر از مشایخ بخارى و مسلم نقل مى کند.۲۲

در پایان این قسمت، عبارت یکى از کسانى که همین اشکال را مطرح کرده اند مى آوریم: ابن حجر مى نویسد:

حدیث غدیر، حدیث صحیحى است که هیچ شبهه اى در آن نیست و آن را گروهى نظیر ترمذى، نسائى و احمد حنبل نقل کرده اند و داراى طرق بسیارى است، از جمله شانزده نفر از صحابه آن را نقل نموده اند و در روایت احمد بن حنبل آمده است که آن را سى نفر از صحابه از رسول ـ صلى اللّه علیه وآله ـ شنیدند و هنگامى که در خلافت امیرالمؤمنین [على] ـ علیه السلام ـ اختلاف پیش آمد بدان شهادت دادند.۲۳

دوباره تکرار مى کند:

روایت غدیر را سى نفر از صحابه از رسول خدا ـ صلى اللّه علیه وآله ـ نقل کرده اند و بسیارى از طرق آن صحیح یا حسن است.۲۴

پس حتى به نظر خود اشکال کنندگان، نباید به سخن ابن حجر و امثال او که در صحت این حدیث اشکال کرده اند اعتنا نمود؛ چرا که ابن حجر، خود مى نویسد: ولاالتفات لمن قدح فى صحته.۲۵

استاد محمدرضا حکیمى در کتاب «حماسه غدیر» از پانزده نفر از علماى معاصر عامّه (از جمله: احمد زینى دحلان، محمد عبده مصرى، عبدالحمید آلوسى، احمدفرید رفاعى، عمر فروخ) که روایت غدیر را در کتب خویش آورده اند نام مى برد و محل بیان آن را ذکر مى کند.۲۶

شایان توجه است که شیعه در روایات مربوط به اثبات امامت، تواتر و قطعى بودن را شرط مى داند و روایت غدیر از نظر جوامع روایى شیعه متواتر و قطعى است، چنانکه در بسیارى از مصادر اهل سنت نیز نقل شد، ولى بنا به عقیده برادران اهل سنت براى اثبات امامت همانند سایر فروع دین، صحیح بودن سند کافى است و هیچ نیازى به اثبات متواتر بودن حدیث نیست با توجه به این نکته بى پایگى این اشکال بدیهى است.

دومین اشکال نکته اى ست که قاضى عضد الدین ایجى در «مواقف» بیان کرده است؛ وى مى نویسد:

على[ع] در روز غدیر(حجه الوداع) همراه پیامبر نبود زیرا على[ع] در یمن بود.۲۷

بهتر است در پاسخ این اشکال ابتدا سخن شارح «مواقف» را بیان کنیم: سید شریف جرجانى شارح «مواقف» پس از این سخن ایجى مى نگارد:

این اشکال ردّ شده است؛ زیرا غایب بودن على[ع] منافات با صحیح بودن حدیث غدیر ندارد، مگر اینکه در روایتى آمده باشد که به هنگام نقل حدیث غدیر پیامبر على را نزد خود خواند یا دست او را گرفت که در بسیارى روایات این جملات نقل نشده است.۲۸

ابن حجر هیتمى در جواب این شبهه مى نویسد:

به سخن کسى که حدیث غدیر را صحیح نداند و یا ایراد کند که على(علیه السلام) در یمن بوده است اعتنایى نمى شود زیرا ثابت شده است که او از یمن برگشت و حج را با پیامبر اکرم ـ صلى اللّه علیه وسلم ـ گذارد.۲۹

اگرچه از نظر تاریخى برگشت امیرمؤمنان(علیه السلام) از یمن و گذاردن حج با پیامبر اکرم(ص) در حجه الوداع مسلّم است ولى به عنوان نمونه از برخى از کسانى که به این نکته اشاره کرده اند نام مى بریم:

طبرى (تاریخ طبرى، ج۲، ۲۰۵)؛ ابن کثیر (البدایه والنهایه، ج۲، ص۱۸۴ و نیز در ص۱۳۲ همین جلد به طور مفصل رجوع امیرالمؤمنین ـ ع ـ از سفر یمن را به نقل از منابع متعدد بیان مى نماید؛ ابن اثیر (الکامل، ج۲، ص۳۰۲).

۳ ـ اشکال سوم که پردامنه تر و مهمتر است درباره معنى کلمه «مولى» است. این کلمه داراى معانى مختلفى نظیر: «اولى»، «پسر عمو»، «آزاد کننده برده»، «همسایه»، «هم قَسم»، و… است. شیعه با توجه به شواهد بسیار که به آنها خواهیم پرداخت مدعى است معناى این کلمه در این حدیث همان «اولى» و یا به عبارت دیگر «سرپرست» و «ولى» است، ولى برخى عالمان سنى در معناى کلمه مولى شبهه اى را مطرح کرده اند که به نظر مى رسد اصل این شبهه از فخر رازى در کتاب «نهایه العقول» باشد که دیگران نظیر قاضى عضد الدین ایجى۳۰ و ابن حجر۳۱ و فضل بن روزبهان۳۲ آن را نقل کرده اند.

قاضى عضد الدین ایجى در «مواقف» مى گوید:

مراد از کلمه «مولى» در روایت غدیر «ناصر» است؛ زیرا جمله دعایى پس از آن «اللّهم وال من والاه» به همین معناست و مقصود از «مولى»، «اولى» نیست، چرا که هرگز وزن مفعل به معناى افعل نیامده است.۳۳

ابن حجر هیتمى نیز مى گوید:

ما نمى پذیریم که معنى «مولى» همان باشد که آنان (شیعه) ذکر کرده اند، بلکه معناى آن «ناصر» است؛ زیرا حکم «مولى» مشترک بین معانى متعددى نظیر: «آزاد کننده برده»، «برده آزاد شده»، «متصرف در امور»، «ناصر» «محبوب» است… ما و شیعه هر دو معترفیم که اگر منظور از این روایت، «محبوب» باشد، معنى آن صحیح خواهد بود زیرا على(علیه السلام) محبوب ما و آنها است، اما اینکه «مولى» به معنى «امام» باشد نه در شرع و نه در لغت، معهود نیست، اما اینکه در شرع این گونه نیست نیازى به بحث ندارد و واضح است، امّا اینکه در لغت این گونه نیست، زیرا هیچ یک از پیشوایان لغت عرب نگفته است که مفعل به معنى افعل مى آید.۳۴

سخن برخى دیگر هم تکرار همین عبارتهاست.

اکنون به پاسخ شیعه به این اشکال مى پردازیم: شیعه معتقد است اگر فرضاً بپذیریم که معناى کلمه «مولى» مشترک بین این چند معنا است و فرضاً پیشوایان لغت عرب در دورانهاى بعدى کلمه «مولى» را «اولى» معنا نکرده اند،ولى در عصر رسول خدا(ص) و به هنگام بیان این حدیث شریف، تمامى حاضران از این کلمه معنى «اولى» را فهمیده اند. اکنون براى این نکته چند شاهد بیان مى کنیم:

۱ـ حسان بن ثابت که در محل حادثه حاضر بود و مقام ادبى او منکرى ندارد،۳۵ از رسول خدا(ص) اجازه خواست تا این واقعه مهم را بسراید و از جمله اشعار او در این رابطه این بیت است:

فقـال لـه قـم یـا علـىّ فـاننـى

 رضیتک من بعدى اماماً وهادیاً

علامه امینى این اشعار را از دوازده مصدر از عامه و بیست و شش مصدر از خاصه نقل کرده است. ۳۵

قیس بن سعد بن عباده نیز سروده است:

وعـلــىّ امــامــنــا وامــام

 لســوانـا اتـى بـه التـنـزیــل

یوم قال النبى من کنت مولاه

 فهـذا مـولاه خطـب جـلیـل

که علامه جلیل القدر امینى آن را از دوازده منبع نقل مى کند.۳۷

عمرو عاص نیز مى سراید:

وفى یوم خمّ رقى منبراً

یبلغ والرکب لم یرحل

ألست بکم منکم فى النفوس

باولی؟ فقالوا: بلی فافعل

فانحله امره المؤمنین

من الله مستخلف المنحل

وقال فمن کنت مولى له

فهذا له الیوم نعم الولی

این اشعار را نیز علامه امینى از هشت مصدر عامه و خاصه نقل کرده است.۳۸

افزون بر اینها علامه امینى در «الغدیر» عبارت تعداد زیادى از شعرا و ادیبان عرب را که همین معناى امامت و ولایت را از کلمه «مولى» در حدیث غدیر فهمیده اند بیان مى کند.۳۹

خود مولا على(علیه السلام) در شعرى که به معاویه مى نویسد همین مطلب را تایید مى کند آنجا که مى گوید:

واوجب لى ولایته علیکم

رسول اللّه یـوم غدیـرخم

که علامه امینى آن را از یازده مصدر شیعى وبیست وشش مصدر از اهل سنت بیان مى کند.۴۰

و نیز از بهترین شاهدها بر فهم همین معنا از حدیث، سخن ابوبکر و عمر است که پس از پایان خطبه رسول اکرم(ص) در غدیر دست در دست على(علیه السلام) گذاشتند و او را با این خطاب و یا تعابیرى نزدیک به این ستودند: «بخٍّ بخِّ لک یابن ابى طالب اصبحت مولاى ومولى کل مؤمن ومؤمنه».

علامه امینى تبریک شیخین را از شصت مصدر از اهل سنت (از جمله: مسند احمد، تاریخ الامم والملوک، تاریخ بغداد، مصنف ابن ابى شیبه) نقل مى کند.۴۱

براستى اگر پیامبر اکرم(ص) با بیان جمله «فعلیه مولاه»، چنین در نظر داشت که على(علیه السلام) «ناصر» یا «محبوب» همه مؤمنان باشد، جاى این گونه تهنیت و تبریک بود؟ از دیگر شواهد این معنا، انکار و اعتراض شدید برخى از حاضران در صحنه غدیر (حارث بن نعمان فهرى) است تا آنجا که از خداوند خواست اگر این مسئله حقیقت دارد عذابى بر وى نازل شود.

علامه امینى این ماجرا را از سى مصدر اهل سنت (از جمله: الکشف والبیان، دعاه الهداه، احکام القرآن) نقل کرده است.۴۲

آیا اگر معناى حدیث غدیر «ناصر» و یا «محبوب» بود جاى این گونه غضب و انکار بود یا آنکه حارث و امثال او را به غضب آورد؟ غیر از آیات و روایاتى که به محبت به مؤمنان دعوت مى کند، روایات بسیار دیگرى نیز در محبت امیرالمؤمنین و نیز سایر صحابه هست؛ چرا آنها این چنین خشم و غضبى را برنینگیخت؟

شاهد دیگر آنکه روایات بسیارى نیز بیانگر این معناست که رسول خدا(ص) چون زمینه پذیرش حدیث غدیر را در مردم نمى دید از بیان آن پرهیز مى کرد تا آنجا که آیه نازل شد: واللّه یعصمک من الناس(مائده،۶۷).

آیا بیان محبوبیت و ناصریت على(علیه السلام) بود که به مذاق منافقان خوش نمى آمد و پیامبر(ص) از نپذیرفتن آنها توسط مردم واهمه داشت؟ بسیار آشکار است که به هیچ روى ممکن نیست بیان محبوبیت و یا ناصر بودن على(علیه السلام) زمینه پذیرش نداشته باشد و عکس العملى را برانگیزد که پیامبر(ص) از آن واهمه داشته باشد. بنابراین پس از نفى امکان اراده معناى «ناصر» یا «محبوب» در حدیث غدیر، معناى «اولویت» معنایى صحیح خواهد بود.

علامه امینى درباره نزول آیه شریفه واللّه یعصمک من الناس (مائده، ۶۷) درباره حادثه غدیر و نیز بیمناکى رسول خدا(ص) از بیان این مطلب، سى مصدر از اهل سنت را نام مى برد.۴۳

امّا روایاتى که بیانگر بیم رسول خدا(ص) از بیان این حدیث است، مناشده و احتجاج امیرالمؤمنین(علیه السلام) به هنگام خلافت عثمان است که آن را جوینى در «فرائد السمطین» آورده است.۴۴ و نیز علامه امینى آن را از سیوطى در «تاریخ الخلفاء» و بدخشى در «نزل الابرار» و حافظ حسکانى در «شواهد التنزیل» و حافظ ابن مردویه و برخى دیگر نقل مى کند.۴۵

این نکته البته آشکار است که این بیم موجب نقص و ایراد (معاذ اللّه) بر حضرت نبى اکرم(ص) نمى شود، زیرا آن حضرت نه بر خویش که از اختلاف امت و ایجاد و آشوب توسط منافقان ترسید. خداوند درباره حضرت موسى(علیه السلام) نیز فرمود: فاوجس فى نفسه خیفهً موسى (طه، ۶۷)»

اضافه برآنچه گذشت. علامه میرحامد حسین، حدیث غدیر را از طرق مختلف دیگرى نقل مى کند که در آن نقلها به جاى جمله «من کنت مولاه …» عبارت دیگرى آمده است که به خوبى نشانگر فهم راویان از عبارت رسول خدا(ص) است و براى مخالفان چاره اى جز پذیرش معناى«اولى» باقى نمى گذارد. در این نقلها، حدیث غدیر این گونه آمده است: «من کنت اولى به من نفسه فعلىّ ولیّه»۴۶ در یکى از نقلهاى حموینى در «فرائد السطین» نیز آمده است: «من کنت اولى به من نفسه فعلىّ اولى به من نفسه. فانزل اللّه تعالى ذکره: الیوم اکملت لکم دینکم».۴۶

اکنون بد نیست به برخى ادّعاها که به وجه ادبى حدیث غدیر اشاره دارند، نظرى بیفکنیم تا معلوم شود که آیا در زبان عربى کلمه «مولى» به معناى «اولى» استعمال مى شود یا چنانکه ادعا کرده اند هیچ کس چنین استعمالى را مجاز نمى داند. بى پایگى این اشکال آن قدر واضح است که «چلبى» در حاشیه اش بر «مواقف» در این قسمت از سخن قاضى عضد الدین ایجى مى نگارد:

از این اشکال جواب داده شده است که «مولى» به معناى «متولى» و «صاحب امر» و «اولى به تصرف» در لغت عرب شایع است واز پیشوایان لغت عرب نقل شده است. ابوعبیده گفته است: «هى مولاکم اى اولى بکم» و پیامبر اکرم(ص) فرموده است: «ایما امرأه نکحت بغیر اذن مولاها… یعنى اولى به آن زن و مالک تدبیر امر او». مراد از اینکه «مولى» به معناى «اولى» است، این است که «مولى» اسمى است که به معناى صفت «اولى» مى آید نه اینکه کلمه «مولى» صفت است. پس این اعتراض که اگر مولى به معناى «اولى» است چرا نمى توان آن را به جاى «اولى» استعمال نمود، صحیح نخواهد بود.۴۸

علامه میرحامد حسین یک جلد کامل و بخشى از جلد دیگر کتاب «عبقات» را به همین نکته اختصاص داده است و سخنان کسانى که «مولى» را به معانى «اولى» صحیح دانسته اند با شرح حال آنان و موضع سخن آنها بیان کرده است.۴۹

علامه امینى از گروه بسیارى ـ که از پیشوایان ادبیات عربى شمرده مى شوند ـ اعتراف به این نکته را نقل نموده است؛ از جمله: فرّاء، سجستانى، جوهرى، قرطبى، ابن اثیر.۵۰

در احادیث دیگر نیز مولى به معناى اولى آمده است، از جمله روایتى است، که بسیارى از اهل لغت به آن استشهاد جسته اند که پیامبر اکرم(ص) فرمود:

ایها امرأه نکحت بغیر اذن مولاها فنکاحها باطل.۵۱

علامه امینى پس از بحث و بررسى در تمامى بیست و هفت معنایى که براى کلمه مولى ذکر شده است، تمامى آنها را به معناى اولى برمى گرداند و ادعا مى کند که در تمام آنها جهت اولویتى بوده است که کلمه مولى به آنها اطلاق شده است و چون از کلمه مولى معناى اولى تبادر مى کرده است، مسلم در «صحیح» خود از پیامبر اکرم(ص) روایت کرده است که:

عبد به سیّد وآقاى خویش، مولى نگوید چرا که مولى خداوند است.۵۲

براى روشن شدن این مطلب کافى است که به سخن شیخ سلیم البشرى، شیخ جامع الازهر مصر توجه کنیم که پس از بیان استدلالى سید شرف الدین درباره اینکه مولى در حدیث غدیر به معناى اولى هست مى نویسد:

من یقین دارم که حدیث بر همان معنا که شما مى گویید (اولى) دلالت دارد.۵۳

این نکته نیز قابل یادآورى است که مولى به معناى محبوب چنانکه ابن حجر و برخى دیگر مدعى شدند و روایات غدیر را بر آن حمل کردند، در ادبیات عرب جایى ندارد، چنانکه علامه میرحامد حسین مى نویسد:

هیچ یک از منابع لغوى زیر «محبوب» را یکى از معانى «مولى» ندانسته است:

صحاح اللغه، قاموس اللغه، فائق، النهایه، مجمع البحار، تاج المصادر، مفردات القرآن، اساس البلاغه،المغرب، مصباح المنیر.۵۴

پایان این بخش از سخن را قسمتى از گفتار خود ابن حجر قرار مى دهیم. او با اینکه به شدت مخالف است که کلمه مولى به معناى اولى باشد، ولى خود در چند سطر بعد سخن خود را فراموش مى کند و مى گوید: ابوبکر و عمر همین معناى اولى را از حدیث غدیر فهمیدند. ابن حجر مى نویسد:

اگر بپذیریم که مراد از حدیث غدیر، اولى است، باید گفت که منظور، اولى به امامت نیست، بلکه اولى به اطاعت است و همین معنا صحیح است، زیرا ابوبکر و عمر همین معنا (اولى به اطاعت) را فهمیدند و از این روى گفتند: امسیت یابن ابى طالب مولى کل مؤمن و مؤمنه.۵۵

همچنین بنا به نقل میرحامد حسین، شهاب الدین احمد بن عبدالقادر شافعى در «ذخیره المآل» مدعى همین مطلب شده است و گفته است:

والمراد بالتّولى، الولایه وهو الصدیق الناصر او اولى بالاتّباع والقرب منه وهذا الذى فهمه عمر من الحدیث فانه لما سمعه قال: یهنک یابن ابن طالب…۵۶

۴ـ چهارمین اشکال، انکار یکى از شواهدى است که شیعه با آن برخلافت امیرالمؤمنین على(علیه السلام) استدلال مى کند، و آن جملات پیامبر(ص) در صدر حدیث است که فرمود: «ألست اولى بکم من انفسکم؛ آیا من نسبت به شما از خود شما اولى و سزاوارتر نیستم؟»، سپس فرمود: «هر که من اولى به اویم على اولى به اوست».

برخى از علماى اهل تسنن جملات صدر حدیث را منکر شده اند؛ از جمله قاضى عضدالدین ایجى مى نویسد:

بر فرض که بپذیریم این حدیث صحیح است، ولى باید گفت راویان، قسمت اول حدیث را نقل نکرده اند، پس ممکن نیست که به این جملات (الست اولى بکم) براى اثبات اینکه مولى در حدیث غدیر به معناى اولى است استدلال نمود.۵۷

در پاسخ بدین اشکال باید گفت اگر هم فرضاً صدر روایت نمى بود، با استدلالهاى گذشته جاى شبهه اى باقى نماند که مراد از کلمه مولى، همان اولى است. اکنون ببینیم این ادعا تا چه حد با واقعیتهاى تاریخى سازگار است. قبلاً در متنى که نقل کردیم دیدیم که جملات اوّلیه حدیث در مصادر معتبر اهل سنت آمده است.

علامه امینى جملات صدر روایت را از شصت و چهار نفر از بزرگان اهل حدیث از عامه، از جمله : احمد بن حنبل، طبرى، ذهبى، بیهقى، ابن ماجه، ترمذى، طبرانى، نسائى، حاکم نیشابورى، دارقطنى و… نقل میکند.۵۸

علامه میرحامد حسین نیز همین اشکال را از «نهایه العقول» فخر رازى نقل کرده و سپس در پاسخ، مصادر بسیار متعددى از اهل سنّت را که صدر حدیث را روایت کرده اند معرفى مى کند؛ از جمله: احمد بن حنبل، ابن کثیر، نسائى، سمهودى، هندى در «کنزالعمال»، طبرانى و سمعانى و بسیار دیگر.۵۹

ابن حجر در «صواعق المحرقه» چون به بى پایگى این اشکال پى برده است آن را مطرح نمى کند و وجود صدر حدیث را در روایات صحیحه مى پذیرد.۶۰

۵ـ عذر تقصیر دیگرى که برخى در پیشگاه حدیث غدیر آورده اند این است که پس از پذیرش معناى اولى در حدیث غدیر، اولویت در تصرف را نمى پذیرند، بلکه مى گویند على(علیه السلام) اولى است، ولى در اطاعت و تقرب جستن به وى نه اینکه اولى به تصرف باشد تا دلالت برخلافت وى کند.

این، سخن قاضى ایجى است.۶۱ ابن حجر نیز ضمن بیان همین اشکال مدعى شده است که منظور از حدیث به طور قطع همان اولویت است، ولى اولویت در اطاعت و قربت. همین معنا را نیز ابوبکر و عمر از حدیث غدیر فهمیده اند و از این روى در تبریک به على(علیه السلام) گفتند: «امسیت یابن ابى طالب مولى کل مؤمن ومؤمنه»، و نیز گفتار عمر که به على(علیه السلام) مى گفت: «انّه مولاى؛ او مولاى من است» به همین معناست.۶۲

نظیر همین سخن قبلاً از شهاب الدین احمد بن عبدالقادر شافعى گذشت.

پاسخ به این اشکال با نگاهى به صورت کامل روایت ـ که قبلاً مصادر متعدد آن بیان شد ـ کاملاً آشکار و بدیهى است. پیامبر اکرم(ص) در ابتدا جمعیت را مخاطب قرار داده و از آنان مى پرسد: «ألست اولى بکم من انفسکم» و پس از پاسخ مثبتِ جمعیت مى فرماید: «هرکس من اولى به او هستم على نیز اولى به اوست». در حقیقت صدر سخن نوعى استدلال و زمینه سازى براى سخن بعدى است. اگر کلمه «اولى» در قسمت اوّل سخن به یک معنا باشد و کلمه «مولى» در قسمت دوم به معناى دیگرى باشد، در سخن مغالطه صورت گرفته است. درست بدان مى ماند که شخصى گروهى را مخاطب قرار دهد و از آنان بپرسد: آیا عین (به معنى طلا) فلزى گرانبها نیست؟ و پس از اعتراف مخاطب به درستى این سخن بگوید: پس عین (به معنى چشم) از فلز ساخته شده است.

در اینجا زیبنده است که قسمتى از نوشتار زیباى ابن بطریق را بیاوریم، وى مى نویسد:

اگر کسى بگوید: آیا فلان خانه من در فلان مکان را مى شناسید؟ و مخاطبان اعتراف کنند که خانه او را مى شناسند، سپس بگوید: خانه ام را وقف نمودم، در این صورت اگر شخص داراى خانه هاى متعددى باشد، هیچ کس شک نمى کند که این صیغه وقف مربوط به همان خانه اى است که قبلاً درباره آن سخن گفت و از مخاطبان اعتراف گرفت.

و نیز اگر بپرسد: آیا برده من فلانى را مى شناسید و قبول دارید که او برده من است؟ و مخاطبان اعتراف کنند، سپس بدون فاصله بگوید: برده ام آزاد است، بدون هیچ تردیدى هر انسان عاقلى مى گوید این آزاد سازى مربوط به همان برده اى است که قبلاً از او سخن رفت، و معنى ندارد که این آزاد سازى را مربوط به برده دیگرى بداند که سخن از او نرفته و مورد بحث و صحبت نبوده.۶۳

بنابراین اولویت بکار رفته در جمله دوّم رسول خدا(ص) به همان اولویتى است که در جمله اوّل بکار رفته است و پیامبر(ص) دامنه همان اولویتى که براى خداوند و خویش بر مؤمنان اثبات کرد، به على(علیه السلام) نیز توسعه داد و او را بدان مقام منصوب نمود و این همان مقام با عظمتى بود که پیامبر(ص) آن را اکمال دین خواند و فرمود: «این عظمت را که خداوند به اهل بیتم ارزانى داشت به من تبریک بگویید». و ابوبکر و عمر و سپس همه مسلمانانِ حاضر به على(علیه السلام) تبریک گفتند.۶۴ حسان بن ثابت درباره این ماجرا شعر سرود. برخى منافقان آن را برنتابیدند و بر خویش نفرین فرستادند (سئل سائل بعذاب واقع).

علاوه بر این بر فرض که مقصود از اولویت،اولویت در اطاعت و قرب باشد، آیا پس از رسول خدا(ص) در جریان خلافت، على(علیه السلام) مطیع بود یا مطاع؟ آیا با وى مشورت کردند و نظر او را مقدم داشتند و یا به اعتراف همه مورّخان او از بیعت کردن کناره گیرى نمود و به عمل ایشان رضایت نداد؟ بنا به اعتراف برخى مورخان او را تهدید به کشتن و آتش زدن خانه اش نمودند و در نهایت پس از شهادت همسر بزرگوارش بیعت نمود.

اصولاً اطاعت کامل وقتى میسر مى شود که شخص حاکم جامعه باشد،والاّ مطاع نخواهد بود، بلکه خواسته یا ناخواسته فرمانبر دیگران خواهد بود، پس حتى اگر معناى روایت، اولى به اطاعت و قرب باشد نیز دلیل بر خلافت بلافصل امیرالمؤمنین(علیه السلام) است.

۶ـ عده اى گفته اند: اگر بپذیریم که حدیث غدیر اولویت در تصرّف (که معنایش همان خلافت و امامت است) را ثابت مى کند، پس مقصود از آن، خلافت در نهایت کار و در مآل امور است؛ یعنى پس از سه خلیفه دیگر. به عبارت دیگر، على(علیه السلام) هنگامى خلیفه است که با او بیعت شود و چون پس از سه خلیفه دیگر با او بیعت شد، پس این روایت دلالت بر اولویت على(علیه السلام) پس از آن سه شخص دارد؛ پس منافاتى ندارد که پس از پیامبر اکرم(ص) سه تن خلیفه بشوند و در نهایت على(علیه السلام) به ولایت برسد. این شبهه را فخر رازى مطرح کرده است و پس از او نیز دیگران نظیر قاضى عضدالدین ایجى۶۵ چلپى۶۶، ابن حجر۶۷ و شیخ سلیم البشرى۶۸ آن را تکرار نموده اند.

آیا اگر پیامبر(ص) مى فرمود: «من کنت مولاه فهذا علىّ مولاه بعدى» چنانکه در روایات بسیار دیگر فرموده است۶۹ باز نمى گفتند: بعدیّت مى تواند بعد از سه خلیفه دیگر باشد و على بعد از سه خلیفه دیگر خلیفه رسول خدا(ص) است؟ و یا اگر مى فرمود: «على خلیفتى بلافصل» باز مدعى نمى شدند که کلمه «بلافصل» مطلق است و به خلافت سه خلیفه نخستین به دلیل اجماع اطلاق کلام رسول خدا(ص) تخصص یافته است و مفاد آن این است که: على خلیفه بلافصل بغیر هذه الثلاثه؟ اگر مراد رسول اکرم(ص) از اولویت على(علیه السلام) اولویت و خلافت او به هنگام بیعت مردم پس از بیست و پنج سال بوده است، این چه فضیلتى براى على(علیه السلام) است و چه جاى تبریک دارد؟ آیا آن همه ترس و بیم و آن همه خوشحالى و سرور و نقل روایت و بیان فضیلت، همه و همه لغو و بیهوده و گزاف و تنها براى بیان امرى بدیهى و مسلم بوده است و هیچ گونه اختصاص و امتیازى را براى على(علیه السلام) ثابت نمى کند؟! براستى اگر این حادثه عظیم الهى و دینى و دنیایى را در حد یک انتصاب دنیایى و آن هم در حد قلمروى کوچک پایین آوریم و فرض کنیم که زمامدار یک مملکت همه افراد ملت را جمع کند و به آنها بگوید: مرگ من نزدیک شده است و بزودى از میان شما مى روم اکنون این شخص را به همان ولایت و زمامدارى که خود داشتم منصوب مى نمایم، کدام فرزانه است که مدعى شود منظور او ولایت و خلافت آن شخص در عاقبت کار و نهایت امر بوده است ومنافاتى ندارد که چندین نفر قبل از او حکومت را در دست بگیرند وسالیان طولانى فرد تعیین شده را از کوچکترین مقامات حکومتى به دور دارند؟ چگونه ممکن است خلافت را که به نص قرآن (نزول آیه الیوم اکملت… در این واقعه) اکمال دین است و عدم اعلام آن مساوى با عدم ابلاغ تمامى رسالت الهى است (وان لم تفعل مما بلغت رسالته) مربوط به خلافت پس از سه نفر از حاضران در جلسه باشد، اما پیامبر هیچ اشاره اى به افراد مقدّم بر او نکند با اینکه مى داند این مسئله موجب اختلافات بسیارى خواهد شد و خونهاى بسیارى براى آن ریخته خواهد شد.

ابوبکر و عمر پس از واقعه غدیر، على(علیه السلام) را مولاى خود دانستند و به او تبریک گفتند. اگر مراد از حدیث غدیر ولایت على(علیه السلام) پس از درگذشت سه خلیفه باشد، پس على مولاى آنان نیست، چون آنها در زمان ولایت على(علیه السلام) نیستند تا على(علیه السلام) نسبت به آنان مولى و اولى به تصرف باشد.

۷ـ اشکال دیگرى که برخى مطرح کرده اند آن است که اگر حدیث غدیر بر امامت و خلافت على(علیه السلام) دلالت کند، لازم مى آید در حالى که رسول خدا(ص) زنده اند، على(علیه السلام) امام باشد، چرا که در حدیث غدیر نیامده است که على پس از من مولاى شماست، پس معلوم مى شود منظور از حدیث غدیر چیزى است که حتى در زمان حیات رسول خدا(ص) نیز براى على(علیه السلام) ثابت بوده است و آن همان معناى محبت یا نصرت و امثال آن خواهد بود.

در پاسخ باید به این نکته توجه داشت که با توجه به شواهد و دلایلى که آورده شد منظور از حدیث غدیر ولایت وامامت على(علیه السلام) است و چون حقیقت این کلام، خلافت او از زمان صدور حدیث غدیر است و این نیز ممکن نیست، پس باید به قاعده کلى و همیشگى مراجعه شود که مطابق آن هنگام تعذر حقیقت به اقرب المجازات مراجعه مى شود؛ و در حدیث غدیر چون نمى تواند خلافت از زمان رسول خدا(ص) شروع شود پس باید به نزدیکترین معناى مجازى مراجعه شود، و آن خلافت بلافاصله پس از رحلت رسول اکرم(ص) است.

برخى دیگر از دانشمندان گفته اند: در حقیقت از همان زمان حیات رسول خدا(ص) خلافت على آغاز شد و على(علیه السلام) بدین مقام منصوب شد، ولى شرط فعلیت آن، رحلت رسول خدا(ص) بود، همان گونه که فقها در باب وصیت معتقدند که تملیک از همان زمان وصیت است؛ یعنى موصى در زمان حیاتِ فرد، موصى له را مالک مى کند، ولى شرط فعلیت ملکیت، تحقق مرگ موصى است. در موارد تعیین ولیعهد در مناصب سیاسى نیز این گونه است که زمامدار قبلى، زمامدار پس از خود را در حیات خود منصوب مى کند ولى شرط تحقق آن، مرگ زمامدار قبلى است، و رسول خدا(ص) با بیان نزدیک شدن زمان رحلت خویش به طور آشکار روشن نمود که انتصابى که در روز غدیر صورت مى گیرد، تعیین تکلیف امت اسلامى پس از وفات اوست.

۸ ـ اشکال دیگر، سخن ابن حجر است، او مى گوید:

اگر مقصود رسول خدا(ص) در حدیث غدیر خلافت و امامت على(علیه السلام) بود، چرا به جاى کلمه «مولى» کلمه «خلیفه» را بکار نبرد، پس اینکه رسول خدا(ص) به جاى کلمه خلیفه کلمه مولى را بکار برده دلیل آن است که مقصود او خلافت على(علیه السلام) نبود.۷۰

در پاسخ باید گفت اگر بنابر توجیه روایات و محمل تراشیها و تفسیرهاى نابجا باشد با هیچ عبارتى نمى توان مطلبى را اثبات کرد. آیا اگر پیامبر(ص) به جاى کلمه مولى کلمه خلیفه را بکار مى برد، آنان که حدیث غدیر را با این همه وضوح توجیه کرده اند نمى گفتند منظور از خلیفه، خلیفه در ردّ امانات و اداى دیون و امثال آن است؟ و یا ادعا نمى کردند منظور از خلیفه، امام است ولى بالمآل و در نهایت، پس منافات با خلافت دیگران قبل از او ندارد.

حقیقت آن است که رسول خدا(ص) با هر زبانى خلافت و امامت على(علیه السلام) را بیان کرد. مگر نه آن است که در روایات بسیارى با عنوان «خلیفه من» على(علیه السلام) را معرفى کرده است، پاسخ ابن حجر و امثال او به آن روایات چیست؟

به عنوان نمونه چند مورد از روایاتى که رسول خدا(ص) در آنها على(علیه السلام) را به عنوان خلیفه خود نام برده است از مصادر عامه بیان مى کنیم:

۱ـ تاریخ الامم والملکوک، حافظ ابن جریر الطبرى، ج۱، ص۵۴۱؛

۲ـ الکامل ، ابن اثیر، ج۲، ص۶۲؛

۳ـ کنز العمال، العلامه المتقى الهندى، ج۱۳، ص۱۱۴؛

۴ـ المستدرک على الصحیحین، الحافظ الحاکم النیشابورى، ج۳، ص۱۳۳؛

۴ـ التلخیص، الحافظ الذهبى (چاپ شده در حاشیه مستدرک حاکم)، ج۳، ص۱۳۳ .

اضافه بر اینها علامه امینى در روایت رسول اکرم(ص) لفظ «خلیفتى» را از منابع بسیار متعدد روایى، تفسیرى و تاریخى اهل سنت نظیر: مسند احمد حنبل، تفسیر کشف البیان ثعلبى، جمع الجوامع سیوطى وخصائص نسائى نقل مى کند.۷۱

۹ـ شبهه دیگر چنین قابل طرح است که اگر این روایت دلالت بر خلافت بلافصل على(علیه السلام) دارد، چرا آن حضرت و یا اصحاب او به این روایت استدلال و احتجاج نکردند.

ابن حجر هیثمى مى نویسد:

چگونه حدیث غدیر نص در امامت على(علیه السلام) است، در حالى که او یا عباس و یا شخص دیگرى به آن احتجاج و استدلال نکردند، پس سکوت او از استدلال به این روایات تا ایّام خلافتش در نزد هر کس که کمترین عقلى داشته باشد دلیل آن است که او مى دانست این روایت نصّ بر خلافت او نیست.۷۲

پاسخ:

با یک نگاه به مصادر تاریخى بطلان این گونه اشکالها واقع مى شود. علامه امینى احتجاجات امیرالمؤمنین(علیه السلام) را به روایت غدیر از منابع گوناگون اهل سنت و از دانشمندان بزرگى نظیر: خوارزمى در «مناقب»، جوینى در «فرائد السمطین» و نسائى در «خصائص» و ابن حجر عسقلانى در «الاصابه» و حافظ هیثمى در «مجمع الزوائد» ابن مغازلى در «مناقب» و حلبى در «سیره»اش و نیز بسیارى دیگر نقل مى کند. برخى از این احتجاجات قبل از ایّام خلافت و برخى در ایام خلافت آن حضرت بوده است.۷۳

محمد بن محمد الجزرى الدمشقى نیز در احتجاج حضرت فاطمه(س) را به این حدیث شریف نقل مى کند.۷۴

قندوزى در «ینابیع الموده» احتجاج امام حسن مجتبى(علیه السلام) به این حدیث را نقل کرده است،۷۵ همان گونه که تابعى بزرگ سلیم بن قیس، احتجاج امام حسین(علیه السلام) را به این حدیث در محضر صحابه و تابعین در سرزمین منى ذکر نموده است.۷۶

احتجاج بسیارى دیگر را نیز مى توان در کتاب شریف «الغدیر» مشاهده نمود.۷۷

با توضیحى که درباره سکوت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در ایام خلفاى سه گانه خواهیم داد روشنتر خواهد شد که چرا این احتجاجات و استدلالات فقط در حد اتمام حجت و بیان حقیقت بود و اصرار بیشترى براى اثبات و ایضاح آن نشده است. در این نوشته از ذکر احتجاج و استدلال آن حضرت که در موارد مختلف و در منابع شیعى ذکر شده است نیز چشم پوشیدیم.

۱۰ـ همه مى دانند که امیرمؤمنان(علیه السلام) اگرچه در ابتداى خلافت ابوبکر با وى بیعت نکرد و همراه با او گروه بنى هاشم نیز از بیعت خوددارى نمودند، ولى بالاخره پس از مدتى این خلافت را پذیرفت و با آرا و نظرات خود نیز این خلفا را یارى مى رساند. براستى اگر حدیث غدیر و امثال آن برخلافت وى دلالت مى کرد و خلافت دیگران غاصبانه بود چرا علیه آن قیام نکرد و بدین ظلم بزرگ گردن نهاد؟ این یکى از اشکالاتى است که برخى از دانشمندان سنّى نظیر ابن حجر هیتمى۷۸ و نیز شیخ سلیم البشرى۷۹ مطرح نموده اند. شیخ سلیم البشرى مى نگارد:

ما انکار نمى کنیم که بیعت ابوبکر از روى مشورت و تفکر و بررسى نبوده بلکه ناگهانى و بدون بررسى انجام شد. انصار و رئیسشان مخالفت کردند و بنى هاشم و دوستانشان از مهاجرین و انصار کناره گیرى نمودند،ولى بالاخره در نهایت همگى خلافت ابوبکر را گردن نهادند و بدان راضى شدند و اجماع بر خلافت ابوبکر منعقد شد.۸۰

در پاسخ این اشکال مى گوییم: آرى، پذیرش نهایى بیعت ابوبکر از سوى برخى مسلمانان مورد انکار نیست. اگرچه گروهى نظیر سعد بن عباده هرگز آن را نپذیرفتند تا زمانى که ترور شدند. ولى باید دید آیا این پذیرفتن به معناى قبول استدلال و قبول حقانیت خلافت ابوبکر بوده است و یا سرّ دیگرى داشته است. در مراجعه به روایات مى بینیم که شخص پیامبر اکرم(ص) به نوعى استیثار و انحصارطلبى بعد از خود اشاره کرده است و به مسلمانان توصیه کرده است که در این شرایط براى حفظ اصل اسلام سکوت کنند، همان گونه که در روایات اهل بیت(علیه السلام) و خطبات امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز به این مطلب اشاره شده است. از این روى مسلمانانى که در مسیر ولایت انحراف مى دیدند با توجه به نهضتهاى انحرافى نظیر: قیام مسلمه و سجاع و نهضت ردّه و حرکتهاى منافقین در میان مسلمین و حرکت نظامى روم و سایر مشکلات، اصل اسلام را در خطر مى دیدند، از این روى در مقابل آن انحراف در حالى که خار در چشم و استخوان در گلو داشتند بردبارى پیشه کردند.۸۱

اکنون به برخى از روایاتى که رسول اکرم(ص) در این باره بیان فرموده است اشاره مى کنیم: مسلم در صحیحش نقل مى کند که پیامبر اکرم(ص) فرمود:

انّها ستکون بعدى اثره وامور تنکرونها، قالوا: یا رسول اللّه! کیف تامر من ادرک منّا ذلک؟ قال: تودّون الحق الذى علیکم تسئلون اللّه الذى لکم؛۸۲

پس از من انحصارطلبى و امورى که ناپسند و ناخوش دارید خواهید دید. اصحاب سؤال کردند: آن کس را که این زمان را دریافت چه فرمان مى فرمایى؟ فرمود: آن حق که برعهده دارید بگذارید و حقى که از آن شماست از خداى درخواست کنید.

در روایتى دیگر فرمود:

ستلقون بعدى اثره فاصبروا حتى تلقون على الحوض؛۸۳

پس از من دچار انحصارطلبى خواهید شد صبر کنید تا نزد حوض [کوثر] به ملاقاتم برسید.

در روایتى دیگر حذیفه مى گوید:

به پیامبر اکرم(ص) عرض کردم: یا رسول اللّه ما در جاهلیت در شر و بدى بودیم و خداوند خیر و نیکى برایمان آورد که اکنون در آن به سر مى بریم، آیا پس از این نیکى، شرّ و بدى خواهد بود؟ فرمود: آرى، پیشوایانى که هدایت مرا نمى پذیرند و به سنت من عمل نمى کنند … گفتم وظیفه من چیست؟ فرمود:مى شنوى و اطاعت امر مى کنى اگرچه بر پوست بدنت نواختند (تو را زدند) و مالت را گرفتند بشنو و اطاعت کن.۸۴

روایات بسیار دیگرى به همین مضمون در کتاب امارت «صحیح مسلم» آمده است و نیز نظایر آن را المتقى الهندى در «کنز العمال» (ج۶، ص۵۰) ذکر نموده است.

نویسنده: سیدمحمود مدنى.

پیام غدیر

اشاره:

واقعه غدیر از مهم‌ترین وقایع تاریخ اسلام است که در آن، پیامبر اسلام(ص) هنگام بازگشت از حجه الوداع در ۱۸ ذی‌الحجه سال دهم قمری در غدیر خم، امام علی(ع) را جانشین خود معرفی کرد. حاضران در آن واقعه که بزرگان صحابه نیز در میان‌شان بودند، با امام علی(ع) بیعت کردند. این معرفی بنا به دستور خدا در آیه تبلیغ بود. این آیه به پیامبر(ص) دستور می‌داد آنچه خداوند بر او نازل کرده، ابلاغ کند و اگر این کار را نکند، رسالتش را انجام نداده است. پس از واقعه غدیر آیه اکمال نازل شد که می‌گفت: امروز دین شما را کامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و دین اسلام را برای شما پسندیدم.

واقعه غدیر و خطابه اى که پیامبر گرامى اسلام در آن روز بر آن گروه عظیم از مسلمانان، القا فرمود، بتواتر نقل گردیده; بلکه کثرت طرق و اسناد آن روایت چند برابر حد تواتر است و با گذشت چندین قرن هنوز قطعى بوده و تردید را به حریم آن راهى نیست و به گفته ضیاء الدین مقبلى، دانشمند سنى مذهب:

اگر حدیث غدیر، مسلم نباشد، هیچ امر مسلمى در اسلام وجود ندارد.

در میان اهل سنت، صدها دانشمند و مورخ و حافظ حدیث و مفسر قرآن و متکلم و حتى ادیب و لغوى، حدیث غدیر را روایت کرده و در کتب خود نوشته اند.

از دانشمندان و مؤلفان متقدم، تا آنجا که تحقیق و تفحص شده، بیست و شش مجلد کتاب، درباره همین مساله باقى مانده است و از آن جمله:

کتاب «الولایه » تالیف مورخ شهیر و مفسر نامدار سنى مذهب، محمد بن جریر طبرى (متوفى ۳۱۰ق) که ظاهرا نخستین دانشمندى است که در این موضوع، کتابى مستقل تدوین کرده و در آن به هفتاد و پنج طریق، حدیث غدیر را روایت نموده است و به نقل کتاب «معجم الادباء تالیف حموى، ج ۱۸، ص ۸۰» نامبرده کتابى دیگر نیز به نام «فضائل على بن ابى طالب » نگاشته است. کتاب «الولایه فى طرق حدیث الغدیر» تالیف حافظ، ابن عقده همدانى (متوفى ۳۳۳ق) که حدیث مزبور را با یکصد و پنج طریق نقل کرده است.

کتاب «طریق حدیث الغدیر» تالیف ابوطالب، عبدالله بن احمد بن زید انبارى (متوفى ۳۵۶ق).

کتاب ابوبکر محمد بن عمرو بن محمد تمیمى بغدادى، معروف به «جعابى » (متوفى ۳۵۵ق). با یکصد و بیست و پنج طریق.

علاوه بر اینها کتب و تالیفات بسیارى وسیله دانشمندان شیعه در این زمینه نگارش یافته و از آن جمله است کتاب بسیار ارجمند «عبقات الانوار» شامل بیست جلد که دوازده جلد آن، وسیله دانشمند، مورخ و محقق نامدار، «میرحامد حسین هندى » تالیف گردیده و هشت جلد دیگر، تالیف و تکمیل فرزند برومند و عالم اوست.

کتاب قیم «الغدیر» در بیست مجلد، تالیف آیه الله علامه، شیخ عبدالحسین امینى، قدس سره، که بحق مى توان آن را دائره المعارف شیعه در موضوع تاریخ اسلام و ولایت علوى دانست. و در همین سده و همین روزگار نیز از محققان و محدثان و مؤلفان اهل سنت به ذکر حدیث غدیر و ثبت آن پرداخته اند و از جمله:

احمد زینى دحلان مکب شافعى در کتاب «الفتوحات الاسلامیه »

شیخ یوسف بنهانى بیروتى در کتاب «اشرف المؤید»

سید مؤمن شبلنجى مصرى در کتاب «نور الابصار»

شیخ محمد عبده در کتاب تفسیر «المنار»

عبدالحمید آلوسى بغدادى در کتاب «نثر اللئالى »

شیخ محمد، حبیب الله شنقیطى در کتاب «کفایه الطالب »

دکتر احمد، فرید رفاعى در کتاب «تعلیقات معجم الادباء»

استاد احمد، زکى مصرى در کتاب «تعلیقات الاغانى »

استاد احمد، نسیم مصرى در کتاب «تعلیقات دیوان مهیار دیلمى »

استاد محمد، محمود رافعى در کتاب «شرح الهاشمیات »

حافظ، ناصر السنه حضرمى در کتاب «تشنیف الآذان »

دکتر عمر فروخ در کتاب «حکیم المعمره »

همان طور که پیش از این اشاره شد حدیث غدیر در کتب مورخان تا یکصد و بیست و پنج طریق دارد که از میان آن راویان، اسامى اشخاص زیر را که همگى از مشاهیر صحابه پیامبر اسلامند، نمونه مى آوریم:

  1. ابوبکر بن ابى قحافه ۲٫ عمر بن الخطاب ۳٫ عثمان بن عفان ۴٫ طلحه بن عبدالله تمیمى ۵٫ زبیر بن عوام ۶٫ عباس بن عبدالمطلب ۷٫ اسامه بن زید بن حارثه ۸٫ انس بن مالک ۹٫ جابر بن عبدالله الانصارى ۱۰٫ سعد بن ابى وقاص ۱۱٫ عبدالرحمن بن عوف ۱۲٫ حسان بن ثابت ۱۳٫ سعد بن عباده ۱۴٫ ابو ایوب الانصارى ۱۵٫ عبدالله بن مسعود ۱۶٫ سلمان فارسى ۱۷٫ ابوذر غفارى ۱۸٫ عمار یاسر ۱۹٫ مقداد بن اسود ۲۰٫ سمره بن جندب ۲۱٫ سهل بن حنیف ۲۲٫ ابى بن کعب ۲۳٫ امیرالمؤمنین، على

و از بانوان:

  1. اسماء بنت عمیس ۲۵٫ ام سلمه، همسر پیامبر ۲۶٫ عایشه، دختر ابوبکر ۲۷٫ ام هانى، بنت ابى طالب ۲۷٫ صدیقه طاهره، فاطمه زهرا، دختر رسول خدا، صلى الله علیه وآله.

حال که واقعه غدیر و پیام آن روز، از مهمترین وقایع تاریخ اسلام است و اکنون که بیش از یکصد میلیون مسلمان در جهان بر اساس فرمان حق و بر طبق وصیت لازم الاطاعه پیامبر خود اسلام و معارف و احکام دینى را از ناحیه نورانى على، امیر المؤمنین و ائمه طاهرین، صلوات الله علیه اجمعین، تلقى مى کنند. دریغ است که بسیارى از این پیروان راستین اسلام و تشیع ار خطاب عزا و پیام انسان ساز پیامبر خود در روز غدیر به قدر شایسته آگاه نباشند و یا سبب نا آشنایى با زبان تازى، ز درک و استفاده از آن محروم بمانند و بهمین جهت ترجمه فارسى آن گرامى بر طبق متن مروى در کتاب ارجمند «احتجاج طبرسى » دانشمند و محقق عظیم الشان قرن ششم هجرى

که از مصادر معتبر کتب روایت است هب عمل آمد; هرچند که مرا آن مایه نبود که بتوانم آن بلاغت و جاذبه را که در آن متن شریف است تامین نمایم ولى

آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگى باید چشید

بسم الله الرحمن الرحیم

ستایش خداوندى را که در یگانگى، والا و در بى همتایى، نزدیک و در اقتدار شکوهمند و در ارکان خود بسى بزرگ است. دانشش بر هر چیز احاطه دارد و آفریدگان همگى مقهور قدرت اویند. بزرگى که پیوسته بوده و ستوده اى که همیشه خواهد بود. آفریدگار آسمانهاى بلند و گستراننده گستره زمین است. فرمانرواى مطلق زمین ها و آسمان هاست و به غایت، پاک و بى نهایت پاکیزه است. پروردگار فرشتگان و روح است و نسبت به هر آنچه آفریده کریم است و هرچه ساخته و پرداخته غرقه عطا و فضل اویند. هر دیده اى را مى بیند و هیچ دیده اى را توان دیدار او نیست…

در اجراى کیفر مجرمان، شتاب نمى کند و به عذابى که در خور آنند تعجیل، نمى نماید. به اسرار نهان و به سویداى سینه ها آگاه است و هیچ رازى از او پوشیده نیست و هیچ امر نهانى او را به اشتباه نمى افکند…

گواهى مى دهم: او خدایى است که هستى، آکنده قداست وى است و آغاز بى آغاز و انجام بى فرجام به نور او احاطه شده است.

فرمانش بى مشورت مستشارى مجرا و نافذ است و قضا و تقدیرش بى مدد و انبازى بر کائنات حکومت دارد و در تدبیر امر خلقش هیچ نقص وبى نظمى نیست… اعتراف مى کنم که بنده اویم و گواهى مى دهم که پرورنده و پروردگار من است و آنچه را که به من اعلام فرموده به مردم ابلاغ خواهم کرد. مباد که به سبب مسامحه در انجام وظیفه تبلیغ، کوبه عذاب حق بر من فرود آید. عذابى که هیچ قدرتى را توانایى دفع آن نباشد. [آرى] نیست خدایى جز خداوند که دستورم داده و فرموده است که: «اگر در ابلاغ آنچه اینک بر تو فرو فرستاده ام کوتاهى کنى، در حقیقت به هیچ یک از وظایف رسالت و ابلاغ پیام من عمل نکرده اى.» و هم او – تبارک و تعالى – حفظ و نگهدارى مرا در برابر مخالفان تعهد و تضمین کرده و او مرا کفایت کننده اى بزرگوار است. و اینک این است آن پیام که بر من نازل فرموده:

بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس.

اى مردم! من در ابلاغ آنچه که حق بر من فرو فرستاده است، کوتاهى نکرده ام و هم اکنون سبب نزول آن آیه را برایتان باز خواهم گفت: فرشته وحى خدا – جبرئیل، علیه السلام – سه بار بر من فرو آمد و از سوى حق تعالى، پروردگارم، فرمان داد تا در این مکان بپاخیزم و سپید و سیاه مردم را رسما آگاهى دهم; که على بن ابیطالب، برادر و وصى و خلیفه و جانشین من و امام پس از من است که نسبتش به من همان نسبت است که هارون به موسى داشت، با این تفاوت که رسالت به من خاتمه یافته است و بعد از خداوند و رسولش، على، ولى و صاحب اختیار شماست و پیش از این هم خداوند در آیه اى دیگر از قرآن چنین فرمود:

انما ولیکم الله و رسوله والذین امنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکاه و هم راکعون.

على بن ابیطالب، همان کسى است که نماز به پاى داشته و در حال رکوع، به نیازمند، صدقه داده است.

از جبرئیل، علیه السلام، خواستم که از خداوند متعال عافیت مرا از تبلیغ این ماموریت، تقاضا کند; چون مى دانستم که در میان مردم، پرهیزگاران، اندک و منافقان، بسیارند و از مفسده جویى گنه آلودگان و نیرنگ بازى آنان که دین اسلام را به تمسخر و استهزا گرفته اند، آگاهى داشتم; همانها که خداوند در قرآن کریم، چنین توصیفشان کرده است:

تقولون بافواهکم ما لیس لکم به علم و تحسبونه هینا و هو عند الله عظیم.

هنوز آن آزارها که این گروه بارها بر من روا داشتند، از خاطر نبرده ام، تا آنجا که به دلیل ملازمت و مصاحبت فراوان على با من و توجهى که به او داشتم به عیب جویى من برخاستند و مرا مردى زود باور که هرچه مى شنود، بى اندیشه مى پذیرد، خواندند تا آنکه خداوند، عز و جل، این آیه را نازل فرمود:

و منهم الذین یؤذون النبى و یقولون هو اذن قل اذن خیر لکم یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین.

من، هم اکنون مى توانم یکى یک این گروه را به نام و نشان، معرفى کنم; لیکن به خدا سوگند من در مورد این افراد، بزرگوارانه رفتار کرده و مى کنم.

ولى اینها همه خداى را از من راضى نمى سازد مگر آنکه وظیفه خود را در مورد ماموریتى که از آیه شریفه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک…» یافته ام، به انجام رسانم.

[حال که چنین است، پس:] اى مردم! بدانید که خداوند، على بن ابیطالب را ولى و صاحب اختیار شما معین فرموده و او را امام و پیشواى واجب الاطاعه قرار داده است و فرمانش را بر همه مهاجران و انصار و پیروان ایمانى ایشان و بر هر بیابانى و شهرى و بر هر عجم و عربى و هر بنده و آزاده اى و بر هر صغیر و کبیرى و بر هر سیاه و سپیدى و بر هر خدا شناس و موحدى فرض و واجب فرموده و فرمانها و اوامر او را مطاع و بر همه کس نافذ و لازم الاجرا مقرر کرده است. هر کس با على به مخالفت برخیزد، ملعون است و هر کس که از او پیروى نماید، مشمول عنایت و رحمت حق خواهد بود.

مؤمن کسى است که به على ایمان آورد و او را تصدیق کند. مغفرت و مرحمت و بخشایش خداوند ویژه او و کسانى است که سخن او را بنیوشند و نسبت به فرمان او مطیع و منقاد باشد.

اى مردم! این واپسین بار است که مرا در این موقعیت دیدار مى کنید، پس گوش فرا دارید و به سخنانم دل سپارید و دستور پروردگارتان را فرمان برید. خداوند، عزوجل، پروردگار و ولى و صاحب اختیار و خداوندگار شماست و گذشته از او، پیامبرش – محمد – همین من که اکنون به پا خاسته و با شما سخن مى گویم، بر شما سمت ولایت و صاحب اختیارى دارد و پس از من، امامت و پیشوایى تا روز واپسین و تا آن هنگام که خدا و پیامبرش را دیدار خواهید کرد، در ذریه و نسل من که از پشت على هستند، قرار خواهد داشت.

جز آنچه خداوند، حلال کرده، حلال نیست و جز آنچه خداوند، حرام فرموده، حرام نیست و پروردگار، هر حلال و حرامى را به من معرفى کرده است و من نیز تمام آنچه از کتاب خود و حلال و حرامش تعلیم نموده است، به على آموخته ام.

اى مردم! دانشى نیست که خداوند به من تعلیم نکرده باشد، و من نیز هرچه تعلیم گرفته ام، یکسره به على این امام پرهیزگاران و پارسایان آموخته ام و دیگر دانشى نیست مگر آنکه به على تعلیم کرده ام، او که امام مبین و رهنماى آشکار شماست.

اى مردم! مباد که نسبت به او راه ضلالت و گمراهى سپرید و مباد که از او روى بر تابید و مباد که از ولایت و سرپرستى او و از اوامر و فرمانهایش به تکبر سر باز زنید. اوست که هادى به حق و عامل به حق و نابود کننده باطل است و از ناپسندیده ها بازتان مى دارد. اوست که در راه خدا از سرزنش هیچ کس، پروا نمى کند و اوست نخستین کسى که به خدا و پیامبرش ایمان آورد و جان خویش فداى رسول الله کرد و در آن هنگامه ها که هیچ کس در کنار پیامبر، باقى نماند، همچنان از او حمایت کرد و او را تنها رها ننمود و همو بود که در آن روزگار که کسى را اندیشه عبادت و پرستش خدا نبود، در کنار پیامبر، پروردگار خود را پرستش و عبادت مى کرد.

اى مردم! على را برتر و والاتر از هر کس بدانید که خدایش از همه والاتر و برتر دانسته است و به ولایت او تمکین کنید که خدایش به ولایت بر شما منصوب فرموده است.

اى مردم! على، امام و پیشوا از جانب حق تعالى است و خداوند توبه منکران ولایت او را هرگز نخواهد پذیرفت و هرگز آنان را مشمول عنایت و مغفرت خویش قرار نخواهد داد و خداوند، بر خود حتم و لازم فرموده که با آن کسان که از فرمان على سرپیچند، چنین رفتار کند و پیوسته تا جهان باقى و روزگار، در کار است، ایشان را در شکنجه و عذابى سخت و توان فرسا معذب دارد. پس مباد که فرمانش را معصیت کنید که به آتشى گرفتار خواهید شد که آدمى و سنگ افروزنده آن است که براى کافران فراهم گردیده است.

اى مردم! همه پیامبران پیشین و رسولان نخستین، مردم را به آمدن من بشارت داده اند. من، خاتم پیامبران و رسولان خدایم و بر همه خلق آسمان ها و زمین ها حجت و برهانم.

هر کس در این امر، تردید کند، همچون کفار جاهلیت نخستین است و هر کس در سخنى از سخنان من شک نماید; در حقیقت، به تمام سخنان من شک کرده است و چنین کس، مستحق بلا و مستوجب آتش خواهد بود.

اى مردم! خداوند متعال با این فضیلتها که بر من، مرحمت فرموده بر من منت نهاده و احسان کرده است (آرى) خدایى جز او نیست و تا جهان، بر قرار و روزگار، پایدار است، ستایش و سپاس من، ویژه خداى من است.

اى مردم! على را برتر از همه بدانید که گذشته از من، از هر مرد و زنى، برتر و والاتر است. [بدانید] که خداوند، به خاطر ماست که به جهانیان، روزى مى دهد و آفرینش بر پاى و برقرار است; هر آن کس که این سخن مرا انکار کند، ملعون و ملعون و مغضوب و مغضوب درگاه حق است.

هان! آگاه باشید که این سخنان را بیقین جبرئیل از سوى حق تعالى به من خبر داده و گفته است که: «هر کس با على به عداوت و دشمنى برخیزد و ولایت و محبت او را در دل نگیرد، لعنت و خشم مرا نسبت به خود. فراهم کرده است; پس هر کس باید که در کار خود بنگرد که براى فرداى خود چه آماده نموده است; پس باید که از مخالفت با على، سخت بر حذر باشید، مباد که پس از ثابت قدمى، پایتان بلغزد که خداوند به هرچه کنید، آگاه است.

اى مردم! على، همان کس است که خدا در کتاب مجید خود، به عنوان «جنب الله » از او یاد کرده و از زبان مبتلایان دوزخ، فرموده است: «یا حسرتا على ما فرطت فى جنب الله.»

اى مردم! در قرآن، به تدبر و تفکر، نظر کنید و در درک و فهم آیات آن بکوشید، به محکمات آن توجه کنید و از متشابهاتش پیروى منمایید. و به خدا سوگند که بجز این مرد که هم اکنون، دست او را گرفته و بر کشیده ام هرگز دیگرى نیست که بتواند دستورات قرآن را براى شما روشن کند و تفسیر آیات آن را بیان نماید; همین مردى که اینک بازوى او را گرفته و به شما اعلام مى کنم که: هر کس را که من مولا و سرپرست و صاحب اختیارم، على، مولا و سرپرست و صاحب اختیار اوست; این مرد، على بن ابیطالب است، برادر و وصى من است، که فرمان دوستى و ولایت او از جانب حق متعال بر من نازل گردیده است.

اى مردم! على و آن پاکان از فرزندانم، ثقل اصغرند و قرآن، ثقل اکبر است، که هر یک از دیگرى خبر مى دهد و هر کدام، آن دیگر را تایید و تصدیق مى کند; میان این دو ثقل و این دو امر گران، جدایى نخواهد بود تا آنکه به قیامت در کنار حوض، به من رسند. ایشان امناى حق در میان خلق و فرمانروایان او بر روى زمین اند. بهوش باشید که من، آنچه لازم بود، گفتم.

به هوش باشید که مطلب و مقصود را ابلاغ کرده و به گوش شما رساندم. توضیح دادم که این امر، به دستور خداوند بود و من نیز از سوى او، عز و جل، به شما ابلاغ نمودم. به هوش باشید که عنوان «امیرالمؤمنین » بر کسى جز برادر من روا نیست و این سمت و مقام و فرمانروایى بر مسلمانان پس از من، براى هیچ کس جز وى مجاز و حلال نیست.

(رسول خدا، صلى الله علیه وآله، در این هنگام، بازوى على، علیه السلام، را بگرفت و او را بالا برده و به مردم نشان داد، تا آنجا که پاهاى وى، محاذى زانوان پیامبر مى رسید و پس از آن به سخن ادامه داد:)

اى مردم، این مرد، على است، برادر و وصى من و حافظ علم و خلیفه و جانشین من بر امت است. على است، مفسر قرآن، کتاب خدا.

اوست که مردم را به حق دعوت مى کند و اوست که به هر چه موجب رضا و خشنودى خداست، شتابنده است. اوست که با دشمنان حق. در پیکار و ستیز و بر فرمانبردارى و اطاعت از خدا، سختکوش و باز دارنده مردمان از معاصى و نافرمانی هاست. اوست خلیفه و جانشین رسول خدا و امیرالمؤمنین و پیشوا و هادى خلق خدا. اوست که به امر خدا قاتل «ناکثین » و «قاسطین » و «مارقین » است.

[اى مردم!] آنچه مى گویم به فرمان پروردگار مى گویم و این خواست و دستور حق است که هیچ سخنى از او، به دست من تغییر و تبدیل نپذیرد; حال مى گویم: خداوندا! هر آن کس که على را دوست مى دارد، دوست بدار و هر کس با وى دشمن است، دشمن دار. خداوندا هر کس که على را انکار کند، لعنت کن و آن کس که پذیراى حق او نباشد، به خشم و غضب خود، گرفتار ساز.

خداوندا! اگر اکنون، على، ولى تو را به خلافت و جانشینى خود معین کردم و امرى که موجب اکمال دین و اتمام نعمت بر این مردم است، بیان کردم، همه و همه به فرمان تو بود. که تو، خود بر من، وحى فرمودى که:

و من یبتغ غیرالاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فى الآخره من الخاسرین.

منبع :على اکبر صادقى ماهنامه موعود شماره ۱۳

استدلال امیرالمؤمنین (علیه السلام) به حدیث غدیر

اشاره:

با اینکه بیشتر مسلمانان صحت حدیث غدیر و اعلام ولایت أمیرمؤمنان على  علیه السلام . را پذیرفته اند و غالبا آن را از احادیث قطعى و متواتر مى دانند، باز گروهى چنین مى پرسند : اگر واقعا حادثه غدیر خم اتفاق افتاده و بسیارى نیز شاهد آن بوده اند، چرا شخص امیرمؤمنان . علیه السلام . برای اثبات حقانیت خود هرگز از آن بهره نگرفت؟

در باور این گروه عدم استشهاد حضرت به حدیث غدیر نشان دهنده این حقیقت است که یا واقعه اى به نام غدیر در تاریخ تحقق نیافته، یا بر فرض تحقق بر امامت حضرت دلالت نداشته است.

در پاسخ این مطلب باید گفت: اگر حدیث غدیر را از احادیث قطعى و متواتر ندانیم، باید بپذیریم که در میان احادیث پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و مطالب تاریخى مورد قطعى و متواتر وجود ندارد؛ علاوه بر این، این ادعا که امیرمؤمنان(علیه السلام) براى اثبات حقانیت خود به حدیث غدیر استناد نکرده، خود شاهد بى اطلاعى و ناآگاهى گوینده آن است.

بررسى اجمالى کتاب هاى معتبر و مورد قبول فرقه هاى گوناگون اسلامى نشان مى دهد که حضرت على(علیه السلام) بیش از ۲۲ بار پیرامون غدیر و استشهاد به آن سخن گفته است. هر چند این موارد در حوصله این مقاله نمى گنجد و نیازمند فرصت بیشتر است، ولى براى نمونه تنها ده مورد آن را نقل و در بقیه موارد تنها به ذکر منابع بسنده مى کنیم.

در مسجد پیامبر(صلی الله علیه و آله)

۱٫ برابر آنچه از منابع تاریخى به دست مى آید اولین موردى که حضرت على . علیه السلام . حدیث غدیر را مطرح فرمود، بعد از رحلت پیامبر اکرم . صلى الله علیه و آله . بود. وقتى حضرت را براى بیعت به مسجد آوردند، آن بزرگوار با بیان حقانیت خود خلافت مسلمین را از آن خویش دانست و از بیعت امتناع کرد. بشیر بن سعد انصارى برخاست و گفت: اى ابوالحسن، اگر انصار قبل از بیعت با ابوبکر این کلام را مى شنیدند، حتى دو نفر در باره بیعت با شما اختلاف نمى کردند. حضرت در جواب فرمود:

«یا هؤلاء أکنت أدع رسول الله مسجى لا أواریه و أخرج أنازع فى سلطانه؟ و الله ما خفت أحدا یسمو له و ینازعنا أهل البیت فیه و یستحل ما استحللتموه، و لا علمت أن رسول الله صلى الله علیه و آله ترک یوم غدیر خم لأحد حجه و لا لقائل مقالا. فأنشد الله رجلا سمع النبى صلى الله علیه و اله یوم غدیر خم یقول: «من کنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله» أن یشهد الان بما سمع». (۱)

آیا باید پیکر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را بر روى زمین رها مى کردم و قبل از کفن و دفن آن حضرت، در باره خلافت و جانشینى وى نزاع مى کردم؟ مسأله خلافت چنان روشن بود که گمان نمى کردم کسى در صدد دستیابى به آن باشد و در این موضوع با اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) درگیر شوند. مگر رسول خدا . صلى الله علیه و آله . در روز غدیر خم حجت را بر مردم تمام نکرد و مگر جاى عذرى براى کسى باقى مانده بود؟

همگان را به خدا قسم مى دهم، هر کس کلام پیامبر اکرم در روز غدیر خم را شنیده است که مى فرمود: «هر کس که من مولاى او هستم اینک على مولاى اوست. خداوندا، هر کس على را دوست دارد دوست بدار و آن که على را دشمن بشمارد، دشمن دار، هر کس على را یارى کند یارى کن، و هر که على را خوار کند، خوار ساز.» برخیزد و شهادت دهد.

زید بن ارقم مى گوید: بعد از این سخن حضرت، دوازده تن از اصحاب جنگ بدر برخاستند و گواهى دادند. اما من، با آنکه این گفتار را از زبان رسول الله . صلى الله علیه و آله . شنیده بودم، از اداى شهادت خوددارى کردم و بر اثر همین امر و نفرین حضرت بینایى ام را از دست دادم.

در خطبه وسیله

۲ .هفت روز پس از وفات پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، امیرمؤمنان . علیه السلام . در مدینه خطبه اى بسیار بلند ایراد فرمود که به خطبه وسیله معروف شد. حضرت در آن خطبه به واقعه غدیر خم و نزول آیه اکمال دین در آن روز تصریح مى کند. ثقهالاسلام کلینى، در روضه کافى، خطبه وسیله را نقل کرده است. در بخشى از آن چنین مى خوانیم:

«… و قوله صلى الله علیه و اله حین تکلمت طائفه فقالت: نحن موالى رسول الله(صلی الله علیه و آله) فخرج رسول الله صلى الله علیه و آله إلى حجه الوداع ثم صار الى غدیر خم، فأمر فأصلح له شبه المنبر ثم علاه و أخذ بعضدى حتى رئى بیاض إبطیه رافعا صوته قائلا فى محفله: «من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» فکانت على ولایتى ولایه الله و على عداوتى عداوه الله. و أنزل الله عزو جل فى ذلک الیوم: الیوم اکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا (۲) فکانت ولایتى کمال الدین و رضا الرب جل ذکره…» (۳)

[در اواخر عمر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)،]، وقتى گروهى گفتند: ما بعد از پیامبر رهبران مردم هستیم، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) براى حجهالوداع از مدینه خارج شد و پس از اعمال حج به وادى غدیر خم شتافت، فرمان داد چیزى مانند منبر برایش آماده کردند. سپس بالاى آن رفت، و بازوى مرا گرفت و بلند کرد، به گونه اى که سفیدى زیر شانه هایش دیده شد. آنگاه با آواز بلند فرمود:

هر کس که من مولاى او هستم على مولاى اوست. خدایا، دوستش را دوست بدار و دشمنش را دشمن شمار. پس ولایت من معیار ولایت خدا و دشمنى با من میعار دشمنى با خدا شد؛ و خداوند در همان روز این آیه را نازل فرمود: امروز دین شما را کامل ساختم، نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم.

پس ولایت من کمال دین و رضایت پروردگار جل ذکره شد. …

در شوراى شش نفره

۳ .در شوراى منتخب خلیفه دوم براى تعیین خلیفه، که امیرمؤمنان . علیه السلام . نیز در شمار آنان جاى داشت، استدلالهاى فراوانى از حضرت نقل شده که در کتاب هاى تاریخ و حدیث به «حدیث الانشاد» یا «حدیث المناشده» معروف است. امام(علیه السلام) در یکی از استدلالهاى خود به حدیث غدیر خم استناد کرده است.

ابن مغازلى شافعى (متوفاى ۴۸۳)، در کتاب المناقب،سخن على(علیه السلام) را چنین نقل مى کند:

«فأنشدکم بالله، هل فیکم أحد قال له رسول الله صلى الله علیه و آله: «من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، لیبلغ الشاهد منکم الغائب» غیرى؟ (۴) قالوا: اللهم لا.»

شما را به خدا سوگند مى دهم، در جمع شما غیر از من کسى هست که پیامبر در باره او فرموده باشد: «هر کس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدایا، دوستدارش را دوست بدار و دشمنش را دشمن بشمار، حاضران باید این مطلب را به غائبان برسانند؟ اعضاى شورا گفتند: به خدا سوگند، نه».

در روزگار عثمان

۴ .در ایام خلافت عثمان جمعى از مهاجران و انصار در مسجد النبى . صلى الله علیه و اله . گرد آمده، پیرامون فضایل و سوابق قریش و انصار سخن مى گفتند و از سخنان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در باره قریش و انصار بهره مى جستند. حضرت على . علیه السلام . نیز در این مجلس حضور داشت و به سخنان آنان گوش مى داد. گروهى از حضرت خواستند که او نیز سخنى بگوید. حضرت پاره اى از سوابق و مناقبش را برشمرد و حاضران بر درستى گفتارش گواهى دادند. آنگاه امام به حدیث غدیر اشاره کرد و فرمود:

«افتقرون أن رسول الله صلى الله علیه و آله دعانى یوم غدیر خم فنادى لى بالولایه ثم قال : لیبلغ الشاهد منکم الغائب؟»قالوا: اللهم نعم. (۵)

آیا قبول دارید که رسول خدا . صلى الله علیه و آله . در روز غدیر خم مرا خواست، ولایتم را به مردم ابلاغ کرد و فرمود حاضران باید این مطلب را غایبان برسانند؟ حاضران گفتند : آرى.

در میدان جنگ جمل

۵ .قبل از شروع جنگ جمل، حضرت براى اتمام حجتى دیگر به طلحه پیام داد تا با وى دیدار کند. طلحه نیز پذیرفت و به حضور امیرمؤمنان . علیه السلام . شتافت. حضرت به وى فرمود :

«نشدتک الله هل سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله یقول: «من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه»؟ قال: نعم. قال . علیه السلام . «فلم تقاتلنى؟» قال: لم اذکر. (۶)

تو را به خدا سوگند مى دهم، آیا شنیدى که رسول الله . صلى الله علیه و آله . مى فرمود : «هر کس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدایا هر کس او را دوست دارد دوست بدار و هر کس با او دشمنى مى کند دشمن بدار؟»طلحه گفت: آرى شنیده ام.

حضرت فرمود: پس چرا با من مى جنگى؟

طلحه جواب داد: فراموش کرده بودم.

در صحنه صفین

۶ .در جنگ صفین، هنگامى که فرستاده هاى معاویه به حضور امیرمؤمنان . علیه السلام . رسیدند تا به اصطلاح بین حضرت و معاویه صلح برقرار سازند، حضرت خطبه اى ایراد کرد و فرمود:

«أنشد کم الله فى قول الله: (یا ایها الذین آمنوا أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولى الأمر منکم) (۷) و قوله: (إنما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه و یؤتون الزکاه و هم راکعون) (۸) ثم قال: (و لم یتخذوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنین ولیجه)، (۹) فقال الناس: یا رسول الله، أخاص لبعض المؤمنین أم عام لجمیعهم؟ فأمر الله عز و جل رسوله أن یعلمهم فیمن نزلت الایات و أن یفسر لهم من الولایه ما فسر لهم من صلاتهم و صیامهم و زکاتهم و حجهم. فنصبنى بغدیر خم و قال: «إن الله ارسلنى برساله ضاق بها صدرى و ظننت أن الناس مکذبونى، فأوعدنى لأبلغنها أو یغذبنى، قم یا على» ثم نادى بالصلاه جماعه فصلى بهم الظهر ثم قال: «ایها الناس، إن الله مولاى و أنا مولى المؤمنین و أولى بهم من أنفسهم، ألا من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره و اخذل من خذله.» فقام إلیه سلمان الفارسى فقال: یا رسول الله ولائه کماذا؟ فقال: «ولائه کولایتى، من کنت اولى به من نفسه فعلى أولى به من نفسه.» و أنزل الله تبارک و تعالى : (الیوم اکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الإسلام دینا) (۱۰) …» (۱۱)

شما را به خدا سوگند مى دهم، در باره این آیات: «اى مؤمنان، از خدا و پیامبر و صاحبان امر خود پیروى کنید؛»«صاحب اختیار و ولى شما خدا و پیامبرش و کسى است که نماز را به پا داشته، در حال رکوع زکات مى دهد» و «غیر از خدا، پیامبر و مؤمنان را دوست صمیمى به شمار نیاوردید.»

مردم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سؤال کردند: آیا مراد از «مؤمنان» در این آیات بعضى از آنهاست یا همه آنان را شامل مى شود؟ خداوند به پیامبرش دستور داد تا به آنان بفهماند که این آیات در باره چه کسى نازل شده است و ولایت را براى آنها تفسیر کند چنانکه نماز، روزه، زکات و حج را تفسیر کرد. پیامبر(صلی الله علیه و آله)، براى امتثال امر خدا، در غدیر خم مرا به خلافت منصوب کرد و فرمود: «خداوند مرا به رسالتى فرستاده است که سینه ام از آن به فشار آمده، گمان مى کنم مردم مرا تکذیب خواهند کرد؛ ولى خداوند مرا تهدید کرد و فرمود: این پیام را برسانم وگرنه مرا عذاب مى کند. اى على برخیز». سپس مردم را براى نماز جماعت فرا خواند، و نماز ظهر را با آنان خواند و فرمود: اى مردم، خداوند مولاى من است، من مولاى مؤمنینم و اختیارم بر مؤمنین از خود آنان بیشتر است، بدانید هر که من مولاى او هستم على مولاى اوست. خداوندا، هر که على را دوست دارد دوست بدار و آن که على را دشمن دارد دشمن بدار، هر کس على را یارى کند یارى کن و هر که على را یارى نکند خوار کن.

در اینجا سلمان فارسى برخاست و گفت: یا رسول الله، ولایت و اختیار او بر مردم چگونه است؟ حضرت فرمود: اختیارات او مانند اختیارات من است، هر کس اختیار من به او از خود او بیشتر بوده، على هم اختیارش بر او از خودش بیشتر است. و خداوند تبارک و تعالى این آیه را نازل فرمود: امروز دین شما را کامل کردم، نعمتم را بر شما تمام کردم و راضى شدم که اسلام دین شما باشد.

در مسجد کوفه

۷ .امام على . علیه السلام . بارها مردم را در مسجد کوفه جمع کرد و فرمود که، هر کس در غدیر خم حضور داشته، حدیث غدیر را از زبان پیامبر اکرم شنیده است برخیزد و شهادت دهد.

هر بار حضرت چنین خواسته اى را بیان کرده، جمعى از بزرگان اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله) اجابت کرده، شهادت دادند که، ما در غدیر خم این سخن را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیده ایم.

این بخش از استشهادات حضرت چنان گسترده و متنوع است که، بى هیچ اغراقى گردآورى منابع آن کتابى مى طلبد.

احمد بن حنبل در مسند خود داستان یکى از گواه جویى هاى حضرت را چنین نقل مى کند: على . رضى الله عنه . مردم را در رحبه (یکى از میادین کوفه) گرد آورد و فرمود:

«أنشد الله کل امرئ مسلم سمع رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یقول یوم غدیر خم ما سمع لما قام.»

به خدا سوگند مى دهم هر مسلمانى که در روز غدیر خم گفتار پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) را شنیده است برخیزد و شهادت دهد.

احمد بن حنبل مى افزاید: به گفته ابى الطفیل سى تن از مردم برخاستند ولى ابونعیم نقل مى کند که بسیارى از مردم برخاسته، شهادت دادند پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را در غدیر خم در حالى که دست حضرت على را گرفته بود، مشاهده کردند که مى فرمود: «آیا مى دانید که من به مؤمنین از خودآنان سزاوارترم؟» مردم در جواب عرضه داشتند: آرى چنین است، اى رسول خدا. آنگاه فرمود: «هر کس من مولاى او هستم على مولاى اوست. خدایا، دوستدار وى را دوست بدار و با دشمن وى دشمن باش.

ابى الطفیل که راوى این حدیث است، مى گوید: من از جمع مردم خارج شدم. در حالى که پذیرش این حدیث برایم مشکل بود و در تردید به سر مى بردم، به ملاقات زید بن ارقم رفتم و آنچه از على(علیه السلام) در آن روز دیده و شنیده بودم با وى در میان گذاشتم. زید بن ارقم گفت: حق همان است که شنیده اى. من خود همه آن مطالب را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیده ام».(۱۲)

در میدان کوفه

۸ .امام على(علیه السلام) در خطبه اى، که در رحبه کوفه ایراد کرد، به واقعه غدیر و گفتار پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در آن تمسک جست. ولى در این محفل انس بن مالک، که در غدیر حضور داشت، مصلحت اندیشى پیشه کرده، از گواهى دادن سرباز زد.

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه چنین نقل مى کند:

«المشهور أن علیا . علیه السلام . ناشد الناس الله فى الرحبه بالکوفه، فقال: أنشدکم الله رجلا سمع رسول الله صلى الله علیه و آله، یقول لى و هو منصرف من حجه الوداع: من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، فقام رجال فشهدوا بذلک. فقال . علیه السلام . لانس بن مالک: «لقد حضرتها فما بالک؟. فقال: یا امیرالمؤمنین کبرت سنی و صار ما أنساه اکثر مما اذکر. فقال [على علیه السلام ] له: ان کنت کاذبا فضربک الله بها بیضاء لا تواریها العمامه. فما مات حتى أصابه البرص». (۱۳)

مشهور است که على . علیه السلام . در رحبه کوفه مردم را سوگند داد و گفت: به خدا سوگند مى دهم هر کس در بازگشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از حجهالوداع از آن حضرت شنید که در باره من فرمود : «من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» برخیزد و گواهى دهد . مردانى برخاستند و گواهى دادند. سپس على . علیه السلام . به انس بن مالک فرمود: تو نیز آن روز حضور داشتى، چه شده است [که گواهى نمى دهى ]؟ انس گفت: یا امیرالمؤمنین، سن من زیاد شده و آنچه فراموش کرده ام بیش از چیزهایى است که به یاد دارم. حضرت فرمود : اگر دروغگو باشى، خداوند تو را به چنان سفیدى مبتلا کند که حتى عمامه نیز آن را پنهان نسازد. پس انس قبل از آنکه بمیرد مبتلا به پیسى شد.

در مسجد کوفه

۹ .حضرت على . علیه السلام . بارها در مسجد کوفه نیز به واقعه غدیر و سخن رسول خدا در آن روز تمسک جست. زیدبن ارقم چنین نقل مى کند: «نشد على . علیه السلام . الناس فى المسجد فقال: أنشد الله رجلا سمع النبى صلى الله علیه و آله یقول: من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. فقام اثنا عشر بدریا، سته من الجانب الأیمن و سته من الجانب الأیسر، فشهدوا بذلک. و کنت انا فیمن سمع ذلک فکتمته، فذهب الله ببصرى». (۱۴)

على . علیه السلام . مردم را در مسجد سوگند داد و فرمود: به خدا سوگند مى دهم هر که گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله) را شنید که فرمود: هر که من مولا و فرمانرواى اویم على مولاى اوست، خدایا هر که او را دوست دارد دوست بدار و هر که او را دشمن دارد دشمن دار؛ برخیزد و گواهى دهد. پس دوازده تن از اهل بدر، شش تن از سمت راست و شش تن از سمت چپ، برخاستند و بدان گواهى دادند. من نیز از کسانى بودم که این سخن را از پیامبر(صلی الله علیه و آله) شنیده بودم، ولى آن روز از گواهى خوددارى کردم و خداوند بینایى را از من گرفت.

به نوشته تاریخ نگاران او براى شهادتى که نداده بود افسوس مى خورد، اظهار پشیمانى مى کرد و از خدا آمرزش مى طلبید.

پس از جنگ نهروان

۱۰ .پس از جنگ نهروان امیرمؤمنان على . علیه السلام . نامه اى خطاب به شیعیان خود نوشت و ده نفر از بزرگان کوفه را که مورد اعتماد بودند، مأمور کرد تا هر جمعه در حضور آنها این نامه براى مردم قرائت شود. حضرت در بخشى از این نامه بر حق ولایت خود استدلال مى کند و مى فرماید:

«و انما حجتى أنى ولى هذا الأمر من دون قریش، أن نبى الله صلى الله علیه و آله قال: «الولاء لمن أعتق» فجاء رسول الله صلى الله علیه و آله بعتق الرقاب من النار، و أعتقها من الرق، فکان للنبى صلى الله علیه و آله، ولاء هذه الأمه، و کان لى بعده ما کان له، فما جاز لقریش من فضلها علیها بالنبى صلى الله علیه و آله، جاز لبنى هاشم على قریش، و جاز لى على بنى هاشم یقول النبى صلى الله علیه و آله یوم غدیر خم «من کنت مولاه فعلى مولاه»، الا أن تدعى قریش فضلها على العرب بغیر النبى صلى الله علیه و آله. فإن شاءوا فلیقولوا ذلک…» (۱۵)

دلیل من بر اینکه من ولى امرم نه سایر قریش، این است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: ولایت براى کسى است که آزاد کرده است؛ و چون رسول الله(صلی الله علیه و آله) مردم را از قید بندگى و آتش جهنم آزاد کرد پس بر امت ولایت دارد. بعد از آن حضرت، همان ولایت او از آن من است؛ زیرا هر فضیلتى که قریش بر سایر امت دارد به سبب پیامبر(صلی الله علیه و آله) است و [با توجه به این معیار] بنى هاشم بر قریش فضیلتى آشکارتر دارد؛ و من همان فضیلت را بر بنى هاشم دارم، زیرا رسول خدا در روز غدیر خم فرمود: «من کنت مولاه فهذا على مولاه.» مگر آنکه قریش ادعا کند به دلیلى جز انتساب به پیامبر بر عرب برترى دارد، پس اگر مى خواهند چنین بگویند، بگویند…

در پایان مقاله براى تکمیل بحث، فهرست بقیه مواردى که حضرت على(علیه السلام) به حدیث غدیر استناد کرده است، ذکر مى شود:

موارد دیگر

۱ . طولانى ترین کلامى، که پیرامون غدیر خم و عظمت آن از حضرت على(علیه السلام) نقل شده است، خطبه اى است که در جمعه اى که با سالگرد غدیر خم مصادف بود در کوفه ایراد شده است.

شیخ طوسى در صفحه ۷۵۲ مصباح المتهجد این خطبه را بطور کامل آورده است و علامه مجلسى در جلد ۹۷ بحارالانوار آن را از «مصباح الزائر» سید بن طاووس نقل مى کند.

۲ . امیر مؤمنان على(علیه السلام) در نامه اى، که در قالب نظم براى معاویه فرستاد، به حدیث غدیر تصریح کرده است. کتابهاى زیر بخشى از منابعى است که این ابیات در آنها دیده مى شود:

.۱ الفصول المهمه، ابن الصباغ المالکى، ص .۱۵

.۲ تذکره الخواص، ابن الجوزى، ص .۱۰۳

.۳ فوائد السمطین، حموینى، ج ۱، ص .۴۲۷

.۴ الفصول المختاره، شیخ مفید، ج ۲، ص .۷۰

.۵ الاحتجاج، طبرسى، ج ۱، ص .۴۲۹

۳ . همچنین اشعار بسیار زیبایى از حضرت على(علیه السلام) نقل شده است، که امام(علیه السلام) براى اثبات حقانیت خویش به حدیث غدیر خم تمسک جسته است. این اشعار در صفحه ۷۸ ینابیع الموده قندوزى حنفى، صفحه ۵۴۰ دیوان منسوب به امیرالمؤمنین و صفحه ۳۲ جلد دوم الغدیر نقل شده است.

۴ . حضرت على(علیه السلام) در مجلسى که انس بن مالک، براء بن عازب، اشعث بن قیس و خالد البجلى حضور داشتند، خطبه اى ایراد کرد و از این چهار تن خواست که بر درستى حدیث غدیر گواهى دهند. ولى هر چهار تن به خاطر ملاحظات سیاسى از اداى شهادت خوددارى کردند. حضرت در باره هر یک آنها دعایى کرد که به اجابت رسید. شیخ صدوق(ره) در کتابهاى «الخصال» و «امالى» خود از این واقعه یاد کرده است. این مطلب در جلد دوم، مناقب آل ابى طالب ج ۲ و جلد ۳۱ و بحارالانوار نیز نقل شده است.

۵ . داستان نفرین حضرت در باره کسانى که حدیث غدیر را کتمان کردند در منابع معتبر بسیار آمده است.

انساب الاشراف، اسدالغابه، مسند احمد، و البدایه و النهایه بخشى از روایات این واقعه شمرده مى شوند.

۶ . أمیر مؤمنان على . علیه السلام . در روایتى طولانى هفتاد فضیلت ویژه خود را بیان کرده، در ضمن آنها از حادثه غدیر خم نیز سخن گفته است. این روایت را شیخ صدوق(ره) در جلد دوم کتاب خصال آورده است.

۷ . همچنین در صفحه ۱۶۶ کتاب بشاره المصطفى حادثه غدیر و سخنان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در آن روز از زبان على(علیه السلام) نقل شده است.

۸ . حضرت على(علیه السلام) هنگام عزیمت به سوى شام براى جنگ با معاویه، در یکى از منازل بین راه، خطبه اى نسبتا طولانى ایراد کرد، او ضمن تشویق یارانش به جهاد در راه خدا به حدیث غدیر استناد جست و مردم را به اطاعت از خود دعوت کرد. این خطبه را شیخ مفید(ره) در جلد اول کتاب ارشاد، طبرسى در جلد اول الاحتجاج و علامه مجلسى بحارالانوار در جلد ۳۲ و ۳۴ نقل کرده اند.

۹ . قضیه معمم شدن امیرمؤمنان على . علیه السلام . به وسیله پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در روز غدیر، از مواردى است که حضرت پیرامون غدیر خم صحبت کرده است. ابن صباغ مالکى در «الفصول المهمه» این کلام حضرت را نقل کرده است. علامه امینى در جلد اول الغدیر از چندین منبع دیگر اهل سنت نام برد که این حدیث را نقل کرده اند.

۱۰ . حضرت على(علیه السلام) در جواب سؤال کسى که گفت: مهمترین فضیلت خود را از زبان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بیان کنید، به حادثه غدیر و وجوب ولایت خود اشاره مى کند. این روایت را طبرسى در جلد اول کتاب احتجاج نقل کرده است. کتاب سلیم بن قیس و جلد چهلم بحارالانوار نیز از منابع این حدیث شمرده مى شود.

۱۱ . حضرت على(علیه السلام)، در توضیح حدیث «ان حدیثنا أهل البیت صعب مستصعب»، حدیث غدیر را بیان کرده، از آزمون مؤمنان در این مسیر سخن گفته است. این روایت در صفحه ۵۵ تفسیر فرات کوفى و نیز جلد ۲۵ بحارالانوار دیده مى شود.

۱۲ . ابن عساکر شافعى در جلد دوم تاریخ دمشق به طرق مختلف حدیث غدیر را از زبان على . علیه السلام . نقل کرده است. همچنین ابن مغازلى شافعى در صفحه ۲۱ کتاب «المناقب»، ابن کثبر در جلد پنجم البدایه و النهایه و هیثمى در جلد نهم مجمع الزواید سخنان حضرت را نقل کرده اند.

به امید آنکه در پرتو نور غدیر به حریم ولایت راه یابیم و از سرچشمه حیات طیبه اهل بیت . علیه السلام . حیاتى نو به دست آوریم.

پى نوشت:

۱. احتجاج طبرسى، ج ۱، ص ۱۸۴؛ الامامه و السیاسه، ص ۲۹ . ۳۰؛ بحارالانوار، ج ۲۸، ص .۱۸۵

۲. مائده .۳

۳. الروضه من الکافى، ج ۸، ص .۲۷

۴. مناقب ابن المغازلى، ص ۱۱۴؛ مناقب الخوارزمى، ص ۲۲۲؛ امالى، شیخ طوسى، ص ۳۳۳؛ همان، ص ۵۴۶؛ همان، ص ۵۵۵؛ الاحتجاج، طبرسى، ج ۱، ص ۳۳۳ و ۲۱۳؛ کشف الیقین، ص ۴۲۳؛ نویسنده؟؛ فرائد السمطین، ج ۱،ص ۳۱۵؛ نویسنده؟؛ ارشاد القلوب، ج ۲، ص .۲۵۹ نویسنده؟؛

۵. کتاب سلیم بن قیس، حدیث ۱۱، ص ۶۴۱؛ فوائد السمطین، ج ۱، ص ۳۱۲؛ الغدیر، ج ۱، ص .۱۶۳

۶. مناقب الخوارزمى، ص ۱۸۲؛ مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۳۷۱؛ مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۷۳؛ تذکره الخواص، ابن الجوزى، ص ۷۳؛ مجمع الزوائد، ج ۹، ص .۱۰۷

۷. النساء، .۵۹

۸. المائده، .۵۵

۹. التوبه، .۱۶

۱۰. المائده، .۳

۱۱. کتاب سلیم بن قیس، ص ۷۵۸؛ الغدیر، ج ۱، ص ۱۹۵؛ احتجاج طبرسى، ج ۱، ص ۳۴۱؛ فرائد السمطین، ج ۱، ص ۳۱۴؛ کمال الدین، ج ۱، ص ۲۷۴؛ بحارالانوار، ج ۳۳، ص .۱۴۷

۱۲. مسند احمد بن حنبل، ج ۴، ص ۳۷۰؛ این حدیث در صدها کتاب شیعه و سنى با عبارات مختلف نقل شده است.

۱۳. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱۹، ص ۲۱۷؛ المعارف، ابن قتیبه، ص ۵۸۰؛ انساب الاشراف، بلاذرى، ج ۲، ص ۱۵۶؛ حلیه الاولیاء، ج ۵، ص ۲۶؛ الارشاد، شیخ مفید، ج ۱، ص ۳۵۱؛ کشف الیقین، علامه حلى، ص ۱۱۰؛ الغدیر، ج ۱، ص .۱۹۳

۱۴. الارشاد، شیخ مفید، ج ۱، ص ۳۵۲؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۷۴؛ مجمع الزواید، ج ۹، ص ۱۰۶؛مناقب، أبى مغازلى شافعى، ص ۲۳؛ العمده ص ۱۱۰، الغدیر، ج ۱، ص .۱۶۷

۱۵. کشف المحجه، سید بن طاووس، ص .۲۴۶ معادن الحکمهفى مکاتیب الائمه، فصل ۲؛ بحار، ج ۳۰،ص .۷

منبع: محمد محمدیان تبریزى مجله کوثر شماره ۲

حدیث غدیر

اشاره:

غدیر گودال آب است که بعد از گذشتن سیل بر جای می ماند و به زودی خشک می شود. فعیل به معنی مفعول است یعنی بر جای مانده (مغدور) یا فعیل به معنی فاعل است یعنی خیانت کننده (غادر و غدار) چون در وقت حاجت خشک می شود و به تشنگان خیانت می کند . غدیر خم نام واحه یی در سه میلی جحفه است که قبایل خزاعه و کنانه در زمان جاهلیت در آن جا منزل می کردند. خم به معنی بدبوست. گویند هوای غدیر خم آن قدر ناسازگار است که هیچ کودکی در آن تا سن بلوغ زنده نمی ماند مگر آن که به جای دیگر برود.

اهمیت غدیر خم

اهمیت غدیر برای شیعیان بدان سبب است که رسول الله (ص) در آنجا امیرالمؤمنین علی (ع) را به ولایت و خلافت منصوب نمود. از این رو آنان دوری راه و بدی آب و هوا را تحمل می کنند و حتی المقدور خود را به جحفه و غدیر خم رسانده در آن جا احرام می بندند . اخیرا هم مسجدی در آن جا ساخته اند (خاطرات سفارت و سرپرستی حج، از نویسنده) . حدیث غدیر که قوی ترین نص و معتبرترین سند ولایت و خلافت علی (ع) است بدین شرح است: رسول الله (ص) در اواخر سال دهم هجری که دوران غزوات سپری شده و اکثر قبایل عرب به اسلام گرائیده بودند عازم حج گردید. این تنها حج او بعد از هجرت به مدینه بود فریضه حج در سال نهم هجری واجب گردید از این رو آن را حجه الاسلام و حجه الوداع نامیدند. به علاوه چون به حکم وحی الهی ولایت علی (ع) را ابلاغ و در نتیجه دین را کامل و نعمت را تمام فرمود آن را حجه الوداع و حجه الکمال و حجه التمام گفتند. در این سفر زوجات و اهل بیت پیغمبر (ص) و وجوه مهاجرین و انصار و تعداد بسیاری از اهالی مدینه و حومه آن همراه بودند . رسول الله (ص) در مدینه به جامه احرام در آمد و روز پنجشنبه پنج روز مانده از ذی قعده بعد از نماز ظهر از شهر بیرون آمد و به ذوالحلیفه بیرون مدینه منتقل گردید. چون امر شده بود که هر کس بتواند باید که در این سفر همراه باشد با آن که بیماری حصبه (یا آبله) در منطقه مدینه شیوع داشت و عده ای بیمار بودند لااقل ۹۰ هزار یا ۱۱۴ یا ۱۲۴ هزار نفر به معیت رسول الله (ص) عزیمت کردند. تعدادی هم بین مدینه و مکه ضمیمه شدند مانند عشایر سر راه و آنان که همراه امیرالمؤمنین (ع) و ابوموسی اشعری از یمن باز می گشتند . سفر به مکه ده روز و به قولی هشت روز طول کشید و رسول الله (ص) بعد از عبور از منازل یلملم، سیاله، عرق الظبیه، روحاء، منصرف، متعشی، اثابه، عرج، سقیاء، ابواء، جحفه، قدید، غمیم، مر الظهران و سرف روز یکشنبه چهارم یا سه شنبه ششم ذیحجه وارد مکه گردید و مناسک حج را به شرحی که در کتب سیره مسطور است به جای آورد (طبقات الکبیر، ابن سعد، ۳/۲۵۵؛ امتاع الاسماع، مقریزی، ۴/۵۱۰؛ الغدیر، امینی، ۱/۹؛ سیره ابن هشام، ۲/۶۰۱؛ السیره الحلبیه، حلبی، ۳/۲۸۳؛ درر الفوائد، جزایری، ۷۳) .

خطبه غدیر

در راه بازگشت به مدینه (روز ۱۸ ذیحجه سال دهم هجرت) وقتی رسول خدا (ص) به منزل غدیر خم رسید فرشته خدای بر او نازل گشت و این آیت را در شأن امیرالمؤمنین علی (ع) ابلاغ نمود: یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس… (مائده، ۶۷)یعنی: ای پیغامبر فرستاده، برسان آن چه فرو فرستاده شده است به تو از خدای تو اگر نرسانی چنان است که هیچ یک از پیغامهای خدا را نرسانیده باشی. خدا ترا از مردمان نگاه می دارد… برای اجرای امر الهی رسول خدا دستور داد حاجیانی را که از پیش رفته بودند و آنان که هنوز حرکت نکرده بودند توقف کنند سپس فرمود در محل غدیر خم، محوطه ای را که پنج درخت سمره (خارین) در اطراف آن بود از خس و خاشاک ستردند و روی درختها سایبان گستردند. روز پنجشنبه هجدهم ذی حجه رسول الله (ص)، نماز ظهر را پیشاپیش مسلمانان در آن محل بگزارد. آفتاب به قدری سوزنده بود که مردم قسمتی از ردای خود را زیر پا می افکندند و قسمتی را روی سر می کشیدند. بعد از نماز بر منبری از جهاز شتران که در وسط جمعیت آماده شده بود بالا رفت و خطبه مبسوطی در شرح وظائف مسلمانان و مناقب اهل بیت ایراد نمود متن کامل این خطبه را سپهر در ناسخ التواریخ (۱/۴۹۵) نقل کرده است. در پایان خطبه، رسول الله (ص) دو بازوی علی را گرفته برافراشت به طوری که زیر بغل هر دو پیدا شد. آن گاه فرمود: ایها الناس من اولی الناس بالمؤمنین من انفسهم؟ ای مردم چه کسی از جان مردمان به ایشان از خودشان (نزدیکتر) و سزاوارتر است؟ همه گفتند : خدای و رسول او بهتر می دانند. پیغمبر فرمود: ان الله مولای و انا مولی المؤمنین و انا اولی بهم من انفسهم، فمن کنت مولاه فعلی مولاه (یقولها ثلاث مرات و فی لفظ احمد اربع مرات) ثم قال: اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابعض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادر الحق معه حیث دار. الا فیبلع الشاهد الغایب» یعنی خدای مولی و سرور من است و من مولی و سرور مؤمنانم و بر مؤمنان از جانشان به ایشان سزاوارترم . هر که را من مولی و سرورم پس علی نیز مولی و سرور او است (این سخن را سه بار و به قول امام احمد بن حنبل چهار بار مکرر فرمود) سپس گفت: خدایا طرفدار کسی باش که طرفدار علی باشد و خصم آن باش که با او بستیزد. دوست بدار هر که او را دوست دارد. و دشمن بدار هر که او را دشمن دارد و یاری کن هر که او را یاری کند و خوار بدار هر که او را خوار بدارد و بگردان حق را با او هر جا که او می گردد به هوش باشید باید هر کس در اینجا حاضر است این سخن را به غایبان برساند (اسباب النزول، واحدی، ۱۵۰؛ فضائل الخمسه، فیروزآبادی، ۱/۳۸۸؛ تفسیر کشف الاسرار، میبدی، ۳/۱۸۱؛ و عموم تفاسیر شیعه مانند تفسیر ابوالفتوح و مجمع البیان، وافی، مجمع الزوائد، هیثمی، ۹/۱۵۶؛ ثمار القلوب، ثعالبی، ۵۱۱) . به محض این که خطبه و ابلاغ رسول الله (ص) به پایان رسید هنوز مردم متفرق نشده بودند که این آیت نازل گشت: «… الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا …» یعنی: امروز دین شما را برای شما به کمال رساندم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و از این که اسلام دین شما است خشنود گشتم (مائده، ۳) . پیغمبر (ص) پس از دریافت این وحی فرمود: «الله اکبر علی اکمال الدین و اتمام النعمه و رضی الرب برسالتی و الولایه لعلی بعدی» از همه بزرگتر است آن خدایی که دین را کامل و نعمت را تمام فرمود و از رسالت من و ولایت علی بعد از من خشنود است. سپس سراپرده ویژه ای برافراشتند و به امر رسول الله (ص) مردان و زنان، از جمله زنان پیغمبر (ص) در محضر او با علی بیعت کردند. بعد از این مراسم به دست خود عمامه ای بر سر علی نهاد و دنباله آن را پشت سرش مرتب کرد. این تکریم را که در موارد استثنائی و هنگام انتصاب به امارت انجام می شد «تتویج» یا تاجگذاری می گفتند. بعد از این مراسم، بزرگان صحابه به تهنیت علی پیش آمدند. مقدم بر همه ابوبکر و عمر بودند که گفتند: «هنیئا لک (به قولی بخ بخ لک) یا ابن ابی طالب، اصحبت مولی کل مؤمن و مومنه» گوارا باد ترا ای پسر ابوطالب. به به از این نعمت صبح می کنی و شام می کنی در حالی که مولای همه مردان و زنان با ایمان شده ای. ابن عباس گفت: به خدا سوگند که اکنون پیمان تو بر گردن همه واجب گردید. حسان بن ثابت شاعر خاص رسول الله (ص) نیز قصیده ای در تهنیت مراسم غدیر از جایگاهی رفیع با صدای بلند انشاء نمود که مورد تحسین و استقبال آن حضرت واقع شد. شش بیت ذیل از آن قصیده است:

ینادیهم یوم الغدیر نبیهم

بخم و اسمع بالنبی منادیا

فقال: «فمن مولاکم و نبیکم»

فقالوا: و لم یبدوا هناک تعامیا

«الهک مولانا و انت نبینا

و لم تلق منا فی الولایه عاصیا

فقال له: «قم یا علی فاننی

رضیتک من بعدی اماما و هادیا

فمن کنت مولاه فهذا ولیه

فکونوا له اتباع صدق موالیا»

هناک دعا: اللهم وال ولیه

و کن للذی عادی علیا معادیا

پیامبر مسلمانان روز غدیر با صدای بلند ایشان را مخاطب ساخت

ندای پیغمبر را باید با گوش جان شنید

پس گفت: مولی و پیامبر شما کیست؟

آنان گفتند و ابهامی در سخن ظاهر ننمودند:

خدای تو مولای ماست و تو پیامبر مایی

و هیچ یک از ما را در ولایت خود نافرمان نخواهی دید

پس بدو گفت: برخیز ای علی که من

بعد از خود ترا به راهنمایی و امامت پسندیدم (برگزیدم)

هر که را من مولی و سرورم این علی نیز ولی او است

باید که همه پیرو راستین و دوستدار و طرفدار او باشید

در آن جا دعا کرد و گفت: خدایا طرفدار یاران علی باش

و هر کس با علی دشمنی کند تو دشمن او باش

(فیض القدیر، ۶/۲۱۷؛ کنزالعمال، ۸/۶۰؛ الریاض النضره، ۲/۱۷۰، ۲۱۷؛ المسند، احمد بن حنبل، ۴/۲۸۱؛ ذخائر العقبی، طبری، ۶۸؛ تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ۸/۲۹۰؛ اعیان الشیعه، ۱/۲۹۰ به بعد؛ الغدیر، ۲/۴۳ به روایت از مرزبانی و ابن مردویه اصفهانی و ابونعیم اصفهانی و جلال الدین سیوطی و هشت محدث دیگر سنی و بیست و شش محدث شیعی) .

دلایل اهمیت حدیث

بعضی دلائل اهمیت حدیث غدیر به شرح ذیل است: ۱) هیچ یک از احادیث نبوی در صحت و تواتر به پایه حدیث غدیر نمی رسد. سخنان رسول الله (ص) و بیعت مسلمانان با علی در بزرگترین اجتماع اسلامی که تا آن روز نظیر نداشت و در محضر بزرگان صحابه برگذار گردید. امیرالمؤمنین (ع) در دوران خلافت واقعه غدیر را مکررا در محاجه با مخالفان و یاغیان در محضر مسلمانان یادآوری کرد و هر بار جمعی از صحابه که در غدیر حضور داشتند برخاستند و شهادت دادند (المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۳/۳۷۱؛ مسند، ابن حنبل، ۱/۱۱۸، ۵/۳۶۶؛ خصائص امیرالمؤمنین (ع)، نسائی، ۹۳؛ البدایه و النهایه، ابن کثیر شامی، ۵/۲۰۸) ؛ ۲) حدیث غدیر بزرگترین حجت و مستند شیعه امامیه بر ولایت مطلقه علی (ع) است . به استناد همین حدیث است که خلافت را موهبتی الهی می دانند نه مقامی که مردم انتخاب کنند؛ ۳) به شهادت دو آیه سوره مائده که گذشت تشکیل کنگره اسلامی غدیر بزرگترین و مهمترین و حساس ترین قسمت از وظائف رسالت پیامبر (ص) بود. به دستور او همه مسلمانان که توانایی سفر داشتند در حجه الوداع همراه شده بودند و معلوم بود برنامه مهمی در پیش است که باید در آن کنگره اجرا شود. زمان و مکان آن نیز بهترین و مناسبترین بود چون بعد از حج همه از جحفه می گذشتند و با اشاراتی که پیغمبر فرموده بود برای بیشتر آنان آخرین فرصتی بود که سعادت دیدار رسول الله (ص) دست می داد. نزول وحی در آن محل و وصیت رسول الله (ص) در آخر خطبه که باید این پیام را حاضران به غایبان و نسلها به یکدیگر ابلاغ نمایند همه شاهد اهمیت فوق العاده حدیث غدیر است؛ ۴) اسناد حدیث غدیر نیز بر سایر احادیث نبوی برتری و امتیاز دارد. بیش از صد و ده تن از اصحاب پیغمبر و هشتاد و چهار تن از تابعین و سیصد و شصت تن از ثقات محدثین آن را روایت کرده اند (الغدیر، ۱/۱۴) . راویان مشهور غدیر از صحابه: امیرالمؤمنین علی، فاطمه زهرا، حسن بن علی، حسین بن علی، عباس بن عبدالمطلب، عبدالله بن عباس، عایشه و ام سلمه همسران پیغمبر، اسماء بنت عمیس همسر ابوبکر و سپس علی، ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، سعد بن ابی وقاص، عبدالرحمن بن عوف (عشره مبشره) ابوهریره، اسامه بن زید، ابی بن کعب، جابر بن عبدالله، ابوذر غفاری، سلمان فارسی، خالد بن الولید، عمار بن یاسر و عمر بن العاص… بودند. نام تمامی ایشان و نام تابعین و راویانی که حدیث غدیر را روایت کرده اند با ترجمه احوال و روایات ایشان در دو مجلد کتاب عبقات الانوار، تألیف محققانه میر حامد حسین لکنهویی نیشابوری در ۱۰۰۸ صفحه همراه با صد و پنجاه تن از محدثین و علمای مشهور که این حدیث را روایت کرده اند مسطور است. منهج اول و منهج دوم این اثر بی نظیر و مجلدات دوازده گانه منهج دوم که در شرح حدیث غدیر و یازده حدیث متواتر دیگر شیعه تألیف شده است اثر بی نظیری است که اهمیت حدیث غدیر را نشان می دهد (الذریعه الی تصانیف الشیعه، آقا بزرگ تهرانی، ۱۵/۲۱۴) ؛ ۵) علاوه بر علمای شیعی که از عهد شیخ صدوق و شیخ مفید و شیخ طوسی گرفته تا زمان حاضر کتب بسیار در اثبات صحت و تواتر سند و وضوح دلالت آن بر ولایت و خلافت علی تألیف کرده اند بسیاری از علمای اهل سنت نیز کتب و رسالات ویژه ای به مسأله ولایت و حدیث غدیر اختصاص داده اند که امینی در الغدیر از بیست و شش تن ایشان نام برده است (۱/۱۵۲) مشهورترین ایشان عبارتند از: ابوجعفر محمد بن جریر بن یزید طبری (م ۳۱۰ ق) مفسر و مورخ مشهور که کتاب الولایه فی طریق حدیث الغدیر را در دو مجلد تألیف و طرق و الفاظ این حدیث را جمع آورده است (ابن کثیر شامی، البدایه و النهایه، ۵/۲۰۸؛ شیخ ابوجعفر طوسی در الفهرست به نقل الغدیر، ۱/۱۵۳) . ابن عقده احمد بن سعید همدانی (م ۳۳۳ ق) کتاب الولایه فی طریق حدیث الغدیر را تألیف و حدیث غدیر را از صد و پنج طریق روایت کرده است. ابن اثیر در الاصابه فی تمییز الصحابه و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب از آن بسیار نقل کرده اند. در تهذیب التهذیب (۷/۳۳۷) آمده است که ابن عقده حدیث غدیر را از هفتاد صحابی روایت کرده و آن را صحیح می داند . ابوبکر جغانی (م ۳۵۵ ق) کتاب من روی حدیث غدیر خم را تألیف کرده است. (مناقب، ابن شهر آشوب، ۱/۵۲۹) وی حدیث غدیر را از ۱۲۵ طریق روایت کرده است. ابوطالب عبیدالله بن احمد انباری واسطی (م ۳۵۶ ق) کتاب طریق حدیث الغدیر را تألیف کرده است (رجال نجاشی، ۳۶۸ به روایت الغدیر، ۱/۱۵۴) ؛ ابوالفضل محمد بن عبدالله شیبانی (م ۳۷۲ ق) کتاب من روی حدیث غدیر خم را تألیف کرده است (همان مآخذ) ؛ حافظ گنجی در کتاب کفایه الطالب (۱۵) آورده است که علی بن عمر دارقطنی بغدادی (م ۳۸۵ ق) حدیث غدیر را در جزوه ای جمع آورده است . به روایت شیخ سلیمان حنفی در کتاب ینابیع الموده، امام الحرمین ابوالمعالی جوینی استاد غزالی گفته است: در بغداد بیست و هشتمین جلد کتابی را در دست صحافی دیدم که روایات حدیث غدیر را در لفظ من کنت مولاه فعلی مولاه جمع آورده و در انتهای آن نوشته شده بود: بقیه در جزء بیست و نهم خواهد آمد. علوی الهدار الحداد در کتاب القول الفصل (۱/۴۴۵ به روایت الغدیر، ۱/۱۵۸) آورده است که حافظ ابوالعلاء عطار همدانی گفت: حدیث غدیر را به دویست و پنجاه طریق روایت می کنم.

عید غدیر خم

تعظیم روز غدیر و برگزاری مراسم عید در آن از دیر باز شعار تشیع است. به علاوه چون به موجب بعض احادیث (زادالمعاد مجلسی، حدیث مقلی بن خنیس) روز غدیر مصادف با نوروز بوده شیعیان افغانستان و هند و پاکستان روز اول فروردین را به احترام روز غدیر عید می گیرند (یادداشتهای مأموریت نویسنده در هند و پاکستان) در مصر خلفای فاطمی عید غدیر را رسمیت دادند (المعز لدین الله، حسن ابراهیم و طه شرف، ۲۸۵)، در ایران نیز از سال ۹۰۷ ق که شاه اسماعیل صفوی به سلطنت رسید و مذهب تشیع را رسمیت و رواج داد تا امروز عید غدیر از اعیاد رسمی کشوری است. در نجف هر سال در این روز مراسم باشکوهی در صحن علوی منعقد می شود و رجال و علمای شیعه و سفرای بلاد اسلامی در آن حضور یافته خطابه ها و قصاید غدیریه القاء می شود (یادداشتهای مأموریت نویسنده در عراق) در احساء و قطیف که موطن شیعیان اثنی عشری است و در یمن که شیعیان زیدی به سر می برند نیز روز غدیر با جشن و چراغانی برگذار می شود و در مجامع مذهبی حدیث غدیر روایت می گردد؛

ادبیات غدیر و غدیریه ها، واقعه غدیر خم علاوه بر آن که سرفصل کتب تفسیر و حدیث و کلام و فقه و تاریخ شیعه است در ادبیات و هنر و عادات و آداب اجتماعی و سنن ملی شیعه نیز تأثیر سازنده داشته است و مخصوصا در شعر عربی و بعد فارسی جای ممتازی دارد. علاوه بر حسان بن ثابت که نخستین شاعر غدیریه سرا بود سایر صحابه مانند امیرالمؤمنین علی (ع)، عمرو بن العاص و قیس بن سعد بن عباده این حدیث را در اشعار خود جاویدان ساختند. بعد از ایشان فحول شعرای عرب مانند کمیت بن زید اسدی، سید اسماعیل حمیری، ابوتمام، دعبل خزاعی، شریف رضی، شریف مرتضی، مهیار دیلمی، صاحب بن عباد، ابوفراس، حسین بن حجاج، کشاجم، ابن منیر طرابلسی، و صفی الدین حلی… غدیریه های پرمغز و عالی سرودند و این هنر را در ادب عرب و بین شیعیان رایج ساختند. نمونه اشعار ایشان در کتاب اعیان الشیعه و الغدیر به چاپ رسیده است. شرح احوال شاعران شیعی عرب در کتاب اخبار شعراء الشیعه تألیف ابوعبدالله مرزبانی و ادب الطف تألیف سید جواد شبر و سایر تراجم شعراء و تواریخ ادب عرب مسطور است .

در زبان فارسی قدیمی ترین غدیریه از منوچهری دامغانی (م ۴۳۲ ق) در دست است. از آن پس شاعران شیعی در ایران و سایر بلاد آسیا به غدیریه سازی پرداختند و از عهد صفویه رسم شد که در مجالس رسمی عید غدیر قصائد غدیریه خوانده شود. از مشاهیر شاعران پارسی غدیر باید از ناصر خسرو قبادیانی، سنائی غزنوی، ابن یمین فریومدی، وحشی بافقی، قأآنی شیرازی، شمس الشعراء سروش، ملک الشعراء صبوری، غالب دهلوی، ادیب الممالک فراهانی، شیخ الرئیس حیرت و ملک الشعراء بهار… نام برد (یادنامه علامه امینی، ۱/۴۱۴ تا ۴۳۰ مقاله دکتر سجادی، تهران ۱۳۵۲ ش) به علاوه مثنویها و حماسه های بسیار در اطراف حدیث غدیر سروده شده و موضوع را از جنبه های مختلف مورد بحث قرار داده اند. مشهورترین مثنویهای عرفانی که به نام ولایت نامه معروف است، اثر طبع هاشم ذهبی، محمد هاشم درویش زنجانی، صدر کاشف دزفولی، ضمیر حلوایی، عبدالواحد ناظم، فارغ گیلانی، آخوند ملا سلطان علی گنابادی و سلیم تونی است. (الذریعه، ۲۵/۱۴۴ و ۱۴۵) .

ایرادات بر حدیث غدیر و پاسخ آنها، غالب علمای اهل سنت مانند شیعیان در صحت حدیث غدیر تردید نمی کنند. نام چهل تن از ایشان را امینی در الغدیر (۱/۲۹۴) با اقوال و ترجمه احوالشان ثبت کرده است. ولی به دلایلی که در کتب خود آورده و بیشتر آنها تقلیدی است این حدیث را برای اثبات ولایت مطلقه و خلافت بلافصل کافی نمی دانند برای روشن شدن موارد اختلاف توضیحات ذیل نوشته می شود: ۱) از قرن پنجم هجری که تعصبات وصف آرائی های مذهبی شدت یافت بعضی مانند ابن حزم اندلسی (م ۴۳۸ ق) و بعد از او ابن تیمیه (م ۶۲۲ ق) به دلیل آنکه حدیث غدیر در صحیح بخاری و صحیح مسلم مذکور نیست و از طرق اهل سنت روایت نشده و جز در مسند ابن حنبل در سایر صحاح نیامده است آن را ضعیف شمردند. ملا سعد تفتازانی و قاضی عضد ایجی و ملا علی قوشچی و میر سید شریف جرجانی و نظایر ایشان نیز همین سخنان را تکرار و برای نظر خود شاهد آوردند که ابوداوود و ابوحاتم سجستانی نیز صحت این حدیث را مورد طعن قرار داده اند. شیعیان در پاسخ ایشان می گویند: اولا) احادیث صحیح به مندرجات دو کتاب بخاری و مسلم منحصر نیست. به همین سبب حاکم نیشابوری (م ۴۰۵ ق) کتاب المستدرک علی الصحیحین را نوشته بود تا احادیث صحیح از قلم افتاده را در آن جمع کند و حدیث غدیر از آن جمله است؛ ثانیا) حدیث غدیر در صحیح ترمذی و سنن ابن ماجه و سنن دارقطنی و مسند ابن حنبل که هر چهار از اصول موفق اهل سنت به شمار می رود مسطور است (فضائل الخمسه، ۳۴۹) ؛ ثالثا) در طرق حدیث غدیر سی تن از مشایخ بخاری و مسلم (الغدیر، ۱/۳۲۰) مذکورند که اگر در اعتبار ایشان شکی باشد اعتبار احادیث بخاری و مسلم نیز زیر سؤال می رود؛ رابعا) حدیث غدیر را صد و ده تن از صحابه و هشتاد و چهار تن از تابعین و سیصد و ده محدث روایت کرده اند. چنین حدیث متواتری را ضعیف چگونه توان گفت؛ خامسا) حدیث من کنت مولاه فعلی مولاه که در حدیث غدیر آمده در سایر احادیث صحیح نیز آمده است. مانند حدیث بریده بن الحصیب و حدیث اعمش و حدیث ابن عباس (المستدرک علی الصحیحین، ۳/۱۱۰؛ فیض القدیر، ۶/۲۱۸؛ حلیه الاولیاء، ۶/۴ و ۲۳؛ مسند، ابن حنبل، ۵/۳۵۸؛ کنز العمال، ۶/۱۵۲؛ ذخائر العقبی، ۱، ۸۶؛ مجمع الزوائد، ۹/۱۱۹) ؛ ۲) در دلالت حدیث غدیر بر ولایت و امارت علی بر همه مؤمنان و امامت و خلافت او همه علمای شیعی اتفاق نظر و اجماع دارند. شواهد بسیار از کلام فحول شعراء و لغویین عرب که قولشان در عربیت حجت است ثابت می کند که مولی به معنی «اولی به نفس» و ولی واجب الاطاعه است و چنانکه گذشت ابوبکر و عمر علی را «مولی کل مؤمن و مؤمنه» خواندند که معلوم است به معنی ولی واجب الاطاعه است؛ ۳) در فرهنگهای عربی مولی به بیست و هفت معنی آمده است: پروردگار، انعام دهنده، انعام داده شده، آزاد کننده، آزاد شده، پسر، عمو، پسر عمو، خواهرزاده، شریک، بنده، مالک بنده، هم سوگند، یار، تابع، همسایه، مهمان، ولی، ناصر، داماد، عهده دار امر، سزاوارتر، خویشاوند، آقا، متولی، فقید و دوستدار . علمای اهل سنت به دلائلی که در کتب حدیث و کلام ذکر کرده اند مولی را در حدیث غدیر دوستدار و یاور معنی می کنند. مولانا جلال الدین رومی حدیث غدیر را در مثنوی معنوی چنین ترجمه کرده است:

زین سبب پیغمبر با اجتهاد

نام خود وان علی مولی نهاد

گفت هر کس را منم مولی و دوست

ابن عم من علی مولای اوست

و می گویند مولی به معنی اولی یا ولی نیست چون وزن مفعل در زبان عرب به معنی افعل یا فعیل نیامده است. بنابراین به این حدیث بر ولایت مطلقه و خلافت علی نمی شود استناد کرد . شیعیان این استدلال را نادرست می دانند و شواهد بسیار اقامه می کنند که مفعل به معنی افعل و فعیل هر دو آمده است (فضائل الخمسه، ۱/۳۹۱ به بعد؛ الغدیر، ۱/۳۴۴ به بعد) . به علاوه یاری کردن و دوست داشتن پیغمبر به حکم قرآن بر هر مسلمان واجب است. توصیه یاری کردن و محبت علی هم مسأله چنان مهمی نبود که به خاطر آن کنگره اسلامی تشکیل شود این امر در ده ها حدیث دیگر ابلاغ شده بود و تشریفات و بیعت کردن و تاج پوشی لازم نداشت؛ ۴) احمد بن حنبل و سایر ائمه حدیث آورده اند که چند تن از انصار از جمله ابو ایوب انصاری در رحبه (کوفه) نزد علی آمدند و هنگام سخن گفتن او را مولی خطاب کردند. علی فرمود چرا به من مولی می گویید شما عربید و من مولای شما چگونه توانم بود؟ گفتند: ما در روز غدیر خم حضور داشتیم و شنیدیم که رسول الله ترا مولای ما خواند از این رو بر خود لازم می بینیم ترا مولی خطاب کنیم (الغدیر، ۱/۱۸۷) . این حدیث دلیل است بر آنکه معنی مولی در حدیث غدیر بالاتر از دوست و یاور و به معنی ولی امر است؛ ۵) بعض علمای اهل سنت آورده اند که حدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه» را رسول الله (ص) به اسامه بن زید فرمود. او ضمن گفتگو با علی گفت: مولای من رسول الله است. تو که مرا آزاد نکرده ای. پیغمبر به اسامه فرمود: هر کرا من آزاد کننده ام علی آزاد کننده اوست. بعضی هم گویند مخاطب این حدیث در روز غدیر زید بن حارثه پدر اسامه بوده است. شیعیان این قول را به هر دو احتمال باطل می دانند زیرا اسامه بن زید آزاد کرده پیغمبر نبود بلکه پدرش را رسول الله (ص) آزاد کرده بود و او آزاد به دنیا آمد. در مورد زید بن حارثه نیز این سخن صادق نیست چون او در جمادی الاولی سال هفتم در جنگ موته شهید شده بود و طبعا نمی توانست در روز غدیر حضور داشته باشد. مأمون عباسی با همین استدلال چهل تن از محدثین اهل سنت را مجاب نمود (اعیان الشیعه، ۱/۳۶۳) ؛ ۶) ابن کثیر شامی در تاریخ دمشق (به روایت اعیان الشیعه) آورده است که اجتماع غدیر خم و حدیث غدیر در شأن علی بدان سبب بود که پس از بازگشت وی از فتح یمن چند تن از ناراضیان نسبت خشونت و عدم رعایت عدالت در تقسیم غنایم به او دادند، آن حضرت برای اثبات برائت ساحت علی و رفع شبهه، اجتماع غدیر را ترتیب داد و آن سخنان را در فضائل علی بیان نمود. علمای شیعی این قصه را نیز نامناسب و بی دلیل می دانند زیرا به اتفاق مورخین شکایت ناراضیان و پاسخ قاطع رسول الله در مکه در حضور حاجیان بود و حدیث غدیر مربوط به روز هجدهم ذیحجه بعد از خروج از مکه و بعد از مناسک حج است. با توجه به این که سبب خاصی پیش نیامد که در فاصله چند روز شاکیان تجدید شکایت کنند و لازم باشد رسول الله (ص) چنان کنگره عظیمی را برای پاسخگویی ترتیب دهد.

 منبع : کتاب: دایره المعارف تشیع، ج ۶، ص ۱۸۰ , مشایخ فریدنی؛صص۱۸۰-۱۸۳٫

حدیث غدیر و امامت

اشاره:

خطبه غدیر، خطبه‌ای‌ که پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در واقعه غدیر ایراد کرد و در آن علی(علیه السلام) را جانشین خود معرفی نمود. این خطبه در ۱۸ ذی‌الحجه سال ۱۰ قمری، هنگام بازگشت از حجه الوداع در غدیر خم، بعد از نزول آیه تبلیغ ایراد شد. بسیاری از عالمان شیعه و سنی این خطبه را نقل کرده‌اند. حدیث غدیر بخشی از این خطبه است که در آن، پیامبر فرموده است:«هرکس من مولای (سرپرست) اویم، علی (علیه السلام) مولای (سرپرست) اوست». این بخش از خطبه را بیش از ۱۱۰ نفر از صحابه و ۸۴ نفر از تابعین به صورت متواتر نقل کرده‌اند.

تواتر سند، و قطعى بودن دلالت‏ حدیث غدیر

استدلال با حدیث غدیر بر اصلى از اصول دین در گرو قطعى بودن حدیث از نظر سند، و دلالت است. خوشبختانه هر دو شرط در این حدیث ‏به نحو روشن متحقق مى ‏باشد، اما از نظر سند تنها از علماى اهل‏ سنت ۳۶۰ تن این حدیث را در طول چهارده قرن نقل کرده و در هرقرنى حدیث‏ حالت تواتر داشته است‏حتى گروهى درباره سند این‏ روایت کتابهاى جداگانه نوشته‏ اند، مثلا طبرى(متوفاى ۳۱۰.در کتابى‏به نام «الولایه فى‏طرق حدیث الغدیر» این حدیث را از ۷۵ طریق‏ نقل کرده است.

ابن عقده کوفى(متوفاى ۳۳۳.در رساله ولایت این حدیث را از ۱۰۵طریق نقل کرده است.

تحقیقاتى کافى که درباره حدیث غدیر از نظر سند انجام گرفته،هرنوع شک و تردید را در صدور این حدیث نفى مى‏ کند (۱. . تا آنجا که‏ غالبا شعراى عرب زبان در قصائد خود به مناسبت هائى از این حدیث‏یاد کرده ‏اند.

مهم در حدیث غدیر، قطعى بودن دلالت آن است، با توجه به قرائن‏ موجود در حدیث مى ‏توان گفت که مقصود از «مولى‏» در جمله «من‏کنت مولاه فهذا على مولاه‏» اولى به تصرف است.

نخست‏ باید توجه نمود که در قرآن و لغت عرب لفظ «مولى‏» به‏معنى اولى به کار مى‏رود چنانکه مى ‏فرماید: (فالیوم لا یوخذ منکم‏فدیه و لا من الذین کفروا و ماویکم النار هى مولاکم و بئس‏المصیر.(حدید:۱۵..

«امروز(روز رستاخیز.نه از شما ونه از افراد کافر، عوض گرفته‏ نمى ‏شود جایگاه شما آتش است و آن براى شما سزاوارتر است چه‏ سرنوشت ‏بدى است‏» .

مفسران بزرگ مى‏ گویند لفظ «مولى‏» در این آیه به معنى‏«اولى‏» است زیرا براى این افراد بر اثر اعمال ناشایست، شایسته ‏ترین جایگاه، همان آتش است.

در آیه دیگر مى‏ فرماید:(یدعوا لمن ضره اقرب من نفعه لبئس المولى و لبئس‏ العشیر.(حج:۱۳..

«بتى را مى‏ خواند که ضرر او از سودش نزدیک‏تر است چه بد ولى وچه بد مصاحبى است‏» .

در این آیه «مولى‏» به گواه آیات ماقبل که مربوط به مشرکان ‏و بت ‏پرستان است، به معنى اتخاذ ولى و سرپرست است‏به گواه این‏که بت‏پرستان اصنام خود را ولى خود اتخاذ مى‏ کرده ‏اند.

در این که «مولى‏» به معنى «اولى‏» به کار مى‏رود سخنى نیست ‏ولى اکنون باید دید مقصود از آن در حدیث غدیر نیز همین است.

قرائن فراوان نشان مى‏دهد که مقصود از آن در حدیث همان «اولى ‏به تصرف‏» است اینک برخى از این قرائن را یادآور مى‏ شویم:

۱ . رسول گرامى در آغاز حدیث فرمود: «الست اولى بکم من‏انفسکم‏» سپس به دنبال آن چنین فرمود:

«فمن کنت مولاه فهذا على مولاه‏» از این که جمله دوم را پس ازجمله نخست آورد خود گواه بر این است که مقصود او از «مولى‏»همان اولویت است که خدا و رسول آن را دارا مى ‏باشند چیزى که هست ‏ولایت الهى ذاتى است و ولایت نبى و امام موهبتى است.

۲ . پیامبر گرامى در سرآغاز خطبه خود از مردم به اعتقاد به ‏توحید و نبوت و معاد قرار گرفت‏ سپس مولویت على را یادآور شد،این گواه بر این است که این ولایت در ردیف مساله پیشین است وچیزى که مى‏ تواند در ردیف آن سه باشد، همان مقصود از آن ولایت‏ کبرى و سرپرستى جامعه باشد که دوست دارى على و یا یارى وى.

۳ . در روز غدیر آنگاه که آیه اکمال فرود آمد، پیامبر فرمود:

«الله اکبر على اکمال الدین و اتمام النعمه و رضا الرب‏ برسالتى و الولایه لعلى فى بعدى‏» در این صورت باید دید کدام‏یک ‏از معانى «مولى‏» مى ‏تواند مایه کمال دین و اتمام نعمت و درردیف رضایت ‏خدا به رسالت پیامبر قرار گیرد جز ولایت کبرى وسرپرستى على(ع.، که مفاد آن استمرار وظیفه نبوت است.

۴ . پیامبر گرامى در آغاز خطبه از رحلت و نزدیک شدن اجل‏ خود، سخن مى ‏گوید و این گواه بر این است که با نصب على مى ‏خواهداین خلا را پر کند.

گذشته از این، اگر مقصود نصب على بر مقام امامت و ولایت نبود،گردآورى این جمعیت در بیابان سوزان هیچ لزومى نداشت اگر واقعامى‏ خواست مردم را به نصرت و دوستى على(ع.دعوت کند این یک مساله پوشیده نبود تا در این بیابان سوزان هشتاد هزار نفر یا متجاوزاز آن را از محمل‏ ها و شتران پیاده کند و خطبه گسترده بخواند واز مرگ خود گزارش کند، آنگاه بگوید مردم على را دوست‏ بدارید واو را یارى کنید.

این قرائن که در خود حدیث نهفته است، گواهى مى‏دهند که مقصوداز مولى همان اولویت‏ به تصرف و سرپرستى است، نه ناصر و یاور، ویا محبوب و دوست، حسان بن ثابت ‏شاعر عهد رسالت که در خود واقعه‏ حضور داشت، از حدیث جز معناى ولایت چیزى دیگر تلقى نکرد و لذادر شعر خود گفت:

فقال له قم یا على فاننى

رضیتک من بعدى اماما و هادیا

در پایان یادآور مى‏ شویم که درمیان علماى اهل سنت افراد باانصافى اعتراف به دلالت ‏حدیث غدیربر امامت على(ع.نموده ‏اند از آن جمله «سعدالدین تفتازانى‏»(۷۱۲.۷۹۱.مى‏ گوید: در لفظ «مولى‏» که در حدیث غدیر آمده است،در آن چند احتمال وجود دارد:

۱ . آزاد کننده; ۲ . آزاد شده; ۳ . هم‏ پیمان; ۴ . پناه داده ‏شده; ۵ . پسر عمو; ۶. ناصر و یاور; ۷ . اولى به تصرف.

آنگاه یادآور مى ‏شود که از این معانى هفت گانه هیچ‏ کدام متناسب ‏با صدر حدیث نیست.

اما آن پنج معنى نخست نمى‏ تواند مقصود پیامبر باشد و اما معنى‏ ششم توضیح واضح بوده و نیاز به بیان پیامبر و گردآورى مردم‏ نداشت قهرا مقصود همان معنى هفتم است (۲. .

از آنجا که بحث ما یک بحث تفسیرى است پیرامون حدیث غدیر بادیگر احادیثى که مربوط به ولایت کبراى امیر مومنان(ع.است، سخن‏ن مى‏ گوییم و ادامه این بحث ها را به کتاب الهیات ارجاع مى‏ کنیم (۳. .

خاندان على(ع. در سرزمین مباهله

هرچند بحث ما درباره آیات مربوط به امامت ‏به پایان رسید، ولى به عنوان تکمیل آیاتى که سند فضیلت‏ خاندان رسالت است، در اینجامى‏آوریم و به تفسیر اجمالى آنها مى ‏پردازیم:

۱ . آیه مباهله

(فمن حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم‏نبتهل فنجعل لعنه الله على الکاذبین.(آل عمران: ۶۱..

«هرکس با تو پس از آن که آگاه شدى، به مجادله برخیزد، بگوبیایید تا بخوانیم فرزندان خود و فرزندان شما را، زنان خود وزنان شما را، و جان هاى خود و جانهاى شما را و لعنت‏ خدا بر گروه ‏دروغگو بفرستیم‏» .

مفسران مى ‏نویسند: پیامبر اسلام(ص.به موازات مکاتبه با سران‏دول جهان، و مراکز مذهبى نامه ‏اى به اسقف نجران «ابوحارثه‏»نوشت و طى آن نامه ساکنان «نجران‏» را به آئین اسلام دعوت نموداینک مضمون نامه آن حضرت:

«به نام خداى ابراهیم و اسحاق و یعقوب(این نامه‏اى است.ازمحمد پیامبر و رسول خدا به اسقف نجران خداى ابراهیم و اسحاق ویعقوب و احمد را ستایش مى‏ کنم و شماها را از پرستش بندگان به‏ پرستش خدا دعوت مى ‏نمایم، شما را دعوت مى ‏کنم که از ولایت‏ بندگان‏ خدا خارج شوید و در ولایت‏ خداوند وارد آئید، و اگر دعوت مرانپذیرفتید(لااقل.باید به حکومت اسلامى مالیات(جزیه.بپردازید(که ‏در برابر این مبلغ جزئى از جان و مال شما دفاع مى‏ کند.و در غیراین صورت به شما اعلام خطر مى‏ شود» (۴. .

و برخى از مصادر تاریخى شیعه اضافه مى‏ کند: پیامبر آیه مربوط (۵. به اهل کتاب را که در آن همگى به پرستش خداى یگانه دعوت‏ شده ‏اند، نیز نوشت.

نمایندگان پیامبر وارد نجران شده، نامه پیامبر را به‏«اسقف‏» دادند، وى نامه را با دقت هرچه تمام تر خوانده و براى‏ تصمیم شورائى مرکب از شخصیت هاى بارز مذهبى و غیر مذهبى تشکیل‏ داد، یکى از افراد طرف مشورت «شرحبیل‏» بود که به عقل و درایت‏ و کاردانى معروفیت کامل داشت، وى در پاسخ اسقف چنین اظهارنمود، اطلاعات من در مسائل مذهبى بسیار ناچیز است، بنابراین من‏حق اظهار نظر ندارم و اگر در غیر این موضوع با من وارد شورمى‏شدید، من مى توانستم راه‏ حلهائى در اختیار شما بگذارم.

ولى ناچارم مطلبى را تذکر دهم و آن این که: ما کرارا ازپیشوایان مذهبى خود شنیده‏ ایم: روزى منصب نبوت از نسل «اسحاق‏»به فرزندان «اسماعیل‏» انتقال خواهد یافت. و هیچ بعید نیست که‏«محمد» که از اولاد اسماعیل است، همان پیامبر موعود باشد.

شورى نظر داد که گروهى به عنوان «هیئتى از نجران‏» به مدینه ‏برود، تا از نزدیک با محمد(ص.تماس گرفته و دلائل نبوت او رابررسى کنند.

شصت تن از زبده‏ ترین و داناترین مردم نجران انتخاب شدند و درراس آنان سه پیشواى مذهبى بود این سه تن عبارت بودند از:

۱ . «ابوحارثه بن علقمه‏» که اسقف اعظم نجران که نماینده ‏رسمى کلیساهاى روم در حجاز بود.

۲ . «عبدالمسیح‏» رئیس هیئت و به عقل و تدبیر و کاردانى‏ معروف بود.

۳ . «ایهم‏» که فرد کهن سال و شخصیت محترم ملت نجران به‏ شمار مى ‏رفت (۶. .

هیئت نجران، طرف عصر درحالى که لباسهاى تجملى ابریشمى بر تن‏و انگشترهاى طلا بر دست و صلیبها بر گردن داشتند، وارد مسجد شده ‏به پیامبر سلام کردند، ولى وضع زننده و نامناسب آنان آنهم درمسجد، پیامبر را سخت ناراحت نمود. احساس کردند که از آنان ‏ناراحت‏ شده است، اما علت ناراحتى را ندانستند، فورا با عثمان‏بن عفان و عبدالرحمان بن عوف که سابقه آشنائى با آنان داشتند،تماس گرفتند و جریان را به آنها گفتند آنان اظهار داشتند که حل‏این گره به دست على بن ابى طالب(ع.است، آنان به امیرمومنان‏ مراجعه کردند على(ع.در پاسخ آنها چنین گفت: شما باید لباس هاى‏خود را تغییر دهید، و با وضع ساده، بدون زر و زیور به حضورحضرت بیائید. در این صورت مورد احترام و تکریم قرار خواهیدگرفت‏» .

نمایندگان نجران با لباس ساده بدون انگشتر طلا، شرفیاب محضرپیامبر شده و سلام کردند، پیامبر با احترام خاص پاسخ سلام آنان‏را داد، و برخى از هدایائى را که براى وى آورده بودند، پذیرفت.

نمایندگان پیش از آن که وارد مذاکره شوند، اظهار کردند که ‏وقت نماز آنان رسیده است، پیامبر اجازه داد که نمازهاى خود رادر مسجد مدینه درحالى که رو به مشرق ایستاده بودند، بخوانند (۷. .

سیره‏ نویس معروف «برهان الدین حلبى‏» مى‏ نویسد: پیامبر به آنان گفت من شما را به آئین توحید و پرستش خداى یگانه، و تسلیم در برابر اوامر او دعوت مى‏ کنم، سپس آیاتى چنداز قرآن براى آنان خواند.

آنان در پاسخ گفتند: اگر مقصود از اسلام ایمان به خداى یگانه ‏است، ما قبلا به او ایمان آورده و به احکام وى عمل مى ‏نمائیم.

پیامبر در پاسخ آنان گفت: اسلام علائمى دارد چگونه مى‏ گوییدخداى یگانه را پرستش مى‏کنید درصورتى که شماها صلیب را مى‏ پرستیدو از خوردن گوشت ‏خوک پرهیز نمى ‏کنید و مسیح را فرزند خدامى ‏دانید.

نمایندگان نجران گفتند: آرى او فرزند خداست زیرا مادر اومریم، بدون نزدیکى با کسى، او را به دنیا آورد، ناچار باید اوفرزند خدا باشد در این موقع فرشته وحى بر پیامبر نازل شد و این ‏آیه را آورد:

(ان مثل عیسى عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن‏فیکون.(آل عمران: ۵۹..

تولد عیسى از مادر بدون آن که کسى با او نزدیکى کند، نزد خداهم چون آدم است که او را از خاک آفرید و سپس به او فرمود: موجودباش او هم فورا موجود شد(بنابراین ولادت مسیح بدون پدر دلیل برالوهیت او نیست..

مسیحیان نجران در مقابل منطق وحى ناگزیر شدند راه مجادله درپیش گیرند و پیشنهاد مباهله داده ‏اند، در آن موقع پیک الهى نازل ‏شد پیامبر را نیز به مباهله مامور ساخت، طرفین به فیصله دادن‏ مساله از طریق مباهله آماده شدند و قرار شد فردا همگى براى ‏مباهله حاضر و آماده شوند.

وقت مباهله فرا رسید و قرار بود که مباهله در نقطه خارج ازشهر مدینه در دامنه صحرا انجام گیرد پیامبر از میان مسلمانان وبستگان زیاد فقط چهار نفر را براى مباهله برگزید و این چهار تن‏ جز على و فاطمه و حسن و حسین علیه السلام کسى دیگر نبود.

سران هیئت نمایندگى نجران با یکدیگر گفتگو مى‏ کردند و مى‏گ فتنداگر محمد با شکوه مادى به میدان مباهله وارد شود، اعتمادى به‏ادعاى او نیست، و اگر به وضع ساده همراه عزیزانش گام در صحراى‏ مباهله بگذارد، عمل او گواه بر اعتماد او به نبوت خویش است تاآنجا که عزیزان خود را به میدان مباهله آورده است، هنوز در این‏ گفتگو بودند که چهره‏ هاى معصومى براى آنان آشکار گشت همگى باهم‏ گفتند این مرد به دعوت خود اعتقاد راسخ دارد و گرنه یک فرددروغگو یا شاک عزیزان خود را در معرض بلاى آسمانى قرار نمى‏ دهد ولذا با دیدن این وضع وارد شور شدند و از مباهله منصرف گشتندقرار شد هر سال مبلغى به عنوان جزیه(مالیات سرانه.بپردازند ودر برابر آن حکومت اسلامى از مال و جان آنان دفاع کنند.

عائشه مى‏ گوید: روز مباهله پیامبر اسلام چهارتن همراهان خود رازیر چادر مشکى رنگى، وارد کرد و این آیه را تلاوت نمود: (انمایرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا.زمخشرى‏پس از بیان نکات آیه مباهله در پایان بحث مى ‏نویسد: سرگذشت‏مباهله و مفاد این آیه بزرگترین گواه بر فضیلت اصحاب کساء است‏و سندى زنده بر حقانیت آئین اسلام مى ‏باشد.

داستان مباهله بزرگترین سند فضیلت‏ براى اهل پیامبر است زیراالفاظ و مفردات آیه حاکى است که همراهان پیامبر در چه پایه‏اى‏ از فضیلت قرار داشتند، زیرا پیامبر در این آیه، علاوه بر این که‏ حسن و حسین علیه السلام را فرزندان خود، و فاطمه(س.را یگانه‏زن منتسب به خاندان خویش مى‏ خواند، از شخص على(ع.به عنوان‏«انفسنا» تعبیر مى‏کند و آن شخصیت عظیم جهان انسانى را به‏ منزله جان پیامبر مى‏ داند، فضیلتى بالاتر از این که یک شخص ازنظر معنویت و فضیلت‏به پایه ‏اى برسد که خداوند بزرگ او را به ‏منزله جان و روح پیامبر بخواند.

آیا این آیه گواه برترى امیرمومنان بر تمام مسلمانان جهان نیست؟

از روایاتى که از پیشوایان مذهبى ما وارد شده است، استفاده مى‏ شود که موضوع مباهله اختصاص به پیامبر نداشته و هر فردمسلمانى در مسائل مذهبى مى‏ تواند با مخالفان خود به مباهله ‏برخیزد و شیوه مباهله و دعاى آن در کتابهاى حدیث وارد شده براى‏اطلاع بیشتر به کتاب «نورالثقلین‏» مراجعه بفرمائید (۸. .

در رساله حضرت استاد علامه طباطبائى(ره.چنین مى‏ خوانیم:

«مباهله یکى از معجزات باقى اسلام است و هر فرد با ایمانى به ‏پیروى از نخستین پیشواى اسلام، مى‏ تواند در راه اثبات حقیقتى ازحقائق اسلام با مخالفان خود به مباهله بپردازد و از خداوند جهان‏ درخواست کند که طرف مخالف، را کیفر بدهد و محکوم سازد (۹. .

در پایان از تذکر چند نکته ‏اى ناگزیریم.

گذشته بر این که تمام مفسران و دانشمندان شیعه، موضوع مباهل ه‏را در کتابهاى خود آورده‏ اند از میان علماء و دانشمندان اهل ‏تسنن شصت نفر در کتابهاى خود پیرامون این سرگذشت‏ سخنانى‏ گفته ‏اند و نکاتى یادآور شده ‏اند که برخى را یادآور مى ‏شویم:

۱ . مسلم بن حجاج در صحیح خود که دومین صحیح از صحاح شش گانه ‏است، مى ‏نویسد:

«معاویه به سعد وقاص گفت: چرا على(ع.را سب نمى‏کنى؟ جواب‏داد: به خاطر سه خصلتى که على(ع.داشت و من آرزو مى ‏کنم که یکى ‏از آنها را دارا بودم. او پس از سخنانى مى‏ گوید: هنگامى که آیه‏ مباهله نازل گردید پیامبر على(ع.و فاطمه و حسنین علیه السلام‏ را خواست وقتى همگى جمع شدند، پیامبر گفت: «اللهم هولاءاهلى‏» آنان اهل بیت من هستند (۱۰. .

۲ . حاکم نیشابورى در مستدرک خود مى ‏گوید:

«اخبار متواتر از ابن عباس و غیره رسیده است که پیامبر دست‏ على و حسنین علیه السلام را گرفت و فاطمه(س. را پشت‏سر قرار دادو رو به هیئت نمایندگى نجران کرد و گفت: «هولاء ابنائنا وانفسنا و نسائنا فهلموا انفسکم و ابنائکم و نسائکم ثم نبتهل‏فنجعل لعنه‏الله على الکاذبین‏» .

«اینان فرزندان ما و زنان و جانهاى ما هستند شما نیزبرخیزید همانند آنها را بیاورید تا مباهله کنیم و لعنت ‏خدا رابر گروه دروغگویان بفرستیم‏» (۱۱. .

۳ . ثعلبى در تفسیر خود مى‏ نویسد:

«هنگامى که پیامبر وارد صحنه مباهله شد، حسین(ع.را درآغوش‏ داشت و دست‏ حسن(ع.را گرفته بود و دخت گرامى او فاطمه(س.پشت‏ سرپیامبر و على(ع.نیز پشت‏ سر فاطمه گام برمى‏ داشتند در این موقع‏اسقف نجران گفت: «یا معشر النصارى انى لارى وجوها لو سالواالله ان یزیل جبلا من مکانه لازاله فلا تبتهلوا فتهلکوا» .

«هم کیشان من، من چهره ‏هاى معصومى را مشاهده مى‏ کنم که اگر ازخداوند بخواهند که کوهى را از بیخ بکند، خدا دعاى آنان رامستجاب مى ‏کند، هرگز مباهله نکنید زیرا نابود مى ‏شوید» (۱۲. .

۴ . زمخشرى در کشاف پس از نقل جمله‏ هایى که از ثعلبى نقل‏ کردیم، مى‏ گوید:

«اسقف نجران افزود: به خدائى که جان من در دست او است،نابودى اهل نجران نزدیک شده است. اگر مباهله کنید لباس انسانیت‏از بدن شما کنده مى ‏شود و به صورت حیوانات مسخ شده در مى‏ آئید وصحرا براى شما کانونى از آتش خداوند که ریشه مسیحیان نجران رامى ‏کند» (۱۳. .

۵ . ابن حجر از محدث معروف دارقطنى نقل مى ‏کند که امیرمومنان ‏روز شوراى عمر، براى برترى خود بر اعضاء شورى با آیه مباهله‏ احتجاج کرد و گفت: آیا در میان شما کسى هست که پیوند خویشاوندى‏وى با پیامبر از من نزدیک‏تر باشد، او را جان و نفس خود وفرزندان او را فرزندان خود و زن او را زنان خود معرفى کند؟ همه‏ اعضاء شورى به تصدیق على برخاسته و گفتند: نه هرگز جز تو کسى‏را به این خصوصیت‏ سراغ نداریم (۱۴. .

پى‏ نوشت:

۱. به کتاب شریف «الغدیر» جلد یکم مراجعه بفرمائید.

۲. شرح مقاصد: ج‏۵، ص ۲۷۳ . ۲۷۴٫

۳. الهیات: ج‏۴، ص ۹۸ . ۱۰۸٫

۴. البدایه والنهایه: ص ۵۳ . بحارالانوار: ج‏۲۱، ص ۲۸۵٫

۵. منظور آیه «قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمه سواء بینناو بینکم…» (آل عمران: ۶۴.. بحارالانوار: ج‏۲۱، ص ۲۸۷٫

۶. یعقوبى: ج‏۲، ص ۶۶٫

۷. سیره حلبى: ج‏۳، ص ۲۳۹٫

۸. نورالثقلین: ج‏۱، ص ۲۹۲ . ۲۹۱٫

۹. در برخى از روایات اسلامى نیز به این موضوع تصریح شده است،به اصول کافى، کتاب دعا، باب مباهله،ص ۵۳۸ مراجعه فرمائید.

۱۰. صحیح مسلم: ج‏۷، ص ۱۲۰٫

۱۱. مستدرک ج‏۳، ص ۱۵۰٫

۱۲. عمده ابن بطریق، ص ۹۵٫

۱۳. کشاف: ج‏۱، ص ۱۹۳٫

۱۴. صواعق: ص ۱۵۴٫

منبع : جعفر سبحانى مکتب اسلام.سال۱۳۷۹.شماره ۲

طبرى و طرق حدیث غدیر

اشاره:

آنهایى که با نام محمد بن جریر طبرى آشنا هستند، تاریخ طبرى وى را نیز در یاد دارند، اثرى که از جمله منابع معتبر در سیره نویسى و تاریخ نگارى اسلام به شمار مى آید. همچنین تفسیر طبرى بر قرآن کریم نیز از جمله آثار ماندگار و مورد استفاده اى است که از این مورخ و مفسر نامدار به یادگار مانده است. به تازگى و به کوشش رسول جعفریان مورخ و پژوهشگر تاریخ اسلام، متن عربى کتاب «فضایل على ابن ابى طالب(علیه السلام) و کتاب الولایه» طبرى تصحیح و از سوى «انتشارات دلیل» روانه بازار نشر شده است. این کتاب کم حجم، بخش هاى به جاى مانده از کتاب اصلى است که تا کنون به دست آمده است.

آقاى جعفریان بر این اثر مقدمه عالمانه اى نگاشته اند که در آن به اهمیت این اثر از دیدگاه مورخان و فقیهان و سیره نویسان بنام اسلام اشاره شده است. بخش هاى مهمى از این مقدمه با اندکى تلخیص و البته حذف برخى از ارجاعات و اشارات عربى ایشان از نظر شما گرامیان مى گذرد.

محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب طبرى آملى(۲۲۴.۳۱۰) محدث، مفسر، فقیه و مورخ برجسته سنى مذهب قرن سوم و اوائل قرن چهارم هجرى، شخصیت و عالمى شناخته شده است که درباره او تحقیقات و مطالعات فراوانى صورت گرفته و نیازى به تکرار آن در اینجا نیست (۱) . در مقایسه او و نوشته هایش با آنچه که از عالمان بغداد این قرن مى شناسیم، بدون تردید مى توان برترى وى را در بیشتر زمینه هاى علمى مانند فقه، (۲) حدیث تفسیر و به ویژه تاریخ بر معاصرانش تشخیص داد. به علاوه، در تاریخ تفکر سنى، به لحاظ کثرت تألیفات خوب و ماندنى، تنها مى توان او را در ردیف برخى از بزرگترین مؤلفان سنى مانند خطیب بغدادى، ابن جوزى، شمس الدین ذهبى و ابن حجر قرار داد. نفوذ چشمگیر نوشته هاى او، به ویژه دو کتاب تاریخ و تفسیر او بر آثارى که پس از او نگارش یافته، براى شناخت برجستگى او کافى است.

ما درباره B او در جاى دیگرى به تفصیل سخن گفته و شرایط مذهبى ناهنجار حاکم بر بغداد را که سبب شد تا طبرى در برابر حنابله و افراطیون اهل حدیث قرار گیرد شرح داده ایم (۳) بدون مطالعه آن مطالب دست کم نمى توان دلیل تمایل طبرى را به نگارش اثرى تحت عنوان کتاب الولایه را که گردآورى طرق حدیث غدیر است دریافت.

حنابله بغداد که دشمنى با امام على علیه السلام را از دوران اموى به ارث برده بودند، به صراحت به انکار فضائل امام مى پرداختند. این انکار به حدى بود که خشم ابن قتیبه عالم محدث سنى اهل حدیثى را برانگیخت. (۴) به علاوه، نگرش حدیثى و اخبارى عثمانى مذهب ها و اصرارشان بر برخى از احادیث مجعول اما منسوب به پیامبر(ص)، سبب شد تا آنان اجازه کوچک ترین تخطى از ظواهر احادیث مزبور را به دیگر دانشمندان دنیاى اسلام ندهند. در این میان طبرى که خود را یک سر و گردن بالاتر از همه آنان و حتى احمد بن حنبل مى دید، این فشار را برنتافت و در زمینه هاى مختلف، به مخالفت با اهل حدیث پرداخت.

در این باره که چرا طبرى کتاب الولایه را تالیف کرده، در عنوان بعدى سخن خواهیم گفت . آنچه در اینجا باید عرض کنیم این است که، بدون تردید این اثر که اصل آن . بر حسب اطلاعات موجود. بر جاى نمانده، کتابى است از محمد بن جریر طبرى مورخ معروف بغداد. در این باره، در کهن ترین منابع از یک نسل پس از طبرى تا قرن دهم، نصوص متقنى در اختیار است که آنها را مرور خواهیم کرد. این درست است که یک یا دو طبرى دیگر هم داریم که یکى از آنها شیعه و صاحب المسترشد (۵) و دیگرى نویسنده کتاب دلائل الامامه است، (۶) اما احتمال نسبت دادن کتاب طرق حدیث غدیر به آن عالم شیعه، ناشى از بى اطلاعى از نصوص متقن تاریخى و به کلى ناشى از حدس و گمان هایى غیر تاریخى است (۷) .

عنوان کتاب

طبق معمول، کتاب طبرى، مانند بسیارى از رساله ها و کتاب هاى کهن، داراى چندین نام مختلف شده است. دلیلش آن است که قدما در نقل از این قبیل کتاب ها، گاه به اقتضاى موضوع کلى کتاب، نامى را که خود مى خواستند و آن را مطابق با محتواى کتاب مى دیدند، بر آن اطلاق مى کردند.

نکته دیگر آن که، آنچنان که از این نام ها بر مى آید، برخى نام مجموعه اى از مطالب متنوع است که کنار هم قرار گرفته و برخى دیگر از این نامها، نام بخشى و فصلى از همان کتاب است که احیانا به صورت مستقل نیز تدوین شده است. براى نمونه، عنوان فضائل اهل البیت یا مناقب اهل البیت . که ابن طاوس براى کتاب طبرى از آن یا و استفاده کرده . نامى کلى است که حدیث الولایه مى توانسته بخشى از آن باشد، بخشى که خود به صورت کتابى مستقل نیز در آمده است.

عنوان کتاب الولایه.افزون بر آن که مکرر توسط استفاده کنندگان از این اثر بکار رفته .توسط ابن شهر آشوب در اثرى کتاب شناسانه عنوان شده است. (۸) عنوان دیگر الرد على الحرقوصیه در رجال النجاشى آمده و تصریح شده است که کتابى است از طبرى مورخ عامى مذهب درباره حدیث غدیر: «له کتاب الرد على الحرقوصیه، ذکر طرق خبر یوم الغدیر». (۹) ابن طاوس نیز تصریح کرده است که طبرى نام کتابش را الرد على الحرقوصیه گذاشته است. (۱۰) عقیده ابن طاوس بر آن است که انتخاب این نام به این سبب بوده است که احمد بن حنبل از نسل حرقوص بن زهیر، رهبر خوارج بوده و به همین دلیل از سوى طبرى این نام انتخاب شده است. (۱۱) روزنتال این احتمال را مطرح کرده است که حرقوص در لغت به معناى مگس یا پشه باشد و به احتمال، طبرى این تعبر را براى ابوبکر بن ابى داود سجستانى، که کتاب الولایه را در رد بر او نوشته است، به قصدتحقیر او، استفاده کرده است. (۱۲) شاید بتوان این احتمال را نیز افزود که این نام، اشاره به فلسفه نگارش این اثر دارد که طبرى آن را در رد بر فردى ناصبى نگاشته است. از آنجا که خوارج دشمن امام على(علیه السلام) بوده اند و حرقوص بن زهیر رهبر آنان بوده، طبرى چنین نامى را براى کتاب خود انتخاب کرده تا حنابله افراطى را خارجى و ناصبى مسلک نشان دهد. نه آن که بحث از نسب احمد در میان بوده باشد .

عنوان رساله فى طرق حدیث غدیر نیز، عنوانى است که با مضمون کتاب به راحتى سازگار است . (۱۳) در این میان، کالبرگ عنوان کتاب الولایه و کتاب المناقب را در دو جا آورده است، در حالى که خود وى به این نکته اشاره دارد که ممکن است کتاب الولایه بخشى از کتاب فضائل یا کتاب مناقب بوده باشد. (۱۴)

آنچه در عمل رخ داده، این است که استفاده کنندگان از این کتاب، گاه نام کتاب فضائل على (علیه السلام) یا مناقب را آورده، اما حدیث غدیر را نقل کرده اند، درست همان طور که کسانى چون ابن شهر آشوب در مناقب، نام کتاب الولایه را آورده و فضائل را از آن نقل کرده اند. پیداست که دقتى در این کار صورت نگرفته است.

اکنون که بناى جمع آورى نقله اى برجاى مانده این کتاب است، بهتر است احادیثى که از این کتاب در فضائل اما . بجز حدیث غدیر نقل شده . عنوان کتاب فضائل و احادیث غدیر هم تحت عنوان کتاب الولایه گرآورى شود.

کتاب غدیر و مناقب طبرى در اختیار چه کسانى بوده است؟

تا آنجا که آگاهیم، این کتاب، در اختیار چندین نفر از مؤلفان، مورخان و محدثان بزرگ اسلامى تا قرن نهم بوده است. (۱۵) فهرست اجمالى نام این افراد عبارت است از: قاضى نعمان اسماعیلى(م ۳۶۳) که بیشترین نقل را از این کتاب دارد. نجاشى (۳۷۲.۴۵۰) که نام را یاد کرده و طریق خود را به آن یادآور شده است. شیخ طوسى (م ۴۶۰) همین طور.حموى (م ۶۲۶)که گزارشى از چگونگى تألیف این اثر به دست داده است. ابن بطریق (م ۶۰۰) که به تعداد طرق نقل حدیث غدیر در این کتاب تصریح کرده است. ابن شهر آشوب (م ۵۸۸) که او نیز نام این کتاب را در شرح حال او آورده و در جاى دیگر خبر شمار طرق نقل شده براى حدیث غدیر در این کتاب را ارائه کرده و در المناقب، در چندین مورد از آن نقل کرده است. ابن طاووس (م ۶۶۴) نیز که هم از آن یاد و هم نقل کرده است. شمس الدین ذهبى (۷۴۸) که آن را دیده و چندین حدیث از آن نقل کرده است. ابن کثیر (م ۷۷۴) که کتاب را دیده و چندین روایت نقل کرده است وابن حجر (م ۸۵۲) که او نیز کتاب را دیده است.

در واقع این مطالب به قدرى واضح و روشن است که نیازى به اثبات آن نیست. گفتنى است که در سالهاى اخیر هیچ کس به اندازه استاد علامه مرحوم سید عبد العزیز طباطبایى که عمرش را وقف تحقیق درباره امیر المؤمنین و اهل بیت(علیه السلام) کرده، به معرفى این اثر نپرداخت. (۱۶) .

انگیزه طبرى در تالیف کتاب الولایه

درباره علت تألیف کتاب الولایه از سوى طبرى، در چندین منبع، به آن اشاره شده است. خلاصه ما جرا آن است که عالمى سجستانى نام . فرزند سجستانى صاحب سنن . مطلبى در انکار حدیث غدیر گفت که سبب تألیف این اثر از سوى طبرى شد. در متون کلامى شیعه نیز در وقت بحث از غدیر به اشکال ابوبکر عبد الله ابن ابى داود سلیمان سجستانى اشاره شده و به برخورد طبرى نیز با او اشارت رفته است. از جمله سید مرتضى در الذخیره سخن سجستانى را باطل دانسته و به برخورد طبرى با او اشاره مى کند. (۱۷) همو در الشافى با اشاره به این که خبر غدیر را تمامى راویان شیعه و سنى روایت کرده اند، به عنوان اشکال، از انکار سجستانى یاد کرده است. شریف مرتضى در پاسخ، جداى از آن که اظهار کرده است که نظر سجستانى، نظر شاذ و نادرى است، از تبرى بعدى او در مواجه با طبرى، از این نظرش هم یاد کرده است. (۱۸) در همین منابع، آمده است که سجستانى این نسبت را تکذیب کرده و گفته است که وى نه اصل حدیث، بلکه منکر این شده است که مسجد غدیرخم آن روزگار هم وجود داشته است.

تالیف کتاب الولایه و اتهام به تشیع

همان گونه که ذهبى اشاره کرده است، طبرى به دلیل تألیف این اثر، متهم به تشیع گردید (۱۹) زیرا اهل حدیث، حدیث غدیر را نمى پذیرفتند و اگر هم مى پذیرفتند، اجازه تالیف کتابى در طرق آن را که مى توانست دستاویز شیعیان شود، به کسى چون طبرى که امامى شناخته شده بود، نمى دادند. از همین روست که شاهدیم بخارى که تنها و تنها روایات موجود در دوایر اهل حدیث را ارائه مى کند، از ذکر این حدیث با داشتن آن همه طریق خوددارى ورزیده است.

اگر نگارش کتابى دیگر از سوى طبرى را درباره حدیث الطیر که صحت آن بى تردید افضل بودن امام على(علیه السلام) را بر همه صحابه ثابت مى کند، موردتوجه قرار دهیم، زمینه اتهام تشیع به طبرى روشن تر مى شود. ابن کثیر درباره این کتاب نوشته است: ‘(و رأیت فیه مجلدا فى جمع طرقه و الفاظه لابى جعفر محمد بن جریر الطبرى المفسر صاحب التاریخ) در ادامه اشاره مى کند که ابوبکر باقلانى کتابى در تضعیف طرق و دلالت این روایت در رد بر کتاب طبرى نوشته است . (۲۰)

به هر روى روشن است که طبرى در شرایطى مانند شرایط بغداد، با تسلطى که حنابله داشتند، با داشتن تالیفى در حدیث غدیر و جامع تر از آن، تالیف اثرى در فضائل على بن ابى طالب (علیه السلام) مى بایست به تشیع متهم مى گردید.

کسى که طبرى را متهم به تشیع مى کرد، سجستانى . فرزند سجستانى صاحب سنن . بود که خود متهم به ناصبى گرى بود. به همین دلیل، زمانى که به طبرى خبر دادند سجستانى فضائل على (علیه السلام) را روایت مى کند، گفت: تکبیره من حارس. (۲۱)

ذهبى پس از نقل این مطلب، از دشمنى موجود میان آنان سخن گفته است. همو نقل هایى درباره ناصبى گرى او دارد که البته آن را انکار مى کند. (۲۲) ابن ندیم، در شرح حال سجستانى یاد شده اشاره مى کند که کتاب تفسیرى نوشت، و این بعد از آن بود که طبرى کتاب تفسیرش را نوشت. (۲۳) این هم نشانى از رقابت آنهاست ناصبى گرى سجستانى سبب شد تا ابن فرات وزیر او را از بغداد به واسط تبعید کند و تنها وقتى که قدرى از فضایل امام على را روایت کرد على ابن عیسى او را به بغداد بازگرداند. پس از آن شیخ حنابله شد!

تشیع طبرى! (۲۴)

در اینجا پیش از وارد شدن در بحث از روایت غدیر در کتاب طبرى، این پرسش مطرح است که آیا تنها همین نکته سبب اتهام تشیع به طبرى شده است یا نکته و مطلب دیگرى هم مطرح بوده و اصولا این که چرا طبرى، به رغم آن که در تاریخ و تفسیر خود به نقل حدیث غدیر نپرداخته، یکباره در سالهاى پایانى عمر، به تالیف کتابى درباره طرق حدیث غدیر و حدیث طیر که مى توانسته عواقب خطرناکى براى او داشته باشد، دست مى زند؟ آیا ممکن است به جز ردیه نویسى، تغییرى در بینش مذهبى طبرى رخ داده باشد؟ چنین احتمالى با توجه به شخصیتى که از طبرى و آثار او مى شناسیم، بعید مى نماید، جز آن که این مساله زاویه بلکه زوایاى دیگرى نیز دارد که بر ابهام آن مى افزاید.

قصه از این قرار است که ابو بکر محمد بن عباس خوارزمى ( ۳۱۶.۳۸۳) (۲۵) ادیب معروف قرن چهارم هجرى که از شاعران برجسته و پرآوازه دوره آل بویه بوده و از نظر باورهاى مذهبى، فردى شیعه مذهب بوده، (۲۶) به عنوان خواهرزاده طبرى معرفى شده و ضمن شعرى، تشیع خود را مربوط به تشیع دایى هاى خود، یعنى خانواده همین ابن جریر طبرى کرده است.

الولایه و استفاده کنندگان از آن

در جمع باید گفت، در مقایسه میان کسانى که از این کتاب طبرى مطلبى نقل کرده اند، قاضى نعمان در شرح الاخبار، بیشترین استفاده را برده است. جز آن که، همان گونه که گذشت، وى اسناد طبرى را در نقل احادیث، بسان بیشتر موارد کتاب، حذف کرده است. از این رو، در نقل حدیث غدیر از کتاب طبرى، روایات نقل شده در آن کتاب را مفصل نیاورده زیرا تنها سند آنها متفاوت بوده است. با این حال تصریح دارد که طبرى بابى خاص را به روایت غدیر اختصاص داده که در رد بر ابوبکر سجستانى است. سجستانى گفته بود که در سفر حجه الوداع، على(علیه السلام) همراه پیامبر(ص) نبوده و به همین دلیل، اساسا روایت غدیر نادرست است.

پس از قاضى نعمان، شخصى دیگرى که از کتاب الولایه طبرى بهره برده باید به ابن عبد البر اندلسى (۳۶۸.۴۶۳) اشاره کرد که در بخش زیباى مربوط به شرح حال امام على(علیه السلام) در کتاب الاستیعاب، سه حدیث به نقل از طبرى آورده است. (۲۷) البته هیچ تصریحى بر این مطلب نیست که وى از کتاب الولایه یا کتاب الفضائل بهره برده باشد، اما به هر روى، طبیعى است که طبرى این احادیث را در کتاب فضائل على(علیه السلام) خود آورده باشد.

ابو جعفر رشید الدین محمد بن على معروف به ابن شهرآشوب (م ۵۸۸) از دیگر کسانى است که از کتاب الولایه و کتاب المناقب یاد و از آن نقل کرده است.

ابن شهرآشوب در موارد زیادى از کتاب مناقب از کتاب الولایه بهره برده، اما این که مستقیم از این کتاب بهره برده یانه، روشن نیست، آنچه مهم است این که نقل هاى او از این کتاب، بجز اندکى، در منابع دیگر نیامده است. وى که معمولا در ابتداى جمله، منبع خود را مى آورد، مى نویسد: «حلیه ابونعیم و ولایه الطبرى، قال النبى…» (۲۸) یا مى نویسد: «ابن مجاهد فى التاریخ و الطبرى فى الولایه». (۲۹) در یک مورد هم نوشته است: «الطبریان فى الولایه و المناقب» (۳۰) بدون تردید مقصود او دو کتاب الولایه و المناقب طبرى است. در جاى دیگر: «و الطبرى فى التاریخ و المناقب». (۳۱) از آن روى که وى در عبارتى مى نویسد طبرى حدیث طیر را در کتاب الولایه آورده» (۳۲) روشن مى شود که او عنوان کتاب الولایه را اعم از کتاب فضائل مى دانسته است. وى یک بارهم در متشابه القرآن از تعبیر الطبرى فى الولایه یاد کرده است. (۳۳)

نکته دیگر این که ابن شهر آشوب، گاه به صراحت از کتاب الولایه و گاه از تاریخ طبرى نقل مى کند، اما در مواردى بدون یاد از کتاب خاصى، حدیثى را از وى نقل کرده است طبعا با توجه به این که محتواى برخى از این نقل ها فضائل امام على(علیه السلام) است، مى توان حدس زد که موارد یاد شده نیز از کتاب الولایه است.

ابن طاوس(م ۶۶۴) از هر دو کتاب طبرى یاد کرده و به نقل مواردى از کتاب مناقب او در کتاب الیقین پرداخته است.

وى مى گوید که طبرى مناقب را باب باب آورده است، اما این که این تقسیم بندى بابى بر چه اساس بوده است، چندان روشن نیست.

سپس ابن طاوس عبارتى از خطیب بغدادى در ستایش ابن جریر طبرى آورده که عینا در شرح حال طبرى در تاریخ بغداد (۲/۱۶۲) آمده است. (۳۴) آنگاه با تاکید بر این که این نقل را آورده تا پایه استدلال خویش را استوار کرده باشد .

سپس متن احادیث را آورده است. ابن طاوس اشاراتى نیز به کتاب الولایه دارد که در جاى دیگرى به نقل از الطرائف آوردیم.

گذشت که ذهبى در یک مجلد از کتاب دو جلدى طبرى را در طرق حدیث غدیر دیده و از کثرت طرق یاد شده در آن، حیرت زده شده است. ذهبى که . به احتمال به تقلید از طبرى . رساله مستقلى در طرق حدیث غدیر نوشته، در مواردى، روایاتى از کتاب طبرى نقل کرده است.

گذشت که ابن کثیر نیز از این کتاب یاد کرده است. وى در دو مورد از کتاب البدایه و النهایه از حدیث غدیر سخن گفته است. نخست در حوادث سال دهم هجرت از آن یاد کرده و برخى از طرق آن را آورده است. (۳۵) دوم در پایان زندگى امیر مؤمنان(علیه السلام) در ضمن فضائل آن حضرت، برخى از طرق حدیث غدیر را آورده اما یادى از کتاب طبرى نکرده است. (۳۶)

وى سپس اشاره مى کند به این که رسول خدا(ص) در بازگشت از حج در غدیر خم، فضیلتى از فضائل امام على(علیه السلام) را آشکار ساخت.

سپس اشاره مى کند که بنا دارد برخى از طرق آن را نقل کند و چنین مى کند. از طرقى که نقل کرده، بخشى از کتاب طبرى است. از آنچه در کتاب البدایه، آمده چنین بر مى کید که ابن کثیر رساله او را در طرق حدیث غدیر در اختیار داشته است.

زین الدین على بن یونس عاملى در مقدمه کتاب الصراط المستقیم خود فهرستى از منابعش را به دست داده و از جمله نام کتاب الولایه طبرى را آورده است. (۳۷) در جاى دیگرى نیز، ضمن بر شرمدن آثار سنیان درباره اهل بیت(علیه السلام) از کتاب طبرى آغاز کرده مى نویسد: «فصنف ابن جریر کتاب الغدیر و ابن شاهین کتاب المناقب…» (۳۸) بر همین قیاس نقلهایى از این کتاب را در کتابش آورده که به ظن قوى، آنها را از ابن شهر آشوب، ابن طاوس یا منابع دیگر گرفته است. از میان این نقل ها، یک نقل مفصل از زید بن ارقم به نقل از کتاب الولایه طبرى دارد که علامه امینى نیز ظاهرا آن را از بیاضى نقل کرد، (۳۹) و البته این عبارت، در جاى دیگر دیده نشد.

گفتنى است که وى گاه به صراحت از کتاب الولایه طبرى یاد کرده، گاه از طبرى مطلبى آورده و نامش را در کنار دیگر راویان اهل سنت نهاده که باید طبرى مورخ باشد. در برابر از تاریخ الطبرى در چندین مورد یاد کرده (۴۰) همچنان که از طبرى شیعه و کتابش المسترشد (۴۱) نیز مطالبى آورده است. در مواردى که تنها به ارائه نام طبرى اکتفا کرده، روشن نیست که مقصودش کدام طبرى است. (۴۲) در یک مورد نیز از کتاب المناقب طبرى یاد کرده که مطلب نقل شده درباره ابو بکر (۴۳)

یکى دیگر از کسانى که به تفصیل روایاتى در فضائل امام على(علیه السلام) از طبرى نقل کرده عالم محدث برجسته اهل سنت علاء الدین على مشهور به متقى هندى(م ۹۷۵) است. وى در بخش فضائل امام على(علیه السلام) از کتاب کنز العمال (۴۴) شمار زیادى روایت نقل کرده و در انتهاى آنها نام ابن جریر را نهاده است. متقى هندى در مقدمه کتاب مى گوید: اگر به طور مطلق نام ابن جریر را آورده باشد، مقصودش کتاب تهذیب الاثار اوست، و در صورتى که از کتاب تفسیر یا تاریخ باشد، به این نکته تصریح کرده است . از آنجا که روایات انتخاب شده از وى در باب فضائل اهل البیت، به طور یقین در کتاب مناقب اهل البیت(علیه السلام) او نیز بوده و بخشى از آنها طرق حدیث غدیر است. مى توان این احادیث را نیز به عنوان بخشى از کتاب فضائل یا کتاب الولایه طبرى دانست. گفتنى است که تنها برخى از بخش هاى تهذیب الاثار بر جاى مانده و بیشتر این روایات در بخش موجود چاپ شده نیست .

در دوره اخیر علامه امینى(۱۳۹۰ ۱۳۲۰ قمرى) در الغدیر به این کتاب عنایت داشته و به نقل از کنز العمال و البدایه و النهایه، حدیث غدیر را به روایت طبرى در الغدیر آورده است . (۴۵) استاد مرحوم سید عبد العزیز طباطبائى (م ۱۴۱۶) نیز کتاب الولایه را در میان آثارى که اهل سنت درباره اهل بیت(علیه السلام) نگاشته اند، آورده اند. (۴۶)

پى نوشت:

۱. بنگرید: تاریخ الاسلام ذهبى، ۳۱۰.۳۲۰/۲۷۹.۲۸۶ در پاورقى آنجا دهها منبع براى شرح حال وى آمده است. نیز لسان المیزان، ج، ۷۵۷ ۵، ش ۷۱۹۰ به همین ترتیب مآخذ شرح حال وى از مصادر مختلف فراهم آمده است. سیوطى در رساله اى که با عنوان التنبیه بمن یبعثه الله على راس کل مائه نگاشته طبرى را از کسانى دانسته، که شایسته است فرد برگزیده در آستانه سال ۳۰۰ هجرى باشد. بنگرید: خلاصه عبقات الانوار، ج ۶، ص ۹۴ (قم، ۱۴۰۴) به نقل از رساله یاد شده.

۲. طبرانى (م ۳۶۰) محدث بزرگ و صاحب سه معجم صغیر، اوسط و کبیر، وقتى از طبرى نقل مى کند او را با «الطبرى الفقیه» یاد مى کند: بنگرید: المعجم الکبیر،ج ۹، ص .۲۹۲

۳. بنگرید به مقاله «اهل حدیث و کتاب صریح السنه طبرى» در «مقالات تاریخى»، دفتر دوم . و نیز مقاله «نقش احمد بن حنبل در تعدیل مذهب اهل سنت» در «مقالات تاریخى» دفتر ششم .

۴. ابن قتیبه با اشاره به برخورد واکنشى اهل حدیث در برابر رافضه که مقام على(علیه السلام) را بیش از حد بالا مى برند، به کوتاهى آنها در نقل احادیث فضائل امام اشاره کرده مى نویسد آنان او را از ائمه الهدى خارج از جمله ائمه فتن مى دانند و عنوان خلافت را براى او ثابت نمى کنند به بهانه آن که مردم بر او اجتماع نکردند، اما در عوض یزید بن معاویه را خلیفه مى دانند، چون مردم بر او اجماع کرده اند.

۵. تحقیق احمد المحمودى، قم، مؤسسه الثقافه الاسلامیه لکوشانپور، ۱۴۱۵ (بنگرید به مقدمه مصحح).

۶. تحقیق قسم الدراسات الاسلامیه مؤسسه البعثه، قم، .۱۴۱۳

۷. بنگرید به : البدایه و النهایه، ج ۱۱.۱۲، ص ۱۶۷، ذیل حوادث سال ۳۱۰، ذریعه، ج ۱۶، ص ۳۵، شرح الاخبار، ج ۱، صص ۱۳۱.۱۳۲ پاورقى. کلبرگ با اشاره به حدث آقا بزرگ در این که مقصود از کتاب مناقب اهل البیت که ابن طاوس آن را به طبرى مورخ نسبت داده، کتابى از طبرى شیعى است مى نویسد: ظاهرا هیچ منبعى حدس آقا بزرگ را تایید نمى کند. کتابخانه ابن طاوس، ص ۳۹۸، ش .۳۵۶

۸. معالم العلماء (ص ۱۰۶، ش ۷۱۵)، و بنگرید: عمده عیون صحاح الاخبار، ابن بطریق، ص .۱۵۷

۹. رجال النجاشى، ص ۳۲۲، ش .۸۷۹

۱۰. اقبال الاعمال، ج ۲، ص ۳۰ (قم ۱۴۱۵).

۱۱. الطرائف، ص .۱۴۲

۱۲. کتابخانه ابن طاوس، ص .۲۸۸

۱۳. درباره اطلاعات بیشتر در این زمینه، بنگرید: کتابخانه ابن طاوس، ص .۲۸۶

۱۴. کتابخانه ابن طاوس، ص ۲۸۶، ش ۱۷۱، ص ۳۹۸ ش .۳۵۶

۱۵. شگفت آن که فؤاد سزگین (تاریخ التراث العربى، مجلد الاول، ج ۱، التدوین التاریخى، ص ۱۶۸) به هیچ روى متوجه منقولات این کتاب طبرى نشده و از آن در فهرست کتابهاى طبرى یاد نکرده است. وى تنها در پاورقى همان صفحه، به نقل از بروکلمان و با اشاره به سخن نجاشى، از رساله الرد على الحرقوصیه یاد نموده، بدون آن که به باقى مانده هاى این اثر مهم در کتابهاى بعدى اشاره کند.

۱۶. الغدیر فى التراث الاسلامى، صص ۳۵.۳۷، اهل البیت فى المکتبه العربیه، صص ۶۶۱. .۶۶۴

۱۷. الذخیره، ص ۴۴۲ (تصحیح سید احمد حسینى اشکورى.) به رغم آن که در هر دو نسخه کتاب، این قید شده که مقصود ابو بکر فرزند ابن ابى داود سجستانى صاحب سنن است، مصحح تصور کرده که آن خطاست و نام خود سجستانى را در متن آورده است!

۱۸. الشافى فى الامامه، ج ۲، ص ۲۶۴ ( تصحیح سید عبد الزهراء الخطیب، تهران، مؤسسه الصادق (علیه السلام).

۱۹. طرق حدیث من کنت… ص ۶۲: و اظنه بمثل جمع هذا الکتاب نسب الى التشیع.

۲۰. البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۹۰ (دار احیاء التراث العربى، ۱۴۱۳).

۲۱. تاریخ الاسلام ذهبى ۳۱۰.۳۲۰، ص .۵۱۶

۲۲. همان، ص .۵۱۷

۲۳. الفهرست، ص ۲۸۸(تصحیح تجدد).

۲۴. بارها نوشته ایم که اتهام به تشیع با اتهام به رفض متفاوت است. در این باره به بحثهاى مقدمات کتاب تاریخ تشیع در ایران جلد نخست، مراجعه فرمایید.

۲۵. درباره سال تولد وى بنگرید به مقدمه دیوان ابى بکر الخوارزمى، دکتر حامد صدقى ، ص .۱۰۷

۲۶. بنگرید به نامه او به شعیان نیشابور در رسائل الخوارزمى، چاپ بیروت، ص .۱۶ استاد صدقى تمامى عباراتى که در نوشته هاى او بوى تشیع مى دهد، در مقدمه دیوان ابى بکر الخوارزمى (تهران، میراث مکتوب، ۱۳۷۶) صص ۱۱۵.۱۱۷ آورده است.

۲۷. المناقب، ج ۳، ص .۴۸

۲۸. همانجا، ج ۳، ص .۶۷

۲۹. المناقب، ج ۳، ص ۷۰، ج ۴ ص .۷۳

۳۰. همانجا، ج ۳، ص .۱۲۹

۳۱. همانجا، ج ۲، ص .۲۸۲

۳۲. متشابه القرآن، (قم، انتشارات بیدار، ۱۴۱۰) ج ۲، ص .۴۱

۳۳. در جاى دیگرى هم (الیقین باختصاص مولانا على بامیر المؤمنین، تصحیح الانصارى، قم، دار الکتاب، ۱۴۱۳، ص ۴۸۷) نقلهاى دیگرى در ستایش طبرى از سوى علماى اهل سنت آورده است .

۳۴. البدایه و النهایه، ج ۵، صص ۲۲۷.۲۳۳(بیروت دار احیاء التراث العربى، ۱۴۱۲).

۳۵. همان، ج ۷، صص ۳۸۳. .۳۸۷

۳۶. الصراط المستقیم، ج ۱، ص .۹

۳۷. همانجا، ج ۱، ص .۱۵۳

۳۸. الغدیر، ج ۱، ص ۲۱۴، بنگرید: الصراط المستقیم، ج ۱، ص .۳۰۱

۳۹. الصراط، ج ۳، ص ۷۹، ۸۱، .۱۶۲

۴۰. همانجا، ج ۱، ص ۴، ج ۳، ص .۲۵۵

۴۱. همانجا، ج ۱، ص ۲۴۶، در ج ۱، ص ۲۶۱ نام وى را در ردیف نویسندگان شیعه مانند ابن بطریق و ابن بابویه آورده که احتمال آن که مقصودش طبرى شیعه باشد را تقویت مى کند.

۴۲. الصراط، ج ۱، ص ۲۳۳، و اسند ابن جریر الطبرى فى کتاب المناقب الى النبى…

۴۳. بیروت، مؤسسه الرساله، .۱۴۰۹

۴۴. درباره کتاب الولایه بنگرید: الغدیر، ج ۱، ص .۱۵۲

۴۵. الغدیر فى التراث الاسلامى، بیروت، دار المؤرخ العربى، ۱۴۱۴) صص ۳۵.۳۷، اهل البیت فى المکتبه العربیه، (قم، مؤسسه آل البیت ، ۱۴۱۷) صص ۶۶۱.۶۶۴، ش .۸۵۲

منبع : رسول جعفریان مجله گلستان قرآن شماره ۴۳

پاره های برجای مانده کتاب فضائل علی بن أبی طالب علیه السلام وکتاب الولایه

مقدمه

محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب طبری آملی ( ۲۲۴ ـ ۲۸ شوال ۳۱۰) محدّث، مفسّر، فقیه و مورّخ برجسته سُنّی مذهب قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری، شخصیت و عالمی شناخته شده است که در باره او تحقیقات و مطالعات فراوانی صورت گرفته و نیازی به تکرار آن در اینجا نیست.(۱) در مقایسه او و نوشته هایش با آنچه که از عالمان بغداد این قرن می شناسیم، بدون تردید می توان برتری وی را در بیشتر زمینه های علمی؛ مانند فقه،(۲) حدیث، تفسیر و به ویژه تاریخ بر معاصرانش تشخیص داد. به علاوه، در تاریخ تفکّر سنی، به لحاظ کثرت تألیفات خوب و ماندنی، تنها می توان او را در ردیف برخی از بزرگترین مؤلفان سنّی مانند خطیب بغدادی، ابن جوزی، شمس الدین ذهبی و ابن حَجَر قرار داد. نفوذ چشمگیر نوشته های او، به ویژه دو کتاب «تاریخ» و «تفسیر»اش بر آثاری که پس از او نگارش یافته، برای شناخت برجستگی وی کافی است.

ما درباره باورهای مذهبی او در جای دیگری به تفصیل سخن گفته و شرایط مذهبی ناهنجار حاکم بر بغداد را که سبب شد تا طبری در برابر حنابله و افراطیون اهل حدیث قرار گیرد، شرح داده ایم.(۳) بدون مطالعه آن مطالب، دست کم نمی توان دلیل تمایل طبری را به نگارش اثری تحت عنوان «کتاب الولایه» را که گردآوری طرق حدیث غدیر است، دریافت.

حنابله بغداد، که دشمنی با امام علی علیه السلام را از دوران اموی به ارث برده بودند، به صراحت به انکار فضائل امام می پرداختند. این انکار به حدّی بود که خشم ابن قُتَیْبه، عالمِ محدّثِ سنّیِ اهلِ حدیث را برانگیخت.(۴) به علاوه، نگرش حدیثی و اخباری عثمانی مذهب ها و اصرارشان بر برخی از احادیث مجعول اما منسوب به پیامبر صلی الله علیه و آله ، سبب شد تا آنان اجازه کوچک ترین تخطّی از ظواهر احادیث مزبور را به دیگر دانشمندان دنیای اسلام ندهند. در این میان طبری که خود را یک سر و گردن بالاتر از همه آنان و حتی احمد بن حنبل می دید، این فشار را برنتافت و در زمینه های مختلف، به مخالفت با اهل حدیث پرداخت.

در این باره که چرا طبری کتاب الولایه را تألیف کرد، در عنوان بعدی سخن خواهیم گفت. آنچه در اینجا لازم است بگوییم این است که، بدون تردید این اثر که اصل آن ـ بر حسب اطلاعات موجود ـ برجای نمانده، کتابی است از محمد بن جریر طبری، مورّخ معروف بغداد. در این باره، در کهن ترین منابع از یک نسل پس از طبری تا قرن دهم، نصوص متقنی در اختیار است که آنها را مرور خواهیم کرد. این درست است که یک یا دو طبری دیگر هم داریم که یکی از آنها شیعه و صاحب «المسترشد»(۵) و دیگری نویسنده کتاب «دلائل الامامه» است؛(۶) اما احتمال نسبت دادن کتاب طرق حدیث غدیر به آن عالم شیعه، ناشی از بی اطلاعی از نصوص متقن تاریخی و به کلی ناشی از حدس و گمانهایی غیر تاریخی است.(۷)

عنوان کتاب

کتاب طبری، مانند بسیاری از رساله ها و کتابهای کهن، دارای چندین نام مختلف شده است. دلیلش آن است که قدما در نقل از اینگونه کتابها، گاه به اقتضای موضوع کلّی کتاب، نامی را که خود می خواستند و آن را مطابق با محتوای کتاب می دیدند، بر آن اطلاق می کردند.

نکته دیگر آن که، همانگونه که از این نام ها بر می آید، برخی نام مجموعه ای از مطالب متنوع است که کنار هم قرار گرفته و برخی دیگر از این نامها، نام بخشی و فصلی از همان کتاب است که احیانا به صورت مستقل نیز تدوین شده است. برای نمونه، عنوان «فضائل اهل البیت» یا «مناقب اهل البیت» ـ که ابن طاوس برای کتاب طبری از آن یاد و استفاده کرده ـ نامی کلی است که «حدیث الولایه» می توانسته بخشی از آن باشد؛ بخشی که خود به صورت کتابی مستقل نیز درآمده است.

عنوان «کتاب الولایه» ـ افزون بر آن که مکرر توسط استفاده کنندگان از این اثر بکار رفته ـ توسط ابن شهرآشوب در اثری کتابشناسانه عنوان شده است.(۸) عنوان دیگر «الرد علی الحرقوصیه» در «رجال النجاشی» آمده و تصریح شده است که کتابی است از طبری مورخ عامی مذهب در باره حدیث غدیر: «له کتاب الردّ علی الحرقوصیه، ذکر طرق خبر یوم الغدیر».(۹)

ابن طاوس نیز تصریح کرده است که طبری نام کتابش را «الرد علی الحرقوصیه» گذاشته است.(۱۰) عقیده ابن طاوس بر آن است که انتخاب این نام به این سبب بوده است که احمد بن حنبل از نسل حرقوص بن زهیر، رهبر خوارج بوده و به همین دلیل از سوی طبری این نام انتخاب شده است.(۱۱) روزنتال این احتمال را مطرح کرده است که حرقوص در لغت به معنای مگس یا پشه باشد و به احتمال، طبری این تعبیر را برای ابوبکر بن ابی داود سجستانی، که کتاب الولایه را در رد بر او نوشته است، به قصد تحقیر او استفاده کرده است.(۱۲) شاید بتوان این احتمال را نیز افزود که این نام، اشاره به فلسفه نگارش این اثر دارد که طبری آن را در رد بر فردی ناصبی نگاشته است. از آنجا که خوارج دشمن امام علی علیه السلام بوده اند و حرقوص بن زهیر رهبر آنان بوده، طبری چنین نامی را برای کتاب خود انتخاب کرده تا حنابله افراطی را خارجی و ناصبی مسلک نشان دهد ـ نه آن که بحث از نسب احمد در میان بوده باشد.

عنوان «رساله فی طرق حدیث غدیر» نیز عنوانی است که با مضمون کتاب به راحتی سازگار است.(۱۳) در این میان، کالبرگ عنوان «کتاب الولایه» و «کتاب المناقب» را در دو جا آورده است؛ در حالی که خود وی به این نکته اشاره دارد که ممکن است کتاب الولایه بخشی از کتاب فضائل یا کتاب مناقب باشد.(۱۴)

آنچه در عمل رخ داده، این است که استفاده کنندگان از این کتاب، گاه نام کتاب فضائل علی علیه السلام یا مناقب را آورده اند، اما حدیث غدیر را نقل کرده اند؛ مانند ابن شهرآشوب در مناقب، که نام کتاب الولایه را آورده و فضائل را از آن نقل کرده است. پیداست که دقتی در این کار صورت نگرفته است.

اکنون که بنای جمع آوری نقلهای برجای مانده این کتاب است، بهتر است احادیثی که از این کتاب در فضائل امام پـ بجز حدیث غدیر نقل شده ـ به عنوان کتاب فضائل و احادیث غدیر هم تحت عنوان کتاب الولایه گردآوری شود.

کتاب غدیر و مناقب طبری دراختیار چه کسانی بوده است؟

روشن است که، این کتاب در اختیار چندین نفر از مؤلفان، مورّخان و محدثان بزرگ اسلامی تا قرن نهم بوده است.(۱۵) فهرست اجمالی نام این افراد عبارت است از:

قاضی نعمان اسماعیلی (م ۳۶۳) که بیشترین نقل را از این کتاب دارد.

نجاشی(۳۷۲ ـ ۴۵۰) که از نام کتاب یاد کرده و طریق خود را به آن یادآور شده است. شیخ طوسی (م ۴۶۰)، همین طور. یاقوت حموی (م ۶۲۶) که گزارشی از چگونگی تألیف این اثر به دست داده است.

ابن بطریق (م ۶۰۰) که به تعداد طرق نقل حدیث غدیر در این کتاب تصریح کرده است. ابن شهرآشوب (م ۵۸۸) که او نیز نام این کتاب را در شرح حال وی آورده و در جای دیگر خبر شمار طرق نقل شده برای حدیث غدیر در این کتاب را ارائه کرده و در المناقب، در چندین مورد از آن نقل کرده است.

ابن طاووس (م ۶۶۴) که هم از آن یاد و هم نقل کرده است.

شمس الدین ذهبی (۷۴۸) که آن را دیده و چندین حدیث از آن نقل کرده است.

ابن کثیر (م ۷۷۴) که کتاب را دیده و چندین روایت نقل کرده است.

و ابن حجر (م ۸۵۲) که او نیز کتاب را دیده است.

در واقع این مطلب به قدری واضح و روشن است که نیازی به اثبات آن نیست. گفتنی است که در سالهای اخیر هیچ کس به اندازه استاد علامه مرحوم سید عبدالعزیز طباطبایی که عمرش را وقف تحقیق در باره امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم السلام کرده، به معرفی این اثر نپرداخت.(۱۶) اکنون مروری بر آنچه که درباره این اثر گفته شده است، خواهیم داشت.

مفصل ترین نقلها از این کتاب توسط قاضی نعمان ـ ابوحنیفه نعمان بن محمد تمیمی مغربی، نویسنده، دانشمند و قاضی اسماعیلی مذهب دولت فاطمی (م۳۶۳) در مجلد نخست «شرح الأخبار فی فضائل الائمه الاطهار» او آمده که در این باره به تفصیل سخن خواهیم گفت.

ابوالعباس احمد بن علی نجاشی (م۴۵۰) در باره طبری و کتاب غدیر می نویسد:

أبوجعفر الطّبری عامیّ، له کتاب الردّ علی الحرقوصیه، ذکر طرق خبر یوم الغدیر، أخبرنا القاضی أبوإسحاق إبراهیم بن مخلّد، قال: حدّثنا أبی، قال: حدّثنا محمد بن جریر بکتابه الردُّ علی الحرقوصیه.(۱۷)

شیخ طوسی (م ۴۶۰) در باره این کتاب نوشته است:

محمد بن جریر الطبری، أبوجعفر، صاحب التاریخ، عامیّ المذهب. له کتاب خبرغدیر خمّ، تصنیفه و شرح أمره. أخبرنا أحمد بن عبدون، عن أبیبکر الدوری، عن ابن کامل، عنه.(۱۸)

یحیی بن حسن معروف به ابن بطریق (۵۲۳ ـ ۶۰۰) می نویسد:

و قد ذکر محمد بن جریر الطبری، صاحب التاریخ خبر یوم الغدیر و طرقه من خمسه و سبعین طریقا، و افرد له کتابا سمّاه کتاب الولایه.(۱۹)

ابن شهرآشوب (م ۵۸۸) نیز از کتاب الولایه طبری یاد کرده است:

أبوجعفر محمد بن جریر بن یزید الطبری صاحب التاریخ، عامیّ، له کتاب غدیر خمّ و شرح أمره، و سمّاه کتاب الولایه.(۲۰)

که وی در کتاب «مناقب آل أبی طالب» از آن روایاتی نقل کرده است که بدان خواهیم پرداخت. شیخ سدیدالدین محمود حمصی رازی از علمای قرن هفتم هجری نیز در اثبات تواتر حدیث غدیر به نوشته های اصحاب حدیث استناد کرده و می نویسد:

لأنّ أصحاب الحدیث أوردوه من طرق کثیره،کمحمدبن جریرالطبریفإنّه أورده من نیّف وسبعین طریقا فی کتابه.(۲۱)

احمد بن موسی بن طاوس که از علمای میانه قرن هفتم هجری است نیز در همین زمینه می نویسد: و ساقه [ای الحدیث الغدیر] أبوجعفر محمد بن جریر الطبری صاحب التفسیر و التاریخ الکبیر من خمسه و سبعین طریقا.(۲۲)

رضی الدین علیّ ابن طاوس (۵۸۹ ـ ۶۶۴) در مواردی از کتاب مناقب اهل البیت طبری مطالبی نقل کرده،(۲۳) و در مواردی نیز از کتاب الولایه او یاد کرده که گزارش آن را خواهیم آورد. وی در باره کتاب الولایه طبری می نویسد:

و من ذلک ما رواه محمد بن جریر الطبری صاحب التاریخ الکبیر صنّفه و سمّاه کتاب الردّ علی الحرقوصیه، روی فیه حدیث یوم الغدیر و ما نصّ النبیّ علی علیّ علیه السلام بالولایه و المقام الکبیر، و روی ذلک من خمس و سبعین طریقا.(۲۴)

همچنین در مورد دیگری می نویسد: واما الذی ذکره محمد بن جریر صاحب التاریخ فإنّه فی مجلّد.(۲۵) و در جای دیگر می نویسد: و قد روی الحدیث فی ذلک محمد بن جریر الطبری صاحب التاریخ من خمس و سبعین طریقا و أفرد له کتابا سمّاه حدیث الولایه.(۲۶)

شمس الدین ذهبی (م۷۴۸) می نویسد:

و لمّا بلغه أنّ ابن أبیداود تکلّم فی حدیث غدیر خمّ، عمل کتاب الفضائل و تکلّم علی تصحیح الحدیث. قلت: رأیت مجلّدا من طرق الحدیث لابن جریر فاندهشْتُ له لکثره الطرق.(۲۷)

خواهیم دید که شمس الدین الذهبی (۶۷۳ ـ ۷۴۸) که به احتمال تنها جزو دوم این کتاب را دیده، چندین روایت از آن در کتاب «طرق حدیث من کنت مولاه» نقل کرده است. وی در موردی می نویسد:

قال محمد بن جریر الطبری فی المجلّد الثانی من کتاب غدیر خم له، و أظنّه بمثل جمیع هذا الکتاب نسب إلی التشیع، فقال:…(۲۸)

ابن کثیر (م۷۷۴) در ضمن شرح حال طبری در ذیل حوادث سال ۳۱۰ می نویسد:

و قد رأیت له کتابا جمع فیه أحادیث غدیر خمّ فی مجلدین ضخمین.(۲۹)

ابن حَجَر عسقلانی (۷۷۳ ـ ۸۵۲) با ارائه آنچه که مزّی در «تهذیب الکمال» آورده، می نویسد: وی چیزی افزون بر آنچه ابن عبدالبرّ در «الاستیعاب» دارد، نیاورده، جز آن که حدیث موالاه را نقل کرده،(۳۰) در حالی که طبری در تألیفی چندین برابر آنچه ابن عقده در جمع طرق این روایت آورده،(۳۱) طرق حدیث غدیر را فراهم آورده است:

و قد جمعه ابن جریر الطبری فی مؤلف فیه أضعاف من ذکر و صحّحه و اعتنی بجمع طرقه أبوالعباس بن عقده فأخرجه من حدیث سبعین صحابیا أو أکثر.(۳۲)

انگیزه طبری در تألیف کتاب الولایه

در باره علت تألیف کتاب الولایه از سوی طبری، در چندین منبع، به آن اشاره شده است. خلاصه ماجرا آن است که عالمی سجستانی نام ـ فرزند سجستانی صاحب سنن ـ مطلبی در انکار حدیث غدیر گفت که سبب تألیف این اثر از سوی طبری شد. در اینجا گزارش این رویداد را در منابع کهن پی می گیریم. قدیمی ترین منبعی که دلیل تألیف این کتاب را مطرح کرده، قاضی نعمان (م۳۶۳) است. وی می نویسد:

فمن ذلک انّ کتابه الذی ذکرناه و هو کتاب لطیف بسیط ذکر فیه فضائل علیّ علیه السلام و ذکر أنّ سبب بسطه إیّاه، إنّما کان لأنّ سائلاً سأله عن ذلک لأمر بلغه عن قائل زعم أنّ علیّا علیه السلام لم یکن شهد مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله حَجّه الوداع الّتی قیل أنّه قام فیها بولایه علیّ بغدیر خمّ لیدفع بذلک بزعمه عنه الحدیث لقول رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله: من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه. فأکثر الطّبری التعجب من جهل هذا القائل و احتجّ علی ذلک بالروایات الثابته علی قدوم علیّ من الیمن علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله(۳۳)

یاقوت حموی بخش عمده آگاهی های خود درباره طبری را از ابوبکر ابن کامل گرفته است. ابتدا در شمارش تألیفات طبری، از جمله می نویسد:

و کتاب فضائل علی بن أبیطالب رضی الله عنه تکلّم فیأوّله بصحّه الاخبار الوارده فی غدیرخمّ، ثم تلاه بالفضائل و لم یتمّ.(۳۴)

پس از آن، با اشاره به این که طبری همه کسانی را که در باره او سخنی گفته بودند، بخشید مگر کسانی را که او را متهم به بدعت کرده بودند، از وی ستایش کرده و به نقل از ابوبکر بن کامل می نویسد:

و کان إذا عرف من إنسان بدعه أبعده و أطرحه. و کان قد قال بعض الشیوخ ببغداد بتکذیب حدیث غدیر خمّ، و قال: إنّ علیّ بن أبیطالب کان بالیمن فی الوقت الذی کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله بغدیر خمّ.و قال هذا الإنسان فی قصیده مزدوجهٍ یصف فیه بلدًا بلدًا و منزلاً منزلاً یُلَوِّح فیها إلی معنی حدیث غدیر خمّ فقال:

ثمّ مَرَرنا بغدیر خمّ کم قائل فیه بزور جَمّ

علی علیٍّ و النبیّ الأمیّ

و بلغ أباجعفر ذلک، فابتدأ بالکلام فی فضائل علیّ بن ابی طالب علیه السلام و ذکر طریق حدیث خُمّ، فکَثُر الناس لاستماع ذلک و استمع [اجتمع] قوم من الرّوافض من بسط لسانه بما لایَصْلُحُ فی الصّحابه فابتدأ بفضائل ابی بکر و عمر.(۳۵)

در دو متن بالا، نام کسی که چنین اشکالی را مطرح کرده، نیامده است. اما شمس الدین ذهبی به نقل از ابومحمد عبداللّه بن احمد بن جعفر فَرَغانی ـ که او را دوست طبری دانسته اند(۳۶) و بیشترین آگاهی های موجود در باره طبری از اوست و ذیلی هم بر تاریخ طبری نگاشته(۳۷) ـ در این باره توضیح بیشتری داده است:

و لمّا بلغه [الطبری] أنّ ابن أبی داود تکلّم فی حدیث غدیر خمّ، عمل کتاب الفضائل و تکلّم علی تصحیح الحدیث.(۳۸)

ذهبی در جای دیگری هم ضمن برشمردن تألیفات طبری می نویسد:

و لما بلغه أنّ ابابکر بن ابی داود تکلّم فی حدیث غدیر خمّ، حمل کتاب الفضائل، فبدأ بفضل الخلفاء الراشدین، وتکلّم علی تصحیح حدیث غدیر خمّ، واحتجّ لتصحیحه.(۳۹)

اصل این عبارت از آن فرغانی بوده که شکل کامل آن را ابن عساکر نقل کرده است. وی پس از برشمردن آثار طبری به تفصیل، می نویسد:

و لمّا بلغه أنّ أبابکر بن أبیداود السجستانی [م ۳۱۶] تکلّم فی حدیث غدیر خمّ عمل کتاب الفضائل، فبدأ بفضل أبیبکر و عمر و عثمان و علی ـ رحمه اللّه علیهم ـ و تکلّم علی تصحیح حدیث غدیر خمّ واحتجّ لتصحیحه و أتی من فضائل أمیر المؤمنین علیّ بما انتهی الیه و لم یتمّ الکتاب، و کان ممّن لایأخذه فی دین اللّه لومه لائم…(۴۰)

در متون کلامی شیعه نیز در وقت بحث از غدیر به اشکال ابوبکر عبداللّه ابن ابی داود سلیمان سجستانی اشاره شده و به برخورد طبری نیز با او اشارت رفته است؛ از جمله سید مرتضی در «الذخیره» سخن سجستانی را باطل دانسته و به برخورد طبری با او اشاره می کند.(۴۱) همو در «الشافی» با اشاره به این که خبر غدیر را تمامی راویان شیعه و سنی روایت کرده اند، به عنوان اشکال، از انکار سجستانی یاد کرده است. شریف مرتضی در پاسخ، ضمن اینکه اظهار کرده نظر سجستانی نظر شاذ و نادری است، از تبرّی بعدی او در مواجه با طبری، از این نظرش هم یاد کرده است.(۴۲)

در همین منابع آمده است که سجستانی این نسبت را تکذیب کرده و گفته است: که وی نه اصل حدیث، بلکه منکر این شده است که مسجد غدیر خم آن روزگار هم وجود داشته است. ابوالصلاح حلبی نیز در «تقریب المعارف» پس از اشاره به تواتر حدیث غدیر می نویسد:

و لایقدح فی هذا ما حَکاه الطبریّ عن بن أبیداود السجستانی من إنکار خبر الغدیر… علی أنّ المضاف إلی السجستانی من ذلک موقوف علی حکایه الطبری، مع مابینهما من الملاحاه والشنآن وقد اُکذب الطّبری فی حکایته عنه، وصرّح بأنّه لم ینکر الخبر و إنّما أنکر أن یکون المسجد بغدیر خمّ متقدّما و صنّف کتابا معروفا یتعذّر ممّا قرفه به الطبری ویتبرّأ منه.(۴۳)

تألیف کتاب الولایه واتهام به تشیّع

همان گونه که ذهبی اشاره کرده است، طبری به دلیل تألیف این اثر، متهم به تشیع گردید؛(۴۴) زیرا اهل حدیث، حدیث غدیر را نمی پذیرفتند و اگر هم می پذیرفتند، اجازه تألیف کتابی در طرق آن را که می توانست دستاویز شیعیان شود، به کسی چون طبری که امامی شناخته شده بود، نمی دادند. از همین روست که شاهدیم بخاری که تنها و تنها روایات موجود در دوایر اهل حدیث را ارائه می کند، از ذکر این حدیث با داشتن آن همه طریق خودداری ورزیده است.

اگر نگارش کتابی دیگر از سوی طبری را در باره «حدیث الطیر» که صحت آن بی تردید افضل بودن امام علی علیه السلام را بر همه صحابه ثابت می کند، مورد توجه قرار دهیم، زمینه اتهام تشیع به طبری روشن تر می شود. ابن کثیر درباره این کتاب نوشته است:

و رأیت فیه مجلّدا فی جمع طرقه و ألفاظه لأبی جعفر محمد بن جریر الطبری المفسّر صاحب التاریخ.

در ادامه اشاره می کند که ابوبکر باقلانی کتابی در تضعیف طرق و دلالت این روایت در رد بر کتاب طبری نوشته است.(۴۵)

به هر روی روشن است که طبری در شرایطی مانند شرایط بغداد، با تسلّطی که حنابله داشتند، با داشتن تألیفی در حدیث غدیر و جامع تر از آن، تألیفِ اثری در فضائل علی بن ابی طالب علیه السلام می بایست به تشیع متهم می گردید. ابن خزیمه، محدّث معروف سنی اهل حدیثی مشبِّهی مذهب، که در نیشابور می زیست، در باره او می نویسد: ما أعلم عَلی أدیم الأرض أعلم من محمد بن جریر، و لقد ظلمته الحنابله.(۴۶)

در واقع، دشمنی حنابله متعصّب با او،(۴۷) دلایل دیگری نیز داشت؛(۴۸) اما این نکته، می توانست مهم ترین عامل عناد و کینه آنان نسبت به طبری باشد. در واقع، نسبت دادن رفض به او، جز از این زاویه ممکن نبود.

ابن مسکویه در این باره می نویسد:

و فیها [۳۱۰] تُوُفّی محمد بن جریر الطبری، و له نحو تسعین سنه، و دفن لیلا، لأنّ العامه اجْتمعت و مَنَعَتْ من دفْنِه نهارًا. و ادّعت علیه الرفض، ثمّ ادّعت علیه الإلحاد.(۴۹)

یاقوت حموی (م ۶۲۶) در باره او سخنی از خطیب بغدادی نقل کرده و سپس می نویسد:

قال غیر الخطیب: و دُفِنَ لیلاً خوفًا من العامّه لأنَّه کان یُتَّهم بالتَّشیع.(۵۰)

ابن جوزی (م ۵۹۷) در باره او به نقل از ثابت بن سنان می نویسد:

و ذکر ثابت بن سنان فی تاریخه: أنه إنّما أخفیت حاله، لأنّ العامّه اجتمعوا و منعوا من دفنه بالنّهار و ادّعوا علیه الرفض ،ثم ادّعوا علیه الإلحاد.(۵۱)

وی در ادامه با اشاره به این فتوای طبری که مسح بر پا را جایز می دانست و غَسْل و شست وشوی آن را لازم نمی شمرد، این را نیز سبب دیگری در نسبت رفض به طبری می داند: فلهذا نسب إلی الرفض.(۵۲)

ابن اثیر ـ با الهام از عبارت ابن مسکویه ـ می نویسد:

و فی هذه السنه [۳۱۰] تُوُفِّیَ محمدُ ابن جریر الطبری، صاحب التاریخ ببغداد، و مولده سنه أربع و عشرین و مأتین، و دفن لیلا بداره، لأنّ العامه اجتمعت ومنعت من دفنه نهارا، وادّعوا علیه الرفض، ثم ادّعوا علیه الإلحاد.(۵۳)

ابن اثیر، تعبیر عامّه را که کنایه از اهل سنت است نمی پذیرد و با اظهار این که مخالفت از سوی عامه؛ یعنی اهل سنت نبوده، حنابله را مقصّر اصلی می داند؛ وإنّما بعض الحنابله تعصّبُوا علیه و وقعوا فیه، فتبعهم غیرهم»(۵۴).

ابن کثیر نیز خبر از برخورد حنابله با او داده، می نویسد:

«و دفن فی داره، لأنّ بعض عوام الحنابله و رعاعهم منعوا دفنه نهارا و نسبوه إلی الرفض… و إنّما تقلّدوا ذلک عن أبیبکر محمد بن داود الفقیه الظاهری، حیث تکلّم فیه و یرمیه بالعظائم و بالرفض»(۵۵).

ابن کثیر در این عبارت، به عمد یا غیر عمد، میان ابوبکر عبداللّه بن أبی داود سجستانیِ (م۳۱۶) متهم به ناصبی گری با ابوبکر محمد بن علی بن داود فقیه ظاهری خلط کرده است.(۵۶) کسی که طبری را متهم به تشیع می کرد، سجستانی ـ فرزند سجستانی صاحب سنن ـ بود که خود متهم به ناصبی گری بود. به همین دلیل، زمانی که به طبری خبر دادند سجستانی فضائل علی علیه السلام را روایت می کند، گفت: «تکبیره من حارس»(۵۷).

ذهبی پس از نقل این مطلب، از دشمنی موجود میان آنان سخن گفته است. همو نقلهایی در باره ناصبی گری او دارد که البته آن را انکار می کند.(۵۸) ابن ندیم، در شرح حال سجستانیِ یاد شده، اشاره می کند که کتاب تفسیری نگاشت و این بعد از آن بود که طبری کتاب تفسیرش را نوشت.(۵۹) این هم نشانی از رقابت آنهاست.

ناصبی گری سجستانی سبب شد تا ابن فراتِ وزیر او را از بغداد به واسط تبعید کند و تنها وقتی که قدری از فضائل امام علی علیه السلام را روایت کرد، علی بن عیسی او را به بغداد بازگرداند. پس از آن شیخ حنابله شد!: ثم تَحَنْبَلَ، فصار شیخًا فیهم و هو مقبول عند أهل الحدیث. افتضاح وضعیت او به حدی بود که پدرش در باره اش می گفت: ابنی عبداللّه کذّاب.(۶۰)

ذهبی در شرح حال او در «میزان الاعتدال» گفته یکی دیگر از محدثان سنی درباره طبری را آورده است؛ «أقذع أحمد ابن علی السلیمانی الحافظ: فقال: کان یضع للروافض»(۶۱). سپس به رد سخن وی پرداخته و همین اندازه تأیید می کند که: «ثقه صادق فیه تشیّعٌ یسیر و موالاه لاتَضُرّ»(۶۲) وی احتمال می دهد که سخن سلیمانی در باره ابن جریر شیعی بوده که کتاب «الرواه عن أهل البیت» داشته است. با توجه به نصوصی که در باره اتهام رفض به طبری مورخ داریم، بعید می نماید که مقصود سلیمانی، کسی جز او باشد. به علاوه که ابن جریر شیعی، در دوایر سنی شهرتی نداشته است.

ابن حجر در «لسان المیزان» سخن ذهبی را نقل کرده و به پیروی او، با دفاع از سلیمانی به این که امام متقنی است، سخن او را در باره ابن جریر دوم یعنی امامی مذهب می داند! با این حال، در باره طبری مورخ این نکته را تصریح می کند که: «وإنّما نُبِزَ بالتشیّع، لأنّه صحّح حدیثَ غدیر خُمّ».(۶۳)

تشیّع طبری!(۶۴)

در اینجا پیش از پرداختن به بحث درباره روایت غدیر در کتاب طبری، این پرسش مطرح است که آیا تنها همین نکته سبب اتهام تشیع به طبری شده است یا نکته و مطلب دیگری هم مطرح بوده و اصلاً چرا طبری، به رغم آن که در «تاریخ»و «تفسیر» خود، به نقل حدیث غدیر نپرداخته، یکباره در سالهای پایانی عمر، به تألیف کتابی در باره طرق حدیث غدیر و حدیث طیر که می توانست عواقب خطرناکی برای او داشته باشد، دست می زند؟ آیا ممکن است به جز ردیه نویسی، تغییری در بینش مذهبیِ طبری رخ داده باشد؟ چنین احتمالی با توجه به شخصیتی که از طبری و آثار او می شناسیم، بعید می نماید؛ جز آن که این مسأله زاویه بلکه زوایای دیگری نیز دارد که بر ابهام آن می افزاید.

قصّه از این قرار است که ابوبکر محمد بن عباس خوارزمی (م۳۱۶ ـ ۳۸۳)(۶۵) ادیب معروف قرن چهارم هجری که از شاعران برجسته و پرآوازه دوره آل بویه و از نظر باورهای مذهبی، فردی شیعه مذهب بوده،(۶۶) به عنوان خواهرزاده طبری معرفی شده و ضمن شعری، تشیع خود را مربوط به تشیع دایی های خود؛ یعنی خانواده همین ابن جریر طبری کرده است.

خواهرزادگی او نسبت به طبری مورخ، در منابع کهن تصریح شده است؛ از جمله سمعانی (م ۵۶۲) ذیل مدخل خوارزمی می نویسد: «… و الشاعر المعروف ابوبکر محمد بن العباس الخوارزمی الأدیب، و قیل له: الطبری. لأنّه ابن اخت محمد بن جریر بن یزید الطبری»(۶۷) به جز او، ابن خلکان،(۶۸) شمس الدین ذهبی،(۶۹) صَفَدی،(۷۰) ابن عماد حنبلی،(۷۱) و یافعی(۷۲) این نکته را یادآور شده اند.

ممکن است که این مؤلفان، این مطلب را از یکدیگر اقتباس کرده باشند؛ اما نصی که مهم بوده و حتی از عبارت سمعانی کهن تر است، تصریح حاکم نیشابوری (ربیع الاول ۳۲۱ ـ صفر ۴۰۵) به این مطالب در کتاب مفقود شده «تاریخ نیشابور» است.(۷۳) ابن فندق بیهقی در شرح تألیفات تاریخی می نویسد: … بعد از آن محمد بن جریر الطبری که خال ابوبکر الخوارزمی الادیب بود، تاریخ کبیر تصنیف کرد و مرا در نسبْ عرقی به محمد بن جریر المورخ کشید چنان که حاکم ابوعبداللّه الحافظ در تاریخ نیشابور آورده است.(۷۴)

در جای دیگری هم نوشته است: و خواجه ابوالقاسم الحسین بن أبی الحسن البیهقی مردی شجاع و شهم بود و ملوک روزگار او را عزیز و گرامی داشتندی و والده او دختر ابوالفضل بن الاستاد العالم ابوبکر الخوارزمی بود و استاد عالم فاضل ابوبکر الخوارزمی خواهرزاده محمد بن جریر الطبری بود که تاریخ و تفسیر به وی باز خوانند و حاکم ابوعبداللّه حافظ در تاریخ نیشابور یاد کرده است.(۷۵)

با وجود این همه تصریح، به هیچ روی نمی توان در آن تردید کرد. تنها نکته آن است که یاقوت می نویسد: «وکان یزعم أن أباجعفر الطبری خاله»(۷۶) در این اواخر آقامحمدعلی کرمانشاهی،(۷۷) نویسنده «روضات الجنّات»،(۷۸) و صاحب «اعیان الشیعه»(۷۹) گویا به پیروی قاضی نوراللّه شوشتری(۸۰) در پاسخ یاقوت، خوارزمی را خواهرزاده طبری شیعی دانسته اند که صد البته خلاف نقل های صریح تاریخی است.(۸۱) محمد حسین اعرجی در مقدمه کتاب الأمثال خوارزمی،(۸۲) اشکالی در باره تاریخ تولد خوارزمی و تناسب آن با دوره زندگی طبری مورخ کرده و خواسته است تا خواهرزادگی او را نسبت به طبریِ مورخ رد کند. گفتنی است که اگر محمد بن جریر طبری شیعی، معاصر طبری مورخ باشد، همین اشکال در آنجا نیز وجود خواهد داشت. به علاوه که وجود ۷۳ سال اختلاف میان درگذشت طبری مورخ (م ۳۱۰) با خوارزمی، می تواند صورت نادری باشد اما در ضمن صحیح هم باشد.

افزون بر آن، خواهرزادگی خوارزمی نسبت به طبری، به معنای این نیست که مستقیم دختر خواهر او بوده، بلکه ممکن است خوارزمی نوه خواهر طبری باشد. آنچه مهم است نصوص تاریخی به ویژه نقل آن در «تاریخ نیشابور» است که نویسنده آن، عالم تر از آن است که طبری مورخ را نشناخته باشد. این نمی تواند اتفاقی باشد که حاکم نیشابوری چنین مطلبی را گفته باشد و از سوی دیگر، شعری از ابوبکر خوارزمی به صراحت این نکته را بیان کند.

با این حال، هم به دلیل غیر امامی و ناشیعی بودن آثار طبریِ مورخ و هم عدم ورود نص خاص در باره امامی مذهب بودن ابوبکر خوارزمی(۸۳) ـ درعین تشیع شدید او بسان صاحب بن عباد ـ کمابیش ابهام در چگونگی آن وجود دارد.

پس از مرور از اصل خواهرزادگی خوارزمی، آنچه مهم است این نکته است که ابوبکر خوارزمی ضمن دو بیت شعر، خود را شیعه و رافضی خوانده و تشیع خویش را به دایی های خود نسبت داده است. یاقوت حموی (م ۶۲۶) در ذیل مدخل «آمل»(۸۴) این باره می نویسد:

و لذلک قال ابوبکر محمد بن العباس الخوارزمی، و أصله من آمل أیضا، و کان یزعم أن أباجعفر الطبری خاله:

بآمل مولدی و بنوجریر فأخوالی، و یحکی المرء خالَهْ
فها أنا رافضیٌّ عن تراث و غیری رافضیّ عن کلاله

و کذب، لم یکن ابوجعفر رحمه اللّه ، رافضیّا، وإنما حسدته الحنابله فرموه بذلک، فاغتنمها الخوارزمی، و کان سبّابا رافضیا مجاهرا بذلک متبجّحا.

عبدالجلیل قزوینی(۸۵) نیز در این باره می نویسد: و بوبکر خوارزمی معروف است که شیعی و معتقد بوده است و فضل و قدر او را فضلا انکار نکنند، این ابیات او راست که می گوید اگر چه مصنّف (یعنی کسی که عبدالجلیل کتاب نقض را در رد بر او نوشته) گفته است: شیعی هرگز بوبکر نام نبوده است:

بآمل مولدی و بنوجریر فأخوالی ویحکی المرء خاله
فمن یک رافضیّا عن تُراث فإنّی رافضیٌّ عن کلاله

مصرع نخستِ بیت دوم، با آنچه در بالا آمده متفاوت و طبعا این عبارت صحیح تر می نماید. ابن فندق بیهقی نیز بیت اول این شعر را آورده است.(۸۶)

از همه اینها که بگذریم، نقلهایی که طبری در کتاب «مناقب اهل البیت علیهم السلام » آورده، آن هم در روزگاری که حنابله بغداد چیرگی کاملی بر اوضاع مذهبی بغداد داشته اند، می تواند شاهدی به تشیع ـ و نه رفض ـ او باشد.

در میان این مرویات، حتی روایتی وجود دارد که دلالت صریحی بر تشیع دوازده امامیِ او می کند. از آن جمله روایتی است که ابن طاوس در کتاب «الیقین»(۸۷) آورده و در آن تصریح شده است که سلمان به نقل از رسول خدا صلی الله علیه و آله می گوید:

«إنّ علیّ بن أبیطالب علیه السلام وصیّی و وارثی و قاضی دینی وعدتی و هو الفاروق بین الحقّ والباطل، وهو یعسوب المسلمین وإمام المتّقین وقائد الغرّ المحجّلین و الحامل غدًا لواء ربّ العالمین. هو و ولده من بعده. ثمّ من الحسین ابنی، أئمه تسعه هداه مهدیّون إلی یوم القیامه. أشکو اِلی اللّه جحود اُمّتی لأخی وتظاهرهم علیه و ظلمهم له وأخذهم حقّه».

ابن طاوس که خود به اهمیت این نص، آن هم از زبان طبری، واقف بوده می نویسد: اگر در اسلام، تنها همین یک حدیث قابل اعتماد نقل شده باشد، برای علیّ بن ابی طالب کافی است و برای پیامبر صلی الله علیه و آله که تصریح به خلافت او وامامان بعد از او کرده؛ آن هم از طریق طبری که ما پیش از این، دیدیم که چه اندازه او را ستایش و توثیق کرده اند.(۸۸)

قاضی نعمان (م ۳۶۳) و کتاب الولایه

قدیمی ترین اثری که بیشترین استفاده را از کتاب الولایه و کتاب مناقب اهل البیت طبری کرده، کتاب شرح الأخبار فی فضائل الائمه الاطهار علیهم السلام قاضی نعمان بن محمد تمیمی مغربی (م ۳۶۳) اسماعیلی مذهب است. با این حال، دشواری این کتاب آن است که در عین حال که تصریح به استفاده از کتاب طبری دارد، سند بیشتر نقلها را ـ به استثنای چند مورد محدود ـ انداخته و به این ترتیب به ارزش و اعتبار احادیث نقل شده، به شدت لطمه زده است.

بهره گیری وی از اثر طبری، شامل دو کتاب مناقب اهل البیت یا فضائل امام علی و کتاب الولایه است. برای مثال پس از نقل خبر «أنت أخی و وصیّی و خلیفتی مِنْ بعدی» می نویسد:

ومِمّن رواه و أدخله فی کتاب ذکر فیه فضائل علی علیه السلام ـ غیر من تقدّمت ذکره ـ محمّد بن جریر الطبری و هو أحد أهل بغداد من العامه عن قرب عهد فی العلم والحدیث والفقه عندهم»(۸۹).

سپس اشاره به طرق مختلفی دارد که طبری در نقل این حدیث در کتابش آورده است.(۹۰) در ادامه پس از نقل روایاتی چند از کتاب طبری، بخش عمده ای از احادیث این کتاب را آورده و از آن با تعبیر «وهو کتاب لطیف بسیط ذکر فیه فضائل علی علیه السلام » یاد کرده است. سپس به بخش روایت غدیر کتاب طبری پرداخته و انگیزه طبری را در تألیف آن بیان می کند که شرحش گذشت.(۹۱)

شاید از این قسمت، چنین معلوم شود که مقصود وی از کتاب فضائل علی علیه السلام همان کتاب الولایه یا کتابی در فضائل امام علی است که بخشی از آن در طرق حدیث غدیر بوده است. وی در انتهایِ نقلِ احادیثی در باب وصایت امام علی علیه السلام از طبری، باز هم از بساطتی که طبری در نقل فضائل امام در این کتاب از خود نشان داده یاد کرده است؛ «و ما رواه و بسطه من فضائل علی علیه السلام …».(۹۲)

در جمع باید گفت، در مقایسه میان کسانی که از این کتاب طبری مطلبی نقل کرده اند، قاضی نعمان در شرح الأخبار بیشترین استفاده را برده است. جز آن که، همان گونه که گذشت، وی اَسناد طبری را در نقل احادیث، بسان بیشتر موارد کتاب، حذف کرده است. از این رو، در نقل حدیث غدیر از کتاب طبری، روایات نقل شده در آن کتاب را مفصل نیاورده؛ زیرا تنها سند آنها متفاوت بوده است. با این حال تصریح دارد که طبری بابی خاص را به روایت غدیر اختصاص داده که در رد بر ابوبکر سجستانی است. سجستانی گفته بود که در سفر حجه الوداع، علی علیه السلام همراه پیامبر صلی الله علیه و آله نبوده و به همین دلیل، اساسا روایت غدیر نادرست است. این اظهار نظر، علت و انگیزه تألیف کتاب الولایه توسط طبری است. به نوشته قاضی نعمان: «و احتجّ [الطبری] عَلی ذلک بالروایات الثابته علی قدم علی ـ صلوات اللّه علیه ـ من الیمن علی رسول اللّه ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ عند وصوله إلی مکه و…»(۹۳) قاضی در باره کتاب الولایه که بخشی از کتاب فضائل بوده والبته بعدها به طور مستقل نیز شناخته شده، می نویسد:

«ثمّ جاء أیضا فی هذا الکتاب بباب أفرد فیه الروایات الثابته التی جاءت من رسول اللّه ـ صلّی اللّه علیه و آله بأنّه قال قبل حجه الوداع و بعده: من کنت مولاه فعلیّ مولاه، اَلّلهمّ وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر مَنْ نصره و اخذل من خَذَله. و قوله: علیّ أمیرالمؤمنین و علیّ أخی، و علیّ وزیری، و علیّ وصیّی، و علیّ خلیفتی علی امّتی من بعدی، و علیّ أولی الناس بالناس من بعدی. و غیر ذلک مما یوجب له مقامه من بعده، و تسلیم الأمّه له ذلک، و أن لایتقدّم علیه أحد منها، و لایتأمّر علیه، فی کلام طویل ذکر ذلک فیه، و احتجاج أکید أطاله علی قائل حکی قوله و لانعلم أحد قال بمثله، و ما حکاه عنه من دفع ما اجتمعت علیه الأمّه علیه و نفیه أن یکون علی علیه السلام مع رسول اللّه ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ فی حجّه الوداع، و عامه أهل العلم، و أصحاب الحدیث مجمعون علی أنّه کان معه … فأشغل الطبری أکثر کتابه بالاحتجاج علی هذا القائل الجاحد الشاذّ قوله الذی لم یثبت عند أحد من أهل العلم.(۹۴)».

شگفتی قاضی نعمان این است که چرا طبری با این که خود این احادیث را نقل می کند، از مذهب عامه پیروی کرده است؛ «و أغفل الطبریّ أو تجاهل خلافه، لما أثبته و رواه و صحّحه ممّا قدمنا ذکره. و حکایته عنه فی علیّ علیه السلام وذهب فیه إلی ما ذهب أصحابه من العامه إلیه من تقدیم أبیبکر و عمر و عثمان علیه»(۹۵).

پس از نقل روایات غدیر، قاضی نعمان، روایات دیگری در فضائل امام علی علیه السلام از کتاب طبری نقل کرده که نخستین آنها حدیث طیر است؛ «ونحن بعد هذا نحکی ممّا رواه الطبری هذا من مناقب علیّ ـ صلوات اللّه علیه و فضائله الموجبه لما خالفه هو لنؤکّد بذلک ما ذکرناه عنه».(۹۶) پس از نقل حدیث طیر می نویسد: «وجاء الطبری بهذا الحدیث بروایات کثیره و طُرُق شتّی».(۹۷) همچنین پس از نقل چند حدیث و نیز حدیث الرایه می نویسد: «فجاء الطبری بهذا الخبر و ما قبله من الأخبار من طرق کثیره».(۹۸) نیز پس از نقل این خبر از امام علی علیه السلام که خطاب به اصحابش فرمود: که پس از من، شما را مجبور به لعن بر من می کنند و در ادامه روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده، می نویسد: «وهذا ممّا أثبتناه فی هذا الکتاب ممّا آثره الطبریّ الذی قدّمنا ذکره».(۹۹)

پس از قاضی نعمان، شخص دیگری که از کتاب الولایه طبری بهره برده، باید به ابن عبدالبرّ اندلسی (۳۶۸ ـ ۴۶۳) اشاره کرد که در بخش زیبای مربوط به شرح حال امام علی علیه السلام در کتاب الاستیعاب، سه حدیث به نقل از طبری آورده است.(۱۰۰) البته هیچ تصریحی بر این مطلب نیست که وی از کتاب الولایه یا کتاب الفضائل بهره برده باشد، اما به هر روی، طبیعی است که طبری این احادیث را در کتاب فضائل علی علیه السلام خود آورده باشد.

ابن شهر آشوب (م ۵۸۸)وکتاب الولایه

ابوجعفر رشیدالدین محمد بن علی معروف به ابن شهرآشوب (م ۵۸۸) از دیگر کسانی است که از کتاب الولایه و کتاب المناقب یاد و از آن دو نقل کرده است؛ از جمله در بحث غدیر خم، ضمن یاد از کسانی که در آثارشان حدیث غدیر را آورده اند می نویسد: «ابن جریر الطبری من نیّف و سبعین طریقا فی کتاب الولایه».(۱۰۱)

ابن شهر آشوب در موارد زیادی از کتاب مناقب، از کتاب الولایه بهره برده، اما این که مستقیم از این کتاب بهره برده یا نه، روشن نیست؛ آنچه مهم است این که نقلهای او از این کتاب، بجز اندکی، در منابع دیگر نیامده است. وی که معمولا در ابتدای جمله، منبع خود را می آورد، می نویسد: «حلیه ابونعیم و ولایه الطبری، قال النبی…».(۱۰۲) یا می نویسد: «ابن مجاهد فی التاریخ و الطبری فی الولایه».(۱۰۳) در یک مورد هم نوشته است: «الطبریان فی الولایه و المناقب»!(۱۰۴) بدون تردید مقصود او دو کتاب الولایه و المناقب طبری است.

در جای دیگر: «والطبری فی التاریخ و المناقب».(۱۰۵) از آن روی که وی در عبارتی می نویسد طبری حدیث طیر را در کتاب الولایه آورده،(۱۰۶) روشن می شود که او عنوان کتاب الولایه را اعم از کتاب فضائل می دانسته است. وی یک بار هم در متشابه القرآن از تعبیر «الطبری فی الولایه» یاد کرده است.(۱۰۷)

نکته دیگر این که ابن شهرآشوب، گاه به صراحت از کتاب الولایه و گاه از تاریخ طبری نقل می کند، اما در مواردی بدون یاد از کتاب خاصی، حدیثی را از وی نقل کرده است. طبعا با توجه به این که محتوای برخی از این نقلها فضائل امام علی علیه السلام است، می توان حدس زد که موارد یاد شده نیز از کتاب الولایه است.

ابن طاوس (م ۶۶۴) و کتاب المناقبو

حدیث الولایه

ابن طاوس (م ۶۶۴) از هر دو کتاب طبری یاد کرده و به نقل مواردی از کتاب مناقب او پرداخته است. وی در کتاب الیقین، می نویسد:

«فیما نذکره من کتاب المناقب لأهل البیت علیه السلام تألیف محمد بن جریر الطبری صاحب التاریخ، من تسمیه ذیالفقار لعلیّ علیه السلام بأمیرالمؤمنین».

سپس به این طریق نقل از آن کتاب را آغاز می کند:

قال فی خُطبته ما هذا لفظه: حدّثنا الشیخ الموفق [المدقق] محمد بن جریر الطبری ببغداد فی مسجد الرّصافه، قال: هذا ما ألّفته من جمیع الروایات من الکوفیین والبصریین و المکّیین و الشامیین وأهل الفضل کلّهم و اختلافهم فی أهل البیت علیه السلام ، فجمعْتُه و ألّفْتُه أبوابا ومناقب ذکرت فیه بابا بابا و فصّلت بینهم وبین فضائل غیرهم. و خَصَصْتُ أهل هذا البیت بما خصّهم اللّه به من الفضل».

نکته ای که در این عبارت آمده، اشاره او به فصل بندی کتاب طبری است. وی می گوید: که طبری مناقب را باب باب آورده است، اما این که این تقسیم بندی بابی بر چه اساس بوده است، چندان روشن نیست. تنها اشاره، مطالبی است که ابن طاوس در جای دیگر آورده، می نویسد: «قال محمد بن جریر الطبری المذکور فی کتاب مناقب أهل البیت علیه السلام فی باب الهاء من حدیث نذکر اسناده و المراد منه بلفظه».(۱۰۸) همو در کتاب طُرَف نیز درباره کتاب المناقب طبری می نویسد: ورتّبه أبوابا علی حروف المعجم، فقال فی باب الیاء ما لفظه:(۱۰۹) اما در این که مراد از باب الهاء و باب الیاء چیست، باید بیشتر اندیشید.(۱۱۰) به هر روی، بازسازی کتاب به شکلی که وی آن را مرتب کرده بوده، دشوار است.

سپس ابن طاوس عبارتی از خطیب بغدادی در ستایش ابن جریر طبری آورده که عینا در شرح حال طبری در تاریخ بغداد (۲ / ۱۶۲) آمده است.(۱۱۱) آنگاه با تأکید بر این که این نقل را آورده تا پایه استدلال خویش را استوار کرده باشد، می نویسد:

«و قد ذکر فی کتاب المناقب المشار إلیه من تسمیه مولانا علی بن ابیطالب علیه السلام بأمیرالمؤمنین ثلاثه أحادیث نذکرها فی ثلاثه أبواب ما هذا لفظه».(۱۱۲)

سپس متن احادیث را آورده است. ابن طاوس اشاراتی نیز به کتاب الولایه دارد که در جای دیگر به نقل از الطرائف آوردیم.

شمس الدین ذهبی (م ۷۴۸) وکتاب الولایه

گذشت که ذهبی یک مجلد از کتاب دو جلدی طبری را در طرق حدیث غدیر دیده و از کثرت طرق یاد شده در آن، حیرت زده شده است. ذهبی که ـ به احتمال به تقلید از طبری ـ رساله مستقلی در طرق حدیث غدیر نوشته، در مواردی، روایاتی از کتاب طبری نقل کرده است. در جایی پس از نقل روایتی می نویسد: «هکذا روی الحدیث بتمامه محمد بن جریر الطبری»(۱۱۳) در جای دیگر آمده: «حدّثنا ابن جریر فی کتاب غدیر خمّ».(۱۱۴) و در جای دیگر آمده است: «قال محمد ابن جریر الطبری فی المجلّد الثانی من کتاب غدیر خمّ له: و أظنّه به مثل جمع هذا الکتاب نسب إلی التشیّع.»(۱۱۵) و در مورد دیگر: «رواه محمد بن جریر فی کتاب الغدیر».(۱۱۶)

ابن کثیر (م ۷۷۴) و کتاب الولایه

پیشتر گذشت که ابن کثیر نیز از این کتاب یاد کرد. وی در دو مورد از کتاب البدایه و النهایه از حدیث غدیر سخن گفته است؛ نخست: در حوادث سال دهم هجرت از آن یاد کرده و برخی از طرق آن را آورده است.(۱۱۷) دوم: در پایان زندگی امیرمؤمنان علیه السلام در ضمن فضائل آن حضرت، برخی از طرق حدیث غدیر را آورده، اما یادی از کتاب طبری نکرده است.(۱۱۸)

در مورد نخست، پس از اشاره به این که رسول خدا صلی الله علیه و آله در بازگشت از حج در غدیر خم، فضیلتی از فضایل امام علی علیه السلام را آشکار ساخت، می نویسد:

«و لهذا لمّا تفرّغ علیه السلام من بیان المناسک و رجع إلی المدینه بیّن ذلک فی أثناء الطریق، فخطب خطبه عظیمه فی الیوم ۱۸ من ذی حجه عامئذٍ و کان یوم الأحَد بغدیر خمّ تحت شجره هناک. فبیّن فیها أشیاء. و ذکر من فضل علیّ و أمانته و عدله و قربه إلیه ما أزاح به ما کان فی نفوس کثیر من الناس منه! و نحن نورد عیون الأحادیث الوارده فی ذلک و نبیّن ما فیها من صحیح و ضعیف بحول اللّه وقوّته و عونه. و قد اعتنی بأمر هذا الحدیث أبوجعفر محمد بن جریر الطبری صاحب التفسیر و التاریخ، فجمع فیه مجلّدین أورد فیهما طرقه وألفاظه و ساق الغثّ و السمین والصحیح و السقیم، علی ما جرت به عاده کثیر من المحدّثین یوردون ما وقع لهم فی ذلک الباب من غیر تمییز صحیحه و ضعیفه»(۱۱۹).

سپس اشاره می کند که: بنا دارد برخی از طرق آن را نقل کند و چنین می کند. از طرقی که نقل کرده، بخشی از کتاب طبری است. از آنچه در کتاب البدایه، آمده چنین بر می آید که ابن کثیر رساله او را در طرق حدیث غدیر در اختیار داشته است.

بیاضی (م ۸۷۷) و کتاب الولایه

زین الدین علی بن یونس عاملی در مقدمه کتاب «الصراط المستقیم» خود، فهرستی از منابعش را به دست داده و از جمله نام کتاب الولایه طبری را آورده است.(۱۲۰) در جای دیگر نیز، ضمن برشمردن آثار سنیان در باره اهل بیت علیهم السلام از کتاب طبری آغاز کرده می نویسد: «فصنّف ابن جریر کتاب الغدیر و ابن شاهین کتاب المناقب…»(۱۲۱) بر همین قیاس، نقلهایی از این کتاب را در کتابش آورده که به ظنّ قوی، آنها را از ابن شهرآشوب، ابن طاوس یا منابع دیگر گرفته است. از میان این نقلها، یک نقل مفصل از زید بن ارقم به نقل از کتاب الولایه طبری دارد که علامه امینی نیز ظاهرا آن را از بیاضی نقل کرده(۱۲۲) و البته به این عبارت، در جای دیگری دیده نشد.

گفتنی است که وی گاه به صراحت از کتاب الولایه طبری یاد کرده، گاه از طبری مطلبی آورده و نامش را در کنار دیگر راویان اهل سنت نهاده که باید طبریِ مورّخ باشد. در برابر از «تاریخ الطبری» در چندین مورد یاد کرده،(۱۲۳) همچنان که از طبری شیعه و کتابش «المسترشد»(۱۲۴) نیز مطالبی آورده است. در مواردی که تنها به ارائه نام طبری اکتفا کرده، روشن نیست که مقصودش کدام طبری است.(۱۲۵) در یک مورد نیز از کتاب المناقب طبری یاد کرده که مطلب نقل شده، در باره ابوبکر است.(۱۲۶)

یکی دیگر از کسانی که به تفصیل روایاتی در فضائل امام علی علیه السلام از طبری نقل کرده، عالمِ محدّثِ برجسته اهل سنّت، علاء الدین علی، مشهور به «متّقی هندی» (م۹۷۵) است. وی در بخش فضایل امام علی علیه السلام از کتاب «کنز العمال»(۱۲۷) شمار زیادی روایت نقل و در انتهای آنها نام ابن جریر را نهاده است. متقی هندی در مقدمه کتاب می گوید: اگر به طور مطلق نام ابن جریر را آورده باشد، مقصودش کتاب «تهذیب الاثار»اوست، و در صورتی که از کتاب «تفسیر» یا «تاریخ» باشد، به این نکته تصریح کرده است. از آنجا که روایات انتخاب شده از وی در باب فضائل اهل البیت، به طور یقین در کتاب مناقب اهل البیت علیهم السلام او نیز بوده ـ و بخشی از آنها طرق حدیث غدیر است ـ می توان این احادیث را نیز به عنوان بخشی از کتاب فضایل یا کتاب الولایه طبری دانست. گفتنی است که تنها برخی از بخشهای تهذیب الآثار برجای مانده و بیشتر این روایات در بخش موجود چاپ شده نیست.

در دوره اخیر علامه امینی (۱۳۲۰ ـ ۱۳۹۰ قمری) در «الغدیر» به این کتاب عنایت داشته و به نقل از کنزالعمال و البدایه و النهایه، حدیث غدیر را به روایت طبری در «الغدیر» آورده است.(۱۲۸) استاد مرحوم سیدعبدالعزیز طباطبائی (م۱۴۱۶) نیز کتاب الولایه را در میان آثاری که اهل سنت در باره اهل بیت علیهم السلام نگاشته اند، آورده است.(۱۲۹)

پی نوشتها:


۱ . نک : تاریخ الاسلام ذهبی، ص۳۲۰ ـ ۳۱۰ ـ ۲۸۶ ـ ۲۷۹ در پاورقی آنجا دهها منبع برای شرح حال وی آمده است. نیز در لسان المیزان، ج۵، ص۷۵۷، ش۷۱۹۰ به همین ترتیب مآخذ شرح حال وی از مصادر مختلف فراهم آمده است. سیوطی در رساله ای که با عنوان «التنبیه بمن یبعثه اللّه علی رأس کلّ مائه» نگاشته، طبری را از کسانی دانسته که شایسته است فرد برگزیده در آستانه سال ۳۰۰ هجری باشد. نک : خلاصه عبقات الأنوار، ج۶، ص۹۴ (قم، ۱۴۰۴) به نقل از رساله یاد شده.

۲ . طبرانی (م ۳۶۰) محدث بزرگ و صاحب سه معجم صغیر، اوسط و کبیر، وقتی از طبری نقل می کند، او را با «الطبری الفقیه» نام می برد. نک : المعجم الکبیر، ج۹، ص۲۹۲

۳ . مقاله «اهل حدیث» و «کتاب صریح السنه طبری» در «مقالات تاریخی»، دفتر دوم. و نیز مقاله «نقش احمد بن حنبل در تعدیل مذهب اهل سنت» در «مقالات تاریخی» دفتر ششم.

۴ . ابن قتیبه با اشاره به برخورد واکنشی اهل حدیث در برابر رافضه که مقام علی علیه السلام را بیش از حد بالا می برند، به کوتاهی آنها در نقل احادیث فضائل امام اشاره کرده می نویسد: آنان او را از ائمه الهدی خارج کرده، از جمله ائمه فتن می دانند و عنوان خلافت را برای او ثابت نمی کنند به بهانه آن که مردم بر او اجتماع نکردند، اما در عوض یزید بن معاویه را خلیفه می دانند، چون مردم بر او اجماع کرده اند. پس از آن می نویسد:

«و تحامی کثیر من المحدثین أن یحدثوا بفضائله ـ کرّم اللّه وجهه ـ أو یظهروا ما یجب له، و کل تلک الأحادیث لها مخارج صحاح. و جعلوا ابنه الحسین علیه السلام خارجیّا شاقّا لعصا المسلمین، حلال الدم، لقول النبی صلّی اللّه علیه و سلم: «من خرج علی امّتی و هم جمیع، فاقتلوه کائنا من کان». و سوّوا بینه فی الفضل و بین اهل الشوری لأن عمر لو تبیّن له فضله لقدّمه علیهم و لم یجعل الامر شوری بینهم. و أهملوا من ذکره او روی حدیثا من فضائله حتی تحامی کثیر من المحدثین أن یتحدثوا بها و عنوا بجمع فضائل عمرو بن العاص و معاویه کأنهم لایریدونهما بذلک وإنّما یریدونه. فإن قال قائل: «أخو رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم علیّ وأبوسبطیه الحسن و الحسین و أصحاب الکساء علیّ و فاطمه و الحسن و الحسین» تمعرت الوجوه و تنکّرت العیون و طرّت حسائک الصدور. وإن ذکر ذاکر قول النبی صلّی اللّه علیه و سلم: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» و «أنت منّیبمنزله هارون من موسی»، و أشباه هذا، التمسوا لتلک الأحادیث المخارج لینقصوه و یبخسو حقه بُغْضا منهم للرّافضه و الزاما لعلیّ علیه السلام بسببهم ما لایلزمه و هذا هو الجهل بعینه. و السلامه لک أن لاتهلک بمحبّته و لاتهلک ببغضته و أن «لا تتحمّل» ضغنا علیه بجنایه غیره، فإن فعلت فأنت جاهل مفرط فی بغضه وإن تعرف له مکانه من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم بالتربیه و الإخوه و الصهر و الصبر فی مجاهده أعدائه و بذل مهجته فی الحروب بین یدیه مع مکانه فی العلم و الدین و البأس و الفضل من غیر أن تتجاوز به الموضع الذی وضعه به خیار السلف لما تسمعه من کثیر فضائله فهم کانوا أعلم به و بغیره و لأنّ ما أجمعوا علیه هو العیان الذی لاشکّ فیه، و الأحادیث المنقوله قد یدخلها تحریف و شوب و لو کان إکرامک لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم هو الذی دعاک إلی محبه من نازع علیا و حاربه و لعنه إذ صحب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم و خدمه و کنت قد سلکت فی ذلک سبیل المستسلم لأنت بذلک فی علیّ علیه السلام أولی لسابقته و فضله و خاصته و قرابته و الدناوه التی جعلهااللّه بینه و بین رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم عند المباهله، حین قال تعالی «قُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُم» فدعا حسنا و حسینا «وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکُم» فدعا فاطمه علیها السلام «وَأنْفُسَنا و أَنْفُسَکُم» فدعا علیا علیه السلام. و من أراداللّه تبصیره بصّره و من أراد به غیرذلک حیّره». الاختلاف فی اللفظ، صص (۴۱ ـ ۴۳ بیروت، دارالکتب العلمیه).

۵ . تحقیق احمد المحمودی، قم، مؤسسه الثقافه الاسلامیه لکوشانپور، ۱۴۱۵ (به مقدمه مصحح).

۶ . تحقیق قسم الدراسات الاسلامیه مؤسسه البعثه، قم، ۱۴۱۳

۷ . البدایه و النهایه، ج ۱۱ ـ ۱۲ و ص۱۶۷، ذیل حوادث سال ۳۱۰؛ ذریعه، ج۱۶، ص۳۵؛ شرح الاخبار، ج ۱، صص ۱۳۱ ـ ۱۳۲ پاورقی. کلبرگ با اشاره به حدس آقابزرگ در این که مقصود از کتاب مناقب اهل البیت که ابن طاوس آن را به طبری مورخ نسبت داده، کتابی از طبری شیعی است، می نویسد: ظاهرا هیچ منبعی حدس آقابزرگ را تأیید نمی کند. کتابخانه ابن طاوس، ص ۳۹۸، ش ۳۵۶

۸ . معالم العلما (ص ۱۰۶، ش ۷۱۵)؛ و عمده عیون صحاح الأخبار، ابن بطریق، ص ۱۵۷

۹ . رجال النجاشی، ص ۳۲۲، ش ۸۷۹٫

۱۰ . اقبال الاعمال، ج ۲، ص ۳۰ (قم ۱۴۱۵).

۱۱ . الطرائف، ص ۱۴۲

۱۲ . کتابخانه ابن طاوس، ص ۲۸۸

۱۳ . برای اطلاعات بیشتر در این زمینه، نک : کتابخانه ابن طاوس، ص ۲۸۶

۱۴ . کتابخانه ابن طاوس، ص ۲۸۶، ش ۱۷۱؛ ص ۳۹۸، ش ۳۵۶

۱۵ . شگفت آن که فؤاد سزگین (تاریخ التراث العربی، مجلد الأول، ج ۱، التدوین التاریخی، ص ۱۶۸) به هیچ روی متوجه منقولات این کتاب طبری نشده و از آن در فهرست کتابهای طبری یاد نکرده است. وی تنها در پاورقی همان صفحه، به نقل از بروکلمان و با اشاره به سخن نجاشی، از رساله الرد علی الحرقوصیه یاد نموده، بدون آن که به باقی مانده های این اثر مهم در کتابهای بعدی اشاره کند.

۱۶ . الغدیر فی التراث الاسلامی، صص ۳۷ ـ ۳۵ ؛اهل البیت فی المکتبه العربیه، صص ۶۶۴ ـ ۶۶۱

۱۷ . رجال النجاشی، (تحقیق السید موسی الشبیری، قم) ص ۳۲۲، ش ۸۷۹

۱۸ . کذا. و فی مورد آخر: کتاب خبر غدیر خم و شرح امره، تصنیفه. فهرسه کتب الشیعه و اصولها، تحقیق السید عبدالعزیز الطباطبائی، قم، ۱۴۲۰، ص ۴۲۴، ش ۶۵۵

۱۹ . عمده عیون صحاح الاخبار، ص ۱۵۷ (قم، ۱۴۱۲).

۲۰ . معالم العلماء، ص ۱۰۶، ش ۷۱۵

۲۱ . المنقذ من الضلال، ج ۱، ص ۳۳۴ (قم، مؤسسه النشر الاسلامی، ۱۴۱۴).

۲۲ . بناء المقاله الفاطمیه فی نقض الرساله العثمانیه، (مؤسسه آل البیت، قم، ۱۴۱۱)، صص ۲۹۹ ـ ۳۰۰

۲۳ . الیقین، ص ۲۱۵

۲۴ . اقبال الاعمال، ج ۲، ص ۳۰ (قم ۱۴۱۵).

۲۵ . همان، ج ۲، ص ۲۴۸

۲۶ . الطرائف، ص ۱۴۲ و نک : ص ۱۵۴ (قم، ۱۴۰۰)

۲۷ . تذکره الحفاظ، (بیروت، دارالکتب العلمیه) ج ۲، ص ۷۱۳

۲۸ . طرق حدیث من کنت…، ص ۶۲، ش ۶۱

۲۹ . البدایه و النهایه، ج ۱۱ و ۱۲، ص ۱۶۷، ذیل حوادث سال ۳۱۰

۳۰ . تهذیب الکمال، ج ۲۰، ص ۴۸۴

۳۱ . در فتح الباری (ج ۷، ص ۶۱) بدون اشاره به کتاب طبری می نویسد: «و أوعب من جمع مناقبه [یعنی علیّا] من الأحادیث الجیاد النسائی فی کتاب الخصائص؛ و اما حدیث من کنت مولاه فَعَلیّ مولاه، فقد أخرجه الترمذی و النسائی و هو کثیرالطرق جدّا، و قد استودعها ابن عقده فی کتاب مفرد؛ و کثیر من أسانیدها صحاح و حسان.

۳۲ . تهذیب التهذیب، ج ۷، ص ۲۹۷ (بیروت، دارالفکر). نسخه ای از کتاب ابن عقده تحت عنوان «جمع طرق حدیث الغدیر» در اختیار ابن حجر بوده است. نک : مقالات تاریخی، دفتر ششم، مقاله منابع تاریخی ابن حجر در الاصابه، ص ۳۶۳

۳۳ . شرح الاخبار، ج ۱، صص ۱۳۲ ـ ۱۳۰

۳۴ . معجم الأدباء، ج ۱۸، ص ۸۰

۳۵ . معجم الأدباء، ج ۱۸، ص ۸۴ و ۸۵

۳۶ . تاریخ الاسلام ذهبی، صص۳۲۰ ـ ۳۱۰ وص۲۸۱

۳۷ . سیر اعلام النبلاء، ج ۱۶، ص ۱۳۲

۳۸ . تذکره الحفاظ، ج ۲، ص ۷۱۳

۳۹ . تاریخ الاسلام ذهبی، ۳۲۰ ـ ۳۱۰، ص ۲۸۳

۴۰ . تاریخ دمشق، ج ۵۲، ص ۱۹۸

۴۱ . الذخیره، ص ۴۴۲ (تصحیح سید احمد حسینی اشکوری.). به رغم آن که در هر دو نسخه کتاب، قید شده که مقصود ابوبکر فرزند ابن ابی داود سجستانی صاحب سنن است، مصحح تصور کرده که آن خطاست و نام خود سجستانی را در متن آورده است!

۴۲ . الشافی فی الامامه، ج ۲، ص ۲۶۴ (تصحیح سیدعبدالزهراء الخطیب، تهران، مؤسسه الصادق علیه السلام .

۴۳ . تقریب المعارف، (تحقیق فارس حسون، قم، ۱۴۱۷)، صص ۲۰۷ و ۲۰۸

۴۴ . طرق حدیث من کنت…، ص ۶۲: و أظنه بمثل جمع هذا الکتاب نسب الی التشیّع.

۴۵ . البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۹۰ (داراحیاءالتراث العربی، ۱۴۱۳)

۴۶ . تاریخ بغداد، ج ۲، ص ۱۶۴؛ تاریخ دمشق، ج ۵۲، ص ۱۹۶؛ الانساب، ج ۴، ص ۴۶؛ معجم الادباء، ج ۱۸، ص ۴۳؛ تاریخ الاسلام ذهبی، صص ۳۲۰ ـ ۳۱۰ و ۲۸۲

۴۷ . قال: کانت الحنابله تَمْنَع و لاتَتْرُک احدًا یَسْمَع علیه. معجم الأدباء، ج ۱۸، ص ۴۳

۴۸ . از جمله آنها، انکار حدیث الجلوس علی العرش بود که می گفت محال است و این شعر را می خواند:

سبحان من لیس له انیس و لا له فی عرشه جلیس

یاقوت (معجم الادباء، ج ۱۸، ص ۵۸؛ و الوافی بالوفیات، ج ۲، ص ۲۸۷) در ادامه این نقل می نویسد: فلما سمع ذلک الحنابله منه و أصحاب الحدیث، وثبوا و رموه بمحابرهم و قیل کانت الوفا، فقام ابوجعفر بنفسه و دخل داره، فرموا داره بالحجاره حتی صار علی بابه کالتّلِّ العظیم، و رکب نازوک صاحب الشُّرطه فی عشرات الوف من الجند یمنع عنه العامّه. و وقف علی بابه یوما الی اللیل و أمر برفع الحجاره عنه. و کان قد کتب علی بابه

سبحان من لیس له انیس و لا له فی عرشه جلیس

فأمر نازوک بمحو ذلک. و کتب مکانه بعض اصحاب الحدیث…

به دنبال این اعتراضات بود که طبری تسلیم شد و متنی مطابق میل حنابله نوشت. این متن همان «صریح السنه» است که ما در مقالات تاریخی دفتر دوم، گزارش آن را آورده ایم.

به جز آنچه گذشت، ابن جوزی به اختلاف نظرهای دیگری میان طبری و ابوبکر بن ابی داود در زمینه مسائل اعتقادی کرده و از تلاش ابن ابی داود در کشاندن مسأله به حکومت و پاسخ طبری سخن گفته است. نک : المنتظم، ج ۱۳، ص ۲۱۷

دلیل دیگر مخالفت حنابله با طبری، بی اعتنایی طبری به فقه احمد بن حنبل است. ابن الوردی می نویسد: و صنف کتابا فیه اختلاف الفقهاء و لم یذکر فیه احمد بن حنبل، فقیل له فی ذلک، فقال: انما کان احمد بن حنبل محدثا. فاشتد ذلک علی الحنابله و کانوا لایحصون کثرهً ببغداد، و رموه بالرفض تعصبا و تشنیعا علیه. تاریخ ابن الوردی ،ج ۱، ص ۳۵۶ (نجف، مطبعه الحیدریه، ۱۳۸۹ ق.) المختصر فی اخبار البشر، ج ۱، ص ۷۱ (قاهره، مکتبه المتنبی).

۴۹ . تجارب الأمم، ج ۵، ص ۱۴۲ (تصحیح دکتر ابوالقاسم امامی، تهران، سروش، ۱۳۷۷)

۵۰ . معجم الادباء، ج ۱۸، ص ۴۰ (دارالفکر).

۵۱ . المنتظم، ج ۱۳، ص ۲۱۷

۵۲ . همانجا.

۵۳ . الکامل فی التاریخ، ج ۵، ص ۷۴ ذیل حوادث سنه ۳۱۰ (بیروت، مؤسسه التاریخ العربی).

۵۴ . همانجا.

۵۵ . البدایه و النهایه، ج ۱۱ و ۱۲، ص ۱۶۷ (بیروت، مؤسسه التاریخ العربی، ۱۴۱۳).

۵۶ . البته میان طبری و علی بن داود ظاهری اختلاف نظرهایی بود که منجر به نگارش اثری از محمد بن علی بن داود ظاهری بر ضدّ طبری شد؛ اما این جریان، ربطی به مناقشه مورد بحث در باره غدیر ندارد. نک : معجم الادباء، ج ۱۸، صص ۷۹ و ۸۰

۵۷ . تاریخ الاسلام ذهبی، صص۳۲۰ ـ ۳۱۰ و ۵۱۶

۵۸ . همان، ص ۵۱۷

۵۹ . الفهرست، ص ۲۸۸ (تصحیح تجدد).

۶۰ . تاریخ الاسلام ذهبی، ۳۲۰ ـ ۳۱۰ و ۵۱۸

۶۱ . میزان الاعتدال، ج ۳، ص ۴۹۹

۶۲ . همان.

۶۳ . لسان المیزان، ج ۵، ص ۷۵۸ (بیروت، تحقیق محمد عبدالرحمن مرعشلی)

۶۴ . بارها نوشته ایم که اتهام به تشیع با اتهام به رفض متفاوت است. در این باره به بحثهای مقدماتی کتاب تاریخ تشیع در ایران، جلد نخست، مراجعه فرمایید.

۶۵ . در باره سال تولد وی بنگرید به مقدمه دیوان أبی بکر الخوارزمی، دکتر حامد صدقی، ص ۱۰۷

۶۶ . نامه او به شیعیان نیشابور در رسائل الخوارزمی، چاپ بیروت، ص ۱۶٫ استاد صدقی تمامی عباراتی که در نوشته های او بوی تشیع می دهد، در مقدمه دیوان ابی بکر الخوارزمی (تهران، میراث مکتوب، ۱۳۷۶) صص ۱۱۷ ـ ۱۱۵ آورده است.

۶۷ . الانساب ج ۲، ص ۴۰۸

۶۸ . وفیات الاعیان ج ۴، صص ۱۹۲، ۴۰۰

۶۹ . سیر اعلام النبلاء ج ۱۶، ص ۵۲۶

۷۰ . الوافی بالوفیات، ج ۲، ص ۲۸۴

۷۱ . شذرات الذهب ج ۳، ص ۱۰۵

۷۲ . مرآه الزمان ج ۲، ص ۴۱۶

۷۳ . تاریخ نیشابور، (تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، ۱۳۷۵)، ص ۱۸۵٫ در آنجا این عبارت آمده است: محمد بن العباس، ابن أخت محمد بن جریر، ابوبکر الادیب الخوارزمی، ص ۱۸۵، ش ۲۴۴۵

۷۴ . تاریخ بیهقی، ص ۱۶

۷۵ . همان، ص ۱۶

۷۶ . معجم البلدان، ج ۱، ص ۷۷

۷۷ . مقامع الفضل، ج۱، صص ۴۶۴ و ۴۶۵ (قم، تحقیق و نشر مؤسسه العلامه الوحید البهبهانی، ۱۴۲۱).

۷۸ . ج ۷، ص ۲۹۳ و ۲۹۴

۷۹ . ج ۹، صص ۳۷۷ و ۳۷۸

۸۰ . مجالس المؤمنین، ج ۱، ص ۹۸

۸۱ . و به همین دلیل است که مرحوم محدث ارموی در تعلیقات نقض (ج ۲، ص ۶۵۸) او را خواهرزاده طبری مورخ می داند؛ درست همان طور که استاد حامد صدقی نیز این نسبت را مطابق با آنچه در بیشتر مصادر تاریخی آمده، می داند: نک : مقدمه دیوان أبی بکر الخوارزمی، ص ۱۱۱

۸۲ . مقدمه دیوان ابی بکر الخوارزمی، ص ۱۱۲ و ۱۱۳

۸۳ . البته به جز ابیاتی که خواهد آمد.

۸۴ . معجم البلدان، ج ۱، ص ۷۷؛ قاضی نوراللّه نیز شعر بالا را در مجالس المؤمنین (۱/۹۸) آورده است.

۸۵ . نقض، ص ۲۱۸

۸۶ . تاریخ بیهقی، ص ۱۰۸٫ با آن که سه منبع کهن این اشعار را آورده اند، ابن ابی الحدید (شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۳۶) سخن دیگری گفته است. وی با اشاره به کتاب «المسترشد» از محمد بن جریر طبری، می نویسد: او محمد بن جریر صاحب تاریخ نیست بلکه از رجال شیعه است و تصور من بر آن است که مادرش از بنوجریر از شهر آمل طبرستان است و: «بنوجریر الآملیون شیعه مستهترون بالتشیع، فنسب الی أخواله. خاندان جریر از آملی ها، در تشیع اصرار دارند و او ـ یعنی محمد بن جریر شیعی ـ به دایی های خود منسوب شده است. سپس می نویسد: شعری از او بر این مطلب دلالت دارد و آنگاه همین دو بیت شعر را می آورد با اندکی تغییر:

بآمل مولدی و بنوجریر فأخوالی و یحکی المرء خاله
فمن یک رافضیا عن أبیه فإنی رافضی عن کلاله

روشن نیست که چگونه از نظر ابن ابی الحدید محمد بن جریر رافضی که خودش از خاندان ابن جریر است، تشیعش را به دایی های خود ـ که باز آنها را بنوجریر دانسته، منتسب می کند؟

۸۷ . ص ۴۸۷ و ۴۸۸ پس از این متن آن را خواهیم آورد.

۸۸ . الیقین، ص ۴۸۸

۸۹ . شرح الاخبار، ج ۱، ص ۱۱۶

۹۰ . همان، ص ۱۱۷

۹۱ . شرح الاخبار، صص ۱۳۰ و ۱۳۱

۹۲ . شرح الاخبار، ج ۱، ص ۱۲۸

۹۳ . شرح الاخبار، ج ۱، ص ۱۳۲

۹۴ . شرح الاخبار، ص ۱۳۵٫ مقصود همین سخن است که امام علی علیه السلام در هنگام حجه الوداع در یمن بوده است.

۹۵ . همان، ج ۱، ص ۱۳۶، ۱۳۷

۹۶ . همان، ص ۱۳۷

۹۷ . همان، ص ۱۳۸

۹۸ . همان، ج ۱، ص ۱۴۹

۹۹ . شرح الاخبار، ص ۱۶۴

۱۰۰ . الاستیعاب، ج ۳، صص ۱۰۹۰، ۱۱۱۸، ۱۱۲۶

۱۰۱ . المناقب، ج ۴، ص ۲۵

۱۰۲ . المناقب، ج ۳، ص ۴۸

۱۰۳ . همان، ج ۳، ص ۶۷

۱۰۴ . المناقب، ج ۳، ص ۷۰؛ ج ۴، ص ۷۳

۱۰۵ . همان، ج ۳، ص ۱۲۹

۱۰۶ . همان، ج ۲، ص ۲۸۲

۱۰۷ . متشابه القرآن، (قم، انتشارات بیدار، ۱۴۱۰) ج ۲، ص ۴۱

۱۰۸ . الیقین، ص ۴۷۷

۱۰۹ . الطرف، (میراث اسلامی ایران، دفتر سوم)، ص ۱۸۶

۱۱۰ . کلبرگ (کتابخانه ابن طاوس، ص ۳۹۸، ش ۳۵۶) نوشته است: که مقصود بر حسب نام روات است. اما روشن نیست در الیقین ص ۴۷۷ که حدیثی از سلمان نقل شده، چگونه می تواند از باب الهاء گرفته شده باشد. همین مسأله در مورد نقل کتاب طرف نیز وجود دارد.

۱۱۱ . در جای دیگری هم (الیقین باختصاص مولانا علی أمیرالمؤمنین، تصحیح الانصاری، قم، دارالکتاب، ۱۴۱۳، ص ۴۸۷) نقلهای دیگری در ستایش طبری از سوی علمای اهل سنت آورده است.

۱۱۲ . الیقین، صص ۲۱۵ و ۲۱۶

۱۱۳ . طرق حدیث من کنت مولاه…، ص ۲۹

۱۱۴ . همان، ص ۴۱

۱۱۵ . همان، ص ۶۲

۱۱۶ . همان، ص ۹۱

۱۱۷ . البدایه و النهایه، ج ۵، صص ۲۳۳ ـ ۲۲۷ (بیروت داراحیاء التراث العربی، ۱۴۱۲)

۱۱۸ . همان، ج ۷، صص ۳۸۷ ـ ۳۸۳

۱۱۹ . همان، ج ۵، ص ۲۲۷

۱۲۰ . الصراط المستقیم، ج ۱، ص ۹

۱۲۱ . همان، ج ۱، ص ۱۵۳

۱۲۲ . الغدیر، ج ۱، ص ۲۱۴؛ نک : الصراط المستقیم، ج ۱، ص ۳۰۱

۱۲۳ . الصراط، ج ۳، ص ۷۹، ۸۱ و ۱۶۲

۱۲۴ . همان، ج ۱، ص ۴، ج ۳، ص ۲۵۵

۱۲۵ . همان، ج ۱، ص ۲۴۶٫ در جلد ۱، ص ۲۶۱ نام وی را در ردیف نویسندگان شیعه مانند ابن بطریق و ابن بابویه آورده که احتمال آن که مقصودش طبری شیعه باشد را تقویت می کند.

۱۲۶ . الصراط، ج ۱، ص ۲۳۳: و أسند ابن جریر الطبری فی کتاب المناقب الی النّبی…

۱۲۷ . بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۹

۱۲۸ . درباره کتاب الولایه نک : الغدیر، ج ۱، ص ۱۵۲

۱۲۹ . الغدیر فی التراث الاسلامی، (بیروت، دارالمؤرخ العربی، ۱۴۱۴)، صص ۳۷ ـ ۳۵؛ اهل البیت فی المکتبه العربیه، (قم، مؤسسه آل البیت، ۱۴۱۷) صص ۶۶۴ ـ ۶۶۱، ش ۸۵۲

منبع :میقات حج – زمستان ۱۳۷۹، شماره ۳۴ .

غدیر از زبان حضرت زهرا(سلام الله علیها)

اشاره:

واقعه غدیر از مهم‌ترین وقایع تاریخ اسلام است که در آن، پیامبر اسلام (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) هنگام بازگشت از حجهالوداع در ۱۸ ذی‌الحجه سال دهم قمری در مکانی به نام غدیرخم، امام علی (علیه‌السّلام) را ولی و جانشین خود معرفی کرد و حاضران که بزرگان صحابه نیز در میان‌شان بودند در آنجا با امام علی (علیه‌السّلام) بیعت کردند. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) و دیگر معصومان این روز را عید خوانده‌اند و مسلمانان، به‌ویژه شیعیان این روز را جشن می‌گیرند. گفتنی است واقعه غدیر در تمامی کتب شیعه و در کتب‌ معروف اهل سنت به صورت متواتر نقل شده است.

هفتاد روز از حادثه بسیار مهم و تاریخی غدیر خم گذشته بود که رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله وسلم دیده از جهان خاکی فرو بست و روح مطهرش به عالم ملکوت عروج کرد. ارتحال پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم موجی از غم و اندوه در فضای جامعه نوپای اسلامی ایجاد کرد. بار مصیبت چنان سنگین شد که بسیاری در حیرت فرو رفته و از خود بیخود گشتند و از تصمیم گیری مناسب و شایسته باز ماندند. جمعی نیز که از قبل خود را آماده چنین روزی کرده بودند، حال و هوای جامعه را برای ایجاد گرد و غبار، مناسب یافتند و با گِل آلودن نمودن آب، به دنبال گرفتن ماهی مراد خود رفتند. ستاره امیدی که در غدیر خم طلوع کرده و آرام بخش دل های مؤمنان گشته بود، در لابلای گرد و غبار فتنه، از دیدگان کم فروغ، محو شد. در میان ظلمت ارتحال آفتاب، شب پره ها به تکاپو افتادند و با هجوم به خانه وحی، تلاش مذبوحانه ای را برای فرونشاندن نور خدا آغاز کردند؛ غافل از آنکه نور خدا با آن دسیسه ها خاموش شدنی نیست.

گرچه در این حمله و هجوم، آتش به کاشانه تنها یادگار رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم افتاد، و گل محمّدی صلی الله علیه و آله وسلم مظلومانه در پشت در، پرپرگشت، سینه دریایی اش شکافت و پهلویش بشکست؛ اما در عین حال، او، قدِ خمیده از ظلم و ستم را برافراشت و با دست الهی خود به دامن ولایت آویخت و با تمسک به حبل اللّه المتین و با صلابت و شهامتی بی نظیر از حقانیت امیرمؤمنان علیه السلام سخن ها گفت، و از غربت او نشان ها داد.

زهرای اطهر علیهاالسلام دفاع جانانه ای از ولایت امیرمؤمنان علیه السلام نمود و در این راه، مشتاقانه جام پرافتخار شهادت را سر کشید و افتخار اولین شهید راه ولایت را تا ابد به نام خود ثبت کرد؛ ولی این دفاع نیز همانند خود آن بانوی بزرگوار، در هاله ای از غربت و مظلومیت قرار گرفت و آن گونه که سزاوار بود به شیعیان وی نیز منتقل نشد.

به رغم عمر بسیار کوتاه حضرت صدیقه طاهره علیهاالسلام ، پس از ارتحال پدر بزرگوارشان، آثار به یادگار مانده از ایشان در آن دوران بحرانی و پرتنش، بیانگر عزم راسخ و صلابت و شجاعت فوق العاده حضرت در دفاع از ولایت امیرمؤمنان علیه السلام است. جدیت ایشان در این راه، که منجر به شهادت مظلومانه اش شد، نشان از توجه ویژه و اهتمام خاص حضرت به مسأله امامت امت و زمامداری جامعه مسلمانان دارد.

از جمله محورهایی که در احتجاجات و سخنان حضرت زهرا علیهاالسلام جلبت توجه می کند، نقل «حدیث غدیر» است که موضوع نوشتار حاضر نیز همین مطلب است. در این نوشتار تلاش شده است استنادات حضرت به حدیث غدیر، در حدّ امکان از منابع کهن و معتبر حدیثی و تاریخی جمع آوری و تقدیم علاقمندان به غدیر گردد؛ اما قبل از پرداختن به این موضوع، پاسخ به دو سؤال ضروری به نظر می رسد:

۱. چرا حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام محور بحث قرار گرفته است؟

۲. چرا در میان سخنان ایشان، فقط به حدیث غدیر پرداخته شده است؟

چرا حضرت زهرا علیهاالسلام ؟

چه ویژگی هایی در شخصیت حضرت زهرا علیهاالسلام هست که موجب شده ایشان به عنوان محور اصلی بحث، انتخاب و استناد آن حضرت به حدیث غدیر، از اهمیت خاصّی برخوردار گردد و حتی بر اعتبار آن حدیث بیافزاید؟

دلایل فراوانی برای انتخاب حضرت زهرا علیهاالسلام وجود دارد از جمله:

۱. حضرت زهرا علیهاالسلام نزدیک ترین نسبت را با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم داشت. او یگانه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بود که نسل پاک نبوی از طریق او ادامه می یافت و امامان از فرزندان ایشان بودند. احترام فوق العاده پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم نسبت به این دختر، حاکی از شخصیت ممتاز او بود و سفارش های مکرّر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به مؤمنان درباره حفظ حرمت او، منزلت بس عالی او را برای همگان روشن ساخته بود. حضرت زهرا علیهاالسلام بیش از همه، متوجه این موقعیت عالی بود و سنگینی بار مسؤولیت را نسبت به این جایگاه، بر دوش خود احساس می کرد و به همین علت بیشترین تلاش خود را جهت استفاده کامل و مفید از این موقعیت، برای یاری دین خدا و امام حق به عمل آورد.

۲. قرآن منزلتی رفیع و عظمتی خاصی برای حضرت فاطمه علیهاالسلام تعریف کرده است. در آیه مباهله با تعبیر «نسائنا» از ایشان یاد شده و در آیه تطهیر، خداوند بر پاک و مطهر بودنشان شهادت داده است. در سوره «الانسان» با یادآوری داستان اطعام یتیم و مسکین و اسیر و اخلاص وصف ناشدنی ایشان، از برترین پاداش های الهی در حقّ آنان یاد شده است. و در کوچک ترین سوره قرآن یکی از بزرگ ترین عطایای الهی به حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم ، وجود نازنین زهرای اطهر، که حقیقت کوثر است، معرفی شده و در آیه مودّت، محبت ایشان اجر رسالت نبوی صلی الله علیه و آله وسلم به شمار آمده است.

همه اینها و آیات دیگر، بیانگر مقام رفیع معنوی و کمال عبودیت و عصمت ایشان بوده و جایگاه خاصّ هدایتی ایشان را در جامعه اسلامی تبیین می نماید.

۳. فاطمه زهرا علیهاالسلام در دوران غربت اسلام به دنیا آمد و از همان اوان کودکی، در کانون اصلی مبارزه، با طعم سختی ها و مشکلات آشنا شد. هیچ کس مانند او شاهد زحمات طاقت فرسا و شبانه روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نبود. گرد و غبار خستگی، با دستان کوچک او از رخسار مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم پاک می شد و در خلوت های پیامبر، او بود که درد دل های پدر را به گوش جان می شنید و با نثار محبت های خود او را غرق در سرور می کرد و همانند مادری دلسوز، سر حضرت را بر دامن می گرفت و آرام بخش دلش می گشت؛ تا آنجا که از پدر لقب «امّ ابیها» را دریافت نمود. حضرت زهرا علیهاالسلام نمی توانست بعد از ارتحال رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شاهد پژمرده شدن نهال نورس اسلام باشد، که با آن همه زحمات رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از زمین سر برآورده و با خون دل های فراوان سیراب شده بود. آیا شخصیتی مانند زهرا علیهاالسلام می توانست در مقابل این مسأله، خاموش بنشیند و نگران نباشد؟

۴. حضرت زهرا علیهاالسلام همسری امیرمؤمنان علیه السلام را بر عهده داشت که دومین شخصیت ممتاز جهان اسلام؛ بلکه جهان بشریت بود. پیوند این دو نور الهی از نوع پیوندهای عادی زمینی نبود؛ بلکه بنا به تصریح رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم این ازدواج یک «پیوند آسمانی» بود و اگر علی علیه السلام نبود، برای زهرای اطهر علیهاالسلام همسری شایسته پیدا نمی شد. شناخت حضرت از شخصیت امیرمؤمنان علیه السلام عمیق ترین شناخت ها بود. آنچه راکه دیگران فقط شعاعی از علی علیه السلام دیده بودند، ایشان با تمام وجود خود لمس کرده بود و از اخلاص و صفای علوی و از سوز دل و خیر خواهی وی آگاه بود. او از جان گذشتگی های فراوان علی علیه السلام و شهادت طلبی های او را هماره تجربه کرده بود. فاطمه علیهاالسلام پیکر پرجراحت علی علیه السلام را بارها و بارها مداوا نموده بود و شاهد بود چگونه زخم های گذشته التیام نیافته، زخم های جدیدی بر همان جا می نشیند؛ اما علی علیه السلام خم به ابرو نمی آورد و همیشه در پیشاپیش صف مجاهدان در راه خدا قرار داشت.

۵. حضرت زهرا علیهاالسلام در بیت نبوّت بزرگ شده بود و در دوران ده ساله حکومت اسلامی در کانون اصلی حوادث مهمّ سیاسی و اجتماعی قرار داشت و با تیزبینی و هوشیاری فوق العاده خود، تمامی جریانات آشکار و پنهان را می شناخت و از ویژگی های افراد مؤثر نیز آگاهی کامل داشت. او از یک سو، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را دیده بود که برای تداوم صحیح حکومت اسلامی و بالندگی و رشد آن، تدابیر مختلفی می اندیشید و زمینه سازی های لازم را برای امامت امیرمؤمنان علیه السلام فراهم می آورد و از سوی دیگر، شاهد نگرانی های رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و یاران نزدیک وی از وجود جریانات مخفی و مرموز در بطن جامعه بود که در صدد بودند با دستیابی به قدرت، مسیر حکومت اسلامی را تغییر دهند.

با وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نگرانی ها جدّی تر شد و جریانات پنهان سر برون آوردند و از بحران به وجود آمده بیش ترین استفاده را کرده و بر اوضاع مسلط شدند. زهرای اطهر علیهاالسلام با آگاهی کامل از تدابیر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم جهت امامت امیرمؤمنان علیه السلام و با شناختی که از شخصیت علی علیه السلام داشت، که یگانه فرد شایسته برای زمامداری مسلمانان بود و با اطلاع از اوضاع سیاسی جامعه نوپای اسلامی که با صدها خطر مواجه بود، وظیفه خود می دانست که از حقّ الهی امیرمؤمنان علیه السلام دفاع نماید و در این راه، هیچ کوتاه نیاید. به همین دلیل بیش ترین حمله نیز به ایشان شد و خشن ترین برخوردها با او صورت گرفت و آن حضرت نیز با کمال شجاعت و شهامت تا پای جان ایستاد.

۶. همان گونه که با آغاز رسالت پیامبراسلام صلی الله علیه و آله وسلم شخصیت ممتازی چون خدیجه در کنار ایشان قرار گرفت و در دوران غربت اسلام، با تمام توان و استعداد به یاری حضرتش پرداخت، با آغاز امامت امیرمؤمنان علیه السلام نیز، شخصیت بی نظیری همانند فاطمه زهرا علیهاالسلام به حمایت از ایشان شتافت و همه سرمایه های خود را در دفاع از مولای متّقیان نثار کرد. او با سعی و تلاش شبانه روزی خود غبار غربت را از رخسار امیرمؤمنان علیه السلام زدود و تحمل بارسنگین مظلومیت را برای ایشان آسان نمود و به حق، لقب «اوّلین شهید راه ولایت» را به خود اختصاص داد. اولین شهید راه ولایت یعنی کسی که در آن فضای پر شبهه،و آکنده از فتنه های گوناگون که در لابلای غبار برخاسته از آشوب و بلوا همه را گرفتار کرده بود، بتواند با حفظ بصیرتِ خود، لحظه ای در تشخیص حق خطا نکند و در دفاع از حق کم ترین تردیدی به خود راه ندهد. چنین انتظاری در آن شرایط، فقط از حضرت زهرا علیهاالسلام انتظار می رفت و بس. الحق که ایشان این رسالت را به نحو احسن و اکمل به انجام رساند. به راستی آن حضرت با کلام و عمل خود نشان داد که «ولایت»، قلب تپنده مکتب و روح دین است و بر کسانی که دغدغه حفظ مکتب دارند، جان فشانی در راه ولایت و گذشتن از همه تعلّقات برای پاسداری از امامت، مهم ترین وظیفه است. به همین دلیل است که تک تک کلمات ایشان سندی زنده و گویا و در کمال اعتبار برای همه دلسوزان دین و امت است. سندی که با خون پاک حضرت زهرا علیهاالسلام به امضا رسیده است و همچون امانتی گرانبها در دستان شیعیانش قرارگرفته، تا با اقتدا به آن بزرگوار، راه پر فراز و نشیب دفاع از دین و ولایت را با قدم های استوار و پر صلابت بپیمایند.

چرا غدیر؟

با اینکه سخنان زیادی در موضوعات مختلف از حضرت زهرا علیهاالسلام نقل شده است، چرا در مقاله حاضر فقط حدیث غدیر، مورد توجه قرار گرفته است؟ چه خصوصیاتی در حدیث غدیر هست که محور اصلی بحث گشته است؟

در جواب باید گفت: گرچه شیعه برای اثبات ادعای خود ـ مبنی بر امامت امیرمؤمنان علیه السلام و جانشینی ایشان نسبت به پیامبر ـ دلایل فراوانی دارد؛ اما در این میان، حدیث غدیر از ویژگی ها و امتیازاتی برخوردار است که آن را نسبت به دلایل دیگر، برتر و شاخص تر کرده است؛ از جمله:

۱. علاوه بر محدّثان شیعه که همگی حدیث غدیر را نقل کرده اند، اغلب محدّثان بزرگ اهل سنّت و مورّخان جهان اسلام حدیث غدیر را نقل و صحّت آن را تأیید نموده اند؛ تا آنجا که اگر کسی در صحّت این حدیث تردید داشته باشد، باید به همه احادیث دیگر و حتّی مسائل بدیهی اسلام نیز با دیده تردید بنگرد.

۲. گرچه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در فرصت های مختلف و موقعیت های متفاوت، بر امامت و جانشینی حضرت علی علیه السلام تصریح کرده بودند؛ اما اعلام رسمی این مطلب مهم در «غدیر خم» بوده است. با توجه به اینکه این اعلام بعد از «حجّه الوداع» بود و همه مسلمانان متوجه نزدیک شدن حادثه رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بودند و به طور طبیعی در انتظار معرفی جانشین ایشان به سر می بردند؛ رسمیّت بیشتری به روز غدیر داده بود.

۳. اجتماع عظیم مردم نیز در غدیرخم، کم نظیر بود. بیشتر مسلمانان از مناطق مختلف و قبائل گوناگون، در آن جمع حضور داشتند و در حقیقت نقش پیک رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را بر عهده داشتند، تا «پیام غدیر» را به عنوان مهم ترین خبر حجّ آن سال به منطقه خود برده و دیگر مسلمانان را از این رویداد سرنوشت ساز آگاه سازند. با توجه به این نکته که حجّ آن سال نیز آخرین حجّی بود که مسلمانان به همراهی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم برگزار کرده بودند و حالت وداع با آن حضرت را داشت، حسّاسیت حدیث غدیر بیشتر آشکار می شود.

۴. آماده کردن فضا برای اعلام این خبر مهم و سرنوشت ساز، تأثیر به سزایی در ماندگار شدن حادثه غدیرخم داشت. رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم این اجتماع را در محلّی تشکیل داد که در آنجا راه های مختلف از هم جدا می شد. بنابراین به جمعی که از آن محل گذشته بودند، خبر دادند که جهت استماع سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم باز گردند و به جمع حاضر گفتند: مقداری صبر کنند تا بقیه نیز به این محل برسند. سپس منبری فراهم کردند و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در اجتماع عظیم مردم به سخنرانی پرداخت.

مقدمه چینی های حضرت در سخنانش و سؤالاتی که از مردم کردند و سپس صراحت کلام حضرت در معرّفی امیرمؤمنان علیه السلام و بلندکردن دست وی و نشان دادن به مردم و اعلام رسمی خلافت وی، راه را برای هر نوع توجیه و تأویلی بست و «غدیرخم» را در تاریخ اسلام به طور قطعی و روشن به ثبت رساند.

۵. آیه ای که قبل از اعلام رسمی ولایت امیرمؤمنان علیه السلام نازل شد، بیانگر اهمیّت فوق العاده غدیر بود و از سویی، بیانگر نگرانی های رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در این زمینه هست:

«یا ایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته واللّه یعصمک من الناس انّ اللّه لایهدی القوم الکافرین»۱

ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است کاملاً (به مردم) برسان، و اگر (این کار را) نکنی، رسالت او را انجام نداده ای. خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم نگه می دارد و خداوند جمعیت کافران را هدایت نمی کند.

در قرآن چنین آیه تهدیدآمیزی خطاب به رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم وجود ندارد و به صراحت اعلام نشدن ولایت علی علیه السلام را، مساوی با عدم تبلیغ رسالت الهی معرّفی می نماید و در مقابل نگرانی هایی که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم داشت، وعده حفظ و حراست به ایشان داده می شود.

اما آیه ای که بعد از اعلام ولایت علی علیه السلام در غدیر نازل شد، موجی از سرور و شادی را در دل های مؤمنان پدید آورد و آرامش و اطمینان خاطری به آنان بخشید:

«الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم واخشونی الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً»۲

امروز کافران از (زوال) دین شما مأیوس شدند. بنابراین از آن ها نترسید و از من بترسید! امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین (جاودان) شما پذیرفتم.

۶. فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به همه مسلمانان حاضر در غدیرخم، مبنی بر بیعت با امیرمؤمنان علیه السلام نیز حادثه مهمّی بود که در همان روز اتفاق افتاد. حضرت به همه مسلمانان دستور دادند تا با امیرمؤمنان علیه السلام دست بیعت دهند و اعلام وفاداری کنند. به همین منظور، خیمه ای فراهم شد و علی علیه السلام در آن خیمه نشست و مسلمانان یکایک با ایشان بیعت کردند و حتی روش خاصّی برای بیعت زنان با حضرت تدارک دیده شد؛ تا آنان نیز با خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بیعت نمایند.

به رغم صراحت سخنان رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در غدیر و شفاف بودن مقصود ایشان، پس از ارتحال آن حضرت، مشکلات عدیده ای بروز کرد و مسیر ترسیم شده از طرف آن بزرگوار تغییر نمود. در چنین شرایطی بود که حضرت زهرا علیهاالسلام با موقعیت خاصّی که در میان امت مسلمان داشت، به حمایت از امیرمؤمنان علیه السلام برخاست و با استدلال های قوی و منطق متین، از حقّ الهی علی علیه السلام دفاع نمود و با تأکید بر جریان غدیرخم و کلمات صریح رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در آن روز تاریخی، پرده از رخسار حقیقتِ غبار گرفته بر گرفت و مسلمانان را به بیعتی که در غدیرخم با امیرمؤمنان علیه السلام داشتند، متوجه ساخت؛ تا برای چندمین بار، حجّت بر آنان تمام شود و راه دفاع از حق تا ابد بر روی شیفتگان حق هموار گردد.

لازم به ذکر است که شیعیان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام نیز در طول تاریخ بیش ترین تلاش را برای حفظ و صیانت از حدیث غدیر به عمل آورده اند و در مباحثات علمی خود، پیوسته به آن احتجاج نموده اند. خداوند را سپاسگزاریم که بر اثر تلاش عالمان بزرگ اسلامی، امروز نیز حدیث غدیر بر تارک احادیث به یادگار مانده از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم می درخشد و جایگاه ویژه خود را حفظ نموده است و حقیقتاً می تواند مهم ترین عامل «وحدت» بین تمام گروه های مسلمان باشد.

امید است کلماتی که از حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام پیرامون غدیر تقدیم می گردد، در روشن تر شدن راه حقیقت جویان، مفید و کارگشا باشد. ان شاءاللّه!

۱. هرکس را که من مولای اوباشم، علی نیز مولای اوست.

ابوالخیر محمد جزری شافعی (متوفّای ۸۳۳ ق.) در کتاب أسنی المطالب فی مناقب سیّدنا علیّ بن ابی طالب با سند بسیار زیبایی، حدیث غدیر را از حضرت فاطمه علیهاالسلام چنین نقل می کند:

فاطمه، دختر امام علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام از عمّه هایش فاطمه، زینب و امّ کلثوم، دختران امام موسی بن جعفر علیه السلام نقل می کند که آنان فرمودند: فاطمه دختر امام صادق علیه السلام از عمّه اش فاطمه، دختر امام محمدباقر علیه السلام و او از عمّه اش فاطمه دختر امام زین العابدین علیه السلام نقل می کند که فاطمه و سکینه دختران امام حسین علیه السلام از عمّه شان امّ کلثوم دختر امیرمؤمنان علیه السلام نقل می کند که مادرش فاطمه زهرا علیهاالسلام دختر مکرّم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم خطاب به مردم فرمود:

«أنسیتم قول رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم یوم غدیرخم: من کنت مولاه فعلیّ مولاه و قوله صلی الله علیه و آله وسلم : أنت منی بمنزله هارون من موسی۳؛ آیا کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را فراموش کردید که در روز غدیر خم فرمود: «هرکس را که من مولای او باشم، پس علی نیز مولای اوست.»؟ و کلام دیگر رسول رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم که فرمود: «یا علی! جایگاه تو نسبت به من همانند موقعیت هارون نسبت به موسی علیه السلام می باشد.»؟!

نکته قابل توجه در این حدیث، اهتمام خاندان اهل بیت علیهم السلام به حدیث غدیر و حفظ آن است، به گونه ای که پاسداری از حریم ولایت با نقل مستمرّ حدیث غدیر در میان آنان و فرزندانشان، یک سیره دائمی شده بود و سعی و کوشش آن بزرگواران برای روشن ماندن چراغی که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در غدیرخم مشتعلش ساخته بود، بسیار جدّی و قابل تأمّل است.

در حقیقت، این اهتمام و جدّیت، میراثی بود که از حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام به آنان رسیده بود. و درسی بود که از مکتب آن بزرگوار تعلیم دیده بودند؛ زیرا ایشان یگانه مربّی دفاع از ولایت بود که با منطق بسیار مستحکم خود و با صلابت و استواری غیر قابل وصف خود، راه پر افتخار حمایت از ولایت را گشود، و اهل بیت علیهم السلام و خاندان پربرکتشان نیز بهترین رهروان این راه شدند و با مجاهدت های طاقت فرسای خود این امانت را به نسل های بعد و در نهایت به ما و آیندگان سپردند.

نکته مهمّ دیگر حدیث، این است که امامان معصوم علیهم السلام در تعلیم و تربیت فرزندان خود، فرقی بین دختران و پسران نمی گذاشتند و همه آنان را از سرچشمه معارف ناب اسلامی سیراب می ساختند و بار مسؤولیت حفظ امانت های الهی و یادگارهای رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و فاطمه زهرا علیهاالسلام را بر عهده آنان می گذاشتند و آنان نیز با شایستگی، این امانت ها را به نسل های بعدی انتقال می دادند. این حدیث، نمونه ای از احادیث «فاطمیّات» است و نمونه های فراوان دیگری نیز در ابواب مختلف وجود دارد.

به راستی خاندان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام خاندان علم و دانش و حکمت بودند و زن و مردشان ستارگان درخشان آسمان علم و عمل هستند.

۲. به خدا سوگند! ولایت و رهبری برای علی علیه السلام است.

پس از رحلت رسول مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله وسلم جمعی از مهاجران و انصار در سقیفه بنی ساعده، گردهم آمدند تا فردی را از میان خود به زمامداری مسلمانان انتخاب نمایند. مذاکرات و مشاجرات طولانی که بین آنان به وقوع پیوست، در کتاب های تاریخی به طور مبسوط نقل شده است. آنان در نهایت با ابوبکر بیعت کردند و سپس او را به مسجدالنّبی صلی الله علیه و آله وسلم آورده و از عموم مردم درخواست بیعت نمودند.

جمعی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از بیعت با ابوبکر امتناع ورزیدند و در عهدی که با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در روز «غدیرخم» بسته بودند، پایدار ماندند، اما نگرانی عمده اصحاب سقیفه از شخص امیرمؤمنان علیه السلام بود و یقین داشتند با گرفتن بیعت از او، بقیه معترضان تسلیم خواهند شد.

علی علیه السلام پس از دریافت اخبار سقیفه و اطلاع از بیعت مردم با ابوبکر، در پی وصیت دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، با شتاب فراوان به جمع آوری قرآن پرداخت، و در جواب فرستادگانی که او را به مسجد و بیعت با ابوبکر فرا می خواندند، می فرمود: «مشغول اجرای فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و جمع آوری قرآن هستم.» اما نگرانی های هیئت حاکمه جدید، مانع از صبر و تحمّل آنان شد و جمعی مأموریت یافتند به هر قیمتی شده که علی علیه السلام را از منزل خارج و برای گرفتن بیعت به مسجد آورند. آنان در مقابل منزل حضرت گردهم آمده و از ایشان خواستند به همراه آنان به مسجد برود؛ اما علی علیه السلام امتناع ورزید.

بنابر تصریح ابن قتیبه در کتاب الامامه و السّیاسه و دیگر مورّخان، عمر دستور داد هیزم و آتشی فراهم کنند و قسم یاد کرد که اگر علی علیه السلام از منزل خارج نشود، خانه را به آتش خواهد کشید. عده ای به او اعتراض کردند که در این خانه، فاطمه دختر رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم ، حسن و حسین، فرزندان رسول پیامبرخدا صلی الله علیه و آله وسلم و یادگارهای ایشان وجود دارند، چگونه این خانه را به آتش می کشی؟ عمر که اعتراض عمومی را مشاهده کرد، گفت: به راستی گمان کردید که من چنین کاری را انجام می دهم؟ مقصود من تهدید بود. در این هنگام حضرت فاطمه علیهاالسلام به پشت درب منزل آمد و خطاب به آن جماعت که در بیرون منزل اجتماع کرده بودند، فرمود:

«لا عهد لی بقوم أسوء محضرٍ منکم ترکتم رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم جنازه بین أیدینا و قطعتم أمرکم فیما بینکم و لم تستأمرونا و لم تردّوا لنا حقّاً کأنّکم لم تعلموا ما قال یوم غدیرخم. واللّه لقد عقد له یومئذ الولاء لیقطع منکم بذلک منها الرجاء و لکنّکم قطعتم الاسباب بینکم و بین نبیّکم، واللّه حسیب بیننا و بینکم فی الدّنیا و الآخره۴؛ من قومی همانند شما سراغ ندارم که این چنین عهد شکن و بد برخورد باشند! پیکر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را بر روی دستان ما گذاشته و رها کردید و عهد و پیمانی که در میان خود داشتید، قطع کردید و برخلاف عمل نمودید، ولایت و رهبری ما اهل بیت را انکار کردید، و زمام امر را از دست ما خارج ساختید، و هیچ حقّی برای ما قائل نشدید؛ گویا از سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در روز غدیرخم آگاهی نداشتید! به خدا سوگند! رسول خدا در آن روز (غدیرخم) ولایت و رهبری را برای علی علیه السلام تعیین کرد، تا امید و طمع شما را از خلافت قطع نماید؛ ولی شما رشته های پیوند میان خود و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را پاره کردید. بدانید که خداوند در دنیا و آخرت بین ما و شما داوری خواهد کرد.»

۳. غدیرخم را فراموش کرده اید!؟

در دوران غربت بعد از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، که توأم با اختناق نیز بود، از جمله جاهایی که مردم می توانستند با حضرت زهرا علیهاالسلام دیداری داشته باشند و سؤالاتشان را مطرح نمایند، در خارج از شهر مدینه، بر سر مزار شهدای احد و حمزه سیّدالشّهدا بود. از جمله کسانی که در کنار مزار شهدا با حضرت زهرا علیهاالسلام ملاقات کرده، محمود بن لبید (و یا اسید) است. او می گوید:

پس از وفات رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم فاطمه زهرا علیهاالسلام را در کنار قبر حمزه در احد مشاهده کردم، در حالی که به شدّت منقلب بود و اشک می ریخت. صبر کردم تا آرام گرفت، آنگاه به حضور ایشان رسیدم و عرضه داشتم: ای بانوی من! سؤالی برایم پیش آمده است که می خواهم با شما در میان بگذارم.

فرمود: بپرس!

عرض کردم: آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم قبل از وفات خود، تصریحی بر امامت علی علیه السلام داشته است؟ و آیا از طرف ایشان نصّی بر این مطلب وجود دارد؟ فرمود:

«واعجباه! أنسیتم یوم غدیرخم؛ شگفتا و عجبا! آیا روز غدیرخم را فراموش کرده اید؟»

عرضه داشتم: روز غدیر را می دانم (و آن غیر قابل انکار است)، از آن اسراری که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم با شما در میان گذاشته، مرا آگاه کنید، فرمود:

«اشهداللّه تعالی لقد سمعته یقول: علیٌّ خیر من أخلّفه فیکم، و هو الامام والخلیفه بعدی، و سبطای و تسعه من صلب الحسین أئمّه أبرار، لئن اتبعتموهم وجدتموهم هادین مهدیّین، و لئن خالفتموهم لیکون الاختلاف فیکم الی یوم القیامه؛ خدا را شاهد می گیرم که شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: علی بهترین کسی است که او را جانشین خود در میان شما قرار می دهم. علی امام و خلیفه بعد از من است، و دو فرزندم (حسن و حسین) و نه تن از فرزندان حسین پیشوایان و امامانی پاک و نیکند. اگر از آنها اطاعت کنید، شما را هدایت خواهند نمود، و اگر مخالفت ورزید، تا روز قیامت بلای تفرقه و اختلاف در میان شما حاکم خواهد شد.»

پرسیدم: بانوی من! پس چرا علی علیه السلام سکوت کرد، و برای گرفتن حقّ خویش قیام نکرد؟

حضرت زهرا علیهاالسلام در پاسخ فرمود:

«یا اباعمر لقد قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم : مثل الامام مثل الکعبه اذ تؤتی و لا تأتی ـ أو قالت: مثل علیّ ـ ثمّ قالت: أما واللّه لو ترکوا الحقّ علی أهله و اتبعوا عتره نبیّه لما اختلف فی اللّه اثنان، و لورثها سلف عن سلف و خلف بعد خلف حتی یقوم قائمنا التاسع من ولد الحسین، و لکن قدّموا من أخّره اللّه و أخّروا من قدّمه اللّه، حتی اذا ألحدوا المبعوث و أودعوه الجدث المجدوث، اختاروا بشهوتهم و عملوا بآرائهم، تبّاً لهم أو لم یسمعوا اللّه یقول: «و رَبُّکَ یَخْلُقُ مایَشاءُ وَ یَخْتارُ ماکانَ لَهُمُ الخِیَرَهُ»۵؟ بل سمعوا و لکنّهم کما قال اللّه سبحانه: «فَاِنَّها لا تَعْمَی الاَبْصارُ وَلکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الّتی فی الصُّدُورِ»۶ هیهات بسطوا فی الدّنیا آمالهم و نسوا آجالهم، فتعساً لهم و أضلّ أعمالهم، أعوذبک یا ربّ من الحُور بعد الکَوْر؛ ای اباعمر، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: مَثَلِ امام (مثل علی)، همانند کعبه است، که مردم به سراغ آن می روند، نه آنکه کعبه به سراغ مردم بیاید.

(سپس حضرت زهرا علیهاالسلام ادامه داد:)

آگاه باش! به خدا سوگند! اگر حق را به اهلش واگذار می کردند و از عترت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم اطاعت می نمودند، دو نفر هم (در حکم خداوند) با یکدیگر اختلاف نمی کردند، و امامت همان گونه که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم معرّفی فرمود، از علی علیه السلام تا قائم ما، فرزند نهم حسین، از جانشینی به جانشینی دیگر به ارث می رسید. اما کسی (ابوبکر) را مقدّم داشتند که خدا او را کنار زده بود، و کسی (علی) را کنار زدند که خدا او را مقدّم داشته بود. نتیجه آن شد که محصول بعثت را انکار کردند و به بدعت ها روی آوردند، آنها هوا پرستی را برگزیدند و براساس رأی و نظر شخصی عمل کردند، هلاکت و نابودی بر آنان باد! آیا نشنیدند کلام خدا را که فرمود:

«پروردگار تو هرچه بخواهد، می آفریند و هرچه بخواهد، برمی گزیند، آنان (در برابر او) اختیاری ندارند.»؟

آری شنیدند، اما همان گونه که قرآن فرمود:

«چشم های ظاهر نابینا نمی شود، بلکه دل هایی که در سینه هاست، کور می شود.»

افسوس که آنان آرزوها و هوس های خود را تحقّق بخشیدند و از مرگ و قیامت غافل ماندند! خدا نابودشان گرداند و آنان را در کارهایشان گمراه کند.

پروردگارا! به تو پناه می برم از کمی یاران پس از فراوانی آنان.»۷

۴. آیا جای عذرآوردن باقی مانده؟

«غصب فدک» انتقامی بود که از حضرت زهرا علیهاالسلام در مقابل حمایت هایش از حقّ امیرمؤمنان علیه السلام گرفته می شد. پافشاری حضرت بر دفاع از ولایت امیرمؤمنان علیه السلام و نگرانی هیئت حاکمه از تأثیر کلام حضرت زهرا علیهاالسلام در میان مردم، آنان را واداشت تا با گرفتن فدک از ایشان، به دو هدف عمده برسند: از یک سو، به دیگر معترضان نشان دهند که ایستادگی در برابر قدرت حاکمه هزینه های سنگینی دارد و از سوی دیگر، وانمود کنند که مشکل اصلی هیئت حاکمه با حضرت زهرا علیهاالسلام مسائل مالی و دنیوی است، نه مبحث دین و امامت و ولایت!

آنها می دانستند که خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت مطهّر، هیچ گونه دلبستگی به مال دنیا ندارند، و تمام همّ و غمّ آنان حفظ مکتب اسلام و پایداری از اصالت آن است و اگر این واقعیت برای عامّه مردم به اثبات برسد پایه های لرزان حکومت جدید، سست تر خواهد شد. بنابراین، نیازمند سوژه ای بودند که اذهان مردم را به سوی دیگری هدایت کنند و مشکل اصلی حکومت با خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را دعوای ارث و میراث و درد مال و منال جلوه دهند؛ لذا بهترین سوژه را گرفتن فدک یافتند، و با تحریف سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم مشروعیتی برای کار ناپسندیده خود تدارک دیدند.

حضرت زهرا علیهاالسلام که به خوبی از اهداف آنان اطلاع داشت، فرصت را مغتنم شمرد و خطبه مشهور خود را در مسجد مدینه ایراد فرمود؛ خطبه ای که طنین سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را در اذهان مردم به یاد می آورد، گویی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر بالای منبر خطبه می خواند!

حضرت در این خطبه، حقایق فراوانی را با مردم در میان گذاشت، و پرده های تزویر و تحریف را کنار زد و چهره غبارگرفته حقیقت را به مردم نشان داد. او چنان مستدل و مستحکم سخن گفت که خلیفه اوّل در برابر منطق قوی ایشان تسلیم شد و دستور بازگرداندن فدک را صادر نمود (گرچه با فاصله کمی مجدّداً به دستور نخست خود بازگشت). نتیجه خطبه حضرت، بسیار جالب و قابل توجّه است؛ بعد از آن خطبه تاریخی جمعی به حضرت زهرا علیهاالسلام گفتند:

«یا بنت محمّد! لو سمعنا هذا الکلام منک قبل بیعتنا لأبی بکر ما عدلنا بعلیّ أحدا؛ ای دختر رسول خدا! اگر قبل از بیعت با ابوبکر این سخنان را از تو می شنیدیم، به هیچ وجه کسی را بر علی علیه السلام ترجیح نمی دادیم!»

اینجا بود که حضرت در جواب آنان به جریان غدیرخم اشاره کرده، فرمود:

«هل ترک أبی یوم غدیرخم لأحد عذرا؟؛ آیا پدرم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم پس از حادثه غدیرخم، جایی برای عذرآوردن باقی گذاشته بود؟»

در کتاب دلائل الامامه نقل شده است: بعد از اینکه حضرت زهرا علیهاالسلام آن خطبه غرّا را ایراد فرمود، در هنگام بازگشت از مسجد، رافع بن رفاعه به دنبال حضرت آمد و خطاب به ایشان عرضه داشت:

«یا سیّده النّساء لو کان أبوالحسن تکلّم فی هذا الأمر و ذکر للنّاس قبل أن یجری هذا العقد ما عدلنا به احداً؛ ای سرور زنان! اگر علی علیه السلام قبل از اینکه مردم با ابوبکر بیعت کنند، با آنان سخن می گفت و روشنگری می نمود، ما از او رویگردان نمی شدیم، و با فرد دیگری بیعت نمی کردیم!»

حضرت زهرا علیهاالسلام فرمود:

«الیک عنّی فما جعل اللّه لأحد بعد غدیرخم من حجّه و لاعذر؛ مرا به حال خود بگذار، که خداوند بعد از جریان غدیرخم برای هیچ کس عذر و بهانه ای قرار نداده است.»۸

سخن آخر

در پایان، ذکر این نکته لازم است که بعد از ارتحال رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و موفقیت حزب سقیفه در دستیابی به خلافت، مخاطبان حضرت زهرا علیهاالسلام اغلب کسانی بودند که در روز غدیر حضور داشتند و با چشم های خود رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را مشاهده کرده بودند که دست علی علیه السلام را بلند کرده و به مردم نشان داد. آنها با گوش های خود شنیده بودند که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «من کنت مولاه فهذا علیٌّ مولاه» و حتی اغلب آنان در آن روز با حضرت علی علیه السلام دست بیعت داده و جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را به وی تبریک گفته بودند. اگر به ندرت کسانی هم بودند که در غدیر حضور نداشتند، آنان نیز اخبار قطعی آن را از مسلمانان حاضر در غدیر دریافت کرده بودند. دیگر شبهه ای در صحّت جریان غدیر وجود نداشت و از لحاظ فاصله زمانی هم کمتر از صد روز از جریان غدیر سپری نشده بود، و احتمال فراموشی مردم به هیچ وجه قابل اعتنا نبود.

در چنین شرایطی که مخاطبان، علم کافی داشته و بلکه خود در جریان غدیر حاضر و شاهد بودند، اما به هر دلیلی خود را به فراموشی زدند و گاهی نیز با عناد و لجاجت برخورد کردند، زمینه چندانی برای طرح واقعیت های روشن و غیر قابل انکار نبود، و جز برای اتمام حجّت و یا ثبت در حافظه تاریخ، برای بهره مندی آیندگان، ثمره دیگری نداشت. به همین دلیل است که در آن مقطع خاص، فقط دو مورد از امیرمؤمنان علیه السلام استناد به حدیث غدیر نقل شده است و عمده استشهادات حضرت علی علیه السلام به جریان غدیر، در دوره پنج سال خلافت بود که بسیاری از مخاطبان حضرت، غدیرخم را درک نکرده بودند و به دلیل فاصله زمانی زیاد، بعضی از اصحاب نیز ادّعای فراموشی می کردند!

با این توضیح، سرّ اینکه حضرت زهرا علیهاالسلام فقط اشاره ای به غدیر می نمایند، و اغلب به حالت سؤال که آیا غدیر را فراموش کرده اید، و یا اینکه آیا جای عذر و توجیهی بعد از غدیر باقی مانده است، روشن می گردد.

البته توجه به این نکته که حضرت زهرا علیهاالسلام با فاصله بسیار کمی بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به شهادت رسید، و تقریباً نصف این ایّام را نیز در بستر بیماری به سر برد، اهتمام خاصّ ایشان به یادآوری جریان «غدیر» در همین مدت کوتاه، روشن می گردد!

پی نوشت:

۱. مائده / ۶۷.

۲. همان / ۳.

۳. اسنی المطالب، ص ۵۰؛ الغدیر، ج ۱، ص ۹۷.

۴. الاحتجاج، طبرسی، ج ۱، ص ۲۰۲؛ الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۳۰؛ الامالی، شیخ مفید، مجلس ۶، ح ۹؛ بحارالانوار، ج ۲۸، ص ۲۰۴ و ۳۵۶؛ نهج الحیاه، محمد دشتی، ص ۱۲۷ و ۱۲۸.

۵. قصص / ۶۸.

۶. حجّ / ۴۶.

۷. کفایه الاثر، ص ۱۹۸؛ الصراط المستقیم، ج ۲، ص ۱۲۳؛ بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۳۵۳، نهج الحیاه، ص ۳۸ ـ ۴۰.

۸. دلائل الامامه، ص ۳۷ و ۳۸؛ الخصال، ج ۱، ص ۱۷۳؛ بحارالانوار، ج ۳۰، ص ۱۲۴.

فهرست منابع:

۱. الاحتجاج، علامه طبرسی، انتشارات اسوه، چاپ اول، ۱۴۱۳ ق.

۲. أسنی المطالب فی مناقب سیّدنا علیّ بن ابی طالب، ابوالخیر محمد الجزری الشافعی، مکتبه الامام امیرمؤمنان(ع)، اصفهان.

۳. الامالی، شیخ مفید، چاپ کنگره جهانی هزاره شیخ مفید، قم، چاپ دوم، ۱۴۱۳ ق.

۴. الامامه والسیاسه، ابن قتیبه الدینوری، انتشارات الشریف الرضی، قم، چاپ اوّل، ۱۴۱۳ ق.

۵. بحارالانوار، علامه مجلسی، مؤسّسه الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق.

۶. الخصال، شیخ صدوق، انتشارات جامعه مدرّسین حوزه علمیه قم، چاپ دوم، ۱۴۰۳ ق.

۷. دلائل الامامه، محمد بن جریر طبری، کتابخانه حیدریه، نجف اشرف، ۱۳۸۳ ق.

۸. الصراط المستقیم، علامه زین الدین علی بن یونس نباطی بیاضی، کتابخانه حیدریه، نجف اشرف، چاپ اوّل ۱۳۸۴ ق.

۹. الغدیر، علامه امینی، دارالکتاب العربی، بیروت، چاپ سوم، ۱۳۸۷ ق.

۱۰. کفایه الاثر، ابوالقاسم علی بن محمد بن علی خزّاز قمی رازی، انتشارات بیدار، قم، ۱۴۰۱ ق.

منبع :فرهنگ کوثر – تابستان ۱۳۸۲، شماره ۵۸ –

قرائن مقامیه و مقالیه در حدیث غدیر بر ولایت امام علی(علیه‌السلام)

اشاره:

در حدیث غدیر برای اولایت امام علی(علیه‌السلام) از کلمه «مولی» استفاده شده است. از کلمه مولی معانی مختلفی می‌تواند اراده شود؛ اما با توجه به قرائن مقامیه و مقالیه‌ای که در کلام پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) وجود دارد، برای اهل انصاف جای تردید نمی‌گذارد که مراد از کلمه مولی، ولایت و اولویت آن حضرت به تصرف در امور مسلمانان بوده نه صرف محبت و دوستی. یکی از قرائن و شواهد مقارنه ولایت رسول خدا و ولایت امیر مؤمنان (علیهماالسلام)  در این حدیث است که در این نوشتار مورد برسی قرار گرفته است.

رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) قبل از جمله «من کنت مولاه فعلی مولاه» از مردم اقرار گرفت که آیا من از خود شما به شما سزاوارتر نیستم ؟ «ألست أولی بکم من انفسکم». وقتی همه مردم سخن آن حضرت را تصدیق کردند، بلا فاصله بعد از آن فرمود: پس هرکس من مولای او هستم، علی نیز مولای او است.

بسیاری از روایات غدیر که از طریق اهل سنت نقل شده، جمله «الست أولی بالمؤمنین من انفسهم» را به همراه دارد که ما در مقاله «تواتر حدیث غدیر» به این روایات اشاره و صحت آن‌ها را ثابت کرده‌ایم. ولی در این جا فقط به شش روایت بسنده می‌کنیم:

۱. در روایت ابن ماجه آمده است که آن حضرت فرمود: «فقال أَلَسْتُ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ من أَنْفُسِهِمْ قالوا بَلَى قال أَلَسْتُ أَوْلَى بِکُلِّ مُؤْمِنٍ من نَفْسِهِ قالوا بَلَى قال فَهَذَا وَلِیُّ من أنا مَوْلَاهُ…»[۱]؛ فرمود: آیا من از جان مؤمنان به آنان بر تر نیستم؟ گفتند: آری چنین است، فرمود: آیا من نسبت به هر مؤمنی بر جان او برتر نیستم؟ گفتند: آری چنین است، فرمود: این علی رهبر و سر پرست هر کسی است که من مولای او هستم…..

محمد ناصر البانی نیز بعد از نقل روایت می‌گوید: این روایت را ابن ماجه نقل کرده است و سند آن نیز صحیح است. «أخرجه ابن ماجه. قلت: و إسناده صحیح».[۲]

۲. در روایت احمد بن حنبل این چنین آمده است:«… فقال لِلنَّاسِ أَتَعْلَمُونَ انى أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ من أَنْفُسِهِمْ قالوا نعم یا رَسُولَ اللَّهِ قال من کنت مَوْلاَهُ فَهَذَا مَوْلاَهُ…»؛ آیا می‌دانید که من سزاوارتر به مؤمنان از خود آنها مى‌باشم ؟ همگى فرمایش رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) را تصدیق کردند و به همین دلیل بود که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «من کنت مولاه فهذا مولاه»[۳].

البانی بعد از نقل این روایت می‌گوید: «أخرجه أحمد ( ۴ / ۳۷۰ ) و ابن حبان فی «صحیحه» ( ۲۲۰۵ – موارد الظمآن ) و ابن أبی عاصم ( ۱۳۶۷ و ۱۳۶۸ ) و الطبرانی ( ۴۹۶۸ ) و الضیاء فی «المختاره» ( رقم -۵۲۷ بتحقیقی ).»

قلت: و إسناده صحیح على شرط البخاری. و قال الهیثمی فی «‌المجمع» ( ۹ / ۱۰۴): «‌رواه أحمد و رجاله رجال الصحیح غیر فطر بن خلیفه و هو ثقه»؛ یعنی این روایت را احمد، ابن حبان در صحیحش، إبن أبی عاصم، طبرانی، مقدسی در المختاره نقل کرده‌‌اند.

سپس می‌گوید:

این روایت بر طبق شرائطی که بخاری برای صحت حدیث قائل است، صحیح است. هیثمی در مجمع الزوائد گفته است: احمد آن را نقل کرده است و راویان همان راویان صحیح بخاری هستند؛ غیر از فطر بن خلیفه که او نیز مورد اعتماد است.[۴]

۳. در روایت حاکم نیشابوری آمده است که آن حضرت از مردم این گونه اعتراف گرفت: «‌یا أیها الناس من أولى بکم من أنفسکم ؟ قالوا الله و رسوله أعلم. [قال]: ألست أولى بکم من أنفسکم ؟ قالوا: بلى قال من کنت مولاه فعلی مولاه؛ اى مردم ! چه کسى از جان و مال شما، از خود شما سزاوارتر است ؟ گفتند: خدا و رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) داناتر است، سپس فرمود: آیا من از خود شما سزاوارتر نیستم ؟ همگی تأیید کردند. آنگاه فرمود:من کنت مولاه فعلىّ مولاه».

حاکم نیشابوری بعد از نقل روایت می‌گوید: هذا حدیث صحیح الإسناد ولم یخرجاه. یعنی سند این حدیث صحیح است اگر چه بخاری و مسلم آن را نقل نکرده‌اند. ذهبی نیز در تلخیص المستدرک سخن وی را تأیید می‌کند.[۵]

۴. در روایت بزار آمده است که رسول خدا فرمود: «ألست أولى بالمؤمنین من أنفسهم قالوا بلى یا رسول الله قال فأخذ بید علی فقال من کنت مولاه فهذا مولاه؛ مگر نه این که من از جان مؤمنان سزاوارتر از خود آن ها هستم ؟ مردم فرموده آن حضرت را تصدیق کردند. در این هنگام دست على علیه السّلام را گرفت و فرمود: «من کنت مولاه فعلىّ مولاه»[۶].

هیثمی بعد از نقل این روایت می‌گوید: «رواه البزار ورجاله رجال الصحیح غیر فطر بن خلیفه وهو ثقه؛ این روایت را بزار نقل کرده و راویان آن راویان صحیح بخاری هستند، غیر از فطر بن خلیفه که او نیز مورد اعتماد است».[۷]

۵. طبرانی در المعجم الکبیر می‌نویسد:

حدثنا محمد بن عبد الله الحضرمی وَزَکَرِیَّا بن یحیى السَّاجیُّ قَالا ثنا نَصْرُ بن عبد الرحمن الْوَشَّاءُ ح وَحَدَّثَنَا أَحْمَدُ بن الْقَاسِمِ بن مُسَاوِرٍ الْجَوْهَرِیُّ ثنا سَعِیدُ بن سُلَیْمَانَ الْوَاسِطِیُّ قَالا ثنا زَیْدُ بن الْحَسَنِ الأَنْمَاطِیُّ ثنا مَعْرُوفُ بن خَرَّبُوذَ عن أبی الطُّفَیْلِ عن حُذَیْفَهَ بن أُسَیْدٍ الْغِفَارِیِّ قال لَمَّا صَدَرَ رسول اللَّهِ صلى اللَّهُ علیه وسلم من حَجَّهِ الْوَدَاعِ نهى أَصْحَابَهُ عن شَجَرَاتٍ بِالْبَطْحَاءِ مُتَقَارِبَاتٍ أَنْ یَنْزِلُوا تَحْتَهُنَّ ثُمَّ بَعَثَ إِلَیْهِنَّ فَقُمَّ ما تَحْتَهُنَّ مِنَ الشَّوْکِ وَعَمَدَ إِلَیْهِنَّ فَصَلَّى تَحْتَهُنَّ ثُمَّ قام فقال: یا أَیُّهَا الناس إنی قد نَبَّأَنِیَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ أَنَّهُ لم یُعَمَّرْ نَبِیٌّ إِلا نِصْفَ عُمْرِ الذی یَلِیهِ من قَبْلِهِ وَإِنِّی لاظن أَنِّی یُوشِکُ أَنْ أدعی فَأُجِیبَ وَإِنِّی مسؤول «مسئول» وَإِنَّکُمْ مسؤولون «مسئولون» فَمَاذَا أَنْتُمْ قَائِلُونَ قالوا نَشْهَدُ أَنَّکَ قد بَلَّغْتَ وجهدت «وجاهدت» وَنَصَحْتَ فَجَزَاکَ اللَّهُ خَیْرًا فقال أَلَیْسَ تَشْهَدُونَ ان لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ وَأَنَّ جَنَّتَهُ حَقٌّ وَنَارَهُ حَقٌّ وَأَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَأَنَّ الْبَعْثَ بَعْدَ الْمَوْتِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَهَ آتِیَهٌ لا رَیْبَ فیها وَأَنَّ اللَّهَ یَبْعَثُ من فی الْقُبُورِ قالوا بَلَى نَشْهَدُ بِذَلِکَ قال اللَّهُمَّ أشهد ثُمَّ قال أَیُّهَا الناس إِنَّ اللَّهَ مَوْلایَ وأنا مولى الْمُؤْمِنِینَ وأنا أَوْلَى بِهِمْ من أَنْفُسِهِمْ فَمَنْ کنت مَوْلاهُ فَهَذَا مَوْلاهُ یَعْنِی عَلِیًّا اللَّهُمَّ وَالِ من وَالاهُ وَعَادِ من عَادَاهُ…[۸].

بعد از مراجعت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از حجه الوداع دستور داد تا زیر درختان را از خار و خاشاک پاک کنند سپس نماز به جا آورد و در خطبه اش فرمود: ای مردم اجل من نزدیک شده است و باید دعوت را اجابت نمایم، من وشما مورد باز خواست قرار خواهیم گرفت، اگر از شما پرسیده شود چه جوابی دارید؟ گفتند: پاسخ خواهیم داد که تو رسالتت را به انجام رساندی و دلسوز بودی، خدا تو را جزای خیر دهد، آنگاه فرمود: آیا شهادت به وحدانیت خدا و بندگی و رسالت من وحق بودن بهشت و جهنم و مرگ وقیامت و زنده شدن مردگان می دهید؟ گفتند: آری شهادت می دهیم، فرمود: ای مردم، خدا مولای من و من مولای مؤمنین و از خودشان بر جانشان سزاوارترم، پس هر کس من مولای او هستم علی مولای او است، خدایا دوست بدار آنکه اورا دوست بدارد و دشمن بدار آنکه او را دشمن بدارد…

این روایت از نظر سندی هیچ مشکلی ندارد؛ و تعجب از ابن حجر هیثمی در الصواعق المحرقه است که با توجه به نگارش کتابش بر ضد شیعه، در باره این حدیث می‌گوید: طبرانی و دیگران آن را با سند صحیح نقل کرده‌اند و گفته اند که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در غدیر خم خطبه خواند و در ضمن سخنانش فرمود: ای مردم خدا مولای من و من مولای مؤمنان و از جانشان به خودشان سزاوارترم، پس هر کس ولایت مرا به پذیرد علی بعد از من مولای او است.

الطبرانی وغیره بسند صحیح أنه (صلی‌الله علیه و سلم) خطب بغدیر خم تحت شجرات فقال: «أیها الناس إنه قد نبأنی اللطیف الخبیر أنه لم یعمر نبی إلا نصف عمر الذی یلیه من قبله… ثم قال: یا أیها الناس إن الله مولای وأنا مولى المؤمنین وأنا أولى بهم من أنفسهم فمن کنت مولاه فهذا مولاه یعنی علیا.»[۹]

۶. در روایت ابن حجر آمده است:

قال: «‌ألستم تشهدون أن الله تبارک وتعالى ربکم ؟» قالوا: بلى. قال (صلی‌الله علیه و سلم): «‌ألستم تشهدون أن الله ورسوله أولى بکم من أنفسکم وأن الله تعالى ورسوله أولیاؤکم ؟». فقالوا: بلى. قال: «‌فمن کان الله ورسوله مولاه فإن هذا مولاه…؛ آیا شما گواهی می دهید که خدا پروردگار شما است؟ گفتند: آری، فرمود: آیا گواهی می دهید که خد و رسولش بر جان مؤمنان سزاوار ترند؟ گفتند: آری، فرمود: پس هر کس خدا و رسولش مولا و سرپرست او است این علی هم مولا وسرپرست او است.»

ابن حجر بعد از نقل این روایت می‌گوید:

«( هذا إسناد صحیح )، وحدیث غدیر خم قد أخرج النسائی من روایه أبی الطفیل عن زید بن أرقم، وعلی، وجماعه من الصحابه رضی الله عنهم، وفی هذا زیاده لیست هناک، وأصل الحدیث أخرجه الترمذی أیضا ؛ سند این روایت صحیح است. حدیث غدیر خم را نسائی از طریق أبو طفیل از زید بن أرقم و نیز از علی علیه السلام و گروهی از صحابه نقل کرده‌ است. و در این نقل اضافاتی است که در نقلهای دیگر نیست، و اصل حدیث را ترمذی نیز نقل کرده است»[۱۰].

استفاده از فای تفریع در این روایت «‌فمن کان الله و رسوله مولاه فإن هذا مولاه» به صراحت این مطلب را ثابت می‌کند که ولایت امیر مؤمنان همان ولایت رسول خدا است و مسلمانان همان طور که وظیفه دارند از فرمان‌های رسول خدا در همه حال اطاعت نمایند‌، واجب است که ولایت امیر مؤمنان علیه السلام را نیز بپذیرند و از او اطاعت کنند.

اگر معنای کلمه «مولی» در جمله «‌فمن کان الله ورسوله مولاه فإن هذا مولاه» با معنای کلمه «اولی» در جمله «ألستم تشهدون أن الله ورسوله أولى بکم من أنفسکم» چیز دیگری باشد، لازم می‌آید که انسجام و تناسب دو جمله بهم بخورد و این بر خلاف فصاحت و بلاغت خواهد بود.

با این توضیح، بطلان اشکال برخی از علمای اهل سنت که ادعا می‌کنند مقدمه حدیث؛ یعنی جمله «الست أولی بالمؤمنین من أنفسهم» صحت ندارد و اکثر روات آن را نقل نکرده‌اند ‌نیز روشن می‌شود. همانگونه که سعد الدین تفتازانی در جواب حدیث غدیر گفته است: «والجواب منع تواتر الخبر فإن ذلک من مکابرات الشیعه کیف وقد قدح فی صحته کثیر من أهل الحدیث ولم ینقله المحققون منهم کالبخاری ومسلم والواقدی وأکثر من رواه لم یرو المقدمه التی جعلت دلیلا على أن المراد بالمولى الأولى؛ متواتر بودن حدیث غدیر صحت ندارد و از دروغگوئی‌های شیعه است؛ زیرا بیشتر محدثان در صحت آن تردید کرده و اهل تحقیق از آنان مانند بخاری و مسلم و واقدی آن را نقل نکرده‌اند وبیشتر راویان هم بدون مقدمه آن که آن را دلیل بر اراده اولی از مولی گرفته اند نقل کرده‌اند»[۱۱].

در پاسخ جناب تفتازانی باید گفت: چنانچه گذشت بسیاری از بزرگان اهل سنت مقدمه حدیث را نقل کرده و بر صحت آن تصریح کرده‌اند.

پی نوشت:

[۱]. ابن ماجه القزوینی، محمد بن یزید (متوفای۲۷۵ هـ)، سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۴۳، ح۱۱۶، فَضْلِ عَلِیِّ بن أبی طَالِبٍ رضی الله عنه، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار الفکر – بیروت.

[۲]. ألبانی، محمّد ناصر، سلسه الأحادیث الصحیحه‌، ج ۴، ص ۲۴۹، طبق برنامه المکتبه الشامله.

[۳]. أحمد بن حنبل، أبو عبدالله الشیبانی (متوفای۲۴۱هـ)، مسند أحمد بن حنبل ج ۴، ص ۳۷۰، ح۱۹۳۲۱، ناشر: مؤسسه قرطبه – مصر.

[۴]. البانی، محمد ناصر، السلسله الصحیحه، ج ۴، ص ۲۴۹، طبق برنامه المکتبه الشامله.

[۵]. الحاکم النیسابوری، محمد بن عبدالله أبو عبدالله (متوفای ۴۰۵ هـ) المستدرک علی الصحیحین مع تضمینات الذهبی فی التلخیص، ج۳، ص۶۱۳، ح۶۲۷۲، ناشر: دار الکتب العلمیه ـ بیروت، ط ۱ـ ۱۴۱۱هـ ـ ۱۹۹۰م.

[۶]. البزار، أبو بکر أحمد بن عمرو بن عبد الخالق (متوفای۲۹۲ هـ)، البحر الزخار (مسند البزار) ج ۳، ص ۳۵، ح۷۸۶، تحقیق: د. محفوظ الرحمن زین الله، ناشر: مؤسسه علوم القرآن، مکتبه العلوم والحکم – بیروت، المدینه الطبعه: الأولى، ۱۴۰۹هـ.

[۷]. الهیثمی، علی بن أبی بکر (متوفای ۸۰۷ هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج ۹، ص ۱۰۵، ناشر: دار الریان للتراث/‌ دار الکتاب العربی – القاهره، بیروت – ۱۴۰۷هـ.

[۸]. الطبرانی، سلیمان بن أحمد بن أیوب أبو القاسم (متوفای۳۶۰هـ)، المعجم الکبیر، ج ۳، ص ۱۸۰، ح۳۰۵۲، تحقیق: حمدی بن عبدالمجید السلفی، ناشر: مکتبه الزهراء – الموصل، الطبعه: الثانیه، ۱۴۰۴هـ – ۱۹۸۳م.

[۹]. الهیثمی، أبو العباس أحمد بن محمد بن علی ابن حجر (متوفای۹۷۳هـ، الصواعق المحرقه على أهل الرفض والضلال والزندقه، ج ۱، ص ۱۰۹، تحقیق عبد الرحمن بن عبد الله الترکی – کامل محمد الخراط، ناشر: مؤسسه الرساله – لبنان، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۷هـ – ۱۹۹۷م.

[۱۰]. العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای۸۵۲ هـ)، المطالب العالیه بزوائد المسانید الثمانیه، ج ۱۶، ص۱۴۲، ح۳۹۴۳، تحقیق: د. سعد بن ناصر بن عبد العزیز الشتری، ناشر: دار العاصمه/ دار الغیث – السعودیه، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۹هـ.

[۱۱]. التفتازانی، سعد الدین مسعود بن عمر بن عبد الله (متوفای ۷۹۱هـ)، شرح المقاصد فی علم الکلام، ج ۲، ص ۲۹۰، ناشر: دار المعارف النعمانیه – باکستان، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۱هـ – ۱۹۸۱م.

رابطه آیه «النَّبِیُّ أَوْلى‌ بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِم» با اولویت در حدیث غدیر

اشاره:

در حدیث غدیر پرسش رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از مردم با این جمله «ألست أولی بکم» و اعتراف گرفتن از آنان، همان أولویت و ولایتی را ثابت می‌کند که خداوند در آیه «النَّبِیُّ أَوْلى‌ بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِم[۱]‌؛ پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است» برای رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) ثابت نموده و صاحب اختیاری آن حضرت را نسبت به تمامی مؤمنان گوشزد فرموده است. در این نوشتار با آنچه که علمای اهل سنت گفته اند به این رابطه پرداخته شده است.

 

اولویت در این آیه به این معنی است که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) هر تصرفی را که بخواهد و هر تدبیری را که صلاح بداند می‌تواند در حق مسلمین انجام دهد و مسلمانان وظیفه دارند که از او در تمام امور اطاعت نمایند ؛ چنانچه مفسران بزرگ اهل سنت از این آیه همین مطلب را استنباط کرده‌اند که نام چند تن از آن‌ها را ذکر می کنیم:

۱. محمد بن جریر طبری (متوفای ۳۱۰هـ):

طبری، مفسر مشهور اهل سنت در باره این آیه می‌نویسد: «النبی أولى بالمؤمنین… یقول تعالى ذکره النبی محمد أولى بالمؤمنین یقول أحق بالمؤمنین به من أنفسهم أن یحکم فیهم بما یشاء من حکم فیجوز ذلک علیهم. کما حدثنی یونس قال أخبرنا بن وهب قال قال بن زید: النبی أولى بالمؤمنین من أنفسهم کما أنت أولى بعبدک ما قضى فیهم من أمر جاز کما کلما قضیت على عبدک جاز. در این آیه: النبی اولی بالمؤمنین… خداوند پیامبر را سزاوارتر از مؤمنان بر جانشان دانسته و او را شایسته تر می داند تا آنچه لازم می داند در حق آنان انجام دهد.[۲]

۲. ابن کثیر دمشقی سلفی (متوفای۷۷۴هـ):

در تفسیر این آیه می‌نویسد:

النبی أولى بالمؤمنین… قد علم تعالى شفقه رسوله (صلی‌الله علیه و سلم) على أمته ونصحه لهم فجعله أولى بهم من أنفسهم وحکمه فیهم کان مقدما على اختیارهم لأنفسهم کما قال تعالى «فلا وربک لا یؤمنون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فی أنفسهم حرجا مما قضیت ویسلموا تسلیما»[۳]. یعنی خداوند مهربانی و دلسوزی رسولش را در باره امتش می داند و لذا او را سزاوارتر از خود آنان می داند و فرمان او را در حق آنان مقدم دانسته است.

۳. ظهیر الدین بغوی (متوفای۵۱۶هـ):

بغوی شافعی که از او با عنوان «محیی السنه» یاد می‌کنند، در تفسیر آیه می‌گوید:

قوله عز وجل «النبی أولى بالمؤمنین من أنفسهم» یعنی من بعضهم ببعض فی نفوذ حکمه فیهم ووجوب طاعته علیهم وقال ابن عباس وعطاء یعنی إذا دعاهم النبی (صلی‌الله علیه و سلم) ودعتهم أنفسهم إلى شیء کانت طاعه النبی (صلی‌الله علیه و سلم) أولى بهم من أنفسهم قال ابن زید النبی أولى بالمؤمنین من أنفسهم فیما قضى فیهم کما أنت أولى بعبدک فیما قضیت علیه وقیل هو أولى بهم فی الحمل على الجهاد وبذل النفس دونه.[۴]

فرمان رسول خدا بر افراد امت از فرمان بعضی از آنان نسبت به دیگری نافذترو اطاعتش بر همگان واجب است، ابن عباس و عطاء گفته اند: معنای آیه این است که چون رسول خدا آنان را به کاری فرا خواند و نفس آنان به چیزی دیگر پس اطاعت رسول بر آنان واجب و مقدم است، ابن زید گفته است: اولویت رسول خدا در قضاوت و حکم او است همانگونه که دستور ارباب نسبت به بنده اش تقدم و اولویت دارد، و گفته شده است: اولویت دفاع و تقدیم جانشان در راه او است.

۴. قاضی عیاض (متوفای ۵۴۴هـ):

وی در کتاب مشهور الشفاء «أولی بالمؤمنین» را این گونه تفسیر می کند:

قال أهل التفسیر: أولى بالمؤمنین من أنفسهم: أی ما أنفذه فیهم من أمر فهو ماض علیهم کما یمضی حکم السید على عبده.[۵] یعنی مفسران اولویت رسول خدا را در نفوذ فرمانش مانند اطاعت برده از اربابش دانسته اند.

۵. عبد الرحمن بن جوزی (متوفای ۵۹۷ هـ):

وی در تفسیر این آیه می نویسد:

قوله تعالى «‌النبی أولى بالمؤمنین من أنفسهم» أی احق فله أن یحکم فیهم بما یشاء قال ابن عباس إذا دعاهم إلى شئ ودعتهم أنفسهم إلى شئ کانت طاعته أولى من طاعه أنفسهم وهذا صحیح فان أنفسهم تدعوهم إلى ما فیه هلاکهم والرسول یدعوهم إلى ما فیه نجاتهم.[۶]

این سخن خداوند که فرموده است: النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم، به معنای سزاوارتر است، یعنی رسول خدا هرگونه که به خواهد می تواند در باره آنان فرمان دهد، ابن عباس گفته است: اگر رسول خدا مردم را به چیزی و نفس آنان به چیزی دیگر فرمان داد پیروی رسول مقدم و اولی است، سپس می گوید: این سخنی است صحیح، چرا که نفس مردم آنان را به چیزی می خواند که هلاکت و نابودی در آن است ولی رسول خدا به آنچه در آن نجات است دعوت می کند.

۶. أبو القاسم زمخشری (متوفای ۵۳۸هـ):

زمخشری مفسر و أدیب پرآوازه اهل سنت در تفسیر آیه می نویسد:

«النَّبِىُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ ( فی کل شیء من أمور الدین والدنیا ) منْ أَنفُسِهِمْ» ولهذا أطلق ولم یقید، فیجب علیهم أن یکون أحبّ إلیهم من أنفسهم، وحکمه أنفذ علیهم من حکمها، وحقه آثر لدیهم من حقوقها، وشفقتهم علیه أقدم من شفقتهم علیها، وأن یبدلوها دونه ویجعلوها فداءه إذا أعضل خطب، ووقاءه إذا لقحت حرب، وأن لا یتبعوا ما تدعوهم إلیه نفوسهم ولا ما تصرفهم عنه، ویتبعوا کل ما دعاهم إلیه رسول الله (صلی‌الله علیه و سلم) وصرفهم عنه، لأنّ کل ما دعا إلیه فهو إرشاد لهم إلى نیل النجاه والظفر بسعاده الدارین وما صرفهم عنه، فأخذ بحجزهم لئلا یتهافتوا فیما یرمی بهم إلى الشقاوه وعذاب النار.[۷]

رسول خدا در تمام مسائل مربوط به دنیا و آخرت مردم بر آنان اولویت دارد، به همین جهت هم بدون هیچگونه قیدی بیان شده است، بنا بر این بر امت واجب است که رسول خدا محبوب تر از خودشان نزد آنان باشد و دستور و حکم او نافذتر و حقوق او برتر و مهربانی به او مقدم و جانشان را نثارش نمایند و در هنگام جنگ او را محافظت کنند و از خواهش های نفسانی و آنچه که آنان را از وی دور کند پیروی نکنند و از هر آنچه که آنان را به او فرا خواند متابعت نمایند زیرا او آنان را به سعادت دنیا و آخرت دعوت می کند و از عذاب آتش دور می نماید.

۷. أبی البرکات نسفی (متوفای ۷۱۰هـ):

نسفی می گوید:«النبی أولى بالمؤمنین من أنفسهم» أى أحق بهم فى کل شیء من أمور الدین والدنیا وحکمه أنفذ علیهم من حکمها فعلیهم ان یبذلوها دونه ویجعلوها فداءه.[۸] ؛ پیامبر اولی به مؤمنان از جان آنان است معنای آن این است که در همه چیز از امور دنیا و آخرت بر آنان تقدم و برتری دارد و دستور و حکم او نافذتر است، پس بر آنان واجب است جانشان را فدای او کنند.

۸. أبو حیان اندلسی (متوفای ۷۴۵هـ):

وی در تفسیر آیه می گوید: «أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ»: أی فی کل شیء، ولم یقید. فیجب أن یکون أحب إلیهم من أنفسهم، وحکمه أنفذ علیهم من حکمها، وحقوقه آثر، إلى غیر ذلک مما یجب علیهم فی حقه.[۹]

پیامبر بر مؤمنان در همه چیز بدون هیچ تقییدی برتری دارد، پس واجب است از جانشان نزد آن محبوب تر و حکمش نافذتر وحقوقش رعایت بیشتری داشته باشد.

۹. ابن قیم الجوزیه (متوفای ۷۵۱هـ):

زرعی دمشقی، معروف به ابن قیم جوزی، ادیب، مفسر، فقیه، متکلم و محدث مشهور حنبلی که از شاگردان ابن تیمیه و ناشر افکار او به شمار می رود، در کتاب زاد المهاجر در تفسیر این آیه می نویسد: وقال تعالى «النبی أولى بالمؤمنین من أنفسهم» وهو دلیل على ان من لم یکن الرسول اولى به من نفسه فلیس من المؤمنین وهذه الاولویه تتضمن امورا:

منها: ان یکون احب إلى العبد من نفسه لان الاولویه اصلها الحب ونفس العبد احب له من غیره ومع هذا یجب ان یکون الرسول اولى به منها واحب الیه منها فبذلک یحصل له اسم الایمان.

ویلزم من هذه الاولویه والمحبه کمال الانقیاد والطاعه والرضا والتسلیم وسائر لوازم المحبه من الرضا بحکمه والتسلیم لامره وایثاره على ما سواه.

ومنها ان لایکون للعبد حکم على نفسه اصلا بل الحکم على نفسه للرسول (صلی‌الله علیه و سلم) یحکم علیها اعظم من حکم السید على عبده أو الوالد على ولده فلیس له فی نفسه تصرف قط الا ما تصرف فیه الرسول الذی هو اولى به منها النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم، دلیل بر این است که هر کس پیامبر خدا را بر خودش مقدم نداند مؤمن نیست و این اولویت مستلزم چند امر است:

۱. باید رسول خدا را از خودش بیشتر دوست داشته باشد، چون اولویت و برتری دادن اساس آن به محبت و دوستی است و طبیعی است که هر کس نفس خودش را بیش از دیگران دوست دارد و وقتی که رسول خدا را در دوست داشتن بر خودش مقدم بداند مؤمن بودن هم تحقق پیدا می کند، و نشان پیروی و رضایت و تسلیم در برابر فرمان او خواهد بود.

۲. خودش را در برابر رسول خدا چیزی نداند بلکه دستور او را مهمتر از فرمان ارباب به بنده اش یا پدر نسبت به فرزندش بداند، و هیچ گونه حقی برای خودش در برابر فرمان رسول خدا قائل نباشد.[۱۰]

۱۰. ملا علی قاری (متوفای ۱۰۱۴هـ):

ملا علی هروی مشهور به قاری می گوید:

«أولى بالمؤمنین من أنفسهم» أی أولى فی کل شیء من أمور الدین والدنیا، ولذا أطلق ولم یقید فیجب علیهم أن یکون أحب إلیهم من أنفسهم وحکمه أنفذ علیهم من حکمها، وحقه آثر لدیهم من حقوقها وشفقتهم علیه أقدم من شفقتهم علیها.[۱۱]

رسول خدا در همه امور اعم از دین و دنیا برتر است، به همین جهت هم مطلق آمده است و هیچ قیدی در آن نیست، پس واجب است که نبی را از خودشان بیشتر دوست داشته باشند و حکم او را در حق خویش نافذ وحقوق او را مقدم بر حقوق خویش و محبت به او را بر بر محبت خودشان اولی قرار دهند.

۱۱. شوکانی (متوفای ۱۲۵۰هـ):

محمد بن علی شوکانی آیه را این گونه تفسیر می کند:

«النبی أولى بالمؤمنین من أنفسهم» أى هو أحق بهم فى کل أمور الدین والدنیا وأولى بهم من أنفسهم فضلا عن أن یکون أولى بهم من غیرهم فیجب علیهم أن یؤثروه بما أراده من أموالهم وإن کانوا محتاجین إلیها ویجب علیهم أن یحبوه زیاده علی حبهم أنفسهم ویجب علیهم أن یقدموا حکمه علیهم على حکمهم لأنفسهم.

وبالجمله فإذا دعاهم النبى (صلی‌الله علیه و سلم) لشىء ودعتهم أنفسهم إلى غیره وجب علیهم أن یقدموا مادعاهم إلیه ویؤخروا مادعتهم أنفسهم إلیه ویجب علیهم أن یطیعوه فوق طاعتهم لأنفسهم ویقدموا طاعته على ماتمیل إلیه أنفسهم وتطلبه خواطرهم.

پیامبر بر جان مؤمنان از خودشان اولی است به این معنی است که سزاوارتر است نسبت به آنان در تمام امور دین و دنیا چه برسد به این که اولی از دیگران به آنان باشد پس واجب است که در بذل مال اگر چه خودشان نیازمند باشند او را مقدم بدارند و او را بیش از خودشان دوست داشته باشند و حکم او را مهمتر از هر حکمی بدانند.

پس اگر پیامبر فرمانی داد و نفسشان فرمانی دیگر باید فرمان او را ترجیح دهند و حتی بیشتر از قدرتشان باید از وی اطاعت نمایند.[۱۲]

۱۲. حسن خان فتوحی (متوفای۱۳۰۷هـ):

وی می گوید: قال تعالى «النبی أولى بالمؤمنین من أنفسهم» فإذا دعاهم لشیء ودعتهم أنفسهم إلى غیره وجب علیهم أن یقدموا ما دعاهم إلیه ویؤخروا ما دعتهم أنفسهم إلیه ویجب علیهم أن یطیعوه فوق طاعتهم لأنفسهم ویقدموا طاعته على ما تمیل إلیه أنفسهم وتطلبه خواطرهم [۱۳].

اگر نفس مؤمنان آنان را به کاری فرمان دهد و رسول خدا به فرمانی دیگر واجب است امر او را برتر بدانند وبیشتر از توانشان او را اطاعت نمایند.

از مجموع سخنان بزرگان از مفسران اهل سنت به این نتیجه می رسیم که اولویت در این آیه به این معنی است که پیروی و اطاعت از رسول خدا بر همه مسلمانان واجب است و آن حضرت می تواند در تمام امور مسلمانان تصرف نماید و در اداره امور آن ها از خودشان سزاوارتر است.

رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در واقعه غدیر خم همین حقیقت را برای مردم بیان فرمود و بر اثبات آن از مردم اقرار گرفت و سپس همان اولویتی را که بر مردم به حکم قرآن داشت برای امیر مؤمنان علیه السلام نیز اعلام و ثابت کرد.

پس با قدرت و قوت باید بگوئیم که عصاره و نتیجه فرمایش رسول خدا این است که  همان ولایتی را که خداوند در قرآن کریم برای من ثابت فرموده است و شما را موظف به اطاعت کرده است ، همان ولایت برای امیرمؤمنان علیه السلام نیز ثابت است و شما وظیفه دارید که از او نیز اطاعت کرده و ولایت او را به پذیرید.

پی نوشت:

[۱]. احزاب، ۶.

[۲]. الطبری، محمد بن جریر بن یزید بن خالد أبو جعفر، جامع البیان عن تأویل آی القرآن، ج ۲۱، ص ۱۲۲، ناشر: دار الفکر – بیروت – ۱۴۰۵هـ.

[۳]. القرشی الدمشقی، إسماعیل بن عمر بن کثیر أبو الفداء (متوفای۷۷۴هـ)، تفسیر القرآن العظیم، ج ۳، ص ۴۶۸، ناشر: دار الفکر – بیروت – ۱۴۰۱هـ.

[۴]. البغوی، ظهیر الدین أبو محمد الحسین ابن مسعود الفراء، تفسیر البغوی، ج ۳، ص ۵۰۷، تحقیق: خالد عبد الرحمن العک، ناشر: دار المعرفه – بیروت.

[۵]. القاضی عیاض، أبو الفضل عیاض بن موسى بن عیاض الیحصبی السبتی، کتاب الشفا، ج ۱، ص ۴۹.

[۶]. إبن الجوزی، عبد الرحمن بن علی بن محمد، زاد المسیر فی علم التفسیر، ج ۶، ص ۳۵۲، ناشر: المکتب الإسلامی – بیروت، الطبعه: الثالثه، ۱۴۰۴هـ.

[۷]. الزمخشری الخوارزمی، أبو القاسم محمود بن عمر، الکشاف عن حقائق التنزیل وعیون الأقاویل فی وجوه التأویل، ج ۳، ص ۵۳۱، تحقیق: عبد الرزاق المهدی، بیروت، ناشر: دار إحیاء التراث العربی.

[۸]. النسفی، أبی البرکات عبد الله ابن أحمد بن محمود، تفسیر النسفی، ج ۳، ص ۲۹۷.

[۹]. أبی حیان الأندلسی، محمد بن یوسف، تفسیر البحر المحیط، ج ۷، ص ۲۹۷، تحقیق: الشیخ عادل أحمد عبد الموجود – الشیخ علی محمد معوض، شارک فی التحقیق ۱) د.زکریا عبد المجید النوقی ۲) د.أحمد النجولی الجمل، ناشر: دار الکتب العلمیه – لبنان/ بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۲هـ -۲۰۰۱م.

[۱۰]. الزرعی، محمد بن أبی بکر أیوب أبو عبد الله (معروف به ابن قیم الجوزیه)، الرساله التبوکیه زاد المهاجر إلى ربه، ج ۱، ص ۲۹، تحقیق: د. محمد جمیل غازی، ناشر: مکتبه المدنی – جده.

[۱۱]. ملا علی القاری، علی بن سلطان محمد، مرقاه المفاتیح شرح مشکاه المصابیح، ج ۶، ص ۲۹۷، تحقیق: جمال عیتانی، ناشر: دار الکتب العلمیه – لبنان/ بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۲هـ – ۲۰۰۱م.

[۱۲]. الشوکانی، محمد بن علی بن محمد، فتح القدیر الجامع بین فنی الروایه والدرایه من علم التفسیر، ج ۴، ص ۲۶۱، ناشر: دار الفکر – بیروت.

[۱۳]. الفتوحی، السید محمد صدیق حسن خان، حسن الأسوه بما ثبت من الله ورسوله فی النسوه، ج ۱، ص ۱۸۲، تحقیق: الدکتور- مصطفى الخن/ ومحی الدین ستو ناشر: مؤسسه الرساله – بیروت، الطبعه: الخامسه، ۱۴۰۶هـ/ ۱۹۸۵م.

استدلال فاطمه زهرا (سلام الله علیها) به حدیث غدیر

 

اشاره:

یکی از مواردی که ثابت می‌کند، رسول خدا امیرمؤمنان (علیه‌السلام) را در غدیر خم به عنوان خلیفه بعد از خودش انتخاب کرده است، استدلال فاطمه زهرا (سلام الله علیها) به حدیث غدیر است. حضرت فاطمه دخت گرامی رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) تا زنده بود هرگز با ابوبکر بیعت نکرد و خلافت او را به رسمیت نشناخت و تا پای جان از امامت و ولایت امام علی(علیه‌السلام) دفاع نمود و در نهایت به همین علت جان خود را از دست داد.

محمد بن عمر اصفهانی در نزهه الحفاظ می‌نویسد: حدثتنا فاطمه بنت علی بن موسى الرضى حدثتنی فاطمه وزینب وأم کلثوم بنات موسى بن جعفر قلن حدثتنا فاطمه بنت جعفر بن محمد الصادق قالت حدثتنی فاطمه بنت محمد بن علی حدثتنی فاطمه بنت علی بن الحسین حدثتنی فاطمه وسکینه ابنتا الحسین بن علی عن أم کلثوم بنت فاطمه بنت رسول الله (صلّی‌الله علیه و آله و سلّم) عن فاطمه بنت رسول الله (صلی‌الله علیه و سلم) قالت: أنسیتم قول رسول الله (صلی‌الله علیه و سلم) یوم غدیر خم من کنت مولاه فعلی مولاه وقوله (علیه‌السلام) لعلی أنت منی بمنزله هارون من موسى (علیهما السلام) متفق علیه. وهذا الحدیث مسلسل من وجه آخر وهو أن کل واحده من الفواطم تروى عن عمه لها. فاطمه دختر علی بن موسی در حدیثی که همگی با نام فاطمه ذکر شده اند و به نقل از فاطمه یادگار پیامبر گرامی اسلام (سلام‌الله علیهما) که آن حضرت فرمود: آیا فراموش کرده اید فرمایش رسول خدا را در غدیر خم که فرمود: کسی که من مولای او هستم علی مولای او است، و نیز این فرمایش رسول خدا به علی که فرمود: تو برای من به منزله هارون نسبت به موسی هستی؟ این دو حدیث مورد اتفاق و اجماع است. این حدیث از جهت دیگری هم مورد عنایت است و آن وجود فواطم در سلسله سند آن است که هر کدام از آنان از عمه اش نقل کرده است.[۱]

همین روایت را علامه شمس الدین جزری در أسنی المطالب با سندی دیگر نقل کرده است.[۲] وی در مقدمه کتابش درباره روایاتی که در این کتاب نقل کرده است می‌گوید: وبعد فهذه احادیث مسنده مما تواتر وصح، وحسن من أسنی مناقب الأسد الغالب مفرق الکتائب، و مظهر العجائب لیث بنی غالب امیر المؤمنین علی بن أبی طالب (کرم الله تعالی وجهه، و رضی الله عنه وأرضاه)، اردفتها بمسلسلات من حدیث، و متصلات من روایته، وتحدیثه، وبأعلی أسناد صحیح الیه من القرآن والصحبه والخرقه التی اعتمد فیها اهل الولایه علیه نسأل الله أن یثبتنا علی ذلک ویقربنا به الیه. احادیث موجود در این کتاب همه مسند و متواتر وصحیح هستند، که بیانگر مناقب و فضائل شیر همیشه پیروز و درهم کوبنده لشکرها، مظهر عجایب، شیر بنی غالب، امیر مؤمنان علی بن ابوطالب است که آن را با احادیث مسلسل و پی در پی و روایات به هم پیوسته و با سند اعلی و صحیح و از قرآن و همراهی‌های او و معجزاتی که پیروان ولایت به آن اعتماد دارند جمع آوری کرده‌ام، به امید آن که خداوند متعال ما را بر ولایت او ثابت قدم بدارد و ما را به او نزدیک فرماید.[۳]

این استدلال، دلیل واضحی است بر این که مراد رسول خدا از حدیث غدیر، انتخاب امیر مؤمنان به عنوان خلیفه و جانشین بوده است، نه صرف محبت و دوستی آن حضرت ؛ زیرا آن چه صحابه فراموش کرده بودند ولایت و امامت امیر مؤمنان بود، نه محبت و دوستی او ؛ چون همه آن‌ها می‌دانستند که دوستی امیر المؤمنین نشانه ایمان و بغض او نشانه نفاق است. مسلم نیشابوری در صحیحش می‌نویسد: قال عَلِیٌّ وَالَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَبَرَأَ النَّسَمَهَ إنه لَعَهْدُ النبی الْأُمِّیِّ (صلی‌الله علیه و سلم) إلی أَنْ لَا یُحِبَّنِی إلا مُؤْمِنٌ ولا یُبْغِضَنِی إلا مُنَافِقٌ. قسم به آنکه دانه را شکافت و انسان را آفرید که رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود: تو را دوست ندارد مگر مؤمن، و تو را دشمن ندارد مگر منافق.[۴]

بنابراین، آن چه آن‌ها فراموش کرده بودند و فاطمه زهرا آن را یادآوری کرد، ولایت و امامت امیر مؤمنان (علیه‌السلام) بود نه صرف محبت و دوستی آن حضرت. که اگر محبت و دوستی او را نیز فراموش می‌کردند، بدون تردید از زمره مؤمنان خارج می‌شدند که اگر چنین باشد، عوارض بدتری خواهد داشت.

 نکته مهم در این روایت، اهتمام ویژه خاندان رسالت در حفظ و پاسداری از غدیر است. آن هم در زمانی که دشمنان اهل بیت تمام توانشان را برای فراموشی غدیر به کار بسته بودند‌ و حتی اجازه نمی‌دادند کسی نام فرزندش را «علی» بگذارد، خاندان رسالت با نقل مستمر و سینه به سینه خطبه غدیر در حفظ و پاسداری آن می‌کوشیدند. صدیقه شهیده نخستین کسی بود که با منطق محکم و با صلابت و استواری ستودنی از غدیر دفاع کرد و با اهدای جان عزیزش که جان پیامبر بود‌، راهگشای راه دفاع از ولایت شد و درس بزرگی به فرزندان و پیروان خود داد. البته این نخستین بار نبود که فاطمه زهرا، حدیث غدیر را یادآوری می‌کرد ؛ بلکه در هر موقعیتی که پیش می‌آمد، مردم را به یاد پیمانی که در غدیر بسته بودند، می‌انداخت. از جمله هنگامی که خلیفه دوم و همراهانش قصد آتش زدن خانه فاطمه را داشت، صدیقه شهیده پشت در آمد و خطاب به آن‌ها فرمودند: لَا عَهْدَ لِی بِقَوْمٍ أَسْوَأَ مَحْضَراً مِنْکُمْ تَرَکْتُمْ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) جَنَازَهً بَیْنَ أَیْدِینَا وَ قَطَعْتُمْ أَمْرَکُمْ فِیمَا بَیْنَکُمْ وَ لَمْ تُؤَمِّرُونَا وَ لَمْ تَرَوْا لَنَا حَقّاً. هیچ قومى را نمى‏شناسم که بى‏وفاتر و بى‏عاطفه‏تر از شماها باشند، جنازه رسول خدا را نزد ما گذاشته و سرگرم کار خود و به دست آوردن خلافت شدید، نه مشورتى با ما نمودید و نه کمترین حقّى براى ما قائل شدید. تا این جای روایت را ابن قتیبه دینوری نیز در الإمامه والسیاسه (ج۱، ص۱۹ با تحقیق زینی) نقل کرده است ؛ اما از آن‌جا که ادامه آن به صلاح او و مذهبش نبوده، به همین اندازه بسنده کرده است. مرحوم طبرسی ادامه سخن فاطمه زهرا (سلام الله علیها) را این گونه نقل می‌کند: کَأَنَّکُمْ لَمْ تَعْلَمُوا مَا قَالَ یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ وَ اللَّهِ لَقَدْ عَقَدَ لَهُ یَوْمَئِذٍ الْوَلَاءَ لِیَقْطَعَ مِنْکُمْ بِذَلِکَ مِنْهَا الرَّجَاءَ وَ لَکِنَّکُمْ قَطَعْتُمُ الْأَسْبَابَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ نَبِیِّکُمْ وَ اللَّهُ حَسِیبٌ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَه. گویا شما هیچ اطّلاعى از فرمایش پیامبر در روز غدیر خم نداشتید، به خدا سوگند در همان روز آنچنان امر ولایت را محکم ساخت که جاى هر طمع و امیدى براى شما باقى نگذاشت ؛ ولى شما آن را رعایت نکرده و هر رابطه‏اى را با پیامبرتان قطع نمودید، البتّه خداوند متعال میان ما و شما حکم خواهد فرمود.[۵]

آری، دفاع از ولایت میراث گرانبهای صدیقه شهیده است، فرزندان آن حضرت تمام تلاش خود را برای حفظ غدیر به کار برده و این میراث ارزشمند را به ما سپرده‌اند.

پی نوشت:

[۱]. الأصبهانی المدینی، محمد بن عمر أبو موسى (متوفای۵۸۱هـ)، نزهه الحفاظ، ج ۱، ص ۱۰۲، تحقیق: عبد الرضى محمد عبد المحسن، ناشر: مؤسسه الکتب الثقافیه – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۶ق.

[۲]. الجزری الشافعی، أبی الخیر شمس الدین محمد بن محمد (متوفای ۸۳۳هـ)، أسنی المطالب فی مناقب سیدنا علی بن أبی طالب کرم الله وجهه، ص۵۰ ـ ۵۱، تقدیم، تحقیق و تعلیق:‌ الدکتور محمد هادی الأمینی، ناشر: مکتبه الإمام امیر المؤمنین (علیه السّلام) العامه، اصفهان ـ ایران.

[۳]. أسنی المطالب، ص۴۵.

[۴]. النیسابوری، مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری (متوفای۲۶۱هـ)، صحیح مسلم، ج ۱، ص ۸۶،ح۷۸، بَاب الدَّلِیلِ على أَنَّ حُبَّ الْأَنْصَارِ وَعَلِیٍّ رضی الله عنه من الْإِیمَانِ وَعَلَامَاتِهِ وَبُغْضِهِمْ من عَلَامَاتِ النِّفَاقِ، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.

[۵]. الطبرسی، أبی منصور أحمد بن علی بن أبی طالب (متوفای ۵۴۸هـ)، الاحتجاج، ج ۱ ص ۱۰۵، تحقیق: تعلیق وملاحظات: السید محمد باقر الخرسان، ناشر: دار النعمان للطباعه والنشر – النجف الأشرف، ۱۳۸۶ – ۱۹۶۶ م. مجلسی، محمد باقر (متوفای ۱۱۱۱هـ)، بحار الأنوار، ج ۲۸ ص ۲۰۵، تحقیق: محمد الباقر البهبودی، ناشر: مؤسسه الوفاء – بیروت – لبنان، الطبعه: الثانیه المصححه، ۱۴۰۳ – ۱۹۸۳ م.

احتجاج امیرمؤمنان علی (علیه‌السلام) به حدیث غدیر دلیل امامت آن حضرت

اشاره:

برخی تصور می کنند که امامام شیعه برای امامت خود هیچ دلیل اقامه نکرده اند. در این راستا بر دلالت حدیث غدیر بر امامت امام علی (علیه‌السلام) خدشه نموده و می گویند که اگر این حدیث بر امامت امام علی‌(علیه‌السلام) دلالت می داشت خود آن حضرت با این حدیث در برابر خلفا و دیگران احتجاج می کرد. و اینکه چنین احتجاجی نکرده است پس این حدیث برای امامت امام علی(علیه‌السلام) از پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و اله) صادر نشده است. در نوشته کوتاه بیان شده که امام علی(علیه‌السلام) به این حدیث احتجاج نموده است.

از چیزهایی که ثابت می‌کند مراد رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در حدیث غدیر ولایت و امامت امیر مؤمنان (علیه‌السلام) بوده نه صرف محبت و دوستی ، احتجاج و استدلال امیر مؤمنان به حدیث غدیر است . امیر مؤمنان در رحبه کوفه در مقام رد کسانی که خلافت وی را قبول نداشتند ، صحابه را جمع و حدیث غدیر را به آن‌ها یادآوری کرد . این قضیه با سند‌های صحیح نقل شده است . از آن جایی که ما این مطلب را در جایی دیگر به صورت مفصل در مقاله «احتجاج امیر مؤمنان (علیه‌السلام) به حدیث غدیر» بررسی کرده‌ایم ، در این جا به یک روایت اکتفا می‌کنیم: احمد بن حنبل در مسندش با سند صحیح نقل می‌کند: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ حَدَّثَنِى أَبِى حَدَّثَنَا حُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَأَبُو نُعَیْمٍ الْمَعْنَى قَالاَ حَدَّثَنَا فِطْرٌ عَنْ أَبِى الطُّفَیْلِ قَالَ جَمَعَ عَلِىٌّ النَّاسَ فِى الرَّحَبَهِ ثُمَّ قَالَ لَهُمْ أَنْشُدُ اللَّهَ کُلَّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ (صلی‌الله علیه و سلم یَقُولُ یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ مَا سَمِعَ لَمَّا قَامَ . فَقَامَ ثَلاَثُونَ مِنَ النَّاسِ – وَقَالَ أَبُو نُعَیْمٍ فَقَامَ نَاسٌ کَثِیرٌ – فَشَهِدُوا حِینَ أَخَذَهُ بِیَدِهِ فَقَالَ لِلنَّاسِ « أَتَعْلَمُونَ أَنِّى أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ». قَالُوا نَعَمْ یَا رَسُولَ اللَّهِ. قَالَ « مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَهَذَا مَوْلاَهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاَهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ ». قَالَ فَخَرَجْتُ وَکَأَنَّ فِى نَفْسِى شَیْئاً فَلَقِیتُ زَیْدَ بْنَ أَرْقَمَ فَقُلْتُ لَهُ إِنِّى سَمِعْتُ عَلِیًّا یَقُولُ کَذَا وَکَذَا. قَالَ فَمَا تُنْکِرُ قَدْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی‌الله علیه و سلم) یَقُولُ ذَلِکَ لَهُ . حضرت على (علیه‌السلام) مردم را در رحبه گرد آورد و فرمود: شما را به خدا سوگند، هر مرد مسلمانى که غدیر خم را به خاطر دارد و سخنى را که در آن روز از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) شنیده است ، از جا برخیزد و شهادت دهد. سى تن از مردم براى اقامه شهادت بپا خاستند ـ ابو نعیم گفته است که افراد بسیارى‏ شهادت دادند ـ و اعلام کردند آن هنگام که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) دست امیر المؤمنین على (علیه‌السلام) را به دست مبارک خود گرفت خطاب به مردم فرمود: آیا می‌دانید که من شایسته‌تر به مؤمنان از خود آنها مى‏باشم ؟ همگى فرمایش رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) را تصدیق کردند . رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود:هر کس من مولای او هستم ،‌ این [علی] مولای او است ، پروردگارا ! دوست على را دوست بدار ، و دشمن على را دشمن بدار . ابو طفیل گفت: از میان جمع در حالى بیرون رفتم که در خودم احساس ناراحتى مى‏‌کردم ، و در بازگشت از اجتماع مردم ، به دیدار «زید بن ارقم» رفتم و به او گفتم: از على چنین و چنان شنیدم و ناراحت شدم ! «زید» گفت: آنچه را که شنیدى انکار مکن ! زیرا آنچه تو امروز شنیده ای من از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) شنیده‏ام ![۱]

هیثمی بعد از نقل روایت می‌گوید: رواه أحمد ورجاله رجال الصحیح غیر فطر بن خلیفه وهو ثقه . این روایت را احمد نقل کرده و راویان آن ، راویان صحیح بخاری هستند ؛ غیر از فطر بن خلیفه که او نیز مورد اعتماد است .[۲]

محمد ناصر البانی بعد از نقل روایت می‌گوید: أخرجه أحمد ( ۴ / ۳۷۰ ) و ابن حبان فی ” صحیحه ” ( ۲۲۰۵ – موارد الظمآن ) و ابن أبی عاصم ( ۱۳۶۷ و ۱۳۶۸ ) و الطبرانی ( ۴۹۶۸ ) و الضیاء فی «المختاره» ( رقم -۵۲۷ بتحقیقی ) . قلت: و إسناده صحیح على شرط البخاری . این روایت بنا بر نقل بخاری سند آن صحیح است.[۳]

در تأیید این مطلب می‌توان به گفتگو و استدلال امیر مؤمنان (علیه‌السلام) با طلحه در جنگ جمل استناد جست . حاکم نیشابوری در المستدرک می‌نویسد: أخبرنی الولید وأبو بکر بن قریش ثنا الحسن بن سفیان ثنا محمد بن عبده ثنا الحسن بن الحسین ثنا رفاعه بن إیاس الضبی عن أبیه عن جده قال کنا مع علی یوم الجمل فبعث إلى طلحه بن عبید الله أن القنی فأتاه طلحه فقال نشدتک الله هل سمعت رسول الله (صلى الله علیه وسلم) یقول من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من ولاه وعاد من عاداه قال نعم قال فلم تقاتلنی قال لم أذکر قال فانصرف طلحه . رفاعه بن ایاس الضبی از جدش که در جنگ جمل حضور داشته است نقل می‌کند که گفت: علی در پیامی برای طلحه در خواست دیدار با وی را نمود، پس از آمدن طلحه به وی گفت: تو را به خدا سوگند، آیا از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدی که فرمود: کسی که من مولای او هستم علی مولای او است، خداوندا دوست بدار دوست او را و دشمن بدار دشمن او را؟ گفت: آری، فرمود: پس چرا با من می جنگی؟ گفت: آن را فراموش کرده ام .[۴]

اگر حدیث غدیر دلالتی بر حقانیت آن حضرت بر خلافت و امامت نداشت ، چرا امیر المؤمنین با طلحه و دیگران با حادثه غدیر احتجاج می‌کند؟ و چرا طلحه اعتراض نکرد و نگفت ما تو را دوست داریم ؛‌ ولی خلافتت را قبول نداریم، و با عذر خواهی گفت: فراموش کرده بودم؟

پی نوشت:

[۱]. أحمد بن حنبل ، أبو عبدالله الشیبانی (متوفای۲۴۱هـ) ، مسند أحمد بن حنبل ، ج ۴ ، ص ۳۷۰ ، ح ۱۹۸۲۳ ، ناشر: مؤسسه قرطبه – مصر .

[۲] . الهیثمی ، علی بن أبی بکر (متوفای۸۰۷ هـ ) ، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج ۹ ، ص ۱۰۴ ، ناشر: دار الریان للتراث/‏دار الکتاب العربی – القاهره ، بیروت – ۱۴۰۷ .

[۳] . البانی ، محمد ناصر ، السلسله الصحیحه ، ج ۴ ، ص ۲۴۹ ، طبق برنامه المکتبه الشامله .

[۴] . الحاکم النیسابوری ، محمد بن عبدالله أبو عبدالله (متوفای ۴۰۵ هـ) ، المستدرک على الصحیحین ، ج ۳ ، ص ۴۱۹ ، ح ۵۵۹۴ ، تحقیق: مصطفى عبد القادر عطا ، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت الطبعه: الأولى ، ۱۴۱۱هـ – ۱۹۹۰م .

حدیث ثقلین در سیاق حدیث غدیر دلیل امامت امام علی(علیه‌السلام)

 

  اشاره:

حدیث ثقلین که در کتابهای معتبر شیعه و سنی نقل شده است، یکی از دلایلی امامت امام علی(علیه‌السلام) و نیز سایر اهل‌بیت(علیهم‌السلام) است. این حدیث اهل بیت (علیهم‌السلام) را در کنار قرآن مایه هدایت امت اسلامی قرار داده و در ضمن اینکه عصمت آنان را مانند قرآن ثابت می کند، دلیل روشن بر امامت امام(علیه‌السلام) و دیگر امامان اهل بیت(علیهم‌السلام) است که در این نوشته به صورت مختصر به کیفیت این دلالت پرداخته شده است.

حدیث متواتر ثقلین، از احادیثی است که ولایت و إمامت اهل بیت پیامبر و در رأس آن‌ها امیر مؤمنان (علیه‌السلام) را به طور مطلق ثابت می‌کند . رسول خدا در این روایت تمام مردم را ملزم به تمسک به قرآن و اهل بیت خود کرده و اهل بیت را ملازم و همراه همیشگی قرآن معرفی نموده است . وجود این حدیث در خطبه غدیر، دلیل واضحی است بر این که مقصود رسول خدا صلی الله علیه وآله از حدیث غدیر، زعامت و رهبری امیر مؤمنان (علیه‌السلام) بوده نه دوستی و محبت به آن حضرت ؛ زیرا این روایت دلالت می‌کند که تمام مردم بدون استثنا وظیفه دارند که از قرآن و عترت پیروی و به آن دو تمسک نمایند ؛ پس قرآن و عترت، دو امام و پیشوای مردم هستند و همه مسلمانان باید تابع فرمان‌های آن دو باشند . نسائی در خصائص امیر مؤمنان (علیه‌السلام) می‌نویسد: عن أبی الطُّفَیْلِ عن زَیْدِ بن أَرْقَمَ قال لَمَّا رَجَعَ رسول اللَّهِ صلى الله علیه وسلم عن حَجَّهِ الْوَدَاعِ وَنَزَلَ بِغَدِیرِ خُمٍّ أَمَرَ بِدَوْحَاتٍ فَقُمِّمْنَ ثُمَّ قال کَأَنِّی دُعِیتُ فَأَجَبْتُ إنِّی قد تَرَکْتُ فِیکُمْ الثَّقَلَیْنِ أَحَدُهُمَا أَکْبَرُ من الآخَرِ کِتَابَ اللَّهِ عز وجل وَعِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی فَانْظُرُوا کَیْفَ تَخْلُفُونِی فِیهِمَا فَإِنَّهُمَا لَنْ یَتَفَرَّقَا حتى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ ثُمَّ قال إنَّ اللَّهَ عز وجل مَوْلاَیَ وأنا وَلِیُّ کل مُؤْمِنٍ ثُمَّ أَخَذَ بِیَدِ عَلِیٍّ رضی الله عنه فقال من کنت وَلِیَّهُ فَهَذَا وَلِیُّهُ اللَّهُمَّ وَالِ من وَالاَهُ وَعَادِ من عَادَاهُ فقلت لِزَیْدٍ سَمِعْتُهُ من رسول اللَّهِ صلى الله علیه وسلم فقال ما کان فی الدَّوْحَاتِ أَحَدٌ إِلاَّ رَآهُ بِعَیْنَیْهِ وَسَمِعَهُ بِأُذُنَیْهِ . هنگامى که پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) از حجّه الوداع بازمى ‏گشت، در محل غدیر خم منزل کرد و به درختان چندى که در آن نزدیکى بود اشاره کرد . اصحاب بلا فاصله زیر آن درخت‌ها را تمیز کرده و سایبانى براى رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) تشکیل دادند . حضرت رسول (صلی‌الله علیه و آله) در زیر آن سایبان قرار گرفت و خطاب به حاضران فرمود: روزگار من به پایان رسیده و مرا به سوى خدا و عنایات حضرت او دعوت کرده‏اند، دعوت او را اجابت کرده‏ام . اینک، دو اثر گرانبها در میان شما به جاى مى‏گذارم که یکى از آن دو، مهمتر از دیگرى است و آن دو اثر گرانبار، کتاب خدا و عترت و اهل بیت من است ؛ اینک بنگرید تا پس از رحلت من با آن‌ها چگونه رفتار خواهید کرد . بدیهى است این دو یادگار از یکدیگر دور نخواهند شد تا اینکه در کنار حوض کوثر با من ملاقات نمایند . سپس فرمود: «انّ اللّه مولاى و انا ولىّ کلّ مؤمن» سپس دست على (علیه‌السلام) را گرفت و فرمود: «من کنت ولیّه فهذا ولیّه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه» ابو طفیل می‌گوید: از زید پرسیدم: آیا تو از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) این جملات را شنیده ‏اى ؟ زید در پاسخ گفت: آرى ! همه آن ها که در اطراف درختان حضور داشتند آن حضرت را دیدند و سخن ایشان را شنیدند.[۱]

حاکم نیشابوری بعد از نقل روایت می‌گوید: هذا حدیث صحیح على شرط الشیخین ولم یخرجاه بطوله . این حدیث با شرائطی که بخاری و مسلم در صحت روایت قائل هستند، صحیح است ؛ ولی آن‌را نقل نکرده‌اند.[۲]

ابن کثیر دمشقی سلفی (متوفای۷۷۴هـ) بعد از نقل روایت می‌گوید‌: قال شیخنا أبو عبد الله الذهبی وهذا حدیث صحیح.[۳]

استاد ما ابو عبد الله ذهبی گفته است این حدیث صحیح است . طبق این روایت، رسول خدا در میان امتش، دو جانشین قرار داده است، یکی خلیفه صامت ؛ یعنی همان قرآن و دیگری خلیفه ناطق به حق که عترت و اهل بیت علیهم السلام باشند . سپس به مردم دستور داده است که نصرت و یاری خود را از امیر مؤمنان دریغ نکرده و همواره با کسی باشند که او همیشه با قرآن است .

پی نوشت:

[۱] . النسائی، أحمد بن شعیب أبو عبد الرحمن (متوفای۳۰۳ هـ)، خصائص أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب، ج ۱، ص ۹۶، ح۷۹، تحقیق: أحمد میرین البلوشی، ناشر: مکتبه المعلا – الکویت الطبعه: الأولى، ۱۴۰۶ هـ .

[۲] . الحاکم النیسابوری، محمد بن عبدالله أبو عبدالله (متوفای ۴۰۵ هـ) المستدرک علی الصحیحن، ج۳ ص۱۱۸، تحقیق: مصطفى عبد القادر عطا، الناشر: دار الکتب العلمیه ـ بیروت، ط۱، ۱۴۱۱هـ ـ ۱۹۹۰م .

[۳] . ابن کثیر الدمشقی، إسماعیل بن عمر القرشی أبو الفداء، البدایه والنهایه، ج ۵، ص ۲۰۹، ناشر: مکتبه المعارف – بیروت.

جمله «اللهم وال من والاه وعاد من عاداه» در حدیث غدیر دلیل امامت امام علی

اشاره:

دلایلی بی شماری هم در متون اهل سنت و هم در متون شیعه بر امامت امام علی (علیه‌السلام) وجود دارد. این دلایل معمولا احدیثی است که پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) صادر شده و در کتابهای حدیثی و تاریخی نقل گردیده اند. یکی از این احادیث حدیث غدیر است. گذشته از نص و شرایط و قرائنی که در این حدیث وجود دارد، جمله ای در این حدیث از سوی پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) درباره امام علی(علیه‌السلام) نقل شده دلالت صریح بر امامت آن حضرت دارد.

 

رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) پس از آن که امیر مؤمنان (علیه‌السلام) را در غدیر خم به جانشینی خود برگزید، از آن‌جایی که پیش بینی می‌کرد صحابه سخن او را نپذیرند و با او دشمنی کنند و از طرف دیگر می‌دانست که امیر مؤمنان (علیه‌السلام) برای اداره امور مملکت نیاز به یاورانی دارد که او را یاری نمایند؛ از این رو برای ترغیب مردم به یاری امیر مؤمنان و نیز تذکر این مطلب که دشمنی با علی دشمنی با خداوند است، دست به دعا برداشت و این چنین دعا فرمود : خدایا دوست بدار هر که او را (علی را) دوست بدارد، و دشمن باش با کسی که با او دشمن باشد، و یاری کن هر که او را یاری کند … اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وأحب من أحبه وأبغض من أبغضه وانصر من نصره واخذل من خذله .[۱]

هیثمی بعد از نقل این روایت می‌گوید : رواه البزار ورجاله رجال الصحیح غیر فطر بن خلیفه وهو ثقه . این روایت را بزار نقل کرده و راویان آن راویان صحیح بخاری هستند، غیر از فطر بن خلیفه که او نیز مورد اعتماد است .[۲]

به عبارت دیگر رسول خدا بعد از آن که امیر مؤمنان را به جانشینی خود برگزید، برای تثبیت این امر مهم و عملی شدن آن، مردم را ترغیب کرد که او را در اجرای این امر و اداره امور مملکت یاری نمایند که اگر چنین کنند، خداوند آن‌ها را یاری خواهد کرد و از طرف دیگر به منافقان فهماند که اگر با او مخالفت کنند و قصد دشمنی با او را داشته باشند، در حقیقت با خداوند مخالفت کرده و با او دشمنی کرده‌اند . چنین دعائی جز با مقام امامت و خلافت سازگاری ندارد؛ زیرا اگر فقط دوستی و محبت امیر المؤمنین (علیه‌السلام) مطرح بود، معنا نداشت که این همه تأکید نماید؛ تا جایی که دوستی او را دوستی خدا و دشمنی با او را دشمنی با خدا اعلام نماید .

پی نوشت:

[۱]. البزار، أبو بکر أحمد بن عمرو بن عبد الخالق (متوفای۲۹۲ هـ)، البحر الزخار (مسند البزار) ج ۳، ص ۳۵، ح۷۸۶، تحقیق : د. محفوظ الرحمن زین الله، ناشر : مؤسسه علوم القرآن، مکتبه العلوم والحکم – بیروت، المدینه الطبعه : الأولى، ۱۴۰۹هـ .

[۲] . الهیثمی، علی بن أبی بکر (متوفای ۸۰۷ هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج ۹، ص ۱۰۵، ناشر : دار الریان للتراث/‏ دار الکتاب العربی – القاهره، بیروت – ۱۴۰۷هـ .