حدیث ثقلین

نوشته‌ها

اهل بیت یا سنت

 

اشاره:

اهل سنت می گویند پیامبر فرمود من قرآن و سنت را برای شما گذاشتم و شیعه می گویند آن حضرت فرمود من قرآن و اهل بیت را در میان شما گذاشتم. در این نوشته بیان شده است که واقعاً پیامبر گرامی اسلام برای اینکه امتش پس از آن حضرت گمراه نشوند چه چیزی بر جای گذاشته است.

 

حدیث ثقلین به مناسبت های مختلف و در مکان های مختلف از وجود مبارک پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) صادر شده و در هر موردی که حضرت این کلام را ایراد فرموده است راویان متعدد آن را روایت نموده و علماء شیعه و سنی آن را در منابع روائی، تاریخی، تفسیری و کتب سیره ضبط کرده اند.

برخی گفته است چون این حدیث و سفارش را پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در مورد قرآن و اهل بیت (علیهم‌السلام) بارها بیان نموده است در حقیقت می توان گفت یک حدیث نیست بلکه چندین روایت است و روی همین جهت برخی از کلمات آن فرق می کند در برخی «لن یفترقا» و در برخی «لایفترقان»، در برخی «ترکت فیکم» و در برخی دیگر «انی تارک فیکم…» آمده است.[۱]

امّا پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) بعد از واژه ثقلین آیا «کتاب الله و عترتی اهل بیتی» فرموده است یا «کتاب الله و سنتی» در برخی از منابع اهل سنت آمده است که حضرت به جای عترتی «اهل بیتی و سنتی» فرموده است. امّا در بیشتر از منابع معتبر آنان همانند منابع شیعه «عترتی اهل بیتی» و «عترتی» تنها آمده است که در اینجا فقط به ذکر برخی از منابع روائی، تاریخی و تفسیری آنان اکتفاء می شود.

  1. صحیح مسلم، مسلم بن حجاج، بیروت، در احیاء التراث العربی، ج۴، ص۱۸۷۳
  2. الحاکم النیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۰۹، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ق.
  3. ابن کثیر، اسماعیل، البدایه و النهایه، ج۵، ص۲۲۸، بیروت، داراحیاء التراث العربی، اول، ۱۴۰۸ق.
  4. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۹۴، بیروت، دار صادر، بی تا.
  5. الطبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، ج۳،ص ۶۶، قاهره، مکتبه ابن تیمیه، بی تا.
  6. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۳۷۵ دار احیاء الکتب العربیه، بی تا.
  7. هندی، متقی، کنز العمال، ج۱، ص۱۸۶، بیروت، موسسه الرساله، بی تا.
  8. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۲، ص۲۱۶، دارالفکر، بی تا.
  9. السیوطی، جلال الدین، تفسیر الدر المنثور، ج۲، ص۶۰، دار المعرفه، اول، ۱۳۶۵.
  10. فخر رازی، محمد، تفسیر کبیر، ج۴، ص۱۷۶، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵.
  11. النسائی الشافعی، احمد بن شعیب، خصائص امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ ص۹۳، مکتبه النینوی، بی تا.
  12. الهیثمی، نور الدین، مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۶۳، بیروت درالکتب العلمیه، ۱۴۰۸.

حاکم نیشاوری در مستدرک، ج۳، ص۱۰۹ روایت را از زید بن ارقم این گونه آورده است که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «… إنی قد ترکت فیکم الثقلین احدهما اکبر من الاخر کتاب الله و عترتی…» دو چیز گرانبها و نفیس را میان شما امتم می گذارم که یکی بزرگتر از دیگری است، کتاب الله و عتره… ایشان می گوید این حدیث طبق شرط مسلم وبخاری صحیح است وسند آن متصل و معتبر بوده و بیش از بیست نفر آن را به طور مستقیم از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) روایت کرده است.[۲]

بنابراین بر اساس منابع معتبر خود اهل سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) عترت و اهل بیت (علیهم‌السلام) خود را قرین قرآن قرار داده و در مورد آن دو به امت سفارش کرده که از آن دو جدا نشوند همان طوری که در قرآن، باطل از پیش رو و پشت سر راه ندارد[۳] عترت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نیز معصوم بوده و از هر گونه خطاء و گناه بدوراند. ثانیا بر فرضی که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در یک موردی در تبیین الثقلین «کتاب الله و سنتی» فرموده باشد و آن دو را ضامن نجات بشر از گمراهی معرفی کرده باشد، باید گفت بین «کتاب الله و سنتی» و «کتاب الله و عترتی» هیچ گونه منافاتی وجود ندارد چون سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) که روایات و سیره آن حضرت می باشد، به تمام و کمال به وسیله عترت آن حضرت بیان شده است و نزد آنان است چون اهل خانه به آنچه در خانه است بیشتر و بهتر آشنا هستند.

ابن حجر یکی از متعصب ترین علما اهل سنت می گوید این فرموده پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در مورد اهل بیت که به آنان نیاموزید که از شما داناترند، دلیل است که عترت آن حضرت دانایان به کتاب و سنت رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) هستند و به همین جهت از بقیه علماء ممتازند و نیز به این علت از باقی علما ممتازند که خداوند از آنان رجس را برده و آنان را پاکیزه کرده و تطهیر شان نموده است. بعد ایشان اضافه می کند که امام و عالم اهل بیت علی بن ابی طالب است به جهت زیادی علم او و استنباطات های دقیق او و از این جهت ابوبکر گفت علی عترت رسول خدا است… .[۴]

و البته حفظ و نشر سنت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) به وسیله اهل بیت (علیهم‌السلام) به موجب علم آنان هیچ منافاتی ندارد که برخی از روایات و سخنان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) به واسطه کسانی دیگری نیز نقل و حفظ شده باشد.

ثالثا: در حدیث ثقلین پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) تأکید نموده است که مردم به این دو چیز گرانبها تمسک نمایند و تأکید و سفارش و اطاعت مطلق از آن دو بر عصمت آن چیزی که قرین قرآن است دلالت دارد و الاّ اگر معصوم نمی بود پیامبر این گونه با قاطعیت به پیروی از آن دو تأکید نمی نمود.

با عنایت به این نکته می توان گفت هر چند با تبعیت از قرآن و سنت رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) ممکن است انسان از ضلالت نجات یابد ولی این مطلب در صورتی است که سنت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از آفات جعل و تغییر و تبدیل مصون مانده باشد در حالی که در میان روایات رسیده، به وضوح روایات جعلی دیده می شود و این خود قرینه و شاهد بر این مطلب می تواند باشد که آن چه را پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در کنار قرآن قرار داده است «عترت و اهل بیت» می باشد و نه «سنت»، چون اهل بیت (علیهم‌السلام) در هر حال مصون از خطا و گناه بوده و تحریف و تغییر در مورد آنان معنای درستی نمی تواند داشته باشد و آنها هستند که حافظ دین و سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) می باشند امّا سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) بدون نگهبانی و حراست اوصیاء پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) ممکن است دستخوش تحریف و تغییر به نقیصه و زیاده قرار گیرد و روشن است که سنت تحریف شده نمی تواند عامل نجات انسان از گمراهی و ضلالت باشد.

به بیان دیگر ما مدعی نیستیم که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) حتی در یک موردی هم سفارش به حفظ «کتاب الله و سنت» خود نکرده است بلکه می گوئیم اگر فرضا این سفارش را در یک مورد کرده در قبال آن در چندین مورد سفارش به تمسک به قرآن و عترت خویش نموده است و مسأله تأمین سعادت و نجات انسان از ضلالت، با «کتاب الله و عترت و اهل بیت» تناسب بیشتر دارد چون عترت هم می تواند کتاب الله را معصومانه تبیین نماید و هم سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را به درستی حفظ و نشر کند و هم در مورد عترت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) که خدا آنها را مصون از خطاء و گناه قرار داده،[۵] تغییر و تحریف وجهی ندارد تا گفته شود همان احتمال تحریف که در سنت رسول الله مطرح است در مورد عترت او نیز هست.

رابعا در سند حدیث که واژه «سنتی» آمده است کسانی قرار گرفته اند که از نظر علم رجال متهم به جعل و کذب اند و این مطلبی است که در کتب خود اهل سنت نسبت به راویان این حدیث آمده است بنابراین حدیث ثقلین به آن کیفیتی که در برخی از کتاب های اهل سنت آمده فاقد اعتبار است.[۶]

پی نوشت:

[۱]. مکارم شیرازی، ناصر پیام قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ پنجم، ۱۳۸۱ش، ج۹، ص۶۴.

[۲]. حاکم نیشابوری، المستدرک، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ق، ج۳، ص۱۰۹.

[۳]. فصلت / ۴۲.

[۴]. ابن حجر، الصواعق المحرقه، ص۱۵۱، به نقل از: وحید خراسانی، حسین، آشنای با اصول دین، قم، مدرسه باقر العلوم، چاپ سوم، ۱۳۸۸ش، ص۱۳۲.

[۵]. احزاب / ۳۳.

[۶]. ذهبی، میزان الاعتدال، ج۱، ص۲۲۳، ج۲، ص۳۰۲، و ج۳، ص۴۰۷، و ج۲، به نقل از: زکریا برکات، علی درویش، قره العین، بحدیث الثقلین، ص۱۰۴، موسسه الکوثر، ۱۴۲۲ق.

حدیث فرقه ناجیه

اشاره:

یکى از احادیثى که به فروانى در کتابهاى حدیث و نیز آثار مربوط به علم کلام اسلامى و منابع ملل و نحل بارها آمده و یا بارها بدان اشاره یا استناد شده حدیث افتراق امت به هفتاد و سه ملت است. این حدیث خود دو بند را در بر مى گیرد. در بند نخست از اصل افتراق به افزون بر هفتاد فرقه سخن به میان آمده و در این باره تفسیرهاى مختلفى نیز به دست داده شده، و بند دوم این حدیث نیز از میان این فرقه هاى چندگانه، فرقه اى به نام «فرقه ناجیه» معرفى شده است. آنچه اینک فراروى دارید، بند دوم از آن حدیث مشهور است(۱).

اهمیت معرفى فرقه ناجیه

نگاهى به حدیث افتراق امت به این حقیقت اشعار دارد که در این حدیث اگر نگوییم سخن به میان آوردن از اصل افتراق مقدمه اى بر معرفى فرقه ناجیه بوده، دست کم این دو بند از حدیث یاد شده در یک پایه از اهمیت قرار خواهند داشت. گواه آنکه در کمتر منبعى مى توان حدیث افتراق را یافت که بر دنباله آن یعنى معرفى فرقه ناجیه نیز تأکید نشده و یا بر خلاف آنچه در برخورد با برخى از احادیث معمول است این بخش از حدیث حذف شده و نوعى گزینش در متن حدیث انجام یافته باشد.

شارحان حدیث هم به شرح و تبیین فرقه ناجیه اهتمام ورزیده اند، مولفان کتب ملل و نحل برخى نام کتاب خویش و برخى هدف از نگارش اثر خود را معرفى فرقه ناجیه معرفى کرده اند و مولفان عقیده نامه ها هم بدان هدف به تألیف عقیده نامه دست یازیده اند که عقاید فرقه درست پندار را شرح دهند. همه کتابهایى هم که در دسته دفاعیه ها جاى مى گیرند بر پایه این باور شکل گرفته اند که فرقه اى مشخص فرقه ناجیه است و باید به دفاع از آن، استدلال بر عقاید رسمیت یافته یا شناخته شده در آن و رد و ابطال اشکال هاى مطرح شده فراروى اندیشه ها و اندیشه وران آن فرقه پرداخت.

تعیین فرقه ناجیه: اختلاف و ادعا

به رغم همه نزدیکى آراء در اصل وجود فرقه اى ناجیه، دست کم در سطحى که متون کهن بدان پرداخته اند، و جداى از رویکردها و تفسیرهاى متاخرترى که در همین مقاله بدانها خواهیم پرداخت، در تعیین فرقه ناجیه نه فقط اتفاق نظرى دیده نمى شود، بلکه هر فرقه اى مدعى تصاحب این عنوان است و بر این دعوى نیز ادله اى مى آورد.

نگارنده نمونه هایى از این انطباقها را چنین دیده است:

أ ) اهل سنت

در منابع اهل سنت فرقه ناجیه همان اهل سنت است و البته از دیدگاه مدعیان، از این فرقه ـ هر چند صاحبان سنى مسلک کتب ملل و نحل اصطلاح فرقه را درباره اهل سنت برنمى تابند ـ با عناوین گوناگونى در احادیث یاد شده است:

۱. در برخى از احادیث این گروه با عنوان «ما انا علیه واصحابى» مشخص شده است؛ براى نمونه، ترمذى در سنن روایت کرده است که پیامبر صلى الله علیه و آله پس از بیان اینکه امت به هفتاد و سه فرقه خواهند شد و همه این فرقه ها بجز یکى دوزخى اند، در پاسخ به این پرسش که آن فرقه کدام است فرمود: «ما انا علیه واصحابى»(۲)؛ آنچه من و اصحابم برآنیم.

۲. در برخى از این احادیث «الجماعه» مصداق همان فرقه ناجیه معرفى شده است؛ براى نمونه، ابوداوود از طریق معاویه از پیامبر خدا صلى الله علیه و آله روایت کرده است که پس از بیان افتراق امت به هفتاد و سه فرقه چنین فرمود:

«اثنتان و سبعون فى النار و واحده فى الجنّه وهى الجماعه»(۳)؛ هفتاد و دو فرقه دوزخى اند و تنها یکى بهشتى است.

۳. برخى دیگر از احادیث «الجماعات» را از عموم فرقه هاى دوزخى استثنا کرده است؛ براى نمونه، ابویعلى موصلى روایتى را آورده است که در آن پیامبر صلى الله علیه و آله پس از بیان اینکه امت موسى هفتاد و یک فرقه و امت عیسى هفتاد و دو فرقه شدند و پس از تصریح به اینکه امت من یک فرقه افزون خواهد داشت و از این میان، هفتاد و دو فرقه دوزخى خواهند بود و تنها یکى بهشتى خواهد بود در پاسخ به این پرسش که این یک فرقه چیست فرمود: «هم الجماعات»(۴)؛ آنان همان جماعت هایند.

همین دسته از احادیث است که بیشتر در منابع فرقه شناسى اهل سنت مورد توجه و استناد قرار گرفته است.(۵)

ب) شیعه

بر خلاف دعوى موجود در منابع اهل سنت، از نگرگاه منابع شیعى، «فرقه ناجیه» همان پیروان اهل بیت هستند و در این زمینه به احادیثى چون حدیث سفینه یا احادیثى که به صراحت از پیروان امام على علیه السلام به عنوان فرقه نجات یافته یاد مى کند استناد مى شود. یکى از قدیم ترین استنادها در منابع فرقه شناختى شیعى، روایتى است که حسینى علوى در بیان الادیان مى آورد و در این روایت از پیامبر خدا صلى الله علیه و آله نقل شده که فرمود: رستگاران همان کسانى اند که در آیه «اَلَّذینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ الاُْمِّىَّ»(۶) از آنان یاد شده و اینان همان کسانى اند که به دو امانت گران سنگ پیامبر صلى الله علیه و آله یعنى کتاب خدا و سنت او وفادار مانده اند.(۷)

همچنین به حدیثى دیگر از پیامبر صلى الله علیه و آله استناد مى شود که در آن در پاسخ کسانى که مى پرسیدند «پس از شما چگونه راه رستگارى را بیابیم؟» فرموده بود: «انّى تارک فیکم الثقلین ما ان تمسّکتم بهما لن تضلّوا من بعدى ابدا؛ کتاب اللّه و عترتى».

البته باز در منابع شیعى نیز هر یک از شاخه هاى مهم شیعه خود را مصداق فرقه ناجیه مى دانند در این باره به احادیث نبوى یا احادیثى دیگر استناد مى کنند.

براى نمونه در منابع زیدى، قاسم بن محمد در کتاب الاساس لعقائد الاکیاس، نخست حدیث «ستفترق امّتى الى ثلاث وسبعین فرقه کلّها هالک الاّ فرقه واحده» را نقل مى کند و سپس بدین مى پردازد که به موجب آیه اکمال دین و اخبار و احادیث، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله از جانب خداوند و از رهگذر آیاتى چون آیه مودت، آیه تطهیر و آیه مباهله و نیز احادیثى که مخالف و موافق آن را انکار نکرده اند، فرقه ناجیه را معرفى کرده است.

مولف کتاب یاد شده که از عالمان زیدى سده یازدهم است در ادامه به احادیثى چون حدیث ثقلین، حدیث سفینه و جز آن استدلال مى کند و در ادامه احادیثى را یادآور مى شود که درباره برخى از کسان اهل بیت نازل شده است.(۸)

اما در برابر این طایفه از شیعه، در منابع دوازده امامى این حقیقت بر کرسى نشانده شده که «فرقه ناجیه»(۹) همان شیعه دوازده امامى است.

شیعه امامیه در اثبات این دیدگاه به ادله مختلفى استناد جسته و از این میان آنچه به مبحث حاضر مربوط مى شود استناد آنان به احادیث است. از این دسته مى توان به نمونه هایى از این قبیل اشاره کرد:

۱. تمایز شیعه از دیگران: اصل این استدلال بر حدیث افتراق امت به هفتاد و سه فرقه و تعیین یک فرقه به عنوان فرقه ناجیه تکیه دارد، بدین بیان که آن یک فرقه که ناجیه است لزوما مى باید از جهات کلى و روشنى از دیگران تمایز یافته و از آنان جدا شده باشد تا بتواند دور از دیگران راه راست را پیموده باشد. علامه حلى در کتاب خود در تبیین ادله حاکى از لزوم اتباع از مذهب امامیه، اصل این استدلال را از خواجه نصیر طوسى نقل مى کند که چون در این باره از او پرسیدند گفت: در این باره جستیم و سرانجام فرقه ناجیه را شیعه یافتیم؛ زیرا شیعه با همه دیگر فرقه ها و اندیشه ها تباین دارد، در حالى که دیگر فرقه ها، در اصول عقاید با یکدیگر مشترک اند.(۱۰)

۲. احادیثى نبوى که پیامبر صلى الله علیه و آله در آنها به صراحت على علیه السلام و پیروان او را اهل نجات دانسته است؛ از آن جمله است:

ـ حدیثى مفصل که در آن پیامبر خدا صلى الله علیه و آله پس از بیان اینکه امت موسى هفتاد و یک و امت عیسى هفتاد و دو فرقه شدند و امت محمّد صلى الله علیه و آله نیز هفتاد و سه فرقه خواهند شد در پاسخ پرسش امام على علیه السلام که کدامیک از این فرقه ها ناجیه اند فرمود: «المتمسّک بها انت واصحابک»(۱۱)؛ آن که بدین طریقه پایبندى کند تو و پیروانت هستید.

ـ حدیثى نبوى که در کتاب مصابیح السنه،(۱۲) از ابوسعید خدرى نقل کرده و در آن پیامبرخدا صلى الله علیه و آله از ماجراى سرپیچى حرقوص بن زهیر سعدى مشهور به ذو الخویصره تیمى از راه درست اسلام خبر داده و نیز فرموده است: «آنان در برابر نیکوترین فرقه از مردم سر به نافرمانى بر مى دادند».(۱۳)

ـ حدیثى که در آن پیامبر خدا صلى الله علیه و آله در پاسخ این پرسش که فرقه ناجیه کدام است فرمود: «من کان على ما انا علیه و اهل بیتى و من قام على عهدى بعد وفاتى»(۱۴)؛ هر کس که بر آن چیزى باشد که من و اهل بیتم برآنیم و آن که پس از درگذشتم بر پیمان من استوار مى ایستد.

۳. روایتهایى که در آنها پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مردم را به پیروى از اهل بیت فرمان داده یا آنان را کشتى نجات خوانده است؛ از آن جمله است:

ـ حدیثى که در آن پیامبر خدا صلى الله علیه و آله فرمود: «اهل بیت من به کشتى نوح مى مانند که هر کس در آن نشست رهایى یافت و هر که از آن بازماند هلاک شد».(۱۵)

ـ حدیثى که در آن پیامبر خدا صلى الله علیه و آله فرمود: «من در میان شما دو گرانسنگ بر جاى مى نهم که تا بدانها چنگ زده باشید گمراه نشوید: کتاب خدا و عترت من اهل بیت من».(۱۶)

– حدیثى که در آن پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: «شیعیان على علیه السلام رستگاران روز قیامت هستند».(۱۷)

ـ حدیثى که در آن پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: «على با حق است و حق با على علیه السلام است و از همدیگر جدایى ندارند».(۱۸)

ـ حدیثى که پیامبر صلى الله علیه و آله در آن فرمود: «خداوندا حق را بر مدار على بدار، هر جا که بپرخد».(۱۹)

از این قبیل احادیث، نمونه هاى فراوانى در متون اهل سنت و نیز شیعه آمده و دفاعیه هاى شیعى این احادیث را گرد آورده اند. شاید چند نمونه اى که گذشت، براى نشان دادن تصویرى از مبحث فرقه ناجیه نزد شیعه بسنده کند.

ج) فرقه هایى دیگر

افزون بر دو طایفه بزرگ شیعه و سنى که از آن یاد شد، طوایفى دیگر هم که در منابع سنتى ملل و نحل در ذیل دو طایفه عمده پیشگفته جاى داده نشده اند مدعى انطباق «فرقه ناجیه» بر خویش شده یا چون هیچ محمل و توجیهى براى چنین دعویى نیافته اند اساساً با مقوله «فرقه ناجیه» به مخالفت پرداخته اند. براى روشن تر شدن مقصود به دو نمونه دیگر مى نگریم، البته نه بدان هدف که استقرایى را کامل کرده باشیم، بلکه بدان هدف که سر نخى از دامنه گسترده نزاع بر سر فرقه ناجیه به دست داده شود:

۱. ابن مرتضى در کتاب طبقات المعتزله خود حدیثى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل مى کند که براساس آن پیامبر فرموده است:

«ستفترق امّتى على فرق خیرها و ابرّها المعتزله»(۲۰)؛ امت من به فرقه هایى پراکنده خواهند شد که برترین و نیکوترین آنها معتزله است.

در این نمونه، شگفتى از نقل حدیث نیست، بلکه آنچه شگفت انگیز مى نماید این است که در اینجا استدلال کننده به حدیث فرقه ناجیه و مدعى انطباق این عنوان مأثور برخویش نه فرقه اى از وابستگان اهل حدیث و نه از معتقدان به میدان دادن به نقل و اثر، بلکه گروهى است که در دوره اى پر شکوه، پرچم خردورزى و خردگرایى را در دنیاى کلام اسلامى بر دوش مى کشیده است. با چنین قراینى و با توجه به شرایط و اوضاع تاریخى، استناد به این حدیث در منبعى چون طبقات المعتزله اگر هیچ دلالتى نداشته باشد دست کم گواهى روشن بر گرمى بازار دعوى ناجیه بودن و نشانى بر دشوارى انطباق این عنوان بر این یا آن فرقه است.

۲. على یحیى معمّر که خود از اباضیه است در کتاب خویش حدیث افتراق امت به هفتاد و سه ملت را آورده و در ذیل آن چنین یادآور شده است:

«حدیث بر این تصریح دارد که هر فرقه اى از این فرقه ها مدعى است که خود فرقه ناجیه است. ادعاى هر فرقه اى مبنى بر اینکه خود ناجیه است امرى طبیعى است؛ چرا که تنها دیوانه بر پیروى از فرقه اى که در تباهى است اصرار مى کند».(۲۱)

وى سپس در تحلیل اینکه چه کسى و چه فرقه اى نجات یافته و چه کسى و چه فرقه اى در تباهى است از زاویه اى دیگر به موضوع مى نگرد و آن اینکه با اشاره به فزونى جمعیت مسلمانان بر میلیونها تن و نیز با یادآور شدن تفاوت بى حد و حصر مسلمانان در فهم و عقل و دین، تلویحا مردم را در دو دسته جاى مى دهد: یکى آنان که دست اندرکار مباحث اعتقادات هستند و دیگرى کسانى که با مباحث عمیق اعتقادى سر و کارى ندارند و هر چند در شمار پیروان مذهبى خاص جاى مى گیرند، اما بدون پرداختن به مباحث عمیق معرفتى و کلامى، اعمال دینى خود را بر پایه آنچه آموخته اند انجام مى دهند و به خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله آن هم بر حسب آنچه آموخته اند ایمان دارند. این گروه که در مقایسه با گروه اول متن و بدنه پیروان مذاهب را تشکیل مى دهند کارى به جزئیات مباحث کلامى ندارند و اساساً مسائل ریز کلامى به ذهنشان نیز خطور نمى کند. با این دسته بندى، پرسش اساسى از دیدگاه على یحیى معمر آن است که درباره طیف گسترده از مسلمانان چه قضاوتى باید کرد. او مى پرسد:

«آیا همه این مسلمانان که به فرقه هاى مختلف نسبت داده مى شوند و در عین حال به خداى خود ایمان دارند و عمل صالح انجام مى دهند تنها به آن دلیل که ظاهر حدیث افتراق امت مسلمانان را به هفتاد و سه فرقه قسمت مى کند و هفتاد و دو فرقه از آنها را به دوزخ درمى افکند از دوزخیان خواهند بود؟»(۲۲)

وى پس از طرح این پرسش و پس از اشاره به بحث فقهى ـ کلامى ایمان پیرزنان ناآگاه از جزئیات دین، این اندیشه را فراروى مى گذارد که «همه امت محمد امت اجابت(۲۳) هستند و همه کسانى از این امت که به خدا پایبند باشند، جداى از انتساب به این یا آن فرقه ـ امیدوار به رحمت الهى و ترسان از کیفر اویند و آنها خود سزامندترین کسان اند که خداوند ایشان را به رحمت خویش غرقه سازد و به مغفرت خویش در بر گیرد مگر آنها که بر نافرمانى او اصرار داشته یا در فتنه اى ژرف فرو رفته باشند».

یحیى معمر در ادامه این سخن ابویعقوب را نیز نقل مى کند که «اصل» درباره امت، سلامت است جز درباره دو گروه: یکى آن که در دین خدا بدعت گذارد و دیگرى آن که بر نافرمانى خدا اصرار و با او سر ناسازگارى داشته باشد.(۲۴)

بدین سان روشن مى شود سخنى که کسانى چون معمر سر دادند نه دعوى انطباق انحصارى فرقه ناجیه برخود، بلکه از سویى به چالش کشیدن دعوى انطباق انحصارى، و باورناپذیر دانستن بهشتى بودن انحصارى پیروان این یا آن فرقه و از سویى دعوى اشتمال فرقه ناجیه و امت ناجیه بر کل مسلمانان است.

این همان چیزى است که در ادامه نوشتار حاضر نزد معتقدان به «روایت دیگر» درباره فرقه ناجیه نیز دیده مى شود؛ کسانى که معتقدند همه امت اسلامى سزامند بهشت خداى رحیم هستند.

این چند نمونه بر این گواهى مى دهد که انطباق عنوان «فرقه ناجیه» بر یک فرقه خاص از میان هفتاد و سه ملت و آن گاه دوزخى دانستن همه دیگر فرقه ها و پیروانشان دست کم با معیارهاى فرامذهبى و فرافرقه اى کارى چندان آسان نیست و شاید همین مسئله سبب شده است کسانى در برخورد با حدیث هفتاد و سه ملت و تعیین فرقه ناجیه به روایتى دیگر روى کنند و تفسیرى دیگر فراروى نهند.

روایتى دیگر

بر خلاف اکثریتى از روایت ها که تنها یک فرقه را ناجیه معرفى مى کند و بقیه را دوزخى مى داند و در برابر دیدگاه رایج از دوران گذشته در میان صاحبان ملل و نحل، برخى روایت ها و در پرتو آنها برخى دیدگاه ها ـ و شاید هم بر عکس ـ وجود دارد که همه را اهل نجات و تنها یک فرقه را دوزخى مى داند. نمونه هایى از این احادیث از نظر مى گذرد:

ـ عجلونى در کشف الخفاء آورده است که پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: «تفترق امّتى على سبعین فرقه کلّهم فى الجنّه الاّ فرقه واحده»؛ امت من به هفتاد فرقه خواهند شد که همه بهشتى اند مگر یکى.

در ادامه این حدیث است که چون پرسیدند این یک فرقه کدام است، فرمود: «الزنادقه»؛ زندیقان.(۲۵)

ـ دیلمى در الفردوس آورده است که پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: «تفترق امّتى على بضع وسبعین فرقه کلّها فى الجنّه الاّ الزنادقه»(۲۶)؛ امت من به هفتاد و اندى فرقه مى شوند که همه بهشتى اند مگر زندیقان.

هر چند براى این احادیث سندى چندان قوى به دست داده نشده و برخى آنها را در شمار احادیث برساخته دانسته اند(۲۷)، اما شمارى از احادیث مى تواند این احادیث را گواهى کند:

یک دسته از این احادیث آنهایى است که در آنها از پیامبر خدا صلى الله علیه و آله چنین نقل شده است: «ما من امّه الاّ وبعضها فى النار وبعضها فى الجنّه الاّ امّتى کلّها فى الجنّه»(۲۸)؛ هیچ امتى نیست که بخشى از آن دوزخى و بخشى دیگر از آن بهشتى نباشند مگر امت من که همه بهشتى اند.

دسته اى دیگر از احادیث نیز این گونه احادیث را گواهى مى کند و آن احادیثى است که همه معتقدان به توحید و نبوت یا همه بر زبان آورندگان «لااله الا اللّه » و «محمد رسول اللّه » را مسلمان و از سویى همه مسلمانان را اهل نجات مى داند.(۲۹)

هر چند در میان نسل هاى پیشین کسانى از عالمان مسلمان را پیشگام این نظریه دانسته اند که تنها یک فرقه دوزخى است،(۳۰) اما به طور روشن این دیدگاه مبتنى بر تسامح در میان سردمداران و پیروان جنبش اصلاح گرى دینى دو سده اخیر طرفداران مشخصى دارد؛ براى نمونه، عبده در برخورد با حدیث افتراق امت و مسئله فرقه ناجیه از این سخن به میان مى آورد که «اینکه [در عالم واقع] تنها یک فرقه، فرقه ناجى است حق است؛ چرا که حق یک چیز و آن همان است که پیامبر صلى الله علیه و آله و اصحابش بر آن بودند. اما تعیین اینکه کدام فرقه فرقه ناجیه است و کدام بر همان عقیده و پندار است که پیامبر صلى الله علیه و آله و اصحابش بودند این تاکنون براى من روشن نشده است؛ چرا که هر فرقه اى از معتقدان به نبوت، خود را بر همان مى داند که پیامبر صلى الله علیه و آله و اصحابش بر آن بوده اند… و هر فرقه اى بر این برهان مى آورد که خود فرقه ناجیه است».(۳۱)

صاحب المنار در ادامه، تشخیص حق و باطل را در این میان کارى پس دشوار مى داند و در این عرصه چنین داورى مى کند:

«آگاهى از حقیقت حق در این زمینه تنها به فضل و توفیق خداوند امکانپذیر است؛ چه، هر اهل تفکرى مى تواند بگوید: این احتمال وجود دارد که فرقه ناجیه یعنى همان که بر آنچه پیامبر صلى الله علیه و آله و اصحابش بر آن بوده اند پایدار بوده، در زمانى گذشته پایه صحنه گذاشته و بعدها از میان رفته است و فرقه هایى که اکنون مانده اند از همان فرقه هاى غیر نجات یافته اند؛ یا آنکه فرقه ناجیه تا زمان حاضر به وجود نیامده و بعدها به وجود خواهد آمد؛ یا آنکه همه فرقه هاى موجود کنونى ناجیه اند؛ چرا که همه آنها در اصول و کلیاتى چون خدا و نبوت و معاد بر همان چیزى هستند که پیامبر صلى الله علیه و آله و اصحابش بر آن بودند، و آنچه نیز در آن اختلاف افتاده نمى توان گفت به یقین باور پیامبر صلى الله علیه و آله و صحابه بوده است؛ زیرا اگر چنین بود اختلافى بدین حد بروز نمى کرد… علت این تردید هم آن است که هر فرقه اى براى خود تکیه گاهى از کتاب، سنت یا اجماع و از این قبیل دارد و متونى هم که در این زمینه هست از هر سوى دچار اختلاف و تعارض است.

آنچه هم در این میان مرا خرسند مى سازد چیزى است که در حدیثى دیگر آمده و آن اینکه تنها یک فرقه در تباهى است».(۳۲)

عبدالحلیم محمود شیخ الازهر نیز از طرفداران این نظریه است. او پس از اشاره به مسئله افتراق امت به فرقه ها و تعداد این فرقه ها و نیز پس از پرداختن به این نکته که «رجال هر یک از فرقه ها از فرقه خویش دفاع کرده و بر این عقیده اند که آنها، تنها خود آنها، نجات یافته هستند و بقیه دوزخى اند و کار توجیه عقاید خویش آنان را بدین کشانده است که هر چه را به گمان خود کمکى براى خویش بیابند به هم مى بافند»،(۳۳) از این مى نالد که «چگونه اختلاف و مبالغه در دورى از دیگران مبنایى براى نجات خوانده شده است».(۳۴) او همچنین از این اظهار شگفتى مى کند که «فرقه ناجیه در دیدگاه معتزله خود معتزله است، در نگاه کرامیه کرامیه است، در دیدگاه مشبّهه مشبّهه است و هر فرقه اى بر این عقیده است که دیگران همه دوزخى اند».(۳۵) عبدالحلیم محمود در ادامه پس از اظهار اینکه اساساً حدیث افتراق امت به فرقه هاى متعدد که شهرستانى، بغدادى و صاحب المواقف آورده اند، نه ابن حزم در کتاب الفصل خود را بدان مقید ساخته، نه رازى در کتاب اعتقادات فرق المسلمین و المشرکین بدان پایبندى نشان داده و نه بخارى و مسلم آن را روایت کرده اند و پس از بیان اینکه ابوداوود، ترمذى، حاکم و ابن حبان این حدیث را نقل کرده اند، بر چیزى انگشت مى گذارد که از دیدگاه او مایه آرامش خاطر و آسودگى اندیشه است. آنچه وى از آن اظهار خرسندى مى کند این است:

«شعرانى در میزان خود به روایت ابن نجار حدیثى را آورده و حاکم نیز آن را صحیح دانسته و آن این است که پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: امت من هفتاد و اندى فرقه خواهند شد که همه بهشتى اند مگر یکى. در روایت دیلمى نیز آمده است که «تنها یکى از آنها هلاک مى شود.» در حاشیه میزان از انس، از پیامبر صلى الله علیه و آله چنین نقل شده است: امت من بر هفتاد و اندى فرقه خواهند شد که همه بهشتى اند مگر زندیقان. آنچه در حاشیه میزان آمده در تخریج احادیث مسند الفردوس از حافظ ابن حجر نیز بدین عبارت ذکر شده است: «تفرق على بضع و سبعین فرقه کلّها فى الجنّه الاّ واحده وهى الزنادقه».(۳۶)

عبدالحلیم محمود با این اظهار خرسندى، در ادامه بحث خود مى کوشد همه فرقه ها را در مسیر اسلام معرفى کند و با پرداختن به نمونه هایى از این قبیل که معتزله و اشاعره، هر دو گروه، قصد تنزیه خداوند را داشتند و در راه دین او جهاد مى کردند. ابن تیمیه نه یک یهودى و نه یک نفوذى به کیان اسلام، بلکه مردى دست به کار جهاد و دفاع از دین بود و مشبّهه نیز از سر سادگى به تشبیه روى آوردند و در عین حال اهل نماز و اخلاص بودند، مى کوشد راه را بر این باور بگشاید که مسلمانان همه اهل نجات هستند و از نجات یافتگان کسى جز غالیان را نباید استثنا کرد.(۳۷)

این نظریه از برخى جهات با دیدگاه کسانى همسویى مى کند که از نفى همه مذاهب و فرق و بازگشت به عصر سلف سخن مى گویند و گاه در زیر لواى «اسلام بدون مذهب» خود مذهبى نوساخته را ترویج مى کنند.(۳۸)

این گزارشى است از نزاعى پردامنه که درباره فرقه ناجیه و تعیین آن رخ نموده و در گذر سالیان و سده ها چه درگیریها و فرسایش ها که به بار نشانده است.

در چنین وضعیتى چه باید کرد و کدام گزینه را باید برترى داد؟

ـ آیا باید همچنان به نزاع بر سر تعیین فرقه ناجیه ادامه داد و در محافل علمى و میان اهل تخصص به نقد و وارسى احادیث پرداخت تا دست کم در میان احادیثى که میان فریقین مشترک است راهى به فرقه ناجیه گشوده شود؟ آیا احادیث مورد اتفاق فریقین که به ویژه درباره اهل بیت صراحت دارد خواهد توانست گره را براى همیشه بگشاید؟ و آیا در این میان برداشت هاى متفاوتى که در تفسیر همین احادیث مشترک وجود دارد نزاع را دیگر بار به صحنه نخواهد آورد؟

ـ آیا در صورت استمرار نزاع مى توان اجازه داد این امر از حد محافل تخصصى که دست به کار مباحث عقاید هستند فراتر رود و به لایه هاى کم بهره تر از دانش نیز رخنه کند؟ آیا در چنین صورتى حاصل کار به جاى راه یافتگى، پراکندگى و از هم گسیختگى نخواهد بود؟ و آیا گسترش نزاع به لایه هاى عادى جامعه فضا را بر عالمان نخواهد بست و شرایط آرام لازم براى هر گفت وگویى را به آشفتگى و دامن زدن به افراطها و میدان گشودن بر افراطیها بدل نخواهد ساخت؟

ـ آیا مى توان به جاى حدیث نجات یافتگى یک فرقه، به احادیثى توجه نشان داد که تنها یک فرقه را تباه شده مى داند و همه را اهل نجات مى شمرد؟ آیا دست کم مجال تن دادن به مضمون این دسته از احادیث درباره مسلمانانى عادى که به دور از نزاعهاى کلامى اعمال دینى خود را براساس آنچه آموخته اند و از گذشتگان به ارث برده اند انجام مى دهند وجود نخواهد داشت؟

ـ و آیا مى توان به جاى هر یک از دو گزینه پیشین، نزاع در این باره را به حال تعلیق درآورد و با پذیرش رسمى و متقابل هر یک از مذاهب، راه را بر تفاهم و همکارى هر چه افزون تر بر سر آنچه همگان بر آن اتفاق دارند هموار داشت؟ و آیا مى توان راه وحدت و تقریب مذاهب را فارغ از نزاع فرقه ناجیه استمرار بخشید؟

اینها پرسش هایى است که پاسخ عالمان و خبرگان مذاهب را مى طلبد، بى آنکه در باور هر یک از باورداران مذاهب نسبت به نحله و فرقه خویش خللى را اقتضا کند.

منابع و مآخذ:

۱ ـ ابن ابى شیبه، ابوبکر عبداللّه بن محمد (۱۵۹ ـ ۲۳۵ق). المصنّف، تحقیق کمال یوسف الحوت، ریاض: مکتبه الرشد، ۱۴۰۹ق.

۲ ـ ابن حبان، ابوحاتم محمد (م ۳۵۴ق). صحیح ابن حبان، تحقیق شعیب ارناوءوط ، بیروت: موءسسه الرساله، ۱۴۱۴ق ./ ۱۹۹۳م.

۳ ـ ابن حمید، ابومحمد عبد بن حمید بن نصر (م ۲۴۹ق). مسند عبد بن حمید، تحقیق صبحى البدرى السامرائى و محمود محمد خلیل الصعیدى، قاهره مکتبه السنه، ۱۴۰۸ق/۱۹۸۸م.

۴ ـ ابن حنبل، ابوعبداللّه احمد بن محمد شیبانى (۱۶۴ ـ ۲۶۶ق). المسند: مسند احمد، مصر: موسسه قرطبه، [بى تا].

۵ ـ ابن راشد، مفلع بن حسین (سده نهم). الزام النواصب بامامه على بن ابى طالب، تحقیق عبدالرضا عظیمى، چاپ در مجموعه مصادر بحارالانوار، ۱۴۲۰ ق

۶ ـ ابن کثیر، اسماعیل بن عمر دمشقى قرشى (۷۰۰ ـ ۷۷۴ ق). تفسیر القرآن العظیم: تفسیر ابن کثیر، بیروت: دارالفکر، ۱۴۰۶ق.

۷ ـ ابن ماجه، ابوعبداللّه محمّد بن یزید (۲۰۹ ـ ۲۷۳ ق). سنن ابن ماجه، تحقیق محمّد فواد عبدالباقى ، بیروت: دارالفکر، بى تا.

۸ ـ ابن محمد بن على، قاسم المنصور باللّه (م ۱۰۲۹ق/ ۱۶۲۰م). کتاب الاساس لعقائد الأکیاس، با مقدمه و پاورقى محمد قاسم عبداللّه هاشمى، صعده: مکتبه التراث الاسلامى، ۱۴۱۵ق/۱۹۹۴م.

۹ ـ ابن مرتضى، احمد بن یحیى. کتاب طبقات المعتزله، تحقیق سوسنه دیفلد فلرز، بیروت: دارالمنتظر، ۱۴۰۹ق/ ۱۹۸۸م.

۱۰ ـ ابوداوود، سلیمان بن اشعث سجستانى ازدى (۲۰۲ ـ ۲۷۵ق). السنن: سنن ابى داوود، تحقیق محمدمحیى الدین عبدالحمید، [بى جا]، دارالفکر، [بى تا].

۱۱ ـ اسفراینى، ابوالمظفر شاهفور بن طاهر بن محمد (م ۴۷۱ق). التبصیر فى الدین و تمییز الفرقه الناجیه عن الفرق الهالکین، تحقیق محمد زاهد کوثرى، قاهره؛ بغداد: مکتبه الخانجى؛ مکتبه المثنى، ۱۳۷۴ ق/ ۱۹۵۵م.

۱۲ ـ بحرانى، هاشم بن سلیمان (م ۱۱۰۷ق). غایه المرام و حجه الخصام فى تعیین الامام من طریق الخاص والعام، تحقیق على عاشور.

۱۳ ـ بخارى، ابوعبداللّه محمد بن اسماعیل (۱۹۴ ـ ۲۵۶ق). صحیح البخارى؛ الجامع الصحیح، تحقیق مصطفى دیب البغا، بیروت: دار ابن کثیر؛ الیمامه، ۱۴۰۷ق/۱۹۸۷م.

۱۴ ـ بغدادى، ابومنصور عبدالقاهر بن طاهر تمیمى (م ۴۲۹ق). الفرق بین الفرق، تحقیق و تصحیح محمد محیى الدین عبدالحمید، مصر [قاهره]: مکتبه ـ محمد صبیح و اولاده، بى تا.

۱۵ ـ بیهقى، ابوبکر احمد بن حسین بن على (۳۸۴ ـ ۴۵۸ ق). السنن الکبرى، تحقیق محمد عبدالقادر عطا، مکه المکرمه: مکتبه دارالباز، ۱۴۱۴ق/ ۱۹۹۴م.

۱۶ ـ ترمذى، ابوعیسى محمد بن عیسى سلمى (۲۰۹ ـ ۲۷۹ق). السنن، تحقیق احمد محمد شاکر و دیگران، بیروت: داراحیاء التراث العربى.

۱۷ ـ جولد تسهیر، اجناس (گلدزیهر، ایگناتس). العقیده والشریعه فى الاسلام، تاریخ التطور العقیدى و التشریعى فى الدین الاسلامى، نقله الى العربیه: محمدیوسف موسى، على حسن عبدالقادر، عبدالعزیز عبدالحق، مصر: دارالکتب الحدیثه؛ بغداد؛ مکتبه المثنى، بى تا.

۱۸ ـ حاکم نیشابورى، ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه (۳۲۱ ـ ۴۰۵ق). المستدرک على الصحیحین، تحقیق مصطفى عبدالقادر عطا، بیروت: دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۱ق/ ۱۹۹۰م.

۱۹ ـ حرعاملى، محمدبن حسن (۱۰۳۳ ـ ۱۱۰۴ق). الفصول المهمّه فى اصول الائمّه، تحقیق محمدبن محمد حسین قاینى، قم: موسسه معارف اسلامى امام رضا علیه السلام ، ۱۴۱۸ق.

۲۰ ـ دارقطنى، على بن عمر (۳۰۶ ـ ۳۸۵ق). سنن الدارقطنى، به تحقیق سیدعبداللّه هاشم یمانى، بیروت: دارالمعرفه، ۱۳۸۶ق/ ۱۹۶۶ م.

۲۱ ـ رفاعى، عبدالجبار. «احیاء التراث: لمحه تاریخیه سریعه حول تحقیق التراث و نشره و اسهام ایران فى ذلک ـ ۴»، تراثنا، ج ۴۱، ص ۲۲۹ ـ ۲۵۵٫

۲۲ ـ رفاعى، عبدالجبار. «الامامه، تعریف بمصادر الامامه فى التراث الشیعى». تراثنا، ج ۲۸، ص ۱۶۲-۱۰۷٫

۲۳ ـ شعکه، مصطفى. اسلام بلامذاهب، قاهره: الدار المصریه اللبنانیه، ۱۴۱۱ق/۱۹۹۱م.

۲۴ ـ شوکانى، محمدبن على (م ۱۲۵۵ ق). نیل الاوطار، بیروت: دارالجیل، ۱۹۷۳ ق.

۲۵ ـ شهرستانى، ابوالفتح محمد بن عبدالکریم بن احمد (۴۷۹ ـ ۵۴۸ق). الملل والنحل، تحقیق محمدسید گیلانى، بیروت: دارالمعرفه، بى تا.

۲۶ ـ صنعانى ، عبدالرزاق بن همام (۱۲۶ ـ ۲۱۱ ق). المصنف، تحقیق حبیب الرحمن اعظمى، بیروت: المکتب الاسلامى، ۱۴۰۳ه . ق .

۲۷ ـ طباطبایى، عبدالعزیز، «الغدیر فى التراث الاسلامى»، تراثنا، ج ۲۱، ص ۳۴۸-۱۶۶٫

۲۸ ـ طبرانى، ابوالقاسم سلیمان بن احمد بن ایوب (۲۶۰ ـ ۳۶۰ق). المعجم الکبیر، تحقیق حمدى بن عبدالمجید سلفى، موصل: مکتبه العلوم والحکم، /۱۴۰۴ق/ ۱۹۸۳م.

۲۹ ـ طحاوى، ابوجعفر احمد بن محمد بن سلامه (۲۲۹ ـ ۳۲۱ق). شرح معانى الآثار، با مقدمه و تحقیق محمد سید جادالحق، قاهره: مطبعه الانوار المحمدیه، [چاپ جلد اول ۱۳۸۷ق.]

۳۰ ـ عبداللّه محمدعلى علماء، «معجم ما الّفه الامّه الاسلامیه فى الرد على خرافات الدعوه الوهابیه»، تراثنا، ج ۱۷، ص ۱۷۸-۱۴۵٫

۳۱ ـ عبده، محمد (۱۸۴۹ ـ ۱۹۰۵ م). تفسیر القرآن الحکیم المشتهر باسم تفسیر المنار، المنار، تألیف محمدرشید رضا، مصر: دارالمنار، ۱۳۷۱ ق / ۱۹۵۲ م.

۳۲ ـ عجلونى، اسماعیل بن محمد (م ۱۱۶۲ ق). کشف الخفاء، تحقیق احمد قلاس، بیروت: موسسه الرساله، ۱۴۰۵ ق .

۳۳ ـ علامه حلى، حسن بن یوسف (۶۴۸ ـ ۷۲۶ق). منهاج الکرامه فى معرفه الائمه، تحقیق عبدالرحیم مبارک، مشهد، تاسوعا، ۱۳۷۹٫

۳۴ ـ فرغل، یحیى هاشم حسن. عوامل واهداف نشأه علم الکلام فى الاسلام، [بى جا: [مجمع البحوث الاسلامیه، ۱۳۹۲ ق / ۱۹۷۲م.

۳۵ ـ قرطبى، محمدبن احمدبن ابى بکر (م ۶۷۱ق). الجامع لاحکام القرآن؛ تفسیر القرطبى، تحقیق احمد عبدالعظیم بردونى، قاهره: دارالشعب، ۱۳۷۲ق.

۳۶ ـ لالکائى، هبه اللّه بن حسن بن منصور (م ۴۱۸ق). اعتقاد اهل السنّه، تحقیق احمد سعد حمدان، ریاض: دار طیبه، ۱۴۰۲ق.

۳۷ ـ مبارکفورى، محمّد عبدالرحمن بن عبدالرحیم (۱۲۸۳ ـ ۱۲۵۳ ق). تحفه الاحوذى. بیروت: دارالکتب العلمیه، بى تا.

۳۸ ـ محمود، عبدالحلیم. التفکیر الفلسفى فى الاسلام، بیروت: دارالکتاب اللبنانى، ۱۹۷۴٫

۳۹ ـ مرعشى، شهاب الدین (۱۳۷۶ ـ ۱۳۶۹). شرح احقاق الحق، قم: منشورات مکتبه آیت اللّه العظمى المرعشى النجفى.

۴۰ ـ معمر، على یحیى. الاباضیه فى موکب التاریخ، قاهره: مکتبه وهبه، ۱۳۸۴ ق/ ۱۹۶۴ م.

۴۱ ـ مناوى، محمد عبدالروءوف (۹۵۲ ـ ۱۰۳۱ ق). فیض القدیر، مصر: المکتبه التجاریه الکبرى، ۱۳۵۶ق.

۴۲ ـ نقوى، حامد حسین (م ۱۲۰۶ ق). خلاصه عبقات الانوار، قم: موسسه البعثه للدراسات الاسلامیه، ۱۴۰۶ق.

۴۳ ـ هیثمى، ابوالحسن على بن ابى بکر (۷۳۵ ـ ۸۰۷ ق). موارد الظمآن، تحقیق محمد عبدالرزاق حمزه، بیروت: دارالکتب العلمیه، بى تا.

۴۴ ـ ـــــــــــــــــــــ . مجمع الزوائد ، قاهره: دارالریان للتراث ؛ بیروت: دارالکتب العربى ، ۱۴۰۷ق.

طوبى لمن أَخلص للّه العبادهَ و الدُّعاءَ و لم یشغَلْ قلبَه بما تراهُ عیناه، و لم یَنسَ ذکر اللّه بما تسمَعُ اُذُناه، و لم یحزَنْ صدرُهُ بما اُعطِىَ غیرُهُ.

الامام علىّ علیه السلام الوسائل ۱/۳۴۳

خوشا به حال کسى که عبادت و دعاى خود را براى خدا خالص گردانَد و قلبش را به آنچه چشمانش مى بیند مشغول نسازد و یاد خدا را به سبب آنچه گوشهایش مى شنود، فراموش نکند و از آنچه به دیگرى بخشیده شده، اندوهگین نشود.

۱ـ این نوشتار به هدف روشن تر ساختن زمینه هاى پژوهش در این عرصه فراهم آمده است، نه به هدف داورى اى نهایى درباره فرقه ناجیه؛ چرا که داورى در این خصوص با معیارهاى درون فرقه اى راه به جایى نمى برد و با معیارهاى برون فرقه اى نیز توانى و مجالى فراتر از این نوشتار را مى طلبد. در عین حال یادآورى این نکته بى فایده نمى نماید که طرح زمینه هاى پژوهش و تحقیق در این نوشتار به قلم نگارنده، چیزى است جداى از باور درونى و شخصى او که به عنوان فردى از جامعه شیعه اثنى عشرى با معیارهایى که خود باور دارد مذهب خویش را بر حق مى داند.

۲ـ بنگرید به: ترمذى، سنن الترمذى، ج ۵، ص ۲۶؛ هیثمى، مجمع الزوائد، ج ۷، ص ۲۵۹، لالکائى؛ اعتقاد اهل السنه، ج ۱، ص ۱۰۰؛ قرطبى، الجامع لاحکام القرآن، ج ۴، ص ۱۶۰٫

۳ـ ظاهراً در متون حدیثى اهل سنت این حدیث به مقدار بیشترى نقل شده است؛ براى نمونه بنگرید به: ابوداوود، سنن ابى داوود، ج ۴، ص ۱۹۸؛ ابن حنبل، مسند احمد، ج ۴، ص ۱۰۲؛ حاکم، المستدرک، ج ۱۹، ص ۲۱۸؛ طبرانى، مسند الشامیین، ج ۲، ص ۱۰۸؛ همو، المعجم الکبیر، ج ۱۹، ص ۳۷۶ و ۳۷۷؛ ابن حمید، مسند عبدبن حمید، ص ۷۹؛ مروزى، السنه، ص ۲۲؛ لالکائى، اعتقاد اهل السنه، ج ۱، ص ۱۰۹؛ قرطبى، الجامع لاحکام القرآن، ج ۱۲، ص ۱۲۹٫

۴ـ بنگرید به: ابویعلى، مسند ابى یعلى، ج ۶، ص ۳۴۲؛ هیثمى، مجمع الزوائد، ج ۷، ص ۲۵۸؛ ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج ۲، ص ۷۸٫

۵ـ براى نمونه بنگرید به: بغدادى، الفرق بین الفرق، ص ۴ ـ ۷؛ اسفراینى، التبصیر فى الدین، ص ۲۱ و ۲۲؛ شهرستانى، الملل والنحل، ص ۱۳٫

۶ـ اعراف / ۱۵۷: کسانى که از پیامبر امّى پیروى مى کنند.

۷ـ بنگرید به: بیان الادیان ، ص ۵۴-۵۱٫

۸ـ از آن جمله مى توان از احادیث زیر یاد کرد:

ـ حدیث نبوى «اذا کان یوم القیامه نادى مناد لقیام سیدالعابدین» درباره امام سجّاد؛

ـ حدیث «یا حسین یخرج من صلبک رجل یقال له زید هو و اصحابه… یدخلون الجنّه بغیر حساب» از طریق امام باقر علیه السلام از زبان پیامبر صلى الله علیه و آله و درباره امام زید؛

ـ حدیث نبوى «ان النفس الزکیه یقتل فیسیل دمه الى احجار الزیت لقاتله ثلث عذاب النار» در باره نفس زکیه؛

ـ حدیث نبوى حاکى از آنکه پیامبر صلى الله علیه و آله در فخ نماز میت خواند و فرمود: «یقتل هاهنا رجل من اهل بیتى فى عصابه تنزل علیهم الملائکه باکفان وحنوط من الجنّه مسبق ارواحهم اجسادهم الى الجنّه» درباره شهید فخ؛

ـ حدیث نبوى «یا فاطمه ان منک هادیاً و مهدیاً و مستلب الرباعیتین لوکان بعدى نبىّ لکان ایّاه» درباره قاسم بن ابراهیم رسّى؛

ـ حدیث نبوى «سیخرج رجل من ولدى فى هذه الجهه ـ اشاره به یمن ـ اسمه یحیى الهادى یحیى الله به الدین» درباره الهادى الى الحق یحیى بن حسین.

ـ حدیث نبوى «یا علىّ یکون من ولدک رجل… یاتى یوم القیامه مع اصحابه على نجب من نور یعبرون على روءوس الخلائق کالبرق اللامع یقدمهم زید و فى اعقابهم رجل یدعى بناصر الحق حتى یقفوا على باب الجنّه فتستقبلهم الحور العین و تجذب باعنه نجبهم الى ابواب قصورهم» درباره ناصر اطروش.

گفتنى است مولف به این احادیث بسنده نمى کند و براى آگاهى بیشتر به کتاب ینابیع النصحیه فى العقائد الصحیحه اثر امیرحسین بن بدر الدین (د. حدود ۶۶۳ ق) ارجاع مى دهد.

بنگرید به: بن محمد بن على، کتاب الاساس لعقائد الاکیاس، ص ۲۱۰-۲۰۷٫

۹ـ در منابع شیعى آثارى مفصل درباره فرقه ناجیه و اثبات ناجیه بودن شیعه نوشته شده است. از آن جمله مى توان از آثار زیر یاد کرد:

ـ الصوارم الماضیه لرد الفرقه الهاویه و تحقیق الفرقه الناجیه، اثر سیدمحمد مهدى بن حسن قزوینى. بنگرید به: عبداللّه محمدعلى، «معجم ما الفه علماء الامه الاسلامیه للرد على خرافات الدعوه الوهابیه»، تراثنا، ج ۱۷، ص ۱۶۹؛ طباطبایى، «الغدیر فى التراث الاسلامى»، تراثنا، ج ۲۲، ص ۱۵۹، به نقل از: الذریعه، ج ۱۵، ص ۹۳٫

ـ حجه الغدیر فى تعیین الفرقه الناجیه، اثر شیخ محمدرضا بن قاسم غراوى نجفى. بنگرید به: طباطبائى، «الغدیر فى التراث الاسلامى»، تراثنا، ج ۲۱، ص ۳۲۷، به نقل از: الذریعه، ج ۶، ص ۲۶۲؛

ـ الفرقه الناجیه واثبات انَّها الشیعه الامامیه، اثر ابراهیم بن سلیمان قطیفى، این اثر به تحقیق مهدى فقیه ایمانى نشر یافته است. بنگرید به: تراثنا، ج ۲۵، ص ۲۵۳٫

ـ الحجه الکافیه فى تعیین الفرقه الناجیه، اثر شیخ محمدرضا بن قاسم بن محمد آل غراوى، بنگرید به: رفاعى، «الامامه، تعریف بمصادر الامامه فى التراث الشیعى ـ ۱۱»، تراثنا، ج ۲۸، ص ۱۲۷٫

ـ رساله میزه الفرقه الناجیه عن غیرهم، اثر محمد اسماعیل مازندرانى خاجوئى، بنگرید به: رفاعى، «احیاء التراث، لمحه تاریخیه سریعه حول تحقیق التراث و نشره و اسهام ایران فى ذلک ـ ۴»، تراثنا، ج ۴۱، ص ۲۳۵٫

۱۰ـ بنگرید به: علامه حلى، منهاج الکرامه، ص ۴۹٫ تقریر دیگر همین دلیل را نیز بنگرید در: ابن رشد، الزام النواصب، ص ۸۴ .

البته این وجه موضوع نقد برخى از عالمان دیگر مذاهب قرار گرفته و از جمله چنین آورده اند که شیعه در کلیات اصول عقاید با معتزله هم رأى است و جز در مسئله امامت اختلاف عمده اى با آنان ندارد؛ براى نمونه بنگرید به: عبده، المنار، ج ۸، ص ۲۲۱، به نقل: از جلال دوانى؛ عبدالحلیم محمود، التفسیر الفلسفى فى الاسلام، ص ۹۹ .

۱۱ـ بنگرید به: ابن راشد، الزام النواصب، ص ۱۲۶ و ۱۲۷، به نقل از منابع مختلف حدیثى و تفسیرى اهل سنت؛ مرعشى، شرح احقاق الحق، ج ۷، ص ۱۸۵ .

۱۲ـ ج ۴، ص ۹۸، ح ۴۶۰۹ .

۱۳ـ متن و تحلیل آن و نیز چگونگى استدلال به آن را بنگرید در: ابن راشد، الزام النواصب، ص ۱۲۸ و پس از آن.

۱۴ـ این متن به صراحت ناظر به شیعه امامیه دانسته شده است. بنگرید به: بحرانى، غایه المرام، ج ۶، ص ۱۷٫

۱۵ـ بنگرید به: حر عاملى، الفصول المهمّه، ج ۱، ص ۴۴۹، ح ۶۲ : نقوى، خلاصه عبقات الانوار، ج ۴، ص ۱۲٫

۱۶ـ متن را بنگرید در: حر عاملى، الفصول المهمّه، ج ۱، ص ۴۴۹، ح ۶۲۷٫

۱۷ـ متن را بنگرید در: حر عاملى، الفصول المهمّه، ج ۱، ص ۴۴۹، ح ۶۲۸ .

۱۸ـ متن را بنگرید در: حر عاملى، الفصول المهمّه، ج ۱، ص ۴۵۰، ح ۶۲۹ .

۱۹ـ متن را بنگرید در: حر عاملى، الفصول المهمّه، ج ۱، ص ۴۵۰، ح ۶۳۰ .

۲۰ـ ابن مرتضى، طبقات المعتزله، ص ۵ .

۲۱ـ على یحیى معمّر، الاباضیه فى موکب التاریخ، ص ۴۱٫

۲۲ـ همان، ص ۴۴ .

۲۳ـ مقصود از امت اجابت یعنى کسانى که به دین اسلام گرویده اند، احکام اسلام بر آنها جارى است و از حقوق مسلمانان برخوردارند، در مقابل امت دعوت به معناى کسانى که هنوز به دین نگرویده اند یا مسلمان تلقى نمى شوند و باید آنان را به دین فراخواند.

۲۴ـ بنگرید به: على یحیى معمر، الاباضیه فى موکب التاریخ، ص ۴۵، به نقل از: الدلیل، ص ۹ .

۲۵ـ بنگرید به: کشف الخفاء، ج ۱، ص ۳۶۹٫ ناگفته نماند عجلونى از سیوطى نقل کرده که در اللآلى این حدیث را آورده و یادآور شده که حدیث با این تعبیر فاقد اصل است.

۲۶ـ دیلمى این حدیث را از انس بن مالک ـ البته بدون ذکر سند متصل ـ روایت کرده است. بنگرید به: الفردوس، ج ۲، ص ۶۳ .

۲۷ـ عجلونى به سیوطى نسبت مى دهد که این حدیث را بر ساخته مى داند. بنگرید به: کشف الخفاء، ج ۱، ص ۳۶۹٫

۲۸ـ حدیث را بنگرید در: طبرانى، المعجم الکبیر، ج ۱، ص ۳۸۷؛ هیثمى، مجمع الزوائد، ج ۱۰، ص ۶۹، مناوى، فیض القدیر، ج ۵، ص ۴۷۰٫

۲۹ـ در منابع اهل سنت احادیث مختلفى حاکى از برخوردارى از حقوق مسلمانان براى هر کس که به یگانگى خداوند گواهى دهد آمده است. براى نمونه گاه آمده است که هر کس لااله الااللّه بگوید و به همه آنچه بجز خداوند مى پرستیده است کافر شود، مال و جان او محترم است و البته حساب او با خداوند خواهد بود. بنگرید به: مسلم الصحیح، ج ۱، ص ۵۳ ، ش ۲۲؛ شوکانى ، نیل الاوطار، ج ۸ ، ص ۱۱، و منابع دیگر.

گاه آمده است که هر کس لااله الا اللّه بگویدو در دل او ذره اى از خیر باشد از دوزخ بیرون آید یا آتش دوزخ بر او حرام است. بنگرید به: بخارى، الجامع الصحیح، ج ۱، ص ۲۴، ۱۶۴، ۳۹۷، ج ۵، ص ۳۶۳ و ج ۶، ص ۲۶۹۶ ؛ ابن حبان، الصحیح، ج ۱، ص ۴۵۸؛ حاکم، المستدرک، ج ۱، ص ۱۴۱، ۱۴۳؛ ترمذى، السنن، ج ۴، ص ۷۱۱؛ هیثمى، مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۲۲؛ بیهقى، السنن الکبرى، ج ۱۰، ص ۱۲۴؛ ابن ابى شیبه، المصنف، ج ۶، ص ۱۶۶؛ و منابع دیگر.

گاه آمده است که هر کس «لااله الااللّه » بگوید به بهشت برود. بنگرید به: ابن حبان، الصحیح، ج ۱، ص ۲۳۹؛ حاکم، المستدرک، ج ۴، ص ۲۷۹؛ هیثمى، موارد الظمآن، ج ۱، ص ۳۱؛ همو، مجمع الزوائد، ج ۳، ص ۲۳۹؛ بیهقى، السنن الکبرى، ج ۶، ص ۲۷۴ و ج ۶، ۳۶۴؛ ابن ماجه، السنن، ج ۲، ص ۱۴۴۲؛ و منابع دیگر.

گاه آمده است که پشت سر هر کس که لااله الا الله بگوید نماز بگزارید و بر هر کس که لااله الا اللّه بگوید نماز بخوانید. بنگرید به: هیثمى، مجمع الزوائد، ج ۲، ص ۶۷ ؛ دارقطنى، السنن، ج ۲، ص ۵۶ ؛ ابن ابى شیبه، المصنف، ج ۳، ص ۳۴؛ عبدالرزاق، المصنف، ج ۳، ص ۵۳۶؛

سرانجام در پاره اى از منابع نیز آمده است که برخى به استناد همین روایتها گفته اند هر کس لااله الااللّه بگوید به همین شهادت مسلمان مى شود و از همه حقوق و تکالیف مسلمانان برخوردار است. بنگرید به: طحاوى، شرح معانى الآثار، ج ۳، ص ۲۱۳؛ مبارکفورى، تحفه الاحوذى، ج ۵، ص ۲۰۳؛ شوکانى، نیل الاوطار، ج ۸، ص ۱۱ و ۱۲٫ براى مطالعه بیشتر در این زمینه بنگرید به: فرغل، عوامل و اهداف نشأه علم الکلام، ص ۶۲ ـ ۷۸ .

۳۰ـ گلدزیهر غزالى را از پیشگامان این رویکرد معرفى مى کند. بنگرید به: گلدزیهر، العقیده والشریعه فى الاسلام، ص ۱۸۷٫

۳۱ـ المنار، ج ۸، ص ۲۲۱ و ۲۲۲ .

۳۲ـ المنار، ج ۸، ص ۲۲۲ .

۳۳ـ التفکیر الفلسفى فى الاسلام، ص ۹۸ .

۳۴ـ همان، ص ۹۹ .

۳۵ـ همان، ص ۱۰۰ .

۳۶ـ همان، ص ۱۰۱٫

۳۷ـ بنگرید به: همان، ص ۱۱۱-۱۰۹ .

۳۸ـ البته ناگفته نماند که دعوت به اسلامِ بدون مذهب گاه در لایه هاى تندرو سلفى مطرح مى شود که در این صورت با تکفیر و تفسیق همه فرقه ها جز آنها که به سلفیه نزدیک اند همراه خواهد بود و گاه نیز در لایه هاى میانه رو مطرح مى شود که در این صورت، خواه این دعوت در محافل سنى باشد و خواه در محافل شیعى، هدف از آن حفظ مذاهب به عنوان مذاهب مستقل و در عین حال دعوت به توجه هر چه بیشتر به امور مشترک و همانندیها و همکاریها خواهد بود؛ براى نمونه، مصطفى شعکه در کتاب خود اسلام بلا مذاهب این دعوت اخیر را در پیش مى گیرد و از نمونه هایى از همکارى علمى و عملى سنى و شیعى یا اشعرى و معتزلى و یا حتى اباضى و سنى و شیعى سخن به میان مى آورد و مى کوشد نشان دهد چگونه زمینه هاى اختلاف در مقایسه با آنچه مایه وحدت و همدلى است بسیار کمتر و در برابر، این دعوت اخیر بسیار بیشتر و اصیل تر است. بنگرید به: شعکه، اسلام بلا مذاهب، ص ۶۰۵ ـ ۶۲۵٫

منبع :حسین صابرى مجله مشکوه ، شماره ۷۹

 

پیامبر شناسى و امام شناسى

انسان براى وصول به « مقصداصلى ‏» نیازمند به ‏ تربیت الهى است و بدیهى است که بدون آن هیچ وصولى نیست و تربیت الهى درمرتبه کامل آن در دست پیامبر و امامان معصوم علیه السلام است و تا این تربیت نباشد ، کمالى براى هیچ ‏ کس متصور نمى ‏ باشد و لذا در دعا مى ‏ خوانیم :

« اللهم عرفنى نفسک فانک ان لم تعرفنى نفسک لم اعرف رسولک ، اللهم عرفنى ‏ رسولک فانک ان لم تعرفنى رسولک لم اعرف حجتک اللهم عرفنى حجتک فانک ان لم ‏ تعرفنى حجتک ضللت عن دینى …» (۱)

« خدایا خودت را به من معرفى کن که اگر خودت را به من معرفى نکنى ، رسولت رانمى ‏ شناسم . خدایا رسولت را به من بشناسان که اگر رسولت را به من نشناسانى ، حجت ‏ ترا نمى ‏ شناسم . خدایا حجتت را به من بشناسان که اگر حجتت را به من نشناسانى ازدینم گمراه مى ‏ شوم ‏».

پس لازمه معرفه ‏ الله ، معرفت پیامبر وامام است و « معرفه ‏ الله ‏» بدون معرفت ‏ پیامبر وامام سودمند و نتیجه ‏ بخش نیست زیرا چون « معرفه ‏ الله ‏» بدون ولایت ، درواقع « معرفه ‏ الله ‏» نیست ، بلکه تصور معرفت الله است .

از امام حسین ( ع ) نقل شده است که فرمود :

« یا ایها الناس ان الله ما خلق ‏ العباد الا لیعرفوه فاذا عرفوه عبدوه و اذا عبدوه استغیثوا بعبادته عن عباده من ‏ سواه فقال له رجل بابى انت و امى یابن رسول ‏ الله ما معرفه ‏ الله ؟ قال : معرفه ‏ اهل کل زمان امامهم الذى یجب علیهم طاعته ‏» (۲).

« اى مردم ، خداوند بندگان را جز به منظور معرفت نیافرید . و اگر خداى خود رابشناسد بناچار سر به عبادت او خواهند گذاشت و چون او را عبادت کنند ، با عبادت ‏ او از عبادت دیگران بى ‏ نیاز مى ‏ گردند . مردى ( در آن حال ) از امام پرسید : اى فرزندرسول خدا ، پدر و مادرم به فدایت ، مقصود از معرفت ‏ خداوند چیست ؟

فرمود :

مقصود آن است که مردم هر زمان امام واجب ‏ الطاعه خود را باز شناسند ».

البته رسیدن به هر چیز تنها از راه آن و باب آن میسر خواهد بود و خداوند چنان ‏ قرار داده است که آنان « باب ‏ الله ‏» و « باب معرفه ‏ الله ‏» باشند .

« من اراد الله بدا بکم و من وحده قبل عنکم و من قصده توجه بکم ‏».

« کسى که خدا را بخواهد از شما آغاز مى ‏ کند ، کسى که یگانه ‏ اش بداند از شمامى ‏ پذیرد و کسى که قصد او کند متوجه به شما گردد » (۳).

« بکم فتح ‏ الله و بکم یختم ‏ الله ..»

« به شما گشود خداوند در ( علم و سعادت را )و به شما ختم کرد ».

« من اتاکم نجى و من لم یاتکم هلک ‏» « آن که سراغ شماخاندان آمد نجات یافت و آن که شما را ترک نمود ، هلاک گردید ».

امام باقر ( ع ) فرمود :

« بنا عبدالله و بنا عرف ‏ الله و بنا وحدالله تبارک وتعالى و محمد حجاب ‏ الله تبارک و تعالى (۴)

به وسیله ما خدا پرستش شد و به وسیله ما خدا شناخته شد و به وسیله ما خداى ‏ تبارک و تعالى یگانه شناخته گردید و محمد ( ص ) پرده ‏ دار خداى تبارک و تعالى است ( تا واسطه میان او و مخلوقش باشد »).

و در روایت دیگر مى ‏ فرماید :

« نحن حجه ‏ الله و نحن باب ‏ الله و نحن لسان ‏ الله و نحن وجه ‏ الله و نحن عین ‏ الله فى ‏ خلقه و نحن ولاه امرالله فى عباده ‏» (۵).

« ما حجت ‏ خدائیم ما باب خدائیم ، ما زبان خدائیم ، ما وجه خدائیم ، ما دیده خدادر میان خلقش مى ‏ باشیم ، مائیم سرپرستان امر خدا در میان بندگانش ‏».

از شرائط « خداشناسى ‏» پیامبر شناسى وامام شناسى است و بدون شناخت پیامبر و امام درجه کامل خداشناسى ممکن نیست .

« ابو حمزه ‏» مى ‏ گوید : امام باقر ( ع ) به من فرمود :

« انما یعبدالله من یعرف الله فاما من لا یعرف الله فانما یعبده هکذا ضلالا . قلت :

جلعت فداک فما معرفه ‏ الله ؟ قال : تصدیق ‏ الله عزوجل و تصدیق رسوله و مولاه على ( ع ) و الائتمام به و بائمه الهدى و البراه الى الله عزوجل من عدوهم هکذا یعرف الله ‏ عزوجل ‏» (۶).

« همانا خدا را کسى پرستد که او را بشناسد واما کسى او را نشناسد او رااین گونه ( مانند عامه مردم ) گمراهانه مى ‏ پرستد . عرض کردم قربانت گردم معرفت ‏ خداچیست ؟ فرمود :

باور داشتن خداى عزوجل و باور داشتن پیغمبرش (ص) و دوست داشتن ‏ على (ع) و پیروى از او و از ائمه هدى ‏ علیه السلام و بیزارى جستن به خداى عزوجل از دشمن ‏ ایشان ، آرى خداوند عزوجل این چنین شناخته مى ‏ شود ».

در روایت دیگر مى ‏ فرماید :

« انما یعرف الله عزوجل و یعبده من عرف الله و عرف امامه منا اهل البیت و من ‏ لا یعرف الله عزوجل ولا یعرف الامام منا اهل البیت فانما یعرف و یعبد غیرالله ‏ هکذا و الله ضلالا (۷)

« تنها کسى خداى عزوجل را شناسد و پرستش کند که هم خدا را بشناسد و هم امام ‏ از ما خاندان را و کسى که خداى عزوجل را نشناسد وامام از ما خاندان را نشناسدغیر خدا را شناخته و عبادت کرده است این چنین ( مانند عامه مردم ) که به خداگمراهند به این معنى خدائى که به وسیله غیر ائمه هدى ‏ علیه السلام معرفى شود ، جوان ‏ خوش ‏ سیمائى است که در قیامت ‏ براى مردم جلوه ‏ گرى کند ، پس هر که به چنین خدائى ‏ معتقد باشد حقا که خدا را نشناخته است ‏».

آرى تا انسان در مدار اصلى « رجوع الى ‏ الله ‏» ( ارجعى الى ربک ) قرار نگیرد ، گمراه است و به اصطلاح در « قوس نزول ‏» است و مدار اصلى همان مدار ولایت است وقرار گرفتن در این مدار با استفاده از دو « هدایت مزجى ‏» ( ثقلین ) میسر است و بس .

در حدیث غدیر به روایت طبرى که آن را با اسناد فراوان نقل کرده است ، از جمله ‏ چنین آمده است که پیامبر فرمود : « افهموا محکم ‏ القرآن و لا تتبعوا متشابهه ولن ‏ یفسر ذلک لکم الا من انا آخذ بیده و شائل بعضده ‏» (۸)

« آیات محکم قرآن را درست ‏ بفهمید و در پى آیات متشابه نروید و هرگز کسى این ‏ کتاب را براى شما تفسیر نخواهد کرد ، مگر آن کس که من دست او را گرفته و بلندکرده و به شما نشان مى ‏ دهم ( یعنى على بن ابیطالب ( ع ‏»».

امام باقر ( ع ) مى ‏ فرماید :

« اما انه لیس عند احد من الناس حق ولا صواب الا شى اخذوه منا اهل البیت ‏» (۹).

« نزد هیچ ‏ یک از مردم ایده درستى نیست مگر آنچه را که از ما اهل بیت گرفته ‏ باشند ».

باز مى ‏ فرمود : « کذب من زعم انه یعرفنا و هو متمسک بعروه غیرنا » (۱۰).

« دروغ مى ‏ گوید کسى که ادعاى شناخت ما را دارد ولى در عین حال به دیگران متوسل ‏ مى ‏ شود ».

پیامبر اکرم ( ص ) در آخرین روزهاى زندگى خویش با وصیت واضح ، روشن نمود که ‏ جانشین و قائم مقام وى بعد از وفاتش چه کسى باید باشد ، به ‏ طورى که براى کسى درمخالفت او عذرى باقى نگذاشت . آنجا که فرمود :

« انى قد ترکت فیکم ‏ الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدى و احدهما اکبرمن الاخر : کتاب ‏ الله حبل ممدود من السماء الى الارض و عترتى اهل بیتى الا و اذهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض ‏» (۱۱).

« من دو چیز گرانب ها در میان شما مى ‏ گذارم و مادامى که به آن تمسک جوئید ، بعداز من گمراه نمى ‏ شوید یکى از دیگرى بزرگتر است اول کتاب خدا که چون طنابى است که ‏ از آسمان . از ناحیه خدا . به زمین کشیده شده باشد دوم عترت و اهل بیت من است واین دو از یکدیگر جدا نمى ‏ شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند ، پس خوب بنگریدکه بعد از من با آن دو چگونه معامله مى ‏ کنید ؟».

بنابراین راه رهائى از همه فتنه ‏ هاى عقلى و فکرى و شناختى و عقیدتى ( که ‏ مهم ترین و خطرناکترین و گمراه ‏ کننده ‏ ترین و زیانبخش ‏ ترین فتنه ‏ ها و گرفتاری هاست ) وهم چنین فتنه ‏ هاى عملى و سلوکى و روحى و فردى و اجتماعى و سیاسى و اقتصادى وتربیتى ، شناخت صحیح قرآن از طریق معصوم است . این است راز بزرگ حدیث مسلم ‏« ثقلین ‏» که پیامبر امت اسلامى را به این دو میراث گرانب ها و یادگار سترگ خویش ‏ ارجاع داده و هدایت و گمراه نگشتن را منحصر در تمسک به آن دو و پیروى از آن دوشمرده و جدائى از آن دو را مایه ضلالت و گمراهى خواند.

على ( ع ) فرمود :

« طوبى لمن سلک طریق ‏ السلامه ببصر من بصره و طاعه هاد امره ‏» (۱۲).

« خوشا به حال کسى که راه سلامت را بپیماید به بینائى کسى که او را بیناگرداند و به پیروى از راهنمائى که او را فرمان دهد ».

مراد از بینا کننده و راهنماینده ، امام حق است ‏ یا کسى که راهنمائى او به امام ‏ حق منتهى مى ‏ گردد (۱۳).

امامت و ولایت

ممکن است امامت و رهبرى از سه جهت مورد توجه قرار گیرد :

۱ . از جهت رهبرى و زمامدارى سیاسى . یعنى پیامبر اکرم ( ص ) که از دنیا رفت ‏ یکى ‏ از شوون او بلاتکلیف مى ‏ ماند و آن رهبرى اجتماع است ‏ باید پیشوائى بر سبیل نیابت ‏ از پیامبر زمام این ملت را در دست گرفته طبق احکام شریعت اسلام به حق و عدالت ‏ برآنها حکومت ‏ بکند ، این پیشوا را در عرف اسلام « امام ‏» مى ‏ گویند .

۲ . از جهت مرجعیت دینى و بیان معارف و احکام اسلام . به این معنى : باید بعد ازپیامبر اکرم ( ص ) شخصى باشد که مشکلات دینى مردم را حل کند و مبین شریعت و مراقب ونگهبان دین از تحریف باشد .

۳ . از لحاظ رهبرى و ارشاد حیات معنوى . به این معنى : کسى که رهبرى امتى را به ‏ امر خدا به عهده دارد چنان که در مرحله اعمال ظاهرى رهبر و راهنماست در مرحله ‏ حیات معنوى نیز رهبر و حقائق اعمال با رهبرى او سیر مى ‏ کند (۱۴).

به اعتقاد شیعه ، چنانکه جامعه اسلامى به هر سه جهت فوق نیاز ضرورى دارد کسى که ‏ متصدى اداره جهات نامبرده است ، باید از ناحیه خدا به وسیله رسول تعیین شود .

هم چنانکه از راه لطف و عنایت الهى لازم است اشخاصى تعیین شوند که وظائف انسانى ‏ را از راه وحى درک نموده به مردم تعلیم کنند ، همچنان لازم است اشخاصى هم وجودداشته باشند که دین خدا نزد ایشان محفوظ باشد و زمام رهبرى و هدایت معنوى امت ‏ را به عهده بگیرند .

پس به اعتقاد شیعه ، امامت چیزى فراتر از ریاست و حکومت ‏ بر مردم و مرجعیت دینى است ، بلکه تمام وظائف انبیاء ( بجز دریافت وحى ) براى امامان ثابت است ‏ به همین ‏ دلیل شرط عصمت که در انبیاء مى ‏ باشد ، در امام نیز هست (۱۵).

شیخ مفید ( ره ) ( ۳۳۶ . ۴۱۳ه ) در کتاب « اوائل المقالات ‏» در این باره مى ‏ نویسد :

« ان الائمه القائمین مقام الانبیاء فى تنفیذ الاحکام و اقامه الحدود و حفظ ‏ الشرایع و تادیب الانام معصومون کعصمه الانبیاء » (۱۶).

« امامانى که جانشینان پیامبران در اجراى احکام و اقامه حدود و حفظ شریعت وتربیت مردم هستند ، هم چون انبیاء معصوم ( از گناه و خطا ) مى ‏ باشند ».

از این رو « امامت ‏» در نزد شیعه چنین تعریف شده است :

« فهى منصب الهى حائز لجمیع الشوون الکریمه و الفضائل الا النبوه و ما یلازم ‏ تلک المرتبه السامیه ‏».

« امامت ‏ یک منصب الهى و خدادادى است که تمام شوون والا و فضائل را در برداردجز نبوت و آنچه لازمه آن است (۱۷)

امام رضا ( ع ) در ضمن خطبه ‏ اى که الهام ‏ بخش شیعیان در مساله امامت است ، مى ‏ فرماید :

« ان الامامه زمام ‏ الدین و نظام ‏ المسلمین و صلاح ‏ الدنیا و عز المومنین ، ان الامامه ‏ اس الاسلام النامى و فرعه السامى بالامام تمام الصلاه والزکاه والصیام والحج والجهاد و توفیرالفیى والصدقات و امضاء الحدود و الاحکام و منع ‏ الثغور والاطراف ، الامام یحل حلال الله و یحرم حرام ‏ الله و یقیم حدودالله و یذب عن دین ‏ الله و یدعوالى سبیل ربه بالحکمه والموعظه الحسنه والحجه ‏ البالغه …» (۱۸)

« امامت زمام دین و نظام مسلمین و صلاح دنیا و عزت مومنین است ، امامت ریشه ‏ اسلام و شاخه بلند آن است ، با امام نماز و زکات و روزه و حج و جهاد کامل مى ‏ شود واموال بیت ‏ المال و انفاق به نیازمندان فراوان مى ‏ گردد و اجراى حدود واحکام و حفظ مرزها و جوانب کشور به وسیله امام است . امام ، حلال خدا را حلال و حرام خدا راحرام مى ‏ شمرد و حدود الهى را برپا مى ‏ دارد و از دین خدا دفاع مى ‏ کند و به سوى راه ‏ پروردگارش به وسیله دانش و اندرز نیکو و دلیل رسا و محکم دعوت مى ‏ کند …».

امامت نزد شیعه یک منصب الهى است که باید از سوى خدا تعیین شود و همان فضائل ‏ وامتیازات پیامبر را ( جز مقام نبوت ) دارد و کار او منحصر به حکومت و مرجعیت ‏ دینى نیست کسى که متصدى حامل روح وحى و نبوت و متصدى اخذ و دریافت احکام و شرایع آسمانى ‏ از جانب خدا مى ‏ باشد « نبى ‏» نام دارد و کسى که متصدى حفظ و نگهدارى دین آسمانى ‏ است و از جانب خداوند به این سمت اختصاص یافته « امام ‏» نامیده مى ‏ شود .

ممکن است نبوت و امامت در یک فرد جمع شوند . به این معنى : شخصى داراى هر دومنصب باشد مانند : نوح ، ابراهیم ، موسى ، عیسى و حضرت محمد ( ص ) و پیامبران دیگرى که ‏ قرآن آنها را به امامت معرفى مى ‏ کند .

قرآن مجید امامت را آخرین مرحله سیر تکاملى انسان شمرده که تنها پیامبران ‏ اولواالعزم به آن رسیده ‏ اند چنان که مى ‏ فرماید :

( و اذ ابتلى ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انى جاعلک للناس اماما قال و من ‏ ذریتى قال لا ینال عهدى الظالمین ) (۱۹)

« به یاد آور هنگامى که پروردگار ابراهیم را با وسائل گوناگون آزمود و اوآزمایش خود را کامل کرد ، خداوند به او فرمود من ترا امام مردم قرار دادم .

ابراهیم گفت :

از دودمان من نیز ، خداوند فرمود : پیمان من . یعنى امامت . هرگز به ‏ ستمکاران نمى ‏ رسد ».

از این آیه استفاده مى ‏ شود که مقام امامت و ولایت ‏ برتر از مقام نبوت و رسالت ‏ است و تا ابراهیم امتحان ، آن هم شایستگی ها و صفات ویژه را نداد ، لایق این مقام ‏ نشد .

و نیز ممکن است مقام امامت از نبوت و رسالت جدا شود مانند امامان معصوم که ‏ تنها وظیفه امامت را بر عهده داشتند ، بى ‏ آن که وحى بر آنها نازل شود و « رسول ‏» و « نبى ‏» باشند .

البته اصل « وحى ‏» یعنى گرفتن احکام آسمانى و رساندن آن به مردم به وسیله ‏ پیغمبران انجام مى ‏ گیرد ولى حفظ و نگهدارى آن که طبعا امرى استمرارى و مداوم ‏ است ، به عهده « امام ‏» است و از اینجاست که لزومى ندارد پیوسته پیغمرى در میان ‏ بشر وجود داشته باشد ولى وجودى که نگهدارنده دین آسمانى است ، پیوسته در میان ‏ بشر لازم است و هرگز جامعه بشرى از وجود امام خالى نمى ‏ شود (۲۰). خواه بشناسند یانشناسند خداى متعال مى ‏ فرماید :

(… فان یکفر بها هولاء فقد وکلنا بها قوما لیسوابها بکافرین ) (۲۱)« اگر نسبت ‏ به آن کفر ورزند ، کسان دیگرى را نگاهبان آن ‏ مى ‏ سازیم که نسبت ‏ به آن کافر نیستند زمین از حجت ‏ خالى نمى ‏ ماند در روایات فراوانى که از اهل بیت علیه السلام به ما رسیده است ، این موضوع به ‏ طور مکرر آمده است که صفحه روى زمین از حجت الهى امام یا پیامبرخالى نمى ‏ ماند ثقه ‏ الاسلام محمد بن یعقوب کلینى ( متوفى ۳۲۸ یا ۳۲۹ه ق ) در کتاب ‏ شریف کافى کتابى در « حجت ‏» آورده است که یکصد و سى باب است و هر باب آن متضمن ‏ روایاتى خاص درباره « حجت ‏» است که تقریبا وجه جامع آن روایات ، عنوان آن باب ‏ است که از حاصل مضمون آنها اتخاذ شده است . کتاب حجت کافى مجموعا مشتمل بر یک ‏ هزار و چهارده حدیث است مثلا باب اول آن « باب الاضطرار الى الحجه ‏» است که در آن ‏ پنج ‏ حدیث نقل کرده و باب پنجم آن باب « ان الارض لا تخلو من حجه ‏» که در آن ۱۳ حدیث آورده و دیگرى باب « انه لو لم یبق فى الارض الا رجلان لکان احدهما الحجه ‏» ودر آن باب نیز پنج روایت ‏ به همین مضمون ذکر نموده است (۲۲).

مرحوم علامه مجلسى نیز در بحارالانوار در « کتاب الامامه ‏» بابى زیر عنوان ‏« الاضطرار الى الحجه و ان الارض لا تخلو من حجه ‏» منعقد ساخته که در آن ۱۱۸ حدیث ‏ در این زمینه نقل کرده که قسمتى از آن همان احادیث اصول کافى است (۲۳)اینک به ‏ عنوان نمونه به بعضى از این روایات اشاره مى ‏ شود :

۱ . در بیانات مهمى که على ( ع ) به « کمیل بن زیاد » فرموده چنین مى ‏ خوانیم :

« اللهم بلى ! لا تخلو الارض من قائم لله بحجه اما ظاهرا مشهورا و اما خائفامغمورا لئلا تبطل حجج الله و بیناته …» (۲۴)

« آرى هرگز روى زمین خالى نمى ‏ شود از کسى که به حجت الهى قیام کند ، خواه ظاهرباشد و آشکار و یا ترسان و پنهان ، تا دلائل خداوند و نشانه ‏ هاى روشن او از میان ‏ نرود ».

۲ . امام صادق ( ع ) مى ‏ فرماید :

« ان الارض لا تخلو الا و فیها امام کیما ان زاد المومنون شیئا ردهم و ان نقصواشیئا اتمه لهم ‏» (۲۵).

« زمین هرگز از امام خالى نگردد براى این که اگر مومنان چیزى ( در اصول و یادر فروع ) افزودند آنها را برگرداند و اگر چیزى کم کنند آن را تکمیل نماید ».

۳ . باز آن حضرت فرمود : « ما زالت الارض الا ولله فیها الحجه یعرف الحلال و الحرام و یدعوا الناس الى سبیل الله ‏» (۲۶).

« زمین حال به حال نمى ‏ گردد مگر آن که براى خدا در آن حجتى باشد که حلال و حرام ‏ را به مردم بفهماند و مردم را به راه خدا فراخواند ».

۴ . باز در حدیث دیگرى از آن حضرت آمده است : « ان الله اجل و اعظم من ان ‏ یترک الارض بغیر امام عادل ‏» (۲۷). « خداوند بزرگواتر از آن است که زمین را بدون ‏ امام عادلى رها سازد » ۵ . امام باقر ( ع ) مى ‏ فرماید : « لو ان الامام رفع من الارض ‏ ساعه لماجت ‏ باهلها کما یموج البحر باهله ‏» (۲۸).« چنان که امام از زمین ‏ برداشته شود ، زمین به اهلش مضطرب گردد چنان که دریا اهلش را مضطرب مى ‏ کند ».

۶ . امام صادق ( ع ) فرمود : « لو بقى اثنان لکان احدهما الحجه على صاحبه ‏» (۲۹)

« اگر مردم زمین تنها دو کس باشند یکى از آنها بر رفیقش امام است ‏».

۷ . باز آن حضرت فرمود : « لو کان الناس رجلین لکان احدهما الامام و قال : ان ‏ آخر من یموت الامام لئلا یحتج احدهم على الله عزوجل ترکه بغیر حجه لله ‏ علیه ‏» (۳۰).

« اگر مردم جهان تنها دو نفر باشند یکى از آنها امام است و فرمود : آخرین کسى ‏ که از دنیا مى ‏ رود ، امام است ‏».

آرى وجود امام در روى زمین به قدرى اهمیت دارد که به موجب بعضى از روایات حتى ‏ یک لحظه هم زمین نباید از حجت ‏ خدا خالى باشد .

۸ . « سلیمان بن جعفر جعفرى ‏» گفت : از امام رضا ( ع ) سوال کردم : آیا زمین ازحجت ‏ خالى مى ‏ شود ؟ فرمود : « لو خلت الارض طرفه عین من حجه لساخت ‏ باهلها » (۳۱).

« اگر زمین یک چشم برهم زدن از حجت ‏ خدا خالى باشد ، بر اهلش فرو ریزد ( ونظمش ازهم بپاشد »).

بدین ترتیب مساله وجود یک حجت الهى در هر عصر و زمانى در روى زمین یکى ازمسائل مسلم در مذهب اهل بیت است و در قرآن هم اشاراتى بر لزوم حجت الهى در روى ‏ زمین در هر زمان شده است از جمله آیه شریفه ( انما انت منذر لکل قوم هاد ) (۳۲)

« تو فقط بیم دهنده ‏ اى و براى هر قومى هدایت کننده ‏ اى است ‏».

این آیه حاکى است که هر قومى در هر عصر و زمانى هدایت کننده ‏ اى از سنخ پیامبردارد و لذا در حدیثى از امام باقر ( ع ) در تفسیر این آیه آمده است : «.. و فى کل ‏ زمان امام منا یهدیهم الى ما جاء به رسول ‏ الله ( ص (۳۳)در هر زمانى امامى ازماست که مردم را هدایت مى ‏ کند به سوى چیزى که رسول خدا ( ص ) آورده است ‏».

بدین ترتیب مساله ولایت در شیعه به معنى حجت زمان که هیچ زمانى روى زمین ازحجت ‏ خالى نیست و ( لولا الحجه لساخت الارض باهلها ) به صورت بسیار غلیظ و پررنگ ‏ مطرح است و این مفهوم توسط خود امامان عنوان شده است و کهن ‏ ترین منابع شیعه ‏ گویاى این مطلب مى ‏ باشد . به عقیده « پرفسور کربن ‏» این مطلب وجه مشترک میان تشیع ‏ و تصوف است ‏ به این معنى : مساله ‏ اى است که در میان صوفیه نیز شدیدا مطرح است ودر تشیع نیز از صدر اسلام مطرح بوده است وى در مصاحبه ‏ اى که با « علامه ‏ طباطبائى ‏»( ره ) داشت ، از جمله سوالاتى که کرده این بود که این مساله را آیاشیعه از متصوفه گرفته ‏ اند یا متصوفه از شیعه ؟ نظرش این بود که از این دو تا یکى ‏ از دیگرى گرفته است .

« علامه طباطبائى ‏»( ره ) گفتند :

متصوفه از شیعه گرفته ‏ اند براى این که این ‏ مساله از زمانى در میان شیعه مطرح است که هنوز تصوف صورتى به خود نگرفته بود وهنوز این مسائل در میان متصوفه مطرح نبود ، بعدها این مساله در میان متصوفه ‏ مطرح شده است ، پس اگر بنا بشود که از این دوتا یکى از دیگرى گرفته باشد بایدگفت متصوفه از شیعه گرفته ‏ اند . این مساله ، همان مساله « انسان کامل ‏» و به ‏ تعبیر دیگر حجت زمان است که عرفا و متصوفه روى این مطلب خیلى تاکید دارند (۳۴).

مولوى در مثنوى گفته است :

پس به هر دورى ولیى قائم است تا قیامت آزمایش دائم است هر که را خوى نکو باشد برست هر کسى کو شیشه دل باشد شکست پس امام حى قائم آن ولى است خواه از نسل عمر خواه از على است مهدى و هادى وى است اى راه ‏ جو هم نهان و هم نشسته پیش رو او چو نور است و خرد جبریل او آن ولى کم از و قندیل او و آنکه بى قندیل کم مشکات ماست نور او در مرتبه ترتیبهاست ز آن که هفتصد پرده دارد نور حق پرده ‏ هاى نور دان چندین طبق از پس هر پرده قومى را مقام صف صفند این پرده ‏ هاشان تا امام (۳۵)

باز مولوى در داستان افسانه ‏ اى « ابراهیم ادهم ‏» در این باره اشاره ‏ اى دارداو افسانه ‏ ها را ذکر مى ‏ کند به اعتبار این که مى ‏ خواهد مطلبش را بگوید . هدف ‏ او نقل داستان نیست . مى ‏ گوید :

ابراهیم ادهم به کنار دریا رفت و سوزنى را به دریا انداخت و بعد سوزن راخواست ، ماهی ها سر از دریا درآوردند درحالى که به دهان هر یک سوزنى بود تا آنجاکه مى ‏ گوید :

دل نگه دارید اى بى ‏ حاصلان در حضور حضرت صاحبدلان

تا این که مى ‏ گوید :

شیخ واقف گشت از اندیشه ‏ اش شیخ چون شیر است و دلها بیشه ‏ اش

غرض متصوفه نیزمى ‏ گویند :

در هر دوره ‏ اى یک انسان کامل که حامل معنویت کلى انسانیت است ، وجوددارد . هیچ عصر و زمانى از یک ولى کامل که آنها گاهى از او تعبیر به « قطب ‏» ویا « شیخ ‏» مى ‏ کنند ، خالى نیست و براى آن ولى کامل که انسانیت را به ‏ طور کامل ‏ دارد مقاماتى قائل هستند که از اذهان ما خیلى دور است از جمله مقامات او ، تسلطش ‏ بر ضمایر یعنى دلهاست ‏ بدین معنى که او یک روح کلى است محیط بر همه روحها (۳۶).

آرى متصوفه اصل ولایت را از شیعه گرفتند و آن را به دلخواه خود شرح و تفسیرنمودند تا بتوانند از این تغییر و تحول ، ردائى به قامت هر صوفى سر نتراشیده ‏ راست آورند.

پی نوشت:

۱. دعا در زمان غیبت امام زمان، این دعا را مرحوم «سید ابن‏طاوس‏» در «جمال الاسبوع‏» بعد از ذکر دعاهاى وارده بعد ازنمازعصرجمعه وصلوات کبیره ذکر کرده است.

۲. کنزالفوائد.

۳. از زیارت جامعه کبیره.

۴. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۴۵٫

۵. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۴۵٫

۶. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۸۰٫

۷. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۸۱٫

۸. الغدیر، ج‏۱، ص ۲۱۵٫

۹. ۱۰ ۱۱ مسند احمد بن حنبل، ج‏۳، ص ۱۷ . ابن اثیر، اسدالغابه، ج‏۲، ص ۱۲ترمذى، صحیح، ج‏۲، ص ۳۰۸٫

۱۰. مسند احمد بن حنبل، ج‏۳، ص ۱۷ . ابن اثیر، اسدالغابه، ج‏۲، ص ۱۲ترمذى، صحیح، ج‏۲، ص ۳۰۸٫

۱۱. مسند احمد بن حنبل، ج‏۳، ص ۱۷ . ابن اثیر، اسدالغابه، ج‏۲، ص ۱۲ترمذى، صحیح، ج‏۲، ص ۳۰۸٫

۱۲. غرر و درر آمدى، ج‏۴، ص ۲۴۳٫

۱۳. غرر و درر آمدى، ج‏۴، ص ۲۴۳٫

۱۴. علامه طباطبائى، شیعه در اسلام، ص ۱۰۹٫

۱۵. پیام قرآن، ج‏۹، ص ۲۰٫

۱۶. شیخ مفید، اوائل المقالات، ص ۷۴، چاپ داورى، قم.

۱۷. احقاق الحق، ج‏۲، ص ۳۰۰، پاورقى یک.

۱۸. اصول کافى، ج‏۱، ص ۲۰۰ . کتاب الحجه، باب فى فضل الامام و صفاته، حدیث اول.

۱۹. سوره بقره: ۱۲۴٫

۲۰. شیعه در اسلام، ص ۱۲۰٫

۲۱. سوره انعام: ۸۹٫

۲۲. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۸ . ۱۸۰٫

۲۳. بحارالانوار، چاپ جدید، ج‏۲۳، از صفحه ۱ تا ۵۶٫

۲۴. نهج‏البلاغه، حکمت ۱۴۷ . علل الشرایع، ص ۷۶ . بحارالانوار، ج‏۲۳، ص ۲۰ . وبه تذکره‏الحفاظ ذهبى، ج‏۱، ص ۱۲ نیز مراجعه شود .اکمال الدین، ص ۱۶۹٫

۲۵. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۸ . حدیث ۲، از باب اول.

۲۶. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۸، حدیث ۳ . اکمال الدین، ص ۱۳۳ . بحار، ج‏۲۳، ص ۴۱٫

۲۷. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۸، حدیث‏۶ . اکمال الدین ، ص ۱۳۳ . بحار، ج‏۲۳، ص ۴۲٫

۲۸. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۹، حدیث‏۱۲٫

۲۹. اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۷۹، باب ۲، حدیث‏۲٫

۳۰. علل الشرایع، ص ۷۶ . بحار، ج‏۲۳، ص ۲۱ . اصول کافى، ج‏۱، ص ۱۸۰٫

۳۱. عیون اخبارالرضا، ص ۱۵۰ . ۱۵۱ . علل الشرایع، ص ۷۷٫

۳۲. سوره رعد: ۷٫

۳۳. بحارالانوار، ج‏۲۳، ص ۵، ح ۹٫

۳۴. مدرک قبل.

۳۵. مثنوى، دفتر دوم، ص‏۲ . ۱۳۱٫

۳۶. شهید مطهرى، امامت و رهبرى، ص ۶ . ۵۵٫

منبع :داود الهامى درسهایى از مکتب اسلام ـ شماره ۲ ( سال۷۷ )

حدیث ثقلین و عصمت اهل بیت(علیه السلام)

اشاره:

عصمت اجتناب و دوری از گناه و نافرمانی خداوند است. اعتقاد به عصمت پیامبران و امامان از گناهان عمدی و سهوی، از آموزه‌ها و اعتقادات شیعه است. عصمت از سهو و خطا در امور روزمره زندگی این افراد، مورد اختلاف بین علما است. اعتقاد به حقانیت هر دینی و عمل بر اساس آموزه‌های آن، وابسته به اثبات عصمت پیامبر آن دین است. در مباحث درون‌دینی، عصمت پیامبران در دریافت و ابلاغ وحی، با دلیل عقلی اثبات می‌شود؛ اما عصمت در حیطه عملی زندگی آنان، بیشتر متکی به دلیل نقلی است.

از جمله امورى که به وضوح از حدیث شریف استفاده مى شود، عصمت و حجیت اقوال و افعال اهل بیت(علیه السلام)، و به تعبیر دیگر، حجیت سنّتِ اهل بیت(علیه السلام) است، که این مطلب را از چند موضع حدیث مى توان اثبات کرد:

۱ـ اقتران اهل بیت به کتاب خدا؛ آن کتابى که به نصّ قرآن هرگز در او باطل راه نخواهد داشت. پرواضح است که صدور هر مخالفتى با قرآن ـ چه از روى عمد یا سهو یا غفلت ـ افتراق و جدایى از قرآن به حساب مى آید، اگر چه عنوان معصیت بر آن صادق نباشد، همانند مخالفت هایى که با سهو یا غفلت و نسیان همراه باشد.

استاد توفیق ابوعلم، نویسنده مصرى مى گوید:

«انّ النبىّ(صلى الله علیه وآله) قرنهم بکتاب الله العزیز الّذی (لایأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه) فلا یفترق احدهما عن الآخر، ومن الطبیعى انّ صدور ایّه مخالفه لأحکام الدین تعدّ افتراقاً عن الکتاب العزیز. وقد صرّح النبىّ(صلى الله علیه وآله) بعدم افتراقهما حتى یردا علىّ الحوض، فدلالته على العصمه ظاهره جلیّه. وقد کرّر النبىّ(صلى الله علیه وآله) هذا الحدیث فی مواقف کثیره؛ لأنّه یهدف إلى صیانه الأمه والمحافظه على استقامتها و عدم انحرافها فی المجالات العقائدیه وغیرها…»؛ «پیامبر(صلى الله علیه وآله) اهل بیت خود را به کتاب عزیز خداوند مقرون ساخته است، کتابى که هرگز در او باطل نفوذ نخواهد کرد و هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد. واضح است که صدور هر نوع مخالفت با احکام دین افتراق و جدایى از قرآن محسوب مى گردد، در حالى که پیامبر(صلى الله علیه وآله)خبر از عدم جدایى این دو داده است. از همین رو، حدیث دلالتى ظاهر و آشکار بر عصمت اهل بیت دارد. و پیامبر(صلى الله علیه وآله) که این حدیث را در مواقف بسیارى ذکر کرده در پى این هدف است که امّت خود را صیانت کرده و آنان را سفارش به استقامت بر تمسک به این دو نموده، تا در امور مختلف ـ اعم از اعتقادات و فروع ـ به ضلالت و گمراهى گرفتار نشوند…».(۱)

۲ـ در روایت مسلم بن حجاج و دیگران آمده است که پیامبر قبل از سفارش به کتاب و عترت فرمود:

«إنّما أنا بشر یوشک أن یأتى رسول ربّى فأجیب». این مقدمه دلالت دارد بر این که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در صدد است تا براى بعد از خود مرجعى دینى معیّن کند، که عهده دار وظایف او تا روز قیامت گردد. مى دانیم که جانشین پیامبر(صلى الله علیه وآله)در اداىِ وظایف، همانند خود حضرت باید از عصمت برخوردار باشد.

۳ـ پیامبر(صلى الله علیه وآله) طبق حدیث مسلم، قرآن را این گونه توصیف مى کند

: در آن هدایت و نور است و آن به مثابه ریسمانى است  که هر کس به آن چنگ زند بر هدایت واقعى است و هر کس که آن را رها سازد بر ضلالت است. همین حکم براى عترتى است که مقرون به کتاب خدا و عِدل آن شده است.

۴ـ طبق روایت احمد بن حنبل، حضرت فرمود:

«لن یفترقا حتّى یردا علىّ الحوض» تعبیر به «لن» تصریح به جدا نشدن قرآن و عترت از یکدیگر تا روز قیامت دارد. و عدم افتراق کنایه از مخالفت نکردن ـ ولو سهوى ـ عترت با هیچ یک از تعلیمات قرآن است و این معنا تنها با عصمت اهل بیت(علیه السلام) تناسب دارد. و اگر قرار باشد اهل بیت خطاکار باشند، قطعاً از قرآن جدا شده اند؛ زیرا در قرآن هیچ گونه خطا و سهوى وجود ندارد.

۵ـ در برخى از روایات ثقلین، درباره قرآن مى خوانیم: «حبل ممدود من السماء الى الارض»؛ «قرآن ریسمانى کشیده شده از آسمان به سوى زمین است.» آسمان محلّ نزول رحمت است. از همین رو امر شده که دست ها را هنگام دعا به سوى آسمان بالا بریم. قرآن مانند ریسمان و حلقه وصلى بین خدا و بندگان است، هرکس به آن تمسک کند به طور حتم از سرچشمه زلال معارف الهى بهره مند شده است. عترت پیامبر(صلى الله علیه وآله)نیز این طور است. هر کس به آنان اقتدا کرده و از آنان اطاعت کند به منبع فیض و کمال مطلق رسیده و به سعادت دنیا و آخرت واصل شده است و این مستلزم عصمت اهل بیت، همانند قرآن است.

۶ـ در روایت ترمذى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل شده:

«فانظروا بم تخلّفو نى فیهما»؛ «نظر و تأمل کنید که چگونه حقّ مرا در مورد این دو جانشین مراعات خواهید کرد.» این تعبیر به تنهایى دلالت بر لزومِ اطاعت آن دو به طور مطلق دارد و لذا با عصمت سازگار است.

۷ـ در غالب روایات آمده است:

«ما إن أخذتم بهما لن تضلّوا» که با «لن» به کار رفته است؛ یعنى با تمسک به کتاب و عترت ـ که هرگز از یکدیگر جدا پذیر نیستند ـ هرگز گمراه نخواهید شد و این، تنها با عصمت سازگارى دارد؛ زیرا مخالفت با واقع نیز نوعى ضلالت و گمراهى است و هر که معصوم نباشد این احتمال در حقّ او صادق است. در نتیجه لازم مى آید که تبعیّت کننده از اهل بیت(علیه السلام) ایمن از ضلالت به طور مطلق نباشد، در حالى که این معنا مخالف با ظاهر بلکه نصّ و صریح حدیث ثقلین است.

مقصود از تمسک و اخذ به کتاب و عترت، مجرّد دوست داشتن آن دو و احسان و اکرام و احترام به آن ها و اداى حقوق واجب و مستحب آن دو نیست؛ همان گونه که از کلام برخى از اشخاص ـ که عادتشان وارونه جلوه دادن حقایق است، همانند ابن حجر مکى ـ استفاده مى شود؛ زیرا به طور حتم این معنا خلاف ظاهر بلکه نصّ روایات است.

۸ـ در برخى از روایات ثقلین مى خوانیم که پیامبر(صلى الله علیه وآله) :فرمود

«فلا تقدّموهما فتهلکوا»؛ «بر این دو پیشى نگیرید که هلاک خواهید شد.» این تعبیر نیز به نوبه خود دلالت بر عصمت کتاب و عترت دارد.(۲)

پی نوشت:

۱. اهل البیت ـ فاطمه الزهراء، ص ۷۵.

۲. على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات(۲)، ص ۳۳۰.

اثبات عصمت اهل بیت(علیه السلام) در حدیث ثقلین

اشاره:

حدیث ثقلین حدیثی مشهور و متواتر از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) درباره جایگاه قرآن کریم و اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) در دین اسلام پس از آن حضرت. بر اساس این حدیث، پس از درگذشت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، برای هدایت باید به قرآن و اهل بیت تمسک جست و این دو، همواره در کنار یکدیگرند. صحّت انتساب این حدیث به پیامبر(صلی الله علیه و آله) را همه مسلمانان، شیعه و سنی، پذیرفته و حدیث را در کتاب‌های حدیثی خود آورده‌اند. شیعیان با تکیه بر این حدیث، معتقد به لزوم امامت و عصمت امامان(علیه السلام) و نیز دوام امامت در همه زمان‌ها هستند.

از جمله امورى که به وضوح از حدیث شریف استفاده مى شود، عصمت و حجیت اقوال و افعال اهل بیت(علیه السلام)، و به تعبیر دیگر، حجیت سنّتِ اهل بیت(علیه السلام) است، که این مطلب را از چند موضع حدیث مى توان اثبات کرد:

۱. اقتران اهل بیت به کتاب خدا؛ آن کتابى که به نصّ قرآن هرگز در او باطل راه نخواهد داشت. پرواضح است که صدور هر مخالفتى با قرآن . چه از روى عمد یا سهو یا غفلت . افتراق و جدایى از قرآن به حساب مى آید، اگر چه عنوان معصیت بر آن صادق نباشد، همانند مخالفت هایى که با سهو یا غفلت و نسیان همراه باشد.

استاد توفیق ابوعلم، نویسنده مصرى مى گوید:

«انّ النبىّ(صلى الله علیه وآله) قرنهم بکتاب الله العزیز الّذی (لایأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه) فلا یفترق احدهما عن الآخر، ومن الطبیعى انّ صدور ایّه مخالفه لأحکام الدین تعدّ افتراقاً عن الکتاب العزیز. وقد صرّح النبىّ(صلى الله علیه وآله) بعدم افتراقهما حتى یردا علىّ الحوض، فدلالته على العصمه ظاهره جلیّه. وقد کرّر النبىّ(صلى الله علیه وآله) هذا الحدیث فی مواقف کثیره؛ لأنّه یهدف إلى صیانه الأمه والمحافظه على استقامتها و عدم انحرافها فی المجالات العقائدیه وغیرها…»؛ «پیامبر(صلى الله علیه وآله) اهل بیت خود را به کتاب عزیز خداوند مقرون ساخته است، کتابى که هرگز در او باطل نفوذ نخواهد کرد و هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد. واضح است که صدور هر نوع مخالفت با احکام دین افتراق و جدایى از قرآن محسوب مى گردد، در حالى که پیامبر(صلى الله علیه وآله)خبر از عدم جدایى این دو داده است. از همین رو، حدیث دلالتى ظاهر و آشکار بر عصمت اهل بیت دارد. و پیامبر(صلى الله علیه وآله) که این حدیث را در مواقف بسیارى ذکر کرده در پى این هدف است که امّت خود را صیانت کرده و آنان را سفارش به استقامت بر تمسک به این دو نموده، تا در امور مختلف . اعم از اعتقادات و فروع . به ضلالت و گمراهى گرفتار نشوند…».(۱)

۲. در روایت مسلم بن حجاج و دیگران آمده است که پیامبر قبل از سفارش به کتاب و عترت فرمود:

«إنّما أنا بشر یوشک أن یأتى رسول ربّى فأجیب». این مقدمه دلالت دارد بر این که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در صدد است تا براى بعد از خود مرجعى دینى معیّن کند، که عهده دار وظایف او تا روز قیامت گردد. مى دانیم که جانشین پیامبر(صلى الله علیه وآله)در اداىِ وظایف، همانند خود حضرت باید از عصمت برخوردار باشد.

۳. پیامبر(صلى الله علیه وآله) طبق حدیث مسلم، قرآن را این گونه توصیف مى کند:

در آن هدایت و نور است و آن به مثابه ریسمانى است که هر کس به آن چنگ زند بر هدایت واقعى است و هر کس که آن را رها سازد بر ضلالت است. همین حکم براى عترتى است که مقرون به کتاب خدا و عِدل آن شده است.

۴. طبق روایت احمد بن حنبل، حضرت فرمود:

«لن یفترقا حتّى یردا علىّ الحوض» تعبیر به «لن» تصریح به جدا نشدن قرآن و عترت از یکدیگر تا روز قیامت دارد. و عدم افتراق کنایه از مخالفت نکردن . ولو سهوى . عترت با هیچ یک از تعلیمات قرآن است و این معنا تنها با عصمت اهل بیت(علیه السلام) تناسب دارد. و اگر قرار باشد اهل بیت خطاکار باشند، قطعاً از قرآن جدا شده اند؛ زیرا در قرآن هیچ گونه خطا و سهوى وجود ندارد.

۵. در برخى از روایات ثقلین، درباره قرآن مى خوانیم:

«حبل ممدود من السماء الى الارض»؛ «قرآن ریسمانى کشیده شده  از آسمان به سوى زمین است.» آسمان محلّ نزول رحمت است. از همین رو امر شده که دست ها را هنگام دعا به سوى آسمان بالا بریم. قرآن مانند ریسمان و حلقه وصلى بین خدا و بندگان است، هرکس به آن تمسک کند به طور حتم از سرچشمه زلال معارف الهى بهره مند شده است. عترت پیامبر(صلى الله علیه وآله)نیز این طور است. هر کس به آنان اقتدا کرده و از آنان اطاعت کند به منبع فیض و کمال مطلق رسیده و به سعادت دنیا و آخرت واصل شده است و این مستلزم عصمت اهل بیت، همانند قرآن است.

۶. در روایت ترمذى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل شده:

«فانظروا بم تخلّفو نى فیهما»؛ «نظر و تأمل کنید که چگونه حقّ مرا در مورد این دو جانشین مراعات خواهید کرد.» این تعبیر به تنهایى دلالت بر لزومِ اطاعت آن دو به طور مطلق دارد و لذا با عصمت سازگار است.

۷. در غالب روایات آمده است:

«ما إن أخذتم بهما لن تضلّوا» که با «لن» به کار رفته است؛ یعنى با تمسک به کتاب و عترت . که هرگز از یکدیگر جدا پذیر نیستند . هرگز گمراه نخواهید شد و این، تنها با عصمت سازگارى دارد؛ زیرا مخالفت با واقع نیز نوعى ضلالت و گمراهى است و هر که معصوم نباشد این احتمال در حقّ او صادق است. در نتیجه لازم مى آید که تبعیّت کننده از اهل بیت(علیه السلام) ایمن از ضلالت به طور مطلق نباشد، در حالى که این معنا مخالف با ظاهر بلکه نصّ و صریح حدیث ثقلین است.

مقصود از تمسک و اخذ به کتاب و عترت، مجرّد دوست داشتن آن دو و احسان و اکرام و احترام به آن ها و اداى حقوق واجب و مستحب آن دو نیست؛ همان گونه که از کلام برخى از اشخاص . که عادتشان وارونه جلوه دادن حقایق است، همانند ابن حجر مکى . استفاده مى شود؛ زیرا به طور حتم این معنا خلاف ظاهر بلکه نصّ روایات است.

۸. در برخى از روایات ثقلین مى خوانیم که پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود:

«فلا تقدّموهما فتهلکوا»؛ «بر این دو پیشى نگیرید که هلاک خواهید شد.» این تعبیر نیز به نوبه خود دلالت بر عصمت کتاب و عترت دارد.(۲)

پی نوشت:

۱. اهل البیت . فاطمه الزهراء، ص ۷۵.

۲. على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات(۲)، ص ۳۳۰.

احتجاج على(علیه السلام) به حدیث ثقلین

اشاره:

حدیث ثقلین حدیثی مشهور و متواتر از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) درباره جایگاه قرآن کریم و اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) در دین اسلام پس از آن حضرت. بر اساس این حدیث، پس از درگذشت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، برای هدایت باید به قرآن و اهل بیت تمسک جست و این دو، همواره در کنار یکدیگرند. صحّت انتساب این حدیث به پیامبر(صلی الله علیه و آله) را همه مسلمانان، شیعه و سنی، پذیرفته و حدیث را در کتاب‌های حدیثی خود آورده‌اند. شیعیان با تکیه بر این حدیث، معتقد به لزوم امامت و عصمت امامان(علیه السلام) و نیز دوام امامت در همه زمان‌ها هستند.

حافظ حموینى در «فرائد السمطین» به سندش از سلیم بن قیس نقل کرده که گفت: على(علیه السلام) را در مسجد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در زمان خلافت عثمان مشاهده کردم، در حالى که جماعتى با هم سخن مى گفتند… آن گاه به مفاخره بین مهاجرین و انصار اشاره مى کنند، در حالى که حضرت على(علیه السلام) ساکت بود و او و اهل بیتش هیچ گونه حرفى نمى زدند. مردم رو به حضرت کرده و عرض کردند: اى ابوالحسن! چرا سخن نمى گویید؟ حضرت فرمود: هر کدام از این دو قبیله فضیلت خود را ذکر کرد و به حق هم گفت. آن گاه بعد از ذکر جمله اى از فضایل فراوان خود که همگى به آن ها اقرار مى کردند، فرمود: «انشدکم الله! اتعلمون انّ رسول الله(صلى الله علیه وآله) قام خطیباً لم یخطب بعد ذلک فقال: یا ایها الناس انى تارک فیکم الثقلین: کتاب الله و عترتى اهل بیتى فتمسکوا بهما لن تضلّوا، فانّ اللطیف الخبیر اخبرنى و عهد الىّ انّهما لن یفترقا حتى یردا علىّ الحوض. فقام عمر بن الخطاب شبه المغضب فقال: یا رسول الله! اکلّ اهل بیتک! قال: لا، و لکن اوصیائى منهم، اوّلهم اخى و وزیرى و وارثى و خلیفتى فى امّتى و ولىّ کل مؤمن بعدى هو اولهم، ثم ابنى الحسن، ثم ابنى الحسین، ثم تسعه من ولد الحسین، واحد بعد واحد حتى یردا علىّ الحوض. هم شهداء الله فى ارضه و حجّته على خلقه، و خزّان علمه و معادن حکمته. من اطاعهم اطاع الله و من عصاهم عصى الله. فقالوا کلّهم: نشهد انّ رسول الله(صلى الله علیه وآله) قال ذلک»؛(۱) «شما را به خداوند سوگند  مى دهم آیا به یاد دارید که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ایستاده خطبه اى خواند که بعد از آن چنین خطبه اى نخواند، و فرمود: اى مردم! همانا من در میان شما دو چیز گران بها قرار مى دهم: کتاب خدا و عترتم اهل بیتم، پس به آن دو تمسک کنید که هرگز گمراه نخواهید شد؛ زیرا ]خداوند[ لطیف خبیر مرا خبر داده و به من عهد کرده که هرگز این دو از یکدیگر جدا نمى شوند تا بر من در کنار حوض وارد شوند. عمر بن خطّاب در حالى که شبیه شخص غضبناک شده بود، گفت: اى رسول خدا! آیا تمام اهل بیت تو مراد است؟ حضرت فرمود: خیر، ولى اوصیایم، که اول آن ها برادرم و وزیرم و وارثم و خلیفه من در میان امتم و سرپرست هر مؤمنى بعد از من است. او اول آنان است. سپس فرزندم حسن سپس فرزندم حسین، سپس نه نفر از اولاد حسین، یکى پس از دیگرى تا بر من در کنار حوض وارد شوند. آنان گواهان خدا در روى زمین و حجت هاى خدا بر خلق و خزینه داران علم و معدن هاى حکمت خدایند. هر کس آنان را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و هر کس آنان را نافرمانى کند خدا را نافرمانى کرده است.

تمام کسانى که در آن مجلس حاضر بودند، گفتند: ما گواهى مى دهیم که رسول خدا(علیه السلام)چنین فرمود.»(۲)

پی نوشت:

 ۱. فرائد السمطین، ج ۱، ص ۳۱۲.

۲. على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات(۲)، ص ۳۳۳.

روش آشنا کردن اهل سنت با اهل بیت(علیهم‌السلام)

اشاره:

با توجه به اینکه اهل تسنن با تاثیر پذیری از افکار و سیاست های بنی امیه از اهل بیت پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) فاصله گرفته و اطلاعات لازم را نسبت به اهل بیت ندارند. حتی برخی از اهل سنت بع علت نفوذ افکار امویان و دشمنان اهل بیت(علیهم‌السلام) ناآگاهانه با اهل بیت (علیهم‌السلام) دشمنی می ورزند. بنابراین وظیفه شرعی و عقلی ایجاب می کند که هر مسلمانی باید نسبت به اهل بیت (علیهم‌السلام) شناخت کافی داشته باشد.

به عنوان مقدمه برای شناخت اهل بیت(علیهم‌السلام) باید از شخص پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) و مقام و عظمت آن حضرت سخن گفت. به این معنا که تمام ارزش ها و اعتقادات اسلامی با وجود مقدس رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) و ایمان به آن حضرت معنا پیدا می کند و اگر لازمه پذیرش و ایمان نسبت به برخی موضوعات، اهانت رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) و سرپیچی از دستورات آن حضرت باشد، اعتقاد و ایمان در نزد خدا و رسول او نه تنها هیچ ارزشی نخواهد داشت بلکه مساوی با کفر خواهد بود. برای اثبات این موضوع باید به آیاتی از قرآن کریم تمسک جست. زیرا خداوند اطاعت و پیروی از دستورات رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) را بر همگان واجب کرده و بهای سرپیچی از اوامر و دستورات آن حضرت را آتش جهنم قرار داده است. بنابراین مطالبی به ترتیب و مراحل زیر برای آشنا کردن یک فرد سنی مذهب با اهل بیت پیشنهاد می شود:

۱.در آغاز باید از قرآن شروع کرد. قرآن کریم کتابی است که تمام مسلمانان آن را قبول داشته و انکار حتی یک آیه آن موجب کفر می شود. در قرآن کریم آیاتی در خصوص اهل بیت رسول خدا وجود دارد که آنان را بر دیگران برتر نموده است. ما در اینجا فقط به دو آیه اشاره می کنیم.

الف. آیه تطهیر در قرآن کریم اختصاص به اهل بیت رسول(صلی‌الله علیه و آله) خدا دارد. خداوند می فرماید: إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً(۱). «خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملًا شما را پاک سازد» این آیه به گفته عایشه همسر رسول خدا در شأن امام علی، فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسین(علیه‌السلام) نازل شده است. این حدیث در صحیح مسلم اینگونه نقل شده است: روزی پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) قبل از طلوع آفتاب ردایی که از پشم سیاه بافته شده بود بر خودش انداخت. در این زمان حسن بن علی آمد و رسول خدا او را در کنار خودش زیر رداء برد. لحظه ای بعد حسین آمد رسول خدا او را هم زیر رداء قرار داد. پس از او فاطمه دختر پیامبر آمد او هم زیر رداء رفت. و سپس علی آمد در کنار آنان زیر رداء قرار گرفت. در این زمان رسول خدا فرمود: إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا.

بنابراین از نظر قرآن کریم امام علی(علیه‌السلام) و فاطمه(سلام‌الله علیها) و امام حسن و امام حسین (علیه‌السلام) اهل بیت رسول خدا هستند که از طرف خداوند از هر نوع گناه و معصیت تطهیر شده اند.

ب. در قران کریم محبت اهل بیت بر همه مسلمانان واجب شده است. خداوند در قرآن کریم می فرماید: قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبی(۲). «به مسلمانان بگو که من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمی کنم جز دوستداشتن نزدیکانم [اهل بیتم]». در کتابهای معتبر اهل سنت آمده که از رسول خدا پرسیده شد که این اقارب و اهل بیت شما کیست که محبت آنان بر ما واجب شده است؟ رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: آنان علی ، فاطمه، و دو پسر آنها است.(۳)

بعد از اینکه با این آیات قرآن ثابت شد که امام علی و فاطمه و حسن و حسین(علیه‌السلام) از اهلبیت رسول خدا هستند، اهل بیت بودن سایر امامان به گفته آنان قابل اثبات می باشند. پس بر هر مسلمانی واجب می شود که اهل بیت را بشناسند تا بر طبق فرمایش خداوند نسبت به آنان محبت بورزند.

۲٫ در مرحله بعد برای اینکه یک مسلمان سنی مذهب را به اهل بیت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) نزدیک کنیم لازم است در ابتداء آیاتی در راستای وجوب اطاعت رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) و عواقب مخالفت با دستورات آن حضرت را بیان کرد تا آنان برای پذیرش مطالبی که نسبت به اهل بیت (علیه‌السلام) در متون اسلامی توسط پیامبر خدا بیان شده است آمادگی پیدا کنند. به عنوان نمونه آیات زیر را برای این منظور می توان ذکر کرد:

وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ(۴). «آنچه را رسول خدا برای شما آورده بگیرید (و اجرا کنید)، و از آنچه نهی کرده خودداری نمایید و از (مخالفت) خدا بپرهیزید که خداوند کیفرش شدید است!»

وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبینا(۵). «و هر کس نافرمانی خدا و رسولش را کند، به گمراهی آشکاری گرفتار شده است!»

وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها أَبَدا(۶). «و هر کس نافرمانی خدا و رسولش کند، آتش دوزخ از آن اوست و جاودانه در آن میماند!».

قُلْ أَطیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْکافِرینَ(۷). «بگو: از خدا و رسولش فرمان ببرید. پس اگر رویگردان شدند، بدانند که خدا کافران را دوست ندارد».

وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدی وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبیلِ الْمُؤْمِنینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّی وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصیراً(۸). «هر که پس از آشکار شدن راه هدایت با پیامبر مخالفت ورزد و از شیوهای جز شیوه مؤمنان پیروی کند، بدان سوی که پسند اوست بگردانیمش و به جهنمش افکنیم، و جهنم سرانجام بدی است»

وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَنْ یَتَوَلَّ یُعَذِّبْهُ عَذاباً أَلیماً(۹). «و هر که از خدا و پیامبرش اطاعت کند، او را به بهشت‌هایی داخل میکند که در آن نهرها روان است. و هر که سر برتابد به عذابی دردآورش عذاب میکند»

کسی که واقعا ایمان به اسلام و قرآن داشته باشد به اندازه سر سوزن نباید با دستورات رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) مخالفت کند و نباید از آنچه که او برای مسلمانان آورده اعراض کرده و به چیزهای که از طرف آن حضرت نهی شده بپردازد.

۳٫ در مرحله سوم روایات و احادیثی رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) که در باره اهل بیت و امامان دوازده گانه در متون معتبر اهل سنت آمده است برای آنان بازگو شود. برای نمونه به چند حدیث در این باره اشاره می شود:

الف) یکی از این احادیث حدیث ثقلین می باشد. این حدیث در کتابهای متعدد اهل سنت نقل شده است. در صحیح مسلم یکی از معتبر ترین کتابهای حدیثی این حدیث اینگونه آمده است: رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در بین راه مکه و مدینه در محلی به نام «خم» بعد از حمد و ستایش خداوند و موعظه مردم چنین فرمود: امّا بعد الا أیهاالناس فإنّما انا بشر یوشک أن یأتی رسول ربی فأجیب و أنا تارک فیکم الثقلین أولهما کتاب الله فیه الهدی والنور فخذوا بکتاب الله و استمسکوا به و أهل بیتی أذکرکم الله فی اهل بیتی أذکرکم الله فی اهل بیتی أذکرکم الله فی اهل بیتی. یعنی ای مردم همانا من بشر هستم و زود است ملک الموت بیاید و من او را لبیک گویم. اینست من دو چیز گرانبها برای تان می گذارم یکی از آن ها کتاب خدا است که در آن نور و هدایت است و به آن متمسک شوید و دوم آن اهل بیت من است و در باره اهل بیتم به شما سفارش می کنم و خدا را گواه می گیرم.(۱۰) و در مسند احمد بن حنبل این حدیث این گونه نقل شده است: إنّی تارک فیکم الثقلین أحدهما أکبر من الآخر کتاب الله حبل ممدود من السماء إلی الارض و عترتی أهل بیتی و أنّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض. من در میان شما دو چیز گرانبها می گذارم که یکی بزرگتر از دیگری است و آن کتاب خدا است که به صورت ریسمان از آسمان به سوی زمین کشیده شده است و دیگری عترت و أهل بیت من است. آن دو هر گز از هم جدا نمی شوند تا اینکه روز قیامت در کنار حوض بر من وارد شوند.(۱۱)

این حدیث بر مسلمانان واجب می گرداند که اهل بیت رسول خدا را بشناسند و از آنان در کنار قرآن پیروی کنند.

ب) حدیث سفینه یکی دیگر از احادیث رسول خدا است که مسلمانان را به سوی اهل بیت دعوت می کند. این حدیث در کتاب مستدرک حاکم محدث اهل سنت و دیگر کتابهای آنان اینگونه آمده است: الا أنّ مثل اهل بیتی فیکم مثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق. آگاه باشید مثل اهل بیت من در میان شما مانند کشتی نوح است که هر کس سوار آن شود نجات یابد و هر که تخلّف ورزد غرق شود.(۱۲)

ج) روایاتی زیادی در فضلیت اهل بیت و وجوب محبت آنها و نهی از دشمنی با آنان در متون اهل سنت ذکر شده است. در صحیح ابن حبان آمده است که پیامبر فرمود: به آن خدایی قسم که جان محمد در دست اوست هیچ کس با ما اهل بیت دشمنی نمی کند مگر اینکه خداوند او را وارد آتش دوزخ کند.(۱۳)

این روایات شناخت اهل بیت را برعموم مسلمین لازم و واجب می گرداند و هر مسلمانی باید بداند که اهل بیت رسول خدا چه کسانی هستند تا در دین و عمل خود شان آنان را پیشوا قرار داده و راه سعادت و نجات را با این کار نصیب خود شان گرداند و از عذاب دردناک الهی در امان باشد.

۴٫ در مرحله آخر می توان یک فرد سنی مذهب را جهت آشنایی کامل با اهل بیت به کتابهایی که در این رابطه از طرف علمای شیعه و سنی مبنی بر ذکر فضایل آنان نوشته شده اند ارجاع داد مثلا از باب نمونه خصائص نسائی بهترین کتابی است که توسط یکی از علمای اهل سنت نوشته شده است. و مقاتل الطالبین ابو نعیم اصفهانی و مناقب آل بی طالب ابن شهر آشوب از کتابهای مهمی است که فضایل اهل بیت را منعکس نموده اند. ینابیع الموده قندوزی کتابی دیگری است یکی از علمای اهل سنت در فضایل اهل بیت نوشته است. حتی فضایل اهل بیت در کتاب صواعق المحرقه تالیف ابن حجر هیتمی که بر علیه شیعه نوشته شده نیز منعکس گردیده است.

پی نوشت:

  1. احزاب: ۳۳.
  2. شوری: ۳۳
  3. زمخشری، محمود بن عمر، الکشاف، بیروت، دار احیاء التراث العربی، و قرطبی، محمد بن احمد، الجامع لاحکام القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج۴،ص۲۲۳و۲۲۴، ج۱۶ص۲۱و۲۲.
  4. حشر:۷.
  5. احزاب:۳۶.
  6. جن:۲۳.
  7. آل عمران:۳۲.
  8. نساء: ۱۱۵.
  9. فتح:۱۷.
  10. نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج۴ص۱۸۷۳.
  11. احمد بن حنبل، مسند احمد، بیروت، دار صادر، ج۳، ص۱۴.
  12. حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دارالکتب العلمیه،اول، ۱۴۱۱ق، ج۲ص۳۷۳.
  13. ابن حبان، صحیح ابن حبان، حدیث۲۵۷۸، بیروت، دارالکتب العلمیه، ج۱۵ص۴۳۵.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

حدیث ثقلین در سیاق حدیث غدیر دلیل امامت امام علی(علیه‌السلام)

 

  اشاره:

حدیث ثقلین که در کتابهای معتبر شیعه و سنی نقل شده است، یکی از دلایلی امامت امام علی(علیه‌السلام) و نیز سایر اهل‌بیت(علیهم‌السلام) است. این حدیث اهل بیت (علیهم‌السلام) را در کنار قرآن مایه هدایت امت اسلامی قرار داده و در ضمن اینکه عصمت آنان را مانند قرآن ثابت می کند، دلیل روشن بر امامت امام(علیه‌السلام) و دیگر امامان اهل بیت(علیهم‌السلام) است که در این نوشته به صورت مختصر به کیفیت این دلالت پرداخته شده است.

حدیث متواتر ثقلین، از احادیثی است که ولایت و إمامت اهل بیت پیامبر و در رأس آن‌ها امیر مؤمنان (علیه‌السلام) را به طور مطلق ثابت می‌کند . رسول خدا در این روایت تمام مردم را ملزم به تمسک به قرآن و اهل بیت خود کرده و اهل بیت را ملازم و همراه همیشگی قرآن معرفی نموده است . وجود این حدیث در خطبه غدیر، دلیل واضحی است بر این که مقصود رسول خدا صلی الله علیه وآله از حدیث غدیر، زعامت و رهبری امیر مؤمنان (علیه‌السلام) بوده نه دوستی و محبت به آن حضرت ؛ زیرا این روایت دلالت می‌کند که تمام مردم بدون استثنا وظیفه دارند که از قرآن و عترت پیروی و به آن دو تمسک نمایند ؛ پس قرآن و عترت، دو امام و پیشوای مردم هستند و همه مسلمانان باید تابع فرمان‌های آن دو باشند . نسائی در خصائص امیر مؤمنان (علیه‌السلام) می‌نویسد: عن أبی الطُّفَیْلِ عن زَیْدِ بن أَرْقَمَ قال لَمَّا رَجَعَ رسول اللَّهِ صلى الله علیه وسلم عن حَجَّهِ الْوَدَاعِ وَنَزَلَ بِغَدِیرِ خُمٍّ أَمَرَ بِدَوْحَاتٍ فَقُمِّمْنَ ثُمَّ قال کَأَنِّی دُعِیتُ فَأَجَبْتُ إنِّی قد تَرَکْتُ فِیکُمْ الثَّقَلَیْنِ أَحَدُهُمَا أَکْبَرُ من الآخَرِ کِتَابَ اللَّهِ عز وجل وَعِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی فَانْظُرُوا کَیْفَ تَخْلُفُونِی فِیهِمَا فَإِنَّهُمَا لَنْ یَتَفَرَّقَا حتى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ ثُمَّ قال إنَّ اللَّهَ عز وجل مَوْلاَیَ وأنا وَلِیُّ کل مُؤْمِنٍ ثُمَّ أَخَذَ بِیَدِ عَلِیٍّ رضی الله عنه فقال من کنت وَلِیَّهُ فَهَذَا وَلِیُّهُ اللَّهُمَّ وَالِ من وَالاَهُ وَعَادِ من عَادَاهُ فقلت لِزَیْدٍ سَمِعْتُهُ من رسول اللَّهِ صلى الله علیه وسلم فقال ما کان فی الدَّوْحَاتِ أَحَدٌ إِلاَّ رَآهُ بِعَیْنَیْهِ وَسَمِعَهُ بِأُذُنَیْهِ . هنگامى که پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) از حجّه الوداع بازمى ‏گشت، در محل غدیر خم منزل کرد و به درختان چندى که در آن نزدیکى بود اشاره کرد . اصحاب بلا فاصله زیر آن درخت‌ها را تمیز کرده و سایبانى براى رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) تشکیل دادند . حضرت رسول (صلی‌الله علیه و آله) در زیر آن سایبان قرار گرفت و خطاب به حاضران فرمود: روزگار من به پایان رسیده و مرا به سوى خدا و عنایات حضرت او دعوت کرده‏اند، دعوت او را اجابت کرده‏ام . اینک، دو اثر گرانبها در میان شما به جاى مى‏گذارم که یکى از آن دو، مهمتر از دیگرى است و آن دو اثر گرانبار، کتاب خدا و عترت و اهل بیت من است ؛ اینک بنگرید تا پس از رحلت من با آن‌ها چگونه رفتار خواهید کرد . بدیهى است این دو یادگار از یکدیگر دور نخواهند شد تا اینکه در کنار حوض کوثر با من ملاقات نمایند . سپس فرمود: «انّ اللّه مولاى و انا ولىّ کلّ مؤمن» سپس دست على (علیه‌السلام) را گرفت و فرمود: «من کنت ولیّه فهذا ولیّه اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه» ابو طفیل می‌گوید: از زید پرسیدم: آیا تو از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) این جملات را شنیده ‏اى ؟ زید در پاسخ گفت: آرى ! همه آن ها که در اطراف درختان حضور داشتند آن حضرت را دیدند و سخن ایشان را شنیدند.[۱]

حاکم نیشابوری بعد از نقل روایت می‌گوید: هذا حدیث صحیح على شرط الشیخین ولم یخرجاه بطوله . این حدیث با شرائطی که بخاری و مسلم در صحت روایت قائل هستند، صحیح است ؛ ولی آن‌را نقل نکرده‌اند.[۲]

ابن کثیر دمشقی سلفی (متوفای۷۷۴هـ) بعد از نقل روایت می‌گوید‌: قال شیخنا أبو عبد الله الذهبی وهذا حدیث صحیح.[۳]

استاد ما ابو عبد الله ذهبی گفته است این حدیث صحیح است . طبق این روایت، رسول خدا در میان امتش، دو جانشین قرار داده است، یکی خلیفه صامت ؛ یعنی همان قرآن و دیگری خلیفه ناطق به حق که عترت و اهل بیت علیهم السلام باشند . سپس به مردم دستور داده است که نصرت و یاری خود را از امیر مؤمنان دریغ نکرده و همواره با کسی باشند که او همیشه با قرآن است .

پی نوشت:

[۱] . النسائی، أحمد بن شعیب أبو عبد الرحمن (متوفای۳۰۳ هـ)، خصائص أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب، ج ۱، ص ۹۶، ح۷۹، تحقیق: أحمد میرین البلوشی، ناشر: مکتبه المعلا – الکویت الطبعه: الأولى، ۱۴۰۶ هـ .

[۲] . الحاکم النیسابوری، محمد بن عبدالله أبو عبدالله (متوفای ۴۰۵ هـ) المستدرک علی الصحیحن، ج۳ ص۱۱۸، تحقیق: مصطفى عبد القادر عطا، الناشر: دار الکتب العلمیه ـ بیروت، ط۱، ۱۴۱۱هـ ـ ۱۹۹۰م .

[۳] . ابن کثیر الدمشقی، إسماعیل بن عمر القرشی أبو الفداء، البدایه والنهایه، ج ۵، ص ۲۰۹، ناشر: مکتبه المعارف – بیروت.

وصایای پیامبر اسلام (ص) و امامت امام علی (ع)

اشاره:

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بر مسئله امامت امام علی (علیه السلام) بسیار تأکید داشته است. از این رو وصایای متعددی در این باره  در مکانها و احادیث گوناگون از پیامبر اسلام صادر شده است. حدیث یوم انذار،  حدیث منزلت، حدیث غدیر، حدیث ولایت، حدیث ثقلین، و احادیث دوازده امیر و خلیفه گواه روشن بر این مطلب است. این احادیث در متون اهل سنت نیز منعکس شده و هرکدام به گونه ای بر امامت امام علی (علیه السلام) دلالت دارند.

 

کسانی که از سیره و تاریخ زندگانی پیامبر (صلی الله علیه و آله) آگاهی داشته باشند و از تأسیس دولت اسلامی، تشریع احکام و مهیا ساختن قواعد و پایه های آن به خوبی آگاه باشند می یابند که علی (علیه السلام) وزیر رسول خدا، وارث حکم و فرمانش و خلیفه پس از آن حضرت می باشد و کسانی که بر گفتار و کردار پیامبر (صلی الله علیه و آله) در سفر و حضر دست یابند، نصوص متواتر و پی در پی در این باره خواهند یافت، که در ادامه به بعضی از آنها اشاره می نمائیم:

۱. حدیث یوم الأنذار

هنگامی که «و انذر عشیرتک الأقربین؛(۱) قوم و خویشان نزدیک را انذار فرما» نازل شد آنان را به خانه عمویش ابوطالب دعوت کرد و در پایان بعد از آن که فقط علی (علیه السلام) به پیامبر (صلی الله علیه و آله) لبیک گفت، به او اشاره کرد و فرمود: «ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی، فیکم فاسمعوا له و اطیعوا»(۲) این (علی) برادر، وصی و جانشین من در میان شما خواهد بود، پس به او گوش فرا دهید و از او اطاعت کنید. در این حدیث به طور صریح علی (علیه السلام) علاوه بر برادر وصی، خلیفه و جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) معرفی شد.

قرائن روشن بر این مطلب: ۱. اکثر لغویین خلیفه را به معنای «جانشین و قائم مقام» گرفته اند،(۳) پس حدیث صراحت دارد که علی (علیه السلام) جانشین و قائم مقام پیامبر (صلی الله علیه و آله) از بین آنان است. ۲. اگر خلیفتی معنایی غیر از جانشینی در امر امامت داشت، صحیح نبود که در ذیل حدیث گفته شود «فاسمعو له و اطیعوا».

۲. حدیث منزلت

از طریق فریقین روایت شده که رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) به علی (علیه السلام) فرمودند: «اما ترضی أن تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انک لست بنبی»(۴) آیا راضی نیستی که تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی باشی مگر این که تو نبی نیستی. با کمی دقت و واقع بینی روشن می شود که این حدیث دلیلی قاطع و برهانی روشن بر جانشینی و خلافت علی (علیه السلام)بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) می باشد، چرا که: ۱. از روشن ترین مقام های هارون نسبت به موسی مقام وزارت، پشتیبانی و شرکت در امر رسالت و خلافت بوده چنانچه حضرت موسی می گوید: و اجعل لی وزیراً من اهلی هارون اخی اشدد به أزری و اشرکه فی امری(۵) خداوند وزیری از اهلم قرار بده و به وسیله برادرم هارون پشتم را محکم کن و او را در کارم شریک ساز. سپس خداوند فرمود: ای موسی آنچه خواستی به تو داده شد. پس علی (علیه السلام) وزیر و پشتیبان و شریک در برنامه های رهبری و جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده است. ۲. در آیات فوق آمده: «و اشرکه فی امری»، اگر منظور از این عبارت شرکت در امر ارشاد و دعوت مردم به سوی حق و به عبارت دیگر همان امر به معروف و نهی از منکر باشد که این وظیفه تمام مسلمانان است، پس این چیزی نبوده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای علی (علیه السلام) بخواهد و از سوی دیگر می دانیم که منظور شرکت در امر نبوت هم نبوده، پس نتیجه می گیریم که منظور مقام خاصی بوده که همان امامت و رهبری امت است.

۳. حدیث غدیر

طبق نقل فریقین:(۶) پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در روز غدیر خم چنین خطبه خواند: ای مردم نزدیک است که من به سوی خدا دعوت شوم، من مسئولم و مورد پرسش قرار خواهم گرفت، شما نیز مسئول هستید و باز جویی خواهید شد، در آن جا چه خواهید گفت؟ گفت: گواهی می دهیم که تبلیغ رسالت فرمودی… فرمود: آیا شهادت می دهید که بهشت، جهنم، مرگ و زندگی پس از مرگ حق است و قیامت بدون تردید خواهد آمد، گفتند: بلی، پس فرمودند: ای مردم خداوند مولای من است و من مولای مؤمنان و من از خودشان نسبت به آنها اولی هستم «من کنت مولاه فعلی مولاه»(۷) دلائل و شواهد روشن بر امامت علی (علیه السلام) در این حدیث عبارتند از:

۱. اگرچه لفظ مولی معانی متعددی دارد،(۸) همچون: پسر عمو، همسایه، ناصر، دوست و لکن معنای صحیح در این جا اولی به تصرف و ولایت و رهبری است چون علی (علیه السلام) پسر عموی پیامبر و بهترین دوست و یاری کننده پیامبر (صلی الله علیه و آله) در سخت ترین لحظات بوده و لزومی ندارد در چنین شرایطی همان موارد تکرار شود، پس پیامبر (صلی الله علیه و آله) می خواسته او را ولی و سرپرست مردم قرار بدهد. سبط ابن جوزی از علمای اهل سنت و شیخ مفید بعد از بیان ده معنا برای مولی، معنای فوق را می پذیرند.(۹) ۲. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به مردم فرمودند که من نسبت به مردم از خودشان اولی هستم که منظور اولی به تصرف و ولایت بر مردم است و پس با فاء که دلالت بر اتصال دارد جمله «من کنت مولاه…» را بیان فرموده اند، پس در این جمله هم معنای مولی، اولی به تصرف بودن و ولایت و سرپرستی مردم است. ۳. پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) در آن گرمای شدید هزاران نفر را از حرکت باز داشت تا آنان که پیشا پیش رفته بودند باز گردند و آنان که عقب مانده بودند برسند و سخن از مرگ خویش را به میان آورد و از حقانیت بهشت و جهنم و مرگ و زندگی پس از مردم سؤال نمود و از مسؤولیت خود و مردم در روز قیامت صحبت کرد و… آیا هیچ انسان منصف و آزاده ای می پذیرد که تمام این وقایع برای این بوده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فقط به مردم بگوید علی (علیه السلام) دوست و یاور من است و شما هم او را دوست بدارید؟ نه چنین نیست، و این حدیث جز با معنای ولایت و سرپرستی و امامت با هیچ معنای دیگر سازگار نیست. و الا کار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) العیاذبالله لغو و بی فایده خواهد بود.

۴. حدیث ولایت علی (علیه السلام) بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله)

جمع کثیری از شیعه و اهل سنت از پیامبر گرامی اسلام نقل کرده اند که خطاب به علی بن ابی طالب (علیه السلام) فرمود: «انت ولیی کل مؤمن بعدی؛ تو بعد از من ولی و سرپرست مؤمنین خواهی بود»(۱۰) استدلال به این حدیث با توجه به حدیث غدیر که در آن لفظ «مولی» به کار رفته بود، بسیار روشن است و دیگر نیازی به بحث مستقل ندارد.

۵. حدیث ثقلین و سفینه و دوازده خلیفه و روایات متعددی دیگر، در کتاب های اهل سنت و شیعه وجود دارند که با عمومیت خود امامت امام علی(علیه السلام) را به اثبات می رسانند. و مجالی برای طرح همه آنها نیست. و از طرف دیگر هیچ دلیل نقلی و عقلی بر حقانیت کسانی که بر جای پیامبر نشستند وجود ندارد و لا اقل پذیرفتن خلافت آنان در برابر امام علی(علیه السلام) ترجیح مرجوح می باشد

پی نوشت:

  1. شعراء:۲۱۴.
  2. تاریخ طبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، (بیروت، دار سویدان) ج۲، ص۳۱۹. و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ (بیروت، دار صادر، ۱۳۹۹ ه. ) ج۲، ص۶۳. و تفسیر ابن کثیر (بیروت، دار المعرفه، ۱۴۰۲ ه. ) ج۳، ص۳۵۱.
  3. معجم مقاییس اللغه، ابن فارس (مکتبه الاعلام الاسلامی ذیل کلمه خلف. و مفردات، راغب اصفهانی (دفتر نشر الکتاب، ۱۴۰۴) ذیل کلمه خلف. و المنجد، لوئیس معلوف (بیروت، دار المشرق) ذیل کلمه خلف.
  4. صحیح مسلم (بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ دوم، ۱۹۷۲ م) باب فضائل الصحابه، ج۴، ص۱۸۷۰. و صحیح بخاری (بیروت دار احیاء التراث العربی) ج۵، ص۲۴، کتاب فضائل الصحابه. و مسند احمد بن حنبل، تحقیق شعیب ارنؤوط، بیروت، مؤسسه الرساله، چاپ اول، ۱۴۱۴ ه. ، ج۵، ص۱۸۰. و علامه هندی، کنزل العمال، بیروت، مؤسسه الرساله، چاپ پنجم، ۱۴۰۵ ه. ، ج۱۱، ص۶۰۶، ح:۳۲۹۳۱.
  5. طه:۲۹.۳۲.
  6. ابن کثیر، البدایه و النهایه، بیروت، دار الکتب العلمیه، ج۷، ص۳۶۲. و کنر العمال، همان، ج۱، ص۱۸۸. و ابن عساکر، تاریخ دمشق، تحقیق علی شیری، دار الکفر، ۱۴۱۵ ه. ، ج۴۲، ص۲۱۹.
  7. سنن ترمذی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، تحقیق ابراهیم عطوه عوض، ج۵، ص۶۳۲. و کنز العمال، همان، ج۱۱، ص۶۰. و سیوطی، الدر المنشور، دار الفکر، چاپ دوم، ۱۴۰۹ ه. ، ج۳، ص۱۹.
  8. معجم مقاییس اللغه، همان، ذیل کلمه ولی، و نهایه ابن اثیر، اسماعیلیان، ذیل کلمه ولی.
  9. سبط ابن جوزی، تذکره الخواص، مکتبه نینوی الحدیث، ص۳۲ و مصنفات شیخ مفید، ج۸، ص۴۷، (اقسام المولی).
  10. سنن ترمذی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، تحقیق ابراهیم عطوه عوض، ج۵، ص۶۳۲. و کنز العمال، همان، ج۱۱، ص۵۹۹، ح:۳۲۸۸۳. و مسند احمد، همان، ص۱۸۰. و نسایی، خصائص امیر المؤمنین، تحقیق محمودی (مجمع احیاء الثقافه الاسلامیه، چاپ اول، ۱۴۰۳ ه. ) ص۱۶۴.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

شبهه وجود على بن منذر در سند حدیث ثقلین

دکتر سالوس در اشکال بر حدیث ثقلین مى گوید: «در روایت دوّم ترمذى على بن منذر کوفى است که او از شیعیان کوفه به حساب مى آید…».(۱)

در پاسخ مى گوییم:

۱ ـ در جاى خود اشاره شده به اینکه، در صورتى که راوى ثقه باشد تشیّع ضررى به احادیث وى وارد نمى کند.

۲ ـ از ترجمه على بن منذر کوفى استفاده مى شود که او از مشایخ ترمذى، ابن ماجه و نسائى و جماعت کثیرى از بزرگان ائمه حدیث؛ از قبیل: ابوحاتم، مطیّن، ابن منده، سجزى، ابن صاعد و ابن ابى حاتم بوده است.

۳ ـ عده زیادى از رجالیین اهل سنت؛ از قبیل: ابوحاتم رازى، نسائى، ابن حبّان، ابن نمیر و دیگران او را توثیق کرده اند.

۴ ـ ناصرالدین البانى بعد از نقل حدیث ثقلین مى گوید: «حدیث صحیح است؛ زیرا براى او شاهدى از حدیث زید بن ارقم است… همچنین احمد طبرانى و طحاوى از طریق على بن ربیعه نقل کرده که سند آن نیز صحیح است… و شاهد دیگرى از حدیث، عطیه عوفى از ابوسعید خدرى است که سند آن حسن است… شاهد دیگرى از حدیث، ابوهریره است که حاکم و دارقطنى نقل کرده و آن را تصحیح نموده است. آن گاه شاهد قوىّ دیگرى از طریق ابوعامر عقدى نقل مى کند که طحاوى در «مشکل الآثار» آن را آورده و توثیق کرده است. شاهد دیگرى از طریق زید بن ثابت است که آن را احمد بن حنبل و ابن ابى عاصم و طبرانى آورده و سندش را هم حسن دانسته است؛ همان گونه که هیثمى نیز رجال آن را ثقه مى داند».(۲)

ناصرالدین البانى بعد از تصحیح سند ثقلین مى گوید: «براى من دعوت نامه اى فرستاده شد که مسافرتى از دمشق به عمان و از آنجا به امارات عربى داشته باشم.

در قطر با برخى از اساتید و دکترها ملاقاتى داشتم؛ در آنجا رساله اى به من هدیه دادند که در آن حدیث ثقلین تضعیف شده بود. بعد از مطالعه آن دریافتم که نویسنده آن شخصى تازهوارد در فنّ حدیث است (مقصود او دکتر سالوس است) زیرا: اوّلا: در تخریج حدیث به بعضى از مصادر متداول اکتفا کرده، لذا کوتاهى فاحشى در این زمینه داشته است و بسیارى از طرق و سندهایى که به طور مستقل صحیح یا حسن است، از او فوت شده است.

ثانیاً: او التفات و توجهى به اقوال علما در تصحیح حدیث نکرده است و نیز توجهى به قاعده علماى حدیث نداشته که مى گویند: حدیث ضعیف باکثرت طرق تقویت مى شود و به همین جهت است که از او این چنین اشتباه فاحش سرزده و حدیث صحیح را تضعیف نموده است».(۳)(۴)

پی نوشتها

۱. أثر الإمامه فى الفقه الجعفرى و أصوله.

۲. سلسله الاحادیث الصحیحه، ج ۴، ص ۳۵۶ـ۳۵۸.

۳. سلسله الاحادیث الصحیحه، ج ۴، ص ۳۵۶ـ۳۵۸.

۴. على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات(۲)، ص ۳۳۷.

تمسّک به اهل بیت یا تذکّر به اهل بیت(ع)

شبهه

ابن تیمیه مى گوید: «حدیث در صحیح مسلم فقط دلالت بر امر به تمسک به کتاب خدا دارد، ولى در حقّ عترت تنها به تذکر دادن به اهل بیت خود اکتفا کرده است، لذا سه بار مى فرماید:

«أذکّرکم الله فى أهل بیتى» و به تمسک آن ها امر نکرده است».(۱)

پاسخ شبهه

اولا: مسلم، حدیث را از زید بن ارقم نقل کرده است و او از آنجا که از عُبیدالله بن زیاد مى ترسید، حدیث را به تمامه نقل نکرده بلکه امر به تمسک به عترت را از آن حذف کرده است. دلیل آن این است که زید بن ارقم در موارد دیگر حدیث را نقل کرده و در ذیل آن، حدیث را به طریق مشهور آورده که در آن به «تمسک به عترت» امر شده است و مسلم، مع الأسف در ذیل حدیث زید بن ارقم عبارت «تمسّک به عترت» را نیاورده است. مضافاً بر اینکه در حدیثى که احمد بن حنبل نقل کرده، عین عبارات مسلم آمده است، ولى با اضافه ذیلى در آن به تمسکِ عترت امر شده است…».(۲)

ثانیاً: این حدیث در طریقى که مسلم روایت کرده منحصر نیست، بلکه از طریق دیگر نیز وارد شده که در آن امر به تمسک به قرآن و اهل بیت توأماً آمده است. از جمله، ترمذى از زید بن ارقم حدیث را این گونه نقل کرده است و عده اى از علماى اهل سنت سند حدیث ترمذى را تصحیح کرده اند، که ما به برخى از آنها اشاره مى کنیم:

ناصرالدین البانى امام وهابیان در حدیث، بعد از نقل حدیث ترمذى به سندش از زید بن ارقم ـ که در آن به تمسک کتاب وعترت امر کرده است ـ مى گوید: «حدیث صحیح السند است».(۳) وى حدیث را در کتاب «صحیح الجامع الصغیر» نیز تصحیح نموده است.(۴)

ابن حجر عسقلانى بعد از نقل حدیث ثقلین ـ که در آن مردم را به تمسکِ به کتاب و عترت امر و تشویق کرده ـ مى گوید: «سند حدیث صحیح است».(۵)

هم چنین عدّه اى دیگر حدیث را با همین مضمون ـ که امر به تمسک به کتاب و عترت در آن باشد ـ نقل کرده و تصحیح نموده اند؛ همانند: ابن حجر هیثمى،(۶) بویصرى،(۷) یعقوب بن سفیان فسوى،(۸) قندوزى حنفى(۹) و محمود شکرى آلوسى،(۱۰) وى مى گوید: «حدیث ثقلین نزد فریقین اهل سنت و شیعه ثابت است».

بنابر نقل متقى هندى در «کنز العمال»، ابن جریر طبرى نیز حدیث را تصحیح نموده است.(۱۱)

جلال الدین سیوطى در مسند امام على(علیه السلام) از محاملى در کتاب «الامالى» نقل مى کند که او نیز حدیث ثقلین را تصحیح نموده است.(۱۲)

حسن بن على سقاف شافعى بعد از نقل حدیث ثقلین از سنن ترمذى مى گوید: «حدیث از حیث سند صحیح است».(۱۳)

حاکم نیشابورى بعد از نقل حدیث با لفظ لزوم تمسک به کتاب و عترت و ختم آن به حدیث غدیر، مى گوید: «حدیث از حیث سند مطابق شرط بخارى و مسلم صحیح است؛ اگرچه آن دو این حدیث را نقل نکرده اند».(۱۴)

ابن کثیر مى گوید: «به سند صحیح ثابت شده که رسول خدا در خطبه خود در غدیر خم فرمود: «انّى تارک فیکم الثقلین…».(۱۵)

همچنین او بعد از نقل حدیث ثقلین با سند نسائى مى گوید: «شیخ ما ذهبى فرموده: این حدیث از حیث سند صحیح است».(۱۶)

هیثمى بعد از نقل حدیث با مضمون «لزوم تمسک به کتاب و عترت» مى گوید: «حدیث را طبرانى در «معجم الکبیر» نقل کرده و رجال آن همگى ثقه اند».(۱۷)

جمال الدین قاسمى مى گوید: در سند صحیحى ثابت شده که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در خطبه خود فرمود: “انّى تارک فیکم الثقلین؛ کتاب الله و عترتى”…».(۱۸)

سمهودى شافعى مى گوید: «طبرانى حدیث را در معجم الکبیر با سندى نقل کرده که تمام رجال او ثقه اند».(۱۹)

ازهرى نیز بعد از نقل حدیث ثقلین مى گوید: «محمّد بن اسحاق مى گوید: این حدیث حسن و صحیح است».(۲۰)(۲۱)

پی نوشتها

۱. منهاج السنه، ج ۴، ص ۱۰۴.

۲. دراسات اللبیب فى الاسوه الحسنه بالحبیب، ص ۲۳۱ـ۲۳۷.

۳. صحیح سنن الترمذى، ج ۳، ص ۵۴۳، ح ۳۷۸۸.

۴. صحیح الجامع الصغیر، ج ۱، ص ۸۴۲، ح ۲۴۵۷.

۵. المطالب العالیه، ج ۴، ص ۶۵، ح ۳۹۷۲.

۶. الصواعق المحرقه، ج ۲، ص ۴۲۸.

۷. اتحاف الخیره المهره، ج ۹، ص ۲۷۹.

۸. المعرفه و التاریخ، ج ۱، ص ۵۳۶.

۹. ینابیع الموده، ج ۱ ص ۱۲۰، رقم ۴۵.

۱۰. مختصر التحفه، ص ۵۲.

۱۱. کنز العمال، ج ۱، ص ۳۷۹، ح ۱۶۵۰.

۱۲. مسند على(علیه السلام)، ص ۱۹۲، ح ۶۰۵۰.

۱۳. صحیح صفه صلاه النبى(صلى الله علیه وآله)، ص ۲۹.

۱۴. مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۱۸، ۴۵۷۶.

۱۵. تفسیر ابن کثیر، ج ۴، ص ۱۲۲.

۱۶. البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج ۵، ص ۲۲۸؛ السیره النبویه، ابن کثیر، ص ۴۱۶.

۱۷. مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۱۷۰.

۱۸. محاسن التأویل، ج ۱۴، ص ۳۰۷.

۱۹. جواهر العقدین، ص ۲۳۶.

۲۰. تهذیب اللغه، ج ۲، ص ۲۶۴.

۲۱. على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات(۲)، ص ۳۴۲.

ابن تیمیه و تضعیف ذیل حدیث ثقلین

شبهه

ابن تیمیه مى گوید: عبارت «و عترتى فانّهما لن یفترقا حتّى یردا علىّ الحوض» را ترمذى ذکر کرده است. در این مورد از احمد سؤال شد. وى و عده اى دیگر آن را تضعیف کرده و گفته اند: صحیح نیست.(۱)

پاسخ شبهه

۱ ـ ظاهر عبارت ابن تیمیه آن است که ذیل حدیث را فقط ترمذى نقل کرده، در حالى که چنین نیست، عده اى از بزرگان اهل سنت؛ از قبیل: ابن اسحاق، احمد بن حنبل، ترمذى، بزار، نسائى، ابویعلى، طبرى، اسفرائینى، بغوى، ابن الانبارى، ابن عقده، جعابى، طبرانى، ذهبى، حاکم نیشابورى، ثعلبى، ابونعیم، ابن عساکر، ضیاء مقدسى و برخى دیگر نیز نقل کرده اند.

۲ ـ حدیث ثقلین با سندى که ترمذى نقل کرده و در آن امر به تمسّک به اهل بیت شده، به طرق مختلفى رسیده که عده زیادى از علماى اهل سنت آن را تصحیح نموده اند.

ناصرالدین البانى امام وهابیان در حدیث، بعد از نقل حدیث ترمذى به سندش از زید بن ارقم ـ که در آن به تمسک کتاب وعترت امر کرده است ـ مى گوید: «حدیث صحیح السند است».(۲) وى حدیث را در کتاب «صحیح الجامع الصغیر» نیز تصحیح نموده است.(۳)

ابن حجر عسقلانى بعد از نقل حدیث ثقلین ـ که در آن مردم را به تمسکِ به کتاب و عترت امر و تشویق کرده ـ مى گوید: «سند حدیث صحیح است».(۴)

هم چنین عدّه اى دیگر حدیث را با همین مضمون ـ که امر به تمسک به کتاب و عترت در آن باشد ـ نقل کرده و تصحیح نموده اند؛ همانند: ابن حجر هیثمى،(۵) بویصرى،(۶) یعقوب بن سفیان فسوى،(۷) قندوزى حنفى(۸) و محمود شکرى آلوسى،(۹) وى مى گوید: «حدیث ثقلین نزد فریقین اهل سنت و شیعه ثابت است».

بنابر نقل متقى هندى در «کنز العمال»، ابن جریر طبرى نیز حدیث را تصحیح نموده است.(۱۰)

جلال الدین سیوطى در مسند امام على(علیه السلام) از محاملى در کتاب «الامالى» نقل مى کند که او نیز حدیث ثقلین را تصحیح نموده است.(۱۱)

حسن بن على سقاف شافعى بعد از نقل حدیث ثقلین از سنن ترمذى مى گوید: «حدیث از حیث سند صحیح است».(۱۲)

حاکم نیشابورى بعد از نقل حدیث با لفظ لزوم تمسک به کتاب و عترت و ختم آن به حدیث غدیر، مى گوید: «حدیث از حیث سند مطابق شرط بخارى و مسلم صحیح است؛ اگرچه آن دو این حدیث را نقل نکرده اند».(۱۳)

ابن کثیر مى گوید: «به سند صحیح ثابت شده که رسول خدا در خطبه خود در غدیر خم فرمود: «انّى تارک فیکم الثقلین…».(۱۴)

همچنین او بعد از نقل حدیث ثقلین با سند نسائى مى گوید: «شیخ ما ذهبى فرموده: این حدیث از حیث سند صحیح است».(۱۵)

هیثمى بعد از نقل حدیث با مضمون «لزوم تمسک به کتاب و عترت» مى گوید: «حدیث را طبرانى در «معجم الکبیر» نقل کرده و رجال آن همگى ثقه اند».(۱۶)

جمال الدین قاسمى مى گوید: در سند صحیحى ثابت شده که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در خطبه خود فرمود: “انّى تارک فیکم الثقلین؛ کتاب الله و عترتى”…».(۱۷)

سمهودى شافعى مى گوید: «طبرانى حدیث را در معجم الکبیر با سندى نقل کرده که تمام رجال او ثقه اند».(۱۸)

ازهرى نیز بعد از نقل حدیث ثقلین مى گوید: «محمّد بن اسحاق مى گوید: این حدیث حسن و صحیح است».(۱۹)

پس سخن ابن تیمیه که مى گوید: عده اى ذیل حدیث را تضعیف کرده اند، دروغ محض است؛ زیرا اگر این چنین بود، چرا ابن تیمیه اسامى آنان را نقل نمى کند؟!!(۲۰)

پی نوشتها

۱. منهاج السنه، ج ۴، ص ۱۰۴.

۲. صحیح سنن الترمذى، ج ۳، ص ۵۴۳، ح ۳۷۸۸.

۳. صحیح الجامع الصغیر، ج ۱، ص ۸۴۲، ح ۲۴۵۷.

۴. المطالب العالیه، ج ۴، ص ۶۵، ح ۳۹۷۲.

۵. الصواعق المحرقه، ج ۲، ص ۴۲۸.

۶. اتحاف الخیره المهره، ج ۹، ص ۲۷۹.

۷. المعرفه و التاریخ، ج ۱، ص ۵۳۶.

۸. ینابیع الموده، ج ۱ ص ۱۲۰، رقم ۴۵.

۹. مختصر التحفه، ص ۵۲.

۱۰. کنز العمال، ج ۱، ص ۳۷۹، ح ۱۶۵۰.

۱۱. مسند على(علیه السلام)، ص ۱۹۲، ح ۶۰۵۰.

۱۲. صحیح صفه صلاه النبى(صلى الله علیه وآله)، ص ۲۹.

۱۳. مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۱۸، ۴۵۷۶.

۱۴. تفسیر ابن کثیر، ج ۴، ص ۱۲۲.

۱۵. البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج ۵، ص ۲۲۸؛ السیره النبویه، ابن کثیر، ص ۴۱۶.

۱۶. مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۱۷۰.

۱۷. محاسن التأویل، ج ۱۴، ص ۳۰۷.

۱۸. جواهر العقدین، ص ۲۳۶.

۱۹. تهذیب اللغه، ج ۲، ص ۲۶۴.

۲۰. على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات(۲)، ص ۳۴۷.

حدیث ثقلین و مسأله عصمت ائمّه (علیه السلام)

اساس مساله در باب امامت، آن جنبه معنوی است.امامان یعنی انسان های معنوی مادون پیغمبرکه از طریقی معنوی اسلام را می دانند و می شناسند و مانند پیغمبر،معصوم از خطا و لغزش و گناه اند.امام، مرجع قاطعی است که اگر جمله ای از او بشنوید، نه احتمال خطا در آن می دهید و نه احتمال انحراف عمدی، که اسمش می شود «عصمت » .آن وقت شیعه می گوید اینکه پیغمبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی »(۱) من بعد از خود دوشی ء و زین باقی می گذارم: قرآن و عترت خودم نص در چنین مطلبی است.

اما آیا پیغمبر چنین چیزی گفته یا نگفته؟ قابل انکار نیست. این حدیث، حدیثی نیست که فقط شیعه روایت کرده باشد بلکه حدیثی است که حتی اهل تسنن از شیعه بیشتر روایت کرده اند.درایامی که ما در قم بودیم، اوایلی بود که «رساله الاسلام » – که رساله ای است که دار التقریب منتشر می کند- منتشر می شد.در آنجا یکی از علمای اهل تسنن در مقاله ای این حدیث را به این شکل نقل کرده بود که پیغمبر فرمود: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و سنتی » مرحوم آیه الله بروجردی که مردی بود واقعا و به تمام معنا عالم و روحانی و در این گونه مسائل بسیار عاقلانه فکر می کرد، طلبه فاضلی به نام آقا شیخ قوام وشنوه ای را – که خیلی اهل کتاب و تتبع بودو نسبتا مرد خوبی هم هست – راهنمایی کردند که این حدیث را از کتب اهل تسنن استخراج کنند که شاید در بیش از دویست کتاب از کتب معتبر و مورد اعتماد اهل تسنن نوشته اند که پیغمبر فرمود: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی » .واین حدیث در مقامات متعدد بوده، چون پیغمبر(صلی الله علیه و آله)این مطلب را در جاهای مختلف به همین شکل فرموده است.البته منظوراین نیست که پیغمبر(صلی الله علیه و آله)حتی یک بار هم نگفته است که من دو چیز در میان شما می گذارم: کتاب و سنت، چون منافاتی نیست بین «کتاب و سنت » و «کتاب و عترت » زیرا عترت برای بیان سنت است.صحبت این نیست که ما به سنت رجوع کنیم یا به عترت؟مثل اینکه سنت موجودی از پیغمبر داریم و یک عترت در کنار آن، یا باید به سنت مراجعه کنیم یا به عترت!بلکه سخن این است که عترت است که مبین واقعی سنت است و تمام سنت نزد آنهاست. «کتاب الله و عترتی » یعنی شما باید سنت مرا از عترت من تلقی کنید.علاوه بر این، خود همین که می گوییم پیغمبر فرمود: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی » سنت است چون حدیث پیغمبر است. منافاتی میان این دو نیست.تازه اگر در یک جا – که آن هم قطعی نیست – پیغمبر فرموده باشد: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و سنتی » در چندین جای دیگر به آن صورت فرموده.

اگر در یک کتاب به این صورت نوشته شده، لا اقل در دویست کتاب دیگربه آن صورت نوشته شده است.

به هر حال آن شخص رساله ای در این زمینه تهیه کرد و آن را فرستادند به دار التقریب مصر.دار التقریب هم بی انصافی نکرد و همان کتاب را چاپ و پخش کرد چون مستندبود و نمی توانستند آن را رد کنند و بگویند چنین چیزی نیست، قابل رد کردن نبود.حالا اگر مرحوم آیه الله بروجردی می خواست مثل دیگران عمل کند، جار و جنجال و هیاهو راه می انداخت که اینها چه می گویند؟!می خواهندحقوق اهل بیت را از بین ببرند، این ها سوء نیت دارند و…

بنابراین آن روح اصلی امامت این است که اسلام که دینی است جامع و کلی و پرفروغ، آیا بیان آن همان مقداری است که در قرآن اصول و کلیاتش ذکر شده و در کلمات پیغمبراکرم – که خود اهل تسنن هم روایت کرده اند – توضیحاتش بیان گردیده است؟هر چه اسلام بود، همین بود؟البته نازل شدن اسلام بر پیغمبر تمام شد ولی آیا اسلام بیان شده همان بود؟، [تمام اسلام نازل شده بود؟]یا اینکه بعد از پیغمبر(صلی الله علیه و آله)اسلام نازل شده بر ایشان که هنوز خیلی از مسائل آن از باب اینکه باید حاجت پیش بیاید، زمان بگذرد و تدریجا بیان شود بیان نشده بود، نزد علی(علیه السلام)بود که ایشان می بایست برای مردم بیان کند. در این صورت همین حدیث «کتاب الله و عترتی » عصمت را هم بیان می کند زیرا پیغمبر می فرماید دین را از این دو منبع بگیرید.

همان طور که قرآن معصوم است یعنی در آن خطا وجود ندارد، آن دیگری هم معصوم است. محال است که پیغمبر به این قاطعیت بگوید بعداز من دین را از فلان شخص بگیرید ولی آن شخص برخی از سخنانش اشتباه باشد.

اینجاست که فرضیه شیعه با فرضیه اهل تسنن در مساله بیان و اخذ دین در اساس فرق می کند.آنها می گویند همان طور که با رفتن پیغمبر وحی منقطع شد، بیان واقعی دین یعنی آن بیانی که معصوم از خطا و اشتباه باشد هم تمام شد.هر چه از قرآن و احادیثی که از پیغمبر رسیده استنباط کردیم، همان است و دیگر چیزی نیست.

منع کتابت حدیث

جریانی را خود اینها به وجود آوردند که فرضیه شان را ضعیف کرد و آن این است که عمر کتابت حدیث پیغمبر را منع کرد و این یک واقعیت تاریخی است.ما اگر نخواهیم از زبان یک شیعه با بدبینی صحبت کنیم خودمان را می گذاریم به جای یک مستشرق اروپایی که نه شیعه است و نه سنی.اوخیلی هم بخواهد خوشبین باشد اینطور خواهد گفت که عمر از باب اینکه اصرار زیاد داشت که تنها مرجع، قرآن باشدو رفتن زیاد مردم دنبال حدیث سبب می شد که مراجعه شان به قرآن کم شود، جلوی کتابت حدیث را گرفت.این از قطعیات تاریخ است و فقط حرف ما شیعیان نیست.در زمان عمر جرئت نمی کردند حدیثی از پیغمبر بنویسند و بگویند این را پیغمبر گفته،یا بنشینند و روایت حدیث از پیغمبر کنند(البته نقل حدیث ممنوع نبود)، تا زمان عمر بن عبد العزیز که در سال ۹۹ هجری به خلافت رسید و در سنه ۱۰۱ هجری از دنیا رفت و دستور به تابت حدیث داد.تازه بعد از آنکه عمر بن عبد العزیزاین سنت عمری را بهم زد و گفت احادیث پیغمبر باید نوشته شود، افرادی که سینه به سینه چیزی از احادیث پیغمبرضبط داشتند آمدند و روایت کردند و نوشته شد.این جریان سبب شد که قسمتی از احادیث پیغمبر از میان برود.

می دانیم احکامی که در قرآن بیان شده خیلی مختصر و جزئی است و قرآن همه اش کلیات است.مثلاقرآن که اینهمه بر نماز اصرار دارد، درباره آن از «اقیموا الصلوه » و «ارکعواو اسجدوا» (رکوع کنید، سجود کنید)تجاوز نکرده و حتی توضیح نداده است که نماز را به چه شکلی باید خواند.همچنین درباره حج که این همه دستور دارد و پیغمبر(صلی الله علیه و آله)خودشان به آن دستورات عمل می کردند، در قرآن چیزی بیان نشده.سنت پیغمبرهم که عملا به این شکل درآمد.حالا اگر به این شکل هم در نیامده بود، پیغمبر(صلی الله علیه و آله)مگر چقدر فرصت پیدا کرد که حلال و حرام را بیان کند.در سیزده سال مکه مردمی که با وجود فشارها و تضییقات بسیار مسلمان شدند، شاید چهارصد نفر نمی شدند.در آن مضیقه ها ملاقات با رسول اکرم قاچاقی صورت می گرفت و یک عده هفتاد خانواری که شاید نصف یا بیشتر جمعیت مسلمانان را تشکیل می دادند به حبشه مهاجرت کردند. البته مدینه از این نظر فرصتی بود اما گرفتاری های پیغمبر در مدینه نیز زیاد بود.اگر رسول اکرم در همه این بیست و سه سال مثل یک معلم می بود که فقط می رفت سر کلاس و به مردم تعلیم می داد شاید وافی نبود برای اینکه همه آنچه را که اسلام دارد بیان کند، تا چه رسد با این تاریخ موجود، خصوصا که اسلام در تمام شؤون زندگی بشر حکم دارد.

استفاده از قیاس

نتیجه این حرفی که اهل تسنن گفته اند این شد که عملا نارسایی هایی در احکام اسلام مشاهده کردند.مساله ای پیش می آمد، می دیدند در قرآن حکم این مساله بیان نشده است.به سنت(آن مقدار نقل هایی که دارند)مراجعه می کردند، می دیدند هیچ حکمی درباره آن وجود ندارد.بی حکم هم که نمی تواند باشد، چه کار باید کرد؟گفتند «قیاس » .قیاس یعنی ما بر اساس مشابهت میان مواردی که درباره آنها حکمی در قرآن یا سنت موجود است و مساله مورد نظر، حکم کنیم بگوییم در فلان جا این طور گفته، اینجا هم که بی شباهت به آنجانیست، همان حکم را دارد.شاید در آنجا که پیغمبر(صلی الله علیه و آله)فلان دستور را داده به این مناط و علت و فلسفه بوده، این فلسفه در اینجاهم وجود دارد، پس اینجا هم آنطور می گوییم.بر اساس «شاید» است.بعلاوه آنجا که سنت نارسا بود، یکی و دو تا نبود.دنیای اسلام مخصوصا در زمان عباسیان توسعه پیدا کرد و کشورهای مختلف فتح شد و احتیاجات، مرتب مساله می آفرید.نگاه می کردند به کتاب و سنت، می دیدند حکم این مسائل وجود ندارد.مرتب قیاس می کردند.دو فرقه شدند، یک فرقه منکر قیاس شدند نظیر احمد بن حنبل و مالک ابن انس(که می گویند در تمام عمرش فقط در دو مساله قیاس کرد)، فرقه دیگر جلوس قیاس را باز گذاشتند رفت تا آسمان هفتم، مثل ابو حنیفه.ابو حنیفه می گفت این سنتهایی که از پیغمبر رسیده اصلا قابل اعتماد نیست که واقعا پیغمبر گفته باشد.می گویند گفته است فقط پانزده حدیث بر من ثابت است که پیغمبر فرموده،بقیه ثابت نیست.در بقیه قیاس می کرد.شافعی موضعی بینابین داشت، در بعضی موارد به احادیث اعتماد می کرد ودر بعضی دیگر قیاس می نمود.یک فقه شلم شوربای عجیبی به وجود آمد.

می گویند ابو حنیفه چون اصلا ایرانی بود و ذهن ایرانی ها بیشتر به مسائل عقلی توجه داردو نیز در عراق سکونت داشت و از اهل حدیث که مرکزشان مدینه بود دور بود، خیلی قیاس بود، می نشست و باخیال خودش قیاس درست می کرد.حتی اهل تسنن هم نوشته اند که روزی رفت به سلمانی، ریشش جو گندمی بود و هنوز موی سفیدش زیاد نبود.به سلمانی گفت این موهای سفید را بکن.می خواست از ریشه در بیاورد که اصلا در نیاید.سلمانی گفت اتفاقاخاصیت موی سفید این است که اگر بکنی بیشتر در می آید.گفت پس موهای سیاه را بکن.این، قیاس است.قیاس گرفت: اگر این درست باشد که چنانچه موی سفید را بکنی بیشتر در می آید، پس موهای سیاه را بکن که بیشتر در بیایند.در صورتی که اگر چنین قاعده ای باشد، فقط در موی سفیداست و دیگر در موی سیاه جاری نیست.در فقه هم همین طور عمل می کرد.

قیاس از نظر شیعه

وقتی ما به روایات شیعه مراجعه می کنیم می بینیم ریشه این مطلب را از اینجا می زنند که اصلاریشه این فکر، خطا و اشتباه است که کتاب و سنت وافی نیست.

مساله رجوع به قیاس از اینجا ناشی می شود که می گویند کتاب و سنت برای بیان احکام وافی نیست، چون وافی نیست، برویم دنبال قیاس.نه، آنقدر از پیغمبر به طورمستقیم یا غیر مستقیم به وسیله اوصیای ایشان سنت رسیده است که با مراجعه به کلیات این سنت، نیازی به قیاس نیست.این است روح امامت از نظر دینی.اسلام فقط یک مسلک نیست که بعد از آنکه مبتکر آن مسلک ایدئولوژی اش را پدیدآورد بگوید حالا این مکتب برای اجرا حکومت می خواهد، حکومت را چکار کند. اسلام یک دین است.وضع یک دین آنهم دینی مانند اسلام را باید در نظر گرفت.

باوجود معصوم جای انتخاب نیست

مساله امامت از جنبه زعامت و حکومت این است که حالا که بعد از پیغمبر مانند زمان ایشان معصوم وجود دارد و پیغمبر وصیی برای خود معین کرده است که او در سطح افراد دیگر نیست و از نظر صلاحیت مثل خود پیغمبر استثنائی است، دیگر جای انتخاب و شورا و این حرفها نیست.همان طور که در زمان پیغمبر نمی گفتند که پیغمبر فقط پیام آور است و وحی به او نازل می شود، تکلیف حکومت با شوراست و مردم بیایند رای بدهند که آیا خود پیغمبر را حاکم قرار دهیم یا شخص دیگر را، بلکه اینطور فکر می کردند که با وجود پیغمبر، این بشر فوق بشر که در مرحله ای است که با عالم وحی اتصال دارد، اصلا این مساله مطرح نیست، بعد از ایشان نیز جای این سخنان نیست، زیرا پیغمبر(صلی الله علیه و آله)اوصیای دوازده گانه ای داشته است که اینها باید در طول دو سه قرن پایه اسلام را محکم کنند و اسلام از یک منبع صاف و خطا ناپذیری بیان شود.با وجود چنین کسانی برای بیان احکام اسلامی، دیگر جای انتخاب و شورا و این حرفها نیست.آیا ما شخص معصوم از خطا و عالم به تمام معنا داشته باشیم که حتی امکان اشتباه هم برایش وجود ندارد و با این حال برویم شخص دیگری را به جای او انتخاب کنیم؟! گذشته از اینکه چون علی(علیه السلام)به مقام امامت – به این معنی که عرض می کنم – تعیین شده است قهرا مقام زعامت دنیوی هم شان او خواهد بود، پیغمبر برای همین مقام هم تصریح کرده است.اما پیغمبر که علی را برای این مقام تصریح کرده به خاطر این است که علی(علیه السلام)آن مقام دیگر را واجد است.بنابراین در زمان غیبت امام زمان(علیه السلام)که دیگر مساله امام معصوم حاضری که مبسوط الید باشد مطرح نیست، یا اگر فرضا حوادث صدر اسلام پیش نمی آمدو امیر المؤمنین خلیفه می شد و بعد امام حسن و بعد امام حسین تا زمان حضرت حجت و موجبی هم برای غیبت پیش نمی آمد، بعد که امام معصومی در میان مردم نبود، مساله حکومت مساله دیگری می شد و آنوقت باید گفت تکلیف مساله حکومت چیست؟آیا حاکم حتما باید فقیه جامع الشرایط باشد یا چنین چیزی لازم نیست؟آیا حاکم را مردم انتخاب کنند؟و…

بنابراین ما نباید مساله امامت را از اول به صورت یک مساله خیلی ساده دنیاوی یعنی حکومت مطرح کنیم بعد بگوییم آیا از نظر اسلام حکومت، استبدادی و تنصیصی است یا[انتخابی]؟و سپس بگوییم چطور شده که شیعه می گوید حکومت باید اینچنین باشد؟نه، مساله به این شکل مطرح نیست.در شیعه امامت مطرح است.یک شان امام حکومت است و البته با وجود امام معصوم جای حکومت کردن کس دیگری نیست همین طور که با وجود پیغمبر اکرم جای حکومت کردن کس دیگری نیست، و پیغمبر اکرم علی(علیه السلام)را برای امامت تعیین کرده است که لازمه امامت حکومت کردن هم هست و گذشته از این، در مواقعی به خود حکومت هم تصریح کرده ولی بر مبنای اینکه امام بعد از من اوست.

۱٫صحیح مسلم، جزء هفتم، ص ۱۲۲٫

منبع : مجموعه آثار جلد ۴ , مطهری، مرتضی؛صص ۸۶۱-۸۶۵

ثقلین دو گوهر گران بها

واژه «ثقلین» دوگونه خوانده می‎شود؛ گاه بر وزن «حَرَمَین» که مفرد آن «ثَقَل» است، خوانده می‎شود، به معناى چیز گرانمایه و پرارزش و به معناى متاع مسافر نیز آمده است و گاه بر وزن «سِبطَین» به معناى شى سنگین وزن می‎آید. برخى از محقّقان اولى را به معناى گران مایه معنوى و دومى را به معناى اعم گرفته‎اند. (ر.ک: التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ماده ثقل؛ مجمع البحرین، لسان العرب و…؛ ماده ثقل).

واژه «ثقلان» در کلام الهى درباره «جن و انس» به کار رفته (الرحمن، آیه ۳) و در سخن پیامبر بیانگر «قرآن و عترت» است.

حدیث ثقلین

«حدیث ثقلین» از پرآوازه‎ترین احادیث گنجینه‎هاى حدیث مسلمانان است و دانشمندان و بزرگان مذاهب اسلامى در کتاب‎هایشان، اعم از صحاح و سنن و مسائید و تفاسیر و سیره ها و تواریخ و لغت و غیر این‎ها، از این حدیث یاد کرده‎اند. شیعیان این حدیث صحیح و متواتر را یکى از دلائل امامت و وصایت بلافصل حضرت امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ می‎دانند و آن را به هشتاد و دو طریق، با عبارات گوناگون از رسول خدا ـ صلّى الله علیه و آله ـ روایت کرده‎اند. (دایره المعارف تشیع، مدخل حدیث ثقلین، اعیان الشیعه، ج ۱، ص ۳۷۰). اهل سنّت نیز این حدیث را معتبر دانسته و آن را از ده‎ها طریق و از بیست و اندى صحابه پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله ـ روایت کرده‎اند. «سخاوى شافعی» (شمس الدین ابى الخیر) متوفاى ۹۰۲ ق، در کتاب «استجلاب ارتقاء الغرف» و «سمهودى شافعی» متوفاى ۹۱۱ ق، در کتاب «جواهر العقدین»، پس از نقل حدیث شریف ثقلین به روایت «زید بن ارقم»، «ابوسعید خدری»، از مسلم و ترمذى و دارمى و نسایى و ابى یعلى و ابن خزیمه و طبرانى و حاکم و ضیاء مقدسى ـ که همه آن‎ها از مشاهیر و بعضاً از امامان اهل سنت به شمار می‎روند ـ آن را به تفصیل از بیش از بیست صحابى روایت کرده‎اند. نام‎هاى صحابیان راوى، به نقل سخاوى عبارت است از: زید بن ارقم، ابوسعید خدرى، جابر. خدیفه بن السید، خزیمه بن ثابت، سهل بن سعد، ضمره (الأسلمى)، عامر بن لیلى (الغفارى)، عبد الرحمن بن عوف، عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر، عدى بن حاتم، على بن ابى طالب ـ علیه السّلام ـ ، ابی‎ذر، ابی‎رافع، ابى شریح الخزاعى، ابن قدامه الانصارى، ابى هریره، ابى الهیثم بن التیهان، و مردانى از قریش و ام سلمه و ام هانى دختر ابى طالب. (خلاصه العبقات، سید على حسین میلانى، ج ۱، ص ۹۳ ـ ۹۶، منشورات قم الدراسات الاسلامیه).

مرحوم علامه میرحامد حسین هندى، اسناد این حدیث را در منهج دوّم کتاب گران سنگ «عبقات الانوار فى امامه الائمه الاطهار» که به چاپ جدید، بر صد جلد بالغ می‎شود». به تفصیل آورده است و استاد حسین میلانى آن را تحت عنوان «خلاصه العبقات»تلخیص نموده و راویان آن را تا قرن چهارده یاد کرده است؛ همچنین فصل بزرگ را براى توثیق راویان و تأیید آن‎ها و اثبات تواتر حدیث ـ مستند به گفتار بزرگان اهل سنّت ـ اختصاص داده و گفته‎هاى معدود مخالفان را استادانه به نقد کشیده است.

صاحب عبقات راویان این حدیث را که روایت آن‎ها ثبت شود، برشمرده و از امام على بن ابى طالب ـ علیه السّلام ـ و فاطمه زهرا ـ سلام الله علیه السلام ـ و حسن بن على ـ علیه السّلام ـ یاد کرده است. (ر.ک: همان و حدیث ثقلین، دار النقریب بین المذاهب الاسلامیه، القاهره)

گفتنى است حدیث شریف «ثقلین» در مقاطع و زمان‎ها و مکان‎هاى گوناگونى از پیامبر گرامى اسلام ـ صلّى الله علیه و آله ـ صادر شده و با اختلاف‎هایى در الفاظ نقل گردیده است که عموماً در الفاظى چون «کتاب»، «عترت» و «اهل بیت» مشترک‎اند و «دیگر» الفاظ، در صدر و ذیل روایات اختلافاتى دیده می‎شود. مقاطعى که این حدیث از پیامبر گرامى اسلام ـ صلّى الله علیه و آله ـ نقل شده عبارت است از: غدیر خم در راه بازگشت پیامبر از حجه الوداع (مسلم[۱] و نسایى)، در ایام حج و روز عرفه (ترمذى، ج ۵، ص ۶۶۲، حدیث ۳۷۸۶، دار احیاء التراث العربى)، حجفه (اسد الغابه، فى معرفه الصحابه، ابن اثیر، ج ۳، ص ۴۷، ط مصر)، در بیمارى وفات (الصواعق المحرقه، ابن حجر الهیثمى الملکى، ص ۷۵، مطبعه المیمنیه ـ مصر)، در حجه الوداع در مسجد خیف (بحار الانوار، علامه مجلسى، ۲۳، ص ۱۲۹)، هنگام بازگشت از طائف و پس از فتح مکّه (صواعق، ص ۸۹).

در کتاب «صحیح مسلم» که از معروف‎ترین منابع دست اوّل اهل سنّت است چنین آمده «قام رسول الله ـ صلّى الله علیه و آله ـ یوماً فینا خطیباً بماءٍ یدعى خمّاً، بین مکه و المدینه، فحمداله و اثنى علیه و وَعَظَ و ذکر ثمّ قال: امّا بعد، الا ایها الناس فانما انا بشر، یوشک أن یاتى رسول ربّى فاجیب، و انى تارک فیکم الثقلین، اولهما کتاب الله فیه الهدى و النور، فخدوا بکتاب الله و استمسکوا به فحثّ على کتاب الله و رغب فیه، ثم قال و اهل بیتى، اذکر کم الله فى اهل بیتى، اذکر کم الله فى اهل بیتى، اذکر کم الله فى اهل بیتى…» (صحیح مسلم، ج ۴، حدیث ۲۴۰۸)؛ پیامبر خدا ـ صلّى الله علیه و آله ـ در میان ما برخواست و خطبه خواند، در محلى که آبى بود به نام «خمّ» (غدیر خم) که در میان مکه و مدینه قرار داشت. پس حمد خدا را به جا آوردو بر او ثنا گفت و موعظه کرد و پند و اندرز داد؛ سپس فرمود: امّا بعد، اى مردم! من بشرى هستم و نزدیک است فرستاده پروردگارم بیاید و دعوت او را اجابت کنم و من در میان شما دو چیز گرانمایه به یادگار می‎گذارم؛ نخست، کتاب خدا که در آن هدایت و نور است، پس کتاب خدا را بگیرید و به آن تمسّک جویید ـ پیامبر درباره قرآن تشویق و ترغیب فراوانى کرد ـ سپس فرمود: و اهل بیتم را؛ به شما توصیه می‎کنم که خدا را درباره اهل بیتم فراموش نکنید، به شما توصیه می‎کنم که خدا را درباره اهل بیتم فراموش نکنید، به شما توصیه می‎کنم که خدا را درباره اهل بیتم فراموش نکنید (اشاره به این که مسئولیت الهى خویش را درباره آنان رعایت کنید)…».

روایت دیگرى از حدیث ثقلین:

در کتاب معروف سنن ترمذى (صحیح ترمذى)، در بحث مناقب اهل بیت ـ علیه السّلام ـ از قول «جابر بن عبدالله» می‎خوانیم: «رسول خدا ـ صلّى الله علیه و آله ـ را هنگام حج، روز عرفه دیدم که بر شتر مخصوص خود سوار بود و خطبه می‎خواند. شنیدم که می‎فرمود: یا ایها الناس! ابن قد ترکت فیکم ما ان اخذتم به لن تضلوا؛ کتاب الله و عترتى، اهل بیتى (صحیح ترمذى، حدیث ۳۷۸۶)؛‌اى مردم! من در میان شما دو چیز گذاردم که اگر آن‎ها را بگیرید (و دست به دامن آن‎ها بیاویزید) هرگز گمراه نخواهید شد؛ کتاب خدا وعترتم، اهل بیتم» سپس ترمذى می‎افزاید:‌همین معنا را ابوذر و ابوسعید (خدرى) و زید بن ارقم و خدیفه نیز روایت کرده‎اند.

همو پس از نقل این روایت با کمى فاصله، از ابوسعید و زید بن ارقم نقل می‎کند که هر دو گفتند: «قال رسول ـ صلّى الله علیه و آله ـ انى تارک فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا بعدی؛ احدهما اعظم من الاخر ما کتاب الله حبلٌ ممدود من السماء الى الارض، و عترتى اهل بیتى، و من یفترقا حتّى یردا على الحوض، فانظروا کیف تخلفونى فیهما (همان، حدیث ۳۷۸۸)؛ رسول خدا ـ صلّى الله علیه و آله ـ فرمود، من در میان شما چیزى به یادگار می‎گذارم که اگر به آن تمسک جویید ، بعد از من هرگز گمراه نخواهید شد؛ یکى از آن دو بزرگ‎تر از دیگرى است؛ کتاب خدا که ریسمانى است کشیده شد از آسمان به سوى زمین و (دیگر) عترتم ـ اهل بیتم ـ واین‎ها هرگز از هم جدا نخواهند شد، تا در کنار حوض (کوثر) بر من وارد شوند؛ پس ببینید بعد از من، چگونه درباره آنها رفتار خواهید کرد».

روایات دیگر این حدیث، چنان که ذکر شد، در لفظ و محتوا نزدیک و شبیه به هم می‎باشند، لذا از ذکر آن‎ها خوددارى می‎کنیم (رک: خلاصه عبقات، حدیث ثقلین، دایره المعارف تشیع، مدخل حدیث ثقلین، پیام قرآن، آیت الله مکارم شیرازى و دیگران، ج ۹، ص ۶۲ ـ ۷۱، مطبوعاتى هدف، قم و…)

نکات مهم حدیث ثقلین

این حدیث شریف خطوط مهمى را در برابر مسلمانان ترسیم می‎کند که به قسمتى از آن‎ها اشاره می‎شود:

۱. قرآن و اهل بیت ـ علیه السّلام ـ همیشه همراه یکدیگر و جداى ناپذیرند و آن‎ها که طالب حقایق قرآن‎اند، باید به اهل بیت ـ علیه السّلام ـ رجوع کنند.

۲. همان گونه که پیروى از قرآن بدون هیچ گونه قید و شرط بر همه مسلمانان واجب است، پیروى از اهل بیت ـ علیه السّلام ـ نیز بدون قید و شرط واجب می‎باشد.

۳. اهل بیت ـ علیه السّلام ـ معصوم‎اند؛ زیرا جدایى ناپذیر بودن آن‎ها از قرآن از یک سو و لزوم پیروى بدون قید و شرط از آنان از سوى دیگر، دلیل روشنى بر معصوم بودن آن‎ها از خطا و اشتباه و گناه است؛ چرا که اگر آن‎ها گناه یا خطایى داشتند از قرآن جدا می‎شدند، و پیروى از آنان، مسلمانان را از ضلالت وگمراهى بیمه نمی‎کرد و این که می‎فرماید: با پیروى از آنان در برابر گمراهی‎ها مصونیت دارند، (لن تضلوا) دلیل روشنى بر عصمت آن‎ها است.

۴. پیامبر گرامى اسلام ـ صلّى الله علیه و آله ـ در این حدیث شریف فرمود: «این دو همیشه با هم هستند تا در کنار حوض کوثر نزد من آیند، این به خوبى نشان می‎دهدکه در تمام طول تاریخ اسلام فردى از اهل بیت ـ علیه السّلام ـ به عنوان پیشواى معصوم وجود دارد و همان گونه که قرآن همیشه چراغ هدایت است، آن‎ها نیز همیشه چراغ هدایت‎اند، پس باید کاوش کنیم و در هر عصر و زمان آن‎ها را بیابیم؛ این مطلبى است که برخى از دانشمندانى اهل سنّت مانند «سمهودی»، بدان تصریح کرده است. (رک: خلاصه عبقات الانوار، ج ۲۲، ص ۲۸۵).

۵. از این حدیث شریف استفاده می‎شود که جدا شدن یا پیشى گرفتن از اهل بیت ـ علیه السّلام ـ پایه گمراهی است و هیچ انتخابى را نباید بر انتخاب آن‎ها مقدم داشت.

۶. آن‎ها از همه افضل و اعلم و برترند. (رک: پیام قرآن، ج ۹، ص ۷۵ ـ ۷۶).

پى نوشت ها:

[۱] . صحیح مسلم، ج ۴، باب ۴، ۲۴۰۸، دار الفکر؛ خصایص نسایى، ص ۲۰، ط التقدم ـ مصر.

منبع : سید محمدحسن جواهرى  مرکز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه علمیه – سایت اندیشه قم

مصادیق اهل بیت در آیه ی تطهیر

عموم مفسران غیرشیعه بر این باورند که این آیه ی شریف، همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را نیز شامل می شود، آلوسی در تفسیر خود آورده است:
آنچه به نظر من می رسد این است که منظور از اهل بیت، کسانی هستند که بیشترین رابطه را با آن حضرت داشته اند و رابطه ی خویشاوندی نزدیکی میان آنها برقرار بوده، به گونه ای که عرفاً، سکونت آنها در یک منزل بی اشکال به نظر آید و آنان عبارتند از: همسران آن حضرت و چهار نفر اصحاب عبا و علی (‌کرم الله وجهه) که خویشاوندی نزدیکی با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) داشت و در دامان آن حضرت پرورش یافته بود و هیچ گاه از آن حضرت جدا نگردید و آن حضرت نیز در کودکی همچون فرزند خویش با او رفتار کرد و در بزرگسالی، او را داماد خویش قرار داد. (۱)
دلایل کسانی که بر این باورند، از چند جهت قابل بررسی است:

نخست:

روایتی که عکرمه و سعید بن جبیر از ابن عباس نقل کرده و شأن نزول این آیه را درباره ی همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دانسته اند، چنان که عکرمه در کوچه و بازار فریاد می زد: (۲) «هر که می خواهد اهل بیت را بشناسد، بداند که این آیه درباره ی همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده است.» (۳)
و در جای دیگر گفته است: «این گونه که شما عقیده دارید نیست، بلکه منظور آیه، همسران پیامبر است.» (۴)
در اینجا نکاتی چند را درباره ی روایت پیش گفته یادآور می شویم:
۱. در بررسی عقیده عکرمه، پیش از هر چیز باید به ارزیابی افکار و سخنان و انگیزه های او بپردازیم. چنان که می دانیم، او از خوارج بود.
و موضع خوارج در برابر امام علی (علیه السلام) مشخص و معلوم است. اگر عکرمه، نزول آیه ی تطهیر را درباره ی اهل بیت که علی (علیه السلام) نیز جزء آنهاست، می پذیرفت، با دست خود تیشه بر ریشه ی عقایدی زده بود که طغیان خوارج در برابر حضرت و مقابله با او را موجب شده و به شهادت رساندن ایشان را توجیه می کرد. (۵)
از سوی دیگر، دروغ بستن او به مولایش ابن عباس، زبانزد است و بزرگانی که می خواستند غلامان خود را از دروغ بستن به خویش برحذر دارند، عکرمه را مثال می زدند؛ برای نمونه، سعید بن مسیب به غلام خویش که «برد» نام داشت، چنین می گوید: «ای برد! مبادا همان گونه که عکرمه بر ابن عباس نیت دروغ داد، تو نیز بر من دروغ بندی.» (۶)
همچنین، از محمد بن سیرین درباره ی عکرمه پرسیدند، گفت: «خوش ندارم که در میان اهل بهشت، دروغگویی حضور داشته باشد.» (۷)
عطاء نیز درباره ی او گفته است: «او دروغگو و کذّاب است.» (۸)
از طرفی، فرزند ابن عباس، علی بن عبدالله بن عباس تلاش می کرد او را از دروغ بستن به پدرش باز دارد و از ابزار تأدیب و تنبیه نیز در این راه استفاده می کرد، چنان که عبدالله بن ابی حارث گوید:
«به نزد علی بن عبدالله بن عباس رفتم و دیدم که عکرمه را کنار در به ریسمان بسته اند. گفتم: آیا این گونه با غلام خود رفتار می کنید؟ ‌علی بن عبدالله بن عباس گفت: بسته ام او را، زیرا او به پدرم نسبت دروغ می دهد.» (۹)
اکنون پرسش آن است که آیا می توان به روایت چنین کسی که در دروغگویی و کینه توزی با امیرمؤمنان (علیه السلام) زبانزد است، اعتنا کرده و آن را در برابر ده ها روایات متواتر که برخی از آنها را همگان صحیح می دانند، قرار داد؟
بنابراین حدیثی با این مضمون که از ابن عباس روایت شده، از طریق عکرمه است که دروغ بستن او به مولایش ابن عباس آشکار است؛ اما درباره ی روایتی که سعید بن جبیر با همین مضمون، مستقیماً از ابن عباس نقل کرده، احتمال بسیار وجود دارد که به واسطه ی عکرمه بوده و در سلسله ی راویان تغییر تحریفی روی داده باشد؛ زیرا دیگر کسانی که این روایت را از ابن عباس نقل کرده اند، یعنی ابن ابی حاتم، ابن عساکر، ابن جریر، ابن مردویه، همگی آن را به واسطه ی عکرمه از ابن عباس روایت کرده اند. (۱۰)
افزون بر این، احادیث و روایات متعددی که از ابن عباس و دیگران با موضوع نازل شدن آیه ی تطهیر درباره ی پنج تن (علیه السلام) نقل کردیم، روایت عکرمه را رد می کند و این روایت، هرگز قدرت مقابله با آن روایات را ندارد.
۲. دقت و تأمل در متون و احادیث وارد شده درباره ی اهل بیت، اعم از احادیث مرتبط با آیه ی تطهیر و یا روایات دیگری مانند حدیث ثقلین، حدیث مباهله و… بیانگر آن است که در کاربردهای عام زبان عربی، واژه ی «اهل» به معنای همسران نمی باشد، مگر آنکه مجازاً به این معنا به کار رود که در این صورت نیز به صفت، قید یا قرینه ی متصل یا منفصلی نیاز دارد که کاربرد آن بدین معنا را تبیین کند و چنان که در سخن پیامبرخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به امّ سلمه می بینیم، چنین قرینه ای وجود ندارد. آنجا که امّ سلمه پرسید: «ای رسول خدا! آیا من از اهل بیت نیستم؟ » و حضرت فرمود: «نه، تو از اهل خیر هستی. تو همسر پیامبر هستی.» (۱۱)
همچنین، مسلم در صحیح آورده است که از زید بن ارقم پرسیدند: «اهل بیت آن حضرت چه کسانی هستند؟ ‌آیا همسران او، اهل بیت هستند؟ »
زید پاسخ داد: «نه، به خدا سوگند، همسر مرد، مدتی در کنار او می ماند و چه بسا او را طلاق دهد و او به نزد پدرش و خاندانش بازگردد.» (۱۲)
دلیلی که زید بن ارقم آورده نشان می دهد که در گفته پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، چنین قرینه ای که دلالت بر همسران داشته باشد، وجود ندارد. پس بعید نیست که منظور از «اهل» تنها کسانی باشند که رابطه و پیوند خویشاوندی ثابت و نامتغیر دارند که از میان رفتنی نیست؛ اما همسر، هر چند به مرد نزدیک است، اما چنان که زید گفته است، رابطه ی خویشاوندی و قرابت او با عواملی چون طلاق و… از میان رفتنی است. (۱۳)
از طرفی، هیچ کس با نظر عروه بن زبیر و عکرمه مبنی بر اینکه آیه ی درباره ی همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده، موافق نبوده است، بلکه:
به عکس، عقیده و باور رایج در آن زمان، برخلاف نظر آنها بوده است، چنان که از جمله ای که در پاسخ به دیگران بیان کرده نیز چنین برمی آید، آنجا که گفته است: این گونه که شما عقیده دارید نیست، بلکه منظور، همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است. (۱۴)

دلیل دوم:

عبارت است از متون و روایات مورد ادعا که به جز علی و فاطمه و دو فرزند آنها (علیه السلام)، امّ سلمه یا واثله بن اسقع را نیز از مصداق های اهل بیت می داند. برای مثال از امّ سلمه روایت شده که گوید:
آیه ی «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» در خانه ی من نازل گردید. رسول خدا، کسی را در پی علی و فاطمه و حسن و حسین فرستاده و چون آمدند، گفت: «اینها اهل بیت من هستند». من عرض کردم: ای رسول خدا! آیا من از اهل بیت نیستم؟ فرمود: «چرا، ان شاءالله» (۱۵).
و از اوزاعی روایت شده که یکی از رجال ما به نام ابوعمار گفت: از واثله بن اسقع لیثی شنیدم که گفت:
در پی علی آمدم و او را نیافتم. فاطمه گفت: ‌به نزد رسول خدا رفته است تا او را فراخواند. بنشین.
پس علی به همراه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و وارد شدند. من نیز به همراه آنها داخل شدم. رسول خدا، حسن و حسین را نزد خود خواند و هر یک را بر یکی از زانوان خود نشاند و فاطمه و همسرش را نیز به دامان خویش نزدیک کرد. پس جامه ای به دور آنها پیچید، در حالی که من در گوشه ای نشسته بودم. سپس فرمود:
«إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» خداوندا، اینها اهل من هستند و اهل من، سزاوارترند.
عرض کردم: ای رسول خدا! آیا من نیز از اهل تو هستم؟ فرمود: «تو هم از اهل من هستی». این یکی از بزرگ ترین خواسته ها و آرزوهای من بود. (۱۶)
متونی از این قبیل، دلیل دیگری است مبنی بر اینکه آیه ی تطهیر، جز کسانی که شیعیان معتقدند، دیگران را نیز شامل می شود.
در پاسخ باید گفت که این دلیل نیز قابل قبول نیست؛ زیرا احادیثی که با این مضمون بیان شده و مجموع آنها به ده حدیث هم نمی رسد، یارای مقاومت در برابر متون و روایات متعدد ذکر شده را ندارند، چرا که استناد به احادیث دارای سند ضعیف، معقول نیست و آنچه «صحیح» نام دارد نیز خبر واحدی است که نمی تواند در برابر اخبار و احادیث متواتر، قد علم کند، چنان که آلوسی در تفسیر خود آورده است:
اخبار و احادیثی که موضوع گرد آمدن علی و فاطمه و دو فرزند آنان در زیر عبا به وسیله ی پیامبر و فرمایش آن حضرت: «خداوندا! اینها اهل بیت من هستند» و دعا کردن آن حضرت برای آنها و قرار ندادن امّ سلمه در زیر عبا را نقل کرده اند، پر تعدادتر از آن است که قابل شمارش باشد و معنای اهل بیت در اینجا، معنایی خاص و ویژه است و منظور از آنان، کسانی هستند که در زیر عبا بودند و همسران پیامبر جز آنها نیستند. (۱۷)
همسران پیامبر، خود نیز در روایات مختلف و با سلسله ی سندهای متعدد، ‌به این مطلب اشاره کرده اند که به برخی از آنها اشاره کردیم. (۱۸)
از سوی دیگر، روایتی که واثله بن اسقع را جزء اهل بیت می داند نیز نمی تواند در برابر روایات صحیحی که از خود وی نقل شده و عبارت انتهایی در آن وجود ندارد، قرار گرفته و قابل توجه باشد. «گفتم: ای رسول خدا، آیا من نیز از اهل تو هستم؟ فرمود: «تو هم از اهل من هستی» و این از بزرگ ترین آرزوهای من بود.» (۱۹)
آنچه هنگام مشاهده ی این بخش های افزوده شده بر احادیث، به ذهن خطور می کند آن است که اینها همه ساخته و پرداخته ی اطرافیان حکمرانان بوده است، همان ها که تلاش می کردند با افزودن بر متون و احادیث شریف نبوی یا کاستن از آنها، از شأن و منزلت خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بکاهند و اگر جز این بود و واثله، جزء مصادیق آیه ی تطهیر قرار گرفته بود، ممکن نبود که از چنین شرافت و کرامت بزرگی غفلت کند و یا آن را به فراموشی سپارد و در احادیث صحیحی که راویان معتبر از خود او نقل کرده اند و برخی از آنها را از نظر گذراندیم، آن را ذکر نکند.

دلیل سوم:

همگونی سیاق آیات قبل و پس از آیه ی تطهیر: و این مهم ترین دلیل است که مدعیان برای استدلال به اینکه همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از مصادیق آیه ی تطهیر هستند، از آن استفاده می کنند. بدین ترتیب که به نظر آنها، آیه ی تطهیر در میان آیات ۲۸ تا ۳۴ از سوره ی احزاب آمده است و این آیات شریف، در ابتدا پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را خطاب قرار داده و به ایشان فرمان می دهد که از همسران خود بخواهد که میان دنیا و آخرت، یکی را انتخاب کنند: «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْوَاجِکَ…» در ادامه، همسران ایشان مورد خطاب قرار گرفته، پند و اندرزهایی به آنان گوشزد شده و به آنان یادآوری شده که آنها با دیگر زنان مسلمان تفاوت دارند و کار خیر آنان، اجر مضاعف دارد، همچنان که گناه و خطای آنان نیز دو چندان عقوبت در پی خواهد داشت. آیه ی تطهیر نیز در میان همین آیات آمده و یکی از آیاتی است که شأن و جایگاه همسران پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را بیان می کند. براساس ادعای این افراد، همگونی سیاق آیات، دلیلی است که برای تعیین مصادیق اهل بیت کفایت می کند و دست کم، همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز جزء مصادیق اهل بیت هستند.

پاسخ

مسئله ی «همگونی سیاق آیات» نیز با چندین اشکال مواجه است:
۱. شرط لازم برای آنکه مسئله همگونی سیاق را در سخن معتبر بدانیم آن است که نسبت به یکپارچگی مضمون آن سخن آگاهی داشته باشیم، به گونه ای که هر یک از اجزاء آن، به وجود قرینه ای با بخش دیگر ارتباط معنایی داشته باشد. پس واضح است که احتمال چندگانگی در جملات و عبارات به تنهایی برای بی اعتبار کردن مسئله همگونی سیاق کافی است.
در مورد آیات شریف قرآن نیز تنها در صورتی می توانیم آنها را قرینه ای برای یکدیگر و مصداقی از همگونی سیاق کلام بدانیم که ثابت شود آن عده از آیات، به یکباره و در یک مناسبت نازل شده اند.
از طرفی، بدیهی است که ترتیب آیات قرآن کریم، بر اساس زمان نزول انجام نگرفته و چه بسا آیه ای مدنی، در میان آیات مکی و یا بالعکس، قرار گرفته باشد. و با نگاهی گذرا به شأن نزول بسیاری از آیات قرآن، این موضوع به سادگی آشکار می شود.
بدین ترتیب، قرار گرفتن آیه ی تطهیر در میان آیات مربوط به همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، دلیلی بر اینکه به همراه آن آیات نازل شده باشد، نیست تا بتوان موضوع همگونی سیاق را در تعیین مصداق اهل بیت مورد توجه قرار داد. از طرفی، اثبات اینکه آیه ی تطهیر به همراه آیات قبل و پس از آن به یکباره نازل شده باشد، بسیار دشوار است و روایات متواتری که در همه ی طبقات رجال روایاتی متعدد دارند و بدان ها اشاره کردیم، برای نفی این احتمال کافی است و تصریح می کند که آیه ی تطهیر، مستقل از آیات پیش و پس از آن، به تنهایی نازل شده است.
افزون بر این، روایاتی وجود دارد که نشان می دهد آیه ی تطهیر، مدتی که چندان هم کوتاه نیست، پیش از آیات مربوط به همسران پیامبر نازل شده است، چرا که پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، نخستین بار آیه ی تطهیر را هنگام ازدواج فاطمه و علی (علیه السلام) تلاوت کردند و در ادامه نیز تا چهل روز پس از آن، هر صبحدم بر در خانه ی آن دو ایستاده و ندا می دادند: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً». از سوی دیگر، مفسران بر این عقیده هستند که آیات مربوط به همسران پیامبر، پس از ازدواج آن حضرت با تعدادی از آنها نازل شده است، به طوری که برخی از آنها، تعداد همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در هنگام نزول این آیات، نُه نفر دانسته اند (۲۰) و هیچ یک از مفسران در اینکه «حفصه» در زمان نزول آیات، همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و از جمله زنانی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، مطابق با آیات مذکور، او را مخیّر کرد که میان دنیا و آخرت، یکی را برگزیند، تردید ندارند. (۲۱)
مطابق با نقل طبری و دیگر تاریخ نگاران، ‌ازدواج پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با حفصه در سال سوم هجرت و پیش از جنگ احد بوده است (۲۲) و این تاریخ، تقریباً یکسال یا بیشتر، پس از ازدواج فاطمه بوده است. (۲۳)
با توجه به روایت های نقل شده از امّ سلمه که آیه ی تطهیر در خانه ی او نازل شده است، می توان دریافت که این آیه به تنهایی نازل شده است، چنان که حال و هوای پیاده شده در این روایت ها، اعم از گرد آوردن اهل خانه، قرار دادن آنان در زیر عبا، بازداشتن امّ سلمه از حضور در کنار آنان و دیگر شواهد نیز همگی بر این موضوع صحه می گذارد. (۲۴)
بدین ترتیب، حتی اگر این ارزیابی ها دقت و طعیت کامل نیز نداشته باشد، دست کم احتمال و تردیدی ایجاد می کند که ما را از قائل شدن به همگونی سیاق آیات باز می دارد.
۲. تمامی ضمایری که در آیات مربوط به همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده مونث هستند، به جز ضمایری که در آیه تطهیر آمده است. آنجا که خداوند متعال می فرماید: «یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ… وَ مَنْ یَقْنُتْ مِنْکُنَّ… یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ لَسْتُن… إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلاَ تَخْضَعْنَ… وَ قُلْنَ… وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لاَ تَبَرَّجْنَ… وَ أَقِمْنَ الصَّلاَهَ وَ آتِینَ الزَّکَاهَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ» و در ادامه نیز آمده است: «وَ اذْکُرْنَ مَا یُتْلَى فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیَاتِ…» و آیه ی تطهیر در میان این آیات شریف، با ضمایر مذکور آمده است.
افزون بر آن، لحن کلام و نوع خطاب نیز در همه ی آیات با آیه ی تطهیر تفاوت دارد، به گونه ای که همه ی آیات تصریح دارند که دستیابی همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به پاداش مضاعف و یا عذاب دوچندان، به خود آنان و اراده و انتخابشان بستگی دارد، چنان که می فرماید: «إن کُنتُنَّ… و إن کُنتُنَّ… مَن یأتِ…» در بقیه ی موارد نیز این گونه است؛ اما آنجا که به اهل بیت مربوط می شود، بیان می فرماید که اراده ی الهی و نه اراده ی آنان، این گونه مقرر فرموده که پلیدی را از آنان دور و آنها را پاکیزه و مطهر گرداند.
و چگونه ممکن است که اراده ی الهی که حتمی و تخلف ناپذیر است، بری بودن همسران پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و پاک شدن آنان از همه ی آلودگی ها و پلیدی ها را مقرر کرده باشد، حال آنکه در آیات پیشین این احتمال به قوت خود باقی است که چه بسا آنان در دام دنیا و زیورهای آن گرفتار آیند. بدیهی است که این احتمال، با تعلق اراده ی قطعی الهی مبنی بر پاک گرداندن اهل بیت، مطابقت و همگونی ندارد.
این نکته ما را به اثبات اینکه آیه ی تطهیر به تنهایی نازل شده و موضوعیت مستقل داشته است، نزدیک تر می کند. حتی اگر به همراه این آیه آیات دیگر نیز نازل شده باشد، شأن نزول آن با آیات پیش و پس از آن تفاوت دارد، چرا که لازمه ی همگونی سیاق آن است که از یک سو، ضمایر به کار رفته در همه ی عبارات یکسان بوده و از سوی دیگر، لحن کلام و نوع خطاب نیز یکسان و متحد باشد که چنین مشخصه ای را در آیات مذکور مشاهده نمی کنیم. از این رو، فخر رازی به ناچار، آیه ی تطهیر را برخلاف آنچه که ظاهر عبارات آن اقتضا می کند، معنا کرده است. آنجا که می گوید:
معنای آیه آن است که خداوند از امر و نهی کردن به شما (همسران پیامبر) سودی نمی برد و آنچه که شما انجام دهید، سودی به او نمی رساند، بلکه به نفع خود شماست و فرمان خداوند با توجه به مصلحت خودتان بوده است. (۲۵)
اما پرسشی که ممکن است در اینجا به ذهن برسد آن است که: اگر آیه ی تطهیر به همراه آیات قبل و بعد از آن نازل نشده که به احتمال قوی چنین است، و یا اینکه با آن آیات نازل شده؛ اما شأن نزول آن متفاوت است؛ چه تناسبی وجود دارد که این آیه در میان آیات مربوط به همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قرارگیرد؟
پاسخ های مختلفی به این پرسش داده شده است که ما به آوردن یکی از آنها بسنده می کنیم: از دقت و تأمل در ساختار و محتوای این آیات شریف چنین برمی آید که همسران پیامبر، یا دست کم برخی از آنها:
نسبت به تنگناها و دشواری های که زندگی در خانه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برایشان به همراه داشت ابراز نارضایتی می کردند. به آن حضرت شکایت می بردند و پیشنهاد می کردند که گشایشی در زندگی آنها ایجاد نموده و آنان را از نعمت ها و زینت های زندگی مادی بهره مند کند. خداوند سبحان نیز آن حضرت را فرمان داد که همسران خود را مخیّر گرداند که یا ایشان او را ترک کنند و به آنچه می خواهند، برسند و یا در کنار آن حضرت باقی بمانند و با وضع موجود بسازند. (۲۶)
متون و روایات بسیاری در بیان شأن نزول این آیات آمده که علت نزول این آیات را بدرفتاری برخی از آنها نسبت به پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برشمرده است، به گونه ای که برخی از آنان، رسول خدا را به خشم آورده و در طول روز آن حضرت را تنها می گذاشتند تا نفقه بیشتری بستانند. از جمله این روایات، حدیثی است که بخاری و دیگران در صحیح نقل کرده و آورده اند:
هنگامی که همسر عمر درباره ی رفتار همسران پیامبر با آن حضرت، به عمر توضیح می داد، عمر رو به حفصه، دختر عمر و همسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کرد و گفت: آیا به نزد رسول خدا بازمی گردی؟
حفصه گفت: بله، اما هریک از ما، در طول روز ایشان را تنها می گذارد.
(عمر) گفت: هر یک از شما چنین کند، ناکام و زیانکار خواهد بود. آیا خود را از خشم خداوند که بر اثر خشم پیامبرش فرو خواهد آمد، در امان می بینید؟ هرکه گرفتار خشم خدا شود، هلاک گردد. (۲۷)
همچنین، مسلم در صحیح به نقل از جابربن عبدالله انصاری آورده است:
«ابوبکر به نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد، در حالی که عده ای بر در خانه ی حضرت نشسته بودند. ابوبکر اجازه ی ورود خواست؛ اما حضرت اجازه نفرمود. سپس عمر نیز آمد و اجازه خواست؛ اما به او هم اجازه داده نشد. اندکی بعد به ابوبکر و عمر اجازه فرمود و آنها وارد شدند. پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بود. همسرانش نیز گرد او بودند و حضرت سکوت کرده بود. عمر (رضی الله عنه) گفت: سخنی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بگویم، باشد که تبسمی کند. پس عرض کرد: ای رسول خدا! از این پس اگر همسرم (دختر زید) ‌را ببینم که از من نفقه می خواهد، گردنش را می زنم!
پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را خنده آمد، چنان که دندان های پسین ایشان پدیدار گشت و فرمود: «چنان که می بینی اینها دور من نشسته اند و نفقه می خواهند.»
ابوبکر برخاست و به سوی عایشه (رضی الله عنه) رفت تا او را بزند. عمر نیز به سوی حفصه رفت، در حالی که هر دو (عمر و ابوبکر) می گفتند: از رسول خدا خواسته ای دارید که در توان او نیست؟!
پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آنها را از این کار بازداشت. همسران آن حضرت گفتند: به خدا سوگند از این پس از رسول خدا چیزی را که در توان او نیست طلب نخواهیم کرد.
(راوی گوید): و در اینجا بود که خداوند متعال آیات تخییر را نازل فرمود.» (۲۸)
در روایت دیگری اینطور آمده است:
«… پیامبر فرمود: «چنان که می بینی، اینها (همسرانم) گرد من نشسته و نفقه می خواهند.» در این لحظه، ابوبکر به سوی عایشه رفت تا گردنش را بزند. عمر نیز به سوی حفصه رفت تا گردن او را بزند! در حالی که هر دو می گفتند: از رسول خدا چیزی می خواهید که در اختیار ندارد!
(همسران پیامبر) گفتند: به خدا سوگند هرگز از رسول خدا چیزی را که برایش مقدور نیست نمی خواهیم.
پس رسول خدا، یک ماه یا بیست و نه روز از آنان دوری گزید و پس از آن، آیه ی «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ…» تا «… أَجْراً عَظِیماً» نازل شد.» (۲۹)
بدین ترتیب، این آیات کریمه در شرح حال همسران پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده و آنان را نسبت به در افتادن به دام گناه و معصیت هشدار داده و بیان فرموده که مضاعف بودن پاداش یا عذاب، به سبب پیوند و انتساب آنان به پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است و رابطه ای که میان آنها با پیامبر خدا وجود دارد، اگر با تقوا و پرهیزکاری و احساس همراه نباشد، هیچ گونه برتری یا کرامتی را در نزد خداوند متعال موجب نخواهد شد، چنان که خداوند می فرماید: «یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ… اتَّقَیْتُنَّ».
و آنچه که خداوند بر آنان تکلیف فرموده، با وجودی که بر تمامی انسان های مکلف واجب است؛ اما در مورد آنها تأکید بیشتری وجود دارد و بر آنان است که در پیروی از احکام و دستورات الهی بیشتر همت گمارند و بیش از دیگر زنان در دین خدا رعایت احتیاط را بنمایند، چرا که آنان در خانه ای حضور دارند که خداوند متعال، رجس و پلیدی را از اهل آن دور کرده و آنان را پاکیزه و مطهر قرار داده است، چنان که در کتاب دلائل الصدق آمده است.
خداوند، همسران پیامبر را امر و نهی کرده و تربیت فرموده تا اهل بیت را تکریم نماید تا هرگز به واسطه ی اعمال همسران پیامبر، اعتبار اهل بیت را گزندی نرسد و یا به دلیل کارهای آنان، اهل بیت را عیب و ننگی پیش نیاید و کسی از گنهکاران به آنها انتساب پیدا نکند. از این رو خداوند متعال در ابتدای آیات مذکور می فرماید: «یَا نِسَاءَ النَّبِیِّ… النِّسَاءِ» تا مشخص شود که این تفاوت، به دلیل پیوند آنان با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان اوست، نه به خاطر خود آنان. بدین ترتیب آنان در یک مرتبه و اهل بیت در مرتبه ای دیگر هستند. همچنان که گفته شود: «ای همسر فلانی! تو همانند دیگر زنان نیستی و باید عفت پیشه کنی و خود را بپوشانی و از دستورات خدا پیروی کنی، چرا که همسر تو به خاندان پاکی تعلق دارد که خداوند می خواهد آنان را از پلیدی ها دور کند و از کاستی ها مصون دارد.» (۳۰)
بدین ترتیب، گویی آیه ی تطهیر در این بخش از آیات قرار گرفته تا نشان دهد که خانواده ی پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به دو بخش تقسیم می شوند: یک بخش از آنها که فرمان داده شده اند تا احکام و فرامین الهی را اطاعت کنند، به اخلاق و فضایل اخلاقی پایبند باشند و صفات پسندیده را در خود تقویت کنند، آن هم نه برای خودشان، ‌بلکه به دلیل پیوند و انتسابشان به شخصیتی همچون رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که از هر عیب و نقصی مبرّا و منزّه است. قرآن کریم، این عده را «نساء النبی» (همسران پیامبر)‌ می نامد و حتی آن گاه که سخن از خانه و منزل به میان می آید، کلمه ی بیت (خانه) ‌را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت نمی دهد، بلکه «‌بیت» را به آنان اضافه می کند، آنجا که می فرماید: «وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ» و یا «وَ اذْکُرْنَ مَا یُتْلَى فِی بُیُوتِکُنَّ» و به طور کلی در این آیات شریف، هیچ نشانه و دلیلی مبنی بر امتیاز، برتری، برگزیدگی و یا جایگاه خاص آنان در نزد خداوند متعال وجود ندارد.
اما بخش دیگری از خانواده ی پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، کسانی هستند که خداوند متعال آنان را برگزیده و با اراده ی حتمی و تخلف ناپذیر خود، چنین مقدر فرموده که آنان از هر نوع آلودگی و زشتی مصون مانده و از بالاترین درجات عصمت برخوردار باشند و این عده همان ها هستند که از آنان به «اهل بیت» تعبیر شده است، بدون اینکه کلمه ای در توصیف و توضیح«بیت» بدان افزوده گردد، چنان که گویی در تمام دنیا، تنها همین یک «بیت»، آن خانه موردنظر است، همان گونه که کعبه ی معظم را بیت الله نامیده اند و آن را «البیت» و «البیت الحرام» نیز می گویند.
اهل این «بیت» ارجمند، همان پنج تن هستند که در زیر عبا گرد آمدند و در رأس آنها نیز صاحب بیت و سرآمد آنان یعنی حضرت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار دارد.
بدین ترتیب، آیه ی تطهیر همانند یک جمله ی معترضه و یک عبارت توضیحی در میان آیات مذکور درج شده است تا تفاوت میان دو گروه مذکور از خاندان پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را آشکار سازد تا مبادا کسی گمان کند که همه ی افراد این خاندان، از یک قماش هستند و در یک جایگاه قرار دارند. از این رو، آنجا که سخن از وعده و وعید به میان می آید و هشدار داده می شود که مبادا در گرداب دنیا و مافیها گرفتار شوند، روی سخن متوجه ی همه ی افراد این خانواده نیست، بلکه به یک بخش از آنها که همان «نساء النبی» هستند، ‌هشدار داده می شود؛ اما گروه دیگر را خداوند برگزیده و با دور کردن از پلیدی ها، کرامت بخشیده و پاک و مطهر قرار داده است.
۳. حتی اگر از آنچه گفتیم، صرف نظر کنیم و توجه به همگونی سیاق آیات را ممکن بپنداریم، «در این حالت نیز نوعی اجتهاد در مقابل نص است و نصّ روایات مذکور کافی است تا راه را بر هرگونه اجتهاد و اعمال سلیقه شخصی در بیان مطلبی برخلاف آنها ببندد.» (۳۱)
۴. هر انسانی که چنین آیه ی شریفی شامل حال او شده باشد، آن را شرافتی برشمرده، بدان افتخار می کند و هرگاه که ضرورت ایجاب کند، به بیان این فضیلت خویش خواهد پرداخت و این نکته را در بسیاری از بیانات و موضع گیری های پنج تن اهل بیت (علیه السلام) مشاهده می کنیم، به گونه ای که آنها در موارد متعددی اعلام فرموده اند که این آیه در شأن آنها نازل گردیده است، چنان که در خطبه ی مذکور دیدیم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به مردم اعلام فرمود که خداوند متعال، بیت ایشان را برترین خانه ها قرار داده و اینکه آن حضرت در زمره ی کسانی هستند که خداوند متعال، زشتی و پلیدی را از آنان دور کرده و آنان را پاک و مطهر قرار داده است.
همچنین، حضرت امام حسن (علیه السلام)، پس از آنکه ضربت سرنیزه به پای ایشان اصابت کرد، در میان مردم به سخن آمده و فرمودند: «ای اهل عراق! در رفتار با ما از خداوند پروا کنید که ما حکمرانان و سرآمدان شما هستیم و ما اهل بیتی هستیم که خداوند عزوجل درباره ی آنها فرموده است: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً». حضرت آنقدر به سخن گفتن ادامه دادند که همه ی حاضران در مسجد به گریه افتادند.
ابن حجر در مجمع الزوائد گوید: «این حدیث را طبرانی روایت کرده و جمله ی راویان آن ثقه و مورد اعتماد هستند.» (۳۲)
اما در میان همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مشاهده نشده که کسی از آنها چنین مطلبی را درباره ی خود بر زبان آورد و ادعا کند که آیه ی تطهیر درباره ی او نازل شده است. حال آنکه برخی از همسران پیامبر، به شدت نیازمند آن بودند که با چنین اعلامی، مواضع سیاسی خویش را در مخالفت با خلافت و حکومت وقت توجیه نمایند و آن را صحیح جلوه دهند. اما آنها نه تنها چنین نکردند، بلکه به عکس، عایشه، امّ سلمه در مطالبی که پیرامون حدیث کساء آورده اند، اعتراف کرده اند که با وجود آنکه آرزو داشتند به زیر عبا وارد شوند؛ اما پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین اجازه ای را به آنها ندادند و اصرار داشتند که آن دو جزء اصحاب کساء محسوب نشوند، چنان که در احادیث مذکور بدان اشاره شد.
مجمع می گوید: «به همراه مادرم به نزد عایشه رفتم. مادرم از او پرسید: چگونه می بینی حضور خود را در جنگ جمل؟ عایشه گفت: آن یک تقدیر الهی بود. سپس مادرم درباره ی علی از او پرسید. عایشه گفت: از من درباره ی کسی می پرسی که محبوب ترین مردم در نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و همسر محبوب ترین مردم در نزد ایشان بود. روزی دیدم که رسول خدا، علی و فاطمه و حسن و حسین را در زیر جامه ای گرد آورد و سپس فرمود: «خداوندا! اینها اهل بیت من و نزدیکان من هستند. پس پلیدی را از آنان دور کن و آنها را پاک و مطهر گردان.» من گفتم: ای رسول خدا! آیا من هم از اهل تو هستم؟
فرمود: «دور باش؛ اما تو از نیکان هستی.» (۳۳)
همچنین، عمار بن ابی معاویه الدهنی از عمره چنین نقل کرده است: از امّ سلمه شنیدم که می گفت: «آیه «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» در خانه من نازل گردید و در هنگام نزول آن، هفت نفر در خانه بودند: جبرئیل، میکائیل، پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، علی، فاطمه و حسن و حسین (علیه السلام).
من در کنار در نشسته بودم، گفتم: ای رسول خدا! آیا من از اهل بیت نیستم؟ فرمود: «تو از نیکان هستی، تو از همسران پیامبر هستی»؛ اما نگفت که من از اهل بیت هستم.» (۳۴)
و در برخی روایات به نقل از امّ سلمه چنین آمده است: «اگر می گفت بله، برایم از هر آنچه که خورشید بر آن طلوع و غروب می کند، با ارزش تر بود.» (۳۵)

پی‌نوشت‌ها:

۱. روح المعانی، ج۲۲، ص۱۹. و نیز رک: ‌الکشاف، ج۳، ص ۵۳۸. تفسیر فخر رازی، ج۴، ص ۲۰۹.
۲. اسباب النزول، ص۳، ۲۶۸، الدرالمنثور، ج۶، ص ۶۰۳.
۳. الدرالمنثور، ج۶، ص ۶۰۳.
۴. همان.
۵. الاصول العامه للفقه المقارن، ص ۱۵۳.
۶. الغدیر، ج۹، ص۱۵۹، به نقل از المعارف، ص۱۹۴. الاصول العامه للفقه المقارن، ص۱۵۳.
۷. الکامل فی ضعفاء ‌الرجال، ابواحمد عبدالله بن عدی جرجانی، چ۳، بیروت: انتشارات دارالفکر، ج۵، ص ۲۶۶.
۸. همان.
۹. الاصول العامه للفقه المقارن، ص۱۵۳ به نقل از وفیات الاعیان، ج۱، ص ۳۲۰.
۱۰. الدرالمنثور، ج۶، ص ۶۰۲.
۱۱. مناقب امیرمؤمنان، ج۱، ص ۱۲۳. الدرالمنثور، ج۶، ص ۶۰۴.
۱۲. صحیح مسلم، ج۷، ص ۱۲۳.
۱۳. الاصول العامه للفقه المقارن، ص۱۵۵.
۱۴. همان، ص ۱۵۲. الدرالمنثور، ج۶، ص۶۰۳.
۱۵. شواهد التنزیل، ج۲، ص ۹۲.
۱۶. همان، ص ۶۴.
۱۷. روح المعانی، ج۲۲، ص ۱۴.
۱۸. تنها در کتاب شواهد التنزیل، افزون بر ۱۴۰ حدیث با الفاظ و اسنادات گوناگون در این باره وارد شده که بخشی از آنها را ذکر کردیم.
۱۹. شواهد التنزیل، ج۲، ص ۶۴.
۲۰. رک: الدرالمنثور، ج۶، ص ۵۹۶. مجمع البیان، ج۸، ص ۱۵۱.
۲۱. رک: الدرالمنثور، ج۶، ص ۵۹۳.
۲۲. تاریخ طبری، ج۲، ص ۴۹۹.
۲۳. چنان که اشاره کردیم، ازدواج فاطمه (علیها السلام) پس از جنگ بدر صورت گرفت.
۲۴. الاصول العامه للفقه المقارن، ص۱۵۸.
۲۵. تفسیر فخر رازی، ج۲۴، ص۲۰۹.
۲۶. المیزان، ج۱۶، ص ۳۰۵.
۲۷. صحیح بخاری، ج۳، ص ۱۰۴. سنن ترمذی، ج۵، ص ۹۴.
۲۸. صحیح مسلم، ج۴، ص۱۸۷.
۲۹. همان.
۳۰. دلائل الصدق، شیخ محمدرضا مظفر، قم: انتشارات بصیرتی، ۱۳۵۹هـ، ج۲، ص ۷۲.
۳۱. الاصول العامه للفقه المقارن، ص۱۵۷.
۳۲. مجمع الزوائد، ج۹، ص ۱۱۹.
۳۳. شواهدالتنزیل، ج۲، ص۶۲.
۳۴. همان، ص۸۲.
۳۵. همان، ص ۱۳۳.

منبع :حیدری، سیدکمال، (۱۳۹۲)، عصمت در قرآن، تهران، نشر سخن، چاپ اول.

دلیل عصمت امامان شیعه

اشاره:

مذهب امامیه قائل به عصمت امامان اهل بیت است. به این معنا که امام باید از گناهان کبیره و صغیره و همچنین از خا و اشتباه و سهو مصون است. عصمت امامان شیعه به دو روش عقلی و نقلی قابل اثبات است که در این نوشته به این مطلب اشاره شده است.

 

 

۱.روش عقلی:

عصمت را به هر معنایى تفسیرکنیم، بالذات از آن خداست، او که در سایه علم گسترده خود، از خطا و اشتباه پیراسته بوده، و به خاطر حکمتخویش از کارهاى ناشایست مبرّاست.

این نکته اختصاص به عصمت ندارد، بلکه دیگر صفات نیز از این قبیل است. او عالم و قادر و حىّ بالذات است، و علم و قدرت و حیات دیگران از آن اوست.

به یک تعبیر، او غنىّ مطلق و غیر او فقیر بالذات است، چنان که مى فرماید: «یا اَیُّهَا النَّاسُ اَنْتُمُ الْفُقَراءُ اِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ».(۱)؛ (اى مردم! شما همگى به خدانیازمند هستید و خدابى نیاز و شایسته هر ستایشى است).

و به تعبیر شیخ محمود شبسترى: سیه رویى ز ممکن در دو عالم جدا هرگز نشد واللّه اعلم (۲)

همین غناى بالذات خداسبب مى شود که دیگر ممکنات از غناى او بهرهگرفته، زنده و دانا و توانا باشند.

مساله عصمتنیز از این مقوله است که خدابنا بر مصلحت، گروهى از بندگان خود را که معلمان بشر و هدایتگران انسان ها هستند، به نیرویى مجهّز مى کند که در عین قدرت بر گناه، از آن بپرهیزند و از خطا و اشتباه مصون بمانند.

چه بسا ممکن است این نیرو که از آن به «روح القدس» تعبیر مى کنند، در درون وجود آنها، یا خارج از آن باشد مثلًا فرشته اى آنان را از لغزش باز بدارد. بنابراین عصمت، در عین اختصاص به خدا- به معنى عصمت ذاتى- مانع از آن نیست که پیامبران نیز پیراسته از گناهو اشتباه باشد، چنان که همه مسلمانان جهان، پیامبر اسلام(صلی اله علیه وآله) را در هر دو مرحله (خلاف و اشتباه) معصوم مى دانند، و ادلّه عصمتپیامبر(صلی اله علیه وآله) در کتاب هاى کلامى متکلمان اسلامى، اعم از امامیهو اشاعرهو معتزلهبیان شده است.

۲. عصمت امامان دوازده گانه از طریق نقل قطعى است.

۱. آنان به حکم حدیث ثقلین، عدل و همتاى قرآنند و لازمه همتایى، همگونى و همسانى است، از آنجا که قرآن، سخن حق است و سر سوزنى از واقع و درستى، منحرف نمى شود، همتاى آنها نیز باید چنین باشد، زیرا در غیر این صورت، همتاى قرآننخواهند بود.

به دیگر سخن، از آنجا که پیامبر(صلی اله علیه وآله) قرآنو اهل بیت(علیهم السلام) را تا روز رستاخیز وسیله هدایت معرفى مى کند، تا زمانى که هر دو در کنار حوض کوثربه وى برسند، باید هر دو از خلاف و اشتباه مصون باشند، زیرا امکان ندارد افرادى که وسیله هدایت بشر تا روز رستاخیز هستند، خطا و اشتباهى مرتکب شوند.

۲. آیه تطهیر که درباره اهل بیت(علیهم السَّلام) سخن مى گوید، یادآور مى شود که اراده تکوینى و قطعى خدابر این تعلق گرفته است که آنان را از هر نوع پلیدى پاک گرداند.

اراده تطهیر و پاک گردانیدن اهل بیت(علیهم السَّلام) به دو معنا مى تواند تفسیر شود:

۱. اراده تشریعى و قانونى، به این معنا که خداقانوناً مى خواهد آنان از پلیدى ها دور شوند.

۲. اراده تکوینى، به این معنا که تطهیر و پاکى با وجود آنان درآمیخته و با جان و روان آنان عجین گشته است.

اراده به معنى نخست اختصاص به اهل بیت(علیهم السَّلام) ندارد بلکه متعلق به همه انسان هاست، زیرا در مقام تشریع، خدامى خواهد همه انسان ها به راه راست بروند و از آن منحرف نشوند، در حالى که در این آیه، خطاب خاصّى در مورد اهل بیتپیامبر(صلی اله علیه وآله) وارد شده و فرموده است: «اِنّما یُریدُ اللّه لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجسَ اَهل البَیْتِ وَیُطَهِّرکُمْ تَطهیراً».

طبعاً این اراده، اراده ویژه اى است، زیرا در غیر این صورت اراده گسترده خواهد بود که برهمگان تعلق گرفته است. از این جهت باید بگوییم که مقصود، اراده تکوینى و آفرینشى است که عوامل پاکى در وجود آنان تعبیه شده، ولى در عین حال قدرت انجام گناه را از آنان سلب نکرده است.

مرحوم شیخ مفید، براى تشریح معنى عصمتو این که عصمت، قدرت انجام گناهرا از انسان سلب مى کند، با ذکر یک مثال چنین مى فرماید: انسانى در حال غرق شدن است، طنابى را به سوى او پرتاب مى کنند تا به آن چنگ بزند و دیگران او را از آب بیرون کشند. او در این حال بین نجات و غرق مخیر است، ولى فرد عاقل به آن چنگ مى زند و خود را از غرق شدن نجات مى دهد.(۳)

پی نوشت:

(۱). سوره فاطر، آیه ۱۵.

(۲). گلشن راز، شیخ محمود شبسترى، ص ۴۱، تحت عنوان تمثییل.

(۳).گردآوری از: راهنماى حقیقت، شیخ جعفر سبحانی، ص: ۳۶۴-۳۶۶.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی دفتر ایت الله العظمی مکارم شیرازی.