حجت

نوشته‌ها

حضرت مهدى (عج) در نگاه سبط اکبر (ع)

اشاره:

محمد بن حسن (متولد ۲۵۵ق)، مشهور به امام مهدی، امام زمان و حجت بن الحسن، دوازدهمین و آخرین امام شیعیان امامی است و به باور آنان، او همان مهدی موعود است، که پس از یک دوران طولانی غیبت، ظهور خواهد کرد. بر اساس منابع شیعی، تولد امام زمان مخفی بود و جز چند تن از یاران خاص امام حسن عسکری(ع)، کسی او را ندید از این رو پس از شهادت امام حسن عسکری(ع)، برخی از شیعیان دچار تردید شدند و توقیعات امام زمان که عموماً خطاب به شیعیان نوشته می‌شد و توسط نائبان خاص به اطلاع مردم می‌رسید، موجب تثبیت دوباره تشیع شد. امام زمان پس از شهادت پدرش، در غیبت صغری به سر برد و در این مدت، به وسیله چهار نائب خاص، با شیعیان ارتباط داشت، اما با آغاز غیبت کبری در سال ۳۲۹ق، ارتباط شیعیان با امام زمان توسط نایبان خاص پایان یافت.

مقدمه

ارتجاع همه جانبه پس از رحلت پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و لزوم حضور جریانى روشنى بخش و راهنما در عرصه‏هاى گوناگون، عاملى بود که «نظام امامت» را فلسفه وجودى بخشید و طبق آن، نظام امامت بعد از رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم عهده‏دار مدیریت جامعه اسلامى مى‏شد و خطر هر نوع ارتجاع به نظام فاسد قبل از پیامبر را منتفى مى‏ساخت و آیه «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى» نیز بر این اساس تحقق مى‏یافت؛ زیرا با وجود ناظرى عالم و توانا و کارگزارى مقتدر و اصولگرا، دین الهى براى همیشه محفوظ مى‏ماند. اما سرنوشت به گونه‏اى رقم خورد که سیستم امامت به حاشیه رانده شد و از کارکرد اصلى خود بازماند. از این روى منصوبان این نظام یکى پس از دیگرى، چشم به راه آخرین امامى بودند که با قدرت الهى کارکرد واقعى این نظام را به آن بازگرداند و او کسى نیست جز موعود آل محمد. حجم گسترده روایات امامان معصوم علیهم‏السلام ، بخصوص امام على علیه‏السلام که حتّى خود موفق به تشکیل حکومت اسلامى شد، گویاى این واقعیت است. به این ترتیب انتظار معصومان، از جمله امام حسن علیه‏السلام ، براى ظهور مهدى موعود علیه‏السلام را باید از این زاویه دید؛ یعنى ظهور امامى که با قدرت الهى به یکباره همه موانع را به کنار خواهد زد و جریان اصولى‏اى را که به حاشیه رانده شده، به متن جامعه بازخواهد گرداند و تمام ارتجاعهاى سیاسى، اقتصادى، اعتقادى، فرهنگى و… را نابود و پرچم جامعه نبوى را بر خواهد افراشت و به تمام معنا، اکمال دین و اتمام نعمت تحقّق خواهد یافت. با این رویکرد به موضوع مهدویت، برساحل احادیث امام حسن مجتبى علیه‏السلام پیرامون آخرین موعود آل محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم مى‏نشینیم.

سخنان امام حسن علیه‏السلام پیرامون حضرت مهدى علیه‏السلام

از مجموع ۴۳۸ روایتى که براى امام حسن مجتبى علیه‏السلام بر شمرده‏اند۱، ۱۰ روایت پیرامون حضرت مهدى علیه‏السلام است و این غیر از روایتهایى است که به طور غیر مستقیم در باره آن حضرت است و مى‏توان به روایات رجعت، روایات کلى پیرامون ائمه دین و… اشاره کرد. از مجموع ۱۰ روایت مورد نظر ما، ۶ روایت از خود امام حسن علیه‏السلام و ۲ روایت به نقل از امام حسن علیه‏السلام از رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، یک روایت به نقل از امام على علیه‏السلام و یک روایت از حضرت خضر علیه‏السلام در حضور امام حسن علیه‏السلام است.

الف) روایات نبوى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم

۱. آخرین حجّت خدا

عبداللّه بن حسین (حسن) بن حسن، از پدرش، از امام حسن علیه‏السلام نقل کرد:

روزى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم خطبه خواند و پس از حمد و ثناى خداوند فرمود: «مردم! بزودى فراخوانده مى‏شوم و باید اجابت کنم ومن در میان شما دو چیز گرانبها ـ کتاب خدا و عترت و خاندانم ـ را به جا مى‏گذارم که اگر به آن دو تمسک جویید، هرگز گمراه نمى‏شوید. پس از آنان یاد بگیرید و به آنان یاد ندهید، چون از شما داناترند. زمین از آنان خالى نمى‏ماند وگرنه اهل خود را به کام مى‏کشد.» سپس فرمود: «خدایا! من مى‏دانم که دانش نابود نمى‏شود و پایان نمى‏یابد و تو زمین خود را از حجّت بر بندگانت ـ که یا آشکار است و پیروى نمى‏شود و یا بیمناکِ غائب است ـ خالى نمى‏گذارى تا حجّتت تباه نگردد و اولیایت پس از هدایت، گمراه نشوند که ایشان در شمار اندک ولى نزد خدا بزرگ‏ترین منزلت را دارند.» وقتى از منبر پایین آمد، عرض کردم: اى رسول خدا! تو حجّت بر همه آفریده‏هایى. فرمود: «حسن جانم! خداوند مى‏فرماید: «همانا تو بیم دهنده‏اى و براى هر قومى هدایتگرى است!۲ من بیم دهنده‏ام و على هدایتگر است.» عرض کردم: یا رسول‏اللّه! فقولک انّ الارض لاتخلو من حجّه؛ اى رسول خدا! پس این سخن شما که «زمین خالى از حجت نمى‏ماند» منظورتان چیست؟ فرمود: «نعم علىٌّ هو الامام والحجه بعدى، و انت الحجه والامام بعده والحسین الامام والحجه بعدک و… یخرج اللّه تعالى من صلب الحسن الحجه القائم امام شیعته زمانه و منقذ اولیائه یغیب حتّى لایرى فیرجع عن امره قوم و یثبت آخرون «و یقولون متى هذا الوعد ان کنتم صادقین»۳ و لولم یبق من الدنیا الاّ یوم واحد لطوّل اللّه عزّوجلّ ذلک حتى یخرج قائمنا فیملأها قسطاً و عدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً فلاتخلوا الارض منکم اعطاکم اللّه علمى و فهمى و لقد دعوت اللّه تبارک و تعالى ان یجعل العلم والفقه فى عقبى و عقب عقبى و مزرعى (زرعى) و زرع زرعى»۴؛ آرى، على آن امام و حجّت پس از من است و تو حجّت و امام پس از اویى و حسین امام و حجّت پس از تو است… و خدا از صلب حسن، حجّت قائم را مى‏آورد، که امام پیروان خود (امام زمان خود) و نجات بخش دوستان خود خواهد بود. او غائب مى‏شود؛ تا آنجا که دیگر دیده نشود. پس گروهى از او برمى‏گردند و گروهى پایدار مى‏مانند و مى‏گویند: «متى هذا الوعد ان کنتم صادقین»آن وعده چه شد اگر راستگویید» و اگر از عمر دنیا جز یک روز نماند، خداى عزّوجلّ آن را روز را چنان بلند گرداند که قائم ما ظهور کند و زمین را پر از عدل و داد سازد، همان گونه که از ظلم و جور پرشده است. پس، زمین (از شما که حجّت خدا هستید) خالى نمى‏ماند و خدا به شما دانش و حکمت مرا داده است و من از خداوند ـ تبارک و تعالى ـ خواسته‏ام که علم و فقه را در نسل و نژادم به میراث گذارد.»

۲. دوازده امام از اهل بیت علیهم‏السلام

خزّاز قمى، از هشام بن محمد و او از پدرش نقل کرد: بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه‏السلام ، حسن بن على بر منبر رفت و خواست سخن بگوید که گریه گلویش را گرفت. لحظاتى نشست. بعد برخاست و فرمود:

«الحمد للّه الذى احسن الخلافه علینا اهل‏البیت و عند اللّه نحتسب عزاءنا فى‏خیر الآباء رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و عنداللّه نحتسب عزاءنا فى امیرالمؤمنین و قد اصیبت (لقد اصبت) به الشرق و الغرب… و لقد حدّثنى جدّى رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم : «انّ الامر یملکه اثناعشر اماماً من اهل بیته و صفوته ما منّا الاّ مقتول او مسموم؛۵ سپاس خدایى را که جانشینى خود را بر ما خاندان نبوت ارزانى داشت. ما غمگسارى خود را در (فراق) بهترین پدرمان ـ رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ـ به حساب خدا مى‏گذاریم. ما غمگسارى خود را در (فراق) امیرمؤمنان به حساب خدا مى‏گذاریم. شرق و غرب عالم با او و داغدار شد… جدّم، رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به من فرمود: «این امر (ولایت) را ۱۲ امام از برگزیدگان خاندانش دارا شوند. همه ما کشته یا مسموم خواهیم شد».

ب) روایت علوى علیه‏السلام

۱. عدالت گستر زمین

طبرسى از زید بن وهب جهنى نقل کرده است: حسن بن على علیهماالسلام در (راه) مدائن زخمى شد. در حالى که درد مى‏کشید، نزد او رفتم و عرض کردم:… اى فرزند رسول خدا! آیا شیعیان خود را همچون گوسفندان بى‏چوپان رها مى‏کنى؟ فرمود: اى برادر جهنى! من چیزى از منبعى موثق مى‏دانم. امیرمؤمنان علیه‏السلام روزى مرا شادمان دید، فرمود:

«حسن جان! شادمانى مى‏کنى؟ چگونه خواهى بود وقتى پدرت را کشته ببینى؟ یا چگونه خواهى بود وقتى فرمانروایى جهان اسلام را بنى امیه به دست گیرند؟ امیرشان آن حلقوم گشادِ روده فراخ است که مى‏خورد و سیر نمى‏شود، مى‏میرد و در آسمان یاور و در زمین عذرى ندارد، پس بر شرق و غرب آن چیره شود. در حالى که مردم از او فرمان برند و پادشاهى‏اش به درازا کشد؛ بدعت‏ها و گمراهى‏ها پدید آورد. حق و سنّت رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را بمیراند. اموال مسلمانان را در میان هواداران خود تقسیم کند و آن را از سزاوارانش باز دارد… فکذلک حتى یبعث اللّه رجلاً فى آخر الزمان و کلب من الدّهر و جهل من الناس یؤیّده اللّه بملائکته و یعصم انصاره و ینصره بآیاته و یظهره على‏الارض حتّى یدینوا طوعاً و کرهاً یملأ الارض عدلاً و قسطاً و نوراً و برهاناً یدین له عرض البلاد و طولها حتّى لایبقى کافراً الاّ آمن و لا طالح الاّ صلح و تصطلح فى ملکه السّباع و تخرج الارض نبتها و تنزل السّماء برکتها و تظهر له الکنوز، یملک ما بین الخافقین اربعین عاماً فطوبى لمن ادرک ایّامه و سمع کلامه؛۶ این گونه خواهد بود تا در آخر الزمان و سختى دوران و نادانى مردمان، خدا رادمردى را برانگیزد که با فرشتگان خود به او یارى رساند و یارانش را عصمت دهد و با آیات خود به او کمک کند و او را بر زمین چنان چیره سازد که خواه ناخواه فرمانش برند. زمین را پر از عدل، نور و برهان کند. تمام طول و عرض سرزمین‏ها مطیعش گردند؛ تا جایى که کافرى نماند مگر ایمان آورد و بدکارى نماند مگر سامان گیرد. در حاکمیت او درندگان آشتى کنند و زمین، سبزه‏هاى خود را برآورد و آسمان، برکات خود را فرو ریزد و گنج‏ها برایش آشکار شوند. او تا ۴۰ سال در شرق و غرب عالم حکم مى‏راند. پس خوش به حال کسى که روزگار او را دریابد و سخنش را بشنود.»

ج) روایت از حضرت خضر علیه‏السلام

امام هادى علیه‏السلام فرمود: امیرمؤمنان علیه‏السلام در حالى که به دست سلمان تکیه کرده و حسن بن على علیهماالسلام با او بود، آمد و وارد مسجد الحرام شد و نشست. در این هنگام مردى خوش اندام با لباسى آراسته آمد و بر امیرمؤمنان علیه‏السلام سلام کرد… گفت: اى امیرمؤمنان! در باره سه چیز از تو پرسش مى‏کنم؛ اگر پاسخ دادى، پى‏خواهم برد که این مردم از امر تو برچیزى مسلط شده‏اند (که شایسته آن نیستند). داورى من برایشان این است که در دنیا و آخرت خود در امان نخواهند بود… امیرمؤمنان به حسن بن على علیهماالسلام رو کرد و فرمود: ابا محمد! به او پاسخ بده. حسن علیه‏السلام فرمود:… وقتى جواب داد، آن مرد گفت: شهادت مى‏دهم که هیچ معبودى جز خدا نیست و «… اشهد على رجل من ولد الحسین لا یکنّى و لا یسمّى حتّى یظهر امره فیملأها عدلاً کما ملئت جوراً…۷؛ شهادت مى‏دهم بر مردى از فرزندان حسین علیه‏السلام که کنیه و نام او را نمى‏گویند تا امرش آشکار شود و زمین را از عدل پرکند، آن گونه که از ظلم پر است.» امیرمؤمنان به حسن علیه‏السلام فرمود: ابا محمد! دنبالش برو ببین کجا مى‏رود؟ حسن بن على علیهماالسلام به دنبالش رفت و گفت: بود تا گام در بیرون مسجد نهاد، پس دیگر ندانستم کجاى زمین خداى سبحان، او را ربود، برگشتم* و به امیرمؤمنان علیه‏السلام گزارش دادم. حضرت على علیه‏السلام فرمود: ابا محمد! آیا او را شناختى؟… او خضر علیه‏السلام بود.

د) روایات امام حسن علیه‏السلام

۱. آزاد از بیعت با طاغوت

طبرسى از ابوسعید عقیصا نقل کرده است، وقتى امام حسن علیه‏السلام با معاویه صلح کرد، مردم نزد او آمده، برخى نکوهش کردند. امام حسن علیه‏السلام فرمود:

«… أما علمتم اَنّه ما منّا الاّ و یقع فى عنقه بیعه لطاغیه زمانه الاّ القائم الذى یصلّى خلفه روح اللّه عیسى بن مریم علیهماالسلام فان اللّه عزّوجلّ یخفى ولادته و یتغیّب شخصه لئلایکون لأحد فى عنقه بیعه اذا خرج. ذلک التّاسع من ولد اخى الحسین ابن سیده الإماء یطیل اللّه عمره فى غیبته ثمّ یظهره بقدرته فى صوره شابّ دون اربعین سنه، ذلک لیعلم انّ اللّه على کلّ شى‏ءٍ قدیر۸؛ آیا خبر ندارید که هیچ یک از ما نیست مگر آنکه بیعت طاغوت زمان خود را به گردن دارد؛ جز قائم ما(عجّ) که روح خدا ـ عیسى بن مریم ـ پشت سر او نماز مى‏گزارد. زیرا خداى سبحان ولادت او را پنهان و شخص او را غایب مى‏کند تا وقتى ظهور کرد، کسى بر عهده‏اش پیمانى نداشته باشد. او نهمین فرزند برادرم حسین علیه‏السلام و فرزند سرور کنیزان عالم است که خدا غیبتش را طولانى مى‏کند، بعد با قدرت خود در شکل جوانى کمتر از چهل سال آشکار مى‏کند تا بدانند که خدا بر هر چیزى تواناست.»

۲. مهدى امت از ماست

امام محمدباقر علیه‏السلام به نقل از امام زین العابدین علیه‏السلام فرمود: «قال الحسن بن على علیهماالسلام : الائمّه عدد نقباء بنى اسرائیل و منّا مهدىّ هذه الأمّه۹؛ امامان به شمار نقیبان بنى‏اسرائیل هستند و مهدى این امت از ما است.»

۳. دوازده امام شهید

خزّاز قمى، با سند خود از جناده بن ابى‏امیه، نقل کرد:

خدمت حسن بن على علیهماالسلام ، در آن بیمارى که با آن از دنیا رفت، تشرّف یافتم. جلو آن حضرت تشتى بود، فرمود:

«واللّه انّه لعهد عهده الینا رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم انّ هذا الامر یملکه اثنا عشر اماماً من ولد علىّ علیه‏السلام و فاطمه علیهاالسلام ما منّا الاّ مسموم او مقتول۱۰؛سوگند به خدا! رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم این عهد را به ما سپرد که این ولایت خداوندى را دوازده امام که یازده نفر آنان از فرزندان على علیه‏السلام و فاطمه علیهاالسلام است، مالک خواهند شد، که هیچ یک جز با زهر یا قتل از دنیا نخواهند رفت.

۴. قائم منتظَر

ابن حمزه از على بن رئاب نقل کرد که امام صادق علیه‏السلام فرمود: «کسى نزد حسن بن على علیهماالسلام آمد و عرض کرد: در داستان خضر علیه‏السلام ، موسى علیه‏السلام از چه چیز ناتوان بود؟ فرمود: از بزرگ‏ترین گنج. سپس دست به شانه او زد و فرمود: باز بپرس. آنگاه پیش روى او دوید. ناگاه دو انسان بر صخره‏اى آشکار شدند. از زهر کشنده بر مى‏خاست و در گردن هریک زنجیرى شیطانى همراه بود و مى‏گفتند: یا محمد! یا محمد! و آن دو شیطان پاسخ مى‏دادند: دروغ گفتید.

ثمّ قال: «انطبقى علیهما الى الوقت المعلوم. الذى لایقدّم و لا یؤخّر» و هو خروج القائم المنتظر۱۱؛ سپس به صخره فرمود: آنان را تا روز معیّنى که پیش و پس نیفتد. یعنى روز ظهور قائم(عجّ) که انتظارش را مى‏کشند، نگهدار.»

و آن مرد گفت: این سحر است. پس رفت تا بر ضدّ آن خبر دهد که لال شد».

۵. خیر کامل

شیخ طوسى از عمیر، دختر نفیل نقل کرد: حسن بن على علیهماالسلام مى‏فرمود:

«لایکون هذا الامر الذى تنتظرون حتّى یبرأ بعضکم من بعض و یلعن بعضکم بعضاً و یتفل بعضکم فى وجه بعض و حتّى یشهد بعضکم بالکفر على بعض؛این امرى را که انتظار مى‏کشید، واقع نخواهد شد، تا برخى از شما از بعض دیگر برائت جوید و یکى از شما دیگرى را لعنت کند و در چهره دیگرى آب دهن اندازد و یکى از شما بر کفر دیگرى شهادت دهد.»

گفتم: این که خیرى ندارد! فرمود: « الخیر کلّه فى ذلک. عند ذلک یقوم قائمنا فیرفع ذلک کلّه؛۱۲ همه خیر در آن است. در آن زمان قائم ما قیام مى‏کند و همه آنها را بر مى‏دارد.»

۶. شمار امامان

خزّاز قمى با سند خود از سلیمان قصرى نقل کرد: از حسن بن على علیهماالسلام پرسیدم: امامان چند نفرند؟ فرمود: «عدد شهور الحول۱۳؛ به تعداد ماه‏هاى سال.»

پى‏نوشت‏:

۱. موسوعه کلمات الامام الحسن، معهد تحقیقات باقرالعلوم. (منبع ارجاعات این مقاله کتاب مذکور است.)

۲. رعد / ۷.

۳. این جمله قرآنى در شش سوره تکرار شده است.

۴. بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۳۳۸، ح ۲۰۱؛ کفایه‏الاثر، ص ۱۶۲.

۵. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۳، ح ۶؛ العوالم، ج ۱۶، ص ۱۴۰، ح ۵؛ کفایه‏الاثر، ص ۱۶۰.

۶. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۰، ح ۴ و ج ۵۲، ص ۲۸۰، ح ۶ (مختصر)؛ احتجاج، طبرسى، ج ۲، ص ۶۹، ح ۱۵۸.

۷. علل الشرایع، ص ۹۶، ح ۶.

* از این بخش روایت آشکار مى‏شود که امام حسن(ع)، خود این روایت را نقل کرده و امام هادى(ع) به واسطه پدرانش از امام حسن(ع) نقل مى‏کند.

۸. احتجاج، ج ۲، ص ۶۷، ح ۱۵۷؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۹، ح ۳.

۹. بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۳۸۳، ح ۲؛ العوالم، ج ۲۳، ص ۵۳، ح ۳؛ کفایه‏الاثر، ص ۲۲۴.

۱۰. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۳۸، ح ۶؛ العوالم، ج ۱۶، ص ۲۸۰، ح ۵؛ کفایه‏الاثر، ص ۲۲۶.

۱۱. الثاقب فى‏المناقب، ص ۳۱، ح ۲۵۹؛ مدینه المعاجز، ج ۳، ص ۲۵۹، ح ۸۷۹.

۱۲. کتاب الغیبه، ص ۴۳۷، ح ۴۲۹؛ الخرائج و الجرائح، ج ۳، ص ۳، و ۱۱۵، ح ۵۹.

۱۳. بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۳۸۳، ح ۳؛ کفایه‏الاثر، ص ۲۲۴.

منبع :کوثر : پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

اندیشه‏ هاى حسن صبّاح در باب امامت و حجّت

 

اشاره:

این پژوهش ضمن بررسی نوآوری های مذهبی حسن صبّاح، به نقش وی در بنیان نهادن دعوت جدید اسماعیلی و بحث از آرای او درباره ی جایگاه امام در سلسله مراتب این آیین و ضرورت تعلیم از امام، هم چنین تأثیر این اصلاحات مذهبی در جامعه ی اسماعیلی ایران و چگونگی قرار گرفتن این داعی اسماعیلی در رهبری جنبش نزاریان می پردازد.

 

یافته های این پژوهش بیانگر آن است که حسن صبّاح با ارائه ی آموزه های تازه ی مذهبی، ضمن اصلاحات بنیادی ساختارِ این آیین، آن را با مقتضیات سیاسی و اجتماعی آن عهد هماهنگ ساخت. این رویکرد مصلحت جویانه و عمیقاً مذهبی سبب شد تا تعالیم این داعی تحت عنوان «دعوت جدید» شهرت پیدا کند. وی به یاری این اندیشه های تازه، ضمن متحد ساختن نزاریان ایران، نیرو و آرمان هایی تازه بدانان داد و با رهبری خویش، در مقام «حجت» امام غایب، جامعه ی نزاری را به سمت کسب توانمندی های سیاسی نیز سوق داد.

مقدمه:

آیین اسماعیلی از تشیع امامی منشعب شده و در روزگار خلفای فاطمی مصر، که خود اسماعیلی بودند، رشد و شکوفایی بسیاری پیدا کرده بود. در آن عهد شمار زیادی از دانشمندان اسماعیلی ایرانی در ایران و مصر به کار تألیف آثاری در باب عقاید خویش مشغول بودند. آنان ضمن نشر دعوت و هدایت نوکیشان، به بازسازی و کارآمدی ساختار این آیین نیز همت گماشتند. داعیان ایرانی در ترقی و توسعه ی دعوت فاطمی و سازمان تبلیغاتی نیرومند آن نقش انکارناپذیری داشته اند. این کوشش ها در استحکام خلافت فاطمی در مصر و پیش بردن سیاست های خارجی آن نیز بسیار مؤثر بود. اما این پیوندِ تنگاتنگِ میان اسماعیلیان ایران و مصر، در اواخر قرن پنجم قمری، با بروز تنازع مذهبی بر سر جانشینی خلیفه مستنصر فاطمی (۴۸۷-۴۲۶ق) از هم گسست و در پی آن، فرقه ی تازه ای به وجود آمد. سردم داری این جریان مذهبی را حسن صباح بر عهده داشت. وی معتقد به حقانیت پسر بزرگ خلیفه (نزار) برای قرار گرفتن در جایگاه امامت اسماعیلیان پس از مستنصر بود و در اعتراض به غصب مقام نزار که به دسیسه های درباریان و توسط برادر کوچک ترش (مستعلی) انجام گرفت، خود را از پیکره ی اصلی تشکیلات اسماعیلی در مصر جدا کرد و دعوت مستقل اسماعیلی را در ایران بنیان نهاد. این گروه مذهبی نو با نام نزاری شهره گشت. اندکی پس از پیدایش این گروه، محیط مساعدی برای گسترش و تبدیل آن به یک جنبش فراهم شد. با آشکار شدن آشفتگی ساختار سیاسی حکومت سلجوقی از یک سو و نارضایتی ایرانیان از نابسامانی های امور کشور، از سوی دیگر، دعوت نزاری مبنای یکی از مهم ترین حرکت های عدالت خواهانه و بیگانه ستیز مردم این سرزمین شد.

 طرح مسأله:

محور این پژوهش، نقش حسن صباح در تبیین ساختار فکری جنبش نزاری است. البته نمی توان تأثیر اوضاع سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ایران در قرن پنجم قمری و به خصوص سیطره ی سخت گیرانه ی ترکمانان سلجوقی سنی مذهب را در شکل گیری این جنبش انکار کرد. بدون شک، این امور بر سازمان دهی تازه ی اسماعیلیان به پیشوایی حسن صباح تأثیر فراوان گذاشت، اما حرکت گسترده و بنیادگرای نزاریان، مانند بسیاری از جریان های سیاسی و اجتماعی در ایران، اساساً بر اندیشه های مذهبی استوار بود. این خصوصیت در جنبش نزاری بسیار حایز اهمیت است؛ زیرا ثبات عقیده و صبر و جان نثاری نزاریان، عنصر ممتاز و خصوصیت شاخص آنان و اصل ضروری فعالیت ها و توفیقات شگرف سیاسی آنان بود که نزدیک به دو قرن دوام یافت و اسباب شگفتی دشمنان سرسخت و فراوان این گروه شد و گمان بر آن است که یک چنین قدرتی بدون وجود اعتقادی راسخ و استوار ممکن نمی گردید.

آنچه در این پژوهش مورد نظر قرار گرفته بررسی افکار و اندیشه های حسن صباح و میزان تأثیر او در گسترش اعتماد به نفس و قوت گرفتن جامعه ی اسماعیلی ایران است که در قالب سه پرسش عرضه می گردد.

    ۱. حسن صباح چه دگرگونی هایی در اندیشه های اسماعیلی ایجاد کرد؟

    ۲. آثار این اندیشه ها در میان اسماعیلیان ایران چه بود؟

    ۳. حسن صباح در پی این دگرگونی ها به کدام مرتبه از مراتب تشکیلاتی اسماعیلی دست یافت؟

پیشینه:

حسن صباح بسیاری از ساختارهای دعوت اسماعیلی فاطمی را تغییر نداد. مباحث کیهان شناسی و معرفت و شناخت شناسی فلسفی که از جمله مهم ترین بخش های منظومه ی فکری اسماعیلیان بود،۱ اساساً مورد نظر وی نبود. کیش اسماعیلی مبتنی بر مرجعیت امام بود. امام در دعوت فاطمیان، معلم اول و مطلع از غیب و وراث علوم نبوی و انسانی فوق بشر و معصوم از خطا بود، اما در دوره ای نزدیک به روزگار حسن صباح، فیلسوفان اسماعیلی که غالباً ایرانی بودند، دگرگونی هایی در سلسله مراتب دینی ایجاد کردند؛ از جمله ی این تحولات، مسأله ارتقای رتبه ی امام بود که نزد داعیان اسماعیلی، چون: ابوحاتم رازی (ت ۳۲۲ ق) ابویعقوب سجستانی (ت بعد از ۳۶۱ق) و حمیدالدین کرمانی (ت بعد از ۴۱۱ق) نیز سابقه داشت. امام که تا پیش از این در مرتبه ای پایین تر از مقام «ناطق»۲ و «اساس»۳ قرار داشت و در عالم جسمانی مظهر «جدّ»۴ روحانی بود، اینک نه تنها از مرتبه ی «نفس کل» درگذشته، بلکه مظهر «کلمه امر»۵ شده بود. معنای این سخن آن بود که خداوند به میانجی امام، جهان را آفریده و، در عین حال، او مظهر و تجلی ذات باری تعالی بوده است.۶ شدت تأکید بر جایگاه والای امام سبب بروز برخی افراطکاری ها شد تا جایی که شماری از اسماعیلیانِ نخستین معتقد بودند که هر کس به امام اعتقاد پیدا کرد، بر هر کاری مجاز است.۷

لزوم تعلیم از امام – که مورد تأکید حسن صباح بود و یارانش را بدان رو «تعلیمیه» می گفتند۸ – نیز امری نوظهور نبود؛ زیرا شیعیان از آغاز تاریخ خویش در برابر اهل سنت، قائل به مرجعیت اشخاص برگزیده و معصوم در حل و فصل مسائل دینی بودند. این امر به معنای پذیرش اصل «تعلیم» بود و بدیهی است که در چنین روندی «امام» همان شخص مورد نظر شیعه است که معلم و مرجع تعلیم است.۹ بنابر اعتقادات شیعه، اگر خداوند، برای راه نمایی خلق، پیامبری را با توانایی و قدرتی که به وی عطا می شود بر می گزیند، چگونه ممکن است از تداوم و نگه داشتن دینش غفلت ورزد؟ به نظر شیعیان، این بی توجهی در حکمت الهی محال است. آنان یقین داشتند که خداوند جانشینی برای پیامبر تعیین کرده و آن فرد برگزیده جز حضرت علی علیه السلام نیست. استدلال شیعیان اساساً بر این دلیل استوار بود که فقط علی علیه السلام داعیه ی جانشینی پیامبر را داشته و بنابر ادعای علی که او به تصریح پیامبرصلی الله علیه وآله امام مبین و برگزیده از جانب خداست، این حق برای آن حضرت ثابت می گردد؛ لذا ادعای اهل سنت مبنی بر این که اشخاص می توانند به اختیار خود خلیفه ای برگزینند، نه تنها مخالف و مغایر این دلیل مبین (یعنی ادعای امامت علی علیه السلام) بلکه خلاف اظهار صریح پیامبرصلی الله علیه وآله در نصب علی علیه السلام به جانشینی خود است.۱۰

اسماعیلیان نیز مانند دیگر شیعیان معتقد بودند علی علیه السلام وصی پیامبرصلی الله علیه وآله است؛ زیرا به نص موثق و صریح به وصایت و جانشینی برگزیده شده و امام امت اسلامی است و پس از وی هر امامی، امام پس از خود را به نص نام می برد.۱۱ امامِ مورد اعتقاد شیعه در تمامی حوزه های هدایت پیامبر، از جمله قلمرو علم و دانش مذهبی، به اعتبار این که باب مدینه ی علم پیامبر است، جانشین او می گردد.۱۲ آنان می گفتند که علم، به رأی و قیاس برای آدمی حاصل نمی شود، بلکه به تعلیمِ معلم صادق حاصل می گردد.۱۳ بدون تردید، شیعیانِ نخستین این نوع تعلیم را در حوزه ی تکالیف شرعی روا می شمردند، اما در امور نظری منکر حصول علم به طریق استدلال نبودند؛۱۴ ولی حسن صباح و گویا برخی از داعیان اسماعیلی، پیش از وی، استدلال را در وصول به علم در اصول عقاید کافی نمی شمردند و می گفتند به معلم احتیاج داریم. احتمالاً اصل تعلیم، کمابیش شبیه آنچه حسن صباح عرضه کرد، پیش از این نزد داعیان دیگر مطرح بود. هاجسن بر این نظر است که شاید حسن آن را از داعی پیش از خود (عبدالملک عطاش) اخذ کرده و از عربی به فارسی برگردانده باشد.۱۵

 شکل گیری اندیشه ی دعوت جدید نزد حسن صباح

نزاریان اولیه و به خصوص حسن صباح، توجه و علاقه ی خاصی به عقیده ی امامت ابراز می داشتند.۱۶ او از منادیان اعتلای مقام امام در سلسله مراتب آیین اسماعیلی بود و نظرش را درباره ی این موضوع، هنگام گفتار در مورد ضرورت تعلیم از امام مطرح کرده است.۱۷ اندیشه ها و تفسیرهای تازه ی حسن صباح و داعیان متقدم بر او در باب عقاید اسماعیلی سبب وضع و ظهور دعوتی نو شد. این دعوتِ به خصوص به نام حسن صباح شهرت یافت. وی نخستین بار به تبیین دقیق این دعوت برخاست و فصولی در مورد آن منتشر کرد؛۱۸ از این رو حسن صباح را بنیان گذار واقعی دعوت جدید اسماعیلی می دانند. آرا و اندیشه های حسن صباح و تأثیر آن در انسجام ذهنی نزاریان انعکاس گسترده ای در میان مورخان و ناظران سنی داشت و آنان دعوت او را نو و در برابر دعوت فاطمیان (الدعوه القدیمه) می دانستند و آن را «الدعوه الجدیده» نام نهادند.۱۹

بنابر گزارش های تاریخی، حسن صباح پس از بازگشت از مصر و پیش از دست یابی بر الموت – در فاصله ی سال های ۴۷۳-۴۸۳ قمری برخی از آموزه های اصلی دعوت جدید را در جریان نشر دعوت به کار گرفت و همانها هم، عامل نفوذ و تأثیر سخنان وی بر یاران تازه ی وی بود. از جمله این آموزه ها تأکید و پافشاری حسن بر لزوم تعلیم از امام بود و این که امام اسماعیلی تنها آموزگار واقعی و شایسته است.۲۰ معرفی جایگاه رفیع امام در نظام هستی و ضرورت انحصار تعلیم به وی، مهم ترین بخش آموزش های حسن بود؛۲۱ افزون بر این آموزه های عقیدتی، جذابیت گفتارهای حسن در طعن وی بر سلجوقیان بود. او از سلجوقیان ترک نژاد نفرت نداشت، ولی شیوه ی حکومت آنان را ناپسند می دانست؛ از این رو، در تعالیمش آنان را طرد می کرد و نژاد ترکان را از جنس جن و پری می شمرد؛۲۲ ایرانیان که در آن روزگار از ترکان ستم بسیار می دیدند از این ظرافت ها و نکته گیری ها به وجد می آمدند و دعوت حسن صباح را بسیار خوشایند و موافق طبع و میل درونی خویش می یافتند.

چهار فصلِ حسن صباح، بیانیه ی دعوت جدید

چنان که گذشت، اعتقاد به تعلیم (از امام) از عقاید اساسی و بنیادی نزاریان نخستین بود؛ اما با توجه به این که نیاز به تعلیم از اشخاص برگزیده در میان اسماعیلیان از آغاز وجود داشت، این پرسش مطرح می گردد که نظریه نزاریان شامل چه پدیده ی تازه ای بود و چه تغییری ایجاد کرده بود؟

پاسخ این پرسش بر این فرض استوار است که دعوت جدید حسن صباح، در واقع، تنظیم مجدد و تفسیر جدیدی از یک اندیشه ی کهن شیعی بود. این تعبیر تازه از اصل تعلیم، به کامل ترین و پرورده ترین وجه، به قلم حسن صباح، در رساله ای کلامی به نام چهار فصل، به زبان فارسی ارائه شده بود که اکنون در دست نیست، اما معاصر وی، عبدالکریم شهرستانی (ت ۵۴۸ ق)، خلاصه ای از این اثر را به عربی در کتاب الملل و النحل خویش که تنها چهار سال پس از مرگ حسن صباح تألیف شده گزارش کرده است.۲۳ این خلاصه کامل تر و مشروح تر از گزارش هایی است که مورخان ایرانی، چون جوینی و رشیدالدین فضل اللَّه ارائه کرده اند.۲۴ منبع اصلی پژوهش حاضر در باب آرای حسن و دعوت جدید نیز مبتنی بر گزارش مستوفی و منظم شهرستانی است؛ با این همه، از گزارش های جوینی و مؤلفان دیگر، به رغم اختصار آنها، نیز بهره گرفته شده است.

جوینی در گزارش کوتاه و روشن خویش نوآوری حسن صباح را چنین آورده است:

تغییر او آن بدعت را که بعد از او همان طایفه آن را دعوت جدیده خواندند چنان بود که… حسن صباح، به کلی درِ تعلیم و تعلم دربست و گفت: خداشناسی به عقل و نظر نیست به تعلیم امام است؛ چه اکثر خلق عالم عقلااند و هر کس را در راه دین نظریست. اگر در خداشناسی نظر عقل کافی بودی، اهل هیچ مذهب را بر غیر خود اعتراض نرسیدی و همگنان متساوی بودندی، چه همه کس به نظر عقل متدین اند. چون سبیل اعتراض و انکار مفتوح است و بعضی را به تقلید بعضی احتیاج است، این خود مذهب تعلیم است که عقل کافی نیست و امامی باید تا در هر دور مردم به تعلیم او متعلم و متدین باشند.۲۵

حسن صباح – چنان که شهرستانی بیان داشته است – عقیده ی شیعیان در باب تعلیم را در چهار فصل به عبارت درآورد. هدف نگاشتن این فصول، که صورت انتقاد از نظریه ی شیعیان پیشین در باب عقیده به تعلیم را دارد، اثبات این رأی است که تنها امام اسماعیلی می تواند آن معلم محق و راستین بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله باشد. شاید از همین روست که به نقل شهرستانی و جوینی، حسن این فصول را «الزام» نام نهاد.۲۶ این فصل ها به اختصار حاوی این مطالب است:

در نخستین قضیه، حسن بر عدم کفایت عقل به تنهایی در فهم و درک حقایق دینی تصریح و تأکید می کند. جوینی به تکیه ی کلام حسن در این قضیه اشاره کرده، می گوید:

دقیق ترین آن الفاظ و معانی یکی آن است که از معترضان مذهب خود سؤال می کرد که خرد بس یا نه بس؛ یعنی اگر خرد در خداشناسی کافی است، هر کس که خردی دارد معترض را برو انکار نمی رسد و اگر معترض می گوید: خرد کافی نیست، با نظر عقل بهم هر آینه معلمی باید. این مذهب اوست.۲۷

و غرض وی رد عقیده ی فلاسفه است؛ چون آنان تنها بر عقل تکیه می کنند. دیگر شیعیان و اهل سنت با وی در این نظریه (عدم کفایت عقل و ضرورت وجود معلم) اتفاق دارند.۲۸

در قضیه ی دوم، حسن نظریه ی اهل سنت را درباره ی صحت اتخاذ علم دین از علما و فقهای متعدد نفی می کند و گوید:

چون احتیاج به معلم، ثابت شد، یا هر معلمی به اطلاق صلاحیت تعلیم دارد یا از معلمی صادق ناگزیر است؟ کسی که قائل به صلاحیت هر معلمی باشد، او را نرسد که دیگران را انکار کند و اگر کسی ترجیح نهد و معلم خصم را انکار کند، هر آینه پذیرفته است که به ناچار معلمی صادق و معتمد بایست.۲۹

حسن و دیگر شیعیان در اینجا اتفاق نظر دارند که تنها یک معلمِ مؤید از جانب خداوند می تواند باشد و آن، امام صادق در هر زمان و دوره است؛ بنابراین اهل سنت نیز بر خطا هستند.

در قضیه ی سوم، حسن نظریه ی مرسوم شیعه را در باب تعیین امام زیر سؤال می برد. به گفته ی او، حال که نیاز به معلمی صادق ثابت شد، آیا نباید نخست وی را شناخت؟ برای شناخت یگانه معلم صادق در هر دوره، باید صداقت و مرجعیت او اثبات پذیرد.۳۰ با این استدلال، شیعیان نیز مانند اهل سنت و فیلسوفان در تنگنا می افتند.

حسن در قضیه چهارم می کوشد با طرح و تنظیم مجدد تمام مسأله، این ابهام و سردرگمی را حل کند. او به طور کلی نظر شیعه را دایر بر این که مردم به امامی صادق نیاز دارند، اجمالاً تأیید می کند.۳۱ به نظر وی، شناخت مرجعیت معلّمِ مورد نیاز را نمی توان از چیزی ورای خود آن به دست آورد. وی گوید: در این بحث با باریک بینی در ماهیت دانش می توان به جواب مناسب رسید. علم حقیقی از تضاد موجود میان دو امر متقابل که تنها از طریق یکدیگر شناخته می شوند حاصل می گردد. این اصل اجتماعی، در مورد فردی که در جست وجوی معلم صادق است و معلم صادق که باید شناخته شود، قابل مشاهده است. بدون وجود امام، آنچه از راه خرد برای ما حاصل می شود، نامفهوم و غیر معقول است و از سوی دیگر، بی رهبری عقل هم به امام پی نتوان برد، پس برای شناختن امام از عقل گزیری نیست؛ اما این استدلال نمی گوید که آن معلم کیست و نیز جوینده را به حقیقت غایی رهبری نمی کند. حسن گوید:

عقل در این مرحله ما را به نحوی کلی از «احتیاج» به امام آگاه می سازد، بی آن که ما را به امام برساند.۳۲

او برای گشودن گره این مشکل به یک عقیده قویم شیعی رجوع می کند و بدان اعتبار تازه ای می بخشد. او گوید:

امام حجت خداست؛ یعنی امام بذاته و فی نفسه حجت است. ماهیت ادعای وی حجت حقانیت اوست.

یا به نقل جوینی از حسن: دلیل او مجرد قول اوست که می گوید.۳۳

وی احتیاجی را که مردم به وجود یک امام دارند برآورده می سازد؛ بنابراین، امام در اثبات ادعای خویش نیازی به حجت حقانیت و دلیلی که بیرون از ذات او باشد ندارد.۳۴ به نظر حسن، امام صادق راستین با عرضه ی خویش برای تعلیم محتاجان به کسب حقایق دینی، یک ضرورت عقلی را برآورده می سازد و او همان امام اسماعیلی است که صرف وجود و ادعای او دلایل کافی بر صدق و مشروعیت او هستند و نیازی به آوردن معجزه و ارجاع به اصل و نسب ندارد.۳۵ حسن در پایان استدلال های خود بر عبارتی انگشت می گذارد که مهم ترین سخن او در تعیین امام است.

 به گزارش جوینی: حسن صباح صراحتاً گفته است: چون اثبات تعلیم کردم و غیر من قایلی نیست به تعلیم، پس تعیین معلم به قول من است. به مانند آن که کسی گوید: من می گویم امام فلان کس است و برهان برین آن است که این سخن من می گویم.۳۶

در اندیشه ی حسن درباره ی امام، به یک نظر شگرف دیگر نیز پی می بریم. او در بهره وری های زیرکانه ی خود از آرای دیگران برای اثبات نظریات خود، بر این نکته تأکید می کند که برای درک مفاهیم عالی قدری چون وحدانیت خدا و مسائلی از این دست، در نهایت به تعلیم امام نیازمندیم. امام محور همه ی امور قرار می گیرد و نظر دقیق در مسائل عقیدتی، محوریت او را تأکید می کند.۳۷ و بنابر آنچه خواجه نصیر در رساله ی تصورات از مولانا حسن نقل می کند:

میزان دعوت مبارک بر این نهاد که حق در هر وقت، آن باشد که مُحِقّ (امام) لذکره السلام فرماید، نه آن که از مُحِقّ (امام) گذشته شنیده باشد حق آن است که به محق وقت بسته باشد و باطل آن که از مُحِقّ وقت بازگسسته باشد.۳۸

چنان که هاجسن نیز نتیجه می گیرد، امامت مورد نظر حسن در هیچ ترکیبی تاریخی و تجربی نمی گنجد.۳۹ آنچه مطلوب حسن صباح است، حقیقت عقلانی امام نیست، اقتدار و مرجعیت محض اوست؛ از همین رو وی بر استقلال و اختیار بی حد امام اصرار می ورزد۴۰ و مرجعیت تعلیمی مستقل هر امام را در زمان خویش مورد تأکید قرار می دهد.

دعوت جدید حسن صباح مخالفان جدی و سرسختی داشت. گزارش های متعددی از مجالس بحث میان حسن و یارانش با مخالفان نظر او وجود دارد.۴۱ هم چنین تألیفات بسیاری که در رد نزاریان و تعلیمیان از روزگار حسن صباح نوشته شده و برخی از آنها مانند فضایح الباطنیه و المنقذ من الضلال نگارش غزالی و النقض از عبدالجلیل رازی، حاوی آگاهی های ارزنده ای است. ضمناً در مجموع رسائل فارسی ضیاء الدین جرجانی که از حدود قرن نهم هجری است، اطلاعات ارزشمندی در باب تلاش علمای شیعه در رد آرای نزاریان و تعلیمیان آمده است.

 انعکاس دعوت جدید در میان نزاریان ایران

اثبات حقانیت امام اسماعیلی – آن چنان که حسن بیان کرد – استقلال مذهبی برای حسن و اصحاب وی فراهم ساخت و نتیجه ی آن – بنا بر گزارش شهرستانی – این بود که نزاریان خود را فرقه ی ناجیه و برحق قلمداد می نمودند؛ زیرا بنا بر قول مشهورِ حسن صباح:

آنان دارای امام هستند، ولی دیگران امامی ندارند.۴۲

حسن بر یکپارچگی نهضت نزاری تأکید بسیار داشت و در اعتقادات نیز بر آن بود که

که نشانه ی حق وحدت است و علامت باطل کثرت.

سپس وحدت مورد نظر خود را این گونه تبیین می کند:

وحدت با تعلیم است و تعلیم با جماعت و جماعت با امام.۴۳

امام اسماعیلی از نظر وی مظهر حقانیت مذهب و وحدت فرقه است و هموست که مانع دوگانگی و پراکندگی می گردد.

عقیده ی تعلیم که حسن با تمام نیرو و توانش در راه اشاعه ی آن می کوشید، سبب تحول روحی عمیق در اسماعیلیان ایران شد. حسن و پیروانش بر وحدت جامعه ی اسماعیلی نزاری و فداکاری های همه ی افراد برای اعتلای آن جامعه و حصول به مقاصد مذهبی تأکید می کردند.۴۴ کیش اسماعیلی، نهضتی برای آینده بود و همیشه امید به پایان شب سیاه ظلم و جهالت و طلوع صبح زیبای عدالت و به ثمر نشستن حقیقت داشت. نزاریان خود را برای رسیدن به چنین آرمانی مهیا می کردند. اسماعیلیان ایران در روزگار حسن و دیگر خداوندگاران الموت تلاش گسترده ای را آغاز کردند تا بر تمامی منابع مالی جامعه چیره شوند و بدین وسیله به قدرت دست یابند. از نظر آنان جامعه مظهر قدرت بود و کسب قدرت به معنای پرهیز از هر گونه تفرقه و چنددستگی.۴۵ ظاهراً در تدبیر برای پیش گیری از ایجاد اختلاف آرا در میان جامعه ی اسماعیلی بود که حسن عوام الناس را به کلی از خوض در علوم منع کرد و شهرستانی خبر می دهد که وی حتی علما و دانشمندان اسماعیلی را از مطالعات آزاد فلسفی بازداشت و آن را موکول به میزان وقوف آنان در هر علم و ارزیابی کتاب های مورد درخواستشان کرد.۴۶ هاجسن می گوید این امر برای آن بود که اسماعیلیان را به تدریج به فراگیری دانش ها ترغیب کند،۴۷ ولی به نظر می رسد دلیل اصلی محدود ساختن مطالعات عمیق و فلسفی، اوضاع و احوال سیاسی بود. نزاریان درگیر مبارزه ای شدید با سلطه گران سلجوقی و هم دستان ایرانی مسلمانشان شدند و فرصت ها و توجهات فکرشان نیز معطوف به رفع احتیاجات ضروری در این رویارویی خشن و نفس گیر بود؛ بنابراین، مجالی برای اسماعیلیان نزاری برای پرداختن به مطالعات فلسفی، که نیاز به آرامش و سکون داشت، نبود. این تدابیر حسن، علاوه بر آن که بر پیشبرد امر دعوت مؤثر بود، با آموزه های وی درباره ی یکپارچگی مذهبی جامعه ی اسماعیلی ایران و مرجعیت تعلیمی امام مناسبت تمام داشت.

 ارتقای حسن در جنبش نزاری به مقام حجت امام

به هر حال، با تلاش حسن صباح و دیگران، عقیده ی تعلیم در اندیشه ی اسماعیلیان ایران چنان نمودی یافت که آنان را «اصحاب تعلیم» یا «تعلیمیه» نامیدند.۴۸ محور و اساس عقیده ی تعلیم حضور امام بود، اما پس از مرگ مستنصر فاطمی در ۴۸۷ قمری که امام مورد اعتقاد همه ی فرق اسماعیلی از مصر تا سند بود، نزار، ولیعهد و جانشین مستنصر فاطمی به دست برادر کوچک ترش مستعلی، به قتل رسید.۴۹ و سخت گیری و تعقیب بازماندگان نزار سبب شد تا مسأله ی امامت پس از نزار در پرده بماند.

اسماعیلیان عقیده داشتند که در زمان غیبت و اختفای امام، «حجت» نماینده ی تام الاختیار او در میان مردم است.۵۰ بر این اساس، نزاریان نیز حسن صباح را نماینده ی تام امام و حجت زنده ی او در جامعه ی نزاری و پاسدار دعوت نزاری، تا زمانی که امام دوباره به تن خویش ظهور کند، می شمردند. در قدیمی ترین رساله ی موجود نزاری به نام هفت باب بابا سیدنا که در حدود ۵۹۶ قمری مؤلفی ناشناس آن را نوشته، آمده است:

حضرت بابا سیدنا حسن صباح قدس سره و رزقنا عنه حجت اکبر قائم قیامت بود.۵۱

و همان جا تصریح شده که حسن صباح، آمدن قریب الوقوع قائم را پیش بینی کرده است. تعبیری شبیه به این را در کتاب تصورات، یا روضه التسلیم می یابیم که آن هم اثری است از دوره ی بعد از اعلان قیامت در الموت و آن را از جمله تألیفات اسماعیلی خواجه نصیرالدین طوسی می شمارند.۵۲ در آن جا وی سیدنا را با لقب «حجت اعظم مولانا قائم القیامه» می خواند.۵۳ افزون بر این، در این اثر اسماعیلی خواجه نصیر مطلب دیگری راجع به حسن صباح هست که از جایگاه والای او نزد نزاریان حکایت می کند و جای تأمل بسیار دارد. بدین عبارت که «نفس حجت اعظم که به خود هیچ نداند و هیچ نباشد… و در غیبت امام لذکره السلام خلیفت او باشد و به قوت قبول فیض… خلق را از امام لذکره السلام بیاگاهاند و خلایق را به امام راه نماید.۵۴ و در آن تصریح شده که حسن صباح در غیبت امام «خلیفه ی» او و متصدی راه نمایی مردم به سوی امام است؛ و از آن جا که در مراتب دعوت اسماعیلی خلیفه جایگاهی فروتر از امام دارد و جانشین وی است، این مطلب می رساند که حسن حجت امام و نایب وی در اداره امور پیروان او شد.

به هر حال، رسیدن حسن به جایگاه حجت در دعوت نزاری در روزگار استتار امام، به معنای قرار گرفتن حسن در رهبری نزاریان است، اما این مهم تنها پس از آن صورت گرفت که رهبری نزاریان با سرکوب جنبش نیرومند نزاری در اصفهان به قلعه ی الموت منتقل شد. از آن جا که پس از گریختن عبدالملک عطاش از اصفهان، پسرش، احمد جای وی را در پیشوایی اسماعیلیان در اصفهان گرفت ۵۵ و او تا سال قتلش در ۵۰۰ قمری هم چنان با قدرت بسیار در این سمت بود،۵۶ قرار گرفتن حسن در رهبری دعوت نزاری نیز می بایست تا سال مذکور به تأخیر افتاده باشد؛ ولی در واقع، حسن پس از دستیابی بر الموت در ۴۸۳ قمری تا سال ۵۰۰ قمری با توفیقات شگرفش در دیلم و دیگر نواحی شمال ایران و گسترش سریع و وسیع دعوت نزاری در قهستان، نشان داد که می تواند جامعه ی نزاریان ایران را اداره کند و از آن در یورش حوادث محافظت نماید.

 نتیجه:

جدا شدن دعوت نزاری از اسماعیلیان مصر، یکی از مقاطع مهم در تاریخ اسماعیلیه و به خصوص تاریخ این فرقه در ایران است. استقلال دعوت نزاری بر اساس آرا و اندیشه های حسن صباح بنیاد گرفت. وی با تأکید ویژه بر ارتقای جایگاه امام و قرار دادن آن در مقام بالاتر از ناطق یا پیامبرصلی الله علیه وآله عملاً آن را از عینیت تاریخی خارج ساخت و ارزشی نمادین بدان داد. وی، از سوی دیگر، با طرح ضرورت و انحصار تعلیم از امام در مسائل اعتقادی، بحث و مناقشه در امور نظری را محدود و بدین ترتیب، از بروز اختلافات فکری در میان نزاریان پیش گیری کرد. حسن صباح را به خاطر این اندیشه های مذهبی، بنیان گذار دعوت جدید نزاری می دانند.

اندیشه های حسن صباح در متحد ساختن جامعه ی اسماعیلی ایران تأثیری شگرف گذاشت. این اسماعیلیان (نزاریان)، به رغم دشواری های فراوان، با اعتقادی استوار و صبری مثال زدنی در برابر دشمنان فراوانشان پایداری کردند.

دگرگونی های اعتقادی نزاریان و التزام آنان به حفظ خویش در برابر ناملایمات و، از سوی دیگر، غیبت امام و عدم دسترسی نزاریان به او سبب شد تا حسن صباح با عرضه ی توانایی های خویش به مقام «حجت» برسد و به عنوان جانشین امام، پیشوایی مذهبی و اجتماعی و سیاسی نزاریان را بر عهده گیرد. بدین ترتیب، جامعه ی اسماعیلی در ایران، پس از پشت سر گذاشتن بحران های حاصل از نخستین مرحله ی استقلال، ضمن رسیدن به خودباوری، در راه کسب موفقیت های بزرگ گام نهاد

عبداللّه‏ رجایى *

پى ‏نوشت‏:

  1. شهرستانى، الملل و النحل، تحقیق محمد سید کیلانى، ج ۱، ص ۱۹۳٫
  2. در اعتقاد اسماعیلیان، «ناطق» همان نبى است که مظهر عقل در این عالم است و شخص کامل بالغ باشد (شهرستانى، همان، ج ۱، ص ۱۹۳).
  3. آنان «اساس» را منطبق بر وصى سازند که مظهر نفس کلى در این عالم است و او بر مثال کودکى باشد که رو به کمال دارد (همان، ج ۱، ص ۱۹۴).
  4. «جدّ» یکى از حدود عالم روحانى است. جدّ قوت «امر» را از نفس کلى مىپذیرد و به «فتح» مىرساند (ر.ک: ناصر خسرو، روشنایى نامه، ۱۳۷۳ ش، ص ۲۰۶ ـ ۱۹۹).
  5. امر بارى سبحانه اندر توهم نیاید و اندیشه اندرو نرسد، به هیچ روى از روىها (همان، ص ۲۰۴).
  6. ر.ک: فرهاد دفترى، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمهى فریدون بدرهاى، ص ۲۷۷ـ۲۸۳ و ۴۲۲ـ۴۲۴٫
  7. اشعرى قمى، المقالات و الفرق، ص ۱۳ـ۱۸۴؛ حسن نوبختى، فرق الشیعه، ص ۶۹ـ۷۴ و ۱۰۲ـ۱۱۳ و محمد حسینى العلوى، بیان الادیان، ص ۵۳ـ۵۶٫
  8. نظام الملک طوسى، سیر الملوک (سیاستنامه)، ص ۳۱ و شهرستانى، همان، ص ۱۹۲٫
  9. مارشال هاجسن، فرقهى اسماعیلیه، ص ۶۸ـ۶۹؛ نیز در باب سلسله مراتب اسماعیلى ر.ک: آندره برتلس، ناصر خسرو و اسماعیلیان، ص ۲۴۲ـ۲۵۶٫
  10. ر.ک: دفترى، همان، ص ۴۲۴ـ۴۲۳٫
  11. مارشال هاجسن، همان، ص ۶۹٫
  12. ر.ک: خواجه نصیرالدین طوسى، تصورات (روضه التسلیم)، ص ۱۱۰ـ۱۲۵٫
  13. مارشال هاجسن، همانجا. اسماعیلیان معتقد بودند که تنها از طریق «تاویل» توسط امامان مىتوان به حقایق باطنى دین دست یافت و امام با تعلیم حقیقت را براى یاران خاص بیان مىکند (ر.ک: دفترى، «باطنیه»، دانشنامه جهان اسلام، ص ۵۵۶).
  14. ر.ک: کلینى رازى، الاصول من الکافى، ج ۱، ص ۴ـ۷٫
  15. براى مشاهدهى استدلال ر.ک: مارشال هاجسن، همان، ص ۶۷ـ۶۸٫
  16. ر.ک: شهرستانى، همان، ج ۱، ص ۱۹۵ و عطاملک جوینى، تاریخ جهان گشا، ج ۳، ص ۱۹۵٫
  17. ر.ک: قسمت بعدى.
  18. ر.ک: شهرستانى، همان، ج ۱، ص ۱۹۲ و ۱۹۵٫
  19. ر.ک: شهرستانى، همان، ج ۱، ص ۱۹۲؛ جوینى، همان، ج ۳، ص ۱۸۶ و ۱۹۵؛ رشیدالدین فضلاللّه همدانى، جامع التواریخ، ص ۱۰۵ـ۱۰۶ و جمالالدین کاشانى، زبده التواریخ، ص ۱۴۲٫
  20. شهرستانى، همانجا.
  21. رشیدالدین فضل اللّه همدانى، همان، ص ۱۲۷ـ۱۳۱ و جمالالدین کاشانى، همان، ص ۱۶۲ و ۱۶۵ـ۱۶۶٫
  22. هفت باب بابا سیدنا، ص ۴۰۶٫
  23. شهرستانى، همان، ص ۱۹۵ـ۱۹۷٫
  24. عطاملک جوینى، همان، ج ۳، ص ۱۹۶ـ۱۹۹ و رشیدالدین فضلاللّه، همان.
  25. عطاملک جوینى، همان، ج ۳، ص ۱۹۵ـ۱۹۶٫
  26. شهرستانى، همان، عطاملک جوینى، همان.
  27. عطاملک جوینى، همان.
  28. شهرستانى، همانجا.
  29. همان، ص ۱۹۶٫
  30. همانجا.
  31. همانجا.
  32. همانجا.
  33. عطا ملک جوینى، همان، ج ۳، ص ۱۹۷٫
  34. شهرستانى، همانجا.
  35. همانجا.
  36. جوینى، همانجا.
  37. شهرستانى، همان، ج ۱، ص ۱۹۷٫
  38. خواجه نصیرالدین طوسى، تصورات، ص ۱۴۸٫
  39. مارشال هاجسن، فرقهى اسماعیلیه، ص ۷۶٫
  40. فرهاد دفترى، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ص ۴۲۲٫
  41. ر.ک: رشیدالدین فضلاللّه همدانى، همان، ص ۱۲۷ـ۱۳۱؛ جمالالدین کاشانى، همان، ص ۱۶۲ و ۱۶۵ـ۱۶۶٫
  42. شهرستانى، همان، ص ۱۹۵٫
  43. همان، ص ۱۹۷٫
  44. مارشال هاجسن، همان، ص ۷۸ـ۷۹٫
  45. همان، ص ۷۸٫
  46. شهرستانى، همان، ص ۱۹۷٫
  47. هاجسن، همان، ص ۷۹٫
  48. نظام الملک طوسى، همان، ص ۳۱۱ و ر.ک: شهرستانى، همان، ص ۱۶۸ و ۱۹۲٫
  49. ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ۸ ، ص ۱۷۲ـ۱۷۳٫
  50. فرهاد دفترى، همان، ص ۱۳۵، ۱۳۶ و ۴۰۳٫
  51. هفت باب بابا سیدنا، ص ۳۹۱٫
  52. مارشال هاجسن، همان، ص ۳۳۶٫
  53. ر.ک: خواجه نصیرالدین طوسى، همان، ص ۱۲۳ـ ۱۴۸٫
  54. همان، ص ۱۲۳٫
  55. نیشابورى، ص ۴۰؛ راوندى، ص ۱۵۶٫
  56. نیشابورى، ص ۴۲؛ حسینى، ص ۷۹؛ ابن اثیر، ج ۸، ص ۲۴۲٫

منابع:

ـ ابن اثیر، عزالدین ابوالحسن على، الکامل فى التاریخ (بیروت، دارالفکر، ۱۳۹۸ ق / ۱۹۷۸م).

ـ اشعرى قمى، سعدبن عبداللّه، المقالات و الفرق (تهران، مرکزانتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۶۱ش).

ـ برتلس، آندره، ناصر خسرو و اسماعیلیان، ترجمه یحیى آرین پور (تهران، بنیاد فرهنگ، ۱۳۶۴ش).

ـ جوینى، علاءالدین عطاملک، تاریخ جهانگشا، تصحیح محمد بن عبدالوهاب قزوینى (تهران، ناشر نقش قلم، ۱۳۷۸ش).

ـ حسینى العلوى، ابوالمعالى محمد، بیان الادیان، تصحیح عباس اقبال آشتیانى و محمد تقى دانش پژوه، به اهتمام سید محمد دبیرسیاقى (تهران، انتشارات روزنه، ۱۳۷۶ش).

ـ حسینى، صدرالدین بن على، کتاب اخبار الدوله السلجوقیه، تصحیح محمد اقبال (بیروت، دارالافاق الجدیده، ۱۴۰۴ ق / ۱۹۸۴م).

ـ دفترى، فرهاد، «باطنیه»، دانشنامه جهان اسلام (بنیاد دایره المعارف اسلامى، ۱۳۷۳ش).

ـ ، تاریخ و عقاید اسماعیلیه، ترجمهى فریدون بدرهاى (تهران، نشر و پژوهش فرزان، ۱۳۷۶ش).

ـ راوندى، محمدبن على، راحه الصدور و آیه السرور، تصحیح محمد اقبال و مجتبى مینوى (تهران، انتشارات امیر کبیر، ۱۳۶۴ش).

ـ شهرستانى، ابوالفتح محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، تحقیق محمد سید کیلانى (بیروت، دارالمعرفه، بىتا).

ـ طوسى، نصیرالدین، تصورات یا روضه التسلیم، تصحیح و لادیمیر ایوانف (تهران، نشر جامى، ۱۳۶۳ش).

ـ طوسى، نظام الملک، سیرالملوک یا سیاستنامه، تصحیح هیوبرت دارک (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۷۲ش).

ـ کاشانى، جمالالدین ابوالقاسم عبداللّه، زبده التواریخ، (بخش فاطمیان و نزاریان)، به کوشش محمد تقى دانش پژوه (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ۱۳۶۶ش).

ـ کلینى رازى، ابوجعفر محمد، الاصول من الکافى، تصحیح شیخ نجم الدین الاملى و على اکبر غفارى (تهران، مکتبه الاسدیه، ۱۳۸۸ق).

ـ نوبختى، ابومحمد حسن، فرق الشیعه نوبختى، ترجمه و تعلیقات محمد جواد مشکور (تهران، مرکز انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۶۱ش).

ـ ناصر خسرو، روشنایى نامه، تصحیح یازىچى و بهمن وحیدى (تهران، انتشارات توس، ۱۳۷۳ ش).

ـ نیشابورى، ظهیرالدین، سلجوقنامه، به اهتمام اسماعیل افشار حمیدالملک (تهران، کلاله خاور، ۱۳۳۲ش).

ـ هاجسن، مارشال، گ.س، فرقه اسماعیلیه، ترجمهى فریدون بدرهاى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ چهارم، ۱۳۷۸ش).

ـ همدانى، رشیدالدین فضلاللّه، جامع التواریخ، قسمت اسماعیلیان و فاطمیان و نزاریان و داعیان و رفیقان، تصحیح محمدتقى دانش پژوه (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى ۱۳۳۸ش).

ـ هفت باب بابا سیدنا (مؤلف مجهول)، ملحق به فرقه اسماعیلیه هاجسن (۱۳۷۸ش).

*استادیار دانشگاه آزاد اسلامى واحد بابل.

منبع :تاریخ اسلام،شماره ۱۵

مقصود از شناخت در حدیث معرفت امام

اشاره:

مقصود از معرفت امام در اینجا شناخت مصداقى امام هر عصر است، نه معرفت به مقام ولایت کلیه امام. بنابر این ما باید بدانیم چه کسى در حال حاضر حجت خدا بر ما است و پیشوایى اُمت اسلامى را بر عهده دارد و در نتیجه قول، فعل و تقریر او و احکام و فرامین او بر ما حجت است و تبعیت از او بر ما لازم و واجب است و در هنگام حیرت و سرگردانى و جهل به حکم خدا قول او باید تبعیت شود زیرا تبعیت از او انسان را از تاریکى جهل به نور علم رهنمون مى سازد و اوست که بیان کننده احکام الهى و مفسر و مبیّن دین خداست.

امام صرفاً یک حاکم یا سلطانى که امور سیاسى مردم را در دست دارد، نیست بلکه او واسطه فیض الهى است و خداوند بوسیله او دینش رایارى مى کند و بر هر مسلمانى واجب است که او را در هر عصرى بنام بشناسد و اطاعتش را بر خود لازم بداند و او را جانشین بر حقّ رسول خدا(صلى الله علیه وآله)بداند. و معتقد باشد که او از هر گونه گناه و خطا و اشتباه معصوم و مصون است و در او ضلالت و گمراهى و نادانى راه ندارد.

پس در نتیجه در همه شؤون فردى و اجتماعى، دنیوى و اُخروى باید از او تبعیت کرد. که او حجت خدا بر روى زمین بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) است.

و بطور حتم باید براى شناخت چنین شخصى که خداوند در آیه کریمه «أَطیعُواْ اللَّهَ وَ أَطیعُواْ الرَّسُولَ وَ أُولِى الأَمْرِ مِنْکُمْ»(۱) «اى کسانى که ایمان آورده اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر(خدا) و پیشوایان (معصوم) را» اطاعت او را قرین اطاعت خود و رسولش قرار داده، راهى درست و روشى قطعى را در پیش گرفت به گونه اى که عقل انسان به آن إقرار کند و قلب و دل به آن مطمئن شود تا در شناخت او دچار اشتباه نشویم.

و راه ظنّ و گمان و وَهْم براى چنین موضوع مهمّى که صلاح دین و دنیاى مردم در آن است و سعادت دنیا و آخرت مسلمانان بسته به آن است کافى نیست.

انسان باید با ادله قطعى و براهین عقلى و نقلى غیر قابل خدشه امام زمان خود را بشناسد تا حجتى بین او و خدایش باشد و صرفِ گمان و ظن و شهرت یک مطلب میان مردم یا اجماع مردم در چیزى که از حیطه عقل آنها خارج است براى رسیدن به یک عقیده دینى کافى نخواهد بود.

چنانکه همه علماى اسلام به این مطلب اذعان دارند که هر کس باید خود عقائدش را از راه استدلال و اقامه برهان بدست آورد و تقلید و پیروى از دیگران در عقائد و اصول جایز نیست.

همان طور که آیات فراوانى در باب مذمّت پیروى از ظن و گمان وارد شده مثل آیه کریمه:«وَ لاتَقْفُ مَالَیسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ»(۲) «از آنچه به آن آگاهى ندارى، پیروى مکن». یا « وَ إنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِى الْأَرضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبیلِ اللَّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إلاَّ یَخْرُصُونَ»(۳) « و اگر از بیشتر کسانى که در روى زمین هستند اطاعت کنى، تو را از راه خدا گمراه مى کنند؛ (زیرا) آنها از گمان پیروى مى نمایند، و تخمین و حدس (واهى) مى زنند».

واین مهم حاصل نمى شود مگر با شناخت شخص امام و این شناخت حاصل نمى شود مگر از راه ادله عقلى و نقلى و از راه نصوص وارده بر او از طریق رسول خدا(صلى الله علیه وآله) یا کسى که رسول او را به عنوان امام وجانشین معرفى کرده است.

پی نوشت:

۱. سوره نساء، آیه ۵۹.

۲. سوره اسراء، آیه ۳۶.

۳. سوره انعام، آیه ۱۱۶.

ابن عساکر و شأن نزول آیه اکمال

اشاره:

ابن عساکر، از ابو بکر بن مزرفى، از حسین بن مهتدى، از عمر بن احمد، از احمد بن عبد الله بن احمد، از على بن سعید رقّى، از ضمره، از ابن شوذب، از مطر ورّاق، از شهر بن حوشب از ابى هریره، نقل کرده که گفت: هر کس در روز هجدهم ذى حجّه روزه بگیرد، ثواب شصت ماه روزه بر او نوشته خواهد شد. و آن روز، روز غدیر خم است، زمانى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) دست على بن ابى طالب(علیه السلام) را گرفت و فرمود: آیا من ولىّ مؤمنین نیستم؟ گفتند: آرى، اى رسول خدا! فرمود: هر که من مولاى اویم پس علىّ مولاى اوست. عمر بن خطاب گفت: مبارک باد، مبارک باد اى پسر ابو طالب! تو مولاى من و مولاى هر مسلمان شدى. آن گاه خداوند این آیه را نازل کرد: ( أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ…)

این حدیث مطابق رأى اهل سنت معتبر است، که در اینجا به بررسى سند آن مى پردازیم:

. «ابو بکر بن مزرفى» (م ۵۲۷)؛ «ابن جوزى» مى گوید: «من از او حدیث شنیدم، مردى ثبت، عالم و حسن العقیده بود.»(۱) و «ذهبى» نیز او را «ثقه و متقن» دانسته است.(۲)

. «ابو الحسین بن مهتدى»، (م ۴۶۵)؛ «خطیب بغدادى» او را «ثقه»، و «سمعانى» او را «ثقه حجّت» معرفى کرده اند.(۳)

. «عمر بن احمد»؛ او که همان «ابن شاهین» است (م ۳۸۵)، خطیب بغدادى و «ابن ماکولا» او را «ثقه امین»، و «دارقطنى» و «ابو الولید باجى» و «ازهرى» او را «ثقه»، و ذهبى او را «شیخ، صدوق، حافظ» معرفى کرده اند.(۴)

. «احمد بن عبدالله بن احمد»؛ وى معروف به ابن النیرى و از مشایخ «واقدى» محسوب مى شود.

. «ضمره بن ربیعه» (م ۲۰۲)؛ او از رجال «بخارى» در کتاب «الادب المفرد» و چهار صحیح دیگر از صحاح اهل سنّت است. عبد الله بن احمد از پدرش نقل کرده که او «صالح الحدیث» و از ثقات به حساب مى آید. «عثمان بن سعید دارمى»، از «یحیى بن معین» و «نسائى» توثیق او را نقل کرده، و «ابو حاتم» او را صالح، و «محمّد بن سعد» او را «ثقه، مأمون، خیّر» دانسته و گفته که افضل از او وجود ندارد.(۵)

. «عبد الله بن شوذب» (م ۱۵۶)؛ او از رجال ابى داوود و «ترمذى» و «نسائى» و «ابن ماجه» است. ذهبى مى گوید: جماعتى او را توثیق کرده اند،(۶) و «ابن حجر» او را «صدوق عابد» معرفى نموده است.(۷) و از «سفیان» نقل کرده که ابن شوذب از ثقات مشایخ ما به حساب مى آید. و ابن معین و «ابن عمار» و نسائى نیز او را «ثقه» معرفى کرده است. و «ابن جبّان» نیز او را در جمله ثقات به حساب آورده است.(۸)

. «مطر ورّاق» (م ۱۲۹)؛ او از رجال بخارى و رجال مسلم و چهار نفر دیگر از صاحبان صحاح است.(۹)

. «شهر بن حوشب» (م ۱۱۲)؛ او از رجال بخارى درکتاب «الادب المفرد» و «مسلم» و چهار نفر دیگر از صاحبان صحاح به حساب مى آید و همین معنا در توثیق او نزد اهل سنّت کافى است.(۱۰)

«ابن عساکر» این روایت را از طرق دیگرى نیز روایت کرده است(۱۱).(۱۲)

پی نوشت:

۱ . المنتظم، ج ۱۷، ص ۲۸۱٫

۲ . سیر اعلام النبلاء، ج ۱۸، ص ۲۴۱٫

۳ . سیر اعلام النبلاء، ج ۱۸، ص ۲۴۱٫

۴ . سیر اعلام النبلاء، ج ۱۶، ص ۴۳۱٫

۵ . تهذیب الکمال، ج ۱۳، ص ۳۱۹ و ۳۲۰٫

۶ . الکاشف، ج ۱، ص ۳۵۶٫

۷ . تقریب التهذیب، ج ۱، ص ۴۲۳٫

۸ . تهذیب التهذیب، ج ۵، ص ۲۵۵ . ۲۶۱٫

۹ . تهذیب الکمال، ج ۲۸، ص ۵۵۱؛ تقریب التهذیب، ج ۲، ص ۲۵۲٫

۱۰ . تهذیب الکمال، ج ۱۲، ص ۵۷۸؛ تقریب التهذیب، ج ۱، ص ۳۵۵٫

۱۱ . ترجمه امیر المؤمنین(علیه السلام) از تاریخ دمشق، ج ۲، ح ۵۷۵ و ۵۷۸ و ۵۸۵٫

۱۲ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۲۶۷٫

امامت در کلام و فلسفه اسلامى

اشاره:

مکتب اشعرى، با اتکا به نقلیات سمعى ، معتزله با ارائه اصل مصلحت و مکتب شیعه با ارائه قاعده لطف ، محورهاى مختلف مسئله امامت را توجیه کرده  اند مسئله امامت از موضوعاتى است که در کلام و فلسفه اسلامى به طور مشترک درباره آن بحث شده است، با این وجود به نظر مى رسد مفهوم امامت نزد فلاسفه بسیار عمیق تر و پربارتر و نقش امام در نزد ایشان بسیار موثر و چشمگیرتر از آن چیزى است که در نزد متکلمان مسلمان وجود دارد. مولف این مقاله درصدد آن است تا با رجوع به منابع، فرض فوق الذکر را به اثبات رساند.

حکیمانى همچون ابن سینا و ملاصدرا در آثار خویش، وجود امام، ضرورت عقلى وجود او، مقام و مرتبه وى، طریق تعیین و انتصاب وى و عدم امکان قطع رشته امامت را مطرح ساخته اند. ممکن است در نگاه اول این طور به نظر برسد که مسئله اى همچون امامت که قالب و ذات کاملا کلامى دارد نمى  تواند وارد مباحث فلسفى شود، پس اگر فلاسفه به آن پرداخته  اند، متاثر از وجهه متکلم بودنشان است و جز مطالب گفته شده از سوى متکلمان حرف جدیدى ندارند. ما قضاوت را بر عهد خود متکلمین و فلسفه اسلامى مى  نهیم و به بررسى اجمالى اقوال ایشان مى  پردازیم. فرض ما این است که فلسفه اسلامى در طرح مسئله امامت از متکلمان استقلال جسته و ابداعاتى نیز در این حوزه داراست.

به طور کلى مکاتب کلامى در برخورد با اصل امامت مبناسازى کرده  اند. اگرچه مکتب اشعرى، با اتکا به نقلیات سمعى ، معتزله با ارائه اصل مصلحت و مکتب شیعه با ارائه قاعده لطف ، محورهاى مختلف مسئله امامت را توجیه کرده  اند، اما به حکما و فلاسفه که مى  نگریم، مى  بینیم به طور طبیعى و در راستاى سیستم فلسفى خودشان با تکیه به مفاهیم و مبانى اى که قبلا ثابت نموده  اند، به لزوم وجود شخصى با ویژگى  هاى امام رسیده  اند، چنان  که مکتب مشاء با تاسیس حکمت علمى و سیاست مدن و حکمت متعالیه با ابداع لزوم واسطه  گرى در فیض وجود وبقاى عالم، امامت را اثبات کرده  اند. این روش در عین استقلال از روش متکلمان، پراهمیت  تر، پرجاذبه  تر و قانونمندتر است.

حکم امامت، طریق اثبات آن و امکان قطع آن

آیا نصب امام تکلیف واجب شرعى است یا عقل حکم به نصب امام مى  کند؟ آیا نصب امام بر خداوند واجب است یا بر مردم؟ آیا مى  شود براى لزوم نیاز به امام، برهانى عقلى ارائه کرد یا تنها اجماع و دلیل سمعى وجود دارد؟ آیا براى زندگى جمعى انسان  ها وجود امام لازم است یا زندگى فردى آن  ها؟ آیا وجود امام براى امور دنیوى انسان ها ضرورت دارد یا امور دینی؟ آیا هیچ زمانى مى  شود که امام بر روى زمین نباشد؟ آیا نداشتن حکومت و ریاست به معنى عدم وجود امام است؟

در میان متکلمان معتزلى، معتزله بغداد به وجوب عقلى امامت (عبدالجبار معتزلى، شرح اصول خمسه، ص ۵۱۴) بر مردم به جهت اشتمال بر مصالح دینى و دنیوى انسان  ها، (همان) معتقدند معتزله بصره اعتقاد به وجوب سمعى و اجماعى امامت دارند؛ چراکه امام از نگاه آنان آورنده شریعت نیست که ضرورتى نسبت به آن لحاظ شود، بلکه در تنفیذ برخى احکام شرعى، همانند اقامه حدود و حفظ سرزمین اسلامى، به وجود او نیاز است (همان، ص ۵۰۹). قاضى عبدالجبار مى  گوید: هیچ زمانى نمى  شود که امام در روى زمین نباشد، البته تصرف یا حکومت امام مسئله دیگرى است، ولى زمین از وجود شخصى که صلاحیت امام را داراست، خالى نمى  گردد (همان، ص ۵۱۴). متکلمان اشعرى نیز نصب امام را واجب شرعى مى  دانند (مقالات الاسلامیین، ج ۲، ص ۱۴۹)؛ چنان  که فخر رازى وجوب امام را بر خداوند انکار کرده و آن را بر گردن مردم مى  نهد و مدعى است از آن  جا که ممکن است نصب امام قبایحى نیز در برداشته باشد، نمى  توان آن را به عنوان واجب بر خداوند فرض کرد (معالم اصول الدین، ص ۱۵۳). از نظر اشاعره از آن  جا که دفع ضرر از نفس واجب است و در نصب امام دفع ضرر نسبت به صلاح و احتراز از مفاسد انسان  ها وجود دارد، نصب امام واجب است، ولى مقدمه  اى که وجوب دفع ضرر از نفس را بیان مى  دارد اجماعى است نه عقلی؛ بنابراین امامت واجب شرعى است، نه عقلى (همان). اشعرى خالى بودن زمین از امامت و حجت را نیز جایز دانسته است، بنابراین ممکن است مدت زمانى امام نباشد و پس از آن مردم یک نفر را به عنوان امام براى خود برگزینند (مقالات الاسلامیین، ج ۲، ص ۱۵).

مسئله امامت در میان متکلمان شیعى حکم وجوب عقلى بر خداوند را به خود اختصاص داده است؛ چراکه امامت لطف است و لطف در تکالیف واجب، عقلا بر خداوند واجب و ضرورى است. در نتیجه امامت درجهت لطف در امور دینى از آن جهت که باعث قرب مردم نسبت به تکالیف مى  شود (کشف  المراد، ص ۵۰۷)، لطف در امور دینى از آن جهت که باعث صلاح در آن مى  شود (الاقتصاد فى الاعتقاد، ص ۲۹۸) و نگهبانى از شرع از آن جهت که شریعت از گذشتگان تا آیندگان بما هو هو محفوظ بماند (تلخیص الشافى، ج ۱، ص ۱۰۳)، واجب عقلى بر خداوند است. بدیهى است که متکلمان شیعه با چنین استدلالى در طرق اثبات امامت هیچ  گاه زمین را خالى از حجت یا امام معصوم نمى  دانند. خواجه طوسى معتقد است از آن  جا که وجود امام لطف در تکالیف واجب عقلى و شرعى است، تا زمانى که تکالیف باقى است، امام نیز هست، خواه حکومت کند خواه نکند (رساله الامامه، ص ۴۳۱).

به سراغ آراى فلاسفه اسلامى در خصوص امامت که مى  رویم، مى  بینیم ابن سینا نیز حکم به وجوب عقلى امامت داده است. اثبات امامت از نظر وى درواقع همان طریق اثبات نبوت یعنى از طریق حیات اجتماعى انسان  ها در بخش سیاست مدن از فصول حکمت عملیه است. انسان ناگزیر از حیات اجتماعى است و به جهت ناگزیر بودن زندگى جمعى از معاملات و ارتباطات که نیاز به قوانین دارد لزوم وجود قانونگذار معلوم مى  شود (الهیات شفا، ص ۵۰۲). نه تنها معاملات بلکه برخى عبادات، سیاسات و اخلاق نیز نیاز به قانونگذارى که ابن سینا نام او را خلیفه نبى خدا یعنى امام مى  نهد، دارند (همان، ص ۵۰۳).

ملاصدرا امامت را مقتضاى عنایت ربانیه مى  شمارد. نیاز مردم به امام از نیاز آن  ها به منافع ضرورى  شان بیشتر است، پس وجوب عقلى نصب امام بر خداوند به جهت محال بودن جهل، نقص و عیب از او روشن مى  شود (شرح اصول کافى، ص ۴۸۴).

نکته این  جاست که ملاصدرا از طریق کاملا فلسفى و متناسب با مجموعه فلسفى خاص خویش براى اثبات امامت استدلال مى  کند که همانا اثبات وجود حجت الهى از طریق قاعده امکان اشرف است. در تمام مراحل وجود لازم است ممکن اشرف بر ممکن اخس مقدم باشد. بنابراین هرگاه ممکن اخسى وجود داشته باشد، باید پیش از آن ممکن اشرف موجود شده باشد. افاضه وجود و ریزش فیض به طور سلسله  اى از اشرف به اخس است؛ چراکه ترتیب سلسله وجود از خداوند همواره از اشرف به اخس و از اعلى به ادنى است و این سببیت و تقدم، ذاتى و طبیعى است (اسفار، ج ۵، ص ۳۴۲).

ملاصدرا در شرح اصول کافى در حدیث لو لم یبق فى  الارض الااثنان لکان احدهما الحجه (کافى، ج ۱، ص ۲۵۴) مى  گوید: نوع نبى و امام نوع عالى و اشرف از سایر انواع فلکیه و عنصریه است و نسبت حجت به سایر بشر در رتبه وجود مانند نسبت انسان به حیوانات و نسبت حیوان به نبات و نبات به جمادات است. انسان اشرف موجودات ارضى است؛ بنابراین سبب وجود و غایت ذاتى خلقت موجودات زمینى است. اگر انسان از زمین برداشته شود، سایر موجودات اعم از جماد، نبات و حیوان نیز از میان خواهند رفت، همین  طور اگر زمین از حجت الهى خالى باشد، همه آدمیان موجود نخواهند بود، بنابراین آبادانى کل جهان و بقاى انواع بستگى به وجود حجت الهى دارد.

طریق حکیم ملاصدرا در اثبات امامت، پاسخ وى به مسئله جواز خالى بودن زمین از امام را نیز بیان مى  کند. قطع رشته امامت به جهت لزوم واسطه  گرى او در امر فیض و وجود وبقاى جهان ممنوع است. وى در ذیل حدیثى دیگر که مضمون آن عدم قطع امامت است (کافى، ج ۱، ص ۲۵۱)، مى  گوید: حجت خداوند بر خلق همواره یا رسول است و نبى و یا امام است و ولى، نبوت قطع شدنى است ولى باطن آن  که امامت است تا روز قیامت باقى است.

از این مقایسه کوتاه به دست مى  آید که دسته  اى از معتزله با اشاعره در اتخاذ دلیل اثبات امامت شریک هستند، هم  چنان که مصلحت دانستن امام و دفع ضرر به واسطه او حاوى یک معناست، ولى به جهت یکى نبودن ملاک حسن و قبح عقلى، معتزله به وجوب عقلى امامت و اشاعره به وجوب سمعى آن رسیده  اند. علاوه بر آن انتساب وجوب و ضرورت بر خداوند از جانب معتزله و نفى آن از سوى اشاعره، دلیل اثبات وجوب نصب امام بر خداوند از جانب معتزله و نفى آن از سوى اشاعره است.

نکته  اى که از مقایسه راى حکماى مشاء و دسته  اى از معتزله به دست مى  آید آن است که به رغم آن  که هر دو از طریق جریان معاملات و سیاسات و احکام شرعى امامت را اثبات کرده  اند، مشاء به وجوب عقلى امامت و معتزله به وجوب سمعى آن قائل شده است. مى  توان در چنین جایى که طریق اثبات یک مسئله از دو دیدگاه یکى است، ولى حکم آن متفاوت شده است، به اختلاف معناى عقلى و ضرورت عقلى از نگاه ایشان یعنى متکلمان و فلاسفه قائل شد.

از پاسخ متکلمان و فلاسفه به مسئله امکان قطع سلسله امامت برمى  آید که هرچند متکلمان معتزلى و شیعى به دو مسئله وجود و تصرف امام به طور جداگانه نگریسته  اند، اما تصریح و تکمیل آن با بیان فلسفى دقیق یعنى مقام ثبوت و اثبات یا کمال اول و ثانى که شرح آن خواهد آمد توسط ملاصدرا صورت گرفته است، ضمن آن  که ریشه قول متفکران در جواز قطع سلسله امامت را باید در میزان اهمیت و حساسیتى سراغ گرفت که هریک نسبت به مسائل حکم امامت، طریق اثبات آن، احتیاج به آن و چگونگى تعیین امام ابراز داشته  اند. از این روست که اشاعره با قول به وجوب سمعى امام بر مردم و تعیین آن تنها با عقد یک نفر از مردم، از اهمیت ضرورت وجود امام کاسته  اند و طبیعى است که امکان قطع امامت را نیز تجویز کرده  اند در حالى که مکتب حکمت متعالیه با قول به وجوب عقلى امام بر خداوند و تعیین آن با نص و ولایت تشریعى و تکوینى امام، جواز خالى بودن زمین از امام را باطل کرده است.

مقام امامت و نحوه تعیین آن

آیا امام به وسیله خداوند و از طریقى که به او برسد تعیین مى  شود یا توسط خود مردم انتخاب مى  گردد؟ آیا ویژگى  هاى منحصر به فردى همچون عصمت یا تعلق به خاندان خاص براى شخص امام ضرورى است؟ آیا امام باید افضل از تمام افراد جامعه باشد؟ آیا امام جز حکومت تشریعى، دخالت یا ریاستى در عالم تکوین نیز دارد؟

مى  توان گفت از دیدگاه معتزله و اشاعره امام داراى شروطى است که مهم  ترین آن  ها دارندگى نصب خاص قبل از امامت، اجتهاد، ورع، قدرت و قوت قلب، افضلیت در شرع، اخلاق و سیاست، دارندگى استقلال راى، مرد بودن و قریشى بودن است. تنها برخى از معتزله همچون قاضى عبدالجبار معتزلى و پیروان او، ضرورت فاطمى بودن را نیز طرح کرده  اند (شرح اصول خمسه، ص ۵۱۱). چنین مقامى از سوى متکلمان معتزله تنها با انتخاب و اختیار مردم نصب مى  شود جز آن  که قاضى عبدالجبار به جهت در نظر گرفتن شرط فاطمى بودن در مورد سه امام اول، جانب نص را گرفته است و درخصوص ائمه بعدى جانب هر کس که قیام و دعوت به جهاد کند (همان). اما اکثر اشاعره در تعیین امام هر دو ملاک منصوص بودن با انتخاب و بیعت مردم را مطرح کرده  اند. جز آن  که در میان آن  ها نیز جوینى، نص را در تعیین امام نمى  پذیرد و تنها راه انتخاب امام را اختیار گروه حل و عقد اعلام مى  دارد (الارشاد، ص ۳۰۳). از نظر اشاعره در صورت گزینش امام توسط مردم تنها گروهى از ایشان و یا حتى یک نفر که صلاحیت دارد، براى انتخاب امام کافى است و دیگران باید با وى بیعت کنند.

نوبت به مکتب شیعه امامیه که مى  رسد، در شرایط امام و نحوه تعیین وى تحولى عظیم رخ مى  دهد و دو شرط عصمت و منصوص به نص پیامبر یا امام قبل از خویش بودن (الاقتصاد، ص ۳۱۳) اضافه مى  شود. ویژگى  هایى همچون طهارت از تمامى عیوب خلقى و خلقى، اختصاص یافتن به واسطه معجزات و امامت بر تمامى انسان  ها در تمامى زمان  ها نیز توسط ایشان بیان شده است. روشن است که با چنین ملاک  هایى و همچنین دلایلى از قبیل لطف، مصلحت (رساله الامامه، ص ۴۲۷) و سیره رسول اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) تنها راه انتخاب امام (همان)، نص است.

ویژگى  هاى امام در آراى فلاسفه، به ویژه در حکمت متعالیه، به ملاک  هاى عقلى و ویژگى  هاى نفس ناطقه انسانى نزدیک مى  شود. ویژگى  هاى منتخب ابن سینا براى امامت، رشد کامل در تمامى مراحل حکمت نظرى و عملى، دارندگى عدالت در قواى سه  گانه شهوانیه، غضبیه و تدبیریه، رب انسانى بودن، حلال العباده بودن، تفویض تمامى امور انسان  ها به ایشان، سلطان عالم ارض و خلیفه الله در زمین است. چنین مقامى از سوى ابن سینا جایز است که یا با نص یا با اجماع صاحب  نظران انتخاب شود هرچند راه نص به صواب نزدیک  تر است (الهیات شفاء، ص ۵۰۲).

اما مقام برجسته  اى که صدر المتالهین براى امام در نظر مى  گیرد وراى تکامل در علم و اخلاق و… است:

۱ . واسطه فیض الهى، علت غایى و حتى علت فاعلى جهان، صاحب مقام ولایت بر باطن جهان و بنابراین صاحب مقام ولایت در ظاهر، نایب خداوند، متصرف در جهان و باعث حفظ جهان (مظاهر الالهیه فى اسرار العلوم العمالیه، ص ۱۴۶).

۲ . صاحب مقام انسان کامل که خود در فلسفه  هاى مختلف، مصداق تعریف  شده  اى دارد. تکامل عقل در قواى دوگانه نظرى و عملى، کمال انسان در مکتب متعالیه است که تنها امام داراى آن است (اسفار، ج ۹، ص ۱۲۶).

۳ . سیر و سلوک در چهار سفر عقلى معنوى یعنى مجموع مباحث فلسفى ملاصدرا در اسفار اربعه مطابق با سیر و سلوک مقام ولایت شکل گرفته است.

حال چنین مقام والایى، که نظیر آن در کمال و ابهت در سایر نظام  هاى کلامى یا فلسفى یافت نمى  شود، چگونه باید تعیین شود؟ ملاصدرا باز از مفاهیم فلسفى متناسب با مجموعه فکرى  اش کمک مى  گیرد و نصب امام را در مقام ثبوت و به مثابه کمال اول و ذاتى از نصب امام در مقام اثبات و به مثابه کمال ثانوى و عرضى جدا مى  کند. از نظر وى از آن  جا که وضع قانون از آن خداست و هیچ قانونى جز آن  که منتسب به خداوند باشد از ارزش برخوردار نیست، نصب امام به عنوان شرط ثبوت از جانب خداوند است، ولى در مقام اثبات و تحقق خارجى و سرورى ظاهرى، مقبولیت مردم و اقبال عمومى تعیین  کننده است (شرح اصول کافى، ج ۲، ص ۴۶۱).

بنابراین دیدیم که هرگاه شرایط و ویژگى  هاى احراز مقام امامت در میان متفکران خواه متکلمین و خواه فلاسفه، عمیق  تر، پربارتر و به عبارت دیگر سختگیرانه  تر است، راه تعیین و نصب امام نیز از کانال محکم  تر و محدودترى به نام نص مطرح مى  شود. نمونه این دیدگاه در میان متکلمان، مکتب شیعه و در میان فلاسفه حکمت متعالیه است. در مقابل از نگاه متکلمانى همچون اشاعره عدم امتیاز واقعى مقام امام، منجر به تجویز نصب امام حتى با عقد یک نفر شده است.

گفتنى است مقام امامت که در میان متکلمان غیر شیعى تنها به شخص عالم و دیندار و در میان متکلمان شیعى به شخص معصوم و منصوص مى  رسید، در نزد فلاسفه به ویژه حکمت متعالیه، مقامى داراى اصالت قطعى مى  شود، به طورى که هر آنچه جز اوست فرع بر وجود او و به سبب وجود اوست. او برترین نوع خلقت، صاحب حد اعلاى کمال عقل و نفس ناقطه و وجودى است که از آغاز آفرینش جایگاه ویژه و حضور فعال واسطه  اى داشته است نه آن  که تنها مربوط به تشریع و دین باشد

درباره اعمال اشخاص وشخصیت هاوقضاوت درموردآنها،مسأله توجه به کادر و جهارچوبه به صورتى عمیق مطرح است؛مثلا”مى توانیم دوشاعررادرنظرآوریم که یکى درچهارچوبه تعهد شعرمى سرایدویکى به طورمطلق.دراین جاخوب مى توانیم درک کنیم که شاعراول چقدرمحدوداست وشاعردوم چقدرنامحدود؛به طورى که مى تواندهرمفهوم ومضمونى راکه خیال اومى پرورد یا امیال وسودپرستى هایش اقتضامى نمایدالقا کند وبسراید.

حرکت هاى سیاسى واجتماعى امامان مامقدارى با این مثل مطابق است.آنان مى بایست درحل وفصل امور،عدالت واقعى ورضاى خداوندرادرنظرداشته باشند،نه که درراه پیروزى یک آرمان،ازهردغلبازى ودسیسه کارى استفاده کنند.درحقیقت براى امام پیروز ى حق مطرح است براى ابد،نه پیروزى شخص دربرهه اى اززمان.این حقیقت همان است که امام على بن ابیطالب آشکاراآن راگوشزد امت کرده است: والله مامعاویه بادهى منى،ولکنه یغدرویفجر،ولولاکراهیه الغدرلکنت من ادهى الناس؛به خداسوگندمعاویه ازمن زیرک ترنیست.لیکن اومردم رامى فریبدوفجورمى کند.من فریبکارى رادوست ندارم وگرنه اززمره زیرک ترین مردم بودم .محمدرضاحکیمى،امام درعینیت جامعه،ص۱۳۱ ـ ۱۳۲٫

تقلید نه تنها باتعقل ناسازگارنیست،بلکه اساساً کارعقل این است که هرگاه نمى داند ازآن که مى داند تقلید مى کندولازمه عقل این است که دراین جاخودرانفى نمایدوعقل آگاه راجانشین خودکند.بیمارخردمندکسى است که دربرابرطبیب متخصص خردمندى نکند،؛چه،خردمندى کردن دراین جابى خردى است،واقتضاى تعقل، تعبداست و تقلید.مهندس،طبیب،حقوق دان ورهبریک تشکیلات انقلابى یاحزبى،همیشه تربیت شده ترین وفهمیده ترین افرادرادرمیان مراجعان واعضاى خود، مطیع تروومجرى ترازهمه یافته اند؛ زیراشعور این فضیلت علمى وعقلى رابه  آنان آموخته است که ابرازفضل درآنچه نمى دانند فضولى است واین شیوه عقل است که دریک رشته علمى،ازمتخصصین تقلیدکند، واین قانونى است که درهمه رشته هاى زندگى جارى است وهرجامعه اى که پیشرفته تر و متمدن تراست،اصل تقلید وتخصص درآن استوارتر و مشخص تراست .دکترعلى شریعتى،حسین،وارث آدم،ص۲۶۷.

 منبع: مجمع جهانى شیعه شناسى

خاتم انبیاء،خاتم اوصیاء

اشاره:

امام زمان (عج الله تعالی فرجه)، ادامه دهنده راه پیامبر (صلی الله علیه و آله ) و تحقق‌بخش اصول رسالت‌هاى الهى او است. آن حضرت، تعالیم پیامبر (صلی الله علیه و آله ) را در بخش‌هاى گوناگون زندگى، عینیت بخشیده و جامه عمل مى‌ پوشاند؛ چرا که او عصاره نبوت و احیاگر سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله ) است: و مجدّداً لما عطّل من احکام کتابک و سنن نبیک…۱

رسول اعظم (صلی الله علیه و آله ) درباره سیره آخرین وصى خود، حضرت مهدى(عج) مى‌ فرماید: یقیم الناس على ملتى و شریعتى و یدعوهم الى کتاب الله عزوجل۲؛

مردم را بر شیوه و شریعت من بر مى‌ انگیزد و آنان را به کتاب خداى عزوجل فرا مى‌ خواند.

راه و روش پیامبر (صلی الله علیه و آله )، سرلوحه برنامه‌هاى حضرت است و این تنها یادگار همه انبیا و اولیا، وارث این معارف و تعالیم، و مجرى سازش‌ناپذیر آنها است.

امام صادق(علیه السلام) فرمود:

چون مهدى قیام کند، به مسجدالحرام رود و رو به کعبه و پشت به مقام ابراهیم بایستد و دو رکعت نماز گزارد؛ آن‌گاه فریاد برآورد:

اى مردمان! منم یادگار آدم، و یادگار ابراهیم، و یادگار اسماعیل، و یادگار محمد (صلی الله علیه و آله )….۳

در سلام به امام موعود آمده است: السلام علیک یا بقیه الله فى ارضه۴؛

سلام بر تو اى ذخیره خدا در زمین!.

این تعبیر، روشنگر راه و رسالت امام موعود (عج) و وارث پیامبر (صلی الله علیه و آله ) است. او ذخیره و یادگار همه نیکان و صالحان و اولیاى الهى است که در خطى که خدا ترسیم کرده،گام بر مى‌ دارد و در سراسر زمین، خواست‌ها و آرمان‌هاى همه درس‌آموزان مَدرس وحى را تحقق مى‌ بخشد.

از این رو، شناخت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله )، پیش‌درآمد شناخت حجت است. در دعایى که امام صادق (علیه السلام) به زراره تعلیم فرموده، آمده است:

اللهم عرّفنى نفسک فانک إن لم‌تعرّفنى نفسک، لم ‌اعرف نبیک. اللهم عرّفنى نبیک فانک ان لم‌تعرفنى نبیک، لم اعرف حجّتک. اللهم عرّفنى حجتک فانک ان لم‌تعرّفنى حجتک، ضللت عن دینی.۵در این دعا، شناخت امام و حجت، در گرو شناخت رسول خدا (صلی الله علیه و آله ) معرفى شده است؛ در نتیجه، اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله ) شناخته نشود، امام و حجت، شناخته نخواهد شد، و اگر کسى حجت الهى زمان خود را نشناسد، گمراه خواهد بود.

امام صادق (علیه السلام) مى‌ فرماید:

کسى که به همه امامان اقرار کند و امام مهدى(عج) را انکار نماید، مانند کسى است که به همه انبیا اقرار کند؛ و نبوت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله ) را انکار نماید.۶

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) مى‌ فرماید:

هر کس قائم از اولاد من را در دوران غیبتش انکار کند، به مرگ جاهلیت مرده است.۷

در روایت دیگرى، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله )، حضرت مهدى(عج) را صاحب پرچم محمدى (صلی الله علیه و آله ) و دولتش را دولت احمدى معرفى مى‌ کند:

یظهر صاحب الرّایه المحمدیه و الدّوله الاحمدیه…۸

از مجموعه احادیث چنین بر مى‌ آید که سنت حضرت مهدى (عج)، همان سنت و روش پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) است. حضرت مهدى (عج) برنامه‌ها و اهداف آن حضرت را پى مى‌ گیرد و با بهره‌مندى از تعالیم محمدى، حکومت جهانى تشکیل مى‌ دهد؛ چنان‌که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) فرمود: سنته سنّتى، یقیم الناس على مِلّتى و شریعتى و یدعوهم الى کتاب الله عز و جل.۹

بجا است در سال رسول اعظم (صلی الله علیه و آله )، به تبیین برخى ویژگى‌ هاى مشترک پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) و امام مهدى(عج) بپردازیم:

۱. موعود پیامبران و کتب آسمانى گذشته

همان گونه که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) موعود پیامبران گذشته بود:

… وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ یأْتِى مِن بَعْدِى اسْمُهُ أَحْمَدُ…؛۱۰

و من (حضرت عیسى(علیه السلام) بشارت دهنده رسولى هستم که پس از من خواهدآمد و نام او احمد است.

هم‌چنین در آیه دیگرى چنین آمده است:

الَّذِینَ یتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِى الأُمِّى الَّذِى یجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِى التَّوْرَاه وَالإِنْجِیلِ …۱۱ ؛

کسانى که از پیامبر امى که او را نوشته شده در نزد آنها در تورات و انجیل مى‌ یابند، پیروى مى‌ کنند.

حضرت مهدى نیز موعود ادیان گذشته وانبیاى پیشین است. قرآن مجید به صراحت این نکته رابیان کرده است که:

وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُهَا عِبَادِى الصَّالِحُونَ؛۱۲ همانا ما در زبور پس از تورات چنین نوشتیم که زمین را بندگان صالح من به میراث خواهند برد.

۲٫ شکوفا کردن عقل وفکر مردم

امیرالمؤمنین على‌ (علیه السلام) درباره نتایج بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله ) مى‌ فرماید:

یثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ۱۳؛

براى آنان، گنجینه‌هاى خردها را استخراج کنند.

امام باقر (علیه السلام) درباره قیام حضرت مهدى(عج) مى‌ فرماید:

إِذَا قَامَ قَائِمُنَا وَضَعَ اللَّهُ یدَهُ عَلَى رُءُوس الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ کَملتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ۱۴؛

زمانى که قائم ما به ‌پا خیزد، خدا دستان آن حضرت را بر سر بندگان خدا مى‌ گذارد، در نتیجه عقل‌هاى مردم مجتمع شده (نیرومند مى‌ گردد) و آرزوهاى آنان به واسطه آن کامل مى‌ شود.

۳٫ یکسانى پرچم و زره

پرچم مهدى(عج) پرچم رسول الله(صلی الله علیه و آله ) و زره او، زره آن حضرت است.

امام صادق (علیه السلام) فرمود:

کانى بالقائم على نجف الکوفه و قد لبس درع رسول الله (صلی الله علیه و آله ) … فینشر رایه رسول الله۱۵؛ گویا قائم (عج) را بر بلنداى کوفه مى‌ بینم که زره رسول الله را بر تن کرده، … و پرچم آن حضرت را به اهتزاز درآورده است.

۴٫ همسانى میقات دعوت و قیام

همان‌گونه که بعثت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) در شهر مکه بوده و پایه‌هاى اصلى اسلام، آن‌جا شکل گرفته است، آغاز دعوت و قیام حضرت مهدى(عج) نیز شهر مکه خواهد بود.

حذیفه، درباره مهدى(عج) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله ) چنین روایت مى‌ کند: انه یبایع بین الرکن و المقام اسمه احمد و عبدالله و المهدی…۱۶؛ همانا او بین رکن و مقام با مردم بیعت مى‌ کند. نام او احمد، عبدالله و مهدى است.

۵٫ شناخت مردم از روى علامت ها

امیرالمؤمنین على (علیه السلام) درباره آیه انَّ فى ذلک لآیاتٍ للْمتوسِّمین فرمود:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله ) مردم را با نشانه‌هایشان مى‌ شناخت حقیقت ایمان یا کفر و… و من و امامان از نسل من، متوسمین تا روز قیامتند (یعنى حقیقت مردم را از روى نشانه‌ها مى‌ شناسند)۱۷٫

۶٫ تطهیر و پاکسازى

از اهداف پیامبران، پاک ساختن فرد و جامعه از آلودگى‌ هاى فکرى و عملى است.

خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَه تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا؛۱۸

پیامبر از مردم زکات بگیر که به وسیله آن، آنان را پاک کنى و رشد دهی.

در حدیثى قدسى درباره حضرت مهدى(عج) چنین آمده است:

و لاطهِّرنَّ الارض بِآخِرهم من أعدائى و لأملکته مشارق الارض و مغاربها؛۱۹ همانا زمین را به وسیله آخرین آنها از لوث دشمنانم پاک خواهم ساخت و او را بر مشرق و مغرب زمین فرمانروایى خواهم داد.

۷٫ پیامبر (صلی الله علیه و آله ) و مهدى(عج) از بزرگان اهل بهشت

رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) فرمود:

نحن بنو عبد المطلب ساده أهل الجنه رسول الله و حمزه سید الشهداء و جعفر ذو الجناحین و على و فاطمه و الحسن و الحسین و المهدى(علیه السلام)؛۲۰

ما فرزندان عبدالمطلب بزرگ اهل بهشت هستیم، رسول خدا، حمزه سیدالشهداء، جعفر طیار، على، فاطمه، حسن، حسین و مهدی.

۸٫ هر دو، خاتم هستند

پیامبر(صلی الله علیه و آله ) و مهدى(عج) هر دو خاتمند، یکى خاتم الانبیا و دیگرى خاتم الاوصیا: مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ وَلَکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیینَ.۲۱

رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) فرمود:

ألا إنّ خاتم الأئمه منا القائم المهدی۲۲؛

آگاه باشید که خاتم امامان، از ما است که قائم و مهدى است.

۹٫ اجراى عدالت

از اهداف مهم رسالت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) و همه پیامبران، اجراى عدالت و مساوات بوده است:

لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط؛۲۳ ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها، کتاب ]آسمانی[ و میزان نازل کردیم، تا مردم، عدالت را برپا کنند.

از اهداف اساسى قیام حضرت مهدى (عج) نیز برپایى عدالت است: فیملأها عدلاً و قسطاً کما مُلئت ظلماً و جوراً.

۱۰٫ رحمت

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله ) و اهل بیت(علیه السلام)، مظهر و تجلى رحمت گسترده الهى‌ اند:

و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین؛

و تو را نفرستادیم، مگر رحمتى براى جهانیان.۲۵

در حدیث لوح جابر، در کلام فاطمه زهرا (س)، از امام مهدى رحمه للعالمین تعبیر شده است. در زیارت آل یاسین نیز آمده است: و الغوث و الرحمه الواسعه؛ سلام بر تو اى فریاد‌رس و رحمت گسترده الهی.

۱۱٫ ظلم ستیزى

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله ) پیش از اسلام، با عده‌اى از جوانمردان مکه، پیمان حلف الفضول را براى یارى ستمدیدگان بست، و زمانى دیگر درباره آن فرمود:

شهدته و ما احب ان لى به حمر النعم و لا یزیده الاسلام الاشده۲۶؛

من در پیمان حلف الفضول حاضر بودم و دوست ندارم که در عوض آن شتران سرخ موى به من داده شود و اسلام بر آن عهد و پیمان جز تأکید نیفزود.

حضرت مهدى(عج) نیز براى یارى ستمدیدگان تاریخ به‌پا مى‌ خیزد و زمین را پر از عدل و داد مى‌ سازد. آن‌سان که در همه عرصه‌ها، عدالت نهادینه شده و ستم، رخت بر مى‌ بندد. نهادهاى قدرت و قانون جهان، دیگر حامى ستمکاران و قدرتمندان نخواهند بود؛ دیگر با حمایت اربابان زور و زر، شیعیان جنوب لبنان قتل عام نخواهند شد، و زنان و کودکان بى‌ گناه زیر آوارهاى قانا ناله سرنخواهند داد؛ همان‌گونه که حضرت امام حسین(علیه السلام) درباره رسالت امام مى‌ فرماید: ویامن المظلومون من عبادک۲۷٫

واجعله اللهم مفزعاً لمظلوم عبادک و ناصراً لمن لایجد له ناصراً غیرک.۲۸

پى نوشت:

۱ . شیخ عباس قمى، مفاتیح‌الجنان، دعاى عهد.

۲ . شیخ صدوق، کمال‌الدین، ج۲، ص۴۱۱٫

۳ . علامه مجلسى، بحارالانوار، ج۵۱، ص۵۹٫

۴ . مفاتیح‌الجنان، زیارت آل یس.

۱ . سید بن طاووس، جمال الاسبوع، ص۳۱۴؛ کلینى، اصول کافى، ج۱، ص۲۳۷٫

۲ . کمال الدین، ج۲، باب۲۹، ح۵٫

۳ . مجلسى، بحارالانوار، ج۷، ص۲۰٫

۴ . کمال الدین، ج۱، ص۵۳۴٫

۵ . کمال الدین، ج۲، ۴۱۱٫

۱۰ . سوره صف: ۶٫

۱۱ . سوره اعراف: ۱۵۷

۱۲ . سوره انبیاء: ۱۰۵٫

۱۳ . نهج البلاغه، خطبه۱٫

۱۴ . کلینى، اصول کافى، ج۱، ص۲۵٫

۱۵ . بحارالانوار، ۵۲، ص۳۲۸٫

۱۶ . شیخ طوسى، الغیبه، ۴۵۴٫

۱۷ . بحارالانوار، ج۱۷، ص۱۴۷٫

۱۸ . سوره توبه: ۱۰۳٫

۱۹ . کمال الدین، ج۱، ص۲۵۵٫

۲۰ . شیخ صدوق، امالى، ص۴۷۵٫

۲۱ . سوره احزاب: ۴۰٫

۲۲ . بحارالأنوار، ص۳۷، ج۲۱۳٫

۲۳ . سوره حدید: ۲۵٫

۲۴ . صافى گلپایگانى، منتخب الاثر، ص۲۴۷٫

۲۵ . سوره انبیاء: ۱۰۷٫

۲۶ . ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۴، ص۱۲۰٫

۲۷ . بحارالانوار، ج۹۷، ص۷۹٫

۲۸ . مفاتیح‌الجنان، دعاى عهد.

منبع: مجتبى کلباسى

دلایل حدیثی امامت امام رضا (علیه السلام)

اشاره:

در باره امامت ائمه دلایل مختلفی قابل اقامه است. یکی از دلایل نص امام قبلی بر امام بعدی است. امامت همه امامان اهل بیت (علیه‌السلام) از سوی امام قبلی تنصیص شده است.امام رضا (علیه‌السلام) یکی از امامان اهل بیت (علیهم‌السلام) است که امامتش با نص امام قبلی قابل اثبات است. در اینجا به برخی از این احادیث درباره امامت امام رضا (علیه‌السلام) اشاره می شود.

حدیث ۱:

عن أبی الحسن موسی علیه ‏السلام فی حدیث: أنه قال: «- و علی ابنه جالس بین یدیه -: «من ظلم ابنی حقه و جحده امامته من بعدی کان کمن ظلم علی بن أبی طالب حقه و حجده امامته بعد رسول الله (صلی‌الله علیه و آله)» .

امام موسی کاظم علیه ‏السلام در ضمن حدیثی، در حالی که فرزندشان امام رضا (علیه ‏السلام) در برابر شان نشسته بود، فرمود: «کسی که در حق این پسرم ستم ورزد و امامتش را بعد از من انکار نماید، مانند کسی است که در حق علی بن ابی طالب علیه ‏السلام ستم ورزیده و امامتش را بعد از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) انکار نموده باشد.»[۱]

حدیث ۲:

عن علی بن یقطین قال: کنت عند العبد الصالح موسی بن جعفر (علیهم‏االسلام) جالسا فدخل علیه الرضا (علیه ‏السلام) فقال «یا علی، هذا سید ولدی و قد نحلته کنیتی.» فقال هشام بن صالح: أخبرک و الله: ان الأمر فیه من بعده.» .

علی بن یقطین گوید:

نزد بنده‏ شایسته حضرت موسی بن جعفر علیه ‏السلام نشسته بودم که حضرت رضا علیه ‏السلام وارد شد، پس فرمود: «ای علی، این آقای فرزندان من است که کنیه‏ خود (ابوالحسن) را به او بخشیدم.» هشام بن صالح گفت: بخدا سوگند تو را آگاه ساخت که امر (امامت) پس از وی در این امام خواهد بود.[۲]

حدیث ۳:

عن داود الرقی قال: قلت لأبی ابراهیم (علیه ‏السلام): جعلت فداک قد کبر سنی فحدثنی من الامام بعدک؟ قال: فأشار الی أبی الحسن الرضا (علیه ‏السلام) و قال: «هذا صاحبکم من بعدی.»

داود رقی گوید:

به ابو ابراهیم (امام موسی کاظم) (علیه‌السلام) گفتم: فدایت شوم، سن من بالا رفته است، بیان نمایید امام بعد از شما کیست؟ پس آن حضرت اشاره به ابوالحسن الرضا (علیه ‏السلام) کرد و فرمود: «این صاحب شما بعد از من است.»[۳]

حدیث ۴:

عن سلیمان المرزوی قال: دخلت علی أبی الحسن موسی بن جعفر (علیه ‏السلام) و أنا أرید أن أسأله عن الحجه علی الناس بعده فابتدأنی و قال: «یا سلیمان ان علیا ابنی و وصیی و الحجه علی الناس بعدی و هو أفضل ولدی فان بقیت بعدی فاشهد له بذلک عند شیعتی و أهل ولایتی و المستخبرین عن خلیفتی من بعدی.»

سلیمان مروزی گوید:

من خدمت ابوالحسن موسی بن جعفر (علیه ‏السلام) رسیدم و می ‏خواستم از حجت بر مردم، پس از وی سؤال نمایم که ابتدا به ساکن فرمود: «ای سلیمان، علی پسرم، وصی و حجت بر مردم بعد از  من است. او. برترین فرزندانم می‏ باشد. اگر بعد از من زنده بودی، این را نزد شیعیان و دوستدارانم و کسانی که خواستار شناخت جانشین بعد از من هستند، گواهی بده.»[۴]

حدیث ۵:

قال حسین بن بشیر: «أقام لنا أبوالحسن موسی بن جعفر علیه‏ السلام ابنه علیا (علیه‌السلام) کما أقام رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) یوم غدیر خم فقال: یا أهل المدینه أو قال: یا أهل المسجد هذا وصیی من بعدی.»

حسین بن بشیر گوید:

«ابوالحسن موسی بن جعفر علیه‏ السلام پسرش علی (بن موسی الرضا) علیه ‏السلام را (جهت معرفی به امامت) بلند نمود، همان گونه که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله)، علی علیه‏ السلام را روز غدیر خم بلند نمود و فرمود: ای مردم مدینه – یا فرمود: ای اهل مسجد – این جانشین بعد از من است.»[۵]

حدیث ۶:

عن المفضل بن عمر قال: «دخلت علی أبی الحسن موسی بن جعفر علیه ‏السلام و علی ابنه علیه ‏السلام فی حجره و هو یقبله و یمص لسانه. و یضعه علی عاتقه و یضمه الیه و یقول: بأبی أنت ما أطیب ریحک و أطهر خلقک و أبین فضلک»! قلت: جعلت فداک لقد وقع فی قلبی لهذا الغلام من الموده ما لم یقع لأحد الا لک. فقال لی: «یا مفضل هو منی بمنزلتی من أبی (علیه‌السلام) ذریه بعضها من بعض و ا لله سمیع علیم. قال: قلت: هو صاحب هذا الأمر من بعدک؟ قال: نعم، من أطاعه رشد و من عصاه کفر.» .

   مفضل بن عمر گوید:

«خدمت ابوالحسن موسی بن جعفر (علیه ‏السلام) رسیدم، (مشاهده نمودم که) پسرش علی بن موسی الرضا (علیهم‏االسلام) در آغوشش می‏ باشد و او را می‏ بوسد و زبانش را می ‏مکد و بر شانه‏ اش می‏ گذارد و او را در آغوش می‏فشرد و می‏فرماید: پدرم فدایت! چه رایحه‏ی دل انگیز و خوی پاک و برتری آشکاری داری! گفتم: فدایت شوم، مهر این کودک آن چنان در دلم جای گرفت که جز مهر شما محبت کسی بدان حد به دلم راه نیافته است. فرمود: ای مفضل، منزلت او نسبت به من مانند منزلت من نسبت به پدرماست، خاندانی که برخی از ایشان از برخی دیگرند و البته خدا بسیار شنوای داناست. گفتم: آیا او بعد از شما (امام و) صاحب این امر خواهد بود؟ فرمود: آری، کسی که او را پیروی نماید هدایت یابد و کسی که نافرمانیش کند کافر می ‏شود.»[۶]

 حدیث ۷:

فی حدیث – ان علی بن یقطین قال لأبی الحسن موسی (علیه ‏السلام): من لنا بعدک یا سیدی؟ فقال: «علی ابنی هذا، هو خیر من أخلف بعدی. هو منی بمنزله أبی، هو لشیعتی، عنده علم ما یحتاجون الیه. سید فی الدنیا و سید فی الآخره، و انه لمن المقربین.»

در حدیثی علی بن یقطین به ابوالحسن امام موسی کاظم (علیه ‏السلام) گفت: آقای من، بعد از شما چه کسی (امام) خواهد بود؟ فرمود: این پسرم علی، که بهترین بازمانده و جانشین من است. او نسبت به من مانند منزلت من نسبت به پدرم است (که امامت را بعد از من به عهده خواهد داشت). بهره‏ وری شیعیانم از او بدین گونه است که آنچه بدان نیازمندند نزد اوست. او سرور دنیا و آخرت و از مقربان (درگاه الهی) است.»[۷]

حدیث ۸

قال الکاظم (علیه‏ السلام) لأصحابه «اشهدوا أن ابنی هذا، وصیی و القیم بأمری و خلیفتی من بعدی، من کان له عندی دین فلیأخذه من ابنی هذا، و من کانت له عندی عده فلینجزها منه؛ و من لم یکن له بد من لقائی فلا یلقین الا بکتابه.»

  امام کاظم (علیه‌السلام) به اصحاب خود فرمود:

«گواه باشید که این پسرم (امام رضا علیه‏ السلام) وصی و سرپرست و جانشین بعد از من می ‏باشد، کسی که من دینی از او بر گردن دارم، آن را از این پسرم بگیرد، کسی که من به او وعده‏ای داده‏ ام، انجام آن را از او بخواهد و کسی که ناگزیر از ملاقات با من است، از راه نامه ‏نگاری با او با من پیوند برقرار سازد.»[۸]

حدیث ۹

قال زیاد القندی: دخلت علی أبی ابراهیم (علیه ‏السلام) و عنده ابنه أبوالحسن (علیه ‏السلام) فقال: «یا زیاد هذا ابنی کتابه کتابی و کلامه کلامی و رسوله رسولی، و ما قال فالقول قوله.» .

زیاد قندی گوید:

خدمت امام کاظم (علیه‏ السلام) رسیدم، در حالی که پسرش ابوالحسن (امام رضا) (علیه ‏السلام) نزد ایشان بود. سپس فرمود: «ای زیاد، این پسرم نوشته‏ اش نوشته‏ من، سخنش سخن من، فرستاده ‏اش فرستاده‏ من است و هر چه گوید، سخن، سخن اوست.»[۹]

حدیث ۱۰

عن الرضا (علیه ‏السلام) أنه قال له رجل من أهل خراسان: یا ابن رسول الله رأیت رسول الله (صلی الله علیه و آله) فی المنام کأنه یقول لی: کیف أنتم اذا دفن فی أرضکم بعضی فاستحفظتم و دیعتی و غیب فی ثراکم نجمی؟ فقال له الرضا علیه ‏السلام: «أنا المدفون فی أرضکم،و أنا بضعه من نبیکم، و أنا الودیعه و النجم، ألا فمن زارنی و هو یعرف ما أوجب الله تبارک و تعالی من حقی و طاعتی، فأنا و آبائی شفعاؤه یوم القیامه، و من کنا شفعاءه یوم القیامه نجا و لو کان علیه مثل وزر الثقلین الجن و الأنس» .

 مردی خراسانی به امام رضا (علیه السلام) عرض نمود:

ای فرزند رسول خدا، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) را در خواب دیدم که به من فرمود: «چگونه است حال شما آن هنگام که فردی از (خاندان) من در سرزمین شما دفن گردد و شما به حفظ این امانت من اهتمام نمایید و ستاره‏ من در خاک شما پنهان گردد؟» امام رضا (علیه ‏السلام) فرمود: «من هستم که در سرزمین شما دفن می‏گردم؛ من پاره‏ تن پیامبر شما هستم؛ و منم آن امانت و ستاره، آگاه باشید کسی که مرا زیارت کند، در حالی که بداند که خدای تبارک و تعالی (ادای) حق و پیروی مرا واجب ساخته است، من و پدرانم روز قیامت شفیعان او خواهیم بود، و کسی که ما روز قیامت شفیع او باشیم (از آتش دوزخ) رهایی می ‏یابد، هر چند بار گناهان جن و انس بر او باشد.»[۱۰]

پی نوشت:

[۱] . اثبات الهداه ج۳ ص ۲۳۲

[۲] . اثبات الهداه ج۳ ص ۲۳۴.

[۳] . بحار الانوار ج ۴۹ ص۱۴-۱۵.

[۴] . بحار الانوار ج ۴۹ ص۱۵.

[۵] . بحار الانوار ج ۴۹ ص۱۷.

[۶] . بحار الانوار ج ۴۹ ص۲۰-۲۱.

[۷] . عوالم العلوم  ج ۲۲ ص ۵۸.

[۸] . اثبات الهداه ج۳ ص ۲۲۹.

[۹] . اعلام الوری  ص ۳۱۶.

[۱۰] . بحار الانوار ج ۱۰۲ ص۳۲.

امامت درحدیث

اشاره:

در احادیث نبوى، امام شناسی  جزئى از تفقه ضرورى دین شناخته شده و امامت، بخشى از اسلام است و امامان، نجوم آسمان هدایت و جدا ناشدنى از قرآن و نیز خلیفه، وصی،  ولى امر و حاکم معرفی شده اند. امامت در حقیقت استمرار ولایت پیامبر اسلام است که امت اسلامی به آن نیازمند است. به همین دلیل پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)دو چیز گرانبها را که عبارت از قرآن و اهلبیت باشند برای هدایت امت اسلامی برجای گذاشته است. در نوشته به چند حدیثی درباره امامت اشاره شده است.

الف) در روایتی آمده است:

«‌من مات بغیر امام (‌و لم  یعرف امام زمانه) مات میته جاهلیه»

«‌کسى که بمیرد بدون آنکه امامى داشته باشد یا امامش را نشناسد، او به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است»

این حدیث با تعبیرات متفاوت در کتابهاى معتبر و مورد اعتماد حدیثى توسط محدثین شیعه و سنى نقل شده است (‌کنز العمال ج ۶ ص ۶۵ و مسند احمد بن حنبل ج ۴ ص ۹۶ و محاسن برقى ص ۱۵۶ و غیبت نعمانى ص ۶۲)

ب) در روایت دیگر آمده است:

«ان الحجه لا تقوم لله على خلقه الا بامام حتى یعرف»

حجت بر مردم تمام نمى شود مگر به وسیله امام آنگاه که شناخته شود.

این احادیث گرچه با تعبیرهاى مختلف نقل شده است، اما  ضرورت امامت را از دیدگاه اسلام به طور وضوح بیان کرده است.

معارف اسلامى صحیح مسلم ج۳،ص۱۴۷۸ (‌حدیث ۵۸ از باب اماره) و مسند احمد بن حنبل ج ۲ ص ۸۳ و ۹۳ و اصول کافى ج ۱ ص ۱۳۵ و قرب الاسناد ص ۱۵۳ و بحار الانوار ج ۲۳ ص ۳۰

ج: در روایتى آمده است:

«‌لا تخلوا الارض من حجه ظاهر او خاف مغمور.»

«‌زمین از حجت و امام خالى نمى ماند چه امامتش آشکار ویا مخفى و مقهور باشد»

این حدیث با تعبیرهاى متفاوت در نصوص اسلامى آمده و مبین آن است که نبود امام در جامعه بشری موجب نابودى شریعت الهى و گمراهى مردم و خلط حق و باطل مى گردد. (معارف اسلامی اصول کافى ج ۱ ص ۱۳۶ و بحار الانوار ج ۲۳ ص ۲۰ و نهج البلاغه خطبه ۱)

جداى از احادیثى که بیانگر ضرورت امامت و لزوم رهبرى امت است، روایات بسیار دیگرى نیز تحت عناوینی چون خلیفه، ولى امر، حاکم، امیر، و والى نقل شده است که اصل اجتناب ناپذیرى امامت را در اسلام بوضوح بیان کرده است.

به عنوان نمونه این حدیث از امام رضا (علیه‌السلام) حائز دقت و بررسى است:

«انا لا نجد فرقه من الفرق و لا مله من الملل بقوا و عاشوا الا بقیم و رئیس لمالا بدلهم منه فی امر الدین و الدنیا فلم یجز فى حکمه الحکیم ان یترک الخلق بلا رئیس و هو یعلم انه لا بدلهم منه و لا قوام لهم الا به فیقاتلون به عدوهم و یقسمون به فیئهم و یقیم معهم جمعتهم و جماعتهم و یمنع ظالمهم من مظلومهم»

«ما هیچ گروه و ملتى را نیافته ایم که بتواند بدون رئیس و رهبر به حیات خود ادامه دهد؛  زیرا مردم در این امور به  رهبر و زمامدارى نیازمندند.ناگزیر خداوند حکیم نیز مردم را بدون رهبر و امام به حال خودرها نکرده است، تا بتوانند به رهبرى وى با دشمنان خود بجنگند و درآمدهاى عمومى را توزیع کنند و او (وحدت و اتحادشان را حفظ نماید و) جمعه و جماعتشان را بر پا کند و جلو تجاوز ظلم،گرفته شود و امنیت مظلومان تاُمین گردد» (معارف اسلامی، ص ۲۰۲و ۲۰۳؛ علل الشرایع، ج۱ ص۱۸۳)

ائمه اطهار

در راویات شیعه و سنى تعداد ائمه اطهار ۱۲ نفر و همگى از قریش ذکر شده است. در صحیح مسلم از جابر بن عمره نقل شده است که: «سمعت رسول الله (صلی‌الله علیه و آله و سلم) یقول: لایزال الاسلام عزیزاً الى اثنى عشر خلیفه  ثم قال کلمه لم افهمها ! فقلت لابى ما قال؟  قال کلهم من قریش»

جابر بن عمره می گوید پیامبر فرمود:

اسلام همواره عزیز خواهد ماند تا دوازده خلیفه بر آنان حکمرانى کنند. آنگاه سخنى فرمودند که من نفهمیدم به پدرم که نزدیکتر به پیامبر بود، گفتم چه فرمود ؟

گفت: فرمود تمام آنها از قریشند. (صحیح مسلم،ج۳ ص ۱۴۵۳طبع بیروت(دارالاحیاءالتراث العربی)

پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) به مناسبتهاى گوناگون نام این دوازده امام را ذکر کرده اند:

جابر بن عبد الله انصارى مى گوید: هنگامی که آیه «‌اطیعوا الله  و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم» (‌نساء /۵۹) نازل شد.

به رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله و سلم) عرض کردم: ما خدا و رسولش را شناخته ایم،اولى الامر چه کسانى هستند که اطاعت از آنها بر ما واجب شده است ؟

فرمود: آنان جانشینان من هستند و امامان بعد از من که اولین آنان على و سپس به ترتیب حسن بن على، حسین بن على، على بن حسین، محمد بن على، که در تورات به باقر معروف است و تودر آن  زمان اورا درک خواهى کرد، هر گاه او را مشاهده کردى سلام مرا به او برسان. جابر، پس از محمد بن على، نام بقیه آنان را بدین ترتیب نقل کرده است:

«جعفر بن محمد، موسى بن جعفر، على بن موسى، محمد بن على،  على بن محمد، حسن بن على و پس از او فرزندش که نام و کنیه او با نام و کنیه من یکى است.(‌نام: محمد  و کنیه: ابو القاسم) که خداوند او را بر همه جهان حاکم مى کند  و او همانى است که از نظر مردم پنهان مى شود، غیبت او به درازا کشیده مى شود، تا آنجا که تنها افرادی  که ایمانشان استوار، آزموده و عمیق است، بر عقیده خود بر امامت وى باقى می مانند»

(منتخب الاثر ص ۱۰۱؛ مناقب مرتضوى،تاُلیف کشفى ترمزى حنفى ص ۵۶۰.)

 غیر از آنکه نام هر امام توسط امام، ذکر شده است در بسیارى از احادیث وارده از سوی ائمه نام همه،  ائمه اطهار ذکر شده است. این روایات بالغ  بر ۱۳۰ روایت است.

شرایط امامت

امامت در بینش  مکتب  تشیع، در سه شرط اساسى خلاصه مى شود:

۱-   علم بر تر (‌افضل بودن از همه از نظر علمى)

۲-   عصمت (‌مصونیت از هر گونه خطا و لغزش)

۳-   نصب از جانب خدا و پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم).

امام جواد (علیه‌السلام) همانند ائمه دیگر داراى این شرایط بود هر چند که سن حضرت (علیه‌السلام) به هشت سال نمى رسید.

در بینش توحیدى و مکتب تشیع سن ملاک و معیار  براى امامت نیست همانگونه که ملاک و معیار  برای پیامبری  و نبوت به شمار نمى رود.

حضرت یحیى (علیه‌السلام) و حضرت یوسف (علیه‌السلام) در کودکى به پیامبرى رسیده اند، و عیسی  پیامبر نیز در کودکى و در گهواره فرمود: «‌قال انى عبدالله اتنى الکتاب وجعلنى نبیا» «‌خداوند مرا پیامبر خود قرار داده و کتاب به من عطا فرموده است» (‌مریم /۳۰).

از این رو امام رضا (علیه‌السلام) در اظهار نظر بعضى از یاران خود،  مبنى بر کم بودن سن امام جواد (علیه‌السلام) براى امامت فرمودند: «‌سن عیسى (علیه‌السلام) در هنگام نبوت کمتر از سن فرزند من بوده است» (روضه الواعظین، ص ۲۰۳.)

امام رضا (‌ع) در جایى دیگر در راستاى ابهام زدایى از جانشین بودن امام جواد (علیه‌السلام) با سن کم پس از وی،  به جانشینى سلیمان از داود استناد مى کند و مى فرماید:

«‌حضرت سلیمان زمانى که هنوز کودکى بیش نبود و گوسفندان را به چرا می برد،حضرت  داود (علیه‌السلام) او را جانشین خود کرد، در حالی که عُباد و علماى بنى اسراییل این عمل (جانشین  بودن سلیمان را) را انکار مى کردند» (الکافی، ج ۱،ص ۳۸۳.)

انتصاب امام جواد (علیه‌السلام) از سوى پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) بر کسى پوشیده نبود،  چرا که نام مبارک امام جواد (علیه‌السلام) در زبان پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) و معصومین قبل آمده بود.

در کنار شنیده شدن نام امام جواد (علیه‌السلام) در زبان پیامبر(صلی‌الله علیه و آله و سلم) و معصومین پس از وى و تصویرى از عصمت حضرت در عینیت جامعه آنچه براى غیر شیعه، تعجب آور بود و آن را مى توان سندى گویا بر امامت حضرت جواد (علیه‌السلام) و حتى اثبات امامت، ائمه دیگر در نزد غیر شیعه بر شمرد، علم لَدنی حضرت امام جواد (علیه‌السلام) است که اختصاص به امام دارد، پاسخگویى وى به علماء و دانشمندان بزرگ عصر خویش آن هم در سن هفت هشت سالگى، علم امامت خود را به منصه ظهور رساند.

منبع:

مجمع جهانى شیعه شناسی.

 

فلسفه امامت از دیدگاه قرآن و حدیث

اشاره:

اعتقاد شیعه بر آن است که تمام مقامات پیامبر (صلی الله علیه و آله) غیر از مقام نبوت و رسالت برای دوازده امام معصوم (علیهم السلام) نیز ثابت است، و این اعتقاد از ضروریات مکتب شیعه به شمار می آید،(۱) مهمترین مقامات و اهداف مشترک پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان (علیهم السلام) عبارتند از: تبیین مفاهیم قرآن ، داوری در منازعات ، ارشاد و هدایت انسانها ، اتمام حجت بر بندگان و برقراری امنیت و عدل  که در این مقاله به آن پرداخته شده است.

 

 قبل از بیان تفصیلی اهداف امامت میتوان به ضرورت و نیاز به وجود امام (علیه السلام) پی برد. زیرا اهداف و آرمان یاد شده از ضرورتهای حیات دنیوی و اخروی انسان میباشد که رسیدن به آنها بدون وجود امام، غیر ممکن است لزوم وجود رهبر در یک جامعه تا به حدی است که اگر دسترسی به امام عادل امکان نداشته باشد حتی وجود امام غیر عادل از نبودن آن بهتر است. زیرا فقدان امام به هرج و مرج اجتماعی و سلب امنیت همگانی منجر میشود که پی آمدهای تلخ آن به مراتب از پی آمدهای ناگوار امام و پیشوای غیر عادل بدتر است، از اینرو امام علی ـ علیهالسلام ـ میفرماید: «لا بّد للناس من امیر برّاً او فاجراً»(۲) مردم به پیشوا نیازمندند خواه عادل باشد یا فاسق.

ضرورت وجود امامت و قاعده لطف

مفاد قاعده لطف ـ که یکی از قواعد کلامی مورد قبول متکلمان عدلیه است ـ ، این است که هر فعلی که در سعادت مکلفان مؤثر است مقتضای عدل و حکمت خداوند است، نبوت از مصادیق بارز این قاعده است و از دیدگاه متکلمان امامیه، امامت نیز حکم نبوت را دارد و از مصادیق قاعده لطف است، سید مرتضی در توضیح این مطلب مینگارد: هر عاقلی که از شیوه زندگی اجتماعی و عادات مردم آگاه است، میداند که هر گاه در میان مردم، رهبری با تدبیر و قدرتمند وجود داشته باشد، ظلم و تباهی از بین رفته، و یا دست کم مردم به رعایت عدل و انصاف نزدیکتر خواهند بود، و هر گاه چنین رهبری وجود نداشته باشد، امر برعکس خواهد شد، پس واجب است که خدا مکلفان را از آن محروم نسازد.(۳)

اینک به توضیح فلسفه و اهداف امامت پرداخته می شود:

۱. تبیین مفاهیم قرآنی : یکی از وظایف پیامبر (صلی الله علیه و آله) تبیین معانی و مفاهیم قرآن کریم بود، خداوند خطاب به پیامبر میفرماید: «وَ أَنْزَلْنا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِم»(۴)؛ ما ذکر و قرآن را بر تو نازل کردیم تا آن چه را برای مردم نازل می شود برای آنها تبیین کنی.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نیز در حدیث ثقلین عترت (علیهم السلام) خود را ملازم و همراه با قرآن قرار داده و فرموده است: «انی تارکٌ فیکم الثقلین. کتاب الله و عترتی.»؛ من دو شی، گرانبها در میان شما میگذارم  که این دو عبارتند از: کتاب خدا و عترت من. یعنی فهم حقایق قرآن باید با راهنمایی عترت (علیهم السلام) باشد، هم چنین تأویل قرآن را جز خدا و راسخان در علم نمیدانند،‌ چنانکه قرآن کریم میفرماید:

«وَ ما یعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْم»(۵). در روایات آمده است که ائمه معصومین (علیهم السلام) راسخان در علم میباشند.(۶)

۲. داوری در منازعات: یکی از اهداف نبوت داوری در اختلافات و منازعات بوده است، خداوند می فرماید: «فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیحْکُمَ بَینَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیه»(۷)؛ خدا پیامبران را بشارت دهنده و بیم دهنده برانگیخت و کتاب را به حق با آنان نازل کرد تا در اختلافات مردم داوری کنند.

نکته جالب توجه در این آیه شریفه آن است که داوری به کتاب نسبت داده شده است. زیرا معیار داوری همان احکام الهی است که کتاب دربرگیرنده آنهاست.

بدیهی است اختلافات و نزاع ها به زمان پیامبر اختصاص ندارد لیکن از آنجا که حل این اختلافات به وجود افراد برگزیده از جانب خدا نیاز دارد، ‌پس از ختم نبوت نیز این ضرورت وجود دارد و در نتیجه وجود امام بسان پیامبر، امری ضروری است.

۳. ارشاد و هدایت انسانها: ارشاد و هدایت انسانها در زمینه عقاید، احکام دینی و مسائل اخلاقی و اجتماعی یکی دیگر از اهداف رسالت پیامبران الهی است، خداوند میفرماید: «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یتْلُوا عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَ یزَکِّیهِمْ وَ یعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِین»(۸)؛ خداوند بر مؤمنان منت نهاد. زیرا از خود آنان رسولی را در میان آنها برانگیخت تا آیات الهی را بر آنان فرا خواند آنان را تزکیه نماید و کتاب و حکمت را به آنان بیاموزد، اگرچه آنان پیش از این در گمراهی آشکار بودند، این هدف نیز از ویژگیهای نبوت نیست و به انسانهایی که در عصر پیامبر زندگی می کردند اختصاص ندارد، بنابراین، اگر تعلیم و ارشاد و هدایت بشر کاری بایسته و لازم بوده است، این بایستگی و لزوم در مورد امامت نیز موجود است.

۴. اتمام حجت بر بندگان: یکی از اهداف رسالت پیامبران، اتمام حجت از جانب خداوند بر بندگان است، قرآن در اینباره میفرماید: «رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلاَّ یکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُلِ»(۹) پیامبرانی بشارت دهنده و بیم دهنده را برانگیخت تا پس از فرستادن رسولان، مردم بر خدا حجت نداشته باشند.

این امر نیز اختصاص به زمان خاصی ندارد، از اینرو امام علی (علیه السلام) فرموده است: «لا تخلوا الارض من قائمٍ بحجهٍ اما ظاهراً او خائفاً مغموراً لئلا تبطل ححج الله و بیناته …یحفظ الله بهم حججه و بیناته اولئک خلفاء الله فی ارضه و الدعاه‌ الی دینه»(۱۰)؛ زمین از حجت خدا خالی نخواهد بود، یا آشکارا و مشهور است و یا خائف و پنهان تا حجتها و دلائل الهی باطل نگردد… خدا به وسیله آنها حجتها و دلائل خود را حفظ میکند… آنان جانشینان خدا در زمین و دعوت کنندگان به دین او می باشند.

۵. برقراری امنیت و عدل: از اهداف دیگر نبوت برقراری عدل و امنیت اجتماعی است، قرآن می فرماید: «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط»(۱۱)؛ رسولان خود را با دلایل فرستادیم و کتاب و میزان را با آنان نازل کردیم تا مردم به قسط پایدار گردند.

این هدف نیز از ویژگیهای نبوت نبوده و به انسانهای گذشته اختصاص ندارد، بلکه از نیازهای همیشگی بشر میباشد، در نتیجه تحقق بخشیدن به آن یک آرمان الهی است که پس از نبوت از طریق امامت تحقق می پذیرد.

امام علی (علیه السلام) درباره اهداف حکومت دینی کلامی دارد که بیانگر فلسفه امامت از جنبه سیاسی و حکومتی آن است، آنجا که میفرماید: «اللهم انک تعلم انه لم یکن الذی کان منّا منافسه فی سلطان و لا التماس شی من فُضُولِ الحطام ولکن لنردا المعالم فی دینک و نُظْهِرُ الاصلاح فی بلادک فَیأمَنَ المظلومون من عبادک و تقام المعطّله من حدودک»(۱۲)؛ خدایا! تو میدانی که آن چه را انجام دادیم انگیزه ی مسابقه در کسب سلطنت و به دست آوردن متاع پست دنیوی نبود، بلکه به خاطر این بود که نشانههای از بین رفته دینت را باز گردانیم و اصلاح و آبادی را در شهرها و روستاها آشکار سازیم،‌ تا بندگان مظلومت امنیت یابند و قوانین و حدود تعطیل شده، برپا گردد.

پی نوشت:

  1. ر.ک: مصباح یزدی، محمد تقی، راه و راهنما شناسی، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)، چاپ دوم،‌ سال ۱۳۷۹، ج۵، ص ۲۰۳.
  2. نهج البلاغه، خطبه۴۰.
  3. سید مرتضی، الذخیره فی علم الکلام، ص ۴۱۰.
  4. نحل: ۴۴.
  5. آل عمران: ۷.
  6. اصول کافی، ‌کتاب حجت باب الراسخین فی العلم، ج۱.
  7. بقره: ۲۱۳.
  8. آل عمران: ۱۶۴.
  9. نساء: ۱۶۵.
  10. صبحی صالح، نهج البلاغه،‌ کلمات قصار، شماره ۱۳۹.
  11. حدید: ۲۵.
  12. نهج البلاغه، خطبه ۱۳۱.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

حجت قول و فعل صحابه و تابعین

علماء فقهی و کلامی اهل سنت به صراحت در کتابهای شان بر حجیت سخن و عملکرد اصحاب و تابعین در کنار و عرض قرآن و سنت نبوی تصریح نموده و آن را از عقاید مسلم و ضروری اهل سنت می دانند و همین اعتقاد است که ساختار اعتقادی و فقهی اهل سنت را تشکیل می دهد و آنان را از شیعه امامیه جدا می کند.

احمد بن سالم یکی از علمای اهل سنت می گوید: مِمَّا یَجِبُ على الْمُکَلَّفِ ایضا اتِّبَاعُ السَّلَفِ الصَّالِحِ وَهُمْ الصحابه رضی اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُمْ فی أَقْوَالِهِمْ وافعالهم وَفِیمَا تَأَوَّلُوهُ وَاسْتَنْبَطُوهُ؛[۱] یعنی از چیزهای که بر مکلفین(مسلمانان) واجب است متابعت از سخنان و افعال سلف صالح که عبارت اند از صحابه، می باشد  و نیز در چیزی که آنان  تأویل و استنباط کرده متابعت از آنان واجب است.

 و نیز می گوید:  پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) از دنیا نرفت مگر پس از آنکه دین را آماده نمود و اساس قواعد آن را گذاشت و تمام آنچه را توضیح داد که به آن احتیاج است و سپس بعد از فوتش امور را به اصحاب خود حواله داد و فرمود «عَلَیْکُمْ بِسُنَّتِی وَسُنَّهِ الْخُلَفَاءِ الرَّاشِدِینَ من بَعْدِی؛ یعنی بر شما باد که بعد از من از سنت من و از سنت خلفاء راشدین پیروی کنید. » … پس هر چیزی که با کتاب یا سنت و اجماع  یا قیاس یا عمل یکی از صحابه ثابت شده باشد پس آن دین خداست.[۲]

در کتاب کلامی الاعتصام آمده که: أن السلف الصالح رضی اللّه عنهم- و أعلاهم الصحابه- قد عملوا بما لم یأت به کتاب و لا سنّه مما رأوه حسنا و أجمعوا علیه، و لا تجتمع أمه محمد صلّى اللّه علیه و سلّم على ضلاله، و إنما یجتمعون على هدى و ما هو حسن.[۳] یعنی سلف صالح که اصحاب در صدر آنان قرار دارند، به اموری که نه در کتاب آمده بود و نه در سنت بلکه خود شان آن چه را خوب می دانستند و بر آن اجماع می نمودند عمل می کردند و دلیل آن این است که امت محمد(صلی الله علیه و آله) بر گمراهی اجماع نمی کنند بلکه بر هدایت و چیزی که نیکو است اجماع می کنند.

اما سؤالات:

  1. صحابه و تابعین پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) که تعداد آنان از نظر اهل سنت به هزاران نفر می رسند چه خصوصیتی دارند که قول و فعل آنان بر مسلمان دیگر حجت است و پیروی از آنان بر دیگران واجب است؟
  2. آیا قول و فعل سلف صالح که حد و مرزی هم برای آن مشخص نیست در عرض کتاب و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله) باعث هرج و مرج در احکام شرعی نمی شود؟ و ایا این همه اختلافات بین مسلمانان از همینجا ناشی نشده است؟
  3. با توجه به اینکه سخن و عملکرد سلف صالح از قرآن و سنت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) ناشی نشده بلکه هر چیزی را که خود شان خوب می دانستند به آن عمل کرده و یا فتوا داده اند، چه فرقی با عملکرد و سخن دیگران دارد؟
  4. بسیار است که بین اقوال و عمل کرد سلف صالح تضاد و تناقض وجود دارد در این صورت این امور متناقض چگونه بر امت اسلامی حجت است؟

پی نوشتها

[۱] .احمد بن سالم النفراوی المالکی، الفواکه الدوانی، ج۱ص۱۰۷، بیروت، دارلفکر، ۱۴۱۵ق.

[۲] . همان، ص۱۰۹.

[۳] . ابو اسحاق شاطبی ، الاعتصام ،  ص ۱۴۴ ، دار المعرفه.   

 

چهل حدیث امام مهدى (عج) از زبان امیرالمومنین امام على علیه السلام

 مقدمه

قال رسول اللّه صلى الله علیه و آله : مَنْ حَفِظ مِنْ اُمَّتى اَرْبَعینَ حَدیثا مِمّا یَحْتاجُونَ اِلَیْهِ مِنْ أَمْرِ دینِهِمْ بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ الْقیامَهِ فَقیها عالِما. [۱]

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمودند: هر کسى از امّت من چهل حدیث در مورد مسائل دینى که مردم به آن نیاز دارند حفظ کند خداوند در روز قیامت او را فقیه و دانشمند بر انگیزد.

صرف نظر از مجموعه احتمالاتى که در معناى حفظ حدیث مطرح شده است [۲]

یکى از شیوه هاى رایج در بین علماى پیشین این بوده است که از طریق تدوین مجموعه هاى چهل حدیث در زمینه موضوعات مختلف دینى که مردم بدان نیاز داشته اند به نشر معارف دین مى پرداختند.

این کار را علما و اندیشمندان اسلامى به عنوان مرزبانان فرهنگ اسلامى با هدف حفظ و تحکیم و ترویج احکام و تعالیم دینى انجام مى دادند. البته وجود روایات زیادى که در آنها به حفظ چهل حدیث سفارش شده است انگیزه اى بوده است که اغلب علما در کنار تمام کارهاى علمى و فکرى و فرهنگى خود، به تدوین مجموعه هاى چهل حدیث اهتمام بورزند تا از این طریق هم به انجام وظیفه خود یعنى ترویج فرهنگ اسلامى پرداخته باشند و هم به ثواب و فضیلتى که در این روایات وعده داده شده است نائل آیند.

متأسفانه به مرور زمان به موازات رواج پیدا کردن شیوه هاى جدید آموزشى و تبلیغات، مسأله تدوین چهل حدیث به فراموشى سپرده شد و یا حداقل از رونقى که پیش از این داشت افتاده است.

امّا به نظر مى رسد در شرایط کنونى یعنى کم شدن فرصت مطالعه افراد در نتیجه گسترش زندگى ماشینى تألیف مجموعه هاى چهل حدیث در موضوعات مورد نیاز، هنوز از کار آیى بیشترى برخوردار مى باشد.

از آنجا که در دروه غیبت توجه به مسأله امامت و آشنایى با ابعاد مختلف معارف امام زمان علیه السلام از اهمیت بسیار مهمى برخوردار است و از طرف دیگر راه شناخت درست این موضوع مراجعه به روایات پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و ائمه اطهارعلیه السّلام است، و به پاسداشت سال امام على علیه السلام که از طرف رهبر معظم انقلاب اسلامى با هدف تبیین هر چه بیشتر معارف و رهنمودهاى آن حضرت انجام گرفته است بر آن شدیم تا از طریق بررسى مجموعه فرمایشات حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بخشى از آن روایات را که ابعاد مختلف شخصیت حضرت صاحب الزمان علیه السلام و وقایع زندگى و ویژگی هاى یاران و دوران حکومت آن حضرت را مورد اشاره قرار داده است با ترتیب مناسب به صورت یک مجموعه چهل حدیث جهت استفاده علاقمندان تهیه و منتشر سازیم. امید آن که این تلاش ناچیز در حدّ خود به ترویج فرهنگ انتظار کمک نموده باشد.

زمین خالى از حجّت نمى ماند

در جهان بینى مکتب اهل بیت علیه السّلام انسان بدون امام معصوم، و زمین خالى از حجّت بحق الهى، نخواهد ماند؛ چرا که بدون امام معصوم هدایت و کمال صحیح و شایسته انسانى میسّر نخواهد شد. بعلاوه حفظ نظام هستى به برکت وجود حجت هاى خداوند است. بر این حقیقت در جاى جاى روایات رسول اکرم صلى الله علیه و آله و ائمه اطهارعلیه السّلام به شیوه هاى مختلف تصریح شده است. منتهى گاهى زمینه و شرایط براى حضور علنى و آشکار امام علیه السلام فراهم است در نتیجه او به گونه اى که همه مردم او را مى شناسند و به او دسترسى دارند در میان آن ها زندگى مى کند، اما در شرایط خاصى به جهت وجود خطرات جانى یا مصالح دیگرى که خداوند به آنها عالم تر است مشیّت الهى اقتضاء مى نماید که امام علیه السلام پنهان از چشم مردم زندگى کند. در این باره روایات زیادى نقل شده است. جهت آشنایى بیشتر با این موضوع به ذکر دو حدیث از روایات حضرت على علیه السلام اکتفا مى شود.

– عن على علیه السلام قال: اللّهم انه لابدَّ لارضک من حجّه لک على خلقک، یهدیهم الى دینک و یعلّمهم علمک لئلا تبطل حجّتک و لا یضلّ أتباع اولیائک بعد اذ هدیتهم به اما ظاهر لیس بالمطاع او مکتتم مترقّب، ان غاب عن النّاس شخصُهُ فى حال هدایتهم فانّ علمه و آدابه فى قلوب المؤمنین مثبته، فهم بها عاملون. [۳]

بار خدایا! همواره باید در روى زمین تو حجتى براى بندگانت داشته باشى تا خلق را به دینت راهنمایى کند، و علم تو را به آنها بیاموزد تا حجّت تو تباه نشود و پیروان اولیاء تو بعد از آنکه آن ها را هدایت کرده اى دوباره گمراه نگردند. [حجت تو] یا ظاهر و آشکار خواهد بود که اطاعت او را نمى کنند و یا از دیده ها نهان خواهد بود که مردم در انتظار او به سر مى برند. اگر شخص و جسم او در حال هدایت مردم از آنان غائب باشد علم و آدابش در قلب هاى عاشقان حق پایدار است و آن ها به آن علم و آداب پایبند هستند و به آن عمل مى کنند.

– اللّهم بلى لا تخلو الارض من قائم لِلّه بحجّهٍ: امّا ظاهراً مشهوراً و امّا خائفاً مَغموراً لئلا تبطُلَ حجج اللّه و بیّناته و کم ذا و أین؟ اولئک واللّهِ الاقلّون عدداً و الاعظمون عنداللّه قدراً یحفظُ اللّه بهم حُججه و بیّناته… اولئک خلفاء اللّه فى ارضهِ و الدعاهِ الى دینهِ. [۴]

… بارخدایا آرى! زمین از امامى که قیام بر حق کند خالى نخواهد ماند. او یا آشکار و شناخته شده است یا ترسان و پنهان است تا حجت ها و دلیل هاى روشن خدا (یعنى اصول و احکام دین و تعالیم انبیاء) از بین نرود. اما اینکه ایشان چند نفرند و کجایند؟ به خدا سوگند از نظر تعداد آن ها بسیار کم هستند ولى از جهت منزلت و بلندمرتبه گى در نزد خداوند بسیار بزرگوارند. خداوند به وسیله ایشان حجّت ها و دلیل هاى روشن خود را حفظ مى کند… آنان خلفا و نمایندگان خدا در روى زمین هستند و مردم را به سوى دین و احکام و مقررات او دعوت مى کنند…

نَسَب حضرت مهدى علیه السلام

در لابلاى سخنان على بن ابیطالب علیه السلام روایات زیادى در زمینه معرفى نسب امام زمان علیه السلام به چشم مى خورد که به یک بیان مجموعه این قبیل از روایات به سه دسته تقسیم مى شوند. در بخشى از آنها او را فرزند خودشان معرفى مى کنند، در قسمتى دیگر آن حضرت را از فرزندان حضرت فاطمه علیه السّلام و بالاخره در دسته اى از روایات حضرت مهدى علیه السلام را از اولاد امام حسین علیه السلام معرفى کرده اند.

– عن ابى جعفر محمد بن على علیه السلام قال: خطب امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام بالکوفه بعد منصرفه من النهروان… فحمد اللّه و اثنى علیه و صلىّ على رسول اللّه صلى الله علیه و آله و ذکر ما انعم اللّه على نبیّه و علیه ثم قال: …و مِنْ وُلدى مهدىُّ هذِهِ الاُمّه [۵]

امام محمد باقرعلیه السلام مى فرمایند: امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام وقتى که از جنگ نهروان به کوفه برگشتند براى مردم خطبه اى خواندند… در آن خطبه نخست خدا را سپاس گفتند و درود به روان پیامبرصلى الله علیه و آله فرستادند و نعمت هایى را که خداوند به رسولش و بر خود آن حضرت عنایت کرده است یکى یکى شمردند سپس در ادامه فرمودند: از جمله نعمت هاى خداوند بر من آن است که مهدىّ این امّت از فرزندان من است.

– عن زرّبن حبیش سمع علیّاً [علیه السلام ] یقول: المهدىّ رجلٌ منّا مِنْ وُلد فاطمه. [۶]

زرّبن حبیش شنید که على بن ابیطالب علیه السلام مى فرمود: مهدى مردى از ما اهلبیت و از فرزندان حضرت فاطمه زهرا است.

– …عن على بن موسى الرضاعلیه السلام عن ابیه… عن ابیه امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام انه قال: التّاسِعُ مِنْ وُلْدِک یا حُسَیْنُ هُوَ القائِمُ بالحق… [۷]

حضرت امام رضاعلیه السلام از پدر بزرگوارش موسى بن جعفرعلیه السلام و او نیز از پدرش… او از امام حسین علیه السلام و آن حضرت از امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت خطاب به امام حسین علیه السلام فرمودند: نهمین فرزند تو اى حسین! قائم بر حقّ (مهدى علیه السلام ) است…

– عن ابن العیاش قال: حدثّنى الشیخ الثقه ابوالحسین بن عبدالصمد بن علىّ… عن نوح بن دراج عن یحیى عن الاعمش … انهم کانوا عند على بن ابیطالب علیه السلام … و اذا اقبل الحسین علیه السلام یقول: بأبى انت یا ابا ابن خیره الاماء. فقیل یا امیرالمؤمنین ما بالک؟ تقول هذا للحسن و هذا للحسین علیه السلام ؟ و من ابن خیره الاماء؟ فقال: ذاک الفقید الطرید الشرید م-ح-م-د بن الحسن بن على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفربن محمّدبن على بن الحسین هذا و وضع یده على رأس الحسین علیه السلام. [۸]

ابن عیاش در کتاب مقتضب مى گوید: شیخ ابوالحسین بن عبدالصمد بن على از نوح بن دراج و چند نفر دیگر نقل کرد که آن ها در حضور امیرالمؤمنین علیه السلام بودند، وقتى امام حسین علیه السلام وارد شد حضرت به ایشان فرمودند: پدرم به قربان پدر فرزند بهترین کنیزها!

به آن حضرت گفته شد: یا امیرالمؤمنین علّت چیست که براى امام حسین علیه السلام این تعابیر را به کار مى برید؟ فرزند بهترین کنیزها کیست؟

حضرت على علیه السلام در جواب فرمودند: او گمشده اى است که از نزدیکان و خویشاوندان و وطن خود دور است، نام او م-ح-م-د فرزند حسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین است؛ در این هنگام دست خود را بر سر مبارک امام حسین علیه السلام نهاده فرمودند: همین حسین علیه السلام .

خاندان مهدى علیه السلام

امیرالمؤمنین علیه السلام در معرفى خاندان حضرت مهدى علیه السلام از تعابیر زیادى استفاده کرده اند و هر یک از آن ها به گوشه اى از واقعیّت دلالت دارند که در مجموع به همراه توصیفات دیگرى که از سایر ائمه علیه السّلام نقل شده است به طور کامل شخصیّت امام عصرعلیه السلام را به انسان ها مى شناسانند. به عنوان مثال در یک جا مى فرمایند: آن حضرت از قریش است. در مورد دیگر وى را از بنى هاشم معرفى مى کنند. در ضمن یکى دیگر از سخنانشان او را از عترت پیامبرصلى الله علیه و آله مى خوانند و… که هر کدام از این عبارات به بُعد خاصّى از شخصیت امام زمان علیه السلام دلالت دارند و در نتیجه این اختلاف در الفاظ و عبارات با یکدیگر منافاتى ندارند و همه آن ها اوصاف یک حقیقت نورانى را روشن مى کنند.

– عن الحسین بن على علیه السلام قال: جاء رجل الى امیرالمؤمنین علیه السلام فقال له: یا امیرالمؤمنین نبئّنا بمهدیکم هذا؟ فقال: اذا درج الدارجون و قلّ المؤمنون و ذهب المجلبون فهناک. فقال: یا امیرالمؤمنین علیک السلام ممّن الرجل؟ فقال علیه السلام : من بنى هاشم من ذروه طود العرب… [۹]

از حسین بن على علیه السلام نقل شده است که آن حضرت فرمود: شخصى خدمت على علیه السلام آمد و به آن حضرت گفت: اى امیرمؤمنان براى ما از مهدى علیه السلام سخن بگو. على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: هنگامى که رفتنى ها بروند و اهل ایمان کم شوند و آشوبگران و جنگ طلبان نابود گردند، در چنین شرایطى او ظهور خواهد کرد. آنگاه همان شخص عرضه داشت یا امیرالمؤمنین! درود و سلام بر تو باد، حضرت مهدى علیه السلام از کدام طایفه است؟ حضرت فرمودند: او از بنى هاشم است که بهترین طایفه عرب و قُلّه شرف و جوانمردى به حساب مى آید.

– …عن ابن زریر الغافقى، سمع علیاًعلیه السلام یقول هو من عتره النبى صلى الله علیه و آله [۱۰]

نقل شده است که ابن زریر غافقى شنید که على بن ابیطالب علیه السلام مى فرمایند: مهدى علیه السلام از عترت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله است.

– قال على بن ابى طالب علیه السلام : هو فتىً من قریش… [۱۱]

على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: او (حضرت مهدى علیه السلام ) از قبیله قریش… است.

نام مبارک مهدى علیه السلام

در مجموعه سخنان حضرت على علیه السلام با روش هاى مختلفى از نام مبارک امام زمان علیه السلام یاد مى شود. در یک مورد تصریح به نام آن حضرت غیر جایز دانسته شده است. در مورد دیگر از آن با اشاره سخن به میان مى آید و بالاخره در مورد دیگر به صراحت نام مخصوص بیان مى شود.

– …عن جابر بن یزید الجعفى قال: سمعت ابا جعفرعلیه السلام یقول: سأل عمر امیرالمؤمنین علیه السلام عن المهدىّ فقال: یا ابن ابى طالب اخبرنى عن المهدىّ ما اسمُهُ؟ قال علیه السلام : امّا اسمُهُ فلا، انّ حبیبى و خلیلى عَهِدَ اِلىَّ ان لا اُحدِّث باسمِهِ حتّى یبعثه اللَّه عزّوجلّ و هو ممّا استودع اللَّه عزّوجلّ رسوله فى علمه. [۱۲]

جابربن یزید جعفى مى گوید: از امام باقرعلیه السلام شنیدم که مى فرمود: روزى عمر بن خطاب به امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: اى پسر ابوطالب! نام مهدى چیست؟ آنرا براى من بیان کن.

على علیه السلام فرمود: اسم اورا نمى گویم، چون حبیب و خلیل من )رسول اکرم صلى الله علیه و آله ( با من عهد کرده است اسم او را براى کسى بیان نکنم تا اینکه خداوند وى را مبعوث و ظاهر گرداند و این از امورى است که خداوند عزّوجلّ علم آن را نزد پیامبرش امانت و ودیعه نهاده است.

– …عن على بن ابیطالب علیه السلام قال: المهدىُّ مولِدُهُ بالمدینه من اهل بیت النبىُّ اسمُهُ اسم نبىٍّ… [۱۳]

على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: مهدى در مدینه به دنیا مى آید. او از اهل بیت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله است. و هم اسم با یکى از پیامبران است…

در یکى از اشعار منسوب به حضرت على علیه السلام در این باره آمده است:

فثم یقوم القائم الحق منکم و بالحق یاتیکم و بالحق ّ یعمل

سمىُّ نبى ّ اللّه نفسى فدائه فلا تخذلوه یا بنىّ و عجّلوا [۱۴]

سپس آن قیام کننده بر حق، از میان شما قیام خواهد کرد. او حق را خواهد آورد و به آن عمل خواهد کرد.

جانم فداى او که همنام رسول خداصلى الله علیه و آله است. اى فرزندان من! به یارى او بشتابید، مبادا او را بى یار و یاور رها سازید.

– عن على علیه السلام قال: اسم المهدىُّ محمد [۱۵]

حضرت على علیه السلام فرمود: اسم حضرت مهدى علیه السلام محمد است.

سیماى مهدى علیه السلام

به خصوصیات جسمانى و ویژگی هاى بدنى حضرت مهدى علیه السلام در بخشى از روایات حضرت على علیه السلام اشاره مى شود. در یکى از این روایات بطور کلى این ویژگی  ها بیان شده تا آنجا که مى فرماید آن حضرت در خلقت خود شبیه پیامبراکرم صلى الله علیه و آله است، اما در تعدادى دیگر از روایات به توصیف خصوصیات چهره واعضاء بدن امام زمان علیه السلام مى پردازد.

حضرت على علیه السلام در توصیف ویژگیهاى جسمى مهدى علیه السلام فرمودند:

– …فقال علیه السلام : رجلٌ اجلى الجبین، اقنى الأنف، ضخم البطن، اذیل الفخذین، ابلج الثنایا، بفخذه الیمنى شامه. [۱۶]

او مردى است که پیشانى اش گشاد و درخشان است، بینى او خوش تراش و شکمش نسبتا بزرگ و رانهایش عریض مى باشد. دندان هاى سفید و درخشان دارد، و در ران سمت راست او علامتى هست.

اوصاف مهدى علیه السلام

در دسته اى از روایات على بن ابیطالب علیه السلام به اوصاف و ویژگى هاى روحى و اخلاقى امام زمان علیه السلام پرداخته مى شود که از جمله آنهاست:

– …ثم رجع الى صفه المهدى علیه السلام فقال: اوسعکم کهفا و اکثرکم علما و اوصلکم رحما، اللهم فاجعل بیعته خروجا من الغمّه و اجمع به شمل الامه… [۱۷]

حضرت على علیه السلام در ادامه یکى از سخنانشان به تبیین صفات حضرت مهدى علیه السلام پرداخته، فرمودند: آستانه او در پناه دهى به بى پناهان از همه آستانه ها وسیع تر، و علم و دانش آن حضرت از همه زیادتر است و از همه مردم بیشتر به صله ارحام و پیوند با خویشاوندان توجه مى نماید. پروردگارا! بیعت او را پایان بخش همه اندوه ها قرار بده و تفرّق و پراکندگى امت اسلامى را به دست با کفایت آن حضرت به یگانگى مبدّل فرما…

– …عن اصبغ بن نباته قال: سمعت امیرالمؤمنین علیه السلام یقول: صاحب هذا الامر الشریدُ الطریدُ الفرید الوحید. [۱۸]

اصبغ بن نباته مى گوید: شنیدم که امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرمود: صاحب الامر (مهدى علیه السلام) کسى است که در سرزمین هاى دور دست ساکن مى شود و از میان مردم کناره مى گیرد و به تنهایى زندگى مى کند.

غیبت امام زمان علیه السلام

یکى از پیشامدهاى بسیار مهم زندگى حضرت مهدى علیه السلام واقع شدن غیبت مى باشد که در دو مرحله انجام گرفته است. اولى بنام غیبت صغرى معروف است که از سال ۲۶۰هجرى یعنى از زمان شهادت امام عسکرى علیه السلام آغاز شد و تا سال ۳۲۹هجرى ادامه داشت و از این سال به بعد دوره غیبت کبرى آغاز مى شود که تاکنون نیز ادامه دارد. در رهنمودهاى امیرالمؤمنین علیه السلام به این موضوع و وقایعى که در این دوره پیش خواهد آمد نیز اشاره شده است. در ضمن روایتى که آن را حضرت عبد العظیم حسنى؛ با سلسله سند از على بن ابیطالب علیه السلام نقل مى کند چنین وارد شده است:

– …عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: للقائم منّا غیبه امدها طویل کانّى بالشیعه یجولون جولان النّعم فى غیبته یطلبون المرعى فلا یجدونه، ألا فمن ثبت منهم على دینه و لم یقْسُ قلْبُهُ لطول امد غیبه امامه فهو معى فى درجتى یوم القیامه. [۱۹]

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: براى قائم ما غیبتى هست که مدت آن طولانى خواهد شد. شیعیان را در این زمان مى بینم که همانند گلّه بى صاحبى که در دشت پراکنده شده باشند به دنبال چرا گاه و مرتع مى گردند ولى آن را پیدا نمى کنند ]به جستجوى آن حضرت مى پردازند ولى او را نمى یابند.[

آگاه باشید! در این دوره هر کسى از آنها )شیعیان( در دین و عقیده خود استوار و ثابت قدم بماند و قلبش به جهت طولانى شدن غیبت امامش قساوت پیدا نکند، او روز قیامت در نزد من و در جایگاهى که من هستم خواهد بود.

– … عن الاصبغ بن نباته عن امیرالمؤمنین علیه السلام انّه ذکر القائم علیه السلام فقال: أما لیَغیبَنَّ حتّى یقولَ الجاهلُ: ما للّه فى آلِ محمّدٍ حاجهٌ. [۲۰]

از اصبغ بن نباته نقل شده است که امیرالمؤمنین علیه السلام روزى حضرت قائم علیه السلام را یاد کردند و فرمودند: آگاه باشید! او غیبتى (طولانى) خواهد داشت به گونه اى که نادانان (به مصالح الهى) بگویند: خداوند را در آل محمدصلى الله علیه و آله برنامه اى نیست.یعنى افراد نادان به جهت طولانى شدن دروه غیبت از ظهور آن حضرت مأیوس و ناامید خواهند شد

علت غیبت امام زمان علیه السلام

براى غیبت امام عصرعلیه السلام علت و حکمت هاى زیادى در مجموعه روایات اهلبیت علیه السّلام ذکر شده است. در روایات امیرالمؤمنین علیه السلام حداقل به سه علت اشاره شده است؛ یعنى شناخته شدن اهل هدایت از اهل گمراهى و ضلالت، و نداشتن بیعت ظاهرى هیچیک از سلاطین، و کوتاهى و ناسپاسى و ظلم مردم به عنوان فلسفه غیبت بیان گردیده است.

– اِنّ القائم منّا اذا قام لم یکن لاحد فى عنقه بیعه فلذلک تخفى ولادته و یغیب شخصه [۲۱]

همانا قائم از ما آنگاه که قیام کند بیعت کسى در گردن او نخواهد بود و به همین خاطر است که تولد او به صورت پنهانى واقع خواهد شد و وجود او از دید و نظر مردم غایب خواهد بود.

– …فقال على علیه السلام …اما واللّه لَأقتلنَّ انا و ابناى هذان و لیبعثنّ اللّه رجلا من ولدى فى آخر الزمان یطالب بدمائنا و لیغیبنّ عنهم تمییزا لاهل الضلاله حتى یقول الجاهل ما للّه فى آل محمد من حاجه. [۲۲]

امیر مؤمنان علیه السلام در حالی که امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام حضور داشتند خطاب به مردم فرمودند: اى مردم! آگاه باشید، سوگند به خدا من و این دو فرزندم به قتل خواهیم رسید. آن گاه خداوند شخصى از فرزندان مرا در آخر الزمان ظاهر خواهد کرد تا خون ما را از ستم گران طلب کند. او از دیده مردم غایب خواهد بود تا اهل ظلالت و گمراهى از دیگران شناخته شوند و این غیبت به قدرى طولانى خواهد شد که مردمان نادان خواهند گفت: خداوند برنامه اى در آل محمدصلى الله علیه و آله ندارد.

– …ان امیرالمؤمنین علیه السلام قال عَلى منبر الکوفه…: واعلموا ان الارض لا تخلو من حجه للّه و لکن اللّه سیعمى خلقه منها بظلمهم و جورهم و اسرافهم على انفسهم [۲۳]

… مفضل بن عمر از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمود: روزى امیرالمؤمنین علیه السلام در بالاى منبر مسجد کوفه فرمودند: …اى مردم! بدانید زمین هرگز از حجت خدا (امام معصوم) خالى نخواهد ماند. اما خداوند متعال به زودى مردم را به خاطر ظلم و ستم و همین طور اسرافى که درحق خودشان انجام مى دهند از دیدن حجت الهى محروم خواهد کرد. [یعنى مردم به جهت اعمال خودشان در آینده از دیدن امام معصوم محروم خواهند شد.

فضیلت انتظار فرج

همان طور که پیش از این اشاره شد در دوره غیبت امام زمان علیه السلام مشکلات و پیشامدهاى سختى بوقوع مى پیوندد به گونه اى که اعتقادات بسیارى از مردم در نتیجه این امور متزلزل مى شود. جهت جلوگیرى از دچار شدن به این قبیل خطرات، هشدارهاى زیادى توأم با روشن گری هاى لازم در رهنمودهاى اهلبیت علیه السّلام داده شده است که به دو نمونه از آنچه در این زمینه در مجموعه روایات على بن ابیطالب علیه السلام وارد شده است اشاره مى گردد.

– عن محمد بن مسلم عن ابى عبداللَّه علیه السلام قال: …قال على علیه السلام : …انتظروا الفرج و لا تیأسوا من روح اللَّه، فانّ احبَّ الاعمال الى اللَّه عزّوجلّ انتظار الفرج… و المنتظر لأمرنا کالمُتَشَحِّطِ بدمه فى سبیل اللَّه. [۲۴]

محمد بن مسلم از امام صادق علیه السلام نقل مى کند که آن حضرت از پدران بزرگوارش و آنها از على علیه السلام روایت کردند که على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: منتظر فرج [امام زمان علیه السلام] باشید و از عنایت و توجهات خداوند ناامید نشوید. همانا محبوب ترین کارها در نزد خداوند عزّوجلّ انتظار فرج [امام زمان علیه السلام ] است.

آنگاه در ادامه بیان فضیلت انتظار فرمودند:

کسى که منتظر امر ما (فرج امام زمان علیه السلام ) باشد، مانند رزمنده اى است که در راه خداوند به خون خود آغشته شده باشد (اجر و پاداش شهید را دارد).

– قال زیدبن صوحان العبدى: یا امیرالمؤمنین! أى الاعمال احبّ الى اللّه عزّوجلّ؟ قال علیه السلام : انتظار الفرج من اعظم الفرج. [۲۵]

زیدبن صوحان عبدى گفت: یا امیرالمؤمنین! کدامیک از اعمال در نزد پروردگار عالم محبوب تر است؟ حضرت فرمودند: انتظار فرج.

احوال مردم آخرالزمان

شاید بتوان گفت که بیشترین مطالب مربوط به معارف امام زمان علیه السلام که از زبان حضرت على علیه السلام نقل شده است به تبیین اوضاع آخرالزمان و وقایعى که در آن دوره پیش مى آید اختصاص دارد. آن حضرت ضمن تشریح آن پیشامدها چگونگى مقابله با آن ها را نیز بیان مى نمایند.

این حوادث شامل مسایل فرهنگى و اجتماعى و اخلاقى و تربیتى و طبیعى مى گردد. از آنجا که کم و بیش خیلى از این ویژگى ها در دوره ما حداقل در بعضى از عرصه ها به چشم مى خورد، جهت آشنایى بیشتر و چاره اندیشى مناسب تر به مواردى از آن ها اشاره مى شود. بدان امید که موجب تنبه و بیدارى مان شده و از طریق آشنا شدن با این امور پیشاپیش تدابیرى را اتخاذ کنیم که از عوارض منفى آن ها خود و جامعه مان را در امان نگه داریم.

– یأتى على النّاس زمان لا یُقَرَّبُ فیه الّا الماحِلُ و لا یُظَرَّفُ فیه الّا الفاجِرُ، وَ لا یُضَعَّفُ فیهِ اِلّا الْمُنْصِفُ، یَعُدّونَ الصَّدَقَه فیه غُرْما، و صِلهَ الرَّحِمَ مَنّاً، و العبادَهَ اسْتِطالَهً على النّاسِ! فَعِنْدَ ذلِکَ یکونُ السُّلْطانُ بمشوَرَهِ الاِماءِ و اماره الصبیانِ و تدبیر الخِصیان. [۲۶]

روزى خواهد آمد که در آن سخن چین ها مقرّب خواهند شد و افراد بدکار، زیرک خوانده مى شوند، افراد با انصاف را ناتوان به حساب مى آورند، صدقه و انفاقِ در راه خدا را غرامت پندارند، و صله رحم و آمد و شد با خویشاوندان را با منّت انجام مى دهند، و بندگى و اطاعت خدا را وسیله فخر فروشى براى مردم قرار مى دهند. در چنین زمانى حکومت با مشورت زنان و امارت کودکان و تدبیر خواجه گان انجام مى گیرد.

– روى اصبغ بن نباته عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: سمعته یقول: یظهر فى آخرالزمان و اقتراب الساعه و هو شرّ الازمنه نسوه کاشفات عاریات متبرجات، من الدین خارجات، و الى الفتن مائلات، و الى الشهواتِ و اللّذّاتِ مسرعات، للمحرماتِ مستحِلّات، و فى جهنم خالدات. [۲۷]

اصبغ بن نباته مى گوید: شنیدم که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: در آخر الزمان که بدترین زمان هاست در موقعى که روز قیامت نزدیک شود زنانى ظاهر مى شوند بدون حجاب، در حالى که زینت هاى آن ها پیداست در انظار عمومى رفت و آمد مى کنند، آن ها از دین خارج مى گردند (به احکام دینى پایبند نمى باشند) و به امور فتنه انگیز وارد مى شوند و به سوى شهوات و لذت جویى ها روى مى آورند، حرام هاى خدا را حلال مى شمارند. این گونه از زنان در جهنم خواهند ماند.

– و فقهاؤهم یفتون بما یشتهونَ، و قُضاتُهُم یقولونَ مالا یَعْلمونَ و اکثُرهمْ بالزورِ یشهدونَ! من کان عنده دراهم کان موقّراً مرفُوعاً و من یعلمون انه مقلّ فهو عندهُم موضُوع [۲۸]

فقیهان آخرالزمان طبق آنچه که دلشان بخواهد فتوا مى دهند، و قاضى هایشان به چیزى که نمى دانند حکم مى کنند و بیشتر آن ها به دروغ شهادت مى دهند. کسى که پول دارد در نزد آن ها عزیز و محترم است، ولى شخصى که بى پول باشد در پیش آن ها زبون و حقیر است.

عن النزال بن سبره قال خطبنا علىّ بن ابیطالب علیه السلام فحمد اللّه و اثنى علیه، ثم قال: سلونى ایها الناس قبل ان تفقدونى ثلاثاً فقام الیه صعصعه بن صوحان، فقال: یا امیرالمؤمنین! متى یخرج الدجّال؟…فقال علیه السلام احفظ! فان علامه ذلک اذا امات الناس الصلاه، واضاعوا الامانه و استحلّوا الکذب، و اکلوا الربا، و اخذوا الرّشا، و شیّدوا البنیان و باعوا الدین بالدنیا و استعملوا السفهاء و شاوروا النساء، و قطعوا الارحام، و اتّبعوا الاهواء و استخفّوا بالدماء و کان الحلم ضعفاً، و الظلم فخراً… [۲۹]

نزال بن سمره مى گوید: على بن ابیطالب علیه السلام براى ما خطبه اى خواند و خداوند را حمد گفته و ستایش کرد، سپس فرمود: قبل از آنکه من از میان شما بروم از من سؤال کنید (این جمله را سه مرتبه تکرار کرد) در این موقع صعصعه بن صوحان از جاى خود بلند شد و گفت: یا امیرالمؤمنین! دجال در چه زمانى خروج مى کند؟

…حضرت فرمود: آنچه را مى گویم به خاطر بسپار! دجال وقتى ظهور خواهد کرد که مردم نماز را ترک کنند و امانت را ضایع سازند و دروغ گفتن را مباح شمارند و رباخوارى کنند و رشوه بگیرند و ساختمان ها را محکم سازند و دین را به دنیا بفروشند و سفیهان را به کار بگمارند و با زنان مشورت نمایند (در آن مواردى که خارج از عهده آنهاست) و صله ارحام را قطع کنند و از هوى و هوس ها پیروى کنند و خون یکدیگر را ناچیز بشمارند. حلم و بردبارى را نشانه و علامت ضعف و ناتوانى بدانند و ستم را افتخار به حساب آورند…

– عن على علیه السلام قال: یأتى على الناسِ زمان همّتُهم بطونهم، و شرفُهُم متاعهم و قبلتهم نساؤهم و دینهم دراهمهم و دنانیرهم، اولئک شرار الخلق، لا خلاق لهم عنداللّه. [۳۰]

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: براى مردم زمانى خواهد آمد که در آن زمان همّت و هدف آن ها شکمشان خواهد بود. شرف و اعتبارشان به کالا و اموالشان بستگى دارد. قبله آن ها زنانشان و دینشان درهم و دینارشان (پولشان) است. آن ها بدترین مردمند که در نزد خداوند بهره و سهمى براى آن ها نیست.

– عن على علیه السلام قال: یاتى على الناس زمان لا یتبع فیه العالم و لا یستحیى فیه من الحلیم و لا یوقّر فیه الکبیر و لا یُرحَمُ فیه الصغیر یقتل بعضهم بعضاً… [۳۱]

على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: براى مردم زمانى مى آید که در آن زمان از عالم پیروى نمى شود و از افراد صبور و با حلم حیا نمى کنند (او هر اندازه در مقابل بدى مردم حلم نشان مى دهد آن ها حیا نمى کنند) در آن دوره بزرگ را گرامى نمى دارند و به کوچک رحم نمى کنند. بعضى از مردم بعض دیگر را به قتل مى رسانند… (مردم همدیگر را بدون دلیل مى کشند)

– عن عاصم بن ضمره عن على علیه السلام انه قال: لتملانّ الارض ظلما و جوراً حتى لا یَقُولَ اَحَد اللّه الاّ مستخفیاً، ثم یاتى اللّه بقومٍ صالحین یملَؤُونها قِسطاً و عدلاً کما مُلِئَتْ ظلماً و جوراً. [۳۲]

عاصم بن ضمره از حضرت على علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمودند: [در آخر الزمان] زمین پر از ظلم و ستم خواهد شد به گونه اى که حتى یک نفر لفظ اللّه را بر زبان جارى نخواهد کرد مگر در نهان، بعد از این دوره است که خداوند مردم صالحى را خواهد آورد که زمین را پر از عدل و داد کنند همان گونه که پیش از آن پر از ظلم و ستم شده است.

– ان بین یدى القائم علیه السلام سنین خدّاعه یُکَذَّبُ فیها الصادق و یصدّق فیها الکاذِبُ و یُقَرّبُ فیها الماحِلُ و ینطق فیها الرُّویَبْضَهُ قلت و ما الرُّویَبْضَهُ و ما الماحِلُ؟ قال: او ما تقرؤون القرآن قوله و هو شدیدُ المِحال قال: یُریدُ المکر، فقلتُ و ما الماحِلُ؟ قال: یرید المکّارَ. [۳۳]

حضرت على علیه السلام مى فرمایند: قبل از قیام قائم سال هاى پر خدعه و نیرنگى در پیش است، در این سال ها راستگویان دروغگو شمرده مى شوند در عوض دروغگویان راستگو شناخته مى شوند، در این سال ماحل تقرب پیدا مى کند و رویبضه در سخن گفتن پیشقدم مى گردد.

راوى مى گوید: عرض کردم ماحل و رویبضه به چه کسانى گفته مى شود؟ حضرت فرمودند: مگر در قرآن نخوانده اى که خداوند مى فرماید: و هو شدید المحال قال علیه السلام : یرید المکر فرمودند: منظور از ماحل آدم مکارى است که به وسیله مکر زیاد مردم را به خود متوجه مى کند.

تذکر: در این روایت رویبضه معنى نشده است در جاى دیگر به مناسبتى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى فرمایند:

رویبضه الرجلُ التّافِهُ ینطقُ فى امر العامّهِ

یعنى مرد حقیر و بى شخصیتى که علیرغم عدم شایستگى، در امور عامّه مردم دخالت مى کند و به جاى آن ها اظهار نظر مى نماید.

نشانه هاى ظهور مهدى علیه السلام

در روایات، براى ظهور امام زمان علیه السلام نه تنها وقت خاصى تعیین نشده بلکه از تعیین کردن وقت براى آن منع شده است. ولى در عین حال براى آن علائم و نشانه هایى ذکر شده که مردم مى توانند از طریق آن علامت ها، نزدیکى وقت ظهور را تشخیص دهند. این نشانه ها به چند قسم تقسیم مى شوند: علائم حتمى و غیر حتمى، علائم سال ظهور و علائم سالهاى دورتر، علائم اجتماعى و اخلاقى و طبیعى و… از میان مجموعه روایاتى که از حضرت على علیه السلام در این باره نقل شده است به ذکر دو مورد اکتفا مى شود:

– …عن ابى رومان، عن على علیه السلام قال: اِذا نادى منادٍ من السماء، ان الحقّ فى آل محمّدٍ فعند ذلک یظهر المهدىُّ على أَفواهِ النّاس، و یشربون ذکره فلا یکون لهم ذکرٌ غیرُهُ. [۳۴]

ابى رومان از على بن ابیطالب علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمودند: وقتى که منادى از آسمان ندا دهد که به تحقیق حق با آل محمدصلى الله علیه و آله است. در این ایام نام حضرت مهدى علیه السلام بر سر زبان ها مى افتد و جهان مالامال از نام آن حضرت مى شود به گونه اى که از غیر او ذکرى به میان نمى آید.

– عن الصادق علیه السلام عن آبائه علیهم السّلام ان علیّاعلیه السلام قال: اذا وَقَعَت النارُ فى حجازکم و جرى الماء فى نجفکم فَتَوَقَّعوا ظُهورَ قائِمکُمْ.(( اثباه الهداه، ج ۳ص )) .۵۷۸

امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش علیه السّلام و آنها از على بن ابیطالب علیه السلام روایت مى کنند که آن حضرت فرمودند: آنگاه که آتش در حجاز شعله ور شود و سیل در نجف جارى گردد منتظر ظهور قائم علیه السلام باشید.

یاران مهدى علیه السلام

درباره اوصاف یاران امام زمان علیه السلام و تعداد آنها و شهرهایشان و رابطه آنان با امام علیه السلام و چگونگى بیعت و تبعیّت شان از آن حضرت، روایات زیادى وارد شده است. در این زمینه از على بن ابیطالب علیه السلام چنین آمده است:

– عن حکیم بن سعد عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: اصحاب المهدىّ شبابٌ لاکهول فیهم الّا مثل کحل العین و الملح فى الزاد و اقل الزاد الملح. [۳۵]

حکیم بن سعد از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت مى کند که آن حضرت فرمودند: یاران مهدى علیه السلام همه جوان هستند، در میان آنها پیرمرد یافت نمى شود مگر به اندازه سرمه در چشم و نمک در طعام، و همان طور که بر همگان معلوم است کمترین قسمت غذا را نمک تشکیل مى دهد.

– قال امیرالمؤمنین علیه السلام : …ثم اذا قام تجتمع الیه اصحابه على عدّه اهل بدر و اصحاب طالوت و هم ثلثمأه و ثلاثه عشر رجلا، کلّهم لیوث قد خرجوا من غاباتهم مثل زبر الحدید لو انّهم همّوا بازاله الجبال الرّواسى لازالوها عن مواضعها فهم الذین وحّدوا اللّه به حق توحیده، لهم باللیل اصوات کاصوات الثواکل خوفا من خشیه اللّه تعالى، قوّام اللیل، صوّام النهار، و کانّما ربّاهم أبٌ واحدهٌ قلوبهم مجتمعه بالمحبه و النصیحه… [۳۶]

امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرماید: …چون قیام کند جمع مى شوند به سوى او یارانش که به شماره اصحاب بدر و اصحاب طالوتند و ایشان سیصد و سیزده نفرند. همه آنها شیرانى هستند که از کمینگاه هاى خود بیرون آیند مانند پاره هاى آهن، اگر ایشان اراده کنند که کوه هاى سخت را از جا بِکَنند هر آینه آنها را از جاهاى خود مى کَنند. پس ایشانند کسانى که خدا را به وسیله مهدى بیگانگى پرستش مى کنند. براى ایشان در شبها، صداهایى مانند صداهاى زنهاى جوان مرده از ترس خدا است نماز گذارندگانند در شبها و روزه دارانند در روز، گویا یک پدر و یک مادر آنها را تربیت کرده اند. دلهاشان در دوستى کردن به همدیگر و پند دادن به یکدیگر با هم جمع و یکى است

حکومت مهدى علیه السلام

به اعتقاد شیعه، امام زمان علیه السلام از طریق تشکیل یک حکومت جهانى بر اساس تعالیم عالیه اسلام تمام نارسایى ها را از سرتاسر عالم برطرف خواهد کرد و عدل و داد را در روى زمین مستقر خواهد ساخت. در سخنان پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و هر یک از ائمه اطهارعلیه السّلام درباره ویژگى هاى حکومت حضرت مهدى علیه السلام و کارهایى که در آن دوره انجام خواهد یافت مطالب زیادى به چشم مى خورد که مجموعه آنها تصویر بسیار روشنى از یک حکومت اسلامى کامل را نشان مى دهند. در اینجا به عنوان نمونه به بعضى از روایاتى که در این زمینه از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است اشاره مى گردد:

– حدثنا عبداللّه بن مروان، …عن علىٍ علیه السلام قال: یلى المهدىُّ امرَ النّاسِ ثلاثین سنه او اربعین سنه… [۳۷]

عبداللّه بن مروان روایت کرده است که على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: حضرت مهدى علیه السلام سى یا چهل سال زمام امور مردم را در دست خواهند داشت.

– یعطف الهوى على الهدى اذا عطفوا الهُدى على الهوى و یَعْطِفُ الرأىَ على القرآنِ اذا عطفوا القرآنَ على الرّأىِ … فَیُریکُمْ کیف عدلُ السیرهِ، و یُحیىِ مَیِّتَ الکتابِ و السّنهِ… [۳۸]

[امام زمان علیه السلام وقتى که ظهور کند] هواهاى نفسانى را به هدایت و رستگارى برمى گرداند در آن روزگارى که مردم هدایت الهى را به متابعت هواهاى نفسانى درآورده باشند. آراء و اندیشه هاى مردم را تابع قرآن مى کند در آن روزگارى که آن ها قرآن را تابع آراء و اندیشه هاى خود کرده اند… او به شما نشان خواهد داد که عدالت در کشوردارى چگونه است. هم چنین او تعالیم فراموش شده قرآن و سنّت را زنده خواهد ساخت…

– قال امیرالمؤمنین علیه السلام : …فلا یترک عبداً مسلما الّا اشتراه واعتقه، و لا غارماً الّا قضى دینه، ولا مظلمهً لِاَحَدٍ من النّاس الّا ردّها، و لا یُقْتَلُ منهم عبدٌ الّا ادّى ثمنه… و لایُقتَلُ قتیلٌ الا قضى عنه دینهُ، و اَلْحَقَ عیالَهُ فى العطاء حتى یملأ الارض قسطا و عدلاً کما مُلِئَتْ ظلماً و جوراً و عدواناً… [۳۹]

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: …حضرت مهدى علیه السلام برده مسلمان را نخواهد واگذاشت مگر اینکه آن را خریده و آزاد خواهد ساخت و بدهکارى نخواهد ماند مگر آنکه بدهى او را پرداخت خواهد نمود. مظلمه و حقى به گردن و ذمه هر کس که باشد آن را به صاحب حق بازخواهد گرداند. کسى کشته نمى شود مگر اینکه دیه آن را خواهد پرداخت. هیچ کسى کشته نخواهد شد مگر اینکه بدهى هاى او را آن حضرت پرداخت خواهد نمود و خانواده اش را همانند سایر افراد جامعه اداره خواهد کرد تا زمین را از عدل و داد پر کند به همان صورتى که پیش از آن از ظلم و بیداد پر شده باشد…

– قال على علیه السلام : …لو قد قام قائمنا لَذَهبَتِ الشحناء من قلوب العباد و اصطلحتْ السباع و البهائم حتى تمشى المرأه بین العراق الى الشام… على رأسها زینتها لا یهیجُها سبعٌ و لا تخافه… [۴۰]

امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرماید: …آنگاه که قائم ما اهلبیت علیه السلام قیام کند کینه ها از دل ها بیرون خواهد رفت حتى حیوانات درنده و وحشى نیز با هم سازگار خواهند شد و به یکدیگر ضرر نخواهند رساند، در آن روزگار به اندازه اى امنیّت زیاد خواهد بود که یک زن در حالى که همه زینت و زیور آلاتش همراه اوست از عراق تا شام را بدون ترس و دلهره به تنهایى خواهد پیمود.

حضرت مهدى علیه السلام در قرآن

در آیات قرآن کریم به صراحت نامى از امام زمان علیه السلام به میان نیامده است، ولى از آنجا که ائمه اطهارعلیه السّلام مفسران حقیقى قرآنند در تفسیر بسیارى از آیات، آنها را به مسأله مهدویّت و معارف امام زمان علیه السلام تطبیق و تفسیر نموده اند. از جمله آیاتى که آنها را حضرت على علیه السلام مربوط به امام زمان علیه السلام دانسته اند این دو آیه است:

– عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: النُورُ القرآن، و النور اسمٌ من اسماء اللّه تعالى… قال اللّه تعالى فى سوره النور: اللّه نور السماواتِ و الارضِ مَثَلُ نورهِ کمشکاهٍ فیها مصباح المصباح فى زجاجه الزجاجه کانها کوکب درّىٌ… [۴۱]

فالمشکاهُ رسول اللّه صلى الله علیه و آله و المصباحُ الوصىُّ، و الاوصیاءُ علیهمُ السلامُ و الزجاجهُ فاطمهُ، و الشجره المبارکه رسول اللّه صلى الله علیه و آله و الکوکب الدُّرى القائم المنتظر الذى یملأ الارضَ عدلاً. [۴۲]

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: نور همان قرآن است. و نور اسمى از اسم هاى خداوند تبارک و تعالى نیز هست. خداوند عزّوجلّ در سوره نور مى فرمایند: خدا نور آسمان ها و زمین است، نور او همانند مشکاتى است که درآن چراغى باشد و آن چراغ در میان شیشه اى که تلألؤ آن همچون ستاره اى است درخشان و روشن از درخت مبارک زیتون…

آن گاه فرمودند: مشکات رسول خداصلى الله علیه و آله است و مصباح وصى و اوصیاء هستند، منظور از زجاجه حضرت فاطمه زهراعلیه السّلام است، و مراد از کوکب دُرّى حضرت قائم المنتظرعلیه السلام است. کسى که زمین را پر از عدل و داد مى کند.

– [قال] امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام : المستضعفون فى الارض، المذکورون فى الکتاب [۴۳] الذین یجعلهم اللّه ائمّه، نحن اهل البیت؛ یبعث اللّه مهدیّهم فیعزّهم و یذلّ عدوّهم. [۴۴]

حضرت على علیه السلام مى فرمایند: مستضعفان در زمین که در قرآن یاد شده اند و خداوند وعده داده است آنها را پیشوایان مردم قرار دهد، ما اهل بیت هستیم و خداوند، مهدى ما اهل بیت علیه السّلام را [در آخر الزمان] بر مى انگیزاند تا آنها را عزیز و دشمنانشان را خوار و ذلیل کند.

پى نوشت ها:

[۱] خصال، ج ۲ص ۵۴۱ح .۱۵

[۲] در مورد معناى حفظ حدیث نظرات زیادى ابراز شده است که از جمله آنهاست:

– به ذهن سپردن.

– محافظت و نگهبانى از احادیث تا از بین نروند خواه از طریق به ذهن سپردن یا نوشتن یا نقل کردن براى دیگران با هر وسیله ممکن…؛ به یکى از وجوه شش گانه که علماى حدیث مى گویند یعنى شنیدن از استاد، خواندن بر استاد، شنیدن از دیگرى در حال خواندن آن بر استاد، با اجازه استاد آن را نقل کردن، و… (اربعین شیخ بهایى، ص ۶۵و ۶۶)

[۳] کمال الدین، ج ۱ص ۳۰۲ح .۱۱

[۴] نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت ۱۳۹ص .۱۱۵۸

[۵] معانى الاخبار، ج ۱ص ۱۳۸باب ۲۸ح ۹ط دار الکتب الاسلامیه؛ بحارالانوار، ج ۳۵ص .۴۵

[۶] ملاحم ابن طاووس، ص ۱۷۵ح ۲۰۳ کنزالعمال، ج ۱۴ص ۵۹۱ح .۳۹۶۷۵

[۷] کمال الدین، ج ۱ص ۳۰۴ اثباهالهداه، ج ۶ص ۳۹۵

[۸] بحارالانوار، ج ۵۱ص ۱۱۰و ۱۱۱

[۹] بحارالانوار، ج ۵۱ص ۱۱۵

[۱۰] فتن ابن حماد، ۲۶۴ح ۱۰۴۳ط دار الکتب العلمیه،؛ ملاحم ابن طاووس، ص ۳۲۰ح ۴۵۹ط مؤسسه صاحب الامرعلیه السلام .

[۱۱] ملاحم ابن طاووس، ص ۱۵۵ح ۱۹۳

[۱۲] کمال الدین، ج ۲باب ۵۶ص ۶۴۸

[۱۳] عقدالدرر، ص ۶۴ عرف السیوطى، الحاوى، ج ۲ص ۷۳

[۱۴] بحارالانوار، ج ۵۱ص ۱۳۲

[۱۵] برهان المتقى، ص ۱۰۱ح .۸

[۱۶] منتخب الاثر، ص ۱۵۱ح ۳۰

[۱۷] غیبه نعمانى، ص ۲۱۲ – ۲۱۴، بحار الانوار، ج ۵۱ص ۱۱۵

[۱۸] کمال الدین، ج ۱ص ۳۰۳ اثباه الهداه، ج ۳ص ۵۷۱

[۱۹] کمال الدین، ج ۱ص ۳۰۳ح ۱۴

[۲۰] کمال الدین، ج ۱ص ۳۰۲ح  .۹

[۲۱] بحار الانوار، ج ۵۱ص ۱۰۹و ۱۱۰ح ۱

[۲۲] غیبت نعمانى، ص ۱۴۰و ۱۴۱

[۲۳] بحار الانوار، ج ۵۱ص ۱۱۲و ۱۱۳ح ۸

[۲۴] الخصال، ج ۲ص ۷۴۰حدیث اربعمأه، ط انتشارات علمیه اسلامیه.

[۲۵] بحار الانوار، ج ۵۲ص ۱۲۲

[۲۶] نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت ۹۸ص ۱۱۳۲

[۲۷] منتخب الاثر، ص ۴۲۶ح ۴ط مکتبه الصدر.

[۲۸] بشارهالاسلام، ص ۸۰ط دار الکتب الاسلامى؛ الزام الناصب، ص ۱۸۵ط مؤسسه مطبوعاتى حق بین، با کمى اختلاف، به نقل از روزگار رهایى.

[۲۹] بحارالانوار، ج ۵۲ص ۱۹۲و ۱۹۳

[۳۰] کنزالعمال، ج ۱۱ص ۱۹۲ح ۳۱۱۸۶

[۳۱] کنزالعمال، ج ۱۱ص ۱۹۲ ح ۳۱۱۸۷

[۳۲] بحارالانوار، ج ۵۱ص ۱۱۷ منتخب الاثر، ص ۴۸۴

[۳۳] غیبت نعمانى، ص ۲۷۸

[۳۴] منتخب الاثر، ص ۱۶۳و ۴۴۳ ملاحم ابن طاووس، ص ۱۲۹ح .۱۳۶

[۳۵] بحارالانوار، ج ۵۲ص ۳۳۳ح ۶۳

[۳۶] نوائب الدّهور فى علائم الظهور، ج ۲ص ۱۱۴ط کتابخانه صدوق.

[۳۷] کنزالعمال، ج ۱۴ص ۵۹۱ح ۳۹۶۴۶ منتخب الاثر، ص ۴۸۷

[۳۸] نهج البلاغه فیض الاسلام، خ ۱۳۸ص ۴۲۴و ۴۲۵

[۳۹] بحارالانوار، ج ۵۲ص ۲۲۴و ۲۲۵

[۴۰] بشاره الاسلام ص ۲۳۶

[۴۱] سوره نور، آیه ۳۵

[۴۲] معجم احادیث المهدى علیه السلام ، ج ۵ص ۲۷۴ح ۱۶۹۹

[۴۳] اشاره به آیه و نرید انّ نمنّ على الذین استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین؛ و خواستیم بر کسانى که در آن سرزمین مستضعف واقع شده بودند منت نهیم و آنان را پیشوایان [مردم] گردانیم و ایشان را وارث [زمین] کنیم. سوره قصص، آیه ۵

[۴۴] منتخب الانوار المضیئه، سید بهاء الدین على النیلى النجفى، ص ۳۰

* گرد آورى و تدوین: سید صادق سید نژاد پانزده شعبان ۱۴۲۱ ، پاییز ۱۳۷۹

راه های اثبات نبوت از دیدگاه علامه طباطبایی (رحمه الله علیه)

چکیده :

نبی انسانی است از جانب خداوند، مرتبط با غیب، توسط وحی و با هدف سعادت انسان فرستاده شده است. برای اثبات اصل نبوت یعنی نبوت عامه و اثبات مصداق آن یعنی نبوت خاصه برهان لمّ و إن کاربرد دارند. وجود ویژگی هایی مانند نیازمندی بشر به قانون جامع و لزوم هدایت انسان به کمال مطلوب و خالی نماندن زمین از حجت خدا به دلیل سخن معصوم براهین لمی بر اثبات نبوت عامه و معجزه نیز به ضمیمه قاعده الواحد به دلیل حکایت از صدق مدعی نبوت برهان إنی براثبات نبوت خاصه از نظر مرحوم علامه هستند. اثبات این بحث می تواند موثر بر معنای زندگی انسان باشد.

مقدمه

اثبات نبوت از مسائل کلامی است که هم در کلام و هم در فلسفه مورد بحث واقع می شود. البته بحث به اشکال گوناگون مانند ضرورت نبوت و نیاز انسان به دین و پیامبر و راههای شناخت پیامبر مطرح بوده است که علاوه بر تبیین به نقد و پاسخ به ایرادات وارده از جانب منتقدان و مخالفان نبوت در قدیم به نام “براهمه” و در دنیای متجدد “دئیستها” پرداخته اند. براهمه معتقد بودند عقل انسان بر شناخت و ایمان به خداوند کافیست و به واسطه و پیامبر نیازی نیست، زیرا پیام پیامبران یا وفق عقل است یا مخالف آن . اگر مطابق حکم عقل باشد، عقل به آن دست مییابد و در صورت دوم عقل آن را نمیپذیرد. دئیستها هم مانند براهمه به استقلال و استغنای عقل از پیامبران معتقدند که در فلسفه غرب “الهیات طبیعی” نامیده شده است.علاوه بر این دو گروه بعضی از اهل تصوف نیز قائلند که بعد از مقام فنا، شریعت از آنان ساقط است. (ممدّالهمم فی شرح فصوص الحکم، ص ۱۶۰)

بنابراین با توجه به ضرورت اصل نبوت اولین سوالی که پیش روی مخاطب قرار می گیرد این خواهد بود که آیا می توان نبوت را اثبات کرد؟ با ملاحظه متون کلامی قدیم و جدید درمی یابیم که برخورد کلامیون با این مسأله یکسان نبوده است، عده ای مانند خواجه نصیر دلایل خود را ذیل عنوان فوائد بعثت آورده اند و متأخرانی مانند استاد مطهری و استاد مصباح روش کلامیون را مورد نقد قرار داده اند و علامه طباطبایی با استدلال از طریق برهان لمی و انی به اثبات نبوت می پردازند. ایشان در قسمت برهان لمی از روش فلسفی ضرورت نبوت را اثبات نموده و در برهان انی طریق اعجاز را یگانه راه برای شناخت نبی معرفی می نمایند.

روش این تحقیق کتابخانه ای از نوع توصیفی- تحلیلی با رویکرد کلامی- فلسفی است و با جستجوی کلید واژه های مرتبط در آثار مرحوم علامه طباطبایی به تبیین دیدگاههای ایشان در موضوع مورد بحث پرداخته شده است.

تعریف نبوت :

اندیشوران اسلامی اعم از متکلمان، فلاسفه و مفسران و همچنین اشاعره و معتزله و امامیه از نبوت تعاریف متعددی ذکر کردند که همه تعاریف در این که نبی انسانی است از سوی خداوند خبر می دهد و مأموریت هدایت مردم را دارد، مشترک و متفق هستند.

علامه طباطبایی نیز در تعریف نبوت می فرمایند: «النبی على وزن فعیل مأخوذ من النبأ سمی به النبی لأنه عنده نبأ الغیب بوحی من الله، و قیل: هو مأخوذ من النبوه بمعنى الرفعه سمی به لرفعه قدره.» (المیزان فی تفسیر القرآن، ج۱۴، ص۵۶)

نبی کسی است که از غیب به وسیله وحی الهی برای رسیدن مردم به سعادت خبر می‌دهد.

یعنی کلمه “نبى” بر وزن فعیل و ماخوذ از ماده “نبا” (خبر) است، و اگر انبیاء را انبیاء نامیده اند بدین جهت است که ایشان به وسیله وحى خدا از عالم غیب خبردار هستند بعضى (فخر رازی) گفته اند: کلمه مذکور ماخوذ از “نبوه” به معناى رفعت است، و انبیاء را به خاطر رفعت مقامشان نبى خوانده اند .

نبی کسی است که از غیب به وسیله وحی الهی برای رسیدن مردم به سعادت خبر می دهد.

راه های اثبات نبوت

قبل از بیان راه های اثبات نبوت باید دانست که بحث نبوت به دو بخش نبوت عامه و خاصه تقسیم می شود. منظور از نبوت عامه، اصل احتیاج بشر به شخصیتی الهی است که رابط و واسطه بین مردم و خدا باشد، بدون اینکه به فرد یا افراد خاص نظری باشد. و مقصود از نبوت خاصه، تعیین مقام پیامبری خاص برای افراد معینی است که رابط بین خدا و مردم اند. مرحوم علامه برای اثبات نبوت برهان لمّ و إن را به کار می برد. برهان لمّ عبارت از استدلال به معلول و مسبّب از طریق علت و سبب است و امّا برهان «انّ » برهانى است که از معلول پى به علّت ببریم (شرح نهایه الحکمه / ج ۱ ص۱۳و۵۳).

با این توضیحات کاربرد دو برهان لمّی و إنی در اثبات نبوت روشن است:

برهان لمی: استدلال برای نبوت از راه برهان لمّ که روش فلسفی نیز هست، براین پایه است که اساسا بشر به لحاظ ساختمان جسمی و روحی اش نیازمند یک نظام قانونی جامع برای حیات فردی و اجتماعی است که خود از آوردن آن عاجز است و از طرفی این قابلیت هم وجود دارد که انسان به دلیل ارتباط و اتصال با جهان دیگر، از چنین راهنمایی و امتیازی برخوردار باشد. با این روش نبوت عامه اثبات می شود، زیرا برهان لمّ فقط ثابت می کند، نوع انسان به دلیل ویژگی هایی که دارد، نیاز به راهنمایی فرستاده ای از جانب خدا دارد.

استدلال از راه برهان انّ: یعنی از راه آثار و نشانه هایی که در نظام خلقت است و مطالعه ساختمان خاص موجودات که از نوعی هدایت تکوینی برخوردارند، به ضرورت بعثت و لزوم هدایت استدلال کنیم، این روش استدلال همان راه پی بردن از راه معجزه به وجود پیامبران است. با این روش نبوت خاصه اثبات می شود، زیرا که پیامبری معین ابتدا معجزه می آورد سپس از طریق برهان می توان فهمید آن پیامبر در ادعای خود صادق بوده است.

علامه طباطبایی هم در کاربرد این دو روش استدلال، در بحث نبوت می فرمایند: «عقل مى تواند براى اثبات هر امر ممکن از دو طریق استدلال کند، یکى از طریق علل وجود آن، که این قسم استدلال را اصطلاحاً استدلال لمى مى خوانند، و دیگرى از راه لوازم و آثار آن که این طریق را طریق انى مى نامند، از این دو طریق وجود آن چیز را اثبات مى کند، هر چند که آن امر ممکن به هیچ یک از حواس ظاهرى محسوس نباشد. نبوت را هم مى توان به این دو طریق اثبات نمود، یک بار از طریق آثار و برکاتش که همان تامین سعادت دنیا و آخرت بشر است و دیگری از طریق لوازمش، به این بیان که نبوت از آنجا که امرى است خارق العاده قهرا برگشت ادعاى آن از ناحیه کسى که مدعى نبوت است، به این ادعا است که آن خدایى که در وراى طبیعت است و اله طبیعت است، و طبیعت را بطور کلى به سوى سعادتش و انسان را هم که نوعى از موجودات طبیعت است به سوى کمال و سعادتش هدایت مى کند، در بعضى از افراد انسان تصرفى خارق العاده مى کند، به این معنا که به او وحى مى فرستد.» (ترجمه تفسیر المیزان؛ ج ۲؛ ص۲۳۰)

استدلال بر اثبات نبوت از دو طریق برهان لمی و إنی امکان پذیر است

اثبات نبوت به روش لم

نیازمندی بشر به نظام قانونی کامل

علامه طباطبایی در اثبات این مطلب از چندین مقدمه انسان شناسی استفاده می کند:

  1. انسان از روح وبدن ترکیب شده است و این دو مادام که انسان در دنیا زندگى مى کند متلازم و با یکدیگرند، همین که انسان مرد بدنش مى میرد، و روحش، هم چنان زنده مى ماند، و انسان (که حقیقتش همان روح است) به سوى خداى سبحان باز مى گردد.
  2. خداوند متعال در انسان شعور به ودیعه نهاده و ابزارهایی مانند چشم وگوش وقلب قرار داده است و علاوه بر اینها انسان دارای نیروی ادراک و فکر است که ارتباط او را با سایر اشیا و موجودات را میسر می کند و دارای سنخی از وجود است که مى تواند از هر چیزى استفاده کند چه از راه اتصال به آن چیز، و چه از راه وسیله قرار دادن براى استفاده از چیز دیگر.

انسان موجودی دارای شعور ،اراده ، فکر و ابزارهایی مانند چشم وگوش وقلب است.

  1. نتیجه دو موهبت فکر و قدرت تسخیر اشیا این است که توانست براى خود علوم و ادراکاتى تدوین کند، تا در مرحله تصرف در اشیا و به کار بردن و تاثیر در موجودات خارج از ذات خود آن علوم را بکار بگیرد. علوم بشری به دو قسم نظری (حکایت ونشان دادن موجود خارجی مثل اینکه آب روان است) و عملی (علومی که وسیله به دست آوردن کمال و مزایای زندگی خود قرار میدهیم مثل اینکه ظلم بد است) تقسیم می شود. خداوند این علوم عملی را به انسان اعطا نمود تا اینکه انسان در محله عمل مجهز باشد.
  2. از جمله افکار و ادراکات، تصدیق به این است که واجب است هر چیزى را که در طریق کمال او مؤثر است استخدام کند به همین جهت است که از ماده این عالم شروع کرده حتى از کارهاى حیوانات استفاده مى کند، و به استعمار و استثمار حیوانات اکتفاء ننموده، دست به استخدام همنوع خود مى زند، و به هر طریقى که برایش ممکن باشد آنان را به خدمت مى گیرد، در هستى و کار آنان تا آنجا که ممکن باشد تصرف مى کند
  3. بشر هم چنان به سیر خود ادامه داد، تا به این مشکل برخورد، که همانطور که او مى خواهد از دیگران بهره کشى کند، باید اجازه دهد دیگران هم به همان اندازه از او بهره کشى کنند، و همین جا بود که پى برد به اینکه باید اجتماعى مدنى و تعاونى تشکیل دهد، و بعد فهمید که دوام اجتماع، منوط بر این است که اجتماع به نحوى استقرار یابد که هر صاحب حقى به حق خود برسد، و مناسبات و روابط متعادل باشد و این همان عدالت اجتماعى است.

انسان در ابتدا به دلیل حس خودخواهی به دنبال بهره کشی از دیگران است ولی در اجتماع با عدالت اجتماعی آشنا می ‌شود.

  1. افراد انسانها به حکم ضرورت از نظر خلقت و منطقه زندگى و عادات و اخلاقى که مولود خلقت و منطقه زندگى است، مختلفند، که این اختلاف طبقات همواره آن اجتماع صالح و آن عدالت اجتماعى را تهدید مى کند، و هر قوى اى مى خواهد از ضعیف بهره کشى کند، و بیشتر از آنچه به او مى دهد از او بگیرد، و از این بدتر اینکه غالب مى خواهد از مغلوب بهره کشى کند، بدون اینکه چیزى به او بدهد، و مغلوب هم به حکم ضرورت مجبور مى شود در مقابل ظلم غالب دست به حیله و کید و خدعه بزند، تا روزى که به قوت برسد، آن وقت تلافى و انتقام ظلم ظالم را به بدترین وجهى بگیرد، پس بروز اختلاف سرانجام به هرج و مرج منجر شده، و انسانیت انسان را به هلاکت مى کشاند یعنى فطرت او را از دستش گرفته سعادتش را تباه مى سازد.

بنابراین مردم نیازمند به قانون هستند و چون عقل بشری به دلیل جلب منفعت به سوی خویش برای قانونگذاری کافی نیست، و فقط راه وحی آسمانی است که یک شعور مخصوصی است که در افرادی به نام انبیا پیدا میشود، و گرنه انسان در عین حال که به حسب فطرت خدادادی، خوب و بد اعمال را میفهمد، نظر به اینکه شعور وی به سوی اختلاف دعوت میکند، دیگر به سوی رفع اختلاف که نقطه مقابل دعوت اولی است، دعوت نخواهد کرد. (رک: شیعه در اسلام ص ۱۳۲)

نیازمندی بشر به قانون به دلیل عدم کفایت عقل ضرورت بعثت انبیا را اثبات می کند.

برهان هدایت انسان به کمال مطلوب

مرحوم علامه درضمن تفسیر سوره بقره آیه ۲۱۳ به بیان یک برهان دیگر بر اثبات نبوت می پردازند. ممکن است که این برهان از جهاتی به برهان لطف که متکلمین قائل به آن هستند شبیه باشد اما از جهاتی با آن متفاوت است. در این برهان به اختیار انسان و کمال ابدی او توجه ویژه شده است که در برهان لطف نمی توان دید.

مقدمات:

  1. علوم و ملکات به نفس انسانى صورتى مى دهد، که یا هم سنخ با سعادت او است، و یا مایه شقاوت او، در هر صورت تعیین راه سعادت و شقاوت انسان، و قرب و بعدش از خداى سبحان به عهده همین صورتها است.
  2. انسان از ناحیه علل فیاضه که به هر موجودى قابلیتى براى رسیدن به کمالش مى دهد داراى چنین قابلیتى هست که به آخرین مرحله کمال وجودیش برسد، و این معنا را هم تجربه اثبات کرده و هم برهان.
  3. بر خدایى که واجب الوجود و تام الافاضه است، واجب است براى هر نفسى که استعداد رسیدن به کمالى را دارد افاضه اى کند، و شرایطى فراهم آورد، تا آن نفس به کمال خود برسد، و آنچه بالقوه دارد بالفعل شود، و این کمال هر چه مى خواهدباشد، البته اگر نفس داراى صفات پسندیده اى باشد این کمال سعادت خواهد بود، و اگر داراى رذائلى و هیاتى نازیبا بود، البته این کمال کمال در شقاوت خواهد بود.
  4. از آنجایى که این ملکات و این صورتها که براى نفس پیدا مى شود از راه افعال اختیاریه او، و افعال اختیاریه او هم از راه اعتقاد به درستى و نادرستى، و خوف از نادرستى، و رجاء به درستى، و رغبت به منافع، و ترس از ضررها منشا مى گیرد لاجرم آن افاضه خدایى لازم است متوجه به دعوت دینى شود، و خداى تعالى از راه دعوتهاى دینى و بشارت و انذار و تخویف و تطمیع، بشر را به اعمال صالح وادار و از اعمال زشت دور بدارد، تا این دعوتهاى دینى مایه شفاى مؤمنین گشته، سعادتشان بوسیله آن به کمال برسد، و از سوى دیگر مایه خسارت ستمگران گشته، شقاوت آنان هم تکمیل گردد، و چون دعوت احتیاج به داعى دارد تا متعهد و مسئول این دعوت شود، لاجرم باید انبیایى برگزیند.

بر خدایى که واجب الوجود و تام الافاضه است، واجب است براى هر نفسى که استعداد رسیدن به کمالى را دارد افاضه ‏اى کند، و شرایطى فراهم آورد، تا آن نفس به کمال خود برسد.

برهان خالی نبودن زمین از حجت

علامه طباطبایی در اثبات این قسمت به روایتی از امام صادق (علیه السلام) استناد می کنند: زندیقى که نزد امام صادق (علیه السلام) آمده بود، از آن جناب پرسید: از چه راهى انبیاء و رسل را اثبات مى کنى؟ امام صادق (علیه السلام) فرمود: ما بعد از آنکه اثبات کردیم که آفریدگارى صانع داریم، که ما فوق ما، و ما فوق تمامى مخلوقات عالم است، و صانعى است حکیم چنین صانعى جایز نیست که به چشم مخلوقاتش دیده شود، و او را لمس کنند، و با او و او با مخلوقات خود نشست و برخاست کند، خلق با او و او با خلق بگومگو داشته باشد. پس ثابت شد که باید سفرایى در خلق خود داشته باشد، تا آنان خلق را به سوى مصالح و منافعشان و آنچه مایه بقایشان است و ترکش باعث فنایشان مى شود هدایت کنند، پس ثابت شد که خدا در میان خلق افرادى دارد که خلق را از طرف او که حکیم و علیم است به سوى نیکى ها امر مى کنند، و از بدی ها نهى مى نمایند. در اینجا ثابت مى شود که خدا در خلق زبانهایى گویا دارد، که همان انبیا و برگزیدگان از خلق اویند، حکمایى هستند مؤدب به حکمت او، و به همان حکمت مبعوث شده اند، و در عین اینکه از نظر خلقت ظاهرى مانند سایر افرادند از نظر حقیقت و حال غیر آنهایند، بلکه از ناحیه خداى حکیم علیم مؤید به حکمت و دلائل و براهین و شواهدند، شواهدى چون زنده کردن مردگان، و شفا دادن جذامیان، و نابینایان، پس هیچ وقت زمین از حجت خالى نمى ماند، همواره کسى هست که بر صدق دعوى رسول و وجوب عدالت خدا دلالت کند.( توحید صدوق ص ۲۴۹ و احتجاج طبرسى ص ۷۷ و اصول کافى ج ۱ ص ۱۶۸ به نقل از المیزان فی تفسیر القرآن ج۲ ص ۱۴۳).

بعد از این روایت علامه می فرمایند، علاوه بر اثبات نیاز بشر به قانون و معجزه، خالی نبودن زمین از حجت را نیز اثبات می کند.

هیچ وقت زمین از حجت‏ خدا خالى نمى ‏ماند.

برهان آنی

این دلیل اصلا به نیاز انسان یا به ضرورت بعثت توجهی ندارد؛ بلکه نگرش آن به واقعیت خارجی است. مطابق تاریخ انسانهای متعددی ادعای نبوت کردهاند، از طرفی هم عقل انسان حکم میکند انسان برای جلب منفعت و دفع ضرر محتمل به جست و جو و فحص از درستی و نادرستی ادعای پیامبران بپردازد.

برای اثبات صدق مدعی نبوت و تشخیص آن ۳ راهکار وجود دارد:

۱- تنصیص پیامبر پیشین

۲- قرائن وشواهد عقلی

۳- اعجاز

علامه طباطبایی از میان سه طریق یاد شده فقط راه سوم (معجزه) را برای اثبات پیامبری می پذیرد و در ارتباط با انحصار این طریق می فرمایند: «براى اثبات نبوت خاصه (صدق دعوى مدّعى نبوت) راهى جز آوردن معجزه نیست و نیز معلوم گردید که چنان که عوام مردم از معجزه استفاده مى کنند خواص نیز همان استفاده را مى نمایند.» (مجموعه رسائل علامه طباطبائى؛ ج ۱؛ ص۲۶۲)

از نگاه علامه اساسی ترین راهی که میتواند دلیل قطعی برای نبوت یک شخص باشد، ارتباط با غیب و آوردن معجزه است و برهان معحزه به این معناست که گاهی معجزه مدعی آن را اثبات می کند و به عبارت دیگر ظهور اعجاز از جانب شخصی ثابت کننده نبوت اوست. علامه در این مورد می فرمایند: «انبیاء معجزاتى را که مى آوردند، بدین عنوان بود که معجزه امرى است که جز خداى – عزّ و جلّ- همه از آوردن مانند آن عاجزند؛ و این، گواه صدقى بر دعوى ایشان است که مى گویند از جانب خداى جهان به سوى بندگان او مبعوث و برانگیخته شده، یا پیغامى آورده اند.» (اعجاز قرآن ؛ ص۱۱۶)

مرحوم علامه معجزه را یگانه دلیل قطعی بر مدعی نبوت می ‌داند.

سپس ایشان معجزه را اینچنین تعریف می کنند: «چنان که از لفظش پیداست امر خارق العاده اى است که براى اثبات حق و مقارن با تحدى (دعوت به مقابله) تحقق پیدا مى کند».

بعد از تعریف معجزه سوال اساسی اینست که چه ارتباطی بین معجزه و ادعای صدق نبوت وجود دارد؟ علامه طباطبایی در جواب می فرمایند عقل حکم می کند که انسان نباید ادعای دیگری را بدون دلیل بپذیرد، مخصوصا اگر مدعا در امور فوق العاده مهم و تا حدی محتمل خلاف باشد. شخص مدعی نبوت یک ادعای بسیار مهم، یعنی ارتباط با عالم الوهی و دریافت وحی و کتاب آسمانی می کند. در این صورت، عقل حکم می کند که ادعای وی در وهله اول نباید هم تأیید و هم تکذیب شود، بلکه از مدعی مطالبه دلیل شود، چرا که مدعای وی برای انسان های عادی قابل شناخت و درک نیست تا درباره صدق و کذب آن موضع بگیرند.

مدعی نبوت برای تأیید و اثبات مدعای خود دست به عمل خارق العاده می زند که بعد از فحص و تحقیق متخصصان امر مثلا ساحران روشن می شود که مدعی نبوت و آورنده عمل مزبور در فعل خود هیچگونه حیله وفریبی به کار نبرده است و اساسا عمل وی مطابق موازین و رموز سحر مثلا انجام نگرفته است، بلکه مستند به علل فراطبیعی است.

بعد از روشن شدن انجام یک عمل خازق العاده به وصف استناد آن به عالم مابعدالطبیعه، عقل کشف می کند که مدعی نبوت از قدرت و شایستگی لازم برای انجام عمل خارق العاده دیگری که مستند به علل فرا طبیعی باشد، برخوردار است. از آن جا که ادعای نبوت و ارتباط با عالم غیب عملی خارق العاده است، عقل امکان انجام دادن آن را به دلیل کشف مزبور میپذیرد و مستند حکم خود را قاعده فلسفی «حکم الامثال فیما یجوز و ما لا یجوز واحد» قرار می دهد که مطابق آن وقتی یک فاعل بر انجام یک فعل خاص قادر باشد، در صورت حفظ قدرت فاعل و زمینه های لازم، بالضروره قادر بر انجام دادن مثل و مانند آن نیز هست. بنابراین با انجام معجزه به حالت قدسی و معنوی آورنده آن و ارتباط او با خدا علم حاصل میشود و در حقیقت، بین معجزه و نبوت رابطه تکوینی وجود دارد. علامه طباطبایی این دلیل را در تفسیر المیزان چنین بیان می کنند: «وحى و گفتگوى با خدا، و دنباله هاى آن، که همان تشریع قوانین و تربیت هاى دینى است، همه از امورى است که براى بشر قابل لمس نیست، و بشر آن را در خود احساس نمیکند، و قانون جارى در اسباب و مسببات نیز منکر آنست، پس این ادعاء ادعاى بر امرى خارق العاده است، که قانون عمومى علیت آن را جائز نمیداند. بنا بر این اگر پیغمبرى چنین ادعایى بکند، و در دعویش راستگو هم باشد، لازمه دعویش این است که با ماوراء طبیعت اتصال و رابطه داشته باشد، و مؤید به نیرویى الهى باشد، که آن نیرو میتواند عادت را خرق کند، و وقتى یک پیغمبر داراى نیرویى است که عادت را خرق مى کند، باید معجزه مورد نظر ما را هم بتواند بیاورد، چون فرقى میان آن خارق العاده و این خارق العاده نیست، و حکم امثال یکى است، اگر منظور خدا هدایت مردم از طرق خارق العاده یعنى از راه نبوت و وحى است، باید این نبوت و وحى را با خارق العاده ى دیگرى تایید کند، تا مردم آن را بپذیرند، و او به منظور خود برسد. پس از آنچه تا کنون گفته شد روشن گردید که میانه دعوى نبوت و قدرت بر آوردن معجزه ملازمه هست، و معجزه دلیل بر صدق دعوى پیغمبر است، و در این دلالت فرقى میان عوام و خواص مردم نیست.(المیزان فی تفسیر القرآن؛ ج۱؛ ص ۸۶ و ۸۷)

از نگاه علامه طباطبایی بین معجزه و نبوت رابطه تکوینی وجود دارد.

نتیجه

۱- همانطور بسیاری از مباحث بحث توحید، صفات الهی و عدل با روش تعقلی و استدلالی قابل اثبات است، نبوت نیز با روش عقلی قابل اثبات است.

۲- در مرحله اثبات نبوت ابتدا باید اصل نبوت و نیازمندی انسان به واسطه ای بین انسان و ماوراء توسط برهان لم اثبات گردد، سپس برهان إنی برای یافتن مصداق جاری می شود که از نظر مرحوم علامه معجزه یگانه راه برای تعیین مصداق نبوت است.

۳- چون اثبات نبوت خاصه مبتنی بر اثبات نبوت عامه است، نبوت عامه به عنوان اصول موضوعه بحث نبوت خاصه مطرح می باشد.

۴- با برهان لمّ بر اثبات نبوت عامه روشن شد: راهی به جز عقل وجود دارد که مکمل آن است و در اختیار پیامبران الهی قرار دارد که می بایست با آن راه سعادت را فراهم کرد. بنابر این با اثبات نبوت سنگ بنای دیگری در حیات انسان گذاشته می شود به این صورت که می تواند موثر در معنا بخشی به زندگی بشر باشد، یعنی قادر بر تغییر اولویت ها، اهداف و محور زندگی یک شخص است.

پی نوشتها

  1. طباطبایی، محمد حسین، نهایه الحکمه علامه طباطبائى (ره)ترجمه و شرح حقانى، ۲جلد، دانشگاه الزهراء (س) – تهران، چاپ: اول، ۱۳۷۸٫
  2. اسرار توحید، ابن بابویه، محمد بن على (وفات ۳۸۱ ق)، تهران: علمیه اسلامیه ، چاپ اول.
  3. طباطبایى، محمد حسین، الشیعه فى الإسلام، ۱جلد، بیت الکاتب – بیروت، چاپ: اول.
  4. طباطبایى، محمد حسین، المیزان فى تفسیر القرآن، ۲۰جلد، اسماعیلیان – قم، چاپ: دوم، ۱۳۷۱٫
  5. طباطبایى، محمد حسین، مجموعه رسائل (علامه طباطبائى)، ۲جلد، موسسه بوستان کتاب (مرکز چاپ و نشر دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم) – قم، چاپ: اول، ۱۳۸۷
  6. طباطبایى، محمد حسین، ترجمه تفسیر المیزان، ۲۰جلد، دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم) – قم، چاپ: پنجم، ۱۳۷۴٫
  7. طباطبایى، محمد حسین، اعجاز قرآن، ۱جلد، مرکز نشر فرهنگى رجاء – تهران، چاپ: اول، ۱۳۶۲٫
  8. حسن زاده آملی، حسن، ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، نشر وزارت ارشاد، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۸

منبع: پایگاه تخصصی معارف اهل بیت علیهم السلام

آمنه خاوری

 

شواهد بر امامت امام علی علیه اسلام در متون اهل‌سنت

دلایل و شواهدی زیادی در متون اهل‌سنت وجود دارد که منصوص بودن امامت امام علی علیه السلام را تقویت و تثبیت می‌کند.

فخر رازی از مفسران نامدار اهل‌سنت می‌گوید: هر که در دین خود به علی بن ابی طالب اقتدا کند به درستی که او هدایت شده‌است و دلیل بر این مطلب سخن پیامبر اسلام است که فرمود: «اللهم ادر الحق مع علی حیث دار؛ خدایا حق را با علی قرار بده هر جا که باشد».[1] و نیز در منابع اهل‌سنت آمده که علی با حق است و حق با علی است هر جا می خواهد باشد.[2]

 در کتاب های اهل‌سنت آمده که پیامبر فرمود: «علی با قرآن است و قرآن با علی است و آن دو هرگز از هم جدا نمی‌شوند تا این که در حوض بر من وارد گردند». و باز پیامبر به علی فرمود: «یا علی هر که از من جدا شود از خدا جدا شده‌است و هر که از تو جدا شود یا علی از من جدا شده‌است».[3]

اگر هیچ حدیث دیگری از رسول گرامی اسلام بر امامت امام علی علیه السلام وجود نمی داشت، همین سه حدیث کافی در اثبات امامت امام علی علیه السلام بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم استز زیرا مراد از امامت و رهبری امت حقانیت امام و هراه بادن با حق و قرآن است. یعنی کسی شایستگی امامت امت را دارد که با قرآن و حق باشد و حق بر وجود او دور بزند و هرگز از قرآن جدا نشود. کسی که جدایی از او به مثابه جدایی از پیامبر اسلام و خدا باشد به یقین گمراه شده و راهی را رفته که مورد رضای خدا و رسولش نخواهد بود. بنابراین تعلیل در این احادیث را می توان نص در امامت امام علی علیه السلام قلمداد کرد زیرا  منزلت آن حضرت در راستای هدایت و رهبری امت اسلامی در حد قرآن کریم  و پیامبر اسلام قرار گرفته  و او مدار حق دانسته شده و پیروی از غیر او جداشدن از حق، قرآن و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم  بوده که جز گمراهی چیزی دیگری نخواهد بود. از این رو  کسی که این احادیث را ببیند و آن را بخواند و برای او ثابت شود که این احادیث از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم صادر شده حجت بر او تمام است و هیچ عذری در نپذیرفتن امامت امام علی و پیروی از دیگران ندارد.

پس با وجود این نصوص و احادیثی دیگری که در متون شیعه و سنی نقل شده، مانند حديث غدير[4]، حديث منزلت[5]، حديث يوم انذار[6]، و احاديث ديگر که همه  آنها در کتاب‌هاي معتبر اهل‌سنت نقل شده‌اند، راه انکار نص بر امامت امام علی علیه السلام مسدود می‌گردد.

پی نوشت ها:

[1] . ابوعبدالله محمد بن عمر فخرالدين رازى، مفاتیح الغیب(التفسیر الکبیر)، ج1ص168، ‏دار احياء التراث العربى‏، بيروت‏، چ3،1420ق.

[2]  . المستدرک علی الصحیحین، ج3ص134؛ مجمع الزوائد، ج 7ص235.

[3]  . المستدرک علی الصحیحین، ج3ص134؛ و مجمع الزوائد، ج9ص134.

[4] . المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص110.

[5] . مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري النيسابوري، صحيح مسلم، ج4، ص1870، بیروت، دار إحياء التراث العربي، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي.

[6] . المستدرک علي الصحيحين، ج3، ص133.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

نويسنده  زبردست

علم را از هر كس كه بود، مى آموخت و هر روز بر اندوخته هاى علمى و سرمايه هاى فرهنگى اش مى افزود. گاهى مجبور مى شد، براى مدتى شهر و ديار خويش را نيز ترك كند و با شرايط بسيار سختى به كسب دانش ها و مهارت هاى روز بپردازد.

مدتى به صورت ناشناس ، همچون شاگردان ديگر در درس استادى سنى مذهب شركت كرد. گاهى استادش كتاب قطورى را مى گشود و مطالبى را كه در رد مذهب شيعه نگاشته بود، براى شاگردانش مى خواند. پس از اتمام كلاس ، غوغايى ميان جويندگان دانش به پا مى شد و هر يك از آنها درباره سخنان استاد، ديدگاه هاى مختلفى را ارائه مى كردند، مرد با خود گفت اين استاد با دروغ گويى ، به مذهب شيعه مى تازد و آن را، در حد كفر پايين مى آورد. بايد كارى كنم ، اما… .

چند روز گذشت تا اين كه فكرى به خاطرش رسيد. علامه حلى از فرداى آن روز، به استادش نزديك تر شد و چنان وانمود كرد كه گويى از مريدان واقعى اوست . روزها از پى هم مى گذشت و علامه حلى براى به دست آوردن كتاب استادش لحظه شمارى مى كرد. مى خواست نوشته هايش را با دليل و برهان رو كند. به اين ترتيب حقانيت شيعه را – كه روز به روز بيشتر مورد ترديد قرار مى گرفت – ثابت كند.

سرانجام روزى دل به دريا زد و با اصرار از استادش خواست تا كتابش ره براى چند روز به او بدهد. استاد زيرك تر از آن بود كه چنين كارى كند. او به شاگردش ، علامه حلى گفت : من نذر كرده ام كه كتاب را بيش از يك شب به كسى نسپارم . اگر قول مى دهى فردا صبح آن را صحيح و سالم تحويل دهى ، به تو امانت مى دهم .

علامه چاره اى نداشت و پذيرفت . در راه بازگشت به خانه ، با خود مى انديشيد: چگونه يك شبه كتاب را مطالعه كنم و از روى آن بنويسم ؟ نوشتن آن حداقل يك سال وقت مى برد. بنابر اين تصميم گرفت ، شب بيدار بماند و كتاب را بخواند و در فرصتى مناسب با نوشتن رديه ،(20) جلوى تبليغات مسموم عليه شيعه را بگيرد تا عده اى از گمراهى نجات پيدا كنند.

شب شام سبكى خورد تا بتواند بيدار بماند و بلافاصله شروع به خواندن كتاب كرد؛ اما ديد لازم است از بعضى جاها يادداشت بردارى كند. همين كار را نيز كرد. هنوز چند صفحه اى ننوشته بود كه احساس كرد، پلك هايش سنگين شده . از اين رو به حياط رفت و آبى به سر و صورت خود زد تا خوابش نبرد و دوباره مشغول شود. هنوز از كنار حوض بر نخاسته بود كه صداى در را شنيد. گفت :

– اين موقع شب كيست كه در مى زند؟!

صدايى شنيد:

– باز كن . مهمان نمى خواهى ؟

آه از نهاد علامه حلى برخاست . سمت در رفت و با خود گفت خدايا، درست است كه مهمان حبيب توست ، ولى چرا امشب ؟ در را باز كرد و مرد عربى را ديد. او را به اتاقش راهنمايى كرد. از او پرسيد: شام خورده اى ؟ و بدون اين كه منتظر پاسخ بماند، برايش ‍ مقدارى نان و خرما آورد. مرد عرب پرسيد: چه مى كنى ؟

– از كتابى يادداشب بر مى دارم . فردا صبح كتاب را بايد به صاحبش برگردانم . و ماجرا را برايش گفت . مرد عرب به او گفت كه حاضر است كمكش كند. قرار شد علامه حلى كاغذها را خط كشى كند و آن مرد بنويسد. علامه به سرعت خط كشى مى كرد و مرد تند مى نوشت .

يك ساعت گذشت ، ولى هنوز در ابتداى راه بودند. مرد عرب ديد علامه خسته است و پى در پى خميازه مى كشد و پلك هايش را مى مالد. رو به او كرد و گفت :

– تو برو بخواب . من تا هر جا كه توانستم مى نويسم .

علامه تا سرش را روى متكا گذاشت ، خوابش برد.

نزديك اذان صبح ، علامه از خواب برخاست . ياد مرد افتاد و قول و قرارى كه با او گذاشته بود. خانه را جست و جو كرد و او را نيافت . با خود گفت پس كجاست ؟ تا چه قسمتى از كتاب را نوشته است ؟

سراسيمه سوى كتاب رفت . يك صفحه را برداشت و ديد با خط زيبايى نوشته شده . كتاب را تا صفحه آخر ورق زد. ديد تمام مطالب كتاب استادش را نوشته . چشمانش برق زد. به آخر كتاب كه رسيد. خشكش زد. بغضش تركيد واشكش كنار امضاى مرد عرب ريخت : كتبه الحجة … .

آن مرد، حضرت حجت (عليه السلام) بود.(1)

1- مجالس المومنين ، ج 1، ص 573.

دست پاك

دشوارى راه ، هواى نامناسب و غذاى نامطلوب سبب شد كه نتوانم به سفرم ادامه دهم . دچار مريضى سختى شدم . به حدى كه مرگ را مى ديدم . در بغداد ماندم . ديگر اميدى به زندگى نداشتم . تا بغداد، رنج اين سفر پر مشقت را به جان خريدم تا به آرزويم برسم ؛ اما افسوس كه روزگار با آرزوها سر سازگارى ندارد. نامه اى نوشتم . مى خواستم بدانم بر اثر اين بيمارى مى ميرم يا نه ، نامه را مهر و موم كردم و به پسر بزرگ عبدالله دادم . او با كاروان بزرگ بغداد، عازم سفر حج بود. به او گفتم :

– از عمر من چيزى نمانده . خواهش مى كنم اين نامه را به مكه برسان . و قول بده كه نامه را باز نكنى و حتما به دست صاحبش ‍ برسانى .

– حتما انجام مى دهم ، اما به چه كسى بدهم ؟ مگر در مكه قوم و خويش دارى ؟

– نه !

– پس اين نامه براى كيست ؟

– براى كسى كه حجرالاسود(1) را سر جايش مى گذارد.

– چه مى گويى ؟ دارى هذيان مى گويى ؟ مگر حجرالاسود سرجايش نيست ؟

– نه . قرمطيان(2) براى تعمير كعبه آن را پايين آورده اند و امسال در موسم حج ، طى مراسم خاصى سرجايش مى گذارند آنها از عهده اين كار بر نمى آيند.

– چرا؟

– زيرا دستى كه آن را سرجايش قرار مى دهد، بايد دست پاكى باشد.

پسر عبدالله نامه را گرفت و رفت . و من به جاى اين كه پشت سر آنان آب بريزم تا زودتر برگردند، اشك ريختم . افسوس مى خوردم كه چرا از اين سفر باز ماندم و از دست بيمارى ام مى ناليدم .

تا بازگشتن قاسد، خون دل خوردم و هر روز با بيمارى كشنده ام دست و پنجه نرم مى كردم . بارها پيش طبيب رفتم و نذر و نياز كردم تا بازگشت پيك نميرم . سرانجام انتظار به پايان رسيد. پسر عبدالله كه دل مرا نيز همراه خود برده بود، بازگشت و سراغ من آمد.

مرا در آغوش گرفت و با خنده گفت :

– تو كه هنوز زنده اى . فكر نمى كردم زنده بمانى .

– چه شد؟ نامه را دادى ؟

– آرى . خوشبختانه در مراسم نصب حجرالاسود، حضور داشتيم ، جوان رشيد و زيبايى را ديدم كه قد و قامت رعنايى داشت . مى خواست سنگ مقدس را سرجايش بگذارد كه خود را به او رساندم ؛ اما قبل از اين كه چيزى بگويم ، گفت نامه را بده . خيلى تعجب كردم . نامه را دادم و بدون اين كه  آن را بخواند. گفت به ابن قولويه بگو كه بر اثر اين بيمارى نمى ميرد و آنچه برايش چاره اى نيست (مرگ ) سى سال ديگر اتفاق مى افتد.

گل لبخند بر لبان خشكيده ام شكفت . با هر زحمتى بود، برخاستم و چشم هاى پسر عبدالله را بوسيدم .

پسر عبدالله تعجب كرد و پرسيد:

– معنى اين كارها چيست ؟ بگو چه خبر شده ؟

– مى دانى چه كسى را ديده اى ؟

– نه .

– او را نشناختى ؟

– از كجا بايد مى شناختم ؟ مگر او كه بود؟

او صاحب الزمان ، مهدى (عجل الله تعالى فرجه )بود. گفته بودم كه دستى پاك ، حجرالاسود را سرجايش مى گذارد.

پسر عبدالله خشكش زد. كنار در نشست و گريستيم . و هر دو افسوس خورديم . او چون امام را نشناخته بود و. براى اين كه از ديدارش ، محروم شده بودم .(3)

1- حجرالاسود سنگ سياهى اس كه جبرئيل از بهشت آورد و در گوشه اى از ديوار كعبه كه ركن حجرالاسود ناميده مى شود، نصب شده است .

2- قرمطيان : طايفه اى از خوارج بودند كه از فرقه اسماعيليه منشعب شده بودند و پرستش كنندگان مرقدها و مزارها را نكوهش كرده و كسانى را كه حجرالاسود را مى بوسيدند، كافر مى شمردند آنان زياده روى در خوردن گوشت را حرام مى دانستند ر.ك : فرهنگ فرق اسلامى ، ص 358 و 359.

3- اثبات الهداة ، ج 7 ص 346.

نگرشی به زیارت آل یاسین(4)

السلام علیک یا حجة الله و دلیل ارادته

سلام بر تو، ای حجت خدا و ای دلیل و رهنمون اراده پروردگاراین سلام نیز بیانگر دو کمال دیگر از کمالات حضرت صاحب الامر، عجل الله تعالی فرجه، است؛ یکی کمال حجت اللهی و دیگری مقام دلیل اراده حق متعال بودن.

آن وجود مقدس حجت الله است. خدا به وسیله او بر بندگانش احتجاج می کند و بندگان هم به واسطه او اقامه حجت می نمایند. در عین اینکه همه حجج الهیه حجت الله اند، این لقب شریف آن قدر با آن حضرت مرتبط است که تا حجة الله گفته می شود آن حجت بالغه الهیه در نظرها جلوه می کند.

برای آشنایی بیشتر نسبت به مقام و لقب حجت الله به آنچه در کتاب «سوگند به نور شب تاب » (1) آورده ایم مراجعه شود. در اینجا – مضاف بر آنچه آورده ایم – به ذکر این حدیث اکتفا می کنیم.

حکیمه خاتون، دختر حضرت جواد، علیه السلام، گوید:

آنگاه که حضرت نرجس وضع حمل نمود، فرزندش به سجده افتاد: بر بازوانش به نور رقم خورده بود: «جاء الحق و زهق الباطل ». او را نزد پدر بزرگوارش حضرت عسکری، علیه السلام، آوردم. پدر دست شریفش را بر چهره مبارک فرزند کشید و فرمود:

تکلم یا حجة الله و بقیة الانبیاء و خاتم الاوصیاء و صاحب الکرة البیضاء و المصباح من البحر العمیق الشدید الضیاء. تکلم یا خلیفة الاتقیاء و نور الاوصیاء. (2)

سخن بگو ای حجت خدا و بازمانده پیامبران و آخرین اوصیا و صاحب بازگشت سپید و درخشان و چراغ دریای ژرف بس فروزان. سخن بگو ای خلیفه و جانشین پارسایان و روشنای اوصیا…

آری، این حجت الله، حجت اللهی است که حجت خدا حضرت عسکری، علیه السلام، از لحظه ولادت، او را حجت الله می خواند.

و در آخرین لحظه زندگی – در حالی که پسر پدر را سقایت می کند و وضو می دهد – باز همین نوید را به نور دیده دارد:

فقال له ابو محمد، علیه السلام: «ابشر یا بنی فانت صاحب الزمان و انت المهدی و انت حجة الله علی ارضه و انت ولدی و وصیی…» (3)

حضرت عسکری، علیه السلام (پس از آن که فرزند گرامی اش او را وضو داد) فرمود: «پسرم تو را بشارت می دهم که تو صاحب الزمانی. تو مهدی هستی تو حجت خدایی بر زمین او. تو فرزند، وصی و جانشین من هستی…»

کمال دیگر که در این سلام آمده «دلیل ارادته » است.

آن وجود مقدس و فیض اقدس دلیل اراده خداست. دلیل اراده خدا یعنی چه؟ اینجا جایی نیست که دیگر من و امثال من بتوانیم حرفی رقم زنیم و یا سخنی بیاوریم. در بیان این کمال و توضیح این جلال، کمیت کملین هم می لنگد و راه به جایی نمی برند. ارادة الله چیست؟ دلیل اراده او کیست؟ این چه مقام و منزلتی است؟ آیا می شود کسی به مقامی برسد که بر اریکه جلالت دلیل ارادة اللهی تکیه بزند؟

آری، می شود و شده است. دلیل ادل بر امکان شی ء وقوع آن است همان آقا که به امر او این زیارت شریفه را می خوانیم صاحب این کمال و منزلت است؛ دلیل ارادة الله است.

در اینجا، برای ارباب بصیرت و صاحبان درایت، به یک نکته اشاره می کنیم و آن اینکه: از مجموع مدارک رسیده در مورد اراده حق متعال و ارتباط اراده بندگان و اولیا با اراده ذات قدوس ذوالجلال سه مرحله استفاده می شود:

مرحله نخست آن است که بنده اراده اش را تابع اراده خدا قرار دهد؛ هر چه خدا می خواهد او همان را بخواهد. این حقیقت از گفتگوی جابربن عبدالله انصاری با حضرت باقر، علیه السلام، استفاده می شود.

در آخر عمر – که به ضعف پیری و ناتوانی مبتلا شده بود، حضرت باقر، علیه السلام، حالش را پرسید. عرضه داشت: در حالی هستم که پیری و مرض و مرگ نزد من از جوانی و سلامتی و حیات محبوبتر است. امام، علیه السلام، فرمود:

اما من اگر خدا جوانی یا پیری، مرض یا عافیت، مرگ یا حیات را برایم قرار دهد و بخواهد، من هم همان را می خواهم و می پسندم. (4)

مرحله دوم اتحاد اراده عبد است با اراده رب. این مقام، گویی بنده خود را مسلوب الاراده ساخته است. اگر از او بپرسند: چه اراده داری؟ چه می خواهی؟ می گوید: من اراده ندارم چیزی نمی خواهم. این از اسرار عجیبه و نکات دقیقه ای است که توجه به آن بیشتر لازم است.

انسانی که کمال او به اراده و اختیار اوست، کمال اراده و انسانیت او به این است که خود را مسلوب الاراده نماید و در برابر اراده خدا هیچ اراده ای از خود نداشته باشد. در مرحله سابق اراده بود ولی تابع بود. در این مرحله اصلا اراده ای نیست. اتحاد است از حیثی و وحدت از جهتی. گویای این مقام سخن حضرت سجاد، علیه السلام، است که گوید:

وقتی سخت بیمار شدم. پدر بزرگوارم به من فرمود: چه می خواهی؟ گفتم: می خواهم که در آنچه پروردگارم برای من تدبیر می کند (و رقم می زند) پیشنهادی نداشته باشم. فرمود: آفرین که با خلیل خدا ابراهیم مشابهت داری؟ وقتی جبرئیل به او گفت: چه می خواهی، همین پاسخ را داد. (5)

اگر کسی موفق شود در این وادی قدم بردارد به لذائذی می رسد که قابل توصیف نیست و در بحبوحه بلایا و کوران حوادث آنچنان آرامش و آسایشی دارد که به تصور ما هم نمی آید. ما عسل نخورده ای هستیم که تنها می دانیم شیرین است.

در این مقام، اراده بنده در اراده حق – تعالی – فانی است. فقط یک اراده نمود دارد و آن اراده خداست. دیگر چیزی نیست.

مرحله سوم بالاتر از این دو مرحله است و آن این است که عبد به مقامی برسد که اراده او دلیل اراده رب باشد و از طریق اراده او بتوان به اراده پروردگار پی برد. این جمله زیارت ناظر به این مرحله است.

در مرحله اول اراده بنده تابع اراده خدا بود و از اراده خدا به اراده بنده خدا پی می بردیم. در مرحله دوم دو اراده ای از بین رفته بود. یک نمود اراده بود. ولی مرحله سوم عکس مرحله اول است؛ اگر می خواهیم بفهمیم خدا چه اراده ای دارد، باید ببینیم این عبد صالح خدا چه اراده دارد. برای دانستن این که مراد خدا چیست، باید دید تعلق حجت خدا چیست؟ خواست و مشیت باری تعالی به چه چیز تعلق گرفته است؟ به آن چه مشیت و خواست مهدی آل محمد بستگی پیدا کرده است.

اینجا دیگر قلم می شکند و از تک و تاز در این میدان باز می ماند دیگر این مقام فوق درک و تصور ماست. سلام بر دلیل اراده خدا! درود بر آن که رهنمون خواست حق است و از طریق اراده و مشیت او می توان به مشیت و اراده ربوبی واقف شد!

خدایا! تو چه می خواهی؟ تو چه اراده کرده ای؟ مشیت قاهره و اراده نافذه ات به چه چیز تعلق گرفته است؟ از کجا به این امور پی ببریم و از پس این سراپرده اسرار و خلوت سرای راز باخبر شویم؟ جواب همه این سؤالات را از این جمله زیارت می توان گرفت: «السلام علیک یا حجة الله و دلیل ارادته.»

برای راه یافتن و مطلع شدن از هر امری از دلیل و رهنمون آن امر جویا می شویم. باید برویم از دلیل ارادة الله بپرسیم از رهنمون مشیت حق سؤال کنیم که: خدا چه خواسته و چه اراده نموده است؟

با تذکر این نکته قلم را در شرح این جمله از رقم برداریم:

از احادیث رسیده در زمینه پیوند اراده حق متعال با قلوب شریفه حضرات معصومین، علیهم السلام، سه عنوان استفاده می شود: یکی عنوان «هبوط » که در زیارت سیدالشهدا، علیه السلام – که حضرت صادق، علیه السلام، به جمعی از بزرگان شیعه تعلیم داده اند – رسیده است:

ارادة الرب فی مقادیر اموره تهبط الیکم و تصدر من بیوتکم. (6)

اراده پروردگار در امور مقدرش به سوی شما خاندان فرود می آید و از خانه های شما صادر می شود.

دیگری عنوان «ورود» است.

عن ابی الحسن الثالث، علیه السلام: ان الله جعل قلوب الائمة موردا لارادة فاذا شاء الله شاؤوه و هو قول الله: «و ما تشاؤون الا ان یشاءالله ». (7)

حضرت هادی، علیه السلام، فرمود: براستی که خدای دلهای ائمه، علیهم السلام، را محل ورود اراده خود قرار داده است؛ هر گاه خدا چیزی بخواهد آنان می خواهند که در قرآن گوید: «و نخواهید شما مگر آن که خدا بخواهد.»

سوم عنوان «وکور» است.

قال الصادق، علیه السلام: ان الامام وکر لارادة الله عز و جل. (8)

حضرت صادق، علیه السلام، فرمود: «بدرستی که امام، علیه السلام، آشیان اراده خدای عز و جل است.

پی نوشتها:

1. صص 24 -26.

2. مشارق انوار الیقین، ص 101.

3. غیبت، شیخ طوسی، ص 165؛ الانوارالبهیة، ص 166.

4. مسکن الفؤاد، ص 87.

5. رباعیات باباطاهر عریان.

6. بحارالانوار، ص 81، ص 208؛ منتهی الامال، ص 584.

7. فروع کافی، کتاب الحج، باب زیارت قبر ابی عبدالله الحسین، علیه السلام، ح 2؛ مفاتیح الجنان، اولین زیارت مطلقه امام حسین، علیه السلام.

8. بحارالانوار، ج 25، ص 272.
منبع :سید مجتبی بحرینی؛موعود؛فروردین و اردیبهشت 1379، شماره 19؛ص  70