حافظ

نوشته‌ها

مهدویّت در شعر حافظ.

اشاره:

شمس الدین محمد شیرازی متخلص به حافظ و ملقب به لسان الغیب، یکی از پر رمز و رازترین شاعران جهان است. نام پدرش بهاءالدین می‌باشد که بازرگانی می‌کرده و مادرش اهل کازرون شیراز بوده است. تاریخ تولد او را بعضی‌ها سال ۷۹۲ هـ ق و برخی بین سالهای ۷۳۰ – ۷۲۰ هـ ق ثبت کرده‌اند که اوایل قرن ۸ هجری بوده است. بعد از مرگ پدرش، برادرانش که هر کدام بزرگتر از او بودند، به سویی روانه شدند و شمس الدین با مادرش در شیراز ماند و روزگار آنها در تهیدستی می‌گذشت.

همین که به سن جوانی رسید، در نانوایی به خمیرگیری مشغول شد، تا آنکه عشق به تحصیل کمالات او را به مکتب خانه کشاند. تحصیل علوم و کمالات را در زادگاه خود کسب کرد و مجالس درس علماء و فضلای بزرگ شهر خود را درک نمود. او قرآن کریم را از حفظ کرده بود و بنابر تصریح صاحبان نظر، تخلص حافظ نیز از همین امر نشأت گرفته است.

عشقت رسد به فریاد ورخود به سان حافظ قـرآن زبـر بخوانی در چهـارده روایـت

حافظ در سن ۳۸ سالگی همسر خویش را از دست داد. و پس از او بار دیگر زمانه نامهربانی خود را به او نمایان ساخت و این بار فرزندش را از او گرفت. وفات حافظ را بین سالهای ۷۷۵ تا ۷۸۵ هـ ق نوشته‌اند. [۱]

عشق در بیان حافظ

شعر حافظ امتیازات زیادی دارد. از جمله روح عشق و امیدواری است که در دیوان او موج می‌زند. وقتی که می‌گوید: «مژده‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید» یا «یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور»، در دل خواننده روح امید و عشق و شور و شوق می‌دمد و در عین حال ملاحت بیان حافظ جای خود را دارد.

حافظ درباره عشق الهی که موضوع غزلهای عرفانی اوست، صحبت می‌کند. در مورد عشق انسانی هم وقتی از معشوقان جسمانی و مادی صحبت می‌کند، خاطر نشان می‌کند که عشق وی همچون امری است که به یک سابقه ازلی ارتباط دارد. در غزلهای عرفانی حافظ، عشق مجازی همچون پرده‌ای به نظر می‌آید که عشق الهی در ورای آن پنهان است.

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

زهر هجری کشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده‌ام که مپرس

آنچنان در هوای خاک درش

می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده‌ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده‌ام که مپرس[۲]

محبوب حافظ کیست؟

دلبر حافظ معصوم است که همه عالم نسبت به پارسایی، عفاف و عصمت او اذعان دارند. در این راستا حافظ از میان اهل بیت ـ علیهم السلام ـ به محبوب عصر خود، یعنی حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ نظر داشته است. البته حافظ درباره حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ غزل گفته است نه قصیده، ولی سخن در اینجاست که تقریباً کمتر غزلی است که بیتی یا ابیاتی از آن مناسب با وصف حال امام غائب از انظار نباشد. سرانجام با آتش شعله ور عشق محبوب دو عالم، به دیدار حضرت حق شتافته است.

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید[۳]

نام حضرت مهدی علیه السلام در شعر حافظ

حافظ نام حضرت را صریحاً در اشعارش برده و از ظهور او و نابودی «دجال»؛ مظهر ریا و تزویر و بدی و پلیدی سخن گفته است.

کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل

بگو بسوز که «مهدی» دین پناه رسید[۴]

غیبت امام زمان علیه السلام

از مسائلی که در شعر حافظ مطرح شده، غیبت امام عصر ـ علیه السلام ـ است.

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور

گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور

ای گل به شکر آنکه تویی پادشاه حسن

با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور

از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم

تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

گر دیگران به عیش و طرب خرم‌اند و شاد

ما را غم نگار بود مایه سرور

حافظ شکایت از «غم هجران» چه می‌کنی

در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور[۵]

گرچه در اشعار فوق اظهار می‌دارد که از غیبت شکایت نمی‌کنم، ولی گاه آتش سوزان هجر و دوری آنچنان در وجودش شعله‌ور می‌شود که به ناچار غیبت و هجران یار را به زبان می‌آورد و اظهار می‌کند که به هر وسیله و به صد جادو از خدا می‌خواهیم که دوران غیبت او را به سر آورد و ظهور او نزدیک گردد.

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت

جانم بسوختی و به جان دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست زدامن بدارمت[۶]

حسب حالی ننوشتیم و شد ایّامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند[۷]

حافظ و انتظار

حافظ در ابیاتی از یار سفر کرده سخن می‌گوید و به غیبت صاحب الامر ـ علیه السلام ـ اشاره می‌کند و شب و روز در انتظار به سر می‌برد.

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش[۸]

حافظ در ابیات فوق به مناجات با حضرت حق پرداخته و از مقام ربوبی می‌خواهد که امام زمان ـ علیه السلام ـ را در پناه خود حفظ کند و او را در نهایت سلامت نگاه دارد و در جای دیگری بیان می‌کند:

ای صبا سوختگان بر سر ره «منتظرند»

گر از آن یار سفر کرده پیامی داری[۹]

حافظ در انتظار محبوب خود لحظه شماری می‌کند و اشک می‌ریزد و در اشک غسل می‌کند. برای دیدار محبوب دست به دعا برمی‌دارد، و در مناجات خود از حضرت حق دیدار یار طلب می‌کند.

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت

باز آید و برهاندم از بند ملامت[۱۰]

تشرف خدمت ولی عصر علیه السلام

بعد از غیبت کبری هزاران نفر از اقشار گوناگون در طلب گوهر وصل، ترک تعلقات نموده و در نهایت به فیض زیارت آن حضرت نائل گشته و می‌شوند؛ ولی حافظ اجازه بازگو کردن دیدار خود را نداشته و می­بایست آتش این عشق را چون رازی سر به مهر حفظ کند.

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست[۱۱]

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد[۱۲]

وصال حضرت کار آسانی نبود؛ زیرا محبوب عالی مقام است و به سادگی نمی‌توان به قرب او دست یافت. اما حافظ خستگی ناپذیر است و دست از جستجو برنمی‌دارد. او بدون لحظه‌ای درنگ همواره منزل به منزل در طلب دوست لحظه‌های عمر را سپری می‌کند و نشان استراحت گاه محبوب را از باد صبا و نسیم سحر جویا می‌شود.

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیّار کجاست؟[۱۳]

و در جای دیگر می‌گوید:

ز کوی یار بیارای نسیم صبح غباری

که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم[۱۴]

و سرانجام حافظ شیرازی زیارت جمال باهر النور امام زمان ـ علیه السلام ـ را چنین بیان می‌کند:

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم

این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم

خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن

فکر دورست همانا که خطا می‌بینم

و شرایط دیدار و حال خود را چنین توصیف می‌کند:

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب

این همه از نظر لطف شما می‌بینم

دوستان عیب نظر بازی حافظ مکنید

که من او را زمحبان شما می‌بینم[۱۵]

شباهت حضرت مهدی به پیامبران

حافظ اشاراتی درباره شباهت حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ به پیامبران دارد. در این راستا چند نمونه از ابیاتی که به صورت پراکنده در شعر حافظ آمده است، ذکر می‌کنیم:

  1. حضرت سلیمان:

گرچه شیرین دهنان پادشاهند ولی

«او سلیمان» زمانست که خاتم با اوست[۱۶]

  1. حضرت عیسی:

مژده ‌ای دل که «مسیحا» نفسی می‌آید

که از انفاس خوشش بوی کسی می‌آید[۱۷]

از روان بخشی «عیسی» نزنم پیش تو دم

زانکه در روح فزایی چو لبت ماهر نیست[۱۸]

  1. حضرت یوسف:

«یوسف» گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور[۱۹]

حافظ مکن اندیشه که آن «یوسف» مه روی

باز آید و از کلبه احزان به در آیی[۲۰]

گفتند خلایق که تویی «یوسف ثانی»

چون نیک بدیدم به حقیقت برسیدم[۲۱]

سیمای ظاهری حضرت مهدی علیه السلام

مهدی صاحب الزمان ـ علیه السلام ـ از معدود انسانهایی است که از نهایت زیبایی صورت و اندام برخوردار است. تا آنجا که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ درباره او فرموده است: «مهدی طاووس اهل بهشت است که هاله‌ای از نور او را احاطه کرده است.”[۲۲]

در اشعار حافظ نیز ابیاتی مشاهده می‌شود که وی در آنها به سیما و جمال یار پرداخته است.

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

نهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست[۲۳]

به حُسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد

تو را درین سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند

کسی «به حسن» و «ملاحت» به یار ما نرسد

هزار نقد به بازار کاینات آرند

یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد

هزار نقش برآید زکلک صنع و یکی

به «دلپذیری نقش نگار» ما نرسد[۲۴]

امیرمؤمنان علی ـ علیه السلام ـ فرمود: «مهدی چهره‌ای زیبا و موهایی جاذب دارد که بر شانه‌هایش فرو ریخته و درخشندگی چهره‌اش بر مشکی محاسن شریفش غلبه می‌کند.”[۲۵]

خواجه شیراز در ابیاتی درباره ظاهر و قامت یار خود می‌گوید:

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن

هر که دید آن «سرو سیم اندام» را[۲۶]

گلعذاری زگلستان جهان ما را بس

زین چمن سایه آن «سرو روان» ما را بس[۲۷]

امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمودند: «مهدی ـ علیه السلام ـ راست قامت است ولی نه در حد دراز ، چهار شانه است و سینه فراخ و پیشانی باز دارد.”[۲۸]

وجود خال در چهره محبوب از دیگر علایمی است که حافظ به عنوان نشانی از سیمای نگار خود از آن یاد می‌کند و در ابیاتی چنین بیان می‌دارد:

«خال مشکین» که بر آن عارض گندمگون است

سرّ آن دانه که شد رهزن آدم با اوست[۲۹]

ای «روی ماه منظر» تو نو بهار حسن

«خال» و خط تو مرکز حسن و مدار حسن[۳۰]

بر آن چشم سیه صد آفرین باد

که در عاشق کشی سحر آفرین است[۳۱]

و در حدیثی از علی ـ علیه السلام ـ چنین می‌خوانیم: «مهدی ـ علیه السلام ـ دیدگانی مشکی، موهایی پرپشت، چهره‌ای چون ماه تابان و خالی بر گونه راست دارد.”[۳۲]

بشارت آمدن

هنگام ظهور حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ با اینکه قرنها از غیبت کبری گذشته است، ایشان به صورت جوان ظاهر می‌شوند و گذشت زمان، اندام زیبای او را پیر و فرسوده نمی‌کند. امام صادق ـ علیه السلام ـ می‌فرمایند: «از امتحانات بزرگ خداوندی است که صاحب ما به صورت جوانی ظاهر می‌شود در حالی که آنها او را پیری کهنسال تصور می‌کنند.”[۳۳]

حافظ شیرازی نیز با اشاره به جوانی حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ در زمان ظهور در غزلی چنین می­گوید:

ساقیا بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

کار چراغ خلوتیان باز در گرفت

آن شمع سر گرفته دگر چهره برفروخت

وین «پیر سالخورده جوانی» زسر گرفت

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود

عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

زین قصه هفت گنبد افلاک پر صدا است

کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت[۳۴]

و با ظهور حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ درد و رنج از جهان رخت برمی­بندد و شادی و نشاط جایگزین اندوه و تشویش می­شود. در آن هنگام حیات و زندگی راستین به زمین و اهل زمین باز می­گردد و عالم پیر و فرسوده نیز جوان و تازه خواهد شد.

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

ارغوان جام حقیقی به سخن خواهد داد

چشم «نرگس» به «شقایق» نگران خواهد شد[۳۵]

و در اواخر این غزل مطرح می­کند که روزی غم هجران عاشقان حضرت و درد هجر پایان می­پذیرد و عاشقان پس از تحمل اندوه و فراق از شدت رنجی که از بابت دوری محبوب کشیده­اند، بی­اختیار تا بارگاه دوست فغان کنان پیش می­روند.

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد[۳۶]

و مراد از خورشید، حضرت ولی عصر ـ علیه السلام ـ است که روزی ظهور خواهد کرد.

پی نوشت:

[۱]. برگرفته از لیلا صوفی، زندگینامه شعرای ایرانی، بخش زندگی حافظ.

[۲]. دیوان و فالنامه حافظ شیرازی، تنظیم واحد تحقیقاتی انتشارات گلها، ناشر: انتشارات گلپا، دوم، ۱۳۸۳، ص ۲۷۷٫

[۳]. همان، ص ۲۴۰٫

[۴]. همان، ص ۲۴۹٫

[۵]. همان، ص ۲۶۱٫

[۶]. همان، ص ۹۸٫

[۷]. همان، ص ۱۸۹٫

[۸]. همان، ص۲۸۴٫

[۹]. همان، ص۴۵۴٫

[۱۰]. همان، ص ۹۶٫

[۱۱]. همان، ص ۸۰٫

[۱۲]. همان، ص ۱۲۹٫

[۱۳]. همان، ص ۲۶٫

[۱۴]. همان، ص ۳۲۹٫

[۱۵]. همان، ص ۳۶۳٫

[۱۶] ـ همان، ص ۶۴٫

[۱۷]. همان، ص ۲۴۰٫

[۱۸]. همان، ص ۷۷٫

[۱۹]. همان، ص ۲۶۲٫

[۲۰]. همان، ص ۵۰۰٫

[۲۱]. همان، ص ۳۳۷٫

[۲۲]. صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص ۱۴۷٫

[۲۳]. فالنامه و دیوان حافظ شیرازی، همان، ص۶۵٫

[۲۴]. همان، ص ۱۶۳٫

[۲۵]. محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۳۶٫

[۲۶]. دیوان و فالنامه حافظ، ص۱۵٫

[۲۷]. همان، ص۲۷۵٫

[۲۸]. بحارالانوار، ج ۵۱، ص۳٫

[۲۹]. همان، ص ۶۴٫

[۳۰]. همان، ص۵٫

[۳۱]. همان، ص

[۳۲]. بحار الانوار، ج ۵۲، ص ۵۱٫

[۳۳]. همان، ج ۵۲، ص ۲۸۷٫

[۳۴]. دیوان و فالنامه حافظ، ص ۹۳٫

[۳۵]. همان، ص ۱۷۱٫

[۳۶]. همان.

منبع: ماهنامه – مبلغان – شماره ۷۰ – تاریخ شمسی نشر

غزل جناب حافظ راجع به حضرت شمس الشموس امام رضا (علیه‌السلام).

اشاره:

خواجه شمس‌ُالدّینْ محمّدِ بن بهاءُالدّینْ محمّدْ حافظِ شیرازی (زادهٔ ۷۲۷ هجری قمری – درگذشتهٔ ۷۹۲ هجری قمری در شیراز)، نامدار به لِسان‌ُالْغِیْب، تَرجُمانُ الْاَسرار، لِسان‌ُالْعُرَفا و ناظِم‌ُالاُولیاء، شاعر سدهٔ هشتم هجری ایران است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به غزلیات شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجوی کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است. او از مهم‌ترین اثرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود.

آقای مجتهدی علاقه‌ای عجیب به جناب حافظ داشتند و نسبت به این غزل جناب حافظ که فرموده است:

ای آفتاب آینه‌دار جمال تو

مشک سیاه مجمره گردان خال تو

صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود

کاین گوشه نیست در خور خیل خیال تو

در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن

یا رب مباد تا به قیامت زوال تو

حساسیت عجیب داشته و می‌فرمودند:

این غزل را جناب حافظ مخصوص آقا علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) سروده.

آقای مجتهدی می‌فرمودند: جناب حافظ برای همه حضرات معصومین (علیهم‌السلام) شعر گفته است و از جمله این غزل را مخصوص حضرت رضا (علیه‌السلام) سروده است که در آن بیتی وجود دارد که شاه بیت غزل و از تمام ابیات آن پررنگ‌تر می‌باشد، اما بیت مورد نظر این است:

این نقطه سیاه که آمد مدار نور

عکسی است در حدیقه بینش زخال تو

سپس فرمودند: تفسیر ظاهری بیت از این قرار است که در حدقه چشم نقطه سیاهی به نام مردمک می‌باشد که این نقطه سیاه، مدار نور، یعنی محل دید است و به وسیله آن انسان اشیاء را می‌بیند، جناب حافظ، این نقطه سیاه را عکس خالی که بر گونه ائمه (علیهم‌السلام) می‌باشد می‌داند.

خلاصه اینکه بر گونه تمام حضرات معصومین (علیهم‌السلام) خالی هست که بر زیبایی آنها افزوده و جناب حافظ مردمک چشم را عکس آن خال می‌داند…

اما تفسیر باطنی و تعبیر عرفانی به این صورت است که خال سیاه گونه ائمه در حلقه بینش و عالم کون محل دید و وسیله بینش می‌باشد و در عرفان و سیر و سلوک از نور ذات و کنز مخفی، تعبیر به سیاهی شده‌است. چنانچه شبستری در این بیت اینگونه تعبیر کرده:

سیاهی که بینی نور ذات است

به تاریک درون آب حیات است

جناب حافظ سیاهی مردمک چشم که آلت دیدن در عالم ظاهر است را عکس آن خال سیاه که وسیله دیدن در نور ذات است می‌داند و نور ذات، آخرین نوری است که در مراتب سیر، سالک به آن می‌رسد و در آن وادی بدون راهبر و مرشد کامل نمی‌تواند حرکت کند و الا در ورطه هلاکت قرار می‌گیرد و غرق می‌شود، آقای مجتهدی در ادامه می‌فرمودند:

هر یک از حضرات معصومین (علیهم‌السلام) در این عالم مأموریت دارند و مأموریت حضرت رضا (علیه‌السلام) دستگیری از عرفا و سالکین در این مرحله یعنی نور ذات می‌باشد و لذا این بیت مخصوص حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) می‌باشد.

خلاصه اینکه خال گونه مبارک حضرت رضا (علیه‌السلام) وسیله دیدن و هدایت کننده کسانی است که در حدیقه بینش و آخرین مرحله سیر، یعنی نور ذات واقع می‌شوند که حتماً باید در آن مقام با عنایت و دستگیری آن حضرت طی طریق کنند

معانی لغات غزل حافظ

ای آفتاب آینه دار جمال تو

مشک سیاه مجمره گردان خال تو

صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود

کاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو

در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن

یا رب مباد تا به قیامت زوال تو

مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست

باز طغرانویس ابروی مشکین مثال تو

در چین زلفش ای دل مسکین چگونه‌ای

کآشفته گفت باد صبا شرح حال تو

برخاست بوی گل ز در آشتی درآی

ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو

تا آسمان زحلقه به گوشان ما شود

کو عشوه‌ای ز ابروی همچون هلال تو

تا پیش بخت باز روم تهنیت کنان

کو مژده‌ای ز مقدم عید وصال تو

این نقطه سیاه که آمد مدار نور

عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو

آینه دار: خادمی که آینه را در جلوی عروس نگه می دارد تا جمال او در آن منعکس گردد.

مجمر: عودسوز، آتش دان، منقل کوچک مخصوص دود کردن عود و کندر و اسپند و سایر مواد معطره.

مجمره گردان: کسی که مجمره را به اطراف مجلس می گرداند تا بوی معطر آن به همه جا پراکنده شود، کنایه از خادم و فرمانبردار.

صحن: فضا، عرصه، ساحت.

خیل: لشکر، سپاه.

خیل خیال: (اضافه تشبیهی) خیال به خیل تشبیه شده.

خیال تو: تصویر تصور تو، شکل خیالی تو که در ذهن مجسم می شود.

اوج: بالاترین درجه ارتفاع، از اصطلاحات نجومی و نقطه مقابل زوال.

اوج ناز: در حد بالاترین میزان و درجه ناز و نعمت.

زوال: نابودی، پایین ترین درجه افول سیّاره از اصطلاحات نجومی.

مطبوع: دلپذیر.

نقش: تصویر.

باز: بار دیگر، دو مرتبه، بعد از آن.

صورت بستن: ترسیم کردن، نقاشی کردن.

طغرا: نشان و علامتی که بر بالای فرمان ها و گرداگرد مهر و امضاء سلاطین و حکام با نقاشی کردن به وسیله خطوط منحنی ترسم می شده، نوعی از خط و نقاشی با خطوط منحنی که اطراف مهر سلاطین را زینت می بخشیده اند، کنایه از کمان ابرو.

طغرانویس: طغراکش، هنرمند خطاط و نقاشی که به وسیله ترسیم خطوط منحنی و نقاشی نام و القاب سلاطین را بر بالای فرامین نقش و ترسیم می کرده است.

مشکین: مشک آلود.

مشکین مثال: مشکین صفت، مشکین مانند، مثل مشک سیاه.

چین: ۱- چین و شکن، ۲- کشور چین که جایگاه مشک و آهوان مشک دار است.

آشفته: درهم و بر هم، پریشان و نامرتب.

فرخنده فال: خوش یمن.

حلقه به گوش: غلام حلقه به گوش، غلام مطیع و فرمانبردار، چاکر زرخرید.

عشوه: کرشمه، ناز.

نقطه سیاه: (استعاره) مردمک چشم.

مدار: دور زدن، گردش کردن.

حدیقه: باغ.

حدیقه بینش: (اضافه تشبیهی) بینش به حدیقه تشبیه شده، باغ بینایی.

پیشباز: استقبال.

تهنیت کنان: شاد باش گویان، مبارک گویان.

مقدم: فراز آمدن، آمدن، قدوم.

صدر: پیشگاه.

کمند: ریسمان و طنابی که یکسر آن حلقه شده و در جنگ و شکار حلقه آن را به گردن دشمن یا شکار انداخته و آن را به سوی خود کشند.

سرکشان: گردن کشان، یاغیان.

سودا: فکر و خیال.

سودای کج: فکر و خیال نادرست.

مجال: جای جولان، جولانگاه.

معانی ابیات غزل

(۱) ای آنکه خورشید (بنده وار) در پیش رویت آینه نگه می دارد و مشک سیاه برای خال تو مجمره گردانی و اسپند دود می کند.

(۲) محوطه خانه چشم را (با اشک) شستشو دادم اما چه فایده که این زاویه لایق پذیرایی لشکر تصور و تصویر ذهنی تو نیست.

(۳) ای آفتاب زیبایی و جمال، تو در بالاترین مرتبه ناز و نعمت قرار داری. از خدا می خواهم که تا روز قیامت افول و غروب نکنی.

(۴) خطاط و نقاش آرایشگر دیوان آفرینش که انحنای ابروی مشکین تو را ترسیم کرد، پس از‌آن نقشی خوشتر از تصویر چهره تو نیافرید.

(۵) ای دل بینوا، در چین و شکن زلفش چه حالی داری؟ زیرا باد صبا حال تورا آشفته و پریشان باز گفت.

(۶) (در این آغاز بهار) بوی گل به مشام رسید. ای آنکه چهره خوش یمن تو به منزله نو بهار ماست، با ما از در آشتی درآ.

(۷) کجاست آن اشاره ناز و ادا و اطوار ابروان هلالی تو تا (با دیدن آن) آسمان (که حلقه ماه را در گوش خود دارد) غلام حلقه به گوش ما شود.

(۸) این مردمک چشم که به مانند نقطه سیاه دایره واری نور به درون آن می گردد، در واقع تصویری از خال چهره تو در باغ بینایی است.

منبع: شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

طرح موضوع ”نفس ” در روانشناسی اسلامی: مفهوم نفس حافظ کلیت و یکپارچگی روانشناسی در انسان

جهت مطالعه این مقاله، به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

حاکمیت‏ سیاسى پیامبر (ص) در قرآن

محمدعلى رستمیان

مقدمه

آیاتى که درباره حاکمیت سیاسى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در قرآن کریم آمده است، به چند دسته تقسیم مى شوند:

  1. آیاتى که به مساله اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مى پردازند.

  2. آیاتى که ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اولویت ایشان بر مؤمنان را مطرح مى کنند.

  3. آیاتى که حکم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را مورد توجه قرار داده اند.

  4. آیاتى که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در امور اجتماعى، محور معرفى مى کنند.

  5. آیاتى که مؤمنان را به ایمان به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به عنوان یکى از ارکان تشریع فرا مى خوانند.

این دسته از آیات، اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به شکل هاى گوناگون مورد توجه قرار داده اند. در مواردى «اطاعت» را از اهداف همه پیامبران (ع) معرفى مى کنند:

«و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله ». (۱)

و در مواردى با قرار دادن اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در ادامه اطاعت از خداوند، مانند:

«من یطع الرسول فقد اطاع الله » (۲)

به تفسیر آیاتى مى پردازند که در آن ها به اطاعت خداوند و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور داده شده است:

«… اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ». (۳)

و این نکته را توضیح مى دهند که در این آیات، چه آن جا که اطاعت از آن ها با دستور جداگانه اى بیان شده است، مانند آیه اى که گذشت، و چه در مواردى دیگر، مانند آیه:

«… اطیعوا الله و رسوله و لا تولوا عنه و انتم تسمعون » (۴)

مقصود اصلى، فرمان به اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است و فرمان به اطاعت خداوند، امرى مسلم، براى یادآورى و مقدمه چینى آورده شده است; زیرا وجوب اطاعت از خداوند – همان طور که در بحث هاى کلامى مطرح است – با شناخت مولویت او به وسیله عقل حاصل مى شود و اثبات آن از راه مولوى، به دور مى انجامد. پس فرمان به اطاعت خداوند، در این آیات، ارشاد مردم به چیزى است که خود مى دانند و بیان این حقیقت است که اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در ادامه اطاعت از خداوند است. شاهد بر این مطلب، این که در هیچ آیه اى فرمان به اطاعت از خداوند، به تنهایى نیامده است، در حالى که در بسیارى از آیات، درباره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، یا به صورت فرمان از سوى خداوند، در کنار دیگر واجبات، آمده است، مانند:

«و اقیموا الصلوه و آتوا الزکاه و اطیعوا الرسول لعلکم ترحمون ». (۵)

و یا به صورت فرمانى از زبان خود پیامبران (علیهم السلام) مانند:

«فاتقوا الله و اطیعون ». (۶)

معناى اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

اکنون با توجه به معناى اطاعت، که عبارت از «امتثال امر» است، اگر پیامبران از سوى خود، هیچ امر و نهى اى نداشته باشند، نمى توان تصورى از معناى اطاعت از آنان داشت; زیرا در این صورت، ایشان صرفا واسطه در ابلاغ فرمان هایى هستند که از سوى خداوند صادر مى شود و لازم مى آید که آوردن «اطیعوا الرسول » در آیات، به منزله تکرار «اطیعوا الله » باشد، در حالى که هیچ نوع قرینه اى در کلام وجود ندارد و سخن اشخاص عادى، از این گونه استعارات گمراه کننده خالى است چه رسد به آیات قرآن کریم که از لحاظ فصاحت، برترین کلام است. از سوى دیگر، این مشکل، در آیاتى مانند «من یطع الرسول فقد اطاع الله » و «ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله » بیش تر مى شود; زیرا لازمه این سخن، دراین آیات، اجازه دادن خداوند به مردم، براى اطاعت از خود او است!؟

تفویض کارها به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

با توجه به آن چه گذشت و نیز با توجه به آیات دیگر که برخى فرمان هاى پیامبران (ع) را به اقوام خود نقل مى کنند، مانند فرمان حضرت موسى به هارون، که از او مى خواهد در میان مردم بماند و آنان را به سوى صلاح، پیش ببرد:

«و قال موسى لاخیه هرون اخلفنى فى قومى و اصلح…» (۷)

و مانند فرمان هارون به مردم:

«و ان ربکم الرحمن فاتبعونى و اطیعوا امرى » (۸)

و عتاب حضرت موسى به هارون، که «آیا نافرمانى مرا کرده اى؟»

«افعصیت امرى » (۹)

هم چنین آن جا که خداوند مؤمنان را از مخالفت کردن با دستورهاى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر حذر مى دارد:

«فلیحذر الذین یخالفون عن امره ان تصیبهم فتنه او عذاب » (۱۰)

و آیاتى که در آن ها، پیامبران (ع) نخست قوم خود را به عبادت خداوند و تقواى الهى، که به رعایت احکام نازل شده از سوى او به دست مى آید فرا مى خوانند و سپس به اطاعت از خود دعوت مى کنند، مانند:

«قال یا قوم انى لکم نذیر مبین ان اعبدوا الله و اتقوه و اطیعون » (۱۱)

روشن مى شود که خداوند کارهایى را به پیامبران (ع) تفویض کرده است تا با اذن او، در میان مردم به آن چه صلاح آنان در آن است، فرمان دهند و مردم نیز لازم است از ایشان اطاعت کنند.

در روایات نیز با استشهاد به آیات قرآن کریم، مساله تفویض امور به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به شکل هاى گوناگون مطرح شده است. روایات بسیارى با استشهاد به آیه «ما اتیکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا» (۱۲) مساله تفویض امور به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) (۱۳) و تفویض امر دین به ایشان، (۱۴) که هر چه را او حلال کند، حلال است و هر چه را او حرام کند، حرام (۱۵) ، و تفویض امر خلق به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را مطرح مى کنند. (۱۶)

محدوده اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

از مسائلى که درباره اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مطرح است، محدوده اى است که بر مؤمنان لازم است در آن محدوده، مطیع ایشان باشند. آیات و روایاتى که درباره این مساله نقل شدند، اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در سطح اطاعت از خداوند مى دانند و نه در این آیات و نه در آیات دیگر، حد خاصى براى آن معرفى نشده است و از آن جا که اطاعت از خداوند، مطلق است و براى آن، نمى توان حدى را تصور کرد، اطاعت از پیامبر نیز از همین اطلاق برخوردار است. از این رو، همه مفسران و کسانى که به گونه اى از آیه «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم » (۱۷) بحث کرده اند، چون اطاعت از «اولى الامر» نیز مطلق است، در صدد تبیین عصمت آنان برآمده اند; زیرا اطاعت مطلق از هیچ کس را بدون عصمت روا نمى دانند. (۱۸)

آیات دیگرى که به بیان مساله حاکمیت سیاسى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مى پردازند و در آینده از آن ها بحث خواهیم کرد، مبین این مساله اند که اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم در امور شخصى افراد جارى است و هم در امور اجتماعى. در این جا درباره شان نزول آیه:

«ما اتیکم الرسول فخذوه و مانهیکم عنه فانتهوا» (۱۹)

که مربوط به فیئ و تقسیم آن است و از سویى به امور اجتماعى و از سویى دیگر، به منافع فردى اشخاص مربوط است، مى توان اشاره کرد که این امر، این حقیقت را آشکار مى کند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تصمیم گیرنده درباره درآمدهاى عمومى است و طبق مصلحت مى تواند آن را بین کسانى که در حصول آن دخالت داشته اند، به طور غیر مساوى تقسیم کند. هر چند مفهوم این آیه شریفه، عام است و همه فرمان هاى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را – همان طور که روایات نیز بیان کننده آن است – شامل مى شود.

شبهات درباره اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

شبهاتى درباره اطاعت از پیامبران (ع) مطرح شده است که دسته اى از آن ها مربوط به مساله دین، به طور مطلق و نقش آن در زندگى مردم است و برخى دیگر از آن ها به خصوص دین اسلام مربوط مى شود. هر چند بحث درباره قسمت اول، از موضوع این نوشته، خارج است و خود نیاز به تحقیقى جداگانه دارد، ولى از آن جا که قرآن کریم، هم به بحث درباره دیگر انبیا (ع) پرداخته و هم مباحث کلى درباره دین را مطرح کرده است، با بحث درباره قسمت دوم، تا حدودى مباحث قسمت اول نیز تبیین مى شود.

برخى با استناد به آیاتى از قرآن کریم، بر عدم ارتباط دین با زندگى روزمره مردم و عدم تسلط پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر جامعه مؤمنان استدلال کرده اند و آن حضرت را تنها رسولى از سوى خداوند معرفى کرده اند که مامور ابلاغ پیامى در باره مبدا و معاد است و دین را نیز امرى که فقط به این دو شان مى پردازد، تفسیر کرده اند. از این رو، رهبرى اجتماع و دخالت در امورى که مربوط به امور شخصى افراد است را از حوزه وظیفه ایشان خارج دانسته اند. در بحث هاى قبل، تا اندازه اى درباره دین و جایگاه پیامبران (ع) در قرآن کریم سخن گفتیم. در این جا به بحث درباره آیاتى مى پردازیم که به آن ها بر اختصاص وظیفه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به امور غیر اجتماعى استدلال شده است.

نفى کارها از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در قرآن کریم

یکى از آیاتى که به آن ها براى نفى امور از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) استدلال شده، آیه اى است که به آن حضرت خطاب مى کند که:

«لیس لک من الامر شى ء او یتوب علیهم او یعذبهم ». (۲۰)

این آیه، همان طور که از سیاق آیات دیگر معلوم است و مفسران نیز بیان کرده اند، (۲۱) مربوط به حادثه شکست مسلمانان در جنگ احد است و آن چیزى که از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نفى گردیده، شکست در این جنگ و پیروزى در جنگ بدر است. آیه مى خواهد بگوید که آن نصرت، از سوى خداوند بود و این شکست نیز ربطى به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ندارد; و شاهد بر این مطلب آیات بعد است که در جواب شک مسلمانان در این که آیا آن ها از موقعیتى برخوردارند، خداوند همه امور را به خود اختصاص مى دهد:

«ان الامر کله لله ». (۲۲)

با این حال، اگر آیه را مطلق و مربوط به همه امور بدانیم، همان طور که بعضى از روایات، آن را مربوط به نگرانى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از خبردادن از ولایت حضرت على (ع) دانسته اند، (۲۳) باز هم براى استدلال بر مطلوب کفایت نمى کند; زیرا اولا در همین روایات، این ایراد از سوى شخصى مطرح شده که خیال مى کرده است این آیه مى گوید هیچ امرى در دست پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیست و امام (ع) با استشهاد به آیه:

«ما آتیکم الرسول فخذوه و ما نهیکم عنه فانتهوا» (۲۴)

به نفى آن استدلال پرداخته و بیان مى فرماید که خداوند همه چیز را در اختیار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گذاشته است و آن گاه مورد آیه را مشخص کرده که مربوط به ترس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از دشمنان، در اظهار ولایت حضرت على (ع) است.

ثانیا وقتى که این آیه را در کنار آیات دیگر در نظر بگیریم، مانند مساله هدایت خواهد بود که خداوند آن را در برخى آیات، از پیامبرش نفى مى کند:

«انک لا تهدى من احببت و لکن الله یهدى من یشاء» ، (۲۵) «و ما انت بهادى العمى عن ضلالتهم ». (۲۶)

و در مواردى به او نسبت مى دهد و او را هادى مى خواند:

«انک لتهدى الى صراط مستقیم » (۲۷)

زیرا در این بحث نیز خداوند در آیاتى، مانند آیه ۷ از سوره حشر و نیز آیه:

«و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکل على الله » (۲۸)

«امر» را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت مى دهد و در آیاتى دیگر، همه آن را به خود نسبت مى دهد:

«ان الامر کله لله » ، (۲۹) «بل لله الامر جمیعا». (۳۰)

و در آیه مورد بحث، آن را از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نفى مى کند. این در حقیقت، برگشت به این مساله دارد که قرآن کریم همه چیز را در اختیار خداوند مى داند و او است که اگر بخواهد، چیزى را به کسى و از جمله، پیامبرانش مى بخشد و هرگاه توهم شود که شخصى مستقلا صاحب چیزى است، آن را از همه نفى کرده و به خود نسبت مى دهد; همان طور که آن را در این آیه مشاهده مى کنیم:

«و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمى ». (۳۱)

هر چند که با وجود آمدن «من » بر سر کلمه «الامر» ، در آیه مورد بحث، این آیه در امر خاصى ظهور دارد که در روایات نیز – همان طور که دیدیم – به امر خاصى تفسیر شده است.

حافظ، وکیل، مسلط، جبار نبودن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

آیات دیگرى که درباره ارتباط نداشتن رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با امور اجتماعى به آن ها استدلال شده است، آیاتى است که تسلط و جبار بودن یا حافظ بودن و وکیل بودن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر مردم را نفى مى کند. (۳۲) در مورد اول، دو آیه در قرآن کریم آمده است که در یکى سیطره و تسلط پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر مردم نفى شده است و در دیگرى جبار بودن ایشان:

«نحن اعلم بما یقولون و ما انت علیهم بجبار» ، (۳۳) «فذکر انما انت مذکر  لست علیهم بمسیطر» (۳۴)

این آیات، هر دو در سوره هاى مکى آمده اند و همان طور که از سیاق آیات قبل و بعد آن ها مشخص است، مربوط به امر هدایت و ایمان هستند; زیرا مخاطب آن ها مشرکانند. از این رو، خداوند در این دو آیه، مى خواهد اجبارى بودن هدایت را نفى کند و به پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) مى گوید: تو با زور نمى توانى آنان را هدایت کنى; زیرا دراین امر، من تو را مسلط بر آنان قرار نداده ام; چون سنت الهى بر این قرار گرفته که خود مردم، با اختیار خود، هدایت را بپذیرند و اگر قرار بود که کسى به اجبار هدایت شود، خداوند، خود مى توانست همه را مؤمن کند:

«ولو شاء ربک لآمن من فى الارض کلهم جمیعا». (۳۵)

این مطلب درباره آیه «فذکر انما انت مذکر لست علیهم بمسیطر» (۳۶)

واضح‏تر است؛ زیرا آیه «لست علیهم بمسیطر» تفسیر آیه «فذکر انما انت مذکر» است و در بخش بعدى، درباره حصر وظیفه پیامبر، در تذکر دادن، سخن خواهیم گفت.

از سوى دیگر، اگر این آیات را شامل امور اجتماعى بدانیم و خطاب آن‏ها را شامل مؤمنان در مدینه نیز بگیریم، آن‏چه این آیات از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نفى مى‏کنند، صفت زورگویى و تسلط با زور است و چنین اوصافى حتى در صورت قائل شدن به حاکمیت‏سیاسى پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از ایشان منتفى است؛ زیرا حکومت‏حضرت، چون مبتنى بر حق است‏بر اساس ایمان به خدا و رسول و رفق و مدارا انجام مى‏پذیرد:

«فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک‏» ، (۳۷)

نه بر اساس جباریت و زورگویى، که خداوند آن را در مقابل حکومت پیامبران (ع) معرفى مى‏کند:

«تلک عاد جحدوا بآیات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر کل جبار عنید». (۳۸)

اما آیاتى که وکیل و حفیظ بودن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را نفى مى‏ کنند، با آیات قبل، در این جهت که مختص به هدایتند و در مقابل مشرکان، قبل از ایمان، نازل شده ‏اند، یکسانند. آیه ۱۰۷ از سوره انعام، جامع هر دو عنوان است و آیه قبل از آن، با فرمان به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که «تنها تابع وحى باش‏» آغاز مى‏شود:

«و اتبع ما یوحى الیک من ربک لا اله الا هو و اعرض عن المشرکین و لو شاء الله ما اشرکوا و ما جعلناک علیهم حفیظا و ما انت علیهم بوکیل‏».

از این رو، هر چند این آیات، مسؤولیت‏حفاظت و وکالت را از دوش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر مى‏دارند، ولى خطاب آیه در این مورد، متوجه مشرکان است. علامه طباطبایى در این باره مى‏فرماید:

کلام خداوند: «و ما جعلناک علیهم حفیظا و ما انت علیهم بوکیل‏» هم‏چون قسمت‏هاى قبل آیه، براى دلدارى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و آرامش نفس او است و مثل این‏که از «حفیظ‏» ، کسى اراده شده است که اداره امور و جور مردم، مثل زنده بودن، رشد، رزق وغیره را بر عهده دارد و از «وکیل‏» ، کسى که موظف به اداره کارهاى موکل‏عنه است تا بدین وسیله، نفعهایى را که او در معرض آن است، برایش کسب و ضررها را از او دور کند. پس معناى آیه به‏طور خلاصه این است که نه امور تکوینى مشرکان و نه امور حیات دینى آنان، هیچ‏کدام بر عهده تو نیست تا رد دعوت تو و عدم قبول آن از سوى آنان تو را محزون کند. (۳۹)

از سوى دیگر، مى‏بینیم که این وضعیت، پس از تشکیل جماعتى مسلمان بر گرد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) متفاوت مى‏شود و مسؤولیت ایشان براى حفظ و استقامت آنان بر دوش حضرت گذاشته مى‏شود. در روایتى (۴۰) ابن‏عباس مى‏گوید: آیه‏اى سنگین تر از این، بر پیامبر نازل نشد و از این رو، هنگامى که اصحاب به او گفتند: اى پیامبر! پیرى زودهنگام به سراغ شما آمد، فرمود: «سوره هود و واقعه، مرا پیر کرد».

در روایت دیگرى شخصى علت این مساله را مى‏پرسد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آیه «فاستقم کما امرت‏» اشاره مى‏فرمایند. امام خمینى‏قدس سره خصوصیت اشاره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به این آیه از سوره هود، نه از سوره شورا را به علت ذیل آن دانسته‏اند که با خطاب به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) استقامت امت را نیز از ایشان خواسته و بر دوش حضرت گذاشته است و گرنه، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در استقامت‏خویش مشکلى نمى‏دید که به علت آن، زود هنگام پیر گردد. (۴۱)

انحصار وظیفه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در بشارت و ترساندن

براى نفى وظیفه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) براى دخالت در امور اجتماعى، هم‏چنین به آیاتى استدلال شده است که آن حضرت را انحصارا نذیر یا نذیر و بشیر مى‏ خوانند:

«ان انت الا نذیر» ، (۴۲) «ان انا الا نذیر و بشیر لقوم یؤمنون‏». (۴۳)

پس پیامبران وظیفه‏اى جز ترساندن و بشارت دادن به مردم ندارند و اطاعت از ایشان نیز در همین حیطه است و ربطى به امور اجتماعى ندارد. (۴۴)

با بررسى آیاتى که داراى چنین محتوایى هستند، مشخص مى‏شود که همه آن‏ها در برابر کافران و مشرکان جهت‏گیرى مى‏کنند، چه آیاتى که در ابتداى بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل گردیده‏اند و چه آیاتى که در مدینه و پس از هجرت؛ مانند:

«یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم على فتره من الرسل ان تقولوا ما جاءنا من بشیر و لا نذیر فقد جاءکم بشیر و نذیر…» (۴۵)

و این مطلب درباره همه پیامبران (ع) عمومیت دارد که وظیفه ابتدایى آنان ترساندن و سپس بشارت دادن بوده است. از این‏جا این مطلب آشکار مى‏شود که وظیفه پیامبران – همان‏طور که راه منطقى آن نیز همین‏گونه است و ترتیب نزول آیات قرآن کریم نیز بر آن دلالت دارد – داراى مراحل مختلفى بوده است. در ابتداى بعثت، هنگامى که هنوز یار و یاورى نداشته‏اند، جز ترساندن و بشارت دادن کارى نمى‏توانسته‏اند انجام دهند؛ زیرا مخاطبى جز کافران و مشرکان نداشته‏اند. هر چند این وظیفه، تا پایان رسالت، یعنى تا هنگامى که در محدوده جغرافیایى رسالت آنان افراد غیر مؤمن وجود داشتند، بر عهده ایشان بوده است؛ اما این آیات نمى‏توانند درباره وظیفه آنان در برابر مؤمنان، مطلبى را مشخص کند؛ زیرا در وضعیت جدید، مخاطبان به‏طور کلى متفاوت هستند.

با دقت در آیات قرآن کریم، پى مى‏بریم که وظیفه ترساندن و بشارت دادن پیامبران (ع) تا مرحله ایمان است و از آن به بعد، وظایف مهم دیگرى، هم بر عهده آنان و هم بر عهده پیروانشان گذاشته مى‏شود. در آیات ۸ به بعد از سوره فتح، این مطلب به خوبى آشکار است. خداوند نخست وظیفه شهادت و بشارت و ترساندن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را بیان مى‏کند و غایت آن را ایمان مردم به خداوند و رسول او و سپس یارى و تعظیم او قرار مى‏دهد و سپس بیعت کنندگان با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را بیعت کنندگان با خداوند معرفى مى‏کند و به مدح کسانى که به عهد و پیمان خویش وفادارند و هیچ‏گاه مخالفت‏با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را روا نمى‏دارند و به مذمت تخلف کنندگان مى‏پردازد. از این رو، اطاعت و گوش به فرمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودن، بعد از مرحله ایمان است و انذار و بشارت، مربوط به مرحله قبل از آن. شاهد بر این مطلب، این است که همه آیاتى که سخن از جهاد و اطاعت و عدم مخالفت‏با پیامبر مى‏گویند، آیاتى مدنى و مربوط به جامعه اسلامى و مخاطبان آن، مؤمنان هستند.

پرسشى که در این‏جا باقى مى‏ماند، درباره آیاتى است که وظیفه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را منحصر در ترساندن یا بشارت و ترساندن مى‏دانند.

در پاسخ، نخست‏باید گفت که حصر دو گونه است: حصر حقیقى و حصر اضافى. حصر اضافى در مواردى به کار مى‏رود که چیزى را نسبت‏به اوضاع و احوال و شرایطى خاص نسبت‏به چیز دیگرى مى‏سنجیم که در این صورت، حصر نیز مختص به همان مورد مى‏شود و موارد دیگر را در بر نمى‏گیرد؛ اما حصر حقیقى، بر خلاف آن، شامل همه شرایط و همه چیزها مى‏شود. با دقت در آیه:

«و ما ارسلنا من قبلک من المرسلین الا انهم لیاکلون الطعام و یمشون فى الاسواق‏» (۴۶)

معناى حصر اضافى روشن مى‏شود؛ زیرا اگر حصر حقیقى باشد، لازم مى‏آید تا کار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خوردن و راه رفتن در بازار باشد، در حالى که با نظرى اجمالى به آیات بعد، در مى‏یابیم که این حصر، در پاسخ به این ایراد مشرکان بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شده است که چرا بر ما فرشته‏اى نازل نشده است.

از این رو، وقتى به آیات قبل و بعد؛ در مواردى که انحصار وظیفه پیامبران، در ترساندن و بشارت دادن را مى‏رساند، مراجعه کنیم، مى‏بینیم که همه این حصرها در برابر درخواست‏هاى نابه‏جاى کافران و مشرکان بوده است که از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مى‏خواستند زمان قیامت را براى آنان مشخص کند یا عذاب را بر آنان نازل کند و یا این‏که چرا گنج‏بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرود نمى‏آید و فرشته‏اى به همراه ندارد و…:

«فلعلک تارک بعض ما یوحى الیک و ضائق به صدرک ان یقولوا لو لا انزل علیه کنز او جاء معه ملک انما انت نذیر و الله على کل شى‏ء وکیل‏» (۴۷)

و هیچ گاه در صدد حصر وظایف واقعى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در این امور نبوده ‏اند.

دلیل دیگر بر اضافى بودن حصر در این موارد، اختلاف وظایف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است در آیاتى که در آن‏ها حصر وجود دارد و هم‏چنین در همه آیاتى که درباره وظایف ایشان سخن گفته‏اند، به گونه‏اى که بعضى از آن‏ها تنها حضرت را نذیر مى‏دانند و بعضى، نذیر و بشیر و برخى دیگر، که در آن‏ها نیازى به حصر نبوده، این وظایف را به تفصیل بیان کرده اند:

«یا ایها النبى انا ارسلناک شهدا و مبشرا و نذیرا و داعیا الى الله باذنه و سراجا منیرا». (۴۸)

۲٫ آیاتى که ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اولویت ایشان نسبت‏به مؤمنان را مطرح مى‏کنند

قبلا [در فصول پیشین تحقیق] درباره معناى ولایت‏سخن گفتیم و نتیجه گرفتیم که این کلمه، همواره مقارن با نوعى تسلط بر امور فردى یا اجتماعى است. از این رو، در این‏جا در محدوده آیاتى که ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را مطرح مى‏کنند، به بررسى محدوده ولایت پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مى‏پردازیم.

از گذشته، کسانى که درباره ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با نگرش حاکمیت ایشان بر امور، بحث کرده اند، وجوه گوناگونى را براى محدوده آن مطرح کرده اند که محدودترین آن‏ها اختصاص آن به امور اجتماعى و امور شخصى است؛ ولى اخیرا با برداشتى خاص از معناى ولایت و نگرشى منفى درباره دخالت انبیا (ع) در امور اجتماعى، بحث‏هایى درباره اختصاص ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به افرادى که خود توانایى اداره امور خویش را ندارند، مانند کودکان و دیوانگان، مطرح شده است و آن‏گاه که بر طبق آیه:

«النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم‏» (۴۹)

بحث از اولویت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت‏به امور مؤمنان از خود آنان، پیش مى‏آید، آن را به موردى اختصاص مى‏دهند که در این امور، بین ولایت مؤمنان و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تعارض حاصل شود. (۵۰) آقاى حائرى یزدى در این‏جا صریحا ولایت را به مورد حجر اختصاص مى‏دهد و از این رو، بر تعبیر «ولایت فرزانگان‏» ، که از سوى آیه‏الله جوادى آملى مطرح گردیده، ایراد مى‏گیرد که بین فرزانه بودن و ولایت، تناقض وجود دارد.

به نظر مى‏رسد نقدکننده محترم به اصل مقاله (۵۱) توجه نکرده است؛ زیرا در مقاله به تفصیل در باره تفاوت بین ولایت‏بر محجوران و ولایت‏بر جامعه، که مقتضى آیه «انما ولیکم الله و رسوله و…» است، سخن گفته و احکام هر یک را جداگانه بیان کرده است و در پاسخ به نقد نیز این مطلب، دوباره توضیح داده شده است.

در مورد ولایت تشریعى پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و براى روشن شدن معناى آن توجه به این نکته ضرورى است که وقتى درباره ولایت تشریعى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سخن مى‏گوییم، مقصود قانون‏گذارى و اداره امور اجتماع است و این همان بحث از امارت و ضرورت وجود امیر براى اجتماع است (لابد للناس من امیر..). که ممکن است‏به انتخاب مردم تحقق یابد یا هم‏چون حکومت‏هاى دیکتاتورى، با زور و یا به انتصاب از سوى خداوند باشد که در همه موارد، حاکمیت و ولایت‏بر مردم، از سوى شخص حاکم وجود دارد؛ زیرا حتى در آن‏جا که مردم شخصى را براى اداره امور خویش بر مى‏گزینند و رتق و فتق امور خویش را به او مى‏سپارند، او براى اداره اجتماع، مجبور به وضع قوانین، اجراى آن‏ها و مجازات تجاوزگران است و حتى در بسیارى امور شخصى افراد نیز دخالت مى‏کند که آنان شاید راضى به آن نباشند. بنابراین قبول ضرورت حکومت‏براى جامعه با قبول نحوه‏اى از ولایت‏ براى حاکم نسبت‏به امور جامعه ملازم است.

اختصاص ولایت‏به باب حجر، همان‏طور که در پاسخ آیه‏الله جوادى آملى به نقد مقاله ایشان آمده است، نقض‏هاى بسیارى نیز در ابواب فقهى دارد؛ زیرا در باب‏هاى مختلف، مانند قضا، حدود، جهاد، امر به معروف و نهى از منکر و حتى ازدواج دختران و نماز جمعه، به ولایت‏هایى از سوى امام، فقها، پدر و… برخورد مى‏کنیم که هیچ یک ربطى به حجر مولى علیه ندارد. حتى در باب نماز جمعه، عده اى از فقها با برداشت از بعضى روایات، امام معصوم (ع) را متولى برگزارى آن دانسته‏اند و در زمان غیبت، اقامه آن را روا نمى‏دارند.

درباره آیه «النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم‏» ، ظهور آیه – همان‏طور که آیه‏الله جوادى آملى (۵۲) و مفسران دیگر گفته‏اند – ، بر این دلالت دارد که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت‏به خود مؤمنان اولویت دارد نه نسبت‏به ولایت مؤمنان، آن گونه که از سخن آقاى حائرى فهمیده مى‏شود و معناى اولویت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت‏به آنان، تقدم رتبى در امور و کارهایشان است که اگر در موردى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تصمیمى گرفت، حتى اگر مربوط به امور شخصى آنان باشد، دیگر نوبت‏به خودشان نمى‏رسد که بخواهند در آن باره، نظرى داشته باشند؛ ولى اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نظرى نداشت – همان‏طور که در بیش‏تر امور، که به‏طور صحیح به دست مؤمنان اداره مى‏شود – خود آنان به رتق و فتق امور مشغول مى‏شوند؛ همان‏طور که این مطلب، از آیه «و ما کان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم‏» (۵۳) استفاده مى‏شود؛ زیرا شان نزول این آیه شریفه، دخالت و حکم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در یک امر شخصى، یعنى ازدواج زینب بنت جحش، براى برطرف کردن یک سنت اجتماعى غلط بود و اولویت‏حضرت را، هم در امور شخصى مؤمنان و هم در امور اجتماعى آنان بیان مى‏کند.

به نظر مى‏رسد با توجه به عصمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بحث از این‏که ایشان تا چه حد بر امور شخصى افراد ولایت دارند، بى مورد است، هر چند در بحث‏هاى دیگر، براى مشخص شدن دایره ولایت‏ فقیه، امرى لازم به نظر مى‏رسد. از این رو، در این‏جا از این بحث صرف نظر کرده و با سخن علامه طباطبایى درباره آیه «النبى اولى بالمؤمنین…» این بحث را به پایان مى ‏بریم:

انفس مؤمنان، همان مؤمنان است. پس معناى آیه این است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از خود آنان به خودآنان اولویت دارد و معناى اولویت، رجحان جانب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است هنگامى که امر دایر بین ایشان و دیگران شود. پس خلاصه این‏که هر چه مؤمن براى خودش قائل است، مانند حفاظت و محبت و مراقبت و بزرگى و قبول دعوتى و به اجرا گذاشتن اراده، پس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از خودش به آن امر اولى است و اگر امر بین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و خودش در یکى از آن‏ها دایر شود، جانب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر خودش ارجحیت دارد. (۵۴)

در روایات نیز این مطلب به شکل‏هاى گوناگون بیان شده است. بحث روایى درباره آیه «انما ولیکم الله…» را به بخش بعد [تحقیق] موکول مى‏کنیم. درباره آیه «النبى اولى بالمؤمنین…» نیز روایات بسیارى از سوى شیعه و اهل سنت نقل شده که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با استشهاد به این آیه شریفه، حضرت على (ع) را به ولایت‏بر مردم نصب فرموده و گفتند: «من کنت مولاه فهذا على مولاه‏». در روایتى از امام موسى بن جعفر (ع) همین مضمون نقل شده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نوزده روز پیش از وفاتشان این مطلب را سومین بار، براى مردم بیان کردند. (۵۵)

در روایت دیگرى، امام (ع) ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به ولایت پدر بر پسر تشبیه مى‏کنند که بر پسر لازم است از پدر اطاعت کند و اگر پسر، فقیر باشد، پدر نیز مخارج او را بر عهده مى‏گیرد. پس بر مؤمنان نیز لازم است از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اطاعت کنند و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز مؤونه آنان را بر عهده مى‏گیرد. آن گاه همین مقام را براى حضرت على (ع) و دیگر ائمه (ع) بیان مى‏کنند و به آیه «و بالوالدین احسانا» بر پدر بودن ایشان استشهاد مى‏کنند. (۵۶)

۳٫ آیاتى که درباره حکم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سخن مى‏ گویند

دسته سوم از آیاتى که به حاکمیت‏ سیاسى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مى‏پردازند، ایشان را حاکم در میان مردم معرفى مى‏کنند. این آیات، به سه صورت در قرآن کریم مطرح شده‏اند: یک دسته، هدف از فرو فرستادن کتاب بر حضرت را حکم بین مردم معرفى مى ‏کند:

«انا انزلنا الیک الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بما اریک الله‏». (۵۷)

دسته دیگر، مقتضاى ایمان را حاکم کردن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در امور اختلافى بین مؤمنان و تسلیم حکم ایشان بودن، مى‏داند:

«فلا و ربک لا یؤمنون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما». (۵۸)

و دسته سوم، حکم ابتدایى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در امور آنان نافذ دانسته و اختیار آنان را در این موارد، سلب مى‏کند:

«و ما کان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم‏». (۵۹)

در مباحث قبل [تحقیق] گفتیم که «حکم‏» در قرآن کریم، مربوط به امر قانون‏گذارى و تشریع است؛ زیرا حکم، به‏طور انحصارى در اختیار خداوند است:

«و ما اختلفتم فیه من شى‏ء فحکمه الى الله‏». (۶۰)

گاهى نیز به کتاب و گاه به پیامبران (ع) نسبت داده شده است. از این رو، تشریع خداوند در قالب کتاب و کلام پیامبران (ع)، احکام کلى مورد نیاز مردم را بیان مى‏کند؛ همان‏طور که این آیه شریفه، بر آن دلالت دارد:

«و انزلنا الیک الکتاب لتبین للناس ما نزل الیهم‏». (۶۱)

و امور حکومتى، که بستگى به شرایط مختلف دارد، و همین‏طور امور قضایى جزئى، که بر طبق قوانین کلى، در موارد مختلف صادر مى‏شود، بر عهده پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است:

«انا انزلنا الیک الکتاب لتحکم بین الناس بما اریک الله‏». (۶۲)

علامه طباطبائى‏قدس سره در این باره مى‏ فرماید:

اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دو جهت دارد: یکى جهت تشریع آن چه خداوند بدون آوردن در کتاب، بر او وحى مى‏کند که همان تفصیل مجملات قرآن کریم و متعلقات و مرتبطات آن است؛ همان‏طور که خداوند متعال فرموده است: «و انزلنا الیک الذکر…». دوم تصمیمات خودش است که مربوط به امر ولایت‏حکومت و قضاى او است و خداوند متعال فرموده است: «لتحکم بین الناس…» و این شامل تصمیماتى است که بر اساس ظواهر قوانین قضایى، بین مردم حکم مى‏کند و نیز تصمیماتى که در امور مهم، به آن‏ها حکم مى‏کند و خداوند به او دستور داده است که در آن‏ها با مردم مشورت کند: «و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکل على الله‏» که در مشورت، مردم را داخل کرده است؛ ولى در تصمیم‏گیرى، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را تنها ذکر کرده است. (۶۳)

روایات نیز با استشهاد به آیاتى که حکم را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت مى‏دهند، مساله تفویض امور دین و دنیاى مردم را به او، مطرح مى‏کنند. از امام صادق (ع) روایت‏شده است:

لا ولله، ما فوض الى احد من خلقه الا الى رسول الله و الى الائمه. قال عزوجل: «انا انزلنا الیک الکتاب لتحکم بین الناس بما اریک الله‏». (۶۴)

در روایت دیگرى از امام صادق (ع) نقل شده است:

ان الله عزوجل ادب نبیه فلما اکمل له الادب قال: «انک على خلق عظیم‏» ثم فوض الیه امر الدین و الامه لیسوس عباده فقال عزوجل: «ما آتیکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا». (۶۵)

پی نوشتها:

  1. نساء، آیه ۶۴٫
  2. نساء، آیه ۸۰٫
  3. نساء، آیه ۵۹٫
  4. انفال، آیه ۲۱٫
  5. نور، آیه ۵۶٫
  6. شعراء، آیه ۱۰۸٫
  7. اعراف، آیه ۱۴۲٫
  8. طه، آیه ۹۰٫
  9. طه، آیه ۹۳٫
  10. نور، آیه ۶۴٫
  11. نوح، آیه ۳٫
  12. حشر، آیه ۷٫
  13. بحارالانوار، ج ۱۷، ص ۶، ح ۷٫
  14. همان، ج ۲۵، ص ۳۳۱٫
  15. همان، ص ۱۰، ح ۱۹٫
  16. همان، ص ۳۳۱٫
  17. نساء، آیه ۵۹٫
  18. ر.ک: تفسیر المیزان، ج ۴، ص ۳۹؛ التبیان، ج ۳، ص ۲۳۶؛ تفسیر المنار، ج ۵، ص ۱۸۰٫
  19. حشر، آیه ۷٫
  20. آل عمران، آیه ۱۲۸٫
  21. تفسیر المیزان، ج ۴، ص ۹٫
  22. آل عمران، آیه ۱۵۴٫
  23. بحارالانوار، ج ۱۷، ص ۱۲، ح ۱۲٫
  24. حشر، آیه ۷٫
  25. قصص، آیه ۵۶٫
  26. نمل، آیه ۸۱٫
  27. شورا، آیه ۵۲٫
  28. آل عمران، آیه ۱۵۹٫
  29. آل عمران، آیه ۱۵۴٫
  30. رعد، آیه ۳۱٫
  31. انفال، آیه ۱۷٫
  32. آخرت وخدا، هدف بعثت انبیا، ص ۹۷؛ الاسلام و اصول الحکم، ص ۷۱٫
  33. ق، آیه ۴۵٫
  34. غاشیه، آیه ۲۱ و ۲۲٫
  35. یونس، آیه ۹۹٫
  36. . یونس، آیه ۹۹٫
  37.  غاشیه، آیه ۲۱٫
  38.  آل عمران، آیه ۱۵۹٫
  39. هود، آیه ۵۹٫
  40. تفسیر المیزان، ج‏۷، ص‏۳۱۴٫
  41. بحارالانوار، ج‏۱۷، ص‏۵۳، ح‏۲۸٫
  42. بحارالانوار، ج‏۱۶، ص‏۱۹۲، ح‏۲۸٫
  43. فاطر، آیه ۷۳٫
  44. اعراف، آیه ۱۸۸٫
  45. آخرت‏وخدا،هدف بعثت انبیا، ص‏۹۷؛ الاسلام و اصول الحکم، ص‏۷۳٫
  46. مائده، آیه ۱۹٫
  47. فرقان، آیه ۲۰٫
  48. هود، آیه ۱۲٫
  49. احزاب، آیه ۴۵ و ۴۶٫
  50. احزاب، آیه ۶٫
  51. مجله حکومت اسلامى، سال اول، ش‏دوم، ص‏۲۲۴٫
  52. همان، ش اول، ص‏۵۵٫
  53. ۵۳ همان، ش دوم، ص‏۲۳۹٫
  54. احزاب، آیه ۳۶٫
  55. تفسیر المیزان، ج‏۱۶، ص‏۲۷۶٫
  56. بحارالانوار، ج‏۲۲، ص‏۴۸۹، ح‏۳۵٫
  57. همان، ج‏۲۷، ص‏۲۴۳٫
  58. نساء، آیه ۱۰۵٫
  59. نساء، آیه ۶۵٫
  60. اعراف، آیه ۳۶٫
  61. شورا، آیه ۱۰٫
  62. نحل، آیه ۴۶٫
  63. نساء، آیه ۱۰۵٫
  64. تفسیر المیزان، ج‏۴، ص‏۳۸۸٫
  65. اصول کافى، ج‏۱، ص‏۲۶۷، ح‏۸٫

منبع: فصلنامه حکومت اسلامى، شماره ۲۳

 

مناقب اهل بیت (ع)در سروده های حافظ شیرازی

حافظ شیرازى

لسان الغیب خواجه شمس الدین محمّد حافظ شیرازى (متوفاى ۷۹۱ هـ  . ق) که هر چه درباره او و شعر او بنویسیم، حق مطلب را نمى توانیم ادا  کرد.

در سال تولد او اختلاف است. برخى بر این باورند که ولادت او قطعاً پیش از سال ۷۰۰ هـ  . ق مطابق ۱۳۲۰ م نبوده۱، بعضى احتمال داده اند که از سال ۷۰۰ تا ۷۲۵ هـ  . ق باید ولادت وى باشد۲. از نوشته گروهى از مورخان برمى آید که سال تولد او باید به سال ۶۴۵ هـ  . ق اتفاق افتاده باشد۳، ولى غالب محققان سال ۷۲۶ هـ  . ق را سال تولد حافظ دانسته اند۴.

اغلب مورخان زادگاه او را شیراز دانسته اند. برخى از محله دروازه کازرون واقع در شهر شیراز به عنوان محل سکونت وى یاد کرده اند۵، و بعضى محله شیّادان شهر شیراز را محل اقامت او دانسته اند۶.

دروازه کازرون و محله شیادان با محله موردستان در زمان کریم خان زند ـ سر سلسله زندیه ـ به صورت یک کوى درآمد که در مجاورت درب شاهزاده قرار داشت۷.

على رغم این که گروهى از مورخان و تذکره نگاران عمر او را از ۴۶ تا ۵۰ سال نوشته اند، چون حافظ در روزگار شاه شجاع (۷۲۶ ـ ۷۸۶هـ  . ق) در قید حیات بودده و یک سال و اندى نیز از سلطنت شاه منصور را درک کرده است، اگر او به احتمال قریب به یقین در سال ۷۲۶ به دنیا آمده باشد، به هنگام مرگ (۷۹۱ هـ  . ق) شصت و پنج ساله بوده است۸.

حافظ نه تنها تمامى قرآن کریم را از بر داشته، بلکه با شیوه قرائت قُرّاء سبعه و چهارده راوى آنان نیز آشنا بوده است۹:

ندیدم خوشتر از شعر تو (حافظ)! *** به قرآنى که اندر سینه دارى

*    *    *

عشقت رسد به فریاد، ور خود به سان (حافظ) *** قرآن ز بر بخوانى با چارده روایت

وى از علم تفسیر قرآن، حکمت، الهیات، هیأت و علوم و فنون ادبى نیز بهره وافر داشته است۱۰. حافظ با تنى چند از علما، عرفا، شعرا و امراى زمانه خود آشنا و معاشر بوده است که براى پرهیز از دامنه دار شدن کلام، به نقل نام آنان بسنده مى شود:

۱) از علما: شیخ مجدالدین قاضى (متوفاى ۷۶۵هـ  . ق)، قاضى عضدالدین (متوفاى ۷۶۵هـ  . ق)، شیخ بهاءالدین (متوفاى ۷۸۲هـ  . ق)، میرسید شریف جرجانى (متوفاى ۸۲۶هـ  . ق)، شمس الدین عبداللّه شیرازى (نیمه اول سده هفتم هجرى)، قوام الدین عبداللّه شیرازى (متوفاى ۷۷۲هـ  . ق) و محمّد گلندام (متوفاى ۷۲۲ هـ  . ق)

۲) از عرفا: شیخ امین الدین (متوفاى ۷۴۵هـ  . ق)، خواجه کمال الدین سید ابوالوفاى شیرازى، شیخ زین الدین تایبادى (متوفاى ۷۹۱هـ  . ق)، شاه نعمت اللّه ولى (متوفاى ۸۲۷هـ  . ق)، شیخ زین الدین خوافى (متوفاى ۸۸۳هـ  . ق) که برخى در معاشر بودن او با حافظ جدّاً تردید کرده اند.

۳) از شعرا: خواجوى کرمانى (متوفاى ۷۶۳هـ  . ق)، عبید زاکانى (متوفاى ۷۷۱هـ  . ق)، عمادفقیه کرمانى، سلمان ساوجى (متوفاى ۷۷۸هـ  . ق) و کمال خجندى (متوفاى ۷۹۳ هـ  . ق) که در معاشر بودن وى نیز با حافظ تردید کرده اند.

۴) امیران و حاکمان: امیر مبارزالدین محمّد (۷۱۸ ـ ۷۶۵هـ  . ق)، شاه شجاع پسر وى (۷۶۰ ـ ۷۸۶هـ  . ق)، سلطان زین العابدین فرزند شاه شجاع (۷۸۶ ـ ۷۸۹هـ  . ق)، شاه یحیى برادر وى (۷۸۹ ـ ۷۹۵هـ  . ق)، شاه منصور (۷۹۰ ـ ۷۹۵هـ  . ق). برخى از این امیران به صورت هم زمان بر مناطقى از شیراز و کرمان و یزد حکومت مى کرده اند۱۱.

لازم به توضیح است که امیر مبارز الدین محمّد سر سلسله دومان آل مظفر بود که بعد از جلایریان یا ایلکانیان روى کار آمد، جدّ اعلاى او غیاث الدین حاجى خراسانى و پدرش امیر مظفر نزد ارغون و گیخانو و غازان خان و الجایتو به مراتب عالى رسید و در سنه ۷۱۳ هـ  . ق بدرود حیات گفت.

امیر مبارزالدین محمّد مورد عنایت سلطان ابوسعید قرار داشت و منصب پدرش را به وى سپرد. وى همزمان با افول دولت چنگیزیان در اندیشه جهان گشایى برآمد و در سال ۷۴۱ هـ  . ق ایالت کرمان را تصرف کرد و به سال ۷۵۴ هـ  . ق شیراز را هم به متصرفات خود افزود و شیخ ابواسحق را که مورد عنایت حافظ بود و حکمرانى دانشمند و مردم دوست به شمار مى رفت، پس از مدتى صلح و جنگ و گریز به تدریج دامنه حکومت خود را از کرمان و یزد و اصفهان و شیراز تا حدود لرستان گسترش داد.

وى تظاهر به دین دارى مى کرد و در اجراى احکام اسلامى بر مردم سخت مى گرفت و در نزد مردم شیراز به «محتسب» موسوم بود و حافظ نیز او را با همین عنوان مورد ملامت قرار مى داد. سرانجام به خاطر بدرفتارى و سوء ظن به نزدیکان خود، امیرمبارزالدین محمّد توسط پسران شاه شجاع و شاه محمود دستگیر شد و در چشمان او میل کشیدند و به سال ۷۶۰ هـ  . ق درگذشت.

پس از وى شاه شجاع فرزندش به جاى او تکیه زد ولى در سال ۷۶۵ هـ  . ق از برادرش شاه محمود شکست خورد ولى یک سال بیشتر حکومت نکرد و درگذشت. پس از او شاه شجاع مجدداً زمام امور را در دست گرفت و آذربایجان را نیز به انقیاد خود درآورد.

برادر زاده هاى شاه شجاع ـ یحیى و منصور ـ در برابر او تسلیم شدند و مورد عنایت او قرار گرفتند و پس از مرگ وى (سال ۷۸۶ هـ  . ق) سلطان زین العابدین فرزند او به حکومت رسید و پیغام امیر تیمور را براى اطاعت نپذیرفت و با حرکت امیر تیمور به جانب فارس فرار کر و در شوشتر به پسر عموى خود، منصور بن مظفر پناه برد ولى وى به زندانش انداخت.

با تسلیم شدن سایر آل مظفر در برابر تیمور، حکومت شیراز و کرمان و توابع آن در آن خاندان باقى ماند و تیمور از شیراز رهسپار سمرقند شد.

همین که منصور در شوشتر از عزیمت سپاهیان مغول آگاه شد، به شیراز تاخت و آن شهر را از برادرش یحیى گرفت و سرانجام با هجوم سپاهیان تیمور به شیراز، پس از رشادت هاى بسیارى که در میدان جنگ از خود نشان داد، به قتل رسید و شاهرخ سر او را به نزد تیمور برد.

تیمور که در جنگ با شاه منصور تلفات بسیارى داده بود، خاندان آل مظفر را از دم تیغ گذرانید و فقط تنى چند از آنان را که در چشم شان میل کشیده شده بود، به سمرقند کوچ داد (سال ۷۹۵ هـ  . ق)۱۲ و حافظ که تا سال ۷۹۱ هـ  . ق در قید حیات بود، این فجایع را از نزدیک مشاهده مى کرد و خون دل مى خورد و گاه به کنایه و گاه با صراحت به تلخى از این ایام یاد مى کرد که در غزلیات او مى توان نمونه هاى بسیارى از این موارد را یافت.

معروف ترین غزلى که در دیوان حافظ از آن رایحه دل انگیزى نبوى(صلى الله علیه وآله) را مى توان استشمام کرد، این غزل است:

غزل نبوى(صلى الله علیه وآله)

ستاره اى بدرخشید و ماه مجلس شد *** دل رمیده ما را، انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت *** به غمزه۱۳ مسأله آموز صد مدرّس شد

به بوى او، دل بیمار عاشقان چو صبا *** فداى عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه ام مى نشاند اکنون یار *** گداى شهر نگه کن که میر مجلس شد

خیال آب خَضِر بست و جام اسکندر *** به جرعه نوشى سلطان ابوالفَوارس شد

طربْ سراى محبت کنون شود معمور *** که طاق ابروى یار منِش مهندس شد

لب از ترشُّح پاک کن براى خدا *** که خاطرم به هزاران گنه مُوَسْوِس شد

کرشمه تو شرابى به عاشقان پیمود *** که علم بى خبر افتاد و عقل، بى حس شد

چو زر عزیز وجود است نظم من، آرى *** قبول دولتیان کیمیاى این مس شد

ز راه میکده یاران! عنان بگردانید *** چرا که حافظ ازین راه رفت و مفلس شد۱۴

برخى از اهل نظر، در بسیارى از غزلیات حافظ رایحه محبت اهل بیت(علیهم السلام) را استشمام کرده اند و براى اثبات نظر خود به اماره هاى روشنى که در کلام او وجود دارد، استناد مى کند، و مثلاً بر این باورند که در این غزل، وجود نازنین رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) مورد خطاب حافظ بوده است:

تاب بنفشه مى دهد طرّه مشک ساى تو *** پرده غنچه مى درد خنده دل گشاى تو

اى گل خوش نسیم من! بلبل خویش را مسوز *** کز سر صدق مى کند شب همه شب دعاى تو

من که ملول گشتمى از نفَس فرشتگان *** قال و مقال عالمى مى کشم از براى تو

دولت عشق را بین که چون از سر فقر و افتخار *** گوشه تاج سلطنت مى شکند گداى تو …

شور شراب عشق تو آن نفَسم رود ز سر *** کاین سر پرهوس شود خاک درِ سراى تو

شاهْ نشین چشم من تکیه گه خیال توست *** جاى دعاست شاه من! بى تو مباد جاى تو!

خوش چمنى است عارضت خاصه که در بهار حسن *** حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سُراى تو۱۵

حافظ سرانجام به سال ۷۹۱ هـ  . ق در شیراز جان سپرد و در مصلّى واقع در حافظیه به خاک سپرده شد.

براى اطلاع بیشتر از شرح احوال و اشعار این شاعر آسمانى مى توانید به این منابع مراجعه کنید:

تاریخ ادبیات دکتر رضازاده شفق، ص ۱۴۹ و ۱۵۰; تاریخ ادبیات ادوارد براون، ج ۳، ص ۲۴; حافظ شیرین سخن، دکتر معین ; سفرنامه این بطوطه، چاپ مطبعه ازهریه، ص ۱۲۶; تاریخ مفصل مغول، ص ۵۱۰ و ۵۱۱ ، آثار عجم چاپ قدیم، ص ۲۴۵; دیوان حافظ، نسخه پژمان بختیارى، چاپ دوم، ص ۵۴; مجمع الفصحا، چاپ مهدیه، ص ۱۷۹ و ۱۸۰; ریاض العارفین، ص ۲۸۶; تاریخ مفصل ایران، ص ۳۱۵ و ۳۱۸ و ۳۳۶ تا ۳۳۸; بهارستان جامى، ص ۱۱۷; طرایق الحقایق، ج ۲، ص ۳۰۵; از سعدى تا جامى، ص ۳۵۸; نفحات الانس جامى، ص ۶۱۴; هفت اقلیم رازى، ج ۱، ص ۲۱۱; ریحانه الادب، ج ۱، ص ۳۰۵; آتشکده آذر، ص ۲۷۱; تذکره میخانه، ص ۸۴; مجالس المؤمنین، ج ۲، ص ۱۱۹; تذکره دولتشاه سمرقندى، ص ۳۳۸; دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۷۲ تا ۷۴; سیرى در تاریخ زندگى و برگزیده غزلیات حافظ شیرازى، محمدعلى مجاهدى (پروانه)، ص ۱۵ تا ۴۸٫

پانوشته ها :

۱ ـ دایره المعارف اسلامى، ص ۲۲۴; دایره المعارف بستانى، دایره المعارف بریتانیکا; لاروس بزرگ.

۲ ـ فال هاى حافظ، عزّت پور، ج ۱، ص ۳; سیرى در تاریخ زندگى و برگزیده غزلیات حافظ، محمدعلى مجاهدى، ص ۱۶ و ۱۷٫

۳ ـ حیات حافظ و تفأل هاى او، ص ۲۷ به بعد.

۴ ـ سیرى در تاریخ زندگى برگزیده غزلیات حافظ، محمدعلى مجاهدى (پروانه)، قم، انتشارات حضور، چاپ اول، ۱۳۸۳، ص ۱۷٫

۵ ـ تذکره میخانه، ملا عبدالنبى فخر الزمان قزوینى; دیوان حافظ، نسخه خلخالى، مقدمه، ص ۱٫

۶ ـ مجلّه نوبهار، شماره ۱۱، مقاله آقاى بهرامى.

۷ ـ شیراز نامه، چاپ کرمى، مقدمه، ص کب; حافظ شیرین سخن، دکتر معین، ص ۸۰٫

۸ ـ حافظ شیرین سخن، دکتر معین، ص ۸۲، ۸۳ و ۳۹۲٫

۹ ـ قرائت هفت تن از قاریان بنام قرآن کریم مورد قبول و استناد مسلمانان در سده هاى نخستین هجرى قرار داشته که به قُرّاء سعبه مشهورند، و هر یک از این قاریان دو راوى داشته اند که جمعاً چهارده روایت مى شود. اسامى قاریان سَبعه و راویان آنان عبارتند از:

۱) نافع بن عبدالرحمن مدنى، راوى اول او: قالون و راوى دوم وى: ورش.

۲) ابن کثیر مکّى، راوى اول او: بزى و راوى دوم وى: قنبل.

۳) ابن عمرو بن العلاء مصرى، راوى اول او: دورى و راوى دوم وى: سوسى.

۴) ابن عامر شامى، راوى اول او: ابن زکوان و راوى دوم وى: هشام.

۵) عاصم کوفى، راوى اول او: ابوبکر و راوى دوم وى: حفص.

۶) حمزه کوفى، راوى اول او: خلف بغدادى و راوى دوم وى: خلاّد کوفى.

۷) کسایى کوفى، راوى اول او: دورى و راوى دوم وى: ابوالحارث.

۱۰ ـ تاریخ ادبیات، ادوارد براون، ج ۳، حاشیه ص ۲۴; حافظ شیرین سخن، ص ۸۷ و ۹۱ و ۹۲; تاریخ ادبیات دکتر شفق، ص ۱۴۶ و ۱۵۰; دیوان حافظ، مقدمه گلندام.

۱۱ ـ تذکره ریاض العارفین، چاپ مهدیه، ص ۱۷۹ و ۱۸۰; حافظ شیرن سخن، ص ۱۷۸، ۱۷۹، ۱۸۳، ۱۸۵، ۱۸۶، ۱۹۱، ۱۶۴، ۱۹۵، ۲۰۱ تا ۲۰۴، ۲۱۱، ۲۱۲، ۲۵۲ تا ۲۶۴; سفرنامه ابن بطوطه، چاپ ازهریّه، ص ۱۲۶; تاریخ مغول، ص ۵۱۰ و ۵۱۱; آثا عجم، چاپ قدیم، حاشیه ص ۲۴۵; دیوان حافظ، نسخه پژمان بختیارى، چاپ دوم، ص ۵۴; ریاض العارفین چاپ مهدیه، ص ۱۷۹ و ۱۸۰٫

۱۲ ـ دیوان حافظ، با تصحیح و مقابله مجدد محمدعلى مجاهدى، قم، انتشارات هجرت، چاپ اول، ۱۳۷۸، ص ۱۵۲٫

۱۳ ـ امروزه واژه غمزه بمعنى اشاره چشم تلقّى مى شود، اما در عربى به معنى فشار در بغل است، و این چنانچه درباره پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) باشد اشاره به خبرى از عائشه دارد که جبرئیل در وقت نزول وحى نخستین بر آن حضرت، او را در بغل گرفته بفشرد، و او خواندن توانست! که این نقل از طرق عامه آمده و از اخبار شیعه نیست. در خبرى از امام صادق(علیه السلام) آمده است که: جبرئیل کمتر از آن است که آن حضرت را چنین کند، و در وقت وحى بر پیغمبر، ایشان چون بنده اى در محضر مولایش بود.

۱۴ ـ تاریخ کامل ایران، دکتر عبدالله رازى، تهران، نشر اقبال، چاپ پنجم، ۱۳۶۲، ص ۳۳۶ تا ۳۳۸٫

۱۵ ـ دیوان حافظ، ص ۳۷۵ و ۳۷۶، غزل ۴۱۱٫

علامه سيدابوالحسن حافظيان مشهدي(ره)

سيدابوالحسن حافظيان مشهدي از بزرگان عُرفا، استاد مسلم علوم غريب و صاحب مرتبه‏اي بلند در رياضات شرعي بود. وي نخست به تحصيل ادبيات، رياضي، طب، نجوم، هيئت، فقه و اخلاق پرداخت. سپس وارد رياضت و تزكيه نفس گشت و از مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني بهره برد.

پس از چند سال به همراه شيخ مجتبي قزويني به قزوين رفت و به خدمت سيد موسي زرآبادي رسيد و مراتبي فوق ‏العاده كسب كرد. حافظيان مشهدي از آن پس سالياني چند در حجره فوقاني در صحن عتيق رضوي به عبادات و رياضات اشتغال داشت.

ولادت

عارف بزرگوار سیدابوالحسن حافظیان در سال1297 ه ش در مشهد مقدس قدم به عرصه وجود نهاد. پدرش حاج سیدمیرزاآقا و مادرش بی بی معصومه‏ خاتون هر دو از انسان‏های مؤمن و پارسای زمان خود بودند و چون پدرش به ریاضیات و علوم غریبه مشغول بود، او هم شوق و علاقه زیادی به این رشته نشان می‏داد. پدر که متوجه علاقه او گردیده بود سیدابوالحسن را به شیخ حسنعلی اصفهانی (نخودکی) طاب ثراه که در آن وقت در مشهد اقامت داشت معرفی کرد تا در محضر وی حاضر شود و نزد آن استاد فرزانه درس بخواند. مرحوم اصفهانی (نخودکی) هم او را پذیرفت و تحت تعلیم و تربیت قرار داد. حافظیان روزها در مدرسه میرزاجعفر تحصیل می‏کرد و شب‏ها در حجره فوقانی صحن عتیق جنب ایوان عباسی به عبادت و ریاضت مشغول بود. به زودی در اثر استعداد سرشار نزد استادش مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی بسیار مقرب گردید و گوی سبقت را از دیگران ربود. استاد در مکتب و مجلس درسش نور، صفا، وارستگی و آزادی را در سیمای ابوالحسن رصد کرد و به هوش و ذکاوت او بیش از دیگران پی برد. و به این ترتیب وی همت گماشت، سیدابوالحسن به زودی مقدمات صرف و نحو، ریاضی، طب، نجوم، هیئت، فقه و اخلاق و … فرا گرفت و در هر یک از آنها به کمالی شایسته و بایسته نائل آمد. او در این ایام همیشه مترصد بود از اساتید دیگر هم استفاده کند. او از عالمان و عارفانی که برای زیارت از شهرهای ایران و کشورهای دیگر به مشهد مقدس مشرف می‏شدند نیز بهره‏مند می‏گردید.

علاوه بر حاج شیخ‏حسنعلی نخودکی، دو استاد بزرگ عصر علامه سیدموسی زرآبادی و علامه حاج سیدمظهر حسین هندی، در رشد معنوی استاد حافظیان تأثیر بسزایی داشتند. او به واسطه زهد و تقوا و به جهت حُسن خلق موروثی و خدادادی در میان افراد عام و خاص شهر مشهد مقدس مشهور شد و تا پایان عمر از محرمان و مشاوران و مشگل‏ گشایان مردم به شمار می‏رفت و از خرمن دانش و ادعیه او عام و خاص بهره می‏گرفتند.

حافظیان در سرزمین هندوستان

استاد سیدابوالحسن حافظیان به سبب یک بیماری طولانی ذات ‏الریه در اوایل جوانی و شفا یافتن او توسط جد بزرگوارش حضرت امام رضا(ع) که خود مبحث جداگانه‏ ای دارد، به تجویز اطبا که باید در زمستان به گرمسیر برود، در سال 1316 به سرزمین هندوستان سفر کرد و در حدود نیم قرن در هند و پاکستان زندگی کرد. او پس از استقلال پاکستان یکی از شخصیت‏های علمی و متنفذ این کشور به حساب می‏آمد و با حفظ ملیت ایرانی خود خدمات زیادی به همنوعان، بخصوص ایرانیان کرد. ایشان رئیس انجمن ایرانیان در پاکستان محسوب می‏شد و به مشکلات آنان بسیار همت می‏داد. او مریدان و علاقمندان بسیاری در میان دانشمندان و دانشگاهیان داشت و مردمان آن سرزمین پهناور اکثرا به او عشق می‏ورزیدند. خانه او مرکز رفت و آمد مردم بود و او با فروتنی همه را می‏پذیرفت و گره از مشکل‏شان می‏گشود. حافظیان با علامه اقبال پاکستانی دوستی و آشنایی داشته است و جریان‏هایی را از ایشان نقل می‏کردند. آقا سال‏های آخر عمرشان به فکر افتادند که شرح حالی برای علامه اقبال بنویسند حتی صفحاتی نیز از این شرح حال نوشته شد بخصوص علل گرایش اقبال به ایران و تشیع در آن شرح حال بررسی شده بود.

روزنامه معروف و پر تیتراژ «دان» در هند حدود 50 سال پیش مطالب مفصلی در مورد کتاب لوح محفوظ به چاپ رساند که ایشان آن را تصنیف کرده و به چاپ رسانید. آن روزنامه در آن مقاله حافظیان را با تیتر «دانشمند و ریاضیدان بزرگ» خطاب کرده بود.

در آن روزگار عکس این عارف بزرگوار در اکثر کتابفروشی‏های هند بود و بسیاری از مردم هند عکس او را در خانه خود داشتند.

عزیزاللّه‏ عطاردی در کتاب «فرهنگ خراسان» بخش طوس در شرح حال ایشان نوشته‏اند:

او پس از تحصیلات و فراگیری علوم متعارف و کسب فیوضات معنوی از محضر اساتید از جمله مرحوم نخودکی و سیدموسی زرآبادی، عازم هندوستان شد و در آن کشور پهناور مقیم گردید او در هندوستان به محافل و مجالس اهل علم و ادب و عرفان نزدیک شد و در اکثر شهرها و ولایات هندوستان به تحقیق و تفحص پرداخت و با طبقات گوناگون آشنا شد حافظیان پس از مدتی اقامت در هند یکی از شخصیت‏های بزرگ مسلمان در آن کشور گردید و در همه شهرها و ولایات مشهور شد.

راه درست و کلام گیرا و روش اسلامی او هندوهای بسیاری را تحت تأثیر اسلام قرار داد و مسلمان کرد.

او در اطراف و اکناف هندوستان، شهرها و ولایات گوناگون را سیاحت کرد و از گوشه و کنار هند دیدن کرد.در شهرهای «هردوار» و «ریشی کیش» و «لچمن جولا» در کنار رود گنگ با مرتاضان بزرگ هند ملاقات و گفتگو کرد.

حافظیان در سراسر هندوستان عالمان صاحب کمال را پیدا کرد. در مناطق مختلف کشمیر و سرزمین پهناور هند گردش کرد و دین اسلام را در آن سرزمین ترویج داد و هندوهای بسیاری به اسلام گرویدند که شرح آن مفصل است و فرصتی طولانی می‏طلبد که کرامات و کمالات این سید بزرگوار را در سال‏های اقامت در شبه‏قاره هند به رشته تحریر بیاوریم.

ازدواج و خانواده

استاد حافظیان در میان خانواده خود فردی بسیار مهربان و پدر و همسری پر عطوفت و واقعا با رفتار و منشی اسلامی بود امور زندگی داخلی و اداره و تربیت فرزندان به دست بانوی ارجمند و با تدبیرش بود و با اینکه آقا به واسطه ناراحتی تنفسی که داشتند و به تجویز پزشکان در زمستان و هوای سرد به سفر هند و پاکستان می‏رفتند همسرشان با درایت فرزندان را در مسافرت‏های زمستانی پدر اداره می‏کرد و در کمالات آنان می‏کوشید و آنان را به ثمر می‏رساند.

البته حافظیان بعد از سال‏های زیاد اقامت در هندوستان به توصیه دوستان و مریدان خود با دختر پروفسور میرزا «علی‏نقی شریفی» که از اساتید دانشگاه بمبئی بود، ازدواج کردند. این دختر از نسل پیامبر اکرم(ص) و از نوادگان میرسید علی همدانی عارف بزرگ کشمیر بود بعد از ازدواج، ایشان برای تکمیل «لوح محفوظ» (لوح محفوظ در علم اعداد نوشته شده و در موضوع خود کتاب مهمی است) از بمبئی به کشمیر رفتند و «لوح محفوظ» را بعد از مدتی طولانی در کشمیر به پایان رساندند و به بمبئی برگشتند و با همسر خود بعد از سالیانی عازم ایران و مشهد مقدس شدند و به شهر زادگاه خود بازگشتند و در این شهر مقیم شدند.

حافظیان در پاکستان

حافظیان پس از آزادی هندوستان و تأسیس کشور پاکستان به کراچی منتقل شد و در این شهر مقیم گردید. او با اینکه ایرانی بود و شناسنامه ایرانی داشت ولی مسلمانان او را هندی و در اواخر پاکستانی تلقی می‏کردند او در تأسیس پاکستان و همکاری با رجال مسلمان و شیعیان هند همکاری و تشریک مساعی می‏کرد سیدابوالحسن حافظیان با اینکه اهل عرفان و معنویت بود و مردم او را به این عنوان می‏شناختند در کراچی به شغل تجارت هم مشغول بود و زندگی خود را از راه کسب و کار و تجارت تأمین می‏کرد و از وجوهات شرعیه و تبرعات هرگز استفاده نمی‏کرد و دهها هزار مسلمان از شیعه و سنی او را می‏شناختند و از نفس گرم او سود می‏بردند.

محقق اندیشمند، استاد «عطاردی» در کتاب «فرهنگ خراسان» می‏نویسد: در سفر اول به شبه قاره هند و پاکستان با وی آشنا شدم و در منزل او در کراچی برای اولین بار او را ملاقات کردم و از وی برای تحقیق و تتبع و مطالعات اسلامی کمک خواستم و از وی درخواست کردم تا مرا با رجال علم و ادب و مدیران کتابخانه‏ها که اغلب از آشنایان و علاقمندان او بودند، آشنا کند. در ملاقات نخستین پیام مرحوم شیخ عبدالحسین امینی مؤلف بزرگ کتاب الغدیر را به وی رسانیدم

و گفتم حضرت آقای امینی (علامه امینی) به من فرمودند: «در کراچی نزد آقای حافظیان بروید که او کلید هند و پاکستان است.»

بنای مسجد در کشمیر

حافظیان در شهر سرینگر کشمیر برای شیعیان محله «گرو بازار» مسجدی ساخته است و این مسجد برای شیعیان آن محل بسیار مورد استفاده می‏باشد، در دامنه کوه «ترال» کشمیر کوهها و آبادی‏های زیادی می‏باشد و گروهی در آنجاها زندگی می‏کنند. آنها سمت قبله را به درستی تشخیص نمی‏دادند. در آنجا برج مربعی ساختند و سنگی در آنجا نصب کردند و قبله را روی آن سنگ مشخص نمودند.

حافظیان را در هندوستان ابوالحسن مشهدی می‏گفتند او قبل از اینکه به پاکستان مهاجرت کند به نام ابوالحسن مشهدی معروف بود.

وفات

سيد ابوالحسن حافظيان مشهدي سرانجام در بيست و دوم ارديبهشت 1360 ش برابر با هفتم رجب 1401 ق در مشهد مقدس درگذشت و رخ در نقاب خاك كشيد.و در حرم مطهر رضوي (ع) در راهرو بين حرم و مزار شيخ بهايي در داخل دفتر امانتداري واقع است.

منبع :پیام زن – شهریور 1388 – شماره 210 – علامه سیدابوالحسن حافظیان و گسترش علم و عرفان و نشر دین اسلام و زبان فارسی در شبه‏ قاره هند